" /> از میان مقالات: July 2007 Archives

« June 2007 | Main | August 2007 »

July 31, 2007

بهمن شفيق: دشنه توده ايسم بر پشت جنبش کارگری هيات مؤسسان کجا ايستاده است؟

۸ مرداد ۱۳۸۶، ۳۰ ژوئيه ۲۰۰۷
"فلزکار"ی گمنام در سايتی "خوشنام" به دفاع از "رهبری نکونام" برخاسته و پاسخی دندان شکن به "خارج نشينانی خوشکام" داده است که گويی به زعم وی "مدتی است ...  با مقالات خود عزم به تخريب يکی از مبارزان جنبش کارگری و ايجاد درگيری در صفوف کارگران و تشکل های کارگری، از طريق تهمت و توهين به فعالين کارگری کرده اند". ماجرا بر سر آقای اکبری است و نويسنده مطلب نيز عنوان "کارگری از صنف فلزکار و مکانيک" را برای خود و تريبون "اخبار روز" را برای انتشار نظر خود برگزيده است . از آنجا که نويسنده اين سطورنيز از معدود کسانی است که در اين لشگرکشی "ناجوانمردانه" بر عليه آن مبارز والا شرکت داشته است ، خود را نيز مخاطب فلزکار گمنام قلمداد نموده و پاسخ به اين دوست گرامی را بر خود واجب. نه از آن رو که مرا نيازی به دفاع از خود باشد، بل از آن رو که نبايد اجازه داد حقيقت در گرد و خاک تظلم خواهی دروغين و رياکارانه "کارگری از صنف فلزکار و مکانيک" گم شود. اين که حريف در اين ميان باز هم گمنام است، گويی ميرود به جزئی از يک بازی ناخوشايند تبديل شود. در ساليان اخير نظريه پردازانی را شاهد بوديم که گويی فلسفه وجوديشان نوشتن يک هجونامه بوده است و بس. بعد از هجونامه نيز به سان شهابی زودگذر نه نامی از آنها بر جا ماند و نه نشانی. امروز نيز يا "کارگر فقير" است که ناگهان سر بر ميآورد و در مقام کارشناس آسيب شناسی امپرياليستی جنبش کارگری داد سخن سر ميدهد و يا "کارگری از صنف فلز کار و مکانيک" که از سر "دلسوزی" هشدار ميدهد که مبادا به دامی که "ارتجاع" گسترده است بجهيم. اين که چه کسانی پشت اين نامها پنهانند سری است ناگفتنی. و چه زشت. ايستادن در تاريکی و تير انداختن به سوی ديگران لااقل نشانه جبن است. اما چاره ای نيست. برای گذار از اين دوران بايد که با اين حريفان نامرئی نيز دست و پنجه نرم کرد. هر چه هم که فرديت شان در پرده ابهام باشد، هويت اجتماعی شان چنين نيست و آن ابهام در فرديت جزئی از همين هويت اجتماعی است. به مثابه فرد آنها نه مخاطب اند و نه ما را کاری با آنهاست. آنها حتی برای خود نيز به مثابه فرد ارزشی قائل نيستند که اگر چنين بود اينگونه به پنهان کردن فرديتشان نمی پرداختند. به مثابه يک هويت اجتماعی اما به همان اندازه که "کارگر فقير" و "کارگر فلزکار" تجسم بخشهايی از عقب ماندگی و تحجر اند، به همان اندازه نيز مانعی اند برای انکشاف جنبش کارگری به سوی آينده ای روشن. به اينگونه موانع بايد پرداخت و آنها را از راه برداشت.  به اصل مطلب بپردازيم.
"فلزکار" منتقد در نوشته کوتاه خود چند حکم را ارائه ميکند. اين احکام را ميشد با عباراتی کوتاه پاسخ گفت. اما از آنجا که نه خود اين اظهارات، بلکه اظهارات مستتر در اين احکام اهميت دارند، لازم است کمی دقيق تر در آنها خيره شد. مساله درک و دريافت آنچه نوشته شده است نيست، بر سر درک آن چيزی است که نوشته نشده اما بيان شده است. "کارگری از صنف فلزکار و مکانيک" نشان ميدهد که در اين زمينه از اساتيد سفسطه و منطق صوری چيزی کم ندارد. اين احکام کدامند؟
اول اين که عده ای در خارج نشسته اند و عزم به تخريب يکی از "مبارزان جنبش کارگری و ايجاد درگيری در صفوف کارگران و تشکلهای کارگری" را دارند.
دوم اين که ايشان ابتدا قصد سکوت در مقابل "افاضات تئوريک" منتقدين به آقای اکبری را داشته اند اما "گمان کرد" که به عنوان يک فعال کارگری بايد به دفاع از آقای اکبری برخيزد و به ايشان به عنوان "دبير اجرائی هيات مؤسسان سنديکاهای کارگری" خسته نباشيد بگويد.
سوم اين که ايشان معتقد است که "زندگی و کارنامه آقای اکبری روشن تر از آن است که با نوشته ای مخدوش گردد". و پس از اين اظهار اطمينان شاهد مثال "فلزکار" به ميدان می آيد که "برای ايشان و هيات موسسان سنديکاهای کارگری همين بس که از درون آنان سنديکای شرکت واحد سربلند کرد و ساير سنديکاها نيز در حال شکل گيری است."
اين احکام اصلی مطلب کوتاه "کارگری از صنف فلزکار و مکانيک" در سايت اخبار روز است. برای ما اين احکام بهانه ای است تا به بررسی دقيق تر موقعيت جريانی بپردازيم که نويسنده بدان تعلق دارد و ضمن وارسی صحت و سقم احکام مزبور گستره فراختری را نيز به مشاهده بنشينيم که هم نوشته های آقای اکبری و هم انتقادات وارد بر اين نوشتجات و هم مطلب "کارگری از صنف فلزکار و مکانيک" بر متن آن منتشر شده اند. خواهيم ديد که اين تصوير بزرگتر ما را در درک برخی تحولات جاری در جنبش کارگری و صف بنديهای حاد درون آن ياری خواهند رساند. با اين همه و پيش از هر چيز ملاحظه ای مقدماتی بر سبک نوشته "فلزکار" لازم است. اين ملاحظه از آن روست که زمينه بحث و جدل را بهتر فراهم کند.

باز هم شهيد؟

اکبر گنجی ساليانی را در زندانهای مخوف جمهوری اسلامی گذراند. در همان زندانها نيز بود که او دچار "دگرديسی" شده و از يک ناراضی اسلامی به يک "ليبرال" تحول يافت و به انتشار مانيفست جمهوريخواهی دست زد. و در اوج اين "ليبراليسم" بود که گنجی به آن روزه معروف مرگ دست زد. او اعتصاب غذا کرد. اعتصاب غذايی طولانی. بر من معلوم نيست که تصاوير گنجی در حال اعتصاب چگونه ديوارهای زندان را پشت سر گذاشته و هر روزه در سايتهای اينترنتی منتشر ميشدند. اين برای بحث ما مهم نيز نيست. مهم خود اين تصاوير بودند. تصاويری از فردی در حال احتضار که مرگ را پيش چشم خود دارد و به استقبال آن ميرود. هنوز که هنوز است تاثير اين تصاوير رقت انگيز و ترحم برانگيز فردی با چشمهای از حدقه درآمده و جثه ای نحيف از خاطرم پاک نميشود. بارها خواستم دست به قلم ببرم و بنويسم که "بس کن اين اعتصاب غذای لعنتی را. اين چه ليبراليسمی است که پيامش را با شهادت طلبی ميگستراند. اين ليبراليسم نيست، روايت ديگر از شهيد پروری است. چنين "ليبرالی" فردا از همه و هر کس طلبکار خواهد بود."  ميخواستم بنويسم که "عمو جان، تو در حال اشاعه فرهنگ شهادتی و نه در حال رواج ليبراليسم". ليبراليسم گنجی از اساس با آموزه ليبراليسم در تضاد بود. اساس آموزه ليبراليسم بر صيانت و قداست و سعادت و رفاه فرد بنا شده است و "ليبراليسم" گنجی همه اين مبانی ليبراليسم را به ايدئولوژی مقدسی تبديل ميکرد که فرد بايد آماده قربانی کردن خود برای آن باشد. روش گنجی نشان ميداد که او همان اسلامی مانده بود و همه دريافتهايش از ليبراليسم ذره ای در جوهر اسلامی او تغيير وارد نکرده بود. بی دليل نيز نبود که پس از آزادی از زندان گنجی راهی آمريکا شد و نه اروپا. آن ليبراليسم ايدئولوژيک در آمريکای مذهبی است که خريدار دارد و نه در اروپای غير مذهبی پراگماتيست.
حکايت گنجی اما گويا حالاحالاها ما را همراهی خواهد کرد. گويی در اين مملکت همه چيز روايت ويژه ايرانی- اسلامی خود را دارد. "ليبراليسم"ش شهادت طلب است، "رفرميسم"ش مظلوم نما. گويی در اين کشور همگان برای يافتن راه بهتر مردن مبارزه ميکنند و نه برای بهتر زندگی کردن. همه درفشانی های متفکران ريز و درشت آن در ستايش از خرد و تعقل گويا چاشنی همين بهتر مردن است. جلوه ای از اين مظلوم نمايی را آقای اکبری با الفاظ "سنگ ميکشم بر دوش، سنگ الفاظ" به نمايش گذاشته بود و "کارگری از صنف فلزکار و مکانيک" نيز بر همان سبيل به برانگيختن احساسات خوانندگان متوسل ميشود. درباره جانفشانی های آقای اکبری مينويسد که "آقای حسين اکبری با مقالات، نظرات و مصاحبه های خود که هر تار آن به رنج از روان جدا شده است" چه خدمتها که به به منافع طبقه کارگر نکرده است. هرچند که خاضعانه ميگويد "در جاده ی مبارزات اين سرزمين، اين تلاش ها نيز خاربوته يی است ناچيز که آرزو دارم در متن نقش های باشکوه و شگرف مبارزات زحمتکشان اين ديار جايی بيابد." و سرانجام نيز فراز نهايی دست يازيدن به احساس خواننده فرا ميرسد و از آنجا که خواننده هم اهل سرزمين گل و بلبل است و در سرزمين گل و بلبل هم با شعر ميتوان رگ خواب مردم را به دست گرفت، طبع شعری فلزکار ما هم به ياری اش ميشتابد تا بار ديگر مظلوميتش را فرياد کند. و اين همه برای چيست؟ برای پاسخگويی به کسانی که نظرات و عمل آقای اکبری را به نقد کشيده اند.
در پاسخ به آقای اکبری و در مؤخره بر کالبد شکافی يک فريب نوشتم که اين برای طبقه کارگری که برای زندگی و آينده اش مبارزه ميکند سم است. اما گويا اين برای فلزکار ما کافی نبود. به او ميگوييم که دوست عزيز اگر واقعا شاهد آن بوده ای که هر تار نظر آقای اکبری در مقالات و مصاحبه هايش به رنج از روان جدا شده است، بايد حق دوستی برايش به جا ميآوردی و او را به روانشناسی ميفرستادی. اين چه مبارزه برای عدالت و منافع طبقه کارگر است که نوشتن و مصاحبه کردن برای آن با رنج همراه است؟ مگر آقای اکبری مازوخيست است که چنين رنجی را بر خود روا ميدارد؟ و شما دوست عزيز حقيقتا با ذکر آلام و مصيبتهای آقای اکبری هنگام "زايش" نطرات خود انتظار چه چيزی را داری؟ انتظار اين که ديگران هنگام برخورد به آن نظرات همواره اين را نيز پيش چشم داشته باشند که آقای اکبری در زمان آفرينش آنان رنج بر خود روا نموده است؟ از کی تا حال رنج کشيدن منشا حقانيت بوده است؟ اگر چنين باشد بايد همصدا با داستايوفسکی گفت "ای رنجهای بشری، من در مقابل شما زانو ميزنم" و به تحسين مرتاضانی نشست که بر خود تازيانه ميزنند، بر ميخ ميخوابند و چهل شبانه روز را با يک خرما بر فراز درختی سپری ميکنند. همه اينها البته انسانی اند، چون که فقط از انسان چنين عجايبی سر ميزند و نه از هيچ حيوانی. اما هيچ کدام از اينها ربطی به طبقه کارگری ندارد که سرتاسر زندگی اش مالامال از رنجی است که به وی تحميل شده و مبارزه اش نيز مبارزه ای برای رهائی از اين رنج تحميلی است و نه برای ستايش آن. مضافا بگويم دوست عزيز، شايد خود را سوسياليست نيز بدانی. برای يک سوسياليست نيز مبارزه بر عليه پلشتی ها و زشتی های جهان وارونه موجود نه سرمنشاء درد و رنج، که تحقق شخصيت انسانی خود اوست و گواراتر از هر لذتی. مرارتهای يک کوهنورد هنگام صعود به قله در زمره زيباترين لحظات زندگی وی به شمار می آيند. از قضا در همان صنف فلزکار و مکانيک هم زمانی که جليل انفرادی ها و اسکندر صادقی نژادها روح آن را می ساختند، با شور و شوق در کوهنوردی هايشان به طرح ساختن پناهگاه فلزی قله توچال می پرداختند. صحبتی از رنج در ميان نبود. اين را شما اگر نميدانيد ميتواند از قديمی تر ها بپرسيد. پس منتی به ديگران نگذاريم، رنج را به مرتاضان واگذاريم و به جستجوی حقيقت برآييم.
اما اين تمام کار نيست. فلزکار ما خضوع را نيز به کار ميگيرد و آن همه مقالات و نظرات و مصاحبه های آقای اکبری را خاربوته هايی ناچيز بر ميشمرد که "اميد که بر متن نقش های باشکوه و شگرف مبارزات زحمتکشان" جايی برای خود بيابند. آيا تصويری گويا تر از اين ميتوان برای بی اهميت جلوه دادن سرنوشت انسانهای واقعی در مقابل تقدس ساختگی مفاهيم انتزاعی کلی ارائه کرد؟ مگر نه اين که از قضا تاريخ همين مرز و بوم بزرگترين شاهد مثال بی اهميتی فرد و حل شدن آن در "امری بزرگ" بود. مگر اين همان چيزی نيست که هگل را به اين نتيجه رساند که در تاريخ شرق فرد جايی ندارد؟ تا بوده و بوده در ايران ما شاه شاهان قادر مطلق بر سرنوشت همه بوده. او و نه هيچ کس ديگری تجلی اراده جامعه به حساب می آمده و از خود نيز به عنوان "ما" سخن ميرانده. "اراده ما بر آن قرار گرفت"، "ما مقرر نموديم" و قس عليهذا. برای فرد جايی باقی نبود، زيرا که آن "ما" همه را در بر ميگرفت و در خود حل ميکرد. آنگاه نيز که شاه شاهان به ديار عدم واصل شد، اراده خدا در هيات ولی فقيه بر جای آن نشست تا ورق تلخ ديگری از بی اعتنايی به سرنوشت آدميان زنده رقم بخورد. اکنون نيز فلز کار ما شبح خوفناکی از "سوسياليسم"ی را طرح ميکند که يک بار ديگر فرد را به مسلخ آن "امر بزرگ" بکشاند. ادا و اطوار "برگ سبزی است تحفه درويش" چيزی جز اين نيست و چقدر اين از مارکسيسم دور است که برای جامعه ای مبارزه ميکند که در آن "تکامل آزادانه فرد، شرط تکامل آزادانه جامعه است."  مارکسيسم در عين حال نقدی است عميق بر خيانت ليبراليسم به ادعای تحقق بخشيدن به فرديت انسان. اين مارکسيسم است که توان تحقق اين فرديت را در جامعه سوسياليستی امکانپذير ميداند. فلزکار ما بر بستر سنت متحجر ايرانی – شيعی می انديشد نه بر بستر سوسياليسم.
اما مساله اين است که اين مظلوم نمايی ها و درويش مسلکی ها در عرصه سياست حربه ای است برای از ميدان به در کردن حريف. فلزکار ما چه بداند و چه نداند، اين حربه را به دست گرفته است. او با اين روش هاله ای از تقدس به دور اکبری ميکشد تا اکبری را از نقد مصون بدارد. آن کس که دائم تکرار ميکند که "من خدمتگزار کوچک مردمم" برای آن است که در اولين فرصت بگويد "من توی دهن اين مردم ميزنم". فلزکار ما نيز اگر ميخواهد زمانی به اين نرسد که "من توی دهن اين مردم ميزنم" بهتر است که هم امروز خضوع و تواضع کاذب را کنار بگذارد و از کار آقای اکبری "خار بوته" هايی نسازد که بر متن "نقش های باشکوه و شگرف مبارزات زحمتکشان" معنی می يابد. آقای اکبری مشغول کار سياسی جهت دار در جامعه ای سرمايه داری و رو به طبقه کارگر آن جامعه است. در اينجا مسلک دراويش معنايی ندارد. کار آقای اکبری هم مثل هر کار و فعاليت سياسی ديگری در معرض نقد ديگران است. فلزکار ما آنجا که پای استدلال در ميان می آيد صحبت از "افاضات تئوريک" منتقدان به ميان ميکشد تا پاسخ استدلال را با استدلال ندهد. "خاربوته" امروز فلزکار نشانه چماقی است که فردا به دست خواهد گرفت. فلزکار ما بايد بدان خو کند که هم کار آقای اکبری و هم کار خود ايشان در معرض نقد و بررسی خواهند بود. به اين نقد و بررسی بپردازيم.

واقعه نگاری يک شکاف

اما اصل ماجرا چيست؟ چرا چنين جدالی بين ما و آقای اکبری درگرفته است؟ آيا آنطور که فلزکار ميگويد ما از خارج کشور در صدد انداختن فعالين کارگری به جان همديگريم؟ حوادث را بررسی کنيم و به قضاوت بنشينيم.
در روز ۲۴ تير امسال برابر با ۱۶ ژوئيه سال ۲۰۰۷، يعنی حدود ۱۴ روز قبل، هياتی از  جانب فدراسيون جهانی سنديکاهای کارگری WFTU برای ديدار از خانه کارگر وارد تهران ميشود. اين ديدار تا روز ۲۰ ژوئيه طول ميکشد. از جزئيات اين ديدار هنوز هيچ اطلاعی در دست نداريم. اما درباره رابطه اين فدراسيون و جمهوری اسلامی ايران همينقدر بس که در "کنفرانس موفقيت آميز درباره لبنان و خاورميانه" کنفرانس "افتخار حضور هياتهای نمايندگی ديپلماتيک سفارتخانه های سوريه، فلسطين، لبنان و ايران" را داشت. در زمره سخنرانان اين کنفرانس درباره مسائل خاورميانه نيز آقای محمد حمزه (ای) مسئول روابط بين المللی خانه کارگر ايران قرار داشت.   مستقل از جزئيات، آنچه در اين سفر برای ما مهم است نخست تقارن زمانی آن با ربودن منصور اسانلو و سپس و مهم تر از اين تقارن زمانی نفس اين واقعيت است که روابط اين فدراسيون با خانه کارگر اکنون ديگر به سطحی عميق تر از حضور خانه کارگری ها در جلسات اين فدراسيون ارتقا يافته است. از نظر عينی اين ديدار گامی در جهت کسب مشروعيت بين المللی برای خانه کارگر و حضور آن در مجامع بين المللی به نمايندگی از کارگران ايران و بازسازی اين سازمان مافيائی از اين طريق است و با حدس قريب به يقين ميتوان گفت که از جمله موضوعات اين ديدار را نيز همين معضل خانه کارگر تشکيل ميداده. تقارن زمانی اين ديدار با ربودن اسانلو از آن جهت اهميت می يابد که اسانلو مدت کوتاهی قبل از آن در اجلاس سالانه اتحاديه بين المللی حمل و نقل در لندن و همچنين در اجلاس کنفدراسيون جهانی اتحاديه های آزاد در بروکسل شرکت کرده بود و اين کنفدراسيون رقيب آن فدراسيونی است که در سال ۱۹۴۵ از اتحاديه های کشورهای بلوک شرق و اتحاديه های غربی طرفدار شوروی تشکيل شده بود. حضور هيات نمايندگی فدراسيون مزبور در خانه کارگر از هر دو سو در عين حال پاسخی بود به اقدام سنديکای واحد و در مقابل آن. اما ربط اين ماجرا به آقای اکبری چيست؟ اجازه دهيد روند وقايع را گام به گام دنبال کنيم و ببينيم که کدام وقايع پيش درآمد اين فينال باشکوه را ساخته اند. زمان را گام به گام عقب ببريم و اين وقايع را دنبال کنيم.
در فاصله چند روز پيش از سفر هيات فدراسيون جهانی سنديکاهای کارگری به ديدار خانه کارگر فعاليت تبليغاتی وسيع و گسترده ای از جانب توده ای ها راه می افتد. سه روز پيش از ديدار، يعنی در تاريخ ۲۱ تير، مطلبی از انوشه کيوان پناه در سايت "دنيای ما" به چاپ ميرسد تحت عنوان "  توهمات « کارگری» و تخريب فدراسيون جهانی سنديکايی" . قسمت دوم اين مطلب نيز يک روز بعد از آن منتشر ميشود. کيوان پناه نوشته خود را با اين شروع ميکند که "متاسفانه درخارج کشورشاهدحرکت هايی هستيم که بيشتربه برپاکردن آتش کناری ومنحرف کردن جنبش عمومی ازانجام بخشی ازوظائف خطيرآن دراين عرصه شبيه است.يکی ازاين حرکت ها،کارزار تبليغاتی است که به بهانه های مختلف عليه «فدراسيون جهانی سنديکايی» و پانزدهمين کنگره آن و مستقيم ياغيرمستقيم به سود «کنفدراسيون جهانی اتحاديه های کارگری آزاد»به راه انداخته شده است.برای درک بستر واقعی اين کارزار،توجه به نکات زيرضروری است:۱-ايدئولوژی زدايی بخش هايی ازجنبش چپ وپذيرش سوسيال دموکراسی راست ازجانب آنهاو پيدايش تشکيلات سياسی« چپ دموکرات»" او سپس به زعم خود به افشاگری از اين حرکت نشسته و سرانجام و در قسمت دوم مقاله اش اين کارزار را به "چپ دمکرات"ی نسبت ميدهد که ريشه اش را هم در رويزيونيسم برنشتاين بايد جست. ما فعلا به مزخرفات "تحليلی" آقا يا خانم کيوان پناه کاری نداريم. نکته مهم اين است که ايشان از "کارزار تبليغاتی ای" در خارج از کشور صحبت ميکند که گويا به بهانه های مختلف عليه "فدراسيون جهانی سنديکايی" و به نفع "کنفدراسيون جهانی اتحاديه های کارگری آزاد" در جريان است. با اين حال او حتی به يک نمونه از بروز چنين کارزاری اشاره نميکند. از آن تاريخ مدت زيادی نگذشته است و خواننده علاقمند ميتواند به آرشيو سايتهای اينترنتی همه جريانات و سازمانهای چپ، اعم از دمکرات و راديکال و سوسيال دمکرات و غيره مراجعه کند. حتی يک مطلب درباره "فدراسيون جهانی سنديکايی" در اين سايتها به چشم نميخورد. نه در ذم آن و نه در مدحش. واقعيت اين است که در مقطع انتشار مقاله مزبور "فدراسيون جهانی سنديکايی" آقا يا خانم کيوان پناه در ميان چپ به هيچ وجه مطرح نيست و عليه چيزی که مطرح نيست کسی چيزی نمی نويسد و ننوشت. در مقابل اما در سايتهای آويزان به چپ طيف توده ای در همان دوره مباحثات متعددی بر له و عليه "کنفدراسيون جهانی اتحاديه های کارگری آزاد" ميتوان يافت و از قضا همين انوشه کيوان پناه همراه با خانم الميرا مرادی از صحنه گردانان اصلی اين مباحثات و از کسانی بود که تيز ترين قلم را بر عليه "کنفدراسيون جهانی اتحاديه های آزاد" به کار ميگرفت. بر خلاف کارزار تبليغاتی ادعايی انوشه کيوان پناه، اين يکی حقيقتا کارزاری واقعی بود که هنوز هم ادامه دارد. پائين تر خواهيم ديد که کيوان پناه با طرح دروغين "کارزار تبليغاتی" عليه کنفدراسيون جهانی سنديکاهای کارگری در حال رد گم کردن است. اما فعلا به آن کارزار واقعی در خارج کشور و پيرامون "کنفدراسيون جهانی اتحاديه های کارگری آزاد" بپردازيم.
در روز ۲۰ تير ماه مطلبی از خانم مرادی منتشر ميشود تحت عنوان " چرا بايد سنديکای واحد را از AFL-CIO و ICFTU دو سازمان پليسی، مخوف کارگری برحذر داشت؟"  خانم مرادی يک بار و حدود دو سال قبل اين مطلب را که ترجمه متن سخنرانی خانم آلبرايت، وزير امور خارجه دولت کلينتون در نشستی از AFL-CIO است، منتشر کرده بود. اما ايشان لازم دانست در شرايط جديد همان مطلب را با اضافاتی مجددا منتشر کند. ايشان ديگر هشدارهای عمومی در مورد اتحاديه های کارگری آمريکا را کافی نمی ديد و لازم ميدانست اين بار پيام خود را صريحا طرح کند و آن اضافات نيز مربوط به همين پيام بودند. دو نکته حائز اهميت در مطلب اين خانم وجود دارد: نخست اينکه کنفدراسيون جهانی اتحاديه های کارگری آزاد در کنار AFL-CIO به عنوان يک سازمان مخوف پليسی رده بندی می شود و دوم اين که اين بار بخشی از فعالين جنبش کارگری ايران در خارج کشور يا به عبارتی اکثريت قريب به اتفاق آنان مستقيما مورد حمله قرار ميگيرند. خانم مرادی می نويسد: " متاسفانه بخشی از فعالين ايرانی کارگری خارج از کشورها که اينک خود برای اين سازمانهای مخوف ضد کارگری کار می کنند، کارگر مستاصل و از همه جا بی خبر ايرانی را به اين جلادان می سپارند". فعلا به اين کاری نداريم که خانم مرادی در سنتی قلم ميزند که مخوف ترين سازمانهای پليسی را شکل داده است و بيش از همه کشورهای سرمايه داری غرب کمونيست کشی کرده است. اگر در نظر داشته باشيم که اين خانم کنفدراسيون جهانی اتحاديه های کارگری آزاد را نيز سازمان مخوف پليسی خوانده است روشن ميشود که هدف حمله ايشان فقط کسانی نيستند که به قول ايشان "برای اين سازمانهای مخوف ضد کارگری" کار ميکنند. هدف همه آنهايی اند که در سالهای گذشته با اتحاديه های عضو اين کنفدراسيون همکاری داشته و برای جلب حمايت آنان از جنبش کارگری ايران تلاش کرده اند. علاوه بر اين و تا جايی که به فعالين داخل کشور برميگردد، هجوم توده ای ها همه اين فعالين را هدف قرار گرفته است. به اين دليل ساده که همه فعالين در معرض خطر در سالهای گذشته، از فعالين سنديکای واحد تا فعالين اول ماه مه سقز، از اسانلو و مددی تا صالحی و امانی و کريمی، همه و همه هنگام مشکلات از همين کنفدراسيون اتحاديه های جهانی انتظار همبستگی داشته و در مواردی نه چندان اندک نيز اين همبستگی را دريافت کرده اند.  اما آنچه خانم مرادی طرح کرده بود هنوز در قياس با اظهارات مردکی در فاصله يک يا دو روز پيش از انتشار مطلب خانم مرادی کاملا بی بو و خاصيت است. اين آقا در مطلب خود نوشته بود که "برخی از فعالين ايرانی کارگری در خارح از ايران که خود سابقا از تندروترين و راديکال ترين فعالين کارگری بوده اند، هم اينک در مراکز اين سازمانهای ضد کارگری بکار مشغول شده و با مقاديری دستمزد نيروی خود را در خدمت به دام انداختن فعالين کارگری ايرانی، و نمونه اخيرش رهبری سنديکای واحد نموده اند". اين مطلب نيز در سايت دنيای ما منتشر شده بود. طرفه اين که اين شيادان در پی اعتراضی که از درون طيف خود آنان صورت گرفت متن مطلب را بدون ذکر هيچگونه توضيحی حذف کرده و از کل آن تنها عکس سويينی دبير کل AFL-CIO را همراه با توضيحی کوتاه درباره او بر جا گذاشته اند . کسی که روشهای حرب توده را بشناسد ميداند که جعل مطلب و حذف مطالب ناگوار يک شگرد هميشگی اين جريان بوده است .
سير بررسی رويدادها را ادامه دهيم. مدتی قبل از انتشار مطالب ذکر شده مصاحبه ای تحت عنوان "مصاحبه »نامه مردم« با رهبر سنديکايی يونان"  شماره ۷۶۸ نامه مردم، ارگان حزب توده ايران مورخه ۱۶ تير ماه به چاپ رسيد. يادآوری اين نکته لازم است که سنديکای يونان ستون فقرات فدراسيون جهانی سنديکاهای مطلوب حزب توده را تشکيل ميدهد و اکثر جلسات اين فدراسيون در آتن برگزار ميشود. نامه مردم با اين عبارت مصاحبه را شروع ميکند: " در فرصتی که اخيراٌ فراهم شده بود ”نامه مردم“ صحبت کوتاهی با رفيق «گيورگوس اسکياديوتيس»، ... داشت" و سپس به خود مصاحبه ميپردازد. نامه مردم هيچ اشاره نزديکتری به فرصتی که اخيرا فراهم شده بود و دلايل اين ديدار ندارد. اما از فحوای مصاحبه ميتوان حدس زد که موضوع اين ديدار چه بوده است. نامه مردم در ادامه مصاحبه از جمله از گيورگوس ميخواهد که نظر خود را در رابطه با عملکرد سازمانهای بين الملی سنديکائی توضيح دهد و گيورگوس در پاسخ ميگويد: "رقابت و بين المللی شدن فزاينده موجب افزايش تازشگری سرمايه داری در هر دو سطح ملی و بين المللی می شود، که به صورت فرايندهايی مستقل اما مکمل يکديگر عمل می کنند. يکی از عناصر اين تازشگری و سرچشمه ای که آن را تغذيه می کند، تسليم و بی خاصيت کردن آن سازمان های سنديکايی است که در راستای همکاری طبقاتی در سطح ملی و بين المللی کار می کنند، مثل ”اتحاديه های صنفی آزاد“ يا ”فدراسيون اتحاديه های صنفی اروپا“ و ديگران، که در خدمت منافع سرمايه و بنگاه های فرا ملی قرار دارند و از سياست های دولت های سرمايه داری پشتيبانی می کنند." و سپس با تاکيد بر "بلند کردن پرچم طبقاتی در برابر خط مشی چنان اتحاديه های صنفی" "تقويت و تحکيم ”فدراسيون جهانی سنديکاهای کارگری“ و گرايش طبقاتی آن" را "از مسايل عمده در تجديد سازمان جنبش کارگری در هر کشوری" قلمداد ميکند و سرانجام می افزايد که : "پيشبرد مبارزات کارگری چه در عرصة محيط های کار مجزا و چه در پهنة بخش های گوناگون توليدی در هر کشور جداگانه عاملی ضروری است که بايد با عمل مشترک و همبستگی زحمتکشان در بخش های توليدی مورد نظر در هر کشور، و نيز در کشورهای ديگر، و در کل از طريق ”فدراسيون جهانی سنديکاهای کارگری“ و اتحاديه های کارگری تحت نفوذ آن، در هم آميخته و هماهنگ شود." آنچه در اين عبارات جالب توجه است اولا حمله بی محابای آن به کنفدراسيون رقيب است و ثانيا اين حکم گيورگوس که بلند کردن پرچم طبقاتی در برابر خط مشی چنان اتحاديه های صنفی بايد از طريق ”فدراسيون جهانی سنديکاهای کارگری“ و اتحاديه های کارگری تحت نفوذ آن، در هم آميخته و هماهنگ شود. او نميگويد که فدراسيونش در راه جلب اتحاديه های بيشتری تلاش خواهد کرد، ميگويد اين مبارزه بايد از طريق فدراسيون مطبوع وی پيش رود. اين که از ديد آقای گيورگوس چه کسانی قادر به بلند کردن پرچم طبقاتی اند را ديدار هيات نمايندگی فدراسيون مطبوع وی از خانه کارگر نشان ميدهد.
فعلا کمی مکث کنيم و آنچه را که در اين مدت کوتاه از اذهان توده ای ها تراوش نموده جمعبندی کنيم. در فاصله ای بسيار کوتاه، يعنی از ۱۶ تا ۲۴ تير چندين مطلب متوالی در رابطه با جنبش کارگری ايران و روابط آن با سازمانهای بين المللی از خامه قلم بدستان اين حزب درآمد. مضمون همه اين نوشته ها را دو محور اصلی تشکيل ميداد. اول کوبيدن و بی اعتبار کردن "کنفدراسيون جهانی اتحاديه های کارگری آزاد" تا حد يک سازمان پليسی مخوف و دوم طرح آلترناتيو خودی "فدراسيون جهانی سنديکايی". حال اين سوال طرح ميشود که علت اين فعاليت فشرده چيست؟ نه آن کنفدراسيون و نه اين فدراسيون در اين روزها شکل نگرفته اند. حزب توده هم که يادگار دوران اصحاب کهف است. پس چه عاملی باعث طرح چنين فشرده موضوع از جانب حزب توده شده است؟ در اين شکی نيست که زمينه سازی ديدار هيات نمايندگی "فدراسيون جهانی سنديکايی" از خانه کارگر يک هدف بلاواسطه اين کمپين بوده است. اما اين تمام ماجرا نيست. اين سوال نيز موضوعيت دارد که چرا اين ديدار در اين مقطع زمانی بايد صورت ميگرفت؟ چه تحولی حزب توده را به چنين تکاپويی انداخته و چه عاملی به آن جسارت دست زدن به چنين مانوری را داده است؟ به چند احتمالی که طرح ميشوند نظری بيندازيم:
آيا حقيقتا خطر شکل گيری اپوزيسيون آمريکائی به يک خطر حاد تبديل شده است؟ شکست همه تلاشهای تاکنونی اپوزيسيون بورژوائی مغلوب در خارج کشور که ناکامی کنفرانس پاريس آخرين نمونه آن را نشان ميدهد، اين شق را از دور خارج ميکند.
آيا خطر تهاجم نظامی آمريکا يکباره چنان افزايش يافته است که حزب توده و اعوان و انصارش از همين امروز به فکر پيشگيری از چلبی های ايرانی افتاده اند؟ هم تحولات سياسی در عراق و آغاز مذاکرات بين ايران و آمريکا و هم تشديد اختلاف در بين دول اصلی شورای امنيت چنين احتمالی را امروز لااقل از يک سال قبل ضعيف تر کرده اند. چنين ارزيابی ای ميتوانست يک سال قبل نقطه عزيمت اتخاذ تاکتيکهای متناسب در نظر گرفته شود. امروز اما چنين نيست. علاوه بر اين و حتی اگر چنين هم بود و خطر تهاجم نظامی آمريکا و سرنگونی رژيم فوريت داشت، حزب توده به هيچ وجه چنين تاکتيکی را اتخاذ نميکرد. نمونه عراق به خوبی نشان ميدهد که امثال حزب توده بيش از آن به رئال پليتيک پايبندند که از اين ناپرهيزی ها بکنند. برعکس. در چنين حالتی حزب توده به ظن قريب به يقين موضعی به نفع دخالتگری آمريکا و يا بيطرفی مثبت اتخاذ خواهد کرد تا در فعل و انفعالات فردای چنين تحولی بتواند سهم خود را بخواهد.
آيا جمهوری اسلامی از نقطه نظر حزب توده در معرض سقوط قرار گرفته است و حزب توده با تعرض به سياستهای طرفدار غرب به زعم خود در صدد تحکيم موقعيت نيروهای عدالتخواه است؟ بررسی همه تحليلهای اين حزب نشان ميدهد که چنين ارزيابی ای وجود ندارد. لااقل از نظر حزب توده سقوط قريب الوقوعی در کار نيست و استراتژی اين حزب نيز کماکان بر حمايت از اين يا آن جناح رژيم استوار است. با اين حساب ماجرا چيست و کدام تغيير در صحنه سياست ايران باعث اين هجمه متمرکز حزب توده به اتحاديه های کارگری آزاد و قلمداد نمودن آنان به عنوان سازمانهای مخوف پليسی گشته است؟
علاوه بر اينها کدام عامل باعث شده است که حزب توده ای که تا ديروز بدهکار جنبش کارگری و جنبشهای اعتراضی در ايران به شمار می آمد و در هر گام بايد نخست به توضيح و توجيه گندکاری های خود می نشست، امروز چنين گستاخانه و بی پروا دست به تعرض زده و بخشهايی از جنبش کارگری را مستقيما و همه اين جنبش را به طور غير مستقيم اما به اندازه کافی گويا مورد حمله قرار داده است؟ آيا سازمان حزب توده يکباره چنان رشد کرده است که چنين اعتماد به نفسی در توده ای ها به وجود آورده است؟ آيا تغييرات عمومی در سطح سياست و ناکامی آمريکايی ها در عراق باعث اين تغيير رويه در توده ای ها شده است؟ خواهيم ديد که ماجرا ساده تر و در عين حال تکان دهنده تر از اينهاست.
همه اين هجمه توده ايستی ۱۵ روز پس از بازگشت اسانلو از سفر اروپايی و شرکت در اجلاس سالانه اتحاديه بين المللی حمل و نقل در لندن و در کميسيون کنفدراسيون جهانی اتحاديه های کارگری آزاد در بروکسل صورت ميگيرد. اين و فقط اين، تنها واقعه ای است که در هفته ها و ماههای اخير در رابطه با جنبش کارگری اتفاق افتاده و همه شاخصهای مطرح شده در هجوم توده ای ها را در خود دارد. هجوم توده ايستی چند محور را هدف قرار گرفته است. نخست اعلام کنفدراسيون جهانی اتحاديه های کارگری آزاد به عنوان يک سازمان پليسی مخوف. از اين منظر اسانلو در اجلاس يک سازمان پليسی مخوف شرکت کرده بود. دوم فقدان مشروعيت مصاحبه با رسانه های آمريکايی. از اين نقطه نظر نيز اسانلو مرتکب گناه کبيره مصاحبه با تلويزيون آمريکا نيز شده بود. و سوم مساله ساليداريتی سنتر که پايين تر جداگانه به آن خواهيم پرداخت. پيش از آن اما لازم است يک بار ديگر برخی از تحولات واقع و اظهارات نقل شده در بالا را مرور کنيم.
اول ديداری بين حزب توده و دبير سنديکای يونانی صورت ميگيرد که در آن ديدار گيورگوس از يک طرف اتحاديه های عضو کنفدراسيون رقيب را يکسره حامی سرمايه داری معرفی کرده و برای اعتلای مبارزه طبقاتی اعلام ميکند که جنبش کارگری در کشورهای مختلف بايد به فدراسيون جهانی متبوع وی بپيوندند. تاريخ اين ديدار و مناسبت آن معلوم نيست. مصاحبه اما ۴ روز پيش از سفر هيات نمايندگی اين فدراسيون به تهران و ديدار از خانه کارگر منتشر ميگردد. فقط يک ساده لوح ميتواند خيال کند که موضوع سفر هيات نمايندگی اين فدراسيون به ديدار خانه کارگر مورد بحث و بررسی قرار نگرفته است. با قطعيت بايد گفت که از قضا تدارکات نهايی اين سفر و جزئيات هماهنگی های بعدی توده ای ها و خانه کارگر و تقسيم پستهای سازمان مشترک آينده اين دو گروه موضوع اصلی ديدار حزب توده و آن "رهبر" سنديکايی و ساير همکارانش را تشکيل ميداده است.
دوم و تقريبا همزمان با انتشار اين مصاحبه قلم بدستان توده ای "کارزار تبليغاتی" خود را شروع ميکنند. مرحله اول اين کارزار تخريب کامل اعتبار کنفدراسيون جهانی اتحاديه های کارگری آزاد از طريق انتساب آن به اتحاديه آمريکايی AFL-CIO و از آن طريق به ساليداريتی سنتر و سازمان جاسوسی سيا است. آنها اعلام ميکنند که اين کنفدراسيون جهانی يک سازمان مخوف پليسی است که گرداننده اصلی آن همين اتحاديه آمريکايی است. در اين هجوم آنها فعالينی در خارج از کشور را هدف قرار ميدهند که گويا قبلا چپ راديکال بوده اند و امروز از اين نهادها پول ميگيرند تا "فعالين بی خبر جنبش کارگری در ايران را به دام بيندازند" که "آخرين نمونه آن هم رهبری سنديکای واحد" است. با انجام "موفقيت آميز" و ضربتی اين مرحله است که مرحله دوم شروع می شود و آقای کيوان پناه فوق الذکر مساله دروغين "کارزار تبليغاتی" بر عليه کنفدراسيون جهانی سنديکاهای کارگری را به ميان ميکشد تا اين کنفدراسيون را تشکيلاتی انقلابی جا زده و مقدمات را برای پذيرش ديدار اعضای اين سازمان با خانه کارگر فراهم کند. اين الگو را پيش از آن در جريان ديدار چاوز از ايران به کار گرفته بودند و با وقاحت تمام منتقدين اين ديدار را يکسره نئو ليبرال معرفی کرده بودند.
سوم اين دغلکاران کمپينی در تقبيح مصاحبه با صدای آمريکا به راه می اندازند که تا همين امروز هم ادامه دارد و حتی به بيرون کشيدن اسناد نيم قرن قبل نيز منجر شده است.
چهارم نوع طرح ماجرای ساليداريتی سنتر است که نشان ميدهد اين حضرات به هيچ چيزی پايبند نيستند. آنها در اين رابطه نخست و در دو مورد به طور مشخص مساله مزد گرفتن فعالينی در خارج از کشور از اين نهاد را طرح ميکنند، بی آن که خود را ملزم به رعايت حداقلی از ضوابط مدنی طرح اتهام بدانند. از قرار آنها يک اشتباه فاحش فرهاد شعبانی را که حدود سه هفته پيش از انتشار نوشتجات اين جانوران درج شده و از جانب فرد مورد اتهام تکذيب نيز شده بود مبنای تکرار اين اتهامات قرار ميدهند، بی آن که ذره ای به خود زحمت مستند کردن اتهامشان را بدهند. اين که فرهاد شعبانی با نيت انتقادی از موضع چپ به طرح آن موضوع پرداخته بود، برای آقايان و خانمهای توده ای فرقی نميکند. مهم اين بود که از جايی حرفی زده شده بود که اکنون به کار آنان می آمد. عين همين برخورد را آنان با مطلبی انجام دادند که بيش از پنج ماه قبل برهان عظيمی مائوئيست در افشای ساليداريتی سنتر منتشر کرده بود. توده ای ها بخشهای مائوئيستی نوشته را حذف کرده و بقيه را تقريبا بی کم و کاست – و صد البته بدون ذکر نام مؤلف اصلی – درج نمودند. 
حال بايد روشن شده باشد که اولا سنديکای واحد هدف اين هجوم قرار گرفته است و ثانيا آنها در اين هجوم "تصحيح" اين يا آن سياست به زعم خود نادرست سنديکای واحد را مد نظر نداشتند و ندارند. آنها نابودی اين سنديکا را هدف قرار داده اند. به چه دليل؟ به اين دليل ساده که اين سنديکا مرزهای ترسيم شده از جانب آنان را ترک کرده است و موقعيت بين المللی خود را در چهارچوب کنفدراسيون جهانی اتحاديه کارگری آزاد تبيين کرده است و سفر اسانلو برش قطعی اين سنديکا را از چهارچوبهای مد نظر حضرات توده ای به نمايش ميگذاشت. دقيقا به همين دليل و برای جلوگيری از تضعيف موقعيت خود در مقابل کنفدراسيون رقيب است که هيات فدراسيون جهانی توده ايستی در اين موقعيت خاص به ايران سفر ميکند. ما بالاتر ديديم که رابطه بين خانه کارگر و اين فدراسيون قديمی تر از اين چند هفته است. تفاوت ماجرا در اين بود که فدراسيون مربوطه و خود حزب توده تا پيش از اين هنوز به اين اميدوار بودند که بخشهايی از جنبش سنديکايی را به خود جلب کنند. آنها البته لازم نديدند حتی يک بار هم به سرکوبگری جمهوری اسلامی نسبت به جنبش کارگری اعتراض کنند. در مقابل بارها و بارها حمايت خود را از مبارزات مردم ايران بر عليه امپرياليسم آمريکا اظهار داشته اند که در ادبيات توده ای چيزی جز حمايت از رژيم جمهوری اسلامی نيست. تناقض استراتژی اين فدراسيون نسبت به جنبش کارگری دقيقا در همين نهفته بود که تلاش آنها به جلب سنديکاها نبايد رژيم عزيزشان را از آنها ميرماند و به همين دليل سنديکاهای کارگری بايد در عين جذب شدن به اين فدراسيون به خط و مشی مقبولی در چهارچوب رژيم نيز رو می آوردند و اين خط مشی نيز چيزی نبود جز به رسميت شناختن استراتژی دوچرخه برای جنبش کارگری که بر اساس آن سنديکاهای مستقل نه در تقابل با شوراهای اسلامی کار و خانه کارگر بلکه به عنوان مکملی بر آنان و به عنوان چرخ دوم به کار گرفته ميشدند. بر اساس همين سياست نيز بود که فدراسيون جهانی سنديکاهای کارگری برای دوره ای طولانی با هر دو گروهبندی در تماس بود. تماس با سنديکاليستها را "کميسون ارتباطات سنديکائی" بايد تامين ميکرد و تماس با شوراهای اسلامی را خانه کارگر. در پانزدهمين کنفرانس اين فدراسيون در سال ۲۰۰۵ در کوبا نيز هم هيات نمايندگی خانه کارگر حضور داشت و هم آن "کميسيون ارتباطات سنديکائی". اقدام سنديکای واحد در اعزام نماينده به اجلاس اتحاديه بين المللی حمل و نقل اعلام شکست نهايی اين استراتژی بود. سنديکای واحد و شخص اسانلو با اين اقدام نشان دادند که حاضر به صرفنظر کردن از استقلال تشکل خود و تبديل شدن به زير مجموعه ای از سازمان مافيائی خانه کارگر نيستند. شکاف ديگر قطعی بود. هيات نمايندگی فدراسيون جهانی سنديکاهای کارگری پس از رايزنی های لازم با حزب فخيمه توده راهی ديدار از خانه کارگر در تهران ميشود. اين که خانه کارگر يک ارگان قابل اتکای سرکوب جنبش کارگری در تمام دوران حاکميت اسلامی بوده است و به رسميت شناختن آن به رسميت شناختن سرکوب کارگران است به اندازه کافی شنيع است. با اين همه عمق دنائت چنين اقدامی هنگامی روشن تر ميشود که در نظر گرفته شود که اين اقدام در شرايط خاموشی طبقه کارگر و در سالهای سياه دهه شصت و هفتاد ضورت نميگيرد. اين اقدام در حالی صورت ميگيرد که طبقه کارگر ايرن خيزش مستقل خود برای سازمانيابی را آغاز کرده است و در هيات سنديکای واحد نخستين تشکل توده ای مستقل خود را ساخته است. اين اقدام در حالی صورت ميگيرد که رهبران و فعالين جنبش کارگری دقيقا به همين دليل پافشاری بر استقلال طبقاتی خويش هر روز در معرض دستگيری و شکنجه و زندان قرار دارند، صالحی در زندان سنندج با مرگ دست و پنجه نرم ميکند و اسانلو که تنها ۴ روز پيش از ديدار فدراسيون جهانی توده ايستی و خانه کارگريها ربوده شده است در بند ۲۰۹ اوين در حال شکنجه شدن است. توده ای ها از پشت بر جنبش کارگری ايران خنجر زدند. اين ننگ هيچگاه از دامان آنان پاک نخواهد شد.
اما چه چيزی جرات اين گستاخی را به آنان داده است؟

هيزم بيار معرکه

بالاتر ديديم که تمام هجمه توده ای ها به سنديکای واحد و کل جنبش کارگری ايران پس از بازگشت اسانلو از سفر لندن واقع ميشود. تا پيش از سفر اسانلو توده ای ها کمترين اقدامی که نشان دهنده انتقاد آنان به جنبش کارگری باشد از خود بروز نميدهند. هر چه باشد آنها به خوبی بر اين واقف بودند که سابقه درخشانشان آلوده تر از آن است که بتوانند در مقام منتقد جنبش کارگری ظاهر شوند. سياست انفعالی توده ای ها نسبت به جنبش کارگری حتی تا آنجا پيش ميرفت که در ادبيات سالهای اخير آنان کمتر نوشته يا مطلبی به جنبش کارگری ميپرداخت و اگر هم چنين بود در همان حد کلی دفاع از سنديکاليسم باقی می ماند. اين وضع يکباره در خرداد ماه دگرگون ميشود. آنهم نه مستقيما و به اتکاء خود. گلوله زرادخانه توده ای ها را آقای اکبری در خرج لوله تفنگ آنان قرار ميدهد.
حسين اکبری در روز ۱۵ ارديبهشت مقاله "کارگران و آينده ای پر مخاطره" را منتشر ميکند. در اين مقاله که عباس فرد در نوشته "کالبد شکافی يک فريب"  به تفصيل آن را به نقد کشيده است، محورهای اصلی تعرض بعدی به سنديکای واحد طرح شده اند. از جمله بخش نسبتا مفصلی از مقاله اکبری به سياست های دخالتگرانه امپرياليسم در ايران و در رابطه با جنبش کارگری اختصاص دارد. اکبری همچنين به شکل پوشيده ای به طرح انتقاداتی در زمينه "ايجاد تشکيلات از بالا" و مسائلی از اين قبيل ميپردازد.
حدود بيست روز بعد، در ۳ خرداد، نوشته بعدی حسين اکبری تحت عنوان "نقد کارگری بر سنديکای کارگری" منتشر ميشود که در آن پرده پوشی را کنار گذاشته و به طرح آشکار انتقادات خود از سنديکای واحد ميپردازد. در اين نوشته اکبری تعارفات را کنار گذاشته و به طرح محورهايی می پردازد که بعدا در کمپين توده ای ها بر عليه سنديکای واحد کاملا به کار گرفته ميشوند. ما در اينجا قصد پرداختن به اين نوشته را نداريم و خواننده علاقمند ميتواند به مطلب مرتضی افشاری و من در همين رابطه رجوع کند. در اينجا کافی است بدانيم که اساس انتقاد اکبری نيز بر همان موضوع "دخالت امپرياليستها" قرار گرفته است. او در طرح اين سياست تا آنجا پيش ميرود که اولا شائبه دريافت کمکهای مالی ناسالم را دامن ميزند، ثانيا به صراحت از قباحت مصاحبه و استفاده از رسانه هايی که با بودجه کنگره آمريکا فعاليت ميکنند سخن به ميان می آورد و ثالثا رهبری سنديکای واحد را صراحتا بر صندلی اتهام مينشاند. به موضوعات ديگر نوشته وی که به همان اندازه ناجوانمردانه اند کاری نداريم. طرح همين محورها کافی بود که راه برای حمله باز شود. نوشته آقای اکبری نيز درست مثل نوشته فلزکار ما، پس از درج در اعتماد، نخستين بار در سايت کذائی اخبار روز درج ميشود. اين سايت همانی است که حق نشر اختصاصی نوشته های آن "کميسيون ارتباطات سنديکايی" را نيز دارد. اما نوشته آقای اکبری بلافاصله به سايتهای توده ای ها از قبيل سلام سوسياليسم و عدالت نيز راه می يابد و در آنها جايگاه ويژه ای را به خود اختصاص ميدهد. برای آنکه اهميت نوشته اکبری برای توده ای ها را روشن کرده باشيم هيچ چيز بهتر از انعکاس مستقيم آن بخشهای "هيجان انگيز" نوشته در سايتهای توده ای ها نيست. همه اين موارد را يک به يک نگاه کنيم.
اکبری نخست سعی ميکند قصور سنديکای واحد را در انجام وظايفش از قبيل انتشار پيک سنديکا نشان دهد و کارهای انجام شده از قبيل راه اندازی سايت سنديکا را زير سوال ببرد و زير عنوان ارزيابی از وضعيت کنونی به طرح چند محور ميپردازد. عدالت از اين قسمت جمله زير را برجسته کرده است: "اما آيا ۱۷ هزار کارگر شرکت واحد قادر به مراجعه به اين سايت هستند؟"
از همين قسمت عدالت عبارت زير را نيز درخور توجه ويژه دانسته است: "مجموعه شعار های مطالباتی که توسط سنديکا طرح شد، چند درصد به دست آمده است؟ در حال حاضر واحد مربوطه به سرعت و شدت به سوی خصوصی سازی می رود و تغييرات ساختاری واحد کار تغييراتی در زندگی کارگران ايجاد خواهد کرد، سنديکا در اين باره چکار می تواند بکند؟"
روشن است که عدالت از زبان آقای اکبری سخن ميگويد. اکبری سپس به وظايف ششگانه ای ميپردازد که به زعم وی سنديکای واحد بايد انجام دهد و در جمعبندی همين بحث نيز مساله کمک مالی را طرح ميکند. عدالت از اين قسمت عبارات زير را می قاپد: "در ارتباط با همين تلاش های ضروری است که اعضای سنديکا نياز به تامين منابع مالی پاک و سالم را برای پيشبرد مقاصد سنديکايی حس می کنند و اعتبارات ناشی از حق عضويت معنی پيدا می کند."
اکبری در ادامه به خودشيفتگی های رهبران واحد می تازد در ستايش روحيه مشارکت و اعتماد به نفس داد سخن در ميدهد تا با طرح يک سوال به اوج بحث خود برسد. عبارات اين قسمت از نوشته از نظر عدالتی ها سکسی ترين عبارات اند. عين چند عبارتی را که پشت سر هم برجسته کرده اند نقل ميکنيم: " اينها نه خيالات واهی بلکه ضروريات انکارناپذيری است که متاسفانه تاکنون درک نشده اند. آيا سنديکای شرکت واحد چنين رفتاری دارد؟
متاسفانه از مجموعه رفتارهای موجود نمی توان اين توجه و پايبندی را ديد و حتی احساس کرد. رهبران سنديکا بيشترين انرژی و وقت خود را ناچار در رفع تبعات ناشی از اتفاقات يک سال و نيم گذشته به کار می برند. اين امری است ناگزير اما همه ماجرا نيست.
کثرت مانور های تبليغاتی بجا و نابجا و مصاحبه های فراوان با رسانه هايی که از نظر مردم بی اعتبارند و با بودجه کنگره امريکا فعاليت می کنند يا مصاحبه مستقيم با صدای امريکا، آيا اين نوع رفتار ها بهانه يی عليه سنديکا و طرح تئوری توطئه خارجی از جانب مخالفان فعاليت های سنديکايی به دست نمی دهد؟"
و سرانجام عبارتی ديگر که نشان ميدهد کدام مهمات در حمله آتی مورد نياز توده ای ها بودند: " آيا ضرورت کار تبليغی و ترويجی بين کارگران واحد مربوطه در درجه اول اهميت است يا حضور در يک جمع دانشجويی در يک دانشگاه برای طرح مباحث آسيب شناسانه جنبش کارگری؟"
حال يک بار ديگر به محورهايی که در هجمه توده ای ها يک ماه و نيم بعد از نوشته اکبری مورد استفاده قرار گرفته اند نگاه کنيد. محورهای هجمه مو به مو بر انتقادات اکبری منطبقند. اکبری مهمات اين هجمه را در اختيار توده ای ها قرار داده است.
شايد تصور شود که اين کار را هر کس ديگری نيز ميتوانست انجام دهد. هر چه باشد توده ای ها نشان دادند که آنها در انجام سياستهای خود از هر کمکی بهره ميگيرند. چه اين از جانب يک فعال کمونيست مثل فرهاد شعبانی باشد و چه از جانب يک مائوئيست استخوان خورد کرده و دشمن خونی توده ای ها مثل برهان عظيمی. آری اين درست است. اما اهميت کار آقای اکبری در چيز ديگری است که فلزکار ما ناخواسته آن را عنوان کرده است. فلز کار ما برای اولين بار و در متن يک مجادله موقعيت تشکيلاتی آقای اکبری را عنوان ميکند. او که قصد نجات اکبری از مخمصه انتقاد را دارد به ابزار يادآوری خدمات وی متوسل ميشود و می نويسد: " وظيفه ی خود دانستم تا به ايشان به عنوان دبير اجرايی هيات موسسان سنديکاهای کارگری و يکی از ياران صديق طبقه ی کارگر و زحمتکشان ايران خسته نباشيد بگويم" و اين تفاوت ماجراست. "انتقادات" اکبری انتقادات ساده يک فعال کارگری نيست انتقادات دبير اجرايی هيات موسسان سنديکاهای کارگری به سنديکای واحد است. موقعيت اکبری تا آن زمان البته علنی اعلام نشده بود، اما برای توده ای ها قطعا روشن بود که اکبری در چه موقعيتی قرار دارد. حمله اکبری به سنديکای واحد ميتوانست و ميتواند به عنوان حمله هيات موسسان سنديکاهای کارگری به اين سنديکا تلقی شود و همين بود که جسارت لازم برای آن هجمه آينده را به توده ای ها داد. اکبری در حمله خود به ضدامپرياليسم کور در چپ متکی بود و توده ای ها در هجمه خود به اکبری. اکبری يا "نقد کارگری بر سنديکای کارگری" نشان داد که ستون پنجم خانه کارگر در جنبش مستقل کارگری است و بدون اين ستون پنجم توده ای ها هرگز جرات چنين بی ادبی را نمی يافتند.
قبل از ادامه بحث لازم ميدانم يک سوال را در مقابل فلزکار ما قرار دهم. او به ما گفته بود که " اميدوارم اين دوستان کمی بيانديشند و از دامی که ارتجاع برای آنها گسترده است بجهند." از او ميپرسم ارتجاع کيست و چه کسی در دام ارتجاع افتاده است؟ آيا فلزکار گمنام واقعا نميداند که اکبری لااقل زمينه ساز ديدار هيات توده ايستی جهانی از خانه کارگر بوده است؟ يا اين که ميداند و ميخواهد آبروداری کند؟ چه کسی در دام ارتجاع گرفتار شده است؟ ما يا شما؟
حال يک بار ديگر به عملکرد اکبری نگاه کنيم. بالاتر گفتيم که اسراتژی دوچرخه در جنبش کارگری سالها از جانب فدراسيون توده ايستی جهانی سنديکاهای کارگری تعقيب ميشد. اين استراتژی در بين محافل راست سنديکاليستها نيز طرفدارانی را داشت و آقای اکبری را نيز بايد در عداد اين طرفداران به شمار آورد. ايشان در فرصتهای متعددی به سازمان دادن ميزگردهای "کارگری"ای ميپرداخت که در آنها از جمله طرفداران اين استراتژی در صفوف اسلامی ها از قبيل عليرضا حيدری دبير هيات مديره شوراهای اسلامی کار و حميد حاج اسماعيلی دبير انجمن صنفی بيمارستان خاتم الانبياء حضوری چشمگير داشتند. گره زدن تحولات درون جنبش کارگری به تحولات درون رژيم يک جزء اساسی اين استراتژی به شمار می آمد. هر چه باشد پيروان اين استراتژی در ميان سنديکاليستهای راست نه قصد کنار زدن شوراهای اسلامی و خانه کارگر بلکه قصد کنار آمدن با آن را داشتند و دارند. عملکرد آقای اکبری در مقاطع تعيين کننده حرکت سنديکای واحد نشان ميدهد که او از همان آغاز با روند حرکت سنديکای واحد سر ناسازگاری داشت. يا شايد بهتر است بگوييم که سنديکای واحد با سياست تسليم طلبانه اکبری سر ناسازگاری داشت. اين سنديکا عملا در حال کنار زدن يک شورای اسلامی گردن کلفت بود.
در مقطع انتخابات رياست جمهوری اکبری نيز مثل حزب توده مدافع ائتلاف با اصلاح طلبان بود در حالی که رهبران سنديکای واحد انتخابات را تحريم کردند. اکبری در مهر ماه سال ۸۴ و در حالی که کشمکش سنديکای واحد با مديريت به سمت اعتصاب ميرفت مقاله "اعتصاب حرف آخر سنديکاهاست" را منتشر کرد که در آن به روشنی کافی مخالفت خود را با سياست مبارزه جويانه سنديکای واحد بيان کرده بود. در جريان اعتصابات دی ماه و بهمن ماه ۸۴ نيز اکبری حتی يک کلمه در حمايت از اين اعتصابات ننوشت. بعد از دستگيريهای وسيع کارگران واحد بود که هيات مؤسس در محکوميت اين دستگيريها موضعگيری کرد. و حالا نيز که سنديکای واحد با تمام قوا در جريان تدارک برگزاری مجمع عمومی دوم قرار داشت و در همين مسير نيز به وسيع ترين حمايتهای جهانی و اجتماعی نيازمند بود و در همين راه تلاش ميکرد، اکبری "نقد کارگری بر سنديکای کارگری" را می نويسد و در آن هم به جنبه های بين المللی فعاليت سنديکای واحد و هم به کوششهای رهبران آن در جلب حمايتهای اجتماعی از جمله در ميان دانشجويان می تازد. ديگر حتی خوشباورترين آدمها هم نبايد ترديدی در اين داشته باشند که اکبری نخست در کنار سنديکای واحد قرار گرفته است تا دندان آن را بکشد و آنگاه که موفق به اين کار نميشود به طرح علنی "انتقادات" خود رو می آورد که چيزی جز فرمان حمله به رهبری مبارز اين سنديکا نيست.
گفتار فلزکار ما که " برای ايشان و هيات موسسان سنديکاهای کارگری همين بس که از درون آنان سنديکای شرکت واحد سربلند کرد و ساير سنديکاها نيز در حال شکل گيری است" تنها نيمی از حقيقت را بيان ميکند. سنديکای واحد البته از درون هيات مؤسسان سربلند کرد اما نه به اتکاء آن. سر بلند کردن سنديکای واحد در مقاطعی تعيين کننده از جمله همراه بود با غلبه بر مقاومتها و مخالفتهايی که از درون هيات مؤسس به عمل می آمد. ما بالاتر به چند مورد اشاره کرديم. در اين مقاطع تعيين کننده سنديکای واحد نه تنها حمايت هيات مؤسس را همراه خود نداشت بلکه می بايست با کارشکنی های آن نيز مقابله کند. لااقل تا جايی که به اکبری مربوط ميشود، اين مخالفتها را ميتوان ثبت شده ديد. اين که هيات مؤسسان نيز در هر گام بعدی حمله رژيم ناچار به صدور بيانيه ای در محکوميت حمله به سنديکای واحد ميشد ذره ای از مخالفتهای اين هيات با سياستها و منش مبارزه جويانه سنديکای واحد کم نميکند. فلزکار ما نميتواند افتخار سربلند کردن سنديکای واحد را به جيب هيات مؤسسان بريزد و تنشهای تاکنونی موجود بين محافلی از هيات مؤسسان و رهبری سنديکای واحد را لاپوشانی کند.
به ويژه تا جايی که به اکبری برميگردد، ايشان به هيچ وجه مجاز به سهم بردن از اين افتخار نيست. تا بوده و بوده اکبری ترمزی بر سر راه سنديکای واحد بوده و امروز هم که رسما در مقابل آن قرار گرفته است. بنابر اين فلزکار ما بيهوده تلاش ميکند که با يادآوری موقعيت سازمانی حسين اکبری به عنوان دبير اجرايی هيات مؤسسان سنديکاهای کارگری برای او مصونيت ديپلماتيک دست و پا کند. برعکس. اين هيات مؤسسان است که با اين يادآوری بايد در مقام پاسخگويی برآيد. دبير اين هيات در مقاطع تعيين کننده به انتقاد از سنديکای واحد نشسته است و امروز هم با "نقد کارگری بر سنديکای کارگری" باب هجمه ای را به سنديکای واحد باز کرده است که بازسازی سازمان مافيائی ورشکسته خانه کارگر توسط فدراسيون توده ايستی جهانی سنديکاهای کارگری کمترين زيان آن است.

لحظه حقيقت

اگر تا امروز نوشتجات اکبری به پای خود او نوشته ميشد، با اعلام رسمی موقعيت سازمانی اکبری به عنوان دبير اجرائی هيات مؤسسان از جانب فلزکار گمنام، حال اين هيات مؤسسان است که بر صندلی اتهام قرار ميگيرد. اکبری و فلزکار گمنام را به حال خود بگذاريم. اگر اکبری در مقام دبير اين هيات مبلغ چنين سياستهايی بوده است، پس خود هيات مؤسسان است که بايد پاسخگو باشد صدور بيانيه در دفاع از رهبر دستگير شده سنديکای واحد و در محکوميت "برخورد امنيتی به فعالين کارگری" کافی نيست. موارد اتهامات به اسانلو را دبير اجرايی هيات مؤسسان در اختيار توده ای ها و مرتضوی قرار داده است. دبير اين هيات در باز کردن پای هيات فدراسيون جهانی توده ايستی به تهران و ديدار آن با خانه کارگر و به اين ترتيب در پروژه تنفس مصنوعی به اين لاشه نيمه جان نقشی کليدی ايفا کرده است.  هيات مؤسسان حتی اگر بخواهد قادر نيست همه عوارض منفی ضربه هولناک دبير خود بر پيکر جنبش کارگری را خنثی کند. اما اين هيات برای تعيين نقش و جايگاه خود بايد تکليف خود را با سياستهای تاکنونی دبير اجرائی اش روشن کند. با آنچه به ويژه در هفته های اخير واقع شده است، هر فعال صديق کارگری حق دارد که هيات مؤسسان را از اين پس زير مجموعه خانه کارگر و شوراهای اسلامی و مجری سياستهای آنان در جنبش مستقل کارگری بداند. اين هيات مؤسسان است که بايد روشن کند که چنين نيست. کمترين کار هيات مؤسسان در اين مسير در آن است که:
۱- قاطعانه و بدون هيچ گونه شائبه ای ديدار هيات نمايندگی فدراسيون جهانی سنديکاهای کارگری از خانه کارگر را محکوم کند.
۲- به روشنی و وضوح اعلام کند که خانه کارگر باند سياه ضد کارگری ای بيش نيست.
۳- خواهان انحلال بيقيد و شرط شوراهای اسلامی کار شود
۴- و سرانجام اين که هيات مؤسس بايد صف خود را از اکبری جدا کند. هيچ درجه از برخورد انتقادی به سياستهای انحرافی تاکنونی نميتواند اعتماد درهم ريخته نسبت به هيات مؤسس را بازسازی کند، مادام که مجری اصلی اين سياستها هنوز در صفوف هيات مؤسس حضور دارد.
 آينده هيات مؤسسان به اين گره خورده است. پاسخ به اين سوال روشن خواهد کرد که جای هيات مؤسسان در آينده کجاست: در آغوش گرم و نرم ارتجاع يا بر بستر پرافتخار طبقه کارگر در حال خيزش. هيات مؤسسان بدون پاسخ قاطع به اين سوال جايی در جنبش نوپای مستقل کارگری نخواهد داشت. اميد به اين که فعالين صديق هيات مؤسس اين وضعيت خطير را درک کنند و شهامت برخورد به اشتباهات تاکنونی خود را داشته باشند.
********
 

July 30, 2007

بهروز کارونی: نگرانی از فشارهای جسمی و روحی بر منصور اسالو

کلیک کنید

علی جوادی: جدال دو بخش ناسيوناليسم


دعوايی بر سر چگونگی  نابودی آينده جامعه

يکی از محورهای اختلاف ميان دو قطب ناسيوناليسم در جامعه، ناسيوناليسم عظمت طلب ايرانی و ناسيوناليسم قومپرست، در سطح نگرش اجتماعی، دعوايی ميان مفاهيم کاذب و دروغين "ملت" و "مليت" است. ناسيوناليستهای عظمت طلب ايرانی بر اين باور خرافی تاکيد دارند که مردم در ايران به يک "ملت" واحد تعلق دارند؛ "ملت ايران". ناسيوناليستهای قوم پرست بر خرافه ديگری تاکيد دارند. جامعه را به "ملتها" تقسيم ميکنند. خواهان حقوق و سهم و سيستم سياسی حکومتی متناظر بر اين تقسيم جامعه، فدراليسم، هستند.

يکی ديگری را به ديکتاتوری و چکمه پوشی و سرکوب متهم ميکند. ديگری نگران "تماميت ارضی" است. آماده چکمه پوشی و دست به اسلحه بردن برای "هر وجب" خاک است. برادران قومپرست خود را به توطئه گری برای "تجزيه ايران" متهم ميکند. اين جدال اکنون به يک مساله گرهی در مناسبات دو بخش ناسيوناليسم و همچنين مناسبات جنبش ناسيوناليسم عظمت طلب پرو غرب با نيروهای رنگارنگ جنبش ملی – اسلامی تبديل شده است. نيروها و طيفهای گوناگون جريانات ملی – اسلامی به اشکال مخلتف در کنار نيروهای قومپرست قرار دارند. توجيهات متعدد است. "حق تعيين سرنوشت خلقهای ايران" اصليترين فورمولبندی اين نيروها است. اين جريانات در آخرين تلاش خود نتوانستند به راه حلی دست پيدا کنند. لغت نامه ها را زير و کردند، لغت سازی کردند. اما نتوانستند چسبی برای چسباندن اين دو بخش بر سر تقسيم بندی مردم به ملت يا مليت يا مفهوم ديگری در اين چهار چوب مورد توافق ناسيوناليسم دست پيدا کنند. تنش و جدال ميان اين دو بخش اکنون بالا گرفته است.

اين جدالی محدود به حوزه فلسفه و بينشهای اجتماعی نيست. دعوايی ميان دو بينش خرافی و ضد انسانی اما بی تاٽير در تحولات سياسی جامعه و زندگی انسانهای بيشمار نيست. سياسی است. زمينی است. بر سر قدرت سياسی هر بخش است. مخرب و کشنده است. در واقعيت دعوايی بر سر چگونگی نابودی جامعه است. اين دعوايی بر ضد انسانيت و هويت جهانشمول انسانی است. از نقطه نظر مصالح يک جامعه انسانی تعلق قوم و ملی و مذهبی نمی بايست جايی در نظام سياسی و حکومتی کشور داشته باشد. شاخه های ناسيوناليسم خواهان قرار دادن هويت ملی و يا قومی در نظام حکومتی هستند. قرار دادن هويت قومی در دولت به همان اندازه هويت ملی در نظام سياسی جامعه کريه و ضد هويت جهانشمول و آزاد انسانی است. به بررسی زمينه ها و مبانی اين کشمکش بايد پرداخت.
 
نقش مخرب ناسيوناليسم و قومپرستی در تحولات آتی
ايران دستخوش عظيم ترين تحولات اجتماعی است. سرنگونی و سقوط رژيم اسلامی محتوم است. راه فرار و نجاتی برای رژيم اسلامی متصور نيست. جدال و کشمکش بر سر آينده ايران يک محور تعيين کننده کشمکش های سياسی جامعه است. اين جدال همه جانبه است. اقتصادی و سياسی و اجتماعی است. نه تنها نوع و محتوای اقتصادی و سياسی و مبانی فکری و عقيدتی نظام آتی بلکه شکل و چهارچوب و ساختارهای آن موضوع يک جدال عظيم طبقاتی و اجتماعی است. مساله فلسفه حکومت علاوه بر مبانی سياسی و ساختاری حکومت خود موضوع جدال ميان جريانات مختلف مدعی قدرت سياسی در فردای ايران است.
يک محور تلاش جريانات دست راستی و محافظه کار قرار دادن هويت قومی و ملی در تعيين شالوده های فکری و فلسفی حکومت آتی در ايران پس از جمهوری اسلامی است. مليت و ملی گرايی٬ قوميت و قومی گرايی رگه های مختلفی از اين تلاش برای شکل دادن به فلسفه و ايدئولوژی حکومت و نظام آتی در ايران هستند. ابعاد و چگونی و تاثير اين تلاش جريانات ناسيوناليست و قومگرا را بايد و ميتوان با تلاش جريانات اسلاميستی در دوران شکل گيری حاکميت ضد انقلاب اسلامی مقايسه کرد. اگر در تحولات سالهای ۵۷ جريانات مرتجع اسلامی با هم دستی و کمک غرب توانستند اسلام و اسلاميت را به مبنايی برای شکل دهی حکومت جايگزين رژيم استبداد شاهی قرار دهند و خواست مردم برای آزادی و برابری و رفاه را به خاک و خون بکشند و يک ديکتاتوری سياه مذهبی را بر مردم و جامعه تحميل کنند؛ اين بار هم جريانات ناسيوناليست و قومگرا کودنانه بنام "اصالت ملی گرايی و مليت و قومگرايی" تلاش ميکنند که چنين آينده ای را برای مردم تدارک ببينند.
کمتر ناظر منصفی است که نداند رژيم اسلامی محصول انقلاب ۵۷ نبود٬ جريانی بود که قادر شد با توجه به امکانات و پشتيبانی غرب و بر دوش شانه های جريان ملی _ مذهبی در ايران حاکميت را از آن خود کند. زمانی که ديگر زوال و سقوط رژيم شاه برای همگان مسجل شده بود بورژازی غرب جريان اسلامی را از حاشيه سياست به جلوی صحنه آوردند. پر و بالی بهشان دادند و در توافق و بند و بستی ارتجاعی اين جريانات قادر شدند با حمايت بخشهای وسيع جنبش ملی _ مذهبی در راس قدرت گيرند. و ديديم که ضد انقلاب اسلامی چه سرنوشت سياهی را برای مردم تدارک ديد. خمينی و جريان اسلامی محصول چرخش و عقبگرد سياسی و مذهبی مردم در ايران نبود. منشاء قدرتگيری و حاکم شدن جريان اسلامی نفوذ و قدرت مذهب در جامعه و يا بيعلاقگی و تمدن گريزی مردم ايران نبود. به قول منصور حکمت جريان اسلامی را همان جرياناتی به جلوی صحنه انقلاب ۵۷ کشاندند که تا روز قبلش زير بغل رژيم شاه را گرفته بودند. همان کسانی که ساواکش را تعليم داده بودند. و نيازمند يک کمر بند سبز در کشمکشهای جنگ سرد و مقابله با شوروی و بلوک شرق بودند.
جريانات ناسيوناليستی هم عموما بر متن چنين سناريوهايی از تحولات اجتماعی وسياسی فعاليت ميکنند. ماتريال مادی چنين تحولی هستند. خواست ايجاد حکومتی بر مبنای هويتهای کاذب ملی و يا ترکيبی از هويت ملی و قومی، تدارک سرنوشت سياه ديگری برای مردمی است که برای آزادی و برابری و رفاه و جامعه انسانی تلاش ميکنند. ترجمه زمينی و امروزی چنين تقلاهايی کاملا روشن است. سرانجام يک تحول ناسيوناليستی در دوران حاضر نميتواند بدون ايجاد گورهای دسته جمعی و خلق فجايعی از جمله "پاکسازی قومی" و توليد گسترده ترين کينه و نفرت قومی و قبيله ای و ملی و تفکرات نژاد پرستانه در جامعه همراه نباشد.
واقعيت اين است که بر خلاف ناسيوناليسم قرن نوزده و اوان شکل گيری دولتهای بورژوايی که پروژه های دولت – کشور سازی عموما بر مبنای ادغام "اقوام" ساکن در سرزمينهای مورد نظر که امکان شکل گيری يک سازمان اقتصادی قوام يافته بورژايی را ممکن ميکردند٬ صورت ميگرفت؛ در دوران حاضر پروسه های دولت – کشور سازی عمدتا با تحرک گسترده قومگرايی٬ تجزيه قومی و ملی و ايجاد خصومت و کينه توزی قومی و ملی و نژادی مترادف است. موقعيت کشورهای تازه ايجاد شده بلوک سابق شرق و همچنين وضعيت عراق کنونی گواهی بر اين ادعا است. در اين دوران ناسيوناليسم و قوم گرايی و مذهب مبانی شالوده های فکری و ايدئولوژيک حکومتهای کنونی بورژوايی را تشکيل ميدهند. و مهمتر اين پروسه ها بخشی از واقعيت سياسی نظم نوين جهانی است. بطور مثال هويت ملی آمريکايی در دوران شکل دادن دولت – کشور آمريکا در هيچ دورانی متکی به تعلق زبانی و قومی و نژادی مشترک و واحدی نبود. برخلاف ناسيوناليسم قومی که بر اشتراک زبان و قوميت تاکيد مفرطی دارد٬ ناسيوناليسم ليبرالی قرن نوزده متحد کننده و ادغام کننده اقوام مختلف ساکن سرزمين مورد نظر بود. اما در دوران حاضر کمتر پروسه ناسيوناليستی کشور سازی را ميتوان مشاهده کرد که به رو در رويی قومی و ملی و نژادی حتی خونين منتج نشده باشد. حتی زمانيکه اين پروسه ها به سرانجامی رسيده اند٬ شرايط جديد مستلزم تضمين و ايجاد انواع نابرابری و تبعيض و ستم و خصومت در ميان آحاد جامعه بوده است.
ناسيوناليسم و قومگرايی در تحولات امروز همان نقش سياه و واپسگرا و مخربی را ايفا ميکند که مذهب و اسلام در تحولات ۵۷ ايفا کرد. تلاش برای حقنه کردن هويتهای ارتجاعی ملی و قومی بر مردمی که ميخواهند آزاد و برابر باشند٬ نميتواند نتيجه ديگری داشته باشد. 

جايگاه و چشم انداز ناسيوناليسم و قومگرايی
جايگاه و زمينه های تحرک ناسيوناليسم و قوم گرايی در جامعه و تحولات سياسی آتی ايران چيست؟ برای پاسخ بايد به زمينه های شاخه های مختلف ناسيوناليسم و تاريخچه و مناسبات جريانات ناسيوناليست پرداخت. ناسيوناليسم ايرانی دارای يک سابقه تاريخی و يک افق ديرپاتر در تحولات معاصر ايران است. اما ناسيوناليسم قومی فاقد چنين زمينه سياسی و اجتماعی است. اگرچه ناسيوناليسم علی العموم و ناسيوناليسم ايرانی بطور مشخص يک افق سياسی مطرح در تحولات معاصر است و به درجاتی در جامعه و در ميان مردم دارای ريشه اجتماعی است٬ اما ناسيوناليسم قومی از چنين جايگاهی برخوردار نيست. هويت قومی و قوميگری از ريشه و سابقه ای در ميان مردم برخوردار نيست. به سختی ميتوان کمتر بخشی از جامعه را مشخص کرد که خود را با تعلقات قوم پرستانه تعريف و بيان کند. اما ناسيوناليسم ايرانی دارای کارنامه ای است که نقطه عطفهای سياسی معينی را در روند تحولات کاپيتاليستی به نام خود ثبت کرده است. تبديل ايران به يک کشور و يک دولت بر مبنای قوانين بورژوايی مالکيت و حقوق بورژوايی، ايجاد يک جامعه واحد با زير ساختها و مناسبات مالکيتی سرمايه داری و تغيير آن از جامعه عقب مانده عشريتی و فئودالی به جامعه سرمايه داری افق حاکم و پرچم عمومی اين جنبش بود.
اما اين تغيير و تحول بورژوازی بر خلاف تحولات پيش از آن در اروپا با يک انقلاب بورژوايی و يا يک تکان شديد اجتماعی از پايين همراه نبود. بلکه استبداد و ديکتاتوری رضا خانی چاشنی اين تغيير و تحول و مهندسی اجتماعی از بالا بود. استبداد سياسی و ديکتاتوری همواره رکن اساسی حاکميت بورژوا – ناسيوناليستی در ايران بوده است. به لحاظ سياسی اين شاخه از ناسيوناليسم به شدت سرکوبگر و عظمت طلب بوده و در دورانهای متوالی در حاکميت سلطنت پهلوی ساير بخشهای ناسيوناليست را سرکوب کرده و توانسته بود که خود را در موقعيت "ناسيوناليسم حاکم" و "متحد کننده" قراردهد. رابطه و مناسبات ميان گرايشات و شاخه های مختلف ناسيوناليسم در پس از سرنگونی رژيم شاه دستخوش تغييرات اساسی و تعيين کننده ای شد. سهم خواهی از قدرت بورژوايی و تجديد تعريف موقعيت اين بخشهای بورژوازی که با پرچم قوم پرستی و فدراليسم و هويت ملی و قومی وارد ميدان شده اند يک رکن دعوای ميان بخشهای راست جامعه بطور مشخص است. يکی از مخاطراتی که فردای تحولات سياسی ايران را تهديد ميکند رقابت و تضادهای اين جريانات ناسيوناليستی مختلف است. هر درجه تحرک ناسيوناليسم مستلزم کينه توزی و خصومت و ضديت با هويت عام و جهانشمول انسانی است. تشديد رقابت و کشمکش جريانات ناسيوناليستی و جريانات ناسيوناليست قوم پرست منشاء انواع کشمکش ها و خونريزی ها است. جامعه ای که صحنه تحرک اين جريانات باشد بدون شک دستخوش جنون ملی و قومی است. ناسيوناليسم قوم پرست امروز سهم خواهی خود را از قدرت در پرچم فدراليسم پيچيده است.

فدراليسم : واقعيات و توهمات
بر خلاف تصورات و تبليغات جريانات ناسيوناليست قوم پرست فدراليسم نسخه ای برای "رفع ستم ملی" و يا "دمکراتيزه" کردن جامعه و يا اقدامی در جهت "گسترش آزاديهای سياسی" در جامعه نيست. راه حلی مدنی برای جامعه ای متشکل از "اقوام" متکلم با زبانها و با "تاريخچه قومی" متفاوت نيست. نسخه ای برای "همزيستی مسالمت آميز" و "آشتی اقوام" و آحاد مختلف يک جامعه نيست. بر عکس متضمن تحميل يک عقبگرد عظيم فرهنگی و اجتماعی و همه جانبه به مردم است. يک شعار و سياست ارتجاعی و ضد مردمی است. سياستی است که عميقترين شکافها و خصومتهای قومی و ملی را در جامعه نهادينه ميکند. فدراليسم به لحاظ عملی تنها ميتواند چاشنی يکی از خونين ترين درگيری ها در تاريخ معاصر ايران باشد. (منصور حکمت، بيانه دفتر سياسی حزب کمونيست کارگری٬ در محکوميت شعار فدراليسم٬ ژوئن ۱۹۹۶)
فدراليسم نسخه ای برای "رفع ستم ملی" نيست. بر عکس تلاشی برای نهادينه کردن تمايزات و اختلافات ميان بخشهای مختلف مردم است. ستم ملی و هر گونه ستم و تبعيضی بر مبنای انتساب افراد جامعه به مليتهای مختلف يکی از وجوه کريه نابرابری انسانها در جامعه طبقاتی سرمايه داری معاصر است و بايد از ميان برده شود. نابودی ستم ملی و تضمين برابری همه انسانها و شهروندان جامعه مستقل از تعلقات قومی و ملی يک هدف اعلام شده کمونيسم کارگری است. پاسخ اصولی به ستم ملی٬ تلاش همه جانبه برای رفع ستم ملی و تضمين برابری همه جانبه انسانها و از ميان بردن سرمايه داری و استثمار و جامعه طبقاتی است. اما فدراليسم نه تنها تمايزات "ملی و قومی" را از ميان نمی برد بلکه اين تقسيم بنديها را به سطح کشمکش و رو در رويی همه جانبه ارتقاء ميدهد.
فدراليسم تلاشی برای "دمکراتيزه کردن" قدرت سياسی در جامعه نيست. برعکس ايجاد دولت متکی بر فدراليسم قومی نه تنها تلاشی برای دمکراتيزه کردن قدرت سياسی و آزاديهای بيشتر سياسی نيست بلکه هويت قومی و ملی را در تمامی شئون نظام اداری جامعه نهادينه ميکند. حاکميت فدرال و قومی بهيچوجه متراف با حاکميت آحاد مردم قرار داده شده در يک چهارچوب فدرال نيست. نفس ايجاد حاکميتی بر مبنای قوميت و مليت بعنوان مبنای حقوقی و معنوی در هر محدوده ای خود ناقض حق حاکميت شهروندان و نتيجتا زير پا گذاشتن حق واقعی مردم در آن محدوده در تعيين سرنوشت و سوخت و ساز سياسی و اداری و حکومتی است. هيچ نوع عنصر دمکراتيکی در يک نظام فدراليستی مستتر نيست. اگر قرار دادن عنصر مذهب و مثلا اسلام در مبانی حکومت عين زير پا گذاشتن ابتدايی ترين حقوق مدنی و شهروندی انسانهاست؛ قرار دادن عنصر قوميت و مليت در حکومت نيز نقشی معادل قرار دادن مذهب در دولت و نظام اداری کشور دارد. نظام داخلی يک حکومت فدرال قومی نميتواند سر سوزنی "دمکراتيک" به همان معنای عمومی در فرهنگ عام مردم باشد. حکومتهای فدرال قومی حکومتهايی نابرابر٬ سرکوبگر و بنا به تعريف قوم پرست و نژاد پرست هستند. برای درک مساله کافی است نگاهی گذرا به حکومتهای قومی که در پس از جنگ سرد شکل گرفته اند بيندازيم؛

گفتيم فدراليسم راه حلی مدنی برای جامعه ای متشکل از "اقوام" با زبانها و يا "تاريخچه قومی" متفاوت نيست. نسخه ای برای "همزيستی مسالمت آميز" و "آشتی اقوام" و آحاد مختلف يک جامعه نيست. بر عکس هر درجه تحرک و فعل و انفعال فدراليستی متضمن ايجاد زمينه های خونين کشمکش در ميان مردم است. الصاق هويت قومی و ملی به انسانهای ساکن يک جامعه٬ خلق خود آگاهی وارونه ملی و قومی در جامعه در خود به معنای از بين بردن زمينه ها و امکان زيست صلح آميز و برابر انسانها است. ايجاد حکومتهايی مبتنی بر رنگين کمان قوميت و مليت نسخه ای برای دائمی کردن تخاصم قومی است. بر خلاف تصورات و تبلغيات برخی واقعيت اين است که جامعه ايران ائتلاف شکننده و ناپايداری از "اقوام و ملل" نيست که به محض شل شدن قدرت مرکزی در تهران و روشن شدن سقوط محتوم رژيم اسلامی به جان يکديگرخواهند افتاد. اين بخشی از تبليغات رژيم اسلامی و شاخه هايی از جريانات سوپر ارتجاعی ناسيوناليستی است. تعلقات قومی جايگاه و ريشه چندانی در جامعه ندارد. اما تبليغ گسترده نفرت و کينه قومی ميتواند زمينه ساز چنين وضعيتی در متن يک شرايط مساعد جهانی باشند.
مردم منتسب به ملتها و قومهای مختلف در بخش اعظم جامعه ايران پراکنده و مستقر هستند. هيچ رابطه يک به يکی ميان سرزمين و قوم موجود نيست. هرگونه تلاش برای ايجاد حکومتهای فدرال قومی مستلزم پاکسازی قومی و جنگ خونين در مناطق "کثير المله"٬ در شهرهای بزرگ ايران و مناطق مورد نظر فدراليستها است. هرگونه تلاش برای ايجاد تقسيم قومی در جامعه و علی الخصوص در تهران موجب بروز خونين ترين جنگها در تاريخ تحولات سياسی ايران خواهد بود. ابعاد فجايعی که ميتواند بر اثر پيشرفت چنين سيری حادث شود٬ باور نکردنی و قابل تصور نيست. تصور تقسيم قومی جامعه ای به وسعت تهران به مناطق تحت کنترل فارس و کرد و آذری و عرب و افغان و ... دهشتناک است. چنين روندی بدون ترديد ميتواند مترادف با از بين رفتن شيرازه جامعه و مدنيت باشد.
فدراليسم پروسه ای برای حاکم کردن عقب مانده ترين و مرتجع ترين نارهبران و احزاب و جريانات سياسی قومی بر سرنوشت يک مردم است. در جامعه ای که هويت و تعلق جهانشمول و آزاد انسانها دست بالا را داشته باشد، جريانات مرتجع قومپرست و ناسيوناليست به همانی تبديل ميشوند که در واقعيت هستند؛ يک جريان خاشيه ای و منزوی. 
فدراليسم راه حل هيچ دردی نيست. خود درد است. درمان بيماری ای  نيست. خود بيماری است. طرح و تبليغ فدراليسم چه آگاهانه و از سر تعلقات کور و ارتجاعی قومگرايی و چه ناآگاهانه و خام خيالانه ميتواند زمينه ساز يک فاجعه اجتماعی در تحولات سياسی ايران باشد.

فدراليسم در ايران
همانطور که گفته شد طرح و تشديد تبليغات فدراليستی در جامعه محصول تحرک و تکاپوی قومی و نشان تخاصمات قومی و ملی لاعلاج در ميان مردم نيست. برعکس هر درجه تعلق قومی خود محصول تبليغات فدراليستی جريانات قومپرست در جامعه است. قومی گرايی بر خلاف ملی گرايی دارای سابقه و پيشينه قابل ملاحظه ای در جامعه و در ميان مردم نيست. همانگونه که ملت و خلق ملت محصول طبيعی و داده شده ويژگی های معينی در ميان بخشهای از مردم نيست بلکه حاصل عملکرد ناسيوناليسم و هويت ناسيوناليستی است، فدراليسم نيز محصول خود آگاهی کاذب و وارونه قومی و غليظ در ميان مردم نيست.
طرح شعار و سياست فدراليسم در جامعه ايران در ابتدا اساسا محصول تلاش برای بند و بست ميان جريانات قومگرا و ناسيوناليسم عظمت طلب ايرانی بود. طرح شعار فدراليسم به جريانات قوم پرست اين امکان را ميدهد که برچسب "تجزيه طلبی" را از پيشانی خود پاک کنند. ازطرف ديگر شعار فدراليسم برای جريانات ناسيوناليسم ايرانی زمينه ای برای سازش و بند و بست و حصول توافق با جريانات و شاخه های محلی قومپرست فراهم ميکرد. اين تبانی و بند و بست زمينه های اوليه طرح شعار فدراليسم در جامعه ايران بودند.
اما شرايط کنونی جهان و پيشرفت الگوی فدراليسم در عراق از يک طرف نياز بخشهای مختلف جريانات قومگرای ناسيوناليست را به امتياز دهی به ناسيوناليسم ايرانی کمرنگ کرده و از طرف ديگر ناسيوناليسم عظمت طلب ايرانی در پيشرفت شعار فدراليسم کابوس "تجزيه ايران" را می بينند. قوم پرستان "کرد" و "عرب" و "آذری" و "بلوچ" در پس پيشرفت پروژه خونين فدراليزه کردن عراق زمينه های مساعد بين المللی و از طرف ديگر کم شدن نياز خود به سازش و بند و بست با جريانات ناسيوناليست ايرانی را مشاهده ميکنند. تشديد تبليغات و فريادهای "تجزيه طلبی" از سوی جريانات متعدد ناسيوناليست عظمت طلب ايرانی گواه اين تغيير و تحول در مناسبات شاخه های مختلف ناسيوناليسم است. برگزاری کنفرانسی در واشنگتن از جانب موسسه آمريکن انترپرايز پيرامون نقش و جايگاه "اقوام ايرانی" در تحولات آتی نشان دهنده تلاش برای به بازی گرفتن جريانات قوم پرست در سير تحولات آتی از جانب استراتژينهای مرتجع و مخازن فکری غرب در اوضاع کنونی ايران است.

ناسيوناليسم علی العموم ضد برابری انسانها و مدافع تبعيض و نابرابری است. ناقض حقوق جهانشمول و برابر شهروندان و حقوق مدنی انسانهاست. ذره ای آرمان حق طلبانه و انسانی در ناسيوناليسم موجود نيست. تمام مضمون حرکت و قدرت ايدئولوژيکش در حمايت و توجيه استثمار٬ رواج خرافات تبعيض آميز و حمايت از مبانی قدرت و حاکميت سرمايه در جامعه است. از نظر فکری ناسيوناليسم يعنی خالی کردن انسانها از خصلت مشترک انسان شان. سيستمی همه جانبه در نقطه مقابل اصل اصالت انسان است. 

در قسمت بعدی اين نوشته پارانويای ناسيوناليسم عظمت طلب ايرانی و نقش مخرب اين جريان مورد بحٽ قرار داده خواهد شد.

 

July 29, 2007

مجید حسینی:مردم در سنندج و مریوان می توانند!

سران رژیم اسلامی فکر میکنند، با حکم اعدام عدنان حسن پور و هیوا بوتیمار در مریوان، مصلح زمانی هفده ساله در سنندج،  بدار زدن 12 نفر در 31 تیر،  زندانی کردن منصور اسانلو و محمود صالحی و حمله به  زنان و دانشجویان و دستگیری مردم معترض میتوانند فضای گذشته سالهای شصت را بر جامعه  ایران تحمیل کند. اعاده آن دوران برای دولت و قبول این وضعیت برای مردم غیر ممکن است.  

لغو این احکام و به عقب نشاندن رژیم به مبارزه و اعتراض متحدانه مردم بستگی دارد. برای نجات جان این عزیزان باید دست بکار شد و با تجمع در برابر دادگستریها و دیگر مراکز دولتی خواستار لغو این احکام و مجازات اعدام بشوید. مردم در سنندج با تشکیل کمیته نجات از اعدام، با تجمع اعتراضی 26 تیر برای نجات مصلح زمانی در جلو دادگستری، در مریوان با تعطیل کردن شهر در اعتراض به احکام اعدام عدنان حسن پور و هیوا بوتیمار راه و امید به نجات این عزیزان را نشان دادند. 

از مردم مبارز در سنندج و مریوان انتظار میرود بهر حرکت و اقدام اعتراضی و متحدانه ای که فکر می کنند برای جلوگیری ازاعدام این عزیزان موثر است دست بزنند. از همه سازمانها و نهاد و تشکلهای مدافع آزادی و حقوق مدنی انتظار است دست بکارشوند و وقت را نباید از دست داد. آغاز هر اقدامی در این رابطه به نقش و دست بکار شدن انسانهای مبارز و انقلابی بخصوص در این دو شهر گره خورده است. مردم در سنندج و مریوان تجربه و توان لغو این احکام را دارند. تجربه اعتصاب عمومی 16 مرداد سال 1384 شهرهای کردستان نشان داد که حرکات عمومی و سرتاسری در همه شهرهای کردستان یا در چند شهر ممکن است و موثرترین راه به عقب راندن رژیم است. جمهوری اسلامی در وحشت از خواست مردم برای سرنگونی، در تجسم این خواست در مبارزات کارگران، زنان، دانشجویان، معلمان و دیگر اقشار مردم موج فشار و ارعاب را براه انداخته است و باید جواب در خور این دوره از جنایات خود را از مردم بگیرد.

زنده باد مبارزه برای لغو اعدام!

