آزادی بيان يا آزادی به شرط قطع زبان

...حق مسلم ماست
,,,,,,,,
به همان اندازه که حکايت سلب آزادی و رسيدن به آن طولانی است ، حکايت قيچی و قلم نيز عمر دراز دارد. در حالی که مدام همگان از آزادی تجليل ميکنند ما هم در کنار آنها برای حضور و وجودش پافشاری می کنيم .اما در اين ميان تناقضی وجود دارد. دولت، خود را مدافع آزادی و سلطه اش را سلطه ی آزاد و لبريز از اين پديده ميداند، اما اکثريت انسانها در جامعه اين مسئله را کتمان کرده و جامعه را خالی از حضور چنين پرنده ای ميدانند.مارکس اشاره می کند: هيچ کس با آزادی مبارزه نميکند بلکه حداکثر با آزادی ديگران مبارزه ميکند.
در اين بين دولت و مردم ، حاکمان و توده ها ، اقليت و اکثريت در برابر هم قرار گرفته اند. هر کس برای آزادی خودش مبارزه می کند. اما اينجا ديگر آزادی به دو دسته ی ، آزادی از نگاه اکثريت و آزادی به عنوان امتياز اقليت به جلو می آيد. دقيقا آزادی از همين نقاط است که می تواند برای حکومتهای بسته توجيهی فراهم نمايد. توجيه آزادی برای آنان مشخص است ، جامعه آزاد است زيرا آنان آزاد هستند. دقيقا آزادی وجود دارد اما به عنوان يک امتياز برای يک طبقه مشخص و گروهی اقليت که البته می خواهند درهمين چهارچوب به آزادی ديگران نيز دست درازی کنند . آزادی را به عنوان ذاتی ترين خصلت انسان از آن خود می خواهند و آنچه به عنوان امری ذاتی از آن خود کرده اند، آزادانه از ديگران سلب می کنند. بر اين اساس راست ميگويند که گفته اند آزادی وجود دارد زيرا خود را آزاد در انجام هر کاری ديده اند.
نمی خواهيم کل اين حق انسانی را و ميزان حضورش در جامعه را بررسی کنيم بلکه می خواهيم تنها به قسمتی از آن بپردازيم که می تواند حضورش را در جامعه به مخاطره بياندازد.
بحث بر سر يک قيچی برنده است ، يعنی سانسور ، فيلتر، توقيف ، دستگيری ، بستن نشريات ، فيلتر کردن سايت ها ، قدغن بودن مطبوعات آزاد و نهايتا حق سانسور در تمام موارد . البته سانسور قيچی کردن از وسط کاغذ است ، اما در اينجا از ريشه پاره ميکنند. دو اتفاق در جريان است . به عنوان يک شهروند برای ما مشخص می کنند که از چه گروهی از اطلاعات بايد استفاده کنيم و در استفاده کردن از ديگر اطلاعات منع می شويم. در مقام يک انسان و به عنوان عضوی از جامعه نبايد در مورد موارد مشخصی مطلبی نوشته يا جايی صحبتی به ميان بياوريم .اين دقيقا همان چيزی است که فيلتر و سانسور از ما می خواهد. هدف آن خفه کردن تمامی صدا های مزاحم و مداخله جو است. او می خواهد تنها صدای خودش در گوش مردم طنين افکن باشد و در اين توهم سير می کند که مردم هم تنها صدای آنها را می شنوند. خودش ميداند که اين تنها زبان خودش است اما می خواهد که مردم تخيل کنند که اين صدای تمامی جامعه است. در نهايت می خواهد به چه چيز دست پيدا کند؟ بی اعتنايی سياسی ، توهمات سياسی . اما دقيقا با سياست بی اعتنايی و سياست توهم است که می خواهد به اينها برسد.
