اختلاف اصلی بر سر چيست؟ (در نقد نظرات رفيق مينه حسامی)

صلاح مازوجی :
در يکی دوماه اخير هفته نامه اينترنتی ديمانه (۱) مصاحبه هايی با رفقا جعفر امين زاده و ساعد وطن دوست انجام داده و نوشته ای از رفيق محمدامين حسامی هم تحت عنوان "پاسخ به چند سؤال" در همين سايت درج شده است. بعد از بيش از دو سال که از انتشار اولين نوشته اين رفقا می گذرد، اين مباحث و تحرکات چند ماه اخير اين رفقا در درون تشکيلات که خود را «جمع طرفدار فعاليت تحت نام کومه له» معرفی می کنند، نشان از آن دارد که اين رفقا برای طرح و فرموله کردن ديدگاه هايشان رؤيه فعاتری در پيش گرقته اند.
اگر چه تا کنون بحث فعاليت تحت نام کومه له و بيرون آمدن از چهار چوب حزب کمونيست ايران پاسخ سياسی و تشکيلاتی خود را از مراجع تشکيلاتی گرفته است اما روشن است که اين به هيچوجه بدان معنی نيست که مانعی سر راه طرح اين نظرات از طريق مکانيسم های تشکيلاتی برای جلب نظر اعضای تشکيلات و يا در سطح علنی باشد، بويژه آنکه نوشته رفيق مينه حسامی با وضوح کامل نشان می دهد که اختلافات همانطور که پيش بينی می شد بسيار فراتر از اختلاف بر سر فعاليت تحت نام کومه له يا ماندن کومه له در چهارچوب حزب کمونيست ايران است.
اگرچه رفقا جعفر امين زاده و ساعد وطن دوست عليرغم تلاش مصاحبه کننده با قطره چکان وبا محافظه کاری گوشه هايی از نظرات خود را بيان کرده اند، در عوض رفيق مينه حسامی هر چند بطور نامنسجم، مغشوش و جسته و گريخته اما خطوط اساسی اختلافات و استراتژی سياسی ""کومه له"" مورد نظر خودشان را بازگو کرده است. از اين رو من به ناگزير برای نقد نقطه نظرات و ديدگاه های اين رفقا نوشته رفيق مينه را مبنی قرار می دهم. (۲)
در باره عبارت « فعاليت تحت نام کومه له»
قبل از هر چيز، عبارت «فعاليت تحت نام کومه له» که بعنوان سرخط ديدگاه رفيق مينه حسامی انتخاب شده است، اين تصور را بوجود می آورد که گويا فعاليت در حزب کمونيست ايران بمعنای کنار گذاشتن امر «فعاليت بنام کومه له » است. فعاليت بنام کومه له در کردستان به هيچ وجه مسئله مورد اختلافی نيست. همه فعاليت ما در سالهای بعد از تشکيل حزب کمونيست ايران شاهد اين مدعا است. يکی از مصوبات کنگره موئسس حزب کمونيست ايران اين بود که کومه له کماکان فعاليتهای خود را تحت همين نام در کردستان دنبال خواهد کرد. بنابراين اگر اين رفقا بخواهند در بيان ديدگاه خود صريح تر باشند، عنوان واقعی خواست و تمايل آنها : «بيرون آمدن کومه له از چهارچوب حزب کمونيست » ايران است. يعنی دقيقا همان هدفی که ۶ سال پيش جمعی از رفقای سابق ما با طرح انشعاب آنرا دنبال ميکردند. در آن هنگام در مقابل آنها بدرست استدلال شد که شما داريد از کومه له انشعاب می کنيد، چون اگر تبيينی که آنها از حرکت خود داشتند را بپذيريم بمعنای آن است که اقليتی در کومه له امکان آنرا يافته باشند که اکثريت اعضای کومه له را از تشکيلات خود اخراج کنند.
البته نه فقط بعنوان يک معيار حقوقی و مشروع تشکيلاتی ، بلکه بعدها بمعنای سياسی و مبارزاتی هم جامعه کردستان در يک مقطع سياسی معين که امکان آنرا يافت، بر اين مشروعيت حقوقی و تشکيلاتی مهر مشروعيت اجتماعی هم کوبيد و آب پاکی بر روی همه آنهايی که سعی داشتند جريان انشعابی از کومه له را همان کومه له ای بنامند که با آرزوها و اهداف و تاريخ و زندگی آنها عجين شده است، ريخت. در آستانه ۱۶ مرداد ۱۳۸۴ يعنی روز تاريخی اعتصاب عمومی مردم کردستان تشکيلاتی بنام کومه له از مردم کردستان خواست که به يک اعتصاب عمومی، يک پارچه و سراسری دست بزنند و تشکيلات ديگری با شناسنامه سياسی ديگری، اما به همين نام ، مصرانه از مردم کردستان خواست که از شرکت در اين اعتصاب خودداری کنند و ديديم که مردم کردستان کدام فراخوان رادر متن مبارزه بر عليه جمهوری اسلامی به نشانه اعتماد و پشتيبانی خود از کومه له پذيرفتند و بدان عمل کردند.
فعاليت بنام کومه له فی الحال با جديت و پيگيری دنبال می شود. بنابر اين اگر منظور رفيق مينه حسامی و رفقای همفکر او « فعاليت تحت نام کومه له» است و نه تغيير استراتژی و سياست و اهداف و برنامه و غيره، در اين صورت آنچه که اين رفقا می خواهند در واقع تحصيل حاصل است. اما وقتی اين رفقا باوجود اين واقعيت کماکان بر نظر خود پافشاری ميکنند در اين صورت طبيعی است که بايستی دنبال دريافتن ريشه های عميق تر و فراتر واقعی که آنها تحت اين نام در پيش گرفته اند باشيم و از نوشته رفيق مينه حسامی باين معنی بايد استقبال کرد که گامهايی در اين زمينه برداشته است.
نوشته رفيق مينه حسامی بر خلاف گفتوگوهايی که پيش از ايشان رفقای ديگر همفکر او با همين سايت انجام داده بودند، بيانگر تفاوتهای سياسی قابل تاملی است. در نوشته اين رفيق حمله به تجربه حزب کمونيست ايران مقدمه ای برای بيان ديدگاههايی است که در تجربه چپ ايران و چپ جهانی بسيار آشنا هستند. ادعای اينکه «کومه له به مسئله ملی کم بها ميدهد» ، مقدمه مخالفت با برنامه کومه له برای حل مسئله ملی است، پاره کردن لباس سراسری جريان ما نشانه حذف دل مشغولی های سياسی و مبارزاتی سراسری است، معاف کردن ليبرالها از نقد سوسياليستی پيش درآمد رويگردانی از يک استراتژی سوسياليستی است، بحث استاليينيسم ، به بيراهه بردن علل واقعی عروج اين جريان در اتحاد شوروی و دنباله روی از تبليغاتی است که از آن چماقی برای حمله به کمونيستها ساخته اند،ناديده گرفتن نقش لنين و......همه اينها مباحث مهمی هستند که قالب بحث « فعاليت تحت نام کومه له » برای آن بسيار تنگ است . بگذاريد اين روند را با ذکر نقل قولهايی از نوشته ايشان دنبال کنيم:
نفی گرايی و انتقاد غير مستند
از تجربه حزب کمونيست ايران
رفيق مينه حسامی در دو بخش از نوشته اش تحت عنوان در باره "اهميت کار کردن به نام کومه له" و "چرا حزب کمونيست نه" به بررسی دلبخواهی و نفی گرايانه حزب کمونيست ايران پرداخته است و می نويسد:
"حکا تابلواش را نيز به کومه له بدهکار است" و "نمی شود يک تشکيلات بجای رشد و پيشروی سالها شاهد درجا زدن و کم شدن و آب رفتن خودش باشد و رهبری اش مدام اين را تکرار کند بگذاريد اين موقعيتی که برای کومه له در جريان انقلاب ايران پيش آمد برای حزب کمونيست ايران هم پيش بيايد و بسياری اوقات اين حرف ها طوری بيان می شود که گويا در کردستان در سالهای گذشته فشار و سرکوب در کار نبوده است"(۳)
با اين استدلال رفيق مينه می بايستی کومه له را به دلايل مشابهی در سالهای قبل از انقلاب ايران، که تحت فشارهای رژيم شاه، بدليل بحران و اختلافات درونی، دچار رکود شده بود و توده گير نبود، منحل ميکرديم. اما رهبران کومه له اين کار را نکردند . تشکيلات محدود و ضربه خورده، اما با خط مشی انقلابی و کمونيستی را حفظ کردند تا در فرصت تاريخی ۱۳۵۷ و بعد از آن به اعتبار اين خط مشی به تشکيلاتی توده گير تبديل شود.
