" /> از میان مقالات: April 2007 Archives

« March 2007 | Main | May 2007 »

April 30, 2007

تاریخچه اول ماه مه

عضو کمیته برگزار کننده مراسم 1مه

April 28, 2007

اول مه و مراسم‌های خانه کارگر

ناصر اصغری
نوشته‌ای با امضای "روزبه فقيهی، اختصاصی وبلاگ کارگر" تحت عنوان "چند نکته پيرامون اول ماه می امسال" در چند سايت اينترنتی درج گرديده که گرچه اولين بار است با اسم "روزبه فقيهی" برخورد می‌کنم، اما پرداختن به موضوعاتی که ايشان مطرح و تبليغ کرده، لازم و پرداختن به يک خط سياسی مشخص است.
اين نوشته با اشاره به اول ماه مه، به دو نکته بسيار مهم، "فراخوان به شرکت کارگران در مراسم دولتی و راديکاليزه کردن آن" و "پرهيز از راديکاليسم در مبارزات معلمان" می‌پردازد. کسانی که صحنه سياسی جامعه ايران در چند سال اخير را دنبال کرده باشند، ميدانند که اين خط "راه توده" است که گاها خجولانه و گاها عريان ابراز وجود می کند. من روزبه فقيهی را نمی‌شناسم و اگر چه اين نوشته خط "راه توده" است، و امروز "راه توده" فرق چندانی با احمدی‌نژاد ندارد، اما ابدا قصدم اين نيست که بگويم ايشان توده‌ای هستند. اين نوشته جدا از اينکه نويسنده‌اش چه کسی است، دارد اين سياست را تبليغ می‌کند.
برای رعايت انصاف بگذاريد اينجا دو نقل قول مربوط به اين اظهارنظرات را بياوريم. در پاراگراف دوم در نوشته‌اش در باره روز کارگر در ١١ ارديبهشت می‌گويد: "اما مراسمی که نبايد از آن غفلت کرد، مراسمی است که هر ساله توسط خانه‌ی کارگر به منظور بهره‌برداری حاکميت برگزار می‌شود. اما در دو سال گذشته کنترل آن به طور کامل در اختيار توده‌ی کارگران حاضر در مراسم درآمده است و کارگران با بلند کردن پلاکاردهای مستقل و برآوردن فرياد برابری طلبی مطالبات بر حق خود را مطرح کرده‌اند. اين مراسم در سال گذشته به طوری بود که برخی از فعالين کارگری بر جلوتر بودن توده‌ی کارگران از پيشروان کارگری تاکيد کردند. به نظر نگارنده اين مراسم از سوی پيشروان کارگری نبايد کم اهميت انگاشته شود و بايد تدابيری در جهت راديکاليزه کردن مطالبات و جهت‌دهی به مراسم انديشيده شود." و دو پاراگراف پائين‌تر، در باره ١٢ ارديبهشت، که معلمان اعلام کرده اند برای پيگيری مطالباتشان در اين روز اعتراض خواهند کرد، می‌افزايد: "... اين ضرورت وجود دارد که فعالين کارگری و دانشجويان در تجمعات آتی معلمان حضور پيدا کنند و زمينه را برای پيوند خوردن مبارزات معلمان با کارگران ايجاد کنند. البته به نظر نگارنده در صورت حضور در اجتماعات معلمان به هيچ وجه نبايد در صدد راديکال کردن جو بر آمد زيرا ممکن است باعث ايجاد حالتی تدافعی در بين معلمان شود."

مراسم خانه کارگر
روزبه فقيهی درست می‌گويد که در چند سال گذشته کنترل مراسم دولتی از دست برگزار کنندگان آن خارج شده و شعارهای تندی بر عليه سران رژيم داده شد. اما در عين حال شاهد برگزاری مراسم‌های مستقل باشکوهی نيز بوده‌ايم. به هر اندازه که مراسم دولتی از طرف کارگران تحريم شدند، مراسم مستقل ميليتانت‌تر شدند. اين ابدا بدين معنا نيست که همه کسانی که در مراسم دولتی شرکت می‌کنند، از عوامل خانه کارگر و شوراهای اسلامی هستند. انتظار می‌رود که کارگران در اين مراسم شرکت نکنند. سئوال اين است که اگر کارگری شرکت کرد چه؟ جواب ما بعنوان مخالفين جمهوری اسلامی و اپوزيسيونی که می‌رود اول مه با شکوهتر از سالهای گذشته برگزار کند، اين است که کارگران شرکت نکنند. برای مقابله با جمهوری اسلامی نمی‌شود مراسم‌هايش را "راديکاليزه" کرد. هر جا که هستند بايد مراسم روز کارگرشان را همانند هر مراسم ديگرشان بهم زد. بايد بهشان گفت اين مراسم دولتی است؛ مرگ بر جمهوری اسلامی! محجوب فرقی با رفسنجانی و احمدی نژاد ندارد. عوامل يک رژيم جنايتکارند. اگر مجبورمان نکرده باشند و زورمان برسد، عمدا به آنجا می‌رويم و مراسم‌شان را بر سرشان خراب می‌کنيم. اگر مجبورمان کردند و نان شب کودکانمان را گرو گرفتند، قابل درک است. کارگری شايد چاره‌ای نداشته باشد جز شرکت در اين مناسکها. اينجا ديگر مسئله فرق ميکند. ايشان مجبور به اينکار شده است. کسی به ايشان خرده نميگيرد. اين رژيم جنايتکاری است که برای شرکت انسانهای زيادی در مراسمهايش، نان شب کودکانشان را گرو ميگيرد. قابل درک است. دولت دستشان است؛ زندان و اسلحه دارند. دستمزدهايمان را گروگان گرفته‌اند.
فراخوان رو به بيرون برای شرکت در اين مراسم تسويه حساب جناحهای رژيم با همديگر، همسوئی با يک جناح رژيم است که دستش از به خاک و خون کشيدن اعتراضات کارگری خونين است. فراخوان برای شرکت در اين مراسم و بعد هم چاشنی "راديکاليزه" کردن آنها هم پزی است تا گفته شود که فقط برای رونق بخشيدن به بساط خانه کارگری‌ها فراخوان داده نشده است؛ بلکه فراخوان دهنده می‌خواهد بگويد که قصدش راديکال کردن و سمت و سو دادن به آن است. اين اما در دو پاراگراف بعدی پوچی خود را نشان می‌دهد. از راديکال شدن مبارزات معلمان می‌ترسد و از کارگران و دانشجويان راديکالی که در همه اعتراضات شرکت می‌کنند، می‌خواهد که شعار راديکال ندهند.
فاکتور ديگری که از کارگران پنهان می‌شود، وضعيت داغان و بحرانی رژيم است. هيچ کسی، حتی فراخوان دهنده اپوزيسيون پرورژيمی هم ادعا نمی‌کند که مراسم خانه کارگری‌ها، غيردولتی است. در اين مراسم شعارهای "انرژی هسته‌ای حق مسلم ما (جمهوری اسلامی) است" سر داده می‌شود. برای محجوب و جلودارزاده و صادقی بساط رأی جمع آوری پهن ميشود. رفسنجانی در مقابل جناح‌های ديگر رژيم علم می‌شود. و و و. استفاده رژيم از مراسم پررونق برای سرپوش گذاشتن به بحرانهای گريبانگيرش يک نعمت آسمانی است. اين آن چيزی است که به مخاطب گفته نمی‌شود. بحران‌آفرينی اين دولت، ديگر حتی صدای خودی ‌ترين خودی‌ها را هم در آورده است. ديگر حتی خامنه‌ای و رفسنجانی هم از سياستهای دولت احمدی‌نژاد می‌نالند. اگر خانه کارگری‌ها در ميان صدها شعار پرورژيمی، دو شعار هم بر عليه "خصوصی سازی" – که حداکثر ايرادشان به رژيم است - ندهند، ديگر معلوم نيست چرا کسی بايد ادعای تشکل کارگری بودنشان را بخرد!؟

نقش مخرب گرايشات رفرميست
اينجا لازم است که تلگرافی هم شده به نقش مخرب گرايشات رفرميست، که در يکی دو سال گذشته در مراسم دولتی شرکت کرده‌اند، اشاره‌ای بکنم. سنديکاليست‌ها تعدادی از کارگران را به مراسم دولتی بردند و ابدا قصد خارج کردن مراسم از دست خانه کارگری‌ها را نداشتند. اما کارگران معترضی که می‌خواهند سر به تن اين رژيم نباشد، قانونگرائی و رجوع به اصل ٢٦ قانون اساسی و غيره سرشان نمی‌شود. اين کارگران بودند که مناسکهای رژيم را بر سرشان خراب کردند، نه فراخوان دهندگان به کارگران برای شرکت در اين مراسم.
گرايش آنارکوسنديکاليست هم، بخصوص در کردستان، درست زمانی که کارگران مشغول سازمان دادن راهپيمائی‌های خيابانی عظيم و توده‌ای بودند و مراسم مستقل خود را برگزار می‌کردند، برای سخنرانی در مراسم دولتی سخنران به سالن‌های در بسته می‌فرستاد. اين گرايش حاضر نبود که با کارگران راديکال و گرايش سوسياليستی اتحاد عمل کند اما عملا کارگران را به پيوستن به صف خانه کارگر تشويق کرد. اينجا بر عکس تهران، بر عليه از کنترل خارج کردن مراسم توسط کارگران، مقاومت هم کردند.

اعتراض معلمان و پرهيز از راديکاليزه شدن آن
بالاتر اشاره کردم که اين سياست عمدا به بحران‌های رژيم نمی‌پردازد و به آن سرپوش ميگذارد. بالاخره معلوم نيست کی بايد اعتراض راديکال کرد!؟ از کارگران و دانشجويان می‌خواهد که اگر برای راديکاليزه کردن اعتراض معلمان به صفوفشان می‌پيوندند، نپيوندند!
امروز معلمان با مشاهده بحران‌های رژيم در برخورد به مسئله هسته‌ای، در مقابله با بدحجابی، اعتراضات روزافزون و هر روزه کارگران، اعتراضات دانشجوئی و غيره، چنان يورشی به رژيم آورده‌اند و چنان به بيماری آن بی‌اعتنائی می‌کنند و خواهان حل مشکلات خود و سرنگونی رژيم هستند که حتی باعث هشدار رفسنجانی هم در نماز جمعه شد. درست در چنين شرايطی مبصری پيدا می‌شود که سوت "پرهيز از راديکاليزم" را می‌کشد. اين از زير ضرب در آوردن عمدی رژيم جنايتکاری است که تنها با سرکوب و قتل عام سر پا مانده است.
اعتراضی را که معلمان شروع کرده‌اند، نمی‌تواند با اين نوع هشدارها عقب بنشيند. اين رژيم نمی‌تواند به هيچيک از مطالبه معلمان جواب مثبت بدهد. معلمان اگر حتی يک قدم هم از راديکاليزمشان عقب بنشينند، رژيم حمله خود را شروع خواهد کرد. اما اين راديکاليزم نيروی بيشتری را برای حمايت از اعتراضات کارگران بسيج خواهد کرد. چرا که ٩٠ درصد اين جامعه در کمين اين رژيم نشسته است.*


 

دو تاکتيک سوسيال دمکراسى در انقلاب دمکراتيک

ژوئيه سال ١٩٠٥

اول ماه مه روز کيفرخواست جهانی طبقه کارگر عليه نظام سرمايه داری است!

رضا کمانگر

www.r-kamangar.com

روز اول مه، نمايش اراده انسان برای توجه به عمق نابرابری در نظام موجود است!

 اگر قرار است بزنگاههای انسان برای رشد و توقعات را نشان داد؟ اگر قرار است ارزش انسان را ماورای مذهب، نژاد، رنگ پوست، زبان، محل تولد و برابری حقوق زن و مرد را نشان داد؟ اگر قرار است نقش انسان را در ساختن تاريخ خويش را نشان داد؟ اگر قرار است آينده را شايسته زندگی برای انسان تصوير کرد؟ اول ماه مه روز کارگر، روز اعتراض به نظام موجود است! روز کيفرخواست عليه نظام موجود است! روز توقع بالای انسان، برای بهتر زندگی کردن است! روز همبستگی جهانی توليد کنندگان ثروت و سامان جامعه است!

در ايران در شرايطی اول ماه مه را برگزار ميکنيم که بحرانهای لاعلاج سراپای رژيم اسلامی را گرفته است! اما رژيم اسلامی ديرزمانی است که جنگ خونينی را به ما تحميل کرده است! طبقه ما دارد کمرش را از زير بار ۱۵۰ هزار کشته و اعدام راست ميکند، در حالی که طيف وسيعی از   هبران کارگران در زندان ها و يا زير کنترل شديد پليسی و امنيتی قرار دارند. اما عليرغم همه سرکوبها و همه وحشيگری های رژيم اسلامی، کارگران، زنان و جوانان، حکمشان را عليه نظام سرمايه داری صادر کرده اند. آزادی و برابری کمترين توقع طبقه کارگر در ايران است و اول ماه مه روز شروع مبارزه برای بزير کشيدن رژيم سرمايه داری اسلامی است!

 

زنده باد اول ماه مه روز همبستگی جهانی طبقه کارگر!

مرگ بر جمهوری اسلامی!

۲۷ آوريل ۲۰۰۷

 

 

 

 

اپوزيسيون و تغيير ريل درسياست های آمريکا!(در حاشيه اظهارات اخير رضا پهلوی)

عبدالله شريفی

برخی از لحظات و اتفاقات کوتاه مدت در تاريخ بعنوان پايان يک روند و آغاز روندی ديگر ثبت  ميشوند، در اين مقاطع  کوتاه تناقضات ورای تمام ژست های سياسی و ديپلماتيک بطرز نا هنجاری بروز داده ميشوند، انگار چکيده ای از گذشته، حال و آينده همزمان در يک تظاهر لحظه ای خود را نشان داده باشند. در اين گونه مقاطع گفته ها و اعمال شخصيتهای کليدی، اوضاع عمومی تر يک جنبش را معرفی ميکنند. سخنرانی رضا پهلوی در انستيتوی هادسن مستقل از نقش اين انجمن و جايگاه رضا پهلوی در اپوزيسيون راست ايران از اين ويژگی برخودار است.
 انيستيتوی هادسن در آمريکا، اوايل ماه آوريل امسال رضا پهلوی را جهت بحث حول مسائل ايران دعوت کرده بود. سخنرانی رضا پهلوی در آن موسسه به جهاتی قابل تامل اند، نه به دليل محتوی مباحث ايشان بلکه به دليل برملا شدن پاره ای کد و رموزی که تا کنون عمدا از جانب ناسيوناليستهای متنوع و طيف متفاوت اپوزيسيون پرده پوشی شده است.
سر تيتر بحث در واقع سرو ته غمهای اين شاهزاده را به شما ميگويد، عنوان بحث ايشان (تغيير رژيم ايران يا تغيير رفتار رژيم؟) است. ايشان ضمن تعارفات اوليه، شکوائيه های خود را عليه تغيير ريل و يا جهت گيريهای جديد کنگره و پنتاگون و سنا و دواير دولتی آمريکا در قبال اوضاع ايران به طرز آشکار و کمی بدور از ملاحظات دپلماتيک بيان ميکند. بطور خلاصه مضمون بحث چنيين است.
( ما همه منتظر بوديم که سياست تغيير رژيم در ايران ملت ايران را از شر جمهوری اسلامی نجات دهد اما اکنون متوجه ميشويم که مسله برای آمريکا نه تغيير رژيم بلکه تغيير رفتار رژيم است... در حاليکه رژيم ايران هم چنان با ترور و تروريسم خود ميکوشد اسلام خود را در منطقه گسترش دهد در حليکه اقليتهای قومی و صنفهای جامعه ايران کماکان زير فشار و بيحقوقی قرار دارند سياستمداران آمريکا در پی تغيير رفتار رژيم ايران هستند.... سالهای ٢٠٠٥ و ٢٠٠٦ صحبت از رژيم چنچ آسان بود در آن ايام سوريه و ايران عراق را مرکز ترور و جنگ تبديل کردند و اين پيام را به صحنه آوردند که دمکراسی در خاميانه مقدور نيست طرح بيکر هاميلتون اين پيام ايران و سوريه را پذيرفت و به اين تغيير تن در داد...ريگان خوب ميدانست که  تغيير رفتار شوری ممکن نيست مگر يک انقلاب اما اختلاف جدی بين ايران و شوری وجود دارد زمانی که هنوز روسيه زير سلطه تزار بود ايران انقلاب خود را انقلاب مشروطه کرده بود... همين موسسه ها زمانی با تلاش کسانی نظير هرمان کان به صلح جهانی کمک فراوان کردند.... برای تغيير رفتار رژيم بايد توسط مردم انجام گيرد خامنه ای و احمدی نژاد تنها در مقابل مردم مجبور ميشوند که تغيير رفتار دهند... در ايران سه گروه اجتماعی زنان، جوانان و اقليتهای قوی و هم چنيين چهار گروه صنفی و حرفه ای دانشجويان، وکلای دادگستری، روزنامنگاران و کارگران صنايع در مقابل رژيم ايران قرار گرفته اند... من مخالف حمله نظمی به کشورم هستم اما فکر نميکنم اين رژيم تغيير رفتار بدهد مگر اينکه برداشته شود و عوض شود...) (چکيده مهمترين نکات از سخنرانی رضا پهلوی در انستيتو هادسن، نقل به معنی از من است)
مساله روشن است: "تغيير رژيم" که برای خيلی ها و از جمله رضا پهلوی، اتفاقی بود که ممکن بود بزودی در سايه حمله آمريکا به ايران روی بدهد، جای خود را به تغيير "رفتار" رژيم داده است. اين مساله معادلات بسياری از نيروهای سياسی چپ و راست را بر هم ميزند. اين طيفهای مختلف اپوزيسيون که به مسائل و تحولات سياسی از منظر "منفعت" ويژه نيروی خود مينگرند، ناگزير در تحليل ريشه های عميقتر روند تحولات، بويژه پس از بن بست آمريکا در عراق، به سطحی نگری در ميغلطند. در دوران پس از فروپاشی شوروی سابق، تجديد آرايش و تجديد تقسيم جهان بين بلوکهای سياسی و اقتصادی و نظامی بجا مانده جهان، با "سناريو"ها و طبق استرتژيهای مختلف و گاه متضاد و متناقض، موفقيت يکی و شکست و يا دستکم تغيير سناريوهای طراحی شده ديگری پيش رفته است. از منظر نيروهای منتظر قدرت، از اين سناريوها  مامن های قابل اتکا و دکترينهای دگماتيک ساخته و پرداخته شده اند. اظهارات رضا پهلوی، بازتاب يکی از اين تناقضها است، هنگامی که پيش فرض او بر اجرای حتمی تکرار سناريوهای قبلی در شکلی ديگر، در مورد جمهوری اسلامی قرار داشت.
محتوای گفته های رضا پهلوی بيان صريح بستر اصلی ناسيوناليسم ايرانی  و دلسردی و ياس جريانات حاشيه تر بعنوان جريانات خرد و درشت قوم پرستان و دسته جات آنها را در مواجه با اوضاع ايران بطرز فشرده در خود دارد.در يک کلام انتظارات از دست رفته از بکار گيری قدرت غرب و در راس آن آمريکا در جهت سناريوی دلخواه خود را منعکس ميکند. اظهارات رضا پهلوی از اين جهت حائز اهميت ميباشند که برای نقد مواضع ناسيوناليستی او در قبال اوضاع جاری ما را ناچار به بررسی جدی و طرح سوالات اساسی ميکند.
به روشنی مشهود است که نگرانيهای واقعی از خطر تهاجم نظامی آمريکا به ايران و تعقيب اين سير پيچيده و پر پيچ و خم سياسی، ميليونها انسان را در سراسر جهان به تعقيب کنندگان پر حرارت سير حوادث تبديل کرده است. در اين ميان مردم ايران نگرانتر و مضطرب تر در پی يافتن روزنه اميدی روزگار را سپری ميکنند. کم نيستند شمار کسانی که  يافتن جواب سوالات بيشمار خود را در لابلای روزنامه ها و صفحات اينترنت وساير رسانه های عمومی جستجو ميکنند. مديا و ژورناليسم سر سپرده در ردگم کردن حقايق اين ماجرا سنگ تمام گذاشته اند. به همين دليل پرداختن به اين مساله از جوانب سياسی و عملی امری است جدی و تلاش برای نور افکندن بر حقايق امری است که مردم را در مقابله با کل سناريوی جاری قدرتمندتر خواهد کرد.
آيا تهاجم نظامی آمريکا به ايران محتوم است؟ امتداد شرايط جهنمی و فقر و فلاکت به کجا ميرسد؟ آيا رژيم اسلامی تا کی به حيات ننگين خود ادامه خواهد داد؟ و دهها سوال واقعی که روزانه مردم از همديگر ميپرسند. اينها سوالاتی هستند که نميتوان با جواب آری يا نه از شرشان خلاص شد. بعضا جواب اين سوالات به دايره سياست در ايران و آمريکا محدود نميشوند، بلکه ابعادی جهانی و تاريخی دارند که بايد بررسی شوند تا راه مسدود کردن بسياری از سناريو ها را بست و راه بازکردن سناريوهای ديگری را هموار کرد. برای اينکه جواب درستی به اين سوالات بدهيم بايد آگاهانه و هوشيارانه ميدان رايج ژورناليسم حرفه ای را ترک کنيم و بر روند هايی که هر يک از احتمالات را ممکن ميکند، مکث کرد و نيروی سناريوی ممکن و مطلوب را خطاب قرار داد.
"شاهزاده" رضا پهلوی به عبث تلاش ميکند سراب آرزوهای خود را بعنوان "حقايق" زمزمه کند. نوستالوژی دوران جنگ سرد واميد به قواعد بازی کلاسيک در هرج و مرج نطم نوين بوش، توهمی است که استيصال جنبش رضا پهلوی را برملا ميکند. دوران موسسه نظامی که هرمان کان در راسش بود، سپری شد.  کان و ساير ژنرالها و تئورسين های فيوچريست( futurist ) دهه شصت بر متنی ديگر و اوضاعی ديگر توانستند آمريکا را با هزاران زحمت از ويتنام، شکست خورده، خارج سازند. کسينجر حق داشت منظره آن شکست را چنان توصيف کند که ميگفت محال است باری ديگر جايی در جهان پيروزيی نصيب ارتش آمريکا گردد. امروز ادامه دهندگان راه هرمان کان در همان بنگاه استراتژی راند( rand ) ميگويند که رمز موفقيتشان در خروج ارتش شکست خورده از ويتنام را مديون همدست و همراه کردن چين با خود هستند . مشاوران سياسی طرح بيکر هيملتون  با استناد به همان الگو قرار است با همراه کردن رژيم اسلامی ايران و سوريه با همين درجه از شکست از باتلاق عراق رها شوند. انتظار ميرفت که سير وقايع تلخ اين دو دهه  سياستمدرانی که داعيه جدی بودن سر ميدهند را به آن درجه واقع بين کرده باشد که مانند رضا پهلوی آرزوهای خود را به جای حقايق عوضی نگيرند. "شاهزاده" با اين سخنرانی فاش ساخت که در دو بعد سياست خارجی و داخلی حتی از همقطاران خود نيز عقب است. بگذاريد موجز و فشرده دو روی سکه ارزيابی اين "قهرمان" ملی را بررسی کنيم. جنگ و تجزيه يوگسلاوی و بسيج غرب بظاهر پشت سرآمريکا در امتداد سياست ميلتاريستی اين دوهه توهمی به وسعت طول و عرض کل سران و مريدان سياست های آمريکا در خاورميانه ايجاد کرده است.
 جهان بعد از فروپاشی بلوک شرق با تضادهای بنيادی نظام سرمايه داری سر از دوره جديدی از رقابت و کشمکش بيرون آورد. تز تجزيه و جنگ های قومی در يوگسلاوی سابق اگر طراحش  و پيشقراولش دولت آمريکا بود، اما ثمره آن جنايات و تخريب، نه تنها به اقتدار آمريکا در رقابت و کشمکش های بلوکهای جهانی نيانجاميد بلکه سير نزولی طی کرد. بلوک اروپا حول تهاجم به يوگسلاوی بسيج شد تا کفاره تاريخ جنگ ضد فاشيستی يوگسلاوی را پس دهد، بسيج شد تا انتقام شکست های قرن بيست را در دروازه قرن بيست يک بر گردن تاريخ بياويزد. اگر اروپا پشت سر آمريکا در جنگ يوگسلاوی بسيج شد دلايل تاريخی ديگری داشت. در اين داد وستد آلمان و ساير قدرت های اروپا برنده بودند.
دکترين جنگ عراق، بر مبنای تجزيه و نفرت پراکنی قومی و مذهبی و بقول خودشان نابود کردن ماشين دولتی، شايد محصول محاسبات غلط بعداز "موفقيت" در يوگسلاوی باشد، اما دکترين جديد که اکنون محور سياست در قبال عراق و ايران در خاميانه است، بی ترديد محصول شکستی جدی تری است که عراق ميدان نمايش آن بود. شکست عراق نتايج پوچی تزهای پنتاگون را همراه داشت. مسله حمله نظامی به ايران و عراقيزه کردن ايران با بيکفايتی تئوری قديمی و شکست خورده مواجه شد و اين شکست با خود تزهای جديدی توليد کرد. دکترين جديد اين است که در عراق ماشين دولتی را بکلی از هم پاشيدند و با ميدان دادن به جريانات قومی و مذهبی، انتظار آلترناليو و بر آن پايه ساختن اداره جديد را داشتند. ميگويند به اين دليل ناکام ماندند. بنابر اين در تز جديد حفظ ماشين دولتی در هر تهاجم نظامی محور سياست است. اين پاشنه آشيل بخش زيادی از اپوزيسيون راست در ايران است. اين مسله باعث شد جريانات متعددی يکباره بی نقش شوند. به حاشيه رفتن قوم پرستان و فدراليستها بروز عواقب اين شکست در آرايش اپوزيسيون شد. همين دليل است که ميبينيم اگر چه هنوز خطر ماجرا جويی نظامی بقوت خود باقی است اما جريانات قوم پرست در پی تجديد هويت خود در بحران و سرگردانی و نوميدی در غلطيده اند.
در همين راستا اميد به بازگشت به تز قديمتردر برابر جمهوری اسلامی يعنی رژيم چينچ، بار ديگر اميد را به بخش اصلی اپوزيسيون راست در ايران باز گرداند. اميدواری به دخالت مشروط آمريکا و دست بدست کردن ماشين دولتی که تغيير رژيم از بالا و دست به دست شدن قدرت نام گرفته است، بخش اصلی تر جنبش ملی گرايی را در ايران به تحرک واداشت. ميدانستند که اين همان  معادله ايست که اينها شانس بالايی در آن دارند. اما هنوز آثار شادی اين فرصت بر چهره شان نمايان بود که متوجه شدند صورت مسله سياستمداران آمريکا تغيير رژيم(  regime change) نيست بلکه تغيير "رفتار" رژيم(change behavior) است. ناگاهان  صحنه و روحيه ها دگرگون شد ند، بقول شاعر"خنده ها درد شدند".
در بعد داخلی نيز شاهزاده ما به همين اوهام اما با شدت و تظاهر به حفط تعصبات ملوکانه مسائل را بررسی ميکند. توصيف ستراتاکتور جامعه و تقسيمات دلخواهی رضا پهلوی ديگر قبح "حسن" نظر اين جماعت را به طبقه کارگر نشان ميدهد. ميگويد جامعه ايران از سه گروه اجتماعی و چند گروه صنفی شکل گرفته است که از سر ناچاری آن آخری کارگران صنايع هستند. فکر نکنم حتی بخش عقب مانده ناسيوناليسم هم، نظير ناسيوناليسم کرد و حزب دمکرات که مدتی انکار وجود طبقه کارگر محورسياستهای جنگ افروزانشان عليه چپ و کمونيستها در کردستان بود، به اين تقسيم بندی جامعه ايران از خنده روده پر نشوند. اين عمد و اغماض به علوم اجتماعی و سياست را جهالت يا نفرت طبقاتی  به حساب آوريم؟!
مشکل به اين جا ختم نميشود مسله ايران اتمی و سياست های اتمی ايران ضربه جدی به قالب و آرايش جنبش ملی گرايی ايرانی زده است. اکنون رژيم اسلامی با سياست اتمی خود عطوفت وحسن نظر بخش زيادی از ايادی اين جنبش را به خود جلب کرده است. و اين هراس رضا پهلوی و تبعات سلطنت طلب مشروطه و غير مشروطه است.
در اينکه روند کنونی در قالب عمومی خود خبر از تغيير ريل سياست آمريکا در جهت تغيير رفتار رژيم را ميدهد، ترديدی نيست.  ميگفتند حقيقت را يا از ديوانه و يا از بچه بايد شنيد، شايد در زمان ما بهتر باشد بگويم حقيقت را بايد از لابلای گفته های سياستمداران شکست خورده بايد شنيد. گيتس، وزير جديد دفاع آمريکا در همان ابتدای احراز مقامش گفت، هدف از آوردن ناوگان آزينهاور به خليج، دفاع از موقعيت نظامی آمريکا در منطقه است. متعاقب آن شواهد نشان ميدهند که اين گفته به حقيقت نزديکتر است. چون تهاجم نظامی به ايران و گسترش کانون بحران و به گل نشستن در باتلاق ايران پس از عراق، از هر جنبه به ضرر آمريکا خواهد بود. ديگر نه موقعيت ژاندارمی و نه رقبت بلوکی تحمل شکست در ايران که ابعاد گسترده تر و غير قابل قياس با عراق را در پی خواهد داشت در مصالح و مصلحت دولت آمريکا نخواهدبود.
همه ميدانند که آمريکا در عراق شکست خورد و زمين گير شد، حتی طرح امنيت بغداد با آن همه هزينه نتيجه ای نداد. طرح ديوار کشيدن دور محلات اعظميه و ساير محلات بغداد از دامنه کشتار و جنگ نکاست. اثری از مدنيت نماند، بازار کشتار و ترور و عروج فاشيست ترين جريانات و باندهای آدم کش رونق گرفت، عراق ميدان خونيين آزمونی شکست خورده شد که قربانيان آن مردم محروم شهر و روستای آن مملکت شدند. اين وضعيت و شکست آمريکا به اسم مردم و مقاومت مردم عراق تمام نشد. عدم حضور جريانات سوسياليست و عدم توان طبقه کارگر، جريانات اسلامی را ميداندار کرد و جمهوری اسلامی در اين رابطه در تقابل با آمريکا دست بالا پيدا کرد.

 اعلام شکست آمريکا در عراق در بين جناحهايی از هيئت حاکمه دولت آمريکا و صف وسيعی از بورژوازی آمريکا در مقابل ماجراجويی بوش و جناحش شکل گرفت و يکی يکی ابزار قدرت را از آنها سلب کردند. تغيير رفتار رژيم مساله شد، مهار کردن و عدم دسترسی ايران به انرژی هسته ای و تجهيزات اتمی، جايش را به شکل دادن به بلوک عرب برای مهار کردن ايران داد.  رفتن "پلوسی" به سوريه، تلاش برای آشتی دادن جناحهای متخاصم در فلسطين، سرپا نگهداشتن "فواد سينوره" و حفظ تعادلی که ميدان مانور ديپلماتيک با ايران را در ابتکار خود نگهدارند. رفته رفته تئوری تحمل ايران اتمی در سياست جهانی ابتدا توسط ژان شيراک بروز بيرونی پيدا کرد و سرانجام معلوم شد تز کار شده پنتاگون مبنی بر اينکه آمريکا که موفق شد  شوروی اتمی را چندين سال مهار کند چرا نتواند ايران اتمی را در بعد کوچکتر مهار کند، روی ميز قرار گرفته است. اکنون طرح کنار آمدن با ايران اتمی مسله و بررسی جوانب آن، مسله استراژسينهای پنتاگون است. و حوزه اين ممارست نيز به اسرائيل هم رسيده است، اخيرا انستيتوی امور استراتژيک ملی اسرائيل(INSS ) نيز طرح آمادگی خود را برای برخورد به دوران "کنار آمدن با ايران اتمی" را به بحث روز دولتمداران آن کشور تبديل کرده است.

 در اين ميان، برای هر کسی که قلبش از اين همه تباهی بدرد آمده باشد و بفکر راه حلی جهت سعادت مردم باشد اين سوال مطرح ميشود که مردم ايران کجای اين معادله قرار دارند؟ اين دو دهه تلخ و خونين، بسياری از تحليلهای بی پايه  و اساس را دور ريخت و جمعيت قابل ملاحظه ای از سياستمدارانی که  را که به نقطه صعود برده بود با شتاب به ورطه سراشيبی کشاند. بارها آرايش و صف بنديها بهم ريخت و از نو دوستی و دشمنی تجديد تعريف شد. بارها اشکال و قالبها جابه جا شدند، رنگ عوض کردند، جريانات سياسی هر بار در اين گذرگاهها رنگ و لعاب جديدی به خود دادند. باری دمکراسی، زمانی رفراندوم، مدتی قوم پرستی و فدراليسم قومی، آمدند و رنگ باختن و هنوز قهرمان نشده ناقهرمان ميدان را ترک کردند و با رنگ ديگری بر گشتند.
اگر قبلا اميد به آمريکا برای تغيير رژيم، صفوف نيمه آشفته اپوزيسيون را حفظ کرده بود،اکنون جريانات اپوزيسيون رژيم در راست و چپ تحت تاثير اين تغيير ريل تکان خورده اند. از دو سر بحران بر گستره اپوزيسيون سايه افکنده است. بحران سرنگونی طلبی و بحران تحولات از پايين. اين مسله تحليل مفصلی ميطلبد که در اين نوشته نميگنجد، فقط کوتاه اشاره کنم که بخش عمده جريانات قومی و فدراليستچی که به اميد حمله نظامی آمريکا زيست سياسی ميکردند، نااميد و مايوس در حاشيه با تجديد تعريف خود دنبال مکان جديدی پرسه ميزنند. انشقاق و انشعاب و غرولند در صفوف سازمان زحمتکشان که متعاقب روشن شدن "عدم سياست و استراتژی روشن آمريکا برای کردستان شرقی" روی داده است، يک دليل عمده "بحران هويتی" اينها و ديگر جريانات قومی است. جريانات اصلی تر که به اميد تغيير از بالا و دست بدست شدن قدرت بودند نيز در سلسله بحران هايی افتاده اند. شاهزاده نيز نگران است که به سرنوشت شاه زاهد افغان و خانواده رومانوفها گرفتار شود و کار به جايی برسد که به کاتگوری نيروی ذخيره ای که ديگر هيچگاه به آن حتی " برای روز مبادا" رجوع نخواهد شد، حواله شود.
 چپ سرنگونی طلب هم در ياس و سردرگمی در حالت "انتظار از انقلاب" و اميد به بر امدهای خود بخودی و تحولات درپايين، در فقدان چشم انداز گذار اوضاع فعلی به يک بحران انقلابی، به دوران روتين کاری و کار آرام و سرگرم شدن با جدالهای درونی سقوط خواهند کرد.
با اين وضع و با توجه به اينکه هنوز بازتاب ناکاميهای پی درپی و سير رو به افول موقعيت آمريکا در رقابت های جهانی، ميتواند منجر به ماجراجويی نظامی گردد. هنوزطراحان کشتار مردم يوگسلاوی و عراق و افغانستان در قدرتند، هنوز فرماندهان و معماران جوخه های مرگ در هندوراس و قتل عام های فجيع در نيکاراگوئه و گواتمالا زراد خانه های عظيم مالی و نظامی در دست دارند، هنوز طبقه کارگر جهانی قدرت بازدارنده نيست، هنوز جنبش های کارگری و سوسياليتی در اروپا و آمريکا قدرت تعيين کننده نيستند، هنوز جنايتکاران اسلامی از وحشت نفرت مردم ايران ماجراجويی را به جان ميخرند هنوز و هنوز...احتمال تهاجم نظامی را بعد از يک دور محاصره اقتصادی بايد جدی گرفت. دنيای سياه نظم نوين و ميليتاريسم و ترور است، هنوز بايد برای چنيين ماجراجويی هايی حساب باز کرد و مسله را جدی گرفت.
مردم و در راس آن طبقه کارگر ايران دوران سخت تری را در پيش دارند. از هم اکنون شرايط برزخی زيست و کار اکثريت جامعه، نشانه هايی از انفجارات و تقابل های جدی را عليه رژيم اسلامی با خود آورده است. توهمات اصلاحات و دو خرداد وحمله نظامی رفته رفته جای خود را به رودررويی جدی مردم با جمهوری اسلامی خواهد داد. رهنمود رضا پهلوی از استفاده مردم و تحريف عامدانه و ملوکانه از جامعه طبقاتی ايران به گروههای اجتماعی و صنفی، نشان از اين دارد که ميخواهند افت و خيز ديالوگ با رژيم را از طريق تقابل"مهار شده" مردم به اسم خود ثبت کنند.
کمونيستها و طبقه کارگر در مقطع آتی ميتوانند و بايد بازيگران اصلی صحنه برای برگرداندن توازن باشند. رجعت به کمونيسم مارکس و منصور حکمت ضرورتی حياتی دارد، بايد راه حل اين کمونيسم را در مقابل تمام وجوه اين احتمالات شوم قرار داد، بايد با ايجاد تشکل های کارگری و توده ای، راديکاليزه کردن جنبش برابری طلب زنان متصل کردن جنبش های سياسی در يک مسير برای ساقط کردن نظام اسلامی و تکيه بر افق کمونيزم کارگری بار ديگرمعادله و موازنه جديدی را بوجود آورد که محور و منشا تغييرات اساسی تر و تحولات فراکشوری تر در جهت عقب راندن اين دوران تباهی باشد. 

٢٤ آپريل ٢٠٠٧
 

April 27, 2007

دنیای دیگر خواهیم ساخت

کـــارگـــران جـــهـــان مـــتـــحـــد شـــويـــد!

April 26, 2007

وحشت از آرمانهای بزرگ

ایرج فرزاد

دوست گرامی ام، هاشم رضائی، در نوشته ای با عنوان: "کومه له سراسری بود یا محلی؟" با یک تیر دو نشان زده است. از طرفی خواسته است در جدل درونی کومه له، در کنار مدافعین "ضرورت فعالیت تحت نام کومه له" ( ساعد وطندوست، مینه حسامی، جعفر امین زاده و...) قرار گیرد و سمبه رویگردانی از کمونیسم و علیه سنگینی وزن کمونیسم  و فعالیت سیاسی در مقیاس "سراسری" و غیر کردی را پر زورتر کند. خواسته است نشان بدهد که اصلا تمام اعتبار و نفوذ اجتماعی کومه له این بوده است که غلظت کردی اش تمام هویت سیاسی اش را تشکیل میداده است. و در این کردایه تی هم نه شهر که رو به روستا داشته است. خواسته است نشان بدهد که هر اندازه کومه له خود را به سیمای کردی، و نه حتی کردستانی آراسته کند، به همان میزان محبوب تر، اصیل تر و اوریژینال تر است. در پشت هیاهوی کمپین و  مناسک برائت از  نام حزب کمونیست، تلاشی برای چفت کردن تاریخ کومه له با ارتجاعی ترین سکتهای عهد عتیق چون کومه له ژ . ک لانه کرده است. و هاشم رضائی به نظر من صاف و ساده تر و بدون اینکه خود را با غامض گوئیهای جمع "ضرورتی" ها مشغول کند، این تصویر را  با یک تاریخ سازی و یک هویت "تاریخی" برای کومه له ارائه داده است. هاشم رضائی مکنونات قلبی ضرورتی ها را صریح تر از خود آنان بیان کرده است. یک دلیل میتواند این باشد که ضرورتی ها میخواهند فعلا در صفوف کومه له، با مبهم گوئی و منفی بافی و پوچیسم و خواندن آیه یاس و دلسردی، به کندن نیرو ادامه بدهند. هاشم رضائی بیرون از دایره این حسابگریها است و در این محاسبات بقالانه شریک نیست. به همین دلیل در بیان نظرات و اعتقادات واقعی کنونی خود صادق تر است. در هر حال در رابطه با تاریخ و پیشینه اصالت و فلسفه جاذبه کلمه "کومه له"، به روایت و تعبیر و تفسیر هاشم رضائی توجه کنید:

" در جریان بحث برسر نامگذاری تشکیلات( در شهر بوکان) مطرح گردید که بگونه ای تاریخ جریانات سیاسی مترقی و پیشرو سابق در کردستان ایران با اسم سازمانی تشکیلات پیوند داده شود. در این نشست، از جانب تنی چند از رفقا پیشنهاد گردید که: از آنجاییکه نام "کومه له" ( از جمله کومه له ی ژیانه وه ی کورد) در میان توده های مردم کردستان ایران دارای محبوبیت فراوانی است و همچنین کومه له ره نجده ران( در کردستان عراق) تشکلی نوین و غیر سنتی با ایده های مترقی بود، بگونه ای در نام تشکیلات بگنجد. این پیشنهاد مورد تایید قرار گرفت( رای قطعی یا اکثریت را بخاطر ندارم)"    ( پرانتزها از هاشم رضائی است)

به نظرم همین قطعه از نوشته هاشم رضائی به نحو عجیبی گویا و وصف حال کسانی است که از اینکه زمانی در زندگی خود انسانهای بزرگی بوده اند و دنبال ایده آلهای بزرگ رفته اند، اکنون پشیمان اند. میخواهند به ورژن قلابی تاریخی که صلاح مهتدی برای کومه له ساخته و پرداخته است بپیوندند. ناراحتند از اینکه در دوره ای از حیات سیاسی خود از سمپاتی و نوستالژی به عالم  "محبوبیت"    کومه له ژ . ک وکومه له ره نجده ران؛ به پروسه ای انتقال یافتند که در آن در کنار کسانی چون مارکس و لنین  که بر قله رفیع دانش بشری و انقلابیگری پرولتری ایستاده بودند، ملحق شدند. هاشم رضائی از اینکه در سال ۵۷ و در "جلسه بوکان"، سکت دهقانی و مذهبی و ارتجاعی کومه له ژ . ک را که نهایت عمق سیاسی آنان "قسم خوردن به قرآن" برای اعلام وفاداری سکتی و اسلامی به "کردایه تی" بوده است "محبوب" و "پیشرو" تشخیص داده راضی و خوشحال، و از زندگی دورانهای بعدی خود احساس نگرانی و مغبون شدن دارد. او میخواهد بگوید به عبث و اشتباهی به عنوان یک انسان کمونیست و با آرمانهای انسانی و بزرگ، در دوره ای از فعالیت سیاسی اش زندگی کرده است. واقعا سوال من این است کسی که آمده است خود را از دنیای مهجور یک سکت دهقانی و مذهبی خلاص کرده است، در کنگره موسس حزب کمونیست ایران نشسته است و به عنوان رفیق مارکس و انگلس و لنین دست به کار عظیمی زده است و زندگی خود را به یک تاریخ پرشکوهتر و عظیم تر جهانی وصل کرده است، آیا از دیدن تصویر بزرگ خود در این دورانها و حتی خاطرات آن "وحشت" نکرده است؟ آیا معنی این بازگشت به هویت کومه له ژ. ک و "محبوبیت" آن و "مترقی" خواندن کومه له ره نجده ران، که آخر و عاقبت  آنرا در زندگی "فرعونی" تک و توک بقایای آن در سلیمانیه می بینیم، این نیست که امثال هاشم رضائی خود و زندگی و شخصیت خود را شایسته مقام و منزلتی که با کمونیست بودنشان، با رفتن دنبال افکار بزرگ و انجام کارهای بزرگ و سراسری کسب کردند، نمیدانند؟ آخر مساله خیلی ساده است، مستقل از اینکه هاشم رضائی اکنون چه فکر میکند، اما او در زندگی واقعی از کار سیاسی به عنوان یک معلم در روستائی دورافتاده، در جنبشی قرار گرفت، که همان شهر بوکان را "اداره" میکرد، او به جائی رسید که به جای پچ پچ مخفیانه و بدور از چشم ماموران ساواک و ژاندارمری با دهقانان مناطق دورافتاده و "جوارب بازی" با آنان به عنوان کار سیاسی و "پیوند" با زحمتکشان، در میتینگهای بزرگ، هزاران نفر از مردم شهر را خطاب قرار میداد. او در این میتینگها و تظاهراتها از سوسیالیسم، ضرورت مبارزه با مذهب و افکار ارتجاعی، از برابری بین زن و مرد و از مبارزه و حق کارگر علیه سرمایه دار، چه کردی و یا غیر آن حرف میزد. او کسی بود که در کنگره سوم کومه له، شاهد دست بدهان ماندن "مام جلال" و سران کلیدی کومه له ره نجده ران، فریدون عبدالقادر و ملا بختیار، در مقابل آرزوها و اشتهای سیاسی یک عده کمونیست مصمم بود که اراده کرده بودند، نه تنها داستان و سناریو پوچ ناسیونالیسم کرد را تکرار و بازنویسی نکنند، بلکه علاوه بر ارائه یک راه حل واقعی و کم درد سر و کمتر توام با خون و خونریزی برای مساله کرد،  به پروژه یک حزب کمونیستی و سراسری بپیوندند. در این آرمانها و افکار بزرگ و آن موقعیت سیاسی از منظر کسانی که تصمیم گرفته بودند از حاشیه به متن بیایند و از جمع تدارکاتچی جمع آوری دارو و پول برای مقر جلال طالبانی در قندیل، به موقعیت رهبران جامعه ارتقا یابند، هاشم رضائی هم شریک بود. نوشته "کومه له سراسری بود یا محلی" میگوید هاشم رضائی این دوران از زندگی سیاسی خود را "اشتباه" میداند، میگوید نه! انسان بزرگ بودن و دنبال افکار بزرگ رفتن به گروه خون او نمیخورد، میگوید همان بهتر که کوچک ماند، به دنیای سپری شده و اوهام "محبوبیت" کومه له ژ. ک بازگشت و با خاطرات فعالیت سیاسی به عنوان هوادار "صادق" و کم توقع مام جلال و حسرت از جاه و جلال کومه له ره نجده ران زندگی کرد.

به نظر من داستان جماعت "ضرورت فعالیت به نام کومه له" هم با تفاوتی که برشمردم، همین است. از هاشم رضائی خواهش میکنم به تنها عضو باقی مانده از کنگره اول کومه له، ساعد وطندوست، مراجعه کند و از او بخواهد اگر واقعا، دخالتگری، هر چند ناخواسته، در تشکیل حزب کمونست ایران، این اندازه موجب "غیر اجتماعی" شدن کومه له بوده است، صورت جلسات همان کنگره اول کومه له را یکبار دیگر بخواند. فکر میکنم نسخه اوریژینال این اسناد هویت "اصالت" کومه له حداقل نزد ابراهیم علیزاده موجود باشد. اگر ساعد وطندوست این صورت جلسات را حتی قابل انتشار تشخیص داد، لابد جامعه ادعای او را در مورد عظمت اسناد و مصوبات و "تحلیل" های کومه له قبل از کنگره دوم خود در پشیمانی از شرکت در پروسه تشکیل حزب کمونیست ایران، "مستند" خواهد دید. اما چنین خبری نیست، همه ما تشکیل دهندگان کومه له از آن مصوبات بیادماندنی عبور کردیم و هیچکس، مطلقا هیچکس، حتی کسانی چون عبداله مهتدی که سازمان زحمتکشان را بازسازی کردند و اکنون به دلیل فشار همان کمونیسم و بحران در اتحادیه میهنی توی آن مانده اند، هرگز دیگر به آنها رجوع نکردند.

داستان بازسازی و ضرورت گسست از "نام" یک جریان سراسری و غیر محلی حزب کمونیست ایران، و جنگ و جدلی که برای خلاصی از وزنه مارکسیسم و کمونیسم و رجعت به اصالت کردایه تی در جریان است، همین است. عده ای از انسانها پس از طی یک پروسه عینی در زندگی سیاسی خود اکنون به جائی رسیده اند که از تصویر بزرگ بودن اهداف سیاسی و آرمانهای بزرگ خود در دورانی نه چندان کوتاه از زندگیشان، هم وحشت کرده اند و هم پشیمان اند.

آدمها مجازند هر طور که میخواهند حاصل زندگی خود را جمع و جور کنند، خیلیها، بویژه در دوران پس از فروپاشی دیوار برلین رفتند "دمکراسی را تمرین بکنند" و دگر اندیش شدند. اما تعداد معدودی به معماران جنبشی که پشت این جشن پایان و سقوط کمونیسم قایم بودند، پیوستند. و تناقض شکننده تا جائی که به خلاصی از سابقه فعالیت در مقیاس سراسری در یک جریان کمونیستی برمیگردد این است که پناهگاه افسانه ای کومه له ژ . ک، در قعر ویرانه های تاریخ مدفون است و آخر و عاقبت کومه له ره نجده ران، در تداوم زندگی به عنوان حکام و فرعونهای کرد، بر متن بلاتکلیفی حقوقی کردستان عراق، تمام نما در برابر چشم همگان است. این "حکومت" گرایش "مترقی" کومه له ره نجده ران و  الگوی دیرین و اساطیری "ضروتی" ها، حتی در آستانه تجزیه و فروپاشی است. از این رو، نوستالژی سپری کردن زندگی با حفاری توهمات غبار آلود از کومه له ژ. ک و یا داستان سرائی از حماسه های کومه له ره نجده ران در کوهستانهای مثلث مرزی ایران و عراق و ترکیه، در دوران قبل از انقلاب ۵۷ و شکوفائی کومه له در دل این انقلاب، یافتن میدانی خرافی برای کوچک زندگی کردن و کوچک ماندن، و افسوس بر بزرگ شدن است.

با اینحال یک هشدار را لازم میدانم:

وحشت از سیمای بزرگ گذشته خود و پشیمانی از مبارزه گذشته زیر پرچم آرمانهای بزرگ، در خلا سیر نمیکند.

رشاد مصطفی سلطانی در آخرین شاهکارش، "نبرد اندیشه ها" نوشته است اگر "عقل" فعلی اش را داشت در زمان خود از "کاک" عبداله مهتدی  و "کاک" ابراهیم علیزاده درخواست میکرد که "پارتیزان" هایشان را برای دستگیری منصور حکمت و اعضا اتحاد مبارزان کمونیست روانه کنند. رشاد مصطفی سلطانی به این ترتیب نشان داده است که او هیچگاه قلبا از اینکه حتی افکار بزرگ، علیرغم میل باطنی او، به او "تحمیل" شد، رضایت نداشته است. او فقط خیال میکند به دلیل رابطه خونی و عشیره ای میتواند فواد را، که من به عنوان یک رفیق قدیمی او، علیرغم هر ناروشنی فکری، همواره یک کمونیست شناخته ام، در هیات یک "احمد شاه مسعود" تصویر کند و از گذشته کومه له یک سازمان ضد کمونیست که فعالین کمونیست و مارکسیستها را دستگیر و زندانی و مجازات میکند، بسازد. میدان نه چندان خوشنامی که رشاد مصطفی سلطانی در آن "فعالیت" میکند، زشت تر و ضدانسانی تر از حتی اعلام جنگ حزب دمکرات علیه کومه له است. چرا که او با قرار دادن هویت عشایری و طایفه ای برای کمونیستهای کومه له و جان باختگان همیشه عزیز آن، سابقه و نام و سنگینی وزن اجتماعی آنان و خاطرات قهرمانیها و ایستادگیشان در دفاع از آرمانهای بزرگ بشری را در محضر "جنبش" ی که او در آن ایستاده است، قربانی میکند. این نه تنها از نظر رعایت اخلاق سیاسی، بی پرنسیپی است، بلکه از نظر لجن و عفونتی که در پرده روابط خونی و عشیره ای آراسته شده و به سیمای شخصیتهای کمونیست کومه له و جان باختگان عزیز امر آزادی و برابری طلبی پرتاب میشود، غیر قابل گذشت و غیر قابل قبول است. امثال هاشم رضائی و دوستان "ضرورت فعالبت تحت نام کومه له" باید این دام مهلک و این میدان نامحترم را تشخیص بدهند.

من از  رشاد مصطفی سلطانی می پرسم که آیا اگر فواد و صدها کمونیست بزرگ کومه له و جان باختگان راه سوسیالیسم زنده بودند، او جرات نوشتن چنین شاخ و شانه کشیدن برای کمونیستها و مارکسیستها را بخود میداد؟ طرفداران "ضرورت فعالیت به نام کو مه له" لازمست به او یاد آور شوند که همراه  با خواندن دوباره شاهکار " نبرد اندیشه ها"، نامه دو برادر دیگر خود، امجد و ماجد، را بخواند. اگر کوچکترین علقه انسانی و "برادرانه" در او باقی مانده باشد، باید با خواندن نامه این عزیزان که قبل از  تیرباران در تبریز نوشته و بیرون فرستاده بودند، عرق شرم بر پیشانی اش بشیند. ماجد و امجد در این نامه خود را کمونیست و فواد را معلم خود خوانده بودند. واقعا شرم آور است که به رفقای عزیزی که دیگر در میان ما نیستند، و از علقه های خونی و طایفه ای برای بی حرمت کردن آنان سو استفاده کرد. دوستان گرانقدر و دگر اندیش! مختارید زندگی و فکر و آخر و عاقبت خودتان را هر طور که مایلید رنگ آمیزی کنید و در بازار تاریخ ژ . ک و یا جلال طالبانی و ملابختیار و نوشیروان مصطفی مصادره کنید. اما لطفا، لطفا و باز هم لطفا در این رابطه به رفقای جان باخته راه سوسیالیسم که جایشان در قلب ما و توده های وسیع مردم است، دست نبرید. به قلب ما چاقو نزنید دوستان پشیمان از کمونیسم، جای این عزیزان در آنجاست.

دوست گرامی هاشم رضائی و کمپین کنندگان برائت کومه له از کمونیسم و منصور حکمت و مبارزه سراسری،  مختارند به هر دوران از حیات ماقبل کنگره دوم کومه له خود را میخ کنند. مجازند به صف کسانی که از عرابه کومه له در سیر حرکت از یک جریان پوپولیستی و با توهمات ناسیونالیستی به یک حرکت سراسری و کمونیستی و چپ، بیرون افتادند، بازگردند. مختارند از اینکه کومه له  همراه با صدها کمونیست جان باخته آن، قدمهای نارسای اولیه خود و میدان ابهام و ناروشنی را پشت سر گذاشت، زانوی غم بغل بگیرند و در دنیای آه و اسف پشیمانی از پیوستن کومه له به پروژه حزب کمونیست، با بقیه زندگی خود کنار بیایند. اما، واقعا باید هشیار باشند به یکباره به دام و میدان معلوم الحال نفرت و هیستری ضد کمونیسم منصور حکمت، سقوط نکنند.

و بالاخره اگر فواد را کماکان"رهبر" خود میدانند، اجازه ندهند که تلاش او برای کمونیسم را در محضر تاریخ نویسان جعلی و دروغین برای کومه له، قربانی کنند. اجازه ندهند که کومه له در تداوم سکت ارتجاعی و مذهبی کومه له ژ. ک به ثبت برسد. از انصاف، حقیقت و عدالت بدور است که نام و سنت و خاطرات کومه له و قهرمانیهای جان باختگان کمونیست آن در اذهان مردم و جامعه ایران، با کومه له ره نجده رانی که اکنون در مقام میلیاردرها و چپاولگران زندگی مردم زحمتکش کردستان عراق،  تجلی یافته اند، تداعی شود. از حق و انصاف بدور است که آرمان و اهداف سیاسی کومه له کمونیست را کپی برداری از بساط فرعونهای کرد، تصویر کرد.  زشت و نابخشودنی است که تاریخ کومه له را به رفتار و کارکرد کسانی وصل کرد که همین چندی پیش کارگران سیمان تاسلوجه را در سلیمانیه بخون کشیدند.

۲۳ آوریل ۲۰۰۷

iraj.farzad@gmail.com

www.iraj-farzad.com

http://iraj-f.blogfa.com

April 24, 2007

با شعار آزادی محمود صالحی به استقبال اول ماه مه روز جهانی کارگر بشتابيم!

رفقای کارگر اول مه نزديک است و نظام حامی سرمايه در ايران، يکی از رهبران و يکی از پرچم داران دفاع از اول ماه مه، روز جهانی کارگر و راديکالسم را با حيله و توطئه به بند کشيده که‌ تا به خيال خود جنبش اول ماه مه را مهار کند. اگر ما متحد و يک پارچه با شعار آزدی محمود صالحی و آزادی حق تشکل مستقل به خيابان ها بريزيم، اين بار توطئه نوکران و حاميان جهل و جنايت و سرمايه را خنثی خوايم کرد.

کارگران، همکاران گرامی به تدارک و برپايی هرچه با شکوه ¬تر اين روز و مراسم¬ های مستقل خودمان با شعار آزدی محمود صالحی و آزادی حق تشکل مستقل اقدمات و سازمان دهی وسيعی را تدارک ببينيم.

اول مه روز ماست و اين روز را با تجمعاتمان٬ با مراسم های مستقل و با شکوه ¬مان به روز قدرت نمائی طبقاتی متحد و متشکل کارگران در مقابل دولت سرمايه و  کل طبقه سرمايه ¬داری تبديل کنيم. اکنون که همه توجه ها در دنيا به سمت ايران جلب شده است در چنين موقعيتی بايد نشان دهيم که ما کارگران سرنوشت جامعه را رقم می ¬زنيم. دولت و سرمايه ¬داران تلاش می ¬کنند تا با به بند کشيدن رهبران ما و مجوز ندادن ها و با ممانعت ها در مقابل صف آرايی ما کارگران بايستند٬ اما ما منتظر مجوز نمی مانيم و با اتکا به نيروی مستقل و اتحاد خودمان، روز همبستگی جهانی¬ مان با شعار آزدی محمود صالحی، آزادی مراسم مستقل و غيردولتی اول ماه مه و آزادی حق تشکل مستقل و اعتصاب برپا می ¬کنيم و با شعارها و پلاکاردهای سرخ خود که شعار کارگران جهان متحد شويد، زنده باد انترناسيوناليسم پرولتری و نام واحدهای کارگری مان را بر آن نوشته ¬ايم٬ دست در دست هم و همراه با خانواده هايمان در خيابان ها راهپيمايی می ¬کنيم.

رفقای کارگر!  
در اول ماه مه امسال، رساتر و با شکوه تر و سيع تر از گذشته اعلام می¬کنيم که دستگير و اذيت و آزار فعالين و رهبران کارگری را محکوم می کنيم و شوراهای اسلامی کار، خانه کارگر اين چماقداران و ارگان¬های ضد کارگری بايد منحل شوند!

فرياد می زنيم که تشکل ضد سرمايه¬داری مستقل از دولت، حق مسلم ماست! اعلام می ¬کنيم که ما ديگر به سانسور و خفقان و زور تن در نمی ¬دهيم و صدای اعتراض¬ مان را به گوش جهانيان خواهيم رساند! اعلام خواهيم کرد که ما ديگر به زندگی زير خط فقر تن نخواهيم داد! فرياد می زنيم که ديگر اجازه نخواهيم داد رهبرانمان را به جرم دفاع از کارگران و برکزاری مراسم اول ماه مه، به زندان و تبعيد فرستاده شوند! اعلام می ¬کنيم که ما خواهان لغو‌‌ حکم های زندان و تبعيد عليه رهبران و فعالين کارگری و شکنجه و اعدام هستيم.
 
اول ماه مه روز ماست. در اين  روز اعلام خواهيم کرد که ما در مقابل هرگونه تفرقه و تبعيض بر اساس جنسيت٬ قوميت٬ مليت و غيره خواهيم ايستاد. ما يک طبقه جهانی هستيم. ما سازندگان نيازهای واقعی بشريت هستيم؛ خود ما نيز بهتر از هر کس می ¬تواينم به عنوان يک طبقه، جوامع بشری را اداره کنيم.

گرامی باد اول مه، روز همبستگی بين ¬المللی کارگران!
محمود صالحی و ديگر دستگيرشدگان جنبش های اجتماعی فوری و بدون قيد و شرط بايد آزاد گردند!

مظفر فلاحی
«کارگر بخش تاسيسات وعضو اتحاديه متال در سوئد»
ارديبهشت۱۳۸۶
awier_۶۸@hotmail.com

* برگرفته از جهان امروز شماره ۱۸۸، نيمه  دوم فروردين ۱۳۸۶ نيمه  دوم آوريل ۲۰۰۷
 

April 23, 2007

تعرض به معيشت انسانی يا "ارتقای امنيت اخلا‌قی جامعه "


  
پوريا .ص

هر ساله با شروع گرما گله های پاسدار و حزب الله جمهوری اسلامی در مقابل جوانانی که ميخواهنند همانند مليونها انسان ديگر در کشورهای غير اسلامی آزادانه نوع پوششان را انتخاب کنند، جبهه ميگيرند شلوار کوتاه را ممنوع ميکنند موی مدل دار را قيچی ميکنند سعی به تن کردن چادرهای سياه و به سر کردن روسری های چند متری بر سر زنان آزاديخواه دارند و غير اين را مغاير با اسلام و قرآن و خدا وپيغمبرشان ميدانند.
بلاخره بعد از مدتها جار و جنجال تبليغاتی و دميدن بر شيپور سرکوب و خفقان  به فتوای عمامه پوشان وناجيان جرم و جنايت طرح برخورد با بدحجابی  تحت نام "ارتقای امنيت اخلا‌قی جامعه و جلوگيری از هنجارشکنی" از روز شنبه ۱ ارديبهشت در سراسر ايران آغاز شد که طی شروع و اجرای اين طرح بعد از چند روز شاهد برخورد شديد وغير انسانی نيروهای جمهوری اسلامی با زنان و جوانان بيدفاعی که خواستار آزادی پوشش هستند بوده ايم
چنانچه خبرگزاری حکومتی" انتخاب " در گزارشی در باره طرح سرکوبگرانه مبارزه با "بدحجابی" به خشم و نفرت مردم بويژه جوانان از رژيم قرون وسطايی جمهوری اسلامی اعتراف کرده و به نقل از جوانی به نام حميد نوشته است : در حال جمع کردن پول برای خروج از کشور هستم، همه جای دنيا مردم اجازه انتخاب پوشاک دارند. چرا ما نداشته باشيم. می خواهم آزاد باشم.
 دختر دانشجويی که توسط ماموران رژيم مورد اذيت و آزار قرار گرفته با داد و فرياد می پرسد کجای لباس من ايراد دارد؟ يکی از ماموران پليس زن رژيم به او می گويد برای اينکه قيافه ات مشکوک است!
  يک کارمند زن بانک نيز می گويد در شرايطی که هرکس بنا به ميل خود می تواند تصميمی در مورد مهدورالدم بودن انسانهای بی گناه گرفته تا آنها را مجازات کند و در پاسخ مقامات قضايی به او بالاتر از گل نمی گويند، انتظاری بيش از اين نداريم!
جوان ديگری ميگويد: "مهمترين مزيت اين نوع برخورد با اقشار حقمند جامعه در بازی آمار است. يعنی فردی که قرار است چند ماه ديگر به اتهام فعاليت برای حقوق زنان بازداشت شود و بر آمار زندانيان سياسی بيافزايد امروز به اتهام "بدحجابی" بازداشت شده و گوشمالی ميشود و شايد هم در اين بين مقاومتی انجام دهد و توسط مزدوران رژيم کشته شود. بدين ترتيب با تدبيری موزيانه بجای پاسخگويی به مطالبات زنان آنان را به نام "بدحجاب" و نه معترض سرکوب می کنند.
مزيت ديگر اين برخود در نظامی کردن جو جامعه است. حضور نظاميان در سطح شهر به نام پليس و ايجاد ايستهای بازرسی سيار در سطح شهر و بازداشت مردان و زنان به بهانه پوشيدن پيراهن آستين کوتاه و يا فلان مدل روپوش و مو، موجب ايجاد رعب و وحشت شده و حس امنيت را از افراد عادی گرفته و ذهن آنان را از احيای حقوق خود به فرار از دست ماموران مبارزه با "بدحجابی" معطوف می کند".
 اما امسال جمهوری اسلامی در کنار تعرض به بيحجابی دست به سرکوب وحشيانه فعالين عرصه های مختلف زده است قبل از ۱۶ آذر فعالين دانشجوی را زندانی ميکند قبل از ۸ مارس فعالين زن و قبل از ۱ مه دستگيری و زندان فعالين کارگری و حالا نيز با طرح مبارزه با بدحجابی گله های های انصار و خواهران حزب اللهيش را به خيابانها ميريزد تا بلکه با اين طرح بتواند به سرکوب اعتراضات در روز جهانی کارگر و روزهای که جنبش چپ و راديکال پا به ميدان ميگذارد بپردازد.
 اما جنبش عظيم آزاديخواه و برابری طلب جامعه ۱۶ آذر و ۸ مارس سرخی را سپری کرده  جوانان شعار "رهايی زن رهايی جامعه است" را سر داده اند به حجاب" نه" گفته اند  شعار "زنده باد آزادی و برابری" را در دوره ای که جمهوری اسلامی ميخواهد جوانان را به قعر توحش اسلامی پرتاب کند در سر در دانشگاهها به احتزاز در آورده اند و با اتحاد جنبشهای مختلف در تدارک روز جهانی کارگر هستند و جمهوری اسلامی نخواهد توانست  با سرکوب و وحشيگری جلو دار اين جنبش عظيم باشد .
زنده باد جنبش آزاديخواهی
Purya.s۲۰۰۶@gmail.com

خواستار انتقال خود به سلول انفرادی شد

محمود صالحی به خاطر شرايط بد زندان از آن جمله عدم فضای کافی برای استراحت و خواب و مطالعه و استفاده از دست شوئی و حمام معترض و خواستار انتقال خود به سلول انفرادی می باشد. وی اظهار داشته است که تعداد زندانيان بند هفت ۱۲۰ نفر می باشد و اتاق سه که من در آنجا می باشم به مساحت ۱۵ متر بوده که ۲۹ نفر بايد در آن بخوابند و برای اين ۱۲۰ نفر ما داری ۶۰ عدد تخت خواب می باشيم. فضای کوچک و سر صدای بی حد مانع از  مطالعه و آرامش فکری ما بوده و حتی من توان نوشتن جزئی ترين مطالب را ندارم.محمود متذکر شد که من به خاطر وضعيت بد و درد کليه ام بايد آب درمانی کنم  که  بعد  از آب درمانی من نياز مبرم به دستشوئی پيدا می کنم که اين امکان بعد از خاموشی که از ساعت يازده شب تا هفت صبح می باشد وجود نداشته و من درد شديدی را بايد تحمل کنم.
استفاده از حمام در صورت امکان هفته ای يک نوبت می باشد که باعث عدم وجود بهداشت شده است. بدين خاطر محمود خواستار  انتقال خود به سلول  و يا به زندان ديگری که  از اين نظر مشکلی نداشته باشد شده است.
آدرس ايميل تماس با کميته دفاع از محمود صالحی

azadi_mahmod_s@yahoo.com

http://kdmahmodsalehi.blogfa.com/post-16.aspx

(( زن در اسلام و قرآن محمد ))

مقدمه : قبل از پرداختن به آيات خدای محمد در قرآن راجع به زن ، کنيز و مملوک ، به بررسی مختصری از تاريخچه وضعيت عمومی زنان در کشورهای باستانی و قبل از اسلام می پردازيم .( اين مطالب از کتابهای محققينی چون گزنفون ، ويل دورانت ، دياکونوف ، راوندی و...اقتباس شده است .)
در بابل قديم :وظايف زن بچه آوردن و پروردن ،آب از چاه يا رودخانه آوردن ،پختن ، شستن ، بافتن وتميزکردن خانه بود.  مرد ميتوانست زن خود را به علل نازايی ، زنا ، ناسازگاری و بد اداره کردن خانه طلاق دهد و تنها کاری که بايد ميکرد اين بود که جهيزيه زن را به وی بازگرداند و به او بگويد (تو زن من نيستی) ، ولی زن چنين حقی نداشت . اگر زنی می توانست ثابت کندکه نسبت به شوهرش وفاداربوده و شوهر در حق وی سختی روا داشته ،طلاق نمی گرفت ولی عملا حق داشت جهيزيه خود رابردارد ، خانه شوهر را ترک کند و به خانه پدر بازگردد .
در آشور:اگر مردی زن خود را در رابطه جنسی با مرد ديگری  دستگير ميکرد ، حق کشتن او را داشت .مردان می توانستند تعدادی کنيز برای خود بعنوان معشوقه بگيرند ، ولی زنان موظف بودند که کاملا نسبت به شوهر خود وفادار باشند .
زن در حکومت هخامنشيان : در نخستين تمدن آريائی مردان تنها يک زن ميگرفتند . اما پس ازتشکيل حکومت هخامنشيان ، در نتيجه تکامل طرز توليد و افزايش توليد اضافی و ظهور طبقات مختلف ، تعدد زوجات در بين طبقات مرفه و ممتاز جامعه و بخصوص در بين سلاطين و شاهزادگان رواج يافت . زنان و کودکان در کارهای ساختمانی و توليدی مثل مردان شرکت داشتند . ويل دورانت نوشته - در زمان زرتشت ، زنان منزلتی عالی داشتند ، با کمال آزادی و با روئی گشاده در ميان مردم رفت و آمد ميکردند و صاحب ملک و زمين می شدند و در آن تصرفات مالکانه داشتند - پس از داريوش مقام زن مخصوصا در ميان طبقه ثروتمند تنزل پيدا کرد. زنان فقير چون برای کار کردن ناچار از آمد و شد در ميان مردم بودند آزادی خود را حفظ کردند. زنان بالای اجتماع جرأت نداشتند جز در تخت روان روپوش دار از خانه بيرون بيايند .زنان شوهر دار حق نداشتند هيچ مردی را ، ولو پدر يا برادرشان باشد ، ببينند .در نقشهائی که از ايران باستان برجای مانده هيچ صورتی از زن ديده نمی شود . کنيزکان آزادی بيشتری داشتند جه لازم بود ار مهمانان خواجه خود پذيرايی کنند. در رساله اندرز آذر پاد مهر سپندان به نقل دينشاه آمده که - زن و فرزند خود را از تحصيل دانش و کسب هنر باز مدار تا غم و اندوه بر تو راه نيابد و در آينده پشيمان نشوی . در ايران باستان غير از زنان وابسته به طبقه اشراف ، ساير زنان از قيد حجاب آزاد بودند .
قوانين بابليان در دوره داريوش : مرد فقط ميتواند يک زن داشته باشد ولی اگر زن نازا باشد می توان زن غير عقدی داشت . ازدواج بی قرارداد قانونی نيست .اگر آزاد با کنيزی ازدواج کند، آن کنيز مقام آزاد را می يابد .اگر شوهر زنش را طلاق دهد بايد جهيزيه او را رد کند و يک سهم پسری از مال خود را به او ببخشد ولی اگر زن نازاست فقط جهيزيه به او بر ميگردد.در مورد خيانت زن ، شوهرش او را اخراج يا برده می کند . زن ميتواند اموالش را خودش اداره کند ، اجاره دهد ، جهيزيه خود را پس بگيرد ، مال خود را ببخشد ، تجارت کند ، در زمره روحانيون در آيد . دخترانی که جهيزيه گرفته اند از ارث محرومند ولی آنها که جهيز ندارند در ارث بردن با پسران مساويند .
در انجيل مسيح آمده است : ....اما من ميخواهم شما بدانيد که سر هر مرد مسيح است و سر زن ، مرد و سر مسيح خداست .- زيرا که مرد از زن نيست بلکه زن از مرد است ، مرد به جهت زن آفريده نشده بلکه زن برای مرد ، زن را اجازه نميدهم که تعليم گيرد و يل بر شوهر مسلط شود بلکه در سکوت بماند . زيرا که آدم اول ساخته شد و بعد حوا ،و آدم فريب نخورد بلکه زن فريب خورد و در تقصير گرفتار شد . ای زنان شوهران خود را اطاعت کنيد چنانکه خداوند را ، زيرا شوهر زن، سر زن است.
وضعيت زن در اعراب جاهليت : زن در جامعه عرب استقلال و شخصيت نداشت ، جزءمايملک مرد بشمار می رفت و هرگونه رفتاری با وی متداول و مجاز بود ،درنزد بعضی از اعراب زن مثل ساير ترکه ميت به وارث او منتقل ميشد ، بعضی از اعراب مولود دختر خود را می کشتند. 
۱- آيات قرآنی و اسلام محمد در رابطه با زن :
سوره اعراف آيه ۱۸۹ : اوست خدايی که شما را از نفس واحده آفريد و جفت او را از او آفريد تا موجب آرامش او شود .- سوره بقره آيه ۲۲۰ : و نکاح نکنيد زنان مشرکه را تا وقتيکه ايمان آورند و هر آينه کنيزمومنه بهتر است از مشرکه و اگر چه خوش آيد شما را و نه زن دهيد مشرکان را تا وقتی که بگروند و هر آيينه بنده مومن بهتر است .- سوره بقره آيه ۲۲۳ : زنان شما کشتزارند مر شما را پس بياييد کشتزار خود را از هرجا خواسته باشيد و مقدم داريد برای خودتان. - سوره المومنون آيه ۵و۶ : و آنان که ايشانند مر عورتهاشان را نگاه دارندگان - مگر بر زوجهاشان يا آنچه را مالک شد دستهاشان پس بدرستيکه ايشانند غير ملامت کرده شدگان . - سوره نور آيه۲ و۴ : زن زناکار و مرد زنا کار پس بزنيد هر يک از آن دو را صد تازيانه - و آنان که نسبت زنا دهند بزنان با عفت پس نياورند چهار گواه پس بزنيد ايشانرا هشتاد تازيانه و قبول نکنيد مر ايشان را کواهی .- سوره احزاب آيه ۳۵ : بدرستيکه مردان گردن نهندگان و زنان گردن نهنده و مردان شکيبا و زنان شکيبا و مردان با خضوع و زنان با خضوع و مردان صدقه دهنده و زنان صدقه دهنده و مردان روزه دار و زنان روزه دار ومردان نگاهدارنده فرجهای خود و زنان نگهدارنده و مردان ياد کنندگان خدا را بسيار و زنان ياد کننده ، شمرده خدا مر ايشان را آمرزش و مزدی بزرگ - سوره احزاب آيه ۷۳ : تا عذاب کند خدا مردان با نفاق و زنان با نفاق و مردان شرک آورنده را و زنان شرک آورنده را و توبه پذيرد خدا از مردان گرونده و زنان گرونده و باشد خدا آمرزنده مهربان . - سوره تکوير آيه ۸ و ۹ : و آنگاه که دختران زنده در گور کرده پرسيده شوند - که به کدام گناه کشته شده . -
سوره نساء آيه ۳ :  واگربترسيد که عدل نورزيد دريتيمان پس نکاح کنيد آنچه را خوش آيد شما را از زنان دو و سه و چهار پس اگر بترسيد که عدالت نورزيد پس يکی يا آنچه را مالک باشد دستهاتان آن نزديکتر است که ميل نکنيد .- آيه ۲۹ : و آنکه استطاعت ندارد از شما بتوانگری که زنان آزاد ايمان دار بزنی خواهد.پس ازآنچه مالک شد دستهاتان از کنيزانتان که ايمان دارند و خدا داناتر است به ايمانتان بعضی تان از بعضی است پس بزنی بخواهيد آنرا برخصت صاحبهاشان .-آيه ۳۸ : مردان کارکذاران فرمان روايند بر زنان بآنچه فزونی داده خدا بعضی ايشان را بر بعضی و بآنچه انفاق کردند از اموالشان پس نيک زنان پرستارانند و نگاه دارنندگانندخود را در وقت حاضر نبودن شوهر بنگاهداشت خدا و آن زنانی که ميترسيد از نافرمانی ايشان پس پند دهيد آنها را و دوری کنيد از آنها در خوابگاهها و بزنيد ايشان را پس اگر فرمان برند شما را پس مجوئيد بر ايشان راه آزاری بدرستيکه خدا باشد برتر بزرگ .
- همچنين آيات ديگری نيز در مورد برتری مردان بر زنان در مورد طلاق و نکاح ، وظايف زنان ، کارهائيکه بر زنان ممنوع و حرام است ، شهادت دادن زنان ، منع قضاوت و غيره آمده که از ذکر آنها خودداری و مفهوم آن آيات و آياتی که در بالا آمد و آنچه را که فقه اسلامی از قرآن در مورد زنان تفسير نموده و جزوشريعت اسلامی ميدانند در زير می آوريم و بعد به بررسی آنها ميپردازيم .
۲- مفهوم آيات قرآنی و نظر شريعت اسلام در باره زن و نقد و بررسی آنها:
(خلق زن در قرآن) : خدا از باقيمانده خميره آدم ، حوا را برای آسايش و آرامش و شرکت در زندگی آدم و بکار انداختن کارخانه آدم سازی خلق کرده ، زن جزء اخير و علت تامه کمال آفرينش است . و فقهای اسلام می گويند که خدا در قرآن گفته : برای فرزندان پسر آدم دخترانی چون مادرشان از جنس حوريه و جنيه آفريديم وتوالد و تناسل لز فرزندان طبقه دوم آنها شروع شده و دختر عموها با پسر عمو ها عقد بستند. و روايت شده از امام باقر و صادق شيعيان در بحار مجلسی که : هر زن خوشروی و خوشبوی و خوش خوی و خوش سيرت باشد ، نسبش بمادر حوريه ميرسد و هر زن بدخوی و بد بوی و بد روی و بد نفس باشد نسبش بمادر جنيه ميرسد . جالب است بدانيد که برخی فقها گفته اند : حوا مادر بزرگ همه بشر و شاخص تربيت و تعليم در نشو و نمای فرزندان بود ، او مادر نمونه بود و بيش از ۵۰۰ پانصد فرزند آورد و همه را بترتيب تعليم مکتب آسمانی داد و بکمال رساند !.
بررسی : در مورد خلق آدم و حوا از گل و...ميگذريم ، کودکانه و غير علمی بودن اين داستان را قبلا در بحث تکامل روشن کرده ايم . اما بايد در اينجا توجه کنيم که در قرآن و اسلام حتی از نظر به اصطلاح آفرينش انسانها ، زن در درجه دوم قرار دارد و از همينجاست که درجه دوم بودن و مقام پايين تر داشتن از مرد برای زن يک اصل است . زنی که خدا او را برای آرامش خاطر و آسودگی خيال مرد درجه اول آفريده . در مورد ازدواج به اصطلاح فرزندان حوا با حوريه و جنيه ، به علت بسيار مزخرف بودن آن می گذريم و نکته ديگر اينکه خدای داناو توانای قرآن محمد هيچ خبری از اجتماعات اوليه بشری و انواع ازدواج در پيش از تاريخ و اوائل تاريخ بشری نداشته و مسلمين هم بدين خاطر ميخواهند ثابت کنند که حتی از شروع زندگی به اصطلاح فرزندان آدم و حوا ازدواج بين برادر و خواهر نبوده و اخلاقی و شرعی بوده و آنها حرام زاده نبوده اند !
(تقدم مرد بر زن در قرآن و اسلام) : مردان بر زنان قيومت دارند و برتری داده شده اند ، مردان کار گذار و فرمانروايند بر زنان ، زنان برای مردان همچون کشتزارند ، مرد ميتواند در يک زمان چهار زن و تعدادی کنيز غير عقدی داشته باشد ،مرد بايد اجازه بيرون رفتن زن از خانه را بدهد ، زن بايد خود را برای هر لذتی که مرد می خواهد تسليم نمايد و بدون عذر شرعی از نزديکی کردن او جلو گيری نکند ، دختری که به حد بلوغ رسيده اگر بخواهد شوهر کند واجب است از پدر يا جد پدری خود اجازه بگيرد ،مرد ميتواند زن خود را طلاق دهد حتی بدون اينکه زن را آگاه کند ، مرد ميتواند زن را قبل از عقد کردن ببيند ( و بقول روايتی که در کافی از ابی عبدالله آمده : بايد ببيند که چه چيزی ميخرد و مالش را برای چه ميدهد!) ، شريعت اسلامی تسلط مرد بر زن را مسلم شناخته : مرد خودرا مالک زن ميداند ، مرد در ارث و شهادت دادن دو برابر زن حقوق دارد ، مرد قوی و زن ضعيف است ، مرد حاکم و زن رعيت است ، مرد آقا و زن تابع است ، مرد اجازه دارد زن خود را بزند ، زن از نظر عقل در درجه پس از مرد قرار دارد ، بعلت ضعف مدارک و مشاعر زن طلاق به مرد سپرده شده ، قرآن و اسلام تعدد زوجات را برای مردان تصويب نموده ، بايد در امور مالی و قضايی و حقوقی بجای يک مرد دو زن شهادت دهند
بررسی :آنچه در بالا آمد بخوبی برتری مرد بر زن در اسلام و قرآن را روشن ميکند ، اين برتری مردان بر زنان آنقدر آشکار است که به هيچ صورتی نمی توان آنرا تأويل و توجيه کرد و مترقی جلوه داد ميبينيم که چگونه حکومت مردان و مردسالاری بر سر زنان حاکم است و زنان انسانهای درجه دوم و زير دست مردان و بردگان خانگی محسوب می شوند و اصلا اثری از مساوات و برابری حقوق سياسی و اجتماعی بين زنان و مردان بچشم نميخورد !
(تقدم زن بر مرد در قرآن و اسلام) : ببينيم در اسلام و قرآن زن چگونه برتری هائی نسبت به مرد دارد : زن تقدم برمرد دارد و آن از جنبه اخلاقی و احساسات تند و رقيق اوست که چون شديد التأثر است و زود رنج بايد او را مقدم داشت در خوردن و لباس پوشيدن و مسکن دادن و خوابيدن و موجبات رفاه و آسايش فراهم نمودن زن مقدم بر مرداست . البته اينها در صورتی است که زن وظايفش را نسبت به شوهر انجام دهد و نا فرمانی نکند .
چنانکه ديديم برتری و تقدمی که زن به مرد دارد در مورد اموراجتماعی و سياسی و حقوقی و فرهنگی و اقتصادی نمی باشد ، بلکه از نوعی است که يک کودک را می توان در خوردن و خوابيدن و غيره به بزرگترهابرتری داد، تنها در همين حد پايين و کودکانه است !
(مساوات زن و مرد در قرآن و اسلام): مساوات زن و مرد در اسلام را فقط ميتوان در قسمت عبادات و بندگی خدا و به اصطلاح در آمرزش و اجر و عذاب آنها در آخرت ديد . بطوريکه در سوره احزاب آيه ۳۵ و ۷۳ آمده : در قسمت عبادات و بندگی زن در کنار مرد می باشد يعنی در گردن نهادن و ايمان به خدا ، در شکيبائی ، در خضوع ، در صدقه دادن ، در روزه گرفتن ، در نگهداری فرجهای خود و در ياد کردن خدا . و همچنين است مساواتشان در عذاب نفاق و شرک .
بررسی : روشن است که ازديد قرآن و اسلام زن  از نظر حقوق اجتماعی و سياسی و غيره هيچگاه برابری با مرد ندارد و فقط برابريشان در عبادت و بندگی و اجر و پاداش و عذاب اخروی ، آنهم در آن دنياست ! واقعا که عجب مساواتی دارند !
(قوانين اسلامی و نظرات قرآن در باره زن ): زن از نظراسلام يک کارخانه آدم سازی است که بايد نخست در مراقبت از مرد شايسته باشد تا بعد هم بتواند مادر شايسته ای باشد . بله کارخانه ايست که در قرآن همچون کشتزار مردان از آن ياد شده ، اسلام برای زن جنگ را واجب نکرده ، اگر زنی مرتد شد کشتن او واجب نيست بخلاف مرد مرتد که بايد او را کشت ، شرکت دادن زنان در امور مهم اجتماعی با ديانت اسلام مخالف است ،اسلام زن را ناقص العقل ميداند، زن از پرداخت جزيه و ديه عاقله معاف است ، بر زن قسامه و سوگند در باره قتل واجب نيست ،نفقه زن را اسلام بعهده شوهر قرار داده ، امامت و پيشوائی و زعامت و راهنمائی و رهبری نيز در حدود اختيارات زن نيست .در اسلام زن برای قضاوت و حکومت منع شده ، در قرآن يکی از چيزهائيکه عظيم شمرده شده کيد و مکر زن است ، اسلام به مقام مادری زن ارج نهاده ، اسلام دختران را از کشتن و زنده بگور شدن نجات داده ! و البته ناگفته نماند که در اسلام زن آزاد است که کنيز و غلام بخرد !!
بررسی : بطوريکه ديديم زن در اسلام از بسياری حقوق اجتماعی و سياسی محروم است ، اسلام زن را در اجتماع قانونی و حقوقی خانه نشين کرده و با مقام مادری زنان را در خانه شوهر ، شريک زندگی مرد قرار داده . اين زن که ناقص العقل و در مرتبه دوم قرار دارد نبايد در اموری چون قضاوت و حکومت و مقامات اجتماعی شرکت داشته باشد و بايد در خانه بماند و بچه داری و خانه داری کند ، البته خرجی اش بعهده شوهر است !  چه لطفی به اين زن شده که با اين شرايطی که دارد لااقل مجبور به خرجی دادن به شوهر نشده است !
قوانينی که در اسلام راجع به زن آمده در همان زمان محمد ارتجاعی و غير انسانی بوده چه رسد به اين زمان ، بطور مثال ياد آوری می کنيم : برتری مرد به زن ، قانون تعدد زوجات برای مردان ، قوانين عقد و صيغه و طلاق ، ازدواج دختر ۹ ساله با مردان ميانسال و بيش از پنجاه سال ، قوانين ارث و شهادت و حضانت کودکان وقصاص و سنگسار و...، اينکه مرد ميتواند زن خود را بزند و..
 و اما در اينجا آقايان روشنفکر اسلامی همه اين بيحقوقی ها و قوانين ضد زن و ضد بشری را ناديده گرفته و انگشت ميگذارند بر اينکه محمد و اسلام و قرآن دختران را از زنده به گور شدن و کشتن نجات داده است ، اولا اگر اين زنده بگور کردن دختران در بين همه شايع و متداول بوده چگونه نسل اعراب منقرض نشده ؟ در ثانی مگر فقط محمد با اين امر مخالف بوده ؟ يعنی هيچ کس ديگر در باره نکشتن دختر( در بين عده ای معدود) روشنگری نمی کرده ؟و ازهمه اينها گذشته مگر در تمامی جهان اين امر انجام ميشده ؟ دين اسلام که به اصطلاح شريعتی جهانی است در اين مورد جز برای معدودی از اعراب اگر قبول کنيم کاری کرده برای غير عربها چه کرده ؟ اصلا اگر قبول کنيم که قرآن کلام خداست ، و ازلی و ابدی و برای همه زمانها و مکانها ، پس اگر امروز شخصی ۴ زن بگيرد و يا زنش را بعلت نافرمانی بزند و يا دختر ۹ ساله اش را بخواهد شوهر دهد و يا به زنش اجازه ندهد از خانه خارج شود ، آيا دربين خود مسلمين کسی پيدا ميشود که او و اين اعمالش را تأييد و قبول کند و از او طرفداری کند ؟؟
(کنيزی و بردگی انسانها در قرآن و اسلام ) : در سوره مومنون آيه ۶ و نساء آيه ۳ و ۲۹ و بسياری از آيات ديگر آمده که - ...آنچه را مالک شد دستهاتان  ،... آنچه را مالک باشد دستهاتان از کنيزانتان که ايمان دارند... - در حاشيه قرآنها نوشته شده که مالک شد دستهاتان يعنی حرام است بر شما زن شوهر دار مگر آنچه را مالک باشيد . مثل اسير هرچند که شوهر داشته باشد همينکه بدست اهل اسلام افتاد و مسلمان شد جايز است نکاحش يا مثل کنيزی که متصرف شود به سببی از اسباب شرعی از جمله بيع و هبه و ميراث... بنابراين ميبينيم که قرآن کنيز و برده را انسان به حساب نياورده ،وقتی در آياتی آمده زنان آزاد و در کنارش آمده آنچه را مالک شد دستهاتان از کنيزانتان ، بخوبی روشن است که خدای قرآن بر روی کنيز و بردگی صحه گذاشته ، ضمن اينکه اين کنيزان از حقوق ناچيزی که زنان در نکاح داشتند نيز محروم بوده اند، وقتی آمده : اگر بترسيد که عدل نورزيد( در ميان زنان آزاد ) پس يکی يا آنچه را مالک شد دستهاتان از کنيزان را بنکاح خود در آوريد يعنی برای کنيزان لازم نيست که خرج و مهريه بدهيد و نوبت را رعايت کنيد زيرا آنها را در رديف زنان معمولی هم نمی دانسته . محمد خود از کنيزان سهم داشت و چندين زن را به عنوان کنيز از غنايم جنگی و هدايا دريافت کرده بود . آيا امروزه ميشود و ميتوان با استناد به اينکه قرآن کلام خداست وغير محدود در زمان و مکان ، به خريد و فروش انسانها به عنوان کنيز و برده پرداخت ، درمورد نکاحشان بحث کرد؟ آيا امروزه يکی از خود همين مسلمين جرأت دارد از برده و برده داری که قرآن بر آن صحه گذاشته دفاع و طرفداری کند ؟؟ 
۳-سخنان محمد و امامهای شيعيان در باره زن که در کتب حديث و اخبار و روايات اسلامی آمده :
= معمولا رسم بر اين شده که مسلمين و مخصوصا آندسته از روشنفکران اسلامی که درصدد مترقی جلوه دادن سخنان محمد و امامانشان در باره زنان می باشند، سخنانی را از کتب حديث و روايت می آورند که کمتر جای ايراد داشته باشد تا چهره آنان ارتجاعی نشان داده نشود . اما در همان کتب حديث و غيره در کنار آن سخنان به اصطلاح خوب و اخلاقی ، سخنان ارتجاعی و زننده و توهين آميزی نسبت به زنان وجود دارد که روشنفکران مسلمان آنها را نديده ميگيرند که برخی از آنها را در زير می آوريم لازم به ذکر است که منبع اين احاديث و روايات کتب از نظر شيعيان معتبری همچون،  اصول اربعه و وسايل الشيعه و بحار وحليته المتقين و..... ، نوشته کلينی ،شيخ صدوق ، شيخ طوسی ، حر عاملی ، مجلسی و.....ميباشد:
= محکمترين سلاح شيطان زنانند _ زنان وسايط شيطانند که وسوسه و انحراف می يابد و مردان را اسير بدبختی های دنيا و آخرت می نمايند _ قسمت اعظم جهنميان زنانند _از جنس زن آنچنان بيمناکم که از شيطان زيرا در قرآن در باره کيد شيطان ميفرمايد کيد شيطان ضعيف است اما کيد زن عظيم است _ در بهشت نگريستم و ديدم که بيشتر مردم آن فقيرانند و در جهنم نگريستم و ديدم بيشتر مردم آن زنانند _ بيشتر زنان دوزخ آنها هستند که نا سپاس گله شوهر کنند و غيبت نمايند و طلاق بخواهند _ اگر زن نبود مرد به بهشت می رفت _اگر زنان نبودند خدا چنانکه شايسته پرستش اوست پرستيده ميشد _اگر زنان نباشند خدای متعال بدرستی و شايستگی عبادت می شود زيرا زن عامل اشتغال خاطر مرد است و در يک دل دو محبت نگنجد _ از زنان بد بخدا پناه بريد و از نيکانشان بپرهيزيد _برای مردان فتنه ای زيان انگيز تر از زنان نخواهد بود _خطر ناک ترين دشمن تو همسر تو است که با تو همخوابه است و مملوک تو _ زن از دنده ای خلق شده که به هيچوجه راستی پذير نيست اگر با کجی او بسازی ساخته ای و اگر خواهی به راستی اش باز آوری او را می شکنی و شکستن طلاق دادن است_ من زنی را که از خانه خود دامن کشان برای شکايت از شوهرش بيرون شود را دشمن دارم _نديدم کم خردی که خرد مندان را فريب دهد و عقلا را بربايد مانند زن _حکايت زن پارسا در ميان زنان چون کلاغ نشاندار است که يک پای آن سفيد باشد _از گفتگو با زنان بپرهيز که هر وقت مردی با زنی خلوت کند ، قصد او می کند _ بهترين سرگرمی مومن شناست و بهترين سرگرمی زن دستگاه نخ ريسی است _
= سعادت و برکت زن برای مرد به  کمی مهر اوست و شومی زن برای مرد کثرت مهر اوست _بهترين زنان آنست که رويش خوبتر و مهرش کمتر است _از همه زنان پر برکت تر آنست که خرجش کمتر باشد _زن خوب آن است که گندم گون و دارای چشمهای غزالی و آهوئی باشد ،نرم پوست و بزرگ کفل و با ملاحت و جذاب و متبسم باشد چه زن جميل دافع بلغم است _بهترين زنان زنی است که فرزند آور باشد _برترين زنان امت من زنی است که خوشرو تر و خوش منظر تر و کم مهرتر باشد
= پرهيز کن از اينکه با زنها مشورت کنی هما نا رآی و انديشه زنان ضعيف و ناقص و عزم و اراده آنان سست و موهون است _ گروهی که زمام کار خويش به زنی بسپارند هرگز رستگار نمی شوند _ مردان که اطاعت زنان کنند به هلاکت افتند _با زنان مشورت نمائيد که آنها در تشريک مساعی بذل سعی نمايند ولی بر خلاف گفته آنها عمل کنيد!علی گفته : مردم زنها در ايمان و عقل کم بهره تر از مرد هستند اما نقصان ايمان آنها از حکم رفع نماز و روزه در حال حيض آشکار است و اما نقصان خردشان در قبول شهادت است که گواهی دو زن بجای يک مرد قبول است اما نقصان حقوق آنها بهره ارث آنها نصف مرد است_ صفات و شجاعت و سخاوت در مرد فضيلت است و در زن نيست _
=هر زنی که بدون اجازه شوهر از خانه خود بيرون رود مورد خشم خداست تا بخانه برگردد يا شوهر از او راضی شود _ زنان را بی لباس بگذاريد تا در خانه بمانند _خدمتی که به زن می کنی صدقه است _ زنان اسيران در دست شما هستند و مقدرات آنها بدست شماست _زنان اختياری از خود ندارند و اسير مردانند ، در باره آنها نيکی کنيد_زن بايد در حضور شوهر ذليل و متواضع و منقاد باشد _زن بايد سخن شوهر را بشنود و امر او را اطاعت کند و در خواسته او تمکين نمايد _ محمد به فاطمه گفته ، اگر جايز بود بغير خدا سجده کردن می گفتم زنان بشوهران سجده کنند _
=برای نطفه های خود جای مناسب انتخاب کنيد و از سياهان بپرهيزيد که سياهی رنگ زشتی است _زن خوبروی نازا را واگذاريد و سياهی که فرزند بسيار آرد برگزينيد _حصيری در خانه افکنده باشد بهتر از زن که عقيم باشد _ محمد به علی گفته ، با زن خودت در اول ماه و نيمه ماه و آخر ماه جماع مکن که ممکن است اولاد تو به مرض جنون يا جذام مبتلا شود _ بعد از ظهر جماع مکن که اولاد مات و متحير و سبک مغز شود _ در شب فطر و شب اضحی و نيمه شعبان و شب ۲۹ و ۳۰ شعبان ، در زير آفتاب و زير درخت ميوه دار جماع مکن که نقايص در اولاد پديدار شود _ بين اذان و اقامه جماع مکن که اولادت حريص ميشود _ محمد به علی گفته ، جماع شب اضحی فرزند را ۴ و ۶ انگشتی می نمايد ،در نيمه شعبان جماع نباشد که صورتش پر مو ميشود ،جماع درشبهای دوشنبه فرزند را حافظ قرآن و راضی به قسمت ميسازد ، در آخر رجب موجب بهت و جنون فرزند ميشود ، در شب سه شنبه شهيد ميگردد و رقيق القلب و سخی الطبع ميشود ، شب پنجشنبه حاکم و عالم ميگردد ، شب جمعه فقيه ميگردد ،و عصر جمعه دانشمند و محقق ميشود ، جمعه شب بخواست خدا از ابدال ميگردد و در اول شب موجب سحر و توجه به دنيا می باشد .
امام صادق بنقل از صدوق گفته : کسی که ميخواهد با زن خود برای اولاد ذکور مجامعت نمايد دست راست خود را برچشم راست خود بگذارد و ۸ مرتبه سوره انا انزلنا بخواند  پس از آن مجامعت کند بهمان اراده و هر روز صبح و عصر ۷ مرتبه سبحان الله و ۱۰ مرتبه استقفرالله و ۹ مرتبه سبحان العظيم را بخواند _ علی گفته ، دشمن ما اهل بيت نيست مگر کسيکه ولد زنا يا مادرش در حال حيض باوحامله شده باشد _ از امام صادق روايت شده، در وقت جماع سخن مگو که بيم لال شدن اولاد است ،و در آن وقت نظربفرج زن مکن که بيم کور شدن اولاد است و کراهت دارد رو به قبله جماع کردن _
= کنيزان خويش را برای شکستن ظرفهايتان مزنيد که ظرفها را نيز مثل مردمان اجل هاست _دو کسند که نمازشان از سرشان بالاتر نمی رود ، بنده ايکه از آقای خود گريخته باشد تا هنگاميکه باز گردد و زنيکه نافرمانی از شوهر خود کرده باشد _بندگان خود را رعايت کنيد هرچه ميخوريد به آنها بخورانيد و هرچه می پوشيد به آنها بپوشانيد و اگر گناهی کردند که نمی خواهيد ببخشيد آنها را بفروشيد و غذابشان ندهيد _ در باره دو ضعيف خدا را در نظر بگيريد و رعايت حال آنها را بنمائيد اول زن و دوم بندگان و مملوکان و غلامان که جز شما چشم عنايتی ندارند _
== سخنانی که در بالا آمد آنقدر ارتجاعی ، بی محتوا ، احمقانه ، خنده دار ، خرافی ، بی ارزش و توهين آميز نسبت به زن و انسانيت است که به هيچ وجه ارزش بررسی و نقد را ندارد .
۴-کلياتی از نظرات درباره زن که ريشه در قرآن و فقه اسلامی دارد و در ميان مسلمين رواج داشته و دارد:
= زن، عليا مخدره ، جنس لطيف يا ضعيفه يا متعلقين يا منزل يا مادربچه ها  در زندگی جزء ملازم و لاينفک و دست آويز تمايلات مرد می باشد ، که به تنهايی انسان نيست بلکه با و بکمک يک مرد انسان ميشود ، که کليه مفاهيم حيات ، اين نشئه دنيوی در سايه او ست ، که نفقه خوار و تابع مرد است که برای عشرت و تسکين خاطرو برآوردن حاجت و دفع غريزه جنسی مرد آفريده شده که فرزندان او را هم در رحم خويش بپروراند . لذا زن بايد نيکو سرشت ، اصيل و با خانواده ، خوش خلق و جميل باشد و پوشيده ، و عقيم نباشد، فريفته جاه و مقام و جمال و مال نگردد ،
و بعلت اينکه زن ، ضعف طبيعی دارد و ناقص العقل است و دقت نظر، تعمق، تفکر و تدبير عميق در او نيست و در چهار چوب احساسات گرفتار است  ، که برای همين خدا ولايت برصغار و رای در طلاق  را به او نداده و در شهادت و ارث و ديه نصف مرد حساب شده، و دارای صفاتی است همچون دروغگوئی، سخن چينی و غيبت ، بخل و رشک و حسد و تظاهر و خودنمائی و تقليد و چشم و هم چشمی ، دلربائی و طنازی و ناز و افاده وسست وفای دل شکن ، مکار و خود پرست ،آفت جان و مال ،... و نيز از وسايل تحريک شيطان است و سرچشمه فتنه و فساد  وچون باتلاقی سرکش ترين مردان را در خود فرو ميبرد ،  بنا براين  برای اصلاح او و اطاعت و فرمانبرداری اش هيچ نيروئی قوی تر از دين و علل درونی نيست ، ضمن اينکه تأديب او هم کار ساز است . تا اينکه از خانه بيرون نرود ، و بنحو احسن شوهر داری ، بچه داری ، خانه داری ، رفت و روب ، شستوشوی پخت و پز و مادری کند ، تا در مال و جان شوهر خيانت نکند ،و هميشه  در جهت بهره برداری جنسی و کامجوئی يک طرفه مرد ، با خوشرويی و طنازی آماده باشد ، خاطر شوهر را آسوده کند و به او آرامش دهد و در عين حال فرو دست و برده شوهر باشد .
= چند بيتی هم از شاعران پر آوازه در باره زنان :
- سعدی        چو زن راه بازار گيرد بزن               و گرنه تو در خانه بنشين چو زن
                 ز بيگانگان چشم زن کور باد             چو بيرون شد از خانه در گور باد
-کشکول از سلامان و ابصال -    در جهان از زن وفاداری که ديد        غير مکاری و عياری که ديد.
- نظامی        زن چيست نشانه گاه نيرنگ              در ظاهر صلح و در نهان جنگ

