" /> از میان مقالات: October 2007 Archives

« September 2007 | Main | November 2007 »

October 31, 2007

تقی روزبه:نگاهی به یک حرکت دانشجوئی موفق وچالش های پیشاروی آن

 taghi_roozbeh@yahoo.com

برگزاری تریبون آزاد دوشنبه گذشته در دانشگاه پلی تکنیک برای آزادی سه دانشجوی زندانی را می توان بدلیل داشتن برخی ویژگی ها یک حرکت موفق والگوی مثبتی از اتحاد عمل طیف های گوناگون دانشجوئی بشمارآورد.دراین جا  به شماری ازمهمترین مولفه های این الگوکه نقش اساسی درموفقیت این حرکت داشت اشاره می کنیم :

نقاط قوت:

الف-اهمیت طرح یک(یا چند) خواست مشخص وفراگیروبسیج کننده اعم ازمطالبات صنفی ویا سیاسی .دراین حرکت  مشخص البته خواست آزادی  سه دانشجوی زندانی این دانشگاه بعنوان خواست کانونی برجسته بود.خواستی که علیرغم رنگ وبوی دانشجوئی، درعین حال یک خواست سیاسی هم محسوب می شود. بنابراین برای شکل گیری یک آکسیون کمابیش توده ای طرح سوژه های بسیج کننده بعنوان یک شرط لازم برای  موفقیت دارای اهمیت است.

ب-شرکت طیف های گوناگونان دانشجوئی بهمراه انبوهی از دانشجویانی که به هیچ کدام ازطیف های شناخته شده نظیرسوسیالیست ها ونیروهای چپ،لیبرال ها وانجمن اسلامی وازجمله طرفداران طیف تحکیم وحدت وابسته نبودند.چنین طیفی علیرغم داشتن اختلافات سیاسی وایدئولوژیکی اما توانستند حول خواست مشترک فوق به اقدام مشترک دربرابراستبدادحاکم مبادرت کنند.

بنابراین همکاری طیف های شناخته شده دانشجوئی درراستای مبارزه با استبدادوعلیه سرکوب درکنارحضورنسبی بدنه دانشجوئی را باید ازویژ گی های آن بشمارآورد.هم چنان که قید نسبی بودن این حضورحاکی ازآن است که هنوز دامنه آن-درمقایسه با کمیت دانشجوئی و پتانسیل موجود درآن -رضایت بخش نیست و باید تلاش های بیشتری برای تقویت آن درگام های بعدی صورت گیرد.

ج-مشخصه دیگراین حرکت آن بود که درکنارمطالبات مشترک و فراگیر، حضورطیف های گوناگون،بویژه نیروهای چپ با شعارها و پرچم های مستقل خودمشهود بود. حضورفوق اگربه شیوه اصولی ومتناسب صورت گیرد و نخواهد کل حرکت را تحت هژمونی خود عنوان کند واجازه ندهد که تنش های برخاسته ازآن اصل تداوم حرکت را تحت الشعاع خودقراربدهد،بسیارمثبت بوده و راه مناسبی است برای پیوند حرکت های مشخص با راهبردهای عمومی مثل ،آزادی وبرابری ،نان،سوسیالیسم،علیه جنگ وجنگ طلبی و....ونیزمطالبات دیگری چون آزادی همه زندانیان سیاسی ویا ضرورت پیوند جنبش دانشجوئی با جنبش کارگری و زنان و معلمان و ... . دریک کلام تبلوری  بودازیک جنبش متکثروچندگونه وبدورازافسون همه باهم.

د-ازدیگرمشخصات این حرکت حضورسازمان یافته دانشجویان چندین دانشگاه مهم دیگرنظیردانشگاه تهران،علامه و خواجه نصیر و...برای مشارکت دراعتراض واعلام همبستگی با آن بود.حرکتی که صرفنظرازمحدودیت ها ویاشکل مشخص خود،بعنوان نمونه ای ازهمبستگی سازمان یافته وجلوه ای از هم آهنگی دانشگاه ها، درگام های بعدی می تواندبه سطح بیشتری ازدانشگاه ها و مؤسسات دانشجوئی چه درتهران وچه درسطح سایرشهرها واستانها تعمیم داده شود.به مشخصات مزبور می توانیم  تلاش برای جلب اساتید و همبستگی بین دانشجویان واساتید را نیزبیافزائیم.

این که چنین حرکتی درجو سرکوب حاکم برفضای جامعه ودانشگاه وعلیرغم کنترل شدید درون وبیرون دانشگاه-که تاضرب وشتم دانشجویان ودرگیری با آنها هم جلورفت-شکل گرفت و با شعارهای کوبنده ای چون مرگ براستبداد همراه شد،نمایانگرگوشه ای ازپتانسیل اعتراضی دانشجوئی است که اگردرسطح دانشگاه ها سراسری شود،می تواند تأثیرمهمی درمقابله با فضای رعب و سرکوب برجای نهد. هم چنین می توان ازانبوه شعارها وپلاکاردها وبیانیه ها و سخنرانی ها فهمید که درکنارمشخصات فوق،شاهد مطرح شدن برخی مطالبات دانشجوئی فراگیروپایه ای هم چون طرح تشکل های مستقل دانشجوئی،انحلال نهادهای سرکوب دانشجوئی وابسته به رژیم، نظیر بسیج ودفاتررهبری و ....هستیم. اهمیت طرح این گونه شعارها و مطالبات ازآنجاست که رژیم درفضای دانشگاهی دراقلیت محض قراردارد،باین دلیل ونیزگستردگی حجم دانشجوئی کشور،این فضا می تواند با برآمدجنبش دانشجوئی و حضورگسترده بدنه ومجامع دانشجوئی،کنترل فضای دانشگاه ها را تاحدود زیادی ازچنگ رژیم خارج کند.بطوری که نتواند به آسانی درآنجا تردد کند،نتواند بطوررسمی شعبه های نهاد های گوناگون سرکوب خود را مستقرنماید.نتواند دوربین های کنترل خود رانصب کند،نتواند آپارتایدجنسی وبایدها ونبایدهای مافوق ارتجاعی خود را به دانشجویان دیکته نماید.هم چنان که می تواند  با تشکیل شبکه های حمایت ازاعتراضات سایرجنبش های اجتماعی وطبقاتی پیوندهای عمقی وعملی محکمی با آنها برقرارکند. دانشگاه فشرده وماکت کوچکی ازجامعه است، سرکوب سیاسی ومذهبی و جنسی وملی و...ومبارزه علیه آنها درآن بازتاب دارد،هم چنانکه شکاف های طبقاتی جامعه درآن بازتاب دارد.بنابراین جنبش دانشجوئی می تواند با تکیه برحلقه های متداخل خود با جنبش زنان وکارگران و ملت های تحت ستم و...وبطورکلی با جامعه پیوندهای مناسبی برقرارکند.

چالش ها:

درکنارنقاط قوت وظرفیت های بالقوه ای که دربالاشمرده شد،اما درحرکت فوق ودرپی آن شاهد سربرکشیدن برخی چالش ها نیزبودیم. وجود این نوع منازعات وچالش ها البته غیرطبیعی نیست اما بشرط آنکه بتواند درچهارچوب هدف ها واولویت بندی های راهبردی جنبش دانشجوئی قراربگیردودامنه آن ازکنترل خارج نشود:

وقتی ازاهمیت جنبش دانشجوئی و اقدامات معطوف به قوام گرفتن آن سخن به میان می آید(مساله ای که بدلیل پراکندکی وضعف مبارزات کنونی دانشجوئی ازیکسوووسعت تعرض وسرکوب رژیم ازسوی دیگر،ازاهمیت زیادی برخورداراست. و بدرستی دراطلاعیه های نیروهای چپ  نیزمورد توجه قرارگرفته است)،باید توجه داشت که هیچ طیفی وجریانی به تنهائی معادل جنبش نیست ونمی تواند باشد.گرچه بخشی ازآن است و بسهم خود تأثیرگذار. بنابراین ادعای تقویت ویادفاع از شعار جنبش دانشجوئی الزاماتی داردکه پذیرش پلورالیسم و طیف بندی های گوناگون ازعناصر اصلی آن است. ازدیگرالزامات آن این است که هیچ گروهی نمی تواند-ونباید هم باو اجازه دادشود-که رهبری آن را مصادره کند وهژمونی آن را بخود منتسب نماید. نباید فراموش کرد که هیچ عاملی چون انکارخصلت چندگونگی گرایشات موجود ومصادره رهبری جنبش نمی تواند مانع پاگرفتن جنبش ویا ازنفس انداختن آن گردد.درحقیقت نخستین آفت این کار، گریزاجتناب ناپذیربدنه ازصحنه عمل اجتماعی ومخدوش کردن اصل جنبشی مقاومت وفرایندتکوین آن است.دومین آفت را باید زائده سازی جنبش ها وکنترل آن توسط کنترل کنندگان دانست که جنبش را ازمسیر خودبنیاد وخودرهان دورمی سازدونیزآفت های دیگری که ذکرش ازحوصله این نوشته خارج است.

چنان که درجریان برگزاری این آکسیون اعتراضی و پس ازآن شاهدیم،درنخستین گام ودرحالی که هنوزچیزی نه بداراست ونه ببار، شاهد اوج گیری منازعه برای کسب به اصطلاح هژمونی انحصاری  حرکت هستیم . چنان که درهمین رابطه با تهاجم و ادعاهای تحکیم وحدتی ها مواجهیم که گویا خود را پدرخوانده جنبش دانشجوئی دانسته وبرآنند تا حرکت را بسود خود مصادره کنند.وبهمین دلیل آنها عملا قواعدمسلم حرکت جنبشی ازجمله پذیرش حضورمتکثر وپلورالیستی دانشجوئی را نقض کرده وازهم اکنون با تمرین انحصارطلبی ویکه تازی،از حضورمستقل سایرگرایشات  وبرافراشته شدن مستقل پلاکاردها  وشعارهای مستقل آنها برآشفته می شوند. شعارآنها این است که یا زیرپرچم "ما" باشید یا بیرون از"ما" خودتان جداگانه عمل کنید. وروشن است که درپیش گرفتن چنین سلوکی جلوه بارزی ازهژمونی طلبی و انحصارگرائی است که البته آن سوی سکه اش تکه تکه کردن جنبش دانشجوئی است. درهمین جا لازم به تأکید است که نیروهای چپ و سوسیالیست نباید به دام رقابت با آزمون هژمونی طلبی این گونه جریانات بیفتند. چون که هژمونی طلبی برای شکل گیری اعتراضات  بزرگ وسراسری حکم سم را دارد.بنابراین مبارزه علیه هژمونی طلبی نیروهای راست وتحکیم وحدتی ها ازسوی چپ ها نباید ونمی تواند ازموضوع هژمونی طلبی متقابل ومنازعه برسرآن صورت گیرد.  اگرچنین شود، گرفتار دعوا برسرلحاف ملا خواهیم شد که فقط به دردپراکنده سازی می خورد تابرانگیختن اعتماد درصفوف دانشجوئی.درواقع اگربخواهیم با تسامح ازاصطلاح هژمونی طبیعی سوسیالیست ها ونه البته هژمونی طلبی سخن به میان آوریم،قبل ازهرچیزباید از دفاع وحفاظت ازمولفه های اصلی قوام دهنده یک جنبش ودفاع ازمنافع عمومی سخن به میان آوریم که  بسترحصول طبیعی هژمونی توسط سوسیالیست ها را تشکیل می دهد. درچنین بستری است که  خواست های مشخص بعنوان شرط حیاتی و نقطه آغازیک حرکت برای به  میدان کشیدن بدنه هرچه بیشتری ازدانشجویان وبعنوان بستری مناسب برای پیشبرد آماج های استراتژیک مشروط به  توافق حول پیش فرض ها وموازین اخص هیچ کدام ازگرایشات نمی شود. ضمن آنکه با پذیرش اختلافات وخصلت تکثرجنبش دانشجوئی وادامه مبارزه  نظری-سیاسی درکناراتحادعمل، جنببش می تواند برپایه تجربه زنده خود و کسب آگاهی های بیشتر گام به گام نیرومندتر ورادیکال ترشود.واگردراین مبارزه نیروهای سوسیالیست وچپ ازمنافع عمومی  جنبش ونیرومند شدن آن دفاع قاطع بکنند(وظیفه ای که بنابه ماهیت اهداف ومطالباتشان شایستگی آن را دارند) واگر خود را به خواست های حقیروسهم خواهی های متداول جریانات راست و مدافع بورژوازی و یا فرقه گرایان تنزل ندهند،درچنین صورتی، شکل گیری وقوام جنبش های اجتماعی فی نفسه به معنای ریشه دواندن جنبش چپ ومواضع آن ها هم هست. تنها درچنین بستری وبرپایه چنین برخوردی است که نیروهای راست ناگزیرمی شوند یا تن به ایزوله شدن خود بدهندو یا آن که  به قواعد حرکت جنبشی تمکین نمایند.

 سیاست راهبردی چپ ها برای پاگرفتن وتقویت جنبش های اجتماعی وطبقاتی گسترده و داشتن پیوند ارگانیک و متقابل با آنها مستلزم آنست که هیچ وقت حرکت وعملکرد معطوف به جنبش های اجتماعی را به سطح هژمونی طلبی مبتذل و رایج بورژواها وفرقه ها گرایان تنزل ندهند و برهمین پایه  مبارزات نظری وافشاگرانه آنها درصحنه عمل سیاسی که بسیارهم لازم است-مثلا درمورد لیبرال ها -  بجای مبارزات تجریدی و غیرقابل فهم برای توده دانشجویان، باید عمدتا درارتباط با مسائل مشخص سیاسی-طبقاتی ومبتنی بر تجربه زنده توده های دانشجو وتعمیق آن براین بستر باشد.

درانتهای این نوشته هم چنین لازم است  به یک نکته دیگرنیزاشاره کنم:پذیرش پلورالیسم وگرایشات گوناگون درجنبش ضداستبدادی واتحادعمل حول خواست های مشخص،درعین حال به معنی پذیرش تشکل های گوناگون نیزهست. بنابراین شعارایجادیک تشکل سراسری دانشجوئی-که بعضا ازسوی نیروهای چپ هم شنیده می شود- اگربه معنی نفی تشکل های دیگرباشد البته نادرست است.ازجنبه عملی هم همانطور که واقعیت ها نشان می دهد،درمیان جنبش دانشجوئی گرایشات وطیف های گوناگونی ازجمله لیبرال ها-اعم ازمذهبی ولائیک-  ونیروهای چپ که آنها هم به نوبه خود دارای گرایشات متعددی هستند،وجود دارند که نمی توان آن را  درقالب یک تشکل  سراسری دانشجوئی گنجاند.بدیهی است که درچنین شرایطی با چنین اختلافاتی ایجاد یک تشکل مستقل اگرناظربه جمع شدن این گرایشات زیر چتریک تشکل واحد باشد یا غیرعملی است و یا درصورت امکان منجربه سازش غیراصولی می گردد.واگرناظربرهژمونی یک گرایش برگرایشات دیگرباشد نیزهم نادرست است و هم غیرعملی ودرحکم حذف برخی گرایشات دیگر ازسوی برخی گرایشات دیگراست. 

بنابراین شیوه درست واصولی همانا طرح شعار تشکل های مستقل دانشجوئی(درانطباق با گرایشات  اصلی) ازیکسو،وهمکاری وائتلاف ولاجرم هماهنگی هرچه بیشتر این تشکل ها حول مطالبات مشخص ومشترک ازدیگرسواست.بدیهی است که دامنه این همکاری را اشتراکات واقعی با تأکید برنقش وحضوربدنه دانشجوئی وعمل برپایه آن تعیین می کند واگرفرض را برتحمیل بررژیم بگذاریم،می تواند دربهترین حالت به نوعی کنفدراسیون دانشجوئی تبدیل شود. ولی  نباید فراموش کنیم که درشرایط استبداد حاکم برایران اولااین حضورفعال و گسترده جنبش ها وبدنه دانشجوئی است که امکان شکل گیری وتداوم تشکل های سراسری ومستقل را فراهم می کند وبنابراین درنظرگرفتن رابطه متقابل این دو دارای اهمیت حیاتی است. بخصوص وقتی هنوزبدنه جنبشی ضعیف باشد،تأکید بک جانبه بروجه دیگرمی تواند مخل پاگرفتن متوازن هردووجه و آسیب زدن به هردوی آن گردد. و ثانیا درمرحله کنونی فرایند جنبش دانشجوئی هنوزدرمرحله تشکل یابی گرایشات گوناگون ازیکسوو همکاری آنهابا یکدیگرازسوی دیگر قراردارد.درهرحال تأکید برنقش ومشارکت فعال بدنه دانشجوئی علاوه برعوامل پایه ای دیگر،هم چنین بخاطرآن است که وجود سنگین وزن آن بعنوان قاعده هرم می تواند نیروی گزیزازمرکزوهژمونی طلبانه این یا آن گرایش را مهاربزند.

البته درمورد تشکل سراسری ِهرکدام ازگرایشات مشخص-بویژه درموردجریان چپ- ایده وشعارایجاد یک تشکل سراسری دانشجوئی چپ بعنوان یکی ازتشکل های مستقل دانشگاهی،علیرغم آنکه بطورکلی اصولی و درست وبسیارهم ضروری است،اما ناگزیراست برای موفق شدن درعمل دو واقعیت زیر را درنظربگیرد:نخست همان عنصرسرکوب را واین که بدون یک جنبش قوی و نیرومند که ازتشکل وابسته به  خود دربرابریورش رژیم دفاع موثربکند چنین تشکل سراسری اگرزودرس باشد ومراحل لازم را طی نکرده باشد نخواهد توانست دوام بیاورد ونخواهد توانست توده ای بشود وثانیا با توجه به دامنه اختلافات وگرایشات موجود درمیان آن، بدون دست یابی به بلوغی که منازعه حول دست یابی وحدت ایدئولوژی -نظری –سیاسی  راشرط تشکیل چنین تشکلی  قرارندهد ودرعین حال ازیک منش دموکراتیک موردنیاز کاروفعالیت جمعی برخوردارنباشد،ناممکن است.درهرحال مسیرسازمان یابی ورسیدن به چنین تشکل سراسری نیزبی نیازازپذیرش واقعیت پلورالیستی آن نیست وقبل ازهرچیزاز پائین به بالا وباگسترش هماهنگی وهمکاری فشرده گرایشات گوناگون دانشجویان چپ وسازمان یابی برمنبای واقعیت پلورالیستی آن می گذرد. ضمن آنکه باید تأکید کرد که حضورمستقل ومنسجم طیف نیروی چپ درسطح دانشگاه ها برای رادیکالیزه کردن  جنبش دانشجوئی و تقویت پیوند آن با سایرجنبش های اجتماعی و طبقاتی انقلابی دارای اهمیت حیاتی است. اما درشرایط سرکوب واستبداد بی امان باید آن را بطورعملی ونه الزاما بصورت رسمی ویا تماما علنی برپاکرد.باید بیش ازغرق شدن درشکل پردازی وساختارگرائی به کارکرد عملی آن توجه کرد وفرم آن را بدورازالگوبرداری به نحوی فراهم کرد که درانطباق با شرایط سرکوب بوده و قابل دوام باشد. درهرحال میزان پیشرفت درآن بستگی به میزان پیشرفت جنبش پایه دارد وگرنه درگسست رابطه اش با آن خطر طعمه سرکوب شدن جدی بوده ومی تواند ضربات جبران ناپذیری به نیروهای چپ وارد سازد.بهمین دلیل است که می توان نتیجه گرفت که برپائی تشکل های مستقل سراسری درگروعطف نیروهای چپ و سوسیالیست به تقویت جنبش های پایه درسطح دانشگاه ها وپیش بردآن به موازات ودرتناسب با چثه مند شدن این جنبش ها است ونه برعکس.   

2007-10-29-86-08-07

http://www.taghi-roozbeh.blogspot.com/

 

 

October 30, 2007

بهمن شفيق :کمدی الهی

۱- رشادت لیبرالیسم در جنگ برای آزادی
"... راه حل بنیادین مساله برنامه ریزی در ایران، نه ادغام یا انحلال سازمان برنامه، بلکه ارتقای مرکزیت واقعی آن برای «اداره» کشور است. مثلاً در شرایط سیاسی، اقتصادی، اجتماعی کنونی ایران، این سازمان باید به جای انحلال یا تضعیف، تحت پوشش و مدیریت مستقیم دستگاه رهبری قرار گیرد و به تدوین و نظارت قدرتمندانه برنامه های توسعه ای کشور بپردازد"[اى]. لیبرالیسم ایرانی در دفاع از آزادی بسیار پیگیر و سازش ناپذیر است. قهرمانان آن با شمشیر گداخته نقد در دفاع از آزادی سخنها گفته اند و شاهکارها آفریده اند. حقا که جامعه ایران جامعه نمک نشناسی است که هنوز قدر این مجاهدتها را نفهمیده و لوح افتخار مبارزه برای آزادی را به اساتید محترم تقدیم نکرده است. اساتید در دفاع از آزادی سنگ تمام گذاشته اند. دفاع از آزادی ایجاب می کند که رهبر برنامه ریزی توسعه کشور را مستقیما در دستان مقتدر خود بگیرد. دفاع از اقتدار و برنامه ریزی مقتدرانه گاهی وقتها عین دفاع از آزادی است. دفاع مستقیم از آزادی و نقد توتالیتاریسم و اقتدارگرایی را اساتید هنگامی صورت می دهند که سراغ مارکسیسم میروند. رمز این کار در چیست؟ دفاع این اساتید از آزادی از نوع دفاع استاد محترم مکتب شیکاگو، حضرت میلتون فریدمن، از آزادی است. اوشان هم پس از کودتای ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳ پینوشه در شیلی و سرنگونی آلنده و پس از کمی قتل و کشتار "جزئی" سوسیالیستها و کمونیستها و کارگران در دفاع از آزادی به مشاورت پینوشه برخاستند که به "تدوین و نظارت قدرتمندانه برنامه های توسعه ای" کشور شیلی پرداخته بود. رونوشت برابر اصل است. آنجا قپه بود، اینجا عمامه. آنجا اصل بود، اینجا کپی.


۲- فراخوان استمداد جوانان لیبرال
"گفتيم حداقل حوادث نشان مي‌دهد كه عصر ريش‌سفيدي تمام نشده است و همه جاي جهان مجالس سنا يا به قول عرب‌ها مجالس شيوخ كارشان گردآوري شيوخ و معمرين و باتجربه‌هاست. راستي آقاي ناطق نوري چرا شما و ديگر ريش‌سفيدان كشور مانند آقاي مهدوي‌كني و آقاي خاتمي و آقاي كروبي و آقاي هاشمي مجمعي از ريش‌سفيدان تشكيل نمي‌دهيد؟" ... "ساعت به ۳۰/۱۰ شب نزديك مي‌شود. طبق برنامه بايد ورزش كند. تا سحر آخرين سحر ماه‌رمضان را بيدار مي‌ماند و ورزش مي‌كند. ما نيز با وعده گفت‌وگويي تفصيلي درباره ريشه‌ها و آسيب‌هاي انحرافات از او خداحافظي مي‌كنيم. در حالي كه در دل آرزو مي‌كنيم اي كاش ناطق نوري به جاي رفتن به باشگاه ورزشي مي‌توانست به اتاق فكر نظام برود. اي كاش..."[يى] ای کاش. حقیقتا چرا این آقای ناطق نوری که Fitness میکند Think تانك ندارد؟ حقا که نظام سیاسی ایران نظامی بیرحم است که جوانان غیور لیبرال را از چنین اتاق فکرهایی محروم کرده است. تصور کنید که تشکیل چنین اتاقی چقدر کار نسل جوان مبارز لیبرال را راحت میکرد. امروز این مبارزان جوان چاره ای ندارند جز آن که خود با زحمت بسیار و کورمال کورمال راه خود را از معبر سنگین آزمون و خطا بیابند. آقای رفسنجانی، آقای کنی، آقای کروبی، آقای ناطق نوری، آقای خاتمی، این فریاد خواهش جوانان لیبرال را بشنوید و اتاق فکر درست کنید تا کله این جوانان از هجوم افکار درهم و برهم داغان نشود. این جوانان بیچاره همه چیز را باید خود کشف کنند و در همه عرصه های دفاع از آزادی شمشیر بزنند. آنها سهم خود در دفاع از آزادی را همیشه ادا میکنند. ببینید که چگونه بساط مستبدین پیرو چه گوارا را برچیده اند. این مبارزه اما ناتمام است. دفاع از آزادی هنگامی کامل است که اتاق فکری هم از ریش سفیدان نظام باشد که "به تدوین و نظارت قدرتمندانه برنامه های فکری کشور بپردازد". آنچه که اساتید لیبرال برای اقتصاد میخواهند در عرصه فکری مورد نیاز جوانان تازه نفس لیبرال هم هست که از پس مستبدین سوسیالیست برآیند. به این نیاز پاسخ دهید آقایان. نگذارید نسل جوان لیبرال مملکت پژمرده شود.

۳- قدرت دوگانه، همه قدرت به مجلس کارگری
" نخستین مجلس کارگری کشور عصر دیروز با حضور تعدادی از کارگران شوراهای اسلامی کار، انجمن‌های صنفی ، اتحادیه‌ها و دیگر تشکل‌های صنفی کشور در محل قدیم مجلس شورای اسلامی ، تشکیل شد.

به گزارش روز پنج شنبه خبرنگار اجتماعی باشگاه خبرنگاران دانشجویی ایران " ایسکانیوز " دبیرکل خانه کارگر در این مراسم گفت : خانه کارگر در این مدت ‪ ۱۰۷هزار و ‪ ۳۴۰نفر عضو جدید پذیرفته ‪ ۵۵درصد آن در نیمه نخست سال ‪ ۸۶جذب این نهاد شده که‌در مقایسه با دوره مشابه سال گذشته ، هشت درصد رشد داشته است."[iii] سرانجام مجلس کارگری تشکیل شد. خلاء قدرت در جامعه میرود که پر شود. مجلس کارگری که در اولین اقدام انقلابی خود ساختمان قدیمی مجلس شورا را به تصرف درآورده است، نشان از شکلگیری قدرت دوگانه در جامعه دارد. شکاف در بالایی ها به اوج میرسد. مجلس کارگری در اقدام سیاسی متهورانه ای که نشان از عزم این مجلس در تحقق اراده طبقاتی کارگران داشت به دیدار آیت الله رفسنجانی، مبارز دیرینه دفاع از منافع محرومان و کارگران - به ویژه کارگران پسته - شتافت و از ایشان خواست که تزهای آوریل انتخابات آتی مجلس را تحریر کند. همه قدرت به دست مجلس کارگری. مجلس کارگری هراسی از شوراهای کرنسکی-جهرمی به خود راه نخواهد داد. پیش به سوی تعیین تکلیف در قدرت دوگانه.

۴- زنان در حال پیشروی
"تیم فوتبال زنان ایران با شکست تیم فوتبال زنان هند برای نخستین بار به مسابقات بین المللی راه یافت"[iv] این پیروزی را باید به همه زنان ایران تبریک گفت. مسابقات زنان میتواند حتی در تهران هم برگزار شود و زنان ایرانی هم بالاخره خواهند توانست با حضور در استادیومهای ورزشی زنانه گام بعدی را در رسیدن به آزادی بردارند. دیگر نیازی به آن نخواهد بود که در شرایط حساس کنونی کشور اسلامی، در حالی که دشمن از همه طرف در حال توطئه بر علیه نظام است، وقت و انرژی نیروهای انتظامی فداکار جمهوری اسلامی صرف چیزهای بیهوده ای از قبیل حضور زنان در استادیومهای فوتبال شود. بحران سنگینی که با حضور یک دختر جوان در ورزشگاه انزلی ایجاد شد و پایه های نظام را آماج حمله قرار داد، میرود که به طور قطعی حل شود. دیگر نیازی به درج اخباری اینگونه نخواهد بود " ورود يك دختر جوان به ورزشگاه تختي انزلي در جريان ديدار ديروز « ملوان ـ پيروزي » قانون ممنوعيت ورود زنان به ورزشگاه هائي كه مردان در آنها حضور دارند را نقض كرد. مشخص نيست به اين دختر چگونه اجازه ورود به اين ورزشگاه داده شده است."[و] روشن است که نظام به این موارد تخطی از قانون برخورد قاطع خواهد کرد. اسلام زنان را آزاد کرده است و زنان نزد اسلام با مردان برابرند و نظام نیز همان قضاتی را سراغ زنان میفرستد که سراغ مردان فرستاده است.

۵- چه مثل چمران
بدون شرح.


جهان معاصر جهانی وارونه است. این وارونگی اما در جمهوری الله در بیقواره ترین، زمخت ترین و مسخره ترین اشکال متبلور شده است. این کمدی الهی رقت انگیز، این نمایش دروغ و فریب را میتوان و باید خاتمه داد.

بهمن شفیق

۸ آبان ۸۶ - ۳۰ اکتبر 2007

محمد حسین:بحران کمیته هماهنگی و ضرورت پیشروی

محمد حسین  -  عضو کمیته هماهنگی ...
1/2/86

با گذشت زمان دو گرایش درونی کمیته هماهنگی بیش از پیش از هم متمایز شدند و در مقابل یکدیگر صف آرایی کردند. در ابتدای شکل گیری کمیته هماهنگی، ظاهرا برهمه  متشکل کردن کارگران و اینکه این کمیته می خواهد بستر ساز ایجاد یک تشکل فراگیر باشد روشن بود و اختلافات در این مورد نیز نمی توانست مشکل ساز باشد. اما با تبیین نظری دیدگاههای اقای حکیمی ،روشن شد که اختلافات جدی تر از انچه تصور می شد هستند. به طور خلاصه بنیانهای نظری گرایش اقلیت(حکیمی) را می توان بر مبنای این چند مورد شناخت. 1- تشکل ضد سرمایه داری ظرفی است که می تواند همه کارگران را بسیج نماید  تا در تمام عرصه ها به جدال با سرمایه داری بپردازد و در نهایت تا سوسیالیسم پیش برود 2- در نتیجه همه احزاب و گروههای سیاسی و به طور مشخص حزب طبقه کارگر،نه تنها ضرورت خود را به عنوان تشکل رهبری کننده طبقه کارگر از دست می دهد بلکه سد راه تکامل مبارزه طبقه کارگر و پیشرویش به سوی سوسیالیسم می باشد.3-این دیدگاه با توجه به اینکه همه گرایشات دیگر در جنبش کارگری را به نوعی ایدئولوژیک ارزیابی می کند و برای هیچیک ارزش و اعتباری قائل نیست،در نهایت و عملا نه باهمکاری، تجمع و اتحاد بین فعالین رادیکال جنبش کارگری بلکه به تنهایی و در یک مقطع زمانی با فراخوان به اعضای وقت کمیته هماهنگی تشکیلات ضد سرمایه داری را می خواهد ایجاد نماید. 
در جریان مباحث درونی وعلنی که در مقابل این گرایش تا کنون انجام گرفته است می توانیم به ترتیب به مباحث زیر اشاره نماییم.
تشکل فراگیر طبقه کارگر ،تشکلی است که همه کارگران را میتواند در بربگیرد ( کارگران مذهبی و غیر مذهبی،کارگران با سواد و بی سواد،کارگران سیاسی وغیر سیاسی،کارگران محافظه کاروتندرو،کارگران پیشرو وعقب مانده و.....). ایجاد چنین تشکلی بر مبنای ابتدایی ترین و به روزترین مطالبات کارگران ممکن می گردد. آقای حکیمی در مقاله ای به نام "کشاکش دو رویکرد در کمیته هماهنگی...."در مورد نگاه دو گرایش موجود چنین می گوید: "فعال جنبشی،ضمن آنکه مبارزه اقتصادی- سیاسی کارگران را یک کلیت واحدی می داند،در مقام عمل،بر خلاف فعال فرقه ای ،از مبارزه اقتصادی کارگران شروع می کند."
 در واقع کارگرانی که هنوز به چنان سطح و شرایطی نرسیده اند که در مقابل مجموع سیستم سرمایه داری بایستند و مبارزاتشان به طور مشخص برای دستمزد عقب افتاده و یا افزایش دستمزد و یا علیه اخراجها و ... است را می توان در چنین تشکلی سازماندهی نمود.این مسئله نه بر اساس اراده و خواست ما یا این جریان وان گرایش بلکه بر مبنای واقعیتی جاری و ملموس است که برای هر انسان بی غرضی مبرهن می باشد.هزاران و میلیونها کارگر ایرانی که زندگیشان در جدال با سرمایه داری است و برای ابتدایی ترین مطالبات طبقاتیشان مبارزه می کنند نمونه بارز این مسئله اند،یعنی همه این کارگران در تضاد دائم با کارفرمایان خود برای این مطالبات ابتدایی گاه و بیگاه وارد کارزار می شوند اما این مبارزات به چنان مدارج و سطحی نرسیده که به تمامی بتواند خود را در مقابل سرمایه داری قرار دهد و به عبارتی دیگر با مطالبه نابودی سرمایه داری وارد کارزار گردد. تجمع کارگران نیشکر هفت تپه را در نظر بگیریم.این کارگران که چندین ماه دستمزد دریافت نکرده اند با مطالبه دریافت دستمزد عقب افتاده شان وارد کارزار شده و دست به اعتصاب و تجمع زدند. بله این به راستی مبارزه ای علیه سرمایه داری است که دستمزد کارگران را پرداخت نکرده و انها را شدیدا تحت فشار قرار داده است. اما  ایا این مبارزه به تمامی سرمایه داری را زیر سوال برده و مطالبه نابودی سیستم سرمایه داری در دستور کارآن است؟ در واقع مبارزه کارگران نیشکر هفت تپه فاصله زیادی تا مطالبه سرنگونی خواهی و نابودی سیستم سرمایه داری دارد .هر چند که این مبارزه را نیز باید جزئی از روند کلی مبارزه برای نابودی سرمایه داری دانست و بر همین مبنا نیز با تمام توان نه تنها در ان باید شرکت کرد بلکه به تمامی باید سعی در ارتقا و سازماندهی آن  داشته باشیم. همه ما فعالین جنبش کارگری می توانیم دهها نمونه از این دست را که طی سالهای گذشته اتفاق افتاده را بیاد بیاوریم . مبارزه کارگران الکتریک رشت برای دستمزدهای عقب افتاده،مبارزه کارگران کفش ملی در مقابل اخراج دسته جمعی،مبازره کارگران ایران خودرو برای پرداخت اضافه کاری های قبل از عید،بستن جاده ها به خاطرتعطیلی دهها کارخانه،مبارزه کارگران چیت قائم شهربه دلیل تعطیلی کارخانه و چیت کرج به دلیل عقب افتادن چند ماه دستمزد و.... از جمله مواردی است که همه ما با انها برخورد داشته و داریم. اساسا مبارزه طبقه کارگر بر مبنای همین شرایط اقتصادی است که با آن دست به گریبان است .اما این جدال در همین محدوده اقتصادی نیز گسترش نیافته و نمی توان انرا همه جانبه ارزیابی نمود،یعنی اینکه چرا کارگران کارخانه هایی که عمدتا دستمزدشان عقب افتاده و یا تعطیل شده اند برای مطالبه شان به خیابان می ایند و چرا کارخانه ها و صنایع بزرگ بسیار کمتر دست به اعتصاب و اعتراض می زنند . این واقعیت بیانگر این مسئله است که سطح مبارزه کارگران هنوز در حدی است که کم و بیش به آب باریکه خود دلخوش می کنند و یا حد اقل به نسبت کارگرانی که برای دستمزدهای معوقه پا به میدان می گذارند مبارزه نمی کنند. ما به خوبی می دانیم که همه میلیونها کارگری که در زیر بار کار کمرشان خم شده شدیدا تحت فشارند اما این به تنهایی کافی نیست و ضرورت تکامل مبازرات و ارتقا انها شدیدا حس می شود. بله این واقعیت را باید پذیرفت که اگر فقر به تنهایی باعث انقلاب می شد،کارگران همیشه باید در حال انقلاب کردن بودند. پس اختلاف بر سر این نیست که ما از مبارزه سیاسی شروع می کنیم و اقای جکیمی از مبارزه اقتصادی،بلکه اختلاف بر سر این است که ما می خواهیم مبارزه اقتصادی را گسترش دهیم و از حد مطالبه دریافت دستمزد عقب افتاده و یا افزایش دستمزد به مبارزه همه جانبه اقتصادی و در نهایت به مبارزه سیاسی که کل سیستم و مناسبات سرمایه داری را زیر سوال می برد ارتقا دهیم.اختلاف بر سراین است که حکیمی می خواهد در یک مبارزه اقتصادی بسیار محدود باقی بماند اما ما میخواهیم از آن فراتر برویم او می خواهد که در یک تشکل که فقط برای افزایش دستمزد مبارزه می کند درجا بزند اما ما خواهان بکار گیری تمام امکانات و تشکلهایی هستیم که در جهت منافع کارگران می توانند عمل نمایند. پس پارامترهای دیگری نیز در کارند که باید آنها را دید از جمله انها این واقعیت است که طیفهای مختلفی در طبقه کارگر و در شرایط مختلفی در حال حاضر وجود دارند و فعالین جنبش کارگری بر این مبنا تلاش دارند تشکیلاتی کارگری ایجاد نمایند که ابتدایی ترین و به روز ترین مطالبات را بیان نماید تا هر چه بیشتر بتواند کارگران را جذب نماید. این تشکل باید مطالبات به روز کارگران و مبارزات خودبخودی و پراکنده آنها را سازماندهی نماید و در واقع چند گام  جنبش کارگری را به جلو ببرد. اما آیا این تشکل ظرفی است برای رسیدن به سوسیالیسم؟ اگر بخواهد چنین وظیفه ای را به دوش بکشد ضروری است نه تنها مطالبات به روز کارگران را بیان کند بلکه همه مطالبات اقتصادی و حتی سیاسی را در دستور کار باید قرار دهد. یعنی به تمامی لازم است که سرمایه داری و ماشین دولتی انرا مورد تهاجم قرار دهد و این دیگر یک تشکل فراگیر کارگری علنی در این شرایط نیست بلکه یک حزب سیاسی است. اما اینکه چرا این تشکل ظرفیت این را ندارد تا وظیفه مبارزه علیه تمام سیستم سرمایه داری را به دوش بکشد از همین واقعیت ساده ناشی می شود که،اگر بخواهد تشکیلاتی سرنگونی خواه و با برنامه کاملا سوسیالیستی باشد و به صراحت در راستای متلاشی نمودن دستگاه دولتی وانجام انقلاب و نابودی تمام سرمایه داری عمل کند، دیگر کارگرانی که فقط مطالبه اقتصادی محدودی دارند و ظرفی برای ان مبارزه می خواهند را نمی توانیم جذب کنیم و هم چنین تشکلی نمی تواند فعالیت علنی و یا حد اقل نیمه علنی همانند تشکیلاتهای کارگری موجود داشته باشد. بر همین مبنا و واقعیت است که حزب طبقه کارگر ضرورت می یابد و تشکیلاتی باید وجود داشته باشد که همه مطالبات اقتصادی و سیاسی را مطرح نماید و تبلیغ کند تا طیف پیشرو جنبش کارگری را تحت تاثیر قرارداده و جذب نماید. تصور اینکه  وجود حزب طبقه کارگر ضرورتی ندارد،در واقع قرار دادن وظایف آن بر عهده تشکیلات کارگری فراگیر است و یا کوتاه آمدن از مطالبات همه جانبه طبقه کارگر برای نابودی کل سرمایه داری و دم و دستگاه ان می باشد. شاید این سوال پیش آید که پس حزبی که قادر نیست تمام کارگران را بسیج نماید به چه کاری می اید؟  حزب طبقه کارگرچون تمامی نظام سرمایه داری را زیر سوال می برد در چنین موقعیتی کارگران کمونیست را بسیج می نماید اما با پیشروی جنبش و رشد مبارزه طبقاتی قادر خواهد بود هزاران کارگر و حتی میلیونها نفر رابسیج نماید و بر علیه سرمایه داری جهت دهد. مگر در جریان انقلاب روسیه این اتفاق نیفتاد و میلیونها کارگر،سرباز و دهقان را بلشویکها رهبری نکردند؟ و یا مگر در جریان بر آمد مبارزات در کردستان کارگران و دیگر مردم با فراخوان به اعتصاب کومله دست به اعتصاب گسترده نزدند؟آیا این چیزی جزنتیجه فعالیت طولانی و مستمر حزبی در مبارزه طبقاتی کردستان نبوده است؟  بنا بر این دو تشکل حزبی و تشکل توده ای کارگری نه تنها تناقضی با هم ندارند بلکه هر یک در جایگاه خود و در موقعیتی قرار دارند که مکمل یکدیگر و در راستای پیشروی مبارزه کارگرانند .بدون هرکدام از آنها جنبش کارگری دچار لغزش میگردد و با موانع جدی روبرو خواهد بود .اگر طبقه کارگر دارای تشکل تودهای خود نباشد در چنین شرایطی چگونه ممکن است کارگران زیادی را که برای مطالبات روزمره و ابتدایی اقتصادی خود مبارزه می کنند را بسیج نمودو از این وضعیت پراکنده و جدا از هم وناپیگیر خارج ساخت. و از سوی دیگر اگر مبارزه حزبی طبقه کارگر وجود نداشته باشد چگونه می توان قطب سوسیالیستی ایجاد کرد که هر روز بیشتر و بیشتر ضرورت آن برجسته می گردد. چگونه می توان دائما سرمایه داری را و به تمامی به نقد کشید و کمونیستهای بیشتری را در حزب سازماندهی کرد تا جنبش کارگری را از صدها انحراف و نا آگاهی دور کرد .اگر همه اینها خودبخودی انجام می شد و جنبش کارگری بدون تاثیر از گرایش سوسیالیستی این راه را طی می کرد چه نیازی به حتی یک تشکل کارگری توده ای و یا به قول حکیمی ضد سرمایه داری بود.
اما نکته ای دیگر که در عمل اقلیت کمیته هماهنگی وجود دارد،به رسمیت نشناختن دیگر گرایشات و تشکلهای کارگری است که در هر قدم کمیته هماهنگی نمود داشته و مانع ایجاد کرده است.اما بهتر است در این باره اول گفته های آقای حکیمی را بشنویم :
"در عرصه عمل نیز،کمیته هماهنگی از یکسو- هر چند به صورت خود جوش و بدون هیچ بر نامه ای برای یاری به کارگران در متشکل شدن به نیروی خود و در عین حال با گوشه چشمی به عضو گیری کارگران برای کمیته- به هر حال در مبارزه کارگران شرکت می کند(از نمونه های شرکت فعالانه کمیته در مبارزات کارگران می توان شرکت آنان در مبارزات کارگران شاهو،کوره های آجر پزی وایگان،نساجی کردستان،معدنچیان باب نیرو،کارگران شرکت واحد،نساجی پرریس،اول ماه مه 1385در خیابان طالقانی تهران و کارگران یخچالسازی لرستان نام برد)اما از سوی دیگربه مثابه یک گروه سیاسی چپ در عرصه بیرونی با فرا خوان کارگران به پیوستن به خود تجمعات چتد ده نفره جدا از توده کارگران برگزار می کند و با گرو ههای دیگر شورای همکاری ... تشکیل می دهد و در عرصه درونی نیز هم و غم خود را صرف بحث اساسنامه ای و انتخاب هیئت اجرایی و بطور کلی تشکیلات سازی و عضو گیری می کند...."( نقل از همان مقاله)
اما به راستی باید دید که کارنامه اکثریت کمیته هماهنگی و اقلیت آن کدام است و هر یک چه رویکرد ی در این مدت داشته اند و آیا ادعای آقای حکیمی درست است یا نه؟
در جریان حمایت جهانی از سندیکای شرکت واحد،این گرایش با وجود انکه در اقلیت هیئت اجرایی بود با اعلام حمایت وحتی دادن یک اطلاعیه مخالفت نمود و متاسفانه اکثریت نیز  نتوانست تصمیم به موقعیی بگیرد و در نهایت کمیته هماهنگی در کنار مبارزات جهانی در حمایت از سندیکای شرکت واحد قرار نگرفت و در نهایت تبدیل به ناظری بی طرف شد. اما محمود صالحی به طور جدا گانه از این حرکت حمایت و پشتیبانی نمود و در این رابطه بیانیه ای نوشت که همه ما از آن با خبریم و اکثریت کمیته هماهنگی نیز با آن توافق داشت و دارد.درواقع نظر محمود صالحی نه نظر یک شخص بلکه بعنوان کسی که سخنگوی کمیته هماهنگی بود و دارای مقبولیت و محبوبیت است باید در نظر گرفته شود. آقای حکیمی گفته است "کمیته هماهنگی از یکسو..... در مبارزه کارگران شرکت می کند" و در پرانتز همه مبارزات خودبخودی کارگران را آورده و در ادامه گفته "اما از سوی دیگربمثابه یک گروه سیاسی چپ در عرصه بیرونی با فرا خوان کارگران به پیوستن به خود و تجمعات چند ده نفره جدا از توده کارگران برگزار می کندو با گروههای دیگر شورای همکاری ... تشکیل می دهد." بنا بر این در این مورد طوری عنوان شده است که جناح حکیمی در همه مبارزات کارگران شرکت داشته اند و بر مبنای برهان خلف آن،اکثریت در این مبارزات نقشی نداشته و به دنبال برنامه فرقه ای خود بوده است. اما ببینیم این اتهام تا چه حد پایه و اساس دارد. آیا بهروز خباز به همراه یکی دیگر از رفقا به معدن باب نیرو نرفت و چند روز با وجود تمام مشکلات در مبارزات آنها شرکت نداشت و گزارش تهیه نکرد؟ مگر نه اینکه بهروز سهرابی نماینده کارگران نساجی سنندج در جریان اعتصاب آنها بود و بر همین اساس از آنجا اخراج شد و هنوز هم در آن رابطه دچار مشکل و درد سر است؟ مگر همین نمایندگان اکثریت کمیته هماهنگی از گردانندگان مراسم اول ماه مه سال 85 در خیابان طالقانی نبودند و همه آنها با تمام توان در آن مراسم شرکت نکردند؟ چرا آقای حکیمی به عمد مراسم اول ماه مه سال 86 را که حدود سه هزار کارگر در آن شرکت داشتند و توسط شورای همکاری که یک رکن آن همین اکثریت کمیته هماهنگی است،برگزار شد را از قلم انداخته و خود حاضر به شرکت در آن نشدند؟ آیا فعالان کارگری اکثریت کمیته در مبارزات طولانی الکتریک رشت که حتی به تظاهرات خیابانی هم کشید شرکت نداشتند؟ و آیا کارگرانی که در کمیته هماهنگی در اکثریت هستند در تمام مبارزات کارگری که امکانش وجود داشته و در شهر خود ویا محل کار خود،فعالانه و با تمام توان در آنها شرکت نکردند؟      
در جریان ایجاد شورای همکاری... اقلیت به مخالفت با آن برخواست و تنها به دلیل جدیت اکثریت، کمیته هماهنگی موفق به پیوستن به شورای همکاری شد . و در جریان برگزاری مراسم مشترک اول ماه مه،مخالفت خود را عملا با شرکت نکردن در مراسم نشان داد و فقط یکی دونفر ازآنها لطف نموده و از دور هوای ما را داشتند. بنا بر این اگر در آن موقعیت نیز اکثریت فعالانه عمل نمی کرد نه چنان مراسم با شکوه و موثری در کار بود و نه قادر بودیم برای آزادی محمود صا لحی در خیابان شعار بدهیم و همچون یک فرقه باید خودمان را از هزاران کارگر معترض در خیابان جدا می کردیم. اما جالب است که آقای حکیمی نام فرقه ای بر ما می گذ ارد و خود به همه فعالین کارگری و تشکلهای رادیکال شورای همکاری نام گرههای دیگر می گذارد. آیا به راستی ایجاد شورای همکاری یک قدم به پیش در جنبش کارگری نبوده است و تظاهرات هزاران نفره اول ماه مه را به همین راحتی می توان تجمعات چند ده نفره نامید.اگر ما توانستیم "تظاهرات چند ده نفره" ترتیب دهیم و درحد توانمان در این نوع مبارزه نقش داشتیم ایا ممکن است ایشان بفرمایند کدام تظاهراتهای چندین هزار نفره را ترتیب دادند که ما از آنها بی خبریم؟ خوب شد پس از اینهمه سال ما معنای فرقه ای بودن و جنبشی بودن را با مباحث آقای حکیمی فهمیدیم. فرقه ای بودن یعنی همکاری با فعالین و تشکلهای رادیکال در جنبش کارگری و ایجاد شورای همکاری !فرقه ای بودن یعنی راه انداختن تظاهرات چند هزار نفره کارگری در روز اول ماه مه! فرقه ای بودن یعنی اعتقاد به ضرورت وجود احزاب سوسیالیست در جنبش کارگری! فرقه ای بودن یعنی شرکت در مبارزه جهانی در حمایت از سندیکای شرکت واحد! و جنبشی بودن یعنی همه را فرقه نامیدن!به احزاب سوسیالیست بد و بیراه گفتن!در هیچ شورا و همکاری شرکت نکردن! اکثریت کمیته هماهنگی را هم فرقه دانستن!و بالاخره جنبش را قائم به خود دانستن. یعنی اقلیت کوچک کمیته هماهنگی جنبش است و بقیه فرقه!   
در جابه جای حرکت و مباحث اقلیت کمیته هماهنگی برخورد انحصارطلبانه و سکتاریستی به چشم می خورد و نمود دارد. یکبار در جریان پیشنهاد کمیته پیگیری برای برگزاری مراسم مشترک(2 سال قبل یعنی همان سال 85) این اقلیت که شاید آن موقع در هیئت اجرایی اکثریت داشت در جواب به ایمیل آنها نوشت که ما شما را به رسمیت نمی شناسیم. آیا این شیوه برخورد یک تشکل کارگری برای پیشروی در جنبش کارگری است؟
در جریان مباحث بین آقای حکیمی و بهروز خباز نگاه سکتاریستی و انحصار طلبانه بیشتر بیرون زد. بهروز بر این بند اساسنامه کمیته که در زمان ایجاد تشکل کارگری باید به اعضای وقت کمیته هماهنگی فرا خوان بدهد به درستی انقاد کرد و خواهان تغییر آن شد .بهروز عنوان کرد که کمیته هماهنگی باید از تمام فعالین رادیکال جنبش کارگری وتشکلهای موجود دعوت به عمل اورد تا اقدام به ایجاد چنین تشکلی نمایند. در واقع نگاه  بهروز به این واقعیت بوده و هست که گرایشات و فعالین رادیکال بسیاری درجنبش کارگری وجود دارند که به هزار دلیل ممکن عضو کمیته هماهنگی نیستند و نباید و نمی توان انها را نادیده گرفت.و در یک تشکل فراگیر بایدآنها در کنار هم و در همکاری با هم اقدام به ایجاد تشکیلات مورد نظر بکنند. اما آقای حکیمی در مقابل اعلام کرد که همه کسانی که می توانند چنین تشکیلاتی را ایجاد کنند عضو کمیته هماهنگی باید باشند و در غیر این صورت به رفرمیستها و گرایشات راست تعلق دارند. آیا این به راستی نهایت خود محور بینی و سکتاریسم نیست؟ آیا با این روش می شود تشکل فراگیر کارگری ایجاد کرد ویا یک فرقه برج عاج نشین خواهیم داشت؟  بسیاری از فعالین جنبش کارگری که یا در تشکلهای دیگری هستند ویا مستقلا فعالیت می نمایند بارها با کمیته هماهنگی همکاری و برنامه مشترک داشته اند. نمونه بارز آن در جریان اول ماه مه امسال بود و یا در جریان دیگر امور در شورای همکاری این واقعیت را می شود دید.
 اما در مقاله اخیر آقای حکیمی مسئله به گونه ای دیگر وا نمود شده که کاملا با گفته های قبلی وی در تناقض است. در آنجا چنین امده:
"از یکسو به کارگران گفته می شود به نیروی خود متشکل شوند،از سوی دیگر با تبدیل کارگران به حامیان فعالان متشکل در کمیته هماهنگی در واقع این توده به زائده وسیاهی لشکر یا ویترین این فعالین بدل می شود (کلمه ویترین را یکی از موسسان کمیته به عنوان امری مثبت که کمیته هماهنگی باید آنرا داشته باشد ،بکار برد که البته با مخالفت دیگران نیز روبرو نشد)......"
"........ از یکسوملزومات رویکرد جنبشی یعنی بستر سازی و ایجاد روحیه تشکل پذیری در میان کارگران ،کمک به ایجاد تشکلهای کارگری در مراکز تولیدی و خدماتی و مرتبط و هماهنگ کردن فعالیتهای آنها و فراهم کردن زمینه های گذار از تشکل غیر علنی فعالیت کنونی فعالان کارگری به شکل علنی برای بسیج توده کارگران حول ایجاد تشکل سراسری کارگران،سخن به میان می آید و از سوی دیگر ایجاد هیئت موسس تشکل ضد سرمایه داری و سراسری کارگران از مجرای عضویت کارگران در کمیته هماهنگی امکان پذیر شمرده می شود،که چیزی جز تبلورو تجلی رویکرد فرقه ای نیست."(نقل از همان مقاله)
بنا بر این به عضویت درآوردن کارگران در کمیته هماهنگی در مقابل تشکل پذیری کارگران قرار گرفته است و ظاهرا در این مدت اکثریت کمیته مشغول عضو کردن کارگران برای تبدیل آنها به ویترین بوده است و اقلیت بکار تشکل پذیری در محیطهای کارگری به نیروی خود کارگران مشغول بوده است. من به صراحت این ادعا را رد می کنم و معتقدم که فعالین کمیته هماهنگی هر جا که توانسته اند در جهت تشکل پذیری کارگران حرکت کرده اند ولی این از اراده ما خارج بوده که هر زمان و هر جا بتوانیم تشکل کارگری را ایجاد نماییم . شما آقایان که به این کار ظاهرا مشغول بوده اید کدام تشکل کارگری را به نیروی خود کارگران ایجاد کردید؟ در کدام مرکز تولیدی و خدماتی شما کمک کردید و تشکل کارگری ایجاد شد؟شما که جنبشی عمل می کنید کدام اعتصاب را سازماندهی کردید؟از سوی دیگر و از کی عضویت کارگران در کمیته هماهنگی مساوی با فرقه گرایی شده؟ بنا بر این همه ما و از جمله خود شما سرتا پا فرقه ایم. مگر خود شما تمام آشنایان و مرتبطین با خود را به عضویت کمیته هماهنگی در نیاوردید که در قالب اقلیت کمیته هماهنگی در آمده اید؟ چطور اگر ما کارگرانی را به عضویت کمیته هماهنگی در آوریم فرقه ای عمل کردهایم اما شما جنبشی. این واقعا یک اتهام بی پایه و اساس ومبرهن بر همه است. من به همه از همه رفقای عضو کمیته هماهنگی سوال می کنم ،در کجا کارگرانی بوده و یا هستند که می توانسته یا می توانند تشکل کارگری خود را در محیط کار خود ایجاد نمایند و ما به آنها را منع کرده و به عضویت کمیته هماهنگی در آورده ایم. اما از طرف دیگر مگر خود حکیمی در بحث با بهروز خباز بر این بند اساسنامه تاکید نداشت که در زمان ایجاد تشکل فراگیر کارگری،کمیته هماهنگی به اعضای وقت خود فراخوان خواهد داد .آیا این واقعا یک تناقض آشکار نیست؟ و آیا این بحث که ما کارگران را فقط به عضویت کمیته هماهنگی در می اوریم و نمی گذاریم آنها تشکل کارگری خود را ایجاد نمایند صرفا برای اینکه به ما مهر فرقه ای زده بشود گفته نشده است؟     
بنا بر این ما در کمیته هماهنگی شاهد فعالیت دو گرایش هستیم،کمیته هماهنگی را تشکل ضد سرمایه داری می داند که ظرفیت رسیدن به جامعه سوسیالیستی در آن وجود دارد وهر گونه تشکل دیگررا در مقابل جنبش کارگری می بیند.بر همین مبنا نگاه کاملا سکتاریستی بر آنها حاکم است و نمیتوانند هیچ گرایش دیگری را تحمل نمایند و در واقع جنبش کارگری را قائم به خودشان می دانند. از سوی دیگر ودر مقابل گرایشی حاکم است که حالا با اساسنامه پیشنهادیش کمیته هماهنگی را ظرفی برای بستر سازی ایجاد تشکل کارگری فراگیر می داند و در این راستا هیچ تناقضی با مبارزه حزبی دیگر کارگران نمی بیند و در راستای ایجاد تشکل فراگیر کارگری دست یاری و همکاری به جانب همه فعالین رادیکال جنبش کارگری دراز می نماید.اختلاف در دو دیدگاه فوق اختلافی حاشیه ای و تاکتیکی نیست بلکه اختلافی است بین دو نگاه کاملا متفاوت ومتضاد در ارتباط با یک تشکل کارگری. در هر قدم فعالیت کمیته هماهنگی این تضاد بر امد کرده و باعث ایجاد بحران در مکانیزم و کارکرد کمیته بوده است. در همکاری و اتحاد عمل ،در حمایت و عدم حمایت ،در برگزاری مراسم اول ماه مه و....آقای حکیمی مخالفت خود را با در دستور کار گذاشتن بررسی اساسنامه پیشنهادی اعلام کرده،در صورتی که به بحث گذاشتن آن تمایل اکثریت کمیته است و در واقع برخورد آقای حکیمی به معنای زیر پا گذاشتن ضوابط کمیته هماهنگی ونادیده گرفتن حقوق اکثریت است .همه چیز روشن است اساسنامه ای تنظیم شده و به هیئت اجرایی داده شده و آنها نیز برای مخالفبه بحث گذاشتن آن نیستند. ولی جناح آقای حکیمی به مکانیزم غیر دمکراتیکی متوسل شده ومانع برگذاری مجمع است. اما به راستی چرا انها چنین روشی را در پیش گرفته اند؟ آیا دلیلی به جز آن وجود دارد که شاهد تغییر و پیشروی کمیته هماهنگی هستند و آیا بدترین راه را انتخاب نکرده اند؟آیا مدت زیادی نیست که جناح حکیمی به بهانه های مختلف مجمع را به تاخیر می اندازند و عملا بحران را تداوم می بخشند؟ آیا زمان ان فرا نرسیده که کمیته هماهنگی از این بحران که باعث فلج شدنش شده بیرون بیاید؟ آیا لازم نیست که هیئت اجرایی تصمیم قاطعی برای برگزاری مجمع بگیرد؟ براساس تمام واقعیاتی که تا کنون در کمیته هماهنگی وجود داشته،می بینیم که دو گرایش با دو استراتژی متفاوت درمقابل یکدیگر وجود دارند. برای همیشه نمی توان  به این شکل ادامه داد . به جای پرداختن به آنچه وظیفه اصلی کمیته هماهنگی است( یعنی بستر سازی برای ایجاد تشکل کارگری) نمی توانیم برای همیشه در گیر مباحث درونی باشیم . مدت زیادی است که در گیر این تناقضیم و نباید بیش از این با آن مماشات کرد.  

بحران نظام و حکومت اسلام سیاسی با مردم ایران چه خواهد کرد!؟ : بابک حکمت

    ظاهرا بهانه این جنگ احتمالی از سوی جنگ طلبان امپریالیستی آمریکایی وتند روهای صهیونیستی ، دست یابی رژیم به سلاح اتمی وعواقبش در حمله به اسرائیل و تهدید برخی کشورهای منطقه وبروزجنگ جهانی سوم قلمداد می شود ! ودیگربهانه ها وواقعیتها ، قدرت نظامی و موشکی برتر جمهوری اسلامی در منطقه نفت خیز خاور میانه، تحرکات وسرشاخ شدنش با منافع آمریکا و اسرائیل، ایجاد تنش در این منطقه و کمک های مادی و معنوی اش به گروه های تندروی اسلامی فلسطینی و لبنانی و عراقی و افغانستانی وتأثیراتش و نفوذش برای تشکیل حکومت های اسلامی و ضد آمریکایی و تحرکات مخرب و بنیادگرایانه اسلام سیاسی و تروریستی  رژیم در این کشورها ، منطقه و در همه جهان است ! لذا آمریکا و دولتهای اروپائی با همه تاکیدی که بر گفتگو وراه های صلح آمیز جهت رفع بحران اتمی ایران دارند، اگر که به نتیجه مطلوب خود یعنی توقف کامل وشاید بدون قید و شرط  غنی سازی از سوی رژیم ایران نرسند ، دست بردار نیستند. پس احتمال وقوع این جنگ وجود دارد!ببینیم چگونه شد که پس از سه دهه رژیم و نظام اسلام سیاسی حاکم در ایران ما را به اینجا رساند :                                                                                                                               

دربهمن ماه سال 57 نظام استبدادی شاهنشاهی سرمایه داری طرفدار آمریکا وغرب وسیله نیروها ی کمونیست (چپ سنتی!) ،آزادیخواهان دموکرات و جمهوری خواه ، مجاهدین ، ملی مذهبی ها  و مذهبی ها (اسلام سیاسی !) با رهبری خمینی  و حضور و بسیج میلیونی اقشار مختلف مردم در تظاهرات و اعتصابات و مبارزات کارگری سرنگون شد. اینکه چگونه کمونیستها و نیروهای مترقی بدلیل نداشتن پایگاه مردمی و توده ای از عهده رهبری درانقلاب بر نیامدند و اینکه چگونه مذهبی ها و در رأس آنها خمینی توانست بقولی انقلاب مردم و کارگران و آزادیخواهان را بدزدد ومردم و سیاسیون را گول بزند و فریب دهد ، بحث دیگری است، چرا که بیشترین سهم شکنجه و اعدام و تبعید و زندان از آن کمونیست ها و مجاهدین بود ! و ملی مذهبی ها و مذهبی ها کمترین هزینه را کرده بودند ! 

عناصر مذهبی و اسلام سیاسی در راس حکومت یا جمهوری! اسلامی قرار گرفتند ،ارکان نظام سرمایه داری رژیم شاهنشاهی با ظاهر انقلابی وجدید اسلامی پا برجا ماند ! تصفیه و اعدام های انقلابی عناصر اساسی ومهم  دولتی وساواکی و ارتشی طرفدار شاه که تمام شد ، رژیم رفت بسراغ تسویه حساب با کمونیستها ومبارزینی که ماهیت رژیم جدید با قبلی را یکی میدانستند ،اکثر آنان را اعدام و یا روانه همان زندانهای پیشین کرد ، برخی شان به خارج فرار کردند و یا در کردستان مستقر شدند و... سپس مجاهدین را التقاطی و منافق خواند( به درست و غلطش کاری نداریم !) وپس از بگیر و ببند و ترور و کشتار و اعدام وانتقام و بمب گذاری ، بلاخره این نزدیکان مسلمان هم به صف اپوزوسیون رفتند ،  بنی صدر ، قطب زاده و یزدی و ملی مذهبی ها را تا چند سالی تحمل کردند و پس از دولت موقت و وزیر و وکیل شدن بمرور کنارشان گذاشتند ، نهضت وحزبشان را غیر قانونی اعلام کردند ، تندروهایشان را به زندان انداختند و بلاخره آنها نیزمجبور به نقل مکان در اپوزوسیون داخل و یا فرار شدند ،پس از اینکه از کمک و همکاری و خیانت برخی از عناصر اکثریتی وتوده ای ضد امپریالیست استفاده و سو استفاده کردند ، آنها را نیز به زندان یا تبعید روانه و یا مجبور به رنگ عوض کردن در داخل یا ورود به صف اپوزوسیون داخل و خارج کردند . 

شعارهای انقلابی و وعده هایی که به مردم داده بودند را کنار گذاشتند ، حرف ها و بحث ها وبرخورد ها را اسلامی تر کردند ، دایره حکومتی ها و خودی ها را با مرزبندی های شفاف تر ترسیم و تنگ تر کردند ، درپی شعار صدور انقلاب  و رفتن به قدس از راه کربلا، و آغازپیش روی اسلام سیاسی در منطقه و تضاد بوجود آمده  ،جنگ با عراق رقم زده شد. که برای مردم بدبختی و فلاکت و فقر و کشتارو بمباران در پی داشت و برای حکام نعمت و برکات الهی داشت، تا بتوانند بیشتر به قلع و قمع مخالفان بپردازند ، تا هزاران نفر از باشرف ترین و مبارز ترین  انسانهای کمونیست و مجاهد وآزادیخواه را در زندانهای خود قتل عام کنند و سانسور واختناق و سرکوب و تعرض به زنان و جوانان و فعالین سیاسی و حقوق بشری و کارگری و... را گسترده تر کنند . 

و پس ازآن نیروهای خودی را به نامها و گرایشات ظاهرا متفاوت به تناوب در راس دولت و مجلس و دیگر نهاد های حکومتی قرار دادند ، با فریب زنان و جوانان و مردم ، آنان را به صحنه های مضحک انتخابات  آنهم با نظارت استصوابی شورای نگهبان و قبول و التزام به اسلام وچهار چوب قانون اساسی نامزدها کشاندند ، و برای نمونه در دورانی که خاتمی بنام اصلاح طلب و با فریب مردم به میدان آمد و مجلس در دست طرفدارانش بود ،قتلهای زنجیره ای رخ داد ، به کوی دانشگاه حمله شد ، روزنامه های زیادی بسته شد ، فقر و زندگی زیرخط فقر برای کارگران و اقشار ضعیف جامعه عادی و نهادینه شد ، استثمار و دزدی واختلاس و چاپیدن سرمایه داران وآقازاده ها و دانه درشت ها و ثروت اندوزان بیش از پیش فراگیر و گسترده تر شد و... 

تا اینکه درنمایش انتخابات ریاست جمهوری قبلی بین رفسنجانی مثلا میانه رو که پس از سالها در راس دولت و مجلس بودن مثل بقیه سر و ته این کرباس، هیچ گلی بسر این مردم نزده بود و بجز جنایت و ثروت اندوزی در کارنامه خود نداشت ،مردم را به سمت چهره و انتخاب جدیدی بنام احمدی نژاد سوق دادند که طبق روال خودی های قبلی و با وعده ها و شعارهای فریبکارانه و دروغ ،که مسئله ما مو و پوشش جوانان نیست ، که مردم سلیقه های مختلف دارند ، که میخواهم بروم بسراغ دانه درشتها و آقازاده ها ، که میخواهم پول نفت را سر سفره مردم بیاورم و...خود را در راس حکومت اسلام سیاسی قرارداد . و به پیشبرد و ادامه سیاستهای نظام و رهبری  و دولت های قبلی در صدور اسلام سیاسی و بسط جهانی آن ، اجرای قوانین شرعی و الهی ، تضمین سرمایه و سرمایه داری و استثمار ، سرکوب و بگیر و ببند و تعرض به جوانان و زنان و سنگسار و اعدام با جرثقیل در ملاء عام وبه زندان روانه کردن کارگران و دانشجویان و اعدام فعالین سیاسی و...پرداخت .ضمن اینکه این دیکتاتور کوچک از حمایت کامل و بالای رهبری برخوردار است ، خود را موظف به رعایت کامل خط و خطوطی میداند که ازسوی شریعتمداری کیهان وجنتی و مصباح ها تا استاد مولانا ها و درراس همه از ولایت فقیه یا دیکتاتور بزرگ و قیم مردم به او دیکته می شود!                                                                   

   البته نقش بسیار بالا و حساس و تعیین کننده و اساسی خودی های اصلاح طلب و روشنفکران دینی و ملی مذهبی هایی  را که ، با تقویت حکومت و نشان دادن راهکار و پیشبرد اسلام سیاسی ، برنامه ریزی واستقرار این حکومت را در این سه دهه و حتی قبل از آن به عهده داشتند ، جاده صاف کنی ها و ماله کشی ها و تفاسیر و توجیهات و دفاعیاتی که از حکومت و اسلام وشریعت و قوانتین قرآنی و...کرده اند، و تضاد و دشمنی که  با مبارزان  و آزادیخواهان سکولار و لائیک وحقوق بشری و فعالین سیاسی سوسیالیست و کمونیست و سرکوب آنان داشته اند  ، را که در مجموع باعث و منجر شده اصولگرایان یا اقتدار گرایان یا بنیادگرایان اسلام سیاسی به اینجا برسند را نباید فراموش کرد و از یاد برد!!   

  اینکه چرا نیرو های مبارز وآزادیخواه مترقی اپوزوسیون ، براندازان و سرنگونی طلبان ، بخصوص سوسیالیست ها ، کمونیستها و دمکراتهای جمهوری خواه، پس از این سه دهه مبارزه و فعالیت نتوانسته اند به اتحاد عمل و منشوری مشترک ،آنهم فقط در حیطه مبارزه و براندازی رژیم اسلامی دست یابند ، اینکه چرا بجای این اتحاد عمل ، شاهد تفرق و انشقاق و انشعاب در میان هر کدام از این طیفها و گرایشات هستیم ، اینکه چرا این جنگ و دعوا و برچسب و توهین ها به یکدیگر را کنار نمی گذارند و... بحث دیگری است!! تنها امیدواری و انتظار این است ، حد اقل در شرایط کنونی که  متأسفانه امکان بروز جنگ و درگیری نظامی آمریکا و ائتلافی از کشورهای اروپایی با رژیم جمهوری اسلامی ایران به قوت خود باقی است  و در دستور و روی میز قرار دارد ، این نیروها رویه و روشهای قبلی را کنار گذاشته و وقت و نیرو و امکانات خود را بجای بند کردن و گیر دادن به هم دیگر ، معطوف به جلوگیری ازبروز این جنگ خانمان برانداز با هر روش و راهی که بنظرشان  می رسد بکنند! چرا که هر دو طرف در این جنگ احتمالی منافعی دارند و بنوعی به پیروزی می رسند ، بجز مردم ایران که در هر صورت شکست خورده ، بازنده و قربانی اصلی خواهند بود !!

زور و فشارسازمان های بین المللی و آژانس اتمی وبرخی دموکرات های آمریکایی و روسیه و چین برای جلوگیری از حمله جنگ طلبان حکومتی آمریکا با ایران ، همانقدرضعیف و کم اثر و نا کافی است که زور  و فشارسازمان های بین المللی وبرخی اصلاح طلبان واپوزوسیون داخل و خارج ایران ، به جنگ طلبان واقتدار گرایان حاکم اسلامی ، برای توقف غنی سازی ! 

از سوی دیگراگررهبری ظاهرا فرا جناحی نظام اسلام سیاسی ، پس از وقت کشی ها تا دقیقه نود واتمام وقت اضافی ،جام زهری ننوشد وبه دولت ترمز بریده مورد تأئید صد در صد وحزب الهی اش ، امر نکند که دست از لجاجت و حماقت بردارد و غنی سازی اورانیوم را متوقف کند ، به احتمال بسیار زیاد جنگ خانمان سوز از سوی دو طرف جنگ طلب به مردم ایران تحمیل خواهد شد، جنگی با ابعاد و عواقبی  بسیاروحشتناک تر وگسترده تر برای مردم ایران که وضعیتی به مراتب و صدها باروخیم تر و خطر ناک تر از عراق را رقم خواهد زد ! جنگی  که  بسیاری از مردم و کارگران  و زنان و کودکان و جوانان بیگناه را کشتار خواهد کرد ! 

 پس اگر ، بوش وجنگ طلبان تندروی آمریکایی سرمایه دار مذهبی برای حفظ قدرت تک قطبی وقلدری و دست بالای سیاسی ، اقتصادی و نظامی شان در خاور میانه وجهان و جبران شکستشان در عراق کوتاه نیایند و از سوی دیگر احمدی نژاد واصولگرایان سرمایه دار اسلامی و رهبرشان ،جام زهر نوش جان نکنند ، عقب نشینی نکنند ، ازقدرت و سهم خواهی بیشتر اسلام سیاسی در منطقه و جهان کوتاه نیایند وچشم پوشی نکنند ، اگر این دو طرف جنگ طلب بر سر منافع در پشت و روی پرده سازش نکنند و امتیاز رد و بدل نکنند ، وقوع جنگ حتمی است؟                                                                                                                               

 یعنی واقعا هیچ راه دیگری نیست و وجود ندارد؟ بجز راه های فوق که اگر متأسفانه به نتیجه نرسد ، بنظر می رسد فقط یک راه و یک امید بلقوه دیگر برای جلوگیری از وقوع این جنگ احتمالی وجود داشته باشد، و آن چیزی نیست بجزآمدن نیروها وجنبش های مردمی ایران درصحنه و مبارزات مردم آزادیخواه و ضد جنگ ،که فعالین رادیکال سیاسی ، دانشجویی ، کارگری ، زنان ، معلمان ، روزنامه نگاران ، نویسندگان  ،روشنفکران و... وظیفه دارند تا فرصت باقی است ، به سهم خود نسبت به آگاهی ، سازماندهی و کشاندن و بسیج مردمی کارگران و دانشجویان و جوانان  و زنان آزادیخواه به صحنه اعتراضات ضد وقوع جنگ کوشش و فعالیت کنند . تا با لرزاندن ارکان نظام اسلامی ، حکومتیان را ناچار به عقب نشینی کنند . که اگر جنگ بشود نعمت و برکت الهی دیگری است برای بقا و ماندن رژیم و سرکوب هر چه بیشتر و قتل عام فعالین و مبارزین سیاسی و کارگری و دانشجویی و کشتارمردم وزنان و بچه های بیگناه در زیربمب و موشک وگلوله .                         

