به سايت کارگران ايران خوش آمديد
 
  کارگران ايران: سارا صدیق:زنان زحمتکش چگونه کار می‌کنند؟ چگونه زندگی می‌کنند؟

سارا صدیق:زنان زحمتکش چگونه کار می‌کنند؟ چگونه زندگی می‌کنند؟

 مدتها بود که به دنبال فرصت بودم تا با او گپی بزنم و از زندگيش بيشتر بدانم، اما هميشه مشغول کار بود. سريع و فررز کار می‌کند. بسيار لاغر است. چهره‌اش تنها پوستی است بر استخوان، پوستی تيره و پر از لک، مانند صورت بسياری از زنان زحمتکش. عليرغم مهربانی ذاتی‌اش زبان تندی دارد .تحمل بی‌اعتنايی، بی‌احترامی و از بالا نگريستن شدن را ندارد، حتا از جانب مدير مدرسه که به هرحال بالادستش است و بايد دستوراتش را اجرا کند. چندی پيش به خاطر بی‌اعتنايی مدير، به تندی با او صحبت کرده بود. می‌گفت:

خودش دارد. نمی‌تواند درک کند. کلی قسط دارم. آشنايی با رييس بانک صحبت کرده که جريمه‌های ديرکرد وامم را از من نگيرد. بايد حتما امروز می‌رفتم. اما بهم مرخصی نداد. من هم مثل خودش باهاش برخورد کردم. من نمی‌توانم اين رفتارها را تحمل کنم...

و اين رفتار برايش مساله ساز شد. تبعيدش کردند به قسمت ديگری از مجتمع آموزشی. شانس آورد که اخراج نشد.

می گويد اهل اصفهان است و سالهاست که در تهران زندگی می‌کند. سه دختر دارد. دو دخترش را سال قبل شوهر داده است. می‌گويد هر دو هم به سرعت بچه دار شدند. هنوز از قسط‌های جهيزيه شان خلاص نشده‌ام که بايد برايشان سيسمونی درست کنم.

با اين گرانی چطور اين کار را کردی؟ دادن دو تا جهيزيه خيلی سخت است چه برسد به دو تا سيسمونی نوزاد!
وام گرفتم. قسطی جنس خريدم. سه ماه است به خاطر قسط‌هايی که می‌دهم نتوانسته‌ام اجاره خانه‌ام را بدهم. صاحبخانه گفته که تکليف را روشن کنيد. تازه بايد دنبال خانه هم بروم.

چقدر سخت می‌گيری؟ اين قدر خودت رو اذيت می‌کنی که اين رسم و رسومات را اجرا کنی؟ خوب می‌گفتی خودتان وسايل بچه را تهيه کنيد.
نمی‌شود. دخترهامو توی خونواده‌ی شوهراشون سرافکنده کنم؟ نه. اصلا نمی‌شه!

بايد زنی از تبار او باشی که بفهمی چه می‌گويد. نمی‌خواهد دخترانش سرافکنده شوند. زن باشی، در جامعه‌ای سرمايه‌سالار و مردسالار زندگی کنی، کار هم نکنی و خانه‌دار باشی، همسرت هم کارگری باشد با حقوق کم و... خودت حسرت‌ها و نداشتن‌ها را چشيده باشی و هميشه در حال کار باشی، آن وقت آروز می‌کنی دخترانت ديگر زندگی تو را نداشته باشند:

عيب ندارد. خودم سختی می‌کشم. بزار دخترام راحت باشند. بتونن سرشون رو بالا بگيرند.

همسرت چه می‌کند؟
بيکار است. مريض است.

 قبلا چه کاره بود؟
سرايدار يک ساختمان بود. اوضاع بد نبود. اما ۴ سال قبل محل زندگی ما را مغازه کردند واجاره دادند. گفتند سرايدار لازم ندارند. از آن موقع که بيکار شد وضع روانی‌اش به هم ريخت. کلی دارو می‌خورد. نمی‌تواند کار کند. از آن موقع من سر کار رفتم. سه سال است که اينجا کار می‌کنم.

 چقدر حقوق می‌گيری؟
 امسال حدود ۲۸۰ هزار تومان(منظور سال تحصيلی ۸۸-۸۹ است)

بيمه هم هستی؟
 امسال تازه منو بيمه کردند.

چقدر اجاره می‌دهی؟
دو ميليون پول پيش و ماهی ۲۰۰ هزار تومان. خونه‌مون خوبه. يک آپارتمان ۸۰ متری.(در يکی از محله‌های حاشيه‌ای غرب تهران) از بيرون که نگاه می‌کنی به نظر قديمی وخرابه می‌آيد. اما توش تميزه و مرتبه. اگه بخواهيم از اينجا برويم فکر نمی‌کنم ديگر بتوانيم همچو خانه‌ای پيدا کنيم.

خوب از حقوقت که چيزی باقی نمی‌ماند؟ پس چطوری غذا تهيه می‌کنی؟
هر چه باشه می‌خوريم. خدا رو شکر بچه‌هام قانع هستند و هر چی جلوشان بزارم شکايتی ندارند. مهمان هم که نداريم. غذای ظهرم را هم می‌برم خونه.