در نقل قولی که به آن اشاره شد ، متأسفانه رفيق مينه آشکارا به خلط مبحث می پردازد. بيان اينکه حزب کمونيست ايران هيچگاه در شرايط مشابه آنچه در سالهای ۵۷ تا ۶۰ برای کومه له بوجود آمد، قرار نگرفت تا همه ظرفيت ها و توانايی های خود را عيان سازد در ارتباط به معضل توده ای شدن و کارگری شدن حزب و جريان کمونيستی آنهم در دل اختناق سياسی و برخورد اراده گرايانه با اين معضل مطرح شده است.
در اينجا صحبت از اين است که در تاريخ تغيير و تحولات اجتماعی و فعاليت احزاب سياسی مقاطعی پيش می آيد که اگر نيروهای سياسی بتوانند در اين فرصت ها به نياز جنبش های اجتماعی پاسخ درخور بدهند و با نقطه عطف های اين جنبش ها عجين شوند بسرعت توده ای می شوند. نمونه کومه له در مقطع بعد از انقلاب بهمن ۵۷ و تبديل شدن آن از يک سازمان مخفی ناشناخته به يک سازمان توده ای و اجتماعی. همين حکم در مورد سازمان چريکهای فدائی خلق ايران هم صادق است که با حضور در نبرد مسلحانه مردم در روزهای اوج انقلاب نفوذ گسترده ای پيدا کرد، و يا حزب سوسيال دمکرات روسيه که يک حزب زير زمينی بود با شرکت در انقلاب ۱۹۰۵ به يک جريان نيرومند اجتماعی تبديل شد.
اينکه چرا در کشورهای پيشرفته سرمايه داری رفرميسم توانسته زير پای کمونيسم را خالی کند و چرا جريان کمونيستی در اين کشورها نتوانسته تلفيقی درست از رابطه رفرم و مبارزه برای انقلاب سوسياليستی بر قرار کند و ده ها مانع ديگر سر راه اجتماعی شدن کمونيسم بايد در چهار چوب ارزيابی از تجارب و درسهای جنبش کمونيستی جهان و ترازبندی اين تجارب پاسخ بگيرد.
بنا براين برای کسی که واقعا معضل توده ای شدن کمونيسم را معضل خود می داند بايد تجربه حزب کمونيست ايران را نيز بر متن بررسی جنبش سوسياليستی ايران و جهان مورد بررسی قرار دهد. اما رفيق مينه حسامی از آنجا که موانع سر راه توده ای شدن حزب کمونيست ايران و جريان کمونيستی بطور عام را معضل خود نمی داند و در شرايطی که ارزيابی نفی گرايانه از حزب ارزش سياسی ديگری برای وی پيدا کرده متد ديگری را در ارزيابی از تجربه حزب کمونيست در پيش گرفته است.
بر اساس متد رفيق مينه نه تنها حزب کمونيست ايران بلکه ديگر سازمانها و احزاب درون جنبش چپ ايران که اساسا به دليل اختناق سياسی از پايه اجتماعی چندانی برخوردار نيستند بايد يکی بعد از ديگری از روی نقشه سياسی ايران پاک شوند.
اما نه گذشته و نه حال اين حزب آنچنان نيست که رفيق مينه در نوشته اش ميخواهد نشان دهد. اسناد و مسا ئل درونی و بيرونی اين حزب ، اسناد کنگره ها ، پلنوم ها و جلسات تشکيلاتی بيش از هر حزب ديگری مکتوب و در دسترس است. اگر کسی بخواهد که نقد او از تجربه اين حزب جدی گرفته شود، بايستی آنرا بر اساس گذشته عينی و اسناد آن مستند کند.
جريان تشکيل اين حزب، سازمانها و جرياناتی که در آن شرکت داشتند، روشن است.
اين حزب از زير بوته در نيامده است. تشکيل آن بر يک رشته مباحثات جدی درون چپ ايران متکی است . تقريبا همه نيروهای چپ ايران از نزديک در جريان پروسه تشکيل حزب بودند و بيشتر جريانات خط ۳ چه آنهايی که متأسفانه نتوانستند نيروهای خود را از زير ضرب جمهوری اسلامی خارج کنند و چه آن نيروهايی که به دليل بحران سياسی انسجام سياسی و تشکيلاتی خود را از دست داده بودند بخشا بصورت فردی و يا جمعی به پروسه تشکيل حزب کمونيست ايران پيوستند، حتی بخشی از جريانات منشعب از فدائيان خلق با همين روند همراه شدند. در واقع با تشکيل حزب کمونيست ايران بخشی از چپ ايران که در جريان انقلاب ۵۷ با عنوان خط ۳ موجوديت يافته بود، به پايان عمر خود رسيد.
اين حزب در سطح سراسری مدام زير ضربه پليس بوده است. صدها نفر در زندانها بخاطر مبارزه در صفوف اين حزب در سطح سراسری دستگير، زندانی و شکنجه شده اند، دهها نفر از کادرهای اين حزب اعدام شده اند. بسياری از کادرها و فعالينش مانند همه اپوزيسيون ايران فراری شده و مجبور به زندگی در تبعيد گرديده اند.
اين حزب جمع عددی افرادی متشکل در يک محفل دست بگردن نبوده است. بلکه مانند همه احزاب سياسی جدی دنيا در برخورد به مسائل اجتماعی و سياسی زمانه خود بطور طبيعی دچار اختلاف نظر شده است، گرايشهای مختلف آن راه خود را از هم جدا کرده اند. ما در مقاطع مختلف ريشه های سياسی اين انشعاب ها را توضيح داده ايم و کسان ديگری هم روايت خود را داشته اند. اگر در هنگام وقوع انشعابها همه جوانب سياسی، فکری و و برنامه ای آنها روشن نبود ، اما با گذشت زمان کسی نميتواند منکر جدی بودن اين اختلاف نظرها بشود.
حزب کمونيست تازه دارد زير آوار اين انشعابات کمر راست می کند. در همين دوره کوتاه اخير که در اثر رشد مبارزات کارگری و اعتراضات توده ای ديوار اختناق جمهوری اسلامی ترک برداشته است و ما توانسته ايم تا حدودی صدای خود را به ساير نقاط ايران برسانيم، توجه محافل و شبکه های کارگری و فعالين سياسی در داخل به سياستهای حزب و تلاش برای ارتباط گرفتن با تشکيلات حزب کاملا محسوس است. اين روند برای حزب کمونيست ايران که می خواهد بعنوان بخشی از کمونيستهای ايران سهم خود را در وحدت کمونيستهای ايران و شکل دادن به يک بديل سوسياليستی و کارگری ادا کند بسيار اميدوار کننده است.
کومه له
و موضع چپ ايران
رفيق مينه می نويسد: " می بينيم که حکا از همان اطلاعيه اعلام تأسيس خودش با بی توجهی چپ ايران روبرو بوده است. در صورتی که همزمان چپ ايران با نگرانی و پريشانی به آينده کومه له نگاه کرده است. اين نگرانی از آنجا سرچشمه می گرفت که سرنوشت کومه له مانند يک نيروی چپ و سوسياليست و با نفوذ و اعتبار و محبوب در ميان مردم کردستان برای بخش وسيعی از سازمانهای چپ ايران اهميت داشت."
برخورد رفيق مينه به سازمانهای چپ آن دوره که بعد ازسر گذراندن انشعاباتی هنوز به فعاليت خود ادامه می دهند، تعارفی بيش نيست. پيش تر گفتيم که با اين متدی که رفيق مينه در وارسی تجربه حزب کمونيست ايران در پيش گرفته نه تنها حزب کمونيست که به دليل وجود کومه له حداقل در بخشی از ايران از موقعيت اجتماعی معينی برخوردار است بايد منحل شود، بلکه جريانات ديگر چپ ايران هم که حتی خودشان هم ادعای اجتماعی بودن ندارند بايد منحل گردند.
آن نيروهايی که به حزب کمونيست ايران نپيوستند بر خلاف گفته رفيق مينه مخالفت شان با حزب کمونيست ايران از سر نگرانی برای سرنوشت کومه له نبود. اگر رفيق مينه بياد داشته باشد اين جريانات با دهقانی و بونديست خواندن کومه له حتی به زحمت آن را در چهارچوب نيروهای جنبش چپ ايران بحساب می آوردند.
بنا براين بر خلاف گفته رفيق مينه که می گويد چپ ايران با نگرانی سرنوشت کومه له را در درون حزب کمونيست ايران نگاه می کرد، اين چپ با خوداگاهی و بلوغ فکری که از سر گذرانده است امروز عليرغم هر انتقادی که از پروسه تشکيل حزب کمونيست ايران و يا پيوستن کومه له به اين پروسه داشته باشد، هم اکنون حتی بر اساس متد و معيارهای چپ راديکال ايران خود را در اين گفته رفيق مينه شريک نمی دانند. نمونه برخورد چپ ايران به جدائی و انشعاب جريان زحمتکشان از کومه له و حزب کمونيست ايران که رفيق مينه با معيارهايی که دارد امروز آنها را کومه له می خواند خلاف ادعای رفيق مينه را ثابت می کند. چپ ايران بنا به شناختی که از ماهيت سياستها و مواضع جريان انشعابی داشت آن را به لحاظ سياسی بايکوت کردند. درصورتيکه بنا به ارزيابی دلبخواهی رفيق مينه چپ ايران می بايست از اين روند استقبال می کرد چون عده ای "کومه له" را از دام حزب کمونيست ايران رها کرده بودند.