مجید حسینی

20070727

July 26, 2007

بهمن شفیق: خانه کارگر در آغوش "فدراسيون جهانی کارگران"

حرف آخرضدامپرياليسم ارتجاعی برای جنبش کارگری
بهمن شفيق
۴ مرداد ۱۳۸۶، ۲۶ ژوئيه ۲۰۰۷

پيشرفت جنبش کارگری در ايران، روند رو به رشد تکوين تشکلهای کارگری مستقل و فراتر رفتن سنديکای واحد از عرصه فعاليتهای محدود با شتابی باورنکردنی مساله روابط بين المللی جنبش کارگری را در دستور کار جنبش کارگری ايران قرار داده است. روشن است که مجادله در اين زمينه نيز مثل همه مراحل رشد تاکنونی جنبش کارگری، فعالين اين جنبش را به خود مشغول خواهد کرد. رئوس پاسخهای متفاوت جريانات و محافل کوچک و بزرگ البته از قبل و در چهارچوب بحثهايی عمومی روشن بود. اين پاسخها ميروند که اکنون مابه ازاء عملی روشنی را در مقابل جنبش کارگری قرار دهند. از انزواگرايی مطلق  شبه راديکال تا انحلال طلبی بورژوايی و از ضدسرمايه داری "مطلقا انقلابی" تا ضد امپرياليسم مطلقا ارتجاعی، همه و همه نقش و جايگاه معينی را برای جنبش کارگری ايران در عرصه جهانی در نظرگرفته و به طرق مختلف در صدد اشاعه آنند. بر طريق "دشمن دشمن من دوست من است"، در اين ميان گاهی عجيب ترين ائتلافها نيز در سطح ادبيات سياسی جريانات ظاهرا رقيب شکل ميگيرد. صفحات نشريات و سايتهای "راديکال" ترين جريانات باصطلاح سوسياليستی و ظاهرا مخالف هرگونه سازش در اختيار ادبيات "افشاگرانه" ارتجاعی ترين، رسواترين و سازشکارترين جريانات معامله گر قرار ميگيرد. مصداق بارز اين ائتلافهای مصلحتی را در افزايش ناگهانی ادبيات افشاگرانه فاسد ترين محافل طيف توده ای نسبت به اتحاديه های غربی به طور کلی در پوشش حمله به مرکز آمريکائی ساليداريتی سنتر و درج سخاوتمندانه اين ادبيات در برخی سايتهای مدعی راديکاليسم چپ ميتوان مشاهده کرد. اين فقط تراژدی اين "چپ راديکال" را نشان ميدهد که بعد از تجربه ننگين حمايت بی شائبه حزب توده از ارتجاع اسلامی و بلعيدن طيف بزرگی از فدائيان خلق، هنوز هم در مسائل ماکرو سياست پاسخهای حزب توده ايستی را قورت داده و راه را برای اين کهنه کاران دغل بازار سياست باز ميکند. عجيب نيست که در پرتو تصوير "غول آسا"ی ساليداريتی سنتر و "نفوذ" آن در جنبش کارگری ايران انديشه توده ای به آرامی اما مطمئن پوسته های انزوای تاکنونی خود را کنار زده و با انگشت گذاشتن بر پاشنه آشيل ضدامپرياليستی "چپ راديکال" در زمره جريانات مشروع چپ در می آيد.
مساله جايگاه و موقعيت جنبش کارگری ايران در سطح جهانی يا به عبارتی ساده تر روابط بين المللی تشکلهای اين جنبش بايد به نوبه خود مورد بررسی قرار گيرد. با اين حال مادام که چنين مباحثه ای صورت نگرفته است، قطب نماهای روشنی هم ميتوان يافت که پرتگاههای موجود بر سر راه جنبش کارگری را نشان دهند. از جمله اين قطب نماها مشاهده نقش عملی جريانات و نيروهای درگير در اين مباحثات است و از آنجا که طيف مکار و حيله گر توده ای فعلا از سطح بحثهای عمومی حمله به "کنفدراسيون جهانی اتحاديه های آزاد کارگری"  ITUC و دفاع از "فدراسيون جهانی کارگران"  WFTU  فراتر نرفته است، انجام اين کار باقی مانده را ما بر عهده ميگيريم تا هم از زحمت اين حضرات کاسته باشيم و هم به کارگران ايران نشان دهيم که حرف آخر توده ای ها برای طبقه کارگر ايران چيست. تصاويری که ملاحظه ميکنيد مربوط به ديدار هيات نمايندگی "فدراسيون جهانی کارگران" از خانه کارگر در تهران در روزهای ۱۶ تا ۲۰ ژوئيه سال ۲۰۰۷، يعنی همين چند روز قبل، است. اين پاسخ فدراسيون جهانی توده ايستی کارگران به ربودن اسانلو است. و اين را ميدانيم که هنگام انجام اين ديدار محمود صالحی در زندان سنندج از درد به خود ميپيچيد. البته نيازی به ذکر اين "جزئيات" نيست. کارنامه خانه کارگر را حتما حضرات توده ای به تفصيل در اختيار فدراسيون جهانی مربوطه خويش گذاشته اند. گرچه ضدامپرياليسم ارتجاعی خود حضرات به اندازه کافی مشوق آنان در برقراری چنين ارتباطاتی هست.  کل اين تصاوير را در سايت فدراسيون مربوطه
http://www.wftucentral.org/wftu-photos.html  ميتوانيد ببينيد. برای کار ما همين دو تصوير کافی است.

بهرام رحمانی: نگاهی به اوضاع اقتصادی، سياسی، اجتماعی و فرهنگی ايران

bamdadpress@ownit.nu 


مقدمه


اگر درباره وقایع اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جامعه ایران کمی تعمق کنیم واقعا با تصاویر تکان دهنده فقر و فلاکت اقتصادی و فجایع انسانی و سرکوب های هولناک از یک سو و مبارزه اجتماعی برای تغییر وضع موجود و رهایی از این همه مصائب و بی حقوقی از سوی دیگر روبرو می شویم.
در ماه های اخیر شاهد تعرض همه جانبه حاکمیت نه فقط به جنبش کارگری، بلکه به دیگر جنبش های اجتماعی، یعنی جنبش زنان و جنبش دانشجویی و مردم آزادی خواه و عدالت خواه سراسر ایران بودیم و در ماه گذشته، صدور چندین حکم زندان برای فعالین اجتماعی و ربودن و بازداشت چندین فعال جنبش کارگری، حنبش زنان و جنبش دانشجویی و چندین روزنامه نگار و فعال سیاسی و اجتماعی بودیم.
یکی از فعالان دانشجویی در تهران، که اخبار دستگیری های دانشجویان و دوستان خود را از نزدیک دنبال می کند به «روز»، گفت: «کلید پروژه اعتراف گیری و چسباندن ماجرای محققین خارج از کشور به جنیش دانشجویی، کارگری و زنان از خیلی وقت پیش زده شده است و هم اکنون مراحل اجرایی آن در حال انجام است.» به گفته وی، نحوه برخورد با زندانیان سیاسی و دانشجویی در زندان طی هفته های گذشته، همگی شبیه همه پرونده های اعتراف گیری سال های گذشته است که با یک فشار طاقت فرسای یکی دو ماه همراه است.
تیغ سانسور حکومت اسلامی روزبروز تیزتر می گردد. علاوه بر ساسور کتاب و بستن روزنامه ها، نویسندگان و روزنامه نگاران را نیز همواره با زندان و شکنجه و اعدام تهدید می کنند. ابلاغ حكم اعدام به «عدنان حسن پور»، روزنامه نگار ساکن مريوان با عنوان مضحک اقدام عليه امنيت ملی. دستگيری و محكوميت به اعدام «هيوا بوتيمار»، فعال مدنی و حقوق بشر در ارتباط با احزاب مخالف حکومت. ابلاغ حکم 6 ماه حبس تعلیقی به «آسو صالح»، روزنامه نگار  مستقل در سنندج.
محود صالحی، این فعال سرشناس جنبش کارگری ایران را در زندان در معرض مرگ قرار داده اند. ماموران لباس شخصی حکومت اسلامی، منصور اسانلو، رییس سندیکای شرکت واحد تهران و حومه را در روز روشن ربودند و زندانی کردند. فعالین جنبش زنان را تهدید به زندان و شلاق نموده اند. فعالین دانشجویی را در زندان قرار داده اند. نویسندگان و روزنامه نگاران تهدید می شوند و همواره آثارشان سانسور  می گردد و رسانه ها را یکی پس از دیگری تعطیل می شود.
از مقطع 11 اردیبهشت سال جاری، یعنی از روز جهانی کارگر، صدور احکام و محاکمه فعالین کارگری شدت گرفته است. در همین راستا حکم 5 سال حبس تعزیری برای لقمان مهری، از فعالین کارگری که در اعتراضات توده ای سال 84 سقز بازداشت شده بود، توسط دیوان عالی کشور تایید شد. 23 تیر دادگاه شیث امانی و صدیق کریمی از بازداشت شدگان اول ماه مه امسال در شهر سنندج برگزار شد. 19 تیر ماه نیز دادگاه 11 نفر دیگر از بازداشت شدگان این مراسم برگزار شده بود. پیش از این نیز 5 نفر از  کارگران بازداشتی در جریان مراسم اول ماه مه در شهر سقز به دادگاه فرا خوانده شده بودند. پرونده کارگران تعلیقی شرکت واحد در این ماه نیز در ادارات کار تهران تحت بررسی بود که در جریان یکی از جلسات که ابراهیم مددی و رضا نعمتی به اداره کار مراجعه کرده بودند، توسط مامورین نیروی انتظامی بازداشت شدند. البته نعمتی همان روز و مددی روز بعد آزاد شدند. بختیار رحیمیT عضو کمیته هماهنگی در مریوان ربوده شده و به زندان افکنده شده است.
دستگيری تعدادی از فعالين جنبش دانشجوئی در سالگرد حمله به خوابگاه كوی دانشگاه تهران، دستگيری فعالين جنبش زنان و صدور حكم محكوميت زندان و شلاق برای آن ها و دستگيری بيش از 100 زن و دختر جوان هفته گذشته در تهران، به بهانه «بد حجابی».
جلسه محاکمه «شادی صدر» و «محبوبه عباسقلی‌زاده»، روز سه شنبه 2 مرداد ماه 1386، در شعبه دادیاری ویژه امنیت دادسرای تهران برگزار شد. در جریان این جلسه که با حضور «محمد مصطفایی»، وکیل مدافع نامبردگان برگزار شد، قاضی دادگاه شادی صدر و محبوبه عباسقلی‌زاده را به دلیل شرکت در تجمع 13 اسفند ماه سال 85  در مقابل دادگاه حکومت اسلامی در تهران، به اجتماع و تبانی به قصد بر هم زدن امنیت کشور و اخلال در نظم عمومی متهم کرد. این 2 فعال جنبش زنان نیز به دفاع از خود پرداخته و آخرین دفاعیاتشان را به دادگاه ارائه کردند. شادی صدر و محبوبه عباسقلی‌زاده، در جریان تجمع 13 اسفند ماه سال گذشته در مقابل دادگاه حکومت اسلامی، به همراه 31 فعال دیگر بازداشت و پس از 17 روز با قرار وثیقه آزاد شده بودند. 
سران حکومت اسلامی، اکنون بیش از هر زمان دیگری رسمی و علنی جامعه را تهدید می کنند. سخنگوی قوه قضایيه حکومت اسلامی، در یک گفتگوی تلویزیونی، اعدام 40 نفر در تهران و شهرستان ها، غيردانشجو خواندن بازداشت شدگان روز 18 تير، تاييد اجرای حکم سنگسار در تاکستان، دستگيری گروهی در تهران، ربودن منصور اسانلو، ادامه بازداشت دانشجويان، دستگيری در مناطق مرزی و از جمله دستگيری چند تن هنگام بازگشت از سفر باکو به تبريز، اعلام کشف شبکه جاسوسی در کرمانشاه و دستگيری 20 نفر در اين رابطه، فقط نمونه هایی از عملکردهای جنایت کارانه حکومت اسلامی است که از زبان یکی از مسئولین تهدید و زندان و شکنجه و اعدام جاری شده است.
سحرگاه یک شنبه 31 تبر ماه 1386، 12 نفر در زندان به دار مجازات آويخته شدند. سعيد مرتضوی دادستان عمومی و انقلاب تهران گفت: پرونده 17 نفر ديگر كه برای آنان اعدام درخواست شده پرونده هايشان هم اکنون برای صدور رای نهائی در اختيار دادگاه کيفری استان تهران قرار گرفته است. بنا به آمارهای منتشر شده در سال جاری تاکنون حدود 190 نفر اعدام شده اند. همچنین سنگسار يك مرد 47 ساله در تاکستان.
دستگيری و صدور محكوميت اعدام برای يك نوجوان 17 ساله به نام مصلح زمانی در سنندج. سازمان دیده‌بان حقوق بشر اعلام کرده است که حکومت اسلامی از سال ۲۰۰۴ تاکنون ۱۷ کودک را اعدام کرده ‌است. کلاریسا بن کامو، پژوهشگر حقوق کودکان در بخش خاورمیانه این سازمان گفت: «ایران شاخص شرم‌آور مقام اولی دنیا در اعدام کودکان را حفظ کرده است». وی از مقامات ایران خواست تا فورا به این وضعیت خاتمه دهند.
دستگيری سه پژوهشگر از ايرانيان مقيم آمريکا به نام­ های رامين جهانبگلو، کيان تاج بخش و هاله اسفندياری که به ايران سفر کرده ­اند، به اتهام جاسوسی، و واداركردن آنان به اعترافات شنیع تلويزيونی.
هدف جمهوری اسلامی، از تشدید سرکوب و اختناق و هجوم همه جانبه به حقوق ابتدایی مردم، خاموش کردن صدای اعتراض مردم آزادی خواه است.
عوارض ابتدایی این همه سرکوب و بی حقوقی، رشد بی سابقه اسیب های اجتماعی در ایران است. در واقع آسیب های اجتماعی در این کشور، به بحرانی ترین و حادترین سطح خود رسیده است. براساس آمارهای منتشر شده:
- حدود 5 میلیون معتاد رسمی و 3 میلیون به قول مسئولین حکومت اسلامی با مواد مخدر به شکل تفننی سر و کار دارند.
- سن فحشا به پایین ترین سطح خود، یعنی به 13 سال رسیده است.
- فقط در تهران بزرگ، صدها هزار زن برای تامین زندگی خود به تن فروشی روی آورده اند.
- در ایران، از هر 5 ازدواج یکی در 5 سال اول زندگی مشترک به جدایی و طلاق می انجامد.
- سطح نرخ بی کاری در میان جوانان بالغ بر 25 درصد است.
- حدود 5 میلیون بیمار و آسیب دیده روانی در ایران وجود دارد که سابقه استفاده از قرص های آرام بخش و اعصاب را دارند.
- 700 هزار نوجوان و جوان بزهکار که یا در حال حاضر در زندان و مراکز به اصطلاح تربیتی هستند و یا سابقه زندان دارند. 
- حاشیه نشینی از حد و مرز گدشته است و ساکنان حاشیه شهرها از محروم ترین اقشار جامعه ایران هستند. اکنون دیگر بیابان های بین شهرک ها و قصبه های اطراف تهران، به مراکز پرجمعیتی تبدیل شده اند که از ابتدایی ترین امکانات شرنشینی نظیر آب، برق، جاده اسفالت و غیره محرومند. فقط در شهر مشهد 400 هزار و شهر اهواز 300 هزار نفر  حاشیه نشین دارد.
ابراهيم نظری جلالی، معاون وزير کار و امور اجتماعی گفته است بيش از ۱۰ هزار و ۴۰ کارگر در سال گذشته، قربانی حوادث ناشی از کار شده اند...
روزنامه شرق، به نقل از ابراهيم نظری جلالی، نوشته است: «صنعت ساختمان با دارا بودن ۳۰ درصد مرگ و مير، بيش ترين فوت ناشی از حوادث کار را دارد، به طوری که از ۳۰ هزار گزارش حوادث ساختمانی، ۱۶ درصد افراد حين کارهای ساختمانی جان خود را از دست داده اند.»
آخرین فاجعه محل کار، عصر روز شنبه 30 تیر ماه 1386، به وقوع پیوست، بر اثر ریزش دیوار یک ساختمان در حال ساخت در «شهر قدس» تهران، 8 کارگر جانشان را از دست دادند. حادثه زمانی روی داد که کارگران ساختمانی شاغل در پروژه پاساژ بزرگ ميلاد در شهر قدس مشغول کار بودند، بخشی از دیوار این پروژه فرو ریخته و کارگران در زیر آوار گرفتار می شوند. به دنبال این حادثه، ماموران آتش نشانی در محل حاضر شده و پس از آواربرداری، اجساد 8 کارگر قربانی را به خانواده هایشان تحویل می دهند. دلیل اصلی این فجایع انسانی فشار کار و استرس و عدم اختصاص ابزارهای ایمنی است.
از سوی دیگر، بنا به گزارش خبرگزاری اقتصادی ايران، وزير تعاون، در جلسه ستاد راهبردی توسعه کار آفرينی و تعاون اعلام كرد: با الگوی ليبرال دموکراسی در کشورمان حداقل 20 سال طول می ‌کشد تا قشرهای فقير جامعه را بتوانيم متناسب با ديگر  قشرها به تعادل برسانيم.
محمد عباسی، وزير تعاون در جلسه ستاد راهبردی توسعه کار آفرينی و تعاون در استانداری خراسان رضوی گفت: با توجه به اين ‌که در حال حاضر 9 ميليون نفر در سنين بين 20 تا 25 سال جويای کار، مسکن و ازدواج داريم الگوهای ساير جوامع نمی تواند نياز فرا روی ما را فراهم كند و طرح بنياد توسعه کار آفرينی و تعاون بهترين طرح برای برآوردن نياز جامعه کنونی ايران است.


اگر به همه این دردها و رنج ها، مسئله هولناک تشدید محاصره اقتصادی شورای امنیت سازمان ملل و احتمال حمله نظامی آمریکا و متحدانش را نیز بیافزاییم که هر روز در رسانه ها بین المللی و رسانه های حکومت اسلامی به آن ها پرداخته می شود قطعا به این نتیجه می رسیم که جامعه ایران، ابستن حوادث مختلفی است. در چنین موقعیتی، رهبران و فعالین و سازمان دهندگان جنبش های اجتماعی نباید فرصت ها را از دست بدهند و قبل از این که فاجعه مردم افغانستان و عراق در ایران نیز تکرار شود، به فکر سازمان دهی انقلاب اجتماعی در جهت سرنگونی حکومت اسلامی باشند تا جامعه ایران سرنوشت خویش را بدون دخالت هرگونه نیروی خارجی رقم بزند. تمام شواهد و قرائن حاکی از آن است که حکومت اسلامی، با زبان خوش از حاکمیت کنار نخواهد رفت و نه این حکومت ذره ای به فکر بهبود جامعه است.


آمریکا و متحدانش همان طور که در عراق و افغانستان نیز شاهد آن هستیم بر خلاف ادعایشان خواهان برقراری دمکراسی و آزادی در ایران هستند. تبلیغات و ادعاهایشان در این مورد تزویر و ریا بیش نیست. آمریکا و متحدان «وطنی» و بین المللی اش، تنها به فکر منافع اقتصادی و سیاسی خود هستند. بنابراین، جامعه آزادی خواه و برابری طلب ایران، باید همواره به نیروی مستقل سیاسی و اجتماعی و مبارزاتی خود در جهت برکناری حکومت اسلامی اتکا کنند نه به وعده های ریاکارانه دولت های غرب و متحدان وطنی معامله گر آن ها.


در چنین شرایطی، اکثریت جامعه ایران در اثر فشارهای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جانشان به لبشان رسیده است. صبر و تحمل و طرفیت شان در حال لبریز شدن است. آن روز دیر نیست که اعتصاب و اعتراضات میلیونی در خیابان ها راه بیافتد و دودمان حکومت تروریستی اسلامی را از بیخ و بن برکند. سال هاست که زمینه های این اعتراض اجتماعی به وجود آمده است و رشد و گسترش آن را نیز هر کس به سادگی مشاهده می کند.


در این جا به گوشه هایی از این همه بی حقوقی و رعب و وحشتی که حکومت اسلامی به جامعه ایران تحمیل کرده است اشاره می کنیم.


فشارهای اقتصادی


اکنون اکثریت مردم ایران، نه تنها زندگی روزانه خود را به سختی می گذارند، بلکه میلیون ها انسان نیز در  کشوری که حکومت آن، فقط از منبع فروش نفت سالانه حدود 60 میلیارد دلار به دست می آورد، حتی به نان روزانه محتاجند.


رئيس هيات مديره مرکز همکاری های امور دام در مصاحبه با خبرگزاری های ایران، گفت: «70 درصد گرانی گوشت به علت كمبود علوفه و افزايش قيمت آن و 30 درصد به علت افزايش قيمت بنزين است كه باعث افزايش هزينه حمل و نقل علوفه، دارو، مكمل‌های غذايی و ... شده است.


 دامداران رسما پنج درصد بر قيمت گوشت اضافه کردند و چندين در صد هم واسطه ها و قصاب ها اضافه کردند و حالا گوشت گوسفند کيلوئی به چهار هزار و 200 تومان رسیده است


وی اصافه کرد: «قيمت جو از كيلويی195  تومان در هفته گذشته به كيلويی 225 تومان رسيده و قيمت يونجه از 145 تومان به 160 تومان و تفاله چغندر از 150 تومان به 220 تومان افزايش يافته است. نتيجه اين افزايش قيمت ها اين شده که  گوشت گوساله که تا پايان خرداد ماه كيلويی چهار هزار و 50 تومان بود الان به كيلويی چهار هزار و 150 تومان رسيده و گوشت گوسفند به كيلويی چهار هزار و 150 تا چهار هزار و 200 تومان.


دولت بايد يك و نيم ميليون تن جو  وارد كند تا مشكل دامداران حل شود و قيمت كاهش يابد. الان فصل برداشت جو است اما به دليل اين كه از سال گذشته كمبود جو داريم قيمت آن افزوده شده است.


70 درصد گرانی گوشت به علت كمبود علوفه و افزايش قيمت آن و 30 درصد به علت افزايش قيمت بنزين است كه باعث افزايش هزينه حمل و نقل علوفه، دارو، مكمل‌های غذايی و .... شده است.


بنا به گزارش اعتماد، احمدی نژاد رئيس جمهوری در حاشيه جلسه هيات دولت، نرخ تورم را 6/13 درصد اعلام کرد و گفت: «برخی از ما و وزرا در ارتباط با گرانی گله دارند، بايد نکته ای را عرض کنم. ما می خواستيم نرخ تورم را تک رقمی کنيم و در اين راستا تلاش کرديم ولی محقق نشد. بخشی از گرانی مربوط به ساختار اقتصادی کشور است. برخی از آن نيز در قانون مشخص شده، مانند گرانی 15 قلم کالا که يک قلم آن کم و 14 قلم شد...»


این اولین بار است که احمدی نژاد، به گرانی و تورم اعتراف می کند. وی تاکنون وجود تورم و گرانی را رد می کرد. اما وی، درباره نرخ تورم واقعیت را بیان نکرده است.


روابط عمومی بانک مرکزی اعلام کرد: خلاصه نتايج به دست آمده از شاخص بهای کالاها و خدمات مصرفی در مناطق شهری در خرداد ماه 1386 نسبت به ماه قبل 3/1 درصد و نسبت به ماه مشابه سال قبل 1/16 درصد افزايش يافت.


آمار سومی نیز از نرخ تورم سال جاری در ایران را «اکونوميست» به نقل از صندوق بین المللی پول، اعلام کرده است: بموجب اين اعلام نرخ تورم در سال جاری 17 درصد است. در گزارش اکونوميست آمده است که نرخ تورم ايران از 12 درصد در سال 85 به 17 درصد در سال 86 خواهد رسيد. صندوق بين المللی پول نيز در گزارشی افزايش نرخ تورم را برای سال جاری 6/17 پيش بينی کرد.


وزیر رفاه حکومت اسلامی، خط بقا را به جای خط فقر پیش کشیده است. خبرگزاری دولتی مهر 10 تیر 1386، در این باره نوشت: دکتر عزت الله آرام، مدیر گروه برنامه ریزی رفاه اجتماعی در دانشگاه علامه طباطبایی، در خصوص جايگزين کردن خط بقا به جای خط فقر، افزود: عنوان کردن خط بقا غير کارشناسی است و در اين مورد حتی يک منبع علمی نيز در دنيا وجود ندارد.


وی خاطر نشان کرد: طی 37 سالی که عضو هيات علمی و استاد دانشگاه رفاه هستم، هرگز نديده ام که يک کشوری خط بقا را ملاک قرار داده باشد، در عمده کشورها خطر فقر در نظر گرفته می شود و البته نحوه محاسبه آن متفاوت است.


وی افزود: چنانچه وزير رفاه خط بقا را مطرح کرده باشد حتما مشاورين وی افراد بی سوادی هستند. وی اظهار داشت: مطرح کردن خط بقا شايد به اين دليل باشد که وزير رفاه بخواهد صورت مسئله را پاک کند و بگويد در ايران فقير وجود ندارد، در حالی که بيش از 40 درصد مردم فقير هستند و البته فقير بودن افراد تقصير وزير رفاه نيست که بخواهد اين گونه صحبت کند مگر اين که نتواند مديريت و برنامه ريزی کند...


روزنامه همبستگی، چهارشنبه 27 تیر ماه 1386 - 18 ژوئیه 2007، درباره حاشیه نشینی نوشت: نزديك 30 درصد از جمعيت كلان‌ شهرها حاشيه ‌نشين هستند كه متاسفانه فرهنگ و خوبی ‌ها و بدی های بسياری را با خود به همراه دارند. اين مطلب را محمد باقر قاليباف شهردار تهران عصر ديروز در همايش دو روزه «تا انتهای حضور» كه به منظور بررسی مشكلات زنان سرپرست خانوار برگزار می شود، عنوان كرد.


سایت روزنا، سه شنبه 26 تیر ماه 1386 - 17 ژوئیه 2007، تحت عنوان «بازار در حال انفجار» نوشت: «خودرو در حال انفجار قيمتی است. چرا كه قيمت خودروها با تجربه رشدی دوباره به فكر ركوردشكنی بوده و در اين شرايط فعالا‌ن بازار آزاد معتقدند قيمت ‌ها باز هم افزايش خواهند يافت.


در چنين شرايطی، قيمت پرايد نقره ‌ای دوگانه‌ سوز توسط فعالا‌ن بازار آزاد هشت ميليون و 250 هزار تومان اعلا‌م می ‌شود كه رشد 250 هزار تومانی را تجربه كرده است، اين در حالی است كه تك‌سوز اين خودرو هم هفت ميليون و 300 تا 450 هزار تومان قيمت داده می ‌شود. ريو نيز در اين بازار گران 12 ميليون و 550 هزار تومان به فروش می ‌رود.


همچنين پژو 206 تيپ 2 نيز از 12 ميليون و 500 تا 600 هزار تومان به فروش می رسد كه رشدی 100 هزار تومانی در يك هفته اخير داشت. ‌


پژو 405 تك‌سوز نيز با رشد قيمتی بيش از 400 هزار تومان به 12 ميليون و 550 تا 700 هزار تومان رسيد، اما دوگانه‌سوز اين خودرو هم از 13 ميليون و 100 تا 300 هزار تومان در بازار آزاد خريد و فروش می شود.


روآ‌هم با رشد قيمتی بيش از پيش بينی ‌های انجام شده به هشت ميليون و 950 هزار تومان در دوگانه‌سوز اين خودرو رسيد. البته تك‌سوز اين خودرو هم با قيمت‌هايي حدود هشت ميليون و 650 هزار تومان قيمت دارد. ‌


خودروی سمند دوگانه سوز هم كه بيش ترين رشد قيمتی را به خود ديده است با رشد قيمتی بيش از 700 هزار تومان با قيمت 13 ميليون و 650 هزار تومان به فروش می رود همچنين سمند معمولی نيز 12 ميليون و 450 هزار تومان معامله می ‌شود. ‌


قيمت فولكس گل و هيوندای ورنا نيز با افزايش پانصد هزار توماني به 15 ميليون و 200 و 16 ميليون و 200 هزار تومان رسيد. اين در حالی است كه ساخت داخل تمام اين خودروها زير 60 درصد است و هنوز هم يكی از علت افزايش قيمت خودروهای با ساخت داخل پايين مشكل واردات قطعات آن عنوان می ‌شود.
رشد قيمتی هر روزه خودروها در بازار آزاد در حالی است كه حسن كابلی مديركل نيرو محركه وزارت صنايع از درخواست برخي خودروسازان برای تغيير قيمت توليد كارخانه خبر داد و گفت: با توجه به قيمت های حاشيه بازار، هيچ افزايش قيمتی برای توليدات خودروسازان صورت نگرفت.
البته افزایش قیمت این مدل ماشین ها شامل حال سرمایه داران است نه مردم عادی. اما همین سرمایه داران هستند که سوار ماشین های گران قیمت می شوند، در آپارتمان های چند میلیارد تومانی زندگی می کنند و دست در دست حکومت نیروی کار را به شدت استثمار می کنند و گرانی و تورم را بر مردم تحمیل می نمایند.
مافیای قدرت و ثروت
گروه های رنگارنگ «مافیا»، به خصوص در عرصه اقتصادی در درون کل سیستم حکومت اسلامی به حدی ریشه دوانده است که هر از چند گاهی نیز خود مسئولان حکومت نیز از این مافیا اسم می برند. شایان ذکر است که عملکرد گروه ‌های مخوف و هولناک مافیای حکومت اسلامی، فقط به عرصه اقتصادی محدود نمی شود، بلکه فعالیت این گروه ها از قاچاق مواد مخدر، سلاح های مخرب، مشروبات الکلی، فحشا، فروش ارگان های بدن انسان گرفته تا قاچاق اورانیوم غنی شده، سلاح های مخرب و غیره نیز ادامه می یابد. البته مسئولان حکومت به دلیل رقابت های جناحی و یا برای منحرف کردن افکار عمومی اجبارا به مافیا اشاره می کنند.

به چند نمونه از اخبار و گزارش هایی که حتی از زبان مسئولان حکومت اسلامی نیز درباره گروه های «مافیایی» رنگارنگ جاری شده و در رسانه ها نیز درج شده است اشاره می کنیم:

نايب رئيس كميسيون انرژی مجلس، در گفتگو با «ایرانیوز»، درباره مافيای نفت و گاز، گفته است: «ساليان سال است كه اعضای مافيا نفت شناسايی شده ‌اند، ولی آن قدر قدرت مانور در نفت دارند و وصل به قدرت‌ های بزرگ هستند كه كسی جرات نمی ‌كند به آن ها نزديك شود چون برخورد با اين ‌ها حتی احتمال دارد منجر به صدمات جانی برخورد نندگان شود..»
بازتاب، طی گزارشی نوشت: «پس از گذشت دو سال از افشاگری مربوط به قرارداد فروش گاز به امارات، باندی جديد در مافيای گاز تشكيل شده كه در حال تلاش برای انعقاد قرارداد يك طرفه ای با شيوخ امارات است. بنا بر اين گزارش، پروژه فروش گاز به اميرنشين شارجه كه با نام قرارداد «كرسنت» منعقد شده بود، به دليل شرايط غيرمنصفانه، به زيان ايران و با قيمت فروش گاز فوق العاده پايين، افشا شد و سه گروه دلال اين قرارداد از صحنه مذاكرات كنار رفتند.

عضو كميسيون بهداشت و درمان مجلس شورای اسلامی، با تاكيد بر برخورد با مافيای دارو در كشور گفت: مافيای دارو به دنبال انحصار بازار يك هزار و 400 ميليارد تومانی است. به گزارش ايلنا، حسينعلی شهرياری، در جمع خبرنگاران گردش مالی دارو در كشور را سالانه يك هزار و 400 ميليارد تومان عنوان كرد و اين رقم را بسيار چشم گير دانست و افزود: برخی اشخاص و گروه ‌ها با مختل كردن سيستم دارويي كشور به دنبال سودهای كلان هستند. سودی كه در تجارت دارو وجود دارد، در بحث مواد مخدر وجود ندارد، بنابراين زمينه سوء‌استفاده را فراهم می ‌كند.

تانکر مواد سوختی قاچاق در بندر خرمشهر، با رشادت‌ ها‌ی مسئول حراست اين بندر در روز 27 فروردين 86 توقيف و به مراجع قضايي ارسال می ‏گردد. اين تانکر که متعلق به باندهای مافيايی بود در کم تر از يک ماه آزاد شد و اما چگونه؟ (سايت سپهر نيوز)

نبود كنترل و نظارت در حواله‌ های صادره، باعث شده با بی ‌دقتی ادارات كل صنايع برخی استان ‌ها، بخش عمده‌اي از سهميه قیر، نصيب مافيای قير شده و در بازار آزاد فروخته شود. برای نمونه «ر ـ گ» كه يكی از چهره ‌های اصلی مافيای قير در استان اصفهان است، ثروت هنگفتی از طريق مابه‌التفاوت قير داخلی با قيمت بين‌المللی قير (حدود 100 هزار تومان در هر تن) به دست می ‌آورد، اما تاكنون از سوی مسئولان وزارت نفت، شركت «جی» و مسئولان محلی به اين چهره مافيای قير كه درآمد، سالانه وی از محل قاچاق قير، بالغ بر يك ميليارد تومان است، اعتراضی نشده است. (رسانه ها)
خالقی، دبير شورای مركزی خانه‌های صنعت و معدن ايران گفت: مافيای واردات پوشاك نامرغوب به كشور مانع از نتيجه ‌بخش بودن طرح نو‌سازی صنعت نساجی شده ‌است.
شهرياری مشيری، با استقبال از طرح حذف كنكور، گفت: طرح حذف كنكور به رغم ادعای برخی كه با آن مخالفت می ‌‏كنند كاملا توانايی اجرايی شدن را دارد، ولی مافيای فروش سئوالات كنكور و آموزشگاه‌‏ های مرتبط با اين بازار كاذب نسبت به آن انتقاد داشته و آن را رد می كنند.
جواد شمقدری، مشاور هنری رئیس جمهور در برنامه تلویزیونی «مردم ایران سلام»، در جواب سئوالی مبنی بر دلایل عدم ساخت فیلم از جانب وی در این سال ها با ذکر مافیایی بودن سینمای ایران گفت: در این سینمای از جانب اهالی سینما به وی اجازه فعالیت داده نمی شود.
چای، يکی از محصولات پر مصرف در کشور است که توليد داخلی آن از لحاظ اقتصادی توجيه پذير بوده و ظرفيت های قابل توجهی در اين زمينه وجود دارد، اما با وجود توليد داخلی چای و به رغم آن که بخش مهمی از کشاورزان کشور خصوصا در منطقه شمال از طريق توليد و فروش آن امرار معاش می کنند، مافيای قاچاق چای واردات اين محصول چه به صورت قانونی و البته اکثرا بصورت غيرقانونی و قاچاق سبب شده تا شاهد رکود در توليد داخلی اين محصول، ورشکستگی کارخانه های چای، انبارشدن چای توليدی در دست کشاورزان و تغيير ذائقه مصرف کنندگان باشيم. (رسانه ها)

نماينده دير، كنگان و جم، و رييس مجمع نمايندگان استان بوشهر در مجلس شورای اسلامی گفت: وجود باندهای مافيای آب در منطقه عسلويه باعث شده است ماهانه ميلياردها ريال از سرمايه‌ های كشور به جيب عده ‌ای خاص سرازير شود. قيصر صالحی، در گفتگو با خبرگزاری جمهوری اسلامی، افزود: افرادی كه از اين طريق پول هنگفتی به جيب می زنند، بهره‌برداری از خط انتقال آب كوثر را با منافع خود در تضاد می ‌بينند...

این نمونه های مافیایی را سه شنبه، 26 تیر ماه 1386 برابر با  17 ژوئیه 2007، سایت حکومتی فردا، درج کرده و نوشته بود: «مدتی است كه با توجه به سخنان مديران و مسئولان اجرايی و در صورت صداقت آقايان به نظر می رسد مافيا در ايران بسيار قدرتمند است و حوزه نفوذ آن در سراسر اجزايی اقتصادی اجتماعی گسترده شده است.»
این سایت در ادامه گزارش خود از مافیا، نوشته بود: «به نظر می رسد همه به اين وضعيت تن داده اند و رشوه دهنده و رشوه گيرنده به تفاهم رسيده اند و حالا ديگر زبان همديگر را می فهمند.
بازرگانی که در بندری برای ترخيص محموله وارداتی اش مشکل پيدا کرده، شاکی دادگاهی که رسيدگی به پرونده اش به يک سال بعد موکول شده و بيماری که برای عمل جراحی يک ماه بعد از بيمارستان وقت گرفته است مشکلات متنوعی دارند ولی راه حل آن يک چيز است: پرداخت رشوه. البته کار به اين آسانی هم نيست. بايد اول کسی را پيدا کنند که زبانشان را بفهمد و با گرفتن مبالغی کارشان را راه بياندازد.
گاهی وقت ها کارها آسان تر است به خصوص وقتی آشنايی دارند يا صاحب منصبی را می شناسند. آن موقع ديگر لازم نيست همان وقت رشوه بدهند ولی بعد از اين که کار جفت و جور شد، سرفرصت از شرمندگی در می آيند.
قانون های نانوشته ای بين اکثر مردم وجود دارد که برای انجام هر کاری اول از همه دنبال پارتی هستند و اگر جور نشد پول دوای هر درد شدنی و ناشدنی است. اين کار می تواند از وقت گرفتن از يک پزشک باشد يا يک قرارداد بزرگ چند ميلياردی.
در قراردادهای بزرگ و دريافت وام های ميلياردی همه چيز با هم است، هم پارتی لازم است و هم بايد ميليون ها تومان برای برنده شدن در قرارداد يا گرفتن وامی بزرگ پرداخت شود تا همه چيز به شکل دلخواه پيش برود.
هر دو طرف با رضايت و هدف مشترکی برای داشتن سهمی تلاش می کنند و صدايشان هم در نمی آيد، مگر اوضاع به هم بريزد و يکی بويی ببرد و آن وقت موضوع سياسی می شود و همه در بوق و کرنا می کنند که مفسد اقتصادی اعدام بايد گردد.
در اين فضا کم تر کسی به علت شکل گيری و شيوع فساد توجه دارد همه معلول را نشانه می گيرند. در دو دهه اخير از قدرت خريد مردم به شدت کاسته شده و هر کسی سعی می کند هر طور شده به قول معروف سهمش را از نفت بگيرد.
در اين ميان گروهی هم هستند که با استفاده از مفرهای قانونی و امکانات مفت دولتی به نان و نوايی می رسند و با دور زدن قانون به هدف شان می رسند اگر نتيجه نداد با با پول همه چيز را می خرند از مامور دولتی تا تراکم ساختمانی، فرقی ندارد که قانونی است يا غير قانونی.
در بسياری از موارد توليد کنندگان به جای توليد کالايی مرغوب و البته ارزان سعی می کنند مواد اوليه و ارز ارزان دولتی را بگيرند و به جای توليد، آن را در بازار آزاد بفروشند و بدون متحمل شدن کوچک ترين زحتمی به ثروت های کلان برسند.
البته در موارد بالا مافيای وام های كلان بانكی كه عده ای اندك صدها میليارد تومان از بانك ها دريافت می كنند و مافيای مسكن كه در مدت بسيار كوتاه باعث دو برابر شدن قيمت مسكن شده است، مافيای چاپ، مافيای وارد كنندگان گوشی های همراه، مافيای آهن و مصالح ساختمانی و ده ها مافيا دیگر را نیز می توان اضافه کرد.
وجه مشترك گروه های مافیایی این است که ریشه همه آن ها را باید در عملکردهای بالاترین مقامات و ارگان این حکومت، از بیت رهبری حکومت اسلامی تا ریاست جمهوری، شورای نگهبان، مجلس شورای اسلامی، مجمع تشخیص مصلحت، نهادهای خیریه، امام زاده ها، مساجد، امام جمعه ها تا فرماندهان سپاه و اطلاعات، مدیران بانک ها و روسای شرکت ها و صنایع، دانشگاه ها به ویژه دانشگاه آزاد و... جستجو کرد. گروه های مافيایی هم در قدرت و هم در طرح ها و پروژه های کلان حکومت حضور دارند. این گروه های مافیایی به خصوص در سپاه پاسداران در دو سال اخیر، یعنی از آغاز ریاست جمهوری احمدی نژاد بیش از پیش تقویت شده است، به خصوص واگذاری بخش های بزرگی از صنایع نفت به سپاه پاسداران.
رسیدگی به اموال و دارایی های سران حکومت اسلامی
همان طور که در بالا به گوشه هایی از فساد اقتصادی و اداری اشاره کردیم، مدت هاست که در سطح عمومی در مورد آن ها صحبت می شود. مردم در صف اتوبوس، نانوایی، کوچه و خیابان درباره این که بسیاری از سران حکومت اسلامی قبل از انقلاب بهمن 1357، به شغل مفت خوری روضه خوانی مشغول بودند اکنون در ردیف ثروتمندترین سرمایه داران جهان قرار دارند، سخن می گویند. بسیاری از آن ها حتی در کشورهای آمریکای شمالی و اروپا سرمایه گذاری های کلانی کرده اند. برای مثال، شهرام جزایری، یکی از افرادی بوده است که گویا در سال ها 70 بستنی فروشی می کرد. اما در انتخابات ریاست جمهوری خاتمی، به ستاد انتخاباتی وی و بسیاری از نمایندگان مجلس کمک های کلانی کرده است، حتی او را برای جلسات کمیسیون اقتصادی مجلس نیز دعوت می کردند. اما وی چند سال پیش در دعواهای جناحی حکومت دستگیر گردید و این طور وانمود کردند که او از دست ماموارن قوه قضائیه گریخته و به یکی از شیخ نشین های حاشیه خلیج فاترس فرار کرده است. اما چندی بعد اعلام کردند که ماموران اطلاعاتی او را دستگیر و به ایران انتقال داده اند. در هر صورت فعلا خبری از وی نیست. گفته شده است که شهرام جزایری، صاحب حدود 50 شرکت در داخل و خارج ایران، کشتی مسافربری، مبالغ هنگفت نقد و غیره است.
در چنین فضایی حتی رسانه های دولتی نیز در اثر فشار افکار عمومی و رقابت های جناحی درباره گروه های مافیایی حکومت اسلامی، گزارشاتی را منتشر می کنند، برخی از نمانیدگان مجلس شورای اسلامی نیز برای بستن دهان مردم، ظاهرا با تصویب مصوبه ای خواستار  رسیدگی به اموال و دارایی های مقامات ارشد حکومت شدند. این مصوبه را به شورای نگهبان فرستادند.
ماه گذشته نمایندگان مجلس طرحی را تصویب کردند که بر اساس آن، قوه قضاییه ملزم می شد به دارایی مقامات ارشد حکومت اسلامی در قوای سه گانه و نیروهای مسلح و برخی سازمان ها و نهادهای دولتی و عمومی و همسران و فرزندان آنان قبل و بعد از دوره خدمت در این سمت ها رسیدگی کند.
در طرح مصوب نمایندگان، مجازات هایی نیز برای مقاماتی که از ارائه اطلاعات صحیح در مورد دارایی های خود خودداری می ورزیدند منظور شده بود.
طرح مصوب مجلس شامل شاغلان در بیست و هفت رده از مشاغل و مقامات دستگاه های دولتی، و عمومی و نیروهای مسلح می شد که در صورت تصویب، اصل 142 قانون اساسی در مورد رسیدگی به اموال مسئولین رده اول جمهوری اسلامی را به رده های پایین تر تعمیم می داد.
شورای نگهبان نیز مصوبه مجلس در مورد رسیدگی به اموال و دارایی های تعداد بیش تری از مقامات ارشد حکومت اسلامی را رد کرد.
روز سه شنبه، 17 ژوئیه 2007، عباسعلی کدخدایی، سخنگوی شورای نگهبان قانون اساسی، گفت که این شورا طرح مصوب مجلس در مورد رسیدگی به دارایی مقامات و کارگزاران حکومت اسلامی را مغایر شرع و قانون اساسی شناخته و آن را به مجلس بازگردانده است.
کدخدایی گفته است که تسری شمول اصل 142 به مقاماتی که در این اصل ذکر نشده اند خلاف محتوا و در نتیجه مغایر با اصل 142 شناخته شده است.
وی گفته است که ماده 3 طرح در مورد الزام رهبر جمهوری اسلامی به تعیین مرجعی خاص برای دریافت گزارش اموال نیز خلاف موازین شرعی است.
در مورد بخش دیگری از طرح مصوب مجلس، سخنگوی شورای نگهبان اظهار داشته که تعیین وظایف و اختیارات جدیدی برای سازمان بازرسی کل کشور مغایر اصل 174 قانون اساسی تشخیص داده شده است.
در طرح مجلس آمده بود که رییس سازمان بازرسی کل کشور از حق درخواست و دریافت اطلاعات مربوط به دارایی شاغلین در دستگاه ها و موسسات مشمول طرح برخوردار است.
طبق اصل 174 قانون اساسی، سازمان بازرسی کل کشور زیر نظر رییس قوه قضاییه و به منظور اعمال نظارت قوه قضاییه نسبت به حسن جریان امور و اجرای صحیح قوانین در دستگاه های اداری تشکیل می شود و فعالیت می کند.
در اصل 142 قانون اساسی آمده است که «دارایی رهبر، رییس جمهوری، معاونان رییس جمهوری، وزیران و همسر و فرزندان آنان قبل و بعد از خدمت توسط رییس قوه قضاییه رسیدگی می شود که بر خلاف حق، افزایش نیافته باشد.»
بر اساس طرح مصوب مجلس، علاوه بر این افراد، نمایندگان مجلس، اعضای مجلس خبرگان، حقوقدانان شورای نگهبان، معاونان رییس قوه قضاییه و روسای سازمان ها و دستگاه های وابسته به این قوه، دادستان کل کشور، رییس دیوان عالی کشور، رییس دیوان عدالت اداری و معاونان آنان همراه با همسر و فرزندانشان نیز مشمول رسیدگی به اموال و دارایی قبل و بعد از خدمت می شدند.
اعضای شورای موقت رهبری، سرپرستان وزارتخانه ها، افسران نیروهای نظامی و انتظامی از درجه سرتیپ دومی به بالا، معاونان و مشاوران وزیران، اعضای شورای عالی امنیت ملی، مقامات ارشد بانک مرکزی و مدیران ارشد بانک ها، شرکت های بیمه و موسسات مالی و اعتباری دولتی و همسر و فرزندانشان نیز از جمله مقامات ذکر شده در طرح مجلس بودند.
مقامات ارشد استان ها، فرمانداری ها و بخشداری ها، شهرداری ها، کارمندان ارشد هیات های نمایندگی جمهوری اسلامی در خارج و مسئولان ادارات حراست دستگاه های اداری و البته همسران و فرزندان آنان در طرح مصوب مجلس منظور شده بودند.
این افراد موظف شده بودند که هنگام آغاز خدمت در این سمت ها، فهرست اموال و دارایی های خود و همسران و فرزندانشان را به رییس قوه قضاییه اعلام کنند.
در حال حاضر، تنها متصدیان سمت هایی که در اصل 142 قانون اساسی ذکر شده موظف شده اند هنگام آغاز خدمت در این سمت ها فهرست دارایی خود، همسران و فرزندان خود را به اطلاع رییس قوه قضاییه برسانند.
در سال 2001، رییس قوه قضاییه دفتر اجرای اصل 142 را به عنوان یکی از ادارات کل این قوه تاسیس کرد. به گفته رییس این دفتر، مقامات مشمول اصل 142، در آغاز خدمت در این مقامات پرسشنامه ای در مورد اموال خود و همسران و فرزندانشان را از سوی رییس قوه قضاییه دریافت و آن را پر می کنند و موظف هستند هر نوع تغییری بعدی در این فهرست را به اطلاع رییس قوه قضاییه برسانند.
البته تاکنون بارها رشوه خواری و فساد مالی بسیاری از فرزندان سران حکومت اسلامی که به «آقازاده» ها معروفند در سطخ افکار عمومی مطرح شده است، از جمله یکی از فرزندان رفسنجانی در یک فقره در انعقاد قرارداد نفتی با یک شرکت نروژی، میلیون ها دلار رشوه گرفته بود که مقامات قضائیه نروژ رسما آن را اعلام کردند و حتی رییس این شرکت را محاکمه کردند، اما در ایران اتفاقی در این مورد رخ نداد و کسی حتی این آقازاده را مورد سئوال قرار نداد.
علی ربيعی، معاون پيشين وزير اطلاعات در کتاب زنده باد فساد که سال گذشته منتشر شد، می نويسد: «در دو دهه اخير مظاهری از فساد اداری، سياسی و مالی به شکل گسيخته ای نموده پيدا کرده است. اين بار جلوه هايی خشن از فساد در سطح دوم در سازمان های اداری، قضايی و پليسی برای مردم اين کشور کاملا معمولی گرديده است.»
به نوشته ربيعی، فساد از نوع سطح اول که در دولت پيش از انقلاب رواج زيادی داشت پس از يک دهه حکومت انقلابی ها در شکلی جديد و همراه با گسترش در سطح دوم به طور مجدد پديدار شده است.
در فساد سطح اول کارمندان عالی رتبه و مقامات ارشد دولتی نقش دارند و به فعاليت در بخش های واردات، مزايده ها، مناقصه ها، خريدهای کلان داخلی و خارجی مشغولند و در فساد سطح دوم کارمندان رده پائين با دريافت رشوه به انجام کارهای غيرقانونی می پردازند.
خبرگزاری حکومتی مهر، 30 تیر 1386: ... آنچه در اين گذر قابل تامل می باشد، اين است كه در كشور ما متاسفانه هيچ قبحی در خصوص «رشوه دهنده» كه برای فرار از اجرای قانون، عدول از حريم خود و نقض حقوق ديگران، زمينه را برای ايجاد اين عمل به وجود می آورد، وجود ندارد و همين امر عاملی است تا اين عمل زشت همچنان وجود داشته باشد. وی با تاكيد بر اين كه معضل رشوه تنها در نيروی انتظامی وجود ندارد و در تمامی سطوح كشور ديده می شود.
به همين خاطر سازمان شفافيت بين الملل در آخرين بررسی خود ايران را از نظر فساد در رتبه ۸۸ قرار داده است.
اما در آخرين گزارش سازمان شفافيت بين الملل يک نکته روشن شده و آن اين که در دو سال گذشته ايران از نظر فساد از رتبه ۷۸ به جايگاه ۸۸ سقوط کرده که نشان دهنده افزايش فساد در ايران است.
مثل معروفی است که می گویند گر امر شود در شهر دزد گیرند هر آنچه هست گیرند. به بیان دیگر همه سران حکومت اسلامی، یعنی خامنه ای، رفسنجانی، خاتمی، وزرا، فرمانداران، مدیران ارشد، امام جمعه ها، نمایندگان مجلس و فرماندهان سپاه و اطلاعات و بسیج و غیره همه به نوبه خود در گروه های مافیایی سهم دارند. بنابراین، هدف مصوبه مجلس نه به معنای واقعی بررسی اموال و دارایی های مقامات و مدیران و فرماندهان نیروهای نظامی و غیرنظامی ارشد حکومت اسلامی، بلکه اساسا منحرف کردن افکار عمومی است.

فشارها و آسیب های اجتماعی
در سال هاى اخیر انبوهی از معضلات و مشکلات اقتصادی، ناعدالتی، فقر، بی کاری، نبود مسکن، مهاجرت، سرخوردگی، یاس و ناامیدی، سرکوب های مداوم و بسیاری از عوامل دیگری که حکومت اسلامی بر جامعه تحمیل کرده است، آسيب پذيرى مردم نسبت به بيمارى هاى جسمانى و روانى بیش از حد افزايش پيدا کرده است. سياست هاى حاکم در حوزه بهداشت روانى بسيار ناعادلانه و ناکارآمد و نارساست. سياست خصوصى سازى بيمارستان هاى دولتى نیز بدون در نظر گرفتن مشکلات بيماران روانى به افزايش آسيب پذيرى خانواده ها و بيماران منجر شده است. بسیاری از اين بيماران بی مسکن و کارتن خواب و متکدى هستند که به کمک های عاجل و فوری نیامند هستند.
بی توجهیی مسئولان حکومت اسلامی، سبب شده است که در سال هاى اخیر پديده بيماری های روانی در نزد بى خانمان ها و متکدی افزایش پیدا کند. در حال حاضر 10 درصد از افراد کارتن خواب و متکدى دچار اختلال روان پريشى هستند.
اعتماد، رسانه وابسته به مهدی کروبی، رییس سابق مجلس شورای اسلامی، در 26 تیر ماه 1386، نوشت: در سال هاى اخير با افزايش آسيب هاى روانى- اجتماعى در جامعه ايرانى مواجه هستيم. يکى از جلوه هاى آسيب اجتماعى پديده تکدى گرى است که عوامل متعددى در سبب شناسى آن موثرند. در بررسى هاى به عمل آمده توسط نگارنده مشخص شده است که حدود 10 درصد از افراد بى خانمان و متکدى دچار اختلال روان پريشى هستند. بيمارى اسکيزوفرنيا از پيچيده ترين و ناتوان کننده ترين روان پريشى شمرده مى شود. هنوز ماهيت اين بيمارى به طور کامل شناخته نشده است اما علائم آن از فرهنگى به فرهنگ ديگر فرق مى کند. يک درصد جمعيت دنيا به اين بيمارى مبتلا هستند و تخمين زده مى شود که در کشورمان حدود 800 هزار نفر به اين بيمارى مبتلا باشند.
اولين رويداد اسکيزوفرنيا مى تواند در هر دوره از زندگی، از بلوغ جنسى و نوجوانى گرفته تا اواخر چهل سالگى رخ دهد. اگر اين رويداد درمان نشده باشد، مى تواند دست کم چند هفته يا چند سال به طول بينجامد.


بنا به گزارش اعتماد، 17 تیر 1386، مديرکل سلامت روان و اجتماعى گفت: اختلال هاى روانى رتبه دوم بار بيمارى ها را در کشور دارند و پس از حوادث در کنار بيمارى هاى قلبى و عروقى و مساوى با آن موجب مرگ و مير و ناتوانى مردم مى شوند. محمدعمران رزاقى ادامه داد: بار بيمارى ها شامل ميزان مرگ و مير و ناتوانى ناشى از يک بيمارى است که پس از حوادث، بيمارى هاى قلبى به علت مرگ و مير بالا و بيمارى هاى روانى به علت معلوليت و ناتوانى بالايى که دارند دومين بار بيمارى ها در کشور را به خود اختصاص مى دهند.


وى اضافه کرد، به طور کل بين 15 تا 20 درصد مردم کشور دچار بيمارى هاى روانى مختلف هستند و حدود يک درصد مردم از اختلالات شديد روانى رنج مى برند، افسردگى شايع ترين بيمارى روانى در کشور ما است که در جامعه زنان بار اول بيمارى ها را به خود اختصاص مى دهند و حتى تاثير آن از حوادث و بيمارى هاى قلبى نيز بيش تر است.


رزاقى ادامه داد، با وجود اين، هنوز بيمه ها سهم خود را در پرداخت هزينه بيمارى هاى روانى پرداخت نمى کنند و گرچه عده زيادى از بيماران روانى به روان پزشک مراجعه نمى کنند اما همان تعدادى که وارد فاز درمان مى شوند سهم پرداخت از جيبى که براى درمان اين بيمارى ها مى دهند، بسيار بالا است. رزاقى افزود، مساله ديگر محدوديت تعداد تخت روان پزشکى در بخش دولتى در کشور است و بيماران مجبورند براى درمان به بخش خصوصى مراجعه کنند و اين مساله باز هم باعث افزايش هزينه هاى آن ها مى شود. او گفت، در زمان حاضر حداکثر 8 هزار تخت روان پزشکى فعال در کشور داريم در حالى که حداقل به 20 هزار تخت روان پزشکى در کشور نياز داريم و اين کار سرمايه گذارى کلانى را طلب مى کند و چون امکان چنين سرمايه گذارى وجود ندارد افزايش پوشش و عمق دادن به بيمه بيمارى هاى روانى کاملا ضرورى است. ... متاسفانه بودجه اى که براى اين کار اختصاص مى يابد جوابگو نيست، براى همين امسال ما درخواست 10 ميليارد تومان اعتبار کرديم که فکر مى کنم در نهايت حدود 8/1 ميليارد تومان آن اختصاص يابد.


تشدید سرکوب فعالین جنبش های اجتماعی


کلیه گزارش ها حاکی از آن است که سرکوب ها و وحشی گری های سران و مقامات و مسئولین حکومت اسلامی، ابعاد گسترده تازه ای به خود گرفته است. آن ها شمشیر خود را بار دیگر از این رو بسته اند و همواره تهدید و ترور و زندان و شکنجه و وحشت از زبانشان جاری می شود. همه ارگان های سرکوب علنی و مخفی برای سرکوب مردم معترض و آزادی خواه به حال آماده باش درآمده اند. هیچ گوشه ای از جامعه از تعرض این نیروهای سرکوبگر در امان نیستند. آن ها آرامش و آسایش خشک و خالی را نیز از مردم سلب کرده اند.


محمود صالحی، از چهره های سرشناس و فعال جنبش کارگری ایران، که در زندان سنندج به سر می‌برد، در پی وخامت حال جسمی‌ اش دو بار به بیمارستان توحید سنندج اعزام شده و دوباره به زندان بازگردانده شده است. بار دوم محمود را به حالت اغما به بیمارستان بردند اما پس از ساعاتی دوباره به زندان باز گرداندند. پزشکان خواست بستری و مداوای فوری او را داشتند، اما مسئولین زندان موافقت نکردند.


محمود صالحی که سال هاست با یک کلیه زندگی می‌کند هم اکنون تنها کلیه او که تا ۲۰ درصد فعالیت دارد و به مداوای ویژه نیاز دارد.


محمد شریف، وکیل مدافع محمود صالحی که برای پیگیری موضوع بیماری موکلش چندین بار از تهران به سنندج رفته، از مقامات دادستانی سنندج پاسخ شنیده که وکالت او دیگر اعتبار ندارد: «متاسفانه دادستان سنندج به بنده اظهار داشتند که نقش وکیل مرتبط با مرحله دفاع است و موقعی که شخص محکوم می‌ شود و در حال سپری کردن دوره محکومیت اش هست وکیل در پرونده جایگاهی ندارد. این اظهارنظر تعجب ‌آور است از این حیث که تا به حال بنده ده ها موکل داشتم که با همان وکالتی که در دوره دفاع داشتم، در کل سپری کردن دوره محکومیت و حبس هم با همان وکالت من با موکلم ملاقات داشتم چه در تهران چه در زندان اوین و چه در سایر شهرستان ها».


شامگاه سه شنبه گذشته، منصور اسانلو، رئیس هیئت مدیره سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران در حالی که عازم منزلش بود، ماموران لباس شخصی اطلاعاتی به ضرب و شتم وحشیانه او را ربودند و با یک خودروی پراید به محل نامعلومی منتقل کردند. تا روز جمعه گذشته نه افراد خانواده این فعال کارگری از محل نگهداری او  اطلاعی داشتند و نه وکیل او. تا این که شامگاه جمعه، اسانلو طی یک تماس کوتاه تلفنی با منزلش به همسر خود اطلاع داد که در بند ۲۰۹ زندان اوین نگهداری می‌شود.


سردار احمدرضا رادان، رييس پليس تهران بزرگ گفت: «تعداد گشت ‌ها را از اول مرداد چند برابر می ‌كنيم، به گونه ‌اى كه تمام معابر و خيابان هاى تهران و نيز پارك ها و تفرجگاه ‌ها را تحت پوشش قرار دهند.»


بنا به گزارشات رسیده از تهران و شهرستان ها موج جدید سرکوب علیه دختران و زنان جوان آغاز گردیده است. بعد از ظهر روز چهارشنبه ۲۷ تبر ماه بیش از ۱۰۰ دختر و زن جوان در مناطق سعادت آباد، ونک، شهرک غرب و سایر مناطق تهران دستگیر و به بازداشتگاه وزرا منتقل شدند. در میان دستگیرشدگان دختران کم سن و سال که از والدین خود جدا کرده بودند و همچنین زنان باردار دیده می شوند. برخورد نیروهای انتظامی با دستگیر شدگان وحشیانه و تحقیرآمیز بود. در مقابل کوچک ترین اعتراض دستگیرشدگان نیروهای انتظامی به صورت گروهی به آن ها حمله ور می شدند. در بازداشتگاه وزرا برای دختران و زنان دستگیر شده پرونده سازی می کنند و از آن ها عکس و تعهد گرفته می شود و همچنین موظف به انگشت نگاری هستند. مامورین نیروی انتظامی اخیرا شیوه جدیدی را در پیش گرفتند و آن مصادره کردن لباس های خانم های دستگیر شده است.

على مويدى فرمانده نيروی انتظامی فارس، در جمع ائمه جماعت مساجد فارس در شيراز گفت: «طى ماه ‌هاى گذشته حدود 200 نفر از اراذل و اوباش در فارس دستگير شده ‌اند كه ‌حكم ‌اعدام تعدادى از آن ها توسط مراجع قضايى صادر شده و ما به دنبال اين‌ هستيم تا آن ها را در محلات خودشان اعدام كنيم تا اقتدار نظام در برخورد با اين مسئله ثابت شود.»
اعدام 3 نفر صبح 23 تیر 1386، در ميدان پيش قدم تبريز اجرا شد. 12 نفر سحرگاه يکشنبه 31 تیر 1386 به دار مجازات آويخته شدند. سعيد مرتضوی، دادستان عمومی و انقلاب تهران گفت: پرونده 17 نفر ديگر كه برای آنان اعدام درخواست شده پرونده ها يشان هم اکنون برای صدور رای نهائی در اختيار دادگاه کيفری استان تهران قرار گرفته است. وی، همچنین اعلام کرد که حكم اعدام 4 نفر ديگر نيز هفته گذشته اجرا شده بود. براساس آمارهای منتشر شده در سال جاری تاکنون، حدود 190 نفر در ایران اعدام شده است. در همین روز 2 نفر دیگر در شهر همدان و در ملاء عام اعدام شدند.
حکومت اسلامی، ماه گذشته یک طرح سراسری را تحت عنوان مقابله با اراذل و اوباش آغاز کرد و صدها نفر را در شهرهای مختلف ایران دستگیر کرد و دستگاه قضایی حکومت نیز 4 نفر از دستگیرشدگان را اعدام و 20 نفر دیگر را به اعدام محکوم کرده است.
به گزارش خبرنگار مهر، ۱۳۸۶/۰۴/۲۶، سالانه بیش از ٦٠٠ هزار  نفر و به عبارتی ماهیانه ٥٠٠٠٠ نفر به دلایل مختلف وارد زندان های کشور می شوند که این میزان ورودی در سال، خسارت جبران ناپذیری از ابعاد مختلف اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی به جامعه وارد می سازد. ... اگر خانواده یک فرد زندانی شده را به طور متوسط ٥ نفر در نظر بگیریم، می توان نتیجه گرفت که سالیانه ٣ میلیون نفر از جمعیت کشور با زندان سروکار داشته اند.
دکتر سعید آقا صادقی تصریح می کند: برای 400 عنوان مجرمانه مجازات زندان تعیین شده در حالی که می توان برای بسیاری از این جرائم حکم به غیر از حبس صادر کرد...

تعداد زندانیان در ایران، روزبروز در حال افزایش است. علی اكبر يساقی رئيس زندان های حکومت اسلامی، اخیرا طی مصاحبه ای با ایسنا، به وجود زندان ها و شكنجه گاه های مخفی، زندانيان سياسی، اعدام نوجوانان، دستگيری دانشجويان و ساختن بيش از 40 زندان جديد در سال جاری، اعتراف كرد.  

رئیس زندان های حکومت اسلامی، در ادامه اين مصاحبه، از اجرای حكمِ اعدام در مورد نوجوانان نيز دفاع كرد و گفت، برخی معتقدند سن رشد عرفی افراد يعنی 18 سال بايد به عنوان سنِ مسئوليت كيفری مورد توجه قرار بگيرد، اما برخی ديگر هم 15 سال برای پسر و 9 سال برای دختر را سن مسئوليت كيفری می ‌دانند.
رئيس شكنجه گاه ها و شکنجه گران حکومت اسلامی، همچنين خبر داد كه در سال جاری 41 زندان و شكنجه گاه جديد در دست احداث است. اين اعترافات تنها بخش كوچكی از جنايات حكومت اسلامی عليه اکثریت مردم ايران را به نمایش می گذارد. جناياتی كه همواره خشم و تنفر مردم از اين حكومت و سران آن را به حدی افزایش داده که مردم جان به لب رسیده از هر فرصتی برای نشان دادن خشم و تنفر خود از جمله به صورت شورش های شهری نشان می دهند.

تشدید سانسور و اختناق
بنا به گزارش روزنامه نوروز، وزارت صنایع و معادن در اقدامی ‌جدید به همه شركت‌های تابعه خود دستور داده است كه به روزنامه‌ های منتقد دولت آگهی تبلیغاتی ندهند. بر اساس شنیده ‌ها در بخشنامه وزارت صنایع و معادن به شركت ‌ها، فهرستی از روزنامه ‌های اصلاح‌ طلب و منتقد دولت دیده می شود. از آن جا كه بخش اعظم درآمد مطبوعات از آگهی است این اقدام از این جهت صورت می ‌گیرد كه روزنامه ‌ها از طریق این فشارها به ورشكستگی افتاده و خودبه‌خود ناچار به تعطیلی شوند. گفته می شود فشار اصلی برای منع شركت‌های دولتی تابع وزارت صنایع به ایران‌خودرو و سایپاست كه با وجود مخالفت‌ ضمنی مدیران این كارخانه با بخشنامه مذكور، عملا آگهی آن ها به روزنامه های منتقد قطع شده‌است.
وزير فرهنگ و ارشاد اسلامى، مطبوعات را به «کودتای خزنده» عليه دولت متهم کرد، تعجب همگان را برانگیخت. حکومتی که روزنامه ها را به صورت گروهی تعطیل می کند و روزنامه نگاران را به زندان می افکند، معلوم نیست مطبوعات چگونه «کودتای خزنده» علیه دولت می کنند؟! در طى يک هفته دستگاه قضايى دستور توقيف چند نشریه دانشجویی و روزنامه «هم ميهن» و تعطيلى روزنامه «مشارکت» وابسته به جناح «دوم خرداد» را صادر کرده است. همچنین خبرگزاری «ايلنا»، در تاريخ ٢٠ تير ماه توقيف و سايت آن مسدود شد.
گزارشگران بدون مرز، در اين باره اعلام نوشت: «مقامات مسئول ايران رسانه ها را به توطئه عليه نظام و بى ثبات کردن کشور از طريق نوشتن و تهيه خبر متهم مى کنند. اين گفته ها فقط توجيه برای سانسور و توقيف رسانه ها، مسدود کردن سايت های اطلاع رسانی، احضار و دستگيری و وثيقه های سنگين و ديگر آزار و اذيتی ست که بر رسانه ها تحميل شده است. نهاد رياست جمهوری، دولت و دستگاه قضايى دست در دست هم مى خواهند آخرين صدای مستقل از خود را به سکوت وادار کنند. بعد از گماردن معتمدان خود در راس اکثريت رسانه های دولتی، حکومت تهران هر روز بيش تر از پيش نسبت به رسانه هايى که در برابر دولت سر تعظيم فرود نياورده اند سخت گيرتر مى شود.»
بنا به گزارش روزنامه نگاران بدوم مرز، ايران بزرگ ترين زندان روزنامه نگاران در خاورميانه است. محمود احمدی نژاد، رئيس جمهور و آيت اله خامنه ای، رهبر حکومت اسلامى ایران، از جمله ٣٨ رهبر و مقام دولتی در جهان هستند که از سوی گزارشگران بدون مرز به عنوان دشمنان آزادی مطبوعات برگزيده شده اند.
دادگاه حکومت اسلامی در شهر مریوان، روز سه شنبه 26 تیر ماه 1386، یک روزنامه نگار و یک فعال سیاسی را به اعدام محکوم کرد. بر اساس حکم صادره «عدنان حسن­پور»، روزنامه نگار و عضو هیات تحریریه هفته نامه توقیف شده «آسو» که روز 5 بهمن ماه سال گذشته بازداشت شده بود، به اتهام اقدام علیه امنیت ملی به اعدام محکوم شده است.
از سوی دیگر بی دادگاه حکومت اسلامی، «هیوا بوتیمار» فعال مدنی که در زمینه محیط زیست فعالیت می کرد را به اتهام ارتباط با سازمان های سیاسی مخالف حکومت، به اعدام محکوم کرده است.
تلاش برای آزادی محمود صالحی و منصور اسانلو و اعتراضات توده ای در ایران
کمپین وسیعی در داخل و خارج کشور برای آزادی محمود صالحی و همچنین آزادی منصور اسانلو و دیگر زندانیان سیاسی در جریان است. تاکنون فدراسیون های کارگری غرب، با نوشتن نامه های اعتراضی به مقامات حکومت اسلامی، خواهان آزادی محمود صالحی و منصور اسانلو و خواهان به رسمیت شناختن حقوق بین المللی و جهان شمول کارگران از جمله حق تشکل مستقل، اعتصاب، تجمع و آزادی بیان است.
اعتصاب غذای نمادین برای آزادی محمود صالحی
در  بخشی از اطلاعیه کمیته دفاع از محمود صالحی، آمده است:
كارگران، زحمتكشان و مردم آزادی خواه
محمود صالحی فعال و چهره سرشناس طبقه كارگر ايران كه در جريان برگزاری مراسم روز جهانی كارگر در سال 1383 به دفاع از حقانيت طبقه كارگر در شهر سقز به همراه تعدادی از يارانش دستگير و محاكمه شده بود، پس از گذشت سه سال از جريان پرونده، سرانجام به يك سال حبس تعزيری و سه سال حبس تعليقی محكوم گرديد. حكم صادره به صورت غيرقانونی و بدون ابلاغ قبلی به وی و وكلايش در تاريخ 20/1/1386 به مورد اجرا در آمد.
اكنون بيش از سه ماه از دستگيري وی می گذرد و اين در حالی است كه ايشان در زندان با شرايط جسمانی بد و خطرناك دست و پنجه نرم می كند ، يك كليه اش را از دست داده و تنها با 20 درصد ديگر كليه اش به زندگی ادامه می دهد. با اين وضعيت وخيم هنوز از طرف مقامات قضايی و مسئولين زندان نسبت به سلامت و مداوا و آزاد ايشان، علي رغم پشتيبانی و حمايت وسيع هزاران كارگر ايران و جهان نه تنها واكنش انسانی انجام نگرفته بلكه حمايت كنندگان آن نيز مورد تهديد واقع می شوند. اين دهن كجی آشكار به طبقه كارگراست.
ما اعضاي كميته دفاع از محمود صالحی و ديگر مدافعين حقوق طبقه كارگر در يكصدمين روز دستگيری اين مبارز خستگي نا پذير عرصه مبارزه طبقاتی، جهت اعتراض به اين وضع اسفبار و برای آزادی ايشان و ديگر فعالين كارگري در روز چهارشنبه 27/4/1386 اعلام اعتصاب غذای 24 ساعته در محل كار و زندگی خود می نماييم.
از همه كارگران و زحمتكشان، تشكل ها و كميته های كارگري و فعالين مستقل، معلمان، زنان، دانشجويان و همه كسانی كه دغدغه آزادی دارند می خواهيم كه با اعلام نام به صورت فردی يا عضويت درهر تشكل كارگری و غيره ... ، با ارسال آن به وبلاگ كميته دفاع از محمود صالحی و با اعتصاب غذا در اين روز همدوش و هم صدا برای آزادی هرچه سريع تر اين كارگر پيشرو و ساير كارگران همگام شويم.
كميته دفاع از محمود صالحی - ۲۲/۴/۱۳۸۶


www.Kdmahmodsalehi.blogfa.com و  azadi_mahmod_s@yahoo.com 
در حمایت از فراخوان اعتصاب غذای 24 ساعته برای آزادی محمود صالحی
کارگران، مردم آگاه و مبارز:
همان طور که اطلاع دارید محمود صالحی یکی از فعالین کارگری ایران به خاطر برگزاری روز جهانی کارگر دستگیر و در زندان مرکزی سنندج زندانی می‌باشد. جرم محمود صالحی، دفاع از حقانیت هم‌طبقه ‌ایی های خود، دفاع از کرامت انسانی و حق تشکل است.
محمود در شرایطی زندان می ‌باشد که از درد کلیه رنج می‌ برد و این وظیفه ما کارگران است که از حقانیت او و دیگر فعالین کارگری حمایت کنیم. بنا بر این ما هم صدا با دیگر هم سرنوشتان خود در این روز دست به اعتخاب غذا زده و خواستار آزادی بی قید و شرط محمود صالحی و دیگر فعالین کارگری می ‌باشیم.
جمعی از کارگران کارخانجات تهران، ۲۶/۴/۱۳۸۶
با حمایت از اعتصاب 27 تیر ماه به وظیفه طبقاتی خود عمل کنیم!


کارگران ، زحمتکشان و مردم آگاه و شرافتمند!


همانگونه که مطلع هستید محمود صالحی چهره آشنا و مبارز جنبش کارگری به خاطر برگزاری اول ماه مه و دفاع از منافع طبقه کارگر در زندان مرکزی سنندج می باشد. محمود به خاطر بیماری کلیوی با مرگ دست و پنجه نرم می کند. زندانی که باید جای پایمال کنندگان حق و حقوق ما کارگران باشد، اکنون به محل به زنجیر کشاندن مدافعان طبقه کارگر مبدل گشته است، باید به این شرایط اعتراض کنیم.
بنابراین در یک صدمین روز زندانی شدن محمود صالحی با پیوستن به اعتصاب غذای چهارشنبه 27 تیر برای فریاد آزادی او از منافع طبقاتی خود و حقوق اولیه و پایه ایی انسان در مقابل یورش سرمایه داری دفاع کنیم.
کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل کارگری (منطقه غرب)، 24/4/1386
www.Komiteyehamahangi.com و  komiteye_hamahangi@yahoo.com 


در اعتصاب غذای 27 تیر فعالانه شرکت می‌کنیم!
کارگران و مردم آزادی خواه!


محمود صالحی از فعالین شناخته شده‌ جنبش کارگری با وجود وضعیت وخیم جسمانی ناشی از نارسایی کلیه همچنان در زندان به سر می‌برد. او تنها به خاطر دفاع از هم طبقه‌ای هایش، به خاطر گرامی داشت روز جهانی کارگر، به خاطر دفاع از حق ایجاد تشکل مستقل کارگری، به خاطر دفاع از حقانیت مبارزات کارگری و شرافت انسانی ناعادلانه محاکمه و زندانی شده است. امروز دیگر چنین حقوقی به یمن مبارزات جنبش جهانی کارگری، حق مسلم و بدیهی کارگران به شمار می‌رود. اما سرمایه‌داری در این سرزمین به پشتوانه بی تشکلی کارگران چنین حقوقی را برنمی تابد و به ابزارهایی چون سرکوب و زندان توسل می‌جوید تا جنبش کارگری، دانشجویی و زنان را از تلاش برای ایجاد تشکل و تحقق مطالبات شان باز دارد. اکنون بر ماست که در این کارزار طبقاتی فعالانه شرکت جوئیم و به سرمایه ‌داری نشان دهیم که ما عزم خویش را برای تداوم مبارزات‌مان جزم کرده ‌ایم.


ما اعلام می‌کنیم، در راستای تحقق اهداف جنبش کارگری، رسیدگی به وضعیت وخیم جسمانی محمود در بیرون از زندان و توسط پزشکان متخصص و آزادی فوری و بی قید و شرط وی در اعتصاب غذای چهارشنبه 27 تیر فعالانه شرکت می‌کنیم.
شورای همکاری تشکل ها و فعالین کارگری، 25/4/1386
کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل کارگری؛ اتحاد کمیته‌های کارگری؛ انجمن فرهنگی، حمایتی کارگران؛ جمعی از فعالین کارگری - shorayehamkari@gmail.com 


حمایت از اعتصاب غذای نمادین
بنا به آخرین اطلاعیه کمیته حمایت از محمود صالحی، جمع وسیعی از فعالان سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، دانشجویی، زنان و کارگری حمایت خود را از اعتصاب غذای 24 ساعته برای آزادی «محمود صالحی» در روز چهارشنبه 27 تیرماه اعلام کرده اند.


در میان حمایت کنندگان از این اعتصاب چهرهای شناخته شده ای از جمله، سیمین بهبهانی، ناصر زرافشان، علی اشرف درویشیان، محمد علی دادخواه، منصور اسانلو، ابراهیم مددی، محسن حکیمی، هژیر پلاسچی، دلاآرام علی، ژیلا بنی یعقوب، بهزاد سهرابی، محمد عبدی پور، نوشین احمدی خراسانی، پروین اردلان و منیژه گازرانی دیده می شوند.


اطلاعیه جمعی از کارگران شرکت ایران خودرو در رابطه با ربودن و بازداشت «منصور اسانلو»
در بخشی از این بیانیه آمده است: حامیان سرمایه دارن همچنان به سنگر مبارزان راه آزادی حمله می کنند، اینک بعد از دستگیری دانشجویان، «منصور اسانلو» رهبر سندیکای کارگران شرکت واحد را در روز روشن دستگیر می کنند، حمله به اسانلو حمله به کارگران و حمله به تشکل های مستقل و آزاد کارگران می باشد، اما کارگران در مقابل این تجاوز آشکار به حقوق خود ساکت نخواهند ماند.
در پایان این بیانیه، کارگران شرکت ایران خودرو، خواستار آزادی فوری فعالان کارگری و دانشجویان از زندان های حکومت اسلامی شده اند.

بيانيه کانون نويسندگان ايران درباره گسترش سرکوب و اختناق


مردم شريف و آزاده!


چنان که در بيانيه های پيشين کانون نويسندگان ايران هشدار داديم موج سرکوب، اختناق و تشديد فضای ارعاب هم چنان گسترش می يابد.


بازداشت غيرقانونی دانشجويان، زنان، کارگران و معلمان، همراه با ضرب و شتم و پرونده سازی های واهي؛ توقيف و سرکوب مطبوعات و سانسور بی امان کتاب و جمع آوری کتاب های تاثيرگذاری که باب طبع حکومت گران نيست؛ سنگسار زنان و مردان، صدور و اجرای احکام اعدام برای نوجوانان، و احکام سنگين حبس و تازيانه برای آزاديخواهان و فعالان سياسی و اجتماعی؛ همه حکايت از گسترش برنامه ريزی شده و مداوم سرکوب و فشار و کوشش در جهت بستن هر چه بيش تر فضای سياسی و فرهنگی جامعه دارد.
کانون نويسندگان ايران ضمن محکوم کردن اين يورش ضدمردمی، همه نيروهای آزادی خواه و مردمی را به اعتراض و مقاومت همدلانه در برابر اين روند ضدانسانی سرکوب و اختناق فرا می خواند.
کانون نويسندگان ايران، ۱۹ تير ۱٣٨۶

بیانیه دانشجویان و فعالین چپ در محکومیت موج جدید بازداشت دانشجویان
در بخشی از این بیانیه آمده است: «طی چند روز اخیر شاهد بازداشت تعداد زیادی از دانشجویان به بهانه های مختلفی چون اعتراض به ادامه بازداشت دانشجویان پلی تکنیکی بوده ایم. این در حالی است که دوستان و رفقای پلی تکنیکی ما نزدیک به دو ماه است که در زندان به سر می برند. احضار گسترده دانشجویان به کمیته های انضباطی، تعلیق تحصیلی تعداد زیادی از دانشجویان، توقیف نشریات دانشجویی، تعطیلی نهادهای دانشجویی (کانون های فرهنگی، انجمن های اسلامی و شوراهای صنفی) کنترل پوشش دختران دانشجو، مانور سیاسی و قدم به قدم طرح انقلاب فرهنگی دوم، ستاره دار کردن دانشجویان برای ممانعت از ادامه ی تحصیل، بازنشسته (اخراج) اساتید دانشگاه و طرح سهمیه بندی جنسیتی برای تضییع حقوق دختران دانشجو از جمله اقدامات سرکوبگرانه ی حکومت اسلامی در قبال جنبش دانشجویی در ماه های اخیر بوده است.... در حالی که کارگران از بدیهی ترین حق خود یعنی حق ایجاد تشکل مستقل محروم شده اند، حداقل دست مزد برای سال 86 به مراتب پائین تر از خط فقر تعیین شده و قراردادهای موقت و اخراج گسترده ی کارگران فشار شدیدی به آن ها وارد کرده است، فعالین جنبش کارگری تنها به دلیل برگزاری مستقل روز جهانی کارگر به زندان می افتند. همچنین طی ماه های اخیر شاهد برخورد با فعالین اجتماعی هستیم که برای حقوق بدیهی و اولیه ای چون حق خودگردانی و استفاده از زبان محلی در مدارس و ادارات در کردستان، آذربایجان و خوزستان مبارزه می کنند بوده ایم. هنوز هم مجازات غیرانسانی سنگسار و اعدام اجرا می شود و حکومت اسلامی با صدور حکم اعدام - برای کسانی که اراذل و اوباش می خواند- قصد اشاعه جو رعب و وحشت در جامعه را دارد. همه این ها در شرایطی رخ می دهند که حکومت اسلامی با بحران های گسترده داخلی و خارجی مواجه است. احتمال گسترش تحریم های اقتصادی، طرح سهمیه بندی بنزین و نرخ بالای تورم تنها گوشه ای از این بحران هاست.
در چنین شرایطی شیوه برخورد با مساله گسترش دامنه سرکوب اجتماعی از اهمیت ویژه ای برخوردار است. ما حاکمان را به دوراندیشی دعوت نمی کنیم چرا که به حکم ضرورت های تاریخی و اراده تمام مردم آزادی خواه مدت هاست که دوره چنین انتقادات یا پند و اندرزهای مشفقانه ای گذشته است. همچنین صریحا نسبت به تلاش باندها و جناح های درونی حکومت اسلامی برای استفاده از پیشروی جسورانه جنبش دانشجویی به عنوان سوخت عروج مجددشان هشدار می دهیم. دوستان و رفقای دانشجو را به جای برخوردهای سطحی، احساسی و شعارگونه با گسترش سرکوب به تشکل یابی، اتحاد عمل، برنامه ریزی برای گسترش پایگاه اجتماعی و تلاش برای اتحاد با سایر جنبش های اجتماعی فرا می خوانیم.
ما برگزاری تجمع، تحصن، تظاهرات و اعتصاب را حق بدیهی هر انسانی می دانیم، لذا ضمن انتشار لیستی از دانشجویان خواستار آزادی بی قید و شرط همه آن ها هستیم.
زنده باد آزادی و برابری


جمعی از دانشجویان و فعالین چپ: چپ کارگری دانشگاه های تهران؛ دانشجویان سوسیالیست پلی تکنیک؛ نشریه ی میلیتانت؛ هیئت تحریریه سلام دموکرات


لیست دانشجویان زندانی:1- مرتضی اصلاحچی 2- عبدالله مومني 3- بهاره هدایت 4- علی وفقی
5- حنیف یزدانی 6- مهدی عربشاهی 7- محمد هاشمی 8- علی نیکونسبتی 9- عباس حکیم زاده 10- کیوان انصاری 11- علی صابری 12- پویان محمودیان 13- احسان منصوری 14- احمد قصابان 15- مجيد توکلی 16- مجيد شيخ پور 17- مقداد خليل پور 18- بهرام فياضي 19- مجتبی بیات 20- مسعود حبیبی 21- آرش خاندل 22- اشکان غیا ثوند 23- سعید حسین نیا 24- امیرحسين مهرزاد 25- حبیب حاج حیدری 26- امیر یعقوب علی

25 تير، بيانيه ۳۲۰۰ دانشجويی پلی تکنيک: دانشجويان دربند را آزاد کنيد


در پی گذشت بيش از دو ماه از بازداشت ۸ تن از دانشجويان دانشگاه پلی تکنيک و خبرهايی مبنی بر شکنجه شدن اين دانشجويان در داخل زندان دارند طوماری اعتراضی برای امضاء بين دانشجويان دانشگاه تهيه که در اين طومار دانشجويان خواستار آزادی بی قيد و شرط دانشجويان بازداشتی می باشند.
گفتنی است مقدمات نوشتن و جمع آوری امضاء برای اين طومار اعتراضی پيش از امتحانات پايان ترم شروع و در زمان امتحانات پاين ترم نيز ادامه داشت و در نهايت ۳۲۰۰ دانشجوی پلی تکنيک اين طومار اعتراضی را امضا کردند.
در نامه اعتراضی دانشجویان پلی تکنیک از جمله آمده است: «...ما دانشجويان دانشگاه پلى تکنيک، ضمن اين که خواستار آزادى هر چه سريع تر دوستان در بندمان هستيم اعلام مى نمائيم که تنها گفته هايى را از دوستانمان معتبر مى شماريم که در خارج زندان و به دور از هرگونه فشارها و تهديد نهادهاى امنيتى اعلام شود و اعترافات داخل زندان براى جامعه پلى تکنيک بدون اعتبار مى باشد. همچنين از مسئولين قضايى هم انتظار داريم که گروه مستقلى را براى رسيدگى به اين موضوع تعيين نمايند تا با بررسى اين پرونده و در نظر گرفتن شواهدى مبنى بر دست داشتن مديريت دانشگاه در اين مورد، با عاملان اين موضوع برخورد شود.»


اعتراض مردم سنندج به اعدام یک جوان 17 ساله
روز سه شنبه 26 تیرماه، صدها نفر از مردم سنندج و روستاهای تابعه با برگزاری تظاهراتی در مقابل دادگستری این شهر، خواستار لغو حکم اعدام نوجوان 17 ساله شدند.
در جریان این تظاهرات که بنا به فراخوان «کمیته تلاش برای نجات جان مصلح زمانی از اعدام » که در سنندج تشکیل شده برگزار گردید، فعالین نهادهای مدنی، خانواده «مصلح زمانی» و صدها نفر از مردم سنندج حضور داشته و خواستار لغو حکم اعدام این نوجوان شدند.
مصلح زمانی، نوجوان 17 ساله از سوی دادگاه رژیم در شهر سنندج به اعدام محکوم شده و این حکم از سوی شعبه 27 دیوان عالی حکومت اسلامی نیز تائید گردیده است.
همبستگی کارگران ایران خودرودر، با دانشجویان
دوستان و همکاران گرامی!
تا کی دانشجویان این فرزندان عزیز ما باید تاوان حمایت از ما کارگران و زحمت کشان را  بپردازند تا کی دانشجو جلودار آزادی و پیشگام در مبارزه علیه آزادی خواهد بود هنوز یاد و خاطره 18 تیر از یادمان نرفته است در 18 تیر هزاران دانشجو در اعتراض به سرکوب آزادی ها به خیابان ها آمدند تا بتوانند با شکستن جو سرکوب به ما کارگران را در بدست آوردن خواسته  هایمان در ایجاد تشکل هایمان کمک کنند و اینک صدها دانشجو در در دفاع از ما کارگران  دردفاع از سرکوب کارگران در دفاع از سندیکا در دفاع از محکومیت کارگران دستگیر شده در اول ماه مه و در دفاع از کارگر زحمت کش محمود صالحی و در دفاع از جنبش کارگری و سلب آزادی های مدنی به زندان افتاده اند. ما کارگران ایران خودرو ضمن اعلام همبستگی با دانشجویان هر گونه  حمله سرکوب و دستگیری دانشجویان را محکوم کرده و خواهان آزادی تمام زندانیان در بند بخصوص دانشجویان دانشگاه های کشور و محمود صالحی می باشیم.


زنده باد جنبش دانشجوی؛ زنده باد اتحاد دانشجو و کارگر


جمعی از کارگران ایران خودرو، 86/4/18 - ikcokar@yahoo.com 

اعتراض به سران حکومت اسلامی در همبستگی با مبارزات مردم ایران در سطح بین المللی


سازمان عفو بین الملل، که مقر آن در لندن است، روز جمعه ۱۳ ژوئیه در گزارشی ، نگرانی شدید خود را از نقض حقوق بشر در ایران به ویژه از آنچه «دستگیری مدافعان حقوق بشر، احکام روزافزون اعدام و سنگسار» نامید، اعلام کرد.


عفو بین الملل در این گزارش از مقامات حکومت اسلامی ایران، خواسته است تا به قوانین بین المللی احترام بگذارند و کسی را به دلیل اظهار عقیده و یا تجمع صلح آمیز دستگیر نکنند.


سازمان عفو بین الملل نگرانی خود را از سنگسار افراد در ایران ابراز داشته و خواستار تعلیق تمامی احکام اعدام و حذف آن از قوانین ایران در آینده شده است.


به گزارش عفو بین الملل محمد صادق کبودوند، مدیر سازمان حقوق بشر کردستان و جلال قوامی از اعضای هیات مدیره این سازمان در اوایل ماه ژوئیه دستگیر شدند.


عفو بین الملل می گوید که محمد صادق کبودوند که توسط لباس شخصی ها در  روز اول ژوئیه دستگیر شد به دلیل مقاله هایش در نشریه توقیف شده «پیام مردم کردستان» به یک سال زندان محکوم شده است.


عفو بین الملل می افزاید این امکان وجود دارد که سعید ساعدی، روزنامه نگار دیگر کرد که به همین اتهام به دو سال و نیم زندان محکوم شده بود، به زودی دستگیر شود.


عفو بین الملل همچنین در مورد دستگیری ۱۶ نفر در روز  ۱۸ تیر که مصادف بود با  هشتمین سالگرد سرکوب جنبش دانشجویان گزارشی تهیه کرده است.


به نوشته این سازمان، علیرضلا جمشیدی، سخنگوی قوه قضاییه، دستگیری این ۱۶ نفر را تایید کرده و گفت که تحقیق در مورد شرکت این افراد در گردهم آیی های غیرقانونی در جریان است.


عفو بین الملل در بخش دیگری از گزارش خود، به بازداشت اخیر منصور اسانلو، رييس هئيت مديره سنديکای کارگران شرکت واحد اتوبوس رانی تهران اشاره کرده است.


عفو بین الملل: آقای اسانلو هم اکنون در بند ۲۰۹ زندان اوین است و وی پیش تر به مدت هشت ماه بین دسامبر ۲۰۰۵ و اوت ۲۰۰۶ و به مدت یک ماه نیز بین نوامبر و دسامبر ۲۰۰۶ در زندان بسر برده است. به نوشته این سازمان، آقای اسانلو روز ۱۰ ژوئیه توسط افرادی  ناشناس مورد حمله قرار گرفت و آن ها او را با زور به داخل خورویی کشاندند.


عفو بین الملل در مورد ادامه سرکوب فعالان برابری حقوق زنان، گزارش می دهد که دست کم سه نفر از فعالان زن به دلیل شرکت در تظاهراتی در سال ۲۰۰۶ که خواهان اصلاحات در قوانین تبعیض آمیز کشور شده بودند، به زندان محکوم شدند. در گزارش این سازمان، از «دل آرام علی»، نام برده شده که متهم به شرکت در تظاهرات غیر قانونی و تبلیغات علیه نظام شده و  دادگاه او را به ۳۴ ماه زندان و ده ضربه شلاق محکوم کرده است. به گفته این سازمان، «عالیه اقدم دوست» به  سه سال و چهار ماه زندان و ۲۰ ضربه شلاق و «نسیم سلطان بیقی» نیز به دو سال زندان  محکوم شده است.


 سازمان عفو بین الملل می گوید این سه نفر در حال حاضر آزاد هستند و در انتظار حکم دادگاه در مورد تقاضای فرجام خود هستند. عفو بین الملل می گوید در صورت زندانی شدن این سه نفر، این سازمان آزادی بی قید و شرط آن ها را درخواست کرده و این سه فعال حقوق زنان را به عنوان زندانی عقیدتی خواهد شناخت.


عفو بین الملل، تنبیه بدنی مانند شلاق زدن را امری غیرانسانی، بی رحمانه و تحقیرکننده و در حد شکنجه می داند.


به نوشته عفو بین الملل، ایران یکی از کشورهایی در جهان است که بیش ترین حکم اعدام را اجرا می کند.
عفو بین الملل گزارش می دهد که در سال ۲۰۰۷ که هم اکنون در ميانه آن به سر می بريم، ايران تاکنون تنها کشوری در جهان به شمار می رود که حکم اعدام برای نوجوانان را صادر و اجرا کرده است: طی اين سال، ما دست کم دو مورد از اعدام نوجوانان در ايران را ثبت کرده ايم: محمد موسوی که در هنگام ارتکاب جرم ۱۶ سال و در هنگام جاری شدن حکم اعدام در ماه آوريل ۱۹ سال داشت؛ و کودکی بلوچ به نام سعيد قنبر زهی که در ماه مه امسال در زاهدان اعدام شد و در هنگام ارتکاب جرم تنها ۱۷ سال داشت.
در پایان عفو بین الملل، در مورد سنگسار جعفر کیانی در تاکستان قزوین گزارش داده و نگرانی خود را از سنگسار شدن مکرمه ابراهیمی ابراز داشته است.
سازمان عفو بین الملل از مقامات ایرانی می خواهد تا روابط جنسی بین افراد بالغ را که با رضایت دو طرف بر قرار می شود، جرم تلقی نکند و به طور کلی حکم اعدام را لغو کند.

شماری از نمایندگان چپ در پارلمان بریتانیا، قطعنامه ای را جهت تصویب به پارلمان این کشور در خصوص وضعیت محمود صالحی و منصور اسانلو ارائه کرده اند.

در این قطعنامه که تحت عنوان «اختناق علیه فعالین کارگری در ایران»، تنظیم شده و تاکنون به امضای 33 نماینده پارلمان بریتانیا رسیده است، ضمن اشاره به وضعیت وخیم جسمی محمود صالحی در زندان سنندج و محروم بودن وی از درمان پزشکی، آزادی فوری و لغو حکم قضایی در مورد این رهبر کارگری درخواست شده است.
در بخش دیگری از این قطعنامه، ربوده شدن «منصور اسانلو» نیز مورد اشاره قرار گرفته و بر افشاگری علیه حکومت اسلامی به دلیل سرکوب فعالین کارگری تاکید شده است.

«آنجلیکا بر»، رئیس بخش ایران در پارلمان اروپا، در نامه ای خطاب به سرکنسول حکومت اسلامی ایران در بروکسل، مراتب اعتراض پارلمان اروپا در خصوص ادامه بازداشت محمود صالحی و منصور اسانلو را به اطلاع وی رسانده است.
در نامه مذبور ضمن اشاره به ربوده شدن و انتقال منصور اسانلو به زندان اوین و همچنین ضرب و شتم وی به هنگام دستگیری، از حکومت اسلامی خواسته شده است تا این فعال شناخته شده کارگری را هرچه سریع تر آزاد نماید.
آنجلیکا بر، در نامه خود تاکید کرده است: «ما نگران وضعیت جسمی «محمود صالحی» هستیم که از روز 9 آوریل دوباره زندانی شده و نیاز مبرم به درمان و مداوای پزشکی دارد و خواستار رسیدگی فوری به وضعیت ایشان می باشیم.»

