به سايت کارگران ايران خوش آمديد
 
  کارگران ايران: سيامک کامران: درفقدان شخصيت ها ، بقايای حککا کجا ايستاده اند ؟

سيامک کامران: درفقدان شخصيت ها ، بقايای حککا کجا ايستاده اند ؟

به نقل از نشريه به پيش شماره ۲۳، ۲۲ تير ۱۳۸۶، ۱۳ ژ.ئيه ۲۰۰۷
اين تصوير ِ ذهنی غالب ِ ناظرين ـ چه بيرونی و چه درون حزبی ـ از اوضاع ِ متشتتِ گروه های منشعبه حزب کمونيست کارگری است.

چرخ يک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب درحسرت خوابيدن گاريچی
مرد گاريچی در حسرت مرگ   ۱


استنتاج ما از اين تصوير اما ، در ضمن و ادامه ی ارزيابی جوانبی از منش و هويت اقليتی از حزب خواهد آمد که شعر بالا را نه فقط سناريويی شبيه به وضعيت فعلی خود نمی دانند بلکه ، برعکس ، متلاشی شدن حزب و ريزش نيروهايش را بخشی ضروری از پروسه پيشروی به سوی تصرف قدرت در روز واقعه  قلمداد می کنند.
« رفقای حزب در ونکوور شايد يادشان باشد ( چند سال پيش ) در جلسه ای نکاتی شبيه اين مطرح کردم. که ما در آستانه يک انقلاب کارگری هستيم... و برخی به اين انقلاب باور ندارند و نمی بينندش ... و تا آخر خط نمی آيند.... ( که بالاخره رفتگان و رفتنی ها  شکست طلبند و ما سوسياليسم همين امروزی ها هستيم  )
 مصاديق مشخص :
۱) رفقايی که نزد ما به "مستعفيون" مشهور اند، ۲) رفقای انشعابی دو سه سال پيش و ۳) رفقای فراکسيون اخير .  » ( مصطفی صابر . شکست طلبی و سوسياليسم همين امروز! روزنه جدل آنلاين)

ظاهرا چون آقای صابر اثر مکتوبی در زمينه ی پيش بينی داهيانه ی خود در دسترس ندارند ، به خاطرات ذهنی تعدادی شهود مجهول دخيل بسته اند . با اين حال اين پرسش به ذهن هر ناظری خطور ميکند که منظور نويسنده  چگونه آستانه ای بوده که بعد از اين همه سال ، شهود احتمالی ، حرف آنرا هم ممکن است فراموش کرده باشند ؟ آستانه ی چيزی اگر آستانه است ؛ بعد از يک دوره ی زمانی مشخص پس از اعلامش ديگر بايد از مختصات اندرونی آن سخن گفت. درغير اين صورت هميشه می توان خود را در آستانه ی موقعيتی فرضی اعلام کرد و در عين حال به عنوان آدمی تئوريک و پيشگويی حاذق به خود باليد. مثل اين می ماند که فردی  بعد از شکست ميرزاکوچک خان جنگلی گفته باشد که ما در آستانه ی يک انقلاب هستيم و با وقوع انقلاب پنجاه و هفت منتظر سيل تبريکات و قدرشناسی جامعه از بابت قدرت تحليلی خود باشد. و در غير اينصورت به جستجوی شاهدی که حرف آن روزش را شنيده آگهی در روزنامه ها چاپ کند.
ديگر اينکه ، ليدر فقيد ايشان هنگام طرح هجمه ی اعضای حزبش برای تصرف قدرت ، اساس حرف اش اين بود که اگر از نيروهايی که طی اين دوران گرد آورده ايم برای کسب قدرت استفاده نکنيم ، طبيعتا و تحقيقا دوران بازنشستگی و يا سرخوردگی فرا ميرسد  و جملگی هرز خواهيم رفت و همه ی زحمات اين چند ده سال دود می شود و به هوا ميرود (۲).  وضعيت امروز گروه های چند گانه حککا گواه تحقق شقه ی دوم فرض ليدر است.
بطور قطع مصطفی صابر نمی تواند چنين هالوی شگفت انگيزی باشد که می نمايد ، شايد مقاصدی پشت اين کار وی نهفته که  به تاق زدنش می ارزيده. مثلا :
۱ ــ  شخصيت تراشی جعلی برای خود به عنوان فردی مطرح و دارای مخاطب و شنونده ی حزبی در ايام ماضی بگونه ای که :
۲ ــ توهمات و اشتباهات محرز شخصيت های اصلی حزب  در آن  دوره را  نيزلاپوشانی کرده باشد  تا :
۳ ــ  تشنج اين روزهای حککا ــ که نتيجه ی محتوم شکست توهمات پوشالی و آستان بوسی های خنده دار است ــ از بيخ و بن انکار شود. 
دلايل :
الف) منصور حکمت ليدر زمان مورد اشاره ی مصطفی صابر ؛ بعد از انتخاب خاتمی ، يک دوره ی يک تا يک سال و نيمه را برای وقوع انقلاب و سرنگونی جمهوری اسلامی پيش بينی کرد. بر اين اعتقاد چنان مصر بود که حتی بر سر آن شرط بندی نمود، و همه رفقای حزبی اش را فرمان داد که هرکاری دارند بگذراند برای بعد از انقلاب. حتی کتاب نويسی را.  نام برده ــ همچنانکه گفتم ـ  برای اين منظورروی تک تک کادرهای اصلی حزب ( که ديگر وجود خارجی ندارند ) حساب باز کرده بود.
ب) حميد تقوايی با جسارتی راديکال تراز او ، درپاسخ به  نشريه ی پرسش که نظرشان را در باره ی ترکيب احتمالی مجلس شورای اسلامی، که چند ماه پس از دوخرداد قرار بود انتخاباتش برگزار شود ، جويا شده بود ؛  گفت که اين سوال نابجايی است چرا که عمر رژيم به برگزاری انتخابات مجلس قد نخواهد داد.
لازم به يادآوری است که نامبرده با اين همه سرشکستگی ،  چپ و راست  پيام های ارشادی هم صادر می کند حتی برای معلمان. گويی شاعردروصف جمال ايشان است ک به وجد آمده.                                                                    
نگارمن که در مکتب و مشق همی مردود شد       "  به غمزه ای مساله آموز صد مدرس شد !"