(( قبل از ادامه مطلب ، از کليه خوانندگان و بخصوص دختران و زنان ، در باره نقل اينهمه مطالب و جملات توهين آميز ازقرآن ، کتب مذهبی ،جامعه سنتی و مرد سالار در باره زنان پوزش می خواهم ))
۵-چگونگی پيدائی بردگی زنان در خانه از نظر تاريخی :  ياد آور مشود که بينش مذهبی بما می آموزد که زن از اول پس از مرد قرار داشته ، در خلقت پس ازآدم ، حوا خلق شده ، زنان هميشه تحت نظر و سرپرستی مردان بوده اند . از زمان به اصطلاح آدم وحوا تا کنون ازدواج اخلاقی ، دينی و در يک شکل بوده و.. اماازاين افسانه های کودکانه می گذريم و به تاريخ  روابط و اشکال زندگی انسانها می پردازيم
جوامع مادر شاهی و پدر شاهی : انگلس در کتاب منشاء خانواده... به تفصيل در مورد وضعيت زنان درجوامع مادر شاهی و پيدايش بردگی زنان در جوامع پدر شاهی و اشکال عمده ازدواج در طول تاريخ ، مطالبی را نوشته که به اختصار به برخی از آن مطالب ميپردازيم .
(( اينکه زن ، در آغاز جامعه ، برده مرد بوده ،يکی از مزخرفترين تصوراتی است که از عهد روشنگری قرن هجدهم بما رسيده است . زنان در ميان تمام وحشی ها و تمام بر برها نه تنها موقعيت مستقل ، بلکه موقعيتی بسيار محترم داشته اند .))
همچنين در مورد روابط جنسی بشر و يا ازدواج نيز اکثر محققان تاريخ و جامعه شناس و باستان شناس به اين نتيجه رسيده اند که در عهد قديم روابط جنسی انسانها در داخل قبيله ها به هيچ قانون و قاعده ای مقيد و محدود نبوده ، بطوری که هر زن به هر مرد و هر مرد به هر زن تعلق داشته است . يعنی نه تنها در آن دوران برادر و خواهر با يکديگر زن و شوهر بودند بلکه در آن دوران اساسا فکر ( زنای با محارم) و قبيح بودن اين عمل که امروزه ما بدان اعتقاد داريم وجود نداشت و امری طبيعی و معمولی بوده . در آن شکل از ازدواجهای گروهی درون قبيله ها که به جامعه مادر شاهی معروف است ، پدر فرزندان معلوم نمی شد اما مادر مشخص بود. و اصل و نسب و تبار از سوی مادر معين می شد ، بعدا در طی تاريخ ، در روابط جنسی زن و مرد محدوديتهائی پديد آمد ، يعنی به مرور زمان روابط بين والدين و فرزندان تحريم شد و بعدها روابط جنسی خواهر و برادر.
انگلس در جائی ديگر از آن کتاب در مورد برده شدن زن و برافتادن حق مادری در جوامع مادر شاهی می نويسد: ((برافتادن حق مادری - از بين رفتن تبار و نسب از جانب مادر -شکست جهانی ، تاريخی جنس مونث بود . مرد فرمانروائی خانه را نيز بدست آورد . زن تنزل مقام يافت ، برده شد ، بنده شهوت مرد و ابزاری صرف ، برای توليد فرزندان . اين موضع تنزل يافته زن که بخصوص در ميان يونانيهای عهد نيم خدايان ، و از آن هم بيشتر عهد کلاسيک ، به چشم ميخورد به تدريج بزک شده و آراسته گشته و تا اندازه ای در لفاف شکلهای ملايم تری پيچيده شد ، اما بهيچوجه از بين نرفت .اولين اثر حکومت مطلقه مرد ، که اکنون پا برجا شده بود ، در شکل بينا بينی خانواده که اکنون ظاهر می شود - خانواده پدر سالار نشان داده ميشود، صفت اصلی آن چند همسری- گو که بعدا چنين ميشود - نيست ، بلکه سازماندهی تعدادی افراد ، تحت تقيد و آزاد ، در يک خانواده تحت قدرت پدر سالارنه رئيس خانواده است . اين رئيس خانواده ، در شکل سامی ، بصورت چند همسری زندگی ميکند ، افراد تحت تقيد، يک زن و چند فرزند دارد ، و هدف تمام سازماندهی ، نگهداری رمه و گله در يک منطقه محدود است.))
 در جائی ديگر می نويسد ((در مورد تساوی حقوق  مرد و زن در حين ازدواج هم وضع بهتر از اين نيست ، نابرابری طرفين در مقابل قانون - که ميراث شرايط اجتماعی گذشته است - نه علت ، بلکه معلول سرکوب اقتصادی زنان است . در خانواده اشتراکی اوليه که زوجهای متعدد و فرزندان آنان را در برمی گرفت ، اداره امور خانه که بعده زن بود ، همانقدر يک صفت عمومی و اجتماعا ضروری تلقی ميشد که تهيه غذا بوسيله مرد. اين وضع با پيدايش خانواده پدر سالار - و از آنهم بيشتر با خانواده فردی يکتا همسری - تغيير کرد . اداره امور خانه خصلت عمومی خود را از دست داد ، و ديگر امری نبود که مربوط به جامعه باشد که يک خدمت خصوصی شد . زن اولين خدمتکار خانگی گشت ، و از شرکت در توليد اجتماعی بيرون رانده شد . تنها ، صنعت بزرگ نوين ، راه توليد اجتماعی را بروی زن مجدد باز کرد ))
در مورد ازدواج و اشکال آن انگلس می نويسد : (( بنا براين سه شکل اصلی ازدواج وجود دارد ، که حدودا با سه مرحله عمده تکامل انسانی منطبق اند. برای دوران توحش -ازدواج گروهی ، برای بربريت -ازدواج يار گيری ، برای تمدن - يکتا همسری بانضمام زنا و فحشاء ، در مرحله بالائی بربريت ، بين ازدواج يارگيری و يکتا همسری ، فرمانروائی مرد بر بردگان زن و چند همسری خود را جا داده است . در حقيقت چند همسری از جانب مرد بطور وضوح محصول برده داری است و محدود به موارد استثائی می باشد. در خانواده پدر سالاری سامی ، فقط پدر سالار و حد اکثر يکی دو نفر از پسرانش چند همسر بودند. ديگران مجبور بودند که هر کدام به يک زن راضی باشند .امروزه نيز در سراسر شرق چنين است . چند همسری امتياز ثروتمندان و بزرگان است . زنان را عمدتا توسط خريد بردگان زن بدست می آوردند . توده های مردم در حالت يکتا همسری بسر ميبرند . ))
در مورد چند همسری و تعدد زوجات اشاره می کنيم که در جنگهای صدر اسلام ، زنانی که اسيرميشدند بنام کنيز تبديل به مايملکی برای ارضاء شهوات فاتحين می شدند . که در قرآن نيز اشاره شده که آنچه را مالک شد دستهاتان ... و معمولا بهترين زن به عنوان کنيز به محمد می رسيد و بقيه يارانش نيز بترتيب زيبا ترين آنها را برای خود انتخاب ميکردند . وجود برده داری و همچنين قوانين تعدد زوجات برای مردان در اسلام ، و کنيزانی که مردان می توانستند در اثر خريدن و يا جنگ بدست آورند . در کنار يکتا همسری ، که برای توده مردم وجود داشت، از ابتداء يکتا همسری را فقط برای زنان و نه مردان مهر زد. که تا امروز نيز اين خصيصه خود را حفظ کرده است .
ببينيم انگلس در مورد يکتا همسری چه گفته : (( اين شکل از خانواده متکی برتفوق مرد است . هدف آشکار آن توليدفرزندان با ابويت مسلم است ،اين ابويت برای اينکه فرزندان در زمان لازم بتوانند ثروت پدرشان را بمثابه ورثه طبيعی او به ارث ببرند ضروری است . خانواده يکتا همسر از لحاظ سختی بسيار بيشتر علائق ازدواج ، که ديگر اکنون نميتواند  بدلخواه طرفين فسخ شود ، از ازدواج يار گيری متفاوت است . اکنون علی القاعده فقط مرد ميتواند آنرا فسخ کند و زنش را رها کند.))
۶-برابری و مساوات کامل و انسانی بين زن و مرد  در دنيای امروز : 
= انگلس در باره اخلاق سرمايه داری مذهبی در کتاب آنتی دورينگ نوشته :((...ولی اگر ملاحظه کنيم که هر سه طبقه جامعه مدرن ، اريستو کراسی فئودالی ، بورژوازی وپرولتاريا هر کدام اخلاقيات مربوط به خود را دارند ، ميتوانيم چنين نتيجه بگيريم که انسانها آگاهانه و نا آگاهانه ، بالاخره بينش های اخلاقی خود را از روابط واقعی شان استنتاج می کنند  { نه از روی قوانين به اصطلاح ازلی ابدی کتب مذهبی }، ازروابطی که در آن شرايط طبقاتيشان نهفته است ، از مناسبات اقتصادی که طی آن توليد و مبادله می کنند . از لحظه ايکه مالکيت خصوصی بر اشياء منقول شکل گرفته است ، بايد در تمامی جوامعی که اين مالکيت خصوصی معتبر{ و محترم } بوده ، اين دستور اخلاقی وجود ميداشت : نبايد دزدی کنی . آيا اين دستور به دستور اخلاقی جاودانی مبدل می شود ؟ به هيچ وجه . در جامعه ايکه انگيزه های دزدی برطرف شده باشد ، در جامعه ايکه دزدی حد اکثر فقط توسط بيماران روانی صورت می گيرد ، ديگر واعظ اخلاقی که بخواهد مرتبا حقايق جاودانی را موعظه کند که نبايد دزدی کرد ، مورد تمسخر قرار می گيرد. بنابراين ما هر گونه ادعائی را که بخواهد يک جزم اخلاقی را بعنوان قانون اخلاقی ابدی ، قطعی و همواره لايتغيير را بما تحميل کند ، به اين بهانه که جهان اخلاقيات هم پرنسيب های پا برجائی دارد که ورای تاريخ و تفاوتهای خلقهاست ، رد می کنيم .{همانند قوانين اسلامی به اصطلاح ابدی در مورد زنان } برعکس ما ادعا می کنيم که تمام تئوريهای اخلاقی تاکنون ، سر انجام نتيجه ی شرايط اجتماعی ، اقتصادی همان مرحله است . و همانطوريکه جامعه تا به امروز بر اساس تضاد طبقاتی در حرکت بوده ، همانطور هم اخلاق ، اخلاق طبقاتی بوده که يا تسلط و منافع طبقاتی طبقه حاکم را توجيه کرده و يا اينکه هنگاميکه طبقه تحت ستم به اندازه کافی قوی بوده ، نا رضايتی عليه اين تسلط و منافع آينده زحمتکشان را نمايندگی نموده است.
اينکه در مورد اخلاق، نظيرديگر بخش های شناخت انسانی ،پيشرفتی صورت پذيرفته بهيچ وجه مورد شک و ترديد نيست . ولی ما هنوز از اخلاق طبقاتی بر تر نرفته ايم . اخلاقی که ورای تضاد طبقاتی و ورای خاطره ی اين تضاد باشد . اخلاقی واقعا انسانی ، فقط در آن مرحله اجتماعی ميسر است که نه تنها تضاد طبقاتی مرتفع ، بلکه همچنين اين تضاد در عملکرد زندگی فراموش شده باشد .))
= بنا براين برايمان روشن ميشود که علت اصلی و واقعی نا برابری زن و مرد، بی حقوقی زنها و اسارتشان توسط مردان در جوامع طبقاتی و مذهبی  ، علت جسمانی و يا روانی ندارد و مربوط به قراردادی خدائی و ازلی و ابدی نيست ، بلکه علت آن در ماهيت نظام های طبقاتی بهره کشی و امروزه بويژه سرمايه داری و در استقرار مالکيت خصوصی بر و سايل توليد نهفته است .
در اين باره لنين می گويد (( زن اين جنس ستمديده تحت انقياد اقتصادی سرمايه داری است . مهم نيست تا چه حد دمکراسی موجود باشد . زن يک برده خانگی ، برده زنجير شده به اتاق خواب ، بچه داری و آشپزخانه باقی می ماند. )) در نظامی که مالکيت خصوصی و مذهب حاکم است ، ازدواج ميتواند بصورت يک قرارداد تجارتی و جود داشته باشد ، برای مثال : نامزد کردن کودکان ، ازدواج زوجهای با اختلاف سنی بالا ، ازدواج های اجباری ، خريد و فروش دختران ، ازدواج با جهيزيه و مهريه و شيربها ، انتخاب عروس و داماد بر مبنای اقتصادی ، در آمد ، موقعيت و مقام اجتماعی و شغلی و طبقاتی ، ازدواجهائيکه بر مبنای قدرت پدر و اعمال نظر او صورت می گيرد و....
و اما اينها به هيچ وجه نمی توانند قوانين ابدی بمانند و با سير حرکت جامعه و تغيير نظام حاکم همواره تغيير می يابند . و يا برای مثال حق طلاق بمانند قديم نمی تواند در بست در اختيار مردان باشد ولی در شرايط کنونی نيز بقول لنين ((...در جامعه تحت سرمايه داری حق طلاق بدون استثناء مثل همه حقوق دمکراتيک ديگر ، مشروط ، محدود ، تشريفاتی ، تنگ و فوق العاده مشکل برای تحقق است )) و فقط روزی تغيير واقعی می کند  و زنان و مردان از حقوقی برابر در طلاق برخوردار ميشوند که نظام نوين سوسياليستی واقعی ، جايگزين مالکيت خصوصی گردد .
تساوی طلبی زن و مرد نبايد ظاهری و شعاری باشد بلکه بايد بطور واقعی و در زمينه های حقوقی ، اجتماعی ، اقتصادی ، سياسی و فرهنگی هم تحقق يابد . لنين می گويد (( شگفت نيست که زنان را بردگان خانگی می نامند ، موقعيت اجتماعی زنان در همه کشورهای متمدن ، حتی پيشرفته ترين آنها چنين است . زنان از برابری کامل حقوق در هيچ دولت سرمايه داری، حتی آزاد ترين جمهوريها بهره مند نيستند.))
بنا براين زنان که در طول تاريخ پر فراز و نشيب زندگی بشری و با پيدايش طبقات ، همواره اسير ستم کشی دو گانه ای بوده اند و از آن رنجها ديده اند ، يعنی از سوئی همانند مردان فرو دست ( بردگان ، دهقانان ، کارگران و ديگر زحمتکشان ) مورد استثمار طبقات فرادست ( برده داران ، فئودالها ، سرمايه داران و تجار ) جامعه قرار گرفته اند و از سوئی بوسيله شوهران و پدران و برادران خويش و يا برخی سنتهای مذهبی و خرافاتی و نادرست و ظالمانه جوامع مورد بهره کشی و ستم قرار گرفته اند ، فقط در نظامی که اثری از اين طبقات بالادست و سنتهای نادرست  نباشد ، يعنی فقط در نظام سوسياليستی است که به آزادی و رهائی واقعی دست می يابند .
= بايد ستم کشی و بی حقوقی و تبعيض عليه زنان  از بين برود ، بايد همه محدوديتهای حقوقی زنان در مقايسه با مردان لغو گردد . برابری کامل زن و مرد در انتخاب کردن و انتخاب شدن در هر ارگان و در مصادر اجرائی و قضايی تضمن شود . بايد تک همسری هم برای مردان و هم برای زنان تنها نوع ازدواج قانونی باشد . زن و مرد بايد از آزادی کامل و برابر درازدواج برخوردار گردند .بايد ازدواج دختران و پسران زير ۱۸ سال ممنوع گردد . بايد اساس ازدواجها و تشکيل خانواده به اراده خود طرفين باشد و نه بر اساس فشار و اجبار پدر و در نظر نگرفتن رای طرفين و زور و ملاحظات مادی و اقتصادی . برابری کامل زن و مرد در امر طلاق و تکفل فرزندان بايد جايگزين قوانين يک طرفه در اينمورد شود . برای از بين بردن تمامی تبعيضات بر زنان در هر يک از شئون اجتماعی ، بايد خواست جدائی مذهب از دولت همراه باشد . و تمامی تبعيضاتی که در مورد زنان به استناد قوانين شرعی صورت می گيرد نظير تعدد زوجات و بردگی در خانه لغو شود . برای رفع ستم کشی زنان بايد با ايجاد رختشويخانه ، غذا خوری ، مهد کودک ، شير خوارگاه و از اين نوع اماکن در محلات مسکونی ايجاد گردد تا به فشار کار خانگی زنان کاهش داد . بايد مزد برابر برای کار برابر به زنان و مردان تعلق گيرد و تبعيضات موجود از بين برود . و با اجرای بسيار ديگر از اين موارد ميتوان از تساوی حقوق زنان با مردان بطور کامل و برابر سخن گفت .
تهران سال۱۳۸۶ بابک - حکمت
 

April 20, 2007

جنبش اول ماه مه در کردستان ۲۰۰۶- ۱۳۵۸

 توضيح: بخش اول از  کتاب جنبش اول ماه مه در کردستان را ملاحظه ميکنيد• اين کتاب در شهريور ۱۳۷۸(سپتامبر ۱۹۹۹) در تيراژ ۵۰۰ نسخه در سليمانيه چاپ و به ايران ارسال شد• متن اوليه کتاب با واژه نگار نوشته شده بود• با بازنويسی کتاب بشکل فورمات ورد بخش اول از ۴بخش کتاب را بمناسبت اول مه سال ۲۰۰۷ در اختيار قرار ميدهم•  اهميت بخش اول اين کتاب تجارب و درسهای ارزنده ای است در ارتباط با برپايی اول مه های سالهای ۱۳۶۸تا ۱۳۶۴ در سنندج• طبقه کارگر و فعالين جنبش کارگری با کاردانی و روحيه انقلابی قدرت انقلابی و متحد خود را به نمايش گذاشته اند• درسها و تجارب اول مه های سالهای ۶۸تا۶۴ تاريخ درخشانی در جنبش کارگری و جنبش برپايی مراسمهای اول مه در دل خفقان سياه رژيم جنايتکار جمهوری اسلامی است• نسان نودينيان ۲۰ آپريل ۲۰۰۷

جنبش اول ماه مه در کردستان ۲۰۰۶- ۱۳۵۸
بيوگرافی گرد آورنده کتاب:
نسان نودينيان، متولد سال ۱۳۳۲، از سال ۱۳۴۸ در يک محفل مبارزاتی در شهر مريوان فعاليتهای سياسی را شرع کرده و از سال ۱۳۴۹تا ۱۳۵۱ در شهرهای ساوه و تهران هنگام تحصيل با محافل سياسی ارتباط داشته است• در سال ۱۳۵۷ از فعالين اصلی طيف مبارزان انقلابی شهر مريوان برای پيروزی قيام در بهمن ماه ۱۳۵۷ و سپس يکی از چهره های اصلی در اداره شهر مريوان در فاصله قيام بهمن ۵۷ تا شروع جنگ مسلحانه در کردستان بوده است• جزو اولين دسته نيروی نظامی بود در صفوف کومه له، مقاومت مسلحانه عليه جمهوری اسلامی در جنوب کردستان را سازماندهی کرده• سالهای زيادی در صفوف کومه له و حزب کمونيست ايران، در بخش علنی و نظامی به عنوان کادر مبلغ و سازمانده در شهر مريوان و حومه و مناطق آلان سردشت فعاليت داشته است• در صفوف کومه له از فعالين کمونيسم کارگری بود و  به گرايش فراکسيون کمونيسم کارگری که توسط منصور حکمت فراخون داده شده بود، پيوست• در اولين کنفرانس فراکسيون کمونيسم کارگری جزو تعداد معدود دعوت شده به اين کنفرانس بود• با جدايی اين گرايش از کومه له او نيز جدا شد و به حزب کمونيست کارگری ايران پيوست• در سال ۱۹۹۱ در اولين کنفرانس بنيانگذاری حزب کمونيست کارگری شرکت کرده  و تا سال ۲۰۰۴ از کادرهای حزب کمونيست کارگری ايران بود• در حزب کمويست کارگری ايران در مسئوليتهای کليدی و کميته های اصلی حزب، کميته آلمان، کميته کردستان و کميته خارج از کشور عضويت داشته است• از سال ۱۹۹۹تا مقطع جدايی از حزب کمونيست کارگری دبير کميته آلمان بود• و از کنگره ۳حزب کمونيست کارگری ايران عضو کميته مرکزی اين حزب بود•
در سال ۲۰۰۴ همراه اکثريت اعضای کميته مرکزی با امضا بيانيه جدايی از حزب کمونيست کارگری، از کادرهای اصلی بنيانگذاری حزب کمونيست کارگری ايران – حکمتيست است• در کنفرانس اول و کنگره اول حزب حکمتيست به عضويت کميته مرکزی انتخاب و با تشکيل حزب حکمتيست تا پلنوم هفتم اين حزب در موقعيت عضويت در دفتر سياسی، و کميته رهبری  و تا کنفرانس دوم تشکيلات خارج از کشور دبير کميته خارج از کشور حزب حکمتيست بود•

رفقای کارگر! خوانندگان گرامی!
جمعبندی و گردآوری، جنبش اول مه در شهرهای کردستان، بمنظور مروری تاريخی و در دسترس قرار دادن تجارب مراسمهای اول مه در اين کتاب، انجام گرفته است•

بررسی تاريخ معاصر و اجتماعی کردستان ايران، امروز با بررسی هايی که احزاب ناسيوناليست بنا به منافع طبقاتی و بورژوايی در اين مورد ارائه داده اند ضروری است• و اين کار را جنبش کمونيسم کارگری بايد در مقاطع مختلف تاريخ معاصر کردستان پيش ببرد•

در اختيار قرار دادن ادبيات تاريخی جنبش کارگری بويژه از زبان کارگران و فعالين کمونيست، و با شيوه مستند يا خاطره نويسی بخشی از اين امر است• در اين جهت کتاب حاضر سعی کرده از زبان رهبران و فعالين جنبش کارگری در کردستان، و از زاويه مبارزه طبقاتی کارگران حرکات اول مه در کردستان را که از دو دهه پيش با انقلاب آغاز شده است بررسی کند•

کارگران کردستان برای داشتن درک روشن از آرايش سياسی فی الحال موجود جامعه و پيشينه تقابل کمونيسم کارگری و جريانات بورژوائی، لازم است با تاريخ جنبش طبقاتی خود آگاه باشند• ضرورت اين مساله با توجه به نياز مبرم تر نسل جوان به اين دانش تاريخی روشن تر ميشود•

در تهيه و اديت اين کتاب رفيق قديمی و صميمی ام فاتح شيخ الاسلامی مرا ياری کرده است که دستش را به نشانه قدردانی ميفشارم•
شهريور ۱۳۷۸(سپتامبر ۱۹۹۹)


جنبش اول مه
يک سنت راديکال جنبش کارگری در کردستان
فاتح شيخ
رفيق قديمی و صميمی ام نسان نودينيان از من خواسته مقدمه ايی بر کتابش در باره جنبش اول مه در کردستان بنويسم• بخاطر اين دعوت شيرين از او تشکر ميکنم و بخاطر کار ارزشمند نوشتن اين فصل از تاريخ جنبش کارگری در کردستان، دستش را به گرمی ميفشارم• هنگام خواندن پرينت کتاب، با تجديد خاطره عزيزانی که نامشان، فعاليتشان و جان باختنشان در راه آرمان سوسياليستی در اين کتاب ثبت شده و همچنين با خواندن صفحاتی که اول مه سالهای ۶۶، ۶۷، و ۶۸ سنندج و مراسمهای شورانگيز و آتش افروزيها را تصوير ميکند، بارها اشک در چشمانم جمع شد•

برگذاری روز جهانی کارگر در کردستان ايران، بخشی از يک جنبش راديکال کارگری از مقطع انقلاب ۵۷ ايران به اين سو در اين جغرافيای سياسی است که مشخصه آن در دو دهه اخير، حضور فعال و نفوذ اجتماعی گسترده يک کمونيسم پيگير، در تقابل نه فقط با رژيم اسلامی سرمايه بلکه همچنين با جنبش سنتی ناسيوناليسم کرد بوده است•
پروژه کميته کردستان حزب کمونيست کارگری ايران، راجع به تدوين تاريخ معاصر کردستان به روايت کمونيستها، تاکنون با استقبال قابل توجهی روبرو شده و از جمله تعدادی از اعضای کميته کردستان عملا دست بکار تحرير بخشهائی از اين تاريخ شده اند• يک اولويت اين پروژه، توجه ويژه به جنبش اول مه سنندج در سالهای ۱۳۶۸••••••• تا ۱۳۶۴ بود•  کتاب حاضر از آنچه در نظر داشتيم فراتر رفته و علاوه بر جنبش اول مه سنندج، جلوه های اين جنبش در ساير شهرها و مناطق کردستان از نقده و اشنويه و مهاباد و بوکان و سقز و بانه تا مريوان و اورامان و ژاورود و کامياران را هم در بر گرفته است•  با اينکه تصوير کتاب از جاگير شدن اين سنت جهانی کارگری در مقطع معينی از حيات طبقه کارگر در کردستان به حد کافی زنده و گوياست، هنوز جا دارد در باره جايگاه آن در پروسه تکوين طبقه کارگر و جنبش راديکال کارگری در کردستان، و در باره نقش کليدی سنت کمونيستی کارگری در اين مرحله، بيشتر گفته شود•
آنچه قبل از هر چيز لازم به تاکيد است اينکه جنبش کارگری و کمونيستی در کردستان ايران يک جنبش اجتماعی است که ملزومات شکل گيری و عروج آن طی دهه های اخير کاملا قابل درک و شناخت است• تلاش ما و همه فعالين اين جنبش برای بر جسته کردن اين واقعيت تاريخی خود جزئی از اين پروسه و تقويت و گسترش دامنه اجتماعی آن است• جريانات ناسيوناليستی کرد همواره کوشيده اند وجود اجتماعی  يک جنبش و يک جريان کارگری و کمونيستی زنده و پويا در کردستان را انکار کنند و از جامعه کردستان تصويری روستائی و عقب مانده و حتی ماقبل سرمايه داری رسم کنند که در آن مبارزه طبقاتی ای در جريان نيست و آنچه هست صرفا يک جنبش ملی خودمختاری طلبانه است و بس! در ترسيم اين تصوير عقب مانده و غير واقعی، جريانات ناسيوناليست کرد دست تنها نيستند بلکه انبوهی از کردشناسان و "محققان" محط آکادميک غرب نيز مبارزه طبقاتی و نقش طبقه کارگر و جنبش کمونيستی آن در تحولات سياسی جامعه کردستان را انکار ميکنند و يا ميکوشند آن را فرعی و در حاشيه جامعه نشان دهند• متاسفانه هستند "چپ"هائی نيز که اگر روزگاری به اين جنبش باليده اند، امروز با ارکستر بورژوازی همصدا شده اند تا صدای جنبش طبقاتی کارگران در کردستان شنيده نشود و خواب "وحدت ملی" شان را آشفته نکند•
انکار نقش مبارزه طبقاتی طبقه کارگر البته خاص بورژوازی تازه به دوران رسيده کردستان نيست، بلکه پديده ائی جهانی است که طی دو سه دهه اخير يک کمپين گسترده بورژوازی جهانی و خيل بيشماری از اردوی آکادميک در هزاران دانشگاه و "موسسه پژوهشی" پشت بند آن بوده است• آنچه ويژگی کردستان است از يک سو آميختگی اين مساله با وجود يک جنبش  ملی است، که به بورژوازی ناسيوناليست امکانات فوق برنامه ای در تلاش برای خفه کردن صدای کارگران داده است، و از سوی ديگر وجود يک جريان روشن بين کمونيستی  کارگری است، که بطور روزمره خرافات ناسيوناليستی را افشا و از استقلال طبقاتی کارگران کردستان در مبارزه برای رهائی از بردگی سرمايه، رهائی از رژيم اسلامی سرمايه و رهائی از ستم  ملی جاری بر مردم کردستان دفاع کرده است• به حکم اين ويژگی، نفس دادن تصويری واقعی از جنبش کارگری و گرايش کمونيستی درون آن، در برابر حاشا کردن جريانات بورژوائی ناسيوناليست و آکادميک از آن خود جزئی از مبارزه طبقاتی جاری در کردستان است•
در عين حال شناخت جايگاه جنبش اول ماه مه سنندج و در کردستان ايران علل العموم، که موضوع اين کتاب است، فی نفسه بخشی از خودآگاهی طبقاتی کارگران نيز هست که تلاش برای بازتوليد آن يک عرصه تعطيل ناپذير کمونيستی ما در کردستان است• اگر در اول ماه مه سال ۵۸، کارگران نهال اين سنت جهانی را در کردستان، جامعه بلافصل و محيط مستقيم کار و زندگی خود، کاشتند و بارآور کردند، اگر در جريان جنبش اول مه سنندج طی سالهای متوالی در دل اختناق اسلامی، سنت ها و شعاير انترناسيوناليستی و کمونيستی را در مراسمهايشان تثبيت کردند طوری که امروز، بطور مثال "سرود انترناسيونال" يک شاخص هويت طبقاتی کارگران کردستان شده است، وظيفه هر فعال کارگری، هر فعال کمونيست اين جنبش، زنده نگهداشتن و بازتوليد اين سنتها بر متن يک خودآگاهی جامع طبقاتی است• بايد تضمين کنيم که چنان نشود که کارگران روز اول مه فرياد آزادی و برابری سر دهند اما روز تعيين تکليف قدرت سياسی در جامعه، دست روی دست بگذارند و يا دنباله رو جريانات بورژوائی شوند• کتاب حاضر تلاشی در اين زمينه است•
و در آخر يک نکته کوتاه در باره جايگاه جنبش اول مه سنندج در پروسه شکل گيری يک جنبش راديکال کارگری در کردستان، واقعيت اين است که سرمايه داری از آغاز يک نظام جهانی بوده که قدم به قدم به اقصی نقاط کره زمين گسترش يافته و هر جا که رسيده تقابل کارمزدی و سرمايه، تقابل بورژوازی و پرولتاريا را علاوه بر مقياس جهانی در مقياس محلی هم شکل داده است• به همين اعتبار، تکوين طبقه کارگر و تسری آگاهی طبقاتی هم امری جهانی است، بطور مثال زمانی که هنوز مناسبات فئودالی بر کردستان تسلط کامل داشت، بوده اند کارگرانی که در جريان مهاجرت به روسيه با حزب بلشويک و انقلاب اکتبر آشنائی پيدا کرده و در بازگشت بذر آگاهی طبقاتی را با خود آورده و برای انتقال آن به توده محروم جامعه تلاش کرده اند• ولی در غياب يک اردوی وسيع کارمزدی در محل، اين تسری آگاهی طبقاتی جهانی چه از طريق کارگران مهاجر و چه از طريق فعالين و جريانات چپ و کمونيست نميتوانست به يک حرکت دارای وزنه اجتماعی موثر تبديل کند•
علاوه بر مهاجرت کارگران از کردستان به مناطق دور و نزديک ايران و منطقه، اين پروسه اصلاحات ارضی بود که با حلع يد گسترده، جمعيت وسيعی از کارگران مزدی در کردستان ايجاد کرد که مبنای مادی – اجتماعی موجوديت طبقه کارگر و آرمانهای برابری طلبانه و سوسياليستی اين طبقه قرار گرفت• با اينهمه، نفس وجود اردوی کارگر مزدی هم برای شکل گيری بلافاصله يک طبقه کارگر خودآگاهی کافی نبود، اين سير عينی تاريخ جامعه و تحولات سياسی دو دهه اخير بود که پروسه تکوين طبقه کارگر در کردستان رابه شکلی که هم اکنون هست ممکن و ميسر گردانيد•
نقطه عطف بزرگ اين تاريخ عينی، انقلاب سال ۵۷ بود و تحولات سياسی مهمی که در کردستان به طی شدن مراحل بعدی اين پروسه کمک کرد اساسا مديون وجود يک گرايش نيرومند کمونيستی و تقابل پيگير و قاطعانه اش، هم با رژيم اسلامی سرمايه و هم با جريان بورژوا ناسيوناليسم درون جامعه کردستان بود• در اينجا مجال اشاره کردن به وجوه گوناگون اين روياروئی تاريخی نيست، اين کار را من و شمار ديگری از کادرهای حزب کمونيست کارگری در نوشته های ديگر کرده ايم، آنچه در ارتباط با موضوع کتاب لازم به تذکر است اينست که جنبش کارگری در کردستان از فضای باز ناشی از انقلاب برای بميدان آمدن و طرح شماری از فوريترين خواسته هايش استفاده کرد، اما لشکر کشی جمهوری اسلامی علاوه بر قيچی کردن آن روند، فضا را برای عروج ناسيوناليسم کردمساعد کرد، اما کارگران آگاه و مبارز از فعاليت آشکار و پنهان خود برای ابراز وجود در شرايط نامساعد بعد از لشکرکشی رژيم و گسترش ناسيوناليسم دست نکشيدند و سر انجام در مقطع معينی با اتکا به حضور يک نيروی کمونيستی با نفوذ و مسلح در برابر رژيم و حزب بورژوا ناسيوناليست در منطقه، توانستند خفقان رژيم اسلامی را بشکنند و ابراز وجود طبقاتی خود را به سطح علنی بکشانند• جنبش اول مه سنندج طی چندين سال ظرف چنين ابراز وجود طبقاتی راديکالی بود که در عين حال مهر آرمانها و سياستهای سوسياليسم راديکال و کارگری را بر خود داشت•
به اين اعتبار و به اعتبار فعاليت گرايش راديکال کمونيسم کارگری در صفوف طبقه کارگر در کردستان و به يمن شفافيت بخشيدن هر چه بيشتر به برنامه و سياست کارگری طی سالهای اخير، ميتوان مقطع جنبش اول مه سنندج و تشکيل و فعاليت تشکل کارگری راديکال "اتحاديه صنعتگر" سازماندهی برگزاری مراسمهای توده ای و علنی اول مه طی چند سال متوالی، تثبيت سنتها و شعاير انترناسيوناليستی در اين مراسمها و طرح مطالبات اساسی و راديکال در قطعنامه های تاريخی آن را، مقطع تکميل پروسه شکل گيری يک جنبش راديکال کارگری در کردستان ايران دانست• اهميت اين دوره بندی در اينست که کارگران کردستان و بويژه رهبران و فعالين خواه نسل فعال در انقلاب ۵۷ و بعد  و خواه نسل جديد فعالين کمونيست و کارگر، از دستاوردهای آن، بعنوان مبنای اعتماد بنفس طبقاتی و هويت طبقاتی خود و بعنوان سکوی پرش در جهت متحد کردن هر چه گسترده تر صفوف خود برای دست بردن به قدرت سياسی در جريان تحولات سياسی جاری و آتی استفاده کنند•
نسان نودينيان با نوشتن کتاب حاضر و ثبت فاکتهای اين جنبش راديکال و گسترده، يک ابزار اجتماعی در اين جهت، در اختيار جنبش کارگری و فعالين کمونيست در کردستان قرار داده است•

فصل دوم
۱• جنبش  اول مه  سنندج ۱۳۶۸• ۱۳۶۴
۲•  جنبش اول مه سندج ۱۳۷۵• ۱۳۶۹

۱• جبش اول مه سنندج ۶۸• ۶۴
برگزاری وسيع اول مه در طی پنچ سال ۶۸• ۶۴ در شهر سنندج که در ابعاد هزاران نفره و بطور علنی و شامل برنامه های متعدد برگزار ميشد يک جنبش معين بود که نقش مهمی در شکل دادن به جنبش راديکال کارگری کردستان ايفا کرده است•
اول ماه مه سال ۱۳۶۴
دهم ارديبهشت يکروز قبل از اول ماه مه دولت سومين پيش نويس قانون کار را منتشر ميکند• اين پيش نويس نسبت به پيش نويسهای قبلی حاکی از عقب نشينی رژيم بود• ملزم کردن همه کارفرمايان به اجرای آن، مرخصی ساليانه، فصل مربوط به زنان و مهمتر از همه تعطيلی اول ماه مه، تغييراتی بود که در اين پيش نويس انجام گرفته بود• تحميل تعطيلی اول ماه مه به يکی از هارترين رژيمهای حافظ منافع سرمايه قبل از هر چيز نشانه حضور قدرت اجتماعی کارگران در انقلابی بود(انقلاب ۵۷) که اين رژيم خود را به آن منسوب ميکرد و مشروعيت خود را از آن می گرفت•
در کردستان اول ماه مه ۶۴ از نقطه نظر وسعت حرکات کارگران و شرکت توده های وسيع کارگری در اين روز بی سابقه بوده است•  در بسياری کارخانه ها کارگران کار را تعطيل کردند، مراسم دولتی را تحريم کردند و در مواردی هم مجمع عمومی و يا اجتماعات مستقل خودشان را تشکيل دادند• و درباره خواستها و مطالباتشان صحبت کردند•
در سنندج، شهر به حالت نيمه تعطيل درآمد• روز دهم ارديبهشت مردم دسته دسته در کوچه ها و خيابانها به هم ميرسيدند و ميگفتند فردا روز کارگر است و کار تعطيل است•
در روز اول ماه مه کارخانه ها و کارگاه های  بزرگ و کوچک تعطيل شدند و مغاذه های زيادی به حال تعطيل درآمد• صنايع فلز و کمد سازيها، جوشکاريها، آلومينيوم سازان، صنايع چوب بری در اين روز تعطيل بودند•
تعدادی از کارگران شرکتهای دولتی مانند مخابرات و شهرداری در اين روزبر سر کار حاضر نشدند•
کارگران شهر سنندج در اين روز ضمن برگزاری ديد و بازديد از منازل يکديگر در جمع خانواده های کارگری، روز اول مه را به همديگر تبريک ميگفتند• و جشن ميگرفتند•

روشن کردن آتش به مناسبت اول مه
به مناسبت اول مه هنگام شب برفراز قله کوه آبيدر که مسلط بر شهر سنندج است و نيز بر روی گردنه صلوات آباد، توسط کارگران آتشهايی به نشانه گراميداشت روز کارگر افروخته شد که تا پاسی از شب همچنان روشن بود• با اين ابتکار سمبليک، شور و اميد درخشانی در شب تيره ارتجاع جمهوری اسلامی در دل توده کارگر و زحمتکش و مردم انقلابی بر افروخته ميشود•
در کارخانه پوشاک سنندج رژيم در سالن غذاخوری اين کارخانه مراسم روز کارگر بر پا کرد• دراين مراسم تعدادی محدود و آنهم از کارفرمايان و حسابداران شرکت کردند• و عملا از طرف کارگران تحريم شد•
در کارخانه شاهو سنندج کارگران تراکت پخش کردند، و در اين روز استاندار کردستان  به کارخانه شاهو ميرود، اما به محض ورود به سالن کارخانه کارگران آنجا را ترک ميکنند•
در ساعت سه بعدازظهر کارگران، روز کارگر را با برپايی جشن و تبريک گفتن به همديگر گرامی داشتند• و اين مراسم چنانکه خواهيم ديد سنگ بنای مراسم های باشکوه تر سالهای بعد  ميشود•
در روز ال مه، کارگران خباز سنندج در محل اتحاديه خبازان جشن اول ماه مه را برگزار ميکنند• و ضمن تبريک گفتن اول مه در ميان خودشان شيرينی، پخش ميشود و کارگران در مورد مسائل اتحاديه و شرايط مختلف کار به بحث و گفتگو می نشينند•

مراسم جوانان شهر در اول ماه مه
جوانان خانواده های کارگری محلات فقير نشين شهر سندج، گلشن، کانی کوزه له، و•••• تصميم به برگزاری جشن اول ماه مه ميگيرند• جمعی از آنان دور هم جمع شده و درباره اهميت روز کارگر صحبت ميکنند• قول و قرار ميگذارند که از طريق شعار نويسی در محله و دبيرستان، و تکثير اعلاميه و تراکت، پخش شيرينی و بالاخره تعطيل کردن دبيرستان در آن روز(چهارشنبه) به سهم خود جشن جهانی طبقاتی شان را برگزار نمايند• برای برگزاری اول مه تقسيم کار ميکند• پدران ومادران خود را در جريان می گزارند• و از آنان کمک می گيرند• و در جلسات بعدی خود بقيه ترتيبات کار را تنظيم ميکنند و سرانجام محله و مدرسه را از اعلاميه و تراکت و شعار پر ميکنند• نها روز ۱۱ ارديبهشت درمدرسه شيرينی پخش ميکنند و عليرغم مقاومت مديران، مدرسه را تعطيل ميکنند و به ديد و بازديد خانوادگی و بحث روی اهميت روزکارگر در اين ديدارها پرداختند•

اول ماه مه سال ۱۳۶۵
در سنندج مراسم دولتی روز کارگر با بی اعتنايی کارگران و ناکامی آشکار رژيم همراه بود• در اين شهر رژيم از قبل اجرای تاکتيک عمومی و اعلام شده اش يعنی رژه نظامی و اعزام به جبهه را از دستور خارج کرده بود و ازآن خبری نبود•
سنندج
از نمونه های برجسته برپايی اجتماع مستقل کارگری با شرکت بخش های هر چه وسيعتر کارگران، اقدام کارگران شهر سنندج، گردهمايی مشترک آنها در کارخانه پوشاک و برگزاری مراسم اول مه در چندين نقطه و محله شهر بود• در روز اول ماه مه کار عمدتا تعطيل شد• مراسم دولتی تحريم گرديد• کارگران کارخانه ها، کارگاه ها، اصناف و کارگران بيکار، اجتماع مشترکی در سالن کارخانه برپا داشتند• و طی آن از خواستها و مطالبات کارگران و از عزم و اراده طبقه کارگر برای رهايی صحبت کردند• در اول مه ۶۵ فضای شهر سنندج خبر از تعطيل و جشن کارگران ميداد•
از چند روز قبل از اول مه، فرا رسيدن روز کارگر در سنندج کاملا مشهود بود• کارخانه ها، کارگاهها، ميادين کار و بين کارگران ساختمانی و صفوف مختلف، همه جا صحبت ازچگونگی برگزاری اول ماه مه بود• شعارهای اول مه بر در و ديوار نقش می بست•
رژيم سرکوبگر جمهوری اسلامی از چند روز قبل از اول مه بر تعداد نيروهای نظامی و انتظاميش در سطح شهر افزوده بود• روز سه شنبه ۹ ارديبهشت نمايندگان کارگران به اداره کار مراجعه کردند و سالن کارخانه پوشاک را برای برپايی جشن مستقل کارگران در اختيار گرفتند• طی اطلاعيه هايی از سوی چند تشکل کارگری که تا روز مراسم وسيعا در سطح شهر پخش ميشد، مکان و زمان مراسم به اطلاع کارگران ميرسيد• بعدازظهر اول مه کارگران کارخانه های شاهو و پوشاک بهمراه گروههايی از کارگران کارگاههای مختلف، کارگران اصناف، کارگران ساختمانی و کارگران بيکار مراسم مستقل خود را برپا کردند• در اين اجتماع که حدود ۲۰۰ نفر در آن شرکت داشتند، چند نفر از کارگران درباره روز جهانی طبقه کارگر و خواستها و مطالبات کارگران سخنرانی کردند• در پايان اين مراسم قطعنامه ای از سوی کارگران صادر گرديد و بتصويب رسيد•

برگزاری اول ماه مه ۱۳۶۵ در مراکز توليدی سنندج؛
تحرم مراسم دولتی!
اداره کار و امور اجتماعی سنندج بمناسبت روز کارگر مراسمی در سالن کارخانه پوشاک برگزار کرده و کارگران شاهو را نيز با اجبار و تهديد در اين مراسم گرد آوردند• در اين مراسم دو تن از مزدوران رژيم، "عطايی"(نماينده مجلس) و "موسوی"(نماينده خمينی در غرب کشور) سخنرانی کردند• کارگران در اين مراسم از خوردن شيرينی خودداری کردند و عملا در اين مراسم با بی تفاوتی شرکت کردند•
در سنندج کارگران کارخانه شاهو و پوشاک و تعدادی از کارگاههای توليدی از قبل تصميم گرفته بودند که مراسم مستقل خود را در گراميداشت اول ماه مه برپا دارند• ساعت ۲و ۳۰دقيقه کارگران مجددا در سالن کارخانه پوشاک  تجمع خود را ايجاد کرده و اين روز را بيکديگر تبريک گفتند• نماينده اداره کار هم در اين مراسم حضور داشت• و قرار بود اول او سخنرانی کند• او با دعا و مساله جنگ شروع کرد• و گفت؛ "ما نبايد در اين شرايط خواستهای کارگری را مطرح کنيم•" در حين سخنرانی نماينده اداره کار صحبتهای او از طرف کارگران تحريم شد• کارگران با سوت زدن مزاحم سخنرانيش بودند و نگذاشتند سخنرانيش را تمام کند• بعد چند تن از کارگران شرکت کننده در اين مراسم سخنرانی کردند• اما پس از تحريم سخنرانی نماينده اداره کار، مزدوران ميکروفون سخنرانی را قطع کردند• کارگر سخنران گفت؛ "کارفرماها و اداره کار تحمل شنيدن صحبتهای کارگران در پشت ميکروفون و باصدای بلند ندارند، اما ما کارگران صدايمان بلندتر از ميکروفون است و استوار و با قامت بلند و با طنين تمام حرفهايمان را ميزنيم"• سپس يکدقيه سکوت از طرف اين کارگر اعلام شد و گفت؛ "سنت کارگران خواندن دعا نيست• بلکه دقيقه ای سکوت بخاطر کارگران جانباخته است"• اين رفيق کارگر با اشاره به جنگ ايران و عراق گفت؛ "اين جنگ جنگ ما نيست و ما در اول مه خواستهايی  داريم، طبقه کارگر امروز در تمام دنيا جشن جهانی اش را ميگيرد• و کار را تعطيل ميکند• ما هم حق داريم که خواستهايمان را مطرح کنيم"• يکی ديگر از کارگران در صحبت هايش گفت؛ "ما کارگران وقتی رها ميشويم که قدرت را بدست بگيريم، فکر کنيد! ما نا چاريم بدليل فقر و محروميت بچه های ۵ساله مان را برای کار به زير دست صاحبکاران روانه کنيم• در کمترين سن بدنشان فرسوده ميشود• از سواد محروم ميمانند، امکانات زندگی نداريم و زندگی برای ما مرگ شده است• ما راهی جز مبارزه در راه نابودی سرمايه نداريم• رفقا! بيائيد دست بدست هم دهيم و متحد شويم"!
اين مراسم تا ساعت ۴بعدازظهر ادامه داشت• سرانجام کارگران شرکت کننده در مراسم قطعنامه ای نيز صادر کردند که در قطعنامه اين مطالبات را مطرح کردند:
۱• برسميت شناختن تعطيلی روز جهانی کارگر از طرف دولت•
۲• بيمه بيکاری•
۳• اجرای تصويب پيش نويس قانون کار جديد با شرکت نمايندگان واقعی کارگران•
مراسم با شعار اتحاد، اتحاد، کارگران اتحاد! پيش بسوی انقلاب، خاتمه يافت•

کارگران شهرداری سنندج در اول مه کار را تعطيل کردند و بخانه دوستان کارگر خود رفتند و راجع به روز کارگر و مسائل خود بحث و گفتگو کردند•

در تعدادی از محلات شهر سنندج در اين سال گراميداشت اول ماه مه با برپائی جشن و سرور روبرو بود• در اين مراسمها، کارگران روی بسته های شيرينی نوشته بودند؛ گرامی باد ۱۱ ارديبهشت روز همبستگی کارگران! محرومان جهان متحد شويد! کارگران جهان متحد شويد! زبده با حزب کمونيست ايران!

مراسم اول ماه مه سال ۱۳۶۶
يک اوج با شکوه در جشن اول مه سنندج
شمسی محمدی کارگر قاليباف و فعال برپايی مراسمهای اول مه در مورد مراسم ماه مه ۶۶ چنين ميگويد؛ "در اين سال دو ماه قبل از اول مه ۶۶ هيئت برگزاری اول مه تشکيل شد• برای پيشبرد امور اول مه، سازماندهی لازم در عرصه های زير تدارک ديده شد• چند نفر برای سخنرانی آماده شدند• و هيئتی برای مذاکرده با اداره کار و مساله محل مراسم، انتخاب شدند• چند نفر هم مسئول کمک مالی شدند• چند نفر از کارگران مسئول ارتباط  با تشکلهای کارگری و تهيه قطعنامه شدند• متن نهايی قطعنامه اول مه در مجمع عمومی هيئت برگزار کننده، نوشته شد و به تصويب رسيد• در مورد ارائه قطعنامه به مراسم اول مه دو گرايش وجود داشت؛ يکی گرايش قانونگرا بود که در رابطه با مساله جنگ ايران و عراق نظر داشت،  و ميگفت که نبايد ما جنگ ايران و عراق را محکوم کنيم• و در مورد مساله آزادی برابری حکومت کارگری مساله داشتند• و  سوم، بدليل اينکه ماه رمضان بود و ميگفتند، برای اينکه رژيم به مراسم ما حساس نشود، پيشنهاد بکنيم که زنان کارگر در اين مراسم شرکت نکنند!!  و اين گرايش قانونگرا در مورد يک دقيقه سکوت در شروع برنامه مخالف بودند و ميگفتند، يک دقيقه سکوت رژيم را حساس ميکند، در تقابل با اين نظر گرايش راديکال و کمونيستی اصرار داشت که يک دقيقه سکوت سنت جنبش کارگری در اول مه است، و همين ايده را نيز پيش برد• در مقابل اين گرايش قانونگرا، گرايش ما، گرايش کمونيسم کارگری وجود داشت، گرايش کمونيسم کارگری خيلی قوی بود و در هدايت و رهبری مراسمهای اول مه دست بالايی داشت"•
 يک هفته قبل از اول مه به اتحاديه ها و تشکلهای کارگری از جمله اتحاديه خبازان، اتحاديه گرمابه ها، قنادها، برای شرکت در اول مه مراجعه کرديم• اين اتحاديه ها و کارگران در مراسم ما شرکت نکردند و خودشان در مراسمهای محلی در محل کار و محافل کارگری روز اول مه را گراميداشتند• کارگران شرکت نساجی کردستان در مراسم مرکزی ما شرکت داشتند و در مراسمی که در محل کار هر ساله برگزار ميکنند، نيز شرکت کردند• در مورد محل مراسم، ما با اداره کار مشکل داشتيم• آنها در کار ما کارشکنی حساب شده ای کردند• تلاش آنها اين بود که به ما محل مراسم ندهند و اين لجاجت و دشمنی را تا روز اول مه ادامه دادند• در روز مراسم خودمان پاساژ عزتی را تصرف کرديم و مراسم را گرفتيم•
و البته سنتی جا افتاده در ميان فعالين اول مه وجود داشت، آنهم اين بود که بعد از مراسم اول مه، فعالين اول مه و هيئت برگزاری اول مه، جلسه ای گرفتيم و مراسم و جزئيات کار را مورد بررسی قرار داديم• اين نوع کارها باعث ميشد، سال بعد با چشم بازتری برای تدارک اول مه برويم• اين را هم اضافه کنم که زنان بخش زيادی از شرکت کنندگان را تشکيل ميدادند• و خودشان دلسوزانه برای برگزاری اجتماعات اول مه پول جمع ميکردند• و يا در تبليغ و تدارک آن شرکت ميکردند• و حتی در سال ۶۸ يکی از زنها سرود خواند و سايرين او را بسيار تشويق کردند• من خودم در سال ۶۶ خواهان اين شدم که سخنرانی کنم• اما گفتند که اين کار خطرناک است مورد حمله جمهوری اسلامی قرار ميگيريم• جمهوری اسلامی نمی تواند حضور زنان را در اجتماعات عمومی تحمل کند• نماينده وزارت کار گفته بود که حتی بايد در سالن پرده کشيده شود تا زنها و مردها همديگر را نبينند• بعضی از افراد محافظه کار در هيات برگزاری جش اول مه موافق اين بودند که بخاطر "امنيت" اجتماع به اين خواست جمهوری اسلامی بايد گردن گذاشت• اما اکثريت اعضای هيات برگزاری به تهديدهای جمهوری اسلامی اهميت ندادند•

مراسم مرکزی و ميتينگ بزرگ کارگران در پاساژ عزتی!
در فاصله هشتم تا يازدهم ارديبهشت ماه،  شهر سنندج شاهد جنب و جوش تدارک کارگران و زحمتکشان اين شهر برای برگزاری هر چه باشکوهتر اول مه بود• در روز ۱۱ ارديبهشت سيمای شهر بکلی دگرگون شده بود• جنب و جوش کارگران و مردم شهر و توده های ستمديده از بعدازظهر اين روز شروع شد• کارگران و مردم شهر دسته دسته بطرف نقاط برگزاری اجتماعات و گردهمائی ها در حرکت بودند• بزرگترين اجتماع کارگران با جمعيتی بالغ بر هزار نفره در ساعت دوبعدازظهر در پاساژ عزتی برگزار شد• اين مراسم با يک دقيقه سکوت بياد کارگران شيکاگو و ديگر کارگران جانباخته شروع شد و سپس پيام هيئت برگزاری مراسم قرائت گرديد• آنگاه يکی از کارگران در مورد ضرورت ايجاد تشکلهای کارگری و نيز ضرورت شرکت زنان در همه شئون اجتماع پا به پای مردان، به سخنرانی پرداختند• بعد از شنيدن چند ترانه و موسيقی يکی ديگر از کارگران در مورد تاريخچه روز جهانی کارگر، سخنانی ايراد کرد• در مورد کار طاقت فرسا و ضرورت کاهش ساعت کار و نيز ممنوعيت کار برای کودکان و آماده نمودن تسهيلات لازم برای پرورش فرزندان کارگران مانند بهداشت و درمان به تفصيل سخن گفت• پس از سخنان اين کارگر، رفيق کارگر ديگری در مورد بيمه بيکاری و نبود امنيت شغلی در کارگاههای خصوصی سخنرانی کرد• اين کارگر در ادامه سخنانش اضافه نمود که جنگ و سربازی باعث شده که کارفرماها بويژه در کارگاههای کوچک هر چه بيشتر و شديدتر کارگران را استثمار کنند و کارگر نتواند هيچ اعتراضی کند• وی گفت؛ "جنگ ايران و عراق باعث تشديد مشقات بر کارگران شده به بهانه اين جنگ ويرانگر بيکاری و گرانی مالياتهای گزاف به عناوين گوناگون، کمبود مواد اوليه که باعث سلب امنيت از زندگی مردم شده بيش از پيش  گسترش يافته است• ما کارگران و مردم خواستار قطع جنگ هستيم•" که اين شعار از طرف حاضرين  چند بار تکرار گرديد• حاضرين با تاييد اين سخنان با شور و شوق فراوان کارگر سخنران را تشويق کردند• پس از آن نمايشنامه ايی از طرف کارگران بر روی صحنه آمد• در طول مراسم شعارهايی چون "بيمه بيکاری برای کارگران" و "کارگران جهان اتحاد! اتحاد"!، "چاره رجبران اتحاد اتحاد"!، "جنگ ايران و عراق جنگ سرمايه داران است" از طرف حاضرين مداوم تکرار ميگرديد•
در پايان مراسم قطعنامه ای در ۱۷ ماده قرائت شد که مورد تائيد و تصويب کارگران شرکت کننده قرار گرفت•
درخلال اين مراسم چای و شيرينی، پخش گرديد و در بسته های شيرينی اتيکتهايی مناسب روز کارگر نصب گرديده بود•
مراسم در ساعت ۶عصر با شعارهای کارگری و انقلابی شادباش و تبريک اين روز شور و شوق فراوان به پايان رسيد•
 
سنندج: کارخانه پوشاک
کارگران کارخانه پوشاک سنندج که بيشتر آنها کارگران زن هستند در اجتماع مستقل اول ماه مه روز جهانی کارگر را گرامی داشتند و چند نفر از کارگران بمناسبت اين روز اتحاد جهانی طبقه کارگر سخنرانی کردند• کارگران در اين سخنرانی ها درباره دستمزد، بيمه بيکاری و همچنين تاريخچه اول ماه مه صحبت کردند• پس از سخنرانيها اجتماع اول مه کارگران کارخانه پوشاک با پخش چای و شيرينی  ادامه داشت• و کارگران درباره موضوعات مختلف از جمله جنگ ارتجاعی ايران و عراق و مصائب آن و بيکاری و گرانی صحبت کردند• مراسم و اجتماع مستقل کارگران کارخانه پوشاک سنندج در ميان سرور و شادمانی کارگران پايان يافت• 

سنندج: در کارخانه شاهو
علی رغم اينکه مديريت کارخانه شاهو سنندج و همچنين اداره کار با برگزاری مراسم مستقل کارگران کارخانه شاهو بمناسبت  اول مه، مخالفت کرده بودند، اما کارگران وقعی به تقلاهای مديريت و رژيم نگذاردند و روز کارگر را در درون کارخانه پوشاک در اجتماع مستقل شان گرامی داشتند•
 
اجتماع کارگران خباز در محل اتحاديه خبازان به مناسبت اول مه
کارگران خباز سنندج در اول مه، در محل اتحاديه خبازان به مناسبت روز کارگر تجمع ميکنند• و روز جهانی کارگر را جشن ميگيرند• در اين روز به هم تبريک گفتند و چای و شيرينی صرف کردند•
همچنين در روز اول مه، کارگران شرکت ماد و کارگران مسکن و شهر سازی؛ در محل کار در مراسم مستقل کارگری روز اول مه روز جهانی کارگر را جشن گرفتند•

اجتماع کارگران دانشگاه رازی سنندج در روز اول مه
دانشگاه رازی سندج، نزديک به ۴۵۰ کارگر داشت که، در اين سال در محوطه دانشگاه کارگران روز اول مه را جشن گرفتند، به هم تبريک گفتند و در مورد اين روز به بحث و گفتگو پرداختند•

اجتماع و راهپيمايی زنان مبارز و انقلابی در گراميداشت روز کارگر
سنندج: زنان مبارز و انقلابی در يکی از محلات شهر سنندج بمنظور گراميداشت اول ماه مه اجتماع پرشور و با شکوهی ترتيب دادند و سپس دست به يک راهپيمايی زدند•
بعداز ظهر روز اول مه زنان مبارز و آزاده سنندج به سوی محلی در خيابان سيروس که از قبل برای گراميداشت روز کارگر معين شده بود به راه افتادند• در اين محل بيش از ۳۰۰نفر از زنان انقلابی و کمونيست گرد آمده بودند•
محل برگزاری مراسم اول ماه مه با ستاره سرخ و تزئينات ديگر و عکس هايی از جانباختگان سوسياليسم آراسته شده بود•
مراسم زنان سنندج با پخش سرودهای انقلابی آغاز شد• سپس حاضرين درباره روز جهانی کارگر، همبستگی هر چه بيشتر در برابر رژيم اسلامی و فشارهای آن و هم چنين بر لزوم مبارزه عليه جنگ ايران و عراق صحبت کردند•
اين مراسم در ساعت ۶بعدازظهر پايان يافت و زنان انقلابی و کمونيست سنندج به نشانه همبستگی با کارگران و به نشانه عزمشان در مبارزه برای رهايی دست به راهپيمايی به سوی خيابان فردوسی و ميدان انقلاب زدند•

سنندج: محلات؛ حسن آوباد، فرح، چهارباغ، غفور، شريف آباد، عباس آباد، کلکه جار در اين محلات کارگران و مردم زحمتکش در اجتماعات مختلف جشن و گردهمايی های گراميداشت روز کارگر را بر پا کردند•

سنندج؛ پيک نيک کارگران و مردم شهر سنندج در گراميداشت اول ماه مه در خارج از شهر و مراسم بر افروختن آتش در ارتفاعات مسلط به شهر
در خارج شهر سنندج در شب اول ماه مه و صبح روز اول يازه ارديبهشت اجتماعات پرشور و رزمنده ای در گراميداشت روز جهانی کارگر برگزار گرديد• در شب اول ماه مه با برافروختن آتش بر روی تمام کوهها و بلندی اطراف شهر سنندج و محلات مرتفع درون شهر آسمان سنندج خبر از جشن سرخ کارگران در روز بعد را ميداد•
غروب روز دهم ارديبهشت ماه، در دامنه کوه آبيدر و قله مسلط بر جاده آسفالت پاسداران و مزدوران برای جلوگيری از برپايی آتشهای ويژه اول مه که انتظار برافروختن آنرا داشتند آماده شده بودند و همه جا را تحت کنترل خود گرفته بودند؛ اما به محض آنکه هوا رو به تاريکی رفت، شعله های آتش يکی پس از ديگری سر برکشيد و منطقه را روشن کرد• کارگران و مردم آزاده بر فراز کوه آبيدر آتشی به شکل عدد ۱۱ برافروخته بودند تا يادآور شود که فردا ۱۱ ارديبهشت روز جهانی کارگر است• در ساعت ۱۰و۸ دقيقه بر قله آبيدر بزرگ؛  در ساعت ۲۰و۸ دقيقه بر قله کوه کوچکه ره ش؛ و در ساعت ۳۰و۸ دقيقه بر فراز آبيدر کوچک همراه با خواند سرود انترناسيونال و سرودهای انقلابی آتش افروخته شد و بهمراه آن پرچم سرخ به اهزاز درآمد•
بر فراز کوه آبيدر اجتماعی نيز گرد آمده بود و يکی از کارگران درباره لزوم اتحاد و همبستگی طبقه کارگر، درباره ضرورت ايجاد تشکلهای کارگری سخنرانی کرد و با شعارهای زنده با اول مه، کارگران اتحاد، مراسم بپايان رسيد•
جدا از آتش افروزی بر فراز کوهها، در نقاط بلند درون محلات شهر نيز مانند تپه مشرف بر محله شريف آباد، محله غفور، تپه مشرف بر محله عباس آباد، قبرستان شيخان، قله حسن آباد، مرکز شهر و بطور کله همه نقاط  مسلط شهر سنندج آتش روشن گرديد• سرکوبگران جمهوری اسلامی نيروهايی به آنجا گسيل داشتند• اما در همانحال بر تپه کوچکی در برابر دادگاه انقلاب رژيم اسلامی در سنندج آتش ديگری در مرکز شهر روشن شد و مزدوران رژيم اسلامی را بيش از پيش سراسيمه کرد•
علاوه بر اينها بامداد روز ۱۱ ارديبهشت از ساعت ۴ جمعيت وسيعی از مردم سنندج بطرف کوه آبيدر براه افتادند• و در ساعت ۳۰و۴ دقيقه بامداد اول مه هنگام روشن شدن هوا با افروختن آتش های بزرگ فرا رسيدن سپيده دم اول مه را اعلام نمودند و در واقع از نخستين لحظات روز کارگر مراسم جشن و شادی با اجتماع رو به افزايش کارگران و مردم سنندج در پای کوه آبيدر آغاز شد•

مراسم اول ماه مه در سال ۱۳۶۷
سنندج: کارگران مبارز شهر سنندج  از مدتها قبل در تدارک برگزاری ماه مه بودند و در اجتماعات متعدد خود در مورد چگونگی برپايی آن تصميم گرفته و با اجرا اقدامات لازم، آمادگی کافی جهت برپايی مراسم کسب کردند• در اين شرايط بود که رژيم ضد بشری جمهوری اسلامی تبليغات جنگی اش  با براه انداختن چشتهای ثارالله جهت شکار جوانان به بهانه سربازگيری و بهانه های ديگر و ضد انسانی سعی در ايجاد فضای رعب و وحشت نموده بود تا بلکه روحيه مبارزاتی توده های کارگر و مردم مبارز را پايين آورده و از برگزاری مراسم مستقل کارگران جلوگيری کند• اما هيچيک از اين اقدامات سرکوبگرانه نه تنها نتوانست سدی در مقانل ابراز وجود مبارزاتی کارگران و زحمتکشان باشند، بلکه خود به عاملی در افزايش تنفر و انزجار کارگران و توده های مردم مبارز تبديل شده تا با برگزاری جشنهای باشکوه خود متحدانه جوابی قاطع به مانورهای ضد کارگری رژيم بدهند•
از چند روز قبل از ماه مه، سراسر شهر و محلات و مراکز کارگری آن، سيمای ديگری داشت که همگی حاکی از تدارک و کسب آمادگی برای برگزاری مراسم ماه مه بود• اين اوضاع وحشت سرمايه داران و دم و دستگاه سرکوبگر رژيم جهموری اسلامی را دوچندان کرده بود•
روز دهم ارديبهشت شهر بشدت نظامی شده بود و تمام نيروهای سرکوبگر اعم از کميته، ثارالله، گشتهای مخفی موتور سوار در خيابان و کوچه و محلات ديده ميشدند• اماکنی را که کارگران در آنجا جمع شده و با هم صحبت ميکردند، زير نظر  گرفته و به هر کسی مشکوک شده او را ميگرفتند• اما عکس العمل هوشيارانه کارگران اين توطئه را خنثی ميکرد•
نمايندگان کارگران از يک هفته قبل از روز اول ماه مه به اداره کار مراجعه کردند تا جايی را جهت برگزاری مراسم در اختيارشان قرار دهند• اداره کار کارشکنی ميکرد، اما کارگران با هوشياری تمام دبيرستان رنج آوری را تصرف کرده  و بعنوان محل مراسم اعلام ميشود• بعد از معلوم شدن مکان مراسم، کارگران بفوريت تزئين و آماده نمودن سالن مراسم را شروع کردند• تراکتها و پوسترهای کارگری و انقلابی در سالن نصب شد که بعضی از تراکتها چنين بودند• "کارگران جهان متحد شويد"، "ما کارگران سنندج پشتيبانی خود را از مبارزات کارگران جهان اعلام ميداريم"، "ما کارگران و زحمتکشان کردستان پشتيبانی خود را از مبارزات کارگران و زحمتکشان فلسطين اعلام ميداريم"، "چاره ستمديدگان وحدت و اتحاد است"، "ما کارگران کردستان بمباران و موشک باران شهرها را محکوم ميکنيم"، "زنده باد اول ماه مه روز جهانی کارگران" و تراکتی از طرف کارگران فصلی تحت عنوان "ما پشتيبانی خود را از مبارزات کارگران جهان اعلام ميداريم • کارگران فصلی"  نيز به چشم ميخورد• در اطراف تراکتها ستاره های سرخ نصب شده بود•
همچنين؛ قطعنامه ای در بيست ماده از جانب هيئت برگزار کننده اول ماه مه تهيه شده و قبلا در اجتماعی از کارگران مبارز و کمونيست مورد تائيد قرار گرفته بود تا در مراسم اول ماه مه  قرائت شود• مجری برنامه، سخنرانان، گروههای انتظامات، تئاتر و سرود و مراسم و مسئول پخش شيرينی و جمع آوری کمک مالی از جانب کارگران تعيين شده بودند•
با وجود تاخيری که آگاهانه از جانب اداره کار جهت معرفی مکان مراسم صورت گرفت و فرصت کمی جهت اعلام مراسم به کارگران و توده های مبارز شهر وجود داشت، ولی در همان فرصت کم کارگران با ابتکارات و شيوه های مختلف کارگران را از برپايی مراسم در دبيرستان رنج آوری(رازی سابق) مطلع نمودند• از ساعت ۱بعداز ظهر يازدهم ارديبهشت تا ساعت ۳ کارگران و شرکت کنندگان در مراسم بطرف دبيرستان رنج آوری راه افتادند و در اين فرصت هزاران نفر از کارگران و زحمتکشان در آنجا جمع شدند•
مراسم از ساعت ۳بعدازظهر با خوشامدگويی به حاضرين از جانب مجری برنامه اعلام گرديد• مراسم با سرود و يک دقيقه سکوت بياد کارگران جان باخته شيکاگو و همه رفقای کارگری که در حين کار جان خود را از دست دادند شروع شد• و حاضرين با احترام از جای خود بلند شدند و سپس پيام هيئت برگزاری اول ماه مه خوانده شد• بعد  يکی از سخنرانان در مورد ۴۰ساعت کار و دو روز تعطيلی متوالی در هفته صحبت نمود و سپس سخنران ديگری در مورد بيمه بيکاری برای کليه افراد بيکار زن و مرد بالاتر از ۱۸سال سخن گفت و در ادامه  سرود و ترانه پخش شد• بعد از پخش چند ترانه سخنران سوم در مورد تاريخچه اول ماه مه و جانباختن کارگران شيکاگو صحبت کرد• با شنيدن چند ترانه يکی ديگر از سخنرانان در مورد مسئله بهداشت در کارگاهها و تفرقه ای که سرمايه داران و کارفرمايان در ميان کارگران بوجود می آورند سخنانی ايراد کرد• سخنرانان با تشويق گرم شرکت کنندگان روبرو شده و در اثنا سخنرابی برايشان دست زده ميشد•
بعد از سخنرانيها، نمايشنامه ای بنام "شيرينی فروش" به روی صحنه آمد و بعد تئاتر ديگری که کارگاه بلوک زنی را تصوير ميکرد که چگونه کارگران آنجا مشغول بوجود آوردن صندوق مالی هستند، اجرا گرديد•
نماينده ای از طرف اداره کار جهت شرکت در مراسم به محل آمده بود که جرات حضور در ميان کارگران را پيدا نکرد و در طول مراسم در بيرون از محل مراسم بود• و با وجود انکه در او  قصد سخنرانی داشت اما زمانيکه اوضاع را بروفق مراد خود نديد از سخنرانی صرف نظر کرد و پيش از پايان مراسم آنجا را ترک کرد• يکی از کارگران در همين رابطه گفت: "امروز روز ما کارگران است و هيچ نماينده دولت و اداره کار نميتوانند در اين مراسم دخالت کند و با صدای بلند گفت آنها جرات ندارند دردها و مشکلات ما را بشنوند•
در قسمت پايانی برنامه قطعنامه ۲۰ماده ای کارگران در اجتماع قرائت شد و حاضرين با کف زدن آن را تائيد کردند•
بعد از خواندن قطعنامه گروه سرود نوجوانان سرود کارگری اول ماه مه(يه کی ئه يار) را به زبان کردی اجرا کردند• در جريان مراسم شيرينی تهيه شده  از جانب کارگران که با کاغذ مخصوصی روی آن نوشته شده بود "روز جهانی کارگر را به شما تبريک ميگوئيم" در ميان شرکت کنندگان پخش شد• همچنين گروهی ازکارگران که از قبل تعيين شده بودند، شيرينی را به محلات شهر برده و در آنجا پخش کردند• به اين ترتيب مراسم در ساعت ۴۵و۵ دقيقه بعداز ظهر در ميان شوق و شادی کارگران بپايان رسيد و کارگران با احساس پيروزی در برگزاری اين ميتينگ با شکوه به خانه های خود بازگشتند•

مراسم بر افراشتن پرچم سرخ و آتش افروزی بر فراز کوه آبيدر بمناسبت اول ماه مه
بر بلنديهای کوه آبيدر غروب ۱۰ ارديبهشت ماه پرچم سرخ برافراشته شد و در روز کارگر ۱۱ارديبهشت در همانجا در محلی بنام "کانی ماماتکه" اجتماعی برگزار شد، که پس از سرود خوانی و سخنرانيها، در پايان مراسم جوانان به رقص و پايکوبی پرداختند، و در غروب روز اول ماه مه به افتخار اول مه جشن جهانی کارگران ۹حلقه آتش برفراز بلنديهای آبيدر و دامنه های مشرف بر شهر سنندج برافروختند•

مراسم در محلات شهر سنندج
علاوه بر ميتينگ مدرسه رنج آوری از جانب کارگران در بسياری از محلات کارگرنشين و خيابانها، در مراسمهای خانوادگی، محفلی و اجتماعات صدها نفری اول ماه مه را جشن گرفتند• از جمله اين مراسمها در خيابانهای مردوخ، سيروس، محلات حاجی آباد، کانی کوزه له، گلشن، تق تقان و عباس آباد و شريف آباد و کانی ماماتکه آبيدر برگزار گرديد• در بسياری از اين مراسمها کارگران با بردن گل و شيرينی به محلهای برگزاری مراسم به يکديگر تبريک ميگفتند• با سرود خوانی و سخنرانيهايی درباره روز اول ماه مه فلاکت و زندگی کارگران روز جهانی همبستگی کارگر را گراميداشتند•
در يکی از دو مراسمی که عمدتا دختران جوان و زنان با فرزندان خود در آنها شرکت کرده بودند علاوه بر شعر و سرود انقلابی و سخنرانی در باره اول مه و زندگی کارگران در مورد رهائی زن و شرکت هر چه بيشتر زنان در مبارزه طبقه کارگربحث و گفتگو شد•

مراسم اول ماه مه در سال ۱۳۶۸
جشن باشکوه اول ماه مه در سنندج
کارگران  سنندج در سال ۶۸ همچون سالهای پيش و آماده تر از گذشته به استقبال اول ماه مه ميروند• از چند روز قبل از اول مه جنب و جوشی تازه محلات کارگرنشين شهر را فرا گرفته بود• بحث حول اول مه و چگونگی برگزاری آن به بحث گرم همه محافل و اجتماعات کارگری تبديل ميشود• در تدارک گراميداشت اين روز اقداماتی در سطح شهر صورت گرفت • تراکت و اطلاعيه وسيعا در سطح شهر پخش گرديد• در اين تراکتها از کارگران خواسته شده بود تا در روز کارگر کار را تعطيل کنند، مراسم و جشن مستقل خود را بر پا دارند و مراسم دولتی را بطور يکپارچه تحريم کنند•
با نزديک شدن اول مه سراسر شهر و محلات و مراکز کارگری سيمای ديگری بخود ميگرفت• شور و شوق و شادی در همه جا موج می زد• همه چيز حاکی از اين بود که امسال هم مراسم اول مه، با شکوه بسيار برگزار خواهد شد•
اين اوضاع مثل سالهای گذشته عوامل جمهوری اسلامی را به تقلا و دست و پا زدن انداخت• تا به هر نحو که شده از برگزاری مراسم مستقل کارگری جلوگيری کنند و کارگران را به مراسم دولتی بکشانند• اما هوشياری و اقدامات کارگران تمام تقلاها و توطئه های نيروهای رژيم را خنثی کرد• کار ما از سالها قبل دشوارتر بود• اما با اين وجود هيئت برگزاری اول مه انتخاب شد• قبلا هيئت برگزاری با ابتکارات اتحاديه صنعتگر و جمعی از فعالين کارگری انتخاب ميشد• اما در سال ۶۸، اتحاديه صنعتگر تعطيل شده بود• و اينبار هيئت برگزاری و تدارک اول مه از طريق صندوقهای مالی کارگری که در شهر سنندج بودند، و با برپايی مجمع عمومی، انتخاب شد• و کارش را شروع کرد•
روز جمعه هشتم ارديبهشت کوه آبيدر سنندج صحنه شکوهمند شوق و شادمانی صدها زن و مرد کارگر و زحمتکش شهر سنندج در استقبال از اول ماه مه بود• ساعت ۳۰و۴ بامداد روز هشتم ارديبهشت ماه، شمار بسياری از زنان و مردان انقلابی و آزاديخواه به سمت کوه آبيدر رفتند• در طول مسير تراکتهای زيادی نصب شده بود• عنوان بخشی از اين تراکتها عبارت بود از: "گرامی باد ۱۱ ارديبهشت روز جهانی کارگر"، "زنده باد آزادی، برابری حکومت کارگری"، "مرگ بر جمهوری اسلامی و گرانی و خفقان، بيکاری، هديه جمهوری اسلامی"•
جمعيت مردم وقتی به قله کوه آبيدر ميرسيدند با يک پلاکارد بزرگ و پرچم سرخ بر افراشته روبرو ميشدند که با ستاره سرخ تزئين شده بود؛ "۱۱ ارديبهشت روز همبستگی کارگران جهان بر شما پيروز باد"•
پس از اجتماع بر فراز کوه آبيدر جمعيت مردم به سمت محلی بنام "کانی ماماتکه" حرکت کردند• در آنجا نيز يک پلاکارد و پرچم سرخ نصب شده بود• در اين محل، حاضرين به نشانه جشن و شادمانی رسيدن اول مه، به رقص و پايکوبی پرداختند که تا ساعتها ادامه يافت• آنگاه در ميان تشويق شرکت کنندگان در اين مراسم، پرچمی سرخ بر تپه مشرف به اين محل برافراشته شد• اين مراسم تا ساعت ۱۰صبح جمعه ادامه يافت و در ميان شوق و شادمانی حاضرين به پايان رسيد•

۱۱ ارديبهشت تحريم مراسم دولتی
صبح روز يازدهم ارديبهشت کارگران سنندج مراسم دولتی در محل آمفی تئاتر دانشگاه رازی را بطور يکپارچه و قاطع تحريم کردند• و با اين کار عزم و اراده خود را برای برگزاری مراسم مستقل کارگری بيش از پيش به نمايش گذاشتند•

۱۱ ارديبهشت، کشمکش کارگران و اداره کار، کارگران توطئه اداره کار را خنثی ميکنند، و خود مستقلا اقدام به تهيه سالن برای مراسم بزرگ کارگری ميکنند!
کارگران سنندج در شرايطی سالن ورزشی تختی را به صحنه نمايش قدرت متحد خود تبديل کردند که پيش از اين توانسته بودند همه موانع، سنگ اندازيها و تهدايدات اداره کار سنندج را با دقت و هوشياری خنثی کنند• کارگران به اداره کار مراجعه کردند تا محلی را برای مراسم شان بگيرند• زمانی که عوامل رژيم از کشاندن کارگران به مراسم دولتی سرخورده شده بودند، کوشيدند تا با سنگ اندازی از برگزاری مراسم مستقل کارگری جلوگيری کنند• از جمله گماشتگان جمهوری اسلامی در اداره کار اعلام داشتند که آن زمان مکانی را برای مراسم در اختيار کارگران قرار خواهند داد که مشخصات کامل سخنرانان را به آنها تحويل دهند• اما کارگران به اين شرايط اداره کار گردن نگذاشتند• کشمکش بين کارگران و اداره کار در اين رابطه تا ظهر روز ۱۱ ارديبهشت ادامه يافت• در اين حين کارگران که می دانستند رژيم تسليم نخواهد شد، تصميم گرفتند خودشان راسا محلی را برای برگزاری مراسم تعيين کنند و در اين مورد سالن ورزشی تختی را انتخاب کردند• اين خبر به سرعت در ميان کارگران شهر پيچيد• کارگران در ساعت يک بعداز ظهر دسته دسته به سمت سالن تختی به حرکت در آمدند•