کنفدراسیون بین المللی اتحادیه های کارگری «آی تی یو سی»، که نمایندگی 168 میلیون کارگر از 305 سازمان و اتحادیه کارگری از 153 کشور را نمایندگی می کند، در نامه ای به احمدی نژاد، رییس جمهوری ایران، ربوده شدن منصور اسانلو، توسط دستگاه امنیتی حکومت اسلامی را به شدت محکوم کرده است.
کنفدراسیون بین المللی اتحادیه های کارگری در نامه خود ضمن ابراز نگرانی در خصوص وضعیت منصور اسانلو، خواستار آزادی بی قید و شرط وی شده است.
آی تی یو سی، همچنین ضمن اشاره به موارد متعدد نقض حقوق ابتدایی کارگران از سوی حکومت اسلامی، اعلام کرده است که این نهاد روز پنج شنبه 21 تیر ماه 1386، شکایتی را علیه حکومت اسلامی ایران به کمیته آزادی تجمع سازمان جهانی کار، «آی ال او» ارائه کرده است.


نتیجه گیری


حکومت اسلامی، بحرانی ترین دوران خود را از سر می گذارند. وحشی گری های این حکومت نیز آشکارا این بحران و ضعف و تشدد در حاکمیت را به نمایش می گذارد. حتی مفسران و کارشناسان و تحلیل گران دیروزی حکومت، امروز  سعی می کنند از هر تریبونی به سران حکومت هشدار بدهند که اگر حواس شان جمع نباشد قدرت از دست خواهد رفت و همه جناح های حکومت نیز به تاریخ خواهند پیوست. آن ها به سران حکومت هشدار می دهند که این بگیر و به بندها به ضرر حکومت است. در نتیجه «مصلحت نظام» در این است که کمی «نرمش» نشان دهد.
برای مثال، شمس الواعظين، یکی از سرمقاله نویسان اصلی روزنامه کیهان به خصوص در دوارن جنگ 8 ساله ایران و عراق، سردبير چهار روزنامه توقيف شده در 4 سال اول رياست جمهوری محمد خاتمی، در باره دليل يورش تازه به مطبوعات که چند روز پيش در روزنت «روز» منتشر شد، به کمشکش و بحث های داغی که در محافل و جناح های رنگارنگ حکومت اسلامی جريان دارد، اشاره کرده است.
شمس الواعظين، در اين مصاحبه می گويد: «با اقدام شتابان توقيف روزنامه هم ميهن، لغو امتياز روزنامه مشارکت و توقيف هفته نامه ندای مردم کردستان و توقيف و فيلتر کردن خبرگزاری ايلنا، در عمل می بينيم تيمی که به صورت امنيتی به رسانه ها نگاه می کند دوباره فعال شده و در آينده علائم بيشرتری را از اقداماتش شاهد خواهيم بود.
با نزديک شدن به انتخابات آينده، برای آماده سازی آن از همين الان دارند اقدام به پيشگيری می کنند. ضمنا در اثر فشارهای بين المللی آن ها به اين سمت برده شده اند. آن ها معتقدند طی چند ماهه آينده ايران تحت فشار، تهديد و تعرض هايی قرار خواهد گرفت و بنابراين علاقمندند که جريان توليد اطلاعات را به کنترل و مهار خودشان دربياورند تا بتوانند از نظر داخلی و بين المللی با آن مقابله کنند. اين تنها تفسير سياسی است که می توان نسبت به اقدامات ياد شده ارائه کرد.
آيا قرار است اتفاق مهمی بيافتد که دولت همه منابعش را بسيج کرده برای مقابله با رسانه ها و بستن منافذ اطلاع رسانی؟ 
اتفاقی هم اگر قرار است بيافتد، حداقل مردم مطلع نيستند. ولی افکار عمومی بايد بداند که دولت تحت فشارهای جدی بين المللی است. دولت اطلاعات دقيقی دارد مبنی برآمادگی برخی کشورها برای برداشتن گام سوم تحريم ها و شايد هم در فاصله باقی مانده گام ديگری در شکل وارد آمدن ضربات هوايی به تاسيسات اتمی ايران ظهور و بروز بکند و به همين جهت دولت در معرض پاره ای فشارها قرار می گيرد و بايد مقاومت کند. لذا بايد از قبل عرصه توليد اطلاعات در اين زمينه ها تحت کنترل باشد. چيزی که دولت به دنبال آن است اين است که حتی هشدار درباره احتمال وقوع پاره ای از بحران ها و مشکلات در آن هنگام برای مردم ايران نبايد به صورت نگران کننده ای مطرح شود.»
تهدید و تعقیب روزنامه نگاران و تعطیلی رسانه ها به حدی اوج گرفته است که حتی برخی از نمانیدگان مجلس و غیره نیز در این مورد به دولت «انتقاد» کرده اند. از سوی دیگر، دبير انجمن صنفى روزنامه نگاران در گفتگو با ايسنا، از گسترش محدوديت های نشر انتقاد کرد. به گفته بدرالسادات مفيدی، «در شرايط کنونى از سه هزار و 405 نشريه داراى مجوز، دو هزار و 857 نشريه منتشر مى شوند و مجوزهاى بقيه لغو شده است.» گفتنی است با اين آمار 548 روزنامه و نشريه لغو مجوز شده و امکان انتشار از گردانندگان آن سلب شده است.
روشن است که شمس الواعظین ها، از سر «دلسوزی» و از سر موضع یک جناح به جناح دیگر حکومت هشدار می دهد نه از سر منافع مردم. در هر صورت سناریوهای شومی در بالای سر جامعه ایران به پرواز درآمده است. سناریوهای سیاه اخیر نیز اوج مصائبی است که اکثریت جامعه ایران در 28 سال حاکمیت خونین حکومت اسلامی آن ها را تجربه کرده اند. علاوه بر تشدید محاصره اقتصادی و احتمال حمله نظامی آمریکا و متحدانش به ایران، تحولات و صف بندی های جدیدی را در اپوزیسیون چپ و راست حکومت اسلامی به وجود آورده است. برخی از چپ های صرفا ضدامپریالیست ایرانی و همچنین در سطح بین المللی شعار سرنگونی حکومت اسلامی را رقیق تر کرده اند و مسئله عمده برایشان امپریالیسم است. برخی از اپوزیسیون راست را پنتاگون سازمان دهی می کند تا «چلبی» های خود را وارد صحنه سیاسی ایران نماید. آمریکا، همچنین بر سر راه انداختن درگیری و جنگ ملی و مذهبی در ایران بر روی جریانات ناسیونالیست کرد، آذری و غیره هم حساب ویژه ای باز کرده است. اما در میان همه این تحولات، غرب و همچنین آمریکا، آلترناتیو اول شان حکومت اسلامی و یا جناح هایی از آن است. دولت های غرب در تلاشند حکومت اسلامی را با سیاست های خود هماهنگ کنند. مذاکرات مستقیم مقامات آمریکایی و ایرانی در بغداد، بخشی از سیاست های دول غرب و آمریکا با حکومت اسلامی ایران است. اما زیاده روی های سیاسی حکومت اسلامی، به ویژه حمایت آن از گروه های تروریستی اسلامی، همواره توافقات و همکاری هایشان با این حکومت را بر هم می زند.
اگر حکومت اسلامی، در این دوره شمشیر خود را از رو بسته و همواره به تهدید و سرکوب و شکنجه و اعدام فعالین سیاسی و اجتماعی و فرهنگی مشغول است، اما در جهت انطباق سیاست های خود با سرمایه داری جهانی، گام های عملی مهمی برداشته است. حکومت اسلامی ایران، با دريافت 1/1 ميليارد دلار وام از بانك جهانی پس از مصر دومين دريافت كننده وام از اين بانك طی پنج سال گذشته شناخته شد. به گزارش خبرگزاری دولتی فارس، به نقل از اينترپرس، بر اساس گزارشی كه از سوی يك موسسه تحقيقاتی در آمريكا منتشر شده است، طی سال های اخير منطقه خاورميانه با توجه ويژه ای از سوی بانك جهانی روبرو شده است. بنابراین، سرمایه داری جهانی و دولت های حامی سرمایه، مشکل چندانی با نقض شدید حقوق بشر توسط حکومت اسلامی ندارند. اگر هم جایی آن را محکوم می کنند فقط در حد حرف باقی مانده و حتی بیانیه ها و قطعنامه هایی که به همین مناسبت در سازمان ملل و اتحادیه اروپا و غیره صادر می شود، پیگیری نمی کنند.
منجمد کردن دست مزدها، حذف سوبسیدهای دولتی، باز گذاشتن دست سرمایه داران در تعیین آزادانه قیمت اجناس و کالاهایشان، تعدیل نیروی کار، تعطیلی کارخانه ها و کارگاه هایی که سوددهی ندارند، جلوگیری از رشد و گسترش اعتراضات و اعتصابات کارگری و غیره از جمله توصیه های صندوق بین المللی پول و بانگ جهانی به همه دولت های بورژوایی جهان است. در این میان واقعیت ها نشان می دهد که حکومت اسلامی، این خواست ها و توصیه های نهادهای اقتصادی سرمایه داری جهانی را به بهترین وجهی به مرحله اجراء گذاشته است.
امروز دولت های غرب و حکومت اسلامی، سعی بر این دارند که بحران جامعه ایران را در مسئله اتمی خلاصه کنند، در حالی که حکومت اسلامی، از این وضعیت برای سرکوب وحشیانه جنبش های اجتماعی و فعالین آن استفاده می کند. و آمریکا و متحدانش نیز به دنبال رقابت های خود هستند. در این میان لازم به تحلیل های عجیب و غریبی نیست که نشان داده شود هرگونه نزدیکی شخصیت ها و جریانات سیاسی ایرانی به آمریکا و متحدانش، عملا چشم بستن به واقعیت های دردناک مردم عراق و افغانستان و تکرار وقایع این کشورها در ایران و چلبی سازی هایی که قبل از اشغال نظامی این دو کشور در جریان بود. علاوه بر آن، بحران واقعی حکومت اسلامی نه در تلاش هایش برای دست یابی به سلاح های اتمی، بلکه رشد روزافزون مخالفین اش و جنبش های اجتماعی است که بنیادهای حکومت اش را زیر سئوال برده اند. به بیان دیگر مشکل و معضل واقعی امروزی مردم ایران، نه کمبود انرژی اتمی، بلکه عدم وجود آزادی، دموکراسی، برابری، رفاه، شادی و فقر و فلاکت اقتصادی فزاینده است. از این رو، اکثریت مردم ایران، به این نتیجه رسیده اند که شرط رهایی از این وضعیت دردناک اقتصادی و اجتماعی، برکناری کلیت حکومت اسلامی و برپایی حکومتی است که بلافاصله به نابرابری های اقتصادی، جنسی و ملی در سراسر ایران پایان دهد و کلیه شهروندان این کشور را بدون در نظر گرفتن ملیت و جنسیت و فقیر و دارا از حقوق یکسان و برابری در همه زمینه های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی برخوردار سازد. بنابراین، جامعه آزادی خواه و در پیشاپیش همه تولیدکنندگان نیازهای اجتماعی، یعنی طبقه کارگر آگاه و متشکل و متحد باید به نیرو و اتحاد و همبستگی خود اتکاء کنند.
اما کارگران، زنان، دانشجویان و مردم محروم و آزادی خواه در مقابل این همه وحشی گری های حکومت اسلامی، نه سیاست سکوت، بلکه با صدای بلند و رسا به مبارزه گسترده اجتماعی روی آورده اند. زیرا تجارب تاکنونی نشان داده است که فقط از طریق مبارزه متحد و متشکل می توان هم حکومت اسلامی را به عقب نشینی وادار کرد و هم مطالبات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی را به آن تحمیل کرد. بنابراین، فاکتور مبارزه توده ای و رشده یابنده و بالنده مهم ترین فاکتوری است که بورژوازی ایران و جهان از آن ترس دارند. مهدی بازرگان، اولین نخست وزیر حکومت اسلامی، در روزهای اوایل انقلاب 1357 گفته بود ما باران می خواستیم سیل آمد. در حال حاضر نیز بورژوازی ایران و  هم فکران آن ها در جهان در تلاشند آن نوع تغییراتی را در ایران دامن بزنند که عموما به نفع بورژوازی باشد نه به نفع آن جنبش کارگری، جنبش زنان، جنبش دانشجویی که عمدتا استراتژی سوسیالیستی را دنبال می کنند. از این رو حواس شان است که هیچ گونه یاری به جنبش های حق طلب و برابری طلب و آزادی خواه نرسد. آن ها به دنبال نیروهای هستند که صرفا برای رسیدن به پست و مقام و ثروت به هر خفتی و معامله ای تن می دهند. اگر امروز به دور بر رضا پهلوی نگاه کنید بیش تر کسانی دور او حلقه زده اند که تا دیروز خود را «چپ» می نامیدند. همچنین برخی از سازمان های به اصطلاح «چپ» در جهت همکاری با سلطنت طلبان و پنتاگون زمینه سازی می کنند. اکنون بیش از هر زمان دیگری در بین جریانات و شخصیت هایی سیاسی و فرهنگی راست معامله گر و بده بستان های سیاسی ان ها با ماموران وزارت امور خارجه و پنتاگون آمریکا، بسیار داغ است. اما آن چه که تمام معادلات و تحلیلی های جریانات راست و حتی سیاست های آمریکا و متحدانش در ایران را نقش برآب می کند رشد مبارزات جنبش کارگری، جنبش زنان، جنبش جوانان و دانشجویان، جنبش های حق طلب مردم تحت ستم، به ویژه جنبش انقلابی مردم کرد است. این جنبش ها واقعی و بالنده و رو به رشد هستند. هر جریان و فردی که برای انسان و آزادی هایش دل می سوزاند طبیعی است که به این جنبش ها بپیوندد تا به صف معامله گران با جناح های جنایت کار حکومت اسلامی و آمریکا و غیره.


اعتراض اجتماعی و خشم و نفرت مردم آزادی خواه و محروم، بار دیگر بلافاصله پس از اعلام سهمیه بندی بنزین به وقوع پیوست، یک بار دیگر این واقعیت را در مقابل همگان قرار داد که اکثریت مردم ایران، به ویژه جوانان پرانرژی برای حضور فعال در اعتراضات توده ای آمادگی دارند و بهای آن را نیز آگاهانه به جان می خرند.
مردم شب سه شنبه 5 تير ماه 1386، در اخبار ساعت نه شب، سهميه بندی از جانب دولت را از ساعت دوازده شب شنیدند، بلافاصله دست به شورش زدند. بر اساس اين سهميه بندی خودروهای سواری ماهانه صد ليتر بنزين دريافت می كنند و تاكسی ها و مسافر برهای شخصی كه ثبت نام كرده اند ماهانه 600 تا 800 ليتر دريافت می كنند. این خبر اقشار كم در آمد كه بخشی از مخارج روزانه شان را با مسافر كشی تامين و يا با وانت بار تامین می كنند، خشم شان را برانگیخت. مردم كه برای بنزين زدن در آخرين ساعات شب به پمپ بنزين ها هجوم آورده بودند تا قبل از ساعت 12 شب بنزین بگیرند چندین پمپ بنزين را در تهران و شهرستان ها آتش زدند و یا در اطراف بسياری از پمپ بنزين ها به اعتراض دست زدند. هنوز هم گفته می شود بسیاری از پمپ بنزین ها در کنترل شدید ماموارن امنیتی قرار دارند. نیروهای سرکوبگر صدها نفر را دستگیر و زندانی کردند. در بسياری از شهرهای آذربایجان و کردستان و خوزستان، پس از سهميه بندی، كرايه ها دو برابر شده است. وضعيت بسیار سخت و غیرقابل تحملی برای مردم درست کرده اند. در تهران کرايه يک مسير دور با خطی های مخصوص که پیش از سهیمه بندی بنزین، معادل 1100 تومان بود اکنون به 1500 تومان رسيده است. همچنین قیمت اجناس ضروری مردم نیز به طور سرسام آوری بالا رفته است. روشن است که گروه های مافیایی حکومت اسلامی، در سهمیه بندی بنزین و بالا رفتن سطح نرخ تورم و گرانی سودهای کلانی به جیب می زنند.
با وجود این که حکومت اسلامی، درآمدهای هنگفتی داشته است، اما چیزی عاید مردم محروم و مزدبگیران نشده است. دو کارشناس اقتصادی فعلی امور اقتصادی حکومت اسلامی در دو کابينه محمد خاتمی و احمدی نژاد، در يک مناظره تلويزيونی شرکت کردند. در این مناظره آمار زیر به دست آمد:
ستاری فر: هاشمی رفسنجانی، در دو سال اول و در شرايط بحران بازسازی جنگ ۳۰ ميليارد؛ خاتمی در دو سال اول و در شرايط خشک سالی، بحران و بازپرداخت ديون ۲۹ ميليارد؛ و احمدی نژاد در دو سال اول ۱۲۰ ميليارد درآمد ارزی داشته اند...
بدین ترتیب، احمدی نژاد، موظف است به افکار عمومی جامعه توضیح دهد که در مدت دو سال، 120 میلیارد دلار را با نظارت مستقیم رهبر و هماهنگی مجلس و شورای نگهبان، فرماندهان سپاه و اطلاعات و غیره چگونه و در چه عرصه ای هزینه کرده است؟ چرا سهم کارگران و مردم محروم از این 120 میلیارد دلار درآمد مملکت، جز تحمل درد و رنج، تورم و گرانی، بیکا ری، فقر و فلاکت و سرکوب چیز دیگری نبوده است؟!
در این میان دست مزد کارگر ایرانی حدود 180 هزار تومان در ماه است، یعنی رقمی معادل 6 دلار در روز. در حالی که بانک مرکزی حکومت اسلامی، خط فقر را حدود 400 هزار تومان اعلام کرده است. حتی این دست مزد ناچیز نیز به موقع پرداخت نمی گردد. این سطح دست مزد با هیچ معیار بین المللی خوانایی ندارد. بنابراین، بورژوازی ایران و حکومت اسلامی که بزرگ ترین کارفرما محسوب می شود علاوه بر استثمار وحشیانه نیروی کار، با حرص و ولع ناپایانی نیز به سفره خالی کارگران چشم دوخته اند.
در چنین شرایطی، گرانی و تورم از یک سو و سرکوب وحشیانه حکومت اسلامی از سوی دیگر، جان مردم را به لبشان رسانده است. در چنین روندی احتمال بروز شورش های شهری و اعتصابات عمومی دور از انتظار نیست. از این رو، مسلم است که تشکل های مستقل کارگران، زنان، دانشجویان، احزاب و سازمان های سیاسی آزادی خواه و برابری طلب و چپ، نهادهای دمکراتیک و به طور کلی فعالین و پیشروان عرصه های سیاسی و اجتماعی در داخل و خارج کشور، به فکر سازمان دهی حرکت های توده ای متحد و موثر و هدفمند باشند تا فرصت های تاریخی را از دست ندهند.
چهارشنبه  3 مرداد ۱٣٨۶ -  25 ژوئيه ۲۰۰۷

فریده جعفری:اگر از انحراف دوری نکنید سوسیالیست نخواهید شد

طی چند روز اخیر رفقای حکمتیست فعالیت خود را شروع کردند یا حداقل افزایش دادند. نوشتن شعاررا که دراین دوره کار تازه ای است عملی کردند.اما قبل از ادامه این کار باید هشداری داد تا از انحراف جلو گیری شود.موارد زیر دلایل وجود انحراف هستند:
1 – نوع شعار ها  2 – محل نوشته ها    3- انگیزه و زمان خاص  4 – گرفتن عکس وارسال برای تبلیغات.
هر چهار مورد فوق نشان دهنده انحراف است . رفقا وقتی از جان خود مایه می گذارند نباید در مقابل چنین هزینه ای تن به دستورات تبلیغی فرقه ای برای اثبات موجودیت سازمان خود به احزاب و سازمانهای بغل دستی داده و شعار نویسی کنند
انتخاب این نوع شعارها در شرایط فعلی که پس از جدایی ها  طی چند ماه اخیر صورت می گیرد نشان دهنده وجود پس لرزه در درون طیف های مختلف این خط است.که رفقای حکمتیست می خواهند با بزرگ کردن این شعار ها و عکسهای تبلیغی عواقب پس لرزه هارا تعدیل کنند.از طرفی این شعار نویسی نوعی جواب به گرایشاتی است که طیف های مختلف این خط را در درون معادلات  مبارزاتی جنبش کارگری در مقابل سرمایه داری نمی دانند.که این عدم پذیرش برای رفقای حکمتیست و طیف های مختلف این خط بسیار گران تمام می شود.که این رفقا می خواهند با شعار های فرقه ای موجودیت  خود را به اثبات برسانند.البته این فعالیت بهتر از سکون است و اگر انحرافات را از فعالیت خود دور کنند مسلمان گشایشی در مبارزات ایجاد خواهد شد.
لازم به تذکر است که اگر گرایشات دیگر طیف های مختلف این خط را به حساب نمی آورند برای این نیست که در موجودیتشان شک دارند بلکه فعالیت و اندیشه آنها را در مسیر و منطبق با مبارزات جنبش کارگری نمی دانند.و می گویند سیاست و فعالیت آنها محفلی و مخالف نیاز های طبقه  کارگری بوده و نوعی حمایت غیر مستفیم از سرمایه داری است.
که البته انتخاب شعارهای فوق اثبات کننده این نظر است. همچنین محلهای انتخاب شده نیز نشان دهنده عدم درک نیازهای طبقه کارگر از طرف این رفقا است. در همین حال شعار های انتخاب شده ، محل های نوشته شده و ارسال عکس های تبلیغاتی نشان می دهند که علی رغم گفته ها ، این رفقا به سوسیالیسم ، حاکمیت طبقه کارگر و سرنگونی سرمایه داری ایمان ندارند.
از طرفی نوع شعار ها و انتشار عکسهای تبلیغاتی در واقع به رخ کشیدن خود  درمقابل طیف های دیگر است که این موضوع هیچ ربطی به فعالیت کمونیستی ، سوسیالیسم و مطالبات طبقه کارگر ندارد.در واقع این اعمال  جزء ابزارهای  دعوای خانگی میان طیف های مختلف خط فوق است
رفقای که جان خود را به خطر می اندازند باید باندیشند که برای چه ، به چه دلیل ، برای چه کسی و در مقابل این هزینه ها چه چیزی بدست می آورند. آیا این کارها سمت وسوی سوسیالیستی دارد.؟
این رفقا باید ازتز چهره سازی و چهره شدن که مربوط به نحله های فکری سرمایه دارانه است عبور کنند همچنین از انحراف کیش شخصیت پرستی بگذرند تا بتوانند شعار های پایه ای سوسیالیستی ، مطالبات مشخص کارگری ونابودی نظام سرمایه داری را به جای شعارهای فرقه ای بگذارند.و محل نوشتنها رادر جنوب تهران و شهرهای دیگر انتخاب کنند محل های که کارگران حضور چشم گیر دارند.

فریده جعفری  2/5/1386

July 23, 2007

نيما صداقت:اعتصاب غذای ۲۷ تیر ماه و مهمانان دوره رونق طبقه کارگر

به دنبال دستگیری محمود صالحی از چهره‌های سرشناس و یکی از رهبران جنبش کارگری ايران، کمیته‌ایی تحت نام "کمیته دفاع از محمود صالحی" اعلام موجودیت کرد. این کمیته توسط کارگران و فعالین کارگری  که در برگیرنده بیشتر از صد نفر کارگر است و همچنان که در اطلاعیه اعلام موجودیتش ذکر شده است  فعالیت خود را به صورت علنی در تاریخ ۲۷ فروردین ماه ۱۳۸٦ در دفاع از محمود صالحی و مبارزه برای لغو احکام صادره علیه دیگر فعالین کارگری شروع کرد.

فعالیتهای این کمیته از بدو اعلام موجودیتش را همگان شاهد هستند و برای اطلاع بیشتر میتوان به وبلاگ کمیته دفاع از محمود صالحی (1) مراجعه کرد.

در تاریخ ۲۷ تیر ماه همگام با صدمین روز زندانی کردن محمود صالحی، کمیته٬ فراخوان اعتصاب غذای ۲۴ ساعته را اعلام کرد۔ فراخوان با استقبال شمار زیادی از تشکلها٬ نهادها٬ کمیته‌های کارگری٬ فعالین کارگری و اجتماعى در ايران و خارج کشور قرار گرفت. اما در کنار آن عده معدودی این حرکت اعتراضی را مورد نقد قرار داده و همچنین آن را به روزه سیاسی تشبیه کرده اند. به عنوان یک کارگر که به این اعتصاب غذا به دفاع از همزنجیرانم وعلی‌الخصوص محمود صالحی و همچنین دیگر فعالین دربند پیوستم،  تلاش دارم که هدف از اعتصاب غذای ۲۷ تیر ماه را با توجه به شرایط و وضعیت موجود توضیح داده  و امید به اینکه نقدهای سکتاريستى و بى مسولانه  به همه همطبقه‌ایهایم که در این اعتصاب غذا شرکت کرده بودند خدشه‌ایی وارد نسازد.

چرا عتصاب غذا؟!!

جمهوری اسلامی در آستانه اول ماه مه و به دنبال دستگیری محمود صالحی، فضائی مملو از رعب و وحشت براه انداخت تا از این طریق جنبشهای اعتراضی از جمله جنبش کارگری را به عقب وادارد. از طرفی دیگر با دستگیری برگزار کنندگان اول ماه مه سنندج، دستگیری دانشجویان چپ و بعدها ربودن منصور اسانلو آنهم در روز روشن عزم خود را برای سرکوب هر چه بیشتر جنبشهای اعتراضی جزم کرده است و در شرایط فعلی  فعالین کارگری را سرگرم محاکمه و دادگاه میکند. در چنین شرایط متشنجی "کمیته دفاع از محمود صالحی" فرخوان اعتصاب غذای ۲۴ ساعته را به عنوان يک حرکت نمادين اعلام کرد تا راه برون رفت از شرایط موجود را هموار کرده وبتواند یکبار دیگر فعالین کارگری و دیگر انسانهای آزادیخواه را حول یک مطالبه واقعی و زنده متحد کند۔   اعتصاب سمبليک ۲۷ تیر٬ محمود صالحی را یکبار دیگر در کارگاهها، کارخانه‌ها و خیابانها مطرح کرد.  دفاع از محمود صالحی به عنوان قهرمان و سنبل مبارزه طبقاتی را نه تنها در بین محافل کارگری بلکه بیرون از محافل کارگری هم مطرح کرد. این حرکت ميتواند  زمینه ساز تحرکات بعدی در سطح سراسری باشد  و در آینده‌ایی نزدیک شاهد حرکات به مراتب بزرگتر و تجمعات گسترده در سطح کشور خواهیم بود.

به علاوه این اعتصاب در مدت زمان کوتاهی توانست افکار عمومی را به سمت وضعیت اسفبار  محمود صالحی از لحاظ جسمانی، جلب و نیز حرکتی را در بین توده ها ایجاد کند.

این اولین حرکت بزرگی در داخل بود که در اعتراض به زندانی کردن محمود صالحی صورت گرفت. درخارج کشور هم  سیل حمایت اتحادیه ها و تشکل های کارگری  که بعضاً به صورت تظاهرات خیابانی از فراخوان اعتصاب صورت گرفته است را شاهد هستیم.     

اعتصاب غذای ۲۴ ساعته کارگران و روزه سیاسی

روزه به عنوان یکی از ارکان دینی به معنی رضایت کامل از زندگی است. روزه‌ داران، نه تنها شکایتی از زندگی خود ندارند بلکه معتقدند که آنچه را که به آنها بخشیده شده است از سر زیادی است.  در نتیجه با گرفتن روزه تلاش دارند که برای مدت سه روز (در قالب سیاسی) و  يا يک يا سى  روز از لذتها و خوشیهای زندگی خود را محروم کنند تا قدر این همه نعمات را بدانند و توقعشان بیشتر از این نباشد. روزه چه در قالب سیاسی و غیر سیاسی عملا نشانه اعتراض نیست. با این تعریف نمیتوان به روزه جنبه سیاسی داد و این موضوع حتی برای ناسیونالیستهای کرد دوم خردادی که فراخوان روزه سیاسی را اعلام کرده بودند هم قابل تعریف بود. اینکه چپ ناکام اعتراض سياسى و ۲۴ ساعته کارگران انقلابی  را در سرزمينى که اعتراض کارگر را به رگبار ميبندند و  زبان کارگر را ميبرند٬  به روزه سیاسی تشبیه میکند و حتى دردناکتر از آن  تفاوت يک اعتراض سياسى مشخص را با يک حرکت مذهبى تشخيص نميدهد و بى سوادى وبى اطلاعى خود را از تاريخ اعتصاب غذا بنمايش ميگذارد٬ جاى تاسف فراوان است.  راستى همرزمان سوسياليستهاى  ترکيه که در سياه چالهاى ترکيه جان باختند و يا مبارزان ايرلندى چه قضاوتى در مورد اين نوع نگرشهاى سطحى و  بی‌مسئولانه دارند.  اينکه کسى به اسم چپ جهالت خود را اينطورى به نمايش ميگذارد٬ براى چپهاى ۵۷ ى خارج کشورى بايد خيلى دردناک باشد. 

 

در فضای رعب و وحشتی که محافظین سرمایه‌ به راه انداخته‌اند۔ در دنیائی که  صدای هر گونه اعتراض و آزادیخواهی با وحشیانه‌ترین شیوه سرکوب میشود۔ در جامعه‌ایی که در روز روشن فعالین کارگری را دزد قلمداد میکنند و آنها را با غیر انسانی‌ترین شیوه زندان و شکنجه میدهند۔ روز نامه نگاران را به اعدام محکوم ميکنند۔ در جامعه‌ایی که جان انسان هیچ ارزشی ندارد و حرمت بشر به رسمیت شناخته نمیشود۔ در شرایطی که کارگران از ابتدائی‌ترین حقوق خود بی بهره‌اند و رهبرشان،  محمود صالحی را با کمتر از  نصف کلیه‌ایی در شرایطی اسفبار اسیر کرده‌اند و  اسانلو را ميربايند، آنگاه  دفاع از انسانیت، دفاع از کرامت بشر، دفاع از حیثیت طبقاتی و دفاع از آزادی،  تنها در گرو دفاع از طبقه کارگر میسر خواهد بود.

اعتصاب غدای ۲۷ تیر ماه،  نه تنها در سطح ایران بلکه در سطح بین‌المللی هم مطرح شد. دوستان هوادار موقتى و مهمانان دوره رونق طبقه کارگر٬ مى بايستى به اين اعتصاب ميپيوستند و بعدا هم ميشد در مورد نفس کار که کجايش اشکال داشت و حرکت بعدى چکار بکنيم٬ صحبت کنند. در اين صورت نقد و بحثشان جدى و صميمانه تلقى ميشد. اما نميشود نظاره گر اعتصابى  شد و درآن شرکت نکرد و در مورد اشکالات اعتصاب٬ اعتصابچيان  را هم سرزنش کرد.  سنت کارگران اعتصابى اين است که اعتصاب شکن ها را کتک ميزنند.  جالب است اعتصاب شکن بيايد و طلبکارهم باشد.

ميگويند "محمود صالحى فعال کارگرى شهر سقزاست۔ و ما را کارگران کردستان خطاب ميکنند۔" به اين ميگويند ذکاوت فرقه اى- محلى.  ( دوستان يادشان رفته که ما کارگريم و بر حسب تصادف تو کردستان  و یا تهران بدنيا آمده ايم.) اگر کسى بيايد تاريخ احيا و حضورمجدد جنبش کارگرى ايران را بنويسد،  نميتواند از نقش و جسارت محمود صالحى در سال ٬۱۳۸۳  چشم پوشى کند.  چپى که تا ديروز٬ در دوران رکود فعاليت طبقه ما٬ چشمشان به سوى اقشار ميانى و جوانان طبقه متوسط  که مادونا٬ سپايس گيرل و بويزون گوش ميدهند٬ بود۔ به قول ايرج جمشيدى که در آن دوران به ليدر اين چپ گفت: " آقاى خاتمى هم همين حرفهاى شما را ميگويند اما ايشان ميخواهند بطور مسالمت آميز۔"  اين محمود صالحى بود که نگاه ها را بسوى طبقه کارگر چرخاند و نقطه آغاز تحرکات کارگران ايران شد۔  اسمش براى خيلى ازتشکلها و نهادها و کارگران مبارز جهان آشناست.  در خيابانهاى تهران با پلاکارد بزرگى اسمش حمل ميشد و کارگران شعار آزادى محمود صالحی را در اول مه امسال سر دادند. ولى  چپ ناکام میخواهد او را آگاهانه فعال يک شهر کوچک معرفى کند.  

ایجاد تشکلات مستقل کارگری و برگزاری مراسم مستقل اول ماه مه،  ضمیمه نام محمود صالحی است. کارگران و زحمتکشانی که سفره خالی خود را نظاره میکنند، محمود صالحی را رهبر خود میدانند و می‌فهمند که محمود در دفاع از ایده‌های شیرین و انسانی اسیر گشته است. فعالین کارگری که جو سرکوب بر سر آنها سنگینی میکند، می‌فهمند که محمود برای به قدرت رساندن آنها به مثابه طبقه کارگر مبارزه میکند. محمود قدرت سیاسی را از هر دسته‌جاتی که سنگ دلسوزی را بر سینه میزنند میگیرد و آن را به همزنجیرانش تقدیم میکند، محمود دارد در این راه جان میدهد. دفاع از محمود دفاع از حثيت طبقه کارگر است. دفاع از او ايستادن در مقابل تعرض به طبقه کارگر است.

طبیعی است که فرقه  چپی که در حاشيه جامعه اروپا زندگى ميکند، اين را درک نکند  چون از عينک فرقه بدنيا نگاه ميکند.  اعتراض کارگر را با روزه سیاسی ناسیونالیستهای کرد دوم خردادی و متعصبين مجاهد و پکاکا تشبیه کند. اگر محمود مهر تائید بر سکت بيروح و در حال انقراض اينها میکوبید٬ اين دوستان مجنون و  سرخورده٬ که در دنباله روى کور کورانه٬ اغراق و هاله تقدس درست کردن و کيش شخصيت استادند٬ با چنان آب و تابى از محمود نام ميبردند٬ که تصورش براى هر ناظر خارجى غير قابل باور بود. لطفا کمى از دنياى فرقه گرى خود بيرون بيايد وعليرغم اينکه در مسايل کارگرى صاحب نظر نيستيد، حداقل مطالعه بکنيد و نيازهاى طبقه کارگر را متوجه بشويد. بى خودى مثل آقاى رجوى و رضا پهلوى پيامها و تحليل هاى آبکى ندهيد.  واقعا چندش آور است براى کسى که در مقام رهبرى يک سازمان چپ باشد اما مثل شاگرد تنبل کلاس اکابر ظاهر شود. رشد  بکنيد و دستاوردهاى عظيم جنبش کارگرى و چپ غرب را بخوانيد.

www.kdmahmodsalehi.blogfa.com (1)  

نيما صداقت، کارگر یکی از مراکز تولیدی در تهران و عضو "کمیته دفاع از محمود صالحی"

۳۰ تير ۱۳۸٦

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

July 22, 2007

پایه های ایدئولوژیک سرکوب زنان تحت حاکمیت جمهوری اسلامی

جمعی از فعالین زنان کارگر: کلیک کنید

July 21, 2007

آذر ماجدی: يک سال پس از جنگ لبنان اسلام سياسی کجا ايستاده است؟

يک سال پس از جنگ لبنان، جنگ تروريست ها در چه مرحله ای است؟ آيا هيچيک از طرفين اين جنگ خانمان برانداز به  پيروزی دست يافته است؟ قربانيان اين جنگ هر روز افزايش می يابد. کشتار، ويرانی، بی خانمانی، دربدری و آوارگی، استيصال و نااميدی، مسابقه قصاص تروريستی، يک سناريوی سياه در مقابل کل منطقه اسلام زده قرار داده است.

سال پيش در چنين روزهايی جنوب لبنان زير آتش بمباران اسرائيل به تلی از سنگ و خاک بدل شد. بيش از هزار نفر کشته و تعداد بسيار بيشتری مجروح شدند. يک ميليون نفر آواره شدند. بخش هايی از بيروت با خاک يکسان شد. در روزهای آخر جنگ ارتش اسرائيل يک ميليون بمب خوشه ای بر سر لبنان ريخت. يکسال پس از جنگ اين بمب ها هنوز از مردم لبنان قربانی ميگيرد. تاکنون با تلاش های بسيار فقط صد هزار عدد از اين بمب ها خنثی شده است.

آمريکا و اسرائيل اين جنگ را با هدف پاک کردن حزب الله از جنوب لبنان آغاز کردند. پس از ۳۴ روز کوبيدن لبنان و با خاک يکسان کردن جنوب لبنان، جنگ مغلوبه شد. حزب الله بمراتب قوی تر و محبوب تر در مرکز سياست لبنان و بعنوان مرحم ناسيوناليسم زخم خورده عرب در منطقه عرض اندام کرد. جنگی که قرار بود اسلام سياسی را تضعيف کند به تقويت آن انجاميد.
کليه ناظرين سياسی بر اين نظر بودند که اين نه جنگ مستقيم حزب الله و اسرائيل، بلکه جنگ آمريکا و جمهوری اسلامی بود. حزب الله برای اين جنگ کاملا تدارک ديده و  آماده بود. کيلومتر ها تونلی که در جنوب لبنان برای پناهگاه تعبيه کرده بود بر اين آمادگی شهادت ميداد. اسرائيل جنگ را آغاز کرد. اما جمهوری اسلامی و حزب الله تاريخ آن را تعيين کردند.

اين جنگ تناسب قوا را عملا بنفع اسلام سياسی تغيير داد. در چند سال اخير سياست های ميليتاريستی و جنگ طلبانه آمريکا و بريتانيا عملا به تقويت اسلام سياسی در منطقه انجاميده است. حمله نظامی به عراق و سپس لبنان نيروهای اسلامی و تروريسم اسلامی را در دنيا تقويت کرده است. جمهوری اسلامی در راس بخش مهمی از اين جنبش از اين شرايط کاملا بنفع تقويت موقعيت خود سود جسته است.

عراق

۴ سال از حمله آمريکا، بريتانيا و موتلفين شان به عراق ميگذرد. هزاران کشته و مجروح، چند ميليون آواره، از هم پاشيده شدن کامل شيرازه جامعه مدنی، عدم امنيت کامل، کشتارهای هر روزه قومی – مذهبی و نااميدی و استيصال محض حاصل حمله نظامی آمريکا "برای رهايی عراق از ديکتاتوری و نابودی سلاح های کشتار دستجمعی" بود. اين باروت ماشين پروپاگاند جنگی آمريکا و بريتانيا بود.  اکنون بر همگان آشکار شده است که اين دروغی بيش نبوده است. اما وقاحت اين دولت ها حد و مرز نمی شناسد. ديگر حتی تلاش نميکنند دروغ های خود را بپوشانند. گفتند که دولت صدام به القاعده کمک ميکند و بدنبال القاعده به عراق ميروند. تحت نام جنگ با تروريسم هزاران تن بمب بر سر مردم عراق ريختند  و تروريسم سياه اسلامی و قومی را در جامعه بجان مردم انداختند. القاعده اکنون در عراق ماوای خوبی يافته است.

حمله نظامی به عراق کاملا به تقويت نيروهای اسلامی انجاميد. پای جمهوری اسلامی به عراق باز شد و اکنون يکی از نيروهای درگير در عراق است.

فلسطين

پس از بقدرت رسيدن حماس، اسرائيل با پشتيبانی کامل آمريکا و غرب حملات خود را به فلسطين افزايش داد. مردم فلسطين فقر زده و محروم به تحريم اقتصادی محکوم شدند. اين شرايط به افزايش تنش ميان حماس و الفتح و جنگ داخلی انجاميد. پس از نزديک به يک سال درگيری نظامی ميان دو نيرو، حماس نوار غزه را کاملا تحت کنترل درآورد، عباس دولت ائتلاف ملی را ملغی کرد و دولت ديگر "موقتی" تشکيل داد. اسرائيل هم بعنوان "مجازات" مرزهای نوار غزه را بست و اکنون ۷۰۰۰ فلسطينی بدون غذا در مرز غزه رها و از بازگشت به خانه شان محروم شده اند. تمام سازمان های حقوق بشر درباره وضع فلسطينيان هشدار ميدهند. اما کو گوش شنوا؟ مدتها است که در انظار بخشی از دنيا فلسطينيان انسان های درجه دوم اند. حاکميت حماس بر غزه کافيست تا حتی ظاهر سازی های معمول را نيز به کناری گذارند.

محمود عباس رئيس جمهور فلسطين بدنبال درگيری نظامی با حماس مورد لطف اسرائيل و آمريکا قرار گرفته است. مذاکرات صلح دوباره از سر گرفته شده است. عباس چند روز پيش به اورشليم برای ملاقات با اولمر رفت. قرار است جمعه ۲۰ ژوئيه ۲۵۰ نفر از ۱۰ هزار زندانی فلسطينی از زندان اسرائيل آزاد شوند. اين افراد همه از سازمان الفتح و بعضا از رهبری اين سازمان اند. قرار است اين تعداد پس از گذراندن يک دوره سه ماهه در نيروهای امنيتی فلسطين مشغول به کار شوند. بوش از عباس حمايت کرده است. قول کمک داده است: ۱۰۰ ميليون دلار امسال و ۸۰ ميليون دلار سال آينده.

آيا اين قدمی بسوی صلح و تشکيل دولت مستقل فلسطينی است؟ ۱۵ سال است که شاهد دست دادن ها، در آغوش کشيدن ها و قول و قرار ها هستيم. هر بار به بهانه ای دولت اسرائيل با حمايت کامل آمريکا کليه قرارها را زير پا گذاشته است. طبق قرارداد صلح، اسرائيل می بايست ساختن ستلمنت ها را ۱۵ سال پيش متوقف ميکرد، نه تنها ساختن ستلمنت ها ادامه داشته است، بلکه اکنون ديواری هم افراشته شده که کل نوار غزه را به يک زندان بدل کرده است. هيچيک از مفاد قرارداد صلح رعايت نشده است. در ۱۵ ماه اخير بهانه شان دولت حماس بود. پيش از آن وجود ياسر عرفات. از نظر اسرائيل و آمريکا تمام فلسطينيان تروريست و تهديدی برای امنيت اسرائيل اند.

بايد توجه داشت که به قدرت رسيدن حماس خود نتيجه فروپاشی قرارداد صلح و زدوده شدن هر نوع اميدی در ميان فلسطينيان، ادامه و گسترش فقر، محروميت و تحقير روزمره و فساد و ارتشاء در ميان دولت الفتح بود. اگر پروسه صلح آنطور که اميد ميرفت به پيش رفته بود، حماس زمينه سياسی – ايدئولوژيک برای قدرت يابی نداشت. نيروهای افراطی ناسيوناليست و مذهبی اسرائيلی، در راس آنها آريل شارون علت اصلی و عجز و فساد الفتح در پاسخگويی به مردم فلسطين دليل ديگر قدرت گيری حماس است.

مساله اينجاست که آيا تحت فشار گذاشتن حماس و مجازات فلسطينی ها در نوار غزه به تضعيف حماس و حل مساله فلسطين ميانجامد؟ اين ظاهرا هدف اسرائيل، آمريکا و غرب است. نزد نيروهايی که تصور ميکنند حل مساله فلسطين ابتدا مستلزم خلع سلاح اسلام سياسی است نيز اين ممکن است راه حل بنظر آيد، ليکن تاريخ دارد دوباره تکرار ميشود. اين تاکتيک ها و استراتژی آمريکا برای شکست اسلام سياسی تاکنون با شکست کامل مواجه شده است. آنچه شاهديم نه پروسه صلح در فلسطين، بلکه تکرار فاجعه گذشته و محکوم به شکست است. شکست دوباره الفتح و ناسيوناليسم باصطلاح ميانه روی عرب، در غيبت يک نيروی مترقی سوم، موجبات رشد بيشتر ايدئولوژيک و سياسی اسلام سياسی را فراهم خواهد آورد.

پاکستان – افغانستان

۶ سال پس از جنگ با طالبان، افغانستان هنوز ناامن و ويرانه است. هر روز بمب های تروريست های اسلامی يا گلوله های تروريست های دولتی از انسان هايی که در تلاش معاش و زندگی اند قربانی ميگيرد. قومی گری و اسلاميست ها تقويت شده اند. طالبان به بخش هايی از افغانستان بازگشته است. فعالين حقوق زن و منقدين ملايم اسلام ترور ميشوند. سرمايه داران غربی با به جيب زدن کمک های دولت های غربی به بازسازی افغانستان به لفت و ليس رسيده اند. آيا اسلام سياسی در افغانستان تضعيف شده است؟ پاسخ به اين سوال يک نه بزرگ است.

درگيری ميان اسلاميست ها و دولت مشرف در پاکستان تشديد شده است. پاکستان پناهگاه و محل آموزش و سربازگيری نيروهای طالبان است. مدارس اسلامی در پاکستان مرکز آموزش سربازان اسلامی و بمب گذاران انتحاری است. ايالت پشاور در پاکستان عملا در دست اسلاميست ها است. اخيرا درگيری اسلاميست ها و دولت پاکستان با اشغال مسجد سرخ توسط اسلاميست ها و يورش نظامی ارتش به مسجد، کشته شدن بيش از ۱۰۰ نفر از جمله آخوند مسئول، به مرحله جديدی وارد شده است. القاعده به دولت پاکستان اعلام جنگ داده است. سه شنبه ۱۷ ژوئيه انفجار بمب يک ميتينگ اپوزيسيون در اسلام آباد را بخون کشيد. درگيری نظامی در شهر ميران شاه در ايالت وزيرستان در مرز افغانستان، در دو سه روز کشته تعدادی کشته و مجروح بجای گذاشته است. از سوم ژوئيه که حمله به مسجد سرخ آغاز شد، حدود ۱۲۴ نفر بعلاوه ۹۱ سرباز و پليس در عمليات های انتحاری در اين منطقه جان خود را از دست داده اند.

مشرف اعلام کرده است که با "افراطی گری" مبارزه خواهد کرد. يکی از سياست های او در اين راستا اختصاص ۷۵۰ ميليون دلار برای ساختن مدرسه در مناطق مرزی افغانستان است. اين تلاشی برای مقابله با مدارس اسلامی است که کودکان خانواده های فقير و محروم را به اسارت در می آورد. سياست تهديد اسلاميست های افراطی و تشويق اسلاميست های ميانه رو پرده ای ديگر از استراتژی نظم نوينی آمريکا در مبارزه با "نيروهای اسلامی افراطی" است. اين سياست تاکنون با شکست مواجه شده است.

جنگ نظامی يا مبارزه ايدئولوژيک؟

۶ سال پس از آغاز "جنگ عليه ترور"  و يک سال پس از حمله به لبنان تناسب قوای دو قطب تروريستی چه تغييری کرده است؟ آيا اسلام سياسی در نتيجه اين جنگ تضعيف شده است؟ زمانی که پس از ۱۱ سپتامبر آمريکا آغاز "جنگ عليه ترور" را اعلام کرد سمپاتی و حمايت معنوی دنيای غرب و بخشی از مردم جهان را با خود داشت. اسلام سياسی از نظر ايدئولوژيک و سياسی بسيار تضعيف شده بود. بسياری بر اين نظر بودند که پايان اسلام سياسی نزديک است. اکنون ۶ سال بعد از اين واقعه، اين شرايط کاملا تغيير کرده است.

همان زمان منصور حکمت در رساله تحليلی خود "دنيا بعد از ۱۱ سپتامبر" تشديد جنگ و کشتار ميان دو قطب تروريستی را پيش بينی کرد. در شش سال اخير ما شاهد اوج گيری مسابقه ترور و کشتار ميان دو قطب تروريستی بوده ايم. پس از حمله به عراق آمريکا هر گونه توجيه سياسی، معنوی، اخلاقی و ايدئولوژيک را در افکار عمومی جهان از دست داد. اين جنگ و کشتار، ويرانی و سياهی و استيصالی که به جامعه عراق تحميل کرده است، شرايط را به نفع اسلام سياسی تغيير داده است. نه تنها نيروهای اسلامی در عراق فعال شده اند و کنترل خود را دو فاکتو بر جامعه عراق حاکم کرده اند، اسلام سياسی در ميان مردم منطقه و محيط های مسلمان نشين در کشورهای غربی نيز از يک پايگاه سياسی – ايدئولوژيک قوی برخوردار شده است. اسلام سياسی هر روز در اين محيط ها سرباز گيری ميکند. بمب گذاری ها در پايتخت های اروپايی توسط جوانان نسل دوم مهاجرين انجام گرفته است. در انگلستان، گفته ميشود، که زندان ها محل سرباز گيری اسلاميست ها از جوانان مسلمان است. رشد راسيسم نسبت به شهروندانی که "مسلمان" بنظر ميرسند به جذب جوانان اين گروه ها به جريانات اسلامی بسيار موثر بوده است. حمله اسرائيل به لبنان سال گذشته در تقويت اسلام سياسی و شکست اخلاقی – ايدئولوژيک آمريکا تاثيری انکار ناپذير داشت. نصرالله رهبر حزب الله نه تنها به مهمترين و محبوب ترين ليدر سياسی در جامعه عرب بدل شد، در تظاهرات و ميتينگ های طرفدار صلح نيز عکس نصرالله بعنوان "ليدر جنبش رهايی بخش" بلند شد. و فاجعه بار تر از اين، احمدی نژاد نيز نزد فعالين جنبش عليه جنگ و همچنين مردمی که زير حملات ميليتاريستی و تروريستی آمريکا، اسرائيل و غرب زندگيشان به نابودی کشيده شده است، به يک شخصيت قابل احترام بدل گشته است.

سياست های ميليتاريستی آمريکا و بريتانيا در عراق، حمايت آنها از اسرائيل، جنگ لبنان، بی عدالتی و سرکوب مردم فلسطين، زندان گوانتانومه همگی به رشد سياسی – ايدئولوژيک اسلام سياسی بشدت کمک کرده است. اسلاميست ها به رهبری رژيم اسلامی در استفاده تبليغاتی از اين سياست های سرکوبگرانه آمريکا بسيار حرفه ای و زيرک شده اند. برخورداری از حمايت مالی و نظامی رژيم اسلامی و سوريه بعلاوه زمينه های سياسی ای که توسط قطب تروريست دولتی بوجود آمده است، اسلام سياسی را در موقعيتی بمراتب بهتر نسبت به ۶ سال پيش قرار داده است. برای نيروهای آزاديخواه و برابری طلب در منطقه اين يک شکست و عقبگرد مهم است. روشن بود که سياست های ميليتاريستی و تروريستی آمريکا به رشد اسلام سياسی کمک خواهد کرد. ما پيش از جنگ عراق اين را پيش بينی کرده بوديم. مساله اينجاست که چه راهی در مقابل آزاديخواهان و جنبش کمونيسم کارگری برای برون رفت از اين شرايط سياه وجود دارد؟

چه بايد کرد؟

تداوم سياست افشاء و محکوم کردن هر دو قطب تروريستی کماکان در محور سياست ما بايد قرار داشته باشد. بايد بتوانيم نقش سياست های ميليتاريستی و تروريستی آمريکا و بريتانيا را نزد افکار بين الملی افشاء کنيم. بعلاوه افشاء جوهر سرکوبگرانه و ارتجاعی جنبش اسلام سياسی بايد رکن ديگر سياست ما باشد. افشای اسلام سياسی در سرکوب زنان، مردم و در تداوم تروريسم فاکتورهای اصلی اين سياست است. دفاع از جنبش سکولاريستی و برابری طلب در مقابل اسلام سياسی محور ديگر سياست های افشاءگرانه و تبليغاتی ما در منطقه است. دفاع از تشکيل دولت مستقل و متساوی الحقوق فلسطين، آزادی کليه زندانيان سياسی، نه فقط الفتح، رفع تحريم اقتصادی از تمام مردم فلسطين، نه فقط ساحل غربی، نابودی ديوار آپارتايد در فلسطين جايگاه بسيار مهمی در سياست های ما اشغال ميکند.

ليکن در شرايط کنونی، بويژه برای جنبش کمونيسم کارگری ايران، تمرکز و سازماندهی مبارزه سرنگونی طلبانه مردم در ايران برای به زير کشيدن جمهوری اسلامی مهمترين سلاح برای شکست دادن اسلام سياسی و عقب راندن تروريسم دولتی است. جمهوری اسلامی نقشی بسيار مهم و تعيين کننده در تداوم و گسترش جنبش تروريستی و ارتجاعی اسلام سياسی دارد. سرنگونی جمهوری اسلامی نه تنها حمايت مالی و نظامی اين جنبش را بسيار کاهش ميدهد، بلکه به پايه های ايدئولوژيک اين جنبش ضرباتی جبران ناپذير وارد ميکند. سرنگونی جمهوری اسلامی در  نتيجه يک جنبش و انقلاب توده ای، اسلام سياسی را کاملا منزوی و حاشيه ای خواهد کرد.

خطری که اکنون جنبش سرنگونی طلبانه مردم ايران را تهديد ميکند علاوه بر سردرگمی و انشقاق درون جنبش کمونيسم کارگری و در نتيجه تقويت جنبش ملی – اسلامی، مساله تحريم اقتصادی و تهديد حمله نظامی به ايران است. بايد با تمام قوا با اين سياست های ميليتاريستی و ضد انسانی آمريکا و غرب مبارزه کرد. اين سياست ها علاوه بر به گروگان گرفتن زندگی مردم باعث تقويت جمهوری اسلامی و اسلام سياسی خواهد شد. (يک اديتور عرب مقيم انگلستان در مصاحبه ای با تلويزيون الجزيره به نکته جالبی اشاره ميکرد. وی ميگفت هر گاه آمريکا و غرب قصد حمله نظامی در منطقه دارند يک تکه هويج جلوی مردم فلسطين پرت ميکنند، "مذاکرات اخير با عباس ميتواند مقدمه حمله نظامی به ايران باشد.")

کمونيسم کارگری با يک وظيفه و رسالت بسيار مهم و دشوار روبرو است. بايد علاوه بر تشديد سياست های افشاءگرانه عليه هر دو قطب تروريستی، تقويت يک جنبش آزاديخواهانه، سکولار و چپ در منطقه، جلب حمايت بين المللی برای چنين آلترناتيوی، بر سازماندهی و رهبری مبارزات سرنگونی طلبانه مردم در ايران تمرکز کند. اين مبارزات بدون رهبری کمونيسم کارگری به نتيجه نخواهد رسيد. خلاء رهبری در اين جنبش کاملا احساس ميشود. اتخاذ سياست های های روشن در جهت سازماندهی مبارزات مردم و تامين رهبری بر مبارزات مردم بايد در راس فعاليت های کمونيسم کارگری قرار گيرد. غلبه بر انشقاق و پراکندگی درون جنبش کمونيسم کارگری و پيشبرد پروژه اتحاد کمونيسم کارگری يک رکن مهم ديگر است. حزب اتحاد کمونيسم کارگری با تمام قوا برای اتخاذ و پيشبرد اين سياست ها ميکوشد.
 

علی جوادی : اپوزيسيون راست، سهميه بندی بنزين، و "خطر" انقلاب زنگهای "خطر" به صدا در آمده اند!

احزاب و جريانات سياسی را نميتوان فقط بر مبنای آنچه که در باره خود ميگويند قضاوت کرد. پراتيک سياسی و عکس العمل و واکنش آنها در قبال رويدادهای سياسی و خواستها و مطالبات مردم ملاک اساسی تشخيص موقعيت و جايگاه نيروهای سياسی در جامعه است. حزب مشروطه يکی از احزاب خط دار اردوی ناسيوناليسم پرو غربی است. عکس العمل اين نيرو در قبال رويدادهای سياسی جامعه به گونه ای خصلت نمای حرکت بورژازی "فهيم" و راست و محافظه کار ايران است. مواضع اين جريان در قبال طرح ارتجاعی سهميه بندی بنزين و "خطر" انقلاب نشانگر موقعيت سياسی اين جنبش در جامعه و بيانگر ضديت و رو در روی اين نيروها با خواستها و مطالبات مردم است.
اين اپوزيسيون ذره ای سمپاتی و همدردی نسبت به فقر و فلاکت و رنج مردم ندارد. هدفش تغيير رژيم اسلامی اما بمنظور تحکيم شرايطی است که سرمايه داری ايران بتواند بدون "مزاحمتها" و "ندانم کاری های" اسلام و اسلام سياسی به انباشت و استٽمار بپردازد. خواهان ادغام تمام و کمال اقتصاد سرمايه داری ايران در سرمايه داری جهانی هستند. درد و محنت مردم، فقر و گرسنگی و بی خانمانی مردم آن شرايط نيروی کار ارزانی است که اقتصاد سرمايه داری ايران برای چرخش به آن نيازمند است. حتی ظاهر سازی هم نميتوانند بکنند. شعارشان برای جامعه ای که بيش از نيمی از آن بنا به آمار دولتی زير خط فقر اسلامی بسر ميبرد "کار بيشتر و دستمزد کمتر" است. سياست رياضت کشی اقتصادی يک رکن اساسی ديدگاه اقتصادی شان است. اين اردوی استٽمار و ضد کارگر است. هدفش رفع موانع انباشت گسترده و جهانی سرمايه است. طرح سهميه بندی بنزين يکبار ديگر جوهر سياستهای اقتصادی اين اردو را نمايان کرد. آقای داريوش همايون در مصاحبه اخير خود در اين زمينه ميگويد: " مٽل همين مساله بنزين. خب ما می بينيم که گران شدن بنزين، که قيمت بنزين در برابر قيمت جاهای ديگر دنيا اصلا به حساب نمی آيد، چه اٽری در جامعه کرد. واقعا به نظر من بهانه ای است برای اينکه مردم خشم خودشان را بيرون بريزند." دو نکته حائز اهميت است.
۱- قيمت بنزين که در برابر قيمت جاهای ديگر دنيا اصلا به حساب نمی آيد؟! حقيقتی است. اما تنها نيمی از حقيقت است. آيا دستمزد کارگر در ايران با دستمزد کارگر در کشورهای متروپل قابل مقايسه است و اصلا به حساب می آيد؟ حداقل دستمزد کارگر در ايران حدود ۱۸۰ هزار تومان در ماه (معادل ۶ دلار در روز) و متوسط دستمزد معادل ۲۳۰ هزار تومان در ماه است. خط فقر بنا به آمار بانک مرکزی حدود ۴۰۰ هزار تومان در ماه است. حداقل دستمزد در آمريکا ساعتی ۷ دلار و متوسط دستمزد ساعتی ۱۵ دلار در ساعت است. آيا شرايط کار و ايمنی کارگر در ايران با شرايط کاری و استانداردهای زندگی در سطح جهان قابل مقايسه است؟ آيا همين دستمزد ناچيز بطور منظم پرداخت ميشود؟ آيا اين وضعيت قابل مقايسه است؟ داريوش همايون کاری به تاٽير سهميه بندی بنزين بر زندگی مردم ندارد. هر نوع انتظاری هم بيهوده است. توهم محض است. مساله افزايش بلاواسطه قيمتها، فرو بردن بيشتر مردم زحمتکش به فقر و فلاکت بيشتر، از دست رفتن تنها امکان تامين معاش در اٽر سهميه بندی، کوچکترين "معضلی" برای اين نيروها ايجاد نميکند. واقعيت اين است که اگر اين نيروها خود در حاکميت قرار داشتند يکی از اقدامات اوليه اقتصادی شان يکسان سازی قيمتها در ايران و حذف کليه سوبسيدهای دولتی در جامعه خواهد بود. خود قيمت بنزين را به سرعت افزايش ميدادند. و همان "دلايل اقتصادی" احمدی نژاد را تکرار ميکردند. اين جريان ذره ای برابری طلبی در وجودش پيدا نميشود. در سياست اين اردوگاه جامعه ايران به لحاظ هزينه اقلام مورد مصرف مردم زحمتکش بايد با ساير جوامع "برابر" باشد. اين تنها بخشی از "برابری طلبی" است که اين نيرو به آن باور دارد. اما کار ارزان و کارگر خاموش مبنای تامين شرايط قدرت رقابت اقتصادی جامعه در سيستم اقتصادی مورد نظر اين جريان است.
۲- بهانه ای برای اينکه مردم خشم شان را نشان دهند. اين تصوير اپوزيسيون بورژوای ايران از علل مبارزه اقتصادی مردم است. اگر در قبال سياست سهميه بندی و افزايش قيمت اقلام مورد نظرشان اعتراض ميکنند. به خيابان ميريزند. پمپ بنزين ها را به تصرف در می آورند. با نيروهای سرکوب رژيم درگير ميشود. گويا فقط "بهانه ای" برای اعتراض عليه رژيم آدمکشان اسلامی پيدا کرده اند. گويا "شکم سيرانی" هستند که به دنبال "بهانه ای" برای اعتراض هستند. گويا زندگی کنونی مردم فلاکت زده "رويايی" بيش نيست. واقعی نيست. کارتونهايی در ديزنی لند است. زندگی آن طور که هست نيست. و از قرار کارگر و زحمتکش برای مبارزه و سرنگونی رژيم اسلامی و خلاصی از شر فقر و فلاکت و محروميت و نابرابری اقتصادی نظام سرمايه داری حاکم  بايد در جستجوی "بهانه" باشند.
   
اما "خطر" انقلاب واقعيت ديگری است که اين نيروی دست راستی خود را در ضديت با آن بطور پايه ای تعريف ميکند. اردوی راست اساسا يک جريان ضد انقلاب اجتماعی است. واقعيت اين است که هر چقدر تحولات جامعه راديکال تر و عميق تر باشند. هر چقدر توقعات مردم بالاتر و خواستها و مطالباتشان گسترده باشد، به همان درجه هم شانس اردوی چپ بطور اعم و کمونيسم کارگری بطور اخص در تحولات حاضر بيشتر است. اين واقعيت سياسی بر جريانات راست و ملی – اسلامی پوشيده نيست. تنزل خواستها و مطالبات مردم، تقليل توقعات آنها، قرار دادن ايستگاههای توقف در مسير تحولات سياسی جامعه يک رکن فعاليت سياسی اين جريانات است. اين خصلت سياسی اردوی راست ريشه ای است. جامعه در اعتراض به سياست ضد مردمی سهميه بندی دست به اعتراض زده است. صدها نفر دستگير شدند. در ايلام چند نفر توسط رژيم کشته شدند. شورش های متعدد شهری بوقوع پيوست. تلاشهای رژيم اسلامی که تصور ميکرد پس از يورش اوباش اسلامی به زنان و جوانان جامعه را مرعوب کرده است، به يکباره دود شد و به هوا رفت. اما اين تحولات در عين حال صورت مساله و مشغله جديدی در مقابل اپوزيسيون راست قرار داد. مساله قديمی به شکل حادی مجددا مطرح شده است. چگونه ميتواند از وقوع اين تحولات و سازمانيافته شدن آن جلوگيری کرد؟ چگونه ميتوان از شکل گيری يک انقلاب اجتماعی جلوگيری کرد؟
در ادامه گفتگو مصاحبه گر از داريوش همايون ميپرسد: "آيا فکر ميکنيد که انقلاب ديگری در ايران امکان پذير است؟ ... چطور ميشود از يک شورش کور جلوگيری کرد. آيا اين پتانسيل در بين نيروهای ايران دوست خارج از کشور و داخل ايران وجود دارد که اين توانايی را داشته باشند که بتوانند از وقوع يک شورش کور جلوگيری بکنند يا نه؟" و پاسخ ميگيرد: "بله، ظرفيتش هست در دو طرف. ... ما بايد برای جلوگيری از آنچه شما به آن اشاره کرديد، به نيروهای اجتماعی بيشتر اتکاء بکنيم." مسلما يک شورش شهری سازمان نيافته و "کور" به اهداف روشن و از پيش تعيين شده ای دست نخواهد يافت. اما معضل جريانات راست بر خلاف ما تلاش برای سازماندهی اعتراضات شهری و تامين و شکل دادن به رهبری سياسی و تشکيلاتی برای اين اعتراضات نيست. امرشان خنٽی کردن و "جلوگيری" از تحولی است که ميتواند، در صورت حضور عنصر سازمانده کمونيست و چپ به يک حرکت سازمانيافته و راديکال تبديل شود. برای اين جريانات انقلاب کارگری بدترين نوع شورش است. شورشهای شهری زنگهای خطر را برای اين جريانات به صدا در آورده است. يک مشغله کنونی شان چگونگی جلوگيری از تحول راديکال و انقلابی در جامعه است.
اما سياستشان برای جلوگيری از شورش و تحول راديکال و انقلابی چيست؟ ابزار سرکوبی که در اختيار ندارند. ساواک و پليس ضد شورشی ندارند. داريوش همايون در اين زمينه نيز سر نخهايی بدست ميدهد. "به نيروهای اجتماعی بيشتر تکيه کنيم"، منظور تکيه بر نيروی جريانات ملی – اسلامی است. هدف تکرار يک پروژه مهندسی اجتماعی در جامعه است. اردوی راست به لحاظ عملی فاقد توان سازماندهی و قدرت عملی در تحولات خيابانی در جامعه و به همين اعتبار فاقد مقابله عملی با انقلاب است. هيچکس به اميد گسترش شرايط استٽمار گسترده و کار ارزان و کارگر خاموش صبح را در اعتراض به شب نميرساند. اين بخش از اپوزيسيون برای پيشبرد اهداف سياسی و اجتماعی خود ناچار است پروژه خود را بر دوش "نيروهای اجتماعی" ملی – اسلامی در جامعه دنبال کند. در حقيقت نيروهای ملی – اسلامی نقش ابزاری و سکوی پرش اردوی راست و محافظه کار غربی در پيشبرد اهدافشان هستند. همانطور که غرب پروژه حقنه کردن اسلاميستها بر اعتراضات مردم را بر دوش ملی – اسلامی ها سوار کرد. اين بار نيز اين نيروها در صدند تا بر سوار شدن بر دوش نيروهای ملی – اسلامی پروژه قدرت گيری خود را ماديت ببخشند. بيچاره ملی – اسلاميها هم مرغ عزا و هم مرغ عروسی اند. خود آينده ای ندارند. نزديکی های دو نيروی راست محافظه کار و بخشهايی از جريانات ملی – اسلامی در اين راستا معنا ميدهد.

کمونيسم کارگری بايد به مقابله سياسی جدی با اين اردو بپردازد. خنٽی و حاشيه ای کردن تلاشهای اپوزيسيون راست و ملی - اسلامی بخشی از تلاش ما برای  تامين هژمونی سياسی در جامعه و در جنبش سرنگونی است. هر گونه دست کم گرفتن اين اردو در تحولات سياسی، هرگونه "همسويی" با اين جريانات، عواقب مخربی در جامعه و در آينده تحولات سياسی بجای خواهد گذاشت. واقعيت اين است که جنبش ناسيوناليسم پرو غربی در ايران قديمی و ريشه دار است. يک سنت جا افتاده سياسی است. اردوی اصلی بورژوازی در ايران است. خواهان ادغام تمام و کمال اقتصاد ايران در سرمايه داری جهانی است. از نظر اقتصادی يک جريان مدافع بازار آزاد و عنان گسيختگی سرمايه بر زندگی انسانها است. عميقا محافظه کار و ارتجاعی است. ضد کمونيسم و ضد کارگر است. کار ارزان و کارگر خاموش الگو و مناسبات سياسی مطلوبش در فردای جمهوری اسلامی است. برابری طلب نيست. بر عکس نا برابری طلب است. ضد انقلاب و ضد هرگونه تحول راديکال و ريشه ای است. نيرويی کهنه پرست و مدافع حضور مذهب در شئونات جامعه بعنوان عصای دست حاکميت بورژازی است. خواهان تغيير رژيم اسلامی است. اما اين تغيير و تحول را عمدتا بر اساس دخالت سياسی و بعضا نظامی غرب در تغيير و تحولات بين المللی دنبال ميکند. به پائين نگاهی دارد. اما از آن رو که بر دوش مردمی فقر زده سکوی پرشی به قدرت برای خود پيدا کند. ضديت اين جنبش با کارگر و مردم زحمتکش حد و حصری ندارد. برای تغيير رژيم اسلامی تلاش ميکند. اما نه از آن رو که خواهان آزادی و برابری و رفاه همگان در جامعه است. بلکه از آن رو که از مکان قدرت سياسی در جامعه به رو در رويی با اردوی کمونيسم و کارگر بپردازد.

تصورات "همه با هم" هر روز پوسيده تر ميشود. اپوزيسيون رژيم اسلامی يک پديده يکدست و "همه با هم" نيست. اهداف يکسان و واحدی را دنبال نميکنند. سياست واحدی ندارند. تصوير اپوزيسيون راست و چپ، از آينده و نظام سياسی و اقتصادی آينده يکسان نيست. سرنگونی رژيم اسلامی تنها يک حلقه در رسيدن به نظام حکومتی مطلوب هر اردوگاه است. اهداف عميقا متفاوتند. راست و چپ به دو اردوی متفاوت طبقاتی و اجتماعی تعلق دارند. تصور اينکه اين نيروها "همه با هم" در پروسه سرنگونی رژيم اسلامی تن به آلترناتيو حکومتی واحدی خواهند داد، پوچ است. فرياد های "وحدت طلبی راست" تنها تلاشی ساده انگارانه برای تکرار سناريوی "همه با هم" خمينی است. جامعه ايران پخته تر از آن است که تن به چنين سياستهايی دهد. ما مردم را به اردوی آزاديخواهی، به اردوی برابری طلبی، به اردوی انسانيست و سوسياليسم، به اردوی کمونيسم کارگری فرا ميخوانيم.

July 19, 2007

پیام به شرکت کنندگان اعتصاب غذای 27 تیر ماه

کارگران ، زحمتکشان ، مردم شریف و آزاده

نظام سرمایه داری، نطام بی حقوقی ، استثمار، تبعیض و نابرابری است . بورژوازی با قدرت پلیس و عدم اتحاد و تشکل ما، هر روز به بهانه ای به سفره میلیونها انسان شریف حمله می برد و هر اعتراضی را در دم خفه و فعالین و دلسوزان طبقه کارگر را به بند می کشد که این امر نه از قدرت واقعی  او بلکه از ترس  اتحاد و همبستگی طبقاتی میلیونها انسان برابری طلب و آزدیخواه است که هر روزه به این شرایط معترض و خواهان زندگی به دور از رنج و فقر ، به دور از زندان و شکنجه، استثمار،  تبعیض،  خواستار دنیائی که شایسته یک زندگی انسانی باشد هستند.  دنیائی فارغ از بند گی و دنیائی پر از رفا ه،  آسایش و امنیت که شادی کودکانمان را نوید دهد و سایه فقر،  استثمار و نابرابری را از میان بردارد.

کارگران؛ جرم ما دفاع از حقانیت، کرامت و حرمت انسانی بوده و هست و این حق شایسته را ارج می نهیم چرا که معتقدیم ما شایسته ی انیم  که از سودی که حاصل دسترنج ماست خود باید بی نسیب نباشیم  و دنیایی را بنا نهیم که شایسته ی یک زندگی انسانی باشد.

دوستان ، هم زنجیران ،

من از تمامی شما عزیزان که به حمایت از فراخوان اعتصاب غذا پیوسته و این روز و این حرکت نمادین را ارج نهادی،  بی شائبه سپا سگزار م.  مطمئن هستم که دلسوزان طبقه کارگر در ایران با توجه به شرایط موجود  و با ارزیابی موقعیت فعلی و توان مندی خود، به چنین حرکتی اقدام کرده که جای تقدیر و تشکر را داشته و امید وارم که با اتحاد و آگاهی طبقاتی صفوفی محکمتر و توانمند تر را با ایجاد تشکلهای کارگری مستقل بنا نهیم و آن گاه با توان بیشتر و گامهای محکم تر  جهت دست یابی به خواستهایمان قدم برداریم .

محمود صالحی

زندان مرکزی سنندج 26/04/86

 

 

 

 

پریسا نصرآبادی: تشکل های مستقل کارگری علیه سرکوب و استبداد سرمایه داری اسلامی

28 تیر 1386
وبلاگ انقلاب پرولتری

http://enghelabeproltari.blogfa.com/post-36.aspx

نزديک به سه ماه از دستگيري محمود صالحي فعال برجسته کارگري و از پيشروان برگزاري مراسم روز جهاني کارگر مي گذرد و علي رغم اينکه اوضاع جسمي وي هر روز رو به وخامت مي رود و علي رغم تلاش هاي فعالان کارگري در داخل و خارج از کشور و ارتباط گيري با اقسام سازمان هاي بين المللي و نهاد هاي حقوق بشري و انتشار نامه هاي سرگشاده  به افراد و ارگان هاي گوناگون جهت فراهم آوردن شرايط آزادي وي و بازخواست از حکومت  نسبت به دستگيري هاي بي ضابطه اي از اين قبيل ، هيچ عکس العمل اميدوارکننده اي را شاهد نبوده ايم و اين امر مي تواند اين احتمال را تقويت نمايد که هدف رژيم، چيزي مگر مرگ تدريجي محمود صالحي در زندان نيست ، تا به اين وسيله خدشه اي در سير فعاليت هاي جريانات کارگري ايجاد نمايد و سايه اي از ترديد و دودلي و سست ارادگي را بر جنبش کارگري بيفکند. اما اين خيال باطلي ست!
 همانطور که همه مي دانيم اول ماه مه امسال با شکوه تر از هر سال و با حضور هم بسته همه جريانات موجود در جنبش کارگري برگزار گرديد و پرچم خواست آزادي محمود صالحي در کنار ديگر مطالبات عمومي و اختصاصي جنبش کارگري در روز جهاني کارگر افراشته شد و پس از آن نيز بر زمين نهاده نشد .
هم چنين بخش هاي پيشرو ديگر جنبش هاي اجتماعي نظير بدنه چپ و سوسياليست جنبش دانشجويي نيز که تا آن زمان بيشتر به لحاظ تئوريک از ضرورت پيوستگي با جنبش کارگري سخن مي راندند و آن را به عنوان استراتژي نوين  جنبش دانشجويي  در فاز جديد فعاليت خود دريافته بودند، به لحاظ پراتيک نيز وارد عرصه شدند و در شرايطي که فضاي دانشگاه ها با موج جديدي از سرکوب و فضاي امنيتي – پليسي مواجه گشته بود  با حضور مستقيم خود و سپس اجراي طرح صندوق حمايتي از کارگران زنداني ، گام عملي حداقلي در پيوستگي جنبش دانشجويي با جنبش کارگري برداشتند و بي گمان با نگاه به پيش رو، در صدد تعاملات حداکثري مي باشند.
  رژيم جمهوري اسلامي در طول حيات خويش متناوبا اقدام به اعمال سرکوبگرانه نموده و فشار هاي گوناگوني را با شدت هاي گوناگون متوجه فعالان جنبش ها و عرصه هاي مختلف فرهنگي – اجتماعي – سياسي نموده است، اما هربار افراد و جرياناتي مصمم و تلاشگر از اين بستر سرکوب شده برخاسته اند که هرگز مرعوب اقدامات مستبدانه صورت گرفته نشدند.
 در چند ماه اخير نيز  شاهد آن هستيم که فضاي اختناق و اعمال سرکوبگرانه از جانب رژيم مجددا اوج گرفته و در پروژه هاي متنوعي نمود يافته است.
 سرکوب و دستگيري کارگران در مراسم اول ماه مي( به ويژه کارگران سقز)، صدور احکام طويل المدت و ايجاد شرايط دشوار زندگي براي بسياري از  فعالان کارگري ، دستگيري دانشجويان پلي تکنيک، هتک حداقلي ترين آزادي هاي اجتماعي و خشونت عليه زنان به بهانه عدم رعايت پوشش اسلامي، صدور احکام بي رحمانه عليه فعالان جنبش زنان، بسته شدن فضاي دانشگاهي و لغو امتياز نشريات دانشجويي، احضار مکرر فعالان دانشجويي به کميته هاي انضباطي و صدور احکام تعليق تحصيلي، دستگيري اعضاء دفتر تحکيم وحدت در 18 تير و در اعتراض به دانشجويان بازداشتي دانشگاه پلي تکنيک، مضروب نمودن اعضاء سرشناس سنديکاي اتوبوسراني و ربودن منصور اسالو در 19 تير و صدور 20 فقره حکم اعدام در ادامه طرح مبارزه با اشرار و ايجاد امنيت اجتماعي!!! همه از مصاديق هرچه بسته تر شدن فضاي اجتماعي – سياسي در ايران و خطير تر شدن رسالت جنبش هاي اجتماعي و در راس آنها جنبش کارگري مي باشد.
 مساله بسيار حياتي که بايد اذهان عمومي را بدان حساس نمود اينست که اگرچه  در منگنه قرار گرفتن رژيم جمهوري اسلامي بوسيله فشار هاي بين المللي است که به سرکوب داخلي مي انجامد اما اين تنها خواست بنيادگرايان رژيم بحران زاي جمهوري اسلامي نيست! امريکا که با ترفندهاي گوناگون و تقويت جريان هاي متخاصم بحران خاورميانه را دائما تمديد مي کند و اپوزسيون ليبرال رژيم که جناح حسرت به دلان حمله نظامي امريکا را نمايندگي مي کند، و ليبرال هاي پوزسيوني که در دسته جات اصلاح طلب و دموکراسي خواه فرصت طلبانه خر خود را مي رانند، همه و همه از مرعوبين بازگشت جريانات چپ و سوسياليست به عرصه هاي مختلف اجتماعي و از طرفداران سرخوش هرگونه اقدام سرکوبگرانه عليه گرايشات سوسياليستي در درون جنبش هاي اجتماعي هستند که هرگز خوش نداشته اند جريانات ناسازي که  در پيشبرد پروژه هاي رنگارنگ مزين به نام دموکراسي خواهي مطلوب ايشان تمکين نمي کنند ، دست بالا را در اين جنبش ها به خود اختصاص دهند و به همين جهت لحظه اي از نفوذ و تلاش براي کسب رهبري اين جنبش ها و به ويژه در جنبش کارگري فروگذار نبوده و نيستند و بنابراين ابدا جاي تعجبي ندارد که با سرکوب گرايشات راديکال چپ کارگري امروز در درون جنبش ها توافق ضمني داشته باشند و به هيچ کجاي دموکراسي خواهي مدل امريکايي شان هم بر نخورد!
در اينکه چپ  به واسطه ديناميسم بالنده دروني خود و با توجه به شرايط فلاکت بار معيشتي و فقدان حداقلي ترين آزادي هاي سياسي و اجتماعي( که بويژه طبقه کارگر و زحمتکش را در محروميت مطلق قرار داده است) اين قابليت را دارد که به نيروي اجتماعي عظيم و غير قابل مهاري بدل شود ترديدي نيست، اما کيست که نداند سرکوب نهادينه شده و فقدان انسجام ميان اعتراضات فزاينده، به واسطه غياب تشکل هاي توده اي و فراگير کارگري و عدم سازمان جنبش هاي اجتماعي گوناگون، تا چه اندازه بلوغ جنبش ها و جريانات گوناگون به ويژه جنبش کارگري را به تعويق مي اندازد و شائبه انفعال را  به ياري رسانه هاي ملي و فراملي و سانسور شديد خبري موجود در بين توده هاي مردم دامن مي زدند.
  با درک ضرورت ايجاد تشکل هاي مستقل کارگري از چند سال گذشته تا کنون، شاهد آن بوده ايم که تلاش هاي بسياري براي تحقق اين مهم از سوي فعالان و پيشروان  جنبش کارگري صورت پذيرفته است.
علاوه براين ، زندگي روزمره کارگران بهترين آموزگار  براي درک تعرض فزاينده سرمايه داران و دولت حامي آنان  به کار و زندگي و حقوق انساني بنيادين کارگران و زحمتکشان است. در متن مواجهات روزانه با سودمحوري سرمايه سالاران و با درگيري مستقيم در مناسبات استثماري نظام حاکميت سرمايه است که کارگران پي به ضرورت ايجاد تشکل هاي طبقاتي و توده اي مي برند که آنان را در مسير مبارزات طبقاتي و ضد سرمايه داري شان ياري مي دهد و از شدت تهاجم وحشيانه و غارتگرانه سياست هايي که در پرتو اصل 44 تداوم و تشديد اعمال سياست هاي اقتصادي نئوليبرالي را تحقق مي بخشد، مي کاهد . کارگران در مي يابند که تشکل هاي توده اي و مستقل کارگري، نه ظرفي براي همکاري طبقاتي که جايگاه مشخصي براي پيشبرد مبارزه طبقاتي و رويارويي طبقه کارگر و سرمايه داران است.
روشن است که تشکل مستقل کارگري در شرايط فعلي ، تشکلي است که از دولت، قوانين و نهاد هاي آن در هر شکل و شمايلي کاملا مجزا و استقلال يافته است  و تکيه گاه و اهرم فشار آن نيروي مادي کارگران است و در وضعيت کنوني که ضد انساني ترين و استثماري ترين  شرايط زيست بر هستي کارگران تحميل شده است و سرکوب به انحاء مختلف(عمومي  و اختصاصي طبقه کارگر) بر کارگران بار مي شود، بي گمان اين تشکل هاي مستقل کارگري هستند که به مثابه دستهاي جنبش کارگري عمل نموده و گلوي سرمايه داري را براي احقاق حقوق بديهي و بدوي  و دستيابي به خواست هاي آني کارگران مي فشارند و روشن است که بايد عزم ايجاد تشکل هاي مستقل کارگري را در همين فضاي بسته و به موازات سرکوب هاي گسترده داشت و نمي توان آن را موکول به فضاي گل و بلبلي نمود که تنها در تخيل مي گنجد.
بنابراين درک اين مساله از سوي کارگران  ضرورت دارد که تا کارگران در يک هم بستگي و اتحاد استراتژيک طبقاتي در کنار يکديگر نايستند، مطالبات فوري نظير پرداخت حقوق معوق ، لغو قرارداد هاي موقت، افزايش دستمزد به تناسب نرخ تورم، لغو کار کودکان، پرداخت بيمه بيکاري و...برآورده نمي شود و نمي توان به چشم انداز سوسياليستي در مسير مبارزات طبقه کارگر اميد داشت.
نکته مهم ديگري که بايد بدان اشاره نمود مساله ايست که با کارايي، سلامت و صحت انجام وظيفه خطير طبقه کارگر پيوند تام دارد .
اين امر کاملا طبيعي و قابل فهم است که در جنبش کارگري ديدگاه ها و نظرات متنوع و متفاوتي فرصت ظهور و بروز يابد، اما به هر حال بايد ميان انحراف در ديدگاه و تفاوت در نظرگاه قائل به تفکيک بود.
از شواهد و قرائن کاملا پيداست که هم پوزسيون و هم اپوزسيون ليبرال  هردو به خوبي دريافته اند که جنبش کارگري تا چه حد استراتژيک است و نفوذ در آن و تلاش براي جهت بخشيدن به تحرکات آن تا چه حد براي جريانات مختلف راست ضروري است.
در واقع راست ها کليد اخته کردن پيشرو ترين جنبش اجتماعي در مقابله با تهاجم و سرکوب حکومت سرمايه يعني جنبش کارگري را  در به محاق راندن گرايشات چپ و سوسياليست در درون اين جنبش يافته اند تا از اين  طريق جنبش کارگري را دچار انحرافات بنيادين نمايند و آن را از پيشبرد اهداف مترقي و انجام وظايف اجتماعي- سياسي اش باز بدارند.
بنابراين طبيعي است که تقويت قطب راست و غير سوسياليستي در درون جنبش کارگري، هم در سمت و سو دهي به اين جنبش در راستاي برنامه هاي دموکراسي خواهانه اش! مفيد واقع مي شود و هم طبق سنت مالوف و معمول در همه جاي دنيا اين جريانات و اتحاديه ها و تشکل هاي زاييده از آنها همگي مهمترين وظيفه خود را تحت هر شرايطي مقابله با خطر سرخ! تعريف مي کنند و به سرکوب تشکل هاي با گرايش چپ دامن مي زنند و از سوي ديگر نيز، زمينه را به خوبي براي يک برنامه بلند مدت آشتي طبقاتي فراهم مي آورند و اندک دستاوردهاي جنبش واقعي طبقه کارگر را نيز به باد نابودي مي سپارند.
روشن است که امريکا به مثابه سردمدار سرمايه داري جهاني، بزرگترين سناريست اين قبيل جريانات در همه جاي دنيا و از جمله در ايران است و براي پيگيري برنامه ها و طرح هاي خود در آينده ايران ، حساب سنگيني بر  روي جنبش کارگري باز نموده است.
 در چنين شرايطي بي ترديد گرايش چپ و سوسياليست جنبش کارگري ، عليه تبديل شدن جنبش کارگري ايران به ابزار اجراي سياستهاي امپرياليستي آمريکا قاطعانه خواهند ايستاد و نسبت به هرگونه نمودي که دال بر نفوذ خط پيش برنده سياست هاي امريکا در جنبش کارگري باشد(که با تکيه برفعالان گرايش راست جنبش کارگري صورت مي پذيرد) موضع گيري نموده و  واکنش مناسب نشان خواهد داد .
بار ها بر اين نکته تاکيد شده است اما ذکر مجدد آن به سبب اهميت زايد الوصف اين مساله ضروري است که تحقق آزادي ها و مطالبات دموکراتيک تنها از عهده کارگران و زحمتکشاني بر مي آيد که نه تنها براي خواست ها و حقوق اختصاصي خود و هم طبقه اي هاشان مي جنگند و عليه نظام استثماري سرمايه داري و جهت تحقق برابري در بهره وري از ثروت هاي جامعه مبارزه مي کنند، بلکه  به سبب ناتواني و عقيم بودن جريانات گوناگون راست و فقدان تاريخي بورژوازي پيشرو و مترقي ، اعم از رفرميست و دموکراسي خواه تا مشروطه خواهان شيپور به دست، تنها طبقه کارگر است که مي تواند در برابر استبداد سرمايه و سرکوب زاييده از ماشين دولت حامي سرمايه بايستد و در مسير مبارزات خود دموکراسي واقعي و آزادي هاي اجتماعي – سياسي را به ارمغان آورد .
و اين دستاوردها تنها در گرو گام موثري در مسير گسترش و قدرتمند سازي جنبش کارگري صورت مي پذيرد که همانا ايجاد تشکل هاي مستقل کارگري است. پس در مسير اتحاد کارگران به مثابه يک طبقه جهاني در اين موقعيت ناگوار جغرافيايي بايد بگوييم: کارگران ايران! متشکل شويد!

جشن پايان تاريخ به روايت پسامدرنيسم دوخردادی

اتوپی یا نوستالژی؟: بخش ۲

..

نوشته: "در فقدان شخصيتها، بقايای حککا کجا ايستادند"، منتشر شده در نشريه "سياسی  خبری" محفل دو سه نفره ايرج آذرين، " به پيش" شماره ۲۳،  از چندين لحاظ جالب است. از اين لحاظ جالب است که شخصيت اسم مستعاری "سيامک کامران"، که ظاهرا در سير تاريخ حککا و جزئيات آن قرار دارد، در هجو "بقايای" حککا، به لومپنيسم ويرچوال روی آورده است. اين "رويکرد" خصلت نمای آنها و بويژه  "ليدر" محفل دو نفره بجا مانده از "بقايای مستعفيون" حککا است که مشخصه اش رنج بردن از فقدان "شهامت" سياسی  در تندپيچهای سياسی بوده است. سيامک کامران را هيچکس نمی شناسد، اما عفونت کلام او، از فيلتر اديتور محترم، آقای ايرج آذرين، گذشته است و با آب مطهر ادبيات فرهنگ و سنن ملی اسلامی مزين و غسل تعميد يافته است. بايد جای افتخار فراوانی باشد، که ايرج آذرين پس از چند سال، پا به ميدان خوشنام کارزار اسم مستعاری عبدالله مهتدی و مشاورين اش،"امين صادقی"، ميگذارد.  خيلی جالب است، ايرج آذرين از روی دست عبداله مهتدی مينويسد و عبداله مهتدی از روی دست حجاريان، نگاهی به درون حککا، و هر سه با نام مستعار و جعلی! عجب تصادفی در تاريخ روی داده است. هر سه به نحوی با "جنبش اصلاحات"، هم رابطه ای دارند. حجاريان از وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی "منشعب" ميشود و عبداله مهتدی سازمان زحمتکشان را با حسرت ديالوگ با جمهوری اسلامی دو خردادی "باز سازی" ميکند و ايرج آذرين به صرافت قورت دادن مستعفيون از حککا می افتد که خيال داشتند  در درون حککا اپوزيسيون دوخردادی شکل بدهند. به نظر جالب نيست؟

اما داستان جناب ايرج آذرين، قدری فکاهی تر است. او که مسئوليت اديت "تئوريک" و "ادبی" و نيز "فولکوريک" کردن لومپنيسم شخصيت جعلی سيامک کامران، را بر عهده گرفته است و عليه شخصيتهای حقيقی، از جمله من، در تکيه بر مکتب "جنبش اصلاحات" و فرهنگ کلاه مخمليهای آن، به هجو و نثر و شعر هجائی روی آورده است، به اين ترتيب گوشه های ديگری از ناشخصيتی خود را در معرض قضاوت گذاشته است. کسی که از نظر و به باور و اعتقاد من مشکل اصلی اش در عالم سياست، و ترديد و تزلزل در سياست انقلابی و کمونيستی را مدتها قبل از عروج "جنبش اصلاحات" به رهبری آخوند خاتمی شروع کرده بود.

من سيامک کامران را نميشناسم، اما اديتور هذيانهائی که به نام او عليه منصور حکمت و کمونيسم او، به روی کاغذ آمده است را خيلی خوب ميشناسم. او را ميشناسم، نه به آن صورتی که در دواير پسامدرنيستهای ايرانی طرفدار دو خرداد، و کل طيف پوچيستها و منفی بافهای کنونی به غلط به عنوان "با سواد" و "تئوريک"، تحويل گرفته شده است و يا آنطور که "بقايای" بجا مانده از خط ۵ و طيف "منفردين" کارگر پناه، آنتی کمونيسم "آکادميک" او را در آغوش گرفته اند. او را ميشناسم، به اين معنی که به عنوان يک شخصيت حقيقی، در دوره فعاليت با حزب کمونيست ايران، و بويژه در مقطع ترور رفقا صديق کمانگر و غلام کشاورز، فهميدم که او "اين کاره" نيست،  به عينه ديدم که همان وقت نطفه دست کشيدن از فعاليت انقلابی، دقيقا بخاطر همان معضل "جسارت" در شخصيت او شکل گرفت. ميتوان فهميد که انتظار "قهرمانی" و آمادگی برای پرداخت "هزينه" فعاليتهای انقلابی و کمونيستی را نميتوان از هر کسی داشت. همان وقتها، سطح توقع من از او، بشدت تنزل کرد. يا شايد بهتر است بگويم که توقعات من واقعی تر شدند. عليرغم اينکه منصور حکمت به او احترام گذاشت و کسانی چون من اين روحيه ناقهرمانی او را، آنوقت که در سکوت کناره گرفت، به رخش نکشيدند، و از روی شرافت انقلابی و انسانی اجازه دادند که "باشد"، اما فکر ميکنم برای خيليها، از جمله برای بسياری از کسانی که چه در جنگ مسلحانه با جمهوری اسلامی و چه در تقابل با قلدريهای نظامی حزب دمکرات و ايستادگی نيروی مسلح کومه له، نشان داده بودند که مبارزه کمونيستی و دفاع از اصول کمونيسم، با عبارت پردازيهای مغلق و "فلسفی" تفاوت بسياری دارد، و همه ميدانستند که در آن لحظات سخت، اثری از ايرج آذرين ديده نميشد، اعتماد به او بشدت سقوط کرده بود. ترس از جان، اصلا مذموم نيست، انسانها به دنيا نيامده اند که مرگ زودرس را در آغوش بگيرند. اما کسی که از سر جبن سياسی فعاليت کمونيستی را کنار ميگذارد و مبارزه برای بزير کشيدن رژيم جنايتکاران اسلامی را با اصطلاح "چپ مجنون" تحقير ميکند و برای دست کشيدن از هر مبارزه انقلابی، پايان دوره های انقلابی را اعلام ميکند و قديمی شدن مارکس را تتمه تزهای دانشگاهی پس از کناره گيری اش ميکند، اين ژست گرفتنها ديگر زيادی رندانه و چندش آور است. حجاريان پيه دفاع از "اصلاحات" را با خطر ترور و جای گلوله بر گردنش بر بدن خود ماليد و عبدالله مهتدی "افتخار" باز کردن دفتر هواداران جلال طالبانی و قاتلين کمونيستهای عراق و کشتار کارگران کارخانه سيمان تاسلوجه را به جان خريد. ايرج آذرين اما، از جنس ديگری است. من از مبارزه و فعاليت سياسی کمونيستی و غير کمونيستی تصوير فدائيان و عزلت نشينان تارک دنيا را ندارم، اما واقعا برايم زور دارد وقتی ميبينم آقای ايرج آذرين در مواجهه با "هزينه" های فعاليت سياسی، و در حسابگريهای حقير بقالانه و دنيای پر از اوهام خودمحور بينی روشنفکر دانشگاهی اش، حتی پس از يافتن سر پناه و مامن جبونی سياسی خود، وعافيت طلبی و تسليم به انقلاب سفيد آخوند خاتمی، اين چنين وقيح طلبکار هم ظاهر ميشود. آقای ايرج آذرين، ديگر "جرات" يافته است، فعلا در پوشش نامی جعلی، به عنوان روشنفکر و "قهرمان" دوران دکوراسيون و آرايش اصلاح فاشيسم اسلامی، از کنج عزلت وحشت از "ضرر" و پرداخت هزينه فعاليت انقلابی و کمونيستی شانس خود را آزمايش کند. او آمده است تا بر بستر تکه پاره شدن حزب کمونيست کارگری، در عوالم شرق و شرق زدگی اش رو به  دواير نهيليستها و منفی بافان در جشن ديگری برای "پايان تاريخ" جائی برای خود جستجو کند. او آمده است تا در يک اختلاف فاز بيست ساله با اسلاف پسامدرنيست اش در دنيای ضد کمونيسم دوران فروپاشی ديوار برلين، با سر دادن بزم فولکلوريک و متل و مثلهای فرهنگ چاروا داری و چاله ميدانی، آنهم با همان بی جربزگی و با نام مستعار،  دمی چند را به سماع و شادی "جشن سقوط کمونيسم" سر کند. اما همان "جسارت سياسی" که او را از تکيه بر صندلی بادآورده زعامت مستعفيون به کنج خلوت محفل دو نفره بازپس فرستاد، کام او را برای آويزان کردن مدال مبتکر جشن ديگر پايان تاريخ، تلخ خواهد کرد. و بی جربزگی سياسی وقتی فقط و صرفا با دريدگی و حرافی و فلسفه بافی  و عاريه گرفتن از ادبيات امين صادقی و حجاريان ترکيب شود، تصوير رقت انگيزی است. اين البته در فرهنگ پشيمانی از هر سابقه انقلابی و کمونيستی و انسانی، در دوران پس از فروپاشی ديوار برلين و شکست انقلاب ۵۷ و باز شدن دوران "آزاد" سازيهای دنيای دمکراسی بوش، و "اصلاح طلبی" معماران بزرگترين کشتارهای سياسی اواخر قرن بيستم، "شخصيت" هائی را هم به لعن و نفرين گذشته های قابل احترام خود برده است. 
 
