|
از
اکبر گنجی تا برهان ديوارگر؛ دو برخورد با دو واقعه!
سایت کانون
اشتراک
:
کاوه حیدری
با پيروزی دوم خرداد در سال هفتاد و شش، جنبشی در
ايران دست بالا را گرفت که خود را بزرگترين مدعی
مقوله «آزادی» می دانست.جنبش دوم خرداد يا به بيان
وسيعتر کلمه، جنبش ناسيوناليست مذهبی طرفدار نظام
سرمايه داری ای که از زمان رياست جمهوری خاتمی خود
را پيروز حس کرده بود و به ازای آن خود را صاحب
مفاهيمی چون، آزادی بيان، آزادی مخالفين، آزادی تشکل
و تحزب و روزنامه ها، آزادی زندانيان سياسی و غيره
قرار داد.
دستگيری و زندانی شدن فعالين اين جنبش، به علاوه
بسته شدن يکی پس از ديگری روزنامه ها و نشريات دوم
خردادی هر چه بيشتر اين فرصت را محيا کرد که اين
جنبش با حالتی مظلوم نمايانه بيش از پيش بر طبل
آزادی خواهی و رفع تضييع حقوقی خود بکوبد. اما مشخص
بود که آزاديخواهی اينان تنگ نظرانه، معوج و غير
واقعی است. اصولا آزادی سياسی به معنای آزادی ابراز
وجود سياسی منتقدين و مخالفين يک سيستم حکومتی معنا
پيدا می کند، در غير اين صورت که در حکومت های
فاشيستی مانند پينوشه وهيتلر هم که «موافقين» به
اندازه کافی از آزادی برخوردار بوده اند. اما سلب
آزادی از دوم خردادی ها باعث شد که اين جماعت خود را
طرفدار «همه آزادی» برای «همه گرايشها» معرفی کند.
آنان مظلومانه ادعا می کردند که طرفدار سانسور
نيستند و خواهان آزادی برای همه هستند.
با زوال هر چه بيشتر و به بايگانی پيوستن جنبش دوم
خرداد، شخصيت ها و جنبشهای جديدی پا به عرصه صحنه
اجتماعی جامعه ايران نهادند. جنبش ها و شخصيت هايی
که تاريخا به نقد دوم خرداد پرداخته بودند، آنانکه
پوچ و بی افق بودن اين جنبش را از همان روز اول به
مردم گوشزد کرده بودند وارد عرصه سياست ايران شدند.
در اين حالت بايد برخورد و روش سياسی و ميزان
«آزاديخواه» بودن دوم خرداد را سنجيد. بايد ديد و
تحليل کرد که آنان که در ادعا هشت سال سخن از آزادی
برای مخالفين سر می دادند امروز در عمل تا کجا
اينکاره اند.
در تابستان گذشته ما با دو واقعه روبرو بوديم. يکی
اعتصاب غذای اکبر گنجی از ايدئولوگ های فکری دوم
خرداد، و ديگری برهان ديوارگر از چهره های سرشناس
جنبش کارگری در ايران بود. تفاوت موضع ما به عنوان
جريانی آزاديخواه و عدالتخواه و از سوی ديگر دوم
خرداد در اين وقايع پرده از واقعيتی بر می دارد که
شايد هشت سال پيش تا اين اندازه به روشنی و وضوح
قابل رويت نبود.
موضع ما طرفداران رهايی انسان و لغو بهره کشی انسان
از انسان مشخص بود. ما طرفدار پايان اعتصاب غذای
اکبر گنجی و آزادی او و کليه زندانيان سياسی بوديم.
اما دوم خردادی ها با موذی گری می خواستند در دل اين
ماجرا، اکبر گنجی را به عنوان «رهبر جامعه» و جنبش
شکست خورده خود جا بزنند و بار ديگر جامعه را پشت سر
اين برگه سوخته بسيج کنند. ما بر اين اعتقاد بوديم
که در عين حال اينکه از آزادی اکبر گنجی و کليه
زندانيان سياسی مستقل از هر انديشه ای دفاع می کنيم،
به هيچ عنوان طرفدار مواضع سياسی او نيستيم و خود را
از مخالفين جدی مواضع سياسی ايشان می دانيم. بايد بر
اين نکته تاکيد نمود که تلاش برای آزادی يک نفر يک
چيز است و يک نفر را به عنوان رهبر جامعه قالب کردن
چيز ديگری است؛ که دوم خرداد و حاميان مواضع سياسی
اکبر گنجی می خواستند در يک چشم بندی ماهرانه کار
دوم را انجام دهند. اين عمل سنجش خوبی برای نشان
دادن ميزان فرصت طلبی جريانات سياسی و اجتماعی بود
که مدال طلا را بايد دو دستی به دوم خرداد تقديم
نمود.
