جنبش بازگرداندن اختيار به انسان و حرکت بر روی ريل راديکاليسم چپ

سعيد ولدبيگی
سايه روشن جنگ و خطر حمله نظامی عليه ايران تاريخ را به ياد مياورد ايستگاه ۲۸ مرداد و سپ انحرافگاه گوادلپ تلاش موتورهای نظم غارتگر جهانی بود که امروز نيز تارنمای حضور انها در پشت نزديکترين مرزها ديده ميشود .قصد اين نوشته پاسخی است به يک
ارايش بی ربط و يا گفتاربی ربط برخی دانشجويان به نام چپ راديکال و موضع انها در قبال حمله نظامی امريکا ..
انچه مصطفی صابر در مورد خطر پاسيفيسم و ناسيوناليسم دانشگاه هشدار ميدهد پاسخی است به چپ مجنون که در عدم اگاهی وشناخت از پايه ای ترين اصول مبارزه در فقدان يک پلاتفرم سياسی راديکال تنها جهت ابراز وجود خود و افراشتن پرچم مخالفت با جبهه سابق خود پشت تريبون جرح و تعديل اسلامی ميرود .جنبش سرنگونی رژيم اسلامی در يک طرف و جنبش جايگزينی در طرف ديگراين تضاد صحنه اصلی مبارزه را تشکيل ميدهند انچه دراين ميان حائز اهميت است شناخت تضاد درونی طرفين تضاد و تلاش جهت بسيج وسازماندهی انها در مفهوم مثبت مبارزه ووصول وفاق اکثريت است.
انچه در جبهه اول امروز بسيار حياتی و سرنوشت ساز است متشکل شدن و متشکل ماندن است که اين مجال را چپ دانشجوئی با حفظ تمامی ماکسيماليسم راديکاليزمش به سايرين در ظرفها و بسترهای مناسبش داده است اما اين جاست که با پيروزی چپ در مطالبات اکثری (کارگران,معلمان,زنان و...)و به طبع ان دانشجوئی (۱۶ اذر ,۲۰ اذر و۸ مارس در پلی تکنيک و دانشگاه تهران ,وقايع دانشگاه مازندران و ... )موجبات خروج از ريل پرنسيپ سياسی را برای مخالفين درون جنبش سرنگونی را فراهم مياورد . انچه برای دفتر تحکيم ,جريانهای ليبرال و دوم خرداديهای چپ ناميده شده پايان کار است برای چپ راديکال انقلابی دانشگاه اغاز راه است.
سرنگونی رژيم کنونی در ابعاد مبارزه برای ازادی منفی دانشجويان قرار دارد اما در پاسخ به ان واستقرار حاکميت بلافصل ومستقيم مردم اين روند مبارزه مثبت ازادی است که ميتواند اعتماد از دست رفته مردم نسبت به انقلاب در صده اخير را برگرداند واين يعنی جنبش بازگرداندن اختيار به انسان که امروز قوی تر و پيشروتر از همه در حال کندن کانالهای مبارزه جهت هدايت ديناميسم موجود ونهايتا تغيير نظم کنونی است.حمله امريکا به عراق وسياست ان در قبال ايران يک واقعيت هميشه محکوم است اما در افتادن به دام مبارزه با ان هم وزن جنبش سرنگونی اژير پاسيفيسم را به صدا در مياورد و غلطيدن به اغوش پاسيفيسم يعنی قدم زدن زير پرچم دشمن در همه اشکال ان و کمک به سياستهای ضداکثری.
انچه جمهوری اسلامی از خطر حمله نظامی وتحريمهای اقتصادی سود ميبرد تضعيف اردوی جنبش سرنگونی واعمال سياست ارعاب توده ها حول يک پلاتفرم فوق راست فالانژيستی و تاخير در برگرداندن ساعت شنی رژيم به دست اکثريت پرولتری است و انچه امريکا وهم پيمانان ضد کارگری اش ازان سود ميبرند تلاش جهت تضعيف جبهه الترناتيو اکثری است در اين ميان چشم انداز صلح مستلزم تشخيص اين واقعيت است که در دعوای بين قدرتها امپرياليستی کارگران وزحمت کشان منفعتی ندارند و جانب هيچ کدام را نبايد بگيرند .ان دسته از جريانهای مخالف جنگ که ماهيت ضد کارگريشان برهيچ ازاد انديشی پوشيده نيست درتلاش برای تعديل اين نظام از عراق به عنوان موزه عبرت در موعظه های خود استفاده کرده وبا حمله به سلطنت طلبان منتظر قدرت گيری ليبرال های به اصطلاح جمهوری خواه ميمانند که به زعم ايشان دراين ميان قدرت اراده توده ها تنها در نمايشنامه رفراندم قابل کنترل است. ايشان به دنبال ظرفهای مناسب تبليغاتی در پی ژنرالهای بدون ارتش هستند تا ايده های خود را به واقعيت نفوذ ناپذير وسرسخت تحميل نمايند ايده هائی که نهايتا با واقعيتهای اجتماعی خوانائی ندارند .