با اين اوصاف چگونه آقای صابر در آن دوره ،  تحقق انقلابی که در آستانه اش قرارمان داده  را بر خلاف همگان و حتی ليدر،  در چشم اندازی  ــ تا اينجای کار ــ حداقل ده ساله  تشريح کرده ؟  آنهم با پيش بينی  پروسه ای که ضمن آن حزب مطبوع اش شقه شقه  ميشود و شخصيت هايش گريزان ؟  اصولا با آن ديدگاه متفاوت از ديگر اعضاء چگونه به همراه پامبری های اهل ونکوور در حزب ماندند ؟ پاسخ سوال ساده است. يا دروغ می گويد و يا به قول اهالی شيراز : سگ از پيش نان و کلوچه نمی گرُوزه !

« و ما "خالی " را آفريديم ، درست روز هشتم هفته ! »  (انجيل متی ، فصل هشتم آيه ی شانزدهم  )

 به تقريب ، از ربع اول قرن نوزدهم ، به موازات تحديد جنگ طبقات ، بورژوازی به تجربه دريافت که نتايج تحقيقات و پژوهش های بيطرف علمی در عرصه اقتصاد و لاجرم ساير رشته های علوم انسانی، عملا به بيانيه های سياسی ای تبديل می شوند که حکم برچيدن الزامی سيستم کارمزدی را در خود مستتر دارند. پس کنکاش بی طرف علمی ، و انتشار حقيقت، از قاموس اين طبقه  جبرا کنار گذاشته شد و مواجب بگيران دروغ پرداز حرفه ای از همه رقم ، بکارگرفته  شدند تا بازار را اشباع کنند. از همان دوران بود که بيان حقيقت در زمينه های ياد شده، ضرورتا تنها می توانست واجد ماهيتی سوسياليستی و با پشتوانه ی مادی جنبش کارگری ارائه شود. پس اقتصاد و جامعه شناسی علمی ، عين و مترادف سوسياليسم کارگران شد.همچنان که تعهد به حقيقت وظيفه ی جنبش شان. در اين رابطه سخنان مارکس در ديباچه ی کاپيتال بسی خواندندی تر است.
 لنين در همين رابطه می گفت : اگر بديهی ترين قضايای هندسی نيز با منافع بورژوازی در تضاد باشد ، آن را  برنخواهند تافت.
از همين روست که دروغ گويی و لاف زنی توسط احزاب سوسياليستی از حد استثناء و لغزش نمی تواند فراتر رود مگر اينکه پيشتر فساد سرمايه روح ايشان را تسخير کرده باشد. بنا براين  تقبيح رياکاری و گزافه گويی سياسی احزاب ، دولتها و نهادهای مرتبت شان نيز امری مربوط به تهذيب نفس و رعايت اخلاق صالح نيست. بلکه ، اين خود نقدی است طبقاتی به يکی از  ارکان سيادت معنوی بورژوازی.
 در ادامه خواهيم ديد که خالی بندی نزد بقايای حککا ، و در اينجا مصطفی صابر فراتر از يک عادت زشت ، بلکه ، در جايگاه هم استراتژی و هم تاکتيک قرار دارد. رايج ترين کاربرد دروغ نزد اين گروه پيچيدن آن در نسخه ی بهتان و به قصد فراافکنی است.

