" /> از میان مقالات: June 2007 Archives

« May 2007 | Main | July 2007 »

June 30, 2007

رضا مهدوی: مفهوم کنترل کارگری

در دوره آتی مبارزات طبقاتی، با تغییر تناسب قوا به نفع کارگران، ما شاهد اشغال کارخانه ها و اعمال کنترل کارگری توسط کارگران خواهیم بود. از اینرو بررسی مفاهیم اولیه این تجربه کارگری بسیار حائز اهمیت است. بحث و تبادل نظر در این مورد می تواند ما را با ابزار برنده تر و مؤثر تر در نبرد با سرمایه داری مجهز کند. در این مقاله به مفاهیم اساسی کنترل کارگری در دوره کنونی پرداخته می شود. اما پیش از پرداختن به توضیح مفهوم «کنترل کارگری» در دوره کنونی (پیشا کنار گذاشتن نظام سرمایه داری)، می بایست به مفهوم کلاسیک کنترل کارگری پرداخته شود.  

مارکسیست های انقلابی بر این باورند که پس از کنار گذاشتن نظام سرمایه داری توسط قدرت کارگری، جامعه وارد یک مرحله انتقال از سرمایه داری به سوسیالیزم می گردد.  به قول کارل مارکس  )در جزوه نقدی بر برنامه گوتا( در این دوره وجه تولید غیرکاپیتالیستی در جامعه حاکم شده؛ اما وجه توزیع کماکان بورژوایی باقی می ماند. زیرا انقلاب سوسیالیستی از بطن جامعه سرمایه داری متولد شده و بسیاری از ناهنجاری های بورژوایی، تا رشد کیفی نیروهای مولده در سطح جهانی، برای دوره ی باقی خواهد ماند.

همچنین صاحبان قدرت نوین، طبقه کارگر، از آنجایی که آمادگی اعمال مدیریت کارگری نداشته کماکان برخی از مناسبات جامعه بورژوایی را اجباراً بایستی حفظ کند. ما باید واقف باشیم که روز پس از انقلاب کارگری، نمی توان با جایگزین سازی تکنیسن ها یا مدیران وابسته به سرمایه داری با کارگران در کارخانه ها  تمام مسایل فنی و راه اندازی کارخانه ها را یکروزه حل کنیم. باید واقف باشیم که کارگران برای اعمال مدیریت کارگری بایستی تجربه و آمادگی قبلی داشته باشند. در جامعه بورژوایی، کارگرانی که بیش از 8 ساعت در روز (به اضافه چند ساعت ایاب وذهاب) کار کرده و هیچ امکان سازماندهی امور تولیدی را نداشته، نمی توانند به صرف کسب قدرت سیاسی بلافاصله تمام امور را به صورت حرفه ای خود بدست گیرند. از اینرو نیاز به دوره ی است که کارگران به اعمال مدیریت و کاردانی آشنایی پیدا کنند. در این مورد نیز نیاز به یک دوره انتقالی است. اما در این دوره انتقالی کنترل تولید و توزیع باید در دست خود کارگران باشد. این عمل، «کنترل کارگری» نام گرفته است. دوره ی است که حکومت کارگری در بسیاری از ادارات و کارخانه ها و مؤسسات از همان مدیران و افرادِ با تجربه ای که پیش از انقلاب کارخانه ها را می چرخاندند، استفاده خواهد کرد، اما تحت «کنترل کارگری». کارگران در این دوره وقت تنفس یافته تا در تمام سطوح کار اداری و مدیریت آشنایی پیدا کرده و پس از آن تمام  امور را بدست خود گیرند، بدون اینکه لطمات اقتصادی جبران ناپذیر، به علت عدم آمادگی اداره امور، به طبقه کارگر و جامعه نوین سوسیالیستی، تحمیل گردد.

مفهوم اولیه کنترل کارگری از این موقعیت ویژه سرچشمه می گیرد. یعنی دوره ی بلافاصله  پس از نابودی نظام سرمایه داری  که کارگران هنوز زمان یادگیری امور فنی را نداشته و مجبورند که با استخدام تکنیسین ها و مدیران و کاردانان پیشین، زمانی برای تعلیم تمام امور و انتقال تجربه مدیریت کارگری به کارگران جوان؛ داشته باشند. اما وجه مشخصه و یا تضمین توفیق این زمان این است که تمامی کنترل و نظارت تولید و توزیع در دست خود کارگران باشد: یعنی کنترل کارگری اعمال گردد.   

اما در جامعه سرمایه داری چه؟ همان مفهوم از «کنترل کارگری» و همان مضمون می تواند در جامعه سرمایه داری نیز طرح گردد. کارگران از طریق اعمال یک سلسله مطالبات انتقالی (مطالباتی که توسط دولت سرمایه داری قابل تحقق نبوده و منجر به تشدید رودررویی کارگران و دولت سرمایه داری می گردد) در عمل تجربه کنترل کارگری کرده و خود را برای حکومت آتی خود آماده می کنند. به سخن دیگر، طبقه کارگر برای تدارک اعمال مدیریت کارگری، پس از سرنگونی نظام سرمایه داری، ضروری است که  سازماندهی تولید و توزیع را در درون نظام سرمایه داری نیز تجربه کند. برای این امر، آنها بایستی در وهله نخست اعتماد به نفس لازم را کسب کنند. آنها بایستی سازماندهی راه اندازی چرخ های اصلی صنایع را بدست گرفته و به خود و سایرین در عمل نشان دهند که صاحبان اصلی ابزار تولید، خود آنها هستند.

نخستین گام در این راه نیز اعمال کنترل و نظارت مستقیم (و بدون دخالت آقا بالا سر) بر تولید در سطح هر کارخانه و کارگاه هست. تجربه حاصله از یک اعتصاب و یا یک اشغال کارخانه و گرفتن امور اداری و تولید بر دست خود، زمینه اولیه کنترل کارگری را فراهم می آورد.

در جامعه سرمایه داری، از آنجایی که کنترل اکثر امور جامعه در دست طبقه حاکم و دولت و مدیران آنست، کسب تجربه کنترل کارگری تنها می تواند مستقل از تمامی نهادهای وابسته (و افراد و احزاب وابسته) به دولت صورت گیرد. هر دخالت و یا حضور سیاسی و تشکیلاتی عوامل، نهادها و احزاب، این روند را مسدود خواهد کرد. زمانی که تصمیم اینکه چه کالاهایی بایستی تولید شوند؛  چه نوع کارخانه ای تأسیس گردد؛ چه تعداد کارگر استخدام گردد؛ بهای تولیدات چقدر باشد؛  شرایط فروش چگونه باشد؛ دستمزدها و ساعات کار و حقوق مدیران و یا تصمیم پیرامون امکانات رفاهی، جریمه، پاداش، اخراج و ترفیع رتبه و غیره چقدر باشد...همه و همه برعهده سرمایه داران و مدیران انتصابی آنها باشد، هیچگاه کارگران تجربه عملی برای اداره امور خود را نخواهند یافت. دخالت های برخی از کارگران در «مدیریت» و طرح های «خودگردانی» و «مشارکت» نه تنها هیچ تغییری در موقعیت کارگران نمی دهد که امر تجربه کنترل کارگری را به تعویق انداخته و آنها را به اسرای مدیران مبدل می کند.

البته سرمایه داران از این موقعیت ویژه و قدرت مطلق خود برای پیشبرد مقاصد خود، یعنی کسب سود بیشتر، استفاده می کنند. از اینروست که کوچکترین اقدام کارگران مانند کم کاری، کُند کاری و یا یک اعتصاب، کل منافع هیئت حاکم را به مخاطره می اندازد. کارگران پیشرو در تقابل با این شیوه ها، محققاً خواهان نظارت و کنترل مستقیم بر کلیه امور تولیدی؛ در جریان قرار گرفتن اسرار معاملاتی سرمایه داران؛ کسب اطلاع در باره دخل و خرج کارخانه؛ اطلاعات در امور وام گیری کارخانه ها از بانک ها داخلی و خارجی؛ میزان دستمزها و حقوق مدیران؛ سود و زیان کارخانه؛ علت اخراج یا ارتقاء کارگران و غیره هستند. 

سرمایه داران، مدیران و کارفرمایان موظفند که تمام اطلاعات مربوط به کارخانه را در اختیار کارگران قرار دهند- اما بدیهی است که چنین نمی کنند. از اینرو مبارزه برای این مطالبات ابتدایی نیاز به سازماندهی مستقل دارد. ایجاد تشکلی که از طریق مبارزه در صدد کسب این حقوق پایه ای برآید. و توسط شیوه هایی نظیر اشغال کارخانه ها و بدست گرفتن کنترل بر تولید و توزیع تمام تزویرهای سرمایه داران مبنی ضرردهی کارخانه و توجیه اخراج ها و غیره را برملا کند. این تشکل چیزی به جز تشکل مستقل کارگری نمی تواند باشد و همچنین مبارزه حول هر یک از این مطالبات انتقالی میتواند مبارزه ی برای کسب تجربه کنترل کارگری باشد.

1 تیر 1386

http://www.militantmag.blogfa.com/

militantmag@gmail.com

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مصاحبه با نسرین رمضانعلی

 

جمعبندى تجربه اول مه امسال

ارتقا جنبش کارگری و ضرورت حیاتی تغییر رویکردهای موجود در میان کارگران پیشرو و فعالین کارگری

بر گرفته از سایت اتحاد

جعفر عظیم زاده

 مقدمه

کمیته پیگیری ایجاد تشکلهای آزاد کارگری و بدنبال آن کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکلهای کارگری با اعلام موجودیت خود در اواخر سال 83 و اوایل سال 84 جنبش کارگری ایران را بویژه در حوزه تلاش برای تشکل یابی کارگران وارد مرحله تازه ای کردند. بطوریکه پس از اعلام موجودیت این کمیته ها جنب و جوش وسیعی در میان گرایشات چپ و فعالین کارگری حول مسئله تشکل یابی کارگران شکل گرفت. هر چند که قبل از اعلام موجودیت این کمیته ها، هیئت موسس سندیکاهای کارگری و بدنبال آن هیئت موسس احیای سندیکای کارگران شرکت واحد نیز مشغول فعالیت بودند، با اینحال باید اذعان کرد که اعلام موجودیت این کمیته ها با توجه به بعد نسبتا سراسری آنها، جنب و جوش وسیعتری را حول مسئله تشکل یابی کارگران در میان طبقه کارگر و فعالین چپ دامن زد.

 اما همانطوریکه امروزه همگان اذعان دارند نه سندیکای دیگری مانند سندیکای شرکت واحد در طول نزدیک به سه سال گذشته پا گرفت و نه این کمیته ها در طول موجودیت تا کنونی شان موفق شدند به هدف اعلام شده خود، یعنی متشکل کردن کارگران دست یابند، اشکال در کجای کار است؟

در رابطه با وضعیت حاضر و وضعیتی که در کل جنبش کارگری در مسیر پیشروی مورد انتظار همگان وجود دارد طیفهایی از فعالین کارگری و برخی گرایشات مدعی منافع طبقه کارگر، وضعیت موجود در عرصه تشکل یابی کارگران و حتی کل اوضاع اجتماعی طبقه کارگر را بلافاصله با حاکم بودن فرقه گرایی و سکتاریسم بر سایر گرایشات گره زده و با شکستن کاسه کوزه بر سر سکتاریسم برخی  و رادیکال و اجتماعی خواندن خود، پرده سیاهی بر روی واقعیات موجود در جنبش کارگری میکشند. به واقع اینان با تعمیم مقوله فرقه و سکت در جنبش کارگری، میدان مبارزه طبقاتی میان دو طبقه اصلی در جامعه سرمایه داری را که طبقه کارگر یک سوی اصلی آن است میدان رویارویی فرقه های مختلف جا میزنند، گو اینکه جنبش کارگری جنبش فرقه های مختلف مذهبی است، در حالیکه طبقه کارگر به دلیل جایگاهش در تولید سرمایه داری  و به این معنی تعیین کنندگی اش در دنیای معاصر نه میدان رقابت فرقه ها، بلکه در بنیادی ترین سطح میدان کشمکش دو منفعت معین و دو طبقه اصلی اجتماعیست. به همین دلیل هر گونه نقدی بر گرایشات موجود در جنبش کارگری و یا هر گونه نقدی به عدم موفقیت این جنبش بمثابه یک کلیت اجتماعی، میبایستی متکی بر دیدن دو منفعت اصلی اجتماعی در میان گرایشات مختلف در درون جنبش کارگری از یک سو  و توازن قوای طبقاتی در شرایط معین تاریخی از سوی دیگر باشد. این عامل اخیر یعنی توازن قوای طبقاتی موجود در جامعه به واقع مهمترین فاکتور  موفقیت یا عدم موفقیت تلاش طبقه کارگر برای متشکل شدن و یا هر نوع تلاش دیگر این طبقه برای داشتن یک زندگی بهتر است که وجود گرایشات مختلف و غلبه هر کدام از آنها در جنبش کارگری نیز در بنیادی ترین سطح، خود متاثر از آن است. از اینرو بکار بردن آگاهانه یا نا آگاهانه تبیین ایدئولوژیک فرقه و سکت برای درک  چرایی عدم پیشروی طبقه کارگر و نقد کمیته های شکل گرفته از سال 83 به بعد، از زاویه فرقه و سکت خواندن این و آن، از یک سو بیانگر عجز منتقدین اینچنینی در برخورد به جنبش کارگری و از سوی دیگر چیزی جز خاک پاشیدن بر چشم کارگران برای شناخت کلیت اوضاع حاکم بر خود و بر این مبنا شناخت راهکارهای برون رفت این طبقه از وضعیت موجودش نیست.

اما چرا علیرغم تلاش شبانه روزی فعالین کارگری و کارگران پیشرو طی نزدیک به سه سال گذشته که فرصت مناسبی نیز برای ایجاد تشکلهای کارگری بوده است، همچنان مسئله تشکل یابی کارگران لاینحل باقی مانده است؟ یا آیا واقعا لاینحل است؟ اشکال در کجای کار است و کدام رویکرد میتواند ما را از وضعیت فعلی عبور دهد.  برای پاسخ به این سوالات به عنوان پایه اصلی بحث این مقاله، این نوشته در سه قسمت ارائه خواهد شد.

 1- شرایط عینی پیدایش کمیته پیگیری و کمیته هماهنگی و  دفاع از شکل گیری آنها

2- نقش بارز فعالیتهای کمیته های پیگیری و هماهنگی  در پیشروی جنبش کارگری

3- ارتقا جنبش کارگری و ضرورت حیاتی تغییر رویکردهای موجود در میان کارگران پیشرو و فعالین کارگری 

 

شرایط عینی پیدایش کمیته پیگیری و کمیته هماهنگی و  ضرورت شکل گیری آنها 

جنبش کارگری در ایران، بجز سالهای تا مقطع استیلای کامل رضاخان و پس از آن در دهه بیست و مدت کوتاهی در اوایل انقلاب 57 به دلیل دیکتاتوریهای حاکم بر ایران، فرصت سازمانیابی خود را در یک بعد گسترده آنچنان که در سایر نقاط جهان تجربه شده است، بدست نیاورد به عبارتی ایندوره ها آنچنان کوتاه بودند که جنبش کارگری نتوانست به اندازه ای قدرت و تعین اجتماعی کسب نماید تا قادر شود خود را بر وضعیت حاکم بر ایران تحمیل کرده و ایجاد تشکلهای کارگری را به امری متعارف تبدیل نماید. در این رابطه دو فاکتور دیگر نیز در پایه ای ترین سطح به مثابه بر آمد اوضاع ایران و شرایط جهانی تاریخ معاصر، تاثیرات مهمی بر عدم شکل گیری تشکلهای کارگری در ایران گذاشتند. نگاهی به تاریخ جنبش کارگری در دهه بیست و نمایندگان سیاسی مدعی این طبقه در آن تاریخ  بیانگر سیطره گرایش رفرمیستی بر جنبش نو پای کارگری در ایران است که عملکرد آن حتی در تدوین قانون کار نهایتا به ضرر طبقه کارگر و از میدان بدر کردن کارگران پیشرو توسط عوامل دولت قوام تمام میشود. به همین دلیل هم است که با کودتای 28 مرداد و به حاشیه رانده شدن رفرمیسم در ایران، جنبش کارگری متاثر از آن نیز موضوعیت خود را در میان کارگران از دست میدهد و از آن پس تا مقطع سال 57  اثری از تشکلهای کارگری مستقل که قادر شوند همانند دهه بیست کارگران را متشکل نمایند، دیده نمیشود. در عین حال که پس از کودتای 28 مرداد و انجام اصلاحات ارضی در دهه چهل که از بالا و با هدف شکل دهی هر چه بیشتر به سرمایه داری ایران و بر این مبنا تامین نیروی کار صنایع تازه تاسیس انجام گرفت، نیروی کار  بیگانه با سنتهای مبارزاتی کارگران که در روستاها خلع ید شده بودند در صنایع تازه تاسیس مشغول بکار شدند که نسبت به زندگی قبلی خود در روستاها، از رفاه بالایی برخوردار بودند. از طرف دیگر در غیاب جنبش رفرمیستی، چپ مدعی رادیکالیزم حاضر در صحنه سیاسی ایران نیز تحت تاثیر شرایط و اوضاع و احوال جهان دو قطبی، اساسا  چپی ضد امپریالیست بود که رویکرد اصلی آن  بویژه در کشورهای عقب مانده، به در هم شکستن قهر آمیز دیکتاتوریهای موجود و قطع وابستگی به امپریالیسم معطوف بود. در رویکرد این چپ، جنبش کارگری، اساسا زیر مجموعه و تابعی از مبارزه برای قطع وابستگی و رهایی از زیر یوغ امپریالیسم محسوب میشد. به این معنی در رویکرد این چپ، طرح و دستیابی به هر گونه مطالبه اجتماعی امری رفرمیستی و پیش پا افتاده تلقی میشد و هر تلاشی برای بهبود شرایط زندگی کارگران علی العموم به مسئله رهایی از زیر یوغ امپریالیسم گره میخورد. بر بستر این وضعیت هم بود که در مقطع انقلاب 57 و ایجاد شرایط مناسب برای تشکل یابی کارگران  عمده ی تلاش چپ غالب در آندوره برای تشکل یابی کارگران قبل از آنکه متکی بر نیاز طبقه کارگر بمثابه یک طبقه اجتماعی با ساز و کار طبقاتی خود برای تشکل یابی باشد بر خاسته از تلاش جریانات چپ " موجود" در تقابل با دیکتاتوری حاکم و یا تحکیم موقعیت ضد امپریالیستی مجموعه اوضاع و احوال اجتماعی آندوره از سوی برخی دیگر بود. وجود این مجموعه شرایط عینی در ایران یعنی دیکتاتوری، شکست رفرمیسم و انجام اصلاحات ارضی  از یک سو  و رویکرد چپ موجود در بر خورد به جنبش کارگری در دهه های گذشته که متاثر از تغییر ریل چپ از جنبش کارگری به جنبشهای آزادیبخش و استقلال طلبی ضد امپریالیستی در یک بعد جهانی بود طبقه کارگر ایران نتوانست به ایجاد و داشتن تشکلهای پایداری دست یابد.

سر بر آوردن کمیته پیگیری و کمیته هماهنگی نیز در دوره حاضر اساسا محصول مجموعه شرایط و اوضاع و احوال تاریخی و اجتماعی ایران و بر این بستر منبعث از  نبود سنت کار علنی در میان کارگران مراکز تولیدی بود. وجود طولانی مدت اختناق و سرکوب شدید در تاریخ معاصر ایران و به این معنی عدم شکل گیری و ماندگاری سنتی فراگیر در میان کارگران برای ایجاد تشکلهای کارگری از یک سو و شرایط بغایت فلاکت بار زندگی کارگران در بیش از دو دهه گذشته از سوی دیگر، دو عاملی بودند که نقشی اساسی در به میدان آمدن این کمیته ها در خارج از مراکز کارگری ایفا کردند. همین وضعیت باعث شد تا این کمیته ها قبل از اینکه متشکل از رهبران مراکز تولیدی و صنعتی برای اقدام هماهنگ و تسهیل تشکل یابی کارگران در این مراکز باشند تشکلهایی از مجموعه فعالینی باشند که در نبود و عدم امکان پذیری  ایجاد تشکلهای کارگری(سال 83) در مراکز تولیدی و صنعتی، در بیرون از محیطهای کارگری و با فداکاری در خور تحسینی توسط تعدادی از فعالین کارگری شکل بگیرند.

اما آیا باید این فعالین منتظر می نشستند تا شرایطی فراهم گردد که این کمیته ها الزاما و فقط با رهبران کارگری در مراکز تولیدی و صنعتی شکل بگیرند تا همه چیز منزه طلبانه به پیش رود؟ آیا اگر اساسا فعالین و پیشروان طبقه کارگر در طول مبارزه این طبقه، منزه طلبانه منتظر پیش آمدن شرایط دلخواه برای ایجاد تشکلهای کارگری می نشستند امروزه تشکلی در سطح جهانی وجود میداشت و یا کمون پاریس و یا انقلاب اکتبری شکل میگرفت؟! طرح و تبلیغ منزه طلبی در جنبش کارگری اساسا یکی از شگردهای بورژوازی برای جلوگیری از انکشاف مبارزه طبقاتی بوده است تا معدود کارگران و یا فعالین این طبقه تلاشی را برای ایجاد تشکلهای کارگری و یا مبارزه برای بهبود شرایط زندگی این طبقه و خلاصی از مشقات سرمایه داری در دستور خود نگذارند، تا این معدود فعالین بمرور قادر نشوند خود را به اکثریتی قدرتمند در میان کارگران تبدیل نمایند.

تا فعالی و کارگر پیشرویی بخود جنبیده و چند تایی دور هم جمع شده اند تا تحت شرایط سختی که خود بورژوازی بر طبقه کارگر تحمیل کرده کاری را سامان دهند به آنها گفته شده مگر شما طبقه کارگرید! تا کارگران نیایند و نباشند شما کاره ای نیستید! امکان انتخاب نماینده های واقعی کارگران را با سرکوب و تحمیق از طبقه کارگر سلب کرده اند و از سوی دیگر به معدود کارگرانی که خواسته اند نماینده منفعت طبقه خود (و نه لزوما نماینده عددی آنان) باشند، گفته اند  چه کسی شما را نماینده کارگران کرده است؟! شما نمی توانید و.......

به عبارتی خود بورژوازی از سویی با سرکوب و تحمیق طبقه کارگر مانع به میدان آمدن توده کارگران برای رهایی از ستم طبقاتی شده و از سوی دیگر توسط قلم بدستان آشکار و یا روشنفکران مقهور قدرتش، تلاش نموده تا با عمده کردن و ایجاد سد فکری  منزه طلبانه ای به نام به میدان نیامدن طبقه و یا طرح نداشتن بدنه کارگری و خرده گیری های مفرط و مداوم به معدود فعالین این طبقه،  آنها را منتظر نگه داشته و خانه نشین نماید. 

روشنفکر مقهور قدرت سرمایه کاری به افشای این امر ندارد که خانه کارگر با گرفتن ژست اپوزوسیون کارگری بطور خزنده و بسیار فعال و قدرتمندی  تلاش دارد تا خود را از یک تشکل سیاه به تشکلی زرد بر اساس نیازهای پیشاروی سرمایه داری ایران تبدیل نماید، بلکه با سکتاریست و فرقه گرا خواندن فعالین چند تشکل موجود و نه نقد اصولی آنان،  سعی در بی اعتبار کردن حداقل های بدست آمده  میکند.

 مبارزه طبقاتی کارگران،  تحت شدیدترین و طاقت فرساترین فشارها از طرف بورژوازی همیشه در طول تاریخ این نظام، با حداقل ها و کم و کاستی هایی که در موارد بسیاری به شکست نیز منجر شده، نزج یافته و سرمایه را به عقب رانده است، کمیته پیگیری و هماهنگی و سایر تشکلهای موجود را باید بر این بستر دید و قضاوت کرد.

2- نقش بارز فعالیتهای کمیته های پیگیری و هماهنگی  در پیشروی جنبش کارگری

ادامه دارد

متحدانه از حق حیات و حقوق انسانی خود دفاع کنیم

میلاد رحمانی

بر گرفته از سایت اتحاد

موج عظیم اخراج و بیکارسازی کارگران و تعویق چندین ماهه پرداخت حقوقها، مدتهاست که کارگران را در وضعیتی به شدت فلاکت بار قرار داده است. البته شرایط بسیار برده وار کار و دستمزدهای زیر خط فقر و نیز عدم امنیت شغلی را هم باید به این وضعیت اضافه کرد. کارگران به خاطر وضعیت بسیار بد اقتصادی جامعه، همواره سایه ترس اخراج و بیکاری را بر بالای سر خود دارند و این فشار و استرس دو چندانی را به زندگی انان تحمیل می کند. چه کارگرانی که دارای شغل هستند و چه انها که اخراج شده و بیکار هستند، همه گی به یک اندازه وضعیتی اسفباری دارند. البته ناگفته پیداست که با توجه به شرایط امروز جامعه و گرانیهای سرسام اور و تورم، وضعیت کارگران اخراجی و بیکار چگونه است.نگاهی به آمار اخراج و بیکارسازی کارگران در دو هفته گذشته بیاندازیم.

بیش از 12000 نفر در طول این 14 روز از کار اخراج و بیکار شده و یا برای مدت بیش از 2 تا 6 ماه است که حقوق خود را دریافت نکرده اند. بیش از نیمی از این کارگران و نیز خیل عظیم سایر کارگرانی که هرگز خبر اخراج، تعلیق و تعویق حقوقشان منتشر نمی شود، به خاطر ترس از برخورد نیروهای امنیتی و زدن انواع برچسب ها، هرگز به وضعیت خود اعتراض نمی کنند و رسیدگی به وضعیت خود را به خانه کارگر، که در کنار کارفرمایان و دولت است، می سپارند. با یک حساب سرانگشتی می توان دریافت که چه جمعیت زیادی از کارگران در طول نه یک ماه، که در طول یک سال از کار خود اخراج می شوند. جالب اینکه با این وضعیت معیشت و اخراج و بیکار سازیها وزیر رفاه اعلام می کند رقم افراد زیر خط فقر در ایران 2 میلیون نفر است! احتمالا ایشان طبقه کارگر را کلا از امار و ارقام موجود در سیستم اداری خود حذف کرده اند. آماری هم که منتشر می شود البته، فقط ان مقدار آماری است که از مجاری اداری و از زیر دست کارفرمایان خارج شده و در رسانه ها منتشر می شود. بدون شک امار بسیار زیادی از اخراج، تعویق حقوقها و تحمیل شرایط غیر انسانی کار به کارگران هرگز منتشر نمیشود.حال سوال اینجاست که ما کارگران چرا باید به چنین شرایطی تن دهیم؟ آیا تنها راه رهایی ما از این وضعیت، اعتراض متحدانه و طلب حقوق به حق خود نیست؟ آیا تعداد و قدرت ما چنان نیست که بتوانیم به این وضعیت اعتراض کنیم و خواهان شرایطی بهتر و انسانی تر شویم؟ آیا نمی توانیم یکصدا و متحد شعار " ما کار می کنیم که زندگی کنیم، زندگی نمی کنیم که کار نمی کنیم" را فریاد بزنیم؟ بدیهی است که ما کارگران در چنين وضعیتی که به ما تحمیل شده نميتوانیم احساس آسودگی کنیم، وضعيت ما طوری نيست که يک نفر يا همه ما بتواند، آنطور که شايسته انسان است، فکر و احساس و زندگی  کند. بنابراين ما کارگران ناچاریم بکوشیم که از اين شرايط غیر انسانی رهايی يابیم و موقعيتی بهتر و انسا‌نی تر برای خود بدست آوریم. ما بدون دفاع متحدانه از منافع خود، قادر به انجام اين کار نیستیم، صاحبان سرمایه با تمام نيرويی که ثروتش و قدرت دولتی در اختيار او ميگذارد از منافع خود دفاع ميکنند. از طرف دیگر به نسبتی که ما کارگران عزم به تغيير وضعیت غیر انسانی خود کنیم، به همان نسبت هم سرمایه داری مانند يک دشمن قسم خورده در مقابل مان خواهد ايستاد. تنها کافی است نگاهی به موج سرکوب کارگران در مدت اخیر انداخت: حمله وحشیانه به تجمعات اعتراضی معلمان و ضرب و شتم و بازداشت تعداد زیادی از معلمان، بازداشت و زندانی نمودن محمود صالحی از فعالین کارگری سقز، هجوم غیر انسانی به کارگران افغان و اعمال آپارتاید قومی و اخراج انها از ایران، هجوم نیروهای امنیتی به مراسمهای روز جهانی کارگر در سنندج و تهران و دستگیری فعالین کارگری شهر سنندج، صدور احکام سنگین 5 سال زندان برای منصور اصانلو و زدن اتهامات واهی به فعالین کارگری سنندج، شیث امانی و صدیق کریمی و نیز حمله به تحصنها و تجمعات اعتراضی کارگران به اخراج و پرداخت نشدن حقوقهایشان، تنها نمونه ای از این سرکوب و حمله تمام عیار سرمایه داری ایران به طبقه کارگر است.بعلاوه در این که در هر لحظه به ما کارگران اين احساس دست ميدهد که صاحبان سرمایه با ما مانند يک کالا، مانند مايملک خودشان رفتار ميکنند ذره ای شک نداریم و به همين دليل، اگر هيچ دليل ديگری هم نباشد، ما بايد در مقابل سرمایه داری که ما را برده خود کرده، متحدانه از حق حیات و حقوق انسانی خود دفاع کنیم. ما ملک خصوصی و برده هیچ کس نیستیم که هر طور دلشان خواست با ما برخورد کنند. قرار نیست سهم ما کارگران از کل سرمایه موجود در جامعه که تماما حاصل تلاش شبانه روزی ما است، فقر و فلاکت باشد. قرار نیست ما کارگران بردگانی باشیم که برای زنده ماندن، نیروی کار خود را به هر قیمتی به صاحبان سرمایه بفروشیم

ما خواهان پایان اخراج و بیکار سازی کارگران و پرداخت به موقع حقوقمان هستیم. تامین امنیت شغلی و به کار بازگرداندن کارگران اخراجی و بیکار و نیز حداقل دستمزد ماهی 600 هزار تومان خواست بر حق ما کارگران است که کارفرمایان و دولت باید به ان عمل کنند. ما خواستار به رسمیت شناختن تشکلهای مستقل کارگری و رفع محدودیت برای تشکیل انها از طرف کارفرمایان و دولت هستیم. تحقق این خواستها که بی تردید آرزوی همه ی ما کارگران است و در لحظه لحظه ی زورگویی های کارفرمایان درباره آن با همدیگر صحبت کرده ایم، در گرو اتحاد ماست. امروز که اتحادیه سراسری کارگران اخراجی و بیکار تشکیل شده است، دخالتگری در سرنوشت و پیوستن به آن امر ضروری همه ما کارگران است. اتحادیه بستری مناسب برای احقاق حقوق ما کارگران است و پیوستن ما به اتحادیه، قدرت و تاثیر گذاری اتحادیه را در رسیدن  تک تک ما کارگران به خواست هایمان عملی می کند. از این رو درنگ نکنیم و با پیوستن به اتحادیه و متشکل شدن در آن،  به زمزمه های قلبی خود برای متحد شدن جامه ی عمل بپوشانیم و دست در دست یکدیگر، اجازه ندهیم که سرمایه داری بیش از این زندگی ما را به تباهی بکشاند و ما را برده خود نگه دارد

June 29, 2007

سخنانتان ضد حقيقت است برادر من

در حاشيه ارزيابی ابراهيم عليزاده از حزب کمونيست ايران
ابراهيم عليزاده، در اردوگاه مرکزی کومه له، در منطقه تحت سلطه اتحاديه ميهنی، و در  حضور اکثر کسانی که به گفته او سن شان "خوشبختانه" قد نميدهد که در جريان تاريخ و پروسه تشکيل حزب کمونيست ايران قرار داشته باشند، ارزيابی ای سرشار از تحريف و قلب واقعيات و جعل حقايق تاريخی از حزب کمونيست ايران ارائه ميدهد. در دل اين ارزيابی اختياری و لاقيدی مطلق نسبت به حقايق تاريخی و وجدان علمی، چند حکم واقعا "حماسی" هم صادر ميکند. از جمله اين احکام يکی اين است که بنيانگذاران حزب، که در مقطع جدائی خود در سال ۹۱، همه اختيار را داشتند که هر "بلائی" که ميخواهند بر سر آن حزب بياورند، "رفتند" و در نتيجه!! تمام بحثهای مارکسيسم انقلابی، مباحث مربوط به بررسی انتقادی تجربه شکست انقلاب اکتبر و بولتن مباحثات شوروی "مال ماست"!!. چرا که زمانی لنين هم گفته بود هر مارکسيستی بايد آثار پلخانف را بخواند و همه ميدانند که پلخانف مدتها قبل از انقلاب اکتبر، از کمونيسم دست کشيده بود. بنابراين آثار آنوقت پلخانف ديگر به او متعلق نيست! استدلال جالبی است، نه؟ چنين استدلالی را  بشريت و دنيای علم و دانش و مدنيت عليرغم دايره انکيزيسيون کليسا، در مورد حقايق کشف علمی کشف شده توسط گاليله، که در جريان محاکمه لفظا "توبه" کرد، نپذيرفت.
اما من از يک مساله بسيار تعجب ميکنم. آثار منصور حکمت، مکتوب و دست کم سه هزار صفحه آن توسط من اديت و به شکل يک منتخب آثار يک جلدی و ضميمه شماره يک آن منتشر شده است. اخيرا هم ضميمه شماره دوم آن توسط حزب حکمتيست منتشر شده است. قبلا هم چند جلد از منتخبات آثار منصور حکمت توسط حزب کمونيست کارگری و بخشا در دوره حيات خود او انتشار يافته بودند. مقالات و سخنرانيها و سمينارهای مهمی که به تاريخ اتحاد مبارزان کمونيست، و تاريخ کومه له و سرنوشت گرايشهای درون آن و نيز سير تشکيل حزب کمونيست ايران و چگونگی و دلايل و شرايط جداپی منصور حکمت از حزب کمونيست ايران و تشکيل حزب کمونيست کارگری ميپردازد در اين اسناد مکتوب، و ثبت شده، چاپ و منتشر شده اند. علی القاعده کسی که با چنين تاريخی و با اين فاکتهای مستند و ثبت شده روبروست، نمی بايست، به اين راحتی به صندلی لم بدهد و با خوش خيالی و ساده انگاری در بيان ضدحقيقت ظاهر شود. اما، فراتر از همه اينها و بعلاوه اين اسناد و حقايق ثبت شده، در طول يک سال و اندی گذشته، شخص ابراهيم عليزاده مجموعا هزار و دويست و چهل نوار کاست را به امانت در اختيار سايت آرشيو آثار منصور حکمت قرار داده است که باز بخشهای منتشر نشده ای از تاريخ حزب کمونيست ايران و کومه له و مباحث کنگره ها و پلنومهای اين حزب و سازمان کردستان آنرا در بردارد. اين نوارها و اين اسناد، بخشهای ديگری از تاريخ حزب کمونيست ايران و کومه له را به روايت بنيانگذاران آن، دقيق و اوريژينال توصيف ميکنند و جای هيچ تحريفی را برای کسی باز نميگذارند. و اگر خوشبختانه، از نظر ابراهيم عليزاده، عده ای در جلسه ايشان در آن تاريخ نبوده اند، بدبختانه اين اسناد و حقايق مکتوب و مستند و علنی شده همان تاريخ، راهی برای تحريف برای ايشان باقی نگذاشته است. ابراهيم عليزاده هرانگيزه ای از واگذاری آن نوارها به خسرو داور داشته است، و از جمله کمک از اتوريته معنوی منصور حکمت برای پس زدن تعرض زحمتکشانيها و راست ناسيوناليسم کرد، هواداران "فعاليت به نام کومه له"، واقعيت اين است که با آن کار راه ملاخور کردن تجربه و تاريخ حزب کمونيست ايران را نيز بر خود بست.
او در همين جلسه ارزيابی از حزب کمونيست ايران، ميگويد که تاريخ حزب کمونيست ايران و آثار منصور حکمت ديگر "به ما" تعلق دارد. چرا که آنها خود "رفتند". ميگويد آن "رفقا" خود زمانی تدوين کننده طرح خودمختاری بودند، اما بعدا حتی از "حق تعيين سرنوشت" هم عقب نشستند. و اين را کسی ميگويد که همين چندی پيش در شهر استکهلم در سخنرانی اش گفت که کومه له برای ايجاد يک "دولت کردی" در کردستان ايران مبارزه ميکند!  او سپس در ارزيابی اش اضافه کرد که "آنها" رفتند و ما "پيوستگی" مواضع حزب کمونيست ايران را حفظ کرديم. گفتم از "شهامت" در بر زبان آوردن اين ضدحقيقتها واقعا مات و مبهوتم. چرا که در ميان همان نوارهای امانت داده شده به سايت آرشيو آثار منصور حکمت، درست در مقطعی که رهبری کومه له با پايان جنگ ايران و عراق تصميم گرفته بود که به سنت ناسيوناسيم کرد، يعنی ادامه زندگی سياسی در باريکه شکافهای منطقه ای تسليم شود، و بدين ترتيب از تاريخ کومه له کمونيست و مارکسيسم انقلابی "گسست" کند،  منصور حکمت بحثهای راهگشای ديگری در پيوستگی خط کمونيستی آورد. اين بحثها آنوقتها، خوشبختانه! به زبان ابراهيم عليزاده و در يک پلنوم رسمی، به عنوان "بحثهای صدمن يک غاز" بدرقه شدند. پاسخ منصور حکمت هم به اين بی مسئوليتی در برابر سرنوشت سياسی شماری وسيع از کمونيستهائی که قرار بود طبق سياست پيوستگی در ناسيوناليسم کرد در درون کومه له، به سنت اتحاديه ميهنی و حزب دمکرات تسليم شوند، نيز در دسترس است. فقط کافی است به عواقب مضر و غير مسئولانه اين دلبستگی به زندگی در شکافهای منطقه ای، و تعصب در پيوستگی ناسيوناليسم کرد، در تلفات انسانی که در بمباران اردوگاه بوتی توسط رژيم عراق و  بمباران شيميائی گردان شوان در منطقه حلبجه، جمع وسيعی از سرمايه انسانی کمونيسم ايران را قربانی کرد، اشاره ای کرد. بی جهت نيست که ابراهيم عليزاده رو در روی اسناد و حقايق تاريخی، اکنون شرايط را مناسب ميداند که صريحتر از موضع عبدالله مهتدی در جريان جنگ خليج در سال ۹۱، که با نزديک شدن به قدرت احزاب ناسيوناليست کرد عراق، نزديکی و "يافتن دوستان جديد" در صف اتحاديه ميهنی را به عنوان "پيوستگی" درمبارزه انقلابی در برابر رهبری حزب کمونيست ايران گرفت، دفاع کند. "آنها رفتند"، بيان همان موضع عبدالله مهتدی در سال ۹۱ است که تقابل با ناسيوناليسم کرد و بی تفاوتی در برابر دولت آمريکا برای حل سندروم ويتنام را به عنوان "تخطئه انقلاب" و "آش بتال" جار زد. "فقط دو گام به پس" انگار اکنون بايد برای ابراهيم عليزاده هم بازخوانی شود. واقعا به مستمعينی که ابراهيم عليزاده بر بی خبری و جوانی آنها سرمايه گزاری کرده است تا عکس مار برايشان بکشد، جدا توصيه ميکنم منابع اوريژينال تاريخ و فاکتهای تحولات حزب کمونيست ايران و کومه له را مطالعه کنند.
اما "پيوستگی" و بقا سازمان ابراهيم عليزاده، فقط اين نيست. در دورانی که ابراهيم عليزاده "ماند" و به تئوری بقا به هر قيمت ادامه داد، تحولات مهمی اتفاق افتاد و احزاب ناسيوناليست کرد به قدرت رسيدند، آوارگی ميليونی مردم کردستان عراق را ديديم و پای ميليتاريسم آمريکا به عراق و منطقه باز شد. اما فقط اين هم نبود. بقا و پيوستگی، با جا خوش کردن در باريکه شکافهای منطقه ای، درست مثل حزب دمکرات کردستان ايران در کردستان عراق و پ ک ک در کردستان ايران، با پرداخت هزينه های بسيار سنگينی که هيچ چيز از کمونيسم و چپ برای کومه له باقی نگذاشت همراه بود. تحت حکومت "نوپا"ی احزاب عشيره ای کرد، هفت هزار زن قتل عام شدند و بينی و دماغ بسياری را بريدند که اکنون هم در کوچه پس کوچه های همسايگی مقری که ابراهيم عليزاده سمينارش را برگزار ميکند، گدائی ميکنند. در برابر قتل اين هفت هزار نفر و جنايات "ناموسی" عليه زنان، بشريت و جامعه بشری نه هفت هزار کلمه که هفت کلمه اعتراض از ابراهيم عليزاده نشنيد. آری پيوستگی تان را حفظ کرديد، اما پيوستگی در سياستی که در همان دوران تشکيل و اعلام موجوديت کومه له، در رهبری آن، ابتدا و مدتها ساکت و سپس علنی و پرخاشگر، وجود داشت. سياست و روشی که هويت کومه له را به زبان سران سازمان زحمتکشان در جمع تدارکاتی برای مقر "مام جلال" در کوههای قنديل تعريف ميکرد و کماکان تعريف ميکند، و موضعی که سازمان زحمتکشان را از درون کومه له توليد کرده است و تتمه اش هنوز به حيات خود در راس کومه له ادامه ميدهد. سياستی که از همان دوران، تشکيل حزب کمونيست ايران را بزرگترين اشتباه، و فاصله گرفتن از ناسيوناليسم کرد را موجب "غير اجتماعی" شدن کومه له تعريف ميکرد. پيوستن به اين "پيوستگی" و بلند کردن پرچم تسليم در برابر فشار اين سياست در راس کومه له را نميشود عليرغم کوهی از اسناد و فاکتها و حقايق به عنوان مصادره تاريخ حزب کمونيست ايران و کومه له، به خورد کسانی داد که "خوشبختانه" سن شان قد نميدهد که بطور امپيريستی اين تحريفات و جعليات را هضم کنند. سرمايه گزاری بر اين امپيريسم پوپوليستی و دزديدن قاپ مستمعين بی خبر با اين شيوه که "من خودم آنجا بودم"، با عقل و منطق و سند و فاکت های ثبت شده و فتح شده جور در نمی آيد برادر من!
تشريفات آشتی کنان راست و چپ ناسيوناليسم
اما بعلاوه بايد توجه کرد که بحث ابراهيم عليزاده و ظاهر شدن به عنوان صاحب تاريخ کومه له و مباحث مارکسيسم انقلابی، در خلا اتفاق نيافتاده است. از همين موضع ابراهيم عليزاده، يعنی شيفت کردن به سياست زندگی در شکافهای منطقه و "بقا" در تسليم به ناسيوناليسم کرد و حکومت احزاب آن در کردستان عراق، جناح صراحتا راست و پيرو صريح حزب و سياست "کردی" و کردايه تی، سازمان زحمتکشان، متولد شد. و همه ميدانند که بر پرچم سازمان زحمتکشان برائت از کمونيسم منصور حکمت حک شده بود و اين فرقه  با نفرت از حزب کمونيست ايران و بنيانگذاران آن،  با نفرت از  بانيان کومه له در پيوستن به پروژه حزب کمونيست، و حتی با تکفير هر نشانه ای از گذشته غير کردی و غير سراسری خود، هويت "بازسازی" کومه له کردی و ناسيوناليست را برگزيد. بلند کردن دگر باره پرچم ناسيوناليسم راست، توسط رزمجويان "ضرورت فعاليت به نام   کو مه له"، بار ديگر، در برابر ناسيوناليسم چپ رهبری کومه له، مساله تعيين تکليف با "ميراثها و تاثيرات منصور حکمت" و کمونيسم کارگری را به مشغله چند ماه اخير و موضوع يک مصاف تبديل کرده است. اين واقعيت را هم همه ميدانند. و ابراهيم عليزاده، درست در وسط ميدان اين "مصاف"، که مشغله واقعی نشستها و کنگره ها و پلنومها و جدالها و "افشاگريها" و مصاحبه ها و مقالات متقابل آنها بوده است، دارد با تز "پيوستگی" اش، عينا به راست ناسيوناليست خود پيام ميدهد که: حق با راست است، مباحث مارکسيسم انقلابی و تاريخ حزب کمونيست و کومه له کمونيست به صاحبان و مبتکران آن متعلق نيست، "مال ماست". اين آغوش باز کردن ناسيوناليسم چپ رهبری کومه له برای هواداران خط راست و زحمتکشان است تا باين ترتيب  راه حل ديپلوماتيکی به زبان ناسيوناليسم چپ برای مرزبندی با منصور حکمت و تاريخ حزب کمونيست ايران و کومه له کمونيست در برابر اپوزيسيون فعلی "ضرورت فعاليت بنام کومه له"  مطرح شود. اين را ديگر ميتوان فهميد که اين فرمولی است برای  آشتی و "وحدت" با جناح راست و تسليم به فشار راست برای تعيين تکليف "نهائی" با "خط" و تاثيرات منصور حکمت. اين فرمول ابراهيم عليزاده و ناسيوناليسم چپ برای تبری قطعی از مارکسيسم انقلابی و هر نوع شائبه و "اتهام" دلبستگی به کمونيسم کارگری است. اگر به جوهر اصلی مجاهدت طيف ضرورتی ها توجه کنيد، بحث اين است که کومه له را هم حتی اگر کمونيست ميناميد، بايد در جدا کردن حساب کومه له کردستانی از منصور حکمت و کمونيسم کارگری، صريح و "صميمی" باشيد. و ابراهيم عليزاده با حذف نقش مارکسيسم انقلابی و معماران حزب کمونيست و کومه له کمونيست، و بحث پيوستگی با رگه ناسيوناليسم درون کومه له، در پس ارزيابی از حزب کمونيست ايران، به اين فراخوان و دعوت به "منصور حکمت زدائی" پاسخی صريح و البته "صميمانه" داده است. تا زمانی که باريکه اميدی به تحرک کمونيسم در رهبری کومه له موجود بود، ناسيوناليسم چپ، از اتوريته معنوی و سياسی و نفوذ منصور حکمت، در تقابل با راست، بدون اينکه جرات کند از او ياد کند، همواره مواضعی را وام ميگرفت. اما تشديد فشار راست و ميدان و ميکروفون دادن به هر کسی که از عرابه کمونيسم کارگری به بيرون پرتاب شده بود، و از جمله آنها قاپ زدن تحليلهای ايرج آذرين از دوخرداد و "چپ کرد" و مزين کردن نشريات کومه له با آنها، ناسيوناليسم چپ را به صرافت تعيين تکليف قطعی با هر شائبه و "اتهامی" در دنباله روی از کمونيسم کارگری و منصور حکمت انداخت. وقتی به تاريخ    کومه له، کنگره های آن و سير تشکيل حزب کمونيست ايران نگاه ميکنيد و اسناد و فاکتهای مستند و ثبت شده را بررسی ميکنيد، هميشه يک رگه تا مدتها ساکت و در حاشيه راست ناسيوناليست را در برابر بحثهای مارکسيسم انقلابی وسنگ اندازی بر سر راه تشکيل حزب کمونبست ايران می بينيد. رگه ای که ديگر با حضور آمريکا در منطقه و به قدرت رسيدن احزاب ناسيوناليست در کردستان عراق، صراحتا نفرت از کمونيسم و کمونيسم کارگری را نمايندگی کرد. و اوضاع تغيير يافت و معلوم شد که دست بالا پيدا کردن ناسيوناليسم چپ بر رهبری کومه له، اميد به باز شدن هر روزنه ای برای قد علم کردن يک کومه له کمونيست در برابر يورش سراسيمه گرايش کردايه تی صريح الهجه، ديگر بی نتيجه است. اميد بستن و سرمايه گذاری بر روزنه کوچکی که در جدال با تعرض ناسيوناليسم راست، نمايندگی کومه له کمونيست را بشارت دهد، يک توهم صرف است. "وحدت و مبارزه"، با ارزيابی ابراهيم عليزاده از حزب کمونيست ايران، نه نمودهای وحدت و مبارزه بين کمونيسم و ناسيوناليسم که بين راست و چپ ناسيوناليسم حاکم بر کومه له است. محور وحدت، تبری از مارکسيسم انقلابی و غسل تعميد تاريخ حزب کمونيست با آب مطهر ناسيوناليسم چپ است.
ريشه و دليل اين جعليات کجاست؟
به نظر من، سرنوشتی که حزب کمونيست کارگری پس از مرگ منصور حکمت پيدا کرد، و "درافزوده های" پس از مرگ او، زمينه تحريف و دست بردن به تاريخ کمونيسم در ايران و کردستان و تحزب آنرا فراهم کرده است. وقتی سياه بر سفيد ميخوانيم که خود منصور حکمت هم "نتوانست حزب سياسی درست کند"، وقتی مباحث اصلی و مهم کمونيسم کارگری از قبيل حزب و قدرت سياسی و سياست سازماندهی ما در ميان کارگران و مبانی کمونيسم کارگری، با بحثهای بقايای چپ پوپوليستی و چپ ۵۷ی حميد تقوائی و کورش مدرسی، "حزب و انقلاب" و کميته های کمونيستی و "خلا استراتژيک" در سياستهای کمونيسم کارگری، به عنوان "درافزوده" جار زده ميشوند و به نام تداوم و پيوستگی کمونيسم منصور حکمت و حکمتيسم قالب ميشوند، چرا ابراهيم عليزاده نتواند از يکی از گرايشهای حاشيه ای تر مورد نقد اين کمونيسم به عنوان پيوستگی حزب کمونيست و تاريخ آن و مباحث مارکسيسم انقلابی نام ببرد؟ وقتی بر مهمترين دوران عروج کمونيسم ايران، دوران مارکسيسم انقلابی، دورانی که کومه له در پرتو اين مباحثات، کنگره دوم خود را تشکيل ميدهد، از زبان کورش مدرسی رسما و علنا  مهر و حکم "چپ سنتی"  کوبيده ميشود و به جای آن خرده بقايای مباحث وحدت انقلابی و ليبراليسم چپ و سوسياليسم خلقی و چپ ۵۷ی، به نام در افزوده بر کمونيسم منصور حکمت و حکمتيسم، درست در برابر کوه اسناد تاريخ کمونيسم ايران و اتحاد مبارزان کمونيست به عرش اعلا برده ميشود، چرا ابراهيم عليزاده هم تحريک نشود که در بستر اين تعرض و جان گرفتن دگر باره کمونيسمهای خرده بورژوائی در حاشيه تاريخ حزب کمونيست ايران و  مارکسيسم انقلابی و کمونيسم کارگری منصور حکمت، روايت خود، و تفسير ناسيوناليسم چپ کرد را آويزان کند؟ وقتی در ميان انشقاقات حزب کمونيست کارگری جدال بين ناسيوناليسم راست و چپ بر سر رهبری کومه له را به عنوان جدال مدافعان کومه له کمونيست با ناسيوناليسم چپ هضم کرده اند، و مارکسيسم انقلابی و تاريخ حزب کمونيست ايران و کومه له کمونيست را به اين راحتی به ناسيوناليسم چپ و "سانتر" قديمی تر بخشيده اند، چرا ابراهيم عليزاده هوس نکند که تاريخ پيشين کومه له کمونيست و حزب کمونيست ايران را تتمه ناسيوناليسم چپ خود کند؟
دليل تعرض ابراهيم عليزاده و تيز شدن اشتهای او برای ملاخور کردن تاريخ حزب کمونيست ايران و کومه له، علاقه و دلبستگی او به اين تاريخ و اين سنت نيست. او درست در مقاطعی که ناسيوناليسم کرد درون کومه له، با طرح مباحث کمونيسم کارگری و بويژه از دوران پايان جنگ ايران و عراق و جنگ اول خليج به بعد، به تحريکات ناسيوناليستی در مباحث و جدلهای سياسی چنگ زد، ترجيح داد که "حفظ تشکيلات" را در سايه حاکميت ناسيوناليسم کرد و زير سايه حمايت همه جانبه ای که اين احزاب از حضور آمريکا در منطقه به عمل آوردند، بطور "پيوسته" ادامه بدهد. آن فاکتور مهمتری که ابراهيم عليزاده را در مقام مصادره کننده مباحث مارکسيسم انقلابی ايران و تاريخ کمونيسم در ايران و کردستان و حکم "عاق" کردن منصور حکمت و مارکسيستها و کمونيستهای تاريخ کومه له، حق به جانب ظاهر کرده است، صرفا حتی آوانسی به اپوزيسيون علنا ناسيوناليست و طرفدار خط زحمتکشان در رهبری کومه له و اجرای مناسک آشتی کنان با آنها نيست. اين شرايط مهيا شده است چون در بستر حزب کمونيست کارگری، در تقابل با سياستها و  سی سال کمونيسم منصور حکمت، در انشقاقات ناشی از تکه پاره کردن حزب کمونيست کارگری، گرايشاتی که همواره در حاشيه کمونيسم منصور حکمت به حيات خود، ادامه ميدادند، قد علم کرده اند. وضعيت حزب کمونيست کارگری و انشقاقات آن، بی شباهت به دوران پس از فروپاشی ديوار برلين نيست. زمينه برای جولان نوعی از تفسير پسامدرنيستی، و شکاکيت در باره تاريخ کمونيسم در ايران پس از تحولات دوران انقلابی سالهای ۵۷ فراهم شده است. ورژن و تعبير ابراهيم عليزاده، فقط يکی از اين تعابير و گوشه ای از "تجديد نظر" در تاريخ مکتوب و مستند و ثبت شده حزب کمونيست ايران و کومه له و بخشهائی از تاريخ کمونيسم در ايران است.    
۲۳ ژوئيه ۲۰۰۷


iraj.farzad@gmail.com


www.iraj-farzad.com


http://iraj-f.blogfa.com
 

ارزيابی از حزب كمونيست ايران،

 1     2      3   کلیک کنید

June 28, 2007

گفتگو با ياسمين ميظرعضو اتحاد چپ کارگری ايران: جنگ و جنبش ضد جنگ

 وفعال کارزار بين المللی ضد جنگ و ضد جمهوری اسلامی
(Campaiqn  Hands Off the People of Iran

سوال : همانطور که می دانيد پرونده ی اتمی ايران در دستور کار شورای امنيت سازمان ملل متحد قراردارد، موضع شما نسبت به مسئله تحريم چيست؟

ياسمين ميظر:
کارزار ضد جنگ امپرياليستی و ضد جمهوری اسلامی هم با حمله نظامی وهم با تحريم مخالف است ، چرا که تحريم اقتصادی در نهايت منجربه فقراقتصادی بيشترمردم  می گردد و بارآن بدوش مردم زحمتکش جامعه تحميل می گردد . سياست تحريم ادامه سياست جنگی  است . با تحريم مخالفيم تا آماده سازی شرايط جنگ را افشاء کنيم ؛ در عين حال افشاء کردن سياست جنگ طلبانه و بحران آفرينی های رژيم جمهوری اسلامی هم دستورکار کارزار است .

سوال : آيا موضع مخالفت با تحريم عملا به معنای در غلطيدن به موضع يکسوی ديگرتضاد يعنی رژيم ايران نمی انجامد؟

ياسمين ميظر:
اينطورنيست . مسئله ی تحريم عملا حتی می تواند به تقويت مواضع رژيم بيانجامد . رژيم جمهوری اسلامی با يد با فشار از درون و از پايين تضعيف و در نهايت سرنگون شود ونه ازبيرون و فشار از بالا . تحريم در مجموعه سياست تغيير رژيم از بالا صورت می گيرد و می تواند به قدرت مافيای اقتصادی در تحميل فشارهای  اقتصادی به مردم نيزکمک رساند. از نظرسياسی نيزمردم را تحت فشار دولتی قرارمی دهد که فشارهای تهديد کننده ی خارجی را بهانه ی سرکوب خشن تر اعتراضات داخلی قرارمی دهد . از اين نظر مخالفت با تحريم ، مخالفت با دخالت خارجی از يکسو و مخالفت با رژيمی نيزهست که همواره بدنبال بهانه ی خارجی برای تشديد سرکوب داخلی است . کارزار روی سرنگونی رژيم بدست مردم تاکيد قاطع دارد.

سوال : نيروهايی اما  در جنبش ضد جنگ هستند که مخالفت آنان با امپرياليسم و سياست های جنگ طلبانه اش الزاما نشانگردر پيش گيری يک سياست مستقل در مقابل دوطرف درگيرنيست ، ارزيابی شما از مواضع اين نيروها چيست ؟

ياسمين ميظر:
 به نظر ما در جنبش ضد جنگ علاوه بر نيروهای پاسيفيست نيروهای ديگر تحت نام چپ فعاليت می کنند که تحليل طبقاتی از مسئله جنگ ندارند. غالب اينها فکر می کنند دردرگيريهای بين المللی بايد طرفدار شکست ارتش امپرياليستی باشند و به همين دليل چنان به موضع يکجانبه ای در می غلطند که مواضع جنگ طلبانه و مليتاريسم طرف ديگر را فراموش می کنند . ارزيابی ما اين است اينها جناح راست جنبش ضد جنگ هستند . شباهت مواضع اينها به مواضع لنين که طرفدارشکست ارتش کشورخودی بود ( و در اين جا ارتش کشور های امپرياليستی غرب ) ، شباهتی ظاهری است . البته اشتباه عمده اين نيروها اين است که تصورمی کنند بقول معروف ،" دشمن دشمن من دوست من است" و همين توهم باعث می شود که در مواقع بحرانی صفوف خود را حتی با صفوف نيروهای ارتجاعی در هم می ريزند . برخی هم نيروهای فرصت طلبی هستند که سعی می کنند با موضع گيريهای يک جانبه عليه امپرياليسم ، حمايت های مادی و اجتماعی قطب ديگر را بخود جلب کنند . مثلا در کارزار های انتخاباتی روی رای اقليت های قومی و مذهبی مهاجربه کشورهای غربی حساب بازکرده اند . واقعيت اما همچنين اين است که علاوه برنيروهای نامبرده ،  فعالترين سازماندهنده گان جنبش های ضد جنگ ازجنبش های ضد سرمايه داری ، ضد امپرياليستی و نيروهای راديکال هستند و سياست مستقلی را پيگيری می کنند.
بنابراين واقعيت اين است که گروهبندی متفاوت در جنبش ضد جنگ وجود دارد، جنبش ضد جنگ اصولا جنبشی گسترده است و لايه های متفاوتی را در بر می گيرد . بهمين خاطر هر کدام از اين گروهبنديها بر اساس بينش خاص خودش شکل گرفته است و ما بنابراصل سياست مستقل حود همواره گروهبنديهای ديگر و سياست هايشان را مورد انتقاد قرارمی دهيم .