جنبش سرنگونی دانشجويان را به عنوان مولدين سلاح نظری در کنار ساير اقشار مبارز سازماندهی ميکند اما چپ انقلابی دانشگاه در کنار ساير انقلابيون سوسياليست وظيفه سازماندهی و هدايت اين جنبش را به عهده دارند.شناخت تضاد درونی جنبش سرنگونی بخش مهمی ازکل پروسه شناخت در مبارزه است.همانقدر که تضاد اصلی نياز به شناختی ابژکتيو بر پايه يک تحليل کنکرت از اوضاع دارد شناخت تضاد درونی جنبش سرنگونی نيز خودنمائی ميکند.ضعف در تئوری پيوند و دست وپا زدن در تعريف های ابتدائی موضوعی که دوستان را نگران ابروی سياسی خود کرده است.شايد عجيب باشد اگر در اغاز قرن بيست ويکم هنوز مجبور باشيم نقد "مارکس "از سوسياليسم تخيلی را به يک سوسياليست ديگر که خود را چپ راديکال دانشجوئی ميداندياداوری کنيم ... که سوسياليسم يک طرح ذهنی , الگو ويا سرمشق نيست بلکه مبارزه طبقاتی است,پراتيک تغيير نظم موجود است... بنا براين سوسياليسم يا کمونيسم يک ارمان مطلوب نيست که برای ماترياليزه کردن ان نقشه ای جذاب رقم بزنيم وتصورکنيم اگر تعدادی طرفدار يا مريد به دور ان گرد ايند ...پس نيروی مادی رسيدن به ان نيز فراهم امده است .
حفظ مسير مبارزه وحرکت بر روی ريل راديکاليسم چپ حاصل سالها تلاش و خشت روی خشت گذاشتن رفقائی است که در ضيافت های پلاک ۲۰۹ اوين ,۵۹ عشرت اباد,خ سئول و ۲سپاه
فريادشان ويا حتی حذف فيزيکشان به جرم مبارزه مستقل , اگاهانه يا نا اگاهانه از ياد برده ميشوند
بی مايگی اظهاراتی که از جانب عده ای در باب سوسياليسم و مارکسيسم در قالب هايی نظير معرفی نظريه پردازان مارکسيست صورت می گيرد و پر گويی های پر طمطراق و توخالی در باب مقايسه تطبيقی محتوای نظری نيروهای چپ گرا در دهه های چهل و پنجاه و نيروهای کنونی چپ، ضرورت ارائه مطالبی را در جهت معرفی و توضيح گرايشات چپ عيان می سازد. اين مطلب کوتاه نيز گامی در جهت پاسخ به همين نياز است.
عده ای نسبت به دموکرات نبودن نيروهای چپ کنونی اظهار ترديد می کنند، در حالی که در تمام سطوح جامعه و به خصوص در دانشگاه ها، نيروهای چپ راديکال در صف مقدم دفاع از مطالبات دموکراتيک و حقوق صنفی و مدنی قرار دارند. در اين مقاله به صورت اجمالی در جهت تنوير افکار عمومی نسبت به ماهيت نيروهای چپ راديکال ( در مقابل سمپاشی هايی از نوع بالا) خواهيم کوشيد. سعی ما بر اين است که توضيحات خود را با ادبياتی شفاف ارائه دهيم تا پيام خود را به صورت واضح و روشن به مخاطبان خود منتقل کنيم.
جنبش چپ، جنبش نقد دائم شرايط موجود و نفی مداوم سرمايه داری از منظر طبقه کارگر به قصد ايجاد تحولی بنيادين در اساس جامعه (از جمله روابط مالکيت) است. ابتدا بايد چهارچوب نظری خاصی را که منجر به ارائه چنين تعريفی از جنبش چپ می گردد، به طور خلاصه بيان کنيم.
تحليل طبقاتی جامعه با روشی ماترياليستی، ديالکتيکی و تاريخی در مرکز ثقل اين ديدگاه قرار دارد. از اين منظر جامعه چون کليتی يکدست و يکپارچه حاصل از گرد هم آمدن افراد منفرد در نظر گرفته نمی شود و دولت به عنوان نهادی خنثی که کارش صيانت از حقوق افراد و قضاوت و مداخله در موارد اختلافی است، شناخته نمی شود.