تجمع بزرگ کارگران، و مردم شهر سنندج در سالن ورزشی تختی، و برگزاری جشن باشکوه اول ماه مه!
کارگران در ساعت يک بعداز ظهر دسته دسته به سمت سالن تختی به حرکت درآمدند• ساعت سه بعداز ظهر کارگران درب سالن را باز کردند و سالن را در اختيار خود گرفتند• با افزايش تعداد کارگران و شروع مراسم، گشتی های رژيم که قبل از آن به اجتماع کارگران نزديک شده و به بازديد کارتهای شناسايی پرداخته بودند، تا پايان کار جرات نزديک شدن به محل را نيافتند• کارگران به محض در اختيار گرفتن سالن فورا شروع به تزئين و آماده  ساختن کردند• تراکت و پلاکاردهای متعددی در سالن نصب شد•
روی بعضی از پلاکاردها اينطور نوشته شده بود؛ "کارگران جهان متحد شويد"، "گرامی باد ۱۱ ارديبهشت روز جهانی کارگر"، "ما کارگران صنعتی خواهان تعطيل روز جهانی کارگر هستيم"، "ما کارگران شرکت شاهو خواهان تعطيلی روز جهانی کارگر هستيم"، "ما کارگران کردستان پشتيبانی خود را از مبارزات کارگران فلسطين اعلام ميداريم"، "زنده باد روز کارگر"، "زنده باد اتحاد و مبارزه متحدانه کارگران"، "راه ما در اتحاد ماست" در روی اين پلاکاردها که با ستاره سرخ تزئين شده بودند، امضا کارگران سنندج بچشم ميخورد•
ساعت سه بعدازظهر در حاليکه چند زن و مرد و پير و جوان در داخل و اطراف سالن اجتماع کرده بودند، در ميان شور و استقبال حاضرين مراسم آغاز شد• در ابتدا يکی از شرکت کنندگان در مراسم خوش آمد گفت• سپس به احترام کارگران جانباخته شيکاگو و همه جانباختگان راه رهايی طبقه کارگر يک دقيقه سکوت سکوت اعلام گرديد و سخنرانان يکی پس از ديگری صحبت کردند•
ابتدا جمال چراغ ويسی، در مورد تاريخچه اول مه سخنرانی کرد• جمال در صحبتهای خود اشاره به چگونگی مراسم روز جهانی کارگر توسط کارگران همه کشورهای جهان و عنوان اين مسئله که کارگران با تعطيل و توقف کار و توليد در چنين روزی قدرت متحد خود را به نمايش ميگذارند، از جمله گفت؛ "اين روز برای ما کارگران فرصتی است تا قدرت متحد خود را به نمايش درآوريم و اين واقعيت را اثبات کنيم که همه ثروت های اين جهان حاصل کار ماست"! جمال سخنرانی خود را در ميان شور و شوق و تشويق زنان و مردان حاضر در سالن به پايان برد•
دومين سخنران، باز هم جمال چراغ ويسی بود که درباره ضرورت متشکل بودن کارگران صحبت کرد• جمال با اشاره به محدوديتهايی که از جانب دولت و سرمايه داران بر سر راه ابراز وجود فعاليت اجتماعات و تشکل های کارگری ايجاد می کنند• پيرامون اهميت برپائی شورا و مجمع عمومی و امکان پذير بودن آن با تکيه به نيروی کارگران توضيحاتی داد• وی  سپس درباره بيمه نيکاری صحبت کرد و گفت؛ "ما خواهان آن هستيم که به کارگران بيکار، همه کسانی که از داشتن شغل محرومند، بيمه بيکاری داده شود• ما در درجه اول بايد کار داشته باشيم، دولت بايد بما کار بدهد• اما در صورتيکه شغل برای ما تامين نشود، بايد بيمه بيکاری به ما پرداخت گردد"• جمال در ادامه صحبت هايش گفت؛ "بنا به آمار دولتی تنها ده هزار کارگر بيکار در کشور وجود دارند که واجد شرايط دريافت بيمه بيکاری هستند اما همه ما می دانيم که اين آمار واقعيت ندارد چرا که تنها در همين شهر سنندج بيشتر از ده هزار نفر کارگر بيکار داريم"• جمال در ميان تشويق حاضرين سخنرانيش پايان يافت•
موضوع سومين سخنرانی که از جانب يکی ديگر از کارگران ايراد شد، صحبت در مورد ستم و تبعيضی بود که در جامعه نسبت به زنان اعمال ميشود• اين سخنران تاکيد کرد لازم است کارگران برای بدست آوردن برابری زنان هم طبقه ای خود در همه عرصه های کار و زندگی اجتماعی مبارزه کنند•
بعد از آن کارگر ۱۵ ساله ای درباره کار کودکان و جوانان کمتر از ۱۸سال سخنرانی کرد• وی به تفصيل توضيح داد که چگونه سرمايه داران از تنگدستی خانواده های کارگری برای استثمار فرزندانشان استفاده ميکنند• اين رفيق کارگر تاکيد کرد بجای اينکه کودکان و جوانان در اين سنين با بهره گيری از امکانات جامعه درس بخوانند و برای ارتقا توانايی و استعدادهای انسانی خود بکوشند، سرمايه داران آنها را از چغوش خانواده هايشان بيرون کشيده و دربازار پر مشقات کار استثمار ميکنند•
در قسمت پايانی مراسم قطعنامه ای ۲۳ ماده ای قرائت شد و حاضران با کف زدن آنرا تاييد کردند• در حين خواندن قطعنامه، متن چاپ شده آن نيز در ميان شرکت کنندگان توزيع ميشد•
در طول مراسم  در فاصله سخنرانی ها چند نفر از کارگران با خواندن سرود و ترانه شور و شوق بيشتری به مراسم بخشيده بودند• همچنين توسط چند تن از کودکان کارگران يک سرود اجرا گرديد• در طول مراسم همچنين با شربت و شيرينی از شرکت کنندگان پذيرايی شد• مراسم با خواندن سرود "آتش سرخ" از جانب يکی از کارگران و هم آوايی طنين انداز ساير کارگران خاتمه پيدا کرد• بدين ترتيب مراسم پر شکوه جشن جهانی کارگران که با شرکت هزاران زن و مرد کارگر و عليرغم تمام کارشکنی ها و توطئه های مسئولين دولتی در سالن ورزشی تختی برپا شده بود، در ميان خواندن سرود و سر دادن شعارهای "اتحاد، اتحاد، کارگران اتحاد"، "اتحاد مبارزه پيروزی" به پايان رسيد•

تظاهرات و راهپيمايی در روز اول ماه مه!
بعد از تمام شدن مراسم سالن تختی، موجی از انسانهای شريف و زحمتکش، سالن ورزشی تختی را به سمت کوچه و خيابانهای شهر ترک گفتند تا با تظاهرات و راهپيمايی پرشور خود جلوه ديگری از عزم و اراده متحد و يکپارچه طبقه کارگر را به نمايش بگذارند•
هزاران زن و مرد و پير و جوان  در حاليکه شعار ميدادند، با نظم و ترتيبی کم نظير از کوچه های مسير سالن تختی تا خيابان شهدا به راهپيمايی پرداختند• در طول راه مرتبا بر تعداد تظاهر کنندگان افزوده ميشد و شعارها  طنين بيشتری پيدا کرد• در انتهای مسير شمار راهپيمايان به دو برابر رسيده بودند•
شعارهای اين تظاهرات عبارت بودند از "آزادی برابری حکومت کارگری"، "اتحاد اتحاد کارگران اتحاد"، "زنده باد سوسياليسم"، "سيه ما سپر شده ، گلوله بی اثر شده"، اين راهپيمايی تا ساعت ۶بعدازظهر ادامه يافت و درميان شوق و شادمانی کارگران و مردم شه پايان يافت•

مراسم وز جهانی کارگر در کارخانه شاهو!
مراسم در کارخانه شاهو از ساعت ۱۲ظهر اول مه شروع شد
در اين مراسم کارگران کارخانه شاهو علاوه بر سخنرانی تنی چند از کارگران و پخش شيرينی و شربت و خواندن سرود، قطعنامه ای ۱۶ماده ای خوانده شد ومورد تصويب کارگران شرکت کننده قرار گرفت•


«اين بخش و بخش های زيادی از انتشار مراسمهای اول مه سالهای ۶۴تا۶۸ با استفاده از نوار سخنان رفيق يدی عزيزی فعال جنبش برپائی مراسمهای اول ماه مه در سالهای ۶۴تا۶۸ که در هنگام نوشتن اين کتاب تقاضای من را در ارتباط  با نقل خاطرات و تجاربش در اين سالها قبول کرده بود، تنظيم شده است»• به اين مناسبت و درآستانه اول مه از رفيق يدی عزيزی مجددا و صميمانه تشکر  ميکنم• نسان نودينيان آپريل ۲۰۰۷

اتحاديه صنعتگر
همزمان با آکسيونهای ماه مه در سنندج، تحول مهم ديگر در جنبش کارگری ايجاد اتحاديه صنعتگر در شهر سنندج بود• پروسه کسب آمادگی برای برپايی آکسيونهايی گسترده ما مه در سنندج و تلاش برای برپايی تشکل کارگری راديکال در اين دوره بطور واقعی از هم تفکيک پذير نيستند• يکی از فعالين جنبش کارگری سنندج، يدی عزيز در مورد ايجاد اتحاديه صنعتگر چنين ميگويد؛ "در اسفند ۱۳۶۴بحث درست کردن تشکل کارگر از طرف جمعی از کارگران در محل کار و مراودات محل زندگی مطرح شد• کارگران به اين مساله فکر ميکردند که تشکلی به اسم "دفتر کارگری" يا "اتحاديه" تشکيل شود• بحث سازماندهی کارگران حول تشکل کارگری تا فروردين ماه ۱۳۶۵ در ميان کارگران در محافل مختلف کارگری وجود داشت• اين مساله از زاويه های مختلف مورد بررسی قرار گرفت• در فروردين سال ۱۳۶۵ با اتحاديه خياطان در مورد تشکيل تشکل کارگری مشورت ميشود با اتحاديه خياطان تماس گرفته ميشود و آنها تجارب خودشان را در اختيار ميگذارند اولين کمک آنها مساله جايی بود برای جمع شدن کارگران کارگاههای کوچک، سپس چند نفر از کارگران(که بعدا اتحاديه صنعتگر را ايجاد کردند)• به اداره کار مراجعه ميکنند و با کارمندان اداره کار، به اسم "هدايتی معاون اقلامی" رئيس اداره کار  سنندج، صحبت کردند• هدايتی هيچ کاری برای کارگران انجام نداد و فقط برای آنها برای ملاقات با "اقلامی" وقت تعيين کرد• يک هفته بعد، اقلامی رئيس اداره کار به رفقای کارگر گفته بود که بايد حداقل ليست ۵۰ کارگر بيمه شده داشته باشد تا مجوز دادن تشکل کارگری از طرف دولت داده شود• و در ضمن گفته بود تشکلی که ايجاد ميشود زير نظر اداره کار است و اداره کار دخالت مستقيم بايد داشته باشد• کارگران در مقابل اقلامی رئيس اداره کار گفته بود ند که ما جمعی کارگر هستيم و نميخواهيم زير نظر اداره کار و يا گروههای سياسی باشيم• ما ميخواهيم تشکل مستقل خود را داشته باشيم• بعد از شنيدن اين اظهارات اداره کار مرتبا در کار پيشرفت ايجاد تشکل کارگری،  کار شکنی ميکرد و کارگران ماهی دو سه بار مراجعه ميکردند• وقتی در مقابل کارشکنيهای اداره کار نا اميد شدند، اين بار ازطريق اداره بيمه وارد شدند و ليست ۵۰کارگر بيمه شده را به آنها دادند• اداره بيمه با ايجاد تشکل کارگری موافقت کرد و گفت در جايی ميتوانيد محلی به اسم "دفتر کارگری" که بعدها به اسم "اتحاديه صنعتگر" شناخته ميشد، ايجاد کنيد• اين بار در محل اتحاديه خياطان دفتری باز کرند و در مدت کوتاهی ۲۵۰ کارگر به عضويت درآمدند• کارگران مکانيک، کارگران نقاش، کارگران شوفاژ کار، کارگران تراشکار و کارگران نجار در اتحاديه صنعتگر جمع شدند• کار اتحاديه روبراه شد• از بدو کار هيئتی را برای رسيدگی به حل اختلاف بين کارگر و کارفرما در اتحاديه انتخاب شد• بعضی از کارگران که عضو اتحاديه هم بودند هنوز بعد از ۶تا۷ سال بيمه نبودند• به وضع اين کارگران اين هيئت رسيدگی ميکرد• و هيئتی برای رسيدگی به وضع کودکان که سن و سال آنها بين ۶و۷ سال بود، تشکيل شد• اين اقدامات کارفرماهای کارگاههای کوچک را بر آشفته کرد و به اداره کار ميرفتند و شکايت ميکردند، که اين اتحاديه صنعتگر کارگران را عليه ما تحريک ميکنند• در اتحاديه يک چيز معلوم بود و اينکه کارگران نميخواستند ديگر مثل سابق بدون بيمه باشند• اتحاديه ليست کارگرانيکه بيمه نبودند به بيمه ميبرد و اداره بيمه از بيمه نبودن اين کارگران خبر نداشت• کارفرماها هنگام مراجعه اداره کار برای بيمه کردن کارگران به کارگاهها مراجعه ميکرد• کارفرماها کارگران بيمه نشده را قايم ميکردند و با گروه های مختلف مسئولين اداره بيمه را رد ميکردند• سوادآموزی هم يکی ديگر از فعاليتهای اتحاديه بود• اين يک تشکل شورايی بود، هر چند اسم آن اتحاديه بود• و در مجمع عمومی اتحاديه تمام تصميمات گرفته ميشد• مجموعه اين اقدامات و فعاليتهايی که اتحاديه انجام داد زمينه را برای تدارک سازمان يافته اول مه در سال ۶۵ هم فراهم نمود•
اتحاديه صنعتگر تا سال ۶۷ به فعاليت خود ادامه داد• در اين مدت اقدامات معينی را به نفع کارگران به سرانجام رساند• بيمه کردن کارگران، رسيدن به وضعيت کارگاههای کوچک، ايجاد شرکت تعاونی و پيگيری سوادآموزی کارگران از مهمترين اين اقدامات بودند• اتحاديه کميته های مختلفی در امور ورزش و بهداشت و سوادآموزی بوجود آورد•
اتحاديه صنعتگر و دفتر آنها در عين حال محملی بود که کارگران و رهبران آنها بدور هم جمع ميشدند• تدارک مراسمهای ماه مه از سال ۶۵تا ۶۷ اساسا از اين کانال ميگذشت• اتحاديه صنعتگر با دو مشکل روبرو  بود• اول از توجه کردن به طرح بعضی مطالبات کارگری که امکان طرح و تحقق آنها موجود بود غافل ماند و همين باعث شد، نتوانند قدرت بسيج وسيعتری داشته و نيروی بيشتری را حول اهداف و مطالبات خود بسيج کند• دوما و اساسی تر، از همان روز اول با فشار کارفرمايان، اداره کار و رژيم جمهوری اسلامی روبرو بود• نزديک به سه سال فعاليت اتحاديه، دست و پنچه نرم کردن با اين فشارها هم بود• بدنبال ماه مه ۶۷ و شروع اوج دستگيری، تعدادی از دست اندرکاران و فعالين اتحاديه صنعتگر هم دستگير شدند• و اين ضربه نهايی را در جهت پايان دادن به عمر اين تشکل نوپا وارد کرد• از نيمه دوم سال ۶۷ اتحاديه صنعتگر نتوانست به فعاليت خود ادامه دهد•
همزمان با دوران فعاليت اتحاديه صنعگر لازم است به عرصه ديگری از سازمانيابی کارگران سنندج اشاره شود• درهمين دوران صندوقهای مالی کارگری که به شکل نيمه مخفی و نيمه علنی فعاليت ميکردند در ميان کارگران و خانواده های بعضی از محلات کارگری بوجود آمد• اين صندوقها امکانی بودند که کارگران به ياری آنها هم شرايط سخت معيشتی شان را تخفيف دهند و در عين حال ابزاری بود که تا حدودی نياز آنها را به متحد و متشکل بودن جواب دهد• تعدادی از اين صندوقهای کارگری يکسال بعد از اتحاديه صنعتگر هم فعاليت خود را ادامه دادند• اتفاقا در غياب اتحاديه صنعتگر مراسم ماه مه سال ۶۸ توسط فعالين اين صندوقها سازماندهی شد• با ادامه دستگيری رژيم در سال ۶۸ تعدادی از فعالين اين صندوقها و از جمله رفيق جمال چراغ ويسی دستگير شدند و ادامه کاری آنها هم قطع شد• صندوقهای کارگری نيز خود انعکاسی از سير سازمانيابی کارگران در آن سالها بود• 

April 19, 2007

آقای گای رايدر عزيز،

 تاريخ ۱۳/۰۴/۲۰۰۷
آقای گای رايدر عزيز،
امروز ۱۲/۰۴/۲۰۰۷ امکان يافتم تا از زندان سنندج با يکی از رفقايم تماس تلفنی بگيرم. طی اين تماس از وی خواستم تا از طريق اين نامه چگونگی ربودن مرا به اطلاع شما برساند.
روز دوشنبه ۹ آوريل در محل کارم، يعنی شرکت تعاونی مصرف کارگران سقز، مشغول انجام وظايفم بودم که يکی از فرماندهان حفاظت اطلاعات نيروهای انتظامی سقز در ساعت ۱۲ و ۳۰ دقيقه به وقت ايران وارد شد و گفت که آقايان فرماندار و دادستان می خواهند تا در مورد مراسم اول ماه مه سقز با من مذاکره کنند، از آنجا که اين شخص بارها شخصا به محل کارم آمده و مرا برای مذاکره با کاربدستان دعوت کرده بود دچار هيچ شکی نشدم و همراه وی رفتم. وقتی به آنجا رسيدم متوجه شدم که نه ديدار با فرماندار و دادستان مطرح است و نه مسئله مراسم اول مه امسال. در آنجا يکی از کاربدستان قضائی حکم دادگاه تجديد نظر را به من شفاها اعلام کردند که طی آن به يک سال حکم تعزيزی در زندان و سه سال حکم تعليقی محکوم شده‌ام. من به شيوه فريبکارانه دستگيری خود اعتراض کردم و آنرا مخالف شان انسانی دانسته و از امضا کردن آن خوداری کردم. من هم گفتم که اين حکم بايد به دست وکلايم برسد يا از طريق مامور ابلاغ به در خانه ام آورده شود بعد از تفتيش بدنی من را به سرعت از دادگاه بيرون آورده و سوار ماشين کردند و با سرعت سرسام آوری ربودند . بعد از چند ساعت متوجه شدم که به زندان مرکزی سنندج برده می شوم . آنها به اين ترتيب اجازه ندادند تا من با همسر عزيز و بچه‌های نازنينم  خدا حافظی کنم و حتی اجازه ندادند داروهايم را بردارم. بدون شک خبر داريد که يکی از کليه‌های من از کار افتاده و کليه‌ی ديگرم در حال از کار افتادن است و بدون آن داروها و مداوای مداوم جانم در خطر خواهد بود. اين در عرف انسانی چه معنائی دارد؟ آنها من را صرفا به خاطر تلاش برای برگزاری روز جهانی خود و هم طبقه‌ئی هايم محکوم کرده‌اند و در عين حال جرات نميکنند من را به صورتی معمولی احضار کنند. آنها مرا ميربايند تا از خشم کارگران و مردم آزاده و از اعتراض در امان بمانند. 

در واقع دستگيری من سه هفته قبل از اول مه ۲۰۰۷ يک اقدام سياسی است و نه قضائی. آنها مرا در اين شرايط معين دستگير کرده‌اند تا برگزاری مراسم مستقل اول ماه مه امسال دچار مشکل شود و تلاش کارگران ايران برای ايجاد تشکلهای مستقل از دولت دچار سستی گردد. اما آنها از اين نکته غافلند که من متعلق به يک جنبش اجتماعی – کارگری هستم. آنها غافلند که من و ساير فعالين کارگری و مردم مبارز به شيوه جمعی کار ميکنيم. اين جنبش با اين شيوه کار هميشه اين امکان را دارد تا جای خالی افرادش را پر کند. حتی اين احتمال وجود دارد که فعالين جنبش کارگری در چنين شرايطی بر ميزان فعاليت خود به لحاظ کمی و کيفی بيفزايند و مراسم مستقل روز جهانی کارگر را باشکوه تر از قبل برگزار کنند. اين امکان وجود دارد که تلاش برای ايجاد تشکلهای مستقل کارگری مضاعف شود.
ضروری دانستم اين نامه را برای شما بفرستم و شخصا شما را در جريان وقايع بگذارم. از روزی که در اول مه ۲۰۰۴ من و همکارانم را دستگير کردند تا امروز در داخل و خارج تلاش ها، اعتراضات و مبارزات زيادی صورت گرفته است تا قوه قضائی ايران عقب نشانده شود. آنها در ابتدا ما را منتسب به سازمان کردستان حزب کمونيست ايران (کومه‌له‌) کردند و به خطر انداختن "امنيت ملی" را در پرونده ما وارد کردند. مبارزه وسيع  نهادها و تشکلهای کارگری در ايران و جهان کاربدستان قوه قضائی را واداشت از اينگونه پرونده سازيها دست بردارند. به عبارت ديگر مبارزه  گسترده داخل و خارج پرونده سازان را کيلومترها به عقب نشاند. اما اين مبارزه لازم است تا تبرئه کامل ما و تحميل حق برگزاری مراسم مستقل روز جهانی کارگر در سراسر ايران ادامه يابد. من شکی ندارم که شما همچنان نقش شايسته و قابل ستايش خود در اين مرحله را نيز ادامه خواهيد داد.
ارادتمند
محمود صالحی.
رونوشت:
آنا بيوندی
جانکس کوچکيويچ
 

April 18, 2007

پلنوم هفت و تنها قرار علنی آن

مجيد حسينی : بدنبال پلنوم هفت، تنها قرارو مصوبه علنی اين پلنوم، قرار"در دفاع از حرمت سياسی کورش مدرسی و حميد تقوايی" با برجستگی تمام بر روی سايتهای حزب کمونيست کارگری ايران- حکمتيست درخشيد. اين قراربياد ماندنی مشخصه اين پلنوم است، هم زمان با پخش اين قرار در سايت های حزب، گويا اشتباها، آن را همراه با قرار داخلی ديگر در مورد فراکسيون سنجاق کردند و برای چند سايت ديگر فرستادند تا ازپيشی زمينه ارائه تصوير دلبخواه از تعداد ديگری از کادرهای کمونيست را در سايه موهبات اين قرار چيده باشند.
اين قرار، قراردفاع از حرمت کورش مدرسی و حميد تقوايی نيست، قرار بی حرمت کردن ايرج فرزاد و بدرقه او از اين حزب است. اين قرار، قرار معرفی گوشه کوچکی از سير حرکت و تغيرشيفت عمومی تر اين حزب ازسنت و سياست و تئوری "دست و پا گير" حزب سياسی منصور حکمت است. موضوع اين قرار، محتوای آن، حقانيت يا عدم حقانيت قرار، هيچی، مطلقا هيچی در مورد جايگاه سياسی و واقعی اين قرار در بطن کشمکش جاری درون حزب بدست خواننده نمی دهد و ماندن در اين سطح اولين اشتباه ممکن و گمراه کننده در برخورد به اين قرار است.
 
ظاهرا، قرار ميخواهد مرز حزب حکمتيست را با ارزيابی ايرج فرزاد از آن اختلافات سياسی که منجر به دو شقه شدن حزب کمونيست کارگری ايران شد بکشد. اما در پس اين ماجرا خيز تعرض سنت ديگری، سنت چپ غير اجتماعی و نو دوران پس از منصور حکمت به سنت کمونيسم درعرصه تشکيلاتی و سياسی در حزب حکمتيست و جلو تر از اين در حزب کمونيست کارگری ايران دور گرفته است.
  
قبل از وارد شدن به اصل بحث و مستدل کردن مواردی که در مقدمه اين نوشته آمده است تاکيد ميکنم که بحث من راجع به قبول و يا رد نقطه نظرات سياسی ايرج و حتی آن بخشی از نوشته او که قرار در باره اش صادر شده است نيست. چرا، چون کل صورت مسئله و طرح کيس به اين صورت اشتباه است، چون هدف قرار تصوير سازی از ايرج و کوبيدن موضع سياسی او بمنظوردفاع از مواضع سياسی معينی و براه انداختن دور جديد تحرک ضد انتقادی است که بدنبال پلنوم در حزب براه انداخته اند. داستان دستاوردهای اين پلنوم به اين قرار و به اين تحرک ضد انتقادی و تغيير صورت مسئله اصلی و سکوت در باره آن تکيه دارد. جواب اين نوشته ايرج قرار نيست، بلکه بحث سياسی و نوشته سياسی است و با حکم قرار و فضا سازی و دور زدن نظر سياسی و باطل اعلام کردن آن راه عوضی در مقابل حزب باز کرده اند.
فاکت های تاريخی!
فاکت ها نشان می دهد که قرارمصوب پلنوم ربطی به دفاع از حرمت کورش و حميد تقوايی ندارد، چون هر دوی اينها در دوره جدايی و پس از آن بی حرمتی های زيادی نسبت بهم انجام داده اند و کلماتی چون جنگ سردی، مکارتيست، توطئه کودتا در سرداشتن و غيره گواه اين است. بعلاوه در تقابل بين اين دوحزب تعدادی از کادرهای هر دو حزب مارک و اتهامات زيادی را بهم ديگر نسبت داده اند که تا کنون در اين رابطه نه قراری عليه کسی صادرشد و نه کسی تذکرگرفته است. خارج از محدوده روابط اين دو حزب، مواردی پيش آمده است که رو به مردم و جامعه از کلمات نا مناسب و بعضا توهين آميزی استفاده شده است که از فرهنگ سياسی ما بدور است و انتقاد به آن بی نتيجه مانده است.
سوال اين است اگر ايرج فرزاد در نوشته اش کورش را کنار حميد تقوايی قرار نميداد، آيا چنين قراری
در آن پلنوم صادر می شد؟ اگر ايرج نظرات کورش را نقد نمی کرد آيا تنظيم کنندگان اين قرار در دفاع از حرمت حميد تقوايی چنين قراری را به پلنوم ارائه می کردند و آيا مدافعين پر حرارت قرار مصوب مدافعين اين يکی هم می بودند؟ يا اگر ايرج در کنگره اول حزب خود را برای کميته مرکزی حزب کانديد ميکرد و کميته مرکزی بود و در پلنوم حضور داشت اين قرار تصويب می شد و اصلا چنين قراری پيشنهاد می شد؟ پراتيک تا کنونی در اين رابطه و فاکت ها داد ميزند، نه!
از فاکتهای قديمی بگذريم و به وضعيت فعلی يعنی پلنوم هفت و بررسی نزديک تر قرار برگرديم و قبل از آن توضح کوتاه و تذکری را در رابطه با اين بحث لازم ميدانم. توضيح اين است که بحث من باره اشتباه سياسی کميته مرکزی حزب و تصميم نادرست پلنوم است و باز کردن اين بحث با رهبری حزب از روی اعتماد به ظرفيت سياسی رهبری حزب و کادرها است. تذکر اينجا است که استعداد تبديل اين بحث سياسی به بحث ايدئولوژيک و اخلاقی و تحريک احساسات عقب مانده از طرف کسانی در اين حزب هست و يايد مواظب لوث کردن بحث و جنجال غير سياسی بود.
نگاهی از نزديک به قرار
از نام قرار شروع کنيم. توجه کنيد نام قرار،" در دفاع از حرمت سياسی کورش مدرسی و حميد تقوايی" است. چرا اين نام؟ چرا نام قرار در نقد شيوه برخورد ايرج به آن بخش از ارزيابی اش که قرار در موردش صادر شده است نيست؟ چرا نام کورش و حميد تقوايی و حرمت سياسی آنها محور قرار است و پرچم ميشود و نقد روش به حاشيه قرار رانده ميشود؟ مگر کميته مرکزی حزب متوجه نيست که هر نقدی به ايرج و يا هر فرد ديگری وارد باشد و از جمله نقدی که من به اين مصوبه پلنوم دارم قبل از افراد و حرمت آنها به متد نادرستی که ريشه در سنت ها دارد بر ميگردد؟ علم کردن حرمت اين دو نفردر قرار، تنزل نقد از متد و روش به حرمت افراد شخصی کردن مسئله است تا از اين طريق مسير تصوير مورد نظر از شخصيت سياسی ايرج هموار گردد.
 اگر اين روش ايرج بد است، تکرار آن از طرف حزب ده برابر بدتر است و فرهنگی را تقويت می کند که فرهنگ سياسی ما نيست. با تصويب اين قرار پلنوم پرچمدار روشی شد که ميخواست با آن به مقابله برخيزد، پلنوم نتنها اين مقابله را نکرد با کمال تاسف آن را تا سطح سياست حزب ارتقاء داد. بايد ورای اين جدل و هر تعصبی به اين منظره و الم شنگه "حرمت" نگاه کرد. امروز نوبت ايرج و خطاب به او است، نوبت بعدی کيست تا از اين پس با جسارت بيشتری به گردن هر منتقدی انبانی از اتهامات را آويزان کنند؟ بهر نسبتی حزب در اتکا به اين قرارعليه ايرج و هتک حرمت کمونيستی او جنجال به پا کند تناقض معيارهای دو گانه برخورد حزب به يک پديد شبيه بهم برجسته ترمی گردد و اين سنت ميخ خود را در حزب محکم تر می کوبد. چنين روشی از زمان نقد تجربه شوری به اين طرف در سنت حزبی ما طرد شده بود و اکنون با تصويب اين قرار اولين تعرض رسمی خود در حزب حکمتيست را اعلام کرد.
شکی نيست که اعضای کميته مرکزی از موضع دفاع از اصول حزبی به اين قرار رای داده اند، با آوردن نام مخالف سياسی حزب، حميد تقوايی، در پناه نام کورش، خواسته اند درجه بالايی از پای بندی خود به اصول حزبی و رعايت عدالت و انصاف را ورای تعلق حزبی نشان دهند. اما نيت اين رفقا با نتايج اين قرارهم خوان نيست و آوردن نام حميد تقوايی ربطی به اجرای موازين حزبی و رعايت انصاف و عدالت ندارد. نام حميد تقوايی رنگ آميزی قرار است، تزئينات قرار برای مقبوليت آن در نزد حاشيه ای ترين قشر چپ غير اجتماعی در بعد وسيع تر از محدوده حزب کمونيست کارگری ايران است. محتوای اين قرار سه جمله ای به همين جا محدود نيست و در قرار اعلام کرده اند:
  
" صرفنظر از اينکه اين بازبينی فاقد کوچکترين درجه ای از انصاف و پايبندی به حقيقت است،..."
جمله بالا روح اين قرار و کوبيدن هر نقد و شک و گمانی به نظرات رسمی حزب از جانب خطی است که در آن دست بالا را دارد. جمله بالا کانالی است که خيلی صريح ما را به روند مسلطی در حزب که ميخواهد با زور قرار و استفاده از ابزارهای حزبی به مقابله با نظرات سياسی هر منتقدی بر خيزد رهنمود ميشود. معلوم ميشود، کار کرد قرار دفاع از حرمت کسی نيست، خط  بطلان کشيدن بر نظرات سياسی ايرج در زمان حال و در آينده در رابطه با هر موضوع ديگری است. چه راه سر راست و راحتی است، احتياجی به جواب سياسی و جدل نظری با ايرج نيست و وقتی با قرار سه جمله ای ميشود يکی از کادرهای برجسته جنبش کمونيستی را اينگونه آسان سر جايش نشاند و تصويری از او داد که آدمها را بی حرمت می کند و نظراتش "فاقد کوچکترين درجه ای از انصاف و پايبندی به حقيقت است،"  چه لزومی دارد کسی نوشته های او را بخواند؟
اينجا به ربط مستقيم تر قراربه رفيق کورش و نحوه برخورد او به تصويب آن ميرسيم و حميدتقوايی در حزب ما نيست تا متوجه نظرش در رابطه با قراری که از او اسم برده است بشويم اما جدل آنلانی که در آن حزب عليه مخالفين سياسی خود باز کرده اند پيشتازی انها را در اين زمينه نشان می دهد.
اگر کورش به صحت نظراتش اعتماد داشت انتظار ميرفت به جای تلاش برای تصويب قرارمخالف تصويب آن می بود، انتظار ميرفت نماينده فضای بازسياسی در حزب می بود، انتظار ميرفت با گنجاندن رد نظرات سياسی ايرج در متن قرار مخالفت ميکرد، انتظار ميرفت مخالف تصويب قرارعليه کسی باشد که نظرات شخص او را نقد کرده است و هشدار می داد که تصويب اين قرار از کورش و از حزب در جامعه تصوير معينی می دهد، انتظار ميرفت در نقش مدافع حرمت سياسی ايرج ظاهر ميشد و نمونه رعايت انصاف و عدالت در برخورد به مخالف سياسی خود می بود. اما مشکل  جدی تر از اينها است و ليدر حزب از پرچمداران جريان ضد انتقادی درون حزب است. کورش خوشحال است حساب ايرج را کف دستش گذاشته است و پلنوم را پشت سر خود بسيج کرده است. اين فشارها به ايرج راهگشا نيست، حزب در سوق دادن ايرج و تعداد ديگری از کادرها به استعفا مقصر است و قرار مصوب پلنوم هفت و رويدادهای دورو بر آن و گارد رهبری حزب در برابر تشکيل فراکسيون مقاطعی از پروسه چگونگی برخورد حزب به اين رفقا بوده است و در بخش زير فقط به پلنوم هفت ميپردازيم.
 پلنوم هفت و تدارک آ ن 

هرچه از پلنوم و فضای براه انداخته شده بعد از آن دور ميشويم کادرهای حزب و حتی تعداد قابل توجهی از رای دهندگان به قرار بيشتر متوجه مضرات و نادرستی اين قرار ميشوند. با وجود اين فوکوس ذهنها روی اين قرارکافی نيست، چون بخش مهمی از ماجرا و پراتيکی که از قبل بنام تدارک پلنوم هفت انجام گرفت و سير حرکت حزب و علل پذيرش چنين قراری را در پلنوم از انظار دور ميکند.
 
در نشريه "پلنوم ۳"، "قرارشماره ۱۶ – تقبيح روش ايرج فرزاد و عبدالله شريفی" چاپ شد که از طرف رفقا آذر مدرسی و خالد حاج محمدی به پلنوم پيشنهاد شده بود. درج اين قرار پيشنهادی در نشريه علنی پلنوم، بطور زمخت و باور نکردنی برنامه يک دنيای بهتر حزب و اصول ابتدايی حفظ حرمت انسان و اصل بر بی گناهی و برائت متهم و حتی نرم های جوامع اروپايی دراين اينگونه موارد را زير پا گذاشته است. بحث اين نيست چرا اين رفقا چنين قراری داده اند، حتما به آن اعتقاد دارند، بحث سرعلنی کردن اين قرار و نام اين دو رفيق قبل از اثبات جرم در يک نهاد قانونی حزب و رای اين نهاد به علنی کردن آن است. جرم اين رفقا چه بود که قرار تقبيح شان پيشنهاد شد؟ جرم اين است که چرا"نظر" خود را در ارگانهای حزبی، مطرح نکردند و در"بيرون" طرح کردند و اين جرم فقط با معيارسکتی جرمی است که قرار تقبيح می طلبد. ضوابط  نشريه پلنوم دست سر دبير را باز گذاشته بود و چرا اين قرار قبل از بررسی  و قبل از نظر و حکم يک نهاد حزبی بر روی ان بعنوان سند داخلی در اختيار پلنوم گذاشته نشد؟ متاسفم مجبورم ياد آوری کنم که دراکثريت کشورهای اروپايی طرف را حتی وقتی حين انجام قتل با کارد خونی در دست، هنگام دزدی و ارتکاب جرم جنائی دستگير می کنند، هنوز صورت و قيافه او را در ملا عام نشان نميدهند چون عليرغم همه آن مدارک از نظر پليس آدمی که مدرک غير قابل انکاری هم از او دارند، هنوز"مظنون" به ارتکاب جرم تلقی ميشود. با وجود اين پليس اعلام می کند که در اين رابطه شخص مظنونی را دستگير کرده است و تا قبل از محاکمه و اثبات جرم در دادگاه نامش را افشا نمی کنند و صورتش را در تلويزيون نشان نمی دهند و در مصاحبه با او صدايش را عوض می کنند.
 اما نشريه پلنوم قبل از طرح مسئله در يک مرجع قانونی و حزبی، قبل از انجام محاکمه و اثبات جرم، قبل از اينکه امکان دفاع از خود به اين دو رفيق داده شود، با نام و مشخصات اتهام را به گردن اين دو رفيق انداخته و در ملاء عام  در شهرو خيابان و کوچه ها  جارش ميزند. چه مصلحت و فشاری اين اصول ابتدايی دفاع از حرمت انسانی را در نزد ما استتار کرده است؟ اکنون نمايش دفاع از حرمت کورش و حميد تقوايی را در پناه اين قرار پيشنهادی بگذاريد تا متوجه عمق اين جريان آزار دهنده و مشکلی که حزب با آن دست بگريبان است بشويد.
آيا بعد از اين قرار پيشنهادی و اينگونه استفاده از آپارات حزبی و امکانات آن عيله مخالفين سياسی جايی در اين حزب برای ايرج و عبدالله باقی مانده است؟ ضروری است که ارگان و نهادهای حزبی و کادرها با صراحت و بدون هيچ گذشت ای جلو زير پا گذاشتن اصول و موازين حزبی را بهر بهانه ای بگيرند. ايرج و عبدالله می توانند با استناد به درج اين قرار در نشريه شماره ۳ پلنوم بخاطر هتک حرمت خود بدادگاه شکايت ببرند و اعلام جرم نمايند و بطور يقين مورد بررسی قرار می گيرد.
اين سنت و روش ما نيست، سنت و روش کمونيسم غير اجتماعی و دال دالی اين عصر است که به جان حزب افتاده است. مردم و جامعه بايد بدانند حزب ما را اين سنت نه ساخته است، اين سنت کادرهای کمونيست را دور هم جمع نکرده و بار نياورده است، اين سنت باکی از ريخت و پاش سخاوتمندانه و زدن تو سر کادرها که برای متحد کردنشان عرقی نريخته است ندارد و راه نجات حزب و آن تعداد ازرفقايی که دچار اين اشتباهات ميشوند دخالت فعالانه و متين خلاف جريانی کادرها در جامعه و در حزب است.
 در "برنامه يک دنيای بهتر" بخش "موازين محاکمات" با اين جمله شروع ميشود:" اصل در کليه محاکمات بر برائت متهم است." و باز هم در همين بخش آمده است: "ممنوعيت دامن زدن به پيشداوری عمومی نسبت به محاکمات و افراد درگير در آن مادام که محاکمات خاتمه نيافته است." (خط تاکيد از من است)
هدف پيشنهاد دهندگان قرار هر چه باشد، اين قرار تصويب بشود و يا نه، مهم نيست، مهم نمايش براه انداختن فضايی بود که در بطن آن با حکم قرار، بنام حزب سياسی، بنام بحران رشد، شخصيت سياسی آدمها را بدار می کشند و قرار پيشنهادی ثمره خود را داد. بدون زمينه سازی و پيشداوری که اين قرار در حزب فراهم آورد تصويب قرار دوم در پلنوم بسادگی امکانپذير نبود و قرار اولی راه را برای دومی باز کرد و در حقيقت دو بارعليه ايرج قرار صادر شد. مدافعين قرار تقبيح هنوز اين قرار را در جيب دارند و بعنوان وسيله به عقب راندن منتقدين بالای سر حزب نگاه داشته اند.
نکات قابل بحث و بسيار زيادی از پلنوم هفت و تدارک آن باقی است و اگر لازم شد به انها برمی گردم . اين پلنوم فراموش نشدنی است هم برای کمونيسم منصور حکمت و هم برای خط مقابل ان و از نظر من اين پلنوم سرآغاز انقلاب فرهنگی صريح تر و علنی تر از اين در آينده در جهت تبديل حزب به فرقه است. شرط نجات اين حزب در قدم اول در گرو مبارزه نظری به ان معنای کلاسيکی که در نظر همه ما هست، نيست و در گرو به عقب راندن اين روشهای نادرست است. جلو اعتراض سياسی و نظررا با قرار نميشود گرفت. قرار پلنوم و قرار پيشنهادی تقبيح و ميدان جنگی که بنام نشريه پلنوم بدور آن سيم خار دار کشيده بودند و کادرها را جان هم انداختند به حزب و وجه اجتماعی آن و منصف بودنش لطمه زده است و جبران آن تلاش بيشتری را از همه ما می طلبد.
مجيد حسينی 
 
majid.hosaini@gmail.com
آوريل ۲۰۰۷

 

محمود صالحی بايد آزاد شود!

محمود صالحی از رهبران جنبش کارگری بار ديگر دستگير شد . جمهوری اسلامی در آستانه روز جهانی کارگران با دستگيری محمود صالحی و ديگر رهبران جنبش کارگری در تلاش است تا مانع برگزاری مراسمات مستقل و با شکوه  اولِ ماه مه شود .
اين تلاش جمهور اسلامی را ميتوان خنثی کرد ، کارگران سقز و کردستان تجارب عملی گرانبهای در اين زمينه دارند ، اين تجارب را بايد به کار برد . در مراسمات اول ماه مه امسال با قرار دادن  خواست آزادی بی قيد و شرط محمود صالحی در صدر مطالبات ميتواند اثبات اين ادعا باشد که محمودصالحی تنها نيست . تا رسيدن اين روز هم از طرق مختلف  و از جمله با تجمع مقابل  زندان و ديگر ارگانهای رژيم و همچنين با جمع آوری طومارهای اعتراضی ميتوان خواستار آزادی فوری محمود شد. .
جمهوری اسلامی با وجود چنگ و دندان نشان دادن برای ارعاب  و به عقب راندن حرکت رو به رشد کارگران ، عملا دستهايش برای هر اقدامی باز نيست و ما بارها شاهد عقب نشينی و شکست جمهوری اسلامی در مقابل اتحاد کارگران بوده ايم .
اين بار هم ميتوان با اتحاد و همبستگی طبقاتی جمهوری اسلامی را به عقب راند و محمود رهبر را به آغوش کارگران و خانواده اش باز گرداند .
مهدی حسينی

نظام سرمايه داري از برگزاري مراسم مستقل اول ماه مه و سازماندهندگان آن در هراس است !!

pdf

April 17, 2007

اعتراض جمعی از کارگران خباز در شهر سقز را الگو قرار دهيم

بخشی از کارگران شجاع و شرافتمند خبازی در شهر سقز طی يک اطلاعيه خبر داده‌اند که امروز دوشنبه ۱۶ آوريل ۲۰۰۷ در مقابل "شرکت تعاونی خبازان شهرستان سقز" در اعتراض به دستگيری محمود صالحی يک تجمع آرام برگزار کرده‌اند. آنها از محمود، اين رهبر سرشناس کارگری به عنوان رهبر "فداکار و دلسوز" ياد کرده‌اند که صفاتی بسيار بجا و سنجيده است. طبق آنچه که در اطلاعيه آمده است نيروهای انتظامی و لباس شخصيها اين تجمع آرام را به طرزی وحشيانه مورد هجوم قرار ميدهند. بنا به مفاد اطلاعيه در نتيجه اين اقدام سرکوبگرانه "تعدادی زيادی از کارگران" زخمی ميشوند و "دهها نفر" دستگير ميگردند. اين جمله نشان ميدهند که جمعيت انبوهی در گردهمائی شرکت داشته‌اند. طبق اطلاعات رسيده کارگران حملات سرکوبگران را بی جواب نميگذارند و در مقابل حملات نيروهای انتظامی و لباس شخصی فعالانه از خود دفاع ميکنند.

طبق اطلاعاتی که به من رسيده در روز ۱۵ آوريل برابر با ۲۶ فروردين ۱۳۸۶ کارگران در يک نشست علنی تصميم ميگيرند که در مقابل محل کار محمود يک تجمع اعتراضی ترتيب دهند و به اين شکل به دستگيری وی اعتراض کنند. نيروهای اطلاعاتی به محض اطلاع از ماجرا شروع به تهديد کارگران و فعالين ميکنند، اما خود برگزاری گردهمائی اعتراضی نشان ميدهد که آن تهديدها بدون اثر بوده است.

محمود يک رهبر سراسری است. او با دخالت روشنگرانه و شجاعانه  در مسايل سراسری مربوط به شرايط کار، زندگی و سياسی طبقه کارگر به اين موقعيت دست يافته است. او فعالانه در افشای چهره خائنانه و ضد کارگری خانه کارگر و شوراهای اسلامی کوشيد؛ با ارائه جدول و فاکت به افشای نقش سرمايه‌دارانه "شورای عالی کار" دست زد و از تعيين يک حداقل دستمزد عادلانه برای کل کارگران ايران دفاع کرد؛ او با شجاعت بسيار از سد امنيتی ايجاد شده پيرامون هيئت "فدراسيون بين المللی اتحاديه‌های آزاد کارگری" گذشت و از بی حقوقی سياسی، ناامنی شغلی، بيکاری ميليونی، دستمزدهای ناچيز و مصائب بيشمار عليه کارگران ايران و نيز از مبارزات موجود عليه اين بی حقوقيها برای آنها سخن گفت؛ او برای چندين سال در سازمان دادن کميته‌ها و شوراهای برگزاری مراسمهای اول ماه مه شرکت کرد و با هدايت تلاش برای برگزاری مستقل اول ماه ۲۰۰۴ (۱۳۸۳ شمسی) در شهر سقز و حوادث متعاقب آن، اين مراسمها را از کوهها و سالنها به قلب شهرها کشاند؛ او با شرکت فعال در سازمان دادن "کميته هماهنگی برای ايجاد تشکل" و تداوم فعاليت در موقعيت سخنگوی آن به تلاش برای ايجاد تشکلهای کارگری سرعت بخشيد؛ اينها که سر خط بخشی از فعاليتهای "دلسوزانه و فداکارانه" محمود است از او رهبری امين و مورد اطمينان ساخته چنانکه مردم و خانواده‌ها حتی برای حل مشکلات روزانه خود به او مراجعه ميکردند.

کاربدستان اطلاعاتی و انتظامی شهر سقز ميدانستند که نميتوانند چنين رهبری را در محل کارش دستگير کنند و مورد اعتراض و يورش قرار نگيرند. به همين جهت با توسل به فريب او را بازداشت کردند. تجـمع شجاعانه و اعتراضی امروز  کارگران و فعالان کارگری در شهر سقز نشان داد که ترس کاربدستان مرتجع اطلاعاتی و امنيتی واقعی بوده است. اما آنها از عمق و ميزان محبوبيت محمود، اين مظهر برگزاری مراسم اول ماه مه در دل شهرها و سخنگوی "کميته هماهنگی برای ايجاد تشکل"، بی خبرند. تجـمع اعتراضی امروز کارگران در مقابل شرکت تعاونی خبازان سقز ميتواند آغازگر يک سلسله اعتراضات سراسری گردد تا رژيم را ناچار سازد که محمود را آزاد کند و کليه دستگير شدگان اول ماه مه ۱۳۸۳ (۲۰۰۴) را تبرئه نمايد. مبارزات کارگران، نهادها و تشکلهای کارگری در سال ۱۳۸۳ و سالهای متعاقب آن در دفاع از دستگير شدگان اول ماه مه شکست فضاحت باری را به رژيم تحميل کرد. بايد طعم تلخ يک شکست ديگر را به کاربدستان اين حکومت جهل و سرکوبگری چشاند.

۱۶ آوريل ۲۰۰۷     
 

به دفاع از محمود صالحی بر خیزیم!

pdf

درخشش اول مه

به جرئت می توان گفت محدود پدیده ای در طول سده گذشته به اندازه روز  اول مه مرکز توجه، گفتار و بیان ، محملی برای تجمع و مارش عظیم خیابانی، روزی برای احساس قدرت و نیروی میلیونی توده هم سرنوشت ،  برافراشتن پرچمی برای بمیدان آوردن خواست و ادعانامه مشترک ، در ابعاد چنان وسیع و جهانی بوده باشد . نه کشور و کشورهایی بلکه از اروپا تا آسیا و از آفریقا تا آمریکا جنبش اول مه را در یک روز و در ابعاد میلیونی انسانی در  خیابانها پذیرا بوده است .نه فقط کارگران بلکه توده های تهیدست و محروم  جامعه و بخشهای آزادیخواه و تحت فشار جامعه در ندا و قراخوان اول مه منفعت و خواستهای انسانی خود را باز شناخته اند.

پشقراولان اول مه که به اعتراض به جنایات سرمایه داران و بر افراشتن چند خواست روز کارگران در برابر چپاول وحشیانه آنان قدم به خیابانها نهادند ، هرگز ابعاد میلیونی و جهانی و عمق ادعانامه این جنبش عظیم را در برابر کل نظام سرمایه نمی توانستند تصور کنند .

راز این مهم در موقعیت واقعی کارگر در امر تولید اجتماعی واقع است . موقعیتی که او رابعنوان تولید کننده اصلی این جامعه ، سازنده حقیقی نعمات وقدرت سرسام آور امروز سرمایه و در همان حال بی بهره ترین بخش جامعه از آنچه حاصل کار شبانه روزی او و نسلهای پیشینش بوده ، در برابر تاراجگران و استثمار گران صاحب قدرت قرارمی دهد. این واقعیت که تصاحب ثروت و استثمار اکثریت جامعه بشری تنها بر محور به انقیاد کشاندن و اسثمار کارگر ممکن می گردد ، موقعیت و امر رهایی کل بشریت را به امر رهایی  کارگر تبدیل می کند . ادعانامه جنبش اول مه کارگران  بر علیه تبعیض ، نابرابری ، بی حقوقی و بی عدالتی  نظام سرمایه داری به اینجا برمی گردد. این آن پرچمی است که د هه های متمادی سمبل اعتراض کارگران در روز اول مه بر علیه نظام سرمایه داری ، بر علیه مسائب و بدبختیهایی که در نتیجه سودپرستیها و سیاستها و تحمیلات اجتماعی آنها گریبان توده های میلیونی مردم را میگیرد ، بوده است .

اول مه روز ستایش ملی  مردمانی در گوشه دنیا، روز سربلندی قومی بر دیگری ، روز برتری خداوندی بر خدای  شناخته شده تری نیست .  اول مه روز جهانی طبقه ای ایست که زن و مرد آن ، سیاه و سفید و رنگین آن ، چهارچوب اداری و کشوری و اخلاقیات و فرهنگ و خرافات رایج طبقات حاکم در هیچ محدوده ای ذره ای از منافع  مشترک و طبقاتی و حهانی  یکسانش کم نمی کند . به همین د لیل هر پیشروی بخشهایی  از کارگران برای دستیبا بی خواستهایشان و تحمیل شرایطی بهتر به سرمایه داران در هر گوشه دنیا دستاوردی برای کارگران  در سراسر جهان است. از این رو اعتراضات خیابانی ، متینگها و مراسمهای مختلف و خواستها و مطالب این روز کارگران در سراسر جهان بخشهایی از ابراز وجود طبقاتی و صفی در اعلام اتحاد طبقاتی جهانی است . اتحادی که نه تنها شرط لازم برای برانداختن بنیانهای این نظام وارونه است بلکه برای دفاع در مقابل تعرض افسار گسیخته هر روزه سرمایه داران و دولتهایشان به سطح معیشت و زندگی روزانه کارگران درسراسر جهان هر روزه ضروری تر می گردد . ضرورتی که دنیای امروز سرمایه داری با ولع سود پرستی هرچه بیشتر ، رقابت و جنگهای خانمان برانداز هر روزه اش و پیشرفت سرسام آور تکنولوژی و... آنرا عاجل تر می کند. هیچ درجه از انباشت و تمرکز امروز سرمایه و قد کشیدن غولهای عظیم آن با سودهای کلان سالانه صدها میلیاردیشان  از تعرض بی پرده و روزانه برای تحمیل کار بیشترو شرایط شاقتر زندگی به کارگران نتنها در اکثر نقاط دنیا بلکه در قلب تمدن بورژوایی اروپا و امریکا  نکاسته است . به زندگی برده وار کارگران چینی و هندی نگاه کنید ، برپا شدن بساط برده داری در امرکای لاتین و پاکستان و هند را ببینید ، زندگی زیر فقر میلیونها خانواده کارگری را در آمریکا و اکثر نقاط  دنیا را مرور کنید و سرانجام سیاستها و تعرضات دولتهای غربی را علیه کارگران در اوج رونق اقتصا دیشان را تماشا کنید، همه جا کارگرتحت یورش برای تحمیل شرایط بدتر زندگی و باز پس گیری دستاوردهای تاکنونیش قرار دارد.

اول مه رمز این همسرنوشتی و اتحاد جهانی بر علیه بی عدالتیها و نابرابریها و بی سامانیهای اجتماعی است . سرمایه داران اولین باریکادهای اول مه را قساوتمندانه به خون کشیدند .رهبران و فعالین این جنبش را به گلوله بستند و یا به سیا چالها انداختند کاری که امروز هم کماکان نوادگانشان  ادامه می دهند .اما در برابر حیرت و ناباوری اردوی تحمیق و تخدیر دستکاه ایدئولوژی سیاسی- اخلاقی متکی  به مذهب و جهل و خرافه حاکم و قدرت نیروی سرکوبشان ، جنبش انسانی برابری طلب سنگرهای بسیاری را فتح نمود . روز اول مه یکی از این دستاوردها است .

تعطتیلی اول مه بعنوان روز کارگر در بسیاری از کشورها ، سنت شدن  جشن و مراسمهای این روز در اکثر نقاط دنیا، مارش و رژه های میلونی کارگران در این روز و بعلاوه تمکین سرمایه داران و حاکمان و سیاستمدارانشان به روز جهانی کارگر دستاورد این پیشروی جهانی کارگران است .

این روز را باید گرامیداشت . مراسمات  اول مه را باید هر چه بیشتر گسترش داد . در جشن مراسمات این روز بر همسرنوشتی کارگران ، اتحاد طبقاتی و جهانی و  بر منفت نهایی کارگران یعنی جامعه آزادو برابر تاکید گذاشت.

تبعیض جنسی و نابرابری زن و مرد ، بی حقوقی کودک و تبعیضات احتماعی را باید مردود دانست . خواستهای امروز کارگران ، تشکل و اتحاد کارگری  و راه پیشروی برای اتحاد مبارزاتی کارگران را فراخوان داد. باید گفت هویت   تراشی قومی ، ملی و مذهبی از تردستی های  سرمایه داری است و در خدمت منافع بخشهای مختلف آ نست . باید از مبارزت بخشهای دیگر کارگری پشتیبانی کرد . رهبران و فعالین کارگری و پیشروان مبارزاتی را مورد حمایت قرار داد . امروز محمود صالحی از فعالین کارگری ، دقیقا به جرم برپایی مراسم اول مه از طرف رژیم اسلامی محکوم و زندانی شده است . آزادی محمود صالحی و سایر فعالین در بند  و تبره  بقیه محکومین پرونده اول ماه مه را باید در صدر مطالبات اول مه قرار داد .

زنده باد اول مه

رسول بناوند     15  آپریل 2007

  

       

April 15, 2007

دستگيری محمود صالحی و اول ماه مه


حسن رحمان پناه

روز دوشنبه ۲۰/۱/۸۶ مأمورين جمهوری اسلامی در محل کار محمود صالحی سخنگوی کميته هماهنگی برای ايجاد تشکل کارگری و فعال شناخته شده جنبش کارگری کردستان و ايران حاضر شده و به بهانه درخواست ديدار دادستان سقز و فرماندار اين شهر جهت صحبت با ايشان در مورد مراسم اول ماه مه روز جهانی کارگر، محمود را به دادستانی سقز ميبرند. دادستان فريبکار جمهوری اسلامی بعد از حضور محمود در دادستانی، حکم زندان را در مقابل او گذاشته و خواستار امضای حکم توسط محمود ميشود. در اين حکم محمود به يک سال زندان تعزيری و سه سال زندان تعليقی محکوم ميشود. محمود صالحی ضمن اعتراض به بردنش به دادستانی و غير قانونی بودن اين رفتار از امضای حکم خودداری ميکند. ايشان متذکر ميشود که وکيل مدافع دارد و حکم بايستی علنی به وکيلش ابلاغ و بعداً به اطلاع او می رسيد.
دادستان سقز بيشرمانه در همانجا حکم بازداشت محمود صالحی را به ايشان اعلام و بدون اطلاع خانواده و بستگان و دوستان محمود او را با چند دستگاه ماشين اطلاعاتی و مسلح به محل نامعلوم که بعداً مشخص شد زندان سنندج است، اعزام ميکنند.
اين شيوه رفتار مسئولين و مأمورين قضايی و اجرايی جمهوری اسلامی در شهر سقز با يک فعال کارگری در اين شهر، از سويی ناشی از ترس و وحشت آنها از ايشان و از سوی ديگر دال بر بی ارزش بودن قانون در جمهوری اسلامی و زير پا گذاشتن آن به راحتی توسِط نهادهای قدرت است.
دادستان و مقامات اجرايی رژيم در شهرستان سقز حتی اجازه ندادند که محمود مسئوليت دو نهاد کارگری در اين شهر را که برعهده دارد به همکارانش واگذار کند. اجازه ندادند با همسر و فرزندان و پدر سالمندش ديدار و خداحافظی و وسايل شخصی اش را همراه ببرد. اجازه ندادند دارو و نيازمنديهای پزشکی اش را که حياتش به آن بستگی دارد همراه داشته باشد. محمود صالحی در وضعيت جسمی بسيار خطرناکی بسر می برد. ايشان کليه چپش را بطور کلی از دست داده و کليه راستش با ۱۰ درصد فعال است و پزشکان مدام ايشان را تحت نظر داشته و در انتظار و نوبت دياليز کليه است.
ترس سران رژيم اسلامی با اين همه قدرت نظامی و تسليحاتی و جنگ افروزی با غرب و جهان خارج، از به خطر افتادن امنيت شان توسط محمود صالحی و جنبش کارگری، ناشی از وحشت اين رژيم از اين جنبش و رهبران آن ميباشد .
يک روز بعد از دستگيری محمود، معلوم شد در زندان سنندج و بقول مسئولين مربوطه در دادستانی، در قرنطينه بسر می برد. تا بعدازظهر روز سه شنبه ۲۱ فروردين اجازه نداده اند به بند عمومی منتقل شود.همچنين  اجازه ملاقات به  دوستان و همکارانش از شهر سنندج  که در جلو زندان اجتماع کرده بودند و خانواده اش از شهر سقزکه درخواست ديدار کرده بودند و قصد رفتن به سنندج داشتند، نداده اند.
محمود صالحی و شش تن از يارانش به اتهام شرکت در مراسم اول ماه مه ۸۳ سقز که هرگز برگزار نشد، دستگير و ۱۲ روز در زندان سنندج مورد اذيت و آزار مأمورين اسلامی قرار گرفتند. آنها بعداز بازداشت، مراسم نا تمام اول ماه مه را در زندان سقز برگزار کردند. بعد از انتقال به زندان سنندج، در اعتراض به بازداشت خود دست به اعتصاب غذا زدند. بعد از پخش خبر دستگيری فعالين کارگری در شهر سقز جنبش حمايتی بی نظيری از آنها در داخل و خارج کشور شکل گرفت و دهها و صدها نهاد و تشکل کارگری و انساندوست به حمايت از آنها برخاست. اعتراضات گسترده در داخل و خارج سران رژيم راناچار کرد آنها را با قرار وثيقه سنگين آزاد کند.
رژيم اسلامی چون از فقر و بی امکاناتی مادی دستگير شدگان اطلاع داشت تصور ميکرد قادر به تأمين قرار وثيقه نيستند، تصميم گرفتند با قرار وثيقه سنگين آنها را از زندان آزاد کنند. با پخش خبر درخواست جمهوری اسلامی از وثيقه برای آزادی دستگير شدگان مردم زيادی اموال و داراييهای خود را در گرو آزادی فعالين دستگير شده گذاشتند و نشان دادند که محبوبيت و نفوذ اجتماعی فعالين کارگری که بزرگترين سرمايه انسانی هر شخص مبارز و معترض است بسيار بيشتر از آن ميياشد که سرکوبگران جمهوری اسلامی تصور ميکنند.
اول ماه مه ۸۳ که محمود صالحی و رفقايش بخاطر آن دستگير شدند به سرآغاز  حرکتی تحرک بخش در جنبش کارگری ايران تبديل شد که خطوط اصلی آن عبارتند از:
۱_ جنبش کارگری ايران برای اولين بار در آن سطح با فعالين و چهرهای مشخص و شناخته شده در ابعاد جهانی وبين المللی مطرح و مورد حمايت و پشتيباتی گسترده اتحاديه ها و نهادهای کارگری و چپ وانسان دوست قرار گرفت. حمايتی که نهايتاً با اعلام ۱۵ فوريه بعنوان روز حمايت بين المللی از جنبش کارگری ايران توسط سازمان جهانی کار منجر شد. اين حرکت و حمايت از آن، ترک بزرگی در ديوار استبداد ايران ايجاد کرد که تا کنون روز به روز عميقتر  شده است.
۲_ حرکت اول ماه مه ۸۳ سقز و رويدادهای متعاقب آن تحرک تازه ای در فعالين کارگری  داخل و خارج کشور ايجاد و خون تازه ای در رگهای اين فعالين به گردش در آمد. در خارج کشور جمع ها وکميته های متعددی برای حمايت از کارگران دستگير شده ايجاد و تفاهم و همدلی بيشتری بين فعالين کارگری ايجاد شد.
از سوی ديگر بحث سازمانها و احزاب سياسی در عرصه همکاری عملی حول و حوش جنبش کارگری به بحث ملموس و عينی تر تبديل شد و کار مشترک در دفاع عملی از جنبش طبقاتی کارگران در داخل کشور و مبارزات جاری روزانه زمينه همکاريهای بيشتری را فراهم ساخت . و اگر امکانی برای همکاری و پيشروی در حال و آينده وجود داشته باشد( که دارد) تنها حول مسائل جنبش طبقاتی و مبارزاتی در داخل کشور ميتواند راه گشای بسياری از گره کورهای تا کنونی باشد.
۳_ بعد از رويداد سقز جنبش اعتراضی و مطالباتی کارگران در داخل کشور حول ايجاد تشکل مستقل کارگری چند گام به جلوتر هدايت شد. ايجاد نهادهای کارگری از قبيل کميته همانگی برای ايجاد تشکل کارگری، کميته پيگيری برای ايجاد تشکل کارگری، کميته دفاع از کارگران بيکار، اعلام فعاليت مجدد سنديکای کارگری شرکت واحد اتوبوس رانی تهران و رويدادهای متعاقب آن که خود رويداد ويژه ای در جنبش کارگری ايران بود، کميته حمايت از دستگير شدگان سقز، اتحاد کميته های کارگری و سرانجام شورای همکاری ايجاد تشکل کارگری.
 رويداد اول ماه مه سقز در سال ۸۳ کلاً جنبش کارگری را در شرايط مساعدتری برای مبارزه و مقابله با تعرضات سرمايه داران و رژيم حامی آنان و ايجاد تشکل کارگری قرار داده که سنگ بنای هر حرکت و تعرض کارگری خواهد بود.
اکنون و بی ترديد دستگيری محمود صالحی و احضار مجدد جلال حسينی به دادسرای سقز و احتمال دستگيری ايشان و محسن حکيمی، بار ديگر تحرک و جنبش تازه ای در داخل و خارج کشور عليه جمهوری اسلامی و سياستهای ضد کارگری آن ايجاد خواهد کرد.
محمود صالحی به خاطر کوشش برای برگزاری اول ماه مه سقز در سال ۸۳ دستگير، شکنجه و چند بار به دادگاه اعزام و مجدداً محاکمه و سرانجام روز دوشنبه ۹ اوريل ۲۰۰۷ بازداشت و زندانی شد. اول ماه مه ۸۳ سقز برگزار نشد و شايد جمهوری اسلامی زياد آن مراسم را هم مد نظر نداشته باشد. اما اکنون جمهوری اسلامی از مراسمهای باشکوه اول ماه مه امسال وحشت دارد.
سال گذشته جمهوری اسلامی قبل از برگزاری ۱۶ آذر روز دانشجو تعدادی از فعالين دانشجويی را دستگير و مورد ضرب و شتم قرار داد تا مانع برگزاری اين روز شوند. چند روز قبل از ۸ مارس تعدادی از فعالين جنبش زنان را دستگير و زندانی کردند و مجوز قانونی به هيچ مراسم مستقلی ندادند تا ۸ مارس برگزاز نشود.
اکنون که چند روز به اول ماه مه روز جهانی کارگر باقی مانده، محمود صالحی سخنگوی کميته هماهنگی و زبان حال جنبش راديکال و انقلابی کارگران ايران را دستگير کردند تا اول ماه مه امسال برگزار نشود.
اما جنبش ما، حداقل از سه سال گذشته (۸۳) تا کنون، در موقعيت به مراتب مساعدتر و متحدانه تری برای مقابله و رودرويی با جمهوری اسلامی در عرصه بين المللی و داخلی قرار دارد و ميتواند اين تعرض ضد انسانی جمهوری اسلامی را با اتحاد و همبستگی طبقاتی قدرتمندتری جواب دهد.
محمود صالحی اکنون تنها سخنگوی کميته هماهنگی برای ايجاد تشکل کارگری و يا فعال شورای همکاری تشکل های کارگری و يا تنها چهره محبوب در ميان مردم سقز و کردستان و عضو چند تشکل کارگری نيست، بلکه محمود زبان راديکال و جسور طبقه کارگر ايران و همه انسانهای معترض و سرکوب شده در ايران تحت حاکميت رژيم اسلامی  است. دستگيری و زندانی کردن محمود، دستگيری و زندانی کردن کل طبقه کارگر ايران است.
محمود صالحی چهره ای شناخته شده در جنبش کارگری ايران و کردستان و جهان است. سيمای معترض و فداکار و بی تاب برای رهايی کارگران و مردم تحت ستم است. دولت اسلامی و صاحبان سرمايه از او بيزار و وحشت دارند. اما کارگران و مردم آزاديخواه همچون مردمک چشم خود او را دوست دارند و زحماتش را ارج می نهند. ضديت و حمايت از محمود صالحی به ابعاد دو طبقه متخاصم کارگر و سرمايه دار در ابعاد داخلی و فراکشوری مطرح است.
جنبش ما، جنبش طبقه کارگر، جنبش عظيم و جهانی است. محمود صالحی فعال معترض کارگريست که جهانی می انديشد و برای رهايی طبقه کارگر جهان فعاليت ميکند، اما در پراتيک روزانه در کردستان و ايران مبارزه ميکند. محمود صالحی بخش زيادی از زندگی خود را در زندان و بازداشت و شکنجه گذارنده است. زندگی او مملو از فداکاری برای طبقه کارگر است. طبقه کارگر و بشريت آزاديخواه نبايد فرزندان جسور خود را در رودرويی با سرمايه تنها بگذارند.
وضع جسمی محمود در شرايط خطرناکی است. همه ما بايد اين خطر را دريابيم.  برای آزادی محمود صالحی يک رشته اقدامات متحدانه ضروری است. در کشورهای مختلف در مقابل سفارتخانه های جمهوری اسلامی بايد اعتراض ، تحصن و تظاهرات کرد. سازمان جهانی کار، اتحاديه  های آزاد کارگری و تشکل های چپ و کارگری و انساندوست را بايد از وخيم بودن جدی وضعيت جسمی محمود صالحی و احتمال هرگونه توطئه عليه جان او در زندان اگاه و هشدار داد.
تشکل ها و نهادهای کارگری و فعالين در داخل کشور، جدا از اطلاعيه و نوشتن مطالب و سخنرانی ميتوانند در مورد اعلام روزی يا ساعتی بعنوان اعتراض دسته جمعی و هماهنگ در اعتراض به زندان محمود صالحی با هم بحث و تبادل نظر و چاره انديشی کنند. فعالين داخل و خارج کشور ميتوانند در تماس و همکاری فشرده با هم راهکارهای متحدانه و انقلابی را جهت لغو زندان محمود صالحی و احتمال زندانی کردن ديگر فعالين کارگری را در پيش بگيرند.
محمود صالحی به جرم برگزاری مراسم اول ماه مه ۸۳ و دو هفته قبل از برگزاری مراسم اول ماه مه ۸۶ در زادگاهش بازداشت و زندانی شد.
اکنون نام محمود صالحی با اول ماه، روز کارگر عجين شده است. اين افتخار بزرگی برای محمود و خانواده اش ،همرزمانش و همفکرانش است.
جمهوری اسلامی در وحشت از برگزاری اول ماه مه امسال محمود صالحی را زندانی کرد.
کوشش برای برگزاری اول ماه مه باشکوه و متحدانه، تحريم مراسمهای دولتی، برگزاری مراسم های مستقل کارگری با طرح خواست و مطالبات کارگری از جمله آزادی فوری و بدون قيد شرط محمود صالحی جواب محکمی به سران ضد کارگر جمهوری اسلامی و قدر دانی و ادای سهم در ادامه مسير و تحقق بخشی از آرزوههای است که محمود صالحی از فرزندان راستين و پرچمداران سرافراز چنين راهی است.


۱۰ اوريل ۲۰۰۷
 

اگر بازهم موفق نشديم چه؟

متنی را که ميخوانيد، از طرف ایرج فرزاد پیاده واديت شده است

 متنی را که ميخوانيد، من از بخشی از سخنان منصور حکمت در جلسه پلنوم نهم کميته مرکزی حزب کمونييست کارگری ايران که در ماه نوامبر ۱۹۸۸ برگزار شد، پياده و اديت کرده ام. مثل ديگر موارد پياده و اديت آثار شفاهی منصور حکمت توسط من، به ساختار جمله بنديها دست نبرده ام و ازآنجا که متاسفانه منصور حکمت خود متن پياده شده را به منظور انتشار بيرونی در دسترس نداشته است، من خود را مجاز ندانستم که شکل محاوره ای متن پياده شده را تغيير بدهم. فقط در مواردی به منظور مفهوم کردن متن کتبی، جملاتی را جا بجا کرده ام. جملات داخل پرانتز از من است و در نوار سخنرانی موجود نيستند. تيتر اين متن از عين سوالی که منصور حکمت به آن پاسخ داده است، اتخاذ شده است. کلماتی را که زير آنها خط تاکيد کشيده ام، از نظر من در متن شفاهی با تاکيد بيان شده اند. مسئوليت انطباق اين متن کتبی با بحث شفاهی تماما بر عهده من است. فايل صوتی اين متن با همين تيتر در سايت آرشيو آثار منصور حکمت، با مديريت و مسئوليت رفيق خسرو داور در اين آدرس قابل دسترسی است:
http://hekmat.public-archive.net/audio/3943/3943.rm

اين متن پياده شده در حال حاضر در تازه های سايت آرشيو آثار منصور حکمت درج و در دسترس است.

۱۶ آوريل ۲۰۰۷  ايرج فرزاد

اگر بازهم موفق نشديم چه؟

منصور حکمت:

يک سوالی در حاشيه مطرح شد که خود آن زياد مد نظرم نيست. و آنهم اين است که اگر ۳۰ سال ديگر ما موفق نشويم، اين جلسه در پرتو آن عدم موفقيت به نظر هر کدام از ما در اين جلسه چه جوری مياد؟  اين خوش بينی ها، اين بحثهای مربوط به قدرت سياسی، اين بحثهائی که ما ميرويم  انجام ميديم، پيروز ميشويم، در تمام دنيا بغير از ما کس ديگری نيست، اين بحثها آيا مسخره به نظر خواهند آمد؟ آيا کسی پشيمان خواهد شد از اينها و پوچ به نظر خواهد آمد اگر ما موفق نشويم؟ 

من يک جنبه ديگر مساله را ميخواهم اينجا تاکيد کنم و آنهم اين است که من هميشه مخالف بوده ام که زندگی سياسی يک نفر همه زندگی اش باشد يا اصلا اصل زندگی اش باشد. زندگی يک چيزهائی است که هر کسی برای خودش برای دنيائی که به آن پا گذاشته است تا بعد جوانب مختلف را تجربه کند و  آخر پيری وقتی سنی ازش گذشته خوشحال باشد از اينکه اينطوری زندگی کرده است. و هميشه مشکل داشته ام با سازمانهای سياسی يا مکاتب فکری يا فرقه سازيهائی که آدمها را ميگيرند، بصورت يک ابزاری و يک کاری که ميخواهند با آنها بکنند، استفاده ميکنند و دنيايش را محدود ميکنند به دنيای فرقه و آخر سر وقتی طرف نگاه ميکند...من فکر ميکنم وقتی يک مجاهد اگر به سن شصت سالگی برسد و برگردد (به گذشته اش نگاه کند)، بايد گريه کند. که اين چی بود؟ من داشتم چکار ميکردم؟  من فکر ميکنم ما بايد يک تصوير روشنی داشته باشيم علاوه بر رابطه فعاليت سياسی که به عنوان حزب ميخواهيم بکنيم، و يا بحث قدرت سياسی. از آنچه که هر کدام از ما توی زندگی به عنوان يک امر شخصی ميخواهيم به آن برسيم. من هشدار ميدهم عليه هر جور استنباطی که گويا اين فعاليت حزبی زندگی ماست، گويا اين پيروزی تنها باصطلاح تمام داستان زندگی ما در اتفاقاتی است که اينجاها برايمان اتفاق می افتند، و در اينها خلاصه ميشويم. و اگر مثلا بيست سال ديگر اگر نتوانستيم موفق بشويم، مغبون شده ايم. يا يکی برگردد به ما بگويد ديدی گفتم عمرتان را بيخود تلف کرديد؟ ما بايد بتوانيم همانجوری زندگی کنيم که هر آدم ديگری که پا توی اين دنيا گذاشته و زندگی ميکند . يکی از خصوصيات فرقه اين است، به اين معنی که ما فرقه نباشيم. در بعد سياسی، به نظر من هرکدام از ما بايد اين شخصيتها باشيم. هرکدام از ما به تنهائی جدالش را با دنيا و جدالی که با زندگی دارد، بکند و آن استفاده ای را که در اين دنيا برای خوشبختی اش ميکند، بايد بتواند بکند. من اين را از اين نظر ميگويم در مقابل کسائی که ميگويند خوشخيالی يا مثلا فرض کنيد ذهنيگرائی، من ميگويم اين ذهنيگرائی نيست که يک عده ميخواهند جلو يک رودخانه بزرگ يک سدی بزنند و يا  شايد هم نتوانند بزنند. خوب ميروند کار ديگری ميکنند. اين ذهنيگرائی نيست که برای مثال يک عده تصميم بگيرند وبا را ريشه کن کنند يا مالاريا را ريشه کن کنند و يا به مقوله آزار کودکان خاتمه بدهند. اين ذهنيگرائی نيست حتی اگر نتوانند اين کار را بکنند. حتی اگر نشود  در اين پروسه انجام داد. چون خود اين کار بخشی از پراتيک کردن انسانيتشان و انسان بودنشان است. به نظر من کمونيسم و کار در حزب کمونيست کارگری بايد برای ما اين را داشته باشد که اينهم يکی از کارهائی است که ما به عنوان يک عده آدم خيلی  فهيم، خوشبخت و درگير با همه جوانب زندگی ميکنم و لذت ميبرم و اگر موفق شديم که خيلی خوب است و اگر هم (موفق) نشديم، من زندگی خيلی بهتری( داشته ام) از کسی که ميشناختم و احتمالا رفته است سر کار  در هر رشته ای که يا پزشک و يا مهندس شد، و يا شايد تازه منهم مهندس باشم که دارم اين کار را هم ميکنم. بهرحال من زندگيم را قربانی فعاليت سياسی نکرده ام. بدترين احساسی که در يک سازمان ميتواند وجود داشته باشد (اين است) که يک عده ای هستند که زندگيشان را قربانی فعاليت ساسی شان ميکنند. به نظر من حالت خوب وقتيه که فعاليت سياسی لذت بخش باشد، خلاق باشد و طرفی که توی اين کار است اگر ولش کنند دوست داشته باشد که به اينجا برگردد. برای اينکه امکاناتش را توی جامعه کور نکرده، محتاج اين فعاليت سياسی برای آدم بودنش و يا برای احترام گذاشتن به خود نيست. محتاج اين نيست که اين فعاليت سياسی برای کسی بودن برای بقيه باشد. کسی هست برای اينکه اين سازمانش است. فکر ميکنم وقتی در اين جلسات مينشينی و خنده ها را ميشنوی و جوکها را ميشنوی و رابطه رفقا را ميبينی، فرق اساسی اين سازمان با هر سازمان سياسی ديگر که ميتوانی تصورش کنی، اين جنبه آن است. انسانهای واقعی با شناخت واقعی از مسائل در اين سازمان اند. در نتيجه من الان خيلی نگران ميشوم. در کردستان وقتی ميگفتتند رفيق ( يک اسم خارجی نامفهوم)  با ما آمده است حالا برويم بين الملل کمونيستی را درست کنيم، فکر ميکردم که دنيای با آن محدوديت و کوچک، باورهای ما را در روزنامه هايمان ميخواند، باورهای اغراق شده زندگی را ميپذيرد و فکر ميکند حلا که اينطوری شد ميتوانيم انترناسيونال را درست کنيم. باورم نميشد وقتی توده ای ها فکر ميکردند که خمينی به  "رفيق" کيانوری قرار است حکم نخست وزيری بدهد. حزب توده که بايد قاعدتا مار خورده افعی شده تر از هر کس ديگری باشد، يک عده جوان بدبخت، يک عده آدم واقعی فکر ميکردند که قراره "امام" خمينی رفيق کيا را خبر کند و به او حکم نخست وزيری بدهد! با اين عنوان يک عده رفتند و کشته شدند و يک عده هم فراری شدند و بدبخت شدند.

توی اين سازمان که من فکر ميکنم يک چيزی که ارزش دارد و بايد روی آن تاکيد کنيم و هر عضو مان و هر عضو جديد بايد اين را بفهمد که اين يک فرقه نيست که عضوگيری ميکند، اين آدمهای واقعی با همه احساسات واقعی و متنوع را که زندگی پر بعدی دارند، يک کارشان هم اين فعاليت است. انرژی ميگذارند، چون علاقه دارند، کارشان است، امرشان است که می آيند اين کار را ميکنند.و اميدوارم پيروز بشوند. ولی اينطوری نيست که اگر پيروز نشدند گروهی از "مايوس شدگان و شکست خوردگان" بجا ميمانند و در نتيجه زندگی شان بخاطر اين قضيه تباه شد. اين مساله ربط مشخصی به بحث امروزمان ندارد ولی ميخواهم  بگم که در مقايسه با سازمانها و گروههای فرقه ای، در مقابل شاخه های شبه مذهبی چپ اين يکی از نقطه قدرتهای اساسی مان است که وقتی از افراد آن فرقه ها در سن ۵۰ سالگی ميپرسی که خوشبختی، ميبينی با همان قيافه از صبح تا شب همان کار قبلی را ميکند. اگر اين روحيه را داشته باشيم به نظر من راندمانمان هم خيلی بالاتر است. يک واقعيت را بايد در نظر بگيرم: اين حزب حزب کسانی است که يک طيف سنی معينی دارند، اين آدمها مجبورند امرار معاش کنند، مجبورند خانواده هائی را ساپورت کنند، مجبورند و موظف اند کار کنند. وقتی ما ميگوئيم که کار يک ماه بايد در يک هفته تمام شود با علم به اين ميگوئيم. که يک عده آدمهای واقعی با همه زندگی چند وجهی شان، بايد کار يک ماهه را در يک هفته صورت بدهند. جواب اين مساله فناشدن در تشکيلات  يا فنا شدن در وظيفه سازمانی نيست. جوابش راه و چاه مساله را يادگرفتن، پروفشناليسم، استفاده درست از امکانات دور و بر، سازمان دادن هر کسی که فکر ميکنی ميتواند خيری به اين کار برساند، استفاده بهتری از توان آدمها، توان خودت، کشف استعدادهای خودت و اينهاست. فراخوانهای ما هيچوقت به يک دوره ايثار نبايد بيانجامد. اصلا از هيچکس ايثار نميخواهيم و نبايد بخواهيم چه در سطح بالا چه در سطح اعضا. يک نفر آدم طبيعی که ميخواهد عضو ما بشود بايد فکر کند که رفته است توی يک جمع مدرن، سرحال و قرار نيست انسانيت اش را دم در پارک کند و بيايد تو. و قرار نيست لذتهای زندگی را دم در پارک کند و بيايد تو. قرار نيست بيايد خفت بکشد و رياضت بکشد و  دستور بشنود و يا هر چه . ميخولستم اين نکته را گفته باشم که به درجه ای که ما ميگوئيم ميتوانيم و حزب کمونيست کارگری قدرت را بدست ميگيرد، اگر نتونه به همان درجه اين برميگردد توی سازمان. برميگرديم و سرمان را بلند ميکنيم و ميگوئيم اين تجربه ها را به بار آورديم و اين سنتها را گذاشتيم و منتقل ميکنيم به کسان ديگری که ميخواهند بکنند.   
 

جامعه بين‌المللى کارگران (انترناسيونال اول)

با همکارى نزديک کارل مارکس

در دفاع از حقيقت

همهمه ديگری بر پا شده است. وقتی خوب گوشهايتان را به زمين می چسپانيد صدای پای هيچ سواره نظام و نفيرهيچ اسبی را نميشنويد. وقتی قدری بيشتر کنجکاوی تان تحريک ميشود متوجه ميشويد نه رعد و برقی در آسمان است و نه در دنيای بيرون خبری است. کارگران و معلمان را دستگير ميکنند، به دانشجويان "ناباب" اخطار ميدهند، ترکيه دارد مقدمات لشکر کشی به کردستان عراق را فراهم ميکند و رژيم اسلامی اعلام ميکند که "چرخه اتمی" اش را بکار انداخته است. صدها پناهجو در گوشه و کنار جهان در دريا غرق ميشوند و سومالی و چاد و سودان دارد از صفحه مکانيسمهای مدنيت جهان خارج ميشود. اين همهمه در همسايگی تان به اين دنيای بيرون بی ربط است. منهم متوجه ميشوم اين سروصدا و اين هياهو در اطاق بغل دستی من است و ربطی به جهان بيرون ندارد. ميبينم عده ای اند که دارند شيوه و مراسم زندگی در "درون" را با مرزبنديهای تازه ای عليه چند نفر از ناراضيان و منتقدين نظری خود برای خود تمرين ميکنند، ميبينم دارند دايره دوستی هايشان را تنگ و تنگ تر ميکنند.  و جهان بيرون بار ديگر متوجه ميشود که چپ درخود و برای خود، به زندگی و به مکانيسمهای تلاش ميليونها مردم اين جهان برای دنيائی بهتر، بی ربط است. و البته اين انزوا از جامعه و عادت به زندگی در محيط سازمانی هيچ انسان دردمند جامعه را جذب نميکند، جالب نيست، نامفهوم است، مهجور است، فقط خودشان ميفهمند، طوفان در فنجان است و مناسک تملق متقابل. و من  به بازبينی هايم در زندگی سياسی ام پس از دو تکه شدن حزب کمونيست کارگری ايران، اين را هم اضافه ميکنم که يک "انتقاد از خود" به خاطر عدم تشخيص بموقع رد پای اين نوع فعاليت سياسی به خودم و به ديگر رفقا بدهکارم.