سوال : با وجود اين تفاوتها آيا می توان در همسويی های ناگزير بر عليه جنگ همکاريهايی نيز در سطح عمومی نيروهای ضد جنگ سازمان داد؟

ياسمين ميظر:
همکاری عمومی مثل شرکت در تظاهرات ضد جنگ، هم ممکن است و هم لازم است . تظاهرات ضد جنگ برای جلب افکار عمومی است و طبيعتا دراين فرصت ها بايستی  بيشترين تلاش را برای افشای ماهيت جنگ امپرياليستی انجام داد . فعالين کارزار ما، اما همواره ازسياست شرکت مستقل تبعيت می کنند و با شعارهای مستقل خود شرکت می کنند و متينگ های مستقل خود را برگزارمی کنند؛ در عين حاليکه در حرکت های عمومی نيزحضورفعال  دارند . بايد به يک واقعيت ديگر نيز توجه داشته باشيم ؛ صرفنظر ازرهبران سياسی برخی احزاب که می دانند سياست را چگونه به نرخ روز عرضه کنند ؛ بسياری از فعالين جنبش ضد جنگ و فعالين محلی از اوضاع منطقه و ماهيت رژيم های حاکم و اوضاع داخلی کشوری مثل ايران از آگاهی واطلاع نازلی برخوردارند . بعلاوه در رسانه ها و مطبوعات نيز تصاوير واقعی از اوضاع جامعه ايران انعکاس نمی يابد . ما در تجربه بارها ديده ايم که مثلا تصور درستی از موقعيت طبقه کارگر ايران و مبارزات کارگران، از موقعيت جنبش زنان و مبارزات زنان و همچنين مبارزات ساير نيروهای سياسی مترقی و روشنفکران ايران ندارند . درحقيقت از کمبود اطلاعات و شناخت به محدوديت انتخاب رسيده اند و بين بد و بدتر، بد را انتخاب کرده اند . وقتی در يک سخنرانی و جلسه ی پرسش و پاسخ ابعاد جنبش اجتماعی در ايران شکافته می شود ؛ ما می بينيم ، نظرها هم تاثير می پذيرد و تغيير می کند . در همين زمينه هست که نوعی مشخصی از همکاری برای بحث و مناظره را می توان سازمان داد وتبادل اخباردر سطح جنبش ها کاری لازم هست .

سوال : بعد ازحمله به افغانستان و حمله به عراق اين ذهنيت تقويت شد که جنبش ضد جنگ قادر به پيشگيری جنگ نيست، چگونه بايد با اين ذهنيت که به انفعال و حساسيت نسبت به خطرجنگ دامن می زند مقابله کرد ؟

ياسمين ميظر:
 البته اين درست است که فقط با تظاهرات وبه تنهايی نمی توان ازوقوع جنگ جلوگيری کرد. سوی ديگرواقعيت اما اين است که تظاهرات ضد جنگ بازتاب مخالفت با جنگ و سياست های جنگ طلبانه در کل جامعه است . تظاهرات يک نمايش خيابانی است . يک نمايش سياسی برای بلند کردن صدای مخالفين ضد جنگ و حساس نگه داشتن افکارعمومی  در مقابله با  تلاشهايی که قدرت های رسانه ای برای زمينه سازی جنگ انجام می دهند . مثلا دربريتانيا اگر تظاهرات ضد جنگ نمی بود و فشارافکارعمومی ايجاد نمی شد آقای برلر، پيش ازموقع مسند قدرت را ترک نمی کرد . طبق ارزيابی ها الان ۷۰ درصد از مردم بريتانيا با جنگ مخالفند و همين رشد مخالفت با جنگ نتيجه فعاليت به اشکال مختلف بر عليه جنگ هست . بنابراين عقب راندن اهرمهای قدرت بويژه در کشور های جنگ طلب و جنگ افروز بويژه در کشور های درگيرفقط با فشار افکار عمومی ممکن است . دستکم دامنه ی مانورسياسی آنان را کم می کند وآنان هر چه بيشترسمج باشند ، ماهيت ارتجاعی آنان را بيشتر نشان می دهد . البته ما بعنوان بخشی از فعالين جنبش ضد جنگ خواهان راديکال شدن هر چه بيشتر حرکتهای ضد جنگ هستيم ، ولی اين هم واقعيتی است که وقتی از جنبش عمومی ضد جنگ صحبت می کنيم بايستی به محدوديت های آن هم آگاه باشيم .

سوال : پس منظور شما اين است که هدف جنبش ضد جنگ فقط جلوگيری از وقوع جنگ نيست و اهداف سياسی ديگری نيز وجود دارد، رئوس اين اهداف سياسی کدامند ؟

ياسمين ميظر:
 ما در کارزار ضد جنگ ، فعاليت هايمان بهم پيوسته است . ما فعاليت سياسی را از فعاليت ضد جنگ و فعاليت در دفاع از حقوق و مطالبات کارگری جدا نمی کنيم . ما از موضع منافع و مطالبات اين جنبش ها بطور مشخص ، جنبش زنان، کارگران ، دانشجويان ومليتهای تحت ستم در جنبش های بين المللی شرکت می کنيم . جنبش ضد جنگ جنبش برعليه سرمايه داری در کشور خودمان و در سطح بين المللی است . مطالبات و حقوق اوليه مطرح در سطح جنبش های اجتماعی همان حقوقی است که سرمايه داری روزمره نقض می کند . دولت ايران نيز که  از کارفرمايان کشور محسوب می شود و هم بنابه اينکه کنترل يک اقتصادی ادغام يافته درسرمايه جهانی را داراست ، دربسياری موارد ازسياست های بين المللی تبعيت می کند . اگراختلافات و تضاد منافع گروه های مختلف سرمايه، روابط فی مابين شان را با تنش و بحران روبرو و حتی آنها را تا آستانه جنگ سوق می دهد ، ريشه اش درهمين نوع  روابط وتقسيم  منافع است . بنابراين وقتی بر عليه دو قطب جنگ طلب هستيم ؛ مسئله دفاع از منافع جنبش های اجتماعی هدف عاجل است و همين مسئله باعث می گردد که ما بر خلاف نيروهای پاسفيست با مسئله جنگ، طبقاتی برخورد نمائيم  ودر تبليغات سياسی هم همواره روی مطالبات طبقاتی - سياسی بکوبيم .

سوال: در کارزار مشخصی که فعاليت می کنيد ، اهداف کارزار چگونه فورمولبندی شده که توانسته حمايت طيفی نسبتا وسيع را با خودش همراه کند؟

ياسمين ميظر:
 کارزار ضد جنگ که من در آن فعال هستم تا کنون توانسته حمايت تعداد کثيری از دانشگاهيان و دانشجويان را بخود جلب نمايد . اين کارزار با صراحت روی مسائل حاد درون جامعه ايران انگشت گذاشته است و بيش ازهمه آدمهای مطلع درسطح بين المللی را قانع کرده است که در مخالفت با جنگ حامی جنبش های اجتماعی درون جامعه ايران نيز باشند. شما اگر به فراخوان کارزار نگاه کنيد ، متوجه اين امر می شويد که ما مسئله جنگ را در متن اوضاع خاورميانه و سياست های طرفين درگير اختلافات  در سطح بين المللی بررسی کرده و مطالبات مشخصی را مطرح کرده ايم که اکثريت کارگران و زحمتکشان ايران چه پيش از جنگ و چه با حاد تر شدن اوضاع همان مطالبات را دارند . ما با نظامی گری در همه ابعادش مخالفت کرده ايم . بعبارتی اگر با تسليحات اتمی مخالفيم در کل منطقه با آن مخالفيم و همين نشان می دهد که مسئله اين کارزار، فقط درگيری مشخص بين غرب و ايران  به بهانه ی سياست تسليحاتی و اتمی نيست و فرا ترازآن سعی کرده ايم اشتراک منافع اينان را عليه منابع کارگران وزحمتکشان منطقه و ايران را نيز برجسته کنيم و توجه نيروهای بيشتری را درسطح کشورهای گوناگون به خواستهای کارزارجلب نمائيم . ما سعی کرده ايم فاکتورسوم را به مسئله روزتبديل نمائيم و نشان دهيم مردم و جنبش های مردمی همين فاکتورسوم هستند .

اگر بتوان  نيروهايی که به کارزار پيوسته اند را در چند دسته قراردهيم ؛ بايد بگويم ، تا کنون ۱۶۰ نفرازآکادميک های برجستهی جهان ،  فراخوان کارزار را امضا کرده اند که نوام چامسکی ، گونزالس ، .... جزء اين عده هستند . در ميان فعالين کارگری بدليل اينکه رده های بالای اتحاديه های کارگری نمی خواهند نسبت به مسئله جنگ موضع گيری کنند ؛ با اين وجود ازبدنه ی فعالين کارگری تعدادی امضاء کرده اند ، تعداد زيادی هم از بين هنرمندان مثل " کن لوج" که
فيلم ساز است و تعدادی روزنامه نگار و فرهنگيان هم حمايت کرده اند ، چند تن از نماينده گان پارلمان  ، تعدادی هم ازفعالين سياسی هستند . علاوه بر اين حمايت ها تاکنون بيش از ۳۰ جلسه ی سخنرانی در بريتانيا و ايرلند برگزار شده که طی آنها اهداف کمپين توضيح داده شده است و همين جلسات کمک می کند به توسعه ی گرايش مخالف با جنگ در نقاط مختلف .

سوال : حمايت بين المللی طبيعتا بشکل دوسويه تحکيم می يابد ، به نظر شما  فعالين جنبش های اجتماعی در ايران چه سهمی در تقويت اين پيوندها دارند؟

ياسمين ميظر:
 فعالين جنبش ها در درجه اول بايد هر چه بيشتر مطالبات خود را روشن و مشخص بيان کنند . زمينه ی عينی وجود دارد که بر مبنای مطالبات مشخص نقاط تلاقی  اين مطالبات را در سطح بين المللی مبنای همبستگی فعالين جنبش درايران واز کشورهای ديگر قرارداد .مثلا مبارزه بر عليه خصوصی سازی . مسئله ای که در تمام کشور ها فعالين جنبش ها بويژه فعالين جنبش کارگری با آن روبرو هستند . دوم اينکه فعالين جنبش ها در ايران نيز حمايت ها وهمبستگی های متقابل خودشان را با فعالين جنبش ها از کشور های ديگر بيان نمايند .در حال حاضر مشکل ارتباط گيری و برقراری ارتباط متقابل مشکل اصلی نيست . مشکل اصلی بکارگيری زبان مشترک است . فعالين جنبش های اجتماعی بايستی بسمتی حرکت کنند که بر مشکل زبان و ترجمه مطالب شان،راسان اقدام کنند تا ازطريق دستکم انعکاس فعاليتهايشان به زبان انگليسی  بسهم خود قدمی در برقراری ارتباط های بين المللی بردارند . در اين زمينه به فعالين کارگری می توان نيزياری رساند .
 فعالين ايرانی در خارج کشور هم امروزه در بهترين موقعيت برای تشديد فعاليت روبرو هستند .چرا که مسائل منطقه و ايران در راس مسائل روزجهان قراردارند . دراينجا هم مشکل زبان نقش زيادی در برقراری ارتباط و گسترش فعاليت ها دارند . علاوه براين مشکل نيروهای ايرانی در خارج از کشور بايستی مواضع روشن تر وشفاف تری نسبت به متحدين خود در عرصه بين المللی داشته باشند . بعنوان مثال وقتی تعدادی از فعالين کارگری در آن واحد انتظار دارند از نهادهای بين المللی وابسته به قدرت ها حمايت و همبستگی بگيرند و در همان واحد انتظار حمايت از فعالين مستقل جنبش های اجتماعی نيز دارند ؛ طبيعتا کاربه مشکل بر می خورد . امروزه حتی امکان مانورتاکتيکی بين دو نيرو نيست و به فرصت طللبی تعبيرمی شود و از شدت حمايت و همبستگی ها می کاهد . بنابراين به نظر من تعدادی از نيروهای سياسی و فعالين ايرانی با وجود شعارهای چپ خودشان را درگيرجنبش ضد جنگ و ضد امپرياليسم نمی کنند ؛ چونکه به ناجيانی از بالای سر مردم اميد بسته اند . جنبش ضد جنگ به اين اعتباريک انتخاب سياسی است . بر عکس نيروهای ايرانی که خودشان را بطور فعال ، درگيرجنبش ضد جنگ کرده اند ، آن نيروهايی هستند که به سازماندهی مستقل تشکل های توده ای و به مطالبات مستقل جنبش ها ی اجتماعی باوردارند به کارزارضد جنگی پيوسته اند که از همه مهمترچشم اندازمبارزات کارگری را رشد اين مبارزات تا سطح کنترل کارگری قرارداده است . ما از هر گونه همکاری با اين دسته آخر از نيروها حمايت می کنيم . انعکاس اخبارمبارزات کارگران و زحمتکشان جامعه خودمان عرصه وسيعی است که وظايف بيشماری را پيشاروی ما قرارمی دهد . وظايف اين عرصه را البته می توان مشترک سازمان داد . در مورد مسئله نوع فعاليت ها نيز الزاما نبايد همه به يک کارزار به پيوندند. هرچقدرکارزار ها ی بيشترومتنوع تری وجود داشته باشد، موثرتر هم خواهد بود . مسئله اصلی اين است که راستاهای فعاليت ها هماهنگ شود و در خطوط اصلی سياست های مستقل و انقلابی راهنمای عمل ما باشد . همين مضمون فعاليت است که بيشترين کمک را به هماهنگی می نمايد ودر مواردی هم چه بسا شکل مشترک سازمانيابی خودش را پيدا کند. شرايط محلی نيزدرچگونگی فعاليت ها نقش بازی می کند . بهر حال بايد بصورت متقابل تلاش کرد راه های مناسب  همکاری و هماهنگی را پيدا کرد .

سوال : کدام نيروها در سازماندهی اين سلسله جلسات سخنرانی نقش داشتند ؟

ياسمين ميظر:
در انگليس و اسکاتلند فعالين کمپين برای ايجاد حزب مارکسيستی  در بريتانيا- اعضای حزب کمونيست بريتانيا – فعالين جنبش برای سوسياليسم  و برخی از فعالين منفرد در  سازماندهی اين سلسله جلسات کمک کرده ند . در
ايرلند گروههايی چون دمکراسی سوسياليستی – شبکه سوسياليستی ايرلند  به ما کمک کردند و شورای اتحاديه های کارگری شهردابلين برگزار کننده جلسه در دابلين بود.
جلسه هايی که در دانشگاهها ی ليدز- شفيلد  برگزار شد توسط گروه "دانشجويان کمونيست "سازماندهی شد  در آکسفورد اتحاديه استادان دانشگاه و شورای اتحاديه های کارگری شهر از ما دعوت کردند و در دانشگاههای اسکاتلند گروه دانشجويان ضد جنگ و اتحاديه استادان دانشگاه برگزار کننده جلسه بودند.

سوال : نظر شما در باره آن دسته از ايرانيانی که همسويی با سياست غرب وآمريکا را پيشه کرده اند چيست؟

ياسمين ميظر:
طبيعتا سياست ما طرد اين نيروها ست . اينها جزء آن دسته کسانی هستند که به تغييرات از بالا دلخوش کرده اند و در عمل نشان داده اند که به نيروی خود مردم برای تغيير شرايط باورندارند و نتيجتا اينکه اينها نمی توانند مورد اعتماد نيروها و فعالين مستقل قرارداشته باشند وبايستی هرروزبيشترافشا و طرد شوند . برخی از دانشگاهيان مدافع کارزار تصميم گرفته اند در مورد شيوه کار ايالات متحده در براه اندازی انقلابهای مخملی کار تحقيقی انجام دهند و نتايج آنرا در اختيار ما قرار دهند.
 
سوال :  کارزار چه برنامه هايی را در دستور کار خود  قرار داده است؟
ياسمين ميظر:
ما اين مرحله را دوره شروع کار خود ميدانيم و قصد داريم بر پايه حمايتهای بدست آمده پاييز امسال ۲ سمينار يک روزه در شهرهای– گلاسکو و دابلين برگزار کنيم و در پی آن کنفرانسی شامل  بحث سياسی و بخشی برای سازماندهی سراسری کارزار در دو روز در لندن برگزار کنيم –
 
سوال : اخبارو گزارش فعاليت های کارزار ضد جنگ چگونه انعکاس می يابد؟
ياسمين ميظر:
کارزار ضد جنگ تارنمای ويژه خودش را دارد که با همکاری نيروهای بين المللی سازماندهی شده است و بطورمنظم گزارشات و اخبارفعاليت فعالين کارزار را منتشرمی کند. علاوه بر اين بسياری از فعالين کارزار در رسانه ها ی جمعی خاص خودشان اين گزارشات را منعکس می کنند ؛ منجمله تارنمای اتحاد چپ کارگری- سايت حزب کمونيست بريتانيا بطورمرتب در انعکاس گوشه از اين گزارشات تلاش کرده است . علاقه مندان می توانند با مراجعه به آدرس تارنمای کارزار در جريان مشروح اخبارفعاليت ها قراربگيرند و برای همبستگی ، فراخوان کمپين را امضاء نمايند.
http://www.hopoi.org

                                                                       ***
ليست فعالين و حاميان کارزار :

شخصيتهای سياسی  شخصيتهای هنری – فرهنکی - حقوقدانان
Jill Evans MEP - Plaid Cymru, Wales
Jens Holm MEP - Left Party (Vänsterpartiet), Sweden
Stephen Hughes MEP - Labour, NE England
Diane Abbott MP - Labour
Harry Cohen MP - Labour
John McDonnell MP - Labour
Adam Price MP - Plaid Cymru
Linda Riordan MP - Labour
Senator David Norris - Seanad Éireann
Tony Gregory TD - Dáil Éireann
Aengus Ó Snodaigh TD - Dáil Éireann
John Dallat MLA - SDLP, deputy speaker, NI Assembly
Daithí McKay MLA - Sinn Féin
Robin Harper MSP - co-convener, Scottish Green Party
Patrick Harvie MSP - Scottish Green Party
Elaine Smith MSP - Labour
Sandra White MSP - Scottish National Party
Dr Bill Wilson MSP - Scottish National Party
Jennette Arnold AM - Labour, London Assembly
Helen Mary Jones AM - Plaid Cymru
Jenny Jones AM - Green Party, London Assembly
Rhodri Glyn Thomas AM - Plaid Cymru
Leanne Wood AM - Plaid Cymru
Tommy Sheridan - Solidarity
Peter Tatchell - OutRage
Dr John Barry - co-chair, Green Party in Northern Ireland
Dr Derek Wall - male principal speaker, Green Party
Chris Ballance - former Green MSP
Matyas Benyik - President, ATTAC Hungary
Dr Judith Brown - Director, Arab Media Watch
Gerry Byrne - vice-chair, Campaign for a New Workers Party
Jack Conrad - writer and activist
Craig Murray - former UK ambassador to Uzbekistan
Patrick Nulty - Chair, Labour Youth (Ireland)
Dr Ambalavaner Sivanandan - Director, Institute of Race Relations
Ali Syed - chair, Bearsden & Milngavie Labour Party
Dave Wetzel - president, Labour Land Campaign (pc)
Cllr Lutfa Begum - Respect, Tower Hamlets
Cllr Vincent Crosby - Labour, Sedgefield
Cllr Chris Flood - Socialist Party, Lewisham
Cllr Maurice Frankland - Labour, Stockton-on-Tees
Cllr Jackie Grunsell - Save Huddersfield NHS, Kirklees
Cllr David Harrington - Independent, Stockton-on-Tees
Cllr Rania Khan - Respect, Tower Hamlets
Cllr Fozol Miah - Respect, Tower Hamlets
Cllr Oliur Rahman - Respect, Tower Hamlets  Rich Aitken - production director, Nimrod Productions
Yasmin Alibhai-Brown - columnist and author
Tracy Angelina
Attila the Stockbroker - poet, musician, and songwriter
Bill Bailey - actor and comedian
William Blum - author on US foreign policy
Tam Dean Burn - actor
Dr Helen Caldicott - physician, writer, and activist
Treasa Ni Cheannabhain
Mark Curtis - historian and journalist
Darren Deicide - musician and activist
Denise DuFault - President, Apple Tree Productions
Róisín Elsafty - sean-nós (Irish traditional) singer
Kekoo & Khorshed Gandhy - Gallery Chemould, Bombay
Dick Gaughan - musician
Matt Harvey - poet and columnist
Chris Holden - anti-war artist
Sunny Hundal - journalist and blogger
Robb Johnson - musician, songwriter, and author
Stan Keable - Pres, Int Communist Esperantist Collective (IKEK)
Naomi Klein - author, journalist, and activist
Professor Joel Kovel - editor, Capitalism Nature Socialism
Terry Liddle - vice-chair, South Place Ethical Society (pc)
Ken Loach - filmmaker
Jimmy McGovern - scriptwriter
Bill Madden - musician, singer-songwriter, and activist
Michael Mansfield QC
Iman Mersal - poet
Dr Majid Naficy - poet and human rights activist, USA
Dave Osler - journalist and author
John Pilger - journalist and writer
Guy Picciotto - singer/guitarist, Fugazi
Tom Robinson - songwriter and broadcaster
Leon Rosselson - writer and musician
Martin Rowson - cartoonist
Dr Ali S-Amiri - senior technical director, OCETA
Peggy Seeger - singer, songmaker, and activist
Michelle Shocked - singer-songwriter
Mark Steel - columnist and comedian
Charlotte Westenra - theatre director
Dave White - guitar technician
Kathryn Williams - singer-songwriter
Haifa Zangana - writer
پ
 
EDUCATION  دانشگاهيا ن
Dr Matthew Adams - University of Brighton
Nafeez Ahmed - University of Sussex
Dr Nadje Al-Ali - University of Exeter
EC Apling - formerly University of Reading
Dr Anthony Ashbolt - University of Wollongong, Australia
Professor Bill Ayers - University of Illinois at Chicago
KS Balakrishnan - University of Malaya, Kuala Lumpur
Professor Harald Bauder - University of Guelph
Dr Gurminder K Bhambra - Keele University
Dr Patrick Bernhagen - University of Aberdeen
Professor Andreas Bieler - University of Nottingham
Professor Cyrus Bina - University of Minnesota, Morris
Marianne Bøe - University of Bergen
Dr Tracy Bowell - philosopher, Aotearoa New Zealand
Professor Bill Bowring - Birkbeck College, University of London
Dr Maud Bracke - University of Glasgow
Professor Susanne Brandtstadter - University of Oslo
Dr Peter Bratsis - University of Salford
Dr Keith Breen - Queen's University Belfast
Dr Terry Brotherstone - University of Aberdeen
Dr Jeff Browitt - University of Technology, Sydney
Professor Verity Burgmann - University of Melbourne
Dr Gideon Calder - University of Wales, Newport
Dr Ben Campbell - University of Durham
Liam Campling - School of Oriental and African Studies
Dr E Paula Casal - University of Reading
Dr Sharad Chari - LSE & University of KwaZulu-Natal, South Africa
Dr Shohini Chaudhuri - University of Essex
Professor François Chesnais - University of Paris XIII: Paris-Nord
Denzil Chetty - University of KwaZulu-Natal, South Africa
Professor Noam Chomsky - MIT
Dr Carmel Cloran - University of Wollongong, Australia
Professor Dana L Cloud - University of Texas, Austin
Professor David Cockburn - University of Wales, Lampeter
Professor Lorraine Code - York University, Toronto
Rabbi Professor Dan Cohn-Sherbok - University of Wales, Lampeter
Dr Phil Connors - Deakin University, Australia
Professor Christine Cooper - University of Strathclyde
Professor Arif Dirlik - Chinese University of Hong Kong
Professor Drucilla Cornell - Rutgers University
Dr Andrew Cumbers - University of Glasgow
Dr Rolf Czeskleba-Dupont - University of Roskilde
Professor Hamid Dabashi - Columbia University
Dr Gary Daniels - Keele University
Dr Ramon Das - Victoria University of Wellington, Aotearoa New Zealand
Dr Jonathan Davies - University of Warwick
Professor Mike Davis - University of California, Irvine
Dr Manali Desai - University of Kent, Canterbury
Dr James Dickins - University of Salford
Professor Chris Doran - University of New Brunswick
Dr Gordon Downie - University of the West of England
Dr Richard Drayton - University of Cambridge
Professor Gavin Edwards - University of Glamorgan
Professor Regi Theodor Enerstvedt - University of Oslo
Professor Piet Erasmus - University of the Free State, South Africa
Professor Mary Evans - University of Kent
Professor Richard Falk - Princeton University & University of California, Santa Barbara
Professor Suman Fernando - University of Kent & London Metropolitan University
Dr Clare Finburgh - Centre for Theatre Studies, University of Essex
Dr Paul Flewers - historian
Dr Tony Fluxman - Rhodes University, South Africa
Professor Bridget Fowler - University of Glasgow
Professor Bill Freund - University of KwaZulu-Natal, South Africa
Professor Steve Fuller - University of Warwick
Professor Laszlo Garai - University of Szeged, Hungary
Dr Saeed Ghahremani - University of Chicago
RR Rockingham Gill - University of Wales, Lampeter
Professor Mike Gonzalez - University of Glasgow
Professor Colin Groves - Australian National University
Dr Susanne Hakenbeck - University of Cambridge
Professor Allan Dreyer Hansen - University of Roskilde
Dr Kenneth Hansen - University of Oslo
Dr Ben Harker - University of Salford
Dr Rumy Hasan - University of Sussex
Dr Eric Herring - University of Bristol
Dr Johannes Hoff - University of Wales, Lampeter
Professor James Holstun - SUNY Buffalo, USA
Mehdi Husaini - UCU University & College Union
Dr Nabila Jaber - University of Canterbury, Aotearoa New Zealand
Fiona Jackson - University of KwaZulu-Natal, South Africa
Rosemary Jane - University of Portsmouth
Dr Diana Jeater - University of the West of England
Caterina Jeffcote - University of Portsmouth
Dr Fiona Jenkins - Australian National University
Professor George Joffe - King's College, London & University of Cambridge
Peter Jowers - University of the West of England
Professor Guy Julier - Leeds Metropolitan University
Dr Gerry Kearns - University of Cambridge
Professor Jeremy Keenan - University of Exeter & University of Bristol  Kazim Khan - City University, London
Professor Ray Kiely - Queen Mary, University of London
Professor Robert Kirchner - University of Alberta
Dr Gilton Klerck - Rhodes University, South Africa
Dr Max Koch - Queen's University Belfast
Dr Chandra Kumar - Rhodes University, South Africa
Salam al Kuntar - University of Cambridge
Professor Vinay Lal - University of California, Los Angeles
Professor James Laxer - York University, Toronto
Dr Matt Lee - University of Greenwich
Professor Madeleine Leonard - Queen's University Belfast
Professor Ruth Lister - Loughborough University
Dr James A Luchte - University of Wales, Lampeter
Dr Stephen M Lyon - University of Durham
Professor Gavan McCormack - Australian National University
Professor Alan Macfarlane - University of Cambridge
Professor Colin McGinn - University of Miami
Professor Moshé Machover - King's College, London
Professor John McIlroy - Keele University
Dr Michael McKinley - Australian National University
Dr Anne Macklin - University of Leeds
Dr Mike Macnair - University of Oxford
Professor Manning Marable - Columbia University
Leo Marai - University of Papau New Guinea
Professor György Márkus - University of Sydney
Professor Sallie A Marston - University of Arizona
Professor Brian Martin - University of Wollongong, Australia
Dr Janet Mather - Manchester Metropolitan University
Yassamine Mather - University of Glasgow
Dr Steve Matthews - Charles Sturt University, Australia
Professor Paul Maylam - Rhodes University, South Africa
Dr Davina Miller - University of Bradford
Dr Claire Mitchell - Queen's University Belfast
Professor Tariq Modood - University of Bristol
Professor Adrian Moore - University of Oxford
Professor SN Mukherjee - University of Sydney
Professor Nirmalangshu Mukherji - University of Delhi
Dr MM Musthafa - University of Calicut, India
Dr Karma Nabulsi - University of Oxford
Dr Camille Nakhid - Auckland University of Technology, Aotearoa New Zealand
Professor John Newsinger - Bath Spa University
Dr Kalypso Nicolaïdis - University of Oxford
Professor Christopher Norris - Cardiff University
Professor Samir Okasha - University of Bristol
Dr Douglas Pacheco - University of the South Pacific, Fiji
Dr Len Palmer - Charles Sturt University, Australia
Dr Rob Pattman - University of KwaZulu-Natal, South Africa
Dr Geraldene Peters - AUT University, Auckland, Aotearoa New Zealand
Dr Annie Potts - University of Canterbury, Aotearoa New Zealand
Dr Leonhard Praeg - Rhodes University, South Africa
Professor Mohan Rao - Jawaharlal Nehru University, New Delhi
Dr Tahmina Rashid - RMIT University, Melbourne
Professor Margaret Critchlow Rodman - York University, Toronto
Professor John E Roemer - Yale University
Professor Sheila Rowbotham - University of Manchester
Dr Tom Ryan - University of Waikato, Aotearoa New Zealand
Dr Amir Saeed - University of Sunderland
Dr Peter Sarris - University of Cambridge
Dr RK Satpathy - North-East Hill University, India
Dr Andrew Schaap - University of Melbourne
Professor Amy Schmitter - University of Alberta
Professor Phil Scraton - Queen's University Belfast
Professor Julius Sensat - University of Wisconsin, Milwaukee
Professor Steven Shaviro - Wayne State University, Detroit
Professor Avi Shlaim - University of Oxford
Dr Damien Short - Roehampton University
Professor Timothy Shortell - Brooklyn College, CUNY
Professor Udo Schuklenk - Glasgow Caledonian University
Cliff Slaughter - author and retired lecturer
Peter Smith - politics academic, NE England
Elizabeth Stanley - Victoria University of Wellington, Aotearoa New Zealand
Dr Adam Swift - University of Oxford
Professor Phil Taylor - University of Strathclyde
Dr Harriet Tenenbaum - Kingston University
Professor Colin Thain - University of Ulster
Dr Peter Thompson - University of Sheffield
Professor Hillel Ticktin - University of Glasgow
Dr Jason Toynbee - Open University
Professor Martin M Tweedale - University of Alberta
Professor Peter Vale - Rhodes University, South Africa
Dr Fleur Visser - University of Worcester
Professor Susan Weissman - St Mary's College of California
Dr Peter Wilkin - Brunel University
Professor David Wilson - University of Central England
Professor George Wolfe - Ball State University
Yvonne Wollny - Middlesex University
 
ACTIVISTS فعالين سياسی  TRADE UNION فعالين اتحاديه های کارگری
Ameena Al-Rasheed
Geoff Barr
Barry Biddulph
Phil Burton-Cartledge - Socialist Party
Adrian Bonds
Jeremy Butler - Woking
Rosemary Byrne - Solidarity co-convenor
Naomi Byron - Socialist Party
David R Callaghan
Jim Carroll - Scottish Socialist Party (Ayr)
Matthew Caygill - Leeds Metropolitan University
Steve Cooke - Stockton-on-Tees
Tim Cooper - Nottingham
Pat Corcoran - Dublin
Mike Cotgreave
B Ó Curraoin - Éire
Farmarz Davar - Chicago, USA
Carey Davies - Communist Students, Sheffield
Pete Dickinson - Socialist Party
Ian Donovan - secretary, Southwark Respect (pc)
Simon Dowdeswell
Kevin Doyle - Cork
Jean-Michel Edwin
Mark Fischer
Steve Freeman
Leigh French
Borzu Fuldavand - Washington, USA
Dave Gay - Permanent Revolution
Dr Reza Ghafari - London
Ulku Guney
Nura Abdullatti Hagi - Somali Human Rights Advocacy Group, Ireland
Mike Hassibi
Teresa Hayter - writer and activist
Dr A Holberg - Germany
David Isaacson - Leeds
Amir Javaheri - Sweden
Matthew Jones
Nicholas Jones
Mehdi Kia
Ioannis Kokosalakis - Scottish Socialist Party (RCN)
Dave Landau
Carolyn Leckie - Scottish Socialist Party
Ben Lewis - Sheffield
Jim Lowe - Socialist Party (Exeter), NUT
Mhairi McAlpine - Scottish Socialist Party
Sandy McBurney
Chris McGarvie
John McLintock - Glasgow
Katherine McMahon
Anne McShane - Cork
Peter Manson
Fereydoon Mansouri - Sweden
Tariq Mehmmod
Milly Morris - West Yorkshire
Denise Morton - EC member, Scottish Socialist Party
Peter Morton - RDG/Socialist Alliance
Mojtaba Nazari
Uche Odinukwe - Socialist Workers Party, Cork
Tim Oxton - writer and activist, Colchester
John Pearson - treasurer, Democratic Socialist Alliance
Paola Ponce - Durham University
Firouzeh Rad - Netherlands
Dan Read
Nick Rogers
Nader Sadeh - Germany
Azizeh Shahmoradi
Jim Smith
Jamie Tedford, EC member, Communist Students
Dr Phil Walden
Andrew Weir - Scottish Socialist Party (RCN)
Dr Mehdi Youssefi - USA
Zhaleh - Houston, USA  Pauline Cassim - Branch rep, PCS, Hartlepool (pc)
Andrew Coates - Chair, T&G Branch ۱/۴۶۰
Mary Cooper - University & College Union (pc)
Des Derwin - Vice-President, Dublin Council of Trade Unions (pc)
Piers Elias - Stockton-on-Tees Unison(pc)
Tony Greenstein - Secretary, Brighton & Hove TUC Unemployed Workers Centre
Hillary Horrock - NUJ
Paul Hunt - Unison shop steward, Coventry
Ewa Jasiewicz - writer, journalist, human rights activist, and union organiser
Liz Leicester - Unison, Camden (pc)
Jim Moody - NUJ
Joe Moore - CWU, Ireland (pc)
Walton Pantland - Unite the Union (pc)
John Perry - AGS, University & College Union (pc)
Ali Pichgah - former member of Iranian oil workers Shora
Marianne Quick - branch secretary, University & College Union, Edge Hill University
Lee Rock - national secretary, PCSU Socialist Caucus
Rebecka Sawbridge - Black Students NUS
Mick Shaw - President, Fire Brigades Union

(pc = personal capacity)
 
 
Organisations sponsoring Hands Off the People of Iran
سازمانهای حامی کارزار                                           
Campaign for a Marxist Party
Communist Party of Great Britain
Communist League - USA
Communist Students
Democratic Socialist Alliance
Green Party
Green Party, London Assembly Group
Iran Bulletin - Middle East Forum
Iranian Workers Bulletin
Irish Socialist Network
Marxistische Initiative - Germany  Movement for Socialism
Organization of Revolutionary Workers of Iran (Rahe Kargar)
Republican Communist Network
The Rotten Elements
Socialist Democracy (Ireland)
The Starry Plough Initiative (Ireland)
Workers Left Unity - Iran
Youth/Peasants Federation - Nepal

June 26, 2007

این رژیم چگونه خواهد رفت؟ و چگونه باید برود؟

طرفداران قطب سوم

June 25, 2007

فرهاد شعبانی: پاسخی کوتاه به مهدی کوهستانی

خطابيه شما به حزب کمونيست ايران به مناسبت انتشار مطلب کوتاه من در رابطه با اظهارنظرهای شما و آقای اسانلو  را روی سايتهای گوناگون مطالعه کردم. همانطوريکه در متن آن موضعگيری اعلام کرده بودم، اين موضعگيری، حاوی نقطه نظرات من بعنوان يک فعال جنبش کارگری است. چراکه علی رغم عضويتم در حزب کمونيست ايران، يک هويت مستقل کارگری را هم برای خودم برسميت می شناسم و نزديک به دو دهه است که تحت اين عنوان هم فعاليت می کنم و شما هم سالهاست در جريان اين فعاليتها هستيد. بنابراين مسئوليت تمام آن نوشته به عهده من و نه حزب کمونيست ايران است. اين موضعگيری عليرغم ملاحظه رهبری حزب کمونيست ايران بر آن، انتشار علنی پيدا کرد. بنابراين به ميان کشيدن پای حزب کمونيست ايران در اين قضيه با توجه به اينکه من رسما" نوشته بودم بعنوان يک فعال جنبش کارگری اين پرسشها را دارم، از جانب شما اقدامی آگاهانه بود. پاسخ مفصلتر به شما را در مطلب ديگری خواهم داد.

فرهاد شعبانی
۲۵ ژوئن
 

مهدی کوهستانی نژاد:خطاب به حزب کمونيست ايران

از آنجا که فرهاد شعبانی، عضو رهبريت شما، مطالبی در رابطه با سفر منصور اسانلو، رئيس سنديکای کارگران شرکت واحد تهران و حومه وارتباط ايشان  با من و نيز ارتباط ِ من و" مرکز همبستگی " نگاشته اند که ناشی از فقر اطلاعاتی ايشان از قضايا  و  بی مسئوليتی ايشان در اتهام زنی  و پرونده سازی امنيتی آنهم برای  آقای اسانلوئی که تازه از زندان  و تيغ ِ موکت بُری جان ِ نيمه سالم ِ خويش بدر برده است( گوش ِ شيطان کر)! می باشد. برای اطلاع شما و خوانندگان اين نامه در اينترنت، مطلب ايشان در اين سايت قابل دسترسی است: http://www.fwhi.org/maqale/FSh_asalo.htm

 

بر خود دانستم که خطاب به شما  که مسئولان تان وسخنگويان تان بايستی الگوی صدق گفتار و کردار باشند و نه اين چنين "خُزد نمون"، بنويسم که اين شيوه شنيع بايستی برازنده ی کسان ِ ديگری باشد. لابد از  کانال ارگان ها و اعضای حزبتان در کانادا می دانيد که من مسئول  بخش آسيائی   "کنگر ه کار کانادا " هستم وسالها با رای کارگران کانادايی در قسمتهای مختلف اتحاديه سراسری کارگری کانادا دارای مسئوليت بوده و هستم ـ  نه " کارمند مرکز هم بستگی" چنانکه ايشان می انگارد!

 آيا حزب شما تا بحال نقدی به عملکرد آمريکا، چه در ايران و چه در عراق داشته است . لطفا  آن را علنا برای اطلاغ همگان اعلام کنيد. بايسته ی  هر سايتی  نيست که چنين نقد ها و بی پرنسيبی هائی را مکتوب و  علنی اعلام کند بدون انکه سند و مدرکی ارائه دهدـ حديث و حاشائی در کار نباشد. اما طی طريق ِ و رديف کردن اتهاماتی عليه من و از اين طريق پاپوش دوزی امنيتی برای فعال کارگری ئی که عازم ايران است، خلإ داشتن مرز بندی اصولی را پر نمی کند. ارجاع دادن خواننده ی کنجکاو-که مشتاق ديدن سند و مدرک است- به " اتحاد بين المللی" نيز چاره ساز نيست. اگر "اتحاد بين المللی" حرفی برای گفتن داشت، برای اهتراز از پچ پچه و شائبه، آن را  علنی و مستند مطرح می کرد که قابل جواب می بود.

گفته اند که: گر روباه را جنگلبان کنند، شايد پر زياد شود ( مقصود در جنگل است)، اما پرند ئی سالم نمی ماند.

سالم و موفق باشيد

 

مهدی کوهستانی نژاد

 

June 22, 2007

کاظم نيکخواه :منصور اسانلو کدام جنبش را نمايندگی ميکند؟

اين اطلاعيه کوتاه را روز گذشته روی يک سايت اينترنتی ديدم. "بازگشت پر افتخار نماينده سنديکای کارگران شرکت واحد منصور اسانلو را شادباش می گویـيم. قابل توجه دوستداران سنديکای کارگران شرکت واحد
منصور اسانلو رئيس هيئت مديره سنديکای کارگران شرکت واحد که بعنوان نماينده منتخب هيئت مديره سنديکا در کنگره ساليانه فدراسيون جهانی کارگران حمل و نقل ( ITF ) در لندن  و مجمع عمومی کنفدراسيون اتحاديه های آزاد کارگری ( ITUC ) در بروکسل  شرکت کرده بود با سر بلندی، صبح جمعه اول تير ماه يکهزار و سيصد و هشتاد و شش ساعت ۶ صبح به تهران باز می گردند . سنديکای کارگران شرکت واحد اين بازگشت غرور آفرين را به همه کارگران ايران تبريک می گويد. سنديکای کارگران شرکت واحد -  اتوبوسرانی تهران و حومه. ۳۰/۳/۱۳۸۶"
بازگشت "پرافتخار"، "غرور آفرين"، "با سربلندی" که بخاطر آن بايد به همه کارگران ايران تبريک گفت. سوال اينست که چه چيز افتخار آفرين و غرور آفرين و سربلندانه است؟ استقبال گرم از اسانلو از جانب اتحاديه های کارگری مهم؟ اينکه اسانلو نه فقط از زندان آزاد شد بلکه توانست راهی خارج کشور شود و با دوستدارانش سخن بگويد؟ اينکه جمهوری اسلامی نه فقط نتوانست او را در زندان نگه دارد بلکه جلوی او را نگرفت که به خارج کشور سفر کند و در کنفرانسهای کارگری شرکت کند؟ بله همه اينها برای کارگران غرور آفرين است. زيرا اين آزادی را اسانلو مديون مبارزه راديکال کارگران و سازمانهای کارگری در ايران و در سطح بين المللی است. اين آزادی را اسانلو مديون مبارزه کارگران عليه حکومت ضد کارگری جمهوری اسلامی و افشای کل قوانين آنست. اسانلو با عفو ملوکانه خليفه اسلامی آزاد نشده است. او را کارگران و سازمانهای چپ و کارگری با مبارزه آزاد کردند. اما برای کارگری که به سخنان اسانلو در خارج کشور در اين روزها گوش کرده باشد قاعدتا بازگشت او چندان غرور آفرين نيست. زيرا اسانلو متاسفانه طوری سخن ميگويد که انگار تصميم گرفته است زيراب همان مبارزه و اعتراض راديکال و گسترده کارگری را بزند.  کسانی که پای صحبت او نشستند انتظار داشتند که اسانلو ادامه آن مبارزه و ان راديکاليسم باشد. اما او آنها را دلسرد کرد. شنوندگان سخنرانی اسانلو او را نماينده و سخنگوی جنبشی ديگر، جنبشی آشنا، جنبشی فرونشسته و در حال موت ديدند. و اين جای افسوس دارد تا افتخار. او آمده بود که از قانون اساسی جمهوری اسلامی در برابر بی قانونی دفاع کند. او همه را ياد خاتمی و چهره های دوم خردادی حکومت در حدود ده سال پيش انداخت. او ياد آور کسی بود که در پنج شش سال گذشته تحولات و افت و خيزهای جامعه و شکست دوم خرداد و رشد راديکاليسم و به محاق رفتن دوم خرداديها و شيرين عبادی ها و امثالهم را نديده است. گويی کسی از غار کهف بيرون آمده است و با هيبت و سرووضعی قديمی و از دور خارج شده، با واحدها و معيارهايی فراموش شده، و با زبانی غير زمينی دارد با حرارت حرف ميزند.

او آمده بود که بطور تلويحی بگويد در ايران کارگران قانونا حق تشکيل اتحاديه دارند. قانون اساسی جمهوری اسلامی حق تشکيل سنديکا را برای کارگران برسميت ميشناسد و اگر عمل نميشود مقصر خودسری و اعمال خارج از قانون است. او در کنفرانس ای تی اف گفت "سنديکای کارگران شرکت اتوبوسرانی تهران و حومه (شرکت واحد) بر اساس ماده ۲۶ قانون اساسی ايران يک اتحاديه مشروع و بر حق است. سنديکای ما در خرداد ماه ۱۳۸۴مجددا بازگشايی شد. جمهوری اسللامی ايران بنا بر قوانين موجود داخلی و بر پايه تفاهم نامه مورخ ۱۳/۷/۱۳۸۲ برای تغيير فصل ششم قانون کار در مطابقت آن با مقاوله نامه۸۹-۸۷ آی ال او حق تشکيل سنديکا و بازگشايی سنديکاهای قديمی را به رسميت شناخت". اين يعنی اگر کسانی ميگويند قانون اساسی جمهوری اسلامی حق تشکل را برای کارگران برسميت نميشناسد دروغ ميگويند. اگر کسانی با استناد به همان قوانين ميگويند به بيان قانون اساسی جمهوری اسلامی حتی تشکيل "احزاب، جمعيت‏ها، انجمن‏های سياسی و صنفی و انجمنهای اسلامی يا اقليتهای دينی شناخته شده" به اين مشروط است که "اصول استقلال، آزادی، وحدت ملی، موازين اسلامی و اساس جمهور اسلامی را نقض نکنند" دروغ ميگويند. او در مصاحبه تلويزيونيش با صدای آمريکا از "سعه صدر رهبران جمهوری اسلامی" سخن گفت. اسانلو بهيچ وجه حرف کارگران راديکال و بجان آمده ايران را که هيچ، حرف هيچ بخشی از مردم را منعکس نکرد که اميدی به هيچ چيز جمهوری اسلامی و ازجمله قانون اساسيش ندارند و دارند با چنگ و دندان با آن مبارزه ميکنند. انتظار کارگران و مردم از اسانلو اين بود که حداقل اکنون که کل اين قانونگرايی دوم خردادی که خاتمی پرچمدارش بود، به زباله دان ريخته شده است، او سخنگوی کارگران باشد نه مدافع قانون اساسی جمهوری اسلامی. اسانلو بعنوان نماينده و سخنگوی کارگران ايران سخن نگفت. او سخنگوی سنديکا بود اما نه سنديکای امروزی کارگران شرکت واحد که با جدال و مبارزه و کشاکش يک جبهه وسيع و راديکال کارگری با حکومت اسلامی سرپا مانده است و برای همه کارگران ارزشمند است، بلکه او بعنوان سخنگوی سنديکايی شبيه شوراهای اسلامی و خانه کارگر که فقط مجوز دولتيش را به او نداده اند سخن گفت. حرف او اين بود که اين سنديکا مشروع است. برطبق ماده ٢٦ قانون اساسی تشکيل شده است. کمک کنيد که جمهوری اسلامی مجوزش را هم بدهد. کارگران چيزی جز آنچه در اصل چهل و چندم قانون اساسی جمهوری اسلامی آمده را نميخواهند. اسانلو حتی اکراه داشت از کارگران سخن بگويد. از مبارزه و اعتراض کارگران در ايران حتی اعتصاب کارگران شرکت واحد کمتر سخن گفت. از کمپين بين المللی گسترده و راديکال عليه جمهوری اسلامی و برای آزادی اسانلو سخن نگفت. او گويی آمده بود که به کارگران و مردم دنيا بگويد برخلاف آنچه کارگران ميگويند در ايران حق تشکل وجود دارد اما عوامل خودسر اجازه نميدهند عمل شود. اسانلو خود خوب ميداند که اين حقيقت ندارد و خود او قربانی همين قوانين و ارگانها و سران و دادگاههای قانونی جمهوری اسلامی است که اکنون حکم پنج سال زندانش را هم قبل از خروج از ايران گويا صادر کرده اند. 

ميتوان محظورات و محدوديتهای اسانلو را که ميخواهد به ايران تحت حکومت اسلامی برگردد فهميد. اما اسانلو نميتواند به بهانه يا به دليل اين محظورات منادی آشتی مردم و کارگران با قوانين جمهوری اسلامی باشد. او اگر آمده بود که چيزی از مبارزه و جنبش کارگری برای احقاق حقوق پايمال شده شان نگويد، ديگر آمدنش و سخن گفتنش برای کارگران جای افتخار و غرور و سربلندی نيست. سخن از برسميت شناختن حق تشکل (البته اسانلو اين واژه "تشکل" را هم ظاهرا دوست ندارد و فقط يک نوع تشکل آنهم سنديکا را ميشناسد) در قوانين جمهوری اسلامی، سخن از سعه صدر سران جمهوری اسلامی را ما حتی از سخنگويان دوم خرداد و از شيرين عبادی هم اينگونه شور و بی قيد و شرط نشنيده بوديم. با اين حساب برخلاف اطلاعيه سنديکای شرکت واحد، برای کارگران ايران و برای کارگران شرکت واحد بازگشت اسانلو از سفر خارج قاعدتا نبايد چندان غرور آفرين باشد. حتی فعالين راديکال خود سنديکای شرکت واحد از آنچه اسانلو گفت قاعدتا بهيچوجه احساس غرور نميکنند.

حرفهای اسانلو البته تازگی نداشت. او وقتی چند ماه پيش پس از آزادی از زندان دهان باز کرد اين را نشان داد که متاسفانه همان اسانلوی قديم است و نه از زندان و نه از مبارزه راديکال کارگران شرکت واحد و نه از حمايتهای وسيع و راديکال کارگری و نه از اوضاع پرتحول جامعه درسی نگرفته است. او در سال ٨٤ از جانب سنديکای شرکت واحد ميگفت "ميخواهيم از کيان مملکت خويش دفاع کنيم" و اين بار اولين حرفش در مورد "وحدت ملی" و "وفاق ملی" برای حل بحرانهای اجتماعی و "تنشهای اجتماعی" بود. اين زبان برای همه کارگران آشناست. "تنشهای اجتماعی" زبان و واژه جناحهای جمهوری اسلامی برای مبارزات و اعتراضات کارگران و مردم است. اسانلو در يک مصاحبه حتی عامل و ريشه فقر و فلاکت و بی خانمانی را نه نظام کثيف و ضد انسانی سرمايه داری و جمهوری اسلامی، بلکه در نبود سنديکا ميداند و در يک مصاحبه ميگويد "اصلی ترين مشکل کارگران ايران نداشتن سنديکاهای مستقل، اتحاديه و فدراسيون کارگری است که صدمه وحشتناک آنرا اکنون در مقابل چشم خود می بينيم. رشد آمار فقر، بی خانمانی، اعتياد، قاچاق، دختران فراری و ..همه محصول همين مساله است و همينطور فاصله وحشتناک طبقاتی که در جامعه بوجود آمده است تا عده ای در وانهای شير در شمال شهر و در آپارتمانهايی که متری بيش از ٥ ميليون تومان است به خوشگذرانی مشغولند و در پايين شهر کم کم مثل هندوستان بعضی از مردم وقتی باران می آيد بايد به زير ناودانها بروند."

اسانلو ظاهرا نميداند که در همان هندوستانی که بقول او "مردم بايد زير ناودانها بروند" اتحاديه و سنديکا به وفور وجود دارد، بزرگ و قدرتمند است و قانونی است اما فقر و شکاف طبقاتی بيداد ميکند.

اسانلو وقتی ميخواهد "اتهام چپی بودن" را رد کند محکم و مستدل حرف ميزند. اما خراب ميکند. او ميگويد "اين اتهام است. من سنديکايی هستم. سنديکا در انگلستان هشتصد سال پيش شکل گرفت که اصلا از چپ خبری نبود!" واقعا آيا برای نشان دادن بی ربطی چپ و سوسياليسم به تشکل کارگری اينقدر تحريف مضحک تاريخ لازم است؟ آيا اسانلو نميداند که هشتصد سال پيش از چپ و سوسياليسم خبری نبود، اما از کارگر و سنديکا هم مطلقا خبری نبود؟ آيا نميداند که کار و توليد در انگلستان ٨٠٠ سال پيش روی دوش بردگان بود نه کارگران؟ آيا نميداند که کارگر و سنديکا و سوسياليسم همه محصولات سرمايه داری هستند که عمرش فقط کمی بيش از دو قرن است؟
بهررو منصور اسانلو طی چند ماهی که از زندان آزاد شده زياد سخن نگفته است. اما در مورد همان سخنانش زياد ميتوان سخن گفت و بايد گفت. ميتوان آن جنبش سياسی و اجتماعی که او آنرا نمايندگی ميکند را به و ضوح ديد. اين جنبش بهيچ وجه نه آرمان و خواست کارگران و نه جنبش راديکال کارگری در ايران و نه حتی سنديکای شرکت واحد را نمايندگی نميکند. و اين جای تاسف است. اما با هيچ درجه تلاش و مايه گذاشتن نميتوان کارگران ايران را  با اين جنبش آشتی داد. هم کارگران آگاهتر و راديکال تر از اين حرفها هستند و هم اين جنبش بی افق تر و بی جان تر از اين است که بتواند کارگران راديکال و رزمنده و حق طلب ايران را به سمت خود بکشاند. يا اسانلو بايد اين جنبش را کنار بگذارد يا جنبش کارگری برای پيشروی از او بسرعت عبور خواهد کرد. در اين هيچ ترديدی نبايد داشت. *

June 20, 2007

آواى ديگر : مصاحبه با  مظفر فلاحی

اسانلو در کنار کوهستانی نژاد و مسائلی ديگر؟!

بنا به متن اطلاعيه ائی که از جانب سنديکای کارگران شرکت واحد تهران و حومه صادر شده، منصور اسانلو سخنگوی اين سنديکا، برای شرکت در کنگره فدراسيون جهانی کارگران حمل نقل به لندن آمده است. او قرار است در جلسه سازمان جهانی کار نيز شرکت کند و مسائل و مشکلات کارگران شرکت واحد و وضعيت بد معيشت کارگران ايران را منعکس کند.
 منصور اسانلو همراه با مهدی کوهستانی نژاد از اعضای قديمی اتحاد بين المللی  برای حمايت از کارگران ايران که مدتی پيش بنا به دلائلی از جمله همکاری اش با "مرکز همبستگی آمريکائی که مرکزی است برای تاثير گذاری بر جنبش کارگری ايران"، از اتحاد بين المللی کنار گذاشته شد، در يک گفتگوی مشترک با تلويزيون آمريکا  شرکت  کردند و به پرسش های گزارشگر اين تلويزيون پاسخ دادند.
در اين گفتگو اسانلو نکاتی را مطرح کرد که البته جای ترديد و قابل فهم نيز هست. مثلا" پيدا شدن صعه صدر در عملکرد سران جمهوری اسلامی، يعنی در شرايطی که جمهوری اسلامی تنها زير فشارهای گسترده داخلی و بين المللی وادار شد که محمود صالحی از رهبران جنبش کارگری ايران را جهت ملاقات با پزشک متخصص به بيمارستان توحيد شهر سنندج منتقل کند، اسانلو از صعه صدر سران رژيم سخن می گويد!? اين بماند.
اما اسانلو در همين گفتگوی تلويزيونی به تبليغ اصول ۲۳ ۲۶ و ۲۷ قانون اساسی رژيم پرداخت و با تکيه بر آنها خواهان حقوق و مطالبات کارگران شد.
برای من بعنوان يکی از فعالين جنبش کارگری ايران، خروج اسانلو در اين شرايط و به اين شيوه، قرار گرفتنش در کنار مهدی کوهستانی نژاد همکار مرکز همبستگی آمريکائی، تبليغ پيدايش صعه صدر در ذهنيت و عملکرد سران رژيم و تبليغ اصول قانون اساسی جمهوری اسلامی ايران ابهام برانگيز و جای نگرانی است و حق دارم اين نگرانی را بصورت علنی و خطاب به اسانلو برای توضيح بيشتر در اين باره و بدون هيچ گونه تفسيری در ميان بگذارم. بر اسانلوست که برای ما فعالين جنبش کارگری، اين ابهامات را روشن کند.
 