« وحشت از انقلاب !»
اين تيترانتخابی مصطفی صابر است در روزنه و در نقد نوشته ای از ايرج آذرين منتشره در باروی ۲۳  و در ارتباط با چشم انداز حرکت جنبش دانشجويی پس از ۱۶ آذر.
از همان ابتدای نقد ، همه چيز طبق قرار هميشگی شروع می شود.

« ۱۶ آذر امسال و شعارهای سوسياليستی اش خيلی ها را به صرافت اين انداخت که چپ در جامعه دارد يک کارهايی ميکند....از جمله کسانی که به پيشروی چپ اعتراف کرده است رفيق سابقمان ايرج آذرين است....اول از همه احساسم را  بگويم.  من اين ژست ايرج آذرين را که سعی ميکند خيلی "کلاسيک" و "مارکسيستی" به اوضاع نگاه کند و ميکوشد مثل گادفادر سوسياليست ها با ابهت و اتوراتيو راجع به چپ و سوسياليسم حرف های توخالی بزند را خيلی دوست ميدارم. حرفهای او که خواهيم ديد تا چه حد پيش پا افتاده و در عين حال راست و عقب است با آن ژست که گويا دارد افق جنبش را تا دوردست های بسياری دوری عالمانه و "خيلی علمی" مشاهده ميکند و با احتياط و احساس مسئوليت شايسته يک رهبر کبير رهنمود های "استراتژيک" و عميق ميدهد،  تناقض منحصر بفردی دارد. بقول معلم انگليسی مان ضمن تحليل يکی از آثار شکسپير:  " تناقض اساس کمدی است". »

تم بحث بقدر کافی آشنا هست. اين شيوه ديالوگ درواقع عصاره ی اخلاق طبقاتی جريان غالب در بقايای حزب کمونيست کارگری است. بد نيست که آموزه های  ليدر ايشان ، منصور حکمت ، در تشريح خطوط عمده ی "متد"  مذکور را با هم بخوانيم :

محسن (ابراهيمی ) عزيز، نوشته‌ات در پاسخ به امير پيام را گرفتم. بنظر من با وجود بندها و بحثهای خوبی که درش هست، پاسخ مناسبی نيست. به اين دليل:
برخورد ما بايد برملا کننده و از بالا و کوتاه باشد و نه استدلالی..... اسم بهمن را اصلا نبايد آورد... بنظر من نوشته تو در مورد امير پيام بايد همان روح از بالا، طنزآلود، کوتاه و تيزی را داشته باشد.... يک صفحه برخورد محکم، طنزآلود و از بالا لازم داريم. .... خواننده تيپيک شهروند سوسياليست و تئوريک نيست. برای او بايد نوشت.
قربانت نادر
"منتخب آثار منصور حکمت، ضميمه ١" ( کلفتی ظاهری خطوط از من است محتوايش از ليدر )