رفيق مينه ادامه می دهد و می نويسد: " من انتقاد گرفتن احزاب سياسی از سياست و مواضع يکديگر و حتی در ميان خودشان را روشی کارساز و لازم می دانم. اما حکا بدنبال تشکيل خود می خواست از راه حمله سياسی به نيروهای چپ خود را بشناساند و از اين طريق با بی اعتبار کردن ديگران برای خود اعتبار کسب کند."
دراين ادعا يک خلط مبحث آشکار وجود دارد. اولا، مقالات «کمونيست» نشريه رسمی حزب کمونيست ايران ، که بقيه ارگانهای تبليغی حزبی هم از آن خط ميگرفتند، نشان ميدهد که تقريبا ۹۰ درصد مباحث مندرج در اين نشريه يا اثباتی است و يا اصولا به نقد جناحهای مختلف سياسی بورژوازی ايران بويژه پان اسلاميسم پرداخته است. مواردی هم که به سراغ نيروهای چپ رفته است دقيقا در ارتباط با مسائل حاد جامعه و اختلاف نظرات مهمی بوده است که بر سر آنها وجود داشته است. ثانيا، مستقل از محتوای مناقشات چگونه ميتوان بطور کلی و اينگونه سهل انگارانه در مورد آنها نظر داد و به قضاوت پرداخت؟
ثالثا ، هر کس ولو اندکی با اوضاع واقعی جنبش چپ ايران در آن دوره آشنايی داشته باشد، می داند که جنبش چپ ايران اساسا به دليل حاکميت طولانی رژيم ديکتاتوری سلطنتی، غرق شدن در فضای زندگی و حيات سياسی خورده بورژوائی ايران، عدم انتشار آثار مارکسيستی و رواج مارکسيسم تحريف شده علنی، با چه معضلات عديده نظری روبرو بود. در آن دوره که حزب تازه تشکيل شده بود، هنوز تلقيات و توهمات پوپوليستی بر ديدگاهها و عملکرد جريانات چپ انقلابی که خارج از حزب کمونيست مانده بودند و بر جنبش چپ ايران سنگينی می کرد. اختلاف نظر بر سر مرحله انقلاب در ايران، اتخاذ موضع مارکسيستی در قبال مسئله ملی، نقد موضع جريانات ديگر در قبال شوراهای اسلامی، جنگ داخلی در کردستان و موضع سازمانهای سياسی چپ ايران، جدال نظری حول تشکل های توده ای کارگری، اينها و ده ها موضوع ديگر فقط عرصه هايی از جدال نظری حزب کمونيست ايران با سازمانهای ديگر جنبش چپ ايران بود.
رفيق مينه می تواند برود و برای نمونه به جزوه جنگ داخلی در کردستان، "چپ در کجا ايستاد" که در بهمن ماه ۱۳۶۴ انتشار يافت نگاه کند تا ببيند و بعنوان نمونه بما بگويد به کدام جنبه اين جدل و يا جدالهای ديگر انتقاد دارد؟
بدون ترديد نقد و ارزيابی تجربه حزب کمونيست ايران در متن تغيير و تحولات اجتماعی می تواند بسيار مفيد و راهگشا باشد. اما کلی گويی های رفيق مينه در انتقاد از گذشته حزب کمونيست ايران و طفره رفتن از طرح انتقادات مشخص همانگونه که در ادامه هم خواهيم ديد، متأسفانه فقط می تواند نشانگر عمق پشيمانی رفيق مينه از مضمون سياستهای کمونيستی حزب کمونيست ايران و کومه له در گذشته و حال باشد.
دو انشعاب، دو تبيين
رفيق مينه در ادامه می نويسد: "حکا نه تنها نتوانست به مايه وحدت نيروهای چپ در ايران تبديل شود بلکه نتوانست اتحاد و يکپارچگی صفوف خود را نيز حفظ نمايد و کومه له را نيز دچار دو انشعاب کرد." ) تاکيد از من است)
اولا: اين تز رفيق مينه قبل از هر چيز بيانگر تبيين متفاوت او ازعلل و زمينه ها ی وقوع دو انشعابی است که در حزب کمونيست ايران روی داده است. رفيق مينه اين تبيين را از رهبران جريان زحمتکشان که حزب کمونيست ايران و نه برنامه و اهداف سياسی تغيير يافته خود را عامل انشعاب خود معرفی می کنند به عاريت گرفته است. در تبيين انشعاب جريان کمونيسم کارگری هم از تبيين تاکنونی ما از اين انشعاب که زمانی خود نيز با آن موافقت داشت تجديد نظر کرده است .(۴)
ثانيا: آيا رفيق ميتواند با اطمينان بگويد بدون تشکيل حزب کمونيست ايران هم اختلافات و تفاوتهای سياسی که ممکن بود به جدايی منجر بشود پيدا نميشدند؟
بعنوان مثال آيا ميتواند بگويد که موج تبليغات جهانی ضد کمونيستی بدنبال سقوط بلوک شرق صفوف کومه له را تحت تاثير قرار نميداد؟ برخوردهای متفاوتی به عقب نشينی های نظامی در جنبش کردستان، برخوردهای متفاوت به عوارض ناشی از خاتمه جنگ ايران و عراق، اختلاف نظر بر سر نقش مبارزه مسلحانه در تداوم جنبش کردستان، صفوف کومه له را در مقابل سياسهای کاملا متفاوتی قرار نميداد، که ممکن بود صفوف اين تشکيلات را از هم جدا کند؟ اصلاحات دوم خرداديها هيچگونه ترديد و تزلزلی را ايجاد نميکرد ؟ کسی از رهبران کومه له بدون حزب کمونيست پيدا نميشد که از آقای خاتمی بخواهند باب ديالوگ را با کومه له هم باز کند و اگر فی المثل ترتيب ملاقاتی هم با ماموران اطلاعات رژيم در شهری مانند سليمانيه داده ميشد، در اين صورت ممکن نبود که همين رفيق مينه حساب خود را از سردمداران چنين حرکتی جدا کند؟ فعالتر شدن سياست آمريکا در منطقه و سنياريوی عراق هيچگونه وسوسه ای را در صفوف کومه له بدون حزب کمونيست ايجاد نميکرد؟ در اين صورت تکليف من و رفيق مينه و امثال ما با چنين وسوسه هايی چه ميتوانست باشد؟ ((در رابطه با تحليل زمينه ها و علل وقوع دو انشعاب توجه خواننده را به "در حاشيه تبيين دو انشعاب" که در آخر همين نوشته آمده است جلب می کنم))
بعلاوه با اين متد و استدلال رفيق مينه مصبب انشعابات متعدد در ميان احزاب کردستانی چه کسی است؟
کومه له کردستانی يا کومه له سراسری
رفيق مينه در ادامه مطلب می نويسد " وجود نام حکا در عمل بخشی از انرژی، نيرو و توان کومه له را به خود اختصاص داده است". در پاسخ بايد گفت اين نه نام حکا بلکه وجود يک افق سراسری است که بخشی از انرژی و توان ما را بخود اختصاص داده است. اما اين مختص به دوره بعد از تشکيل حزب کمونيست ايران نيست. کومه له قبل از پيوستن به پروسه تشکيل حزب کمونيست هم يک افق سراسری داشته است. کومه له محلی و کردستانی موجوديت تاريخی نداشته و ندارد.
اگر رفيق مينه به متون و نشريات کومه له در سالهای قبل از تشکيل حزب کمونيست ايران مراجعه کند متوجه خواهد شد که بخش اعظم مطالب آن را مباحثی در بر می گيرد که ربط مستقيم و بلاواسطه ای به فعاليت کومه له در کردستان ندارد و همه از مشغله های سراسری کومه له ناشی شده اند. اين جهت گيری ها ناشی از واقعيت هايی بودند که همين امروز هم ما را بعنوان يک جريان کمونيستی ملزم می سازد افق و چهار چوب وسيعتری برای کار و فعاليت خودمان داشته باشيم. برويد و مباحث و اولويت های کنگره ۲ و۳ کومه له قبل از تشکيل حزب کمونيست ايران راگوش کنيد و نگاه کنيد خواهيد ديد که چگونه کومه له قبل از تشکيل حزب کمونيست ايران از لزوم گسترش فعاليتهای سراسری خود، از لزوم اختصاص کادر و مشغله به اين عرصه های فعاليت سخن می گويد و از کمبودهای خود در اين زمينه شکايت دارد. رفيق مينه با دست شستن از افق سراسری نه تنها از استراتژی سوسياليستی رويگردان می شود بلکه در ادامه خواهيم ديد که حتی نميتواند سراغ نيرويی را بگيرد که برای سرنگونی جمهوری اسلامی که در اين نوشته به شاخص راديکاليسم رفيق مينه تبديل شده است، به آن نياز خواهد داشت.