 

بینا داراب زند:چپ انقلابی و تشکلات کارگری: قسمت سوم: حزب طبقه کارگر

- خرداد 1386

سه شنبه 19 ژوئن 2007, بوسيله ى دیاکو

مقدمه

متأسفانه تا به حال سنت نقد در چپ ایرانی همواره به نفی مطلق تمایل داشته است. همیشه در نقدهای خود سعی داشتیم تا طرف مورد انتقاد را سیاه مطلق نشان داده و خود را سفیدِ سفید. در صورتیکه باید اعتراف کنیم، همه مان خاکستری هایی بیش نیستیم. نه تنها ما، که حقیقت هم همواره نسبی بوده و آغشته به اشتباه و نا آگاهی است. شاید اگر این اصل مهم دیالکتیکی را از ذهن دور نداریم، هم انتقاداتمان به حقیقت نسبی نزدیکتر شده و از مورد انتقادی چیزهایی می آموزیم و هم خود انتقاد پذیر تر شده و منتقدین را دشمنان قسم خورده تصور نمی کنیم

باید اذعان داشت که منشاء حرکت فکریِ پانه کوک و دیگر "شورا گرایان" و نتیجتاً رفقای "لغو کار مزدی" بر نقد صحیحی نسبت به عملکرد چپ های قرن بیستمی استوار است. یعنی جدایی روشنفکران انقلابی از توده های کارگری و منحصر کردن اتخاذ تصمیم های استراتژیک و تاکتیکی به باصطلاح "نمایندگان" طبقه کارگر در عوض خودِ کارگران! عملکردی که باعث پرداخت بهایی سنگین گشته است. در عین حال ایشان باز هم صحیح می گویند هنگامیکه این گسست را ناشی از نفوذ ایدئولوژی سرمایه داری در جنبش های روشنفکری و از طریق ایشان به جنبش کارگری اعلام می دارند. مشکل ما با این رفقا از جایی آغاز می گردد که ایشان روند نقد خود را تا به آخر طی نکرده و آن را به ویژه گی های شرایط عینی مبارزه طبقاتی و موقعیتی که بورژوازی کشورهای صنعتی با حصول ابَر سودهای کلانِ دورانِ حاکمیتِ امپریالیسم و تغییر کانونِ مبارزاتِ طبقاتی کارگران از اروپا به کشورهای عقب نگاه داشته شده ، و عدم رشد پرولتاریا در این کشورها نمی رسانند. این بدین معنا نیست که چنین واقعیتی را منکرند. خیر! رفیق ناصر پایدار برای روشن کردن چرایی ِ نفوذ ایدئولوژیک بورژوازی بر روشنفکران، در برخی از مقالات خود، به این مطلب اشاره کرده است. اما هنگام گذار از تحلیل به راهبرد و راهکار، این واقعیت را به حساب نمی آورد. برای او راحت تر است که بکلی نقش مثبت روشنفکران انقلابی را نفی کرده و آکاهی طبقاتی پرولتاریا را صرفاً از پراتیک اجتماعی آنان نتیجه گیری کند. اما آیا چنین رابطه ای واقعیت دارد؟

پاسخ به سوأل فوق نسبی است. هم آری و هم نه! در اینکه مبارزات طبقاتی پرولتاریا از بدو شکلگیری سرمایه داری در اشکال خودبخودی آغاز گشته شکی نیست. و اینکه در همان روند خودبخودی اش مراحلی چون آنارشیسم (تخریب ماشین آلات) و تریدیونیونیسم (تعاونی ها، سندیکا و اتحادیه ها) را پشت سر گذاشته نیز مورد تشکیک ما نیست. همینطور هم جنبش "چارتیست ها" و کوشش در دخالتِ متشکل کارگران در چهارچوب سیاسی بورژوازی را نیز فراموش نکرده ایم. اما اینکه این جنبش بصورت خودبخودی و صرفاً در نتیجه ی پراتیک اجتماعی خود به سوسیالیسم و بخصوص مارکسیسم یا علم مبارزه طبقاتی دست یافته و یا می یابد، قابل تأمل است. ما می دانیم که طرفداران مارکسیسم معتقدند که مارکس و جنبش سوسیالیست های انقلابی آن دوران، "علم مبارزه طبقاتی" را تدوین کردند. یعنی با کشف تعیین کننده بودن شیوه تولیدی (زیر بنا) بر روابط سیاسی و فرهنگی و ... (روبنا) و همچنین نقش مبارزه طبقاتی در پیشرفت تاریخ، و ارائه تحلیل های مشخص از نظم "سرمایه داری" (کاپیتال) و نقش طبقه کارگر، نه تنها فلسفه ِِ اجتماعی را به حد یک علم ارتقاء دادند، بلکه سوسیالیسم را هم از تخیل به درجهِ "علم مبارزه طبقاتی" رساندند. و از آنجایی که رفقای "لغو کار مزدی" علیرغم انتقاداتشان به لنین و بلشویسم هنوز خود را "مارکسی" معرفی می کنند، معمولاً می بایست این واقعیت مورد تأییدشان باشد. سوأل ما از این رفقا اینست که آیا به دلیل ِ علمی شدن مبارزه طبقاتی نیست که نقش روشنفکران انقلابی در جنبش کارگری دو چندان شده است؟ آیا بغیر از آنست که علوم اکتسابی اند و آنان را باید آموخت و با انسان زاده نمی شوند؟ آیا بغیر از آنست که عموم کارگران از زمان فراقت کافی و موقعیت مالی ِ دستیابی به فراگیریِ این علم محرومند، پس باید این علوم در محیط خودشان به ایشان انتقال یابد؟ آیا واقعیت تاریخی نشان نداده است که این روشنفکران انقلابی هستند که تئوری های علمی مبارزه طبقاتی را تدوین و طرح نموده اند، البته با تحقیق و مطالعه یِ پراتیک انقلابی طبقه کارگر؟ آیا بغیر از آنست که تئوری "شوراگرایی" نیز توسط روشنفکران انقلابی قرن بیستم فرموله گشته است؟ آیا بغیر از اینست که رفقای نویسندگان نشریه "لغو کار مزدی" و همنظران خارجی شان نیز عموماً از روشنفکران اند؟ البته پاسخ صحیح به این سوأل ها روشن و غیر قابل کتمان است. هر چند که برخی از رفقای "شورا گرا" سعی در تحریف تاریخ کرده اند. مثلاً خانم فریده ثابتی در نشریه شماره 2 "لغو کار مزدی"، در مقاله ای با عنوان "جنبش اتحادیه ای در آلمان" موضوع را به شکل دلخواه طرفداران این نظریه مطرح کرده و میگوید:" ... اتحادیه متال اعلام خروج از اتحاد کرد و به عنوان آلترناتیو برای کار مشترک، شوراها را پیش کشید. سیستم شورایی مورد نظر این خصوصیات بنیادی را داشت: هیچ حزبی نباید رهبری جنبش کارگری را داشته باشد. اجتماعی کردن مالکیت ابزار تولید نباید به مفهوم دولتی کردن یا سوسیالیسم دولتی باشد، همان چیزی که انقلاب روسیه را به بیراهه کشاند. اداره ی امور شورا نباید بوروکراتیک باشد. شوراهای کارگاه باید به صورت مستقیم انتخاب شوند. کارگران باید سیاست کاری را در بحث های آزاد بین خود بیابند و تصمیم گیری کنند. شوراها امر تولید، توزیع و چگونگی آن را تعیین می کنند. شوراها مدیریت کارگاه را تعیین و کنترل می کنند." (ص ص 328 و 329)

خانم فریده ثابتی در مقاله خود سعی کرده است که منشاء "شوراگرایی" را به کارگران اتحادیه متال در سال 1918 میلادی نسبت دهد. در صورتیکه این واقعیت ندارد. ما نیز با "کارگران انترناسیونالیست" در مقاله "شورا ها و شوراگرایی" موافقیم. در بخشی از این مقاله می خوانیم: " شوراگرایی را باید از سنت شوراها بمثابه مرحله‌ای از تکامل جنبش کارگری جدا کرد. شوراگرایی یک سیستم فکری، یک جریان سیاسی مبتنی بر دکترین معینی است. شوراگرایی شکل ایدالیزه شده و تئوریزه شده شورا توسط قشری از روشنفکران کمونیست، در پیشاپیش آنها پانه‌کوک است. روشنفکرانی که از تجربه حزبی خود مایوس شده و شکست انقلاب کارگری را نیز از دریچه تنگ تجربه شکست خورده خویش توضیح میدهند. برخلاف آنارشیسم که از همان ابتدای سازمانیابی جنبش کارگری، بعنوان یک سنت سیاسی ابراز وجود کرد، شوراگرایی بمثابه یک سنت فکری و بعنوان یک واکنش به شکست انقلاب و تجربه استالینیسم پدیدار گشت." در بخش گذشته ( قسمت دوم: کمیته های سوسیالیستی) نشان دادیم که منشاء تفکرات این رفقا در نظریات پانه کوک نهفته است و چگونه و تحت چه شرایطی این نظرات تکامل یافتند. خانم فریده ثابتی بیهوده سعی دارد که نقش روشنفکران را در تدوین نظریه "لغو کار مزدی" پنهان دارد. از آن گذشته، اگر بتواند به عده ای تازه کار و نا آگاه به تاریخ جنبش کمونیستی قرن بیستم چنین توهمی را القاء سازد، آیا می تواند نقش روشنفکرانی چون آقای محسن حکیمی، ناصر پایدار، و خودشان و دیگر رفقایِ همفکر و همکارشان را نیز از نظر مردم پنهان نگاه دارد؟

محتوا و ماهیت حزب طبقه کارگر

همه در جنبش کارگری ایران با نظرات رفیق اندیشمند و عضو کانون نویسندگان ایران محسن حکیمی آشنایی داریم و نیازی به معرفی ایشان از طرف من نیست. همه می دانند که ایشان نیز چون دیگر رهبران این جنبش از قبیل محمود صالحی، محمد اشرفی، جلال حسینی، منصور اسالو و ... بواسطه ی فعالیت های انقلابی خود در زیر شمشیر داموکلس رژیم قرار دارد. و باز هم، همه می دانند که ایشان دارای نفوذ قابل قبولی در میان فعالین کارگری و کارگران سوسیالیست هستند. و به همین جهت، بنده نیز چون دیگر فعالان طرفدار طبقه کارگر برای ایشان ارج و احترام وافری قائلم. اینکه اینک قلم برداشته و دیدگاه ایشان و رفقایشان را مورد بررسی قرار می دهم بواسطه ضرورتی است که در این مقطع از جنبش به ما تحمیل شده و تاثیرات بالقوه ای است که نتایج عملی نظرات ایشان و اصولاً رفقای "لغو کار مزدی" بر روی جنبش کارگری خواهد داشت.

رفیق محسن حکیمی در همان سطور اولیه یِ مقاله " بازخوانی رویکرد لنین به سازماندهی جنبش کارگری" در نشریه شماره 2 "لغو کار مزدی" می نویسند: " واقعیت اینست که جز در مورد مبارزه یِ خودِ مارکس برای تبدیل "اتحادیه کمونیست ها" به تشکل طبقه کارگر به صورت طبقه و، مهم تر از آن، پیکار سترگ او برای برپایی و تداوم انترناسیونال اول به عنوان نزدیک ترین شکل سازمان یابی کارگران به صورت طبقه در مقیاسی بین المللی، آنچه از آن زمان تا کنون از سوی سوسیالیست ها برای سازماندهی طبقه کارگر انجام گرفته نه تنها شباهتی به رویکرد مارکس نداشته بلکه نقطه مقابل آن بوده است. بی تردید، عامل اصلی در محرومیت کارگران از این گونه سازمان یابی نیروی برتر و مسلط طبقه سرمایه دار و دولت حامی آن در اردوی مقابل کارگران بوده است، نیرویی که نه تنها مانع سازمان یابی راستین طبقه کارگر بوده بلکه برای حفظ و بقای استثمار کار مزدی به عنوان اساس مناسبات سرمایه داری از هیچ جنایتی علیه بشریت فرو گذار نکرده است. اما قدرت بورژوازی خود را فقط به صورت سرکوب خونین مبارزات کارگری در طول تاریخ معاصر نشان نداده است. شکل دیگر این قدرت، اعمال نفوذ رویکردهای بورژوایی در جنبش کارگری از جمله در مورد سازماندهی این جنبش بوده است. بارز ترین شکل این اعمال نفوذ، دو شقه کردن تشکل طبقاتی کارگران به صورت سازمان روشنفکران و فعالان کارگری در شکل فرقه های گوناگون چپ در یکسو و اتحادیه های کارگری رفرمیست در سوی دیگر بوده است. پیشینه ی تاریخی پیدایش این دو پارگی در سازمانیابی پرولتاریا به زمان خودِ مارکس میرسد. اما این رویکرد دوپاره ساز به سازماندهی جنبش کارگری تا زمان لنین نظریه مند نشد. لنین بود که به این دوپارگی حقانیت بخشید و آن را نظریه مند کرد." (ص ص 11 و 12)

این بحث رفیق حکیمی ایجاد چند سوأل همراه با توضیح میکند:

1.همانطور که در بالا گفتیم: ما می دانیم که طرفداران مارکسیسم معتقدند که مارکس و جنبش سوسیالیست های انقلابی آن دوران "علم مبارزه طبقاتی" را تدوین کردند. یعنی مارکسیست ها معتقدند که مارکس با کشف تعیین کننده بودن روابط زیربنایی تولید بر روابط سیاسی و فرهنگی و همچنین نقش مبارزه طبقاتی در پیشرفت تاریخ و ارائه تحلیل های مشخص از نظم "سرمایه داری" و نقش طبقه کارگر، سوسیالیسم را از تخیل به "علم مبارزه طبقاتی" تبدیل کرد. آیا بغیر از آنست که در چنین صورتی، در تاریخ مبارزه طبقاتی کارگران، عنصر روشنفکری اهمیتی صد چندان می یابد؟ و این به ظاهر "دو پاره گی" نتیجه یِ علمی شدن مبارزه طبقاتی است؟ که خود اذعان دارید که از همان آغاز پیدایش چنین پدیده ای، مارکس و یارانش کوشش کردند که آن را به یکپارچگی ِ روشنفکر ِ حامل این علم و طبقه کارگر ِ عامل آن تبدیل کنند؟

2.لنین در متن "چپ روی، بیماری کودکانه یِ کمونیسم" ، بخش دوم ، سه عامل را در به انجام رساندن انقلاب اکتبر تعیین کننده می داند: اول، حضور پیشروان طبقه کارگر (کارگران آگاه و روشنفکران انقلابی) که به منافع طبقاتی خود آگاه بوده و حاضرند برای بدست آوردن این منافع تا حد قهرمانان از خود گذشتگی نشان دهند. دوم، بعلت توانایی این پیشروان در ایجاد تماس تا سطح ادغام در توده های بیشمار طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان. و آخر، با دارا بودن یک رهبری سیاسی صحیح پیشروان، بشرط آنکه توده های وسیع کارگران نیز در مبارزات روزمره خود صحت این استراتژی و تاکتیک را تجربه کرده باشند. در اینجا کاملاً مشخص است که لنین در طول مبارزه یِ خود در جهت سازمان دهی حزب بلشویک این "دوپاره گی" را مد نظر داشته و معتقد بود که برای موفقیت انقلاب اکتبر توانسته است این "دوپاره گی" را تا حد زیادی بر طرف سازد. همچنین در ادامه یِ متن "چپ روی ..." توضیح می دهد که چگونه در مراحل مختلف انقلاب، از سال 1903 تا 1917، بلشویک ها توانستند همگام و همقدم و یکپارچه با کارگران روسیه در شرایط همیشه متغیر و متفاوت شکست و پیروزی ، و افت و خیز انقلاب و با به کار بستن انواع شیوه های فعالیت های قانونی و غیرقانونی، آشکار و مخفی، در اشکال متنوع سازماندهی و تشکیلاتی، بالاخره موفق به سرنگونی حکومت های تزار و بورژوا – لیبرالی (دولت موقت) شوند و حکومت شوراها را برقرار سازند. با در نظر گرفتن چنین توضیحاتی درباره یک واقعه تاریخی، آیا بغیر از آنست که لنین و انقلابیون بلشویک نیز حداقل تا پیروزی قیام و انقلاب اکتبر تمام کوشش خود را برای از میان بردن این "دوپاره گی" به کار بستند؟ آیا می شد تاکتیک "بازگشت سریازان از جبهه ها" و "قیام اکتبر" را با وجود این "دوپاره گی" به انجام رسانید؟ اگر این "دو پاره گی" به حدی بوده که رفیق حکیمی می خواهد خوانندگانش باور کنند؟ پس چگونه است که سربازان جبهه و شورا های پترزبورگ و مسکو به فراخوان قیام مسلحانه یِ حزب بلشویک پاسخ مثبت داده و دست به کار می شوند؟ آیا انجام موفقیت آمیز قیام اکتبر 1917 نشاندهنده یِ این واقعیت نیست که حزب بلشویک توانسته بود تا حدود زیادی قشر پیشروی جنبش کارگری را به روشنفکران انقلابی (در حزب) از یکطرف و توده های کارگری (در انواع سازمان ها و تشکلات کارگری – مردمی) از طرف دیگر نزدیک ساخته و حتا ادغام کند؟ اگر به گفته یِ معروف ماتریالیستی ِانگلس که می گوید: "اثبات شیرینی در خوردنش است" باور داشته باشیم، آیا موفقیتِ قیام اکتبر صحت تلاش ها و شیوه یِ عمل بلشویک ها را به اثبات نمی رساند؟ مشتاقانه در انتظار قسمت های بعدیِ مقاله " بازخوانی رویکرد لنین به سازماندهی جنبش کارگری" هستیم تا ببینیم آقای حکیمی چه توضیحی برای این پدیده ها ارائه می دهند.

3. و بالاخره، همانطور که در بخش دوم این مقاله ( کمیته های سوسیالیستی) نشان دادیم، نظریه یِ "شورا گرایی" و "لغو کار مزدی" دارایِ تاریخچه ای 90 ساله است. اگر از آقای حکیمی بپذیریم که " جز در مورد مبارزه یِ خودِ مارکس ... تا کنون از سوی سوسیالیست ها برای سازماندهی طبقه کارگر انجام گرفته نه تنها شباهتی به رویکرد مارکس نداشته بلکه نقطه مقابل آن بوده است." آیا اعتراف به این نیست که همفکران ایشان نیز در طول 90 سال گذشته رویکردی بر خلاف جهت از بین بردن این "دو پاره گی" داشته اند؟ و هرگز نتوانسته اند به تشکیلات "شورایی" دلخواه شان عینیت بخشند؟ آیا بغیر از آنست که در دوره های مختلف، کوشش شوراگرایان، با تغییر شرایط عینی مبارزه و پایان یافتن اوضاع انقلابی و آغاز اُفت مبارزاتی، همراه با سرکوب قهری جنبش توسطِ حکومتِ بورژوایی، شکل شورایی سازماندهی طبقه کارگر در هم شکسته و با انحلالش ثابت می شد که رفقای "شوراگرا" نیز فاقد استراتژی صحیحی بوده اند؟

اما رفیق حکیمی نمی خواهد به این سوال ها بپردازد. او ترجیح می دهد که به تاریخ فلسفه و تئوری های "از خود بیگانگی" و "تضاد مطلق" پناه برده و به تحلیل مشخص از شرایط مشخص و آموزش از تحلیل تاریخی شکست هایشان نپردازد. او در تحلیل از شکست انقلاب های جهانی به همین بسنده می کند که: "بی تردید بقای ، عامل اصلی در محرومیت کارگران از این گونه سازمان یابی نیروی برتر و مسلط طبقه سرمایه دار و دولت حامی آن در اردوی مقابل کارگران بوده است، نیرویی که نه تنها مانع سازمان یابی راستین طبقه کارگر بوده بلکه برای حفظ و استثمار کار مزدی به عنوان اساس مناسبات سرمایه داری از هیچ جنایتی علیه بشریت فرو گذار نکرده است." (همانجا) چنین گفته ای به همان اندازه بیفایده است که مثلاً بگوییم: "دلیل شکست کارگران، شرکتِ ایشان در مبارزه ی طبقاتی بوده است!!!" خوب این طبیعی است که بورژوازی در نظم سرمایه داری "نیروی برتر است" و باز هم طبیعی است که با استفاده از نیروی برتر خود "مانع سازمان یابی راستین طبقه کارگر" گردد و " برای حفظ و بقای استثمار کار مزدی به عنوان اساس مناسبات سرمایه داری از هیچ جنایتی علیه بشریت فرو گذار" نکند. تمام صحبت بر سر اینست که: با وجود اینکه طبقه کارگر در نظام سرمایه داری طبقه محرومی است که همواره زیر سرکوب دستگاه های قهریه و تهاجمات ایدئولوژیک قرار دارد و بورژوازی تا جایی که بتواند از سازمان یافتن آن جلو گیری می کند، می بایست از چه شیوه هایی برای ایجاد اتحاد طبقاتی و انسجام تشکیلاتی استفاده کند؟ تمام هنر چپ انقلابی (کارگر یا روشنفکر) در این خواهد بود که بتواند در هر شرایطی، انقلابی یا ارتجاعی، تهاجمی یا تدافعی، افت یا خیز جنبش، صفوف طبقه کارگر را متحد و منظم نگاه داشته و به سمت هدفِ فوری، یعنی تصاحب قدرت سیاسی از طریق انقلاب اجتماعی و تشکیل حکومت شوراهای کارگری و منطقه ای به سمت هدف نهایی لغو کار مزدی و رسیدن به جامعه ای بی طبقه رهنمون کنند.

همانطور که در آغاز این بحث گفتیم تا جایی که این رفقا دو پارگی و جدایی روشنفکران و کارگران را نقد می کنند، با ایشان موافقیم. یعنی قبول داریم که احزاب و سازمان های "کمونیستی" قرن بیستم، پس از تلاش موفقیت آمیز بلشویسم در سرنگونی حکومت تزار، تبدیل به مجموعه یِ روشنفکران پاره از جنبش کارگری شدند و در حقیقت به توجیه گران نظام و حکومت های سرمایه داری دولتی و ناسیونالیستی بدل گشتند. اما در ارائه راه حل و تحلیل از دلایل چنین پدیده ای با ایشان موافق نیستیم. اگر به مطالب مندرج در هر دو شماره یِ نشریه "لغو کار مزدی" رجوع کنیم، نه تنها یک مطلب کامل، که یک پاراگراف کامل را نیز نمی یابیم که سعی کرده باشد نقد خود را به این مشکل (دوپارگی)، و راه حل های پیشنهادی شان را بر مبنای تجزیه و تحلیل شرایط عینی و مشخص مبارزه طبقاتی استوار ساخته و استخراج کنند. تمام مطالب ایشان از انتقاد به تشکیلات اتحادیه ای و حزبی آغاز گشته و به همانجا خاتمه می یابد. همواره به شکل (فرم) می پردازد و برایش مهم نیست که محتوایِ آن ظرف چیست؟ در چه شرایطی، به چه کاری میآید؟ و بالاخره، قرار است به چه نتیجه ای برسد؟ چیزهایی که ذهن یک چپ انقلابی را همواره به خود معطوف می دارد. از دیدگاه چپ انقلابی شکل تشکیلاتی و سازماندهیِ مبارزه ی طبقه کارگر را شرایط عینی این مبارزه و هدف آن، با در نظر گرفتن توازن قوا و روند مشخص در مقطع تاریخی مشخص، تعیین می کند. همانطور که گفتیم در تحلیل و ارائه یِ راه حل با این رفقا اختلافِ نظر داریم. اما در موردِ اهداف مرحله ای چه؟ آیا واقعاً اهدافی را که ما و ایشان در این مرحله و مقطع تاریخی، به عنوان اهدافِ مرحله ای طبقه کارگر اعلام داشته و توصیه می کنیم، یکسان است؟ اگر ما در تعیین اهدافِ جنبش طبقه کارگر نیز اختلاف داشته باشیم، مسلماً راه حل های ما و سازماندهی و تشکیلات پیشنهادی ما برای تداوم این مبارزه نیز متفاوت خواهد بود.

منشور حزب طبقه کارگر

در ادامه کوشش خواهیم کرد تا اهدافِ مشخص ِ این رفقا را دریافته و مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم. اما متاسفانه چنین کوششی به سادگی انجام پذیر نیست. هنگامیکه از حوزه تشکیلات و سازماندهی شورایی خارج می شویم، سخنان این رفقا گُنگ و نامفهوم می گردد. ما در هر پاراگراف نوشته های ایشان با واژه گانِ "لغو کا مزدی" روبرو می گردیم، اما اینکه چنین شعار عامی حاوی چه قدم های مشخصی است و قرار است چگونه به آن عینیت بخشید، در متون اکثریت قریب به اتفاق ایشان یا مطرح نگشته و یا بصورت بسیار گُنگ و گذرایی به آن اشاره شده است. پس برای مشخص شدن خواسته ها و اهداف ایشان از مبارزه طبقاتی پرولتاریا علیه نظام سرمایه داری مجبوریم به تنها مقاله ای که در آن به چنین موضوعی مستقیماً و صراحتاً پرداخته شده است مراجعه کنیم. این مقاله را آقای ناصر پایدار نوشته و می توان آن را در سایت سیمای سوسیالیسم، تحت عنوان " جنبش کارگری، مبارزه طبقاتی و آزمون بدیل ها" یافت. او می نویسد:" آنان بپذیرند یا نپذیرند وقت آن است که کمونیست های واقعی، فعالین جنبش لغو کار مزدی برای سازمان دادن شورائی و تحزب طبقاتی توده های کارگر حول یک منشور شفاف حقوق پایه ای دست به کار شوند. وقت آنست و همیشه وقت آن بوده است که به سراغ محافل، رهبران و فعالین حی و حاضر جنبش کارگری رفت. باید پاشنه یِ کفش بالا زد و برای بسیج کارگران حول این منشور درب خانه یِ فعالین طبقه کارگر در مناطق دور و نزدیک جامعه را هر چه سخت تر کوبید. منشور حقوق پایه ای ما باید اعلام دارد که:

مسکن، بهداشت، دارو و درمان، تحصیل تا هر سنی، ایاب و ذهاب، مهد کودک، دوره های پیشادبستانی، مراقبت از سالمندان و ... حقوق بدیهی و مفروضی است که همین امروز ، در همین لحظه یِ حاضر باید به صورت رایگان و آزاد از قیدِ هر نوع مبادله و خرید و فروش به کلیه یِ آهاد شهروندان، به کلیه کارگران مستقل از شاغل و بیکار و زن و مرد تعلق گیرد؟ (نمی دانیم که آیا گذاشتن علامت سوأل در انتها ی این جمله دارای معنای خاصی است یا فقط یک اشتباه تایپی است – ن)

منشور حقوق پایه ای ما باید اعلام دارد که: پایان دادن به هر نوع وابستگی اقتصادیِ زن به مرد یا فرزندان به والدین، محو تمامی تمایزات حقوقی و اجتماعی بین زن و مرد، ممنوعیت مطلق کار کودکان و نو جوانان زیر 18 سال، تعیین زمان کار روزانه و سن بازنشستگی توسط کارگران، تعیین اینکه چه تولید شود و جه تولید نشود یا هر چیز به چه میزان تولید گردد توسط شوراهای سراسری کارگران، ممنوعیت هر نوع دخالت دولت در کار فعالیتهای سیاسی، تحزب، تظاهرات، اعتصاب یا هر مبارزه و جنبش اجتماعی و ... و ... همه و همه مفروض حی و حاضر هر شهروندی است.

کمونیست های واقعی، فعالین راستین جنبش لغو کار مزدی سخت و سفت و مصمم بر این باورند که باید با تمامی قوا و امکانات برای سازمان دادن کارگران حول چنین منشوری دست به کار شد. باید در قلب کارزار جاری کارگران این خواسته ها را همراه با یک بدیل زنده یِ طبقاتی برای برنامه ریزی شورائی و کمونیستی کار و تولید اجتماعی هر چه وسیعتر تبلیغ کرد، باید امکانپذیری تحقق این مطالبات، امکان پذیری محو مناسبات کار مزدوری و استقرار کمونیسم لغو کار مزدی را به محتوایِ جاری ذهن و فکر و مبارزه روز کارگران تسری داد. باید توده یِ کارگر را آگاه، آگاهی آنان را قدرت، قدرت آنان را متحزب و نیروی اتحاد آنان را وثیقه یِ پایان دادن به اساس بردگی مزدی ساخت. باید کارگران را در بطن جنبشی چنین آگاه و نیرومند به آستانه قیام و سرنگونی بورژوازی و از آنجا به برپایی کمونیسم پیش راند." (ص ص 3 و 4)

با اینکه این رفیق سخنور، بسیار مهیجانه برخی از خواسته های طبقه کارگر را در شرایط کنونی مطرح می سازد، اما باز هم در مورد چئی ِ اهداف و چگونگی آنان گنگ و نا شفاف صحبت کرده است. انواع خواسته های استراتژیک و تاکتیکی و عملی را در هم و بر هم مطرح نموده و خواننده را نسبت به اینکه بالاخره در این منشور کذایی چه باید باشد و چه نباشد، گیج کرده است. کدامیک اهداف اند و کدامیک خواسته های فوریِ عملی؟ و بخصوص آنکه بر مبنای چه تحلیل مشخصی از شرایط مبارزه طبقاتی چنین منشور ی پیشنهاد شده است؟ این نکات اصلاً روشن نمی شود. چرا این رفقا از بیان محتوایِ منشور خود گریزانند؟ چرا روشن نمی سازند که دقیقاً به دنبال چه هستند و چگونه می خواهند به آن عینیت بخشند؟

برداشت ما از یک منشور پیشنهادیِ کمونیستی، همچون "مانیفست حزب کمونیست" و یا "منشور حزب سوسیال دمکرات روسیه – بلشویک"، بیانیه یِ مدونی است که از تحلیل ساختار اجتماعی ایران و تعیین نظام حاکم بر آن آغاز گشته و با مشخص ساختن آرایش طبقاتی و هدف نهایی مبارزه طبقاتی پرولتاریا به طرح اهدافِ استراتژیک و تاکتیکی و در نهایت خواسته های فوری و عملی آن بپردازد. اما در آنچه رفیق ناصر پایدار ارائه کرده است معلوم نیست که آیا مثلاً انهدام ماشین حکومتی و "سرنگونی حکومت بورژوازی" در درون منشور جای دارد؟ و یا اینکه مسکوت گذاشته می شود؟ فرمول او چنین است که " کمونیست های واقعی، فعالین راستین جنبش لغو کار مزدی سخت و سفت و مصمم بر این باورند که باید با تمامی قوا و امکانات برای سازمان دادن کارگران حول چنین منشوری دست به کار شد. ... باید کارگران را در بطن جنبشی چنین آگاه و نیرومند به آستانه قیام و سرنگونی بورژوازی و از آنجا به برپایی کمونیسم پیش راند." درک من از این فرمولبندی اینستکه در این منشور، که قرار است دستورالعملی برای کمونیست های لغو کار مزدی باشد، از خواسته هایی چون بهداشت و مسکن و آموزش رایگان و ... و خواسته های دمکراتیک آزادی تحزب و تجمع و عدم دخالت دولت در فعالیت های سیاسی و حق کارگران به کنترل تولید و ... قید شده و حول آن، جنبش کارگری را بسیج نموده و بدون آنکه موضوع را در منشور ذکر کنند به سمت "قیام و سرنگونی بورژوازی و از آنجا به برپایی کمونیسم پیش راند."

همانطور که گفتیم، بنظر ما یک منشور کمونیستی، از آنجا که متحد کننده ی عناصر آگاه و فعالِ جنبش کارگری است، و چگونگیِ ِ دستیابی به آن اهداف را باید برای توده یِ کارگران و دیگر زحمتکشان توضیح داد تا بتوان آن یگانه سازی و یکپارچگی لازم را میان پیشروان طبقه و دیگر توده های کارگری بوجود آورد، باید کامل، صریح و حتی المقدور به سادگی قابل فهم باشد. تا با تبلیغ و ترویج خطوط آن به فعالیت ایشان برای مقطع تاریخی مشخصی جهت داد. بنظر ما چنین منشور و برنامه ای باید حاوی نکات زیر باشد:

1.تجزیه و تحلیل از نظام جهانی بطور کل و شرایط مشخص کنونی آن و اهداف بین المللی پرولتاریای جهانی.

2.تجزیه و تحلیل از نظام حاکم بر ایران و شرایط مشخص کنونی آن و هدف مشخص پرولتاریای ایران.

3. استراتژی مرحله ای پرولتاریای ایران.

4.تاکتیک مشخص مرحله ای پرولتاریای ایران.

5.دستورالعمل های عام و کلی ای که در سراسر کشور قابل اجرا باشد.

البته تدوین و طرح چنین منشوری می بایست نتیجه یِ کار جمعی کمونیست ها بوده تا هم بتواند از مجموعه یِ آگاهی جنبش چپ انقلابی برخوردار گردد و هم نفوذ لازم برای متحد کردن ایشان را داشته باشد. اما در اینجا ما صرفاً بخاطر صراحت و شفافیت منظور و کلاممان، در مورد هر بخش توضیح مختصری را ارائه می دهیم:

1. اعلام اینکه نظام حاکم بر جهان امروزی نظام سرمایه داری است که دو طبقه متخاصم پرولتاریا و بورژوازی را در مقابل یکدیگر قرار داده که اولی خواهان "پایان تاریخ" و تکامل جامعه بشری و حفظ روابط و مناسبات موجود به نفع طبقه ممتاز سرمایه دار است. این به معنی حفظ روابط و مناسبات استثماری عده یِ قلیلی از انسانها از دیگر انسانها و از طبیعت بوده که نتیجه ای جز فقر اکثریت جامعه بشری و ویرانی محیط زیست ندارد. و اینکه روابط و مناسبات این نظام را از طریق اعمال دیکتاتوریِ طبقاتی خود توسط حکومت های سرمایه دار در سراسر جهان به پرولتاریا تحمیل کرده و از آنجائیکه این نظام حامل تضادی است که نهایتاً به فروپاشی آن خواهد انجامید، پرولتاریای جهانی چاره ای جز مبارزه برای سرنگونی این حکومت ها و جایگزینی آن با حکومت دمکراتیک شورایی نداشته و در صورت عدم موفقیتش، آلترناتیوی جز بازگشت به بربریت در مقابل جامعه انسانی وجود ندارد.

2. اعلام اینکه پس از اصلاحات ارضی در زمان اخرین شاه پهلوی، نظام پوسیده یِ فئودالی جای خود را به روابط سرمایه داری داد که به علت جلوگیری از رشد آن توسط نیروهای امپریالیستی در طول قرن گذشته و مستعد بودن جامعه برای گذار، به سرعت رشد کرد، که اکنون به مرحله یِ انحصاری رشد سرمایه داری رسیده است. و به علت رشد نا موزون خود در دوران حاکمیت امپریالیسم در سطح جهانی، عمدتاً سرمایه داری ای وابسته و دلال در بخش های مالی و تجاری می باشد. اما در دوران جنگ ایران و عراق و بواسطه ی تحریم های بین المللی شرایط رشد بورژوازی صنعتی نیز فراهم آمد. طبقات عمده ی حاضر در این جامعه پرولتاریا و بورژوازی بوده که با در نظر گرفتن شرایط جهانی و تلاش سرمایه داری بومی برای ادغام در سرمایه جهانی، فشار مضاعفی بر کارگران وارد آمده و با پیروی از سیاست های نو لیبرالیستی جهان، از طریق خصوصی سازی و سیاست درهای باز اقتصادی، باعث ورشکستگی رشته های مختلف تولیدی و نتیجتاً بیکاری و فقر اجتماعی گشته است. چنین شرایطی باعث وخامت بحران های اقتصادی و اجتماعی گشته بطوریکه دیگر قابل تحمل نبوده و مدتی است که مبارزات اجتماعی رو به اعتلاء گذاشته است و می رود تا در تداوم خود شرایط انقلابی را به جامعه تحمیل کند.

3. طبقه کارگر ایران نه تنها از چنین شرایطی واهمه نداشته، بلکه باید به استقبال چنین اوضاعی رفته و از این فرصت برای انهدام ماشین حکومتی بورژوازی و استقرار حکومت پرولتری به شکل دمکراسی مستقیم شوراها استفاده کند.

4. شرایط ویژه رشد سرمایه داری در ایران و متعاقباً شکل متمرکز و استبداد حکومتی آن باعث گشته تا بخشی از سرمایه داران بویژه سرمایه داران صنعتی از مراکز ثروت و قدرت دور مانده و به همین علت خواهان سرنگونی هیئت حاکمه کنونی و جایگزینی آن با الگوی متعادلی از هرم لیبرالی قدرت گردند تا مانع فروپاشی ساختار قدرت سیاسی و تغییرات بنیادین در روابط و مناسبات و کلاً نظام سرمایه داری شوند. این بورژوازی رادیکال – لیبرال بیش از آنکه با حکومت استبدادی ولایت فقیه خصومت داشته باشد از اوج مبارزات توده ای کارگران وحشت داشته و سعی دارد که برای گمراهی آنان چهره ای انقلابی گرفته و شعارهایِ پرولتاریا را با حذف محتوای انقلابی و جایگزینی محتوایِ سازشکارانه و لیبرالی، در جهت منافع خود به تصرف در آورده و مبارزات ایشان را به کانال های مورد کنترل خود منحرف کرده و از این مبارزات در جهت چانه زنی با دیگر جناح های طبقه حاکمه و سرمایه داری جهانی برای بدست آوردن سهم بیشتری از حاصل استثمار کارگران و چپاول منابع ملی استفاده کند. تاکتیک کنونی پرولتاریای ایران، افشاء عملکرد و طرد این قشر از نهادها و سازمان های بالقوه انقلابی ِمردمی بوده و در عوض با تبلیغ و ترویج سوسیالیسم علمی و اهداف کوتاه مدت و درازمدت پرولتاریای انقلابی، جنبش هایِ اجتماعی را به سمت شعارهای استراتژیک و اهداف نهایی جنبش پرولتری رهنمون گرداند.

5. وظیفه حزب طبقه کارگر و فعالین کارگری شرکت در نهادها و سازمان های مردمی و بخصوص پرولتری بوده و با تشکیل کمیته های سوسیالیستی در واحدهای تولیدی و منطقه ای – محلی، به تبلیغ و ترویج اصول سوسیالیسم علمی و ... پرداخته و با سازماندهی توده ای، از هر فرصتی برای ضربه زدن به ماشین حکومتی و نظام سرمایه داری استفاده کند. خواسته هایی چون " مسکن، بهداشت، دارو و درمان، تحصیل تا هر سنی، ایاب و ذهاب، مهد کودک، دوره های پیشادبستانی، مراقبت از سالمندان و ... حقوق بدیهی و مفروضی است که همین امروز ، در همین لحظه یِ حاضر باید به صورت رایگان و آزاد از قیدِ هر نوع مبادله و خرید و فروش به کلیه یِ آهاد شهروندان، به کلیه کارگران مستقل از شاغل و بیکار و زن و مرد تعلق گیرد" و یا " پایان دادن به هر نوع وابستگی اقتصادیِ زن به مرد یا فرزندان به والدین، محو تمامی تمایزات حقوقی و اجتماعی بین زن و مرد، ممنوعیت مطلق کار کودکان و نو جوانان زیر 18 سال، تعیین زمان کار روزانه و سن بازنشستگی توسط کارگران، تعیین اینکه چه تولید شود و جه تولید نشود یا هر چیز به چه میزان تولید گردد توسط شوراهای سراسری کارگران، ممنوعیت هر نوع دخالت دولت در کار فعالیتهای سیاسی، تحزب، تظاهرات، اعتصاب یا هر مبارزه و جنبش اجتماعی و ... و ... همه و همه مفروض حی و حاضر هر شهروندی است." قاعدتاً در این قسمت از منشور قرار می گیرد.

یادآور می شویم که طرح بالا تنها برای روشنتر شدن منظور نویسنده از چارچوب و محتوایِ یک منشور پیشنهادی می باشد و مسلماً منشورهای پیشنهادی ای که معمولاً می بایست در اولین کنگره یک حزب کمونیستی مطرح گردد به مراتب جامع تر و دقیق تر از این چند سطر خواهد بود که حاصل کار جمعی و تراکم نظریِ حاصل از چنان همت و فعالیتی خواهد بود.

با در نظر گرفتن نمونه ای که ارائه دادیم، متوجه می شویم که رفیق ناصر پایدار تا چه حد پیشنهاد خود را به شکل گُنگ و نامفهومی مطرح ساخته است. و تازه این طرح ایشان، تنها مقاله ای است که ما توانستیم از رفقای "لغو کار مزدی" در این خصوص بیابیم. در صورتیکه با اتحاد و ادغام روشنفکران انقلابی و کارگران پیشرو حول چنین منشوری در حزب طبقه کارگر، و تبلیغ و ترویج این محتوا در میان توده های کارگری در حین پیشبرد مبارزه طبقاتی جاری شان، از طریق کمیته های سوسیالیستی در واحد های تولیدی و محله ها و سندیکاها و اتحادیه ها و انجمن ها و خلاصه در هر جایی که توده ای از مردم گرد هم جمع می شوند، می بایست تفرق را به اتحاد، و دوپارگی را به یکپارچگی تبدیل نمود. عدم دستیابی به اتحاد در حول چنین منشوری، و عدم پیوستگی به توده یِ کارگری و مردمی در نهادهایِ در بر گیرنده شان، و عدم تبلیغ و ترویج و انتقال چنین محتوایِ آگاه گرایانه ای به مردم، تحت هر لوا و پوششی، از جمله به بهانه یِ "سیاسی نبودن" مبارزاتِ سندیکایی و "دوپارگی" پیشروان و توده ها، در واقعیت چیزی نیست جز لُنگ انداختن در مقابل شرایطِ افتراقی ایکه بورژوازی و حکومت سرکوبگر آن برای جلوگیری از پیشرویِ پرولتاریا در مبارزه یِ طبقاتی اش به آن تحمیل کرده اند.

حزب طبقه کارگر بمثابه ساختار متحد کننده یِ جنبش طبقاتی پرولتاریا

با این حساب خوانندگان ما ملاحظه می کنند که علیرغم حسن نیت انقلابی رفقای "لغو کار مزدی"، خط مشی ایشان و راه حل های ارائه شده توسط آنان، درست بر خلاف سمت و سویی که مدعی و خواهانِ رفتنش هستند، رهسپارمان خواهد کرد. چیزی که آنان بعنوان "تشکل های سنتی" مردود می دانند، چه از لحاظ نظری، و چه از لحاظ ساختاری و عملکرد، تنها نمونه های موفق جنبش کارگری بوده اند. این صحیح است که در مقطعی، پس از پیروزی قیام اکتبر، جامعه شوروی از اهدافش منحرف گشته و سپس به سرمایه داریِ درنده ای تبدیل گشت. اما باید خاطر نشان کنیم که بلشویک های روسی صحتِ اهداف و شیوه یِ پیشبرد یک انقلاب تمام عیار کارگری علیه حکومت فئودالی (تزار) و سرمایه داری (حکومت موقت) را در پراتیک پرولتری به اثبات رساندند. آنها هدف، استراتژی، تاکتیک و رهنمودهایِ منشور خود را با تحلیلی صحیح، صریح و شفاف از جامعه خود و شرایط مشخص طبقاتی، در سال 1903 فرموله کرده و با اتحاد حول آن و تلفیق با مبارزات جاریِ کارگران، در شرایطی متنوع و از طریق سازمان ها و تشکلاتی متنوع، در اکتبر 1917 با موفقیت به اجرا در آوردند. اینکه آنها نتوانستند از استقرار حکومت شورایی پرولتاریا حراست کنند، نمی تواند بر روی صحت برنامه و خط مشی ایشان تا نقطه یِ پیروزی انقلاب پرده ای از شک و تردید بیاندازد.

البته همانطور که در بخش پیشین بحث مان (کمیته های سوسیالیستی) گفتیم، ما با پیشنهادِ رفقایِ "لغو کار مزدی" در ارتباطِ با تشکیل کمیته هایی با هدفِ ضد نظام سرمایه داری (سوسیالیستی)، که بنظر خودشان تشکیلاتی از نوع "نوین" است، البته با انتقاداتی که به طرح ایشان کردیم، کاملاً موافقیم. این کمیته ها چه به شکل "کمیته های اقدام کارگری" در واحدهای تولیدی، و چه به شکل "کمیته های فعالین سوسیالیست" از نوع "پیگیری" و "هماهنگی" و چه از نوع "منطقه ایِ" آنها در محلات شهری و روستایی، از واجبات و ضروریاتِ این مقطع از جنبش کارگری می باشند. در حقیقت چنین کمیته هایی که به گفته یِ رفیق مان، علیرضا خباز، متشکل از پیشروان طبقه کارگر می باشد و هدفشان درگیری در مبارزات روزمره یِ کارگری و ایجاد پیوند و انتقال آگاهی ِ طبقاتی – کمونیستی به توده هایِ کارگری می باشد. و هدف دیگرشان ایجاد پیوند با دیگر کمیته ها در دیگر واحدهایِ تولیدی و ... هست، در حقیقت آجرهایِ بنایِ حزب طبقه کارگر می باشند. اتحاد چنین کمیته هایی حول منشوری واحد همان ساختار حزبی است. البته ما می توانیم آنان را با واژه ها یِ دیگری بخوانیم. مثلاً "تشکیلاتِ سراسری نوین طبقه کارگر" و یا "اتحادیه یِ سیاسی – طبقاتی طبقه یِ کارگر" و یا "شورایِ سراسریِ طبقه کارگر" و یا ... اما در واقعیت همان محتوا و سنگ بنایِ حزبی است. نمونه ای که بلشویک ها نیز در اوایل قرن بیستم بوجود آورده و از طریق آن توانستند دوپارگی و تفرق را تا حدود زیادی درمان سازند و با موفقیت، شوراهای کارگری و محلی را به کسب قدرت سیاسی و تشکیل حکومت دمکراسی مستقیم مردمی تشویق و رهنمون سازند. تشکیلاتی که اگر وجود نداشت، طبقه کارگر نمی توانست در لحظات مختلف سرنوشت ساز در اقصاء نقاط روسیه هماهنگ حرکت کند. چه در زمان رکود و ارتجاع که عقب نشینی منظم کارگران از شوراها به سندیکاها و اتحادیه ها را ایجاب می کرد و چه در دوران انقلابی که با ظهور مجدد شورا ها ، تهاجم به ماشین حکومت بورژوازی و کسب قدرت سیاسی را در دستور کار جنبش پرولتری قرار داد.

پس آنچه تا کنون گفتیم واضح می سازد که ما از الگوهایِ موردِ انتقادِ رفقایِ "لغو کار مزدی" صحبت نمی کنیم. یعنی ما از اجتماع روشنفکران مجرد از توده های کارگری و مبارزات جاریِ طبقاتی ایشان سخن نمی گوییم. و معتقد هستیم که تجربه یِ تلخ دهه هایِ گذشته یِ جنبش کارگری در ایران نباید تکرار شود. احزابی که هیچگونه پایه ی طبقاتی نداشته و حتا در محیط جغرافیایی پراتیک انقلابی پرولتاریای ایران قرار ندارند. اما در عین حال نبود منشوری مدون و انقلابی برای ایجادِ اتحاد عمل و هماهنگی سراسری کمیته های سوسیالیستی و ساختار تشکیلاتی متحد کننده یِ این کمیته ها را نیز به همان اندازه خطرناک و تعیین کننده می دانیم. مثلاً در دوران تشکیل حزب توده ایران تا تاریخ کودتای ننگین 28 مرداد 32 ، این حزب دارایِ ارتباطِ نسبتاً وسیعی در جنبش کارگری بود، اما به سبب نداشتن برنامه ای انقلابی متکی بر منافع طبقه کارگر ایران، جنبش کارگری را در آغاز به بیراهه کشانده و تبدیل به ابزاری برای پیشبرد منافع حکومت سرمایه داری دولتی روسیه ساخت و سپس با خیانت به این جنبش و عناصر انقلابی آن دوران، چون رفقای سازمان افسری، آنان را در مقابل تهاجم ارتجاع پهلوی و امپریالیسم آمریکا تنها گذاشت. مشکل ما برای رفع نا آگاهی طبقاتی پرولتاریا و یکپارچه سازیِ دوپارگی حاصل از علمی بودن خط مشی آن، صرفاً مشکلی تشکیلاتی و ناشی از ساختارهای سازمانی نیست که بخواهیم با پیشنهاد "تشکلات نوین" مسئله را حل کنیم. مسلماً اجتماعاتِ روشنفکری ای که هدفشان کسب قدرت سیاسی برای خودشان، بر مبنایِ همان الگویِ لیبرالی سرمایه داری می باشد، حتا اگر زیر پوشش تئوری هایِ به ظاهر "چپ" و "نمایندگی پرولتاریا" و "موقتی بودن حکومت" هم مطرح شوند، ساختار تشکیلاتی شان نیز چون خط مشی شان جدا از طبقه کارگر و توده های کارگری خواهد بود، که هست!

در پایان این بخش ما از رفقای "لغو کار مزدی" تقاضا داریم که حیطه یِ تفکر خود را از محدوده یِ صرفاً تشکیلاتی توسعه داده و در عوض درگیر شدن در ظاهر و فرم، به توضیح شرایط مشخص طبقاتی و ضرورت های جنبش کارگری بپردازند و نظرات خود را حول محتوایِ منشور متحد کننده یِ کمونیست ها (روشنفکر و کارگر، زن و مرد، پیر و جوان و ...) با صراحت و شفافیت مطرح سازند. چرا که اگر در اهداف و استراتژی و تاکتیک و ... همنظری بوجود آید، خواه نا خواه در مورد ظرف در بر گیرنده یِ چنین محتوایی نیز می توان به اتحاد رسید. اما هنوز بحث ما با این رفقا پایان نیافته و در قسمت نهایی این بحث به شکل شورایی سازماندهی طبقه کارگر خواهیم پرداخت.

پایان قسمت سوم

بینا داراب زند کرج - خرداد 1386

ادامه دارد .....

June 19, 2007

بمناسبت بيست و هفتمين سالگرد انقلاب فرهنگی حکومت اسلامی

گرامی باد سی و یکم خرداد روز پیشمرگ کومه له! 

...

(مروری کوتاه بر تحولات جنبش دانشجويی)

بهرام رحمانی

bamdadpress@ownit.nu
روح الله خمينی، بنيان گذار حکومت ارتجاعی اسلامی، ۲۷ سال پيش، با صدور فرمانی، تشکيل «ستاد انقلاب فرهنگی» را صادر کرد.

خمينی، با صدور چنين فرمان های غيرانسانی هم چون فرمان حمله به کردستان، ترکمن صحرا، برقراری حجاب اجباری، تهديد و ترور، شکنجه و اعدام، سنگسار و قطع اعضای بدن با اتکاء به قوانين اسلامی قصاص و... فرمان بستن دانشگاه ها و تصفيه اساتيد دانشگاه ها و دانشجويان سکولار، آزادی خواه و چپ را نيز صادر کرد. وی، با اين فرمان ها که نتيجه آن ها جز سرکوب و کشتار، سانسور و اختناق، جهل و خرافات و آدم کشی چيز ديگری نبود، پايه های حکومت اسلامی را بنيان گذاشت.

با فرمان خمينی، در ۲۲ خرداد ۱۳۵۹ ستاد انقلاب فرهنگی دانشگاه ها تشکيل گرديد که بعدها به شورای انقلاب فرهنگی تغيير نام داده شد و از آن تاريخ تا به امروز اين شورا سياست های کلان حکومت اسلامی در عرصه آموزشی و دانشگاه ها را به عهده دارد.

در فرمان خمينی، آمده  بود: «بر اين اساس به حضرات آقايان محترم محمد جواد باهنر، مهدی ربانی املشی، حسن حبيبی، عبدالکريم سروش، شمس آل احمد، جلال الدين فارسی، علی شريعتمداری مسئوليت داده می شود تا ستادی تشکيل دهند و از افراد صاحب نظر متعهد و مومن به جمهوری اسلامی دعوت نمايند تا شورايی تشکيل دهند و برنامه ريزی رشته های مختلف و خط مشی فرهنگی آينده دانشگاه ها بر اساس فرهنگ اسلامی و انتخاب اساتيد شايسته و متعهد و آگاه و ديگر امور مربوط به انقلاب آموزشی اسلامی اقدام نمايند. بديهی است بر اساس مطالب فوق دبيرستان ها و ديگر مراکز آموزشی که در رژيم سابق با آموزش و پرورش انحرافی و استعماری اداره می شد، تحت رسيدگی دقيق قرار گيرد.»(به نقل از فرمان خمينی برای تصفيه دانشگاه ها در ۲۲ خرداد ۱۳۵۹)

در ۲۹ فروردين، اعضای شورای انقلاب به ديدار آيت الله خمينی رفتند و سپس در اطلاعيه ای تصريح نمودند که مراکز آموزش عالی به «ستاد عمليات سياسی تفرقه آور» بدل و مانع دگرگونی بنيادی در دانشگاه ها شده است. بر اساس اين بيانيه به گروه های سياسی سه روز - از شنبه ۳۰ -۱ - ۱۳۵۹  تا دوشنبه ۱ -۲ - ۱۳۵۹ - مهلت دادند که دفتر فعاليت خود در دانشگاه ها را تعطيل کنند.

در بخشی از اطلاعيه شورای انقلاب اسلامی فرمان حمله به دانشگاه ها چنين آمده است: «ستادهای عملياتی گروه های گوناگون، دفترهای فعاليت و نظاير اين ها که در دانشگاه ها و موسسات عالی مستقر شده اند چنانچه ظرف سه روز از صبح شنبه تا پايان روز دوشنبه اول ارديبهشت برچيده نشوند شورای انقلاب مصمم است که همه باهم يعنی رييس جمهور(بنی صدر) و اعضای شورا مردم را فرا خوانده و همراه با مردم در دانشگاه ها حاضر شوند و اين کانون های اختلاف را برچينند.» (به نقل از اعلاميه شورای انقلاب)

در اثر يورش مغول وار نيروهای سرکوبگر حکومت اسلامی، به دانشگاه ها ده ها تن کشته شدند و هزاران تن ديگر زخمی و زندانی گرديدند. دانشگاه ها نزديک به سه سال، يعنی از سال ۵۹ تا ۶۲ سال تعطيل شدند. هنگام بازگشايی مجدد دانشگاه ها براساس آمارهای رسمی ۵۷۰۶۹ دانشجو از ادامه تحصيل باز ماندند. همچنين حدود ۸۰۰۰ هزار نفر از اساتيد دانشگاه ها نيز پاکسازی و يا اجبارا بازنشسته شدند. به اين شکل حکومت اسلامی و دست اندرکاران انقلاب فرهنگی با اين اقدامات غيرانسانی و ارتجاعی خود، آن چنان ضربه هولناکی به دانشگاه و دانشگاهيان وارد کردند که در تاريخ بی سابقه است.

بدين ترتيب جنبش دانشجويی ايران، دوره های متفاوتی را پشت سر گذاشته و به مرحله امروزی خود رسيده است.

دانشگاه از زمان تاسيس در ايران - ۱۳۱۴- کانون و سنگر مبارزات برابری طلبانه و آزاديخواهانه بوده است، به ويژه از شهريور ۱۳۲۰، دانشگاه عملا به کانون اصلی حرکت های سياسی تبديل شد.

کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ محمدرضا شاه با حمايت و پشتيبانی آمريکا و طراحی سازمان پليس مخفی آمريکا «سيا»، دانشجويان در مقابل کودتاچيان دست به مقاومت و مبارزه زده بودند با يورش نيروهای حکومت نظامی مواجه شدند. نيروهای سرکوبگر، دانشجويان معترض و آزادی خواه را در روز ۱۶ آذر ۱۳۳۲، در صحن دانشگاه به خاک و خون کشيدند. اين اعمال جنايت کارانه حکومت شاه سبب شد که دانشگاه به سنگر محکمی برای گرايش چپ جامعه ايران تبديل شود و هرگز با حکومت سرسازش نداشته باشد. شانزده آذر، روز دانشجوی اعلام گرديد و دانشجويان آزادی خواه هر سال، سالگرد آن را با سازمان دهی سمينار، تظاهرات و غيره گرامی می دارند. اين فرآيند در آستانه انقلاب ۱۳۵۷، شدت يافت، به طوری که دانشجويان در سال های ۱۳۵۷-۱۳۵۵، فعالانه در مبارزات سياسی انقلابی حضور فعالی ايفاء کردند. در سال ۱۳۵۶، تظاهرات و تحصن های دانشجويی به اوج خود رسيد و دانشگاه تهران و دانشگاه ملی تعطيل شدند. استادان و کارکنان در دانشگاه تهران، در اعتراض به حکومت، تحصن کردند. آن ها از جمله خواستار آزادی زندانيان سياسی شدند. سرانجام به دنبال هجوم نيروهای امنيتی به دانشگاه تهران در سيزدهم آبان ۱۳۵۷، تعدادی از دانشجويان و دانش آموزان کشته شدند، دانشگاه کاملا تعطيل گرديد. همچنين با کشته شدن دکتر کامران نجات الهی، هنگام سخنرانی برای اساتيد متحصن در وزارت آموزش عالی، اعتراض و تحصن و مبارزه دانشجويان سراسر کشور در جهت سرنگونی حکومت ديکتاتوری پهلوی به اوج خود رسيد.

پس از پيروزی انقلاب ۱۳۵۷ نيز عملا جريان های چپ بيش ترين نفوذ را در دانشگاه ها داشتند. تشکل های گوناگون دانشجويی به سرعت رشد کردند. اما حکومت اسلامی، در جريان انقلاب فرهنگی ارتجاعی و تعطيلی دانشگاه ها و تصفيه دانشجويان و اساتيد دانشگاه، تشکل های دانشجويی را از بين برد. پس از بازگشايی دانشگاه ها تنها جريان اسلامی وابسته به حکومت به نام «دفتر تحکيم وحدت»، فعاليت خود را در دانشگاه ها به طور رسمی و علنی از سر گرفت.

دفتر تحکيم وحدت، حاصل ادغام دو تشکل «اتحاديه انجمن‌های اسلامی دانشجويان» و «سازمان‌های دانشجويان مسلمان ايران» است که به دنبال جلسات فشرده در مرداد ۱۳۵۹ يعنی کم تر از دو سال پس از پيروزی انقلاب اسلامی، در دانشگاه «اميرکبير» اعلام موجوديت کرد و با تدوين اساسنامه و مرامنامه خود وارد فاز فعاليت سياسی دانشجويی شناسنامه ‌دار پس از انقلاب شد. دانشجويان تشکيل دهنده اين دو گروه دانشجويی، در واقع همان‌هايی بودند که با عنوان «دانشجويان مسلمان پيرو خط امام» در ۱۳ آبان ۵۸، از ديوار سفارت آمريکا در تهران بالا رفتند و ديپلمات های آمريکايی را به گروگان گرفتند و روابط بين دو کشور را وارد بحرانی‌ترين دوران در تمام تاريخ روابط سياسی و ديپلماتيک خود کردند. طراحان اشغال سفارت آمريکا در تهران، با اجازه امام خمينی و هماهنگی با آيت‌الله موسوی خو‌يينی‌ها، اين سفارت را به اشغال خود درآوردند.