ملاحظه می کنيد که تمام ادا و اطوارهای مصطفی صابر و بيان پر عشوه و کشدار احساس اش همه کشک بود . می خواهد که تماما طبق توضيح المسائل  سر چاه زمزم بنشيند ، محکم ، از موضع بالا ، طنز آميز و غير استدلالی.
معلم سرخانه ی ايشان تاحدودی درست می گويد. " تناقض اساس کمدی است." شايد هدف اش از گفتن آن ، وادارکردن شاگردش به کمی غور و تفحص در رفتار خويش و کاهش لودگی بوده . بالاخره خنداندن مردم با اين امر که مردم به آدم بخندند بسيار فرق دارد. اولی کار هادی خرسندی است و دومی کار ملاحسنی ها ونمونه ها ی شبه اپوزيسيونی شان . 
وقتی مصطفی صابرــ که همه ی زندگی سياسی اش  کولی دادن به بالا دستی هاست ـ ادا و اطوار ليدر فقيدش را درمی آورد،  ناخواسته يکی ازتراژدی های موفق تاريخ سينمای ايران در شکل کمدی و خنده دارش بازسازی می شود . و نتيجه ی کار ، فيلم گاو با اجرای جديد و به روز شده است . فقط پرسناژها جا عوض کرده و در موقعيتی متناقض قرار گرفته اند. اين بار مش حسن است که به مرگی نابهنگام دچار گشته و شاخ پسر  مغموم و متوهم ايشان "محکم ، از موضع بالا ، طنز آميز و غير استدلالی" ماااااغ کشان فرياد می زند که:
من مش حسنم !