 مهم اینکه ، فعالین رادیکال سیاسی ، کارگری و دانشجویی و مردم آزادیخواه باید صفوف خود را از نیروها ی ارتجاعی و قوم پرست ، اپوزوسیون وطرفداران پنهان و آشکار حمله آمریکا علیه ایران که به امید واهی کسب قدرت ، و یا وقوع شورش و بر اندازی و انقلاب و سرنگونی رژیم اسلامی  پس از وقوع جنگ دلخوشند و در کمین نشسته اند جدا کنند ! دست آنها را رو کنند ، و با آنها و با هردهانی که در این شرایط حساس باز هم ، از انرژی هسته ای حق مسلم  ماست!! بخواهد دم بزند، به مبارزه و اعتراض برخیزند.                                         

نه به جنگ ، ما جنگ نمی خواهیم ، نخواستن جنگ حق مسلم ماست ، برای منافع خود مردم را به کشتن ندهید ، بحرانهای حکومت بحران ما نیست ،جنگ برای مردم نعمت و برکت ندارد ، جام زهر را باید بنوشید و... را در اعتراضات وهمه جا سر دهیم .                                                                                                       

       

October 29, 2007

سيامک پرتوی:جنگ اقتصادی علیـه مردم

 امواج بحران و مقاومـت

جمهوری اسلامی، جنگ داخلی همه جانبه ای را عليه مردم پيش می برد: جنگ سياسی و سرکوب امنيتی- نظامی، و جنگ اقتصادی. جنگ اقتصادی به محور جنگ داخلی رژيم عليه مردم تبديل شده است. ابزارهای سرکوب امنيتی-نظامی جمهوری اسلامی نيز برای پيشبرد اين جنگ بسيج شده و عليه کارگران اعتصابی ، شورش های سهميه بندی بنزين، طغيان فقرا در شهرکها، صف آرائی کرده اند. وزير کشور، از افزايش بودجه امنيتی اين رژيم برای مقابله با نارضايتی ها به ۲۰ برابر خبر می دهد (روزنامه مهر ۱۸ شهريور ۸۶).
حذف يارانه بنزين اولين توپی بود که رژيم به طرف مردم شليک کرد. تورم قيمتها دومين حمله اقتصادی رژيم است. برداشتن تعرفه های گمرکی اعلان جنگ به توليد کنندگان بومی و کارگران شاغل در اين عرصه هاست.
تورم (افزايش قيمتهای مصرفی) (۱) در فاصله چند ماه، باعث يک جابجائی عظيم ثروت از دست قشرهای محروم و ميانی جامعه بدست گروه های مالی و تجاری و صاحبان قدرت و اقشار ثروتمند جامعه که به دارائی های ثابت و کالاها دسترسی دارند، شد. خانواده های حکومتی که به اهرم های سياست ريزی اقتصادی دسترسی دارند (يعنی بر سر گردنه نشسته اند) در يک چشم بهم زدن، ثروت های افسانه ای جمع کردند. زالوهای اقتصادی از طريق واردات افسار گسيخته کالاهای مصرفی مردم نيز فربه تر شده اند. فقط در شش ماه اول سال، واردات کالاهای مصرفی ۷۷ درصد افزايش داشته است. اين واردات سيلابی نه تنها کشت و صنعت نيشکر طرح های توليدی بزرگ مانند نيشکر هفت تپه، بلکه نابودی هزاران توليد کننده خرد و دهقان را به بار آورده است. بحران کشت و صنعت قند و شکر، بيکاری گسترده کارگران و کشاورزان را رقم زده است. همين روند در کشت و صنعت چای و برنجکاری در جريان است. تورم، کسادی اقتصادی، بيکاری گسترده، سه تبارز قابل مشاهدهء بحران اقتصادی کنونی اند. اقتصاد ايران در سال ۱۳۵۵ نيز دچار اين سه بيماری شد اما اکنون در چارچوبی کيفيتا متفاوت رخ می دهد: شاخص بهره وری سرمايه در سال ۱۳۵۵ برابر با ۲۵۷ واحد بود اما در سال ۱۳۸۰ برابر با ۴۶ واحد. (۲)
به گزارش خبرگزاری اقتصادی ايران به نقل از بانک مرکزی ميزان تورم در دوازده ماه منتهی به مردادماه ۱۳۸۶ نسبت به دوازده ماه منتهی به مردادماه ۱۳۸۵ معادل ۴/۱۵ درصد بوده است. اين در حاليست که احمدی نژاد دو سال پيش اولين "راهکار اقتصادی" خود را "کاهش تورم" اعلام کرد. طبق آمار بانک جهانی سطح توليد ناخالص سرانهء ايران کمتر از يک سوم ميانگين توليد ناخالص سرانهء جهان است و از نظر رده بندی جهانی، ايران در ردهء صد و يازدهم قرار دارد (سالنامه۲۰۰۰ ). ايران از نظر جمعيت هيجدهمين کشور جهان است اما به لحاظ حجم توليد ناخالص ملی در رده ۳۴ جهان قرار دارد. سالانه بيش از يک ميليون نفر به بيکاران اضافه می شود. نرخ رسمی بيکاری حداقل ۲۰ درصد بوده و در ميان جوانان تا ۴۰ درصد می رسد. هر سال نزديک به ۲۵۰ هزار نفر فارغ التحصيل دانشگاهی وارد بازار کار می شوند که تنها برای ۷۰ هزار نفر از آنها کار وجود دارد. ۲۰ ميليون نفر از جمعيت کشور دانش آموزند که تعداد زيادی از آنان به خيل بيکاران خواهند پيوست. (۳)
 اقتصاد جمهوری اسلامی کاملا به گل نشسته است؛ وضعيتی که تاوان اصلی اش را کارگران و زحمتکشان می پردازند. با هر تکان اقتصادی، يک لايه ديگر از مردم به مغاک فقر پرتاب می شوند و يک لايه ديگر بر ثروت هزار فاميل حکومتی و هم کاسه های تاجر و سرمايه دار و شرکای خارجی آنان، اضافه می شود. فقر، مردم را به تن دادن به روابط توليدی ماقبل سرمايه داری سوق می دهد و فحشاء گسترش می يابد. تشديد سرکوب سياسی و ستمگری های اجتماعی (مانند سرکوب زنان و محکم کردن بندهای اسارت مذهبی) نتيجهء ديگر اين بحران اقتصادی است.
اين بحران اقتصادی، آئينهء تمام نمای تضاد ميان روابط توليدی و اجتماعی ارتجاعی و ستمگرانه حاکم بر جامعه با نيروهای توليدی (عمدتا پتانسيل توليدی انسان ها) است. اين روابط ارتجاعی توليدی و اجتماعی، منابع انسانی و غير انسانی موجود را تلف کرده و نابود می کند.
بحران اقتصادی به نوبهء خود تضادهای رژيم با مردم و تضادهای درونی رژيم را حادتر می کند و رژيم را روز به روز به پايان خط نزديک می کند. سران رژيم و جناح ها يکی پس از ديگری از دولت و عملکرد آن انتقاد می کنند تا مسئوليت اين وضع هولناک اقتصادی را بر دوش ديگری بيندازند. مثلا، خامنه ای می گويد، "من از همه کارهای دولت خبر ندارم". تاج زاده می گويد، فساد همه جا را گرفته است.
زحمتکشان و محرومين جامعه چاره ای ندارند جز براه انداختن امواج مقاومت در مقابل امواج بحران اقتصادی. اعتصاب کارگران دلير نيشکر هفت تپه، جزئی از اين موج است که نبايد از پای در آيد زيرا حيات فوری زحمتکشان جامعه به گسترش امواج مقاومت گره خورده است.
ماهيت بحران
در تحليل های متعارف و رايج، عده ای سياست های پولی و مالی دولت احمدی نژاد را عامل بحران اقتصادی کنونی می دانند و می گويند ريشه های اين بحران "در بالا آمدن سطح پول است" و دولت بايد سياست های پولی را عوض کند.  برخی ديگر آن را زادهء سياست های خصمانه جمهوری اسلامی با آمريکا و تحريم های اقتصادی ناشی از آن می دانند و معتقدند اول بايد اين "بحران سياسی" حل شود. مامورين بانک جهانی و صندوق بين المللی پول، اين بحران را ناشی از منحرف شدن سهم بزرگی از بودجه دولت بسوی رايانه ها می دانند و معتقدند اين رايانه ها بايد قطع شده و صرف "سرمايه گذاری" شوند.
اما اين بحران اقتصادی در درجه اول يک بحران مزمن است که ريشه در ساختار اقتصادی معوج و عقب مانده ايران دارد. اقتصاد ايران، يک اقتصاد معوج (ناهنجار- ناموزون) سرمايه داری با بقايای فئوداليسم است. اعوجاج يا ناهنجاری شديد اقتصاد ناشی از آن است که اين واحد اقتصادی، در يکسو دارای اقتصاد پيشرفته سرمايه داری است که کمابيش با استانداردهای بهره وری نظام سرمايه داری جهانی کار می کند و در طرف ديگر، اقتصادی است که عمدتا با نيروهای مولدهء عقب مانده و در بخش هايی با اتکاء به روابط توليدی ماقبل سرمايه داری پيش می رود. اين شکاف، منبع بحران هميشگی و شوکهای اقتصادی منجمله فشارهای تورمی است که تاوانش را اکثريت مردم بشکل افزايش فقر و بی ثباتی می پردازند.
برخی تحليل گران اقتصادی صحبت از "ناهنجاری ساختار اقتصادی" ايران بعنوان عامل اصلی بحران اقتصادی جمهوری اسلامی می کنند. اما اغلب اوقات منظورشان عقب ماندن ايران از روند تجديد ساختار اقتصادی است که در دهه ۱۹۹۰ در بسياری از کشورهای تحت سلطه مانند ترکيه، هند، الجزاير و غيره پيش رفت اما در ايران پيش نرفت.
 البته، اين بخشی از واقعيت است. زيرا، جا ماندن اقتصاد تحت سلطهء ايران از روند مدرنيزاسيونی که اقتصادهای مشابه آن از سر گذراندند، اعوجاج ساختار اقتصادی ايران را تشديد کرد. همين مسئله فشارهای تورمی را نيز چند برابر کرده است.
به موازات عريض تر شدن اين شکاف، فساد اقتصادی افسار گسيخته تر شد و به يکی از عوامل مهم تشديد اعوجاج اقتصاد تبديل شد.
در زير کمی بيشتر به توضيح سه عامل اعوجاج اقتصادی، تاخير در مدرنيزاسيون، و فساد بعنوان اصلی ترين عوامل بحران اقتصادی کنونی ايران می پردازيم. تحريم های بين المللی هر سه عامل را تقويت می کند.
الف- ساختار اقتصادی معوج
اقتصاد ايران، يک اقتصاد سرمايه داری عقب مانده است که بقايای فئوداليسم نقش مهمی در توليد و بازتوليد آن دارد. اما اين اقتصاد در چارچوب يک تقسيم کار بين المللی شکل گرفته است. ايران در مقام صادر کننده استراتژيک نفت، نقش تاريخی معينی در تقسيم کار بين المللی امپرياليستی بازی کرده است. طبق يک تقسيم کار بين المللی در نظام سرمايه داری جهانی، وظيفه ايران توليد و صدور نفت است. اين کارکرد، بطور اتوماتيک مانع رشد موزون و منسجم بخشهای مختلف اقتصادی می شود.
بخش صنايع نفتی و معدود صنايع ديگر با ابزار توليد پيشرفته مجهز اند در حاليکه اکثر بخش های اقتصادی بخصوص کشاورزی در عقب ماندگی غوطه ورند. بخش صنايع نفتی هيچ حلقه ارتباطی با صنعت و کشاورزی ايران ندارد و محرک هيچگونه رشد و توسعه در آنها نيست. بالعکس، با قرار دادن آنها در معرض رقابت بيرحمانه در بازار جهانی، آنها را در موقعيت بی ثباتی دائم نگاه می دارد. چگونه؟ بخش نفت نقطه تماس عمده با اقتصاد جهانی است. اين بخش نفت است که قيمت های جهانی را به اقتصاد منتقل و نرخ ارزها را تنظيم می کند. اين بخش نفت است که قدرت بارآوری و رقابتی جهانی را بر اقتصاد داخلی تحميل می کند. صادرات نفت يک نرخ بالای مبادله ارز را ايجاد کرده که قدرت رقابت را از محصولات داخلی کشاورزی يا صنعتی، در بازارهای بين المللی و داخلی سلب می کند. اقتصاد نفتی، انگيزه برای توسعه کشاورزی متکی به دهقانان را تضعيف می کند. يک ارز قوی با قدرت خريد بالا، واردات کالا مثلا مواد خوراکی را "با صرفه تر" می کند. ممانعت از توسعه پايدار کشاورزی و امنيت غذائی، جزئی لاينفک از منطق سرمايه داری جهانی و مشخصا منطق اقتصاد نفتی وابسته به نظام سرمايه داری جهانی است.
در اقتصادی که فقط يک بخش آن از ثبات نسبی برخوردار است (نفت) و کشاورزی و صنايع کوچک آن ورشکسته و هميشه در بحران بود و نبودند، طبيعی است که اکثريت جمعيت کارکن کشور بيکار يا درگير اقتصاد بی ثبات و پر مخاطره غير رسمی اند.
نگاهی به سياست دروازه های باز وارداتی رژيم و حذف بسياری از تعرفه های گمرکی بيندازيم. مثلا ۶ ميليون تن شکر وارد بازار داخلی شده است در حاليکه کشت و صنعت ايران تقريبا قادر به توليد نيازهای شکر کشور هست. پس مشکل کجاست؟ مشکل در آن است که اقتصاد ايران بخشی از بازار جهانی است و قيمت شکر در بازار جهانی شکل می گيرد. به نسبت قيمت بازار جهانی، شکر توليد شده در ايران "گران" تر است. در اقتصاد مارکسيستی اين به معنای آن است که نيروی کار لازم برای توليد يک کيلو شکر در ايران بيشتر از نيروی کار اجتماعا لازم در سطح جهانی است. (در عصری که همه اقتصادها در يک اقتصاد واحد جهانی ادغام شده اند، نيروی کار اجتماعا لازم برای توليد هر کالا، در مقياس جهانی محاسبه می شود). اقتصاد ايران، تحت فرماندهی قانون ارزش در سطح بين المللی است. از نظر بازار سرمايه داری، کشت و صنعت شکر ايران (و چای و برنج و غيره) بدليل آنکه نمی تواند با بهره وری بالاتر توليد کند، بايد از ميان برده شود. مهم نيست که اين نابودی موجب بيکاری و فقر ميليون ها تن می شود. راه عوامفريبی هم هميشه باز است زيرا می توانند سياست نابودسازی صنعت و کشاورزی داخلی را تحت عنوان "دفاع از مصرف کننده" پيش برند. محمد صادق مفتح معاون وزير بازرگانی درباره واردات سيلابی شکر می گويد: «نمی توانيم با ديوار تعرفه از توليد داخل برای هميشه حمايت کنيم، چرا مردم بايد به جای شکر ۵۰۰ تومانی، شکر را کيلويی ۸۰۰ تومان بخرند؟"!! يا علی اکبر محرابيان سرپرست وزارت صنايع و معادن می گويد: «بالا بودن قيمت تمام شده قند و شکر توليد شده در کشور نسبت به قيمت های جهانی باعث افزايش نرخ قند و شکر و اجحاف به بخش مصرف کننده می شود. بنابراين اجازه واردات کنترل شده آن رامی دهيم.» (۴) در واقع نابود کردن کشت و صنعت شکر را صندوق بين المللی پول و بانک جهانی با فرمان "خصوصی سازی" آن در سال ۱۳۸۱ صادر کردند و از همان سال دولت شروع به آزاد کردن واردات کرد. در اقتصاد سرمايه داری جهانی، "خصوصی سازی" به معنای آن نيست که مالکيت يک واحد توليدی دولتی به بخش خصوصی منتقل می شود و آن واحد توليدی به کارش ادامه می دهد. بلکه اغلب اوقات به معنای آن است که در آن را تخته می کنند و کارگرانش را بيکار می کنند. بجای آن برخی اوقات يک واحد توليدی جديد راه اندازی می شود (با ماشين آلات پيشرفته تر و کارگران کمتر) و يا اينکه خط توليد داخلی کاملا کنار گذاشته شده و محصول مذکور توسط دلالان "خصوصی" يا دولتی از خارج وارد می شود.
بحران کشت و صنعت قند و شکر، يک نمونه بارز عملکرد وابستگی و "اعوجاج اقتصادی" است. تا کنون تعرفه های گمرکی حمايتی، مانع از واردات شکر ارزان می شد و "بطور مصنوعی" ("بطور مصنوعی" با معيارهای سرمايه داری) کشت و صنعت نيشکر ايران را سرپا نگاه می داشت. اما در چارچوب آغاز دور جديد (و بيرحمانه تری) از "تجديد ساختار" اقتصادی، دولت اين تعرفه ها را حذف کرده است تا فشارهای رقابتی اين بخش های "ناکارآمد" را نابود کند. اين مسئله را بايد توجه کرد که در اقتصادهای متعارف سرمايه داری، فشارهای رقابتی موجب مدرنيزاسيون نيروهای توليدی عقب مانده می شود اما در اقتصادهای تحت سلطه، چپاول دارائی ها و نابودی نيروهای توليدی موجود (که انسان ها عامل عمده در نيروهای توليدی هستند) و تک محصولی تر شدن اقتصاد را به بار می آورد.
ب- تاخير در مدرنيزاسيون
 اعوجاج اقتصاد ايران محصول دوران جمهوری اسلامی نيست. اين ساختار در دوره پس از جنگ جهانی دوم و زير نظر امپرياليسم آمريکا شکل گرفت. اما همانطور که قبلا گفتيم، اين اعوجاج ساختاری در دوره ۲۸ سالهء جمهوری اسلامی بسيار شديدتر شد. زيرا در اين دوره، اقتصاد ايران در همان حال که عميقا وابسته به بازار جهانی بود اما از روند مدرنيزاسيون اقتصادی که با تب و تاب در همه اقتصادهای تحت سلطه (مثلا ترکيه) در دهه ۱۹۹۰ در جريان بود، کنار گذاشته شد. يعنی هم وابستگی اش به بازار جهانی عميق تر شد و هم نيروهای توليدی اش رشد نکردند!  اين دو تيغهء قيچی اقتصادی تيزتر و بلندتر شدند. اگر اقتصاد، وابسته به بازار جهانی نبود و تحت فرماندهی قانون ارزش سرمايه داری جهانی نبود، عقب ماندن آن از روند مدرنيزاسيون جهانی فشارهائی کيفيتا کمتر بر آن می گذاشت.
افت بهره وری توليد و بالا رفتن هزينه های توليد، اقتصاد ايران را از بازار داخلی نيز بيرون رانده است، چه برسد از بازار جهانی. اين دستاورد اقتصادی جمهوری اسلامی است.
اکثر زير ساختهای اقتصادی ساخته شده در فاصله سالهای ۱۳۳۳ تا ۱۳۵۷، بخصوص در صنعت نفت، بدليل عدم دسترسی به تکنولوژی پيشرفته نوسازی نشده اند. در نتيجه بسياری از صنايع، زير ظرفيت ۴۰ درصد کار می کنند و يا اينکه بدليل فقدان قطعات يدکی از مدار توليد خارج شده اند. در زمان شاه، ايران روزانه شش ميليون بشکه نفت توليد می کرد. امروز، توليدات نفتی ايران به سختی به ۴ ميليون بشکه در روز می رسد. علت اين امر، عدم سرمايه گذاری شرکتهای نفتی بين المللی در نوسازی ابزار توليد نفتی (تکنولوژی نفتی) است. دولت آمريکا شرکتهای آمريکائی را از اين سرمايه گذاری منع کرده است. سرمايه گذاری های نفتی، بخصوص از سال ۲۰۰۰ به بعد بشدت کم شد. بی ثباتی در روابط جمهوری اسلامی با امپرياليستها، مانع عمده در اين وضعيت است. طبق گزارش جديد بانک جهانی ايران رتبه ۱۳۵ مطلوبيت سرمايه گذاری در جهان را کسب کرده است(خبرگزاری فارس ۴ مهر ۸۶ ). که نسبت به سال قبل ۱۶ پله نزول داشته است.
تاثيرات اقتصادی رابطه بحرانی جمهوری اسلامی با امپرياليستها، جوانب ديگری نيز دارد. نظام سرمايه داری جهانی با استفاده از اهرم های مالی نظير نظام بانکی و اعتباری، موجب تاخير و انسداد در مدارهای انباشت شده است. (بطور مثال، اغلب معاملات بين المللی ايران از طريق بانکهای دوبی انجام می شود. ايران بسياری از تکنولوژی های مورد نياز خود را از بازار سياه تهيه می کند).
از زمانی که تاريخ مصرف جمهوری اسلامی برای امپرياليستها به سر آمده، آنان فشارهای اقتصادی را افزايش داده اند. اين نيز باری مضاعف بر ساختار معوج اقتصاد ايران است که آن را به سمت از هم گسيختگی می راند.
در همين جا بايد نکته ای را در مورد اثرات سياست های پولی احمدی نژاد بر تورم قيمتهای مصرفی خاطرنشان کنيم. شک نيست که سياست های پولی احمدی نژاد، اثرات تورمی قيمتها را تشديد کرده است. اما اقتصاد ايران قبل از آنکه زير فرمان احمدی نژاد باشد، زير فرمان بازار جهانی است و تورم قيمتها در اقتصادی مانند اقتصاد ايران، همانند تورم قيمتها در اقتصادهای متعارف سرمايه داری نيست. قيچی اقتصادی ايران، عمدتا همان است که در بالا توضيح داديم: جفت شدن وابستگی به بازار جهانی و عقب ماندگی اقتصادی (روابط توليدی و نيروهای مولده عقب مانده). بعلاوه، فرسوده شدن نيروهای توليدی اقتصاد و سقوط هر چه بيشتر بهره وری توليد در دوران جمهوری اسلامی، اين فشارهای تورمی را دو چندان کرده است. همانطور که قبلا گفتيم، در عصر سرمايه داری جهانی، قيمتها (يا زمان کار اجتماعا لازم برای توليد اين يا آن محصول) نه در سطح بازار محلی، بلکه در مقياس جهانی شکل می گيرد. کالاها در اقتصادی که عقب مانده است اما مانند ظروف مرتبطه با بازار جهانی مرتبط است، با هزينه بالائی توليد می شوند. اين يک فشار سربالائی بر قيمتها وارد می کند. دولتها برای پوشش دادن به اين معضل، از يارانه ها استفاده می کنند. همان دلايل ساختاری که استفاده از يارانه ها را ديکته می کند، برداشتن يارانه ها را ديکته می کند.
يک نتيجه مهم که از اين واقعيت می توان گرفت اين است که هر جريانی(تاکيد می کنيم: هر جريانی) در راس اين ساختار اقتصادی بنشيند و بخواهد همين ساختار اقتصادی را در اختيار گرفته و آن را "مديريت بهتر" کند، تفاوت چندانی با اين حاکمان فعلی نخواهد داشت. اگر هم از اول مثل اينها نبوده، مثل اينها خواهد شد (گيرم با نقاب لائيک يا حتا "سوسياليستی").
 
ج- فساد: نقش کارگزاران بومی در اين نظام اقتصادی
گسترش افسارگسيختهء فساد و آنچه به رانت خواری معروف شده، از عوامل مهم تشديد بحران اقتصادی است. رانت خواری به معنای برخورداری نزديکان حکومت از امتيازات ويژه در فعاليت های اقتصادی رسمی و غير رسمی است. مثلا، دسترسی به اطلاعات اقتصادی پيش از علنی شدن آنها (نرخ بهره های بانکی، نرخ ارزها، و غيره)؛ دسترسی به موادخام و کالاهای سرمايه ای با نرخ های ترجيحی و ضوابط آسان، دسترسی؛ کسب آسان پروانه های توليد، تاسيس، ساختمان، صادرات و واردات؛ دسترسی به اهرم های قضائی برای از ميدان بدر کردن رقبای اقتصادی. و بی نهايت راه های ديگر. وسعت اقتصاد غير رسمی و بازار سياه در ايران، يک شاخص فساد بی نظير در جمهوری اسلامی است. تحريم های سازمان ملل برای فشار آوردن به رژيم در دست کشيدن از غنی سازی اورانيوم، بازار سياه تجار و سرمايه داران اسلامی را پر رونق تر کرده است. يک روزنامه معتبر آلمانی می نويسد: «بازار سياه بهترين تجارت آخوندهاست. آنها مشکلی در وارد کردن محصولات قاچاق ندارند چون گمرکها و راههای مرزی و وسائل حمل و نقل را کنترل می کنند.» و ادامه می دهد: «اقتصاد ايران محکم در دست رژيم آخوندی است. تقريبا تمام معاملات، حداقل بطور غير مستقيم، توسط بازوهای نخبگان مذهبی صورت می گيرد. تقريبا ۱۲۰ بنياد مذهبی ... نه تنها صادرات نفت را محکم در دست دارند بلکه مالک شرکتهای ساختمان سازی و هواپيمائی و بانکها و ماشين سازی و توليدات غذائی و واردات و صادرات کالاهای الکترونيکی هستند. همچنين بنابر شايعات، آنان اسلحه و قاچاق مواد مخدر را نيز کنترل می کنند. نيکولا پده، متخصص ايران شناس انستيتوی تحقيقات جهانی در رم می گويد: آنها قراردادها را به شبکه ای از سازمان های زيردست خود، ... می دهند.» (۵) همين روزنامه می نويسد، تحريم های بين المللی انحصار اين بنيادها را بر تجارت محکمتر می کند.
فساد در دستگاه اقتصادی جمهوری اسلامی بحدی رسيده است که صدای مامورين رژيم هم در آمده است. طبق گزارش ايسنا در ۱۲ شهريور، محمد رضا رحيمی رئيس ديوان محاسبات کشور در اين مورد می گويد:"حجم پرونده های فساد مالی، نصف بودجه کل کشور است." تنها تخلف دو قلم پارس جنوبی و صندوق قرض الحسنه اصفهان بيان کننده اينستکه حجم کل تخلفات و فساد مالی بيش از نصف بودجه کل کشور و به احتمال قوی نزديک به آن است.فساد و دزدی های سران حکومت در جريان خصوصی سازی ها و واگذاری بخش های دولتی بر اساس اصل ۴۴، آنقدر بزرگ است که رحيمی مجبور شد اعلام کند: "در کشور ما واگذاری ها تا کنون سابقه خوبی نداشته، يعنی هم تبانی در آن صورت گرفته و هم ارزان فروخته اند." (ايسنا ۱۲ شهريور) به اين ترتيب، بحران اقتصادی منبع ديگری برای به جيب زدن حاصل دسترنج جمعی مردم توسط اين مرتجعين شده است.
شکل گيری مافيای اقتصادی، فقط مختص به جمهوری اسلامی نيست. اين قشر انگلی بخشی از زندگی متعارف اقتصاد کشورهای تحت سلطه است. "راه کار" کارگزاران جمهوری اسلامی ايران در قبال بحرانی که گريبان اقتصاد را گرفته است، "به جيب زدن" است؛ اين تنها کاری است که از دستشان بر می آيند: تا می توانند می چاپند و اقتصاد را لخت را می کنند. آنان اين کار را با دسترسی به اهرم تصميم گيری های اقتصادی انجام می دهند. اين "به جيب زدن" بخصوص در دوره کنونی شديدتر شده است زيرا مطمئن نيستند تا کی در مصادر حکومتی خواهند بود.
راهکارهای سرمايه دارانه برای "حل" بحران
سرمايه داری، از طريق حکومتی ها يا موسسات بين المللی و يا از دهان متخصصين اقتصادی خود، برای بحران اقتصادی ايران راه حل های خود را ارائه می دهند. البته، جمهوری اسلامی پيشاپيش چشمه هائی از اين "راهکارها" را با حذف يارانه های بنزين و تعرفه های گمرکی و "آزاد کردن" قيمتها، نشان داده است. اما، از نظر سرمايه داری، تجديد ساختار واقعی نيازمند اقداماتی بمراتب بيرحمانه تر از اينهاست: قانون کار ايران بايد عوض شده و کارگران را بی حقوق تر از اينها تحويل کارفرمايان خارجی دهد. کارگر ايرانی، در مقايسه با کارگر چينی، هنوز "گران" محسوب می شود (بهمين دليل، سنگ قبر وارداتی چين نصف قيمت سنگ قبر ايرانی است). صنايع ناکارآمد بايد تخته شوند و جای آن را واردات پر کند؛ و در آينده بر روی خرابه های صنعت و کشاورزی و نابودی ميليون ها کارگر و دهقان، پروژه ها و خطهای توليدی جديد راه اندازی شود. بانک ها بايد خصوصی شده و کليه عمليات اصلی و فرعی نفتی به شرکتهای خصوصی داده شود. قوانين مالکيت شرکتهای خارجی بايد عوض شود تا فعاليت بی حد و حصر سرمايه های خارجی را تسهيل کند. درآمدهای نفتی عمدتا صرف ايجاد زيرساختهای ارتباطی، بانکی، وغيره برای تسهيل حرکت آزادانه سرمايه ها شود. اينها اقداماتی است که هيئت حاکمه ايران با کمال ميل حاضر به عملی کردن است. اما يک مانع بسيار مهم که هم در درون حکومت به اختلافات دامن می زند و هم رابطهء ميان جمهوری اسلامی و قدرت های سرمايه داری امپرياليستی را پر تنش می کند، انحصار مطلق اقتصاد در دست شبکهء قدرت در ايران است. شکستن اين انحصار يکی از خواستهای امپرياليستهاست و چيزيست که مراکز قدرت در ايران حاضر به آن نيستند. تجديد ساختارهای اقتصادی در چارچوب نظام سرمايه داری جهانی، فقط شامل از بين بردن اقتصادهای کوچک مانند قند و شکر نيست بلکه شامل شکستن انحصاراتی که اقتصاد را بر مبنای خطوط گذشته پيش می برند نيز هست. (۶)
اقتصاد نفتی
ظرف دهسال نخست حکومت جمهوری اسلامی(۱۳۵۷ تا  ۱۳۶۷)، دولت درآمد نفتی برابر با ۵۰۰ ميليارد دلار داشته است. درآمدهای نفتی از سالهای ۱۳۶۸ تا کنون (ظرف ۲۰ سال اخير) رشدی معادل سه برابر داشته است. سوال اينجاست که چنين در آمدی برای توده های مردم ايران بخصوص زحمتکشان شهر و روستا چه به ارمغان آورده و چه نوع اقتصادی شکل گرفته است؟ نسبت به سال ۵۷، جمعيتی که نزديک و يا زير خط فقر زندگی می کند دو برابر شده و شکاف های طبقاتی بسيار وسيع تر شده است. اقتصادی شکل گرفته است که حتا مواد غذائی و نيازهای اوليه مردم را نمی تواند تامين کند؛ اقتصادی که بيکاری توليد می کند و نه کار و اشتغال؛ اقتصادی که از توليد کارآمد ساده ترين محصولات صنعتی عاجز است؛ اقتصادی که فساد و انحصارات مافيائی بوجود می آورد؛ اقتصادی که به مراحم دزدان بين المللی وابسته است.
نتيجهء واضحی که از بررسی کارکرد اقتصاد ايران، در پرتو بحران کنونی، ميتوان گرفت اين است که اين نظام اقتصادی، چه تحت مديريت ملايان يا سلطنت طلبان يا جمهوريخواهان همين کارکرد جنايتکارانه را خواهد داشت: "نيش عقرب نه از ره کين است اقتضای طبيعتش اين است". هر نيروئی در راس آن بنشيند و دست به زير و رو کردن راديکال اين ساختار اقتصادی که شامل گسست از بازار جهانی، ريشه کن کردن فئوداليسم و درهم شکستن سرمايه داری کمپرادوری است، نزند، بسرعت تغيير ماهيت داده و به ساز آن خواهد رقصيد؛ هم نگهبان يک اقتصاد عقب مانده و ارتجاعی خواهد شد و هم غرق در فساد اقتصادی و تحميل کنندهء استثمار و فقر به توده های مردم. اين نکته را خطاب به کسانی می گوئيم که خود را سوسياليست و کمونيست می خوانند اما تصويری که از اقتصاد آينده دارند، مديريت "بهتر" همين ساختار اقتصادی و توزيع "عادلانه"تر درآمدها و استفاده بهتر از درآمد نفتی ست. اما دگرگون کردن اين اقتصاد به نفع توده های مردم ، سخت و پيچيده است و تنها بر پايه بسيج ميليونی زحمتکشان در يک انقلاب دموکراتيک نوين و سوسياليستی ممکن است.
بحران اقتصادی دست در دست بحران سياسی، که در مرکز آن تهديدات حمله نظامی آمريکا قرار دارد، جامعه را در آستانه چرخشها و تلاطمات بزرگی قرار داده است. در چنين شرايطی، هم فرصتهای بزرگ برای انجام انقلاب پرولتری در راه است و هم خطرات بزرگ. ما کمونيستها بايد بدون مرحله گرائی و تدريجگرائی، توده های زحمتکش و محروم جامعه را برای انقلاب بسيج و سازماندهی کنيم. امواج بحران اقتصادی، امواج مقاومت توده های تحت ستم و استثمار را بهمراه می آورد. تحليل و برنامه اقتصادی کمونيستها بايد جای خود را در دل اين مقاومتها و در ميان پيشروان مبارزه بيابد. ما می توانيم و بايد مختصات يک اقتصاد رهائی بخش را برای زحمتکشان جامعه روشن کنيم و انرژی مبارزاتی آنان را بطرف راهکار واقعی که يک انقلاب سوسياليستی است، هدايت کنيم.
توضيحات:
۱ - تورم عبارتست از افزايش قيمتها و نزول ارزش پول.
برای تعيين جوانب مختلف تورم اقتصادی شاخصهای گوناگونی در نظر گرفته می شود: شاخص قيمت مصرف کننده *، شاخص قيمت توليد کننده**، شاخص قيمتهای واردات و صادرات، و قدرت خريد مصرف کننده، شاخص قيمت بازار کار(اشتغال و بيکاری).
Consumer prince index*
Producer price index**
 شاخص قيمت مصرف کننده يا هزينه زندگی، کل هزينه مصرف کننده (يک خانواده چهار نفره) برای خواروبار و خدمات و غيره، معيار سنجش و اندازه گيری تورم است که بوسيله مصرف کنندگان پرداخت می شود و گذران زندگی روزمره شان را تحت تاثير قرارمی هد. در واقع اين شاخص عياريست برای اندازه گيری نسبی تغيير ، نسبت به زمان سپری شده، قيمتهائی که مصرف کنندگان شهرنشين برای يک سبد مواد غذائی و خدمات اوليه مورد نياز می پردازند.
مواد مصرفی و خدماتی که شاخص قيمت مصرف کننده (خانواده ۴ نفری) است عبارتند از: مواد خوراکی، مسکن، پوشاک، وسائط نقليه، درمان، تفريحات سالم، و خدمات ديگر. در اين بخش قيمت خدمات اداری مانند آب و برق، فاضلاب، و غيره نيز هست. در شاخص قيمت مصرف کننده ماليات خريد و فروش در نظر گرفته می شود اما ماليات بر در آمد را شامل نمی شود.
۲ - آمارها از "موانع تکوين دولت مدرن و توسعه اقتصادی در ايران- بخش سوم نوشته: هادی زمانی- درج شده در تارنمای اخبار روز ۲۴ مهر ۱۳۸۶
 ۳ – همانجا
۴ - شيدا علمی؛ خبرگزاری موج- گروه اقتصاد اجتماعی۱۳۸۶/۰۷/۳۰
Welt Am Sonntag- Nr. ۱۹…۱۳ May ۲۰۰۷-۵
-۶  چنين تنشی ميان امپرياليسم آمريکا و رژيم شاه هم موجود بود زيرا منافع اقتصادی مراکز قدرت در ايران حاضر به قبول اصلاحات اقتصادی و اجتماعی دهه ۱۳۴۰ (که با انقلاب سفيد معروف شد) نبودند.

بابک پاشا جاوید:پرچم پوسيده ي تحكيم!

اتفاقات هفته ي گذشته ي پلي تكنيك ، به ويژه برگزاري تجمع و تريبون آزاد در ۳۰ مهر ، توجه رسانه ها ، گروه ها و افراد متعددي را به سوي خود جلب كرد . بديهي ست در اقداماتي اين چنين ، تقريبا هر گروه يا شخصي ، با توجه به توانايي هاي ذهني خود و نيز بسته به وابستگي خود به جناح ها و جريانات مختلف و در واقع براي دست يابي به منافع گروهي يا شخصي خود ، اقدام به بررسي و نقد وقايع کند . با اين وجود ، گه گاه شاهد نقد ها و خبر رساني هاي واقعي ، از سوي افرادي خواهيم بود كه دغدغه ي اصلي آن ها ، دست بردن به ريشه ها و به نفع توده هاست . در راستاي اين اقدامات ، در هفته اي كه سپري شد ، خبر هاي متعددي در سايت ها ، وبلاگ ها و خبر نامه هاي گوناگون درج شد كه برخي از آن ها قابل تامل بودند . يكي از مضحك ترين و عريان ترين اين نوشتار ها ، نوشتاري تحت عنوان " در ضرورت رعايت اخلاق سياسي " از مهدي عربشاهي بود كه در " خبرنامه ي اميركبير " درج شد . مطالب ذكر شده در نوشتار مذكور ، به قدري كودكانه و غير منطقي بودند كه به وضوح ، سردرگمي و آشفتگي فكري نگارنده ي آن را نمايان مي ساخت . نوشتاري كه به واقع براي كوبيدن جريان چپ در دانشگاه ، و در راستاي خبر هاي مندرج در برخي سايت هاي خبري ، از جمله اخبار منتشره از صدای آمریکا (VOA ) نوشته شده بود . نكته ي جالب و به شدت تاسف بار براي نگارنده ي آن ، استفاده از عبارات و جملاتي ست كه ضعف جريان راست و نيز دروغگويي هاي فاحش و عوام فريبانه ي شان را ، به وضوح نشان مي دهد . توصيه ي اینجانب به سردمداران جريان راست ، اين است كه لا اقل براي "نقد!" جريان چپ و كوبيدن آن ،از افراد ديگري استفاده كنند نه از امثال عربشاهي كه تناقض گويي هاي آشكارشان منجر به رسوايي شان مي شود.



با توجه به محتواي ضعيف نوشتار مذكور ، بر آن شدم تا نقدي اجمالي و با بازگويي نكاتي چند ، و با تكيه بر برخي مستندات و واقعيت هاي موجود، به انگیزه و نیتِ نگارش چنین متونی پرداخته و به اهداف پشت پرده ي شان اشاره ای بنمايم .



۱. تجمع دانشجويان طيف هاي گوناگون دانشگاه هاي تهران ، در روز دوشنبه در دانشگاه پلي تكنيك، در ادامه ي تجمعات روز هاي گذشته و بر اساس فراخواني بود كه توسط دو طيف دانشجویی انجام پذيرفت . اين تجمع بر اساس پخش تراكت هايي مبني بر فراخوان به برگزاري تجمع و تريبون آزاد توسط" دانشجويان سوسياليست پلي تكنيك " و " انجمن اسلامي پلي تكنيك " بر گزار شد . اين در حاليست كه مهدي عربشاهي ، در مقاله اش ادعا کرده است که " تجمع به دعوت انجمن اسلامي "منتخب !" دانشگاه پلي تكنيك " صورت پذیرفته. و گويا طيف "سوسیالیست" ، فقط به عنوان ميهمان انجمن اسلامي ، در آن تجمع حضور داشته است! با در نظر گرفتن این واقعیت که بر تمامی دانشجویان پلی تکنیک محرز است، باید گفت، یا آقای عربشاهی بدون تحقیق از "انجمن اسلامی پلی تکنیک" قلم به دست گرفته و "دن کیشوت وار" به آسیاب بادی حمله کرده است، و یا برای همراهی با اربابان تبعیدی اش، با وقاهت هرچه تمامتر، دروغ می گوید.





۲. تجمع دانشجويان در تريبون هاي آزاد جريانات منتقد طيف اصول گرا ، امري واضح و روشن است . چرا كه بنا به مقتضيات خاص تاريخي و با توجه فضای سیاسی خاص كنوني ، جريانات اصول گرا در وضع مناسبي به سر نمي برند . اقدامات اين جريانات (اصولگرا) كه بازتابي از محتواي ديدگاه شان نسبت به مسائل است ، در سال هاي اخير و به ويژه در دوران استقرار دولت نهم ، سبب شد كه نتوانند جز اقليتي نا آگاه و نيز افرادي كه تامين زندگيشان از اين راه است ، را به سوي خود جذب كنند . بديهي ست كه طرفداران اين جريانات در بين دانشجويان و به ويژه در پلي تكنيك در اقليتی چند نفره هستند .



در فرصت به وجود آمده ، اقليت ديگری از احساسات منفی و نيز نا آگاهي دانشجويان استفاده كرده و زمام قدرت را در "انجمن های اسلامی"، به دست آوردند . اما همانند یاران ِ پیشین خود، یعنی جریانات اصولگرا، انحصار طلب بوده و خود را وارثان دانشگاه تلقي کرده و توده ی دانشجو را مایملک خود تصور می کنند. ایشان سعي دارند تا توده ی دانشجوی حاضر در تجمعات و بزرگداشت ها را طرفدار خود نشان دهند . چنین شیوه ای است كه در سال هاي اخير از گروه هايي به نام هاي " انجمن اسلامي پلي تكنيك " و " دفتر تحكيم وحدت " شاهد هستيم . بديهي است كه اقدامات مذكور نه تنها حمل بر هوشیاری و محبوبیت اين افراد نيست ، كه ريشه در شرايط خاص ذكر شده در كشور، و نيز ماهيت فرصت طلبانه (اپورتونيستي) ی اين افراد و گروه ها دارد .



۳. قبل از پرداختن به نکات بعدی لازم می دانم قدری راجع به منتخب بودن انجمن اسلامي توسط دانشجويان نکاتی را مطرح کنم؛ اين عنوان ( منتخب بودن ) موضوعي است ، كه همواره ذهن من و برخي از دوستان را مشغول كرده است . آيا به راستي ، اين طيف ، منتخب دانشجويان پلي تكنيك است؟



البته براي ما روشن است كه "انجمن اسلامي "منتخب !" دانشجويان" ، به واقع منتخب دانشجويان نيست . چرا كه منتخب عده اي است كه بنا به دستوراتي كه از تحكيم مي گيرند،و ایشان نیز بنوبه ی خود از راه دور تغذیه شده و جهت می گیرند( که با توجه به شرایط خاص کنونی نیازی به ذکر جزئیات آن نمی بینم) چند نفر از قبل براي تبليغ شدن و استفاده از نا آگاهي دانشجويان تعيين مي شوند تا بدان ها راي داده شود . چرا كه دفتر تحكيم وحدت، بعنوان یک جریان خاص سیاسی، نیاز به پاتوق خود ( انجمن اسلامي پلي تكنيك ) دارد تا آن را به پايگاه عملیاتی خود در میان جنبش دانشجویی تبدیل کند.



براي بررسي اين موضوع ، لازم مي دانم نيم نگاهی به ماهيت انتخابات در " دموكراسي بورژوايي "بپردازم . دموكراسي اي كه دفتر تحكيم از آن دم مي زند. از قبل این را گفته باشم که شیوه ی انتخابات "دفتر تحکیم، دقیقا منطبق با همان "دمکراسی" ای است که مبلٌغ آن می باشد.



"انتخابات" به این شیوه، با برگزاری نشست هایی بین صاحبان قدرت آغاز می گردد. آنها در مجالسی دور از چشم توده های دانشجو با یکدیگر رایزنی کرده و نام های مختلفی که احتمال کاندیداتوری شان می رود را بررسی کرده و هر کس که با انتخابش، قدرت و تسلط آنان بر "انجمن اسلامی" و یا "دفتر تحکیم" را سست و یا خدشه دار می کند ، از لیست حذف می کنند. و برای رسیدن به نتیجه ی مطلوب خودشان از هیچ کاری دریغ نمی ورزند. از جمله "گاوبندی"، "تهدید"، "خرید آراء" و تقلب و ... و اگر ، با وجود به کار بستن این تمهیدات، باز هم کسی انتخاب شود که مورد تأییدشان نیست، پس از انتخابات، از هر ابزاری برای حذف ِ فرد مورد نظر اعمال فشار می کنند. برای اثبات این مدعا خواننده را رجوع می دهیم به استعفای آقای "سعید حبیبی" از دبیری تشکیلات "دفتر تحکیم " و اعلام می دارم که شهود بسیاری در جریان این گونه اقدامات آقایان در "انجمن های اسلامی" بوده اند و در صورت لزوم آماده اند تا در مورد آنچه بیان شد، با نام و نشان و مدرک، شهادت دهند.



اگر براي رسيدن به يك سري اهداف ، راه هاي مختلفي در كنار بيراهه هاي متعدد وجود داشته باشند ، نظام هاي ديكتاتور ، فقط يكي يا دوتا از بيراهه ها را مي نمايانند و انواع راه هاي درست و حتي بيراهه هاي ديگر رانيز مي بندند . دموكراسي بورژوايي چيزي نيست جز نماياندن اكثريت يا تمامي بيراهه ها و بستن راه هاي اصلي . در واقع به نوعي اختيار در انتخاب مسير ( بی راهه) را به افراد نشان مي دهد . در حاليكه فردي كه در دام دموكراسي بورژوايي افتاده و احتمالا در راه رسيدن به آن ( به عنوان هدف) قدم بر مي دارد، بعضاً نا آگاهانه اين كار را مي كند و متوجه کرده ی خود نيست . به واقع در انتخاب مسير اشتباه آزاد است ! اين همانند كسي است كه براي مرگ خود ، مي تواند راه هاي مختلفي اعم از اعدام ، تيرباران و .. انتخاب كند و به ظاهر آزادي دارد ! در حاليكه در نهايت به يك نتيجه خواهد رسيد . يا مثال ديگر و عيني تر ، انتخاباتي است كه با حضور نمايندگان از پيش تعيين شده ، برگزار مي شود و به نوعي به انتخاب بد از ميان بد تر مي انجامد . در واقع صرف نظر از ظاهر ماجرا ، نتيجه ي انتخاب هر كس ، ماهيتي مشابه با شخص ديگر دارد . با ساده سازي فوق ، مي توان به چنين دموكراسي اي ! و ماهيت آن(البته به شكل كاملا ساده سازي شده) پي برد. با وجود اين كه ، در چنين شرايط خاصي ، موافق با نگاهي به درون انجمن اسلامي پلي تكنيك و دفتر تحكيم وحدت نبودم ، ولي نوشتن مقاله هايي مشابه مقاله ي مهدي عربشاهي و درج آن ها در سايت خبري (خبرنامه ي امير كبير ) ، مرا بر آن داشت تا نگاهي اجمالي به درون آنها داشته و نيز به چگونگي به اصطلاح حمايت دانشجويان از برنامه هاي آن ها ! بپردازم.



۴. بنا به مستندات موجود ، اين انجمن ، منتخب قشر آگاه پلي تكنيك نيست و حضور صرف دانشجويان در تجمعات برگزار شده در پلي تكنيك ، نه به دليل حمايت از انديشه هاي اين افراد ، كه به خاطر اعتراض به جريانات اصول گراي دانشگاه و جامعه و در راس آن به اقدامات دولت نهم است . دانشجویان از همه جا بی خبر ( كه به راستي ، جمع كثيري از هواداران آن نيز از آن بي خبرند) نیز تا کنون، به علت حضور این جریان در "اپوزیسیون" دولت نهم و پنهان داشتن ماهيت اصلي و اهداف پشت پرده اش، در تجمعات برگزار شده ، شركت مي كنند . اين در حاليست كه برنامه ريزان آن ، اهداف ديگري نيز دارند و در طول سال هاي اخير ، تحريفات زيادي در خبر رساني ها ( و به ويژه در خبر رساني هاي خارجي) انجام داده اند تا همه ي حضور ها را به نفع خود به پايان برند . پس مسلم است که این جریان از حضور دانشجویان چپ در این اجتماعات می هراسد، چرا که اولاً، توده ی دانشجو از خود خواهد پرسید که: اگر "انجمن اسلامی"، همانطور که ادعا میکند، تشکیلاتی دانشجویی ِ فارغ از تعلقات ایدئولوژیک و فراگیر است، پس جریان این عده با پرچم های سرخ و شعارها و خواسته های مستقل چیست؟ و بدین ترتیب، این واقعیت که "انجمن اسلامی" و "دفتر تحکیم" متعلق به جریانِ سیاسی ِ مشخص، با ایدئولوژی مشخصی است، افشا می گردد. و ثانیاً، جریان چپ نیز امکان این را خواهد داشت که نظراتِ و اهدافِ خود را علناً در معرض دید دانشجویان قرار داده و به آنها آزادی انتخاب بدهد. که نتیجه اش شکستن انحصار این جریان در دانشگاه هاست. پس عجیب نیست که پس از تجربه تریبون آزادِ دوشنبه ۳۰ ام مهر ماه، توپخانه ی تبلیغاتی اش را به سمت جریان چپ نشانه رود. و همچنین خودی های تحكيمي و انجمني اش در سايت خبري (خبر نامه ي امير كبير) به تحريف كامل اتفاقات هفته ي گذشته پرداخته و در مصاحبه ها يي كه نمایندگانش در خبر گزاري ها ي ( بي بي سي ، راديو آلمان ، رايو فردا و خبر گزاري فرانسه ) می کنند و نيز مطالبي كه در وبلاگ هاي داخلي می نویسند ، كوچكترين اشاره اي به حضور فعال و با صلابت نيرو هاي چپ نكنند. گويا كه اصلا چپ ها در تجمع آن روز حضور نداشته اند!



۵. نكته ي جالب ديگر در مقاله ي آقاي عربشاهي ، سعي در ناكام جلوه دادن جنبش چپ ( و به ويژه در موقعيت خاص آن روز ) مي باشد . به راستي كه قرائت و توزیع وسیع بيانيه هاي " دانشجويان سوسياليست پلي تكنيك" ،" جمعی از دانشجویان و فعالین چپ" و "دانشجويان آزادي خواه و برابري طلب " كه مورداستقبال و تشويق و اعلام حمايت جمع كثيري از حاضران گردید ، و نيز حضور جمع كثيري از فعالين چپ با پلاكارد هاي سرخ رنگ ، ادعاهاي كذب نگارنده ي مقاله ي مذكور را نشان مي دهد . براي استناد به واقعيات ، كافيست به به وبلاگ هاي متعدد سري بزنيد . حتي نگاهي اجمالي به عكس هاي سايت خبر نامه ي امير كبير (که متعلق به خودشان است)نیز گوياي واقعیت است . جالب اينجاست كه خبر گزاري هاي حكومتي و نيز اصلاح طلب و خبرگزاری های دول خارجی و ... خبري ولو مختصر از حضور فعال دانشجويان چپ درج نكرده اند . اين در حاليست كه در وبلاگ ها و سايت هاي چپ و هواداران ان ها ،" انجمن اسلامي امير كبير" به عنوان يكي از برگزار كنندگان تجمع و تريبون آزاد معرفي شده و در مورد سخنرانان آنان و حضور هوادارانشان در تريبون آزاد ، اطلاع رسانی شده است . براي نمونه مي توانيد به " گزارش يكي از دانشجويان سوسياليست پلي تكنيك " در وب سايت " سلام دموكرات " و نيز و بلاگ " آواي دانشگاه " و هم چنين مصاحبه هاي " يكي از دانشجويان سوسياليست پلي تكنيك " كه در سايت " سلام دموكرات " درج گرديده ، مراجعه نماييد . لازم به ذكر است ، بنا به موارد گفته شده و نيز برخي مستندات ديگر ، اگر هم تلاشي براي مصادره ي تجمع صورت گرفته ، اين اقدام از طرف انجمن اسلامي پلي تكنيك و دفتر تحكيم وحدت بوده نه دانشجويان چپ!



۶. در قسمتي از مقاله ي آقاي عربشاهي مي خوانيم : " فعالان دانشجويي و افرادي كه با فضاي دانشگاه پلي تكنيك و سابقه ي فعاليت هاي یک دهه ي انجمن اسلامي امير كبير در راه اندازي فراكسيون مدرن تحكيم و دگرديسي آن به يك سازمان مدني مدافع دموكراسي و آزادي آشنايي دارند ، به خوبي آگاه اند كه فضاي عمومي اين دانشگاه و انجمن آن ، ضمن آنكه فضايي راديكال در پي گيري مطالبات دانشجويان و نيز جامعه است و همواره از آن به عنوان قلب تپنده ي جنبش دانشجويي ياد مي شود ، اما سمت و سوي فكري آن به سوي دموكراسي ( به معناي دموكراسي پارلماني و احترام به حقوق افراد به عنوان اصل اساسي دموكراسي ) ، حقوق بشر و تساهل بوده و نسبتي با پلاكاردهاي سرخ دوستان برقرار نمي كند."



اولا كه نه تنها براي فعالان دانشجويي ، بلكه حتي براي افرادي كه اندكي از جريانات اواسط دهه ي ۷۰ با خبر اند ، روشن است كه پا گرفتن انجمن هاي اسلامي و دفتر تحكيم وحدت ، با رشد اصلاح طلبي در آن دوران مصادف بوده و بديهي ست، در فضايي كه بخشي از حاكميت از چنين تشكل هايي حمايت مي كند ، مي توان و بايد انتظار پا گرفتن و تحكيم پايه هاي قدرت آنان را داشت . پس به دليل "وابستگي"، تشكل انجمن اسلامي و در راس آن دفتر تحكيم وحدت به بخشي از حاكميت ، نمي توان اسم آن را تشکلی مستقل و یا دمکراتیک (مردمی) گذاشت . در مورد فضاي راديكال ! كه آقاي عربشاهي مدعي آن است ، مي توان گفت كه صرفا حركات آوانتوريستي و كودكانه ، به معناي راديكال بودن تلقي نمي شود . راديكاليزم دست بردن به ريشه هاست نه روبنا ها . حركاتي كه معنايي جز تخليه ي احساسي و حركات غير منطقي كودكانه و ... ندارند ، به هيچ وجه در ريف "حركات راديكال" قرار نمي گيرند . اتفاقا در راستاي اقدامات انجام شده در سال هاي اخير ( توسط انجمن اسلامي) ، به سادگي مي توان غير راديكال بودن حركات آن را نشان داد. ثانيا، در مورد پي گيري مطالبات ، بهتر است ذكر شود : " انجمن اسلامي پلي تكنيك و در راس آن دفتر تحكيم وحدت ، جايي است براي پيگيري مطالبات دفتر تحكيم و اربابان پشت پرده اش " نه جايي براي پيگيري مطالبات دانشجويان و جامعه ! تاكتيك ضروري اي كه به صورت دوستانه و ضمنا موكد به آقاي عربشاهي پيشنهاد مي كنم ، تقويت حافظه ي كوتاه مدت شان در جهت رفع تناقض گويي در نوشتاري ۲ صفحه اي ست . چرا كه هم اوست كه در سطر هاي اول نوشته اش ، دم ازانگیزه یِ آزادي ۳ تن از ياران دربند مي زند و مدعي مي شود كه هدف اصلي از تجمع ، آزادي آن ۳ نفر است . در صورتیکه در چند سطر پایین تر به "حمايت از تحكيم وحدت و انجمن اسلامي" اشاره دارد و دوست دارد قضيه را به نفع خود خاتمه دهد .



۷. و اما در مورد نکته ای که آقای عربشاهی، وقیهانه صحبت از "هزینه دادن" انجمن اسلامی و دفتر تحکیم می کند و سعی دارد اینگونه نشان دهد (البته با شکسته نفسی!!) که جریان چپ دانشجویی برای دستیابی به آزادی و رهایی از قید استبداد هزینه ای نپرداخته است، چه می توان گفت جز اینکه: این دیگر نهایت بی شرمی است! هنگامیکه دانشجویان چپ برای اعتراض به عدم پایبندی حکومت اسلامی، از جمله جناح اصلاح طلبِ حاضر و تبعیدی، به آزادی های فردی و اجتماعی و محکوم کردن زندانی شدن دانشجویان پلی تکنیک و دیگر زندانیان دانشجو و سیاسی به تجمع و تریبیون آزاد آمده اند، شما، در عوض تبلیغ روحیه یکپارچگی در مقابل تعرضات مستبدین به حقوق دمکراتیک مردم، بر روی کشتار و خونریزی دهه شصت و به خون کشیدنِ هزاران فرزند چپ این جامعه، فقط در یک تابستان (۱۳۶۷) ، پرده انداخته و احکام زندان و تعلیق و احضار به کمیته های انظباطی دانشگاه را ، با دروغ، به نفع خود مصادره می کنید. ."



۸. بر خلاف ادعا هاي آقاي عربشاهي ، تعداد فعالين چپ حاضر در مراسم ۳۰ مهر پلي تكنيك ، حداكثر ۲۰ تا ۳۰ نفر نبوده و لا اقل به ۳ برابر اين تعداد مي رسيد . اين در حاليست كه فعالين انجمني و دفتر تحكيم هم زياد نبودند . مگر اين كه آقاي عربشاهي بخواهد توده ی دانشجوی حاضر و حتي چپ ها را هم (احتمالا!) جزو انجمني ها و تحكيمي ها حساب كند !





جالب است كه در جاي جاي نوشته ي مهدي عربشاهي ، پدر خواندگان تحكيمي ، صاحبان اصلي دانشگاه هاي ايران تلقي شده اند . چرا كه وي مدعيست که تجمع اعتراضي ۱۵ آذر ۱۳۸۵ در دانشگاه تهران و تجمع ۳۰ مهر ۱۳۸۶ در پلي تكنيك ، توسط تحكيم بر گزار شده و چپ ها نبايد برنامه اي داشته باشند . (البته اين محتواي برداشتي ست كه از آن مي شود) . در مورد ۱۶ آذر ديگر هيچ بهانه اي پذيرفته نيست . چرا كه آن روز ، روز دانشجو است نه روز تحكيم ! . ضمنا اگر آقاي عربشاهي اندكي به نوشته هاي خود فكر مي كرد و قبل از نوشتن به تاريخ نگاهي مي انداخت ، مي ديد كه ۲ تن از ۳ دانشجويي هم كه در ۱۶ آذر ۱۳۳۲ به دست رژيم جنايتكار پهلوي جان باختند ، از دانشجويان چپ بودند . حال آنكه از آن ها به عنوان ۳ آذر" اهورايي" و با آن ادبيات مسخره ياد مي كنند . معلوم نيست كه آقايان هوادار انجمن اسلامي و نيز تحكيمي ها ، مسلمان اند يا زرتشتي ! ؟ در عين حال كه دم از اسلام و مسلماني مي زنند ، نماد ناسيوناليسم ناب ! ايراني هستند . كارهاي انجام گرفته در سال هاي گذشته توسط اين افراد ، مهر تاييدي بر تناقض هاي آشكار و روحیه ی فرصت طلبانه شان است. مانند رهبران سیاسی شان که بعضاً دم از "ملی – مذهبی" بودنشان می زنند.



۹. در جايي ديگر ، آقاي عربشاهي دم از " اتحاد بر سر آزادي هاي آكادميك " و . . . مي زند . گويا ايشان از وضعيت جنبش ها و جهت گيري هاي اساسي آن ها خبر ندارند . اتحادي كه به موجب آن ، همه ي كار ها به نفع " دفتر تحكيم وحدت " تمام خواهد شد ، بديهي ست كه براي امثال عربشاهي مطلوب است . كسي كه يا نمي داند و يا آگاهانه خود را به ناداني مي زند كه گویا جریان چپ مي تواند با ليبراليسم متحد شود و نبايد در مقابل آن بايستد ، ديگر اعتباري براي خود باقي نمي گذارد . جنبش چپ چگونه مي تواند با ليبراليسم بي محتوايي كه در جهت نابودیِ چپ با اصولگرایان متحد می شود (رجوع شود به نوشته های آقای قوچانی در "شهروند امروز") و در جهت استثمار توده ها فعاليت مي كند ، همراه شود ! ؟؟ آقاي عربشاهي بايد بداند كه چپ همواره و با صراحت و صلابت تمام در مقابل ليبراليسم و كليت بورژوازي خواهد ايستاد و دست به دامن جريانات اپورتونيست دست راستي نخواهد شد .



۱۰. پيشتاز بودن دفتر تحكيم وحدت به ويژه در چندين سال اخير ، توهمي بيش نبوده و نيست . در مورد اين مطلب در صفحات قبلي توضيح داده شد . در مورد اقدامات كودكانه و يك سري حركات آوانتوريستي ( مثل ۱۸ تير ۱۳۸۶ ) جاي هيچ بحثي نيست . چرا كه حركاتي مشابه ، برايندي جز هزينه دادن بدون فايده نخواهد داشت . معلوم نيست كه آقايان (و خانم هاي) تحكيمي ، براي مطرح كردن خود و تحكيم ، دست به چنين اقداماتي مي زنند يا براي دانشگاه و دانشجويان و حل مشكلات آنها ؟! اين را مطرح كردم تا بگويم در هر دو صورت به سختي اشتباه مي كنند . چرا كه اگر مبنا بر مطرح كردن خود ، به واسطه ي هزينه هاي مفت و بر اساس يك سري اقدامات آوانتوريستي باشد ، كارشان هيچ ربطي به دانشگاه ، دانشجويان و جامعه ندارد . در صورت پذيرفتن مورد دوم ، يعني توجيه اقداماتي مشابه اقدامات ۱۸ تير امسال، بمثابه ی دانشجو محور بودن آن، بیانگر ضعف عمیق تئوريك اين دوستان است . چرا كه نشان می دهد که ایشان بدون داشتن تحلیلی صحیح از شرایط جامعه و محاسبات لازم ،دست به يك سري اقدامات ماجراجويانه زده اند . بديهي است كه تجمعي چند نفره در جلوي درب ولي عصر پلي تكنيك در روزي كه دانشگاه با حربه ي مديريت ان تعطيل شده است (۱۸ تير ) نتيجه اي جز دستگير شدن و هزينه دادن نخواهد داشت . جالب است كه اتفاقا بر عكس تصور برخي ها ، كسي كه بتواند با برنامه ريزي دقيق ، حداكثر فايده را با پرداخت هزينه ي كم تري بدست آورد ارجحيت دارد بر كسي كه بدون فايده ، فقط هزينه مي پردازد و اوضاع را خراب تر مي كند . انتظارات نامربوط و مضحكانه ي آقاي عربشاهي از جنبش چپ دانشجويي در هم راستايي با چنين اقدامات ماجراجويانه ي تحكيم و امثال تحكيم ، ناشي از همان طرز تفكر ناپخته و كودكانه ي ايشان مي تواند باشد و بس.



برخلاف ادعا هاي آقاي عربشاهي ، در جاي جاي نوشته اش ، اتفاقا دغدغه ي اصلي تحكيم ( يا لااقل يكي از اين دغدغه هاي اصلي) حضور مستقل چپ ها در دانشگاه و تاثیر آن بعنوان مانعی بر سر برنامه هاي پوسيده ي آن هاست . اینک كه دفتر تحكيم در بحران اساسي به سر مي برد و بزرگترين پايگاه و به اصطلاح پاتوق آن (انجمن اسلامي پلي تكنيك) نيز در شرايط مطلوبي نيست ، حضور فعالين مستقل چپ در پلي تكنيك و دانشگاه هاي ديگر ، بيش از پيش ، زنگ خطري براي پدر خواندگان "تحکیمی" است .تشكل وابسته به بخشي از جريان حاكميت كه براي پيشبرد اهداف خود دست به هر اقدامي مي زند ، به واقع يك طيف اپورتونيست است كه گه گاه تاكتيك تبديل به ضد خود ! را پيشه مي كند تا به اهداف فرصت طلبانه ي خود برسد . در زمانی "اپوزیسیون" است و در برهه اي خود را مظلومانه، اصول گرا تر از اصول گرايان مي نماياند . كساني كه حتي در شرايط عادي (گه گاه) دم از سكولاريسم هم مي زنند، ولي در برهه هاي حساس و بنا به موضع اپورتونيستي خود ، حتي مذهبي تر از طيف هاي مذهبي و اصول گرا تر از اصولگرایان می شوند.



به هر حال از ديدگاه نگارنده ي متن حاضر ، اين جريان كه اكنون در دوره ي حساسي به سر مي برد ، براي پا گرفتن دوباره ،جنبش چپ را به مثابه ي اژدهايي در مقابل رسيدن به آرزو هاي خود و اربابانش مي بيند و بر آنست تا با پوشش دروغين و در سطح گسترده ( به ويژه در خبر رساني هاي خارجي) و با سنگ اندازي در مقابل برنامه هاي چپ ، تمامي جنبش هاي دانشجويي را به نام خود مُهر كرده و تمامي حضار در تجمعات دانشجويي را طرفدار انجمن اسلامي پلي تكنيك و تحكيم معرفي كند . به واقع در خيال خود ، به فكر جمع كردن سياهي لشكري از دانشجويان نا آگاه می باشد. سر انجام هم از سر همين موضع توهمي، به مشكل بر خواهد خورد . لازم به ياد آوري است كه تجمع پلي تكنيك در روز دوشنبه ي گذشته ، كه بنا به ادعاي آقاي عربشاهي و دوستان تحكيمي اش ، براي ازادي ۳ تن از ياران دربند برگزا شد، به واقع در دیدگاه ایشان، جايي بود براي تحكيم پايه هاي تحكيم ( نگاه كنيد به محتواي سخنراني ها و مواضع آن روز ) كه "متاسفانه !" با حضور مستقل نيرو هاي چپ از دانشگاه هاي تهران ، مانع تحقق بخش عظيمي از رويا هاي ديرينه ي تحكيم شد . همان گونه كه ذكر شد ، موضع گيري هاي تحكيمي ها ، در بيانيه ها و مطالبي كه آن روز ارائه شد ، خود گواهي بر دروغين بودن ادعا هاي آن هاست.



در پايان به آقاي عربشاهي و دوستان تحكيمي اش توصيه مي كنم كه به جاي ايجاد اتحاد بين دانشجويان چپ و ليبرال ! به فكر فعاليت هاي خاص خود باشند و فكري به حال خود تحكيم بكنند . چرا كه تحكيم در وضعيتي نيست كه فقط با كوبيدن جريان چپ در دانشگاه بتواند پايه هاي خود را تقويت كند . مشكل تحكيم ، مشكلي اساسي است . چرا كه برخي از اعضاي آن نيز از سردرگمي هاي فكري رنج مي برند .



آقاي عربشاهي ! به جاي نقد ( بخوانيد كوبيدن) جريان هاي ديگر ( به ويژه چپ ها ) ، نقدي بر خودتان داشته باشيد تا با آشفتگي ها و تناقضات كم تري در صحنه هاي دانشجويي حضور یابید . چپ هم همواره برنامه ي مستقل خود را خواهد داشت و هرگز از جريانات مرتجع دست راستي ، توقع همكاري نداشته و نخواهد داشت . موضع چپ مشخص و تعريف شده است و دقيقا به همين دليل ، در يك خط مستقل از ساير جريانات قدم بر خواهد داشت.



براي آخرين بار تاكيد مي كنم كه دانشگاه ارث و میراث تحکیم و در انحصار انجمن هاي اسلامي نيست كه براي افراد و گرو هاي ديگر تعيين تكليف نمايند . با تاكيد بالا اميدوارم جناب آقاي عربشاهي و دوستانشان به موضع گيري صريح چپ در دانشگاه پي برده باشند و از اين به بعد حساب کار خود را داشته باشند.

October 28, 2007

سعید ولدبیگی:تشکل مستقل سراسری دانشجویان ناگزیر از دفتر تحکیم عبور میکند!

نظم نوین جهانی و لایه چینی های طبقاتی  آن در بطن خود آبستن اوج گیری اکثریت کارگران به مثابه بردگان مزدی است .تلاش فعالین و مبارزان سوسیالیست برای الغای این توحش دنیای سرمایه و برپائی دنیائی آزاد و برابر که در آن خبری از فقر،گرسنگی،تبعیض و... نباشد همیشگی و خستگی ناپذیر است. مبارزه کارگران برای رفع تبعیض مادامی که ستم طبقاتی سرمایه داری وجود دارد خود رابه طبقات دارا تحمیل میکند. سوسیالیسم به پا خیز برای رفع تبعیض را معلمان فریاد میزنند.سوسیالیسم یا بربریت را دانشجویان میگویند.و کارگران با شعار آزادی،برابری،حکومت کارگری، تابوت قانون کار جمهوری اسلامی را روی دستان خود حمل میکنند .زنان در 8 مارس به عنوان روز رسمی خود در اعتراض به تبعیض و نابرابری به میدان میآیند.همگی اینها نشان از پیشروی چپ و مشخصا وجود یک قطب قوی و توده ای سوسیالیستی دارد.همگی اینها میتواند چشمهای سرمایه داری و گرایشات رفرمیستی جنبش کارگری و نهادهای وابسته به آن همچون دفتر تحکیم وحدت دانشگاه را از حدقه بیرون بیاورد.در این میان نقش جنبش دانشجوئی به عنوان پیشروان آگاهگر و به مثابه حساسترین قشرکارگران در جامعه  بسیار ملموس و قابل تامل است.یک پای همه اتفاقات اخیر در ایران در دانشگاه بوده و این نیازمند روشن کردن وضعیت دانشجویان ومبارزه آنها در پیشروی سوسیالیسم در ایران است.قدمت جنبش دانشجوئی به همان سالهای تاسیس دانشگاه تهران و بلکه پیش از آن نیز بر میگردد. در سال 1313 چندی پس از تأسیس دانشگاه تهران و 1315 اعتصابهایی توسط دانشجویان پزشکی و تربیت معلم صورت گرفت. در سال 1316 نیز دانشجویان دانشکده حقوق در اعتراض به هزینه های بیهوده برای آماده ساختن دانشگاه جهت بازدید ولیعهد، در کلاسها حاضر نشدند. آنها شکایت داشتند چرا اکنون که اکثر روستاها، امکانات آموزشی ندارند ولی بیش از 120000 ریال برای خرید ادکلن جهت معطر کردن سالنهای دانشگاه هزینه شده است؟این تحرکات ازاولین جنبشهای اعتراضی دانشجویان بود که در مقابل سرمایه داری شاه وسلطنت قد علم کرد اما در سالهای 29 تا 32 درست در هنگامی که جریانات چپ و کارگری علیرغم غیر فانونی بودنشان میکوشیدند با سازماندهی تشکلهای دموکراتیک و مردمی از جمله انواع اتحادیه هاو سندیکاها ،دیکتاتوری و استعمار حاکم بر کشور را تضعیف کنند،<دکتر مصدق >در هیئت نخست وزیر قسم نامه اش رابرای وفاداری به <نظام سلطنت مشروطه ایران> بر پشت قرآن مینوشت و برای <اعلیحضرت همایونی> ارسال میکرد.اما با توجه به تمامی مشکلات اتحادیه دانشجویی دانشکده های پزشکی و داروسازی و دانشکده های فنی، ادبیات و کشاورزی به اعتبار جنبشهای کارگری جهان در این دوره از تغییر و تحولات جهانی و رشد تشکلهای مستقل توده ای تشکیل شد.در این میان دو گرایش دیگر دانشگاه (اسلامیون و ملیون) به ترتیب با ایجاد انجمن اسلامی و سازمان صنفی دانشجویان دانشگاه تهران خود را سازماندهی کردند.اوج اعتراضات و فعالیت تشکلهای دانشجوی متاثر از فضای این دوره را در 16 آذر 1332 و1 بهمن 1340 میبینیم.عمده فعالیتها و تحرکات این دوره در اعتراض به وضعیت اداره کشور و حاکمیت سرمایه داری و بینش ضد امپریالیستی خلقی در این دوره است. کشمکش ناسیونالیسم،مذهب و فضای رو به رشد مدرنیته با سوسیالیسم و" اعتبار کمونیسم" در این دوره باعث شده بود که محافل دانشجوئی با تمامی خصلتهای تعرضی و مبارزاتی خودشان محفل تظاهر به کمونیسم وعقاید مارکسیستی شوند؛اما این گرایشات که بیشتر متاثر از چین و مائو بود حول محور پوپولیستی خلق و مبارزه برای الغای سرمایه داری بود.پس از قیام 57 ،فضای سرکوب جمهوری اسلامی که از اواخر دهه 50 تا اوایل دهه 70 گریبان فعالین دانشجوئی وکارگری را گرفت، با قتل عام و تصفیه دانشگاهها و محافل کارگری به خیال پایان دادن به طاعونی بود که گریبان سرمایه داری را گرفته بود. کشتار وحشیانه زندانیان سیاسی سال67 و برخوردهای نظام جمهوری اسلامی، از ترس فاحشی خبر میداد که تنها میشد به این شیوه آرامش کرد .آنچه از چند سطر تاریخ در این زمینه بر میآید ماهیت ضد سرمایه داری مبارزات دانشجویان از بدایت امر بوده است، قصد مصادره مبارزات دانشجوئی به نام چپ را ندارم اما برخی از دوستان تحکیمی در قامت گادفادرهای جنبش دانشجوئی و مبارزات آن از در مالکیت روزهائی همچون 16 آذر سخن پراکنی میکنند که باید به آنها بگویم لطفا کمی از توهم خارج شوید و بدانید که اگر قرار باشد این روز متعلق به خطی سیاسی باشد ،آن چپ و مشخصا دانشجویان کمونیست دانشگاه است. پس از خزیدن اصلاحات در میان جنبش دانشجوئی و شکست مفتضحانه دوم خرداد و هو شدن خاتمی در دانشگاهها ،دیگر بار تلاش جمهوری اسلامی برای مهار سرکشیهای جوانان پرشور انقلابی شکست خورد، اما نقطه قابل تامل در این زمینه رشد تصاعدی جنبش سرنگونی بود که هر چند در ابتدای امر با فضای دو خرداد و با رنگ و لعاب اصلاحات به میدان آمد ، اما هرچه پیش رفتیم این جنبش و این بستر رادیکال تر و قوی تر به سمت سوسیالیسم کشیده شد به شکلی که امروز ادبیات مارکسیستی به عنوان پس زمینه نوشته های اعتراضی و تحلیلی دیده میشود.راست ،دو خرداد و تحکیم با تمام شعارها و راهکارهای خودش به حاشیه رانده شده و جنبش سرنگونی به شدت تحت تاثیر چپ رادیکال کارگری است .دانشجویان خود به عنوان بخش آگاهتر طبقه کاگران همیشه به عنوان یک پای اعتراضات در صحنه بوده اندو تاثیربه سزائی در پیشروی و آگاهی جمعی مردم برای خلق آفرینش های جمعی در قالب اعتصاب،اعتراض،تحصن و...داشته اند.پس از طی مراحل گذار در سالهای اخیر و بی آبرو شدن بیش از پیش راست ،جوانان و دانشجویان آلترناتیو سوسیالیستی را در مقابل جبهه بربریت، در اوج سرکوب و خفقان در تهران و در قلب دانشگاه طلب میکنند. تغییر دیدگاهی  چپ و کمونیسم در دانشگاه از خرقه خلقی و مذهبی و جایگزین شدن سوسیالیسم علمی و مارکسیسم انقلابی موجب شده است که سوسیالیم و مقولات مرتبط آن از پیله ایثار و جانفشانی سکتاریستی وآوانتوریستی خارج شده و هرچه بیشتر در میان مردم جای خود را باز کند.میبینیم که به راحتی مردم از طبقه کارگر و سرمایه دار سخن میگویند،نقد میکنندو به دنبال پائین کشیدن مفت خوران جامعه طبقاتی هستند و آنها را در هر پوششی دشمن درجه اول و اصلی خود میدانند.در این میان نقش دانشجویان ،آگاهگران و روشنفکران در هدایت این سیل خروشان در کانالهای رادیکال کارگری در راستای تقویت و انسجام برای وصول پیروزی نهائی بسیار حساس و تعیین کننده است. اما پس از شکل گیری اعتراضات و اعتصابهای کارگری ،دانشجوئی و زنان در مراسمهای مختلف و بالا بردن پلاکاردهای چپ و سوسیالیستی که همگی برخواسته از اردوگاه چپ جامعه بود،راست در همه اشکال خودش فریاد زد که اینها فرصت طلبی است،نشان دادن پرچم جلوی دوربین و رسانه هاست،ادعائی که امروز هم توسط نهادهائی همچون تحکیم وحدت تکرار میشود.عزیزانی که اعتراض سیاسی را در نامه نوشتن به احمدی نژاد و برگزاری مراسم دعای توسل در مسجد دانشگاه میدانند فارغ از این درک پایه ای هستند که امروز خواسته اکثریت مردم ایران و دنیا بر پایه سکولاریسم است.همگی اینها ماهیت دموکراسی خواهی و عمق مطالبات تحکیم را نشان میدهد.قبلا بسیاری این آیه های تحکیم  را پرستیده بودند ودر تب الاهواز و هخا و آذربایجان میسوختند و هذیانهای راست به نام چپ تلاوت میکردند.اما خود تحکیم که ویرانه های دو خرداد را در آستین داشت ، از این فضا دور شده و از شبح لنین در فضای جامعه سخن گفت و ساعت 7 صبح با همه دارائی 6 نفره اش جلوی پلی تکنیک بست نشست تا هم به فضای پلیسی 18 تیر کمک کند و هم از ترس اینکه چپ مجددا با برگزاری اعتراض خود و برافراشتن پرچمها و مطالباتش خبر ساز این روز باشد ،خود را در دام آوانتوریسم بی فایده ای انداخت که تنها نتیجه اش میتوانست روی خبر آمدن تحکیم باشد .چنین حرکتهائی اپورتنیستی از خصلتهای تحکیم است که برای نجات موقعیت به خطر افتاده اش دست به چنین فعالیتهائی میزند.جنبش چپ و سوسیالیستی تنها در داشگاه دنبال نمیشود بلکه بستر اصلی آن در کارخانه ها و در میان توده های مردم است.از این رو اینگونه موضع گیریهای نهادهای معلوم الحالی همچون تحکیم تنها ضعف سران آن و به طبع سران رژیم را از درک وضعیت موجود نشان میدهد .ضدیت تحکیم با چپها تلاشی شبیه لجن پراکنیهای  افرادی همچون  فخرآور ،سازگارا ،افشاری ،محمدی و... در ورژن داخلی است.هرچه پیش میرویم فضا پلاریزه تر میشود و دو قطبی جامعه پررنگ تر میشود.این با ر حضور چپ در تریبون آزاد  پلی تکنیک و بر افراشتن شعارها ومطالبات سرخ ،فضا را برای تحکیم و راست غیر قابل تحمل کرده و موجبات حمله به چپ را برای ایشان فراهم آورده است. برگزاری این تریبون توسط دو طیف دانشجویان سوسیالیست پلی تکنیک و انجمن اسلامی پلی تکنیک بود که آقایا ن تحکیم در تلاشند آن را به نام خود مصادره کرده و در یک نمایش تبلیغاتی از فضای اعتراضی پلی تکنیک به نفع خود سوء استفاده کنند .جالب است که تحکیم در تلاش است که با فرا فکنی نیت خود را به چپ دانشگاه بچسباند و ادعای خوش نیتی کند، امری که کاملا از موضع گیری و نقد یا بهتر بگویم (کوبیدن چپ )بر میآید.چپ در آن تجمع هم پایگاه داشت ،در 30 مهر بیانیه دانشجویان سوسیالیست پلی تکنیک،جمعی از دانشجویان چپ و دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب خوانده شد که مورد استقبال حاظرین در تجمع قرار گرفت.امر دیگری که جالب توجه است و تحکیم در توهم آن و با علم به عمق این بد فهمی همچنان بر ان پا فشاری میکند انتخابی بودن اعضای انجمن اسلامی است که با اکثریت آراء ،به اصطلاح اعتراضات و خواسته های دانشجویان را نمایندگی میکنند.اما این امر بر تمامی دانشجوان روشن است که انتخابات انجمن اسلامی پلی تکنیک امری با برنامه قبلی و با رایزنی ها و لابی های فراوانی توسط رتبه داران تحکیم صورت میگیرد.از این رو از دست دادن پایگاهی به نام پلی تکنیک برای تحکیم بسیار حیاتی و غیر قابل باور است و در تلاش است با ایجاد فضاهای آوانتوریستی وغیر رادیکال و کاملا همسو با رسانه هائی همچون صدای آمریکا و بی بی سی در کنار دوستان انحصار طلبشان چپ را به آتش بکشند.اما کمونیستها در مقابل همه انگ ها وآزارها در صف اول مبارزه برای آزادی و برابری ماندند و امروز به جائی رسیده اند که نهادهای راست، چه اصولگرایان و چه دو خردادیها از شبح لنین و چه گوارائیسم میهراسند. جامعه به پیش میرود و مطالباتش را میخواهد .این جنبش از پائین تقویت میشود ،از دل توده های زحمت و کار بر آمده و حمایت میشود و برای وصول موفقیت در برقراری آینده ای روشن و انسانی ناگزیر از راست و تحکیم و امثالهم عبور  میکند.این مطالبات و خواسته ها که در دانشگاهها ،در کارخانه ها در اعتراضات زنان ودر میان مدافعین حقوق کودک میبینیم، از آن جبهه سومی است که دارد فریاد میزند.اما در این میان پاسیفیسم نیز در باتلاق خود دست و پا میزند.ابراز اینکه تعدادی از دانشجویان مهربان و خوش قلب که تنها دغدغه آنها آزادی همکلاسیهایشان است و آمده اند تا در نهایت حسن نیت برگزار کنندگان تجمع به احمدی نژاد و شاهرودی نامه بنویسند جزو این دسته هستند.اما اصلاح طلبان که درآستانه انتخابات برای مقابله با اصولگرایان به یک نمایش تبلیغاتی نیاز داشتند مثل همیشه از بستر تحکیم استفاده کردند و این نقش را به انجمن اسلامی پلی تکنیک دادند. در این میان تلاش دو خردادی های شکست خورده برای اصلاح طلب نشان دادن مردم  در رسانه های داخلی و خارجی با شوک سرخ فعالین چپ راه به جائی نبرد.این جریانات زمانی رخ داد که راست و شکست طلبان با تمام توان 16 آذر ووقایع آن را اتفاقی و بدون سازماندهی و پایگاه میخواندند. جنبش سوسیالیستی در داخل و خارج ایران تحت تاثیر استیلای کاپیتالیسم و با سازمانیابی خودش در این شرایط افق متفاوتی را پیش رو دارد و آلترناتیو متفاوتی را طلب میکند. دانشجویان چپ دانشگاههای ایران نیز، متاثر از جنبش ضد سرمایه داری در سراسر دنیا و افول نظم نوین جهانی ،به سوی سازماندهی و تشکل های مستقل خود پیش میروند،امروز در آستانه ایجاد یک تشکل مستقل سراسری دانشجوئی وبرپائی مجامع عمومی هستیم.آنچه واضح و روشن است چرخیدن جامعه در مجموع به چپ و یکدست شدن مطالبات مردم در اعتصابها و اعتراضات مردمی است. آنچه از رفتار تحکیم و برخوردهایش برمیآید ،خداحافظی با قلب تپنده جنبش رادیکال دانشجوئی برای برقراری جامعه ای آزاد وبرابر در اعتراضات دانشجوئی است.از این رو به تمامی نیروهای راست و دفتر تحکیم نیز باید بگویم نقشی که به شما داده شده راهی است که قبلا دوستان سوسیال-دموکرات پیموده اند .خوش خدمتی در این راه کوبیدن آخرین میخها بر تابوت جریان لیبرال و راست دانشگاه است.با چنین تواصیفی تحکیم نه تنها نمیتواند نماینده جنبش رادیکال و آزادیخواه دانشگاه باشد، بلکه کاملا نهادی در راستای قوانین نا برابر وضد انسانی راست در همه اشکالش است.بنا براین به همه دوستان راست وتحکیمی اعلام میکنیم 16 آذر جائی برای ابراز شعارهائی همچون رفراندوم،دموکراسی پارلمانی و سرودهای فاشیستی همچون ای ایران نیست...