من و تعدادی از رفقا آمديم منشور سرنگونی، مبانی کميته های کمونيستی و "تز"های انقلاب ايران و وظايف کمونيستها را نقد کرديم. نوشتيم اين تزها و سياستها، کمونيستی نيستند، مارکسيستی نيستند، ارزيابيها حتی علمی و آکادميک نيستند، و اساسا در رد و تقابل با سياستهائی بوده اند که کمونيسم ايران از دوران اتحاد مبارزان کمونيست تدوين و تثبيت و مستند کرده است. نوشتيم مبانی کميته های کمونيستی، برای ساختن تشکيلات دال دال نوشته شده اند و منشور سرنگونی نسخه ائتلاف و اتحاد عمل هائی است که قرار است راه به انتها رفته اتحاد چپ کارگری و نشست نيروهای چپ و "منفرد" و پولتيک زدنها به دفتر رضا پهلوی و داريوش همايون را يک بار ديگر از سر بگيرد. اين منشور پلاتفرمی است برای رفتن به مسيری که اکثريت در انتهای آن قرار گرفته است. وقتی اينها را نوشتيم کسی، از تقبيح کنندگان ما نيامد که زحمتی بخود بدهد و نشان بدهد که آن تزها و اين اسناد، کمونيستی اند، مارکسيستی اند و پلاتفرمی نه برای زندگی در حاشيه جريانی چون اکثريت برای ائتلاف در طيف "راست"؛  و نه ورود به ميدان امثال راه کارگر برای اتحاد عمل با انشعابيون ديروزی خود و خرده بقايای ناشی از ريزش جريان فدائی در جبهه "چپ" عهد عتيق. در مقابل راحت ترين راه را پهن کردن بساط  "تملق متقابل" ديدند و در هتک حرمت مخالف سياسی و منتقد نظرات، صف بستند تا به مناسک بيعت با ليدر بپيوندند. و اين همهمه و کشيدن شمشير تکفير و تقبيح جز جشن گرفتن عادت به زندگی در مناسبات درون سازمانی چيز ديگری نيست. قدمی آنطرفتر، نمونه اين سرمشق در حزب کمونيست کارگری مراحل نهائی خود را طی ميکند. ديگر دارند يواش يواش ميگويند که الان که حزب کمونيست کارگری را دو شقه کرده اند، و عده ديگری از اعضای دفتر سياسی را با مارک فراکسيون مک کارتيستی و جنگ سردی به کنج ديوار تکيه داده اند، وقتش فرا رسيده است که شعار "زنده باد حميد تقوائی" را سربدهيم.  و ظاهرا ليدرها و زعيم هائی که از حاشيه کمونيسم کارگری و حزب دوران منصور حکمت به مقام و صندلی قبلا "داغ" و اکنون ملبس به حرير لم داده اند، تمام اين موقعيت و جاه و جلال و نقش افسانه ای "در افزوده" های خود را تماما مديون تلاشی ميدانند که در پروسه "جنگ قدرت"، حزب کمونيست کارگری را تکه پاره کرد. اين جايگاه کاريکاتوری و اين ادا درآوردنها و تبديل بخشهای تکه پاره شده حزب کمونيست کارگری دوران منصور حکمت، به سازمانهای دست و پا چلفت و تحقير شده ای که دارد درس سياست را در مکتب اکثريت و راه کارگر فراميگيرد و در پوشش "کردستان دروازه قدرت است" بازگشت به زندگی و ديپلوماسی در "دره احزاب" در نوار مرزی را از سرميگيرد، مرهون نقشه های پنهان و تلاشهای رندانه برای پر کردن "خلا استراتژيک" در سياستهای حزب دوران حيات منصور حکمت اند. وقتی ما آمديم و نوشتيم و گفتيم که "بازبينی" دوران متلاشی کردن حزب وظيفه هر انسان مسئول و کمونيست است، گفتند اين تئوری "توطئه" است. از نوشته های "دنده خلاص" بهرام مدرسی، آغاز کردند و با مقالات بيادماندنی آذر مدرسی و محمد فتاحی ادامه دادند، تا به سياق هر مقدمه چينی انقلاب فرهنگی، بگويند ريشه نقدهای ما در آنجا ريشه دارد که ما با تصميم دو نفری رحمان حسين زاده و کورش مدرسی برای تغيير آرايش کميته کردستان، رگ تعصبات محلی گری و کردستان چيگری مان بيرون زد. و آنگاه که مکاتبات و مباحثات درونی حکم ابطال چنين برچسپ زنيهای ارزانی را در مقابلشان گرفت، تصميم گرفتند به اتکا اهرم آپارات حزبی، قرار تقبيح صادر کنند و در نقش مدافعين بالماسکه ای اصول و پرنسيپ و حرمت ديگران عکس يادگاری بگيرند.
اشتباه محض است اگر کسی فکر کند که قرار تقبيح من واقعا بخاطر دفاع از "حرمت" کورش مدرسی و حميد تقوائی صادر شده است. هنوز هم برايم سخت است که باور کنم کسانی که کارنامه ادب و نزاکت و رعايت حرمت ديگران را ثبت شده دارند، حتی از منظر آنهائی که به اين قرار بيادماندنی رای داده اند، قابل دفاع باشند. برايم سخت است باور کنم کسی که گفته است بخشی از کمونيستهای اين مملکت مک کارتيستی اند، جنگ سردی اند، ضدکمونيست اند، طرفدار حزب اله و شيخ نصراله هستند و يا ديگری که گفته و نوشته است حميد تقوائی و دوستانش در کنگره چهارم حککا "توطئه" کودتا در سر داشتند، و يا در جلسه رسمی دفتر سياسی در زمان اختلافات داخلی حککا روشهای رفيق هم کميته ای اش را "پول پوتی" ناميد، کسی که مردم آذربايجان را وقتی ارشاد ميکند ميگويد "خر نشيد"، به معلمين آن کشور ميفرمايد و مينويسد "لگد نپرانيد"، و يا وقتی پز رهبری کارگران را ميگيرد به کارگران صنايع کليدی ميگويد: "خجالت بکشيد"، ارزشی برای حرمت انسان قائل باشند. سر سوزنی حقيقت در اين تظاهر به دفاع از پرنسيپهای انسانی در اين قرار موجود نيست. اين قرار ميخواهد موانع يک تصميم برای يک شيفت طبقاتی را منکوب کند و از سر راه با بی رحمی و "قاطعيت" هر چه تمامتر بردارد و برای هميشه ادامه فعاليت يک عده کمونيست معتقد و شريف و با پرنسيپ در درون حزب را ناممکن کند. نامه اعتراضی منصور حکمت به حميد تقوائی در باره پلنوم شانزده حزب کمونيست ايران که من به ضميمه اين شماره بستر اصلی بازتکثير کرده ام، نمائی از پيشينه سنت سو استفاده از آپارات حزبی برای راه انداختن انقلاب فرهنگی را تصوير ميکند.
با وجود اين، همانطور که نوشتم، اين قرار ربطی به حرمت کورش مدرسی و حميد تقوائی ندارد، دليل روی کاغذ آوردن اين ادعاهای دروغين در شرايطی که در دست داشتن ابزار و اهرم تشکيلاتی، اين ضد حقيقتها را مهندسی ميکند، خارج و بيرون از دايره حسابگريهای عوامفريبانه است.
هضم شدن در چپ دفتر تحکيم وحدت
حقيقت مساله اين است که کورش مدرسی پس از اينکه ابتدا بطور پوشيده اعلام کرد که "منصور حکمت هم نتواست حزب سياسی درست کند"، بالاخره روشن و صريح نشان داد که منظور او چه نوع حزب سياسی است. در کنار اعلام علنی اين مساله از جانب کورش مدرسی که جناح چپ دفتر تحکيم وحدت به حزب حکمتيست پيوسته است، به مناسبتهای مختلف، او در لحنی آميخته به ذوق زدگی و تهديد، گفت اين جناح چپ دفتر تحکيم وحدت، به ما خواهند پيوست. ظاهرا تا اينجا، کسی اشکالی نمی بيند. بالاخره چپ دانشجوئی علاقمند است که خود را با هر جريان مدعی کمونيسم تداعی کند. اما مساله از نظر کورش مدرسی از اين اعلام پيوستگی سياسی و فکری چپ دانشجوئی به معنی "عبور از منصور حکمت" و جبران شکست منصور حکمت در ساختن حزب سياسی تعبير و تفسير شد. مساله حتی به اين اختلاف "نظر" محدود نماند. کورش مدرسی در همان جلسات با غرور ناشی از پيروزی خط خود، اعلام کرد که: "رفقا اين را به شما بگويم که اين چپ دانشجوئی خيلی تئوريک اند، خيلی باسواداند، اين ما نيستيم که آنها را در خود هضم ميکنيم، برعکس است، آنها ما را در خود هضم ميکنند!". پا به پای اين اعلام تصميم تغيير ريل، و عزم جزم ساختن حزب "سياسی" بر متن چپ دانشجوئی، در لابلای اخبار پيوستن ها از کانال کميته کل کشور که جزئيات را فقط دبير آن، به دلائل "امنيتی" خبر داشت، گفتند که اصلا حزب را هم در داخل بر اساس سياستهائی که "کورش آورده است" ساخته اند. چپ دانشجوئی تا جائی که به تظاهر فعاليتها و مواضع آن برميگردد، خود نسبت به سياستهای حميد تقوائی و کورش مدرسی، با اين موضع به نظرم  درست که اينها مشغول جنگ فرقه ای بر سر ميراث داری منصور حکمت اند و منصور حکمت و کمونيسم اش در اين ميان فراموش شده است، با ديده شک و ترديد به اين ادعاها نگريسته است. از اين نظر منهم بخود حق ميدهم که به ادعای پيوستن چپ دانشجوئی به خط کورش مدرسی به ديده شک بنگرم. با اينحال يک واقعيت از منظر کورش مدرسی به سرانجام خود رسيده است: مستقل از هر ادعا و درستی يا نادرستی پيوستن جناح چپ دفتر تحکيم به خط او، کورش مدرسی تصميم خود را برای هضم شدن در چپ دانشجوئی و با توهم قاپ زدن منصب ليدری حزب دانشگاه، گرفته است.  منصور حکمت نسبت به سمپاتی جريان فکری چپ در دانشگاه به کمونيسم، هميشه آگاه بوده است. اما همواره و هميشه تاکيد کرده است که آن کمونيسمی که او در جدال با سوسياليسم خلقی و هر نوع سوسياليسم خرده بورژوائی و بورژوائی ديگری، نمايندگی ميکند، و سالها برای گذاشتن آن روی صحنه سياست ايران جنگ کرده است، نوشته است و حزب تشکيل داده است، کمونيسم کارگری مارکس و انگلس و کمونيسم "آچار بدست" هاست. منصور حکمت هميشه گفته است که کمونيسم او، کمونيسم دانشجويان دانشکده فنی، کمونيسم زندانيان سياسی زمان شاه، کمونيسم کارمندی و کمونيسم شانزده آذر دانشگاه، و کمونيسم ۵۳ نفر و يا محفل قديم کومه له ای ها نيست. در عالم واقعيات، يعنی در شرايطی که اين چپ دانشجوئی خود به زبان خويش اعلام کرده است که نسبت به سياستهای کورش مدرسی و حميد تقوائی، با ديده شک و ترديد مينگرد، آن پديده ای که  حزب حکمتيست را  در خود هضم خواهد کرد و "رفقا بايد اين را بدانند"، در دنيای واقعی موجود نيست. کورش مدرسی ذهنيت غامض گو، آکادميک و روشنفکرانه خود را به جای واقعيتی گذاشته است که خود حتی با وجود اينکه در محيط دانشجوئی نشو و نما داشته است، و من شخصا نيز از نزديک با آن آشنا و ديالوگ داشته و دارم، چنين عزم و اشتهای ناموجودی را برای هضم حزب حکمتيست در خود بروز نداده است. به نظر من اين تصوير از لايه کادری حزب حکمتيست که پس از عبور از نقطه عطفهای مهم و تکانهای زير و رو کننده در تاريخ کمونيسم ايران، عطای ادامه روابط محفلی با نزديکترين رفقای ديرين خود  در کومه له، حزب کمونيست ايران و حزب کمونيست کارگری را بخاطر ايستادگی در کنار منصور حکمت و کمونيسم او به لقايش بخشيده اند، ولی بايد آماده باشند که توسط چپ دانشجوئی هضم شوند، تصوير خود کورش مدرسی است. تلاش برای ارائه يک تصوير غير واقعی از چپ دانشجوئی و قرار دادن آن در مقام پديده ای که عزم کرده است حزب را در خود هضم کند، از دورنمای مدلی از "حزب سياسی"  سرچشمه گرفته است که در ذهنيت کورش مدرسی جايگاه مهمی دارد. تمام فلسفه قرار صادر کردن عليه من و رفقائی که از سنن کمونيسم منصور حکمت قاطعانه دفاع کرده ايم، در همين هضم کردن من و حزب حکمتيست در تصويری است که کورش مدرسی از "حزب سياسی" دارد. من از مدتها قبل از استعفايم از عضويت حزب، اين تصميم برای تغيير ريل حزب و ساختن يک حزب بی ريشه و"جديد" و منقطع از بستر سنت و تجربه سی ساله  و در واقع نسخه انحلال حزب را تشخيص دادم. ايستادم و به نقد سياستهائی پرداختم که تمام قد مظهر اين نوع کمونيسم فاقد سنت و فاقد تاريخ است. در اين ميان خود جنبش دانشجوئی، بی تقصير است، همان است که هست، جنبشی است که اساسا به حيطه فکر و کار مقاله نويسی و انتشار نشريه اينترنتی دانشجوئی مشغول است و به حکم پايگاه طبقاتی اش، ناپايدار و طی پروسه ای زمانی در حال تجزيه دائم است. خود فعالان جنبش دانشجوئی بر اين حقيقت واقف اند که بر اساس يک جريان بی ثبات، بر اساس حرکت قشری در جامعه که در عبور از سالهای اول تحصيل تا پايان آن و گرفتن بورس وادامه تحصيل و يا ورود به زندگی کارمندی و پيوستن به قشر تکنوکراتهای جامعه، سير تجزيه و واگرائی را طی ميکند، نميتوان يک حزب سياسی که علی القاعده بر ساختارهای سياسی جنبشهای و گرايشات اجتماعی پايدارتری استوارند، بنا کرد. صفر کردن کيلومتر تاريخ تحزب کمونيستی در ايران و ناديده گرفتن مقاطع مهم و تعيين کننده ای مثل تاريخ عروج و شکل گيری اتحاد مبارزان کمونيست، تلاشهای سخت و جدلهای فکری و سياسی برای تدارک و تشکيل حزب کمونيست ايران و مبارزه مارکسيستهای مدافع کمونيسم منصور حکمت برای الحااق کومه له به پروسه تحزب کمونيسم نوين ايران، جدالهای عظيم و خونين با جمهوری اسلامی و حزب دمکرات و استقامت و پايداری کمونيسم منصور حکمت در جريان بزرگترين هجوم به کمونيسم در جريان فروپاشی اردوگاه سوسياليسم اردوگاهی، فقط سر خطهای يک تاريخ پر فراز و نشيب از تحزب و "حزب سياسی" کمونيسم منصور حکمت است. کورش مدرسی تاريخ اتحاد مبارزان کمونيست را به "چپ سنتی" بخشيد و تصوير و دورنمای خود از يک حزب دانشجوئی، مستقل و بی ارتباط با اين تاريخ مکتوب و مستند و ابژه کمونيسم ايران، را الگو و نمونه "حزب سياسی" قرار داده است. تاريخ شکل گيری و تحزب کمونيستی برای اين گرايش، با عروج و افول دو خرداد و بر بستر تجزيه آن بين راست و چپ آغاز شده است! نه مارکسيسم انقلابی ی وجود داشته است و نه مانيفست  ماکرس و لنين و کاپيتالی. جريان دو خرداد و سير فروپاشی آن منشا همه چيز است، منبع جذب نيرو برای حزب کمونيستی تاکتيک سياسی  منشور سرگونی و وت مقت و ائتلاف و احاد عمل با راست و چپ و د مرحله ای شد نقلاب و همه چيز.
ميتوان تصور کرد که يک حزب کمونيستی يک پايه مهم تحزب خود و تشکل حزبی را بر متن جنبش اجتماعی زنان قرار بدهد، ميتوان تصور کرد که چنين حزبی در جامعه تحت سلطه رژيم اسلامی، بر متن حضور يک نسل جوان و شکاف نسلی، در جنبش خلاصی فرهنگی طيف عظيم جوانان، پايه های اجتماعی يک تحزب کمونيستی را پی ريزی کند. به طريق اولی در درجه اول يک حزب کمونيستی اصل پايه های حزب و حزب سياسی را بر متن شبکه فعالين کارگری که در يک اعتراض دائمی بر عليه استثمار کار مزدی موجوديت دارند، قرار بدهد. اما وعده حزب سياسی و ساختن حزب سياسی و "قول" هضم شدن يک حزب کمونيستی در تصويری آزمايشگاهی و غير اجتماعی که کورش مدرسی از جايگاه چپ دانشجوئی دارد، نه تنها از نظر ظرفيت اين چپ دانشجوئی غير واقعی و غير عملی است بلکه عملا حکم انحلال تحزب کمونيستی و واگذاری حزب به راه انداختن کمپينهای ادواری و شايد سالی يک بار به جای آن است. به نظر من دليل اصلی خيز کورش مدرسی که با تکيه بر آپارات حزبی، حال و آينده من و ديگر رفقا را تقبيح کند، تشخيص و خواندن دست او از جانب ما است.   
سياست ناظر بر کميته های کمونيستی، منشور سرنگونی و "تز"های انقلاب ايران و وظايف کمونيستها، مانيفست و بيانيه اين تغيير ريل حزب حکمتيست برای تبديل شدن به حزبی است متکی بر همين اساس. کورش مدرسی، مصمم است با دور زدن حزب و قطع و برش پيوستگی تاريخ سی ساله کمونيسم منصور حکمت همراه با لايه ای از کادرهائی که متاسفانه با تفسير و تصوير او از "حزب سياسی" و "درافزوده" های او راه آمده اند، حزب حکمتيست را در جنبش و اساسا يک حرکت کمپينی نامتعين و سيال استحاله کند.
اما اين "عبور از منصور حکمت"، هم به جائی نمی رسد. توهم به راه اندازی دگر باره تشکيلاتهائی مانند بخش م. ل سازمان مجاهدين و پيکار و رزمندگان و وحدت انقلابی و وحذدت کمونيستی به دليل تحولات و اتفاقاتی که در اثر نقد پراتيک پوپوليسم و سوسياليسم خرده بورژوائی و دانشجوئی  يبراليسم چپ از طرف منصور حکمت، و سير واقعی جدال کمونيسم با انواع سوسياليسمهای بورژوائی و اردوگاهی و پوپوليستی و عموم خلقی در کوهی از ادبيات ثبت شده است، فقط توهم يا دستکم توهم به "ساختن حزب سياسی" با سرمايه گذاری هست و نيست کمونيسم ايران بر تحرک چپ دانشجوئی، يک دورنمای سترون است.
من يک مانع جدی بر سر راه اين انحلال طلبی و کودتا عليه خط منصور حکمت بوده ام. کورش مدرسی بيشتر و بهتر از ديگران آگاه است که من رد پای چنين جهت گيريهائی را در سياستهائی که او "آورده بود"، تشخيص دادم. متوجه شد که من بيشتر از هر کسی بر مبانی کمونيسم منصور حکمت استوار و ثابت قدم ايستاده ام و قالب کردن کميته های کمونيستی و تزهای انقلاب ايران و وظايف کمونيستها، و منشور سرنگونی به عنوان بديل پر کردن خلا استراتژيک در سياستهای منصور حکمت، به عنوان نطفه عبور از منصور حکمت، و يا در پوشش "حزب پس از منصور حکمت" به کت من نميرود. متوجه شد که حتی به اميد اتکا به لايه کادری غير مارکسيست و سطحی و کم سواد و کم دانش هر دو حزب حکمتيست و کمونيست کارگری، و لاقيدی و بی تفاوتی سياسی نسبت به تغيير ريل سياستها و هضم "درافزوده" های حميد تقوائی و کورش مدرسی، هنوز کمونيسم منصور حکمت اين اندازه قدرتمند و پر نفوذ هست که نتوان به اين سادگی عليه آن به روشهای کودتاگونه متوسل شد. دست بردن به آپارات حزبی برای خنثی کردن جريان انتقادی، فقط تکرار مناسکها و جدل آنلاينهائی است که حککا ديگر در آنها استاد شده است. اين از آن نوع انقلابهای فرهنگيهائی بود که در فضای بی تفاوتی و بيگانگی لايه های کادری حزب کمونيست کارگری با مبانی کمونيسم منصور حکمت، از جانب خطوط اثباتی و ترويجی و سپس پنهان کردن نظر "خلا استراتژيک" در سياستهای حزب دوران منصور حکمت و رو کردن آن در شرايط فقدان او، و توهمات بورژوا دمکراتيک، حزب  و لايه های کادری آن را "روی خط خود برده بودند".  و جالب است که به آنها بر ميخورد که ميگويم و نوشتم اينها فقدان منصور حکمت را شرايط مناسبی برای شقه کردن حزب کمونيست کارگری طبق اين نگفته ها و "درافزوده ها" و ژست پر کردن خلا استراتژيک در هوا قاپيدند. اگر گفتن اين حرفها آنوقت ميتوانست "راونکاوی" و پناه بردن به تئوری "توطئه" نام بگيريد، الان که ديگر ميتوان از روی در افزوده های هر دو ليدر، و بيعت ها به هر دو را در  تبابن با مبانی و پرنسيپهای کمونيسم منصور حکمت در همه زمينه ها، سياست، سياست گذاری، تشکيلات سازی و شيوه های و روشها و "جدل" و "پاسخ"های ايدئولوژيک و رفتار با منتقدين سياسی و نظری به عينه و بطور ابژکتيو مشاهده کرد.
 معضلی بدون دورنمای برون رفت
اما اين شيفت و اين تغيير ريل و اين عبور از منصور حکمت، با مناسک ارزان بيعت با حميد تقوائی و يا کورش مدرسی، و راه انداختن مناسک ارزان تر تملق متقابل و تصوير سازی و پاپوش دوزی برای منتقدين به سادگی ممکن نيست. فشار کمونيسم منصور حکمت و آثار در دسترس او، حتی در درون هر دو حزب منشعب شده از حزب منصور حکمت، بسادگی قابل پس زدن نيست. فقط يادآور شوم، که در دوره مستعفيون، ايرج آذرين نزديک به صد نفر را حول و حوش خود داشت. اولين تقابل با تزهای دوخردادی "چشم انداز و تکاليف"، که تزهای "انقلاب ايران و وظايف کمونيستها" واقعا نسخه سطحی تر و غير آکادميک تر همان تزهاست، و اولين جائی که نقطه ياس ايرج آذرين برای زعامت مستعفيون با  پز "عبور از منصور حکمت" را به ثبت رساند، از درون خود همان مستعفيون و از جانب بهمن شفيق و حسن وارش بود. کسانی که حتی پس از استعفا نميتوانستند به آن سادگی با دستاوردهای کمونيسم منصور حکمت خداحافظی کنند. به نظر من حتی پس از تقبيح حرمت کمونيستی من و هر جريان انتقادی ديگر، تغيير شيفت حزب حکمتيست و هضم آن در حرکت روشنفکران ناراضی، آنهم به شيوه استقراض و مناقصه ای،  و يا  يک حزب ائتلافی با چپ دفتر تحکيم با ليدری کورش مدرسی ساده نخواهد بود. کادرهائی که ريشه های عميقی در تاريخ کمونيسم و حزب منصور حکمت دارند، پس ازپشت سر گذاشتن اين دوران فضاسازی، بخود خواهند آمد. ميدانم که ظرفيت "قاطعيت" در پاسخ "دندان شکن" به جريان انتقادی از جانب تنی چند از متعصبين خط حاکم بالا و بالاتر خواهد رفت، اما امکان راه اندازی يک انقلاب ايدئولوژيک وجود ندارد. بر ذهنيت و زندگی کسانی که با ادبيات منصور حکمت و کمونيسم پراتيک او بار آمده اند، نميتوان فرهنگ مجاهدينی تحميل کرد. اساسا اتخاذ زندگی سازمانی طبق نمونه مجاهدينی برای هر کسی که نسيمی از کمونيسم مارکس و لنين و منصور حکمت بر او وزيده است، نا ممکن است. سرنوشت کسانی که دارند در دنيای محاسبات خود و برای ارضای عقده ها و جاه طلبيهای خود مقدرات يک جريان کمونيستی را ملعبه قرار ميدهند، دورنمای جالبی ندارد. بار ديگر قدرت و نفوذ کلام کمونيسم و مارکسيسم را دست کم گرفتند. 
رد سوسياليسمهای شبه پوپوليستی
من در تاريخ ۴ آوريل ۲۰۰۷ از حزب حکمتيست استعفا دادم و بدين ترتيب زندگی و سرنوشت خود را از مسير و تصميمی که تحت عنوان تصوير بديع کورش مدرسی از "حزب سياسی" و "حزب مصوبات" عزم جزم کرده است که کمونيسم منصور حکمت را در بستر منفک شده از مانيفست کمونيست، اتحاد مبارزان کمونيست، کاپيتال، يک دنيای بهتر و مبانی کمونيسم کارگری و دورنمای پيروزی کمونيسم کارگر صنعت مدرن جهان سرمايه داری در تشکلهای دال دال و نو پوپوليستی   هضم کند، جدا کردم. و از آنجا که متاسفانه مانع و رادعی در برابر اين در افزده ها و اين تغيير ريل ايجاد نشده است و کادرهای بيگانه با مارکسيسم حول و حوش رهبری ادامه نوعی "زندگی" سياسی تحت ليدری کورش مدرسی، را برای خود برگزيده اند، من محترمانه ميدان را برای فعاليت بی دغدغه اين دوستان خالی کردم. حزب حکمتيست برای من اکنون يک پديده خارجی است، درست مثل هر حزب و سازمان و گروه  ديگری. به يک اندازه نسبت به ادبيات اينها، حتی اگر با بدترين لحنها عليه شخص خودم هم باشد، حساس خواهم بود. بعلاوه آگاهم که وارد شدن به اين نوع تقابل، همانطور که در حزب کمونيست کارگری شاهديم، تعريف يک ميدان برای "فعاليت" سياسی است. من از ورود به اين ميدان معذورم، مگر اينکه بی پرنسيپی و دروغ پردازی به حدی برسد که من ناچار شوم، کليه اسناد و مکاتبات و نوار سخنرانی مباحث پلتاکی را برای قضاوت عموم، منتشر کنم. سعی کردم و تلاش کردم که با تشکيل يک فراکسيون همراه با شماری از رفقايم همين نظرات انتقادی ام را از کانالهای حزبی پيش ببرم، رهبری حزب نفس تشکيل فراکسيون را غير ممکن ساخت و راه هر نظر انتقادی و خلاف جريان را بست. رهبری حزب من را ناچار ساخت که بين تمکين به سياستهای غير کمونيستی و سکوت در برابر جامعه، يا  رفتن به جدل بی حاصل و فرسايشی  درونی، کناره گيری را انتخاب کنم. من در عين حال نخواستم وارد ميدانی شوم که رهبری حزب را در يک جدال درونی و بيرونی به "پس گرفتن" قرار و قطعنامه ها عليه خود آنان و کادرهای دهها سال کمونيست اين جامعه بشوم. از بنيان به انتقاد و انتقاد از خود مائوئيستی و پوپوليستی و وادار کردن مخالف سياسی خود به ابراز ندامت و پشيمانی مخالفم.
ميدانم و آگاهم در شرايطی که دو حزب با ادعای دفاع از کمونيسم منصور حکمت، توانسته اند، سياستهای چپ سنتی و پوپوليسم ۵۷ی و چپ "ميز کتابی" را به خورد تعدادی از کمونيستهای اين مملکت بدهند، تلاش برای ساختن حزب ديگری، حداقل در کوتاه مدت، با اشاره به اين دو تجربه منفی، از جانب جامعه با اقبال چندانی روبرو نميشود. رفتار رهبری حزب با جريان انتقادی درون خود، مصداق ديگری برای بی اعتمادی جامعه و مردم به چپ غير اجتماعی را که متاسفانه فعلا به نام کمونيسم سخن ميگويد، به بازار عرضه کرده است.  اما مطمئنم که خط و ديدگاه و کمونيسمی که منصور حکمت نمايندگی ميکند، به قول خود او در کنگره سوم حککا، از زير سنگ هم که باشد، دوباره از گرد و خاکهائی که پس از دوران مرگ منصور حکمت بر آن نشسته است، تکانده خواهد شد و سنگ بنای حزب واقعی کمونيستی متکی به اعتراض سوسياليستی طبقه کارگر پی ريزی خواهد شد. من همراه با هر تعداد از رفقای فعلی و آتی هم فکر و هم رزم ام، به سياق مانيفست کمونيست و مبانی کمونيسم کارگری منصور حکمت، سعی ميکنم، در اوضاع فعلی مستدل کنم چرا اين پديده هائی که به نام در افزوده های حميد تقوائی و کورش مدرسی به بازار آمده اند، در تباين با کمونيسم مارکس و لنين و منصور حکمت اند. فعلا و تا زمانی که نقد ما، نظرها را بسوی گنجينه عظيم منصور حکمت و مارکسيسم ميچرخاند، به حرکت سلبی خود ادامه خواهيم داد. واقعيت اين است که پرتاب شدن گرايشات هميشه در حاشيه کمونيسم منصور حکمت به موقعيت سکانداری دو حزب که هر کدام در ظرفيت خود، از امکاناتی برای تبليغ سوسياليسمهای شکست خورده خرده بورژوائی و پوپوليسم نو برخوردارند، موانعی بر سر راه کمونيسم ايجاد کرده است. مثل هر مورد ديگر قدرتهای بادآورده، از حاشيه آمدگان به موقعيت صدارت، بی ملاحظه تر، بی انصافتر و در جدالی که قدرت ارزان بدست آمده آنان را تهديد کند، بيرحم تراند. اما از آنجا که سوسياليسم خرده بورژوائی و نوستالژی بقايای منقرض شده پوپوليسم عموم خلقی فاقد هر دورنمای روشنی است، و از آنجا که جامعه و چپ جامعه کمونيسم کارگری را با منصور حکمت و نه کورش مدرسی و حميد تقوائی، ميشناسد و تداعی ميکند،  عمر مفيد اين نوع مناسکها و کاريکاتور انقلاب فرهنگی ها، طولانی نخواهد بود.
۱۱ آوريل ۲۰۰۷
 

April 14, 2007

نبايد اجازه بدهيم رژيم اسلامی محمود صالحی را زندانی بکند!

 نامه سرگشاده به Lauri Ihalainen دبير مرکز اتحاديه های سراسری فنلاند
همراه احترام،
محمود صالحی زور دوشنبه ۹ آوريل ۲۰۰۷ توسط زندانبانان حکومت اسلامی در منزل خود دستگير و روانه زندان شده است.
حتما تاکنون محمود صالحی معرف حضورتان هست. محمود صالحی يکی از فعالين جنبش کارگری ايران و فعال سنديکای نانوايان شهر سقز و چهره حق طلب در جنبش کارگری در کردستان ايران ميباشد.

 ۳ سال پيش در جريان برگزاری مراسم اول ماه مه روز کارگر همراه با ۶ نفر ديگر از فعالين کارگری توسط پليس  دستگير و زندانی شدند. در آن زمان دادگاه های فرمايشی
هر کدام از دستگير شدگان را به مجازاتهای غيره عادلانه محکوم کردند. محمود صالحی را به يک سال زندان  تعزيری و ۳ سال زندان  تعليقی محکوم کردند.
اکنون حکومت اسلامی برای پيش گيری از برگزاری مراسم اول ماه مه روز جهانی کارگر و برای عقب راندن کارگران معترض محمود صالحی را دستگير کرده اند تا يک سال محکوميتش را در زندان بگزراند.
اين حکم غيره انسانی است! محمود صالحی نبايد زندانی بشود! برای آزادی محمود صالحی کمپينی بين المللی در جريان هست که تاکنون رهبران اتحاديه های زيادی در سطح جهان به حکومت اسلامی اعتراض کرده و خواهان آزادی محمود صالحی شده اند.  من از شما تقاضا ميکنم به رژيم اسلامی برای آزادی محمود صالحی فشار بياوريد
بی ترديد اعتراض شما بعنوان رهبر مرکز اتحاديه های سراسری فنلاند به رژيم اسلامی تاثير بسيار زيادی برای آزادی محمود صالحی و همبستگی بين المللی کارگری خواهد داشت.
به اميد موفقيت
رضا کمانگر
هلسينکی ۱۴ آوريل ۲

من دردرون زندان هم کارهای خودراشروع می کنم۰يعنی کارما تعطيل ناپذيراست

این مصاحبه در تاریخ ۲۲/۸/۸۴ با رادیو برابری صورت گرفته است به نظرم مناسب بود بار دیگر باز تکثیر و در اختیار علاقه مندان قرار داده شود امیدواریم مورد استفاده قرار گیرد. محمد محمدی

محمود صالحی:من دردرون زندان هم کارهای خود راشروع می کنم۰يعنی کارما تعطيل ناپذيراست...

گفتگوی ياور اعتماد از راديو برابری با محمود صالحی

ياوراعتماد: باسلام خدمت آقای محمود صالحی  و تشکرازاينکه دعوت ما را برای انجام اين گفتگو پذيرفتيد۰آقای صالحی ما مطلع شديم که اخيراَ دادستانی احکام محکوميت شما وآقای جلال حسينی را به شما ابلاغ کرده است و دوتن ديگرآقايان هادی تنومند و اسماعيل خودکام تبرئه شده اند۰ می خواستم بپرسم: خودتان در برابر اين حکم چه نظری داريد و آيا آنرا می پذيريد يا خیر؟

محمودصالحی: باسلام به حضورشنونده گان شما و به شما آقای اعتماد، بله ديروز( چهارشنبه۹نوامبر۲۰۰۵)، حکمی به ماداده شده، دال براينکه دادگاه انقلاب شعبه اول شهرستان سقز به وکلای ما ابلاغ کرده است۰اين حکم مربوط به چهار(۴)نفرازفعالين ماکه دراول ماه مه سال ۱۳۸۳درسقز دستگير شدند۰من به ترتيب اين حکم ها را برایتان میخوانم:

اولی که مربوط به خودم يعنی محمود صالحی است، پنج(۵)سال حبس تعزيری و به(۳)سال تبعيد در شهر قروه به اضافه يک پرونده ديگری که برايم درست کرده اند  به نام " تشويش اذهان عمومی " که اين پرونده به دادگاه عمومی رفته است۰اين پرونده مربوط به جدولی است که من تنظیم کرده ام۰ اين جدول به " جدول خانواده ۵ نفره در ايران " معروف شد۰تهيه اين جدول را بعنوان " تشويش اذهان عمومی" قلمدادکرده و آنرا به دادگاه عمومی فرستاده اند!

دوم به سيدجلال حسينی سه(۳)سال حبس تعزيری خورده است۰هادی تنومند واسماعيل خودکام هم تبرئه شده اند۰در رابطه با آنکه ما اين حکم ها را قبول می کنيم يانه؟ با يد بگويم اين احکام به وکلای ما رسيده است و ماطبعاَ به اين حکم ها اعتراض می کنيم و اين اعتراضات و پرونده ها به استان ارسال می گردد۰

ياور اعتماد:آقای محمود صالحی آيااين حکم هاقطعی هستنديا تعليقی؟

محمود صالحی:خير اين حکم ها قطعی نيستند ولی تعليقی هم نيستند بلکه تعزيری هستند و ما بايد به زندان برويم۰ اين حکم هاقطعی نيستند ۰از اينرو ما حق اعتراض داريم و وقتی اعتراض کرديم به استان فرستاده خواهد شد  ومقامات قضايی استان بعدا َنظر خود را درمورد اعتراض مااعلام خواهند کرد، تائيد  ویا يارد می نمايند!

 

ياوراعتماد: مامطلع شديم که در رابطه با آقای محسن حکيمی و برهان ديوارگر، احتمالاَبزودی احکامشان صادرمی گردد۰شما دراين رابطه چه خبری داريد؟

محمود صالحی: حکم آقايان محسن حکيمی، برهان ديوارگر و محمد عبدی پور هم صادر شده است ولی هنوز به دست وکلای  ما نرسيده است۰  

ياوراعتماد: آيا اين احکام، می تواند تاثيرمنفی بر فعاليتهای شما برای کارگرانی که همچنان درزيرستم سرمايه داری ازحقوق خود محروم اند، داشته باشد؟

محمود صالحی: البته اين طبيعی است که حکم هائي که بما داده اند در روند مبارزات ما هيچ تاثيری نخواهد داشت. من خودم شخصاَ اين احکام را یک افتخار را افتخار می دانم که در رابطه با مسايل جنبش کارگری برایمان صادر شده است۰اصلاَ برای من مهم نيست۰ من در درون زندان هم کارهای خود راشروع می کنم۰يعنی کارما تعطيل ناپذيراست و نظام سرمايه داری هم هر کجا که باشد، کارش تعطيل ناپذيراست۰درمقابل ماهم بايد کارخودمان را بکنيم۰بازهم اين طبيعی است که نظام سرمايه داری همه چيزدارد، ازا رگانهای سرکوب گرفته تا رسانه های عمومی و جهانی  که  در اختيار دارد، ما هيچ چيزی ندارم جزهمين که هر روز بر سر کارمی رويم و نيروی کارخود را می فروشيم تا شکم خود و خانواده های مان راسيرکنيم۰

امروزکارگران به اين نتيجه رسيده اند که چنين حکمی هايی که به آنان در رابطه با مسائل کوچک می دهند، نبايد خللی درعزم شان ايجاد کند۰اينها(حاکميت اسلامی)ماده۶۱۰را در حق مان بکار بردند که ما تجمع غير قانونی کرديم۰ اين در حاليست که اصلاَ تجمع غير قانونی صورت نگرفته است۰ ماده۶۱۰می گويد: کسانی که تجمع غير قانونی کنند، اگرمغايرتی با دين اسلام داشته باشد مغیر قانون است۰ما می گوييم : اصلاَ تجمعی صورت نگرفته است۰ما می خواستيم که مراسمی در اينجاــ سقزــ برگذارکنيم که برگذارنشده است۰ ولی اينها پيشا پيش حکم هايی به ما داده اند  ما اعلام می کنيم: که اين احکام تاثيری در مبارزات ما ندارد!

ياوراعتماد: می خواستم بپرسم دررابطه باآخرين اخبارپيرامون اعتصاب کارگران نساجی کردستان، اگرمطالبی داريد برای مان بيان کنيد۰

محمودصالحی: کارگران نساجی، همان گونه که خبرداريد، الان۴۷يا۴۸روزاست که درحال اعتصاب غذاهستند و درآخرين مجمع عمومی که داشتند، مسئولين استان وشهرستانی که آمدند۰همه خواستهای کارگران، به غیر از حق پايان اعتصاب راقبول کردند۰سهم ايام اعتصاب راهم نصف کردند که پول نصفش رابدهند و نصف ديگرش راهم کارگران گذشت کنند ولی نماينده کارفرما وخود کارفرما،هيچکدام شان، توافقات راامضاء نکردند۰کارگران هم دراعتراض به عدم امضاء مصوبات فوق، به اعتصاب خود ادامه می دهند۰

ياوراعتماد: آقای محمود صالحی دررابطه با کارگران شاهوی سنندج، شنيديم که اين کارگران به سرکارخود برگشتند،آيا به حقوق معوقه خود دست يافتندياخير؟

محمودصالحی: کارگران شاهوطی چندين ماه مداوم مبارزه می کنند وتمامی دنيا ازآن خبردارند۰کارگران شاهوتاحال تجمعاتی در برابر مجلس شورای اسلامی واداره کار برگزارکردند۰خوشبختانه کارگران شاهو، روزشنبه  بر سر کار خود بازگشتند وکارخانه راهم راه اندازی کرده ودرحال فعاليت هستند! 

ياوراعتماد: آقای صالحی از شما تشکر می کنم که دراين گفتگو شرکت کرديد و اگر پيامی داريد،بفرماييد 

محمود صالحی: به دوستان عزيزی که دربرابرحکم هايی که به ما ابلاغ شده است، خيلی ها به ما زنگ می زنند وعدم رضايت خود از صدور اين احکام اعلام می دارند و با ما همدردی می نمايند۰صحبت ما به تمام عزيزان و به تمام دوستداران طبقه کارگر اين است که اينگونه احکام  نبايد  درمبارزات روزمره فعالين کارگری تاثيرداشته باشد۰ما داريم مبارزه می کنيم و مبارزه ما وآنچه که خواست طبقه کارگراست، يعنی آزادی وبرابری با دلسردی وترس بدست نمی آيد۰ پيام ما به تمام مردم و تمام آنانی که زنگ می زنند و ناراحتند اين است که بجای ناراحت بودن، همه با حفظ عتقادات خود، برابر با باورهای خود، که دوست دارند طبقه کارگر رها گردد۰طبقه کارگر با شعار رها نمی شود۰ اين طبيعی است که ما بايد مبارزه را قاطعانه به پيش ببريم اين حکم هايی که بما دادتد ، هيچ تاثیری  در روحيه ما نخواهد داشت۰ دقيقا ما با اين حکم ها ، منسجم تر ومحکم تر شديم۰  

ما ازهمه دوستان وعزيزان می خواهيم که احتمالاَ ما کمپينی بگذاريم، دراين کمپين که برای آزادی بدون قيد و شرط کارگران دستگیر شده اول ماه مه درسقز گذاشته خواهد شد شرکت کنند۰  

ياوراعتماد: آقای صالحی خيلی ممنون که دراين گفتگوشرکت کرديد۰ما برای شما و ديگرفعالين کارگری آرزوی موفقيت داريم واميدواريم که اين کمپين هرچه زودترآغاز گردد و ماشاهد يک کمپين گسترده ای چه در داخل و چه درخارج از ايران برای دفاع ازفعاليت های کارگران و حقوق اوليه آنان ومحکوميت احکام ابلاغ شده به شما باشيم! گزاشگران ۲۲/۸/۸۴

 

April 13, 2007

((دختران فراری يا قربانيان خيابانی))

مقدمه :همه ما بارها و بارها در مورد مسئله دختران فراری يا خيابانی در روزنامه ها ، مجلات، سايتهای اينترنتی و ساير رسانه های داخلی و خارجی و يا از قول مسئولان سازمانهائی همچون بهزيستی، مطالب بسياری را خوانده ، ديده و شنيده ايم . علل بسيار و متفاوتی برای فرار دختران به همراه آمار و سن و سال آنان بيان شده ، سازمانها، نهادها، دفاتر و اماکنی برای پيشگيری و برخورد با اين مسئله ايجاد شده و...اما متأسفانه شاهديم که تعداد دختران فراری روز به روز افزايش يافته و ميانگين سنی آنها نيز هر روز پايين تر می آيد.
 دلايل اساسی و مهم فرار دختران که مطرح شده ، نشده و يا کمتر به آن پرداخته شده چيست ؟ نحوه برخورد و عملکرد سازمانها و ارگانهای دولتی، متولی اين مسئله چگونه بوده و چه نتايجی داشته ؟ زندگی و عاقبت اکثر اين دختران فراری چيست و به کجاها ختم ميشود ؟ برای رفع و حل اين آسيب و معضل اجتماعی دلخراش  چه بايد کرد ؟
 اين نوشته سعی دارد به اين سوالات بپردازد .
دلايل فرار دختران :طيفها و جريان های سياسی ، عقيدتی ، فکری، اجتماعی و فرهنگی جامعه دلايل بسياری را ازقول کارشناسان و محققان خود در مورد فرار دختران ، اين  قربانيان خيابانی مطرح و اعلام کرده اند .
   - از دلايل اجتماعی و خانوادگی همچون : زياده طلبی جوانان- تهاجم فرهنگی غرب ،اينترنت ، ماهواره ، مد ، فيلم های مبتذل، ميهمانی و پارتی و جشن های آنچنانی، پوشش های نا مناسب ، عشق و عاشقی، روابط لجام گسيخته جنسی - عدم پايبندی به اصول دينی ، مذهبی و اعتقادی - ضعف در وابستگی به نهاد مقدس خانواده ،  غفلت و بی توجهی وعدم پرورش صحيح  ،توجه زياد به فرزندان و آزادی بيش از حد دادن به آنان، بزه کاری و خلاف کاری و اعتياد والدين ، ديگر اعضای خانواده وخود دختر- وجود افراد اغفال کننده و ارتباط با دوستان ناباب، گرفته تا
سوء استفاده و آزار و خشونت جنسی به وسيله اعضای خانواده، سخت گيری های والدين، محيط سرد و بيروح خانه وکمبود عاطفه والدين، ايجاد تبعيض بين فرزندان ، طلاق والدين  ،بدسرپرستی و بی سرپرستی و مرگ والدين،آذر و اذيت از سوی ناپدری و نا مادری،خشونت و نزاع و عدم تفاهم در بين والدين ، بيسوادی والدين ،کتک زدن و فحاشی و رفتارهای غير انسانی والدين،اختلاف با پدر و فرار از کتک خوردن ، گوش ندادن به صحبت های فرزندان، حمايت نکردن از فرزندان در زمان بحران و تنهائی و شکست های درسی يا عشقی ، فراهم نبودن فرصت های مناسب برای فرزندان جهت يادگيری و تصميم گيری های مثبت و سازنده ، انتقاد بيش از حد و تمسخر و تنبيه کردن ، تشويق  نکردن فرزندان در کسب موفقيت، نداشتن صداقت در گفتار و رفتار با فرزندان ، نبود برنامه های جامع ،کامل و صحيح فرهنگی آموزشی ، پرورشی ، ورزشی، تفريحی، علمی ، سرگرم کننده و جذاب و توجه نکردن به اوقات فراغت آنان ، نگرانی از آينده  و ناکامی ها، نهاد خانواده مقدس و خشک و ديکتاتور مآبانه ، شکست و ناکامی در عشق، مشکلات و شکستهای تحصيلی ، مخالفت خانواده با ازدواج دختر با شخص مورد علاقه، ازدواج اجباری، مشکلات در ازدواج نظير تهيه جهيزيه ، مقدار مهريه ، خانه و ماشين و مدرک تحصيلی و کار نداشتن خواستگار ، ضعف و محدود بودن مراکز مشاوره ، فقر فرهنگی ، کمبود ها و عقده های شخصی، مشکلات روحی و روانی .
       - از دلايل اقتصادی همچون : شکاف و فاصله عميق طبقاتی و اقتصادی، نبود عدالت اقتصادی، وضعيت نابسامان معيشتی و سطح پايين رفاه و اقتصاد خانواده ، فقر و تورم و بيکاری والدين، بی سرپناهی و آوارگی خود والدين گرفته تا
وجود تبعيض جنسی و شغلی و اقتصادی و قضايی و ارثی در سطح خانواده وجامعه برای زنان و دختران - فرار از تعصبات خشک، پدر سالارانه ، بی منطق ، متحجر و قوانين مذهبی ، سنتی، قضايی , اخلاقی ، عرفی و مفاهيمی همچون بکارت يعنی دختر بودن در چهار چوب نظام کهن مرد سالارانه ، مستبدانه و متعصب مذهبی ايران - برای خود بودن ، آزاد بودن ، کسب استقلال و آزادی فردی ، اجتماعی و اقتصادی - نبود استقلال واقعی وپذيرش دختران و زنان به عنوان افراد مستقل در سطح خانواده و جامعه - عدم شناخت ،بی توجهی ، بی برنامه گی وتحجر گرايی مسئولين در ارتباط با نسل جوان -  خشونت عليه زنان و دختران  با تعصبات مذهبی و قومی و سنتی و فرهنگی ، عدم احساس رضايت از جو حاکم بر خانه و جامعه و...،( بعدا به بررسی اين دلايل خواهيم پرداخت)  متوليان ،مسئولان و سازمانهای مرتبط با دختران فراری، خود اقرار می کنند:
شايد کمتر از ۵% دخترانی که از خانه فرار ميکنند ، از نظراقتصادی توانا باشند و يا در ميان بستگان و آشنايان بتوانند حامی و سرپناه و شغلی پيدا کنند تا بتوانند به زندگی معمولی ادامه دهند، به استقلال نسبی دست يابند و دچار مشکلات و آسيبهای بعدی نشوند . و اما آنان که حامی ، سرپناه ، پول و کار ندارند ؛
 يا توسط نيروی انتظامی و پليس مبارزه با مفاسد اجتماعی ويا تيمهای تخصصی مداخله گرايانه در بحران اجتماعی ، تيمهای شناسائی دختران فراری و خدمات اجتماعی سيار سازمان بهزيستی در ترمينالها ، پارکها  ، مراکز تفريحی ، خيابانهاو اماکن شهری شناسايی و دستگير ميشوند . که اگر شانس بياورند و مورد تعرض و توهين و آزار و اذيت و تجاوز خود اين مأمورين و يا روسا و مديرانشان  قرار نگيرند ! تحويل مراجع ، مجتمع های قضايی و دفاتر حمايت حقوقی از زنان و کودکان دادگستری ويا دفاتر بهزيستی امور آسيب ديدگان اجتماعی، مراکز نگهداری دختران فراری ، مراکز باز پروری و حمايتی بهزيستی، کميته امداد امام خمينی ، انجمن های مدد کاران اجتماعی و.... شده ، که يا تحويل خانواده ميشوند و يا مدتی را درخانه سلامت ، خانه ريحانه ، خانه زنان ، خانه اورژانس اجتماعی مراکز باز پروری زنان خيابانی می گذرانند و يا شلاق می خورند ، بازداشت و زندان می شوند و يا روانه کانون اصلاح و تربيت ميگردند و يا حتی سنگسار و قصاص و اعدام ميشوند . در مراکز بهزيستی و بازپروری هدف اين است که هرچه زودتر دختران را تحويل خانواده دهند، ميخواهند هرچه سريعتر محل تخليه شود،تا هم هزينه ها و آمار بالا نرود و هم نياز به تأسيس مکانهای جديد نباشد ، و هم مجتمع نباشند تا نمود عينی و بارزی در سطح جامعه ، رسانه ها و سازمان های جهانی پيدا نکنند، تا به ويترين نظام کمتر لطمه وارد شود و...
کارهای ريشه ای و اساسی و علت يابی و پيشگيری و آموزش اصلا در دستور کار قرار ندارد و يا خيلی بی رنگ و سطحی است .برای نمونه ميبينيم که مثلا ،سرو صدای سرپرست مجتمع قضائی اطفال در می آيد که بهزيستی در نگهداری دختران فراری احساس مسئوليت نمی کند، و يا در روزنامه ها ميخوانيم: درگيری مأمورين انتظامی برای تخليه برخی محلهای نگهداری دختران فراری ،تخليه برخی مراکز نگهداری دختران فراری توسط مالک و يا دولت و يا نهادهائی چون شهرداری يا بنياد جانبازان و يا بودجه نداشتن اين مراکز و تعطيلی آنها  و...
عاقبت و راهی که اکثر دختران فراری در پيش رو دارند :
اکثر دختران فراری با متوليان و سازمانهای فوق برخورد پيدا نمی کنند و قبل از شناسائی توسط مأمورين ، برای  يک وعده غذا و رفع گرسنگی  و يا پيدا کردن يک جای خواب و سرپناه  به اصطلاح امن و راحت و بعد لباس و پول و رفاه ، به دزدی و تن فروشی رو می آورند و يا خواسته و ناخواسته اسير و جذب باندهای مختلف، خانه های فساد و فحشا ، بزه کارو سارق ،قاچاقچيان مواد مخدر شده و يا توسط باندهای فحشا و فساد و قاچاق انسان شکار ميشوند تا برای خوشگذرانی ثروتمندان عرب به قطر و امارات و کويت و دوبی و .... منتقل شوند . و متأسفانه اولين مرحله آشنايی و برقراری رابطه و برخورد اين دختران فراری و خيابانی با ارازل و اوباش و باندها ی فوق الذکر، مورد تعرض و تجاوز جنسی قرار گرفتن آنهاست تا ديگر خانوادها آنان را  نپذيرفته و يا خودشان از ترس والدين يا سرپرستشان ، ديگر هوای برگشتن به خانه را در سر نداشته باشند  و در راهی که به آن  کشيده شده اند بمانند و ادامه دهند . تا از اين دختران قربانی، سارقين و اخاذان و فاحشه ها و حتی جانيان حرفه ای بسازند.عده ای از اين قربانيان در اوايل اين ماجراها به سبب آنچه بر سرشان آمده ، مبتلا به هراس و اظطراب و افسردگی می شوند و برخی دست به خودکشی ميزنند و يا مبتلا به بيماری های پوستی ، جنسی ، مقاربتی و ايدز و هپاتيت و.... ميشوند .
توجه به علل اساسی  فرار دختران  و چه بايد کرد ها :
ميبينيم که بجز چند مورد از دلايل ارتجاعی عنوان شده، ظاهرا اينها دلايل موجهی است که از ابعاد خانوادگی ، اقتصادی ، فرهنگی ، اجتماعی ، روانشناختی و... مطرح شده( منظوردلايل فرار دختران در اول اين نوشته است )  ، اما اگر در هر کدام از اين دلايل دقيق شويم وکمی تأمل کنيم به وضوح ميبينيم که اينها فقط در ظاهر دلايل فرار دختران هستند ، و خود در واقع معلول هستند . معلول دلايل اساسی و مهمتری همچون: وجود اسلام سياسی سرا پا ارتجاعی ، رژيم آخوندی مذهبی ، سنتی و مستبد ولايت فقيه ، نظام سرمايه داری متحجر  تجاری دلالی که با نظام سرمايه و سرمايه داری جهانی عجين و همراه شده ، می باشند .
 بنا براين ميبينيم که بجای يک حکومت متمدن و دمکرات با دموکراسی واقعی مردمی و شوراهايش، که بتواند عدالت سياسی ، اجتماعی ، اقتصادی و سوسياليستی و آزادی و برابری را در سطح کل جامعه و توده های مردم گسترش دهد و ريشه فقر و بيکاری و بيحقوقی و فساد و فحشا و اعتياد و دختران فراری و نابرابری و تبعيض و ديگرآسيبهای اجتماعی را بخشکاند و بزند؛
  حکومت غير سکولار ،خودکامه و پليسی جمهوری اسلامی طالبانی با نهادها و ابزار غير دموکراتيک و استبدادی ،رهبری وولايت مطلقه فقيه و شورای نگهبان و مجلس خبرگان و مجلس تشخيص مصلحت نظام و مجلس غير مردمی اسلامی و ائمه جماعات و نمايندگان رهبری و گروه های فشار و ارعاب و افرادی جنگ طلب و قاتل، تروريست و وزرای ناتوان و نالايق و بيسواد ، و غير پاسخگو ، با مسئولين و مديران رده بالای رشوه گير و دزد و فاسد و فاقد صلاحيت و شعور و انسانيت ، حاکم و بر سر کار است . که مملکت و منابع فراوانش و اداره اش و سرنوشت و زندگی مردمش و زنان و کودکان و همان دختران فراری و قربانی خيابانی اش را در دست دارد .
  که درآمد نفت و بودجه مملکت را صرف خوش گذرانی ها و کاخ نشينی ها و سرمايه گذاريهای شخصی و ثروت اندوزی در بانکهای سوئيس ميکنند  ويا صرف تبليغات برای اسلام سياسی و حزب اله لبنان و حماس و انتفاضه فلسطين و.... يا صرف دست يابی به انرژی هسته ای و بمب اتمی و پروژه های نظامی و موشکی و اسلحه سازی و...ميکنند ، برای بقای نظام و اسلام سياسی و قدرت و ثروت و لذت و ماندشان .
بنا براين و قتی ميبينيم که اساس اين حکومت و ايدئولوژی اش بر مبنای بيحقوقی و بی توجهی شرعی و قانونی به انسانها و زنان و کودکان، با استناد به قوانين ضد انسانی و ضد زن و احاديث و روايات وآيات قرآنی چهارده قرن قبل ، همچون ،قصاص , سنگسار , ديه ، ارث ،  قوانين ضد زن درمورد ازدواج و طلاق و شهادت زن و درجه دوم محسوب شدن زن و پوشش اجباری و .... بنا شده ، ايدئولوژی متحجری که در تضاد کامل با دموکراسی و حقوق بشرو آزادی بيان و انديشه و عقيده وقلم و احزاب و سازمانها و تشکلات صنفی و سياسی و اجتماعی و علمی و فرهنگی و مردمی است  و همواره سعی دارد  با تبليغات مختلف وبا ارعاب و شکنجه وزندان و اعدام اين قوانين و محدوديت های شرعی و اسلامی ضد زن و غير انسانی و پدر سالارانه را اجرا کند و جا بياندازد . آيا باز هم ميتوان دلايل فرار دختران رامعلول حکومت سرمايه و ارتجاع مذهبی موجود ندانست ؟ بنا براين تا اين رژيم و نظام کثيف و ضد انسانی و فاسد با قوانين مذهبی و ضد بشری اش وجوددارد ، پديده دختران فراری و قربانيان خيابانی هم  وجود خواهد داشت ومثل هزاران مشکل و معضل ديگر چون فقر و بيکاری و بی عدالتی و تبعيض و فساد و فحشا و ....  از بين نخواهد رفت و تقليل نخواهد يافت   ممنوعيت و وتوی بوش و مخالفتش با پرداخت بودجه دولتی برای کار و تحقيق دانشمندان بر روی  سلولهای بنيادی انسانی بدليل به اصطلاح ضد اخلاقی و ضد مذهبی بودن اين تحقيقات ، نشان ميدهد که سرمايه داران و مرتجعان مذهبی و جنگ طلبان همه از يک قماش و همه ضد بشرند که در عين تضاد منافع ظاهری ، برای ماندن و قدرت اشتراک منافع باطنی دارند .
براندازی اين رژيم خونخوار اسلامی و ضد انسانی  بدست خود مردم ، شروعی خواهد بود برای زندگی انسانی و حل مشکلات و معضلات موجود ، و رسيدن به آزادی و برابری و سوسياليسم .

                                                                                                     تهران
بابک - حکمت
 

به بهانه سوال رفیق محمود قزوینی ازسندیکای کارگران شرکت واحد

رفيق محمود قزوينی به درست سنديکای شرکت واحد را مورد سوال قرار داده ،می پرسد ومی نويسد.

چرا سنديکای شرکت واحد از محمود صالحی حمايت نميکند؟!
چهار روز از دستگيری و زندانی شدن محمود صالحی ميگذرد. نه تنها در ايران بلکه در سطح جهانی هم حمايت از محمود صالحی مرتب در حال گسترش است. برخی از اتحاديه های کارگری در اروپا و استراليا و کانادا به سرعت عکس العمل نشان دادند و دستگيری محمود صالحی را محکوم کردند و خواهان آزادی فوری او شدند.
در اين ميان سکوت سنديکای شرکت واحد معنی دار است. انتظار هر فعال کارگری و هر انسان آزاديخواهی اين بود که سنديکای شرکت واحد با تمام نيرو وارد شود و از همه ابزار در اعتراض به دستگيری محمود صالحی بهره گيرد. اما نه تنها سنديکای شرکت واحد چنين نکرد بلکه حتی يک اطلاعيه خشک و خالی در حمايت از محمود صالحی صادر نکرده است. برای کارگران ايران و برای کارگران شرکت واحد اين غير قابل پذيرش است که سازمان مستقل کارگری در ايران نسبت به دستگيری يکی از رهبران و فعالين کارگری سکوت اختيار کند. از اينکه محمود صالحی در رابطه با برگزاری مراسم اول ماه مه دستگير شده است، وظيفه فعالين و رهبران کارگری و کل طبقه کارگر را در حمايت از او دو چندان ميکند. اينجا نه تنها پای محمود صالحی بلکه پای مسئله برگزاری مستقل اول ماه مه در ميان است. سکوت تاکنونی سنديکای شرکت واحد غير قابل چشم پوشی است. سنديکای شرکت واحد بايد به سرعت برای آزادی محمود صالحی اطلاعيه صادر کند و نيروی مادی و معنوی خود را برای آزادی او به کار گيرد.تا همين الان هم سوال بزرگی بالای سر سنديکای شرکت واحد قرار گرفته است. اين سکوت غير قابل پذيرش است و چنين سنتی در جنبش کارگری ايران ناشناخته و بيگانه است.

اگر من عين متن سوال ايشان را باز نويسی  و اسم سنديکای کارگران شرکت واحد را با حزب کمونيست کارگری حکمتيست که رفيق محمود قزوينی در رهبری آن قرار دارد عوض کنم همان سوالی را که من و بقيه از حزب حکمتيست داريم از سنديکای کارگران شرکت واحد کرده است.
اما ! تفاوت سنديکای شرکت واحد با حزب کمونيست کارگری ايران حکمتيست زمين تا اسمان است. رهبران ومسئولان سنديکای شرکت واحد به غير از آنچه هستند ادعای ندارند. جمعی از کارگران سنديکاليست هستند که نمازشان را ميخوانند و با بسم الله  در ورودی سنديکا را باز می کنند و برای دفاع از خواسته های صنفی شان مبارزه می کنند. تمام مدعيان چپ و سوسياليسم به درست از حرکت و مبارزات اين کارگران حمايت کرده اند. بيشتر از اين از اين دوستان سنديکاليست نبايد انتظاری داشت.
و اما چرا حزب کمونيست کارگری حکمتيست در مورد محمود صالحی سکوت اختيار کرده است؟ چه مصلحتی پشت اين سکوت پنهان است که ما انسانهای خارج از اين حزب و شما رفيق عزيز که عضو رهبريش هستيد از آن بی اطلاعيم. حزب حکمتيست طبق اسناد موجود در دفعات قبل ابتکار حمايت از دستگير شدگان را در دست داشته است ولی اين بار چرا سکوت اختيار کرده است؟ شما هم بايد جوابگو باشيد!
رفيق محمود قزوينی در دفتر سياسی اين حزب عضويت دارد خوب ميداند قبل از سوال از سنديکای شرکت واحد بايد در مورد سکوت حزبش در قبال محمود جواب گو باشد. پس چرا سوال از سنديکا؟؟ من ميدانيم که اختلاف نظر محمود صالحی با نظريات حزب حکمتيست باعث اين سکوت شده است! اگر شما هم به رهبری اين حزب اعتراض کنی اگر از آنها سوال کنيد که چرا سکوت کرده ايد جوابت خواهند داد که با اين کارگر .... اختلاف نظر داريم. خواهند گفت که ما از کسانی دفاع نمی کنيم که بر جمالمان صلوات نفرستند. شک داريد امتحان کنيد.
رفيق محمود عزيز فکر نکنم شما از اين امر اطلاع نداشته باشيد که رهبری حزبی که شما هم عضومرکزيتش هستيد بخاطر اختلاف نظر با اين کارگر در مورد ايشان سکوت کرده است. يعنی شما از محتوايی اطلاعيه های قبلی اين مسئله را درک نمی کرديد؟ يعنی شما از جواب حزب به اعتراض من بی اطلاع هستيد. يعنی شما نمی دانستيد وقتی محمود، جلال و محسن محاکمه می شدند حزب به جای دفاع از آنها سه چهار صفحه در وصف يار غار می نوشت!
مسائلی از اين دست وصدها برابر مهمتر از اين مسئله باعث استعفاها از اين حزب شد! نه ادعا ی کپک زده مسائل پناهندگی شان حل شده است می روند. بقيه که مسئله پناهنگی نداشتند.
رفيق محمود عزيز! به شما قول می دهم سکوت حزب حکمتيست در اين مورد به محمود گيت معروف خواهد شد!

محمد محمدی

mohammadi1917@yahoo.com

(کميته کردستان اين حزب در مورد بازداشت محمود صالحی اطلاعيه ای صادر کرده است)

چرا سنديکای شرکت واحد از محمود صالحی حمايت نميکند؟!!!!

اول ماه مه، روز ابراز وجود طبقه کارگر در همه ابعاد آن

چهار روز از دستگيری و زندانی شدن محمود صالحی ميگذرد. نه تنها در ايران بلکه در سطح جهانی هم حمايت از محمود صالحی مرتب در حال گسترش است. برخی از اتحاديه های کارگری در اروپا و استراليا و کانادا به سرعت عکس العمل نشان دادند و دستگيری محمود صالحی را محکوم کردند و خواهان آزادی فوری او شدند.
در اين ميان سکوت سنديکای شرکت واحد معنی دار است. انتظار هر فعال کارگری و هر انسان آزاديخواهی اين بود که سنديکای شرکت واحد با تمام نيرو وارد شود و از همه ابزار در اعتراض به دستگيری محمود صالحی بهره گيرد. اما نه تنها سنديکای شرکت واحد چنين نکرد بلکه حتی يک اطلاعيه خشک و خالی در حمايت از محمود صالحی صادر نکرده است. برای کارگران ايران و برای کارگران شرکت واحد اين غير قابل پذيرش است که سازمان مستقل کارگری در ايران نسبت به دستگيری يکی از رهبران و فعالين کارگری سکوت اختيار کند. از اينکه محمود صالحی در رابطه با برگزاری مراسم اول ماه مه دستگير شده است، وظيفه فعالين و رهبران کارگری و کل طبقه کارگر را در حمايت از او دو چندان ميکند. اينجا نه تنها پای محمود صالحی بلکه پای مسئله برگزاری مستقل اول ماه مه در ميان است. سکوت تاکنونی سنديکای شرکت واحد غير قابل چشم پوشی است. سنديکای شرکت واحد بايد به سرعت برای آزادی محمود صالحی اطلاعيه صادر کند و نيروی مادی و معنوی خود را برای آزادی او به کار گيرد.
 تا همين الان هم سوال بزرگی بالای سر سنديکای شرکت واحد قرار گرفته است. اين سکوت غير قابل پذيرش است و چنين سنتی در جنبش کارگری ايران ناشناخته و بيگانه است.

محمود قزوينی ۲۰ فروردين ۱۳۸۶ ، ۱۳ آوريل ۲۰۰۷
ghazvini.m@gmail.com
 

April 12, 2007

در مصاحبه با سلام دمکرات. محمود از سال 57 از منتخبین کارگران بوده است

مصاحبه سلام دمکرات با آقای جلال حسينی از فعالان کارگری شهرستان سقز درباره دستگيری و حبس آقای محمود صالحی 

محمود صالحی را بايد فورا آزاد کرد

ايرج فرزاد

دستگيری و زندانی کردن محمود صالحی، حکم ساده ای نيست. محمود صالحی را به "جرم" شرکت در برپائی مراسم اول مه گرفته و زندانی کرده اند. اين حقيقت تلخ که "تلاش" برای نمايش هويت جهانی  بردگان دنيای سرمايه داری به عنوان اتهام سياسی با عقوبت زندان و محکوميت روبرو ميشود، بايد وجدانهای بسياری را به تکان آورد. زمخت و سنگين و بيرحم ميخواهند بگويند اعلام تعلق جهانی به اردوی بردگی کار مزدی جرم است. و اين را نبايد پذيرفت! نه بخاطر اينکه محمود صالحی دستهای پينه بسته دارد و يا بخاطر اينکه نفس کارگر بودنش، جائی و بهانه ای برای يک اعلام رافت و ترحم به او به عنوان انسانی متعلق به اردوی "رنج و کار" است. بايد محمود صالحی را از زندان رها کرد بخاطر اينکه پيام اول ماه مه و روز همبستگی کارگران، فراخوان به الغای نفس کار مزدی و بردگی مزدی و رها کردن جامعه از هر نوع ستم طبقاتی و جدائی بين انسانها و تبعيض و نابرابری است. محمود صالحی را بايد آزاد کنيم تا در سراسر اين کره خاکی فرياد بزنيم که شرط آزادی کارگر از بردگی و رنج و مشقت استثمار سرمايه داری، آزادی کل جامعه از هر نوع ستم و تبعيض و نابرابری است.
عقب راندن تعرض جمهوری اسلامی به فعالين کارگری و محمود صالحی، امر و وظيفه هر نيروی سياسی و هر فردی است که تلاش برای ايجاد يک جامعه خوشبخت و آزاد و برابر را آرزوهای ممکنی در همين امروز ميداند. دفاع از آزادی محمود صالحی، دفاع از حق اعتراض بردگان دنيای ما به ستم و استثمار و قلدری، ما اکثريت ساکنين اين کره خاکی است. 

۱۲ آوريل ۲۰۰۷

www.iraj-farzad.com
iraj.farzad@gmail.com
http://iraj-f.blogfa.com
 

April 11, 2007

به مجمع عمومی كارگری چنگ بیندازیم.

تشکل مهمترین و گرهی ترین مساله طبقه کارگر و شاید بتوان گفت کلید حل همه مسایل او است.هر دولت بورژوایی که سر کار میاید قبل از هر چیز سعی میکند برای کنترل طبقه کارگر راهی پیدا کند. جمهوری اسلامی آمد و گفت شوراهای اسلامی کارخانه و بعد خانه کارگر هم به دنبالش آمد. بیش از دو دهه است  طبقه کارگر ایران را این دو تشکل دولتی و ضدکارگری کنترل کرده و مبازاتشان را به بیراهه میبرند. چرا چنین است؟
اختناق است و تشکل مستقل کارگری را اجازه نمیدهند. طبقه کارگر را به فقر و فلاکت و گرسنگی کشانده اند،  ناامنی شغلی و بیکاری یخه کارگر را گرفته است، قانون کار کارگری وجود ندارد و دهها مصیبت دیگر گریبانگیر جامعه که طبقه کارگر را هم تحت تاثیر مخرب خودش قرار داده است. هر کدام از این مصایب و فشارهای غیرانسانی کافی است تا کمر هر انسانی را خم کند. شرایط ضد کارگری و ضدانسانی محیط کار قابل توصیف نیست. یک بردگی تمام عیار است.
اما هنوز همه اینها جواب به سوال فوق نیست! تازه خود  این مصایب علامت سوال را گنده تر کرده است!
چرا کارگران متشکل نیستند؟ چرا طبقه کارگر بیش از دو دهه است به شوراهای اسلامی و خانه کارگر تن داده است؟ جواب این سوال را از هر تک کارگری نمیشود خواست. این برعهده رهبران و فعالین کارگری افتاده است.
شوراهای کارگری و مجامع عمومی سالها است در میان طبقه کارگر و دو نسل قبل و بعد از قیام بهمن نام و راهی آشنا است. سندیکا را هم که همه میشناسند. تشکل صنفی کارگر را ظاهرا  قانون کار رژیم هم به رسمیت شناخته است. پس مشکل کجا است؟  یخه چه کسی را باید گرفت؟
قبل از هر چیز باید با شوراهای اسلامی و خانه کارگر  هم به مثابه تشکلهای زرد و دولتی و هم گرایش قانون گرا و محافظه کار  در دررون خود طبقه کارگر تصفیه حساب كرد. این تشکلها نه منشا قدرت و وحدت کارگر بلکه بعنوان عامل ضعف و تفرقه در میان طبقه کارگر عمل میکنند. شوراهای اسلامی کار همانطوریکه بارها خودشان گفته اند و از سالها قبل هم  در میان کارگران رسوا شده  و منزوی گشته اند. این شوراها عملا منحل اند و جز اسمی از آنها باقی نمانده است. این شوراها نه به عنوان تشکل کارگر بلکه به عنوان عوامل کارفرما و دولت به نفع سود سرمایه عمل کرده و  یک ارگان جاسوسی رژیم برای کنترل مبارزات کارگران و شناسایی فعالین کارگری بوده است.  شوراهای اسلامی در واقع نماینده اسلام و آخوند و مسجد و شریعت و فرایض اسلامی در کارخانه بوده است و هیچ منافعی اژ کارگر را نمایندگی نکرده است. پرونده شوراهای اسلامی به غایت سیاه و ضدکارگری است. این تشکل ضدکارگری متاسفانه از طرف گرایشی در درون کارگران  به عنوان مجرایی برای کار قانونی و گویا استفاده از آن قلمداد و عملا برسمیت شناخته شد. جریانات چپ سنتی و بقایای توده ایها و اکثریتیها این نقش نامبارک را بر عهده گرفته و حتی شوراهای اسلامی را تطهیر و کارگران را به شرکت در آن تشویق و خود به عمله و اکره آن تبدیل شدند. حتی کار به جایی رسید که این ارگان ضدکارگری به عنوان نماینده طبقه کارگر در سطح بین المللی معرفی گردید.
اما در واقع و در عمل دیری نپایید که این تشکل اسلامی و ضدکارگری و عملکرد آن بر علیه کارگران و در دفاع از کارفرما و دولت خود موجب رسوایی خود در  میان کارگران شد. خیلی وقت است افشاگری در مقابل این ارگان رسوا به پایان رسیده و نالازم گشته است.
خانه کارگر بدون پسوند اسلامی ترفند دیگر برای ایجاد یک تمرکز بوراکراتیک و ضد کارگری است. دفاتر این تشکل دولتی و زرد در همه شهرها به عنوان ابزاری آلت دست اداره کار و استانداری و اطلاعات رژیم  برای کنترل مبارزات کارگران و به بیراهه بردن آن، ایجاد گشته است. خانه کارگر هم بدلیل عملکرد ضدکارگریش کمتر از شوراهای اسلامی رسوا نیست و هیچگاه مرجعی قابل اعتماد و اطمینان برای کارگران نبوده است. این تشکل هم پایش در همان گرایش قانونگرا و محافظه کار است که نمیتوان نام رفرمیست هم بر آن گذاشت. چرا که رفرمیسم حتی یک بار مثبت دارد که شوراهای اسلامی و خانه کارگر فاقد آن هستند.
اكنون كه شوراهای اسلامی   فاقد هر گونه پایگاهی در میان کارگران و عملا منحل و بی خاصیت و ارزشند وکار این تشکل مذهبی و ضدکارگری خیلی وقت است، تمام است.  اما خانه کارگر هنوز سرش میجنبد و  با تغییر تاکتیک بریدن از شوراهای اسلامی کار،  طرفدار ایجاد تشکلهای صنفی کارگران شده است. اما تشکلهای صنفی از دید خانه کارگر  حتی آشکارا و علنی سندیکاهای مورد نظر سازمانهای بین المللی کار نیست. چیزی بی اسم و مسمی است با همان نام و تعریف "تشکلهای صنفی" و وابسته به خانه کارگر!
"تشکلهای صنفی" خانه کارگر در حقیقت چیزی نیست جز همان شوراها بدون پسوند اسلامی.  شکل و شیوه کار همانست که بود. محجوب و صادقی و دیگر مسوولان این نهادهای دولتی دوست کارفرما و نوکر دولت، هر نامی روی خود بگذارند باز همان شیوه و شگرد را ادامه میدهند که تا حالا داشته اند. باز تلاش برای کشاندن کارگران به درب این و آن آیت الله و امام جمعه و مجلس و دعوت از کارگران که با پای پیاده از رشت و سنندج به تهران بروند و از این قبیل.  محجوب با ریاکاری و تاسف اعلام میکند که اگر چه  ترجیحش همان شوراهای اسلامی است، اما آلان دیگر زمان ایجاد تشکلهای صنفی کارگری است و سپس همان مدل  کانونهای سراسری وکانون عالی از نوع  شوراهای اسلامی اما اینبار در لباس تشکلهای صنفی را دنبال میکند ... و سرانجام این متخصص فریبکاری و پررویی میگوید تشکلهای صنفی همان سندیکا است و نام بردن از سندیکا بیخود است!
خلاصه باید كاری کرد تا این صادقی ها و محجوب ها دم شان را روی کول گذاشته و بروند و شرشان را از سر کارگران کم کنند؟
هیچ تغییر شیفت و نامی این تشکلهای ضد کارگر را تطهیر نمیکند و  قرب و احترامی برایشان  در صحنه بوجود نمی آورد. این تشکلهای دولتی و زرد باید منحل شوند. کل دم و دستگاهشان برچیده شود و بودجه و اموالی را که تا کنون به نام کارگر حیف و میل کرده اند به نمایندگان واقعی کارگران برگردانند.
تشکلهای صنفی کارگر که حتی در قانون کار جمهوری اسلامی هم تایید شده است نام و اسم و رسم دارد. چه در میان کارگران و چه در ابعاد بین المللی سنت دارد و تجارب آن موجود است. یک بام و دو هوا نیست. تشکل کارگر رنگ مذاهب و شریعت و قوم و حتی  کشوری ندارد. تشکل صنفی کارگر در ایران اسلامی و در اروپا مسیحی و در هند بودایی نیست. شکل اتحاد کارگری در ایران همانست که در تجربه تاریخی خود طبقه کارگر و یا در تجارب طبقه کارگر بین المللی وجود دارد. این تشکل شوراهای کارگری و  سندیکا است.
مجمع عمومی کارگری را باید سازمان داد و دو دستی چسپید.
مجامع عمومی کارگری به عنوان تشکل پایه  و ساده ترین شكل اتحاد كارگری است. تشكلی ساده و عملی و در دسترس دایم کارگران در هر رشته و محل کار و ضامن متحد و همبسته و یکپارچه نگه داشتن کارگران در صحنه است . مجمع عمومی سنگری است که کارگران در آن متحد میایستند و از حقوقشان دفاع میکنند و خواستهایشان را پی میگیرند. مجمع عمومی را نمیشود منحل کرد، نمیشود ممنوع کرد. اجتماع کارگران برای هر خواستی در همه حال و در همه شرایط ممکن است. انتخاب نمایندگانی برای پیگیری خواستهای مجمع عمومی همیشه ممکن و عملی است...
  طبقه كارگر نسل اندر نسل کار میکند و پیر و مریض و بازنشسته میشود و میمیرد و فرزندانشان جایشان را میگیرند.  این سرنوشت ازلی و ابدی نیست. گام به گام باید این وضع را تغییر داد.
طبقه کارگر میتواند با اتكا به تشكل و  اتحادش خود را از چنگال بیحقوق محضی که به او تحمیل کرده اند برهاند، نفسی بکشد و در وهله اول و فوری به درجه ای از رفاه و اسایش و  امنیت برسد تا  بتواند فکر کند و برای رهاییش نقشه بکشد و کار کند.
راه مبارزه با شرایط فلاکتبار کنونی نوعی از اتحاد و تشکل کارگری است که میتوان گفت مادر همه انواع اتحاد و بهم بافته شدن کارگران هر کارخانه و کارگاه و مجتمع کارگری است. این مجمع عمومی کارگری است.
در اینجا قصد من توضیح چگونگی ایجاد مجامع عمومی کارگری نیست، چیزی که فکر کنم برای کارگران و بخصوص فعالین کارگری آشنا و عملی است و گاها به آن متوسل هم میشوند. اما این کار نه سنت شده و نه قرب و جایگاهش شناخته شده است. انگار مجمع عمومی چیزی بدیهی است که به کارگر تنها مربوط نیست و هر شرکت و اداره وتعاونی و هر گروه مردم هر از چندگاهی مثلا سالی یک بار مجمع عمومی دارند و کارها را رتق و فتق میکنند و هر کس به خانه اش برمیگردد. حتی  در میان روشنفکرانی  که سنگ کارگر را  هم به سینه میزنند کسانی پیدا میشوند که میگویند،  اصلا مجمع عمومی تشکل نیست!
اگر مجمع عمومی را به معنای فوق بگیریم راست است تشکل نیست. بورژواها هم در سیستم اداره امورشان گاهی مجامع عمومی این و آن بخش خود را دارند.
اما مجمع عمومی کارگری ، اجتماع سالانه کارگران برای شنیدن بیلان سود سرمایه داران و یا رتق و فتق امور کارخانه نیست. مجمع عمومی سنگر دایم و تعطیل ناپذیر و دایما در دسترس همه کارگرانی است که زیر سقفی با هم کار میکنند. سنگری که  منتظر اجازه و اساسنامه و آیین نامه نیست. جایی است که کارگران در آن میایستند و نه تنها اجازه هیچ تعرضی را به سطح معیشت خودشان نمیدهند بلکه از طریق آن  و با انتخاب نمایندگان  در همین مجامع عمومی و فرستادنشان به جلو صحنه،  برای بهبود شرایط کار و سطح معیشتشان دست به تعرض و پیشروی میزنند.
با وجود مجمع عمومی دایما در دسترس و به این معنا منظم، نفوذ هیچ کارفرمایی در میان کارگران برای به بیراهه بردن کارگران ممکن نیست. هیچ کارفرمایی نمیتواند همه کارگران یک محل کار را که تک تک عضو مجمع عمومی هستند، بفریبد، بخرد و یا تهدید کند و بترساند و در میان کارگران تفرقه درست کند. یک نماینده کارگری ممکن است اشتباه کند، فریب داده شود یا به سازش کشیده شود، اما نماینده ای که عضو مجمع عمومی کارخانه است و با هر بار تشکیل مجمع عمومی قابل عزل و نصب است، امکان تکرار لغزش و خطای او مطلقا وجود ندارد، چرا که ماموریت او از این مجمع عمومی تا بعدی است که ممکن است یک ماه و یا حداکثر 3 ماه باشد و یا در شرایط اضطراری ممکن است مجمع عمومی فوق العاده تشکیل شود..
مجمع عمومی سنگر همین امروز کارگران برای دفاع از حقوقشان، برای گرفتن حقوقهای معوقه، برای لغو قراردادهای موقت کار، علیه طرح تعدیل و برای افزایش سالانه دستمزدها به نسبت تورم و نیاز خانواده کارگری است...
هیاتهای نمایندگی منتخب مجامع عمومی كارگران مراكز بزرگ و كوچك كارگری میتوانند زنجیری از ارتباط مداوم و همبستگی كارگری بوجود بیاورند.
علاوه بر این،مجمع عمومی، اساس و پایه  شوراهای کارگری برای ایجاد حکومت کارگری است.
تامین این اتحاد و تشکل در عمل ساده اما بسیار بزرگ و عظیم بر عهده کارگران چپ و سوسیالیست افتاده است که ضمن مبارزه حتی دفاعی امروز برای گرفتن دستمزدهای معوقه کارگران، افقشان را که برچیدن نظام سرمایه داری و برقراری سوسیالیسم است گم نمیکنند، ضرورت و فوریت حزب کمونیستی برای قدرت سیاسی را میشناسند و طبقه کارگر را در این مسیر هدایت میکنند
مجامع عمومی کارگری را همین امروز برپا کنیم. آن را مستقر و منظم کنیم.
نمایندگان و هیاتهای نمایندگی منتخب مجامع عمومی را به جلو بفرستیم و خود در همین سنگر غیر قابل تعطیل و تسخیرناپذیر پشت نمایندگان و رهبران کارگری بایستیم..
مظفر محمدی
فروردین ٨٦

April 10, 2007

دو محمود ودوتفکردربرابرهم!

 يکی مبارز و دارای تفکر انسانی و ديگری به شدت مرتجع ومعتقد به تفکرات ضد انسانی!
در حال حاضر دو محمود و دو تفکر به شدت در برابر هم و مورد توجه مردم قرار دارند. اولی آقای محمود احمدی نژاد رئيس جمهور نظام جمهوری اسلامی ايران قداره بندی که دارد هر روز بيش از روز ديگر مردم ومدنيت جامعه را بسوی جنگ، انزوای بين المللی  و در واقع بسوی از هم پاشيدگی سوق می دهد. رئيس جمهور نظامی که تنها مسئله ای که برايش مهم نيست سر نوشت و زندگی  ۷۰ ميليون مردم ايران است. نظامی که تمام تلاش اين است  با سر کوب کارگران و مردم به جان امده چند صباحی بيشتر بر مردم حکومت واز اين طريق مدت بيشتری کارگران و زحمتکشان ايران را استثمار نمايد. حمله به کارگران، دستگير وزندانی کردن فعالين کارگری و انسانهای آزاديخواه از طرف حاکميت در جهت پيش برد اين اهداف انجام می گيرد. اين محمود ونظامش مدافع اعدام، سنگسار، استثمار، جنگ وخون ريزی و مدا فع تفکرات ارتجاعی  و ضد انسانی اند. اين محمود هيچ وقت بخاطر دفاع از حقوق خود و ديگران يک ساعت به زندان نرفته مورد شکنجه و اذيت  آزار قرار نگرفته است. هيچ وقت در دفاع از حقوق کارگران و زحمتکشان قدمی بر نداشته است. به همين علتها کارگران، زنان، دانشجويان ومردم آزاديخواه ايران از اين محمود نفرت دارند وآرزو دارند رئيس جمهورشان همراه با نظام وتفکرات ارتجاعيش به زباله دان تاريخ سپرده شوند!
محمود صالحی کارگر خباز، اگر اشتباه نکنم از سن ۹ سالکی کارگری را شروع کرده است. همان موقع که هم سن وسالهايش مشغول بازی و روی نيمکتهای مدرسه درس می خواندند ايشان داشت با استثمار، حق کشی و بيعدالتی آشنا و راه مبارزه با آن را می آموخت. سن زيادی نداشت که همراه تعدادی ديگر ازدوستانش برای دفاع از حقوق کارگران سنديکای کارگران خباز را تاسيس کردند. محمود حدود ۳۰ سال است که همکار آتش تنور نانوا خانه است. محمود همراه کار شکاف طبقاتی، استثمار وحق کشی را لمس کرد و با کار آب ديده شد. اين کارگر تا به امروز بيش از شش سال  از عمر مفيد خود را در دفاع از حقوق خود، کارگران، زنان ، جوانان و در دفاع از حرمت انسانی  انسانها در زندانهای مختلف جمهوری اسلامی سپری کرده است. بارها وبارها مورد شکنجه واذيت وآزار قرار گرفته است. در اثر شکنجه، شکنجه گران نظام جمهوری اسلامی دچار فتق، شکستگی ناخنهای دست، پا و دندهايش شده است. بارها برای تحت فشار قرار دادنش باعث خواب، نوشيدن مايعات و در اختيار داشتن داروهايش شده اند. بارها ممنوع الملاقات و به سلولهای انفرادی انتقال داده شده است. با اين اوصاف محمود از مبارزه اش  برای  بدست آوردن حقوق خود و ديگران دست نکشيده است. ايشان همراه با کار به کارگران آگاهی داد و اگاه شد، مدافع حقوق کارگران وزحمتکشان شد. و دراين راه نا ملايمات را به جان خريد. مبارزات چندين ساله محمود برای شخص خودش تا به حال چيزی به همراه نداشته است .اما! باعث شده است که دها نفر بتوانند به حقوق اوليه خود که به فکرشان هم نمی رسيد برسند و راه مبارزه برای زندگی بهتر را بياموزند.
محمود برگذاری مراسم اول ماه مه را از کوه به سالن و در اخر به خيابان کشاند . محمود سنت شکنی کرد و با افتخار دارد بهای اين سنت شکنی را می پردازد. چيزی برای خود نمی خواهد با دلخوشی ديگران دلخوش و از رنج ديگران در عذاب است. محمود محبوب و مورد احترام کارگران، زنان، جوانان، زحمتکشان وتمام مردم آزاديخواه است. کارگری حق طلب و مبارزی در ايران نيست که  محمود را نشناسد و برای مبارزاتش احترام قائل نباشيد او حتی مورد احترام مخالفان سياسيش هم هست. زيرا کوه استواری است که با اين زلزله ها نمی لرزد. هيچ وقت يادم نمی رود که در برابر در خواست گودينی که ميخواست ودر خواست می کرد که محمود  تقاضای عفو بنويسد تا آزاد شود گفت" به آقای گودينی بگويد جرمی مرتکب نشده ام تا تقاضای عفو کنم". من يک کارگرم دفاع از حق خودم جرم نيست.
حالا ايشان به يک سال زندان تعزيری وسه سال حکم تعليقی محکوم شده است. اگر ما کارگران، ما فعالان کارگری، ماآزاديخواهان اجازه دهيم جمهوری اسلامی محمود را در زندان نگهدارد تاريخ ما را نخواهد بخشيد. نبايد اجازه دهيم اين کارگر مبارز در زندان بماند. زندانی شدن محمود يعنی پيروزی ارتجاع،يعنی بازگشت به عقب و باز پس گيری دست آوردهای چند سال گذشته کارگران!
 در دفاع از محمود صالحی ومبارزاتش همه با هم متحد شويم!
زنده باد محمود صالحی!
محمد محمدی
Mohammadi۱۹۱۷@yahoo.com
 

بيست سال پيش

بخشى از خاطرات من

April 09, 2007

نامه سامرند صالحی فرزند محمود صالحی به همسنگران پدرش

همسنگران وهمکاران پدرم محمود صالحی! امرزو ماموران جمهوری اسلامی بار ديگر پدرم را دستگيرکردند!

کارگران، مردم آزاديخواه جهان، اتحاديه های کارگری ونهادهای مدافع بشر در سراسر جهان!

امروز دو شنبه ۲۰/۱/۱۳۸۶ در ساعت ۱۲:۳۰ يکی از فرماندهان حفاظت اطلاعات  نيروی انتظامی سقز به محل کار محمود صالحی ( پدرم ) مراجعه و به پدرم گفته است که فرماندار و دادستان از شما دعوت کردند تا در مورد مراسم ۱۱ ارديبهشت امسال با شما صحبت کنند. پدرم نيز از روی صداقت درونی اين دروغ بزرگ را باور کرده وهمراه وی به دادگاه مراجعه نمود است.

به محض ورود به دادگاه پدرم متوجه می شود که اصلا موضوع ۱۱ ارديبهشت در ميان نيست !؟ بلکه موضوع مربوط به بر گذاری مراسم  اول ماه مه ۱۳۸۳ و ۴ سال حکمی است که برای ايشان در نظر گرفته شده بود. این حکم اخیر در دادگاه تجديد نظر به ۱ سال زندان تعزيری و ۳ سال زندان  تعليقی تبديل شده است که مسئولان قضائی با این شیوه غیره قانونی در تلاش اجرای آن هستند . مسئولان قضائی با وجود اعتراض پدر و مادرم به اين نحو اجرا ،و خود داری پدرم از امضای حکم و بدون اعتنا به صحبت ها واعتراض ايشان بلافاصله با تدابير شديد امنيتی چندين مامور وی را احاطه نموده و در ماشين گذاشته با همراه چندين ماشين پليس خودروی حامل پدرم  را  اسکورت و با سرعتی سرسام آور از شهر به مکان نامعلومی انتقال دادند.این در حالی است که پدرم اولين کسی است که به اين طريق حکم به وی ابلاغ و بلافاصله به زندان منتقل می شود. می بايست حکم صادره بر علیه پدرم قبلا به وی ابلاغ می شد تا ايشان خود را برای این امر اماده می کردند .

دوستان هدف جمهوری اسلامی از اجرای حکم به این شکل  تنها  زندانی کردن پدرم نیست بلکه چيزی که در اين ميان آشکار است ترس مسئولان از بر گذاری مستقل روز جهانی کارگر امسال در سقز است.

عزیزان  نحوه اجرای حکم پدرم آشکارا قانون شکنی است در هيچ جای دنيا رسم نيست که دادستانی حکم بازداشت کسی را صادر نمايد و صدور حکم محکوميت نيز به اطلاع و تائيد خود او برسد و قاضی تجديد نظر هم همان شخص باشد با اين اوصاف من از همه ی شما کارگران، مردم آزادیخواه جهان، نهادهای مدافع حقوق بشر، وکلای بدون مرز، حقوق دانان و انسانهای آزادی خواه می خواهم که به حکم محکومیت پدرم واجرای حکم اعتراض و پدرم را که جرمی جز دفاع از خود و دیگر هم طبقه ای هایش ندارد مورد حمایت قرار دهید. ما هم میخواهیم از یک زندگی شایسته انسان امروز بر خور دار باشیم !

سامرند صالحی

فرزند محمود صالحی

۲۰/۱/۱۳۸۶

درباره چگونگی پيدايش اول مه

 "نمايش مصمم خواست طبقه کارگر برای از بين بردن اختلافات طبقاتی"
ناصر اصغری

هر ساله در حول و حوش اول ماه مه صدها مطلب به مناسبت اين روز به زبانهای مختلف و از جمله فارسی نوشته و به بحث گذاشته ميشوند. اکثر قريب به اتفاق اين مباحث شامل تجزيه و تحليل وضع طبقه کارگر، فراخوان، پيام، و يا برجسته کردن يک يا چند مطالبه جنبش کارگری ميباشند. قصد من از اين نوشته، با مراجعه به تعدادی مراجع معتبر، ارائه تاريخچه‌ای از چگونگی پيدايش اول ماه مه بعنوان روز جهانی کارگر است. چه فاکتورهائی و چه شرايطی باعث پيدايش اين روز شدند، طبقه کارگر با چه جزر و مدهائی روبرو بود، و چه مشکلاتی را بايد از سر راه برميداشت موضوعاتی هستند که تلاش ميکنم به آنها بپردازم.

فاکتورهای مهم در بررسی پديده اول مه
در بررسی ريشه های اول ماه مه، به سه فاکتور اصلی برميخوريم. ۱) تجارب موفق در مبارزات کارگران؛ که گرچه نسبتا کمتر مورد بحث قرار گرفته اند، اما مهمترين فاکتور در ادامه مبارزات کارگران بوده اند، ۲) مبارزه بر سر روزکار هشت ساعته، و ۳) طبقه کارگر آمريکا. تجارب موفق مختص مبارزات کارگران آمريکا نبودند، و حتی در اين سوی اقيانوسها نسبتا نادرتر بودند. مبارزه بر سر کاهش ساعات کار نيز مدتها قبل در کشورهای اروپائی و استراليا در جريان بود. اما جنبش کارگری آمريکا از جهاتی، هم از لحاظ ترکيب و هم از لحاظ تاريخی، تفاوت کيفی با مبارزات کارگران در ديگر کشورها داشت. گرچه مبارزه طبقاتی در آمريکا رهبران سرشناس کارگری پرورانده بود، اما کسانی را نيز چون جو هيل (Joe Hill) از سوئد، آگوست سپايز(August Spies) ، مايکل شواب(Michael Schwab) ، جورج انگل (George Engel)، لوئی لينگ (Louis Lingg) و آدالف فيشر (Adolph Fisher) از آلمان، جان کلور (John Cluer)از انگلستان و هزاران رهبر ديگر از لهستان، فرانسه، بلژيک، ايتاليا، اسپانيا، هلند، روسيه، اتريش، ايرلند و اسکاتلند که بخاطر مبارزاتشان در کشورهای اروپائی يا تبعيد و مورد پيگرد قرار ميگرفتند و يا جزو ليست سياه قرار گرفته بودند و دار و ندارشان را خرج سفر به ايالات متحده آمريکا کرده بودند، به خود جذب کرده بود. همچنين آمريکا چون دهقان آزاد شده از زمين نداشت و در عين حال بدليل کمبود نيروی کار و رشد و گسترش سريع سرمايه‌داری محدوديتی بر سر راه مهاجرين قرار نميداد، کارگران زيادی از جمله تعداد چشمگيری راديکال و سوسياليست از اروپا جذب بازار کار خود کرد. اين تصوير کاذب فيلمهای هاليوودی که گويا همه کسانی که خواهان مهاجرت به آمريکا بودند، بدنبال استخراج طلا بودند، وارونه است. اکثر کسانی که عازم آمريکا بودند، اميدوار يافتن کاری برای سير کردن خانواده‌هايشان بودند. يک خصوصيت ويژه ديگر طبقه کارگر آمريکا، بخصوص در گرماگرم مبارزه بر سر کاهش ساعات کار، وجود تشکيلاتی وسيع و توده‌ای چون "شواليه‌های کار" (Knights of Labor) بود. سازماندهی کارگران توسط شواليه‌ها بر اساس حرفه و مهارت نبود. زمانی که تبعيض بر عليه زنان، رنگين پوستان، يهوديان و ايرلنديها يکی از مشکلات اصلی طبقه کارگر اروپا بود، شواليه‌های کار که بزرگترين تشکل کارگری ولو با داشتن افقی محدود و گاها مضر بود، زنان و سياهپوستان را سازمان ميداد و برخلاف "فدراسيون کار و حرفه آمريکا" که فقط کارگران ماهر را سازمان ميداد، مشغول سازمان دادن کارگران غيرماهر بود.

اما آنچه مورخين در بررسی ريشه‌های اول ماه مه بر آن تأکيدی ويژه داشته‌اند، مبارزه بر سر کاهش ساعات کار روزانه است. ساعات کار چنان طولانی و وحشتناک بودند که بارها در محيط کار شيفتی وقتی که نوبتها از شيفت شب به روز ميچرخيد، اتفاق ميافتاد که کارفرما از کارگر بخواهد ۲۴ ساعت پشت سر هم کار کند! دادگاهی در محاکمه سران اعتصاب شرکت کفاشی و دباغی در سال ۱۸۰۶ حکمی صادر ميکند مبنی بر اينکه کارفرمايان حق دارند از کارگران حتی ۲۰ ساعت هم کار بکشند. در سال ۱۸۳۴ که کارگران يکی از نانوائيهای نيويورک وارد اعتصابی ميشوند، روزنامه‌ای کارگری گزارش ميدهد که شرايط کار کارگران اين نانوائی از بردگان مصری هم بدتر است. اين روزنامه مينويسد که از گرده اين کارگران حتی ۲۰ ساعت در روز کار کشيده ميشود. در يک چنين وضعيتی است که دهه‌های ٢٠ و ٣٠ قرن ١٩، آمريکا شاهد هر روزه مبارزه بر سر کاهش ساعات کار از ١٢، ١٤، ١٦ و گاها حتی ١٨ و ۲۰ ساعت به ١٠ ساعت بود.