دليل "شهامت" ايرج آذرين در لباس سيامک کامران، دقيقا همينجاست. او هنوز فعلا  جرات ندارد در هيات حقيقی و به نام خود مسئوليت ليچارهايش را قبول کند. مشکل او قديمی تر است، حتی آنگاه که قرار است سيمای "تئوريک" و آکادميسين مدافع اصلاح فاشيسم اسلامی را از خود به نمايش بگذارد، بايد از دهها "ماخذ و منبع" و از لابلای پيچ و تاب دادنهای مغلق عبور کنی تا متوجه بشوی ايشان مدافع ايدئولوژيک و مکتبی و خلافتی، "به روز" شده انقلاب سفيد نه به رهبری تاج  که به زعامت عمامه و نعلين رژيم خرداد ۶۰ و شهريور ۶۷ و مدافع متعصب و دانشگاه ديده پروژه های بانک جهانی و صندوق بين المللی پول تشريف دارند. همان تزهای "چشم انداز و تکاليف" که حتی از جمع صد نفره مستعفيون حککا ، فقط "بقايای" دو نفره ای را برای ايرج آذرين بجا گذاشت. کسی که در حاشيه فراموش شده حزب کمونيست کارگری، و توهم به سر برآوردن اپوزيسيون دوخردادی در درون حککا، برای کسب مقام باد آورده و مفت "ليدر"ی "کنوانسيون" مستعفيون خيز برداشته بود و شهامت را هم نداشت که حتی بر آن منصب مفت که پشت کامپيوتر او برده بودند، تکيه بزند. اينجا هم حتی، معضل و مشکل کاليبر و شجاعت سياسی، او را به حاشيه "جنبش اصلاحات"، و البته "کنوانسيون" مستعفيون از حککا نيز، پرتاب کرد. مهمترين دليل تناقض در شخصيت جبون و ترسوی او وقتی حقيقی است، با دريدگی اش، وقتی هويت جعلی و اسم مستعاری دارد، همينجاست. اين تيپ آدمها که در دورانهای سخت "جا ميزنند"، و نميتوانند مسئوليت هيچ جمعی، نه راست و نه چپ و نه ميانه را راسا بپذيرند، در هيچ دايره ای قابل اعتماد نيستند. اينها نمونه های مجسم و محصول طبيعی مکتب "شک" به هر اصل عام و هر پرنسيپ اجتماعی و تاريخی، و ارتداد و رويگردانی از هر حقيقت جهانشمول و هر نوع فعاليت "سياسی" اند، حتی حقايق و سياستهائی که خود زمانی در زندگی سياسی شان مدافع آنها بوده اند. تذبذب خمير مايه چنين شخصيتهای هميشه مردد و شکاک را تشکيل ميدهد.

بسيار جای تاسف دارد، که ايرج آذرين اينها را به نام  کارگر پناهی و حتی سوسياليسم به دوائری هم فروخته است. و تاسف بار تر اينکه در بستر تکه پاره شدن نيروی حزب کمونيست کارگری و در نتيجه مقام و منصب و صندلی پرستی و ارضای عقده های جاه طلبانه کسانی که همواره در حاشيه کمونيسم منصور حکمت زندگی کرده و در غيبتهای کبری و صغری ناخنهايشان را ميجويدند، در فضا و فرصت پس از فقدان منصور حکمت، باد آورده به ليدری و تکيه زدنی به صندليهائی که تا آنوقت "داغ" بود چسپيدند و  با "در افزوده" هايشان، لنگر اميد چپ و کمونيسم و مردم ايران را از صفحه سياست ايران محو کردند، راه و زمينه برای امثال ايرج آذرين  هموار شده است. و متاسفم برای آن شمار انسانهای بی خبر از تاريخ کمونيسم در ايران که امثال رهبری کومه له فعلی، بازندگان سياسی و ناقهرمانان دوره قهرمانيها و فداکاريها و دوره قرب و حرمت و احترام شخصيتهای کمونيست و انقلابی و مارکسيست را بر فرق سرشان ميگذارد. تاسف بار و عذاب آور است که با تئوريهای پسامدرنيسم دو خردادی، اذهان  را، هر چند محدود و معدود، تخدير کنند. متاسفم که زعمای "بقايای" لايه انسانی جرياناتی که در دوره های سياه ارتجاع اسلامی، صحنه های حماسی از فعاليتها و جانفشانيها و نبردهای بزرگ را تجربه کرده اند و يا در تاريخ ثبت شده دارند، به  پامنبری هذيانهای ناقهرمانان تبديل بشوند. شخصيتهای شخيصی که  حتی جسارات اين را ندارند که  زعامت کمپين ترور شخصيت را به نام نامی خود، در بخش ماليخوليای دنيای مجازی سياست اعلام کنند. جای تاسف بسيار دارد که حاصل سی سال مبارزه برای قرار دادن کمونيسم بر روی نقشه سياست ايران، بر آوار زلزله سياسی تکه پاره شدن حزب کمونيست کارگری، زبان ناشخصيتها، و عافيت طلبان و نارفيقهای تندپيچهای تاريخ را درازتر کرده است.

جايگاه "حرمت سياسی" کورش مدرسی و حميد تقوائی که در دوران پس از مرگ منصور حکمت با "درافزوده" هايشان ميدان جديد بی حرمتی ضدکمونيستی  به کمونيسم کارگری و منصور حکمت را به روی امثال ايرج آذرين گشودند، بايد خيلی والا باشد!

طنز تلخ و گزنده ای است، همه پارامترهای اين معادله و فاکتورهای فعال اين ميدان، و اين تزها و آنتی تزها در زمانهای متفاوتی، زير سايه و  اکثرا در حاشيه جنبش کمونيسم کارگری زندگی کرده اند. آيا بستر مشترکی، پايه های کمونيسمهای خرده بورژوائی و غير کمونيسم کارگری، اين رگه های مختلف سوسياليستهای اولوسيونيست و منتظر "اصلاح" بدست مقامهای ربانی جمهوری اسلامی ، و يا عبور "انقلاب" از سر پيچ "بيخ گوش" جامعه ايران، اين طيف متلون و گاه متضاد و متخاصم تا حد نفرت و دشمنی را به هم مرتبط نميکند؟ 

۱۴ ژوئيه ۲۰۰۷

ايرج فرزاد

Iraj.farzad@gmail.com
www.iraj-farzad.com
http://iraj-f.blogfa.com
 tel: oo۴۶۷۳۹۵۵۵۰۸۵

به استقبال گردهمايی زندانيان سياسی در شهر کلن گفتگو با «مرجان افتخاری»

مجيد خوشدل
کنترل مراکز اطلاع‌ رسانی و به انحصار در آوردن اخبار پس از سرکوب، مهندسی افکار عمومی، جعل حوادث و رويدادهای تاريخی... ويژه‌گی تمام نظام‌های توتاليتر در جهان بوده است.
حاکمیّت اسلامی ايران که اين دکترين شناخته شده را از دوران تثبيت نسبی خود به خدمت گرفته است، در چند سال اخير طرح جاه‌طلبانه‌ای را با امکانات نامحدود به مورد اجرا گذاشته تا حلقه‌ی گم شده‌ی انحصار دينی ـ ايدئولوژيکی ـ سرمايه‌داری خود را کامل نمايد: تصاحب و فتح دژ تاريخ زندان سياسی به منظور سوق دادن رويکرد «مبارزه برعليه فراموشی» به راهکارهای «مبارزه برای فراموشی».
اين پروژه تاکنون سه فاز اوليه‌ی خود را با موفقیّت نسبی پشت سر گذاشته است:
اوّل ـ به راه انداختن جنگ حيدری، نعمتی (جنگ روانی) در ميان زندانيان سياسی سابق در خارج از طريق انتشار مقالات، کمک با بازتکثير برخی از کتابهای منتشر شده‌ی «سودمند» در خارج، نيز عمده کردن اختلافات سياسی، ايدئولوژيکی زندانيان سياسی مذهبی و غيرمذهبی با تکرار، تکرار و باز تکرار آنها از کانال‌ها و شيوه‌های مختلف، دامن زدن به جو تهمت و افترا در ميان زندانيان سياسی توسط عناصری که فاقد شخصیّت حقيقی يا حقوقی هستند (و يا زندانيان سياسی سابقی که قدرت طلب، سودجو و فرصت طلب هستند)، و در انتها به انفعال کشاندن فعالان عرصه‌ی زندان سياسی در خارج و از کار انداختن موتور توليدات فکری ايشان، و به يک معنا خارج ساختن قطار مبارزه بر عليه فراموشی از روی ريل حافظه تاريخی ايرانيان تبعيدی.
دوم ـ به ميدان آوردن برخی از زندانيان سياسی سابق در ايران (عموماً زندانيان دوران شاه)، استفاده از وجهه‌ی ايشان در راستای تأکيد، بزرگنمايی و دادن ابعاد غيرواقعی به زندانهای رژيم پهلوی، با هدف به حاشيه راندن و موجه نشان دادن دوران ده ساله‌ی سياه زندانهای ج. اسلامی.
سوم ـ آزاد گذاردن نسبی برخی از زندانيان سياسی رژيم گذشته درانتشار خاطرات خود، انجام مصاحبه با برخی از اين زندانيان سياسی (گفتگوهايی که پرسش‌هايش غالباً با اتورتيه‌ی دولتی همراه است) و سپس انتشار و توزيع وسيع آنها در داخل و خارج از کشور.

چنانچه اشاره شد اين طرح فاشيستی سه مرحله‌ی آغازين خود را بی‌درد سر پست سرگذاشته است. از سال گذشته امّا مراحل کارشناسی فاز آخر اين پروژه به مورد اجرا درآمده است: تلاش و رايزنی در برخی از محافل ايرانی در جهت برگزاری مراسم زندانيان سياسی توسط وابستگان سياسی و کارورزان رژيم اسلامی در خارج کشور!

در چنين موقعیّت خطيری دومين گردهمايی سراسری زندانيان سياسی را در شهر کلن آلمان در پيش روی داريم. نزديک به يک سال دوستان ما فرصت داشته‌اند تا با امکانات محدود خود، رؤيای برگزاری سميناری مترقی و دموکراتيک را جامه‌ی عمل بپوشانند.
به زير يک سقف گرد آوردن زندانيان سياسی مخالف رژيم اسلامی از طيف‌های مختلف، پاشنه‌ی آشيل حاکمیّت اسلامی در اجرای طرح‌های توسعه‌طلبانه‌ای خواهد بود که دست يازيدن به سنگر زندانيان سياسی از آن جمله است.
پرسيدنی‌ست: آيا رفقای برگزارکننده‌ی گردهمايی کلن از مسئوليتی که به آنان محول شده، آگاهند؟ آيا آنهايی که از خواب و راحت خود برای برپايی سمينار زندانيان سياسی مايه گذاشته‌اند، می‌دانند که آزموده را آزمودن خطاست؟
در اين رابطه با مرجان افتخاری، يکی از کوشندگان گردهمايی کلن به گفتگوی تلفنی می‌نشينم:

* خانم مرجان افتخاری ضمن تشکر از شرکت‌تان در اين گفتگو، پيش از آن‌که پرسش‌های مشخصی را با شما در ميان بگذارم، می‌خواهم بدانم شما به عنوان فردی که اخيراً به جمع برگزارکنندگان گردهمايی سراسری زندانيان سياسی پيوسته‌ايد، و به عنوان فردی که عموماً مقوله‌ی زندان سياسی را از ديدگاه حقوق بشری مورد توجه قرار داده‌ايد، آيا تا اين تاريخ سازماندهی گردهمايی کلن را «همگانی»، «سراسری» و «دموکراتيک» برآورد کرده‌ايد يا خير؟
ـ من هم از شما تشکر می‌کنم که برنامه‌ريزی کرديد تا با من مصاحبه‌ای داشته باشيد. همان‌طور که گفتيد من در سمينار اوّل نتوانستم شرکت کنم. البته نه به دليل اين‌که نمی‌خواستم، بلکه به دليل پاره‌ای مشکلات قادر به آن نشدم. امّا در مورد اين سمينار؛ اين‌که اين سمينار آيا دموکراتيک است؟ بله! من فکرمی‌کنم تا آن جايی که امکان داشته، ما سعی کرده‌ايم دموکراتيک بودن آن را حفظ کنيم، به اين شکل که از افراد مستقل، افرادی که وابسته به جريانات و گروههای مختلف هستند، دعوت کنيم.
* من اظهار نظر کوتاهی از شما خواستم تا بعد در خلال گفتگو وارد جزئيات آن شويم.
ـ بله، من سازماندهی سمينار را دموکراتيک می‌بينم.
* باز هم يک پرسش حاشيه‌ای ديگر: آيا شما و دوستان‌تان از موقعيت‌ خطيری که در آن به سر می‌بريم (از زاويه‌ی حضور روزافزون ج.اسلامی در محافل ايرانی خارج کشور) و از اهميت اين گردهمايی آگاه هستيد؟ من می‌خواهم از شما خواهش کنم پاسخ لوکس و محافظه‌کارانه به من ندهيد، چرا که اين سمينار تمام می‌شود و کلی مشکلات و مسايل باقی می‌ماند.
ـ دقيقاً ما از اهميت برگزاری اين سمينار اطلاع داريم و می‌دانيم با چه هدفی اين گردهمايی را برگزار می‌کنيم. برای اين‌که موضوع سمينار، يعنی زندان، زندان سياسی، شکنجه و اعدام آنقدر اهميت دارد، که آن را با اين وسعت برگزار می‌کنيم. البته ما به خوبی می‌دانيم که رژيم ج. اسلامی از برگزاری سمينار اطلاع دارد، و چون در سمينار به روی همه باز است و ما از کسی کارت شناسايی نمی‌خواهيم، چه بسا عواملی از رژيم در آن حضور داشته باشند. يعنی ما از خطرات احتمالی آن هم آگاه هستيم.
* به هر حال نتيجه‌ی گفتگوی ما هر دو ادعای شما را ثابت می‌کند! گفتگو را با اين پرسش پی‌بگيريم: برگزارکنندگان گردهمايی برای تقسيم مسئوليت‌ها گروههای کاری‌ای تشکيل داده‌اند. لطفاً اين گروههای کاری را برايم نام ببريد.
ـ ما گروههای کاری متعددی تشکيل داده‌ايم، از جمله گروه کاری جنبش زنان و رابطه‌ی آن با زندان سياسی، گروه کاری کارگری و رابطه‌ی آن با زندان سياسی، گروه‌ کاری جوانان و نوجوانان و رابطه‌ی آن با زندان سياسی، همين‌طور گروه فرهنگی و هنری، و گروه‌کاری مردم تحت ستم.
* اطلاعات مرا تصحيح يا تکذيب کنيد: برخی از گروههای کاری‌ای که نام برديد، تا اين تاريخ آن‌طور که بايد و شايد نتوانسته‌اند همکاری طيف‌های مختلف فعالين سياسی و زندانيان سياسی سابق را به خود جلب کنند. اگر اين موضوع صحت دارد، شما اين عدم موفقیّت را چگونه توضيح می‌دهيد؟
ـ من برداشت متفاوتی از صحبتی که شما کرديد، دارم. مثلاً در رابطه با گروه جوانان و نوجوانان هدف ما اين است که طيف وسيعی از کسانی که در زمان انقلاب يکی ـ دو ساله بودند و حالا مردان و زنان سی ساله‌ای هستند، جذب اين حرکت کنيم. که اتفاقاً تعداد زيادی از اين اشخاص از طيف‌ها و ديدگاههای مختلف اعلام همکاری کرده‌اند. مثلاً شخصی که در دو سالگی با تمام خانواده‌اش در زندان بوده و دوازده نفر از اعضای خانواده‌اش را اعدام‌ کرده‌اند. در بخش زنان اتفاقاً ما ديدگاههای مختلفی داريم، مثل خانم شادی امين که ديدگاه مشخصی دارد، يا خانم سارا نيکو، خانم مينا احدی که عضو حزب کمونيست کارگری است، و عزيزه‌ی شاهمرادی که به عنوان يک فرد مستقل (که اگر مشکلات اداری‌اش حل شود) در سمينار شرکت می‌کند، و خود من. در گروه‌ کاری مردم تحت ستم هم همين‌گونه است. اگر دقت کرده باشيد، «شکيب» را داريم، چنگيز قبادی و وريا بامداد را داريم. امّا واقعیّت را به شما بگويم، در قسمت گروه‌ کارگری ممکن است تغيير و تحولاتی پيش بيايد و هنوز اعضای آن تکميل نشده است. ولی ما در آنجا هم محمود خليلی را داريم، فرخ قهرمانی را داريم که دو تفکر متفاوت را نمايندگی می‌کنند. در عين حال در تلاش هستيم تا از کسانی دعوت کنيم که مستقل هستند، امّا در رابطه با جنبش کارگری کار کرده‌اند.
* اگر مواردی که شما می‌گوييد درست باشد (که طبق اطلاعات من قطعاً بخش‌هايی از آن صحت دارد و قدم‌های مثبتی برای اولين بار در زير يک سقف برداشته شده) امّا اين سؤال برايم پيش آمده که مثلاً چرا بخش جوانان کمتر از دو ماه پيش از برگزاری سمينار اطلاعيه‌ی دعوت به همکاری را منتشر می‌کند؟
ـ آن زمانی که اطلاعيه منتشر شد، هنوز همه‌ی افراد اعلام آمادگی نکرده بودند. تنها يک نفر [از گروه جوانان و نوجوانان] خانم ليلا دانش اين بيانيه را منتشر کرده بود. امّا بعد از انتشار آن تعدادی اعلام آمادگی کردند، بعضی به عنوان سخنران، و يا برخی مثل آقای سهراب خوش‌بويی (که در آن زمان کودک دو ساله‌ای بود) می‌خواهد تجربيات‌اش را از آن دوران مطرح کند. بنابراين همان‌طور که می‌گوييد اين بيانيه دو ماه قبل از برگزاری سمينار منتشر شد تا اين‌که تعدادی بتوانند روی شرکت در گردهمايی فکر کنند.
* علی‌العصول تا اين تاريخ بايد اغلب موضوع‌های سخنرانی و سخنرانان گردهمايی مشخص شده باشد. اگر اين‌طور است لطفاً اين ليست را برايم شرح دهيد.
ـ در رابطه با موضوع‌های سخنرانی قرار بود سخنرانان تا اول ماه جولای خلاصه‌ای از مقالات‌شان را به ما ارايه دهند، که متأسفانه خيلی‌ها هنوز اين کار را نکرده‌اند. ما از اين درخواست دو هدف را دنبال می‌کرديم؛ يکی اين‌که بتوانيم آنها را ترجمه کرده و روی اکران بزرگ نمايش دهيم تا شرکت‌کنندگان آلمانی از موضوع و محتوای سخنرانی‌ها مطلع باشند. با اين حال تعدادی از آنها موضع‌های بحث خودشان را روشن کرده‌اند، که من تا جايی که به خاطر داشته باشم، خدمت‌تان عرض می‌کنم...
* خواهش می‌کنم!
ـ از گروه کارگری، فرخ قهرمانی بيشتر راجع به مسئله محمود صالحی صحبت می‌کند. بابک آزاد که خودش کارگر بوده، راجع به جنبش کارگری و مشکلات آن صحبت خواهد کرد. محمود خليلی در رابطه با کارگران در زندانهای جمهوری اسلامی صحبت می‌کند، يعنی از ضرباتی که کارگران فعال در سازمانها و احزاب در دهه‌ی ۶۰ متحمل شدند و کارشان به زندان کشيده شد.
از گروه کاری مردم تحت ستم «شکيب» که می‌دانيد کُرد است و تجربه‌ی زيادی از جنبش مردم کردستان دارد. حميد قبادی و وريا بامداد هم‌ همين‌طور. ولی ما داريم تلاش می‌کنيم ارتباط با فردی از اهالی ترکمن‌ها را برقرار کنيم تا او از تجربه‌ی دردناک آنجا هم صحبت کند ـ البته هنوز نتوانسته‌ايم اين ارتباط را برقرار کنيم.
* چون اين گفتگو فی‌البداهه است و شما از مضمون پرسش‌ها اطلاعی نداشته‌ايد، قطعاً امکان دارد مواردی را از قلم انداخته باشيد. با اين حال پرسش من از شما اين است که در گردهمايی کلن آيا ما از زندانيان سياسی مذهبی (تشکيلاتی يا فارغ از تشکل سياسی) از گرايش‌های مختلف چپ، حتا چپ‌های غير راديکال که مخالف ج. اسلامی هستيد، سخنرانانی خواهيم داشت؟ لطفاً اظهار نظرتان را از گروه کاری زنان که خودتان در آن حضور داريد، شروع کنيد.
ـ در رابطه با گروه‌کاری زنان، ما بيانيه‌ای منتشر کرديم و در آن خواستيم، تمام کسانی که در اين عرصه نظر دارند، اعلام آمادگی کنند. متأسفانه تا اين تاريخ فقط همين چهار نفر اعلام آمادگی کرده‌اند. مثلاً ما انتظار داشتيم از گروه «کارزار زنان» نماينده‌ای در گردهمايی داشته باشيم. امّا متأسفانه به دليلی که من نمی‌دانم، آنها نماينده‌ای به ما معرفی نکرده‌اند و...
* شايد به اين دليل که جمع کارزار زنان جمع يکدستی نيست و نظرگاههای متفاوتی دارند.
ـ بله، همان‌طور که می‌گوييد جمع يکدستی نيستند. البته آنها در ابتدا اعلام کردند که در گردهمايی شرکت می‌کنيم و نماينده‌ای خواهيم فرستاد، ولی تا اين تاريخ نتوانسته‌اند اين کار را انجام دهند ـ امّا ما جا را برای آنها باز گذاشته‌ايم. حتا ما در ميان خودمان صحبت کرده‌ايم که جايی را باز بگذاريم برای فردی که حتا از گروه کارزار زنان نباشد، امّا مطلبی برای ارايه داشته باشد، که ما بلافاصله جايی را برای او باز خواهيم کرد.
* خانم افتخاری تمرکز سؤال من بر روی سخنرانانی از طيف زندانيان سياسی مذهبی ـ تشکيلاتی يا فارغ از تشکيلات سياسی آنها بود، و اين‌که آيا آنها در سمينار شما حضور دارند، يا خير؟
ـ متأسفانه در گروه‌کاری زنان ما هنوز اين را نداشته‌ايم.
* در رابطه با گروههای کاری ديگر چطور؟
ـ در مورد گروههای ديگر، مثلاً آقای ايرج مصداقی خودش اعلام آمادگی کرد. می‌دانيد که ايشان از فعالين سازمان مجاهدين بوده‌اند...
* البته ايشان الان فرد مستقلی هستند.
ـ بله، ولی به هر حال جزو طيف چپ يا مارکسيست‌ها نيستند...
* کاملاً درست است!
ـ به هر حال ايشان با کمال ميل اعلام آمادگی کرده و گفته است که در سمينار شرکت می‌کند و شعرخوانی خواهد کرد...
* آن اشعاری که از زندانيان سياسی به جا مانده است؟
ـ بله! و ما خيلی خوشحال شديم. يا مثلاً خانم ليلا دانش که زندانی سياسی نبوده، امّا قبلاً با حزب کمونيست کارگری همکاری می‌کرده و الان جزو هيچ جريان سياسی نيست.
* بگذاريد سؤال شسته ـ رفته‌ام را با شما در ميان بگذارم: همان‌طور که اطلاع داريد تعداد زيادی از زندانيان سياسی در زندانهای ج. اسلامی از زندانيان مذهبی، که در آن دوره از هواداران و اعضاء سازمان مجاهدين خلق بوده‌اند، به شمار می‌روند. از آنجا که من اطلاع موثق دارم که رفقای برگزارکننده‌ی گردهمايی کلن با تعدادی از زندانيان سياسی سابق تماس گرفته‌اند، از شما می‌پرسم که آيا با اين افراد تماس گرفته‌ايد؟ خصوصاً که قرار است گردهمايی شما همگانی و دموکراتيک برگزار شود.
ـ من برای اين‌که پاسخ دقيقی به شما بدهم، مجبورم از گروه‌ کاری زنان (که خودم در آن مسئوليت دارم) صحبت کنم.  ما به‌طور خاص، و گروههای ديگر به طور عام از کسی دعوت نکرده‌ايم. شايد به دليل اين‌که دفعه‌ی قبل آن‌طور که من شنيده‌ام مشکلاتی در زمينه‌ی دعوت کردن يا نکردن از افراد وجود داشته، از اين رو ما سعی کرده‌ايم که از طريق اطلاعيه‌های منتشره، خود افراد اعلام آمادگی کنند. از آنجايی که مسئله‌ی زندانی سياسی واقعاً همه‌گير است، خيلی‌ها خودشان برای شرکت در سمينار اعلام آمادگی کرده‌اند. البته موارد استثنايی بوده، مثلاً از آقای سهراب خوش‌بويی ما خواستيم که در گردهمايی شرکت کند. و يا همان‌طور که گفتم آقای ايرج مصداقی خودشان اعلام تمايل کردند و ما خيلی از ايشان تشکر کرديم، و من شخصاً خودم از ايشان تشکر می‌کنم. به هر حال در رابطه با گروه کاری زنان يک چنين اعلام آمادگی از طرف گروههای مذهبی متأسفانه نشده...
* وقتی می‌گوييد «متأسفانه» بنابراين جا برای جبران مافات هست؟
ـ ما می‌توانيم واقعاً همين الان (غير از کارزار زنان که راجع به آن صحبت کرديم) يکی از جريانات مذهبی، مثل سازمان مجاهدين اگر بخواهد ديدگاهش را روی مسئله زنان، حتا از ديدگاه مذهبی مطرح کند، ما اين‌جا را برای آنها باز ‌کنيم تا آنها بيايند و راجع به آن صحبت کنند. يعنی واقعاً نه من، نه مژده و نه عزيزه، هيچکدام اين محدوديت را قايل نيستيم که اگر فردی از سازمان مجاهدين، يا از ساير ديدگاههای مذهبی بخواهد نظرات خودش را راجع جنبش زنان در سمينار بيان کند. همان‌طور که گفتم ما اين‌جا را برای آنها باز خواهيم گذاشت. 
* پوشه‌ی ديگری را باز می‌کنم...
ـ من می‌توانم يک نکته‌ی ديگر را بگويم؟
* حتماً!
ـ ديشب در برنامه‌ی پالتاکی که سهراب خوشبويی آمد و صحبت کرد، در اول صحبت‌اش وقتی اعلام کرد که من «مجاهد» نيستم و خانواده‌ام هم الان مجاهد نيست، مو به تن ما راست شد. يعنی فکر کرديم که چرا يک نفر بايد اول بگويد که من اين نيستم و آن نيستم و خانواده‌ام هم اين نيست، و بعد حرف‌اش را شروع کند. يعنی واقعاً احساس ناراحتی شديدی می‌کرديم که ما چه جوی را به وجود آورده‌ايم که يک جوانی که دوازده نفر از عزيزانش را از دست داده، بايد اول انزجار خودش را از سازمان مجاهدين اعلام کند، و بعد بگويد که من خوشحالم که در جمع شما هستم.
* به هر حال اين موضوع دلايل بسياری دارد و حتماً بخشی از آن به سازمان مجاهدين ربط پيدا می‌کند. ولی دلايلی ديگری هم دارد که متأسفانه بسياری از دوستان و رفقای چپ و مارکسيست (رفقای خودم را عرض می‌کنم) از اين مسئله غافل هستند که ج. اسلامی در رابطه با مجاهدين کارهای تبليغی بسياری کرده، که باز متأسفانه ما خواسته يا ناخواسته در مسير تبليغات جمهوری اسلامی قرار گرفته‌ايم و...
ـ من اين را نمی‌بينم، به نظر من خود سازمان مجاهدين نقش زيادی در اين قضيه دارد.
* شما به بخش اول اظهار نظر من توجه نکرديد. من گفتم بخشی از اين مسئله به سازمان مجاهدين خلق و سياست‌های آن برمی‌گردد، امّا بخش ديگر تبليغاتی است که ج. اسلامی در ميان پناهندگان و در ميان فعالين سياسی به راه انداخته تا بر خود آنها با مجاهدين اين‌گونه باشد. به هر صورت، اين مسئله گمان نمی‌کنم که به گفتگوی ما ربط چندانی داشته باشد. امّا می‌خواستم پوشه‌ی ديگری را باز کنم، که آن تماس با زندانيان سياسی‌ای است که تاکنون در محافل ايرانی حضور اجتماعی نداشته‌اند و يا تريبونی در اختيار آنان قرار داده نشده. پرسش‌ام اين است که شما به‌طور خاص (گروه‌کاری زنان) و به‌طور عام (گروههای کاری ديگر) چه موفقيت‌هايی در اين زمينه کسب کرده‌ايد؟
ـ يک سری از زندانيان سياسی که در خارج از کشور زندگی می‌کنند، حاضر به هيچگونه فعاليت سياسی با هيچ گروه و سازمانی نيستند. اين مسئله در همه کشورها بوده و در مورد کشور ما هم وجود دارد. البته ما سعی کرده‌ايم که از طريق ترتيب دادن مصاحبه‌های راديويی با تعدادی از اين افراد، آنها آن‌چه را که در رابطه با زندان، سرکوب و راجع به وضعيت خودشان تجربه کرده‌اند، با ما در ميان بگذارند. در اين رابطه تا الان موفق شده‌ايم همکاری سه نفر را در اين زمينه جلب کنيم...
* بسيار عاليست!
ـ و يا حتا در برنامه‌ی ديگری از دوستانی که نظر دارند، خواسته‌ايم تا نظرات‌شان را مطرح کنند. که اتفاقاً در اين رابطه يکی از دوستان قبول کرده تا در سمينار شرکت کند. اين فرد تا الان در هيچ کجا صحبت نکرده، هيچ وقت مقاله‌ای ننوشته و در هيچ کجا حضور نداشته، و تنها به عنوان شنونده در برنامه‌های مختلف شرکت داشته...
* موضوعی که ايشان مايل‌اند روی آن صحبت کنند؟
ـ ايشان نظر خاصی دارد راجع‌به دادخواست زندانيان سياسی، که يک کار تحقيقی و آکادميک است، که البته راجع‌به مفاد آن با من و همايون ايوانی در يکی از جلسات داخلی‌ صحبت کرده است. ما از ايشان خواسته‌ايم، همان‌طور که خودش می‌خواهد در اين زمينه فعال‌تر باشد. با اين‌حال ما باز هم در تلاش هستيم تا در يک ماه و نيم باقی مانده، از طريق مصاحبه‌های راديويی و تلويزيونی تريبونی فراهم کنيم برای بچه‌هايی که تا الان تريبونی نداشته‌اند.   
* موضوعی که شما در يکی از نوشته‌های اخيرتان به‌طور تلويحی اشاره کرديد، موضوعی که در گفتگوهای بی‌شماری که با دوستان و رفقای زندانی سياسی سابق و حتا فرزندان عزيزان اعدامی مورد تأکيد قرار گرفته، استقلال مراسم و گردهمايی‌ها از گروهها و جريانات سياسی است (استقلال به معنی حذف يا ناديده گرفتن آنها نيست، بلکه زير اتورتيه‌ی آنها نرفتن است). پرسش‌ام اين است که گردهمايی کلن چقدر در برآورده کردن اين خواسته‌ی دموکراتيک موفق خواهد بود؟
ـ من فکر می‌کنم با توجه به ترکيب سخنرانان، و با توجه به بحث‌هايی که می‌شود، اين انتظار برآورده شود. مثلاً درست است که در گذشته من به اتهام همکاری با يک جريان سياسی دستگير شدم، امّا الان همه اين را می‌دانند که من وابستگی به هيچ گروه سياسی ندارم. و اين مسئله فقط به من محدود نمی‌شود و بچه‌های ديگر را هم شامل می‌شود. مثلاً سياوش محمودی، سودابه اردوان، مژده ارسی، و يا بچه‌های ديگری که دست اندرکار اين برنامه هستند، با اين‌که همه از زندانيان سياسی بوده‌ايم، همه‌ی ما اتهامات مشخصی داشته‌ايم و با تشکيلات مشخصی فعاليت می‌کرديم، امّا الان هيچکدام از ما واقعاً وابستگی به هيچ جريانی نداريم، و خيلی فرا سازمانی و فرا حزبی در حال پيش بردن کارهای سمينار هستيم...
* (با خنده) شما «هيچکدام» را خيلی راحت می‌گوييد. در صورتی‌که شما هم يک جمع يک دستی نيستيد.
ـ اصلاً نيستبم! دقيقاً همين‌طور است. خوبی و دموکراتيک بودن قضيه اين است ما هيچکدام در فکر تشکيل يک حزب و سازمان نيستيم، چرا که نقطه نظراتمان خيلی با هم متفاوت است. به‌طور مثال، همان‌طور که می‌دانيد من راجع‌به حقوق بشر می‌نويسم، در حالی‌که ممکن است ديگران دراين باره ننويسند، يا آن را موضوع جداگانه‌ای بدانند.
* قبل از جمع‌بندی گفتگويمان که با طرح يک پرسش همراه خواهد بود، می‌خواهم بدانم که آيا موضوع مهمی را از قلم انداخته‌ايم، که شما مايل باشيد به آن بپردازيد؟
ـ دلمان می‌خواهد، مايل هستيم، هر آن کسی که به مسايل سياسی و مبارزه‌ی مردم ايران اهميت می‌دهد، هر آن کسی که مسئله زندان، شکنجه و اعدام برايش اهميت دارد و بر اين باور است که اين سه موضوع درد بزرگ جامعه‌ی ما است، ما از آنها می‌خواهيم که در گردهمايی کلن شرکت فعال داشته باشند، نظرات خودشان را مطرح کنند تا ما بتوانيم غنی‌تر، با دست‌های پر به انتقال نقطه نظراتمان بنشينيم، تا از اين راه بتوانيم گوشه ای از معضل جنبش انقلابی کشورمان را حل کنيم. ما نمی‌خواهيم سميناری جدا از مبارزه‌ای که در ايران می‌گذرد، داشته باشيم، آن هم با اين انگيره که فقط سميناری برگزار کرده باشيم. 
به زبان ساده ما می‌خواهيم اين گردهمايی را به مشکلات و مبارزات مردم ايران ارتباط دهيم، مشکلاتی نظير مشکلات کارگری، زنان، و به خصوص جوانان و جنبش دانشجويی و...
* بگذاريد جمع‌بندی‌ام را اين‌گونه فرموله کنم: شما و دوستان‌تان با کار و تلاش بسيار در فکر برپايی گردهمايی هستيد که متأسفانه موضوع آن برای اکثريت جامعه‌ی ايرانی، و حتا اکثریّت جامعه‌ی ايرانی تبعيدی فراموش شده است. (اين باور من است). تا اين تاريخ شما با مشکلات زيادی درگير بوده‌ايد و طبق اطلاعات من، روند کار و نتيجه‌ی تلاش‌تان هنوز فاصله‌ی زيادی دارد تا گردهمايی کلن به شکل دلخواه برگزار شود. از شما می‌پرسم خواسته‌ی مشخص شما از زندانيان سياسی سابق، از فعالين سياسی و از ايرانيان با وجدان چيست؟ و آنها چه کمکی می‌توانند در برگزاری اين گردهمايی به شما بکنند؟
ـ اول اين را بگويم که نظر من کاملاً با شما مخالف است. من اصلاً فکر نمی‌کنم که مسئله زندان و زندانی سياسی فراموش شده است. چرا؟ برای اين‌که در ايران هر روز می‌بينم و می‌شنويم که تعدادی از دانشجويان را گرفته‌اند، تعدادی از کارگران را زندانی کرده‌اند، زنان را به عنوان بدحجابی و بی‌حجابی و فعاليت‌های ديگرشان دستگير کرده‌اند، حتا ما در ايران اين همه اعدام داشته‌ايم. من فکر نمی‌کنم...
* تأکيد من البته بر روی خارج کشور بود.
ـ در خارج کشور بحثی نيست. امّا تا زمانی که مسئله زندان و زندانی سياسی در ايران هست، اين مقوله چه در ايران و حتا چه در خارج کشور فراموش نمی‌شود. در اين‌جا به خاطر آزاديها و امکاناتی که وجود دارد، ما در واقع صدای آن مردم هستيم. بنابراين نمی‌توانيم بگوييم که مسئله زندان و زندانی سياسی فراموش شده است. مثلاً فرض بگيريم که زنان اعلاميه‌ای برای گردهمايی خودشان می‌دهند راجع به مسئله سنگسار، به خاطر نقض حقوق بشر، و بعد اعلام کنند که ما زندانيان سياسی هستيم که به خاطر زندان، سرکوب، شکنجه و اعدام می‌خواهيم يک گردهمايی برگزار کنيم، ببينيد اين دو با هم چقدر متفاوت هستند...
* در رابطه‌ی جنبش‌ها و خواستهای اجتماعی و چفت شدن آنها با مقوله‌ی زندان سياسی در ايران هيچ ترديدی نيست. تأکيدی که من در پرسش‌ام داشتم اين بود که مقوله‌ی زندان سياسی در خارج کشور رفته ـ رفته دارد به يک موضوع لوکس تبديل می‌شود. امّا از شما پرسيده بودم که خواستهای شما از سه طيفی که نام برده بودم، چيست؟
ـ خيلی راحت بگويم؛ چون ما خودمان زندانی سياسی بوده‌ايم، چون سرکوب در جامعه‌ی ما وحشتناک است، و چون آزاديهای دموکراتيک، آزادی بيان، قلم، انديشه، آزادی احزاب، گروهها و سازمانهای سياسی در ايران وجود ندارد، تأکيد ما روی نفی سرکوب، نفی زندان سياسی، شکنجه و اعدام است. اين سه نکته‌ی اساسی محور اصلی بحث‌های ما است.
* ايرانيان مألوف چه کمکی می‌توانند به شما بکنند؟
ـ هر کسی هر گوشه‌ای را نه فقط برای بحث، بلکه برای آمار و ارقام، برای آرشيوی که می‌خواهيم برای زندانيان سياسی درست کنيم، بگيرد ما خوشحال می‌شويم. يا در بخش‌های مختلفی از قبيل اطلاع‌رسانی، فيلم و مستند کردن فعاليت‌های جمعی‌مان. و چه از نظر نظری...
* و يا شرکت در گروههای کاری مختلف؟
ـ شرکت در گروههای کاری مختلف، واقعاً قدم‌شان خوش، و ما از همکاری آنها استقبال می‌کنيم.
* خانم مرجان افتخاری، از وقتی که برای اين گفتگو به من داديد، بی‌نهايت از شما متشکرم.
ـ خيلی از شما متشکرم، از اين‌که اين مصاحبه را ترتيب داديد. اميدوارم کار ما مثبت باشد تا بتوانيم گوشه‌ای از مشکلات‌مان را طرح کرده و به بحث بگذاريم.            
*       *       *

تاريخ انجام مصاحبه: ۸ ژوئيه  ۲۰۰۷
تاريخ درج مصاحبه: ۱۴ ژوئيه ۲۰۰۷        
منبع:
www.goftogoo.net 

 

عزیزه شاهمرادی :اعلام جرم در دادگاه افکار عمومی جهان

از نگارش و چاپ کتاب " زندانی تهران" به قلم تواب "مارینا نمت" ، از طریق، توضیخ و معرفی نویسنده به زبان انگلیسی که با تصویری از وی همراه بود، مطلع شدم. کتاب در واقع روایت داستان زنی زندانی است، که در سال 60 دستگیر شده و سرانجام توسط  بازجویی که به او دلباخته و عاشقش می شود، از اعدام نجات می یابد. کتاب "زندانی نهران" توسط انتشارات پنگوئن در کاناذا به جاپ رسیده و درانگلستان،آلمان،امریکا،پرتغال،و کانادا منتشر شده و قرار است به چندین زبان دیگر هم ترجمه شود.  استقبالی این چنین، از کتاب نوشته شده،و بویژه موضوع داستان، من را که خود یک زندانی سیاسی  بوده و به مدت پنج سال و بیشتر از دوران محکو میت ام که دو سال بود،  شرایط و فضای ضد انسانی را در زندان های کمیته مشترک ، اوین وزندان شهرستان  و عموما در بند ها ی تنبیهی و سلول انفرادی  تجربه کرده ام و  شاهدی زنده  از قتل عام سیاسی سال 67  هستم که با "هیات مرگ"  نیز به عنوان یک مارکسیست  مواجه شده و  به ارتداد یعنی مرگ زیر شلاق محکوم شدم و مهم تر از آن، این که به عنوان یک فعال جنبش رهایی زنان، که فعالیت های سیاسی/ااجتماعی خود را از همان نخستین سال های پس از"آزادی!" از زندان اوین بر  موضوع ستم کشیدگی تاریخی ورهایی  زنان متمرکز کرده بودم به شدت منقلب کرد. به سایت های مختلف بویژه سایت هایی که در رابطه با مسائل زندان شکل گرفته که گرداننده گان آن بعضا،  خود نیزدر گذشته، زندانی بوده و همجنین سایت هایی اختصاص یافته به مسائل زنان مراجعه کردم تا شاید از واقعی یا جعلی بودن روایت اطلاع یابم. به ویزه آن که نویسنده به نقل ماجرا یی پرداخته، که در سالهای 63-60 رخ داده است که من هنوز دستگیر نشده بودم.  اما با کمال تاسف، حتی خبری در باره ی انتشار آن کتاب نبود چه رسد به نقد یا تایید آن. بی خبری و سکوت اما برایم دردناک تربود.  چرایی استقبال و انتشار گسترده کتاب توسط یکی از معتبرترین!! انتشارات در سطح جهان و مصاحبه های متعددی که با نویسنده کتاب در رسانه های متفاوت با توجه به تسلط او به زبان انگلیسی  انجام گرفته بود ، کاملا بدیهی و آشکار بود. مخدوش کردن چهره ی زن زندانی سیاسی ولوث کردن مقاومت و مبارزه او مبتنی بر نظریه و انگاشت های مرد مدارانه، همان نظریه  سکسیستی، که  زن را  مطیع و منفعل می پندارد. نظریه ای که مقاومت، جسارت و نافرمانی زن در عرصه عمومی به ویژه در حوزه سیاست و مبارزه را انکار می کند و آنگاه که واداربه، برسمیت شناختن ان می شود،موضوع با، اطاعت و تسلیم او در عرصه خصوصی آ ن هم به تنفرانگیز ترین شکل آن یعنی هم بستر شدن و ازدواج با باز جو ، لوث می گردد، با فرض اینکه آن چه "مارینا نمت" از نحوه برخورد خود در دوران باز جویی گفته است صحت داشته باشد.

 

مستند کردن تاریخ ازمنظر وبه قلم سرکوب گران،  پدیده نو ظهوری نیست.از همان آغاز پدیداری جامعه طبقاتی تاریخ همواره  این گونه  نوشته شده و به ثبت رسیده است تا از سویی ماهیت سرکو ب گرانه  فرادستان و صاحبان قدرت پوشیده بماند و از سویی دیگر از انتقال تجربه ی مبارزاتی فرودستان و مقاومت سرکوب شده گان در برابر شیوه های متفاوت ضد  انسانی ودهشتناک قدرت مسلط ، جلو گیری شود. هدف سرکوب گران همواره حذف مقاومت و آرمانهای انسانی  بوده و هست. فرادستان و استثمارگران تلاش کرده و می کنند تا با ترویج و تبلیغ یاس و نا امیدی و اعلام "پایان تاریخ" در تداوم و روند مبارزه علیه سرکوب گران  گسست ایجاد کرده  ومقاومت استثمار شده گان و فرودستان را بیهوده و بی سرانجام جلوه دهند.  آنها همواره برای ثبت شکست ها ، ضعف ها ، واژگونه سازی واقعیت ها وپنهان کردن حقایق قلم فرسایی کرده اند، تا بدین گونه، قدرت و سلطه خود را مطلق و شکست ناپذیر جلوه دهند.

 

اما علاوه بر سلطه جهان بینی و مواضع سیاسی فرادستان برجعل و مستند سازی تاریخ به طور عام، این حوزه نیز چون دیگر حوزه های اندیشه ، تحت سلطه ی نظریات مبتنی بر نابرابری جنسیتی و افکار سکسیستی  بوده و هست.  درمستند سازی رخداد ها و تاریخ نگاری  مرد مدارانه ، حضور زنان همواره نادیده و یا پوشیده نگاه داشته شده است. به ویژه آنگاه ، که راوی قصد ثبت مقاومت فرودستان را داشته است. این نادیده و پوشیده انگاری  عامدانه، مبتنی بر نظریه مرد مدارانه ای هست که زنان را همواره موجوداتی مطیع ، سربراه و منفعل  می پندارد. موجوداتی احساساتی ،شکننده و دنباله رو که به آسانی تاثیر پذیر و تعلیم پذیرند. کتاب "زندانی تهران" به قلم مارینا نمت ، به زبان انگلیسی که توسط انتشارات پنگوئن به چاپ رسیده و قرار است به دیگر زبانهای زنده دنیا نیز ترجمه و پخش شود بر چنین پندار و فرضیه سکسیستی پایه ریزی شده و به گسترده ترین شکل منتشر شده و می شود. نظریه ای که ،مقاومت، جسارت و فرارفتن از نرم ها ، نقش ها و وظایف سپرده شده و مورد انتظار اززن بر مبنای اندیشه مرد مدارانه انکار شده و یا با پرسش، و اماو اگر همراه است.

 

تاریخ سازی و مستند کردن رویدادهای تاریخی مبتنی بر اندیشه سکسیستی و افکاری مرد مدارانه تازه گی نداشته و ندارد. با نگاهی به تاریخ مکتوب مبارزات طبقاتی  ستم دیده گان و استثمار شده گان، حضور چنین نگرشی، کاملا مشهود است.حتی آنگاه که، تاریخ از نگاه و به قلم تاریخ نویسان "مستقل" ثبت شده است ،ساطه افکار مرد مدارانه بر قلم و اندیشه مورخ برغم جنسیت راوی به شدت سنگینی می کند.از این رو ،  خلا مستند کردن ،آشکار سازی و  تحقیق در رابطه با  مقاومت زنان با نگاهی مبتنی بر برابری جنسیتی در کتاب های تاریخی به شدت موجود است،حتی اکنون، پس از گذشت سالیانی دراز ازآغازو تداوم جنبش آزادی زنان ، و مبارزه علیه نا برابری جنسیتی ،این خلا همچنان باقی است. تاسف انگیزتر آن که ، اگر چه بخش مطالعات زنان به عنوان یک بخش مستقل در محیط های علمی و دانشگاهی از جمله دستاورد های جنبش آزادی زنان است، اما این بخش نیز به طور کلی تابع سلطه اندیشه و فضای عمومی غالب برمحیط های آکادمیک و علمی یعنی، ترویج "نسبیت فرهنگی" ناشی از "پست مدرنیزم" و دوری جستن و فاصله گرفتن از اندیشه ی انقلابی و رادیکال است.-روشن است که منظور این نیست که هیچ فردی با اندیشه انقلابی و رادیکال در این محیط ها حضور ندارد، اگر جه با آشکار شدن افکارش بی تردید با مشکل مواجه خواهد شد که کمتر ینش از دست دادن موقعیت شغلی اش خواهد بود.- چنین فضایی،و البته، به مراتب شدیدتر و مرد مدارانه تر بر صنعت چاپ و نشر به عبارتی بر صنعت فرهنگ سازی و ترویج اندیشه و افکار استثمار گران و قدرتمداران،  حاکم است. کتاب "زندانی تهران" ، به قلم مارینا نمت، نمونه اخیر تلاش های نظام سرمایه داری مرد مدارانه ای است که، در راستای پوشیده و نادیده گرفتن مقاومت زنان صورت گرفته است، بویژه زنان ایران و به طور مشخص زنان زندانی سیاسی که با مقاومت های جسورانه خود به راستی حماسه آ فریده و بر چنین نظریات مشعشع و غیر علمی خط بطلان کشیده اند. آن چه که من را وادار به نوشتن این نقد کرد،  جوهره ی همین تلاشهای مذبوحانه ی مرد مدارانه است.

 

تعهد و وفاداری  به پرنسیبهای برابری طبقاتی/نژادی/ جنسیتی ایجاب می کند تا موضوع بررسی شده و بر مبنای این جهان بینی مورد نقد قرار گیرد.این کمترین و ابتدایی ترین وظیفه و مسئولیت فعالان جنبش رهایی زنان در سراسر جهان و  ایران است. روز 21 خرداد، برابر با 11 ژوئن، چند روز پس از مطلع شدن از نگارش آن کتاب به عنوان یکی از افراد کمیته برگزارکننده دومین گرد همایی سراسری در رابطه با کشتار زندانیان سیاسی سال 67 و "گروه کاری زندانیان سیاسی و جنبش زنان" در جلسه پالتاکی اتاق پویش صحبتی داشتم.در آن جلسه به طور کلی به موضوع انتشار کتاب که در راستای سیاست های سرکوب گرانه نظام به غایت زن ستیز جمهوری اسلامی و با هدف مخدوش کردن مقاومت در زندان صورت گرفته است اشاره کردم.-در همان جلسه متوجه شدم که متاسفانه نویسنده کتاب از حمایت و کمک بخش مطالعات زنان دانشگاه تورنتو هم بهره برده است. پس از پی گیری این توضیح داده شد که "مارینا نمت " با افسانه پردازی و جعل کردن وقایع موفق به جلب چنین حمایتی شده است.- البته من نقد خود را به این مساله دارم که در این جا به آن نمی پردازم .- چند روز بعد دو نوشته در این مورد در سایت ها دیدم.  و درهمین رابطه، توضیح نکته ای را ضروری میدانم به ویژه برای کسانی که آگاهانه یا نا آگاهانه نخواسته و نمی خواهند تفاوتهای سیاسی/نظری موجود در جنبش رهایی زنان و فعالان این جنبش را دیده و آن را به رسمیت بشناسند، دیدگاهی که با کلی گویی و به کار بردن واژه "فمینیست ها" بدون در نظر گرفتن تمایزات ،و در واقع با شیوه "همه را با یک چوب راندن" در راستای ترویج اندیشه زن سیزانه و تاریخ سازی مرد مدارانه قرار می گیرد. بگذریم از این که، دست کم در این مورد مشخص نیز طرح مساله و نقد آن اگر جه به طور شفاهی از سوی آن بخش از "فمنیست ها" و گرایشی که جوهره ستم بر زنان را نه در تفاوت های بیولوژبک، که ناشی از موقعیت زنان در جامعه طبقاتی مرد مدارانه و تاریخی دانسته و رهایی زن را در گرو تغییرات بنیادین در سیستم سرمایه داری نژادپرست مرد مدارانه می داند،  یرای نخستین بار در جلسه پالتاکی صورت گرفت.-در صورت ضبط جتسه میتوان به آن مراجعه کرد.

 

در این نوشته من، قصد پرداختن به جزئیات و جعل سازی هایی که توسط مارینا نمت نویسنده کتاب "زندانی در تهران" صورت گرفته، را ندارم، زیرا در آن مقطعی که ایشان در زندان بوده و در بستر با  بازجوو معاشقه با وی، به خواسته های جنسی پلید ترین و منفورترین عنصر در سیستم سرکوب و زندان به اجبار! پاسخ مثبت داده و احیانا به لذت جویی جنسی  مشغول بوده  هنوز دستگیر نشده و در زندان نبوده ام در نتیجه نمی توانم شاهد مستقیم  آن شرایط وفضای حاکم بر زندان بوده باشم. هر چند رفتارها و شکنجه های وحشیانه ای که بر زندانیان به ویزه بر دختران باکره در آن مقطع اعمال شده است بنا بر اعترافات بازمانده گان آن دوره غیر قابل انکار است. اما نکته ای که در رابطه با کتاب "زندانی تهران" قابل تعمق و تامل است،و به باور من  بسیار بدیهی و روشن ، این است که "مارینا نمت"  رابطه ی  جنسی با بازجو را برای فرار از اعدام، انتخاب کرده ، رابطه ی که می باید مبتنی بر عاطفی ترین و لطیف ترین روابط انسانی بوده و استوار بر مبتنی بر عشقی آزاد باشد که در نهایت  اوج خود به رابطه ای جنسی منجرشود، و به جنین رابطه ای ادامه داده است ، انتخابی که این بار، اما با رضایت و به نوعی اختیار نیزهمراه بوده است. چنان که اودر مصاحبه اش با صدای امریکا، هنوز آن فرد بازجو را "شوهر اول" خود خطاب می کند و نه یک بازجوی تجاوزگر! اگر انتخاب و رضایتی وجود نداشت، ایشان با آ ن "جسارت" و "فرمان بر" نبودن که  بنا بر مدعای او دست بر قضا دلیل دل باختن قاتل و شکنجه گر  پاک ترین انسان های آرمان گرا – در صورت وجود خارجی داشتن چنان بازجویی در ان سالها-  به ایشان بوده است میتوانست  راهی دیگر برگزیند یا دست کم به آن بیاندیشد به ویژه آن که  به طور مداوم در حال گشت و گذار در خارج از زندان هم بوده است. به همان گونه که بعد از کشته شدن "شوهر اول" ، هنگامی که آقای موسوی پدر" شوهراول" به او می گوید که آنها یعنی مسئولان زندان، می خواهند که او با فرد دیگری ازدواج کند، می گوید "نه من خودم را می کشم" این جاست که هم ترس و وحشت از دستگیری پدرومادر و دوست پسرش یعنی آن اجبار رنگ باخته و از بین می رود، و هم جایگاه عاشق و معشوق عوض شده، و آن انتخاب و رضایت  پر رنگ تر می شود. به راستی آیا بازجو از او درخواست ازدواج کرده یا او خود برای گریز از اعدام چنان که در مصاحبه اش می گوید "هر کار که بخواهی ،انجام می دهم" خواهان آن رابطه برای اثبات تواب شدنش شده است. توضیحات و مصاحبه او در مورد چه گونه گی ازدواجش با بازجو ایجاد سوال و ابهام می کند. - این موضوع البته نیاز به بررسی از دیدگاه آسیبهای روانشناختی دارد، که کاملا لازم و ضروری است- توجه شود که چنین اجباری؟!، در شرایط و فضایی رخ داده است که انبوهی از زنان و دختران نوجوان زیر 18 سال، که بر اساس پیمان نامه حقوق کودکان، کودک شمرده می شوند، با غرور و سرافرازی در دفاع از آرمان های انسانی ، سرود خوانان به سوی جوخه های اعدام رفته اند. خاطرات و روایت متعددی  که توسط زنان زندانی سیاسی باز مانده از آن سال ها نوشته شده است، گواه این مدعاست. و او خود نیز در مصاحبه اش نا گزیر است  به آن" قهرمان" ها اشاره کند. روشن و آشکار است  که ، مساله و پرسش اصلی بر سر چرایی چنین انتخابی از سوی "مارینا نمت" نبوده و نیست. موضوع اصلی اما، مسئولیت پذیری در قبال چنین انتخابی،توجیه نکردن آن،و مهمتر مخدوش نکردن مقاومت و مبارزه هزاران انسان آزادیخواه، وزنان آزاد اندیش در انظارو افکارعمومی جهان است.تا آن جا که موضوع، به اعترافات ایشان به گناه و اشتباهات بسیار بزرگ شان بر می گردد، نه تنها مساله ای نیست ، که بر مبنای اعتقادات دینی شان به عنوان یک مسیحی، دست کم برای خود او لازم و گویا آرامش بخش بوده است. اما آن گاه که او ازمرز اعتراف به اشتباهات و نقد خود، می گذرد و برای توجیه عملکرد توابانه خود، در پی شریک جرم تراشیدن است و سعی می کند با مخدوش کردن مقاومت و مبارزه کسانی که از زندان های مخوف جمهوری اسلامی جان به در برده و برای رهایی از اعدام و آزادی ته تنها چون ایشان تن به خفت، و تباهی نداده و تواب نشده اند، که حتی برخی بیش از حکم  خود در زندان مانده اند، همه را زیر سوال برده ، و به دین گونه راه را برای توابان ریز ودرشتی که با پا نهادن بر شانه های زندانیان در بند، موفق به عبور از زندان شده اند، باز می کند.این جاست که انگیزه و هدف آگاهانه او به خوبی آشکار می شود.او می گوید" همه کسانی که از اوین اون روز ها آزاد شده اند  یک جایی کوتاه آمد ه اند" به دین گونه او بی شرمانه اعمال خود را توجیه می کند. و مقاومت در زندان را لوث می کند، واین حق همه ی  زندانیان سیاسی به ویژه ما زنان زندانی سیاسی و آن بخش از ما که، در آن سال ها در زندان بوده ایم، است ، که علیه او دست کم در انظار افکار عمومی جهان اعلام جرم کنیم.

 

"مارینا نمت" در نوشته خود  سعی کرده است تا با   استفاده از  ویژه گی های شخصیتی زن برخوردار از آگاهی جنسیتی  که به هویت زنانه ی خود برمبنای چنین دریافتی آگاهی دارد نوشته خود را از نقطه نظر جنبش رهایی   زنان  جذاب و قابل توجه نماید. به همین دلیل از ویژه گی هایی چون "جسور" بودن و "فرمان بر " نبودن استفاده می کند، و از آن جا که می داند ادعای او مبنی بر برخورداری از چنین آگاهی به طور کامل در تناقض با اندیشه و عمل او بوده است  عامدانه و آگاهانه آن را به دین رسمی خود یعنی مسیحیت نسبت می دهد تا از سویی از نقد  و تناقض آشکار بگریزد، و از سوی دیگر از حمایت جامعه مسیحیت با استفاده از تضاد های مابین ادیان برخوردار گردد. اما ایشان باید بداند و به باور من میداند که اطاعت و فرمانبری زن محدود و منحصر به دین اسلام نبوده و نیست که دست بر قضا اسلام از دیگر ادیان تک خدایی چنین تفکر واپسگرایی را به ارث برده است. اساسا ریشه چنین نگرشی به پدیداری جامعه مبتنی بر مالکیت خصوصی  باز می گردد که البته ادیان همواره نقش ابقا ، تقویت و باز تولید   این نگرش را داشته و دارند

 

اما پرسش اساسی این است، که کتاب "زندانی تهران"با جه اهدافی به چاپ رسیده است؟ چرا در سال7 200، ودر شرایط سیاسی حساس کنونی به چاپ رسیده و با چنین استقبالی مواجه شده است؟آیا "مارینا نمت" تنها به دلیل منافع مالی و سودجوئی های شخصی ، اقدام به چاپ چنین کتابی کرده است؟ به باور من،هدف و  انگیزه  از چاپ چنین کتابی بسیار فراتر از مسائل مالی است. سودجوئی های مالی/شخصی فقط بخش کوچکی از انگیزه ی نگارش و چاپ کتاب مورد نظر است. انگیزه اصلی، همان خط بطلان کشیدن بر مقاومت ها و مبارزات زنان زندانی سیاسی، و ترویج تصویر تسلیم طلبانه زنان و عدم برخورد سیستماتیک با نظام جمهوری اسلامی است.پروژه ای اگاهانه در راستای نظام سرمایه داری نژاد پرست مرد مدارانه است.  مارینا در مصاحبه اش با صدای امریکا می گوید " این ها اعترافات من است ، من دارم به همه مردم اعتراف می کنم که من این کارها را کردم و به هیچ وجه به آن افتخار نمی کنم ، ولی خب از یک دختر 17-16 ساله چه انتظاری میره ، "و از آن جا که می داند بسیاری از همان دختران 17-16 ساله مرگ را بر همکاری با رژیم  ترجیح داده اند، بلافاصله می گوید" درسته که خیلی از دخترها ی 17-16 ساله جونشون را دادن آنها قهرمان بودن، هر کسی از اوین تو اون روزها بالاخره پس از 2،3،8،یا 10 سال پایش را گذاشته بیرون ، بالاخره یک جایی کوتاه آمده .- لینک مصاحبه در پایین  متن آمده است.-  بی شرمی از این بیشتر! تواب "مارینا نمت"  با چنین شیوه ایی می خواهد تا همکاری با شکنجه گران زندان اوین و هم خوابه گی با شکنجه گر را این گونه از گذشته ننگین خود پاک کند. برخورد او و قصه پردازی هایش بیانگر تداوم شیوه توابانه او ست. همان شیوه ایی که به اشکال متفاوت ، چه از طریق گزارش دادن،وچه ازطریق شایعه پراکنی و ترورشخصیت و زیر فشار بردن زندانیان چه به شکل فیزیکی، وچه به شکل چه روانی، ویا سعی در ارتباط گیری و رابطه برقرار کردن با زندانیان" سر موضع" به کار گرفته می شد. آنها نهایت تلاش خود را می کردند تا بقیه را نیز به سمت خود جذب کنند. تا با همسان سازی دیگران با خود وجدان خود را از جذب شدن در سسیستم سرکوب برهانند. اعترافات او نه در توضیح واقعیات و آشکار سازی حقایق و توضیح پروسه و روند تواب شدن، که کاملا بر عکس در راستای توجیه و زیر سوال بردن مقاومت دیگران وپنهان سازی اعمال سرکوب گرانه ومشارکت دردستگیری عناصر مبارز است.  در توضیح این که چرا "بازجو حامد" او را با پاهای شکنجه شده به محل دستگیری دوستان دیگر می برد، میگوید :نمی دانم لابد می خواست  آن ها را بترساند و به آنها بفهماند که اگر همکاری نکنند به این روز می افتند.!!!!!! آیا آن ها نمی توانستند پس از دستگیری این کار را انجام دهند،و برای ترساندن و تشویق به همکاری دیگران  از او به عنوان درس عبرت  در زندان استفاده کنند ؟ کاری که  شیوه ی متداول بازجو یان و شکنجه گران بود. او  به زعم خود بسیار زیرکانه اما در واقع بسیار کودکانه و ناشیانه سعی در لاپوشانی لو دادن افراد و همکاری با رژیم دارد. به راستی من، هیچ واژه ای را که بتواند این همه بی شرمی و وقاحت را در دروغ پردازی های آشکار وپنهان سازی حقایق توضیح دهد، نمی یابم.اما باید گفت که چنین شگردهایی نخواهد توانست گریبان کسانی را که به هر شکل و هر درجه ای با سیستم سرکوب به ویزه در زندان، همکاری کرده اند از عذ اب وجدان و مسئولیت اعمال ننگین شان برهاند.انتظار برخورد صادقانه در باز گویی حقایق از آنان، به باور من ساده اندیشی است. تحرکات اخیر توابانی از قبیل سیبا معمار نوبری و مارینا نمت، بخشی از حرکت برنامه ریزی شده رژیم جمهوری اسلامی و سرمایه داری جهانی در راستای پروژه آلترناتیوسازی علیه نیروهای انقلابی و مبارز است، همان پروزه ای که طراحان آن سعی داشتند تا با قالب کردن کسانی که خود بخشی از ساختار قدرت بودند به عنوان قهرمان، جنبش های اجتماعی را کنترل کنند و با شکست و بی ثمر بودن آن اکنون در تلاش اند تا از طریق بخش دیگرسیستم، یعنی توابان، جنبش مقاومت را ایزوله کرده و مانع تداوم مبارزه شوند.اما این شگرد ها چون دیگر ترفند ها و نقشه های شوم شان افشا و نقش بر آب خواهد شد.زیرا که حقیقت هرگز پنهان نخواهد ماند. گذشته از هزاران جان باخته سر موضع- چرا که برخی از کسانی هم که با رژیم همکاری کرده بودند نیز اعدام شدند.-  وجود بند سر موضعی ها ، به ویژه بند "ملی کش" ها یعنی همان بند "آزادی" به خودی خود بیان گر مقاومت و تداوم مبارزه علیه نظام جمهوری اسلامی ، سیستم سرکوب و شکنجه گران و توابان ریز و درشت در مرکز نظام سرکوب یعنی زندان بود.همان شکنجه گرانی که، کسانی چون سیبا ها و مارینا ها،  نه تنها با آنها همکاری بسیار وسیع کرده اند ،که با انها هم خوابه گی هم داشته اند. مقاومت و مبارزه درون زندان و جنایات اعمال شده علیه زندانیان سر موضع را نه فقط افرادی چون مارینا ها و سیبا ها و دیگر توابان ، بلکه نظام جمهوری اسلامی نیز نخواهد توانست انکار کند. زیرا شاهدان زنده و جان به در برده گان  زندان های مخوف نظام اسلامی ایران در پی مستند کردن حقایق ، و تاریخ زندان بوده و هستند.

 

تامل و تعمق در رابطه با شرایطی که کتاب تواب "مارینا نمت" در آن به چاپ رسیده است نیز لازم است. کتاب در شرایطی چاپ شده است،که مجموعه وسیعی از زندانیان در نقاط مختلف و به اشکال گوناگون، به ویژه در این سالیان اخیر جنایات نظام جمهوری اسلامی از جمله فاجعه قتل عام سیاسی 67 را افشا کرده اند. بخشی از آنان در تدارک برگزاری دومین گردهمایی سراسری در باره قتل عام سیاسی گسترده سال 67 هستند.هم چنین،  زنان زندانی سیاسی با مستند کردن رخدادهای دهشتناک وتاریخ زندان ،جنایات ضد انسانی نظام جمهوری اسلامی را آشکار ساخته اند، و با حضور در کنفرانس ها و مجامع بین اللملی  افکار عمومی جهان رااز آن چه که بر زندانیان سیاسی، در آن سالهای دهشتناک توسط نظام اسلامی گذشته است، مطلع کرده ،  و از مقاومت های زن زندانی سیاسی ایرانی سخن  گفته اند، واقعیت ها و حقایقی که به شدت مورد استقبال نیروهای مترقی و ضد امپریالیست واقع شده است و میان تهی بودن شعار های ضد امریکایی رژیم را که بعضا با ضد امپریالیست بودن رژیم یکی انگاشته شده است ، آشکار کرده اند، و بک دست بودن رژیم را در سرکوب نیروهای کمونیست،رادیکال و چپ ،بویژه در قتل عام سیاسی سال 67 آشکار کرده اند.از سوی دیگر، آن تصویری را که جهان مدرن "غرب" از زن" شرقی" ساخته  وپرداخته، به چالش گرفته و آن ذهنیت را به هم ریخته اند.زن مستقلی که ارزش ها ،پرنسیپ ها، و الگو های خود را دارد، زنی که علیرغم تمامی فشارهای سیاسی/اجتماعی نه تسلیم ارزشهای ارتجاعی و واپس گرا می شود و نه به ارزش های سیستم سرمایه داری نژاد پرست مرد مدارانه گردن می نهد. زن مستقلی که تعریف خود را از آزادی و آزاد بودن و از هنجارها و نرم های اجتماعی دارد و اجازه نمی دهد تا دیگران برای او تعیین تکلیف کنند.زنی که همجنان به شعار محوری خود یعنی "آزادی نه شرقی است، نه غربی ، جهانی است" وفادار است."زندانی در تهران" دراین شرایط چاپ می شود، شرایطی که زنان ایران بویژه نسل جوان با حضور خود در همه عرصه ها نظام جمهوری اسلامی و ارزشهای فرهنگی و اپسگرا را به چالش کشیده و بخش رادیکال جنبش زنان با طرح شعار "نه به ازتجاع، نه به امپریالیسم، جهان دیگری خلق خواهیم کرد"نوید بخش جنبش جهانی زنان بوده و گرایشات رفرمیستی را، که در پی دستیابی به حقوق زنان در چارچوب سیستم موجودند ،نقد میکند، و این گونه سدی در مقابل پروژه های آلتر ناتیو سازی بخش رفرمیست مرتبط با ساختار حکومتی موجود می شود.

 

پرسش دیگر این است که ،چه نیروهایی از انتشار و نگارش کتاب "زندانی تهران" سود می برند؟با توجه به تعلقات سازمانی/تشکیلاتی زندانیان سیاسی دهه 60، مخدوش کردن مقاومت ومبارزه زندان دهه 60، به معنای مخدوش کردن مبارزات و مقاومت نیروهای کمونیست،مارکسیست،چپ و رادیکال است. بنا براین به خوبی روشن است که چه نیروهایی از نگارش،چاپ،و انتشار کتاب مزبور بهره مند می شوند.همه نیروهای ارتجاعی، رفرمیست و خود نظام جمهوری اسلامی که همواره سعی کرده است به اشکال متفاوت ،واز طریق برنامه های هویت سازی ، به مردم بگوید که هیچ  مقاومتی وجود نداشته وندارد.رسانه هایی که به سرعت با تواب "مارینا نمت" مصاحبه کرده اند نیز خود بیانگر ماهیت نیروهایی است که در این ماجرا منافع دارند. به ویژه اگر به این موضوع در رابطه با  جنبش های اجتماعی موجود و مطالبات و شعارهایی که توسط نیروهای چپ ،و سوسیالیست این جنبش ها در سالهای اخیر مطرح شده است ، نگاه شود.

 

سخن آخر،با توجه به آن چه که گفته شد ،کتاب "زندانی تهران" به قلم تواب "مارینا نمت"،-فاطمه مرادی بخت- بیان گر موج جدید تحرکات بسیار حساب شده و سازمان یافته علیه جنبش های اجتماعی موجودو مقاومت و مبارزه طبقاتی در ایران است. جنبش هایی که به رغم افت وخیز هایش هرگز متوقف نشده و نخواهد شد. نگارش و چاپ کتاب، حرکتی، در راستای  برنامه ریزی های امپریالیستی در رابطه با  پروژه "تغییر رژیم"در ایران است. حرکتی در ایجاد انحراف در مبارزات اجتماعی علیه نظام سرمایه داری نژادپرست مرد مدارانه جهانی به سوی نزاع ها وکشمکش های دینی با برافروختن و شعله ور ساختن آتش تضاد بین اسلام و مسیحیت است. تامل و دقت به پرسش و پاسخ هایی که در مصاحبه  های وی به زبان انگلیسی و فارسی شده است ، بویژه مصاحبه با صدای امریکا گواه این مدعا بوده و به خوبی اهداف و بهره وری های  این پروژه را آشکار می کند.هشیاری ومسئولیت انقلابی، ایجاب می کند تا هر چه سریعتر و گسترده تر این تحرکات سازمان یافته را افشا کرد. آشکار ساختن و خنثی کردن  نقشه های حساب شده ی ،نیروهای ارتجاعی و سرمایه داری وظیفه و مسئولیت همه کسانی است که هنوز از پیامدهای  جنایاتی که توسط سیستم سرکوب و شکنجه  بر آنان اعمال شده است ، در رنج اند. وظیفه همه ی انسان هایی است که برای نابودی زندان، شکنجه، و اعدام  و به طور کلی سیستم سر کوب مبارزه می کنند. وظیفه و مسئولیت همه آزاد اندیشان و آزادیخواهانی است که برای  ایجاد جامعه ای تهی از هر گونه ستم و استثمار طبقاتی/نژادی/قومی/جنسیتی تلاش و مبارزه می کنند.

 

 

عزیزه شاهمرادی

 23 تیرماه 1386

 

azizesh@yahoo.com

 

http://www.voanews.com/persian/roundtableram.cfm?CFID=175091028&CFTOKEN=28334066

 

متن سخنرانی منصور حکمت در جلسه گفت و شنود شهر گوتنبرگ، مارس ۲۰۰۰)

 توضيح:
متنی را که ميخوانيد از روی نوار سخنرانی منصور حکمت در جلسه گفت و شنود با رهبری حزب کمونيست کارگری، در گوتنبرگ سوئد، مارس سال ۲۰۰۰، پياده و اديت و برای انتشار تنظيم شده است. من فقط آنجائی که نقل جملات به ترتيبی که در بحث شفاهی، درک جملات را سخت ميکند، جابجائيهائی انجام داده ام و در مواردی کلمه و يا کلماتی را که معمولا در سخنان شفاهی ذکر نميشوند را در داخل پرانتز اضافه کرده ام. کلمات و جملاتی را که زير آنها خط تاکيد کشيده ام، با برداشت من، در خود سخنرانی با تاکيد بيان شده اند.  فايل صوتی اين سخنرانی در سايت آرشيو آثار منصور حکمت و دراين آدرس قابل دسترسی است:
http://hekmat.public-archive.net/audio/۴۰۳۳.smil

ايرج فرزاد    
۱۷ ژوئيه ۲۰۰۷

 
قلب کمونيسم کارگری کجا ميطپد؟
(متن سخنرانی منصور حکمت در جلسه گفت و شنود شهر گوتنبرگ، مارس ۲۰۰۰)