حککا و ۱۶ آذر
رفيق ايرج آذرين طی نوشته ی مذکور ازجمله  به اين اشاره دارد که دانشجويان چپ طی آکسيون با شکوه شانزهم آذر،  با تاکيد دوباره بر حقانيت استراتژی کلاسيک مارکسيستی مبنی بر تعيين کنندگی نيروی جنبش کارگری در مصاف با اشکال مختلف ستم سرمايه ، شامل انواع تاجدار و اسلامی اش ، سرگشتگی گروه های باصطلاح سوسياليستی که منتج از ياس عميقشان از برآمد جنبش کارگری بود را به ايشان يادآوری کردند. دو مورد مشخص بيراهه های مورد اشاره ی وی به حزب کمونيست کارگری برميگردد. رهبری حککا طی سالهای اخير ، سرخورده از تحرک کارگران ، برای حفظ خود و تشکيلات خود ، از جمله  باب فتح قدرت توسط حزب ، و شخصيت تراشی به سبک ليبرالها را پيشه خود کرده بود. و از قضا در هردو مورد  نتيجه ی معکوس گرفت.
اما همين اشارات کلی ، بی آنکه حتی نامی از ايشان آورده شده باشد ، برخلاف انتظار به اينها دل داد ، از جهاتی خيالشان را آسوده کرد. و جری تر به ميدان شان کشاند. فحش نامه های مصطفی صابر از بقايا و ايرج فرزاد از نفرات فی الحال منفرد نمونه هايی از اين دست هستند.
ناگفته پيداست طی مقاله ای که از اميدهای ساطع شده از حرکت دليرانه ی  يک نسل سوسياليست جوان  سخن به ميان آورده ، کند و کاو ويژه در سياه چال پر مار و موری مثل حککا چندان ضروری نمی نمود. و همين فرض خلاء انتقادی در اشاره ی صريح به قلب مطلب، مبنای بدفهمی طرف مقابل شده است.
جنبش چپ  دانشجويی ، نقطه ی عطف تازه ی سوسياليسم مارکسی را در شانزهم آذر و نه روزی ديگر و مناسبتی ديگر رقم زد ، روزی که تجلی وحدت بورژوازی ايران در اشکال معمم و تاجدارش هنگام رويارويی با انواع برآمدهای جنبش سوسياليستی محسوب می شود.
حککا ساليانی چند به مثابه متحد و زائده سياسی سلطنت طلبان در خارج کشور به جست و خيز مشغول بود. همراه آنها راهپيمايی کرد و" ستاد مشترک " آکسيون تشکيل داد. اعضای گروه برای خوشايند همانها ، بی سابقه ترين فحاشی ها و اهانت ها را به مغضوبين سلطنت نثار کردند . کاشفين ديريافته ی"جنيفر لوپز" در اين راه از مرده ی شاملو هم نگذشتند( ۳ ) . سلطنت طلبان عياش و هرزه ای که در سمينارها و کنگره های ايشان حضور به هم رسانده اند بدون شک در خاطره نويسی هايشان از شبهای کنگره به عنوان شبهای طلايی ياد خواهند کرد شايد جالب ترين نکته ی خاطراتشان مربوط به برگزاری مشترک مراسم چهارشنبه سوری آن ساليان باشد که طی آن، با پرهيز از شعله های آتش ، از روی کول کادرهای نگون بخت حزب می پريدند و می خواندند :
"سرخی تو از من !
 زردی من از تو !"
از همان تاريخ بود که قره نی ، ساز و دهل و رقص محلی در کنگره های حزبی باب شد . شايد خود رقاصان گروه از اسرار سيگنالهای نهفته در آن حرکات موزون سردر نياورده باشند، چه بسا با استقبالی که تماشاچيان، هنگام بالا انداختن نوشيدنيها يشان از آن می کردند ، هنرنمايی خود را" نشانه شکست دشمن در زمين خود وی"، همانگونه که ليدر بشارت داده بود ، بحساب هم می آورده اند ــ ، اما هدف ترتيب دهندگان آن مشخص بود. اطمينان خاطر دادن به ميهمانان از بابت حفظ تماميت ارضی عليرغم حضور پرشمار اعضای کرد نسبت به ديگران در حزب .
(  البته ، چنين بزم هايی در کنگره ی چهارم حزب ، بعداز مرگ منصور حکمت نقش ديگری ايفا کردند. و آن تظاهر به همدلی و نشاط در بين اعضای حزب بعد از فاجعه ی پيش آمده بود. اينکه بعدها حميد تقوايی جد و جهد رفقايش را در اين زمينه به عنوان " هلپرکه " (۴)به تمسخر می کشاند برای خواننده قابل درک است . جالب اينجاست که ايرج فرزاد ، عضو فعال رقاصان کنگره ، حالا ادعا دارد که درست درهمان لحظات در ماتم کارل مارکس اش در يک حالت ويژه ی عاطفی از ته دل گريه می کرده. [البته پيچيده گی های روان آدمی را نمی توان انکار کرد] )
.
کسانی که با ادبيات احزاب مائويست برخورد داشته اند می دانند که آنها برای شخصيت مائو مقامی فوق بشری قائلند. تمام حرکات و سکنات او را به عنوان آموزه های سياسی و فلسفی تقديس می کنند. اما ــ تا جايی که من مشاهده کرده ام ــ  تنها در يک زمينه موضعی انتقادی جدی  نسبت به انديشه و پراتيک مائو ايراد کرده اند.
بعد از به تشنج کشيده شدن روابط سياسی بين چين و اتحاد شوروی ، و متعاقب آن ، گسيل و تمرکز نيروی نظامی شوروی در مرزهای چين ، مائو قدم های عملی ای جهت نزديکی به آمريکا برداشت.
باب آواکيان صدر حزب کمونيست انقلابی آمريکا و از تئوريسين های انترناسيوناليست مائوی در اين زمينه از دو جهت مائو را در زمينه ی اتخاذ سياست فوق به باد انتقاد گرفته است. يکی اينکه به زعم وی ، نزديکی مائو به آمريکا در شرايط ذکر شده ، محصول تعميم غلط  کاربست تئوری تضاد ـ که در جنگهای داخلی چين مورد استفاده قرار گرفت  ــ  به مناسبات ديپلماتيک بود. و ديگر اينکه بر فرض درست بودن چنان سياستی چه نيازی به اين بود  که مائوتسه دون با سگان زنجيری آمريکا و افراد حقيری مثل شاه ايران نيز وارد مراوده شود.
البته نقد فوق پاسخ گوی دلايل بنيادی ديپلماسی ياد شده نيست ، اما حداقل اينرا ميرساند که انترناسيونال مائوی نمی توانست بدون مزبندی با چنان سياست دست راستی يی ، حتی در جايگاه چپ عل العمود خود را حفظ کند.
رفتارحککا ، نمونه ی ميکروسکوپی جريان فوق است. ابتدا ضروت رابطه و مراوده با دولتها مطرح شد ، و بالاخره کار به کاسه ليسی سلطنت طلب ها ی تيپا خورده کشيد. (۴)
بعد از ۱۶ آذر هشتاد و پنج ، حککايی ها به جای ارزيابی ابعاد سقوط خود و انتقاد از بانيان اين سياست دست راستی ، بی هيچ عذاب وجدانی ، چاره را در جمع آوری آثار جرم ديدند. شب هنگام گالنی نفت بر آن ريخته کبريت کشيدند. آنگاه ، مصطفی صابر نماينده ی تام الاختيار پاپ ليدرسوم ، روبه همراهان گرد آتش کرد و جمله ای را که برای چنين روزی بارها تمرين کرده بود با وقار تمام به زبانی شکسپيری دکلمه کرد :
To be but not to be , It is Camel !                                            
  ( منظورشان اين بود که حالا ديگه شتر ديدی نديدی !)
 همراهان نيز هريک با برداشت مختص خود از اين جمله ، به علامت تاييد ، متفکرانه سرتکان دادند.
حالا بابت ۱۶ آذری که خود آماج آن بودند ، طلبکار از آب در آمده اند. دو قورت و نيمشان هم باقی است.  آنرا محصول پراتيک چند ساله خود می دانند. خنده دار است اما شايد مناسبت اين روز را با چهارم آبان و يا سالروز  دفع خطر از جان شاه اشتباه گرفته اند .