پس خودت چی؟ با اين همه کار غذا نمی‌خوری؟
بغض گلويش را می‌گيرد و نمی‌تواند ديگر حرف بزند. دو قطره اشک از گوشه‌ی چشمانش به روی گونه‌اش می‌غلطد. هيچ نمی‌گويد و تند و تند بشقاب‌های کثيف غذای بچه‌ها را می‌شويد.

وای چه کردم؟ غرورش را ناديده گرفتم! چه سوال مسخره‌ای. لاغری مفرطش نشان می‌دهد که چه می‌خورد. شرمنده بغلش می‌کنم و می‌گويم ببخشيد که ناراحتت کردم. قصد بدی نداشتم.

يادم آمد وقتی بحث دادن نقدی يارانه ها پيش آمده بود، از دفتردار مدرسه خواسته بود که از طريق سايت نگاه کند ببيند که به او يارانه تعلق می گيرد يا نه؟ نه فقط به او، بلکه به هيچ يک از خدمتکاران و سرايداران مدرسه يارانه نقدی تعلق نمی گرفت همه ی آنها در خوشه‌بندی سوم بودند و از نگاه دولتيان آنقدر دارا، که نيازی به يارانه‌ی نقدی نداشتند.

موضوع صحبت را عوض می‌کنم:

چند سال است که توی اين محل زندگی می‌کنيد؟
ده پانزده سال است که آمده‌ايم اينجا. ولی قربون محله سابق‌مون. همه با معرفتند. هنوز هم دلم هوای آنجا را می‌کند. بعد از اين همه سال وقتی می‌رم اونجا هنوز هم همسايه‌ها و دوستان به فکرمان هستند. فکر می‌کنی چطوری تونستم جهيزيه و سيسمونی بگيرم. همه رو از مغازه‌های اونجا قسطی گرفتم. بعد از اين همه سال هنوز پيش مغازه‌دارهای اونجا اعتبار داريم.

قبلا کجا می‌نشستيد؟
 شوش و مولوی. اينجا اگه بميری کسی به دادت نمی‌رسه. چند ماه قبل يک روز مادرشوهر دخترم سرزده اومد خونمون. دخترم زنگ زد. گفتم نگران نباش. بايد آبروداری می‌کردم. سريع رفتم وبرای نهار خريد کردم. پولم کم اومد. می‌خواستم ماست هم بخرم. مغازه‌دار حاضر نشد ماست را بدهد که فردا پولش را بدهم. مجبور شدم انگشترم را برای هزار تومان پيشش گرو بگذارم.

دخترات درس نخواندند؟
چرا هر دو تاشون ديپلم دارند. يکی‌شان دانشگاه هم قبول شد. اما خوب آمدند خواستگاريش و شوهر کرد. اين کوچيکه هم امسال دانشگاه قبول شد. رشته حسابداری.

نمی خواهی او را شوهر بدهی؟
 اتفاقا خواستگار دارد. اما می‌گويد می‌خواهد درس بخواند. بهش می‌گويم بيا شوهر کن. من نمی‌توانم خرج دانشگاهت را بدهم. اما وقتی می‌آيد و خودش را برايم لوس می‌کند و می‌خواند:

"من که دختر کوچولوتم، من که بوست می‌کنم، من که همدمتم، من که نازت می‌کنم ... نمی‌خوای بزاری درس بخونم؟" دلم طاقت نمی‌آورد. با خودم می‌گويم هر جور شده بايد خرج تحصيلش را بدهم. حرف حق هم می‌زند. می‌گويد:" اگه شوهر کنم، مگه نمی‌خواهی بهم جهيزيه بدهی؟ پول جهيزيه را بده خرج دانشگاهم."

اما به خدا ديگه نمی‌تونم. برای اينکه قسط‌ها را بدهم از اينجا می‌رم خونه‌ها هم کار می‌کنم.

 ساعت چند از مدرسه می‌ری؟
ساعت ۴. تا ۹ شب هم توی خونه‌ها کار می‌کنم. البته خونه‌های آشناها. هر بار ده پانزده هزار تومان هم می‌گيرم...

می‌خواستم ازش بپرسم فکر می‌کند چرا شرايط زندگی‌اش اين گونه است و چرا بايد اين همه کار کند، اما ظرف‌ها تمام شد. صدايش کردند: "دستشويی گرفته بچه‌ها دستمال کاغذی را توی آن انداخته‌اند. بيا دستشويی را تميز کن."

با عجله به سمت دستشويی رفت.

نگاهش می‌کنم. از خود می‌پرسم به راستی خواسته‌های اصلی اين گونه زنان چيست؟ چگونه می‌توان از حقوق اين زنان دفاع کرد؟ زنانی چنين توانا، اگر امکانات مناسب داشته باشند، اگر آگاهی کافی داشته باشند به راحتی از حق خود دفاع خواهند کرد. اما فشار زندگی، تورم و گرانی سرسام‌آور، حقوق و دستمزد ناکافی، نداشتن امنيت شغلی حتا لحظه‌ای فرصت برای او باقی نمی‌گذارد که استراحت کند چه برسد به اينکه بتواند دمی به خود و شرايط زندگی‌اش بيانديشد و مقصر اصلی را بيابد

http://kanoonmodafean1.blogfa.com/post-138.aspx


 
 

    » مطالب ديگرى از همين نويسنده

  

 

Copyright © 2005 - 2006 kargaran-iran.com