رفقا و دوستان!
منهم به سهم خود به شما خوش آمد ميگويم دوستان عزيز. من هم ميخواهم چند کلمه ای راجع به حزب کمونيست کارگری با شما صحبت کنم.  اول از سوالی که چند روز پيش  راديو بی بی سی در برنامه : " پای صحبت اهل نظر" از من کرد، شروع ميکنم. و سوال اين بود حالا که جناح دو خرداد لااقل اکثريت کرسيهای مجلس را بدست آورده، آيا حزب کمونيست کارگری هنوز ميخواهد به فعاليت اش ادامه بدهد يا نه؟
در طول تاريخ  تفکر بشر فلاسفه سعی کرده اند معنی زندگی را توضيح بدهند. اگر در يونان باستان هنوز به اين معانی پرداخته نشده است، اما اکنون وقتی شما ميتوانيد روی اينترنت با فلاسفه مختلف پلميک بکنيد، همه اش بحث بر سر زندگی بشر است و ما با اين سوال بی بی سی به نظر خودم، معنی زندگيمان را دريافتيم. واقعا حالا که "جميله کديور" توی مجلس است، مارکس و انگلس ميتوانند آسوده بخوابند، ما ميتوانيم تشکيلات را تعطيل کنيم، چون آقای بهزاد نبوی سخنگوی جمهوری اسلامی سی خرداد به بعد، دوباره رفته تو مجلس، وبا خيال راحت ميشود امور را به آقای محمد رضا خاتمی اخوی آقای خاتمی سپرد و مطمئن شد که رئيس دايره ايدئولوژيک سپاه پاسداران در سال ۶۲ از آزادی همه ما دفاع خواهد کرد و همه آرمانهايمان را متحقق خواهد ساخت! به نظر من قضيه دقيقا به اين برميگردد که آنها ميخواهند کمونيسم را به کجا هول بدهند ، تصورشان از کمونيسم چيست و انتظارشان از ما چيست؟ حالا که آقای خاتمی و خانم کديور رفته اند توی مجلس، آيا ما به فعاليتمان خاتمه ميدهيم يا نه؟ البته "خانبابا تهرانی" ممکن بود بگويد آره! و من همانروز در پاسخ به سوال بی بی سی اينرا گفتم. اما من ميخواهم راجع به حزب کمونيست کارگری صحبت کنم و بگويم که چه وقت به کار خودش خاتمه ميدهد. (ميخواهم به اين بپردازم) چرا اين حزب هست، چرا وجود دارد، کجا ميخواهد برود و چقدر از راه را رفته است؟ وميخواهم سعی کنم اين را بدون اشاره به فرمولبنديهای هميشگی کمونيستی مثل: "مبارزه طبقاتی"، "ديکتاتوری پرولتاريا"،  "بورژوازی و خورده بورژوازی"، "سوسياليسم در يک کشور"، "گرايش نزولی نرخ سود"، "رويزيونيسم"، بدون (اشاره) به اين مقولات ميخواهم صحبت کنم. ميخواهم چند کلمه ای راجع به اينکه قلب کمونيسم کجا ميطپد، حرف بزنم. راجع به مغز کمونيسم هم ميشود صحبت کرد، اما قلب کمونيسم کجا ميطپد و داستان کمونيسم بر سر چيست و  قلب حزب کمونيست کجاست؟ تاريخچه کمونيسم کارگری و سياست آنرا ميشود بحث کرد، اما قلب اين حزب کجاست و معنی زندگی حزب کمونيست کارگری چيست؟  
ببينيد، نه من و نه کسانی که اينجا نشسته ايم و نه خيلی از ما که اسم خودمان را کمونيست گذاشته ايم، از روی کتاب و بخاطر فرمولهای قشنگ مارکس و بخاطر فعاليتهای زيبای لنين و بخاطر انسجام نظری اين ديدگاه نيست که شب تا صبح بلند ميشويم و کاری را انجام ميدهيم که ميکنيم. به اين خاطر نيست. هيچکدام از ما بخاطر کتابهائی که خوانده ايم فعال نشده ايم، و بخاطر کتابهائی که خوانده ايم در صحنه نمانده ايم، هيچکدام ما بخاطر فرمولهائی که شنيديم توی صحنه نيستيم. بخاطر فرمولهائی که شنيده ايم، پلميکهائی که کرده ايم، ديدگاههائی را که اخذ کرديم، بخاطر اينها نيست که من لااقل بيست و چند سال است به اين کار مشغولم. يک عده از رفقا ( اشاره به ايرج فرزاد در جمع پانل) از انقلاب مشرطيت تا حالا به اين کار مشغول اند( خنده حضار). بخاطر اينها نيست که ما هر روز پا ميشيم و هر روز از نو دوباره اين کار را ادامه ميدهيم. اين "شغل" ما نيست، يعنی بخاطر اين نيست که از  ما کار ديگری  بر نمی آيد. بعضی ها ممکن است کار ديگری از آنها برنيايد و اين بهترين رشته ای باشد که پيدا کرده اند. ولی باور کنيد ما بخاطر اين نيست که در بيست سی سال اخير روز و شبمان را گذاشته ايم، که حزب کمونيست کارگری را ساخته ايم و ميخواهيم با آن کار کنيم. اين رابطه عميق تر است. ( اين رابطه) ورای فرمولهاست، ورای کتابهاست، ورای شعارها، ورای سياستها ، ورای جملات قشنگ و بحثهای عميق علمی است که پشت سرکمونيسم هست. ورای اين تاريخ دويست ساله کمونيسم، يک چيز عميقتر و مستقيم تری معنی زندگی سياسی ما و معنی زندگی حزب ما  را  تشکيل ميدهد. و من ميخواهم به آن اشاره کنم.
باور خود سازمان ملل، هر سال ۴۰ ميليون بچه بر اثر بيماريهای قابل پيشگيری ميميرند. ۴۰ ميليون کودک در سال با آمار طبقات حاکمه در جهان از بيماريهای قابل پيشگيری ميميرند. اگر فرض کنيم کوفی عنان نفوذی حزب ماست در سازمان ملل و در اين عدد هدفش اين بوده که تصوير بدی از سرمايه داری بدهد، با اينحال ميتوانيم مطمئن باشيم که بيست ميليون کودک در سال از بيماريهای قابل پيشگيری ميميرند. اينها کودکانی نيستند که در جنگ ميميرند، کودکانی نيستند که در تصادفات کشته ميشوند، کسانی نيستند که حين کار و در کارخانه و در کار ساختمانی از بين ميروند، اينها کسانی نيستند که به قتل ميرسند، اينها کسانی هستند که از بيماريهای قابل پيشگيری که واکسن دارد، ميميرند. و شما بيائيد اين بيست ميليون را به ۳۶۵ روز و بعد بيست و چهار ساعت و به شصت دقيقه و شصت ثانيه تقسيم کنيد، طی همين مدت کوتاهی که من بحثم را شروع کرده ام، حدود پانصد تا شسصد نفرشان مرده اند. يعنی با هر دم و بازدم ما يک بچه ميميرد. يعنی نفس کشيدن خودتان و از نفس افتادن يک بچه را مجسم کنيد. و مرگ يک بچه فقط چراغی نيست که خاموش ميشود يا عددی است که خط ميخورد، فکر ميکنم هر کدام از شما که در يک جامعه متمدن و يا نيمه متمدن زندگی کرده باشيد، تا چه رسد به اينکه پدر و يا مادر يک بچه هم باشيد، و بچه ای را دوست داشته باشيد، ميفهميد معنی اين مرگها چيست. يعنی با هر دم و بازدم ما يک حفره در زندگی عده زيادی به وجود آمد و با هر دم و بازدمی، يک فاجعه بوجود آمد. دارد مثل تيک تيک ساعت هر لحظه ميتوانيد تصور کنيد که  اين اتفاق دارد می افتد. اين واقعيت است که جلو چشم ما نيست اما، آمار رسمی دارد به ما ميگويد. اين واقعيت جامعه ای است که در آن زندگی ميکنيم.
اينهائی را که کشته ميشوند، اينهائی را که ميميرند، بگذاريد کنار. اينهائی که آبله مرغون موجب مرگشان ميشود را بگذاريد کنار. اينهائی را که زنده ميمانند را دنبال کنيم.  کسانی را که نميدانم شانس می آورند و يا بهر دليلی نميميرند را دنبال کنيد. اينها تبديل ميشوند به کسانی که هشتاد تا نود درصدشان قرار است بروند کار کنند و اهانت بشنوند. آدمهائی که سی سال قرار است کار کنند، نه يک بار که در يک مسابقه گلادياتوری شرکت ميکند و بالاخره از مهلکه در ميرود. سی سال هر روز، از صبح تا شب برود برای کارش مشتری پيدا کند و خودش هم افتخار کند که استخدامش کرده اند، سی سال تنها عمری که طبيعت به او داده است را صرف اين بکند که کار بکند و اهانت بشنود، به او بگويند شهروند درجه دو هستی، محروم باشی از اينکه در جهان امروز، بعد از سی سال که به زندگی اش نگاه ميکند، که هر کدام از ما که به بالای ۵۰ رسيده باشيم تقريبا ميفهميم که نيروئی برای فروش باقی نداريم، وقتی برميگررد به گذشته اش نگاه ميکند، نميداند حالا که ديگر نميتواند کار کند، چه جوری زندگی را ادامه بدهد. دنيائی که در وهله اول فکر ميکنی وضعيت بعضی از ممالک عقب افتاده است، اما تمدن غربی را که در نظر ميگيرد، در حالی که مالياتهای مردم را بالا کشيده اند و ثرتهای افسانه ای بهم زده اند، وقتی به فکر جلوگيری از تقلب می افتند بر صندوقهای بيمه بيکاری کنترل بيشتری ميگذارند، بيمه را بيشتر ميکنند برای کسانی که ميخواهند يک بيمه مسکن برای خودش بگيرد. اين زندگی اين صدی هشتاد نفری است که نميميرند. کسانی که اگر اعتصاب کنند ممکن است کشته بشوند و زندان بيافتند. اگر اتحاديه تشکيل بدهند اگر در ايران باشد ممکن است کشته بشوند يا به زندان بيفتد و اگر در سوئد باشد، ممکن است تلفن خانه اش را کنترل کنند. اين آدمها هيچوقت به احتمال قوی پايشان را به مدت بيش از چهار روز در اين کره به اين بزرگی، از دويست کيلومتری خانه شان آن ور تر نميگذارند. آن گوشه زيبای آفتابی فلان گوشه دنيا را که در فيلمها نگاه ميکنند، دوست دارند اما نميتوانند بروند ببينند. با آدمهای زيادی آشنا نميشوند، چون تمام وقتی که خورشيد در آسمان است و برای بعضيها تمام شب را هم در جائی به اسم واحد توليد گذرانده اند به اين اميد که درآمدی داشته باشند که بتوانند با آن زندگی کنند تا بخشی از آنچه را که خود توليد کرده اند به زندگيشان برگردانند. اين آدمها هنر را هيچوقت به آن صورتی که بايد، احساس نميکنند، امکانش را ندارند. اين آدمها تمام لطف زندگی را در يک پروسه سی ساله کار از دست ميدهند. اينها تازه آنهائی هستند که زنده مانده اند! جرم کرده اند که کارگرند، جرم کرده اند که برای امرار معاششان بايد کار کنند يا خودشان را در بازار در معرض فروش بگذارند. اين آدمها به نظر من با شرف ترين آدمهای جهان اند، کسانی که کار ميکنند. عده کمی هستند که احتياجی به اين پروسه ها ندارند و زندگی ميکنند.و شايد همه خصوصياتی را که اکثريت از آن محرومند، اينها به آن دسترسی دارند. ولی نود در صد مردم جهان کسانی اند اگر در پروسه کودکی که گفتم نميرند، وارد چنين زندگی ای ميشوند و نه فقط در کشورهای عقب مانده. به زندگی يک انسانی مثل خود ما، به زندگی يک شهروند در کشورسوئد که يکی از مرکزها در تمدن غرب است، نگاه کنيد. اگر کارت را از دست دادی، بچه ات را از مهد کودک ميفرستند خانه، و اکنوقت بچه ات بايد از دوستاش خداحافظی کند و بياد خانه. برای اينکه به تو ميگويند حالا که بيکاری ميتوانی بچه ات را نگهداری! آن بچه به اعتبار کار شما آدم است! به اعتبار کار شما ميتواند با اسباب بازيها، بازی کند يا بخندد. اين جامعه متمدن اول قرن بيست و يک است! حزب کمونيست کارگری و کمونيسم اينجا شروع ميشود! بدون مارکس، بدون انگلس و بدون هيچکس، اينجا شروع ميشود. اينجا شروع ميشود که يک عده اين ( وضعيت) را نميخواهند.  يک عده عقل دارند، شعور دارند و همان نود درصد جامعه اند. ( بخشی از نوارضبط نشده است)... بيکار شده است و معلوم نيست مطابق نظريه طبقه حاکمه او از چه راهی بايد زندگی ميکرد.
کمونيسم در سطح پايه ای تری قلبش اينجا ميزند. درست است که خانم کيدور رفته است مجلس، اما قلب  حزب کمونيست کارگری اينجا ميزند و ربطی به آينها( بدست آوردن اکثريت مجلس توسط دوخرداديها) اصلا ندارد. اين بحث من ربط زيادی به هيچ تک کشوری ندارد. به اينجا ربط دارد که ما آدميم و ديديم و ميدانيم که ( وضعيت زندگی بشر) ميتواند متفاوت باشد. بشر ميتواند جور ديگری زندگی کند. اساس جامعه ميتواند بر مبنای برابری آدمها باشد، ميتواند بر مبنای آزادی مطلق آدمها باشد، بر مبنای رفاهشان باشد، ميشود تعاون و نه رقابت، مبنای زندگی باشد. اين شروع کمونيسم است. و تا اينجوری نشود، (اين کمونيسم) هست، کاريش نميتوانند بکنند.   آنوقت است وقتی ميرويم ميبينيم کوهی از کتاب و فرمول و تحليل و گنجينه علمی که اسلحه ای برای شروع همچين مبارزه ای است که ميتوان شروع کرد، معنی دارد و جنبه های تخصص هم به خودش ميگيرد. اما خود کمونيست بودن هيچ تخصصی احتياج ندارد. من در جلسه قبلی که در استکهلم بوديم، من دقيقا اين را گفتم، به نظر من زيپ هر کسی را باز کنند، که يک جو شرف داشته باشد، يک کمونيست آنجاست که ميخواهد بزند بيرون. داخل هر آدمی که يک جو شرف داشته باشد، يک سوسياليست بالقوه است. هر کس که معتقد است اين وضعيت ديگر قبول نيست. آدمها ميتوانند برابر باشند. بهر حال تغيير اوضاع از آنچه که هست به آنچه که بايد باشد، فلسفه وجودی کمونيسم و حزب کمونيست کارگری است. جامعه ای ميخواهيم که مبتنی باشد بر برابری، آزادی و خوشبختی و رفاه  انسانها. کسانی هستند که ميتوانند يک بادام بخورند و به آسمان نگاه کنند و صفا کنند. نود و نه درصد ما برای خوشبختی احتياج به امکانات داربم. مسکن ميخواهيم، ميخواهيم در سطح جهان خودمان را جابجا کنيم، ميخواهيم اصواتی را بشنويم، دستگاههای صوتی احتياج داريم، ميخواهيم از حال همديگر خبر داشته باشيم، ميخواهيم برويم روی اينترنت، ميخواهيم با هر کس ميخواهيم فوتبال بازی کنيم، ميخواهيم با آدمهای زيادی ملاقات کنيم. خوشبختی برای يک نفر ممکن است يک بادام باشد، اما برای بقيه ما خوشبختی ربط مستقيمی دارد به برابری مان، آزاديمان و رفاهمان. شروع حزب کمونيست کارگری و هر کمونيست ديگری در جهان، يک کارش اينجاست و قلبش اينجا ميزند. در نتيجه به نظر من ما حزب اکثريتيم، حزب همه آنهائی هستيم که از آن بيماريهای قابل علاج نمرده اند، حزب همه آنهائی هستيم که فکر ميکنند که دنيا ميتواند يک جور ديگری باشد. ميتوانيم بعدا در مورد تاکتيک، روش، سياست، راه آينده و راه گذشته با هم جر و بحث کنيم، ولی يک چيزی را به نظر من اينجا بايد تثبيت کنيم و آنهم اين است که کمونيسم يعنی بشريت، بشريت يعنی کمونيسم. به نظر من معادله اين است. پشت وجود ما، پشت کار هر روزه ما،  و پشت خسته نشدن آدمهائی که بابت اين کارهايشان حتی تحت سرکوب اند، ( اين فلسفه قرار دارد). طرف بيست سال در يک  شرکت حقوق بگيرد، حوصله اش سر ميرود. و يک کسانی هستند که طی بيست سال زير تهديد شکنجه، و ترور و اعدام زندگی ميکنند و دربدری ميکشند و حوصله شان سر نميرود، چرا؟ چرا مدير ب . ام. و حوصله اش از کار ز وزندگيش سر ميرود، ولی فعال جنبش زنان و يا فعال جنبش کارگری و يا عضو حزب کمونيست کارگری اين قضيه را ول نميکند؟  از زندگی شخصی اش و از جانش و از جيبش هم مايه بگذارد؟ بخاطر اينکه يک واقعيت عميقتری ورای  تبليغات حزب ما، کتاب مارکس، فرمول سوسياليسم و اميال بی بی سی رابطه ما را با جهان تعيين ميکند. رابطه ما با جهان يک رابطه ای است بر مبنای تغيير آن به يک جامعه برابر. ...( ضبط نشده)... در نتيجه اگر انسانيتی در وجود کسی هست، علتش اين است که سوسياليسمی در آن وجود دارد.
من در رابطه با ايران و جهان حرف زدم، آينده مال ماست. رای اينکه ما با آنچه که به آن ميگوئيم ذات بشر خوانائی داريم. ذات بشر ممکن است کلمه خوبی نباشد، ميشود به آن گفت افق و آرمانهای بشر وقتی کسی اسلحه های روی شقيقه اش نباشد.. هر بشری درآسايش و آرامش، بتواند فکر کند، همان چيزهائی را برای همنوعش ميخواهد که حزب کمونيست کارگری ميخواهد، که مارکس ميخواهد، که سوسياليسم ميخواهد. بشر محروم و محکوم ممکن است هر کاری بکند، ممکن است فاشيست بشود، ممکن است خودکشی کند، ممکن است ديوانه بشود. ولی بشری که در آسايش و رفاه است و ميتواند بدون تناقض زندگی و فکر کند، جز برابری و انصاف برای همنوعش چيز ديگری نميخواهد. و هر کسی که از اين انصاف و برابری طلبی چيزی را در وجودش بروز داده باشد به نظر ما  در صف ماست  و اين جلسه و جلساتی مثل آن برای اين است که بتوانيم اين صف را متحد کنيم تا بتوانيم در ميدان جامعه ظاهر بشويم. ايران، خاتمی، خامنه ای و کديور، خرده ريزهای اين جدل اند، جدل جهانی است، جدل بين المللی است، تاريخی است و بايد به نتيجه برسد  وگرنه هر چند وقت يک بار شما يک هيروشيما داريد، وگرنه هر چند وقت يکبار شما يک يوگوسلاوی داريد، يک بيافرا داريد، يک سومالی داريد. وگرنه هر چند وقت يکبار شما يک جنگ جهانی داريد، هر چند وقت يکبار يک قانون رضاخانی و ضد اتحاديه و ضدسوسياليستی داريد. اين جدل بايد يک جا به نفع ما تمام بشود. بايد پيروز بشود  بنابراين در جواب بی بی سی و در جواب هر کسی که ميخواهد معنی زندگی را از زاويه  حزب کمونيست کارگری بپرسد، ميگويم اين مبارزه ادامه ادارد و ما ميآئيم و به آن می پيونيديم و هر وقت هم که واقعا نتوانيم و نخواهيم و نکشيم، و خسته بشويم و بخواهيم بقيه زندگيمان را جور ديگری سپری کنيم، ممکن است ولش کنيم. اين چيز عجيبی نيست، ولی حزب کمونيست کارگری يکی از احزاب يک جنبش است که ادامه دارد. اگر برنامه ما را باز کنيد، شروعش از کمونيسم نيست، شروعش از مبارزه  تاريخی بشر برای بهبود اوضاعش است. و مبارزه تاريخی بشر برای بهبود اوضاعش لااقل در يک قرن و نيم پيش پاسخی جز کمونيسم پيدا نکرده است. يک کسانی بوده اند که همين چيزهائی را گفته اند که ما ميخواهيم، و البته کسانی هم بوده اند که آمده اند گفته اند که اگر بيايند سر کار نرخ ماليات را دو درصد پائين ميآورند يا ببرند بالا يا مهد کودک را يکساعت مجانی کنند يا نکنند يا ۲۵ درصد(هزينه) دارو را از مشتری بگيرد و يا ۷۵ درصد آنرا. اما اينها افق اجتماعی کسائی ديگر است.  افق اجتماعی ما اين است، برايش تلاش ميکنيم، و موظفيم تلاش کنيم. سوالی که جلو روی همه ما هست  اين است اين جامعه چيست و چرا نميخواهيمش و واقعا چه چيزی را از خودمان ميخواهيم بجا بگذاريم. هر کس با نسل بعدی خودش سرو کار داشته باشد ميتواند چنين احساسی را داشته باشد، اين سوال را از خودش ميکند، ما داريم چی از خود برای اينها( نسل بعدی) بجا ميگذاريم؟  قرار است بشر بعد از من چه جوری زندگی کند؟  و اگر اين فلسفه و اين ديد  را از انسان بگيرند، به نظر من تمام تحرک تاريخی قطع ميشود. ما ميخواهيم چی بجا بگذاريم؟ من فکر ميکنم وجود ما در اين سالن وميليونها آدم مثا ما در سالنهای متعددی در جهان امروز است که اجازه نداده است بربريت از اين هم حاکم تر باشد. و اجازه داده است که هنوز خنده و لذت از زندگی معنی داشته باشد. اگر بشر امروز ميتواند لابلای اينهمه مشقات، اينهمه محروميت، اينهمه نا امنی، اينهمه تهديد، گاهی احساس خوشبختی بکند، نشاندهنده پتانسيل قوی انسان امروز است برای اينکه خوشبخت بشود. آدمهائی که ميتوانند توی اين موقعيت جهان امروز، توی اين وضعيت اقتصادی، با اين وضعيت نظامی و غيره جهان، با اين محروميتها و مشقتها، نوع دوست باشند، و قهرمانی بکنند و  نمونه هائی از انسانيت را نشان بدهند که همه ما در خودمان سراغ داريم، فکر ميکنيد در يک جامعه آزاد چه انفجاری از خلاقيت و انسانيت خواهيم داشت؟ اين هدف اين حزب کمونيست کارگری است  اين حزب کمونيست کارگری با خمينی و شاه شروع نشده است، حزب کمونيست کارگری با نقشه گربه و خاورميانه شروع نشده است. حزب کمونيست کارگری ادامه يک سنت جهانی سوسياليستی است برای برابری، رفاه و آزادی انسانها. بخشی از يک دنيای عظيم کارگری سوسياليستی است که درست است که اداره ای الان نمايندگی اش نميکند و پرچم اش بالای ساختمان نيست، ولی وجود دارد و شما را آورده است توی اين سالن و عظيم و به نظر من هيچکس تاب مقاومت را در جلواش نخواهد داشت اگر ما متحد بشويم.
بگذاريد برگردم به ايران و چند کلمه ای صحبت کنم. من هم بيست و يک سال پيش مثل رفيق اصغر( کريمی) برگشتم به تهران، منتهی ايشان از زندان آمد بيرون و من از انگلستان برگشتم. آنوقت که اصغر در زندان بود من در انگلستان مارکس ميخواندم،  و خوب هم خواندم و انصافا هرچيز که گيرم می آمد خواندم و کمونيست بودم و همين حرفهائی که الان ميزنم آنوقت هم حرفم بودند. انقلاب شروع شد. الان شعار ميدهند توپ تانک تحصن ديگر اثر ندارد، منظورشان تحصن آخوندها توی قم است. آنوقتها ما توی تلويزيون ميديديم که ميگفتند توپ، تانک، مسلسل ديگر اثر ندارد و ما گفتيم ديگر انقلاب است، شوخی نيست. درس و مشق را ول کرديم، ماشين را فروختيم يا نفروختيم و گذاشتيمش دم در و برگشتيم در انقلاب شرکت کرديم. ما يک جمع سه چهار نفره بوديم، من اول برگشتم و دو هفته بعدش قرار بود حميد تقوائی و بچه های ديگر بيايند.  برگشتيم به عنوان کمونيست. گفتم من کاپيتال خوانده بودم، ايدئولوژی آلمانی خوانده بودم، مانيفست را خوانده بودم. کاپيتال را آنموقها بين بچه های ايرانی درس ميداديم. به عنوان کمونيست برگشتيم ايران که بپيونديم به جنبش کمونيستی ايران تا در جدال عظيمی که شروع شده بود، کاری بکنيم. من آنموقع در دانشگاه لندن تز مينوشتم در مورد توسعه سرمايه داری و نقش دولت در ايران. هدفم اين بود که نقد سوسياليستی بگذارم بر توسعه سرمايه داری ايران. برگشتم يک نامه ای نوشتم به استاد مشاورم که آقا جان! اين چيزی که من ميخواستم بنويسم دارد در ايران اتفاق می افتد. در نتيجه من برنميگردم ديگر، خيلی ممنون از لطفتان، اسم من را از دانشکده خط بزنيد. اما آن چيزی که در ايران اتفاق می افتاد آن نبود که من فکر ميکردم. ما توی کتاب لنين و مارکس و ببل و ترتسکی و مائو و همه اينها  را از آخر تاريخ در قامت پيروز شده شان نگاه ميکنيم، غولهائی هستند. لنين برای مثال در موقعيت صدر جمهوری شوراها نگاهش ميکنيم. رفتيم آنجا ديديم کمونيسم وجود خارجی ندارد. تصور من از کمونيست اين بود که  همان تصور را از مالکيت دارد که من الان دارم، به اضافه همه آن فرمولها و کتابها البته. کمونيسمی که ما آنموقع پيداش کرديم و مجبور شديم در آغوشش بگيريم کسانی بودند که معتقد بودند که بورژوازی تا مغز استخوان وابسته است. نزديک تر از اين کسی را گير نياورديم. يعنی آنوقتها کسی نبود بگويد زنده باد انقلاب پرولتری،  زنده باد کار مخفی، کار علنی، زنده باد شوراها، زنده باد برابری، زنده باد آزادی، محو باد کار مزدی، زنده باد تشکيل حزب کمونيست، ...  اين حرفها نبود. يک عده ميگفتند سلام بر مجاهد، و اينها مذهبی ها بودند، ويک عده ميگفتند درود بر فدائی که اينها چپی ها بودند. در نتيجه شما بين انتخاب تاريخی سلام بر مجاهد و درود بر فدائی، بايد کمونيسم را پيدا ميکرديد. کمونيسم ايران درود بر فدائی بود. وقتی نگاهش ميکردی که چه دارد ميگويد، گفتم نزديکترين اش کسانی بودند که ميگفتند بورژوازی ايران تا مغز استخوان وابسته است. يک تقی شهرامی بود که توی مجاهد بود و بعد انشعاب کرده بود. ولی بالاخره ما نگاه کرديم و گفتيم لنين و ترتسکی و لوزامبورگ و اينها پيشکش، در اين مملکت کمونيستها آن کسانی اند که آن فرمول را بکار ميبردند. و چيز بيشتری نبود. يک حزب کمونيستی کارگری که يک برنامه ای داده باشد که بگويد من ميخواهم بيايم سر کار اين کارها را بکنم، تاکتيک هايم اين است، افقم اين است، سياستهايم اين است، راجع به مبارزه مسلحانه نظرم اين است، راجع به شوراها اين را ميگويم، راجع به سنديکاها اين را ميگويم، راجع به مساله ملی اين است، راجع به مساله زن اين است، راجع به سقط جنين و فحشا و مجازات اعدام و حقوق محکومين و حقوق متهمين اين را ميگويم. اين حزب وجود خارجی نداشت. ما مجبور شديم اولين کسی را که گفت بورژوازی ايران تا مغز استخوان وابسته است، در آغوش بگيريم و بگوئيم پيداش کرديم، کمونيسم همين است! يک جدال شروع شد و يک جنگ شروع شد و يک تلاش بسيار سخت و پر مشقتی شروع شد برای  گذاشتن کمونيسم روی نقشه ايران. بيست و چند سال طول کشيد. حزب کمونيست کارگری ايران در انتها و يا محصول اين روند است. بيست و دوسال پيش وقتی من به عنوان يک کمونيست رفتم که فعاليت کمونيستی بکنم و هيچ ادعائی هم نداشتم، البته الان هم ندارم، و ميخواستم بروم خودم را به يک سازمان کمونيستی معرفی کنم و بگويم اين توانائيها را دارم و فرض کنيد  اين مجلات را ميخوانم و ميخواهم ها را بفروشم، و فلان روز، فلان ساعت روی چهارپايه در مورد عقايد کمونيستی صحبت کنم، چنان سازمانی وجود نداشت که هيچ، چنين جنبشی هم وجود نداشت. جنبشی که وجود داشت، جناح افراطی جريان شرق زده، ملی گرا رفرميستی ايران بود که ميخواست ايران ذوب آهن داشته باشد. رژيم شاه را سگ زنجيری امپرياليسم و عروسک آن ميناميد و ميخواست حکومتی خودی باشد، و وقتی که با سران آن جريانی که ميگفتند بورژوازی تا مغز استخوان وابسته است در ميدان فوزيه قدم ميزدی، و پاسدارهای کميته، که آنموقع به آنها ميگفتند کميته چيها، را با لباس آلا پلنگی استتار ميديدی، دوست من برميگشت و به من ميگفت وقتی اينارو ميبينی، قلبت گرم نميشود!؟ گفتم برادر اين ارتجاع اسلامی است که جلو ماست، چيزی نيست! توی ميدان فوزيه جوانهای کميته اينقدر فقط ضدشاه بود و اينقدر فقط ضد آمريکا بود که کافی بود بچه مسلمانهای کميته لباس استتار بپوشند و لباس پاراميليتاری بپوشند تا ايشان فکر کنند که امرش متحقق شده است. شايد اين سوال بی بی سی از اين سر بود، حالا که بچه های کميته در ميدان فوزيه اسلحه گرفته اند، آيا اتحاد مبارزه در راه آرمان طبقه کارگر و يا گروه نبرد برای رهائی و يا سازمان  رزمندگان به فعاليتش ادامه ميدهد؟  اين سوال از آنها به نظر من موضوعيت داشت. اين کمونيسم آن موقع بود. منتها پروسه انقلاب اينقدر سريع بود که بسرعت همه اين قضيه را متحول کرد، بسرعت انديشه های مارکسيستی رشد کرد، و بسرعت جنبش کارگری رشد کرد.و در ظرف چهار سال، پنج سال واقعا يک جور کمونيسمی که بشود يواش يواش به آن پيوست، بوجود آمد. الان جوان بيست و شش هف ساله ای که مثل آنموقع من به ايران برگردد، با يک واقعيت متفاوتی روبروست. و اين به علت کاری است که خيليها که توی اين سالن نشسته اند، کرده اند. به علت کاری خيليهاست که عده ای که توی اين سالن نيستند، کرده اند و نميتوانستند که ديگر باشند. امروز کمونيسم ايران به عنوان يک جريان متشکل، صاحب يک برنامه و افق روشن روی نقشه است، توی ايران است، هست، و ميشود به آن پيوست. تمام بحث مارکس، گرايش نزولی نرخ سود، تئوری بحران، بورژوازی، پرولتاريا، و بحثهای جناحهای حکومت، امپرياليسم، سوسيال امپرياليسم تز سه جهان و... برای اين بود که يک حزب کمونيست کارگری توی نقشه باشد، توی خيابان باشد که بشود به آن پيوست. بدون طی اين مراحل، بدون طی اين مراحل . ما يک عده مرتاض و درويش و صوفی و اهالی يک فرقه مذهبی نيستيم که فکر کنيم همين مسيری را که طی کرده ايم، همه بايد طی کنند. برعکس، ما يک عده بوديم ناگزير بوديم برويم توی اين بحثها، ناگزير بوديم اين چيزها را بنويسيم، ناگزير بوديم اين جدلها را بکنيم، ناگزير بوديم فرار کنيم، ناگزير بوديم مخفی بشويم، برای اينکه يک روزی بياد که يک حزب کمونيستی وجود داشته باشد که ناگزير نباشد مخفی باشد، لازم نباشد آکادمی علوم بوده باشی تا بتوانی عضو آن بشوی، لازم نباشد کتاب کاپيتال را سه دفعه خوانده باشی تا بتوانی عضوش بشوی. اگر قلبت همانجا بطپد که من الان گفتم، يعنی برابری انسانها را ميخواهی بتوانی به آن بپيوندی، سر کوچه ات هست. يک فرمی را پر کنی تا عضوش بشوی، توی تظاهراتها و اعتصابش  باشی، توی شوراهايش باشی که بتوانی عضوش بشوی. اگر لازم شد توی جنبش مسلحانه اش باشی. بشود به آن پيوست، (همان) آرزوئی که من داشتم. بيست سال قبل من درسم را ول کردم که به کمونيسم ايران بپيوندم و به جنبشی که جلو چششم در جريان بود بپيوندم و گفتم ديگر برنميگردم که بروم درس بخوانم..  اينطور نشد. اما اين دفعه ميتواند باشد. وقتی از سوئد، يا آلمان و انگلستان کسی ميشنود که توپ، تانک، مسلسل ديگر اثر ندارد و پا ميشود برود ايران که به آن بپيوندد، اکنون اين انتخاب عظيم را دارد، و اين تفاوت عظيم تاريخی را می بيند که به يک حزبی ميپيوندد که ميداند رهبری اش تا آخر چه ميگويد، چه ميخواهد، با کی فرق دارد، از کی دفاع ميکند، از کی دفاع نميکند، به هيچ علت سر چه کوتاه نمی آيد، برای چه تلاش ميکند، و بپيوندد به آن و مطابق قوانين و مقرراتش برود رهبرش بشود. هنوز هم من نميدانم اگر شما بخواهيد رهبر فدائيان خلق بشويد بايد چکار کنيد؟ من اگر امروز بخواهم توی راه کارگر و توی کميته مرکزی آن، بايد چکار کنم؟ اگر بخواهم بروم توی حزب ملت ايران رئيس آن بشوم بايد چکار کنم؟ توی حزب کمونيست کارگری اگر امروز عضو بشوی فردا ميروی کنگره و اگر رای آوردی عضو رهبری آن ميشوی. تشويقت ميکنند که روزنامه ات را درست کن، نشريه ات را داير کن،.برو راديو راه بيانداز، برو حرفت را بزن،عکس ات را بده چاپ کنند. برای اينکه شما فعالين صف عظيم سوسياليسم انسانی هستی که ما هم ميخواهيم. ما را ملامت ميکنند چرا عکس فعالين تان را چاپ ميکنيد! يک دوربين داريم و بايد انتخاب کنيم که  در جهان از کی عکس بگيريم، به نظر شما بايد از کی عکس بگيريم؟ همان کسی که عکس خاتمی را انداخته توی روزنامه اش، از ما می پرسد چرا عکس کمونيست دو آتشه ای که از حقوق زن، حقوق کارگر و حقوق کودک دفاع ميکند و کوتاه نمی آيد، را ميگذاريد توی نشريه ات، به ما خرده ميگيرند؟! اين حزب کمونيست کارگری يک کمونيسم بدون تعارف است، شبيه کمونيسمهائی که قبلا توی ايران بود، نيست. شبيه گروههای ديگر چپ نيست. يک حزب سياسی است، مساله را ساده کرده است. آنرا تبديل کرده به نبرد اجتماعی. حزبی است که ميگويد بايد قوی شد. ما فرقه تملق متقابل و تشويق يکديگر نميخواهيم تشکيل بدهيم. هر کس توی اين صف است همان قدر توی اين صف است که هست، و هر چه بيشتر باشند بهتر است، و هر کس با ما احساس خوانائی ميکنيد، بايد توی اين صف باشد. ميخواهيم اينقدر زياد باشيم که بزنيم قدرت را بگيريم، با کسی هم  تعارف نداريم. استالينيسم است؟ باشد! باشه!  من نميدانم چرا تا نوبت ما ميشود، يک ايسم هائی هست که بايد از آنها اجتناب کرد؟ ولی آقای خاتمی را ميشود به رئيس جمهور قبول کرد؟ چرا حزب کمونيست کارگری بعد از سی سال مبارزه، صلاحيت تشکيل دولت نبايد داشته باشد به دلايل تئوريک؟ ميفهمم اگر رای نياورد و مردم پشتش نباشند خوب معلوم است قدرت را تشکيل نميدهد. ولی به دلايل تئوريک کمونيستها نبايد بيايند سر کار؟ چرا؟  اسممان را عوض ميکنيم و می آئيم سر کار وبعد ميمانيم تا ببينيم با ما ميخواهيد چکار کنيد!  اين بازی ای که طبقه حاکم با ما شروع کرده است به نظر من بدرد گروههای فرقه ای سکتاريستی چپی ميخورد که دقيقا بازمانده های يک نوع چپ ديگری هستند. اين حزب کمونيست کارگری حزبی است بی تعارف، آموخته، و دست طرف مقابل را خوانده است و برای قدرت سياسی تلاش ميکند.  حزب ما با انقلاب پيروز ميشود. چون به هيچ ترتيبی هيچ انتخاباتی را که ما در آن رای بياوريم را بدون کودتا بدرقه نميکنند. ما مجبوريم با انقلاب پيروز بشويم. در نتيجه گفتن اينکه ما يک روزی ما، با کلک مرغابی، با رای انداختن توی صندوقهای انتخابات الکی، با کودتای يک عده از سربازهای طرفدار بيائيم سر کار برای ما مقدور نيست. اگر (مقدور) بود، ميکرديم. اگر يک راه مستقيمی برای قدرت سياسی پيدا بشود ما هم استفاده ميکنيم. ولی جامعه بورژوائی در مقابل کمونيسم آماده باش است، و در نتيجه اگر ما پيروز بشويم مطمئن باشيد اين نود درصد آدمهائی که از بيماريهای واگيردار در بچگی نمرده اند، با ما هستند. ما حزب آنها هستيم و اگر توانسته ايم پيروز بشويم ديگر توانسته ايم پيروز بشويم. و اين جلسه برای دعوت به اين پيروزی است. بهرحال هدف ما در اين بيست سی سال اين بوده که حزبی را بگذاريم در دسترس کارگر، در دسترس انسان آزاديخواه، در دسترس شما، که بتوانيد از طريقش متحد بشويد. يک ابزاری است برای مبارزه در راه آن انسانيت و برابری طلبی که هم تان در قلبتان حس ميکنيد و به طرق مختلف ميخواهيد نشان بدهيد، آرزو ميکنيد سوسيال دمکراتها در سوئد رای بياورند در صورتی که در ته قلبتان ميگوئيد که اين همان پخی است که آن ديگری هست،  بخاطر اينکه انسانيت شما هيچ راه خروج ديگری برای نشان دادن خود را نديده است . اميدواريد فلان خواننده چپگرايک آهنگ ديگر چپ بخواند، برای اينکه انسانيتتان هيچ راه ديگری برای نشان دادن خودش ندارد. ولی انسانيت شما ميتواند يک انقلاب اجتماعی به بار بياورد. به شرط اينکه يک جنبش سياسی وجود داشته باشد، احزاب سياسی وجود داشته باشند که آن قدرت عظيم را سازمان بدهند و به نتيجه برسانند. اين هدف ماست. و اين فلسفه وجودی  حزب کمونيست کارگری است.
بالاخره بعد از همه اين حرفها و در آخر، بعضيها ما را مسخره ميکنند، و ميگويند چه خبرتان است، خودتان را بزرگ ميکنيد، کسی نيستيد، اينها را همان کسان سابق به ما نميگويند، در اين يکی دو ساله دشمنان ما هم رشد کرده اند، الان خودشان کسی هستند. و کسی که مثلا به ما ميگويد شما اينقدر نفريد،  و چرا نشريه های تان اين است، من ميگويم چرا پز پيشرويهای زندان اوين و اف بی آی و سی آی ا و ساواک را به ما ميگيريد؟ من را زدی، کشتی،  از تماس روزمره با مردم محروم کرده ای، اعدام کردی، دروغ ميگی، از بالای منبر، توی رسانه ها، با اينحال در شرايط غير قانونی، بدون اينکه به هيات مديره فلان مجتمع صنعتی نظامی بند باشم، بدون اينکه دهشاهی پول از آسمان بيافتد توی صندوق يک جريانی، سازمانی به اين وسعت ساخته ايم که در يکی از شهرهای اروپا، يکی از شهرهای اروپاست رفقا که ما داريم اينجا توی آن جلسه ميگيريم، اين همه آدم جمع کرده ايم، چرا پز پيشروی ساوک را برای ما ميگيری؟ کسی که به ما ميگويد شما که کسی نيستيد، ما به او ميگوئيم ما کسی نيستيم الان؟ برای اينکه کوبيدنمان، دوستانت ما را کوبيده اند! شما اجازه بده ما در يک کشور فعاليت کنيم، شما اجازه بده ما بدون ترس از ترور و اعدام و شکنجه فعاليت کنيم، شما اجازه بده ما راديو و تلويزيونمان را داير کنيم، بخشی از ماليتهائی را که از مردم ميگيريد بده به ما، مثل همه جای ديگر، بالاخره اينها بخشی از مردم ما هستند، شما هجوم نبر بکش، شما دروغ نگو و بعد پيچ راديو را عوض کن و برنامه ديگری بگذار، ببينيم شش ماه بعد کی توی صحنه است؟  رفقا حزب کمونيست کارگری را با احزاب پيشا انقلاب کمونيستی مقايسه کنيد، با بلشويکهای قبل از انقلاب فوريه، با مائوئيسم قبل از ۱۹۲۸، کی قوی تر است؟ ما الان قوی تريم يا بلشويکها توی سال ۱۹۱۵؟ ما قوی تريم الان يا حزب کمونيست چين در سال ۱۹۲۶؟ ما قوی تريم يا ای ان سی قبل از اينکه در  آفريقای جنوبی آمد سر کار؟ کی قوی تر است؟ توی يک شرايط مساوی، در شرايطی که ما به زندگی مردم دسترسی مشابهی داشته باشيم، اين حزب عظيم ترين حزب جهان ميشود. من اين را ميگويم و پاش هم می ايستم و سعی ميکنم که ثابتش هم بکنم. و به نظر من هيچ دليل ندارد که اينطوری نباشد. شما يک راديو  نيم ساعتی داری، مردم به شما زنگ ميزنند و ميگويند نقطه اميد توی قلبمان بارور شد. ما چهل نفر اينجا با هم هستيم و همگی با هم ميشنويم. و ميخواهند بدانند ما کی هستيم، چه شکلی هستيم، ازدواج کرده ايم، نکرده ايم، چند تا بچه داريم. ميخواهند بيشتر حرف بزنيم. يک دسته نظامی ما ميرود اطراف شهر مريوان، مردم دورش حلقه ميزنند ببينند اينها چه ميخواهند بگويند. شما فکر کنيد اگر بهزاد نبوی برود توی شهر تهران کسی ميرود جواب سلامش را بدهد؟ ميگويند يک ميليون و دويست و خرده ای هزار نفر به او رای داده اند! من در بی بی سی به داريوش همايون و خانبابا تهرانی (در مقابل اينکه) مردم تصميمشان را گرفته اند  گفتم، اگر من، خود شما و يا آقای رضا پهلوی کانديد بوديد، اخوی آقای خاتمی ۵ تا رای هم نمی آورد. داستان اين است! اين يک سازمان قوی پيشا انقلابی است. رفقا! رشدی که ما الان ميکنيم در دو ماه اول انقلاب ضربدر هزار ميشود. و ما با کسی تعارف نداريم و ميرويم برای اين( هدف). ما يک جريان خجالتی، از قدرت ترسيده، فقط برای نگهداشتن خاطرات مشترک زندانمان، نيستيم. ما ميخواهيم کاری صورت بدهيم.  اگر کسی تا حال از حزب کمونيست کارگری اين ( تصوير) را نفهميده باشد، به نظر من پيداش نميکرديد. اين حزب کمونيست کارگری ميخواهد يک کاری صورت بدهد. اصغر کريمی گفت، اولين روزی که اين حزب دستش به قدرت برسد، حتی در دو وجب خاک يک کشور، از همان روز همه برنامه يک دنيای بهتر را به عنوان قانون اساسی اش اعلام ميکنيم. اين وعده انتخاباتی ما نيست. اين برنامه ماست، معنی زندگی ماست.
بهر حال زياد صحبت کردم، فقط ميخواهم يک بار ديگر به خودتان رجوع کنيد. ما وارد دوره جديدی در ايران ميشويم، به نظر من جمهوری اسلامی از اين مهلکه سالم در نمی رود، مردم تصميم گرفته اند با آن( جمهوری اسلامی) کاری بکنند. ولی اينکه مردم با آن چکار ميکنند، کاملا بستگی دارد به اينکه چه ابزارهائی برای ايجاد تحول در اين جامعه هست. ما يکی از مهمترين اين ابزارها هستيم. در سال ۵۶، همه سياسی شدند و همه تشکيلاتی شدند. گفتم من به کسانی پيوستم که تازگی قرآن را از روی طاقچه برداشته بودند و کاپيتال مارکس را گذاشته بود جايش و هيچکدام را هم نخوانده بود، شايد قرآن را بيشتر خوانده بودند. و معتقد بود که بورژوازی فقط تا مغز استخوان وابسته است، من پيوستم به آن، درسم را ول کردم، مشقم را ول کردم. الان سال ۵۶ جديدی است، بايد پيوست، بايد آستين را بالا زد. و اگر کسی خودش را از بيست سی سال گذشته دور کند، خيليها که به ما نميپيوندند برای اينکه قبلا ...( نامفهوم)   بود. تمام شد، گذشته قرار شد، گذشته باشد. و ازش رد شد. رفقا! يک حزب سياسی توی ايران امروزوجود دارد که ميشود به آن پيوست و با آن انقلاب کرد. ممکن است شکست بخوريم، به شرط چاقو نيست. ممکن است  شکست بخوريم، يک عده مان قلع و قمع بشويم، فرار کنيم،  ولی بايد پيوست و اين پروسه را شروع کرد وگرنه سی سال ديگر عمر شصت ميليون مردم را در ايران يک عده اوباش رقم ميزنند. اين دعوت ماست به شما و اميدوارم همه شما بخواهيد و بيائيد که در صفوف ما باشيد. خيلی متشکرم
(کف زدن حضار)    
 

سيامک کامران: درفقدان شخصيت ها ، بقايای حککا کجا ايستاده اند ؟

به نقل از نشريه به پيش شماره ۲۳، ۲۲ تير ۱۳۸۶، ۱۳ ژ.ئيه ۲۰۰۷
اين تصوير ِ ذهنی غالب ِ ناظرين ـ چه بيرونی و چه درون حزبی ـ از اوضاع ِ متشتتِ گروه های منشعبه حزب کمونيست کارگری است.

چرخ يک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب درحسرت خوابيدن گاريچی
مرد گاريچی در حسرت مرگ   ۱

استنتاج ما از اين تصوير اما ، در ضمن و ادامه ی ارزيابی جوانبی از منش و هويت اقليتی از حزب خواهد آمد که شعر بالا را نه فقط سناريويی شبيه به وضعيت فعلی خود نمی دانند بلکه ، برعکس ، متلاشی شدن حزب و ريزش نيروهايش را بخشی ضروری از پروسه پيشروی به سوی تصرف قدرت در روز واقعه  قلمداد می کنند.
« رفقای حزب در ونکوور شايد يادشان باشد ( چند سال پيش ) در جلسه ای نکاتی شبيه اين مطرح کردم. که ما در آستانه يک انقلاب کارگری هستيم... و برخی به اين انقلاب باور ندارند و نمی بينندش ... و تا آخر خط نمی آيند.... ( که بالاخره رفتگان و رفتنی ها  شکست طلبند و ما سوسياليسم همين امروزی ها هستيم  )
 مصاديق مشخص :
۱) رفقايی که نزد ما به "مستعفيون" مشهور اند، ۲) رفقای انشعابی دو سه سال پيش و ۳) رفقای فراکسيون اخير .  » ( مصطفی صابر . شکست طلبی و سوسياليسم همين امروز! روزنه جدل آنلاين)

ظاهرا چون آقای صابر اثر مکتوبی در زمينه ی پيش بينی داهيانه ی خود در دسترس ندارند ، به خاطرات ذهنی تعدادی شهود مجهول دخيل بسته اند . با اين حال اين پرسش به ذهن هر ناظری خطور ميکند که منظور نويسنده  چگونه آستانه ای بوده که بعد از اين همه سال ، شهود احتمالی ، حرف آنرا هم ممکن است فراموش کرده باشند ؟ آستانه ی چيزی اگر آستانه است ؛ بعد از يک دوره ی زمانی مشخص پس از اعلامش ديگر بايد از مختصات اندرونی آن سخن گفت. درغير اين صورت هميشه می توان خود را در آستانه ی موقعيتی فرضی اعلام کرد و در عين حال به عنوان آدمی تئوريک و پيشگويی حاذق به خود باليد. مثل اين می ماند که فردی  بعد از شکست ميرزاکوچک خان جنگلی گفته باشد که ما در آستانه ی يک انقلاب هستيم و با وقوع انقلاب پنجاه و هفت منتظر سيل تبريکات و قدرشناسی جامعه از بابت قدرت تحليلی خود باشد. و در غير اينصورت به جستجوی شاهدی که حرف آن روزش را شنيده آگهی در روزنامه ها چاپ کند.
ديگر اينکه ، ليدر فقيد ايشان هنگام طرح هجمه ی اعضای حزبش برای تصرف قدرت ، اساس حرف اش اين بود که اگر از نيروهايی که طی اين دوران گرد آورده ايم برای کسب قدرت استفاده نکنيم ، طبيعتا و تحقيقا دوران بازنشستگی و يا سرخوردگی فرا ميرسد  و جملگی هرز خواهيم رفت و همه ی زحمات اين چند ده سال دود می شود و به هوا ميرود (۲).  وضعيت امروز گروه های چند گانه حککا گواه تحقق شقه ی دوم فرض ليدر است.
بطور قطع مصطفی صابر نمی تواند چنين هالوی شگفت انگيزی باشد که می نمايد ، شايد مقاصدی پشت اين کار وی نهفته که  به تاق زدنش می ارزيده. مثلا :
۱ ــ  شخصيت تراشی جعلی برای خود به عنوان فردی مطرح و دارای مخاطب و شنونده ی حزبی در ايام ماضی بگونه ای که :
۲ ــ توهمات و اشتباهات محرز شخصيت های اصلی حزب  در آن  دوره را  نيزلاپوشانی کرده باشد  تا :
۳ ــ  تشنج اين روزهای حککا ــ که نتيجه ی محتوم شکست توهمات پوشالی و آستان بوسی های خنده دار است ــ از بيخ و بن انکار شود. 
دلايل :
الف) منصور حکمت ليدر زمان مورد اشاره ی مصطفی صابر ؛ بعد از انتخاب خاتمی ، يک دوره ی يک تا يک سال و نيمه را برای وقوع انقلاب و سرنگونی جمهوری اسلامی پيش بينی کرد. بر اين اعتقاد چنان مصر بود که حتی بر سر آن شرط بندی نمود، و همه رفقای حزبی اش را فرمان داد که هرکاری دارند بگذراند برای بعد از انقلاب. حتی کتاب نويسی را.  نام برده ــ همچنانکه گفتم ـ  برای اين منظورروی تک تک کادرهای اصلی حزب ( که ديگر وجود خارجی ندارند ) حساب باز کرده بود.
ب) حميد تقوايی با جسارتی راديکال تراز او ، درپاسخ به  نشريه ی پرسش که نظرشان را در باره ی ترکيب احتمالی مجلس شورای اسلامی، که چند ماه پس از دوخرداد قرار بود انتخاباتش برگزار شود ، جويا شده بود ؛  گفت که اين سوال نابجايی است چرا که عمر رژيم به برگزاری انتخابات مجلس قد نخواهد داد.
لازم به يادآوری است که نامبرده با اين همه سرشکستگی ،  چپ و راست  پيام های ارشادی هم صادر می کند حتی برای معلمان. گويی شاعردروصف جمال ايشان است ک به وجد آمده.                                                                    
نگارمن که در مکتب و مشق همی مردود شد       "  به غمزه ای مساله آموز صد مدرس شد !"

با اين اوصاف چگونه آقای صابر در آن دوره ،  تحقق انقلابی که در آستانه اش قرارمان داده  را بر خلاف همگان و حتی ليدر،  در چشم اندازی  ــ تا اينجای کار ــ حداقل ده ساله  تشريح کرده ؟  آنهم با پيش بينی  پروسه ای که ضمن آن حزب مطبوع اش شقه شقه  ميشود و شخصيت هايش گريزان ؟  اصولا با آن ديدگاه متفاوت از ديگر اعضاء چگونه به همراه پامبری های اهل ونکوور در حزب ماندند ؟ پاسخ سوال ساده است. يا دروغ می گويد و يا به قول اهالی شيراز : سگ از پيش نان و کلوچه نمی گرُوزه !

« و ما "خالی " را آفريديم ، درست روز هشتم هفته ! »  (انجيل متی ، فصل هشتم آيه ی شانزدهم  )

 به تقريب ، از ربع اول قرن نوزدهم ، به موازات تحديد جنگ طبقات ، بورژوازی به تجربه دريافت که نتايج تحقيقات و پژوهش های بيطرف علمی در عرصه اقتصاد و لاجرم ساير رشته های علوم انسانی، عملا به بيانيه های سياسی ای تبديل می شوند که حکم برچيدن الزامی سيستم کارمزدی را در خود مستتر دارند. پس کنکاش بی طرف علمی ، و انتشار حقيقت، از قاموس اين طبقه  جبرا کنار گذاشته شد و مواجب بگيران دروغ پرداز حرفه ای از همه رقم ، بکارگرفته  شدند تا بازار را اشباع کنند. از همان دوران بود که بيان حقيقت در زمينه های ياد شده، ضرورتا تنها می توانست واجد ماهيتی سوسياليستی و با پشتوانه ی مادی جنبش کارگری ارائه شود. پس اقتصاد و جامعه شناسی علمی ، عين و مترادف سوسياليسم کارگران شد.همچنان که تعهد به حقيقت وظيفه ی جنبش شان. در اين رابطه سخنان مارکس در ديباچه ی کاپيتال بسی خواندندی تر است.
 لنين در همين رابطه می گفت : اگر بديهی ترين قضايای هندسی نيز با منافع بورژوازی در تضاد باشد ، آن را  برنخواهند تافت.
از همين روست که دروغ گويی و لاف زنی توسط احزاب سوسياليستی از حد استثناء و لغزش نمی تواند فراتر رود مگر اينکه پيشتر فساد سرمايه روح ايشان را تسخير کرده باشد. بنا براين  تقبيح رياکاری و گزافه گويی سياسی احزاب ، دولتها و نهادهای مرتبت شان نيز امری مربوط به تهذيب نفس و رعايت اخلاق صالح نيست. بلکه ، اين خود نقدی است طبقاتی به يکی از  ارکان سيادت معنوی بورژوازی.
 در ادامه خواهيم ديد که خالی بندی نزد بقايای حککا ، و در اينجا مصطفی صابر فراتر از يک عادت زشت ، بلکه ، در جايگاه هم استراتژی و هم تاکتيک قرار دارد. رايج ترين کاربرد دروغ نزد اين گروه پيچيدن آن در نسخه ی بهتان و به قصد فراافکنی است.

« وحشت از انقلاب !»
اين تيترانتخابی مصطفی صابر است در روزنه و در نقد نوشته ای از ايرج آذرين منتشره در باروی ۲۳  و در ارتباط با چشم انداز حرکت جنبش دانشجويی پس از ۱۶ آذر.
از همان ابتدای نقد ، همه چيز طبق قرار هميشگی شروع می شود.

« ۱۶ آذر امسال و شعارهای سوسياليستی اش خيلی ها را به صرافت اين انداخت که چپ در جامعه دارد يک کارهايی ميکند....از جمله کسانی که به پيشروی چپ اعتراف کرده است رفيق سابقمان ايرج آذرين است....اول از همه احساسم را  بگويم.  من اين ژست ايرج آذرين را که سعی ميکند خيلی "کلاسيک" و "مارکسيستی" به اوضاع نگاه کند و ميکوشد مثل گادفادر سوسياليست ها با ابهت و اتوراتيو راجع به چپ و سوسياليسم حرف های توخالی بزند را خيلی دوست ميدارم. حرفهای او که خواهيم ديد تا چه حد پيش پا افتاده و در عين حال راست و عقب است با آن ژست که گويا دارد افق جنبش را تا دوردست های بسياری دوری عالمانه و "خيلی علمی" مشاهده ميکند و با احتياط و احساس مسئوليت شايسته يک رهبر کبير رهنمود های "استراتژيک" و عميق ميدهد،  تناقض منحصر بفردی دارد. بقول معلم انگليسی مان ضمن تحليل يکی از آثار شکسپير:  " تناقض اساس کمدی است". »

تم بحث بقدر کافی آشنا هست. اين شيوه ديالوگ درواقع عصاره ی اخلاق طبقاتی جريان غالب در بقايای حزب کمونيست کارگری است. بد نيست که آموزه های  ليدر ايشان ، منصور حکمت ، در تشريح خطوط عمده ی "متد"  مذکور را با هم بخوانيم :

محسن (ابراهيمی ) عزيز، نوشته‌ات در پاسخ به امير پيام را گرفتم. بنظر من با وجود بندها و بحثهای خوبی که درش هست، پاسخ مناسبی نيست. به اين دليل:
برخورد ما بايد برملا کننده و از بالا و کوتاه باشد و نه استدلالی..... اسم بهمن را اصلا نبايد آورد... بنظر من نوشته تو در مورد امير پيام بايد همان روح از بالا، طنزآلود، کوتاه و تيزی را داشته باشد.... يک صفحه برخورد محکم، طنزآلود و از بالا لازم داريم. .... خواننده تيپيک شهروند سوسياليست و تئوريک نيست. برای او بايد نوشت.
قربانت نادر
"منتخب آثار منصور حکمت، ضميمه ١" ( کلفتی ظاهری خطوط از من است محتوايش از ليدر )

ملاحظه می کنيد که تمام ادا و اطوارهای مصطفی صابر و بيان پر عشوه و کشدار احساس اش همه کشک بود . می خواهد که تماما طبق توضيح المسائل  سر چاه زمزم بنشيند ، محکم ، از موضع بالا ، طنز آميز و غير استدلالی.
معلم سرخانه ی ايشان تاحدودی درست می گويد. " تناقض اساس کمدی است." شايد هدف اش از گفتن آن ، وادارکردن شاگردش به کمی غور و تفحص در رفتار خويش و کاهش لودگی بوده . بالاخره خنداندن مردم با اين امر که مردم به آدم بخندند بسيار فرق دارد. اولی کار هادی خرسندی است و دومی کار ملاحسنی ها ونمونه ها ی شبه اپوزيسيونی شان . 
وقتی مصطفی صابرــ که همه ی زندگی سياسی اش  کولی دادن به بالا دستی هاست ـ ادا و اطوار ليدر فقيدش را درمی آورد،  ناخواسته يکی ازتراژدی های موفق تاريخ سينمای ايران در شکل کمدی و خنده دارش بازسازی می شود . و نتيجه ی کار ، فيلم گاو با اجرای جديد و به روز شده است . فقط پرسناژها جا عوض کرده و در موقعيتی متناقض قرار گرفته اند. اين بار مش حسن است که به مرگی نابهنگام دچار گشته و شاخ پسر  مغموم و متوهم ايشان "محکم ، از موضع بالا ، طنز آميز و غير استدلالی" ماااااغ کشان فرياد می زند که:
من مش حسنم !

حککا و ۱۶ آذر
رفيق ايرج آذرين طی نوشته ی مذکور ازجمله  به اين اشاره دارد که دانشجويان چپ طی آکسيون با شکوه شانزهم آذر،  با تاکيد دوباره بر حقانيت استراتژی کلاسيک مارکسيستی مبنی بر تعيين کنندگی نيروی جنبش کارگری در مصاف با اشکال مختلف ستم سرمايه ، شامل انواع تاجدار و اسلامی اش ، سرگشتگی گروه های باصطلاح سوسياليستی که منتج از ياس عميقشان از برآمد جنبش کارگری بود را به ايشان يادآوری کردند. دو مورد مشخص بيراهه های مورد اشاره ی وی به حزب کمونيست کارگری برميگردد. رهبری حککا طی سالهای اخير ، سرخورده از تحرک کارگران ، برای حفظ خود و تشکيلات خود ، از جمله  باب فتح قدرت توسط حزب ، و شخصيت تراشی به سبک ليبرالها را پيشه خود کرده بود. و از قضا در هردو مورد  نتيجه ی معکوس گرفت.
اما همين اشارات کلی ، بی آنکه حتی نامی از ايشان آورده شده باشد ، برخلاف انتظار به اينها دل داد ، از جهاتی خيالشان را آسوده کرد. و جری تر به ميدان شان کشاند. فحش نامه های مصطفی صابر از بقايا و ايرج فرزاد از نفرات فی الحال منفرد نمونه هايی از اين دست هستند.
ناگفته پيداست طی مقاله ای که از اميدهای ساطع شده از حرکت دليرانه ی  يک نسل سوسياليست جوان  سخن به ميان آورده ، کند و کاو ويژه در سياه چال پر مار و موری مثل حککا چندان ضروری نمی نمود. و همين فرض خلاء انتقادی در اشاره ی صريح به قلب مطلب، مبنای بدفهمی طرف مقابل شده است.
جنبش چپ  دانشجويی ، نقطه ی عطف تازه ی سوسياليسم مارکسی را در شانزهم آذر و نه روزی ديگر و مناسبتی ديگر رقم زد ، روزی که تجلی وحدت بورژوازی ايران در اشکال معمم و تاجدارش هنگام رويارويی با انواع برآمدهای جنبش سوسياليستی محسوب می شود.
حککا ساليانی چند به مثابه متحد و زائده سياسی سلطنت طلبان در خارج کشور به جست و خيز مشغول بود. همراه آنها راهپيمايی کرد و" ستاد مشترک " آکسيون تشکيل داد. اعضای گروه برای خوشايند همانها ، بی سابقه ترين فحاشی ها و اهانت ها را به مغضوبين سلطنت نثار کردند . کاشفين ديريافته ی"جنيفر لوپز" در اين راه از مرده ی شاملو هم نگذشتند( ۳ ) . سلطنت طلبان عياش و هرزه ای که در سمينارها و کنگره های ايشان حضور به هم رسانده اند بدون شک در خاطره نويسی هايشان از شبهای کنگره به عنوان شبهای طلايی ياد خواهند کرد شايد جالب ترين نکته ی خاطراتشان مربوط به برگزاری مشترک مراسم چهارشنبه سوری آن ساليان باشد که طی آن، با پرهيز از شعله های آتش ، از روی کول کادرهای نگون بخت حزب می پريدند و می خواندند :
"سرخی تو از من !
 زردی من از تو !"
از همان تاريخ بود که قره نی ، ساز و دهل و رقص محلی در کنگره های حزبی باب شد . شايد خود رقاصان گروه از اسرار سيگنالهای نهفته در آن حرکات موزون سردر نياورده باشند، چه بسا با استقبالی که تماشاچيان، هنگام بالا انداختن نوشيدنيها يشان از آن می کردند ، هنرنمايی خود را" نشانه شکست دشمن در زمين خود وی"، همانگونه که ليدر بشارت داده بود ، بحساب هم می آورده اند ــ ، اما هدف ترتيب دهندگان آن مشخص بود. اطمينان خاطر دادن به ميهمانان از بابت حفظ تماميت ارضی عليرغم حضور پرشمار اعضای کرد نسبت به ديگران در حزب .
(  البته ، چنين بزم هايی در کنگره ی چهارم حزب ، بعداز مرگ منصور حکمت نقش ديگری ايفا کردند. و آن تظاهر به همدلی و نشاط در بين اعضای حزب بعد از فاجعه ی پيش آمده بود. اينکه بعدها حميد تقوايی جد و جهد رفقايش را در اين زمينه به عنوان " هلپرکه " (۴)به تمسخر می کشاند برای خواننده قابل درک است . جالب اينجاست که ايرج فرزاد ، عضو فعال رقاصان کنگره ، حالا ادعا دارد که درست درهمان لحظات در ماتم کارل مارکس اش در يک حالت ويژه ی عاطفی از ته دل گريه می کرده. [البته پيچيده گی های روان آدمی را نمی توان انکار کرد] )
.
کسانی که با ادبيات احزاب مائويست برخورد داشته اند می دانند که آنها برای شخصيت مائو مقامی فوق بشری قائلند. تمام حرکات و سکنات او را به عنوان آموزه های سياسی و فلسفی تقديس می کنند. اما ــ تا جايی که من مشاهده کرده ام ــ  تنها در يک زمينه موضعی انتقادی جدی  نسبت به انديشه و پراتيک مائو ايراد کرده اند.
بعد از به تشنج کشيده شدن روابط سياسی بين چين و اتحاد شوروی ، و متعاقب آن ، گسيل و تمرکز نيروی نظامی شوروی در مرزهای چين ، مائو قدم های عملی ای جهت نزديکی به آمريکا برداشت.
باب آواکيان صدر حزب کمونيست انقلابی آمريکا و از تئوريسين های انترناسيوناليست مائوی در اين زمينه از دو جهت مائو را در زمينه ی اتخاذ سياست فوق به باد انتقاد گرفته است. يکی اينکه به زعم وی ، نزديکی مائو به آمريکا در شرايط ذکر شده ، محصول تعميم غلط  کاربست تئوری تضاد ـ که در جنگهای داخلی چين مورد استفاده قرار گرفت  ــ  به مناسبات ديپلماتيک بود. و ديگر اينکه بر فرض درست بودن چنان سياستی چه نيازی به اين بود  که مائوتسه دون با سگان زنجيری آمريکا و افراد حقيری مثل شاه ايران نيز وارد مراوده شود.
البته نقد فوق پاسخ گوی دلايل بنيادی ديپلماسی ياد شده نيست ، اما حداقل اينرا ميرساند که انترناسيونال مائوی نمی توانست بدون مزبندی با چنان سياست دست راستی يی ، حتی در جايگاه چپ عل العمود خود را حفظ کند.
رفتارحککا ، نمونه ی ميکروسکوپی جريان فوق است. ابتدا ضروت رابطه و مراوده با دولتها مطرح شد ، و بالاخره کار به کاسه ليسی سلطنت طلب ها ی تيپا خورده کشيد. (۴)
بعد از ۱۶ آذر هشتاد و پنج ، حککايی ها به جای ارزيابی ابعاد سقوط خود و انتقاد از بانيان اين سياست دست راستی ، بی هيچ عذاب وجدانی ، چاره را در جمع آوری آثار جرم ديدند. شب هنگام گالنی نفت بر آن ريخته کبريت کشيدند. آنگاه ، مصطفی صابر نماينده ی تام الاختيار پاپ ليدرسوم ، روبه همراهان گرد آتش کرد و جمله ای را که برای چنين روزی بارها تمرين کرده بود با وقار تمام به زبانی شکسپيری دکلمه کرد :
To be but not to be , It is Camel !                                            
  ( منظورشان اين بود که حالا ديگه شتر ديدی نديدی !)
 همراهان نيز هريک با برداشت مختص خود از اين جمله ، به علامت تاييد ، متفکرانه سرتکان دادند.
حالا بابت ۱۶ آذری که خود آماج آن بودند ، طلبکار از آب در آمده اند. دو قورت و نيمشان هم باقی است.  آنرا محصول پراتيک چند ساله خود می دانند. خنده دار است اما شايد مناسبت اين روز را با چهارم آبان و يا سالروز  دفع خطر از جان شاه اشتباه گرفته اند .

 سيامک کامران
زيرنويس

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ــ  صدای پای آب. سهراب سپهری. تابستان ۱۳۴۳
۲ـ « اما من ميخواهم اينجا يک سئوال کفرآلود ديگر مطرح بکنم: اگر اين پروسه بيش از ۲۰ سال طول بکشد، و ما شروع کنيم به سازماندهی در ميان کارگران ... در اين صورت بعد از ۱۰ تا ۱۵ سال يک عده از آنها بچه‌دار ميشوند، تعدادی مريض ميشوند و يک عده از آنها از کار سياسی کنار ميکشند. در آخر ميبينيم که بعد از اين سالها ما ظاهرا از يک طرف آدمها را کمونيست ميکنيم و از طرف ديگر آنها بازنشسته ميشوند و از کار سياسی کناره‌گيری ميکنند» (حزب و قدرت سياسی . منصور حکمت )

۳ــ بنظر شما حزب کمونيست کارگری با اين صف پر از انسانهايی که خيلی بيشتر از ابيات شاعرانه در کارنامه نبردشان برای رهايی و برابری هست ( سمبولشان همين مصطفی صابراست .س. ک )  بايد برخيزد و مراتب قدرشناسی‌اش را از مجاهدات انساندوستانه و راديکال شاملو بيان کند؟ آيا اين پائين کشيدن استانداردها نيست؟ آيا شاملو نقص و محدوديت و معافيتی داشت که نميتوانست مثل من و شما به زبان عادی و در متون بسيار و هرروزه و بدون ايما و اشاره و استعاره سالها از آزادی و برابری انسانها حرف بزند. برنامه عمل بدهد، عضو سازمانی بشود، بجنگد، شعار بدهد، بيدار کند، مقاومت کند؟ ( منصور حکمت . سايت حکمت )
« شاملو طبعا در بين جنبش ملی اسلامی خوانندگانی دارد. ولی به نظر من نسل جوان ايران دارد به کل سنت ملی گرايی و اساطير و قهرمانهايش پشت می کند. اين نسل جهانی فکر می کند و به قول خودش جهانی حال می کند. بيش تر از شاملو ، «جنيفرلوپز » و « مادونا » و « پينگ فلويد » را می شناسد، نفوذ همين آدمها و مخاطبين همين آدمها در نسل جوان به مراتب بيش تر از شاملو است و چه خوب که چنين است . » ( مصطفی صابر . به نقل از جوابيه ای به آن در وبلاگ ضمير سرخ )
گذشته از آشفته فکری نويسنده و مضمون نئوليبرالی جهانی انديشيدنش به مقايسه ها خوب دقت کنيد. عين همين مقايسه را "دکتر" حسن عباسی در جمع بسيجيان زنجان به عمل آورده: « جوان حزب الله صد تا از اين بکام ها  ( فوتباليست ) و شکيلاها رو با يک تار پشم بلال حبشی عوض نمی کنه !»

۴  ـ  بازهم شيرازی ها هستند که وصف حال می گويند : « سگی لق سنگ آسيو می زد سگ ديگه لق کون اومی زد»  ( سگی از گرسنگی سنگ آسياب را می ليسيد سگ ديگه زبان به تحت آن سگ می سائيد .)

July 16, 2007

شروين رها :به سوی ژنو

تير ۸۶
به نقل از نشريه به پيش شماره ۲۳، ۲۲ تير ۱۳۸۶، ۱۳ ژ.ئيه ۲۰۰۷

در راستای مبارزات جنبش کارگری طی سالهای اخيرکه ايجاد تشکلهای کارگری به مثابه بيان خواست مشترک کارگران و ظرف همبستگی آنها بر عليه سرمايه داری محورآن بوده است نه تنها تلاشهای تاکنونی کارفرماها و دولتهای ضد کارگری رژيم جمهوری اسلامی درتحميل ارگانی از بالا بر گرده کارگران  خنثی شده است بلکه گسترش روند مبارزات کارگری و نفوذ گرايش سوسياليستی در آن درعين حال ضرورت پايداری ازاتحاد عمل ساير جنبشهای اجتماعی با آن را بدنبال داشته است که ابن خود موجب نگرانی بيشتر سرمايه و سراسيمگی بخشهای مختلف آن شده است .در روند انطباق با سياست جديد جهانی سرمايه داری و ادغام سرمايه کشوری در سرمايه بين المللی وبه تبع آن عضويت ايران در سازمان تجارت جهانی پيش شرطهايی از جمله رعايت اصول مربوط به روابط سه جانبه کارفرما ، دولت و کارگر و تاييد و برسميت شناختن اش توسط سازمان جهانی کار(آی ال او) را دربر داشته است .
امسال هم بارديگرهئيتی رسمی از ايران تحت عنوان نماينده گان کارگران به ژنو اعزام شد و آن در شرايطی بود که نماينده گان شناخته شده کارگری يا در زندان بوده و هستند و يا تحت پی گرد قرار دارند. محمود صالحی ،کسی که کارنامه ضد کارگری رژيم جمهوری اسلامی را حضوری به نماينده گان شاخه کارگری آی ال او در تهران (سال ۱۳۸۳) ارائه داد، يکی از آنهاست که اکنون در زندان سنندج بسر می برد و نيز طبق اسناد موجود پزشکی از بيماری مزمن کليوی رنج ميبرد و سلامتی اش در خطر است.
دراعتراض به سازمان جهانی کاردال بر پذيرش دوباره نماينده گان رژيم جمهوری اسلامی در اجلاس ۲۰۰۷، فعالين جنبش کارگری خارج کشوراز مدتی قبل و در هئيت کانونها و کميته ها اقداماتی را در دستور کار خويش گذاشتند که سازماندهی آکسيون ۸ ژوئن در مقابل مقر آی ال او در ژنو از نتايج آن بود.
دهها نفر از نماينده ها و فعالين تشکلها در کشورهای مختلف در ژنو گرد هم آمدند و در آکسيون شرکت کردند. پيام کمپين فعالين خارج از کشوردر ابتدا قرائت شد و در ادامه پيام فدراسيون کارگری فرانسه (س ژت)در حمايت از آکسيون و نيز پيامهای فعالين داخل ايران ار جمله نجيبه صالح زاده همسر و همرزم محمود صالحی ،بخشی از کارگران ايران خودرو،و شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه خوانده شد.
 
کميته همبستگی با جنبش کارگری برلين و تعدادی ازسازمانهای خارج از کشورنيزاز آکسيون اعتراضی حمايت کردند. نماينده کانون پناهندگان افغانستانی نيزضمن اعتراض به اخراج کارگران از ايران وسياست نژاد پرستانه وضدانسانی رژيم جمهوری اسلامی همبستگی خود را بابرگزارکننده گان آکسيون اعلام  داشت.                                                                         

يکی از نمايندگان فدراسيون کارگری فرانسه " س ژت " به نام ژان فرانسوا کوربن ضمن حضور درمحل آکسيون و پشتيبانی از آن، متعهد شد در کميسيون صلاحيت که در باره عملکرد دولتها صحبت خواهد شد نمايندگان فدراسيون  حضورهئيت اعزامی جمهوری اسلامی را مورد بازخواست قرار خواهند داد.   
بعد ازخواندن پيامها هئيتی از سوی کمپين سراسری به منظور ملاقات با يکی از مسئولين شاخه کارگری آی ال او به اجلاس وارد شد تا ضمن اعتراض به حضور نماينده گان رژيم اسلامی قطعنامه اکسيون را به آنها تحويل دهد. مفاد قطعنامه به قرار زير بود:

ـ آزادی بدون قيد وشرط محمود صالحی و تمامی کارگران دستگير شده از جمله شيث امانی و صديق کريمی و لغو کليه احکام صادره قضايی بر عليه منصور اسانلو و تمامی فعالين کارگری
ـ اعزام يک گروه تحقيق از طرف نهادهای بين المللی مدافع حقوق کارگری به ايران جهت بررسی موقعيت فعلی کارگران
ـ اخراج هيات اعزامی که بعنوان نماينده کارگران ايران از طرف رژيم جمهوری اسلامی در جلسه سازمان جهانی کارشرکت می کنند و دعوت از نمايندگان واقعی و منتخب کارگران جهت شرکت دراجلاس ILO و نهادهای بين المللی برای بازگويی مسائل و مشکلات کارگران ايران
ـ برسميت شناختن حقوق کارگران مهاجر و جلوگيری از اخراج کارگران افغانستانی مقيم ايران
- برسميت شناختن تمامی حقوق شناخته شده بين المللی کارگری در ايران از جمله: آزادی تشکل، اعتصاب و برگزاری مراسم مستقل روز جهانی کارگر .
ـ رفع هرگونه تبعيض و نابرابری اجتماعی، اقتصادی و سياسی در مورد زنان در مراکز کاری و در سطح جامعه
ـ اجرای تمامی مقاوله نامه ها و قوانين بين المللی در مورد منع کار کودکان و محکوميت رژيم جمهوری اسلامی بخاطرعدم اجرای آنها

هئيت نماينده گی کمپين گزارش کوتاهی ازملاقات حضوری اش با يکی از مسئولين شاخه کارگری آی ال او بنام کاتارينا تسوترودو را به شرکت کننده گان درآکسيون ارائه داد.طبق گزارش شخص نامبرده مسئوليت خود در نهاد سازمان جهانی کاررا محدود شمرد . وی وعده داد که به منظورمعالجه محمود صالحی ترتيب اعزام يک هئيت پزشکی به ايران داده خواهد شد. در رابطه با شرايط عضويت ايران در سازمان جهانی کار و قرارها اواعلام کرد که رژيم جمهوری اسلامی ايران بجز پرداخت دستمزد بسياری از مقاوله نامه ها را امضاء نکرده است ( به عبارتی نميتوان رژيم جمهوری اسلامی را به چيزی که امضا نکرده است متعهد کرد ) فقط ميتوان به حضور نماينده گان ايران درکميسيون رسيدگی به صلاحيت نمايندگان کشورها و آن هم ازسوی شاخه کارگری آی ال او که متشکل ازنمايندگان اتحاديه های کارگری ميباشند اعتراض کرد.
بعد از گزارش هئيت نماينده گی کمپين يکی از حاضرين در رد ادعاهای کاتارينا تسوترودوسخنان کوتاهی ايراد کرد که مورد تاييد شرکت کننده گان در اکسيون قرار گرفت . وی با اشاره به اساسنامه سازمان جهانی کار (آی ال او) اظهار داشت :
« کنفرانس بين المللی کار» اعلام ميکند که همه اعضا،حتی اگر(هنگامی که) مقاوله نامه های مربوطه را تصويب (امضا) نکرده باشند صرفا به دليل عضويتشان در سازمان (بين المللی کار)موظفند با حسن نيت و بر طبق اساسنامه سازمان بين المللی کار اصول مربوط به حقوق بنيادی کار را که موضوع آن مقاوله نامه ها هستند رعايت کنند، به پيش ببرند و تحقق بخشند، يعنی :
الف ـ آزادی تشکل و به رسميت شناختن واقعی مذاکره دسته جمعی
ب ـ حذف هر گونه کار زوری و اجباری
پ ـ الغای واقعی کار کودکان
ت ـ حذف تبعيض در زمينه اشتغال و حرفه

اجلاس جهانی سازمان کار در تاريخ ۱۵ ژوئن کار خود را به پايان رسانيد اما کمی قبل از آن منصور اسانلو رئيس هئيت مديره سنديکای شرکت واحد اتوبوسرانی و حومه با حضور در خارج از کشورو به منظور شرکت در کنفرانسهايی از جمله کارگران حمل و نقل در لندن و سازمان جهانی کارو مصاحبه های متعدد با راديو ها و تلويزيونهای ايرانی زبان ، مباحث زيادی ازجمله حضور غير مترقبه اش در اين کنفرانسها را در بين فعالين کارگری داخل و خارج به خود اختصاص داد که هر چند به اجلاس سازمان جهانی کار و سياستهای آن در رابطه با ايران ربط دارد اما از حوصله اين گزارش خارج و در جای ديگر ميبايست به آن و آنجا که به استراتژی جنبش کارگری مربوط است پرداخت. دراينجا بجا خواهد بود اين گزارش را با خلاصه مقدمه گزارشی ازکميته آزادی تجمع سازمان جهانی کاردر مورد ايران از سايت شرکت واحد  به پايان ببريم

گزارش در برگيرنده دو پرونده طی ۲۵ صفحه است که مربوط به شکايت عليه دولت جمهوری اسلامی در زمينه آزادی تجمع است . پرونده اول شکايتی است توسط کنفدراسيون بين المللی اتحاديه های آزاد کارگری ( آی تی يو سی )و پرونده دوم شکايت مشترکی است که توسط  همان کنفدراسيون و فدراسيون بين المللی کارگران حمل و نقل ( آی تی اف) طرح شده است . شکايت دررابطه با سرکوبهای تظاهرات اول ماه مه و اعتصابات ودستگيريها و موارد خاتون آباد ، سقز ، کارخانه ريسندگی سنندج ، انجمنهای معلمين و اصلاحيه قانون کارذکر شده است

مظفر فلاحی:همکاران محترم و مردم آزادی خواه!

من مظفر فلاحی  کارگر تاسيسات و عضو اتحاديه متال در سوئد ، از بعدازظهر روز سه شنبه ۲۶ تيرماه برابر با ۱۷ ژوئيه، بمدت ۲۴ ساعت همراه با همه هم سرنوشت هايم  برای آزادی محمود صالحی از رهبران سرشناس و برجسته جنبش کارگری در ايران، دست به اعتصاب غذا خواهم زد و فردا دوشنبه ۱۶ ژوئيه۲۰۰۷ اعتصاب غذايم را رسما" به اطلاع کلوب کارگری محل کارم(اتحاديه متال) و همچنين کارفرمايم خواهم رساند و بدين ترتيب ضمن اعلام همبستگی مجدد با محمود صالحی  و کميته دفاع از او، صدای اعتراض خود و همه طبقه ائی هايم را به گوش کارگران و تشکل سراسری کارگران سوئد و افکارعمومی خواهم رساند.
 بسهم خود همه فعالين جنبش کارگری را دعوت می کنم که به اين فراخوان پاسخ داده و به اين حرکت بپيوندد و يا حرکتهای مشابهی را در محل کار و زندگی خود سازمان دهند. 
زنده باد همبستگی کارگری!
زنده باد محمود صالحی!
مظفر فلاحی کارگر بخش تاسيسات و عضو اتحاديه متال در سوئد
۲۰۰۷-۰۷-۱۵

July 15, 2007

فرهاد شعبانی: منهم به اين اعتصاب غذا می پيوندم.

۱۰۰ روز پيش دستگاههای امنيتی رژيم اسلامی در اقدامی فريبکارانه، محمود صالحی از رهبران جنبش کارگری ايران و کردستان را ربودند. بدنبال اعتراض همکاران، خانواده و دوستداران محمود صالحی به اين آدم ربائی، معلوم شد که کارگزاران دستگاه قضائی شتاب زده و هراسناک و در ميان تدابير شديد امنيتی محمود صالحی را به قصد گذراندن دوران محکوميت به زندان مرکزی شهر سنندج منتقل کرده اند. اجرای اين حکم قبل از ربودنش هرگز نه به او و نه به وکيلش اعلام نشد.
بدنبال اين آدم ربائی موج وسيعی از اعتراضات داخلی و در سطح بين المللی در دفاع از محمود صالحی و عليه جمهوری اسلامی به جريان افتاد که در جای خود، جای جمعبندی و گزارش به افکارعموی است.

در ۱۰۰ روز گذشته محمود صالحی علی رغم دست وپنجه نرم کردن با يک بيماری مزمن کليوی و باوجود فشارهای غير انسانی مسئولان دستگاه قضائی و زندان اما همچنان سربلند، استوار و پايدار در دفاع از آرمانهای انسانی اش ايستادگی کرده است.

در اين ۱۰۰ روز جمهوری اسلامی با بدست آوردن شناخت هرچه بيشتر از اين رهبر شناخته شده جنبش کارگری در بعد بين المللی و داخلی به تمام اعتراضاتی کم گونه ائی که در دفاع از او در جريان بوده، دهن کجی کرده و حتی محمود صالحی را از ابتدائی ترين حقوق انسانی اش، يعنی برخورداری از معالجه و درمان بيماری اش محروم ساخته است.

اما مدافعان ، حاميان و رهروان آرمان انسانی که محمود صالحی در پی آن است، از پای ننشسته و تلاشها برای آزادی و معالجه اين رهبر جسور جنبش کارگری همچنان ادامه دارد و ادامه خواهد داشت.

در ۱۰۰مين روز دستگيری محمود صالحی، کميته دفاع از او، اعتصاب غذای ۲۴ ساعته ائی را  برای روز ۴ شنبه ۲۷ تيرماه برابر با ۱۸ ژوئيه فراخوان داده است. در اطلاعيه اين اعتصاب غذا از همه فعالين و طرفداران جنبش کارگری خواسته شده که از اين اعتصاب غدا حمايت کرده و به آن بپيوندند.

بعنوان يک فعال جنبش کارگری،و بعنوان يک کارگر، از بعدازظهر روز سه شنبه ۲۶ تيرماه برابر با ۱۷ ژوئيه، بمدت ۲۴ ساعت دست به اعتصاب غذا خواهم زد و در سرکارم حاضر نخواهم شد.  اعتصاب غذايم را رسما" به اطلاع کلوب کارگری محل کار و همچنين کارفرمايم خواهم رساند، با آغاز اين اعتصاب غذا  از محل کارم در شهر اپسالای سوئد، مسير۷۵ کيلومتری مابين شهرهای اپسالا و استکهلم را پياده طی خواهم کرد و فردای آن روز در مقابل دفتر مرکزی اتحاديه سراسری کارگران سوئد به اعتصاب غذای خود ادامه خواهم داد. بدين ترتيب ضمن اعلام همبستگی مجدد با محمود صالحی اين رهبر جسور و مقاوم جنبش کارگری ايران و کردستان و پاسخ به فراخوان کميته دفاع از او، صدای اعتراض خود و همه طبقه ائی هايم را به گوش رهبران اتحاديه سراسری کارگران سوئد و افکارعمومی خواهم رساند.

 بسهم خود همه فعالين جنبش کارگری را دعوت می کنم که به اين فراخوان پاسخ داده و به اين حرکت بپيوندد و يا حرکتهای مشابهی را در محل کار و زندگی خود سازمان دهند. 
 

منوچهر اسدبيگی (بابک حکمت) :اسلام چيست؟ مسلمان کيست؟


(قسمت اول)
(منابع شناخت اسلام)
برای مطالعه و شناخت اسلام ، اينکه بدانيم چه ميگويد و چه محتوياتی دارد ،چه برداشت و قرائتی از اسلام صحيح  است ،يک فرد مسلمان بايد چه اعتقادات و باورهائی داشته باشد، چه قواعد و قوانين و احکامی را بايد اسلامی بداند ، بپذيرد وانجام دهد يا ندهد .بايد به منابع مهم ، اساسی ومرجع اسلامی يعنی قرآن که کلام و فرموده خدامحسوب می شود وسنت محمد يعنی گفته ها ، انديشه ها ، موافقت ، مخالفتها،  بايدها و نبايدهای او که در احاديث وتاريخ اسلام آمده مراجعه کرد.

و اما می بينيم که مسلمانان از زمان محمد تا به امروز از اين دو منبع فوق ،برداشت واحد و يک دستی نداشته اند ، و از اين رو مذاهب مختلف شيعه و سنی با دهها شعبه و شاخه ايجاد شده است( مالکی، حنفی، حنبلی،شافعی، شيعه جعفری ، اسماعيليه و...)
و  از سوی خلفا ،اصحاب محمد ، امامان شيعيان و مفتی ها ، ملايان ، آخوندها ،فقها ، به اصطلاح علما ، روحانيون ،روشنفکران دينی و شحصيتهای سياسی امثال کلينی و مجلسی ،شريعتمداری و خمينی ،جمال الدين اسدآبادی وبهشتی ،ملاعمر و مصباح ،شريعتی و بازرگان ،قمشه ای و سروش، و... ده ها هزار کتاب و رساله در باره قرآن ، معانی ، تفسير، شان نزول آيات ، علوم ، معجزات وفهرست موضوعات قرآنی و... فقه ، احکام ،عبادات ، قوانين قضايی ، حکومتی  وشرعی اسلامی ... و زندگی ، حکومت  وجنگها ی محمد، زندگی امامها، و روايات ،احاديث ،تاريخ ، فلسفه ، کلام ،حکمت وسياست و...نوشته شده .                                                                                                    
 بنابر اين از افکار ضد بشری ، متحجر و اسلام خشن  ملاعمری ها که زن بايد در گونی باشد و...تا شيرين عبادی ها که روسری بر داشته و با نامحرم ! دست ميدهد  وميگويد اسلام با حقوق بشر منافاتی ندارد ، همه با تفاسير خاص خود ، مسلمانند و ادعا دارند که اسلام واقعی نزد آنهاست و به دلخواه خود اسلام ، آيات قرآن ، احاديث ، روايات واحکام را تفسير و تأويل کرده، برداشتها و قرائت های خود را عين اسلام دانسته و در هزاران  رساله و کتاب و مقاله و روزنامه و سايتهای اينترنتی و مصاحبه...تبليغ کرده و ميکنند.                                                                        
  و اما آنچه در واقعيت در جوامع اسلامی و بخصوص در بين مردم ايران که اکثرا منتسب به جامعه اسلامی نيستند  مشهود است، اين است که عده بسياری ازمردم فقط از نظر شناسنامه ای مسلمانند و در عمل بسياری ازمبانی ، احکام شرعی ، اسلامی وقرآنی را باورندارند و عمل نمی کنند. برای مثال مشروب  ميخورند و ربا ميگيرند ، حجاب را قبول ندارند،نماز نمی خوانند ،روزه نميگيرند. موسيقی و موزيک گوش ميکنند ، ساز ميزنند و ميرقصند .به مستحب ، مباح ،مکروه ،حرام و حلال اعتنايی نمی کنند. امر به معروف و نهی از منکر را فضولی ميدانند. قصاص ،قطع دست ،چشم در آوردن، سنگسار، قتل مرتد ،منافق ، مشرک و کافر را غير انسانی ميدانند . قوانين مردسالارانه وتحقيرآميز نسبت به زن را همچون ،زن کشتزار مرد است ، حق زدن زن به مرد ، اجازه گرفتن برای خروج  ازخانه از مرد ، تعدد زوجات برای مردان ،قوانين ازدواج ، طلاق ، شهادت ،ارث ، ديه ،حضانت فرزند و ادواج دختر بچه نه ساله را قبول ندارند . خوک ، سگ ،شراب وکافر را نجس نمی دانند.جهانشناسی قرآن و هفت آسمان ،ستاره زينت سقف زمين ، صاعقه برای بيم دادن ،خاک وگل ودميدن روح و آدم وحوا ، جن ، معراج محمد به آسمان هفت طبقه ،کشتی نوح ،يونس در شکم ماهی ،نسوختن ابراهيم در آتش ،قيامت، مرده زنده شدن ، بهشت ، حوری ، جهنم ، عذاب ، آتش و... را داستانهای کودکانه و غير علمی ميدانند.  هرچند که برخی ازهمين ايرانيان اگر درآمريکا و اروپا هم زندگی کنند ، عادت کرده اند سفره ابوالفضل را بيندازند ،آش نذری بدهند ، دعا و جادو جمبل کنند که  بخيال خودشان کارشان پيش رود و مشکلاتشان حل شود.عزاداری حسين در محرم وواکسن قيمه ،  حليم و شله زرد اربعين را فراموش نکرده اند . روز بيست و يکم ماه رمضان روزه ميگيرند ، نماز ميخوانند و مشروب نمی خورند . صدقه برای دفع بلا می دهند و...                                                           
 و به يک معنا به اندازه مسلمين اسلام داريم و شايد کمتر کسی پيدا شود که تمام اسلام و احکامش را قبول  داشته باشد ( البته اگر همه را بداند ، حفظ  باشد و از قلم نيندازد !!)، مو به مو انجام دهد ، رعايت کند ومسلمان  واقعی باشد .                                                                                                                          
و اما در عرصه  سرمايه، تجارت ، استثمار ،سياست ،حکومت ،ايدئولوژی ،فرهنگ ،اجتماع و جهان دو گرايش ، قرائت و برداشت عمده از اسلام مشهود است .گروهی اسلامشان نرم ، ملايم و خوش خيم است . با دموکراسی ، ليبراليسم ، حقوق بشر ، علم  ،غرب ، تمدن و مدرنيسم تضادی ندارد . قابل انعطاف و زدو بند است . عقب نشينی و تجديد نظر ميکند و ميتواند سکولار باشد.خرافات و مطالب غير علمی و کودکانه قرآن را تفسير و تاويل های من در آوردی ميکند واگر جای تفسير و به روز شدن نداشت بی صدا از آنها ميگذردوخلاصه ماله بدست در حال صاف و بزک کردن اسلام سياسی ، حکومتی ، بنيادگرا ، قشری و سنتی است. اينها ميگويند که: آيات قرآن معانی سمبليک دارد و نبايد به ظاهر آنها توجه کرد!  اسلام خوب است و عيب از مسلمانی ما و از آخوندهاست " می بخور منبر بسوزان مردم آزاری نکن ، موسی به دين خود عيسی به دين خود ، دين زوری نيست ،اسلام برای اخلاقيات لازم است تا ترمزی باشد که دزدی و فساد و فحشا زياد نشود!! و..." اکثر روشنفکران و نوانديشان دينی ،دوم خردادی ها، اصلاح طلبان ، ليبرالها، دمکراتها ،سلطنت طلبان ،مشروطه خواهان...از اين گروهند.                      
گروه دوم برعکس اين گروه اسلام خشن جنايی ،حکومتی ،امت جهانی مسلمان ، جهادگر ، تروريست وضد تمدن غرب را نمايندگی ميکنند . که هريک از اين دو نيز به نوبه خود از سنتی و محافظه کار تا راديکال را شامل می شوند. و اما هر دوگروه خواهان ماندن و بودن اسلام هستند(همانطورکه غرب و بخصوص آمريکا نيز               اين را ميخواهند) چراکه ، بتوانند به تحميق و استثمار مردم ادامه دهند ،چرا که از      ماترياليسم، آته ئيسم و سوسياليسم ميترسند .چرا که اگرمردم آگاه و لائيک شوند و از مذهب وخرافات دست بکشند،اگرجوانان و دانشجويان و کارگران و توده های مردم به سکولاريسم راديکال و کمونيسم روی آورند، سرمايه و منافع مادی و موقعيت و قدرتی که در سايه اين قرآن و اسلام بدست آورده اند را از دست خواهند داد .                      
بهر حال مسلمين با هر مذهبی  و با هر برداشتی که از اسلام دارند ، بايد به يک سری از محتويات اسلامی ،قرآنی مشترک باور و ايمان داشته باشند ،که مسلمان خوانده شوند، لذا برای ورود به اين بحث که اسلام واقعی کدام است  و مسلمان کيست ،   به خود قرآن مراجعه ميکنيم، زيرا که همه مسلمين به عنوان مسلمان پذ يرفته اند که: قرآن کتاب آسمانی و وحی و کلام خداوند است که به وسيله جبرائيل بر محمد نازل شده است!!          
                       در قسمت دوم به قرآن که چه ميگويد و چه محتوياتی دارد                       ودر قسمت سوم و چهارم به دو گرايش عمده اسلامی خواهيم پرداخت.                
منوچهر اسدبيگی (بابک حکمت)

July 14, 2007

نوید اخگر:سنگسار


Nawid_Akhgar@hotmail.com

وارد کوچه که شدم چند دختر و پسر بسرعت بطرف آخر کوچه میدویدند، یکی از دختر ها که 12 یا 13 سال بیشتر نداشت در حالی که چادرش را مثل باد کنک روی سرش گرفته بود و میدوید با فریاد میگفت" رفت توی کوچه حشمت خانوم" هفت هشت تا پسر و دو مرد قوی هیکل هم با چوب و چماق در جلو دختر ها میدویدند و دیگر اهالی نیز در همین احوال به آنها میپیوستند

حشمت خانوم  بعد از ظهر ها دم در حیاط با همسایه ها می نشست و قلیون میکشید و شبها در کنار آخوند سبزواری در مسجد درخت توت نماز و دعای کمیل میخواند

مسجد درخت توت از خانه ما فاصله زیادی نداشت مسجد کوچکی بود با یک درخت توت بسیار بزرگ که تابستانها بعلت مقدار زیادی توت شیرین و آبداری که میداد بخشی از کوچه و محل زندگی اهالی را تبدیل به محلی برای ارتزاق مگس ها و انواع پشه ها مینمود و آسایش را اگر چه مسجد با صدای اذانش از مردم سلب میکرد این درخت توت هم قوز بالا قوز اهالی شده و کسی هم جرات اینکه پیشنهاد قطع این انبان مگس و پشه را بدهد نداشت

وارد کوچه حشمت خانوم که شدم سگ لاغر اندام زرد رنگی را در کنج کوچه دیدم که از ابروی سمت راستش خون میرخت و پایش چنان جراحت داشت که از زور درد به زمین نمی توانست بگذارد، چشمان از حدقه در آمده سگ از زور وحشت مرتب به چپ و راست حرکت میکرد، اهالی کوچه جلو سگ دیوار گوشتی درست کرده بودند و سگ از ترس داشت قبض روح میشد، یکی از پسر ها با چوب کلفتی که در دست داشت محکم به شکم سگ فرو کرد، از سگ صدای خفیفی شنیده شد و بزمین نشست

مرد قوی هیکل با چماقش محکم بر پشت سگ کوبید و صدای ناله سگ فضای کوچه را ورای همهمه اهالی پر کرد ، معلوم بود که سگ از تاب درد قدرت بر سر پا ایستادن را ندارد، مرد جوان عینکی پنجره اطاقش را باز کرد و با صدائی که به نعره شبیه بود بطرف جمعیت و مرد چماق بدست فریاد کشید " چرا این حیون زبون بسته رو میزنید مگه این حیون چه آزاری به شما ها رسوند؟

حاج آقای سبزواری پیشنماز مسجد درخت توت که معلوم نبود آنوقت روز خانه حشمت خانوم چه کاری داشته درب حیاط منزل حشمت خانوم را باز کرد و وارد کوچه شد و در جواب جوان عینکی گفت " من همین هفته پیش همین سگ مرده را دیدم که با یک سگ ماده در کوچه حوض مونس قفل کرده بود تا آمدم بجنبم فرار کردند" و سپس با صدائی که به فریاد شبیه بود گفت " بعد از این سگ نوبت تو هم میرسه بیدین

جوان عینکی با صدای بلند فریاد زد نفرت بگیرد شما و مسلمانیتان را، در ایران قدیم و قبل از حمله اعراب به ایران، سگ از بهترین جایگاه اجتماعی در این سرزمین برخوردار بود، ایرانیان پیش از اسلام وقتی میخواستند به لحاط روحی روانی خودشان را تطهیر کنند به پوست  سگ با وفای خود دست میکشیدند و حیاط معنوی خود را از فازی به فاز جدید تر رهنمون میشدند

آخوند سبزواری که عبایش را دور خودش میپیچید تلفن موبایلش را باز کرد و گفت " الان تکلیف تو را که به اسلام و مسلمانی توهین میکنی روشن خواهم کرد" و سپس با صدای بلند در حالی که گوشی تلفن را محکم تر به گوشش میچسباند که در میان همهمه مردم صدای آنطرف گوشی را بهتر بشنود تقاضای فرستادن پاسدار و نیروی بسیجی را به منطقه میکرد

مرد چماق بدست به آخوند سبزواری نزدیک شد و با صدای نخراشیده گفت " حاج آقا فتوا بدین تا با همین چماق کار هم این سگ و هم اون پدر سگ دم پنجره رو یکسره کنم

آخون سبزواری که پاره آجری را گیر آورده بود چند قدم به سگ نزدیک شد و در حالی که با دستی عمامه اش را گرفته بود که از سرش نیفتد پاره آجر را با قدرت بطرف سگ پرتاب کرد و فریاد  زد" چخه پدر سگ " پاره آجر همراه چندین سنگ دیگر که از طرف دیگران پرتاب شد سگ را بزانو در آورد خون از گوش سگ سطح کوچه را پوشانده بود که ناگاه صدای شلیک تیری همه را در جا میخکوب کرد. تیر از طرف پنجره بطرف آخوند سبزواری شلیک شده بود ولی کسی کنار پنجره نبود و از سر آخوند سبزواری خون بطرف عمامه اش که قدری آنطرف تر افتاده بود جوی پر از لجن کوچه را رنگین میکرد.
بدون تاریخ

آدرس سامانه اینترنتی نوید اخگر

http://www.nawidakhgar.com/

مهدی کوهستانی : به شدت نگران جان اسانلو هستم

منصور اسانلو ربوده شد
مهدی کوهستانی : به شدت نگران جان اسانلو هستم 
شهروند ــ فرح طاهری:به گزارش فعالان سنديکای کارگران شرکت واحد اتوبوس رانی تهران و حومه، ساعت هفت بعد از ظهر روز سه شنبه نوزده تير برابر با ۱۰ جولای، منصور اسانلو رئيس هيات مديره سنديکا توسط افراد ناشناس مورد ضرب و شتم قرار گرفت و ربوده شد. منصور اسانلو هنگامی که با اتوبوس شرکت واحد عازم منزل بود، مورد حمله "افراد ناشناس" قرار گرفت. راننده اتوبوس که شاهد ضرب و شتم و دستگيری اسانلو بوده خبر دستگيری او را به همکاران و خانواده اسانلو داده است.
اسانلو به تازگی از شرکت در نشست فدراسيون جهانی حمل و نقل در لندن به ايران بازگشته بود که ربوده شد.
در اين رابطه با مهدی کوهستانی مسئول بخش آسيا و خاورميانه کنگره کار کانادا که در سفر اسانلو به انگليس و بلژيک او را همراهی ميکرد، گفت وگوی تلفنی انجام داديم تا جزئيات بيشتری را در اختيار خوانندگان خود قرار دهيم.
در رابطه با ربوده شدن آقای اسانلو، کوهستانی گفت:
دهم جولای ساعت ۷ شب زمانی که آقای اسانلو در اتوبوس به سمت خانه ميرفته، پژوی سفيدرنگی جلوی اتوبوس ميپيچد و چند نفر به داخل اتوبوس ميروند با گفتن دزد، دزد او را ميگيرند، کتک ميزنند و ميبرند. آقای اسانلو کيفش در اتوبوس می افتد و وقتی او را ميبردند اسم خودش را فرياد ميکند تا ديگران او را بشناسند. راننده اتوبوس که راننده خط ۲۳ بوده وسايل اسانلو را به ترمينال منطقه ۹ اتوبوسرانی ميبرد و به بخش تحويل ميدهد و آنها هم اين مدارک را به حراست اتوبوسرانی تحويل ميدهند و کسانی هم که در اتوبوس بودند به کلانتری نارمک ميروند و شهادت ميدهند که چنين چيزی را ديده اند و اين نشان ميدهد که ربودن آقای اسانلو محرز است.
از ديشب تا به حال خانواده به اداره حقوق شهروندی، دادسرای انقلاب، دادگاه انقلاب و حتی به دفتر آقای مرتضوی هم ميروند و آقای مرتضوی ادعا ميکند که هيچگونه حکمی در رابطه با دستگيری منصور اسانلو صادر نکرده ايم و اين عملا نشان ميدهد که همه ميگويند ما نبوديم، و شاهد هم هست که ايشان را دزديده اند و طبق اطلاعات خود اعضای هيئت مديره از صبح هم اين اتومبيل او را دنبال ميکرده است. به همين خاطر من به شدت برای وضع اسانلو نگرانم.
آقای کوهستانی درباره انگيزه های ربودن منصور اسانلو گفت: به نظر ميرسد کارهايی که آقای اسانلو و سنديکا ميکنند به مذاق آنها خوش نمی آيد. دستگيری ها، شکنجه ها، سلول انفرادی، تهديد، بيکاری، فشارهای اجتماعی، اقتصادی و روانی و تمام کارهايی که در دو سال گذشته با او کردند تا ببينند که آقای اسانلو از اين قضيه کوتاه ميايد که ديدند نه، و در نهايت اجازه خروجش از کشور را صادر کردند به اين اميد که او ميرود به خارج و برنميگردد و اين آخرين برگ آنها بود که فکر کردند شايد کارآيی داشته باشد، ولی برگشت اسانلو به ايران تمام رويای آنها را نقش برآب کرد. در اين مدت يکی دو هفته هم که از برگشتن او ميگذرد آنها مترصد شرايطی بودند که آبها از آسياب بيفتد و يا اتحاديه های کارگری شايد يادشان برود. هميشه ميگردند ببينند بهترين موقع کی هست تا کسی صدايش درنيايد. ضمن اينکه آنها ديدند که اسانلو نه تنها کوتاه نميايد، بلکه روحيه هم گرفته و درباره همه چيز نظر ميدهد و ديدند ديگر او و اين نهاد را نميشود کنترل کرد. اين ربودن و اظهار بی اطلاعی کردن مقامات بسيار نگران کننده است.
از مهدی کوهستانی پرسيدم از سفر به انگليس و بلژيک که اسانلو را همراهی کرد کمی بگويد. گفت:
اسانلو به دعوت فدراسيون جهانی حمل و نقل ۱۲ جون به لندن آمد و ۲۱ جون هم برگشت. در اين مدت در نشست بخش زمينی ITF شرکت کرد و دومين جلسه سخنرانی اش هم نشست هيئت مديره ITUC بود که در رابطه با وضعيت شرکت واحد و وضعيت کارگران ايران گفت. ما در اين ۱۰ روز حتی فرصت نميکرديم غذا بخوريم. يا در جلسه بوديم يا در مصاحبه و حتی در راهرويی که به طرف دستشويی ميرفتيم هم يک نفر با ضبط برای مصاحبه دنبال ما ميامد. خبرنگاران بسياری از کشورها با منصور مصاحبه کردند. تيتر روزنامه های بزرگ بلژيک خبر مصاحبه با او بود به همين خاطر زياد وقت باهم بودن نداشتيم که خودمان دو نفر باهم حرف بزنيم جز زمانی که در تاکسی يا هواپيما بوديم.

استقبال مسئولان اتحاديه های کارگری اروپا از اسانلو چگونه بود؟
ــ استقبال بی نظير بود. مثلا رئيس اتحاديه فرانسه آمد از پشت او را بغل کرد و بوسيد. و رئيس اتحاديه فلسطين شاهر سعد گفت، رژيم شما به جای اينکه به حماس کمک کنه بايد به وضعيت شما رسيدگی کنه. و منصور هم به او گفت: ما به جنبش آزاديبخش فلسطين افتخار ميکنيم. شاهرسعد تعجب کرد که چگونه منصور اين جنبش را ميشناسد. من گفتم که ايرانيها اگر تاريخ خودشان را نخوانند، تاريخ کشورهای ديگر را ميخوانند.

از مهدی کوهستانی که بسيار نگران اسانلوست، ميپرسم در اين ده روز اسانلو را چگونه فردی ديدی؟
ميگويد: در اسانلو چيزی که بسيار ارزشمند بود در رابطه با اصولی بود که به آن معتقد بود و بدون هيچگونه ترس و ملاحظه ای اين را بيان ميکرد و خودش هم ميدانست هزينه اش ممکن است اين باشد که حتی جانش را هم سر آن بگذارد و به اين آگاه بود. وقتی در جلسه ای از او پرسيدند که برگردی چه ميشود؟ خنديد و گفت: نميدونم شايد هم کشتنم....
ديگر صدای کوهستانی را درست نميشنوم. بريده بريده ميگويد. نميتواند خودش را کنترل کند. به او ميگويم، من هم وقتی جلوی کامپيوتر نشسته ام و بعضی از خبرها را ميخوانم، گريه ميکنم.
ادامه ميدهد:... خبرنگار روزنامه بلژيکی ميکروفن را قطع کرد و آمد بيرون و به من گفت: اين به مرگ ميخندد... و من گفتم بهش اعتقاد داره و فکر ميکنه اين راهشه. و فکر ميکنه بهای کاريست که بايد بپردازد.
منصور اصلا به خودش فکر نميکرد. از او ميپرسيدند چه ميشود؟ ميگفت ، نميدانم شايد در تصادفی کشته شوم و ... به هرحال اين بهايی ست که بايد بپردازيم. او ميگفت کار ما يک کار عادی و پيش پا افتاده مربوط به ۱۰۰ سال قبل است که ما داريم همان را ادامه ميدهيم تا به جايی برسد.
در رابطه با محتوای سخنرانی هايش بسيار وسواس داشت و برايش مهم بود که از قبل دو متن آماده باشه و باهم مطابقت داشته باشه و ما گاهی رفقايمان را نصفه شب در کانادا بيدار ميکرديم که مطمئن شويم که متن هر دو يکی ست برای ترجمه. به چند نکته در سخنرانی هايش پايبند بود و واقعا برايش مهم بود که: ۱ ـ هيئت مديره سنديکا با متن موافق باشند. ۲ـ اين دو متن(فارسی و انگليسی) حتما مطابقت داشته باشند و جای تفسير نداشته باشد. ۳ـ بتواند در فرهنگ غربی تاثيرگذار باشد. بعضی وقتها آن قدر وسواس داشت که من بايد برايش توضيح ميدادم که يک چيزهايی را تو در ايران ميتوانی بگويی ولی اينجا کاربرد نداره. آخرش ميگفت هيئت مديره گفته مهدی هرچی گفت به عنوان مشاور نظرش برای ما مهم است.
از کوهستانی ميپرسم وضعيت در حال حاضر چگونه است و چه بايد کرد؟
ميگويد: در ايران همه دارند بهای اين وضعيت اقتصادی و سياسی را به نحوی ميدهند. بيکاری، فحشا، اعتياد، دستگيری، زندان و... اين شرايط نبايد ما را مغلوب کند چون آنها دوست دارند که وقتی اسانلو دستگير ميشود خيلی ها شب به خانه شان نروند که مبادا آنها هم دزديده شوند و يا تلفن هاشون را هم ميبندند و تلفن های مشکوک زده ميشود که بقيه هم بترسند ولی نبايد مرعوب شد. بخصوص ما در خارج کشور بايد صدای در گلو مانده اينها باشيم و بايد از لحاظ بين المللی رژيم جمهوری اسلامی را تحت فشار قرار دهيم و بگوييم تحريم های اقتصادی غرب و آمريکا دعوای بين دولت های خارجی و ايران نيست. اين تحريم ها مردم را بيشتر تحت فشار قرار ميدهد و در مبارزه بين مردم و رژيم جمهوری اسلامی، بايد طرف مردم را گرفت.
ما بايد به نمايندگان مجلس کشورهای محل اقامتمان بگوييم. به اطلاع افکار عمومی برسانيم و به سفارت های ايران در کشورهايی که زندگی ميکنيم اعتراض کنيم. از هر راهی که ميتوانيم.
مهدی کوهستانی قول داد تا هفته آينده گزارش کارهايی که طی اين هفته انجام ميدهند را به اطلاع خوانندگان شهروند برساند.

وقتی گوشی تلفن را ميگذارم تا خبر را تنظيم کنم، بی اختيار به ياد اين خاطره ی پرفسور حسابی که در جايی خوانده ام می افتم. دکتر حسابی از خاطرات زمان تدريس خود در دانشگاه سوربن نقل ميکند: در سال ۱۹۹۰ روزی دانشجوی نروژی دوره دکترا از من پرسيد، استاد شما که از جهان سوم آمده ای بگو جهان سوم کجاست؟ فکری کردم و گفتم: جهان سوم جايی ست که هر کس که بخواهد مملکتش را آباد کند خانه اش خراب ميشود، و هرکس که بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملکتش بکوشد!
و ما همچنان دوره ميکنيم شب را و روز را/ هنوز را....
***
پنجشنبه پس از چاپ و منتشر شدن شهروند، بی بی سی خبر داد که به گفته همسر اسانلو او در زندان اوين است.
پروانه اسانلو، همسر منصور اسانلو در گفتگو با بی بی سی گفت که در پيگيری وضعيت همسرش به دادسرا و اداره آگاهی پليس تهران مراجعه کرده اما پاسخی دريافت نکرده است. سپس به زندان اوين مراجعه کرده و پس از اصرار فراوان او و مادر آقای اسانلو، سرانجام مسئولان زندان به او اطمينان دادند که همسرش در زندان اوين به سر می برد، اما تا زمانی که دادستان تهران اجازه ندهد، ممنوع الملاقات است و تماس تلفنی خانواده اش با او نيز امکانپذير نيست.
پروانه اسانلو می گويد مسئولان دادسرای تهران به وکلای منصور اسانلو گفته بودند که دستوری برای بازداشت او صادر نکرده بودند، اما مأموران زندان اوين می گويند که بازداشت منصور اسانلو را معاونت امنيتی دادستان تهران صادر کرده است. 
 

July 13, 2007

بهرام رحمانی : پيرامون ربودن منصور اسانلو و سفر اخير وی به لندن

«رهايی طبقه کارگر فقط می تواند به دست
 خود طبقه کارگر صورت گيرد.» (از اساسنامه بين الملل اول)

گزارش ها حاکی از آن است که روز سه شنبه ۱۹ تير ١٣٨٦ - دهم ژوئيه ۲۰۰۷، حوالی ساعت ٧ شب در خيابان گلهک تقاطع مسير باختر در چند صد متری منزل آقای منصور اسانلو، يک اتومبيل پژو جلوی اتوبوس حامل ايشان می پيچيد و چهار نفر از مامورين امنيتی لباس شخصی حکومت اسلامی، که سرنشين اين اتومبيل بودند اسانلو را با ضرب و شتم از اتوبوس خارج کردند و به زور به درون اتومبيل پژو انداختند و به سرعت او را به مقصد نامعلومی بردند.

