به سايت کارگران ايران خوش آمديد
 
  مقالات: گل فروش شهر ما

گل فروش شهر ما

 يک روز گرم تابستان بود:

پشت ترافيک مونده بودم صف طويل ماشينهای  پشت چراغ قرمز. تو حال و هوای خودم بودم که ديدم يکی به پنجره  می زنه  يه  پسر کوچولو با دست و صورت آفتاب سوز  و لباس های  سياه  و گلی و يه عالمه گل تو دستش

گل می خواين؟ گل، گل هاش  تازس به خدا!

تو چشم های معصومش  نگاه کردم  و يه آن ديگه اون بچه رو نديدم  خودم  و ديدم . چندين  سال پيش  بود نمی دونم،  تو کوچه ها می گشتم و چيزهای مختلف می فروختم آدامس ، گل، همه چی .شب هم  می رفتيم پيش يه آقايی که بهش می گفتيم اوستا. من و آدمای ديگه ای مثل من . اوستا پول همه ی چيز هايی رو که فروخته بوديم ازمون می گرفت و با کلی منت يه تيکه نون خشک ويه آبی می داد می داد دستمون.

از روزی که يادم می ياد مامان بالا سرم نبود، اوستا دوست بابام بود . يادم نمی ياد چند سالم بود که بابامم مرد. اوستا ، اوستا، اوستا... لعنتی همه کسم بود.

هر شب کلی دری وری می گفت بهمون. اگه چيزی نفروخته بوديم کتک می خورديم تازه از شامم خبری نبود. از ترسش تو روز کلی منت مردم رو می کشيديم تا ازمون خريد کنن. يه بار سر يه چهارراه يه ماشين خوشکل ديدم شيشش رو زدم .

 گل می خواين؟ گل، گل هاش  تازس به خدا!

خانم مهربون وبا وقاری راننده بود که  همه گل هام رو خريد تازه بقيه پولشم نگرفت کلی ازش تشکر کردم. چراغ سبز شد و اون رفت.

با خودم فکر کردم که بقيه ی پول رو پس انداز می کنم وقتی پس اندازام زياد شد باهاش يه ماشين  خوشکل می خرم. چه قدر ساده بودم!!!!! شب اوستا همه پول ها رو ازم گرفت و وقتی گفتم ماله خودمه کلی...

عشق ديدن و خريد ماشين بود که هر روزمنو تا سر  همون چهارراه ميکشيد تا شايدخانم مهربون روبا ماشينش  ببينم   

 ۱ روز بعد، ۲ روز بعد،...نميدونم چندروز بعد بود که دوباره اون ماشين رو ديدم دويدم جلو و شيشه  رو زدم.

 سلام. گل می خواين؟ گل، گل هاش  تازس به خدا!

تو چشام نگاه کرد و گفت : سوار شو.

وای خدا !من، تو اون ماشين خوشگل باورم نمی شد. ازم پرسيد که واسه چی گل می فروشم و پولهامو چکار ميکنم

يه جورايی اون روز کل زندگيم رو واسش گفتم ولی حين تعريف همش هواسم به ماشين بود. خانم مهربونه بازم همه گل هام رو خريد و من رو رسوند .

يه روزبعد اومدن اوستا ر و بردن و همه ی ما رو بردن يه جايی که اسمش پرورشگاه بود.نمی شه گفت خوب ولی واسه ما ...

می تونستيم درس بخونيم. از اونجايی که هميشه کنجکاو بودم و متوجه اطرافم درس زندگيم رو متحول کرد .

آره ديگه من شدم هم انس با بچه های پرورشگاه راستش برای من خوب شد

همين که تونستم درس بخونم و سواد ياد بگيرم و تازه فهميدم که با پول فروش گل امکان خريد ماشين نيست روزها پشت سر هم می گذشت تا اينکه بچه ها ی پرورشگاه را بردند برای معاينه نزد دکتر خير خواهی آره خودش بود خدای من خانم مهربونه  اون  کجا من کجا منو شناخت و گفت گل نداری گفتم نه فقط می توانم بنويسم 

is fllower for you
يعنی اين گل تقديم به شما

اين معاينه برای هرکس بد شد

برای من عالی بود چون هر هفته در پرورشگاه باز ميشد و من همراه خانم در ماشين آرزوها به تماشا کردن عابرين گرسنه ميرفتم
بوق، بوق، بوق

به خودم اومدم الآن خودم يه ترافيک مضاعف ايجاد کرده بودم. پسرک کنار پنجره منتظر بود.

.نگاش کردم و گفتم سوار شو...

نوشته  وريا زمانی

سنندج۱۳۸۵/۶/۶

wrya_zd@yahoo.com


 
 

    » مطالب ديگرى از همين نويسنده

  

 

Copyright © 2005 - 2006 kargaran-iran.com