به سايت کارگران ايران خوش آمديد
 
  مقالات: سوسیالیسم "صنفی- حقیقی" محسن حکیمی

سوسیالیسم "صنفی- حقیقی" محسن حکیمی

 iraj.farzad@gmail.com

محسن حکیمی   در نوشته ای به تاریخ ۲۵ شهریور ۸۵ تحت عنوان: " کمیته هماهنگی از این تند پیچ خواهد گذشت، اما نه با تضعیف آن"، ظاهرا پاسخی به مقاله بهروز خباز: " کمیته هماهنگی از این تند پیچ خواهد گذشت"، داده است. این مقاله اخیر نقد مقاله دیگری از محسن حکیمی است با عنوان " نگاهی به دیدگاه بهروز خباز در مصاحبه با محمود صالحی".

من وارد مضمون نقد بهروز خباز نمیشوم و در اینجا فقط به این بسنده میکنم که این رفت و برگشتها نشان میدهد که تلاش محسن حکیمی برای ارائه یک تصویر صنفی از طبقه کارگر حتی در درون "کمیته هماهنگی" با  مقاومت و انتقاد روبرو شده است. خود همین مساله نشان میدهد که تنزل جایگاه و نقش طبقه کارگر جامعه سرمایه داری ایران به موقعیت اصناف و "اوسا کار" های اصناف دوران مانوفاکتوری تا چه اندازه با مقاومت جنبش کارگری و "تئوری" شرایط رهائی طبقه کارگر برخورد کرده است. اما محفلیسم و اکونومیسم کارگر کارگری و محدود بینی و عقب ماندگی تلقی صنفی از طبقه کارگر و جنبش کارگری، نیز بدون یک تقابل تئوریک و فکری بین سوسیالیسم صنفی و سوسیالیسم کارگری قابل تصور نیست. و کاری که محسن حکیمی به بهانه پاسخ به بهروز خباز کرده است، نشان دادن برخی پایه های همین سوسیالیسم صنفی است. برای این کار، محسن حکیمی مارکس را سایه بان خود قرار داده است تا به لنین و برداشت لنینی از مارکس حمله کند.

این حملات و هجوم بر دو پایه موازی استوار اند. اول اینکه طبقه کارگر، به متشکل شدن در حزب انقلابی نیاز ندارد، اینها بزعم محسن حکیمی تلاش (" فرقه های چپ ملهم از لنین است که میخواهند "آگاهی سوسیالیستی را از بیرون طبقه به درون طبقه ببرند")  و دوم، با وجود اینکه محفل محسن حکیمی خود محفلی اساسا متشکل از روشنفکران "بیرون از طبقه" است، اما خود را مباشر و نماینده یک گرایش در درون جنبش کارگری مینامد. به این موارد خواهم پرداخت. اما قبل از هر چیز بگذارید نشان بدهم که چرا یک معضل جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر و یک معضل محافل و شبکه های فعالان کارگری با کنار زدن چنین اوصاف غامض و پیچیده و شبه مذهبی از کمونیسم و از مارکسیسم میسر است. یک راه عبور از این غامض گوئیهای روشنفکران خرده بورژوا که به لباس کارگر کارگری در آمده اند، نشان دادن ماهیت بورژوائی نقطه نظرات امثال حکیمی است. سوسیالیسم صنفی محسن حکیمی بیشتر از سوسیالیسم "حقیقی" آلمان، که مورد انتقاد مانیفست قرار گرفته است، به سوسیالیسم ارتجاعی و فئودالی نزدیک تر است.