رفيق مينه تحت عنوان " در مورد اين مسئله که کردستانی فکر می کنيم يا ايرانی"
می نويسد: در واقع دو گرايش جدا از هم و هرکدام با هدفی دوست دارند ما را با بينش کردستانی معرفی کنند. اولی در درون حزب کمونيست ايران و تحت تاثير "حزب کمونيست کارگری ايران". اين گرايش که بهتر است آن را گرايش حزب کمونيست در درون کومه له معرفی کرد، در روز روشن در کومه له با چراغ موشی بدنبال ناسيوناليسم می گردد.
تحت همين عنوان در جای ديگر می نويسد: اما يک نکته در اين رابطه هست که اساسی است، آنهم اينست : اولويت کار ما در کردستان است. آنطور که در کردستان توانايی وکارائی داريم نه در جاهای ديگر ايران و نه در خارج از ايران اين کارائی را نداريم. کرد گفتنی " سنگ در جای خودش سنگين است".
با اين نقل قول هايی که آورديم نبايد ترديدی باقی مانده باشد که رفيق مينه يک "کومه له" محلی را مد نظر دارد و يا همانطور که خود می نويسد : يک کومه له نيرومند کردستانی می خواهد.
در اينجا قبل از هر چيز تاکيد مجدد بر اين نکته لازم است که ""کومه له"" مورد نظر رفيق مينه همانطور که قبلا توضيح داديم بنا به گواهی اسناد تاريخی هيچگونه پيوستگی با هيچ مقطعی از تاريخ کومه له ندارد.
حال که ""کومه له"" مورد نظر رفيق مينه محدوده فعاليت خود را کردستان تعريف کرده است لازم است رابطه چنين تشکيلاتی را با مبارزه برای کسب قدرت سياسی توضيح دهد.
سرنگونی جمهوری اسلامی با کدام نيرو؟
رفيق مينه می نويسد: روشن است ما برای فراهم کردن شرايطی فعاليت می کنيم که درآن کارگران و زحمتکشان که اکثريت ساکنين جامعه ايران را تشکيل می دهند قدرت سياسی و اقتصادی جامعه را بدست بگيرند.
فعلا از التقاطی که در اين فرمولبندی وجود دارد بگذريم، سوال اين است که امکان مادی تحقق چنين شرايطی چگونه فراهم ميشود؟ رفيق مينه چه نيروئی را برای تحقق اين هدف و از کجا جمع ميکند؟ ؟ وی که نگران است : « وجود نام حکا بخشی از انرژی نيرو و توان کومه له را بخود اختصاص داده است و باين دليل ميخواهد آن از قالب اين حزب خلاص کند، کدام طريق معجزه آسايی را سراغ دارد که بدون اختصاص دادن بخشی از نيروو توان خود به آن ، به اين هدف نايل آيد يا اينکه دنبال چه نوع قالبهای ديگری متفاوت با قالب حزب کمونيست ايران برای تحقق هدف خود که تشکيل قدرت سياسی و اقتصادی جامعه است ، می گردد؟ رفيق مينه جوابی به اين سوالات نمی دهد.
واقعيت اين است رفيق مينه نميتواند رابطه ""کومه له"" مورد نظرخود را با مبارزه برای کسب قدرت سياسی توضيح دهد. از آنجا که کردستان ايران محدوده سياسی و جغرافيائی مستقلی را تشکيل نمی دهد و دولت مستقل ندارد،"کومه له" مورد نظر رفيق مينه عملا مبارزه برای سرنگونی رژيم را کنار می گذارد. زيرا تشکيلات مورد نظر او بنا به موقعيت عينی نميتواند استراتژی سياسی خود را سرنگونی رژيم جمهوری اسلامی قرار دهد. چون قدرت سياسی نه در کردستان بلکه در تهران دست بدست می شود بنا براين برای سازماندهی انقلاب و سرنگونی دولت مرکزی بايد نيروی محرکه انقلاب را در سطح سراسری به ميدان آورد و سازمان داد. تشکيلاتی که امر کار آگاهگرانه و سازماندهی نيروی محرکه انقلاب در سطح سراسری را از دستور کار خود خارج کرده است و صف مبارزه برای سرنگونی را از ظرفيت های خود محروم نموده، عملا و داوطلبانه صف مبارزه برای سرنگونی رژيم را ترک کرده است.
رويگردانی از استراتژی سوسياليستی و انقلاب کارگری
رفيق مينه در مبحث تحت عنوان "در ميدان فعاليت سراسری"، می نويسد: اينطور که رهبری جريان حزب کمونيست در درون کومه له گاه گاه از آن صحبت می کند در ايران رقيب اصلی در درون جنبش کارگری، جنبش زنان و جنبش دانشجويان ليبرال ها هستند. مطابق اين نگرش رفيق صلاح مازوجی در نشريه جهان امروز شماره ۱۷۷ می گويد: کمونيست ها خواهان نوع معينی از انقلاب هستند، خواهان انقلاب کارگری هستند، خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی به نيروی طبقه کارگر آگاه و متشکل هستند. سرانجام پيامدهای انقلابی ۵۷ بايد اين درس و تجربه را برای نيروهای چپ و راديکال و همه، در بر داشته باشد که با پافشاری بر سرنگونی خواهی حتی نمی توان مرز و خط فاصل خود را با جريانات ارتجاعی بورژوايی به روشنی ترسيم نمود.
رفيق مينه در ادامه می نويسد: اين نوع فورمولبندی ها را درست نمی دانم و بر اين باورم که بويژه فعالين ما در داخل را دچار موضع و حرکات ناسنجيده می کند.
اين نقل قول ها دقيق هستند، اما بيان اينکه کمونيست ها خواهان انقلاب کارگری و خواهان سرنگونی رژيم سرمايه داری جمهوری اسلامی با نيروی طبقه کارگر آگاه و متشکل هستند، تنها موضع گيری من نيست بلکه اين از اهداف و مبانی استراتژی سياسی هر جريان سوسياليستی است. ما در اسناد متعدد کنگره های حزب و کومه له بر اين اهداف استراتژيک که مبانی فعاليت سياسی ما را تشکيل می دهد تاکيد کرده ايم. در بخش مقدمات قطعنامه استراتژی کومه له در کردستان که مصوب کنگره ۶ کومه له است و در تمام کنگره های بعدی بر مضامين و اصوليت آن تاکيد شده است آمده است: "فعاليت ما در کردستان جزئی از فعاليت عمومی حزب کمونيست ايران برای سازماندهی و به ثمر رساندن انقلاب کارگری و برقراری حکومت کارگری در مقياس سراسری است. از اين لحاظ خط مشی عمومی و الگوها و موازين فعاليت سراسری حزب در سازماندهی انقلاب کمونيستی ودر به ميدان کشيدن طبقه کارگر به مثابه نيروی محرکه اصلی و رهبر هر تحول انقلابی در عرصه سياسی، بر فعاليت تشکيلات حزبی ما در کردستان نيز ناظر است." (تاکيد از من است) (۵)
و باز در گزارش سياسی کميته مرکزی کومه له به کنگره ۱۲ کومه له که همين تابستان گذشته برگزار شد می خوانيم: نيروهای چپ راديکال ايران صرفاً خواستار خلاص شدن از چنگ حاکميت رژيم اسلامی هستند در صورتی که کمونيست ها خواهان انقلابی علی العموم نيستند بلکه خواهان انقلابی کارگری هستند. سرانجام و پيامدهای انقلاب ۵۷ بايد اين درس و تجربه را برای نيروهای چپ و راديکال وهمه، در بر داشته باشد که با تاکيد بر سرنگونی خواهی حتی نمی توان مرز و خط فاصل خود را با جريانات ارتجاعی بورژوايی به روشنی ترسيم نمود. (۶)
همانطور که ملاحظه می کنيد همين مضامين و تاکيد بر انقلاب کارگری در گزارش سياسی ارائه داده شده به کنگره ۱۲ آمده است. رفيق مينه در اين کنگره شرکت داشت و به اين گزارش سياسی رای موافق داد بدون اينکه در اين مورد که مسئله ای مهم و استراتژيک است ملاحظه ای مطرح کند. راستی رفيق مينه عزيز ما اين چرخش سياسی و تجديد نظر در استراتژی حکومت کارگری در مدت کمتر از ۸ ماه را چگونه توضيح می دهد؟
خط مشی سياسی و عملی ما ظرفيت های انقلابی و دمکراتيک جنبش های اجتماعی ديگر و از جمله جنبش انقلابی کردستان، جنبش زنان، جنبش دانشجويی و جنبش گاه بگاه زحمتکشان حاشيه شهرها و غيره را هم در جايگاه واقعی خود قرار داده است. تمام فلسفه حرکت ما و جريان سوسياليستی برای حضور و شرکت فعال در اين جنبش ها و مقابله با گرايش ليبرالی و ديگر گرايشات بورژوايی با اين هدف است که نگذاريم اين جنبش ها در رسيدن به خواستهای دمکراتيک خود عقيم بمانند. نگذاريم اين جنبش هابه نيروی ذخيره آلترناتيو ليبراليسم بورژوائی ايران تبديل شوند. تمامی تلاش بر اين است که گرايش سوسياليستی رهبری اين جنبش ها را بدست گيرد و در همگامی و اتحاد با جنبش کارگری پيشروی آنها را در رسيدن به خواستهايشان تضمين کند.