در واقع بعد از انقلاب فرهنگی و قلع و قمع شاخه های دانشجويی چپ، و آزادی خواه تا سال ۱۳۶۹، تنها تشکل مجاز به فعاليت در دانشگاه‌ ها، انجمن های اسلامی دانشجويان (دفتر تحکيم وحدت) بود. بعد از انتخابات مجلس سوم در سال ۱۳۶۶، شکاف عميق و گسترده‌ای در ميان نيروهای طرفدار انقلاب اسلامی بوجود آمد و مجمع روحانيون مبارز که انشعابی از جامعه روحانيت مبارز بود اعلام موجوديت کرد. با اين تغيير و تحولات در فضای سياسی ايران در آن سال‌ها، دفتر تحکيم وحدت در سال ۱۳۶۹، تشکل‌های موازی دانشجويی در دانشگاه ها ايجاد کرد تا از تشکل های رقيب وابسته به جناح ديگر حکومت عقب نماند. ابتدا تشکلی به نام «جامعه اسلامی دانشجويان» را به وجود آوردند و سپس در اواسط دوره رياست جمهوری اکبر هاشمی ‌رفسنجانی، «اتحاديه انجمن های اسلامی دانشجويی و فارغ التحصيلان»، به رهبری حشمت ‌الله طبرزدی سازمان دهی شد.

هاشمی رفسنجانی، در کابينه دوم خود، سه وزير خط امامی، يعنی دکتر مصطفی معين، سيد محمد خاتمی و عبدالله نوری را برکنار و به جای آنان هاشمی گلپايگانی، ميرسليم و بشارتی را که در طيف افراطی راست قرار داشتند، به مجلس معرفی کرد. در اين مقطع و با انتصاب وزير جديد علوم، برای اولين بار انجمن‌های اسلامی از سوی حاکميت مورد بی مهری قرار گرفتند و پشتيبانی سياسی، اداری و مالی آن ها را محدود کردند. همين بی مهری سبب شد که اين جريان در پيروزی دوم خرداد ۷۶ که به رياست جمهوری «سيدمحمد خاتمی» انجاميد، نقش محوری ايفاء کند.

بدين ترتيب، دفتر تحکيم وحدت از اولين گروه های سياسی در دانشگاه ها بودند که در پيروزی جناح «دوم خرداد» حکومت اسلامی نقش مهمی داشت. نتايج انتخابات دوم خرداد، موقعيت مناسب تازه ای برای دفتر تحکيم وحدت ايجاد کرد. يعنی گروهی از دانشجويان سهمی از نهاد قدرت دولتی را همانند سال های اوايل انقلاب ۵۷ از آن خود کردند. اين گروه از دانشجويان، حتی در مجلس ششم که پس از دوم خرداد تشکيل شد، دارای چهار نماينده شدند.

اما وقايع هيجدهم تيرماه سال ۱۳۷۸ کوی دانشگاه تهران، تحولی جديدی را در جنبش دانشجويی به وجود آورد. گروهی از نيروی انتظامی، گروه موسوم به لباس «لباس شخصی‌ها» به خوابگاه دانشجويان دانشگاه تهران در نيمه شب پنج ‌شنبه هيجدهم تير ۱۳۷۸ حمله کردند و آن جا طوری تخريب کردند که به يک ويرانه جنگی شباهت داشت. در اين واقعه تعداد زيادی از دانشجويان زخمی و يا دستگير و زندانی شدند. همچنين «عزت ابراهيم نژاد» را مامورين انتظامی در حمله به کوی دانشگاه تهران به قتل رساندند. اکبر محمدی، يکی از دستگيرشدگان واقعه هيجدهم تير ۷۸، پس از تحمل هفت زندان سال گذشته به دلايل نامعلومی در زندان درگذشت.

سرانجام پس از واقعه هيجدهم تير، دانشجويان اعتراضات بر حق خود را به خيابان ها کشاندند. مردم آزادی خواه به حمايت و پشتيبانی از دانشجويان معترض برخاستند. پنج روز تمام جنگ و گريز بين دانشجويان مبارز و مردم آزادی خواه و خمشگين از يک سو و نيروهای سرکوبگر حکومت اسلامی از لباس شخصی ها تا سپاه، بسيج، نيروی انتظامی و امنيتی و غيره از سوی ديگر، کل جامعه ايران را تکان داد. اين حرکت اعتراضی عظيم به شدت سرکوب گرديد. پس از اين واقعه حتی در ميان دانشجويان طرفدار حکومت شکاف عميقی به وجود آمد. پس از سرکوب اين حرکت بود که تئوری عبور از خاتمی، در دانشگاه ها مطرح گرديد. دانشجويان با آغاز دوره دوم رياست جمهوری خاتمی، استراتژی دوری از قدرت و معطوف به مسايل و مشکلات جامعه گرديد و دوران رکود فعاليت‌های دانشجويی نيز آغاز شد. زيرا پس از اعتراض دانشجويی هيجده تير ماه ۱۳۷۸، سرکوب گسترده ای در دانشگاه ها روی داد. بسياری از دانشجويان به بند کشيده شدند؛ تعدادی مفقود و بسياری نيز شديدا زخمی شدند.

با آغاز رياست جمهوری احمدی نژاد، موج احضار دانشجويان به کميته های انظباطی و دادگاه ها، محروم کردن آن ها از کلاس های درسی، توقيف نشريات دانشجويی، صدور احکام سنگين قضايی عليه آن ها و تعليق تحصيلی فعالين دانشجويی ‌شدت گرفت.
دولت نهم و تشديد خفقان در دانشگاه ها

پاک سازی استادان سکولار نيز با روی کار آمدن دولت نهم به رياست جمهوری احمدی نژاد، صورت گرفت. دولت نهم، در خرداد ۱۳۸۵، حکم بازنشستگی ۷۰ تن از اساتيد دانشگاه تهران صادر کرد. اين پاک سازی تنها محدود به دانشگاه تهران نبود و در دانشگاه‌ های تبريز و مشهد نيز اين سياست به مرحله اجرا گذاشته شد. در دانشگاه علم و صنعت نيز ۵۳ استاد حکم بازنشستگی خود را دريافت کردند.
بعد از اجرای اين احکام احمدی نژاد، در ديدار با جمعی از دانشجويان برگزيده حزب اللهی در چهاردهم شهريور سال ۸۵ گفت: «... من خطاب به جوانان می گويم تغيير نظام آموزش سکولار که ۱۵۰ سال حاکم بوده کار سختی است و بايد به کمک هم اين کار را انجام داد. البته اقداماتی در اين زمينه انجام شده، ولی کافی نيست و بايد با پشتوانه هم اين اقدامات را گسترش دهيم.»

انحلال انجمن دانشگاه پلی‌تکنيک، توقيف ۳۵ تشکل دانشجويی که ۱۵ مورد آن از انجمن‌های اسلامی بودند، از جمله گوشه هايی از اقدام دولت نهم در دانشگاه هاست. يا ستاره ‌دار کردن دانشجويان و ممانعت از حضور اين دانشجويان بر سر کلاس درس، همانند تصفيه دانشجويان در دوران انقلاب فرهنگی سال ۱۳۵۹ است.
محمود احمدی نژاد، رييس جمهوری ايران، به دانشجويان ايران هشدار داد که از سياسی شدن پرهيز کنند و در گروه های حزبی وارد نشوند. احمدی نژاد که به مناسبت سالروز وحدت حوزه و دانشگاه در دانشگاه تربيت مدرس تهران سخن می گفت، از گروه های سياسی خواست که در دانشگاه ها فعاليت نکنند نيز شبيه سياست های دوران انقلاب فرهنگی است.
روشن است که اين اظهارات رييس جمهوری حکومت اسلامی، شامل دانش جويان بسيجی و حزب اللهی و سپاه و کسانی که بخشی از زمان خود را در دانشگاه و بخشی ديگر را در ميان فرقه های مذهبی و نيروهای سرکوبگر می گذارند نيست، بلکه هدف احمدی نژاد، جلوگيری از فعاليت دانش جويان مخالف حکومت، يعنی دانشجويان آزادی خواه و برابری طلب و سوسياليست است. مهم تر از همه دانشگاه ها مراکزی هستند که نبض جامعه در عرصه های، علمی، اقتصادی، سياسی، اجتماعی و فرهنگی در اين مراکز می طپد. طبيعی است که جنبش دانشجويی بايد در کنار مبارزه توده های آزادی خواه و عدالت خواه قرار گيرد و به سرکوب و اختناق و سانسور، شکنجه و اعدام و فقر و فلاکت معترض باشد، چگونه می تواند نسبت به سياست بی تفاوت باشد؟ بعلاوه مگر نيروهای بسيجی و حزب اللهی و سپاه و اطلاعاتی شبانه روز کارشان دفاع از احمدی نژاد و بقای حکومت است، فعاليت سياسی محسوب نمی شود؟ پس اين تزوير و رياکاری احمدی نژاد را چه کسی جدی می گيرد؟

مهم تر از همه يکی از شعارهای محوری احمدی نژاد، قبل از انتخابات، تاکيد بر فعاليت سياسی در دانشگاه ها بود. او در يک برنامه تلويزيونی گفت: «دانشگاهی که از فعاليت سياسی خالی باشد، از ماموريت خود دور افتاده است... دانشگاه بايد سئوال کند که آقای مدير چرا در فضای عمومی ‌کشور بی ‌اعتمادی است... اين می‌ شود کار سياسی پايه ‌ای.»

بنابراين، مواضع سياسی و اجتماعی احمدی نژاد، نه تنها سرکوبگرانه است، بلکه حتی هيچ دو حرفش با همديگر خوانايی ندارد. سياست های او، به غايت ارتجاعی، خرافی و ضد و نقيض است.

نصب دوربين در محيط‌ های دانشجويی در اکثر دانشگاه های کشور، انحلال انجمن های دانشجويی، توقيف نشريات دانشجويی، ممانعت از تحصيل دانشجويان عضو انجمن های دانشجويی که در آزمون ورودی کارشناسی يا کارشناسی ارشد دانشگاه ها قبول شده بودند و طرح دانشجويان «ستاره‌ دارها» و موارد زيادی از اين قبيل، فشارها و سرکوب های دولت نهم بر عليه دانشجويان، از جمله هجوم نيروهای امنيتی حکومت اسلامی به دانشگاه ها بوده است. با اين حال فعالين جنبش دانشجويی به ويژه دانشجويان سوسياليست، نه تنها مرعوب اين فضای رعب و وحشتی که دولت نهم آفريده است نشدند، بلکه برعکس مبارزه خود را نيز علنا گسترش دادند.

شايان ذکر است که احمدی نژاد، برای اولين بار در تاريخ هفتاد ساله دانشگاه تهران، يک آخوند را به رياست آن منصوب کرد. دانشجويان آزادی خواه، در اعتراض به اين انتصاب دست به تظاهرات گسترده زدند و نسبت به امنيتی شدن فضای دانشگاه ها اعتراض کردند. دانش جويان قهرمان دانشگاه پلی تکنيک، در مقابل چشمان ناباور احمدی نژاد، اين چهره خشن و تيرخلاص زن، عکس هايش را آتش زدند.

با اين وجود جنبش دانشجويی، به ويژه در ۱۶ آذر سال گذشته در مراسم ها و تظاهرات روز دانشجو، با شعارها و قطعنامه هايش پرچم سوسياليسم را در دانشگاه ها به اهتزاز درآورد. جواب دندان شکنی به حکومت ارتجاعی نشان داد. شعار هايی هم چون «دانشجو کارگر اتحاد اتحاد»، «آزادی، برابری، سوسياليسم يا بربريت» و... در دانشگاه ها طنين انداز شد. امروز نيز دانشجويان سوسياليست و مدافع جنبش کارگری، با دفاع از محمود صالحی، اين رهبر کارگری در بند و جمع آوری کمک مالی به خانواده کارگران زندانی و اخراجی و تلاش برای تاسيس صندوق کمک به اعتصابات کارگری، گام مهم عملی را در پيوند جنبش دانشجويی با جنبش کارگری برداشته اند.

در ادامه طرح حمايت از کارگران زندانی؛ دانشجويان چپ دانشگاه پلی تکنيک نيز به اين طرح پيوستند. پس از سرکوب دانشجويان پلی تکنيک در ماه های اخير، دانشجويان با برگزاری اين طرح نشان دادند که نه تنها مرعوب نشده اند، بلکه پيروزی مبارزه و مقاومت خود را نيز در پيوند زدن مبارزات خود با مبارزات جنبش های اجتماعی، به ويژه طبقه کارگر گره زده اند.

احمدی نژاد، به خصوص پس از جريان آتش زدن تصاويرش در دانشکده پلی تکنيک، همه نيروهای ارتجاعی و واپسگرا و سرکوبگر را در دانشگاه ها به تحرک درآورده است تا از جنبش دانشجويی انتقام بگيرد. اما دانشجويان مبارز و سوسياليست در مقابل رعب و وحشت حکومت اسلامی با سرافرازی و با قامتی استوار ايستاده اند و برای تغيير وضع موجود به مبارزه خود نيز جنبه تعرضی داده اند.

برای مثال، يکی از دانشجويان پلی تکنيک، پيش از بازداشت نامه سرگشاده ای را منتشر کرده که در خبرنامه اميرکبير - خرداد ۱۳۸۶ نيز درج شده است. عباس حکيم زاده، در اين نامه سرگشاده چند سطری خود رعب و وحشت آفرينی نيروهای امنيتی حکومت اسلامی را چنين توضيح داده است: «اين نامه را هنگامی می نويسم که فشارهای امنيتی از هر سو در حال افزايش است. تلفن همراه و تلفن منزلم که جزء خصوصی ترين حيطه زندگی هر فرد است به صورت مداوم شنود می شود و اطلاعات به دست آمده از مکالمات شخصی اينجانب به سرعت در اختيار مديريت دانشگاه اميرکبير، دکتر رهايی، قرار می گيرد و کارمندان کميته انضباطی بی هيچ پرده پوشی و شرمی، با تماس با خانواده و تحويل اطلاعات مخلوط به راست و دروغ به ايشان، به لحاظ روانی آن ها را به شدت تحت فشار قرار می دهند. علاوه بر اين در خيابان نيز هر از گاه از سوی يک يا چند اتومبيل و يا افراد مشکوک  ساعت ها تحت تعقيب قرار می گيرم.»

بنا به گزارش خبرنامه اميرکبير، جمعه ۲۵ خرداد ۱۳۸۶، دانشجويان دانشگاه اميرکبير، در حمايت از هشت دانشجوی بازداشتی اين دانشگاه با امضای طوماری خواستار تعويق زمان امتحانات تا آزادی اين دانشجويان شدند. اين طومار که بيش از ۱۰۰۰ امضا را در پای خود دارد، خودداری از حضور در جلسه امتحانات تا آزادی همه دانشجويان در بند و لغو احکام محروميت از تحصيل برخی دانشجويان ديگر به عنوان خواسته ‌‏های اصلی مطرح شده است. بر اساس اين گزارش، تعداد احضارهای دانشجويان اميرکبير در حال افزايش است و اين احضارها تاکنون به بيش از ۸۰ مورد رسيده است.

امروز خواست آزادی فوری و بدون قيد و شرط محمود صالحی، اين رهبر کارگری فداکار که روز ۱۷ ژوئن، به دليل شدت يافتن بيماری اش به بيمارستان توحيد سنندج انتقال يافته است، لغو پنج سال حبس تعزيری منصور اسانلو، آزادی همه دستگيرشدگان اعتراضات معلمان، زنان و دانشجويان، خواست آموزش و پروش سکولار و غيرمذهبی، حق آزادی تشکل و اعتصاب و بيان، تامين شغل و زيست و زندگی اقتصادی همه شهروندان، لغو کار کودکان، لغو آپارتايد جنسی و پايان دادن به هرگونه تهديد و ترور و شکنجه و اعدام را به عنوان بخشی از مطالبات سياسی و اجتماعی را نه تنها بايد در سرلوحه مبارزات جنبش دانشجويی قرار داد، بلکه بايد اين مطالبات را به کل جامعه گسترش داد و برای تحقق آن ها افکارسازی کرد. تنها با مبارزه پيگير و راديکال می توان حکومت اسلامی را به تحقق مطالبات اقتصادی، سياسی، اجتماعی و فرهنگی وادار کرد.

در چنين فرآيندی است که احمدی نژاد، فعاليت سياسی کنونی در دانشگاه ها را به نفع خود و حکومت اسلامی نمی بيند زمزمه «انقلاب فرهنگی» ديگری را با بگير و به بندها و بستن نشريات دانشجويی و احضار پی در پی دانشجويان به حراست و کميته های انظباطی دانشگاه ها بر سر زبان ها انداخته است. اما وی، جرات اين کار را ندارد. چرا که مبارزه و جهت گيری فعلی جنبش دانشجويی بسيار متفاوت با مبارزه سال های اوائل انقلاب ۱۳۵۷ است. جنبش دانشجويی در اين ۲۸ سال حاکميت ارتجاعی حکومت اسلامی، دوران سخت مبارزاتی را پش سر گذاشته و تجارب مهمی کسب کرده است. مهم تر از آن، امروز اکثريت مردم ايران، نه تنها هيچ گونه توهمی به اين حکومت ارتجاعی ستم گر و استثمارگر ندارند، بلکه برای سرنگونی آن نيز مبارزه و لحظه شماری می کنند. از اين رو شکی نيست که اين بار هرگونه حمله به دانشگاه ها، اتحاد و همبستگی جنبش کارگری، جنبش زنان و همه مردم آزادی خواه و عدالت خواه و برابری طلب با جنبش دانشجويی را در پی داشته و به يک جنبش اعتراضی سراسری و عمومی منجر خواهد شد.
بيست و هفتم خرداد ۱۳۸۶ - هفدهم ژوئن ۲۰۰۷

 منبع: سايت ديدگاه

کپی رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتکثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.
 

زن نمونه

جمعی از فعالین زنان کارگر

ز

از کارگران ایران درخواست می کنیم حتما مطالب دوستان را بخوانند

   يک توضيح کوتاه، اين دو مطلب برای سايت ارسال نشده است. اما به علت اهميت نکات مطرح شده در اين دو مطلب بدون اجازه نويسندگان آنها را در سايت درج کرديم اميد است رنجش اين دوستان را به همراه نداشته باشد. قطعا کارگران ايران با خواندن اين دو مطلب درخواهند يافت که بدون اجاز اين دوستان و تبادل نظر و همفکری با آنها حق ايجاد کميته و اتحاديه را ندارند . مشکل اصلی اين دو مطلب اين است که اين دوستان با اينکه از اعضای دفتر سياسی حزبی هستند که مدعی حزب کارگری و قدرت سياسی است نتوانسته اند به اندازه اتحاديه سراسری کارگران اخراجی وبيکار و يا کميته هماهنگی کارگر دور خود جمع و يا به انسجام واتحاد آنها کمک کنند.  متاسفانه قبلا هم چنين نظرياتی نادرستی باعث انشقاق در صفوف کميته پيگيری و انحلال تشکل سراسری کارگران عليه بيکاری شد.
گويا آقای محسن حکيمی تحت لوای نام ايجاد تشکل کارگری ميخواهد کارگران را از حزبيت دور کند(قطعا محسن حکيمی چنين توانی را نداشته و نخواهد داشت ) اما اين دوستان با نام کمونيسم ميخواهند کارگران را از تشکل، اتحاد وانسجام دور کنند زيرا فکر می کنند تشکل کارگری بدون دخالت آنها نه تنها به نفع نيست بلکه به ضرر هم هست.مظفر محمدی در مطلبش می نويسد يکی ديگر از کارهای اساسی و فوری ما  اين است که به محافل کارگران سوسياليست درون طبقه کارگر دسترسی پيدا کنيم.  و آنها به ما دسترسی پيدا کنند. حرفهای همديگر را بشنويم. تبادل نظر کنيم و سر چگونگی متحد و متشکل کردن کارگران به توافق برسيم. گوئی بدون تبادل نظر وتوافق با آنها متشکل کردن کارگران غيره ممکن و امری محال است پس بايد دست اندرکاران اين نوع تشکلات با انها تماس بر قرار کرده  و مجوز فعاليت را دريافت دارند در غير اين صورت اين دوستان اگر توان ايجاد تشکل هم نظر خود در ميان کارگران را نداشته باشند توان ايجاد انشقاق در صفوف کارگران را دارند.در این مورد تجربه کسب کرده اند.


.....................................................

کدام تشکل کارگری؟


مظفر محمدی


مدتی است که  تشکل "اتحاديه کارگران اخراجی و بيکار" در سنندج اعلام شده است. اتحاديه کارگران اخراجی و بيکار در واقع  اجتماعی از کارگرانی است که در سالهای اخير بخصوص در يک سال اخير در سنندج اخراج شده اند. موسسين اصلی اين تشکل، اساسا کارگران اخراجی کارخانه های نساجی در شهر سنندج هستند. قبل از هر چيز بايد گفت که اجتماع و اتحاد هر تعداد از کارگران بخصوص فعالين ورهبران کارگری که زمانی نمايندگی کارگران محل کارشان را نيز بر عهده داشته اند کاری مثبت است. از اتحاد هر تعداد کارگر  و يا محافل کارگری در درون طبقه بايد حمايت کرد. علاوه بر آن در حاليکه من اين يادداشت را مينويسم متاسفانه شيث امانی دبير اين تشکل و صديق کريمی يکی از همکارانش در زندان رژيم  بسر ميبرند. تلاش برای آزادی اين دوستان بيوقفه بايد ادامه داشته باشد.


سوال و يا بهتر است دغدغه من در اينجا اين است که حفظ  و ادامه کاری چنين اتحادی از کارگران اخراجی و منفرد اينجا و آنجا هر نامی روی خود بگذارد چقدر امکانپذير است؟. آيا تشکلی به نام کارگران اخراجی ميتواند پايدار بماند؟ قبل از پرداختن به جواب اين مساله با علاقه زياد انتظار دارم که دوستان متحد در اين تشکل هم به اين مساله فکر کنند و با دلسوزی و احساس مسووليت خود را در دغدغه من شريک سازند.   


بديهی است که کارگر اخراج شد، بيکار است، منفرد است، مطالبه برگشتن به سر کار مطالبه ای  محدود و مقطعی است. حتی صنفی هم نميتوان ناميد. مطالبه مربوط به تعدادی  کارگر است که اخراجشان رسميت يافته و يا در ازاء آن هم مبلغی ولو ناچيز گرفته اند. بنابراين حول اين نميتوان کارگر را بسيج کرد بجز همان تعداد کارگر اخراجی.


ممکن است کارگران اخراجی نساجی کردستان يک پروسه ٦ ماهه را برای مبارزه برای بازگشت به کار در دستور بگذارند. آنهم نه به تنهايی، بلکه با کمک و حمايت و همراهی کارگران شاغل در کارخانه نساجی. اگردر طول اين پروسه، کارگران اخراجی و همکاران شاغلشان زورشان نرسيد و نتيجه نداد ديگر مساله ای به نام کارگر اخراجی معنی ندارد و شعاری به نام بازگشت به کار هم ديگر توهم و خيال است. نميتوان حول آرزو و توهم تشکل و اتحاد درست کرد. در مورد کارگران اخراجی نساجيهای کردستان اين اتفاق افتاده است.  بنا براين نه پيگيری مطالبه بازگشت به کار ممکن و نه حتی حفظ و ادامه کاری تشکلی به اين نام جا دارد.                  


اما اتحاديه فوق علاوه بر کارگران اخراجی نام بيکار را هم با خود دارد. شايد تصور شود که اگر مساله بازگشت به کار کارگران اخراجی ديگر موضوعيت نداشته باشد و شانسی برای بازگشت به کار کارگران اخراجی نباشد، اين اتحاديه کارگران بيکار هم هست.


اما اتحاديه کارگران بيکار هم به خودی خود و به تنهايی شانسی ندارد. جمع کردن کارگران پراکنده و سيال زير يک سقف اگر غير ممکن نباشد بسيار دور از دسترس است. بيکاری فقط مسئله کارگرانی نيست که در سالهای اخير بيکار شده اند. بيکاری امر جدی کارگر شاغل هم هست. اخراج و بيکار سازيهای وسيع يقه همه کارگران شاغل را گرفته است. علاوه بر آن قراردادهای موقت کار و يا  قرارداد سفيد هيچ امنيت شغلی برای کارگر باقی نگذاشته است. اين خصوصيت شرايط اقتصادی و ويژگی مناسبات کار و سرمايه در کشور ما، تشکل ويژه و پاسخ ويژه خودش را ميخواهد. علاوه بر موقتی و ناپايدار بودن تشکل کارگران اخراجی و سيال بودن کارگران بيکار، حل  مساله بيکاری و حتی گرفتن بيمه بيکاری به تنهايی در توان کارگران بيکار نيست. تنها اتحادی از کارگران شاغل و بيکار ميتواند جوابگوی وضعيت کنونی باشد.


اگر اتحاديه کارگران اخراجی وبيکار در واقع استارتی برای ايجاد اتحادی ميان کارگران بيکار و شاغل باشد بايد آنرا چسپيد و تقويت کرد. اما متاسفانه اين تشکل اين سمت و سو را ندارد.


اگر کسی از من بپرسد پس تکليف اين اتحاديه و حال و آينده آن چه ميشود؟ جواب من اين است:


اولا جمع کردن کارگران اخراجی و اعلام تشکلی به اين نام در واقع گذاشتن وظيفه ای بردوش تعدادی کارگر است که از عهده اش بر نميايند. کارگری که به  اخراج تهديد ميشود، در فاصله چند روزی که در جدال با کارفرما و دولت برای حفظ  شغلش است و در کشمکشی که همراه با کارگران محل کارش عليه اخراج درگيراست، ممکن است مبارزه اش به ثمر بنشيند و اخراج نشود. اما اخراج که شد به اين معناست که کارگران محل کارش يا زورشان نرسيده و يا در رابطه با اخراج همکارانشان سهل انگاری بخرج داده و دست به کلاه خود گرفته اند. بنابراين کارگر که از کارخانه اخراج شد اين پروسه تمام است و کارگر اخراج شده به لشکر بيکاران ميپيوندد. در نتيجه اتحاديه يا هر تشکلی به نام  کارگران اخراجی از تاريخ اتمام پروسه اخراج به بعد ديگر معنی ندارد.


دوم اينکه؛ اتحاديه کارگران بيکار هم در شرايط اوضاع ايران و سيال بودن اين لشکر بيکاران چنانچه که قبلا هم گفتم اگر غير ممکن نباشد بسيار پيچيده، دشوار و غير قابل دسترس است. با يک نگاه به دوروبر خود و جامعه مان اين صف پراکنده و سيال کارگران بيکار را ميبينيم:


زنان نصف جامعه ما کارگر بيکاراند و حقوق يا بيمه بيکاری ندارند. خانه داری شغلی غير رسمی اما بی اجر و مزد است. خيل وسيع دستفروشان کارگران بيکارند. کارگران فصلی و ساختمانی سالی چند ماه کاری دست و پا ميکنند و بقيه سال بيکارند.  توده وسيعی از کارگران به مشاغل موقت و کاذب يا با خريد و فروش و کار قاچاق از بنادر جنوب تا مرزهای غرب ايران مشغولند تا بخور و نميری برای خانواده هايشان بيابند...


جمع کردن اين لشکر پراکنده و سيال بيکاران زير يک سقف و تحت عنوان اتحاديه کارگران بيکار، توهم است. بايد از نقطه قدرت کارگر شروع کرد نه از نقطه ضعفش. بايد از جايی شروع کرد که کارگر بخودی خود درمحل کار متمرکز است، جمع است و حتی به درجه ای متحد است. اين قدرت را بايد متشکل کرد. حل مسئله بيکاری چه از لحاظ جلوگيری از اخراج و بيکار سازيها و چه گرفتن بيمه بيکاری در گرو اين است که کارگر شاغل امروز در اين مصاف شرکت کند تا هم امنيت شغلی اش را تامين کند و هم برای همکار بيکار شده اش بيمه بيکاری تضمين نمايد. بنابراين تا آنجا که به مسئله بيکاری بر ميگردد ما به اتحادی از کارگران شاغل و بيکار نياز داريم. ما به  تشکل کارگری عليه بيکاری نياز داريم که بدوا مانع اخراج و بيکارسازی ميشود و در صورتی که زورش نرسيد برای کارگر بيکار شده تا زمانی که کار جديدی برايش پيدا نشده بيمه بيکاری ميطلبد.


در اين رابطه لازم به يادآوری است که گرايشات غير کارگری در ميان کارگران در اين نسخه پيچيها برای کارگران نقش دارند. در سالهای اخير ما شاهد تحرکاتی در ميان بخشی محدود از فعالين کارگری و بخصوص در ميان اصناف و بخشهای محدود و کم تاثير طبقه کارگر بوده ايم. در نتيجه اين تحرکات، نهادها يا کميته ها  و جمعهايی ايجاد شده اند. کميته های پيگيری، هماهنگی، جمعهای بی نام و نشان  از قبيل جمعی از کارگران ايران خودرو، حتی تلاش برای ايجاد مرکزيت برای اينها و ... از اين جمله اند. 


اين تلاشها و کميته و نهادها عليرغم نيت تشکيل دهندگانش تا کنون کم تاثير بوده و به نتيجه نميرسند. من در اينجا به دو دليل اساسی آن اشاره ميکنم:


اولا اين تحرکات در ميان بخشهای کوچک و کم تاثير کارگری انجام ميگيرند نه در مراکز بزرگ که به دليل وزن اجتماعيشان تعيين کننده اند. حتی اگر اعضايی از اين کميته ها نمايندگی گوشه ای از کارگران محل کار خود را داشته باشد، اما بدليل کوچک بودن عرصه و محل کار نتوانسته و نميتوانند به وزنه ای تبديل شده و فشاری بگذارد. در نتيجه اين کميته ها و يا جمعها تدر جاشيه مراکز بزرگ کارگری، به نايب و مشاورين و موعظه گران کارگران و ايجاد تشکلهای کارگری تبديل شده اند. شعار تشکل خوبست يا کار مزدی بايد لغو گردد برای طبقه کارگر نه منشا حرکتی است و نه نانی به سفره امروز کارگر اضافه ميکند.


مسئله دوم؛ در ناکارآمدی اين کميته ها و جمعها، فرقه گرايی و سکتاريسم است. اين کميته ها در بين و حتی در درون خود رقيب همديگرند و هر کدام خود را بيشتر از بغل دستی اش، نماينده کارگر بحساب مياورد، بدون اينکه هيچکدام کارت نمايندگی واقعی کارگران يک مرکز کار را در جيب داشته باشند. باوجود اين هر فرقه ای خود نماينده و نايب و وکيل  کارگر است.


مضرات اين تحرکات به نسبت منفعت آن قابل توجه است. از جمله، اين گرايشات فرقه ای، غير کارگری و سکتاريستی، بجای اينکه فعال کارگری را که در محل کار و زندگی اش رهبر مبارزه و سخنگوی منافع کارگر است، کمک کند تا کارگران را در همان محل کار متحد و متشکل کند، او را  بيرون کشيده و عضو فرقه خود ميکند. اين کميته ها که ظاهرا هدفشان پيگيری ايجاد تشکل کارگری و يا هماهنگی و غيره است، خود را به جای تشکلی که قرار است ايجاد شود نشانده و فکر ميکنند تشکل کارگری مورد نظرشان همين اجتماع آحاد فعالين پراکنده و متفرق است.


سوم و علاوه بر اينها؛ اين گرايشات تلاش ميکنند که همان تعداد فعال کارگری را که دور هم جمع شده اند، از حزب کمونيستی و کارگری خود دور نگه دارند. حزب گريزی اينها گرايشی مضر و مغاير با منافع کوتاه و دراز مدت طبقه کارگر است.


چهارم و با لاخره؛ تلاش برای دور نگه داشتن طبقه کارگر و غافل ماندن از تحولات جامعه هم وجه ديگر تفکر و فعاليت اين گرايشات غير کارگری و غير کمونيستی است. "دنيا را آب ببرد اينها را خواب ميبرد". امريکا حمله کند، زن در خيابان کتک بخورد، دانشجو را بگيرند و شکنجه کنند، زندانی سياسی را اعدام کنند و ... اينها ککشان نميگزد و به سبک دراويش سردر لاک خود فرو برده و اندر فوايد لغو کار مزدی مقاله مينويسند.


با اين وصف اين گرايشات تا آنجا که به تشکل کارگری برميگردد، يا خود جانشين تشکل کارگری ميشوند و يا  نسخه ای به نام اتحاديه کارگران اخراجی و بيکار ميپيچند و خودشان در آن ادغام ميشوند. گشتهای محافل خانوادگی تشکيل ميدهند و عکس ميگيرند...


اين گرايشات بجای اتکا به تشکل واقعی طبقه کارگر، بجای اتکاء به مجامع عمومی کارگری و اتحاديه های واقعی کارگری، هر جا چند کارگر  به هر بهانه ای دور هم جمع ميشوند تا دردی از خود را درمان کنند، مانند همين کارگران اخراجی نساجيهای سنندج، برايشان نسخه ای به نام اتحاديه کارگران اخراجی وبيکار ميپيچند و بدون در نظر گرفتن توازن قوا و نيرو و وزن واقعی شان آنها را به جلو هل ميدهند.  اين اتفاق متاسفانه در اول مه امسال افتاد.


قطعا چه اين دوستان جمع شده در اتحاديه کارگران اخراجی و بيکار و چه ديگر فعالين کارگری شاغل و بيکار خواهند پرسيد که چاره چيست و چکار بايد کرد؟


در جواب به اين چاره جويی بايد گفت:


١- تا آنجا که به مساله بيکاری برميگردد، اتحادی از کارگران شاغل وبيکار لازم است . تشکلی از کارگران شاغل و بيکار عليه بيکاری لازم است که دامنگير کل طبقه کارگر است. بدون اين نه ميتوان جلو  اخراج و بيکارسازيها را گرفت و نه ميتوان برای کارگر اخراجی و بيکار بيمه بيکاری گرفت.


٢- يکی ديگر از کارهای اساسی و فوری ما  اين است که به محافل کارگران سوسياليست درون طبقه کارگر دسترسی پيدا کنيم.  و آنها به ما دسترسی پيدا کنند. حرفهای همديگر را بشنويم. تبادل نظر کنيم و سر چگونگی متحد و متشکل کردن کارگران به توافق برسيم. ما ميگوييم بايد به مجامع عمومی کارگری متکی شد اين سنگری است که اگر طبقه کارگر در آن قرار بگيرد غير قابل باز پس گرفتن است. مجمع عمومی ساده است، در دسترس است ، مجوز نميخواهد، دفتر و دستک ندارد، برای سه سال و چهار سال يا مادام العمر نماينده انتخاب نميکند، در فاصله هر جلسه مجمع عمومی هياتی از نمايندگان منتخب و برای کارهای معين و اجرای مصوبات مجمع تعيين ميگردند. برپايی مجامع عمومی کارگری امری عاجل، عملی و فوری است و نقطه قدرت کارگر است. اين اولين توافق فعالين و رهبران و محافل کارگران سوسياليست در طبقه کارگر است.


٣- اتحادی از فعالين و رهبران مجامع عمومی و مبارزات و اعتصابات کارگری لازم است. ما بايد دست نماينده کارگر نفت را در دست فعال و رهبر شرکت واحد، ماشين سازيها و نساجيها بگذاريم. سراسری شدن مبارزه کارگران تتها در نتيجه موفقيت اينکار امکان پذير ميشود. اين دومين توافق ما است.


٤- طبقه کارگر در سنگر مبارزه اقتصادی متحد و متشکل و آبديده ميشود و رهبرانش جلو ميايند. اين سنگر را بايد چسبيد و گام به گام جلو رفت. بايد توده کارگران را به نيروی خود آگاه کرد و اين کار در جريان پيروزيهای کوچک و بزرگ مبارزه اقتصادی و بدست آوردن رفاهيات و گشايشی در زندگی کارگران و خانوده هايشان امکانپذير است.   


٥- اما طبقه کارگر در اينجا نميايستد و افق وسيعتری را پيشاروی خود دارد. آنهم اين است که بعنوان بخش اصلی جامعه و صاحب اصلی جامعه بايد ظاهر بشود. طبقه کارگر نميتواند سرش را پايين بياندازد و به مطالبات صنفی و محلی خود مشغول شود. نميتواند شاهد کتک خوردن زنان در خيابانها بخاطر حجاب باشد. نميتواند شاهد حمله به دانشجويان، جوانان و معلمان و ... باشد و تماشاچی باشد. نميتواند در مقابل تهديد نظامی و حمله احتمالی آمريکا ساکت و بيتفاوت باشد. که اولين نتيجه اش تخريب زيربنای اقتصادی، بيکاری و فلاکت بيشتر خود طبقه کارگر است و دامن او را ميگيرد. طبقه کارگر بايد در پيشاپيش زنان، جوانان و روشنفکران آزاديخواه به ميدان بيايد و حرف بزند. اين توافق ديگر ما است.


اگر اين حاصل شود طبقه کارگر نه تنها مبارزه اقتصاديش به ثمر مينشيند،  بلکه طبقه را در محور مبارزه و خواستهای انسانی کل جامعه قرار ميدهد. طبقه کارگر طبقه ای مفلوک و قابل ترحم نيست. طبقه کارگر توليد کننده همه نعمات جامعه و بحق بايد صاحب محصول کار خودش هم باشد. طبقه کارگر صاحب جامعه است. بدون طبقه کارگر جامعه ميايستد، زندگی ميميرد. طبقه کارگر بايد خود را برای بهبود شرايط کار و زندگی امروز و کسب قدرت سياسی فردا و برقراری جامعه ای آزاد و برابر آماده کند. اين اهم بدون اتکا به حزب کمونيستی کارگران ممکن نيست. 


مظفر محمدی ١٦ خرداد ٨٦ (٦ ژوئن۲۰۰۶ )


نقش و کارکرد کميته هماهنگی برای ايجاد تشکل کارگر


اسد گلچينی


agolchini@yahoo.com


 کميته های هماهنگی و پيگيری و  ديگر شبکه ها ونهادهای مشابه  بر متن وضعيتی معين و معضلات گريبانگير جنبش کارگری ايجاد شدند.


 طبقه کارگر در ايران اساسا در يک دهه گذشته به موقعيتی دشوار تر بويژه از لحاظ امنيت شغلی، استخدام دائمی و به رسميت شناخته نشدن حق و حقوق شناخته شده ی کاری، عقب رانده شد. در رابطه بااين وضعيت سنگر و تشکل دفاع از شرايط کار و معيشت و مطالبات خود را نداشته است. جمهوری اسلامی حق سازمانيابی مستقل کارگری و حق تشکل را از کارگران سلب کرد. تلاشهای متعدد کارگران بخشها و  رشته های مختلف به نتيجه مطلوب نرسيد. ايجاد تشکل کارگری از نان شب واجب تر است . اين را هر فرد و هر انسان علاقمند به مبارزه کارگران تشخيص ميدهد. با ديدن اين نياز تعدادی از انسانهای علاقمند به مبارزه کارگران و تعدادی از فعالين کارگری پراکنده در شبکه هايی چون کميته هماهنگی و يا کميته پيگيری و غيره دور هم جمع شده اند. طبعا نيت خيلی از اين فعالين تلاشی و خدمتی به جنبش کارگری است. اما در دنيای واقعی و در پراتيک عملی نيت انسانها درستی و نادرستی عمل آنها را تعيين نمی کند. هر فعال و هر انسان دوستدار جنبش کارگری که با نيت متشکل کردن کارگران در دو سه سال اخير پای ايجاد کميته های هماهنگی و پا پيگيری رفته است، امروز لازمست از خود بپرسد آيا واقعا نهاد ی که ايجاد کرده اند ، در راستای متحد کردن کارگران گامی برداشته است؟. يا برعکس موجب تفرقه و تشتت وفرقه گرايی بيشتر در ميان کارگران شده است؟ اکنون وقت آن است ، چه آنها که در اين نهادها گردآمده اند و هر کس که امر متحد  و متشکل کردن کارگران را در نظر دارد ، به اين مسائل جواب دهد. در چارچوب اين ضرورت در اين مورد اظهار نظر ميکنم. در اين نوشته مشخص به کارکرد و نقش کميته هماهنگی برای ايجاد تشکل کارگری ميپردازم.


الف : نقش کميته هماهنگی در جنبش کارگری


اشاره کردم که بخشی از فعالين سياسی دوستدار طبقه کارگر و بخشی از فعالين کارگری از رشته های پراکنده در کميته هماهنگی متشکل شده اند. نيت خيلی از آنها تلاش در جهت متشکل کردن کارگران بوده است. طبعا چنين نيتی بسيار مثبت است. ما حکمتيستها از خشت گذاشتن روز خشت هر جريان و فعالينی در راستای تشکل کارگری حمايت ميکنيم . اما مسئله اين است که تلاش کميته هماهنگی کمکی به اتحاد و تشکل کارگری نکرده است.ايجاد  هر تشکل کارگری زمينه ها و ملزومات و امکانات خاص خود را ميطلبد. واضح بود گردآمدن اختياری هر تعداد انسان علاقمند به جنبش کارگری و حتی فعال کارگری پراکنده متکی به اين ملزومات و امکانات نبود و نيست . ميتوان پرسيد کميته هماهنگی ميخواهد کدام تشکل کارگری را ايجاد کند؟ تشکل کدام رشته و بخش کارگری را ايجاد کند؟. بر بطن تحرک کارگری کدام بخش ايجاد شود؟ اگر ادعا کند که ميخواهد تشکل فرارشته ای و صنفی ايجاد کند، کدام بخشها و رشته های کارگری در ايران را نمايندگی ميکند؟ واقعا فعالين کدام بخشهای  مهم  کارگری در آنجا جمع شده و قول داده اند، تشکل مشترکی را ايجاد کنند؟ تجربه سه سال گذشته نشان ميدهد، جواب اين سئوالات منفی است. کميته هماهنگی متشکل از فعالينی که يکسرش به کانون نويسندگان  و يکسرش به تعداد محدودی کارگران خباز در کردستان وصل است و هيچ تحرک اجتماعی و مبارزاتی جاری و هيچ رشته و صنف کارگری به طور فوری و عملی آنها را در کنار هم قرار نمی دهد و در بهترين حالت و به طور کلی هواداری از طبقه کارگر نقطه اشتراک آنها است ، به لحاظ پراتيکی نميتواند عامل ايجاد تشکل کارگری شود.  عليرغ نيت شان به نظر ميرسد اين دوستان مسير درستی را برای ايجاد تشکل کارگری انتخاب نکرده اند. به همين دليل به نتيجه نرسيده اند.


 


اما علاوه بر آن کميته هماهنگی در گردآوری دوستداران و علاقمندان به جنبش کارگری با  تقسيم بنديهای خودی و غير خودی  سکتاريستی و فرقه گرايانه عمل کرده است . بر خلاف اسمی که بر خود گذاشتند، نه تنها هماهنگی ايجاد نکرده بلکه موجب ناهماهنگی در ميان کارگران بوده و تفرقه ايجاد کرده اند. نمونه برخورد آنها به مراسمهای اول مه و بعضی تحرکات کارگری و به کمپينهای کارگری گويای همين واقعيت است . در نتيجه نه تنها در راستای ايجاد تشکل کارگری عمل نکرده ، بلکه در راستای فعاليت واقعی برای متحد و متشکل شدن گمراهی ايجاد کرده اند. به نظرم هر فعال و مبارز جنبش کارگری اگر بخواهد کارگران را متشکل کند، بايد به مکانيسم واقعی اين حرکت تکيه کند و اتفاقا مسير خود را از فعاليتهای فرمال و سکتی و فرقه گرايانه امثال کميته هماهنگی و پيگيری و .... جدا کند.


کميته هماهنگی و حزب گريزی 


در بخش بالا مستدل کردم که اقدامات کميته هماهنگی در راستای تشکل يابی کارگری نيست . يک دليل عمده آن بی ربطی به مکانيسم عملی و  واقعی ايجاد تشکل کارگری است. اما مشکل کميته هماهنگی در همين حد نيست . کميته هماهنگی در واقع محل تجمع فعالين سياسی کارگری و غير کارگری با گرايشات متفاوت است. حتی محل يک گرايش سياسی معين  نيست . اما گرايش سياسی غير راديکال و غير کارگری و مشخصا حزب گريز بر اين نهاد حاکم است.


کميته هماهنگی منتج از سياستهايی است که عمدتا بوسيله محسن حکيمی فرموله شده است. اين جريان خود را تشکلی ضد سرمايه داری معرفی کرده که يک رگه فکری غير مارکسيستی و غير لنينی را نمايندگی ميکند. قرار است ضد سرمايه داری باشد، علنی باشد و از اصناف مختلف تشکيل شود. نه تنها برای طبقه کارگر نيازی به حزب کمونيستی و لنينی  نميبيند،  بلکه تشکلی ايجاد ميکند که ضد سرمايه داری است و علنی است و... اين در بهترين حالت ايجاد خانه کارگر ديگری است اما با ظاهر چپ. اين جريان تحت نام ايجاد تشکل کارگری اتفاقا ميخواهد کارگران را از تشکل واقعی خود و از تشکل موثر خود يعنی حزب دور کند.  اين جريان اعتقادی به حزب کمونيستی و کارگری که برای زيرو رو کردن جامعه سرمايه داری و نظام سياسی اش مبارزه انقلابی و همه جانبه ای را سازمان بايد بدهد، ندارد.  ظاهرا اينها را هم با اتکا به مارکس و آشکارا در تقابل با لنين فرموله ميکند. معتقد است که "روشنفکران" نميتوانند برای کارگران "نسخه" بپيچند ( و در نظر داشته باشيد که بسياری از رهبران بزرگ مارکسيست هم روشنفکر بودند) و جالب اينکه خود آقای حکيمی  عضو کانون نويسندگان که  آدم  کلاش و مرتجعی همچون رئيس دانا را هم در کنار دستش دارد خود غير کارگر و مترجم است . اين جريان  به اين دلايل چشم ديدن احزاب سياسی و کمونيست را ندارد و مروج ايجاد سازمانی است که نه شوراست، نه اتحاديه است و نه حزب است وهمه اينها هم هست در شکل قانونی . چنين افکار و تشکيلاتی نه تشکل برای بهبود زندگی و شرايط کار هر روزه کارگر درست ميکند و نه  به تشکلی برای گرفتن قدرت سياسی از بورژوازی اعتقاد دارد و نه جريانی فعال در مبارزات سياسی و اجتماعی در جامعه خواهد بود که ديگر مردم محروم و مبارز را دور پرچم خود جمع کند. بنا به همين دلايل اين تشکل در بسياری موارد و در تقابل با گرايشات ديگری در جنبش ومبارزات کارگری بشدت فرقه گرايانه عمل کرده است، اين ادعای ما نيست بلکه بيلان کار کميته هماهنگی است که قرار شده است تشکل کارگری را ايجاد کند و چون اين به جايی نرسيده است عملا تشکلی با گرايشی سياسی و در مرز بندی با ديگر گرايشات و جريانات سياسی و کمونيستها ايجاد کرده اند.  


از نظر ما کارگر هم به تشکل کارگری و توده ای برای مبارزه هر روزه  خود و هم به وجود حزب و برنامه کمونيستی و کارگری برای طبقه کارگر احتياج دارد.  کارگران بدون حزب کمونيستی، متشکل از کمونيستها و نه صرفا تشکلی براساس آحاد کارگر (آنچه که آقای حکيمی ظاهرا دنبالش هست) و نه بر اساس اصناف کارگری، قادر به هيچ درجه ای از دخالت سياسی و هيچ بخشی از قدرت سياسی نخوهند شد. اينها حداکثر  اگر شرايط و سرکوب و خفقان مجالی بدهد موفق به داشتن سنديکا و اتحاديه هايی خواهند شد که سالهای طولانی و نسل اندر نسل  بدون اينکه توانسته باشند تغييری بنيادی در جامعه ايجاد کرده باشند کارگران را سر ميدوانند. تشکلی که کارگران را از داشتن حزب و برنامه کمونيستی برای بر پايی سوسياليسم در جامعه منع ميکند اوضاع را دو دستی باز هم به سرمايه داران و احزاب سياسی رنگارنگ آن که يک لحظه از گرفتن قدرت سياسی ترديد نميکنند ، تقديم ميکند.  اينها کارگران را کت بسته در وضعيت فعلی نگاه ميدارند. و اين کار ما نيست. کميته هماهنگی و رهبران آن عملا کارگران را  سازمان ميدهند تا آنها را تفهيم کنند که به حزب کمونيستی و  مبارزه ای سياسی و انقلابی نپيوندند. برای مثال بيايد يک لحظه به جامعه کردستان سر بکشيم، جامعه ای بشدت سياسی و بشدت حزبی، احزاب سياسی در اتکا به جنبش های ملی و کارگری و سوسياليستی در مقابل رژيم ايستاده اند. کارگران و کمونيستها نظام طبقاتی را به مصاف طلبيده اند. کميته هماهنگی و اعضايش هم ظاهرا ميخواهند   نقشی در اين مبارزات ايفا کنند و تشکل کارگری ايجاد کنند.  اما در عين حال با گرايشات وسيعا حزبی شده و سياسی روبرو هستند و اينجاست که تئوری های ناظر بر کميته هماهنگی و تشکل ضد سرمايه داری بدون هيچ توضيحی حتی از طرف فعالين آن حذف ميشود و عملا اشاعه نظرات ضد مارکسيستی آقای حکيمی در چنين فضايی معلق ميماند. به اين دليل ساده که ابتدايی ترين درس مبارزه چه برای بورژواها و چه برای کارگران و کمونيستها پيشبرد مبارزه سياسی و اجتماعی از راه ايجاد و فعاليت حزب و وجود حزب  است.  گرفتن هر گونه قدرتی از جانب هر طبقه ای صرفا در اتکا به حزب ممکن ميشود.


واقعيت اين است که همين تشتت و  آشفتگی فکری اين جريان، دير يا زود صفوف نه چندان منسجم کميته هماهنگی را  به نفع راست و چپ در جامعه تقسيم خواهد کرد. از اين نظر کميته هماهنگی و به اصطلاح "تشکل ضد سرمايه داری" آنها  ابزار مناسب فعاليت کارگر پيشرو نيست فعالين اين جريان را بايد متوجه سياست و اهداف غير کمونيستی و غير کارگری آن کرد . اعضا و فعالين واقعا متعهد به اتحاد و تشکل و قدرت گيری کارگری ميتوانند به سياست راديکال و کمونيستی در درون جنبش کارگری بپيوندند.
 

مرجان افتخاری:در حاشيه" دومين گردهمائی در باره کشتار سراسری زندانيان سياسی" قسمت (۳)

لائیسیته ضرورت اجتناب نا پذیر شرایط کنونی

 

 

18.06.2007

 

لائیسیته به مفهوم عام خود یعنی جدائی کامل و بدون قید و شرط قلمرو مذهب از دستگاه دولت کمتر مورد مطالعه نیروهای مختلف قرار گرفته و به عبارتی اهمیت چندانی به آن داده نشده است. در حالی که، با توجه به شرایط خاص کشورمان،یکی از اصول لائیسته یعنی برابری تمام مردم در مقابل قانون بدون هیچگونه تبعیض جنسی، ملی، نژادی،قومی و مذهبی می-تواند یکی از مسائل مهم برنامه-ای نیرو-های انقلابی و محور حرکت-ها و مبارزات مردم در این مرحله باشد. به دلیل اهمیت موضوع، ارتباط آن با سرکوب ملیت-های مختلف، اقلیت-های مذهبی و وجود زندانیان عقیدتی، بویژه در سال-های گذشته، همینچنین مبارزات همه جانبه زنان در رابطه با سرکوب-های مذهبی و قوانین مربوط به آن، و به بند کشیدن فعالین این جنبش، ضروری است که به اهمیت لائیسیته بعنوان یک اصل بنیادین، پرنسیپ و ارزشی که تضمین کننده آزادی-های دمکراتیک، اندیشه، بیان و قلم نیز است پرداخته شود.

 

از چند ماه گذشته، علیرغم سرکوب شدید رژیم اسلامی، شاهد گسترش جنبش-های اجتماعی در سطح کشورمان هستیم. مبارزات معلمان و بویژه حرکت-های دانشجویی، مقاومت و ایستادگی زنان در رابطه با قوانین زن ستیز اسلامی در خیابان-ها، شروع مرحله جدیدی از مبارزه مردم کشورمان است. مضمون دمکراتیک حرکت-ها و اعتراضات دانشجوئی در سطح دانشگاه-ها، خواستها و مطالبات آنان کاملا روشن و گویا است. ولی مبارزات چند ماه اخیر زنان بنیان-های مذهبی رژیم، یعنی بعد ایدئولوژیکی آنرا مورد هدف قرار داده است. به همین دلیل، ضرورت ارزیابی هر چند کوتاه از شرایط موجود و نگرش ما نسبت به نقش مذهب در قدرت سیاسی، به عبارتی اسلام سیاسی و دولتی، تاثیر آن در تخریب ارزش-های بنیادین جامعه مدنی، موضوعی است که باید راجع به آن تامل کرد و نباید به سادگی از کنار آن گذشت.

 

بجز تنگنا-ها و فشار-های اقتصادی که مردم ما با آن روبرو هستند، تورم سرسام آور، بیکاری انفجاری، گرانی مایحتاج عمومی، فقر و بدبختی، مردم ما، بویژه زنان، با مشکلات پیچیده-تری در زمینه-های حقوق قضائی و اجتماعی روبرو هستند. قوانین، سنت-ها و روابط اجتماعی-فرهنگی پوسیده و عقب مانده دوران قومی قبیله-ای شبه جزیره عربستان سرنوشت اجتماعی و فراتر از آن زندگی خصوصی زنان را در قرن 21 تعین میکنند. نا دیده گرفتن و بها ندادن به بعد مذهبی-ایدئولوژیک رژیم موجود و واگذار کردن مبارزه با آن به مرحله-ای دیگر اشتباه بزرگی است از درک شرایط ویژه جامعه، واقعیت-های آن و نهایتا درک ضرورت-ها.

در ایران، دولت اسلامی تنها ابزار قدرت طبقاتی، به معنی کلاسیک خود نیست، بلکه بعد مذهبی و ایدئولوژیک این دولت که واقعیتی است انکار ناپذیر، وسیله سرکوب مضاعف و ابزار تحمیق توده-ها بویژه نسل جوان و نسل-های آینده را باید در نظر گرفت.

 

در گذشته، نیروهای مترقی و چپ بدلیل عدم شناخت و دلائل دیگر، که بحث آن در محدوده این نوشتار نیست، تنها به محور-های مبارزه طبقاتی و ضد امپریالیستی بها دادند. به همین دلیل، دولت مذهبی، نقش بازدارنده آن در رشد مبارزه طبقاتی، سرکوب ایدئولوژیکی، نقش تخریبی آن و مشکلات حقوقی- اجتماعی زنان و سایر اقشار مردم برایشان چندان اهمیتی نداشت. از آن مهمتر، تخریب بافت سیاسی و فرهنگی جامعه بطور گسترده و اسلامیزه کردن آن موضوع مورد بحث این نیرو-ها نبود. با گذشت 28 سال، یکی از مسائلی که باید بدون هیچ تردیدی و با جدیت به آن پاسخ داد، جدائی کامل و بدون قید و شرط مذهب از دستگاه دولت، و یا به عبارت دیگر لائیسیته است.

جدائی مذهب از قدرت سیاسی برای اروپائیان موضوعی تقریبا حل شده است. هر یک از این کشور-ها به نوعی و با تفاوت-هائی به این مهم پاسخ داده-اند.برای آگاهی 3 نمونه کاملا متفاوت مطرح میگردد.

 

لائیسیته در فرانسه

 

 قبل از هر چیز، لائیک یک کلمه یونانی است که ریشه آن "Laos" یعنی "مردم" در قرن 19 وارد زبان فرانسه شده و فرانسویان معتقدند که این کلمه تنها در زبان فرانسه وجود دارد و از این زبان وارد سایر زبان-های دنیا شده است

.

در واقع، لائیسیته دستاورد و ره آورد انقلاب بزرگ 1789 فرانسه بود. همراه با تحولات سیاسی عظیم، نخستین گام در جهت قطع سلطه و نفوذ کلیسای کاتولیک برداشته شد و آزادی مذاهب در ماده 10 قطعنامه حقوق بشر 26 اوت 1789 مطرح شد. ولی این قانون تنها آزادی پرتستان_ها را تضمین می-کرد و هنوز یهودیان جزء شهروندان برابر الحقوق محسوب نمی-شدند. تنها در 1791 و طی یک مبارزه سخت یهودیان هم مانند بقیه شهروندان توانستند در انتخابات شرکت کنند. در واقع، کلیسا قدرت خود را در سال 1791 از دست داد. کشاکش و مبارزه بین کلیسا کاتولیک و دسگاه دولت همچنان ادامه داشت بطوری که در سال 1801( دوره ناپلئون) یک قرار داد یا توافق (Concordataire) بین کلیسا و دولت به امضاء رسید، که 100 سال ادامه یافت. بالاخره، در 9 دسامبر 1905 جدائی کامل و بدون قید و شرط قلمرو مذهب و دستگاه دولت بوجود آمد، و لائیسیته بعنوان یک اصل بنیادین و ارزش قانونی برسمیت شناخته شد.

 

لائیسیته به شیوه آلمانی

 

در آلمان علیرغم وجود فیلسوفانی که بنیان گذاران فلسفه علمی بودند و این کشور از این نظر بسیار معروف است، ولی هرگز این جدائی عملی نشد. در آلمان کشاکش-هائی از سال 1848 بین کلیسا و دولت وجود داشت، مثلا، دولت ضد کاتولیک Bismarck ، ولی این درگیری-ها و مخالفت-ها هیچوقت به نقطه نهائی یعنی جدائی دستگاه دولت از دستگاه مذهب نرسید. در سال 1918، دولت وقت و کلیسا موافقتنامه (Constitution Weimar) را امضاء میکنند که طبق آن برای اولین بار آزادی مذاهب و بی طرفی دولت مطرح می-شود. از این تاریخ، کلیسا دیگر کلیسای " دولتی" نیست بلکه  بعنوان کلیسای" مردم" مطرح می-شود. در این زمان، کلیسا همچنان در سیستم آموزشی آلمان حضور داشت. حتی پس از جنگ جهانی دوم در سال 1949 کلیسا در دولت نقش مهمی را بعهده داشت.