تئوری سوسیالیسم و تقسیم کار یدی و فکری

محسن حکیمی لنین را و لنینیسم را رد میکند و تز لنین: "بدون تئوری انقلابی جنبش انقلابی نمیتواند وجود داشته باشد" را با نقل قول سرو دم بریده ای از ایدئولوژی آلمانی درتقابل با مارکس قرار میدهد. و محسن حکیمی غور و غامض گوئیهای روشنفکری اش را ادامه میدهد و به این نتیجه میرسد که ریشه این تز لنین اساسا در تقسیم و جدائی بین کار یدی و کار فکری  قرار دارد! محسن حکیمی باید بسیار متشکر از اختناق اسلامی باشد که زیر سایه سرکوب و کشتارهای خونین و مهدور الدم بودن کمونیستها و ممنوعیت پخش و انتشار ادبیات و نوشته های آنها، برای او مجالی فراهم شده است که عکس مار بکشد و شیادی "تئوریک" خود را به نام سوسیالیسم به خورد دیگران بدهد.

به این جملات فوق العاده حکیمانه آقای حکیمی دقت کنید:

" آنچه بدین سان از بیرون به درون طبقه کارگر برده میشود، و فرقه های ملهم از رویکرد لنین بر اساس آن "برنامه" مینویسند و "حزب" تشکیل میدهند نه آگاهی سوسیالیستی بلکه مشتی انتزاعات منفصل از متن مبارزه طبقاتی است که برای کارگران، درست به دلیل انتزاعی بودنشان، نامفهوم و غیر قابل درک است. ( این جملات بعدی همین پاراگراف را با دقت بیشتری بخوانید). این آگاهی همان چیزی است که بر مبنای تقسیم کار فکری و دستی به وجود آمده است!! و از منابعی غیر از کار دستی!! نشات گرفته است. بی تردید جدائی کار فکری از کار دستی از این نظرکه رشته ای به نام کار فکری یا کار تئوریک را به وجود می آورد که از آگاهی بشر بر پراتیک بیواسطه اش فراتر می رود، گامی به پیش است!! اما این پیشرفت به گونه ای اجتناب ناپذیر به شکل جدائی از کار دستی صورت میگیرد و همین است که تئوری را به امری انتزاعی که پراتیک باید از آن تبعیت کند یا، به تعبیر مارکس، واقعیت باید خود را با آن منطبق کند، تبدیل میشود. این درک که گویا سوسیالیسم مارکس نظریه ای است که در بیرون از طبقه کارگر شکل میگیرد و باید به درون طبقه کارگر برده شود، یعنی در عمل پیاده شود، یا عمل طبقه کارگر باید خود را با آن منطبق کند، از همین جدائی کار فکری از کار دستی سرچشمه میگیرد که سوسیالیسم مارکس یعنی جنبش فکری عملی طبقه کارگر در تقابل با آن پدید آمد." ( محسن حکیمی: کمیته هماهنگی .....علامت تعجب و جمله داخل پرانتز از من است)

"برنامه" انتزاعی و نامفهوم کمونیستهای "بیرون" از طبقه

و پرستش اسارت کارگر به بردگی کار"یدی"