سعید ولدبیگی

م رازی : آموزش مقدماتی مارکیسزم مانیفست کمونیست ودولت

بخش چهارم- جلسه سوم

مصلح( ریبوار) جنبش طبقاتی کارگری علیه جنگ؛ یک ضرورت مبرم

جنگهای جاری در خاورمیانه، از همه ی اطراف آن، امپریالیستی ست. تبلیغ این حقیقت کمک میکند که هم دمکراتیسم جعلی وهم ناسیونالیسم اسلامی بورژوازی افشاشود تا نیروهای ضد جنگ در طرفداری از این یا آن طرف هرز نرود.

خطر گسترش این جنگ به ایران را باید جدی گرفت. آیا این پایان کار خواهد بود؟ دیگر نیروهای امپریالیستی، نظیر اروپا و روسیه و چین، آیا تاکنونهم نظاره گر تاخت وتاز یک امپریالیست دیوانه مانده اند تا پس از این ساکت بمانند؟ آیا این فجایع بدون فتنه گریهای همه ی "طرفهای درگیر" دراین ابعاد ممکن میبود؟! ابعاد عظیم فاجعه آیا در کنترل این یا آن طرف خواهد ماند؟ آیا هیچوقت امپریالیستها در وعده ی صلح و دمکراسی و آزادی جدی بوده اند؟ اینکه طی قرن بیستم و بیست ویکم شاهد صد سال جنگهای مداوم و روز به روز وحشیانه تر امپریالیستها بوده ایم کافی نیست؟ به علاوه، همین روزها بود که جنگ افروز بزرگ، جرج بوش، جهان را به جنگ سوم تهدید کرد!

آری؛ این خطر جدیست!

فکر کردن به ابعاد چنین فاجعه یی باید مو بر بدن هرکارگر که به زندگی خود وعزیزان و همنوعانش علاقه دارد، در هر جای جهان، راست کند. نسل ما جنگهای جهانی پیشین را به خاطر ندارد. این جنگ، حتی اگر در ابتدا هم منطقه یی باشد، ابعادی بسیار فاجعه بارتر خواهد یافت. و چرا اینهمه باید از فاجعه گفت در حالیکه ما جهانی بهتر و شایسته ی انسان را در چشم انداز داریم؟؟

اصطلاح ."از نان شب واجبتر" برای بیان ضرورت یک جنبش ضدجنگ اصلا کافی به نظر نمیرسد. بورژوازی درهمه ی اشکالش (از جمله ایرانیش) بر طبل این جنگ میکوبد. خرده بورژوازی ناپیگیرهم اصلا حریف این میدان نیست. فروکش جنبش ضد جنگ قبلی که، حتی توانست یک زمان توده های میلیونی را در فوریه ۲۰۰۲ به میدان آورد، گواه ناکارا بودن خرده بورژوازیست. پس چه نیرویی را باید فراخواند تا این دیو را در شیشه کند؟.

مرا خیالباف بخوانید ولی تنها حریف این میدان یک جنبش آگاه و مصمم طبقاتی کارگری است! چنین جنبشی را باید فراخوان داد! میتوان آیا؟ا وگرنه چی؟ چاره یی هست؟ آرزومیکردم چاره ی آسانتری میسر بود! این طبقه، اما، ناچار است به مصاف این مصیبت برود. فلاکتی و جهنمی که چنین جنگی تحمیل کرده و میرود که بیشتر هم تحمیل کند انتخابی باقی نگذاشته است. برپایی چنین جنبشی، هرقدر هم مشکل باشد، به زحمتش میارزد!

آری؛ سازماندادن و به راه انداختن چنین جنبشی کار همه جانبه و پیگیرانه یی میخواهد که با توجه به پراکندگی وتوهم طبقه کارگر بسیار مشکل مینماید. "حالا کو، تا این طبقه نیروهایش را درنفاط مخنلف جهان علیه این جنگ بسیج کند؟! کو، تا در ایران یا جاهای دیگر قدرت را به دست بگیرد؟! کو، تا از یک قدرت کارگری کمونیستی درایران یا جاهای دیگر جهان، با قدرت حمایت کند" و..." آیا بورژوازیهای مختلف جهان ( که همه ازدم امپریالیستی هستند) فرصت این کار را میدهند؟" مسلما نمیخواهند بدهند! سوال اما اینست که آیا میتوانند این فرصت را از ما بگیرند؟ خوشبختانه این امکان برایشان محدود شده است. هنگامیکه این دایناسورها به درندگیهای درون خانوادگی خود مشغولند، غیرممکن نیست که ما مجال چنین خیزشی بیابیم؛ که خاطره ی اکتبر را تکرار کنیم! و، تاریخ را چه دیدی؟ شاید در بیش از یک نقطه از جهان؟! واین به ما انگیزه میدهد که هر چه زودتر حول یک جنبش ضد جنگ جهانی متشکل شویم. دشوار است؛ اما نه دشوارتر از ماندن زیر آوار این جنگ!

دود این جنگ، نقدا، به چشم کارگران، نه تنها در ایران که در سراسر جهان، رفته است. گسترش این جنگ به ایران، در چنان منطقه یی که بخش اعظم نفت وگاز جهان را تامین میکند، جهنم بازهم سختتری برای انسانیت، و به خصوص کارگران و مزدبگیران تدارک خواهددید. بنابراین، کاملا " به صرفه" است که یک جنبش جهانی کارگری در برابر این بازی بسیار خطرناک سرمایه وحشی بپا خیزد و چنانکه دراکتبر1917، درپیشاپیش صفوف توده های مردم آزاده ومحروم، این جنگ راهم پایان دهد! و کسی چه میداند؟ با این همه تجربه تلخ، و از طرفی پربار، که داریم، اینبار برای همیشه به ماجراجویی ها و کلا" به حیات خطرزای این سیستم سرمایه داری، که تا مغز استخوان امپریالیستیست، پایان دهیم.

جنبش طبقاتی کارگری علیه جنگ میتواند سکوی پرش کمونیستها برای تشکلهای کشوری و منطقه یی وسرانجام گلوبال کارگری کمونیستی باشد؛ میتواند آغازنوینی باشد برای قدرتگیری سوسیالیسم و روفتن یکسره ی سیستم وحشیانه ی سرمایه داری؛ میتواند بستر تشکیل و گسترش حزب (و احزاب) طبقاتی و انترناسیونال کارگری باشد؛ میتواند آغاز تغیر جهان به یک جهان شایسته ی انسان باشد.

دراین نودمین سالگرد انقلاب کمونیستی کارگری اکتبر باید چنین جنبشی را بپا داشت!

زنده باد انقلاب اکتبر! زنده باد جنبش طبقاتی کارگری علیه جنگ!

اکتبر 2007

October 27, 2007

مرتضي فاتح:دو تصویر از یک واقعیت

در روزهای اخیر در عرصه های مختلف کارگری وقایعی روی داده است که از جهاتی میتواند نشانگر شروع فصل جدیدی در مبارزات کارگران در عرصه های مختلف باشد.

 ازشاخص ترین این وقایع، که ارتباط تنگاتنگی نیز با یکدیگر دارند، میتوان به اعتصاب کارگران هفت تپه و کارون شوشتر در خوزستان و ترور مجید حمیدی از فعالین کارگری در کردستان، اشاره کرد.

کارگران هفت تپه و کارون که در شرایط بسیار سخت و طاقت فرسائی به کار مشغولند، هر از مدتی برای گرفتن دستمزد های اندک شان از کارفرما ناچار به اعتصاب، تجمع و اعتراض هستند. کارگر باید در شرائط دشوار آب وهوای خوزستان و تحت شرائط نا امن و آلوده مزارع نیشکر و کارخانه تولید شکر و صنایع جانبی ماهها به طرز وحشیانه ای استثمار شود و همان چندرغازی را هم که به عنوان حقوق توافق شده است كارگر باید به زور از چنگ سرمایه داران بیرون بکشد. سالها است که این جنگ و گریز بین کارگران و کارفرما در این حوزه کارگری در جریان است. حتی در زمانی هم که این رشته تولیدی سود سرشاری برای سرمایه به ارمغان می آورد نیز همین قاعده حکمفرما بود. در چند ماهه اخیر مدیران این صنایع به بهانه واهی عدم سود آوری از پرداخت دستمزد های اندک کارگران طفره میروند. باید در یک کلام خلاصه به آنان پاسخ داد کارخانه ها را و اصلا کل جامعه را به ما بسپارید تا به شما نشان دهیم اداره جامعه یعنی چه. اما به طور واقعی این ناله ها و بهانه های مدیران واقعیت ندارد. اقتصادشان بحران زده است اما سودهايي كه اينها به جيب ميزنند شايد از شرايط معمول هم بيشتر باشد. در واقع اینها از اندکی کاهش در مافوق سودی که به دست می آورند  نگران هستند.

اینبار اما اعتراض کارگران هفت تپه و کارون از محدوده اعتراضات همیشگی شان فراتر رفت. آنها با تجمع در شوش و اهواز پیگیر خواسته هایشان شدند. اما از این هم مهمتر همبستگی همه ٤٠٠٠ كارگر اين كارخانه به كرسي نشاندن نشکیل مجمع عمومی تا رسیدن به خواسته هایشان بود.

در اعتراض اخیر کارگران هفت تپه اشکالی از همبستگی و اتحاد به وجود آمد که میتواند تبدیل به سنت مبارکی در اعتراضات همه کارگران شود . اینبار کارگران که به قدرت جمعی شان بهتر از هر زمانی پی برده بودند، بسیار تهاجمی تر از قبل برای به کرسی نشاندن  خواسته هایشان وارد میدان شدند. دفاع بی چون و چرا از نماینده دستگیر شده شان که منجر به آزادی وی شد و تعیین ضرب الاجل برای مسئولین حکومتی جهت اجابت موارد درخواستی آنان از نکاتی بود که تاثیر مهمی بر روند اعتراض کارگران نهاد.

در جائی دیگر یعنی در سنندج یکی از فعالین کارگری، که در کمیته دفاع از محمود صالحی فعال بود توسط افرادی ناشناس ترور شد. البته این افراد برای همه شناخته شده هستنند. این نوع سرکوب فعالین شناخته شده کارگری امری بی سابقه نیست. این روندی است که از عدم پرداخت دستمزد کارگران آغاز میشود و تا ترورمستقیم آنان ادامه می یابد.

اما ارتباط این دو اتفاق در دو نقطه جدا از هم در کشور در کجاست؟

کارگران هفت تپه در ادامه مبارزات کارگران در سراسر کشور، اینبار نیروئی را به نمایش گذاردند که نه فقط در داخل عکس العمل های موثری را ایجاد نمود بلکه در خارج از ایران نیز موجب آغاز موجی از همبستگی با این کارگران شد. در جریان این اعتراضات ارگانهای مختلف حکومت که سعی در پایان دادن به این اعتراض داشتند به جان یکدیگر افتادند.

این اعتراض نشان داد اگر کارگران با نیروی متحد و طلبکارانه پا به میدان بگذارند، اوضاع سریعا تغییر خواهد کرد. این اعتراض یکپارچه نه فقط کارگران را به قدرت خویش آگاه تر کرد بلکه حکومت را نیز عمیقا از ناحیه کارگران نگران نمود.

به این باید تلاش کارگران سنندج را برای جلب حمایت بین المللی از محمود صالحی و نتایج مثبت این تلاش ها را نیز اضافه کرد تا تصویری کامل از وضعیت مبارزاتی کارگران در ایران را به دست آورد.

در این میان این تصویر برای کودن ترین مسئولین حکومت نیز به وضوح هویدا شد.

حکومت سرمایه داران که همواره کارگران را اصلی ترین و خطرناکترین و غیر قابل کنترل‌ترین (به اعتراف خودشان در تشکلهای فرمایشی) دشمنان خود میداند، اینبار به شکل کاملا تيپيك اسلامی وارد عمل شده اند. ترور و جنایت. این حکومت در سالهای پایانی دهه ٧٠ این روش را آزموده است. در آن سالها با احساس خطر از جانب مردم حکومت اسلامی با ربودن و قتل شماري از نویسندگان و فعالین اجتماعی تلاش کرد تا خود را از اعتراضات اجتماعی مصون کند. اما اکنون سالهای پایانی دهه ٨٠ است و اینبار حاکمیت با کارگران طرف حساب است. اکنون دیگر دستگیری هر فعال کارگری با موجی قدرتمند از اعتراضات داخلی و بين المللي از سوی کارگران مواجه خواهد شد. کارگران هفت تپه نشان دادند که دیگر به سادگی نمیتوان فعالین کارگری و نمایندگان کارگران را دستگیر و زندانی کرد. فعالین سنندج نشان دادند که کارگران ایران از حمایت چند ميلیون کارگر و ارگانهای بین المللی در سراسر جهان برخوردارند.

اعلام حمایت از کارگران توسط سایر گروههای معترض اجتماعی و همچنین پشتیبانی تشکلها و فعالین کارگری از این گروهها، نشاندهنده وزن اجتماعی طبقه کارگر در مبارزات جاری برعلیه حکومت اسلامی سرمایه است. با توجه به وقایع سالهای اخیر نه فقط مردم ایران بلکه در سطح جهانی نیز مسلم گردیده هر تحولی در جامعه با زنجیری محکم به طبقه کارگر متصل است. اکنون همه دریافته اند رهبری مبارزات اجتماعی برای ایجاد تغییرات جدی و اساسی در جامعه فقط از عهده این طبقه بر می آید.

عکس العمل هیستریک حکومت در ترور مجید حمیدی نیز از این هراس سرچشمه میگیرد. اما این ترور با مبارزه عملی و جدی کارگران پاسخی محکم خواهد گرفت.

اگر در گذشته حکومت اسلامی مشکلات داخلی خود را با جام زهر ویا جام داروی نظافت حل میکرد، اینبار کارگران به شکلی اساسی مشکل جامعه را حل خواهند کرد. با به زیر کشیدن جانیان اسلامی سرمایه از قدرت، مشکلی به نام جمهوری اسلامی را حل خواهند کرد.

کامران روشن- اصفهان:ترور فعال كارگري، هفت تپه و فولاد مباركه

خبر ترور یکی از فعالین کارگری، از مهمترین اخبار اخیر و یکی از نمونه‌هایي است که نشان میدهد، مبارزات کارگران، حالت یک مبارزه ی همه جانبه ی سیاسی را به خود گرفته. صحبت از ترور فعالین کارگری به میان آمده و ترور به عنوان جنایتکارانه ترین ابزار سرکوب سیاسی، حالا به صورت مستقیم علیه کارگران به کار گرفته میشود. اسانلو و صالحی را دارند آرام آرام در زندان میکشند. اگر تا چندی پیش، بعضیها به خودشان اجازه میدادند که حرکت کارگران را به عنوان اعتراضات سندیکالیستی قلمداد کنند، اکنون پس از این قضیه و عملکرد قدرتمند کارگران هفت تپه و این همه اعتراض و اعتصاب کارگری، دیگر نمیتوان اینها را کوچک، بی‌اهمیت، زودگذر و بی اثر تلقی کرد. جمهوری اسلامی، با آنهمه نیرو که برای سرکوب کارگران هفت تپه آورد، حریفشان نشد. مبارزه ی کارگران با همه ی نقطه ضعفهایش، تمام فاکتورهای یک مبارزه ی سیاسی را داراست. در حال حاضر، ما فعالین  کارگری شناخته شده و جهانی داریم. یا همین اعتراض قدرتمند هفت تپه، كه در آن كارگران با هیچ حیله و ترفند و زور و خشونت، عقب نشینی نکردند. با قدرت آمده اند و تهدید هم کرده اند. خواستهایشان فراتر از حقوق عقب مانده است. دارند با تمام اشکال این نظامی که موجبات فلاکتشان را فراهم آورده، میجنگند... از طرفی جنبش دانشجویی را داریم که در طیف وسیع چپ و کارگری، از مبارزات کارگری حمایت میکند همین پلاکاردهای قرمز رنگ اعتراض دانشجویی ٣٠ مهر، بهترین نمونه است. خیلی از اتحادیه های جهانی به وضعیتی که جمهوری اسلامی، برای کارگران بوجود آورده؛ اعتراض کرده اند. این جریانی است که به صورتی همه جانبه به راه افتاده و به سوی کاملتر شدن میرود و به هیچ ترتیبی نمیتوان متوقفش کرد. ولی پیروزی این حرکت، نیاز به همبستگی، قدرت و سرعت بیشتری دارد. لازم است که مبارزات کارگری در سراسر کشور و در همه ی کارخانه ها و کارگاهها شروع شود. برای مثال در کارخانه های بزرگی مثل فولاد مبارکه و ذوب آهن که خطر خصوصی سازی، آنها را تهدید میکند. نکته ی اصلی در حركت كارگران هفت تپه، هوشیاری کارگران در برابر نقشه هايي بود که میتوانست زندگی آنها را به نابودی بکشاند. کارگرانی که جانشان به لب رسیده بود و فهمیدند که اگر برنخیزند، نابود خواهند شد.

حال کارخانه ی فولاد مبارکه، یکی از پر تبعیض ترین و بدترین محیطها برای کارگران در کشور است. این کارخانه شاید بیشترین تعداد مدیران بسیجی را داشته باشد و به جاهای مختلفی مانند حوزه علمیه و نیروی انتظامی، باج میدهد و در برنامه ریزیها و پروژه های آن، آخوندها و ملاها نقش دارند. تمام نشانه های جنایات سازمان یافته ی سیستم سرمایه داری را در این کارخانه میتوان مشاهده کرد و نقشه ی جدیدی که برای نابودی کامل و قطعی حقوق کارگران در این کارخانه کشیده اند، خصوصی سازی است. به این ترتیب كه کارگران رسمی که از وضعیت بهتری نسبت به کارگران قراردادی برخوردارند، بازخرید میشوند و به صورت قراردادی، استخدام میگردند و به صورت مرتب و با برنامه ریزی پلکانی، تمامی حقوقشان پایمال میشود. در این میان کارگرانی که از قبل، قراردادی بوده اند به صورت پیمانکار درجه دو، مورد وحشتناکترین اجحافها قرار خواهند گرفت. خود کارگران از این چیزها خیلی بهتر از من که دارم اینها را مینویسم، آگاهند ولی هیچ اعتراض منسجمی برای این موضوع نمیکنند. مدتیست که در هر گوشه از کارخانه همین صحبتهاست و همه از این مسئله نگرانند ولی فولاد مبارکه، هیچ اعتصابی را در تاریخ خود ندیده. با کمی سود سهام و وعده و وعید فریبشان داده اند. مدیران گفته اند؛ فرقی که نمیکند، حالا کارگر رسمی فولاد مبارکه هستید و مدتی بعد کارگر قراردادی فولاد مبارکه خواهید شد. تمام حقوق و مزایایتان سر جایش است ولی بر همه واضح است که چه خواهد شد. وضعیت کارگران قراردادی را دارند میبینند. حقوقهای پایین، عقب افتاده، اخراج و هر گونه ستمی که بتوان یا نتوان فکرش را کرد. کارگران رسمی باید به سرعت و با تمام قوا به خصوصی سازی کارخانه اعتراض کنند. کارخانه مال کارگران است و آنها باید برایش تصمیم بگیرند نه مشتی آخوند و بسیجی مزدور و جنایتکار. از مبارزه ی کارگران هفت تپه باید درس بگیرند وقتش رسیده که به جای صحبتها و نارضایتیهایی که فقط در ته سرویس و سالن غذا خوری به صورت جمعهای کوچک، مطرح میشود، به صورتی یکپارچه و موثر، اعتراض و مبارزه کنند و با هیچ فریب و نیرنگی از میدان به در نروند. کارخانه ی فولاد مبارکه حدود بیست هزار کارگر دارد که با این تعداد میتوان قدرت نظامی جمهوری اسلامی را خنثی کرد. حتی با یک اعتصاب کوچک هم میتوانند تمام خواسته هایشان را برآورده سازند بالاخره باید از یک جایی شروع کنند. از همین حالا لازم است که یک تشکل درست کنند و به مبارزه برخیزند و هیچ موردی را در این روند صعودی که دارد حقوقشان را پایمال میکند، نپذیرند. بلکه مسیر را در جهت عکس و به نفع خودشان تغییر دهند. فرصت خیلی کم است، ظرف چند ماه آینده این طرح اجرا میشود و مقدماتش را فراهم کرده اند اگر هیچ کاری نکنیم، نابودمان میکنند.

ناصر اصغری : ادامه گزارش مبارزه كارگران شركت نیشكر هفت تپه

تیری در تاریكی

ميخي بر تابوت حكومت

تنظیم از: ناصر اصغری

در شماره قبلی نشریه "كارگر كمونیست"٬ با مراجعه به گزارشات رسیده به حزب كمونیست كارگری گزارشی از ١١ روز مبارزه كارگران شركت "نیشكر هفت‌تپه" را در اختیار خوانندگان قرار دادیم. در این شماره نیز٬ با مراجعه به اطلاعیه‌های مطبوعاتی حزب كه بعد از انتشار آن شماره نشریه منتشر شدند٬ اخبار ادامه اعتراض این كارگران را در اختیار خوانندگان نشریه قرار می‌دهیم.

این كارگران روز ١٩ مهرماه با انتشار اطلاعیه از پیروزی خود خبر دادند. متن اطلاعیه چنین است:

ما موفق شدیم

دو هفته مبارزه ما به موفقیت‌های خوبی رسید.

اتحاد ما رمز پیروزی ماست.

حقوق شهریور را دریافت كردیم اما برای باقی طلب‌های ما وعده ١۵ روز دیگر را داده‌اند. برای اینكه خواستهای‌مان را پیگیری كنیم٬ برای اینكه نگذاریم دو باره دستمزد ما را به عقب بیندازند٬ اخراجمان نكنند و نمایندگان دلسوزی كه سخنگویان ما بودند را زیر فشار نگذارند هر هفته جمع می‌شویم و در مورد وضعیت خود و مسائل فوری كارمان تصمیم می‌گیریم.

ما هر هفته روزهای پنجشنبه ساعت ١ تا ٢ جمع خواهیم شد و این را حق مسلم خود٬ تشكل واقعی خود می‌دانیم.

كارگران نیشكر هفت تپه

١٩ مهر ١٣٨٦

٢٤ مهرماه

در اين روز كارگران با انتشار بیانیه‌ای ٦ ماده‌ای بر خواست‌های خود پافشار كردند. كارگران با بركناری آخوند یعقوب شفیعی٬ مدیرعامل شركت٬ با انتشار این بیانیه٬ عزم و اراده خود را برای پیگیری همه مطالبات خود از جمله انحلال شوراهاي اسلامي، تشكيل منظم مجمع عمومي و تشكل واقعي خود اعلام كردند. متن بیانیه ٦ ماده‌ای كارگران در اين شماره كارگر كمونيست منتشر شده است.

٢٧ مهرماه

وزارت اطلاعات رژیم اسلامی ساعت هشت و نیم شب پنجشنبه ٢٦ مهرماه فریدون نیكوفر٬ یكی از فعالین كارگری نیشكر هفت‌تپه را احضار و بازداشت می‌كند. كارگران به محض باخبر شدن از بازداشت همكارشان دست به تحصن می‌زنند و اعلام می‌كنند كه اگر وی را تا ساعت ٦ صبح آزاد نكنند دوباره به تحصن دست خواهند زد. تحت این فشار٬ اطلاعات رژيم ناگزير به آزادي فريدون شد منتها به او گفته می‌شود که بايد شنبه ٢٨ مهرماه ساعت هشت و نيم صبح براي بازجويي به اطلاعات مراجعه کند. علاوه بر فريدون نيكوفر تعداد هشت نفر ديگر از رهبران کارگري نيز طي همان چند روز مورد تهديد قرار گرفته بودند. كارگران گفتند كه در اعتراض به این تهدید و احضارها ساعت هشت و نیم صبح ٢٨ مهرماه در مقابل  مديريت تجمع کرده و اعلام كرده‌اند كه در صورت بازداشت فريدون نيكوفر دست به اعتصاب و تحصن خواهند زد.

٢٨ مهرماه

كارگران در عملی كردن آلتیماتوم دیروز خود صبح امروز در مقابل دفتر مدیریت دست به تجمع می‌زنند تا اعتراض خود را اعلام كرده و به مدیریت در اذیت و آزار فعالین كارگری اخطار بدهند. كارگران در غیاب مدیرعامل به معاون وی اخطار كردند كه فریدون باید فورا آزاد شود و این فوری‌ترین خواستشان و مقدم بر هر خواست دیگری است. كارگران یكپارچه اعلام می‌كنند كه اگر تا یك ساعت دیگر همكارشان آزاد نگردد٬ تمامی ٤٠٠٠ كارگر دست به تجمع خواهند زد. اعلام می‌كنند كه اعتصاب كردیم و حق خود را خواستیم٬ جرمی مرتكب نشده‌ایم و اجازه نمی‌دهیم هر روز یكی از ما مورد تهدید قرار بگیرد و به وزارت اطلاعات احضار گردد. این وضع را تحمل نمی‌كنیم.

در ساعت دو نیم بعدازظهر مدیریت به كارگران خبر می‌دهد كه فریدون آزاده شده است. اما كارگران دیگر به وعده و دروغ‌های مدیریت اطمینان نمی‌كنند. آنها برای اطمینان حاصل كردن٬ به منزل فریدون مراجعه می‌كنند و متوجه می‌شوند كه مدیریت یكبار دیگر هم به آنها دروغ گفته و فریدون آزاد نشده است. كارگران با مدیریت تماس می‌گیرند و اعلام می‌كنند كه اگر فریدون را تا یكشنبه آزاد نكنید٬ تمام كارگران متحدانه دست به اعتصاب خواهند زد.

خبر رسیده كه اطلاعات رژیم تعداد دیگری از فعالین كارگری را احضار كرده و فشار بر فعالین كارگری را تشدید كرده است.

٢٩ مهرماه

در واكنش به آلتیماتوم كارگران كه اگر فریدون نیكوفر تا روز یكشنبه آزاد نشود به اعتراض دست خواهند زد٬ فریدون امروز آزاد شد.

يكي از موضوعات ادامه مبارزات كارگران، اعتراض به عدم تمديد قرارداد حدود دو هزار كارگران قراردادي اين شركت بود. مديريت با اين سياست ميخواست نصف كارگران را با اين توطئه اخراج كند تا بتواند بقيه را هم در موقعيت ضعيف تري مورد تهاجم قرار دهد. كارگران بلافاصله اعلام كردند كه همه كارگران قراردادي بايد به كار خود ادامه دهند و در صورتي كه قرارداد تمديد نشود همه ٤٠٠٠ كارگر اين شركت دست به اعتصاب و تجمع خواهند زد. كارگران همچنين بر دائمي شدن قرارداد همه كارگران تاكيد كردند. با اعلام اين اولتيماتوم متحدانه از جانب كارگران، مديريت كارخانه به دست و پا افتاد و قرارداد كارگران را تمديد كرد. كارگران براي استخدام دائم كارگران قراردادي و لغو قراردادهاي موقت به اعتراض خود ادامه ميدهند. 

 

اصغر کریمی :اعتصاب

اکتبر ٢٠٠٧

 

قسمت اول:

 

مقدمه: سه سال قبل بدنبال اعتصاب موفق کارگران نساجی کردستان در سنندج در دیماه ١٣٨٦، و با الهام از آن اعتصاب، جزوه ای تحت عنوان "اعتصاب مدرسه انقلاب است" نوشتم و سعی کردم از اینطریق تجارب مهم این اعتصاب را به سایر کارگران بویژه رهبران اعتصابات منتقل کنم. در این سه سال اعتصابات مهمی شکل گرفته است، و طبقه کارگر تجارب تازه ای اندوخته است. از جمله اعتصاب دو سال قبل کارگران شرکت واحد و اعتصاب کارگران نیشکر هفت تپه در مهرماه امسال حاوی درسهای بسیار مهمی برای طبقه کارگر بوده است. نقاط ضعف و قوت این دو اعتصاب لازم است جمعبندی شود و مورد توجه فعالین کارگری قرار گیرد. بسهم خود سعی میکنم در سلسله مقالاتی به جنبه های مختلف یک اعتصاب، بپردازم و به تجارب این اعتصابات هم اشاره کنم.

 

در این مقالات سعی میکنم به مجمع عمومی، به نحوه برخورد با احضار و دستگیری رهبران اعتصاب، به نقش خانواده های کارگری، به اهمیت اطلاع رسانی به جامعه، تاکتیک های اعتصاب، کمیته اعتصاب، جلب همبستگی در داخل و در سطح جهانی، صندوق اعتصاب، اهمیت قطعنامه و بیانیه های توضیحی و خبری در طول اعتصاب، جایگاه رهبران اعتصاب و مسائل بعد از اعتصاب بپردازم. اما قبل از پرداختن به جنبه های مختلفی که یک اعتصاب دارد اجازه دهید چند کلمه درمورد خود اعتصاب صحبت کنم.

 

اعتصاب بخشی جدائی ناپذیر از زندگی کارگر است. بدون اعتصاب زندگی از اینهم سخت تر میشود، بیحقوقی از اینهم بیشتر میشود، دستمزد از اینهم ناچیزتر میشود. اعتصاب اهرم مبارزات حق طلبانه کارگران براى بيرون کشيدن گوشه اى از مطالبات بحق آنها از يک مشت مفتخور، کارفرما و دولت، است. تجارب اعتصابات مختلف بايد به همه منتقل شود، سازمانيابى اعتصابات بايد بهتر و کارى تر شود، انعکاس اعتصابات بايد وسيعتر شود و همبستگى با کارگران اعتصابی همه گير شود. در سالهای گذشته طبقه کارگر در ایران تجاربی غنی در این زمینه کسب کرده است. هزاران اعتصاب، آموزش های عمیقی به کارگران داده است و در بسیاری از موارد ابتکارات جالبی توسط کارگران بکار گرفته میشود. اینها همه باید مورد بررسی قرار گیرد، نوشته و بازگو شود و به تجربه همه کارگران تبدیل شود. طبعا بررسی و بازگو كردن همه اين درسها در يك مقاله یا چند نوشته ممكن نيست. تلاش من اينست كه مهمترين و عاجلترين درسهای اعتصابات كارگری را حتي المقدور جلوی چشم بگذارم. امیدوارم مورد توجه فعالین کارگری قرار گیرد و محرکی باشد برای فعالین کارگری در سراسر جامعه که تجارب گرانبهای خود را به رشته تحریر درآورند. بویژه رهبران و فعالین اعتصابات که از نزدیک در جریان چم و خم اعتصاب قرار دارند و انتقال تجارب آنها بی شک برای کل طبقه کارگر حیاتی است.

 

١­ مجمع عمومی

 

اغراق نیست اگر از مجمع عمومی بعنوان مهمترین فاکتور برای به سرانجام رساندن و تضمین موفقیت هرچه بیشتر اعتصاب اسم برده شود.

 

قدرت کارگران در اتحاد و داشتن تشکل است. اینرا همه میدانند. کارفرما و مدیریت و دولت هم میدانند و در کنار سرکوب اعتصاب و دستگیری رهبران اعتصاب بی وقفه تلاش میکنند در ميان کارگران تفرقه بیندازند. مجمع عمومى مناسب ترین ابزار برای ایجاد اتحاد و خنثی کردن تلاش جبهه مقابل است. مجمع عمومی پدیده آشنائی برای کارگران است، ظرف طبیعی کارگران در جریان اعتراض و اعتصاب است، در اکثر کارخانه ها کارگران نقش کارساز آنرا دیده اند و کم و بیش اهمیت آنرا میدانند. و به همین دلیل مجمع عمومی بیش از هر نوع تشکل دیگر هم ضروری است و هم زمینه مساعد دارد. شاید برای تصمیم به اعتصاب مجمع عمومی برگزار نشده باشد اما بلافاصله با شروع اعتصاب، مجمع عمومی بعنوان یکی از مهمترین اقدامات کارگران اعتصابی در دستورشان قرار میگیرد. اعتصابی که بر اراده جمعی و مجمع عمومی کارگران متکی میشود شکستش ساده نخواهد بود.

 

مجمع عمومی ظرف اتحاد و دخالت جمعی کارگران است:

مجمع عمومی یعنی جمع شدن توده کارگران و تصمیم گیری جمعی توسط آنها درمورد مسائل مختلف مربوط به محیط کار، مبارزه و خواستهای کارگران. این مهمترين ظرف متحد نگاهداشتن کارگران و جلوگیری از ایجاد شکاف در میان آنها در طول اعتصاب و قبل و بعد آن و در عین حال عملی ترین نوع تشکل است. نفس جمع شدن زير يک سقف و بحث کردن و تصميم مشترک گرفتن چنان قدرتى به کارگران ميدهد که نيروى آنها را چندين برابر ميکند. مجمع عمومى قدرت کارگران را به آنها نشان ميدهد و به آنها اعتماد بنفس ميدهد و به تردیدها پایان میدهد. در جريان اين بحثها توده کارگران در کل نقشه شريک ميشوند و براى اجراى آن آمادگى پيدا ميکنند. مجمع عمومی به کارگران آموزش ميدهد، امکان دخالت ميدهد، به ابهامات و سوالاتشان جواب ميدهد و موجب تحکيم اتحاد ميشود.

کارگر منفرد قدرت ندارد. به همین دلیل موقعی که به خانه میرود، وزارت اطلاعات تنهائی احضارش میکند و یا به خانه اش میریزد. اما همین که جمع میشود قدرت پیدا میکند و جرات و شهامت بيشترى از خود بروز ميدهند. نمایندگانی که بر رای و نظر توده کارگر اتکا نکنند زودتر به سازش کشیده میشوند، به دستاورد کم ممکن است رضایت دهند، و یا بدون دستاورد ممکن است مرعوب شوند و کوتاه بیایند و اعتصاب را به شکست بکشانند. اما کارگران در تجمع شان احساس قدرت میکنند و دستاورد بیشتری طلب میکنند. به سادگی برای پایان دادن به اعتصاب رضایت نمیدهند. بعضا قبل از شروع اعتصاب امکان تشکیل مجمع عمومی و رای گیری از توده کارگران عملی نیست و بسیاری از اعتصابات بدون تشکیل مجمع عمومی شروع میشود اما در طول اعتصاب کارگران امکان جمع شدن هرروزه و تصمیم گیری جمعی را پیدا میکنند. یکی از مهمترین اقدامات کارگران اعتصابی این است که بلافاصله با شروع اعتصاب، همه روزه مجمع عمومی خود را برگزار کنند و ادامه اعتصاب را تماما بر مجمع عمومی متکی کنند.

در صورتى که نمايندگانى بدون توافق مجمع عمومى تصميم به پايان اعتصاب بگيرند، مجمع عمومى بايد تصميم آنها را باطل اعلام کند و تلاش کند آنها را نیز متقاعد کند که تصمیم نادرستی از بالای سر کارگران گرفته اند و در صورت لزوم نمایندگان دیگری به آنها اضافه کند و اگر لازم است نمایندگانی را تغییر دهد. در يک کلام اعتصاب امر همه کارگران است و همه آحاد کارگر بايد در همه چيز آن شريک باشند.

در مجمع عمومی کارگر احساس شخصیت میکند. در کل پروسه تولید و در کل مسائل مختلف جامعه موجود نظر کارگر پرسیده نمیشود، به نظر و پیشنهادش کسی اهمیت نمیدهد، فقط استخدام میشود که کار کند و کار کند. مجمع عمومی اولین جائی است که هر کارگری میتواند برای تقویت اعتصابش صحبت کند، پیشنهاد بدهد، اساسی ترین و فوری ترین مطالبات را طرح کند و درمورد آنها رای بدهد.

 

در مجمع عمومی نقشه ها و طرحهای دولت و کارفرما به بحث گذاشته میشود:

در مجمع عمومى توطئه ها، تهدیدات و نقشه هاى کارفرما و دولت را بايد توضيح داد و راه خنثى کردن آنرا به بحث گذاشت. اينجا نقش کارگران پيشرو تعيين کننده است که توطئه ها و شگردهای طرف مقابل را عیان کنند و راههاى خنثى کردن آنها را مورد بحث قرار دهند. در مجمع عمومى همچنین، نمايندگان نتيجه مذاکره با کارفرما و دولت، پیشنهادات آنها و تصمیمات خود را به اطلاع کارگران میرسانند، و کارگران درمورد آنها اظهار نظر میکنند، پیشنهاد میدهند، و دسته جمعی  پيشنهادات را مورد بحث قرار میدهند. اين به کارگران امکان ميدهد که شناخت بيشتر و همه جانبه تری از شگردهای جبهه مقابل پیدا کنند و متحد و یکپارچه به مقابله با آن برخیزند، به کارگران امکان میدهد که مناسب ترین تاکتیک ها را برای پیشبرد اعتصاب و به کرسی نشاندن خواستهای خود در پیش گیرند. تصميم گيرى بايد بر اساس نظر اکثریت کارگران اتخاذ شود. کارگران میتوانند با بالا بردن دست، یا هورا کشیدن در رای گیری شرکت کنند.

 

در جریان بحث و تصمیم گیری، کارگران از نمايندگان خود نیز شناخت بهتری پیدا میکنند، از مسائلی که آنها را تهدید میکند مطلع میشوند، نقش هرکدام و نقاط قوت هرکدام را بهتر ميشناسند. میدانند که به کدام بیشتر یا کمتر اتکا کنند، کارگران جوانی که برای پیشبرد اعتصاب دخالت فعال میکنند و نظرات راهگشا و کارساز میدهند نیز پا جلو میگذارند و به این معنی مجمع عمومی ظرف پرورش و آماده شدن رهبران تازه نیز هست.

 

علاوه بر کارگران کارخانه، اعضای خانواده آنها نیز حق دارند و باید تلاش کنند در مبارزه کارگران و تجمعات آنها و در مجمع عمومی کارگران اعتصابی شرکت کنند و از نقشه های کارفرما و تصمیمات رهبران اعتصاب باخبر شوند. این حق اعضای خانواده کارگر است که بداند تصمیم کارفرما جیست و رهبران اعتصاب چه نقشه ای برای مقابله با آن دارند.

 

مجمع عمومی حفاظی برای نمایندگان و رهبران کارگری است:

یک خاصیت مهم مجمع عمومی پوشش محکمی است که برای نمایندگان ایجاد میشود. در مجمع عمومی بار مسئوليت بر دوش توده کارگران قرار میگیرد، نظر و پیشنهاد میدهند، رای میدهند و بدینطریق خود را بیشتر در اعتصاب دخیل میدانند و نتیجتا احساس مسئولیت بیشتری در قبال اعتصاب و رهبران اعتصاب میکنند. جمع شدن زیر یک سقف و بحث و تصمیم مشترک جسارت بیشتری در طول اعتصاب به کارگران میدهد و باعث میشود آحاد کارگر نقش فعالتری بعهده بگیرند و این کار رهبران اعتصاب را ساده تر میکند. بار همه مسئولیت بر دوش چند نفر قرار نمیگیرد و پشتوانه محکم تری به رهبران کارگران میدهد. يکى از حقه هاى مديريت و مقامات دولتى اين است که نمايندگان را بترسانند و تهديد کنند و وادارشان کنند که بروند و اعتصاب را تمام کنند. پاسخ نمايندگان بايد ارجاع مساله به مجمع عمومى کارگران باشد و همین را باید به کارفرما و وزارت اطلاعات و هرکس به آنها فشار میاورد و تهدید میکند در میان گذارند. بگویند ما تصمیم نمیگیریم باید با کارگران صحبت کنیم. این هم رهبران اعتصاب و نمایندگان را تحت فشار کمتری قرار میدهد و هم رابطه نمايندگان با توده کارگر را بسيار مستحکم ميکند.

 

مجمع عمومی پایه تشکل واقعی کارگران است:

مجمع عمومی سنگ بنای هر تشکل واقعی کارگری و پایه شوراهای واقعی کارگری است. تشکلی که به مجمع عمومی و نظر توده کارگران متکی نباشد و از بالا و به نیابت از طرف توده کارگران تصمیم گیری شود، تشکل واقعی کارگران نیست. اینکه توده کارگران یک کارخانه یکبار در سال برای انتخاب هیئت مدیره جمع شوند بدرد کارگر نمیخورد. اینکه کارگر یکبار کسانی را انتخاب کند و تا یکسال نه در تصمیمات آنها شرکت داشته باشد و نه امکان عزل و نصب آنها را داشته باشد مشکل کارگر را حل نمیکند. آحاد کارگران باید مدام در همه مسائل مربوط به خود امکان دخالت داشته باشند و نظر بدهند و هروقت تشخیص دادند نمایندگانی را تغییر دهند و نمایندگان جدیدی برای پیشبرد کارهای خود انتخاب کنند. مرتب از فعالیت ها و تصمیمات نمایندگان خود مطلع شوند و بتوانند هر جا لازم است تصمیماتی را عوض کنند. این در واقع اولین بند اساسنامه یک تشکل واقعی کارگری است.

 

کارگران در جریان مجمع عمومی رشد میکنند، یاد میگیرند که چگونه تصمیم جمعی بگیرند، که چگونه یک جلسه بزرگ را اداره کنند، چگونه با توجه به همه تهدیدها و موانع حرف بزنند و رفقای مردد را قانع کنند که با آنها همراه شوند و بدینطریق اتحاد محکم تری بوجود آورند. کارگری که برگزاری مجمع عمومی و بویژه مجمع عمومی منظم را تجربه کرده است، بیش از پیش به اهمیت تشکل واقف میشود، یاد میگیرد که چگونه متشکل شود، که نمایندگان واقعی خود را انتخاب کند و از آنها گزارش بخواهد. توقعش از نمایندگانش بالا میرود. با چشم بازتر به آنها و تصمیمات آنها نگاه میکند. یاد میگیرد و اینرا حق بدیهی خود میداند که هروقت نماینده ای را مناسب تشخیص نداد برکنار کند و نماینده دیگری بجای او انتخاب کند.

 

در یک کلام مجمع عمومى ظرف اتحاد، ظرف متشکل شدن، ظرف تصميم جمعى، ظرف قوى تر شدن است. با مجمع عمومی، کارگران احساس قدرت میکنند، احساس غرور میکنند و مثل فولاد محکم و آبدیده میشوند.

 

بررسی کوتاهی از چند تجربه: شرکت واحد، نساجی کردستان و نیشکر هفت تپه:

در اعتصاب کارگران شرکت واحد اتکا به مجمع عمومی جائی نداشت و این یک نقطه ضعف بزرگ آنها بود. البته لازم است گفته شود که  کارگران واحد مثل کارگران کارخانه زیر یک سقف نیستند و جمع شدن دشوارتر است. با اینهمه اگر سنت مجمع عمومی قوی تر بود میتوانستند مانع جمع شدن را رفع کنند. چنان این سنت کارگری ضعیف بود که حتی جائی که شش هزار کارگر جمع بودند در مقابل وعده های توخالی و فریبکارانه قالیباف، متاسفانه نماینده یا نمایندگانی که در مقام تصمیم گیری بودند به توده کارگر رجوع نکردند و تصمیم به پایان دادن تجمع و اعتصاب گرفتند. در حالی که میتوانستند همانجا اعلام کنند که کارگران اینجا حضور دارند نظر آنها را میپرسیم. و شکی نبود که اگر نمایندگان به توده کارگران روی میاوردند، توده کارگران به سادگی تصمیم به پایان اعتصاب و تجمع نمیگرفتند، بودند نمایندگانی که با تصمیم به پایان اعتصاب و تجمع شدیدا مخالف بودند و میتوانستند نظر خود را مطرح کنند و کارگران یقینا با آنها همراه میشدند. و در این صورت یا قالیباف مجبور میشد تضمین های بیشتری برای بررسی خواست های آنها بدهد، مثلا کتبا و با ذکر تاریخ مشخص وادار میشد اعلام کند که چه روزی و به کدام خواستها پاسخ مثبت میدهد و یا کارگران تصمیم به ادامه اعتصاب و تجمع میگرفتند. اتفاقا اگر کارگران پراکنده اند و زیر یک سقف نیستند و امر تجمع دشوار میشود، اعتصاب را باید با تجمعات اعتراضی همراه کرد و در تجمعات مجمع عمومی را برگزار کرد، تصمیم گیری جمعی کرد، نظر توده کارگر را پرسید و دخالت داد. یکی از نقطه قوت های کارگران واحد وجود سندیکا بود که سازماندهی اعتصاب را ساده تر میکرد اما نقطه ضعف مهم آنها نیز فقدان اتکا به نظر و رای و پیشنهادات توده کارگران بود. برعکس در نساجی کردستان اتکا به مجمع عمومی نقطه قوت درخشان کارگران بود. چنان برگزاری مجمع عمومی در طول اعتصاب سه سال قبل آنها جا افتاده بود که حتی در خیابان زمانی که نیروی انتظامی مانع ادامه راهپیمائی آنها شد نمایندگان اعلام کردند که کارگران باید تصمیم بگیرند. در وسط خیابان نشستند، صحبت کردند و دسته جمعی تصمیم به بازگشت به کارخانه گرفتند. در طول اعتصاب مکررا مجمع عمومی برگزار شد و بتدریج اتحاد عمیقی میان کارگران شکل گرفت و باعث شد که کارگران به بسیاری از خواستهای خود دست یابند.

 

تجربه کارگران هفت تپه، الگوی طبقه کارگر خواهد شد:

کارگران نیشکر هفت تپه ظاهرا آگاهی چندانی در ابتدا در مورد مجمع عمومی نداشتند اما در طول اعتصاب بتدریج به اهمیت آن واقف شدند و بلافاصله در بیانیه پایانی اعتصاب اعلام کردند که هر پنجشنبه ساعت یک تا دو مجمع عمومی خود را برگزار میکنند، آنرا تشکل واقعی خود میدانند و برگزاری آنرا حق خود میدانند.

 

خواست و تصمیم  کارگران هفت تپه برای کل طبقه کارگر بسیار حائز اهمیت است. یک اعتصاب متحد و پیروز، کارگران را در موقعیتی قرار میدهد که توان تداوم مجمع عمومی بعد از اعتصاب را نیز خواهند داشت و این را باید بعنوان یکی از خواست های همه اعتصابات و دستاوردهای اعتصابات برای خود تثبیت کنند. کارگران حتی در شرایط عادی که در حال اعتراض و اعتصاب نیستند نیز به سازمان، به تجمع و تصمیم گیری نیاز حیاتی دارند. برگزاری منظم مجمع عمومی امکان میدهد که هر هفته کارگران درمورد مسائل و مشکلات خود صحبت کنند، اگر مزدی دیر پرداخت شد بلافاصله در مقابل آن تصمیم گیری کنند، اگر ایمنی محیط کار پائین است یا فشار کار بالا است، اگر مشکل ایاب و ذهاب دارند و یا غذاخوری تمیز نیست و غذای آنها کیفیت پائینی دارد، اگر بحث از اخراج همکاران است و یا در مقابل هر اجحاف و زورگوئی و هرمورد احضار و دستگیری بتوانند درمورد همه آنها صحبت کنند و چاره جوئی کنند. نفس داشتن مجمع عمومی منظم، باعث میشود کارفرما و وزارت اطلاعات با احتیاط بیشتری در مقابل کارگران رفتار کنند.

 

کارگران هفت تپه بدرست بر یک خواست مهم و حق مسلم خود انگشت گذاشتند. این حق کارگر است که بتواند هرهفته جمع شود و درمورد همه مسائل مربوط به خود تصمیم بگیرد. تصمیم کارگران هفت تپه باید به خواست سراسری کارگران تبدیل شود.

 

داشتن تشکیلات برای کارگران مثل هوا حیاتی است. کارگران بدون تشکیلات، پراکنده و ضعیف هستند، قدرت خود را نمیتوانند نشان دهند، خود متوجه قدرت خود نمیشوند. مجمع عمومی پایه و اساس تشکیلات واقعی کارگران است، چه در شرایط عادی و چه موقع اعتصاب.

تقی روزبه:چند نکته پیرامون استعفاء علی لاریجانی ودیدارپوتین وخامنه ای

Taghi_roozbeh@blogspot.com 

استعفاءنابهنگام وغیرطبیعی درپست های حساس همیشه می تواند بحث انگیزباشد. اگراین استعفاء درزمان نامناسب وشرایط حساسی،هم چون شرایط کنونی،حتااگربشکل خاموشانه هم صورت گیرد-و فردمستعفی بهردلیلی لام ازکام برنگیرد،ولو آن که بخواهند آن را با لعاب دروغ وتزویر،هم چون تمایل وتصمیم شخصی بیارایند،بحث انگیزترمی شود.استعفاء لاریجانی دقیقا بدلیل داشتن خصایص فوق یعنی مهره ای مهم ازمهره های قدرت بودن ووقوع آن دربدترین شرایط زمانی ممکنه وسکوت سنگین رژیم درمورد علل واقعی آن،ماهیتاسوژه ای است بحث انگیز وحالاحالاها  کاویده خواهد شد تا  دریافت های روشن وقانع کننده ای ازآن چه که نبردقدرت و وشکاف حول سیاست های هسته ای در ساختارهرم قدرتِ حکومت اسلامی نامیده می شود،بدست آید*1.درجوامع استبدادی که سانسوروخود سانسوری فراگیریکی ازرموزاصلی حفظ قدرت انگاشته می شود ودرآن زبان نه وسیله بیان حقایق بلکه برای پوشاندن آن است،بررسی وبازبینی دقیق این گونه گدازه ها و مواد پرتاب شده ازدرون نظام به روی صحنه علنی برای پی بردن به چند وچون تحولاتی که درلایه های پنهانی واصلی حلقه قدرت می گذرد، همواره دارای اهمیت بوده  و بعنوان یکی ازمنابع  گمانه زنی ها  وارزیابی ها ازسوی جریانات گوناگون  وذینفع مورد بهره برداری قرارمی گیرد. بی شک این کنجکاوی درنزد قدرت های بزرگ که چالش  با جمهوری اسلامی را چالش قرن وآبستن برافروختن جنگ سوم جهانی عنوان می کنند بیش ازدیگران  مشهوداست.برای آن ها یافتن پاسخ به سوالاتی هم چون ماهیت وشدت واقعی اختلافات وچگونگی موازنه قوا درمیان باندها و جناح های حکومتی جهت تدقیق سیاستها واقدامات عملی اشان  دربرابر جمهوری اسلامی ازاهمیت زیادی برخورداراست. بدیهی است که صرفنظرازگمانه زنی ها، پی بردن به دلایل مشخص وقطعی استعفای لاریجانی نیازمند اطلاعات مشخص وقابل استنادی است که درشرایط کنونی البته وجود ندارند وجزحلقه فشرده ای ازاصحات قدرت ازآن بی اطلاعند. بااین وجود این فقط یک جنبه ازمسائل پیرامون برکناری، یابه کلامی محترمانه تراستعفاء می باشد. درواقع رویداد فوق دارای جنبه های دیگری است که اهمیت پرداختن به آن ها ومقابله با آن ها  کمترازجنبه فوق نیست.این نوشته هم ازهمین منظربه بررسی این استعفاء ونتایج مترتب برآن پرداخته است:

ا-بی خبرنگهداشتن مطلق مردم ازمهم ترین مسائلی که سرنوشت آن ها را رقم می زند.

چرا وتاکی باید مردم ایران درمورد سیاست های هسته ای وکم وکیف منازعاتی که حول پیشبرد آن دردرون رژیم جریان دارد و با سرنوشت اشان گره خورده است تا این درجه بیگانه ونامحرم محسوب شوند؟مسئول پیش برد یکی ازبزرگترین پرونده های بحرانی قرن که ازیکسو بهانه شروع جنگ سرد وتعبیه سیستم موشکی آمریکا دراروپا را پوشش می دهد،وفراترازآن تهدید به جنگ سوم را تغذیه می کند وشورای امنیت وکشورهای دارنده حق وتو را بخودمشغول کرده، 27 کشوراتحادیه اروپا را به مثابه مذاکره کننده دربرابرخود دارد،مهم ترین دلمشغولی سال های اخیر آژانس هسته ای را تشکیل می دهد، پای  فعال روسیه را نیزبه دلیل خصلت بین الملی خود به صحنه اصلی کشاکش هسته ای کشانده وکشورهای منطقه نیزازاثرات ویگرانه این بحران درامان نمانده اند،استعفاء می دهد وخبرآن نیز با ریشتر8 درسطح جهان بازتاب پیدامی کند،اما کوچک ترین کلامی ازدلایل واقعی آن توسط رژیم درباره این مهم ترین مساله مربوط به امنیت مردم ایران و جهان ابراز نمی شود.

بی شک باید قبل ازهرچیزعلت آن را درانحطاط کامل وخودمختاری مطلق رژیمی جستجوکرد که درآن سنت ریشه دار استبدادآسیائی، با ماهیت سرمایه دارانه وتاریک اندیشی مذهبی –که مردمان درحد رعایای صغیرِ ولی فقیه دارای ارزش اند-درآن یک جا گرد آمده اند.ترکیب سه عنصری که معجونی بنام جمهوری اسلامی را بوجود آورده اند. درهرحال دهن کجی رژیم به سرنوشت مردم وپایمال کردن حق بدیهی واولیه آنها در اطلاع یافتن ازواقعیت ها و تصمیمات مهم وسرنوشت سازی که درپشت پرده جریان دارد،یک باردیگرخود رابه عریان ترین وجهی درطی روزهای اخیر به نمایش گذاشت.ازجمله:

-طبق اطلاعیه بیت رهبری واظهارات شخص لاریجانی معلوم شده است که پوتین ضمن دادن هشدار،حامل پیشنهادی پیرامون بحران هسته ای بوده است. اطلاعیه دفتر خامنه ای با اشاره صریح به آن اعلام می کند که  حول این پیشنهاد تأمل خواهیم کرد. قاعدتا دولت های غربی ازخطوط اصلی پیشنهاد پوتین*2-که نمایندگانشان قبل ازدیدارپوتین ازایران ملاقات های فشرده ای با وی داشتند- مطلع هستند.حال باید پرسید چرامردم ایران نباید بدانند که محتوای این هشداروپیشنهاد که تااین حد مورد بحث و گمان زنی ها است،چیست؟ ودرپاسخ به آن قراراست چه تصمیمی گرفته شود؟درهرحال مساله بی خبر نگهداشتن مردم درمساله بحران هسته ای یکی ازوجوه مهم نقض آشکارحقوق دموکراتیک مردم است. بعنوان مثال بهنگام تغییرپست فرماندهی سپاه،صفوی فرمانده سابق سپاه ومشاور کنونی خامنه ای،درگفتگوی خود ضمن اظهارنگرانی ازحمله نظامی آمریکا ودادن هشداربه رژیم،درهمان حال تأکید داشت که برای اجتناب ازتنش نبایداین گونه اخباروارزیابی ها به بدنه جامعه منتقل شود.واین یعنی این که رژیم آشکارا وآگاهانه دارد مردم را بسوی باتلاق هوکناک تحریم وجنگ می کشد،بدون آن که به آنها بگوید به کجامی رویم. درمورد ماجرای دیدارپوتین ویا استعفاء لاریجانی شاهدیم که اخیرا شورای عالی امنیت ملی طی اطلاعیه ای به همه مطبوعات و دولمتردان رژیم اخطارکرده که وارد این صحبت ها درملأ عام نشوند. بی شک برکناری مسئول پیشبردپرونده هسته ای که نمایندگی ولی فقیه و شورای عالی امینت ملی را یک جا بردوش می کشید،آنهم درحساسترین  لحظات ودرگرماگرم تشدید بحران  ودرآستانه تشکیل یک نشست مهم وازقبل سازمان داده شده با اروپا ونزدیک بودن زمان گزارش آژانس و خطرصدورقطعنامه چهارم درشورای امنیت، ودندان قروچه های آمریکا و...قبل ازهرچیزبه معنای به نمایش گذاشتن ضعف رژیم وتقویت عدم اعتماد و کاستن ازقدرت چانه زنی محسوب می شود. تاجائی که عناصربسیارمحافظه کاری هم  چون ولایتی هم  به زبان آمده و آن را نادرست ومغایرمنافع ملی ارزیابی  می کند و ابطحی که بازتاب دهنده محافل روحانی نزدیک به خاتمی است آنرا اقدامی خطرناک می نامد. بی شک باید جنگ قدرت ودامنه اختلافات بدرجه ای شدت یافته باشد که یک دولت ناگزیر شود بدست خود چنین تاوانی را درچنین لحظاتی خطیر  برخود تحمیل کند.بااین همه شاهدیم که سخن گوی دولت دریک دروغ وقیحانه تلاش می کند که دلیل آن را مسائل شخصی عنوان کند که با واکنش خود لاریجانی مواجه می شود وسپس دراقدامی دیگر شخص احمدی نژاد تلاش می کند با رفع و رجوع کردن توضیح قبلی دولت، آن را با استعفاء های متعدد قبلی توجیه کند،که خود عذری بدترازگناه است.همه جوردروغ وآسمان وریسمان بهم بافته می شود،تا یک کلمه ناقابل درمورد خود موضوع واقعی اختلاف گفته نشود. آیا بهترازاین می توان عمق انحطاط یک رژیم  ومیزان نامحرم بودن مردم را درمورد پرونده ای تابدین حد حساس  ودخیل درسرنوشتش ، به نمایش گذاشت؟

2-دومین  پیامد این کناره گیری را-علیرغم همه تلاش های مذبوحانه رژیم برای پنهان نگهداشتن آن- باید هم برملاء کننده دروغ رژیم درمورد ادعای هم زبانی و یکدستی  همه دست اندرکاران نظام درمورد سیاست هسته ای  دانست، و هم برملاء کننده  شدت اختلافات و میزان شکنندگی این همزبانی، که تاحد استعفاء درحساسترین شرایط زمانی پیش رفته است..باین ترتیب معلوم می شود که بکارگیری ترفندهائی چون نشان دادن همزبانی به بهانه تأمین اقتدارنظام دربرابردشمنان، دیگرکارکردخود را ازدست داده است .درحقیقت یک باردیگربه وضوع روشن گردیدکه رژیم آن گونه که وانمود می کند، نه یک صخره یک پارچه بلکه هم چون بشقابی چینی وبهم آمده ازچهل  تکه بست شده به یکدیگر است. که می تواند درگذرطوفان حوادث، بندبندش ازهم بگسلد.اظهارنگرانی وزبان به انتقاد گشودن عناصررام وگوش بفرمانی هم چون توکلی و ولایتی،محمد هاشمی و یا  مفسر اردوی محافظه کاران-امیرمحبی- ... درکناراستفعاءحاکی ازانباشت نارضایتی دردرون طبقه حاکمه کنونی نسبت به سیاست های هسته ای است. بویژه اگردرنظربگیریم که لاریجانی فردی ازجرگه اصول گرایان و خودی ها محسوب  شده ومی شود و نمایندگی خامنه ای و دبیری شورای امنیت ملی را یک جا برعهده داشته و درانتخابات ریاست جمهوری هم یکی ازکاندیداهای  مورد حمایت بیت رهبری بوده ، ودرزمان منصوب شدن به مسئولیت تیم هسته ای نیزسخت منتقد سیاست های هسته ای اصلاح طلبان بوده و باگفتارمعروف درغلطان دادیم وآب نبات گرفتیم مسئولیت تیم هسته ی را بعهده گرفت، آن گاه معلومی شود که دامنه منازعات تا کجا وتاکدام حلقه قدرت پیشرفت کرده است. وهمین مسأله ما را به سومین نکته پیرامون وضعیت  رژیم جمهوری اسلامی درشرایط کنونی سوق می دهد:

3-تلاش رژیم برای یکدستی و تأمین اقتدار جهت مقابله با بحران های داخلی وبین المللی، ازطریق حذف و شقه شقه کردن خود وباریک ترکردن نوک هرم قدرت می گذرد. امری که البته ازدید قدرت های بزرگ پنهان نمانده وبه نوبه خود موجب افزایش فشارها وتهدیدهای آنها می شود. همانطورکه درطی همین چندروز اخیرمی توان آن رابه وضوح دربرخورد تحقیرآمیزاروپا با نماینده جدید*3 رژیم ودرتصمیمات دولت آمریکا دربرقراری دورجدید فشارها وازجمله قراردادن سریع سپاه درلیست هسته ای ودرتهدیدات بوش ورایس درمورد خطرجنگ جهانی و عنوان کردن جمهوری اسلامی به عنوان بزرگترین تهدید برای امنیت آمریکا مشاهده کرد. دولت آمریکا هم چنین مانورهائی را جهت چانه زنی بادولت روسیه حول تأخیرویا مشارکت در استقرارسپرموشکی دراروپای شرقی باهدف معامله حول تشدید فشاربه  ایران مطرح ساخته است. همانطورکه  ازسوی دیگر شاهد سخنان تند وتحریک آمیزجدید احمدی نژاد هستیم که تلاشی است برای پوشاندن ضعف قدرت چانه زنی دولت  دولت درپی تعویض مسؤل تیم هسته ای.

پرسیدنی است که براستی تاکی وباتکیه برکدام عقل سلیم می توان نوک هرم قدرت را هردم تراشید وباریکتر و باریکترکرد و انتظارداشت آن را پایدارانه برروی نوک باریکش نگهداشت؟ پس دراین صورت تکلیف اصل بدیهی حفظ تعادل نسبی وکمابیش پایدارتوسط دولت های حاکم چه می شود؟ وآیا این رفتاری نیست که هم اکنون جمهوری اسلامی با خود وبا طبقه سیاسی حاکم به عمل می آورد؟ بی شک چنین است و آن چه که باو جرئت وامکان طی کردن این مسیرجنون آمیزرا می دهد، قبل ازهرچیزتکیه بردواهرم سرکوب و درآمدهای هنگفت نفتی است. امری که البته نمی تواند جایگزین عناصراصلی وحیاتی مؤلفه های مربوط به بقاء یک رژیم بشود.وهمین واقعیت ما را به این نتیجه می رساند که مدعی شویم،دامنه بحران های درونی رژیم درکناردامنه شکاف آن با مردم ونیزتنش های بین المللی آنچنان است که رژیم را به وضعیتی رانده که با دست شستن ازاندیشیدن به هرگونه مولفه های پایدار بقاء به مولفه های لحظه ای وروزمره بقاء بیاندیشد.که یکی ازمظاهرآن تأمین یک دستی دربرابردشمنان خودازطریق خود زنی وحذف نیروهای درونی خوداست. توسل به این شیوه برای تأمین فرجه بقاء، درکنارگسترش درجه ناپایداری و شکنندگی رژیم البته درعین حال دارای عوارض وپی آمدهای مهمی است که ،تشدید سرکوب ومیلیتاریزه شدن اوضاع وتشدید مداخله قدرت های بزرگ ازجمله آنهاست.که لازم است همه آنها  دراستراتژی سرنگونی ازسوی اپوزیسیون درنظرگرفته شوند.

 

 

 

 

*1-ازآنچه که جسته وگریخته دراین زمینه انتشاریافته می توان دلیل عمده را بقرارزیردانست:

ازدیرباز تفاوت هائی بین رویکرداو واحمدی نژاد دربرخوردبا بحران هسته ای گاه بیگاه دیده می شد. این تفاوت ها درگذشته حول سخنان تحریک آمیزومساله سازاحمدی نژاد درمورد هلوکاست، ماجرای دستگیری ملوانان انگلیسی، وخبرهای خوش هسته ای و.. خود رانشان میداد و لاریجانی سعی می کرد که درمذاکرات وگفتگوهای خود ازدامنه تأثیرات منفی آنها بکاهد.درموارددیگری شاهد تکذیب ویا اتخاذموضع علنی مغایربا مواضع اعلام شده لاریجانی پس ازمذاکرات وی با اوروپا و آژانس بودیم .نظیرهمین  پیشنهاد پوتین که ابتداتوسط لاریجانی اعلام شد و سپس توسط احمدی نژاد تکذیب گردید ویا طرح مواضع مغایربا آنچه لاریجانی درگفتگوها طولانی واحیانا برخی توافقات خود با سولانا مطرح می کرد.بعنوان نمونه دریک مورد درحالی که لاریجانی به  نحوی مساله تعلیق درحین مذاکرات را،نه بعنوان پیش شرط،بلکه به عنوان موضوع قابل بحث درحین مذاکرات اعلام کرد، بلافاصله احمدی نژاد اعلام کرد که حتا یک دقیقه هم غنی سازی رامتوقف نخواهیم کرد. قرائنی دردست است که درشرایطی که توافق های اولیه و یا باصطلاح رشته های بافته شده لاریجانی باین صورت پنبه می شد،حول رفع این دوگانگی ها بارها درپشت درهای بسته درمیان سردمداران رژیم برای حل این معضل گفتگو به عمل آمد و حتا احمدی نژاد(لابد طبق توصیه ای که بوی شده بود) برای مدتی تلاش کرد که تاحدی درمجامع علنی ازسخنان تحریک آمیزویاطرح مخالفت های علنی بالاریجانی برای حفظ موقعیت او درمیان مذاکره کنندگان پرهیزکند.اما ازآنجا که مساله برسردونوع رویکرد، بویژه درمورد آینده برمی گشت،دولت احمدی نژاد تلاش وافری داشت که تیم هسته ای را یکدست کند. .واین درادامه سیاستی است که درهمه سطوح صورت گرفته و یا درحال صورت گرفتن است،به مثابه بخشی ازسیاست آمادگی برای مقابله با شرایط و وضعیت فوق العاده جنگی یا شبه جنگی. سیاست لاریجانی باصطلاح بردبردبود که متضمن دادن و گرفتن امتیازات وبا تأکید برمذاکره بود.اوتلاش داشت که اروپارا ازآمریکا دورکند و پرونده هسته ای را مجددا به کانال آژانس برگرداند. وبراین اساس برآن بود که می توان روی تایم اوت-پیشنهادالبرادعی-که توقف غنی سازی را دراشل کنونی دربرابرتعلیق قطعنامه شورای امنیت را مطرح می کرد،بحث وگفتگوکرد. درحالی که احمدی نژاد باهرنوع وهرسطحی ازتعلیق مخالف بود ه واساسا پرونده هسته ای را خاتمه یافته تلقی می کرد. یعنی همان حرکت با قطاربدون ترمز. درهرحال باتوجه به چالش های سنگینی که درعرصه های بحران هسته ای درپیش است، یا باید تماما تن به سیاست های دولت می داد و یا ناچاربودکه بسود یک دست کردن تیم مذاکرات کناره گیری کند ورانندگی قطاربی ترمزرا براننده مناسب دیگری می داد. والبته دراین میان اگررهبری که اونمایندگی اش را نیزبعهده داشت،ازاو حمایت می کردبی شک ناچارنمی شد که چنین آسان ودرسکوت صحنه را بسود احمدی نژاد ترک کند.ونیزاگراحمدی نژاد حمایت رهبری را درپشت خود نداشت،نمی توانست چنین جسورانه ویک دنده درمورد مساله ای این چنین حساس وپرپیچ و خم به هوس سوارشدن به قطاربی ترمزو یکدست کردن تیم هسته ای بسود خود بیافتد.

*-2درمورد پیشنهاد پوتین حدس وگمان های متعددی بصورت گسترده مطرح می شود.که ازآن میان فرضیه زیربیش ازهمه نزدیک به واقعیت می رسد:

سیاست تعلیق دربرابرتعلیق تا مذاکرات به نتیجه روشن برسد(همان سیاست تایم اوت البرادعی).ضمن آنکه برای رفع نگرانی جمهوری اسلامی و البته درانطباق با منافع استراتژیک روسیه اعلام می شود که روسیه حاضراست به جمهوری اسلامی تضمین امنیتی داده ونیازهای دفاعی اش را بطورکامل برآورده سازد.

بی تردید این سیاست برخلاف آنچه که برخا درمطبوعات شایع می شود،موردپذیرش دولت آمریکا نیست و آمریکا هرگزحاضرنیست که کشوری مهم واستراتژیک چون ایران را رسما تحت کنترل وتحت الحمایه دولت روسیه به بیند.درواقع تهدید به جنگ سوم درمورد ایران تااندازه زیادی دولت روسیه را نیزمخاطب خود داشت که مبادا ازخط قرمزهای مورد نظرژاندارم جهان عبورکند. این سیاست(که گوشه ای ازآن دربیانیه وتوافقات دریای خزرهم مشهوداست) هم چنین مخالفت های وسیعی را درخود جمهوری اسلامی برانگیخته است که آن را درحکم ترکمن چای جدیدی وخطری درحد آن عنوان کرده اند.

درموردهشدارپوتین اوبه شخص خامنه ای اعلام داشته است که دول غربی وجامعه جهانی مخالف دست یابی دولت جمهوری اسلامی به سلاح هسته ای و ادامه غنی سازی بوده ودرصورت تداوم آن خطر تحریم های گتسرده ترو تهدیدات نظامی منتفی نیست.

*3-براستی نوع استعفاء وبعد شرکت لاریجانی درنشست مذاکره با اروپا که درایتالیابرگزارشد،  منظره مضحکی را درانظارجهانیان بوجود آورد:واکنش منفی اروپا به استقبال از رئیس جدید و تعویض لاریجانی آن چنان بود که رژیم مجبورشد مسول مستعفی را همراه او روانه مذاکره کرده وفراترازآن ریاست جلسه را نیز باو محول کند با بلکه  آب ها ازآسیاب بیفتد.گزارش ها حاکی است که مسول جدید سخنی دراین دیدارها برزبان نرانده است. درهرحال ارزیابی همه طرف ها ازیکدست شدن تیم هسته ای منفی بوده وبرهمین مبنا بلافاصله براقدامات سختگیرانه خود افزودند.