در اين ديدگاه طبقات اجتماعی به عنوان يک ميانجی مهم و عمده ميان فرد و جامعه ظاهر می گردند که در تعيين هويت و ساختار درونی هر يک از اين دو مفهوم نقش محوری دارند. روابط ما بين طبقات اجتماعی حاصل از شيوه توليد و معيشت انسان ها در هر دوره تاريخی از طريق ايدئولوژی ها و نيروهای نظامی و قهر آميز توجيه و تثبيت می گردند..در طول تاريخ بشری طبقات حاکمه دولت را به عنوان ارگان سرکوب و پاسدار منافع خود شکل داده اند و طبقات تحت استثمار نيز به شيوه های مختلفی از رفرم گرفته تا آشوب، قيام و انقلاب در مقابل طبقات حاکم بر می خيزند و اينگونه است که تاريخ جوامع، تا کنون تاريخ مبارزه طبقاتی بوده است.
در اين ميان جنبش چپ نه به عنوان فرقه ای ايدئولوژيک متشکل از مصلحين اجتماعی بلکه به عنوان جنبشی برآمده و معطوف به يکی از طبقات حاضر در جدال يعنی طبقه کارگر است. تئوری اين جنبش سوسياليسم انقلابی يا مارکسيسم) تئوری نقد مناسبات سرمايه داری از منظر طبقه کارگر می باشد و هدف آن پيروزی طبقه کارگر در منازعه طبقاتی و تسخير قدرت سياسی توسط اين طبقه است و در نهايت انحلال طبقات و از ميان رفتن دولت است.
تا همين جا زمينه بحث بسيار گسترده است. نظريات متعددی وجود دارندکه در برابر تحليل طبقاتی فوق موضع می گيرند يا صحت جهانی آن را به زير سوال می برند. اين مجادلات محتوای هزاران صفحه بحث نظری بين متفکران چپ گرا و راست گرا را تشکيل می ده دکه خواننده علاقه مند می تواند به اين متون مراجعه نمايد.
اما بايد افرادی را که با فخر فروشی و به سياق صفحات روزنامه شرق قصد دارند ديدگاه های نظريه پردازان خاصی را به عنوان تنها نظريات جا افتاده و قابل قبول چپ گرايان به جامعه قالب کنند! از اين امر مطلع نمود که از زمان انتشار مانيفست کمونيسم در سال ۱۸۴۸ تا کنون مباحث بسياری توسط بزرگان نظری و سياسی جنبش چپ چون انگلس، لنين، لوکاچ، گرامشی، لوکزامبورگ و تروتسکی و ...طرح گرديده است که در اين ميان نظريات جزم انديشان و جبر گرايانی چون کائوتسکی صفحات اندکی از اين ادبيات پر بار را اشغال می نمايد. هر چند پناه بردن مريدان پوپر و هايک به چنين چهره هايی در مقابل چپ راديکال مايه مزاح و انبساط خاطر را فراهم نموده است.
اما در اين وانفسا که جانيان سابق نقش آزاديخواهان را بازی می کنند، شاهزاده پهلوی طرفدار دموکراسی می شود و يکی از عناصر مشکوک زندان اوين به کمک راديو "صدای آمريکا" به رهبری جنبش دانشجويی ارتقا می يابد. بايد اندکی بيشتر پيرامون خصوصيات سياسی چپ راديکال بحث نمود.
در ديدگاه چپ راديکال، ايران به عنوان جزئی از نظام جهانی سرمايه (حال ياغی يا مطيع!)مورد تحليل واقع می شود. لذا مبارزه طبقاتی به صورت جدالی مشخص ميان ارکان سرمايه (اعم از داخلی يا خارجی) ، حاکميت و طبقه کارگر در بطن جامعه جريان دارد.
شرايط ايران مطالبات دموکراتيک و آزاديخواهانه ای چون "آزادی بيان" ، "آزادی تشکل" و .... را در چهارچوب پلاتفرم خاص طبقه کارگر و چپ راديکال (که چيزی جز پيگيری مستمر جهت تحقق سوسياليسم نيست) برجسته نموده است. البته شيوه برخورد چپ راديکال با اين مطالبات کاملاً متمايز با اپوزيسيون راست و شيوه بورژوايی می باشد که در کنار چگونگی پيوند اين مطالبات دموکراتيک با مطالبات سوسياليستی از منظر چپ راديکال (در تمايز با ديگر نحله های چپ) خود جای بسط و بحث بسيار دارد..
چپ راديکال تضاد ميان "آزادی" و "برابری" را نمی پذيرد و دوگانگی ميان اين دو مفهوم و خواسته بنيادين انسانی را ناشی از محدوديت های مناسبات جامعه سرمايه داری می داند.
با اين مقدمات چپ راديکال معتقد است حاکميت سرمايه داری در ايران اساساً با نوعی خود کامگی ملازم است. لذا بحث ابداً بر سر انتخاب يک دموکراسی بورژوايی يا يک حکومت استبدادی با شکل بندی ماقبل سرمايه داری نيست.