بگذارید برخی تناقضات و مبهم گوئیهای حکیمی و تراشیدن یک چهره مرموز از "برنامه" کمونیستی را قدری بشکافیم تا ببینیم واقعا چه کسانی "نامفهوم و غیر قابل درک" حرف میزنند؟ از کارگران فکور و پیشرو دعوت میکنم همراه با من برخی بندهای "برنامه" ما کمونیستهای "لنینی"، یک دنیای بهتر، را در مجمع عمومی کارگران از پشت بلندگو قرائت کنند. اگر حتی یک نفر را پیدا کردید که بگوید طب رایگان، ممنوعیت افترا و هتک حرمت افراد، لغو مجازات اعدام، موازین محاکمات، آزادی کامل و بی قید و شرط تشکل کارگران، برقراری فوری ۳۰ ساعت کار در هفته، آزادی پیکت، ممنوعیت اضافه کاری، ممنوعیت کار حرفه ای برای کودکان و نوجوانان زیر ۱۶ سال، بیمه کامل کارگران و پرداخت بیمه بیکاری معادل حداقل دستمزد رسمی به همه افراد فاقد شغل بالای ۱۶ سال، ممنوعیت اکید هر نوع سازماندهی فحشا، دلالی،  و واسطگی، تضمین رفاه و سعادت هر کودک مستقل از وضعیت خانوادگی، ممنوعیت اکید خرید و فروش مواد مخدر و.... "غیر قابل درک" اند، آنوقت کارگری را نزد آقای محسن حکیمی بفرستید و به او بگوئید دوست گرامی این شمائید که انسان را شایسته این حقوق نمیدانید چون در "ایران" متولد شده اند، چون آنها را همچون خودتان با دهها پیشداوری و تعریف هویتی خرافی و وارونه، از قبیل اینکه "جامعه ما اسلامی" است و فرهنگ باستانی "درونی" دارد، و دستاوردهای جامعه بشری بویژه در اروپای غربی "بیرونی" است. و چون شما قشر روشنفکر اسلام زده و شرق زده میخواهید این حقوق و مطالبات "برنامه" کمونیستها و لنین را دست نیافتنی و غربی و "نامفهوم" جا بزنید، به خاطر اینکه آن الیت نویسنده و ادیب و شاعری که شما به آن تعلق دارید، زندگی اش و موقعیت ممتاز اجتماعی اش چنین مطالباتی را نمیخواهد. بندهای این برنامه "رویکرد ملهم از لنین"، از اعماق "درون" طبقه کارگر سرچشمه گرفته است ودشمنی غیر قابل فهم شما آقای حکیمی با محتوای آن، بیگانگی با این میل و اراده و خواست درونی طبقه ماست.

    

رمانتیسیم ارتجاعی

از اینجا برگردیم نگاهی به نمونه تیپیک و "عملی" که محسن حکیمی به نام سوسیالیسم و جنبش لغو کار مزدی قالب میکند، بیاندازیم. طبق فلسفه بافیهای محسن حکیمی اساسا ریشه تئوری و از آن جمله تئوری انقلابی، در جدائی کار فکری از کار یدی قرار دارد. سوال:

۱. اگر چنین است چرا مدام از مارکسی که در طول عمرش یک روز هم کار یدی نکرده است و مهمترین تئوری های نقد انقلابی سرمایه داری را در پشت میز کتابخانه بریتیش میزیوم به رشته تحریر در آورده است رجوع میدهید؟ آیا این نشانه رابطه عمیقا درونی مارکسیسم با زندگی و مبارزه طبقه کارگر و فشار این کمونیسم انقلابی بر ذهنیت شما نیست؟

۲.  اگر کار یدی این همه موجب رستگاری بشر است چرا اصلا بشر را به دوران اولیه ای که هیچ تقسیم اجتماعی در سازمان تولید موجود نبود دعوت نمیکنید و چرا رمانتیسیسم اقتصاد پیشا سرمایه داری  خودتان را سوسیالیسم قالب میکنید؟

۳. اگر جدائی کار فکری از کار یدی این اندازه شما را آزار میدهد اصلا چه نیازی به بحث در باره "تئوری" دارید؟

۴. مارکس و تمام تئوریهای او را تنزل دادن به یک نقل قول کتابچه سرخ مائوئیستی از یک جمله او در ایدئولوژی آلمانی که به دلخواه خودتان سر و دم آنرا قیچی کرده اید، زیادی عوامفریبانه است. بگذارید کارگر سوسیالیست خود مستقلا برود تمام کتاب ایدئولوژی آلمانی را بخواند. اگر به این حکم فیلسوفانه خود وفادارید که نباید "آگاهی سوسیالیستی" را از "بیرون" به "درون" طبقه برد، لطفا شما هم به عنوان یک آدم "بیرون از طبقه" و روشنفکر عضو کانون نویسندگان، که چکامه خود را از نفرت شرقی و اسلامی آل احمدیسم از غرب و مدنیت غربی گرفته است، ایدئولوژی آلمانی مارکس را به شکل روایات نهج البلاغه ای از "بیرون" به درون  ذهنیت افرادی از  طبقه انتقال ندهید.