2007-10-26-04.08.86

http://www.taghi-roozbeh.blogspot.com/

 

بهمن شفيق: مبارزه هفت تپه: درنگ جايز نيست – يادداشت چهارم

بهمن شفيق
۴ آبان ۱۳۸۶
۲۶ اکتبر ۲۰۰۷
جنگ و گريز شروع شده است. در يادداشت قبلی نوشتيم که " پيروزی کارگران هفت تپه به هيچ وجه پايان مشکلاتشان نيست. بزرگترين مشکلات در راهند. کسی که امروز ناچار به خفت عقب نشينی در مقابل کارگران شده است بيکار نخواهد نشست. حيله ها، توطئه ها، آزارها و خرابکاری ها هنوز در راهند. کارگران نيشکر هفت تپه خواهند ديد که دشمن طبقاتی به سادگی تن به توازن قوايی جديد نخواهد داد. يورش خواهد آورد، مکر به کار خواهد گرفت، رشوه خواهد داد، سرکوب خواهد کرد و خلاصه هر آنچه بتواند خواهد کرد تا مانع ايجاد دومين تشکل توده ای مستقل کارگران ايران شود." فعلا و تا لحظه نوشته شدن سطور حاضر، فريدون نيکوفر دو بار دستگير و آزاد شده است. هنوز سراغ ساير فعالين شناخته شده تر اعتصاب هفت تپه نرفته اند. انتظار آن اما دور از واقع که نيست هيچ، بسيار محتمل نيز هست. تا همين جا شواهد حکايت از ادامه همان استراتژی تحميل جنگ فرسايشی به فعالين جنبش کارگری را دارد که در مورد سنديکای واحد با پيگيری تمام اجرا شده و ضربات سنگينی را بر آن وارد کرده است. عين همين استراتژی در مورد فعالين جنبش کارگری در سقز نيز اجرا شده است. اتفاق جديدی که در اين ميان افتاده است، اقدام به ترور مجيد حميدی در سنندج بود که با خود اين سوال را طرح می کند که آيا تاکتيک جنگ فرسايشی جای خود را به تاکتيک ترور و سرکوب آشکار و خشن خواهد داد؟ آيا ترور حميدی را بايد به مثابه اعلام جنگ همه جانبه رژيم به جنبش کارگری تلقی کرد؟ يا اين ترور اقدامی منفرد بر بستر همان تاکتيک پيشين و به مثابه مکمل آن خواهد بود؟ روشن است که پاسخ متفاوت به اين سوال به نتايج متفاوتی در پراتيک فعالين جنبش نيز خواهد انجاميد. 
شواهد حاکی از آنند که اقدام به ترور حميدی را هنوز نمی توان به عنوان تغيير تاکتيک کامل رژيم تعبير کرد. چنين تغييير تاکتيکی اولا بايد نشانه های ديگری نيز از خود بروز دهد. از جمله اين نشانه ها بايد به تغيير روش در برخورد تبليغاتی و سياسی به فعالين جنبش کارگری اشاره کرد. جمهوری اسلامی يک ديکتاتوری کلاسيک نوع کلمبيايی  و گواتمالايی نيست که در آن دستجات ترور دست راستی به ترور فعالين دست چپی بپردازند و سران حکومتی در همان حال مدعی بيطرفی در مبارزه ميان "دستجات شبه نظامی راست و چپ" باشند. نظام سياسی جمهوری اسلامی ايدئولوژيک تر از آن است که بتواند در چهره غير ايدئولوژيک حافظ منافع همه جامعه ظاهر شود. تاريخ اين نظام نشان داده است که هر موج يورش اراذل و اوباش رژيم به نيروها و جنبشهای آزاديخواهانه از حمايتهای ايدئولوژيک و سياسی فعال لااقل جناح های قدرتمندی از رژيم برخوردار بوده است که در مقام توجيه گر اين جنايات تحت عنوان "واکنشهای بچه مسلمانهای مؤمن" برآمده اند. رژيم به اين بسيج ايدئولوژيک – سياسی برای توجيه پايه های خود نياز داشته است و همين نيز فرق اين رژيم با کشورهايی از قبيل گواتمالا است که جوخه های مرگ در آن فقط از مزدوران پول بگير تشکيل می شود. جانيان مزدور رژيم در ايران فقط پول بگير نيستند، "مؤمن" نيز هستند و "بچه مسلمان". و همين نيز حمايت ايدئولوژيک – سياسی ائمه جمعه و علمای اعظام از اين دسته های بگير و بکش را ضروری می کند. در حال حاضر هنوز چنين تغييری در تبليغات رژيمی ها واقع نشده است و همين نيز شاهدی است بر اين که عمليات ترور سنندج را هنوز نمی توان به عنوان تغيير سياست کامل رژيم در برخورد به جنبش کارگری قلمداد کرد.
دوم اين که در همين فاصله در عين حال تظاهرات دانشجويی نيز به وقوع پيوسته است. تظاهرات دانشجويان پلی تکنيک با سرکوب خشن مواجه نشد و در مورد دانشجويان نيز همان سياست جنگ فرسايشی متمرکز بر فعالين اصلی اين جنبش دنبال شده است. مضاف بر اين که سياست تبليغاتی رژيم در مورد اسانلو و مددی و صالحی نيز تغيير نکرده است و مقامات رژيم در عين حال تلاش به ارائه تصويری مناسب از خود به عنوان زندانبانانی علاقمند به سرنوشت زندانی خود نيز دارند که نگران وضع چشم اسانلو و کليه صالحی هم هستند. هر چقدر هم که اين بازی فريب مشمئز کننده باشد، از نقطه نظر بررسی تاکتيکهای مبارزاتی حائز اهميت است.
بر اين اساس به نظر ميرسد که رژيم هنوز يورش همه جانبه به جنبش کارگری را در دستور کار نگذاشته است. امکان آن کاملا وجود دارد که تاکتيک فرسايشی تاکنونی با ترورهای موردی به عنوان يک جزء مکمل آن ادامه داده شود. در چنين حالت محتملی دامنه و ابعاد ترور مستقيم محدود خواهد ماند و با هدف ارعاب فعالين کارگری و به طور گزيده انجام خواهد شد. بستر عمومی فعاليت و مبارزه اما لااقل در آينده نزديک تغيير نخواهد کرد. اين امر البته هشياری بيشتر فعالين جنبش کارگری را ضروری می کند. بها دادن بيش از حد بدان اما ميتواند خود به عنوان عاملی کند کننده عمل نموده و عملا به تحقق هدف ايجاد رعب رژيم ياری رساند. راه ايجاد تشکلهای توده ای و فعاليت علنی هنوز باز است و از اين فرصت بايد نهايت استفاده را به عمل آورد و کارگران هفت تپه امروز مساعد ترين بخش طبقه کارگر برای استفاده از اين فرصتند.
مبارزه هفت تپه به يک پيروزی مقطعی مهم دست يافت. اين پيروزی به ويژه از آن رو اهميت بيشتری می يابد که ارتقاء سطح مبارزه تا حد تشکل يابی را نيز با خود به ارمغان آورده است. آگاهترين کارگران هفت تپه به درک ضرورت ايجاد سنديکای خود دست يافته اند و اين گامی بزرگ برای جنبش کارگری ايران است. امروز کارگران هفت تپه در موقعيتی به مراتب مساعدتر از ساير کارگران برای ايجاد تشکيلات خود قرار دارند. اولا آنها مبارزه پيروزمندانه ای را پشت سر گذاشته اند. اگر شکست مادر درسها است، پيروزی می تواند مادر پيروزی های بزرگتر باشد. کسانی که نبردی را پيروزمندانه پشت سر گذاشته اند و برای پيروزی نيز بهای سنگينی نپرداخته اند، به مراتب با اطمينانی بيش از آغاز نبرد درکنار يکديگر قرار می گيرند. آگاهی به نيروی خود و اعتماد به همرزمان در ميان پيروزمندان يک نبرد به وضعيتی کاملا متفاوت می انجامد. نيروی چنين کسانی به مراتب بيش از جمع جبری نيروی فرد فرد آنان است. آنچه در ميان آنان تغيير می کند بيش از هرچيز ديناميسم درونی رابطه بين مبارزان است و همين نيز نيروی آنان را دوچندان می کند.
دوم اين که کارگران هفت تپه از نظر اخلاقی و سياسی نيز در موقعيتی برتر از خصم مقابل قرار دارند. مبارزه کارگران هفت تپه برای افکار عمومی چيزی بيش از مبارزه کار و سرمايه است. در يک سوی اين مبارزه کارگران قرار دارند و در سوی ديگر آن "مافيای شکر". اين تصوير افکار عمومی از مبارزه هفت تپه است و چه کسی است که از هر چه مافيای دولتی و وقفی و کوفت و زهرماری جمهوری اسلامی بيزار نباشد؟ طرفه اين که از قضا پای دولتی  در اين ميان گير است که خود با شعار مبارزه با مافيای اقتصادی رقيب را از ميدان به در کرده است. حال خود او در مقام پادوی مافيای شکر در مقابل کارگران هفت تپه قرار گرفته است. اين يک برتری جدی اخلاقی و سياسی برای کارگران هفت تپه است. همين نيز به عنوان عاملی مؤثر در تسهيل کار نيشکرکاران نقش ايفا می کند.
سوم اين که تغييرات انجام شده در مديريت مجتمع نيشکر هفت تپه و مديريت سياسی منطقه به معنای در هم ريختن آرايش سياسی طرف مقابل است. اين به معنای درهم ريختن ستاد فرماندهی ارتش متخاصم در يک جنگ است. البته سازمان نظامی طرف مقابل کماکان پا برجاست و هر لحظه از توان وارد کردن ضربات سنگين برخوردار است. اما وارد کردن چنين ضرباتی بدون يک نقشه جنگی روشن چه بسا به ضرر خود آن نيرو تمام شود. اين را ماجرای دو بار دستگيری نيکوفر نشان می دهد. اگر دولتيان از آرايش منظمی برخوردار بودند، چه بسا چنين عجولانه دست به دستگيری نيکوفر نمی زدند تا با تهديد کارگران ناچار به عقب نشينی فوری شوند. مگر نه اين که دو بار عقب نشينی آن هم در فاصله هايی کوتاه به معنای تقويت صف کارگران بود؟ به هر رو اين وضع درازمدت نخواهد بود و ارگانهای سياسی و اداری طرف حساب کارگران هفت تپه آرايش لازم را به خود خواهند داد. اما مادام که اين صورت نگرفته است، آنها از نقشه های فکر شده برای برخورد با کارگران برخوردار نيستند و اين عاملی است که در کوتاه مدت به نفع کارگران عمل خواهد کرد.
و سرانجام چهارم اين که تمام نيروی پيشروترين بخشهای جامعه امروز پشت کارگران هفت تپه قرار گرفته است. کارگران هفت تپه اعلام کرده اند که قصد ايجاد سنديکای خود را دارند و امروز سنديکا از اعتباری به مراتب بيشتر از سه سال قبل هم نزد کارگران و هم نزد همه فعالين چپ و سوسياليست در جنبش کارگری و جنبشهای ترقيخواهانه اجتماعی برخوردار است. اگر سنديکا سه سال قبل نزد بسياری از فعالين سوسياليست و چپ برانگيزاننده سوءظن های سازش با نظام حاکم و درغلطيدن به مجاری بازيهای اصلاح طلبانه و رفرميستی بود، اگر سنديکا تا سه سال قبل نزد جنبشهای اجتماعی پيشرو غيرکارگری به مثابه امری صنفی گريز از مبارزه سياسی تلقی می شد و به اين اعتبار مورد حمايت چندانی نبود، امروز و به يمن مبارزات کارگران واحد، سنديکا چيزی است بيش از اينها. امروز کمتر کسی ميتواند منکر عمق سياسی بودن خواست سنديکا در عين اعلام صنفی بودن آن شود. آری سنديکا تشکل صنفی کارگران است اما در روند مبارزه طبقاتی در سه سال گذشته در همين تشکل صنفی بيش از هر چيز استقلال آن از قدرت حاکم برجسته شده است. در عهد حکومت هپروتی منتظران ظهور مهدی عج و رئيس جمهور با هاله نورانی بر گرد سر، اعلام تعلق خاطر به سنديکای اينجهانی و ايضا "غربی" معنايی جز برافراشتن پرچم زندگی در مقابل "شهادت"، پرچم آينده در مقابل گذشته ندارد. امروز ديگر بر هر کسی که حسن نيت داشته باشد معلوم شده است که گريز سنديکائيان از "سياست" بيش از هر چيز نشانه مقاومت آنان در مقابل سياست حاکم و تن ندادن به انقياد نظامی بوده است که حتی حريم خصوصی انسانها را ملک طلق سياسی خود به حساب می آورد. دقيقا همين تن ندادن به انقياد است که امروز احترام به سنديکا را در هر انسان شرافتمند – و در عين حال عاقلی – برانگيخته است.
همه اين شواهد تاکيدی اند بر مساعد بودن اوضاع برای تشکيل سنديکای کارگران نيشکر هفت تپه. در اين ترديدی نيست. مسأله اساسی اما اين است که اين فرصت مساعد دائمی نخواهد بود. حتی اگر همه عوامل مؤثر در ايجاد اين موقعيت به نفع کارگران بمانند، نفس به درازا کشيدن روند ايجاد سنديکا در درجه اول به معنای عدم استفاده از روحيه و شور مبارزاتی موجود است. آيا از اين فرصت مساعد استفاده خواهد شد؟ پاسخ به اين سوال به هيچ وجه ضرورتا مثبت نيست و به اين گره خورده است که آيا کارگران با گامهای سنجيده و با شتاب لازم به مصافهای پيش رويشان پاسخ خواهند گفت و يا اين که با اشتباهات احتمالی فرصت موجود را از دست خواهند داد؟ کارگران هفت تپه در نقطه ای قرار گرفته اند که خودشان می توانند بيش از دشمن به خود ضربه وارد کنند. چگونه؟
نخست و قبل از هر چيز با تصور اين که شرايط  مساعد امروز شرايطی دائمی خواهند بود. اين اشتباهی خواهد بود سنگين و موجب آن خواهد شد که همه ظرايف مبارزه عملی و لحظات حساس مبارزه ناديده گرفته شود. ديدگاهی که همه افت و خيزهای مبارزه و تحولات درونی اردوهای مقابل هم در اين مبارزه را ناديده گرفته و در مقابل تحليل کلی دو طرف را به جای آن می نشاند، می تواند به چنين ارزيابی اشتباهی منجر شود. چنين ديدگاهی مبارزه جاری و واقعی را به تقابل عمومی "طبقه کارگر" در مقابل "طبقه سرمايه دار" تقليل داده و از اين تقابل نيز به نتايج مبارزاتی می رسد. در چنين ديدگاهی "طبقه کارگر" بر حق است و "طبقه سرمايه دار" ناحق و کافی است که طبقه کارگر عزم به برچيدن ناحق کند تا همه چيز روبراه شود. مگر نه اين که کارگران سازندگان تاريخ و گردانندگان جامعه اند؟ بر اساس چنين درکی کارگران هفت تپه عزم خود را اعلام کرده اند و تصميم گرفته اند که سرنوشت خود را به دست صاحبان سرمايه نسپرند و همين کافی است. از اين نقطه به بعد ديگر مانع چندانی در مقابل کارگران نيست. اين ساده نگری بستر مبارزه را به جای خود مبارزه می نشاند و گرايش تاريخی را به جای روند واقعی لحظه حاضر. فراموش کردن همه عوامل مؤثر در پيشبرد يک مبارزه نتيجه بلاواسطه اين ساده نگری است. در مبارزه واقعی آن حقانيت تاريخی نيست که نقش تعيين کننده ايفا می کند. نتيجه هر نبردی در درجه اول به عواملی ديگر بستگی دارد که نه در چهارچوب مقولات حقانيت و غيرحقانيت بلکه در چهارچوب قوانين مبارزه قرار می گيرند. تاريخ بشر تاکنون اساسا حاکی از پيروزی نيروهايی بوده است که اتفاقا فاقد حقانيت تاريخی بودند اما از امکانات پيروز شدن برخوردار بودند. جهان سراسر طبقاتی امروز خود بهترين گواه اين امر است. آنچه شکستها و پيروزی ها در هر نبرد معينی را رقم می زنند نه عوامل پايه ای، بلکه عوامل مؤثر در همان لحظه نبردند. ميزان آمادگی طرفين، ابزارهای نبرد، نشاط يا فرسودگی صفوف مبارزان، زمينه های عمومی عمل مبارزاتی، تأمين خطوط تدارکاتی مناسب، درايت و هشياری رهبران مبارزه، شناخت دقيق لحظه پيشروی و لحظه عقب نشينی، خدعه، مکر و فريب طرف مقابل و بسياری ديگر از اين نوع عواملند که سرنوشت يک نبرد را رقم می زنند و همه اين عوامل نيز عواملی اند متغير که در کوتاهترين مدت می توانند تغيير يافته و کل آرايش صحنه نبرد را دستخوش دگرگونی کنند. برای کارگران هفت تپه هم وضع دقيقا همين است. آنچه امروز به ايجاد شرايط مساعد برای کارگران هفت تپه منجر شده است به هيچ وجه دائمی نخواهد بود. استفاده از اين شرايط مساعد تنها در کريدور زمانی معينی امکانپذير خواهد بود. پس از اين زمان معين، مؤلفه های نبرد عوض خواهند شد و نياز به بررسی مجدد آنها خواهد بود. بر اين اساس نقطه بعدی را نخست اين رقم خواهد زد که آيا کارگران هفت تپه به اين ويژگی واقف خواهند بود يا نه؟ زمان در اين مبارزه نقشی کليدی ايفا می کند. هر چه بيشتر از اعتصاب پيروزمند بگذرد، شور مبارزاتی و آمادگی کارگران برای دست زدن به عمل کاهش پيدا خواهد کرد و طرف مقابل نيز فرصت بيشتری برای ليس زدن به زخمهای خويش و باز سازی صفوف جنگی اش خواهد داشت. عدم تشخيص اين روند می تواند ضربات سنگينی به مبارزه کارگران وارد کند. بدون ترديد طرف مقابل تلاش خواهد کرد که در مواجهه با کارگران با تمهيداتی از اين دست که "هنوز مديريت جديد همه پرونده ها را مطالعه نکرده است" و "هنوز جلسه فلان هیأت دولتی با فرماندار و مديريت تشکيل نشده است" و غيره برای خود زمان بخرد. همه اينها تمهيدات طرف مقابل برای يافتن زمان لازم برای تجديد آرايش صفوف خود است. گره زدن اقدامات لازم برای آرايش صفوف خود به اقدامات طرف مقابل و قرار گرفتن در موضع انتظار برای اين که سياست مديريت جديد روشن شود، اقدامی خواهد بود به شدت اشتباه.
دوم و با فرض تشخيص اهميت عامل زمان، پاسخ روشن و بدون ابهام به اين سوال از اهميتی اساسی برخوردار است که مهم ترين هدف لحظه کنونی چيست؟ به بيان ديگر کدام اهداف در لحظه کنونی از اهميت اساسی برخودار نيستند؟ تمرکز نيرو بر هدف اصلی نتيجه بلاواسطه پاسخ روشن به اين سوال، و پراکندگی و اتلاف نيرو در جبهه های متعدد نتيجه اجتناب ناپذير ابهام در تشخيص اين هدف است. برای تشخيص خود هدف نيز قبل از هرچيز تشخيص درست موقعيت فعلی ضروری است. کارگران هفت تپه اعلام سنديکا را هدف فوری خود اعلام کرده اند. آنها به درستی از تثبيت دستاوردهای تاکنونی حرفی به ميان نياورده اند. يافتن دليل اين امر نيز چندان دشوار نيست. اهميت پيروزی کارگران در به دست آوردن نتايج مطالباتی درازمدت و پايدار نبود. در واقع هنوز هيچ يک از مطالبات درازمدت کارگران تحقق نيافته است و آينده برای آنان سراسر پر از ابهام است. اهميت اين پيروزی در عقب نشاندن طرف مقابل و کسب حقوق پرداخت نشده ای بود که در زمره مطالبات کارگران قرار نداشت، بلکه حق ضايع شده آنان بود. آنها هيچ چيز جديدی را به طرف مقابل تحميل نکردند، او را وادار به انجام تعهدات پيشين خود نمودند. کارفرما ناچار شد به همان قرار داد موجود تن دهد. و اين از نظر مطالباتی هيچ دستاوردی نيست. طرف مقابل تازه وادار شده است که به قراردادهای منعقد در گذشته پايبند بماند. هيچ صحبتی از آينده در ميان نيست. بر اين اساس از اين زاويه هيچ صحبتی هم از تثبيت دستاوردهای تاکنونی نمی تواند در ميان باشد. برای تأمين مطالبات پايه ای خويش هنوز مبارزه ای طولانی پيش روی  کارگران هفت تپه است و دقيقا با عطف توجه به همين راه سخت است که اعلام عزم به ايجاد سنديکا اهميتی دو چندان می يابد. دستاورد تعيين کننده کارگران نه در تحميل مطالبات درازمدت خويش، بلکه در درک ضرورت ارتقاء سازمان مبارزاتی شان است. به عبارتی ديگر هدف بلاواسطه کارگران هفت تپه نمی تواند چيزی جز آماده شدن برای نبرد بعدی باشد و برای نبرد دشوارتر بعدی سازمانی کارآتر لازم است. کارگران هفت تپه اين آرايش را در سنديکا يافته اند و نشان دادند که هدف بلاواسطه اشان را به روشنی تشخيص داده اند. با اين همه اين هنوز همه کار نيست. بر خلاف مبارزه نظامی که گاهی هدف در آن يک نقطه جغرافيايی روشن، يک تپه، يک پل يا يک خاکريز است و به روشنی قابل تشخيص، در مبارزه طبقاتی گاهی همان هدف روشن نيز می تواند به هدفی دست نيافتنی تبديل شود. در اينجا صحبت بر سر ايجاد يک مکانيسم اجتماعی است و در يک مکانيسم اجتماعی دربرگيرنده انسانها هيچ گاه نمی توان با دقتی رياضی مشخصات هدف را توضيح داد. در اينجا اين رابطه بين خود انسانها است که بايد تبيين شود و هر انسانی با تبيين خود از اين رابطه است که وارد عمل مشترک با انسانهای ديگر می شود. نهايتا هدف چيزی نيست جز بازتعريف مناسبات خود انسانهای درگير در اين عمل مشترک بين خود از يک سو و بين خود و ديگران از سويی ديگر. و در اينجاست که آن صراحت اوليه در اعلام هدف می تواند به سر منشأ ابهامات جديد منجر شود. کارگران هفت تپه سنديکا را به دلايل کاملا قابل فهم هدف خود اعلام کرده اند. آنها پاسخ آماده ای را در دست گرفتند که کارگران واحد قبلا به جنبش کارگری ارائه کرده بودند و با مبارزه پيگيرشان نشان داده بودند که اين پاسخ در شرايط امروز متضمن استقلال طبقاتی کارگران است. تا اينجا قضيه روشن است. اما بلافاصله اين سوال طرح می شود که سنديکا چيست؟ اگر قرار است سنديکا سازمان مبارزاتی کارگران باشد، کدام ضوابط و کدام روابط بر آن حاکم خواهند بود؟ مناسبات کارگران در آن چگونه تعريف خواهد شد و دهها سوال ديگر از اين دست که پاسخ به همه آنها الزاما از سوی همه دست اندرکاران يکسان نخواهد بود. آنچه قرار است تأمين کننده وحدت بيشتر کارگران باشد، می تواند خود به عاملی از تشتت تبديل شود. بر همين اساس نيز روشنی و صراحت در تبيين اين هدف اهميتی فوق العاده می يابد.
می توان از دو راه به سمت روشن شدن اين هدف حرکت کرد. راه اول حرکت از تعاريف رايج برای سنديکا و بحث و بررسی مسائلی از قبيل برنامه و اساسنامه برای روشن شدن اين هدف و انطباق موقعيت کنونی کارگران با اين مفاهيم است و راه دوم حرکت از موقعيت کنونی خود کارگران، ضرورتهای لحظه کنونی و انطباق دادن آن مفاهيم شناخته شده با موقعيت امروز. انتخاب راه اول خطايی است سنگين. سنديکا، حزب و يا هر سازمان مبارزاتی ديگری در هيچ مقطعی هدفی در خود نيستند و نبايد باشند. آنها ابزارهای مبارزاتی کارگرانند و به مثابه ابزارهای مبارزه، مبارزه برای ايجاد اين سازمانها هيچگاه نبايد به ايجاد اختلال در خود مبارزه واقعی کارگران منجر شود. برعکس، اين خود مبارزه است که در آن ابزارها بايد متشکل شود. مسأله اساسا حرکت از موقعيت خود کارگران و انطباق آن ابزارها با موقعيت کنونی است. برای کارگران هفت تپه اين موضوع اهميتی اساسی دارد. کارگران هفت تپه از راهی متفاوت از کارگران واحد به ضرورت ايجاد سنديکايشان رسيده اند. آنها کلاسهای آموزشی هفتگی برگزار نکردند، دو سال کار تدارکاتی نيمه مخفی را پشت سر ندارند و از سنتهای نيرومند سازمانی کارگران واحد و تجارب گرانقدر امثال يعقوب مهديون ها برخوردار نبوده اند. ۱۲ اعتصاب کارگران نيشکر هفت تپه برای آنها هم در حکم کلاسهای آموزشی  و هم جايگزين جلسات تدارکاتی بودند. کارگران واحد نخست به آموزش فنون نبرد پرداخته و سپس به مبارزه دست زدند، هفت تپه ای ها در جريان خود نبرد فنون آن را آموختند. امروز نيز کارگران هفت تپه در مقابل اين مصاف قرار گرفته اند که بر بطن مبارزه جاری شان سازمان مبارزاتی خود را ايجاد کنند. بر خلاف سنديکای واحد که زمان آغاز نبرد را خود تعيين کرد، کارگران هفت تپه فی الحال درگير مبارزه اند و زمان نبرد بعدی را خود به تنهايی تعيين نمی کنند. نبرد بعدی می تواند هر آن به آنها تحميل شود.  بر اين اساس تشکيل سنديکای کارگران هفت تپه نمی تواند متعاقب جلسات طولانی تعيين اساسنامه و برنامه و موازين گوناگون سازمانی صورت بگيرد و دستيابی به اسنادی روشن و همه جانبه از نوع اسناد سنديکای واحد را هدف خود قرار دهد. کارگران هفت تپه اين زمان را در اختيار ندارند. مسأله اساسی در هفت تپه اين است که آيا آنها پيش از شروع نبرد بعدی سازمان خود را ساخته اند يا نه؟ سنديکای هفت تپه پيش و بيش از هر چيز انتقال بی واسطه و روان آرايش مبارزاتی کارگران به يک قالب سازمانی و رسميت بخشيدن بدان است و بايد باشد. آنچه می تواند به اين مهم تحقق بخشد نه اساسنامه و برنامه ای دقيق با جزئياتی روشن، بلکه يک آرايش مبارزاتی صريح است که با حداقلی از ضوابط نيز می تواند و بايد تحقق يابد. اساسنامه و برنامه را می توان پس از ايجاد سنديکا نيز نوشت. اعتماد متقابل ايجاد شده در مبارزه را نمی توان در کميسيونهای برنامه و اساسنامه به دست آورد. مسأله اساسی امروز ماديت بخشيدن به اين اعتماد متقابل به خود و به نيروی خود و آرايش دادن اين صف مبارزاتی است. اگر اين هدف روشن و صريح باشد، امکان موفقيت به مراتب افزايش خواهد يافت.
سوم، کارگران هفت تپه با مبارزه پرشکوه خويش وارد ميدانی بزرگ شده اند. آنها ديگر در تعيين سياستهای خود و اقدامات مبارزاتی شان به تنهايی تصميم نمی گيرند. انبوهی از صاحبنظران، مشاوران، دوستان و پشتيبانان واقعی و دروغين به اظهار نظر در باره مبارزه کارگران و ارائه راه حل برای ادامه اين مبارزه خواهند پرداخت. تا همين امروز نيز دهها مقاله و نوشته به اين موضوع اختصاص يافته و "رهنمود"های متعددی نيز در اشکال مختلف ارائه شده اند و هیأتهای مختلفی نيز به ديدار کارگران رفته اند. تشخيص اين نکته مهم و اساسی است که در پس اظهار نظرهای همه اين کسانی که از خارج از خود مبارزه به دخالتگری در آن می پردازند، الزاما تعهد به منافع مبارزه خود کارگران هفت تپه تعيين کننده نيست. از بهمن شفيق نويسنده سطور حاضر تا هر کس ديگری که به عنوان علاقمند به سرنوشت کارگران دست به اظهار نظر می زند، می توانند اهدافی غير از پيشبرد مبارزه خود کارگران را دنبال کنند. مهم است که کارگران بتوانند به همه اين پشتيبانی ها و اظهار نظرها و دخالتگری ها با ديدی انتقادی نگاه کنند و با اعتماد به نفس به اتخاذ تصميماتی بنشينند که تضمين کننده پيشروی آتی شان باشد. اين ديد انتقادی را هيچ گاه نبايد کنار گذاشت و حسن نيت "صاحبنظران" را امری مسلم فرض کرد. حتی هنگام خواندن سطور حاضر و قضاوت درباره نويسنده اين سطور. حسن نيت همه اين مداخله گران و حاميان امری است که بايد بر خود کارگران روشن شود و اين نيز در پرتو بررسی انتقادی دخالتگريها امکان پذير است.  اين بايد برای کارگران هفت تپه روشن باشد که کار آنها در تأمين وحدت مبارزاتی هزاران کارگر بسيار سترگ بوده است و بسياری از "صاحبنطران"ی که امروز با توصيه های متفاوت به سراغ کارگران می روند، از قضا در همين زمينه از کارنامه درخشانی که برخوردار نيستند که هيچ، بلکه تا آنجا که توانسته اند سد راه وحدت کارگران بوده اند.
و سرانجام سخنی با فعالين سوسياليست جنبش کارگری.
رفقا، کارگران هفت تپه تصميم به ايجاد سنديکا گرفته اند. سنديکا اما دقيقا همان چيزی است که در مباحثات سالهای اخير در ميان سوسياليستها با بيشترين بدبينی ها مواجه بوده است. هم امروز نيز کم نيستند کسانی که در دنيای ذهنی خويش هر روزه در پی کشف مضرات سنديکا و فوايد انواع تشکلهای مورد نظر خود و تجويز آن به کارگرانند. از "مجمع عمومی" گرفته تا "تشکل ضدسرمايه داری". آنچه در اين جهان انتزاعی محلی از اعراب ندارد خود مبارزه واقعی کارگران است. در اين انواع آلترناتيوهای مختلف موضوع اساسا بر سر دفاع از اصول پاکيزه است و نه بر سر برداشتن گامهای عملی جنبش واقعی طبقه کارگر. در عمومی ترين سطح تحليلی اين انواع گونه گون نسخه پيچی برای تشکلهای کارگری روی کاغذ "راديکال"، چيزی جز بيان آمال خورده بورژوايی نسبت به کارگران و به صف کردن آنان برای اهداف طبقاتی غير کارگری نيست. از پروژه های سرنگونی طلبی تا ضدامپرياليستی و آنتی گلوباليزاسيونی. اين که چرا سوسياليسم خرده بورژوايی چنين جان سخت به حيات خود ادامه می دهد جای بحث ديگری دارد. مهم اما اين است که اين سطحی نگری و مکتب گرايی خرده بورژوايی در سالهای گذشته توانسته است در ميان فعالين سوسياليست متعهد به منافع طبقاتی کارگران نيز بی اعتمادی به  جنبش واقعی درون طبقه را دامن زده و باعث شود تا آنها نيز با عينک ايدئولوژی به قضاوت درباره جنبش کارگری بنشينند. نتيجه اين شد که از هنگام تشکيل سنديکای واحد هر اظهار نظر و هر شعار اين سنديکا موشکافانه مورد نقد قرار گيرد و عدم مطلوبيت سنديکا از آن نتيجه گيری شود. آنچه کاملا از نظر دور ماند، اهميت عملی ايجاد سنديکا و نتايج عملی آن در انکشاف مبارزه طبقاتی بود. برای سوسياليستهای مجهز به تاريخ غنی جنبش کارگری، مارکسيسم و تجربه گرانقدر بلشويسم، تشخيص اين امر نبايد چندان دشوار می بود که از دل آن خواسته های به ظاهر "بی آزار" صنفی کارگران واحد تلاشهای طبقه ای برای استقلال طبقاتی خويش بود که در حال عروج بود. با ديد مارکسيستی و بر بستر سنت انقلابی بلشويسم می شد اين را از همان آغاز تشخيص داد. می شد تشخيص داد که بر بستر تضادهای حاد طبقاتی در ايران و در دل نظام سياسی موجود سنديکا و خواست سنديکا نمی توانست به بازيهای اصلاح طلبی و رفرميستی محدود بماند و آن پوسته را در هم نشکند. امروز و سه سال پس از سنديکای واحد، بايد ديگر روشن شده باشد که سنديکا و خواست سنديکا اهرمی توانا در انکشاف مبارزه طبقاتی در ايران و روند رو به رشد استقلال طبقاتی کارگران بوده و هست. امروز ديگر بايد روشن شده باشد که بين سنديکا و سنديکاخواهی کارگران و رفرميسم فاسد معامله گر دره ای  عميق وجود دارد. امروز بايد روشن شده باشد که يکی مدافع استقلال طبقاتی و ديگری مبلغ انقياد طبقه کارگر است. اگر در آغاز پيدايش سنديکا اين انکشاف هنوز به روشنی در سطح سياست متبلور نشده بود و تنها در مبارزه جويی سنديکاييان تمايز خود را نشان می داد، امروز ديگر اين تمايز به سطح سياستهای متفاوت نيز راه يافته است. سياستهايی که از يک سو بر تقابل آشکار با همه ارگانهای سياه و خاکستری دولتی در درون جنبش کارگری، از خانه کارگر و شوراهای اسلامی تا اتحاديه های مشارکتی، بنا شده است و از سوی ديگر بر سازش با همين ارگانها و استراتژی دوچرخه سازشکاران فاسد. جنبش کارگری ايران در اين تقابل گامهای زيادی به جلو برداشته است. ممکن است اين هنوز برای تأمين جهتگيری سوسياليستی در درون سنديکاها کافی نباشد. مهم اما اين است که همه عناصر اين جهتگيری در سنديکاخواهی مبارزه جويانه کارگران فراهم است. بی اعتمادی به سنديکا و سنديکاخواهی را کنار بگذاريم و نقش شايسته فعال سوسياليست جنبش کارگری در ايجاد سنديکاهای کارگری را ايفا کنيم. در اين آرزوی بهروز خباز شريک شويم که تشکيل سنديکای کارگران هفت تپه را هر چه زودتر جشن بگيريم. جنبش طبقه ما به سمت آينده ای روشن گام برمی دارد. سهم خود را ادا کنيم.
 

October 26, 2007

مجيد حميدی: کارگران، مردم دلسوز و آگاه

عوامل نظام سرمايه‌داری بر‌آنند که جلوی پيشروی جنبس کارگری در ايران را گرفته و با ايجاد فضای رعب، وحشت وترور در بين فعالين و پيشروان جنبش کارگری، آنها را از فعاليت باز دارند تا خود با خيال راحت استثمار کنند.
جنايتکارانی که اجازه اين سوء قصد را صادر کردند و جانيانی که طرح و اجرای آن را سازمان دادند البته که نميخواهند قربانيشان سالم به منزل برسد. آنها ترجيح ميدهند که قربانی در حالت فلج در مقابل چشمان فعالين کارگری و مردم آزاده باشد و وجود يک سيستم بی‌رحم سرمايه‌داری را مداوما به آنها يادآوری کند.
اما اين حادثه سوء قصد، علائمی را صادر کرد که از يک طرف نشان از زبونی سرمايه‌داران و محافظانشان و از طرف ديگر دال بر اتحاد، همبستگی طبقاتی و روحيه عالی جنبش کارگری و فعالين آن بود.
اين سوء قصد، ترس و وحشت نظام سرمايه از پيشروی جنبش کارگری است که آنها را اينچنين سراسيمه کرده تا چنين جنايتی را سازمان دهند و حتی جرات نکنند که مسئوليت جنايت خود را برعهده بگيرند.
جنبش کارگری در مسير پر از سنگلاخی که به جلو ميپيمايد فعالين قابل توجهی را بيرون داده است. اينها گردانی در حال پيشروی هستند که دارند موانع را ميکوبند و راه را باز ميکنند. اينها اهداف اوليه خود را که زدن تشکل توده‌ايی است درست تعين کرده و دارند بطرف تحقق آن پيشروی مينمايند. سرمايه و محافظان آن دقيقا از همين امر ميترسند و اقدام زبونانه ترور من برای مانع تراشی در همين زمينه است.
ما بايد با اقدامات مبارزاتی و کمکهای گوناگون خود به جنبش کارگری اين مانع تراشی را خنثی کنيم و پيشروی فعالان آنرا تسهيل نمائيم.

در اين رابطه بعد از سوء قصد به جان من، تعداد بيشماری از عزيزان و فعالين کارگری و تشکلها، نهادها و سازمانهای کارگری ضمن محکوم کردن اين جنايت غير انسانی، با من و خانواده‌ام ابراز همدردی کرده که بدين وسيله شايسته است از تمامی اين عزيزان کمال تشکر و قدردانی خود و خانواده‌ام را ابراز نموده و من بار ديگر اعلام ميکنم که با تمام توان در راه اهداف طبقاتی خود همگام با کارگران و زحمتکشان قدم برخواهم داشت.
مجيد حميدی
۳/۸/۸۶
عضو کميته هماهنگی  و عضوکميته دفاع از محمود صالحی

 

October 25, 2007

تجارب انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسيه را زنده نگاه داريم!

   بهرام رحمانی
bamdadpress@ownit.nu
مقدمه
اوائل قرن بيستم در بحبوحه جنگ جهانی اول که سرمايه داران برای تقسيم جهان راه انداخته بودند و شهرها و روستاها را ويران و ساکنان آن ها را نابود می کردند، انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، انقلاب اميد بود. اميد به رهايی از جنگ و ستم و استثمار سرمايه داری. اميد به برپايی دنيايی آزاد و برابر و انسانی.
اساسا انقلاب با فرمان و قرار و قطعنامه هيچ حزبی به وقوع نمی پيوندد و يا متوقف نمی شود؛ به قول لنين: «انقلاب وقتی می تواند صورت گيرد که توده های تحت ستم مايل و طبقه حاکمه قادر به ادامه وضع موجود نباشد.» و يا «هر انقلابی به معنای يک تحول ناگهانی و شديد در زندگی توده‌ های عظيم مردم است. اگر موجبات چنين تحولی فراهم نشده باشد وقوع انقلاب حقيقی غيرممکن است. همان گونه که هر تحولی در زندگی يک فرد، بسی چيزها به او می آموزد و وادارش می سازد خيلی چيزها را ببيند و به چيزهايی پی ببرد، به همان گونه هم انقلاب در مدت کوتاهی پرمعناترين و گرانبهاترين درس ها را به تمام مردم می آموزد.»
لنين، تاکيد دارد: «در دوران انقلاب ميليون ها و ده ها ميليون تن از مردم در هر هفته بيش از يک سال زندگی عادی و خواب‌آلود چيز می آموزند. زيرا هنگامی که تحول ناگهانی و شديد در زندگی تمامی مردم روی می دهد، با وضوح خاصی معلوم می شود که هر يک از طبقات مردم چه هدفی را تعقيب می کند، چه نيرويی دارد و با چه روش هايی عمل می کند...» (درس های انقلاب، لنين، ٦ سپتامبر ١٩١٧)
جنگ داخلی، قحطی و گرسنگی، دخالت های امپرياليستی از يک سو، و به حاشيه رانده شدن شوراهای کارگری و کميته های کارخانه و مرگ لنين و تصفيه های شديد استالين در درون حزب و صنعتی کردن شتابان روسيه با فشار فزاينده به نيروی کار از سوی ديگر، به طور کلی مسير انقلاب روسيه را تغيير داد و به لحاظ اقتصادی در مسير سرمايه داری دولتی و به لحاظ سياسی حاکميت حزبی به جای حاکميت طبقه کارگر.
در جايی که طبقه کارگر قدرت را در دست می گيرد بلافاصله اين قدرت بايد در خدمت سياست و منافع طبقه کارگر قرار گيرد و دست به ريشه ها و مناسبات سرمايه داری ببرد. برای پايان دادن به ريشه های ستم کشی و استثمار طرح و برنامه داشته باشد. توليد و توزيع را سازمان دهی کند. به عنوان طبقه در قدرت در جهت انترناسيوناليسم پرولتری و انقلاب جهانی به ياری طبقه کارگر کشورهای ديگر بشتابد تا حکومت خود را تثبيت کند. اما در روسيه، چنين اقداماتی صورت نگرفت، در حالی که ملزومات اقتصادی و اجتماعی از سال های ۱۳۲۴ به بعد با خاتمه يافتن جنگ خارجی و داخلی و قحطی و گرسنگی در جامعه روسيه موجود بود.
لازم به تاکيد است که امروز ما تجربه هفتاد سال حکومت شوروی را در مقابل خود داريم و با نقدها و بررسی ها و تبيين‌ های مختلفی از انقلاب روسيه مواجه هستيم. با مراجعه به اين تجربه رهنمودهای متفاوتی برای آينده خودمان در نظر می گيريم و صرفا وقايع نگاری تاريخی نمی کنيم. از اين رو، نگاه به تجربه شوروی، صرفا تاريخ نگاری نبوده، بلکه اهميت بررسی انقلاب روسيه و شکست آن حائز اهميت است. به اين ترتيب، در بررسی و نقد اوضاع مشخص انقلاب روسيه به اين نتيجه برسيم که مثلا در انقلاب آتی ايران چه کارهايی ضروری است و بايد خلع يد کامل از بورژوازی در اولويت شوراهای کارگری و حکومت کارگری قرار گيرد. آنچه که مسلم است قبل از انقلاب هم شوراهای کارگری و هم حزب پرولتری بايد آماده باشند که آلترناتيو طبقاتی خود را برای اداره جامعه روشن کنند. بلشويک ها با هدف انقلاب اجتماعی و واژگونی سرمايه داری وارد انقلاب شدند، اما پس از پيروزی انقلاب، آمادگی لازم برای سازمان دهی توليد و اقتصاديات را نداشتند.
بلشويک ها خلع يد از بورژوازی را در يک پروسه انجام دادند، اما به پايان نرساندند. زيرا مضمون اقتصادی انقلاب پرولتری تا آوريل ١٩١٧، با انقلاب بورژوايی تفاوت نداشت.
لنين، که مدت زيادی در تبعيد بود در ۱۶ آپريل ۱۹۱۷، مخفيانه به روسيه بازگشت. ورود لنين، برای حزب بلشويک و برای انقلاب اجتماعی اهميت به سزايی داشت.
لنين، در تزهای آوريل مرحله انقلاب را تغيير داد، اما اين بحث عمق و توسعه لازم را پيدا نکرد. از اين رو، مضمون و محتوای اقتصادی پرولتاريای روسيه در مقطع انقلاب ١٩١٧ هنوز روش نيست و به نوعی اقتصاد بورژوايی مورد توجه است.
تزهای آوريل لنين، برای انتقال از مرحله انقلاب دموکراسی بورژوازی به انقلاب کارگری سوسياليستی، پيام و نقشه های روشنی داشت. در اين تزها آمده است: «خصوصيت موقع کنونی در روسيه عبارت است از انتقال از نخستين مرحله انقلاب که در اثر کافی نبودن آگاهی و تشکل پرولتاريا قدرت به دست بورژوازی داده است. – به مرحله دوم آن که بايد قدرت به دست پرولتاريا و فقيرترين قشرهای دهقانان داده شود.» و در جای ديگر: «نه جمهوری پارلمانی که بازگشت به طرف آن نيست به شوراهای وکلای کارگران گامی به عقب است.- بلکه جمهوری شوراهای نمايندگان کارگران و مزدبگيران و دهقانان در سرتاسر کشور از پايين تا بالا.»... سرانجام لنين در تزهای آوريل، خواهان ايجاد انترناسيونال کمونيستی بود.
لنين، پس از ورود به روسيه در آوريل ۱۹۱۷، همچنين در اولين اقدام، سياست حزب را شديدا مورد نقد قرار داد و مشی تازه ‌ای برای بلشويک ها تدوين کرد. او دولت موقت را «نوکر بورژوازی» خواند و حمايت از آن را خيانت به زحمتکشان ناميد. به نظر لنين، کارگران بايد مبارزه مستقلی شروع کنند، انقلاب بورژوايی را با انقلابی پرولتری تکميل کنند و به سوی کسب انحصاری حاکميت و تشکيل يک نظام سوسياليستی پيش بروند.
در اين دوره، کارگران و سربازان ناراضی در شهرهای گوناگون روسيه شورا (سوويت) ها را تشکيل داده بودند که فعاليت آزاد و علنی داشتند. آن ها خواهان تعميق دستاوردهای انقلاب فوريه بودند. رهنمود لنين برای بلشويک ها در اين مرحله عبارت بود که فعاليت خود را در شوراها تعميق بخشيد تا از اين طريق رهبری شوراها را در دست گيرند و آن ها را برای قيام مسلحانه آماده سازند.
سرانجام در شامگاه ۲۴ اکتبر بلشويک ها در پتروگراد قيام مسلحانه اعلام کردند. «گاردهای سرخ»، دسته ‌های مسلح کارگران، سربازان و روشنفکران به پادگان ها و ادارات دولتی حمله بردند، مراکز حساس را به تصرف در آوردند و وزرای دولت موقت را در «کاخ زمستانی» دستگير کردند.
به اين ترتيب، هم زمان با برگزاری دومين کنگره سراسری شوراهای روسيه، قيام نيز آغاز گرديد. حکومت موقت سقوط کرد. دومين کنگره شوراها با اکثريت عظيمی به کسب قدرت توسط شوراهای کارگران و دهقانان رای داد. برای اولين بار در جهان، الگوی کمون پاريس برای برقراری حکومت کارگری در روسيه واقعيت پيدا کرد.
پس از تصرف کاخ زمستانی، لنين گفت: «رفقای کارگر به خاطر داشته باشيد که از اين پس مديريت دستگاه دولتی بر عهده خودتان خواهد بود. اگر خود شماها متحد نشده و تمام امورات دولت را در دستان خود نگيريد، هيچ ‌کسی به شما کمک نخواهد کرد. از اين پس شوراهای شما ارگان‌ های قدرت دولتی هستند، ارگان ‌های تمامی قدرت، ارگان ‌های تصميم گيری.»
در پاسخ به فراخوان لنين و بلشويک ها که شعار «تمام قدرت به شوراها را طرح کرده بودند»، کنگره سراسری شوراهای روسيه» همبستگی خود را با بلشويک‌ ها اعلام کردند. شورای پتروگراد حاکميت کشور را به «شورای کميسرهای خلق»، به رهبری لنين واگذار کرد. لنين، در جلسه شورا نطقی هيجان انگيز ايراد کرد و به عنوان رئيس نخستين دولت سوسياليستی جهان زمام امور را به دست گرفت. او هدف دولت تازه حکومت شوراها را «حاکميت کارگران و دهقانان» و برپايی نظام سوسياليستی در روسيه اعلام کرد.
لنين، بر خلاف برخی ديگر از رهبران بلشويک ها بر اين باور بود که پيروزی سوسياليسم در يک کشور امکان پذير است. پرولتاريا وقتی قدرت را کسب می کند نه تنها می تواند آن را حفظ کند، بلکه بايد فراتر رفته و از سرمايه داران سلب مالکيت کند و اقتصاد سوسياليستی را سازمان دهد.
توجه به مسائل جهانی، انترناسيوناليسم و حکومت پرولتاريا از خصوصيات بارز حزب بلشويک بود. انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسيه، يک انقلاب عظيم کارگری سوسياليستی بود که نگرانی سرمايه داری جهانی را به دنبال داشت. به همين دليل حدود ۱۵ کشور امپرياليستی، روسيه انقلابی را با هدف کمک به سرمايه داران و ضدانقلابيون و شکستن انقلاب، در محاصره خود گرفتند و جنگ خارجی و داخلی عليه دولت انقلابی روسيه را شعله ور کردند. اما بلشويک ها و کارگران انقلابی، با تمام قدرت و با فداکاری ها و جان فشانی های بی نظير در مقابل آن ها ايستادند و از انقلاب خود و دستاوردهای آن جانانه دفاع کردند. صدها هزار نفر در اين راه، جان باختند و ميليون ها نفر نيز در معرض قحطی، گرسنگی و بيماری مسری قرار گرفتند؛ اما نگذاشتند در اين دوره انقلابشان شکست بخورد.
لنين، طی سوء قصدی در سال ۱۹۱۸ به سختی زخمی شد، در دو سال آخر زندگی خود عملا از هدايت حزب و کشور ناتوان بود. رهبری حزب به دست دو تن از ياران نزديک او افتاد که نه تنها با هم دشمنی ديرينه ای داشتند، بلکه با برخی از سياست های لنين نيز موافق نبودند: تروتسکی و استالين.
لنين، قبل از مرگ خود در نامه خطاب به نمايندگان سيزدهمين کنگره حزب کمونيست، برخی از اعضای کميته مرکزی حزب، از جمله تروتسکی و استالين را شديدا مورد نقد قرار داده بود. حتی وی از کنگره خواسته بود که درباره انتخاب دبيرکلی استالين تجديدنظر کنند. او خواهان افزايش کميته مرکزی و رهبری جمعی شده بود. بنابراين، لنين، نگران آينده شوروی بود.
اما پس از مرگ لنين، در ژانويه ۱۹۲۴، جوزف استالين جانشين او شد. او با تصفيه ‌های شديد، تروتسکی و ساير رقبا را از سر راه خود برداشت. استالين، سيستمی را بنيان گذاشت که پايه و اساس آن را سرمايه داری دولتی و ناسيوناليسم روسی تشکيل می داد که به لحاظ اقتصادی و سياسی با سوسياليسم علمی مارکس و حتی سياست های لنين در تضاد بود.
 
روزشمار کوتاهی از ماه های پايانی انقلاب اکتبر
در ۸ مارس ۱۹۱۷، در حالی که نيکلا درگير مسائل داخلی و خارجی جنگ بود، کارگران پتروگراد دست به اعتصاب زدند. در ۱۰ مارس ژنرال خابالوف (فرمانده پادگان پتروگراد) تلگرافی برای تزار فرستاد و به او اطلاع داد که بسياری از کارگران کارخانه ‎ها اعتصاب کرده اند.
تزار به او پاسخ داد: «جلوی بی نظمی را بگيريد… فورا» خابالوف نيز دستور داد که به سوی «اغتشاش» کنندگان آتش بگشايند.
در ۱۲ مارس، بار ديگر دوما به دستور تزار منحل شد. در همان روز هنگ های نظامی شورشگر و کارگران، زندانيان سياسی شهر را آزاد کردند. تظاهراتی در شهر برگزار شد. طولی نکشيد که جمعيت کارگران و نظاميان به ۳۰ هزار نفر در شهر رسيد. برخی شخصيت های انقلابی پتروگراد به طور خودجوش دور هم جمع شدند و مبادرت به ايجاد يک کميته از رهبران اتحاديه های کارگری و… کردند. شوراهای کارگری تشکيل شدند.
در ۱۶ مارس ۱۹۱۷، سرانجام نيکلای استعفای خود را اعلام کرد و حکومت موقت آغاز به کار کرد. در مارس ۱۹۱۷، بسياری از رهبران حزب بلشويک يا در خارج از روسيه و يا سيبری در تبعيد بودند. در چنين شرايطی، لنين و بسياری ديگر از يارانش از طريق کشور آلمان به وسيله قطار راهی پتروگراد شدند. در سپيده دم روز ۱۶ آوريل ۱۹۱۷، جمعيت زيادی در ايستگاه راه آهن فنلامند (مرز فنلاند و پتروگراد)، برای استقبال از لنين تجمع کرده بودند. کارگران، سربازان، ملوانان و نمايندگان سازمان های انقلابی که پرچم های سرخ را با خود حمل می کردند، اکثريت اين جمعيت انبوه را تشکيل می دادند. لنين، نخستين کسی بود که از قطار پياده شد. گروهی از کارگران به سرعت او را بردوش گرفتند و به داخل ايستگاه بردند. موج جمعيت از هر سو، برای ديدن لنين، به اين ايستگاه هجوم می آورد و به انقلابيونی که از خارج بازگشته بودند، با صدای بلند خوش آمد می گفتند. رئيس شورای پتروگراد نيز به ديدن لنين آمده بود، در آن جا خطاب به لنين چنين ديد: «رفيق لنين، ما به نام شورای پتروگراد و انقلاب، ورود شما به روسيه را خوش آمد می گوييم… ولی ما باور داريم که وظيفه اصلی دموکراسی انقلابی در زمان حاضر، دفاع از انقلاب ما در برابر هر نوع يورش از داخل و خارج است… اميدواريم که شما نيز در تلاش برای نيل به اين هدف ما را ياری کنيد.»
لنين، واکنش شديدی نسبت به آن گرايشی نشان داد که هم چنان فرزند نيکلای را به رسميت می شناخت، اعلام کرد: «ما هيچ حمايتی از حکومت موقت نمی کنيم.»
بدين سان عملا لنين و بلشويک ها، اولين جرقه انقلاب را زدند و در تمام مدت لنين و ديگر همرزمانش در فکر طرحی برای سرنگونی دولت موقت بودند.
لنين مجددا در ۱۹ ژوئيه با وضعيتی که پيش آمده بود مجبور به فرار شد و دوباره به فنلاند بازگشت. در اواخر سپتامبر ۱۹۱۷، لنين نامه ای برای کميته مرکزی حزب بلشويک فرستاد و خواستار تدارک فوری بر پايی يک قيام مسلحانه شد. او ضمن مقايسه اوضاع قبل و بعد از تشکيل دولت موقت تاکيد کرد که قيام بلشويک ها اين بار شکست نخواهد خورد: «موفقيت اين قيام بلشويک ها اينک به دلايل زير قابل تضمين است:
۱- ما می توانيم (اگر منتظر تشکيل کنگره شورا شويم) يک حمله ناگهانی را از سه نقطه آغاز کنيم، از پتروگراد، از مسکو و از ناوگان بالتيک.
۲- استفاده از شعارهايی که حمايت مردم ما را تضمين کند نظير: مرگ بر حکومتی که دهقانان مخالف مالکان را سرکوب می کند.
۳- ما دارای يک اکثريت در کشور هستيم.
۴- تفرقه کاملی ميان منشويک ها و سوسياليست های انقلابی وجود دارد.
۵- از لحاظ فنی در موضعی قرار داريم که قادريم (با توجه به ضعف قدرت نظامی دولت موقت) قدرت را در مسکو قبضه کنيم.
۶- ما هزاران کارگر و سرباز مسلح در پتروگراد داريم که قادرند بی درنگ کاخ زمستانی (مقر حکومت موقت)، ستاد کل ارتش، مرکز مخابرات و تاسيسات چاپخانه های بزرگ را تصرف کنند.

در ۲۳ اکتبر ۱۹۱۷، لنين به پتروگراد آمد و کار تدارک يک قيام مسلحانه را رسما عهده دار شد. جلسه سری کميته مرکزی حزب بلشويک با حضور افرادی چون زينوويف، کامنف، استالين، تروتسکی، اسوردولوف، اورتيسکی و…  در همان روز برگزار شد. لنين، در جلسه چنين ياد آور شد: «اوضاع بين المللی به نحوی است که ما بايد قيام را شروع کنيم. بی تفاوتی اقشار مردم را می توان با اين حقيقت توجيه کرد که آنان از کلمات و قطعنامه ها خسته شده اند. اينک اکثريت (مردم) با ما هستند… منتظر تشکيل موسسان شدن، بی شک به زيان ما خواهد بود. کار عاقلانه ای نيست زيرا تشکيل اين مجلس فقط کار ما را دشوارتر می سازد.
پس از پيشنهاد لنين برای سازمان دهی قيام مسلحانه به کميته مرکزی، يک بحث طولانی و شديدی در ميان اعضای کميته مرکزی درگرفت. اما بالاخره لنين، حرف خود را به کرسی نشاند و قطعنامه يک طغيان مسلحانه را با ۱۰ رای مثبت و ۲ رای مخالف به تصويب رساند.
به ابتکار تروتسکی، شورای پتروگراد کميته ای به نام «کميته نظامی انقلابی» تشکيل داد تا مجری طرحی عليه حکومت موقت باشد. در ۲۳ اکتبر ۱۹۱۷، لنين نامه ای به اعضای کميته مرکزی نوشت و طی آن اعلام کرد:
«در باره موضوع (برپايی قيام مسلحانه) بايد بدون هيچ قيد و شرطی همين امروز بعد از ظهر يا همين امشب تصميم بگيريد. تاريخ، انقلابيونی را که تعلل می کنند در حالی که می توانند همين امروز پيروز شوند، هرگز نخواند بخشيد.»
در ۲۴ اکتبر فردای همان روز، جلسه بلشويک ها آغاز شد. قيام با سرعتی باور نکردنی گسترش يافت. گاردهای سرخ اداراه مرکزی تلگراف، پستخانه و ساير ساختمان های دولتی را اشغال کردند. بلشويک های مسلح عمارت کاخ زمستانی و مقر نظاميان محلی را محاصره کردند، به طوری که وزيران حکومت موقت در حالی که از پنجره به رودخانه «نوا» می نگريستند، می توانستند توپ های دريايی رزم ناو «آرورا» را ببينند که پرسنل آن را ملوانان بلشويک تشکيل می دادند. اين محاصره آخرين فرصتی بود برای هيات وزيران که خود را تسليم کنند. پس از مدتی سرانجام اعضای حکومت موقت، همگی در اين حمله غافلگير کننده بازداشت شدند. خبر آن به همه جا مخابره شد و به دنبال آن بسياری از اعضاء مردم و هواداران حزب سريع خود را به تالار بزرگی که قرار بود در آن کنگره برگزار شود رساندند. لنين، در ميان شور و شعف جمعيت عظيمی به بالای سکوی سخنرانی رفت و با کف زدن های شديد روبرو شد. او، در حالی که دست هايش در جيب هايش گذاشته بود، سخنان خود را با اين جملات آغاز کرد: «رفقا! انقلاب اکتبر کارگران و دهقانان که بلشويک ‎ها بارها بر ضرورت آن تاکيد داشتند اينک به انجام رسيده است. اين انقلاب چه اهميتی دارد؟ اهميت آن در اين است که ما يک حکومت شورايی از مردم خواهيم داشت. حکومتی که سرمايه داران و بورژوازی هيچ نوع مشارکتی در آن ندارند. توده‎ های محروم، خود يک حکومت تشکيل خواهند داد. دستگاه دولت قديم کاملا متلاشی خواهد شد. و به جای آن يک دستگاه حکومت از تشکيلات شورا به وجود خواهد آمد. از همين حالا، صفحه جديدی در تاريخ روسيه گشوده شده است، و سومين انقلاب روسيه در نهايت به پيروزی سوسياليسم خواهد انجاميد. اينک ما آموخته ايم که به طرزی دوستانه با يکديگر همکاری کنيم، و اين امر در انقلاب ما مشهود است. ما دارای يک نيروی سازمان خلقی هستيم که همه چيز را تسخير کرده و پرولتاريا را به سمت انقلاب جهانی هدايت خواهد کرد. اکنون ما بايد اوقات خود را صرف سازندگی يک دولت سوسياليست پرولتاريا در روسيه بکنيم.»

سرانجام در شامگاه ۲۴ اکتبر بلشويک ها در پتروگراد قيام مسلحانه اعلام کردند. «گاردهای سرخ»، دسته ‌های مسلح کارگران، سربازان و روشنفکران به پادگان ها و ادارات دولتی حمله بردند، مراکز حساس را به تصرف در آوردند و وزرای دولت موقت را در «کاخ زمستانی» دستگير کردند.
در پاسخ به فراخوان لنين و بلشويک ها که شعار «تمام قدرت به شوراها را طرح کرده بودند»، کنگره سراسری شوراهای روسيه» همبستگی خود را با بلشويک‌ ها اعلام کردند. شورای پتروگراد حاکميت کشور را به «شورای کميسرهای خلق»، به رهبری لنين واگذار کرد. لنين، در جلسه شورا نطقی هيجان انگيز ايراد کرد و به عنوان رئيس نخستين دولت سوسياليستی جهان زمام امور را به دست گرفت. او هدف دولت تازه حکومت شوراها را «حاکميت کارگران و دهقانان» و برپايی نظام سوسياليستی در روسيه اعلام کرد.
پس از تصرف کاخ زمستانی، لنين گفت: «رفقای کارگر به خاطر داشته باشيد که از اين پس مديريت دستگاه دولتی بر عهده خودتان خواهد بود. اگر خود شماها متحد نشده و تمام امورات دولت را در دستان خود نگيريد، هيچ ‌کسی به شما کمک نخواهد کرد. از اين پس شوراهای شما ارگان‌ های قدرت دولتی هستند، ارگان ‌های تمامی قدرت، ارگان ‌های تصميم گيری.»
لنين، بر خلاف برخی ديگر از رهبران بلشويک ها بر اين باور بود که پيروزی سوسياليسم در يک کشور امکان پذير است. پرولتاريا وقتی قدرت را کسب می کند نه تنها می تواند آن را حفظ کند، بلکه بايد فراتر رفته و از سرمايه داران سلب مالکيت کند و اقتصاد سوسياليستی را سازمان دهد.
توجه به مسائل جهانی، انترناسيوناليسم و حکومت پرولتاريا از خصوصيات بارز حزب بلشويک بود. انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسيه، يک انقلاب عظيم کارگری سوسياليستی بود که نگرانی سرمايه داری جهانی را به دنبال داشت.

شورا و دمکراسی و قدرت حزبی و يا کارگری
بحث پيرامون دمکراسی پرولتری و سرنوشت شوراها در روسيه، از جمله مباحثی هستند که برخی پاسخ شکست انقلاب در شوروی را در آن جستجو می کنند. البته به جايی نرسيده اند. طرفداران اين نظريه به بحث مضمون اقتصادی اين جنبش شورايی، و واقعيت اقتصادی‌ که پرولتاريا بايد به آن ها جواب بدهد، ندارند. مضمون اصلی انقلاب اجتماعی به پيشگامی پرولتاريا، مساله اقتصاد است. اساسا تفاوت نظر مارکسی با انواع ديگر سوسياليست ها، در اين اصل است که مارکسيسم روی اقتصاد انگشت می گذارد تا جامعه ستم گر و استثمارگر بورژوازی را واژگون کند. جريانی که در روسيه شعار زنده باد شوراها سر می داد، اما تکامل اقتصادی انقلاب روسيه را فقط در بعد جهانی ممکن می دانست و يا می گفت سرمايه انحصاری دولتی زيربنای اقتصادی ديکتاتوری پرولتارياست، سياست های انحرافی داشتند. زيرا در سال ۱۹۱۷، يعنی در مقطع انقلاب شوراها و کميته های کارخانه نقش مهمی داشتند، اما در سال های ۱۹۲۳، چنين نبود. زيرا حزب بلشويک، نتوانست قدرت را آن طوری که در اوايل انقلاب شعار می داد به شوراها و کميته ‌های کارخانه انتقال دهد. از اين رو، بسياری از آن ها به حاشيه رفتند. بنابراين، در دوره تثبيت حکومت حزب کمونيست شوروی، شوراها نقشی ندارند.
آن گرايشی که نقد شکست انقلاب روسيه را از منظر دمکراسی پيش می کشد بايد به اين معضل اساسی جواب دهد که چه نوع رابطه ‌ای بين دمکراسی پرولتری با اقتصاد شوروی برقرار می کند؟ پروسه صنعتی شدن کاپيتاليستی روسيه، در متن مباحث «سوسياليسم در يک کشور» استالين پيش رفت، و بوروکراسی سياسی و اقتصاد سرمايه داری دولتی را برای جامعه روسيه برگزيدند.
وقتی لنين، سرمايه‌ داری دولتی را برای دولت پرولتری در دوره انقلابی، برای تحکيم قدرت سياسی طرح می کند، بحث معتبری برای اين دوران است. اما نبايد فراموش کرد که اين بحث لنين، در تقابل با کمونيسم جنگی مطرح شده بود، نه برای دوره های بعد از آن.
اساسا اختلاف بر سر اين نيست که سيستم شورايی، بهترين سيستم است و دمکراسی مستقيم اعمال می شود، اختلاف اساسی در اين است که اولين وظيفه کمونيست ها در قبال ساختار سياسی حکومت، طبعا دامن زدن به جنبش شورايی و انتقال قدرت واقعی به شوراها است. عدول از اين مسئله و برقراری حاکميت حزبی به جای حاکميت شورايی کارگران، عدول آشکار از مارکسيسم و رويگردانی از مارکس است.
در پروسه ١٩٢٤ تا استقرار کامل بوروکراسی حزبی سيستم شورايی را لغو و شوراها و کميته های کارخانه و غيره از تصميم گيری کنار گذاشته شدند. سرانجام جدل ها و کشمکش های سياسی و طبقاتی در روسيه منجر به تثبيت بوروکراسی به جای دمکراسی پرولتری شد. بنابراين، آن گرايشی که از زاويه دمکراتيک تجربه روسيه را مورد نقد و بررسی قرار می دهد به عمق اقتصاديات و زندگی ميليون ها انسان توجه ندارد. بر اين اساس محور اصلی نقد سوسياليستی از تجربه روسيه، اقتصاد است.

طبقه کارگر و انقلاب جهانی
طبقه کارگر حاکم هنگامی می تواند گسترده ترين همبستگی بين‌المللی و سياست انترناسيوناليستی از خود نشان دهد که در داخل کشور خود در زمينه های اقتصادی، سياسی و اجتماعی پرولتری عمل کند. انتظار از طبقه کارگری که در داخل کشور خود هنوز اسير تضاد کار و سرمايه است چگونه می تواند در کشورهای ديگر انقلاب را دامن بزند؟!
بدين ترتيب، اگر بپذيريم که طبقه کارگر به عنوان يک طبقه کارگر متشکل قدرت را کسب کند و اقتصاد پرولتری را سازمان دهد، آن وقت قادر است به انقلاب جهانی خدمت کند.
اگر بنا به  هر دليلی طبقه کارگر برای ايجاد برابری در سطح اقتصادی صاحب قدرت نظری و عملی در يک کشور نباشد و به شيوه های ديگری تن دهد، آنگاه انتظار زيادی نبايد در بازتوليد سياست های خود در سطح جهانی داشته باشد.
مبارزه اقتصادی پرولتاريا پس از کسب قدرت سياسی، بلافاصله مهم ترين جهت گيری اش در گسترش بهبود و رفاه طبقه کارگر و کل محرومان جامعه است. نه فقط اين، بلکه توليد اجتماعی را بايد سازمان دهد، در غير اين صورت بحث از انترناسيوناليسم پرولتری، بحثی پا در هوا خواهد بود. اقدام انترناسيوناليستی واقعی پرولتاريای روسيه اين بود که اين کشور پهناور را به سنگر واقعی انقلاب جهانی تبديل کند و امکانات مادی و معنوی خود را در خدمت انقلاب جهانی قرار دهد. انقلاب آلمان که انقلابيون روسيه انتظار آن را می کشيدند هر چند که وظيفه طبقه کارگر آلمان بود اما به حمايت واقعی انترناسيوناليستی کارگران روسيه نياز داشت. اين نياز در حد شايسته ای برآورد نشد.
دولت روسيه توانست دشمنان سياسی خود را به عقب نشينی وادار سازد، اما از لحاظ اقتصادی نتوانست به پيشروی خود همانند عرصه سياسی ادامه دهد. بنابراين، بزرگ ترين ضعف بلشويک ها عدم اشنايی به سازمان دهی اقتصاد بود، در حالی که در عرصه سياسی بسيار زبده و حرفه ای بودند. آن چيزی که به معنای واقعی به دولت و حزب بلشويک فشار می آورد نه دخالت های امپرياليستی، نه ارتش سفيدها و جنگ داخلی، بلکه قحطی، گرسنگی، بيماری و امر اقتصادی بود. مسائل اقتصادی، عمدتا برای حفظ قدرت سياسی بود. در حالی که پرولتاريا در قدرت نبايد وظايف اقتصادی خود را به سرمايه‌ داری دولتی محدود نمايد.
دفاع لنين از سرمايه‌ داری دولتی، مشروط و محدود به يک دوره معين برای حفظ قدرت سياسی بود نه به عنوان روش تکامل نيروهای مولده در روسيه به مثابه پيش‌ شرط نهايی سوسياليسم.
آلترناتيو کمونيست ها در مقابل سرمايه ‌داری انحصاری دولتی چيست؟ مساله اساسی بر سر آن اشکال مالکيت و اشکال روش های توليد اجتماعی است که نقش طبقه کارگر را نه جدا از وسائل توليد، بلکه در رابطه با آن ها و در نقش تصميم‌گيرنده مدنظر دارد. از اين منظر بايد به انترناسيوناليسم پرولتری در سطح جهانی و به مبارزه طبقاتی بی وقفه عليه بورژوازی در سطح داخلی نگريست. کسب قدرت سياسی برای طبقه کارگر، اين امکان را فراهم می سازد که خود را بر جامعه حاکم کند و تمام قدرت و امکانات توليد اجتماعی در مقام طبقه حاکمه در خدمت انقلاب جهانی قرار دهد.

حزب و طبقه و قدرت سياسی
مارکس که جريان کمون پاريس را از نزديک دنبال می کرد سه بيانيه برای مجمع عمومی بين الملل اول تهيه کرد که در آن ها به تجزيه و تحليل رويدادهای کشور فرانسه در اواخر ۱۸۷۰ و اوايل ۱۸۷۱ پرداخت. اين بيانيه ها که به زبان های فرانسوی و انگيسی و آلمانی نيز چاپ و منتشر گرديد در يک مجموعه به صورت کتاب معروفی به نام «جنگ داخلی در فرانسه» چاپ و توزيع شد.

مارکس و انگلس، بعد از کمون پاريس، در مقدمه ای که بر چاپ سال ۱۸۷۲ بيانيه (مانيفست) نوشتند، تاکيد کردند: «يک مطلب، به خصوص، به وسيله کمون ثابت شد و آن اين که طبقه کارگر نمی تواند دستگاه حاضر و آماده دولتی را به آسانی قبضه کند و در راه مصالح خود به کار گيرد.»
مارکس‏ و انگلس‏، سوسياليسم علمی، يعنی علم رهايی بشر را در اواسط قرن نوزدهم، به عنوان يک تحول علمی بنيان گذاشتند. آن ‌ها پايه اساسی سيستم سرمايه ‌داری را مورد تحقيق و پژوهش‏ علمی قرار دادند. قوانين تکامل آن را کشف کردند و با دلايل عميق علمی اثبات نمودند که سرمايه داری از لحاظ تاريخی گذراست و خود برای نابودی خويش‏ شرايط را مساعد می ‌سازد. با پيشرفت سرمايه‌ داری وسايل توليد متمرکز می‌ گردد؛ کار و توليد بيش‏ از پيش‏ خصلت اجتماعی به خود می ‌گيرد؛ ولی محصول کار همگانی را مشتی سرمايه‌ دار تصاحب می کند، زيرا وسايل توليد به آن‌ ها تعلق دارد. به اين ترتيب، سرمايه‌ داری توليد بزرگ را که شرايط مادی تحقق سوسياليسم است را خود به وجود می ‌آورد. برای تعويض‏ شيوه توليد سرمايه‌داری با شيوه سوسياليستی، بايد وسايل توليد از مالکيت خصوصی طبقه سرمايه ‌داران به مالکيت اشتراکی همه جامعه درآيد.
مارکس‏ و انگلس‏، نقش‏ تاريخی طبقه کارگر را به مثابه گورکن سيستم سرمايه‌داری و پديد‌آورنده جامعه جديد کمونيستی را به طور همه جانبه از زوايای اقتصادی، علمی، فلسفی، سياسی و اجتماعی توضيح و تشريح کردند. سرمايه‌داری، خود، پرولترها يعنی انسان ‌ها فاقد وسايل توليد را که به دليل ادامه زندگی مجبور به فروش‏ نيروی کار خود هستند، به وجود می ‌آورد. به موازات رشد سرمايه ‌داری، پرولتاريا نيز رشد و تکامل می ‌يابد. طبقه کارگر، در حفظ سيستم استثمارگر موجود، هيچ نفعی ندارد و در انقلاب اجتماعی نيز غير از زنجيرهای اسارت خود، چيزی از دست نمی ‌دهد. کارگران در هر گامی برای کسب مطالبات شان، دشمن اصلی خود، يعنی طبقه سرمايه ‌داران و نيروهای سرکوبگر دولت حامی سرمايه را در مقابل خود می‌ بيند. مبارزه بين کارگران و سرمايه‌ داران همواره به مبارزه خصمانه ‌ای تبديل می‌ گردد. کارگران، به مثابه طبقه توليدکننده، بيش‏ از هر طبقه ديگری در معرض‏ ستم و استثمار قرار دارند، به همين دليل اين طبقه همواره برای برانداختن سلطه و استثمار سرمايه ‌داران تلاش‏ و مبارزه می ‌کند. بنابراين پرولتاريا، انقلابی ‌ترين و پيشروترين طبقه در امر انقلاب اجتماعی در جهت محو کامل مالکيت خصوصی و لغو کار مزدی و ريشه‌ کن کردن فقر و ستم و نابرابری است.
مارکس‏ و انگلس‏، همچنين تاکيد کرده اند که نيروی طبقه کارگر در تشکل و آگاهی طبقاتی و درک هدف ‌ها و وظايف خويش‏ در مبارزه طبقاتی است. جنبش‏ کارگری برای اين که پيروز شود، بايد به علم سوسياليسم مجهز گردد. احزاب کمونيست، که منافعی جدا از منافع طبقه کارگر برای خود تصور نمی ‌کنند، در تشکل ‌يابی و کسب آگاهی طبقاتی و سوسياليستی طبقه کارگر نقش اساسی را ايفاء می کنند. بنابراين، برای اين که پرولتاريا بتواند بورژوازی را واژگون کند و جامعه کمونيستی را بسازد بايد احزاب کارگری کمونيستی خود را داشته باشد.
بدين ترتيب، بحث حزب و طبقه و قدرت سياسی يکی از مباحث مهم و گرهی مبارزه طبقاتی است. در جامعه ‌ای که حزبيت و کار متحد و متشکل در آن رد می شود و فعاليت های فردی و يا در محافل و گروه‌ های کوچک غيرحزبی تبليغ می ‌گردد، نظر عقب ‌مانده ‌ای است که متعلق به دوران پيشاسرمايه ‌داری است. با نگرش‏ «روشنفکرانه» که صرفا جهان را تفسير می کند و نه برای تغيير آن پراتيکی از خود نشان نمی دهد، به روابط و مناسبات نابرابر موجود چشم می بندد.
از سوی ديگر حزب و سازمانی که خود را کمونيست می ‌نامد، اما طبقه کارگر را به عنوان سياهی لشکری می بيند که اين و يا آن حزب را به حاکميت برساند، احزابی هستند که جدا از هر تعريفی که از خود می دهند به جنبش‏ اجتماعی طبقه کارگر متشکل و متحد و آگاه و برقراری حکومت کارگری سوسياليستی ربطی ندارند. بنابراين، هنگامی که هدف حکومت کارگری است به معنای واقعی اين کارگران هستند که از طريق شوراها و ديگر تشکل هايشان حکومت خود را به وجود می آورند، نه اين که احزاب کمونيست مانند حزب کمونيست شوروی، حاکميت حزبی خود به جای حاکميت طبقه کارگر بنامد. اين امر مغاير با اهداف و آرمان های جنبش کارگری سوسياليستی است.

زنان و انقلاب
رهايی زن از ستم و تبعيض‏ و نابرابری، بخش‏ بسيار مهمی از تحولات اجتماعی و انقلاب است. زن، در تلاش‏ است با رهايی خود کليه روابط و مناسبات کهن پدرسالاری را از بين ببرد و در جهت آزادی و برابری جنسی گام بردارد. نخستين نمونه تاريخی آن، حضور فعال زنان در به ثمر رساندن انقلاب کارگری سوسياليستی ۱۹۱۷، روسيه بوده است.
بلشويک‌ ها برای متشکل کردن زنان، به ويژه زنان کارگر، روزنامه ‌ای به نام «رابوت نيتزا»، را منتشر کردند و به وسيله آن، زنان را به شرکت در فعاليت متشکل در شوراها و کميته ‌های کارخانه در جهت دخالت سياسی و اجتماعی تشويق کردند.
در ماه‌ های نخستين انقلاب اکتبر، قوانين و مقرراتی درباره برابری واقعی زن و مرد مانند ثبت قانونی ازدواج، اجازه طلاق، لغو نامشروعيت، لغو اجبار زنان در پذيرفتن نام خانوادگی شوهر و تبعيت از محل سکونت شوهر وضع شد. در دوران رياست الکساندر کلنتای بر کميساريای رفاه اجتماعی خلق، قانون کار به تصويب رسيد و طی آن مقرراتی درباره هشت ساعت کار روزانه، بيمه ‌های اجتماعی، مرخصی دو ماهه حاملگی‌ (قبل و بعد از زايمان)، زمان شيردادن نوزادان در ضمن کار و ممنوعيت کار کودکان و کار شبانه زنان تصويب شد. بخش‏ زنان حزب کمونيست شوروی، اقدام به رفع حجاب زنان مسلمان کرد و کلاس ‏هايی با هدف مبارزه با بی ‌سوادی به راه انداخت. سوسياليست‌ ها تلاش‏ کردند از طريق اجتماعی کردن وظايف خانگی، اين کار به «مشارکت زنان در نيروی کار عمومی» کشيده شود.
الگوها و قوانين شوروی درباره آزادی زنان و برابری زن و مرد در انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، دهه ‌ها بعد به الگوها و مطالبات عمده فمينيست ‌ها در اروپا تبديل شد.
لنين‌، رهبر انقلاب کارگری سوسياليستی اکتبر ۱۹۱۷، همواره بر رهايی زن و برابری واقعی زن و مرد تاکيد داشت: «زن هم‌ چنان برده خانگی است. کارگاه‌ های کوچک خانه ‌داری برای او خرد‌کننده، زجرآور، کسل کننده و تحقيرآميز است. او را اسير آشپزخانه و بچه‌ داری کرده و اشتغال در کارهای دشوار غيرمولد، جزئی، عصبانی کننده، و بی گاری کسالت‌آور و خرد‌کننده، نيروی او را تباه کرده است.»
لنين می‌گفت: «ما خواهان برابری زنان کارگر و مردان کارگر هستيم، آن هم نه فقط در قانون، بلکه در کل زندگی، به اين خاطر لازم است زنان کارگر سهم فزاينده ‌ای در اداره عمومی و اداره امور دولتی داشته باشند.»
بلشويک ‌ها، نخستين کنگره زنان کمونيست را برگزار کردند و مقدمات انتشار روزنا مه‌ای به نام «رساله جنبش‏ زنان کمونيست» را فراهم کردند. در اين روزنامه علاوه بر تاکيد به برابری اقتصادی، سياسی و اجتماعی زنان و تضمين حقوق آن‌ ها، مقالاتی نيز در نقد «کدبانوگری» و «کانون خانواده» نوشته می‌شد. در تدوين برنامه سياست ‌ها و اهداف رهايی زن، زنان کمونيستی مانند الکساندر کلنتای، اينسا ارمند و کلارازتکين، نقش‏ برجسته ‌ای داشتند.
لنين، همواره در جلسات زنان کارگر و دهقان حضور پيدا می کرد و در مباحث آنان شرکت می کرد. و برای آنان از ستم و تحقير مضاعف زنان کارگر در جامعه سرمايه داری سخن می گفت و اشاره می کرد که دولت شوروی، آن چه در اين مدت کوتاه توانست انجام دهد، بيش از کارهايی بوده که جمهوری های جهان، در طول يک صد سال انجام داده اند. وی اصرار می کرد تا زنان سهم برجسته ای در دفاع از کشور و بنای حاکميت سوسياليستی به عهده بگيرند.
آ. سرافيمويچ، نويسنده، نوشته است لنين مشغول گفتگو درباره مجله «تورچستو» بود، خطاب به او گفت: «خب... اين را به من بگو، چرا شما درباره زن شوروی، زن روستايی نداريد که بگويی؟ مگر نه اين که در حاکميت بازآفرينی شده نوين - سوسياليسم - زن، نقشی فوق العاده به عهده دارد. آنان هم اکنون، در حوزه گسترده ای از فعاليت های مردمی برای نخستين بار گام گذاشته اند. نگاه کنيد که چطور زن ها، حتی در روستاها، برای مطالعه و کسب آموزش و پرورش مشتاق هستند. در اندک سال هايی که در پی می آيد، ما بايد زنان دکتر، زنان کارشناس کشاورزی، زنان مهندس، زنان دانشمند و زنان سياست مدار داشته باشيم، بله.» وی بعد از يک مکث متفکرانه ادامه داد: «ما بايد نوشتن را درباره زنان مان شروع کنيم، سهم زيادی از پيشرفت ما به آنان مربوط و وابسته است.» (گذری کوتاه بر زندگی ولاديمير ايليچ لنين، برگردان هادی پاکزاد، صص ۱۸۰ و ۱۸۱)
اما در دهه ۱۹۳۰ در شوروی، با تثبيت بوروکراسی حزبی به جای دمکراسی پرولتری و اقتصادی سرمايه داری به جای اقتصاد سوسياليستی، عرصه فعاليت زنان نيز مانند همه عرصه ‌های اقتصادی، سياسی و اجتماعی ديگر محدودتر گرديد. نقدهايی که از کانون خانواده می ‌شد، جای خود را به تقديس‏ «خانواده سوسياليستی؟» داد.