 

در حال حاضر کلیسا 10% مالیات بر در آمد مردم را دریافت می-کند و 700,000 نفر از کارکنان و کادر-های کلیسا جزء حقوق بگیران دولت آلمان محسوب میشوند. در واقع کارکنانی که از مالیات مردم آلمان تامین میشوند و مهمتر از آن هرگز طعم تلخ بیکاری را نمی چشند.

 

لائیسیته در ترکیه

 

در سال 1923،مصطفی کمال لائیسیته را برای مدرنیزاسیون ترکیه بکار گرفت و سعی کرد زندگی مردم ترک را با مدل-ها فرمول-ها و ارزش-های اروپائی وفق دهد، حتی سعی کرد.قوانین قضائی را هم، تا آنجا که ممکن است در این جهت تغیر دهد. ولی تا زمانی که سیستم حکومتی خلیفه-ای وجود داشت، مذهب اسلام از دستگاه دولتی جدا نشد، در 3 ماه مارس 1924 ماده 2 قانون اساسی به صراحت مطرح میکند که اسلام دین رسمی دولت ترک محسوب میشود.

 

ولی در 10 اوریل 1928، طی اصلاحاتی دین اسلام بعنوان دین رسمی از قانون اساسی حذف میشود. بالاخره، در سال 1931، پرنسیپ-های جمهوریت، پیشرفت، پوپولیسم، آتئیسم،و ناسیونالیسم بعنوان 5 پرنسیپ در قانون اساس نوشته میشود و ترکیه بعنوان تنها کشور مسلمان لائیک در دنیا مطرح میگردد.

 

ولی با همه اینها، جدائی دستگاه دولت از مذهب بطور کامل انجام نمی شود. دولت کنترل کامل در امور مربوط به مذاهب بویژه اسلام را در دست داشت. "اداره امور مذاهب" که زیر نظر نخست وزیر اداره می-شود کنترل مساجد، انتصاب امام-ها پس از تحصیلات فقهی، کنترل کتاب-های مذهبی و بطور کلی هر چیزی که در حیطه مذهب باشد را در دست داشت. بطور کلی لائیسیته، در سطح شهر-های بزرگ، در بین کارمندان دولت، معلمان و روشنفکران و از نظز جغرافیائی بیشتر در غرب کشور رشد کرده و جای گرفته است.ارتش یا به عبارت دیگر بوراکرات-های ارتشی زمام امور را از 90 سال پیش در دست دارند. و تا کنون 3 کودتای نظامی به بهانه حفاظت از لائیسیته انجام شده است( 1960، 1971،و 1980).

 

در مورد حزب اسلامیAKP از سال 1950 که ترکیه از حالت تک حزبی "کمالیست" بیرون آمد اسلام کم کم وارد حوزه سیاست شد و از همان سال ساختن مساجد و کلاس-های خصوصی اسلامی شروع به رشد کرد. با روی کار آمدن رژیم اسلامی در ایران احزاب و جریانات اسلامی در ترکیه فعال تر شدند. و هم اکنون این حزب در قدرت سیاسی نقش برجسته-ای دارد.

 

در مورد کشور-های عربی و بطور کلی کشور-هائی که اسلام مذهب اکثریت مردم است، جدائی مذهب از قدرت سیاسی و یا حذف آن از نهاد-های اجتماعی هرگز مطرح نبوده و اساسا چنین ایده-ای در بین مردم این قسمت از دنیا نه تنها دور از ذهن بلکه نا ممکن به نظر میرسد. مذهب اسلام، با باور-ها، سنت-ها، روابط حقوقی-اجتماعی و زندگی خصوصی مردم تنیده و پیچیده شده است.

 

اساسا مردم این منطقه از دنیا از نظر ذهنی به ضرورت و یا نیاز این جدائی نرسیده-اند. این موضوع میتواند دلائل مختلف داشته باشد. عدم وجود عنصر مخالف یا " عنصر آزادیخواه" ( فیلسوف و نظریه پرداز)، بافت اجتماعی قومی-قبیله-ای و جنگ-های داءمی در گذشته و هم اکنون، می-توانند دلائل این موضوع باشند. در حالی که در اروپا، در دوره-های فکری مختلف، نظریه پردازان و فیلسوفان در مورد مسائل پایه-ای و ایدئولوژیک از جمله مذهب و آتیسم تئوری و نظرات مختلفی را در سطح جهانی ارائه داده-اند. نکته دیگر سیستم حکومتی واپس مانده امیر نشین و خلیفه-ای اکثر کشور-های عربی، عربستان، کویت، امارات و ..... در قرن 21 است. سیستم عقب مانده-ای که متکی به رای و انتخابات در سطح مردم نیست، یا به عبارتی مردم نقشی در تعین سر نوشت خود ندارند.

 

در مورد کشورمان ایران، فکتور-های و دلائل گوناگونی را میتوان در مورد عدم جدائی مذهب اسلام از قدرت دولتی در رژیم گذشته، و هم اکنون که دولت اسلامی مبتنی بر ولایت فقیه بر فراز و در راس قدرت سیاسی است مورد بررسی قرار داد.

 

1- بافت اقتصادی: بافت و ساختار اقتصادی عقب مانده و رشد ناموزون نیرو-های مولده در 5 دهه اخیر، نا همگونی اجتماعی، تخصصی، و فرهنگی طبقه کارگر، در حالی که در کشور-های اروپائی یک نوع همگونی تخصصی، فرهنگی و اجتماعی، یا به عبارتی  یک نوع یکدستی طبقاتی را میتوان مشاهده کرد.

 

2- محدوده جغرافیائی: نزدیکی جغرافیائی با کشور-های عربی و تائیر فرهنگی،اجتماعی،زبانی و مذهب این کشور-ها موضوعی مهم و قابل تاملی است. وجود مراکز و شهر-های مذهبی کربلا، نجف، مکه و مدینه و سایر نقاط که تاثیر غیر قابل انکاری در رشد و گسترش ایده-ها، افکار مذهبی، و سنت-های آن دارند.

 

3- بی-سوادی و نا آگاهی: بی-سوادی در صد قابل توجهی از مردم، یکی از عوامل اصلی نا آگاهی سیاسی و اجتماعی است. این موضوع زمینه و بستر مناسبی برای نفوذ قدرت رهبران مذهبی در بافت اجتماعی جامعه و همچنین گسترش سنت-های و اعتقادات پوسیده مذهبی در بین مردم است.

 

4- دیکتاتوری و سرکوب تاریخی: دیکتاتوری بعنوان یکی از خود وپژگی-های تاریخی قدرت سیاسی در کشور ما است. ساختار قدرت سیاسی نقش مهمی در رشد و یا بر عکس در عقب نگهداشتن و نا آگاهی سیاسی-اجتماعی مردم جامعه دارد. به صلیب کشیدن و سرکوب عنصر رشد و حرکت، یعنی "آزادی" و کنار گذاشتن مردم در تصمیم گیری–های سیاسی و اجتماعی هدف اصلی تمامی دیکتاتور-ها و سیستم-های این چنینی است. سرکوب آزادی-های دمکراتیک، اندیشه، بیان و قلم، ایجاد وحشت و ترور دائمی برای محروم کردن مردم از قدرت تصمیم گیری هدف تمام رژیم-های دیکتاتوری بوده و هست.

 

تجربه 28 سال اخیر، این موضوع را به خوبی ثابت می-کند که ما، تنها با دولت بعنوان قدرت و ابزار طبقاتی سرمایه داری روبرو نیستیم. بلکه بطور مشخص با پدیده-ای درعین پوسیدگی ولی جدید یعنی سرمایه داری و مذهبی مواجه هستیم. که علاوه بر استثمار و بهره کشی با استفاده از ابزار و قوانین مذهبی، سرکوب دو جانبه-ای را به تمامی مردم اعمال میکند. به همین دلیل مبارزه با رژیم جمهوری اسلامی ابعاد چندگانه-ای دارد که ضرورتا باید به تمامی آنها اهمیت داد و نباید به سادگی از کنار یکی به نفع دیگری گذشت.

 

این اصل که دوران انقلاب-های بورژوا دمکراتیک در سراسر جهان بپایان رسیده، و تنها انقلاب سوسیالیستی رسالت تغیر و تحولات بنیادین را در عصر کنونی بعهده دارد، هیچگونه مانع و ضدیتی با لائیسیته بعنوان یک ضرورت اجتناب ناپذیر این مرحله از مبارزه نداشته و ندارد.

با توجه به اعتقادات، باور-های فرهنگی-مذهبی و سنت-های عقب مانده دوران فئودالی، و با گذشت نزدیک به 30 سال از عمر نکبتبار جمهوری اسلامی، تخریب و اسلامیزه کردن بنیان-های جامعه مدنی، تبلیغ و ترویج جدائی دستگاه دولت از مذهب ضرورتی است الزامی و اجتناب ناپذیر.

 

لائیسیته یا جدائی کامل و بدون قید و شرط مذهب از دستگاه دولت، باید نه تنها بعنوان یک اصل و پرنسیپ بنیادین سیاسی بلکه بعنوان یک ارزش حقوقی و انسانی برای مردم ما نهادینه شود. این موضوع تنها با تبلیغ و ترویج وسیع اهداف و دستاورد-های آن امکان پذیر است. مردم ما باید بیاموزند که داشتن و نداشتن مذهب امری کاملا شخصی و خصوصی است. تدریس آموزش-های دینی باید از سیستم آموزشی حذف شده و اجازه داده شود تا جوانان و نو جوانان ما آزادانه و آگاهانه، بدون هیچگونه ترس و وحشتی در هر زمینه-ای ابراز نظر کنند.

 

زنان و مردان ما باید اصل برابری در مقابل قانون را، بدون هیچگونه تبعیض جنسی، ملی، مذهبی و نژادی بعنوان ارزش-های انسانی، حقوقی و فرهنگی بپذیرند. اصل برابری زن و مرد در مقابل قانون، نباید تنها ارزش قانونی داشته باشد، بلکه فرا تر از آن هنر با هم زیستن و احترام به حقوق فردی و اجتماعی، با هم ساختن یک جامعه بدون دخالت مذهب و رهبران مذهبی بدون دخالت هیچ آیه آسمانی و بدون ترس و وحشت از قدرت-های مذهبی در هر شکلی و در هر لباسی است.

 

تنها و نتها در چنین صورتی است که نه تنها به حجاب اجباری، سنگسار و قتل-های ناموسی پاسخ داده خواهد شد، بلکه با فرهنگ-های سنتی و عقب مانده دوران فئودالی، مانند ازدواج اجباری و یا ازدواج دختران خردسال، مردسالاری بعنوان فرهنگ مسلط بر جامعه و تمام نمود-هادی دیگر فرهنگی و اجتماعی برخواسته از مذهب، میتوان مبارزه کرد. با توجه به شرایط کنونی، مبارزه برای جدائی مذهب از دستگاه دولت و قانونی کردن لائیسیته، می-تواند اولین گام برای بر قراری و تثبیت آزادی-های دمکراتیک باشد.زنان و مردان ما باید یک بار برای همیشه تکلیف خود و آینده فرزندان خود را با مذهب دولتی و نمود-های قانونی، اجتماعی و فرهنگی آن روشن کنند.

 

 

 

امیل: eftekhari_marjan@yahoo.com

June 18, 2007

هژیر پلاسچی : موریانه تپش های زمان ات را می شمارد

جنبش کارگران و معلمان عاملين بيگانه نيستند. اين را من و آقای زيدآبادی و مردان دولت احمدی نژاد می دانيم که اين معترضين بر پايه ی شرايط عينی و مادی، به دليل فقر گسترده و غارت بی امان است که به ميدان آمده اند.

احمد زيدآبادی تحليل گر مسائل سياسی ايران، خاورميانه و البته جهان مطلبی با عنوان «سفر اورتگا به تهران و دردسر چپگرايان ايرانی» برای سايت بی. بی. سی نوشته که در سايت ادوار نيوز هم باز انتشار شده است.
در اين مطلب آقای زيدآبادی به سفر اورتگا و رابطه ی حکومت ايران با رهبران چپگرای ايرانی پرداخته و نوشته است که اين مجموعه از روابط برای «چهره های چپگرا و سوسياليست ايرانی دردسرساز شده است.» چرا که «جمهوری اسلامی از زمان تاسيس خود با سوسياليست های دارای گرايش مارکسيستی، نه فقط ميانه ی خوبی نداشته بلکه سازمان های آنها را متلاشی و نيروهای راديکال آنها را سرکوب کرده است.» و افزوده: «از اين رو سوسياليست های ارتدوکس ايرانی عمومن در برابر جمهوری اسلامی موضع مخالف دارند.»
اول: از آقای زيدآبادی ممنونم که برای «دردسرهای» چپگرايان و سوسياليست های ايرانی دل می سوزاند اما گمان می کنم بهتر بود ايشان ابتدا فکری به حال دردسرهای چهره های راستگرا و ليبرال ايرانی می کرد. آقای زيدآبادی می داند که من دارم از چه حرف می زنم. من دارم از حمله ی آمريکا به افغانستان و عراق، از زندان گوانتانامو و ابوغريب، از سرکوب وسيع تظاهرات ضدجهانی سازی در آلمان، از سرکوب خشن تظاهرات روز جهانی کارگر در آمريکا و از يک سابقه ی تاريخی پر از توطئه، پر از آدمی ستيزی و پر از خشونت عريان سخن می گويم. اگر قرار است «چهره های چپگرا و سوسياليست ايرانی» در برابر عملکرد همه ی چپ های جهان پاسخگو باشند، آقای زيدآبادی و شرکا هم بايد در مقابل عملکرد جرج بوش و دونالد رامسفلد و کاندوليزا رايس و پل ولفوويتز و مايکل لدين پاسخگو باشند. به خصوص که من و آقای زيدآبادی می دانيم که امروز برخی از همين چهره های راستگرا و ليبرال ايرانی دارند چه لاسی با کاخ سفيد نشينان می زنند.
دوم: ابتدا بنويسم که اين کلمه ی «ارتدوکس» را خيلی جدی نگيريد چون در ادامه معلوم خواهد شد، منظور آقای زيدآبادی از «ارتدوکس» چيست. اما سوسياليست های ايرانی تنها به خاطر متلاشی شدن سازمان هايشان و سرکوب نيروهای راديکال شان از سوی جمهوری اسلامی نيست که با آن مخالفند. البته زيدآبادی عزيز هرجايی که لازم می داند خاک در چشم واقعيت می پاشد اما لابد می داند که نقض آشکار حقوق زنان در قالب اعمال قوانين ضد زن، تحميل پوشش اجباری، دامن زدن به گفتمان و فرهنگ مردسالار با استفاده از تريبون های رسمی و رسانه های دولتی و سرکوب فعالان جنبش زنان، نقض آشکار آزادی های سياسی و اجتماعی در قالب سرکوب فعالان جنبش دانشجويی، اعمال سانسور و سلاخی ادب و هنر و انديشه، تهديد فعالان رهايی خواه و عدالت طلب و سرکوب مداوم نيروهای مخالف، نقض آشکار حقوق کارگران در قالب جلوگيری از ايجاد تشکل های مستقل کارگری و سرکوب تشکل های موجود و حمايت آشکار از غارتگران و بهره کشان، ايجاد و سازماندهی مافيای اقتصادی در همه ی عرصه های سودآور، دخالت در حوزه ی خصوصی افراد و در يک کلام انهدام اقتصاد و اجتماع و فرهنگ اين خاک با تکيه بر تاريخی پر از کشتار و مردمی ستيزی، با تکيه بر تاريخی مذکر دليل مخالفت سوسياليست های ارتدوکس و غيرارتدوکس ايرانی با جمهوری اسلامی است.
آقای زيدآبادی می نويسد: «سوسياليست های ارتدوکس ايرانی ... به رغم شعارهای عدالت طلبانه دولت احمدی نژاد، رييس جمهوری ايران، آن را دولتی راستگرا و انحصارگر می دانند.»
معنی اين جمله چيست؟ آيا آقای زيدآبادی مانند دوست و همکارشان محمد قوچانی می خواهد ادعا کند محمود احمدی نژاد و جرج بوش هم چپگرا هستند؟ بگذاريد تکليفمان را روشن کنيم. احمدی نژاد شعارهای عدالت طلبانه داده است. در واقع شعارهای عدالت طلبانه ی چپ را مصادره کرده و چون سردمداران دولت های سازندگی و اصلاحات هيچ قدمی برای لااقل تخفيف تضاد طبقاتی برنداشته بودند، چون سياست های حضرات خود عامل تشديد تضاد طبقاتی بوده است، توانست بر موج نارضايتی مردم سوار شود. لابد آقای زيدآبادی می داند که دقيقن در چنين شرايطی هيتلر با سر دادن همين شعارها به پيروزی رسيد.
با وجود اين و «به رغم» آن شعارها دولت احمدی نژاد نه توان اين را دارد که با سرمايه داری مبارزه کند و نه انگيزه ی آن را. چرا که خود برآمده از استراتژی ارگان هايی است که تا مغز استخوان به سرمايه داری و مناسبات و روابط و امکانات آشکار و پنهان آن وابسته اند. احمدی نژاد نه می تواند و نه می خواهد که با اسکله های غير قانونی، با مافيای نفت و زمين و شکر و چای و پسته و اتوموبيل و هزار و يک شبه مافيای ديگر مبارزه کند. اين هم از قضا شباهت آشکاری به هيتلر مغفور دارد.
از سوی ديگر جنبش های به واقع عدالت خواه اجتماعی در دوران احمدی نژاد به شدت سرکوب می شوند. جنبش کارگران و معلمان عاملين بيگانه نيستند. اين را من و آقای زيدآبادی و مردان دولت احمدی نژاد می دانيم که اين معترضين بر پايه ی شرايط عينی و مادی، به دليل فقر گسترده و غارت بی امان است که به ميدان آمده اند.
احمدی نژاد و يارانش اما چون از همان ابتدای انقلاب ملی گرايی را اساس بدبختی اسلام و مسلمين دانسته اند، در پازل راستگرايی افراطی خود به جای تاکيد بر نژاد و ملت، مذهب را نشانده اند. و البته می بينيم و می دانيم که انجام اعمالی چون اخراج مهاجران افغانی تنها از دولت های راستگرا برمی آيد. آقای زيدآبادی به عنوان تحليل گر مسائل جهان حتمن اين را می داند که در اروپا هرگاه دولت های راست بر سر کار می آيند وضعيت مهاجرين بدتر می شود و حتمن تشابه اين نمونه را با عملکرد دولت احمدی نژاد درک می کند. من به شدت مايلم دلايل آقای زيدآبادی را برای چپگرا دانستن چنين دولتی بدانم.
آقای زيدآبادی می نويسد: «سوسياليست های ارتدوکس ايرانی در عين حال، حامی پر و پا قرص دولت های چپگرای آمريکای لاتين از جمله دولت های کوبا، ونزوئلا، پرو و نيکاراگوئه به شمار می روند، يعنی درست همان دولت هايی که با جمهوری اسلامی روابط گرم و صميمانه يی دارند و رهبرانشان از تکريم و تمجيد آقای احمدی نژاد و سياست های او پرهيز ندارند.» و کمی بعدتر ادامه می دهد: «اما هنگامی که آقای احمدی نژاد با رهبرانی مانند هوگو چاوز و يا دانيل اورتگا در دانشگاه حاضر می شود، برای اين دسته از دانشجويان لحظه ی مصيبت است.»
اول: آقای زيدآبادی عزيز معلوم است که خيلی عجله داشته تا تکليف «دردسرهای» چپگرايان ايران را روشن کند. آنقدر که فراموش می کند بايد به جای پرو نام اکوادور يا بوليوی را می نوشت. چنين اشتباهی از يک تحليل گر مسائل جهان بعيد است.
دوم: فارغ از اين که چقدر پيش فرض آقای زيدآبادی درست است، چقدر با جغرافيای چپ ايران آشنايی دارد و چقدر تلاش می کند موضع انتقادی بخشی از چپ ايران را که اتفاقن بخشی از همان چپ دانشجويی را هم در برمی گيرد، در برابر دولت های کوبا و ونزوئلا و بوليوی و اکوادور و نيکاراگوئه نبيند و يا خودش را به نديدن بزند، در ضمن فراموش می کند که اگر «مصيبت» دانشجويان و چهره های چپگرا و سوسياليست ايرانی تازه آغاز شده، «مصيبت» دانشجويان و چهره های راستگرا و ليبرال ايرانی خيلی پيشتر از اين آغاز شده بود. او فراموش می کند که دانشجويان و چهره های راستگرا و ليبرال ايرانی از همان آغاز، از همان کنفرانس گوادلوپ و بعد ماجرای مک فارلين دچار «مصيبت» شده اند. او فراموش می کند «مصيبت» ايشان و ياران و هم انديشانش از زمانی آغاز شده است که مجامع «مستقل» حقوق بشری در برابر چپ کُشان دهه ی شصت در ايران سکوت کردند. او فراموش می کند که از قضا بسياری از تئوريسين های فعلی ليبراليسم در ايران سوابق چندان خوشايندی ندارند و اين ديگر عين «مصيبت» است. من دوست دارم بدانم آن زمانی که چپ های امروز مصيبت زده ی ايران را رج به رج روانه ی کشتارگاه ها و گورهای بی نشان می کردند، دوستان و همفکران آقای زيدآبادی، دوستانی چون محسن سازگارا، مرتضا مرديها، اکبر گنجی، حميدرضا جلايی پور، عيسا سحرخيز، موسا غنی نژاد، مرتضا نيلی، سعيد حجاريان، عليرضا علوی تبار، رجبعلی مزروعی و عبدالکريم سروش که اتفاقن اين روزها دوباره دچار هيستيری چپ ستيزی شده اند، کجا بوده اند؟
آقای زيدآبادی می نويسد: «در سال های اخير به ويژه پس از ناکامی جنبش اصلاحی ايران برای تغيير مناسبات قدرت در نظام جمهوری اسلامی، گرايش به تفکرات چپگرايانه از نوع ارتدوکسی آن در دانشگاه های ايران افزايش يافته و دانشجويان چپگرا می توانند با انتشار نشريات دانشجويی و برگزاری جلسه، به ترويج انديشه های خود بپردازند.
در واقع، گرايش به انديشه های چپ ارتدوکسی در بين بخشی از دانشجويان و مدارای نسبی دستگاه های امنيتی با آنها، سبب شده است که برخی از انجمن های اسلامی دانشگاه ها، اصل مسئله را به برنامه يی طراحی شده از طرف حکومت برای تضعيف دانشجويان هوادار دموکراسی و ليبراليسم نسبت دهند.
هر چند چنين ادعايی قابل اثبات نيست، اما نوع برخورد دانشجويان چپگرا با مسائل ايران و ادبياتی که در نشريات خود به کار می گيرند، به نظر نمی رسد که نگرانی چندانی برای حکومت ايجاد کند، چرا که برخورد و ادبيات آنها به اندازه يی راديکال و ارتدوکسی است که افراد اهل انديشه را بيشتر می ترساند تا اين که آنها را جذب کند.
بنابر اين به نظر برخی از تحليلگران گسترش اين نوع تفکرات در بين لايه يی از دانشجويان ايران، حرکتی عمومن احساسی و سطحی تلقی می شود و توانايی تبديل شدن به اقدامی کيفی و عمقی را ندارد. با اين حال، اين دسته از دانشجويان معمولن حضوری پر سر و صدا در برخی از دانشگاه ها دارند و بدون پروا، ضمن دفاع از ميراث سوسياليستی اتحاد جماهير شوروی، عليه دولت آقای احمدی نژاد موضع می گيرند.»
اول: آقای زيدآبادی به نکته ی درستی اشاره می کند اما آن را ابتر و نيمه کاره رها می سازد. او به درستی اشاره می کند که به تازگی است که دانشجويان چپگرا «می توانند» نشريه منتشر کنند و با برگزاری جلسات دانشجويی به ترويج انديشه های خود بپردازند. تا اينجای ماجرا درست، اما آقای زيدآبادی نمی گويد که دقيقن زمانی که چپ سرکوب شود و «نهادهای امنيتی» به جای تحمل آن فعالانش را قلع و قمع کنند است که دانشجويان و چهره های راستگرا و ليبرال می توانند عرض اندام کنند.
آقای زيدآبادی نمی گويد انديشه ی ليبرال زمانی توانست در ايران رشد کند که دانشجويان تحکيمی در کنار ديگر نهادهای سرکوب و وحشت، همان هايی که حالا بخشی شان تئوريسين های ليبراليسم ايرانی شده اند، دانشجويان چپگرا و سوسياليست را در دانشگاه های ايران از دم تيغ گذراندند و برای چپ کُشی چادرهای تحکيم وحدت را بر پا کردند و در جوخه های شکار به دنبال نيروهای چپگرا و سوسياليست خيابان ها را گز کردند و در قامت بازجو آنها را زير اخيه کشيدند و در قامت دادگاه های چند دقيقه يی بر مرگشان فرمان راندند و در قامت سانسورچی های اداره ی ارشاد و فعالان حوزه ی هنری و ستاد انقلاب فرهنگی انديشه شان را قصابی کردند.
آقای زيدآبادی نمی گويد که همان فعالان انقلاب فرهنگی، شکوری رادها و ميردامادی ها و عباس عبدی ها هستند که دارند يکی در ميان از قدرت گيری چپ دانشگاهی سخن می گويند و نمی گويد اين يعنی گرای امنيتی دادن به کسانی که امروز از انقلاب فرهنگی دوم سخن می گويند، يعنی برادران ديروز و امروز! اين چپ ها خطرناک ترندها!
دوم: آقای زيدآبادی تلويحن دانشجويان چپگرا را متهم به اين می داند که از سوی نهادهای امنيتی تقويت می شوند تا دانشجويان هوادار دموکراسی و ليبراليسم تضعيف شوند. و البته بلافاصله تذکر می دهد که چنين ادعايی قابل اثبات نيست.
حالا که بنا به نوشتن از ادعاهای غير قابل اثبات است بگذاريد من هم چند ادعای غير قابل اثبات بنويسم. اولين ادعای غير قابل اثبات من اين است که نوشتن اين مقاله در راستای همان گرا دادن امنيتی و تحريک نهادهای سرکوب به برخورد با دانشجويان چپگرا و سوسياليست است، هر چند چنين ادعايی قابل اثبات نيست. دومين ادعای غير قابل اثبات من اين است که اين مقاله کارکرد دومی هم دارد. آقای زيدآبادی می خواسته است با نوشتن اين مقاله و توجه دادن به دانشجويانی که «راديکال»، «ارتدوکس» و «مدافع ميراث سوسياليستی اتحاد جماهير شوروی» هستند و انتشار آن در بی.بی.سی برای دوستان ايرانی که در سايه ی امن دموکراسی و ليبراليسم مشغول مغازله با جرج بوش و قهوه خوران با مايکل لدينند، سيگنال بفرستد که اگر دير بجنبيد اين دانشجويان چپگرا و سوسياليست نامرد هر چه رشته ايم پنبه می کنند. هر چند اين ادعا هم قابل اثبات نيست.
سوم: آقای زيدآبادی به رسم کهنه شده و مندرس دوستان دوم خردادی همچنان راديکال و ارتدوکس را مترادف می داند. ديديد که فهم ايشان از راديکال و ارتدوکس چندان هم دقيق نيست، برای همين نوشتم اين «ارتدوکس» را جدی نگيريد.
چهارم: آقای زيدآبادی نوشته است که دانشجويان چپگرا و سوسياليست افراد اهل انديشه را می ترسانند و توانايی تبديل شدن به حرکتی عمقی و کيفی را ندارند. من هم با آقای زيدآبادی هم نظرم. قبلن هم نشان دادم که افراد اهل انديشه يی چون عليرضا علوی تبار، مرتضا مرديها، حميدرضا جلايی پور، عباس عبدی و ابراهيم يزدی چگونه ترسيده اند و البته به خاطر اين ترس به آنها حق می دهم. جريانی که برابر فتوای آقای زيدآبادی توان تبديل شدن به حرکتی عمقی و کيفی را ندارد خيلی ترسناک است.
پنجم: من به شدت تمايل دارم با اين دانشجويان چپگرا و سوسياليستی که از ميراث اتحاد جماهير شوروی دفاع می کنند، آشنا شوم. از آقای زيدآبادی می خواهم لطفن هرچه زودتر اين کار را انجام دهد تا من هم بدانم در زمانه يی که حتا حزب توده ی ايران به عنوان حزبی که همواره در سال های گذشته از سياست های شوروی حمايت می کرده است، اکنون از اتحاد جماهير شوروی دفاع نمی کند، چگونه دانشجويان چپگرا و سوسياليست «بدون پروا» و «با سر و صدا» از شوروی دفاع می کنند.
آقای زيدآبادی چند خط بعدتر می نويسد: «هم پيمانی و همسويی سياسی رييس جمهور ايران با رهبران چپگرای آمريکای لاتين، تناقض های فکری اين دسته از دانشجويان را برملا و آنان را در چشم دانشجويان ناراضی، خفيف می کند.»
اين ديگر ترجمان آرزوهای آقای زيدآبادی است. آرزوهای کسی که می بيند همه ی رشته ها در حال پنبه شدنند و البته شب متاسفانه دراز است و قلندر خوشبختانه بيدار.

 

یاسر عزیزی :کداميک ٬ تراژدى يا کمدى؟

June 17, 2007

سعيد فرزانه: روايت خودكشي يك كارگر

طناب است دنيا

رشت- خبرگزاري كار ايران

آخرين كسي كه "حسن حسني" را ديد يكي از همكارانش بود، آنها به اتفاق ساير كارگران صبح به كارخانه‌ كنف كار رفته بودند تا مانع خروج دستگاه‌ها و ابزار توليد از آنجا شوند كه با نيروهاي نظامي مواجه شدند.


اين كارگران پس از آنكه توسط مأموران ضدشورش كتك خوردند، به ساختمان استانداري آمده و تجمعي اعتراض‌آميز برپا كردند. اين بار هم مأموران وارد عمل شدند و آنها را متفرق كردند. پس از اين ماجرا، حسني از همكارش مي‌خواهد كه به او پولي بدهد: «حتي يك پنج توماني توي جيبش نبود». همكارش هم بيشتر از يك پانصد توماني نداشت. پول را تقسيم مي‌كنند: «گفت به حساب قرض نگذار. حلالش كن. توجه نكردم چه مي‌گويد. از صبح كتك خورده بوديم و فحش شنيده بوديم و حالا مي‌خواستيم دست از پا درازتر برگرديم خانه. گفت دستگاه‌ها را هم كه بردند. يعني تمام شد؟ گفتم خودت نديدي چي شد؟». مي‌خواست مطمئن شود، از زبان ديگري بشنود كه حتي همان كورسو اميد بازگشت به كار هم نابود شده است: «دستگاه كه نباشد كار نيست. مي‌دانست بنده‌ي خدا. با پول من تاكسي گرفت كه خودش را زودتر برساند كارخانه» ساعت يك بعدازظهر حسن حسني را حلق‌آويز شده در كارخانه‌اي متروك پيدا كردند. سياهي چشم‌هايش رفته بود و دندانهايش نوك زبانش را بريده بودند. نگهبان كارخانه كه جنازه‌ي او را پيدا كرد مي‌گفت: «طناب دار را چنان محكم بسته بود كه مجبور شدم ببرّمش تا جنازه را پايين بياورم.» اين چنين مصمم بود براي نابودي خود.
يكم _ وقتي در بين خبرهاي ايلنا خواندم كه كارگر كارخانه كنف كار در رشت به خاطر «عدم دريافت يازده ماه حقوق» خود را حلق‌آويز كرده، خجالت كشيدم. انگار كه تمام هيبت فاجعه‌اي عظيم به «عدد» فروكاسته شده باشد. مي‌گوييم يازده ماه؛ عدد مي‌گوييم. كارگري كه حتي هنگام كاركردن و اطمينان از دريافت حقوق بايد نگران اداره خانواده چهار نفره‌اش با ماهي صد و پنجاه ـ شصت هزارتومان باشد، يك ماه حقوق نگرفتن برايش حكم فرو رفتن در نكبت را دارد. هرچه بر تعداد ماه‌هاي بدون حقوق افزوده شود، او بيشتر فرو مي‌رود تا به يازده ماه برسد، كه كارگر كنف كار رسيده بود: «يك وقت‌هايي در را كه باز مي‌كردم ميديدم جلو در ايستاده. خجالت مي‌كشيد در بزند و داخل بشود. صبح‌ها كه مي‌رفت دنبال حق و حقوقش مي‌گفت: انشاالله امروز مي‌شود. بعدازظهر دست خالي برمي‌گشت و جلوي در مي‌ايستاد.» همسر حسني زن چهل ساله‌اي است كه چشم‌هايش از اشك سه روزه متورم شده و بين جملاتش سكوت مي‌كند. آن چنان كه من و دو فرزندش صداي نفس‌هاي هم را بشنويم. «به شما گفتند صبحي كه... كه شوهرم فوت كرد، همه‌ دستگاه‌هاي كارخانه را برده بودند؟ نمي‌توانست از راه به خانه برگردد چون ما خانه را... همين اتاق دوازده متري كه نشسته‌ايم را به نهضت سوادآموزي اجاره داده‌ايم. ماهي پانزده هزار تومان... سيب‌زميني كيلويي ششصدتومان است. خبر داريد؟ ساعت دو بود كه خبر دادند. توي مزرعه مردم داشتم كارگري مي‌كردم، دخترم هم امتحان داشت. خبردادند كه بيا شوهرت حالش به هم خورده و بيمارستان است. وقتي رفتم جنازه‌اش را توي پزشكي قانوني نشانم دادند. پسرم هم سرباز است. نبود. ديروز آمد.» پسر بزرگش كنار من نشسته ‌است: «مجبور شدم بروم سربازي. اگر نمي‌رفتم شايد اينطور نمي‌شد. ماهي پنج ـ شش هزارتومان حقوق سربازي را هم براي پدرم مي‌فرستادم. هشت ماه بود كه مرخصي نيامده بودم. از بعد آموزشي تا حالا توي پادگان مي‌خوابيدم. پول كرايه ماشين نداشتم كه بيايم مرخصي. ‌شنبه خبرم كردند بيا پدرت مرده.» حرف‌هاي مهران حسني را مادرش ادامه مي‌دهد: «دانشگاه دولتي قبول شد اما نرفت. همه‌ي مردم آرزو دارند. ما آرزو نداريم؟ چون پول نداريم... من و پدرش آرزو نداشتيم؟ به جاي دانشگاه رفت بازار فرش فروش‌ها، فرش جابه‌‏جا مي‌كرد. حمالي.» وقتي مادرش حرف ميزند سرش پايين است. باز به يكي از سكوت‌هاي ويران كننده مادرش رسيده‌ايم. نگاهش مي‌كنم شايد او حرفي بزند: «گفتم اگر بروم دانشگاه لباس پوشيدنش فرق مي‌كند، كتاب بخواهم بخرم، زندگي در تهران... همه اينها خرج است. با همين لباس‌ها، توي همين شرايط مي‌شود كارگري كرد اما دانشگاه زمين تا آسمان فرق مي‌كند. گفتم اگر بروم طاقت نمي‌آورم. لااقل كار كنم كه كمك حال پدرم باشم. توي بازار، فرش را روي دوشم جا به جا مي‌كردم. هر جواني غرور دارد بالاخره. ولي ديدم به هر حال همچين چيزي برايم پيش آمده. بايد بروم. چند ماه كه كار كردم، ديدم حقوق اين كار كه تأثيري ندارد. بيست هزار تومان. حتي پولي كه براي نان خوردن قرض مي‌گرفتيم هم نمي‌شد. گفتم لااقل بروم سربازي برگردم يك كاري پيدا كنم. بدون كارت پايان خدمت مي‌شدم سرباز فراري، كاري به من نمي‌دادند كه... جامعه چه مي‌فهمد سربازي نرفتن من از سر خوشي نيست. به نسبت كاري كه قبل مي‌كردم، سربازي برايم كاري نبود. اما شبيه اينكه من را اسير گرفته باشند و ببينم پدر و مادر و خواهرم توي بدبختي دست و پا مي‌زنند... مي‌دانستم آخرش يك اتفاقي مي‌افتد.» از مهران حسني مي‌پرسم اين وضع از چه زماني شروع شد، مي‌‏گويد: «تا سال هشتاد و دو كارخانه در دست دولت بود. توليد آنقدر بالا بود كه گاهي پيش مي‌آمد براي هر كارگر در ماه دويست و چهل ساعت اضافه كاري بزنند. يعني به‌اندازه‌ زمان كار قانوني‌شان از آنها كار مي‌خواستند تا كارخانه توليد داشته باشد. اما سال هشتاد و دو كارخانه را به بخش خصوصي واگذار كردند. كارخانه را مفت به يكي از اطرافيانشان... همين‌هايي كه توي حكومت نفوذ دارند فروختند. صاحب كارخانه هم از ابتدا نمي‌خواست توليد كند. به هرحال يك سرمايه‌اي را مجاني در اختيارش قرار داده بودند. او مي‌خواست هر طوري شده از شر كارگرها خلاص بشود و اين سرمايه را با كاسبي زياد كند. اهل توليد نبود. از آن وقت به بعد كارخانه ديگر سرپا نشد. مواد اوليه توليد را به كارخانه نمي‌آورد. بعد از چند ماه سرويس رفت و برگشت كارگران را هم قطع كرد تا آنها نااميد بشوند و سراغ كارشان نروند و او با خيال راحت اخراجشان كند. كارگران كه آخر ماه براي گرفتن حقوق مي‌رفتند، مي‌گفت نداريم، ماه بعد. مي‌دانست كه آنها غير از خرج زندگي و خورد و خوراك خانواده و اجاره خانه و... بايد ماهي سي ـ چهل هزار تومان هم كرايه ماشين بدهند. مي‌خواست كم‌بياورند و بازخريد بشوند و او كارخانه را تمام و كمال صاحب بشود. صاحب كارخانه مي‌گفت با همين وضع توليد و بدون سرويس و حقوق اگر كارگري به سركارش نيايد و كارت نزند برايش غيبت محسوب مي‌شود. كارگران هم از ترس اخراج مي‌رفتند. هر چهار ماه يك بار حدود پنجاه هزار تومان حقوق مي‌داد... پول كرايه‌ ماشين كارگران هم نمي‌شد.» ، «حتي سي هزار تومان هم بابت چهار ماه داده بودند.» اين را مادرش مي‌گويد و مهران حسني ادامه مي‌دهد: «صاحب كارخانه هركاري مي‌كرد تا كارگران را نا اميد كند. تا سال هشتاد و سه كه برف وحشتناكي در گيلان آمد و خيلي از واحدهاي توليدي رشت را نابود كرد اما كنف كار هيچ آسيبي نديد. مأموران بيمه و استانداري تأييد كردند كه اين كارخانه آسيبي نديده و حتي تا پانزده روز بعد از برف هم كارخانه به همان وضع كجدار و مريز توليد داشت. كارگران به سر كار مي‌رفتند، اما صاحب كارخانه بعد از پانزده روز يادش افتاد كه كارخانه را تعطيل كند. به خاطر همان برف، هشتادوهشت ميليون تومان از دولت وام بلاعوض گرفت، اما كارخانه را تعطيل كرد. از آن به بعد پدرم و باقي كارگران كنف‌كار تحت پوشش بيمه بيكاري قرار گرفتند. تا شانزده ماه، ماهي صدوبيست هزارتومان ميگرفتند اما هيچ اتفاقي نمي‌افتاد. بعد همان بيمه را هم قطع كردند. اين ماه دوازدهم است كه پدرم هيچ حقوقي نگرفته بود. كارخانه و ابزار توليد سالم بودند و در زمان دولتي با همين ابزار هر كارگر دو شيفت كار مي‌كرد، اما كارخانه در زمان بخش خصوصي راه نمي‌افتاد. كارگران هر روز به استانداري مي‌رفتند، استانداري مي‌گفت برويد صنايع، صنايع مي‌گفت برويد تهران، صنايع تهران مي‌گفت به ما مربوط نيست برويد رياست‌جمهوري، دفتر رياست جمهوري مي‌گفت اصلا خبر نداريم برويد استانداري گيلان. كارگران را سرمي‌دواندند. خسته‌شان مي‌كردند. همه‌ي نهادها با هم هماهنگ بودند تا كارگر را عاجز كنند.» همسر مرحوم حسني سخن پسرش را قطع ميكند تا از تلاشي ديگر بگويد: «وقتي بيمه ي بيكاري را هم قطع كردند و ما كاملا درآمدمان نابود شد، ديدم هيچ نهادي جواب ما را نمي‌دهد. نامه‌اي براي حاج آقا قرباني (نماينده ي ولي فقيه در استان گيلان) نوشتم و وضع خانواده‌ام را توضيح دادم. كه شوهرم چند ماه حقوق نگرفته، كه پسرم سرباز است، كه دخترم بچه مدرسه‌اي است، كه خودم صبح تا غروب توي مزرعه ي مردم كار مي‌كنم اما حتي نمي‌توانيم شكم‌مان را سير كنيم. نوشتم كه ما از شما صدقه نمي‌خواهيم، فقط كار شوهرم را به او برگردانيد و ما با همان حقوق بخور و نمير سر مي‌كنيم و توقع ديگري هم نداريم. خودم نامه را بردم دفتر حاج آقا. خودش هم بود. شرايطمان را برايش توضيح دادم. گفتم ما از خانواده‌كارگري هستيم و حالا شرايطمان اين‌طور شده است. از حاج آقا خواهش كردم كه يك كاري بكند. يك توصيه‌اي چيزي. گفتم لااقل يك راهي به ما نشان بدهد. اما گفت به ما مربوط نمي‌شود. مشكل از استانداري است. همين.»
مهران حسني مي‌گويد: «پدرم وقتي كار مي‌كرد خيلي سرحال و سرزنده بود. قبل از سال هشتاد و دو... حتي وقتي دوبرابر ساعت قانوني اضافه كاري مي‌ايستاد... ساعت چهار صبح از خانه خارج مي‌شد و تا ده و نيم شب كار مي‌كرد. به خانه كه مي‌رسيد شامش را مي‌خورد و تا دوازده ـ يك با ما شوخي مي‌كرد و بلند مي‌خنديد. در روز بيشتر از سه ـ چهار ساعت نمي‌خوابيد ولي خوشحال بود. اما از وقتي كارخانه را به بخش خصوصي واگذار كردند و صاحبش تعطيل كرد و بعد بيمه ي بيكاري و بعد يازده ماه بدون حقوق، ديگر رمقي برايش نماند. صبح ساعت هشت ميرفت استانداري يا نهادهاي ديگر و ساعت دو بعدازظهر برمي‌گشت، ولي آنقدر خسته و كسل بود كه... وقتي روزي شانزده ـ هفده ساعت كار مي‌كرد اينقدر خسته نديده بودمش.»
درباره‌ي روزهاي آخر زندگي مرحوم حسني مي‌پرسم. پسرش پاسخ مي‌دهد: «روز پنجشنبه از پادگان با پدرم صحبت كردم. از پشت تلفن معلوم بود كه حالش بد است. بريده بود انگار. مي‌گفت مادرت صبح تا غروب توي مزرعه ي مردم كار مي‌كند، من هم هر روز ميروم استانداري اما هيچ كس به ما جوابي نمي‌دهد. مي‌گفت كار تمام است... هيچ كسي به داد ما نمي‌رسد. گفت دفترچه‌هاي تأمين اجتماعي يازده ماه است كه تمديد نشده. اگر خواهرت مريض بشود كجا ببرمش؟ بعد گفت: من چه كار كنم با چهل و هشت سال سن؟ زمين دارم كه كشاورزي كنم؟ ديگر كجا كار كنم؟ به جوان‌ها كار نميدهند، به من كار مي‌دهند؟ هي مي‌گفت من چه كار كنم از اين به بعد؟» همسر مرحوم حسني مي‌گويد: «اواخر دائم توي فكر بود. وقتي از تجمع جلوي استانداري يا نهادهاي ديگر مي‌آمد خانه خجالت مي‌كشيد زنگ بزند و دست خالي بيايد داخل خانه. جلوي در مي‌ايستاد تا يك وقتي من در را كه باز مي‌كردم ميديدم سرش را زير مي‌اندازد و داخل مي‌شود. توي خانه هم يك گوشه‌اي مي‌نشست و حرف نمي‌زد. مي‌شد چهل و هشت ساعت بدون يك كلمه حرف، ساكت يك گوشه بنشيند. وقتي مي‌خواست بيرون برود عمدا راهش را دور مي‌كرد. به جاي آنكه از جاده‌ي اصلي برود مي‌انداخت توي بياباني و... از جمع بريده بود. دائم توي خودش بود.»
حرف‌هاي همسر حسن حسني من را به ياد كارگر ديگري، كيلومترها دورتر از رشت مي‌اندازد. مرحوم "قلي‌زاده" كارگر معدن قلعه‌زري بيرجند هم چند روز پيش از خودسوزي دقيقا چنين حالي داشت. او هم هفده ماه حقوق نگرفته بود و هر روز براي دادخواهي و گرفتن حقش به نهادهاي دولتي مي‌رفت تا در نهايت نااميد شد و خود را كشت. سال گذشته كه براي تهيه‌ي گزارشي از خودسوزي او به روستاي فدشك رفته بودم، همسر قلي‌زاده درباره‌ي حال و روز شوهرش پيش از مرگ گفت: «هر بار كه مي‌رفت معدن يا تأمين اجتماعي و جوابش مي‌كردند و حقوقش را نمي‌دادند مي‌آمد و چند ساعتي توي خانه مي‌نشست و به يك جا خيره مي‌شد. با هيچكس حرف نمي‌زد. بعد از خانه بيرون مي‌رفت. وقتي مي‌پرسيدم كجا مي‌روي؟ ميگفت: توي بيابان. همينطور بي‌جهت توي كوير راه مي‌رفت و شب مي‌آمد خانه.»
موقع خداحافظي مهران حسني به من گفت: «ما كه عزيزمان را از دست داديم... لااقل وضع باقي كارگران كنف‌كار را توي گزارشت توضيح بده... يكجوري بنويس كه كسي به فكر اينها كه زنده‌اند بيافتد. به خدا بدتر از ما هم خيلي هستند.» اگر موقعيت ديگري بود، اگر عزادار نبود برايش توضيح مي‌دادم كه ظرف يكي ـ دو سال گذشته پدر تو سومين كارگري است كه من از خودكشي‌اش گزارش تهيه مي‌كنم. اين‌طور نيست كه من بنويسم و بشود. برادر.
دوم _ در شهرستان‌ها، احمدي‌نژاد هنوز رئيس جمهور است. كارگران با اشتياق وعده‌هايش را مي‌شنوند و برايش هورا مي‌كشند. اميد بسته‌اند به او. فكر مي‌كنند اگر طبق برنامه‌هاي دولت هاشمي، در زمان خاتمي كارخانه‌هايشان به دلالان واگذار شده است اينك سوپرمني حلول كرده كه مي‌خواهد نجاتشان بدهد. شايد پذيرش اين واقعيت دشوار باشد كه هنوز مردم دور از مركز حرف‌هاي او را جدي مي‌گيرند و همين به شدت سرخورده‌شان مي‌كند: «آقاي رئيس جمهور كه به رشت تشريف آوردند گفتند به زودي مشكلات واحدهاي نساجي گيلان حل مي‌شود... ما پارچه نوشته زديم... هر كدام‌مان نامه داديم... من نوشتم آقاي احمدي‌نژاد به ولله از روي زن و بچه‌ام خجالت مي‌كشم. ديگر نسيه‌هم به من نمي‌دهند. توي سفره‌ام نان ندارم. به همه‌ي كاسب‌هاي محل بدهكارم. از ترسشان مثل دزدها به خانه‌ام رفت و آمد مي‌كنم. همه‌ي زندگي ما كارخانه‌مان بود. از وقتي كارخانه ي ما را حراج كرديد، زندگي ما را حراج كرده‌ايد. به ابوالفضل مرگ بهتر از اين شرمندگي است.» اين حرف‌ها اگر هر جايي غير از گوشه‌ي حياط مسجدي كه در آن مراسم روز سوم مرگ حسن حسني برپاست گفته مي‌شد، شبيه شعار مي‌نمود. كارگران پراكنده به حياط مسجد داخل مي‌شوند و هنوز حرف‌هاي كارگر اول تمام نشده كه مي‌بينم در مركز دايره‌اي ايستاده‌ام. كارگران به چند رديف اين دايره را قطور تر مي‌كنند و چنان نعره مي‌زنند كه فريادهاي مداح مسجد به قدرت بلندگو، گم مي‌شود: «حتي تا نزديكي احمدي‌نژاد هم رفتيم وقتي آمده بود رشت... داد مي‌زديم رئيس جمهور كنف‌كار را نجات بده. احمدي‌نژاد از يكي از مسئولان استان پرسيد ماجرا چيست. صالحي بود؟ از صالحي پرسيد؟ بعد گفت حتما مشكلتان را حل مي‌كنم. به صاحب‌الزمان قسم تا صبح از خوشحالي خوابم نبرد. فكر كردم بالاخره رئيس جمهور است. حرف زده. حتما يك كاري مي‌كند. اما رفت و پشت سرش را هم نگاه نكرد.» كارگر ديگري كه بيست و پنج سال در اين كارخانه كار كرده است و در آستانه‌ي بازنشستگي بيكار شده است از ميان جمع مي‌گذرد و جلو مي‌آيد: «مرحوم حسني به من گفت صاحب كارخانه بهش گفته بوده "برو خودت را بكش، ندارم" مرحوم چند روز قبل رفته بود شرايطش را براي مالك كارخانه بگويد و حقش را بخواهد كه اين جواب را شنيده... تقصير صاحب كارخانه نيست. او كه تكليفش روشن است. صاحب فعلي كارخانه پانزده سال پيش هم در زمان بخش دولتي مدير كارخانه بود. توي تهران دستگيرش كردند و اموال كارخانه را ازش پس گرفتند. تقصير دولت است. با وجود اينكه اين آدم را مي‌شناختند باز كارخانه را به او دادند... كي باورش مي‌شود كه اين آدم نفوذ نداشته باشد؟ وقتي براي اعتراض سراغ آقاي [...] ـ يكي از مقامات امنيتي استان گيلان ـ رفتيم او گفت از دست ما كاري برنمي‌آيد. ما يك بار قديم اين آدم را به جرم دزدي دستگير كرديم اما اينها مثل هشت‌پا هستند... هر پاي‌شان توي يكي از نهاد‌هاست. همه‌جا نفوذ دارند. خودش مي‌گفت. يك آدم امنيتي كه اينطور بگويد از دست من كارگر چه بر مي‌آيد؟» در ميان هياهوي كارگان يك رقم مي‌شنوم. به نظرم مي‌آيد كسي از رقم فروش كارخانه حرف زده است. از كارگري كه مشت‌هايش را گره كرده مي‌خواهم حرفش را تكرار كند: «اسنادش را در استانداري ديديم... سال هشتاد و دو به دويست و شصت ميليون تومان كارخانه را فروختند. از همان وقتي كه كارخانه را صاحب شد با فروش يك سري ماشين‌آلات و آهن و فلزاتي كه دور و اطراف كارخانه بود بخشي از سرمايه‌اش را زنده كرد. بعد كه ماجراي برف گيلان پيش آمد هشتاد و هشت ميليون تومان هم وام بلاعوض گرفت براي تعمير كارخانه... كارخانه سالم بود. حتي تا پانزده روز بعد از برف گيلان هم ما كار مي‌كرديم. چطور كارخانه‌اي كه يازده و نيم هكتار زمين و حدود بيست هزار متر ساختمان دارد را به دويست و شصت ميليون تومان فروختند؟ زمين كارخانه‌ي ما جدا از ساختمان و دستگاه‌هايش چندميليارد تومان ارزش دارد. غير از باندبازي مي‌شود اينطور معامله كرد؟» از رقمي كه شنيده‌ام منگ مي‌شوم. دويست و شصت منهاي هشتاد و هشت ـ بي‌خيال فروش ضايعات و دلالي‌ها و وام‌هاي ديگر ـ مي‌كند به عبارتي صد و هفتاد و هفت ميليون تومان. كارخانه‌اي يازده و نيم هكتاري با دستگاه‌ها و ساختمان بيست هزار متري را به قيمت يك آپارتمان در تهران فروخته‌اند!
يكي از كارگران، مردي حدودا پنجاه ساله كه بيست و هفت سال در كارخانه‌ي كنف‌كار سابقه كار دارد از ماجراي دستگيري‌اش مي‌گويد: «ما صد و هفتاد نفر بوديم، آنها دويست نفر نيروي مسلح آوردند... مثل اينكه ما دزديم يا قاچاقچي و جاني. حتي پانزده مأمور پليس زن آورده بودند كه اگر زن و بچه‌مان همراهمان بودند مشكلي براي كتك زدن آنها نباشد. توي آن شلوغي من را دستگير كردند. براي چشم زهر گرفتن از باقي كارگران. من را بردند كلانتري. گفتم چه جرمي كردم؟ حقم را مي‌خواهم. گفتند مورد داري. بايد بروي آزمايش اعتياد. يك ساعت بعد عده‌اي آمدند و همانجا كتكم زدند و بعد آزادم كردند.»
در بين حرف‌هاي كارگران گاهي مي‌شنيدم بعضي از سوابق‌شان در جنگ حرف مي‌زنند يا سابقه ي اسارت و اين قبيل. طبيعتا توجهي نمي‌كردم چون دليل حضورم در رشت چيز ديگري بود. اما نيم‌ساعت بعد از گرم شدن صحبت كارگران يكي از آنها پيش آمد و خواست حرف بزند. قد نسبتا بلندي داشت اما كاملا لاغر و خميده بود و به زحمت مي‌توانست تعادلش را حفظ كند. كارگران دست و پايش را گرفتند كه به زمين نيافتد. موقع حرف زدن بدنش مي‌لرزيد و بيشتر از همه صدايش. براي فهميدن حرف‌هايش ناچار شدم چندين بار صداي ضبط شده‌اش را بشنوم و به تعبيري كلامش را ترجمه كنم: «صبح شنبه كه بعدازظهرش حسني خود را دار زد با همكاران رفتيم كارخانه تا اجازه ندهيم ابزار توليدمان را ببرند. به سه راه كنف كار كه رسيديم ديديم چند وانت پر از سرباز و نيروهاي ضد شورش به سمت كارخانه در حركتند. وقتي به كارخانه رسيديم ما را محاصره كردند و اجازه ي داخل شدن ندادند. كاميون‌ها كه داشتند ابزار توليد را خارج مي‌كردند من خودم را انداختم جلوي چرخشان. يك مأموري آمد و من را مثل يك تكه گوشت، مثل جنازه، مثل يك كيسه‌ي شن بلند كرد و پرت كرد آن طرف... من چهارسال توي عراق اسير بودم. آنجا هم باتوم خوردم. از دست سربازهاي صدام هم كتك خوردم. اينجا هم كه آمدم... مي‌بينيد. توي عراق بعضي وقت‌ها سربازهاي صدام به ما گرسنگي مي‌دادند. سربه‌سر ما مي‌گذاشتند. وقتي گرسنه مي‌شديم برايمان نان پرت مي‌كردند و ما بايد مثل حيوان آن را توي هوا مي‌قاپيديم. يكي از سربازها مي‌گفت: "سگ‌هاي من! بخوريد." اينجا هم اوضاع همينطور است. حرمت نداريم. با ما مثل حيوان رفتار مي‌كنند، چون كارگريم، به خاطر نداري توي سرمان ميزنند، اما همان يك تكه ناني را كه عراقي‌ها مي‌دادند هم از ما دريغ مي‌كنند... ما بوديم كه انقلاب كرديم. ما جنگ را پيش‌برديم اما حالا داريم زير دست و پاي كساني كه آن موقع سوراخ موش مي‌خريدند له مي‌شويم... هنوز هم توي مراسم ها بايد شعار مرگ بر اسرائيل بدهيم. مگر اسرائيل چه كار كرده؟ غير از اينكه سرزميني را غصب كرده؟ اينها هم به زور باتوم و اسلحه كارخانه و تنها محل درآمد ما را غصب كرده‌اند. همه‌ي اميد ما اين بود كه بالاخره يك روزي دولت سرش به سنگ مي‌خورد و كارخانه را از بخش خصوصي پس مي‌گيرد. اما ابزار توليد ما را بردند. حالا ديگر چي داريم براي زنده ماندن؟»
سوم _ شايد لازم نبود تا رشت بروم تا بفهمم اين كارگر چرا خودش را حلق‌آويز كرده است. گفتم كه اين سومين گزارش من از خودكشي كارگران ظرف يكي ـ دو سال گذشته است. كافي بود نام كارخانه و نام متوفي را در گزارش‌هاي قبلي عوض كنم و تغييراتي در زمان و مكان حادثه بدهم تا بشود "ماجراي خودكشي حسن حسني كارگر كنف‌كار رشت". حتي مي‌توانم گزارش خودكشي كارگران بعدي را همين امروز بنويسم، آماده كنم تا خبرش برسد. مي‌گويم كارگران بعدي و نه هر كسي از هر قشري. اگر فردي كه انتحار مي‌كند كاسبكاري، دلالي ـ چه‌مي‌دانم ـ روشنفكري چيزي باشد اوضاع به كلي متفاوت مي‌شود، اما هميشه ميتوان تصور كرد كه چطور يك كارگر ميان‌سال كه به لحاظ سنتي مقيد به مذهب است، به لحظه‌اي مي‌رسد كه تصور و اميد زندگي بهتر در اين دنيا يا دنيايي ديگر را با خلاص شدن فوري از شر زندگي تاخت مي‌زند.
بايد تخيل را به كار انداخت، بايد به آن لحظه رسيد كه مرد شرمنده از خانواده‌اش مي‌فهمد دادرسي نيست. جان چه ارزشي دارد؟ اين فهم، هميشه به مرگ شريفي ختم مي‌شود.
تيتر اين گزارش برگرفته از شعري سروده "محمد مختاري" است.
گزارش از سعيد فرزانه

June 15, 2007

ابتکار عمل ارزنده دانشجویان چپ

به نقل از به پیش! شماره 22 چهار شنبه ٢٣ خرداد ۱۳۸٦، ١٣ ژوئن ۲۰۰٧

کمپین جمع آوری کمک مالی برای خانواده های سه زندانی اول ماه مه، یک ابتکار عمل به موقع توسط نسل جدید دانشجویان چپ بود. با انقلاب فرهنگی اسلامی در سال ١٣۵٩ رژیم کوشید تا دانشگاههای کشور را که از کمترین نفوذ در آن برخوردار بود، اسلامی کند و جریانات چپ را برای همیشه نابود سازد. نزدیک به بیست پنج سال طول کشید تا مجددا دانشگاههای ایران شاهد فعالیت دانشجویان چپ باشد؛ فعالیت هایی که با انتشار نشریات آغاز شد و به مرور اشکال آکسیونی نیز به خود گرفت و با اجرای طرح "صندوق حمايت از کارگران زنداني" که توسط جمعی از دانشجويان چپ در دانشگاههای شريف، تهران، علامه و پلی ‌تکنيک انجام شد، می رود تا هرچه بیشتر ظرف فعالیت های چپ دوران جدید، یک چپ طبقاتی سوسیالیست، باشد. این طرح مورد استقبال

فعالین جنبش کارگری قرار گرفت  و بطور مشخص "شورای همکاری تشکلها و فعالین کارگری" و "اتحادیه سراسری  کارگران اخراجی و بیکار" با انتشار اطلاعیه هایی از آن حمایت کردند.