طبقه سرمايه دار در ايران همواره با حکومت های خودکامه سازش کرده و هيچ گاه نيروی سياسی مستقلی را شکل نداده است که نبرد با خودکامگی را تا انتها پيش ببرد. ريشه اين مسئله را می توان در اين واقعيت جستجو کرد که دموکراسی حقيقی در ايران به سرعت مناسبات اقتصادی سرمايه داری را نفی می کند و منافع عينی توده های وسيعی از مردم به صورت بارزی با مناسبات اقتصادی مزبور بيگانه است.
لذا طبقه سرمايه دار همواره به قدرت خودکامه ای نيازمند است تا مناسبات اجتماعی و اقتصادی سرمايه داری را به جامعه تحميل کند.
البته بايد در نظر داشت که که درباره مسئله دموکراسی به صورت عام نيز چپ راديکال کاملاً متفاوت می انديشد. برای چپ راديکال دموکراسی بورژوايی نه يک هدف و نه يک ايده آل ذهنی بلکه مفهومی است که در هر دوره معانی و تعابيری دارد و با توجه به معنای مشخص آن در دوره ای که به کار برده می شود ، درباره آن موضع گيری می شود.
"دموکراسی" در چهارچوب ادبيات ليبرالی حاکم بر جهان، آن شکل بندی سياسی را مد نظر دارد که حکومت جهان شمول سرمايه را تضمين نمايد. به اين ترتيب "دموکراسی" از يک مدل پيشنهادی برای پاسخگويی به خواست های عمومی همچون حکومت "نژاد برتر" به يک غايت نهايی ارتقا می يابد.برای حصول اين غايت هرگونه جنگ افروزی، تهاجم يا تجاوز نظامی مجاز شمرده می شود. حتی اگر لازم باشد می توان ريختن بمب های فسفری و خوشه ای را بر سر مردم فلوجه توجيح نمود!
در ادامه همين منطق است که از نظر برخی از دموکراسی خواهان ايرانی وصول به "دموکراسی" از هر طريقی (جنگ، تحريم يا جنگ های قومی و...) مورد حمايت است. خارج از اين نکته که چنين روش هايی منجر به آمدن دموکراسی مورد ادعايی خود آقايان هم نخواهد شد اين مسئله نشان دهنده نوعی انديشه غايت محور در ذهن ليبراليسم حاکم بر جهان امروز است که در آن هدف وسيله را توجيه می کند.(به عبارتی ديگر اين طرز تفکر نزديکی بسياری با يک ديدگاه فاشيستی دارد)
چپ راديکال استقرار يک حکومت دموکراتيک را بسيار مطلوب ارزيابی می کند و اين خواست را با سياست خاص طبقاتی خود، تنها از طريق رشد و ارتقای جنبش های اجتماعی و جهت گيری خاص آن ها ممکن می داند.
طرق پيشنهادی ديگری چون زمينه چينی برای وقوع انقلاب رنگی، تحريم و.... مورد پذيرش چپ راديکال نيست. اين مسئله نافی دموکرات بودن چپ راديکال و تعهد آن به آرمان های آزادی خواهانه نيست، بلکه نشانگر راهبرد متفاوت اين جنبش از اپوزيسيون ليبرال و راستگرای ايران است.
نمونه ای از شيوه برخورد چپ راديکال با مسائل روزمره سياسی می تواند قضيه را روشن تر کند. تجمع در حمايت از حقوق دکتر ناصر زرافشان، اکبر گنجی، مهندس موسوی يا هر زندانی سياسی ديگر، عملی است که در آن هر نيروی دموکراتيک اصيلی از جمله چپ راديکال شرکت می نمايد. در همين حال عدم حمايت از تجمع هواداران آقای گنجی در مقابل دفتر سازمان ملل در نيويورک و نقد اين گونه حرکات از سوی چپ راديکال نشان دهنده تفاوت هايی بنيادين در نگاه به سياست، ارزيابی شرايط ايران و چگونگی عمل برای رسيدن به نتايج مطلوب است.
به طور خلاصه بگوييم که اين يک شانتاژسياسی است که هر کس در ايران با مشی ليبرالی و شيوه های آمريکايی کنار نيايد، دموکرات نيست چپ راديکال نه تنها در مقابل اين شانتاژها عقب نخواهد نشست، بلکه مستقيماً بنيان های نظری بخش عمده ای از اپوزيسيون راست و ليبرال را به چالش خواهد کشيد.
در مورد چپ راديکال ناگفته ها بسيار است، اما ادامه بحث و چگونگی پيشبرد آن را به مقتضيات زمان واگذار می کنيم .
و در پايان تاکيد می کنيم که چپ راديکال در ايران با هدف پيشبرد سياست مستقل طبقه کارگر، پيگيری خواست های ملازم آزادی خواهی و برابری طلبی را در دستور کار خود دارد و فارغ از انگ ها و آزار ها راه خود را ادامه خواهد داد