تصویر کارگر در دستگاه ذهنی محسن حکیمی

تصور محسن حکیمی از کارگر واقعا همان پدیده ای است که سیاه بر سفید بر کاغذ آورده است. کارگر، یعنی کسی که کار "یدی" میکند که به محض اینکه به کار فکری روی آورد، به بیرون از طبقه خودش پرتاب میشود، و در نتیجه از متن "زندگی" کنده میشود و با "انتزاع" درگیر میشود. این کارگر جامعه صنعتی و مدرن سرمایه داری نیست، کارگری نیست که میتواند برود خود مستقلا ایدئولوژی آلمانی را در محافل خود بخواند و بفهمد و نتیجه بگیرد که تصویر امثال محسن حکیمی از مارکس و ایدئولوژی آلمانی او مائوئیستی است. کارگر مورد نظر محسن حکیمی، فرد مجرد و جدا شده از متن و مکان او در تولید اجتماعی است، کسی است که دانشجوی "طرفدار" طبقه کارگر، فردیت کارگری اش را پرستش میکند تا  براحساس گناه  خرده بورژوا از موقعیت طبقاتی  و جدا شده از طبقه کارگر مرهمی بگذارد و به این ترتیب مدام از خود "انتقاد" کند. آنچه را که محسن حکیمی پرستش میکند، کارگر در جامعه سرمایه داری مدام و در پروسه جدال با سرمایه نفی میکند. آنچه که محسن حکیمی تحت عنوان " مشتی انتزاعات منفصل از متن مبارزه طبقاتی که برای کارگران، درست به دلیل انتزاعی بودنشان، نامفهوم و غیر قابل درک است" فرموله میکند، معضل کارگر نیست. این معضل خود او به عنوان یک خرده بورژوای جدا از "متن مبارزه طبقاتی" است که با هراس از کمونیسم پراتیک و "احکام انتزاعی" آن، به آنجا میرسد که  خاصیت "یدی" بودن بخش زیادی از زندگی کارگر را به عرش اعلا برساند. این پروسه از منظر کارگری که همین کار یدی، و در نتیجه بردگی کار مزدی( ببخشید "یدی") را منشا مصائب و بدبختی ها و تحکیم یوغ سرمایه می بیند، کاملا برعکس است. برخلاف توهمات مائوئیستی روشنفکر خرده بورژوا که به دوران انتقالی میمون به انسان برمیگردد و به "کار" به عنوان خط فاصل حیوان و بشر  قفل میشود، از منظر کارگر چشم گشوده به تولید سرمایه داری، کار، یعنی بردگی مطلق. و خوب است کارگری که جملات دستکاری شده مارکس را از محسن حکیمی میخواند، این را هم بشنود که مارکس در کاپیتال نوشته است در جامعه سرمایه داری هر اندازه کارگر کار میکند، سرمایه قوی تر میشود.  وعظهای محسن حکیمی در لفافه پرستش کار یدی و نفرین کار فکری و تئوری انقلابی، ربطی به زندگی و مبارزه  طبقه کارگر صنعت مدرن جامعه سرمایه داری ندارد. اینها انتقاد و انتقاد از خود های روشنفکر مائویستی است که برای به آزمایش گذاشتن اوهام سوسیالیسم "حقیقی"، خود را ناچار میبیند که، به کار یدی و "دست های پینه بسته زحمتکشان میهن" نه به عنوان زجر و مشقت و استثمار برای عده ای سرمایه دار و طفیلی جامعه، که به عنوان پالایش روحیه مذبذب روشنفکر مالیخولیای خرده بورژوا بنگرند. و تمام جوهر ادبیات و منبع الهام شعر مکتب آقای حکیمی چیزی جز تعظیم و تکریم و رسای "رنج" کار و "عرق جبین" نیست. این رمانتیسیم ارتجاعی را به تمامی در رمان "نفرین زمین" و "خسی در میقات" آل آحمد و "کلیدر" هم "کانون"ی آقای حکیمی، محمود دولت آبادی میتوان دید. من فکر میکنم این گرایش مائوئیستی در سنت چپی که محسن حکیمی در قالب کارگر کارگری ادامه دهنده آن است، یک پدیده معرفه و البته منقرض شده است. اینکه چه عواملی موجب تک و تای دوباره این سنت منقرض شده در ذهنیت امثال محسن حکیمی است، نیز دلائل کاملا قابل فهمی دارند: عنصر کارگر در تاریخ سیاسی و