پروانه اسانلو، همسر منصور اسانلو، پنج شنبه ۱۲ ژوئيه ۲۰۰۷ - ۲۱ تير ۱۳۸۶، به بی بی سی گفته است که در پيگيری وضعيت همسرش به دادسرا و اداره آگاهی پليس تهران مراجعه کرده اما پاسخی دريافت نکرده بود.
وی، سپس به زندان اوين مراجعه کرده و پس از اصرار فراوان وی و مادر آقای اسانلو، سرانجام مسئولان زندان به وی اطمينان دادند که همسرش در زندان اوين به سر می برد. اما تا زمانی که دادستان تهران اجازه ندهد، ممنوع الملاقات است و امکان تماس تلفنی وی با خانواده اش نيز وجود ندارد.
پروانه اسانلو می گويد مسئولان دادسرای تهران به وکلای منصور اسانلو گفته بودند که دستوری برای بازداشت وی صادر نکرده بودند اما ماموران زندان اوين می گويند که دستور بازداشت منصور اسانلو را معاونت امنيتی دادستان تهران صادر کرده است.
اين اولين بار نيست که حکومت جنايت کار اسلامی، به تهديد و ترور، آدم ربائی، ضرب و شتم، زندان و شکنجه های وحشيانه، روی می آورد. اين حکومت و همه جناح هايش در طول حاکميت خود اين جنايات را طراحی و پيش برده اند. بی سبب نيست که امروز اکثريت مردم ايران، خواهان سرنگونی اين حکومت رعب و وحشت و نکبت هستند.
بدين ترتيب، حکومت اسلامی، موج تازه ای از دستگيری های وسيع فعالين جنبش های اجتماعی را با راه انداختن رعب و وحشت، آدم بايی، تهديد و ترور، زندان و اعدام آغاز کرده است:
- صبح روز سه شنبه ۱۹ تيرماه ۱۳۸۶، ۱۱ نفر از کارگران بازداشت شده در جريان مراسم اول ماه مه سنندج، در شعبه ۱۰۴ جزايی دادگاه عمومی اين شهر محاکمه شدند. در طول جلسه دادگاه، جمعی از خانواده های کارگران، و شماری از کارگران کارخانه های شاهو و نساجی کردستان نيز در مقابل دادگاه حضور داشته و روند دادگاه را پيگيری کردند.
- بی دادگاه حکومت اسلامی، برای سومين بار طی ۲ هفته گذشته، يک نفر ديگر از فعالان جنبش زنان را به زندان محکوم کرد. نسيم سلطان‌بيگی، از بازداشت شدگان تجمع ۲۲ خرداد سال ۸۵ در ميدان ۷ تير تهران از سوی شعبه ۱۵ دادگاه حکومت اسلامی در تهران، به ۲ سال زندان تعليقی محکوم شده است. قبل از اين نيز «دل آرام علی» و  «عاليه اقدام دوست»، از ديگر فعالان جنبش زنان به زندان و شلاق محکوم شده بودند.
- عليرضا جمشيدی، سخنگوی قوه قضائيه حکومت اسلامی، روز سه‌شنبه ۱۹ تير ماه ۱۳۸۶، از  صدور حکم اعدام برای ۲۰ نفر از دستگيرشدگان روزهای اخير در تهران خبر داد. بر اساس ادعای سخنگوی قوه قضائيه، افراد مذبور در جريان دستگيری های يک ماه قبل که با عنوان مقابله با افراد شرور انجام گرفت بازداشت شده و دارای پرونده های متعددی هستند.
- حکومت اسلامی، طی هفته گذشته سه نفر را در شهرهای زاهدان، شيراز و اراک اعدام کرده است. همچنين حکومت اسلامی، مرد ٤٧ ساله ای به نام «جعفر کيانی» را در منطقه تاکستان سنگسار کرده است.
- روز دوشنبه و هم زمان با هشتمين سالروز واقعه ۱۸ تير، ماموران انتظامی و امنيتی حکومت اسلامی در تهران، اقدام به دستگيری گسترده فعالان دانشجويی و جوانان نموده است. روز دوشنبه ۱۸ تير ماموران حکومت اسلامی، در مقابل دانشگاه تهران و دانشگاه اميرکبير چندين نفر از فعالان دانشجويی را دستگير و در جريان حمله به دفتر تحکيم وحدت نيز دانشجويان حاضر در اين محل را بازداشت کردند. همچنين ماموران حکومت اسلامی، در هراس از حرکت های اعتراضی به مناسبت ۱۸ تير، ده ها جوان را در خيابان های تهران بازداشت کرده است. اين ها فقط گوشه هايی از تازه ترين وحشی گری های حکومت اسلامی در هفته های اخير است.
همه اين وقايع حاکی از آن است که حکومت اسلامی، به دليل جلوگيری از اعتراضات خودجوش توده ای نظير اعتراضی که در نخستين ساعات اوليه سهميه بندی بنزين در تهران و شهرستان ها روی داد، با هدف مرعوب کردن جامعه، رعب و وحشت خود را تشديد کرده است.
اين اعمال وحشيانه حکومت اسلامی را بايد شديدا محکوم نمود و برای آزادی محمود صالحی، اسانلو و ديگر دستگيرشدگان جنبش های اجتماعی تلاش کرد.
مطلبی که در زير ملاحظه می کنيد به دنبال سفر اسانلو به لندن نوشته، اما به دلايلی تاکنون آن را منتشر نکرده بودم.
***
مسئله مبارزات اقتصادی و سياسی طبقه کارگر و مسئله اتحاديه های کارگری مسئله ای است که بايد همواره توسط نيروهايی که خود را جزئی از طبقه کارگر می دانند مورد تاکيد قرار گيرند. يک شرط ضروری اين است که هر بحث و حرکتی بايد بر مبنای منافع مشخص طبقه کارگر صورت گيرد. بايد اين نيروها به طور فعالانه در مبارزات اقتصادی و سياسی روزمره کارگران حضور داشته باشند. همچنين بايد شرايط عينی اقتصادی و اجتماعی ايران، ويژه گی های سرمايه داری و جنبش کارگری جوان مبنای تحليل ها و جهت گيری های سياسی و اجتماعی قرار گيرد. اساسا بايد به کمبودها و ضعف ها انگشت گذاشت و با ارائه آلترناتيوهايی به برطرف کردن آن ها ياری رساند و از غلطيدن به مسائل کلی و انتزاعی آکادميک  نيز خودداری کرد.
اخيرا در رابطه با سفری که منصور اسانلو، رييس هيئت سنديکای اتوبوسرانی تهران و حومه به لندن داشت، بحث های متعددی در سايت های اينترنتی در جريان است. در برخی موارد نويسندگان اين بحث ها موضع خصمانه نسبت به او داشتند. برخی ديگر آن چنان از او دفاع کرده و به منتقيدن آن تاخته اند که به اصطلاح کاسه داغ تر از آش شده اند. حتی چرا و چگونه به اسانلو اجازه داده شده است به خارج کشور سفر کند، در حالی که او پنج سال حبس تعزيری دارد او را نيز مورد سئوال قرار داده اند. اين ها بدون اين که آزادی سفر را به رسميت بشناسند و محدوديت هايی که حکومت اسلامی برای شهروندان درست می کند را افشا کنند، به نادرست اسانلو را مورد سئوال قرار داده اند.
اسانلو، بنا بر دعوت فدراسيون جهانی کارگران حمل و نقل (ITF)، از سنديکای کارگران شرکت واحد جهت حضور در کنگره فدراسيون مذکور، منصور اسانلو رئيس هيئت مديره از تاريخ ۲۲ الی ۲۷ خرداد ماه به شهر لندن در کشور انگلستان، محل برگزاری کنگره مسافرت کرد. لازم به يادآوری است که اسانلو، پس از اعتصاب کارگران شرکت واحد تهران و حومه، چندين بار دستگير و سپس آزاد شده است. اساسا قبل از هر مسئله ای ازادی اسانلو از زندان و اجازه سفر به او را بايد در روند مبارزه طبقه کارگر ايران و حمايت بين المللی از اين مبارزات مورد بررسی قرار داد. يعنی آزادی آقای اسانلو از زندان و سفر او به لندن، محصول مبارزه راديکال رو به رشد طبقه کارگر ايران، همه سازمان ها و احزاب پپ و کمونيست، نهادهای دمکراتيک و حمايت بين المللی هم طبقه هايش در سطح جهان است.
منصور اسالو، در تاريخ ۲۶ خرداد ۱۳۸۶، بيانيه ای را  درباره نشست ساليانيه بخش زمينی «آی تی اف»، انتشار داده و از جمله نوشته است: «... سنديکای کارگران شرکت اتوبوسرانی تهران و حومه (شرکت واحد) بر اساس ماده ۲۶ قانون اساسی ايران يک اتحاديه مشروع و بر حق است. سنديکای ما در خرداد ماه ۱۳۸۴مجددا بازگشايی شد. جمهوری اسلامی ايران بنابر قوانين موجود داخلی و بر پايه تفاهم نامه مورخ ۱۳/۷/۱۳۸۲ برای تغيير فصل ششم قانون کار در مطابقت آن با مقاوله نامه ۸۹-۸۷ آی ال او حق تشکيل سنديکا و بازگشايی سنديکاهای قديمی را به رسميت شناخت. بنا براين بايد به همه اتحاديه های کارگری مستقل اجازه حضور و فعاليت بدهد و مذاکرات دسته جمعی را با کارفرما برای تامين درخواست ها و مطالبات کارگران به رسميت بشناسد.
متاسفانه دولت ما تا به حال سنديکای ما را به رسميت نشناخته است. در چنين موقعيتی ما قدرشناس به رسميت شناختن سنديکايمان با عضويت در فدراسيون بين المللی کارگران حمل و نقل و همچنين حمايت های بی شائبه اتحاديه های وابسته به خانواده آی تی اف و آی تی يو سی هستيم...»
اسانلو، همچنين در سخنان خود در اين نشست و گفتگوهايش با رسانه های فارسی زبان،  علاوه بر تاکيد بر قوانين خوب حکومت اسلامی، به مسائلی نظير «وحدت ملی» و «وفاق ملی» و «تنش های اجتماعی» تاکيد کرده است.
محظورات و محدوديت های اسانلو، با توجه به شرايط سياسی و اجتماعی حاکم بر جامعه ايران، قابل درک است و بايد به رسميت شناخت. همچنين هيچ انتظاری نيست که او عليه حکومت اسلامی موضع بگيرد اما در عين حال او می توانست توصيف مثبتی نيز از قوانين حکومت اسلامی ندهد و به «وحدت ملی» و «وفاق ملی» تاکيد نکند. اين واژه ها در در واقع واژه هايی هستند که سران حکومت اسلامی، گاه بی گاه بر آن ها تاکيد دارند. اين واژه ها توهم پراکنی هستند، زيرا کارگر و کارفرما و سرمايه دار و حکومت هيچ اتحاد و منافع ملی مشترکی با همديگر ندارند. از سويی با شناختی که از سياست ها و مواضع او وجود دارد نيز نبايد انتظار راديکاليسم از او داشت. آن چه که مورد نقد است بيان غيرواقعی او از قوانين و عملکردها حکومت اسلامی است. او، در مورد سياست های کارگری و اجتماعی حکومت اسلامی، توهمات را دامن می زند. «وحدت ملی» و «وفاق ملی»، چه معنی دارد؟ مگر غير از اين است که کارفرما و سرمايه دار و حکومت دست به دست هم داده اند و به شيوه وحشيانه ای کارگران را استثمار می کنند. و هر گونه اعتراض آن ها را به شديدترين وجهی سرکوب می کنند، در چنين شرايطی، طرح «وحدت ملی» و «وفاق ملی»، آن هم از زبان يک فعال کارگری چه معنی و مفهومی پيدا می کند؟ سرمايه داران و حکومت اسلامی حامی سرمايه و بزرگ ترين کارفرمای کشور، حتی به سفره خالی کارگران با حرص و ولع دست درازی می کنند و دستمزد ناچيز کارگر را حتی به موقع پرداخت نمی کنند. در چنين شرايطی، آيا بايد فعال کارگری بايد بر اتحاد و همبستگی طبقاتی تاکيد کند يا به وحدت ملی؟
مهم تر از همه اين سخنان اسانلو، با واقعيت هايی که در ايران جريان دارد در تضاد کامل است. سرکوبگران حکومت اسلامی، با کدام قانون اعتصاب و اعتراض کارگران شرکت واحد تهران و حومه را به خاک و خون کشيدند و هنوز هم به چهل تن از آنان اجازه بازگشت به کار نمی دهند؟ آيا تاکيد اسانلو، بر اصل ۲۶ قانون اساسی حکومت اسلامی، اگر توهم پراکنی نيستف پس چيست؟ آيا محمود صالحی، اين چهره فداکار و جسور جنبش کارگری که هم اکنون در زندان جانش در خطر است و اسانلو نيز اسمی از او نمی برد با اتکا به کدام قانون زندانی شده است؟ مگر «جرم» محمود صالحی چيست؟ چرا و به چه دليل قبل از اين نيز حکومت اسلامی، او را به مدت شش سال در زندان نگاه داشته است؟ آيا غير از اين است که او فقط به دليل تلاش برای برگزاری مستقل روز کارگر و دفاع از حق کارگران در زندان به سر می برد؟ چرا اسانلو، در گفتگوها و سخنرانی هايش اسمی از محمود صالحی نبرد، در حالی که کليه تشکل های کارگری جهان طی بيانيه هايی خواهان آزادی فوری و بی قيد و شرط وی شده اند؟! متاسفانه اسانلو در لندن، در مقام مبلغ قانون اساسی حکومت اسلامی ظاهر شد. او، کوچک ترين انتقادی به سيستم ستم گر و استثمارگر سرمايه داران و حکومت حامی سرمايه نکرد و مشکل کارگران ايران را ناشی از عدم اجرای «اصل ماده ۲۶ قانون اساسی» ناميد. آيا واقعا مشکل همين است؟!
اساسا کودکان و زنانی که در کارگاه های نمور، از کله سحر تا تاريکی شب به خاطر يک لقمه نان بخور و نمير کار می کنند، تمام وجودشان ذره ذره آب می شود، به انواع و اقسام بيماری های مسری دچار می شوند و از سوی کارفرمايان مورد توهين و تحقير قرار می گيرند چه وحدت ملی با کسانی دارند که در آپارتمان ها و ويلاهای چند ميليارد تومانی مجهز به جکوزی و استخر و غيره زندگی می کنند؟ حکومتی که بی حقوقی های اقتصادی، سياسی و اجتماعی به بيش از هشتاد درصد جامعه تحميل کرده است؛ حکومتی که لحظه ای از سرکوب سيستماتيک زنان، جوانان، دانشجويان، کارگران و مردم محروم و تحت ستم برنمی دارد؛ حکومتی که به روی کارگران تيراندازی می کند و آن ها را به فتل می رساند؛ حکومتی که ميليون ها انسان را به فحشا و اعتياد کشانده است؛ حکومتی که فعالين سياسی و نويسندگان را با طرح و برنامه قبلی به قتل رسانده است؛ حکومتی که ده ها هزار انسان را اعدام و زندانيان سياسی را در سال ۱۳۶۷ قتل عام کرده است؛ حکومتی که زندان هايش مملو از زندانيان سياسی در زير شديدترين شکنجه ها است؛ و حکومتی که به طور کلی بقای خود را در راه انداختن رعب و وحشت و ترور، سانسور و اختناق و ديکتاتوری می بيند، چه «وحدت» و «وفاق ملی» می توان با آن داشت؟
اسانلو با کسانی که تلاش کردند زبانش را ببرند، در زندان شکنجه اش کردند و صدها نفر از فعالين شرکت واحد را دستگير و زندانی نمودند و حتی کودکان آن ها را نيز مورد آزار و اذيت قرار دادند، چه «منافع مشترک» و «وحدت ملی» می تواند با آن ها داشته باشند؟ چگونه می توان کارگران را با کارفرمايان و حکومتی که ۲۸ سال است با اتکاء به قوانين ارتجاعی اسلامی، سنگسار می کند، چشم درمی آورد و سرکوب و رعب و وحشت و ترور، کسب و کار دايمی اش است، در يک صف قرار داد و بين آن ها «وفاق ملی» و نوحدت ملی» به وجود آورد؟!

قوانين حکومت اسلامی
کليه قوانين حکومت اسلامی، از قانون اساسی تا قانون کار، ضدانسانی و ضدآزادی هستند. اگر هم در ماده ای لحن ملايمی ديده می شود در ماده بعدی خشونت مشمئزکننده ای از آن به هوا برمی خيزد. بنابراين، قوانين و سياست های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی اين حکومت را بايد به هم پيوسته با هدف افشاگری نگريست.
اصل دوم قانون اسلامی حکومت اسلامی: «جمهور اسلامی‏، نظامی‏ است‏ بر پايه‏ ايمان‏ به‏: ۱ - خدای‏ يکتا (لااله‏ الاالله‏) و اختصاص‏ حاکميت‏ و تشريع به‏ او و لزوم‏ تسليم‏ در برابر امر او. ۲ - وحی‏ الهی‏ و نقش‏ بنيادی‏ آن‏ در بيان‏ قوانين‏. ۳ - معاد و نقش‏ سازنده‏ آن‏ در سير تکاملی‏ انسان‏ به‏ سوی‏ خدا. ۴ - عدل‏ خدا در خلقت‏ و تشريع. ۵ - امات‏ و رهبری‏ مستمر و نقش‏ اساسی‏ آن‏ در تداوم‏ انقلاب‏ اسلام‏. ۶ - کرامت‏ و ارزش‏ والای‏ انسان‏ و آزادی‏ توام‏ با مسئوليت‏ او در برابر خدا، که‏ از راه‏: الف‏ - اجتهاد مستمر فقهای‏ جامع الشرايط بر اساس‏ کتاب‏ و سنت‏ معصومين‏ سلام‏ الله‏ عليهم‏ اجمعين‏، ب‏ - استفاده‏ از علوم‏ و فنون‏ و تجارب‏ پيشرفته‏ بشری‏ و تلاش‏ در پيشبرد آن ها، ج‏ - نفی‏ هر گونه‏ ستم گری‏ و ستم‏ کشی‏ و سلطه‏ گری‏ و سلطه‏ پذيری‏، قسط و عدل‏ و استقلال‏ سياسی‏ و اقتصادی‏ و اجتماعی‏ و فرهنگی‏ و همبستگی‏ ملی‏ را تامين‏ می‏ کند.»
اصل ۴: «کليه‏ قوانين‏ و مقررات‏ مدنی‏، جزايی‏، مالی‏، اقتصادی‏، اداری‏، فرهنگی‏، نظامی‏، سياسی‏ و غير اين ها بايد بر اساس‏ موازين‏ اسلامی‏ باشد. اين‏ اصل‏ بر اطلاق‏ يا عموم‏ همه‏ اصول‏ قانون‏ اساسی‏ و قوانين‏ و مقررات‏ ديگر حاکم‏ است‏ و تشخيص‏ اين‏ امر بر عهده‏ فقها شورای‏ نگهبان‏ است‏.»
اصل ۵: (۱) در زمان‏ غيب‏ حضرت‏ ولی عصر "عجل‏ الله‏ تعالی‏ فرجه‏" در جمهوری‏ اسلامی‏ ايران‏ و ولايت‏ امر و امامت‏ امت‏ بر عهده‏ فقيه‏ عادل‏ و با تقوی‏، آگاه‏ به‏ زمان‏، شجاع‏، مدير و مدبر است‏ که‏ طبق‏ اصل‏ يکصد و هفتم‏ عهده‏ دار آن‏ می‏ گردد. «۱ - اصل‏ سابق‏: اصل‏ پنجم‏ در زمان‏ غيبت‏ حضرت‏ ولی‏ عصر، عجل‏ الله‏ تعالی‏ فرجه‏، در جمهوری‏ اسلامی‏ ايران‏ ولايت‏ امر و امامت‏ امت‏ بر عهده‏ فقيه‏ عادل‏ و با تقوی‏، آگاه‏ به‏ زمان‏، شجاع‏، مدير و مدبر است‏، که‏ اکثريت‏ مردم‏ او را به‏ رهبری‏ شناخته‏ و پذيرفته‏ باشند و در صورتی‏ که‏ هيچ‏ فقيهی‏ دارای‏ چنين‏ اکثريتی‏ نباشد رهبر يا شورای‏ رهبری‏ مرکب‏ از فقهای‏ واجد شرايط بالا طبق‏ اصل‏ يکصد و هفتم‏ عهده‏ دار آن‏ می گردد.»
در اصل ۲۶ قانون اساسی حکومت اسلامی، آمده است: «احزاب، جمعيت ها، انجمن های سياسی، صنفی و انجمن های اسلامی يا اقليت های دينی شناخته شده آزادند، مشروط به اين که اصول استقلال، آزادی، وحدت ملی، موازين اسلامی و اساس جمهوری اسلامی را نقض نکنند.»
در حاکميت حکومتی که کارگران، زنان، دانشجويانی که برای حقوق برابر و مطالبات شان مبارزه می کنند، به شدت مورد پيگرد قرار می گيرند. اقليت های ملی و مذهبی سرکوب می شوند. برای لغو حجاب اجباری، آزادی بيان و لغو سانسور و اختناق سنگسار، قصاص، حکم اعدام، لغو ستم و استثمار و بسياری موارد ديگر نمی توان تشکلی را تاسيس کرد. مهم تر از همه فعاليت نهادهای دمکراتيک، سازمان ها و احزاب سياسی و رسانه های مستقل اکيدا ممنوع است، در چنين وضعيتی اتکاء به «اصل ۲۶ قانون اساسی» اين حکومت، چه معنی و مفهومی غير از توهم پراکنی پيدا می کند؟!
اين قوانين مانند حلقه های زنجير به هم وصلند، بنابراين نمی توان در بين همه قوانين ضدانسانی حکومت اسلامی، دنبال ماده ای و تبصره ای گشت که به مذاق کسانی خوش آيد.
مهم تر از همه کسانی که به خدا و قرآن و قوانين حکومت اسلامی، باور ندارند، حق طبيعی انسانی و شهرونديشان در مملکتی که نمايندگان خدا حاکم هستند به کجا می رود؟ سران حکومت اسلامی، از اين قوانين برای بقای حاکميت خونين خود بهره برداری می کنند. در سوره سجده، آيه ۲۲، آمده است ستمکارترين مردم، کافران و ناباوران اند که خدا از آنان انتقام خواهد کشيد. بارها در آيه های مختلف قرآن کافران به آتش جاودانه دوزخ تهديد می گردند. در سوره معارج، آيه های ۳۹ تا ۴۲ خدا گفته است که آدمی يکسان آفريده نشده است و وی برخی از کافران را از نطفه پستی آفريده است. در سوره توبه، آيه ۲۸، کافران نجس و پليد خوانده می شوند و بايستی از ورود آنان به اماکن مقدس جلوگيری کرد. در سوره آل عمران، آيه های ۹۰ و ۹۱ توبه آنان که ايمان آورده و سپس کافر شده اند، پذيرفته نيست. در سوره نسا، آيه ۹۱، دست مومنان برای کشتن کافران بازتر می شود و خدا به مسلمانان فرمان می دهد، به کشتاری مقدس از کافران و ناباوران دست بزنند: «ما شما را بر جان و مال اين گروه تسلطی کامل بخشيديم.» در سوره نحل، آيه ۸۴ آمده است: «ای رسول بياد بياور که (در قيامت) از هر امتی رسول و شاهدی برانگيزيم، آنگاه نه به کافران اجازه سخن و اعتذار داده شود و نه توبه و انابه و عذری از آنان بپذيرند» در سوره بقره، آيه ۱۹۱ گفته می شود: «هر کجا مشرکان را دريافتيد بکشيد.» و الا آخر.
بدين گونه بر اساس مندرجات قرآن انسان های غيرمذهبی حق حيات و زندگی کردن ندارند. طبق قوانين اسلام، ارزش های انسانی در باورهای او به خدا و قرآن و مذهب خلاصه می شود و نه با حرمت و موجوديت انسانی و حقوق و آزادی هايش. حکومت اسلامی، با اتکاء به همين قوانين ستم و استثمار و قتل و شکنجه و کشتار وسيعی از مخالفين را به مرحله اجراء گذاشته است.
بعلاوه در مملکتی که رهبر حرف اول و آخر را می زند، بدون اين که کسی در مقابل او جرات پيش کشيدن رعايت قانون را داشته باشد. برای مثال، خمينی، بينان گذار حکومت رعب و وحشت اسلامی، با اتکاء به کدام قانون، فرمان ترور سلمان رشدی را آن هم به دليل نوشتن يک کتاب داستان صادر کرد و بنياد ۱۵ خرداد و سپاه پاسداران با اتکائ به کدام قانون هنوز هم در سالگرد اين فرمان ترور، همواره جايزه کشتن سلمان رشدی را بالا می برند؟ خمينی، با کدام قانون فتوای حمله به کردستان صادر کرد؛ با کدام قانون فتوای بستن دانشگاه ها و پاک سازی اساتيد دانشگاه ها و دانشجويان سکولار و چپ و آزادی خواه و همچنين قتل عام زندانيان سياسی در تابستان ۱۳۶۷ را صادر کرد؟ همه سران حکومت اسلامی، هنوز هم به اين حکم ترور تاکيد دارند. تاکنون مختاری ها و پوينده ها، تعدادی از جوانان شيرازی و زنان مشهدی و...، با همين فتواها به قتل رسيدند. با فتواهای خامنه ای، رهبر حکومت اسلامی، تاکنون روزنامه ها به صورت گروهی تعطيل شده اند و مامورين ويژه رهبری به نام «نپو» در نيمه شب ۱۸ تير به خوابگاه دانشجويان حمله کردند و با ضرب و شتم وحشيانه دانشجويان خوابگاه آن ها را به ويرانه تبديل ساختند... اعمال غيرانسانی که حکومت اسلامی در سرکوب مخالفين در پيش گرفته است، در  دنيای امروز بی سابقه است. فقط در دوران حاکميت هيتلر در آلمان، موسولينی در ايتاليا، پينوشه در شيلی و ...، به اين شکل شنيع و عريان سرکوب های اجتماعی وجود داشت. چرا بايد اسانلو را در خيابان با ضرب و شتم دستگير کردند، آيا نمی شد ماموران سرکوبگر حکومت اسلامی، به منزل او مراجعه کرده و او را با خود می بردند؟ بنابراين، قوانين حکومت اسلامی ايران، قوانين جنگل و مختص درندگان است.
در «اصل ۲۶» قانون اساسی حکومت اسلامی که شرط هرگونه فعاليت سياسی و اجتماعی ملزم به اين می کند که: «موازين و اساس جمهوری اسلامی را نقض نکنند آزاد است»، در حالی که سياست های ضدکارگری و ضدآزادی حکومت اسلامی، در همين «موازين و اساس حکومت اسلامی» نهفته است. بر اين اساس، سئوال از اسانلو، اين است که آيا حکومت اسلامی با همين «موازين و اساس ...» دست به سرکوب حقوق و آزادی های فردی و اجتماعی و جنبش های اجتماعی از جمله جنبش کارگری نمی زند؟ آيا اسانلو، نمی داند که ۲۸ سال است براساس همين موازين هيچ نوع اجازه فعاليت به سازمان ها و احزاب و نهادهای دمکراتيک داده نمی شود؟ آيا آقای اسانلو، نمی داند تاکنون حتی برگزاری يک جلسه به کانون نويسندگان ايران داده نشده است؟ آيا تاکنون ده ها هزار انسان با اين قوانين و فتواها اعدام و ترور نشده اند؟ آيا با همين قوانين، رسانه های به طور گروهی تعطيل و روزنامه نگاران از فعاليت های مطبوعاتی محروم نشده اند؟ آيا غير از اين است که با همين قوانين زندان های حکومت اسلامی، مملو از کودکان، زنان، فعالين سياسی و اجتماعی و فرهنگی هستند؟
آيا حکومت اسلامی نمی داند که کارفرمايان از کارگران سفيدامضاء می گيرند تا هر وفت خواستند از آن بر عليه کارگر استفاده کنند؟ آيا با کدام قوانين حدود ۷۰ درصد کارگران ايران، به طور موقت اسخدام می شوند؟ آيا کارفرمايان با کدام قوانين هر موقع اراده کردند کارگر را از کار اخراج می کنند؟
حتی قانون کار حکومت اسلامی که يک قانون ضدکارگری است همواره در اين سال ها به نفع سرمايه داران تغيير يافته است و در اثر اخراج کارگران کارگاه های زير پنج نفر و زير ده نفر از شمول کار، ميليون ها کارگر اين کارگاه ها را که عمدتا زنان و کودکان تشکيل می دهند در معرض انواع و اقسام سوء استفاده های کارفرمايان قرار داده است.
مگر با همين قوانين نيست که نيروهای سرکوبگر حکومت اسلامی، در خيابان ها به زنان و جوانان هجوم وحشيانه می آورند؛ آن ها را مورد ضرب و شتم قرار می دهند؛ بر سر و صورتشان باتوم و سنگ می کوبند؛ آفتابه به گردن جوانان می آويزند و در خيابان ها می چرخانند و به آن ها «اراذل و اوباش» می گويند؟ مگر با همين قوانين نيست که به تجمعات بر حق کارگران، زنان و دانشجويان حمله می کنند؟
آقای اسانلو، چرا شما در ميان همه قوانين وحشی و غيرانسانی حکومت اسلامی، در تاريکی با چراغ قوه به دنبال اصل ها و بندهايی می گرديد که براساس آن ها، سنديکا به رسميت شناخته شود. مگر غير از اين است که تشکيل سنديکا، شورا، کميته های کارخانه و تعاونی ها و غيره، حق ابتدايی کارگران است و فقط دولت موظف است تشکلی را که کارگران تاسيس کرده اند ثبت کند و حق هيچ گونه دخالتی در امور آن را ندارد؟! وانگهی حتی اگر در قوانين حکومت اسلامی مواد مثبتی هم وجود داشته باشد آيا شما می توانيد نشان بدهيد که حکومت اسلامی در اين ۲۸ سال حاکميت خود، ذره ای از اين قوانين که به نفع جامعه باشد را پياده کرده است. تاکيد بر اين قوانين از سوی اسانلو، آن هم در نشست بين المللی کارگران، چه نفعی به حال و روز کارگران ايران دارد؟
آقای اسانلو، باور کنيد چه بخواهيد و چه نخواهيد اين اظهارات و موضع گيری های شما، در تاکيد بر قوانين حکومت اسلامی، و به وجود آوردن وحدت بين کارگران، کارفرمايان و حکومت، جدا از اين که غيرواقعی و غيرعملی است، اما نهايتا به نفع حکومت اسلامی و يا جناحی از آن تمام می شود نه کارگران؟
حکومتی که در خصوصی ترين امر زندگی شهروندان دخالت پليسی و جاسوسی می کند و هر تلاش و مبارزه مردم جان به لب رسيده برای بهبود شراط زيست و زندگی شان را شديدا سرکوب می کند، حتی اگر فرض کنيم قوانين خوبی هم داشته باشد، باز هم به درد انسان و رفاه و آزادی هايش نمی خورد. به خصوص در تفکر اسلامی، انسان و آزادی هايش کاملا بی معنی بوده و همه چيز در راه خدا و همه کس فدای خدا است و بس! اين تفکر يکی از تفکرهای عقب مانده و کهنه ای است که اساسا در خدمت سرمايه قرار دارد و ستم و استثمار را توجيه و نهادينه و امری اذلی و ابدی می کند. بنابراين، نه تنها هيچ انسان برابری طلب و آزادی خواهی نبايد به قوانين اسلامی گردن بگذارد، بلکه در جهت عدم دخالت آن در زندگی بشر نيز مبارزه و روشنگری کند.

جنبش سنديکايی
قبل از هر مسئله ای بايد به اين نکته تاکيد کنيم که حق طبيعی کارگران است بدون دخالت هيچ کس تشکل دلخواه خود را به وجود آورند و هر اسمی نيز دوست دارند بر روی تشکل خود بگذارند. بر اين اساس هيچ دولتی، جريانی و هيچ کسی مجاز نيست به تخريب تشکل کارگری دست بزند. حتی جرياناتی که ظاهرا از موضع کمونيستی به کارگران امر و نهی می کنند که سنديکا به وجود نياوريد، شورا تشکيل دهند و يا برعکس کسانی که می گويند شورا فقط مختص دوران های انقلابی است و کارگران بايد سنديکا به وجود آورند هر دو اين نظر را بايد نقد کرد. چرا که کارگران بسته به موقعيت اقتصادی و سياسی و توان خود تشکل دلخواه خودشان را به وجود می آورند و هيچ امر و نهی را نيز از هيچ کس نمی پذيرند. از سوی ديگر طبيعی است که اگر تشکل کارگری کمبود و اشکالی دارد در فضايی صميمانه و به دور از هرگونه جار و جنجال مورد نقد قرار گيرد.
کمونيست ها بيش ۱۵۰ سال است با اهداف انترناسيوناليستی شعار «کارگران جهان متحد شويد!»، مبارزه می کنند. کمونيست ها، همواره مبلغ کار متشکل و اتحاد و همبستگی طبقاتی کارگران هستند و در اين راستا کليه امکانات خود را به کار می گيرند. کمونيست ها، بر خلاف گرايشات ديگر درون طبقه کارگر، منافع کل کارگران را در نظر می گيرند.
اگر نظر مارکس و انگلس، اين بنيان گذارن سوسياليسم علمی را در مورد تشکل های کارگری در نظر بگيريم، آن ها اتحاديه های کارگری را تبلور فعاليت طبقاتی مستقيم طبقه کارگر می دانستند. نظر انگلس، درباره «انترناسيونال»، چنين بود: «هدف آن متصل کردن همه نيروهای رزمنده طبقه کارگر اروپا و آمريکا در يک ارتش عظيم بود... انترناسيونال مجبور بود برنامه ای داشته باشد که در را به روی اتحاديه های کارگری انگليس، پرودونيست های فرانسوی، بلژيکی، ايتاليايی و اسپانيايی و لاساليست های آلمانی نبندد.» بنابراين، مارکس و انگلس، تلاش کردند تا گرايشات مختلف درون طبقه را در انترناسيونال متحد کنند. در عين حال، آن ها از موضع استراتژی سوسياليستی کارگری سياست های گرايشات ديگر انترناسيونال را نيز عميقا نقد می کردند. بنابراين، کسانی که هدف شان تخطئه فعاليت های سنديکايی است، لااقل به مارکس و انگلس متوسل نشوند.
فردريش انگلس، در آخر سخنرانی خود در انترناسيونال در لندن، گفت: «... آزادی های سياسی، حق تشکيل اتحاديه و اجتماعات و آزادی مطبوعات، اين ها حربه های ما هستند و وقتی می خواهند آن ها را از ما بگيرند، آيا بايد دست روی دست بگذاريم و از سياست کناره گيری کنيم؟ گفته می شود که اقدام به هر عمل سياسی به معنی به رسيمت شناختن وضع موجود است. اما وقتی وضع موجود وسيله ای در اختيار ما می گذارد که بر ضد همين وضع موجود اعتراض کنيم، در اين صورت استفاده کردن از اين وسيله، به معنی به رسميت شناختن وضع موجود نيست.» (از دست نويس های سخنرانی در ۲۱ سپتامبر ۱۸۷۱، کنفرانس انترناسيونال در لندن)
مارکس نيز گفته بود: «طبعا هدف نهايی جنبش سياسی طبقه کارگر، تصرف قدرت سياسی است، و طبيعتا برای اين منظور سازمانی از طبقه کارگر که دارای درجه ای از انکشاف (توسعه) قبلی بوده و در جريان خود مبارزات اقتصادی تشکيل شده و رشد يافته باشد، ضروری است.
اما از طرف ديگر هر جنبشی که در آن طبقه کارگر به عنوان طبقه به مخالفت با طبقات حاکم بر می خيزد و می کوشد آن ها را به وسيله فشاری از خارج تحت سلطه خود درآورد، جنبشی سياسی است. مثلا، کوشش برای به چنگ آوردن کاهش زمان کار از سرمايه داران منفرد در يک کارگاه يا فقط در يکی از شاخه های صنايع به وسيله اعتصاب و نظاير آن، جنبشی صرفا اقتصادی است، در مقابل، جنبش به منظور به دست آوردن قانون هشت ساعت کار و نظاير آن، جنبشی سياسی است. و با اين ترتيب است که از همه جنبش های اقتصادی منفرد کارگران، در همه جنبشی سياسی پديد می آيد، يعنی جنبش طبقه به منظور پيروز گرداندن منافع خويش در شکل عمومی، و در شکلی که دارای نيروی الزام اجتماعی عام می باشد. اگر چه اين جنبش ها به وجود يک سازمان قبلی نياز دارند، معهذا به نوبه خود وسايل انکشاف چنين سازمانی می باشند.
در آن جائی که هنوز طبقه کارگر به درجه کافی سازمانی دست نيافته تا بتواند عليه قهر دسته جمعی، يعنی اقتدار سياسی طبقه حاکم به مبارزه ای قاطع بپردازد، در هر حال بايد با کار تهييجی پياپی عليه شيوه برخورد سياسی دشمنانه طبقات حاکم نسبت به ما، اين طبقه را به آن درجه سازمانی ارتقاء داد. در غير اين صورت طبقه کارگر به صورت  آلت دست طبقات حاکم باقی خواهد ماند.» (تلخيص از نامه مارکس به ف. بولت، مورخ ۲۳ فوريه ۱۸۷۱ (به نقل از کار مزدی و سرمايه، انتشارات سوسيال، پاريس ۱۹۷۲)
مارکس، درباره «سنديکاها، از قطعنامه های نخستين کنگره انترناسيونال اول، ژنو ۱۸۸۶»، نوشت: «... تنها اقتدار اجتماعی کارگران، توده ايشان است. در عين حال، اين اقتدار توده به واسطه عدم وحدت در هم شکسته می باشد. پراکندگی کارگران به وسيله رقابت اجتناب ناپذير خودشان توليد شده و حفظ می گردد. سنديکاها در وهله اول توسط کوشش های خود به خودی کارگران برای از بين بردن و يا حداقل محدود کردن اين رقابت، و برای بهبود بخشيدن به شرايط کار قراردادی حداقل به صورتی برتر از شرايط بردگان صرف، به وجود آمدند.
و به همين دليل هدف آنی به مطالبات روزمره، به وسايل دفاع در مقابل تجاوزات بی وقفه سرمايه، و خلاصه به مسائل مزد و زمان کار محدود می شد. اين نوع فعاليت سنديکاها نه فقط مشروع، بلکه ضروری است. تا هنگامی که شيوه توليدی کنونی باقی است، نمی توان از اين فعاليت چشم پوشيد. برعکس، بايد با ايجاد سنديکا و با متحد کردنشان در همه کشورها، فعاليت مزبور را تعميم بخشيد.
از طرف ديگر، سنديکاها بی آن که خود آگاه باشند به صورت کانون های سازمان دهی طبقه کارگر درآمده اند، همان طور که شهرداری (۱۸) ها و بخشداری (۱۹) های قرون وسطی برای بورژوازی چنين بودند. اگر چه سنديکاها برای کشمکش و درگيری روزمره ميان سرمايه و کار ضروری اند، ليکن اهميت آن ها به عنوان دستگاه سازمان يافته برای تسريع الغای خود نظام مزدبری به مراتب بسيار بيش تر است.» (انتشارات تکاپو، اسناد انترناسيونال اول، نويسندگان کارل مارکس - فريدريش انگلس، برگردان: انتشارات سوسياليزم (بيژن)، چاپ اول در ايران پائيز ۱۳۵۸)
بسياری از رهبران انترناسيونال دوم، پس از مرگ انگلس (۱۸۹۵)، به موضع اپورتونيستی سقوط کردند. تنها مارکسيست هايی چون لنين بودند که به مسائل بنيادی و اساسی جنبش کارگری به درستی پاسخ دادند و بزرگ ترين و عظيم ترين انقلاب کارگری سوسياليستی را در اکتبر ۱۹۱۷ در روسيه به پيروزی رساندند. اساسا برای بلشويک ها و لنين، سازمان دهی انقلاب اجتماعی، تشکل های توده ای طبقه کارگر بسيار مهم و حياتی بود.
لنين، درباره اتحاديه های کارگری چنين نوشته است: «کار انقلابی در اتحاديه های کارگری تاکيد را از حيله گری پارلمانی برمی دارد و بر تعليم طبقه کارگر، بر تشکيل سازمان های طبقاتی، در خارج از پارلمان، مبارزه کردن بر توانائی استفاده از (و آماده کردن توده های برای امکان استفاده موفقيت آميز از اعتصاب عمومی) و نيز «استفاده از مبارزه از نوع دسامبر» می گذارد. در انقلاب روسيه همه اين ها از وظايف بسيار مهم روش بلشويک گرديده اند...» (کليات آثار جلد ۱۲، صفحات ۱۶۸ - ۱۶۱)
بدين ترتيب، هم در نزد مارکس و انگلس و انترناسيونال اول و دوم، و هم برای بلشويک ها و لنين، سنديکاها، جايگاه ويژه ای داشتند، از اين رو کسانی که به مارکس و انگلس متوسل می شوند تا فعاليت سنديکايی نفی و يا تخطئه کنند، يا تحزب لنينی را زير سئوال ببرند، روش نادرستی برای پيشبرد اهداف خود در پيش گرفته اند. اين که امروز بسياری از سنديکاها در کشورهای غربی به زائده رفرميسم تبديل شده اند، بحث ديگری است و از اين واقعيت چيزی کم نمی کند که کارگران ايران در شرايط موجود اقتصادی و اجتماعی خود سنديکا نسازند. يا اين که سنديکا و تشکل های ديگر کارگری از جمله شوراها را در مقابل هم قرار داده شوند.
اساسا بحث بر سر نام تشکل کارگری بحثی فرسايشی است. به بيان ديگر می توان اسم شورا را انتخاب کرد و در آن کار رفرميستی کرد و برعکس نام سنديکا را نهاد و فعاليت راديکالی داشت. به ويژه در مورد فعاليت تشکل های کارگری و شرکت فعال آن ها در انقلاب ۱۹۰۵ و ۱۹۱۷ روسيه، تجارب زيادی در اين مورد در تاريخ ثبت شده است. آن چه که مهم است تاکيد بر مجامع عمومی و تبادل نظر و مشورت و تصميم گيری و اقدام جمعی در اين مجامع است. بنابراين، اتحاديه های کارگری محکوم به رفرميسم و دنباله روی از سوسيال دمکراسی نيستند. اين تشکل های کارگری در دوره ای از تاريخ، مبارزه طبقاتی راديکال و در دوره ای ديگر رفرميست عمل کرده اند. از اين رو، هيچ فرد و جريان مسئول و مدافع جنبش کارگری نبايد هيچ تشکل کارگری را تخريب کند و فعالين اين جنبش را به دليل داشتن نظريات رفرميستی، مورد تهمت و افترا قرار دهد. اين امر نافی اين نيست که در فضايی صميمانه و رفيقانه نواقص و کمبودهای آن را به نقد بکشند. تاکيد براين امر ضروری است که تخريب کار ساده ای است، اما برعکس سازندگی کار مشکل و طاقت فرسايی است. از اين رو، بايد مسئولانه و واقع بينانه و عادلانه وارد مباحث نقد و بررسی شد تا تاثيرگذار مثبتی گذاشت.
مسلما با تغيير شرايط زندگی و کار کارگران، اشکال سازماندهی آن ها نيز تغيير می يابد. يعنی جنبش های اجتماعی به يک شکل سازماندهی بسنده نمی کنند. اتحاديه، شورا، کميته های کارخانه، صندوق اعتصاب، تعاونی ها و اشکال ديگر سازماندهی، بسته به وضعيت زيست و زندگی و اشتغال کارگران، و مراحلی که در آن به سر می برند، تغيير پيدا می کنند.
واقعيت ها حاکی از آن است که جنبش اتحاديه ای در بسياری از کشورها آن چنان حصارهای بلند بوروکراتيک دور خود کشيده است که کم تر فعال کارگری راديکال می تواند از آن ها عبور کند. در واقع در دهه ای اخير رهبری اتحاديه ها به خواست ها و مطالبات واقعی کارگران در بسياری از کشورها چشم بسته اند و يا در پشت درهای بسته با سرمايه داران و دولت آن ها کنار آمده اند.
اما در شرايطی که در کشورهايی نظير ايران، کارگران از حق تشکل مستقل طبقاتی خود محروم هستند، جر و بحث راه انداختن و خط و خط کشی های عجيب و غريب کشيدن و امر و نهی کردن بر سر اين که الا بايد شورا، کميته های کارخانه، اتحاديه، تعاونی و غيره تشکيل داد نه تنها کمک چندانی به تشکل يابی کارگران نمی کند، بلکه ذهنيت های کاذب هم برای آن ها به وجود می آورد. بنابراين، برخوردهای اراده گرايانه و غيراصولی به مبارزه و تشکل يابی طبقه کارگر، کمکی نمی کند.
طبيعی است که تحليل و نقد و بررسی تجارب مبارزاتی کارگران در روند مبارزه اقتصادی، سياسی، اجتماعی و فرهنگی و نقد نقاط ضعف و برجسته کردن نقاط قوت آن ها را برای برداشتن گام های بعدی مبارزه طبقاتی ضروری و مهم است.
بدين ترتيب، کمونيست ها گرايشات رفرميستی درون طبقه کارگر را در فضايی دوستانه و دلسوزانه و صميمانه نقد می کنند. زيرا بدون استراتژی سوسياليستی طبقه کارگر قادر به رهايی خود و کل جامعه نخواهد بود.
در ايران، با منابع طبيعی غنی، روابط و مناسبات سرمايه داری حاکم است. در ايران نيز همانند ديگر نقاط جهان، همه ثروت سرمايه داران محصول کارهای سخت طبقه کارگر با دستمزدهای ناچيز و اضافه ارزش توليد شده توسط کارگران است. اين اضافه ارزش هاست که در دست سرمايه داران و حکومت حامی آن ها به سرمايه تبديل می شوند و طبقه کارگر ايران را به وحشيانه ترين شکلی استثمار می کنند. در اين روابط و مناسبت سرمايه داری، طبقه کارگر و طبقه سرمايه دار در مقابل هم صف آرايی کرده اند. حق آزادی تشکل مستقل، اعتراض و اعتصاب و آزادی بيان، حق طبيعی جنبش کارگری و ديگر جنبش های اجتماعی و نهادهای دمکراتيک است. اين حق را تنها با مبارزه پيگير و راديکال می توان به کرسی نشاند، نه صرفا با مماشات و قانون گرايی سنديکاليست ها.
طبعا آزادی های اجتماعی و دموکراتيک برای طبقه کارگر و کل جامعه امری حياتی است. اما آزادی های دموکراتيک تنها هنگامی ماندگار است که طبقه کارگر با اتکاء به نيروی طبقاتی خود بتواند در مقابل استثمار وحشيانه و سودآوری سرمايه بايستد و در جهت برچيدن بساط سرمايه‌داری گام های محکم بردارد.
از سوی ديگر، نبايد فراموش کرد که مهم ترين عامل ناپايداری تشکل های کارگری در تاريخ ايران، سرکوب و اختناق سياسی بوده است. اختناق سياسی در ايران، ريشه های محکم تاريخی دارد و تاکنون نيازهای سرمايه داری ايران را جواب داده است.
توجه به اين مسئله مهم است که بايد سنديکا را به عنوان يک تشکل کارگری، با سياست های صرفا سنديکاليستی جدا کرد. کسی که سنديکاليست است سياست های رفرميستی را پذيرفته است و بر اين اساس نيز اگر خودش را هم رفرميست معرفی نکند، در گفته ها و نوشته هايش سياست های رفرميستی را بروز می دهد، در حالی که سنديکا می تواند در دوره هايی مبارزه راديکالی را عليه سرمايه داری اتخاذ کند. بنابراين، اگر اين تفاوت سنديکا و سنديکاليست در نظر گرفته نشود نتايج مخربی به بار می آورد.
در هر صورت بنظرم کمونيست ها خارج از هر انتقادی که به مواضع اسانلو داشته باشند، شرکت کسانی مانند او در جوامع بين المللی کارگری را بسيار قابل تحمل تر از شرکت نمايندگان ارگان های پليسی خانه کارگری ها و شوراهای اسلامی کار در اين جوامع می دانند. از سوی ديگر، کمونيست ها توهم ندارند که اسانلو، به عنوان يک سنديکاليست، حرف های ضدسرمايه داری و سوسياليستی بزند. مبارزه در جهت برافکندن سرمايه داری کار دايمی و تعطيل ناپذير جنبش کارگری متحد و متشکل و آگاه با استراتژی سوسياليستی است نه سنديکاليستی.
اسانلو، پس از بازگشت از سفر لندن به ايران، با اسماعيل محمد ولی، از سنديکای کارگران نقاش و تزئينات ساختمان، گفتگويی در تاريخ يک شنبه ۸ ژوئيه ۲۰۰۷، انجام داده است که اسانلو در اين گفتگو نيز به توهم پراکنی درباره ارگان های اطلاعاتی - امنيتی و شاهروديف رييس قوه قضائيه حکومت اسلامی ادامه داده است. محمد ولی از اسانلو، سئوال می کند: «اگر اشتباه نکنم پيش از سفر به لندن شما به قصد شرکت در اجلاس ILO هم تقاضای خروج داشتيد اما ممنوع الخروج شديد. با توجه به اين که در پرونده شما از آن زمان تا به حال هيچ تغييری ايجاد نشده چطور اين بار به شما اجازه خروج دادند؟
بله. برای شرکت در اجلاس ILO هم اجازه ندادند... دليلش را نمی دانم اما می توانم حدس بزنم. شايد فکر کردند نرفتن من می تواند هزينه های سنگين تری را به لحاظ تبليغاتی در سطح جهان ايجاد کند. البته خوشبختانه در نظام ما عناصر فهميده و آگاهی هستند که طی اين سال ها به مسائل سياسی واقف تر شده اند. اين افراد در بخش هايی از نظام اطلاعاتی - امنيتی کشور هم حضور دارند... در ساير بخش ها هم هستند مثل دادگاه نظارت بر حقوق شهروندی که با تلاش جمعی از قضات عالی رتبه تشکيل و اداره می شود يا نامه هايی که آقای شاهرودی برای رعايت حقوق بشر می نويسند. شايد حضور اين افراد باعث شد که اين سفر موفقيت آميز باشد و من بدون هيچ مشکلی بروم و بازگردم.»
آقای اسانلو، بهتر از هر کسی می داند که حکومت اسلامی، با اعتراض و اعتصاب بر حق رانندگان شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه چه برخورد خشونت آميز و وحشيانه ای کرد. مگر اين رانندگان غير از اين که حق خود را مطالبه کنند چکار کرده بودند که اين چنين وحشيانه مورد ضرب و شتم قرار گرفتند و حتی خانواده های آن ها نيز از اين يورش ماموران حکومت اسلامی در امان نماندند. با وجود اين که حدود يک سال و نيم از آن اعتصاب می گذرد هنوز هم رانندگان شرکت واحد از تهديد و تعرض مامورين سرکوبگر اسلامی از جمله خود اسانلو در امان نيستيد. در حال حاضر، حدود ۴۰ نفر از کارگران واحد را تنها به دلايل اعتصاب و اعتراض و همکاری برای ايجاد تشکل مستقل کارگری از کار بيکار کرده اند. در همين ارتباط ۱۷ نفر از آن ها را همواره به بی دادگاه ها می کشند. در ماه های اخير و با گسترش فشارها بر جنبش های اجتماعی کشور، با گرفتن تعهد نامه از بخشی از کارگران از آن ها خواسته اند که در هيچ امور سنديکايی شرکت نکنند.
مقامات، هر گونه تماس کارگران با هيات مديره سنديکا را ممنوع کرده اند و پياپی کارگران را به دليل نقض اين دستور به انتظامات شرکت واحد فرا خوانده و تهديد به اخراج می کنند. اما با وجود اين همه تهديد و فشار فعالان سنديکای شرکت واحد، مرعوب اين فضای تهديد و خفقان نشده اند و به رسميت شناختن سنديکای خود پافشاری می کنند.

نتيجه گيری
طبقه کارگر بنا به تجربيات و امکاناتی که دارد تشکل خود را برای دفاع از حق خود در مقابل سرمايه داران به وجود می آورد. اين تشکل ها در هر سطحی و به هر اندازه ای که در جهت منافع طبقه کارگر مبارزه اقتصادی و اجتماعی می کنند بايد مورد حمايت و پشتيبانی قرار گيرند. از اين رو، نقد و بررسی سياست های رهبری سنديکای شرکت واحد تهران و حومه به ويژه اسانلو، بسيار مهم است که در درجه نخست اين نقد و برخوردها با احساس مسئوليت طبقاتی و اجتماعی و انسانی و از سر دل سوزی به منافع کارگران صورت گيرد.
اعتصاب کارگران شرکت واحد، يک دستاورد طبقاتی و تجربه ارزشمندی است. اين اعتصاب، يک کشمکش و رودروريی واقعی ظبقاتی کارگران و حکومت اسلامی بود. هر چند که اين اعتصاب شديدا سرکوب شد، اما تجربه گران بهايی برای جنبش کارگری ايران بر جای گذاشت. اين تجربه در عمل نشان داد که توهم سنديکاليست ها به حکومت اسلامی، جناح ها و قوانين آن جه قدر بيهوده است. در واقع اين اعتصاب توهمات سنديکاليستی را کم تر کرد. کارگران در اين اعتصاب، بار ديگر به قدرت و اتحاد و همبستگی خود عميقا پی بردند.
اساسا کارگران بايد از پايين تشکل های خود را به وجود آورند، اهداف و اساسنامه خود را تعيين کنند. رهبری خود را انتخاب نمايند و تنها برای ثبت آن تشکل به ارگان های ذيربط حکومت مراجعه نمايند. به بيان ديگر هيچ ارگان حکومتی حق ندارد در تاسيس تشکل، اساسنامه و تعيين رهبری و غيره آن ها کم ترين دخالتی داشته باشند. از سوی ديگر اين اعتصاب نشان داد که اگر کارگران مجامع عمومی خود را برگزار کنند و تصميم جمعی بگيرند هم از لغزش های رهبری و  هم از رشد سياست های بوروکراتيک جلوگيری خواهند کرد.
بايد به اين امر مهم و حياتی تاکيد کرد که طبقه کارگر ايران، امروز بيش از هر زمان ديگری به اتحاد و همبستگی نياز دارد. از اين رو، بحث ها و موضع گيری های انحرافی و غيرضروری از يک سو به روند اين اتحاد لطمه می زند و از سوی ديگر مشغله های کاذب برای فعالين جنبش کارگری می تراشد.
لازم به تاکيد است که حکومت اسلامی، در کليت خود، حکومتی ستم گر و استثمارگر و جنايت کار است. کارنامه ۲۸ ساله حکومت اسلامی، سرتاپا عليه کارگر، زن، دانشجو، معلم، پرستار، نويسنده، روزنامه نگار، کودک، بازنشسته و به طور کلی عليه آزادی های فردی و اجتماعی است. اين حکومت فقر و فلاکت فزانيده ای را بر اکثريت جامعه ايران تحميل کرده است. در هيچ دوره و در هيچ گوشه ای از کارنامه سنگين حکومت اسلامی، حتی يک ورق سفيدی نيز که به نفع جامعه باشد، وجود ندارد. اين کارنامه سرتاپا کارنامه ظلم و ستم و بردگی و استثمار وحشيانه نيروی کار، حتی کودکان کار، سرکوب سيستماتيک زنان، سانسور و اختناق، غارت و چپاول منابع طبيعی، راه انداختن ترور، وحشت، سنگسار، شکنجه و اعدام  است. بنابراين، هرگونه توهم پراکنی نسبت به اين حکومت و يا اين و آن جناح و قوانين اش توسط هر فرد و جريانی محکوم است و عملا خاک پاشيدن به چشم جامعه است.
اکنون اوضاع سياسی ايران و جهان و منطقه فوق العاده حساس و  سرنوشت ساز است. مبارزه سياسی و اجتماعی طبقاتی از يک سو و بحران حکومت اسلامی از سوی ديگر جامعه ايران را در آستانه تحولات سرنوشت سازی قرار داده است. غنی سازی اورانيوم توسط حکومت اسلامی و بحرانی که در اين مورد در جريان است، تحريم اقتصادی شورای امنيت سازمان ملل و احتمال حمله نظامی آمريکا و متحدانش به ايران، چلبی سازی هايی که در اپوزيسيون راست ايران توسط وزارت امور خارجه آمريکا و غيره در جريان است، همگی به ضرر اکثريت مردم ايران است. به معنای واقعی تنها سرنگونی حکومت اسلامی، با يک انقلاب اجتماعی که در پيشاپيش آن طبقه کارگر متشکل و متحد و آگاه با استراتژی سوسياليستی حرکت می کند جامعه ايران را به رفاه و آزادی و برابری و سعادت و خوشبختی خواهد رساند. در انقلاب آتی نه تنها احزاب و سازمان هايی با اهداف و برنامه کمونيستی و با سياست های شفاف طبقاتی که در ۲۸ سال گذشته در دل مبارزه کسب کرده اند، بلکه فراتر از سازمان ها و احزاب چپ و کمونيست، جنبش های اجتماعی، يعنی جنبش کارگری، جنبش زنان، جنبش انقلابی کردستان و جنبش جوانان و دانشجويان که از پايين جوشيده و ريشه قدرتمندی نيز در جامعه دارند در مبارزه عليه سانسور و اختناق، تهديد و سرکوب، آپارتايد جنسی و به طور کلی در مقابل همه ستم ها و استثمار سرمايه داری و حکومت حامی سرمايه با افق و چشم انداز انقلابی و استراتژی سوسياليستی روزبروز صف مستقل خود را گسترده تر و قدرتمندتر می کنند و خود را برای دست زدن به تحولات سرنوشت ساز تاريخی آماده می نمايند. اين يک دستاورد بزرگ برای همه جريانات و کسانی است که برای تغيير وضع موجود و برقراری يک جامعه آزاد و برابر و انسانی و مرفه مبارزه می کنند.
امروز برای نيروهای چپ و کمونيست، سرنگونی حکومت اسلامی، از جنبه طبقاتی و آلترناتيو طبقاتی مطرح است. يعنی اگر اپوزيسيون بورژوايی حکومت اسلامی با حمايت و پشتيبانی دول امپرياليستی، سرنگونی آن را با هدف جا به جايی حکومت با يک حکومت بورژوايی ديگر دنبال می کنند، برعکس هدف کمونيست ها از سرنگونی حکومت اسلامی، برپايی حکومت کارگری است که سريعا به محروميت ها، تبعيضات و نابرابری های اقتصادی، جنسی و ملی پايان دهد و در جهت لغو کار مزدی و مالکيت خصوصی و برپايی يک جامعه اشتراکی کمونيستی به پيشروی خود با قاطعيت ادامه دهد.
کمونيست ها در عين حال به طور پيگير و روزمره برای کسب رفرم و اصلاحاتی به نفع کارگران و مردم محروم مبارزه می کنند و از آن ها به مثابه پلکانی برای رسيدن به انقلاب اجتماعی استفاده می نمايند. از اين رو گرايش کمونيستی درون طبقه کارگر با گرايش رفرميستی درون آن، برای رفرم و اصلاحات تا برهه ای از زمان مبارزه مشترکی را پيش می برند. بر اين اساس، نقد گرايش رفرميست درون طبقه کارگر بايد با متانت و در فضايی دوستانه صورت گيرد تا موثر واقع شود. در واقع در فضای کنونی ايران، حتی برای کسب رفرم و اصلاحات در چارچوب همين حکومت نيز بايد مبارزه راديکال و پيگيری را سازمان دهی کرد نه مماشات با جناح های آن.
مسلم است که هر چه جنبش کارگری راديکال تر شود و وارد مبارزه همه جانبه با سرمايه داران و حکومت حامی سرمايه گردد به همان درجه نيز فعالين کارگری و تشکل های کارگری به مبارزه راديکال تری روی خواهند آورد. از جمله سنديکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه تشکل توده ای مهمی است که با هر کم و کسری تاکنون توانسته خواسته ها و مطالبات کارگران را نمايندگی کند بايد مورد حمايت و پشتيبانی نيروهای چپ و آزادی خواه و کمونيست قرار گيرد.
ما کمونيست ها، خود را موظف می دانيم که در هر مبارزه کوچک و بزرگ اقتصادی، سياسی و اجتماعی حضور فعالی داشته باشيم و بر اين اساس نيز از مبارزه و موجوديت سنديکای شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه صريحا دفاع می کنيم. فعالين اين سنديکا، تا اين جا نيز برای بقای تشکل خود دردها و رنج های فراوانی را متحمل شده اند که قابل تقدير و حمايت و پشتيبانی است. در عين حال، در صورت نياز از موضع طبقاتی دلسوزانه ای نيز نظريات رهبری آن را مورد نقد قرار می دهيم تا مبارزه طبقاتی مان صيقل پيدا کند و در مسير واقعی خود حرکت نمايد. با اميد اين که همه تلاش های نيروهای کارگری کمونيستی هر چه زودتر به تشکل يابی سراسری کارگران با استراتژی سوسياليستی منجر شود.
شکی نيست که ربودن و ضرب و شتم وحشيانه منصور اسانلو  را بايد شديدا محکوم کرد و برای آزادی وی از هيچ تلاشی فروگذار نبود. اسانلو، هيچ «جرمی» مرتکب نشده است. عوامل اطلاعاتی - امنيتی حکومت اسلامی، با سياست های غيرانسانی خود، برای او پاپوش درست می کنند تا مانع فعاليت های سنديکای شرکت واحد شوند. بنابراين، تنها «جرم» اسانلو، فعاليت های کارگری او است و بس!
مسلما طبقه ما، يعنی طبقه کارگر تنها با مبارزه پيگير و با سازمان دهی اعتراض و اعتصاب پيگير خود می تواند آزادی فوری و بی قيد و شرط منصور اسانلو، محمود صالحی و همه فعالان جنبش های اجتماعی و بازگرداندن همه کارگران اخراجی شرکت واحد بر سر کار و آزادی تشکل، اعتصاب و اجتماعات و آزادی بيان را به اين حکومت جانی تحميل کند.

بيستم و يکم تير ۱۳۸۶ - دوازدهم ژوئيه ۲۰۰۷

مرجان افتخاری:در حاشيه" دومين گردهمائی در باره کشتار سراسری زندانيان سياسی" قسمت (۴)

"سرکوب" موضوع اصلی و محوری
مرجان افتخاری
۱۱.۰۷.۲۰۰۷

دو موضوع انگيزه اصلی اين نوشتار شد. ابتدا، نزديک شدن سالروز قتل عام و کشتار سراسری زندانيان سياسی، در تابستان ۶۷ و برگزاری سميناری به همين مناسبت از ۲۴ تا ۲۶ اوت در شهر کلن آلمان. موضوع ديگر، دستگيری تعداد زيادی از دانشجويان در سالروز کشتار ۱۸ تير سال ۷۸، و روبودن گانگستری آقای اسانلو، رهبر سنديکای شرکت واحد. به عبارت ديگر، سرکوب و حمله وحشيانه رژيم اسلامی به جنبش-های اجتماعی-کارگری. با توجه به چنين شرايطی، و از آنجائی که در حال حاضر "سرکوب" محوری ترين و مهمترين موضوع و پديده جامعه ما است، ضروری است تا با تمام نيرو و امکانات به مقابله با سرکوب رژيم اسلامی پرداخت شود و آزادی زندانيان سياسی را محور حرکت-های خود قرار دهيم.

وقتی به تاريخ جنبش-های اجتماعی و آزاديخواهانه مردم کشورمان نگاه ميکنيم، هميشه " سرکوب" بعنوان يکی از ويژگيهای بارز و اصلی اين جنبش-ها و حرکت-های مردمی برجستگی پيدا ميکند. اگر گذشته-های دور را کنار بگذاريم و فقط مبارزات مردمان را در ۵۰ سال اخير مورد ارزيابی و بررسی قرار دهيم، باز هم " سرکوب" بيش از هر موضوع ديگری برجسته ميشود. در رژيم گذشته، علاوه بر زندان، شکنجه و اعدام مبارزين و روشنفکران فضای اختناق چنان سنگين بود که هر نفسی خود بخود در قفس سينه حبس ميشد. رژيم نکبت بار اسلامی از همان ابتدا، چنگيز وار شمشير به کمر بست و به سرکوب وحشيانه و عريان کارگران، دانشجويان، زنان، ملت-های ستم ديده و اقليت-های مذهبی پرداخت.
بطور مشخص، در تاريخ مبارزات هيچ ملتی و هيچ کشوری، نمی-توان نمونه-ای مانند کشتار سراسری زندانيان سياسی سال ۶۷ را مشاهده کرد. اين کشتار و قتل عام بيان روشن و صريح سياست سرکوب رژيم نفرت انگيز اسلامی است. تنها در سال جديد، ابعاد گسترده و وحشيانه سرکوب را در رابطه با زنان، دانشجويان و کارگران، سه جنبش  مهم و اصلی کشورمان می-توان مشاهده کرد. اين نوشتار قصد تحليل و يا بررسی اين جنبش-ها را ندارد و تنها بطور مختصر و گوتاه به مقوله "سرکوب" در رابطه با اين جنبش-ها ميپردازد.

به جرائت می-توان گفت که جنبش دانشجوئی بيش از هر جنبش ديگری در عرصه سياسی و مبارزاتی مردم کشورمان بطور دائمی حضور داشته است. بدون هيچ ترديدی، اين جنبش يکی از فعالترين، راديکال-ترين جنبش-های انقلابی نه تنها در ايران که در منطقه خاورميانه است. جنبش قديمی که هرگز و هرگز تنها از حقوق و خواستهای صنفی خود دفاع نکرده بلکه، بنا به خصلت روشنفکری-انقلابی، دفاع و حمايت از حقوق کارگران، زنان، زحمتکشان و ملل تحت ستم از ويژگی-ها آن بوده و هست. به همين دليل هم، هميشه بيش از هر جنبش و هر نيروی ديگری مورد سرکوب و وحشيگری قرار گرفته است.
بستن دانشگاهها اين کانون آگاهی و حرکت، کشتار دانشجويان تحت عنوان "انقلاب فرهنگی" و از آن ددمنشانه تر، کشتار ۱۸ تير سال ۷۸ نمونه-هائی است که چون ۱۶ آذر تاريخ درخشان و مبارزاتی جنبش دانشجوئی را رقم ميزنند. ولی به صراحت بايد گفت که بيان ديگر چنين سرکوبی هراس و وحشت اين رژيم از جنبش دانجشوئی است، مضمون انقلابی–کمونيستی و مبارزه پيگير و خستگی ناپذير آن برای نابودی ديکتاتوری در هر شکل و سرمايه يکی از دلائل اصلی اين سرکوب است.

در طول ۵۰ سال اخير، با تمام خطر-ها، تنها يک بار کارگران اقدام به تشکيل نهاد و ارگان مشخص کارگری نمودند" سنديکای شرکت واحد"، و تا حدود زيادی هم عليرغم سرکوب بيسابقه، اخراج، تعقيب، زندان و شکنجه موفق شدند بطور غير رسمی به اين سنديکا رسميت ببخشند. هم اکنون سنديکای شرکت واحد در بين ساير بخش-های کارگری، معلمان و دانشجويان شناخته شده و رسميت يافته است. در همين حال اتحاديه سراسری کارگران اروپا هم اين سنديکا را به رسميت شناخته است.
جنبش کارگری کشورمان از ضعف-های مختلفی رنج ميبرد، عدم درک و ضرورت اتحاد و همبستگی درون طبقه-ای، پراکندگی، عدم پيوند و ارتباط ارگانيک با ساير جنبش-های اجتماعی و طبيعتا، عدم وجود ارگان و نهاد-های کارگری از جمله ضعف-های اين جنبش محسوب ميشوند. شايد بتوان گفت که مضمون اصلی و محوری اعتراضات و حرکت-های کارگری را تا کنون "کار و نان" مشخص کرده است. چرا که کارگران محروم از بيمه بيکاری و حمايت-های مالی و اجتماعی راه ديگری جز "کار" برای بدست آوردن "نان" و زنده نگهداشتن زن و فرزند خود ندارند.
بنظر ميايد، سرکوب به عنوان عامل اصلی، محوری و باز دارنده جنبش کارگری محسوب نميشود. گرچه نقش برجسته-ای دارد ولی عدم اتحاد و همبستگی درون طبقه-ای نقطه گره-ای اين جنبش است که اتفاقا راه را برای سرکوب بيشتر آن آسان ميکند.

جنبش زنان عمدتا در اين چند سال اخير سازماندهی و گسترش يافته است، با مضمونی برابری طلبانه، آزاديخواهانه و کاملا دمکراتيک. قوانين پوسيده اسلامی، نابرابری-های اجتماعی، شکاف-ها و سرکوب-های جنسی انگيزه-های اصلی بوجود آمدن تشکل-ها، حرکت-ها و اعتراضات زنان است. با توجه به اينکه جنبش زنان از سابقه طولانی مبارزاتی برخوردار نيست، ولی نابرابری، بی حقوقی اجبار-ها و محدوديتها ی اسلامی-اجتماعی به عبارتی سرکوب مذهبی و فرهنگی بعنوان واقعيتی دردناک، جنبش زنان را راديکالتر و فعالتر کرده است. گر چه ديدگاه-های رفرميستی و ليبرالی، چون ۱ ميليون امضاء برای تعديل و آرام کردن سرکوب-های قانونی و به نوعی آشتی بين اسلام و زنان تلاش ميکنند، ولی اين ديدگاه، فراموش کرده است که خانه از پای بست ويران است، چرا که بطور ايدئولوژيکی و بطور بنيادين نمی توان رابطه آشتی جويانه-ای بين اسلام و زن ايجاد کرد.

مردم کشورمان در شرايط بسيار حساسی بسر ميبرند، وضعيت اسفبار اقتصادی، بيکاری و فقر از يک سو، سرکوب، زندان و شکنجه از سوی ديگر مسئوليت سنگينی را بر دوش هر نيروی آگاه و هر وجدان بيداری قرار ميدهد. وظيفه داريم و مسئوليم با تمام توان و نيرو و با تمام امکانات از آزادی زندانيان سياسی دفاع کنيم.

eftekhari_marjan@yahoo.com
 

منوچهر اسدبيگی ( بابک حکمت ): بحران رژيم - ربودن اسانلو

دو روز است که از اسانلو خبری نيست . مامورين لباس شخصی رژيم جنايتکار و ضدبشری اسلامی ،سه شنبه شب منصور اسانلو را در نزديکی منزلش در تهرانپارس ، در حين پياده شدن از اتوبوس مورد حمله و ضرب و جرح قراردادند ، بطرف اتومبيلی کشاندند وبردند. ودر برابر فريادهای اين فعال کارگری رو به مردم ، که من اسانلوهستم  فعال سنديکای شرکت واحد ،بی شرمانه گفتند: " دروغ می گويد. او دزد واز ارازل و اوباش است. مردم دخالت نکنيد ."                                                                    
چرندياتی از اين دست را بسيار شنيده ايم : اسلام دين مهرورزی و عدالت است، عدل علی و نامه اش به مالک اشتر، تضادی ميان حقوق بشر و اسلام نيست، جايگاه کارگر در اسلام بسيار والاست ، محمد پيامبر اسلام بر دست کارگران بوسه ميزده !              
وتهديد و آزار و بازداشت و زندان و شکنجه و ترور وقتل و اعدام آزاديخواهان ، مبارزان ،فعالان سياسی و کارگری و دانشجويی و زنان و دگرانديشان و روزنامه نگاران بسياری را ديده ايم ، همه با اتهامات مشابهی چون ، تهديد عليه امنيت ملی کشور،تبليغ عليه نظام و اسلام،جاسوسی ، اخلال در امنيت داخل ، روابط با مخالفان و معاندان و براندازان و...                                                                                            
امروزه کارگران حتی در عقب اقتاده ترين کشورهای افريقايی و امريکای لاتينی و آسيايی ، دارای سنديکا و اتحاديه و سازمانها و تشکلات خاص و مستقل خود هستند ،که برای پيگيری مطالبات صنفی و حقوقی وکاری ومعيشتی ورفاهی خود ازآن بهره ببرند .
اما ميبينيم که اربابان جهل و مذهب و سرمايه ،برای حفظ و بقای رژيم، قدرت ، حکومت و اسلام سياسی ، حتی از حرکتهای غير سياسی و غير حزبی همچون حرکت صنفی و سنديکايی نيز وحشت دارد و نميتواند فعالانش را تحمل کند .  چراکه رژيم بخوبی ميداند  که با اختناق و سرنيزه و سرکوب جلوی فعاليت احزاب راگرفته ، و نگذاشته که احزاب کارگری و توده ای مجال و فرصت ابراز وجود پيدا کنند  لذا، هرگونه  تشکل و جمع شدن و اتحاد بين اقشار جامعه و کارگران و دانشجويان  چه صنفی و چه سياسی را برای خود خطر ساز و مشکل آفرين ميداند .  چرا که ميداند ماندلا و دوستانش ميتوانستند از درون زندان آپارتايد نژادی از طريق احزاب و اتحاديه ها و تشکلات مستقل کارگری ميليونها نفرکارگر را به اعتراض و اعتصاب بکشانند . چرا که ميداند مبارزات صنفی و سياسی و تشکلات وسازمانهای انقلابی و حزبی کارگری و پيشروان کارگری در جهان حماسه ها آفريده اند  وخواهند آفريد.                                                           
برگرديم به تيتر رسانه های خبریٍٍ در باره اسانلو، برخی عنوان کرده بودند که افرادی ناشناس بدون هيچ حکم و دستور قضايی وبدون طی مراحل قانونی احضاريه و جلب ،وی را ربوده اند . مگر اسانلو چه جرمی مرتکب شده که قانونا بازداشت شود ؟ چه رسد به اينکه او را در ملا عام بربايند . تا بحال چندين باراو و برخی ديگر ازنمايندگان کارگران شرکت واحد را دستگير کرده و کتک زده ا ند ،به دفتر سنديکا و به مسئولانش حمله کرده اند ، به کارگران بسياری حکم تعليق يا اخراج داده اند ، اسانلو چندين بار مورد ضرب و جرح و فحاشی قرارگرفته و بازداشت شده ،حدود هشت ماه زندان و شکنجه جسمی و روحی شده  . مگر کداميک از رفتارهای فوق قانونی بوده است !؟
مگر می شود از جمهوری اسلامی که سراسر بر بی قانونی و بی عدالتی و زور  بنا شده است، توقع اجرای قوانين حقوقی و انسانی داشت؟؟ 
از آنجائيکه تزلزل و ضعف موجود در پايه های رژيم اسلامی حاکم بر ايران  هر روز بيشتر خود را نشان ميدهدو بحران های اقتصادی همچون جيره بندی بنزين و قيمت بازار سياه آن، کاهش بهره های بانکی، گرانی و تورم سرسام آور ، تحريم های اقتصادی ومسئله اتمی ... و بحران های ديگر اجتماعی و سياسی ،جمهوری اسلامی را به بن بستی رسانده است که هرچه در توان دارد را برای خواباندن و سرپوش نهادن بر آن ها بکار ميبندد و اين خود باعث بحران زايی هر چه بيشتر شده و ميشود .  می بينيم که شديدا دست به سرکوب و ارعاب فعالين دانشجويی ،زنان و کارگران و روزنامه نگاران زده است .  که همه اينها حاکی از ترس و وحشت رژيم ازقيام مردم و کارگران به جان آمده است که ديگر به جائی رسيده اند که چيزی برای از دست دادن ندارند .
 بهر حال اميد است که هرچه زودتر اخباری از سلامتی اسانلو و آزادی اش برسد ، تا بتواند چون گذشته به فعاليت صنفی و تشکل يابی کارگری اش ادامه دهد. او ميتوانست به  هر کجای اين کره خاکی که بخواهد برود اما ترجيح داده در کنار دوستان و همکاران کارگرش بماند ، کار و فعاليت  کند واين قابل تقدير است و بهتر از برخی شعارها و تزهای کنارگود!

به اميد پيروزی ، مرگ بر رژيم  اسلامی جهل و سرمايه.
منوچهر اسدبيگی ( بابک حکمت )

July 12, 2007

در حاشیه" دومین گردهمائی در باره کشتار سراسری زندانیان سیاسی" قسمت (4)

"سرکوب" موضوع اصلی و محوری
مرجان افتخاری
11.07.2007

دو موضوع انگیزه اصلی این نوشتار شد. ابتدا، نزدیک شدن سالروز قتل عام و کشتار سراسری زندانیان سیاسی، در تابستان 67 و برگزاری سمیناری به همین مناسبت از 24 تا 26 اوت در شهر کلن آلمان. موضوع دیگر، دستگیری تعداد زیادی از دانشجویان در سالروز کشتار 18 تیر سال 78، و روبودن گانگستری آقای اسانلو، رهبر سندیکای شرکت واحد. به عبارت دیگر، سرکوب و حمله وحشیانه رژیم اسلامی به جنبش-های اجتماعی-کارگری. با توجه به چنین شرایطی، و از آنجائی که در حال حاضر "سرکوب" محوری ترین و مهمترین موضوع و پدیده جامعه ما است، ضروری است تا با تمام نیرو و امکانات به مقابله با سرکوب رژیم اسلامی پرداخت شود و آزادی زندانیان سیاسی را محور حرکت-های خود قرار دهیم.

وقتی به تاریخ جنبش-های اجتماعی و آزادیخواهانه مردم کشورمان نگاه میکنیم، همیشه " سرکوب" بعنوان یکی از ویژگیهای بارز و اصلی این جنبش-ها و حرکت-های مردمی برجستگی پیدا میکند. اگر گذشته-های دور را کنار بگذاریم و فقط مبارزات مردمان را در 50 سال اخیر مورد ارزیابی و بررسی قرار دهیم، باز هم " سرکوب" بیش از هر موضوع دیگری برجسته میشود. در رژیم گذشته، علاوه بر زندان، شکنجه و اعدام مبارزین و روشنفکران فضای اختناق چنان سنگین بود که هر نفسی خود بخود در قفس سینه حبس میشد. رژیم نکبت بار اسلامی از همان ابتدا، چنگیز وار شمشیر به کمر بست و به سرکوب وحشیانه و عریان کارگران، دانشجویان، زنان، ملت-های ستم دیده و اقلیت-های مذهبی پرداخت.
بطور مشخص، در تاریخ مبارزات هیچ ملتی و هیچ کشوری، نمی-توان نمونه-ای مانند کشتار سراسری زندانیان سیاسی سال 67 را مشاهده کرد. این کشتار و قتل عام بیان روشن و صریح سیاست سرکوب رژیم نفرت انگیز اسلامی است. تنها در سال جدید، ابعاد گسترده و وحشیانه سرکوب را در رابطه با زنان، دانشجویان و کارگران، سه جنبش  مهم و اصلی کشورمان می-توان مشاهده کرد. این نوشتار قصد تحلیل و یا بررسی این جنبش-ها را ندارد و تنها بطور مختصر و گوتاه به مقوله "سرکوب" در رابطه با این جنبش-ها میپردازد.

به جرائت می-توان گفت که جنبش دانشجوئی بیش از هر جنبش دیگری در عرصه سیاسی و مبارزاتی مردم کشورمان بطور دائمی حضور داشته است. بدون هیچ تردیدی، این جنبش یکی از فعالترین، رادیکال-ترین جنبش-های انقلابی نه تنها در ایران که در منطقه خاورمیانه است. جنبش قدیمی که هرگز و هرگز تنها از حقوق و خواستهای صنفی خود دفاع نکرده بلکه، بنا به خصلت روشنفکری-انقلابی، دفاع و حمایت از حقوق کارگران، زنان، زحمتکشان و ملل تحت ستم از ویژگی-ها آن بوده و هست. به همین دلیل هم، همیشه بیش از هر جنبش و هر نیروی دیگری مورد سرکوب و وحشیگری قرار گرفته است.
بستن دانشگاهها این کانون آگاهی و حرکت، کشتار دانشجویان تحت عنوان "انقلاب فرهنگی" و از آن ددمنشانه تر، کشتار 18 تیر سال 78 نمونه-هائی است که چون 16 آذر تاریخ درخشان و مبارزاتی جنبش دانشجوئی را رقم میزنند. ولی به صراحت باید گفت که بیان دیگر چنین سرکوبی هراس و وحشت این رژیم از جنبش دانجشوئی است، مضمون انقلابی–کمونیستی و مبارزه پیگیر و خستگی ناپذیر آن برای نابودی دیکتاتوری در هر شکل و سرمایه یکی از دلائل اصلی این سرکوب است.

در طول 50 سال اخیر، با تمام خطر-ها، تنها یک بار کارگران اقدام به تشکیل نهاد و ارگان مشخص کارگری نمودند" سندیکای شرکت واحد"، و تا حدود زیادی هم علیرغم سرکوب بیسابقه، اخراج، تعقیب، زندان و شکنجه موفق شدند بطور غیر رسمی به این سندیکا رسمیت ببخشند. هم اکنون سندیکای شرکت واحد در بین سایر بخش-های کارگری، معلمان و دانشجویان شناخته شده و رسمیت یافته است. در همین حال اتحادیه سراسری کارگران اروپا هم این سندیکا را به رسمیت شناخته است.
جنبش کارگری کشورمان از ضعف-های مختلفی رنج میبرد، عدم درک و ضرورت اتحاد و همبستگی درون طبقه-ای، پراکندگی، عدم پیوند و ارتباط ارگانیک با سایر جنبش-های اجتماعی و طبیعتا، عدم وجود ارگان و نهاد-های کارگری از جمله ضعف-های این جنبش محسوب میشوند. شاید بتوان گفت که مضمون اصلی و محوری اعتراضات و حرکت-های کارگری را تا کنون "کار و نان" مشخص کرده است. چرا که کارگران محروم از بیمه بیکاری و حمایت-های مالی و اجتماعی راه دیگری جز "کار" برای بدست آوردن "نان" و زنده نگهداشتن زن و فرزند خود ندارند.
بنظر میاید، سرکوب به عنوان عامل اصلی، محوری و باز دارنده جنبش کارگری محسوب نمیشود. گرچه نقش برجسته-ای دارد ولی عدم اتحاد و همبستگی درون طبقه-ای نقطه گره-ای این جنبش است که اتفاقا راه را برای سرکوب بیشتر آن آسان میکند.

جنبش زنان عمدتا در این چند سال اخیر سازماندهی و گسترش یافته است، با مضمونی برابری طلبانه، آزادیخواهانه و کاملا دمکراتیک. قوانین پوسیده اسلامی، نابرابری-های اجتماعی، شکاف-ها و سرکوب-های جنسی انگیزه-های اصلی بوجود آمدن تشکل-ها، حرکت-ها و اعتراضات زنان است. با توجه به اینکه جنبش زنان از سابقه طولانی مبارزاتی برخوردار نیست، ولی نابرابری، بی حقوقی اجبار-ها و محدودیتها ی اسلامی-اجتماعی به عبارتی سرکوب مذهبی و فرهنگی بعنوان واقعیتی دردناک، جنبش زنان را رادیکالتر و فعالتر کرده است. گر چه دیدگاه-های رفرمیستی و لیبرالی، چون 1 میلیون امضاء برای تعدیل و آرام کردن سرکوب-های قانونی و به نوعی آشتی بین اسلام و زنان تلاش میکنند، ولی این دیدگاه، فراموش کرده است که خانه از پای بست ویران است، چرا که بطور ایدئولوژیکی و بطور بنیادین نمی توان رابطه آشتی جویانه-ای بین اسلام و زن ایجاد کرد.

مردم کشورمان در شرایط بسیار حساسی بسر میبرند، وضعیت اسفبار اقتصادی، بیکاری و فقر از یک سو، سرکوب، زندان و شکنجه از سوی دیگر مسئولیت سنگینی را بر دوش هر نیروی آگاه و هر وجدان بیداری قرار میدهد. وظیفه داریم و مسئولیم با تمام توان و نیرو و با تمام امکانات از آزادی زندانیان سیاسی دفاع کنیم.

eftekhari_marjan@yahoo.com

July 11, 2007

بهمن شفيق: خاموش مزدور، خاموش وقتی که ارتجاع کارگرکش آدم ربا مدح کارگر ميگويد

بهمن شفيق، ۲۰ تير ۸۶

"۸۰۰ هزار کارگرانگليسی کالاهای اسرائيلی را تحريم کردند". اين تيتر اول روز نوزدهم تيرماه کيهان شريعتمداری است. اتحاديه کارگران حمل و نقل انگلستان در نشست سالانه خود در برايتون هفته گذشته در اعتراض به سياستهای سرکوبگرانه اسرائيل در فلسطين خواستار تحريم کالاهای اسرائيلی شده اند. ارتجاع کارگر کش سياه اسلامی نيز ناگهان به اهميت کارگر پی برده و به جار و جنجال پيرامون آن ميپردازد.
همانها که بيسابقه ترين فقر و فلاکت را به کارگران ايران تحميل کرده اند، همانها که صدها کارگر را به جوخه های مرگ سپرده و هزاران کارگر را تبعيد و بيخانمان کرده اند، همانها که خواست نان و حقوق معوقه کارگر را با گلوله و چماق و زندان پاسخ ميگويند، يکباره به ارزش کارگر پی برده اند. همانها که هر جمع کوچک کارگری را مخل مبانی اسلام اعلام و هر ندای حق طلبانه کارگران و هر کوشش آنان برای دفاع از زندگی خود و فرزندانشان را در تباين با نظام پوسيده خود به وحشيانه ترين اشکال سرکوب ميکنند، يکباره به ستايش از کارگران انگليسی تحريم کننده کالاهای اسرائيلی بر ميخيزند. حقا که بيشرمی اين مزدوران اسلامی سرمايه را حدی نيست.
آری اقدام کارگران انگليسی قابل ارج است. اما همين مزدوران خود را به کوری زدند و نخواستند ببينند که همين کارگران انگليسی نه يک بار بلکه بارها و بکرات به جنايات آنان در حق کارگران به اعتراض برخاستند. آنها به ارج ۸۰۰ هزار کارگر انگليسی نشسته اند و آن را در بوق و کرنا جار ميزنند. اعتراضات پياپی دهها ميليون کارگر از سرتاسر جهان به جنايات خودشان در حق کارگران را اما با وقاحت تمام نشنيده و نديده ميگيرند.
شريعتمداری مزدوراما نميگويد که آيا تصميم به ربودن اسانلو هم در همان جلسه "هيات تحريريه" اخذ شد؟ يا اين که ايشان پس از پايان جلسه "هيات تحريريه" و در نشست ديگری از "خادمان نظام و ولايت فقيه" در اين تصميم مشارکت داشته است؟  کمتر از بيست و چهار ساعت پس از اين تمجيد مزدوران کيهان نويس از کارگران انگليسی، باندهای سياه همين مزدوران اسانلو را به وحشيانه ترين وجهی ربودند.
حقا که جمهوری آسمان بر زمين کثيف ترين جمهوری است. جرثومه ای است که پيکر فرتوت منحوسش را از عصاره جان شريفترين فرزندان کار تغذيه ميکند. حبس و شکنجه اسانلوها و صالحی ها نماد ستم روزمره اين نظام فرتوت بر ميليونها کارگر است. اين نظام را حقی برای حيات نيست. خاموش باد اين صدای گوشخراش.
 

حامد خاکی: کمونيسم کارگری نيازمند بازگشت به تئوری تحزب و سنتهای منصورحکمت دارد

چند سال پيش حزب كمونيست كارگرى ايران بستر اصلى چپ در ايران بود، بزرگترين جريان متشكل چپ در ايران بود· از آن زمان تاكنون اين حزب به سه حزب و تعدادى افراد نامتشكل تبديل شده است، يعنى در واقع با سرعتى سرسام آور  تجزيه شد، به سرنوشتى دچار شد كه جريان فدائى دو دهه قبل آن را طى كرد، چند تشكل و تعدادى افراد نامتشكل كه هركدام بقيه را به نوعى تجديدنظر طلب يا به عبارتى غير كمونيست كارگرى مى دانند·

اما معضل اصلى چيست؟ آيا بايد همانطور كه بخشى از فعالين سنتا در رهبرى  اين جريان اصرار دارند بايد همه اين انشعابات و اختلافات و حتى استعفاهاى افراد را مرتبط با جايگاه هاى طبقاتى متفاوت و يا به تغيير اوضاع و روندهاى اجتماعى دانست؟ همه را بايد مستقيم يا غير مستقيم به تخاصمات طبقاتى و اوضاع و احوالى مرتبط دانست كه بعضا تغيير محسوسى جز از نظر صاحبان اين تئورى نكرده است؟ يا اينكه بايد معضل را به خودى خود، قائم به ذات و در خود توضيح داد؟

مشكل چه نيست

اينكه در جريان كمونيست كارگرى از همان بدو تولد حككا تا كنون گرايشات مختلف وجود داشته اند غير قابل انكار است· اما وجود اين گرايشات به خودى خود چيزى راجع به اين سوال كه چرا قابل به ادامه حيات مشترك نبودند، نمى گويد·  و مهم تر اينكه حتى بعد اززمانى كه به اصطلاح گرايشات اصلى حسابشان را از هم جدا مى كنند در درون خود اين گرايشات هم جدايى هاى ديگرى رخ مى دهد· حتى اگر بتوان با چند درجه تخفيف جدايى حزب حكمتيست از حككا را با فرمول تعلق طبقاتى و جايگاه اجتماعى توضيح داد، اولين سوالى كه به ذهن متبادر مى شود اين است كه حيات مشترك قبلى اين گرايشات در گرو چه بود و كدام تحول اجتماعى اين اختلافات پايه اى مسكوت شده را به سطح راند· در اين مورد حتى قرينه سازى تعدادى از رفقا از انشعاب حككا از حزب كمونيست ايران و سعى در يافتن تشابهات و بعضا مراجعه به اين مقطع كمكى به روشن شدن بحث نمى كند· چرا كه اوضاع آرام و بدون هيچ تحول قابل ملاحضه در زمان انشعاب حكمتيست از حككا در مقايسه با اوضاع و احوال بعد از سقوط بلوك شرق، بحث را بيشتر به كاريكاتورى از مباحث رابطه حزب و اجتماع از ديدگاه ماركس و منصورحكمت تبديل مىكند·  در زمان انشعاب كمونيسم كارگرى از حزب كمونيست ايران صحنه سياسى دنيا در حال تغيير بود، نرمها و صفبنديهاى سياسى به شدت چشم گيرى در حال تغيير بودند، ناسيوناليسم و ارتجاع قومى در همه جا به طرز بى سابقه اى به جريانى مدعى تبديل شده بود اما در زمان انشعاب حكمتيستها از حككا هيچ پديده اجتماعى قابل ملاحظه اى رخ نداده بود· و گذشته از اين اشكال دوم اين است كه استعفاهاى بعدى و جدايى هاى بعدى درون اين دو جريان را ديگر به هيچ عنوان نمى شود با اين فرمول توضيح داد·

بنابراين من معتقدم كه منشاء و علت تجزيه حككا ابدا آن طور كه بخشى از رهبرى احزاب موجود اين جريان ادعا مى كنند، در اختلافات لاينحل طبقاتى، يا روندهاى سياسى و اجتماعى و تغيير اوضاع يا حتى بازتعريف جايگاه و وظايف سياسى اين احزاب نيست· مشكل اصلى به نظر من قبل از هر چيز در تحقق تئورى تحزب كمونيست كارگرى در حككا است· تئورى تحزب كمونيست كارگرى در اولين و مهمترين تجربه خود شكست خورد·

اما قبل از پرداختن به دلايل اين شكست اميدوارم بتوانم خيلى كوتاه روشن كنم كه تئورى تحزب كمونيست كارگرى اساسا چيست و كدام است·

كمونيسم كارگرى و تحزب

كمونيسم كارگرى به عنوان يك رگه فكرى در ماركسيسم اواخر قرن بيستم از همان ابتداى متشكل شدن مدل كاملا جديدى از تحزب در مقايسه با مدلهاى تا آنزمان رايج درون كمونيستها ارائه داد·على الخصوص رايج ترين نوع تحزب كمونيستى تا آنزمان كه به اصطلاح تحزب لنينى ناميده مى شد· در اين نوع تحزب، حزب كمونيست را حزب انقلابيون حرفه اى و رهبران و فعالين جنبش سوسياليستىطبقه كارگر مى دانند، عضو يك حزب كمونيستى كسى است كه بدوا يك فعال كمونيست جنبش كمونيستى درون طبقه كارگر است و به عنوان يك انقلابى ماركسيست خود را در همه اهداف حزب شريك مى داند· درست در نقطه مقابل اين نوع تحزب مدل كمونيست كارگرى قرار دارد·  مدلى كه در آن اعضا الزاما ماركسيست نيستند، ضد كاپيتاليسم نيستند و ممكن است تنها به خاطر يكى از وجوه اين حزب به عضويت آن درآمده باشند·

تحزب از نظر منصور حكمت مىبايست بر اساس تئورى رهبرى و كادرها باشد· يك رهبرى روشن بين ماركسيست كه نقد روشن ماركسيستى به كاپيتاليسم دارد و كادرهايى كه حلقه واسط اين رهبرى با توده اعضاء هستند، آن مكانسيمى است كه بايد توده هاى مردم و در درجه اول طبقه كارگر را در جدال سرنوشت ساز كار و سرمايه رهبرى كند· رهبرى كه تمام مسائل جنبش را مساله خود مى داند و در تلاش است كه تبيين خود از اوضاع را به تبيين غالب جنبش طبقه كارگر تبديل كند و لايه كادرى كه آموزش ديده و روشن مدام در حال گسترش خود و اشاعه ماركسيسم است· در حزب كمونيست كارگرى هيچ گاه درجه ماركسيست بودن و سوسياليست بودن آدمها براى عضويت در حزب مهم نبوده است، هيچ گاه قرار نبوده كه عضو حزب بايد خود را با همه اهداف حزب شريك بداند·  در حزب كمونيست كارگرى به سادگى مى شد عضو حزب بود بدون هيچ تعلق خاطرى به سوسياليسم و بدون هيچ احساس تضادى با سيستم كارمزدى· اينكه چه چيز مى بايست تامين كننده اين باشد كه عضوى كه تنها به خاطر مبارزه حزب در يك سنگر مشخص يا به خاطر يك وجه از وجوه حزب به عضويت اين حزب درآمده بود شركت در سنگرهاى ديگر مبارزه حزب را نيز امر خود بداند، لايه كادرى روشن بين و مسلح به تئوريهاى ماركسيست بود· اين لايه كادرى بود كه مى بايست اعضاء را به همه سنگرهاى مبارزه هدايت كند· اين لايه كادرى بود كه مى بايست غلظت سياسى و تئوريكى و شفافيت كمونيستى حزب را تامين كند·

ميان رهبرى ماركسيست و توده اعضائى كه به دلايل مختلف از خواست لغو مالكيت خصوصى گرفته تا خلاصى فرهنگى و رفع ستم ملى و آزادى پوشش و غيره به اين حزب پيوسته اند يك حلقه واسط قرار دارد كه صفى از كادرهاى كمونيست هستند·

اين يكى از وجوه بارز تحزب كمونيستى كارگرى است كه نقطه تمايزش با تحزب كمونيستى تا آن زمان هم هست و اتفاقا يكى از پايه هاى تجزيه اين جريان را نيز در ترجمه عملى و كاربست اين تئورى بايد جست·

اشكال كار كجا بود

بعد از اين مقدمه كوتاه مى خواهم  به علل تشكيلاتىتجزيه حككا بپردازم·

همانطور كه در بالا گفتم  گرايشات كاملا متفاوت و نامتجانس در حزب كمونيست كارگرى جمع شده بودند و بالاجبار در يك نقطه زمانى مشخص به پايان اين حيات مشترك رسيدند و هريك به دنبال ميسر خود رفت· اما چه چيزى امكان حيات مشترك تا آن زمان اين گرايشات را مى داد؟ و چرا اين گرايشات نتوانستند مانند بسيارى احزاب نرمال وجود همديگر را بيش از اين تحمل كنند؟

پاسخ اين سوالات را بايد در وحله اول در خصلت و مناسبات درونى حزب كمونيست كارگرى و در وحله دوم در حلقه مفقوده ترجمه تشكيلاتى تئورى تحزب كمونيست كارگرى يافت· چراكه هيچ رويداد عجيبى در بيرون حزب كمونيست كارگرى رخ نداده بود· مباحثى كه مبناى اختلافات شدند ابدا اجتماعا به سطح رانده نشده بودند، مباحث حزب و قدرت سياسى، شورا و انقلاب و غيره كه اساس اختلافات دو گرايش درون حزب تلقى مى شدند ابدا مسائلى نبودند كه در دستور روز پراتيك حزب قرار گرفته باشند· جدايىها بر سر يك دو راهى نبود كه مى بايست بالاجبار حزب از يكى از اين راهها برود·

حزب كمونيست كارگرى هيچ گاه يك حزب سياسى متعارف به معناى واقعى كلمه نبود· رهبرى اين جريان هيچ وقت كارش به معناى واقعى رهبرى نبود اين واقعيت را مى توان از زبان منصورحكمت در پلنوم چهارده اين حزب شنيد، اكثريت قريب به اتفاق اين رهبرى هرگز و در هيچ موردى در اين كاليبر ظاهر نشد· اين واقعيت را مى توان از تاريخ مكتوب و ادبيات اين حزب ديد· تمام سياستهاي حزب، مصوباتش، اسنادش، خط و مشى اش و همه و همه از جانب منصورحكمت تعيين مى شدند· به طور واقعى جز منصور حكمت و معدود كسانى در مواردى مشخص هيچ كس وظيفه خود را رهبرى حزب و جنبش نمىدانست· و بدتر از آن كه بخش اعظم آن رهبرى حتى هم خط كردن خود و ديگران با سياستهاى منصورحكمت را هم وظيفه خود نمى دانستند· انگار كميته مركزى و ارگانهاى رهبرى پستى براى پرستيژ بالاتر و جايى براى لم دادن با خيال راحتتر بود· همراهى با حزب و قبول سياستهاى مصوب نه از سر اقناع و استدلال بلكه متاسفانه از سر خصائل سكتى و فرقه اى بود·  محتوى بحث كمترين اهميت را نداشت، آنچه مهم بود اين بود كه چه كسى اين بحثها را ارائه مى دهد و به همين خاطر هم هست كه درون اين سنت و اين جريان و احزاب به وجود آمده از اين جريان هيچ مخالفى بحث و سياست را نقد نمىكند بلكه فرد و شخصيت است كه مورد نقد و حمله قرار مى گيرد· بى جهت نيست كه با اولين اعلام مخالفت با يك گوشه از سياستهاى حزب تماميت شخصيت فرد زير سوال مى رود·

 اين واقعيات در همان فرداى مرگ منصورحكمت به طرز وحشتناكى خود را بروز داد· در اين سنت و اين نوع مناسبات با هيچ درجه توضيح و ترويج نمى شود اين واقعيت را جا انداخت كه در احزاب سياسى وجود اختلاف نظر يك امر بديهى و جا افتاده است· در سنتى كه هيچگاه اختلاف نظر را تجربه نكرده و هيچ گاه به ذهن كسى خطور نكرده كه مى شود و مشروع است كه با ليدر و يا جمع رهبرى مخالفت نظرى داشته باشى و جدل كنى و در همان حال به فعاليت مشترك ادامه بدهى، با اولين اختلاف نظر خط غالب به فكر حذف مخالفين مى افتد و مخالفين به فكر جدائى·

از نامتعارف بودن يك سنت تحزب است كه عضو كميته رهبرى، دفتر سياسى، هيئت تحريريه و غيره و غيره اول استعفايش را مى دهد بعد انتقادش را بيان مى دارد، اول چند رديف مدالهايش را مى كند بعد بحثش را مى كند· و باز نشانه نامتعارف بودن يك جريان است كه به جاى هر جوابى به مخالف سياسى اش قرار تشكيلاتىتقبيح صادر مى كند· آن طرف تر فراكسيونى در حزبى اعلام موجوديت مى كند اما اعلام مى دارد كه با هيچ وجه از سياستهاى مصوب حزبش اختلاف ندارد، فقط مى خواهد كه حزبش فعالتر شود!! قاعدتا براى فعالتر كردن يك حزب طرح و برنامه پراتيكى پيشنهاد مى شود نه فراكسيون و انشعاب· از طرف ديگر شاهد دور زدنهاى مكرر ارگانهاى تشكيلاتى توافق شده ايم كه با هر اعلام انتقادى در حزب يك كنگره فراخوان داده مى شود كه بنا به توازن قوا نحوه پيشبرد كنگره تغيير مى كند·   

در حزبى كه فاقد سنت مبارزه درونى، بحث و پلميك متقابل در يك فضاى سالم و برابر است مسلما كوچكترين اختلاف نظر صحنه را سياه و سفيد مى كند· يا زنگى زنگ يا رومى روم· در اين سنت جايى براى تعدد نظرات وجود ندارد و اين مشكل اتفاقا تنها به رهبرى غالب اين جريانات بر نمى گردد بلكه سياه و سفيد ديدن روابط حتى در نظر منتقدين نيز موج مى زند· واقعيت اين است كه از جدايى ها و استعفاهاى درون حزب حكمتيست گرفته تا پروسه تشكيل حزب اتحاد كمونيست كارگرى مشكل دوطرفه است· نه در تصور آنها كه خطشان غالب است و نه آنها كه منتقدند نمى گنجد كه: مى شود و ممكن است با نظرات مختلف رابطه تاكنونى سياسى و تشكيلاتى را حفظ كرد و كار و امر مشترك را ادامه داد·

در اين احزاب و در اين سنت هيچ مكانيسم جا افتاده و سنت شناخته شده اى براى پيشبدد اختلاف نظر وجود ندارد و بدتر آنكه در قرارهاى تشكيلاتى و اصول سازمانى و متممهاى اصول سازمانى به دنبال راه حل اين مساله اند· غافل از اينكه دقيقا اين نوع راه حل نه تنها چاره كار نيست و كمكى به حل مشكل نمى كند بلكه سنت به غايت عقب افتاده ترى را جايگزين مى كند· اين نوع چاره يابى تلاش عبثى است در همان محدوده سنت چپ سنتى و حكايت از عدم يك سنت جاافتاده مبارزه سياسى حزبى دارد·  قرار تقبيح ايرج فرزاد در حزب حكمتيست نتيجه تبعى تئوريها و خط و مشى بود كه راه حل مشكل سياسى نبودن حزب را در متممهاى اصول سازمانى جستجو مى كرد· وقتى براى حل مشكلات سياسى و به جاى جوابهاى سياسى و اصولى به مكانيسمهاى تشكيلاتى پناه برده مى شود، نتيجه طبعا اين خواهد شد·

مشكل حزب كمونيست كارگرى ايران عدم ضوابط مكتوب نبود، مشكل بى بضاعتى سياسى رهبرى بود· مشكل ناپختگى رهبرى بود، مشكل به طور واقعى معرفتى بود· رهبرى كه نه تنها مسلح بودن خودش و كادرها به ماركسيست برايش مساله نبود بلكه گاها نازل بودن سطح درك اعضا و حتى كادرها از ماركسيست را نشانه اجتماعى بودن حزب مى دانست· اعضائى كه به قول منصورحكمت با درك خودش از حزب وارد اين حزب شده بود از طريق انتخابات كادر مى شد و به رهبرى هم راه مى يافت· و واضح است كه اين رهبرى با اولين تندپيچى كه سكاندار با اتوريته حضو ندارد حزب را چپه مى كند، كه كرد·

تئورى رهبرى و كادرها هيچ وقت به طور واقعى در حزب كمونيست كارگرى ترجمه عملى نشد و بدتر آنكه بعد از انشعاب حزب حكمتيست از حككا هر دو حزب به جاى ديدن اين مشكل قبل از هرچيز به كميت ارگانهاى رهبرى و نه به كيفيت و مكانيسمهاى رهبرى فكر كردند· مشكل در حزب كمونيست كارگرى و بعدا در هر دو حزب اين بود كه هيچ ارگان و ستروكتور سازمانى در جاى خودش نبود· به طور نرمال كميته مركزى در احزاب سياسى سياست گذارند و دفتر سياسى همزمان كه مجرى اين سياستها است موظف است كه اولويتها و مصافهاى حزب را روزمره تعيين كند، به جاى اين نرمها در اين احزاب طيفى از ارگانهاى رهبرى با تعاريف و حدود اختيارات و وظايفى كه به شدت نامتعارف بود وجود داشت و دارد·

اين احزاب و على الخصوص حزب حكمتيست كه به ظاهر و روى كاغذ مشكل متعارف نبودن حزب قبلى را از اين زاويه درك كرده بود به جاى كميت ارگانهاى مركزى و تعريف و بازتعريف چند لايه مختلف ارگانهاى رهبرى مى بايست به فكر جا انداختن يك سنت سياسى باز و كمونيستى باشد·

عدم امكان عملى كردن ادعاى اين حزب مبنى بر ساختن حزب تعدد نظرات و وحدت اراده از بد طينتى افراد نيست، بلكه دقيقا از ادامه دادن همان راهى است كه در حزب سابق طى مى كرد· از همان ابتداى ساختن اين حزب، و حالا بايد اضافه كرد حزب اتحاد كمونيسم كارگرى نيز، تلاش بر اين بوده كه كپى همان حزب سابق را در فونكسيونها، ستروكتورها و مكانيسمهاى تشكيلاتى، تبليغى و رهبرى را بسازند· همان سنت را ادامه دهند و بر همان سبك و سياق گذشته به جاى نقد نظرات به نقد افراد بپردازند، تعريف روشنى از كادر و رهبرى نداشته باشند، همان ساختارها را با افراد جديدى بسازند و خلاصه اينكه انگار مشكل افراد بودند كه از دستشان خلاصى يافتند نه مشكل سنت و سبك كار و سياست· انگار مشكل اين بود كه چه كسى و كدام جمع ياران با هم خوشتر در رهبرى حزب قرار گيرند نه خط غالب و سنت و امكان و يا عدم امكان وجود تعدد نظرات·

كمونيسم كارگرى قبل از هرچيز نياز به بازگشت و كاربست به تمام معناى تئوريهاى منصورحكمت در مورد تحزب است·

ساختن حزب سياسى كمونيستى بر مبناى تئوريهاى منصور حكمت مستلزم يك صف كادرهاى ماركسيست است كه بدوا و به معناى واقعى كلمه امرشان برچيدن نظام كاپيتاليستى موجود است، كادرهائى كه بسيارى از تابوهاى موجود در اين احزاب را شكسته باشند، به جاى حمله به افراد به نقد نقطه نظرات همديگر بپردازند و···

 دست آخر اينكه يك حزب كمونيستى كارگرى بايد به طور واقعى و عملا "اصول و شيوه هاى رهبرى كمونيستى" مورد نظر منصورحكمت را سبك كار رهبرى خود قرار دهد·

2007-07-10

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

July 10, 2007

علی جوادی"وحدت طلبی" اپوزیسیون راست بر "ویرانه های بهشت پرولتاریا" بخش یک

 

(بخش ۲ )

....