اما، مساله بعدی که بدون شک به عنوان يک سوتی بی
دريغ سياسی ثبت خواهد شد، برخورد دوم خرداد، شخصيتها
و رسانه هايش نسبت به دستگيری برهان ديوارگر بود. ما
همچنان خواهان آزادی برهان ديوارگر و آزادی کليه
زندانيان سياسی بوديم. ما بر اين اعتقاد بوديم که
تلاش کارگران برای بهبود زندگی خويش نه تنها جرم
نيست، بلکه از ابتدايی ترين ملزومات زندگی اجتماعی
طبقه کارگر است. در برابر، اما دوم خرداد، همان
جنبشی که هشت سال سنگ آزادی را به سينه می زد، در
برابر اين واقعه سکوتی کرد که سرشار از ناگفته ها
بود. اين جنبش، با سکوت خود و با بايکوت خبری عجيبی
که بوجود آورد (برای مثال سکوت کامل روزنامه شرق)
بطور کامل نشان داد که چقدر به آزادی دلبستگی دارد.
ما به هيچ عنوان چنين انتظاری را از اين «آزادی
دوستان!!» فوق العاده دموکرات نداشتيم؛ برای ما از
روز روشنتر است که اينها متعلق به جنبشی ارتجاعی
هستند که کارکردی جز توليد، بازتوليد و حفظ مناسبات
استثمارگرانه موجود (که نمونه بارز اقتصادی اش شيوع
اينچنين قرارداد های موقت ضد کارگری است) ندارند.
نه تنها دوم خرداد، بلکه کل بورژوازی در ايران نمی
تواند آزاديخواه باشد. بورژوازی برای روی روال
انداختن دستگاه سوخت و سوز اجتماعی اش و به جيب زدن
ارزش افزوده توليد شده توسط کارگران، نيازمند به
بهره کشی است. در کشوری مثل ايران با سابقه ديرينه
عقب ماندگی صنعتی و اقتصادی، اين بهره کشی و استثمار
انسان از انسان الزاما اشکالی به شدت عقب مانده و
حتی وحشيانه ای به خود می گيرد (نمونه سرکوب
اعتصابات کارگری از جمله خاتون آباد). بورژوازی
ايران برای حفظ منافع طبقاتی خود، مجبور است دست به
سرکوب کارگر بزند و زندگی کارگر و خانواده های
کارگری را به دور از ابتدايی ترين ملزومات زندگی
انسانی نگاه دارد. بنابراين وقتی که نظام سرمايه
داری و کليت نظام بهره کشی مزدی، کارگر را سرکوب می
کند، مجبور است کليت جامعه و ديگر اقشار تحت ستم را
سرکوب کرده و اختناق حاکم می شود. بنابراين همانطور
که نشان داديم اقتصاد بورژوايی در ايران . کليه
دلقکهای سياسی اش از رضا پهلوی و اکبر گنجی "قهرمان"
گرفته تا حزب با شرف! دموکرات هيچيک نمی توانند حامی
آزادی باشند.
سانسور خبری برهان ديوارگر تنها نمونه کوچکی از
برخورد اين دوستان بود. در سال گذشته هم بايکوت خبری
اخبار کارگری، اعتراضات راديکال دانشجويی و هر آنچه
که بويی از «چپ» را می داد شاهد بوديم ، می توان
برخورد هيستيريک و رفتار لوده مآبانه ای که با بخش
چپ جنبش دانشجويی و نشريات آنان را داشته اند به اين
ليست اضافه کرد که همه و همه تنها قطره ای از دريای
بيکران آزادی دوستی ليبرال ئموکراسی تاريخ مصرف
گذشته ايرانی است. ديگر پوشيده نيست که آزادی واقعی
انسان، يک مقوله اجتماعی-اقتصادی است. که انسان
زمانی آزاد می شود که ابتدائا در حوزه
اجتماعی-اقتصادی آزاد شده باشد. بنابراين پيش شرط هر
نوع آزادی، آزادی انسان از شر مناسبات استثمار گرانه
و بردگی و فلاکتی است که اکثريت جامعه جهانی دچار آن
است. نتيجتا آزادی خواه بودن جريانات سياسی را از
شعارها و پوستر های رنگينی که چاپ می شود نمی توان
دريافت. بلکه از پلاتفرم اقتصادی ای می توان دريافت
که در برابر جامعه می گذارند. پس مساله ساده شد. با
نگاهی گذرا به مانيسفست جمهوری خواهی اکبر گنجی که
امروز مانند برگ برنده ای در دست دوم خردادی های
راديکال قرار گرفته است تقريبا کليت ماهيت سياسی
اينان لو رفته است. گنجی از نظر پلاتفرم اقتصادی (و
نتيجتا سياسی) در کنار تاچر و ريگان ايستاده است.
حتی ميتوان گفت که از نظر اقتصادی از سلطنت طلبان
عاشق جرج بوش هم راست تر است. آزادی دوستی اش پيداست
تا چه حد است و نتيجتا رفتار سياسی همفکران و
همپالگی هايش نه تنها عجيب نيست، بلکه کاملا قابل
پيش بينی است
|