اجتماعی جامعه ایران سابقه و پیشینه ای دارد و از تند پیچهائی رد شده است. دو نقطه عطف مهم در این تاریخ نقش برجسته ای دارند: اصلاحات ارضی دهه ۴۰ و به سرانجام رسیدن پروسه سرمایه داری شدن جامعه ایران و حضور کارگر مدرن صنعتی به عنوان مهمترین طبقه تولید کننده و دوم دوران بحران انقلابی سالهای ۵۷ تا ۶۰ که طی آن عنصر کارگر خود را وارد معادلات چپ و سوسیالیسم ایران میکند. تا قبل از این تحولات، خلق و تضاد خلق و امپریالیسم و "فریاد مظلومان و زحمتکشان" علیه "ستم"، که اساسا در "غارتگری اجانب" خلاصه میشد، و مبارزه برای جمهوری دمکراتیک خلق، پایه سوسیالیسم ملی ایران را شکل میداد. اما ورود طبقه کارگر به صحنه جامعه، بویژه در دوره بحران انقلابی سالهای دوره دوم، روی آوری به مارکس، لنین، مانیفست کمونیست، و لزوم برخورداری طبقه کارگر از حزب کمونیست خود، یک حقیقت ابژکتیو است. تمام تلاش محسن حکیمی برای نشان دادن خاصیت "انتزاعی" و "غیر قابل فهم" نشان دادن تئوری انقلابی، تقابل با این روند متعین و سیر ابژکتیو تحولات مبارزه طبقاتی است. انگلس در نامه ای به مارکس مینویسد تقاضا برای خواندن مانیفست رابطه مستقیمی با رشد صنعت و افزایش طبقه کارگر در تولید دارد. محسن حکیمی این حقیقت را با توجه به چنان پیشینه تاریخی میداند، آگاه است که تقاضا و اشتیاق برای خواندن مارکس و لنین و منصور حکمت و چگونگی سازمانیابی مبارزات کارگران در برابر سرمایه داران و رژیم اسلامی، در بطن رویاروئیهائی که ما بطور پیوسته در جامعه ایران شاهد آن هستیم، یک فاکت غیر قابل انکار است. کارگران، برخلاف روشنفکر خرده بورژوای "هوادار" کارگر، در متن جدال هر روزه بر سر دستمزد، گرفتن حقوق معوقه، و علیه فلاکتی که سرمایه داران و جناحهای خرد و ریز رژیم اسلامی بر او تحمیل کرده اند، برخلاف اوهام محسن حکیمی، در عشق به کار "یدی" زندگی نمیکنند، بلکه میخواهند راهی برای خلاصی از این نکبتها و مصیبتهائی که بر سر او و خانواده اش و کل طبقه اش می آید ، جستجو کنند. بسیار طبیعی است که کارگر، برخلاف فرقه های مذهبی، به فکر این باشد که ببیند چگونه بود که کارگران هم طبقه ای او، در روسیه علیه وضعیت مشابه امروز آنان، بپا خواستند، قدرت را گرفتند و سیمای جهان را متوجه خود و قدرت خود کردند. بسیار طبیعی است که کارگر به سراغ آن "تئوری انقلابی" و حزب انقلابی ای که آن پیروزی را ممکن کردند، برود، بسیار طبیعی است که بنابراین لنین و برداشت لنین از مارکس و ایدئولوژی آلمانی و کاپیتال و تزهای فوئر باخ، بشدت در میان صفوف شبکه ها و محافل کارگران پیشرو خریدار پیدا کند. و همین واقعیت است که برعکس برای محسن حکیمی هراسناک است. چرا که کسی که کارگر را از انقلاب برعلیه بردگی مزدی میترساند و کارگر را به فرد انتزاعی چسپیده به کار "یدی" تنزل میدهد،  چاره ای ندارد که به تئوری  کمونیسم که به قول انگلس "علم شرایط رهائی پرولتاریا"ست، بتازد و کارگر را از متشکل شدن در ابزار قدرتمندی که او را به قدرت سیاسی میرساند و جامعه را از قید و بند ستم طبقاتی رها میسازد، برحذر دارد. موضع محسن حکیمی فقط و صرفا یک تعبیر مائوئیستی و عقب مانده از مارکس و مارکسیسم و رابطه تئوری و پراتیک نیست. این موضع ضد تاریخی است و با دستاوردهای مبارزه طبقاتی جامعه ایران و تکامل و تطور کمونیسم طبقه کارگر در ایران طی این چند دهه، در تقابل است.