«چه بايد کرد؟» لنين
جزوه «چه بايد کرد؟»، بی شک همه جانبه ترين مباحث و انتقادهای مربوط به سازمان دهی در جنبش سوسياليستی را به خود اختصاص داده است. به قول لنين: «بايد دوره¬ سوم و وضعيت از هم¬گسيخته جنبش روسيه را از ميان برد.»
علاوه براين، لنين در پيشگفتار چاپ نخست «چه بايد کرد؟»، تاکيد کرده است که انتشار اين جزوه با تاخير روبرو شده بود و به همين دليل با عجله به نگارش در آمده است. بدين سان، او «از نقايص بسياری هم که در طرز انشاء اين رساله موجود» است پوزش خواسته بود.
در «چه بايد کرد؟» لنين، اهميت ويژه ای به کار تئوريک داده است. او اين نظر را مورد نقد قرار داده است که با آوردن بخشی از نامه¬ معروف مارکس داير بر «هر قدمی که جنبش عملی بر می ¬دارد از يک دوجين برنامه مهم تر است»، می ¬کوشيدند آشفتگی نظری و پراکندگی سازمانی آن دوره¬ جنبش سوسياليستی روسيه را توجيه کنند. لنين، تاکيد دارد که کارل مارکس، در همان نامه¬ به رهبران حزب آلمان خاطرنشان ساخته بود که اگر واقعا متحد شدن را لازم ديده ¬ايد پس به خاطر برآوردن مقاصد عملی جنبش قراردادهايی ببنديد ولی «پرنسيب فروشی» را روا نداشته و «گذشت ¬های تئوريک» نکنيد. لنين، در آن موقع، اهميت آموز¬ش ¬های تئوريک را از سه جنبه برای حزب حياتی می ¬دانست. اول اين که، حزب سوسيال دموکرات تازه داشت شکل می¬ گرفت و هنوز با ساير نظريات جريان¬ های سوسياليستی درون طبقه کارگر مرز خود را شفاف تر نکشيده بود. دوم اين که، لنين به جنبش و تشکل سوسياليستی به عنوان جنبش و تشکلی بين ¬المللی می نگريست و نقد و بررسی و آگاهی به تجارب جنبش کارگری ديگر کشورها را مهم و حياتی می¬ دانست. اما لنين «رونويسی» آخرين قطعنامه ¬های ديگر کشورها را برای حزب سوسيال دموکرات خطا می¬ دانست و اعتقاد داشت که می بايست به طور مستقل و با نگرشی انتقادی به تجارب عملی و نظری ساير کشورها توجه زياد داشت. سوم اين که، وی با اشاره به اين موضوع که برخی از وظائف و تکاليف انقلابی در جامعه روسيه منحصر به همان کشور هستند و در مقابل هيچ يک از احزاب سوسيال دموکرات جهان قرار نگرفته ¬اند، به خود ويژگی مسائل سياسی، تشکيلاتی، نظری و برنامه ای حزب سوسيال دموکرات روسيه تاکيد ويژه ای داشت.
لنين، در آخر اين بخش از «چه بايد کرد؟»، تاکيد دارد که مارکسيسم برای کار «آگاهانه¬ انقلابی» اهميتی عظيم دارد.
لنين، در بخش ديگری از جزوه «چه بايد کرد؟» که زير عنوان «انگلس درباره¬ اهميت مبارزه¬ تئوريک» مشخص شده است، با استفاده از نقل قولی که از انگلس آورده به نکته بسيار مهمی در باره¬ چگونگی پيدايش خودآگاهی نزد کارگران پيشرو، و اشاعه آن ميان توده ¬ها و سازمان ¬های کارگری اشاره کرده است، به ويژه وظيفه¬ رهبران طبقه¬ اين است: «که در تمام مسائل تئوريک بيش از پيش ذهن خود را روشن سازند، بيش از پيش از زير بار نفوذ عبارات سنتی متعلق به جهان بينی کهنه آزاد گردند و هميشه در نظر داشته باشند که سوسياليسم از موقعی که به علم تبديل شده است ايجاب می کند که با آن چون علم رفتار کنند يعنی آن¬ را مورد مطالعه قرار دهند. اين خودآگاهی را که بدين ¬طريق حاصل شده و به طور روزافزونی روشن و شفاف است، بايد در بين توده¬ های کارگر با جديتی هر چه تمام ¬تر گسترش داد و هر دو سازمان حزب و سازمان اتحاديه ¬ها را هر چه بيش تر فشرده و محکم ساخت...»
يک نکته مهم ديگر در استدلال لنين، مربوط به نقش روشنفکران سوسياليست و پيشگام کارگران در چارچوب تشکيلات و «کميته¬های مخفی حزبی» در داخل روسيه است.
صروری است که جزوه چه بايد کرد؟ لنين، به عنوان يک سند سياسی کمونيستی، همواره راهنمای مبارزه طبقاتی همه نيروهای کارگری سوسياليستی قرار گيرد.

هشدار لنين درباره آينده شوروی
لنين، بعد از ترور در سال ۱۹۱۸ که يکی از گلوله ها در بدنش مانده بود، سلامتی او را رو به تحليل می برد. با شروع زمستان ۱۹۲۱، ناگهان حالش بدتر شد. اما با وجود وضع جسمانی بيمارش به امور روزانه و وظايف کشور ادامه می داد. در مارس ۱۹۲۲، برای يازدهمين کنگره حزب سخنرانی کرد. او در اين سخنرانی ضمن برشمردن دستاوردهای انقلاب، در عين حال شديدا حزب را مورد انتقاد قرار داد. او بار ديگر تاکيد کرد که عليه عناصر سرمايه داران سازمان دهی جدی صورت گيرد. اين آخرين کنگره ای بود که لنين سخنرانی کرد.
وی قوق العاده به کار جمعی اهميت می داد و آن را همواره تشويق می کرد. تصميمات درباره مباحث مهم را بدون اين که در شورای کميته حزب و يا در شورای کميساريای خلق در ميان گذاشته شود، نادرست ارزيابی می کرد. او تمايل داشت تا پيرامون تمام مباحث، دقيقا بحث شود و به طور کلی توافق جمعی حاصل شود.
اين اصل در زمان لنين، هرگز زير پا گذاشته نشد، حتی در جريان جنگ داخلی، هنگامی که کنگره ها با مشکلات فراوان برگزار می شد، با وجود اين هر سال به طور منظم تشکيل می گرديد.
لنين، در دوازدهيمن کنگره در سال ۱۹۲۳، به دليل بيماری نتوانست حضور داشته باشد. اما کنگره با دستورالعمل های وی اداره شد.
يکی از اخرين نوشته های لنين، به کنگره «نامه به کنگره» بود. اين نامه، برای نمايندگان سيزدهمين کنگره حزب در می ۱۹۲۴ قرائت شد که در آن، لنين مجداد بر ضرورت سالم نگهداشتن وجدت حزب پافشاری کرده بود و انسجام و استواری کميته مرکزی را به مثابه شرط ضروری برای حزب مورد توجه قرار داده بود. در اين نامه به کنگره پيشنهاد کرده بود که شمار اعضای کميته مرکزی به تعداد مناسبی اقزايش پيدا کند که اين امر برای بهبود بخشيدن به اعتبار و اقتدار کميته مرکزی به عنوان يک مجموعه مشترک ضرورت داشت و «برای جلوگيری از تعارضات بين بخش های کوچک کميته مرکزی در کسب نفوذ افراطی برای آينده حزب لازم بود.» نامه لين، سرشار از دلواپسی ها و نگرانی هايش برای وحدت و حاکميت مطلق آن بر بالای سر طبقه کارگر بود.
تروتسکی با طرح لنين برای تقويت کميته مرکزی با افزايش اعضای آن، مخالفت کرد، اما مخالفت وی توسط کميته مرکزی رد شد.
لنين در نامه اش مقوله استحکام حزب را از ديدگاه خصوصيات فردی تعدادی از اعضای کميته مرکزی که مختصرا زينويف، کامنوف، تروتسکی، بوخارين، پياتاکف، و استالين را در برمی گرفت، توصيف و مورد بررسی قرار داده بود. وی خاطرنشان کرد، سلوک تسليم طلبانه کامنوف و زينويف در شب انقلاب اکتبر نمی توانست تصادفی باشد. او از ضدبلشويسم تروتسکی و مبارزه وی عليه کميته مرکزی نام برد و تروتسکی را به عنوان مردی ارزيابی نمود که امور را با خود اطمينانی افراطی در دست می گيرد و با زياده روی، مشتاق فرمانبرداری مردم است. لنين، درباره تروتسکی نوشت: «او با ماست، اما يکی از ما نيست.» در همان نامه، لنين، از ترديدهای خود درباره استالين نوشت: «در صورت تمرکز قدرت زياد در دستان او، به خاطر خطاهای شخصی عمده اش، قادر به استفاده از قدرت، با بصيرت لازم نمی تواند باشد.» وی از کنگره درخواست کرد تا جايگزينی استالين در پست دبيرکلی کميته مرکزی مورد بررسی قرار گيرد. لنين اعتقاد داشت که اين مقام توسط شخصی بايد اشغال شود که «از تمام جهات ديگر از رفيق استالين که تنها يک امتياز دارد، متفاوت باشد، بدين معنی که شکيباتر، صادق تر، فرهيخته تر و نسبت به رفقا با ملاحظه تر و کم تر دمدمی و غيره باشد.»
سيزدهمين کنگره، به بررسی مبارزه سازش ناپذير استالين عليه تروتسکيسم و دفاع استالين از مشی «لنينيستی» پرداخت و وی را در پست دبيرکلی کميته مرکزی حزب ابقاء نمود. (گذری کوتاه بر زندگی ولاديمير لنين، برگردان هادی پاکنژاد، صص ۲۱۲ و ۲۱۳)
بدين ترتيب، لنين با شناختی که از اعضای رهبری حزب بلشويک داشت نگرانی خود را ابراز کرد اما مرگ به وی امان نداد تا در آرامش به امر اقتصاد سوسياليستی و  حکومت پرولتری بپردازد. زيرا در مدت حدود ۶ سالی که از انقلاب می گذشت طبقه کارگر روسيه و بلشويک ها و لنين، همواره يا درگير محاصره امپرياليستی و جنگ آن ها بودند و يا درگير جنگ داخلی و مهم تر از همه قحطی و گرسنگی مردم. اما با اين وجود لنين هميشه به اقتصاد سوسياليستی و حکومت کارگری تاکيد می کرد.
سرانجام در بيست و يکم ژانويه ۱۹۲۴، در ساعت شش و نيم بعد از ظهر، لنين به علت خونريزی مغزی درگذشت. آرمان لنين، همواره زنده و راهنمای انقلاب کارگری سوسياليستی است.

جدل گرايشات درون حزب بلشويک درباره نپ، سوسياليسم در يک کشور و اقتصاد سوسياليستی
لنين، از سال ١٩٢٤ به بعد، زنده نماند که در بحث های مهم ۱۹٢٨-١٩٢٤ دخالت کند، در حالی که همه گرايشات درون حزب کمونيست مدعی بودند که «لنينيسم» را نمايندگی می کنند. لنيسيم، اصطلاحی بود که پس از مرگ لنين در شوروی طراحی شد. در نتيجه به مرور زمان ناسيوناليسم روسی و گرايش سرمايه داری دولتی در حزب کمونيست روسيه و در کمينترن غالب شد و راه رشد سرمايه داری را ادامه داد. در حالی که انقلاب بر سر اين بود که ديگر در روسيه سرمايه‌ داری نباشد. لنين، می گفت که «نپ» به اصطلاح رشد سرمايه‌داری را به بار آورده است.
بحث بر سر نپ و اقتصاد سوسياليستی از مباحث گرهی بلشويک ها بود. اساسا اقتصاد کمونيستی، اقتصاد اجتماعی است، يعنی از اين اقتصاد به هر کس به اندازه نيازش تعلق گيرد. وقتی هر کس به اندازه نيازش از جامعه سهم می برد، به معنی اين است که اقتصاد دچار بحران نيست و توزيع آن نيز عادلانه است.
وقتی انقلاب پيروز شد و از سرمايه داری خلع يد شد، وقتی کسی مالک سرمايه در جايگاه توليدی نيست، وقتی جبر انباشت و ثروت اندوزی وجود ندارد و غيره، ديگر به ادامه راه رشد سرمايه داری نيازی باقی نمی ماند. در جامعه روسيه، به ويژه از سال های ۱۹۲۳ و ۱۹۲۴، ديگر نيازی باقی نمانده بود که کارگر هم چنان نيروی کارش را بفروشد و دستمزد دريافت کند. بدين ترتيب، روابط انسان با انسان در توليد، و رابطه انسان با ابزار توليد دگرگون می شود.
يکی ديگر از مباحث مهم آن دوره، بر سر سوسياليسم در يک کشور بود. مارکس و انگلس به انقلاب جهانی و انقلاب اروپا تاکيد کرده بودند و انقلاب کمونيستی را انقلابی جهانی می دانستند. اما نمی توان از اين نظر مارکس و انگلس به اين نتيجه رسيد که سوسياليسم در يک کشور غيرممکن است و اگر کسی چنين نظری داشته باشد از اصول مارکسيسم عدول کرده است.
در پروسه جدل و مباحثی که در سال های ۱۹۲۵، درون حزب کمونيست روسيه شدت گرفت، کليه جريانات درون آن، مرعوب نظريه اقتصادی سرمايه داری دولتی شدند.
يک سئوال مهم ديگر اين بود که آيا در روسيه ساختمان کمونيسم بمثابه جامعه بی ‌طبقه، جامعه بی ‌نياز از دولت، جامعه از هر کس به اندازه توانش و به هر کس به اندازه احتياجش ميسر شده است؟ آيا روسيه به سوی لغو کار مزدی و مالکيت خصوصی در حرکت است، پاسخ همه اين مسائل منفی بود. در حالی که امکانات و ملزومات اقتصادی و اجتماعی روسيه از سال های ۱۹۲۴، برداشتن چنين گام هايی را ممکن می ساخت. جواب مثبت است و برداشتن برداشتن چنين گام هايی موجود بود.
کمونيسم روسی در سال های ۱۹۲۵ تا ۱۹۲۸، با معضل اقتصاد روسيه درگير می شود. گرايش ناسيوناليستی تحت عنوان «سوسياليسم در يک کشور» اپوزيسيون را با اشکال مختلف از بين می برد. تمام ناسيوناليست ها در پشت اين بحث سنگر می گيرند. اين مسئله هم از گرايش اجتماعی در جامعه و هم قدرت حاکم درون حزب حمايت می شد. دهقانان از آن حمايت می کردند. در واقع اين جدل ها در پرتو يک نوع گرايش شبه‌ مارکسيستی مطرح می شد. ناسيوناليست ها و بورژوازی بزرگ به حمايت از اين گرايش برخاستند و بوروکراسی را پايه مادی دادند و رهبری برنامه ‌ريزی اقتصاد دولتی و صنعتی کردن روسيه، و بوروکراسی دولتی را بر اهداف و منافع طبقه کارگر ترجيح دادند.
گرايشات شبه مارکسيستی، ظاهرا با حمايت از نظر لنين در مورد نپ، سوسياليسم در يک کشور و انتظار فعال برای انقلاب جهانی، گرايشات ديگر دورن حزب را منزوی و شديدا پاک سازی کردند. 
بحث‌ های لنين، در مورد سرمايه ‌داری دولتی، نپ و غيره، موضع کسانی را که به دنبال سرمايه داری دولتی بودند تقويت می کرد. زيرا آن ها به اين بحث های لنين اتکا می کردند. در حالی که لنين در جهت حفظ قدرت پرولتاريا در روسيه، آن هم برای يک دوره معين اين بحث ‌ها را مطرح کرده بود. زيرا تا هنگام مرگ لنين، خطر نابودی حاکميت پرولتاريا در روسيه منتفی نشده بود. اما اسناد و فاکت ‌های زيادی وجود دارد که نشان می دهند لنين از وجود دولت ناراضی بود. از اين رو، امر اقتصاد، شديدا مشغله لنين را گرفته بود. بنابراين، گرايش ناسيوناليستی و شبه مارکسيستی روسيه بزرگ را احيا نمود که بورژوازی پشت آن اهداف و سياست های خود را پيش برد. در واقع تز «سوسياليسم در يک کشور» يکی از مسائلی بود که مورد بهره برداری ناسيوناليسم روسی قرار گرفت.
سئوال مهم در اين ميان اين است که طبقه کارگر متشکل حاکم، چرا ناگزير است توليد سرمايه داری را ادامه دهد، برای خودش دستمزد تعيين کند و تحت سلطه سرمايه کار نمايد. اين با منطق علمی و اقتصادی سوسياليستی و موقعيت طبقه کارگر حاکم در تضاد است. مگر نيرويی بر بالای سر طبقه باشد که اين وضعيت را بر او تحميل کند. اين نيرو همان قدرت حزبی در روسيه بود که پای خود را به نام طبقه در حاکميت محکم کرد.
امر اقتصاد به معنای واقعی و عينی امری مهم و حياتی در ادامه انقلاب روسيه است. از اين رو پرداختن به اوضاع آن دوره روسيه، نمی تواند امر اقتصاد را ناديده بگيرد. از هر نظر بخواهيم وقايع آن دوره روسيه را مورد بحث و بررسی قرار دهيم اقتصاد زير بنای بحث مان را تشکيل می دهد. از اين رو، آن نظری که اقتصاد را معضل اصلی و پايه ای روسيه قرار نمی دهد، نظری ناقص است.
قوانين حرکت سرمايه ‌داری، به وجود اجتماعی طبقات معينی با وسائل توليد معينی نياز دارد. سرمايه ‌دار و طبقه سرمايه‌دار در هر شرايطی به دنبال ابقای موقعيت و قدرت خويش است و کارگر هم بايد بتواند در هر شرايطی به دنبال منافع اقتصادی، سياسی و اجتماعی خود باشد. اين از قوانين پايه ای و غيرقابل گريز مبارزه و جدل طبقاتی است. تاريخ شوروی، نشان داد که در سيستم سرمايه داری دولتی هر اتفاقی بيافتد سرمايه ‌داری با تمام قدرت به قوانين و حرکت خود ادامه می دهد.
وقتی کارگران در شوراهای خود، مستقيما در مورد کليه امور اقتصادی و اجتماعی از جمله کليه مسائل توليد تبادل نظر می کنند و تصميم می گيرند، آن موقع است که جايی برای بحث در مورد انباشت سرمايه و قوانين سرمايه باقی نمی ماند. نيروی کار ديگر کالای کسی نيست که از راه فروش آن زندگی کند، و به اندازه بازتوليدش مزد بگيرد. کار به عنوان يک وظيفه اجتماعی شناخته می شود و ماهيت کالايی نيروی کار در مسير نابودی قرار می گيرد. اگر غير از اين ها باشد حاکميت انقلابی و قدرت طبقه پرولتاريا معنی ندارد. کسی که از حاکميت حزبی و سرمايه داری دولتی به عنوان اقتصاد پرولتاريايی نام می برد آشکارا آرمان سوسياليسم را نفی می کند.
مارکس، در برنامه گوتا روشن کرده است که پس از کسر آن مقداری که برای بازتوليد نيروهای مولده در يک مقياس گسترده لازم است، «به هر کس به اندازه کارش» می رسد. در اين جا ديگر قانون ارزش اضافه حاکم نيست. به سادگی طبقه کارگر تصميم می گيرد که چه مقدار از ثروت مجددا صرف بازتوليد وسائل توليد بشود، تصميم می گيرند که در چه سطحی و چه چيزی را توليد کنند. جامعه‌ ای که در درون خود در جهت مناسبات سوسياليستی گام برمی دارد و نيروی آگاهی طبقه کارگر متحد و متشکل ضامن آن است، سرمايه داری در حال اضمحلال است. مهم ترين وظايف اقتصادی انقلاب پرولتری وظايفی است که بايد به نفع پرولتاريا تمام شود. 

قدرت مطلق ژوزف استالين و فروپاشی شوروی
لنين، دست کم دوازده سخنرانی، گزارش يا بخش هايی از کتاب های مهم درباره مساله ملی دارد. لنين، با توجه به اهميت مبارزات رهايی بخش ملی و حق تعيين سرنوشت ملت ها، روشنگری های شفافی در تئوری مارکسيستی انجام داده است. پس از انقلاب، استالين در پست کميسر، مسئوليت مليت ها را به عهده داشت. اتحاد جماهير شوروی سوسياليستی که در ۱۹۲۲، ايجاد گرديد در بر گيرنده پانزده جمهوری و نواحی خودمختار بی شمار شد. حل مسئله ملی، يکی از موارد مورد اختلاف بين لنين و استالين بود.
سال های ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۹ شامل دهه پرتلاطمی در تاريخ روسيه بود. دوره صنعتی شدن انبوه و مبارزات داخلی که در آن ژوزف استالين، حاکميت مطلق خود را بر جامعه روسيه داشت، و قدرتی نامحدود را اعمال می‌ کرد.
در سال ۱۹۲۸، استالين اولين برنامه پنج ساله خود را ارائه نمود، برنامه اقتصاد جديد (NEP) را آزاد نمود، اين اولين برنامه از شمار برنامه‌ هايی بود که با هدف تجمع سريع منابع سرمايه در دست دولت بود و فشار زيادی بر نيروی کار تحميل می شد.
در حالی که برنامه‌ های پنج ساله به پيش می ‌رفت، استالين قدرت شخصی خود را نيز محکم تر می ‌ساخت. پليس مخفی شوروی نيز ده‌ ها هزار نفر از شهروندان شوروی را دستگير، تبعيد و يا اعدام نمود. از ميان شش عضو اصلی بازمانده از کميته اجرائی پوليتبرو در سال ۱۹۲۰ که با لنين بودند، همگی توسط استالين از حزب پاکسازی شدند. بلشويک های قديمی که به لنين وفادار بودند، افسران بلندپايه ارتش سرخ، و مديران صنعتی در اين پاکسازی های بزرگ از کار برکنار شدند. پاکسازی‌ ها در ديگر جمهوری ‌های شوروی به امر تمرکز کنترل در اتحاد جماهير شوروی کمک نمود.
پس از مرگ استالين در سال ۱۹۵۳، رهبری شوروی به ترتيب، به نيکيتا خروشچف، لئونيد برژنف، يور آنروپف، کنستانتين چرنکو و به گورباچف رسيد. پس از مرگ استالين تحولاتی که در رهبری شوروری صورت گرفت، هر چه بيش تر ضعف های اقتصادی اين کشور را شديدتر کرد. مثلا در دهه های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، با وجود اين که ابزار آلات و ديگر کالاها بيش تر بود، اما بر عکس در عرضه مهم مسکن و مواد غذائی کمبودهای اساسی وجود داشت و کافی نبود. در اين دوره فروپاشی فزاينده و علنی ساختارهای اقتصادی و سياسی اتحاد شوروی، و تعديل و اصلاحات بود. تلاش گورباچف، تا سال ۱۹۹۱ برای کنترل بحران شوروی به جايی رسيد که ماموران داخلی حکومت و طرفداران سرمايه داری دولتی، شبه کودتای ماه اوت را سازمان دهی کردند که موقعيت سياسی گورباچف را بيش از پيش متزلزل کرد که سرآغازی برای فروپاشی کامل شوروی شد.
پس از فروپاشی شوروری، گورباچف، رقيب قديمی خود و اولين رئيس جمهوری پس از دوران شوروی سابق، بوريس يلتسين را به از هم پاشاندن شوروی به منظور ارتقای منافع شخصی خود متهم نمود.
بدين ترتيب، ملی گرايی يک معضل لاينحل شوروی بود که در اواخر دهه ۱۹۸۰، اوج گرفت. در نتيجه کشمکش و تنش ميان آن هايی که می‌ خواستند شوروی را يک پارچه نگهدارند و گروهی که فقط خواهان ايجاد کشور قدرتمند روسيه بودند و يا در جمهوری هايی مانند آذربايجان عملا حکومت شوروی قدرت خود را از دست داده بود، هر چه بيش تر تشديد شد.
اتحاد شوروی، به طور رسمی در ۲۵ دسامبر ۱۹۹۱ از هم پاشيد. آخرين اقدام انتقال قدرت از اتحاد شوروی به روسيه، با انتقال «اسناد» مربوط به کدهايی بود که اطلاعات مربوط به تسليحات هسته ‌ای اين کشور را از گورباچف به يلتسين منتقل می‌ ساخت.
پس از بحران مالی سال ۱۹۹۸، يلتسين در پايان دوره زمامداری سياسی خود قرار گرفت. درست چند ساعت پيش از آغاز اولين روز سال ۲۰۰۰، يلتسين، استعفای خود را اعلام کرد، و دولت را به دست نخست وزير کم تر شناخته شده خود، يعنی ولاديمير پوتين انتقال داد. پوتين، يک افسر سابق (کا.گ.ب) و رئيس سازمان جانشين (کا.گ.ب) پس از فروپاشی شوروی بود. در ۲۶ مارس سال ۲۰۰۰، رئيس جمهور تازه به سادگی رقبای خود را در انتخابات رياست جمهوری شکست داد و در اولين دور رای گيری پيروز شد. در انتخابات رياست جمهوری روسيه در سال ۲۰۰۴ نيز اعلام شد که پوتين، ۷۱ درصد آراء را کسب کرده است. 

ده روزی که دنيا را لرزاند!
جان ريد، يک ژورناليست انترناسيوناليست آمريکايی، به روسيه سفر کرد تا مردم جهان را در جريان واقعيات انقلاب کارگری سوسياليستی اين کشور قرار دهد. نتيجه مسافرت جان ريد به روسيه، کتابی تاريخی بود به نام «ده روزی که دنيا را لرزاند.» جان ريد، با اين کتاب، از يک سو تحريفات بورژوازی بين المللی در مورد انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ را کنار زد و از سوی ديگر، واقعيات بزرگ ترين انقلاب جهانی را به بهترين وجهی به مردم جهان شناساند.
جان ريد، در روسيه در حال انقلاب، در همه جا، در جبهه جنگ، در ميان سربازان، کارگران، دهقانان، در صف نان، تئاترهای شبانه پتروگراد، محافل سرمايه داران، جلسات روشنفکران و نويسندگان و هنرمندان و در گنگره های احزاب سياسی حاضر می شد و وقايع انقلاب را از نزديک و مستقيما دنبال می کرد.
از اين رو، کتاب «ده روزی که دنيا را لرزاند»، خواننده را با لحظات با شکوه و واقعيات و عمق انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسيه آشنا می کند.
جان ريد، می نويسد: «... سراسر روسيه خواندن می آموخت. سياست، اقتصاد و تاريخ می خواند، زيرا مردم می خواستند بدانند ... در هر شهر و اغلب قصبات، در سرتاسر جبهه، هر دسته سياسی روزنامه خود را داشت و گاه دارای چند روزنامه بود. صدها هزار رساله و نشريه از طريق هزاران سازمان پخش می شد و به داخل ارتش و به دهات، به درون کارخانه ها و در ميان کوچه ها راه می يافت و منتشر می شد. عطش برای کسب دانشی که مدت های مديد بر روی مردم بسته بود در اثر انقلاب به نحو شگرفی امکان بروز يافت. ... در پطروگراد هميشه سه چهار مجمع بر قرار بود که هرگونه تلاشی برای محدود ساختن زمان سخنرانی ناطقين با ممانعت قاطع روبرو می شد و هر فرد امکان کامل می يافت تا هر احساس و نظری را که دارد بيان کند...»
جان ريد، لحظات پيچيده و پرشکوهی ار انقلاب اکتبر را به زيبايی توصيف می کند که چگونه هم در رهبری حزب بلشويک و هم در ميان توده کارگران و دهقانان در مورد قيام عليه حکومت تزاری اختلاف بود: «سپس کارگری خشن و زمخت از جای برخاست و با چهره ای در هم فشرده از خشم و با لحنی پر از خشونت گفت: «من از طرف پرولتاريای پطروگراد حرف می زنم. ما طرفدار قيام هستيم. شما به راه خودتان برويد. اما از حالا من به شما گوشزد می کنم که اگر شما جلو انحلال شوراها را نگيريد، حساب ما با شما پاک است.»
در کتاب «ده روزی که دنيا را لرزاند»، جان ريد، مردم دنيا را با رهبری لنين آشنا می کند: «روز سوم نوامبر، رهبران بلشويک در جلسه مشاوره تاريخی خود گرد آمدند. در آن جلسه لنين گفت: ۲۴ اکتبر برای اقدام خيلی زود است. قيام احتياج به پا يه ای در سراسر روسيه دارد. و تا روز ۲۴ اکتبر هنوز همه نمايندگان به گنگره نرسيده اند. از جانب ديگر، ۲۶ اکتبر برای عمل خيلی دير است. تا اين زمان کنگره تشکيل يافته و برای يک جلسه بزرگ، اخذ تصميمات سريع و قاطع دشوار است. ما بايد روز ۲۵ اکتبر اقدام کنيم. - در روز گشايش کنگره - تا بتوانيم به کنگره بگوييم: اين است قدرت حاکمه! با آن چه خواهيد کرد؟»
کتاب جان ريد، از گنگره شوراهای سراسری روسيه چنين گزارش می دهد: «ناگهان تحت تاثير يک انگيزه درونی همه به پا خاستند و ما مشاهده کرديم که به اتفاق هم با آهنگ يک دست که هر لحظه اوج می گرفت، سرود بين المللی را می سرائيم. سربازی سال خورده با موهای خاکستری مانند کودکی بغض کرده بود. الکساندر کولونتای تند تند می کوشيد تا با به هم زدن چشم ها جلو اشک های خود را بگيرد. هلهله عظيمی سراسر تالار را مملو ساخته بود که پنجره و درها را می شکافت و آرام و ضعيف در آسمان محو می شد. ... و در پايان سرود، آن لحظه که در ميان سکوت ناراحت کننده سر پای ايستاده بوديم يکی از پشت سر فرياد زد: «رفقا! آن هايی را به خاطر بياوريم که در راه آزادی جان دادند...»
جان ريد، با کوشش بی نظيری تا آخرين لحظات انقلاب اکتبر را به گوش جهانيان رساند. به عنوان نماينده حزب کارگری کمونيست آمريکا در انترناسيونال کمونيستی شرکت کرد. او، از کنفرانسی به کنفرانس ديگر، از کنگره ای به کنگره ای ديگر رفت تا مبلغ انقلاب کارگری سوسياليستی روسيه شود. سرانجام جان ريد، در اثر فشار کار، در جبهه های جنگ به بيماری تيفوس مبتلا شد و در سال ۱۹۲۰، در سن ۳۳ سالگی در حالی که تب شديدی داشت با اين بيماری چشم از جهان فروبست. جان ريد، در ميدان سرخ، پای ديوار کرملين به خاک سپرده شد.
لنين، در مورد جان ريد و کتابش نوشت: «با علاقه و توجهی فراوان کتاب جان ريد «ده روزی که دنيا را لرزاند» را خواندم. من خواندن اين کتاب را به تمام کارگران جهان توصيه می کنم. اين کتابی است که من آرزو دارم در ميليون ها نسخه به چاپ برسد و به همه زبان ها ترجمه شود. اين کتاب حقيقی ترين و روشن ترين تصوير از حوادثی است که وقوف بر آن ها برای فهم چگونگی انقلاب پرولتاريا و ديکتاتوری پرولتاريا دارای اهميتی بسزاست. اين مسائل با گسترش بسيار مورد بحث و بررسی قرار دارد. اما هر کس پيش از اين که اين انديشه ها را قبول يا رد کند بايد به اهميت تصميم خويش واقف باشد. کتاب جان ريد بدون ترديد در روشن کردن مسئله ای که مسئله اساسی نهضت کارگری بين المللی است کمک خواهد کرد.»

جمع بندی
بدين ترتيب، اميد و آرزوی کارگران سوسياليست و حتا خود لنين، در مقطع انقلاب ۱۹۱۷، اين بود که «دستگاه رهبری تازه ‌ای از دل شوراها سر برخواهد آورد» و «نظام سوسياليستی استقرار يابد»، اما متاسفانه چنين نشد. اگر چند سال اول انقلاب را به دليل محاصره امپرياليست‌ ها، جنگ داخلی، فقر و گرسنگی را دروان «کمونيسم جنگی» در نظر بگيريم؛ و همچنين برنامه اقتصادی «نپ» که لنين خود آن را يک اقتصاد بورژوايی ناميده بود و برای يک دوره معين برای سازمان‌ دهی و سامان ‌دهی اقتصاد کشور تعيين شده بود، استالين، در سال ۱۹۲۸، برنامه اقتصادی «نپ» را اقتصاد سوسياليستی ناميد، در حالی که بعد از اين دوران ملزومات اقتصادی و اجتماعی حاکميت طبقه کارگر و سازمان دهی اقتصاد سوسياليستی موجود بود. بنابراين، اعلام استقرار سوسياليسم در شوروی توسط استالين، غير از استقرار سرمايه‌ داری دولتی و سوسياليسم بورژوايی و کنار زدن طبقه کارگر از حاکميت و برقراری حاکميت حزبی چيز ديگری نبود.
بلشويک‌ ها واقعا در عرصه سياسی حرفه ‌ای و مهارت کامل داشتند، بر عکس‏ در عرصه اقتصاد بی‌ تجربه بودند و به همين دليل در اين عرصه نتوانستند آلترناتيو اقتصاد سوسياليستی را سازمان دهند.
امروز درباره دلائل اين ناکامی شوروی، بحث ها و تحليل های زيادی صورت گرفته است. درس اساسی تجربه شوروی برای کمونيست ها اين است که انقلاب سوسياليستی کارگری، بدون خلع يد کامل از بورژوازی و بدون ايجاد يک انقلاب در بنياد اقتصادی جامعه، محکوم به شکست است و هر پيروزی سياسی ای طبقاتی بدون اين انقلاب اقتصادی، سرانجام خوبی برای طبقه کارگر نخواهد داشت و نهايتا به ناکامی منجر خواهد شد. انقلاب در مناسبات اقتصادی، نه تحميل پاره ای اصلاحات به نظام موجود، بلکه اساسا اين انقلاب لغو مالکيت خصوصی و کار مزدی و برقراری مالکيت اشتراکی کردن بر کل وسائل توليد و توزيع است. انقلابی که هرگز در شوروی روی نداد. علاوه براين، حزب کمونيست شوروی حاکميت خود را به جای حاکميت طبقه به جامعه تحميل کرد. اين ها اصول پايه ای مارکسيستی است که عدول از آن ها راهی جز شکست ثمر ديگری برای طبقه کارگر و از اين طريق کل جامعه ندارد.
حزب ما، يعنی حزب کمونيست ايران، سال ها قبل از فروپاشی شوروی، با مطالعه همه جانبه انقلاب روسيه و دلايل اقتصادی و سياسی و اجتماعی شکست اين انقلاب را از موضع طبقه کارگر در «بولتن شوروی» مورد نقد و بحث و بررسی قرار دارد تا به جامعه نشان دهد که اقتصاد شوروی و واقعيات اجتماعی آن، ربطی به اقتصاد سوسياليستی نداشته و حزب کمونيست شوروی به عنوان حزب حاکم، از اواخر دهه سی از کمونيسم دور شد. دولت شوروی، شوراها و کميته های کارخانه را از حاکميت کنار زد؛ اين حزب در قدرت، اقتصاد سرمايه داری دولتی را در پيش گرفت و به کار مزدی ادامه داد. در چنين موقعيتی، تفاوت عمده موقعيت اقتصادی طبقه کارگر بلوک شوروی با طبقه کارگر بلوک غرب در اين مسئله بود که در بلوک شوروی، مزد کارگر توسط دولت پرداخت می شد و در غرب توسط سرمايه داری خصوصی، در عين حال در هر دو بلوک طبقه کارگر استثمار می شد. در حالی که برای طبقه کارگر فرقی نمی کند که نيروی کارش را چه کسی می خرد و چه کسی مزد او را پرداخت می کند. آن چه که برای طبقه کارگر اهميت حياتی دارد مبارزه برای واژگونی سرمايه داری و کسب قدرت سياسی، و حرکت به سوی لغو کار مزدی و مالکيت خصوصی و ساختن جامعه ای آزاد و برابر و انسانی بدون طبقه است. چنين حرکتی در اوايل انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسيه، به ويژه از سوی لنين مطرح بود، اما سال های بعد، به ويژه حدود يک دهه پس از آن، اين انقلاب از مسير اصلی کارگری سوسياليستی خود منحرف شد. سکان اين انحراف نيز مستقيما در دست دولت شوروی به رهبری استالين بود.
سرانجام سوسياليسم در شوروی شکست خورد و پس‏ از فروپاشی آن شهروندان شوروی سابق به شرايط بدتر مشکلات اقتصادی، سياسی و اجتماعی دچار شدند. کودتا در شوروی آخرين مقاومت و تلاش نيروهای سرمايه ‌داری دولتی در مقابل بازار آزاد بود و به نتايجی مخالف اهداف گردانندگانش منجر شد و به يک اقليت راست افراطی ميدان عمل بسيار داد تا امور کشور را در دست گيرند. بدين ترتيب، تاريخ نوين شوروی که از سال ۱۹۲۲ آغاز شده بود در سال ۱۹۹۱ با فروپاشی آن به پايان رسيد.
بعد از جنگ دوم در اروپای غربی و آمريکا، حتی سال ها پس از فروپاشی شوروی، آگاهانه اين طور تبليغات می شد که کمونيسم را با دولت شوروی يکی بگيرند تا فروپاشی اين دولت را در افکار عمومی فروپاشی کمونيسم بنامند. اما هر کس که کوچک ترين اطلاعی از جنبش کمونيستی و تاريخی مبارزه طبقاتی داشته باشد خوب می داند که برخلاف ادعای اين بلوک، عملکردهای اقتصادی و سياسی بلوک شوروی، در بهترين حالت چيزی جز شبه کمونيست و شبه سوسياليست نبوده است. احزاب پروروس نيز احزابی بودند که به جای الگوی اقتصاد سوسياليستی، الگوی سرمايه‌ داری دولتی را انتخاب کرده بودند. بسياری از آن ها پس از فروپاشی شوروی، حتی نام کمونيست را حذف کردند و خود را احزاب و سازمان های «چپ» ناميدند. در خود بلوک شوروی نيز گرايشات مذهبی و ناسيوناليستی رشد کرد و بسياری از احزاب و رهبران سابق حزب کمونيست شوروی به رهبران راست و دو آتشه ناسيوناليست محلی تبديل شدند و قدرت را در دست گرفتند.
تا آن جا که به سوسياليسم کارگری، و مارکسيسم به عنوان چهارچوب فکری و تئوريکی آن، مربوط می شود شکست دولت شوروی و سوسياليسم روسی، نه شکست سوسياليسم است و نه پايان کمونيسم. اين شکست و پايان نوع مشخصی از سوسياليسم و مدل سرمايه داری دولتی است. امروز ديگر پافشاری بورژوازی بين المللی و تئوريسن هايشان مبنی بر تداعی کردن فروپاشی شوروی با کمونيسم، چندان خريدار ندارد. اساسا مبارزه در جهت سوسياليسم علمی با هدف واژگونی سرمايه داری و پايان دادن استثمار انسان از انسان آرزوی دايمی بشر است.
حزب کمونيست شوروی، تاريخ پرفراز و نشيبی را پشت سر گذاشته و از يک سازمان کادرهای حرفه ‌ای سياسی به يک جنبش‏ توده‌ای کارگری و انترناسيوناليستی تبديل شد. لنين، به عنوان يکی از سرشناس‏ ترين رهبران و متفکران جنبش کمونيستی از بنيان ‌گذاران اين حزب، تا هنگامی که در سال ۱۹۲۳ برای هميشه چشم از جهان فرو بست، در همه مراحل سير تاريخی برای حکومت کارگری با مناسبات شورايی يک لحظه از مبارزه دست نکشيد. حزب کمونيست شوروی و لنين، از اعضای فعال انترناسيونال بودند و در اين راه آموزه ‌های مارکس‏ و انگلس‏ را به خوبی ياد گرفته بودند. اما بزرگ ترين ضعف بلشويک ها و به طور کلی طبقه کارگر روسيه در سازمان دهی اقتصادی متفاوت از سرمايه داری بورژوايی بود. نپ، به عنوان سرمايه داری دولتی که به گفته لنين قرار بود يک دوره جواب گوی کمونيسم جنگی، قحطی و گرسنگی، جنگ داخلی و محاصره امپرياليستی شود، پس از مرگ لنين، به الگوی دايمی حکومت شوروی تبديل شد. شوراهای کارگری و کميته های کارخانه از حکومت کنار زده شدند و در حاشيه قرار گرفتند. همچنين تصفيه های شديدی در درون حزب صورت گرفت و بورکراسی حزبی به جای دموکراسی پرولتری در حکومت تثبيت گرديد که سرانجام به فروپاشی بلوک شوروی انجاميد.
بی شک بايد تاکيد کرد گرچه انقلاب ۱۹۱۷ شکست خورد؛ اما سوسياليسم علمی که مارکس و انگلس بينان گذار آن هستند، علم رهايی بشر از ستم و استثمار سرمايه داری، علمی خلاق و بالنده و ناظر بر مبارزه دايمی طبقه کارگر متشکل و آگاه بر عليه سرمايه داری و نظم موجود است. تنها انقلاب جهانی پرولتارياست که به تبعيض، نابرابری، سرکوب، جنگ، کشتار و خشونت و ستم و استثمار سرمايه ‌داری پايان می دهد و جامعه ای آزاد و برابر و انسانی می سازد. از اين زاويه نقد و بررسی عميق تر و همه جانبه تر و واقعی تر ارزش های طبقاتی انقلاب کارگری سوسياليستی اکتبر ۱۹۱۷ روسيه، و استفاده از تجارب انقلابات ديگر امری مهم برای طبقه کارگر و همه نيروهای کمونيست است.
انقلاب کارگری سوسياليستی اکتبر ۱۹۱۷ روسيه، انقلابی عظيم، با شکوه و فراموش نشدنی است که تجارب و درس ها و آموزه های آن، برای انقلابات آتی کارگری سوسياليستی ضروری است.

اکتبر ۲۰۰۷
 

باب آواکیان

علل رشد بنیادگرائی مذهبی در جهان

October 23, 2007

میترا شجاعی: زندگی در شهرهای ايران، ماهی ۶۶۴ هزار تومان هزينه دارد

Großansicht des Bildes mit در Bildunterschrift: افزايش بی‌رويه قيمت يکی از بزرگترين معضلات مردم ايران است
بانک مرکزی ايران در گزارشی اعلام کرد، متوسط هزينه يک خانوار در شهرهای ايران، ماهيانه ۶۶۴ هزار تومان است. بسياری از کارشناسان و نيز مردم بر اين باورند که اين رقم واقعی نيست و هزينه‌های جاری زندگی شهری بسيار بالاتر است.
حدود يک ماه پيش محمود احمدی‌نژاد گزارشی به مجلس ارائه داد که در آن ادعا شده بود در دوسال گذشته، يعنی دوران رياست جمهوری وی، درآمد خانواده‌ها بيش از هزينه‌های آنان بالا رفته است.
اين گزارش نه تنها در اين بخش که در همه زمينه‌ها مورد انتقاد کارشناسان قرار گرفت و بسياری از کارشناسان مستقل اقتصادی، آن را دور از واقعيت دانستند.

اکنون بانک مرکزی ايران اعلام کرده که متوسط هزينه ناخالص ماهانه يک خانوار شهری در سال گذشته به ۶۶۴ هزار تومان رسيده است. اين رقم نسبت به سال ماقبل آن يعنی ۱۳۸۴، بيش از ۱۶درصد افزايش داشته‌است.

دکتر بهمن آرمان، استاد دانشگاه تهران و کارشناس اقتصادی، برداشت بی‌رويه دولت از ذخاير ارزی را مهم‌ترين علت رشد تورم می‌داند. به اعتقاد وی، تبديل دلارهای نفتی به پول رايج که ۱۳۰درصد نسبت به سال قبل افزايش داشته، بدون شک تورم‌زاست.

دکتر آرمان به دلايل ديگر بالارفتن ۱۶ درصدی هزينه‌ها نيز اشاره می‌کند:

«به علت دادن وام‌های خوداشتغالی که هيچ گونه تعريف علمی ندارند، مبلغ سنگينی وارد اقتصاد کشور شده است که نه تنها به توليد و افزايش عرضه‌ی کالا کمکی نکرده است بلکه معاون وزير کار در مصاحبه‌ای در سه روز پيش اعلام کرده‌اند که ما باتعداد زيادی از افراد بيکار و در عين‌حال مقروض به سيستم بانکی روبه‌رو شده‌ايم. بنابراين، اين گونه سياست‌ها و همچنين کاهش شديد بودجه‌ی عمرانی کشور و همچنين پايين‌آوردن غيرمنطقی سود سپرده‌‌های بانکی، منابع مالی سنگينی را در اقتصاد ايران آزاد کرده است که اينها هم به افزايش نرخ تورم کمک فراوانی کرده‌اند و هم اينکه در بخش مسکن، ما شاهد يک رشد ۲۰۰ تا بالای ۲۰۰درصد در قيمت واحدهای مسکونی هستيم».

گزارش بانک مرکزی، تنها دربرگيرنده ميزان هزينه‌های يک خانواده ايرانی نيست. در اين گزارش به شاخص‌های ديگری نيز توجه شده‌است، از جمله تعداد افراد شاغل در هر خانواده. طبق اين گزارش در ۵۶ درصد خانواده‌ها تنها يک نفر شاغل است و ۲۰ درصد خانواده‌ها دارای دو فرد شاغل هستند. اين بدان معناست که ۱۸ درصد خانوارهای شهری هيچ نان‌آوری ندارند.

در آمار و گزارش‌ها از اين گونه خانوارها به عنوان "خانواده‌های بدون درآمد" ياد می‌شود ولی در واقع اينطور نيست بلکه محل درآمد اين افراد راه‌های غير رسمی است.

دکتر بهمن آرمان همچنين معتقد است که آمار اين خانوارها هم واقعی نيست و تعداد آنها بيش از رقم اعلام‌شده‌است:

«اين گروه از افراد که دارای منبع درآمد مستقلی نيستند، معمولا با کارهای سياه مثل فروش مواد مخدر يا توزيع آن از طريق موتورسيکلت يا حمل مسافر به‌وسيله‌ی موتورسيکلت به مناطق مرکزی شهر، يک درآمدی را برای خودشان ايجاد می‌کنند. ولی اين درآمدها بدون شک کفاف زندگی مردم را نمی‌دهد. از سوی ديگر، شفافيت کافی در آمار ارائه‌شده وجود ندارد و من با رقم اعلام شده مبنی بر اينکه ۱۸درصد خانوارهای ايرانی، دارای درآمد ثابتی نمی‌باشند، موافق نيستم و فکر می‌کنم اين رقم بايستی خيلی بيشتر از اين باشد».

بسياری از کارشناسان بر اين باورند که ميزان هزينه‌های جاری از آنچه در گزارش بانک مرکزی اعلام شده، بيشتر است. برخی از شهروندان نيز بر اين باورند.

يک کارمند بازنشسته بانک، از جمله اين افراد است. به اعتقاد وی اگر هزينه مسکن را نيز حساب کنيم، ميزان هزينه‌ها بسيار بالاتر از رقم اعلام‌شده خواهد بود:

«يک آپارتمان ۵۰ تا ۶۰ متری را حدود ۵۰۰هزارتومان اجاره می‌دهند، با يک مبلغی به عنوان پول پيش. بنابراين يک خانواده، بطور متوسط حداقل هزينه‌ی روزانه‌اش اگر زير آن حد متوسطی که من عنوان می‌کنم بخواهند زندگی بکنند، روزی ۲۰هزارتومان است، به اضافه‌ی اين که يک آپارتمان ۶۰ متری نزديک به ۵۰۰هزارتومان با يک مبلغی به عنوان پول پيش. آن مبلغی که بانک مرکزی عنوان کردهاست، بيش از آن هم خواهد بود».

هزينه‌های جاری مردم درست زمانی ۱۶ درصد افزايش يافته که قيمت نفت به بالاترين حد خود در ۳۰ سال گذشته رسيده و دولت بالاترين ميزان درآمد را از فروش نفت داشته است. اين که چرا در اين برهه، تورم تا بدين حد افزايش داشته، سؤالی است که بسياری از کارشناسان هم برای آن جوابی ندارند. بهمن آرمان می‌گويد:

«البته برای خود ما اقتصاددانان هم اين بعنوان يک معما درآمده است که چرا علی‌رغم ۴برابرشدن قيمت نفت نسبت به دوره‌ی رياست جمهوری آقای خاتمی که در آن زمان قيمت نفت بين ۲۰ تا ۲۳دلار نوسان داشت، افزايش هزينه‌ها به ميزان اشتغال‌زايی و اجرای پروژه‌های صنعتی، از شدت بيشتری نسبت به اين دوسال اخير برخوردار بوده است. برای ما بعنوان اقتصاددان اين به صورت يک پرسش و معما درآمده است که درآمدهای افسانه‌ای نفت به چه صورتی هزينه می‌شوند».

در حالی که بانک مرکزی، رقم ماهيانه ۶۶۴ هزار تومان را برای هزينه‌های جاری يک خانواده شهری اعلام کرده، برخی از کارشناسان رقم واقعی اين هزينه‌ها را ۱۵ تا ۲۰ درصد بيشتر از رقم اعلام‌شده توسط بانک مرکزی عنوان کرده‌اند.


ميترا شجاعی
 

در حاشیه کنفرانس صلح خاورمیانه

جنگ یا صلح؟

در هفته های اخیر مذاکرات صلح خاورمیانه در راس اخبار بوده است۔ کاندولیزا رایس، وزیر امور خارجه آمریکا مشغول سفر و مذاکره با محمود عباس، رئیس جمهور فلسطین و اولمرت، نخست وزیر اسرائیل بوده است۔ قرار است پس از شش سال، کنفرانس صلح دیگری در واشنگتن ظرف چند هفته آینده برگزار شود۔ مساله تشکیل دولت مستقل فلسطینی و تقسیم اورشلیم در دستور این کنفرانس است۔ طرف فلسطینی خواهان تهیه سندی با مواد صریح و روشن برای بحث در کنفرانس شده است۔ اما اسرائیل میگوید چنین سندی لازم نیست۔ آمریکا بر مساله تشکیل دولت مستقل فلسطینی مصر بنظر میرسد۔ فلسطینی ها بر تقسیم اورشلیم مصرند۔ اولمرت پاسخ قطعی در مورد تقسیم اورشلیم نداده است و آن را بعنوان موضوعی قابل بررسی مطرح کرده است۔ از طرف دیگر، بنجامین ناتنیاهو، رهبر حزب لیکود، قاطعانه با تقسیم اورشلیم مخالفت کرده است۔

این دور مذاکرات پس از درگیری نظامی میان الفتح و حماس، قطع رابطه این دو، محاصره نوار غزه، تحریم اقتصادی فلسطینی های مقیم غزه و تقدیر عباس توسط آمریکا آغار شد۔ رایس توانسته است موافقت مصر را نیز با این کنفرانس جلب کند۔ اظهار خوش بینی نسبت به هر گونه مذاکره صلح در خاورمیانه کاری عجولانه است۔ نیروهای راست در هر دو کمپ خواهان صلح نیستند۔ و هر بار که مذاکرات بنظر میرسد دارد نیتجه ای میدهد با تشدید جنگ و کشتار پروسه را متوقف میکنند۔ این بار فلسطینی ها حتی در موضعی ضعیف تر قرار دارند۔

این دور مذاکرات بدنبال جنگ داخلی درون کمپ فلسطین سر گرفت۔ سیاست منزوی کردن حماس به منزوی شدن یک بخش مهمی ار مردم فلسطین که ساکن نوار غزه هستند، انجامیده است۔ محاصره اقتصادی عملا بمعنای فلاکت وسیع مردم نوار غزه است۔ محرومیت شدیدی بر این مردم تحمیل شده است۔ سازمان های حقوق بشر بارها در این مورد هشدار داده اند۔ اما کو گوش شنوا؟ حتی رسانه  ها نیز این اخبار را منعکس نمیکنند۔ اخیرا رهبر حماس تمایل خود را به مذاکره با الفتح اعلام کرد، لیکن طرف مقابل علاقه ای نشان نداد۔

سیاست آمریکا و کلا غرب بر منزوی کردن حماس متمرکز بوده است۔ بنظر میرسد که آمریکا در این رابطه موفق شده است۔ کمپ فلسطین کاملا به دو اردو تقسیم شده و در مقابل یکدیگر صف آرائی نظامی کرده اند۔ اما اگر پیش از این بحث بر سر تشکیل دولت مستقل فلسطین در ساحل غربی و نوار غزه بود، اکنون فقط ساحل غربی مد نظر است۔ آیا این صلح حتی اگر به سرانجام برسد با هیچ معیاری پایدار خواهد بود؟ پاسخ واقع بینانه به این سوال منفی است۔

جریان راست در هر دو طرف معضل اصلی صلح بوده اند۔ هر زمان که صلح بنظر دست یافتنی میرسید، تحرکات راست از هر دو طرف آتش جنگ را شعله ور میکند۔ از ترور اسحاق رابین تا تحرکات شارون و سپس گسترش اسکان یهودی ها در مناطق اشغالی و عملیات انتحاری حماس همه نمونه های زنده این تاریخ تراژیک هستند۔ آیا این بار راست آرام میگیرد؟ حزب لیکود هشدار هایش را ار هم اکنون آغاز کرده است۔ رژیم اسلامی ایران مخالفت اش را اعلام کرده است۔ این مخالفت ها صرفا در سطح حرف باقی نخواهد ماند۔ اوضاع همیشه آن چنان ملتهب است که یک کبریت کافیست تا همه جا را به آتش کشد۔

بعلاوه تا آنجا که به حماس برمیگردد، انزوای آن در نوار غزه پاسخگو نیست۔ اکنون نفرت قومی وسیع تر شده است۔ این نفرت درون فلسطین نیز تعمیق یافته است۔ ضمنا حماس تنها نیست، بخشی ار ارتش اسلام سیاسی است۔ رژیم اسلامی با تمام قوا مانع شکل گیری صلح خواهد شد۔ رژیم اسلامی و کلا اسلام سیاسی به مساله فلسطین نیاز دارد۔ اسلام سیاسی از این زخم دیرینه نیرو میگیرد۔ لذا این کنفرانس به هر نیتجه ای هم که در واشنگتن برسد، در خاورمیانه محصولی نخواهد داشت۔ یک عملیات انتخاری دیگر بهانه ای خواهد بود برای گسیل تانک های اسرائیلی به ساحل غربی و نوار غزه۔ در همین شرایطی که مذاکرات بطور فشرده پیش میرود، هر روز خبر از کشته شدن چند فلسطینی میرسد۔ دیوار آپارتاید کماکان گسترش می یابد۔ انزوای حماس بدون انزوای سیاسی کل جنبش اسلام سیاسی امکان پذیر نیست۔ و مساله اینجاست که بدون حل مساله فلسطین انزوای اسلام سیاسی عملا غیرممکن است۔

مساله فلسطین راه حل نظامی ندارد۔ باید جریانات راست در هر دو کمپ از نظر سیاسی منزوی شوند۔ دولت مستقل فلسطین در کل سرزمین فلسطین برسمیت شناخته شود۔ دیوار آپارتاید پایین کشیده شود۔ تحریم اقتصادی فلسطین بلافاصله قطع شود۔ اورشلیم به دو قسمت تقسیم شود۔ کلیه اسرای فلسطینی از زندان آزاد شوند۔ این اقدامات میتواند مقدمات صلح باشد۔ مبارزه ای قاطع و بی امان علیه جریانات راست در هر دو کمپ باید در دستور قرار گیرد۔ مبارزه با جریانات راست و مذهبی ار ملزومات پیشروی صلح است۔

October 22, 2007

ستون پنجم خانه کارگر

هنگامی که ژنرال مولا از فرماندهان فرانکو در جنگ داخلی اسپانیا برای حمله به مادرید آماده می شد به کمونیست های مسلط بر شهر پیغام داد که با چهار ستون نظامی از شرق و غرب و شمال و جنوب بسمت مادرید حرکت خواهد کرد و نیز تاکید نمود که « ستون پنجمی» هم در داخل مادرید و در بین کمونیستها هست که در همه امورشان نفوذ دارد و راه  ورود این چهار ستون را به داخل شهر هموار می کند.

از آن هنگام «ستون پنجم» به مفهومی جاری در مبارزات وادبیات سیاسی تبدیل شد. جنبش های بورژوایی در کنار همه امکانات سرکوب و کنترل سنتی و مدرن که در اختیار دارند همچنین بطور ویژه ستون پنجم را بکار گرفته و یا برای ایجاد آن برنامه ریزی می کنند. در دوران ما با انباشت گسترده تجربیات سیاسی بورژوازی در مصاف با طبقه کارگر، و امکانات عظیم تکنولوژیک در مهندسی افکار و نیز پیچیدگی های عمیق سیاست، نقش و کارکرد ستون پنجم گسترده تر و متنوع تر شده است. در این رابطه جمهوری اسلامی مثال بسیار گویایی است که از خود توان بالایی برای شبیه سازی و بدل سازی از جنبش های اعتراضی را نشان داده است. هر اعتراض اجتماعی را در نظر بگیریم، رژیم شبیه و یا بدل آنرا ساخته و بصورت جایگزین و یا در میان اعتراضات اجتماعی و یا بموازت آنها براه انداخته است. رژیم با ایجاد لایه های خاکستر و یا چند رنگ در جنبش های اجتمایی می کوشد تا آنها را از درون رقیق و کند و منفعل و منحل کند و یا در خدمت خود بکار گیرد. بنابراین شناسایی و تحلیل و افشای این شبیه سازی ها و بدل سازی ها یکی از شروط حیاتی حفط سلامت و رشد موفقیت جنبش های اعتراضی بر حق و اصیل است. در صورت کم بها دادن به این مسئله آنگاه تلاش های رژیم به ایجاد ستون پنجم در جنبش های اعتراضی و از آنجا به فتح و تلاشی آنها از درون می انجامد.

در ایران و در رابطه با جنبش کارگری، در کنار دستگاه های رسمی سرکوب رژیم و همچنین خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار و انجمن ها ی صنفی و اتحادیه های دست ساز و وابسته به آنها؛ اما بخصوص ستون پنجم باند مافیایی خانه کارگر در جنبش مستقل کارگری، سلامت و اصالت و استقلال این جنبش نوپا را تهدید می کند. برای جنبش مستقل کارگری که پس از نزدیک به سه دهه تحمل سلطه شوم و جنایتکار خانه کارگر و شوراهای اسلامی  مجددا کمر راست می کند، حفظ استقلال از این دو نهاد و قطع دست درازی آنها  و تلاش سازمانیافته برای

برچیدن آنها مهمترین شرط حفظ حیات وتداوم جنبش ماست. جنبش مستقل کارگری نه در کنار  یا موازی با خانه کارگر و شوراهای اسلامی  و یا در حشر و نشر با آنها و ممزوج شدن با این جریان، بلکه کاملا برعکس باید در هر گام پیشروی خود بر ویرانه های این مراکز فساد حرکت کند. این مراکز اگر حتی تحت فشار کوبنده پیشروی جنبش ما هزاران بار برحقوق کارگران  قسم بخورند و آشکارا بابت حیات و تاریخ جنایت بارشان توبه کنند و غسل تعمید بگیرند و برای فعالین مستقل «التماس دعا» کنند و با «پیشکسوتان سندیکایی» همگرایی کنند، فقط باید منحل شده و بساطشان جمع شود. اینها میکروبهایی هستند که باید دفع شوند.

به تناسبی که جنبش مستقل کارگری پیش می رود و رشد می کند و قوام می یابد، خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار تحت فشار قرار گرفته و به ستون پنجم خود یعنی به آن محافل و عناصری متوسل می شوند که بدلیل مواضع راست و سازشکارانه شان نسبت به خانه کارگر بتوانند دروازه های قلعه جنبش مستقل کارگری را از درون به روی این آدمکشان باز کنند. بنابراین به همان درجه که باید نسبت به حرکات خانه کارگر حساس بود، لازم است که با دقت مراقب ستون پنجم آن نیز بود و با افشای سیاست های خیانت بارشان آنها را منزوی و طرد نمود.

در جنبش کارگری ایران عنوان ستون پنجم با همه زشتی که با خود حمل می کند منحصرا شایسته و برازنده آقای حسین اکبری است. او که بدنبال هر انتقادی بر سیاست اش در زد وبند با خانه کارگر، آنرا به فال نیک می گیرد تا اندکی دیگر از کوه یخ این سیاست تبهکارانه را علنی کند و به اینترتیب قبح مزدوری برای خانه کارگر را از بین ببرد، ظاهرا بابت دریافت لوح ستون پنجم مفتخر هم خواهد شد. اما آنچه برای ما مهم است نقش خرابکارانه اوست که می تواند به جنبش مسقل و نوپای کارگری صدمه بزند. بنابراین تا زمانی که بساط حسین اکبری از درون جنبش مستقل کارگری جمع نشده است باید تحرکات وی را منظما دنبال کرد و افشا نمود. همینجا تاکید کنم که من کاملا با این ارزیابی موافقم که موقعیت محافل راست هیئت موسسان و حسین اکبری همچون خود خانه کارگر و شوراهای اسلامی بشدت ضعیف و منزوی و روبزوال است واین دستاوردیست که محصول رشد جنبش مسقل کارگری می باشد. اما مطلقا نباید توان تخریبی اینها را دست کم گرفت. چرا که جنبش مستقل کارگری هنوز به اندازه کافی قوام نیافته است که از ضربات تخریبی امثال اکبری و خانه کارگریها مصون باشد.(1)

حسین اکبری و محافل راست هیئت موسسان تا آنجا که مدعی تعلق به جنبش مستقل کارگری هستند دست به خیانتی شنیع علیه این جنبش زدنده اند. آنها به مثابه تشکلی وابسته به حزب توده و اکثریت و به عنوان ابزار حزبی این جریانات بی آبرو در ایران، در یک تبانی سازمانیافته دست کنفدراسیون جهانی اتحادیه ها (دبلیو اف تی یو)، که به آن وابستگی ایدئولوژیک وسیاسی  دارند، را در دست خانه کارگر و شوراهای اسلامی گذاشتند. حسین اکبری درست در زمانی

به این خیانت اقدام کرد که باند مافیایی خانه کارگر تحت فشار جنبش مستقل کارگری از یکسو، و فشارهای جناح رقیب در صف خودشان به نفس های آخر افتاده بود. تبهکار بودن این اقدام یعنی نجات مافیای خانه کارگر و و اعاده حیثیت از آن و تهبیب آن، آنجاست که توجه کنیم آنچه را که این باند جنایت کارو رژیم آن بر سر جنبش کارگری و آزادی خواهی آورد چیزی کم تر از یک هولوکاست ایرانی نبود و بنابراین کتمان این جنایت و همکاری و کار چاق کنی برای عاملین آن و احیا و تقویت مجدد این دسته شبه فاشیستی هیج جیزی کمتر از یک اقدام تبهکارانه نیست.

یک جنبه مسئله اینست که مافیای خانه کارگر بخاطر جنایاتی که عیله طبقه کارگر ایران و فعاالین آن مرتکب شده اند باید منحل شده و گردانندگان آن محاکمه شوند، همانطور که در انقلاب 57 عوامل ساواک و مزدوران حزب رستاخیز و عناصر ستدیکایی وابسته به آنها در صحن کارخانجات توسط شوراهای کارگری برخواسته از دل انقلاب محاکمه می شدند. امروز محجوب ها و صادقی ها صرفا با اتکا به قدرت سرکوب رژیم شان است که هنوز به عنوان «مقام کارگری» حضور دارند. تصادفی نیست که حزب توده و حسین اکبری و اکثریت زمانی قادرند هروکر کنان و جلف برای دوستی خانه کارگر و کنفدراسیون جهانی شیرینی پخش کنند که اسانلوها و صالحی ها در سلول با مرگ دست و پنجه نرو می کنند.

جنبه دیگر مسئله اینست که هر درجه از تداوم حیات خانه کارگر و بدتر از آن احیا و تقویت این جریان مانع مهمی در مقابل پیشروی جنبش مستقل کارگری است. در سطح جهانی اخراج خانه کارگر از سازمان جهان کار(آی ال او) یک نیاز استراتژیک جنبش مستقل کارگری و هدف فعالین کارگری در خارج برای بیش از دو دهه بوده است. این هدف با رشد جنبش مستقل کارگری در سالهای اخیر و فعالیت های اتحاد بین المللی و کمیته های همبستگی و تلاش های محمود صالحی و عضویت سندیکای واحد در آی تی اف، و بالاخره با شرکت تاریخی اسانلو در مجامع آی تی اف و آی تی یو سی به فرجام رسید و مقدمات اخراج خانه کارگر از آی ال او فراهم شد. درست در این مقطع حزب توده و حسین اکبری و اکثریت ناجی خانه کارگر شدند. دستگاه امنیتی رژیم که از اجزا مهم این پروژه ننگین بود همزمان  با دستگیری منصور اسانلو و محمود صالحی و یورش به همه فعالین مستقل کارگری راه را برای این ناجیان با جیره و مواجب هموار نمود. با اتحاد خانه کارگر و کنفدراسیون جهانی، خانه کارگر دوباره از انزوای بین المللی درآمد چرا که اکنون مدافع جهانی خود یعنی کنقدراسیون جهانی (دبلیو اف تی یو) را در سازمان جهانی کار بهمراه دارد.

مخاطرات جدید

اکنون وظیفه ستون پنجم خانه کارگر وارد مرحله دیگری شده است. نوشته اخیر حسین اکبری به نام «مروری بر قطعنامه روز جهانی کارگر» از مخاطراتی جدید و در حال تکوین خبر می دهد. این مخاطرات را باید شناخت و با افشا و خنثی کردن آنها از صدمات شان بر جنبش  مسقل کارگری کاست. پیش از پرداختن به موضوع  دو نکته در نوشته فوق جلب  توجه می کند. نکاتی که به نظر می آید به لحاظ سیاسی بستر سازیی برای حرکات آینده است. اول اینکه دراین نوشته هیچ اثری از حق طلبی و حق خواهی حتی در ضعیف ترین و پایین ترین سطح آن موجود نیست. انگار نه انگار که کسانی استثمار می شوند و کسانی  هم استثمار می کنند و یا حقی ضایع می شود و حقی خورده می شود. خط اقتصادی حسین اکبری کپی همان خط اقتصادی خانه کارگر است که  بی وقفه تلاش دارد نشان دهد که علت مصائب طبقه کارگر نه وجود ستم طبقاتی و استثمار کارگران و  وجود رژیم ضد کارگر و انسان ستیزی که این ستم و استثمار را سازمان می دهد؛ بلکه این فلاکت ناشی از «تکیه براقتصادی تک محصولی» و «استفاده از سرمایه به عنوان درآمد» و «عدم اهتمام درایجاد مراکز تولید» و مهملاتی از این دست است. نکته دوم، وجود یک ضد کمونیسم دریده است که در نوشته اکبری با فحاشی به کمونیستها خود نمایی میکند. همانطور که می دانیم هر دو این نکات از خصوصیات آشنای حسین اکبری و محافل راست هییت موسسان است و از این نظر چیز جدیدی نیستد. تشکیلات مطلوب اکبری هم باید آنقدر بی خطر باشد که خللی در روند تولید و نظم جاری ایجاد نکند، و هم آنقدر ضد کمونیست باشد که به عرصه ای برای تحرک کارگران مبارز و چپی تبدیل نشود. این نکات اما این بار بی پروا تر و با شدت بیشتری طرح شده اند.

در این نوشته، حسین اکبری برای اولین بار و بکرات از «جنبش سندیکایی-اتحادیه ای» نام می برد و همه جا این دو را با هم طرح می کند. سئوال اینست: چه شده است که حسین اکبری که می گفت «سندیکا سازمان بی بدیل کارگران» است و «سندیکا» را هویت خود نشان می داد، اکنون صحبت از «جنبش سندیکایی- اتحادیه ای» میکند؟

حتمی حسین اکبری آنقدر «سواد» دارد که تفاوت این دو را بفهمد ونیازی به آموزش سندیکایی برای تفهیم تفاوت بین «سندیکای بی بدیل» و «جنبش سندیکایی - اتحادیه ای» نداشته باشد! کسانی که تحولات جنبش کارگری در سالهای اخیر را دنبال کردند شاهد جدال برسر کلمه «سندیکا» بین سندیکائیان و خانه کارگریها بوده اند. از طرفی برای خانه کارگر کلمه «سندیکا» خطرناک بود چرا که می دید این کلمه از جایی کاملا خارج از محیط و تاریخ و گفتمان و ادبیات خودش می آید و و می توانست غیر قابل کنترل و بیانگر استقلال تشکل کارگری باشد. اینکه محجوب اصرار داشت «سندیکا هم کمونیستی است، هم طاغوتی» بیانگرهمین نگرانی و نشان از غیر خودی بودن سندیکا برای وی داشت. برای طرفداران سندیکا هم اهمیت کلمه «سندیکا» دقیقا همین بود که کاملا خارج از دسترسی و حوزه کنترل خانه کارگر می آمد و می توانست ظرف استقلال تشکل کارگری بشود. سیر مبارزه طبقاتی هم همین را نشان داد و با تجربه کارگران واحد، سندیکا به مظهر حق طلبی و مبارزه جویی و همدردی طبقاتی و استقلال تشکل کارگری در مقطع کنونی تبدیل شد. بنابراین در جدال بین طرفداران سندیکا و خانه کارگر مسئله بر سر بود ونبود سندیکا متمرکز شد  و هیچگاه صحبتی از «اتحادیه» به میان نیامد.

در آنطرف، در بین مخالفین چپ سندیکا هم صحبتی از اتحادیه نبود. کسی از مقایسه سندیکا و اتحادیه با هم و ترجیح یکی بر دیگری بحث نکرد. نزد این مخالفین چپ، سندیکا و اتحادیه یکسان وظرف  رفرمیستی اند و در مقابل از شورا و مجمع عمومی و تشکل ضد سرمایه داری دفاع می کنند.

بنابراین سوال اینستکه عنوان «اتحادیه» در عبارت «جنبش سندیکایی – اتحادیه ای » از کجا آمده و چرا جانشین «سندیکای بی بدیل»  اکبری شده است؟ بعدا به این پرسش ها بازمی گردیم.

حسین اکبری مدعی است که « تفاهم نامه 13/7/1383 در حضور نمایندگان سازمان جهانی کار در وزارت کار در دوران خاتمی  مسئله ایجاد تشکلهای کارگری را ممکن نمود و در این رابطه روندی غیر قابل بازگشت را نوید داد». اما او معتقد است که این روند در دوران احمدی نژاد مسدود شد و از اینرو دو انتقاد اساسی را به وزارت کار کنونی به ریاست محمد جهرمی وارد می داند. انتقاد اول اینست که : « وزارت کار به عنوان متولی اصلی در این باره نه تنها بر اجرای تفاهم نامه 13/7/1383 سرپوش می گذارد، (تا اینجا قابل فهم است، اکبری به بی وفایی وزارت کار گله مند است. او اما همانجا بلافاصله ادامه می دهد، واین انتقاد دوم است، که وزارت کار... ) همچنین تلاش می کند  با اعمال ارده از طریق جامعه اسلامی کار و بخش هایی از خانه کارگر با تقویت شوراهای اسلامی کار به ایجاد سازمانهای کارگری دست آموز دیگری اقدام کند و از طریق آنها ایجاد کنفدراسیون عالی کارگری در دستور کار قرار دهد». 

انتقاد دوم حسین اکبری به وزارت کار برای چیست؟ واضح است که وزارت کار می خواهد با اتکا به «بخش هایی از نیروهای خانه کارگر» شوراهای اسلامی را از چنگال باند محجوب -صادقی بیرون کشیده و یک سازمان سراسری دیگری را علم کند. اما  این چه ربطی به حسین اکبری دارد که به آن اعتراض می کند؟ او که سندیکا را «سازمان بی بدیل کارگران» می دانست؟ حقیقت مسئله اینست که حسین اکبری خود را در سرنوشت خانه کارگر ذینفع می داند. از نظر او خانه کارگر یک باند مافیایی جنایتکار و آدمکش و ابزار کنترل و ابقاء بردگی طبقه

کارگر وسرکوب مبارزات آن نیست. نزد حسین اکبری خانه کارگر یک تشکیلات کارگری است با ضعف هایی قابل اصلاح که فغلا آنرا به یک «تشکیلات نیم بند کارگری» (2) بدل نموده است و درعین حال نقاط قوتی هم دارد نظیر اینکه خبرگزاری آن ایلنا «با هدف بویژه اعتلای سطح آگاهی طبقه کارگر فعالیت خود را آغاز کرد».(3)

از همین ذینفعی حسین اکبری در سرنوشت خانه کارگر ما به پاسخ سئوال هایی که طرح شد و اینکه چرا او در این شرایط علم «اتحادیه» را به دوش می کشد می رسیم. در دو انتقاد طرح شده بالا حسین اکبری خود و محافل راست هییت موسسان را بهمراه  باند محجوب - صادقی  قربانیان وزارت کار محمد جهرمی می داند.

این مظلومیت مشترک و همسرنوشتی یک پایه مهم دیگر هم دارد. آنروز که حسین اکبری می گفت «سندیکا سازمان بی بدیل کارگران» است، از این بدیل باران می خواست اما با سندیکای واحد سیل آمد. سندیکای واحد با هیچ شاغول و ترازی آنی نیست که اکبری می خواست. او حتی مدتها پیش از اعتصاب قهرمانانه کارگران واحد برای سقط این موجود غریب تلاش نمود اما موفق نشد. اکبری حتی برای تخریب این سندیکا به مدت بسیار کوتاهی پیش از دستگیری اخیر اسانلو در باره وی پرونده ای دندان گیر برای سعید مرتضوی ساخت.(4) امروز حسین اکبری خود را نه همراه و نه در کنار سندیکای واحد که کاملا برعکس و در مقابل آن می بیند. قبلا گفتیم که هدف حسین اکبری ایجاد سندیکاهای بی خطر و ضدکمونیست بود. اما سندیکای واحد فرزند شریف و با وفای طبقه کارگر ایران از آب درآمد. بنابراین پر واضح است که برای اکبری دیگر «سندیکا سازمان بی بدیل کارگران» نیست. او ناچار است به بدیلی جدید بیندیشد.

برای باند محجوب – صادقی ومافیای خانه کارگرنیز مشکل مشابه بوجود آمده و زیر پای خود را خالی می بینند. اولا سالهاست که شاهد ریزش روز افزون شوراهای اسلامی و منفورشدن فزاینده آن نزد توده های کارگر هستند و هرخیزش توده ای کارگران به دادگاهی برای محاکمه طبقاتی شوراهای اسلامی تبدیل می شود. دوما، جنبشی مستقل و اصیل برای تشکل یابی سر بلند کرده که در اولین گام انحلال شوراهای اسلا می کار را هدف گرفته است. سوما، جناح رقیب و  خودی مافیای خانه کارگر در وزارت کار می خواهد کل شوراهای اسلامی را از چنگ شان  درآورده و زیر کنترل خود بگیرد. بنابراین آنها از هر سو که به شوراهای اسلامی می نگرند آنرا رفتنی می بینند و ناچارند که به بدیل جدیدی بیندیشند.

این موقعیت مشترک و همسرنوشتی، حسین اکبری و محافل راست هیئت موسسان را از یکسو و باند محجوب – صادقی رااز سوی دیگر به یک بدیل مشترک کشانده که هر دو با برنامه بسوی آن  در حرکت اند.

بدیل جدید خانه کارگری ها که نشانه هایی از آن در مصاحبه سهیلا جلودار زاده با روزنامه «اعتماد» 18 مرداد86 طرح شد به این ترتیب است: ابتدا خانه کارگر هرتعداد از شوراهای اسلامی را که بتواند از دستبرد وزارت کار حفظ کند و برآنها کنترل داشته باشد به «اتحادیه» تغییر نام داده و اساسنامه آنها را در چارچوبی قابل قبول برای مقاوله نامه های آی ال او تنظیم کند. سپس یا تحت همین نام خانه کارگر، البته با ایجاد تغییرات لازم، و یا با یک نام سراسری جدید که به تغییر نام شوراها بخورد مثلا «کنفدراسیون اتحادیه های کارگران ایران» آغاز بکار کند . آنگاه این تشکیلات جدید با حمایت همه جانبه کنفدراسیون جهانی (دبلیو اف تی یو) در سطح بین المللی طرح شده و به عضویت آی ال او در آید. از این به بعد تشکیلات جدید به عنوان  نماینده کارگران به اپوزیسیون دولت احمدی نژاد  و وزارت کارش تبدیل شده و خواهان عدم مداخله دولت در امور کارگران و مدعی حفظ استقلال تشکلات کارگری می شود!