مارکس در کاپيتال ميگويد که اولين ميوه جنگ داخلی آمريکا (۱۸۶۱ - ۱۸۶۵) جنبش روزکار هشت ساعته بود. النور مارکس Eleanor)دختر کارل مارکس) و ويليام تورن W. Thorne در نامه ای به ساموئل گامپرز Samuel Gompers مينويسند که در هفتادمين جشن تولد انگلس در لندن در اواخر سال ۱۸۹۰، رهبران کارگری زيادی از جمله آگوست ببل، ويليام ليبکخنت و خود انگلس به نقش طبقه کارگر آمريکا در جهانی کردن مطالبه روزکار هشت ساعته اشاره کرده اند. در نتيجه در بررسی ريشه های اول مه پرداختن به طبقه کارگر آمريکا اهميت دارد. (۱(

"روزهای کارگر"

طبقه کارگر در اوايل پيدايش چندان به رسميت شناخته نميشد. طبقات دارای صاحب وسائل توليد، به کارگران همچون ابزار توليد و حتی کمتر از ماشين مينگريستند و برخورد ميکردند. کارگران با زور و اعتراض روزهای خاصی را به خود اختصاص داند. در زمان انقلاب کبير فرانسه نيز يکی از روزهای سپتامبر را به عنوان روز کارگر، تعطيل اعلام نمودند. در خود آمريکا چند نسل از کارگران روز چهار ژوئيه، روز استقلال آمريکا از انگليس، را بعنوان روز کارگر جشن گرفتند. بعد از آن، روز "ليبر دی" (Labour Day) -اولين دوشنبه سپتامبر- بعنوان روز کارگر هنوز هم در ايالات متحده و کانادا جشن گرفته ميشود. در آمريکا و اکثر کشورهای به اصطلاح جهان سوم، دقيقا از جنبه سلب وجهه اجتماعی از کارگران بعنوان يک طبقه است که ميخواهند روز کارگر را از او بگيرند و روزهای ديگری را برای او تعيين کنند. قطعنامه کنگره زوريخ انترناسيونال دوم در سال ۱۸۹۳ بر کاراکتر روز اول ماه مه بعنوان روز جهانی کارگر بعنوان طبقه ای اجتماعی تأکيد ميگذارد، که پائينتر به آن اشاره ميکنم.

مبارزه بر سر کاهش ساعات کار

ايده مبارزه برای کاهش ساعات کار، معمولا اتفاقات مه ۱۸۸۶ و دادگاه معروف به دادگاه وقايع "هی مارکت" (Haymarket) آمريکا را به ذهن خطور ميدهد. اما مبارزه بر سر کاهش ساعات کار حدودا يک قرن قبل از آن در فيلادلفيا حتی قبل از وجود يک تشکل فرمال کارگری در سال ۱۷۹۱ توسط صنف نجاران برای کاهش ساعات کار به ده ساعت ثبت شده است. يک قرن مبارزه و اعتصاب کارگری، بين دهه ۹۰ قرن ۱۸ تا اواخر قرن ۱۹ ميلادی، معمولا حول کاهش ساعات کار روزانه و افزايش دستمزد دور ميزد. شعار اصلی اکثر اعتراضات، "از ۶ صبح تا ۶ عصر" بود. (۱۰ ساعت کار و ۲ ساعت برای صرف غذا). در سال ۱۸۳۵ بخشی از کارگران يکی از معادن ذغال سنگ فيلادلفيا برای مطالبه افزايش دستمزد و روزکار ۱۰ ساعته دست به اعتصاب زدند. هر روز کارگران زيادی به اين جمع ميپيوستند. هنوز ۳ هفته از اين اعتصاب نگذشته بود که شهرداری فيلادلفيا و کارفرمايان به خواسته های کارگران گردن نهادند. اين تجربه موفق مثل برق به تمام کارگران در سراسر آمريکا گزارش شد که به نوبه خود باعث اعتصابات هر چه بيشتری برای خواست کاهش ساعات کار شد. تا اواخر همان سال تقريبا آمريکا به ۱۰ ساعت کار برای کارگران ماهر رسما تن داده بود. گرچه کارفرمايان به بهانه های مختلف از آن پيروی نميکردند و دولت نيز رسما از اجرای آن سر باز ميزد، اما در زير فشار اعتراضات مداوم اين بخش از کارگران، اين قانون تا اواخر دهه شصت قرن ۱۹ رسما به اجرا گذاشته شد. حتی بعد از پيروزی و بدست آوردن ۱۰ ساعت کار روزانه، کارگران از مبارزه برای کاهش ساعت کار به ۸ باز نايستادند. در سال ۱۸۳۶، يکی از رهبران کارگری فيلادفليا، ويليام هيتون (William Heighton)، در يکی از روزنامه های کارگری نوشت: "گرچه توانستيم روزکار ۱۰ ساعته را به سرمايه داران تحميل کنيم، اما برای مبارزه بر سر کاهش هرچه بيشتر ساعات کار باز نخواهيم ايستاد." يکی از رهبران اعتراضات کارگری آمريکا به نام ايرا اسميت (Ira Smith)، که بعضی از مورخين او را پدر مطالبه روزکار ۸ ساعته ميخوانند، ميگويد: "توقع ما کارگران به اين دليل پائين است که وقتی برايمان باقی نميماند تا بدانيم بيشتر از آنچه که داريم ميخواهيم!"

کنگره ژنو انترناسيونال اول قطعنامه ای را که توسط مارکس نوشته شده بود، با اين مضمون که از آنجا که کارگران آمريکا خواهان روزکار هشت ساعته هستند، انترناسيونال مطالبه روزکار هشت ساعته را به مطالبه کارگران سراسر جهان تبديل ميکند، را به تصويب رساند. درست ۲ هفته قبل از اين قطعنامه "اتحاديه کارگری مرکزی " (Central Labor Union) آمريکا قطعنامه مربوط به روزکار هشت ساعته را بتصويب رسانده بود. در سال ۱۸۶۸ تعدادی از ايالتهای آمريکا روزکار هشت ساعته را قانونی کرده بودند. در همين سال طوماری با امضا ۱۰ هزار نفر به کنگره آمريکا، خواستار اين شده بود که روزکار هشت ساعته در تمام بخشهای دولتی به اجرا گذاشته شود. کافرماها و قانونگزاران از هر نيرنگی برای زيرآب زدن اين قانون استفاده ميکردند. برای مثال به کارگرانشان ميگفتند که تنها کسانی که قرارداد قبول کار بيشتر از ۸ ساعت را امضا کرده اند، ميتوانند کارهايشان را حفظ کنند. تعدادی با کاهش ساعات کار دستمزدها را نيز کاهش دادند. در يک چنين موقعيتی که دولت از به اجرا درآوردن قانون طفره ميرفت و وضع معيشتی کارگران نيز وخيمتر ميشد، کارگران معمولا در برابر انتخاب امضای قرارداد و يا پافشاری بر اجرای قانون از طرف کارفرما، معمولا اولی را انتخاب ميکردند!

شکاف در جنبش کارگری

مبارزه بر سر کاهش ساعات کار روزانه اما اعتصابات و اعتراضاتی را ميطلبيد که کارگران و رهبرانشان بايد با ديدی روشن و عزمی راسخ و متحد به پيشواز آن ميرفتند.  "شواليه‌ها" که چنان گل و گشاد بود که حتی تجار و سياستمداران را هم "متشکل" ميکرد، در زير فشار اين بخش از "متشکلين"، به سياستهای عليه اعتصاب روی می‌آورد. "فدراسيون کار و حرفه" (Federation of Trade and Labor Union) که بعدها به "فدراسيون کار آمريکا" تغيير نام داد، چون نسبتا کم عضوتر بود، از سازمان دادن يک اعتراض کوبنده و بزرگ بدون کمک واحدهای "شواليه‌ها" عاجز بود. در سير مبارزه بر سر کاهش ساعات کار به روزکار هشت ساعته "ترنس پاودرلی" (Terence Powderly)رهبر "شواليه‌ها" از مخالفين سر سخت اعتصاب بود. او از کارگران ميخواست که به جای اعتصاب و اعتراض خيابانی، در سالگرد تولد جورج واشنگتن مقاله درباره وضع طبقه کارگر بنويسند تا هم افکار عمومی و هم صاحبکاران را ارشاد کنند! در عين حال واحدهای زيادی از شواليه‌ها که در زمان وقايع مه ۱۸۸۶ حدودا ۷۰۰ هزار عضو داشت، در مبارزه بر عليه ساعات طولانی کار، خود را در کنار فدراسيون ميديدند. نه تنها خط رسمی "شواليه‌ها" طرفدار راههای لابيستی و قانونی بر سر مطرح کردن مطالبه روزکار هشت ساعته بود، بلکه خود فدراسيون هم که در اواخر سال ۱۸۸۱ تأسيس شد، در اوائل طرفدار مطرح کردن اين مساله از راههای قانونی بود. اما در مجمع عمومی سال ۱۸۸۲ نمايندگان مارکسيست فدراسيون راه حل قانونی را مورد حمله قرار دادند و فدراسيون رسما در سال ۱۸۸۴ راه حل اتکا به قانون را کنار گذاشت؛ و در بيانيه ای اظهار داشت که: "در رابطه با مطالبه روزکار هشت ساعته، تصميم گرفته شد که انتظار راههای قانونی کشيدن بيفايده است." در حالی که پاودرلی مشغول نوشتن مقاله و نامه به سياستمداران برای "ارشاد" آنها بود و در عين حال مشغول دور کردن رهبران عملی واحدهای "شواليه‌ها" از سياستهای اعتصابی بود، "جورج ادمانستون" (George Edmonston)، بنيانگذار و رهبر "اتحاديه نجاران و بناها" قطنامه‌ای به مجمع سالانه فدراسيون برد مبنی بر اينکه از روز اول ماه مه ۱۸۸۶ روزکار قانونی هشت ساعت است و از تمام اتحاديه ها خواسته شده بود که از اين روز به بعد اين "قانون" را به اجرا بگذارند. اين قعطنامه با ۲۳ رأی موافق در مقابل ۲ رأی مخالف به تصويب رسيد.

مشکل ديگری که طبقه کارگر از همان اوان پيدايشش با آن مواجه بوده، همصدائی بعضی از رهبران تشکلهايشان با طبقه حاکمه بوده است. مثلا در کنار تصوير پردازی رسانه های آمريکا از کارگران بعنوان انسانهائی تنبل، تن پرور، ميگسار، ولگرد، لاشی، دزد، آدمکش و غيره، رهبر اتحاديه لوکومتيورانان، پی ام آرتور (P. M. Arthur)نيز با مخالفت سرسخت با روزکار هشت ساعته اعلام کرد: "دو ساعت کم کردن از ساعات کار، يعنی دو ساعت بيشتر ولگردی و لاشيگری!" طبقه کارگر علاوه بر مبارزه با پليس و کارفرماها، دو چندان بايد مبارزه با چنين افکاری در صفوف خود ميکرد تا راه را برای رسيدن به اول ماه مه ۸۶ هموار کند.

يک اختلاف ديگر در جنبش کارگری حمايت نکردن طرفدران روزکار ۱۰ ساعته از جنبش روزکار ۸ ساعته بود. طرفداران روزکار ۱۰ ساعته که هنوز با دولت سر و کله ميزدند تا بلکه روزکار ۱۰ ساعته را به اجرا بگذارد، از جنبش روزکار ۸ ساعته حمايت آنچنانی نکردند. در يک چنين شکاف و اختلافاتی بود که کارگران بايد به استقبال اول ماه مه ميرفتند.

شواليه ها بدون شک نقشی بسيار حياتی و مهم در متشکل کردن کارگران و در متحد کردن کارگران زن و مرد و سياه و سفيد و سرخ پوست در آمريکا و کانادا داشتند. دورانی که شواليه ها به سازمان دادن کارگران غيرماهر مشغول بودند، اصولا کارگر غيرماهر را شهروند به حساب نمی‌آوردند. بسياری از اجحافاتی که به کارگران ميرفت، شامل کارگران ماهر نميشد. اگر قانونی برای بهبود وضع معيشتی کارگران در نظر گرفته ميشد، منظور کارگران ماهر بود. اما همانطوری که فوقا اشاره رفت، نقش مخرب رهبری آن و مخصوصا ترنس پاودرلی را نبايد ناديده گرفت. زمانی که سراسر دنيا نگران وضع رهبران کارگران شيکاگو بعد از وقايع "هی مارکت" بودند، پاودرلی شديدا عليه حمايت واحدهای شواليه ها از رهبران دربند بود. واحدهای شواليه ها لزوما از سياستهای رهبری پيروی نميکردند. واحد شيکاگو اين تشکل بعد از مدت کوتاهی پيروی از سياستهای پاودرلی در قبال رهبران دربند، به دفاع و حمايت از آنها پرداخت. نشريه واحد شيکاگو آن زندگينامه آنها را که در دوره انتظار برای بدار آويخته شدن بودند توسط خودشان نوشته شده بود، منتشر کرد.  فدراسيون مرتب به رهبری شواليه‌ها نامه سرگشاده مينوشت و از آن ميخواست که به مبارزه آنها بپيوندد، اما هر بار جواب رد شنيد. در عين حال واحدهای شواليه ها مجمع عمومی بعد از مجمع عمومی قطعنامه بتصويب ميرساندند که در آن از رهبری شواليه ها خواسته ميشد به مبارزه بر سر کاهش ساعت کار به کمپين فدراسيون بپيوندد. با نزديک شدن روز موعود، و اينکه ديگر کاملا معلوم شده بود که رهبری شواليه ها از اين روز حمايت نخواهد کرد، فدراسيون روز بروز محبوبتر ميشد.

چرا اول ماه مه برگزيده شد؟

ايالت ايلنويز (Illinois)روزکار ۸ ساعته را در مارس سال ۱۸۶۷ با تبصره ای تصويب کرده بود. تبصره ميگفت: "روزکار ۸ ساعته به اجرا گذاشته ميشود مگر اينکه قرارداد طور ديگری نوشته شده باشد." کارگران اين تبصره را به مصاف طلبيدند. در اول ماه مه همان سال ۴۴ اتحاديه در يک توافق از پيشی در يک راهيپمائی خواستار به اجرا گذاشته شدن بيقيد و شرط روزکار ۸ ساعت شدند. در اين راهپيمائی حدودا ۱۰ هزار نفر شرکت کردند. روز بعد، اعتصابات زيادی در چندين کارخانه و کارگاه، شهر را عملا فلج کرد. کارگران کارخانه ماشين الات دروگری "مک کورميک" (McCormick)بعد از ۸ ساعت کار دست از کار کشيدند و کارخانه را ترک کردند. اين اعتصابات و اعتراضات حاصل فوری نداد و قانون روزکار ۸ ساعته ايلنويز هيچوقت به اجرا در نيامد. گرچه دليل انتخاب اول مه ۱۸۸۶ از جانب ادمانستون معلوم نبوده، اما بسياری بر اين عقيده اند که رابطه ای بين انتخاب اين روز با وقايع اول و دوم مه ۱۸۶۷ در شيکاگو وجود دارد.

گروهی نيز بر اين عقيده اند که از آنجا که اول مه روز عقد قرارداد اتحاديه نجاران و بناها با صاحبکاران است، معمولا صاحبکاران در اين روز در موضع ضعف قرار داشتند و دليل انتخاب اين روز از جانب رهبر اتحاديه نجاران و بناها، از سر تجربه بوده است. صاحبکاران با بسياری از خواسته های اتحاديه در اين روز موافقت ميکردند. وسعت مهاجرت آنزمان به آمريکا و تقاضا برای خانه و ساختمان اين احتمال را قوی ميکند.

پيشروی

در بين سالهای ۱۸۸۱ تا ۱۸۸۴ اعتصابات و موقتا بستن ها (lockout) (۲) بطور ميانگين کمتر از ۵۰۰ عدد با حدودا ۱۵۰ هزار شرکت کننده در آن، در سال بود. اين عدد در سال ۱۸۸۵ به ۷۰۰ با شرکت ۲۵۰ هزار رسيد و در سال ۱۸۸۶ به ۱۵۷۲ با ۶۰۰ هزار شرکت کننده رسيد. در اواسط ماه آوريل، حدود ۲۵۰ هزار نفر بنوعی درگير جنبش روزکار ۸ ساعته بودند. در اثر نيرو گرفتن اين جنبش حدودا ۳۰۰ هزار نفر حتی قبل از ماه مه ۱۸۸۶ به ۸ و يا ۹ ساعت کار در روز رسيده بودند. حتی قبل از ماه مارس، شهرداريهای ميلواکی و شيکاگو هشت ساعت کار را برای کارگران شهرداريها به اجرا گذاشته بودند. آن بخش از کارگران که ابتدا مطالبه روزکار ۹ ساعته را مطرح کرده بودند، با مشاهده پيشروی جنبش، خواهان روزکار ۸ ساعته شدند. رسانه ها شروع به حدس و گمان درباره اندازه و وسعت راهيپمائيها کردند. حمله به شبح کمونيسم شروع شده بود. پليس و لباس شخصيها خود را برای مقابله با اين روز آماده ميکردند.

يکشنبه، روز قبل از اول مه ۸۶ "اتحاديه مرکزی" با حمايت واحدهای شواليه‌ها و اتحاديه‌های طرفدار حزب سوسياليست، يک تظاهرات بسيج کننده در شيکاگو فراخوان داد. بيش از ۲۵ هزار نفر به اين فراخوان جواب مثبت دادند.

اول تا چهار ماه مه ۱۸۸۶

در روز موعود حدودا ۵۰۰ هزار نفر به راهپيمائی دست زدند. اين راهپيمائی تنها شامل شهرهای بزرگ و صنعتی نميشد، حتی حاشيه شهرها هم شاهد راهپيمائيها بود. کارگران زيادی هم که در راهپيمائی شرکت نکرده بودند، اما آنروز را فقط ۸ ساعت کار کردند و اکثر جاها بدون اينکه چانه‌ای هم زده باشند، کارفرما حقوق کل روز را به آنها پرداخت کرد. قطعنامه‌هائی در ميان صدای هلهله و شادی و کف زدنها به حمايت از ۸ ساعت کار به تصويب رسيد. در اين قطعنامه‌ها به عمل مستقيم سياسی تأکيد ميشد. آنجا که انتظار ميرفت راهپيمائی و اعتراضی در اين روز صورت بگيرد، کارفرماها کارگاه و کارخانه‌ها را تعطيل کردند تا بقول خودشان از دردسر احتمالی جلوگيری کنند. در شهر سنت لويس تمامی ۲۰۰ لوله کش شهر صبح روز اول مه دست از کار کشيدند و خواهان روزکار ۸ ساعته شدند. کارفرماها در جواب گفتند که بايد کمی به ما وقت بدهيد تا روی آن فکر کنيم. اين اولين باری بود که اين بخش از کارگران شهر چنين مطالبه‌ای را مطرح ميکردند. صبح روز اول ماه مه مجمع عمومی اتحاديه نجاران و بناها همان شهر تصميم گرفت که از امروز روزکار قانونی ۸ ساعت است. کارفرماها هيچگونه مخالفتی نکردند و خواست آنها را بدون هيچگونه چانه‌زنی قبول کردند. روزنامه نيويورک تايمز گزارش داد که گرچه نگرانيهائی از چهره بعضی از کارگران مشاهده ميشود، اما جو چنان همه را گرفته بود که با وجود اين نگرانيها ۳۰ هزار نفر در مراسمهای مختلف روز اول مه شرکت کردند. حتی از اعتصاب ۲ نفره گزارش شده که کارفرما با خواسته‌های آنان موافقت کرده بود. در بسياری از شهرها راهپيمائيها تا سه مه ادامه داشت. جز در ميلواکی و شيکاگو گزارشی از دخالت پليس در دست نيست.

با بياد آوردن اول ماه مه، همانطورکه اشاره کردم معمولا واقعه "هی مارکت" به ذهن خطور ميکند. گرچه کنگره چند سال بعد انترناسيونال دوم بود که اول ماه مه را بعنوان روز جهانی کارگر (۳) پيشنهاد و تصويب کرد، اما پيش درآمد واقعه "هی مارکت" که در ۴ مه ۱۸۸۶ اتفاق افتاد، ۳ مه همان سال بود. کارگران کارخانه "مک کورميک" از فوريه ۸۶ در اعتصاب بودند و کارخانه اعتصاب شکن استخدام کرده بود. رابطه بين کارگران و کارفرما از همان سال ۱۸۶۷ که کارگران اين کارخانه بعد از ۸ ساعت کار دست از کار کشيده بودند، چندان خوب نبود. اما در فوريه سال ۸۶ بعد از اينکه کارخانه زير يکی از قراردادهايش زده بود و کارخانه را موقتا تعطيل کرده بود (Lockout)، کارگران از همان روز وارد اعتصاب ميشوند و کارخانه هم اعتصاب شکن استخدام ميکند. روز ۳ مه ۸۶ از ۱۰ هزار کارگر يکی از کارخانه‌های چوب بری که روبروی مک کورميک قرار گرفته بود، ۶ هزار در برابر اين کارخانه برای روزکار ۸ ساعته تجمع ميکنند. موقعی که يکی از رهبران کارگران سخنرانی ميکند، تعدادی از اعتصاب شکنهای کارخانه مک کورميک ميخواهند وارد کارخانه شوند. حدود ۵۰۰ نفر از تجمع کنندگان کارخانه چوب بری در اعتراض به اعتصاب شکنها در حال شعار دادن، به طرف آنها حرکت ميکنند. پليس بسوی آنها شليک ميکند و شش تن جانشان را از دست ميدهند. آگوست سپايز که بعدها در جريان دادگاه واقعه هی مارکت به اعدام محکوم ميشود، خود در ميان تجمع کنندگان بود. او که سردبير يک روزنامه کارگری انگليسی – آلمانی بود، همان روز مطلب تند و تيزی عليه بربريت پليس مينويسد و فراخوان اعتراض به عمل شنيع و جنايتکارانه پليس برای روز بعد در ساعت هفت و نيم بعدازظهر در مرکز "هی مارکت" را ميدهد. پليس گفته بود که هرگونه برخورد تند را از طرف تجمع کنندگان سرکوب خواهد کرد. گرچه اتحاديه‌های زيادی فراخوان تجمع داده بودند، اما بدليل هوای سرد و بارانی آنروز تنها ۳ هزار نفر به فراخوان تجمع جواب مثبت دادند. پليس شيکاگو در نزديکی تجمع کارگران قرار گرفت. فيليپ فانر Philip Foner نويسنده کتاب ده جلدی تاريخچه جنبش کاگری آمريکا ميگويد که شهردار شهر شيکاگو نيز در ميان تجمع کنندگان بوده و بعد از اينکه او ميتينگ را ترک ميکند، مخبران پليس که لباس کارگری به تن کرده بودند، به رئيس پليس خبر ميدهند که شهردار ميتينگ را ترک کرد. اواخر دقايق ميتينگ بود که تعداد ۱۸۰ تن از افراد پليس به تجمع کنندگان که حدودا ۲۰۰ نفر از آنها باقی مانده بودند، نزديک ميشوند و دستور متفرق شدن به آنها داده ميشود. در حالی که سموئل فيلدن (Samuel Fielden)، يکی ديگر از رهبران کارگری که در جريان دادگاه واقعه "هی مارکت" دادگاهی شد، سخنانش را به پايان ميرساند، به اين درخواست پليس اعتراض کرده و ميگويد که اين تجمعی مسالمت آميز است. در همين هنگام بمبی به وسط افراد پليس پرتاب ميگردد و يک تن در جا کشته ميشود و حداقل ۷۰ نفر ديگر نيز زخمی ميگردند. بعدها ۶ پليس ديگر نيز در اثر جراحات عميقی که برداشته بودند، کشته ميشوند. پليس بسوی کارگران شليک ميکند که در نتيجه چهار تن از تجمع کنندگان کشته و دهها نفر ديگر نيز زخمی ميگردند.

روز بعد از اين واقعه، حکومت نظامی در شهر شيکاگو اعلام ميگردد. صدها نفر از فعالين را دستيگر ميکنند و بعد از بازجوئيهای اوليه هشت نفر از رهبران کارگری را برای نمايش انتقام و گرفتن زهرچشم انتخاب ميکنند: آلبرت پارسونز (Albert Parsons)، جورج انگل، آگوست سپايز، سموئل فيلدن، مايکل شواب، آدولف فيشر، لوئی لينگ، و اسکار نيب (Oscar Neebe). پال اوريچ Paul Avrich نويسنده کتاب "تراژدی هی مارکت" ميگويد که جريان دادگاه "هی مارکت" شروع اولين red scare (۴) بود. تصميم گرفته شده بود که اين رهبران را از بين ببرند تا ديگران درس عبرتی بگيرند! جز سمئول فيلدن هيچکدام از متهمين در موقع انفجار بمب در بين جمعيت نبودند. اعضای هيئت منصفه از ميان تجار و افرادی که ميدانستند کدورت خاصی با اين رهبران دارند، برگزيده شده بودند. قاضی فرصتی به وکيل مدافع نميداد که از شاهدين سوال بکند. وکيل پليس هرچه ميخواست، بر عليه متهمين، حتی بيربط به موضوع، ميگفت. دادگاه روز ۲۱ ژوئن ۸۶ شروع به محاکمه اين هشت تن از رهبران کارگری ميکند و تا ۲۰ آگوست طول ميکشد. هفت تن به اعدام و اسکار نيب نيز به ۱۵ سال زندان با اعمال شاقه محکوم ميگردند. وکيل مدافع تقاضای دادرسی مجدد از دادگاه عالی آمريکا ميکند که اين دادگاه به اين خواست جواب منفی ميدهد. جنبش کارگری اروپا و آمريکا بغير از ترنس پاودرلی و دور و بريهايش يکپارچه اعتراض به اين احکام ميگردد. چند روز قبل از اجرای حکم اعدام، دادگاه حکم اعدام دو نفر، شواب و فيلدن، را به حبس ابد تقليل ميدهد. روز جمعه ۱۱ نوامبر ۱۸۸۷ معروف به جمعه سياه، چهار تن از متهمين – آلبرت پارسونز، جورج انگل، آگوست سپايز و آدولف فيشر به دار آويخته ميشوند و لوئی لينگ که تنها ۲۳ سال سن داشت نيز در سلولش به گفته پليس دست به خودکشی ميزند. تعدادی بر اين باورند که او را در زندان ميکشند. روز ۱۳ نوامبر نزديک به ۵۰۰ هزار نفر به خيابانهای شيکاگو آمدند تا شاهد تشيع جنازه اين رهبران باشند. هزاران کارگر جنازه اين رهبران را تا گورستان همراهی کردند.

در ۲۶ ژوئن ۱۸۹۳ يک روز بعد از اينکه مقبره ای به يادبود اين قربانيان در گورستانی که اين رهبران به خاک سپرده شده بودند، ساخته شد، فرماندار ايلنويز جان پيتر آلتگلد (John Peter Altgeld) در فرمانی شواب و فيلدن را همراه با لوئی لينگ عفو ميکند و ميگويد که اينها و رفقايشان که اعدام شدند آدمهای بيگناهی هستند که قربانی کدورت قاضی و هيئت منصفه دستچين شده بودند.

در ميلواکی نيز روز ۴ مه کارگران يکی از واحدهای شواليه‌ها دست به راهپيمائی ميزنند. آنها يکی از کارخانه‌های آبجو سازی را مجبور به تعطيلی کردند. روز بعد، ۵ مه، که روز بعد از واقعه هی مارکت بود، پليس بطرف کارگران حرکت ميکند و دستور ميدهد که از جلوی کارخانه متفرق شوند. کارگران مقاومت ميکنند و در نتيجه پليس به کارگران شليک کرده که ۹ نفر را که هشت تن از کارگران مهاجر لهستانی و ديگری کارگر آلمانی بودند را از پای در می‌آورد.

کارگران دوباره خود را سازمان ميدهند

جنبش کارگری آمريکا قبل از تصميم کنگره انترناسيونال دوم قصد داشت روز اول ماه مه ١٨٩٠ را هم بمناسبت بزرگداشت جانباختگان وقايع مه ٨٦ و هم مطرح کردن دوباره مطالبه روزکار ۸ ساعته در يک سطح عمومی و وسيعتر گرامی بدارد. فدراسيون در کنگره دسامبر ۱۸۸۸ خود بار ديگر مطالبه روزکار ۸ ساعته را به بحث گذاشت. تصميم گرفته شد که طبقه کارگر متشکل در اول ماه مه ۱۸۹۰ روزکار ۸ ساعته را به اجرا خواهد گذاشت. طبقه کارگر تنها يک سال و نيم وقت داشت که به استقبال اين روز برود. برای اين منظور يک سازماندهی و کمپينی فشرده لازم بود. چهار روز مختلف را برای راهپيمائی خيابانی در نظر گرفتند که خودشان را برای اول مه ۱۸۹۰ آماده کرده باشند. روز تولد جورج واشنگتن در ۲۲ فوريه ۱۸۸۹ و ۱۸۹۰، روز استقلال آمريکا در ۴ ژوئيه ۱۸۸۹، و روز کارگر) ليبر دی) در اولين دوشنبه سپتامبر ۱۸۸۹. در اولين روز انتخاب شده، ۲۴۰ گردهمائی نسبتا بزرگ در شهرهای مختلف برگزار گرديد. در گردهمائيهای ۴ ژوئيه ۳۱۱ گردهمائی و در ليبر دی بيش از ۴۲۰ گردهمائی بدين مناسبت برگزار گرديد. کارگران در اين گردهمائيها قطعنامه در حمايت از مصوبه کنگره ۱۸۸۸ فدراسيون به تصويب رساندند. کارگران صدها پيام همبستگی و حمايت از کارگران کشورهای اروپائی از جمله انگلستان، فرانسه و آلمان دريافت کردند.

اول ماه مه روز جهانی کارگر

در ابتدای اين نوشته گفتم که يکی از فاکتورهای مهم در مبارزه کارگران تجربه موفق است. رزا لوکزامبرگ ميگويد که کارگران استراليا در سال ۱۸۵۶ تصميم ميگيرند برای مطالبه روزکار ۸ ساعته روز ۲۱ آوريل کار را تعطيل کرده و به شادی بپردازند. قرار بود که فقط همان سال اين اقدام صورت بپذيرد. اما تأثير اين اقدام چنان عظيم بود که از آن به بعد تصميم ميگيرند هر سال اين عمل را تکرار کنند. ليبر دی آمريکای شمالی هم تقريبا يک چنين سرنوشتی دارد. کارگران در سال ۱۸۸۲ تصميم ميگيرند که روزی را به احترام کارگر جشن بگيرند. مارش آن سال چنان تأثيری بر کارگران ميگذارد که در سال ۱۸۸۴ "اتحاديه مرکزی آمريکا" تصميم ميگيرد هر ساله اين عمل را در اولين دوشنبه سپتامبر تکرار کنند. چنانکه امروز ليبر دی روز تعطيلی کارگر در آمريکای شمالی است. گرچه ليبر دی حاصل مبارزه کارگران بود، اما امروز به روزی برای جدا کردن طبقه کارگر آمريکای شمالی از طبقه کارگر جهانی بدل شده است.

کنگره پاريس انترناسيونال دوم (در واقع کنگره مؤسس) در سال ۱۸۸۹ تصميم ميگيريد که در حال حاضر مهمترين مطالبه کارگران روزکار ۸ ساعته ميباشد. ريموند لوين Lavigne به نمايندگی از "فدراسيون انجمنهای کارگران و اتحاديه های کارگری" فرانسه قطعنامه ای را به کنگره ميبرد که خواهان در دستور گذاشتن روزکار ۸ ساعته ميباشد. او از کنگره ميخواهد که اين خواست بصورت يک اعتراض دست از کار کشيدن هماهنگ در سراسر جهان به نمايش گذاشته شود. نماينده آمريکا هيو مکگرگر Hugh McGregor که در واقع نماينده سموئل گامپرز بود و خود جنبش کارگری آمريکا کسی را بعنوان نماينده رسمی به آن کنگره نفرستاده بود، به اطلاع کنگره رساند که کارگران آمريکا قصد دارند روز اول ماه مه را در اعتراض به طولانی بودن ساعات کار و روزکار ۸ ساعته دست به راهيپمائی بزنند و خواست که انترناسيونال نيز اين روز را اول ماه مه در بزرگداشت سالگرد وقايع ماه مه ۱۸۸۶ برگزيند. کنگره اين پيشنهاد را پذيرفت و قطعنامه ای بتصويب ميرساند مبنی بر اينکه روز اول ماه مه ۱۸۹۰ برای مطالبه روزکار ۸ ساعته، کارگران همه کشورها با در نظر گرفتن شرايط موجود در کشور مربوطه در مراسمهای اول مه شرکت کنند. همين اضافه کردن قسمت "با در نظر گرفتن شرايط موجود در کشور مربوطه" بود که راه را برای تفسيرهائی باز گذاشت و تعدادی از اتحاديه های کارگری انگليس در سال ۱۸۹۰ اقدامی نکردند. در اول ماه مه ۱۸۹۰ کارگران اروپا، استراليا و آمريکای شمالی دست از کار کشيدند و در خيابانهای شهرهای کشورهای مربوطه به راهپيمائی پرداختند. تأثير اعتصاب اول ماه مه ۱۸۹۰ چنان تکاندهنده بود که کارگران تصميم ميگيرند اين اقدام را هر سال تکرار کنند، تا به مطالبه روزکار ۸ ساعته خود دست بيابند. النور مارکس در سخنرانی اش در اول ماه مه ۱۸۹۰ در هايد پارک ميگويد: "به ياد دارم که زمانی ده دوازه نفری اينجا برای مطالبه روز کار ۸ ساعته جمع ميشديم و سال بعد اين ده دوازده نفر به چند صد نفر ميرسيد و سال بعد به چندين هزار نفر و آن چندين هزار نفر اکنون به اين عظمتی تبديل شده که مشاهده ميکنيد"!

گرچه اول ماه مه از دل مبارزه برای روزکار ۸ ساعته متولد شد، اما حتی آنجا که کارگران به روزکار کمتر از آن هم دست يافتند، اين روز را بعنوان سمبل مبارزه بر عليه نابرابری گرامی ميدارند. اول ماه مه سمبل مبارزه و اتحاد کارگران است. امروز ديگر در اول ماه مه لزوما مطالبه روزکار ۸ ساعته مطرح نميگردد. برای مثال در سالهای گذشته در ايران مطالباتی چون لغو کار قراردادی، افزايش دستمزد، کاهش ساعات کار روزانه، آزادی تشکل کارگری، برسميت شناخته شدن اول ماه مه، بيمه بيکاری و غيره مطرح گرديده اند. قطعنامه کنگره زوريخ انترناسيونال دوم درباره اول ماه مه ميگويد" :نمايش مصمم خواست طبقه کارگر برای از بين بردن اختلافات طبقاتی". اما متأسفانه امروز در برخی جاها با وجود زمينه برای طرح مطالبات جنبش کارگری، به يک روز تعطيل صرف بدل شده است. حتی در کشورهايی هم آن را در روزهای آخر هفته و يا بعد از کار واگذار ميکنند که کار نخوابد. رسالت اول ماه مه خواباندن کار به نشانه اعتراض بود. البته که بايد اول ماه مه تعطيل رسمی باشد. اما در عين حال بايد در اين روز با برگزاری مراسمهای مختلف بر تضاد طبقاتی و خواستهای اصلی طبقه کارگر انگشت گذاشته شده و تأکيد شود.

-------

پاورقی

)۱(  مبارزه بر سر کاهش ساعات کار روزانه البته که مختص جنبش کارگری آمريکا نبود. در سال ۱۸۵۶ جنبش کارگری استراليا مطالبه کاهش ساعت کار را علنا مطرح کرده بود. و يا مبارزه بر سر کاهش ساعت کار به ۱۰ ساعت باعث تصويب "مصوبه ۱۰ ساعت کار" روزانه در انگليس ميگردد که ساعات کار هفتگی در شهرکهای کوچک و روستاها را به ۶ روز ۱۰ ساعته و تعطيلی يکشنبه ها برای به جا آوردن آئين مذهبی، تقليل ميدهد و در شهرهای صنعتی، آنجا که رشد سرمايه داری مذهب را وادار به عقب نشينی کرده بود، به ۷ روز ۱۰ ساعته تقليل يافت. اما برای بررسی ريشه های اول مه، من سعی کردم وارد جزئياتی که ميتواند به اين موضوع مشخص بيربط باشد، پرهيز کنم.

) ۲ (  در زمان عقد قرارداد بين تشکل کارگری با مديريت، اگر به توافق نرسند، دو احتمال وجود دارد. يا پس از طی مراحل قانونی، کارگران وارد اعتصاب ميشوند. و يا يک احتمال ديگر اين است که قبل از اعلام اعتصاب از سوی تشکل کارگری، مديريت اعلام "اعتصاب" بکند که در ادبيات کارگری به آن Lockout ميگويند. در اين مرحله مديريت محل کار (کارخانه، کارگاه، مدرسه، بيمارستان و غيره) را تعطيل ميکند. در اين مرحله هم در واقع کارگران همان کارهائی را که در مواقع اعتصاب، پيکت و ميز اطلاعات و غيره ميکنند، انجام ميدهند.

)۳) کنگره انترناسيونال دوم در واقع اين روز را بعنوان روز جهانی کارگر پيشنهاد نکرد، بلکه آن را فقط برای اول ماه مه ۱۸۹۰ پيشنهاد کرد.

(٤) Red Scare را به دوره هائی در آمريکا ميگويند که از وحشت کمونيسم هيئت حاکمه از سايه خودش هم ميترسد. در اين دوره ها هر کسی را که از نظرشان مشکوک بنظر برسد دستگير ميکنند. نشريات چپها را توقيف ميکنند. تشکلات دمکراتيک را مورد حمله قرار ميدهند و رهبران کارگری را جزو ليست سياه قرار ميدهند. به کلامی ديگر يک جو ارعاب تمام معنا بر جامعه حاکم ميکنند. فيلمهای A Beautiful Mind, و Guilty by Suspicion مثالهای خوبی از اين دوره ها را به نمايش ميگذارند.

در نوشتن مطلب بالا از منابع زير استفاده شده است:

- The History of May Day, Alexander Trachtenberg

- May Day: A short history of the International workers' Holiday ۱۸۸۶ - ۱۹۸۶, Philip S. Foner

- What are the origins of May Day? Rosa Luxemburg

- Anarchy and the Knights, Terence Powderly

- Eleanor Marx's Speech at the First May Day Hyde Park,

- May Day: Made in America, Joseph North

- Western Labor Parades, New York Times May ۲, ۱۸۸۶

آوريل ٢٠٠٥

 

مفهوم حزب پيشتاز انقلابی

-
انقلاب سوسياليستی بدون تلاش و مبارزه ی پيگير و بصورت خود انگيخته بوجود نمی آيد. بلکه  اين انقلاب ثمره ی عمل آگاهانه ی يک طبقه ی  اجتماعی است. برای برپايی چنين انقلابی به دو فاکتور اساسی و تعيين کننده نياز است که عبارتنداز: رشد رو به افزون سطح آگاهی و همچنين خود سازماندهی  کارگران و ساير توده ها ی تحت ستم.

اگر کارگران به بالاترين سطح آگاهی مبارزاتی برسند ديگر لزومی به وجود سازمان پيشتاز وجود ندارد. اما متاسفانه آنها قادر نيستند در زير حاکميت سرمايه داری به اين سطح آگاهی مبارزاتی برسند چراکه اولا، مسير رشد آگاهی طبقاتی طبقه ی کارگر،  يک مسير مستقيم را طی نکرده  بلکه دارای تناوب است در نتيجه هر طيفی از اين طبقه می تواند برداشت  متفاوتی از مبارزه  داشته باشد؛  و ثانيا سيستم عريض و الطويل سرمايه داری سعی می کند با استفاده از امکانات تبليغاتی خود احساس شکست ناپذيری خود  را به هر ترتيب ممکن به طبقه کارگر تحميل کند.

توده های کارگران در مبارزات روزانه ی خود، تنها و تنها قادرند به آگاهی اوليه دست يابند. اين گونه آگاهی آنها را الزاما به قيامهای  پيگير روزانه عليه سرمايه داری جهت نمی دهد ولی وجود چنين مبارزاتی  بسيار مهم و حياتی است. چرا که اگر طبقه کارگر به مبارزات روزانه اش برای بالا رفتن حقوق و مزايا، کاهش ساعت کار و غيره دست نزند به بردگان دلسرد و منفعل تبديل خواهند شد. در نتيجه طبقه کارگر  بايد برای مطالبات آنی پيش روی خود مبارزه کند؛ اما مبارزه بر عليه اجحافات جامعه سرمايه داری نمی تواند بصورت اتوماتيک آنها را به شکل خود به خودی به نفی وجود سيستم سرمايه داری سوق دهد. در اين راستا بخشی از اين طبقه  که هم در تئوری و هم در عمل به ضرورت تشکل يابی دست می يابد  و خواستار به دست گرفتن سرنوشت خويشند، ظهور می نمايند که  « روشنگران» اين طبقه نام دارند. آنها قادرند علاوه بر مبارزه با انديشه های منحرف درون طبقه کارگر، با رابطه ارگانيک با ساير متحدين اين طبقه، مبارزات را  به  سطوح وسيع تری بکشانند. کارگران کسب  آگاهی کمونيستی را تنها در مبارزه برای متشکل کردن خود و يا به گفته ی دقيق تر پی ريزی يک حزب انقلابی کسب می کنند.

يک سازمان پيشتاز زمانی می تواند به يک حزب پيشتاز تبديل  گردد که بخش موثری  از طبقه کارگر، دهقانان فقير ، جوانان انقلابی، زنان و مليتهای تحت ستم، آنرا به عنوان حزب خودشان بپذيرند. اگر يک سازمان انقلابی ريشه در مبارزات واقعی طبقه کارگر و ساير اقشار تحت ستم نداشته باشد علی رغم تمام جانفشانی اعضايش نمی تواند باعث تغيير مناسبات اسارت بار سرمايه داری و انکشاف ريشه ايی جامعه گردد.

حزب پيشتاز يعنی قبول تفکيک پيشگام  از طبقه کارگر و در عين حال پيوستگی آن با اين طبقه است. وحدت اضدادی که ترکيب يا تجزيه طبقاتی صرف را مردود ميشمارد. حزب  دربرگيرنده ی تمام طبقه نيست بلکه شامل پيشاهنگ طبقه کارگر است. پيشاهنگی که دارای آگاهی سوسياليستی می باشد. اين پيشاهنگ خارج از بدنه ی طبقه کارگر نيست، بلکه سخنگوی توده ی عظيم‍ی از کارگران است.

حزب پيشتاز کارگران،  به اين دليل ساده شکل می گيرد که سطح آگاهی  طبقه کارگر به صورت عام يکسان نيست. در نتيجه حزب سعی می کند که با ترويج آگاهی سوسياليستی و راديکال، کل طبقه را به يک سطح آگاهی مبارزه جويانه رهنمون گردد. به گفته ی ديگر وظيفه پيشگام انقلابی تکامل بخشيدن به آگاهی انقلابی در توده ی طبقه کارگر است.

۲. ماهيت طبقاتی حزب

اگرچه بخش عظيمی از پرولتاريا قادرند در جريان انقلاب و قيامهای مردمی به اگاهی های طبقاتی، يعنی آگاهيهای که سبب می شود تا توده کارگران صف خود را از بورژوازی جدا کنند، برسند ولی مبارزات خود انگيخته قادر نيستند در چشم انداز درازمدت پرولتاريا را به سمت سوسياليزم رهنمون نمايند. مجموعه برنامه  سوسياليستی نه توسط کل طبقه بلکه توسط پيشرو پرولتاريا دست يافتنی است. پيشروی که حتی در دوران رکود مبارزه هم، سنگر مبارزه طبقاتی را ترک نکرده و سعی می کند اين مبارزه را در سطوح مختلف آن دنبال کند. در حقيقت پيشرو پرولتری با روشن کردن چراغ اميد برای توده های کارگر به انها روحيه و شهامت می بخشد چراکه به قول مارکس پرولتاريای که روحيه اش تضعيف شده، پای کار سرنگونی ی سرمايه داری نمی رود.

درنتيجه يکی از فاکتورهايی که حزب طبقه کارگر را از ساير احزاب خرده بورژا متمايز می کند ترکيب پرولتری آن است. اين باعث می شود که اين حزب علاوه  بر برنامه سوسياليستی داخلی، برنامه روزمره خارجی را با ديد پرولتری و با موفقيت به انجام برساند.  هيچ گروه  دهقانی، دانشجوئی و يا تجمعی از روشنفکران هر قدر که برنامه منحصر به فردی داشته باشند قادر به جايگزينی خود با حزبی که ريشه در طبقه کارگر دارد، نيستند. ولی به قول لنين" کارگر از اينکه پيشوای  تهدستان شده به «مومن مقدس» مبدل نمی گردد. او خلق را به جلو برده ولی در عين حال خود، به بيمارهايی فساد خرده بورژوازی نيز مبتلا می گردد. هر چه آنزيادهای مرکب از متشکل ترين، آگاهترين و با انضباط ترين و استوارترين کارگران کمتر باشد، به همان نسبت اين آنزيادها بيشتر فاسد شده و به همان نسبت موارد پيروزی عنصر خرده ی مالکانه گذشته، بر آگاهی پرولتری- کمونيستی آينده بيشتر خواهد بود".
انگلس نيز در همين رابطه می گويد که " جنبش پرولتری از مراحل تحول بی شماری عبور می کند، در هر مرحله برخی از افراد متوقف گشته و به پيشروی های آتی نمی پيوندند". متاسفانه در مورد پيشرو پرولتری نيز اين امر صادق است. چنانچه تروتسکی به درستی در کتاب برنامه انتقالی در اين مورد چنين می نويسد:" نسلی از پيشروان کارگری که شکست را تجربه کرده اند، ديگر به راحتی به سياستهای سوسياليستی جلب نخواهند شد و وظايف آنان معمولا توسط  نسل جوان به عهده گرفته خواهد شد".
۳- کار حرفه ايی و کادر حرفه ايی

حزب برای پيشبرد امر مبارزه بايد دارای کادرهای ورزيده و حرفه ايی باشد. کادرهايی که بتوانند در سرد و گرم روزگار، خود را حفظ کرده و بر روی مبارزات زنده جامعه خود تاثير گذارند. در کشورهای استبدادی نظير ايران، هر چقدر تعداد اعضای حزب کمتر و کاراتر باشند، در صد گرفتاری و نابودی آنها توسط پليس سياسی رژيم کمتر خواهد شد. به قول لنين به دام افتادن ۱۰ نفر انسان عاقل ( کادر حرفه ايی) به مراتب دشوارتر از ۱۰۰ نفر ابله ( کادر غير حرفه ايی و نامنضبط) است. جامعه ی سرمايه داری با تقسيم کار و تخصصی کردن مشاغل عملا بخش وسيعی از پيشروان کارگری را در زندان کارخانجات و مراکز توليدی اسير کرده است؛ اگر چه پيشروان کارگری دارای انگيزه و آگاهی های لازم برای مبارزه بر عليه سيستم سرمايه داری هستند ولی به علت فشردگی زمان، محدوديتهای تکنيک و مالی، صرفا قادرند در اعتراضات انفجاری اين طبقه حاضر شوند. اين روش لز کار بدون ترديد از يک طرف، باعث تحليل نيروی پيشروان کارگری و رشد گرايشات انحرافی در اين طبقه و از طرف ديگر سبب دوری پيشروان کارگری از عرصه های تصميم گيری می گردد. برای بر طرف کردن اين مشکل بسيار حياتيف حزب پيشتاز بايد کارگران را برای مدت زمانهای کوتاه و بلند از درون کارخانه بيرون آورده و انها را در سطوح ديگر مبارزه درگير نموده تا علاوه بر ايجاد زمينه های مناسب جهت شناخت و کسب آگاهی،  پيشروان کارگری مسئوليتهای سنگينی نظير رهبری جنبش را نيز تجربه کنند.

يک کادر حرفه ايی حزب بايد بتواند در عين حال چندين کار متنوع انجام دهد و خود را برای ميادين کوچک و بزرگ نبر طبقاتی آماده کند. مثلا اعتصاب را رهبری کند، در پلميکهای سياسی و فلسفی دخالت کند، در اتحاديه ها و تشکلات صنفی نفوذ کند، برای نشريه نظری سازمان خود مقاله بنويسد، با پليس سياسی رژيم سرمايه داری بجنگد و خلاصه يک انسان همه فن حريف گردد. در جقيقت يک کادر حزب از طريق شرکت پيگير و خستگی ناپذيرش در مبارزات طبقاتی، علاوه بر نقش موثرش در تکامل آگاهيهای انقلابی، با پيوند با پيشروان کارگری است که به مثابه پيشگام شناخته می شود. به گفته ديگر همان طور که تاريخ جنبش کارگری – کمونيستی نشان داده و می دهد بين افراد که خود را ملقب به کمونيستف کارگری و انقلابی می کنند و افرادی که در عمل دارای اين خصلت ها هستند تفاوتهای بسيار بزرگی وجود دارد.

تشکلی که اسم حزب را بر خود نهاده و تمام تلاش خود را در جهت استقرار سوسياليزم قرار می دهد، زمانی می تواند در جهت الغای کار مزدی قدم بر دارد که علاوه بر ساختن زمينه های لازم برای کسب قدرت سياسی توسط طبقه کارگر، زمينه های فکری اين مساله را نيز آماده کند. به قول ارنست مندل نمی توان جهان را تغيير داد بی آنکه همراه آن انسانهايی را که بايد اين تحول عظيم را تحقق بخشند را نيز دگرگون کرد.

تمرکز و حرفه ايی عمل کردن اصلا به معنی تمرکز تمام وظايف جنبش نيست. بلکه می توان و بايد از توده ی درگير در مبارزه جهت پيشبرد اهداف عالی طبقه کارگر بهره گرفت. در حقيقت يک کادر حرفه ايی علاوه بر تفکيک خودش از طبقه ( به شکل عام کلمه يعنی کليت طبقه) خواستار پيوندش به طبقه ( به شکل خاص کلمه يعنی پيشروان کارگری) است.

تلاش يک کادر حرفه ايی در جهت ايجاد رابطه بين اضدادی است که در نگاه اول وحدتشان غير ممکن نشان می دهد؛ ولی با پيگيری در امر مبارزه توسط کادرهای حرفه ايی و مجرب، ناممکن ها، ممکن می شود. اين اضداد عبارتنداز: تضادی که بين کار حرفه ايی و متمرکز از يک سو و روند بورکراتيزه شدن تشکلان انقلابی از طرف ديگر وجود دارد. يعنی از يک طرف، عملکرد بجا و تعيين کننده ی کادرهای حرفه ايی، می تواند در حکم نقطه ی قوت يک تشکل انقلابی عمل کرده و روند سيادت طبقاتی و کسب قدرت توسط طبقه کارگر را تصريح کند. و از طرف ديگر ، کار حرفه ايی اگر نتواند با مبارزات پيشروان کارگری و پيشگامان انقلابی پيوند بخورد باعث بورکراتيزه شدن و اضمحلال حزب می گردد.

در حقيقت نتايج نافرجام مبارزات حرفه ايی در جنبش کارگری- کمونيستی نظير تسلط و نابودی دستاوردهای بلشويکها توسط استالينيزم  را نبايد نتيجه ی حزب متشکل از کادرهای حرفه ايی دانست؛ بلکه آنرا بايد در محو شدن بخش وسيعی از پيشروان کارگری در کوره انقلاب و جنگ داخلی در روسيه جستجو کرد.

کادرهای حرفه ايی يک حزب می توانند با درنظر گرفتن  کليه جوانب  امنيتی حاکم بر جامعه، در سه شکل علنی، نيمه علنی و مخفی فعاليت کنند. هر گونه مختوش کردن اين سه عرصه از فعاليت  سياسی، می تواند يک تشکل انقلابی را به نابودی بوسيله ی پليس سياسی نظام های  سرمايه داری استيدادی بکشاند.
۴- حزب سازمانی است برای مبارزه

اين مبارزه را بايد در دو جنبه مورد بررسی قرار دهيم:
 اول، حزب نبايد بصورت تصنعی مدعی رهبری طبقه کارگر شود بلکه بايد در هر موضوعی که کارگران با آن مواجه هستند، از کوچکترين مسائل درون کارخانه ها گرفته تا مسائل بين المللی، مبارزه کرده و نشان دهد که بهترين مدافع طبقه کارگر است.

دوم، حزب بايد خود را نهايتا برای حادترين شکل مبارزه طبقاتی، يعنی خيزش های توده ای و مسلحانه، آماده سازد.  در نتيجه در درون حزب پيشگام،  برای افراد بی تفاوت و يا بوروکرات جايی وجود ندارد. اعضا بايد افرادی فداکار، فعال و حتی الامکان جوان باشند.
۵- مرکزيت دمکراتيک

سانتراليزم دموکراتيک يعنی ترکيب سانتراليزم (تمرکز) و دموکراسی (مشارکت) در درون تشکيلات انقلابی. شما نمی توانيد بدون پايبندی عميق به دموکراسی، برپايی انقلاب کارگری را متصور شويد. انقلاب کارگری يک شورش خودبخودی صرف نيست بلکه يک خيزش آگاهانه  و متمرکز طبقه ی کارگر (و متحدانش)  جهت تسخير قدرت و پرپايی دموکراسی شورايی است.

از طرف ديگر،  مرکزيت دمکراتيک در يک حزب پيشتاز به معنای تمرکز بخشيدن به تجربيات، نظرات پيشرو و نتايجی است که از پراتيک روزانه حاصل می شود. اگر مرکزيت دمکراتيک وجود نداشته با شد  نمی توان نتايجی دقيقی که برای   عمل ضرورت دارد را بدست آورد. مبارزات دانشجويان، زنان، مليتهای تحت ستم، و غيره اگر صرفا بخود همين مبارزات محدود شود، از آنجايی که قادر نيست تصوير کاملی از مبارزه طبقاتی را ترسيم کند، به دور شدن جنبشهای اجتماعی از همديگر و ايجاد خلای سياسی در جامعه خواهد انجاميد. مرکزيت دمکراتيک در يک حزب پيشتاز به ما کمک می کند که  با يک روش انتقادی در هر مرحله از حرکت، به درجه ی کارايی  برنامه و خطوط سياسی  حزبمان پی ببريم.

اما چرا سانتراليزم دموکراتيک:

۱) کارگران دارای تجربيات متفاوتی هستند اين مساله باعث می شود که برای جمع آوری و يک کاسه کردن تجربيات، تمرکز بعنوان شرط لازم مورد توجه قرار گيرد. حتا در حزب انقلابی نيز اعضا بر حسب پيشينه، سطح و محل مبارزه دارای تجربيات مختلفی هستند. برای فائق آمدن به چنين مشکلی ما نياز به تمرکز تجربيات و دانش مبارزاتی کليه ی طيف های مبارز طبقه کارگر را دارم.

۲) از آنجائيکه طبقه حاکمه بسيار منسجم و متمرکز است، طبقه کارگر نيز نياز به تمرکز دارد، تمرکز اين طبقه از طريق تشکل و عملکرد دموکراتيک اين طبقه امکان پذير است.

۳) مرکزيت دمکراتيک حزبی سبب می شود تا گرايشات درون حزبی (حتا در قالب بلوک يا فراکسيون) بتوانند به چالشهای سياسی و نظری با يکديگر پرداخته و تا جای ممکن با متقاعد نمودن يکديگر سبب شکوفائی استعدادها و نظرات نوين گردند. بدون دمکراسی و برخورد آزاد عقايد، حزب به هيچ طريقی نمی تواند سياست هايی که واقعا پاسخگوی نيازهای طبقه کارگر بوده  و مناسب شرايط مشخص باشد را فرموله کند.
 ۵-  استقلال حزب
حزب در معنای واقعی بايد استقلال طبقاتی خود را در تمام شرايط حفظ کند. اين بدين معنی نيست که از ائتلاف، توافقات موقتی و غيره که می تواند در پيشبرد اهداف طبقه کارگر مفيد واقع گردد، خوداری کند؛ بلکه برعکس، حزب می تواند در آنها شرکت کرده و با بحث و تجزيه و تحليل، جريانات انحرافی را شناسايی و هويت آنها را برای کارگران عيان تر نمايد.
۶- حزب و وحدت طبقه کارگر
حزب طبقه کارگر بر خلاف احزاب و جريانات خرده بورژوا که هريک با اسامی کارگر و کمونيست مزين هستند ولی فاقد هر گونه  ارتباط ارگانيک با طبقه کارگر می باشند، از پايين و توسط خود روشنگران کارگری و متحدانشان  بنيان گذاشته می شود. اين حزب بجای تلاش در جهت افزايش کميتی خود، از آنجائی که بستر شکل گيريش در خود طبقه است، حضورش هم نيز يک حضور معنوی و فراگير خواهد بود.
کمونيستها برای انسجام و وحدت طبقه کارگر بايد به مسائل زير توجه کنند:

الف) بايد از هر گونه تفرقه و اختلاف در صفوف طبقه کارگر از جمله اختلافات نژادی، ملی، جنس‍ی، متخصص و غير متخصص، شاغل و بيکار و غيره جلوگيری کرد. تفرقه و نفاق تنها پشتوانه ی ماندگاری قدرت طبقات حاکم است.

ب) نبايد خود را جدا از طبقه کارگر به حساب آورد. حزب بايد همگام با طبقه در کليه مبارزات آن شرکت کرده و عقايد رفرميستی و شعارهای نفاق گرايانه را به شعارهای ضد سرمايه داری تبديل کند.

ج) بايد در جهت به رسميت شناساندن خود از سوی توده ی طبقه  کارگر و برقراری ارتباط با آنها، به هر طريق ممکن، با حفظ استقلال و موجوديت طبقاتی حزب، به تثبيت موقعيت حزبی پرداخت.

۷- وظايف آموزشی حزب

سيستم سرمايه داری علاوه بر دستگاه سرکوبگر دولت‍ی که در اختيار دارد و از آن طريق طبقات تحت ستم را تحت ارعاب و کنترل خود در می آورد، سعی می نمايد با بکارگيری اهرمهای بسيار قوی تبليغاتی به توجيه وضعيت موجود بپردازد. برای برخورد منطقی و قاطع با نظرات انحراف‍ی مرو جين نظم موجود، آموزشهای حزبی امری بسيار ضروريست. مواردی که در زمينه ی آموزش کادرهای حزبی بايد  مد نظر گرفته شود به ترتيب زيرند:    

الف) تربيت نمودن کادرها و رهبران انقلابی ی که در سنت مارکسيستی آبديده شده و قادر به تجزبه و تحليل و قضاوت درباره ی مسائل جنبش کارگری هستند. ب) آسان کردن مباحث کمونيستی از طريق استفاده از مثال های ساده در کتاب ها و بولتن ها و نشريات منتشر شده. ج) حزب بايد در افشاگری از بورژوازی کوشش شبانه روزی داشته باشد. د) حزب بايد سازماندهی قشر وسيعی از روشنگران کارگری را در دستور کار خود قرار دهد.

در حوزه ی آموزشی دو جنبه بايد مورد توجه قرار گيرد: الف) آموزش نبايد صرفا آکادميک و کلاسی باشد، بلکه بايد شکل عملی داشته باشد. ب) حزب بايد در حالی که مبارزه و آموزش طبقه کارگر را به پيش می برد خود نيز از آن آموزش ببيند. حزب به مثابه ی مغز طبقه کارگر است، بنابراين نبايد اين مغز راکد مانده و خود را از پيشرفتها باز دارد. ( اين به معنی رفرميسم و دور شدن از سنتهای کمونيستی نيست).
۸- مبارزه برای هژمونی

حزب بايد کليه نيروهای تحت ستم را در چارچوب يک مبارزه مشترک عليه سرمايه داری و تحت رهبری پرولتاريا گر دهم جمع آورده و مبارزات آنان را سازماندهی کند. به لحاظ تاريخی و در سطح بين المللی، اين به معنی تحقق يافتن اتحادی بين کارگران و دهقانان فقير است که در جهت دفاع از منافع آنان صورت می گيرد. حزب همچنين بايد به جنبش های ديگر از جمله جنبش های مليتی، نژادی، زنان و دانشجويان برخورد مناسب کند. نبايد مبارزات و خواسته های اقشار اجتماعی ديگر را مردود شمرده و از آنها خواسته شود که لزوما رهبری حزب پرولتری را بپذيرند. مبارزات برای کسب هژمونی بايد از طريق اشاعه فرهنگ انقلابی در ميان اقشار اجتماعی ديگر و استحکام پايگاه حزب در ميان طبقه کارگر، صورت گيرد.
 ۹- بين الملل چيست؟

" رهائی طبقه کارگر تنها به دست اين طبقه امکان پذير است". اما آزادی اين طبقه از زنجيرهای نظام سرمايه،  نه يک  مساله ی محلی و نه مساله ی ملی  بلکه مساله ايی اجتماعی است. طبقه کارگر طبقه ايست جهانی، به همين دليل استقرار سوسياليزم نيز امری جهانی است.

تمام خصوصياتی که درباره ی حزب عنوان کرديم بايد در فرجام خود به «حزب بين الملل کارگری» منجر گردد. سازمان بين الملل کارگری از کارگران پيشاهنگ و روشنفکران پيشرو که آزمايش خود را در جنبش پس داده اند، تشکيل می گردد. بين الملل واقعی نبايد به  تشکيلاتی با جثه ای کوچک و با سری بزرگ تبديل گردد يعنی نبايد اين  بين الملل انقلابی  نبايد بجای تمرکز بر روی تودههای کارگران در کشورهای مختلف، رهبريت بوروکراتيک خود را گسترش دهد.

هدف بين الملل که وظيفه ی اصلی اش رهبری طبقه کارگر در مقياس جهانيست، عبارتنداز: ۱- سرنگونی سرمايه داری جهانی ۲- تسخير قدرت سياسی توسط طبقه کارگر ۳- استقرار سوسياليزم در سراسر جهان.
 

اول مه روز جهانی کارگر، روز انسانيت و آزادی

 

اول مه نزديک ميشود و جنب و جوش در ميان فعالين کارگری برای برپايی هرچه گسترده تر و با شکوه تر اين روز جهانی کارگری قابل مشاهده است. اول مه در ايران يکی از محورهای کشاکش کارگران با جمهوری اسلامی است. عليرغم اينکه کارگران سالها پيش توانستند اين حکومت را به پذيرش اين روز به عنوان يک روز تعطيل مجبور کنند، اما حکومت اسلامی سرمايه داران هرسال تلاش کرده است به طرق مختلف مانع از برگزاری تجمعات مستقل کارگران در اين روز شود. از تهديد فعالين کارگر گرفته، تا تهاجم به تجمعاتی که با ابتکار خود کارگران برپا ميشود، تا برگزاری مراسمهای تشريفاتی دولتی و تلاش برای دادن رنگ و بوی اسلامی و حکومتی زدن به اول مه، و مانع شدن از تعطيل عمومی در اين روز و بسياری از شيوه های ديگر برای تحت کنترل گرفتن اول مه از جانب حکومت صورت ميگيرد. هنوز پرونده فعالين اول مه سقز به جرم شرکت در مراسم اول در سه سال پيش در جريان است و اين فعالين چند بار به دادگاه کشيده شده اند، دستگير شده اند، و زير فشارهای مختلف قرار دارند. هرسال فشار و تهديد و مانع تراشی برای جلوگيری از برپايی اول مه عليه کارگران وسيعا توسط ارگانهای مختلف حکومت در سراسر ايران به جريان می افتد. اما عليرغم همه اينها اول مه هرسال به نحو گسترده ای برگزار ميشود و رنگ و بوی خودرا به جامعه ميزند. هرسال در شهرهای مختلف شاهد تجمعات و مراسم راديکال اول مه هستيم• هرسال کارگران راديکال حرفشان را و کيفرخواستشان را عليه حکومت و کل نظام حاکم بيان ميکنند. و هرسال اول مه بر فضای سياسی جامعه تاثير ميگذارد.
اين بدان مفهوم نيست که تلاش جمهوری اسلامی و کل طيف سرمايه داران برای جلوگيری از برپايی روز جهانی کارگر کاملا نا موفق بوده است. واقعيت اينست که اول مه هنوز از آنچه بايد باشد، يعنی روز نمايش قدرت عظيم کارگران، و روز اعلام کيفرخواست بخش اصلی و وسيع کارگران عليه حکومت و کل نظام حاکم فاصله دارد. اول مه بايد در صفوفی دهها و صدها هزارنفره برگزار شود. اول مه بايد روزی باشد که کارگرانی که کارد به استخوانشان رسيده با صدای رسا حرف دلشان را بزنند و در سراسر ايران به خيابانها بيايند و اعلام کنند که اين حکومت و اين نظم و قوانين و بی حقوقی مطلق را نميخواهند• اول مه بايد روز اعلام نه به حکومت، نه به سرمايه داری، نه به فلاکت و محروميت و دستمزدهای پايين، و نه به قوانين ارتجاعی اسلامی باشد. اول مه بايد روز نه به جنگ، نه به بمب، و نه به نا امنی باشد. اول مه بايد روز برافراشته شدن پرچم حکومت کارگری و سوسياليسم در گوشه و کنار ايران باشد.
جلوه هايی از همه اينها را هرسال در اول مه در شهرهای مختلف از جانب کارگران شاهديم. اما آنچه هنوزاز حد انتظار فاصله دارد اينست که اول مه با وجود اينکه در ايران در ميان بخشهای وسيعی از توده کارگران محبوب است اما در عين حال شاهد شرکت فعال توده کارگران در ابعاد صدها هزار نفره در مراسم اول مه نيستيم. هنوز شاهد اينکه کارگران بخشهای کليدی فعالانه درگير اول مه و برپايی آن باشند نيستيم. و اين را فقط با سرکوب و فشار و خفقان نميشود توضيح داد. بويژه در يک سال گذشته همه مردم شاهدند که حکومت احمدی نژاد که برای ايجاد فضای رعب و سکوت و خفقان بروی کار آمده بود، با موجی از اعتصابات و مبارزات کارگران مواجه شد و قدرت سرکوب گسترده کارگران را ندارد. در واقع کارگران و دانشجويان و کل مردم معترض در اين زمينه اين حکومت را شکست داده اند. روشن است که اين بدان مفهوم نيست که ما ديگر با مانع سرکوب و تهاجم مواجه نيستيم. بلکه به اين مفهوم است که کارگر خود ميداند که با مبارزه ميتواند جلوی اين حکومت بايستد و انرا عقب براند. عليرغم اين، تهديد و سرکوب يک فاکتور مهم در برابر اول مه هست اما تمام مساله را توضيح نميدهد.
يک مانع مهم ديگر اينست که به نحوست همين حاکميت اسلامی سرمايه داران و نظام بحران زده سرمايه داری، کارگران انچنان برای تهيه نان شبشان درگير و گرفتارند که ديدن جايگاه و اهميت شرکت در مراسم اول مه چندان برايشان ساده نيست. خيلی ها به اين فکر نکرده اند. خيلی ها بنظرشان اين تلاش کمی لوکس بنظر ميرسد. خيلی ها وقتش را ندارند و خيلی ها چندان به امکان تغيير اين اوضاع جهنمی و تاثير جدی اول مه راديکال، خوش بين نيستند. همه اينها قابل فهم است. در جامعه ای که شيرازه اش در حال از هم گسيختگی است و به بهشت سرمايه داران برای چپاولگران سرمايه دار تبديل شده است و يک سال و دوسال و شش ماه و چندماه حتی همان حقوق بخور و نمير کارگر را هم نميدهند، برای خيلی ها حال و روزی برای تدارک اول مه و تلاش و جنگيدن برای آن، وحتی شرکت در مراسمی که قرار است برپا شود باقی نميماند. به همين دليل برای اول مه بايد در ميان کارگران کار کرد. با آنها چه انها که اکنون شاغلند و به هرحال و با هر مشقتی دستشان به دهانشان ميرسد و چه آنها که بيکارند و در تلاش زنده ماندن بايد شب و روز جان بکنند، و چه آنها که کار ميکنند و دستمزدی نميگيرند و هرشب با سفره خالی و شکم گرسنه فرزندانشان روبرو ميشوند، بايد حرف زد و جايگاه و اهميت اول مه را نشان داد. بايد به آنها نشان داد که اول مه موقعيت کل کارگران و در نتيجه موقعيت و قدرت انها را بالا ميبرد. بايد به آنها نشان داد که يک اول مه راديکال و با شکوه و ميليونی سلاحهای جمهوری اسلامی را بطور جدی بی اثر تر ميکند، کارفرمايان و صاحبان سرمايه را وحشت زده ميکند و در فشار بر کارگران محتاط ميکند، رعشه مرگ بر کل جبهه سرمايه دارن می اندازد و الی آخر. بايد به آنها نشان داد که اگر اميدی برای خلاصی واقعی از اين فلاکت و جهنم واقعی برای آنها و فرزندان آنها و کل کارگران وجود داشته باشد، همين است که کارگر به سرنوشت کل جامعه فکر کند و برای تغيير آن تلاش کند. و برپايی راديکال و محکم و قدرتمند اول مه يک قدم مهم و موثر در اين راه است. اين کار فعالين کارگری و بويژه کار فعالين راديکال و سوسياليست است. اين جزئی از کار روتين و مداوم هر فعال کمونيست و سوسياليست است.
به همين دليل اول مه در عين حال شاخصی برای سنجش قدرت گرايش سوسياليستی در ميان کارگران است. اول مه نشان ميدهد کارگران سوسياليست تا چه حد در ميان توده کارگران کار کرده اند. و توانسته اند کارگران را در ميان صدها مشکل و مشغله و گرفتاری روزمره، به امر دراز مدت تری که بر سرنوشت آنها و فرزندان آنها و کل جامعه ای که در آن زندگی ميکنند تاثير عميق ميگذارد، متوجه کرده باشند. اول مه شاخصی است که نه فقط محصول کار کارگران و فعالين سوسياليست را منعکس ميکند، بلکه کارنامه خود حزب کمونيست کارگری را هم جلوی چشم ميگذارد. نشان ميدهد که اين حزب تا چه حد جلو رفته و چه فاصله بيشتری را بايد برای جذب کارگران به امر رهايی اساسی خود طی کند• تا چه حد توانسته است کارگران را متحد کند، گرايشات مختلف درون جنبش کارگری را به اهميت جدی برگزاری وسيع و متحدانه اول مه متوجه کرده باشد و شعارهای راديکال و خواستهای سراسری کارگران را بر پرچم اول مه آورده باشد. در اين زمينه بايد بيشتر و مشروحتر حتی بعد از اين اول مه سخن گفت.
اما برويم سراغ اول مه امسال که چند هفته ای بيشتر به آن باقی نمانده است. هرچه در يک سال گذشته کرده ايم و نکرده ايم، يک کار مهم اينست که در اين روزها و هفته های اخر بايد فعالتر برای اول مه کار کنيم. در مورد شعارها و قطعنامه ها بايد با کارگران هرچه بيشتری هماهنگی کرد. شعارهايی مثل نان و ازادی برای همه،  نابود باد سرمايه داری، زنده باد سوسياليسم، تعيين حداقل دستمزد توسط خود کارگران، حداقل دستمزد يک ميليون تومان، نه بمب نه جنگ، سوسياليسم يا بربريت، شورای اسلامی منحل بايد گردد، و بسياری شعارهای ديگر را ميتوان و بايد در اول مه فرياد زد و پرچم آنرا بلند کرد و بر آن تاکيد نمود• بسياری از اين شعارها از جانب خود کارگران و دانشجويان و معلمان در تجمعات مختلف داده شده است. در کل اول مه بايد صدای اعتراض به نظم حاکم و همه عوارض و بلايای آن نظير فقر و فلاکت جنگ و بی تامينی باشد. اول مه بايد صدای اعتراض کارگران عليه نظام غير قابل تحمل موجود را به گوش همه برساند.
يک شيوه و شگرد جمهوری اسلامی برای مقابله با اول مه مستقل و راديکال کارگری، جلو انداختن شوراهای اسلامی و برپا کردن مراسم و تجمعات دولتی با شعارهای حکومتی و اسلامی است. نقش پادوهای جمهوری اسلامی در ميان کارگران يعنی همين "شوراهای اسلامی" همين است. اينها نيروی کمکی سپاه و بسيج و زندانبانان و قمه کشان رژيمند• هرجا حکومت زورش نميرسد اينها با ظاهر کارگر دوستی وارد ميشوند تا اعتراضات را مخدوش و لوث کنند. يک کار مهم کارگران هرسال خنثی کردن اين تلاشها و مفتضح کردن شوراهای اسلامی بوده است. امسال هم فعالين کارگری گوش بزنگ هستند و بايد با آمادگی کامل علاوه بر تدارک برپايی مراسمهای مستقل، آمادگی کافی برای اينکه اين اجير شده های حکومت را با شکست و سرافندگی به خانه بفرستند داشته باشند. بايد مراسمهايشان را به محل شعار عليه جمهوری اسلامی و جنگ و بمب اتمی و نظام حاکم تبديل کرد. بايد در مرسمهايشان شعار انحلال شوراهای اسلامی را فرياد زد. وکلا بايد همانگونه که سال قبل و سالهای قبل شاهدش شديم، اين بار مزه يک شکست و رسوايی جدی تر را به آنها چشاند و پشيمانشان کرد.

 يک نکته را هم بايد يادآوری کرد و آن اينکه اول مه روز جهانی کارگر است. همه بخشهای کارگران طبعا اين روز را روز خود ميدانند و بايد تلاش کنيم که در برپايی هرچه با شکوهتر آن دخيل و شريک شوند. از کارگران کارخانه‌ها و مراکز صنعتی گرفته، تا کارگران کارگاههای کوچک و بزرگ و همه مراکز توليدی، رانندگان، پرستاران، معلمان، و تمامی بخشهای ديگر کارگری را بايد تلاش کرد متحدانه به صف اول مه بپيوندند. علاوه براين اين روز به همه مردمی که سرنوشت خودرا با کارگران مربوط ميدانند نيز تعلق دارد. روشن است که دانشجويان پيوندهای عميقی با کارگران دارند و همچنان که در مبارزات و اعتراضات خود پرچم حمايت از کارگران و پيوند با کارگران را هرسال بلند ميکنند اينجا به هرشکل ممکن در دامن زدن به فضای اول مه در سراسر جامعه و برپايی باشکوه اول مه بايد نقش فعال خود را ايفا کنند. اين روز بعلاوه به فعالين حقوق زنان و همه زنان و مردانی که مستقل از اينکه از نظر موقعيت طبقاتی به صف کارگران تعلق دارند يا نه، خودرا عليه آپارتايد جنسی ميدانند نيز آشکارا مربوط است و بايد اميدوار بود که در برپايی آن سهيم شوند. و همه مردمی که ميخواهند خودرا از شر جمهوری اسلامی و جهنم موجود خلاص کنند قاعدتا ميدانند وبايد بدانند که کارگران اميد اينده بهتر و انسانی برای جامعه اند و اول مه روز جهانی کارگر به آنها و سرنوشت و آينده آنها نيز مستقيما مربوط است و بايد در آن سهيم شوند.  

در يک کلام اول مه روزی عليه سرمايه و سرمايه داران است. روزی عليه حکومت و عليه کل طبقه حاکم است. روز کيفر خواست عليه کل اين جامعه غير انسانی و پر از محنت و ستمی است که طبقه سرمايه دار و حکومت اسلاميش به جامعه تحميل کرده اند. برپايی هرچه باشکوه تر اين روز بر کل موقعيت کارگران در برابر سرمايه داران و بر کل فضای جامعه مستقيما و بطور جدی تاثير مثبت و تحول بخش ميگذارد. اين روز را بايد جدی گرفت. همه کارگران و مردم حق طلب را به شرکت و دخالت در آن فرا خواند و پرچم آزادی و برابری و سوسياليسم را برافراشت.
 

April 08, 2007

پس از "بحران ملوانان"!


فاتح شيخ : با آزادی ١٥ ملوان انگليسی که دو هفته پيش توسط سپاه پاسداران ايران دستگير شده بودند، يک ميان پرده از بحران حاد مناسبات رژيم ايران با انگليس و آمريکا پايان يافت. خود ماجرا به رغم دراماتيک بودنش اهميت ويژه ای نداشت، آنچه به آن اهميت داد مکان اين ماجراجوئی در کل روياروئی رژيم حاکم بر ايران با آمريکا و متحدانش در مقطع فعلی است.

 رژيم اسلامی با بهره برداری از نقطه ضعف طرف تا اينجا توانسته است يک مدال تفوق نظامی، سياسی و اخلاقی به سينه خود بزند و حريفش راه ديگری جز قبول منفعلانه آن و تلاش بيثمری برای حفظ آبرو نداشته است.  
اين حاصل بالانس واقعی قدرت طرفين نيست، حاصل وخامت موقعيت آمريکا و انگليس در عراق و بالادستی فعلی رژيم ايران در آن کشور است. حضور آمريکا و انگليس در عراق، بويژه حضور انگليس در جنوب عراق، آنقدر پر از سوراخ است که دست رژيم اسلامی را برای دست زدن هرروزه به ماجراجوئی تماما باز کرده است. کشته شدن چهار سرباز انگليسی در بصره درست در روز آزادی ملوانان، تنها يک مورد ديگر از چنين ماجراجوئيهائی است. سود اين ماجراجوئيها برای جمهوری اسلامی هرچه باشد دود آن، مستقيما به چشم مردم ايران و منطقه ميرود، چراکه آمريکا و انگليس هم برای خروج از موقعيت وخيمشان در عراق ممکن است هر آن دست به ماجراجوئيهای به مراتب خطرناکتر و پردامنه تری بزنند. از آنجاکه "بحران ملوانان" آخرين ماجراجوئی جمهوری اسلامی نخواهد بود، بررسی مکان ويژه آن و موقعيت پس از آن، از زاويه شرايطی که برای مبارزه مردم عليه جمهوری اسلامی ايجاد ميکند، ضروری است.  

خصلت بحران کنونی
بحران جاری، آنجا که به آمريکا و متحدانش مربوط است بخشی از بحران استراتژی ميليتاريستی آمريکا در منطقه و جهان است و آنجا هم که به رژيم اسلامی بر ميگردد بخشی از بحران حاکميت آن در جامعه ايران است.
 روشن است که استراتژی قلدری نظامی آمريکا، که ١٦سال قبل با جنگ ١٩٩١ خليج شروع شد، دچار ناکامی و شکست شده است. تلاش هر دو جناح هيات حاکمه آمريکا بيرون آمدن از زير آوار اين شکست با صدمات هرچه کمتر است. شکست بوش و حزبش در انتخابات آمريکا، راپورت بيکر- هميلتن و روياروپی اکثريت دمکرات در کنگره و سنای آمريکا با دولت بوش که اين روزها حادتر شده است، همه جلوه های پی در پی ناکامی استراتژی قلدری نظامی آمريکاست.
تصويب لايحه مشروط کردن تاييد هزينه نظامی دولت بوش به تعيين جدول زمانی خروج نيروهای آمريکا از عراق تا يکسال و چند ماه ديگر توسط کنگره آمريکا و تهديد بوش به وتو کردن آن، سفر نانسی پلوسی به خاورميانه و نقض سياست مخالفت دولت آمريکا با شرکت دادن سوريه در پروسه حل بحران خاورميانه از عراق تا لبنان و فلسطين، نشانه آن است که آمريکا نيازمند يک عقب نشينی منظم در خاورميانه شامل تامين شرايط برای تامين خروج به اصطلاح "شرافتمندانه"! از عراق است. برخلاف مخالفت دولت بوش با توصيه های بيکر- هميلتن، دمکراتها روی خط اين توصيه ها جلو ميروند و به نظر ميرسد که دولت بوش هم کم و بيش و با مقاومتها و سرکشيهای محدودی، سرانجام به اين راه تن خواهد داد. سياست دولت انگليس هم در همان راستاست و در عملی کردن آن هم با مانعی روبرو نيست و بتدريج حضور نظامی اش در عراق را کاهش خواهد داد.
در اين ميان مشکل مشترک آمريکا و انگليس و ديگر دولتهای غرب ازجمله آلمان و فرانسه اين است که چگونه عقب نشينی منظم از عراق به تبديل رژيم اسلامی به قدرت فائقه در خاورميانه منجر نشود. تنش روابط اين دولتها با جمهوری اسلامی بر سر پرونده اتمی و افت و خيز فشارهايشان از کانال شورای امنيت سازمان ملل و قطعنامه های ١۷٣۷ و ١۷٤۷ تابعی از اين معادله واقعی است.
متقابلا از نظر رژيم اسلامی، تحميل خود به غرب به عنوان يک طرف غير قابل اهمال در بحران خاورميانه (اگر نه قدرت فائقه منطقه)، کليد تحميل حاکميت ارتجاعی خود بر مردم و مقابله با نفرت انباشته شده آنهاست. استفاده از نقطه ضعف حضور انگليس در جنوب عراق و حمله به آن در شامگاه تصويب قطعنامه ١۷٤۷ در شورای امنيت، از يکسو ماجراجوئی "حساب شده"ای در جهت وارد آوردن فشار بر آن دولت و وادار کردنش به نشان دادن نرمش در عرصه ديپلماسی است و از سوی ديگر ابزار منحرف کردن اذهان مردم از قطعنامه شورای امنيت بود. رژيم و صاحبان سرمايه به محض صدور قطعنامه ١۷٣۷ شورای امنيت و به بهانه و زير پوشش آن، يورش خود به معيشت مردم را گسترش دادند و قيمتها را بالا بردند (برای نمونه قيمت گوجه فرنگی را از سيصد به سه هزار تومان رساندند)، اين بار هم رژيم اسلامی با دستگيری ملوانان انگليسی زمينه را برای يورش بيشتر به معيشت مردم و در عين حال خلع سلاح معنوی آنان فراهم ساخت. به اين ترتيب هم موقعيت آمريکا و انگليس در عراق در برابر بالادستی جمهوری اسلامی و هم قطعنامه های ١۷٣۷ و ١۷٤۷ شورای امنيت، رژيم را در حمله به مردم و فرسايش نيروی مقاومت و مبارزه آنان ياری داد. اين روياروئی بعلاوه ميتواند باز هم روحيه سکون و انتظار و سردرگمی را در صفوف مردم گسترش دهد.

تصاعد تنش يا کاهش تنش؟
نياز آمريکا و انگليس به عقب نشينی منظم از باطلاق عراق و آرام کردن جبهه های ديگر تقابل در منطقه خاورميانه با توجه به موقعيت دست بالای رژيم اسلامی و اسلام سياسی در عراق و منطقه، ميتواند سياست آنها را در جهت کاهش تنش با جمهوری اسلامی سوق دهد. اين در عين حال يک هدف مقطعی جمهوری اسلامی و نيز هدف خاص آن در جريان "بحران ملوانان" و آزادی آنان برای تحکيم موقعيت ارتجاعی خود بوده است. اظهارات تونی بلر پس از اين ماجرا و حتی پس از کشته شدن چهار سرباز بريتانيايی در روز پنجشنبه، آزاد کردن ديپلمات رزيم اسلامی در عراق توسط آمريکا و وعده ضمنی آزاد کردن پنج مامور ديگر رژيم که در اربيل دستگير شده اند، در کنار سفر نانسی پلوسی به خاورميانه و تلاشهای تنش زدايانه او در ارتباط با سوريه ميتواند نشانه های اين رويکرد سياست آمريکا و انگليس در منطقه باشد. پيام کنفرانس اخير سران کشورهای عرب که در آن ملک عبدالله متحد شماره يک آمريکا حضور نيروهای امريکائی در عراق را "اشغال غيرقانونی" خواند و مقامات دولت بوش را برآشفته کرد، در اين راستا به اندازه کافی هشدار دهنده بود.
در عين حال، تضاد حاد منافع آمريکا و متحدانش با جمهوری اسلامی و جريانات اسلامی وابسته به آن در عراق و منطقه در کنار ماجراجوئيهای دو طرف، هر آن ممکن است تنش موجود را بصورت تصاعدی و انفجارآميزی تشديد کند و به تحميل فاجعه ديگری بدتر از تراژدی جاری در عراق بر مردم ايران و منطقه منتهی سازد.
اين دو حالت، دو روی سياستی است که پس از "بحران ملوانان" برای پيشبرد بحران مناسبات غرب با جمهوری اسلامی ميتواند در پيش گرفته شود. آنچه از زاويه مبارزه مردم ايران برای سرنگونی هرچه سريعتر جمهوری اسلامی ضرورت حياتی دارد، تلاش بيوقفه برای اتحاد نيروهای فعاله مردم و مقابله قاطع با روحيه سکون و انتظار است. واضح است که هر درجه کاهش فضای جنگی و نظامی، در جهت تسهيل شرايط مبارزه مردم و هر درجه ماجراجوئی متقابل جمهوری اسلامی و آمريکا و متحدانش در جهت سخت تر کردن شرايط معيشتی و مبارزه مردم است. کليد پيشرفت در يک کلام اما اتحاد مردم و کنار زدن روحيه مهلک انتظار و سکون و تلاش برای پايين کشيدن هرچه سريعتر جمهوری اسلامی است.
در آستانه اول مه روز جهانی کارگر، نيروی مبارزه متحدانه کارگران، معلمان، زنان و دانشجويان ميتواند نويد دهنده رهايی مردم محروم و آزاديخواه ايران از شر رژيم جمهوری اسلامی، از شر قلدری نظامی آمريکا و از شر نظام بردگی مزدی سرمايه باشد.    
 

تحريم جديد شواری امنيت، تاکيد جمهوری اسلامی بر برنامه هسته ای،راه نجات چيست؟

۱۵ عضو شورای امنيت سازمان ملل متحد شنبه شب ۲۴ مارس ۲۰۰۷ در مقر اين سازمان در نيويورک به اتفاق آراء قطعنامه دوم و جديدی را عليه رژيم اسلامی ايران تصويب کردند. قطعنامه جديد که به قطعنامه ۱۷۴۷ معروف است مهلتی ۶۰ روزه را برای اجرای بندهای قطعنامه ۱۷۳۷ شورای امنيت که در آذرماه سال ۱۳۸۵ به تصويب شورای امنيت رسيده بود برای ايران تعيين کرده و خواستهای ديگری نيز به آن افزوده است. قطعنامه ۱۷۳۷ ضمن اعمال تحريم به صنايع موشکی و هسته ای تعليق بی قيد و شرط غنی سازی توسط رژيم اسلامی را درخواست کرده بود که جمهوری اسلامی از اجرای آن خودداری کرد. در قطعنامه ۱۷۴۷و در مدت ۲ ماه مهلت تعيين شده برای حکومت اسلامی، از آن درخواست شده که برنامه هسته ای خود را با خواستهای آژانس بين المللی انرژی اتمی مطابقت داده و دور جديدی از مذاکره  را آغاز کند.

قطعنامه ۱۷۴۷ در مضمون و خواستهايش نسبت به قطعنامه ۱۷۳۷ شديدتر و گسترده تر است. در اين قطعنامه تحريم فروش تسليحات از سوی ايران قيد و به صراحت نوشته شده است. امريکا و اسرائيل و برخی از کشورهای ديگر، جمهوری اسلامی ايران را به ارسال سلاح و مهمات به حماس و جهاد اسلامی در فلسطين و حزب الله در لبنان و برخی از گروه های مسلح در عراق متهم کرده اند. در طول ۲۸ سال گذشته اين اولين باری است که سازمان ملل بر عليه فروش تسليحات از سوی جمهوری اسلامی به خارج قطعنامه صادر ميکند که اين امر اشکارا بمعنای تأکيد و ضديت با حمايت مادی و تسليحاتی جمهوری اسلامی از گروه های بنيادگرای اسلامی در منطقه است  که به نوبه خود شکست بزرگی برای رژيم اسلامی در عرصه بين المللی و موفقيت برای اسرائيل و امريکا در متقاعد کردن ديگر اعضای شورای امنيت سازمان ملل در ضديت با سياست خارجی جمهوری اسلامی در منطقه و همسويی با درخواست آنها محسوب می شود.

همچنين يکی ديگر از مطالبات مندرج در قطعنامه ۱۷۴۷ در خواست ازکشورهای ديگر است که داوطلبانه روابط تجاری ومالی خود را با حکومت اسلامی ايران  قطع کنند.

اين قطعنامه به فصل هفتم منشور سازمان ملل متحد استناد ميکند که مطابق آن عمل به مفاد آن برای کليه کشورهای عضو اين سازمان لازم الاجرا است.

در يکی ديگر از بندهای اين قطعنامه، ۲۸ شخص حقيقی و حقوقی با تحريم و مسدود شدن داراييهای بانکی و مالی و ممنوعيت سفر به خارج از کشور توسط شورای امنيت مواجه شده اند. بيشتر اين شرکتها، نهادها، موسسات و افرادی که مورد تحريم و مسدود شدن دارايها و ممنوعيت سفر به خارج از کشور مواجه شده اند نهادها و افرادی هستند که با فعاليت هسته ای و موشکی ايران سرو کار داشته و دارند. همچنين بانک هايی همچون بانک سپه و بانک صادرات وبانک جهانی سپه و اشخاص و افرادی راشامل ميشود که به مغز متفکر هسته ای و تسليحاتی رژيم معروف بوده و از فرماندهان و  مسئولين سپاه پاسداران در نيروهای سه گانه اين سپاه هستند.

شکی نيست که قطعنامه دوم از قطعنامه اول شديدالحن تر و مفاد، خواستها و مطالبات آن گسترده تر است. با اجرای اين قطعنامه دامنه تحريمها و موانع ايجاد شده بر سر روابط اقتصادی و تجاری ايران با جهان خارج شديدتر خواهد شد و اقتصاد بحرانی و مريض ايران را بحرانی تر و آشفته تر خواهد کرد.

با انتشار قطعنامه ۱۷۳۷ فضايی از رعب و نگرانی جامعه ايران را فرا گرفت. مردم به ذخيره احتياجات اوليه پرداختند. قيمت بسياری از اجناس روزانه مردم  سير صعودی دو و چند برابر طی کرد. احتکارچيان و مافيای اقتصادی و تجاری که سرنخ همه آنها در دست سران و رهبران طراز اول جمهوری اسلامی و آقازاده های آنها است

سودهای کلانی نصيب خود کرده و سفره بی رونق اکثريت مردم ايران بی رونق تر شد. گرانی توأم با بيکاری عدم وجود خدمات و امکانات اجتماعی، درمانی و اقتصادی کمر خميده مردم ايران را خميده تر کرد.

