|
مزدک
طوسی نژاد
پاپوش"اين طبقه (طبقه کارگر) تمامی بار جامعه را بر
دوش می کشد بی آنکه از مزايای آن بهره مند شود،
محروم از نعمات جامعه به سوی شديد ترين تضاد ها با
ساير طبقات رانده می شود و طبقه ايست متشکل از
اکثريت افراد جامعه". (مارکس ، ايدئولوژی آلمانی)
موضوع کارگران شرکت واحد در اين روزها به مسئله ای
بغرنج برای دولت کارفرما تبديل شده است . البته در
سطح شهر تهران و شايد در سطوح ديگر اجتماع که دغدغه
اين موضوع را داشته اند نيز اين وضع برقرار باشد که
همه نگران از وضعيت نا معلوم کارگران ، نگران از
اعتصاب آنها و نگران از واکنشی که دولت نسبت به اين
مسئله نشان داده است می باشند. در حقيقت دامنه اين
موضوع پس از دستگيری های روز شنبه گسترده شد که در
پی اعتصاب کارگران شرکت واحد ما شاهد يک اقدام
سرکوبگرانه بوده ايم، اما اين کارگران چه می خواستند
که لايق اين همه دستگيری و خشونت شدند؟
همانطور که از جمله مارکس در ابتدای مقاله مشخص است
کارگران تمامی ثروت موجود در جامعه را به وجود آورده
و تمامی محصولات مورد نياز انسانها را در تمام نقاط
دنيا فراهم می کنند . تمامی خدمات مورد نياز را آنها
فراهم می کنند ، تمامی کالاها با مهارت آنها توليد
ميشود ، خانه هايمان را می سازند ، به بيماران ياری
می رسانند ، اتومبيل ها را در کارخانه ها تهيه و
مونتاژ می کنند ، خدمات حمل و نقل شهری را به ما
ارئه می کنند و نهايتا زندان ها را هم کارگران با
دستانشان می سازند ، اما در ميان تمامی کارها و
خدماتی که انجام می دهند از هيچ گونه مزايايی بهره
مند نمی باشند . آنها حتی از محصول کار خود بهره مند
نمی شوند به جز در يک مورد که آن زندان است. در ميان
تمامی محصولات خود آنها تنها طعم زندان را می چشند ،
نه اتومبيلی در زندگيشان سوار می شوند ، نه خانه گرم
و نرم را تجربه می کنند ، نه بيماران شان به درستی
مداوا می شوند و هزاران نه ديگر.
اينبار زمانی که اين طبقه تصميم گرفت تا با اعتصابش
حقوق به حقش را به دست آورد ، حق زندانی شدن را
برايش قائل شدند . اما دوباره به ابتدا برگرديم ، چه
کردند که جوابشان زندان شد؟
مشخص است که آنها جرمشان اين است که خواستار نان
شدند ، خواستار حقوق مکفی و بن های معوقه شان شدند،
خواستار لغو ساعات کار اضافی (اجباری) شدند و
خواستار ممنوعيت و خاتمه کار بيش از حدی که از آنان
می کشيدند شدند. کارگران شرکت واحد در طول مدتی که
سنديکا را تاسيس کردند ، توانستند حقوق شان را
بشناسند و با قوانين کار آشنا شوند و در يافتند که
کارفرما با چه شيوه هايی آنان را استثمار می کند و
حق شان کجا پايمال شده است. اما اين پروسه آگاهی
بخشی در حال انجام بود که خطر از جانب کارفرمايان
احساس شد. اينبار منافع سرمايه به خطر افتاده است ،
سرمايه ای که آزادانه مشغول چپاول و استثمار بوده
است .
کارگر از جايگاه خويش در مناسبات توليدی مشخص آگاه
می شود و ايدئولوژی رنگ می بازد ، تضاد ها آشکار می
شود و از درون اين آگاهی طبقاتی ، پيکار برای به چنگ
آوردن خواسته هايشان آغاز می شود. بی بهره گی از
ابتدايی ترين امکانات زندگی مرفه و سالم از يک طرف و
خصوصيات بيگانه شده ی کارشان که نه تنها از آن لذت
نمی برند بلکه زجر می کشند و خود را خسته و فرسوده
می کنند از طرفی ديگر ، آنان را به سوی مطالبه زندگی
بهتر فرامی خواند.