 

الف _  طرح صندوق برای حمایت مالی از خانواده کارگرانی است که وقتی خودشان باشند و کار کنند، حداقل دستمزد روزانه شان از خط فقری که خود جمهوری اسلامی تعیین کرده کمتر است. اینها فعالین طبقه ای هستند که به دلیل مبارزه برای رهایی از همین اوضاع غیر انسانی دستگیر میشوند، و بعد از مدتها از این دادگاه به آن دادگاه اگر تازه شانس یارشان باشد به چندین سال حبس تعلیقی محکوم میگردند تا "دست از پا خطا" نکنند و ماتم چگونگی پرداخت هزینه های کمر شکن رفت و آمد به دادگاهها و پول وکلا را داشته باشند که از دستمزد چندین و چند سال کارشان بیشتر است. البته الان تناسب قوا تغییر کرده و قدرت درنده خویی رژیم اسلامی کاهش یافته و به ناچار نسبت به دهه 1360 به شیوه "نرم" با فعالین جنبش کارگری برخورد می کند. این همان رژیمی است که جمال چراغ ویسی سخنران روز کارگر 1368 سنندج را دستگیر و اعدام کرد. با قوانین ارتجاعی قضایی رژیم اسلامی، کارگران به بهانه های واهی دستگیر میشوند و برای اثبات بی گناهی خود باید وکیل بگیرند و هزینه های آنرا که نسبت به درآمدشان تقریبا غیر ممکن است را بپردازند. وجود چنین فعالیتهایی می تواند نگرانی بجای فعالین کارگری زندانی را از چگونگی تامین خانواده شان تا حدی کاهش دهد و این بی نهایت مهم است.

ب _ جنبش طبقه کارگر صاحب سنتها و روشهای مبارزاتی بسیار قدیمی و پا خورده و جا افتاده است. طرح صندوق حمایت از کارگران زندانی نیز دقیقا در چهارچوب همین روشهای مبارزاتی دیرینه  قرار دارد. این روشی است برای درگیر کردن انسانهای هرچه بیشتر در مبارزه و مسائل کارگران، و نوشته های دانشجویان فعال این طرح بیانگر چیزی جز آن نیست. اگر چه موضوع محوری طرح جمع آوری کمک مالی بود اما از طریق این طرح شناخت از طبقه کارگر، روز کارگر و علت زندانی شدن محمود صالحی، شیث امانی و صدیق کریمی به میان دانشجویان برده شد و موضوع بحث قرار گرفت. در این روش دیرینه مبارزاتی، ترجیح این است که یک میلیون تومان کمک مالی از هزار نفر و از طریق آشنا کردن و دخیل کردنشان در موضوع مبارزه تهیه شود تا یک نفر "دست به جیب" یک جا آن را بپردازد. 

ج _ بدنبال یک وقفه تقریبا 25 ساله در فعالیتهای دانشجویان چپ در دانشگاهها، فعالیت نسل جدید دانشجویان چپ در عین اینکه آنها را از جنبه عملی نیز از بسیاری از انواع چپهای بازمانده از دوران انقلاب 1357، تفکیک می کند، پایه ریز مجموعه ای از فعالیت برای نسلهای بعدی خود نیز هست. این  فعالین الگوهای فعالیت خود را مستقیما از دانشجویان چپ ماقبل از خود نگرفته اند، اما روشهای فعالیت خود را بعد از جمعبندی و بررسی نقاط ضعف و قدرت آن، به دانشجویان بعد از خود انتقال خواهند داد. دوره ای که در آن بسر می بریم این نقش پیشتاز را به این نسل دانشجویان چپ داده است. دانشجویان چپ باید خود را با آن نوع سوسیالیسمی تداعی کنند که از در هم تنیدگی عقایدش با حرکت طبقه کارگر قدرت می گیرد و لاجرم آشنا کردن هر چه بیشتر دانشجویان با وضعیت طبقه کارگر، مبارزات و آرمانهایش از جمله فعالیتهای تعطیل ناپذیر آن است. برخلاف آنچه نزد بسیاری از سازمانها و احزاب بازمانده از دوران انقلاب بهمن رایج است، مرکز ثقل این نوع سوسیالیسم طبقه کارگر است و نظرا و عملا معطوف به طبقه کارگر و جنبش کارگری است. اینها مهمانان سفره جنبش کارگری نیستند که وقتی سفره اش رونقی نداشت آنرا ترک کنند، و تبلیغاتشان درباره چهارشنبه سوری و اعتراضات جوانان حول و حوش آن از تبلیغاتشان درباره روز کارگر فزونی گیرد. *

١٧خرداد ١٣٨٦

 

 

 

 

 

 

 

انتخاب استراتژیک

خرداد 1386

به نقل از به پیش! شماره 22 چهار شنبه ٢٣ خرداد ۱۳۸٦، ١٣ ژوئن ۲۰۰٧

از یک نقل قول آغاز کنیم:

"اکنون رهبران جنبش نیرومند کارگری... با یک گزینش استراتژیک روبرویند که نه تنها در مبارزه عمومی با رژیم بلکه در شکل دادن به آینده کشور تاثیر خواهد داشت. جنبش کارگری می تواند مبارزه خود را در متن پیکار جامعه مدنی ایران، و مبارزه سیاسی مردمی، ببیند یا آن را به صورت یک پیکار طبقاتی در آورد."

این عبارات فرازی است از اعلامیۀ حزب مشروطه ایران به مناسبت اول ماه مه گذشته. هر کارگر آگاه باید این اعلامیۀ کوتاه را به دقت بخواند و بر تک تک جملات آن درنگ کند. (متن کامل این اعلامیه در انتهای این مقاله ضمیمه شده است.) از دشمن دانا بیش از دوست نادان می توان چیز آموخت. این اعلامیه به روشنی انتخاب استراتژیکی را که در شرایط حاضر در برابر تمام فعالان و رهبران جنبش کارگری ایران قرار دارد بیان می کند. و حزب مشروطه طبعا گزینۀ "پیکار جامعه مدنی" را به کارگران توصیه می کند.

بازگشت "جامعه مدنی"

محتوای سیاسی نظریۀ "جامعه مدنی" دستکم از ده سال پیش در عرصۀ سیاست ایران شناخته شده است. "جامعه مدنی" یکی از گفتمان های محوری اصلاح طلبان حکومتی بود (و هست)، که مطابق آن قرار بود گسترش "جامعۀ مدنی"، یعنی افزایش شمار NGO ها و تنوع فعالیت های آنها، بتدریج به باز شدن فضای سیاسی و دموکراتیزاسیون رژیم حاکم منجر شود. در این نظریه، اتحادیه های کارگری هم یک مورد از همین قبیل NGO هاست، و ضرورت یکپارچگی جامعۀ مدنی در قبال دولت حکم می کند که تشکل های کارگری ظرف سازش و همکاری کار و سرمایه باشند، نه ظرف پیشبرد منافع طبقاتی کارگران(1). 

با رانده شدن دوم خردادی ها از مجلس و دولت گفتمان "جامعه مدنی" به بایگانی سپرده شد، اما ظاهرا این امری موقتی بود و اکنون مدتی است بحث "جامعه مدنی" دوباره طرح می شود. اعلامیۀ حزب مشروطه ایران با صراحت علت طرح دوبارۀ این بحث را "مرحلۀ نوین جنبش کارگری ایران" می شمارد. واقعیت این است که سخنگویان جریانات سیاسی دیگر نیز که واقعیت تحرک تازۀ جنبش کارگری را دریافته اند پیش از حزب مشروطه ایران تبلیغ گزینۀ "جامعه مدنی" را برای جنبش کارگری آغاز کرده بودند. هاشم آغاجری، از اعضاء مرکزیت سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و از سخنگویان اصلاح طلبان حکومتی، در دیدار اخیرش با دانشجویان تحکیم وحدت آن ها را به ایجاد رابطه با جنبش زنان و جنبش کارگری در متن تعقیب مشی استراتژیک "جامعه مدنی" تشویق کرد(2). و پیش از او اکبر گنجی، مؤلف مانیفست های جمهوری خواهی و قهرمان همۀ سایه روشن های طیف جمهوری خواهان، در سخنرانی خویش در شورای روابط خارجی کنگره امریکا خواستار کمک مالی دولت امریکا به جنبش کارگری ایران برای تقویت نیروهای "جامعه مدنی" شده بود(3).

این طنز صحنۀ سیاست ایران است که، در مقایسه با اصلاح طلبان حکومتی و لیبرال های جمهوری خواه، این حزب مشروطه ایران است که بهتر از همه اهمیت استراتژیک "جامعه مدنی" را برای بورژوازی ایران بیان می کند. انگار برای این قبیل احزاب هرچه امکان ایفای نقش فوری تاکتیکی کمتر باشد بر روشن بینی استراتژیک شان افزوده می شود. هاشم آغاجری در توجیه استراتژی "جامعه مدنی" برای دانشجویان تحکیم وحدت استدلالش محدود به فوائد پیروزی اصلاح طلبان در انتخابات آتی مجلس است. اکبر گنجی فوائد حمایت مالی از سازمان های جامعه مدنی را در مقایسه با نتایج عملیات نظامی علیه ایران به سیاست گذاران امریکا گوشزد می کند. حزب مشروطه، اما، با صراحت اهمیت استراتژی جامعه مدنی را در رابطه با بدیل آن، یعنی مبارزۀ طبقاتی، طرح می کند و پیامدهای دو گزینۀ استراتژیک جنبش کارگری را برای جامعۀ ایران بی رو در بایستی ترسیم می کند. حزب مشروطه افق دورتری را می بیند، چون وضعیت متفاوتی دارد.

حزب مشروطه و چپ

شرکت در انتخابات و راه پارلمانی نمی تواند استراتژی هیچ جریان سلطنت طلبی باشد. (هرچند همین حزب مشروطه در موسم بره کشان دوم خرداد موضعی گرفت که نه سیخ بسوزد و نه کباب: "گرچه خودمان در انتخابات شرکت نمی کنیم، اما به مردم هم نمی گوئیم رأی ندهند.") حزب مشروطه ایران همچون همۀ جریانات سلطنت طلب طبق تعریف در اپوزیسیون سرنگونی طلب قرار می گیرد؛ ولی تنها در صورت مداخلۀ نظامی امریکا در ایران است که، در فردای سرنگونی رژیم اسلامی، سلطنت طلبان شانسی خواهند داشت. اما حزب مشروطه، بمنزلۀ عاقل ترین دسته از سلطنت طلبان، در عین حال این را فهمیده است که حساب کردن روی سیاست خارجی امریکا به خودی خود راه به جایی نمی برد. امریکا حتی اگر بخواهد هم نمی تواند سلطنت را بدون هیچ پایگاه اجتماعی به ایران باز گرداند؛ پس حزب مشروطه برای کسب اعتماد بورژوازی ایران راه پیمائی طولانی ای را آغاز کرده است.

مشکل اینجاست که تبلیغ پلاتفرم و هدف نهایی شان، یعنی سلطنت مشروطه ای را وعده دادن که شاهان پهلوی در ایران برای همیشه از حیز انتقاع ساقطش کردند، حتی برای جلب توجه بورژوازی ایران کفایت نمی کند. در کوتا مدت هم که چیزی برای عرضه ندارند تا برای بورژوازی ایران به دردی بخورد. پس اثبات خدمتگزاری به بورژوازی ایران را تنها با پای فشردن بر منافع استراتژیک آن باید به ثبوت برسانند. برای حزب مشروطه، چه در فعالیت های تبلیغی و چه در موضع گیری های سیاسی، منافع استراتژیک بورژوازی ایران، و نه ملاحظات کوتاه مدت تاکتیکی، مد نظر است. بطور نمونه، وقتی پارسال حملۀ نظامی امریکا به ایران قریب الوقوع به نظر می رسید، حزب مشروطه ایران، برخلاف موضع عمومی سلطنت طلبان، و حتی برخلاف موضع لیبرال های تازه نئوکان شدۀ ایرانی، با حملۀ امریکا به ایران مخالفت کرد؛ چرا که سیاست جنگی امریکا با دورنمای فعال کردن نیروهای قومی اپوزیسیون همراه بود و مخاطرۀ تجزیه ایران را در بر داشت، و حزب مشروطه پذیرفتن ریسک پرداخت بهای تجزیۀ ایران را در مقابل سرنگونی رژیم اسلامی به بورژوازی ایران توصیه نمی کرد.

مبارزه با مارکسیسم و چپ نیز در راستای همین دوربینی استراتژیک حزب مشروطه قرار دارد. برخلاف دوران پهلوی که داغ و درفش یگانه شیوۀ مقابله شان با چپ بود، و برغم عادت مشاغل سابق شان در ساواک و ارتش و وزارت اطلاعات، هواخواهان تبعیدی سلطنت مخلوع اکنون می باید تنها به "مبارزۀ ایدئولوژیک" با چپ بسنده کنند. در این میان، حزب مشروطه از این ضرورت فضلیت ساخته، و همین مبارزۀ قلمی با چپ را گواه می گیرد که خبرهای سابق نیست، سلطنت طلبان متنبه شده اند، و اگر بازگردند این بار مدرن و متمدنانه رفتار خواهند کرد. برای این حزب اهمیتی ندارد که هیچ آدم هوشمندی صداقت اخلاقی چنین انتخاب اجباری ای را نمی پذیرد، بلکه تعیین کننده این است که این هم یک راه خدمتگزاری "استراتژیک" به بورژوازی ایران تلقی گردد تا جاپایی در صحنۀ سیاست ایران بیابد.

در چند سال گذشته حزب مشروطه ایران دچار این پندار شد که گویا در خنثی کردن چپ کامیابی هایی داشته است. پیوستن امثال جمشید طاهری پور (زندانی سیاسی سابق و چریک فدائی اسبق دوران پهلوی) به کنفرانس های سلطنت طلبان یکی از نشانه های این توفیق بود، و چندی پیش حزب مشروطه رسما مراتب خوشنودی خویش را از سازمان اکثریت بعنوان نمونۀ چپ معقولی ابراز کرد که سلطنت طلبان در "ایران آینده" می توانند با آنها کنار بیایند. در رابطه با چپ رادیکال البته کار حزب مشروطه دشوارتر بود، اما در این عرصه نیز موفق شدند تا، بر تکیه بر خواست مشترک "سرنگونی طلبی"، برخی عناصر و جریانات تندروی چپ را اغوا کنند تا در خارج کشور چند تظاهرات مشترک دو فاکتو را با سلطنت طلبان سازمان دهند؛ یا دستکم سخنگویان حزب مشروطه در تریبون های تبلیغاتی برخی چپ های رادیکال به عنوان یک نیروی سیاسی حضور یابند و مشروعیت بگیرند. گام های کوچک اما لازم در یک راه پیمائی طولانی.

مانع اصلی در این راه اما از چشم حزب مشروطه پنهان مانده بود: مادام که حزب مشروطه در خارج کشور خود را با جریانات قبلا چپ (یا چپ دورۀ قبل) مشغول کرده بود، در ایران چپ جدیدی داشت شکل می گرفت. این چپ جدید ادامۀ مبارزۀ ضد دیکتاتوری و ضد امریکائی سازمان ها و جریانات چپ در زمان پهلوی نیست؛ بلکه از دل جامعۀ امروز ایران، و در کشمکش طبقه کارگر چند ده میلیونی با بورژوازی نوکیسۀ دوران رژیم اسلامی، زاده شده است. حزب مشروطه شناختی از کم و کیف چپ دورۀ جدید ندارد. به این ها باید گفت، "گفتمان" های فرهیخته تان در باب مدرنیته و هم-منفعتی همۀ نیروهای جامعه مدنی را در گوش همان جریانات سابقا چپ زمزمه کنید. آنچه این چپ جدید را در مقابل حکومت اسلامی حاکم قرار می دهد از دلبستگی اش به ضرورت "لائیسیته" و "گذار به مدرنیته" مایه نمی گیرد، بلکه به این سبب است که کارگران در هر گام در مبارزه برای بهبود وضعیت خود با رژیم حاضر بمثابۀ پاسداران اسلامی سرمایه رو در رو می شوند. این چپ نقش فریبکاری مذهب و سنت را در خدمت به سرمایه و سرمایه داری در ایران به روشنی می بیند، و از همین رو برای همیشه دست مذهب را از حکومت کوتاه خواهد کرد. اما جایگزینی جمهوری اسلامی سرمایه با جمهوری لائیک سرمایه را نمی توانید بر پرچم این چپ جعل کنید.

گزینۀ بورژوازی برای جنبش کارگری

در یک چشم انداز بلند مدت حریف استراتژیک بورژوازی ایران رژیم اسلامی نیست، طبقه کارگر سوسیالیست است. این را بورژوازی ایران حتی وقتی با فرمول روشن سیاسی بیان نمی کند بنا به غریزۀ طبقاتی اش بو می کشد. در صحنۀ سیاست ایران امروز آنچه شانس جریانات شبه اپوزیسیون اصلاح طلب و تدریجی گرا را برای نمایندگی بورژوازی ایران افزایش داده این واقعیت است که این جریانات استراتژی سیاسی رفرم در رژیم موجود را در مقایسه با ریسکی عرضه می کنند که تعقیب راه انقلابی برای سرنگونی رژیم اسلامی قطعا برای سرمایه و سرمایه داران در بر دارد.

بر اصلاح طلبان روشن است که در استراتژی آنها نیز پروسۀ "چانه زنی در بالا" بناگزیر تحرک در پائین را افزایش می دهد، و شعار "جامعه مدنی" قرار است همین تحرک را مهار کند و به چنان "فشار از پائین"ی تبدیلش کند که بتواند در خدمت همان "چانه زنی در بالا" قرار گیرد. مشخصا در رابطه با جنبش کارگری، برای اصلاح طلبان شعار"جامعه مدنی" ناظر بر شکل گیری چنان اتحادیه های کارگری است که بتواند خواست های کارگران را به قدرت یابی اصلاح گران رژیم گره بزند، و در مقابل این تضمین را بگیرد که با قدرت یابی جناح اصلاح گران در حکومت چنین تشکل های کارگری، در خارج از مدار خانۀ کارگر و شوراهای اسلامی، رسمیت خواهند داشت. آقاجری در همین دیدار آخر با تحکیم وحدت با صراحت از آنها می خواهد تا با جنبش کارگری "گفتگو" کنند تا کارگران دریابند که حتی خواست نان از جانب تودۀ مردم را باید به "توسعۀ سیاسی" مورد نظر اصلاح گران منوط کرد، و بنابراین در انتخابات آینده باید از اصلاح طلبان دفاع کنند(2). این است محتوای سیاسی حرکتی که اصلاح طلبان این روزها "دموکراسی خواهی" می نامندش. در حرکت "دموکراسی خواهی" اصلاح طلبان نقش تشکل کارگری این است که، بمنزلۀ تشکلی متعلق به "جامعه مدنی"، نه فقط در دراز مدت ظرف سازش کارگران با صاحبان سرمایه باشد، بلکه فورا نیز وظیفۀ تعلیق خواست های رفاهی کارگران را عملی کند.

در رابطه با جنبش کارگری، جریانات بورژایی اپوزیسیون سرنگونی خواه کارشان از اصلاح طلبان هم دشوارتر است. چرا که همۀ آنها، بخصوص با برآمد دور جدید جنبش کارگری، از یکسو در تودۀ میلیونی طبقه کارگر یگانه نیروی اجتماعی برای تحقق سرنگونی را می بینند و لاجرم خواهان تحرک بیشتر آن هستند، و از سوی دیگر می دانند و می بینند که با تحرک جنبش کارگری این سوسیالیسم است که دست بالا را در جنبش کارگری می یابد. تنها راه حل این تناقض این است که یک جریان سرنگونی طلب اما ضد سوسیالیست از همین امروز جهتگیری جنبش کارگری را رقم بزند. اما واقعیت این است که یک جریان ضد سوسیالیست ولی واقعا کارگری که ظرفیت این را داشته باشد که بر جنبش کارگری مسلط شود، به شهادت تاریخ دویست سالۀ جنبش کارگری در همۀ کشورهای صنعتی و نیمه صنعتی، در حکم کیمیاست.

تنها در اتحادیۀ کارگری امریکا، و آن هم فقط از بعد از جنگ دوم جهانی به اینسو، جنبش کارگری تحت سلطۀ بلامنازغ یک خط ضد سوسیالیستی بوده است. و تنها با مداخلۀ فعال نظامی و مالی و اداری دولت امریکا چنین مدلی از اتحادیه ها به برخی کشورها که پس از جنگ دوم در اشغال نظامی امریکا بودند (ژاپن و کره جنوبی) صادر شد، یا با مخارج هنگفت مالی و با سود بردن از ابزار جاسوسی در برخی کشورهای اروپای شرقی (مثلا جناح مسلط در اتحادیۀ همبستگی لهستان)  شکل گرفت. ولی توفیق این مدل از اتحادیه ها در کشورهای "جهان سوم" تحت نفوذ امریکا عموما از حد سندیکاهای زرد فراتر نرفته است. سیاست خارجی جاری امریکا در قبال رژیم اسلامی در ایران مدتی است که شکل دادن به چنین جریانی در جنبش کارگری ایران را در متن کمک برای تقویت سایر جنبش های "جامعه مدنی" (دانشجویان، زنان، روزنامه نگاران و هنرمندان، اقلیت های قومی)، آشکارا دنبال می کند(4). همین پول خرج کردن امریکاست که نقطه اتکای اعلامیه حزب مشروطه خطاب به جنبش کارگری ایران است. (همچنان که پیام های بچۀ محمدرضا شاه خطاب به کارگران ایران نیز بر همین پول امریکا حساب باز کرده است.)

کارگران آگاه ایران، و در رأس آنها فعالان سوسیالیست جنبش کارگری، در مقابل نفوذ خط امریکا هشیار هستند. اما نکتۀ جالب در بحث حاضر این است که هم سلطنت طلبان و هم اصلاح طلبان حکومتی، با اینکه به خون هم تشنه هستند، وقتی به طبقه کارگر می رسند با هم توافق دارند که جنبش کارگری ایران باید راه "جامعه مدنی" را در پیش گیرد. به این می گویند منفعت عینی طبقه (در این مورد منفعت عینی طبقۀ سرمایه دار) که، فراتر از هر دسته بندی سیاسی، جریانات رقیب و دشمن را در بورژوازی به شعارهای واحد می رساند. بخش های مختلف بورژوازی منافع خاص خود را دارند که چه بسا با منافع بخش های دیگر در تضاد قرار می گیرد، و به همین دلیل هم بورژوازی در همۀ کشورهای دنیا به احزاب سیاسی متعددی نیاز دارد. تنها در مقابل طبقه کارگر است که تمام احزاب متنوع و بخش های مختلف بورژوازی منفعت مشترک خود را باز می شناسند و فارغ از هر اختلافی عملا یک شیوه را در پیش می گیرند.

ایجاد تشکل های توده ای کارگری در ایران امروز اجتناب ناپذیر است. سطح توسعۀ اقتصادی، غلبۀ تام و تمام روابط اجتماعی شهرنشینی، پیچیدگی مناسبات در بازار کار، و میزان رشد فرهنگی طبقه کارگر، همه و همه عواملی هستند که در ایران نیز مثل هر کشور مشابهی وجود تشکل های کارگری را ایجاب می کنند. همۀ سخنگویان بورژوازی ایران این نکته را می دانند که ایجاد تشکل های کارگری در ایران امروز گریز ناپذیر است؛ بنابراین مساله شان این است که بر نوع و جنس چنین تشکل هایی تأثیر بگذارند. نظریۀ "جامعه مدنی" بهترین بیان گزینۀ بورژوازی برای جنبش کارگری ایران است.

انتخاب استراتژیک

اعلامیۀ حزب مشروطه درست می گوید. جنبش کارگری ایران با یک انتخاب استراتژیک روبروست. یا راه مبارزۀ طبقاتی یا راه "جامعه مدنی". یا تشکل کارگری ای که واقعا ظرف تعقیب منافع کارگران در مقابل منافع سرمایه داران باشد، یا تشکل کارگری ای که یک NGO است برای تعامل با کارفرما و همکاری با سایر چنین NGO هایی. این ها دو گزینۀ طبقاتی اند، گزینۀ طبقاتی کارگران و گزینۀ بورژوازی برای کارگران. اینکه طبقه کارگر ایران در عمل کدام گزینه را انتخاب خواهد کرد محتوم نیست. رویدادهای یکی دو دهۀ اخیر در کشورهایی نظیر ترکیه، مالزی، تایلند و اندونزی، که به اصطلاح رایج در حال "دموکراتیزاسیون" بوده اند، نشان می دهد که بهیچوجه مقدر نیست طبقه کارگر در قبال گزینۀ بورژوازی مصون بماند. تنها تضمین انتخاب استراتژیک درست آگاهی عمیق کارگران پیشرو بر ماهیت این گزینه هاست. گزینۀ بورژوایی برای جنبش کارگری بسته به شرایط مشخص هر کشوری در بسته بندی های متنوعی به بازار میاید و با استدلال های متفاوتی بازاریابی می شود. ضمن اینکه باید از تجربۀ سایر کشورها درس گرفت، حیاتی است که در گزینۀ "جامعه مدنی" که به جنبش کارگری ایران عرضه می شود در هر مورد مشخص دقیق شد، استدلالات مبلغان آنرا تجزیه و تحلیل کرد و برای شان پاسخ داشت، و در هر مورد محتوای سیاسی و طبقاتی آن را به روشنی بازشناخت. 

همۀ احزاب و جریانات بورژوازی ایران تشکل کارگری از نوع سازمان های "جامعه مدنی" را به سبب فوائد آن برای بسط دموکراسی در ایران به طبقه کارگر ایران عرضه می کنند. اصلاح طلبان حکومتی فعالیت غیرسیاسی NGO ها را، و از جمله سندیکاهای کارگری را، عامل عقب نشینی رژیم و باز شدن فضای سیاسی می شمارند؛ اما سلطنت طلبان حزب مشروطه که سرنگونی خواه اند می گویند تشکل کارگری باید در چارچوب "جامعه مدنی" باشد تا مبادا خللی در مبارزۀ همگانی علیه رژیم ایجاد کند. می گویند "نبرد اصلی اکنون میان مردم و حکومت است"، و بنابراین مبارزۀ طبقاتی، یعنی مبارزۀ کارگران با صاحبان سرمایه ای که ظاهرا آنها هم جزئی از این مردم اند و در مقابل حکومت مشغول مبارزه اند، "شکاف انداختن در جبهه اصلی و فوری مبارزه" است.

گفتن ندارد که هیچ کارگر سوسیالیستی نمی خواهد مبارزه علیه رژیم حاکم تضعیف شود، و هر آدم نیمه عاقلی هم این را می داند که در مبارزه برای سرنگونی رژیم اسلامی باید از بیشترین نیروی جنبش های جاری حق طلب استفاده کرد. کارگران سوسیالیست ایران همواره جنبش دانشجویی و جنبش زنان را به اتحاد با جنبش کارگری فراخوانده اند. ولی اگر قرار است مبارزه علیه رژیم اسلامی به تحقق وسیع ترین خواست تودۀ مردم ایران، به آزادی و برابری، بیانجامد، چنین مبارزۀ متحدی نا

روز کارگر،یک گام به پیش

خرداد 1386

در روزها و هفته های اخیر رژیم جمهوری اسلامی با گسیل نیروهای انتظامی ، امنیتی و ارازل و اوباش خود در خیابانها و معابر،محل کار وزندگی افراد، یورش دوباره ای رادر جامعه سازمان داد .حمله به زنان و جوانان ،توقف نشریات و دستگیری فعالین جنبشهای اجتماعی از جمله کارگری ، زنان ، دانشجویان و معلمان گسترش یافت.نیازبه گفتن ندارد که سرکوب ابزاردائمی رژیم اسلامی در تقابل با کوچکترین اعتراضات اجتماعی از بدو امر تاکنون در ایران بوده است .ویژه گی شرایط حاضر اما اوج گیری جنبشهای اجتماعی و مبارزه به صورت هماهنگ تربوده است که استبداد سرمایه در ایرانرا به چالش کشانیده است و این چنین رژیم را به تکاپو انداخته است. برگزاری روز  اول ماه مه به وضوح این را به حاکمان و سرمایه در ایران نشان داد.

طی سالهای گذشته اینجا و آنجا اعتراضات و مطالبات کارگری در ایران نمونه هایی ازمبارزه علنی متشکل را به معرض نمایش گذاشت که ازبرگزاری مراسم مستقل اول ماه مه سقزدر سال 83 شروع شد و با اعتصاب کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران در زمستان 85 به اوج خود رسید.با سرکار آمدن احمدی نژاد ، شکست دوم خرداد و  افول  جریان اصلاح طلب نه تنها وقفه ای در مبارزات  جنبش کارگری بوجود نیامد بلکه حتی دیگر جنبشهای اجتماعی را به سوی خود جلب کرد که جنبش دانشجویی یکی ازآنها بود.عروج چپ جنبش دانشجویی در16آذر 85 با شعار جنبش دانشجویی متحد استراتژیک جنبش کارگری سر آغازنزدیکی.این دو جنبش اجتماعی با همدیگر بود و نشان داد که گرایش سوسیالیستی درجنبش دانشجویی از ظرفیت بالایی برخورداراست.شورای همکاری تشکلها و فعالین کارگری که درواقع پاسخ گرایش سوسیالیستی به عمل واحد جنبشهای اجتماعی در برابرمصائب سرمایه داری بود در بستر چنین شرایطی شکل گرفت.

گزارشات مربوط به برگزاری روز جهانی کارگر در ایران و ارزیابی فعالین حول آن، حاکی از نقطه عطفی در جنبش کارگری و تشخیص بجای فعالین آن در طی حرکتهای سالیان اخیر بوده است که با وجود تهدیدها وحتی دستگیری عده ای از فعالین آن( چه مثل محمود صالحی ،به مثابه سمبل برگزاری مراسم مستقل روز کارگر،که قبل ازفرا رسیدن این روز توسط اوباشان رژیم ربوده شد و چه مثل اعضای اتحادیه بیکاران که درجریان برگزاری روز کارگر در سنندج دستگیر شدند)اما در سطح گسترده ای برگزار و شعارها و مطالبات کارگران در مراسمها فریاد شد.

برگزاری روز کارگر در ایران و تجارب برگزاری آن وجود گرایش سوسیالیستی کارگری وظرفیت آن در تحولات اجتماعی ایران و نیزاتحاد جنبشهای اجتماعی دیگر ( خصوصا جنبش دانشجویی ) را با جنبش کارگری نشان داد .مقابله سراسیمه سرمایه و جمهوری اسلامی دربعد از اول ماه مه خود گویای آن است که خطر سنگین تر شدن وزن یک جنبش اجتماعی در مسیری واحد در ایران را جدی گرفته است و میبایست درآماده گی مقابله با آن قدری تعجیل کند و دیگر نمیتواند فقط به ابزارهای تاکنونی متوسل شود.مسلما سرمایه در ایران بیکار نخواهد نشست و برای  حفظ قدر قدرتی خویش و انطباق با سیاستهای سرمایه جهانی دست به تلاشهای مضاعفی خواهد زد، در سیاست داخلی مقابله با جتبشهای اجتماعی و در سیاست خارجی هماهنگ شدن با جهان سرمایه داری استراتژی اش خواهد بود. جنبش کارگری و متحدینش نیز در هر گام مبارزه برای چالش با سرمایه و فراهم کردن موقعیت مناسب در توازن قوای موجود به ابزارهای فراخورآن نیاز حیاتی دارد تشکلهای کارگری ، سراسری کردن آنها به منظور دخالتگری کارگران در امر مبارزاتی خود و عرض اندام کردن در جامعه فعالیتهای مستمری بوده است که در سالهای اخیر جنبش کارگری را در موقعیت بهتری قرار داده است . اکنون جای آن دارد که برای هماهنگ کردن و سازمان دادن کل این مجموعه برمبنای یک نقشه عمل سیاسی واحد و به منظور استفاده جامع از امکانات موجود در خدمت تحولات آتی سیاسی در جامعه در راستای مبارزه با سرمایه داری ابزارش را مهیا کرد. حزب کارگران آن ابزاری است که میتواند به  مبارزات گرایش سوسیالیستی و چپ کارگری در ایران انسجام واحدی بخشد.زمینه های مادی این حزب موجود است شرایط آن رامیبایست شناخت و راه به سوی برپایی آن را گشود. *

خرداد ٨٦

**************

به نقل از به پیش! شماره 22 چهار شنبه ٢٣ خرداد ۱۳۸٦، ١٣ ژوئن ۲۰۰٧

 

 

 

 

 

June 14, 2007

تشدید بحران رهبری فلسطین

یادداشت روز مازیار رازی

امروز چهارشنبه 23 خرداد 1386 درگیری میان گروه های فلسطینی درغزه شدت گرفته است.  محمود عباس، رئیس دولت خودگردان فلسطین، بخش هایی از گروه حماس را به تلاش برای کودتا علیه نهادهای فلسطینی متهم کرده است. حماس و فتح با تلاش عربستان در ماه فوریه 2007 در مکه به توافقی دست یافتند و طبق آن توافق نامه، دولت وحدت ملی فلسطینی به ریاست اسماعیل هنیه با حضور اعضای دو گروه و چهره های مستقل تشکیل شد. این توافق نامه مانع از درگیری ها میان دو گروه نشد و تلاش های مصر برای پایان دادن به این خشونت ها اگر چه منجر به آتش بس های موقت شده اما به درگیری ها پایان نداده است. حماس در شهر غزه، از طریق مساجد اعلام کرده که به مواضع فتح در این شهر از جمله مقر محمود عباس حمله خواهد کرد. گزارش ها همچنین حاکی از آن است که صدها تن از شبه نظامیان حماس، در شمال غزه نیروهای فتح را به محاصره خود در آورده اند. در کرانه غربی که مردان فتح از قدرت بیشتری برخوردارند، تهدید کرده اند که رهبران حماس را مورد هدف قرار خواهند داد. در تازه ترین دور درگیری ها میان شبه نظامیان فتح و حماس، حداقل 34 نفر کشته شده اند. (بی بی سی)

بدیهی است که این درگیری ها نتیجه نقشه های حساب شده دولت اسرائیل و آمریکا بوده است. انشقاق در صفوف این دو گرایش بورژوایی در دولت منجر به باز شدن دست های اسرائیل برای اعمال نفوذ در منطقه می گردد. مروری بر تاریخچه سیاست دول اسرائیل و آمریکا در منطقه نشان می دهد که چگونه انشقاقات کنونی از سالها پیش طراحی شده است. در واقع دولت آمريکا و اسرائيل متکی بر يک برنامه حساب شده وارد مذاکره و معامله با ياسر عرفات شدند. هدف مذاکرات يزاک رابين و عرفات با وساطت آمريکا در اين امر نهفته بود که اسرائيل، کار سرکوب و کنترل نا آرامی ها و حرکتهای ضد اسرائيلی و ضد آمريکايی مردم فلسطين را به عهده عرفات، به مثابه يک پليس، بگذارد. سازمان آزاديبخش فلسطين (الفتح) به رهبری ياسر عرفات در  13  نوامبر 1974 مبارزه مسلحانه عليه اسرائيل را در مقابل تشکيل «دولت کوچک فلسطين» کنار گذاشت. اين تغيير موضع در راستای  مبدل شدن يک «سازمان آزاديبخش» به يک «دولت بورژوا»  در مناطق اشغالی بود. دولت اسرائيل (با توافق دولت آمريکا) نهايتاً کرانه باختری رود اردن را در مقابل خريداری ياسر عرفات به مثابه يک «پليس» در به کنترل در آوردن مردم فلسطين، به او اعطا کرد. پس از مرگ عرفات، محمود عباس همان سیاست ها عرفات را با تاکید بیشتر در راستای خدمت به امپریالیزم ادامه داد.

اما، تحرکات مردم فلسطين ناشی از فقر و فلاکت منجر به تقويت گرايش های خرده بورژوايی مانند حماس /حزب الله شد. گرايش هايی که از جانب ايران و سوريه تغذيه مالی می گردند. فشارهای توده ای موقعيت رهبری جناح عباس را در سال پيش دشوراتر کرده است. در این دوره رهبری  فتح در مقابل يک تضاد واقعی قرا ر گرفته است: از يک سو می بايستی به عنوان خدمتکار امپرياليزم و اسرائيل نقش خود را در کنترل حرکتهای توده ای به خوبی ايفا کند؛ و از سوی ديگر محبوبيت  توده ای خود را به گرايش های حماس/حزب الله از دست ندهد. اين تناقض عينی منجر به وضعيت بحرانی فعلی گشته است. محمود عباس در واقع هم اعتبار خود را در ميان توده های فلسطينی از دست داده است و هم مورد سرکوب اسرائيل قرار گرفته  و بهای فرصت طلبی خود را پرداخت می کند.

از سوی دیگر؛ بديهی است سیاست های دول اسرائیل و آمریکا راه حلی برای بحران منطقه ارائه نمی دهد.  همانطور که تجربه اشغال افغانستان و عراق نشان داد دولت آمريکا در بحران عميق تری از پیش فرو رفته است. به همين ترتيب اسرائيل نيز گور خود را در مناطق اشغال شده خواهد کند.

در عین حال بديل ها گرايش های خرده بورژوايی حماس/حزب الله که از طريق اقدامات انتحاری جوانان بی تجربه به کارهای بی ثمر تروريستی دست می زند، نيز پاسخگو نيست. جنگ کنونی رهبری فتح با حماس بر سر قدرت سیاسی است.  حماس نیز در بهترين حالت، در مقام قدرت، کاری بيش از ياسر عرفات و محمود عباس انجام نخواهند داد. تا زمانی که دولت های بورژوايی فلسطينی در مصدر قدرت قرار گيرند، و تا زمانی که رهبری توده های فلسطينی در دست حزب الله/حماس باشد، دست های اسرائيل و آمريکا از منطقه کوتاه نخواهد شد. هردو جناح راهی جز معامله با اسرائیل نخواهند داشت.   

اما، تظاهرات وسيع کارگران و روشنفکران يهودی و عرب در اسرائيل عليه جنگ افروزی دولت شان نشان داد که تنها از طريق وحدت زحمتکشان اسرائيلی و فلسطينی در مقابل دولتهای اسرائيل و  فتح و حماس در راستای تشکيل يک فدرال سوسياليستی در منطقه است که  صلح  به اين منطقه بازخواهد گشت.

23 خرداد 1386

 

 

 

 

 

 

 

June 10, 2007

صدیق اسماعیلی: مطلبی کوتاه در رابطه با حمایت دانشجویان چپ از کارگران زندانی

اخیرا دانشجویان چپ و سوسیالیست در ایران با اجرای یک طرح به‌جا و به موقع, به حمایت از کارگران زندانی برخواسته‌اند. این دانشجویان با اجرای طرح قراردادن صنوق‌های جمع آوری کمک مالی برای کارگران زندانی  و همچنین پخش بروشورهای این طرح در دانشگاه تهران فعالیت خود را شروع کردند که این نوع فعالیت روز به روز گسترش  میابد و در سطح وسیعی در دانشگاههای مختلف در تهران به اجرا در می‌آید. حتی عده‌ایی از دانشجویان چپ دانشگاه کویین مری لندن      ( A group of left student at Queen Mary university of London) در اطلاعیه‌ایی به پشتیبانی از حمایت دانشجویان چپ از کارگران زندانی برخواسته‌اند  و طرح مشابهی را روز دوشنبه 11 ژوئن در دانشگاه کویین مری لندن (Queen Mary) اجرا میکنند.

حمایت دانشجویان چپ از کارگران و طرح آنها فقط جنبه مالی آن نیست، این طرح به خودی خود نشان از پیوند طبقاتی این جنبش با جنبش کارگری است. بطور مشخص  دانشجویان چپ به عنوان نسل جدیدی از فعالان چپی که سرکوبگران آن را منقرض شده فرض میکردند و بر خلاف خیال خام لیبرالها که در تضاد با سوسیالیسم، برای پیروزی نئولیبرالیسم تلاش میکنند، اینبار دانشجویان چپ  با پرچم " یا سوسیالیزم یا بربریت " به میدان آمدند، با لیبرالیسم جدل و مقابله نظری میکنند و خواب شیرین لیبرالها را به کابوس وحشتناک تبدیل کرده‌اند و عملا نشان میدهند  که رمز پیروزی و به میدان آمدن سوسیالیزم،  تنها در گرو ایجاد تشکلهای توده‌ایی طبقاتی کارگری و اتحاد جنبش دانشجویی و سایر جنبشهای آزادیخواه و برابری طلب با جنبش کارگری میسر است.

 دانشجویان چپ اگر چه با مشکلات زیادی  روبه رو هستند و امکاناتی را که دیگر طیفهای درون جنبش دانشجویی در اختیار دارند را دارا نیستند، اما با همت و تلاش و تقبل سختیهای زیادی به جنگ با نیروهای سرکوبگر و دیگر گرایشات درون جنبش دانشجویی رفته‌اند و نشان دادند که در اتحاد با جنبش سوسیالیستی کارگری میتوان دست‌ ‌آوردهای ارزشمند و غیر قابل باز پس گیری‌ایی را صاحب شد. طرح صندوق کمک مالی، گامی مثبت  و ارزشمند در جهت اتحاد و همبستگی با جنبش کارگری است. از این طرح و طرحهای دیگری در جهت همبستگی با جنبش کارگری و ایجاد تحرک برای ساختن تشکلهای مستقل کارگری باید پشتیبانی کرد.    

صدیق اسماعیلی

June 07, 2007

اتوپی يا نوستالژی؟ جايگاه "انقلاب" در سياستهای حاکم بر چپ

 