در چنين فضائی و در روزهای آخر سال رژيم دستمزد پايه کارگران برای سال ۸۶ را تعيين کرد. بر اساس مصوبه شورای کار حداقل دستمزد يک کارگر شاغل درماه ۱۸۳ هزار تومان تعيين شد. اين دستمزد ناچيز شامل کارگرانی خواهد شد که شاغل و شانس کار دارند. ۲۰ درصد بيکار کشور از اين حق دست و "نعمت" اسلامی رژيم بی بهره اند. مطابق آمار رسمی رژيم خط فقر در ايران ۲۵۰ هزار تومان در ماه است و مطابق بسياری از برآوردهای علمی و کارشناسانه هزينه زندگی يک  خانواده ۵ نفره در ماه بالغ به ۵۰۰ هزار تومان است. فاصله اين هزينه و دستمزد ماهانه سرپرست يک خانواده ۳۰۰ هزار تومان تفاوت وجود دارد. اين فاصله تأمين زندگی بايد با کار اجباری کودکان، تن فروشی زنان، چند شغله بودن زن و مرد شاغل اگر امکان کار وجود داشته باشد، پر شود.

با وجود غم کار، نان، کرايه مسکن، تحصيل کودکان و... بايد نگرانی و وحشت از جنگ و کشتار را به هزار و يک درد و مصيبت روزانه مردم ايران اضافه کرد. در چنين شرايط دهشتناکی که مردم ايران در داخل کشور با آن دست به گريبانند عربده های جنگ طلبانه و ادامه حرکت "بی دنده وترمز قطار هسته ای" جمهوری اسلامی رو به جلو فضای رعب و وحشت از جنگ را در ميان مردم نگران و مصيبت ديده ايران که تجربه وحشتناک جنگ ۸ ساله ايران و عراق را دارند تشديد کرده است.

در چنين شرايطی اعزام دو ناو جنگی امريکا به خليج فارس، تهديد روزانه مقامات امريکايی به اينکه گزينه نظامی از دستور کار رئيس جمهور خارج نيست و نقشه حمله به ايران روی ميز کار ايشان است. دستگيری چند مقام امنيتی ايران در شهر های اربيل و بغداد در عراق و فرمان بوش جهت تيراندازی به افراد ايرانی وابسته به رژيم اسلامی در عراق، دستگيری ۱۵ ملوان انگليسی در آبهای خليج فارس توسط سپاه پاسداران ايران و انتقال آنها به تهران، مانورهای مکرر سپاه پاسداران در خليج فارس و دريای عمان ونوار مرزی با عراق، و مانور ۱۰ هزار نفری نيروهای امريکايی در خليج فارس،... دلالت بر ماجرا جويی و جنگ طلبی سران کاخ سفيد و  رهبران  جمهوری اسلامی دارد. 

اين اقدامات اگر به جنگ و رودررويی نظامی هم منجر نشود، فضای  نظامی را بر ايران و کل منطقه حاکم کرده و کابوس جنگ به بخشی از زندگی و نگرانی واقعی مردم تبديل شده است.

شکی نيست که نئوليبرالهای حاکم بر کاخ سفيد علی رغم ميل و اشتهای سيری ناپذير خود به جنگ و خونريزی، اما از توان و اختيارات نامحدودی نيز برخوردار نيستند.

اگر افکار عمومی جهان برای بوش و تيم همکارش زياد مهم نباشد، اما نمی تواند به افکار عمومی و رای دهندگان امريکايی بی توجه باشد. همان رای دهندگانی که جواب سياستهای شش سال گذشته ايشان را در عرصه داخلی و خارجی با شکست درانتخابات مجلس نمايندگان و سنای اين کشور دادند. مخالفت اشکار و چشمگير رأی دهندگان امريکايی در واقع ضديت باسياستهای جنگ طلبانه و ناامن کردن جهان از سوی بوش و حزبش بود. مردم امريکا از مشاهده روزانه کشته شدن فرزندانشان در جنگ بی سرانجام و نااميد کننده عراق که پيروزی در آن روز به روز بيشتر غير ممکن ميگردد به ستوه آمده و حاضر به قربانی شدن بيشتر فرزندانشان نيستند. همچنين ماليات دهندگان امريکايی از مصرف بی سرانجام و به هدر دادن آن در جنگ عراق و افغانستان به تنگ آمده اند . اين واقعيات و فاکتورهای بسياری ديگر، بوش را در شرايط سخت آغاز يک جنگ ديگر در منطقه قرار داده است. انزوای سياستهای توسعه طلبانه حاکمان کاخ سفيد وتک روی آنها در عرصه بين المللی به چالش مهمی در سياست جمهوريخواهان و دمکراتهای رقيبشان در صحنه سياسی و اجتماعی امريکا تبديل شده و ديگر کشورهای امپرياليستی با تعديل سياستهای جنگ طلبانه بوش و کوشش در محدود و پايبند کردن آن به قطعنامه، قوانين ونهادهای بين المللی، سعی در کنترل و جلوگيری از زياده رويهای آن دارند، توافق عمومی در شورای امنيت بر سر تصويب دو قطعنامه در ضديت  با برنامه هسته ای ايران جدا از مخالفت با برنامه های بلند پروازانه ايران به نوعی حاکی از اجماع در ضديت باسياست های جنگ طلبانه بوش و پايبند کردن آن به بازی در چهار چوب سازمان ملل و ديگر قوانين ونهادهای بين المللی و به رسميت شناختن سهم رقبای جهانيش در جهان چند قطبی کنونی است.

از طرف ديگر جمهوری اسلامی نيز بعنوان طرف اصلی اين قضيه به توانايی و محدوديتهای خود و دولت امريکا در نزاع و اختلاف موجود واقف است. علی رغم کار شکنی های معينی، جمهوری اسلامی در هموارکردن مسير پيروزی امريکا در افغانستان و عراق سهيم و تأثير غير قابل انکاری داشت. جمهوری اسلامی اشکارا دولت امريکا را در ساقط کردن طالبان و رژيم بعث در عراق ياری کرد. از سوی ديگر امريکا نيز در سرنگونی دو رقيب اصلی جمهوری اسلامی، يعنی طالبان و القاعده در شرق و حکومت بعث در غرب نقش اصلی را بازی کرد. در افغانستان کرزای بعنوان حکومت دوست و برادر ايران برقدرت تکيه زد و در عراق نيز جريان شيعه که دو دهه بود در ايران حمايت مادی، فکری و تسليحاتی می شدند قدرت را در دست گرفتند. اين کار خدمت بزرگی از جانب امريکا به رژيم حاکم بر ايران بود. بنابر اين طی چند سال گذشته ما در عمل شاهد نزديکی و همکاری عملی ايران و امريکا با هم بوديم. کنفرانس بغداد طی چند روز اخير و نشستن نمايندگان دو کشور برای اولين بار در کنار هم ناشی از ذوب شدن يخ های بی اعتمادی طرفين ميباشد که قرار است شرکت وزرای خارجه دو کشور در نشست آينده ترکيه اين پروسه را چند گام به جلو هدايت کند.

اما علی رغم کل واقعيات بيان شده، مخالفت با پروژه هسته ای ايران ومسلح شدن جمهوری اسلامی به سلاح اتمی يک نگرانی واقعی امريکا وديگر قدرتهای جهانی است. زيرا چنين امری ثبات در خاور ميانه با دارا بودن ۷۰ درصد انرژی و سوخت طبيعی کل جهان را به هم خواهد زد و ديگر کشورهای منطقه را در دسترسی به سلاح هسته ای وسوسه و تحريک و عملاً اين منطقه حساس را وارد فاز نوينی از رقابت تسليحاتی خطرناکی خواهد کرد که آينده ثبات در آن به هيچ وجه تضمين نخواهد شد.

نکته مهم ديگر در رابطه با برنامه هسته ای ايران رو به داخل کشور است. جمهوری اسلامی بر اين باور است که کشورهای داری بمب اتم نه تنها در عرصه جهانی تعرض به انها کار اسانی نيست بلکه چنين اقدامی خطرناک و تقريباً غير ممکن ميباشد. کار کرد روبه داخل آن نيز با دشمن تراشی خارجی و جنگی کردن فضای داخلی زمينه را برای سرکوب نارضايتيهای اعتراضی و مردمی آسان تر خواهد کرد.

اما حول وحوش برنامه و پروژه هسته ای ايران، آنچه توسط ميديای غرب و جمهوری اسلامی و مبلغين آنها آگاهانه و عامدانه فراموش و قلم گرفته ميشود وضعيت داخل ايران و اعتراضات گسترده و توده ای عليه جمهوری اسلامی است. اين اعتراضات طی سال گذشته در همه زمينه ها ادامه داشته و سير رو به جلو و اميد بخشی را طی کرده است. اکنون با يک مشاهده ساده متوجه خواهيم شد که جامعه ايران نسبت به کل خاورميانه جامعه ای زنده با جنب و جوش و در حال حرکت رو به جلو است که به تدريج و مستمر و گام به گام، در تدارک تحولات عميق اجتماعی است و شرايط و موقعيت رهايی خود را از زير سلطه رژيم اسلامی تدارک می بيند. حرکتی که سرنگونی حکومت مذهبی از ويژگيهای برجسته ان است.

سال ۸۵، سال گسترش، تعميق و تحکيم جنبش کارگری، زنان، دانشجويی و جنبش انقلابی کردستان بود. امروز اين حرکت و جنبشهای ذکر شده هستند که در کنار دست و پنجه نرم کردن با گرانی، بيکاری، اعتياد و ديگر معضلات اجتماعی و همچنين سرکوب و ديکتاتوری خشن اسلامی، سيمای واقعی جامعه ايران را منعکس ميکنند. اما در مقابل اين حرکت و جنبش های رو به پيش و اميدوار کننده، بخشی از ليبرالهای ايران و ناسيوناليستهای کرد چشم اميد به يورش نظامی امريکا و ساقط کردن رژيم اسلامی از راه دخالت نظامی اين کشور دوخته اند. آنها معتقدند بدون ياری و دخالت امريکا يعنی بدون اجرای مجدد سناريوی عراق راه نجاتی برای مردم ايران از چنگال جمهوری اسلامی وجود ندارد. اين جريانات با اين افق و سياست از سويی بيگانگی خود را با خواست و مطالبات جنبشهای مردمی و انقلابی در ايران به نمايش می گذارند و از سوی ديگر

امادگی خود را برای اجرای پروژه های امپرياليستی امريکا در ايران عرضه می کنند.

اما تاريخ تاکنون نشان داده است که نجات مردم تحت ستم و عدالت خواه و کسب ازادی و رهايی از يوغ سرکوب ديکتاتوری و جنگ و محاصره اقتصادی و .... تنها ثمره مبارزه مستقيم کارگران و مردمی است که خود فعالانه برای بدست اوردن ان مبارزه کرده و در روند مبارزه روزانه و عملی خود برای استقرار و حراست از ازادی و عدالت متحدانه جان فشانی کرده اند.

اکنون که سايه شوم محاصره و جنگ بر کار و زندگی مردم ايران سنگينی می کند و کابوس جنگی ديگر به همت امريکا و جمهوری اسلامی روزبه روز بيشتر بر مردم ايران و منطقه تحميل ميشود، تنها راه نجات از اين مصيبت و آينده تيره و تاری که در نتيجه سياست دو دولت جنگ طلب به وجود امده، مبارزه اگاهانه، متحدانه و سازمان يافته مردم ايران است که هم ميتواند برای هميشه شر جمهوری اسلامی را از سر مردم زجر کشيده ايران و منطقه کوتاه کند و هم قدر قدرتی امريکا و نبرد کذايی ان با "ديکتاتورها" خط باطلی بکشد  و هم مبارزه واقعی را در مسير عينی ان هدايت کند. بی شک افکار عمومی صلح طلب و ازاديخواه، نهادهای کارگری، چپ و بشر دوست جهان در اين مبارزه انقلابی و عدالت خواهانه به کمک مردم ايران خواهد امد. نه به محاصره، نه به جنگ، گسترش مبارزه برای سرنگونی رژيم اسلامی، می تواند به شعار توده های جان به لب رسيده تبديل  و مسير رهايی مردم ايران را هموار کند .

 فروردين/۱۳۸۶ 

برگرفته از جهان امروز شماره ۱۸۷
 

April 07, 2007

پس لرزه های پايانی نظم نوين جهانی

 
شاخ به شاخ شدن ايران وامريکا بر بن بست آوارهای ناشی ازشکست"نظم نوين جهانی" منجربه يک بحران بسيارخطرناک برای جامعه بشری می شود.
گردن کشی غول نظامی امريکا برای استيلای قدرت برمنطقه استراتژيکی خاورميانه پس ازفروپاشی بلوک شرق درقالب نظم نوين جهانی سرعت شتابانی بخود گرفت، تهديدات وبمباران تبليغاتی سرسام آوری برای شکل دادن به افکار عمومی ومهندسی جنگ آغاز گرديد افغانستان وعراق به بهانه تروريسم و سلاح کشتارجمعی ابتدا آماج بمباران تبليغاتی ومحاصره اقتصادی قرارگرفتند،سپس افغانستان اشغال نظامی شد،متعاقباعراق به کام جنگ وقتل عام مردم کشيده شد،تهاجم نظامی از هوا وزمين بنيادهای زندگی اين دوکشوررا به نابودی کشاند،تمام غرب وقطبهای اقتصادی وسياسی دنيا سياهی لشکروعقبه نيروهای نظامی امريکا برای تهاجم واشغال اين دوکشور شدند، سردمداران نظم نوين ازنظر تبليغاتی ،مهندسی افکارعمومی واستفاده ازتکنولوژی نظامی بعنوان قدرت بلامنازع ومقبول قطبهای کوچک وبزرگ دنيا شناخته شدند، رسانه های امپرياليستی وژورناليستهای نوکر،خبرتغييرنقشه خاورميانه را به دنيا مخابره کردند واز پروژه آزادی عراق بعنوان ارمغانی برای مردم ديگرکشورها ی منطقه آيه ی رستگاری آفريدند،عوام الناس تشنه قدرت را به سر سفره دمکراسی فراخواندند، ازسران عشاير تا احزاب ملی،مذهبی وفرقه های کوچک وبزرگ را به کاسه ليسی کاخ سفيد مشايعت کردند. چپ وراست اسقاطی تا سپاه بدرخمينی هم دربرابر دايناسور کاخ سفيد سر فرودآوردند،آيات حکيم والدعوه به دعاگويی ورجزخوانی پرداختند تا بی نصيب ازخوان به يغما برده حاکمان ماقبل خويش نشوند، ضد امپرياليستهای ديروزی سگ زنجيری يانکی های امپرياليسم ازآب درآمدند، زندگی وخانه وکاشانه مردم زير آوارجنگ و رم بازی احزاب اسلامی متصل به خدا و مناديان دروغين آزادی عراق ودمکراسی افغانستان، به جهنم تبديل شد،بيمارستان ومدرسه به سنگر آدم کشها تبديل شد کودک و زن ومرد زير آوار جنگ مدفون شدند.آمريکا و اسلاميون شريک کشتار وتباهی وتحميل اين سياهی وتيره روزی برمردم افغانستان وعراق هستند . بازيگران اين سناريوی سياه بشدت مورد نفرت اکثريت مردم دنيا هستند.
اشغال عراق و افغانستان بخشی از نقشه استراتژيکی امريکا برای استيلای نظم نوين جهانی بود بيش از يک ونيم دهه ازتاريخ مصرف نسخه نظم نوين جهانی ميگذرد دنيا دست خوش بسياری تحولات اقتصادی وسياسی شده است، قدرت های اقتصادی وسياسی مثل چين و روسيه و اتحاديه اروپا پا به عرصه رقابت گذاشته اند کشمکش سياسی واقتصادی درجريان است، جمهوری اسلامی خيال امپراتوری بزرگ اسلامی درمنطقه خاورميانه را در سرمی پروراند، منازعات در خاورميانه به اوج خود رسيده است،امريکا درجنگ عراق دست وپا می زند . برون رفت ازاين وضعيت سردمداران کاخ سفيد را به سمت آفريدن بحران های خطرناک در منطقه تشويق می کند غول سرگردان برای خلاصی از بحران دست وپا می زند زورش را برای نبرد آخر به سوی هدف سوق می دهد، جمهوری اسلامی در اين ضرب وچنگ سياسی ونظامی نقش ايفا می کند و باج ميگيرد موازنه سياسی منطقه بسيارنامتعادل است ايران امريکا را ضعيف تراز گذشته ارزيابی می کند وبا سماجت اصراربه دسترسی انرژی اتمی دارد وازمواضع سياسی خود عقب نمی نشيند امريکا وغرب تا هم ا کنون دربرابر ايران کم آورده اند درزمين عراق، جمهوری اسلامی دست بالای جنگ را دارد جنگ عراق روز بروز پيچيده تر می شود ايران نقش حرفه ای تری از امريکا دراين جنگ بازی کرده است توده ها ی مردم عراق بيشتر از گذشته به گروههای اسلامی و شورشی پيوسته اند ايران درشکل گيری دولت عراق از طريق احزاب شيعه دخالت کرده ودربازی قدرت از بالا تا پايين جامعه عراق شريک است امريکا درزمين اين جنگ بازنده است.
 امريکا وهم پيمانانش دربيابان جنگ بيشترازگذشته مرعوب و غافلگير می شوند درزمين بازی نيروهای جمهوری اسلامی  وشورشيها ی عراقی دست شان انداخته اند هزينه دزديدن وربودن سربازان انگليسی وامريکايی برای تروريستها و نيروهای سپاه پاسداران" ارزان تراز تهيه کانتينری ازکالاهای بنجل چينی است"!
شورشيان وتروريستها "دام تارعنکبوتی" را بر جغرافيای جنگی عراق بافته اند و طعمه های خويش را براحتی شکار می کنند مرزهای اين دام تارعنکبوتی به سيم خاردارهای مرزی جمهوری اسلامی ، سوريه وديگر همسايه های مرزی عراق متصل است.
فضای تشنج درخاورميانه ملتهب تراز آن است که با نشستن بر ميز مذاکره و معامله مهار شود اين وضعيت متشنج  حاصل عروج وخروج نظم نوين جهانی ونظامی گری امريکا دريکی دو دهه اخير است. گذر از اينکه استراتژی های سياسی نظامی بانيان نظم نوين جهانی  تا چه حدی به اهداف خود نزديک يا ازآن دور شده است،خلق بحران برای بحران به نفع چه کسانی است واينکه آيا  قطب بندی های درحال شکل گيری سياسی واقتصادی دنيا، استراتژی نظامی گری امريکا را با چه بحرانی روبرو کرده است،چرا امروز جمهوری اسلامی به اتفاق تروريسم اسلامی برمنبر قدرت می لولد، آيا ماشين جنگی امريکا درگل نشسته است يا پيش فنگ و پس فنگ وبخط کردن نيروهای اعزامی به خاورميانه و خليج فارس به کجا می رود؟ اينها سرنخ کد رمز کشف نشده عمليات های جنگ آتی است که سايه شومش برزندگی ميليونها انسان درمنطقه وجهان سنگينی می کند. نبايد فراموش کرد که اين گرداب مخوف سرچشمه ای دارد و درنهايت برون رفتش به جايی ختم می شود که بردامنش جاريست.
 وقايع و پديده های جديد وعوامل دخيل درمنازعات امروزی منطقه خاورميانه ودنيا تابعی از نسخه نظم نوين امريکا بعد از جنگ سرد است. ضرب وچنگ برسر يکه تازی امريکا و تقسيم قدرت در منطقه وجهان، پيچيده ترو فراترازمحاسبات تا کنونی تحليل گران جنگ خاورميانه است.
اوراق نسخه های کلان نظم نوين جهانی برای منطقه خاورميانه هنوز منسوخ نشده است، نقشه خاورميانه جديد هنوز زير بغل استراتژيستهای کاخ سفيد حمل می شود و صبر وطاقت را ازدولت مردان  عاجز وناتوان امريکا گرفته است. فراخوان گروهها وشخصيتهای مفلوک ومزدور برای موسسه "انترپريتر" کماکان دردستور کارسازمان سياه قراردارد.
در دامن اين بحران ها وناتوانی ها ودرنتيجه پس لرزهای پايانی نظم نوين جهانی،درخلا ونبود يک الترناتيو قدرتمند برای تقابل با هجوم غول امپرياليستی به زندگی وهستی مردم منطقه ودنيا ، اسلاميها عروج کرده اند ودست بالا يی را در همه منازعات سياسی ونظامی  پيدا کرده اند،
 جمهوری اسلامی کبکش خروس می خواند و فکر می کند ظالمش رو به زوال است به همين خاطر امروز مدعی است که زمينش برشاخ گاو سوار نيست تا برخود بلزرد! جمهوری اسلامی سياست زير پای دشمن را خالی کردن، آنهم درزمين ديگران ، بعنوان يک استراتژی جنگی مهلک وکم هزينه درپيش گرفته است و برزمين خود با لجاجت چسپيده است.
شاخ به شاخ شدن آمريکا وجمهوری اسلامی درجغرافيای سياسی ايران به آستانه خطر رسيده است، جنگی غير مستقيم درخارج از اين جغرافيا يعنی در عراق درميان است.
سياستمداران جنگی امريکا تاکتيهای خود را برای ارزيابی برون رفت از جنگ فرسايشی درعراق مشق می کنند، يکی از فاکتورهای بسيار مهم برای امريکاييها   سياست جنگی سوق دادن ايران برميز مزاکره و معامله است تا نيروهای خود را از حالت تدافعی به حالت تهاجمی درآورند. درهرصورت سياست کلان امريکا زدن تو شاخ ايران و رام کردن جمهوری اسلامی است. اتفاقات ورويدادها می تواند اين شاخ به شاخ شدن را به تعويق اندازد ولی هيچ تاثيری دراصل ماجرا ندارد. امريکاييها در محاسبات جنگی خود کم آورده اند ولی عقب نمی نشينند. تمثال قهرمان جنگ بردوطرف اين سکه حک شده است. نه شکست وگرفتاری نيروهای امريکايی در باتلاق جنگ عراق به تهديدات جنگی عليه ايران خاتمه ميدهد نه شکست تروريسم اسلامی و استيلای نظامی امريکا ، درهر حالت منافع کلان ترودارزمدت تری درميان است که شعله های اين جنگ را به زمين ايران می کشد.
امريکا برمدارجنگ با ايران بازی ميکند،جمهوری اسلامی منفعتش درهمين جنگ است، دوام وبقايش را هشت سال جنگ ايران وعراق ضمانت کرد، استراتژيستهای سياسی امنيتی دانشگاه امام سجاد وابسته به سپاه پاسداران  جنگ را راز بقای حکومت اسلامی ميدانندوشمشير دوسررا ازغلاف کشيده اند که ازحکومت اسلامی دفاع کنند.عقلانيت سياسی  مدرسان واستراتژيستهاحکومت اسلامی اقتضا ميکند که برای بقای خود بازندگی وهستی جامعه ايران بازی کنند. 
جنگ جنگ است هوايی يا زمينی هيچ فرقی به حال مردم نمی کند، ارمغان جنگ کشتار، قهقرا ، ويرانی وفلاکت است.
برای مردم ايران برای قربانيان امروز وفردای اين جنگ وگريز راهی غيراز مقابله و سنگر بستن دربرابر طرفين اين جنگ وجود ندارد . نيروهای مترقی و مدافع بشريت متمدن بايد از هم اکنون راهکارهای مقابله ودفاع از زندگی مردم را درستور کار خود قراردهند.رهبری وسازماندهی برای مبارزه ودفاع اززندگی مردم دروضعيت جنگی به عهده احزاب وسازمانهای مترقی،به عهده کمونيستها ست.

آزاد زمانی
۵ فروردين ۱۳۸۶
 

نقدی بر مبانی کمیته های کمونیستی

چه "می بايست" و چه بايد کرد؟
.....
سرنوشت کرکوک در منگنه يک بلاتکليفی

یک تعریف نو و چند تحریف تاریخی

ایرج فرزاد

پایه و مبنای اصلی کمیته های کمونیستی را این پاراگراف تعریف میکند:

" تغيير اوضاع سياسي ايران، شکست دو خرداد، مقابله سنت هاي سياسي مختلف موجود در جنبش سرنگوني براي تامين رهبري جنبش اعتراض مردم، همه احزاب جدي را در مقابل مسئله سازمان سازي حزبي به معني اخص کلمه قرار داده است. همه احزاب در حال گذار از شيوه کار جنبشي به شيوه فعاليت سازماني تر هستند. اين "مشغله" براي ما، به ناچار، پاي تئوري سازمان حزب را به ميان ميکشد و ما را در مقابل مسائل جديدي قرار ميدهد که بايد به آنها پاسخ به گوئيم.

در رابطه با سازمان حزب در داخل کشور ما(*) قبلا، در حزب کمونيست ايران و حزب کمونيست کارگري، در مورد شبکه محافل کمونيستي، شبکه محافل کارگران کمونيست، رهبران علني، آژيتاتورهاي توده اي و جايگاه آنها در سازمان و تئوري سازماني يک حزب کمونيستي – کارگري بحث داشته ايم.  

امروز بايد مجددا به اين بحث ها برگرديم و به مسئله سازمان بطور اخص به پردازيم. اگر در اين دوره پاسخ مناسب و متناسب به نيازهاي سازماني جنبش و حزب مان ندهيم در مقابل فعاليت سازمان يافته احزاب ديگر، بر متن سنت و روش خودشان، نا کارا ميمانيم." 

(کورش مدرسی: سازمان و سبک کار کمونيستي، بخش اول، کميته هاي کمونيستي، طرح بحث)

مبنای تشکیل کمیته های کمونیستی در جملات فوق، از "تغییر اوضاع سیاسی ایران" و شیوه ای برای مقابله با سنتهای مختلف موجود، "در جنبش سرنگونی" است. این تمام فلسفه تشکیل کمیته های کمونیستی است. "تئوری سازمان"، در واقع قرار است که مبنای متفاوت تشکیل کمیته های کمونیستی را "در تغییر اوضاع سیاسی" در "جنبش سرنگونی" را تدوین و ارائه بدهد.

از این حکم عمومی، دو نتیجه کاملا روشن نتیجه میشود که نشان میدهد این کمیته ها نه لازم است "کمونیستی" باشند و نه مبنای استراتژی سازماندهی یک حزب سیاسی کمونیستی. این مبانی با استدلالی که درمدخل بحث کورش مدرسی آمده است، مبانی یک پاسخ تاکتیکی، برای مقطع معینی از شرایط سیاسی جامعه ایران، دوران "بعد از شکست دوخرداد" است. میگویم لازم نیست کمونیستی باشد، چرا که آرایش یک حزب چپ ضدرژیمی، در "جنبش سرنگونی" است. تئوری سازمانی ای که برای یک مقطع مشخص از شرایط سیاسی، مستقل از درستی یا نادرستی ارزیابی از این شرایط، برای "جنبش سرنگونی"، ارائه شده است به حکم ویژگی عمومی مبارزه ضد رژیمی، ربطی به سازماندهی در میان طبقه کارگر که کمونیسم بدون رجوع و اتکا به آن، میتواند کمونیسم هر طبقه و قشری باشد، ندارد. اگر اسم این کمیته ها، نه کمیته های کمونیستی، که مثلا کمیته های پیشنهای برای "جنبش سرنگونی" بودند، واقعی تر بود. میتوان فهمید که یک حزب کمونیستی در راستای تلاش برای تصرف قدرت سیاسی و یا دخالت در اوضاع سیاسی، راهها و شیوه های مختلفی به نسبت وضعیت و شرایط داده جامعه، به اشکال مختلف سازماندهی و تدوین تئوریهای سازمانی در این مورد روی آورد. بحث و انتخاب تشکیل کمیته های قیام گرفته تا تشکیل ارتش و یا واحدهای نظامی و توده ای بروی هر حزب سیاسی مدعی قدرت مساله باز و قابل بحثی است. اما این تئوریهای تاکتیکی و مبانی سازمانی در رابطه با مساله قدرت سیاسی، هنوز پاسخ به این سوال را که مبانی پایه ای سیاست سازماندهی طبقاتی و حزبی یک حزب کمونیستی، و نه یک حزب صرفا و تماما سرنگونی طلب، کدامند را بی پاسخ گذاشته است. کمیته های کمونیستی، طبق تعریف کورش مدرسی پاسخ سازمانی به اوضاع معین سیاسی و در رابطه با "جنب سرنگونی" است. نقطه حرکت از یک مقطع مشخص در تغییرات اوضاع سیاسی، در یک جنبش همگانی "سرنگونی طلبی" و ضدرژیمی، عقب نشینی آشکار از پیشرویهائی را که کمونیسم ایران حداقل در سطح تئوریک داشته است، تثبیت کرده است. دور زدن و چشم پوشی از تقابلی است که جنبش کمونیستی ایران و مشخصا کمونیسم کارگری، بطور رسمی و علنی از کنگره دوم حزب کمونیست ایران با کمونیسم و چپ ضد رژیمی و سیاستهای مبتنی بر فرض جدائی کمونیسم از بستر اعتراض سوسیالیستی  و مکانیسمهای شبکه های محافل کارگران سوسیالیست داشته است. تعریف کمیته های "کمونیستی" بر اساس جنبش سرنگونی، اعاده بحثهای چپ ۵۷ی است در قالبی که فقط بطور صوری کمونییسم را عاریه گرفته است. 

یک تحریف  

کورش مدرسی بحث تشکیل کمیته های کمونیستی برای ارائه یک پاسخ سازمانی کمونیسم به تغییر شرایط برای جنبش سرنگونی را اینگونه ماهرانه به سابقه و تاریخ جدال کمونیسم منصور حکمت با "سوسیالیسمهای بورژوائی و خورده بوژوائی وخلقی"  وصل میکند:

" در رابطه با سازمان حزب در داخل کشور ما ( خود این "ما" هم سوال برانگیز است! توضیح از من) قبلا، در حزب کمونيست ايران و حزب کمونيست کارگري، در مورد شبکه محافل کمونيستي، شبکه محافل کارگران کمونيست، رهبران علني، آژيتاتورهاي توده اي و جايگاه آنها در سازمان و تئوري سازماني يک حزب کمونيستي – کارگري بحث داشته ايم"  ( همان منبع)

لازم نیست توضیح بدهم که بحث "سیاست سازماندهی ما در میان کارگران" داشت مبانی تفاوتها و جدائیها از کمونیسم کارمندی و دانش آموزی و انواع دیگر جنبشهای ملی و استقلال طلبانه و آرمانخواهی بورژوازی صنعتی که در دوره اعتبار کمونیسم، نام و پوشش کمونیسم و سوسیالیسم را وام میگرفتند، بر میشمرد. بحث های کمونیسم کارگری و بویژه بحث سیاست سازماندهی ما در میان کارگران، به جدائی تئوری مارکسیسم و کمونیسم از بستر طبیعی اعتراض ضدسرمایه داری جنبش کارگری اشاره دارد و نه به "رادیکال تر" کردن و یا "کمونیستی" تر کردن جنبش همگانی "سرنگونی"! وارد کردن تعریف از مبانی کمیته های کمونیستی با این تعابیر روشن و آشکار ضد رژیمی به عنوان ماده واحده و یا در افزوده بر مباحث محافل کارگران کمونیست، لوث کردن و تحریف تاریخ معرفه جدال کمونیسم کارگری نه برای  " مقابله سنت هاي سياسي مختلف موجود در جنبش سرنگوني براي تامين رهبري جنبش اعتراض مردم"، که با انواع دیگر سوسیالیسمهای بورژوائی و خورده بورژوائی و حتی ارتجاعی بود. من مهمترین مباحث منصور حکمت در این رابطه را ضمیمه کرده ام، تا بروشنی نشاند بدهم چرا بحث کمیته های کمونیستی برای "جنبش سرنگونی" کورش مدرسی، به یک تاریخ مهم از جدال کمونیسم کارگری بی ربط است. خواننده خود میتواند متن کتبی مباحث را مقایسه کند و تباین آشکار آنها را ببیند. 

یک متد غلط

متد و روش کورش مدرسی برای معرفی "کمیته های کمونیستی" که در واقع میبایست نام واقعی آنها کمیته های جنبش سرنگونی باشد، در نوع خود نیز جالب است. در این رابطه او مساله را ابتدا به یک مساله فنی مدیریتی و سازمانی تقلیل میدهد تا تمام تاریخ عبور کمونیسم ایران از تزها و تئوریهای سازماندهی متاثر از چپ ۵۷ی را، قدمها و گامهائی از سپری کردن تئوری سازمانی به تئوری "اجتماعی"  جا بزند. به این نقل قولها توجه کنید و در کمال حیرت حلقه مفقوده مباحث سیاست سازماندهی ما در میان کارگران را کماکان مفقوده بیابید. من ناچارم که به منظور اینکه متهم به نقد دلبخواهی و انتخاب تصادفی تکه هائی از شیوه ارائه بحث کورش مدرسی نشوم، تمام این بخش را اینجا نقل کنم:

" آخرين بحث سازماني، به معني اخص آن، که داشتيم بحث حوزه هاي حزبي مربوط به سالهاي ٦۳ و ٦۴ شمسي در حزب کمونيست ايران است. در آن زمان بحث کرديم که حوزه سلول و مبناي سازماني حزب است. ميدانيد که حوزه از جمع اعضاي حزب در يک محيط يا جغرافيا تشکيل ميشود.

البته بايد توجه کنيد که بحث ما آن زمان ما در مورد حوزه ها با برداشت جاري چپ راديکال و غير اجتماعي تفاوت هاي قابل توجهي داشت. در سنت چپ حوزه ها (تشکل اعضا) اساسا معطوف به فعل او انفعال درون حزبي بود. کار حوزه ها بحث کردن، پخش اعلاميه، و رشد ميکروسکوپيک و تدريجي سازمان بود. حوزه يک مرکز مخفي، "غيبي"، فکري، و فرقه اي براي روشنگري و رهبري بود يا ميشد.

بحث حوزه ها در حزب کمونيست ايران، در مقايسه با سنت چپ غير اجتماعي آن دوره، يک گام مهم به پيش بود. در بحث حوزه ها ما عنصر جامعه را وارد فعاليت کمونيستي کرديم. حوزه قرار بود که در جامعه فعاليت خاصي را انجام دهد. به عکس تصور آن روز چپ راديکال، بحث حوزه هاي ما در آن دوره روي عنصر جامعه و رابطه فعاليت کمونيستي با جامعه و طبقه انگشت. نقش برجسته خسرو داور در بحث حوزه ها هم در حزب کمونيست ايران تاکيد بر اين اتصال اجتماعي و تلاش براي سازمان يافته کردن آن بود.

اما وقتي که بر نقش اجتماعي حزب تاکيد ميکنيد دير يا زود بحث رهبري در جامعه، و نه در سازمان خودمان، مطرح ميشود. براي ما هم همينطور شد. بحث هاي منصور حکمت در مورد مکانيسم هاي رهبري اجتماعي در قالب بحث هاي سبک کار و آژيتاتور پرولتر را بايد ياد آوري کنم. اين بحث ها بازتاب اولين نگاه کردن هاي ما به مکانيسم هاي اجتماعي در مبارزه طبقاتي و سياسي بود. در نتيجه ما ميبايست رابطه رهبري اجتماعي را با حوزه هاي حزبي و با سازمان حزب را روشن ميکرديم.

حوزه در سيستم چپ راديکال و غير اجتماعي ميتواند بدون ارتباط با جامعه زندگي و فعاليت کند. فعاليت کمونيستي اي که ما ميخواستيم بدون ارتباط با جامعه معني نداشت. چپ فرقه اي رهبري را مقوله اي ايدئولوژيک و فرقه اي ميداند. در نتيجه اصولا عنصر جامعه، رهبري جامعه و مکانيسم هاي اجتماعي اين رهبري از سيستمش حذف ميشود. خود را از سر تحليل و حقانيت ايدئولوژيک، که البته خودش به خودش ميدهد، بنا به تعريف رهبر جامعه ميداند. در نتيجه مثلا چپ راديکال و غير اجتماعي مسئله جا دادن رهبران اجتماعي در سازمان خود و تبديل شدن به ظرف طبيعي فعاليت رهبران اجتماعي را ندارد. براي ما، همانطور که اشاره کردم، مقوله رهبري به بحث مکانيسم هاي اجتماعي رهبري، بحث رهبران عملي کارگري و بحث آژيتاتور پرولتر منجر شد. 

در بحث آژيتاتور پرولتر گفتيم که طبقه کارگر و جامعه توده بي شکل و بي سازمان نيست. اعتراض و مبارزه جزئي از حيات روزمره انسان در جامعه و يک جز بديهي زندگي طبقه کارگر است. گفتيم طبقه کارگر، و راستش همه بخش هاي جامعه، براي سازمان دادن تلاش خود براي زندگي بهتر، حتي در مختنق ترين شرايط هم، رهبران عملي و شبکه روابط اجتماعي و طبيعي خود را دارند. گفتيم که شبکه کارگران سوسياليست و رهبران عملي کارگري يک جزء داده طبقه کارگر است. يک حزب کمونيستي اجتماعي نميتواند جدا از اين شبکه ها و جدا از اين رهبران رهبري کند. و تاکيد کرديم که حزب ما بايد بيش از هر چيز حزب کمونيست هاي درون اين شبکه هاي مبارزاتي و رهبران عملي کارگري و اجتماعي باشد.

يک  خصوصيت چپ راديکال عدم ارتباط آن با جامعه و اين شبکه ها مبارزاتي و ناتواني آن در جذب رهبران اجتماعي، در همان ظرفيت و موقعيت اجتماعي که هستند است. سازمان و "سبک کار" چپ غير اجتماعي و فرقه اي متناسب با فعاليت روشنفکران غير اجتماعي و دانش آموزان و دانشجويان منفرد و مريخي است، يک رهبر اجتماعي و يک رهبر کارگري، حتي يک رهبر واقعي اعتراضات دانشجوئي و روشنفکري، قادر به فعاليت در چنين سازماني نيست.

بحث ما در آن زمان تغيير کاراکتر اجتماعي حزب و تبديل آن به ظرف طبيعي مبارزه کارگران و رهبران عملي و بخصوص طيف کارگران راديکال سوسياليست بود. 

گفتم اين بحث ها ما را به بحث ضرورت توضيح رابطه اين رهبران و اين رهبري با حوزه ها، يعني چگونگي اداره رهبران، چگونگي اعمال رهبري و تغذيه فکري رهبران عملي و آژيتاتور ها توسط حوزه ها کشاند. در اين زمينه بحث هائي در  مورد رابطه حوزه ها با اين رهبران داشتيم که بعدا توضيح ميدهم که به دليل عدم حل تناقض پايه اي آن شکل سازماني با اين فعاليت اجتماعي هيچگاه عملي نشد.

به هر حال، بعد از اين بحث ها در سال هاي ٦۳ و ٦۴ شمسي در حزب کمونيست ايران ما ديگر به بحث سازمان حزب در داخل کشور بر نگشتيم. سير رويداد ها و اولويت پيدا کردن مسائل ديگر عملا اين بحث را از دستور خارج کرد. در اين فاصله ما به حک و اصلاحاتي در تئوري حوزه - سلول پايه حزب و تلاش براي رفع تناقضات آن، و اکثر با دور زدن اين مقوله سازماني، به فعاليت اجتماعي مشغول شديم.

در خارج کشور البته سعي کرديم که تغييرات جدي تري را بوجود آوريم. از جمله بحث خانه هاي حزب و کميته هاي حزبي را داشتيم و از ابتداي تشکيل حزب کمونيست کارگري حوزه عملا و از مقاطعي آگاهانه کنار گذاشته شد اما به اين پروسه هيچگاه عميق و همه جانبه برخورد نشد. در نتيجه حتي در خارج کشور فعاليت حزبي ما بر پايه درستي استوار نشد، اين فعاليت منحل شد و ما بيشتر به صورت جنبشي – آکسيوني سازمان پيدا کرديم که هنوز ادامه دارد و لطمات آن را هنوز تحمل ميکنيم.  

نه هر صورت، در کنار بحث مربوط به سازمان حزب، اساس فلسفه تحزب ما مورد بحث قرار گرفت. آخرين بحثي که توسط منصور حکمت فرموله شد ضرورت ايجاد يک حزب وسيع بود که عضويت در آن ساده است. هر کس حاضر باشد که با حزب يک فعاليت متشکل حزب، به هر درجه اي که ميتواند، انجام دهد و خود را در اهداف عمومي حزب شريک بداند و حق عضويت به پردازد ميتواند عضو حزب شود. و البته همانجا بازهم سلول حزب را حوزه تعريف کرديم.

اين نوع عضويت با تعريف متداول از عضويت، در سازمان هاي چپ راديکال، بکلي متفاوت است. اينجا تصويري که داريم اين است که در يک جامعه هر کس که از بي عدالتي در رنج است و ميخواهد عليه آن مبارزه کند و هر کس که ميخواهد در سازمان دادن انساني جامعه نقش فعالي بر عهده بگيرد بايد بتواند به عضويت حزب در آيد. حزب بايد او را در چنين فعاليتي، به زير پرچم کمونيستي، سازمان دهد. چنين شخصي بايد بتواند، علي الاصول و در شرايط غير مختنق، در هر محل به خانه حزب مراجعه کند، عضو شود و حزب دستش را در دست کسان ديگري که مبارزه ميکنند بگذارد. اين آخرين تصويري است که منصور حکمت از حزب داشت و بر اين مبنا ما عضويت در حزب را ساده کرديم و حتي شرط توصيه کننده را هم برداشتيم. حزب در اين تصوير يک سازمان توده اي است يا ميتواند باشد. اين حزب يک حزب سياسي توده اي است.

در اين رابطه همينطور بحث کادر ها به عنوان استخوان بندي و اسکلت جنبشي و سازماني حزب را مطرح کرديم. تاکيد کرديم که در يک چنين سازمان توده اي سرنوشت حزب اساسا توسط کادر ها  و رابطه رهبري با کادر ها تعيين ميشود. اعضا قاعدتا به کادر ها و رهبري حزب اقتدا ميکنند. اين کادر ها، در مقايسه با اعضا، از هيچ امتيازي در راي دادن و انتخابات ها برخوردار نيستند. اما در دنياي واقعي تکليف حزب را رابطه معنوي کادر ها با اعضا و رابطه سياسي و معنوي رهبري با کادر ها تعيين ميکند. اعتبار و نفوذ کادر ها معنوي است و از نقشي که کادر در حيات حزب و در برعهده گرفتن مسئوليت دارد ناشي ميشود.

در نتيجه، در اين تصوير، ما با دو شبکه يا با دو نوع رابطه طرف هستيم. شبکه اعضا و شبکه کادر ها. سازمان اعضا و سازمان کادر ها، رابطه اعضا با رهبري حزب و رابطه کادر ها با رهبري حزب و ...

اين بحث ها يک تئوري تحزب متفاوت از چپ راديکال است. تفاوت اين چنين حزبي با احزاب چپ راديکال موردي نيست. کلا يک تئوري حزبي ديگر است که با برداشت رايج چپ از حزب پيشاهنگ، حزب نخبگان، حزب پيشروان و غيره متفاوت است.

اين تئوري حزبي با آن بحث حوزه نميتواند چفت شود. اگر قرار باشد حوزه، سلول پايه حزب باشد که از جمله رابطه حزب با رهبران عملي و مبارزات اجتماعي را نگاه ميدارد، آنوقت چنين توقعي از يک سازمان توده اي که اعضايش انسانهاي بسيار معمولي جامعه هستند و قرار است به هر درجه اي که ميتوانند در فعاليت متشکل حزب درگير شوند، نا موجه است.

گذاشتن چنين وظيفه اي در مقابل سلول هاي يک حزب توده اي يا مجددا حزب را محدود به "پيشروان" ميکند و آن را از دسترس توده کارگر و زحمتکش و انسان آزاديخواه "عادي" جامعه دور ميکند و يا در پرتو ناتواني واحد هاي حزبي در ايفاي يک نقش رهبري کننده عملا امکان ايفاي نقش اجتماعي را از حزب ميگيرد. حزب را در سازمان هاي توده اي ديگر حل ميکند و ما را به دنباله رو جنبش هاي ديگر تبديل ميکند. در فعاليت در جنبش زنان فمينيست ميشويم، در عرصه کارگري سنديکاليست، و ...

حوزه اي که پيشرو ترين شکل آن را در سالهاي دهه ٦۲ شمسي فرموله کرديم، بُـعد اجتماعي و رهبري کننده به آن داديم و وظايف آن را در رابطه با آژيتاتورها توضيح داديم، توسط سلول پايه يک سازمان توده اي قابل تحقق نيست. حوزه اعضاي ساده يک حزب توده اي قادر به انجام فعل و انفعالي که در بحث حوزه ها پيش بيني شده است نيست.

در اين سيستم حوزه عملا يا ظرف جلسه بحث و جدل غير اجتماعي چپ راديکال غير اجتماعي ميشود يا سلول يک حزب "پيشاهنگان غير اجتماعي". اين حوزه ها نميتوانند ابزار مرتبط کردن يک سازمان توده اي کمونيستي با جامعه باشند.  

در طي سالهاي ٦۲ – ٦۴ شمسي دو بحث مهم داشتيم که از جنس هاي متفاوتي بودند. اول بحث سازماندهي منفصل و دوم بحث اتکا بر شبکه هاي طبيعي و اجتماعي مبارزاتي. اولي يک سياست سازماني در مقابل اختناق و فشار پليسي بود و معني هويتي براي ما نداشت. بر طبق اين سياست ما سامان حزب را منفصل نگاه ميداشتيم، به دلايل امنيتي از حوزه به بالا هيچ هرم تشکيلاتي ايجاد نميکرديم و ... 

بحث دوم، يک بحث هويتي و به اصطلاح سبک کاري بود. ما اصولا و در هر زماني ميبايست سازمان حزب را بر متن شبکه هاي اجتماعي و مبارزاتي ايجاد ميکرديم. در دنياي واقعي در حزب کمونيست، و بعدا معلوم شد در حزب کمونيست کارگري، عکس اين برداشت شد. هم در حزب کمونيست ايران و هم در حزب کمونيست کارگري، از بحث سازمان منفصل يک برداشت هويتي و از بحث ضرورت اتکا بر شبکه روابط طبيعي و اجتماعي يک برداشت امنيتي شد. گويا اصولا سازمان ما منفصل است و گويا اتکا بر شبکه هاي طبيعي و اجتماعي مبارزاتي براي حفاظت در مقابل فشار پليس است.  در نتيجه با هر تغيير مثبتي در تناسب قوا اين احزاب اتوماتيک به حوزه هاي بي ريشه بر مي گشتند.

همان زمان منصور حکمت عليه چنين برداشتي جدل کرد اما متاسفانه در تصوير عمومي حزب تغييري بوجود نياورد.

با اين مقدمات ميخواستم تاکيد کنم که ما در بحث در بحث تئوري سازمان بايد از تمرکز يک فونکسيون اجتماعي شروع کنيم. اين فونکسيون پايه، ضرورت سازمان دادن اعضا براي جلسات بحث نيست. اين فونکسيون بايد امر تمرکز در سازمان دادن رهبري اجتماعي را مورد نظر قرار دهد. رهبري جامعه و نه فرقه خود، رهبري حزب يا رهبري سازمان خودمان. جمع کردن افراد هم نظر در جامعه هنر نيست متحد کردن و جمع کردن رهبران اجتماعي به زير يک سقف کمونيستي هنر است.

در دنياي واقعي حوزه هائي که حزب کمونيست ايجاد کرد، علي رغم همه اين بحث ها، بدون استثنا يک سري هسته هاي غير اجتماعي بودند که تلاش ميکردند در نقش رهبران فکري و عملي و در نقش سازمان دهندگان و رهبران توده اي، کارگري ظاهر شوند، که البته چيز زيادي از آنها نمي دانستند و ناموفق ماندند.

سوالي که امروز در مقابل ما قرار دارد اين است که آيا بايد به همين راه حال هاي نيمه و ناتمام و التقاطي برگرديم؟ آيا بايد بازهم در بحث حوزه ها و نقش اجتماعي آنها اصلاحات وارد کنيم يا بطور کلي يک بار ديگر مسئله را عميق تر بررسي کنيم؟

اگر حوزه ها با همان مشخصات را ايجاد ميکنيم آنوقت بحث حزب سياسي و حزب توده اي کجا ميرود؟ چگونه تناقض سازمان و ترکيب اين هسته ها با درگير شدن و رهبري اجتماعي توسط حزب در پايه ترين سطح را حل ميکنيد؟

نکته من اين است که بحث حوزه از يک تئوري سازماني ديگري مي آيد و تزريق عنصر اجتماعي به آن تناقضاتش را نه تنها حل نميکند بلکه افزايش هم ميدهد.

تجربه هم همين را نشان ميدهد. در انقلاب روسيه حوزه اي در کار نبود. بعدها است که در پي نيازهاي کنترل سازمان حزب حوزه ها بوجود مي آيند. در تجربه خود ما هم جائي که توانسته ايم اين فونکسيون حزبي – اجتماعي را انجام دهيم حوزه نداشتيم.  تجربه سازمان دهي اول ماه مه هاي سنندج در سالهاي ۱۳٦۵ – تا ۱۳٦۷ يک نمونه است. در اين اول ماه مه ها ما توانستيم که در اوج اختناق گرد همائي هاي عظيم توده اي کارگري با شعارهاي چپ و سوسياليستي را سازمان دهيم. اينها حرکت هاي خودجوش نبود. يک فعاليت نقشه ريزي شده و عملي شده دقيق از جانب ما در کميته تشکيلات شهرهاي کومه له بود.

اين فعل و انفعالات و سازمان هاي توده اي کارگري که در حول آنها شکل گرفت، مثل اتحاديه صنعتگر، محصول فعاليت جمعي شبکه و کانون هائي از رهبران اجتماعي کمونيست و سازمان دهندگان کمونيست بود که هيچ شباهتي به حوزه نداشتند و ما آگاهانه آنها را از ايجاد چنين سازمان ها و کانون هاي غير اجتماعي بر حذر ميداشتيم. يک نمونه ديگر از شرايطي که کمونيست ها نقش توده اي و اجتماعي بازي کردند بازهم به تجربه خود ما در سالهاي ۵۷ تا ۵۹ در دوره انقلاب ايران برميگردد. ما کوچ مردم مريوان را سازمان داديم، ما راهپيمايي مردم سنندج به سوي مريوان را سازمان داديم، ما دفاع ۲۸ روزه مردم سنندج در مقابل حمله جمهوري اسلامي را سازمان داديم.

پايه هيچ يک از اين فعاليت ها حوزه نبوده است. همان وقت تشکيلات هاي ما در تهران پر از حوزه بود و هيچ نقشي در بعد اجتماعي نتوانستيم بازي کنيم. اما در اوج اختناق ما تحرکات بزرگ اجتماعي توده اي تحت رهبري و سازماندهي کمونيست ها را شکل داديم. رفقائي که اينجا نشسته اند و در گير بودند و نوشته هاي ما در نشريه پيام، که آن روزها توسط کومه له منتشر ميشد، و بحث هاي ما در داريو صداي انقلاب ايران نشان ميدهد که چگونه ما در لحظه به لحظه اين ماجرا و قدم به قدم سازمان دادن و اجراي آن درگير بوديم.

تجربه همين يکسال گذشته ما در حزب حکمتيست، در مقايسه با ساير جريان هاي ديگر، و درجه موفقيت ما در سازمان دادن تحرکات اجتماعي مجددا همين حکم را نشان ميدهد. اينجا به دلايل امنيتي وارد جزئيات نميشوم اما يک مقايسه ساده ميان محصول روش ما با کساني که فکر ميکردند با شو تلويزيوني، هنرپيشگي سياسي و يا با هسته ها و حوزه هاي سنتي سازماني ميشود تحرک اجتماعي را سازمان داد، همين را نشان ميدهد.

آنچه که اين فعل و انفعال را ممکن کرده تمرکز رهبران اجتماعي و توده اي و سازمان دهندگان درجه يک حزبي و توده اي در يک نهاد واحد است که من به آن نام "کميته کمونيستي" را ميدهيم." ( همانجا، خط تاکیدها دراصل اند) 

بحث حوزه ها و سازماندهی منفصل، که بحثهائی هنوز در دوران حزب کمونیست ایران و قبل از کنگره دوم این حزب اند، بحثها و شیوه های سازماندهی فعالین حزبی در شرایط اختناق پس از خرداد ۶۰ بودند، در یک خلا و با نادیده گرفتن مقطع مهم معرفی بحثهای کمونیسم کارگری و سیاست سازماندهی در میان کارگران، چون یک حفره کور، به بحث فنوکسیونهای حزبی اجتماعی و نقش "رهبران اجتماعی کمونیست" جهش میکند. بار دیگر تاکید کنم که بحث حزب و قدرت سیاسی و مکانیسمهای اجتماعی که یک حزب کمونیستی در جدال برای تصرف قدرت سیاسی و تغییر جامعه بدست میگیرد نیز از مباحث منصور حکمت است. اما سوال و بحث و تقابل سیاست سازماندهی در میان کارگران، داشت خصائل طبقاتی و مارکسیستی یک حزب کمونیستی را توضیح میداد. بحث، کمونیسم کارگری و مبانی آن کدامند است. کمیته های کمونیستی با این روش از نقل این تاریخ، یک تصویر از تئوری سازمانی برای کمونیستهائی ارائه میدهد که اولا منفردند، ثانیا غیر اجتماعی اند و ثالثا بستر فعالیت آنها در خارج از مکانیسمهای اعتراض دائمی طبقه است. و جالب این است که این غیر اجتماعی بودن ها و یا اجتماعی بودن کمونیستها، و مثال بارز و مشخص آنها از دوران انقلابی سالهای ۶۷ تا ۶۰ در ایران و دوران انقلاب اکتبر استخراج شده است. بحث کمونیسم کارگری اتفاقا و دست بر قضا درست در مقطع پایان دوره انقلابی طرح شدند، بحثهائی بودند که چگونه کمونیسم و جنبش دائمی و اعتراض سوسیالیستی طبقه کارگر تفکیک ناپذیرند. پیش فرض جدا بودن کمونیستها و جنبش کمونیستی از بستر اعتراض همیشگی طبقه کارگر، با تز متشکل کردن کمونیستهای "منفرد" در کمیته های کمونیستی و با طرح سازمانی اداری فعالین کمونیست آنهم برای دوران انقلابی، مبنای شیوه و متد معرفی کمیته های کمونیستی است. در مبانی تحزب و تشکل کمونیسم کارگری و در توضیح تفاوتها با جنبش کمونیستهای جدا از بستر مبارزه طبقاتی طبقه کارگر، فرض است که کمونیست منفرد بی معنی است،  فرض است که فعالین شبکه های کارگری نمیتوانند در کمیته هائی که دور از بستر مبارزه واقعی و جدا از شبکه های واقعی محافل کارگری است، فعالیت کنند. این با فلسفه زندگی و مبارزه واقعی آنان در تباین است. کورش مدرسی با حذف این مهمترین پیشروی کمونیسم ایران، به نسخه کمونیستهای منفردی که محیط فعالیت شان "فکری" است و لاجرم از طرفی باید هم متشکل شوند و هم "اجتماعی"  و از طرف دیگر مرکز هدایت و ارشاد باشند، بازگشته است. این متد برای ارائه همان تشکیلاتهای غیر اجتماعی بخش دانش آموزی خط سه دوران انقلاب است که یک معضل اساسی آنها خود آموزی از طریق "پیوند" و یا رفتن به "میان توده ها" قرار بود حل شود. در این سیستم، کمیته های کمونیستی به تدریج فعالین منفرد را در خود متشکل میکند که تازه بتواند برود معضل اساسی خود را از طریق رهبری فعالیتهای اجتماعی برطرف کند. چنین کمیته هائی در عالم واقع محل تجمع فعالین فکری و سیاسی "کمونیست" است که بطور عینی فقط در شرایط برآمدهای سیاسی و اجتماعی امکان خواهند یافت که در تحرکات اجتماعی دخالت کنند. بطور عینی در شرایط غیر انقلابی و نرمال این کمیته ها اساسا کارشان حفظ نیرو و فعالیت مخفی است. 

کمیته های کمونیستی به جدائی فعالین و روشنفکران کمونیست از بستر اعتراض سوسیالیستی طبقه کارگر قطعیت و پرنسیپ "سازمانی" میدهد. این کمیته ها در بهترین حالت اگر در دوران انقلابی امکان "اجتماعی" شدن را داشته باشند و بخواهند رابطه ای یک جانبه را با طبقه کارگر حفظ کنند،  تکرار تجربه شکست خورده "کمیته های کارگری" سازمانهای خط سه دوران انقلاب ۵۷ اند. اگر نیروی محرکه روی آوری به تشکیل کمیته های کمونیستی، تغییر شرایط پس از شکست دو خرداد و پاسخ رادیکال و "کمونیستی" به "جنبش سرنگونی" و مبارزه عمومی ضدرژیمی و حرکت ضد استبدادی است، چاشنی و پوشش مارکسیستی آنها، تجارب معین در دوره انقلاب ها، بویژه انقلاب اکتبر است. من قبلا  ریشه در نقد منشور سرنگونی، به کلیشه سازی از سیر انقلاب اکتبر و بحث "دو تاکتیک" در انقلاب دمکراتیک پرداخته ام و در اینجا نیازی به تکرار نقد همان نگرش که اکنون در مبانی کمیته های کمونیستی بازتاب سازمانی یافته است، نیافتم.   

۲۳ مارس ۲۰۰۷ 

* این ضمیر "ما" هم در نوع خود برای یک تاریخ سازی و انتقال یک ابهام به خواننده بی اطلاع از صاحبان آن تاریخ، جالب است.

 

اختلاف اصلی بر سر چيست؟ (در نقد نظرات رفيق مينه حسامی)

صلاح مازوجی :

در يکی دوماه اخير هفته نامه اينترنتی ديمانه (۱) مصاحبه هايی با رفقا جعفر امين زاده و ساعد وطن دوست انجام داده و نوشته ای از رفيق محمدامين حسامی هم تحت عنوان "پاسخ به چند سؤال" در همين سايت درج شده است. بعد از بيش از دو سال که از انتشار اولين نوشته اين رفقا می گذرد، اين مباحث و تحرکات چند ماه اخير اين رفقا در درون تشکيلات که خود را «جمع طرفدار فعاليت تحت نام کومه له»  معرفی می کنند، نشان از آن دارد که اين رفقا برای طرح و فرموله کردن ديدگاه هايشان رؤيه فعاتری در پيش گرقته اند.

 اگر چه تا کنون بحث فعاليت تحت نام کومه له و بيرون آمدن از چهار چوب حزب کمونيست ايران پاسخ سياسی و تشکيلاتی خود را از مراجع تشکيلاتی گرفته است اما روشن است که اين به هيچوجه بدان معنی  نيست که مانعی سر راه طرح اين نظرات از طريق مکانيسم های تشکيلاتی برای جلب نظر اعضای تشکيلات و يا در سطح علنی باشد، بويژه آنکه نوشته رفيق مينه حسامی با وضوح کامل نشان می دهد که اختلافات همانطور که پيش بينی می شد بسيار فراتر از اختلاف بر سر فعاليت تحت نام کومه له يا ماندن کومه له در چهارچوب حزب کمونيست ايران است.

اگرچه رفقا جعفر امين زاده و ساعد وطن دوست عليرغم تلاش مصاحبه کننده با قطره چکان وبا محافظه کاری گوشه هايی از نظرات خود را بيان کرده اند، در عوض رفيق مينه حسامی هر چند بطور نامنسجم، مغشوش و جسته و گريخته اما خطوط اساسی اختلافات و استراتژی سياسی ""کومه له"" مورد نظر خودشان را بازگو کرده است. از اين رو من به ناگزير برای نقد نقطه نظرات و ديدگاه های اين رفقا نوشته رفيق مينه را مبنی قرار می دهم. (۲)

در باره عبارت « فعاليت تحت نام کومه له»  

قبل از هر چيز، عبارت «فعاليت تحت نام کومه له» که بعنوان سرخط ديدگاه رفيق مينه حسامی انتخاب شده است، اين تصور را بوجود می آورد که گويا فعاليت در حزب کمونيست ايران بمعنای  کنار گذاشتن  امر «فعاليت بنام کومه له » است. فعاليت بنام کومه له در کردستان به هيچ وجه مسئله مورد اختلافی نيست. همه فعاليت ما در سالهای بعد از تشکيل حزب کمونيست ايران شاهد اين مدعا است. يکی از مصوبات کنگره موئسس حزب کمونيست ايران اين بود که کومه له کماکان فعاليتهای خود را تحت همين نام در کردستان دنبال خواهد کرد. بنابراين اگر اين رفقا بخواهند در بيان ديدگاه خود صريح تر باشند، عنوان واقعی خواست و تمايل آنها : «بيرون آمدن کومه له از چهارچوب حزب کمونيست » ايران است.  يعنی دقيقا همان هدفی که ۶ سال پيش جمعی از رفقای سابق ما با طرح انشعاب آنرا دنبال ميکردند. در آن هنگام در مقابل آنها بدرست استدلال شد که شما داريد از کومه له انشعاب می کنيد، چون اگر تبيينی که آنها از حرکت خود  داشتند را بپذيريم بمعنای آن است که اقليتی در کومه له امکان آنرا يافته باشند که اکثريت اعضای کومه له را از تشکيلات خود اخراج کنند.

 البته نه فقط بعنوان يک معيار حقوقی و مشروع تشکيلاتی ، بلکه بعدها بمعنای سياسی و مبارزاتی هم جامعه کردستان در يک مقطع سياسی معين که امکان آنرا يافت، بر اين مشروعيت  حقوقی و تشکيلاتی مهر مشروعيت اجتماعی هم کوبيد و آب پاکی بر روی  همه آنهايی که سعی داشتند جريان انشعابی از کومه له را همان کومه له ای بنامند که با آرزوها و اهداف و تاريخ و زندگی آنها عجين شده است، ريخت. در آستانه ۱۶ مرداد ۱۳۸۴ يعنی روز تاريخی اعتصاب عمومی مردم کردستان تشکيلاتی بنام کومه له  از مردم کردستان خواست که به يک اعتصاب عمومی، يک پارچه و سراسری دست بزنند و تشکيلات ديگری با شناسنامه سياسی ديگری، اما به همين نام ، مصرانه از مردم کردستان خواست  که از شرکت در اين اعتصاب خودداری کنند و ديديم که مردم کردستان کدام فراخوان رادر متن مبارزه  بر عليه جمهوری اسلامی  به نشانه اعتماد و پشتيبانی خود از کومه له پذيرفتند و بدان عمل کردند.

 فعاليت بنام کومه له فی الحال با جديت و پيگيری دنبال می شود. بنابر اين اگر منظور رفيق مينه حسامی و رفقای همفکر او « فعاليت تحت نام کومه له» است و نه تغيير استراتژی و سياست و اهداف و برنامه و غيره، در اين صورت آنچه که اين رفقا می خواهند در واقع تحصيل حاصل است. اما وقتی اين رفقا باوجود اين  واقعيت کماکان بر نظر خود پافشاری ميکنند در اين صورت طبيعی است که  بايستی دنبال دريافتن ريشه های  عميق تر و فراتر واقعی که آنها تحت اين نام در پيش گرفته اند باشيم و از نوشته رفيق مينه  حسامی باين معنی بايد استقبال کرد که گامهايی در اين زمينه برداشته است.

نوشته  رفيق مينه حسامی  بر خلاف گفتوگوهايی که پيش از ايشان رفقای ديگر همفکر او  با همين سايت انجام داده بودند، بيانگر تفاوتهای سياسی قابل تاملی است. در نوشته اين رفيق حمله به تجربه حزب کمونيست ايران مقدمه ای برای بيان ديدگاههايی است که در تجربه چپ ايران و چپ جهانی بسيار آشنا هستند. ادعای اينکه «کومه له به مسئله ملی کم بها ميدهد» ، مقدمه مخالفت با برنامه کومه له برای حل مسئله ملی است، پاره کردن لباس سراسری جريان ما نشانه  حذف دل مشغولی های  سياسی و مبارزاتی سراسری است،  معاف کردن ليبرالها از نقد سوسياليستی پيش درآمد رويگردانی از يک استراتژی سوسياليستی است، بحث استاليينيسم ، به بيراهه بردن علل واقعی عروج اين جريان در اتحاد شوروی و دنباله روی از تبليغاتی است  که از آن چماقی برای حمله به کمونيستها ساخته اند،ناديده گرفتن نقش لنين و......همه اينها مباحث مهمی هستند که قالب بحث « فعاليت تحت نام کومه له » برای آن بسيار تنگ است . بگذاريد اين روند را با ذکر نقل قولهايی از نوشته ايشان دنبال کنيم:

نفی گرايی و انتقاد غير مستند

 از تجربه حزب کمونيست ايران

رفيق مينه حسامی در دو بخش از نوشته اش تحت عنوان در باره "اهميت کار کردن به نام کومه له" و "چرا حزب کمونيست نه" به بررسی دلبخواهی و نفی گرايانه حزب کمونيست ايران پرداخته است و می نويسد:

"حکا تابلواش را نيز به کومه له بدهکار است" و "نمی شود يک تشکيلات بجای رشد و پيشروی سالها شاهد درجا زدن و کم شدن و آب رفتن خودش باشد و رهبری اش مدام اين را تکرار کند بگذاريد اين موقعيتی که برای کومه له در جريان انقلاب ايران پيش آمد برای حزب کمونيست ايران هم پيش بيايد و بسياری اوقات اين حرف ها طوری بيان می شود که گويا در کردستان در سالهای گذشته فشار و سرکوب در کار نبوده است"(۳)

با اين استدلال رفيق مينه می بايستی کومه له را به دلايل مشابهی در سالهای قبل از انقلاب ايران،  که تحت فشارهای رژيم شاه، بدليل بحران و اختلافات درونی، دچار رکود شده بود و توده گير نبود، منحل ميکرديم. اما رهبران کومه له اين کار را نکردند . تشکيلات محدود و ضربه خورده، اما با خط مشی انقلابی و کمونيستی را حفظ کردند تا در فرصت تاريخی ۱۳۵۷ و بعد از آن به اعتبار اين خط مشی به تشکيلاتی توده گير تبديل شود.  

در نقل قولی که به آن اشاره شد ، متأسفانه رفيق مينه آشکارا به خلط مبحث می پردازد. بيان اينکه حزب کمونيست ايران هيچگاه در شرايط مشابه آنچه در سالهای ۵۷ تا ۶۰ برای کومه له بوجود آمد، قرار نگرفت تا همه ظرفيت ها و توانايی های خود را عيان سازد در ارتباط به معضل توده ای شدن و کارگری شدن حزب و جريان کمونيستی آنهم در دل اختناق سياسی و برخورد اراده گرايانه با اين معضل مطرح شده است.

در اينجا صحبت از اين است که در تاريخ تغيير و تحولات اجتماعی و فعاليت احزاب سياسی  مقاطعی پيش می آيد که اگر نيروهای سياسی بتوانند در اين فرصت ها به نياز جنبش های اجتماعی پاسخ درخور بدهند و با نقطه عطف های اين جنبش ها عجين شوند بسرعت توده ای می شوند. نمونه کومه له در مقطع بعد از انقلاب بهمن ۵۷ و تبديل شدن آن از يک سازمان مخفی ناشناخته به يک سازمان توده ای و اجتماعی. همين حکم در مورد سازمان چريکهای فدائی خلق ايران هم صادق است که با حضور در نبرد مسلحانه مردم در روزهای اوج انقلاب نفوذ گسترده ای پيدا کرد، و يا حزب سوسيال دمکرات روسيه که يک حزب زير زمينی بود با شرکت در انقلاب ۱۹۰۵ به يک جريان نيرومند اجتماعی تبديل شد.

اينکه چرا در کشورهای پيشرفته سرمايه داری رفرميسم توانسته زير پای کمونيسم را خالی کند و چرا جريان کمونيستی  در اين کشورها نتوانسته تلفيقی درست از رابطه رفرم و مبارزه برای انقلاب سوسياليستی بر قرار کند و ده ها مانع ديگر سر راه اجتماعی شدن کمونيسم بايد در چهار چوب ارزيابی از تجارب و درسهای جنبش کمونيستی جهان و ترازبندی اين تجارب پاسخ بگيرد.

بنا براين برای کسی که واقعا معضل توده ای شدن کمونيسم را معضل خود می داند بايد تجربه حزب کمونيست ايران را نيز بر متن بررسی جنبش سوسياليستی ايران و جهان مورد بررسی قرار دهد. اما رفيق مينه حسامی از آنجا که موانع سر راه توده ای شدن حزب کمونيست ايران و جريان کمونيستی بطور عام را معضل خود نمی داند و در شرايطی که ارزيابی نفی گرايانه از حزب ارزش سياسی ديگری برای وی پيدا کرده متد ديگری را در ارزيابی از تجربه حزب کمونيست در پيش گرفته است.

بر اساس متد رفيق مينه نه تنها حزب کمونيست ايران بلکه ديگر سازمانها و احزاب درون جنبش چپ ايران که اساسا به دليل اختناق سياسی از پايه اجتماعی چندانی برخوردار نيستند بايد يکی بعد از ديگری از روی نقشه سياسی ايران پاک شوند.

 اما نه گذشته و نه حال اين حزب آنچنان نيست که رفيق مينه در نوشته اش ميخواهد نشان دهد. اسناد و مسا ئل درونی و بيرونی اين حزب ، اسناد کنگره ها ، پلنوم ها و جلسات تشکيلاتی  بيش از هر حزب ديگری مکتوب و در دسترس است. اگر کسی بخواهد که نقد او از تجربه اين حزب جدی گرفته شود، بايستی آنرا بر اساس گذشته عينی  و اسناد آن مستند کند.

جريان تشکيل اين حزب، سازمانها و جرياناتی که در آن شرکت داشتند، روشن است.

اين حزب از زير بوته در نيامده است. تشکيل آن بر يک رشته مباحثات جدی درون چپ ايران متکی است . تقريبا همه نيروهای چپ ايران از نزديک در جريان پروسه تشکيل حزب بودند و بيشتر جريانات خط ۳ چه آنهايی که متأسفانه نتوانستند نيروهای خود را از زير ضرب جمهوری اسلامی خارج کنند و چه آن نيروهايی که به دليل بحران سياسی انسجام سياسی و تشکيلاتی خود را از دست داده بودند بخشا بصورت فردی و يا جمعی به پروسه تشکيل حزب کمونيست ايران پيوستند، حتی بخشی از جريانات منشعب از فدائيان خلق با همين روند همراه شدند. در واقع با تشکيل حزب کمونيست ايران  بخشی از چپ ايران که در جريان انقلاب ۵۷ با عنوان خط ۳ موجوديت يافته بود، به پايان عمر خود رسيد.

اين حزب در سطح سراسری مدام زير ضربه پليس بوده است. صدها نفر در زندانها بخاطر مبارزه در صفوف اين حزب در سطح سراسری  دستگير، زندانی و شکنجه شده اند،  دهها نفر از کادرهای اين حزب اعدام شده اند. بسياری از کادرها و فعالينش مانند همه اپوزيسيون ايران فراری شده و مجبور به زندگی در تبعيد گرديده اند.

اين حزب جمع عددی افرادی متشکل در يک محفل دست بگردن نبوده است. بلکه  مانند همه احزاب سياسی جدی دنيا در برخورد به مسائل اجتماعی و سياسی  زمانه خود بطور طبيعی  دچار اختلاف نظر شده است، گرايشهای مختلف آن راه خود را از هم جدا کرده اند. ما در مقاطع مختلف ريشه های سياسی اين انشعاب ها را توضيح داده ايم و کسان ديگری هم روايت خود را داشته اند. اگر در هنگام وقوع انشعابها همه جوانب سياسی، فکری و و برنامه ای آنها روشن نبود ، اما با گذشت زمان کسی نميتواند منکر جدی بودن اين اختلاف نظرها بشود.

حزب کمونيست تازه دارد  زير آوار اين انشعابات کمر راست می کند.  در همين دوره کوتاه اخير که در اثر رشد مبارزات کارگری و اعتراضات توده ای ديوار اختناق جمهوری اسلامی ترک برداشته است و ما توانسته ايم تا حدودی صدای خود را به ساير نقاط ايران برسانيم، توجه محافل و شبکه های کارگری و فعالين سياسی در داخل به سياستهای حزب و تلاش برای ارتباط گرفتن با تشکيلات حزب کاملا محسوس است. اين روند برای حزب کمونيست ايران که می خواهد بعنوان بخشی از کمونيستهای ايران سهم خود را در وحدت کمونيستهای ايران و شکل دادن به يک بديل سوسياليستی و کارگری ادا کند بسيار اميدوار کننده است.

کومه له

 و موضع چپ ايران

رفيق مينه می نويسد: " می بينيم که حکا از همان اطلاعيه اعلام تأسيس خودش با بی توجهی چپ ايران روبرو بوده است. در صورتی که همزمان چپ ايران با نگرانی و پريشانی به آينده کومه له نگاه کرده است. اين نگرانی از آنجا سرچشمه می گرفت که سرنوشت کومه له مانند يک نيروی چپ و سوسياليست و با نفوذ و اعتبار و محبوب در ميان مردم کردستان برای بخش وسيعی از سازمانهای چپ ايران اهميت داشت."

برخورد رفيق مينه به سازمانهای چپ آن دوره که بعد ازسر گذراندن انشعاباتی هنوز به فعاليت خود ادامه می دهند، تعارفی بيش نيست. پيش تر گفتيم که با اين متدی که رفيق مينه در وارسی تجربه حزب کمونيست ايران در پيش گرفته نه تنها حزب کمونيست که به دليل وجود کومه له حداقل در بخشی از ايران از موقعيت اجتماعی معينی برخوردار است بايد منحل شود، بلکه جريانات ديگر چپ ايران هم که حتی خودشان هم ادعای اجتماعی بودن ندارند بايد منحل گردند.

آن نيروهايی که به حزب کمونيست ايران نپيوستند بر خلاف گفته رفيق مينه مخالفت شان با حزب کمونيست ايران از سر نگرانی برای سرنوشت کومه له نبود. اگر رفيق مينه بياد داشته باشد اين جريانات با دهقانی و بونديست خواندن کومه له حتی به زحمت آن را در چهارچوب نيروهای جنبش چپ ايران بحساب می آوردند.

بنا براين بر خلاف گفته رفيق مينه که می گويد چپ ايران با نگرانی سرنوشت کومه له را در درون حزب کمونيست ايران نگاه می کرد، اين چپ با خوداگاهی و بلوغ فکری که از سر گذرانده است امروز عليرغم هر انتقادی که از پروسه تشکيل حزب کمونيست ايران و يا پيوستن کومه له به اين پروسه داشته باشد، هم اکنون حتی بر اساس متد و معيارهای چپ راديکال ايران خود را در اين گفته رفيق مينه شريک نمی دانند. نمونه برخورد چپ ايران به جدائی و انشعاب جريان زحمتکشان از کومه له و حزب کمونيست ايران که رفيق مينه با معيارهايی که دارد امروز آنها را کومه له می خواند خلاف ادعای رفيق مينه را ثابت می کند. چپ ايران بنا به شناختی که از ماهيت سياستها و مواضع جريان انشعابی داشت آن را به لحاظ سياسی بايکوت کردند. درصورتيکه بنا به ارزيابی دلبخواهی رفيق مينه چپ ايران می بايست از اين روند استقبال می کرد چون عده ای "کومه له" را از دام حزب کمونيست ايران رها کرده بودند.

رفيق مينه ادامه می دهد و می نويسد: " من انتقاد گرفتن  احزاب سياسی از سياست و مواضع يکديگر و حتی در ميان خودشان را روشی کارساز و لازم می دانم. اما حکا بدنبال تشکيل خود می خواست از راه حمله سياسی به نيروهای چپ خود را بشناساند و از اين طريق با بی اعتبار کردن ديگران برای خود اعتبار کسب کند."

دراين ادعا يک خلط مبحث آشکار وجود دارد. اولا، مقالات «کمونيست» نشريه رسمی حزب کمونيست ايران ، که بقيه ارگانهای تبليغی حزبی هم از آن خط ميگرفتند، نشان ميدهد که تقريبا ۹۰ درصد مباحث مندرج در اين نشريه يا اثباتی است و يا اصولا به نقد جناحهای مختلف سياسی بورژوازی ايران بويژه پان اسلاميسم پرداخته است. مواردی هم که به سراغ نيروهای چپ رفته است  دقيقا در ارتباط با مسائل حاد جامعه و اختلاف نظرات مهمی بوده است که بر سر آنها وجود داشته است. ثانيا، مستقل از محتوای مناقشات چگونه ميتوان بطور کلی و اينگونه سهل انگارانه در مورد آنها  نظر داد و به قضاوت پرداخت؟

 ثالثا ، هر کس ولو اندکی با اوضاع واقعی جنبش چپ ايران در آن دوره آشنايی داشته باشد، می داند که جنبش چپ ايران اساسا به دليل حاکميت طولانی رژيم ديکتاتوری سلطنتی، غرق شدن در فضای زندگی و حيات سياسی خورده بورژوائی ايران، عدم انتشار آثار مارکسيستی و رواج مارکسيسم تحريف شده علنی، با چه معضلات عديده نظری روبرو بود. در آن دوره که حزب تازه تشکيل شده بود، هنوز تلقيات و توهمات پوپوليستی بر ديدگاهها و عملکرد جريانات چپ انقلابی که خارج از حزب کمونيست مانده بودند و بر جنبش چپ ايران سنگينی می کرد. اختلاف نظر بر سر مرحله انقلاب در ايران، اتخاذ موضع مارکسيستی در قبال مسئله ملی، نقد موضع جريانات ديگر در قبال شوراهای اسلامی، جنگ داخلی در کردستان و موضع سازمانهای سياسی چپ ايران، جدال نظری حول تشکل های توده ای کارگری، اينها و ده ها موضوع ديگر فقط عرصه هايی از جدال نظری حزب کمونيست ايران با سازمانهای ديگر جنبش چپ ايران بود.

رفيق مينه می تواند برود و برای نمونه به جزوه جنگ داخلی در کردستان، "چپ در کجا ايستاد"  که در بهمن ماه ۱۳۶۴ انتشار يافت نگاه کند تا ببيند  و بعنوان نمونه بما بگويد به کدام  جنبه اين جدل و يا جدالهای  ديگر انتقاد دارد؟

بدون ترديد نقد و ارزيابی تجربه حزب کمونيست ايران در متن تغيير و تحولات اجتماعی می تواند بسيار مفيد و راهگشا باشد. اما کلی گويی های رفيق مينه در انتقاد از گذشته حزب کمونيست ايران و طفره رفتن از طرح انتقادات مشخص همانگونه که در ادامه هم خواهيم ديد، متأسفانه فقط می تواند نشانگر عمق پشيمانی رفيق مينه از مضمون سياستهای کمونيستی حزب کمونيست ايران و کومه له در گذشته و حال باشد.

دو انشعاب، دو تبيين

رفيق مينه در ادامه می نويسد: "حکا نه تنها نتوانست به مايه وحدت نيروهای چپ در ايران تبديل شود بلکه نتوانست اتحاد و يکپارچگی صفوف خود را نيز حفظ نمايد و  کومه له را نيز دچار دو انشعاب کرد." ) تاکيد از من است)

اولا: اين تز رفيق مينه قبل از هر چيز بيانگر تبيين متفاوت او ازعلل و زمينه ها ی وقوع دو انشعابی است که در حزب کمونيست ايران روی داده است. رفيق مينه  اين تبيين را از رهبران جريان زحمتکشان که حزب کمونيست ايران و نه برنامه و اهداف سياسی تغيير يافته خود را عامل انشعاب خود معرفی می کنند به عاريت گرفته است. در تبيين انشعاب جريان کمونيسم کارگری هم از تبيين تاکنونی ما از اين انشعاب که زمانی خود نيز با آن موافقت داشت تجديد نظر کرده است .(۴)

 ثانيا: آيا رفيق ميتواند با اطمينان بگويد بدون تشکيل حزب کمونيست ايران هم اختلافات و تفاوتهای سياسی  که ممکن بود به جدايی منجر بشود پيدا نميشدند؟

بعنوان مثال آيا ميتواند بگويد که موج تبليغات جهانی ضد کمونيستی بدنبال سقوط بلوک شرق صفوف کومه له را  تحت تاثير قرار نميداد؟ برخوردهای متفاوتی به عقب نشينی های نظامی در جنبش کردستان، برخوردهای متفاوت به عوارض ناشی از خاتمه جنگ ايران و عراق، اختلاف نظر بر سر نقش مبارزه مسلحانه در تداوم جنبش کردستان، صفوف کومه له را در مقابل سياسهای کاملا متفاوتی قرار نميداد، که ممکن بود صفوف اين تشکيلات را از هم جدا کند؟  اصلاحات دوم خرداديها هيچگونه ترديد و تزلزلی را ايجاد نميکرد ؟ کسی از رهبران کومه له بدون حزب کمونيست پيدا نميشد  که از آقای خاتمی بخواهند باب ديالوگ را با کومه له هم باز کند و اگر فی المثل ترتيب ملاقاتی هم با ماموران اطلاعات رژيم در شهری مانند سليمانيه داده ميشد، در اين صورت ممکن نبود که همين رفيق مينه حساب خود را از سردمداران چنين حرکتی جدا کند؟ فعالتر شدن سياست آمريکا در منطقه و سنياريوی عراق هيچگونه وسوسه ای را در صفوف کومه له بدون حزب کمونيست ايجاد نميکرد؟ در اين صورت تکليف من و رفيق مينه و امثال ما با چنين وسوسه هايی چه ميتوانست باشد؟ ((در رابطه با تحليل زمينه ها و علل وقوع دو انشعاب توجه خواننده را به "در حاشيه  تبيين دو انشعاب" که در آخر همين نوشته آمده است جلب می کنم))

بعلاوه با اين متد و استدلال رفيق مينه  مصبب انشعابات متعدد در ميان احزاب کردستانی چه کسی است؟

  کومه له کردستانی يا کومه له سراسری

رفيق مينه در ادامه مطلب می نويسد " وجود نام حکا در عمل بخشی از انرژی، نيرو و توان کومه له را به خود اختصاص داده است". در پاسخ بايد گفت اين نه نام حکا بلکه وجود يک افق سراسری است که بخشی از انرژی و توان ما را بخود اختصاص داده است. اما اين مختص به دوره بعد از تشکيل حزب کمونيست ايران نيست. کومه له قبل از پيوستن به پروسه تشکيل حزب کمونيست هم يک افق سراسری داشته است. کومه له محلی و کردستانی موجوديت تاريخی نداشته و ندارد.

اگر رفيق مينه به متون و نشريات کومه له در سالهای قبل از تشکيل حزب کمونيست ايران مراجعه کند متوجه خواهد شد که بخش اعظم مطالب آن را مباحثی در بر می گيرد که ربط مستقيم و بلاواسطه ای به فعاليت کومه له در کردستان ندارد و همه از مشغله های سراسری کومه له ناشی شده اند. اين جهت گيری ها ناشی از واقعيت هايی بودند که همين امروز هم ما را بعنوان يک جريان کمونيستی ملزم می سازد افق و چهار چوب وسيعتری برای کار و فعاليت خودمان داشته باشيم. برويد و مباحث و اولويت های کنگره ۲ و۳ کومه له قبل از تشکيل حزب کمونيست ايران راگوش کنيد و نگاه کنيد خواهيد ديد که  چگونه کومه له قبل از تشکيل حزب کمونيست ايران از لزوم گسترش فعاليتهای سراسری خود، از لزوم اختصاص کادر و مشغله به اين عرصه های فعاليت سخن می گويد و از کمبودهای خود در اين زمينه شکايت دارد. رفيق مينه با دست شستن از افق سراسری نه تنها از استراتژی سوسياليستی رويگردان می شود بلکه در ادامه خواهيم ديد که حتی  نميتواند سراغ نيرويی را بگيرد که برای سرنگونی جمهوری اسلامی که در اين نوشته به شاخص راديکاليسم رفيق مينه تبديل شده است،  به آن نياز خواهد داشت.  

رفيق مينه تحت عنوان " در مورد اين مسئله که کردستانی فکر می کنيم يا ايرانی"

می نويسد: در واقع دو گرايش جدا از هم و هرکدام با هدفی  دوست دارند ما را با بينش کردستانی معرفی کنند. اولی در درون حزب کمونيست ايران و تحت تاثير "حزب کمونيست کارگری ايران". اين گرايش که بهتر است آن را گرايش حزب کمونيست در درون کومه له معرفی کرد، در روز روشن در کومه له با چراغ موشی بدنبال ناسيوناليسم می گردد.

تحت همين عنوان در جای ديگر می نويسد: اما يک نکته در اين رابطه هست که اساسی است، آنهم اينست : اولويت کار ما در کردستان است. آنطور که در کردستان توانايی وکارائی داريم نه در جاهای ديگر ايران و نه در خارج از ايران اين کارائی را نداريم. کرد گفتنی " سنگ در جای خودش سنگين است".

با اين نقل قول هايی که آورديم نبايد ترديدی باقی مانده باشد که رفيق مينه يک "کومه له" محلی را مد نظر دارد و يا همانطور که خود می نويسد : يک کومه له نيرومند کردستانی می خواهد.

در اينجا قبل از هر چيز تاکيد مجدد بر اين نکته لازم است که  ""کومه له"" مورد نظر رفيق مينه همانطور که قبلا توضيح داديم بنا به گواهی اسناد تاريخی هيچگونه پيوستگی با هيچ مقطعی از تاريخ کومه له ندارد.

 حال که ""کومه له"" مورد نظر رفيق مينه  محدوده فعاليت خود را کردستان تعريف کرده است لازم است رابطه چنين تشکيلاتی را با مبارزه برای کسب قدرت سياسی توضيح دهد.  

سرنگونی جمهوری اسلامی با کدام نيرو؟

رفيق مينه می نويسد: روشن است ما برای فراهم کردن شرايطی فعاليت می کنيم که درآن کارگران و زحمتکشان که اکثريت ساکنين جامعه ايران را تشکيل می دهند قدرت سياسی و اقتصادی جامعه را بدست بگيرند.

فعلا از التقاطی که در اين فرمولبندی وجود دارد بگذريم، سوال اين است که امکان مادی تحقق چنين شرايطی چگونه فراهم ميشود؟ رفيق مينه چه نيروئی را برای تحقق اين هدف و از کجا جمع ميکند؟ ؟ وی که نگران است : « وجود نام حکا بخشی از انرژی نيرو و توان کومه له را بخود اختصاص داده است و باين دليل ميخواهد آن از قالب اين حزب خلاص کند، کدام  طريق معجزه آسايی را سراغ دارد که بدون اختصاص دادن بخشی از نيروو توان خود  به آن ، به اين هدف نايل آيد يا اينکه دنبال چه نوع قالبهای ديگری متفاوت با قالب حزب کمونيست ايران برای تحقق هدف خود که تشکيل قدرت سياسی و اقتصادی جامعه است ، می گردد؟ رفيق مينه جوابی به اين سوالات نمی دهد.

واقعيت اين است رفيق مينه نميتواند  رابطه ""کومه له"" مورد نظرخود را با مبارزه برای کسب قدرت سياسی توضيح دهد. از آنجا که کردستان ايران محدوده سياسی و جغرافيائی مستقلی را تشکيل نمی دهد و دولت مستقل ندارد،"کومه له" مورد نظر رفيق مينه عملا مبارزه برای سرنگونی رژيم را کنار می گذارد. زيرا تشکيلات مورد نظر او بنا به موقعيت عينی نميتواند استراتژی سياسی خود را سرنگونی رژيم جمهوری اسلامی قرار دهد. چون قدرت سياسی نه در کردستان بلکه در تهران دست بدست می شود بنا براين برای  سازماندهی انقلاب و سرنگونی دولت مرکزی بايد نيروی محرکه انقلاب را در سطح سراسری به ميدان آورد و سازمان داد. تشکيلاتی که امر کار آگاهگرانه و سازماندهی نيروی محرکه انقلاب در سطح سراسری را از دستور کار خود خارج کرده است و صف مبارزه برای سرنگونی را از ظرفيت های خود محروم نموده، عملا و داوطلبانه صف مبارزه برای سرنگونی رژيم را ترک کرده است.

رويگردانی از استراتژی سوسياليستی و انقلاب کارگری

رفيق مينه در مبحث تحت عنوان "در ميدان فعاليت سراسری"، می نويسد: اينطور که رهبری جريان حزب کمونيست در درون کومه له گاه گاه از آن صحبت می کند در ايران رقيب اصلی در درون جنبش کارگری، جنبش زنان و جنبش دانشجويان ليبرال ها هستند. مطابق اين نگرش رفيق صلاح مازوجی در نشريه جهان امروز شماره ۱۷۷ می گويد: کمونيست ها خواهان نوع معينی از انقلاب هستند، خواهان انقلاب کارگری هستند، خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی به نيروی طبقه کارگر آگاه و متشکل هستند. سرانجام  پيامدهای انقلابی ۵۷ بايد اين درس و تجربه را برای نيروهای چپ و راديکال و همه، در بر  داشته باشد که با پافشاری بر سرنگونی خواهی حتی نمی توان مرز و خط فاصل خود را با جريانات ارتجاعی بورژوايی به روشنی ترسيم نمود.

 رفيق مينه در ادامه می نويسد: اين نوع فورمولبندی ها را درست نمی دانم و بر اين باورم  که بويژه فعالين ما در داخل را دچار موضع و حرکات ناسنجيده می کند.