سازمان کمونيستی در همانحال که کار آگاهگرانه و سازماندهی توده ای، طبقاتی و حزبی کارگران را در سرلوحه کار و فعاليت روتين خود قرار می دهد، نبايد از حضور فعال در جنبش های دمکراتيک و تلاش برای تامين رهبری سوسياليستی بر اين جنبش ها غافل باشد. طبقه کارگر بدون وسعت بخشيدن به پايگاه انقلاب و کشاندن اقشار زحمتکش و گروه های اجتماعی که خواستهای دمکراتيک دارند نمی تواند به آسانی قدرت سياسی را به کف آورد و آن را حفظ کند. بنا براين نه تنها بايد برای جلب جنبش ها و گروه های اجتماعی غير کارگری که خواستهای دمکراتيک دارند به روند انقلاب کار و تلاش کرد، بلکه امری بديهی است که تصرف قدرت سياسی از جانب طبقه کارگر مانع ورود نمايندگان انقلابی اين جنبش ها و نيروهای اجتماعی به درون حکومت کارگری نخواهد شد. اما زمانی که رفيق مينه تاکيد کردن ما بر استراتژی انقلاب کارگری را نادرست می داند، اين بدان معنی است که در تحول و يا انقلاب مورد نظر رفيق مينه طبقه کارگر در جايگاه رهبری انقلاب قرار ندارد و باين ترتيب عملا نقشی جز تبديل شدن به به نيروی ذخيره اقشار خورده بورژوا که منافع و خواستهای دمکراتيکی را تعقيب می کنند پيدا نميکند.
بيان اين گفته که احتمال بدست گرفتن رهبری انقلاب از جانب طبقه کارگر حتمی نيست، و اينکه اگر انقلابی بدون آمادگی طبقه کارگر در ايران صورت بگيرد و جرقه انقلاب را جنبش های غير کارگری بزنند بايد در آن شرکت کرد و مهر خود را بر آن کوبيد، کاملا درست است. اما تمام مسئله بر سر متد و روش جريان کمونيستی و پيشرو به امر انقلاب است. نبايد با نقطه عزيمت از وجود اين احتمالات تلاش و مبارزه برای سازماندهی انقلاب کارگری را از دستور خارج کرد و با آن به مخالفت برخاست.
بنابراين اگر صحبت صرفاً ار سرنگونی جمهوری اسلامی نيست بايد روشن کنيم که نيروی محرکه طبقاتی، انقلابی که پيش رو داريم کدام است؟ ديناميسم انقلاب چيست؟ و اگر نيروی محرکه انقلاب آينده، طبقه کارگر است و بحث از انقلاب کارگری است مهمترين وظيفه استراتژيک، کمونيست ها به ميدان آوردن طبقه کارگر ، سازماندهی و متشکل کردن آن و آماده کردن آن برای تصرف قدرت سياسی است.
تاکيد بر رهبری طبقه کارگر در انقلاب آتی نه تنها از زاويه تحول سوسياليستی جامعه بلکه از زاويه پاسخگويی به خواستهای دمکراتيک ديگر جنبش های عمومی هم ضروری است. بدون حضور متشکل طبقه کارگر در صحنه سياسی ايران و ايجاد توازن قوايی که دستيابی به اين مطالبات دمکراتيک را تضمين کند، همواره اين امکان وجود دارد که اين جنبش ها از محتوای انقلابی تهی شوند و به زائده نيروها و آلترناتيو بورژوايی تبديل شوند.
رفيق مينه در ادامه همين مبحث می گويد: بهرحال برای همه مردم ايران و کردستان روشن است که روزانه از طرف دستگاه های امنيتی و نظامی اسلامی به شيوه ای سيستماتيک استثمار و سرکوب می شوند. نبايد ذهن مردم را با دادن فرمول از اين نوع مغشوش بکنيم و فکر کنند فعلا و قبل از هر چيز ديگر بايد با ليبرال ها درافتند. اولين کار در حال حاضر همراه با هوشيار کردن و تلاش برای متشکل کردن کارگران و توده های مردم ناراضی و به تنگ آمده از دست اين رژيم و پيشبرد مبارزه ای متحدانه، هماهنگ و همه جانبه بر ضد نظام ارتجاعی و جنايتکار جمهوری اسلامی ايران برای سرنگونی اين رژيم است.
در اينجا و در پاسخ به اين نگرانی های رفيق مينه بايد خاطرنشان کرد که نه تنها از زاويه منافع سوسياليستی جنبش طبقه کارگر، بلکه از زاويه نياز به پيشبرد يک مبارزه متحدانه، هماهنگ و همه جانبه بر ضد نظام ارتجاعی جمهوری اسلامی و دمکراتيسم رفيق مينه هم، سياست در افتادن با ليبراليسم بورژوايی و افشای ماهيت واقعی استراتژی اين جريان و سياست و پروژه هايی که برای کنترل و زير پا خالی کردن جنبش های اجتماعی در دستور کار و فعاليت خود داده است ضروری است. اتفاقا برای پيشبرد يک مبارزه قاطع عليه جمهوری اسلامی بايد مماشات جويی های ليبراليسم ايران را افشا کرد. اگر گرايش چپ و سوسياليستی در درون جنبش های اجتماعی باليبراليسم بورژوايی در نمی افتاد اکنون مدتها بود که همه اين جنبش ها به زائده ليبراليسم برای استراتژی اصلاح رژيم اسلامی تبديل می شدند و از دايره مبارزه عليه رژيم جمهوری اسلامی خارج می شدند.
بنابراين نبايد بگذاريم توده های مردم و فعالين جنبش های اجتماعی فريب شعارهای ليبرال ها را بخورند. خواست آزادی انديشه و بيان، برابری زنان و مردان و مطالبات رفاهی ديگر در پلاتفرم جريانات ليبرال از اکثريت و حزب توده گرفته تا جمهوری خواهان در شرايطی که آنان به آن مناسبات اقتصادی که می تواند زمينه ساز تحقق اين آزادی ها در جامعه باشد اشاره ای نمی کنند به روشنی بی پايه بودن پلاتفرم ليبراليسم ايران را نشان می دهد.
اگر ليبراليسم کلاسيک پيش از دو قرن پيش با تحقق بخشی از اين شعارها تحولی در جامعه بشری ايجاد کردند. طرح اين نوع شعارها از جانب ليبرال های ايران ارزش مصرفش تنها به تعويق انداختن تحول انقلابی در جامعه ايران و نجات سرمايه داری بحران زده ايران از خطر انقلاب است. استراتژی اقتصادی ليبراليسم ايران چيزی جز پيروی از الگوی اقتصادی نئو ليبراليسم نيست. اين استراتژی اقتصادی در کشورهای در حال توسعه وموسوم به جهان سوم عواقبی جز فقر و فلاکت توده های مردم و به روز سياه نشاندن کارگران بدنبال نداشته است.
اگر به عملکرد ليبرال ها در درون جنبش های اجتماعی نگاه کنيم می بينيم، اگردر درون جنبش کارگری فعالين گرايش چپ و سوسياليستی غافل می ماندند، ليبراليسم ايران با اتکا به گرايش رفرميستی در درون اين جنبش می خواست در همکاری با وزارت کار رژيم و سازمان جهانی کار آن بخش از انجمنهای صنفی و يا سنديکا ها که اساسنامه شان مورد تاييد خانه کارگر رژيم است را به کارگران به عنوان تشکل کارگری قالب کند، و يا تشکل هايی را که ارگان سازش کارگران با کارفرها و دولت باشد را بوجود آورند و از اين طريق مبارزات کارگری را در چهارچوب قوانين ارتجاعی و ضد کارگری جمهوری اسلامی محصور کنند.