بحث در باره "انقلاب" و يا "سازماندهی انقلاب"، يکی از نقاط گرهی اختلافات در حزب کمونيست کارگری، چه در دوران حيات منصور حکمت، و چه پس از مرگ او و نيز در دوره پس از جدائی ها و تشکيل حزب حکمتيست است. اکنون که ديگر بيش از دو سال است که از دايره مباحث "درونی" عبور کرده ايم، و  هر دو حزب کمونيست کارگری و حکمتيست، در مصوبات کنگره ها و پلنومها، راسا بر جايگاه کليدی "انقلاب" تاکيد گذاشته اند، طبعا هر کدام با موضع و برداشت و تاکتيکهای مختص به خود، با فراغ بال بيشتری ميتوان به اين مساله پرداخت. و برای من که پس از استعفا از عضويت در حزب حکمتيست، دليلی در دفاع و يا توجيه سياستهای حاکم باقی نمانده است، نقد و بررسی مساله مورد بحث، ميتواند از نقطه نظر "شخص ثالث" و لاجرم قدری ابژکتيو تر و بدون هيچ پيرايه تعلق و يا تعصب سازمانی و تشکيلاتی طرح و به بحث گذاشته شود.   حزب و انقلاب، قطعنامه کنگره ۵ حککا در اين مورد و موضوع سمينار کورش مدرسی: "انقلاب ايران و وظايف کمونيستها" و استخراج مبانی تاکتيکی، تئوريهای سازمانی و حزبی بر اين اساس، يعنی بر اساس "انقلاب"، کماکان يک رکن و فاکتور مهم در جايگاه سياسی و هويتی هر دو حزب است. من از وارد شدن به تعابير گوناگون در مورد "انقلاب"، و از آنجا از وارد شدن به نقاط کشمکش و اختلاف بر سر جايگاه انقلاب و تعريف از آن اجتناب ميکنم. و از اين مساله که "جنبش سرنگونی" سهوا و يا عمدا مترادف با انقلاب فرض شده است و اينکه اين جنبش علی العموم ضدرژيمی ميتواند بلافاصله به انقلاب سوسياليستی تبديل شود و يا فاز مرحله "دمکراتيک" را در انقلاب "بی وقفه" نمايندگی کند، نيز ميگذرم. من پاره ای از اين تلقيات سوسياليسم خرده بورژوائی و الگو پردازی از انقلابات ديگر را در نوشته ها و مقالات ديگری نقد کرده ام.  نکته من در اينجا اين است که آنچه که نقاط تاکيد و مبنای تاکتيکهای سياسی اين نگرش ها و موضعگيريها را تشکيل ميدهد، خود "انقلاب"  و شرايط عينی و خارج از اراده احزاب، به عنوان يک داده و پيش فرض اجتناب ناپذيربه عنوان يک نقطه تحول و  در عين حال نقطه شروع، و نه يک مرحله ای يا مستقيم و بلاواسطه بودن آن، مسالمت آميز و بدون خونريزی و يا غير آن است. بحث من در اينجا الزاما تکرار مباحث و جدلهای سابق و فعلی، حال چه به شکل تعريف از انقلاب جاری به عنوان ضرورت بالفعل انقلاب سوسياليستی و رشد "گرايش سوسياليستی" در جنبشهای موجود و يا انقلاب چند مرحله ای و انقلاب " مداوم" نيست. بحث من اين است که صورت مساله، يعنی خود انقلاب، مستقل از هر خصلت موقتی و يا بالفعلی که در سيستم فکری و سياسی هر دو حزب حککا و حکمتيست دارد، يک صورت مساله واقعی نيست. من در ادامه به ريشه اين مساله، يعنی وزن انقلاب در اين سيستمهای سياسی و فکری، اشاره کوتاهی خواهم کرد.  انقلاب يک اتفاق و تحول روتين و يا امری تاريخی تر و تصادفی؟  برای وقوع يک انقلاب فاکتورها و عوامل متعدد و بسيار پيچيده ای بايد در ذهنيت و روانشناسی توده های مردم عادی و در کل جامعه موثر باشند که مردم را به پای رفتن به يک سری حرکات غير روتين و غير نرمال سوق بدهند. و اين فاکتورها، تنها و صرفا، به سرکوب مردم، خفقان و يا گسترش فقر و گرسنگی و محروميت و حتی شکاف های بزرگ طبقاتی محدود نيستند. بحث از انقلابی است که در آن مردم عادی، همين مردمی که در شرايط متعارف به نظر ميرسد به وضع موجود تمکين کرده اند، و نسبت به سياست و دخالت در سياست بی تفاوت اند، و حالا حالاها هست و نيستشان و زندگی امروز و فردايشان را در جانفشانيها و قهرمانيهای باورنکردنی و تحقير مرگ، سرمايه گزاری نکرده اند، منقلب ميشوند و هر حرکتشان "انقلابی" است. انقلاب بطور عينی زمانی وقوع می يابد که مردم، مستقل از هر دورنمائی که انقلاب خواهد داشت، به اين درجه از اعتماد به خود ميرسند که ميتوانند رژيم و حکومت حاکم را بزير بکشند و نشانه های قدرتمندی از شکاف و تزلزل و ريزش را در صف دشمنان خود مشاهده و لمس کرده باشند. انقلاب را نميتوان ساخت و يا سازمان داد، ميتوان در انقلاب و سمت و سو دادن به آن دخيل و يا غير دخيل بود، ميشود رنگ انقلاب را به خود گرفت و در اوضاع انقلابی از گروهها و دستجات محدود و کوچک مخفی کار هميشه در معرض حمله و تعقيب و تعرض پليس سياسی، به سازمانهای مطرح و مورد توجه مردم تغيير يافت و سالها پس از آن با دستاوردهای اين دوران برآمد اجتماعی زندگی کرد. اما سازماندهی و ساختن انقلاب امر هيچ حزبی، هر اندازه انقلابی و با سياستهای روشن و شفاف، نيست. و يکی از بزرگترين اشتباهات احزاب سياسی اين است که تاکتيکها و روشهای خود برای کسب قدرت سياسی را در هر حالتی، برای محتمل ترين حالت وقوع انقلاب تعريف کنند.
  ميخواهم بگويم که انقلاب يک امر روتين و جز لايتجزای مکانيسم جوامع که هر از گاه يکبار "حادث" ميشود، نيست. نگاهی به تاريخ جهان و ايران بطور روشنی به همه ما ميگويد که "انقلاب" از تحولات و اتفاقاتی نيست که مردم علی العموم ناچارا بايد در دوره حيات نسل خود، برای شرکت در آن در زندگی خود جائی برای آن باز کنند. آيا ما در فاصله انقلاب کبير فرانسه در سال ۱۷۸۹ تا انقلاب اکتبر در سال ۱۹۱۷،  يعنی به فاصله نزديک به يک قرن و نيم به معنی واقعی کلمه شاهد وقوع انقلابات بوده ايم؟ آيا در سطح جامعه ايران از فاصله انقلاب مشروطه در اواخر سده گذشته تا انقلاب ۵۷ يعنی مدتی در حدود ۷ دهه، مدام شاهد عروج و افول انقلابات ديگری بوده ايم؟  ميگويم انقلاب يک مکانيسم روتين جوامع بشری نيست، نه به اين خاطر که خوب است انقلاب اتفاق نيافتد و يا اينکه انقلاب و يا دوره های انقلابی تاثيرات فوق العاده و خارق العاده ای ندارد. بلکه به دلايل اجتماعی ديگری که انقلاب را بايد برای مردم عادی، امری ممکن و ملموس تصوير کند. تحولاتی که چه در اذهان توده های مردم معمولی و چه بطور عينی چنان موثراند که برآيند آن به کشاندن مردم به پای انقلاب منجر ميشود، خارج از اراده انسانها و جامعه و نقشه و برنامه احزاب سياسی است. برخی فاکتورها حتی خارج از دايره مکانيسمهای سوخت و ساز درونی در چهارچوب يک جامعه معين اند. جنگ و تجاوز يک کشور خارجی، بعنوان مثال در مورد قيام کمونارهای پاريس و انقلاب اکتبر نقش مهمی داشته اند. برای مثال تضعيف حکومت تزاری در روسيه و مستهلک شدن آن در جريان جنگ اول جهانی.  رابطه اليت سياسی وقت جامعه ايران با مدنيت و فرهنگ غرب عامل مهمی در شروع انقلاب مشروطه است. فاکتورهای بين المللی و تغيير شيفت حکومت آمريکا از به قدرت رساندن حکومتهای جونتاهای نظامی به افزايش فشار به رژيم سلطنت  برای رعايت "دمکراسی" و جلوگيری از چرخش جامعه ايران به چپ در دوران جنگ سرد، امکان پذيری بزير کشيدن رژيم سلطنت را از منظر توده های مردم ايران فراهم ساخت. و اين مساله که چپ آن دوران، جريان فدائی، ظرفيت و امکان اين را داشت که بر بستر يک برآمد انقلابی، آن انقلاب را به سوی سرکار آوردن يک رژيم از نوع ساندنيستی  هدايت کند، نيز يک واقعيت است. اما مساله مورد بحث من در اينجا اين نيست که احزاب سياسی، چپ جامعه و يا جريانات اسلامی چگونه مهر خود را بر آن انقلاب کوبيدند و يا از آن غافل ماندند. بحث من اين است که ذهنيت و روانشناسی توده های مردم معمولی در دوران انقلابی چنان است که حاضر به بزرگترين فداکاريها و جانفشانيها ميشوند، چرا که به درجه زيادی مطمئن شده اند که ميتوانند رژيم حاکم را بزير بکشند. و چنين شرايطی بايد نتيجه و برآيند عوامل و فاکتورهای بسيار متعدد داخلی و بين المللی باشد. مردم وقتی ميشنوند که شاه هم صدای انقلاب آنها را ميشنود، به قدرت خود باور ميکنند. اما اگر گرسنگی داده شوند، بيکارشان کنند و جامعه در مجموعه ای از مصائب اجتماعی زمين گير شود و در همان حال رژيمی را ببينند که خونسرد و قسی القلب و بيرحم از کشته پشته ميسازد و خاورانها را داير ميکند و نسل کشی راه می اندازد و بيست سی سال قتل زنجيره ای سازمان ميدهد، ديگر به اين سادگی به ميدان انقلاب وارد نميشوند.   اشتباه در شناخت ماهيت رژيم اسلامی  اشتباه محض است که نمودهای رفتاری رژيم سلطنت و رژيم اسلامی با مردم و کارگران و زنان و جوانان را مشاهده کرد و از روی گسترش ابعاد کمی آن نتيجه گرفت که اوضاع دارد به دوران انقلاب و ورود مردم به صحنه جنگ تعيين تکليف با رژيم اسلامی وارد ميشود. رژيم اسلامی با رژيم سلطنت تفاوتهای بسيار چشمگيری دارد. رژيم جمهوری اسلامی محصول به خون کشيدن يک انقلاب واقعی و حاصل سازماندهی اسلامی کردن و اسلامی ناميدن يک انقلاب واقعی است. و اين فقط يک "کلک" اسلامی و يا صرفا فريب اذهان مردم نيست. رژيم اسلامی بنا به دلايل متعددی که در اينجا مورد بحث من نيست، در واقع به قدرت رسيدن خود به اتکا "انقلاب اسلامی" و دخالت و شرکت وسيع مردم شرکت کننده در يک انقلاب واقعی را برای به قدرت رسيدن جريانات اسلامی سازمان داد. رژيم اسلامی با رژيم سلطنت که به کمک کودتا و فشار و سرمايه گذاری مستقيم آمريکا و انگليس سر کار آمد، فرق دارد. رژيم اسلامی قادر شد مردم عادی را در به قدرت رسيدن خود در مقياس ميليونی با خود همراه کند و اذهان جامعه را نسبت به اهداف سياسی خود دستکم "خودفريب" نگهدارد. چپ جامعه، فدائی، به دلايل کاملا قابل فهم و اساسا به دليل اشتراک در اهداف اجتماعی و سياسی با جريانات و گرايش ملی اسلامی، گارد خود را برای به قدرت خزيدن رژيم اسلامی کاملا باز نگاه داشت. رژيم اسلامی توانست نه تنها "مردم" را در ابعاد ميليونی در چنگ زدن به قدرت با خود سهيم کند، بلکه حتی و تلختر و تراژديک تر اين بود که قلع و قمع و کشتار های بی سابقه و نسل کشيها را در غياب يک مقاومت و تقابل در مقياس توده ای، به سرانجام خونينی برساند.
  اما رژيم جمهوری اسلامی، حتی فقط رژيم سرکوب انقلاب در شرايط بی تفاوت کردن توده های مردم نيست. اين رژيم نه تنها قادر شد که يک تعرض وسيع و لشکرکشی سازمانيافته را به ادامه دستاوردهای انقلاب ۵۷ در کردستان و تقابل سياسی و نظامی با رژيم اسلامی را محدود و درنهايت خنثی کند، بلکه در اوضاع عدم رابطه رسمی با غرب، هشت سال تمام از پس جنگ با رژيم بعث برآيد. رژيم اسلامی به اين اعتبار و از منظر بانيان آن، برای بقا خود و برای کسب قدرت خود، "جنگيده" است، سازمان داده است و قدرت حفظ لايه ای از جامعه را که تا قبل از آن زندگی طفيلی واری در حاشيه جامعه داشته اند، از خود بروز بدهد. رژيم اسلامی به اين ترتيب و به اتکا اين کارنامه، رژيمی نيست که سران و زعمای آن با هر اعتصاب و يا هر تظاهرات خيابانی، پشت صفحه تلويزيون ظاهر بشود و اعلام کند که "صدای انقلاب" را شنيده اند. اين عوامل و فاکتورها، نميتواند بر ذهنيت توده های مردم و وضعيت روحی و روانی شان در قبال جمهوری اسلامی بی تاثير باشد. انقلاب از منظر توده مردم، حتی با ظهور نمودهائی از نارضايتيها و اعتراضات مردم، به همان سادگی انقلاب عليه رژيم شاه نيست. به نظر من قدرت سازماندهی رژيم اسلامی در حفظ و بقای خود مطلقا قابل مقايسه با رژيم شاه نيست. به يک معنی رژيم اسلامی کمتر "پوشالی" است، سازمانهای امنيتی  قدرت کنترل مردم، مهار نارضايتيها، خنثی کردن و  سر به نيست کردن يک نسل کامل از فعالترين نيروهای انسانی و سازمانی اپوزيسيون و جلوگيری از شکل گيری يک قطب چپ و راديکال و انقلابی، و مهارت در بازی با اپوزيسيون خودی و حتی مهندسی اپوزيسيون خودی در رژيم اسلامی بسيار نهادينه تر و برنامه ريزی شده تر است. تاکتيسين و استراتژيسينهای رژيم اسلامی، برخلاف توهمات رايج احزاب اپوزيسيون راست و بعضا چپ، به مراتب خودآگاهتر و وسيعتر و نسبت به مکانيسمهای بقا رژيم اسلامی، چه در سطح داخلی و چه در سطح خارجی، برای مثال در فلسطين و خاورميانه و کشورهای حوزه خليج، نقشه مندتر و در مقايسه با رژيم سلطنت "متکی به خود" تر است. اين عوامل و فاکتورها، موجب شده اند که بقول معروف انقلاب "از چشم مردم بيافتد". مردم ايران تجربه انقلاب پيشين و حاصل قهرمانيها و فداکاريهای نسل قبلی را به چشم خود می بينند.   وارد شدن مردم ايران به پروسه يک انقلاب ديگر، به اين سادگيها نيست. مردم به اين راحتی و بدون جمع بندی تجارب نسل پيشين خود، بی گدار و بدون يک محاسبه دقيق، پا به دوران انقلابی ديگری نميگذارند. مردم ماجراجو نيستند، با زندگی خود بازی نميکنند و هست و نيست خود را در لحظاتی که قدرتمندی خود و شکاف و ريزش واقعی در صفوف دشمنان خود را به عينه نبينند، به خيابانها و باريکادها و جنگ سرنوشت نمی آورند. و نيرو و حزبی که بدون توجه به فاکتورهای اجتماعی و روانشناسی توده مردم و در غياب يک بررسی عميق و مسئولانه از تجارب و جمع بنديهای انقلابات علی العموم و انقلاب ۵۷ علی الخصوص، و بدون شناخت دقيق ماهيت رژيم اسلامی، سياست و تاکتيک و تئوری سازمانی و حزبی اش را بر اساس انقلاب و وظايف خود در قبال آن، تنظيم ميکند، قبل از هر چيز نشان ميدهد که به مکانيسمهای واقعی تر و ممکن تغيير وضع موجود لاقيد، و در نتيجه از برقراری يک رابطه با مردم و مبارزات و مسائل واقعی آنان عاجز است. چنين جرياناتی به ناچار در دايره درون خود محبوس ميمانند و از آنجا که "انقلاب" به عنوان اتفاقی جاری در حال روی دادن نيست، از ارائه راه حل برای مسائل روتين و هميشگی و در حال حاضر جامعه ايران ناتوان اند. مطالبات و تاکتيکها و سياستها و لاجرم "رهنمودها" همگی بناچار بايد حامل و محمل يک برآمد انقلابی باشند. وقتی بطور ابژکتيو چنين نيست، در تناقضی شکننده، بين دو قطب افراطی، عبارت پردازی چپ و يا ياس از انقلاب و رفتن به استقبال دوران طولانی حزب روتين کار نوسان ميشود. به همين خاطر است که هر تحرکی، به شنيدن "صدای انقلاب" تعبير ميشود و يا در ياس از عدم وقوع انقلاب، به مسير کار آرام و حفظ نيرو برای سازماندهی انقلاب فعلا غير قابل دسترس، رهنمون ميشود. در هر حال اين موضع و اين تعبير "انقلابی" و "پاسيو" از اوضاع عينی، برای اوضاع فعلی و در جريان، هيچ پاسخی ندارد. مضاف بر اينکه اگر گرم نگاه داشتن کوره انقلاب امری برای نگهداری حفظ نيرو و فلسفه گرفتن کنگره و پلنوم بعد از پلنوم و کنگره است، سرمايه گذاری برای انقلاب موعود، اما غير جاری، باز سياست حفظ خود به اميد مصرف از "پس انداز" فعلی برای مصرف و برداشت در فصل انقلاب است. نتيجه و برآيند هر دو موضع انتظار برای انقلاب و پس انداز برای انقلاب، سرمايه گذاری بر يک اتوپی است، که حاصل آن نه تنها حفظ نيرو هم نيست، بلکه واقعيات سرسخت و زمخت نشان داده است که شکاف و جدائی و ريزش نيروهای فعلا موجود محصول اين سياستگذاری اتوپيک و غير ماترياليستی و غير مارکسيستی است. احزاب منتظر انقلاب و يا در سودای فرارسيدن انقلاب برای سازماندهی و دخالت در آن، ناچارا به دو موضع در ميغلطند: هر حرکتی را مستقل از خصلت و وقوع آن در شرايط زمانی و مکانی و با چشم پوشی عامدانه از شعارها و مطالبات طبقاتی آن، در کاتگوری و صف بندی انقلاب قرار ميدهند. و يا اينکه به ميدان حفظ نيرو و ذخيره سازی به منظور سرمايه گذاری از پس انداز فعلی برای سازماندهی انقلاب پيش رو سقوط ميکنند. در هر دو حالت، "انتظار" ، يکی قدری "عجول تر" و ديگری صبورتر و "مرحله بندی" شده تر، و در نتيجه بی وظيفگی در قبال شرايط فعلی و اوضاع جاری مبارزات مردم، از ويژگيهای اين نوع سوسياليسم آويزان به و منتظر "انقلاب" است. اما مهمترين رگه انحرافی اين سوسياليسم منتظر انقلاب، حاشيه نشينی و بی تفاوتی مطلق در برابر اشکال مبارزه طبقاتی و بويژه مبارزه طبقه کارگر برای سوسياليسم است که بطور مداوم و مستقل از شرايط انقلابی و يا غير انقلابی، در جامعه سرمايه داری ايران، و در هر جامعه سرمايه داری ديگر، "گاه به شکل آشکار و گاه پنهان"، همواره در جريان است. اين نوع کمونيسم منتظر انقلاب، در متن جدال طبقاتی جامعه سرمايه داری، لاجرم ميدان را به نيروهای "غير انقلابی"، "اصلاح طلب" و رفرميست و امکان گرا واگذار و می بازد. يک محصول اجتناب ناپذير اين نوع سوسياليسم اين است که با تاخير ظهور انقلاب موعود، و  عقيم ماندن تلاش برای وانمود کردن اوضاع غير انقلابی به عنوان اوضاع انقلابی و آرايش و سازمان دهی ذهنی بر اين مبنا، ياس و سرخوردگی و ريزش نيروها صفوف شان را از درون فرسوده ميکند و بطرز اعجاب انگيزی، سر از صف رفرميستها در ميآورند. سرنوشت احزاب کمونيست و سوسياليست غرب که در طول دوران روتين جدال طبقاتی جامعه، عموما غايب اند و در لحظات انتخابات پارلمانی، به نيروی ذخيره احزاب "مطرح" بورژوائی تبديل ميشوند، احزابی که بويژه پس از انحلال احزاب بزرگ و اجتماعی اروکمونيستی، که دستکم با جنبش اتحاديه ای طبقه کارگر رابطه ای داشتند، حتی اطلاع تا چه رسد با ارتباط با جنبش کارگری و محافل کارگران سوسياليست را ندارند، شاخص اند. نمونه بارز و پيشينه همين گرايش را در درون حزب کمونيست کارگری نيز در پديده مستعفيون ديديم. پايان انقلاب و دورانهای انقلابی، به معنی ابطال تئوريهای "مارکس قرن نوزدهمی" و منصور حکمت "مارکسيست سابق" تعبير شد. زياد تعجب آور نبود که اين کمونيسم تکامل گرا، مکتبی ترين مدافعان و تئوريسينهای "جنبش اصلاحات" اسلامی را توليد کرد. و باز عجيب نيست که از لابلای همين تزهای سوسياليسم منتظر انقلاب، رگه ها و خويشاونديهای زيادی با "درافزوده" ها به تحليل از جمهوری اسلامی، جناح بنديهای آن و مشخصا تحليل و تبيين کاملا متفاوت از تحليل منصور حکمت از  دو خرداد و جايگاه آن در سياست و اقتصاد جامعه ايران را ميبينيم.  و اين يکی از محصولات و تبعات، آويزان شدن به انقلاب و توصيف کمونيسم منصور حکمت به عنوان تئوريهای يک انقلاب معين و شکست خورده است. وقتی مصداق صحت و معيار "واقع بينی" مارکسيسم و مبانی مارکسيسم انقلابی و کمونيسم کارگری با انقلاب ۵۷ بطور مشخص و مبارزه ضد رژيمی و "جنبش سرنگونی"  علی العموم تنزل يابد، ظهور  اعجاب انگيز اين نوسانات تئوريک که عناوين پرطمطراق "درافزوده" را هم با خود يدک ميکشند، به نظر زياد هم غير طبيعی نيستند.  نوستالژی دوران تصادفات و "انقلاب" احتمالی  يکی از معضلات و مشکلات ، و البته مشغله های، نسل انقلابيون پيشين، خوگرفتن و مهمتر از آن "زندگی" در دوران انقلاب ۵۷ و  زندگی با خاطرات سهيم و دخيل بودن در اين انقلاب است. به يک معنی ميتوانم بگويم که خاطره جذاب و گيرای انقلاب ۵۷ و نقش و سهمی که حتی در مقياس فردی، ما بازماندگان نسل پيشين از تظاهرات وسيع دوران شاه، از ادامه دوران انقلابی تا مقطع خرداد سال ۶۰، در مراکز کارگری و در بحث و جدلهای خيابانی و دانشگاهها و ميز کتابها و در کانتين کارخانه ها و در مراکز کارگری و در مبارزات وسيع و توده ای کردستان، نبردهای مسلحانه و قدرتگيری چپ و تشکيل حزب کمونيست ايران بياد داريم، هنوز بند ناف ما را به پديده و اتفاق مهم انقلاب و دوران انقلابی حفظ کرده است. و هيچ عاملی جز همين دخالت مستقيم و شخصی و فردی و سازمانی و حزبی در پروسه انقلاب و تداوم آن به مدت حداقل سه سال، برای نسل ما مثل يک رويای شيرين که احتمال تکرار و قابليت بازگشت را دارند، جاذبه ندارد. چنين اتفاقی در همان دوره برای کمونيست فرانسوی، ايتاليائی، سوئدی و يا آمريکائی و آلمانی و انگليسی در زندگی واقعی و در زمان حيات اش، رخ نداده است. بحث من به جنبه تجربی و امپيريستی اين مساله محدود نيست. برای نسل ما، تحزب، فعاليت کمونيستی و انقلابی گری، وقف خود و زندگی خود به يک واقعه عينی که خود ما در آن سهيم و نقش داشته  و يعضا سازمانده آن بوده ايم، معنائی تجربی تر و به عبارتی کمتر تئوريک تر و کمتر جهانی تر  و کمتر قابل شمول تر داده است. انگار اين "تجربه" ميتواند مبنای توضيح تمامی مسائل و معضلات سياسی و تئوريک دورانهای متفاوت همان جامعه ايران و فراتر از آن همه مسائل و معضلات دنيای ما قرار بگيرند! و  برای نسل ما وقتی از فعاليت انقلابی بحث ميکنيم، معانی مشخص آن، با شرکت در تظاهرات خيابانی، با بحث و جدل علنی در کوچه و خيابان و با تجمعات وسيع مردمی، با راهپيمائی و کوچ دادن تمام مردم يک شهر، با راه اندازی مبارزه مسلحانه و نبردهای بزرگ و با داير کردن مقر و پايگاه و کنترل شهر و مناطق بزرگ معنی ميشود. حزب و فعاليت حزبی برای ما با حضور در عرصه وسيع فعاليتهای توده ای و سازماندهی مردم محلات تمام يک شهر و مقاومت به مدت ۲۴ روز  و تقابل و ايستادگی در برابر دست درازی و قلدری و توطئه مسلحانه احزاب ناسيوناليست کرد  عليه کمونيستها معنی شده است و عادت به زندگی در دوران غير متعارف و انقلابی و دوران بحران انقلابی به زندگی مان راه يافته است. کمونيست اروپائی، بطور روتين، در سالها و دهه های اخير با چنين دوران برآمد انقلابی روبرو نشده است و لاجرم تصوير و ذهنيت اش از فعاليت کمونيستی و تبليغ و ترويج کمونيستی، به سنن و ميراثهای فعاليت کمونيستی در دوران "غير انقلابی" و کار و فعاليت روتين و علنی با کارگران و جامعه در اين زمينه نزديکتر است. و مشکل نسل ما و نسل انقلاب ۵۷ دقيقا از همينجا سرچشمه گرفته است، بند نافمان هنوز به ميراثها و خاطرات انقلاب ۵۷ وصل است. هنوز برايمان غير قابل تصور است که ميتوان در جدال هر روزه و هميشگی کارگرعليه بردگی مزدی،  حزب ساخت، بزرگ شد، اجتماعی شد و دخيل و موثر واقع افتاد. هنوز برايمان سخت و دشوار است که چون انگلس فکر کنيم که هر جا کارگر صنعت مدرن پا به عرصه هستی و موجوديت اجتماعی ميگذارد، علی القاعده بايد تقاضا برای مانيفست کمونيست و فعاليت کمونيستی فراهم تر شود. و اين خو گرفتن به يک انقلاب معين و پشت سر گذاشته شده، با خود و همراه با خود برای نسل ما يک نوستالژی همراه آورده است. نوستالژی انقلاب و تداعی کمونيسم و انقلابيگری و کار و فعاليت حزبی در فضای انقلاب و صرفا و منحصرا در شرايط انقلاب و دوران انقلابی. و متاسفانه عليرغم اينکه نسل فعلی و نسل انقلابيون بعدی ما، بايد برشانه های ما بايستند و از تاريخ و تجربه ما بياموزند، ما نسل پيشين انقلابيون و کمونيستها، جامعه امروزی و دنيای فعلی را با خود به دنيای نوستالژيها و دوران يک انقلاب معين و ضد رژيمی و دنباله روی از حوادث و اتفاقات مشخص آن دورانها دعوت ميکنيم. و کمونيسم، حزبيت و تحزب و اصول و مبانی تاکتيکهای سياسی اين دنيای خود ويژه دوران زندگی خود را به عنوان مدل و نمونه روتين کار و فعاليت مارکسيستی و کمونيستی برای نسل جديد مبنا ميگيريم و تعريف و تدوين ميکنيم و اصرار و ابرام هم داريم که چنين دورانی عنقريب و در دل شرايط فعلی جامعه متفاوت ايران، تکرار خواهد شد. همانطور که ما از حزب توده نپذيرفتيم که به تجارب و امپيريسم آنها تمکين کنيم و دنيا و مافيها را با کابينه قوام و کابينه مصدق و کودتای ۲۸ مرداد و امتياز نفت شمال و غيره توضيح بدهيم، جامعه ايران و نسل فعلی آن هم از ما می طلبد که از تجربه دوران زندگی سياسی خود، يک امپيريسم و نوستالژی امپيريستی دوران انقلاب ۵۷ تحويل آنها ندهيم.  نسل جديد جامعه ايران و آن لايه انسانی که ميتواند محمل واقعی کمونيسم منصور حکمت باشد، حق دارد و بايد به تجربه و تاريخ نسل ما و درسهای انقلاب ۵۷، از هر نظر، چه تئوريک و چه سياسی و اجتماعی و تحزب آن، رجوع کند. اما پافشاری بر حفظ بندهای انقلاب ۵۷ و تکرار نعل به نعل داستان حوادث و رويدادها و اتفاقات "انقلاب" و يا سازماندهی انقلاب، و تعقيب و تکرار کپی رويدادها و اتفاقات دوران زندگی سياسی نسل ما، ديگر ذهنی گری و دعوت از نسل جديد به زندگی در گذشته ماست.   دخالتگری حزب انقلابی، يا بی وظيفگی در لفافه انقلاب؟ نقطه چرخش مهم در عدول از مساله حزب و قدرت سياسی تفاوتهای بنيادی سوسياليسم دترمينيستی با کمونيسم مارکس و منصور حکمت  با اين بحثها يک سوال به طور واقعی طرح ميشود: اگر انقلاب و وقوع دورانهای بحران انقلابی، در مکانيسمهای روتين حرکت جامعه يک امر تصادفی است، آيا اين تئوری "ياس" و "ناميدی" نيست؟   اولا چگونه ميتوان از زيرو و رو کردن انقلابی مناسبات اجتماعی و اقتصادی بحث کرد، و ثانيا به اين ترتيب آيا راه واقعی ديگری برای دخالتگری انسانها برای تغيير سرنوشت خويش را باقی گذاشته ايم؟ به عبارت روشن تر آيا حلقه واسط تغيير انقلابی جامعه برای يک حزب انقلابی ميتواند امری جز انقلاب باشد؟
 اين نکته به نظر من يکی از نقطه تفاوتهای بنيادی کمونيسم مارکس و انگلس و لنين و منصور حکمت با انواع سوسياليسمهائی است که در سيستم فکری شان بطور واقعی فاکتور اراده انسانها و نيروی اجتماعی حزب تغيير دهنده  به دليل "ماترياليستی" اعتقاد به مکانيسمهای تکامل تاريخی جامعه ، جائی ندارد. تمام بحث کاپيتال و تزهای فوئر باخ، و بحث مشخص منصور حکمت در کنگره دوم حزب کمونيست کارگری، حزب و قدرت سياسی، و بحث جنبش سلبی جنبش اثباتی او، دقيقا همين گذار و عبور از حزب مفسر و منتظر تکامل جامعه به حزب تغيير است. وارد کردن "انقلاب" و يا "سازماندهی" انقلاب، به عنوان محمل و حلقه واسط حزب و قدرت سياسی دقيقا وارد کردن اين "درافزوده" منشويکی و فوئرباخی به بحثهای کمونيسم کارگری منصور حکمت است. تا جائی که تاريخ شهادت داده است فقط در يک مورد، انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ است که کمونيستها و مشخصا لنين توانستند مهر و قطب نمای خود را در برابر آن قرار بدهند و انقلاب را به آن سوئی سوق بدهند که خود ميخواستند. در اکثر موارد ديگر جابجائی قدرت و تغيير قدرت سياسی، مثل مورد چين و کوبا، جنگ طولانی و تشکيل ارتش و يا جنگ پارتيزانی است که عامل تغيير قدرت سياسی و ابزار کسب قدرت سياسی بوده است. و در تمامی موارد دخالتگری های سياسی و نظامی برای سرکار آوردن رژيمهائی از نوع ديگر، سازماندهی "کودتا" فاکتور تغيير قدرت بوده است. اما بعلاوه غير از انقلاب اکتبر، ما شاهد بسياری از "انقلابات" ديگری بوده ايم که در نتيجه آن، و اساسا به دليل ضعف نيروی چپ و کمونيست، ارتجاع به قدرت رسيده است. آيا نمونه مشخص انقلاب ۵۷، که در پروسه آن، اسلام سياسی به قدرت سياسی دست يافت گويا نيست؟ آيا انقلابی به معنی حضور وسيع مردم در خيابانها و باريکادها را در رومانی شاهد نبوديم که در آن برای "دمکراسی" و بزير کشيدن هر نشانی از چپ و رنگ سرخ براه افتاد؟ آيا انواع انقلابات مخملی و نارنجی چيزی جز تسويه حساب با آخرين پيرايه ها و وزش نسيم سوسياليسم در کشورهای "رها شده" از اردوگاه شوروی سابق نبودند؟
 جهت يادآوری ميگويم که اولين مباحث کمونيسم کارگری، درست در مقطعی طرح ميشوند که انقلاب ۵۷ ديگر سرکوب شده است، درست در مقطعی طرح ميشوند که منصور حکمت اعلام ميکند حزب کمونيست ايران، حزب برخاسته از انقلاب ۵۷، است. درست وقتی اولين مباحث کمونيسم کارگری طرح ميشوند که ديگر گرايشات پرنفوذ در حزب کمونيست ايران هنوز بند نافشان به انقلاب ۵۷ متصل است. تشکيل حزب کمونيست کارگری و بحث حزب و قدرت سياسی، يک نيروی مهم کمونيست را در سخت ترين شرايطی که در آن شوروی فرومی پاشيد و انقلاب ۵۷ به خون کشيده شده بود، و کمونيسم گريزی روشنفکران ناراضی و مدافعين آرمانهای بورژوازی صنعتی به اوج جديدی رسيده بود، در دسترس مردم ايران گذاشت. اين حزب، مهمترين فاکتور و ابزار در دست طبقه کارگر ايران و زنان و توده های مردم ايران برای تغيير اوضاع بود. وارد شدن تئوريهای منشويکی و اضافه و حاشيه نويسيها بر بحث مهم و مارکسيستی و کمونيستی حزب و قدرت سياسی، تحت عنوان حزب و انقلاب و يا حزب و سازماندهی انقلاب و "انقلاب ايران و وظايف کمونيستها"، و تشکيل دو حزب متفاوت بر مبنای اين تزها، بزرگترين لطمات را به فاکتور و نيروی فعاله ای که ظرفيت تغيير اوضاع سياسی جامعه ايران را داشت، وارد کرد. منصور حکمت در بحث "آيا پيروزی کمونيسم در ايران ممکن است" مساله را با توجه و داده حزب کمونيست کارگری در "اوضاع سياسی" جامعه ايران، طرح ميکند. مهمترين فاکتور ممکن بودن پيروزی کمونيسم را نه از تئوری دوران و نه از مراحل سازماندهی انقلاب سوسياليستی استخراج نميکند. برای او حزب کمونيست کارگری مهمترين ابزار فعاله در دسترس مردم ايران و طبقه کارگر، برای ممکن ساختن انقلاب سوسياليستی است. اما در کمال تاسف به جای روش و متد مارکس و لنين، ما شاهد يک بازگشت برق آسا و سرسام آور به تزهای دترمينيسم تاريخی و ديدگاههای خرده بورژوائی و آکادميک سوسياليسم اولووسونيست شديم. حزب کمونيست کارگری از حزبی دخيل در جامعه ايران، از يک حزب مورد توجه جامعه و مردم ايران، تبديل به احزاب و جرياناتی شد که يا در "انتظار"  وقوع انقلاب، مدام خود را با مناسک درونی مشغول ميکند و يا به "پس انداز" کردن نيرو برای سازماندهی انقلاب آتی سرگرم شد. در هر حال آنچه که مبنای چنين تجزيه ای شد، نه اختلافات ادعائی در مشی سياسی متفاوت، که اساسا قوی بودن گرايش سوسياليسمهای دترمينيست و تکامل گرا در دوران حيات خود منصور حکمت است. نمونه مباحث او در بحث سلبی و اثباتی، در پلنوم نهم، سيزدهم و چهاردهم حککا بسيار گويا هستند. اظهارات و مواضع نگفته و خجولانه ای که با يک توضيح روشن منصور حکمت، يا ساکت ميشدند و يا همچنان در سکوت باقی ميماندند، بعدها به عنوان "درافزوده"، و تغيير شرايط دوران پس از مرگ منصور حکمت،  ميداندار شدند. من اين نکته را بيشتر خواهم شکافت، چرا که فکر ميکنم برخلاف موارد ديگر انشقاقها، مثل جدائی از حزب کمونيست ايران و جريان مستعفيون، که وحدت حزبی با عرض اندام و تحرک  گرايش طبقات ديگر، ناسيوناليسم کرد و جريان دوخرداد، را در درون يک حزب کمونيستی  ناممکن ميساخت، تکه پاره کردن حزب کمونيست کارگری پس از مرگ منصور حکمت، محصول دست بالا يافتن سوسياليسمهای خرده بورژوائی و بقايای سوسياليسم عموم خلقی  و پوپوليسم انقلاب ۵۷  و چپ "سرنگونی طلب" بود.     من در ادامه اين بحث به تغييراتی که در مقياس بين المللی، بين اردوها و کمپهای جديد پس از فروپاشی اردوگاه شوروی، و نيز به تغيير و تحولاتی که در بافت دموگرافيک و ترکيب سنی جامعه ايران روی داده است، به عرصه های جديد و مهمی که افکار انسانها و تصاوير مردم را در صف بنديهای سياسی و تقابل سيستمهای تبليغاتی شکل داده است، خواهم پرداخت. بعلاوه در ادامه اين مقاله به ارزيابی و تحليل اوضاع سياسی و اجتماعی جامعه ايران خواهم پرداخت و سعی خواهم کرد نشان بدهم که تحليل مارکسيستی منصور حکمت از مبانی رژيم اسلامی، جنگ بين جناحهای آن و رابطه بين سياست و اقتصاد در جامعه فعلی ايران، کماکان بقوت خود باقی است. سعی خواهم کرد توضيح بدهم اگر من قائل به وقوع يک انقلاب جاری در ايران نيستم و بحث سازماندهی انقلاب را هم ندارم، چه ارزيابی و تحليل ديگری دارم. سعی ميکنم از نظر خودم چه بايد کرد خود را بگويم و لااقل چشم انداز مسير دشوار و سنگلاخ شده ای که بر اثر تسلط سوسياليسمهای خرده بورژوائی بر حزب کمونيست کارگری و انشقاقات مختلف آن در مقابل طبقه کارگر و مردم ايران پهن شده است، را ترسيم کنم. سعی خواهم کرد مستدل کنم چرا ارزيابی کمونيسم تکامل گرا از جمهوری اسلامی و امکان "استحاله" آن يا به شکل رژيمی مثل عربستان سعودی و يا رژيمی متناسب با مکانيسمها و سوخت و ساز سرمايه داری متعارف، نادرست، غير مارکسيستی و ذهنی است. سعی ميکنم نشان بدهم که معضل و مشکل اساسی رژيم اسلامی، کماکان سياسی است و اين رژيم با بافت تاريخی جامعه ايران و ريشه های عميقا غربی ذهنيت و فرهنگ جامعه ايران ناسازگار و متباين است. در عين حال ميخواهم نشان بدهم چرا تحزب کمونيستی در جامعه ايران نياز به يک رنسانس و رجعت به مارکسيسم و مبانی کمونيسم منصور حکمت دارد و احزاب موجودی که تحت نام کمونيسم کارگری و منصور حکمت فعاليت ميکنند، به بستر سوسياليسم خرده بورژوائی و "سکولار" و پوپوليستی و زندگی در عالم نوستالژی دوران انقلاب ۵۷ بازگشته و در آن دنيا زندگی و سوخت و ساز "درونی" برای خود ساخته اند.   ۳۰ مه ۲۰۰۷ 
Iraj.farzad@gmail.com www.iraj-farzad.com http://iraj-f.blogfa.com
ادامه دارد     
 

June 06, 2007

فراخوان به کارگران، کمونیستها و نیروهای انقلابی

این حزب شماست!

به حزب اتحاد کمونیسم کارگری بپیوندید!

دوستان عزیز

اخیرا من و تعدادی از کمونیستهای راسخ و پیگیر پس از سالها مبارزه از حزب کمونیست کارگری جدا شده ایم و حزب اتحاد کمونیسم کارگری را ایجاد کرده ایم.



ما پس از یک مبارزه همه جانبه حزبی به این نتیجه رسیدیم که به علت غلبه خط مشی مغایر با سیاستهای کمونیستی منصور حکمت بر رهبری حزب کمونیست کارگری، این حزب قادر به تامین ملزومات پیروزی کمونیسم کارگری در تحولات حاضر و در برپایی یک نظام شایسته انسان آزاد و برابر نیست. از این رو راهمان را جدا کردیم، از حزب کمونیست کارگری که سالها در پیشروی اش سهیم بودیم جدا شدیم. و حزب اتحاد کمونیسم کارگری را بمنظور پیشبرد اهداف کمونیستی مان پایه ریزی کردیم.



ما حزب اتحاد کمونیسم کارگری را ایجاد کردیم تا بتوانیم بطور همه جانبه ای برای سازماندهی و پیروزی یک انقلاب عظیم کارگری تلاش کنیم. ما حزب اتحاد کمونیسم کارگری را ایجاد کردیم تا پرچم کمونیستی منصور حکمت را در جنبش کمونیسم کارگری برافراشته نگهداریم و اجازه ندهیم این پرچم حاشیه ای شود، چرا که عمیقا معتقدیم که کمونیسم در ایران تنها با پرچم کمونیستی منصورحکمت امکان پیروزی دارد. ما حزب اتحاد کمونیسم کارگری را ایجاد کردیم تا بتوانیم جنبش کمونیسم کارگری را در راس جنبش سرنگونی طلبانه توده های مردم قرار دهیم. ما حزب اتحاد کمونیسم کارگری را ایجاد کردیم تا چپ جامعه را در برابر اپوزیسیون راست و بورژوایی بطور همه جانبه ای نمایندگی کنیم. ما میخواهیم حزبی سازمانده، افشاگر، بیدار کنند و خلاف جریان را شکل دهیم. حزبی که به کم راضی نیست. به وضعیت موجود رضایت نمیدهد. مجدانه تلاش میکند تا تمامی ملزومات پیروزی کمونیسم را در پس تحولات حاضر فراهم کند.



ما علیرغم اختلافات سیاسی مان با سایر احزاب کمونیست کارگری، حزبی در برابر و یا در رقابت با این احزاب نیستیم. ما عمیقا معتقدیم که جنبش کمونیسم کارگری باید بر پراکندگی سازمانی و سیاسی خود فائق آید. یک شرط پیروزی کمونیسم کارگری غلبه بر این پراکندگی و تفرقه است. ما برای پایان دادن به این تفرقه پروژه و طرح داریم.



رفقای کارگر، انقلابیون کمونیست از تک تک شما دعوت میکنم تا به حزبتان بپیوندید!



مردم آزادیخواه

اگر از سلطه نظام سرمایه داری بیزارید؟ اگر از فقر و فلاکت و شکاف طبقاتی منزجرید؟ اگر از قتل و شکنجه و اعدام و سنگسار بیزارید؟ اگر از نابرابری و فرودستی زن به ستوه آمده اید؟ اگر کار مزدی و استٽمار را دون شان انسان میدانید؟ اگر از محرومیت و بی خانمانی انسانها به فغان آمده اید؟ اگر از حاکمیت دستگاه کٽیف مذهب بر زندگی مردم و شئونات جامعه منزجرید؟ اگر معتقدید که انسانها مستقل از رنگ و نژاد و جنسیت و تابعیت باید افرادی برابر و متساوی الحقوق باشند؟ اگر شادی و خوشی را سهم همگان میدانید؟ اگر میخواهید انسانی محروم نباشد؟ کسی بدن و کلیه اش را برای تامین معاش نفروشد! اگر جامعه ای آزاد و باز و برابر میخواهید؟ به حزب اتحاد کمونیسم کارگری بپیوندید. این حزب شماست! برای تامین ملزومات پیروزی کمونیسم کارگری، برای یک آینده انسانی به حزب خودتان، حزب اتحاد کمونیسم کارگری بپیوندید.


از همه شما شخصا دعوت میکنم که به حزبتان بپیوندید!

علی جوادی

۴ ژوئیه ۲۰۰۷

ضمیمه شماره یک : بیانیه اعلام موجودیت حزب اتحاد کمونیسم کارگری

ضمیمه شماره دو : فرم عضویت و پیوستن به حزب
 

June 05, 2007

سازمان پزشکان بدون مرز

 ايران – سقز

تاريخ: سوم ژوئن ۲۰۰۷ _ ۱۳ خرداد ۱۳۸۶

سازمان پزشکان بدون مرز

آقا/خانم گرامی

من نجيبه صالح زاده، همسر محمود صالحی، فعال سرشناس کارگری هستم. قوه قضائيه ايران شريک زندگيم را بطرزی غيرعادلانه و برخلاف تمام قوانين و عرف شناخته شده بين المللی به زندان انداخته است. محمود به شدت مريض است. يکی از کليه‌هايش از کار افتاده و دومی هم به سختی کار ميکند. مسئولان زندان همسرم را از مداوا نزد پزشک متخصص محروم کرده‌اند و به اين ترتيب عملا جان وی به خطر افتاده است. من اين نامه را برای شما مينويسم تا شايد بتوانيد در اين مورد راه گشائی کنيد.

محمود در اول ماه مه سال ۲۰۰۴ ميلادی در حين عبور برای شرکت در مراسم روز جهانی کارگر در شهر سقز، واقع در استان کردستان، دستگير شد. او چند روز پيش از آن با هيئت کنفدراسيون بين المللی اتحاديه‌های آزاد کارگری ديدار کرده و حقايقی در مورد شرايط کار و معيشت طبقه کارگر ايران را برای اعضای هيئت باز گفته بود. مقامات قضائی و اداره اطلاعات او و ۶ فعال کارگر ديگری، که همراهش بازداشت شده بودند، ابتدا به 'تجمع غيرقانونی" و سپس به "فعاليت عليه امنيت ملی" متهم کردند. اين يک پاپوش آشکار بود. به اين دليل ما در داخل و فعالين سياسی و کارگری در خارج کمپين عظيمی را عليه آن راه انداختيم. پرونده محمود و ۶ نفر همراهش سه سال تمام از اين دادگاه به آن دادگاه رفت و سرانجام از انبان قضات احکامی غيرعادلانه درآمد. در اين ميان همسرم به يکسال زندان و سه سال حبس تعليقی محکوم شد. اکنون همسرم به خاطر دفاع از منافع کارگران ايران و ديدار با هيئت ICFTU در زندان است. اولا برخلاف قوانين مصوبه همين حکومت محمود را نه در شهر سقز که در سنندج زندانی کرده‌اند تا از مراقبتهای خانواده و دوستدارانش دور باشد. البته شوهرم يک فعال سراسری است و هم اکنون کمپينهای وسيع داخلی و خارجی زيادی برای آزاديش کار ميکند. اما من، بچه‌هايم و خويشاوندان همسرم برای ديدار و مطلع بودن از حالش دچار زحمت زيادی هستيم.

برای فراهم کردن يک فضای مناسب در زندان و معالجه کردن همسرم يک طيف وسيع از فعالين حقوق بشری، کارگری و نيز خانواده‌اش کار کرده و ميکنيم، اما در برابر مقاومت مقامات زندان قرار گرفته‌ايم. برای مثال من روز ۵ شنبه ۳۰ می در حالی که نامه پزشک متخصص مبنی بر ضرورت معالجه فوری محمود را همراه داشتم به کاربدستان زندان مراجعه کردم. آنها با درخواست پزشک مخالفت کردند. از آنها خواستم اجازه بدهند شوهرم را ببينم. با اينهم مخالفت ورزيدند. به آنها يادآوری کردم که من کيلومترها راه آمده‌ام تا شوهر به ناحق زندانی شده‌ام را ببينم. سرانجام بر اثر اصرارم اجازه دادند تلفنی با همسرم صحبت کنم. محمود ضمن صحبت بمن گفت که در شرايط بسيار غير مناسبی بسر ميبرد. او گفت مطلقا نميتواند غذا بخورد و اگر احيانا چيزی هم بخورد استفراغ خواهد کرد. از نظر پزشکان اين علائم از کار افتادن تنها کليه محمود است.

من از شما به عنوان پزشکان بی مرزی که هميشه در خدمت قربانيان و محروم نگه ‌داشته ‌شدگان بوده‌ايد تقاضا دارم حقوق محافظت از زندانيان مريض را به مقامات قضائی يادآوری کنيد و اگر برايتان ممکن است در صدد معالجه او برآئيد. محمود فقط همسر دوست داشتنی من و پدری مهربان برای بچه‌هايمان نيست. او کسی است که فعالانه برای احقاق حقوق ضايع شده کارگران ايران فعاليت کرده است. نبايد اجازه داد او را در زندان زجر کش نمايند.

ارادتمند

نجيبه صالح زاده
 
 

June 04, 2007

سنک می کشم بردوش،

حسين اکبری

سنگ الفاظ
سنگ قوافی را.
واز عرقريزان غروب، که شب را
درگود تاريکش

می کند بيدار ،
وقير اندود می شود رنگ
درنابينايی تابوت،
وبی نفس می ماند آهنگ از هراس انفجار سکوت،
من کارمی کنم
                          کار می کنم
                                                   کار
و از سنکِ الفاظ
                           بر ميافرازم
استوار
            ديوار  ،
                        ..............
نه بسانِ شما
که دسته¬ی شلاقِ دژخيمِ تان را می تراشيد
                                                                   از استخوان برادرِتان
و رشته¬ی  تازيانه¬ی جلادتانِ را می بافيد
                                                                 از گيسوان ِ خواهرِتان
و نگين به دسته¬ی شلاقِ خودکامگان می نشانيد
از دندان های شکسته¬ی پدرِتان!
دريکی از اين روز ها نوشته ای با عنوان « در دفاع از سنديکای واحد سنگر مقاومت طبقه کارگر ايران» با امضای آقايان : مرتضی افشاری، امير پيام، رامين جوان، يداله خسروشاهی، بهمن شفيق و عباس فرد  که درتاريخ سه شنبه ۸/۳/۱۳۸۶ نگاشته شده بود، خواندم.  بی شگ محکوميت هر فعال کارگری در ايران موجب تاثر وتاسف  همه کسانی است که دل در گرو طبقه کارگر ايران دارند وسودايی جز سعادتمندی کارگران ايران را درسر نمی پرورانند . اينکه آيا نگارنده اين سطور هم از اين دسته سوداگران راه سعادت و بهبود زندگی کارگران است يا نه!  نيازی به اثبات ندارد شايد هم به قول خواجه شيراز صلاح درآن باشد که:
          بامدعی نگوييد اسرار عشق ومستی               تا بی خبر بماند در کبر وخود پرستی  
اما شرط عقل آنست تا برهمين هفت دلاورِ  ابنِ سَبيل که متاسفانه راه را گم کرده و حتی نمی¬دانند که برای پيدايی راه لازم است شيپور را نه از سر گشادش  بل¬که به درست بنوازند تا حداقل ديگران بدانند اين جماعت در کجای جهان ايستاده اند تا شايد بی دريغ، گرايی برای رهايی از گمگشتگی شان دهند .  اين دوستان جاهل آنقدر دربرج عاج خودپسندی شان جا خوش کرده اند و خيا ل می کنند که همه بايد  چون اين  عالمانِ به غيب،  از سودای وزارت نشينی احتمالی يک کارگر قديمی آگاه شوند و هرچه اتهام و افترا و فحاشی است به سويش روان کنند تا از اين راه با شعار  « برقرار باد پرچم پرافتخار کارگران» باايجاد مواضع در پشت « سنگر مقاومت طبقه کارگر ايران» لابد رهايی اين طبقه را به دفع الوقتی رقم زنند . ايکاش حتی يک دليل کوچک ازآنهمه سرسپردگی که منتسب به آن شده ام و يا يک نشان اندک از ميدان داری و کارزارِ شوم» نگارنده با سنديکای مورد نظر ايشان را ارايه می دادند تا سيه روی شود هر که دراو غش باشد .
اما لازم ميدانم قبل از ورود به بحث همه¬ی آنچه را که اين آقايان به نگارنده نسبت داده اند برای خوانندگان اين نوشتار بياورم .
«اما گويی‌که اين‌همه هنوز کافی نبود. گويی‌که صف قالی‌باف‌ها، قاضی مرتضوی‌ها، محجوب‌ها و عيوضی‌ها و عمالِ وزارت اطلاعات و نهادهای موازیْ هنوز برای درهم‌شکستنِ صفِ پيکارجوی سنديکاگران کفايت نمی‌کرد؛ که حسين اکبری‌ها و پهلوان پنيه‌های «لغو کارمزدی» نيز کمرِ همت به‌تقويت اين صف ناميمون بسته و به‌ميدان کارزارِ شوم با سنديکای واحد پا نهاده‌اند. اکنون ديگر اين اردوی ضدکارگری هيچ چيزی کم ندارد. از قاضی بنيادگرا تا دولتمرد اصول‌گرا تا مقام کارگری چماق‌گرا و از رفرميست‌نمای رسوا تا انقلابيون ماليخوليائی.
 همْ زهرِ کينه‌ی اکبری‌ها و همْ تخمِ نفرتِ پايدارها ازآن‌روست که سنديکائيان به‌ساز آن‌ها نرقصيدند. اکبری‌هایِ «بی‌گناه» که از سنديکائيان چيز زيادی نخواسته بودند. آن‌ها فقط می‌خواستند که سنديکائيان همراه با خانواده‌هايشان چهار سالِ ناچيزِ ديگر دندان به‌جگر بگذارند و با دستمزدِ زير خط‌فقر سرکنند تا جنابِ معينِ اصلاح‌طلب در مصدر کار قرار گيرد و اکبری‌ها هم در کنار کمالی‌ها و محجوب‌ها و ساير «مقامات کارگری» در گوشه‌ی وزارتخانه‌ای دست‌شان به‌جايی بند شود. سنديکائيان زياده‌خواه بودند و به‌اکبری‌ها نه گفتند. امروز که به‌ميمنت الطاف قاضی مرتضوی‌ها و سردار قالی‌باف‌ها زبانِ سنديکاگران بسته شده است، اکبری‌ها ميدان را باز ديده‌اند تا انتقام ديروز و امروز خود را بگيرند. آن‌ها اگر نتوانستند محجوب را به‌وزارت برسانند، لااقل می‌خواهند تمام تلاش‌شان را به‌کار بگيرند که مسئولين اين ناکامیِ ديروزشان، اسانلوها و مددی‌ها و حيات‌غيبی‌ها از صحنه حذف شوند تا اکبری‌ها بتوانند يک‌بار ديگر ميزگردهای مشترک‌شان را با کارچاق‌کن‌های اصلاح‌طلب و عُمالِ رفسنجانی برگزار کنند؛ و به‌قيمت نجاتِ کشتی درهم‌شکسته‌ی خانه‌کارگر و شوراهای اسلامی و درهم کوبيدن سنديکای مبارز واحد جايی در بازار مکاره‌ی سياست برای خود دست و پا کنند. هم ازاين‌روست که آن‌ها به‌غرغره کردن همان نغمه‌های شُومِ ارتباط با بيگانگان و برهم زدن نظم و امنيت ملی به‌انحاء و با عبارات مختلف روی آورده‌اند. آن‌ها دوست کارگران نيستند، دشمنانی هستند در جلد دوست.»
«در دفاع ازسنديکا ۸/۳/۱۳۸۶»
 از آنجا که اين اتهامات برپايه هيچ مستندی استوار نيست ، اميدوارم تنها از روی جهالت ونادانی وارد شده باشد،  تا آنان بيش از اين شرمنده تاريخ پيش رو نشوند که مرا به دفاع حاجتی نيست. برای پاسخ به اين دوستانِ نادان بار ديگر آنان را به خوانش شعر  شاملو که در آغاز آمده است دعوت می کنم.
اما آيا به زعم اين دوستان رفرميسم و جريان رفرميستی پذيرفتنی است که ديگران را متهم به تقلب در آن کرده و واژه رفرميسم نما را به آنان نسبت می دهند و به افشای «رفرميسم نمای رسوا» می پردازند؟ ! اين تنها نکته¬ی قابل تاملی است که طرح آن از جانب اينان شايد بار تئوريک داشته است ويا احتمالا برای افاضه کلام آورده اند و شايد برای ايسم¬گم کردن آمده  ويا غفلتا وارد فحش نامه سوسياليست مآبانه حضرات شده است.
اما علاقمندم در باره نقد ونقادی درجنبش کارگری کمی انديشه کنيم . برای ورود به بحث چند پرسش را طرح ميکنم:
آيا يک سازمان کارگری نبايد مورد نقد قرار گيرد ؟
آيا نقد يک سازمان کارگری که با رعايت اخلاق وادب وبی هيچ گونه اتهام انجام می شود و باارزيابی منصفانه وعينی ازآن سازمان قصد دارد به عنوان يک مشاور راسيتن راهبرد های درست را پيش روی فعالان آن سازمان کارگری قرار دهد ،نشان از کينه ونفرت دارد ؟
آيا اگر ازطريق نقد، دوستان سنديکايی را حد اقل به انديشه¬¬ و ارزيابی پيرامون آنچه برآنان گذشته است واداريم تا شايد با درس گيری از تجارب خوب وبد آن دوره و جلوگيری پرداخت هزينه هايی که می توانست درکمترين حد ممکن به بار آيد، امروز گام های استوار و مطمئن بردارند،انتقام گيری است؟
آيا درصورتی که يک سنديکا را به :
( ۱- توسعه کمیِ سنديکای(فراگير شدن آن در حداقل نصف+يک کارگران واحد مربوطه)
(۲- توسعه کيفی سنديکا (بالا رفتن دانش سنديکايی اعضا از طريق عمل به وظايف آموزشی و تبليغ وترويج اصول کار سنديکايی) .
( ۳- ثبات تشکيلاتی (داشتن دفتر وداير بودن ادارات سنديکا و انجام به روز وظايف از طريق کارگرد به موقع نهاد های سنديکايی).
( ۴- برنامه ريزی امور سنديکايی و رهايی از روزمره گی .
 (۵- بررسی مشکلات کارگران ، ارزيابی راه حل ها و کاربست راه¬کارهای حقوقی وقانونی برای حل مشکلات.
( ۶- ايجادنظم سنديکايی وپرهيز از رفتار هايی که مغاير با اهداف سنديکا است .
فراخوان دهيم اين فراخوان به « کارزار شوم با سنديکا» پا نهادن است ؟
نقد به معنی ظاهر ساختن عيوب و محاسن يک سوژه (پديده يا سيستم )است واز سوی کسانی صورت ميگيرد که نسبت به آن موضوع شناخت وآگاهی نسبی داشته باشند تا بتواند علل ومنشا آن عيوب يا محاسن را هم نشان دهد. ميزان وابستگی منتقد به سوژه و موقعيت وشرايط حساس که سوژه در آن قراردارد به هيچ روی اصل ضرورت نقد را منتفی نمی کند. چرا که سوژه در شرايط و موقعيت های عادی، کنش های عادی دارد و درشرايط ويژه ازاصول ومعيار های درست و بهنجار عدول می¬کند. ميزان تاثير پذيری سوژه مورد نقد (چه واکنش مثبت ويا منفی سوژه) هم به معنی درستی ويا نادرستی نقد و انگيزه دوستانه ويا دشمنانه منتقد نيست . اما اين احتمال همواره وجود دارد که هر نقدی تاثيرات ناگوارِکوتاه مدتی بر روند کنشگری يک پديده ويا يک سيستم وارد کند و چنانچه گرايش مسلّط منتقد در تحليل، نشان از سازگاری با سوژه داشته باشد و پويايی وتداوم وبقا وکارايی را مد نظر قرار دهد اصلاح کارکرد آن پديده و يا سيستم بی شک دستاوردی است که به رشد وتوانمندی سوژه می انجامد . اين درکی است که نگارنده از نقد وضرورت ناگزير آن دارد و به هيچ روی داعيه آن راهم ندارد که در ارزيابی های خود دچار خطا نمی شود اما نقد ِنقد راه را برهرگونه خطای احتمالی می بندد و منتقد نيز آنچه را بر ديگران نمی خواهد برخود هم نمی پسندد . اين است تفاوت نگرش و انديشه ما با آنان که هتکِ حرمت ورواجِ تهمت را برگزيدند واين اولين بار هم نيست که چنين می کنند .  
در مقاله «نقد کارگری بر سنديکای کارگری »که ممکن است موجبات رنجش احتمالی بعضی عناصر سنديکايی شرکت واحد را هم  فراهم آورده باشد و دايه های مهربان تر از مادرِ اين سنديکا را نيزبهانه ای به دست داده است تا هيمه نفاق برکوره آتش ضد کارگری موجود بيفکنند، هيچ مطلبی که اصول نظری مبارزه سنديکايی را زير پا نهد،آورده نشده است . شايد اين جنجال های مغرضانه موجب شود تا آگاهان ودلسوزان جنبش سنديکايی يک بار ديگر نقدکارگری به سنديکای کارگری را به دقت بخوانند وشايد ازاين راه ديگران هم بتوانند به نکاتی که طرح آن به سود سنديکا است واز نظر نگارنده اين نقد پنهان مانده است ، اين سنديکای کارگری را در پيشبرد درست وظايف شان ياری دهند که صد البته اين گونه نقادی ها بايد بدون مداخله جويی وبا رعايت استقلال سنديکا باشد و با پاسداشت تلاش های دلسوزانه و فداکارانه کارگران شريف سنديکايی روحيه نقد پذيری را در مجموعه کارگران فعال و منجمله کارگران سنديکای شرکت واحد رشد دهد.
انديشه ای که سنديکا و فعاليت سنديکای را برنمی تابد و از اين شکلِ مبارزه کارگران برای بهبودِ شرايط زندگی¬شان انتظارات سياسی را دنبال می¬کند، و آمالِ سوخته وبرباد رفته¬ی خود را در به قربانگاه رفتن کارگرانی که امروز جز دغدغه نان وکار سودايی در سر ندارند، بازيابی می¬کند، اين سخنان را نمی فهمدو دنکيشوت وار هرچه را می بيند، دشمن می¬پندارد و به کارگران نيز چنين نشان می¬دهد .
همان گونه¬که درنقد موردِ اشاره نيزآورده شد،  بی ترديد امروز وظيفه ای که کارگران سنديکايی بر دوش دارند بسيار سنگين تر از گذشته است . جنبش سنديکايی در کليت خويش راه خود را می رود اما سنديکای کارگران واحد در يک آزمون جدی دربرابر کارگران همان شرکت قرار گرفته است و برای ماندگاری بايد به تک تک اعضای خود تکيه¬کند. بگذارآنان¬که حتی ازدور هم دستی هم برآتش ندارند در جهلِ مُرَکّب اَبدالدَهر بمانند .  
حسين اکبری
۱۲/۳/۱۳۸۶

بازخوانی تجربه ی صندوق حمايت از کارگران زندانی"

محمد کریم آسایش:

محمد کريم آسايش

"تقسيم کار موجب وحدت روانی "پسيکولوژک" وی شده در دنيای پرولتر احساسات، غرايض، افکار، سنن، عادات و عواطفی را خلق می کند که در دو کلمه آن را "همدردی طبقاتی" می توان ناميد. در کارخانه هر پرولتری در جهتی سير دارد که خويشتن را به مثابه جزء لاينفکی از رفقای همکارش درک کند"(۱)

"باشد که از ميان شما پرولتاريای فکری برخيزد که دوش به دوش برادران خود يعنی کارگران يدی در امر انقلاب آينده نقش ايفا کند"(۲)

تجسم همدردی طبقاتی را دانشجويان به مثابه پرولتاريای فکری در طرح صندوق حمايت از کارگران زندانی به نمايش گذاشتند. دانشجويان در حد همدردی طبقاتی هم متوقف نماندند و با همراهی و اتصال آن به ترويج آگاهی کمونيستی(بيان انترناسيوناليسم پرولتری، بيان لزوم تشکل يابی طبقاتی طبقه ی کارگر، رد اسطوره ی بی طرفی جنسيتی سرمايه داری و بيان خط مشی مستقل زنان کارگر در جنبش زنان، اعلام همبستگی با مبارزات جاری طبقاتی/ مبارزات کارگران و معلمان/) و مطالبه ی سياسی مشخص(آزادی کارگران زندانی) آن را از همدردی ساده به همدردی ستيزه جو مبدل ساختند.

دانشجويان با احيای سنت های مبارزاتی طبقه ی کارگر(يعنی سنت "پول مقاومت" که فردريش انگلس دراتحاديه های کارگری از آن به عنوان يک ابزار موثر مبارزاتی ياد می کند) نشان دادند که در تداوم جنيش سوسياليسم کارگری هستند و به فرقه های راديکال نمای غيرکارگری تعلق ندارند. دانشجويان سوسياليست نشان دادند که نه فقط در نظريه بلکه در کنش سياسی نيز از راديکاليسم غيرکارگری گسسته اند و از صرفا مهر خود را بر تحرکات زدن به سمت اجتماعی شدن در حرکتند. اينک چپ کارگری در جنبش دانشجويی را ديگر نمی توان يک نحله ی نظری خواند بلکه بايد آن را به مثابه يک جنيش رو به رشد دريافت.

دانشجويان با برگزاری خودبنياد و خودگردان اين برنامه(بدون رجوع به نهادهای ارتجاعی حاکميت در دانشگاه برای کسب مجوز) نشان دادند که می توان و بايد به عمل مستقل دست زد و شرط آن اراده ی مستحکم برای تکيه بر نيروی خود دانشجويان است.

محمود صالحی، شيث امانی و صديق کريمی برای برگزاری اول ماه مه مستقل و با پرچم واقعی طبقه ی کارگر به زندان افتادند. آن ها نمادهای پيشبرد خط مستقل مبارزاتی طبقه ی کارگرند و دانشجويان با برپايی کارزار برای آزادی و حمايت از آنان، نشان دادند که در همين راه مبارزه می کنند و مرزبندی خود را با رفرميست ها که می خواهند استقلال طبقاتی طبقه ی کارگر را در بيراهه ی سه جانبه گرايی مخدوش کنند و سکتاريست ها که رهايی کارگران را امر خود کارگران نمی دانند و به جای آن می خواهند رهايی قلابی را به آن ها هديه دهند اعلام نمودند. اين ها درس های بديهی يک تجربه ی کوچک بود و بيانگر آن که در هر اقدام عملی چه آموزه های بزرگی وجود دارد. چپ کارگری نشان داد که فازغ از دايره ی سياست که برای فرقه گرايان چيزی جز مواضع سياسی فرقه ی متبوعشان نيست، جامعه وجود دارد، امر اجتماعی وجود دارد، کارگران وجود دارند، غم نان وجود دارد و برايش اهميت قائل است و به فعاليت عملی در اين مورد می پردازد.

پيروز باد سوسياليسم و جنبش لغو کار مزدی

پانوشت ها:

۱-     کارگر کارخانه / آنتونيو گرامشی

۲-     پيام به کنگره ی بين المللی دانشجويان سوسياليست/ فردريش انگلس
 

June 03, 2007

اطلاعیه حزب سوسیالیست فرانسه

مریم یوسفی

ا

اطلاعیه حزب سوسیالیست فرانسه

خانم لورانس روسینیول، دبیر کل مسایل حقوق زنان

آقای پی ار موسکوویچی، دبیر کل روابط بین المللی

 

 

در ایران ، وضعیت حقوق بشر و آزادی های شهروندی بیش از پیش رو به وخامت می گراید. چندی پیش، در پی دستگیری ده ها دانشجو و کارگری که نسبت به شرایط تحصیل و کار معترض بودند، زنانی که به گفته ی مقامات ایرانی حجاب اسلامی را رعایت نکرده بودند، مورد ضرب و شتم وحشیانه، خونین و تحقیر آمیز قرار می گیرند.

 

برخی سازمان های دفاع از حقوق بشر بین المللی و ایرانی این اعمال غیرقابل تحمل نسبت به مخالفان در ایران و بویژه نسبت به زنان را محکوم کرده اند.

 

حزب سوسیالیست فرانسه مراتب انزجار خود را نسبت به نقض مستمر حقوق بشر و آزادی های شهروندی در ایران اعلام می دارد و سرکوب زنان به نام دین و توسط حکومتی متعصب و خود کامه را محکوم می کند.

 

از آن جا که ایران اعلامیه ی جهانی حقوق بشر را امضأ کرده است، حزب سوسیالیست فرانسه پشتیبانی خود را از رجوع سازمان های بین المللی و ایرانی به سازمان ملل متحد برای ملزم کردن ایران به رعایت تعهداتش نسبت به حقوق بشر، اعلام می دارد.

 

پاریس 31 مه 2007

 

 

وحشی گری های حکومت اسلامی در شهرهای آذربايجان!

حکومت اسلامی، با هدف جلوگيری از اعتراضات اجتماعی و سرکوب فعالان سياسی آذربايجان در آستانه سالگرد تظاهرات يکم خرداد ۸۵ در آذربايجان، به ايجاد فضای رعب و وحشت، برقراری حکومت نظامی و دستگيری های گسترده فعالان سياسی، اجتماعی، فرهنگی و تهديد خانواده آن ها با استفاده از نيروهای سرکوبگر لباس شخصی وزارت اطلاعات و بسيج و حزب الله اقدام کرده است.

بنا به گزارش های منتشر شده، طی دو هفته اخير، بيش از پانصد تن از فعالان سياسی در شهرهای مختلف استان آذربايجان بازداشت يا ناپديد شده اند.

ارگان های سانسور و اختناق حکومت اسلامی، در سطح وسيعی به سانسور اخبار مربوط به اعتراضات در شهرهای آذربايجان، توقيف نشريات، تهديد و بازداشت خبرنگاران، عدم صدور اجازه برای ورود خبرنگاران خارجی، سرکوب دانش جويان، تهديد خانواده دستگيرشدگان در مورد عدم تماس با رسانه های خارجی و داخلی، صادر نمودن دستورات و بخشنامه های صريح در خصوص عدم انعکاس هرگونه اخبار سياسی به خبرگزاری های نيمه رسمی و روزنامه های محلی دست زده است.

به ياد داريم که تظاهرات ده ها هزار نفر از مردم تبريز در روز اول خرداد ۱۳۸۵، با حمله نيروهای سرکوبگر انتظامی، ضدشورش، سپاه، بسيج، لباس شخصی ها و عناصر حزب الله به خشونت کشيده شد. صدها تن از معترضين تبريز در خيابان ها و کوچه های تبريز به خصوص در مسير راستا کوچه - بانک ملی - آبرسان مورد ضرب و شتم قرار گرفتند. به گزارش شاهدان عينی بسيجيان و لباس شخصی ها با عربده کشی اقدام به زخمی کردن معترضين با قمه و زنجير با هدف ايجاد جو وحشت و ارعاب در بين مردم ايجاد نمودند. صدها تن از معترضين بازداشت و يا ناپديد شدند. شاهدان عينی از بازداشت ده ها تن از زخمی ها خبر دادند.

روزهای دوم، سوم و حتی چهارم خرداد سال گذشته نيز اعتراضات پراکنده و درگيری با پليس و بسيجی ها گزارش گرديد. در همين روزها دانش جويان دانشگاه تبريز نيز با تحصن و اعتراض عليه سياست های سرکوب ارگان های امنيتی حکومت اسلامی،  خواستار آزادی بازداشت شدگان شدند.