اين نقل قول ها دقيق هستند، اما بيان اينکه کمونيست ها خواهان انقلاب کارگری  و خواهان سرنگونی رژيم سرمايه داری جمهوری اسلامی با نيروی طبقه کارگر آگاه و متشکل هستند، تنها موضع گيری من نيست بلکه اين از اهداف و مبانی استراتژی سياسی هر جريان سوسياليستی است. ما در اسناد متعدد کنگره های حزب و کومه له بر اين اهداف استراتژيک که مبانی فعاليت سياسی  ما را تشکيل می دهد تاکيد کرده ايم.  در بخش مقدمات قطعنامه استراتژی کومه له در کردستان که مصوب کنگره ۶ کومه له است و در تمام کنگره های بعدی بر مضامين و اصوليت آن تاکيد شده است آمده است: "فعاليت ما در کردستان جزئی از فعاليت عمومی حزب کمونيست ايران برای سازماندهی و به ثمر رساندن انقلاب کارگری و برقراری حکومت کارگری در مقياس سراسری است. از اين لحاظ خط مشی عمومی و الگوها و موازين فعاليت سراسری حزب در سازماندهی انقلاب کمونيستی ودر به ميدان کشيدن طبقه کارگر به مثابه نيروی محرکه اصلی و رهبر هر تحول انقلابی در عرصه سياسی، بر فعاليت تشکيلات حزبی ما در کردستان نيز ناظر است." (تاکيد از من است) (۵)

و باز در گزارش سياسی کميته مرکزی کومه له به کنگره ۱۲ کومه له که همين تابستان گذشته برگزار شد می خوانيم: نيروهای چپ راديکال ايران صرفاً خواستار خلاص شدن از چنگ حاکميت رژيم اسلامی هستند در صورتی که کمونيست ها خواهان انقلابی علی العموم نيستند بلکه خواهان انقلابی کارگری هستند. سرانجام و پيامدهای انقلاب ۵۷ بايد اين درس و تجربه را برای نيروهای چپ و راديکال وهمه، در بر  داشته باشد که با تاکيد بر سرنگونی خواهی حتی نمی توان مرز و خط فاصل خود را با جريانات ارتجاعی بورژوايی به روشنی ترسيم نمود. (۶)

همانطور که ملاحظه می کنيد همين مضامين و تاکيد بر انقلاب کارگری در گزارش سياسی ارائه داده شده به کنگره ۱۲ آمده است. رفيق مينه در اين کنگره شرکت داشت و به اين گزارش سياسی رای موافق داد بدون اينکه در اين مورد که مسئله ای مهم و استراتژيک است ملاحظه ای مطرح کند. راستی رفيق مينه عزيز ما اين چرخش سياسی و تجديد نظر در استراتژی حکومت کارگری در مدت کمتر از ۸ ماه را چگونه توضيح می دهد؟

 خط مشی سياسی و عملی ما ظرفيت های انقلابی و دمکراتيک جنبش های اجتماعی ديگر و از جمله جنبش انقلابی کردستان، جنبش زنان، جنبش دانشجويی و جنبش گاه بگاه زحمتکشان حاشيه شهرها و غيره را هم در جايگاه واقعی خود قرار داده است. تمام فلسفه حرکت ما و جريان سوسياليستی برای حضور و شرکت فعال در اين جنبش ها و مقابله با گرايش ليبرالی و ديگر گرايشات بورژوايی با اين هدف است که نگذاريم اين جنبش ها در رسيدن به خواستهای دمکراتيک خود عقيم بمانند. نگذاريم اين جنبش هابه نيروی ذخيره آلترناتيو ليبراليسم بورژوائی ايران تبديل شوند. تمامی تلاش بر اين است که گرايش سوسياليستی رهبری اين جنبش ها را بدست گيرد و در همگامی و اتحاد با جنبش کارگری پيشروی آنها را در رسيدن به خواستهايشان تضمين کند.

سازمان کمونيستی در همانحال که کار آگاهگرانه و سازماندهی توده ای، طبقاتی و حزبی کارگران را در سرلوحه کار و فعاليت روتين خود قرار می دهد، نبايد از حضور فعال در جنبش های دمکراتيک و تلاش برای تامين رهبری سوسياليستی بر اين جنبش ها غافل باشد. طبقه کارگر بدون وسعت بخشيدن به پايگاه انقلاب و کشاندن اقشار زحمتکش و گروه های اجتماعی که خواستهای دمکراتيک دارند نمی تواند به آسانی قدرت سياسی را به کف آورد و آن را حفظ کند. بنا براين نه تنها بايد برای جلب جنبش ها و گروه های اجتماعی غير کارگری که خواستهای دمکراتيک دارند به روند انقلاب کار و تلاش کرد، بلکه امری بديهی است که تصرف قدرت سياسی از جانب طبقه کارگر مانع ورود نمايندگان انقلابی اين جنبش ها و نيروهای اجتماعی به درون حکومت کارگری نخواهد شد. اما زمانی که رفيق مينه تاکيد کردن ما بر استراتژی انقلاب کارگری را نادرست می داند، اين بدان معنی است که در تحول و يا انقلاب مورد نظر رفيق مينه طبقه کارگر در جايگاه رهبری انقلاب قرار ندارد و باين ترتيب عملا نقشی جز تبديل شدن به  به نيروی ذخيره اقشار خورده بورژوا که منافع و خواستهای دمکراتيکی را تعقيب می کنند  پيدا نميکند.

بيان اين گفته که احتمال بدست گرفتن رهبری انقلاب از جانب طبقه کارگر حتمی نيست، و اينکه اگر انقلابی بدون آمادگی طبقه کارگر در ايران صورت بگيرد و جرقه انقلاب را جنبش های غير کارگری بزنند بايد در آن شرکت کرد و مهر خود را بر آن کوبيد،  کاملا درست است. اما تمام مسئله بر سر متد و روش جريان کمونيستی و پيشرو به امر انقلاب است. نبايد با نقطه عزيمت از وجود اين احتمالات تلاش و مبارزه برای سازماندهی انقلاب کارگری را از دستور خارج کرد و با آن به مخالفت برخاست.     

بنابراين اگر صحبت صرفاً ار سرنگونی جمهوری اسلامی نيست بايد روشن کنيم که نيروی محرکه طبقاتی، انقلابی که پيش رو داريم کدام است؟ ديناميسم انقلاب چيست؟ و اگر نيروی محرکه انقلاب آينده، طبقه کارگر است و بحث از انقلاب کارگری است مهمترين وظيفه استراتژيک، کمونيست ها به ميدان آوردن طبقه کارگر ، سازماندهی و متشکل کردن آن و آماده کردن آن برای تصرف قدرت سياسی است.

تاکيد بر رهبری طبقه کارگر در انقلاب آتی نه تنها از زاويه تحول سوسياليستی جامعه بلکه از زاويه پاسخگويی به خواستهای دمکراتيک ديگر جنبش های عمومی هم ضروری است. بدون حضور متشکل طبقه کارگر در صحنه سياسی ايران و ايجاد توازن قوايی که دستيابی به اين مطالبات دمکراتيک را تضمين کند، همواره اين امکان وجود دارد که اين جنبش ها از محتوای انقلابی تهی شوند و به زائده نيروها و آلترناتيو بورژوايی تبديل شوند.

رفيق مينه در ادامه همين مبحث می گويد: بهرحال برای همه مردم ايران و کردستان روشن است که روزانه از طرف دستگاه های امنيتی و نظامی اسلامی به شيوه ای سيستماتيک استثمار و سرکوب می شوند. نبايد ذهن مردم را با دادن فرمول از اين نوع مغشوش بکنيم و فکر کنند فعلا و قبل از هر چيز ديگر بايد با ليبرال ها درافتند. اولين کار در حال حاضر همراه با هوشيار کردن و تلاش برای متشکل کردن کارگران و توده های مردم ناراضی و به تنگ آمده از دست اين رژيم و پيشبرد مبارزه ای متحدانه، هماهنگ و همه جانبه بر ضد نظام ارتجاعی و جنايتکار جمهوری اسلامی ايران برای سرنگونی اين رژيم است.

در اينجا و در پاسخ به اين نگرانی های رفيق مينه  بايد خاطرنشان کرد که نه تنها از زاويه منافع سوسياليستی جنبش طبقه کارگر، بلکه از زاويه نياز به پيشبرد يک مبارزه متحدانه، هماهنگ و همه جانبه بر ضد نظام ارتجاعی جمهوری اسلامی و دمکراتيسم رفيق مينه هم، سياست در افتادن با ليبراليسم بورژوايی و افشای ماهيت واقعی استراتژی اين جريان و سياست و پروژه هايی که برای کنترل و زير پا خالی کردن جنبش های اجتماعی در دستور کار و فعاليت خود داده است ضروری است. اتفاقا برای پيشبرد يک مبارزه قاطع عليه جمهوری اسلامی بايد مماشات جويی های ليبراليسم ايران را افشا کرد. اگر گرايش چپ و سوسياليستی در درون جنبش های اجتماعی باليبراليسم بورژوايی در نمی افتاد اکنون مدتها بود که همه اين جنبش ها به زائده ليبراليسم برای استراتژی اصلاح رژيم اسلامی تبديل می شدند و از دايره مبارزه عليه رژيم جمهوری اسلامی خارج می شدند.

بنابراين نبايد بگذاريم توده های مردم و فعالين جنبش های اجتماعی فريب شعارهای ليبرال ها را بخورند. خواست آزادی انديشه و بيان، برابری زنان و مردان و مطالبات رفاهی ديگر در پلاتفرم جريانات ليبرال از اکثريت و حزب توده گرفته تا جمهوری خواهان در شرايطی که آنان به آن مناسبات اقتصادی که می تواند زمينه ساز تحقق اين آزادی ها در جامعه باشد اشاره ای نمی کنند به روشنی بی پايه بودن پلاتفرم ليبراليسم ايران را نشان می دهد.

اگر ليبراليسم کلاسيک پيش از دو قرن پيش  با تحقق بخشی از اين شعارها تحولی در جامعه بشری ايجاد کردند. طرح اين نوع شعارها از جانب ليبرال های ايران ارزش مصرفش تنها به تعويق انداختن تحول انقلابی در جامعه ايران و نجات سرمايه داری بحران زده ايران از خطر انقلاب است. استراتژی اقتصادی ليبراليسم ايران چيزی جز پيروی از الگوی اقتصادی نئو ليبراليسم نيست. اين استراتژی اقتصادی در کشورهای در حال توسعه وموسوم به جهان سوم عواقبی جز فقر و فلاکت توده های مردم و به روز سياه نشاندن کارگران بدنبال نداشته است.

اگر به عملکرد ليبرال ها در درون جنبش های اجتماعی نگاه کنيم می بينيم، اگردر درون جنبش کارگری فعالين گرايش چپ و سوسياليستی غافل می ماندند، ليبراليسم ايران با اتکا به گرايش رفرميستی در درون اين جنبش می خواست در همکاری با وزارت کار رژيم و سازمان جهانی کار آن بخش از انجمنهای صنفی و يا سنديکا ها که اساسنامه شان مورد تاييد خانه کارگر رژيم است را به کارگران به عنوان تشکل کارگری قالب کند، و يا تشکل هايی را که ارگان سازش کارگران با کارفرها و دولت باشد را بوجود آورند و از اين طريق مبارزات کارگری را در چهارچوب قوانين ارتجاعی و ضد کارگری جمهوری اسلامی محصور کنند.

در مورد جنبش کردستان  هم  حرکت ليبرالی  در صدد بود که با دست اندازی به عرصه جنبش انقلابی کردستان اين جنبش را کنترل کند، آن را از محتوای دمکراتيک و راديکال خود خالی نمايد و در خدمت نقشه های عمومی اش برای آينده ايران بکار گيرد. اين جريان می خواست با تلاش تدريجی و گام به گام  برای انجام پاره ای اصلاحات و گرفتن امتيازاتی در زمينه های فرهنگ ملی  مبارزات مردم کردستان را فرو بنشاند. مگر همين گرايش ليبرالی در خارج و داخل کشور نبودند و نيستند که در نفی خشونت و راههای خشونت بار و درمطلوبيت روشهای مسالمت جويانه داد سخن می دادند، به مبارزه مسلحانه نيروی پيشمرگ حمله می کردند و مردم کردستان را به خاطر پشتيبانی از فعاليت مسلحانه نيروی پيشمرگ سرزنش می کردند و می خواستند مردم کردستان را از يکی از ابزارهای مبارزه و مقاومت خود برای هميشه و بطور استراتژيک محروم کنند. اگر کومه له در کردستان قاطعانه و خستگی ناپذير به افشای استراتژی سياسی و پروژه های ليبرالی نمی پرداخت، هيچ معلوم بود که مماشات جريانات ناسيوناليست با ليبرالها چه عواقب و پيامدهايی برای جنبش کردستان در بر می داشت؟

در جنبش زنان بايد تناقض استراتژی ليبرال ها را با پلاتفرم مطالباتی شان بر ملا کرد. مطالبات جنبش زنان در زمينه رفاهی و در زمينه برابر سازی با مردان با استراتژی ليبرال ها تحقق نمی يابد. بنابراين نبايد بگذاريم که ليبرال ها جنبش زنان را دنبال نخود سياه بفرستند. ليبرال ها بنا به ماهيت سياستها و استراتژی که دارند نمی توانند جنبش زنان را از سطح به عمق ببرند و زنان کارکن و زحمتکش را به حرکت در آورند. ليبرال ها می خواهند جنبش زنان را دنبال شيرين عبادی ها روان کنند.

جنبش آزاديخواهانه مردم ايران به دليل اينکه جنبش دانشجويی طی يک دوره نسبتا طولانی که تحت نفوذ و سلطه سازمان تحکيم وحدت و جريانات ليبرال بود از ظرفيت ها و توان انرژی آن در مبارزه با جمهوری اسلامی محروم ماند. ليبرال ها رهبری هر جنبشی را بر عهده داشته باشند، آن را فلج و از محتوای انقلابی تهی می کنند.جنبش دانشجويی تازه دارد محدوده مبارزات صرفا صنفی را پشت سر می گذارد و خود را از زير نفوذ سازمان تحکيم وحدت و ديگر جريانات اصلاح طلب و ليبرال بيرون می کشد و می رود تا با زنده کردن سنت سوسياليستی و ديرينه جنبش دانشجويی و تلاش در جهت پيوند با جنبش کارگری جايگاه واقعی خود را در جنبش آزاديخواهانه مردم ايران باز يابد.

تنها با روشن کردن شفاف تفاوت استراتژی سوسياليستی با استراتژی ليبرالی در عرصه های مختلف است که ميتوان در جريان مبارزات توده ای  به اتحاد عملها و همکاريهای معينی  با گرايشهای ليبرالی  درون جنبش ها دست زد. اما سياستی را که رفيق مينه در برخورد به جريان ليبرالی تجويز می کند نه تنها به زيان جنبش سوسياليستی بلکه به زيان جنبش های دمکراتيک در مبارزه برای تحقق خواستها و مطالباتشان و در مبارزه با جمهوری اسلامی است.

در مورد جنبش کارگری

رفيق مينه در مبحث تحت عنوان در مورد حنبش کارگری می نويسد: مطابق ارزيابی اين رفقا اين جنبش در حال تعرضی است و درکنگره هم بحثشان همين بود . همينطور استدلال می آوردند. ما اين ارزيابی را واقعبينانه نمی دانستيم. از نظر ما اين نوع ارزيابی از يک طرف موجب اتخاذ تاکتيک و تصميم نادرست و از طرف ديگر بويژه ممکن است فعالين سمپات جريان کومه له را دچار آنارشيسم و خطای جدی کند. اين درست است که اعتراضات کارگری در ايران به نسبت سالهای قبل سازمانيافته تر کار کرده و در حال رشد و پيشروی است. اما عليرغم اينها ما بر اين باوريم که جنبش کارگری ايران و در کردستان هم چه بلحاظ مطالباتش و هم بلحاظ موقعيتی که در آن قرار گرفته هنوز يک جنبش دفاعی است. طبعا اين دو ارزيابی مختلف، دو تاکتيک و شعار مختلف را در دستور فعالين کارگری قرار می دهد.

اين نوع انتقاد کردن قبل از هر چيز عدم جديت مطلق رفيق مينه در برخورد به مسائل جنبش کارگری را نشان می دهد. اگر خواننده اين سطور به قطعنامه کنگره ۸ حکا در رابطه با جنبش کارگری، قطعنامه کنگره ۹ کومه له ، و مباحثات کنگره ۱۰ و ۱۲ کومه له در همين رابطه مراجعه کند متوجه خواهد شد که بحث ها و سياستهای حکا و کومه له در مورد جنبش کارگری چه در سطح سراسری و چه در کردستان بسيار فراتر از آن است که با تعرضی يا دفاعی خواندن جنبش مطالباتی کارگران گريبان خودش را از پاسخگويی به معضلاتی که هم اکنون سر راه جنبش کارگری و فعالين اين جنبش قرار دارد  خلاص کند. زمانی که هنوز کارگران برای دريافت دستمزدهای معوقه و جلو گيری از اخراج همکارنشان دست به مبارزه می زنند، کدام عقل سليم مضمون مطالبات کارگری را تعرضی می داند؟ اگر درمتن يک ارزيابی عمومی گفته ايم که مبارزات کارگری اشکال تعرضی تری بخود گرفته است، اين کجای ادعای رفيق مينه را ثابت می کند. برای مثال در بيانيه پلنوم ۵ کميته مرکزی حزب کمونيست ايران چنين آمده است:

«در مورد جنبش کارگری دولت احمدی نژاد نتوانسته است با تشديد فشارهای خود جلو روند پيشروی اين جنبش در سالهای اخير را سد کند. طبقه کارگر ايران در شرايط دشوار و فلاکتبار اقتصادی و در دل خفقان سياسی به مبارزات خود ادامه داده است. اگر چه مضمون مطالبات کارگران در اين مبارزات همچنان دفاعی هستند اما کارگران اشکال تعرضی تری از مبارزه را در پيش گرفته اند. درک ضرورت مبارزه متحدانه و آگاهی بر نياز به بر پايی تشکل های طبقاتی و توده ای کارگران در ابعادی اجتماعی به يک نيروی مادی برای پيشروی طبقه کارگر تبديل شده و جنبش کارگری را در موقعيت تعرضی قرار داده است. به صحنه آمدن کميته پيگيری برای ايجاد تشکل آزاد کارگری، کميته هماهنگی برای ايجاد تشکل کارگری، اتحاد کميته های کارگری و سنديکای کارگران شرکت واحد با اهدافی که پيش پای خود نهاده اند دستاورد و محصول اين دوره از پيشروی های جنبش کارگری هستند. فعالين و پيشروان اين جنبش با اتکا به دستاوردهايشان و درس گرفتن از تجارب تاکنونی ميروند تا اين دوره گذار و مسير پر از سنگلاخ بسوی ايجاد تشکل های طبقاتی و توده ای کارگران را طی کنند.»

روشن است که تغيير شکل اعتراضات کارگری از تومار نويسی، مراجعه کردن به کارفرما و اداره کار و اعتراضات فردی برای رسيدگی به شکايات و مطالباتشان به اشکال ديگر مبارزه مانند تجمعات اعتراضی در مقابل مراکز دولتی و اعتصاب و تظاهرات خيابانی اشکال تعرضی تری از مبارزات کارگری را به نمايش می گذارد.

اما بفرض اينکه نگرانی رفيق مينه واقعی و جدی است، و نگران آن است که فعالين کومه له در داخل در نتيجه سياستها و ارزيابی های کومه له دچار آنارشيسم و خطای جدی شوند، در اينصورت اين سؤال پيش می آيد که چرا در حاليکه در عرض چند سال اخير ده ها مقاله و مصاحبه در رابطه با جنبش کارگری در ايران و کردستان از جانب رفقای مختلف نوشته شده و انجام گرفته است اما رفيق مينه و همفکرانش در مقابل اين نگرانی سکوت پيشه کرده اند. رفقا در همه اين کنگره ها شرکت داشتند، کدام شعار و تاکتيک متفاوت و آلترناتيو متفاوت را مطرح کردند. رفيق مينه در همين نوشته هم حتی کلامی در مورد شعار و تاکتيک مورد نظرشان در رابطه با جنبش کارگری مطرح نمی کند. واقعا اين نوع انتقاد گرفتن را چه اندازه می توان جدی گرفت؟

 رفيق مينه تا زمانی که ارزيابی، شعار و تاکتيک های خودشان را در رابطه با جنبش کارگری روشن نکرده، هنوز هيچ چيز نگفته است.

پاسخ به يک انتقاد کهنه

رفيق مينه در بحثی  تحت عنوان در رابطه با پاسخ به رفع ستم ملی بر مردم کردستان مطرح می کند و می نويسد: رهايی نهايی زير بار زور و ستمگری ملی تنها از راه استقلال ملی و تشکيل دولت مستقل تامين می شود. ( خط تاکيد از من است)

اين تز رفيق مينه به لحاظ اصولی و از نقطه نظر مارکسيستی درست نيست. همانطور که بارها در کنگره های کومه له بر آن تاکيد شده است ما همواره مدافع پيگير حق تعيين سرنوشت مردم کردستان بوده ايم و برای تأمين شرايطی دمکراتيک که در آن آزادی بيان و مطبوعات، آزادی فعاليت احزاب سياسی، آزادی ايجاد تشکل های توده ای و آزادی بدون قيد و شرط سياسی و ... مبارزه کرده ايم تا مردم کردستان بتوانند بدور از هرگونه فشار حاکميت نيروهای سرکوبگر و مرتجعين محلی آزادانه از حق خود برای جدائی و تشکيل دولت مستقل  و يا ماندن در چهارچوب ايران ، بطور واقعی استفاده کنند.

اما اين يک موضع شناحته شده کمونيستی است که قبول حق جدائی به معنای توصيه جدائی از طرف ما در هر شرايطی نيست. اينکه در آن مقطع که مردم کردستان در موقعيت اتخاذ تصميم آزادانه خود قرار می گيرند ما چه جهتی را تشويق و تبليغ خواهيم کرد به شرايط سياسی و اجتماعی آن هنگام بطور کنکرت و ارزيابی از مصالح عمومی طبقه کارگر و مردم زحمتکش بستگی دارد.

همانطور که لنين بر آن تاکيد می کند: بورژوازی ملتهای ستمکش پرولتاريا را بنام « پراتيک بودن» خواستهای خود، به پشتيبانی بی چون و چرا از کوششهای خود دعوت می کند. از همه پراتيکتر اين است که صراحتا گفته شود «آری» طرفدار جدا شدن فلان ملت معين هستيم نه اينکه گفته شود طرفدار حق جدا شدن همه و هر گونه ملتی هستيم!  پرولتاريا با اينگونه پراتيسيسم مخالف است: او، در عين حال که برابری حقوق و حق مساوی را در مورد تشکيل دولت ملی قبول دارد، در همانحال اتحاد پرولتارهای کليه ملل را بالاتر و ذيقيمتتر از همه می داند و هر گونه خواست ملی و هر گونه جدائی ملی را از نقطه نظر مبارزه طبقاتی کارگران ارزيابی می کند. شعار پراتيسيسم، در عمل چيزی نيست جز شعار تقليد کورکورانه از کوششهای بورژوازی. ( تمام تاکيدات از لنين است) (۷)

بنا بر اين مسئله از موضع لنينی و مارکسيستی کا ملا روشن است. سؤال اين است که چرا مثلا در شرايطی که دولت انقلابی و کارگری در ايران بر سر کار است و اين دولت حق ملل در تعيين سرنوشت خويش را اعلام کرده و زمينه های مادی استفاده از اين حق  و همچنين زمينه های احقاق حقوق برابر را نيز در تمام زمينه ها فراهم آورده است، رفيق مينه ما باز هم جدائی و تشکيل دولت مستقل کردستان را تنها راه رفع ستمگری ملی می داند. مگر نه اين است که در آن شرايط فرضی اين بورژوازی کرد خواهد بود که نمی خواهد به زير حاکميت دولت کارگری برود و شعار جدائی را سر می دهد. مگر نه اين است که در چنين شرايطی کشيدن حصار مرزهای دولت مستقل به دور کردستان يعنی اداره جامعه کردستان را به توازن قوای سياسی و طبقاتی در اين جامعه واگذار کنيم. و اين يعنی اينکه طبقه کارگر کردستان را از پشتيبانی هم طبقه ای های خودش که در حاکميت هستند محروم کنيم و کارگر کردستان مجبور باشد برای تعيين تکليف با بورژوازی خودی فقط به نيروی خودش متکی با شد. به قول لنين آيا اين تز رفيق مينه جز دنباله روی و تقليد کورکورانه از کوششهای بورژوازی ملت ستمکش چيز ديگری است؟

رفيق مينه در بخش ديگری از همين مبحث می گويد: در مدت چند دهه گذشته از جانب نيروهای سياسی کردستان ايران شعار خود مختاری، فدراليسم، حق شهروندی و حاکميت شورايی در کردستان برای چگونگی رفع تبعض و ستمگری ملی بر مردم کردستان و تنظيم مناسبات با دولت مرکزی ارائه شده است.

در مورد حق شهروندی بعدا توضيح خواهم داد. اما در اينجا هم اين سؤال  پيش می آيد  که آيا رفيق مينه خودمختاری و فدراليسم را طرحی برای رفع تبعيض و ستمگری ملی از مردم کردستان می داند؟ موضع و سياست رسمی کومه له در اين رابطه روشن است. اين سياست چه در قطعنامه کنگره ۱۰ کومه له در همين رابطه،  و چه در مقالات مختلف نشريه پيشرو توضيح داده شده است. رفيق مينه در اينجا تلويحا فدراليسم را نيز طرحی برای رفع تبعيض و ستمگری از مردم کردستان معرفی می کند. البته اين موضع گيری رفيق مينه با موضعی که بالاتر به آن پرداختيم نيز در تناقض است. (۸)

و باز رفيق مينه می نويسد: رهبری حکا تا مدتی پيش حق شهروندی را مطالبه می کرد. ما فکر می کنيم حق شهروندی نه تنها اين ستم را حل نمی کند حتی آن را کم هم نمی کند. حق شهروندی حق افراد است و حتی پاسخ حق گروهی را هم نمی دهد چه برسد به يک ملت.

اين يک انتقاد کهنه است. عبدالله مهتدی در مقطع انشعاب از کومه له با تحريف مواضع کومه له در رابطه با مسئله ملی همين انتقاد را مطرح کرد و همان موقع جوابش را داديم.(۹) رفيق مينه هم کاملا غير منصفانه همين انتقاد را تکرار می کند. برخلاف ادعای رفيق مينه حق برابر شهروندی با ملت بالا دست در تمام زمينه های سياسی، اجتماعی و اقتصادی  برای کومه له يک مقوله حقوقی مستقل از شرايط عينی تحقق آن نيست و ضمانت اجرائی آن به حکومت بر آمده از انقلاب کارگران سپرده شده است، در چنين شرايطی که طبقه کارگر قدرت سياسی را در دست دارد مردم کردستان نه فقط از لحاظ رسمی و حقوقی بلکه بطور واقعی و عملا به شهروندان برابر در ايران تبديل می شوند. رفيق مينه می تواند به قطعنامه کنگره نهم کومه له در رابطه با مسئله ملی مراجعه کند و توضيحات بيشتر را ملاحظه کند.

لنين کجا رفت؟

رفيق مينه در سر فصلی به نام "در مورد مسئله تئوری" می نويسد: تا جايی که به مسئله تئوری بر می گردد، کومه له چه قبل از تشکيل حکا و چه بعد از آن و چه اکنون هم، مبانی فکری مارکس و انگلس را به چراغ راهنمای خود در مبارزه سياسی برای ايجاد جامعه ای آزاد و برابر که در آن انسانها بدور از هر نوع ستم و استثماری زندگی و کارشان پيش می رود و به دور از جنگ و سرکوب و فشار از  زندگی مرفه وخوشبختی بهره مند می شوند قرار داده است. 

در اين گفته رفيق مينه فقط نصف حقيقت بازگو شده است. اين حقيقت دارد که کومه  له مبانی فکری مارکس و انگلس را به چراغ راهنمای خود تبديل کرده است، اما اين تمام حقيقت نيست. کومه له به همان اندازه  آموزش های لنين و چگونگی کاربست مارکسيسم در دل جامعه پر تحول روسيه در دو دهه اوايل قرن بيستم و در دل يک انقلاب عظيم اجتماعی را نيز راهنمای پراتيک انقلابی خود قرار داده است.

از آنجا که تئوری و انديشه ها و اهداف رهبران و شرکت کنندگان در مبارزه عنصر مهمی از انقلاب را تشکيل می دهند و اين نکته بويژه در مورد انقلاب اکتبر نيز صادق است، چرا که هيچگاه در گذشته تئوری و تصورات ذهنی انقلابيون در باره انقلاب به اندازه انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ با جوهر واقعی رويدادها نزديک نبوده است، بنابراين تئوری و آموزش های لنين برای کمونيست های ايران اهميت زيادی داشته است. آثار لنين گنجينه ای از کاربست مارکسيسم در تدوين استراتژی سوسياليستی، روشن کردن مبانی تاکتيکی و روش های سازماندهی و به ثمر رساندن يک انقلاب کارگری است. کومه له و سپس حزب کمونيست ايران همواره تجارب و آموزش های لنين را بکار گرفته است. ممکن است رفيق مينه توضيح دهد که چرا لنين را از زمره متفکرين و انديشمندان طبقه کارگر حذف کرده است؟ نکند همزمان به نفی حزب کمونيست،  قرار است آموزشهای لنين هم به فراموشی سپرده شود؟

بازهم در مورد مسئله ملی

رفيق مينه در بخشی ديگر  می نويسد: ايران کشوری چند مليتی است. مليت های ديگر مانند ترک،عرب، بلوچ و ترکمان مانند مردم کردستان از ستم ملی رنج می برند. رهبری حکا به اين مسئله مهم بی تفاوت است و تحت عنوان ما نبايد مسئله ملی را دامن بزنيم  از موضع گيری و پاسخ دادن روشن و معين به اين مسئله خود را کنار می کشند. برای نمونه سال ... در مقابل اعتراضات توده ای مردم عرب خوزستان عليه سياست شونيستی جمهوری اسلامی که سالهاست اقدام به انتقال عرب ها از سر خانه و زندگی شان و ساکن کردن فارس ها بجای آنها کرده، که مطابق آمار خبرگزاری ها در اين اعتراضات هشت نفر کشته شدند و نزديک به ۱۰۰ زخمی و ۸۰۰ نفر هم دستگير شدند. رهبری حکا در برابر اين رويداد سکوت کرد و حتی يک اطلاعيه کوچک هم در محکوم کردنم اين جنايت و سرکوبگری رژيم صادر نکرد.

اين نوع انتقاد کردن و نتيجه گيری دلبخواهی با هيچ منطقی جور در نمی آيد. اينکه رهبری حکا در مورد اعتراضات مردم خوزستان اطلاعيه نداده است، انتقاد کاملا درستی است. اما رهبری حزب در مورد کشتار کارگران معدن مس خاتون آباد و دهها اعتصاب و مبارزه پرشور کارگری هم اطلاعيه نداده است. رفيق مينه با اطلاعيه ندادن در مورد مبارزات کارگری چرا مشکلی ندارد؟! اينها همه از کمبودها و نارسائی های فعاليت حزب هستند. اما اينکه چون درمورد اعتراضات خوزستان و کشتار رژيم اطلاعيه نداده ايم نتيجه بگيريم که حزب به مسئله ملی کم بها می دهد نمی تواند درست باشد همانطور که اطلاعيه دادن در مورد خيزش های آذربايجان هم به معنای پربها دادن به اين مسئله نيست.

ديدگاه ما در اين مورد روشن است، در برنامه حزب کمونيست ايران آمده است:

ستم ملی يکی از اشکال تبعيض و بی حقوقی حاکم در ايران است که بايد قاطقانه به آن پايان داده شود. از اينرو:

ما خواهان برابری حقوق ملتها، ملغی کردن کليه تبعيضات قانونی و عملی بر اساس مليت، پايان دادن به دخالتهای بوروکراتيک دولت مرکزی در شئون زندگی مردم، فراهم کردن امکان شکل گيری ارگانهای حاکميت محلی و لغو زبان رسمی اجباری هستيم، و با ايجاد و تحريک کينه و خصومت ملی مبارزه می کنيم.

ما اعتقاد داريم که مصالح مبارزه پرولتاريا برای نيل به سوسياليسم، وحدت عمل و يگانگی سياسی طبقه کارگر ايران در همه عرصه های مبارزاتی می کوشد. از اينرو است که ما حق کليه ملل ساکن ايران را در تعيين سرنوشت خويش، يعنی آزادی آنها تا حد جدايی کامل به رسميت می شناسيم. در عين حال خواهان اتحاد آزادانه و داوطلبانه کليه ملل بوده و معتقديم که چنين اتحادی بسود توده های زحمتکش است.( تقل از برنامه حزب کمونيست ايران)

نا براين ترديدی نيست بايد از مبارزات حق طلبانه مليتهای تحت ستم در هر جای ايران  پشتيبانی کرد. هر دولت انقلابی که بدنبال سرنگونی رژيم بر سر کار آيد بايد پروژه ها و برنامه های فشرده ای را در زمينه های اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و سياسی بمنظور برابرسازی ملت های ايران و پايان دادن به تبعيضات و بی حقوقی هايی که اساسا به دليل حاکميت رژيم های ديکتاتوری به اين مليت ها تحميل شده است را در دستور کار خود قرار دهد.

نکته ديگری که در شرايط کنونی بايد در نظر گرفته شود اين است که سياست های شونيستی و ارتجاعی جمهوری اسلامی در برخورد به اين مليت ها از يک طرف و دخالت های امپرياليستی امريکا و قدرت های ارتجاعی منطقه می توانند زمينه ساز بر افروخته شدن آتش جنگ های قومی شوند، که بايد بسيار هوشيارانه و مسئولانه با آن برخورد کرد و تجربه کومه له در کردستان از اين لحاظ بسيار گرانبها است.

حکايت استاليننيسم

رفيق مينه تحت عنوان در مورد مسئله اقليت و اکثريت، می نويسد: نفس اينکه اين رفقا با مناسبت و بی مناسبت بحث اقليت بودن ما را و بسيار ی از موارد با لحن تحقير آميز آن را تکرار می کنند، اين احساس را در من بوجود می آورد که ممکن است نگران اين باشند که شکافی در ديوار قدرت تشکيلاتی آنها بوجود آيد. به همين دليل است که بنظر می آيد در  مواردی  تلاشی

پنهان در جريان بوده است، برای اينکه تعدادی از رفقای ما حتی برای نمايندگی کنگره هم رای نياورند.

رفيق مينه بعد از آنکه رهبری تشکيلات حزب و کومه له را به حفظ قدرت تشکيلاتی از راه شگردهای نهانی متهم می کند، می نويسد: اين نوع حفظ قدرت تشکيلاتی در ادامه و رشد خودش ديکتاتور درست می کند و زياد هم به اين مربوط نيست که کدام ايدئولوژی را برای سرپوش گذاشتن ديکتاتوری اش انتخاب می کند. استالين نمونه ای آشکار است در اين رابطه. او زير نام کمونيسم و سوسياليسم همه مخالفين دورن حزبی را اعدام و نابود کرد و بدنبال آن به سرکوب توده های مردم پرداخت و ميليونها انسان ناراضی و معترض سياستهای خودش را از بين برد.

در اينجا بی پايه و بی اساس بودن ادعاهای رفيق مينه هيچ نيازی به اثبات ندارد. همين چند ماه پيش بود که کنگره ۱۲هم کومه له برگزار شد. هيچ شکايت يا انتقادی نه از پروسه انتخابات نمايندگان و نه از پروسه انتخابات کميته مرکزی از جانب رفيق مينه ويا همفکرانش به دست هيچ مرجع تشکيلاتی نرسيده است.

اما اين بحث فراتر از اين است. رفيق مينه نه تنها بسيار غير مسئولانه اين اتهامات بی اساس و ناروا را مطرح می کند، بلکه در همان حال ناتوانی و عجز خودش در تحليل زمينه های عروج استاليننيسم را نيز به نمايش می گذارد. آنچه بعد از انقلاب اکتبر روسيه و تصرف قدرت سياسی از جانب طبقه کارگر زمينه های عروج استاليننيسم را فراهم آورد، نه روشهای تشکيلاتی و سکتاريستی استالين و رهبری حزب در آن دوره بلکه ناتوانی حزب بلشويک و حکومت کارگری در سازماندهی اقتصاد سوسياليستی بود. آنها نتوانستند آرمانهای آزاديخواهانه و برابری طلبانه انقلاب را با برچيدن و لغو مناسبات اقتصاد سرمايه داری متحقق کنند و تصرف قدرت سياسی به تحول مناسبات اقتصادی و برقراری مالکيت اشتراکی بر وسائل توليد منجر نشد. همين عامل زيربنايی بود که سرانجام زمينه های انحطاط سياسی و ايدئولوژيک انقلاب و عروج پديده استاليننيسم را که چيزی جز ناسيوناليسم روسی نبود فراهم آورد. ناسيوناليسمی که زبان جديد و ابزار جديدی را برای قدرت گيری مجدد خود يافته بود. زمانی که حزب بلشويک و دولت نوپای کارگری در شوروی از پيشبرد انقلاب اقتصادی خود عاجز ماند، اين بورژوازی روسيه بود که در نهادهای جديد آن ظرفيتی را يافته بود که با بکار گرفتن آنها می توانست بن بست خود را بشکند . آرزوی ديرينه اش را يعنی بنيانگذاری روسيه صنعتی و مقتدر در برابر قدرتهای سرمايه داری امپرياليستی آن دوره را تحت الگوی يک سرمايه داری دولتی، تحقق بخشد.

در راستای پاسخگويی به نيازهای اين سيستم اقتصادی بود که بتدريج ديکتاتوری مخوف استالينی برقرار شد .  دخالت مستقيم شوراهای کارگری در حاکميت به حاشيه رفت و مناسبات حزب دچار انحطاط شد تا مکانيسم های تصميم گيری با نياز توسعه اقتصادی جامعه بر مبنای مدل سرمايه داری دولتی تامين شود.

با يک ارزيابی سوسياليستی در مورد علل شکست انقلاب اکتبر و زمينه های عروج پديده استاليننيسم روشن می شود که اتفاقا اين رفيق مينه نيست که بايد نگران اين باشد که در اثر "روشهای تشکيلاتی و سکتاريستی" رهبری کومه له و حزب کمونيست ايران زمينه برای استاليننيسم و ديکتاتوری در درون تشکيلات و سپس در جامعه فراهم  آيد، بلکه اين ما هستيم که بايد نگران باشيم که رفيق مينه با اين متدلوژی و استراتژی سياسی کاملا جديدی که در پيش گرفته سر از کجا در می آورد. رفيق مينه با نادرست خواندن استراتژی انقلاب کارگری و نادرست خواندن در افتادن با آلترناتيو ليبرالی در درون جنبش های اجتماعی که پيش شرط  هر تحول سوسياليستی در جامعه است، عليرغم هر نيت خيرخواهانه ای که داشته باشد عملا به استراتژی جريانات ليبرالی که خواهان انقلاب مخملی و سرکار آوردن يک ديکتاتوری سرمايه داری نه از نوع اسلامی بلکه از نوع نئو ليبرالی آن هستند خدمت می کند. کدام يک از اين نگرانی ها واقعی است؟

کدام سوسياليسم؟ کدام مرزبندی؟ کدام رقيب؟

رفيق مينه تحت عنوان اينکه در باره اين مسئله که ما کردستانی فکر می کنيم يا ايرانی    می نويسد: آنها ( منظورش سازمان زحمتکشان است) کومه له چپ و سوسياليست را در ميدان سياسی و در تغيير و تحولات آينده کردستان و منطقه  رقيب واقعی و جدی خودشان می دانند. و چند سطر بعد ادامه می دهد: آشکار است آنچه آنها از آن نگران هستند و فکر می کنند عرصه سياسی را از آنان در تغيير و تحولات آينده کردستان تنگ می کند کومه له چپ و سوسياليست است نه حکا.

همانطور که تا کنون متوجه شده ايد رفيق مينه در چندين جا از نوشته اش به تبعيت و تقليد از رهبران سازمان زحمتکشان رهبری کومه له را رهبری حکا يا جريان حکا می نامد و جمع خودشان را کومه له معرفی می کند. و جالب تر اينکه رفيق مينه به اين دل خوش کرده است که رهبری سازمان زحمتکشان، رفيق مينه و همفکرانش را رقيب خودشان می دانند. اين ادعای رفيق مينه با هيچ منطقی خوانائی ندارد. رفيق مينه در اين نوشته حتی مرز باريکی را نيز با سازمان زحمتکشان باقی نگذاشته است.

رفيق مينه در حمله به تجربه حزب کمونيست ايران با سازمان زحمتکشان همگرايی می کند، به پيروی از آنها رهبری کومه له را رهبری حکا می نامد، با استراتژی انقلاب کارگری مخالفت می کند و با اين مخالفت سوسياليسم را به بهشت عدن می فرستد، مانند آنها سياست مماشات با ليبرال ها در جنبش های اجتماعی را موعظه می کند، مانند آنها معتقد است که کومه له به مسئله ملی "کم بها" می دهد، با فدارليسم هم بعنوان راه حل مسئله ملی که مخالفتی نداشت، لنين هم که به فراموشی سپرده شده است، در مورد حقوق شهروندی هم که حرف عبدالله  مهتدی را باز دوباره تکرار می کند، تازه همه اينها را بعد از ۶ سال آنهم بطور مغشوش و نامنسجم بيان می کند. آيا رفيق مينه می تواند توضيح دهد که چرا رهبری سازمان زحمتکشان و بر اساس کدام منطق بايد ""کومه له"" مورد نظر رفيق مينه و همفکرانش را رقيب خود بدانند؟ چرا بايد آنها را جدی بگيرند؟ مگر می شود بر اساس مرزبندی صرفا اخلاقی دو جريان با هم رقابت کنند و مردم هم رقابتشان را جدی بگيرند؟  

اسفند ۱۳۸۵

مارس۲۰۰۷

زيرنويس ها

(۱)- ديمانه يک هفته نامه اينترنيتی کردی است.

(۲)- مطلب رفيق مينه حسامی به زبان کردی نوشته شده است، اما از آنجا که برای ما اهميت دارد  که جنبش سوسياليستی و چپ ايران و بويژه فعالين کارگری و سياسی در داخل در جريان مباحثات درون کومه له و حزب کمونيست ايران قرار دا شته باشند. پاسخ اين نوشته همانطور که ملاحظه می کنيد به زبان فارسی تهيه شده است، البته تلاش می کنيم متن کردی همين نوشته و همچنين ترجمه فارسی نوشته رفيق مينه را نيز در دسترس همگان قرار دهيم.

 (۳)- منبع تمام نقل قول های اين نوشته از مطلب رفيق مينه تحت عنوان "پاسخ به چند سؤال" مندرج در هفته نامه اينترنتی ديمانه می باشد.

 (۴)- در اينجا اشاره به ضميمه اول گزارش سياسی کميته رهبری به کنگره ۷ کومه له است که درتابستان ۱۳۷۱ برگزار شد. اين نوشته به ارزيابی رويدادهای درونی تشکيلات در دو سال قبل از انشعاب جريان کمونيسم کارگری می پردازد، که خلاصه و چکيده ای از آن را در متن (درحاشيه تبيين دو انشعاب) در پايان همين نوشته می آيد. در آن دوره رفيق مينه هم که عضو کميته رهبری بود و با آن ارزيابی موافق بود.

ارزيابی از پلنوم ۱۶هم و مباحث اين دوره در دومين شماره بولتن مباحثات کنگره ۷هم کومه له آمده است. اين بولتن که در بهمن ماه سال ۱۳۷۰ انتشار يافت به مصاحبه با اعضای کميته رهبری کومه له اختصاص داده شده بود. در ضمن تلاش می کنيم اسناد و نوارمباحثات پلنوم ۱۶ حزب کمونيست ايران را بزودی آماده انتشار کنيم تا در دسترس همگان قرار گيرد.

 (۵)- قطعنامه در باره: استراتژی ما در جنبش کردستان مصوب کنگره ششم کومه له در ارديبهشت سال ۱۳۶۷

(۶)-  نقل ازگزارش سياسی کميته مرکزی کومه له به کنگره ۱۲ کومه له که در تابستان سال ۱۳۸۵ برگزار شد.

(۷)- مجموعه آثار لنين- در باره حق ملل در تعيين سرنوشت خويش- صفحه ۳۵۶

(۸)- قطعنامه کنگره دهم کومه له در باره استراتژی، سياست و تاکتيک های ما در قبال مشئله ملی در کردستان ايران فصلی را به موضع کومه له در قبال شعار فدراايسم اختصاص داده است. اين کنگره در تابستان ۱۳۸۱ برگزار شد.

 (۹)- "برنامه و استراتژی برای کدام جنبش- نقدی بر مواضع عبدالله مهتدی" که در تابستان ۱۳۸۰ متنشر شد.

در حاشيه  تبيين دو انشعاب 

رفيق مينه می نويسد: "حکا نه تنها نتوانست به مايه وحدت نيروهای چپ در ايران تبديل شود بلکه نتوانست اتحاد و يکپارچگی صفوف خود را نيز حفظ نمايد و  کومه له را نيز دچار دو انشعاب کرد." ) تاکيد از من است)

اين تز رفيق مينه قبل از هر چيز بيانگر تبيين متفاوت او ازعلل و زمينه ها ی وقوع دو انشعابی است که در حزب کمونيست ايران روی داده است. رفيق مينه اگر در تبيين انشعاب جريان زحمتکشان تز و تبيين رهبران اين جريان که وجود حزب کمونيست ايران را عامل انشعاب خود معرفی می کنند به عاريت گرفته است، در تبيين انشعاب جريان کمونيسم کارگری هم از تبيين تاکنونی ما از اين انشعاب که زمانی خود نيز با آن موافقت داشت تجديد نظر کرده است (۴). اين تز در همان حال بيانگرناتوانی رفيق مينه از تحليل و تبيين علل و زمينه های اين دو انشعاب است.

مروری هر چند اجمالی بر مواضع و نظرات جريان ما در تجزيه و تحليل اين دو انشعاب عمق اختلافات ما در اين زمينه را نيز برجسته تر نشان می دهد.

<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida;

باز هم در باره مجامع عمومی کارگری , مجامع عمومی کارگری را تشکيل دهيم

 باز هم در باره مجامع عمومی کارگری , مجامع عمومی کارگری را تشکيل دهيم
مظفر محمدی

طبقه کارگر سنتا و تاريخا به شکل شورا يا سنديکا متشکل و متحد شده است. تا هم اکنون اين سنت به قوت خود با قی و معتبر است. در دهه های اخير به دليل تسلط جريانات و احزاب و گرايشات رفرميستی در جامعه و درون خود طبقه کارگر، سنديکا شکل قابل قبولتر گرديده و شوراهای کارگری  به عقب رانده شده اند. گرايش راديکال و چپ درون کارگران هنوز قادر به ابقا و تجديد حيات جنبش شورايی کارگری نشده اند.

با اينوصف اين دو راه کماکان جلو روی  طبقه کارگر قرار دارد و فعالين و سخنگويان خودش را ميطلبد و يا بخشا دارد. با وجود اينکه سنديکا های کارگری در ابعاد بين المللی مقبول بخشی از بورژوازی هم هست ، اما  اين نوع تشکل هم هنوز در کشورهای عقبمانده و تحت حاکميت استبدادی از جمله ايران نتوانسته خود را به بورژوازی و دولتش بقبولاند و تحميل کند.  شوراهای کارگری هم با سرکوب مواجه و شوراهای اسلامی را جايگزين آن کردند.
جدال و مبارزه بايد سر جای واقعی خودش برگردد. شورا يا سنديکا يا هر دو؟ اين آن سوال کلاسيک و در عين حال روز و واقعی در مقابل طبقه کارگر و فعالين او است. هر انجمن و کميته و جمع کارگری و يا محافل و فعالين کارگری اگر به هر بهانه ای از جواب به اين سوال طفره برود، از دادن پاسخ به تشکل و اتحاد کارگری عاجز است.
مساله اختناق و استبداد و موانع  دولتی و غيره به جای خود که هست و واقعی است. اما وقتی جدال  بر سر ايجاد شورا يا سنديکاهای کارگری برود، آنوقت دولت و کارفرما درواقع در مقابل جنبشی قرار دارد که به آسانی نميتواند از عهده اش بر بيايد و فعالينش را از ميدان بدر کند. حضور نمايندگان شورا ها و  سنديکا های کارگری در عرصه مبارزه و مذاکره با  کارفرماها و دولت سر مثلا دستمزد را نميشود به آسانی کنار زد و رقمی ناچيز را يکجانبه اعلام کرد. فعالين کارگری و محافل و جمعها و کميته ها  يا هر نام ديگری، اگر هدفشان متشکل  و متحد شدن کارگران در عمل و همين امروز است، بايد يکی از اين راهها را انتخاب کنند و با صراحت و صدای رسا اعلام کنند:  شورا يا سنديکا يا هردو
آيا طبقه کارگر صاحب يک جنبش شورايی خواهد شد؟ آيا  شورا و سنديکاهای کارگری يکی پس از ديگری از کارخانه های بزرگ و کارگاههای کوچک سر بر خواهند آورد؟  اگر قرار است پروژه ای برای متحد و متشکل کردن کارگر در دستور باشد اين است و نه هيچ چيز ديگر. و اين تازه شروع کار است. اين عبور و پشت سر نهادن نسخه پيچييها و سردرگمی های اين دوره و تازه بازگشت به سنت قديمی تشکل و اتحاد کارگری که در کشور ما پا درهوا مانده و به عقب رانده شده و به جايشان شوراهای اسلامی و خانه کارگر گذاشته شده اند،  است.
 دامن زدن به يک جنبش شورايی با شعار و فراخوان و اطلاعيه و نصيحت کارگران که تشکل خوب است انجام نميگيرد. کارگر در جريان اعتراض و مباررزه جاری و روزمره اش متحد ميشود. در هر دوره ای نقطه عطفهايی هست که اگر رهبر و فعال کارگری آن را دريابد راه چند ساله را چند روزه طی ميکند. مساله اعتراض و مبارزه عليه قراردادهای موقت کار يکی از اين نقطه عطف ها است که ميتوان اعتراض و مبازره سراسر کارگری سر آن راه انداخت. ميتوان صدها هزار کارگر که امنيت شغلی ندارند را به خيابانها کشاند و در وهله اول در مجامع عموميشان گرد آورد.
يا در فصل افزايش دستمزدها هم  همينطور. اين مساله حياتی کارگر ميتوانست باعث گردهماييهای بزرگ کارگری در کارخانه های بزرگ گردد و نمايندگيهای محلی و سراسری کارگری از آنها بيرون بيايد. هنوز دير نشده است.
کارگر در جريان اعتراض و مبارزه اش متحد و متشکل ميشود. اين الفبای تشکل و اتحاد کارگری است. در حال حاضر اين مبارزه و خواستها و اعتراض و نارضايتی در اوج خود است. تعرض کارفرما و دولت به سطح معيشت کارگر از خط های قرمز و مرزهای فقر گذشته و به گرسنگی کشاندن و مرگ تدريجی رسيده است. ايندوره مثل دوران قحطی عمومی است برای طبقه کارگر و همه مزد و حقوق بگيران جزو ...، بدون ارتباط با و خارج از اين تعرضها و  حملات مداوم  و سازمان دادن ضد حمله ها از جانب کارگران و فقط با شعار و فراخوان
و يا تقاضای از بالا، کارگر را نميتوان متشکل و متحد کرد. اين کار غير ممکن است و اتلاف وقت است.
بايد به درون کارگران برگشت. بايد هر اجتماع و هر گفتگو و بحث بر سر سرنوشت کارگر را به  همانجا که خود او هست برد. بايد توده کارگران و بخصوص محافل درون کارگران و رهبران و سخنگويان اعتراض و مبارزه ا ش را به اين همفکری و تصميم گيری کشاند. بايد  ايده ها و حرفها و پيشنهادات را به مجامع عمومی کارگری برد.
بی توجهی به مجامع عمومی کارگری و روی خوش نشان ندادن بخشی از گرايشات درون و بيرون طبقه کارگر به مجامع عمومی کارگری قبل از اينکه به مخالفتشان با گرايش راديکال و سوسياليست درون طبقه کارگر مربوط شود به عدم درکشان از مکانيزم مبارزه و اتحاد کارگر بر ميگردد. هر رفرميست يا سنديکاليست که از مجامع عمومی کارگری روی برگرداند حتی برای مبارزه  برای همان تشکل و  حداقل رفرمی که به آن معتقد است، جدی نيست
 جنبش مجامع عمومی متاسفانه بی صاحب افتاده است. اين نه به اين دليل است که فعالين چپ در ميان کارگران وجود ندارد. بلکه به دليل سردرگمی است که به آن دچار شده اند. اين دوستان به جای اينکه سر راست بروند سراغ کارگر و آنها را در مجامع عموميشان جمع کنند و به سخنگو و طراح خواستها و اعتراض و مبارزه شان تبديل شوند لقمه  را از پشت سر به دهان ميبرند.
 "مجمع عمومی تشکل نيست!"، "کارفرما اجازه تشکيل مجامع عمومی را نميدهد"، "چطور ميشود همه کارگران يک کارخانه را در جايی جمع کرد"، "جا تنگ است، سالن نميدهند، حراست نميگذارد..."، اينها و شايد دلايل بيشتری را ميشود شنيد که بعضی از آنها  در جای خود واقعی اند. اما موانع اصلی اينها نيستند. مانع اصلی ناباوری به کارگر و به مجامع عموميش وبه اين نقطه قدرتش است. وگرنه همه آن موانع قابل کنار نهادن هستند.
برگزاری يک مجمع عمومی يک ساعته برای تصميم بر سر اعتراض به چيزی و يا تشکيل مجمع عمومی برای بحث و تصميم گيری بر سر چگونگی دخالت کارگران در مساله افزايش دستمزدها و يا حمايت و اعلام همبستگی با مبارزات بخشهای ديگر کارگری... را هيچ کارفرمايی نميتواند مانع شود و يا عهده دار گردد.
 مجمع عمومی تشکل است. مادر همه تشکلها است. محل قدرت نمايی و ابراز وجود  کارگر است. به کارگر قدرت و اعتماد بنفس ميدهد. امکان دخالت در سرنوشتش را ميدهد. راه دخالت کردن را نشان ميدهد. کارگر منفرد را از انزوا در مياورد،  قوی ميکند. مشکل و معضل پراکندگيش را حل ميکند. صدای کارگر را رساتر ميکند. از مجامع عمومی کارگر نمايندگيهای مختلف کارگری در ميايد. شوراهای کارگری پايدار در می آيد. اين راه ما است.
در ميان بخشهای پراکنده کارگری که جمع کردن و برپای مجامع عمومی ممکن نيست ميشود راههای ديگری را انتخاب کرد. ميتوان در ميان مراکز کوچک و بخشهای پراکنده کارگران به اسم نويسی پرداخت و سنديکای کارگری ان بخش را اعلام کرد.
 ما خواهان برگزاری مجامع عمومی منظم و پايدار و ادامه کار هستيم. ما شوراهای کارگری را منشا قدرت کارگر چه برای رفاهيات امروز و چه تشکيل حکومت کارگريش ميدانيم. در عين حال هر کجا کارگران توانستند سنديکايشان را بسازند بايد از آن استقبال کرد. هر خشتی روی خشت را که به اتحاد و تشکل کارگری بينجامد بايد تقويت و تشويق کرد.
 برای رفتن سراغ تشکيل مجامع عمومی کارگری و انتخاب نمايندگيهای کارگری برای پيگيری و اجرای تصميمات کارگران نبايد منتظر آمادگی و توافق  همه کارگران شد. کارگر سوسياليست و محافل راديکال درون کارگران بايد راهی را که به آن معتقدند بروند. بايد جنبش مجمع عمومی را صاحب شوند. بايد کارگر را به اين منشا قدرتشان آگاه کنند، اين کار بسيار ساده و عملی را انجام دهند و حتی يک روز هم در تلاش برای اين کار ديرنکنند. در عين حال هر جمع فعالين و محافل و گرايشات گوناگون کارگری که به امر تشکل و اتحاد کارگری نه علی العموم، بلکه در مجامع عمومی و شوراها و سنديکاهايشان کمک کنند، بايد دستشان را فشرد. اما هيچگونه اتلاف وقت جايز نيست. سفره خالی کارگر و شکم گرسنه فرزندان کارگران منتظر پروسه طولانی و بعضا دردناک توافق گرايشات گوناگون و بعضا ناهمگون  درون کارگران نميشود. بايد تعجيل کرد. و راه سر راست و با کمترين صرف وقت و زمان و کمترين دردسر، برگزاری مجامع عمومی کارگری است.
با اين کار هم قدرت و ابراز وجود کارگر تامين ميشود و هم نماينده و سخنگوی کارگر که از کارخانه بيايد و از مجامع عمومی کارگری در بيايد ميتواند خودش را تحميل کند و کسی نميتواند بگويد تو از کجا آمدی و چه کسی تو را نماينده کرده است.  نمايندگان مجامع عمومی ۴ تا کارخانه ميتوانند ادعا کنند که نمايندگان طرف حساب کارفرما برای مذاکره بر سر افزايش دستمزدها هستند. کسی نميتواند بگويد شما از کجا آمديد و مجوزتان کو؟ اين راه سريع و سر راست و عملی و ساده و ممکن را برويم. به تنگ نظری و محدود نگری طيفی از مخالفين مجامع عمومی حال به هر دليل و بهانه و يا بدليل ناباوريشان،  نشان بدهيم که حتی آنها هم از اين کار نفع ميبرند. اينجا بازنده ای وجود نخواهد داشت. بلکه کارگر به مثابه طبقه کارگر در آن برنده است. بحثهای کشاف و پردرد سر و رقابت و مسابقه بر سر تزها و نسخه ها و آلترناتيوهای مبهم به هيچ وحدت کارگری نميانجامد. اما در متن اعتراض و مبارزه و کشاندن پای توده کارگر به ميدان ابراز وجود که تنها و فورا و عملا از طريق مجامع عموميش ممکن و مقدور است، سرسخت ترين مخالف شورا و مجامع عمومی کارگری و يا نسخه پيچ های گوناگون را ميتوان به صحنه برگرداند.
بايد کارگران کارخانه را مثلا در يک عصر چهارشنبه و در ساعت کار به مجمع عمومی دعوت کرد و نظرش را پرسيد و به حسابش آورد و قدرت و اتحادش را در عمل به خودش نشان داد و تامين کرد و خواستهايش را به ميدان آورد و نماينده هايش را انتخاب کرد. برای برگزاری مجامع عمومی، نه  منتظر اجازه وزارتخانه ای باشيم و نه منتظر توافق هيچ گرايش ناباور به مجمع عمومی . مجامع عمومی را بچسپيم و با صدای رسا و بلند بگوييم. در و ديوار کارخانه ها را از "زنده باد مجمع عمومی کارگری" پر کنيم. و عملا و همين امروز مجامع عمومی کارگری را تشکيل بدهيم. با اين کار آگاهانه و ممکن ميتوانيم طبقه کارگر را دارای تشکل و و منبع قدرت و اتحادشان کنيم. و حضورش را در صحنه نمايندگی برای افزايش دستمزدها و لغو قراردادهای موقت کار، تا دفاع از آزادی تشکل و اعتصاب و آزاديهای فردی و اجتماعی کليه انسانهای جامعه تامين و تضمين کنيم.
 تلاش برای برگزاری مجامع عمومی کارگری، از شهر به شهر رفتن و طومار جمع کردن مشکلتر نيست.  با مجامع  عمومی منظم و ادامه کار و پايدار کارخانه ها را فتح کنيم و در وهله اول طبقه کارگر را از فلاکتی که به او تحميل شده نجات دهيم.
 

April 06, 2007

آرشیو مازیار رازی

کلیک کنید

رابطه حزب کمونیست و کومه له

 برای دریافت مطلب کلیک کنید

April 04, 2007

در مورد مجلس موسسان

(پاسخ به سوالات شما)

۱- «مجلس موسسان» چيست و در چه زمانی تشکيل می شود؟

در زمانيکه پيشروان کارگری و پيشگامان انقلابی در تشتت و تشدد تشکيلاتی و نظری به سر می برند؛ در زمانيکه بورژوازی و وابستگانشان نيز قادر نيستند پس از سرنگونی شدن حکومت فعلی، قدرت سياسی را در دست خود بگيرند و عملا خلای ژرفی در جامعه بوجود آمده، برپايی «مجلس موسسان» از سوی سوسياليستهای انقلابی در دستور کار قرار می گيرد.
«مجلس موسسان»، مجلسی است دموکراتيک و قانون گذار که بر اساس اراده ی مردم تشکيل شده و بوسيله ی شوراهای مسلح کارگران، سربازان، دهقانان و اقشار مختلف مردم حمايت و پشتيبانی می شود. در «مجلس موسسان» بايد اکثريت در دست نمايندگان کارگران و زحمتکشان باشد و نه در دست يک مشت سرمايه دار يا حاميانشان که هر زمانی که خواستند قوانينی را به نفع خود وضع يا رد کنند.

«مجلس موسسان» با طرح قوانينی در مورد الغای بی چون و چرای مالکيت خصوصی  در صنايع پايه ايی گامهای تعيين کننده را در جهت تکامل جامعه به مرحله جديد سلب مالکيت از سرمايه داران و تقويت شوراها به مثابه ارگانهای اجرائی بر می دارد. اين مجلس در حقيقت بايد اکثريت تلاش خود را در خدمت ساختن يک نظام شورايی قرار دهد.
«مجلس موسسان» مجلسی است که بايد پاسخگوئی تمام مطالبات دموکراتيک مردم نظير مساله ملی، مساله زنان، آزادی تجمع، بيان و قلم و غيره باشد و به بهانه های مختلف نبايد از طرح اين مسائل که بصورت لاينحلی در نظام سرمايه داری ايران در آمده، شانه خالی کند.

سوسياليستهای انقلابی شعار «مجلس موسسان» را بعنوان يک تاکتيک مقطعی در برنامه خود قرار داده و هرگز آن را بعنوان يک شعار اصلی و استراتژيک مطرح نمی کنند. چراکه طرح دائمی بودن يک مجلس مثلا در دوره ايی که شوراها قدرت سياسی را در دست گرفته اند سبب می شود که اين مجلس ماهيت اصلی خود را از دست داده و نهايتا تبديل به يک نهاد حرافی و بوروکراتيک که عملا لانه ايی برای رشد ضد انقلاب است، گردد.

۲- آيا تفاوتی بين عملکرد «مجلس موسسان» و مجلس بورژوايی وجود دارد؟
از ديد سوسياليستهای انقلابی، «مجلس موسسان» نبايد به مانند مجلس بورژوايی باشد که يک سری نماينده در آن بصورت آمر و حافظ منافع طبقات حاکم در جامعه عمل کنند بلکه اين مجلس بصورت نهادی گذارست که در هر لحظه ای بايد در مقابل طبقه کارگر و زحمتکشان ( بطور اخص) و اقشار مردم ( به طور اعم) پاسخگو باشد. اين مجلس بايد قوانينی را در جهت حفاظت و پشتيبانی از نهادهای خود انگيخته توده ايی که پس از فرو پاشی رژيم سرمايه داری در جامعه بوجود می آيد، وضع و از هر گونه سرکوب اين نهادهای جلوگيری کند. در حالی که مجلس  بورژوايی از بدو شکل گيری خود تمام تلاش خود را در  وضع قوانين سرکوبگرانه به کار می گيرد.
«مجلس موسسان» پلاتفرمی است که در آن تمامی نمايندگان سوسياليستها، پيشروان کارگری، کمونيستها و زحمتکشان به افشای عملکرد سازمانها بورژوازيی دست زده و ماهيت واقعی آنان را نشان می دهند؛ در حاليکه مجلس بورژوايی محل تجمع يک عده بوروکرات دولتی است که هدفشان توجيه شرايط موجود و تسکين جو ملتهب جامعه با تصويب يک سری لايحه و قوانين الوان می باشد.
«مجلس موسسان» بايد در حقيقت با تصويب منشور کارگران و زحمتکشان ، علاوه بر پايان بخشيدن به عمر خود، زمينه لازم را برای کسب قدرت به دست شوراها فراهم سازد. در حاليکه مجلس بورژوايی شکل دائمی از تجمع آمران و نمايندگان طبقات حاکم است که با تصويب قوانينی وجود حکومت و دولت بورژوايی را تضمين   می کند.
۳- آيا شعار «مجلس موسسان»، در تضاد با شعار حاکميت شورايی است؟
اين مساله بستگی به ترکيب و ساختار «مجلس موسسان» دارد. مثلا اگر مجلس موسسان به عنوان يک مجلس قانوگذاری که هيچ ارگان فرمانده ی ديگری را در بالای سر خود ندارد، و حل و فصل مطالبات طبقات فرو دست جامعه را در نظر دارد در نظر گرفته شود، می تواند به عنوان ابزاری در خدمت سازماندهی و استحکام شوراها عمل نمايد. به گفته ی ديگر صف بندی طبقاتی ی درون «مجلس موسسان» صرفا جمع جبری يک سری بورژوا بوروکرات نباشد که تسلط کامل بر مصوبات و اجرای قوانين را در انحصار خود گرفته باشند.
وجود «مجلس موسسان» برای مدت معينی می تواند زمان لازم برای خود-سازماندهی شوراها، در ابعاد وسيعی ( شهری- استانی- کشوری) را فراهم سازد و گامهای اوليه در جهت مشارکت شورايی در تمام احاد جامعه راجامه عمل پوشاند.
۴- چطور می توان تصور کرد که پس از سرنگونی رژيم، خلا قدرت بوجود بيايد و کشورهای امپرياليستی صبورانه منتظر تشکيل مجلسی به نام «موسسان» شوند و هيچ گونه عکس العملی از خود نشان ندهند؟
علی رغم اينکه قدرتهای امپرياليستی در هنگام شروع انقلاب در هر کشوری سعی می کنند از طريق کمک به وابستگان خود و بورژوازی مسير انقلاب را منحرف کرده و منافع درازمدت خود را تقويت کنند، ولی بايد در نظر داشت بسياری از تحولات در اين کشورها از حيطه ی دخالت قدرتهای امپرياليستی برای مدت کوتاهی خارج    می شود؛ چراکه شور و حضور ميليونی مردم در صحنه و پشتيبانی آنان از سير تحولاتی که خودشان را در آن سهم می دانند، هر قدرتی را از تعارض مستقيم باز می دارد. در چنين بزنگاه تاريخی اگر طبقه کارگر دارای حزب پيشاهنگ خود نباشد و شوراهای کارگری نتوانند در کسب قدرت نقش بازی کنند، طرح شعار مجلس موسسان و بر پای  آن بسيار حائز اهميت است. بايد توجه داشت موقعيتهای ويژه و حساس در تاريخ در زمانهای بسيار کوتاهی رخ می دهد در نتيجه نيرو پيشگام و انقلابی علاوه بر آمادگی بايد به بهترين نحوه ممکن از موقعيتها به نفع تداوم انقلاب و استقرار دموکراسی شورايی بهره گيرد.

۵- آيا شعار بر پايی مجلس موسسان يک شعار راست و به معنی مماشات با بورژوازی نيست؟
نخير. بايد در نظر داشت که مجلس موسسان به عنوان شعار اصلی سوسياليستهای انقلابی مطرح نمی شود بلکه شعار اصلی سوسياليستهای انقلابی برپايی نظام شورايی است. اما همانطور که پيشتر عنوان شد در صورتی که طبقه کارگر فاقد تشکل يا حزب نافذ و پيشتاز خود (نه احزاب و سازمانهای کاغذی خارج کشور) باشد، تکليف چيست؟ در اينجا دو عمل می توان پی گرفت؛ يا بايد مبارزه را تعطيل کرد و به خانه رفت و ميدان را برای بورژوايی خالی گذاشت؛يا به طرح شعار مجلس موسسانی پرداخت که بعنوان ارگان قانونگذار، هيچ نهادی را در بالای سر خود قبول نکرده و بوسيله ی دسته های مسلح مردمی حمايت می شود.
بدون ترديد اگر بورژوازی اين  نوع «مجلس موسسان» را بپذيرد، محيط مناسب را برای افشای ماهيت خودش فراهم نموده  و اگر نپذيرد کمونيستها، سوسياليستها، پيشروان کارگری و ساير انقلابيون می توانند از اين مساله به عنوان دست آويزی برای افشای ماهيت بورژوازی استفاده کنند، بدون اينکه وارد هيچ گونه ساختار دروغينی که بورژوازی در آن برتری تام و تمام را دارد، شوند.
شوربختانه در جنبش کمونيستی ايران ما با جرياناتی (نظير فدائيان اقليت) روبرو هستيم که همه چيز را سفيد و سياه می بينند و از همين ديدگاه طرح شعار «مجلس موسسان» را به هر طريقی  مردود می دانند. اين جريانات از آنجايی که قيم ماب و فرقه گرا بوده و گروه بندی خود را به جای ايجاد رابطه ارگانيگ با طبقه کارگر بر اساس سنت های سازمانی خود بنيان گذاشته اند، نمی توانند به مقولات در مقابل شان برخورد مناسبی کنند. آنها اعتقادشان بر اين است که به مثابه گروههای پولادين قادر هستند در خلا سياسی بوجود آمده در جامعه، قدرت ابتکار را از بورژوازی گرفته و خود قدرت سياسی را بدست گيرند؛ اين گروهها که عموما از مقلدين و حاميان اردوگاه شوروی سابق بوده اند، ( بخوانيد استالينيست) علی رغم ژستهای چپی که به خود می گيرند با طرح شعار انقلاب دو مرحله ايی ( بوژوا دموکراتيک)، در صف نيروهای راست جامعه قرارمی گيرند.

آيا طرح همين شعارهای عقب افتاده نبود که سبب شد در اوايل انقلاب ايران، جريانات استالينيست قسمتی از روحانيت را مبارز خوانده و با ايجاد توهم در جامعه، زمان لازم را برای بورژوازی در جهت قبضه کردن قدرت فراهم آورند. طرح شعار انقلاب دو مرحله ايی بسيار راست تر از شعار مجلس موسسانی است که هدف اصلی خود را بر روی عقيم کردن قدرت بورژوازی و فراهم کردن زمان لازم برای کسب قدرت توسط شوراهای کارگری ، گذاشته است. استالينيستهای وطنی، دقيقا تمثيل اين بيت هستند که: چپ آواز افکند و از راست شد.
۶- آيا وجود «مجلس موسسان» به عنوان نهادی برای تجمع اقشار مختلف اجتماعی، در زمانی که قدرت در دست نظام شورايی است، ضرورت دارد؟ ماهيت شوراها چيست؟ آيا می شود همه ی اقشار مردم را در درون شوراها سازمان داد؟
زمانيکه کنترل جامعه در دست شوراها قرار گرفت، وجود «مجلس موسسان» به مثابه عالی ترين نوع مجلس بورژوايی ضرورت خود را از دست می دهد. در حقيقت کسانی که لزوم وجود «مجلس موسسان» را به مثابه يک پروسه دائمی در نظام شورايی پيش می کشند، عالی ترين شکل دموکراسی، يعنی دموکراسی شورايی را در مقابل دموکراسی بورژوايی قرار داده و زمينه لازم را برای اصطکاک های غير ضروری بين نهادهای خودگرانی اجرائی ( شوراها) و نهاد های حرافی بی مسئوليت باز می کنند.
در نظام شورايی، شوراها به مثابه ارگانهای خود سازمانيافته، گذرا و خودگران برون آمده از درون انقلاب، جانشين اشکال کهن حکومتی می شوند.آنها حکومت نمی کنند بلکه تصميمات، مقاصد، و خواسته های گروههای کار را بصورت شبکه هايی مرتبط با هم، به يکديگر منتقل می سازند. در حقيقت تصميمات زمانی در شوراها به اجرا گذاشته می شود که توده ها شرکت کننده، آنها را بيان واقعی اراده ی عمل خودشان به حساب آورند.
زمانيکه ما از نظام شورايی صحبت می کنيم صرفا بر اين باور نيستيم که شوراها فقط و فقط کارگران صنعتی را در درون خود متشکل می کند بلکه منظورمان خود-سازماندهی تمام طبقات و اقشار ذينفع اجتماعی که در توليد همگانی ( مولد يا غير مولد) شرکت دارند.
شوراها علاوه بر تنظيم امر توليد و توزيع، ميدان های گسترده ايی از فعاليتهای اجتماعی، فرهنگی، علمی، و ... را در بر می گيرند.دموکراسی شورايی از طريق برابری حقوق تمام کسانی که در کار شرکت دارند تامين       می شود و به کسانی که در کار اجتماعی شرکت نمی کنند ( سرمايه داران) حق اظهار نظر و تصميم گيری داده نمی شود. در دموکراسی شورايی آنان که کار می کنند، تصميم می گيرند و آنانی که مشترکا تصميم می گيرند نتايج تصميمات خود را به مورد اجرا می گذارند. در چنين حالتی توليد کنندگان در عين حال مصرف کنندگانی هستند که اقتصاد و سياست را در هم می آميزند، و مابين تنظيم مقررات عمومی و کار عملی توليدی وحدت بوجود می آورند. در نتيجه آنگونه از دموکراسی سياسی ( يا پارلمانی) که حافظ منافع طبقات بالا دست  است با خالی کردن ميدان، منقرض می شود.
رنوا راسخ
 

به استقبال اول مه روز جهانی کارگر برويم

چپ سنتی ،بدرود مبارزه!!

000

روز جهانی کارگر در راه است. اول مه روز همبستگی و اتحاد طبقه کارگر در مقابل سرمايه داران و دولتهايشان، روزی تاريخی و جهانی و از دستاوردهای بشر متمدن و جنبش سوسياليستی است. اين روز در تاريخ بشر جايگاه خاصی دارد. اول مه ياد آور جنبش راديکال و طبقاتی کارگران عليه استثمارگران است.

در اين روز ميليونها نفر در سراسر دنيا به خيابان آمده و عليه ظلم و ستم، عليه استثمار و فقر، عليه نابرابری و تحقير انسانها، صدای انسانيت مترقی و متمدن، صدای اعتراض کارگران را به گوش جهانيان می رسانند. در ايران طبقه کارگر و مردم آزاديخواه امسال در شرايط خاصی به استقبال روز جهانی کارگر ميروند. با شناخت دقيق از اين شرايط و ويژگيها ميتوانيم اول مه امسال را به نقطه عطفی در مبارزات خود عليه رژيم اسلامی و سرمايه داران تبديل کنيم.

ويژگيهای شرايط فعلی در ايران! ما در ايران در شرايطی به استقبال اول مه روز جهانی کارگر ميرويم که ٨ مارس روز جهانی زن را با موفقيت پشت سر گذاشتيم. در شرايطی به استقبال روز جهانی کارگر ميرويم که در چهارشنبه سوری و مراسم های سال نو، مردم يکبار ديگر قدرت ميليونی خود و انزجارشان از حکومت را به عيان نشان دادند. رژيم اسلامی در ضعيف ترين دوران حياتش بسر ميبرد. احتمال کم کردن شر حکومت از سر جامعه، در سال آتی، به يک اميد همگانی تبديل شده است. همگان از امکان تغييرات اساسی در جامعه در يکسال آينده حرف ميزنند. اين بيانگر يک تناسب قوای ديگر و يک روحيه تعرضی است که ميتواند جنبش چپ را تمام قد به جامعه معرفی کند و در راس مبارزات مردم قرار دهد و تثبيت نمايد. رژيم اسلامی هم از خارج و هم از داخل به شدت تحت فشار قرار دارد. مبارزات مردم و بويژه کارگران از ١٦ آذر تا کنون يک سير صعودی با شدت بالايی را طی کرده است. گستردگی و راديکال شدن اين مبارزات جريانات راست جامعه را سراسيمه کرده است..

٨ مارس امسال نشان داد هژمونی چپ در جامعه چنان گسترش يافته است که حتی جريانات راست پروغرب و دوم خرداديهای شکست خورده و ناسيوناليسم کرد هم نتوانستند از کنار آن رد شوند. اينها قبلاً اسمی از اين روز به زبان نمی آوردند. اما امسال همگی "مدافع" حقوق زن شدند.

ما اين را نشانه قدرت چپ در جامعه ميدانيم. جامعه به چپ چرخيده است و راست ناچار شده است از آزادی و حقوق زن حرف بزند. اگر قبلاً روز فاطمه و کشف حجاب رضا شاهی و انقلاب سفيد را در مقابل روز جهانی زن علم کرده بودند، امسال کسی از فاطمه و اعياد مذهبی و فرح و انقلاب سفيدش اسمی نبرد. همه تلاشهای چندين ساله اين صف يکجا دود شد وبه هوا رفت.

اول مه امسال يک ميدان و عرصه ديگر است که چپ جامعه هژمونی خود را بايد چنان با قدرت و وسعت نشان دهد که اين جريانات ضد انقلابی بيش از پيش حاشيه ای و منزوی شوند. جنبش ما در کردستان در عين حال در مقابل ناسيوناليسم کرد و برای حاشيه ای کردن اين جنبش بايد هشياری بيشتری از خود نشان دهد.

اخباری که از کردستان مخابره ميشود کمتر نشانی از تحرک جريانات و جنبش ناسيوناليستی دارد. اينها در نوروز تلاشهای کردند اما فضای چپ جامعه به آنها مجال ابراز وجود جديی نداد.

اکنون در فضای سياسی کردستان نه خبری از سالروز حکومت عشاير فئودالهای کرد مثل قاضی محمد هست نه کسی از عشايری مثل سمکو (اسماعيل آقای شکاک) ياد ميکند و نه حتی روز پيشمرگه و مناسک ناسيوناليستی را جدی ميگيرد. اينها همگی نشانه برتری جنبش مدرن، امروزی و سوسياليستی است که مناسک عشايری و کهنه جنبش ناسيوناليستی را حاشيه ای کرده است. اين تحولات به يمن برتری نقش جنبش کارگری و کمونيستی در کردستان ايجاد شده است. امروز ديگر کسی نميتواند تجربه سياسی و فرهنگی و اجتماعی و بويژه تجربه مبارزاتی مردم را به کردستان عراق و تاريخ ناسيوناليسم کرد و قاضی محمد و ديگر جريانات عقب مانده مرتبط کند. اين تجارب مستقيم به جنبش کارگری و سوسياليستی در ايران و فراتر از آن به تجارب مدرن جهانی ربط پيدا کرده است. مردم کردستان بخشی از اين دهکده جهانی است که روبه جلو دارد. مردم پيشقراولان خود را در صف مدرنترين و انسانيترين جريانات پيدا کرده اند. يک کارگر و يا جوان کرد نميتواند در تجارب پيشمرگايتی و سردسته عشاير و فئوال و سرمايه دار کرد تجربه ای به نفع خود و جامعه اش پيدا کند. و به همين دليل طبيعی است که اين جريانات جايگاه خاصی در جوامع مدرن و جنبشهای مدرن پيدا نکنند. جريانات ناسيوناليستی اساساً عليه اين تجارب و جنبشهای برابری طلبانه و مدرن فعاليت ميکنند. برای جريانات ناسيوناليستی تجربه طالبانی و بارزانی در کردستان عراق مهم است و تلاش ميکنند از آن درس بگيرند. برای کارگر و مردم مدرن کردستان هم تجارب انسان مترقی، تجارب کارگران صنعت نفت، تجارب "کارگر نفت ما رهبر سر سخت ما" و شوراهای دوران قيام در تهران و.... و بالاخره تجارب کمون پاريس و انقلاب اکتبر، آن دستاوردهای است که از آن درس ميگيرد، می آموزد و تاريخ خود را به اين جنبشها وصل ميکند. امروز هم جنبشهای اعتراضی در کردستان افت و خيزش مستقيم به جنبش آزاديخواهی در سطح سراسری ايران مرتبط است.

در ٨ مارس امسال عليرغم فشارهای رژيم اسلامی، دستگيريها و تهديدها و محدوديتهای متعدد و مستقيم عوامل رژيم مراسمها و جنب و جوش جامعه در ٨ مارس ابعاد وسيع و راديکالی پيدا کرد. کل جامعه متوجه شد که اين روز مهم است و بايد کاری کرد. تجارب هشت مارس امسال در کردستان البته احتياج به يک بررسی دقيقتر دارد. همين جا بايد گفت برای جلوگيری از هر نوع دسيسه ای در اول مه بايد به برخی نکات اساسی توجه کرد.

هشت مارس امسال در کردستان، فعالين و جنبش چپ تنها با محدوديت عوامل مستقيم رژيم روبرو نبودند. محدوديتهای غير مستقيم جريانات ناسيوناليستی از هر رنگش که در رقابتشان با همديگر و عليه چپ جامعه موانع تازه ای آفريدند که همه فعالين بايد در رابطه با روز جهانی کارگر با هشياری بيشتری با آن توجه کنند. اين جريانات تلاش کردند بی خطر بودن خود را برای رژيم توضيح دهند. اين جريانات تلاش کردند که با کنار آمدن با بخشهای از رژيم و عوامل آن، هماهنگی خود را با اهداف رژيم گوشزد کنند. با عجز و لابه و قبول حضور و سخنرانی عوامل رژيم تلاش کردند پای دست اندرکاران رژيم اسلامی را به اين نوع مراسمها کشانده و قباحت اين نوع کنار آمدنها را بشکنند. و در اين راستا موانع و مشکلاتی برای جنبش ما و فعالين چپ ايجاد کردند. برای اول مه روز جهانی کارگر هم بدون شک صف رنگارنگ ناسيوناليسم کرد تلاش ميکنند برای فعالين کارگری و چپ مانع تراشی کنند. تلاش ميکنند باز هم پای عوامل رژيم را به اين مراسمها بکشانند. فعالين کارگری و کمونيست بايد تلاش کنند مستقل از دولت و خانه کارگر به خيابانها بيايند. روز جهانی کارگر روز مارش عمومی کارگران و مردم آزاديخواه عليه سرمايه داران و جمهوری اسلامی است. امسال بايد با قدرت و وسعت بيشتری به ميدان آمد. اول مه امسال ميتواند نقطه آغاز و تحول کيفی در رشد و بيان انقلاب کارگری در ايران باشد.

برگزاری مراسمهای مستقل، يک پرنسيپ مهم جنبش کارگری

در ايران و در همه مراسمهای اول مه، صف کارگران و مردم از صف عوامل رژيم و جريانات وابسطه به رژيم جدا بوده است. حکومت اسلامی هر سال با اعلام ميتينگ و مراسم به اسم خانه کارگر و شوراهای اسلامی می کوشد، کارگران را به اين نوع مراسمها کشانده و با طرح مطالبات و يا انتقادات آبکی خطر جدی و نقد راديکال کارگران را مهار کند. اينها امسال هم تلاش ميکنند سر کارگران را شيره ماليده و به خانه بفرستد. حضور عوامل دوم خرداد به کمک خانه کارگرشان در اين مراسمها برای رژيم نعمتی بوده است تا کارگران را آرام کرده و مانع گسترش مبارزاتشان شوند. امسال بايد با اين حربه حکومت فعالانه و آگاهانه مقابله کرد. کارگران مراسمهای مستقل برگزار ميکنند و از حداقل دستمزد مورد نظر خودشان دفاع خواهند کرد. امسال بايد تلاش کرد که حداقل دستمزد را در مراسمهای اول مه به تصويب رساند. در کنار اين مطالبه و همزمان بايد استخدامهای موقت را ممنوع اعلام کرد. هر کارگری که قرار داد کاريش موقت اعلام ميشود بايد جرم محسوب شود و کارفرما اجازه چنين کاری را نداشته باشد.تضمين اجرای اين مطالبات و ديگر خواستهای کارگران و مردم تحت ستم تنها متشکل شدن و متشکل ماندن است. بنا بر اين حق آزاد

به استقبال اول مه روز جهانی کارگر برويم

روز جهانی کارگر در راه است. اول مه روز همبستگی و اتحاد طبقه کارگر در مقابل سرمايه داران و دولتهايشان، روزی تاريخی و جهانی و از دستاوردهای بشر متمدن و جنبش سوسياليستی است. اين روز در تاريخ بشر جايگاه خاصی دارد. اول مه ياد آور جنبش راديکال و طبقاتی کارگران عليه استثمارگران است.

در اين روز ميليونها نفر در سراسر دنيا به خيابان آمده و عليه ظلم و ستم، عليه استثمار و فقر، عليه نابرابری و تحقير انسانها، صدای انسانيت مترقی و متمدن، صدای اعتراض کارگران را به گوش جهانيان می رسانند. در ايران طبقه کارگر و مردم آزاديخواه امسال در شرايط خاصی به استقبال روز جهانی کارگر ميروند. با شناخت دقيق از اين شرايط و ويژگيها ميتوانيم اول مه امسال را به نقطه عطفی در مبارزات خود عليه رژيم اسلامی و سرمايه داران تبديل کنيم.

ويژگيهای شرايط فعلی در ايران! ما در ايران در شرايطی به استقبال اول مه روز جهانی کارگر ميرويم که ٨ مارس روز جهانی زن را با موفقيت پشت سر گذاشتيم. در شرايطی به استقبال روز جهانی کارگر ميرويم که در چهارشنبه سوری و مراسم های سال نو، مردم يکبار ديگر قدرت ميليونی خود و انزجارشان از حکومت را به عيان نشان دادند. رژيم اسلامی در ضعيف ترين دوران حياتش بسر ميبرد. احتمال کم کردن شر حکومت از سر جامعه، در سال آتی، به يک اميد همگانی تبديل شده است. همگان از امکان تغييرات اساسی در جامعه در يکسال آينده حرف ميزنند. اين بيانگر يک تناسب قوای ديگر و يک روحيه تعرضی است که ميتواند جنبش چپ و کمونيسم کارگری را تمام قد به جامعه معرفی کند و در راس مبارزات مردم قرار دهد و تثبيت نمايد. رژيم اسلامی هم از خارج و هم از داخل به شدت تحت فشار قرار دارد. مبارزات مردم و بويژه کارگران از ١٦ آذر تا کنون يک سير صعودی با شدت بالايی را طی کرده است. گستردگی و راديکال شدن اين مبارزات جريانات راست جامعه را سراسيمه کرده است. طرح رفراندمشان متولد نشده، شکست خورد و عملاً جبهه راست را تکه پاره کرد.

٨ مارس امسال نشان داد هژمونی چپ در جامعه چنان گسترش يافته است که حتی جريانات راست پروغرب و دوم خرداديهای شکست خورده و ناسيوناليسم کرد هم نتوانستند از کنار آن رد شوند. اينها قبلاً اسمی از اين روز به زبان نمی آوردند. اما امسال همگی "مدافع" حقوق زن شدند.

ما اين را نشانه قدرت چپ در جامعه ميدانيم. جامعه به چپ چرخيده است و راست ناچار شده است از آزادی و حقوق زن حرف بزند. اگر قبلاً روز فاطمه و کشف حجاب رضا شاهی و انقلاب سفيد را در مقابل روز جهانی زن علم کرده بودند، امسال کسی از فاطمه و اعياد مذهبی و فرح و انقلاب سفيدش اسمی نبرد. همه تلاشهای چندين ساله اين صف يکجا دود شد وبه هوا رفت.

اول مه امسال يک ميدان و عرصه ديگر است که چپ جامعه هژمونی خود را بايد چنان با قدرت و وسعت نشان دهد که اين جريانات ضد انقلابی بيش از پيش حاشيه ای و منزوی شوند. جنبش ما در کردستان در عين حال در مقابل ناسيوناليسم کرد و برای حاشيه ای کردن اين جنبش بايد هشياری بيشتری از خود نشان دهد.

اول مه در کردستان، به کدام مسائل بايد توجه کرد؟

کردستان در چند ماه اخير تحولات جديی و مهمی را پشت سر گذاشت. اعتصاب کارگران نساجی و عقب راندن رژيم و تجارب و درسهای آموزنده آن، پوزه حکومت را بخاک ماليد و فضای راديکال و چپ را در کردستان بيش از پيش تقويت کرد. هشت مارس امسال در کردستان يک واقعه مهم ديگر بود که توجه ها را در ابعاد هزاران نفره يکبار ديگر به حضور و قدرت چپ در اين جامعه جلب کرد.

اخباری که از کردستان مخابره ميشود کمتر نشانی از تحرک جريانات و جنبش ناسيوناليستی دارد. اينها در نوروز تلاشهای کردند اما فضای چپ جامعه به آنها مجال ابراز وجود جديی نداد.

اکنون در فضای سياسی کردستان نه خبری از سالروز حکومت عشاير فئودالهای کرد مثل قاضی محمد هست نه کسی از عشايری مثل سمکو (اسماعيل آقای شکاک) ياد ميکند و نه حتی روز پيشمرگه و مناسک ناسيوناليستی را جدی ميگيرد. اينها همگی نشانه برتری جنبش مدرن، امروزی و سوسياليستی است که مناسک عشايری و کهنه جنبش ناسيوناليستی را حاشيه ای کرده است. اين تحولات به يمن برتری نقش جنبش کارگری و کمونيستی در کردستان ايجاد شده است. امروز ديگر کسی نميتواند تجربه سياسی و فرهنگی و اجتماعی و بويژه تجربه مبارزاتی مردم را به کردستان عراق و تاريخ ناسيوناليسم کرد و قاضی محمد و ديگر جريانات عقب مانده مرتبط کند. اين تجارب مستقيم به جنبش کارگری و سوسياليستی در ايران و فراتر از آن به تجارب مدرن جهانی ربط پيدا کرده است. مردم کردستان بخشی از اين دهکده جهانی است که روبه جلو دارد. مردم پيشقراولان خود را در صف مدرنترين و انسانيترين جريانات پيدا کرده اند. يک کارگر و يا جوان کرد نميتواند در تجارب پيشمرگايتی و سردسته عشاير و فئوال و سرمايه دار کرد تجربه ای به نفع خود و جامعه اش پيدا کند. و به همين دليل طبيعی است که اين جريانات جايگاه خاصی در جوامع مدرن و جنبشهای مدرن پيدا نکنند. جريانات ناسيوناليستی اساساً عليه اين تجارب و جنبشهای برابری طلبانه و مدرن فعاليت ميکنند. برای جريانات ناسيوناليستی تجربه طالبانی و بارزانی در کردستان عراق مهم است و تلاش ميکنند از آن درس بگيرند. برای کارگر و مردم مدرن کردستان هم تجارب انسان مترقی، تجارب کارگران صنعت نفت، تجارب "کارگر نفت ما رهبر سر سخت ما" و شوراهای دوران قيام در تهران و.... و بالاخره تجارب کمون پاريس و انقلاب اکتبر، آن دستاوردهای است که از آن درس ميگيرد، می آموزد و تاريخ خود را به اين جنبشها وصل ميکند. امروز هم جنبشهای اعتراضی در کردستان افت و خيزش مستقيم به جنبش آزاديخواهی در سطح سراسری ايران مرتبط است.