در مورد جنبش کردستان هم حرکت ليبرالی در صدد بود که با دست اندازی به عرصه جنبش انقلابی کردستان اين جنبش را کنترل کند، آن را از محتوای دمکراتيک و راديکال خود خالی نمايد و در خدمت نقشه های عمومی اش برای آينده ايران بکار گيرد. اين جريان می خواست با تلاش تدريجی و گام به گام برای انجام پاره ای اصلاحات و گرفتن امتيازاتی در زمينه های فرهنگ ملی مبارزات مردم کردستان را فرو بنشاند. مگر همين گرايش ليبرالی در خارج و داخل کشور نبودند و نيستند که در نفی خشونت و راههای خشونت بار و درمطلوبيت روشهای مسالمت جويانه داد سخن می دادند، به مبارزه مسلحانه نيروی پيشمرگ حمله می کردند و مردم کردستان را به خاطر پشتيبانی از فعاليت مسلحانه نيروی پيشمرگ سرزنش می کردند و می خواستند مردم کردستان را از يکی از ابزارهای مبارزه و مقاومت خود برای هميشه و بطور استراتژيک محروم کنند. اگر کومه له در کردستان قاطعانه و خستگی ناپذير به افشای استراتژی سياسی و پروژه های ليبرالی نمی پرداخت، هيچ معلوم بود که مماشات جريانات ناسيوناليست با ليبرالها چه عواقب و پيامدهايی برای جنبش کردستان در بر می داشت؟
در جنبش زنان بايد تناقض استراتژی ليبرال ها را با پلاتفرم مطالباتی شان بر ملا کرد. مطالبات جنبش زنان در زمينه رفاهی و در زمينه برابر سازی با مردان با استراتژی ليبرال ها تحقق نمی يابد. بنابراين نبايد بگذاريم که ليبرال ها جنبش زنان را دنبال نخود سياه بفرستند. ليبرال ها بنا به ماهيت سياستها و استراتژی که دارند نمی توانند جنبش زنان را از سطح به عمق ببرند و زنان کارکن و زحمتکش را به حرکت در آورند. ليبرال ها می خواهند جنبش زنان را دنبال شيرين عبادی ها روان کنند.
جنبش آزاديخواهانه مردم ايران به دليل اينکه جنبش دانشجويی طی يک دوره نسبتا طولانی که تحت نفوذ و سلطه سازمان تحکيم وحدت و جريانات ليبرال بود از ظرفيت ها و توان انرژی آن در مبارزه با جمهوری اسلامی محروم ماند. ليبرال ها رهبری هر جنبشی را بر عهده داشته باشند، آن را فلج و از محتوای انقلابی تهی می کنند.جنبش دانشجويی تازه دارد محدوده مبارزات صرفا صنفی را پشت سر می گذارد و خود را از زير نفوذ سازمان تحکيم وحدت و ديگر جريانات اصلاح طلب و ليبرال بيرون می کشد و می رود تا با زنده کردن سنت سوسياليستی و ديرينه جنبش دانشجويی و تلاش در جهت پيوند با جنبش کارگری جايگاه واقعی خود را در جنبش آزاديخواهانه مردم ايران باز يابد.
تنها با روشن کردن شفاف تفاوت استراتژی سوسياليستی با استراتژی ليبرالی در عرصه های مختلف است که ميتوان در جريان مبارزات توده ای به اتحاد عملها و همکاريهای معينی با گرايشهای ليبرالی درون جنبش ها دست زد. اما سياستی را که رفيق مينه در برخورد به جريان ليبرالی تجويز می کند نه تنها به زيان جنبش سوسياليستی بلکه به زيان جنبش های دمکراتيک در مبارزه برای تحقق خواستها و مطالباتشان و در مبارزه با جمهوری اسلامی است.
در مورد جنبش کارگری
رفيق مينه در مبحث تحت عنوان در مورد حنبش کارگری می نويسد: مطابق ارزيابی اين رفقا اين جنبش در حال تعرضی است و درکنگره هم بحثشان همين بود . همينطور استدلال می آوردند. ما اين ارزيابی را واقعبينانه نمی دانستيم. از نظر ما اين نوع ارزيابی از يک طرف موجب اتخاذ تاکتيک و تصميم نادرست و از طرف ديگر بويژه ممکن است فعالين سمپات جريان کومه له را دچار آنارشيسم و خطای جدی کند. اين درست است که اعتراضات کارگری در ايران به نسبت سالهای قبل سازمانيافته تر کار کرده و در حال رشد و پيشروی است. اما عليرغم اينها ما بر اين باوريم که جنبش کارگری ايران و در کردستان هم چه بلحاظ مطالباتش و هم بلحاظ موقعيتی که در آن قرار گرفته هنوز يک جنبش دفاعی است. طبعا اين دو ارزيابی مختلف، دو تاکتيک و شعار مختلف را در دستور فعالين کارگری قرار می دهد.
اين نوع انتقاد کردن قبل از هر چيز عدم جديت مطلق رفيق مينه در برخورد به مسائل جنبش کارگری را نشان می دهد. اگر خواننده اين سطور به قطعنامه کنگره ۸ حکا در رابطه با جنبش کارگری، قطعنامه کنگره ۹ کومه له ، و مباحثات کنگره ۱۰ و ۱۲ کومه له در همين رابطه مراجعه کند متوجه خواهد شد که بحث ها و سياستهای حکا و کومه له در مورد جنبش کارگری چه در سطح سراسری و چه در کردستان بسيار فراتر از آن است که با تعرضی يا دفاعی خواندن جنبش مطالباتی کارگران گريبان خودش را از پاسخگويی به معضلاتی که هم اکنون سر راه جنبش کارگری و فعالين اين جنبش قرار دارد خلاص کند. زمانی که هنوز کارگران برای دريافت دستمزدهای معوقه و جلو گيری از اخراج همکارنشان دست به مبارزه می زنند، کدام عقل سليم مضمون مطالبات کارگری را تعرضی می داند؟ اگر درمتن يک ارزيابی عمومی گفته ايم که مبارزات کارگری اشکال تعرضی تری بخود گرفته است، اين کجای ادعای رفيق مينه را ثابت می کند. برای مثال در بيانيه پلنوم ۵ کميته مرکزی حزب کمونيست ايران چنين آمده است:
«در مورد جنبش کارگری دولت احمدی نژاد نتوانسته است با تشديد فشارهای خود جلو روند پيشروی اين جنبش در سالهای اخير را سد کند. طبقه کارگر ايران در شرايط دشوار و فلاکتبار اقتصادی و در دل خفقان سياسی به مبارزات خود ادامه داده است. اگر چه مضمون مطالبات کارگران در اين مبارزات همچنان دفاعی هستند اما کارگران اشکال تعرضی تری از مبارزه را در پيش گرفته اند. درک ضرورت مبارزه متحدانه و آگاهی بر نياز به بر پايی تشکل های طبقاتی و توده ای کارگران در ابعادی اجتماعی به يک نيروی مادی برای پيشروی طبقه کارگر تبديل شده و جنبش کارگری را در موقعيت تعرضی قرار داده است. به صحنه آمدن کميته پيگيری برای ايجاد تشکل آزاد کارگری، کميته هماهنگی برای ايجاد تشکل کارگری، اتحاد کميته های کارگری و سنديکای کارگران شرکت واحد با اهدافی که پيش پای خود نهاده اند دستاورد و محصول اين دوره از پيشروی های جنبش کارگری هستند. فعالين و پيشروان اين جنبش با اتکا به دستاوردهايشان و درس گرفتن از تجارب تاکنونی ميروند تا اين دوره گذار و مسير پر از سنگلاخ بسوی ايجاد تشکل های طبقاتی و توده ای کارگران را طی کنند.»
روشن است که تغيير شکل اعتراضات کارگری از تومار نويسی، مراجعه کردن به کارفرما و اداره کار و اعتراضات فردی برای رسيدگی به شکايات و مطالباتشان به اشکال ديگر مبارزه مانند تجمعات اعتراضی در مقابل مراکز دولتی و اعتصاب و تظاهرات خيابانی اشکال تعرضی تری از مبارزات کارگری را به نمايش می گذارد.
اما بفرض اينکه نگرانی رفيق مينه واقعی و جدی است، و نگران آن است که فعالين کومه له در داخل در نتيجه سياستها و ارزيابی های کومه له دچار آنارشيسم و خطای جدی شوند، در اينصورت اين سؤال پيش می آيد که چرا در حاليکه در عرض چند سال اخير ده ها مقاله و مصاحبه در رابطه با جنبش کارگری در ايران و کردستان از جانب رفقای مختلف نوشته شده و انجام گرفته است اما رفيق مينه و همفکرانش در مقابل اين نگرانی سکوت پيشه کرده اند. رفقا در همه اين کنگره ها شرکت داشتند، کدام شعار و تاکتيک متفاوت و آلترناتيو متفاوت را مطرح کردند. رفيق مينه در همين نوشته هم حتی کلامی در مورد شعار و تاکتيک مورد نظرشان در رابطه با جنبش کارگری مطرح نمی کند. واقعا اين نوع انتقاد گرفتن را چه اندازه می توان جدی گرفت؟
رفيق مينه تا زمانی که ارزيابی، شعار و تاکتيک های خودشان را در رابطه با جنبش کارگری روشن نکرده، هنوز هيچ چيز نگفته است.