به این ترتیب امیدوارند که هم به ظرف تشکل یا بی کارگران تبدیل شوند و جنبش مستقل و نوپای کارگری را به حاشیه رانده و از بین ببرند؛ و هم تشکل ها و شوراهایی که اینک در خط وزارت کار (یعنی جناح رقیب آنها در حکومت شان) هستند را  به عنوان تشکل های وابسته دولتی زیر ضرب بگیرند. یعنی در حقیقت وزارت کار جهرمی و تشکلاتش بشوند خانه کارگر و شوراهای اسلامی بدنام  و فاسد دیروز، و مافیای خانه کارگر دیروز بشوند اتحادیه های خوش نام امروز! درحقیقت باند محجوب –  صادقی امید وارند با این پروژه هم جنبش مستقل کارگری را جاروکنند وهم رقیب حکومتی شان در نبرد برای اعمال سلطه بر جنبش کارگری را شکست دهند. در این روند، حداکثر تا تغییر مجدد تناسب قوا در حکومت به نفع این باند جنایتکار و احیای سلطه شوم گذشته شان، نسبت به تشکلات کارگری غیر خودی راه صبر و «تعامل» را پیش می گیرند. اکنون نرمش های آشکار نسبت به نام سندیکا و تحمل فعالین سندیکایی به همین معنی اند. آنها پس از کسب مجدد موقعیت از دست رفته شان در حاکمیت  برای تارومار کردن «تشکلهای غیر خودی» اقدام خواهند نمود.

اجرای این پروژه، که روند آن مدتهاست آغاز شده و با سفر هیأت نمایندگی کنفدراسیون جهانی به ایران و  عقد  پیمان اتحاد و دوستی با خانه کارگر وارد مرحله جدیدی شد، از لحاظ ایدئولوژیک و سیاسی محدودیتی برای مافیای خانه کارگر ندارد. تا آنجا که آنها راسا سرنخ اوضاع را بدست دارند و همه چیز را کنترل می کنند و خودشان هدایت کننده و کارگزار پروژه هستند قادرند به هر قالبی درآیند و هر نامی را برگزینند. بسادگی می توانند نام «شورای اسلامی کار » را به «اتحادیه کارگران» تغییر دهند. سهیلا جلودار زاده گقته است که «برسرنام زیاد دعوا ندارند». این درجه از انعطاف اساسا مربوط کارکرد درونی جنبش اسلامی شیعه است. آنچه در تحلیل نهایی برای این جنبش تعیین کننده است، نه قالب ها و شکل ها و نامها ویا حتی اصول ومبانی دینی و هویتی که همه قابل تغییر و دستکاری و انطباق اند، بلکه اساسا این است  که اختیار و کنترل برنامه دست کیست. ارتجاع اسلامی در همه ابعاد، از سطح مسائل کلان حکومتی تا مسائل جزیی تر اجتماعی، بر اساس تقسیم بندی خودی و غیرخودی حرکت می کند. آنها سندیکای واحد را چاقو زدند چون مبارز و غیر خودی بود، در حالی که با بدیل بی خطر و ضد کمونیستی اکبری که حضور و همکاری  و دخالت مافیای خانه کارگر را تضمین می کند مخالفتی ندارند.

حال به بدیل جدید محافل راست هیئت موسسان و حسین اکبری بپردازیم. گفتیم که حسین اکبری از «سندیکا سازمان بی بدیل کارگران» به « جنبش سندیکایی - اتحایه ای» نقل مکان کرد. همچنین گفتیم که سندیکای مورد نظر اکبری سندیکایی بی خطر و ضد کمونیست می باشد که مورد تائید خانه کارگر نیز هست. هنگامی که سهیلا جلودار زاده می گوید «ما خیلی سر اسم دعوا نداریم» و یا اینکه می گوید «امیدواریم که این تشکل های قانونمند- انجمن صنفی و سندیکایی- تشکیل شوند» منظورش همین سندیکاهای از جنس اکبری می باشد. اما سئوال ما در رابطه با بدیل  جدید اکبری این بود که «اتحادیه» را از کجا آورده است. در جنبش مستقل کارگری و در بین فعالین و سوسیالیست که خواست «اتحایه» مطرح نبود و هر چه بود همان «سندیکا» بود. پاسخ این سئوال را سهیلا جلودار زاده می دهد: «خانه کارگر در حال باز سازی و اصلاح و تغییر ساختار است. به عنوان مثال کانون خواهران خانه کارگر تبدیل شده است به اتحادیه سراسری کارگران زن و در بخش های مختلف هم اتحادیه های بیمارستانی، نساجی و امثالهم تشکیل شده است». قابل تاکید است که پیش از این «بازسازی و تغییر ساختار» که پروسه عملیاتی شدن پروژه بدیل سازی جدید است، خانه کارگر تعدادی اتحایه مثل اتحادیه های کارکنان بیمارستان خاتم النبیا و شهرداری و توانیر و غیره را برای روز مبادا طرح کرده بود. حسین اکبر نزدیک به دو سال پیش خبر از مشارکت خود در برنامه اتحادیه سازی خانه کارگر خبر داد که دارند « تشکل های موجود (یعنی تشکلات وابسته به خانه کارگر) را بسوی پذیرش قانونمندیهای فعالیت های اتحادیه ای هدایت می کنند». (5)

این دو به اصطلاح تشکل ( سندیکای بی خطر و ضد کمونیست اکبری و اتحادیه های مافیای خانه کارگر) دو جزء بدیل جدید اکبری یعنی « جنبش سندیکایی – اتحادیه ای » می باشند. اما چرا حسین اکبری این بدیل ضد کارگری و طرحهای گانگستری را «جنبش» می خواند؟ به دلیل که ایشان حقیقتا امیدوار است  پس از اتحاد کنفدراسیون جهانی با مافیای خانه کارگر، و پس از باز سازی خانه کارگر و اتحادیه ای شدن و تغییر چهره آن، و با کسب وجه و حمایت بین المللی، دسته جمعی می روند تا با زدن زیرآب جنبش مستقل کارگری و در راس آن سنیکای واحد، به بستر اصلی تشکلات کارگری تبدیل شوند.

حال لازم است به این دو سوال اساسی پرداخت. آیا شانسی برای موفقیت این توطئه علیه جنبش مستقل کارگری وجود دارد؟ اگر آری در برابر آن چه باید کرد؟

شانس موفقیت این توطئه در میان مدت صفر است. پیش ازهرچیز به این دلیل که این توطئه به نام حسین اکبری و مافیای خانه کارگر نوشته شده است. هر جنبش و حرکت اعتراضی تا مدتهای مدید با نام و اعتبار و وجهه بنیانگذاران و گردانندگان اصی آن شناخته و تداعی می شود. «جنبش سندیکایی – اتحادیه ای» از هم اکنون با نامهای محجوب – اکبری – صادقی شناخته شده و با بی اعتباری که در خود دارد به مثابه جریانی باند سیاهی تلقی می شود. حسین اکبری از مقطع پرونده سازی معروف علیه سندیکای واحد و منصور اسانلو برای همیشه به عنوان فعال مستقل کارگری سوخت. (4) حسین اکبری دیگر جزء جدا نشدنی باند محجوب – اکبری – صادقی است.

دوم اینکه، جنبش مستقل کارگری در پس همه سرکوبهای کنونی عمیقا در حال جوش و خروش  و گرد آوری نیرو و جمعبندی تجربیات و درس آموزی و در حال برنامه ریزی و تعیین تاکتیک و در یک کلام در حال پیشروی و فتح سنگرهای جدید است. در چشم این جنبش، هر گونه ترفند مافیای خانه کارگر برای تغییر نام و نشان، و نمایش اصلاح و گند زدایی از خود، بمثابه شکست و اضمحلال این باند خواهد بود. مافیای خانه کارگر تحت فشار سنگین و خرد کننده جنبش مستقل کارگری به این روز افتاده که  این دستاوردی بزرگ برای جنبش مستقل کارگری و تقویت موقعیت تهاجمی آن است که شانسی برای این توطئه ها باقی نمی گذارد.

سوم اینکه، سندیکا سازی در ایران کاملا سرنوشتی مستقل از محافل راست هیئت موسسان یافته است. آن درهمی و تداخل اولیه که ناشی از عدم انکشاف مبارزه جنبش مستقل کارگری بود دود شد و به هوا رفت. سندیکای واحد بویژه با پشت کردن شرافتمندانه به اتحاد شوم کنفدراسیون جهانی و خانه کارگر وبا ایستادگی و پا فشاری براستقلال تشکل کارگران از این اوباش(که هزینه آنرا با زندانی شدن رهبرانش و فشارهای خرد کننده کنونی می پردازد) به سندیکا اصالت طبقاتی عمیقی بخشید. از این منظر تلاشهای جدید محافل راست هیئت موسسان و حسین اکبری برای علم کردن سندیکا در حفره مافیای خانه کارگر چیزی جز تلاشی بیشرمانه برای بی چهره کردن این اصالت طبقاتی سندیکا که از دل نبرد کارگران واحد سر بلند کرد نیست. سندیکاهای آینده حسین اکبری از هم اکنون مانند انجمن های صنفی و اتحادیه های دست سازخانه کارگر و حتی اگربا حذف صفت اسلامی، شوراهای کارگری را اعلام کنند بی آبرو و ابزارهایی باند سیاهی اند.

 چهارم،  فقر و فلاکت و بی حقوقی و ناامنی وبی حرمتی تحمیل شده به طبقه کارگر به یک غلیان عظیم توده ای در جنبش این طبقه منجر شده که  امکان نمی دهد تا این مافیا با تغییر نام و سر وضع شان بتوانند برای دوره ای حتی کوتاه بار دیگر سلطه شوم خود را به جنبش  تحمیل کنند.

و بالاخره اینکه جنبش مستقل کارگری از وجود طیفی از فعالین کارگری متعهد به منافع طبقاتی و چپ وسوسیالیست برخورداراست که روشن بین وتیزبین و با درس  آموزی از تجربیات چهار سال گذشته  فرمان جنبش را بدست داشته و باخنثی نمودن همه این توطئه ها،  با درایت کم نظیری طبقه کارگر را بسمت پیشروی های بزرگ هدایت می کنند. 

بهر حال علی رغم همه این حقایق، چنانچه مافیای خانه کارگر با همکاری توده ایست ها و اکثریتی ها و اکبری ها قادر شوند با ایجاد تغییرات نمایشی آن پیشینه منفور ونقش کارگر ستیز تاکنونی را پنهان کنند و ژست و ظاهر اتحادیه بگیرند، آنگاه می توانند در کوتاه مدت به منشا اغتشاشاتی در صف جنبش مستقل کارگری تبدل شوند. این دقیقا آن مخاطره ای است که جنبش ما را تهدید می کند و باید برایش چاره اندیشید.

جنبش مستقل کارگری باید این مخاطره را جدی بگیرد و با دنبال کردن جزئیاتش از هم اکنون آنرا افشا کند. ستون پنجم مافیای خانه کارگر را از صفوف خود طرد کند. کنفدراسیون جهانی را بخاطر سیاست ارتجاعی و ضد کارگری اش در دفاع از باند آدم کش و جنایتکار خانه کارگر افشا و محکوم نماید. منظما نقش تبهکارانه توده ایست ها و اکثریتی ها در توطئه چینی علیه طبقه کارگررا  برملا کند. با ید یکبار دیگر در تاریخ جنبش کارگری ایران ثبت کرد که چگونه توده ایست ها و اکثریتی ها در تبانی بیشرمانه با حکومت اسلامی و طبقه حاکم سر حق طلبی و مبارزه کارگران را زیر آب می کنند.

در پایان اما مهم تر و اساسی تر و آینده دار تر از همه، شتاب بخشیدن وسیع و قدرتمند به روند ایجاد تشکل های توده ای در محیط های کار است. برا ی تقویت این روند امروز نکته ای شایان توجه است و آن جایگاه و نقش کلیدی سندیکاست. اگر سه چهارسال پیش درآستانه عروج جنبش مستقل و نوپای کارگری، مسئله سندیکا عمدتا با سیاسیتهای محافل راست هیئت موسسان تداعی می شد و بدرستی موجب نگرانی  فعالین کارگری سوسیالیست بود، اما بتدریج روشن شد که آن سیاست ها و تبیین های راست روانه و مضر حبابی بودند در مبارزات هنوز انکشاف نیافته جنبش مستقل کارگری. بدنبال اعتصابات کارگران شرکت واحد، و در تاریخ  نوین جنبش کارگری اما سندیکا با مبارزات کارگران واحد ثبت شد و مهر شرافت و حق طلبی و رزمندگی طبقاتی آنرا برخود دارد. بند ناف سندیکا در جنبش کارگری ایران به مبارزه قهرمانانه  کارگران واحد وصل شد و نه به محافل راست هیئت موسسان که سودای رذیلانه ایجاد سندیکاهای بی خطر و ضد کمونیست را در سرداشتند. از اینرو سندیکا در کنارسنن رادیکال  

جنبش ما یعنی شورا و مجمع عمومی قرار گرفت و پرجم مبارزه مستقل و رادیکال توده ای کارگران دراین مقطع شد. این پرچم بار دیگر در دل یک نبرد عمیقا رزمنده و توده ای و طبقاتی در هفت تپه برافراشته شد. این نیاز و تمایل طبقاتی را دریابیم. برای شتاب بخشیدن به روند ایجاد تشکل های توده ای در محیط های کار، همدوش این تمایل طبقاتی به عنوان فعالین سوسیالیست طبقه  راسا  با ایجاد هیئت های موسس سندیکاها در محیط های کار به استقبال

گشایش های وسیع در جنبش خود برویم. سندیکا هم می تواند یار و رفیق طبقه کارگر در راه نبرد برای رهایی ازبردگی مزدی و برپایی سوسیالیسم باشد.

امیر پیام

21 اکتبر 2007

  زیرنویس ها

  

1- خواننده علاقه مند می تواند برای بررسی همه جانبه سیاستهای محافل راست هیئت موسسان و حسین اکبری و نیز سیاست های حزب توده و جریان اکثریت به مطالب تحلیلی و انتقادی      رجوع کند.http://omied.net/ موجود در سایت 

2- حسین اکبری: «گستاخی نولیبرال وطنی»

3- حسین اکبری: «سهم جامعه کارگری از فضای رسانه ای موجود در کشور» 

4- <span lang="F

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مرگ بر حکومت ترورست- اسلامی سرمایه!

شورای مرکزی اتحاد سوسياليستی کارگری 30 مهر 1385‎

:چرا کمونیزم! چرا رفرمیزم نه ؟

 منصور پرستار

October 21, 2007

بینا داراب زند

دمکراسی و مبارزه طبقاتی، کتاب دوم : مبارزه طبقاتی در انگلستان، فصل سوم

بهزاد سهرابی :ترور مانع پیشروی جنبش کارگری نمی شود !!

         کارگران ،مردم آگاه ؛

 

جنبش کارگری در ایران در فضای رعب و وحشت و ارعاب همچنان در راستای احقاق مطالبات خود هر روزه دست به اعتراض میزند. طبقه کارگر با توجه به استثمار و بی حقوقی های موجود ناچار است که از حقانیت طبقاتی خود دفاع کرده و بر سر خواسته های خود پافشاری کند.  جنبش کارگری هر چند در ابتدایی ترین مناسبات و مطالبات، خود را  سازماندهی می کند اما این سرآغاز و نقطه عطف یک جنبش سراسری در آینده خواهد بود .

امروز اگر کارگران تنها بر اساس حقوقهای معوقه و اخراج سازیها و لغو قراردادهای سفید امضاء و موقت دست به اعتراض زده و توسط نیروهای پلیسی، امنیتی سرکوب و کشتار می شوند بی شک با روند پروسه مبارزاتی و با توجه به منافع طبقاتی و کشمکش و تخاصم طبقاتی، ناگزیر وارد مرحله سرنوشت ساز خواهد شد .

امروز اگر فعالین کارگری و پیشروان  طبقه کارگر در ایران در جهت تسریع نه تعیین، با تمام توان و جسارت و آگاهی خود به عنوان پرچمدار این طبقه حضور دارند, این خود ناشی و برآمدی از وضعیت و شرایط واقعاً مادیت یافته طبقه کارگر است که  در جهت سازماندهی و اشاعه آگاهی طبقاتی گامهایی را برمی دارند و حضور این فعالین، برآمدی از دل مبارزات تاکنونی طبقه کارگر بوده و نشان از یک کارزار طبقاتی وپیشرونده را در نهان خود دارد  .دستگیری فعالین کارگری همچون محمود صالحی، منصور اسانلو و دیگر فعالین نه تنها نتوانسته عامل سد کننده ای برای مبارزات کارگران باشد بلکه پیشروان کارگری را در راه رسیدن به خواسته های طبقاتی منجمله ایجاد تشکلات مستقل کارگری مصمم تر کرده است. اگر مطالبه ایجاد تشکل کارگری در سطح شعار فعالین کارگری بوده، امروز ما شاهد آنیم که کارگران نیشکر هفت تپه بر این خواست پای می فشارند و به یکی از اساسی ترین خواسته های آنان تبدیل شده که این خود نقطه عطفی جدید در جنبش کارگری ایران است .

امروز حامیان سرمایه با توجه به پیشروی جنبش کارگری و طرح مطالبات و رادیکالیسم موجود در جنبش، برآنند به خیال خود با ترور و حذف فیزیکی فعالین کارگری سد و مانعی در مقابل کارگران قرار دهند، چون نیک

می دانند با زندانی کردن و کتک کاری ره به جایی نبرده و امروز مذبوحانه و ددمنشانه دست به اعمال زشت و قبیحی همچون ترور مجید حمیدی یکی از فعالین کارگری در شهر سنندج میزند، فارغ از آنکه اعتراضات و مطالبات کارگری نتیجه کشمکش دائمی و واقعی بین کار و سرمایه است که به طبع آن با حذف فیزیکی این فعالین به هیچ وجه، بازدارنده این تخاصم و جنگ طبقاتی نخواهد شد چرا که این تضاد آشتی ناپذیر و ناگزیر کار و سرمایه است !!

کارگران ؛

بی شک این اولین و آخرین تحرکات مذ بوحانه و سرکوبگرانه حامیان سرمایه نبوده و نخواهد بود، بارها کارگران و در راس آن فعالین و پیشروان کارگری مورد هجوم، تعقیب، زندان و اعدام قرار گرفته اند، امروز این وظیفه عاجل طبقاتی است که با ایجاد تشکلات مستقل کارگری و با اتحاد و همبستگی  طبقاتی خود در مقابل این گونه تعرضات  ایستادگی کرده و خواستار شناسایی آمرین و عاملین ترور مجید حمیدی شویم .

      

                                                             86/07/29    

 

ایرج فرزاد:باید رژیم اسلامی و جوخه های ترور نقابداران آن را، از کرده های خود پشیمان کنیم

روز پنجشنبه ۲۶ مهر ماه ۸۶، نوزده اکتبر ۲۰۰۷، مجید حمیدی از فعالین جنبش کارگری در شهر سنندج، در نزدیکی منزلش و حین رفتن به سر کار، مورد حمله سه موتور سوار نقابدار قرار گرفت که در اثر تیراندازی به سختی زخمی شد. حال او وخیم توصیف شده است و برای معالجه به بیمارستان امیر اعلم تهران انتقال یافته است.

قبلا در یک اقدام دیگر جوخه های تروریست، یک فعال کارگری دیگر در شهر سقز مورد سو قصد قرار گرفته بود که خوشبختانه از مهلکه نجات یافت.

مجید حمیدی از بیمارستان به دوستان خود و به طبقه خود و به جامعه پیام داده است که: "این کمترین بهائی است که فعالین کارگری در راه منافع طبقه خود باید پرداخت کنند". البته این پیام در کنار نحوه ظهور نهادهای امنیتی رژیم در قالب باندهای "ناشناس" و نقابدار، بسیار با معنی است.



شاید کلمات "پرداخت بها"، از منظر کارگری که مورد هجوم باندهای آدمکش قرار گرفته است، به تمامی بیانگر معادله ای که یکسر آن، در این رابطه معین، طبقه کارگر ایران و سوی دیگر آن جمهوری اسلامی و کارفرمایان و سرمایه داران اسلامی است، نباشد. ظاهر مساله همین است که اتفاق افتاده است. عده ای نقابدار دم در یک فعال کارگری، برای او کمین گذاشتند تا مثل هر مورد دیگر یک عملیات تروریستی، او را به عنوان یک فرد و در تنهائی به قتل برسانند. اما در پشت این صحنه، در ورای توطئه ربودن امثال اسانلو و رفتار بی رحمانه در برابر او و محمود صالحی و سکوت و لاقیدی مقامات رژیم اسلامی در برابر جهانیان برای آزادی آنان، در پس ترور نافرجام محمد عبدی پور کارگری شهر سقز در اوائل شهریور ماه امسال، مصاف عظیم تری را میبینیم که جمهوری اسلامی را زمین گیر کرده است. جمهوری اسلامی ناتوان و مستاصل از قدرت رویاروئی با نیروی جمعی کارگران و خانواده هایشان، با اعتصاب و راه پیمائی و گردهمائیهای آنان که آخرین نمونه را در اعتصاب کارگران نیشکر هفت تپه دیدیم، و در بسیاری مراکز دیگر از جمله در کاغذ سازی کارون شوشتر برای گرفتن حقوق معوقه و گرفتن حق تشکل و سندیکا در تقابل با شوراهای اسلامی و جلوگیری از تعطیلی مراکز کار و بیکارسازیهای وسیع ادامه دارد، از در دیگر و از "جبهه" دیگری که تمام قدرت خود و حفظ آنرا مدیون آن میداند، یعنی از جبهه ترور و ارعاب و سرکوب عریان، سر درآورده است. اما این صحنه و این جبهه، دیگر تکرار صحنه های کشتارهای دهه های قبل و حتی تلاشی برای تکرار "قتل های زنجیره ای" نیست. در آن دوره حاکمیت "دولت اصلاحات"، رژیم اسلامی وقاحت این را داشت که ترور و سربریدنها را به حساب نیروهای" خودسر" درون وزارت اطلاعات بنویسد. جمهوری اسلامی در این دوره، در مواجهه با نیروهای عظیم تر اجتماعی در پشت نقاب باندها و جوخه های مرگ خود را پنهان کرده است صحنه مصافها و نیروهای آن بشدت عوض شده اند و این مردم و این نسل از کارگران، دیگر آن نسلی نیستند که برای رژیم اسلامی قابل مهار و سرکوب باشند. و سران رژیم اسلامی به روشنی و البته با وحشت تمام این مناظر را جلو چشمان خود دارند. میدانند که در دل بحران عمیق و لاعلاج اقتصادی که رژیم اسلامی، جامعه ایران را به عمق دره و پرتگاه فلاکت و گرسنگی آن کشانده است، هیچ پاسخی به مسائل کار و اشتغال و معیشت و "طلب" های معوقه هزاران هزار کارگر و خانواده هایشان ندارند. ناچارند، بر بستر این فلاکت بساط چپاول مشتی طفیلی اسلامی را محفوظ نگاه دارند و با کارگر، دفع الوقت کنند و فرصت بخرند. اما در عین حال میدانند این تاکتیکها و این دوز و کلکهای اسلامی، کارائی ندارد و هیچ پاسخی به نیازهای زندگی همین امروز کارگر بیکار شده و یا در معرض بیکارسازیهای وسیع نیست. میدانند قدرت تقابل با اراده جمعی کارگران و تصمیمات جمعی آنان را که به حکم شرایط زندگی و معیشت و زندگی، مجبوراند ایستادگی کنند را ندارند. با جمع کارگران، با اعتصاباتشان، با گردهمائیهایشان و با تصمیماتشان در مجامع عمومی و جلسات و نشستهایشان، از در استغاثه، التماس، دوروئی و فریب و ریا ظاهر میشوند، اما میدانند که قرار بوده و قرار است حکومتشان را با آویزان نگاه داشتن ترور و خفقان و آدم ربائی و قتل نفس در "امان خدا" نگهدارند. همان مدیر عاملها و استاندار و هیات وزیران و اداره حراستی که در رویاروئی با نیروی جمعی کارگران، به پای "میز مذاکره" میروند و ناچار میشوند اعتراف کند که قدرت تقابل با نیروی عظیم یک طبقه وسیع و مهمترین ستون چرخاندن چرخ اقتصاد و تولید "مملکت" را فاقد است، آری همین حضرات، باندها و جوخه های نقابدار و پلیس مخفی و شبه نظامی را به قصد ترور افراد، در بیرون از این مصاف رودر رو و جمعی، سازمان میدهند. اما هیچ شکی نیست که رفتن جمهوری اسلامی به پشت نقاب باندهای تروریست دوائر امنیتی و پلیس مخفی، حتی در این حالت استیصال و درماندگی، با قصد ارعاب و ایجاد رعب و وحشت، در همان جبهه علنی و نبرد و مصاف هر روزه است که دیگر این روزها در جای جای جامعه ایران، و در هر نقطه ای که بحث از تولید و اقتصاد و دستمزد و سود سرمایه داران اسلامی و کارگر گرسنه و حقوق نگرفته و بیکار شده است، در هیات هزاران هزار کارگر قابل رویت است.



مجید حمیدی، از بیمارستان و در شرایطی که با مرگ دست و پنجه نرم میکند، پیام داده است که این خطرات جانی، بهائی است که امثال او در راه دفاع از منافع طبقه کارگر ایران میپردازند. اما حقیقت مساله این است که این کارگران و فعالین کارگری نیستند که باید از خود و از جان خود مایه بگذارند. رژیم اسلامی را و سرمایه داران اسلامی و مقامات امنیتی و حفاظتی و حراستی و نقابداران تروریست آنرا باید در برابر نیروی جمعی کارگران و مردم و صف عظیم تر مصاف با رژیم قاتلین حرفه ای قرار داد. رژیم اسلامی سعی و تلاش دارد از طریق دست بردن به شیوه های مافیائی اسلامی، با طرح و توطئه ترور و قتل افرادی شناخته شده از کارگران، و در تنهائی و انزوا و در کمین گذاریها و آدم ربائیها، سایه وحشت را بر فراز این لشکر بسیار وسیعتر در مقیاس جامعه ایران، آویزان نگاه دارد. ایستادگی در برابر این عملیات آدمکشی و قتل و ترور، و فراهم کردن وسیعترین امکانات امنیتی از سوی طبقه کارگر ایران برای فعالین خود در هر محل و کارخانه و شهر ، و تضمین تداوم و باز سازی و ترمیم و تکامل حضور لایه وسیعتری از صفوف کارگران در صف مقدم جبهه نبرد با رژیم اسلامی سرمایه داران، یک شرط مهم در پس زدن رژیم اسلامی برای مرعوب کردن جامعه است.



۲۰ اکتبر ۲۰۰۷

October 20, 2007

حسن رحمان پناه :وحشت از جنبش كارگری

ساعت 8:30 دقيقه صبح روز پنجشنبه 26/7/86 مجيد حميدی فعال سرشناس جنبش كارگری، عضو كميته هماهنگی برای ايجاد تشكل كارگری، عضو كميته دفاع از محمود صالحی، از فعالين ايجاد شورای كارگری در شهر سنندج و يكی از فعالين اصلی برگزاری مراسمهای اول ماه مه و روز جهانی زن در اين شهر، هنگام خروج از منزلش در تپه كرباسچی، توسط چند فرد نقابدار سوار بر موتور سيكلت مورد سوقصد قرار می گيرد و پنج گلوله  به شانه راست و گردن مجيد اصابت كرده و به شدت مجروح ميشود. عابرين و مردم حاضر در محل حادثه، بلافاصله مجيد را به بيمارستان شهر سنندج منتقل ميكنند. سوء قصد كنندگان به جان مجيد حميدی كه سه تن بوده اند با استفاده از موتور سيكلت محل حادثه را ترك كرده و تابحال خبری از شناسایی و يا دستگيری آنها در دست نيست و شايد هم هرگز بدست نيايد. بعد از انتقال مجيد به بيمارستان بعثت سنندج، به علت نگرانی پزشكان از وضعيت جسمی مجيد حميدی و بخصوص اثابت يك گلوله به گردن ايشان، بعد از ظهر همان روز نامبرده به تهران منتقل و در بيمارستان "امير اعلم" بستری ‌ميشود. مجيد حميدی هنگام اعزام به تهران و در برابر چشمان نگران و اشك آلود همسر، فرزندان و دوستانش با روحيه عالی و شجاعانه و صدای رسا ميگويد: "جان من و افراد مثل من كمترين بهايی است كه در راه خدمت به جنبش كارگری و رهايي طبقه كارگر بايد پرداخت كنيم".

اقدام به ترور و از بين بردن فيزيك‍ی فعالين كارگری در ايران،‌كردستان و محل فعاليت مجيد حميدی اولين بار نيست كه صورت گرفته باشد. كارنامه سياه جمهوری اسلامی و مزدوران و باندهای مافيایی آن، از بدو سر كار آمدن تابحال، آكنده از چنين اعمال پليد و ضد انسانی بوده است. اگر امروز قاتلين نقابدار جمهوری اسلامی بسيار جبونانه مجيد حميدی فعال كارگری را ترور ميكنند، در سال 68 دستگاه قضایی جمهوری ‌اسلامی، جمال چراغ ويسی سخنران اول ماه مه شهر سنندج را بعد از ماهها شكنجه و زندان علنا و بی شرمانه اعدام و خبر آنرا پخش و جنازه اش را به خانواده اش تحويل دادند. هم اكنون شناخته ترين و جسورترين زبان حال جنبش كارگری‌ايران، محمود صالحی بيش از شش ماه است با وضعيت جسمی بسيار وخيم در سياه چالهای رژيم اسلامی به سر می برد. چند ماه پيش احكام شلاق، زندان و جريمه برای چند تن از فعالين كارگری سقز و سنندج به جرم شركت در اول ماه مه امسال و فعاليت برای برگزاری اين روز و دفاع از محمود صالحی صادر شد. اسانلو چند ماه است در زندان بسر می برد. نقابدارانی كه بسوی‌ مجيد حميدی تيراندازی كردند، در يك جلسه علنی و بدون نقاب، زبان اسانلو را تيغ زدند و چند ماه بعد هنگام سوار شدن نامبرده بر اتوبوس در تهران او را ربودند و فرياد دزد، دزد سر دادند.

كسانيكه روز پنجشنبه مجيد حميدی را مورد سوء قصد قرار دادند با نقاب و بدون نقاب، افراد شناخته شده ای هستند. آنان مسئولين و مامورين جمهوری ‌اسلامیند. آنان قاتلين جمال چراغ ويسی، مسئولين به بند كشيدن محمود صالحی، تيغ زنان زبان اسانلو، قضات صادر كننده حكم زندان و شلاق و جريمه برای‌ فعالين كارگری سقز، سنندج، تهران، رشت و اصفهان، سركوبگران اعتراض و اعتصاب و تحصن كارگران قهرمان نيشكر هفت تپه، ايران خودرو، شركت واحد، قاتلين كارگران خاتون آباد و در يك كلام آمرين و عاملين سركوب و كشتار كل طبقه كارگر ايران و مردم آزاديخواه و جان به لب رسيده اين كشور هستند.

اما آنچه باعث عوض شدن چهره جانيان از نقابدار به بی نقاب و از بی نقاب به نقابدار ميشود، نه ماهيتشان، بلكه تغيير شرايط مبارزاتی و توازن قوا در جامعه امروز ايران به زيان قاتلين اسلامی و به نفع جنبش كارگری و سرنگونی طلب است. اگر در سنندج محمود صالحی را به بند می كشند و به لحظه شماری مرگش نشسته اند، اگر در زندان اوين اسانلو را نگاه داشته و منتظر از دست دادن چشمانش هستند، در بيرون زندان كارگران نيشكر هفت تپه را با نيروی عظيم و تا دندان مسلح وحشيانه سركوب می كنند و در روز روشن و در جلو چشمان دهها نفر مجيد حميدی فعال سرشناس جنبش كارگری را به گلوله می بندند، چنين اعمال ضد انسانی و سركوبگرانه ای نه ناشی از اعتماد به نفس سران رژيم اسلامی به حاكمت خويش، بلكه از ترس و وحشت آنها از جنبش رو به پيش و بنيان برافكن كارگری و ديگر جنبشهای اجتماعی‌ و انقلابی در سرتاسر ايران است.

اكنون كه جمهوری اسلامی درگير عظيم ترين بحران با جهان خارج و بخصوص كشورهای غربی است در عرصه داخلي نيز توسط مردم جان به لب رسيده به چالش بزرگ و سرنوشت ساز كشيده شده است. در چنين شرايطی به هر ميزان كه در مقابل جهان خارج عقب نشينی می كند به همان اندازه و بلكه بيشتر نيز در داخل كشور به مردم زجر كشيده ايران چنگ و دندان نشان می دهد و آنها را به بند و زنجير و يا ترور و سركوب می كشد. اگر احمدي نژاد در دانشگاه كلمبيا خوار و كنفت می شود در دانشگاه اميركبير بر روی دانشجويان عربده ميكشد و چاقو به دستانش دانشجويان را تهديد، دستگير و به زندان می برند. اگر در نشست سران كشورهای همجوار دريای خزر منابع طبيعي و نفت و گاز اين منطقه را ارزان فروش و در اختيار آنان قرار می دهد تا در حل معضل هسته ای روسيه به كمكش بشتابد در عرصه داخلی فشار بر سفره بی رونق توده های زحمتكش را افزايش داده و جامعه ايران را يك گام ديگر به سوی تحريم و جنگ نزديكتر می كند.

اكنون جمهوری اسلامی بيش از هر زمان ديگرى همچون بختك شومی برگردن مردم ايران سنگينی می كند. پايان دادن به ترور، سركوب، زندان، شكنجه و اعدام  و همچنين محاصره اقتصادی‌ و جلو گيری از جنگ ناخواسته ديگری بر مردم ايران، تنها با پايان دادن به حاكميت ضد انسانی اين رژيم ممكن است. اين امر خطير بدون آگاهی، سازمان دهی و مبارزه متحدانه و متشكل توده های‌ جان به لب رسيده ايران و در راس آنها جنبش كارگری كه فرزندان رزمنده آن همچون محمود صالحی، منصور اسانلو و مجيد حميدی در زندان و يا به گلوله بسته ميشوند ممكن نيست. دفاع از چنین رزمندگان و دیگر فعالین جنبش کارگری و جنبشهای اجتماعی عدالت خواهانه دیگر که تمام زندگی خود را وقف رهایی طبقه کارگر و مردم آزایخواه کرده اند وظیفه هر انسان آگاه و برابری طلب در داخل و خارج از کشور است.

19/اكتبر/2007

October 18, 2007

علی جوادی:حقیقت دستکاری شده!

حقیقت دستکاری شده!

یک نقطه قوت کمونیسم کارگری پایبندی به حقیقت است. نه نیمی از آن. نه گوشه و یا بخشی از آن. تمام حقیقت! اما این ویژگی کمونیسم کارگری در نزد رهبری حککا که از منصور حکمت "عبور کرده" است حاشیه ای و به پدیده ای دلبخواهی تبدیل شده است. حقیقت "دستکاری" میشود تا سیاستهای جدید این حزب به رهبری آسنگران - تقوایی - صابر توجیه شود. پاسخ حمید تقوایی در مورد "پوپولیستی" نامیده شدن برخی مواضع ایشان یک نمونه گویا در این راستا است. استٽنا نیست. قاعده است. در این نوشته به ادعاهای حمید تقوایی در برخورد به حزب اتحاد کمونیسم کارگری، به حقیقت بحٽ سلبی – اٽباتی منصور حکمت و همچنین تفاوت وظایف کمونیستها در دوران انقلابی و دوران متعارف میپردازم.

ادعاهای کاذب

حمید تقوایی لیدر حککا در نشریه انترناسیونال شماره ۲۱۲ با "شجاعت قابل ستایشی" میگوید: "رفقای فراکسیون سابق هم که اخیرا از حزب ما جدا شده اند و حزب خودشان را ساخته اند، آنها هم اعلام میکنند که  سوسیالیسم سم است و لااقل تبلیغ توده ای و وسیع سوسیالیسم سم است و باید از آن احتراز کرد."

واقعا باور نکردنی است. ظاهرا ایشان حتی لازم ندیده اند که به سند و یا متنی که این "تزهای" پایه ای که موجودیت یک نیروی کمونیستی را تعیین میکند، را ابتدا نقل و سپس نقد کنند. بعلاوه باید از ایشان پرسید که کدام سازمانی را میتوانند معرفی کنند که خود را سوسیالیست بنامد، اما در عین حال اعلام کند که "سوسیالیسم سم است"!؟ کدام سازمان "سوسیالیستی" را ایشان سراغ دارند که رسما "اعلام" کرده باشد "تبلیغ توده ای و وسیع سوسیالیسم سم است" و در عین حال خود را سوسیالیست بداند؟ چه لزومی دارد؟ حتی هیچ نیروی بورژوا – سوسیالیستی هم چنین ادعای زمخت و مبتذلی در مورد مطلوبیت و جایگاه سوسیالیسم نخواهند کرد. مسلما برخی مدعی "زودرس" بودن سوسیالیسم هستند، برخی تحولات لازم برای رسیدن به سوسیالیسم را "مرحله بندی" میکنند. اما هیچ انسان عاقلی با حداقلی از شعور سیاسی دچار چنین مهمل گویی نخواهد شد.

اما اجازه دهید که از حزبم دفاع کنم؟! تا آنجا که به حزب اتحاد کمونیسم کارگری بر میگردد یک اطلاعیه حزب اتحاد کمونیسم کارگری نیست که شعار "زنده باد جمهوری سوسیالیستی" در آن تبلیغ نشده باشد. یک شماره نشریه "برای یک دنیای بهتر" نیست که با فانت ۲۴ شعار "زنده باد جمهوری سوسیالیستی" یا "آزادی، برابری، حکومت کارگری" در آن دیده نشود. یک شماره برنامه تلویزیونی "برای یک دنیای بهتر" نیست که با اعلام "توده ای" جمهوری سوسیالیستی و تلاش ما برای برپایی جامعه ای سوسیالیستی آغاز نشده باشد. بعلاوه تا آنجا که به اسناد حزبی برمیگردد ما در بیانیه اولین کنفرانس حزب اتحاد کمونیسم کارگری با قاطعیت و روشنی اعلام کرده ایم که: "پيروزى کمونيسم کارگرى و رهايى مردم در جدال تاريخساز کنونى در ايران قبل از هر چيز منوط به اين است که اولا، طبقه کارگر بعنوان يک نيروى مستقل و تحت پرچم سوسياليستى خود پا به ميدان مبارزه بر سر قدرت سياسى بگذارد، ... و ثالٽا، توده وسيع مردمى که عليه رژيم اسلامى بپاخاسته اند به سوسياليسم و جمهورى سوسياليستى بعنوان يک آلترناتيو سياسى و اجتماعى واقعبينانه و قابل تحقق بنگرند. تحقق اين ملزومات وظيفه حياتى احزاب کمونيسم کارگرى است. حزب اتحاد کمونيسم کارگرى بايد با ایجاد حزب سياسى کارگران به رهبر انقلاب مردم بدل شود.... حزب اتحاد کمونیسم کارگرى در تحولات جارى ايران براى يک پيروزى تمام عيار سوسياليستى، براى تحقق آزادى، برابرى، حکومت کارگرى و براى برقرارى فورى يک جمهورى سوسياليستى مبارزه ميکند."

بحٽ "احتراز" از تبلیغ سوسیالیسم، بحٽ "سوسیالیسم سم است"، فقط یک اتهام واهی و پوچ است. سئوال این است که چرا حمید تقوایی این چنین آگاهانه نظرات ما را تحریف میکند؟ چه منفعت غیر کمونیستی ای این تحریف را موجه میکند؟

 

چه چیزی "سم" است؟

"سوسیالیسم سم" است اتهامی است که رهبری حککا میکوشد تا با پرتاب آن به طرف ما تئوریهای پوپولیستی و راست خود را لاپوشانی کند. اما حقیقت چیست؟ بحٽ "سم" بحٽی است که منصور حکمت در آخرین تزها و متدولوژی خود در زمینه چگونگی کسب رهبری جنبش توده های مردم برای سرنگونی رژیم اسلامی مطرح کرد. یکبار دیگر بمنظور رفع هر گونه شبهه عامدانه تولید شده ای این سخنان را نقل میکنیم. منصور حکمت با تاکید گفته است: "به جاى مرگ بر جمهورى اسلامى بگوئيم چه نظامى را جايگزين جمهورى اسلامى ميکنيم؟ اين کار سَمّ است. سم است این كار٬ تأکيد ميکنم سَمّ است! اگر ميخواهيد مردم از شما فاصله بگيرند برويد به جاى مرگ بر جمهورى اسلامى بگوئيد چه ميخواهيد به جاى جمهورى اسلامى بگذاريد." این عین ملاحظات منصور حکمت است. حال باید از رهبری حکک پرسید آیا منصور حکمت هم از سوسیالیسم "رویگردان" شده بود؟ آیا منصور حکمت هم معتقد بود سوسیالیسم "سم" است؟ آیا منصور حکمت هم معتقد بود که "تبلیغ وسیع و توده ای سوسیالیسم سم است؟" موضع منصور حکمت و تاکید ما بر این مباحٽ کاملا روشن است. ما در پلنوم ۲۷ حککا در مقابل تلاش رهبری حزب برای تغییر ریل خط تا کنونی حزب ایستادیم. تلاش کردیم مانع "عبور" این خط از سیاستهای تاکنونی کمونیسم کارگری در رابطه با مساله تامین رهبری کمونیستی بر جنبش سرنگونی شویم. متاسفانه با روشهایی که "جدل آنلاین" نمونه بارز آن است، به جدال با ما برخاستند. و باید اذعان کنم که نهایتا موفق هم شدند. موفق شدند بخشی از سنت و تاریخ درخشان حککا را دفن کنند.

از نقطه نظر منصور حکمت آنچه که "سم" است تبلیغ و ترویج و سازماندهی سوسیالیستی نیست. جایگزین کردن آلترناتیو اٽباتی ما کمونیستها به جای "مرگ بر جمهوری اسلامی" در دوران انقلابی، در دورانی که مساله تغییر قدرت سیاسی در دستور جامعه قرار گرفته است، "سم" است. برخی از استنتاجات ناشی از خط حمید تقوایی "سم" است.

اهمیت و جایگاه بحٽ سلبی - اٽباتی

بحٽ سلبی – اٽباتی و استنتاجات ناشی از آن یکی از حیاتی ترین حلقه های مبحٽ "حزب و قدرت سیاسی" توسط منصور حکمت است. و هر وجدان حقیقت جویی حتی اگر یکبار به مباحٽ سلبی – اٽباتی منصور حکمت مراجعه کرده باشد، علیرغم تعابیر حمید تقوایی اذعان خواهد کرد که بحٽ "سم" بحٽی در ارتباط با کمرنگ کردن هویت کمونیستی و یا تبلیغ کمونیستی توسط منصور حکمت نیست. بحٽی در مورد کم کردن حجم تبلیغ سوسیالیستی و کمونیستی در جامعه نیست. مساله به روشنی بر سر مکانیسم رهبری در یک جنبش سلبی در دوره های انقلابی است. بحٽی بر سر کسب رهبری جنبشی است که نیروهای مختلف جامعه، هم راست و هم چپ، در صدند تا هژمونی خود را بر آن تٽبیت کنند. مساله بر سر چگونگی کسب رهبری جنبش سرنگونی طلبانه توده های مردم است. مسلما ما به مٽابه جریانی کمونیستی موظفیم که در هر شرایط و هر دوره ای اهداف و سیاستهای کمونیستی و نقد سوسیالیستی خود را وسیعا تبلیغ کنیم و به درون جامعه ببریم. تبلیغ و ترویج و سازماندهی سوسیالیستی امری تعطیل پذیر نیست. دائمی و همیشگی است. ما موظفیم جنبش "اٽباتى" خودمان را همواره و در هر سطحی گسترش دهیم. این وظیفه هویتی و خدشه ناپذیر هر جریان کمونیستی است. نتیجتا مساله بر سر نفس و یا میزان تبلیغ سوسیالیستی نیست. بلکه بر سر وظایف ویژه یک نیروی کمونیستی در دوران انقلابی است. سئوال این است که یک نیروی کمونیستی – کارگری چگونه میتواند رهبری جنبشی را که بمراتب گسترده تر و بمراتب وسیع تر از جنبش "اٽباتی" کمونیسم کارگری در جامعه است، را در دست بگیرد؟

منصور حکمت در این زمینه میگوید "من تمام بحث رفیق حميد تقوائى را تا جائی که جنبش ما را به مردم معرفى ميکند و به عمق طبقه ميبرد و به يک جنبش قابل اعتنا در جامعه تبديل ميکند، قبول دارم ولى در مکانيسم انقلاب و در دوره انقلابى و در دوره "نه" گفتن مردم، ما بايد نماينده "نه" باشيم و هر نوع تلاش براى آرى گفتن، اثباتى تشريح کردن، به نظر من جنبش بالقوه عظيمى را که ميتواند پشت ما بيايد، را تجزيه ميکند." و خط مشی سیاسی حمید تقوایی علیرغم نیت اش دقیقا همین کار را میکند. کارنامه این خط در دوره اخیر در عین حال نشاندهنده این "تجزیه" کردن نیرویی است که میتوانست به دور حزب کمونیست کارگری بسیج شود.

منصور حکمت در ادامه تزهای حزب و قدرت سیاسی خود بر چگونگی تامین رهبری کمونیستی در جنبش سرنگونی انگشت گذاشت. پیچیدگی ها و مخاطرات این راه را نشان داد. کلمه "سم" را دقیقا بمنظور تاکید بر تخطی از آن بکار برد. منصور حکمت بحٽ "سم" را در مقابل استنتاجات ناشی از خط حمید تقوایی بکار برد. متاسفانه حمید تقوایی مدتی است که همان خط مورد نقد منصور حکمت را، همان "سم" را، در دستور حکک قرار داده است. خطی که ما در پلنوم ۲۷ به مقابله با آن پرداختیم. ما تاکید کردیم که بلشویکها در روسیه با شعار "زنده باد حکومت کارگری" یا "زنده باد جمهوری سوسیالیستی" به رهبر اعتراضات طبقه کارگر و بخشهایی از جامعه تبدیل نشدند. هویتشان برای جامعه معرفه بود. موجودیت کمونیستی شان مفروض بود. شعار نه به جنگ، شعار نه به فقر و فلاکت و قحطی، بلشویکها را در راس اعتراضات کارگری و شوراها قرار داد. از این رو مساله بر سر رابطه عملی و نقش یک جنبش "اٽباتی" در یک جنبش "سلبی" است. و نه بر سر نفی موجودیت یک جنبش اٽباتی.

مساله این است که تنها راهی که کمونیسم کارگری میتواند در راس جنبش سرنگونی توده های مردم قرار گیرد این است که به رهبر "نه" مردم تبدیل شود. به نماینده "نه" مردم به حکومت اسلامی، به اسلام، به زن ستیزی، به فقر، به استبداد، و نابرابری در جامعه تبدیل شود. راه واقعی دیگری نیست. راه های دیگر نه تنها واقعی نیستند، بلکه عمیقا پوپولیستی و بیراهه هستند.

منصور حکمت در قبال این نگرش پوپولیستی حمید تقوایی میگوید: "هنر رهبرى حزب کمونيست کارگرى بايد اين باشد که اين پرچم سلبى را نمايندگى کند. اينجاست که شعارهاى ريشه‌اى ما مثل "برابرى مطلق زن و مرد، بدون هيچ ارفاقى"، اين سلبى است! من هيچ تبعيضى را قبول نميکنم! هيچ اسلامى را قبول نميکنم! هيچ حجابى را قبول نميکنم و هيچ فقرى را قبول نميکنم! اينها سلبى بودن حرکت تو هستند، که جمهورى اسلامى را در هيچ شکل آن قبول نميکند. اين خصلت سلبى جنبش ما است که اجازه ميدهد توده‌ها بيايند جلو. توده‌ها همه‌شان با هم سوسياليست نميشوند، با شعارهاى اثباتى ما بقالها سوسياليست نميشوند، با شعارهاى اثباتى ما کارمندها سوسياليست نميشوند، با شعارهاى اثباتى ما مهندسها سوسياليست نميشوند٬ به احتمال قوى بيشتر کارگران سوسياليست نميشوند. جنبش اثباتى ما خيلى جنبش کوچکترى است از آن جنبشى که ميتوانيم به شيوه سلبى رهبرى کنيم و قدرت را با آن بگيريم. بحث من اين است، بحث هژمونى اينجاست."   

اما حمید تقوایی بر این باور است که با گسترش تبلیغات سوسیالیستی خود میتواند جامعه را سوسیالیست کند. بقال ها و مهندس ها و کارمند ها را علیرغم منافع طبقاتیشان میخواهد با ترویج سوسیالیست کند. معتقد است که با ترویج اکٽریت عظیم جامعه را متقاعد میکنیم که سوسیالیست شوند و ما به این ترتیب در راس تحولات جامعه قرار میگیریم؟! در این متدولوژی انقلاب کارگری در انتهای راه تبلیغ و ترویج گسترده کمونیستی قرار دارد. انقلاب کارگری زمانی بوقوع می پیوندد که تبلیغات کمونیستی به حدی در جامعه رسیده باشد که جامعه "اشباع" و یا "متقاعد" شده باشد. این یک نگرش غیر ماتریالیستی به یک پدیده عینی، به انقلاب کارگری، است. انقلاب یک پدیده عینی است. حاصل کشمکش عظیم طبقاتی در جامعه است. محصول تلاقی و تلاطم عظیم اجتماعی است. محصول تبلیغات نیست. انقلاب را نمیتوان با تبلیغات خلق کرد. انقلاب را نمیتوان خلق کرد. فقط میتوان سازماندهی و رهبری کرد. فقط میتوان موانع حرکت آن را از سر راه برداشت. بی جهت نیست که حککا امروز چیزی بیشتر از یک ماشین تبلیغاتی نیست. آنهم نه تبلیغات جاندار و دندان گیر و با ویتامین کمونیستی! بلکه تبلیغات رقیق شده، سکولار و پوپولیستی! این متد در بهترین حالت از درک ضروریات ویژه و حیاتی دوره انقلابی عاجز است. در بهترین حالت نسخه ای برای ادامه کار روتین کمونیستی در جامعه است. منصور حکمت در نقد این متد پوپولیستی میگوید: "من فکر مى‌کنم اگر متدولوژى دوره آگاهگرى و جنبش سازى دارد ميرود به رهبرى انقلاب، بايد همراه با آن متد و شيوه نگاه کردن خود را تغيير بدهد، بايد برود پاى سلب. و اين اتفاقا هیچ نشانه کمتر سوسياليست بودن نيست. علامت کسانى است که ميخواهند همه مردم را بياورند پشت سر خودشان حتى وقتى ميدانند که آدم را نميشود با سوسياليسم مجاب کرد. من چه جورى طرف را با سوسياليسم مجاب کنم، منفعتش اقتضا نميکند! حالا اگر امروز هم گفت آرى، فردا ميزند زيرش، ولى با موج "نه" گفتن به جمهورى اسلامى ميخواهد بيايد. در نتيجه اين متدولوژى من تفاوت دارد."

اما شاید در پاسخ ما بگویند که سوسیالیسم ما "سلبی" است. ما "اٽباتا" سوسیالیسم را تبلیغ و ترویج نمیکنیم. در این زمینه چه باید گفت؟ در این که سوسیالیسم یک پدیده "سلبی" است، تردیدی نیست. انقلاب سوسیالیستی یک انقلاب سلبی برای نفی کار مزدی و استٽمار و ریشه کن کردن نابرابری و اختلاف طبقاتی در جامعه است. اما مساله نه بر سر خصلت سلبی حرکت سوسیالیستی در جامعه بلکه بر سر رهبری جنبشی است که بسیار فراتر از جنبش کمونیسم کارگری است. مساله بر سر کسب هژمونی جنبش سرنگونی طلبانه توده های مردم است. مساله بر سر تبدیل شدن به نیرویی است که مورد انتخاب مردم قرار بگیرد. مردم در شرایطی به آلترناتیو اٽباتی کمونیسم کارگری "آری" خواهند گفت که ابتدا این نیرو را بعنوان "رهبر" اعتراضات سرنگونی طلبانه پذیرفته باشند. تنها زمانیکه کمونیسم کارگری به رهبر جامعه برای سرنگونی رژیم اسلامی تبدیل شده باشد، زمانیکه مردم در سیمای کمونیسم کارگری نیرویی قابل اعتماد و اطمینان برای بزیر کشیدن رژیم اسلامی را مشاهده کنند، از ما آلترناتیو "اٽباتی" ما را خواهند پذیرفت. تمام ظرافت و پیچیدگی مساله اینجاست. تمام اهمیت مساله اینجاست که تنها راه واقعی تبدیل آلترناتیو سوسیالیستی به آلترناتیو طبقه کارگر وبخشهایی از جامعه این است که ابتدا به رهبر و نماینده "نه" مردم تبدیل شویم. راه دیگری نیست. به قول منصور حکمت مساله این است که "اگر بنا باشد متدولوژى و تعيين تاکتيک ما، روش دخالت ما در دوره انقلابى را واگذار کنيم به اين حرف حقيقى هميشگى مان که مردم بايد بدانند ما چه ميگوئيم و بدانند به جاى جمهورى اسلامى چه ميخواهيم بياوريم، ((این كار نادرست است)). مردم بايد بدانند و بيشترين پروپاگاند را مبناى کار خود قرار بدهيم، من هيچ منکرش نيستم و ناراحت هم نيستم که راديو ما شعار اثباتى داده است و غيره، ولى تفاوت بخشى از حزب که پروپاگاند ميکند و دائما تبليغات ميکند و ميگويد کيست، با بخشى از حزب که وظيفه دارد اين جنبش را در اين دو سال معين به يک پيروزى سياسى و نظامى برساند٬ نبايد قاطى بشود."  

اما خط حمید تقوایی دقیقا همین نسخه عدم موفقیت کمونیسم کارگری را در دستور حککا قرار داده است. ایشان مدعی است که با خط "اٽباتی" سوسیالیستی میتوان رهبر جنبش "سلبی" توده های مردم شد؟! نتیجه و پراتیک سیاسی این خط کاملا روشن است. بر خلاف ادعاها، این خط منجر به تقویت موقعیت کمونیسم کارگری در جامعه نخواهد شد و نشده است. برعکس این خط عاملی در ایزوله کردن کمونیسم کارگری در این جنبش است. عاملی برای فاصله گرفتن مردم از جنبش ما است. این خط اتفاقا آن بخش از کار کمونیستی را که "وظیفه دارد این جنبش را در این دو سال معین به یک پیروزی سیاسی و نظامی برساند"، از یاد میبرد. و این نسخه ای برای عدم پیروزی است. این گوشه ای از جوهر پوپولیسم خط حمید تقوایی است. در واقع پوپولیسم حمید تقوایی خود را از یک طرف در ادغام این دو وظیفه متفاوت کمونیسم کارگری و از طرف دیگر در این باور نشان میدهد که گویا اقشار غیر پرولتری را میتوان با ترویج مطلوبیت و ضرورت سوسیالیسم، علیرغم منافع طبقاتی شان، سوسیالیست کرد.

اما شاید کسی از سر خوش نیتی بپرسد که خوب چه ایرادی دارد، تبلیغ سوسیالیستی که بد نیست؟ دقیقا! تبلیغ و نقد سوسیالیستی بهیچ وجه بد نیست. بلکه ضروری است. حیاتی است. رها کننده است. من عمیقا معتقدم که ما باید بمراتب میزان نقد سوسیالیستی خود را در جامعه افزایش دهیم. هیچ عرصه ای از زندگی و مناسبات اجتماعی بورژوایی نباید از گزند نقد سوسیالیستی مصون باشد. اما مساله بر سر این جنبه از کار ما نیست. مساله بر سر وظایف ویژه کمونیسم کارگری در دوران انقلابی و چگونگی کسب رهبری جنبش توده های مردم برای سرنگونی وتصرف همه جانبه قدرت سیاسی است. این آن عرصه ای است که حمید تقوایی علیرغم ادعاها خالی میگذارد. "سمی" که منصور حکمت در زمینه کارکرد خط حمید تقوایی اشاره میکرد دقیقا در همین رابطه است.

ما عمری برای دگرگون کردن جامعه بورژوایی با تمام تناقضات و شکافها و مصائبش تلاش کرده ایم.  علیرغم مقاومت های سرسختانه سنت چپ رادیکال توانسته ایم کمونیسم کارگری را در "قسمت گود استخر"، جایی که سرنوشت جامعه رقم میخورد، قرار دهیم. اما درست در چنین موقعیتی، در شرایطی که باید کمونیسم را به رهبر توده های سرنگونی طلب تبدیل کرد، حمید تقوایی میکوشد ما را به عقب برگرداند. میکوشد ما را به "دامن گرم مادر"، آنجائیکه همه چیز بوی آشنایی دارد، برگرداند. معنای واقعی و عملی تئوریهای حمید تقوایی تاکید بیشتر بر سوسیالیسم نیست. تلاش بیشتر برای حاشیه ای کردن کمونیسم کارگری در یک جدال عمیق و همه جانبه است.

سوسیالیسم یا پوپولیسم : گوشه ای از اختلاف ما

یک رکن اساسی اختلافات ما با خط حاکم بر این حزب پوپولیسم حمید تقوایی است. حمید تقوایی بیهوده تلاش میکند که تفاوت خود را با ما بر سر تاکید ایشان بر تبلیغ توده ای سوسیالیسم در جامعه و مطلوبیت سوسیالیسم بیان و فورموله کند. این ادعا ذره ای از حقیقت را در بر ندارد. اتفاقا اگر قرار باشد میزان نقد سوسیالیستی نیرویی اندازه گرفته شود، خط تبلیغاتی حمید تقوایی از این بابت به شدت کم می آورد. ادعاهای ایشان اتفاقا تلاشی برای پوشاندن کمرنگ شدن نقد سوسیالیستی توسط این نیرو در جنبشهای اجتماعی است. راه دوری نباید رفت. نیرویی که هویت کمونیستی بخش عظیمی از کادرهای خودش را در جنبش "اکس مسلم" تحلیل برده است، نیرویی که بجای اینکه پرچمدار تبدیل مسلمان به آته ایست شود، خود در عوض بر روی هویت کمونیستی بسیاری از کادرهای خود خط کشیده و آنها را اکس مسلم کرده است، نمیتواند مدعی پرچمدار نقد سوسیالیستی در جامعه باشد. نیرویی که درحال تبدیل حککا به یک جریان صرفا سکولار است، نمیتواند مدعی واقعی رهبری سوسیالیستی در جنبشهای اجتماعی باشد. نیرویی که در جنبش کارگری عملا به دنبال خط سندیکالیستی روانه است، رهبری سندیکا (منصور اصانلو) را رهبر جنبش مردم برای سرنگونی قلمداد میکند، نمیتواند مدعی نقد سوسیالیستی شود و خود را نماینده گرایش رادیکال – سوسیالیستی در جنبش کارگری بداند. نیرویی که در تقابل دو قطب تروریستی در سطح جهان به سوی یک قطب متمایل شده است، تحریم و جنگ را باعٽ جاری شدن نارضایتی مردم و بهبود موقعیت کمونیسم کارگری میداند، نمیتواند نماینده یک پرچم سوسیالیستی در جامعه باشد. نیرویی که لیدرش میگوید بجای حمله نظامی از ما دفاع کنید، نمیتواند مدعی خط سوسیالیستی باشد. حزبی که پراتیک روزمره اش مبتنی بر سیاست "هر که با ما نیست بر ماست" نمیتواند ظرف در برگیرنده رهبران رادیکال- سوسیالیست جنبشهای اجتماعی در جامعه باشد. نیرویی که در مقابل تبدیل حزب کمونیست کارگری به حزب "سازمانده – رهبر" با چنگ و دندان مقاومت کرد، نمیتواند هژمونی کمونیستی را در جنبش سرنگونی تامین کند. کسی از ایشان نخواهد پذیرفت که دعوای ایشان با ما بر سر سوسیالیسم است.

در پایان باید گفت که ادعاها و اتهامات پوچ حمید تقوایی روی دیگر دوری از سیاست کمونیستی در تبدیل شدن به رهبر جنبش توده های مردم برای سرنگونی، تصرف قدرت سیاسی و استقرار فوری سوسیالیسم است. واقعیت این است که خط حمید تقوایی فاقد توانایی و ظرفیت لازم برای تبدیل شدن به یک جریان سازمانده و رهبر سوسیالیستی اجتماعی در جامعه است. از این رو است که این خط در مواجهه با نقد کمونیستی ناچار میشود، تحریف کند. ناچار میشود اتهام بزند. ناچار میشود حقیقت را دستکاری کند. برای ما این دگردیسی رهبری کنونی حککا مایه تاسف عمیق است. ما آرزوهای کمونیستی والایی برای حزب کمونیست کارگری داشتیم. آیا دیر شده است؟ من هنوز تماما قطع امید نکرده ام! هنوز سنت کمونیسم کارگری منصور حکمت در این حزب موجود و زنده است. شاید در انتهای تونل نوری باشد!؟

علی جوادی

 

 

 

 

نقدی بر نقطه نظرات پوپولیستی حمید تقوایی

امیر جواهری لنگرودی:درسهای اعتصاب

با هم به کلاس درس، نیشکرهفت تپه برویم!

بيانيه درباره‌ی سياست بين‌المللی جنبش‌کارگری ايران

رشد و تحول چشم‌گير جنبش‌کارگری ايران در سه سال گذشته بسيار سريع‌تر از آن‌چه تصور می‌رفت با خود سؤالاتی تعيين‌کننده را طرح کرد. جنبش‌کارگری ايران به‌طورکلی و فعالين سوسياليست آن به‌طور ويژه در تناقضی واقعی قرار گرفته‌اند. از يک‌سو هنوز بين انکشاف جنبش کارگری ايران و دست‌يابی آن به‌تشکل‌های توده‌ای وسيع، نيرومند و بانفوذ فاصله‌ای زياد وجود دارد؛ از سوی ديگر اين جنبش در همين مراحل اوليه رشد خويش با سؤال اساسی تبيين موقعيت خود درسطح بين‌المللی و اتخاذ سياست در اين زمينه روبرو شده است.
مبارزات تاکنونی کارگران در ايران حتی آن‌جاکه اشکال اعتصاب و اعتراضاتِ متنوعِ مبارزاتی برای دست‌يابی به‌خواسته‌های فوری را پشت‌ِسر گذاشته و ايجاد تشکل مستقل خود را هدف قرار داده است، تا لحظه‌ی حاضر ـ‌اساساً‌ـ قرين موفقيت نبوده است. گرچه طبقه‌کارگر ايران در اين دوران توانست ابعاد محفلی و کوچک سازمانی را پشت‌ِسر گذاشته و در سطح اجتماعی ظاهر شود، اما هنوز (با سنديکای واحد) تنها يک تشکل توده‌ای خود را ايجاد کرده است. اين سنديکا نيز امروز از هرسو مورد تهديد است و درگيرِ نبردی است بر سر بودن يا نبودن.
اين وضعيت عمومی جنبش کارگری ايران است. هيچ جمع، محفل، گرايش و گروهی در جنبش مستقل کارگری ايران وجود ندارد که امروز بتواند ادعای مقابله موفقيت‌آميز با اين شرايط را داشته باشد. حتی سنديکای واحد نيز، علی‌رغم دست‌آوردهای بزرگ و غيرقابل انکار تاريخیِ خويش، هنوز تا دست‌يابی به‌موقعيتی مستحکم فاصله دارد. اين مصاف سنگينی است که بيش‌ترين تلاش‌های طبقه‌کارگر در ايران را ضروری می‌سازد. و دقيقاً سنگينی همين مصاف خود دليل مضاعفی است براهميت امروز حمايت بين‌المللی از جنبش کارگری ايران.
امروز اين سؤال با تمام ابعاد خود درمقابل جنبش‌کارگری ايران به‌طورکلی و در مقابل فعالين سوسياليست آن به‌طور مشخص ظاهر شده است‌که متحد کدام است و دشمن کيست؟ مادام‌که سازمان‌يابی جنبش‌کارگری ايران ابعاد نطفه‌ای و محفلی خود را پشت‌ِسر نگذاشته بود، اين سؤال هنوز معنای عملی نداشت. اما به‌محض اين‌که جنبش به‌مرحله‌ای از نفوذ اجتماعی رسيد، که ديگر انکار آن برای دشمنان‌اش امکان‌پذير نيست، آن‌گاه همان سؤال يک‌بار ديگر با قدرت تمام خود را طرح می‌کند؛ و البته اين‌بار با معانی عملی کاملاً متفاوت. پاسخی‌که تا ديروز راهنمای عمل بود يک‌باره ديگر ناکافی به‌نظر می‌رسد. برای بسياری، تازه با روشن شدن ابعاد و نتايج متفاوت چنين پاسخ‌هايی است‌که معنای واقعی جهت‌گيری‌ها روشن می‌شود و آن‌چه تا ديروز و در عرصه‌ی نظری برای عده‌ای درست به‌نظر می‌رسيد، يک‌باره تبديل به‌نادرست می‌شود و آن‌چه برای عده‌ای ديگر نادرست بود، يک‌باره اهميت می‌يابد.
اين وضعيت حاصل شرايط ويژه و دشواری است‌که طبقه‌کارگر ايران در آن قرار گرفته است. مبارزه‌ی کارگران برای دست‌يابی به‌تشکل مستقل خود با نيروی متحد دولت و طبقه‌ی سرمايه‌دار ايران روبروست. در اين جنگ نابرابر قوای متحد دولت و همه‌ی ابزارهای سرکوب‌گر آن، از قوه قضائيه تا زندان و ارتش و پليس و سپاه و ديوانسالاری انگلی‌اش، دست در دست صاحبان سرمايه؛ از صنايع به‌اصطلاح ملی و مستقل گرفته تا تجارت و غيره، به‌پشتوانه همه‌ی مبلغان، فيلسوفان، اقتصاددانان، مورخان و ايدئولوگ‌های معمم و مکلای‌ش؛ از مذهبی و اصلاح‌طلب تا ليبرال و نوليبرال، «مدرنيست» و پُست مدرنيست در مقابل طبقه‌کارگری قرار گرفته‌اند که بر متن فلاکتی عمومی و مزمن ـ‌امروز‌ـ از کم‌ترين توان مقاومت در مقابل تعرضات جبهه‌ی سرمايه برخوردار است. اين يک جنگ فرسايشی و نابرابر است. در نابرابری اين جنگ همان بس‌که يک‌سوی اين نبرد برای کوچک‌ترين گام نيازمند بزرگ‌ترين فداکاری‌هاست و بهای ذره ذره‌ی پيشروی‌اش را با زندان و شکنجه و سرب و گلوله می‌پردازد؛ درحالی‌که سوی ديگر نبرد، جبهه‌ی سياه سرمايه، هنوز حتی نيازمند بسيج بخش مهمی از قوای خود نيست و با صرف نيرويی به‌مراتب ناچيز تا به‌امروز در پس‌راندن طبقه‌کارگر موفق بوده است.
اگر کارگران ايران تا امروز هزينه‌ای بس سنگين برای نجات خود از فلاکت کنونی و حرکت به‌سوی آينده‌ای انسانی برای خود و فرزندان‌شان پرداخته‌اند، در مقابلْ رژيم و صاحبان سرمايه کم‌ترين آسيب‌ها را از مقابله با کارگران ديده‌اند.
با همه‌ی اين‌ها جنبش‌کارگری ايران و فرزندان شريف طبقه‌کارگر توانسته‌اند مرزهای ممکن (اما فوق‌العاده دشوار) در اين نبرد نابرابر را پشتِ‌سر گذاشته و چشم‌اندازهايی ـ‌هر چند هنوز ضغيف‌ـ از آينده‌ای روشن‌تر را در مقابل چشمان توده‌ی وسيع‌تری از کارگران بگشايند.
دست‌يابی به‌اين موفقيت‌ها برمتن آن توازن قوایِ نابرابر به‌تنهايی و بدون حمايت‌های وسيع جهانی ـ‌اگر غيرممکن نبود‌ـ لااقل به‌مراتب دشوارتر از ‌امروز می‌شد. اين موفقيت‌ها به‌همراهی جنبش‌کارگری بين‌المللی به‌دست آمد و طبقه‌کارگر ايران توانست در مصاف نابرابر خود با قوای متحد سرمايه افق‌هايی دورتر از مرزهای کشوری را دريافته و در پهنه‌ی جهان به‌جستجوی متحدانی برای نبرد سنگين خود برخيزد.
تا پيش‌از وقايع يک سال اخير و تا پيش‌از آن‌که جنبش‌کارگری ايران از يک‌سو با اعتصاب کارگران اتوبوسرانی تهران در داخل کشور و از سوی ديگر با مبارزات پی‌گير فعالين عمدتاً سوسياليست در عرصه‌ی بين‌المللی مطرح شود، به‌نظر می‌رسيد که در ميان فعالين جنبش مستقل کارگری ايران توافقی نانوشته بر سر موقعيت بين‌المللی جنبش‌کارگری ايران و دوستان و متحدان آن وجود دارد. اما با تغيير توازن قوا ـ‌امروز‌ـ يکباره چنين می‌نمايد که نه تنها چنين توافق نانوشته‌ای وجود ندارد، بلکه خودِ همين موضوع می‌تواند سرمنشاءِ اختلافاتی عميق نيز باشد. سياستی‌که تا ديروز عملی می‌شد، ناگهان از هرسو با منتقدينی روبرو می‌شود که همان سياست‌ها را به‌مصاف می‌طلبند و دفاع آگاهانه‌ی همه‌ی فعالان و مدافعان جنبش مستقل کارگری از عمل تاکنونی خويش و جنبش‌کارگری را بيش‌از پيش ضروری می‌کند. اگر تا ديروز جلب حمايت يک اتحاديه اروپايی و تماس با نماينده‌ای از اين يا آن حزب پارلمانی امری بديهی به‌نظر می‌رسيد، امروز ديگر چنين  نيست. کسانی‌که تا ديروز چنين تلاش‌هايی را به‌سکوت برگزار می‌کردند، امروز به‌انتقاد از آن‌ها برمی‌خيزند و موافقين متزلزل ديروزی نيز امروز در صحت مبارزه‌ای‌که خود سال‌ها در آن درگير بوده‌اند، ترديد می‌کنند. همين امر تبيين مجددی از سياست بين‌المللی جنبش‌کارگری را ضروری می‌سازد.