عامیگیری حکیمی

اما در سطحی عمومی تر تصویر عوامانه محسن حکیمی از مارکس و تئوری کمونیسم، سرشار از تحریف، و بی سوادی آمیخته با مغلقه گوئی است.     

 انگار مارکس به محسن حکیمی اختیار داده است که کتاب ایدئولوژی آلمانی او را به دو جمله سر و دم بریده تبدیل کند تا تمام  تاریخ مارکسیسم  مشمول "انقلاب فرهنگی"  مائوئیستی و کانون نویسندگانی شود.

انگار مارکس "برنامه" و مانیفست ننوشته است، انگار حزب و انترناسیونال کمونیستی تشکیل نداده است، انگار در انجمنهای آموزشی کارگران همان تئوریها را درس نداده است و به بحث نگذاشته است، انگار در باره سوسیالیسم حقیقی و سوسیالیسم "ارتجاعی" ( که محسن حکیمی به نوع ایرانی و کارگر کارگری آن تعلق دارد) و سوسیالیسم تخیلی چیزی نگفته است.

 بطور واقعی تصویری که محسن حکیمی میخواهد از مارکس و مارکسیسم و برداشت لنینی از مارکسیسم بدست بدهد، فقط در ذهنیت روشنفکر خرده بورژوائی که از موقعیت ممتاز اجتماعی خود در قبال کارگر و زندگی "یدی" او احساس گناه دارد صدق میکند. کتابهای مارکس، از جمله کاپیتال و ایدئولوژی آلمانی، برعکس وحشت پراکنی روشنفکر غامض گو، اتفاقا بسیار شیرین اند، جذاب اند و درک و حس آنها برای کارگری که آن تئوریها علم شرایط رهائی اوست، اصلا سخت نیست. انترناسیونال اول کمونیستی را مارکس و انگلس بر اساس شبکه هائی که حول مانیفست تشکیل شده بودند، انجمنهای آموزشی کارگران که آن آثار را میخواندند و به بحث میگذاشتند، بر پا شد. حزب کمونیستی که رهبری انقلاب کارگری اکتبر را بر عهده داشت، بر اساس و مبتنی بر سازمانهای "مبارزه در راه آزادی طبقه کارگر" قوام گرفت. در آن سازمانها کارگران در محافل خود، مانیفست، ایدئولوژی آلمانی و بخشهائی از کاپیتال را مطالعه میکردند.