 سيامک کامران
زيرنويس

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ــ  صدای پای آب. سهراب سپهری. تابستان ۱۳۴۳
۲ـ « اما من ميخواهم اينجا يک سئوال کفرآلود ديگر مطرح بکنم: اگر اين پروسه بيش از ۲۰ سال طول بکشد، و ما شروع کنيم به سازماندهی در ميان کارگران ... در اين صورت بعد از ۱۰ تا ۱۵ سال يک عده از آنها بچه‌دار ميشوند، تعدادی مريض ميشوند و يک عده از آنها از کار سياسی کنار ميکشند. در آخر ميبينيم که بعد از اين سالها ما ظاهرا از يک طرف آدمها را کمونيست ميکنيم و از طرف ديگر آنها بازنشسته ميشوند و از کار سياسی کناره‌گيری ميکنند» (حزب و قدرت سياسی . منصور حکمت )

۳ــ بنظر شما حزب کمونيست کارگری با اين صف پر از انسانهايی که خيلی بيشتر از ابيات شاعرانه در کارنامه نبردشان برای رهايی و برابری هست ( سمبولشان همين مصطفی صابراست .س. ک )  بايد برخيزد و مراتب قدرشناسی‌اش را از مجاهدات انساندوستانه و راديکال شاملو بيان کند؟ آيا اين پائين کشيدن استانداردها نيست؟ آيا شاملو نقص و محدوديت و معافيتی داشت که نميتوانست مثل من و شما به زبان عادی و در متون بسيار و هرروزه و بدون ايما و اشاره و استعاره سالها از آزادی و برابری انسانها حرف بزند. برنامه عمل بدهد، عضو سازمانی بشود، بجنگد، شعار بدهد، بيدار کند، مقاومت کند؟ ( منصور حکمت . سايت حکمت )
« شاملو طبعا در بين جنبش ملی اسلامی خوانندگانی دارد. ولی به نظر من نسل جوان ايران دارد به کل سنت ملی گرايی و اساطير و قهرمانهايش پشت می کند. اين نسل جهانی فکر می کند و به قول خودش جهانی حال می کند. بيش تر از شاملو ، «جنيفرلوپز » و « مادونا » و « پينگ فلويد » را می شناسد، نفوذ همين آدمها و مخاطبين همين آدمها در نسل جوان به مراتب بيش تر از شاملو است و چه خوب که چنين است . » ( مصطفی صابر . به نقل از جوابيه ای به آن در وبلاگ ضمير سرخ )
گذشته از آشفته فکری نويسنده و مضمون نئوليبرالی جهانی انديشيدنش به مقايسه ها خوب دقت کنيد. عين همين مقايسه را "دکتر" حسن عباسی در جمع بسيجيان زنجان به عمل آورده: « جوان حزب الله صد تا از اين بکام ها  ( فوتباليست ) و شکيلاها رو با يک تار پشم بلال حبشی عوض نمی کنه !»

۴  ـ  بازهم شيرازی ها هستند که وصف حال می گويند : « سگی لق سنگ آسيو می زد سگ ديگه لق کون اومی زد»  ( سگی از گرسنگی سنگ آسياب را می ليسيد سگ ديگه زبان به تحت آن سگ می سائيد .)


 
 

    » مطالب ديگرى از همين نويسنده

  

 

Copyright © 2005 - 2006 kargaran-iran.com