(بخش اول )
در حاشیه کنفرانس پاریس
آخرین این تلاشها "کنفرانس پاریس" نام گذاری شده است. بار دیگر بخشهایی از اپوزیسیون ملی اسلامی و بخشهایی از اپوزیسیون راست و ناسیونالیست پرو غربی دور هم جمع شده اند. مشروطه خواه و جمهوریخواه. قوم پرست و عظمت طلب. فدرالیست و تمامیت ارضی طلب. جمع رنگینی است! از اینکه توانسته اند دور هم جمع شوند، شادمانند. جشن گرفته اند. اما این نه آخرین تلاش است و نه این تلاشها تا کنون راه به جایی برده است. این تلاشها را چگونه باید نگریست؟ این وحدت طلبی چه جایگاهی در تحولات سیاسی ایفا خواهد کرد؟ رابطه این نشستها با تلاشهای هیات حاکمه آمریکا برای شکل دادن به یک "چتر ملی اپوزیسیون" کدام است؟
جامعه ایران در حال غلیان است. مردم حکم به سرنگونی رژیم اسلامی داده اند. سرنگونی رژیم علیرغم این بگیر و ببندهای اخیر و وحشیگری هایش محتوم است. جمهوری اسلامی رفتنی است. آزادیخواهی و برابری طلبی یک وزنه اصلی در تحولات حاضر است. این واقعیت را حتی کسانی که تا دیروز در زیر چتر دوم خراد برای "اصلاح" هیولای اسلامی تلاش میکردند نیز "درک" کرده اند. بدنبال راه حلی برای مقابله با این وضعیت هستند. اخیرا آقای داریوش همایون از نظریه پردازان راست خط و نشان کشان اعلام کرده است که میخواهند آینده مطلوب خود را بر "ویرانه های بهشت پرولتاریا" بسازند.
به این اقدامات باید تلاشهای هیات حاکمه آمریکا و غرب را نیز اضافه کرد. تروریسم دولتی هیات حاکمه آمریکا و متحدینش در کنار پیشبرد سیاستهای ضد انسانی تحریم اقتصادی، در کنار تهدیدهای جنگی به تلاشهای خود برای چسباندن اپوزیسیون ارتجاعی و راست رژیم اسلامی نیز متعهد است. یک رکن سیاست بورژوازی غرب در تحولات سیاسی ایران تلاش برای شکل دادن به آلترناتیو سیاسی مطلوب خود در جانشینی رژیم اسلامی است. نشستها و میتینگهای متعددی این روزها در گوشه و کنار جهان صورت میگیرد بدون ارتباط با این تلاشها نیست. نامهای با مسمایی نیز بر این تلاشها گذاشته میشود. چندی نمایندگانی از این صف در پراگ بودند. در کنار این تلاشها نباید بودجه ۷۵ میلیون دلاری که برای چسباندن و شکل دادن و به سرانجام رساندن "وحدت" این صف کنار گذاشته شده است، را از یاد برد. تحرک موجود در صفوف جریانات ناسیونالیست قومپرست و جریانات دست راستی محافظه کار، اعم از مشروطه خواه و جمهوریخواه، بعضا با این تلاشها گره خورده است. از اهداف و تجربیات هیات حاکمه غرب شروع میکنم.
پروژه آلترناتیو سازی غرب
هیات حاکمه آمریکا در صدد شکل دادن به صفی از نیروهای اپوزیسیون ایران است که بتواند در صورت لزوم و در زمان مناسب به عنوان آلترناتیو حکومتی در ایران علم شود. پروژه ای مانند کنگره ملی عراق. آمریکا به دنبال گرد آوردن احمد چلبی های ایرانی به دور هم است. احمد چلبی های ایرانی نیز، که البته کم هم نیستند، جملگی به دنبال آنند از سفره ای که آمریکا پهن کرده است، نصیبی ببرند و رونقی به کار و  بار امروز خود بدهند و مکانی در آینده برای خود جستجو کنند. بی دلیل نیست که ما شاهد لشکر کشی بخشهای مختلف اپوزیسیون راست و محافظه کار و همچنین حضور جریانات ناسیونالیست قومپرست در کنگره و سنا و وزارت خارجه آمریکا هستیم. صف کشیده اند، فرم پر کرده اند، بیوگرافی سیاسی تهیه کرده اند، پای یکدیگر را لگد میکنند، و هر کدام امیدوارند که بالاخره سهمی از دلارهای آمریکایی نصیبشان شود. یک وجه این تلاشها رقابت و کشمکشی است که میان این جریانات حاکم است. سیاست بورژوایی در ایران همواره با دشمنی و کینه توزی و باند بازی همراه بوده است. هر کدام در تلاشند تا به باند و دسته ای شکل دهند که بتوانند با عکس گیری از ان و الصاقش به پوشه سیاسی شان در وزارت خارجه آمریکا بودجه و مکان مناسبتری به خود اختصاص دهند. تلاشهای این چنینی در دور اخیر شدت گیری خصومت و کشمکش دو قطب بین المللی تروریسم جهانی، تروریسم دولتی و تروریسم اسلامی، شتاب روز افزونی بخود گرفته است. ”نشست برلین“، ”نشست لندن“، ”نشست واشنگتن“ و ”نشست بوستون“ و اخیرا نشست پاریس و سایر ”نشستهای“  دیگر از این جنس در اینده نزدیک در هر منطقه و محله ای از اپوزیسیون در حال شکل گیری است. این نشستها بسرعت قارچ از زمین سر در می آورند. بازیگران این سیرک سیاسی احتیاج به سیاهی لشگر دارند. احتیاج به نمایش و بازار گرمی برای جلب رضایت خاطر خریدار دارند. خریدار قبل از خرید باید از کیفیت کالای خریداری شده به درجه ای اطمینان حاصل کند. در جهان کنونی سرمایه، کیفیت کالا و گارانتی کالای خریداری شده یک جنبه مهم فروش و رقابت و تخصیص سهمی از بازار به خود است. اما تجربه تلخ کنگره ملی عراق و ”افتضاح“ سازمان سیا و احمد چلبی این خریدار ٽروتمند را نیز محتاط کرده است. سازمان سیا ادعا کرد که احمد چلبی اطلاعات ”غلط“ به این سازمان داده است. از قرار وعده داده بودند و انتظار داشتند که ارتش امریکا با استقبال و در میان هلهله مردم خانمان خراب شده وارد بغداد و شهرهای عراق خواهد شد؟! تصور اینکه مردم مستاصل، در میان ویرانه های ناشی از بمباران، تنها طعمه مناسبی برای جریانات اسلامی و باندهای سیاه قومی و فرقه های مافیایی مذهبی خواهند بود، از قرار کمی برایشان مشکل بود!
اما مشخصات و ویژگی های پروژه کنونی آمریکا کدامست؟ تفاوتها با پروژه عراق چیست؟ محافل تصمیم گیرنده آمریکا از تجربه چلبی ها درسها گرفته اند! به دنبال سر هم بندی کردن مجموعه ای با حداقلی از اعتبار سیاسی هستند. تنوع و وجود سیاهی لشگر از شروط این پروژه هستند. بازیگران این سیرک سیاسی نیروهای رنگارنگ ناسیونالیسم پرو غربی، اعم از سلطنت طلب و قومپرست، و همچنین بخشهایی از ملی-اسلامیهای تازه آمریکایی شده هستند. شرکت در این سیرک سیاسی به سابقه خاصی نیازمند نیست. شرط پیچیده ای ندارد. در این مضحکه همه جور موجود سیاسی یافت میشود. چیزی شبیه به کشتی نوح. اتفاقا وجود گونه های متفاوت یک ویژگی مطلوب این سیرک سیاسی است. چتر باید فراگیر باشد! بی دلیل نیست که همین خصوصیت را نیز در تبلیغات این جریانات مشاهده میکنیم. نتیجتا بازیگران این پروژه باید در قامت ”وحدت طلبی“ ظاهر شوند. حاضر شوند در زیر چتری با هم فعالیت کنند. ”اتحاد“ شرط بقاء در این چهارچوب است. ترجمه اصل بقاء اصلح در تکامل طبیعی در این عرصه به این معنی است که این موجودات باید خصوصیات عمومی پروژه را در خود هضم و خود را با محیط تطبیق دهند. این نمایشی دیدنی است.
فازهای آتی این نمایش سیاسی چیست؟ چنانچه این پروژه عمری برایش متصور باشد، ما باید شاهد ”برگزاری کنگره وحدت“ و یا ”کنگره ایرانیان در تبعید“ و امٽالهم باشیم. اما کجا؟ با کدام نیروها؟ تحت رهبری کدام جریان سیاسی؟ با چه پلاتفرمی؟ به محض اینکه این سئوالات پایه ای پرسیده میشوند، معضلات متعدد این جریانات روشن میشود. از سیاست شروع میکنیم. بر کدام محور سیاسی قادر خواهند شد نیروهای صفوف خود را جمع کنند؟ میکوشند کمترین مخرج مشترک را مبنا قرار دهند. کمترین مخرج مشترک از قرار تنها معیاری است که شرط ورود به این سیرک قرار داده شده است. اما بورژوازی ایران را خطوط بسیاری از هم متمایز میکند که امکان قرار گرفتن در یک صف واحد را برایشان بسیار دشوار میکند. حتی موکول کردن نوع نظام حکومتی به اینده موهوم چندان مٽمر ٽمر نبوده و نخواهد بود. خصومت دو قطب ناسیونالیسم عظمت طلب و ناسیونالیسم قومپرست چندان قابل درمان نیست و اخیرا اوج گرفته است. یک پاشنه آشیل این صف وجود بقایای سلطنت است. هر چقدر وارٽ سلطنت قسم یاد کند که سلطنت برایش علی السویه است، دردی دوا نمیشود، زخمی درمان نمیشود. بعلاوه مگر سازمان سیا و آمریکا چند بار قادر خواهند شد، ”شاه“ را به قدرت بازگردانند؟ سلطنت مرده است. فقط میتوان مراسم یاد بود تدفینش را برگزار کرد.اما این مسائل کوچکترین معضل این سناریوی مضحک است. برای بازیگران فروش نقش خود به کارگردان مهم و تعیین کننده است. اما برای کارگردان فروش کالا به عموم مساله است. بالاخره بخشی از جامعه باید نیم نگاهی به این تزیینات این سیرک بکند و خواهان این باشد که نظری به نمایش بیندازد. فروش این پروژه به مردم معضل اصلی این پروژه است. فاز پایانی این سیرک چیست؟ این داستان چگونه به پایان خواهد رسید؟ آیا قادر خواهند شد جماعتی را سرهم بندی کنند، بعنوان الترناتیو رژیم اسلامی بخورد مردم دهند؟ آیا سرنوشت این پروژه از سایر تلاشهای تاکنونی راست متمایز خواهد بود؟
مساله این است که این پروژه هیچ چیز جدیدی در خود ندارد. کهنه است. قدیمی است. مردم این مضحکه را دیده اند. نمی خواهندش. در عراق دیده اند. در افغانستان دیده اند. تاکنون بارها در تحرکات اپوزیسیون راست دیده اند. تلاشها و رنگ و لعابها چاره ساز نیست. مردم آزادی میخواهند، مردم برابری میخواهند، مردم رفاه میخواهند، این پروژه کوچکترین قرابتی با هیچ خواست توده های مردم ندارد.
در قسمتهای بعدی این نوشته به جوهر تبلیغات راست و رنگ و لعاب وحدت طلبانه آن در رابطه با جنبش سرنگونی پرداخته خواهد شد.

July 09, 2007

عبه شریفی:مسجد سرخ پاکستان وسايه سياه اسلام سياسی!

 ايستگاه پايانی کجاست؟

عبدالله شريفی

اين روزها مسله درگيری نظامی طلبه های مسلح اسلامی و نيروهای دولت پاکستان در اسلام آباد جايگاه خاصی را هم در مديای جهانی و هم در اذهان مردم ماتم زده جهان مضطرب به خود اختصاص داده است. مردم خسته شده از شنيدن و ديدن رويدادهای ويرانگر عراق، فلسطين و افغانستان و سومالی و سودان و...، اکنون با نگرانی نظارگر  نتايج گسترش اين کابوس مرگبار به پاکستان هستند.
 بنا به اخبار منتشر شده ، مدتی قبل "دانشجويان" دختر و پسر مدرسه دينی حفصه در جوار مسجد سرخ اسلام آباد به رهبری چند مرتجع اسلامی از جمله مولانا عبدالعزيز و عبدالرشيد قاضی به بهانه اجرای طرح امر به معروف و نهی از منکر، خواهان اجرای قوانين شريعت اسلامی شده اند. اين جمع، با کشاندن مردم به مسجد، با دخالت در امورزندگی عادی و شکنجه و محاکمه مردم در آن مسجد، اسباب اذيت و آزار و مخل امنيت عادی شهروندان بوده اند. واضح است که مماشات هميشگی و سنتی دولت پاکستان و حتی حمايت جناحهائی از دولتمداران آن کشور امکان رشد دستجات تروريستی اسلامی رابيشتر کرده است.
سرانجام روز سه شنبه سوم ماه ژوئيه اين طلبه های مسلح که بقول خودشان پليس مزاحم کارشان بوده است به يک مرکز پليس حمله ميکنند و با جمع اوری و به گرو گرفتن جان چند هزار نفر که اکثريت آن را کودکان ونوجوانان زير ١٦ سال تشکيل ميدهند، به گفته خود، در  مسجد "تحصن" ميکنند. و در پی آن  زدو خورد به خيابانهای اطراف کشيده ميشود. تاکنون کسی از آمار واقعی تلفات مردم و طرفين درگير اطلاعی دقيقی ندارد، اما روزانه اين تلفات سير صعودی طی ميکند و جان صدها کودک و زن که در خيابانها توسط اوباش اسلامی مسلح به گروگان گرفته  شده اند، در معرض خطرات جدی است. تسيلم شدن بخشی از طلاب و دستگيری مولانا عبدالعزيز به اين ماجرای معين خاتمه نداده است و کماکان شهر اسلام آباد در فضای نظامی و جنگی بسر ميبرد. اخبار اين روزهای اسلام آباد پاکستان، تنها اخبار درگيری دو گروه مسلح آدمکش نيست، بلکه قربانيان اين جنايات زندگی مردمان محرومی است که ساليان دراز در بی حقوقی اجتماعی و سياسی در فقر و فلاکت، اسير تعصبات و تخاصمات کور قومی و مذهبی بوده اند. داستان مسجد سرخ پاکستان ما را به سير جهان سياه و "آزادی" های نظم نوين و دنيای پس از ۱۱ سپتامبر و اشغال و "عمليات آزادسازی" عراق ، ميبرد.
اين اتفاق در کنار تل اجساد سوخته شده در عراق، گورهای جمعی کشف شده و کشف نشده در يوگسلاوی، سر بريدنها و انفجار ها و عمليات انتقامجويانه انتحاری، ، ترور و تروريسم و احساس بی ارج و قرب بودن زندگی انسان را به کنج خلوت خانه های ما آورده است.  انگارما محکوم به پذيرش استيصالی هستيم که به اين "وضعيت دائمی" و سناريو خونين و مرگبار روزانه بايد عادت کنيم . و انگار صحنه را برايمان چنان چيده اند، که از تمامی توقعاتمان از زندگی، از تعريفمان برای زندگی حال و آينده خود و فرزندانمان و نسل آينده دست بکشيم و شکر گزار باشيم که هنوز خود ما شخصا، هنگام خريد و گردش و تفريح با صدای مهيب انفجار بمبی، زندگی را وداع نميکنيم. توقعمان را پائين می آورند تا به ما بقبولانند که صد بار شکر گزار باشيم که در قلب اروپا، مهد انقلاب کبير فرانسه، بستر رنسانس و به گور سپردن مذهب و انکيزيسيون، در غرش پيامهای رهائيبخش انقلاب اکتبر، در دل انقلاب عظيم فن و تکنيک ميتوان از طريق "ديالوگ" و سياست نسبيت فرهنگی، آخوند و طلبه و مسجد و حجاب و درس قرآن به کودک و زندگی در گتوها و حاشيه شهرها را تحمل کرد. ميخواهند در روی ديگر اين جهان قتل نفس و بی معنی شدن جان انسان، مرده های تاريخ را از گورها بيرون بکشند و به نام دولتهای غرب و جهان "دمکراسی"، کليسا و مذهب و زن ستيزی و کودک آزاری و زدن رفاه و خدمات اجتماعی و بيمه بيکاری را بی دغدغه و بدون مقاومت به ما بفروشند.   هنوز استحکام و نيروی قدرتمند انسانی و نوع دوستی بشر است که با مشاهده عروج قارچ وار جريانات تروريست اسلامی و قومی در عراق و فلسطين و افغانستان، کشتار و جنگ روزانه، ترور و انتحار، بمبهای " متمدنانه" فسفر سفيد و اقسام جنايت جاری، رمق آن را دارد که به فکر مردم محروم پاکستان و ساير نقاط ديگراين جهان بهم ريخته، باشد.
 اين شرايط جهنمی در خاورميانه روزانه با مرگ صدها انسان محروم در اشکال متفاوت ما را  بارديگر در مقابل اين پرسش که پايان اين پروسه کجاست؟ قرار ميدهد.
سرنوشت اين اتفاق معين به هر نتيجه ای منجر شود تغيير چندانی در روند شومی که سايه خود را بر سرنوشت ميليونها انسان کشانده است، نخواهد کرد. آنچه مسلم است اين است که مسله جاری در اسلام آباد نه بر سر اجرای شريعت اسلامی است و نه برسر "فساد" جامعه و دولت پاکستان، بکله اين اتفاق بر متن کشمکش های امروز در خاورميانه که عراق، ايران، فلسطين و افغانستان تنها گوشه هايی از ميدان و جدال جهانی تری هستند که بعد از فروپاشی بلوک شرق و "استقرار" نظم نوين جهانی، با آن مواجه هستيم، ميباشد. ميگويم بحث و جدل و درگيری جاری ربطی به اجرای غليظ و رقيق قوانين اسلامی ندارد چون هيچگاه در تاريخ پاکستان، اسلام رسمی و غير رسمی دست از سر آن جامعه برنداشته است. بعداز پايان جنگ جهانی دوم و در معادلات طرفهای جنگ و تقسيم مجدد جهان که قرار شد شبه قاره هند تجزيه شود پاکستان را به نيروی (جماعت اسلامی پاکستان) طراحی شده انتلجنت سرويس (سازمان اطلاعات و امنيت وقت بريتانيا) سپردند. از ١٩٤٧ که دولت "پاک" های اسلامی از غير "پاک" های هند جدا شد، اسلاميت هميشه يک رکن اساسی فرهنگی و سياسی دولتهای پاکستان بوده است، هميشه ISI (سازمان اطلاعات و امنيت پاکستان) با تمام قوا مواظب بوده است که طبقه کارگر و چپ و سوسياليست آن جامعه "مزاحم" رشد و سلطه جريانات اسلامی نشوند. اگر چه دولت پاکستان از بالا پروسه سرمايه داری را طی کرد اگر چه در ليست کشورهای مجهز به سلاح اتمی است، اما همين اسلاميت و تخاصمات مذهبی روبنای فرهنگی و سياسی آن جامعه را شکل داده است. اوج سکولاريزم پاکستان حجاب نيمه اسلامی خانم بوتو بوده است. پس اين ادعا که مسلمانهای آن مملکت خواهان اجرای قوانين اسلامی هستند ادعای پوچ و بی اساس است که روزانه از طرف جمهوری اسلامی ايران از اين قماش داعيه ها را ميشود شنيد. با اين توصيف سوال اين است که منشا اين کشمکش چيست و چه فاکتورهايی حقايق حادثه مسجد سرخ را توضيح ميدهند؟
اين دو دهه اخير با تجارب نسل کشی روندا، با بمباران بلگراد و جنگهای سازمان يافته و برنامه ريزی شده سبعانه "اقوام" يوگسلاوی، با تخريب جامعه عراق با اوج جنگ و نفرت در اسرائيل و فلسطين، با سومالی، با افغانستان و پاکستان به اندازه کافی معلوم کرده است که جهان را به کدام سو ميبرند. اين دوره با رويدادهای تلخ فوق معرفی ميشود.
روشن است که با سقوط بلوک شرق  و پايان موازنه جنگ سرد جهان پا به دوران پر تناقض و پيچده ای گذاشته است. تمام معادلات و نيروهای مهار کننده جهان دو قطبی با اين پديده از هم گسيخت و مسخ شد. جهان در چنگال رقابتها و تناقضات بلوکهای سرمايه داری رها شد. جنگ و کشتار و ميلتاريزم اوج گرفت و جريانات فوق ارتجاعی تروريست ضد انسانی رسوب شده در دريای تاريخ بشريت، به سطح آمدند. به بشريت در عرصه زندگی، مدنيت، سياست، فرهنگ، علم، هنر، اخلاق عقب نشينی حيرت آوری تحميل کردند. کرسی های  روشنگران عصر روشنگری را در مقابل چشمان ناباور جهان متمدن،  هنگينتون و بنلادن و خمينی اشغال کردند. سياست به قداره بندان و آدمکشان علنی سپرده شد. رقابت بلوکی در دنيای ريا و دروغ دمکراسی در ميان بارورت خون بزرگترين مصيبت ها را به ارمغان آورد. فقدان الگوها و بلوکهای هژمونيک بورژوايی در سطح جهان، چهره متفاوت و غير قابل تصوری که شاهد آن هستيم را به جهان بخشيده است. بر اين بستر جنبش اسلام سياسی به عنوان جنبشی سوپر ارتجاعی امکان ميدانداری پيدا ميکند. در حاليکه توافقات و توازنهای مهار شده دوران قديم فسخ شده است، اسلام سياسی در منطقه و به نوعی در سطح جهان يکی از ابزارهای جدال رقابتهای بزرگتر به صحنه رانده شده است. اين جنبش هر چه باشد ريشه در تاريخ معاصر دارد، اين جنبش، جنبش جهاد و جنگ برای زکات و فقه و شريعت نيست، اين جنبش ضد انسانی بر متن شکست پروسه مدرنيزاسيون بعد از جنگ دوم جهانی در کشورهای مسلمان نشين با شکست ناسيوناليسم در پروسه کشورداری و فرهنگ سرمايه داری و در خلا و نا توانی جنبش های مقتدر سوسياليستی، هر چند  کپک خورده و ته نشين شده بود، دوباره عليه طبقه کارگر و مدنيت جوامع رو به پيشرفت بکار گرفته شد و با آمدن نظم نوين، به عنوان "دشمن" و "خطر" برای ارعاب جهان توسط اقمار امپرياليستی زنده شد و به بازار عرضه شد.
اگر پاکستان تاريخا با جريانات اسلامی سوخت و ساز کرده است و اگر عربستان و کشورهای اسلامی نور چشم غرب مدتها است که بر سرنوشت مردم منطقه حاکمند، و از قديم به ارث رسيده اند، طالبان و جريانات ساخته شده مسلح اخير بی ترديد محصول پنتاگون و سياست های نظم نوين بوش و بلر هستند.
نکته ديگری در رابطه با رويداد مسجد سرخ بايد به آن پرداخت مسله ادامه کشمکش آمريکا در عراق و ايران و فلسطين است. زورازامايی و امتياز گيری متقابل بر متن رقابت و تناقضات بلوکهای جهانی امپرياليستی که منشا هر تحرک محلی را رقم ميزند، امروز هر جدالی را بايد در بستر جدلهای جهانی و منطقه ای و در رقابتهای چند بلوکی جستجو کرد.
دولت پرويز مشرف با اتکا به قدرت نظامی و حمايت غرب، با کودتای نظامی سرکار آمد و "وظيفه" داشت که پوشش دولتی بر "تفاوتها"ی مذهبی و قومی که يک عالم تناقض و تخاصم  را در خود جای داده است، در پاکستان را بعهد گيرد. اين دولت حامی طالبان بوده است و هنوز هم اکثريت نمايندگان مجلس و دولت آن را (جماعت اسلامی) و حتی گروه متاخرتر يعنی (جمعيت علمای اسلامی) مولانا عبدالعزيز و شرکا تشکيل ميدهند. مسله اين است ناتوانی ناتو و غرب در افغانستان، عروج مجدد و گسترش جريانات اسلامی و سيطره طالبان بر قسمت عمده افغانستان، موقعيت دولت مشرف را در پيشگاه غرب متزلزل کرده است. مرز ٢٥٠٠ کيلومتری افغانستان و پاکستان را اقوام مذهبی تشکيل ميدهند که نه تنها در افغانستان  بلکه در پاکستان هم نيمه خودمختار ميباشند و نهايت قدرت دولت نظامی مشرف مذاکراتی بوده  تا توافقات آنها را به اين جلب کند که اين جماعت مسلح در داخل خاک پاکستان فعاليت علنی  نظامی نداشته باشند.
مسله برای پاکستان و غرب به اين سادگی نيست، ضرورت نوعی اتوريته که قادر باشد در ميان اين پيچيدگی منافع غرب را در پاکستان و پروژه ناتو در افغانستان را نمايندگی کند، مساله امروز دول غربی است. غرب دنبال تامين اين نياز است. در مقابل اسلام سياسی و در راس آن جمهوری اسلامی ايران در هر گوشه و کنار منطقه امکان داشته باشد برای رسيدن به خواست خود و تحميل امتياز به غرب نقاط بحرانی و آشوب سازمان  خواهد داد. پاکستان به دلايل فوق برای گسترش مراکز فشار بر غرب نقطه مناسبی است، با دامن زدن به تحرکات اسلامی و تروريستی از نوع ماجرای مسجد سرخ در کنار تشديد ويرانگری در عراق و مناطق ديگر، جدل خود را در نگهداری سايه خوفناک تروريسم اسلامی ادامه خواهد داد.
در مقابل "نيازهای" آنها، نياز و ضرورتی ديگر در ابعاد جهانی موجود است و آن هم نياز بشريت برای عبور از اين دوره تباهی و غلبه براين جنبش ضد انسانی، است. نيازی که چاره ای جز سد کردن اين تحرک ويرانگر را ندارد. مسله اين است که امروز ديگر خاتمه بخشيدن و از ميدان بدر کردن اين جنبش، کار ناسيوناليسم، ليبراليسم و نيروهای ديگر بوژوايی نيست. در حاليکه بوژوازی خود برای نجات خود، حتی به مدنيت جامعه هم حمله ور شده است، در حاليکه جنبش های راست ابزار تخريب و تباهی زندگی ميليونها انسان شده اند، امری که تاريخا و قاعدتا از همان جنبش ها ساخته بود، به امری غير ممکن مبدل شده است. طبقه کارگر و مردم محروم و کارکن جوامع درگير با اين مساله و فراتر از آن جهان متمدن در ابعاد وسيع بايد مانع تحميل شدن اين تباهی به چند نسل ديگر شود. جهان به نحو عجيب و بی صبرانه ای منتظر رنسانس و تجديد حيات آرمانهائی است که انقلاب کبير فرانسه و انقلاب اکتبر را به ثمر رساند. در دل انفجار عظيم اطلاعات و فوران علم و دانش و فن و تکنيک، جهان بطرز شگفت انگيزی در انتظار بيداری و هوشياری غول پرقدرت پرولتاريای جهانی برای افسار و پوزبند زدن به دنيای سياه پس از جشن "دمکراسی" در پايکوبی برای پايان تاريخ و ختم سوسياليسم است.
٧ ژوئيه ٢٠٠٧

July 08, 2007

سوسياليست ها و تشکل توده ای کارگران


 (نکاتی در باره شيوه برخورد به تشکل توده ای)

اگر اعتقاد وتعهد به هدف نهايی طبقه کارگر، يعنی تعهد به رهايی از نظام بردگی سرمايه از طريق برپايی انقلاب کارگری و الغای مالکيت بورژوايی برابزار و وسايل توليد و الغای کار مزدی و دولت و طبقات و در يک کلام  برقراری جامعه کمونيستی، نزد اغلب ما فعالين سوسياليستی طبقه کارگر ايران  نقطه  قدرت اين طبقه است؛ در مقابل ناتوانی ما در درک ملزومات عملی حرکت بسمت اين هدف نهايی و برپايی تشکلات توده ای در محيط های کار و به ميدان آوردن ميليونی توده های کارگر که بدون حضور آنان هيچ صحبتی از سوسياليسم نمی تواند در ميان با شد؛ و همچنين ناتوانی ما در درک پيچيدگی ها و ظرافت های تاکتيکی و استراتژيکی  به عمده ترين ضعف جنبش ما تبديل شده است. آنچنان ضعفی که در صورت تداوم  می تواند گرايش سوسياليستی  را در حاشيه بستر اصلی مبارزه طبقاتی زمين گير کند.

يک برداشت ساده انگارانه اينست که می پندارد صرف تعهد به هدف نهايی و تبليغ و ترويج آن و نيز نقد و افشای گرايشات راست و رفرميست می توان به آن هدف رسيد. اگر چنين بود انتشار مانيفست کمونيست برای ايجاد انقلاب کمونيستی کافی بود. حقيقت ساده اما اينست که قرنها فاصله اين دو را از هم جدا می کند که بايد با کار متنوع و عميق وگسترده و پر حوصله برای آماده سازی توده های ميليونی پرولتاريا و بميدان آوردن آنان برای انجام رسالت بزرگ پر شود.

يکی از گرهی ترين و در عين حال حساس ترين مسائل مربوط به آماده سازی طبقه کارگر، مسئله جنبش و تشکل توده ای اين طبقه و نقش سوسياليست ها و شيوه برخوردشان به آن است. شکست يا پيروزی ما در اين عرصه معين تعيين کننده موقعيت گرايش سوسياليستی در سالهای آتی است. يا به درکی درست و موثر از نقش و شيوه برخورد مان در اين عرصه نايل شده و به عاملی تعيين کننده برای تامين جهت گيری جنبش طبقاتی به سمت هدف نهايی تبديل می شويم؛ و يا با نديده گرفتن ضعف های موجود و پافشاری برروش های تاکنونی به حاشيه مبارزه طبقاتی رانده خواهيم شد. انتخاب با ماست.

بنابراين پرداختن به اين عرصه کنکرت و صيقل زدن نقش وشيوه برخوردمان چالش عمده گرايش سوسياليستی در مقطع کنونی است. اگر چه همه ما فعالين سوسياليستی طبقه به اين ضعف عمومی دچاريم اما بهرحال در اين چالش  راهی نداريم جز اينکه با نقد مداوم بدفهمی ها و ناراستی ها و برخوردها ی مضرخود  به پيدايی ادراکات و روش های درست کمک رسانيم. اينجا به يکی از اين روش های نادرست پرداخته می شود.

نوشته محمد اشرفی با عنوان «کارگران بايد بدانند» حاوی نکاتی بسيار مضر و غير مسئولانه در برخورد به تشکل توده ای کارگران است. اين نوشته بدرستی از سنديکای کارگران واحد به عنوان « سنديکای سرخ و سرآمد جنبش کارگری» نام می برد و اين تنها نکته آن است که کارگران حتمی بايد بدانند. مابقی آنچه کارگران بايد بدانند ديگر نه در نوشته ايشان که در نقد آن نهفته است.

اين نگاه مثبت به سنديکای واحد وجه مشترک ما در اين بحث است که ضمنا محمد اشرفی را از  جريان ضد سنديکايی «لغو کار مزدی» جدا می کند. من هم عميقا معتقدم که سنديکای واحد تا همين امروز سنديکايی رزمنده است که هم دستاوردی شورانگيز برای طبقه کارگر و هم خاری درچشم دشمنان آن می باشد.

به اين ترتيب اولين نکته ای که به ذهن خطور می کند اينست که اگر ما صادقانه به چنين قضاوتی  از سنديکای کارگران واحد معتقديم، يعنی اگر بدور از هرگونه سياست بازی و محاسبات بقالانه معتقديم که اين يک «سنديکای سرخ و سرآمد جنبش کارگری» است؛ آنگاه جايگاه و اهميت و نقش حياتی اين تشکيلات برای طبقه کارگر بويژه بی تشکل ايران به دلايل بی شماری حکم می کند که با جان ودل آنرا عزيز بداريم و همچون مردمک چشم از آن محافظت کنيم. همچنين موظفيم که در برخورد به آن بسيار رفيقانه و مسئولانه و دلسوزانه و با حفظ احترامی سطح بالا رفتار کنيم. هيچ درجه ای از انتقاد ما، و نيز همچنين هيچ درجه ای از حقانيت انتقاد ما توجيه گر برخوردهای  نارفيقانه و غيرمسئولانه و نامحترم به اين تشکيلات کارگری نيست. به جريانی نظير« لغو کارمزدی» که معتقد است سنديکا از هر جنس و نوعی و در هر زمان و مکانی ضد کارگری است ديگر حرجی نيست. آنها را حتی با چپ روی لنين هم نمی توان توضيح داد. اما کسی که بهرحال جايی برای سنديکا قايل است و مهمتر از آن سنديکای واحد را «سنديکای سرخ و سرآمد جنبش کارگری» می داند مسئوليت سنگينی در برخورد و شيوه رفتارش نسبت به آن بردوش دارد. آيا محمد اشرفی اين مسئوليت طبقاتی را درک کرده است؟ آيا به اين مسئوليت متعهد است؟ آيا برخورد ايشان به سنديکای واحد رفيقانه و دلسوزانه و محترمانه است؟ پايين تر خواهيم ديد که چنين نيست.

اتهامات بی پايه

محمد اشرفی می گويد سنديکای واحد «برسردوراهی انحراف» قرار گرفته و خطر تبديل شدن «سنديکای سرخ به سنديکای زرد» جدی است. پيش از پرداختن به توجيه ايشان برای اين اعلام خطر لازم است تاکيد کنيم که سنديکای واحد بر سرهيچ «دوراهی انحراف» ی قرار نگرفته است. اين سنديکا از روز اول تا کنون در دل تعداد بيشماری نامه نگاری و درخواست وتقاضا و تنظيم شکوائيه و تلاش های حقوقی و ديدار و گفتگو و مذاکره با مسئولين شرکت واحد و مقامات دولتی و شرکت در مجامع مختلف، اما اولين تشکيلات توده ای و مستقل و رزمنده طبقه کارگر ايران را برپا داشت. امروز هم سنديکائيان بر روی همان ريل پيش می روند. در ظاهر و حالت رسمی مشغول همان نامه نگاريها و تلاش های قانونگرايانه و حقوقی اند و در عمل مشغول رها کردن دوباره غول از داخل بطری. در تمام دوره حيات سنديکای واحد می شد هر مورد از آن تلاشهای ظاهری و رسمی را گرفت و به عنوان سازش و راست روی پيراهن عثمان کرد و عليه سنديکا بکار برد. همانطور که جريان «لغو کار مزدی» و برخی چپ های ناشی اينکار را کردند. از اين منظر کشفيات آقای محمد اشرفی مبنی بر ديدار با «کروبی» و مقاله نويسی در روزنامه «اعتماد ملی» و غيره نه جديد است و نه عجيب. اينها صرفا نقاطی هستند در امتداد همان مسير کلی.

البته سنديکای کارگران واحد با خطری جدی و نگران کننده مواجه هست. اما نه خطر انحراف، که خطر شکست خوردن و فروريختن واز صحنه حذف شدن. فعالين سنديکا همزمان در زير سرکوب رژيم و محروميت اقتصادی و ايجاد محدوديت ارتباط با کارگران از سوی مديريت واحد و نيز تحت فشار ايدئولوژيک مخالفين سنديکا از راست و چپ قرار گرفته اند. اگر حداقل اين فشار آخری که تضيف کننده روحيه مقاومت است جای خود را به حمايت بی دريغ می داد به تقويت مقاومت سنديکا ی واحد کمک می کرد.

اولين نکته ای که محمد اشرفی برای «خطر انحراف» پيش می کشد تلاش دو جناح رژيم بر اساس سياست «چماق و نان شيرينی» برای تبديل «سنديکای سرخ به زرد» است. می دانيم که اينگونه تلاش های رژيم بخش ثابت و روتين سياست بورژوازی در مواجه با مبارزات و تشکلات کارگری در همه جای دنياست. هرگاه نتوانند با سرکوب جنبش کارگری را به عقب برانند، تلاش می کنند تا با به سازش کشاندن آنرا مستحيل کرده و خطر را رفع کنند. سياست «نان شيرينی» از اجزا بديهی سياست بورژوازی عليه طبقه کارگر بوده و دانسته همه فعالين کارگری می باشد و نيازی به کشف مجدد آن نيست. مسئله اساسی اينست که فعال شدن اين سياست در مورد يک تشکل کارگری نه  بيانگر «خطر انحراف» در آن که اتفاقا نشانه قدرت و صلابت آن تشکيلات است. اين نشانه وجود محدويت جدی در برابر سياست سرکوب در مصاف با تشکل کارگری می باشد. سياست «نان شيرينی» افشاگر ضعف رژيم است و تشکيلات کارگری بايد بتواند با هوشياری و دقت از اين ضعف در جهت تحکيم و تثبيت موقعيت و منافع طبقاتی خود بهره برداری کند. عدم توجه به اين نکته مهم و جنجال سازی حول ترفند های رژيم و بکار بردن آنها عليه سنديکای واحد نه تنها غير مسئولانه و رياکارانه است، در همان حال چيزی جز ايجاد فشار برای تحميل مقاصد خود نيست.

محمد اشرفی مدعی است که هيئت مديره سنديکای واحد «برای مذاکره با کروبی و حزب اعتماد ملی و خانه کارگر لحظه شماری می کند» و همين «لحظه شماری برای مذاکره» را دليل «خطرانحراف» در سنديکای واحد می داند.  پائين تر به اين اشاره می کنيم که به نظر ايشان چرا هيئت مديره سنديکای واحد بايد اينطور «لحظه شماری» کند و يا اينکه چگونه بايد مذاکره کرد؛ اما ابتدا ببينيم که صحت و سقم خود خبر چقدر هست که فرياد وا انحرافا سر داده شده است. در رابطه با مذاکره با «کروبی و حزب اعتماد ملی» هيچ منبعی برای صحت خبر از طرف او ارائه نشده  و ايشان صرفا با شنيدن چيزهايی قلم از نيام بر کشيده اند!

اما در اين رابطه چندی پيش در سايت اخبار امروز در جريان مصاحبه ای بطور گذرا به «ديدار اسانلو و کروبی» اشاره شده بود. اما چرا آن «ديدار»  در اينجا  تبديل شد به «مذاکره» و آنهم به « لحظه شماری برای مذاکره»!؟ بهرحال از اين اغراق و بزگ نمايی واقعه بگذريم  و برای سهولت بحث کلا فرض کنيم که اسانلو يا اعضای هيئت مديره سنديکا با کروبی «مذاکره» کرده اند. اما چرا اين «مذاکره» نشانه سازش و خطرانحراف و تبديل  «سنديکای سرخ به زرد» است؟  از نوشته محمد اشرفی کاملا پيداست که او هيچگونه اطلاعی از متحوی و چند چون اين مذاکره کذايی نداشته و با اين وجود مشکلی برای صدور حکم انحراف و سازش ندارد! اکنون اين سوال طرح می شود که در چنين حالتی يعنی هنگاميکه اطلاعی از محتوی مذاکره يک تشکيلات کارگری نداريم چگونه می توان در باره آن قضاوت کرد. در اينجا هم مانند ديگر جنبه های مبارزه طبقاتی «پراتيک تنها معيار حقيقت است». اگر در پراتيک تاکنونی سنديکای واحد هيچ نشانی از لغزش و سازش موجود نبوده (که از نظر محمد اشرفی معتقد به «سنديکای سرخ و سرآمد جنبش کارگری»  تا آخرين لحظه پيش از ديدار ادعايی سنديکا ئيان  و کروبی چنين بوده) دراينصورت اين ديدار هم نه تنها نشانه چيز جديدی نيست بلکه  صرفا نقطه ای در تداوم همان تلاش های رسمی سنديکای واحد است.

به اين مسئله بايد از زاويه ای ديگر هم نگريست. ديدار فوق می تواند کاملا برعکس بيانگر قدرت سنديکای واحد نيز باشد. قدرتی که از ديد ما پنهان است. می دانيم که کروبی و حزب اش يکی از دو جناح ارتجاع حاکم و دشمن طبقه کارگرند و محمد اشرفی هم به اين واقف است هنگامی که می گويد هر دو جناح «روند سرکوب داخلی را سرعت داده اند». از سوی ديگر باور داريم که حداقل تا اين لحظه سنديکای واحد يک «سنديکای سرخ» است. بنابراين پر واضح است که ديدار و گفتگوی يک جناح ارتجاع حاکم با اين «سنديکای سرخ» نشانه موقعيت رسميت يافته دوفاکتو و قدرت  سنديکای کارگران شرکت واحد است. تا زمانيکه لغزشی واقعی و جدی و قابل اشاره از طرف سنديکای واحد رخ نداده است، اين ديدارها نشانه قدرت آنست. حتی اگر فردا از رسانه ها شنيديم که علی خامنه ای با منصور اسانلو ديدار و گفتگو داشته بايد آنرا به عنوان پيروزی ثبت کرد و اعلام داشت که رهبر ارتجاع حاکم دربرابر قدرت کارگران زانو زد. اينها همه بيانگر گشت گذار شبح قدرت پرولتاريای ايران برفراز طبقه و هيئت حاکمه است.

محمد اشرفی همچنين «لحظه شماری» سنديکای واحد برای مذاکره با «خانه کارگر» را هم به عنوان دليل دوم  خطر انحراف سنديکای واحد بيان می کند. چگونه ميتوان اين ادعا را پذيرفت؟ آيا خانه کارگر دشمن قسم خورده سنديکای واحد نيست؟ آيا مبارزه با شورای اسلامی تحت فرمان خانه کارگر از جبهه های نبرد سنديکای واحد نيست؟ آيا اين سنديکای واحد نبود که پرچم انحلال شوراهای اسلامی را برافراشت؟ آيا در اول ماه مه امسال سنديکای واحد يکی از نيروهای مهم برهم زدن بساط خانه کارگری نبود؟ و دهها سئوال ديگر. اتهام «لحظه شماری برای مذاکره» با «خانه کارگر» به سنديکای کارگران واحد  من درآوردی و ساختگی وبی اعتبار تر از آنست که بتوان به آن وقعی گذاشت. محمد اشرفی اين اتهام را در به ميان انداخته تا بی استدلالی اش برای انحراف سنديکای واحد راجبران کند. او می داند که «مذاکره با کروبی» به تنهايی کسی را برای پذيرش انحراف «سنديکای سرخ به زرد» مجاب نمی کند. خانه کارگر و کراهت شناخته شده اش قرار است اين خلع را پر کنند! به اين ترتيب می بينيم که هر دو به ظاهر استدلالهای محمد اشرفی برای انحراف ادعايی سنديکای واحد کاملا بی پايه و بر بی اطلاعی و دروغ بناشده است. اکنون سئوال اينست که براستی چرا با يد «سنديکای سرخ و سرآمد جنبش کارگری» يکباره اينقدر ذليل شود که برای مذاکره و سازش با دشمنان قسم خورده اش «لحظه شماری» کند؟

سازش، حتی بد ترين نوع آن، هميشه يک رابطه دو طرفه است. بين دو نيروی متخاصم حتمی بايد يکطرف آمادگی پذيرش برخی مطالبات طرف مقابل را بروز بدهد تا آن ديگری هم با سبک  و سنگين کردن آن وارد مذاکره بشود يا نشود. محمد اشرفی و يا هرکس ديگری که وارد اين دست مباحث سنگين می شود و اتهامات مهم وارد می کند موظف است که ابتدا چراغ سبزهای کروبی و حزب اعتماد ملی و خانه کارگر را به سنديکای واحد  توضيح دهد و بعد به «سازشکاری»  آن  برخورد کند. واضح است که حتی اگر آنها به همه مطالبات اين سنديکا روی خوش نشان دهند باز هم بايد همچون تا کنون با دست رد سنديکا روبرو شوند چرا که اينان دشمنان طبقه ما هستند. اما هنگام چنين اتهاماتی هنوز بايد به اين سئوالها پاسخ داد. درغير اينصورت به اصطلاح منتقد ما مشغول افترا زنی محض است. چراغ سبزهای اين اوباش کدامند؟ کی و کجا کروبی يا خانه کارگر کوچکترين تمايلی برای پذيرش حتی پيش پا افتاده ترين مطالبات اين سنديکا نشان داده اند؟ محمد اشرفی هيچ پاسخی ندارد. در مقابل اما ايشان دشنام نثار سنديکای واحد می کند که «فريب خورده اند» و ميخواهند «وارد حوزه تقسيم قدرت با سرمايه داری شوند».

مبارزه طبقاتی و سياست بطورکلی يکی از مستعد ترين عرصه های حيات اجتماعی برای بروز خطا و اشتباه است. غير از نيروهای عقب مانده محافظه کار که خود را در برابر اشتباه روئين تن می دانند، هر کس خطا پذير است و اشتباه می کند و سنديکای واحد هم از اين نظر تافته جدا بافته نيست. اما عبارت «فريب خوردن» نام ديگری برای همان اشتباه نزد محافظه کاران است  که بواسطه آن  هم خود را  خطا ناپذير جلوه دهند  و هم ديگران را بخاطر خطا و اشتباه مورد توهين و تحقير قرار دهند. آدم «فريب خورده» نا هوشيار و فاقد درک و قدرت تشخيص  و استقلال شخصيتی است.

سنديکای واحد تا همين امروز هوشياری و تيزبينی وآگاهی طبقاتی کم نظير و قابل تحسينی از خود بروز داده  و به همين دليل هم «سرآمد جنبش کارگری» است. اينجا به سطح «هوشياری» خود محمد اشرفی در کار برد اين عبارات کاری نداريم؛ ولی چرا بايد اين عبارات را مثل نقل ونبات بسوی سند يکای کارگران واحد پرتاب کرد؟

در مورد اين اعا که گويا سنديکای واحد از انگيزه ورود به «حوزه تقسيم قدرت با سرمايه داری» برخورد دار است دو نکته قابل توجه می باشد. اول اينکه اگر سنديکای واحد دارای چنين انگيزه ای است پس معلوم می شود که خوشبختانه زياد هم صنفی نيست و بی جهت گاه و بيگاه آنرا به صنفی گرايی متهم نکنيم. در حقيقت نسبت به صنفی گرايی محض که سياست گريزی کامل است وبرای کارگران بشدت مضر، اما انگيزه «ورود به حوزه تقسيم قدرت» بار سياسی دارد و به همين معنا مثبت است  حتی اگر چه به معنای رفرميستی سياست می باشد. اين انگيزه نشان از چشم داشت به قدرت سياسی دارد و گامها به جلو. در حقيقت توجه به سياست و قدرت سياسی بطور کلی پيش شرط دست بردن به سياستهای مستقل و راديکال و انقلابی است. در برخورد به تشکل کارگری که به قدرت سياسی نظر و توجه دارد بايد از اين توجه استقبال کرد، و در ضمن نقد سياست رفرميستی، آن تشکل را بسمت برگزيدن سياست مستقل طبقاتی و بسمت تسخير قدرت توسط  کارگران تشويق کرد و ياری رساند. نه اينکه همچون محمد اشرفی از آن انگيزه صرفا به عنوان ناسزا برای ممانعت از «سازش» کذايی سود جست.
نکته دوم اينکه اتهام برخورداری سنديکای واحد از انگيزه  «ورود به حوزه تقسيم قدرت با سرمايه داری» بر يک درک ساده انگارانه از ساختار قدرت در ايران قرار دارد. قدرت درجامعه تماما در اختيار طبقه حاکم(سرمايه داران ايران) و حکومت طبقاتی آن (جمهوری اسلامی) می باشد. جمهوری اسلامی، با همه جناحهايش، هيچ غير خودی را پای کاسه راه نداده و نمی دهد که يک تشکل مستقل کارگری دومی آن باشد. شرکای قدرت در جمهوری اسلامی تماما منحصر به جريانات و عناصر داخل خط قرمز سنتی آن و شناسنامه دار و خوديهای متعلق به خانواده ارتجاع اسلامی ايرانند. حتی نهضت آزادی را در همسايگی  ديوار به ديوارخود نزديک به سه دهه در انتظار نگه داشته و  به داخل راه ندادند.
در رابطه با خود طبقه سرمايه دار و بخصوص نسل جديد آن که پس از جنگ ايران و عراق و در جريان برنامه های «سازندگی» رفسنجانی پا گرفته فراموش نکنيم که اين يکی از بی رحم ترين و وحشی ترين بخش سرمايه داری دنياست. اينها يکی از بی سابقه ترين شرايط بی حقوقی و فلاکت و ناامنی و بی حرمتی را به طبقه کارگر تحميل کرده و بسادگی حتی دستمزد نمی دهند و حقوق معوقه را بالا می کشند. آنوقت حاضرند حتی بخش کوچکی از قدرت و کنترل خود را با تشکل کارگری تقسيم کنند!

اينها حقايق مهم سياسی در ايران است و عدم درک و توجه به آنها ما را به کج راهه خواهد برد. می دانيم که جنبش مستقل و نوين کارگری ايران از لحاظ زمانی تصادفا در دوران اصلاح طلبی حکومتی  آغاز شد. اما اينکه علی رغم تلاش های دوم خرداديها برای تاثير و نفوذ بر اين جنبش اميدشان فورا به ياس بدل گشت و سر توهم پراکنی نسبت به اين جريان به سنگ خورد، بيانگر وجود يک آگاهی عميق نسبت يه اين حقايق در بين فعالين مستقل کارگری است. اين آگاهی را ارزش بگذاريم و به حاملين آن اعتماد کنيم. عروج سنديکای کارگران واحد خود تبلوراين آگاهی عميق نسبت به ديناميسم مبارزه طبقاتی و حقايق سياسی ايران در صفوف طبقه کارگر می باشد. اين همان سنديکايی است که از نظر محمد اشرفی  نيز يک « سنديکای سرخ و سرآمد جنبش کارگری»  است. در سطحی آشکارتر، اين آگاهی  بصورت يک بی اعتمادی عميق و همه گير در طبقه کارگر نسبت به همه طبقات دارا و کارفرما و حاکم و نيز دولت های گذشته و حال اين طبقه با همه جناحبندی ها و احزاب رنگارنگ شان  بيان می شود. اين مسئله کل بورژوازی ايران را به يک نگرانی دائمی فروبرده که کلا قادر نيست در رابطه با حق تشکل کارگری حتی ذره ای سرکيسه را شل کند. بطور واقعی نگرانند که يک گام عقب نشينی در برابرجنبش مستقل کارگری به طوفانهای زيرو و رو کننده بدل شود. نديدن وجود اين آگاهی در بين فعالين سنيکای واحد به آنجا منجر ميشود تا به اين حد نازل صحبت از «فريب خوردن» آنها و «تقسيم قدرت با سرمايه داری» شود.

در باره مذاکره

در بحث محمد اشرفی «مذاکره» و «چانه زنی» نقشی محوری و تعيين کننده دارند.  اتهامات او به سنديکای واحد هم تماما حول مذاکره و مذاکرجويی  و«لحظه شماری برای مذاکره» می چرخد و «مذاکره» است که افشاگر همه چيز می شود، از «فريب خوردن» سنديکای واحد تا تلاش آن برای «تقسيم قدرت با سرمايه داری». طوری که  اگر آن موارد کذايی مذاکره در کار نبودند سنديکای واحد نه «فريب خورده» قلمداد می شد و نه به «تقسيم قدرت با سرمايه داری» متهم می گشت. اگر چه محمد اشرفی ظاهرا نه با مذاکره بطورکلی که با نوع خاصی از آن يعنی «مذاکره غيرعلنی» مخالف است و پايين تر به آن می پردازيم؛ اما تاکيد بی قاعده و خارج از تناسب وی بر «مذاکره علنی» نشان می دهد که وی برای مذاکره بطور کلی نيز اهميت چندانی قايل نيست. 

بر خلاف ادراکات ساده انگارانه، مذاکره يکی از ابزارهای مبارزه طبقه کارگر است. اين مبارزه يک خط مستقيم تا پيروزی نهايی نيست. برعکس، مسيری طولانی و پيچ در پيچ و پر از انقطاع و پيشروی و عقب نشينی و دفاع و حمله و سازش و تعرض و مذاکره و اعلام جنگ  است. ديدگاه خط مستقيم تا پيروزی نه تنها سطحی است بلکه برای طبقه کارگر خاصيتی جز انفعال و انحلال در برندارد. در اين مبارزه طولانی و پر فراز و نشيب، مذاکره هم يکی از ابزارهای ممکن است که اگر حتی مدتها از آن استفاده نشود اما ابزاری است مشروع و در دسترس. می توان با مذاکرات خاصی مخالف بود و بر سرشان جدل کرد، اما نفی انجام مذاکره بطور کلی و منع آن برای هميشه فقط نشانه نافهمی مبارزه طبقاتی است. اگر در تلاش و مبارزه برای اهداف آتی و نهايی طبقه کارگر بندرت موردی برای مذاکره رخ می دهد، اما هر چه به سمت مبارزات جاری برای بهبود وضع و معيشت طبقه در همين نظام نزديک می شويم آنگاه اهميت و موارد نياز به مذاکره افزايش می يابد. هيچ مبارزه کارگری بدون کاربرد سطح معينی از مذاکره نمی تواند قدم از قدم بردارد.  اين مسئله اينقدر حياتی است که نفی  مذاکره بطور کلی به معنای مخالفت با مبارزه کارگران برای بهبود وضع شان در همين نظام خواهد بود. دقيقا به همين دليل ضروری است که تشکل توده ای کارگری و در اينجا سنديکای کارگران واحد بايد بتواند با دست باز و فراق بال به هر تعداد مذاکره که لازم می بيند مبادرت ورزد. نياز مبارزه کارگری به مذاکره آنقدر بديهی است که عدم درک آن تنها نشانگر بيگانگی با اين مبارزه می باشد.

محمد اشرفی می گويد « مذاکره و چانه زنی پشت درهای بسته مما شات است». در مقابل او به « فقط مذاکره علنی با درهای باز سالم و به نفع منافع کارگری است » معتقد می باشد. هر دو اين احکام هم غلط هستند وهم  مضر.

چرا مذاکره غيرعلنی مماشات است؟ ظاهرا نه اين سئوال و نه پاسخ آن اهميتی در نگاه محمد اشرفی ندارد. از نظر او کسی که به مذاکره  غيرعلنی وارد می شود حتما کاسه ای زير نيم کاسه دارد و می خواهد مماشات کند و چون از واکنش توده ها می ترسد به مذاکره پشت درهای بسته پناه می برد، به همين سادگی. در ادامه خواهيم ديد که مماشات بودن يک مذاکره ربطی به علنی و غير علنی بودن آن ندارد. اما ابتدا از نزديک به اين حکم نگاه کنيم.

اگر چه ترس برخی ازرهبران کارگری از توده ها را می توان يکی از دلايل انجام مذاکره غيرعلنی دانست، اما اين بهيچوجه تنها دليل و يا عمده ترين آنها نيست. رهبران مماشات جويی  که به خاطر اين ترس  به مذاکره پشت پرده رو می آورند  تنها قادرند خود را برای مدت کوتاه دوره مذاکره از گزند خشم توده ها در امان نگه دارند. در حقيقت خاصيت محافظتی مذاکره غيرعلنی برای آنها بسيار کوتاه و زود گذر است. با پايان مذاکره که از پشت پرده بيرون می آيند ناچارند  نتايج مذاکره را با تود ه ها در ميان بگذارند. يا کارگران آن نتايج را می پذيرند که در اينصورت معلوم می شود مماشاتی در کار نبوده و برعکس رهبران بطور شايسته ای سطح واقعی انتظارات و آمادگی توده ها را تشخيص داده و به آن پاسخ گفته اند. يا کاملا برعکس کارگران نتايج مذاکره را نپذيرفته و آنرا به عنوان  مماشات بر سر رهبران بی لياقت می کوبند. درست مانند موارد بيشماری که بصورت شورش اعضا در اتحاديه های کارگری عليه رهبران و تصميماتشان رخ ميدهد.

پس در هر دو اين حالات، مذاکره غيرعلنی کمک چندانی به پيش برد اهداف  مماشات جويانه احتمالی رهبران نمی کند و به اين معنا مذاکره غيرعلنی محافظتی برای آنان در برابر خشم توده ها نيست. بنابراين بايد ضرورت و يا اجبار مذاکره غيرعلنی را در جای ديگری، در سمت مقابل کارگران، جست. مذاکره غيرعلنی بطور عمده اجباری است که از طرف کارفرمايان و دولت و طبقه حاکمه به رهبران کارگری تحميل می شود. کارفرمايان هيچگاه نمی خواهند که رفتارها و بيانات و نظرات کارگر ستيز و گاها وحشيانه شان که در جريان مذاکرات برملا می شود  درمعرض ديد توده های کارگر قرار گيرد. مسئله از طرف دولتيان هم به همين ترتيب است. بويژه در جمهوری اسلامی که هر گونه تلاش برای علنی کردن اين مذاکرات به عنوان جوسازی و تحريکات عليه دولت و ايجاد نا امنی و غيره مورد برخورد قرار می گيرد. در حقيقت مسئله علنی يا غيرعلنی بودن مذاکره از آنجا که دارای پتانسيل سياسی است و می تواند به يکطرف منفعت برساند و به طرف ديگر ضرر، به اندازه خود موضوعات مذاکره مورد مناقشه است و به ليست مواد مذاکره  وارد می شود. بنابراين حل آنهم مثل ديگر موضوعات به تناسب قوای بين طرفين مربوط می شود. تمايل عمومی رهبران کارگری  بسمت مذاکره علنی است چرا که با قدرت افشاگری که عليه کارفرما و دولت در اين نوع مذاکرات موجود است، تناسب قوا به نفع رهبران کارگری می چرخد. درمقابل دقيقا به همين دليل کارفرما و دولت به انجام غيرعلنی مذاکرات تاکيد دارند.

به اينترتيب انتخاب شکل مذاکره اختياری نبوده و مربوط به تناسب قواست. در شرايطی ممکن است  مذاکره علنی را تحميل کرد و در شرايط ديگر بايد به مذاکره غيرعلنی تن داد. تشخيص اين مسئله هم با خود رهبران کارگری است که مورد اعتماد توده های کارگرند. نفهميدن اين ديناميسم مذاکره در مبارزه کارگری و صدور حکم «مذاکره و چانه زنی پشت درهای بسته مماشات است» فقط بيانگر سطحی نگری عميق است.

يک نتيجه مضر اين حکم غلط ايجاد فضای منفی و توليد بی اعتمادی عليه رهبران کارگری است. اين حکم از يکسو با پنهان کردن اجبار واقعی(يعنی فشار کارفرمايان و دولت) که رهبران کارگری را به مذاکره غيرعلنی وا می دارد، و از سوی ديگر با نسبت دادن اميال منفی و سازشکارانه به آنها و با قلمداد کردن اين اميال به عنوان تنها دليل انجام مذاکره غيرعلنی، مشروعيت رهبران کارگری را زير سوال  برده و پشت آنان را خالی می کند.

اينجا ما به يکی از حساس ترين مسائل مبارزه طبقاتی می رسيم. مسئله اعتماد در صفوف طبقه کارگر که يکی از موارد مهم آن اعتماد تودهای کارگر به رهبران شان است. تخريب اين اعتماد با هر نيت خير و «راديکال» ی هم که انجام  شود چيزی نيست جز تخريب مبارزه طبقه کارگر. فعالين سوسياليست تخريب کنندگان و برباد دهندگان اين اعتماد نيستند. آنها سازندگان و نگهدارندگان اعتماد طبقاتی در صفوف ميليونی پرولتاريا می باشند. طبعا توده های کارگر از رهبران سازشکار و ريا کار بدرستی روی برگردانده و سلب اعتماد می کنند. اما فروپاشی اين اعتماد همراه است با عروج ديگر رهبران صديق و معتمد. اما تخريب اعتماد طبقاتی به وسيله برخوردها و تحليل های غلط و سياست بازيها و اپورتونيسم، درهم شکستن مقاومت کارگران است.

حکم دوم محمد اشرفی به همان اندازه حکم اول غلط و مضر است. او می گويد: « فقط برنوع مذاکراتی علنی و با درهای باز می توان نام مذاکره با نيت سالم و .....به نفع منافع کارگران گذاشت». اول اينکه مذاکره علنی به هيچوجه تضمين کننده عدم مماشات و يا تامين کننده منافع کارگران در مذاکره نيست. اين مسئله بطور تجربی ثابت شده است. بسياری از مذاکرات مماشات جويانه و سازشکارانه در اتحاديه های کارگری در اروپا و امريکای شمالی بصورت علنی انجام شده و از ديد اعضا و رسانه ها پنهان نمی ماند و سازشهای زيادی بصورت علنی و در حضور کارگران انجام می شوند. اگر علنی بودن مذاکرات آن بار راديکال و زيرو رو کننده که تصوير می شود را می داشت، اتحاديه های کارگری در غرب می بايست تاکنون زيرو رو می شدند. دومين اشکال اين نگاه اينست که از يکسو، همانطور که قبلا گفته شد، نسبت به رهبران صديق و متعهد کارگری اين بدبينی را ايجاد می کند که اگر وارد مذاکره غيرعلنی شوند پس حتمی  قصد و نيت نا سالم دارند، و از سوی ديگر به هنگام مذاکرات علنی اين توهم را نسبت به رهبران راست و سازشکار دامن می زند که قصد و نيت شان سالم است و هر آنچه که می گويند «به نفع منافع کارگران است» چراکه همه چيز رو باز و علنی می باشد. سوم اينکه در حکم فوق توده های کارگر به لحاظ سياسی معصوم فرض شده اند. فرض اينست چنانچه مذاکرات علنی باشد توده های کارگر حتما و اتوماتيک واراز مطالبات و سياست ها و تصميماتی حمايت می کنند که منطبق با منافع طبقاتی آنان است. در صورتی که الزاما چنين نيست. از آنجا يی که آگاهی توده های کارگر علی العموم آگاهی موجود و لاجرم بورژوايی است کم نيستند مواقعی که تصميمات و سياست های مغاير با منافع طبقاتی خود را اتخاذ می کنند . به همين دليل است که تبديل اين آگاهی بورژوايی به يک آگاهی سوسياليستی از وظايف تعطيل ناپذير و طولانی مدت و تاريخی فعالين کارگری و بويژه فعالين سوسياليست طبقه است. رهبران وفادار و متعهد کارگری در موارد زيادی حتی قادر نيستند  کارگران را برای منافع واقعی شان متقاعد کنند. بنابراين دوقطبی توده های معصوم و رهبران مشکوک نه بيانگر واقعيتی در مبارزه کارگری است و نه جايی در سنت سوسياليستی اين طبقه دارد.

تا اينجا ديديم هر دو حکم «مذاکره غيرعلنی مماشات است» و « مذاکره علنی به نفع منافع کارگران است»  در بر گيرنده آن نقشی که برايشان ادعا می شود نيستند. نه اولی الزاما حاوی مماشات است و نه دومی نافی آن. مماشات و سازشکاری در مذاکره نه به شکل و چگونگی انجام آن که به محتوی سياسی طبقاتی اهداف  و مواد مذاکره مربوط می شود که بايد حاوی منافع واقعی کارگران باشد و نيز همچنين به ميزان تعهد و قاطعيت در پيگيری آن منافع نهفته است. و اينها همه از يکسو به ميزان آگاهی توده ها ی کارگر به منافع شان و نيز آمادگی آنها برای پيگيری و پرداخت هزينه جهت کسب آن منافع، و از سوی ديگر به وجود رهبرانی آگاه و امين و متعهد که به نيروی توده های کارگر اتکا می کنند مربوط است. اگر اين دوعنصر تامين با شند آنگاه دست يافتن کارگران به منافع شان تا آنجا که به مذاکره مربوط است تامين می شود و ديگر زياد توفيری نمی کند که مذاکره علنی است يا غير علنی.  

اما برای ما به عنوان گرايش سوسياليستی درون جنبش کارگری علنی بودن مذاکرات به عنوان يک اصل و پرنسيب سياسی، و نه صرفا برای جلوگيری از مماشات و سازشکاری رهبران، بسيار مهم است، حتی اگر همه رهبران کارگری در همه حال راديکال و سازش ناپذير باشند. علنی بودن مذاکره و نيز ديگر پروسه های تصميم گيری به منظور تامين مشارکت توده ها و ايفای نقش مستقيم توسط آنها مهم است. اگر جامعه کمونيستی جامعه خودگردان شهروندان آزاد است، و اگر جامعه سوسياليستی به عنوان حکومت کارگران وسيعترين مشارکت مستقيم توده های کارگر را در امر حکومت داری از طريق سيستم  شورايی تامين می کند، آنگاه از همين امروز همه کارگران بايد سازماندهی و مديريت و رهبری و حکومت داری و اداره جامعه را بياموزند. اين آموزش تاريخی- طبقاتی لازم است که در مبارزات جاری کارگران نيزبه فعل درآيد. مشارکت تودها بايد از نمايندگی وکالتی به حضور مستقيم آنها تبديل شود. مشارکت و حضور مستقيم توده ها نه تنها به لحاظ آموزشی مهم است بلکه با ميدان دادن به اراده تودها و رها کردن  پتانسيل مبارزاتی آنها به تقويت خلاقيت و ابتکار عمل و راديکاليسم مبارزاتی کمک می کند.

بنا به اين دلايل ما همواره بايد مدافع اين باشيم که مذاکرات و ديگر پروسه های تصميم گيری در مبارزات کارگری تا آنجا که ممکن است علنی باشند و در برگيرنده مشارکت مستقيم  و بلافصل تودهای کارگر. اما در عين حال همانطور که بالاتر گفته شد مواقع زيادی رخ می دهد که حتمی بايد به مذاکره غيرعلنی نيزتن داد. از اين نظر بايد مراقب بود که دفاع اصولی ما از مذاکره علنی به يک دفاع غيرمنعطف و منجمد تبديل نشود که درغير اينصورت خود اين اصل درست سوسياليستی به مانعی در مقابل پيشرفت مبارزه طبقاتی تبديل می شود.

تحميل يا اقناع

  برخورد انتقادی به ضعف ها و اشکالات و انحرافات تشکل توده ای يکی از وظايف دايمی سوسياليست ها نسبت به تشکل توده ای کارگران است. اين البته به نظر نگارنده يک وظيفه دوجانبه است. به اين معنی که تشکل توده ای هم متقابلا می تواند و لازم است خود را موظف بداند که به ضعف ها و اشکالات و انحرافات فعالين و تشکلات سوسياليستی برخورد انتقادی داشته و سوسياليست ها هم بايد با کمال ميل پذيرای چنين برخوردهايی باشند. در حقيقت، از اين منظر، رابطه تشکلات سوسياليستی و تشکلات توده ای کارگری نه يک رابطه نابرابر از نوع بالا به پايين، يا رهبر و پيرو، يا پيشرو و پس رو، و پدرسالارانه، که کاملا بر عکس يک رابطه تماما برابر و رفيقانه و دلسوزانه و بر پايه انتقاد پذيری متقابل و همدردری و هم سرنوشتی طبقاتی است.  تاکيد بر اين نکته ضروری است چرا که گاها شاهديم برخی از فعالين سوسياليست آنچنان با نخوت و تکبر و برتری  طلبانه به تشکل توده ای کارگران امرونهی ميکنند که گويی صرف سوسياليست و انقلابی ناميدن خود مجوز چنين رفتاری برايشان صادر شده است. اين رفتار متکبرانه و دماغ سربالا تنها نشانگر تربيت و روحيات و پايگاه طبقاتی بورژوايی و خرده بورژوايی و خرده مالکانه اين دسته از انقلابيون و کمونيست ها می باشد.

سوسياليست ها ضمن اينکه تلاش می کنند تا همه ملزومات و ظرافت ها و مصلحت های عملی مبارزه توده ای کارگران و نيز محدوديت ها و تنگناهای چند جانبه تشکل توده ای را درک کنند و برسميت بشناسند و در تحليل و شيوه برخوردشان دخيل کنند؛ در همان حال می خواهند توجه تشکل توده ای را به هدف نهايی طبقه کارگر جلب نمايند. آنها آرزومندند و تلاش می کنند که تشکل توده ای بتواند بتدريج و هوشمندانه ، با حفظ  انسجام تشکيلات و اتحاد و يکپارچگی توده کارگر، به نحوی مبارزات جاری را به هدف نهايی طبقه کارگر يعنی رهايی از ستم سرمايه و بردگی مزدی پيوند زنند. چرا که تداوم بی ارتباطی و شکاف بين مبارزات جاری و هدف نهايی در دراز مدت ضربات جبران ناپذيری به مبارزه کل طبقه وارد خواهد کرد.

اما برخورد انتقادی به تشکل توده ای چگونه بايد باشد؟ اين برخورد نه به شيوه امری، تحکمی، ارعابی، تهديدی، و يا تحميلی، که بايد کاملا بشيوه اقناعی انجام شود. چرا که شيوه های غيراقناعی به اشکالی که گفته شد متعلق به طبقات دارا و حاکم است و ربطی به سنت های کارگری و سوسياليستی ندارند. اين شيوه ها ی طبقات بالا منطبق با موقعيت مادی آنها در مناسبات اقتصادی سرمايه داری است. صاحبان کار و کارفرمايان و کل سرمايه داران و طبقه حاکم به مثابه مالکين ابزار و وسايل توليد و استثمارکننده گان نيروی کار، برده دارانی هستند که برده ها و زيردستان  خود را هيچگاه برای چيزی اقناع نمی کنند. آنها برای رسيدن به مقصودشان تنها امر می کنند، تحکم می کنند، ارعاب می کنند، تهديد می کنند، و تحميل می کنند. برخورد انتقادی به اين شيوه ها منعکس کننده همين رابطه استثماری بين انسانها و نشانگر شيوع و گسترده گی آن در ديگر عرصه های حيات اجتماعی است. اين نوع برخورد آنجا که اززور و توان کافی برخوردار باشد با نابود کردن قوه ابتکار و خلاقيت انسانها تنها زيردستان وپيروان مطيع ومرعوب شده توليد می کند.

از آنطرف، شيوه اقناعی در برخورد انتقادی کاملا منطبق برخاستگاه مادی گرايش سوسياليستی و آرزوها و آمال آن است. ما به عنوان جزيی از صف استثمار شوندگان در مناسبات سرمايه داری خواهان الغای اين مناسبات و برقراری جامعه انسانهای آزاد و برابر و بر پايه نوعدوستی و رفاقت و تعاون و همکاری هستيم. اينگونه انسانهای آزاد،  با شرکت و سهم گذاشتن در مبارزه طبقاتی وبدنبال کسب آگاهی طبقاتی به شيوه اقناعی متولد می شوند. آنها آزادند چون هر آنچه را که  ميگويند و معتقدند و زندگی می کنند، آگاهانه انتخاب کرده اند و درونی متقاعد شده اند که چنين باشند. حضور هر ذره از عناصر تحکم و ارعاب و تهديد و تحميل در اين پروسه کسب خود آگاهی و خود رهايی طبقاتی به سلب آزادی و رشد آزادانه  انسان کارگر منجر شده و نافی حرکت بسمت سوسياليسم است. سوسياليسم خواهی از سر ترس و به دنبال تهديد و ارعاب سرسوزنی بدرد نمی خورد. سوسياليسم مرعوب مصنوع  طبقات داراست تا «بيهوده بودن» سوسياليسم کارگران را جار بزنند.

بنابراين برخورد انتقادی ما به تشکل توده ای کارگران، که فوق العاده هم ضروری است، تنها می تواند و بايد برخوردی اقناعی باشد. ما بايد بياموزيم و بتوانيم، بدور از هر گونه امر و تحکم وتهديد و تحميل، با اتکا به فاکتهای عينی  و استدلاهای عقلی و در فضايی صميمی و برابر و با هدف متقاعد نمودن و مجاب نمودن تشکل توده ای انتقادهای خود را بيان کنيم. هر روش برخوردی غير از اين نه تنها مغاير آموزش های سوسياليستی است و به سنن طبقات استثمار کننده تعلق دارد، بلکه به لحاظ عملی هم به جدايی  تشکل های توده ای و سوسياليستی کمک می کند.

همانطور که بالاتر گفته شد محمد اشرفی معتقد به «مذاکره علنی» است  و می خواهد که سنديکای واحد مذاکراتش را بصورت علنی انجام دهد. اما او چگونه به اين خواست خود جامه عمل می پوشاند و سنديکا واحد  را بسمت اتخاذ آن می کشاند؟ او خطاب به سنديکای واحد می گويد: « اگر مذاکره و چانه زنی برای افزايش دستمزد است، اگر مذاکره برای چانه زنی بر سر ايجاد تشکلات کارگری است، اگر چانه زنی و مذاکره به هدف تامين اهداف جنبش کارگری و پيشبرد اين جنبش به قدم هايی جلوتر از آنچه است می باشد ونه برای تامين منافع گروهی و فردی، و اگر اين مذاکرات داد و ستد برای شرکت در قدرت و بردن سهم در تقسيم های مجدد قدرت نيست و در يک کلام، اگر مماشات و سازش با کارفرمايان و عوامل آنها مطرح نيست» (تاکيدها از من است) « اين موضوع را با علنی بودن مذاکرات ثابت کنيد». 

آن پنج «اگر» ی که در گفته بالا تاکيد شده شمشير داموکلس محمد اشرفی است بر فراز سر تشکل توده ای  کارگران شرکت واحد. ايشان ابتدا بواسطه آن «اگر»ها ، فعالين و رهبران سنديکای واحد را از هر گونه قصد و نيت و هدف سالم و کارگری و طبقاتی تهی می کند و عزت و شان و مشروعيت آنان را زير سئوال ميبرد؛  سپس اعلام می دارد اگر می خواهيد همه آنها به شما برگردانده شود به خواست انجام مذاکرات به شيوه علنی گردن بگذاريد. اين شيوه برخورد عبارت است از تحکم و ارعاب و تهديد برای تحميل خواست خود. سنيکای واحد و هر تشکل کارگری ديگری هزاران بار حق دارند که به چنين برخوردهايی وقعی نگذارند.

او خطاب به فعالين سنديکای واحد به تهديد ادامه می دهد که: «همين جنبش کارگری شما را در قد و قباره نمايندگان خود قرار داده و می تواند همچنان مستحکم تر از قبل شما را در جهت پيشبرد اهداف کل جنبش حمايت و پشتيبانی کند مشروط بر اينکه تلاش ها ی شما نيز در جهت ارتقا جنبش باشد. در غير اين صورت باز اين جنبش  بارها نشان داده است که سياست مماشات را چگونه منزوی و به حاشيه می راند» (تاکيد ها از من است). اين «جنبش کارگری» که ايشان در قالب شخص سوم به ميدان آورده کيست يا چيست که اين چنين امر ونهی و تشويق وتنبيه می کند و مورد حمايت قرار می دهد و منزوی می کند  و به حاشيه می راند؟ و بعد اين «جنبش کارگری» کيست يا چيست که همه قدرت و اتوريته خود را اينچنين يکطرفه در اختيار محمد اشرفی و عليه سنديکای واحد قرار داده است؟ چرا اين «جنبش کارگری» نمی خواهد و نمی تواند متقابلا برگردد و رو به محمد اشرفی نيز بگويد اگر به اين روش های غير کارگری و غير سوسياليستی خود ادامه دهی  تو را  نيز منزوی کرده و به حاشيه خواهم راند؟ چرا اين جنبش کارگری اينقدر يکجانبه و نابرابر است و اتوريته اش را بين همه بخش ها تقسيم نمی کند؟ آيا منظور محمد اشرفی از «جنبش کارگری» نزديک به نوزده ميليون کارگرايران، يا  محدودتر، کليه کارگران فی الحال درگير اعتراض و مبارزه، و يا مثلا جنبش اعتراضی معلمان می باشد؟ اگر پاسخ مثبت است در اين صورت هر تعداد از اين توده عظيم که در جريان مبارزه سنديکای واحد قرار گرفته و از آن مطلع است، اين سنديکا و مبارزه آنرا از ان خود دانسته و از آن حمايت ميکنند. اينرا می توان با نظر سنجی هم ثابت کرد. اتفاقا به همين دليل است که محمد اشرفی  هم بناچار نمی تواند پنهان  کند که سنديکای واحد «سرآمد جنبش کارگری است». بنابراين جنبش کارگری به اين معنای زمينی و واقعی، اتوريته خود را نه تنها دراختيار محمد اشرفی ها قرار نداده و در هيچيک از بدبينی ها و حملات آنها عليه سنديکای واحد سهيم نيست، که آن اتوريته را پشت سنديکای واحد گذاشته است. ممکن است منظور محمد اشرفی از «جنبش کارگری» مجموعه محافل و تشکلات و فعالين سوسياليستی باشد. در اين صورت هم اين مجموعه اعتبار و وزن خود را در اختيار  ايشان و عليه سنديکای واحد قرار نداده است. در اين مجموعه همانطور که بخشی مخالف سنديکاست، بخشی هم  موافق آنست و بخش ديگری هم موضع حمايت انتقادی دارد. پس می ماند اينکه هنگامی که محمد اشرفی می گويد «جنبش کارگری» چنين و چنان می کند منظورش بيش از هر چيز شخص خودش و دوستان و جريان سياسی مربوطه اش می باشد. تنها در اين حالت است که آن «جنبش کارگری» تماما در اختيار ايشان قرار گرفته  و خيری  به سنديکای واحد نمی رساند. اينجا ما با «تحميل» به شيوه استا لينی آن مواجه ايم. شيوه ای که در حقيقت از چيزی که مورد علاقه و احترام همگان است اتوريته ای انتزاعی خلق می کند که بطور بلامنازع  برافراز همه چيز و همه کس قرار گرفته و ديگران را به زانو در می آورد. اين اتوريته تنها خدمت گذار خالق خود است تا بتواند به مقاصد خويش جامه عمل بپوشاند. استالين هنگامی که می گفت «حزب» يا «پرولتاريا» و يا «ميهن سوسياليستی» منظورش همين اتوريته انتزاعی ساخته شده از اين مفاهيم بود که تنها در خدمت و اختيار او قرار داشت.

محمد اشرفی به اين شيوه چنين ادامه می دهد: «همه می دانند اگر فداکاری ها و کمک های فعالين کارگری و دانشجويان و کارگران نبود، امکان نداشت سنديکای واحد به رتبه کنونی برسد» (تاکيد ها از من است).  اين «همه»، که همچون موردقبلی (جنبش کارگری) به مثابه يک قدرت  جمعی و مافوق برای حمايت و تائيد برخورد ايشان وارد بحث شده کيست؟ ايشان هيچ استدلالی برای اينکه چرا اگر آن «فداکاری ها» نبود امکان نداشت سنديکای کارگران واحد «به رتبه کنونی» برسند ارائه نمی کند. توضيح نمی دهد که اين فداکاريها چه بودند و چگونه توانستند چنين نقشی را ايفا کنند. در عوض «همه می دانند» ايشان قرار است با قرار دادن سنديکای واحد در انزوا ( همه در مقابل سنديکا) آنرا مرعوب کرده و به کرنش وادارد. اما پرسيدنی است که چنانچه آن «فداکاريها و کمک ها» از چنين قدرت جادويی برخوردار است چرا قادر نيست محمد اشرفی و جريان مربوطه اش را به «رتبه کنونی» سنديکای واحد برساند و به «سرآمد جنبش کارگری» بدل کند. پاسخ روشن است، اگر چه همه آن حمايت ها لازم و مفيد بودند و هستند، اما سنديکای واحد با اتکا به آگاهی و روشن بينی و سازماندهی و رزمندگی و تلاش بی وقفه و از خود گذشتگی و تحمل هزينه های بسيار سنگين يعنی با اتکا به نيروی خويش به « رتبه کنونی» رسيد و «سرآمد جنبش کارگری» شد. وارونه کردن اين تصوير چيزی جز تخطئه و تخريب اين دستاورد نادر و ارزنده طبقه کارگر ايران نيست. اتفاقا برعکس اين ادعای پوچ، اعتصاب سنديکای کارگران شرکت واحد شکست خورد دقيقا به اين دليل که تنها ماند.
 
***************************
همانطور که در ابتدای اين نوشته گفته شد، نقش ما فعالين سوسياليست طبقه در ايجاد تشکل
های توده ای و شيوه برخوردمان يه اين تشکل ها يکی از ضعف های اساسی گرايش سوسياليستی است. اين ضعف اساسی چالش بزرگی در مقابل  ما قرار داده  که حل آن مستلزم دخالت نظری همه فعالين سوسياليست می باشد. در اينجا ما به نقد و بررسی نوشته «کارگران بايد بدانند» پرداختيم که حاوی روشی بسيار نادرست در بر خورد به تشکل توده ای کارگران است. محمد اشرفی با طرح اتهاماتی بی پايه عليه سنديکای واحد آغاز کرد. با ارائه درکی نادرست از اهميت و چگونگی مذاکره در مبارزات کارگری، مذاکره علنی را تنها شکل قابل قبول دانست. او سپس تلاش کرد ادراکات و نظرات خود را در سنديکای واحد جا بيندازد، اما اينکار را نه از طريق مباحث مستدل و اقناعی و درفضايی رفيقانه و صميمی که از طريق تحکم و ارعاب و تهديد تلاش نمود تا به سنديکا تحميل کند. شيوه ای که عملا  چيزی نيست جز توهين به سنديکای واحد و تخطئه مبارزه برحق و تخريب اعتبار آن. از نقطه نظر تاثير گذاری سوسياليستی بر تشکل توده ای، اين شيوه برخورد نه تنها تاثير مثبتی ندارد که به دوری تشکل توده ای از سوسياليست ها کمک می کند. اگر ما به جای يک سنديکای واحد، ده تا سنديکا ازاين  نوع می داشتيم و شيوه برخورد محمد اشرفی هم شيوه مسلط بين سوسياليست ها بود، آنگاه حاشيه ای شدن و انزوای گرايش سوسياليستی  در جنبش کارگری ايران برای يک دوره طولانی قطعی بود.

 به جای جمعبندی، و مستقل از بحث محمد اشرفی، لازم است به سوالاتی در مورد برخورد ما به سنديکای واحد اشاره کرد. سوالاتی که به همراه پاسخ همه فعالين سوسياليست به آنها  به روشن تر شدن درک ما از شيوه برخورد سوسياليست ها به تشکل توده ای کمک می کند. سوالاتی از قبيل اينکه: آيا دفاع بی قيد وشرط ما از سنديکای واحد به ضرر جنبش سوسياليستی تمام نمی شود؟ آيا دفاع «زياد» و يا «بيش از حد» از سنديکای واحد به نديدن و کم بها دادن ضعف های آن منجر نمی شود؟ آيا ممکن نيست سنديکای واحد براست بچرخد و بدعت گذار يک جنبش کارگری راست و اسير در قانونيت بورژوايی بشود؟ پاسخ کوتاه می تواند اين باشد که  آری همه اينها ممکن است رخ بدهند. در مبارزه سياسی بطورکلی و در مبارزه طبقاتی بطور اخص آينده هيچ کس تضمين شده نيست. هنگامی که حزب عظيم و عزيز و تاريخ سازی نظير حزب بلشويک بهر حال به انحراف کشيده می شود، چگونه می توان فکر کرد که سنديکای واحد انحراف ناپذير است. مسئله اساسی اما در اينجا نقش و رويکرد ماست که می تواند به عنوان عاملی در سرنوشت اين تنها تشکل توده ای کارگران ايران تاثير گذار باشد. به همان درجه ای که ممکن است سنديکای واحد به راست برود، به همان اندازه هم کاملا مقدور است، همانطور که پراتيک تاکنونی نشان  داده، يک سنديکای رزمنده و متکی به عمل مستقيم کارگران و دارای تمايلات چپ گرايانه باشد. ما کدام سرنوشت را برای اين سنديکا آرزو می کنيم؟ برای پاسخ بايد به نقش امروز خود عميقا بينديشيم.

پراتيک تاکنونی سنديکای واحد پرقدرت ثابت می کند که مستقل از بيانات و اظهارات آن در سطح رسمی، اما در عمل و پراتيک واقعی حرکت سنديکا ی واحد با استواری در خدمت منافع طبقه کارگراست. ملاک سنجش ما بايد اين رفتار مادی و واقعی باشد. به اين محدود نشويم که چه می گويند، به آن توجه کنيم که چه می کنند. به اين پراتيک واقعی بايد خيره شد که جنبش کارگری را با گام های بلندی به پيش برده است. ما نبايد جلوجلو برای خطاها و لغزش های احتمالی آينده پيشگويی کرده و رفتار خود را بر اساس اين پيشگويی ها تنظيم کنيم. برای جلوگيری از لغزش و برخورد به خطا هيچوقت دير نيست. به جای اين پيشگويی ها و منفی نگری ها می توان با خيالی آسوده از فرصت زمانی بين امروز تا وقوع  خطا و لغزش احتمالی آينده سود جست و آنچنان سنديکا واحد را در حلقه حمايت های بی دريغ  و برخورد های سازنده گرايش سوسياليستی قرارداد تا به اين ترتيب در برابر هرگونه خطر انحراف احتمالی در آينده از هم اکنون واکسينه شود. به جای برپا کردن و برافروختن اين برخورد آينده ساز برای کارگران واحد و جنبش کارگری و جنبش سوسياليستی، ما اما به پيشگويی انحرافات احتمالی آن نشسته ايم.

در پايان لازم به تاکيد است تا زمانی که خطا و لغزش جدی عليه منافع طبقه کارگر رخ نداده است، که آرزو می کنيم و تلاش می کنيم هيچوقت رخ ندهد، سنديکای کارگران  واحد شايسته وسيع ترين و گسترده ترين حمايت های جنبش سوسياليستی است. آنگاه هم که خطايی رخ داد، ضمن ادامه حمايت های خود، به عنوان سوسيالست موظفيم که صميمانه و رفيقانه برای رفع آن تلاش کنيم.