من بر این باورم که تصویر معوج و غامض و موهومی که محسن حکیمی از "تئوری" کمونیسم و مارکسیسم ارائه میدهد، برای دور کردن کارگر و فعال کارگری از کمونیسم و مارکسیسم است. هیچ فعال کارگری، مطلقا مجبور نیست کمونیسم و مارکسیسم و برداشت لنینی از مارکس را با تعابیر و تفاسیر محسن حکیمی بپذیرد. و محسن حکیمی به نظر من بر این نکته کاملا واقف است که کارگر سوسیالیست و فعالین شبکه ها و محافل کارگری، خاستگاه یکسان آل احمدیسم و شرق زدگی و ضد "غرب زدگی" و مائوئیسم نوین سوسیالیسم "حقیقی" و "صنفی" محسن حکیمی را تشخیص میدهند. نگرانی و هراس محسن حکیمی از فروپاشی محفلی است که کارگر را چون پدیده ای مذهبی و غیر اجتماعی در درون خود پرستش می کند و به عقب ماندگی های فرهنگی و "فکری" او تمکین میکند. اگر نه، محسن حکیمی نه برای "تئوری" توده ایستی بحث درون و بیرون را دارد و نه با بستر فکری و سیاسی طیف هنرمندان و نویسندگان و شعرائی که در هر حال راضی به رضای ارتجاع بوده اند و جامعه ایران را از شهر و تمدن پیشرو غربی به شرق و کوهپابه ها و زندگی "بی آلایش" روستا و خواص رمانتیک کار "یدی" دعوت میکنند، مساله ای دارد. ابنها ذهنیت روشنفکر گریزان از موقعیت شهری خود و نوستالژی دنیای "ساده" سکون روستا و زندگی در دوران مانوفاکتور و اندوه ناشی از "خطر" اضمحلال  نقشی است که"استاد کار" در اصناف و مانوفاکتور داشته است. به همین دلیل است که کارگر مدرن از یک موجود زاده شده در بطن تولید سرمایه داری صنعت بزرگ به اعضا منفرد و مجرد اصناف کوچک و یا شاخه هائی در حاشیه صنایع کلیدی تنزل داده میشود.  هراس و نفرت محسن حکیمی از لنین و تئوری انقلابی، انعکاس هراس از ادغام استاد کار اصناف دورن پیشاسرمایه داری "کار یدی" در شبکه وسیع تر طبقه کارگر سرمایه داری صنعتی و مدرن دنیای امروز است. محسن حکیمی، کماکان میخواهد به عنوان روشنفکر طیف شرق زده و ملی اسلامی به محفلیسم صنفی خود ادامه بدهد و رجوع کارگر به انقلاب اجتماعی و تئوری انقلاب سوسیالیستی را  هراسناک توصیف کند. او، ناتوانی واقعی روشنفکر شرق زده را از درک مارکس و کمونیسم طبقه کارگر در قالب "نافهوم بودن احکام انتزاعی" به نمایش میگذارد. علت عدم درک تئوریهای کمونیسم توسط امثال محسن حکیمی  در این نیست که او علی العموم از درک مفاهیم تئوریک عاجز است، بلکه او در مقابل از نظر عینی کارگر را در موقعیت صنفی پیشاسرمایه داری قرار میدهد و تئوری کمونیسم که با برآمدن طبقه کارگر جامعه سرمایه داری صنعت مدرن تدوین و تکامل یافته است، در چنین سیستم فکری و خاستگاه مادی و اجتماعی غیر قابل هضم و درک است. درست همانگونه که دایره فکر خرده بورژوا از محدوده عملی  تولید خرد و زندگی کسبه و دکاندار تجاوز نمیکند.    

توصیه ام به کارگران پیشرو و مبارز از جمله کارگران"اصناف" این است که به جای غرب زدگی آل احمد و زندگی در اوهام نوستالژی دوران اوسا کارها، بروند خود راسا و مستقلا تئوری کمونیسم، مانیفست کمونیست، کاپیتال، ایدئولوژی آلمانی و یک دنیای بهتر را در محافل خود مطالعه کنند.

۸  اکتبر ۲۰۰۶ 


 
 

    » مطالب ديگرى از همين نويسنده

  

  • رفت و برگشت خزنده: در حاشیه بحث: "چپ رادیکال یا چپ کارگری"
  • وحشت از آرمانهای بزرگ
  • معضل حل نشده فلسطین، کماکان ریشه مصائب خاورمیانه است
  • نگاهی به اختلافات اخیر حککا
  • در باره اعدام صدام
  • درسهای دو تجربه: کارگران معدن انگلستان و کارگران نساجی ايران
  • سوسیالیسم "صنفی- حقیقی" محسن حکیمی
 

Copyright © 2005 - 2006 kargaran-iran.com