در ٨ مارس امسال عليرغم فشارهای رژيم اسلامی، دستگيريها و تهديدها و محدوديتهای متعدد و مستقيم عوامل رژيم مراسمها و جنب و جوش جامعه در ٨ مارس ابعاد وسيع و راديکالی پيدا کرد. کل جامعه متوجه شد که اين روز مهم است و بايد کاری کرد. تجارب هشت مارس امسال در کردستان البته احتياج به يک بررسی دقيقتر دارد. همين جا بايد گفت برای جلوگيری از هر نوع دسيسه ای در اول مه بايد به برخی نکات اساسی توجه کرد.

هشت مارس امسال در کردستان، فعالين و جنبش چپ تنها با محدوديت عوامل مستقيم رژيم روبرو نبودند. محدوديتهای غير مستقيم جريانات ناسيوناليستی از هر رنگش که در رقابتشان با همديگر و عليه چپ جامعه موانع تازه ای آفريدند که همه فعالين بايد در رابطه با روز جهانی کارگر با هشياری بيشتری با آن توجه کنند. اين جريانات تلاش کردند بی خطر بودن خود را برای رژيم توضيح دهند. اين جريانات تلاش کردند که با کنار آمدن با بخشهای از رژيم و عوامل آن، هماهنگی خود را با اهداف رژيم گوشزد کنند. با عجز و لابه و قبول حضور و سخنرانی عوامل رژيم تلاش کردند پای دست اندرکاران رژيم اسلامی را به اين نوع مراسمها کشانده و قباحت اين نوع کنار آمدنها را بشکنند. و در اين راستا موانع و مشکلاتی برای جنبش ما و فعالين چپ ايجاد کردند. برای اول مه روز جهانی کارگر هم بدون شک صف رنگارنگ ناسيوناليسم کرد تلاش ميکنند برای فعالين کارگری و چپ مانع تراشی کنند. تلاش ميکنند باز هم پای عوامل رژيم را به اين مراسمها بکشانند. فعالين کارگری و کمونيست بايد تلاش کنند مستقل از دولت و خانه کارگر به خيابانها بيايند. روز جهانی کارگر روز مارش عمومی کارگران و مردم آزاديخواه عليه سرمايه داران و جمهوری اسلامی است. امسال بايد با قدرت و وسعت بيشتری به ميدان آمد. اول مه امسال ميتواند نقطه آغاز و تحول کيفی در رشد و بيان انقلاب کارگری در ايران باشد.

برگزاری مراسمهای مستقل، يک پرنسيپ مهم جنبش کارگری

در ايران و در همه مراسمهای اول مه، صف کارگران و مردم از صف عوامل رژيم و جريانات وابسطه به رژيم جدا بوده است. حکومت اسلامی هر سال با اعلام ميتينگ و مراسم به اسم خانه کارگر و شوراهای اسلامی می کوشد، کارگران را به اين نوع مراسمها کشانده و با طرح مطالبات و يا انتقادات آبکی خطر جدی و نقد راديکال کارگران را مهار کند. اينها امسال هم تلاش ميکنند سر کارگران را شيره ماليده و به خانه بفرستد. حضور عوامل دوم خرداد به کمک خانه کارگرشان در اين مراسمها برای رژيم نعمتی بوده است تا کارگران را آرام کرده و مانع گسترش مبارزاتشان شوند. امسال بايد با اين حربه حکومت فعالانه و آگاهانه مقابله کرد. کارگران مراسمهای مستقل برگزار ميکنند و از حداقل دستمزد مورد نظر خودشان دفاع خواهند کرد. امسال بايد تلاش کرد که ٤٥٠ هزار تومان حداقل دستمزد را در مراسمهای اول مه به تصويب رساند. در کنار اين مطالبه و همزمان بايد استخدامهای موقت را ممنوع اعلام کرد. هر کارگری که قرار داد کاريش موقت اعلام ميشود بايد جرم محسوب شود و کارفرما اجازه چنين کاری را نداشته باشد.تضمين اجرای اين مطالبات و ديگر خواستهای کارگران و مردم تحت ستم تنها متشکل شدن و متشکل ماندن است. بنا بر اين حق آزادی تشکل يکی از مطالبات مهم اول مه ميباشد. اين سه مطالبه مهم امسال در جنبش اول مه بايد سر لوحه پلاکاتها و شعارهای کارگران باشد: ١- تعيين حداقل دستمزد کارگران نبايد از ٤٥٠ هزار تومان کمتر باشد. ٢- قراردادهای موقت ممنوع بايد گردد ٣- حق آزادی اعتصاب و تشکل حق بدون قيدو شرط شهروندان است. مراسمهای گسترده، وسيع و توده ای و مستقل بايد به دولت و عوامل جنايتکار آن و همچنين به جريانات راست جامعه نشان دهد که چپ و جنبش کارگری در کردستان قوی است و حرف آخر را ميزند. کمونيستها و فعالين چپ و کارگری بايد با افشای جريانات ضد کارگری امثال خانه کارگر و شوراهای اسلامی هژمونی چپ و راديکاليسم را يک بار ديگر در کردستان به همگان نشان دهند. در کردستان بايد با خوش رقصی های جريانات ناسيوناليست مقابله و افشا کرد. بايد تلاش کرد مراسمهای مستقل و خيابانی برپا کرد. بايد تلاش کنيم اول مه امسال با قدرت و وسعت در جامعه برگزار شود. از همين حالا بايد دست بکار شد و جمعهای برگزاری اول مه را سازمان داد.

کارگران، مردم آزاديخواه!حکومت اسلامی نفسهای آخر خود را ميکشد. کارگران بايد در اول مه امسال مهر سرنگونی و پايان کار حکومت اسلامی سرمايه را بر پيکر جامعه بزنند. حکومت اسلامی بايد برود و بر ويرانه ها آن يک حکومت انسانی، سکولار، مدرن و متمدن، يک حکومت سوسياليستی بر سر کار آيد که يکی از مهمترين اقدامات آن لغو استثمار و پايان دادن به بردگی مزدی است. به استقبال اول مه برويم و روز لغو بردگی مزدی را نزديکتر کنيم.

ی تشکل يکی از مطالبات مهم اول مه ميباش

به استقبال اول مه روز جهانی کارگر برويم

 

روز جهانی کارگر در راه است. اول مه روز همبستگی و اتحاد طبقه کارگر در مقابل سرمايه داران و دولتهايشان، روزی تاريخی و جهانی و از دستاوردهای بشر متمدن و جنبش سوسياليستی است. اين روز در تاريخ بشر جايگاه خاصی دارد. اول مه ياد آور جنبش راديکال و طبقاتی کارگران عليه استثمارگران است.

در اين روز ميليونها نفر در سراسر دنيا به خيابان آمده و عليه ظلم و ستم، عليه استثمار و فقر، عليه نابرابری و تحقير انسانها، صدای انسانيت مترقی و متمدن، صدای اعتراض کارگران را به گوش جهانيان می رسانند. در ايران طبقه کارگر و مردم آزاديخواه امسال در شرايط خاصی به استقبال روز جهانی کارگر ميروند. با شناخت دقيق از اين شرايط و ويژگيها ميتوانيم اول مه امسال را به نقطه عطفی در مبارزات خود عليه رژيم اسلامی و سرمايه داران تبديل کنيم.

ويژگيهای شرايط فعلی در ايران! ما در ايران در شرايطی به استقبال اول مه روز جهانی کارگر ميرويم که ٨ مارس روز جهانی زن را با موفقيت پشت سر گذاشتيم. در شرايطی به استقبال روز جهانی کارگر ميرويم که در چهارشنبه سوری و مراسم های سال نو، مردم يکبار ديگر قدرت ميليونی خود و انزجارشان از حکومت را به عيان نشان دادند. رژيم اسلامی در ضعيف ترين دوران حياتش بسر ميبرد. احتمال کم کردن شر حکومت از سر جامعه، در سال آتی، به يک اميد همگانی تبديل شده است. همگان از امکان تغييرات اساسی در جامعه در يکسال آينده حرف ميزنند. اين بيانگر يک تناسب قوای ديگر و يک روحيه تعرضی است که ميتواند جنبش چپ و کمونيسم کارگری را تمام قد به جامعه معرفی کند و در راس مبارزات مردم قرار دهد و تثبيت نمايد. رژيم اسلامی هم از خارج و هم از داخل به شدت تحت فشار قرار دارد. مبارزات مردم و بويژه کارگران از ١٦ آذر تا کنون يک سير صعودی با شدت بالايی را طی کرده است. گستردگی و راديکال شدن اين مبارزات جريانات راست جامعه را سراسيمه کرده است. طرح رفراندمشان متولد نشده، شکست خورد و عملاً جبهه راست را تکه پاره کرد.

٨ مارس امسال نشان داد هژمونی چپ در جامعه چنان گسترش يافته است که حتی جريانات راست پروغرب و دوم خرداديهای شکست خورده و ناسيوناليسم کرد هم نتوانستند از کنار آن رد شوند. اينها قبلاً اسمی از اين روز به زبان نمی آوردند. اما امسال همگی "مدافع" حقوق زن شدند.

ما اين را نشانه قدرت چپ در جامعه ميدانيم. جامعه به چپ چرخيده است و راست ناچار شده است از آزادی و حقوق زن حرف بزند. اگر قبلاً روز فاطمه و کشف حجاب رضا شاهی و انقلاب سفيد را در مقابل روز جهانی زن علم کرده بودند، امسال کسی از فاطمه و اعياد مذهبی و فرح و انقلاب سفيدش اسمی نبرد. همه تلاشهای چندين ساله اين صف يکجا دود شد وبه هوا رفت.

اول مه امسال يک ميدان و عرصه ديگر است که چپ جامعه هژمونی خود را بايد چنان با قدرت و وسعت نشان دهد که اين جريانات ضد انقلابی بيش از پيش حاشيه ای و منزوی شوند. جنبش ما در کردستان در عين حال در مقابل ناسيوناليسم کرد و برای حاشيه ای کردن اين جنبش بايد هشياری بيشتری از خود نشان دهد.

اول مه در کردستان، به کدام مسائل بايد توجه کرد؟

کردستان در چند ماه اخير تحولات جديی و مهمی را پشت سر گذاشت. اعتصاب کارگران نساجی و عقب راندن رژيم و تجارب و درسهای آموزنده آن، پوزه حکومت را بخاک ماليد و فضای راديکال و چپ را در کردستان بيش از پيش تقويت کرد. هشت مارس امسال در کردستان يک واقعه مهم ديگر بود که توجه ها را در ابعاد هزاران نفره يکبار ديگر به حضور و قدرت چپ در اين جامعه جلب کرد.

اخباری که از کردستان مخابره ميشود کمتر نشانی از تحرک جريانات و جنبش ناسيوناليستی دارد. اينها در نوروز تلاشهای کردند اما فضای چپ جامعه به آنها مجال ابراز وجود جديی نداد.

اکنون در فضای سياسی کردستان نه خبری از سالروز حکومت عشاير فئودالهای کرد مثل قاضی محمد هست نه کسی از عشايری مثل سمکو (اسماعيل آقای شکاک) ياد ميکند و نه حتی روز پيشمرگه و مناسک ناسيوناليستی را جدی ميگيرد. اينها همگی نشانه برتری جنبش مدرن، امروزی و سوسياليستی است که مناسک عشايری و کهنه جنبش ناسيوناليستی را حاشيه ای کرده است. اين تحولات به يمن برتری نقش جنبش کارگری و کمونيستی در کردستان ايجاد شده است. امروز ديگر کسی نميتواند تجربه سياسی و فرهنگی و اجتماعی و بويژه تجربه مبارزاتی مردم را به کردستان عراق و تاريخ ناسيوناليسم کرد و قاضی محمد و ديگر جريانات عقب مانده مرتبط کند. اين تجارب مستقيم به جنبش کارگری و سوسياليستی در ايران و فراتر از آن به تجارب مدرن جهانی ربط پيدا کرده است. مردم کردستان بخشی از اين دهکده جهانی است که روبه جلو دارد. مردم پيشقراولان خود را در صف مدرنترين و انسانيترين جريانات پيدا کرده اند. يک کارگر و يا جوان کرد نميتواند در تجارب پيشمرگايتی و سردسته عشاير و فئوال و سرمايه دار کرد تجربه ای به نفع خود و جامعه اش پيدا کند. و به همين دليل طبيعی است که اين جريانات جايگاه خاصی در جوامع مدرن و جنبشهای مدرن پيدا نکنند. جريانات ناسيوناليستی اساساً عليه اين تجارب و جنبشهای برابری طلبانه و مدرن فعاليت ميکنند. برای جريانات ناسيوناليستی تجربه طالبانی و بارزانی در کردستان عراق مهم است و تلاش ميکنند از آن درس بگيرند. برای کارگر و مردم مدرن کردستان هم تجارب انسان مترقی، تجارب کارگران صنعت نفت، تجارب "کارگر نفت ما رهبر سر سخت ما" و شوراهای دوران قيام در تهران و.... و بالاخره تجارب کمون پاريس و انقلاب اکتبر، آن دستاوردهای است که از آن درس ميگيرد، می آموزد و تاريخ خود را به اين جنبشها وصل ميکند. امروز هم جنبشهای اعتراضی در کردستان افت و خيزش مستقيم به جنبش آزاديخواهی در سطح سراسری ايران مرتبط است.

در ٨ مارس امسال عليرغم فشارهای رژيم اسلامی، دستگيريها و تهديدها و محدوديتهای متعدد و مستقيم عوامل رژيم مراسمها و جنب و جوش جامعه در ٨ مارس ابعاد وسيع و راديکالی پيدا کرد. کل جامعه متوجه شد که اين روز مهم است و بايد کاری کرد. تجارب هشت مارس امسال در کردستان البته احتياج به يک بررسی دقيقتر دارد. همين جا بايد گفت برای جلوگيری از هر نوع دسيسه ای در اول مه بايد به برخی نکات اساسی توجه کرد.

هشت مارس امسال در کردستان، فعالين و جنبش چپ تنها با محدوديت عوامل مستقيم رژيم روبرو نبودند. محدوديتهای غير مستقيم جريانات ناسيوناليستی از هر رنگش که در رقابتشان با همديگر و عليه چپ جامعه موانع تازه ای آفريدند که همه فعالين بايد در رابطه با روز جهانی کارگر با هشياری بيشتری با آن توجه کنند. اين جريانات تلاش کردند بی خطر بودن خود را برای رژيم توضيح دهند. اين جريانات تلاش کردند که با کنار آمدن با بخشهای از رژيم و عوامل آن، هماهنگی خود را با اهداف رژيم گوشزد کنند. با عجز و لابه و قبول حضور و سخنرانی عوامل رژيم تلاش کردند پای دست اندرکاران رژيم اسلامی را به اين نوع مراسمها کشانده و قباحت اين نوع کنار آمدنها را بشکنند. و در اين راستا موانع و مشکلاتی برای جنبش ما و فعالين چپ ايجاد کردند. برای اول مه روز جهانی کارگر هم بدون شک صف رنگارنگ ناسيوناليسم کرد تلاش ميکنند برای فعالين کارگری و چپ مانع تراشی کنند. تلاش ميکنند باز هم پای عوامل رژيم را به اين مراسمها بکشانند. فعالين کارگری و کمونيست بايد تلاش کنند مستقل از دولت و خانه کارگر به خيابانها بيايند. روز جهانی کارگر روز مارش عمومی کارگران و مردم آزاديخواه عليه سرمايه داران و جمهوری اسلامی است. امسال بايد با قدرت و وسعت بيشتری به ميدان آمد. اول مه امسال ميتواند نقطه آغاز و تحول کيفی در رشد و بيان انقلاب کارگری در ايران باشد.

برگزاری مراسمهای مستقل، يک پرنسيپ مهم جنبش کارگری

در ايران و در همه مراسمهای اول مه، صف کارگران و مردم از صف عوامل رژيم و جريانات وابسطه به رژيم جدا بوده است. حکومت اسلامی هر سال با اعلام ميتينگ و مراسم به اسم خانه کارگر و شوراهای اسلامی می کوشد، کارگران را به اين نوع مراسمها کشانده و با طرح مطالبات و يا انتقادات آبکی خطر جدی و نقد راديکال کارگران را مهار کند. اينها امسال هم تلاش ميکنند سر کارگران را شيره ماليده و به خانه بفرستد. حضور عوامل دوم خرداد به کمک خانه کارگرشان در اين مراسمها برای رژيم نعمتی بوده است تا کارگران را آرام کرده و مانع گسترش مبارزاتشان شوند. امسال بايد با اين حربه حکومت فعالانه و آگاهانه مقابله کرد. کارگران مراسمهای مستقل برگزار ميکنند و از حداقل دستمزد مورد نظر خودشان دفاع خواهند کرد. امسال بايد تلاش کرد که ٤٥٠ هزار تومان حداقل دستمزد را در مراسمهای اول مه به تصويب رساند. در کنار اين مطالبه و همزمان بايد استخدامهای موقت را ممنوع اعلام کرد. هر کارگری که قرار داد کاريش موقت اعلام ميشود بايد جرم محسوب شود و کارفرما اجازه چنين کاری را نداشته باشد.تضمين اجرای اين مطالبات و ديگر خواستهای کارگران و مردم تحت ستم تنها متشکل شدن و متشکل ماندن است. بنا بر اين حق آزادی تشکل يکی از مطالبات مهم اول مه ميباشد. اين سه مطالبه مهم امسال در جنبش اول مه بايد سر لوحه پلاکاتها و شعارهای کارگران باشد: ١- تعيين حداقل دستمزد کارگران نبايد از ٤٥٠ هزار تومان کمتر باشد. ٢- قراردادهای موقت ممنوع بايد گردد ٣- حق آزادی اعتصاب و تشکل حق بدون قيدو شرط شهروندان است. مراسمهای گسترده، وسيع و توده ای و مستقل بايد به دولت و عوامل جنايتکار آن و همچنين به جريانات راست جامعه نشان دهد که چپ و جنبش کارگری در کردستان قوی است و حرف آخر را ميزند. کمونيستها و فعالين چپ و کارگری بايد با افشای جريانات ضد کارگری امثال خانه کارگر و شوراهای اسلامی هژمونی چپ و راديکاليسم را يک بار ديگر در کردستان به همگان نشان دهند. در کردستان بايد با خوش رقصی های جريانات ناسيوناليست مقابله و افشا کرد. بايد تلاش کرد مراسمهای مستقل و خيابانی برپا کرد. بايد تلاش کنيم اول مه امسال با قدرت و وسعت در جامعه برگزار شود. از همين حالا بايد دست بکار شد و جمعهای برگزاری اول مه را سازمان داد.

کارگران، مردم آزاديخواه!حکومت اسلامی نفسهای آخر خود را ميکشد. کارگران بايد در اول مه امسال مهر سرنگونی و پايان کار حکومت اسلامی سرمايه را بر پيکر جامعه بزنند. حکومت اسلامی بايد برود و بر ويرانه ها آن يک حکومت انسانی، سکولار، مدرن و متمدن، يک حکومت سوسياليستی بر سر کار آيد که يکی از مهمترين اقدامات آن لغو استثمار و پايان دادن به بردگی مزدی است. به استقبال اول مه برويم و روز لغو بردگی مزدی را نزديکتر کنيم.

 تعيين حداقل دستمزد کارگران نبايد از ٤٥٠ هزار تومان کمتر باشد.  قراردادهای موقت ممنوع بايد گردد  حق آزادی اعتصاب و تشکل حق بدون قيدو شرط شهروندان است. مراسمهای گسترده، وسيع و توده ای و مستقل بايد به دولت و عوامل جنايتکار آن و همچنين به جريانات راست جامعه نشان دهد که چپ و جنبش کارگری قوی است و حرف آخر را ميزند. کمونيستها و فعالين چپ و کارگری بايد با افشای جريانات ضد کارگری امثال خانه کارگر و شوراهای اسلامی هژمونی چپ و راديکاليسم را يک بار ديگر به همگان نشان دهند. در کردستان بايد با خوش رقصی های جريانات ناسيوناليست مقابله و افشا کرد. بايد تلاش کرد مراسمهای مستقل و خيابانی برپا کرد. بايد تلاش کنيم اول مه امسال با قدرت و وسعت در جامعه برگزار شود. از همين حالا بايد دست بکار شد و جمعهای برگزاری اول مه را سازمان داد.

کارگران، مردم آزاديخواه!حکومت اسلامی نفسهای آخر خود را ميکشد. کارگران بايد در اول مه امسال مهر سرنگونی و پايان کار حکومت اسلامی سرمايه را بر پيکر جامعه بزنند. حکومت اسلامی بايد برود و بر ويرانه ها آن يک حکومت انسانی، سکولار، مدرن و متمدن، يک حکومت سوسياليستی بر سر کار آيد که يکی از مهمترين اقدامات آن لغو استثمار و پايان دادن به بردگی مزدی است. به استقبال اول مه برويم و روز لغو بردگی مزدی را نزديکتر کنيم

سعيد ولدبيگی ۰۳/۰۴/۲۰۰۷

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

April 03, 2007

بسوی خيز سوم

عروج جنبش نوين و مستقل کارگری ايران طی چند سال گذشته با تحولات متنوعی همراه بوده است. پس از نبرد کارگران سقز در اول ماه ۸۳ وسپس شکل گيری سنديکا و اعتصابات قهرمانانه کارگران شرکت واحد تهران در زمستان ۸۴، اکنون به نظر می رسد که برخی نشانه ها از آماده شدن جنبش برای خيز سوم  خبرمی دهند. تشخيص درست اين نشانه ها و نقش و امکان آنها در گرد آوری نيروی جنبش برای جهش ديگری به پيش، و همچنين ايفای نقش آگاهانه و هدفمند ما فعالين جنبش برای اين آماده سازی، همگی از مسائلی  اند که بحث و تبادل نظر گسترده ای را  می طلبند. اينجا تلاش می شود تا به اين نشانه ها اشاره شود، اما ابتدا مروری بر تحولات قبلی.

اول مه سقز 

هر ناظرمنصفی که بخواهد در مورد جنبش نوين ومستقل کارگری ايران نظر بدهد حتما از نبرد کارگران سقز در اول ماه مه ۸۳ شروع و آنرا به عنوان آغازگر اين جنبش ثبت می کند. بر خلاف محافل راست درون جبش کارگری که تلاش دارند تا پايان دوران رکود طولانی و يا بقول آنان «فترت» جنبش و آغاز تحرک کنونی آنرا با اولين نامه هيئت موسسان سنديکاهای کارگری به وزير کار دولت خاتمی تاريخ نگاری کنند؛ اين اول ماه مه ۸۳  در سقز بود که شيپور آغاز دوران جديد را نواخت. اين تاکيد از اينظر مهم است که ما منظما با تحريف حقايق جنبش توسط اين محافل مواجه ايم. آنها نه تنها حقايق کنونی جنبش را تحريف می کنند، بلکه در هر رجوعی  به تاريخ گذشته و بويژه انقلاب ۵۷، انکار و کتمان جنبش شورايی کارگران در آن دوره را فراموش نمی کنند. طوری که گويی تخطئه مبارزات راديکال و سنت های سوسياليستی طبقه کارگر ايران بخشی از وظايف روتين و تعطيل نا پذير اين محافل است.

اما مستقل از اين تاکيد ضروری، مسئله مهمتر اينکه هر درجه از تحريف و تخطئه تاريخ مبارزات راديکال و سنت های سوسياليستی طبقه کارگر مستقيما به تضعيف مبارزات همين امروز کارگران منجر می شود. هر طبقه اجتماعی برای پيشبرد مبارزاتش به تاريخ و تجربيات و درس های گذشته و سنت های مبارزاتی اش رجوع می کند. محروم کردن طبقه کارگر از بخش اعظم تاريخ و سنت های مبارزاتی اش بواسطه همين تحريف ها و تخطئه ها چيزی جز زمين گير کردن اين طبقه نيست. بنابراين هر گاه با اين تلا شها مواجه می شويم لازم است که يکبار ديگر به شفاف سازی آن تاريخ و سنت های مبارزاتی بپردازيم.

کارگران سقز توانستند در يک نبرد رو در رو و نابرابر با ارتجاع حاکم، سلطه شوم دولت و خانه کارگر و شوراهای اسلامی بر جنبش کارگری را به مصاف طلبيده و ابراز وجود جنبش مستقل کارگری را تثبيت کنند. اين ابراز وجود طبقاتی نياز اساسی جنبش برای کسب اعتماد بنفس سرکوب شده و احيای اعتقاد به نيروی خود وبرانگيختن اميد به تغيير بود. اين ابراز وجود وتاثيرات بعدی آن نتيجه اتکا کارگران سقز به نيروی جمعی و مبارزه مستقيم و اتحاد طبقاتی خودشان بود. اگر روشن است که جنبش نوين کارگری با اتکا به اين سنت طبقاتی متولد شد، آ نگاه تحريف اين تاريخ چيزی جز تخطئه همين سنت و از دسترس خارج کردن آن برای مبارزات کنونی نيست.

نبرد گارگران سقز همچنين دستاوردی بين المللی نيز برای طبقه کارگر ايران داشت. اقدام جسورانه محمود صالحی برای عبورا ز ديوار کنترل امنيتی و برقراری تماس مستقيم با نماينده کنفدراسيون جهانی اتحاديه های کارگری آزاد در تهران و ارائه گزارش واقعی از وضع طبقه کارگر باعث شد تا برای اولين بار وضع اين طبقه توسط فعالين اش واز درون جنبش در سطح جهان طرح شود. واضح است که  فعالين کارگری در خارج در بيست سال گذشته برای معرفی جنبش کارگری و جلب همبستگی با آن بطور خستگی ناپذيرتلاش می کنند و دستاوردهای با ارزشی هم دارند. اما اين اولين بار بود که وضع جنبش توسط فعالين آن از داخل با شکافتن پرده اختناق به جنبش کارگری جهان مخابره می شد. بنابراين کارگران سقز هم با شروع جنبش مستقل کارگری از يکسو وهم با ايجاد تماس بين المللی برای آن از سوی ديگر، تحرک گسترده ای به جنبش بخشيدند.

زمستان ۸۴

شکل گيری سنديکای کارگران واحد و نبرد طولانی و بويژه اعتصابات زمستان۸۴ آن، جنبش کارگری بحرکت درآمده را وارد فاز کاملا جديدی کرد. با اين تحول جنبش کارگری از دوران بی تشکلی عبورکرده  و ساختن  تشکل توده ای در محيط کار عملا آغاز شد. کوهی از تجربيات عملی مربوط به سازماندهی توده ای در محيط کار به جنبش عرضه شد تا بتواند با اتکا به اين دستاورد بی نظير به تشکل يابی خود شتاب بخشد. درس های وسيعی درزمينه های، سازماندهی،  سياست گذاری، اتخاذ روش های مبارزاتی متنوع، مانورهای تاکتيکی، تبليغات، روابط عمومی، کار و تاثير روی افکار عمومی، ارتباط بين المللی با جنبش کارگری، کار قانونی و دخيل کردن خانوادها در فعاليت، حاصل شد که همه از ملزمات اساسی سازماندهی و بميدان آوردن و هدايت جنبش توده ای کارگری است. سنديکای واحد نمونه درخشانی از تلفيق کار قانونی و غير قانونی و مذاکره و فشار از پايين و در همه حال اتکا دايمی و روتين به  توده های کارگر را به نمايش گذاشت. جنبش کارگری برای سازماندهی و بسيج توده ای خود عميقا محتاج چنين تجربه عملی ارزنده ای بود. سنديکای کارگران شرکت واحد در شرايطی اين تجربه را به جنبش کارگری تقديم کرد که جنبش ما از سرکوب اوايل دهه ۶۰ به اينسو از آن محروم بوده است.

اگر چه رژيم توانست با سرکوب بيرحمانه و استفاده از تنها ماندن کارگران واحد به آنان و سنديکايشان عقب نشينی را تحميل کند؛ اما تا همين جا آنها آنچنان دستاوردهايی  بجا گذاشتند که جنبش ميتواند با اتکا به آنها در راه تشکل يابی خود گامهای بلندی به جلو بردارد. انعکاس مستقيم و غير مستقيم اين دستاوردها را می توان در مبارزات جاری معلمان ديد. گويی در سال گذشته معلمان مشغول درس آموزی از کارگران واحد بودند.

سنديکای کارگران واحد بروی اساسی ترين و بنيادی ترين ضعف جنبش کارگری يعنی فقدان تشکل های مستقل توده ای در محيط کار خم شد و به همين نياز پاسخ داد. فقدان همين تشکل های توده ای است که تناسب قوا را بشدت به ضرر کارگران تغيير داده و رفع آنهم تماما در گرو تمرکز همه توجه و فعاليت و انرژی فعالين کارگری برآن است.

اگر نبرد سقز مورد تخطئه محافل راست قرار گرفت، متاسفانه نبرد سنديکای واحد هم تا مدتها مورد بدگمانی و بی مهری طيف گسترده ای از چپ قرار داشت. اما سنديکای واحد با فروتنی و حوصله و کار عميق نشان داد که پيرو وفادار همان سنت های اصيل مبارزه طبقاتی کارگران است.

نشانه های خيز سوم

اولين نشانه مربوط به ابراز وجود سراسری رهبران وفعالين کارگری است. اگر در سالهای قبل وجود فعالين علنی يکی از نيازهای مهم جنبش بود اما اين نياز به يمن تحرکات گسترده جنبش تا حدودی تامين شده است. روشن است که هر تعداد از فعالين علنی برای يک طبقه ۱۹ ميليونی هميشه کم است، اما با تامين نسبی آن، اکنون نياز ديگری مطرح است که پاسخ لازم را ميطلبد و آن عبارت است از نياز جنبش به رهبران و فعالين سراسری. رهبران و فعالين سراسری که ضمن برخورداری از پايه و نفوذ توده ای در محيط کار و محل اما به عنوان رهبران کل طبقه و همه کارگران در سطح کلان اجتماعی ابراز وجود کنند. رهبرانی که مصائب و منافع عمومی کارگران را در برابر جامعه و دولت و طبقات ديگر طرح کنند. به عنوان سخنگو و سياستمدار طبقه کارگر همه جا حاضر باشند و با اظهار نظر و موضعگيری در مورد مسائل جاری منافع کارگران را نمايندکی نمايند. طبقه کارگر بدون برخورداری از چنين رهبران سراسری هيچگاه قادر نخواهد بود به پيشرويهای بزرگی دست يابند.

اکنون به نظر می آيد جنبش کارگری برای پاسخ به اين نياز به چاره انديشی افتاده ومهمترين نمونه آنهم مقاله اخير منصور اسانلوبا عنوان «وضعيت کنونی طبقه کارگر و جنبش کارگری ايران» می باشد. اين مقاله دارای تاکيداتی نادرست بر اهميت قانون و سه جانبه گرايی و وفاق ملی بوده و از اين جهت بدرستی مورد انتقاد واقع شده است. اما جنبه مهم اين مقاله و هدف اصلی آن اينست که منصور اسانلو با ديدگاهی کلان و استراتژيک و در سطی سراسری و ورای سنديکای واحد ابراز وجود می کند. منصوراسانلو وضعيت و مشقات ونيازهای طبقه کارگر را در مقابل کل جامعه قرار می دهد و از همگان می خواهد تا  «برای تشکيل سنديکاها و اتحاديه ها و فدراسيون ها و کنفدراسيون های ملی سنديکايی و دعوت عمومی و سراسری از همهء تلاشگران عرصه حقوق کارگران در سطح کشور برای ايجاد کميته های دفاع از حقوق کارگران با عهدنامه و منشور واحد در سراسر کشور بر پايه حقوق ملی و جهانی کار» به حرکت درآيند.  جنبش کارگری ايران که با فقدان چنين رهبرانی مواجه بوده اکنون در موقعيتی است که به اين نوع رهبران نيازمند است.

اينکه فعالين و رهبران کارگری چقدر به اين عرصه سراسری قدم بگذارند و در ايفای نقش خود موفق باشند، از يکسو به اين مربوط است که چقدر مورد استقبال و حمايت و همفکری و مراقبت دلسوزانه ديگر فعالين کارگری قرار گيرند، و از سو ديگر به اينکه چقدر خودشان بطور واقعی پرچم دار منافع کل طبقه کارگر با همه بخش ها و گرايشات وسنت های متفاوت و متنوع آن باشند. در حقيقت يک معنی مهم رهبر سراسری بودن اينست که بتوان نسبت به خود طبقه کارگراز سطح منافع صنفی و بخشی وگرايشی فراتر رفته و منافع کل طبقه را در برابر طبقه حاکم و دولت شان نمايندگی کرد. برای منصور اسانلو که به نظر می آيد برای ورود به چنين عرصه آماده می شود بيش از پيش حياتی است که بتواند فراصنفی و فراگرايشی عمل کند.

دومين نشانه عبارت از قوام يافتگی ورشد وحدت طلبی طبقاتی است. وحدت و يکپارچگی جنبش کارگری هميشه و در همه حال ستون اصلی و هسته مرکزی قدرت کارگران است. شدت و ضعف  وحدت کارگران مستقيما برشدت وضعف قدرت آنان تاثير ميگذارد. وحدت طبقاتی يکی از عناصر مهم و تعيين کننده تناسب قوای طبقاتی است. وحدت طبقاتی حتی از امر تشکل يابی کارگران بالا تر قرار می گيرد. چرا که يک جنبش سازمانيافته اما برخوردار از تشکلات متفرق و رقيب و دارای مناسبات و روابط تلخ و کدورت آميز در موقعيت بسيار ضعيفی در رابط با دشمن قرار می گيرد.

اهميت وحدت طبقاتی برای جنبش کارگری ايران که تحت سيطره يک حکومت استبدادی و شبهه فاشيستی قرار دارد ازاهميت آن در شرايط متعارف مبارزه طبقاتی بمراتب بيشتر است. در ايران نه تنها سرکوب و قهر مانع مهمی در برابرهمه گرايشات و طيفهای مستقل جنبش کارگری و به همين اعتبار کل طبقه کارگر است، همچنين خانه کارگر و شوراهای اسلامی با تمام قدرت در برابرابراز وجود مستقل جنبش و گرايشات و طيفهای درونی آن قرار دارند. در واقع تصوير سياسی جنبش کارگری ايران صف آرايی گرايشات جا افتاده و با نفوذ گسترده توده ای و مهمتر از همه در حال تقابل نيست. تصوير واقعی جنبش کارگری در اين مقطع عبارت از يک جبهه عظيم و اعلام نشده جنبش مستقل کارگری با همه گرايشات و طيفهای درونی اش در برابر و در تخاصم با طبقه حاکم و حکومت آن با همه جناح ها و خانه کارگر و شوراهای اسلامی می باشد. موقعيتی که بيانگر وجود يک جبهه وسيع کارگری در مقابل يک جبهه وسيع ضد کارگری است. گرايشات و طيف های درون جنبش همه به يکسان با محدوديتهای جدی برای عمل و تجربه و رشد و توسعه خود مواجه اند. همه اين گرايشات برای ابراز وجود و تقويت خود نيازمند فضايی مناسب اند. فضايی که تنها با عقب راندن اين جبهه وسيع ضد کارگری حاصل می شود. هر وجب عقب راندن اين جبه ضد کارگری  در گرو آنچنان مبارزه متحد و يکپارچه و برخوردار از صفی آهنين است که عيار اتحاد آن بايد صدها بار بيشتر از صف متحد دشمن طبقاتی باشد. بورژوازی نه تنها با صف متحد اش بلکه همزمان با سلاح گرم در يک دست و با شلاق بردگی قانون در دست ديگر کارگران را به تمکين واميدارد. در مقابل اما همه نيرو و سلاح و امکان مقاومت کارگران وحدت طبقاتی  آنان است.

عدم درک همين موقعيت واقعی طبقه کارگرونياز عاجل و حياتی آن به اتحاد و صف مبارزاتی يکپارچه در دو سه سال اخير آنچنان انرژی و امکانات زيادی از جنبش بر باد داد که در غير اينصورت می توانست به سکوی پرش مهمی برای آن تبديل شوند. به هر حال به نظر می آيد اين هزينه ای بود که جنبش بايد می پرداخت تا به درک موقعيت واقعی و الوويتها و نيازهای عاجل خود نايل می آمد.

امروز با مسرت تمام شاهد سپری شدن دوره ناپختگی و پرهزينه قبل ، و همزمان شاهد قوام يافتگی و رشد وحدت طلبی طبقاتی در بين طيف گسترده ای از فعالين کارگری هستيم. تشکيل «شورای همکاری تشکلها و فعالين کارگری» گام مهمی در اين جهت است. طبعا جريانات شرکت کننده در اين شورا و بويژه کميته های پيگيری و هماهنگی بسيار ضعيف تر از مقطع تشکيل شان هستند. اما اهميت تشکيل اين شورا بلافاصله نه در توان و برد عملی آن بلکه در نايل شدن به درک ضرورت وحدت و همکاری طيفهای متنوع جنبش کارگری است. تعميق و تحکيم اين ضرورت و همچنين وسعت و غنا بخشيدن عملی به وحدت طبقاتی کارگران آن عرصه ای است که «شورای همکاری» به آن وارد شده است. به همين دليل بايد اين شورا را حمايت و تقويت کرد. اين درس آموزی غنی ازگذشته و روح وحدت طبقاتی حاصل شده را لازم است که در خدمت پاسخ به اساسی ترين نياز جنبش يعنی برپايی تشکلهای مستقل توده ای در محيطهای کار قرار داد. «شورای هماهنگی» می تواند و ضروری است که همه توش  وتوان خود را برای برپايی اين تشکلهای بکار گيرد.

اما پيشرفت در اين عرصه ها منوط به اين است که ضمن قرار دادن منافع طبقاتی بالاترازهر منفعت ديگری و تاکيد دايمی بر ضرورت وحدت طبقاتی؛ با هوشياری کامل مراقب تلاشهای غيرسازنده گرايش سازان باشيم. گرايش سازان آنهايی هستند که تلاش دارند با ايجاد گرايشات من درآوردی و ساختگی و ايجاد تقابل بين آنها، امکانی برای  حيات سياسی خود فراهم کنند. گويی بدون امر «تفکيک گرايشات» و بر پا کردن «تقابل گرايشات» هرگونه انگيزه و رقبتی برای شرکت در مبارزه طبقاتی از دست می رود. مسئله «تقابل گرايشات» هر منفعتی برای طراحان  آن داشته باشد اما برای طبقه کارگر سم است. «تقابل گرايشات» آشکارا جبهه نبرد طبقاتی را تغيير داده و آنرا از سمت دشمن طبقاتی به سمت خود جنبش کارگری و به ميان گرايشات درونی آن منتقل کرده و به خود تضعيفی جنبش می انجامد. هر قدر که وحدت طبقاتی اقتدار جنبش کارگری را بيشتر می کند؛ در مقابل «تقابل گرايشات» منجر به تضعيف و بر باد دادن نيرو و توان آن می شود.

می دانيم که طيفها و محافل و نظرات و گرايشات متنوع در جنبش کارگری موجوداند. اما همانطور که قبلا گفته شد همه اينها در شرايط ايران در مقابل يک دشمن مشترک قرار داشته و به يکسان از فضای مناسب برای عمل و صيقل دادن و رشد خود محروم اند. بنابراين لازم است با حفظ و برسميت شناسی اين تفاوتها و ايجاد فضای مناسب برای بحث و جدل و نقد رفيقانه و تاثير گذاری متقابل بر منافع طبقاتی مشترک و موقعيت مشابه تاکيد کرد. بنا به همه تجربيات دو سه سال گذشته و نياز های کنونی و عاجل جنبش، تقويت وحدت طبقاتی در گرو نقد  پی گير برپا کنندگان «تفکيک و تقابل گرايشات» است.

سومين نشانه همنا نضج جنبش توده ای کارگری است. بهمراه روزانه دهها اعتراض کارگری؛ جنبش اعتراضی معلمان بيانگر رشد جنبش توده ای است. ابتدا اينکه جنبش معلمان فی الحال به ضعف های مهمی دچار است که عبارتند از: حضور تلاش هايی برای زدن رنگ ولعب اسلامی و نخبه گرايانه به آن، تداوم توهم هرچند تضعيف شده به کارفرمای معلمان که نظام جمهوری اسلامی است و نه صرفا بخش اجرايی آن، عدم تلاش برای ايجاد همبستگی و ارتباط با ديگر بخش های جنبش کارگری و بی ميلی برای قرار گرفتن در بستر عمومی اين جنبش، فرمولبندی نادرست مطالبات که به جای مطالبه افزايش حقوق و دريافتی همگانی که خواست همه مزد بگيران و حقوق بگيران است از همسانسازی آن با دريافتی های بالاتر صحبت  می شود که به نوعی از رقابت دامن می زند تا اتحاد و همبستگی. فرمولبندی درست مطالبات، بويژه با همزمان شدن حرکت معلمان با پايان سال و تعيين حداقل دستمزد و بالا گرفتن اعتراضات برای افزايش دستمزدها، از اين امکان برخوردار بود که به يک جنبش  همگانی برای افزايش دستمزدها و حقوق ها تبديل شده  و به تقويت متقابل مبارزه همه بخش های جنبش کارگری منجر  شود. اما اين فرمولبندی نادرست خرج جنبش معلمان را بر سر افزايش دستمزدها از کل جنبش کارگری جدا کرد. اين ضعف ها متاسفانه جنبش کنونی معلمان را از استانداردهای عمومی جنبش کارگری ايران عقب تر نگه داشته و در صورت تداوم به تضعيف بيشتر آن منجر خواهد شد.

اما اهميت جنبش معلمان نه ضعف های آن که در جای ديگری و در تشديد عمق و گسترش شکافها و تضادهای طبقاتی است. خارج از محدوده صاحبان سرمايه و طبقه متوسط و دولتيان و نظاميان و آقازاده ها و دلالان   و مفتخوران حکومتی و مديران؛ در بين اکثريت عظيم جمعيت يعنی همان ميليونها مزد بگير و حقوق بگير و کارکن جامعه که توليد کنندگان مستقيم همه ثروت موجود در ايران هستند فقر و فلاکت و بی حقوقی و بی حرمتی بيداد می کند. همين موقعييت فرودست و بی چيز به حرکت های توده ای کارگری منجر می شود که مستقل از ابهامات و اشکالات بيان شان بايد مورد حمايت ديگر بخش های جنبش کارگری قرار گيرند. به اين معنا، جنبش معلمان فرياد اعتراض مزد بگيران و فرودستان جامعه ايران به موقعيت غير انسانی خود است. فريادی که پس از نبرد کارگران شرکت واحد در زمستان ۸۴، اينبار نه در ابعاد هزاران نفره که در ابعاد دهها و صدها هزارنفره سر بلند کرد. در ادامه اول ماه مه سقز و زمستان ۸۴ اکنون جنبش معلمان نشانگر غليان درونی جنبش کارگری برای سربرکشيدنهای عظيم توده ای است.

اين جنبش ها و تحرکات بزرگ توده ای نه تنها به خودی خود  موضع طبقه کارگر را در برابر طبقه حاکم و دولتشان  تقويت می کند؛ بلکه همچنين فعالين کارگری و سوسياليستی را در موقعيت مناسبی برای برپايی حرکت های توده ای آگاه به منافع خود قرارمی دهد.

همانطور که گفته شد، عناصر مربوط به ابراز وجود سراسری رهبران و فعالين کارگری، قوام يافتگی و وحدت طلبی طبقاتی، و نضج جنبش توده ای کارگری، نشانه هايی هستند از تلاطم درونی جنبش برای آماده شدن و گرد آوری نيرو بسمت جهش ديگری به پيش. اما عملی شدن اينها در عين حال مستلزم تلاش آگاهانه و هدفمند همه فعالين کارگری برای تقويت وبهم پيوند زدن اين عناصر و نشانه ها وتبديل شان به يک نيروی واحد است. با هر درجه پيش رفت و موفقيت در اين جهت، ما بسوی خيز سوم پيش خواهيم رفت که چيزی جز يک جنبش سراسری  برای ايجاد تشکلهای مستقل توده ای در محيط های کارگری نخواهد بود. با آرزوی آنروز.

امير پيام
آوريل ۲۰۰۷

مصاحبه با پیمان نودینیان از آموزگاران فعال و بنیان گزاران کانون صنفی معلمان کردستان

برای شنیدن مصاحبه روی عکس کلیک کنید

مصاحبه با پیمان نودینیان از آموزگاران فعال و بنیان گزاران کانون صنفی معلمان کردستان

دانشجويان ما را انتخاب کرده اند!

گفتگوی اخبار روز با مهدی گرايلو، از فعالين دانشجويی طيف چپ راديکال پيرامون موقعيت چپ در دانشگاه
مهدی گرايلو
• اگر پشت سر تحکيم بخشهايی از اپوزيسيون پرو رژيم (اصلاح طلب) ايران ايستاده؛ اگر ليبرالها دلشان به حمايت نيروی اول نظام سياسی امروز جهان – آمريکا – گرم است و اگر بسيج و ديگر نيروهای هوادار رژيم بی واسطه تحت پشتيبانی هيات حاکمه ی جمهوری اسلامی قرار دارند، در عوض چپ بی بهره از هر کدام از اين حاميان بزرگ و کوچک، آرام آرام در حال ساختن خود، با اتکا به قدرت نيروهای مردمی ست ...
اخبار روز:
www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ۱۴ فروردين ۱٣٨۶ -  ٣ آوريل ۲۰۰۷
 مهدی گرايلو دانشجوی کارشناسی ارشد ژئوفيزيک دانشگاه تهران، از فعالين دانشجويی طيف چپ راديکال است. او به ترتيب مدير مسئول و سردبير نشريات دانشجويی توقيف شده "پيشاهنگ" (منتشره در دانشگاه صنعتی شريف) و "پيشرو" (منتشره در دانشگاه تهران) بوده و هم اکنون مدير مسئول نشريه دانشجويی "اخگر" (با مجوز از دانشگاه تهران) و از نويسندگان نشريه دانشجويی "خاک" می باشد. اخبار روز با وی گفتگويی در مورد موقعيت جنبش چپ در دانشگاه های ايران انجام داده است که در زير می خوانيد:
اخبار روز: آقای گرايلو. از شانزده آذر ٨۵ هر چند روايت های متفاوتی شده است، اما همه بر اين نکته متفقند که در اين روز، حادثه بالنسبه تازه ای روی داد و آن حضور پررنگ و هژمون فعالين چپ دانشگاه ها در مراسم شانزده آذر بود که بعد از حدود بيست و هشت سال، مجددا شاهد آن بوديم. گروهی از دانشجويان، «چپ»ها را به عهد شکنی و مصادره مراسم به نام خود متهم کردند. آن روز چه اتفاقی افتاد و اين اتفاق بر کدام زمينه ها صورت گرفت؟
مهدی گرايلو: روز ۱۶ آذر امسال برای چپ روزی بود که به قول شما توانست بعد از حدود ٣۰ سال دوری از عرصه ی مبارزه ی زنده ی سياسی کشور، دوباره در ابعادی وسيع و با قدرتی بالنسبه قابل توجه اعلام موجوديت کند. عکس العملی که راست – اعم از پوزيسيون و اپوزيسيون – به موفقيت چپ در اين آکسيون از خود نشان داد، دقيقا ً مويد صحت اين مدعاست.
تصوير ابداعی اپوزيسيون راست از اين برنامه، همانطور که گفتيد به گونه ای بود که گويا چپ ها با يک حرکت کودتايی برنامه را به نفع خود مصادره کرده اند. من شخصا ً در نوشته ای در نشريه دانشجويی «پيشرو» - که در آن جمع بندی مختصری از تحليل چپ در قبال برنامه ۱۶ آذر ارائه داده بودم - در مورد اين تصوير و نحوه ی پردازش آن توسط اين بخش از اپوزيسيون – به ويژه طيف ليبرال دانشگاه و تا حدودی دفتر تحکيم – بحث کرده بودم. به باور من اين مدعای راست – مبنی بر اينکه چپ با کودتا و عهد شکنی، به ناحق مهر خود را بر برنامه کوبيد- صرفا ً يک بازی با کلمات است. کودتا و مصادره ی برنامه، نيروی کودتاچی می خواهد. اگر ارتش (به عنوان يک اقليت) در يک کشور کودتا می کند، با اتکا به نيروی نظامی بی رقيبش متقبل چنين ريسک بزرگی می شود. طيف چپ دانشگاه (که اعضای اکتيو آن بيش از چند ده نفر نمی شوند) با کدام نيرو توانست ۵۰۰۰ نفر دانشجوی شرکت کننده در آکسيون را وادار به تبعيت از خود کند؟!
اخبار روز: پرسش همين است، با کدام نيرو؟
مهدی گرايلو: نيروی ما، در روز برگزاری برنامه، از طرف خود دانشجويان تامين شد. ما تنها گروهی بوديم که با برنامه ی کاملا مشخص وارد تجمع شديم. برای آغاز تا پايان برنامه فکر کرده بوديم؛ احتمالات گوناگون را – از ميزان حمايت دانشجويان از ما گرفته تا نيروی ديگر گروههای شرکت کننده و احتمال ورود عوامل سرکوب به صحنه و...- در نظر داشتيم و برای هر حالت ممکن، برنامه ای دقيق طرح ريزی کرده بوديم. بر سر متن بيانيه و شعارها و پلاکاردهايمان مدتها وقت صرف بحث و همفکری کرديم تا محتوای آنها به گونه ای باشد که عامه ی دانشجويان را بتواند به دنبال ما بکشاند و در عين حال به دقت منعکس کننده ی شاخصه های اصلی موجوديت سياسی چپ نيز باشد. برنامه برای ما، فقط پاسداشت کشته شدگان سال ٣۲ نبود. فرصتی برای اعلام موجوديت بود و ما بر اين باور بوديم که موجوديت ما جز از طريق دست گذاشتن بر سر مسائل حقيقی جامعه و محيطی که در آن مشغول فعاليت هستيم – يعنی دانشگاه – به رسميت شناخته نخواهد شد. اين درک ديرينه ی ما از امر مبارزه ی اجتماعی ست. مسئله ما، مسئله همه دانشجويان و همه ی انسانهای تحت ستم جامعه بود. ما سعی کرديم در بيانيه و شعارهای خود به همين حقايق اشاره کنيم و نتيجه ی برنامه به ما نشان داد که در اين امر در ابعاد خوبی موفق بوده ايم. گذشته از آن ما بايد تلاش می کرديم تا به متجمعين نشان دهيم که اعتراضات و خواسته های برحق آنها برای ما اهميت دارد و برای اين منظور می بايست حضوری پررنگ در برنامه از خود نشان می داديم. (مثلا دقت کنيد، تحکيمی ها علی رغم تمام امکانات وسيعشان - در قياس با محدوديتهای ما - حتی يک پلاکارد مناسب برای برنامه تهيه نکرده بودند، ليبرالها هم که با نوشتن تعدادی ناسزا بر پشت کاغذ باطله های پراکنده درمحوطه ی دانشگاه، در تجمع حاضر شده بودند که حتی از فاصله چند متری مندرجات آن قابل خواندن نبود. می توانيد با نگاهی به عکس های اين تجمع، کاردستی های آنها را با پلاکاردهای ما مقايسه کنيد، بديهی ست که دانشجويان جديت و حضور برجسته تر جريان ما را حتی بر اساس همين ظواهر پيش پا افتاده نيز می توانند تشخيص دهند. از طرفی چپ نشان داد که توان اجرای موفقيت آميز برنامه، خاتمه به موقع آن، انجام تمهيدات لازم برای حفظ امنيت برنامه و شرکت کنندگان در آن، تعبيه ی سازوکاری برای حداقل کردن ضربه ی وارده بعد از برنامه به فعالين آن - علی رغم استفاده ی حداکثری از پتانسيلهای برنامه - و در کل سازماندهی مناسب برنامه را به خوبی داراست.) چپ با اين مکانيزمها در آکسيون آن روز، برنامه را به دست گرفت. نيروی ما نيروی حقيقت گويی ما و تلاش صادقانه مان برای کانونيک و کاناليزه کردن اعتراضات اصيل آن روز دانشجويان به سمت سيبل اصلی اين اعتراضات بود. تحکيم با مطرح کردن بيانيه ابراهيم يزدی می خواست سر دانشجويان کلاه بگذارد. اما حقيقتی که مدتی ست در ابعاد کلان برای مردم نيز مشخص شده است اين است که يزدی و امثال او چاره مصائب مردم ايران نيستند. ما اين حقيقت را با اعتراضمان به پخش بيانيه ی او اعلام کرديم. جامعه ای که تکليف خود را با انواع و اقسام بخشهای اپوزيسيون پرو- رژيم ايران، پارسال و در انتخابات يکسره کرده است، بديهی ست که در مقايسه ی ما با تحکيم، ما را انتخاب می نمود.
يک نکته را بايد متذکر شوم: واضح است که موفقيت ما نيازمند اعتماد دانشجويان به ما می بود. بخشی از اين اعتماد آن روز و با اعلام راديکال اين حقايق و رفتار مناسب و برنامه ی جدی چپ در اين روز فراهم شد، اما بخش ديگر آن به تاريخ فعاليت چند سال اخير چپ در دانشگاه باز می گردد. چهره ی فعالين ما برای تمام دانشجويان شناخته شده بود؛ ما با نشرياتمان، با برنامه های سياسی، اجتماعی و حتی فرهنگی مان در سطح دانشگاه – از جلسات سخنرانی و بحث آزاد گرفته تا برگزاری نمايشگاه کتاب و برنامه های منظم تفريحی و کوه نوردی برای عامه دانشجويان - توانسته بوديم در يک پروسه ی چند ساله بخشی از اين اعتماد را فراهم کنيم. يادمان باشد که سال ٨۴ هم تنها برنامه ۱۶ آذری که در دانشگاه ترتيب داده شد، برنامه ی چپها بود که هر چند ابعاد گسترده ای نداشت، اما به هر حال نشان داد که نيرويی ست که می خواهد پيگيرانه در عرصه مبارزات اجتماعی و سياسی ايران دخالت کند. اين گذشته اهميت بالايی دارد. مقصودم اين است که جلب اعتماد دانشجويان، دستاورد يک حرکت يک روزه در روز ۱۶ آذر نبود؛ محصول پروسه ای چند ساله بود.
و در نهايت بايد بگويم که اتفاقا ً اين تحکيم بود که عهدشکنی کرد. پيش از برنامه ما با تحکيم طی کرده بوديم که حضور در يک برنامه مشترک مشروط به آن است که از جانب هيچ جريان سياسی مشخصی، بيانيه ای خوانده نشود. تحکيم با بيانيه ی ابراهيم يزدی بالای تريبون رفت. اين لحظه ای بود که اختلافات در اجرای برنامه بين ما و تحکيم (به عنوان دو نيروی اصلی برنامه) آغاز شد و ليبرالها هم طبق معمول موضع ضد ما را گرفتند.
اخبار روز: آيا امکان نداشت به نوعی مانع از اين رويارويی شد؟

مهدی گرايلو: طبيعی بود که چنين رويارويی حادی پيش خواهد آمد؛ تحکيم به دنبال آن بود که برنامه ای با حداقل سرو صدا و با کمترين هزينه، به سرعت برگزار کند. لحظه ی پايان برنامه از نظر تحکيم، در واقع لحظه ی آغاز برنامه ما بود. مثلا تحکيم می خواست هنگام به حرکت در آمدن جمعيت به سمت «در اصلی»، دانشجويان را در مقابل دانشکده ی حقوق و علوم سياسی جمع کرده و برنامه را خاتمه دهد، اما چپها تازه برنامه را شروع شده می ديدند، چون پس از آن کشمکش اوليه، تازه اداره ی برنامه به دست ما افتاده بود.
دوباره می گويم: چيزی که برای نهادی همچون تحکيم «پايان کار» محسوب می شود، به وضوح برای چپ آغاز کار است. مدتهاست که تحکيم توان بهره برداری از فرصتهايی چون ۱۶ آذر را از دست داده است. اين جريان امتحان خود را پس داده و ديگر نمی تواند به واسطه ی برگزاری چنين آکسيونهايی کسب اعتبار کند. تمام توجه آن به اين برنامه به سبب تحميل انتظاراتی ست که از آن می رود. اما به هر حال چپ از اين برنامه چيز ديگر و بسيار بيشتری می خواست. برای ما اين روز، فرصتی بود که خود را به عنوان آلترناتيوی در قبال وضع موجود به جامعه معرفی کنيم و نشان بدهيم که با مرگ اصلاحات، جنبش نوينی با مطالباتی انسانی می تواند اعلام موجوديت کند که آرمان آن خلق جامعه ای آزاد و برابر برای همگان باشد. ما تولد خود را در سالروز مرگ سياسی امثال تحکيم و جنبشی که موجوديت او و موتلفين تاريخی اش مبتنی بر آن است، جشن گرفتيم.
با اين حال تاکيد می کنم که ما به استقبال تنش نرفتيم. برای جلوگيری از اين اتفاق، قبل از برنامه با آنها هماهنگ کرده بوديم که هيچ حزب يا گروه سياسی مشخصی نمی بايست در برنامه حضور داشته باشد. اگر آنها قبل از برنامه گفته بودند که قصد خواندن بيانيه يزدی را دارند، ما اصلا وارد برنامه مشترک نمی شديم. در حين تجمع بود که آنها يک مرتبه اقدام به اين کار کردند و اعتراض ما نيز به دنبال آن بالا گرفت. در ضمن من قبلا هم در آن نوشته گفته بودم که پخش سرود "ای ايران" و يا "شعار رفراندوم"، بی ترديد چپ را به عکس العمل سياسی وا می دارد. ما حق داشتيم که هنگامی که اين سرود و شعارها از طرف يک طيف سر داده می شد، با خواندن سرودها و اعلام شعارهای خودمان در برابر آنها ابراز مخالفت کنيم. اينکه جمعيت سرودها و شعارهای ما را به آنها ترجيح داد و باعث شد صدای "رفراندوم" و "ای ايران" در ميان شعارهای همه گير ما گم شود ، به معنی برهم زدن برنامه توسط ما نبود. جمعيت ما را انتخاب کرده بود.

اخبار روز: از نتيجه ی اين «اعلام موجوديت» راضی هستيد؟

مهدی گرايلو: من جای ديگری گفته ام که کاری که چپ در اين روز کرد، «کندن کانالی نوين» در جامعه بود تا سيلاب نيروی اجتماعی بزرگی که می تواند مسبب تغييرات راديکال اجتماعی شود، با جريان يافتن در آن قوه خود را با هدف و سياست مشخصی به فعل تبديل کند. بی ترديد آن نيروی عظيم اجتماعی محدود به قوای دانشگاه نيست. از منظر چپ بخش عمده ی آن را طبقه ی کارگر و اقشار زحمتکشی تشکيل می دهد که اساسا ً در بيرون دانشگاه با مدافعين نظم موجود در افتاده اند. بخش ديگر آن متعلق به جنبش آزادی خواهانه و برابری طلبانه ی زنان است. چپ دانشگاه، خود رابه اين نيروها معرفی کرد و نشان داد که می تواند يک الگوی سياسی برای وحدت عمل مبارزاتی اين نيروهای مترقی ارائه دهد. همين چپ در ٨ مارس امسال نيز، تعهد قاطع خود را به مطالبات بر حق زنان تحت ستم ايران، در دانشگاههای مختلف کشور به نمايش گذاشت و توانست نگاه بخشی از ايژنت اقدام اعتراضی جنبش زنان را به خود جلب کند. ما استقبال فعالين جنبش کارگری ايران و جنبش زنان از همکاری و هماهنگی با طيف چپ راديکال دانشجويی را که اخيرا ابعاد وسيع تری يافته است، ثمره ی همين اعلام موجوديت "سياسی - اجتماعی" موفقيت آميز می دانيم . در کل شخصا از دستاوردهای اين روز احساس رضايت می کنم و مطمئنم که تک تک رفقايی که مصرانه و با جديت هر يک به نوعی در پروسه ی چند ساله ی رسميت يافتن و شکل گيری چپ راديکال و نيز در سازماندهی اين برنامه حضور داشتند با من در اين احساس شريکند.
وقتی می گوييم چپ به اين رويداد به چشم يک اعلام موجوديت سياسی نگاه می کند به معنی آن است که آنرا کليد خوردن رسمی و علنی پروژه ای که غايتش بسيج و سازماندهی نيروهای مترقی جامعه برای پی ريزی جامعه ای آزاد و برابر است، می انگارد. چپ توانست ايده ی «سوسياليسم» را در جامعه دانشجويی – تا حدودی – تثبيت کند. اما توهمی ندارد و مطمئن است که تا مرحله ی فراهم نمودن «ماده» لازم در جامعه برای پياده سازی اين ايده ها راه دشواری پيش رو دارد. رويدادهای ۱۶ آذر زنگ آغاز رسمی مبارزه ی دو قطب چپ و راست جامعه (البته در شرايطی مطلقا ً نابرابر) بود. اگر پشت سر تحکيم بخشهايی از اپوزيسيون پرو رژيم (اصلاح طلب) ايران ايستاده؛ اگر ليبرالها دلشان به حمايت نيروی اول نظام سياسی امروز جهان – آمريکا – گرم است و اگر بسيج و ديگر نيروهای هوادار رژيم بی واسطه تحت پشتيبانی هيات حاکمه ی جمهوری اسلامی قرار دارند، در عوض چپ بی بهره از هر کدام از اين حاميان بزرگ و کوچک، آرام آرام در حال ساختن خود، با اتکا به قدرت نيروهای مردمی ست. در نيم روز ۱۶ آذر، چپ با تمام نوپايی و کوچکی و بی پشتيبانی خود، تنها به ياری راديکاليزم، شجاعت و هوشياری و پشتکار خود، هر سه نيروی فوق را لااقل در دانشگاه شکست داد. چنين چيزی با «کودتا» (آنهم در برابر رقبايی از اين دست پشتگرم!!) ممکن نيست.
اخبار روز: با اين حال، هنوز روشن نيست، چرا دانشجويان به شعارهای چپ ها اقبال بيشتری نشان دادند؟
مهدی گرايلو: ۱۶ آذر بر زمينه ی اعتراض جامعه – و به تبع آن دانشگاه – به شرايط اقتصادی، سياسی و اجتماعی تحمل ناپذير امروز ايران شکل گرفت. راديکاليزم چپ مديون دلاوری و سلحشوری رابين هودهای نترس آن نبود؛ محصول درک عميق و علمی اين شرايط و تلاش برای طرح آلترناتيوی عملی در قبال آن بود. اين بستر نيز يک شبه فراهم نشده بود. از سالهای گذشته اعتراضات وسيعی جنبشهای کارگری، دانشجويی و نيز زنان را در برگرفته بود. تظاهراتها، اعتصابات، تجمعات و اعتراضات گسترده ی کارگران در چند سال گذشته (از کردستان و آذربايجان گرفته تا تهران و اصفهان و شيراز و مشهد و به ويژه وقايع سنديکای اتوبوس رانی و ...) و سرکوب بيرحمانه ی تک تک اين اعتراضات توسط پليس و ديگر عوامل رژيم؛ برخورد پليسی و امنيتی با دانشجويان، نهادها و تشکلهای مستقل دانشجويی، اخراج و ستاره دار کردن دانشجويان، عدم ثبت نام از آنها، احضار پی در پی آنها به کميته های انضباطی، وخيم تر شدن روز به روز اوضاع صنفی دانشگاهها، گورستان کردن دانشگاه از طريق طرح دفن کشته های جنگ ايران و عراق در دانشگاهها، وضع قوانين دست و پاگير عليه دانشجويان دختر و در يک کلام پليسی و نظامی کردن فاحش محيط دانشگاه تا آنجا که فی المثل منجر به سلسله اعتراضات گسترده ی دانشجويان دانشگاه های تهران و پلی تکنيک (اميرکبير) و... در خرداد ماه سال گذشته شد، همچنين سرکوب چندباره حرکتهای اعتراضی زنان (به عنوان مثال برنامه ی ٨ مارس دوسال پيش در پارک دانشجو و يا تجمع ميدان ۷ تير در ۲۲ خرداد پارسال و ... )، همه و همه پتانسيل يک اعتراض راديکال عمومی را در کل جامعه و از جمله دانشگاه فراهم آورده بود. چپ نقاط اصلی و خطوط محوری اين اعتراضات را شناخت و همه را در مطالبات و شعارهای برنامه ۱۶ آذر خود جای داد (نگاه کنيد به پلاکاردهای اين طيف با مضامين گوناگون دانشجويی و دانشگاهی، کارگری، حقوق زنان و نيز يکی از اساسی ترين مسائل حال حاضر ايران يعنی جنگ و حمله و دخالت خارجی و...). بالاتر گفتم که تمام «هژمونی» چپ در اين برنامه، به سبب همين درک و همين اقدامات آن و نمايندگی دقيق و پيگيرانه ی اعتراضات اساسی و برحق دانشجويان در آن روز فراهم شد. اين يک اصل بديهی ست که هژمونی با کودتا و عهدشکنی عايد کسی نمی شود، بلکه با شناخته و معرفه شدن در نمايندگی اعتراضات و مطالبات توده ای مردم حاصل می گردد. در برابر اين عملکرد راديکال چپ (که دست روی کليدی ترين مسائل موجود جامعه گذاشته بود) ليبرالها با سرود «ای ايران» و شعار «رفراندوم» چه انتظاری از دانشجويان برای حمايت می توانستند داشته باشند؟ تحکيم با بيانيه ی «ابراهيم يزدی» دنبال چه چيز می توانست بگردد؟ اصولا ً تدارکات، شعارها، سرودها و رفتار آنها (اگر فرض کنيم آنچه نام برده شد «تدارکات» باشد) چه ارتباطی به مطالبات و خواسته های دانشجويان و ديگر نيروهای اجتماعی بالفعل موجود ايران داشت؟ شعارهای ما منعکس کننده ی مسائل حقيقی جامعه، و مطالبات برحق دانشجويان و نيروهای مترقی جامعه بود. رمز حمايت دانشجويان از اين شعارها – در کنار منش جدی، با انگيزه و راديکال چپ در آن روز و با اتکا به شناختی که از اين نيرو در چند سال اخير در دانشگاه ايجاد شده بود – جز اين نبود. دقت کنيد که فقط اعلام حقايق کافی نيست. چپ پروسه ی اعتراض به ناعادلانه و ضدانسانی بودن اين حقايق را نيز می بايست رهبری می کرد و تاکيد چندباره من بر منش و تاريخ چپ کنونی دانشگاه درست به همين سبب است. ما هر دو را به خوبی انجام داديم و دانشگاه ما را پذيرفت.
اين زمينه ی کاملا ً مهيا و اين بستر تب دار- که ذکرش رفت - نيازمند نيرويی ست که از طريق خلق ارتباط ارگانيک با جنبشهای مترقی جامعه و گره زدن خود با مسائل حياتی آنان، برنامه ی سياسی و اجتماعی «تغيير وضع موجود» را برای جامعه تنظيم کند. چپ در ۱۶ آذر امسال نشان داد که می تواند نماينده ی شايسته ی اين نيرو باشد.

اخبار روز: مساله شانزده آذر، بعد از شانزده آذر نيز ادامه يافته و ميان چپ ها و ليبرال ها در دانشگاه، رقابت و مبارزه ی قلمی شديدی درگرفته است. الان وضعيت چگونه است و مضمون اين مبارزه ی قلمی چيست؟
مهدی گرايلو: اين مبارزه قلمی – بين ليبرالها و چپها - حيطه های گوناگونی را در بر می گرفت. از بحثهای تئوريک گرفته تا مشاجرات سياسی و متاسفانه شخصی. ما سعی کرديم نشان دهيم که تکوين، انسجام و قوام ليبراليسم در ايران غيرممکن است و تعين آن در شرايط روز سياسی ايران و تلاش آن برای يافتن ما به ازايی در جهان خارج، مستقيما به پنتاگون وصل می شود. ما اين بحث را در سطوح تئوريک و سياسی پيش برديم و به فاکتهايی نيز اشاره کرديم که برخی از آنها را خود آقايان در نوشته هايشان در اختيار ما گذاشته بودند. عمده ی تلاش ما به نشان دادن بی بهره بودن اينها از يک جنبش اجتماعی - به عنوان يک عقبه - معطوف بود. در مرحله ی بعد ما به برخی حملات (البته حقيقتا ناشيانه!!) آنها به پايه های تئوريک و پشتوانه ی تاريخی چپ جواب می داديم. اگر به يکی از ارکان سياسی – ايدئولوژيک خدشه ناپذير چپ راديکال حمله می کردند سعی می کرديم با متانت اما محکم پاسخ آنها را بدهيم.
اما فرم و محتوای اين مباحثات و نيز رفتار سياسی (و در واقع غير سياسی!!) ليبرالها، رفته رفته ما را به اين نتيجه رساند که ادامه ی اين مباحث بيهوده است. ما با يک نظام فکری و يک جريان سياسی طرف نبوديم. ليبرالها در قبال هر موفقيتی که ما مثلا در آکسيونها و برنامه هايمان به دست می آورديم، نامتعارف ترين و ناپسندترين رفتارها را از خود نشان می دادند. من شخصا از کسانی بودم که بارها در اين مشاجرات قلمی شرکت کردم. فی المثل اگر يکی از اين آقايان از موضع کائوتسکی و پانه کوک و ... به لنينيسم حمله می کرد خود را موظف می ديدم که پاسخی به آن بدهم. اما بعد از چندی متوجه شدم که اين کار فقط هدر دادن انرژی ست: شما بايد در برابر نيروهای سياسی مخالف که پايه های ايدئولوژيک خط سياسی شما را مورد حمله قرار می دهند، مقابله به مثل کنيد. يعنی اولا نشان دهيد که مدعای آنها نادرست است و سپس شما نيز، برای انهدام پايگاه های نظری آنها، از توپخانه سياسی و ايدئولوژيک خود، بی وقفه به آنان حمله کنيد. مسلما، اين کار هزينه بر و زمان بر و مستلزم صرف انرژی ست. اما اگر طرف مقابل حقيقتا يک «نيروی سياسی» باشد، اين هزينه ضروری خواهد بود. ولی تقابل ما با ليبرالها، مطالعه رفتار مثلا سياسی آنها در چند سال گذشته، تدقيق در چند و چون پشتوانه جنبشی آنان و خواندن مباحث ظاهرا تئوريکشان، ما را به اين نتيجه رساند که اينها به هيچ وجه يک «نيروی سياسی» نيستند. نه جنبشی را تشکيل می دهند و نه امکان آن را در آينده دارند؛ جمعی هستند که دست بالا مجری اوامر بالادستی هايشان خواهند بود. رفتار آنها نيز تنها با سويه ی «تخريب و هتک حرمت فعالين چپ و کارشکنی در برنامه های آنان» تنظيم ميشد.
اينها بعد از موفقيت ما در برنامه ۱۶ آذر، مجموعه ی کتابهای نمايشگاه کتاب ما را که به امانت در اتاق انجمن اسلامی آنها گذاشته بوديم لگد مال کردند؛ روز بعد آن با انتشار شبه نشريه ای مملو از توهين و فحاشی و مهمتر از همه ی اينها، نسبت دادن اتهامات امنيتی فوق العاده خطرناک به رفقا ماهيت خود را نشان دادند. اتهامات بی پايه اخلاقی به دوستان بستند، توهين و تحقير و افترا در ادبيات چند ماهه ی اخير آنها يکی از تمهای غالب مرقومات و مکتوباتشان را تشکيل می دهد. روز ٨ مارس، برای مقابله با برنامه ای که چپ ها در دانشگاه تهران ترتيب داده بودند، باز هم تک برگی پر از ناسزا و مملو از همان نوع اتهامات و پوشيده از اشارات پليسی منتشر کردند، ما را به اين حزب و آن حزب منتسب نموده و علنا چنين چيزی را در سطح دانشگاه تکثير نمودند. اگر دوستی از ما را نيروهای رسمی و غيررسمی رژيم چند روزی به شکل غير قانونی ربوده و تحت بدترين شکنجه ها قرار می دهند، آنها تلاش می کنند که اين رويداد را دروغ و ساختگی و نقشه ای برای جلب توجه فضای جامعه نشان دهند.
اگر باز هم بخواهم به ديگر نمونه های اين رفتار ناشايست آقايان (در نشريات، وبلاگ ها، سايتها، شب نامه ها و مطبوعات امضا محفوظ و نيز برخوردهای شخصی آنها) اشاره کنم شما از حوصله می رويد.
ما فهميديم که با يک جريان سياسی طرف نيستيم. اينها حاضر بودند از يک آکسيون موفقيت آميز مثل ٨ مارس در دانشگاه بگذرند فقط برای اينکه ما را خراب کنند. بعد مدتی تمام فلسفه ی وجودی آنها در حمله به ما خلاصه می شد. تا پيش از اين هر از گاهی شما می توانستيد در نوشته های آنها مسئله ای را ببينيد که نيازمند پاسخ و موضعگيری چپ است. مثلا ً سر مقاله ی يکی از شماره های اخير يکی از نشريات آنها که تحت عنوان «ليبرالها بخوانند» چاپ شد، نمونه ای از اين نوشته ها بود. خط سياسی خطرناک آنچه ليبراليسم ايرانی می نامندش به خوبی در اين نوشته عيان بود. مثلا در آن می ديديم که از انتقال مرکز ثقل تعيين سرنوشت ايران به خارج کشور سخن آمده است. ما می بايست سريعا ً ماهيت چنين بحثی را مشخص می کرديم و تا حدودی هم کرديم. اما امروز ديگر حتی همان مشاجرات قلمی با آنها به معنای رسميت دادن به آنها و عملکرد غير سياسی، عاری از فرهنگ تضارب آرا و نهايتا پليسی شان است. چپ ديگر برای اين رويارويی قلمی ارزشی قائل نيست. شما نمی توانيد با پليس جامعه مناظره سياسی و تئوريک کنيد. وظيفه ای که به پليس محول شده چيز ديگری ست. ما هنگام رويارويی با آنها دقيقا احساس می کنيم که با کادر مخفی پليس طرفيم. حال چه آنها خود به اين امر آگاه باشند و چه نباشند فرقی در اصل ماجرا نمی کند.

اخبار روز: دفتر تحکيم وحدت برای مقابله با «چپ راديکال» از «سوسيال دموکراسی»ی برخی فعالين چپ قديمی خارج از کشور ياری گرفته است. اين اقدام چه احساسی در دانشجويان چپ به وجود آورده است؟

مهدی گرايلو: علم کردن سوسيال دموکراسی در برابر چپ موجود دانشگاه که به حق خود را راديکال می نامد بيشتر يک لطيفه است. تلاش آنها برای ساختن يک اپوزيسيون نرم برای رژيم و يک مخالف متمدن برای ماست. گفتيم که ليبراليسم در ايران پايه مادی ندارد. اساسا ً اپوزيسيون راستی که بتواند آلترناتيوی در برابر حاکميت طرح کند، راستی ست افراطی و هار که خود را در تبعيت بی چون و چرا در قبال سياستهای امپرياليسم (تا حد انتقال مرکز ثقل تعيين سرنوشت ايران به خارج يعنی به دفاتر سيا و پايگاههای پنتاگون) تعريف می کند. گذشته از اپوزيسيون راست پرو رژيم ايران (باقی مانده های متعهد دو خرداد!!) - که به نظر من در تحليل نهايی و به ويژه زمانی که رژيم به شکلی قطعی تهديد شود خود بخشی از حاکميت خواهد شد و به عبارتی ناتوان از حضور مستقل سياسی در عرصه سياست ايران است - هر جريان راست ديگری که امکان مطرح کردن خود به عنوان جايگزين حاکميت را داراست، بی واسطه يا با واسطه، در امتداد سياستهای منطقه ای و جهانی آمريکا قرار می گيرد و پروژه ای که می تواند از خلال آن بخشی از قدرت را تصاحب کند نيز جز از رهگذر شيوه های دخالت خارجی – به ويژه نظامی – عبور نمی کند. اينکه برخی چهره های دانشجويی چنين اپوزيسيون راستی بخواهند سوسيال دموکراسی را در برابر چپ راديکال بازسازی کند خنده آور است. پرچمداران چند ده ساله ی اين جريان پس از سالها تقلا خودشان امروز فهميده اند که چپ ميانه رو در ايران (و اساسا در منطقه ای که ما در آن قرار داريم) معنا ندارد . چپ يا می بايست به شکل راديکال در عرصه ی سياست ايران دخالت کند و يا اينکه – اگر با راديکاليزم چپ مرز بندی دارد - با اضمحلال خود رسما ً به دو اردوگاه اپوزيسيون راست پرو رژيم و ضد رژيم بپيوندد .
کسانی که امروز با استفاده از سايت تحکيم و نشرياتی که شايد از دسترس شما به دور باشد (چون در سطح دانشگاهی توزيع می شود) به تبليغ سوسيال دموکراسی پرداخته اند، اکثرا خود ذره ای اعتقاد به محتوای سياسی و پايه های تئوريک و پيشينه ی تاريخی و امکان تحقق و اجرايی شدن آن ندارند. گفتيم که همان کسانی به اين کار پرداخته اند که در نشرياتشان مستقيم و غيرمستقيم از چيزی مثل «انتقال ثقل تعيين سرنوشت به خارج» حمايت کرده اند. در همين نشريات مقالاتی در معرفی انديشمندانی از قبيل کائوتسکی و پل ماتيک و پانه کوک چاپ شده است. برای ما مشخص است که – علی رغم تمام فاصله سياسی ای که از اين نحله ی سوسيال دموکراسی اروپايی داريم – ليبرالها هم تعلق خاطری به اين جريان ندارند. اين تلاشی ست برای تخفيف دادن چپ نو ظهور جامعه به تصوير ملايم پانه کوک. برای مهار استقبالی که امروز به چپ راديکال در جامعه به وجود آمده است. کائوتسکی می تواند با تمام سابقه ی خود «اشتياق به مارکس» را در نوآمدگان مهار کند، جريان سياسی دست سازی راه بياندازد که چپ را از اقدام مستقيم سياسی و دخالت اجتماعی باز داشته و به نيرويی که نهايتا برای تبديل جامعه ايران به يک رژيم دموکراتيک متعارف می بايست هژمونی بورژوازی را بپذيرد، تبديلش کند. (نگاهی به تاريخ و محتوای مشاجرات امثال اين چهره ها با رهبر بی رقيب چپ قدرتمند زمانه خود، لنين، می تواند امروز به کشف پروژه سياسی پشت سر اين جريان و پرچمداران – حقيقتا نابلد – امروزی اش کمک شايان توجهی کند). برای ما ماهيت اين بحث کاملا مشخص است.
اخبار روز: برخی ها پيشنهاد داده اند که مبارزه قلمی دو طرف با توجه به اين که هر دو در فضای بسته ای فعاليت می کنند به صورتی جريان يآبد که مورد سوءاستفاده جريان حاکم قرار نگيرد. آيا اين يک هشدار جدی نيست که بايد رعايت شود؟
مهدی گرايلو: همانطور که گفتم ماهيت و هدف ليبرالها از اين مشاجرات، ديگر برای ما و بسياری ديگر از خوانندگان بی طرف مشخص شده است. سوء استفاده ی حاکميت از اين مشاجرات، با توجه به فرهنگ غير سياسی ای که طرف مقابل ما آنرا نمايندگی می کند، امری بديهی بود. من – به عنوان يکی از پيگيرترين افراد درگير در اين مجادلات - و اساسا ً بسياری از رفقای ما در هر نوع مناظره ای قويا اين نکته را لحاظ می کرديم. اگر کسی حتی يک کلمه در مباحثات و نوشته های شخص خود من پيدا کرد که چنين مضامين «حاکميت پسندی» را به خواننده برساند، مسئوليتش را تماما متقبل می شوم. البته منکر اين نمی شوم که گاهی برخی از رفقای ما هم از سر عصبانيت چنين عکس العملی از خود نشان داده اند، اما اولا در قياس با ليبرالها بسيار محدود و کوچک و بی اهميت بوده و ثانيا به محض رويت آن از طرف بقيه دوستان – و از جمله خود من –به اندازه کافی مورد انتقاد قرار گرفته است؛ و ثالثا ً امروز چپ به طور قطع از اين فضا فاصله گرفته و از درگير شدن در مباحثی در چنين سطوحی پرهيز می کند. می توانيد برای کشف صحت اين مدعا به نوشته های اخير رفقای ما مراجعه کنيد. اين نوع رفتار از نظر من در قبال هر کس - با هر گرايش سياسی که می خواهد داشته باشد - غير قابل قبول است. ما علی رغم تمام رفتارهای پليسی طرف مقابلمان از هرگونه انگ سياسی و اقدام پليسی (حتی اگر مدعايمان کاملا حقيقت داشته باشد) پرهيز می کنيم.
وقتی ديديم آقايان ذره ای از تعهدی که گويا در خود آگاه يا ناخودآگاهشان به پليس داده اند کوتاه نمی آيند، بحث را مختومه ارزيابی کرديم. چون برای ما ورود به اين فضا پذيرفتنی نبود؛ نه می خواستيم به آن زبان و آن روش صحبت کنيم و نه حاضر به تحمل چنين انگهايی بوديم. به نظر من اين نکته را خيلی پيشتر و بيشتر از ما بايد به ليبرالها- با مروری بر همه اسنادی که علنا به واسطه ی رفتارهای پليسی شان در صحن عمومی فعاليت سياسی دانشگاه، خاصه در قبال ما، از خود به جای گذاشته اند - يادآوری کرد.

اخبار روز: با توجه به وضعيت سياسی کشور و فضای بسته، چه زمينه ی همکاری بين دانشجويان وجود دارد. آيا نبايد برای دست يابی به حداقل های آزادی، همکاری هايی صورت گيرد؟

مهدی گرايلو: حرفتان درست است. مطالبات مشترک می تواند گاه بستری برای ائتلاف موقت برخی جريانات قرار بگيرد. من وارد بحث مرحله بندی مطالبات نيروهای مردمی و تحولات آتی اجتماع نمی شوم. فقط يادآوری می کنم که همکاری مقطعی و موقتی بر سر يک خواسته ی مشترک چيز غريبی نيست. اما چنين امری فقط در يک فضای سياسی مفهوم دارد. با کدام نيروی سياسی و بر سر کدام مطالبه؟ حداقل آزادی هايی که شما می گوييد می تواند پايه ی يکی از اين مطالبات مشترک باشد. ليکن برای ما يک چيز مشخص است: ما حدود و مرزهايی داريم که عبور از آنها برايمان غيرممکن است. جريانی که بنا به روايت خودش از خودش، اميد خود را به تعيين سرنوشت مردم توسط کسانی غير از خود مردم بسته است (آنهم کسانی که سياهی کارنامه اشان برای همگان معرفه است) جای هيچ ائتلافی را باقی نمی گذارد. اگر يک مرز قاطع ما جريانهای رژيمی و پرورژيمی ست، مرز ديگرمان «آمريکا و دخالت خارجی – اعم از نظامی و غير نظامی» است. جريانی که محاسبات سياسی اش در خارج از اين دو مرز صورت می گيرد از منظر ما، حتی برای مطالبات پايه ای و مشترکی چون حداقل آزادی ها نيز صلاحيت ائتلاف ندارد. اگر به ويژه ليبرالها در نظرتان باشد، همانطور که در بالا گفتم، اولا ما با يک جريان با رفتار سياسی روبرو نيستيم (چطور می توان با جريانی که از سر لجاجت و دشمنی کورکورانه سعی می کند با الصاق انگ امنيتی بی پايه و اساسی جمعيت را از همراهی با برگزار کنندگان برنامه ای مثل ٨ مارس ترسانده و آنرا به هم بزند، مثلا بر سر مطالبات اوليه زنان اتلاف کرد؟!!!) و در ثانی آنجايی هم که برنامه مشخص تری می دهد و هويت خود را دقيق تر به نمايش می گذارد (مثل سرمقاله ای که ذکرش رقت)، درست جايی فرود می آيد که ما همين امروز قصد بمباران آنرا داريم.

اخبار روز: آقای گرايلو بسياری از دوستان، وقتی در برابر چنين پرسشی قرار می گيرند، همکاری با نيروهای ديگر را به طور اصولی تاييد می کنند، اما معمولا سياست مشخصی را در اين مورد ارايه نمی دهند. من می خواهم سوال را صريح تر مطرح کنم. آيا دانشجويان چپ در دانشگاه ها، حاضرند با دفتر تحکيم وحدت و انجمن های اسلامی برای دستيابی به آزادی های سياسی، کاهش فشارها بر دانشگاه و دفاع از حقوق صنفی دانشجويان همکاری و ائتلاف کنند؟

مهدی گرايلو: ببينيد ما برای برنامه ی ۱۶ آذر حاضر شديم با همين دفتر تحکيم، يا با فعالين دانشجويی کرد زبان – که به صورت يک جريان سياسی در دانشگاه حضور دارند - تا آنجا که ممکن است، بر سر يک سری مطالبات مشترک صنفی و يا همان «آزادی های سياسی و کاهش فشار بر دانشگاه و لغو پوشش اجباری دختران و ...» همکاری کنيم. (همان طور که قبلا گفتم اختلاف ما و تحکيم – و به تبع آنها ليبرالها – از آنجا شروع شد که آنها – تحکيم و حواشی آن - می خواستند با تحميل برنامه خود و بالا بردن بيانيه ی ابراهيم يزدی – بر خلاف توافقات اوليه – آکسيون را به نفع خود مصادره کنند. وگرنه ما در آغاز چيزی شبيه برنامه مشترک را در دستور کار قرار داده بوديم) درست است که ما می دانيم در نهايت امر و با عبور از اين مطالبات صنفی و پايه ای، صد در صد به آنجايی می رسيم که همکاری ما ممکن نخواهد بود و به لحاظ سياسی دير يا زود روبروی هم قرار خواهيم گرفت، اما تا آن لحظه بديهی ست که برای رسيدن به همان خواسته های مشترک ابتدايی حاضر به ائتلاف با يکديگر خواهيم بود. با اين همه، اين امر نيز شرط و شروطی دارد که پايين تر به آنها اشاره می کنم. فقط قبل از آن بايد نکته ای را متذکر شوم:
به نظر من شما تصوير دقيق و درستی از انجمنهای اسلامی نداريد. (و اين به سبب فاصله ی شما از آنها طبيعی ست) انجمنهای اسلامی کاملا يک دست، همگون، هماهنگ و از لحاظ سياسی مشابه هم نيستند. انجمن دانشکده ی ادبيات دانشگاه تهران يک گرايش سياسی غالب دارد و انجمن حقوق يک گرايش ديگر. بقيه انجمن ها هم همينطور. بنابراين ما نمی توانيم با صدور يک حکم کلی از اين دست که «ما با انجمن ها ائتلاف می کنيم» و يا «ما با انجمن ها ائتلاف نمی کنيم» مسئله را حل شده تلقی کنيم. همانطور که در پاسخ سوال قبلی تان گفتم هر نوع ائتلاف – حتی بر سر همان مطالبات نخستين صنفی – برای ما محدود به دو مرز قاطع است:
۱- طرف مقابل بخشی از حاکميت نباشد.
۲ – طرف مقابل – بی واسطه يا با واسطه - مجری پروژه های آمريکا در ايران نبوده و حرکت و سياستش را جنبشی از پايين سازمان دهد.
اين شرايط ما برای ائتلاف است. برخی از انجمن ها يا برخی از طيفهای موجود در دفتر تحکيم اين شرايط را برآورده نمی کنند. به همين خاطر ما هرگونه ائتلاف با آنها را غير ممکن می دانيم.
از طرفی گاهی نهادهايی همچون «طيف غالب – ليبرال - انجمن اسلامی فعلی دانشکده ی حقوق دانشگاه تهران» - گذشته از اينکه به لحاظ سياسی اصولا هر نوع ائتلاف با آنها برای ما غيرقابل پذيرش است و اساسا ً ضعيف تر و بی اعتبارتر و قابل اغماض تر از آنند که ارزش ائتلاف داشته باشند - از نظر رفتار با ديگر گرايشات سياسی دانشگاه دچار يک بيماری علاج ناپذيراند. من چند نمونه از کارهای آنها را در بالا برايتان شمردم. شما نمی توانيد با جريانی ائتلاف کنيد که هر گونه پرنسيپ رفتار سياسی را در تجربه هر روزه ی حضورش در دانشگاه زير پا می گذارد. نمی توانيد با نهادی مذاکره سياسی کنيد که اساسا ً خودش جريانی سياسی نيست و عقده ای گلوگير برای تخريب ديگر جريانهای موجود در فضای دانشجويی، رفتار و حرکت آنها را تنظيم می کند. هيچ هدف مشخصی – حتی در همان حيطه ی مطالبات اوليه صنفی و... – برای اينها ترسيم شده نيست . قبلا گفتم که ماهيت سياسی خطرناک و نيز اقدامات پليسی اين جريان هر گونه تماس مستقيم و غير مستقيم با آنها را برای ما غيرقابل پذيرش می کند. حتی فکرکردن به ائتلاف بر سر « حذف فضای پليسی دانشگاه»، با پليسی که برای ضربه به شما اجير شده، حماقت محض است !!!
اما در مورد ديگر جريانات، به شرط ارضای آن دو اصل نام برده در بالا و نيز رعايت موازين رفتار سياسی، ما حاضر به همکاری موقت – تا زمانيکه اختلافات قطعی سياسی ما در کار مشترکمان دخيل نشده – می باشيم. بديهی ست که ما نمی توانيم از سياست و اصول سياسی و ايدئولوژيک خود - به بهانه ی ائتلافی که منجر به تخريب اين اصول خواهد شد – عبور کنيم. به عبارتی برای ما روشن است که، به سبب آنکه چپ نهايتا ً پس از ثمر دادن اين ائتلافها و برآورده شدن فرضی اين مطالبات مشترک و پايه ای، قطعا ً مطالبات سوسياليستی خود را – که در برنامه ريزی برای دستيابی به آنها تنهاست – مبنای سياست خود قرار خواهد داد، هر گونه ائتلافی بين ما و ديگر جريانات سياسی موجود در جامعه، سرانجام در تداوم مبارزه برای تحقق اهدافمان به پايان خود خواهد رسيد . لذا همواره بر موقت بودن چنين ائتلافهايی تاکيد می ورزيم.

اخبار روز: با تشکر بسيار اقای گرايلو.

جنبش کارگری در ايران،

از سایت بی بی سی