امير پيام
۸ جولای ۲۰۰۷
 

پاتريک مارتين: کشتار مردم شهر صدر در بغداد بدست ارتش آمريکا

در هفته گذشته در دستگاه های ارتباط جمعی انگلستان و آمريکا، مانند بی بی سی، سی ان ان، ان بی سی... هيچ اخباری مهم تر از چند بمب گذاری در مجمع الجزاير بريتانيا که اغلب خنثی شدند، نبوده است. اين بمب گذاری ها که ظاهر توسط چند تن پزشک عرب الاصل که سال ها شهروند انگستان بوده اند پياده گشته است. وضعيت انگلستان قرمز اعلام شد تا از احتمال تلفات جلوگيری گردد. همزمان در عراق سربازان آمريکايی مردم عادی يک شهر را که در خواب بودند، از زمين و هوا به باران گلوله بستند، اشکالی ندارد و در هيچ از اين دستگاه های ارتباط جمعی اشاره ای به آن نشد و وضعيت هيچ جايی حتی شهر مورد اصابت قرمز نگرديد و اين حرکت از جانب هيچ ارگان مدعی دفاع از حقوق بشر محکوم نشده است! و هيچ خبرنگار معتبر مانند کريستيان امان پور در رابطه با اين جنايت سخن نگفت!

از: پاتريک مارتين
ترجمه: سارا قاضی
۲ ژوئيه ‏۲۰۰۷‏

به گزارش يک سخنگوی نظامی آمريکا روز شنبه، در يکی از بزرگترين يورش ها به شهر صدر واقع در غرب بغداد که  اکثر ساکنان آن شيعه هستند، نيروهای آمريکايی حدود ۲۶ نفر را کشته و ۱۷ تن را بازداشت کردند. اين يورش که در ساعات اوليه صبح انجام می گرفت، انفجاری از خشونت ايجاد نمود؛ تانک ها و هلی کوپترهای ارتش آمريکا در محله پرجمعيت کارگری آتش گشوده و وسايل نقليه و کل ساختمان ها را نابود کردند.

در حالی که افسران ارتش آمريکا اين رويداد را صرفاً يک جنگ بين نظاميان آمريکايی و مبارزين مسلح خوانده و مبارزين را به بمب گذاری در کنار جاده، پرتاب نارنجک و استفاده از اسلحه گرم اتوماتيک متهم می کردند، ساکنان حاضر در محل مدتی بعد از حادثه، به گزارشگران غربی گفتند که هيچ گونه پاسخ سازماندهی شده ای از طرف "ميليشای مهدی" که از وفاداران به رهبر شيعيان عراق، مقتدی الصدر هستند، داده نشد.

عليرغم ادعاهای آمريکاييان از مبارزه ای شديد و پرقدرت از طرف دشمن، هيچ جراحت گزارش شده ای از سربازان آمريکايی داده نشده است.

گزارش های مختلفی از تعداد مجروحين و کشته شدگان رسيده است. يکی از نمايندگان مقتدی صدر خطاب به خبرنگاران در نجف گفت که تنها در يکی از بمب های نظاميان آمريکا ۴ تن از يک خانواده کشته شدند که شامل زنان هم می شد. در حمله ديگری ۱۶ تن از جوانان جان باختند. اين سخنگو اعلام کرد: "هيچ گونه زدوخوردی بين ارتش مهدی و نيروهای اشغالگر وجود نداشت." و "ما اين حمله را محکوم می کنيم؛ حمله ای که مردم بی گناهی را در خانه هايشان نشانه رفت. ما از دولت خواسته ايم که در رابطه با نيروهای اشغالگر تحقيق کرده و دليل اين حمله را بيابد."

ناظری در تماس با "واشنگتن پست" اين حمله را تأييد کرده و بر حمله به خانواده ای که ۴ تن آنها جان خود را از دست دادند، صحه گذاشت. او تشريح کرد که حمله به صورت "نامنظم و تصادفی" در محله انجام گرفت، ولی هيچ حمله مستقيمی نسبت به نظاميان آمريکايی نشد. او پرسيد: "هدف از اين عمل وحشيانه چيست؟" "آنها چکار دارند می کنند؟ ...می خواهند که مردم بيش از پيش از آمريکاييان متنفر شوند يا فقط می خواستند عراقی ها را بکشند؟"

شاهدان عينی ديگر به اسوشييتدپرس گفتند که سربازان آمريکايی بدون هيچ گونه اخطاری آتش گشودند و به ساختمان هايی تيراندازی کردند که ساکنان آن در خواب بودند. بشير احمد يکی از ساکنان شهر صدر گفت: "حدود ساعت ۴ صبح بود که يک لشکر آمريکايی با تانک وارد شهر شده و بی مقدمه بر روی خانه ها آتش گشوده و آنها را بمباران کردند. ما چه کرديم؟ ما حتی به تلافی هم دست نزديم. هيچ گونه مقاومتی انجام نشد."

يک پليس عراقی که در اين حمله مجروح شده بود از تحت خود در بيمارستان عمومی صدر به اسوشييتدپرس گفت: "بمباران شديدتر و شديدتر می شد و من از دو پا و شانه صدمه ديدم."

يکی ديگر از ساکنان شهر در حالی که مراسم حمل عده ای از کشته شدگان را به آرامگاهشان تماشا می کرد، گفت: "به ما زمانی حمله می کنند که ما در صلح و آرامش در خانه های خود خوابيده ايم. آيا اين عادلانه است؟"

کودک يازده ساله، جاسم به لوس آنجلس تايمز گفت که ترکشی به شانه اش اصابت کرده بود. "وقتی من مجروح شدم، به قدری سربازان آمريکايی مشغول حمله همه جانبه بودند که برادرانم نمی توانستند من را به بيمارستان برسانند." او سپس پرسيد: "آيا به نظر شما ما به اعضای ارتش مهدی شباهت دارم؟"

سخنگوی ارتش آمريکا، سرهنگ تمام کريستوفر گريور به طور مرتب و در موارد مختلف مدعی شده است که سربازان آمريکايی فقط کسانی را که با آنها مبارزه می کنند، می کشند. "هر کسی که تير خورده است، خود در حال تيراندازی به سربازان آمريکايی بوده است،" و "تمام ساختمان ها و وسايل نقليه ای که سربازان مورد حمله قرار دادند، برای مقاصد خشونت آميز بکار گرفته شده بودند."

اين گونه قاطعانه حرف زدن، توهينی است به شعور مردم؛ به خصوص که هم افسر و هم گزارشگری که حرف های او را يادداشت می کرد، خود به خوبی می دانستند که در تاريکی مطلق برای هيچ سربازی ممکن نيست که در ميان جمعيت انبوهی بتواند تشخيص دهد که دقيقاً به کی تيراندازی می کند، چه برسد که مطمئن باشد که "هر يک" هدفش يک نظامی است و نه يک شهروند عادی.

در اين حال، گزارشی هم رسيد از کشتار مردم استان "دييالا" بدست سربازان آمريکايی: کانون ارتش تهاجمی به نام Arrowhead Ripper که روز ۱۵ ژوئن آغاز به کار کرده بود. حزب اسلامی عراق، جناح سنی دولت ائتلافی تحميلی آمريکايی، روز يکشنبه اعلاميه ای انتشار داد که در آن تأييد کرد که ۳۵۰ نفر در بقوبه، جزو استلان مرکزی کشته شده اند. در اين اعلاميه آمده است که اين "تنبيه کلکتيو" مردم بوده و با همه آنها مانند اعضای شورشيان برخورد شده است.

در اين اعلاميه آمده "محلاتی که در غرب بقوبه قرار دارند، از هفته گذشته تا کنون شاهد شديدترين و خشونت آميزترين حمله نظاميان اشغالگر بوده... اين نيروها با استفاده از هلی کوپتر به اين محلات شليک کرده و بيش ۱۵۰ خانه مسکونی را بمباران و بيش از ۳۵۰ تن را به کشتن داده اند که جنازه های آنها هنوز هم زير آوار هستند؛ اين بجز دستگيری عده ديگری از ساکنان است که پيش از اين دستگير شده بودند."

نوری الملکی، نخست وزير شيعه ای که با دفاع از جنبش صدر به اين مقام منتخب شد، اطلاعيه ای بيرون داده و حمله مناطق شرقی عراق را محکوم کرد. "دولت عراق به طور کلی عمليات ارتش آمريکا را مرود می داند... و بدون گرفتن تأييديه از مقامات ارتشی عراق عمل کرده است." و نيز اضافه شده است که "هر کس که دستورات مقامات ارتش را زيرپا بگذارد، مورد تحقيق قرار می گيرد."

دولت ملکی به نظر می رسد که از رژيم دست نشانده حميد کرزی در افغان هم مهمتر باشد. اين در حالی است که کرزی که قدرت حکمرانی اش تنها به کابل محدود می شود، لااقل به عنوان "شهردار کابل" قدرت سياسی دارد، اما ملکی حتی از همين اندازه قدرت هم برخورد نيست. ملکی سال گذشته، بعد از بلوکه کردن يکی از پيشنهادات در باره تهاجم آمريکاييان به شهر صدر، مجبور بود که بر حملات بعدی به عنوان بخشی از "موج" تداوم عمليات آمريکا که توانسته ۳۰ هزار نفر ديگر را بسيج کند، صحه بگذارد. اعتراضات او نسبت به آخرين سبعيت و وحشی گری آمريکا در پايتخت خود او نيز به زير فرش جارو زده خواهد شد.

ظاهراً شبيخون زدن به شهر صدر قرار بود که کمپين آمريکا را برعليه ايرانيان که متهم به دخالت چريکی در ميان نيروهای مقاومت برعليه اشغال عراق توسط ايالات متحده آمريکا، توسعه دهد. سرهنگ تمام گريور، سخنگوی ارتش آمريکا گفت که ۱۷ نفر دستگير شده و به اين دليل زندانی هستند که مظنون به داشتن "ارتباطات نزديک با شبکه ترور ايرانيان می باشند".

ارتشبد ديويد پترائوس، بالاترين فرمانده ارتش آمريکا در عراق، روز شنبه به خبرنگاران گفت که او به زودی "برای خبرگزاری ها وضع را روشن می کند" و ابعاد پشتيبانی ايرانيان را از "هسته های مخفی" مردان ميليشيای مهدی توضيح می دهد. او اضافه کرد که ايران "عملاً دخالت داشته...از سوی نيروهای قدس ايرانی برای سازمان های اين ميليشيا افراد تعيين می شود." او موقعی اين توضيح را داد که در حال ديدن کردن از يک محله جنوبی بغداد بود، جايی که يک بمب پرقدرت يک سرباز آمريکايی درون يک نفربر ضدگلوله "هومويس" را کشته و سه تن ديگر را مجروح کرده بود.

يورش به شهر صدر درست در پايان ماهی خونين پيش می آيد که در آن بيش از ۱۲۰۰ شهروند عراقی کشته شدند و اين بنابر گزارش خود دولت است و تعداد می بايستی بيش از اينها بوده باشد. حدود ۱۰۱ سرباز آمريکايی در ماه ژوئن کشته شدند و در نتيجه جمع کشتگان سه ماه گذشته به ۳۳۱ می رسد و در مقايسه با دوره های سه ماهه پيشين از زمانی که جنگ شروع شد، بسيار بالا است. در همين دوره، ۲۲ سرباز بريتانيانی نيز کشته شده اند و در مورد آنها نيز اين تعداد بسيار بالا است، بجز در ابتدای جنگ، در ماه مارس ۲۰۰۳. در ظرف شش ماه، يعنی از ژانويه تا ژوئن امسال، ۵۷۴ سرباز آمريکايی، نيروی دريايی و نيروی هوايی، در عراق کشته شده اند که نسبت به سال ۲۰۰۶، ۶۲ درصد افزايش است که ضربه گيج کننده ای بر امپرياليزم متجاوز بشمار می آيد.

در يک پيش آمد ديگر در روز شنبه، دو سرباز آمريکايی به جرم کشتن با نقشه سه عراقی در نزديکی شهر اسکندريه در جنوب عراق، دستگير شدند. اين قتل موضوعی مجزا از رويدادهای اخير است ولی از نهاد يک روش کار بلند می شود: در تمام اين سه مورد، بنابر اتهامات وارده، سربازان در نزد عراقی هايی که قربانی شدند، اسلحله پنهان کرده و سپس مدعی شدند که آن اسلحه به آن عراقی ها تعلق داشته و عراقی های مورد نظر شورشی بودند و بعد هم به کسانی که مسئول بررسی موضوع بودند، دروغ گفتند.

منوچهر اسدبيگی:پناهجوی صفر کيلومتر!

 
بر طبق کنوانسيون پناهندگی سازمان ملل ( ژنو) که بيش از صد کشورآنرا امضاء کرده اند ،ونيزطبق قوانين داخلی برخی کشورهای اروپايی، هر شخصی ميتواند بعلت ترس ازتعقيب و آزارو شکنجه واعدام  بواسطه نژاد ، مليت ، اعتقادات مذهبی يا سياسی ، جنسيت ، گرايشات جنسی ياتعلق به يک گروه اجتماعی خاص ،ووقوع جنگ و فجايع طبيعی دارای حق پناهندگی باشد.                                                                      
و اما حق پناهندگی وقوانين مربوط به آن که از اساس با نگاه انساندوستانه  وجهانی به پناهجو وپناهنده از سوی انسانهای شريف و آزاديخواه پيشنهاد شده  و حاصل سالهای طولانی مبارزه آنها بوده است ، به مرور زمان ابزاری شد در خدمت سرمايه داران و دول اروپايی تا درپی منافع خود هر گونه معامله ای را با حکومتهای استبدادی و فاشيستی و ضد انسانی ،پنهانی يا علنی صورت دهند ، و جان پناهندهء( به طور مثال ايرانی) گريزان از خطر شکنجه و اعدام را در ازاء  بشکه های نفت  ومعادن،بفروشند.                                              
بنابراين، امروزه سياست پناهنده پذيری وبرخورد با پناهجو دراکثر کشورهای اروپايی از اصول انساندوستانه اوليه آن بسيار فاصله گرفته ، اما همچنان با يک ظاهر زيبای انسانی در ويترين تبليغاتی اين کشورها ، سازمان ملل و حقوق بشر خودنمايی ميکند.    
و اما پناهجوی ايرانی ، بايد ازته مانده حقوق وقوانينی که هنوز وجود دارد حداکثر استفاده رابکند و چهره کريه و زشت حکومت اسلام سياسی و قوانين شرعی ضد بشری آن را بيش از پيش به انساندوستان غربی  ودول متبوعه آنها نشان دهد .                   

ازمن پناهجو هويتم را می پرسند . می گويم منوچهر اسدبيگی،  پناهنده سياسی ،۵۲ساله ،تبعه ايران . برای اولين بار در عمرت ميبينی فرمی را بايد پر کنی که درآن نوشته نشده/ دين /که مجبور بشوی بنويسی اسلام ، و اين برايت جالب است  .                                              
می پرسند ،به چه علت وطنت را ترک کرده ای وآمده ای که پناهنده شوی؟و تو ميتوانی بگويی من وطنی نداشتم .آنجا که من فقط زنده بودم و اما زندگی نمی کردم را چگونه ميتوانم وطن بخوانم؟ جايی که در اشغال حکومت سياه مذهبی و سرمايه بود و من هيچ حقوقی نداشتم! پس بقول ترجمه ای از شاملو ( اين وطن هرگز برای من وطن نبوده)، من از ترس دستگيری و شکنجه و اعدام توسط حکومت اسلامی، به خاطر مقالات تند و برنده ام در فاش کردن ماهيت واقعی قرآن و اسلام و خدای دروغين ، فرارکردم  . برای مخالفت و مبارزه عليه دين و مذهب و خرافه ای که ابزار تحميق ملتها در دست اسلام سياسی است . برخلاف ميل باطنی ام مجبور به ترک خانه و خانواده وفاميل و رفيق و دوست و همکار و همفکروهمراهانم و محله  و شهر وکشوری که سالها در آن زيستم ، شدم . با تمام خاطرات تلخ و شيرينش .                                                                                        

مگر چه کاری کرده بودی؟ و تو واقعيت وجو حاکم بر جامعه ای را که درآن زنده بودی اما زندگی نمی کردی، زندانی به وسعت ايران را شرح ميدهی:
با وجود انگيزاسيون قرون وسطايی حاکم و مسلط ، نفس فکر کردن و دگرانديش بودن جرم است ،چه رسد به داشتن عقايد و انديشه های سياسی و آته ئيستی ،آزاديخواه و ليبرال و دموکرات  وسوسياليست و کمونيست بودن ،آزادی و برابری خواستن ،فرياد عليه تبعيض و نابرابری سر دادن ،سکولار و لاييک بودن ،با آپارتايد جنسی و سرمايه داران واستثمارواربابان مذهبی و قوانين شرعی و...مخالف بودن،ازحقوق کارگران و زنان ودانشجويان ومعلمان و مردم دفاع کردن ،چه رسد به سازماندهی و شرکت در مراسمی همچون: روز زن و يا اول ماه مه و ۱۸ تيرو... و ترغيب ديگران ، چه رسد به طرفداری و فعاليت ووابستگی به حزبی خاص و..، چه رسد که دين اسلام و قرآن و آياتش و محمد و خرافات مرسوم را نقد کنی وبه زير سوال ببری، که نجسی ، مرتدی و قتلت واجب است.                                                                                          

می گويند اين شماره تواست ، اين کارت هميشه همراهت باشد ، اگر پليس را ديدی نبايد فرارکنی و تو می پرسی برای چه بايد فرار کنم؟ من به شما پناه آورده م، من درمملکت خودم بقدر کافی از دست پليس و چماقدار و لباس شخصی ها فرار کرده ام و آمده ام اينجا که ديگر فرار نکنم ، که بمانم وادامه دهم. با اين شماره تا حدی  احساس می کنی که آزاد شدی،برای اولين بار در زندگی از بازجوی خودت نترسيدی،حرفهايت را زدی ،خودت را سانسور نکردی، توهين و تحقير وتهديد نشدی، و اين ها احساس خوبيست که تجربه اش نکرده بودی.حالا ميتوانی راحت نفس بکشی ،عقيده ات را بيان کنی و بنويسی ،آنهم با نام واقعی و نه مستعار( بابک۲۱-بابک رشيد-بابک حکمت)،ديگر لازم نيست از سايه خودت هم بترسی و غير علنی و مخفی باشی ،ديگر نمی ترسی که در محل زندگی ات بريزند و بگيرند و ببرندت . ديگر ماشين های گشت نيروی انتظامی و زنان پليس وخواهران زينب و لباس شخصی های بيسيم وچماق بدست رانمی ببينی که به زنان و دختران با توهين و ناسزا و خشونت پوشش اجباری را تحميل ميکنند، ديگر از صدای بلند اذان و عزاداری و روضه خوانی و تعذيه وتکيه و مسجد وسفره ابوالفضل همسايه  وديدن علم و کتل و دسته و سينه ، زنجير و قمه زنی رنج و عذاب نمی کشی ، ومجبور نيستی ماه رمضان يواشکی سيگار دود کنی و مثل دزد ها پنهانی چيزی بخوری وشلاقش را علنی بخوری وخيلی چيزهای ديگر،اما هر لحظه خانواده و رفقا و دوستانت ، زندانی های سياسی و فعالان و مبارزان دانشجو و کارگر و حزبی  جلوی نظرت هستند ، آنها چه کنند ؟ چقدر تحمل کنند ؟و اين عذابت ميدهد و بايد باعث بشود که اميدوار باشی و باشيم و مبارزه کنيم تا همه از آزادی برخوردار باشيم.تا روزی را ببينيم که ازاستبداد و ديکتاتوری و فقروجهل و خرافه و وفحشا ودختر فراری وحجاب اجباری و اعتياد وبی حقوقی و استثمار و ظلم وتبعيض  وسنگسار و قتل های ناموسی و شکنجه و اعدام و... خبری نباشد ،که زندانی سياسی وشکنجه و  تفتيش عقايد نباشد وبقول شاملو آزادی چون هوايی باشد که تنفس می کنيم.                                                                               

اينجا بهتر درک می کنی که انسان و آدم بودن مهم است ، نه اينکه از چه نژاد و چه رنگی هستی ؟ از چه قوم و قبيله ای هستی ؟چه دين و مذهبی داری يا نداری ؟ ،چشمانت و موهايت چه رنگی است ،چه جنسيتی داری؟ چه می پوشی ؟ چه افکار سياسی خاصی داری؟ و...که اينها يا ارثی است و دست خودت نبوده يا خصوصی است و به خودت مربوط است و بس. و تو آزادی جهان را هر طور که ميبينی تفسير و دفاع کنی ، تو ميتوانی بگويی و تبليغ کنی که برای من انسان بودن و ظلم و استثمار نکردن مهم است حال هر جايی که اين انسان باشد .  يک ايرانی و مسلمان حاجی بازاری و دزد و ضد زن و ضد کارگربا همتای لندنی  ويا زرد پوستش فرقی ندارد و همچنين انسان آزاده و زحمتکش ايرانی با همتای يهودی و يا اسپانيايی و سياه،  فرقی نخواهد داشت .                                                                                    
اينجا بر خلاف حکومتگران اسلام متحجر سياسی و تماميت خواه که فکر می کنند خدا آنها را به عنوان امت برگزيده  بر روی کره زمين انتخاب کرده وفرستاده، که جهان مال آنها و اسلامشان است و بجز اين معدود شيعه و مسلمان در روی کره زمين بقيه باطل و کافر و مشرکند و نجس و حق زندگی ندارند !اينگونه نمی انديشند . برای همين است که در روزهای اول  ديدن اين همه نژاد و رنگ و زبانها و فرهنگها و پوشش های مختلف توجهت را جلب می کند ،اما بمرور  اين همزيستی را که حاصل تمدن بشرامروز مدعی دموکراسی و حقوق بشراست، به عينه ميبينی و درک ميکنی .که انسانها بايد بتوانند در اين دهکده جهانی در اين کره خاکی که ذره ای در کهکشان راه شيری و دانه خشخاشی در ميان ميلياردها کهکشان در جهان ُبی نهايت است ،بدون تبعيض و بی عدالتی ،آزادانه وانسانی زندگی کنند.                                                                                                
هر چند رفقای پناهجو وپناهنده  ازوجود تبعيض و نابرابری و بی حقوقی درموارد بسياری از جمله ،زمان طولانی رسيدگی به پرونده پناهندگی و گرفتن اقامت ،مسکن، کار،حساب بانکی،برخورد مسولان و کارکنان اداره مهاجرت و ديگر ادارات با آنان و بقول خودشان با (کله سياه ها) نسبت به بومی ها و کله زردها، و هزاران معضل و سد ديگر، داستانها ، گله ها و شکايات زيادی دارند( که همه هم بحق است) و گوشزد می کنند که تو هنوز صفر کيلومتری!                                                                     
 وامثال من صفر کيلومترکه ساليان سال است توهين و تحقير و بی حقوقی و اسارت واستبداد وحکومت مذهبی و خودکامه و ضد بشری تحميلی اسلامی حاکم بر زندانی به وسعت ايران  را با پوست و گوشت و استخوان خود لمس کرده ايم ، که در آن  فقط زنده بوديم و زندگی نمی کرديم ،يک روز از همين آزادی و امنيت نيم بند،به سالها زندگی درجوخفقان واستبداد می ارزد .البته تا وقتی که  اين دول اروپايی با سفارتخانه های جمهوری اسلامی سر و سری نداشته باشند و دست مامورين  امنيتی  و اطلاعاتی  رژيم را در تهديد و اجرای احکام شرعی و فتاوی اسلامگرايان  قاتل وتروريست و ضد بشر باز نگذارند.                                                                                                 
و البته اگر بناست به آمال و اهداف و دنيای بهتری رسيد ،بايد همچون صدها هزارو ميليونها نفر از پيشگامان و مبارزان آذاديخواه وبا شرف و انساندوست و سوسياليست و کمونيست واقعی و چپ زنده و فعال  در سراسر جهان که نان به نرخ روز  نمی خوردند و بر خلاف آب شنا کرده اند وميکنند و تاوان زندگی انسانی خود را داده ند و می دهند ،از خيلی چيزها بگذری ، پرچم مبارزه را ازکف نيندازی و نسبت به توان خود کارو مبارزه کنی .                                                                                                

با تشکر از حسام عزيز يکی از  فعالان سازمان سراسری پناهندگان دراستکهلم و دخترم سيما از فعالان حزب کمونيست کارگری_حکمتيست که مرا همراهی کردند .

منوچهر اسدبيگی ( بابک ۲۱/ بابک رشيد / بابک حکمت )

July 06, 2007

بهرام رحمانی: بمناسبت سالگرد هجده تير ۱۳۷۸

برای حل بحران خاورميانه بايد حق تعيين سرنوشت مردم فلسطين را به رسميت شناخت!

....

 
bamdadpress@ownit.nu 

واقعه هجده تير ۱۳۷۸ کوی دانشگاه تهران، نقطه عطفی در جنبش دانشجويی ايران است. يک رويداد مهم سياسی که بايد در بستر رويدادهای اقتصادی، سياسی، اجتماعی و فرهنگی جامعه ايران مورد بحث و بررسی قرار گيرد تا جايگاه شايسته آن برجسته تر شود.
ابعاد و عواقب واقعه هجده تير ۷۸، به حدی عظيم بود که کل جامعه ايران را تکان داد. هم حاکمان قداره بند حکومت اسلامی و هم جامعه آزادی خواه و برابری طلب و هم جنبش های اجتماعی اعم از جنبش کارگری، جنبش زنان، جنبش جوانان و دانشجويان نسبت به اين واقعه عکس العمل مناسب خود را نشان دادند. عموما اين واقعه نه تنها توجه رسانه ها و افکار عمومی کل جامعه ايران، بلکه جهان را نيز به خود جلب کرد. گزارش و تحليل های بی شماری پيرامون اين واقعه عظيم انعکاس داده شد.
در چنين شرايطی، اهميت جمع بندی و تحليل اين واقعه و گستردگی ابعاد آن و تاثير مهمی که بر روند عمومی سياسی و اجتماعی گذاشت، امر مهمی است که انتقال تجارب آن يک نياز مبارزه اجتماعی است.

عموما در جامعه کنونی ايران، فعاليت تشکل های سياسی و حزبی، کانون های دمکراتيک توده ای به معنای رايج اکيدا ممنوع است و هرگونه فعاليت مستقل از حکومت و جناح هايش به شدت سرکوب می شود. بنابراين، مبارزه حزبی و سازمانی به صورت مخفی و زيرزمينی پيش می رود. در چنين شرايطی، جنبش های اجتماعی نيز به مبارزات توده ای خود به سختی دامه می دهند و تشکل های مناسب خود در شرايط موجود را به وجود می آورند. همچنين فعالين اين جنبش ها، دائما در معرض تهديد و ترور و دستگيری و زندان و شکنجه قرار دارند. اما جنبش های اجتماعی، بر خلاف سازمان ها و احزاب سياسی، جنبش های مخفی و زيرزمينی نيستند، بلکه جنبش های علنی و اجتماعی هستند. شايد بخشی از رهبری اين جنبش ها، به خاطر ضربات پليسی و امکان سريع جايگزينی آن ها در صورت ضربه خوردن مخفی باشد اما خصلت عمومی اين جنبش ها علنی بودن فعاليت و سازمان دهی توده ای آن ها و در دسترس مردم بودنشان است.
البته حکومت های ديکتاتوری هم چون حکومت اسلامی، با به کارگيری وحشيانه ترين سرکوب های سياسی و اجتماعی و برقراری خفقان خونين جلو فعاليت علنی متشکل را می گيرد. برای مثال، حکومت اسلامی در طول حاکميت خود نه تنها حتی يک بار هم اجازه نداده است کانون نويسندگان ايران، مجمع عمومی خود را برگزار کند، بلکه هر تجمع کوچک آن ها و جلسات هيئت دبيران را نيز مورد هجوم قرار داده است. پوينده ها و مختاری ها اين نويسندگان پيشرو و آزادی خواه را ترور کرده است. اما با اين وجود بخش پيشرو و راديکال جامعه فرهنگی ايران، مرعوب اين همه رعب و وحشت نشده و به مبارزه خود به اشکال متنوع و مختلف ادامه می دهد. به معنی ديگر اگر حکومت ها با سرکوب و زندان و شکنجه و اعدام فعالين سياسی و اجتماعی جلو فعاليت علنی تشکل های سياسی مخالف خود را می گيرند، اما جرات نمی کنند چنين رفتاری را با جنبش های اجتماعی داشته باشند. چرا که در صورت حمله شديد به جنبش های اجتماعی، به احتمال قوی عکس العمل شديد اين جنبش ها را در پی داشته و به اعتراضات و اعتصابات عمومی منجر خواهد شد. بدون شک اين واقعيت را تحليگران و تئوريسين های حکومت اسلامی به سران حکومت توصيه می کنند.

همان طور که مامورين حکومت اسلامی و لباس شخصی ها و غيره شب هنگام به خوابگاه دانشجويان دانشگاه تهران يورش بردند، با اعتراض و عکس العمل شديد دانشجويان و مردم محروم و آزادی خواه مواجه شدند. اعتراض دانشجويان به خيابان ها کشيده شد و با پيوستن کارگران و مردم آزادی خواه به صف اعتراضی دانشجويان، به مدت هفت روز جنگ و گريز در خيابان های تهران ادامه يافت. اين يک نمايش قدرت بزرگی در مقابل سران حکومت اسلامی بود.
هدف يورش مامورين حکومتی به دانشجويان، آن هم با آن شدت وحشيانه شبانه، مرعوب اعتراضات دانشجويان بود که در هفته های قبل از ۱۸ تير، به ويژه اعتراض شديد دانشجويان به تصويب کليات طرح اصلاح قانون مطبوعات در مجلس شورای اسلامی که سعيد امامی، معاون فلاحيان وزير اطلاعات وقت، طراح اصلی آن بود و اختناق و سانسور را تشديد می کرد، در جريان بود. اما اين يورش نتيجه عکس داد و مقاومت و اعتراض شديد دانشجويان را در پی داشت. اين اعتراض دانشجويان عکس العمل همه جناح های حکومت را به دنبال داشت. زيرا دانشجويان اين بار کل حکومت را در مقابل خود قرار داده بودند نه مانند گذشته يک جناح آن را. واکنش و موضع گيری های جناح های درون و بيرون حکومت اسلامی، هر چند که با تزوير و ريا حمله به کوی دانشگاه را محکوم کردند، اما اساس موضع گيری آن ها دفاع از موجوديت هيولايی به نام «حکومت اسلامی» بود. در پايين به گوشه ای از اين موصع گيری ها اشاره می کنيم.
۲۴ نفر از فرماندهان سپاه پاسداران، طی نامه محرمانه ای خطاب به رييس جمهوری که بعدا علنی شد به جامعه چنگ و دندان نشان دادند و در دفاع از ولايت فقيه و حکومت اسلامی، هشدار دادند و از جمله نوشتند: «اعلام می داريم کاسه صبرمان به پايان رسيده و تحمل بيش از آن را در صورت عدم رسيدگی بر خود جايز نمی دانيم.»
«...دشمنان و مطرودان انقلاب اسلامی پس از وقوع اين حادثه تلخ، در چند روز اخير با نفوذ در جمع دانشجويان دست به حرکت هايی زدند و با توهين به مقدسات اسلام و انقلاب حرمت ها را شکستند... اينان می خواستند از اين واقعه تلخ موجی بيافرينند تا از آن برای ضربه زدن به نظام مقدس جمهوری اسلامی سود جويند...» (از بيانيه جامعه روحانيت مبارز، روزنامه نشاط، شماره ۱۰۵، چهارشنبه ۲۳ تير ماه ۱۳۷۸)
«... با اين پديده شوم و پرهيز از هرگونه افراطی گری و خشونت و قانون شکنی از اولويت های اساسی هرگونه حرکت سياسی در اين مرحله است.» (از بيانيه جبهه مشارکت اسلامی، روزنامه مشارکت، شماره ۲۰، شنبه ۲۶ تير ماه ۱۳۷۸)
«طرح شعارهای گستاخانه و سخيف در تظاهرات غيرقانونی و اغتشاشات هفته گذشته عليه رهبری انقلاب بيش از هر چيز خواست دشمنان حقيقی نظام را برآورده ساخته است...» (جبهه مشارکت ايران اسلامی، ۲۹ تير ۱۳۷۸، روزنامه صبح امروز، شماره ۱۶۷، چهارشنبه ۳۰ تير ماه ۱۳۷۸)
«فتنه ايجاد شده بر اثر بی تدبيری بعضی از دوستان در داخل، شيطنت های ضدانقلاب و تحريکات خارجی خوشبختانه با هماهنگی که در کشور به وجود آمد، مهار شد. ما همه بايد با يکديگر متحد شويم تا در پيشگاه خداوند و مردم سرافراز سربلند باشيم.» (سيدحسين مرعشی، قائم مقام دبيرکل کارگزارن سازندگی، روزنامه همشهری، چهارشنبه ۶ مرداد ۱۳۷۸)
ما از همه مردم مسلمان و هوشيار و دانشجويان دردمند و آگاه می خواهيم که با حفظ نظم و آرامش روند امور را به دقت تحت نظر و مطالعه داشته و هوشيارانه به دفاع از انقلاب و ارزش های اصيل آن و نظام جمهوری اسلامی و دولت مردمی و محبوب خويش بپردازند.» (سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی، عصر ما، شماره ۱۳۴، چهارشنبه ۳۰ تير ماه ۱۳۷۸)
«ضروری است دانشجويان خواسته هايشان را براساس تحليلی واقع بينانه از شرايط جامعه ايران و شرايط جهانی تعيين کنند و مشی انتخابی شان خارج از چارچوب مشی مسالمت جويانه ای که با جنبش ملت ايران در خرداد ۷۶ اوج گرفت، مغايرت نداشته باشد.» (حبيب الله پيمان، روزنامه خرداد، شماره ۱۶۹، چهارشنبه ۲۳ تير ماه ۱۳۷۸)

دفتر تحکيم وحدت اعلام کرد: «هرگونه حرکت افراطی و خارج از روال قانونی مورد تاييد نيست. اين اتحاديه مراسم خود را با مجوزهای قانونی پيگيری کرده و مسئوليت هرگونه عملکرد غيرقانونی اعم از راهپيمايی يا هر عمل افراطی حارج از چارچوب مراسم های رسمی برعهده خاطيان است...» (روزنامه خرداد، شماره ۱۶۸ سه شنبه ۲۲ تير ماه ۱۳۷۸)

مسعود ده نمکی، اين چهره خشن و آدمکش حزب الله که در سال های اخير با حمايت و پشتيبانی بی دريغ «سربازان گمنام امام زمان»، فيلم ساز و کارگردان نيز شده است، در حمله شبانه به کوی دانشگاه نيز حزب الله را رهبری می کرده است، درباره وقايع هجده تير، در نشريه خود به نام «جبهه» چنين نوشته است: «جبهه اين شماره روزنامه نيست، خاکريز است، بنده از روز جمعه گذشته در ميدان درگيری برای تهيه خبر حضور داشته و دارم. اراذل و اوباش مجال کار تحريريه را از ما گرفته اند. انشاء الله... در شماره آينده، اگر زنده بودم تحت عنوان يادداشت يک خبرنگار از شورش اراذل و اوباش مطالب ناگفته بسياری را برای شما خواهم نوشت...»

البته بايد اضافه کرد که ده نمکی نه برای تهيه خبر، بلکه حزب الله را با چاقو و قمه و چوب و چماق و اسيد و اسلحه در سرکوب وحشيانه دانشجويان رهبری می کرده است.

«يالثارات الحسين»، ارگان انصار حزب الله، خواستار اجرای «طرح تسليح حزب الله» شد. اين نشريه در مقاله ای با عنوان «تحولات جاری کشور؛ در جست و جوی استراتژی و تاکتيک»، از جمله نو.شت: «طرحی به نام «طرح تسليح حزب الله» بيش از ده سال است که در شورای عالی امنيت ملی مطرح است که متاسفانه هنوز اقدامات کارشناسی کميته ذيربط آن به پايان نرسيده است. در شرايط کنونی ضروری است تا اين طرح هر چه سريع تر به مرحله اجرا درآيد.

بسيج و جريان های متشکل حزب الله بايد تقويت شوند و در پيوند با دادگاه های انقلاب به عنوان «ضابط آزاد» و انقلابی اختياراتی کسب کنند تا راسا نسبت به برخورد با عناصر ضدانقلاب و مشکوک و بازرسی منازل و امکان تجاری و اداری اقدام کنند. يقينا تبعات منفی و مفسده احتمالی ناشی از اجرای اين پروسه در قياس با شرايط کنونی، غيرقابل اعتنا است.» (روزنامه صبح امروز، شماره ۱۷۰، يک شنبه ۳ مرداد ماه ۱۳۷۸)
بدين ترتيب، همه جناح های حکومت اسلامی و «شخصيت» های به اصطلاح ملی و مذهبی، هر چند که ظاهرا حمله به کوی دانشگاه را محکوم کردند، اما همه اين جناح ها و شخصيت ها بر عليه دانشجويان معترض در يک صف متحد قرار گرفتند تا جلو تضعيف حکومت و رشد و گسترش و اعتلای اعتراضات را هر چه سريع تر بگيرند.

گوشه ای از خسارت هجدهم تير ۱۳۷۸ در کوی دانشگاه تهران، براساس گزارش رسمی معاونت دانشجويی وزارت علوم، تخريب ۸۰۰ اتاق با همه وسايل زندگی و ۲۴۰۰ تخت بود. مجموعه شواهد و گزارش ها حاکی از آن است که مهاجمان حکومت، برای تخريب و سرکوب و کشتار دانشجويان مجوز رهبر را نيز داشتند.
همچنين شورای منتخب متحصنين، در اطلاعيه شماره ۳ خود درباره دستگيرشدگان نوشت: «بنا به گزارش دريافتی، نيروهای شبه نظامی و انتظامی طی روزهای گذشته در سطح شهر بيش از ۱۴۰۰ نفز از دانشجويان و مردم را بازداشت نموده اند... متاسفانه مطلع شديم خواهر دانش آموزی به نام «تامی حامی فر» در اين سلسله فجايع به شهادت رسيده است... از آن جا که در اطلاعيه شماره ۲ خواستار تحويل اجساد و تشييع جنازه شهدای اين فجايع شده بوديم، متاسفانه مطلع شديم که پيکر پاک شهيد ابراهيم نژاد بدون اطلاع شورا و در شهر پل دختر، (زادگاه شهيد) به خاک سپرده شده است...» (روزنامه صبح امروز، شماره ۱۶۲، يک شنبه ۲۷ تير ماه ۱۳۷۸)
واقعه هجده تير ۷۸، همه جناح های حکومت اسلامی را رسواتر کرد. توهمات ساده انگارانه به جناح «دوم خرداد» فروريخت. دفتر تحکيم وحدت، در دانشگاه ها به حاشيه رفت. مهم تر از هم قدرقدرتی حکومت اسلامی و رهبری آن در هم شکست. افق و چشم انداز جديدی در مقابل دانشجويان چپ و سوسياليست قرار گرفت. علاوه بر اين ها، اين تجربه بسيار روشن و مهمی است برای افشای همه جريانات و کسانی که با چراغ قوه در درون حکومت اسلامی دنبال «ناجی» و جناحی و يا فردی «اصلاح طلب» می گردند.

اين واقعه بار ديگر نشان داد که همه جناح ها و افرادی که در  هر دوره ای در اين حکومت حضور داشتند دست شان به خون مردم بی گناه و آزادی خواه آلوده است.

در ادامه تحليل و بررسی سير وقايع هجده تير  می بينيم  که گام به گام خواست های دانشجويان ارتقا می يابد. خواست های دانشجويان مبارز و آزادی خواه قبل از واقعه ۱۸ تير، اعتراض عمومی به وضعيت ناگوار دانشگاه ها و به سانسور و اختناق بود. اما پس از اين واقعه، به اين خواسته ها، تهيه ليست اسامی مفقود شدگان، بازداشت شدگان، زخمی ها و کشته ها و خواست آزادی فوری و بدون قيد و شرط دستگيرشدگان و همچنين شناسايی و محاکمه عاملان حمله به خوابگاه دانشجويان نيز اضافه شد. اما هنگامی که تظاهرات دانشجويان به خيابان ها کشيده شد و مردم معترض نيز با دانشجويان در يک صف قرار گرفتند لحن شعارهای معترضين نسبت به حکومت تغيير پيدا کرد. از جمله شعارهايی نظير «مرگ بر جمهوری اسلامی»، «مرگ بر ولايت فقيه»، «دانشجو می ميرد ذلت نمی پذيرد»، «توپ و تانک و بسيجی ديگر اثر ندارد»، «مرگ بر ديکتاتور» و...، ارتقاء پيدا کرد. بدين ترتيب، مبارزه دانشجويان گام به گام وارد مرحله تازه ای می شد. بنابراين، تجربه اين واقعه نشان داد که خشم و نفرت مردم از حکومت اسلامی به حدی است که اگر يک حرکت اعتراضی حدود دويست دانشجو از دانشگاه تهران آغاز می شود، بلافاصله در مدت زمان کوتاهی به خيابان های يک شهر ده دوازده ميليونی کشيده می شود و دانشجويان و مردم جان به لب رسيده دوش به دوش همديگر در مقابل نيروهای تا دندان مسلح حرفه ای حکومت، نه تنها دست به مقاومت می زنند، بلکه حالت تعرضی نيز به خود می گيرند.
بدين ترتيب، هجده تير و وقايع پس از آن، يک نقطه عطف تاريخی در جنبش دانشجويی ايران محسوب می شود. همان طور که در بالا تاکيد کرديم پس از واقعه توهمات به حکومت و همه جناح های آن کم و کم تر شد و فضا برای فعاليت علنی دانشجويان سوسياليست هر چه بيش تر مساعدتر گرديد. نيروی جديدی در دانشگاه ها پا به عرصه فعاليت علنی گذاشت که امروز اين نيرو، رهبری جنبش دانشجويی را به ويژه از ۱۶ آذر سال گذشته هدايت و رهبری می کند. اين نيروی سوسياليست و آزادی خواه در ۱۶ آذر سال گذشته با شعارهای برابری طلب و رهايی بخش نظير «برابری زن و مرد»، «زنده باد سوسياليسم»، «دانشجو کارگر اتحاد اتحاد»، «مرگ بر ديکتاتور» و...، به ميدان آمد. و امروز نيز همين نيرو با راه انداختن کمپين دفاع از محمود صالحی و مطالبات جنبش کارگری، عملا به پای پيوند عميق جنبش دانشجويی با جنبش کارگری رفته است.

اکنون سرکوبگران حکومت اسلامی در مقطع هجده تير، به رعب و وحشت خود در دانشگاه ها افزوده اند تا به زعم خود از اين طريق مانع اعتراض دانشجويان در سالگرد هجده تير شوند.

برای مثال بنا به گزارش آوای پلی تکنيک، برای ۱۴ دانشجوی دانشگاه تبريز  احکام سنگينی صادر شده است.

کميته انظباطی دانشگاه تبريز، ۱۴ تن از فعالين دانشجويی هويت طلب ترک به نام های بابک رحمتی (مدير مسئول نشريه دانشجويی گونش)، منصور امينيان (مسئول تشکيلات انجمن اسلامی دانشکده فنی)، هادی بهادری (دبير کانون آذربايجان شناسی)، ابراهيم زينالی (مدير مسئول نشريه کانون آذربايجان شناسی)، وحيد دهقانی (روابط عمومی انجمن اسلامی دانشکده فنی)، فراز ذهتاب، آيدين خواجه ای، مقصود عهدی، علی داور، امين امامی، آيدين غفارنژاد و نعيم احمدی را به دو ترم تعليق از تحصيل و حامد توفيق (دبير سياسی شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشگاه تبريز و علوم پزشکی)، وب هنام زالی را به يک ترم تعليق از تحصيل محکوم کرد. همچنين کميته انظباطی دانشگاه تبريز، پرونده مقصود عهدی را به کميته مرکزی انظباطی وزارت علوم اسال نمود. علاوه از اين حکم، دو ترم تعليق بابک رحمتی عملا باعث صدور حکم اخراج برای وی می گردد. اين دانشجويان از فعالين دانشجويی آذربايجان در دانشگاه تبريز می باشند.

در اين احکام که همگی با عنوان «شرکت در تجمعات غير قانونی داخل دانشگاه به قصد ايجاد بلوا و آشوب در محيط دانشگاه به صورت مکرر» می باشد، دانشجويان در مجموع به ۲۶ ترم تعليق از تحصيل محکوم شده اند، که در اين بين ۱۲ نفر با ۲ ترم تعليق و ۲ نفر با يک ترم تعليق مواجه شده اند.

نکته قابل توجه در اين بين، صدور احکام اوليه و ثانويه به صورت هم زمان می باشد علی رغم اين که در احکام اوليه فرصت ۱۰ روزه اعتراض لحاظ شده است که حق هرگونه اعتراض را از دانشجويان محکوم شده می گيرد.

لازم به ذکر است اين احکام مربوط به تحصن های اعتراض آميز در واکنش به دستگيری «نادر مهد قره باغ» فعال جنبش دانشجويی آذربايجان در روز ۲ خرداد ۱۳۸۶ صادر گرديده است.

دانشجويان دانشگاه پلی تکنيک تهران، در حرکت های اعتراضی اخير دانشجويان نقش موثر و علنی خود را در مراسم روز دانشجو در ۱۶ آذر و در روز حضور احمدی نژاد ۲۰ آذر در پلی تکنيک با شعارهای مرگ بر ديکتاتور و رئيس جمهور فاشيست پلی تکنيک جای تو نيست و آتش زدن عکس احمدی نژاد رئيس جمهور حال حاضر جمهوری اسلامی نشان دادند و به جهانيان اعلام کردند که دانشجوی پلی تکنيک نيز در کنار کارگران و زنان مخالف حاکميت حکومت اسلامی هستند.

نيروهای انتظامی حکومت اسلامی، برای مرعوب کردن دانشجويان، ۹ نفر از دانشجويان دانشگاه پلی تکنيک را در بند ۲۰۹ زندان اوين حکومت اسلامی تحت شديدترين شکنجه ها و آزار های جسمی و روانی قرار داده اند.
احمد قصابان، مقداد خليل پور، مجيد شيخ پور، مجيدتوکلی، پويان محمديان، احسان منصوريف عباس حکيم زاده، علی صابری و کيوان انصاری در بدترين شرايط انسانی قرار دارند.
وضعيت دانشجويان دانشگاه هنر، بسيار حساس است. زيرا دانشجويان اين دانشگاه که در چند روز گذشته با چندين حمله وحشيانه نيروهای لباس شخص و حراست دانشگاه مواجه شده و با باتوم و گاز فلفل مورد حمله قرار گرفته و تعدادی نيز برای مدت کوتاهی بازداشت شده بودند، دليل اين که هنوز به هيچ کدام از خواسته هايشان پاسخی داده نشده است به اعتراض خود ادامه می دهند. همچنين دوازدهم تير ۱۳۸۶، حراست دانشگاه با فرستادن برگه هايی تعداد ١٦ نفر از دانشجويان اين دانشگاه را به کميته انضباطی احضار کرده است. لازم به ذکر است که وسايل ضبط شده دانشجويان طی حمله های روزهای اخير هنوز به آنان بازگردانده نشده است.
اين ها فقط نمونه هايی از بگير و به بندهای حکومت اسلامی در دانشگاه های سراسر ايران، و مقاومت دانشجويان آزادی خواه و عدالت خواه در مقابل اين حکومت است.
خلاصه کلام حکومت اسلامی، در روز هجده تير ۷۸  با حمله به کوی دانشگاه، جنايات حکومت پهلوی عليه دانشجويان در ۱۶ آذر سال ۱۳۳۲ را تکرار کرد. دانشجويان از همان سال ۳۲، زير بار حکومت پهلوی نرفتند و دانشگاه ها را به سنگر آزادی تبديل کردند. امروز نيز پس از هجده تير دانشجويان چپ و سوسياليست و آزادی خواه با جان فشانی ها و شهامت و جسارت بی نظيری که تاوان آن را نيز آگاهانه می پردازند به طور پيگير در ميدان مبارزه برای تغيير نظم موجود حصور فعالی دارند. و قطعا تا سرنگونی حکومت اسلامی با يک انقلاب اجتماعی به پيشگامی طبقه کارگر متشکل و متحد و آگاه و برپايی حکومت کارگری با روابط و مناسبات شورايی به مبارزه روشنگرانه خود در  جامعه و در پيوند با جنبش کارگری ادامه خواهند داد.
مسلم است که در اعتراضات هجده تير امسال، از جمله بايد با صدای بلند لغو سانسور و اختناق و آزادی بی قيد و شرط دانشجويان، کارگران، زنان زندانی و لغو احکام غيرانسانی عليه آن ها، آزادی نشريات دانشجويی و اخراج نيروهای سرکوبگر بسيج و حراست و غيره از دانشگاه ها را فرياد زد. بای کنترل دانشگاه ها به عهده خود دانشجويان واگذار شود و هيچ ارگان حکومتی نبايد در امور اداره دانشگاه ها و فعاليت سياسی، اجتماعی و فرهنگی دانشجويان دخالت کند. از سوی ديگر، کمپين آزادی محمود صالحی، اين چهره سرشناس جنبش کارگری ايران و دفاع از مطالبات کارگران را در دانشگاه ها گسترش داد. از طريق اين مبارزه اجتماعی است که دانشجويان سوسياليست بار ديگر موقعيت خود را در دانشگاه های سراسر ايران با دفاع از حقوق و آزادی های اجتماعی، حقوق کودکان و جوانان، جنبش کارگری، جنبش زنان و جنبش های برابری طلب مردم تحت ستم سراسر ايران، تثبيت خواهند کرد.

اکنون مهم ترين عامل در ناتوانی حکومت اسلامی در مقابل اعتراضات توده ای، بحران اقتصادی و وضعيت بد اقتصادی مردم و تورم و گرانی فزاينده و کمرشکن است. جان مردم به لبشان رسيده است. سطح دستمزدهای موجود حداقل معاش مزدبگيران را تامين نمی کند.

اکنون بيش از هر زمان ديگری از تاريخ مبارزه دانشجويی در ايران، ضروری است که فعالين جنبش دانشجويی بيش از اين با نقد عميق گرايشات ملی و مذهبی، اين گرايشات کهنه بورژوايی و نئوليبراليسم  با استراتژی کمونيستی و روشن کردن تاکتيک‌های مبارزاتی جنبش دانشجويی و تعميق پيوند اين جنبش با جنبش کارگری تلاش کنند. جنبش دانشجويی در اين جدال طبقاتی واقعی در جامعه قادر است نقش مهمی ايفاء کند. اکنون دوران رشد و بالندگی مبارزه عليه همه بی حقوقی های اقتصادی، سياسی، اجتماعی و فرهنگی، دوران تبليغات وسيع سوسياليستی، دوران سازمانگری و دوران دخالتگری سياسی و اجتماعی پيگير است.
پانزدهم تير ۱۳۸۶ - ششم ژوئيه ۲۰۰۷

"خدا از دست دوستانم نجاتم دهد!"

ناصر اصغری: دوستان مردم!؟ یا دوستی خاله خرسه؟

....


ناصر اصغری
مارکس در جائی جمله بالا را در برابر کسانی که ادعای دوستی او را داشتند، اما او را بد تفسير و تعبير ميکردند، بيان کرده است. در مورد حزب طرفداران کورش مدرسی و تشکلهای کارگری بايد گفت "خدا کارگران را از دست دوستان دروغينش نجات دهد!"
نوشته مظفر محمدی، "کدام تشکل کارگری؟" در اکتبر شماره ١٤٤، تير خلاصی است بر شقيقه حزب طرفداران نظرات راست و عقبمانده کورش مدرسی. اين نوشته يک نوشته فکر نشده، اصلاح نشده و تأييد نشده‌ای نيست که نويسنده‌اش در حالت روحی عادی‌ای نبوده باشد و بعد از نوشتن بدون مرور دوباره، آن را برای سايتی فرستاده باشد. نوشته‌ای است از يکی از رهبران اصلی اين حزب در مهمترين نشريه حزبشان به سردبيری مهمترين فرد در اين حزب! چرا که فراتر از مريوان و سنندج و حاجی کند و باشبلاغ، دو نفر درست و حسابی اين جريان را به رسميت نمی‌شناسد. اگر اين جماعت تا ديروز مردم را با بهانه‌های واهی و بچه‌گانه از اعترض بر عليه رژيم به خانه می‌فرستادند و يا کمپين "ما از مذهب روی برگردانيم" را ارتجاعی می‌خواندند، ديگر هيچ بهانه محکمه پسندی را نميتوانند برای انحلال يک تشکل بسيار مطرح کارگری سرهم کنند. "اتحاديه" اکنون خبرسازترين حرکت، حداقل در يکی دو ماه گذشته سنندج بوده است. چندين بار ايلنا مجبور شده است از رهبران آن بعنوان رهبران و منتخبين کارگران اسم ببرد و بعنوان يک تشکل مستقل و معترض به رسميت بشناسد. زمانی که اين اتحاديه اول ماه مه در سنندج را سازمان ميدهد و رژيم رهبرانش را دستگير ميکند؛ و اين اتحاديه اعتراض بر عليه بازداشت اين رهبرانش سازمان ميدهد. زمانی که اين اتحاديه جلوی استانداری و فرمانداری اعتراض سازمان ميدهد؛ زمانی که بخش خبری سايتهای دولتی در کردستان به اخبار مربوط به اين "اتحاديه" و اعتراضات سازماندهی توسط آن اختصاص دارد، مظفری محمدی با به اصطلاح ارزيابی از اين تشکل و ظاهر شدن در نقش کارشناس مسائل کارگری، اين حرکت را يکسره تخطئه ميکند و رسما خواهان انحلال آن ميشود. اين سياست بورژوائی وحشت از تشکل و جنب و جوش کارگری است که رهبران حزب طرفداران نظرات کورش مدرسی را به تکاپو انداخته است. 
مظفر محمدی ميگويد: "اتحاديه کارگران اخراجی و بيکار در واقع اجتماعی از کارگرانی است که در سالهای اخير بخصوص در يک سال اخير در سنندج اخراج شده‌اند. ... نميتوان حول آروز و توهم تشکل و اتحاد درست کرد. ... بنابراين نه پيگيری مطالبه بازگشت به کار ممکن و نه حتی حفظ و ادامه کاری تشکلی به اين نام جا دارد." اين اما برای خواننده نوشته مظفر محمدی ظاهر قضيه است. اين اتحاديه و جنب و جوش حول آن اکنون مهمترين واقعه سياسی در نه تنها سنندج که در کل کردستان است. ميگويم کل کردستان و بر روی کلمه "کردستان" تأکيد ميکنم، چرا که حزب کورش مدرسی يک تئوريش اين است که "کردستان دروازه قدرت است." قاعدتا جريانی که دغدغه‌اش قدرت شدن و قدرت گرفتن است، بايد خوشحال باشد که تشکلهای اينچنينی پا ميگيرند و سعی کنند در آنها دست بالا را داشته باشند. اما اينها قضيه را برعکس ميبينند؛ و حق هم دارند. همان زمان که از حزب کمونيست کارگری ميخواستند جدا شوند، نگران اين بودند که نکند تشکلهای توده‌ای شکل بگيرند؛ چرا که آنها را رقيب خود ميپنداشتند. اگر يک دهم صد و چهل پنجاه نفری که در اولين مجمع عمومی "اتحاديه" شرکت کردند، شبانه مخفيانه با نام "گارد آزادی" کارت پستال "زنده‌باد عبدالله دارابی"  پخش ميکردند، حتما روز بعد با رجعت به سنت قديمشان، از راديوی خود مثل حزب دمکرات کردستان آهنگ "سرنج بدن، سرنج بدن" سر ميدادند.

تشکل کارگری و مشکل حزب "نکنيدها"
اما در مورد مبارزه کارگری، به نظر من نه تنها مظفر محمدی، بلکه هيچ کسی در حزب طرفداران نظرات کورش مدرسی فونکسيون مبارزه کارگری را نميشناسد. رهبران اصلی اين جريان علی‌العموم از سنتی آمده‌اند که يا رهبران جنبش دهقانی بوده‌اند و يا هم در بهترين حالت فرماندهان دسته‌های مسلح چريکی و پارتيزانی. بعضی از اينها زير فشار اتوريته منصور حکمت و تئوريهای کمونيسم کارگری، در برابر مبارزات کارگری و مبارزه طبقاتی تسليم شدند. اما همانکه فشار اين اتوريته از بالای سرشان رفت، با تفسيرهای دلبخواهی به همان شيوه مبارزه که اينها در آن اتفاقا آبديده هم هستند، برگشتند. هنوز گشتهای سياسی‌شان در روستاهای دور و بر مريوان و دايرسيران است. هنوز هم اعضايشان برای پاک و منزه نگه داشتن کلاشينکف آموزش ميدهند.
برخورد اين جريان به تشکلها و محافل موجود کارگری، تماما از زاويه منافع حقير تشکيلات خودشان است. در همانجائی که مطلب مظفر محمدی چاپ شده است، مطلب ديگری از اسد گلچينی درج گرديده که در ارزيابی‌اش از "کميته‌های هماهنگی و پيگيری و ديگر شبکه‌ها و نهادهای مشابه" ميگويد که اين نهادها باعث بهم نزديک شدن کارگران نشده برعکس موجب تفرقه و تشتت و فرقه‌گرايی بيشتر در ميان کارگران شده‌اند. به اين موضوع بايد بعدا، اگر لازم شد پرداخت، اما در مورد مشخص کميته پيگيری، افرادی چون مظفر محمدی و اسد گلچينی بودند که برهان ديوارگر، يکی ديگر از رهبران اين جريان را تحريک کردند که با کسانی چون ثقفی دست به ترک و تخريب آن بزنند و شروع به انشاءنويسی کنند. بعدها و احتمالا به توصيه همين مظفر محمدی و با تعدادی از دوستانش تشکل ديگری به نام "تشکل سراسری کارگران عليه بيکاری" درست کردند که امروز مظفر محمدی آنچه را که آن زمان به دوستش برهان ديوارگر توصيه ميکرد، اکنون درصدد تخريب تشکلی با تقريبا همان نام برآمده که اهدافش با تزها و تئوريهای امروز مظفر محمدی جور در نميآيد.
مظفر محمدی امروز دنيا را طور ديگری ميبيند. کمک برای پاگرفتن تشکلهای کارگری، اعم از شاغل و بيکار سياست تازه ای برای کمونيستها نيست. خود مظفر محمدی، زمانی که هنوز عضو حزب کمونيست کارگری بود، در اين تلاش با ما شريک بود. تا آنجا که به حوزه فعاليت مظفر محمدی مربوط است، ما در گذشته نه چندان دور "سنديکای کارگران بيکار سنندج" و همچنين در ديگر شهرهای کردستان در سالهای اوايل انقلاب داشتيم که تجربه موفقی هم بود. در عراق، بعد از اشغال اين کشور توسط آمريکا و متحدينش، "اتحاديه بيکاران عراق" را با شعبه‌هائی در شهرهای اصلی عراق داشتيم که اساسا به همت رفقای خود ما پا گرفت. مسئول روابط بين‌المللی آن هم عصام شکری بود. "يه‌کتی بيکاران کردستان" را در عراق، بعد از حمله اول آمريکا به عراق در سال ١٩٩٠ داشتيم که آنهم اساسا به همت و پشتکاری رفقای خود ما پا گرفت. هيچکدام از اين تشکلها اکنون وجود خارجی ندارند. اما اين ما نبوديم که فراخوان انحلال آنها را داديم! حمله بورژوازی بود که ما را مجبور به عقب‌نشينی و ترک اين سنگرها کرد. اينبار و در مقابله با تشکل ديگری، حزبی به نام طرفداری از منصور حکمت کمر به نابودی تشکلی داده است که راديکال است، اعتراض سازمان ميدهد، جامعه جهانی و دور و بر خود را خطاب قرار ميدهد و مهمتر از همه اينها، دارد راه نشان ميدهد.
اما اين فقط "اتحاديه" نيست که مورد تخطئه و حمله اين افراد قرار گرفته است. مظفر محمدی ميگويد: "مطالبه برگشتن به سر کار مطالبه‌ای محدود و مقطعی است. حتی صنفی هم نميتوان ناميد. مطالبه مربوط به تعدادی کارگر است که اخراجشان رسميت يافته و يا در ازاء آن هم مبلغی ولو ناچيز گرفته‌اند. بنابراين حول اين نميتوان کارگر را بسيج کرد بجز تعداد کارگر اخراجی." اين ظاهرا جمله بسيار بی‌آزاری است. اما تمام مسئله و تخطئه زحمات کارگران در همين يک جمله "بی‌آزار" نهفته است. با اين منطق ميتوان سراغ هر تشکلی رفت و هر تلاشی را تخطئه کرد. با اين منطق هيچ تشکلی، مبارزه برای هيچ نوع تشکلی جا ندارد. ايران از کشورهای حوزه فوق سود است. سرمايه وجود هيچ نوع تشکلی را بر نميتابد. مبارزه برای حفظ سنديکای شرکت واحد، مبارزه کارگران برای دفاع از شوراهايشان در اوائل دهه شصت و غيره، تلاشی عبث بوده!؟ هر تشکلی که به قول مظفر محمدی تشکل صنفی باشد بايد کناری گذاشته شود؛ هر تشکلی که مربوط به تعدادی کارگر باشد که موقعيتشان، مثلا قراردادی بودنشان، رسميت يافته باشد، بی فايده است و بايد منحل شود و به "گارد آزادی" بپيوندند. مظفر محمدی تلاش کارگران را به سياسی، صنفی، و يا حتی نه اين و نه آن تقسيم ميکند. کارگر به تلاشش برای بهتر کردن وضعيت زندگی خود اين چنين نگاه نمی کند. کار می خواهد؛ دستمزد بهتر و بالاتر می خواهد؛ آزادی زندانيان سياسی می خواهد؛ خواهان پرداخت دستمزدهای پرداخت نشده است؛ انرژی هسته ای نمی خواهد؛ اين را از جمهوری اسلامی مطالبه می کند. اگر رژيم نمی تواند آنها را برآورده کند، کارگر ميگويد پس لطفا برو کنار، ما خودمان می توانيم. کارگران فقط متحد و متشکل ميتوانند در چنين ظرفيت ظاهر شوند. مظفر محمدی اين سلاح را از کارگر ميگيرد. برای همين می گويم که کسی در بين اين جماعت فونکسيون مبارزه کارگری را نمی فهمد. تعدادی کارگر که به اهميت تشکل پی برده اند و با هزار و يک ممانع رژيم روبرو بوده و توانسته اند آنها را کنار زده و متحد و متشکل شوند، مظفر محمدی خواهان متفرق شدنشان است. مهرنوش موسوی به درست می گويد که حزب اينها شده حزب "نکنيد"ها!
راستش در باره اين نوشته مظفر ميشود دهها صفحه نوشت. جمله به جمله اين نوشته برای اهداف تشکيلاتی و جواب به بی‌عملگی خودشان سرهم شده‌اند. تا آنجا که به تشکيلات خودشان بر ميگردد، اين مشکل خودشان است که چگونه تشکيلات‌داری کنند. اما در برابر حمله به تشکلهای کارگران بايد محکم ايستاد. توصيه من به همه فعالين و کارگران، بخصوص کارگران متشکل در اين "اتحاديه" اين است که اين عمل و فراخوان قبيح و ضدانقلابی مظفر محمدی را محکوم کنند. چاره کارگران وحدت و تشکيلات است!
 

دوستان مردم کيانند؟‌(در ادامه مطلب "کدام تشکل کارگری؟")

 مظفر محمدی

 mozafarmohamadi.com

  در يادداشتی تحت عنوان "کدام تشکل کارگری" همانطوريکه در خود مطلب آمده است دغدغه  و نگرانيم را با دوستان تشکيل دهنده اتحاديه کارگران اخراجی و بيکار مطرح کرده  و  آنها را به فکر کردن و بحث و پلميکی در باره تشکلهای کارگری و راهکار و راه حلهايی که بتواند ادامه کاری اتحاد و تشکل کارگری را در برداشته باشد دعوت کرده ام. اين جوهر بحث من است. اين اولين بحث من بر سر مسايل مهم و گرهی کارگری چه در زمينه تشکل يابی و يا مبارزه اقتصادی و سياسی طبقه کارگر در ايران نيست. حد اقل در يکی دوسال اخير ۵۰ مطلب در اين زمينه دارم که در سايت شخصی من زير تيتر مقالات و نوشته ها، بخش کارگری و در سايتهای مختلف درج و آرشيو است. بخشی از اين مطالب همان موقع مورد تاييد و تحسين تعدادی از مخالفين کنونی من بوده است.


اما ببينيم حرف حساب کسانی که متاسفانه  ظرفيت و تفکرشان در برقراری يک  رابطه انسانی و اجتماعی اجازه نميدهد انها را دوست ناميد،  به اظهار نظر من در مورد تشکلهای کارگری ايراد دارند چيست؟

اگر چه انتقاد و ايراد کلمه مناسبی نيست و بايد بگويم که کار اينها از انتقاد گذشته و به فحاشی و اهانت و احکامی کشيده شده است که متاسفانه در روش چپ غير اجتماعی و حاشيه ای، سنتی جان سخت و انگار غير قابل تغيير گشته است.

توسل به تعابير و مفاهيمی چون بورژوا، خرده بورژوا، طرفدار کارفرما و دولت  تا قبيح و ضد کارگری و  ضدانقلابی و از اين قبيل در بحث و پلميک در سنت فوق را نميتوان جز با تعابيری سياسی مانند غيراجتماعی و غيرانسانی و فرقه مذهبی توضيح داد. انسان در اين سنت بی معنی است.  کافی است کسی مثل آنها فکر نکند يا مخالف باشد تا حکم تکفير و الحادش داده شود و يا تواب و پشيمان گردد. اين سنت پديده ای به غايت زشت و غير انسانی است و اين يکی از پايه های تفرقه  و تشتت در چپ بعد از سالهای شکست انقلاب اکتبر است. تا اين بختک کنار نرود اين چپ شانسی ندارد و اجتماعی شدن و انسانی شدنش رويايی بيش نيست. حکمت و حکمتيسم از دايره اين چپ خارج و تنها ناجی اين شرايط اسفناک چپ سنتی است.

درست به همين دليل ضديت  با حکمتيستها يکی ديگر از خصوصيت اين چپ فرقه ای و غيراجتماعی و در بهترين حالت پوپوليست است.

منتقدان ( با آنطور که هست، فتوا دهندگان حکم الحاد) من، چه کسانی با نام واقعی ( اصغری، گلپريان و آسنگران...)‌ و يا با نام  مستعار با پرچم به ظاهر کارگر دوستی عليه گوشه ای (فقط يک گوشه و چند کلمه ) از يادداشت من تظاهرات کرده و  آن را بهانه قرار  داده اند تا حرفهای ديگری  بزنند و آشکارا ضديت  خود را با حکمتيستها و دوستی خاله خرسه شان با کارگر تکرار کنند. ببينيم ماجرا چيست؟


بيان دغدغه و پلميک يا فراخوان انحلال؟

در مقدمه مطلب "کدام تشکل کارگری"؟ گفته ام:

" قبل از هر چيز بايد گفت که اجتماع و اتحاد هر تعداد از کارگران بخصوص فعالين ورهبران کارگری که زمانی نمايندگی کارگران محل کارشان را نيز بر عهده داشته اند کاری مثبت است. از اتحاد هر تعداد کارگر  و يا محافل کارگری در درون طبقه بايد حمايت کرد. علاوه بر آن در حاليکه من اين يادداشت را مينويسم متاسفانه شيث امانی دبير اين تشکل و صديق کريمی يکی از همکارانش در زندان رژيم  بسر ميبرند. تلاش برای آزادی اين دوستان بيوقفه بايد ادامه داشته باشد.

سوال و يا بهتر است دغدغه من در اينجا اين است که حفظ  و ادامه کاری چنين اتحادی از کارگران اخراجی و منفرد اينجا و آنجا هر نامی روی خود بگذارد چقدر امکانپذير است؟. آيا تشکلی به نام کارگران اخراجی ميتواند پايدار بماند؟ قبل از پرداختن به جواب اين مساله با علاقه زياد انتظار دارم که دوستان متحد در اين تشکل هم به اين مساله فکر کنند و با دلسوزی و احساس مسووليت خود را در دغدغه من شريک سازند."  


استدلالی که من کرده ام تا بگويم که تشکلی به نام کارگران اخراجی ناپايدار است همان است که در مطلب آمده است. خود کارگران اخراجی نساجی کردستان ميدانند که مدتها است از اخراج انها ميگذرد و متاسفانه تلاش خود آنها و ديگر کارگران شاغل و باقيمانده درنساجی نتيجه نداد و کارفرما و  دولت اين اخراج را به کارگران تحميل کردند. از آنوقت به بعد ديگر خواست و يا مبارزه ای برای بازگشت به کار در جريان نيست. اين کارگران اکنون به لشکر بيکاران پيوسته اند. کارگری که ا کنون بيکار است يا به رانندگی ناکسی و يا دستفروشی و هر کار ديگر مشغول است را ديگر نميتوان تحت نام کارگر اخراجی (سابق) متشکل کرد. آيا اين به تئوری و فلسفه خاصی نيازدارد؟ کارگری که تهديد به اخراج ميشود و يا عملا از کاربيکارش کرده اند تا زمانی که با حمايت همکارانی که هنوز در کارخانه باقيمانده اند، در جدال با کارفرما برای بازگشت به کار است مبارزه اش جاری و هر نوع اتحادی برای رسيدن به هدف ضروری است. پس از ايندوره و بعد از اينکه مبارزه به نتيجه بازگشت به کار نرسيد، خواست کارگران کار يا بيمه بيکاری است.

جنبه ديگر بحث من تشکل کارگران بيکار است. در اين رابطه هم گفته ام:

"اما اتحاديه کارگران بيکار هم به خودی خود و به تنهايی شانسی ندارد. جمع کردن کارگران پراکنده و سيال زير يک سقف اگر غير ممکن نباشد بسيار دور از دسترس است. بيکاری فقط مسئله کارگرانی نيست که در سالهای اخير بيکار شده اند. بيکاری امر جدی کارگر شاغل هم هست. اخراج و بيکار سازيهای وسيع يقه همه کارگران شاغل را گرفته است. علاوه بر آن قراردادهای موقت کار و يا  قرارداد سفيد هيچ امنيت شغلی برای کارگر باقی نگذاشته است. اين خصوصيت شرايط اقتصادی و ويژگی مناسبات کار و سرمايه در کشور ما، تشکل ويژه و پاسخ ويژه خودش را ميخواهد. علاوه بر موقتی و ناپايدار بودن تشکل کارگران اخراجی و سيال بودن کارگران بيکار، حل  مساله بيکاری و حتی گرفتن بيمه بيکاری به تنهايی در توان کارگران بيکار نيست. تنها اتحادی از کارگران شاغل و بيکار ميتواند جوابگوی وضعيت کنونی باشد."

خوب من از آسنگران اين اورجينال ناپلئون و آدم "بزرگ"  و همفکرانش  که گويا خيلی از کارگر ميفهمند ، ميپرسم ، اگر ريگی در کفش نداريد، اگر کمی از دنيای نفرت پراکنی  که در آن زندگی ميکنيد فاصله بگيريد، کجای اين اظهار نظر ضديت با کارگر يا با انقلاب است. تازه کدام انقلاب؟!

اگر من بگويم که تشکل کارگران اخراجی موقتی و ناپايدار است، اين فرمان انحلال است؟ اگر بگويم تشکل کارگربيکار بدون ارتباط با کارگر فعلا شاغل که مدام شمشير بيکاری بر بالای سرش هست شانسی ندارد...، اين ضد کارگری است؟!   و باز گفته ام:

" بايد از نقطه قدرت کارگر شروع کرد نه از نقطه ضعفش. بايد از جايی شروع کرد که کارگر بخودی خود درمحل کار متمرکز است، جمع است و حتی به درجه ای متحد است. اين قدرت را بايد متشکل کرد. حل مسئله بيکاری چه از لحاظ جلوگيری از اخراج و بيکار سازيها و چه گرفتن بيمه بيکاری در گرو اين است که کارگر شاغل امروز در اين مصاف شرکت کند تا هم امنيت شغلی اش را تامين کند و هم برای همکار بيکار شده اش بيمه بيکاری تضمين نمايد. بنابراين تا آنجا که به مسئله بيکاری بر ميگردد ما به اتحادی از کارگران شاغل و بيکار نياز داريم. ما به  تشکل کارگری عليه بيکاری نياز داريم که بدوا مانع اخراج و بيکارسازی ميشود و در صورتی که زورش نرسيد برای کارگر بيکار شده تا زمانی که کار جديدی برايش پيدا نشده بيمه بيکاری ميطلبد."

خوب، منصفانه قضاوت کنيد که آيا به سر کارگر قسم خوردن  و فرقه بازی در جنبش کارگری به نفع کارگر است يا بحث و پلميک و فکر کردن صميمانه در مورد اينکه چه کاری و چه تاکتيکی و چه تشکلی کارگر را قوی ميکند؟ اين درست است يا فرستادن کارگر دنبال نخود سياه؟

من اگر در سنندج بودم و کارگر بيکار يا شاغل بودم عضو اين اتحاديه ميشدم.  ميرفتم تا همين حرفها را بزنم. ميرفتم تا راه حل ادامه کاری و سرپا نگه داشتنش را به همکارانم بگويم. ميرفتم تا دست فعالين اين اتحاديه را در دست ديگر رهبران و فعالين کارگری کارخانه  و کارگاهها و صنعتگران و خبازان و کارگران شهرداری بگذارم. ميرفتم تا اتحادی از کارگران شاغل و بيکار بوجود بياورم... و حالا هم همين را از دوستان خود در اين اتحاديه انتظار دارم. ميرفتم تا نگذارم اين اتحاديه سرنوشتش مانند کميته پيگيری و هماهنگی شود. ميرفتم تا نگذارم اين فرقه ها  روشهايشان را در آن به عمل در آورند. ميرفتم با بگويم و بشنوم. چيزی که در سنت چپ فرقه ای و سنتی کفر است. همين که سنتی  فکر ميکند اتحاديه تيول او است، فردا بر سر دربش ورود ديگران ممنوع آويزان ميکند. ميرفتم تا نگذارم اين اتفاق بيفتد.


سکتاريسم  طبقه کارگر؟!

باز حمله کنندگان به من، عبارت من در آوری "سکتاريسم طبقه کارگر" را عنوان کرده اند که گويا من گفته ام کارگران سکتاريست هستند!

در مطلب من دو مساله هم جداو هم  پيوسته بهم وجود دارد. يکی بحث بر سر تشکل کارگران اخراجی و بيکار با همان توضيحی که آمده و در بالا هم اشاره کرده ام و ديگری در مورد گرايشات غيرکارگری و غيراجتماعی در ميان کارگران.

سکتاريسم مورد نظر من در اين گرايشات است نه در طبقه کارگر. طبقه کارگر بنا به موقعيت اجتماعيش  سکت نيست و سکتاريستی عمل نميکند. سکتاريسم از طرف جريانات غيرکارگری و غيراجتماعی و از بيرون به ميان کارگران برده ميشود. اين بحث و پديده تاريخ خود را دارد. در حال حاضر اين گرايش در صفوف کارگران وجود دارد و عمل ميکند. اولين بار نيست در مورد کميته پيگيری برای ايجاد تشکلهای کارگری و کميته هماهنگی و از اين دست صحبت ميکنم. قبلا هم حد اقل در مطالب مفصل به اين پديده ها و گرايشات فرقه ای و غير اجتماعی در ميان کارگران پرداخته ام. خواننده را به مطالب: " تحرک کارگری برای ايجاد تشکلهای مستقل کارگری گامی مثبت اما ناکافی"،" به دوستان، کميته پيگيری ..." و در باره سخنرانی پالتاک محسن حکيمی"‌‌... درسايت  شخصی ارجاع ميدهم. در مطلب "کدام تشکل کارگری" هم وقتی بحث اين گرايشات است همان را گفته ام.

تشکلهای کارگری سکت نيستند. سنديکای شرکت واحد و يا سنديکاهای کارگری در اروپا و امريکا و يا تشکلهای صنفی معلمان و غيره سکتاريست نسيتند. اتحاديه کارگران اخراجی و بيکار هم  سکت نيست. به حکم حضور فعالين واقعی ،  اين يک  اتحاديه کارگری است. اما متاسفانه عاری از وجود و حضور گرايش فرقه ای و سکتاريستی و غير کارگری و غير اجتماعی ای نيست که نمونه های زمخت و زشتش روش همين  کسانی است که به روال فرقه های مذهبی عليه مخالفين خود فتوا ميدهند. حتی بحث من در رابطه با اين اتحاديه فراتر از مزاحمتهای اين گرايشات است. مساله من اين است که اگر کارگران اخراجی نساجی کردستان و ديگر کارگران بيکار متشکل در اين اتحاديه بخواهند ادامه کاری داشته باشند و در برابر اختناق و سرکوب سر پا بمانند بايد به سمت کارگران شاغل بچرخند و اين سمت و سو را داشته باشند. اگر اين اتفاق نيفتد پايدار ماندن  وقوی و موثر ماندن اتحاديه کارگران اخراجی و بيکار زير سوال است. و از نظر من يکی از موانع جدی بر سرراه اين سمت گيری و پيشرفت مقاومت همين گرايشات غيرکارگری و سکتاريستی است. اختناق و سرکوب را ممکن است برای مدتی  نتوان عهد ه دار شد، اما بدوا بايد از عهده طرد اين گرايشات مزاحم  بر آمد.

من خصوصيات اين گرايش را در همان مطلب "کدام تشکل کارگری" حد اقل در چهار مورد و محور برشمرده ام.  در همانجا گفته ام:

 " اين گرايشات تا آنجا که به تشکل کارگری برميگردد، يا خود جانشين تشکل کارگری ميشوند و يا  نسخه ای به نام اتحاديه کارگران اخراجی و بيکار ميپيچند و خودشان در آن ادغام ميشوند..."

 يا: "‌ اين گرايشات بجای اتکا به تشکل واقعی طبقه کارگر، بجای اتکاء به مجامع عمومی کارگری و اتحاديه های واقعی کارگری، هر جا چند کارگر  به هر بهانه ای دور هم جمع ميشوند تا دردی از خود را درمان کنند، مانند همين کارگران اخراجی نساجيهای سنندج، برايشان نسخه ای به نام اتحاديه کارگران اخراجی وبيکار ميپيچند و بدون در نظر گرفتن توازن قوا و نيرو و وزن واقعی شان آنها را به جلو هل ميدهند.  اين اتفاق متاسفانه در اول مه امسال افتاد..."

بنا بر اين از نظر من و همانطور که در مطلب ياد شده آمده است حساب تشکل کارگری از تجمع فرقه گرايانه چون کميته پيگيری و هماهنگی و غيره جدا است. حساب کارگرانی چون شيث امانی و خالد سواری و خيليهای ديگر از حساب  کسانی که اتحاديه کارگران اخراجی را بخشی از سکت  و يا دستکرد فرقه خود ميدانند جدا است. سنتی که  اتحاديه کارگران اخراجی و بيکار را  يک فرقه و در حوزه  اختصاصی خودش  ميداند، که گويا من "بيگانه" و خارج از فرقه او در آن نيستم،‌ از يکسو نفی اتحاديه و تبديل آن به همان کميته های موجود و ا ز طرف ديگر ابراز وجود زمخت همان  سکتاريسم و فرقه بازی ای است که وجودش به حال طبقه کارگر و در اينجا وجودش به حال کارگران اخراجی و بيکار مضر است.

در همين رابطه و به همين دليل من گفته ام :

"مضرات اين تحرکات ( کميته های فوق)‌ به نسبت منفعت آن قابل توجه است. از جمله، اين گرايشات فرقه ای، غير کارگری و سکتاريستی، بجای اينکه فعال کارگری را که در محل کار و زندگی اش رهبر مبارزه و سخنگوی منافع کارگر است، کمک کند تا کارگران را در همان محل کار متحد و متشکل کند، او را  بيرون کشيده و عضو فرقه خود ميکند. اين کميته ها که ظاهرا هدفشان پيگيری ايجاد تشکل کارگری و يا هماهنگی و غيره است، خود را به جای تشکلی که قرار است ايجاد شود نشانده و فکر ميکنند تشکل کارگری مورد نظرشان همين اجتماع آحاد فعالين پراکنده و متفرق است."

يا :  "شعار تشکل خوبست يا کار مزدی بايد لغو گردد برای طبقه کارگر نه منشا حرکتی است و نه نانی به سفره امروز کارگر اضافه ميکند."

بنا بر اين بايد به  کسانی که به پيروی از کينه و نفرت فرقه ای و مذهبيشان جای جملات و گفته های من را عوض کرده و سکتاريسم مورد نظر من را که در ابراز وجود زمخت و علنی آنها خود را مينماياند بايد گفت که، "سکتاريسم طبقه کارگر" را از کجا آورديد، و چرا سکت و فرقه خود را به طبقه کارگر ميچسپانيد و نسبت ميدهيد؟

بهترين دوستی برای کارگر اين است که طبقه کارگر و تشکلها و فعالينش را از اين سکتاريسم و فرقه بازی چپ سنتی که ربطی به کارگر و جامعه ندارد بر حذر داشت. اين کار ما است.  

خلاصه، بحث سکتاريسم در مطلب من اشاره به گرايشات غيرکارگری و غيراجتماعی دارد که از بيرون به ميان کارگران برده ميشود. اتحاديه کارگران اخراجی و بيکار هم بايد خود را از اين گرايشات مضر و مخرب بتکاند و هم اگر اين تجمع و اتحاد شانسی داشته باشد در اين است که به سمت کارگران شاغل بچرخد. چرا که در رابطه با مساله بيکاری،  اتحادی از کارگران شاغل وبيکار لازم است . تشکلی از کارگران شاغل و بيکار عليه بيکاری لازم است که دامنگير کل طبقه کارگر است. بدون اين نه ميتوان جلو  اخراج و بيکارسازيها را گرفت و نه ميتوان برای کارگر اخراجی و بيکار بيمه بيکاری گرفت.

اين شانس را نبايد از دست داد و گرنه تضمين اتحادی پايدار و ابراز وجودی قدرتمند و موثر که از عهده اختناق بر آيد و مطالبه ای به دست آورد  برای کارگران دشوار و نيروی زيادی ممکن است به هرزبرود.


نفی گرايی و "نکنيد"ها

اما از انصاف اگر نگذريم دعوای اين "ناپلئونهای بزرگ" بر سر منافع کارگر نيست. بر سر منافع حقير فرقه ای خودشان است.        

کارگر پناهی چپ سنتی و فرقه ای  اگر رياکارانه نباشد،‌ دوستی خاله خرسه نسبت به کارگر است. تقديس کار و کارگری، تو کارگر نيستی،‌ کسی حق ندارد به کارگر و مردم بگويد بالای چشمت ابرو است و الا ما ناراحت ميشويم! همه اين تفکر و  ادا و اطوارها ريشه در سنت چپ غير اجتماعی و پوپوليسمی دارد که هيچوقت خيری به کارگر و مردم نرسانده و خود در حاشيه کارگر و مردم به تبليغ و مدح و ثنای هر پديده ای صرفنظر از نتيجه و عواقبش، مشغول است.

فتوادهندگان، سرانجام کارگر پناهی را بهانه کرده تا حرفهای کهنه خود را که قاعدتا تصور ميرفت از تکرار آن شرم کنند، را تکرار کنند!

اينها ميگويند شما پرچم نفی و انکار را بر افراشته ايد. حتما منظورشان را ميفهميد،

اينها از اينکه ما به مردم گفتيم که با هخا نرويد! به مردم گفتيم که دنبال جريانات ارتجاعی و فاشيستی آذربايجان نيفتيد! با الاحواز نرويد! پرچم کردستان بزرگ را به بهانه اوجلان بلند نکنيد! به مردم جهان گفتيم بمباران مردم لبنان جنايت و محکوم است... اينها از نظر پوپوليستهای سنتی پرچم نفی و انکار است. اين تفکر و سنت بارها جواب گرفته و الان مورد نظر من نيست گر چه تمام دعوای اينها بر سر همين مساله است و بقيه بهانه.

بر اساس اين تفکر پوپوليستی و فرقه ای ،‌ نبايد گفت  اتحاديه کارگران اخراجی و بيکار اگر بخواهد قوی و پايدار بماند، بايد به سمت کارگران شاغل بچرخد، اگر اين را بگوييد، منظورتان انحلال اتحاديه است.يا تذکر اينکه مگر نميبينی اتحاديه دارد مبارزه ميکند و اول مه ميگيرد!

بر اساس اين تفکر پوپوليستی و کارگر پناهی نميتوان و نبايد به اسالو گفت بالای چشمت ابرو است و اگر اين را بگويی حتما منظورت  نفی و انحلال اتحاديه کارگران شرکت واحد است! ... يا  انتقاد از اسالو که چرا وقتی حرف از اتحاديه کارگران شرکت واحد است حتما بايد مکررا به سر جمهوری اسلامی قسم بخوريد و بگوييد، "ما  جمهوری اسلامی را قبول داريم"، "ما فقط چيزهای کوچکی ميخواهيم..."،  مکروه و ضدکارگری است!  اگر من اسالو را جريانی راست در اتحاديه کارگران شرکت واحد بنامم  که منافع کوتاه و دراز مدت کارگران را نمايندگی نميکند،‌ حتما به خاطر اينکه تازه از زندان بيرون آمده، بايد تکفير بشوم! و بالاخره اگر من  سنديکاليسم را جريانی راست در جنبش کارگری بنامم،  به اين معنا است که فلان و بهمان سنديکا را نفی کرده ام!

 برای آزادی اسالو و برای اينکه  او و هر شهروند اين مملکت ،  آزاد باشد حرفش را بزند هر کاری بايد کرد. اما تلاش برای در آوردن طبقه کارگر و مردم  از زير بار انحرافات و راسترويهای سنديکاليستی و پوپوليستی، حياتی و ضروری  است. قهرمان سازی از کارگر و تبليغات پوپوليستی و فرقه ای حول و حوش تحرکات کارگری و مردم کار ما نيست.

علاوه بر اينها ضديت مستمر و خستگی ناپذير اين جريان با گارد ازادی محيرالعقول است. سرت را بخارانی، از کارگر و زن و جوان و معلم و هخا و اذربايجان حرف بزنی يک پای ثابت هدف اينها خصومت با گارد  آزادی است. اين خصومت نميتواند چيزی جز ناباوری به حزب  و قدرت سياسی حکمت باشد. ما در عين اينکه مردم  را از رفتن به زير پرچم ناسيوناليم و فاشيسم و برحذر ميداريم، در همان حال طبقه کارگررا به مبارزه ای اقتصادی بی امان برای بهبود شرايط کار و زندگيش و به اتحاد و تشکل در مجامع عمومی و شوراها و سنديکاهايشان فرا ميخوانيم و رهبران و فعالين کارگری را به اتحادی فراگير و دست در دست هم دعوت ميکنيم و همزمان کارگران سوسياليست و کمونيست را به حزب حکمتيست فرا ميخوانيم. گارد آزادی بخشی از تلاش ما و مردم برای تغيير توازن  قوا به نفع مردم و عليه جمهوری اسلامی و برای دفاع از آزادی و مدنيت و انسانيت در فردای سرنگونی رژيم در برابر همه نيروهای ارتجاعی که پرچم فروپاشی شيرازه مدنيت جامعه را برافراشته اند، است.

آيا ميتوان انتظار حمايت از اين تلاش  انسانی و بزرگ را از جريانی پوپوليست  و غيراجتماعی  که افقش  نوک بينی فرقه خود فراتر نيست، داشت؟‌ مشکل است!

باز هم، کدام تشکل کارگری؟ نه


کميته پيگيری و هماهنگی و از اين قبيل، تشکل کارگری نيستند. آسنگران به سبک شعبده بازها،  سنديکای شرکت واحد، هيات موسس سنديکاهای کارگری، کانونهای صنفی معلمان و از اين قبيل را کنار کميته پيگيری و هماهنگی ميچيند تا بگويد اين دو تا  هم از آن قماشند. و تشکلها  و تحرکات کارگری  از جمله احيای سنديکای شرکت واحد را در ادامه و در دل تحرک اين کميته ها و به همت آنها قلمداد ميکند!

من چه قبلا و در مطلب  مورد حمله اخير هم  در باره خصوصيات اين کميته ها و گرايشات درون آنها گفته ام. از قبيل:

"چسپيدن و پلکيدن اين گرايشات در ميان بخشهای کارگری پراکنده و کوچک و کم تاثير کارگری،‌ سکتاريسم و فرقه گرايی درون آنها و رقابتهای فرقه ايشان با هم، پراکندن سموم ضديت با حزب و  حزب گريزی در ميان کارگران، بيرون کشيدن کارگر از محل طبيعی کار و زندگی و نامنويسی او در فرقه خود، گرفتن حق عضويت و تقسيم کار فرقه ای و روشهای باز هم فرقه ای در شيوه کار و عمل،  بيتفاوتی نسبت به تحولات جامعه و حتی مبارزه اقتصادی و رفاهی کارگران..."

 برای مثال شعبه ای از اين گرايش ، در حاليکه طبقه کارگر با هزار و يک مشکل در مباره اقتصادی و عليه اختناق روبرو است ميخواهد کار مزدی را  لغو کند و تشکلی "سراسری" و "فرا کارخانه ای" عليه کار مزدی سازمان دهد و اسم آن را ميگذارد تشکل هماهنگی. کميته هماهنگی در اين نگرش فرقه ای و سکتاريستی هم شورا و هم سنديکا و مجمع عمومی و هم به جای حزب است. عملکرد اين گرايشات جز اغتشاش و انحراف و  تفرقه  در جنبش کارگری  نيست. طبقه کارگر و فعالين کارگری بايد يک بار و برای هميشه يقه خود را از اين گرايشات غير کارگری و فرقه ای و غير اجتماعی رها کنند.

گرايشات غيرکارگری و پوپوليسم چپ سنتی کارگر را برای آکسيون ميخواهد. ما خواستار يک افق روشن در ميان کارگران و  اتحادی پايدار و روشهای اجتماعی و مبارزات توده ای و سراسری طبقه کارگر و بخصص به ميدان آمدن بخش کليدی اين طبقه هستيم.

تا آنجا  که روی سخن من با فعالين اتحاديه کارگران اخراجی و بيکار است،  ميگويم که اين ماتريال خوبی برای راه اندازی جنبشی عليه بيکاری از کارگران شاغل و بيکار است. حتی جنبشی عليه قراردادهای موقت کار، عليه قرارداد سفيد و حقوقهای معوقه است. کارگری که ۶ ماه کار ميکند و هنوز دستمزدی نميگيرد  شرايط زندگيش بدتر از کارگر بيکار است. کارگر بيکار اگر فرصت تلاشی برای امرار معاش دارد انها ندارند. بنا بر اين جنبش عليه بيکاری جنبشی بسيار فراگير و شامل همه کارگران شاغل و بيکار است.  عليه فلاکتی است که دامنگير طبقه کارگر شده ا ست.

گرايشات غير کارگری و سکتاريسم و فرقه بازی احزاب و جريانات چپ سنتی از قديم تا کنون  مانع جدی گسترش اتحاد و تشکل کارگری اند. ما موظفيم طبقه کارگر را از اين بختک  نجات دهيم .

در ادامه همين مبحث اضافه ميکنم که فتوا دهندگان عليه من،  يک کلمه در مورد چه بايد کرد بحث من در رابطه با تشکل و اتحاد کارگری نميگويند و خود را به کوچه علی چپ ميزنند.

 من سنت و خط و سياستی را در جنبش کارگری درست ميدانم که متکی بر اينها باشد:

۱- اتحادی کارگری از کارگران شاغل و بيکار عليه بيکاری با همه آن دلايل و خصوصياتی که در مطلب "کدام تشکل کارگری" و اين مطلب گفته ام. جنبشی عليه بيکاری که در واقع عليه ناامنی شغلی و قراردادهای موقت و سفيد، عليه حقوقهای معوقه، عليه اخراج و بيکارسازيها، برای بيمه بيکاری و بالاخره عليه فلاکت همه جانبه ای است که دامنگير طبقه کارگر شده است.

٢- برپايی جنبش مجمع عمومی به عنوان نقطه قدرت  اتحاد کارگری هر محل کار و تشکلی ساده و امکانپذير و محل دخالت همه کارگران در تصميم گيری و مبارزه برای بهبود شرايط کار و زندگيش.

٣- اتحادی از فعالين و رهبران کارگری و نمايندگان مجامع عمومی و پيشروان مبارزه اقتصادی کارگران بخصوص در مراکز بزرگ و محوری کارگری.

٤- دخالت طبقه کارگر متحد  و متشکل در سرنوشت جامعه و قرار گرفتن در پيشاپيش جنبش و مبارزه توده ای برای سرنگونی از طريق اعتصابات سراسری و هماهنگ در مراکز کليدی کار ( شرکت نفت، ماشين سازيها، کارگران بخش خدمات شهری ...)

٥- عطف توجه جدی کارگران و بخصوص فعالين کارگری سوسياليست و کمونيست به حزب کمونيستی کارگری خود، شريک شدن در سرنوشت اين حزب و اتکا به آن برای رهبری و هدايت مبارزات توده ای طبقه کارگر و مردم در تعيين تکليف نهايی قدرت به نفع طبقه کارگر و مردم...

اين خط ميتواند و بايد در ميان طبقه کارگر جا بيفتد. از هر حرکت ولو کوچک کارگران و از هر اتحاد ولو کوتاه مدت يا محدود کارگران بايد حمايت کرد. اما همزمان نبايد فراموش کرد که کار ما تقديس خود و تعريف و تمجيد نيست. ما موظفيم در کنار هر منفعت ولو کوچک و هر دستاورد ولو کم ،  منافع درازمدت و پايدار تر طبقه کارگر را مد نظر داشته باشيم. اين قطب نمای طبقه ما در مبارزات روزمره و برای مطالبه ای ولو کوچک است.  


مطالب ديگری از همين نويسنده

--------------------------------------------------------------------------------

 دوستان مردم کيانند؟‌(در ادامه مطلب "کدام تشکل کارگری؟")

اکتبر: کداميک از بحثهای حکمت بيشتر شما را تحت تاثير قرار داده است؟

کدام تشکل کارگری؟

گارد آزادی، گامهايی به پيش!

کار و زندگی کارگران مهاجر در کردستان عراق 

July 04, 2007

بهمن شفیق: مؤخره بر «کالبد شکافی یک فریب»