پاسخ به يک انتقاد کهنه
رفيق مينه در بحثی تحت عنوان در رابطه با پاسخ به رفع ستم ملی بر مردم کردستان مطرح می کند و می نويسد: رهايی نهايی زير بار زور و ستمگری ملی تنها از راه استقلال ملی و تشکيل دولت مستقل تامين می شود. ( خط تاکيد از من است)
اين تز رفيق مينه به لحاظ اصولی و از نقطه نظر مارکسيستی درست نيست. همانطور که بارها در کنگره های کومه له بر آن تاکيد شده است ما همواره مدافع پيگير حق تعيين سرنوشت مردم کردستان بوده ايم و برای تأمين شرايطی دمکراتيک که در آن آزادی بيان و مطبوعات، آزادی فعاليت احزاب سياسی، آزادی ايجاد تشکل های توده ای و آزادی بدون قيد و شرط سياسی و ... مبارزه کرده ايم تا مردم کردستان بتوانند بدور از هرگونه فشار حاکميت نيروهای سرکوبگر و مرتجعين محلی آزادانه از حق خود برای جدائی و تشکيل دولت مستقل و يا ماندن در چهارچوب ايران ، بطور واقعی استفاده کنند.
اما اين يک موضع شناحته شده کمونيستی است که قبول حق جدائی به معنای توصيه جدائی از طرف ما در هر شرايطی نيست. اينکه در آن مقطع که مردم کردستان در موقعيت اتخاذ تصميم آزادانه خود قرار می گيرند ما چه جهتی را تشويق و تبليغ خواهيم کرد به شرايط سياسی و اجتماعی آن هنگام بطور کنکرت و ارزيابی از مصالح عمومی طبقه کارگر و مردم زحمتکش بستگی دارد.
همانطور که لنين بر آن تاکيد می کند: بورژوازی ملتهای ستمکش پرولتاريا را بنام « پراتيک بودن» خواستهای خود، به پشتيبانی بی چون و چرا از کوششهای خود دعوت می کند. از همه پراتيکتر اين است که صراحتا گفته شود «آری» طرفدار جدا شدن فلان ملت معين هستيم نه اينکه گفته شود طرفدار حق جدا شدن همه و هر گونه ملتی هستيم! پرولتاريا با اينگونه پراتيسيسم مخالف است: او، در عين حال که برابری حقوق و حق مساوی را در مورد تشکيل دولت ملی قبول دارد، در همانحال اتحاد پرولتارهای کليه ملل را بالاتر و ذيقيمتتر از همه می داند و هر گونه خواست ملی و هر گونه جدائی ملی را از نقطه نظر مبارزه طبقاتی کارگران ارزيابی می کند. شعار پراتيسيسم، در عمل چيزی نيست جز شعار تقليد کورکورانه از کوششهای بورژوازی. ( تمام تاکيدات از لنين است) (۷)
بنا بر اين مسئله از موضع لنينی و مارکسيستی کا ملا روشن است. سؤال اين است که چرا مثلا در شرايطی که دولت انقلابی و کارگری در ايران بر سر کار است و اين دولت حق ملل در تعيين سرنوشت خويش را اعلام کرده و زمينه های مادی استفاده از اين حق و همچنين زمينه های احقاق حقوق برابر را نيز در تمام زمينه ها فراهم آورده است، رفيق مينه ما باز هم جدائی و تشکيل دولت مستقل کردستان را تنها راه رفع ستمگری ملی می داند. مگر نه اين است که در آن شرايط فرضی اين بورژوازی کرد خواهد بود که نمی خواهد به زير حاکميت دولت کارگری برود و شعار جدائی را سر می دهد. مگر نه اين است که در چنين شرايطی کشيدن حصار مرزهای دولت مستقل به دور کردستان يعنی اداره جامعه کردستان را به توازن قوای سياسی و طبقاتی در اين جامعه واگذار کنيم. و اين يعنی اينکه طبقه کارگر کردستان را از پشتيبانی هم طبقه ای های خودش که در حاکميت هستند محروم کنيم و کارگر کردستان مجبور باشد برای تعيين تکليف با بورژوازی خودی فقط به نيروی خودش متکی با شد. به قول لنين آيا اين تز رفيق مينه جز دنباله روی و تقليد کورکورانه از کوششهای بورژوازی ملت ستمکش چيز ديگری است؟
رفيق مينه در بخش ديگری از همين مبحث می گويد: در مدت چند دهه گذشته از جانب نيروهای سياسی کردستان ايران شعار خود مختاری، فدراليسم، حق شهروندی و حاکميت شورايی در کردستان برای چگونگی رفع تبعض و ستمگری ملی بر مردم کردستان و تنظيم مناسبات با دولت مرکزی ارائه شده است.
در مورد حق شهروندی بعدا توضيح خواهم داد. اما در اينجا هم اين سؤال پيش می آيد که آيا رفيق مينه خودمختاری و فدراليسم را طرحی برای رفع تبعيض و ستمگری ملی از مردم کردستان می داند؟ موضع و سياست رسمی کومه له در اين رابطه روشن است. اين سياست چه در قطعنامه کنگره ۱۰ کومه له در همين رابطه، و چه در مقالات مختلف نشريه پيشرو توضيح داده شده است. رفيق مينه در اينجا تلويحا فدراليسم را نيز طرحی برای رفع تبعيض و ستمگری از مردم کردستان معرفی می کند. البته اين موضع گيری رفيق مينه با موضعی که بالاتر به آن پرداختيم نيز در تناقض است. (۸)
و باز رفيق مينه می نويسد: رهبری حکا تا مدتی پيش حق شهروندی را مطالبه می کرد. ما فکر می کنيم حق شهروندی نه تنها اين ستم را حل نمی کند حتی آن را کم هم نمی کند. حق شهروندی حق افراد است و حتی پاسخ حق گروهی را هم نمی دهد چه برسد به يک ملت.
اين يک انتقاد کهنه است. عبدالله مهتدی در مقطع انشعاب از کومه له با تحريف مواضع کومه له در رابطه با مسئله ملی همين انتقاد را مطرح کرد و همان موقع جوابش را داديم.(۹) رفيق مينه هم کاملا غير منصفانه همين انتقاد را تکرار می کند. برخلاف ادعای رفيق مينه حق برابر شهروندی با ملت بالا دست در تمام زمينه های سياسی، اجتماعی و اقتصادی برای کومه له يک مقوله حقوقی مستقل از شرايط عينی تحقق آن نيست و ضمانت اجرائی آن به حکومت بر آمده از انقلاب کارگران سپرده شده است، در چنين شرايطی که طبقه کارگر قدرت سياسی را در دست دارد مردم کردستان نه فقط از لحاظ رسمی و حقوقی بلکه بطور واقعی و عملا به شهروندان برابر در ايران تبديل می شوند. رفيق مينه می تواند به قطعنامه کنگره نهم کومه له در رابطه با مسئله ملی مراجعه کند و توضيحات بيشتر را ملاحظه کند.
لنين کجا رفت؟
رفيق مينه در سر فصلی به نام "در مورد مسئله تئوری" می نويسد: تا جايی که به مسئله تئوری بر می گردد، کومه له چه قبل از تشکيل حکا و چه بعد از آن و چه اکنون هم، مبانی فکری مارکس و انگلس را به چراغ راهنمای خود در مبارزه سياسی برای ايجاد جامعه ای آزاد و برابر که در آن انسانها بدور از هر نوع ستم و استثماری زندگی و کارشان پيش می رود و به دور از جنگ و سرکوب و فشار از زندگی مرفه وخوشبختی بهره مند می شوند قرار داده است.
در اين گفته رفيق مينه فقط نصف حقيقت بازگو شده است. اين حقيقت دارد که کومه له مبانی فکری مارکس و انگلس را به چراغ راهنمای خود تبديل کرده است، اما اين تمام حقيقت نيست. کومه له به همان اندازه آموزش های لنين و چگونگی کاربست مارکسيسم در دل جامعه پر تحول روسيه در دو دهه اوايل قرن بيستم و در دل يک انقلاب عظيم اجتماعی را نيز راهنمای پراتيک انقلابی خود قرار داده است.