اهميت اين مجادله بی‌ترديد از آن‌روست‌که طبقه‌کارگر ايران با بورژوازی‌ای روبروست‌که خود در تقابل با صف‌بندیِ مسلط در نظام سياسی بين‌المللی قرار دارد. اگر دولت ايران در «خانواده باصطلاح جهانی کشورهای دمکراتيک» و در وضعيتی مشابه تايلند و فيلی‌پين و مانند آن قرار داشت، چنين سؤالی هيچ‌گاه طرح نمی‌شد. چراکه خود شرايط پاسخ‌های آماده‌ای داشت. برای طبقه‌کارگر ايران و برای فعالين سوسياليست آن، اما چنين نيست. جنبش‌کارگری ايران برمتن شرايطی ويژه و در کشوری شکل می‌گيرد که به‌يکی از کانون‌های اصلی سياست جهانی تبديل شده است. دوستی و دشمنی با رژيم ايران و دولت آن می‌تواند درعرصه‌ی جهانی به‌انزوا يا محبوبيت رژيم‌ها يا دولت‌ها منجر شود. دامنه‌ی تقابل بين غرب و دمکراسی غربی به‌سرکردگی آمريکا با رژيم اسلامی به‌مراتب از ابعاد و عمق يک درگيری ساده بين دو يا چند دولت فراتر می‌رود. از جهاتی معين، اين درگيری حتی خصمانه‌تر از مواردی است‌که دو دولت به‌دليل جهت‌گيری‌های طبقاتی و اجتماعی متفاوت (مانند کوبا و آمريکا) در مقابل يکديگر قرار می‌گيرند. جدال بين ايران و غرب به‌طور کلی و با آمريکا به‌ويژه حامل مجموعه‌ای از غامض‌ترين و پيچيده‌ترين تضادهاست که حل هيچ‌کدام از آن‌ها به‌تنهايی هنوز به‌معنای پايان اين جدال نيست. جدال بين ايران و غرب جدالی است بر سر جغرافيای سياسی منطقه خاورميانه و نقش و نقشه‌ی آتیِ هريک از بازی‌گران منطقه‌ای و جهانی در آن.
برای طبقه‌کارگر ايران اين وضعيتی است پيچيده. طبقه‌کارگر از يک‌سو با رژيم و طبقه‌ای درگير است که به‌مثابه‌ی سازمان‌دهنده‌ی يکی از هارترين اشکال بردگی مزدی، همه و هرگونه مؤلفه‌ی اجتماعی‌ـ‌تاريخی در تعيين سطح مزد و معاش کارگران را حذف کرده و اکثريت سنگينی از مزدبگيران را در معرض نابودی فيزيکی قرار داده است؛ و از طرف ديگر در سطح جهانی ـ‌همين رژيم‌ـ در جدالی درون‌طبقاتی، مقابل آن‌هايی به‌صف‌آرايی پرداخته است‌که مبلغين و مدافعان همان نظام جهانی بردگی مزدی را تشکيل می‌دهند. همه‌ی اين‌ها برمتن شرايط ضعف عمومی جنبش سوسياليستی بين‌المللی و فقدان يک صف متحد و مؤثر سوسياليستی از کارگران جهان اهميتی مضاغف می‌يابند. در عرصه‌ی جهانی اين جنبش سوسياليستی کارگران نيست که نيروی اصلی و يا حتی مؤثر در جنبش‌کارگری را شکل می‌دهد.
در يک‌سوی جنبش‌کارگریِ بين‌الملی اتحاديه‌ها و «مجموعه‌ی تشکل‌های آزاد بين‌المللی» (ITUC) قرار دارند که علی‌رغم تمايزات موجود در ميان‌شان اساساً بر بستر رفرميسم قرار داشته و در چهارچوب‌های حفظ نظام موجود مبارزه می‌کنند. خاستگاه اين اتحاديه‌ها هرچه باشد، آن‌ها به‌بستر اصلی جنبش‌کارگری در کُل غرب و به‌تأسی از آن در يک سلسله از ديگر کشورها تبديل شده‌اند. در ميان اين مجموعه‌ی گسترده و در لايه‌ها و سطوح مختلف آن از فعالين سوسياليست و کمونيست و چپِ صديق و هم‌چنين اتحاديه‌های متمايل به چپْ از نوع «سی جيله» ايتاليا و «ث ژت» فرانسه گرفته، تا اتحاديه‌های دمکرات مسيحی و دست راستی قرار دارند؛ و در منتهی‌اليه راستِ اين صف‌بندیِ جهانی آن دسته از اتحاديه‌ها و جريانات وابسته به‌آن‌ها قرار دارند که در سياست بين‌المللی بيش‌از هرچيز مجری منويات بورژوازی خودی و دولت مربوطه‌شان هستند. بارزترين نمونه‌ی اين‌گونه اتحاديه‌ها را می‌توان در «ای اف ال ـ سی آی او» آمريکا و «مرکز هم‌بستگی» وابسته به‌آن مشاهده کرد.
در جانب ديگر اين صف‌بندیِ جهانی نيز مجموعه‌ای از اتحاديه‌های برآمده از سنت رقيبِ غرب قرار گرفته‌اند که اساساً اتحاديه‌های سرکوب‌گر بلوک شرق سابق را دربرمی‌گيرند. برخلاف صف‌بندی اتحاديه‌های آزاد (ITUC) که برجهت‌گيریِ پذيرش دمکراسی پارلمانی بنا شده و در همان چهارچوب نيز موفق به‌کسب رفرم‌های معينی شده‌اند، صفوف اتحاديه‌های درون «کنفدراسيون جهانی اتحاديه‌های کارگری» (WFTU) همواره به‌مثابه ابزاری درجهت تشديد استثمار طبقه‌کارگر عمل کرده‌اند. وجود معدودی از اتحاديه‌های دارای جهت‌گيری سوسياليستی در ميان اين کنفدراسيون تغييری در اين واقعيت نمی‌دهد.
اين صف‌بندی جهانی و فقدان يک بين‌المللِ سوسياليستی کارگران باعث شده است‌که روابط بين‌المللی طبقه‌کارگر تحت‌الشعاع عواملی غير از اصل هم‌بستگیِ طبقاتی و جهانی کارگران قرار بگيرد. در کنار انگيزه‌های طبقاتی اصيلِ عواملی ازقبيل حفظ موقعيت برتر برای کارگران کشور خودی (از طريق تقويت موضع بورژوازی خودی در بازار جهانی)، و سرانجام جدال‌های سياسی و ايدئولوژيک نوع جنگ سردی؛ امر هم‌بستگی بين‌المللی کارگران را از يک امر روشن و بديهی طبقاتی به‌عرصه‌ی پيچيده‌ای از معادلات و محاسبات تبديل کرده‌اند. اين التقاط منافع طبقه‌کارگر با منافع غيرکارگری، در هردو سوی اين صف‌بندی‌ اصلیِ جهانی عمل می‌کند؛ و همين نيز، تشخيص و تمايز بين همه‌ی عوامل مؤثر، و هم‌چنين آگاهیِ دقيق نسبت به‌آن‌ها را به‌ضرورت عاجلِ تبيين سياستْ در جنبش کارگری تبديل می‌کند.
در مورد «کنفدراسيون جهانی کارگران» (WFTU) که از دل بلوک شرق درآمده است، تقدمِ منافع ايدئولوژيک سبب گرديده است که سبعانه‌ترين سرکوب‌ها و وحشيانه‌ترين اشکال استثمار طبقه‌کارگر در کشورهای «دوست» ناديده انگاشته شود. بيهوده نيست که اين اتحاديه‌ها تا به‌امروز مصرانه از هرگونه حمايتی از جنبش مستقل طبقه‌کارگر ايران خودداری کرده؛ و به‌جای آن، گرم‌ترين مناسبات را با رژيم ضدکارگر ايران و ارگان‌های سرکوب‌گر آن در جنبش کارگری (مانند خانه‌کارگر و شوراهای اسلامی) برقرار کرده‌اند.
در نقطه‌ی مقابل اين صف‌بندی، يعنی در صفوف «اتحاديه‌های آزاد» (ITUC) نيز، علی‌رغم تمايزات جدی بين نيروهای متشکل در آن، هم‌بستگی بين‌المللی طبقه‌کارگر از همين معضل رنج می‌برد. در کنار جرياناتی که سياست بين‌المللی خود را صميمانه و براساس منفعت طبقاتی مشترک جهانی کارگران تبيين می‌کنند، جريانات ديگری نيز قرار گرفته‌اند که به‌صراحت هم‌بستگی بين‌المللی را در چهارچوب منافع سرمايه خودی تبيين می‌کنند. در صفوف اين اتحاديه‌ها مجموعه‌ی گسترده‌ای از اتحاديه‌های مبارز و طيف وسيعی از فعالين چپ و سوسياليست در حال مبارزه‌اند که نه تنها امر هم‌بستگی جهانی کارگران را به‌فراموشی نسپرده‌اند، بلکه در دل همين شرايط موجود و به‌تناسب نيروی خود در اين راه از فداکاری‌های کوچک و گاه بزرگ نيز ابائی ندارند. اين تناسب قوا در درون «اتحاديه‌های آزاد جهانی» (ITUC) عملاً به‌سياست‌هايی گاهاً متناقض منجر شده است‌ که در مواردی (مثل ونزوئلا) آشکارا به‌موضع‌گيری در مقابل جنبش‌های حق‌طلبانه‌ی کارگران و زحمت‌کشان، و در مواردی ديگر (مثل ايران) به‌حمايت فعالانه از جنبش کارگری انجاميده است.
برای طبقه‌کارگر ايران و به‌ويژه برای فعالين سوسياليست جنبش‌کارگری اين وضعيتی دشوار است. برمتن اين شرايط است‌که همه چيز وارونه و غيرعادی جلوه می‌کند. آن کس که با ادعاهای «سوسياليستی» ظاهر می‌شود در کنار بورژوازی هار ايران و رژيم سرکوب‌گر آن و با حمايت از ارگان‌های سرکوب‌اش در مقابل استقلال طبقاتی کارگران صف‌آرايی می‌کند؛ و آن کس که رسماً رفرميست است، در کنار مبارزه‌ی جنبش‌ مستقل کارگری ايران برای کسب حقوق پايه‌ای کارگران قرار گرفته و سياست‌های سرکوب‌گرانه‌ی جمهوری اسلامی را محکوم می‌کند. کوتاه سخن، همه‌ی عناصری که برای ايجاد وضعيتی دشوار و پيچيده لازم بود، يک‌باره در مقابل طبقه‌کارگر ايران و جنبش جوان آن ظاهر شده‌اند. در تلاش برای تبيين سياست خود در اين رابطه نيز، جنبش کارگری ايران از مشاورانی ناخواسته نيز محروم نيست. جنبش‌های مختلف اجتماعی در ايران که امروز بيش‌از هر زمانی به‌وزن و اهميت طبقه‌کارگر در تحولات اجتماعی پی‌برده‌اند، تلاش می‌کنند در اين زمينه ـ‌نيز‌ـ اما، پاسخ‌های از پيش آماده‌ی خود را در مقابل طبقه‌کارگر ايران قرار دهند.
بسته به‌تبيينی که هريک از گروه‌بندی‌های اپوزيسيون غيرکارگری در ايران از طرفين جدالِ بين ايران و غرب داشته باشند، پاسخ آن‌ها به‌جنبش‌کارگری ـ‌نيز‌ـ اساساً پاسخی است برای جهت‌دهی به‌اين جنبش به‌نفع يک طرف اين جدال. اين پاسخ‌ها در درجه اول نه پاسخی براساس تبيين منافع لحظه‌ای و درازمدت طبقه‌کارگر ايران، بلکه نشان‌گر جهت‌گيری‌های سياسی پاسخ‌دهندگان آن می‌باشد. خطوط اصلی پاسخ‌ها و پاسخ‌دهندگان نيز مبتنی بر صف‌بندی‌های اصلی صحنه‌ی سياست بين‌المللی و منطقه‌ای است.
مهم‌ترينِ اين پاسخ‌ها را در سه گروه‌بندی عمده می‌توان برشمرد.
۱ـ مدافعان دمکراسی غربی و بازار آزاد که با رشد جنبش‌کارگری و پيدايش نشانه‌های قدرت اجتماعی آن به‌نقش تعيين‌کننده‌ی طبقه‌کارگر در تحولات آتی ايران پی‌برده و به‌تناسب آن نيز به‌تلاش برای جلب سمپاتی درميان کارگران برخاسته‌اند. از نقطه نظر اين طيف گسترده که دربرگيرنده مجموعه‌ی وسيعی از نيروهای اپوزيسيون بورژوايی در خارج کشور و هم‌چنين بخش‌هايی از اپوزيسيون اصلاح‌طلب در داخل است، جای‌گاه طبيعی جنبش‌کارگری و تشکل‌های آن در عرصه‌ی بين‌المللی بربستر جنبش دمکراسی‌خواهی غربی است. دفاع اين جماعتِ عامل سرمايه از «اتحاديه‌‌های آزاد جهانی» برگ ساتری است بر دفاع آن‌ها از «دمکراسی‌خواهی» و بازار آزاد. از نظر اين جريانات آن دسته از اتحاديه‌های آزاد دارای اصالت‌اند که آشکارا جهت‌گيری ضدکمونيستی و راست را نمايندگی می‌کنند. برهمين اساس نيز آن‌ها نه تنها جای‌گاه طبيعی جنبش کارگری ايران را در کنار اتحاديه‌های مدافع گلوباليزاسيون می‌بينند، بلکه اساساً تأمين جهت‌گيری ضدسوسياليستیْ در خودِ جنبش کارگری ايران را ـ‌نيز‌ـ شرطِ لازمِ برسميت شناختن آن بشمار می‌آورند. اين‌ها کم‌ترين ترديدی در قلع و قمع جنبش کارگری از خود بروز نخواهند داد، هرگاه که کوچک‌ترين شائبه‌ای از سوسياليسم را در اين جنبش احساس کنند. از نظر سياسی نيروهای اين طيف با سايه روشن‌های متفاوتْ جنبش‌کارگری را به‌مثابه‌ی جزئی از جنبش «دمکراسی‌طلبی» و اهرمی برای ايجاد تغييرات به‌نفع تحول جامعه ايران به‌سمت دمکراسی غربی درنظر گرفته و تشکل‌های کارگری را به‌مثابه‌ی ابزاری برای توسعه «دمکراسی» و تقابل با کمونيسم ضروری می‌شمارند. در منتهی‌اليه راستِ اين جريانْ مدافعان دمکراسی آمريکايی قرار دارند.
اين جريانی است اساساً مدافع اقتصاد بازار آزاد. آن‌چه‌که آن‌ها از جنبش‌کارگری می‌خواهند چيزی نيست جز انقياد داوطلبانه به‌سيادت سرمايه به‌عنوان بديلی در مقابل سرکوب کنونی. نسخه‌ی اين جريانات برای جنبش‌کارگری تشکل‌هايی از نوع «ای اف ال» آمريکاست.
۲ـ جنبش سنتی ضدامپرياليسم، که امروز در پرتو تحولات منطقه، جنگ‌های افغانستان و به‌ويژه عراق و هم‌چنين سياست توسعه‌طلبانه و راسيستی اسرائيل، با تحرکی دوباره به‌ميدان آمده و طبقه‌کارگر را به‌عنوان نيروی اصلی مبارزه ضدامپرياليستی معرفی می‌کنند. اين نيز طيفی است گسترده که از بازماندگان دست راستی سنت‌های مختلف ضدامپرياليستیِ تا مائوئيست‌ها را دربرمی‌گيرد. در درون جنبش‌کارگری ايران محافلی از «هیأت مؤسسان ايجاد سنديکاهای کارگری» نيز در شمار اين جريان به‌حساب می‌آيند. از نظر اين طيف کليت اتحاديه‌های آزاد غربی چيزی جز ابزار دست امپرياليسم نبوده و همکاری با آن‌ها به‌مثابه‌ی همکاری با دول امپرياليست قلمداد می‌گردد. وظيفه‌ی محوری و اساسیِ طبقه‌کارگر از نظر اين جريان مقابله با سلطه‌ی امپرياليسم در سطح جهانی به‌طورکلی و با ماجراجوئی امپرياليسم آمريکا و اسرائيل در منطقه‌ی خاورميانه به‌طور ويژه است. از نظر اين جريان تضغيف هيچ‌يک از «نيرو»ها دراين ستيز جايز نيست و تشکل‌های مستقل طبقه‌کارگر ايران ـ‌نيز‌ـ در جريان اين کشمکش چاره‌ای به‌جز پيوستن به‌صف جهانی «کنفدراسيون اتحاديه‌های کارگری» (WFTU) و مبارزه‌ی ضدامپرياليسيتی آن‌ ندارند.
اين ضدامپرياليسم ورشکسته‌ امروز در ايران يک‌بار ديگر به‌پناهگاهی برای حزب توده تبديل شده است که در بادگير اين‌گونه شعارهای ضدامپرياليستی به‌بازسازی صفوف خود و بزک چهره‌ی کريه استالينستیِ خويش پرداخته و هم‌زمان طبقه‌کارگر را به‌پذيرش تشکل‌های رژيم ساخته‌ی خانه‌کارگر و شوراهای اسلامیِ ضدکارگر و تلاش برای اصلاح آن‌ها فرامی‌خواند. گرويدن به‌اين سياست برای جنبش‌کارگری ايران يعنی خودکشی. اين سياستی است مستقيماً برای به‌انحلال کشاندن جنبش مستقل و نوپای جنبش کارگری.
۳ـ و سرانجام بايد به‌طيفی از فعالين چپ و سوسياليستِ متأثر از سنت‌ِ جنبش‌های خرده‌بورژوايی و روشن‌فکریِ دارای جهت‌گيری ضدسرمايه‌داری، آنارشيستی و آنتی‌گلوباليزاسيون اشاره کرد. علی‌رغم جهت‌گيری‌های متفاوت عناصر و محافل اين طيف در عرصه‌ی بين‌المللی، فعالين آن در ردِ دو صف‌بندیِ اصلی جهانیِ درون جنبش‌کارگری متفق‌القول بوده و رجوع به‌توده‌های کارگر در سطح جهانی را به‌عنوان تنها راه پيشِ رویِ طبقه‌کارگر ايران قلمداد می‌کنند. عدم انسجام عملی اين طيف و تفاوت سياست‌های روز آن‌ها تغييری در اين ارزيابی پايه‌ای به‌وجود نمی‌آورد. درحالی‌که نمايندگان واقع بين‌تر اين نظريات علی‌رغم انتقادات سنگين، همکاری با اتحاديه‌های جهانی را به‌عنوان امری گريزناپذير به‌رسميت شناخته و در اين زمينه همان سياستی را دنبال می‌کنند که فعالين جنبش‌کارگری ايران در داخل کشور توصيه و بدان عمل می‌کنند، پی‌گيرترين مدافعان اين نظريه منطق انکار و انحلال تشکل‌های موجود را تا به‌آخر ادامه داده و با اعلام تعلق همه و هرگونه اتحاديه‌ای به‌بورژوازیْ رجوع به‌توده‌های کارگر در سطح بين‌المللی و مبارزه‌ی فوری برای نابودی نظام کار مزدی را به‌عنوان تنها راه نجات طبقه‌کارگر از فلاکت امروز قلمداد می‌کنند.
نقطه عزيمت نقد کليه نظرات معتقد به‌اين سياست حاوی اين حقيقت بنيادی است که رهايی طبقه‌کارگر در نظام کار مزدی امکان‌پذير نيست. آن‌چه اين سياست را برای جنبش کارگری تبديل به‌يک سياست زيان‌بار می‌کند تبديل بلاواسطه همين نقد پايه‌ای به‌سياست روز و به‌تاکتيک فوری است. تبديل سياست رجوع به‌توده‌های کارگران در عرصه ارتباطات بين‌المللی به‌عنوان بديلی در برابر همکاری با اتحاديه‌ها و تشکل‌های رسمی کارگران، عملاً چيزی نيست جز فراخواندن طبقه‌کارگر به‌انزوا و فرستادن جنبش‌کارگری به‌نبردی نابرابر. اين سياست مصداق بارز اين باور است که «راه جهنم هم با نيات حسنه فرش می‌شود».

برای جنبش‌کارگری و به‌ويژه برای فعالين سوسياليست آن هيچ‌يک ازاين گزينه‌های سه‌گانه نمی‌توانند راه‌گشا باشند. استراتژی پرولتاريای سوسياليست نه می‌تواند برمبنای تمکين به‌توازن قوای موجود و روی‌آوری به«رئال پليتيک» يا «مصلحت‌گرايیِ سياسی» تنظيم شود و نه با تأکيد صِرف بر مبانیِ ايدئولوژيک و عطفِ آرزومندانه به‌اهداف نهايی. يکی جنبش‌کارگری را در جنبش‌های بورژوايیِ موجود حل می‌کند و ديگری آن را به‌انزوا و حاشيه ‌کشانده و به‌همان نقطه‌ی انحلال می‌رساند.
نقطه عزيمت همه‌ی اين پاسخ‌های سه‌گانه را اصول ايدئولوژيک و منافع سياسی خارج از حرکت واقعی طبقه‌کارگر تعيين می‌کند. در مقابل، برای تبيين سياست جنبش‌کارگری در‌اين زمينه نيز، مقدمتاً پاسخ به‌اين سؤال ضروری است که اصول ناظر بر استراتژی جنبش‌کارگری کدام‌اند و پرولتاريای سوسياليست چگونه می‌تواند در ايفای نقش تاريخی طبقه‌کارگر موفق شود؟
نخست: اين استراتژی بايد براين نقد پايه‌ای از جامعه سرمايه‌داری استوار باشد که بنيان اين جامعه بر اسارت طبقه‌کارگر در چهارچوب مناسبات مبتنی بر مالکيت خصوصی و کار مزدی استوار است؛ و مادام که اين بنيان دست‌خوش دگرگونی اساسی  نشده باشد، هيچ صحبتی از بهبود مداوم زندگی طبقه‌کارگر نمی‌تواند در ميان باشد. گرايش عمومی و هميشگی سرمايه‌داری مبتنی است بر کاهش سطح زندگی مزدبگيران و برای چنين کاهشی هيچ نيازی به‌تلاش ويژه‌ای نيست. خودِ مکانيسم‌های جامعه سرمايه‌داری و آرايش طبقاتیِ آنْ تضمين‌کننده‌ی چنين کاهشی است. در مقابل، هر بهبودی در هر نقطه‌‌ای از دنيا، ولو هرچند کوچک، نيازمند جانفشانی‌ها و مجاهدت‌های بزرگ توده‌ی کارگران است. تخريب بنيادهای زندگی کارگران گرايش طبيعی سرمايه است، درحالی‌که بهبود اين زندگی محصول مبارزه‌ی آگاهانه‌ی طبقاتی است. در نظام سرمايه‌داری، سرمايه متغير است؛ و کار وابسته و تابعِ آن. در اين توازن، طبقه‌کارگر به‌طور استراتژيک در وضعيت بازنده قرار دارد؛ و طبقه سرمايه‌دار در وضعيت مسلط. استراتژی طبقه‌کارگر بايد ناظر بر تغيير بنيادی و اساسی اين وضعيت باشد. بنابراين، آن‌چه شاخص و اصلِ تعيين‌کننده‌ی درستی يا نادرستی استراتژی طبقه‌کارگر است، در درجه‌ی اول نه ميزان، بلکه جهت پيشرویِ آن در هرلحظه‌ای از مبارزه‌ی طبقاتی است. بزرگ‌ترين پيشروی‌های لحظه‌ای نيز چنان‌چه به‌تقويت عناصر حفظ وضع موجود منجر شوند، درنهايت چيزی جز درجا زدن و يا حتی عقب‌گرد نيستند.
دوم: سلاح نقد هيچ‌گاه نمی‌تواند جايگزين نقد سلاح شود. سرمايه رابطه‌ای است اجتماعی و به‌مثابه چنين رابطه‌ای متکی است بر نيرويی مادی، که بر بستر روابط و مناسبات توليد معينی شکل گرفته و در قالب آرايش طبقاتی معينی توليد و باز توليدِ گسترده‌ی سرمايه را امکان‌پذير می‌سازد. تسلط سرمايه بر کار، در قالب تسلط طبقه‌ی صاحب سرمايه بر طبقه‌ی فاقد آن، در قالب تسلط طبقه‌ی سرمايه‌دار بر طبقه‌کارگر است که تعیّن می‌يابد. مجموعه‌ی کاملی از نهادهای اجتماعی ـ‌و دولت در قلب آن‌ـ ابزارهای مادی اين تسلط طبقاتی را تشکيل می‌دهند. غلبه براين ابزارهای مادی تنها با ابزارهای مادی ممکن است. در مقابل نيروی متمرکز و آرايش‌يافته‌ی طبقه‌ی سرمايه‌دار، نيروی متمرکز و سازمان‌يافته‌ی طبقه‌کارگر سوسياليست می‌تواند شرايط لازم برای ايجاد تغيير بنيادی در آرايش طبقاتی جامعه و درهم شکستن سلطه سرمايه را فراهم کند.
سوم: تدارک چنين نيرويی تنها در جريان نبرد طبقاتی امکان‌پذير است. مبارزه‌ی طبقه‌کارگر برای ايجاد تغيير پايه‌ای در جامعه، مبارزه‌ای است سنگر به‌سنگر. دراين مبارزه است‌که جنبش طبقاتی کارگران می‌تواند در هرگام از پيش متشکل‌تر شود؛ و صفوف متنوع خويش را سازمان دهد. حزب انقلابی طبقه‌کارگر (به‌مثابه‌ يک نهاد قدرتمند و پذيرفته شده‌ی اجتماعی)، گاردهای مسلح دفاع کارگری، و هزاران تشکل توده‌ای کارگران در روز قيام يک‌باره از زمين نمی‌رويند. همه‌ی اين‌ها محصول رشد سازمان‌يابیِ گاه بطئی، گاه سريع کارگران در نهادهای متنوع طبقاتی خويش است. اگر برای غلبه بر قهر مادیِ طبقات حاکم نيرویِ متشکل و مادی طبقه‌کارگر لازم است، برای برداشتن اولين گام‌ها ـ‌نيز‌ـ غلبه برهمين مقاومت يک پيش‌شرط اوليه پيشروی جنبش‌کارگری است.
چهارم: مبارزه طبقه‌کارگر هيچ‌گاه بر زمينه‌ای ساده و تک‌بُعدی صورت نمی‌گيرد. دو سوی مبارزه‌ی طبقاتی را صرفاً دو صف کاملاً متمايز از يکديگر تشکيل نمی‌دهند. مادام که تکامل مبارزه طبقاتی به‌نقطه تعيين‌کننده‌ی تقابل بين دوقطب عمده‌ی جامعه سرمايه‌داری نرسيده است، صف‌بندی نيروهای درگير در مبارزه‌ی طبقاتی صرفاً از دو نيروی کاملا متمايز ازهم و در مقابل هم تشکيل نمی‌شود. به‌طورکلی، جامعه‌ی بورژوايی تنوع بی‌نظيری از نيروهای درگير در مبارزه طبقاتی را چه در سطح ملی و چه در سطح بين‌المللی به‌نمايش می‌گذارد. اين تنها طبقه‌کارگر نيست که دائماً در جدال اجتماعی برای موقعيتی بهتر مبارزه می‌کند. اقشار و طبقات ديگر نيز درحال مبارزه‌ی دائمی برای کسب وضعيت اجتماعی برتر در جامعه‌ی موجوداند. در طرف مقابل آن، طبقه‌ی سرمايه‌دار ـ‌نيز‌ـ در درون خود نه به‌عنوان طبقه‌ای بدون قشربندی‌های درونی و کاملاً هم‌سان و هم‌چنين نه به‌عنوان طبقه‌ای هميشه واحد و يکپارچه، بلکه به‌مثابه نيرويی متنوع در چارچوب طبقاتی خويش، در اشکال مختلف ايدئولوژيک و سازمانی ـ‌و مهم‌تر از همه‌ـ در کشورهای مختلف ظاهر می‌شود. شناخت اين مناسبات و تشخيص درست نوع رابطه با جنبش‌ها و طبقات اجتماعیِ ديگر جزءِ جدائی‌ناپذير و هميشگی مبارزه‌ی طبقاتی است. در عمومی‌ترين سطح استراتژيک، فعالين جنبش‌کارگری و خصوصاً فعالين سوسياليست آن نمی‌توانند در مقابل ‌اين سؤال بی‌تفاوت بمانند که چه کسانی متحدان کنونیِ طبقه‌کارگر محسوب می‌شوند؛ وضعيت دشمنان طبقه‌کارگر چگونه است؛ در ميان دشمنان طبقه‌کارگر کداميک را می‌بايست در نوک پيکان حمله‌ی کنونی قرار داد تا ‌ـدرعين‌حال‌ـ حمله به‌دشمنان ديگر را تدارک ديد؟ بی‌توجهی به‌اين تنوع و پيچيدگی‌ها چيزی نيست جز بی‌توجهی به‌توازن متقابل نيروها در جهان واقعی و گريز به‌پهنه‌ی خيالبافی و آرزو‌های خوش.

پاسخ درست به‌موقعيت کنونی جنبش‌کارگری ايران درعرصه‌ی بين‌المللی نيز تنها در پرتو اين اصول استراتژيک امکان‌پذير است. هرگونه پاسخی‌که بر مبانیِ ايدئولوژيکِ از پيش تعيين شده بنا گرديده باشد، به‌ناگزير به‌بيراهه ختم خواهد شد. آرمان‌گرايی خصيصه‌ی هميشگی جنبش‌کارگری بوده است. آن‌چه‌که ـ‌اما‌ـ پس از  پيدايش مارکسيسم، اين جنبش را از همه‌ی جنبش‌های آرمان‌خواه ديگر متمايز کرده است، شناخت دقيق ملزومات و راه‌های تحقق اين آرمان‌گرايیِ تاريخی بوده و خواهد بود. برای جنبش‌کارگری فقط هدفی‌که بايد بدان برسد، اهميت ندارد؛ چگونگی رسيدن به‌هدف نيز به‌همان اندازه مهم است. برای اين نيز بايد هم وضعيت لحظه‌ی حاضر و تقابل نيروها را شناخت و هم به‌چگونگی خروج از اين وضعيت انديشيد تا دست‌يابی به‌موقعيت ديگرگونه و فراتر ممکن گردد.
جنبش‌کارگری ايران ـ‌امروز‌ـ يکی از سخت‌ترين دوره‌های حيات طبقه‌کارگر را در تاريخ صد ساله‌اش پيشِ رو دارد. استبداد دولتی همراه با ارتش ذخيره گسترده‌ای از بيکاران، جبهه‌ی سرمايه را در وضعيتی بسيار مساعد و مسلط‌تر از پيش در برابر طبقه‌کارگری قرار داده است که در پراکندگی به‌سر می‌برد. طبقه‌کارگر ايران در سه دهه‌ی گذشته بسياری از دست‌آوردهای پيشين خود را از دست داده است. سطح زندگی اين طبقه امروز از سی سال قبل به‌مراتب پايين‌تر است و شاخص دستمزد بدنه اصلی طبقه‌کارگر رسماً براساس حداقل‌های لازم برای امرار معاش فيزيکی تعيين می‌شود. هنر، آموزش، بهداشت و حتی پوشاک و مسکن مناسب همه و همه به‌عنوان مؤلفه‌های تاريخیِ تعيينِ مزد از زندگی طبقه‌کارگر ايران حذف شده‌اند. آن‌چه‌که برجا مانده، مزدی است برای کارکردن، خوردن و نمردن. بورژوازی ايران موفق شده است به‌يمن چوبدستیِ حکومت خدا بر روی زمين نه تنها طبقه‌کارگر را به‌فروش نيروی‌کار خود زير ارزش واقعی وادار کند، بلکه حتی تعهد به‌انجام همين قرارداد را نيز مشروط به‌حال و هوای خود می‌کند. امروز نه مزد مناسب، بلکه نفس دريافت همان مزدِ زير ارزش ـ‌نيز‌ـ برای بخش‌های گسترده‌ای از طبقه‌کارگر آرزويی دست نيافتنی می‌نمايد. همه‌ی اين‌ها بدون شمشير اسلام امکان‌پذير نبود. اين شمشيری است‌که بر سر هرکارگری به‌پرواز در می‌آيد که رؤيای فرارفتن از اين فلاکت را در سر می‌پروراند و بخواهد دست در دست کارگری ديگر به‌جستجویِ راه رهايی از اين فلاکت برخيزد. پيکره‌ی اصلی طبقه‌ی صاحبان سرمايه در ايران (‌اعم از خصوصی و مافيايی و دولتی، اعم از «مدرن» و قرون وسطائی، اعم از «چپ» و راست‌) يکسره در اين متفق‌اند که کارگر را حقی برای اتحاد نيست. در يک کلام، تحميل فلاکت امروز برطبقه‌کارگر ايران محصول ترکيب ناميمون منفعت ناب سرمايه در پوشش جهالت مذهب دولتی است.
حاکميت عريان سرمايه و فلاکت گسترده‌ی طبقه‌کارگر ـ‌در درون طبقه‌ـ رقابت را جای‌گزين هم‌بستگی و عصيان بدون نقشه را جايگزين سازمان‌دهی آگاهانه نموده است. جنبش‌کارگری ايران در وسيع‌ترين سطح خود جنبش اعتراضات پراکنده و عصيان‌گونه برای حفظ حداقلی از زندگی است. در دل طبقه‌ی عظيم ۱۹ ميليونی تنها بخش کوچکی موفق به‌فراتر رفتن از اين بی‌سازمانی و گام نهادن در راه حرکت نقشه‌مند برای بهبود زندگی و معيشت خود شده است. در مقابلِ اين بخشِ هنوز بسيار کوچک، اردوی بزرگی از قداره‌بندان، قضات، تفنگ به‌دستان، زندانبانان، «علما» و «عظما»، ايدئولوگ‌ها و قلم به‌دستانِ مزدورِ سرمايه، به‌همراه «مقامات کارگری»، به‌حفاظت از حريم مقدس سرمايه صف کشيده‌اند؛ و هرگونه شائبه‌ای از حق‌طلبیِ کارگران را با بيکاری و گرسنگی و زندان و ضرب‌وشتم مجازات می‌کنند.
در سطح سياسی و ايدئولوژيک نيز جدال با غرب و آمريکا بيش‌از هرچيز به‌مثابه دست‌آويزی در دست دولت برای سرکوب همه و هرگونه صدای حق‌طلبانه‌ی کارگری به‌کار گرفته می‌شود. تحريک و بسيج ناسيونايسم ايرانی پيرامون کشمکش بر سر انرژی هسته‌ای ـ‌امروز‌ـ بخش‌های قابل توجهی از بورژوازیِ اپوزيسيون را نيز به‌حمايت از رژيم کشانده است. جنبش‌کارگری ايران تا هم‌اکنون ضربات سنگينی از جنجالِ تبليغاتیِ مبارزه با آمريکا و غرب خورده است. در کنار خفقان حاکم بر رسانه‌های جمعی در ايران، هرگونه ارتباط بين‌المللیِ فعالين جنبش‌کارگری مُهر برقراری ارتباط با بيگانگان خورده و مورد تهاجم قداره‌بندان دولتی قرار می‌گيرد. جمهوری اسلامی به‌خوبی براين واقف است‌که ارتباطات بين‌المللی کارگران سد مهمی بر سر راه سرکوب و قلع و قمع همه‌جانبه‌ی جنبش کارگری است.
دقيقاً به‌همين دليلْ امروز انترناسيوناليسم برای طبقه‌کارگر ايران معنايی به‌مراتب بيش‌از هم‌بستگی بين‌المللیِ آرمان‌گرايانه و نمادين دارد. پيوند با متحدان بين‌المللی ازيک‌سو و استفاده از شکاف بين جمهوری اسلامی و غرب برای رساندن صدای خود به‌گوش توده‌ی وسيع کارگران ـ‌امروزـ يکی از نيازهای حياتی و فوریِ فعالين جنبش کارگری است. بدون اين پيوند جمهوری اسلامی با سهولتِ به‌مراتب بيش‌تری قادر به‌سرکوب وسيع جنبش‌کارگری و برقراری آرامش قبرستانی خواهد بود.
برای طبقه‌کارگر سوسياليست سؤال اصلی اين است که چگونه می‌توان به‌اين نيازِ امروزِ کلِ جنبش‌کارگری ايران، برمتن فقدان يک صفِ سوسياليستیِ نيرومندِ جهانی از کارگران، پاسخ داد؛ و درعين‌حال، گام‌های لازم برای تدارک و انجام انقلاب سوسياليستی را برداشت؟
انجام پيروزمند تحول سوسياليستی در جامعه بدون ترديد در گرو مقابله با همه و هرگونه رفرميسم در درون جنبش کارگری و مبارزه با انواع سياست‌ها و ايدئولوژی‌های بورژوايی است. از نقطه نظر پرولتاريای سوسياليست، تمامیِ طبقه‌ی سرمايه‌دار، در هرنقطه‌ی دنيا، خصم طبقاتیِ جنبش سوسياليستی کارگران بشمار می‌آيند. اما از اين واقعيت به‌هيچ وجه نمی‌توان و نبايد بلاواسطه به‌استنتاجات استراتژيک رسيد. از ميان همه‌ی دشمنان طبقاتی کارگران ايران، امروز اين بورژوازی خودی و دولت سياه و سرکوب‌گر آن است که موجوديت طبقه‌کارگر را به‌عنوان يک طبقه هدف حمله‌ی اصلی خود قرار داده است. اين طبقه‌ی حاکم و دولتِ ايران است که پاسدار و بسيجی به‌کارخانه اعزام می‌کند؛ خانه‌کارگر و شورای اسلامی را به‌جان کارگران می‌اندازد؛ قضات جنايت‌کار خود را به‌محکوميت کارگران برمی‌انگيزاند تا کارگران را دسته دسته روانه‌ی اوين و زندان‌های سنندج و تبريز و غيره ‌کند؛ به‌خانه و کاشانه‌ی کارگران اعتصابی هجوم می‌برد؛ سال‌ها و ماه‌ها حقوق کارِ انجام شده را پرداخت نمی‌کند؛ ميليون‌ها خانواده‌ی کارگری را به‌گرسنگی و زندگی در فقر مطلق محکوم کرده و کارگر را به‌خودکشی و تن فروشی و انحطاط فيزيکی و اخلاقی می‌راند. اين دشمن بلاواسطه‌ی امروز طبقه‌کارگر ايران است. کسی که دشمنان فردای طبقه‌کارگر سوسياليست را ـ‌امروز‌ـ برجسته می‌کند و کارگران را به‌مبارزه با آن‌ها فرا می‌خواند، آب به‌آسياب دشمنِ امروزی‌اش می‌ريزد. چنين کسانی با هر ادعا و انگيزه‌ای نه دوست کارگران، که دشمنانی هستند در جلد دوست.
طبقه‌کارگر سوسياليست بايد بتواند در ميان وظايف سنگين و پيچيده‌ی پيشِ روی خود تفکيک لازم بين انواع مبارزه و شيوه‌های آن را انجام دهد. سوسياليست‌ها مجاز به‌اختلاط در وظايف متفاوت نيستند. مبارزه با قدرت طبقه‌ی حاکمِ امروز در ايران و دولت آن مبارزه‌ی بلاواسطه و مستقيم کُل طبقه‌کارگر است. پيکار با موج وسيع دمکراسی‌طلبی بورژوايی غرب ـ‌اما‌ـ مبارزه‌ای است بر سر هژمونی و سيادت ايدئولوژيک. کسی‌که اتحاديه‌های غربی را به‌دمکراسی‌طلبی غربی و دمکراسی‌طلبی غربی را به‌جنگ‌طلبیِ آمريکايی تقليل می‌دهد، جنبش‌کارگری را به‌بيراهه می‌کشاند. طبقه‌کارگر بايد بتواند اين دو نوع مختلف مبارزه را تفکيک نموده و براين اساس نيز به‌اتخاذ سياست‌هايی دست بزند که همين امروز او را در راه دست‌يابی به‌استقلال تشکيلاتی و طبقاتی‌اش ياری می‌کنند. در اين راه هيچ تهديد و ارعابی نبايد مانع کارگران باشد. سنجش دقيق توازن قوای متخاصم و شناخت دقيق مسائل گرهیِ هرمقطعِ معينِ مبارزه و تشخيصِ متحدان براساس همان مسائل گرهیْ در عرصه‌ی نبرد نياز هميشگی طبقه‌کارگر است.
جنبش‌کارگری ايران نمی‌تواند در جريان مبارزه‌ی حاد خويش پيشاپيش براساس معيارهايی به‌تفکيک صفوف دوست و دشمن دست بزند که روند مبارزه طبقاتی هنوز در دستور کار نگداشته است. متحدين امروز طبقه‌کارگر ايران را براساس گره‌گاه‌های امروزِ مقابل جنبش‌کارگری بايد تبيين کرد و نه براساس مصاف‌های فردای آن. طبقه‌کارگر نمی‌تواند از نيروی‌های متحد امروزی‌اش صرفنظر کرده و در انتظار درخشش پرچم توده‌ای راديکال کارگران در ديگر کشورها بنشيند. طبقه‌کارگری که از استقلال عمل و رأی برخوردار باشد، بايد بتواند با هشياری به‌تنظيم رابطه خود با نيروهای مؤثر در جهان امروز بپردازد، شکاف‌های درون اردوی متخاصم را تشخيص دهد و همه‌ی قوای خود را برای عقب زدن آن خصمی به‌کار بگيرد که هم امروز قصدِ جان وی کرده است. اين خصم امروز طبقه‌ی سرمايه‌دار ايران و دولت آن (يعنی: جمهوری اسلامی ايران) است.

جدالِ امروز طبقه‌کارگر ايران با بورژوازی حاکم و دولت‌اش بيش‌از هرچيز جدالی است برسر حق زندگی. مبارزه‌ای است برسر بود و نبود. امروز طبقه‌کارگر ايران ـ‌هنوز‌ـ برای به‌رسميت شناخته شدن به‌عنوان يک طبقه مبارزه می‌کند. در اين مبارزه هرفعال صديق جنبش‌کارگری و هرگرايش حقيقتاً مدافع منافع طبقاتی کارگران ذينفع است. متحدان امروز طبقه‌کارگر ايران را نيز دقيقاً در ميان کسانی بايد جست که از اين حقِ طبقه‌کارگر به‌دفاع برمی‌خيزند. هيچ معيار و شاخص ديگری نمی‌تواند راهنمای عمل فعالين جنبش‌کارگری باشد.
در جهانی‌که انواع سوسياليسم‌های غيرکارگری و ضدکارگری را به‌خود ديده است، نه ادعای تعلق ايدئولوژيک به‌سوسياليسم ـ‌به‌خودی خود‌ـ کسی را متحد طبقه‌کارگر می‌کند؛ و نه قرار داشتن کسی در صفوف رفرميسم ـ‌به خودی خود‌ـ او را در عداد دشمنان طبقه‌کارگر قرار می‌دهد. جنبش‌کارگری ايران بايد بتواند با هشياری و درايت طبقاتی به‌ارزيابی از عمل‌کرد واقعی نيروهای ذينفع در مبارزه‌اش پرداخته، و از ميان آن‌ها وسيع‌ترين متحدان را برای مبارزه‌ی خود برگزيند. همين شاخص به‌طريق اُولی در سياست بين‌المللی جنبش‌کارگری نيز صدق می‌کند و تاکنون نيز به‌درستی پراتيک آن را شکل داده است. هم فعالين جنبش‌کارگری و دوستداران طبقه‌کارگر درخارج از کشور (که در تمام سال‌های گذشته درصدد جلب هم‌بستگی اتحاديه‌های کارگری برآمده‌اند) و هم فعالين راستين جنبش‌کارگری در داخل و تشکل‌های آن (که مبارزات خود را با اتحاديه‌های متشکل در «فدراسيون جهانی اتحاديه‌های آزاد» پيوند زده و تا به‌امروز بخشاً ‌ـ‌حتی‌ـ به‌عضويت اين اتحاديه‌ها درآمده‌اند) به‌درستی اين امکانِ واقعی را به‌مثابه‌ی درک ضرورتِ کنونی انتخاب کرده‌اند. نه تعلق رفرميستی اين اتحاديه‌ها مانعی است برای جلب آن‌ها به‌عنوان متحدين‌ِ کنونیِ طبقه‌کارگر و نه قرار داشتن آن اتحاديه‌ها بر متن دمکراسی‌های غربی.
جنبش‌کارگری ايران تا به‌امروز به‌درستی همين سياست را عملی کرده است. خودِ زندگیِ واقعیْ فعالينِ صديقِ جنبش‌کارگری را به‌اين سو رهنمون شده است. اين انتخابی عميقاً طبقاتی است. با اين همه، اين نيز روشن است که اين انتخابی است در جهانی که جنبش سوسياليستی کارگران در آن فاقد حضوری نيرومند است. به‌اين معنا اين انتخابی است که نه تنها شانس‌های بزرگی در مقابل طبقه‌کارگر ايران قرار می‌دهد و امکان عمل آن را گسترش می‌بخشد، بلکه هم‌چنين مثل هر اقدامِ مؤثرِ ديگری مخاطراتی بزرگ ـ‌نيز‌ـ در خود نهفته دارد.
صرفنظر از مدافعان آشکار سياست‌های نئوليبرال و پروژه‌ی دمکراسی آمريکايی که در ايران حتی از کم‌ترين شانس برای اعمال نفوذ در طبقه‌کارگر برخوردار نيستند، اکثريت اتحاديه‌های آزاد بين‌المللی جهت‌گيری سوسياليستی را از برنامه و عمل خود کنار گذاشته و تنظيم مناسبات بين کار و سرمايه ‌ـ‌در چهارچوب اصلاحِ نظام موجود‌ـ را به‌عنوان هدف نهايی خود برگزيده‌اند. دفاع از حق تشکل مستقل طبقه‌کارگر ايران هم امروز امر واقعی همه‌ی اين اتحاديه‌هاست و همين نيز اتحاد امروز فعالين و تشکل‌های کارگری ايران با اين صف‌بندی جهانی را به‌اتحادی استوار تبديل کرده است. حمايت مؤثر اين نيروها در کوتاه مدت قطعاً در تقويت جنبش‌کارگری ايران نقشی جدی ايفا خواهد کرد. پذيرش غيرانتقادی اين اتحاد ـ‌اما‌ـ در درازمدت، تمکين به‌مبانیِ مالکيت خصوصی و کار مزدی را به‌دنبال خواهد داشت؛ و اين بهای بسيار سنگين جنبش‌کارگری در قبال قرار گرفتن در اين صف است. می‌توان و بايد از پرداختن اين بها خودداری کرد. مبارزه برای تأمين يک جهت‌گيری سوسياليستی هم امروز نيز در درون صفوف جنبش اتحاديه‌ای بين‌المللی ادامه دارد. انبوه فعالين سوسياليست درون اتحاديه‌های بزرگ کشورهای غربی و مجموعه‌ی اتحاديه‌ها و سنديکاهای چپ‌گرا و دارای جهت‌گيری سوسياليستی در تأمين اين جهت‌گيریِ طبقاتیِ راديکال متحدين طبيعی طبقه‌کارگر سوسياليست ايران بشمار می‌آيند. جنبش جوان کارگری ايران و تشکل‌ها و رهبران مبارز آن در همين دوره‌ی کوتاه چند ساله نيز منشاءِ اثراتی در جنبش بين‌المللی کارگری بوده‌اند. تشکل‌های طبقه‌کارگر ايران می‌توانند در اين صفوف نه تنها از ياریِ هم‌طبقه‌ای‌های خود در سطح جهانی نيرو بگيرند، بلکه خود گسترش دهنده‌ی نسيم سوسياليسم و سياست طبقاتی راديکال انترناسيوناليستی در اين تشکل‌ها نيز باشند. مبارزه برای تأمين اين جهت‌گيری نيز يکی از امور ويژه‌ی فعالين سوسياليست جنبش کارگری است.
طبقه‌کارگر ايران و جنبش‌کارگری ايران برای اولين‌بار در تاريخ حيات خود به‌عنوان بخشی از جنبش جهانی کارگری ظاهر می‌شوند. اين يک مقطعِ تاريخی تعيين‌کننده در حيات و سرنوشت طبقه‌کارگر در رقم زدن به‌سرنوشت سوسياليسم در ايران است. پاسخ عملی به‌اين ضرورت تاريخی شاخصی تعيين‌کننده از بلوغ جنبش سوسياليستی کارگران ايران است. به‌استقبال اين دوران بزرگ برويم.

مرتضی افشاری، امير پيام، يداله خسروشاهی، بهمن شفيق، عباس فرد
مهر ۱۳۸۶ ـ اکتبر ۲۰۰۷

http://www.omied.net
info@omied.net

سعید مدانلو:کارگران کاغذ سازی شوشتر به مبارزاتشان شتاب بیشری میبخشند

         saeed_modanlou@yahoo.com
به دنبال خيزش کارگران نيشکر هفت تپه و کسب موفقيت در پله اول مبارزات برحقشان و حصول دو دست آورد مهم٬ طرد شورای اسلامی و تثبيت مجمع عمومی بمثابه تشکل واقعی کارگران٬  کارگران کاغذ سازی کارون شوشتر نيز به طرح و خواست تامين مطالباتشان شتاب بيشتری بخشيده اند∙ تلاش برای بيرون کشيدن  شش ماه حقوق دريافت نشده از حلقوم سرمايه اسلامی٬ بازگشت به کار و تضمين امنيت شغلی ٢٣٠ کارگر اين کارخانه که  نظام سرمايه داری وظيفه تامين زندگی  بسياری انسانها و خانواده هايشان را به عهده آنان محول نموده است٬ مبرميت و تثبيت بيمه تامين اجتماعی٬ انگيزه اين اعتراضات و طرح مطالبات را آشکار ميکند∙ بدون شک پافشاری و ايستادگی اين کارگران و اعلام همبستگی کارگران ساير کارخانجات و کليه دستمزد بگيرانی که  بدون استثناء هدف غارت بی حد و حصر اعوان و انصار حاکميت اسلامی سرمايه قرار گرفته اند٬ درحصول نتايج مطلوب اين مبارزات٬ تأثير بلاواسطه و بی چون و چرايی  برجای خواهد گذاشت∙ هر آن انسان زحمت کش و زير خط فقر به ستوه آمده ای  که با مبارزات کارگرانی در يک واحد توليدی و يا خدماتی اعلام همبستگی و پشتيبانی ميکند در حقيقت  دارد شرايط قدرت يابی خود و طبقه ای که به آن تعلق دارد را بهبود ميبخشد∙ اين رمز پيروزی را طبقه کارگر ايران دارد به آن دست می يابد∙ حزب اتحاد کمونيسم کارگری ايران متعهد است  تا لحظه ای از فعاليت  و وظايف خود در پيشبرد امر مطالبات کارگری دست بر ندارد∙ تلاش برای کسب اعلام همبستگی سراسری کارگران چه در ايران و چه در هر کجای جهان که تشکيلات سياسی جنبش کمونيسم کارگری توانسته است فعاليتهايش را گسترش بخشد از اهم وظايف ما فعالين کمونيسم کارگری محسوب ميشود∙ شتاب يابندگی مطالبات کارگری در ايران و تعرض طبقه کارگر ايران به سبعيت سرمايه امری کاملاً ممکن و دست يافتنی است∙ طليعه اين همبستگی کارگری چاره ساز در اعتراضات کارگران نيشکرهفت تپه بيش از هميشه نمايان شد∙ چيزی که پشت جمهوری اسلامی را به عينه خواهد لرزاند و چاره ای جز عقب نشينی و تمکين به قدرت طبقه کارگر برايش باقی نخواهد گذاشت∙ امری که قادر است نقشه ها و ترفندهای گريز از مسترد نمودن طلب دائمی کارگر از سرمايه را نقش بر آب نمايد∙ ادامه گسترش همبستگی کارگری٬ برپايی مجامع عمومی لاينقطع کارگران و جديت بيش از پيش فعالين جنبش کمونيسم کارگری و ادامه عقب نشينی های حاکميت اسلامی٬ زمينه فرود آمدن ضربه آخر و رهايی جامعه را تضمين نموده و به مصائب عديده ای که به زندگی انسان در آن سرزمين تحميل کرده اند مهر پايان خواهد کوبيد∙
پيروز باد مبارزات کارگران کاغذ سازی شوشتر

زنده باد همبستگی کارگری

 مرگ بر جمهوری اسلامی

 پانزدهم اکتبر ٢٠٠٧- بيست و سوم مهر ١٣٨٦
 

October 17, 2007

بهمن شفيق: مبارزه هفت تپه – يادداشت سوم

۲۵ مهر ۱۳۸۶

۱۷ اکتبر ۲۰۰۷

 

همه راهها به رم ختم می شود. کارگران هفت تپه نيز اعلام کردند که می خواهند سنديکای خود را تشکيل دهند و به عضويت اتحاديه های بين المللی درآيند. استدلالشان نيز بسيار ساده و نيرومند است: ميخواهيم قويتر باشيم.

هنوز تا سنديکای نيشکرکاران هفت تپه راهی دراز در پيش است. با اين همه اين اتفاقی است مهم در جنبش کارگری ايران و می تواند به اتفاقی تعيين کننده نيز بدل شود. تعمقی بيشتر بر اين زمينه لازم است.

اول: اين که کارگران هفت تپه از راهی ديگر و در شرايطی ديگر به ضرورت ايجاد سنديکای خود رسيده اند. کارگران واحد بيش از دو سال کار تدارکاتی و آموزشی و سازمانی را پشتوانه ايجاد سنديکای خود قرار دادند و سپس نقشه مند دست به مبارزه برای خواستهای خود زده و به اعتصاب سازماندهی شده روی آوردند. کارگران هفت تپه اما نخست دست به مبارزه و اعتصاب زدند و در جريان اعتصاب به اهميت و ضرورت تشکل دست يافتند. اين دو راه متفاوت است و چه بسا پيمودن اين دو راه متفاوت نشانه های خود را در تفاوتهايی بين سنديکای آتی کارگران هفت تپه و کارگران واحد نيز به نمايش بگذارد. اين چندان مهم نيست. مهم تر اين است که هر دو اما به يک نتيجه واحد رسيده اند: سنديکا. چرا؟

دوم: روشنی و صراحت کارگران هفت تپه در بيان عزم خود برای ايجاد سنديکا بدون پيش زمينه ای که کارگران واحد برايشان آماده کرده بودند امکانپذير نبود. اين راه را سنديکای واحد نشان داده بود. اهميت اقدام سنديکای واحد تنها در اعلام سنديکا نبود. وقتی که در ۴ دی ماه ۸۴ "تهران قفل شد" پيام قدرت متشکل کارگران به سرتاسر ايران رسيد. با روانه شدن بيش از هزار کارگر واحد در روز ۸ بهمن ۸۴ به زندان اوين، حيثيت له شده طبقه کارگر احيا شد. اين آغاز دگرديسی از طبقه ای "مظلوم" به طبقه ای مبارز بود. ۸ بهمن غرور فروکوفته کارگران را به آنان بازگرداند. بعد از ۸ بهمن ديگر هيچ پفيوزی نمی تواند ادعا کند که توده کارگران لايق همين سرنوشتی هستند که دارند. کارگران واحد انحصار "افتخار زندانی سياسی بودن" روشنفکران را شکستند. آنها نشان دادند که تنها کارکنانی شريف نيستند، مبارزانی جسور نيز هستند. اين جسارت و غرور بود که در هفت تپه عرصه را بر سرکوبگران تنگ کرد و آنان را عقب راند. و همه اينها با يک نام گره خورده بود: سنديکا.

سوم: کارگران هفت تپه در عزمشان به ايجاد سنديکا هيچ ابهامی از خود نشان ندادند. آنها به صراحت گفتند که چيز ديگری نمی خواهند. نه شورا و نه چيزی بينابينی. سنديکا، نه يک کلمه بيشتر و نه يک کلمه کمتر. آنها با اين صراحت تحسين آميز دست رد بر همه تشبثاتی زدند که به منظور کنترل جنبش کارگری در جريان است. اين صراحت بيش و پيش از هر چيز سيلی محکمی به گوش "مقامات کارگری" خانه کارگر و شوراهای کشکی اسلامی اش بود. اين صراحت همه تشبثات مبتنی بر سياست دوچرخه محافل دست راستی هيات مؤسسانی و مشارکتی را در آستانه شکست قطعی قرار داد. سنديکا و نه چيزی ديگر برای کارگران امروز تداعی کننده استقلال طبقاتی شان از همه مراکز قدرت بورژوازی است. اين که تعريف سنديکا در فرهنگنامه ها چيست چندان مهم نيست. مهم آن بار سياسی و طبقاتی است که در واژه ها و مفاهيم بيان می شود و برای طبقه کارگر ايران سنديکا امروز معنايی جز حفظ کرامت و عزت کارگر ندارد. به اين ترتيب جنبش کارگری ايران از زبان کارگران هفت تپه آرايش طبقاتی تشکلهای توده ای دوره آتی خود را اعلام کرد. اين آرايش طبقاتی در سنديکاها صورت خواهد گرفت. می توان اين واقعيت سرسخت را انکار نمود. اما انکار آن تنها به انزوای انکارکننده خواهد انجاميد. جنبش کارگری ايران تصميم خود را برای تشکل توده ای محل کار گرفته است: سنديکا.

چهارم: سنديکائيان شرکت واحد خود را تداوم سنديکايشان در فردای پس از انقلاب شکست خورده ۵۷ می دانستند. آنها با اين اقدام خود سنت مبارزه جويی کارگری دوران انقلاب را به دوران نوين انتقال دادند. شورای انقلابی کارگری دوران ۵۷ به بدترين شکلی از جانب اسلاميون حاکم مصادره شد. شورايی که می توانست يادآور شوراهای انقلابی سنت پطرزبورگ باشد به "وشاورهم فی الامر و امرهم شوری بينهم" تبديل شد.شوراييان انقلابی سرکوب شدند و شوراييان ارتجاعی  بر مسند مصادره شده تکيه زدند. ارتجاعيون اما فراموش کردند که سنديکا را هم مصادره کنند. سی سال بعد آنها تاوان اين فراموشکاری را می پردازند. کارگران ايران توانستند از ميراث ويرانه انقلاب ۵۷ فقط يک دستاورد را برای خود حفظ کنند. دستاوردی که امروز به ابزار نبرد آنان تبديل می شود: سنديکا.

پنجم: هنوز سنديکای کارگران هفت تپه شکل نگرفته است. در جنگ گاهی فتح يک سنگر به مراتب راحت تر از حفظ آن است. پيروزی کارگران هفت تپه به هيچ وجه پايان مشکلاتشان نيست. بزرگترين مشکلات در راهند. کسی که امروز ناچار به خفت عقب نشينی در مقابل کارگران شده است بيکار نخواهد نشست. حيله ها، توطئه ها، آزارها و خرابکاری ها هنوز در راهند. کارگران نيشکر هفت تپه خواهند ديد که دشمن طبقاتی به سادگی تن به توازن قوايی جديد نخواهد داد. يورش خواهد آورد، مکر به کار خواهد گرفت، رشوه خواهد داد، سرکوب خواهد کرد و خلاصه هر آنچه بتواند خواهد کرد تا مانع ايجاد دومين تشکل توده ای مستقل کارگران ايران شود. اين مبارزه ای خواهد بود بس سنگين. اما کارگران را چاره ای جز اين نيست. در پايان اين دور مبارزه کارگران هفت تپه يک نام جديد در جنبش کارگری ايران ظهور خواهد کرد: سنديکای کارگران نيشکر هفت تپه.

ششم: به نام سنديکا خو کنيم. از اين نام خوشمان بيايد يا نه، اين نامی است که بخشهای مبارز و پيشرو طبقه کارگر ايران برای تشکل توده ای خود برگزيده اند. اين تجربه اصيل طبقه کارگر ايران است. هيچ کس نمی تواند و نبايد انتظار شفافترين سياستها و روشن ترين تحليلها را از کارگران هفت تپه داشته باشد. اين يک تجربه توده ای خواهد بود با همه ضعفها و قوتهايش، با همه ناروشنی های سياسی اش. اين جنبشی شسته رفته و منطبق بر موازين مکتبی نخواهد بود. اما اين راه طبقه کارگر برای پی بردن به قدرت خويش است. اين را در درجه اول سوسياليستها بايد به رسميت بشناسند. کارگران هفت تپه امروز و در جريان مبارزه اشان برای تشکل توده ای خويش به صميمانه ترين، صادقانه ترين و صبورانه ترين همراهی سوسياليستها نياز دارند. هيچ سوسياليستی مجاز نيست با چوب تدريس در محضر کارگران هفت تپه ظاهر شود. آنها نيازی به معلمان اصول ندارند. آنچه امروز کارگران هفت تپه را در مبارزه اشان به پيش می برد، همراهی صميمانه سوسياليستها است. کارگران واحد از اين همراهی محروم بودند. تشکيل سنديکای واحد را هيچ سوسياليستی جشن نگرفت. اين سرنوشت نبايد در انتظار کارگران هفت تپه باشد.

هفتم: شايد در آينده ای نزديک تشکيل سنديکای کارگران هفت تپه را شاهد باشيم. اگر اين واقع شود، زنجيره ای از ايجاد تشکلهای توده ای کارگران را شاهد خواهيم بود. اگر کارگران هفت تپه بتوانند سنديکای خود را ايجاد کنند، سد مقابل تشکل يابی طبقه کارگر ايران در هم  خواهد شکست. به اين معنا تشکيل سنديکای کارگران هفت تپه به نقطه عطفی در جريان سازمانيابی طبقه کارگر ايران تبديل خواهد شد و دهها و صدها سنديکا و تشکل توده ای شکل خواهد گرفت. در اين صورت و فقط در اين صورت است که جنبش کارگری ايران از سطح کنونی مباحثات بر سر ضرورت و نوع تشکل توده ای  محيط کار فراتر خواهد رفت و به مباحثه بر سر جهتگيری ها و مضمون سياستهای تشکلهای توده ای کارگران خواهد پرداخت.

هشتم: نام سنديکا برای کارگران ايران امروز نماد استقلال طبقاتی شان است. همه عناصر لازم برای اين که سنديکا تبلور اراده مبارزاتی کارگران نيز ياشد فراهم است. کارگران ايران نام سنديکا را برای تشکل توده ای خود برگزيده اند. اگر اين نام بتواند همراه با ميراث مبارزه جويانه انقلاب ۵۷ ميراث جهانی مبارزه جويی کارگری را نيز وارد جنبش کارگری کند، آنگاه طبقه کارگر ايران از شرايطی مساعد برای فراتر رفتن از فلاکت امروز برخوردار خواهد بود. خود نام سنديکا در جنبش کارگری بين المللی بيش از هر چيز با سنتهای مبارزه جويانه کارگران در جنوب اروپا گره خورده است. اين  تداعی را بايد به فال نيک گرفت. حدت تضادهای طبقاتی به اندازه کافی مواد لازم برای يک جنبش کارگری راديکال در ايران را همراه دارد. آميختن اين شريط عينی با سنتهای مبارزاتی انقلاب ۵۷ و سنتهای مبارزه جويانه سنديکايی بين المللی جنبش کارگری ايران را در موقعيتی کيفيتا متفاوت از امروز قرار خواهد داد. در اين مهم سوسياليستها می توانند نقشی کليدی ايفا کنند. اميد که فعالين سوسياليست جنبش کارگری ايران بتوانند بر بيماريهای دوران کودکی جنبش خود غلبه کرده و در اين روند نقش شايسته خود را ايفا کنند.

باز هم درباره اين اعتصاب خواهيم نوشت.
 

October 15, 2007

نسان نودینیان : روزهای با شکوه کودکان!

۶ اکبتر روز جهانی کودک خيابانهای بيش از ۵۰شهر ايران،  در دست کودکان بود• جمعيت زيادی از کودک و بزرگسال روز جهانی کودک را برگزار کردند• کودکان تظاهرات کردند، جشن گرفتند، رقص و پايکوبی کردند• و مطالبات و خواستهايشان را بار ديگر به جامعه نشان دادند• در اينروز، کودکان و فعالين حقوق کودک نشان دادند حقوق کودک جهانشمول است

روز جهانی کودک امسال در ايران از  شکوه و عظمت بالايی برخوردار بود• جامعه و فعالين مدافع حقوق کودک با تدارک و بسيج بالايی به استقبال اينروز رفتند• شکوه و عظمت تجمعات روز جهانی کودک وقتی برجسته ميشود، که دولت جنايتکار اسلامی با  شرايط امنيتی و پليسی، با راه انداختن موج اعدامهای اخير در ايران، با راه انداختن اوباش و اراذل حزب اللهی نهی از منکرات، فضا و جو ارعاب و پليسی راه انداخته اند• در روز جهانی کودک ۱۶مهر کودکان با تجمعات پر شکوه خود و گسترده در بيش از ۵۰ شهر، خيابانها را مال خود کردند• و بار ديگر، و در ادامه مراسمهای سالهای قبل فضای اختناق و سرکوب را دور زدند• و با صدور قطعنامه های راديکال، اميد و اميدواری به جنبش محتد مردم را در دلهای ميليونها نفر از کارگران و زحمتکشان را زنده کردند• به جنبش های اجتماعی و مدنی خط دادند• استوار و محکم در تجمعات توده ای ناراضی و معترض، عليه کار کودکان، عليه اعدام و اعدام کودکان، خواستهای مگزيماليستی خود را به نمايش گذاشتند•

اما،  روز با شکوه کودکان در ميان موجی از اعتراض، اعتصاب، تظاهرات در بخشهای ديگر جامعه برگزار شد• در اين ماه ۵۰۰۰نفر از کارگران نيشکر هفته تپه با تعطيل کردن کار و تجمع يکپارچه و قدرتمند خود به اعتصاب دست زدند• توجه کارگران ايران و بخشهايی از کارگران دنيا بخود را جلب کردند، و برای حقوقهای معوقه بمدت بيش از دو هفته رودر رو با رژيم اسلامی، کارفرما و دولت به نبردی سرسختانه پرداختند• و به يکی از مطالبه های محوری دريافت حقوق های معوقه رسيدند• و اعتصاب موفقی را تجربه کردند•  و در همين ماه مهر ۸۶ با بازگشايی مدارس زنگ اعتراض، و تنفر از رژيم جمهوری اسلامی زده شد• ديکتاتور کوچک احمدی نژاد در دانشگاه کلمبيا اينبار در ميان صف گسترده اعتراضات دانشجويان در تهران با شعارهای «مرگ بر ديکتاتور»، «حکومت حيا کن دانشگاه را رها کن»، «احمدی نژاد عامل تبعيض و فساد» استقبال شد•
 
درسهای روزهای باشکوه روز کودک در ايران در شرايط سياسی کنونی قابل تامل است• اولين نکته برجسته حمايت مردم از روز جهانی کودک است• در کنار کودکان و فعالين مدافع حقوق کودک صف متحد و راديکالی از مردم جامعه  حضور دارند که با شرکت در تظاهرات و مراسمهای روز جهانی کودک، حقوق کودک همين امروز را حمايت ميکنند و جزو صف مقدم مبارزه ای هستند که بشکل راديکال مطالبات و خواستهای کودکان را ميخواهند• شرکت و حضور گسترده مردم در مراسمهای روز کودک و پايفشاری بر جهانشمول بودن حقوق کودک و قطعنامه های راديکال اين مراسمها، از اين زاويه اهميت دارد که متحد شدن مردم، نفس تجمع مردم در خيابانها، حمل پلاکارد و شعارهايی که جهانشمول بودن حقوق کودک را به نمايش ميگذارد، و ايجاد فضای شاد برای کودکان، در اوضاع سياسی ايران يک فاکتور مهم است• هر اندازه از تجمع و حضور در اعتراضات خيابانی با اين گستردگی در شرايط کنونی بر فضا و جو و فضای پليسی و امنيتی رژيم سياه و ديکتاتوری اسلام سياسی، تاثير دارد و  يک عامل مهم در عقب زدن جمهوری اسلامی در شرايط کنونی است• جامعه  و مردم به حضور گسترده خود، به قرار گرفتن در کنار هم، به اينکه قدرت متحد و اعتراضی و ماگزيماليسيتی خود را ببينند، نياز دارد• روزهای باشکوه مراسمهای روز جهانی کودک در ده ها شهر ايران جلوه ای از اين قدرتنمايی و جواب به نياز مبارزاتی مردم در شرايط کنونی بود•

قطعنامه های راديکال مراسمهای روز جهانی کودک، خواست و مبارزه برای لغو اعدام، و اعدام کودکان دستاورد مهمی در شرايط سياهی است که جمهوری اسلامی در ايران با سياست اعدام و اعدام کودکان اعمال ميکند• ايران تحت حاکميت ديکتاتوری اسلام سياسی، در رديف اول اعدام کودکان در دنيا قرار دارد، تاکنون بيش از دويست کودک در ايران توسط جلادان حاکم اعدام شده اند، صدها کودک در زندانهای جمهوری اسلامی هستند و ده ها کودک حکم اعدام دارند• قطعنامه های مراسمهای روز جهانی کودک و محکوميت اعدام کودکان و تلاش جامعه و مردم برای جلوگيری از اعدام و در منگنه فشار اعتراضی و اجتماعی توده مردم ايران عليه اعدام در سطح داخلی و بين المللی  را به نمايش گذاشت• با اعتراضات بين المللی در ده اکتبر امسال، برای لغو مجازات اعدام در تمام کشورها، با برپايی اعتراضات گسترده جنبش عليه اعدام در خارج کشور، قطعنامه های مراسمهای روز جهانی کودک اعلام کرد که صف راديکال و پيگيير مردم ايران عليه اعدام  در صف عظيم و انسانی جنبش عليه اعدام است•

کودکان عليه فقر، عليه کار کودکان، جلوه هايی ديگری از قطعنامه های مراسم روز کودک در ايران را به نمايش گذاشت• در شرايطی که فقر و فلاکت دامنگير بخش اکثريت شهروندان در ايران است• فلاکت و نداری و محروميت از ابتدايی ترين امکانات زندگی و سفره بی رونق و خالی ميليونها خانواده کارگران و اکثريت جامعه است• کودکان مجبور به کار برای تامين معيشت خود و خانواده هايشان هستند، مبارزه عليه کار کودکان و فقر کودک، اعلام کيفر خواست جامعه و مردم عليه رژيم سرمايه در ايران است•

کودکان و مردم، با مراسمهای گسترده در ابعاد سراسری به خيابانها آمدند که به جامعه اعلام کنند که برای کودکان نه تنها به کم رضايت نميدهند که همه حقوق آنها را همين امروز ميخواهند•
 کودکان و مردم بخيابانها آمدند، تا با ابتکارات جمعی و فکر شده موجب شادی و در کنار هم بودن کودکان را فراهم کنند، تا حقوق جهانشمول کودک را با ساير کودکان در دنيا فراهم کنند• در خيابانها بحرکت درآمدند تا کيفر خواست همه کودکان جامعه را در مقابل چشمان همگان بگذارند• جمعيتی که هر سال با مطالبات راديکال تر، کودک محورتر و جهانشمول تر از سال قبل اعلام حضور ميکنند•

نسان نودينيان
Oktobr۲۰۰۷


 

ياشار سهندي;مبارزه کارگران و شکست طلبان

کارگران نيشکر هفت تپه مبارزه جانانه اي را در مقابل جمهوري اسلامي براه انداختند. هر چند خواستهاي اين مبارزه صنفي و اقتصادي است. و خود همين هم بسيار مهم است، اما اين خواسته هاي صنفي را بايد دولت جوابگو باشد و اين دولت هر چه دستگاه امنيتي و سرکوبگر دارد بسيج کرده تا اين کارگران را وادار به سکوت کند. پرداخت نکردن و يا دير پرداخت کردن حقوق، قانون رسمي جمهوري اسلامي شده و تقريبا در نود درصد کارخانجات دولتي و غير دولتي اجرا ميشود. مبارزه کارگران نيشکر هفت تپه به اين دليل مثل بخش اعظم مبارزات كارگران مبارزه اي است سياسي چون دقيقا بر عليه همين قانون نانوشته دولت سرمايه است و ميتوان گفت به نمايندگي از سوي همه کارگران ايران به پيش برده ميشود.

اين مبارزات از سوي ديگر اهميت بسزايي دارد. چرا که بعد از چند ماه کشتار زندانيان بي دفاع بوسيله اعدام در ملا عام و يورش وحشيانه دولت اسلام به زنان و جوانان و دستگيري و زنداني کردن فعالين کارگري و دانشجويي اين مبارزات پاسخ دندان شکني به اين موج سرکوب است. و همينطور پاسخي است قاطع به همه کساني و جرياناتي که دم از شکست مردم زدند و ميزنند. يکي از اين جريانات حزب "حکمتيست" يا به بيان روشنتر "حزب گارد آزادي" است. اين حزب که يک نفس دم گرفته است که: جمهوري اسلامي دست بالا پيدا کرده و امريکا و انگليس را تحقير ميکند، قدرت منطقه اي شده است، ديگر از مبارزه مردم اثري نيست، هر مبارزه اي از اين دست که به وقوع ميپوندد را بيهوده ميشمارد.
در برنامه تلويزيوني "پرتو" جمعه ١٣ آبان محمد فتاحي در گفتگو با اسد گلچيني به اعتصاب شکوهمند کارگران نيشکر هفت تپه پرداخت. ماحصل گفتگوي اين دو چيزي نبود جز اينکه اين مبارزات راه به جايي نميبرد چون کارگران" محافظه کارند"، البته به زعم ايشان کارگران بخشهاي ديگر نمي خواهند به حمايت از کارگران هفت تپه برخيزند. البته از حق نبايد گذشت اسد گلچيني نمي توانست در مقابل اين مبارزه جانانه کارگران هفت تپه تحسين خود را بيان نکند، اما فتاحي طوري سوالات را مطرح ميکرد که نشان دهد اين کار بي ثمري است. او (فتاحي) تاسف(؟) ميخورد که چرا کارگران مثل نيروهاي سرکوبگر رژيم، که از هر گوشه ايران خودشان را به خوزستان رسانده اند تا کارگران هفت تپه سرکوب کنند، کاري نميکنند؛ و مدعي بود که کارگران کم کاري ميکنند که مثل سرکوبگرانشان فعالانه برخورد نميکنند و خودشان را به هفت تپه نميرسانند!؟ اسد گلچيني نتوانست در مقابل اين پرت و پلاي گويي محمد فتاحي ساکت بنشيند و گفت چون کارگران تشکيلات ندارند اما محمد فتاحي معتقد بود که کارگران نمي خواهند و اسد گلچيني نيز تاييد ميکرد که از محافظه کاري ايشان است. اين مبارزات از ديد هر دوشان بي ثمر بود چون بنا به گفته اسد گلچيني بيست سال اين اعتراضات در هفت تپه جريان دارد و من شنونده بايد دستم مي آمد که اين هم تمام ميشود و به جايي نخواهد رسيد.
اين گفتگو تمام شد و من کارگر که پاي اين برنامه نشسته بودم و بيننده آن بودم ظاهرا بايد تهيييج ميشدم و " خجالت ميکشيدم" و يک کاري ميکردم. اما اين گفتگو من را کاملا خلع سلاح کرد. وقتي يک حزب معين که نام خودش را کمونيست گذاشته وصفت "حکمتيست" را يدک ميکشد من طرف تبليغ او را ميخواهد قانع سازد که اين گونه مبارزات كه مثل بمب در ميان مردم صدا كرده، "تدافعي" است پس بي فايده است، بيست سال است جريان دارد و به جايي نرسيده؛ به گفته ايشان وقتي خانواده خود کارگران ساکتند وقتي کارگران به ILO نامه ميدهند و متوجه نيستند که اين سازمان دولتهاي سرمايه داري است و خواستار تشکيل سنديکا ميشوند شايسته حمايت نيستند! وقتي بخشهاي مهمي مثل کارگران نفت و ذوب آهن و برق دست روي دست ميگذارند ومثل سرکوبگران خودشان را به هفت تپه نميرسانند من ديگر چه بايد بکنم جز شرمندگي؟! و اينکه انتظار داشته باشم امام زمان ظهور کند و عدلش را بگستراند کاري ديگري براي من باقي نمي ماند!
اين حزب بارها ما کارگران را متهم کرده که دست به کلا ه خود داريم که باد نبرد! اما خود در زماني که بايد حمايت همه جانبه اي را از اين مبارزات مشخص سازمان دهد به شماتت و تحقير همين مبارزات برميخيزد. براي حزبي که شکست مبارزات مردم را از قبل اعلام داشته وظيفه اي جز اين نميماند که مبارزات به اين وسعت را کوچک جلوه دهد. که بعد از مدتي ساکت خواهد شد. گيرم که اينطور شود وظيفه يک حزبي که نام کمونيسم کارگري را بر خود گذاشته اين است که مبارزات جاري را تحقير کند؟ کوچک جلودهد و بگويد بيست سال است جريان داشته اين هم مثل بيست سال گذشته!

براستي كسي كه سياستش را اين گذاشته كه ثابت كند رژيم سرنگون نميشود و راست دست بالا را پيدا كرده، چقدر وضع نزاري پيدا ميكند! مجبور ميشود مبارزه زنده و حي و حاضر ٤٠٠٠ كارگر و حمايتي را كه به اشكال مختلف از آن ميشود و نقطه قوتهاي آنرا نفي كند تا سياستش را ثابت كند. تا اينجا كارگران نيشكر هفت تپه پيروز شده اند. و اين يك پيروزي براي همه ما كارگران و همه مردم است. حتما در مبارزه هزار كمبود هم هست. ممكن است ما كارگران در جايي هم شكست بخوريم. اما كسي كه نقشه اي و پراتيكي براي پيروزي كارگران ندارد، فقط دارد نشان ميدهد كه به كارگر و به مبارزه و به پيروزي بي ربط است. در همين گفتگو، فتاحي و گلچيني نشان دادند چقدر هنرمند هستند تا تصوير غيرواقعي از شرايط کارگران بدست دهند تا شکست خودشان را پاي مردم و مشخصا کارگران بياندازند. ايشان پاک خودشان را به آن راه زدند وقتي که گسيل کردن نيروهاي سرکوبگر يک دولت که همه امکانات جامعه را در اختيار دارد و به فوريت و به آساني ميتواند اينکار را بکند و حتي شهر را در محاصره بگيرد و شرايط نظامي و امنيتي برقرار کند را مقايسه ميکنند با کارگراني که از هر گونه امکاني محرومند و اگر نبود اينترنت و ماهواره حتي ممکن بود ماهها بعد خبرش به گوش کسي برسد و اينرا به حساب "محافظه کاري" کارگران ميگذراند. خود ميبرند و ميدوزند و بعد در کمال بي شرمي ما کارگراني که دستمان از همه جا کوتاه است به کوتاهي در امر مبارزه و حمايت محکوم ميکنند.
بي تشکلي کارگر به خاطر نخواستن نيست، نمي گذارند. همين دولت به وحشيانه ترين شکلي هر گونه تشکلي کارگري را سرکوب ميکند. همه جا و هميشه صحبت از ديکتاتوري خشن سرمايه در ايران ميشود براي کسب فوق سود اما به تشکل کارگري که ميرسد ناگاه انسانهاي که خود را کمونيست ميخوانند و ظاهرا بايد بخش پيشرو همين طبقه کارگر باشند کارگر را به ندانم کاري و محافظه کاري متهم ميکنند و بالاتر از آن انتظار دارند مثل يک دولت که همه جور امکانات دارند عمل کنند. يکي نيست به ايشان بگويد که شما مثلا " آگاه" هستيد و خود را کمونيست ميدانيد لطف کنيد فقط حمايت خود را اعلام کنيد نمي خواهد ما را بيشتر شرمنده کنيد.
اتحاد بيش از ٤٠٠٠ كارگر نيشكر هفت تپه و پافشاري برخواستهاي خود در برابر كارفرما و كل نيروهاي سركوبگر يك نقطه قوت مهم ما كارگران و كل جامعه است. کمونيستي که اهميت سياسي اين مبارزه معين در اين شرايط زماني را درک نميکند کمونيست نيست. "حزب گارد آزادي" روز بروز دارد فاصله خودش را ازکمونيسم کارگري بيشتر ميکند. آنها بدنبال "بحرانسازي" هستند تا بعد به کمک اسلحه بحران ايجاد شده را "مديريت" کنند. آنها بدنبال " آينده سازان" در جاي ديگري هستند که هيچ ربطي به کارگر و سوسياليسم ندارد. بايد هم مبارزه جانانه و به قولي "نابرابر" کارگران هفت تپه را تحقير کنند، همانطور که قبلا فرمان انحلال تشکيلات کارگري را دادند. وقتي کارگران خود امر خود را پيش ميبرند ديگر جايي براي سوپر من ها و مردان عنکبوتي قلابي نيست. وقتي کارگر به يمن اتحادش دولت سرمايه و نيروهاي سرکوبگرش را به عقب براند جا براي جرياني نمي ماند که تصميم گرفته به نيابت از جانب مردم نيروهاي سرکوبگر را " تنبيه"کند. حال بماند چه تنبيهي!
بله، اگر ما کارگران ميتوانيستيم همزمان مثلا در تهران اعتصاب حمايتي کنيم که ديگر کار تمام بود. ولي آنقدر ذليل نشده ايم که مردان عنکبوتي به دادمان برسند. ديروز نساجي هاي کردستان (البته ايشان معتقدند وقتي صنعت نساجي دارد از بين ميرود ديگر چه مبارزه اي و همين نظر را هم در رابطه با صنايع نيشکر هم دارند) و شرکت واحد، امروز کارگران هفت تپه، فردا جاي ديگر،اگر اينها به هم پيوند بخورد نيروي عظيمي به جريان خواهد افتاد که دنيا را تکان خواهد داد. کوشش ما کارگران اين است. ما در پي پيروزي هستيم نه در پي شکست. و شکست را مايه افتخار خود نميدانيم. و اجازه نميدهيم کساني که شکست را پذيرفته اند، شکست خودشان را به حساب ما بگذارند.

October 13, 2007

مرجان افتخاری:نگاهی به شرایط ایران، منطقه خاورمیانه و کشور های همسایه

13.10.2007

همه نیرو های چپ و انقلابی، آزادیخواهان و نیروهای مترقی ایرانی و خارجی، اتحایه های سراسری کارگری اروپا، تمام مردم صلح دوست جهان و نیرو های ضد جنگ -ضد امپریالیسم را در سرا سر دنیا باید به جبهه ضد جنگ در ایران که جز ویرانی، آواره گی و هر نکبت دیگری که جنگ همراه خود به بار میآورد بسیج کرد. در عین حال، همه این نیرو ها را به ضدیت با رژیم سرکوبگر، واپس مانده، جنگ افروز و مداخله گر جهموری اسلامی دعوت کرد. در همین راستا، باید هرچه سریعتر در مقابل نیروهای ایرانی که خواهان حمله نظامی با ایران هستند ایستاد و آنها را افشاء و ایزوله کرد.

 بلاتکلیفی در فلسطین،( حماس و الفتح)

پس از بقدرت رسیدن حماس در ژانویه 2006، یکپارچگی ملت فلسطین در رابطه با مسائل داخلی و رویاروئی با اسرائیل مورد سئوال جدی قرار گرفت. این گسست، پس از قطع کمک های مالی اتحاد اروپا و تحریم اقتصادی آنها بیش از هر زمان دیگر نشان داده شد. بیشتر مردم فلسطین و ارگان های دولتی، تنها با این کمک میتوانند بکار و زندگی خود ادامه دهند. الفتح که در انتخابات شکست خورده بود،" دولت وحدت ملی" را جهت برخورداری از کمک های اتحاد اروپا، رفع مشکلات اقتصادی و تقسیم قدرت پیشنهاد کرد. ولی تشکیل چنین دولتی در 2 نوبت، و تقسیم قدرت سیاسی حتی پس از کنفرانس ریاض،به ابتکار عربستان سعودی امکان پذیر نشد. پس از درگیر های داخلی خونین که از ماه دسامبر2006 آغاز شد، بالاخره، در 15 ژوئن 2007 به اوج خود رسید. در این درگیرهای خونین تعدادی زیادی کشته، زخمی وعده ای هم تحت تعقب قرارگرفتند. بسیاری از فلسطینی های ساکن نوار غزه این ناحیه را ترک کردند، و عملا فلسطین به دو قسمت با دو قدرت سیاسی تقسیم شد.