اما کارگران از چه ابزاری می توانند برای گرفتن حق
شان و گوشزد کردن آنها به کارفرما استفاده کنند ؟
اگر سنديکا ، اتحاديه و تشکل آزاد ممنوع است پس
چگونه می توان درد گرسنگی و رنج نداشتن سر پناه
مطمئن را به گوش ديگران رساند؟
در واقع تا زمانی که تشکل ها و اتحاديه های آزاد شکل
نگيرند ، کارگران به نمايندگان واقعی شان دست
نخواهند يافت و نمی توانند به مطالباتشان دست پيدا
کنند.
اما در کنار شکل گيری سنديکايی فارغ از دخالت دولت و
آغاز مبارزه کارگران برای تحقق خواست هايشان ، دولت
کارفرما نمی تواند آرام بنشيند و می بايست واکنشی نه
در جهتی مثبت (تحقق مطالبات) بلکه در جهت منفی آن
ابراز نمايد . البته اين مثبت و منفی نسبی هستند
زيرا از ديد کارفرمايان قضيه بر عکس است.
سرمايه داران نمی گذارند که کارگران به سادگی به
حقوق شان دست پيدا کنند ( تشکل آزاد ممنوع ). در
واقع هر حرکتی به اين شکل می بايست خنثی و نابود شود
. سرمايه داران به کارگران به مثابه يک انسان نگاه
نمی کنند ، بلکه با توجه به شرايط متعين اجتماعی که
آنها(کارگران) را در وضعيت مشخص اجتماعی قرار می دهد
، به آنها به ديده چيزی مانند ماشين نگاه می کنند که
اگر بخواهند دست از کار بکشند يا فرسوده شوند، بايد
مانند يک ماشين کهنه دور انداخته شده واز بين بروند
.
نمونه های زنده آن در جامعه در جريان است . تهديد
کارگران شرکت واحد به اخراج از کار و حمله و تير
اندازی جزء کوچکی از تهديد به دور انداختن اين ماشين
و از بين بردنش است و قرار دادهای موقت کار که
همچنان امضاء می شوند نمونه ی بزرگ تری از اين
واقعيت . آيا اين کارگران ماشينهايی هستند که دائما
می بايست توليد کنند و دم بر نياورند؟ آيا اينها
انسان نيستند و آيا نبايد از محصولات خود برای يک
حداقل زندگی راحت و مرفه بهره مند شوند؟
از کليات نظريه های بورژوايی می توان به اين نتيجه
رسيد که سرکوب از طرف آنها، امری عادی و قابل پيش
بينی است ، اما بهانه های اين سرکوب قابل پيش بينی
نبوده است مگر بر پايه ی تجربه. بهانه سرکوب کارگران
گرايش سياسی می باشد که حتی در ذهن هيچ يک از
کارگران نمی گنجد ، اما با اتفاقاتی که برايشان
افتاد اکنون در ذهنشان جای باز ميکند و در واقع دولت
، خودش ، قدم اول را در سياسی کردن خواست کارگران بر
داشته است و موضوعيتی را که مطرح نبوده است ، مطرح
می کند. اگر دولت می خواست تا مسئله را به اين نقطه
نرسانده و اشکال سياسی نيز به آن ندهد ، می بايست
حقوق کارگران را ( بدون وعده و وعيد ) به آنها می
داد ، اما با توجه به اينکه اين اتفاق در اين گونه
جوامع به سادگی نمی افتد بنابراين يک راست به سراغ
پاپوش می رود. پاپوش براساس نوع دوخت و اندازه اش ،
ممکن است مناسب جلوه کند ، اما اين يکی هيچ يک از
اين دو معيار را رعايت نکرد.
تمام موضوع اين است:
۱. کارگران سنديکايی مستقل شکل می دهند.
۲. به لطف سنديکا نسبت به حقوقشان آگاه می شوند.
۳. برای به دست آوردن خواستشان حرکتی را سازماندهی
می کنند ، زيرا ميبينند که با تذکر به کارفرما و
چراغ روشن کردن کاری از پيش نمی رود.
۴. در آستانه شکل دادن به اعتصابشان ، سنديکا پلمپ
شده و رئيس هيات مديره دستگير می شود.
۵. در ادامه مبارزاتشان و در آستانه اعتراض بعدی
زندانی می شوند.( البته به جرم اينکه تقاضای زندگی
بهتر را داشته اند)
نهايتا اميدواريم که هر چه زودتر کليه کارگران و
فعالين کارگری از زندان آزاد شده و هيچ گاه به زندان
نيافتند . ( بهتر است اين محصول طبقه کارگر با او
بيگانه بماند
|