از آنجا که تئوری و انديشه ها و اهداف رهبران و شرکت کنندگان در مبارزه عنصر مهمی از انقلاب را تشکيل می دهند و اين نکته بويژه در مورد انقلاب اکتبر نيز صادق است، چرا که هيچگاه در گذشته تئوری و تصورات ذهنی انقلابيون در باره انقلاب به اندازه انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ با جوهر واقعی رويدادها نزديک نبوده است، بنابراين تئوری و آموزش های لنين برای کمونيست های ايران اهميت زيادی داشته است. آثار لنين گنجينه ای از کاربست مارکسيسم در تدوين استراتژی سوسياليستی، روشن کردن مبانی تاکتيکی و روش های سازماندهی و به ثمر رساندن يک انقلاب کارگری است. کومه له و سپس حزب کمونيست ايران همواره تجارب و آموزش های لنين را بکار گرفته است. ممکن است رفيق مينه توضيح دهد که چرا لنين را از زمره متفکرين و انديشمندان طبقه کارگر حذف کرده است؟ نکند همزمان به نفی حزب کمونيست، قرار است آموزشهای لنين هم به فراموشی سپرده شود؟
بازهم در مورد مسئله ملی
رفيق مينه در بخشی ديگر می نويسد: ايران کشوری چند مليتی است. مليت های ديگر مانند ترک،عرب، بلوچ و ترکمان مانند مردم کردستان از ستم ملی رنج می برند. رهبری حکا به اين مسئله مهم بی تفاوت است و تحت عنوان ما نبايد مسئله ملی را دامن بزنيم از موضع گيری و پاسخ دادن روشن و معين به اين مسئله خود را کنار می کشند. برای نمونه سال ... در مقابل اعتراضات توده ای مردم عرب خوزستان عليه سياست شونيستی جمهوری اسلامی که سالهاست اقدام به انتقال عرب ها از سر خانه و زندگی شان و ساکن کردن فارس ها بجای آنها کرده، که مطابق آمار خبرگزاری ها در اين اعتراضات هشت نفر کشته شدند و نزديک به ۱۰۰ زخمی و ۸۰۰ نفر هم دستگير شدند. رهبری حکا در برابر اين رويداد سکوت کرد و حتی يک اطلاعيه کوچک هم در محکوم کردنم اين جنايت و سرکوبگری رژيم صادر نکرد.
اين نوع انتقاد کردن و نتيجه گيری دلبخواهی با هيچ منطقی جور در نمی آيد. اينکه رهبری حکا در مورد اعتراضات مردم خوزستان اطلاعيه نداده است، انتقاد کاملا درستی است. اما رهبری حزب در مورد کشتار کارگران معدن مس خاتون آباد و دهها اعتصاب و مبارزه پرشور کارگری هم اطلاعيه نداده است. رفيق مينه با اطلاعيه ندادن در مورد مبارزات کارگری چرا مشکلی ندارد؟! اينها همه از کمبودها و نارسائی های فعاليت حزب هستند. اما اينکه چون درمورد اعتراضات خوزستان و کشتار رژيم اطلاعيه نداده ايم نتيجه بگيريم که حزب به مسئله ملی کم بها می دهد نمی تواند درست باشد همانطور که اطلاعيه دادن در مورد خيزش های آذربايجان هم به معنای پربها دادن به اين مسئله نيست.
ديدگاه ما در اين مورد روشن است، در برنامه حزب کمونيست ايران آمده است:
ستم ملی يکی از اشکال تبعيض و بی حقوقی حاکم در ايران است که بايد قاطقانه به آن پايان داده شود. از اينرو:
ما خواهان برابری حقوق ملتها، ملغی کردن کليه تبعيضات قانونی و عملی بر اساس مليت، پايان دادن به دخالتهای بوروکراتيک دولت مرکزی در شئون زندگی مردم، فراهم کردن امکان شکل گيری ارگانهای حاکميت محلی و لغو زبان رسمی اجباری هستيم، و با ايجاد و تحريک کينه و خصومت ملی مبارزه می کنيم.
ما اعتقاد داريم که مصالح مبارزه پرولتاريا برای نيل به سوسياليسم، وحدت عمل و يگانگی سياسی طبقه کارگر ايران در همه عرصه های مبارزاتی می کوشد. از اينرو است که ما حق کليه ملل ساکن ايران را در تعيين سرنوشت خويش، يعنی آزادی آنها تا حد جدايی کامل به رسميت می شناسيم. در عين حال خواهان اتحاد آزادانه و داوطلبانه کليه ملل بوده و معتقديم که چنين اتحادی بسود توده های زحمتکش است.( تقل از برنامه حزب کمونيست ايران)
نا براين ترديدی نيست بايد از مبارزات حق طلبانه مليتهای تحت ستم در هر جای ايران پشتيبانی کرد. هر دولت انقلابی که بدنبال سرنگونی رژيم بر سر کار آيد بايد پروژه ها و برنامه های فشرده ای را در زمينه های اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و سياسی بمنظور برابرسازی ملت های ايران و پايان دادن به تبعيضات و بی حقوقی هايی که اساسا به دليل حاکميت رژيم های ديکتاتوری به اين مليت ها تحميل شده است را در دستور کار خود قرار دهد.
نکته ديگری که در شرايط کنونی بايد در نظر گرفته شود اين است که سياست های شونيستی و ارتجاعی جمهوری اسلامی در برخورد به اين مليت ها از يک طرف و دخالت های امپرياليستی امريکا و قدرت های ارتجاعی منطقه می توانند زمينه ساز بر افروخته شدن آتش جنگ های قومی شوند، که بايد بسيار هوشيارانه و مسئولانه با آن برخورد کرد و تجربه کومه له در کردستان از اين لحاظ بسيار گرانبها است.
حکايت استاليننيسم
رفيق مينه تحت عنوان در مورد مسئله اقليت و اکثريت، می نويسد: نفس اينکه اين رفقا با مناسبت و بی مناسبت بحث اقليت بودن ما را و بسيار ی از موارد با لحن تحقير آميز آن را تکرار می کنند، اين احساس را در من بوجود می آورد که ممکن است نگران اين باشند که شکافی در ديوار قدرت تشکيلاتی آنها بوجود آيد. به همين دليل است که بنظر می آيد در مواردی تلاشی
پنهان در جريان بوده است، برای اينکه تعدادی از رفقای ما حتی برای نمايندگی کنگره هم رای نياورند.
رفيق مينه بعد از آنکه رهبری تشکيلات حزب و کومه له را به حفظ قدرت تشکيلاتی از راه شگردهای نهانی متهم می کند، می نويسد: اين نوع حفظ قدرت تشکيلاتی در ادامه و رشد خودش ديکتاتور درست می کند و زياد هم به اين مربوط نيست که کدام ايدئولوژی را برای سرپوش گذاشتن ديکتاتوری اش انتخاب می کند. استالين نمونه ای آشکار است در اين رابطه. او زير نام کمونيسم و سوسياليسم همه مخالفين دورن حزبی را اعدام و نابود کرد و بدنبال آن به سرکوب توده های مردم پرداخت و ميليونها انسان ناراضی و معترض سياستهای خودش را از بين برد.
در اينجا بی پايه و بی اساس بودن ادعاهای رفيق مينه هيچ نيازی به اثبات ندارد. همين چند ماه پيش بود که کنگره ۱۲هم کومه له برگزار شد. هيچ شکايت يا انتقادی نه از پروسه انتخابات نمايندگان و نه از پروسه انتخابات کميته مرکزی از جانب رفيق مينه ويا همفکرانش به دست هيچ مرجع تشکيلاتی نرسيده است.
اما اين بحث فراتر از اين است. رفيق مينه نه تنها بسيار غير مسئولانه اين اتهامات بی اساس و ناروا را مطرح می کند، بلکه در همان حال ناتوانی و عجز خودش در تحليل زمينه های عروج استاليننيسم را نيز به نمايش می گذارد. آنچه بعد از انقلاب اکتبر روسيه و تصرف قدرت سياسی از جانب طبقه کارگر زمينه های عروج استاليننيسم را فراهم آورد، نه روشهای تشکيلاتی و سکتاريستی استالين و رهبری حزب در آن دوره بلکه ناتوانی حزب بلشويک و حکومت کارگری در سازماندهی اقتصاد سوسياليستی بود. آنها نتوانستند آرمانهای آزاديخواهانه و برابری طلبانه انقلاب را با برچيدن و لغو مناسبات اقتصاد سرمايه داری متحقق کنند و تصرف قدرت سياسی به تحول مناسبات اقتصادی و برقراری مالکيت اشتراکی بر وسائل توليد منجر نشد. همين عامل زيربنايی بود که سرانجام زمينه های انحطاط سياسی و ايدئولوژيک انقلاب و عروج پديده استاليننيسم را که چيزی جز ناسيوناليسم روسی نبود فراهم آورد. ناسيوناليسمی که زبان جديد و ابزار جديدی را برای قدرت گيری مجدد خود يافته بود. زمانی که حزب بلشويک و دولت نوپای کارگری در شوروی از پيشبرد انقلاب اقتصادی خود عاجز ماند، اين بورژوازی روسيه بود که در نهادهای جديد آن ظرفيتی را يافته بود که با بکار گرفتن آ