اما در قالب يک شهروند ما با اين موضوع روبروييم که خوب ها و بد ها تعيين شده اند. مترسک سانسور نماد خوبی هاست و تمامی اذهان ديگر با فکر های مزاحم نماد بدی. اينجا يک نفر حرف ميزند ، اما ای کاش فقط حرف ميزد . اين جا حرف زدن همان يک نفر با خفه شدن بقيه لب ها در جامعه مساوی است. يک نفر وجود دارد که خوب را از بد تشخيص می دهد ، بنابراين اين نظر ناظر کبير بزرگ(۱۹۸۴) است که اعمال شده و دائما محق جلوه داده می شود. آن سخنی که مجاز تشخيص داده شده است دائما در گوش انسان شهروند در جريان است واو برايش هيچ اهميتی قايل نيست. مشخص است که اين تفتيش و سانسور معکوس عمل می کند. کار را به جايی می رساند که بدها (نوشته ها و مباحث غير مجاز)، خبر ساز ، مردمی ، اتفاق مهم و تابلو بشوند و خوب ها به عنوان يک صورت تکراری خالی از ارزش باشند. دقيقا می شود فهميد که حتی با ذات تداوم زندگی و تکامل انسان نيز در تضاد و تخاصم است. چگونه زمانی که مخالفتی وجود ندارد ، پيشرفتی ممکن می شود؟ اگر ديالکتيک نباشد ، حرکتی نخواهد بود. حرکت و تکامل انسان تا امروز نتيجه همين تضاد هاست . شايد به حد نهايت تکامل رسيده ايم ....
در درجه دوم شخص به عنوان يک انسان که شايد می تواند حق سخن گفتن و ابراز عقيده را داشته باشد ، لال می شود . شايد سانسور می خواهد جلوی رفتار های خودسرانه را بگيرد اما خودش با رفتاری خودسرانه جلوی آزادی بيان را گرفته است. آنرا قانون کرده است و بر همان اساس حرکت ميکند. اگر رفتار خودسرانه ممنوع است جلوی سانسور را بگيريد. انسانها را خفه کرده اند تا پيروز باشند ، اما دقيقا تا زمانی پيروزند که انسانها خفه باشند. خود خواهی در سانسور موج می زند ، اما می خواهد ديگران را به خود خواهی متهم کند. اين قانون سانسور است که بی بندوباری را قانونی می کند زيرا هيچ پايه ی منطقی برای خود نمی شناسد و بی منطقی را قانونی ميکند. بنابراين با رد کردن منطق ، بی بندوباری را قانونی کرده و به آن اعتبار می بخشد. زمانی که لازم شد سانسور بی وقفه آغاز شود آنگاه می توانيم انتظار داشته باشيم که بی قانونی که مترادف با بی بندوباری است آغاز شود.
از همين جا مشخص شد که چرا فيلتر کردن سايت های مختلف نيازی به قانون خاصی ندارد و اصلا هيچ پيروی از هيچ اصلی را مجاز نمی داند. بی بندوباری که مد نظرمان بود خودش دارد خودش را به ما معرفی می کند. البته که اين اصل در تمام موارد صدق ميکند. اين ، برتری نظر سانسورچی را بر نظر هر مولف يا نويسنده ای آزاد نشان ميدهد ، اما برتر بودن نظر مولف يا نويسنده آزاد را سانسورچی نمی فهمد. زيرا نظر سانسورچی تکراری ، خشک و بی منطق است، اما نظر نويسنده آزاد ، پويا ، انتقادی و منطقی است. تقابل اين دو نوع برتری ، همان برتری زور و شمشير است بر منطق و نقد. عقلانيت زور را می شناسد اما زور نمی تواند عقلانيت را بشناسد زيرا با محتوای وجودی و تمامی ساز و کارش در تناقض است .
اما تمام اين گفته ها از حضور يک واقعيت حکايت ميکند که قرار است پنهان بماند. وجود سانسور در جامعه تاييدی بر يک تناقض بزرگ است ، " آشکار ترين و علنی ترين مسائل بايد پنهان ترين و مخفی ترينشان باشند." در واقع از همين جاست که افراد برای به خطر نيافتادن منافعشان مجبور به اعمال اين حرکت پليسی بر عليه آزادی می شوند. اين منافع نيز نيمه آشکار مشخص می شود ، اما ما بارها در باره اش صحبت کرده ايم. منافع شخصی ريشه سانسور را آبياری ميکند اما منافع همگانی ريشه آن را خواهد خشکاند.
مشخص است که چيزی که جرم است مبارزه برای آزادی و تلاش برای آزاد زيستن است. آنها با آزادی همگانی مبارزه ميکنند و همگان مبارزه می کنند تا آزادی شان را بدست آورند. اين ديالکتيک نيز سير تکامل خود را طی خواهد کرد.