در شهر اورميه نيز بالغ بر ده هزار نفر در خيابان عطايی و خيابان امام تجمع کردند و درگيری بين نيروهای امنيتی و تظاهر کنندگان درگرفت.

مامورين سرکوبگر حکومت اسلامی، در جريان سرکوب اعتراضات نقده، ده ها تن را کشته و يا زخمی کردند. تلويزيون حکومت اسلامی، کشته شدن چهار نفر به نام های: توحيد آذريون ۲۵ ساله، همت اسمزاده ۳۵ ساله متاهل، حسين فتحی پور ۱۷ ساله دانش آموز، عسگر قاسمی ۳۹ ساله متأهل را تأييد کرد. حکومت اسلامی، برای جلوگيری از گسترش اعتراضات توده ای، نيروهای ضد شورش خود را از شهرهای کرمان، مهاباد و بوکان به اين شهر آورد.
 
در شهرهای مياندوآب، زنجان، اهر، خوی و.. نيز نيروهای سرکوبگر اعتراضات  مردم را به خاک و خون کشيدند و صدها نفر را نيز دستگير نمودند. برای نمونه، معصومه باباپور، خبرنگار زن نشريات محلی تبريز را از خيابانی در اين شهر ربودند و آدم ربايان پس از وارد کردن هفت ضربه چاقو جسم نيمه جان وی را در زير پلی رها کردند.

در شهرهای ايران، امام جمعه ها و نيروهای مرتجع، همه فرقه ها و جناح های درون و بيرون حکومت در دفاع از وحشی گری حکومت اسلامی بر عليه اعتراضات مردم آذربايجان، دست به تحريف و دشنام و تظاهرات زدند. بنا به ‌گزارش خبرنگار ايرنا، نمازگزاران آذری ‌زبان تهرانی با قدردانی از مسئولان کشور به خاطر برخورد با خاطيان حفظ وحدت و يک پارچگی مردم، اعلام کردند که هم چون گذشته و در تمامی صحنه‌ها از آرمان‌ها و ارزش‌های انقلاب اسلامی ايران دفاع خواهند کرد.

رسانه بين المللی و حکومت اسلامی، آگاهانه و هدفمند گرايش ناسيوناليستی اين حرکت را بر روی آنتن های تبليغاتی خود بردند و گرايش چپ آن را سانسور کردند. همان طور که در بالا نيز اشاره کرديم در چنين حرکت های توده ای خودجوش همه گرايشات دخالت می کنند.

در پايان نماز جمعه تهران، جمعی از افسران نيروی هوايی ارتش جمهوری اسلامی ايران نيز با رژه در مقابل در شرقی محل برگزاری نماز جمعه، با سردادن شعار «ما همه پيرو خط رهبريم» و...، بر حفظ وحدت و يک پارچگی قوميت‌های مختلف ايرانی تاکيد کردند.

از سوی ديگر، سران حکومت اسلامی، از ترس اين که اعتراضات گسترش يابد کاريکاتوريست را دستگير و روزنامه را نيز توقيف کرد. در حالی که هيچ انسان آزاده ای خواهان بستن روزنامه و زندانی کردن کاريکاتوريست و روزنامه نگار نبود. آزادی بيان و قلم و تشکل حق طبيعی انسان هاست که حکومت اسلامی ۲۸ سال است نه تنها آزادی های فردی و اجتماعی را از جامعه ايران سلب کرده است، بلکه با توسل به سياست های غيرانسانی و وحشيانه با تهديد و ترور، شکنجه و زندان، اعدام و سنگسار و غيره با آزادی های فردی و اجتماعی خصومت و دشمنی می ورزد.

وقايع آذربايجان و جمع بندی آن برای همه نيروهای سياسی، اجتماعی و فرهنگی و کسانی که مسائل ايران را به طور جدی دنبال می کنند، ضروری و پيام آور تجارب مهمی است.

در اعتراضات سال گذشته آذربايجان که صدها هزار نفر در آن شرکت داشتند گرايشات مختلف سياسی در آن دخيل بودند. بسيار طبيعی است که مردم جان به لب رسيده ايران، از هر فرصتی برای بيان نفرت خود از حکومت اسلامی، استفاده کنند. همچنين طبيعی است که هر نيروی جدی چه چپ و چه راست در اعتراضات اجتماعی حضور فعال يافته و سعی کند موج خشمگين جمعيت را به دنبال شعارها و سياست های خود بکشاند. متاسفانه صدای چپ در اين حرکت ضعيف بود. به خصوص رسانه های جهانی بورژوايی و هم داخلی سعی کردند فقط صدای ناسيوناليست ها در اين حرکت برجسته کنند.

اصولا بايد اين حرکت هشداری به نيروهای کارگری سوسياليستی آذربايجان باشد که اگر در اعتراضات خودجوش توده ای در صف مقدم آن قرار نگيرند، جريانات راست و ناسيوناليست با حمايت و پشتيبانی دولت های جمهوری آذربايجان، ترکيه، آمريکا و... دست بالا گرفته و جامعه را به سوی درگيری های هولناکی سوق خواهند داد.

اين تجربه به جامعه ما نشان می دهد که يک بار ديگر مطالعه تاريخ مبارزه نيروهای کارگری سوسياليستی آذربايجان را بايد به ويژه به نيروهای جوان يادآوری کرد. ما بايد هويت انسانی برابری طلبی و آزادی خواهی را در مقابل گرايشات راست که هويت ملی و تفرقه را برجسته می کنند در مقابل جامعه قرار دهيم. باد زدن هويت ملی و راه حل های ناسيوناليستی بسيار خطرناک و فاجعه بار است. اگر لحظه ای وقايع تلخ و درگيری های ملی در يوگسلاوی سابق و يا در درگيری آذری ها و ارمنی ها در وقايع جمهوری آذربايجان را در ذهن خود مرور کنيم با تصاوير هولناک و تکان دهنده ای مواجه می شويم.

در تاريخ آمده است که با پيروزی هايی که مشروطه خواهان در پاييز سال ۱۲۸۷ در تبريز به رهبری ستارخان به دست آوردند، در ديگر شهرهای آذربايجان نيز موقعيت حکومت مستبد متزلزل گرديد و در اين دوره کميته «اجتماعيون ـ عاميون» که مرکز آن در شهر صنعتی باکو بود و بسياری از کارگران مهاجر ايرانی که در صنايع نفت شاغل بودند و از نزديک با بلشويک ها رابطه داشتند، تصميم به بيرون راندن نيروهای حکومت مرکزی از شهرهای آذربايجان از جمله شهر خوی گرفتند و اين شهر را از حاکميت نيروهای سرموبگر رها ساختند و بلافاصله بازسازی جامعه و تامين آزادی ها و نيازهای مردم را آغاز کردند.
 
کميته «اجتماعيون ـ عاميون» پس از تسخير خوی، امير حشمت قراجه‎داغی (ابوالحسن نيساری)، از آزادی خواهان معروف و فعال را برای عهده دار شدن رياست انجمن ايالتی آذربايجان به خوی اعزام کرد. هم زمان با آمدن امير حشمت قراجه داغی به خوی، حيدرخان عمواوغلو نيز به عنوان فرمانده مجاهدان به دستور کميته باکو وارد خوی گرديد و حاکميت شهر را به دست گرفت. در اين دوره قحطی و گرسنگی نيز در سراسر ايران و آذربايجان، مردم را در فلاکت قرار داده بود. از اين رو، سروسامان دادن به وضع توزيع عادلانه نان و سير کردن شکم مردم محروم و گرسنه، از جمله اقدمات سياسی و اجتماعی سوسياليستی حيدر عمواوغلو در شهر خوی بود. وی، بعدها به رهبری حزب کمونيست ايران برگزيده شد و در حکومت جنگل در گيلان و مازندران نيز نقش برحسته ای داشت. هم اکنون نيز ياد عزيز و خاطره حيدرعمواوغلو، در ميان مردم خوی زنده است. اين شعر طبقاتی يادگاری از دوران حاکميت نيروهای چپ و آزادی خواه و برابری طلب به رهبری حيدر عمواوغلو در اين شهر است و سينه به سينه و نسل به نسل منتقل می شود:
عمواوغلو گلدی خويا
خويلولارا قرار قويا
يئتيملرين قارنی دويا
ياشاسين گؤزل عمواوغلو

عمواوغلو مينيب فايتونا
تومار وئريب اؤز آتينا
چؤرک يئنيب يوز آلتينا
ياشاسين گؤزل عمواوغلو

راستا بازار راستاسی
گلير موجاهيد دسته‎سی
عمواوغلودور سرکرده‎سی
ياشاسين گؤزل عمواوغلو

باققال بازارا چيراق قويدو
کاسيب باخيب قارنی دويدو
هر بير ايشه قانون قويدو
ياشاسين گؤزل عمواوغلو

با همکاری امير حشمت و حيدرخان عمواوغلو، تشکيل انجمن ولايتی خوی، تاسيس عدليه، بلديه و امنيه، انتشار روزنامه مکافات، تاسيس دبستان توسط ميرزا حسين رشديه، از جمله اقدامات نيروهای چپ در خوی بود. در شهرهای ديگر آذربايجان هم چنين تحولاتی به نفع کارگران و مردم محروم به رهبری حيدر عمواوغلو و ديگر فعالين کمونيست و آزادی خواه، صورت گرفت.

بدين ترتيب، فعالين و نيروهای سياسی چپ و آزادی خواه آذربايجان، دست کم در تحولات اقتصادی، سياسی و اجتماعی صد سال اخير ايران، نقش مهمی را ايفاء کرده اند و به خصوص نقش آن ها در پيروزی انقلاب مشروطيت و انقلاب ۱۳۵۷ بسيار برجسته بوده است. چه کارگران و کمونيست های آذربايجان و چه نيروهای بورژوايی در وقايع سراسر ايران تاثير گذار بودند و هنوز هستند. بورژوازی آذربايجان، دست کم پس از انقلاب مشروطيت در حاکميت سراسری ايران، سهم بزرگی داشته است. بسياری از سران و قداره بندهای حکومت اسلامی، آذری زبان هستند.

اساسا ستم ملی در آذربايجان، به شکلی که در کردستان و نقاط ديگر ايران وجود دارد در آذربايجان متفاوت است. ستم در آذربايجان، عمدتا ستم فرهنگی و زبانی است.

در سال های اخير، نيروهای راست و ناسيوناليست آذری رشد کرده اند که دلايل و ريشه های آن را بايد در فروپاشی شوروی و استقلال جمهوری آذربايجان از يک سو و تلاش های ناسيوناليست های ترکيه از سوی ديگر و به ويژه سيسات های دولت امريکا در سال های اخير که بر روی مسائل و معضلات ملی در سراسر ايران حساب باز کرده اند، ورد بجزيه و تحليل قرار داد. اين عوامل زمينه های رشد و تحرک ناسيوناليسم آذربايجان فراهم کرده است. البته سياست های تفرقه بيانداز و حکومت کن سران حکومت ارتجاعی اسلامی و عوامل آن را نيز نبايد در دامن زدن به اختلافات ملی با اهداف معينی ناديده گرفت.

در چنين شرايطی بايد تاکيد کنيم که به ويژه نيروهای جوان و پرانرژی آذربايجان، راه حيدرعمواوغلوها، خيابانی ها، پيشه وری ها و... را دبنال کنند و به دام تبليغات مسموم ناسيوناليست های آذری گرفتار نشوند. و کانون ها و انجمن ها و شوراها و ديگر تشکل های سياسی، اجتماعی و فرهنگی خود را در کارخانه ها و کارگاه ها، مدارس و دانشگاه ها و محلات و غيره به وجود آورند و در پيوند عميق با جنبش کارگری کمونيستی سراسر ايران قرار گيرند. آن ها نبايد بگذارند حوادث و اتفاقات جامعه را شوکه کند، از اين رو، بايد مبارزه هدفمندی با طرح و نقشه عمل سازمان دهند تا در بروز وقايعی همانند يکم خرداد سال گذشته، خشم و اعتراض مردم را در جهت سرنگونی کليت حکومت اسلامی و برپايی جامعه ای که در آن هيچ انسانی نگران و گرسنه سر بر بالين ننهد؛ هيچ کس نگران آينده خود و فرزندانش نشود و حرمت و موجوديت انسان و آزادی هايش بالاتر از هر مصلحت و منافع اقتصادی، سياسی، اجتماعی و ملی قرار گيرد.
 
وحشی گری های حکومت اسلامی در آذربايجان را بايد شديدا و صريحا محکوم کرد. خواهان آزادی فوری و بدون قيد و شرط همه دستگيرشدگان و پايان دادن به فضای رعب و وحشت در شهرهای آذربايجان شد.
شکی نيست که راه رهايی و تحقق آزادی و برابری و دنيای شايسته انسان، نه از طريق صرفا غرق شدن در مسايل ملی و محلی، بلکه از طريق مبارزه همبسته و متحد با طبقه کارگر سراسر ايران در جهت سرنگونی حکومت اسلامی با افق و چشم انداز سوسياليستی ميسر است.

بهرام رحمانی
دوازدهم خرداد ۱۳۸۶ - دوم ژوئن ۲۰۰۷
 

چند ملاحظه‌ی نقادانه پيرامون«نقد کارگری برسنديکای کارگری»

در تاريخ پنج‌شنبه سوم خردادماه مقاله‌ای در نشريه اعتماد (شماره ۱۴۰۱) به‌چاپ رسيد که «نقد کارگری برسنديکای کارگری» عنوان داشت. نام نويسنده‌‌‌ی اين مقاله حسين اکبری است. آقای اکبری در اين مقاله عمل‌کرد سنديکای کارگران شرکت واحد را از زاويه يک خردمندِ کارکُشته‌‌ی امور کارگری مورد نقد قرار داده است. نويسنده‌ی مقاله‌ چنين استدلال می‌کند که شيوه‌‌ی‌‌کار و رفتارِ پاره‌ای از مسؤلين سنديکای واحد بيش‌از اين‌که سنديکايی و مطابق اساسنامه‌ی سنديکا باشد، سياسی است؛ و چنين می‌گويد که اگر نصايح او همانند يک‌سال و نيم قبل مورد بی‌اعتنايی قرار گيرد، نتايج زيانباری نصيب کارگران خواهد شد.
لارم به‌توضيح است‌که قصد من در نوشته‌ی حاضر بازبينی و نقدِ همه‌جانبه‌ی مقاله و ديد‌گاه‌های آقای اکبری نيست؛ اما پاره‌ای از نکات کليدی و پايه‌ای در مقاله‌ی وی وجود دارد که می‌بايست ملاحظاتی را در باره‌ی آن‌ها مطرح کرد تا چنين پنداری به‌وجود نيايد که سکوت درباره‌ی اين نکاتِ پايه‌ای نشانِ درستیِ آن‌ها ويا قبول‌شان از طرف فعالين مبارزت کارگری است. چنين تصور می‌کنم که همين چند ملاحظه‌ی مختصر و پايه‌ای بی‌پايگی احکام مندرج در اين مقاله را نشان خواهد داد.
۱ـ مضمون نوشته‌ی آقای اکبری اين را می‌رساند که مبارزات قهرمانانه و اصولی سنديکای کارگران شرکت واحد که امروز مسئله‌ی ايجاد تشکل‌های مستقل و آزاد کارگری را به‌موضوع محوری مبارزات کارگران ايران بدل کرده، ارزش اين‌همه هزينه را نداشت. در واقع، منظور آقای اکبری اين است ‌که مذاکره‌ی پايان‌ناپذير با مسؤلين دولتی و صاحبان سرمايه تنها راهی است‌که آن‌ها را متقاعد می‌کند که تشکل سنديکايی را بپذيرند. اگر دنيای واقعی اين‌چنين بود که آقای اکبری تصور می‌کند، به‌راستی اين‌همه هزينه را نبايستی می‌پرداختيم؛ اما ـ‌متأسفانه‌ـ بايد به‌آقای اکبری گفت‌که آقای «خردمندِ کارکُشته‌‌ی امور کارگری»، حقيقتاً در کجای دنيا و در چه زمانی با صحبت و مذاکره و نصيحت به‌سرمايه‌داران و دولت‌هايشان، کارگران توانستند حتی يک ريال اضافه دستمزد بگيرند؟ به‌نظر من بهتر است‌که ‌آقای اکبری چند لحظه‌ای  از صندلیِ خردمندی و کارکُشتگیِ مسائل کارگری پائين بيايد و به‌تاريخ مبارزات کارگری در کشورهای اروپائی نگاهی بيندازد تا بعضی مسائل و راه‌کارهای مبارزاتی را دوباره و اين‌بار به‌درستی بياموزد!
آقای اکبری! به‌همين کارِ روزنه‌ی ۸ ساعت نگاه کنيد تا ببيند که با چه هزينه‌های گزاف و در چه پروسه‌‌ی پيچيده‌ای ـ‌بالاخره‌ـ توسط دولت‌ها و سرمايه‌داران پذيرفته شد! هنوز نام جو هيل، نيکلا ساکو، بارتولومئو وانزتی و ديگران که صرفاً به‌دليل مبارزه درجهت مطالباتِ رفاهی کارگران در آمريکا به‌جوخه سپرده شدند، در فضا و نغمه‌های کارگری جاری است. آقای اکبری مگر نه اين‌که در جريان مبارزات کارگری برای کارِ روزانهِ ۸ ساعت، ده‌ها اعتصاب سازماندهی شد و ميليون‌ها نفر در اين اعتصابات شرک کردند؛ و هزاران نفر به‌زندان‌های طولانی افتادند و ده‌ها‌هزار کارگر از کار اخراج شدند و خون صدها کارگر برسنگ فرش خيابان‌ها ريخته شد؟ پس، چگونه شما باور کرده‌ايد که فقط با حرف و گفتگو و بدون هرگونه هزينه‌ای می‌توان تشکل کارگری درست کرد؟
چرا بايد صاحبان سرمايه و تبعِ آن‌ها دولت‌ها بپذيرند که سنديکا به‌نفع‌شان است؟ اگر منظورتان از سنديکا، سنديکای صاحبان سرمايه است، حق به‌جانب شماست!؟ اما قصد از تشکيل سنديکای کارگری اين است‌که به‌صاحب سرمايه فشار بياورد که قدری از سودش بزند تا ‌کارگران در اثر فقر و بی‌خانمانی و بی‌حيثيتی به‌پرت‌گاه مرگ نيفتند. اين مسئله‌ی ساده و روشنی است‌؛ که بيش‌از هرکس سرمايه‌داران آن را می‌فهمند. معهذا توصيه شما به‌عنوان «خردمندِ کارکُشته‌‌ی امور کارگری» اين است‌که فقط حرف و گفتگو کافی است که کارگران به‌سنديکا مسلح شوند. آقای اکبری فقط يک نمونه (و نه بيش‌تر) بياوريد که کارگران در گوشه‌ای از اين دنيای پهناور تنها از طريق حرف و گفتگو (يعنی: بدون اعتصاب و کم‌کاری و غيره) به‌تشکلی دست يافتند که برای آن‌ها مفيد واقع شده باشد!؟ تاريخ مبارزات کارگری در همه‌ی جهان حاکی از اين است‌که سنديکائی که فقط با حرف تشکيل می‌شود، برای کارگران هم دستاوردی جز حرف نخواهد داشت. اما کارگران (چه در ايران و چه در ديگر نقاط جهان) به‌نان و آسايش و زندگی نياز دارند؛ حرف به‌چه دردشان می‌خورد؟
آقای اکبری به‌تاريخ مبارزات کارگری در ايران نگاه کنيد تا بفهميد که حتی همين لباس کار ساده هم بدون تاوان و هزينه‌های سنگين نبوده است. گرچه اين طبيعی است‌که سری را که درد نمی‌کند، نبايد با دستمال بست؛ اما سردردِ فقر و بی‌خانمانیِ کارگران بدون اِعمال قدرتِ کارگری (که ساده‌ترين آن اعتصاب و سپس گفتگوست) غيرقابل علاج است. آقای اکبری همين سه‌جانبه‌گرايی که شما دائم برآن تکيه می‌کنيد و تصويرِ بی‌رمقی از آن ترسيم می‌کنيد هم بدون فشار و مبارزه‌ی کارگری به‌دست نيامده است؛ که شما گفتگوی بی‌پايان را جلوی کارگران شرکت واحد می‌گذاريد.
هيچ‌کس نمی‌تواند بگويد که اگر کارگران شرکت واحد دست به‌اعتصاب نمی‌زدند و پيامدهای آن را نمی‌پذيرفتند، هم‌اکنون در وضعيت بهتری به‌سر می‌بردند. آقای اکبری شما اين «پس‌گوئی»‌ را (که بسيار مشکل‌تر از هرشکلی از «پيش‌گوئی» است) از کجا الهام گرفته‌ايد؟ شما براساس کدام مدرک قانع کننده و تحليل علمی‌ای چنين پس‌گوئی می‌کنيد که اگر کارگران شرکت واحد اعتصاب نمی‌کردند، هم‌اکنون منسجم‌تر و موفق‌تر بودند؟ آقای اکبری به‌آموزش‌های سنديکای شرکت واحد رجوع کنيد و ببينيد که کارگران قبل از اين‌که اجباراً تن به‌اعتصاب بدهند، آموزش دادند و آموزش گرفتند که: «سنديکاهای کارگری به‌مثابه پايه‌ای ترين و فراگير ترين تشکل مستقل کارگری محصول تضاد دائم ميان منافع کارگران و سرمايه‌داران و برآمده از مبارزه دائمی کارگران و زحمتکشان برای بهبود شرايط دشواری کار و زندگی است». حالا شما توصيه می‌کنيد کارگران سنديکای واحد فقط حرف بزنند تا «تضاد دائم ميان منافع کارگران و سرمايه‌داران» برطرف گردد؟ آخر کجای دنيا تضاد منافع دو تا آدم فقط با حرف زدن و بدون هرگونه ميانجیِ قدرتمند برطرف شده که منافع ميان کارگران و سرمايه‌داران بدونِ ميانجیِ اعمال فشار (که يکی از اشکال رايج آن اعتصاب است) برطرف گردد؟
اگر آقای اکبری به‌مصاحبه‌های فعالين سنديکايی ايران در دوره‌های مختلف نگاه کند، متوجه می‌شود که همه‌ی آن‌ها می‌گويند: با چه خونِ‌دل خوردن‌ها و چه فشارهائی توانستيم سنديکای خودمان را به‌دولت‌ها تحميل کنيم. ايکاش اينطور بود که آقای اکبری می‌گويد؛ يعنی، اين امکان وجود داشت‌که سرمايه‌داران را با حواله دادن به‌قانون و نصحيت و غيره متقاعد کرد تا حق کارگران را بدهند و يا تشکل کارگری را به‌رسميت بشناسند.
اگر امروز سنديکای شرکت واحد مورد قبول جامعه قرار گرفته و از حمايت بخش‌های ديگر نيز برخوردار شده است، تا جائی‌که حتی بعضی از مسؤلين دولتی هم به‌ظاهر سنديکا را تأييد می‌کنند؛ و يا اگر سنديکای واحد در سطح بين‌المللی مورد قبول تشکل‌های کارگری قرار گرفته؛ همه‌ی اين‌ها به‌خاطر مبارزه‌ی جدی و علنی و طبقاتی آن‌هاست، نه به‌دليلِ مماشات و کوتاه آمدنِ دائم. آقای اکبری! تمام راه‌هايی را که شما پيشنهاد می‌کنيد، قدم به‌قدم توسط سنديکای واحد پيموده شد: از نامه‌نگاری به‌وزارت‌کار و ديگر مسؤلين مملکتی گرفته تا خواهش و گفتگویِ بدونِ اعمالِ فشار و اعتصاب؛ اما همه‌ی اين‌ها نتيجه‌ای نداد. مسؤلين سنديکا تمام راه‌های قانونی را پيمودند و بارها ثابت کردند که از روی عشق به‌اقدامات غيرقانونی و پارتيزانی به‌فعاليت سنديکايی رونياورده‌اند؛ اما ‌همه اين راه‌کارها هيچ اثری نبخشيد، تا اين‌که رفتار کارفرما و دولت، کارگران شرکت واحد را ـ‌‌اجباراً‌ـ به‌اعتصاب واداشت. از اين نقطه بود که ورق برگشت و سنديکا جدی گرفته شد و پاره‌ای مطالبات وعده داده و شد و پاره‌ی ديگری هم به‌دست آمد. اما در عوض اين دستاوردها، هزينه‌ها و تاوان‌هايی هم پرداخت شد، که به‌نظر شما نمی‌بايست پرداخت می‌شد!؟ آيا بدون اين هزينه‌ها و تاوان‌ها، دستاوردی هم در ميان بود؟ زندگی واقعی، تاريخچه‌ی سنديکای واحد، تاريخ مبارزات کارگری در جهان و هم‌چنين تحليل علمی نشان می‌دهد که نمی‌توان از حظِ شناکردن برخوردار بود و خيس نشد!؟ ازهمين‌روست‌که سنديکای شرکت واحد به‌‌پرچم کنونیِ جنبش کارگری ايران تبديل شده است.
اما آقای اکبری بعضی از مسؤلين سنديکا را در هزينه‌های که به‌سنديکا تحميل شد، مقصر می‌داند؛ چراکه سنديکای شرکت واحد با حمله‌ی نيروهای مسلح و يورش وحشيانه‌ی قداره‌بندان و چاقوکشان مواجه شد، چراکه سنديکای واحد ايستادگی کرد تا برحقانيت خود و مطالبات طبقه‌کارگر پافشاری کند، چراکه عده‌ای از فعالين سنديکای واحد تاوان‌های سنگينی را می‌پردازند.
آقای اکبری چرا به‌جای فراخوانِ کمک به‌اين تاوان‌پردازان سلحشور، حکم به‌محکوميت آن‌ها می‌دهيد. چرا به‌جای اين‌که کنار کارگران بايستيد، هم‌سو با خانه‌کارگر و شوراهای اسلامیِ‌کار حرکت می‌کنيد. چرا در قالب نصيحت، از همه طرف خنجر می‌زنيد؟ جواب همه‌ی اين سؤال‌ها روشن است: حرف آقای اکبری اين است‌که به‌جای ايجاد تشکل با نيروی کارگران می‌بايست صبر کرد تا افق اصلاح‌‌طلبان دولتی يک‌بار دريگر بدرخشد و اين امکان فراهم شود که سنديکای «کارگر»ی درست کرد و تا ابد فقط حرف زد؛ و مقامی هم برای امثال آقای اکبری فراهم نمود. اما نه تنها کارگران شرکت واحد، بلکه همه‌ی کارگران ايران ـ‌ديگر‌ـ با اين لالائی‌ها به‌خواب غفلت فرو نخواهند رفت.
سنديکای واحد يکی از مدنی‌ترين و متمدنانه‌ترين بروز اشکال مبارزاتی طبقه کارگر ايران بوده است. آيا آقای اکبری حتی برای چنين حرکتی نيز اين حق را قائل نيست که برای خواسته‌های عادلانه و عميقاً انسانی خود مبارزه‌‌ی جدی‌ای  (مثل اعتصاب، تظاهرات و اعتراضات مختلف) را سازمان بدهند؟ طبق نسخه آقای اکبری کارگران بايد بخوابند و سرنوشت خود را پذيرا باشند.

۲ـ آقای اکبری می‌‌فرمايند که چرا اعضای هيئت مديره‌ی سنديکای شرکت واحد برای سخن‌رانی در مورد مسائل کارگری به‌محيط دانشگاه می‌روند و برای دانشجويان صحبت می‌کنند. اين «خردمندِ کارکُشته‌‌ی امور کارگری» چنين می‌پندارد که سخن‌رانی در دانشگاه‌ها فقط کارِ اساتيد علوم اجتماعیِ به‌اصطلاح صلاحيت‌دار است؛ و فعالين سنديکايی بايد بروند به‌کار سنديکايی‌شان بپردازند. اين نظر واقعاً مسخره و ارتجاعی است، که فعال کارگری نبايد به‌دانشگاه برود و معضلات کارگران و جنبش کارگری را بيان کند. از طرف ديگر، او می‌گويد بايد مسؤلين مملکتی و سرمايه‌داران و کل جامعه را آگاه ساخت که سنديکا برای حل بحران‌های موجود ضروری است! چگونه است‌که فعال کارگری بايد با مسؤلان مملکتی و کارفرمايان صحبت کند و آن‌ها را قانع نمايد؛ ولی به‌جمع دانشجويان، زنان و يا گروه‌های اجتماعی نرود که مبادا بهانه به‌دست مخالفين سنديکا بدهد؟ کدام استاد دانشگاه بهتر از يک فعال کارگری می‌تواند در مورد جنبش‌کارگری اظهار نظر کند؟ مگر استاد دانشگاه چه چيزی دارد که فعالين کارگری ندارند؟ چرا بايد انديشه و دانش را برای دانشگاه‌ها گذاشت و کارِ صرفاً فيزيکی را به‌کارگران اختصاص داد؟ مگر نه اين‌که بهترين و آموزنده‌ترين کتاب‌هائی که در مورد مبارزات کارگری نوشته شده، به‌کارگرانی تعلق دارد که توانستند زندگی مبارزاتی خود و هم‌سنگران‌شان را تئوريزه کرده و به‌کتابت دربياورند؟ پس، راز اين‌که آقای اکبری به‌دانشگاه رفتن فعالين کارگری را ممنوع اعلام می‌کند، در چيست؟ آيا اين حرف‌ها يادآور استدلال‌های محافل اطلاعاتی‌ـ‌امنيتی نيست که از هم‌سوئی و رابطه‌ی جنبش کارگری و جنبش دانشجوئی وحشت دارند؟
امروزه دانشگاه‌های معتبر در تمام دنيا به‌اين نتيجه رسيده‌اند که برای بررسی مسائل مختلف علمی (از جمله مسائل اجتماعی) بايد با کسانی که مستقيماً و عملاً درگير آن مسائل هستند، تبادل نظر کرد تا داده‌های نظری پشتوانه‌ی عملی و تجربی نيز داشته باشند. بااين وجود، آقای اکبری بدون اطلاع از شيوه‌های جديد تحقيق و مطالعه در دانشگاه‌ها، همينطور کَتره‌ای و براساس تصورات غلط خود حکم صادر می‌کند که به‌دانشگاه رفتن و با دانشجويان تبادل نظر کردن جاه‌طلبی است و ضدسنديکائی!
اين حکم که تشکلِ طبقاتی کارگران لزوماً و حکماً بايد از درون هرکارخانه و مؤسسه‌ی خدماتی آغاز گردد، از کجای آسمان و با تکيه برکدام آيه ابدی صادر شده است؟ وقتی‌ مسؤلين سنديکای واحد به‌دانشگاه می‌روند و درباره مسائل کارگری صحبت می‌کنند، اين کار به‌اين معنی است‌که جنبش کارگری دارد از حالت نطفه‌ای و خُرد گامی فراتر می‌گذارد و به‌حالت کلان می‌رسد که اگر سرکوب نشود و امثال آقای اکبری‌ها پارازيت آن نشوند، صدها تشکلِ در محيطِ‌کار را درپی خواهد داشت. آيا چنين مسائلی برای کسی‌که نقش استادکاران را در امر مبارزه‌ی طبقاتی به‌عهده گرفته، قابل فهم و درک است؟

۳ـ آقای اکبری در مقام يک صاحب‌نظر جنبش کارگری می‌گويد که چرا هيئت مديره‌ی سنديکای واحد با رسانه‌های خارجی که از طريق آمريکا تغذيه می‌شوند، مصاحبه می‌کنند. به‌نظر او اين مصاحبه‌ها بهانه به‌دست رژيم می‌دهد تا آن‌ها را وابسته به‌عوامل بيگانه بخواند و سرکوب‌شان کند. بنا برکدام سند و مدرک محمکه پسند يا مستدلی، جز ادعای تبليغاتیِ رژيم، می‌توان ثابت کرد که همه‌ی رسانه‌های دنيا را آمريکا تغذيه می‌کند؛ و در اين دنيای پيچيده‌ی اطلاعاتی دست آمريکا از آستين هررسانه‌ و راديوئی بيرون می‌آيد؟ مگر نه اين‌که رژيم اسلامی ايران از ابتدای به‌قدرت رسيدن‌اش هرصدای حق‌طلبانه‌ای را وابسته به‌دولت‌های بيگانه و امپرياليزم خوانده است؛ پس، حکم آقای اکبری چنين معنی می‌دهد که هرکس بايد خودش را سانسور و سرکوب کند تا دولت بهانه‌ی سانسور و سرکوبش را نداشته باشد! اين دو شکل سرکوب چه فرقی باهم دارند؟ تازه مگر دنيای بهانه‌جويی نياز چندانی به«‌بهانه» دارد؛ و هرگاه که لازم بداند حتی از قيافه‌ی يک آدم بهانه‌ی وابستگی‌اش به‌نيروهای بيگانه و امپرياليزم را تشخيص نمی‌دهد؟ چرا فعالين جنبش کارگری يا هر زمينه‌ی اعتراضی ديگری بايد اساس حرکت خودرا براين بگذارند که به‌دست رژيم بهانه ندهند؛ و خودِ اين رژيم مورد اعتراض قرار نمی‌گيرد که در مقابل معمولی‌ترين خواست و مطالبات به‌بهانه‌جويی و ورچسب زدن متوسل می‌شود؟
آقای اکبری در مورد مصاحبه و خبررسانی از طريق راديوهای خارجی چنين حرف می‌زند که انگار فعالين جنبش کارگری همه‌ی امکانات داخلی را رها کرده و به‌راديوها و رسانه‌های خارجی متوسل شده‌اند؟ اگر اين‌کار به‌مزاق دولت خوش‌آيند نيست، چاره‌اش اين است‌که اجازه بدهد تا از امکانات و رسانه‌های داخلی استفاده شود؛ وگرنه سکوت و خفقان گرفتن که چاره‌ی کار نيست!؟
بايد از آقای اکبری سؤال کرد که چرا مسؤلين مملکت را سرزنش نمی‌کند که به‌فعالين جنبش کارگری تريبون نمی‌دهند تا آن‌ها برای اطلاع‌رسانی و بيان وضعيت خود مجبور نشوند که اين‌همه دشواری را تحمل کنند و با واسطه‌ی رسانه‌های خارجی با مردم مملکت خودشان گفتگو کنند؟ اگر قرار است‌که اين فعالين به‌مردم بگويند که سنديکای کارگری چيست و خواص آن چگونه است، بايد امکان حرف زدن با آن‌ها وجود داشته باشد؛ وقتی‌که چنين امکانی در داخل موجود نيست؛ چه چاره‌ ديگری جز استفاده از رسانه‌های خارجی وجود دارد؟ شايد همه‌ی مردم به‌اين راديوها گوش نکنند و اعتمادی به‌رسانه‌های خارجی نداشته باشند؛ اما مگر همه‌ی مردم ايران به‌راديوها و رسانه‌های داخلی گوش می‌کنند و به‌‌‌آن‌ها اعتماد دارند؟ راستی آقای اکبری اعتماد مردم به روزنامه «اعتماد» حجت الاسلام کروبی که مطلب شما را چاپ کرده است چقدر است؟ آقای اکبری، از اعتماد مردم حرف می‌زنيد يا از اعتماد مقامات رژيم؟ مساله اين است که از نظر فعالين جنبش کارگری اين رسانه‌ها در درجه اول ابزار اطلاع‌رسانی هستند، همانطور که روزنامه «اعتماد» برای شما ابزار کارتان است.
حقيقت اين است که شرايط و امکانات امروز را نبايد با شرايط و امکانات ۵۰ سال پيش مقايسه کرد. امروز که مثل ۵۰ سال پيش نيست که اکثر کارگران پاتوق و محل تجمع دائم داشته باشند تا بتوان با حضور در اين مکان‌ها با آن‌ها تماس برقرار کرد و اطلاع‌رسانی نمود. در شرايطی‌‌که از آن به‌عنوان عصر ارتباطات نام می‌برند، چرا دولت برای ‌فعالين کارگری اين امکان را فراهم نمی‌کند که مسائل کارگری را به‌آگاهی عموم برسانند و جامعه را نسبت به‌وضعيت خود مطلع کنند؟ اگر اين فعالين بنا به‌باورهای دموکراتيک خود بخواهند با تعداد هرچه بيشتری از مردم حرف بزنند چه چاره‌ای جز اين دارند که از طريق رسانه‌های خارجی به‌اين کار اقدام کنند؟
ازطرفی برای فعالين کارگری چه فرقی می‌کند که بودجه‌ی اين رسانه‌ها را چه کسانی می‌دهند و مقاصد آن‌ها چيست؟ مهم اين است‌که اين فعالين همان حرف‌هايی را می‌زنند که در دانشگاه و مجامع داخلی هم می‌گويند. آقای اکبری که در دلبستگی به‌جمهوری اسلامی حتی دايه مهربان‌تر از مادر شده است؛ گويی با پيروی از ‌سبک و سياق کيهانِ شريعتمداری (که پشتِ‌سر هر مصاحبه با رسانه‌های خارجی تبليغ عليه نظام و برای براندازی را می‌بيند) به‌تقبيح مصاحبه‌ی مسؤلين سنديکای واحد با راديو‌های خارجی همت گماشته است. اما وقتی امکان استفاده از امکانات داخلی وجود ندارد، چه فرقی می‌کند که از چه طريقی به‌کارگران و مردم ايران گفته شود که ما خواهان قرارداد دستجمعی هستيم و با قراردادهای موقت و سفيدامضا مخالفيم؟ چه فرقی می‌کند که از چه طريق به‌مردم و کارگران گفته شود که ۱۸۳ هزار تومان دستمزد ماهانه معنای ديگری جز مرگ تدريجی ندارد؟ چه فرقی می‌کند که از چه طريقی به‌کارگران گفته شود که چاره‌ای جز وحدت و تشکيلات ندارند.
بنابراين، اين حرف‌ها و بهانه‌تراشی‌ها چيز تازه‌ای نيست. آن‌هايی هم که با اين رسانه‌ها مصاحبه نکرده‌اند، در مظان اين اتهام بوده‌اند و هنوز نيز هستند. آقای اکبری می‌گويد که اين رسانه‌ها از نظر مردم بی‌اعتبار هستند، ممکن است‌که رسانه‌ها هيچ اعتباری در ميان مردم نداشته باشند، اما با نبودن هيچ‌گونه رسانه‌ی آزادی در مملکت که اين عزيزان و ديگر فعالين سياسی و اجتماعی بتوانند مسائل خودرا بيان کنند، چاره‌ای نمی‌ماند به‌جز مصاحبه با راديوهای خارجی تا بتوانند صدايشان را به‌مردم ايران و جهان برسانند. آقای اکبری شما در کجا زندگی می‌کنيد؟ خود دولتمردان شما می‌گويند که اکثر قريب به‌اتفاق مردم ايران به‌راديوهای خارجی گوش می‌کنند تا بتوانند حداقل از اخبار کشورشان مطلع باشند. شما کتمان می‌کنيد که يک سانسور وحشتناک در ايران برقرار است؟ به‌نظر اکثر قريب به‌اتفاق فعالين کارگری مصاحبه کردن با راديو آمريکا ويا هر رسانه‌ی ديگری اشکالی ندارد، به‌شرط آن‌که مصاحبه شونده حرف خودش را بزند. اگر راديو و تلويزيون ايران بخواهد با اسانلو و مددی بدون قيد و شرط مصاحبه کنند، هيچ اشکالی ندارد که دوستان اين کار را بکنند و ديگر مجبور نباشند فقط با رسانه‌های برون مرزی مصاحبه کنند.

۴ـ آقای اکبری در نوشته‌اش بر راه‌کارهای مسالمت‌آميز تکيه می‌کند. چنين به‌نظر می‌رسد که سنديکای واحد ‌سازماندهی يک جنگ مسلحانه‌ی تمام‌عيار را در دستور کار خود گذاشته و آقای اکبری هم به‌درستی با چنين جنگی مخالفت می‌کند؟! بايد به‌آقای اکبری گفت که واقعه‌ی عجيبی اتفاق نيفتاده که اين‌گونه از روش‌های مسالمت‌آميز سخن می‌گوئيد و اعصاب خود و ديگران را خراب می‌کنيد. يک عده کارگر خواسته‌هائی داشتند که تماماً در حوزه‌ی رابطه‌ی کارگر و کارفرما (يعنی: بدون دخالت دولت و نيروهای ضدشورش و زندان و تهاجم ايلغاروار) قابل پيگيری و بررسی بود. دولت جمهوری اسلامی که با هرکنشِ ساده‌ی طبقاتی کيان خودرا در خطر می‌بيند، در مقابله با مطالبات و خواست‌های تماماً غيرسياسیِ کارگران شرکت واحد چنان واکنش نشان داد که گوئی نيروهای مهاجم نه تنها از طرف آمريکا، که از سياره‌ی ديگری به‌زمين آمده‌اند و کليت بشريت را به‌خطر افکنده‌اند!!
مگر چه اتفاقی افتاده بود؟ سنديکای شرکت واحد در مقابل بازدداشت رهبران خود که يک اعتصاب محدود را در جهت دستيابی به‌خواسته‌های‌شان برنامه‌ريزی کرده بودند، از تنها ابزارِ مسالمت‌آميزی که می‌توانست استفاده کرد و دست از کار کشيد. اما دولت که خودرا حافظ منافع به‌اصطلاح ملی معرفی می‌کند، هرگونه پرده پوشی را کنار گذاشت و کودکان و همسران فعالين سنديکا را نيز به‌اسارت برد. کارگران متشکل در سنديکا می‌بايست چه‌کار می‌کردند که آقای اکبری برداشتی غيرمسالمت‌آميز از آن نمی‌داشت؟ آيا  کارگران می‌بايست با دسته‌گل خدمت سران سپاه و نيروهای انتظامی و قمه‌کش‌های «لباس شخصی» می‌رفتند و دستمريزاد می‌گفتند؟ دراينصورت ـ‌آيا‌ـ به‌غيراز فقر و ناداری و تبعات آن، غرورِ انسانی‌شان را نيز بر‌باد نداده و سرافکنده و شرمگين نمی‌شدند؟ آيا زندگیِ همراه با فقر و ناداری و سرشکستگی شايسته‌ی موجودی به‌نام انسان است؟ آيا تحمل فشار تا آنسوی شايستگیِ انسانی عملی مسالمت‌آميز به‌حساب می‌آيد؟ اگر چنين نيست، پس چرا آقای اکبری دولت را به‌واسطه‌ی ‌استفاده از روش‌های غيرمسالمت‌آميز و جنگی‌اش مورد سرزنش قرار نمی‌دهد؛ و همه‌ی کاسه‌کوزه‌ها را به‌سر مسؤلين سنديکا می‌شکند؟
آقای اکبری در برابر يک اعتصاب ساده کارگران واحد کاسه صبرش لبريز شده است و مضرات «روش‌های غيرمسالمت‌آميز» را به‌کارگران گوشزد می‌کند. بايد به‌ايشان که ظاهراً از الگوهای اتحاديه‌های اروپائی جانبداری می‌کند يادآوری کرد که حتی ارتجاعی‌ترين عناصر نئوليبرال اروپائی هم با مشاهده يک اعتصاب داد و هوار «آی غيرمسالمت آميز شد» سر نمی‌دهند. ايشان در برخورد به‌جنبش کارگری حتی از دست‌راستی‌های اروپائی هم دست‌راستی‌تر است.
مطلبی که آقای اکبری نوشته است دلسوزی به‌حال طبقه کارگر ايران و سنديکای واحد نيست. «انتقاد کارگری» ايشان نه انتقاد است و نه کارگری.
مرتضی افشاری
شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۶
 

June 02, 2007

کودکان فردا را دريابيم

بنا بر آخرين آمار،‏ «سازمان جهانی کار» اعلام کرد که در ايران يک ميليون و هشتصد هزار کودک به کار اشتغال دارند! اين در حالی است که مقامات مختلف جمهوری اسلامی، بارها در اين باره اظهار داشته بودند که: امکان نظارت و بررسی اين امر به علت کمبود نيروی انسانی مقدور نيست! بنا به گزارش‏ «يونيسف»، در اوائل سال گذشته، نيز: در ايران در حدود ۲/۹ درصد کودکان به کار اشتغال دارند و به مدرسه نمی‌روند. اين کودکان بين شش‏ و چهارده ساله‌اند!
وضعيت فلاکت بار کودکان ايران، يک قصه پر غصه است که سال‌هاست دل و جان کودک دوستان و تلاش‏ گران حقوق کودکان را می‌لرزاند. به کار کشيده شدن روزافزون کودکان ، در متن بيکارسازی گسترده کارگران، دستمزدهای نازلی که کفاف حداقل‌های يک زندگی انسانی را هم نمی‌دهد، فقدان وجود حق تشکل و اعتصاب و اعتراض‏، نبود بيمه های اجتماعی و بيکاری، امنيت شغلی ،يک جهنم زمينی واقعی را برای کودکان، و خانواده های آنان، به وجود آورده است.
 کار کودک، البته، در سراسر جهان سرمايه داری وجود دارد. و بی حقوقی و آزار کودکان هم، متاسفانه، بعدی جهانی دارد. اما آن چه که کودکان در ايران را، به عنوان فراموش‏ شده ترين کودکان جهان، شاخص‏ می‌نمايد و آن‌ها را در وضعيت بدتری نسبت به ساير کودکان هم سرنوشت خود در سراسر جهان قرار می‌دهد، وجود قوانين مدنی رسما کودک آزار  و نقش‏ بارز آن‌ها در زندگی پر مشقت و مخاطره آميز کودکان است:

- قانون رسمی ازدواج کودکان دختر نه ساله، طبق ماده ۱۲۱۰ قانون مدنی مصوب ۱۳۶۰

- قانون تنبيه کودکان، بنا به اصول فقهی ماده ۶۲۲

- قانون مجازات اسلامی، که طبق آن اگر پدری به قصد سقط شدن جنين، زنش‏ را کتک بزند و اين عمل منجر به سقط جنين شود حتی می‌تواند خواستار اجرای حکم قصاص‏ کند، اما اگر همان طفل به دنيا بيايد و پدر حين کتک کاری او را خفه کند، دادگاه می‌تواند علاوه بر پرداخت ديه، او را به ده روز حبس‏ تعزيزی محکوم نمايد.

 - ماده ۱۱۷۹ قانون مدنی، که تصريح می‌کند ابوين حق قانونی تنبيه طفل خود را دارند. اما به استناد اين «حق» نمی‌توانند کودک خود را خارج از حدود تاديب تنبيه کنند (و اين حدود «تاديب»، آن اندازه‌ای از کتک زدن کودک است که منجر به مرگ وی نشود!

- اشتغال به کار کودکان زير پانزده سال، که به رغم وجود ماده ۷۹ قانون کار که اشتغال به کار افراد زير پانزده سال را ممنوع می‌کند، به طور روزافزون گسترش‏ می‌يابد ،اين قانون شامل تبصره‌ای است درباره کارهايی که ماهيت‌شان برای کودکان زير هجده سال زيان آور است و هم چنين شامل تبصره قانونی ۱۸۸، که بنا بر آن افراد مشمول «استخدام کشوری» - کودکانی که برای دولت کار می‌کنند - و کودکانی که در کارگاه های خصوصی خانوادگی به کار مشغولند، در دايره اين قانون قرار نمی‌گيرند. در عين حال، اگر ابوين يک کودک با کارفرمای او قرارداد ببندند، چون «ولی» کودک بشمار می‌آيند، حق واگذاری و اجاره دادن فرزند خود به صاحبان کارگاه های خصوصی را دارند.

 کودکان در ايران، در يک جهنم زمينی واقعی زندگی می‌کنند: آن‌ها مورد ضرب و شتم قرار می‌گيرند؛ آزارهای جنسی را تحمل می‌کنند؛  با نازل‌ترين دستمزدها در کارگاه های قالی بافی و مکانيکی و... به کار گمارده می‌شوند، تا کمکی برای تامين مخارج خانواده باشند؛ از آموزش‏ و تحصيل محروم می‌گردند؛ ... بسياری از کودکان دختر و جوان برای فرار از اين شرايط دهشت بار به خيابان‌ها روی می‌آورند، تا فصل ديگری از قصه پر غصه شان، فصلی سراسر تحقير، ضرب و شتم، تجاوز و بردگی، رقم بخورد.
روزهای: دوازدهم ژوئن، روز جهانی عليه کار کودک؛ هجدهم سپتامبر، روز رژه جهانی عليه کار کودک؛ ششم اکتبر، روز جهانی کودک؛ و بيستم نوامبر، روز تصويب کنوانسيون حقوق کودک؛ روزهايی است که در دفاع از حقوق کودکان تعيين شده است.

همه ما دوران کودکی را با تمام فراز و نشيبهايش گذرانده ايم، بخصوص آنها که فقر وگرسنگی را آزموده اند ،درک عميق تری از گذسته بر باد رفته خويش دارند، بنا بر اين بکوشيم برای بنا نهادن دنيايی برای کودکان فردا ،دنيايی که در آن عدالت را برابر تقسيم کنند و صداقت را آيين نامه مسوليت خويش در قبال جامعه تنظيم نمايند،به اميد خلق يک دنيای بهتر.

فعالین زنان در زندان

فضای جامعه امروز ایران آشفته و متشنج است. مردم از هر سو به بهانه های مختلف تحت فشار قرار گرفته اند و روز به روز زندگی سخت تری را تجربه می کنند. فشار اقتصادی از بخش عظیمی از جامعه را درگیر کارهای دو شیفته و چند شغلی و رو آوردن به مشاغل کاذب کرده و جو نارضایتی را در جامعه افزایش داده است. در این میان برخی حرکتهایی که از سوی نهادهای دولتی صورت می گیرد نه تنها بهبودی در اوضاع فعلی ایجاد نمی کند بلکه منجر به افزایش نارضایتی ها نیز می شود. به نظر می رسد اجرای اینگونه طرحها و برنامه ها به نوعی سرپوش گذاشتن بر مشکل اصلی جامعه باشد که همانا مشکل اقتصادی و بیکاری است و روز به روز رو به افزایش است.

از جمله این طرح ها می توان به طرح حجاب و مبارزه با "مانکن" ها در سطح جامعه اشاره کرد. اجرای چنین طرح هایی نشانه  نقض کامل آزادی های انسانی بوده و نه تنها کارکردی مثبت ندارد بلکه بیشتر منجر به بروز عکس العمل های منفی شده و جامعه را بیشتر دچار تشنج و نا آرامی می کند. این در حالی است که درست همزمان با آغاز اجرای این طرح، از یک سو معلمان در نقاط مختلف کشور برای احقاق حقوق خود و بدست آوردن مطالباتشان دست به اعتصاب و تجمع زده بودند و از سوی دیگر با فرا رسیدن روز جهانی کارگر، کارگران در پی ابراز اعتراضات خود در این روز بودند. پایین بودن میزان حقوق کارگران، اخراج پیاپی کارگران و برخورد با ایجاد تشکلهای آزاد کارگری همه از موارد اعتراضی کارگران بودند. این تجمعات و اعتراضات به وضوح نشان دهنده معضلات اقتصادی جامعه می باشند و نیاز اصلی جامعه را نشان می دهند.

در این حال پرداختن به وضعیت پوشش زنان و جوانان تنها می تواند نشانه بی توجهی دولت به مشکل اصلی جامعه باشد. این طور به نظر می رسد که دولت می خواهد به نحوی از زیر بار مسئولیتی که دارد شانه خالی کند و به نوعی حتی وعده های اولیه خود را نادیده بگیرد.

اما چرا هر زمان در هر کجا توانایی پاسخگویی به ممعضلات جامعه وجود ندارد، به سراغ زنان و جوانان  می روند و با ایجاد ترس و نا امنی برای زنان و دختران و جوانان سعی می کنند تا بسیاری از اذهان جامعه را از معضل اصلی منحرف کنند، این ناتوانی ریشه در کجا دارد؟ چرا به جای ایجاد فضای آزاد و امن برای زنان و دختران، به نحوی که بتوانند زندگی یهتری را تجربه کنند، فعالین زنان را به دلیل بیان خواست ها و نیازهای زنان امروز جامعه ایران به حبس و زندان محکوم می کنند؟

حقوق برابر انسانی و داشتن جامعه ای آزاد، از حقوق ابتدایی و مسلم هر انسانی است و مسلما تلاش برای احقاق حقوق انسانی جرم نیست که مجازاتی همچون زندان داشته باشد. بستن فضا و برخورد با فعالین و مردم به عنوان مجرم، نه تنها گرهی از بحرانهای امروز جامعه باز نمی کند بلکه نشان دهنده ضعف و ناتوانی دولت در رفع معضل اقتصادی و ناتوانی قوه قضاییه و تیروی انتظامی در ایجاد امنیت است. این نوع برخوردها باعث تبدیل شدن قوه قضاییه و تیروی انتظامی به اهرم فشاری گشته است که هر زمان دولت در شرایط بحرانی گیر می کند با استفاده از این اهرمهای فشار تلاش می کند فضای حاکم بر افکار عمومی جامعه را به سمتی دیگر کشانده و با بستن فضا برای مردم، کمی فضا را برای خود باز نماید. زندانی کردن فعالین زنان و سخت گیری بر مردم و ایجاد فضای پلیسی در جامعه شاید به عنوان گریزگاهی موقتی مناسب باشد اما مشکلی را از بین نمی برد و تنها باعث تشدید بحران موجود می شود.

به مهین روحانی عزیز

اگر دانستن خبر ساختن مسجد در شهر نشانه دانشمندی است، پس همه ما دانشمندیم. البته مثل اینکه در میان همه اهالی آلمان یکنفر که چندین سال دبیر بزرگترین سازمان خارج کشور یک حزب و 2 سال دبیر سازمان خارج کشور حزب دیگری است از ساختن مسجد در این کشور و شهر محل اقامتش بیخبر است.

مهین عزیز من به شما انتقاد دارم که چرا اکس مسلم دایر کردید و آن را درست نمیدانم. دارم میگویم دوستان این کار شما آب به آسیاب اسلامیون و راستها میریزد. نمیگویم شما اینید و میخواهید با اسلامیون و راستها باشید، میگویم این کار شما اشتباه است.  چرا فکر میکنید بیکباره من دوستدار اسلام و مسجد شدم؟ دوستدار حزب الله شدم مگر مبارزه ضد اسلامی من و تو با کمپین اکس مسلم شروع شده است، که حالا اگر من به کمپین اکس مسلم انتقاد داشته باشم بیکباره به قعر جهنم اسلامی سقوط کرده ام.

مهین عزیز میدانم کمال همنشین در تو اثر کرد. اما سعی کن با واقع بینی به مسائل نگاه کن. اینها که امروز با یک انتقاد فریاد حزب الله حزب الله سر میدهد، فردا در مقابل کوچکترین انتقاد شما به آنها هم سخنی کثیف تر از این به شما پرتاب میکنند.

مهین عزیز تنفر از مذهب کافی نیست. فکر میکنم هر انسان آزادیخواه و کمونیستی که واقعا میخواهد دنیا را تغییر دهد از مذهب و اسلام متنفر است. مسئله این است که این تنفر ما و مبارزه ما کجا قرار میگیرد. در راه هدف انسانی و آزادیخواهانه و کمونیستی ما و یا نه برعکس در مقابل آن؟

قول داديد همراه تعدادي از دوستان در جلسه من شركت كنيد، علاقمند بودم در جلسه همين صحبتها را با شما مطرح ميكردم· متاسفانه حضور نداشيتد·

 

نسان نودينيان

۱مه ۲۰۰۷

متاسفم از طرز بحث و نقد شما.  از محمد آسنگران انتظار هر گونه برخوردی را دارم، اما واقعا انتظار ندارم که همه رفقای آنطرف جوب به شیوه او متوسل شوند. متاسفم که کمال همنشین در تو اثر کرد. بینی بالا گرفتن و ادعای اینکه گویا دیگران اصلا نمیدانند در جامعه چه میگذرد و فقط کسانی که اکس مسلم را راه انداختند، میدانند در دنیا و کشور و شهر محل اقامتشان چه میگذرد را شایسته هیچ انسانی نمیدانم. بخصوص اگر این انسان دوستی باشد که سابقه اشنائی و دوستی با او دارم. رفیق مهین عزیز با تحقیر نسان نودینیان و اینکه گویا او نمیداند در شهر چه میگذرد نمیتوانی جواب هیچ مشکلی را بدهی. آنقدر در خود فرو رفته اید و آنقدر از خود متشکرید که نمیتوانید باور کنید که اخبار ابتدائی کشور المان را پناهجوی کمپی که هنوز زبان هم بلد نیست میداند. او هم میداند که قرار است در آلمان مسجد بسازند. او هم میداند که در مرکز شهر که قرار است به قول شما درگیری پیش بیاید، هر روز احزابی مشغول جمع آوری امضاء برای مسجد هستند که به راسیسم و نازیسم تعلق دارند. سازمان فاشيستي "پرو كلن" را خودت حتما ميشناسيد· مهاجر و پناهجو ایرانی  که خون دل از مسجد و آخوند خورده و پر از نفرت از مسجد و آخوند است، سوالش از مهین و نسان این نیست که شما فردا در این درگیری در کدام صفید؟ سوال او این است نسان و مهین چگونه میخواهند این اسلامیون و راسیستها را شکست دهند. من یکی نه به همراه راسیستها به اسلامیون حمله میکنم و نه به همراه اسلامیون به راسیسم حمله میکنم من راه خودم را دارم. نقدم به رفیقم مهین در رابطه با اکس مسلم هم این است که راه خود را با اسلامیون و جریانات راست نیامیز. از همه آنها فاصله بگیر. بیا با هم در این مملکت مذهب را تو سوراخ کنیم. بیا با هم قانون این مملکت را عوض کنیم که مسجد و کلیسا نتوانند نقش امروز را داشته باشند.

June 01, 2007

تغییر ها و نا برابری ها

نسخه پی دی اف

در حاشیه کمپین یک میلیون امضا