در این فاصله، جامعه بین المللی، اتحاد اروپا، آمریکا و حتی کشور های عربی( مصر، عربستان سعودی و اتحاد عرب) هیچگونه دخالتی نکردند و یا به عبارتی موضوع را به حال خود رها کردند. به نظر میاید که حساسیت مسئله فلسطین، حمایت از این یا آن جناح نه تنها به بهتر شدن اوضاع کمک نمیکند بلکه اوضاع را بیش از این بحرانی خواهد کرد. الفتح و رهبری آن از آنچنان اتوریته و محبوبیتی نه در بین فلسطنیان برخوردار است و نه در دنیای عرب. گروه تروریستی حماس هم مورد اعتماد مردم فلسطین و کشور های عربی، بویژه مصر و اتحاد عرب نیست. بنابراین هیچ وزنه سنگینی برای حمایت از این یا آن جریان وجود ندارد. به همین دلیل همه کشور ها این تقسیم قدرت و دو قسمتی را به حال خود رها کرده اند. گرچه هنوز همه از صلح در فلسطین و تشکیل دولت مستقل فلسطینی صحبت میکنند و خانم رایس به همین مناسبت دیداری را در منطقه داشت ولی موضوع در همین حد باقی مانده است.

اتحاد اروپا و آمریکا قادر به هیچگونه مانور و یا تصمیم گیری در این مورد نیستند. هر گونه تصمیم گیری در این مورد اوضاع خاورمیانه را وخیم تر و بر آتش جنگ و گسترش تروریسم خواهد افزود. به همین دلیل، در حال حاضر تنها مانور های دیپلماتیک" ایزوله" مانند سفر برنارد کوشنر( وزیر امور خارجه فرانسه) به لبنان و اعلام نظر او در مورد مسئله فلسطین مشاهده میشود.

در کنار این وضعیت، جریان های واپس مانده تاریخی، مانند "حزب التحریر"که به سیستم خلیفه ای مسلمانان معتقد است ( به ترجمه7.09.2007از روزنامه لیبراسیون مراجعه کنید) از سرخوردگان درگیر های نیرو های فلسطینی سوء استفاده کرده و در حال سازماندهی و گسترش در منطقه هستند.

اسرائیل که پس از جنگ با حزب الله و شکست در این جنگ با بحران سیاسی شدیدی روبرو شده بود، با تغیراتی در کابینه و ریاست جمهوری توانست درطی یک سال گذشته به بحران درونی پاسخ دهد. آنچه که در حال حاضر و بیش از هر چیز دیگر موجب نگرانی اسرائیل است مسئله فلسطین نیست، بلکه پروژه اتمی ایران است. بارها، بویژه، پس از رژه نظامی اخیر ایران و به نمایش گذاشتن سلاح های دوربرد، اسرائیل خطر جمهوری اسلامی هسته ای را بار دیگر بطور جدی متذکر شد و منتظر تصمیم آمریکا ومتحدان آن میباشد.

شرایط در ایران و عراق

نیازی به توضیح زیاد و تکرار جزئیات در رابطه با آشفته بازار عراق نیست. بطور خلاصه، طرح و سیاست "خاورمیانه بزرگ" نئو کان ها که بطور عمده برای در اختیار گرفتن منابع انرژی خاورمیانه و کشورهای کوچک متعلق به شوروی سابق بود و همچنین، ایجاد بازار مناسب برای استفاده از نیروی کار و مواد اولیه ارزان این کشور ها با شکست مواجه شده است. این سیاست در سال 2003 با اشغال عراق، ضعیف ترین حلقه کشور های خاورمیانه در آن زمان شروع شد. در حال حاضر، سیاست "خاورمیانه بزرگ" نه تنها نتوانست گامی به پیش، بلکه، در شکست آن تمام کشورهای اروپائی، آسیائی و خاورمیانه ای نیز هم صدا هستند. این شکست را نباید به مبارزه و مقاومت مردم عراق و یا " نیرو های مترقی" عراقی نسبت داد. بر عکس، این شکست ناشی از تمرکز تقریبا تمام گروه های تروریستی، فناتیک، عرب های ناسیونالیست، طرفداران رژیم سابق و دخالت های مستقیم رژیم اسلامی است، که با آدم کشی، ترور، ایجاد جنگ، اختلافات مذهبی، قومی و قبیله ای دست به کشتار وسیعی زدند. ( در مقابل 3000 و یا کمی بیشتر از نیروهای آمریکائی چندین هزاراز مردم عادی و بی پناه عراقی به دست همین گروه های نامبرده کشته شده اند).

از همان ابتدا، نقش جمهوری اسلامی درتشکیل و آموزش گروه های متعدد نظامی( ارتش بدر و مهدی)، تجهیزات نظامی و دامن زدن به مسائل مذهبی و قومی بار ها در اخبار منعکس شد. بر عکس افغانستان، جمهوری اسلامی در عراق بدنبال منافع اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و مذهبی مشخصی است. تا بتواند دامنه و حوزه جمهوری اسلامی را از چهارچوب ایران فراتر برده و همانطور که بار ها به شکلهای مختلف مطرح کرده است رهبری اسلامی و قدرت مطلق خاورمیانه را در دست داشته باشد. سیاست جدید مقتدا صدر و آیت الله سیستانی که در هفته اخیر بار دیگر صحنه سیاسی عراق را بخود اختصاص دادند و طرح "اتحاد سنی و شیعه" در مقابله با القاعده  پس از 4 سال کشت و کشتار، جنگ های فرقه ای و مذهبی درست در موقعی مطرح میشود که جمهوری اسلامی در وضعیت و موقعیت ضعیف و حساسی قرار دارد.

در سال 2006،رژیم اسلامی در موقعیت برتری قرار داشت. و سعی کرد با بکار گیری سیاست هائی از ارسال پرونده هسته ای به مجمع عمومی سازمان ملل، و تصمیم در مورد  تحریم اقتصادی را برای مدتی به حالت تعلیق در آورد. همزمان، با جریانات ارتجاعی منطقه، حزب الله، حماس و سوریه و جنگ تابسنان 2006 لبنان تا حدودی موفق به آشفته کردن منطقه و قدرت نمائی سیاسی و نظامی شد. پس از آن، از موضع قدرت حاضر شد بطور مستقیم و بدون واسطه در 2 نشست عراق و مصر با نمایندگان آمریکا وارد مذاکره شود. ولی در نهایت، نتوانست سیاست آمریکا، اتحاد اروپا، روسیه و چین را در رابطه با پروژه هسته ای و تحریم های اقتصادی تغیر دهد. یا به قول معروف با داد و گرفتن امتیاز هائی راه گریزی پیدا کند.
بحران اقتصادی پس از تحریم شورای امنیت سازمان ملل شدت بیشتری یافته است. بالا رفتن قیمت بنزین و جیره بندی آن انعکاس مستقیم تحریم محسوب میشود، که بار آن بر دوش کارگران و مردم تهدست کشورمان است. بسته شدن و تعطیل بسیاری از مراکز تولیدی، کارخانجات، اخراج و نپرداختن حقوق کارگران، افزایش بیکاری و اعتراضات تقریبا ادامه دار کارگری در همین رابطه معنی پیدا میکند. حرکت ها و جنبش های اجتماعی معلمان، زنان و دانشجویان و سرکوب های دائمی این جنبش ها انعکاس واقعی شدت بحران اقتصادی است. رژیم اسلامی برای جلوگیری از جنبش های دمکراتیک، آزادیخواهانه و حق طلبانه مردم، سرکوب عریان، اعدام های خیابانی، سنگسارو قطع عضو را بشکل گسترده ای درهمه جا بکار گرفته است. در عین حال در سطح جهانی در جستجوی متحدان و حامیان سیاسی است تا به این طریق بتواند احتمال حمله نظامی امیریالسیم آمریکا و اسرائیل به مراکز هسته ای را خنثی سازد. در همین رابطه از چندی پیش، رفت و آمد های دیپلماتیک با کشور های همسایه  شمالی و عربستان سعودی را انجام داده است.

بر خلاف حمله نظامی به عراق، این بار آمریکا نمی خواهد بدون جلب توجه و هماهنگی با اتحاد اروپا، چین و تا حدودی روسیه وارد درگیریی دیگری گردد. به همین مناسبت ملاقات هائی بین وزیر امور خارجه فرانسه، انگلیس و آلمان صورت گرفته است. لازم به تذکر است که کوشنر ( وزیر خارجه فرانسه که سابقه دیپلماتیک مهمی دارد) با طرح صریح" جنگ" در ایران، اعتراضات شدیدی را در سطح بین المللی بوجود آورد. که سعی کرد در ملاقاتهای خارجی خود و سئوالهای خبرنگارانی که او را زیر ضرب گرفته بودند حرف خود را پس گرفته و جای آنرا به " مذاکره "تغیر دهد. در ضمن، رئیس جمهور فرانسه بار ها ایران هسته ای را غیر قابل قبول و خطرناک دانسته است.

با تمام تحلیل ها و پیش بینی های سیاسی، اوضاع در این منطقه از جهان بگونه ای است که در هر لحظه کوچکترین جرقه یا حادثه ای میتواند جنگ مهمی را در این نقطه از جهان شعله ور کند. ربودن 2 سرباز اسرائیلی و جنگ 1 ماهه اسرائیل-حزب الله و یا جنگ داخلی در فلسطین و تقسیم آن نمونه هائی هستند غیر قابل پیش بینی.

در همین رابطه، همه نیرو های چپ و انقلابی، آزادیخواهان و نیروهای مترقی ایرانی و خارجی، اتحایه های سراسری کارگری اروپا، تمام مردم صلح دوست جهان و نیرو های ضد جنگ -ضد امپریالیسم را در سرا سر دنیا باید به جبهه ضد جنگ در ایران که جز ویرانی، آواره گی و هر نکبت دیگری که جنگ همراه خود به بار میآورد بسیج کرد. در عین حال، همه این نیرو ها را به ضدیت با رژیم سرکوبگر، واپس مانده، جنگ افروز و مداخله گر جهموری اسلامی دعوت کرد. در همین راستا، باید هرچه سریعتر در مقابل نیروهای ایرانی که خواهان حمله نظامی با ایران هستند ایستاد و آنها را افشاء و ایزوله کرد.

پاکستان و انتخاب مجدد پرویز مشرف

در 6 اکتبر 2007، ژنرال پرویز مشرف، با رای غیر مستقیم، بایکوت و غیبت اپوزیسیون به ریاست جمهوری پاکستان انتخاب شد. مشرف که طی کودتای 12 اکتبر 1999 بقدرت رسیده بود، در 20 ژوئن 2001 برای اولین بار رئیس جمهوری این کشور شد. از قبل مشخص بود که پرویز مشرف، با توجه به قدرت و نیروی کافی در پارلمان، ضعف اپوزیسیون و حمایت امپریالیسم آمریکا بدون هیچ مشکلی انتخاب خواهد شد.

در تمام دوران اول ریاست جمهوری، پرویز مشرف سعی کرد با سیاست دوگانه حمایت بخشی از نیرو های مذهبی و آمریکا را در مبارزه با تروریسم بدست آورد. در اکثر کتاب ها و مطالبی که در مورد مذهب اسلام، رهبران مذهبی، و تروریسم اسلامی نوشته شده است کمتر به مورد پاکستان و نقش آن به عنوان یک کشور مسلمان، آموزش های دینی و اسلامی، مدرسه های قرآنی، و جود یک شبکه بزرگ تروریستی اشاره شده است. در حالی که به نظر می آید با توجه به گذشته این کشور، مانند عربستان سعودی، لبنان، مصر و یا سایر کشور های اسلامی در مسائل مربوط به احزاب و گرو های تروریستی نقش و جایگاه خود را دارد. با نگاهی کوتاه به گذشته نه چندان دور این کشور به چگونگی رشد گروه های اسلامی، تشکیل مدارس قرآنی، رابطه آن با طالبان و افغانسنان پی خواهیم برد.

با روی کار آمدن ژنرال ضیاءالحق در سال 1977( 2 سال قبل از بهمن 57) حزب ( PPP  Pakistan Peoples party) یا حزب مردم پاکستان، اسلامیزه کردن جامعه مدنی این کشور شکل رسمی و قانونی به خود گرفت و رهبران مذهبی در قدرت سیاسی در تدوین قوانین اسلامی شرکت کردند. به این ترتیب،قوانین شرع اسلام جای قوانین حقوقی و مدنی را گرفت، مانند قطع اعضاء بدن مجرمین، زکات و اجباری شدن تدریس فقه اسلامی و زبان عربی در مدارس. در این میان احزاب کوچک دیگر اسلامی که خواهان اسلامیزه شدن جامعه بودند با توجه به حمایت های سیاسی و کمک های مالی دولت ژنرال ضیاءالحق گسترش یافتند و حزب بزرگ" جماعت اسلامی" یا" جما اسلامی" تاسیس مدارس اسلامی، تعلیم دروس و آموزش مساجد را به شکل بسیار ارگانیزه شده ای در سطح کشور بویژه در مرزه های شوروی سابق، چین و افغانستان گسترش داد. گروه "جما اسلامی" در مصر، و قسمت آسیای جنوب شرقی، تایلند، کامبوج و بویژه در اندونزی بسیار فعال است. در همین رابطه، با اشغال افغانستان توسط روسیه در سال 1978، حمایت همه جانبه ( نظامی، مالی و آموزشی) از ارتجاعی ترین گروه های اسلامی توسط امپریالیسم آمریکا و عربستان سعودی در پاکستان شروع شد. ضیاءالحق، به مدت 11 سال از 1977 تا 1988 توانست در سطح وسیعی بنیاد های اسلامی را در پاکستان تثبیت کند.

در زمان اشغال افغانستان، مرزهای پاکستان محل آموزش های نظامی گروه های اسلامی توسط آمریکائی بود، عربستان سعودی، ثروتمند ترین کشور خاورمیانه، با کمک های مالی خود به رهبران مذهبی در ایجاد مدارس قرآنی و احزاب اسلامی هیچگونه دریغی نکرد. مرز ها و کمپ های پناهندگان افغان در هر دو دوره، اشغال توسط شوروی و رژیم طالبان که در فقر و تهی دستی کامل بسر میبردند بستر بسیار مناسبی برای فعالیت احزاب اسلامی، مدارس قرآنی و تروریستها بود. بطوریکه بعد ها دولت پرویز مشرف در کنترل این کانون های تروریستی و فناتیک های اسلامی دجار مشکل شد. بطور نمونه، تظاهرات خشونت آمیز در اعتراض به کتاب سلمان رشدی ( در حالی که این کتاب به زبان اردو منتشر نشده بود) کاریکاتورهای محمد و در ژوئیه 2007 درگیری های چند هفته ای مسجد سرخ در اسلام آباد که به کشته و زخمی شدن تعداد زیادی منجر شد گویای مشخص قدرت ونفوذ احزاب اسلامی است.

در این میان، پرویز مشرف سیاست دوگانه ای را در رابطه با احزاب اسلامی و مبارزه با تروریسم که مورد حمایت آمریکا بود پیش برد. بطوریکه هر دو طرف را در شرایط بسیار حساس راضی نگهداشت. مانند کنترل مرز ها، پی گیری و دستگیری افراد مهم القاعده در منطقه مثلی معروف. ولی هیچگونه محدودیتی در رابطه با گروه های اسلامی، مدارس قرآنی و حتی آموزش نظامی و تروریستی در کمپ های مرزی ایجاد نکرد. به نظر می آید پرویز مشرف، همین شیوه دوگانه را برای دوره دوم ریاست جمهوری ادامه دهد. البته شکست یا پیروزی نیرو های آمریکائی و کشورهای اروپائی در افغانستان میتواند در تعین سیاست پرویز مشرف نفش عمده ای داشته باشد. در این میان تغیر و تحولات در ایران راهم نباید نادیده گرفت.

 بی ثباتی و پیشروی نیروهای ارتجاعی طالبان در افغانستان

پس از 11 سپتامبر، و روی کار آمدن رژیم حامد کرزای، تعداد کثیری از نیروهای طالبان و القاعده که در چند سال اخیر، بطور پراکنده در ایران، کوههای دور افتاده افغان و منطقه مرزی پاکستان پراکنده شده بودند، بار دیگر سازمان یافته تر در شهر های مرزی شروع به حرکت های نظامی کردند. ولی اکنون بیش از یک سال است که بطور گسترده ای به حرکت های تروریستی،آدم ربائی، انفجار در قلب کابل و حتی در بین نیروهای چند ملیتی دست میزنند.
تعدادی از افراد خارجی که برای سازمانهای فرهنگی و یا پزشکی کار میکنند (ONG) و همچنین ژورنالیست ها جزء گروگان ها طالبان هستند، که بعضی از آنها بقتل رسیده اند. با روند وقایع، حوادث و پیشروی سریع نیرو های ارتجاعی طالبان، میتوان چنین نتیجه گرفت که سیاست آمریکا در مبارزه با تروریسم و حمایت از دولت حامد کرزای نه تنها موفق نبوده بلکه بقول معروف در کلاف سر در گمی گیر کرده است که نه راه پیش و نه راه پس دارد.

جمهوری اسلامی، در آشفته کردن اوضاع افغانستان و یا به عبارتی پیشروی طالبان نقشی اگر چه نه برجسته، ولی قابل ملاحظه دارد. تجهیزات نظامی و لوجستیکی رژیم اسلامی و حتی ایجاد شبکه اطلاعاتی این رژیم، موضوعی است که بار ها هم از طرف حامد کرزای و هم نیروهای چند ملیتی مطرح شده است.

ولی، جمهوری اسلامی در حال حاضر کمترین منافع اقتصادی، فرهنگی و مذهبی را در افغانستان جستجو نمی کند. رژیم اسلامی تقویت نیرو های واپس مانده طالبان را تنها و تنها برای مانورهای قدرت در مقابل آمریکا بکار میبرد، که تا حدود زیادی هم موفق شده است. با گذشت 6 سال و واژگونی رژیم ملا عمر و القاعده در افغانستان، هیچ یک از کشورهای غربی، هیچ طرح اقتصادی که بتواند اندکی بافت اقتصادی و در نتیجه بافت فرهنگی، عشیرتی-قبیله ای را در این کشور کاهش دهد در برنامه خود ندارند. در حالی که در بسیاری از کشور های کوچک جدا شده از شوروی سابق در هر دو قسمت اروپائی و آسیائی ( آذریایجان، ترکمن ستان، قرقیزستان و... ) سرمایه گذاری های نسبی انجام شد. بویژه آنجائی که نفت و گاز اهمیت بیشتری داشت.

مردم زجر کشیده افغان که در فقر و بدبختی و وحشت باز گشت طالبان زندگی میکنند در هیچ دورانی نه اشغال شورویها، نه ملا عمر و نه اکنون هرگز تغیری در وضعیت خود مشاهده نکردند. در حال حاضر، دولت حامد کرزای از هر نظر نا توان تر از آن است که بتواند باری از دوش مردم افغان بر دارد و تغیری هر چند کوچک در این کشوربوجود آورد.

ثبات و یا عدم ثبات حکومت حامد کرزای همانگونه که هست، به عوامل چند گانه ای در منطقه و کشورهای همسایه بستگی دارد.

1- سرمایه گذاری در حد صنایع کوچک، بخش کشاورزی و ایجاد کار ( پروژه هائی که دربعضی از مناطق هند و بنگالادش تا حدودی تغیراتی را در زندگی مردم بوجود آورده است)
2- سیاست پرویز مشرف در دور دوم ریاست جمهوری در رابطه با گرو های تروریستی، کنترل مرزها، همکاری مستقیم با حامد کرزای.
3- اوضاع و شرایط در عراق، پیشروی هر یک از طرفین در گیر در این منطقه، القاعده، جمهوری اسلامی وامپریالیسم آمریکا
4- وضعیت ایران بطور مشخص، پروژه هسته ای رژیم اسلامی

نگاهی به جنبش کارگری
 

بهرام رحمانی:دانشجويان با شعار «مرگ بر ديکتاتور» به استقبال احمدی نژاد رفتند؟!

 bamdadpress@ownit.nu 

روز دوشنبه ۱۶ مهر ماه ۱۳۸۶، پس از حضور احمدی نژاد، رييس جمهوری تيرخلاص زن حکومت اسلامی در دانشگاه تهران، اين دانشگاه بار ديگر شاهد اعتراض دانشجويان چپ و آزادی خواه به حضور او در دانشگاه بود. دانشجويان با شعار «مرگ بر ديکتاتور» به استقبال احمدی نژاد رفتند.

تمام خبرگزاری های داخلی و خارجی و شبکه های تصويری جهان، از بعد از ظهر روز دوشنبه، اخبار و فيلم هائی را درباره اعتراض به حضور پرتنش احمدی نژاد در دانشگاه تهران، پخش کرده اند. شهامت و جسارت دانشجويان آزادی خواه و معترض بر عليه احمدی نژاد در دانشگاه تهران، به حدی چشمگير بوده است که برخی از روزنامه ها و سايت ‏های خبری حکومتی را نيز وادار به عکس العمل کردند.

امسال، احمدی نژاد در حالی وارد دانشگاه تهران شد که بحث روز کشور اعتصاب هزاران کارگران نيشکر هفت تپه، آزادی محمود صالحی و منصور اسانلو و همه زندانيان سياسی و از جمله لغو اعدام در ايران بود. سال گذشته دانشجويان معترض و حق طلب، جلسه سخنرانی احمدی نژاد در دانشگاه پلی تکنيک را به جلسه محاکمه وی و حکومت تبديل کردند و حتی عکس های او را در مقابل چشمانش سوزاندند. اما امسال سعی کرده بودند دانشجويان بسيجی و حتی غيردانشجو را از قبل وارد سالن سخنرانی احمدی نژاد کنند و دانشجويان و به ويژه دانشجويان شناخته شده معترض را به سالن سخنرانی راه نداده بودند. اما با اين وجود، دانشجويان معترض و آزادی خواه با شجاعت بی نظيری در بيرون سالن با شعارهای کوبنده خود احمدی نژاد را بار ديگر سراسيمه کردند.

گزارش ها حاکی از آن است که ماموران انتظامی، امنيتی، لباس شخصی و بسيجی از صبح روز دوشنبه در اطراف ورودی های دانشگاه تهران مستقر شدند و از ورود دانشجويان ديگر دانشگاه ها به دانشگاه تهران جلوگيری به عمل آوردند.

احمدی نژاد، در حالی سخنان خويش را خطاب به شرکت کنندگان آغاز کرد که عمدتا غيردانشجو و يا دانشجويان بسيجی بودند. ماموران امنيتی و لباس شخصی های اطلاعاتی و دانشجويان بسيجی سالن سخنرانی احمدی نژاد را در سپر امنيتی و حفاظتی خود گرفته بودند. وی تلاش کرد تا سرمست از «دستاورد» های خود در دانشگاه کلمبيا و آمريکا و سازمان ملل سحن بگويد. اما احمدی نژاد با شنيدن شعارهايی نطير «مرگ بر ديکتاتور» که در بيرون سالن طنين انداز شده بود و در داخل سالن می پيچيد، سراسيمه شد.

دانشجويان معترض و آزادی خواه دانشگاه تهران، از جمله شعارهايی نظير «توپ، تانک، بسيجی، ديگر اثر ندارد»، «حکومت حيا کن دانشگاه رو رها کن»، «مرگ بر ديکتاتور، مرگ بر استبداد»، «دانشجوی زندانی آزاد بايد گردد»، «شکنجه دانشجو، محکوم است محکوم است»، «حکومت زور نمی خواهيم، پليس مزدور نمی خواهيم»، «دانشجو می ميرد ذلت نمی پذيرد» و «محمود احمدی نژاد، عامل تبعيض و فساد» و... سر داده بودند.

در گزارش ها آمده است که در چندين مورد نيز ميان دانشجويان و عوامل بسيجی درگيری روی داد و ماموران امنيتی نيز به هنگام خروج احمدی نژاد از دانشگاه تهران، با استفاده از گاز اشک آور دانشجويان را متفرق کردند.

يک روز پس از آن که احمدی نژاد در دانشگاه تهران با اعتراض دانشجويان چپ و معترض مواجه شد، جمعی از به اصطلاح دانشجويان «بسيجی» و «خودی» را تحت عنوان «فعالان تشکل‌های سياسی ـ فرهنگی دانشگاه‌ ها» به بارگاه خامنه ای، رهبر حکومت اسلامی بردند تا روحيه آن ها در سرکوب جنبش دانشجويی تقويت کنند.

خامنه ای، طی سخنرانی به اين دانشجويان، با حمايت از سياست های دولت احمدی نژاد، تاکيد کرد: «حمايت از دولت به معنای مخالفت با انتقاد از آن نيست... اطلاع داشتن رهبری از همه رويدادها و جزئيات فعاليت همه دستگاه ها و وزارتخانه ها نه لازم و نه ممکن است و دليلی ندارد رهبری وارد محيط های اجرايی شود چرا که مسئوليت ها مشخص است.» بدين ترتيب، خامنه ای هم حمايت خود را از احمدی نژاد اعلام کرد و هم برای بستن دهان جناح ديگر، خودش را مافوق جناح ها معرفی نمود. اين اظهارنظر خامنه ای، قبل از هر چيز شکاف در ميان سران حکومت اسلامی را به نمايش می گذارد.

 

گزارش های مختلفی از اعتراض دانشجويان به احمدی نژاد، از جمله توسط گزارشگران و وبلاگ های مستقل دانشجويی منتشر شده است. در برخی از اين گزارش ها آمده است:

احمدی نژاد، وارد دانشگاه شده است اما هنوز از حضور وی در انظار عموم خبری نيست. تعداد قابل توجهی از دانشجويان دانشگاه های ديگر به خصوص دانشجويان پلی تکنيک و علامه در دانشگاه تهران به صورت متشکل و بسيار هماهنگ تر از دانشجويان دانشگاه تهران هم اکنون تجمع خود را در اعتراض به برخورد های انجام شده با دانشجويان توسط دولت آحمدی نژاد آغاز نمودند.

هم اکنون دانشجويان با سر دادن سرود يار دبستانی از دانشکده ادبيات به سمت کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران در حال حرکتند تا در اين مکان که محل سخنرانی حضور احمدی نژاد اعلام شده است به تجمع اعتراض آميز خود ادامه دهند. لحظه به لحظه به تعداد دانشجويان اضافه می شود.

بسيج به اصطلاح دانشجويی، مانع از پيشروی دانشجويان متحصن به سمت کتابخانه مرکزی شد. دانشجويان با شعار های نظير «مرگ بر ديکتاتور» و «دانشجوی زندانی آزاد بايد گردد»، هم چنان به تحصن خود ادامه می دهند.

بسيج که مانع حرکت تجمع کنندگان به سمت کتابخانه مرکزی دانشگاه شده بود تاب شعارها و متعاقبآ تريبون آزاد دانشجويان را نياورد و به آنان حمله کرد که با مقاومت دانشجويان اين هجوم وحشيانه ناکام ماند و بسيج به عقب رانده شد. تجمع پليس ضدشورش که دانشگاه را به محاصره خود در آورده بود باعث بروز درگيری ميان پليس و دانشجويان شد که حتی به ضد و خورد هم انجاميد.

در گزارش ديگری می خوانيم نيروهای امنيتی از ساعات اوليه صبح امروز در اطراف، مقابل درب ها و داخل دانشگاه تهران حضور گسترده داشته و کوچک ترين تحرکات را با دقت زير نظر داشتند. مديريت دانشگاه تهران به منظور کنترل هر چه بهتر فضای اين دانشگاه در آستانه حضور رئيس جمهور، از نيروهای حراست و انتظامات ديگر دانشگاه های تهران درخواست کمک کرده بود. نيروهای حراست و انتظامات، محمداسماعيل سلمانپور و کوروش دانشيار، دو نفر از دانشجويان اميرکبير را پيش از آغاز مراسم از دانشگاه بيرون انداختند. از صبح نيز افراد ناشناس زيادی در محوطه دانشگاه تهران قدم می زنند و داخل دانشگاه کارت دانشجويی افراد را چک می کنند.

افرادی که ظاهر بسيجی داشتند با اتوبوس به داخل دانشگاه آورده شده و مقابل کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران، جايی که تالار علامه امينی، محل سخنرانی احمدی نژاد در آن قرار دارد، پياده شدند. در حالی که خبرنگاران ساعتی پيش وارد سالن محل سخنرانی شده بودند، بسيجيان از همان لحظه مقابل کتابخانه مرکزی تجمع کرده بودند.

به گزارش خبرنامه اميرکبير دانشجويان از دانشگاه های مختلف شهر تهران به منظور شرکت در جلسه سخنرانی احمدی نژاد از صبح امروز به پرديس مرکزی دانشگاه تهران مراجعه کرده بودند. در حالی که بخشی از دانشجويان موفق شدند وارد دانشگاه شوند، بخشی ديگر نيز موفق به ورود به دانشگاه نشدند. انجمن سنتی دانشگاه تهران ابتدا تجمعی را مقابل دانشکده ادبيات دانشگاه تهران ترتيب داده بود. برخی از دانشجويان حاضر در صحن دانشگاه با حضور در اين تجمع خواستار شکل گيری تجمع مقابل کتابخانه مرکزی، محل سخنرانی احمدی نژاد، شده اند که اين مسئله با مخالفت انجمن سنتی دانشگاه تهران مواجه شد. دانشجويان به صورت خودجوش از مقابل دانشکده ادبيات دانشگاه تهران به سمت کتابخانه مرکزی حرکت کرده و در آن جا تجمع کردند. دانشجويان شعار می دادند «توپ تانک بسيجی، ديگر اثر ندارد»، «حکومت حيا کن دانشگاه رو رها کن»، «دانشجوی زندانی آزاد بايد گردد»، «شکنجه دانشجو، محکوم است محکوم است»، «حکومت زور نمی خواهيم، پليس مزدور نمی خواهيم»، «دانشجو می ميرد ذلت نمی پذيرد»، «محمود احمدی نژاد، عامل تبعيض و فساد»...

تجمع ۵۰۰ نفری دانشجويان در محاصره نيروهای امنيتی و دانشجويان بسيجی قرار داشت. نيروهای امنيتی از طبقه بالای کتابخانه در حال فيلمبرداری از تجمع و درگيری دانشجويان بودند. تعداد معدودی از دانشجويان بسيجی با تجمع مقابل کتابخانه مرکزی، پلاکاردهايی در دست داشتند که روی آن ها نوشته شده بود: «مرگ بر انگليس»، «ما بيداريم» و بسيجی ها شعار می دادند «مرگ بر آمريکا». بسيجی ها همچنين با فرستادن صلوات و سينه زدن شعار «حسين حسين شعار ماست، شهادت افتخار ماست» را سر می دادند. بسيجی ها چندين بار با دانشجويان که قصد ورود به کتابخانه را داشتند به شدت درگير شدند و آن ها را مورد ضرب و شتم قرار دادند. در اين درگيری لباس های چند نفر از دانشجويان پاره شد و دانشجويان جراحاتی برداشتند. چند نفر از دانشجويان بعد از تجمع به بيمارستان مراجعه کردند.

در سخنرانی های تريبون آزاد که در مقابل سالن سخنرانی احمدی نژاد، برگزار گرديد از جمله گفته شد: در تابستان امسال ۲۱ نفر از جامعه دانشگاهی دستگير شدند، ۴۳ تشکل دانشجويی لغو مجوز شده است، احمدی نژاد بايد پاسخ بدهد وقتی در دانشگاه کلمبيا می گويد دانشگاه های ايران آزاد است، اين حرف را بر اساس چه مدارکی و چه دلايلی می زند. احمدی نژاد به پلی تکنيک آمد. دانشجويان پلی تکنيک اجازه ندادند حتی دوربين صدا و سيما تصاوير دلخواهش را از آن مراسم بگيرد. ما می خواهيم فقط يک نفر از اين جمعيت در سالن حضور پيدا کند و سئوالات ما را از رئيس جمهور بپرسد.

در ادامه اين برنامه، دانشجويان به سمت درب ۱۶ آذر راهپيمايی کردند و در آن جا تجمع نمودند. در پی اين حرکت نيروی انتظامی بلافاصله گارد ضدشورش را در مقابل درب دانشگاه مستقر کرد. سپس دانشجويان مطلع شدند اتومبيل حامل احمدی نژاد در حال خروج از دانشگاه است. دانشجويان به سرعت به سمت سر در اصلی دانشگاه تهران حرکت کردند. در حالی که دانشجويان مقابل سر در اصلی تجمع کرده بودند، گفته شد اتومبيل های حامل تيم همراه رئيس جمهور تغيير مسير داده و از درب ديگری از دانشگاه خارج شد. نيروی انتظامی در انتها با استفاده از اسپری فلفل و گاز اشک آور سعی کرد دانشجويان را متفرق کند.

محمود احمدی نژاد، در سخنان خود در دانشگاه تهران، در مورد برنامه هسته ای ايران گفت: «آمريکا در برابر منطق هسته ای ايران کم آورده و راهبرد آن ها ديگر خاصيتی ندارد.»

احمدی نژاد، با اشاره به سخنرانی خود در دانشگاه کلمبيا در نيويورک، ادعا کرد: «تمام اقدامات آن ها طبق برنامه ريزی قبلی بود و می خواستند مرا (از سخنرانی) منصرف کنند و اعصاب ما را خرد کنند که نتوانيم صحبت کنيم.»

اما شيوه انعکاس موضوع اعتراض دانشجويان به احمدی نژاد، در  رسانه های وابسته به حکومت جالب ‌بود. اين رسانه ها، حضور دانشجويان معترض را ناچيز ناميدند و به آن ها برچسب های دروغينی هم چون «وابسته به گروهک های ضدانقلاب»، عوامل «آمريکا و اسرائيل» و «ضدانقلاب» و غيره زدند تا بر جنايات حکومت شان و جانی بودن سران آن سرپوش بگذارند.

حسين شريعتمداری، مدير مسئول و نماينده رهبری در کيهان، چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۶ - ۱۰ اکتبر ۲۰۰۷ ، در مورد اعتراض دانشجويان نوشت: «... ۲ - صبح روز دوشنبه در جريان سخنرانی آقای دکتر احمدی نژاد در دانشگاه تهران گروهی از دانشجويان با برنامه ريزی قبلی برای اعلام مخالفت با ايشان گرد آمده بودند و در مقابل جمع کثيری از دانشجويان نيز به حمايت برخاسته بودند... ولی شماری از دانشجويان که به مخالفت آمده بودند شعارهايی بر زبان داشتند که يادآور مخالفت های کور گروهک های ضد انقلاب در سال های اوليه بعد از پيروزی انقلاب اسلامی بود... ۳- شعارهای برخی از شما عليه جمهوری اسلامی ايران که در مقابل تمامی قدرت های استکباری ايستاده است و دشمنان قسم خورده ای مثل جنايتکاران آمريکايی و اسرائيلی دارد، چه مفهومی غير از همراهی با آمريکا و اسرائيل می تواند داشته باشد؟! در خوشبينانه ترين حالت می توان اين عده را افرادی فريب خورده دانست و در شعور سياسی و اجتماعی آنان ترديد کرد ولی حالت دوم سرسپردگی مستقيم يا غيرمستقيم به صهيونيست هاست و حالت سومی قابل تصور نيست...» شايان دکر است که کيهان در گزارش روز سه شنبه خود، ادعا کرده بود که تنها يک دانشجو عليه احمدی نژاد شعار داده است.

از سوی ديگر خبرگزاری دولتی ايرنا نيز نوشت: «برنامه از قبل طراحی ‌شده برای ايجاد تشنج در دانشگاه تهران، هم زمان با حضور رييس جمهور در اين دانشگاه ناکام ماند.»

سايت «سپهر نيوز» که حامی سرسخت احمدی نژاد است، در يادداشتی به‌رغم وارد کردن اتهامات متعدد به دانشجويان، اعتراف کرده است که: «ديروز در دانشگاه تهران به کرات شعارهايی مانند «مرگ بر ديکتاتور» را می ‌شنيديم.»

سايت اصولگرای «الف»، با اشاره به اين که «شعارهای تند عليه رئيس‌جمهور»، عده دانشجويانی را که به سردادن اين شعارها می پرداختند ۲۵ نفر گزارش داد.

روزنامه اعتماد ملی، نوشت: «ديروز کسی نرده‌ های سبز اطراف دانشگاه را نديد، چون نيروهای پليس و يگان ‌های ويژه در پياده‌ روهای اطراف دانشگاه ايستاده بودند. آن ها به اتفاقاتی نگاه می کردند که در پشت نرده‌ های سبز پيگيری می شد؛ جريانی که حدود ساعت ۱۰ صبح ديروز هم زمان با حضور اتوبوس‌ های دانشجويان بسيجی آغاز شد...»

اساسا کار حکومت های ديکتاتوری و سران و رسانه های آن در مواجهه با اعتراضات توده ای و اجتماعی افکار عمومی است. نخست سعی می کنند که اعتراضات بر حق آن ها را به «تحريک بيگانگان» نسبت دهند تا سپس با منحرف کردن افکار عمومی سرکوب های خود را موجه جلوه دهند. اما به قول معروف ديگر حنای حکومت اسلامی و حسين شريعتمداری، اين شکنجه گر معروف زندان اوين در سال های اوليه انقلاب ۵۷، رنگ باخته و کسی چنين تبليغات غيرواقعی و دروغين را باور ندارد. براين اساس اعتراضات دانشجويان، زنان، کارگران و مردم آزادی خواه عليه حکومت اسلامی بر حق است و آنان تنها به نيروی طبقاتی خود باور دارند و هيچ دل خوشی هم از سياست های غيرانسانی دولت آمريکا و اسرائيل و ديگر متحدانش ندارند. حکومت اسلامی يک حکومت تروريستی و استثمارگر است که دير يا زود با قدرت توده ای از حکومت برکنار خواهد شد.

 

سال تحصيلی ۱۳۸۷ - ۱۳۸۶ در ايران، در حالی آغاز شد که سرکوب جنبش دانشجويی تشديد شده است. گوشه هايی از اين سرکوب ها عبارتند از:

هشت تن از دانشجويان دانشگاه اميرکبير مدتی پس از حضور محمود احمدی نژاد در اين دانشگاه، به اتهام توهين به مقدسات اسلام در نشريات دانشجويی بازداشت شدند. سه تن از آن ها، احسان منصوری، احمد قصابان و مجيد توکلی بيش از پنج است که در بازداشت بسر می برند. اين دانشجويان و فعالان ديگر دانشجويی در دانشگاه اميرکبير می گويند لوگوی نشريات جعل شده است و آن ها هيچ ارتباطی با اين نشريات نداشته اند. محمد علی دادخواه، وکيل مدافع اين سه دانشجوی زندانی که تاکنون موفق به ملاقات با موکلانش نشده، گفته است: روز شنبه سی و يکم شهريور ماه در نخستين جلسه دادگاه غيرعلنی موکلانش شرکت کرده است. وی اظهار داشت:«هر سه دانشجو در دادگاه حضور داشتند و به دليل غيرعلنی بودن نمی توانم توضيحی درباره دادگاه بدهم. با اين که در دادگاه حضور پيدا کردم باز هم موفق به ملاقات با موکلانم نشدم...»

سه دانشجوی ديگر، کيوان انصاری، ابوالفضل جهاندار و سعيد درخشندی که بيش از يک سال است در زندان به سر می برند. سهيل آصفی، دانشجو و روزنامه نگار، در سلول انفرادی در شرايط نا مناسبی به سر می برد.

هدايت غزالی و صباح نصری، از دانشجويان دانشگاه تهران و از مسئولين نشريه دانشجويی «وژامه»، بيش از يک ماه است که توسط نيروهای امنيتی بازداشت شده اند و در اين مدت هيچ اطلاعی از وضعيت، مکان نگهداری و دليل بازداشت آن ها در دست نيست. خانواده اين دو دانشجوی زندانی نگران فرزندان خود و تحت فشار و شکنجه قرار گرفتن آنان هستند.

در آخرين اقدام پليسی و سرکوبگرانه حراست دانشگاه، ۳۱ نفر از فعالان دانشجويی دانشگاه علامه با صدور احکامی از تحصيل محروم ماندند.

«آقای شريعتی! دانشگاه پادگان نيست، دانشگاه خانه من است.» اين نوشته پلاکاردی است که يک دانشجوی دانشگاه علامه در دست دارد. دانشگاهی که رياست آن را حجت الاسلام صدرالدين شريعتی بر عهده دارد. دانشجوی پلاکارد به دست به همراه چند نفر ديگر از دوستانش، مقابل دانشکده ادبيات و زبان های خارجی دانشگاه علامه روی زمين نشسته اند. آن ها تنها چند تن از ۳۱ دانشجوی محروم از تحصيل دانشگاه علامه هستند. دانشجويانی که نه تنها از تحصيل محرومند بلکه به دستور حراست دانشگاه «ممنوع الورود» نيز شده اند.

دانشجويان معترض دانشگاه علامه، از جمله پلاکاردهای ديگری که با خود حمل می کردند بر روی آن ها نوشته بودند: «در آزادترين کشور دنيا ما را به دانشگاه راه نمی دهند»، «ممنوع الورود بودن به دانشگاه مرگ آزادی است»، «دانشگاه خانه ماست، چرا پشت در می مانيم«، «چه کسی پاسخگوی عملکرد غيرقانونی مديريت دانشگاه است؟»، «گناه ما بيداری است»، «محکوميم به تعليق» و «ای کاش من هم دانشجوی دانشگاه کلمبيا بودم!»

اين دانشجويان حق ورود به دانشگاه و حتی حق استفاده از کتابخانه دانشگاه را ندارند. حالا آن ها تنها يک روز پس از تجمع اعتراضی صدها دانشجو که هم زمان با حضور محمود احمدی نژاد رييس جمهوری اسلامی در دانشگاه تهران صورت گرفت، در برابر دانشگاه علامه تحصن کرده اند تا آن چنان که در يکی از پلاکاردهايشان آمده، از مسئولين دانشگاه بپرسند که: «به کدامين گناه از تحصيل محروم شده اند.» پرسشی که در تجمع ۱۶ مهر دانشجويان در دانشگاه تهران نيز بارها مطرح شد.

امير حسين اعتمادی، فارغ التحصيل دانشکده فنی دانشگاه تهران ، به اتهام اقدام عليه امنيت ملی در شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب تهران به رياست قاضی صلواتی به ۲ سال حبس تعليقی محکوم شد. نامبرده در جريان اعتراضات دانشجويی خرداد ۸۲ توسط حفاظت اطلاعات سپاه پاسداران بازداشت گرديد و مدت ۵۵ روز در سلول انفرادی بسر برد.

 سعيد قاسمی نژاد، دانشجوی دانشگاه تهران به اتهام تحريک به اغتشاش و اقدام عليه امنيت ملی در شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب تهران به رياست قاضی صلواتی به ۲ سال حبس تعليقی محکوم شد. نامبرده در جريان اعتراضات دانشجويی خرداد ۸۲ به مدت ۲۰ روز بازداشت گرديد.

ميثم گلستانی، عضو انجمن اسلامی دانشجويان دانشگاه علوم پزشکی اصفهان، به علت شرکت در تجمع روز دانشجو در دادگاه به يک سال حبس تعليقی محکوم شد.

امين بزرگيان، دانشجوی سابق دانشگاه تهران، به اتهام اقدام عليه امنيت کشور، هياهو و جنجال برای برهم  زدن نظم و سنگ پرانی به ماموران نيروی انتظامی با شکايت مدعی العموم در شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب تهران محاکمه شد.

۴۶ دانشجوی دانشگاه آزاد شهر ری، به اتهام عدم رعايت شئونات دانشجويی و عدم رعايت پوشش مناسب در کميته انضباطی اين دانشگاه محکوم شدند. تنها ۳ نفر از اين دانشجويان به کميته انضباطی احضار و محاکمه شده اند، ۴۳ دانشجوی ديگر به صورت غيابی و بدون اين که فرصت دفاع از خود را داشته باشند محکوم شده اند.

شيرزاد حاجيلو، دانشجوی رشته کامپيوتر دانشگاه آزاد خوی، جهت محاکمه برای پنجمين بار به دادگاه انقلاب خوی احضار شد.

ياسر گلی، فعال دانشجويی و از دانشجويان ستاره دار سنندجی، توسط نيروهای امنيتی در مقابل دانشگاه آزاد سنندج بازداشت شد. ياسر گلی، فعال دانشجويی و دبير سابق اتحاديه دموکراتيک دانشجويان کرد، صبح پنج شنبه ۱۹ مهر ماه در مقابل دانشگاه آزاد سنندج بازداشت شد. نامبرده سال گذشته به اتهام اقدام عليه امنيت ملی مدت کوتاهی را در زندان بسر برده بود. دليل بازداشت و مکان نگداری وی هنوز مشخص نيست.

معاون دانشجويی دانشگاه آزاد اسلامی، در پی صدور حکم منع از تحصيل و درج در پرونده ۹٣ دانشجو دانشگاه آزاد کرج از سوی کميته انضباطی از تعويق حکم دانشجويان منع تحصيل شده و امکان شرکت آن ها در امتحانات خبر داد. دکتر فريدون رهنما، در تماس خبرنگار صنفی آموزشی خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا)، در اين باره افزود: احکام منع از تحصيل ۱٣ دانشجو و درج در پرونده برای ٨۰ دانشجو به دليل عدم رعايت حجاب اسلامی و پوشش نامناسب و عدم توجه به تذکرات صادر شده بود و با وجود اين که اين دانشجويان در طول ترم به تذکرات داده شده توجه نکرده‌ بودند با اين حال ۱٣ دانشجوی منع تحصيل می توانند با مراجعه به معاونت دانشجويی واحد و ارائه تعهد مبنی بر پوشش مناسب و حجاب اسلامی درامتحانات شرکت کنند تا پرونده آن ها مورد بررسی قرار گيرد. البته در صورتی که اين دانشجويان پس از تعهد نيز مراعات نکنند با آنان برخورد می شود.
وی در عين حال گفت که احکام انضباطی تنها به شخص دانشجو اعلام می ‌شود نه آن که به صورت اطلاعيه منتشر و نصب شود.

گفتنی است، اطلاعيه کميته تحقيق و ارشاد فرهنگی کميته انضباطی دانشگاه آزاد اسلامی کرج در خصوص منع تحصيل ۱٣ دانشجو و درج در پرونده ٨۰ دانشجو روز گذشته توسط اين دانشجويان به ايسنا ارسال شد.
احکامی که به گفته آن ها در قالب اطلاعيه ‌ای و دو هفته از قبل از آغاز امتحانات صادر شده و بر ديوارهای دانشگاه نصب شده بود. در اين اطلاعيه پوشش نامناسب،‌ داشتن آرايش، آشکار بودن موی سر، لاک ناخن، برخورد نامناسب با مسوولين دانشگاه، به همراه نداشتن مشخصات دانشجويی، ارتباط نامناسب با غيرهمجنس و نامتعارف بودن موی سر و ريش (آقايان) علل صدور احکام عنوان شده است.

 

اين ها فقط گوشه هايی از سرکوب گسترده دانشجويان و رعب و وحشت حکومت اسلامی در دانشگاه هاست. در حالی که احمدی نژاد در سخنرانی خود در دانشگاه کلمبيا، ادعا کرده بود دانشگاه های ايران را آزادترين دانشگاه های جهان هستند؟! دعوت از محمود احمدی نژاد، به عنوان رئيس جمهوری حکومت اسلامی به دانشگاه کلمبيا، در ايران و خارج اظهار نظر های جنجال برانگيز بسياری را به دنبال داشته است، واکنش های متفاوتی را به دنبال داشت.

سخنرانی آقای «لی. سی. بالينجر»، رييس دانشگاه کلمبيای نيويورک، در رابطه با آقای احمدی نژاد واکنش های فراوانی بر انگيخته است.

بدين گونه، از محمد خاتمی و هاشمی رفسنجانی، هاشمی رفسنجانی، محمد خاتمی، حسن ابطحی محسن آرمين، عطاءالله مهاجرانی و...، در محکوميت رييس دانشگاه کلمبيا، به دفاع از احمدی نژاد برخاستند.

 

مسعود بهنود: «سومين سفر احمدی نژاد به نيويورک و اصرارش برای سخنرانی در دانشگاه کلمبيا، با مقدمه توهين آميز و خارج از عرفی که رييس آن دانشگاه بر زبان آورد مبنائی شد تا آن انتقاد اصلی که به تصميم گيری های رييس جمهور و مشاوران وی وارد است در پرده جنجال ها ناگفته بماند و در غبار حاصل از بی تدبيری آقای بالينجر اين پرسش گم شود که چرا بايد بی اطلاعی از قواعد ديپلوماسی جهانی، همراه خيره سری و آسان گيری زمينه ساز توهين ضمنی به ايرانيان شود...»

«... می بايد آلان شديدتر از اين به رييس دانشگاه کلمبيا اعتراض می کردند که چرا به نماينده يک ملت مستقل و کهنسال برای رضايت خاطر با نفوذان چنين بی ادبانه توهين روا داشته است. حتی جا داشت که ايرانی ها بدون در نظر گرفتن مرام و عقيده خود دست به اعتراض بگذارند. اما اين ها تمام در موقعيتی ممکن است که احترام امامزاده توسط متولی حفظ می شد که متولی در اين جا رييس جمهور و دولت و اعضای دفتر وی هستند...»

«...آقای رييس دانشگاه به اين نظر دارد و در حقيقت می خواست با يک دست دو هندوانه بلند کند، هم به سنت استقلال و آزادی دانشگاه های ايالات متحده احترام گذاشته باشد و هم به صاحبان نفوذ گفته باشد بفرما ديديد که پشتش به خاک ماليدم.

اما رندی بيش از حد می گويند جوانمرگی می آورد. حاصل اين است که هيچ يک از اين دو منظور با کلمات سخيف آقای بالينجر حاصل نشد و برعکس. از همين رو باور ندارم که ايشان چندان در چنان پست معتبری باقی بماند...»

کسانی هم چون بهنود، هر چند که از عوامل رسمی حکومت نيستند، اما همانند سفيران فرهنگی حکومت اسلامی در خارج کشور عمل می کنند. او، همچنين در انتخابات رياست جمهوری اخير حکومت اسلامی، مبلغ هاشمی رفسنجانی شده بود.

 

بالينجر، خطاب به احمدی نژاد، از جمله گفت: «... به گزارش عفو بين‌الملل در سال جاری تاکنون ۲۱۰ نفر در ايران اعدام شده‌اند که تنها ۲۱ مورد از آن ها در صبح پنجم سپتامبر بوده است. در کل به صورت ساليانه اين ليست دو کودک را شامل می ‌شود. دليل ديگر، گزارش ديده بان حقوق بشر است که ذکر می ‌کند ايران در صدر اعدام خردسالان در جهان قرار دارد...

ايران در طی جولای و آگوست گذشته در حدود سی نفر را در ادامه سرکوب ‌های گسترده گزارش شده به جرم تلاش برای ايجاد يک جامعه دمکراتيک تر و بازتر به طناب دار آويخته است. بسياری از اين اعدام‌ ها در ملاءعام انجام گرفته که نقض پيمان بين المللی حقوق سياسی و مدنی است که ايران هم يکی از طرف‌های امضا کننده آن است... چنين اعدام‌ هايی هم زمان با سرکوب وسيع فعالان دانشجويی و دانشگاهی به اتهام تحريک برای يک انقلاب به اصطلاح مخملی بوده است.اين شامل زندانی کردن و بازنشستگی اجباری اساتيد نيز بوده است. هم چنان که دکتر اسفندياری در يک مصاحبه سراسری پس از رهايی اظهار کرده، وی در يک سلول انفرادی به مدت ۱۰۵ روز زندانی بود چرا که دولت ايران اعتقاد داشته ايالات متحده در حال برنامه ريزی برای يک انقلاب مخملی در ايران می‌باشد... پس من از شما می‌پرسم: چرا زنان، اعضای فرقه بهائيت، همجنس ‌گرايان و بسياری از دانشگاهيان در کشور شما هدف آزار و اذيت قرار گرفته اند؟... در کشور ما، مطبوعات ما با شما مصاحبه می ‌کنند و از شما در خواست می ‌شود تا در اين جا سخن بگوئيد. و اندکی قبل همکار من در مدرسه حقوق، مايکل دورف در مصاحبه با راديو اروپای آزاد در سخن با مخاطبان ايرانی از اصول مسلم آزادی بيان در اين کشور سخن می ‌گويد، من پيشنهاد می‌ کنم که از اين هم فراتر برويم. اجازه دهيد تا به همان ميزان آزادی که آمروز ما به شما داده ‌ايم، من در راس هيئتی از دانشجويان و اعضای دانشگاه کلمبيا در دانشگاه شما در مورد آزادی بيان سخن بگوئيم. آيا اين کار را خواهيد کرد؟... (متن کامل سخنان رييس دانشگاه کلمبيا، ترجمه مهدی طلعتی، سايت ايران امروز، ۵ مهر ماه ۱۳۸۶)

بدين ترتيب، نه سران حکومت اسلامی و رسانه های وابسته به حکومت، و نه بهنود، توجهی به اين سخنان افشاگرايانه رئيس دانشگاه کلمبيا نداشتند، فقط از موضع دفاع از حيثيت حکومت اسلامی و موضع ناسيوياليستی حرکت کردند.

خود احمدی نژاد نيز در مصاحبه ای با شبکه خبری «سی.ان.ان» گفت، رفتار آقای «بالينجر»، «بی ادبانه، به دور از عقلانيت و نادرست بود.»

محمود احمدی نژاد وسعت دستاورد سفرش به نيويورک را «به اندازه بزرگی خود خدا توصيف کرد.» رئيس جمهور که در جمع برخی از استادان دانشگاه صحبت می کرد به روايت سفرش به نيويورک پرداخت. وی با تاکيد بر اين که اظهاراتش در اين سفر دريچه هايی را به روی فرهيختگان و انديشمندان آمريکا گشوده است از دانشگاهيان خواست اين راه را ادامه داده و «از دنيا سئوال کنند» و «با دنيا حرف بزنند.» به گزارش ايسنا، وی با اشاره به اين سفر گفت؛ «ما به نيويورک سفر کرديم و برای اين سفر از قبل هدف گذاری هايی کرده بوديم؛ البته اين هدف گذاری ها به اندازه فهم خودمان بود ولی نتايجی که خداوند از اين سفر داد به اندازه بزرگی خود خدا وسعت داشت.» وی با بيان اين که «آن ها در واقع همه در پازل خداوند بازی می کنند»، افزود؛ آن ها طراحی کرده بودند که جمهوری اسلامی ايران را از موضع دانشگاه محکوم کنند و قدم به قدم آن را طراحی کرده بودند. به گزارش ايسنا، رئيس جمهور در ادامه اظهاراتش گفت؛ در سال گذشته هنگام حضور در نيويورک با اعضای شورای روابط خارجی آمريکا ديدار و گفتگو داشتم و امسال با فرهيختگان، انديشمندان و گروه های فکری پشت صحنه آمريکا ديدار و گفتگويی داشتم. (روزنامه اعتماد)

احمدی نژاد، اين چهره کريه و خشن حکومت اسلامی که سابقه شرکت در جوخه های مرگ و تيرخلاص زن به زندانيان اعدامی را نيز در کارنامه سياه و سنگين خود دارد نماينده جهل و جنايت حکومت اسلامی است نه نماينده اکثريت مردم ايران. اکثريت مردم ايران، از او و حکومت اسلامی و همه سران و جناح های آن نيز شديدا نفرت دارند و با بی صبری برای برچيده شدن بساط اين حکومت ارتجاعی روزشماری می کنند.

مگر غير از اين است در هر نقطه ای از جهان، نمايندگان حکومت اسلامی ده ها هزار اعدام، آپارتايد جنسی، ترور و وحشت، زندان و شکنجه، اعدام و سنگسار و... ظاهر شوند انسانيت حکم می کند که به حضور آن ها به دليل اين همه جنايتات بی شمارشان عليه بشريت اعتراض کنند. از اين رو آنچه که پرفسور لی بولينجر، رئيس دانشگاه کلمبيا در برابر محمود احمدی نژاد عنوان کرد، هر انگيزه و هدفی هم در پشت پرده داشته باشد، اما غيرواقعی نگفته است. بولينجر، از سرکوب خشونت بار دانشجويان، اساتيد دانشگاه ها، روزنامه نگاران و فعالين جنبش های اجتماعی در ايران، هم زمان با سرکوب وسيع فعالان دانشجويی و دانشگاهی و اعدام های گروهی در ملاء عام سخن راند عين حقيقت است.

اگر رييس دانشگاه کلمبيا، به احمدی نژاد گفت که اعمال شما ديکتاتورمنشانه است، دانشجويان معترض دانشگاه های تهران به او گفتند: «مرگ بر ديکتاتور!» آيا بهنودها باز هم به اين دانشجويان اعتراض خواهند کرد که چرا به نماينده ملت ايران توهين کرده اند؟! خرافات ملی و مذهبی تمام سلول های وجود کسانی هم چون بهنود را فراگرفته است و هر چند شايد نماز نخوانند و روزه نگيرند؛ با کت و شلوار و کراوات هم بخوابند و بلند شوند؛ در پاريس و لندن و واشنگتن هم زندگی کنند، فرقی نمی کند همان افکار ارتجاعی ملی و مذهبی را با خود حمل می کنند. اساسا حقوق انسان جهان شمول است و هر انسان در هر گوشه جهان حق دارد به نقض حقوق و آزادی های انسانی اعتراض کند و يا از اين مبارزات برحق و انسانی حمايت و پشتيبانی به عمل آورد. از اين آقايان و خانم هايی که از موضع ناسيوناليستی حرف زدن عليه احمدی نژاد را توهين به مردم ايران قلمداد می کنند بايد پرسيد محمود احمدی نژاد از کی و چگونه نمايندگی مردم ايران را پيدا کرده است؟

احمدی نژاد، رييس جمهوری حکومتی است که علاوه بر سرکوب های وحشيانه سياسی و اجتماعی، در عرصه اقتصادی نيز فشارهای غيرقابل تحملی را بر کارگران، دانشجويان، زنان و مردم محروم و آزادی خواه تحميل کرده است. براساس گزارش های رسمی، در دولت احمدی نژاد، جمعيت فقير کشور از ۳/۱۱ درصد به ۳/۱۳ درصد رسيده است.

روزنامه سرمايه نوشت، «روزی که مسئولان وزارت رفاه و تامين اجتماعی اعلام کردند که برای تلطيف ادبيات فقر از عبارت «خط بقا» به جای «خط فقر» استفاده کنند، تصور نمی کردند که بايد با انتقادهای رسانه‌ ها و کارشناسان مواجه و در نهايت مجبور شوند همان ادبيات قبلی که براساس آن طبق آمار خط فقر شديد و مطلق بيش از ۱۲ ميليون نفر در کشور را شامل می شود، بپذيرند.»

رشد نرخ بيکاری در سال های اخير سبب شده است که نيروی جوان از يافتن يک فرصت شغلی مناسب محروم باشد. نرخ واقعی بيکاری جوانان در ايران، نزديک به۴۰  درصد است. يعنی ۴ نفر از هر ۱۰ نفری که در سن کار هستند از داشتن يک شغل ثابت محروم هستند. در حال حاضر ۱۰ ميليون جوان ايرانی جويای کار می باشند. سالانه رقمی بين۸۰۰  هزار تا ۱ ميليون نفر به جمعيت شاغل کشور اضافه می شود. اقتصاد ايران بايد سالانه بيش از ۸۰۰ هزار فرصت شغلی ايجاد کند تا نرخ بيکاری در حد همين  ۴۰درصد ثابت بماند. در حالی که اين رقم بيش از ۳۰۰ هزار فرصت شغلی در سال نيست. بنابراين حداقل سالی نيم ميليون نفر به جمعيت مطلق بيکار کشور افزوده می شود.

 در چنين وضعيتی بخش زيادی از جوانان ايرانی که قربانی فقر و بيکاری هستند دچار انواع و اقسام آسيب اجتماعی نظير افسردگی، اعتياد، فحشا و گرايش به خودکشی دچار شده اند. بسياری از آن ها يا از تحصيل باز مانده اند و يا به دليل فقر ترک تحصيل کرده اند. هزينه های آموزشی و شهريه در مدارس و دانشگاه های ايران کمرشکن است.

بخش مهمی از فارغ التحصيلان دانشگاه های آزاد و دولتی بيکار هستند و به همين دليل، هر سال نزديک به  ۲۰۰  هزار تن از آن ها به کشورهای ديگر با اميد دست يابی به يک زندگی انسانی مهاجرت می کنند. در حالی که کل صادرات غيرنفتی ايران کم تر از ده ميليارد دلار در سال است، ارزش دلاری اين فرار مغزها معادل ۱۱ ميليارد در سال می باشد.

نزديک به ۲۰ ميليون ايرانی با پديده خانمانسوز اعتياد به طور مستقيم يا غيرمستقيم سروکار دارند. ايران، بزرگ ترين مصرف کننده هرويين در جهان است. فقر اقتصادی، سرکوب های سياسی و اجتماعی و ياس و نااميدی سبب شده است که هر ساله هزاران جوان در ايران آلوده اعتياد شوند و يا به دليل مصرف زياد مواد مخدر جان يا سلامتی خود را به خطر اندازند.

طبق آمار رسمی و به اقرار مسئولين آموزش و پرورش، حدود سی هزار دانش آموز معتاد در مدارس ايران وجود دارد و متوسط سن اعتياد به مرز  ۱۳سال رسيده است. به گزارش خبرگزاری رسمی ايران،«ايرنا»، سردار توحيد عبدی، در جريان همايشی در شهر اراک، گفته است که تغييرات ايجاد شده در شرايط اجتماعی باعث شده تا سن برخی از جرايم مانند اعتياد و روسپی گری کاهش بيابد و به حدود ١٣ سالگی برسد. واقعيت اين است که باندهای ماقيايی وابسته به حکومت اسلامی، به طور مستقيم در تامين مواد مخدر برای بيش از ۱۰ ميليون مصرف کننده دائمی و غيردايمی انواع مخدر دخالت دارند.

اکنون اعتراضات و اعتصابات کارگری در حال گسترش است. بدنبال سياست های سرمايه داران و دولت حامی سرمايه، و با ورود فراوان شکر به ايران، شرکت نيشکر هفته تپه در آستانه ورشکستگی قرار گرفته است. بيش از يک سال است که کارگران اين شرکت، نسبت به عدم پرداخت حقوق و وعده های تو خالی کارفرمايان دست به تحصن، اعتصاب و راهپيمايی زده اند. کارگران نيشکر هفت تپه، طی هفته های اخير اعتراضات خود را شدت بخشيده اند.

تعدادی از کارگران نيشکر هفت تپه، مورد ضرب و شتم قرار گرفته اند. تعدادی توسط ارگان های امنيتی به دادگاه احضار و تحت بازجويی قرار گرفته اند. در  چند روز گذشته نيز شبانه به منازل تعدادی از فعالان کارگری از طرف حفاظت و اطلاعات و امنيت شهرستان مراجعه و آنان را احضار کرده اند. و آن ها را تحت فشار قرار داده اند تا از حضور در تحصن خوداری کنند. اما کارگران و خانواده آن ها نسبت به اين برخوردهای نيروهای انتظامی واکنش نشان داده اند و هم چنان به مبارزه خود ادامه می دهند.

محمود صالحی، اين رهبر جسور و مقاوم جنبش کارگری، و همچنين منصور اسانلو، رييس سنديکای شرکت واحد، در زندان قرار داده شده اند. وضعيت جسمی محمود صالحی، وخيم اعدام شده است. طبيعی ست که در چنين شرايطی، کارگران بخش های ديگر کارگری از کارگران صنايع بزرگ و کوچک تا معلمان و پرستاران، جنبش دانشجويی، جنبش زنان و همه نيروهای چپ و سوسياليست و مدافع طبقه کارگر در داخل و خارج به حمايت و پشتيبانی از مبارزات کارگران نيشکر، دانشجويان و زنان و مردم محروم و آزادی خواه برخيزند.

در دوره اخير رياست جمهوری احمدی نژاد، اجرای حکم سنگسار، اعدام نوجوانان و اعدام های گروهی فزونی يافته و ترويج فرهنگ رعب و خشونت، تهديد و ترور در جامعه در جريان است. تنها در طی ۹ ماه گذشته بيش از ۲۱۰ تن در ايران اعدام شده اند. حکومت اسلامی ايران، از برپا کردن چوبه دار در ملاء عام و پخش تصاوير گسترده آن در رسانه های گروهی به عنوان ابزاری برای ايجاد رعب و وحشت در ميان مردم ناراضی و مخالفان حکومت استفاده می کند. سران حکومت، بی شرمانه و وقيحانه شهروندان را «اراذل و اوباش» می نامند و هيج حق و حقوق انسانی را به رسميت نمی شناسند.

در روز دهم اکتبر، روز جهانی لغو اعدام، نماينده عفو بين الملل در فرانسه به شبکه تلويزيون کانال ۳ فرانسه گفت، ايران تنها کشوری در جهان است که در آن نوجوانانی را که هنگام ارتکاب جرم زير ۱۸ سال سن داشتند، اعدام می کند.

از سوی ديگر، ماجراجويی های سران حکومت اسلامی ايران، با تاکيد بر ادامه برنامه ها و فعاليت های هسته شان، جامعه ايران را در معرض محاصره اقتصادی و احتمال حمله نظامی آمريکا و متحدانش قرار داده است. اين هم مسئله مهم ديگری است که بر نگرانی های جامعه ايران افزوده است.

مسلم است که در چنين شرايط حساسی، بايد بر پيوند عملی و هر چه نزديک تر جنبش دانشجويی و جنبش زنان با جنبش کارگری تاکيد کرد تا يک صف عظيم طبقاتی سراسری به وجود آيد. در چنين روندی سرکوبگران حکومت اسلامی، جرات هجوم به اعتصابات و تجمعات اعتراضی جنبش های اجتماعی را نخواهند داشت. اگر ماموران سرکوبگر حکومت اسلامی، اکنون چنين جراتی را به خود می دهند و حکومت نيز به خواست ها و مطالبات اقتصادی و اجتماعی کارگران، معلمان، زنان و دانشجويان شانه بالا می اندازد ناشی از عدم وجود تشکل های سراسری و اتحاد و همبستگی آن هاست. زيرا قدرت مبارزه طبقاتی، در گرو اتحاد و همبستگی و مبارزه متشکل و هدفمند است. در غياب چنين مبارزه ای هرگونه مبارزات پراکنده برای سرمايه داران و حکومت حامی سرمايه سرکوب شدنی است.

شکی نيست که در اين ميان فعالين کمونيست جنبش دانشجويی، نقش مهمی در سازمان دهی و پيشبرد جنبش دانشجويی و پيوند محکم تر آن با جنبش کارگری را به عهده دارند. از سوی ديگر، مطالبات و خواست های جنبش دانشجويی بايد شفاف تر و با تبليغات گسترده ای مطرح شوند. مطالباتی نظير اين که نيروهای سرکوبگر اعم از نيروهای بسيج و حراست و غيره بايد دانشگاه ها را ترک کنند؛ دانشجويان زندانی آزاد بايد گردند؛ اساتيد اخراجی به سر کار برگردند؛ رسانه ها و کنفرانس های مستقل دانشجويی آزاد بايد گردند؛ به جدايی دختر و پسر پايان داده شود؛ دروس مذهبی حذف شود؛ بودجه مکفی در اختيار دانشگاه ها قرار گيرد؛ شهريه برداشته شود و ابزارهای تحصيلی دانشجويان نظير کتاب و غيره به عهده دولت باشد؛ خوابگاه های مناسب رايگان در اختيار دانشجويان قرار گيرد؛ بايد به دخالت دولت و دين در سيستم آموزشی پايان داده شود و سرانجام همه امور اداری و آموزشی دانشگاه ها به عهده اساتيد و تشکل های دانشجويان واگذار گردد و...

همچنين اکنون در هر يک از دانشگاه ها کشور هيات سه نفره - شامل رييس دانشگاه، نماينده ولی فقيه و نماينده وزير علوم - مستقر هستند که اين هيات کنترل دانشگاه ها را به عهده دارند. و دست اين هيات برای هر اقدامی باز است. بايد اين هيات منحل شود و کنترل دانشگاه ها به عهده اساتيد دانشگاه ها و نمانيدگان تشکل های دانشجويی واگذار شود.

همه اين خواست ها عاجل و ضروری هستند که مسلما حکومت اسلامی، نه تنها با اين مطالبات مخالف است، بلکه حتی هر کس آن ها بر زبان بياورد شديدا تحت فشار پليسی قرار می گيرد. بنابراين، سران حکومت اسلامی، به هيچ کدام از اين خواست ها گردن نمی گذارند و تجربه بيست و هشت حاکميت آن ها نيز اين واقعيت را اثبات کرده است. در چنين شرايطی، فقط از طريق مبارزه متشکل و متحد دانشجويان و اساتيد دانشگاه ها و خانواده آن ها و در پيوند با جنبش های حق طلب ديکر، به ويژه جنبش کارگری تحميل اين خواست ها و مطالبات به حکومت و سران و مسئولين آن در دانشگاه ها و مراکز اموزشی سراسر کشور عملی و امکان پذير است.

 

شايان ذکر است که آذر ماه سال گذشته نيز در جريان سخنرانی محمود احمدی نژاد در دانشگاه صنعتی اميرکبير در تهران، گروهی از دانشجويان در اعتراض به اين که وی پرسش های آنان در زمينه آزادی بيان، حقوق بشر و محروميت برخی از دانشجويان از تحصيل را بی پاسخ گذاشت عليه وی شعار «مرگ بر ديکتاتور» سر دادند و عکس های وی را آتش زدند که در نتيجه، جلسه سخنرانی به تشنج کشيده شد.

اين بار هم احمدی نژاد، دست از پا درازتر دانشگاه تهران را ترک کرد، بايد ديد که اين بار زهر خود را چگونه به دانشگاه و دانشجويان معترض خواهد پاشيد. اما ايشان به خوبی می دانند که کار او و حکومتی که نمانيدگی اش را عهده دار است، در معرض سراشيبی سقوط قرار گرفته است و دير يا زود با اتحاد و همبستگی بخش های مختلف جنبش کارگری از کارگران صنايع بزرگ و کوچک تا معلمان و پرستاران، دانشجويان دانشگاه های سراسر کشور، زنان برابری طلب و  مردم محروم و تحت ستم و آزادی خواه در يک صف عظيم طبقاتی سراسر ايران را به سنگری عليه حکومت اسلامی با هدف ساختن دنيايی ديگر مبدل خواهند کرد.

 

بيستم مهر ۱۳۸۶ - دوازدهم اکتبر ۲۰۰۷
 

ایرج آذرین : در نقد سوسیالیسم عرفانی "دوران گذرا" بتلهایم PDF

October 12, 2007

بهمن شفیق:مبارزه هفت تپه – یادداشت اول

19 مهر 1386

11 اکتبر 2007

هنگامی که کارگران شرکت واحد در شبانگاه هشت بهمن 84 در دپوهای دهگانه تهران اعتصاب فردای خود را سازماندهی میکردند، هیچ تصوری از یورش بربرانه ای نداشتند که ساعاتی بعد بر آنها رفت. رادیوها و رسانه های دولتی البته در تمام روز هفت بهمن مشغول آماده سازی زمینه های این یورش بودند. اما مگر نه این که قالیباف، با حکم رهبر درجیب، وعده داده بود که همه مشکلات را حل می کند؟ مگر نه این که "مسئولان" و "نمایندگان محترم مجلس" بیش از یک بار تفاهم خود را با کارگران اعتصابی شرکت واحد اعلام کرده بودند؟ مگر نه این که مردم تهران در روزهای تدارک اعتصاب با رضایت خاطری عمیق اعلامیه های اعتصاب را از دست فعالین سندیکا می قاپیدند و برایشان آرزوی موفقیت می کردند؟ و سرانجام مگر نه این که بسیاری از اعتصاب کنندگان سالهای عزیزی از عمرشان را در جبهه های جنگ گذرانده و جسم و جانشان رابرای دفاع از همین نظام در طبق اخلاص گذاشته بودند و بسیاری از آنان معلول جنگی به شمار می امدند؟ نه، در شبانگاه هشت بهمن نمی شد با عقل سلیم و صرفا با احساس ساده انسانی تصوری از یورش وحشیانه شبانه به کارگران داشت. و چنین شد که در ساعات اولیه سحرگاه هشت بهمن هشتاد وچهار، زیر پوست شب تهران، کارگران واحد ناگهان خود را در قلب نبردی نابرابر با دشمنی سازمان یافته مواجه دیدند. بیش از هزار نفر به اوین راه یافتند، خانه و کاشانه شان مورد تهاجم قرار گرفت و رهبران بازمانده سندیکا یکباره در موقعیتی قرار گرفتند مشابه چریک فدایی دوران شاه. کیست که جنگ و گریز و سازماندهی مخفیانه غلامرضا میرزایی ها و محمدی ها و سلیمی ها را به یاد نیاورد.

برای پیش بینی چنین یورشی چیزی بیش از عقل سلیم و احساسی انسانی لازم بود. برای کارگران مساله حق یک زندگی شرافتمندانه بود. آنها حقیقت را بیان می کردند که امرشان امر صنفی بود. آنچه که خود آنها اما تصور کاملی از آن نداشتند، انعکاس عملشان در طبقه حاکم و دولتش بود. قدرت انفجاری کار شرکت واحدی ها نه در مطالبات آنان، بلکه در راه و شیوه تحقق این مطالبات نهفته بود. آنها متحد شده بودند و این گناه کبیره اشان بود. اما خود آنها هنوز به بزرگی این گناه واقف نبودند. اگر می دانستند که اتحاد کارگران نزد حاکمان سرمایه چه گناه بزرگی است، می توانستند این را هم پیش بینی کنند که خصم طبقاتی تمام نیروی خود را برای درهم شکستن این اتحاد به کار خواهد گرفت. آنها این درس را در شبانگاه هشت بهمن فرا گرفتند. آنها فرا گرفتند که "نمی گذارند متحد شویم. نمی خواهند حق ما را بدهند. دروغ می گویند، فریب می دهند وسرکوبمان می کنند. برای پیروز شدن باید نقشه هایی بهتر ریخت." و شروع کردند به طرح نقشه هایی بهتر و کارآتر.

یک سال و نیم بعد در فاصله هزار کیلومتری تهران نوبت کارگران نیشکر هفت تپه فرارسید. آنها که روز دوازده مهر سال هشتاد و شش به قصد تحصن در محل فرمانداری شوش به سمت شهر حرکت می کنند، با جاده های بسته مواجه می شوند. نیروی انتظامی بسیج شده است و در شهر نه تنها به کارگران، بلکه حتی به مردم شهر نیز هجوم می برد و با مشت و لگد و باتوم به جان کارگران و مردم شهر می افتد. کارگری از کارگران نیشکر واقعه را چنین بیان می کند: "امروز که از محل شرکت حرکت کردیم ... نیروهای انتظامی جاده ها را بسته بودند. بچه ها از جاده های فرعی خودشان را به شوش رساندند. ... حدود 400 تا 500 نفری از بچه ها در تجمع بودند. نیروهای انتظامی با مشت و لگد و باتوم بچه ها را زدند و چند نفری را بازداشت کردند. ... برنامه امروز نیروی انتظامی از قبل زمینه چینی شده بود. موقعی که به محلی آمدیم که از آنجا به سمت فرمانداری حرکت می کردیم، آنجا ماشینهای نیروهای انتظامی مستقر شده بودند. از قبل مستقر بودند. همراه با آمبولانس و گارد ضد شورش و لباس شخصی هاشون. یعنی اگر ما پانصد نفر بودیم، آنها از ما کمتر نبودند که بیشتر بودند....". آیا اتهامات سیاسی هم زده بودند؟ "آره. مشخص است. باید اتهامات بزنند. مثلا یکی از اتهاماتشان این است که شما دارید جو شهر را متشنج می کنید، آشوب می کنید. مثل هم اینهایی که می گویند اراذل و اوباش و هزار تا ترفندی که به مردم تهمت می زنند. ما هم همینطور. می گویند شما جو شهر را متشنج کردید، باعث آشوب شدید. با صحبتهایی که می کنید مردم دارند بر علیه نظام تحریک می شوند. دارند سیاسیش می کنند. سیاسی می کنند تا بتونند از آب گل آلود ماهی بگیرند. بتونند افراد را سرکوب کنند. البته همین الآن هم خواسته های صنفی را دارند سرکوب می کنند. اما میخواهند مسائل سیاسی را هم قاطی کنند که بتونند بیشتر سرکوب کنند. ما تا امروز با نیروی انتظامی مشکلی نداشتیم ولی امروز دیگر نهایت بی شرمی و نهایت پستی را از نیروی انتظامی دیدیم. واقعا خیلی اینها رذل اند. ما حقیقتا چنین انتظاری نداشتیم. چون باهاشان که صحبت می کردیم، چند روز جلوتر، می گفتند حقتان است. شما که حقوق نگرفته اید واقعا مشکل دارید. ما اگر دوروز هم حقوقمان عقب بیفتد کلی مشکل داریم شما که دو ماه و الآن نزدیک به سه ماه است که حقوق نگرفته اید. این صحبتها را که می کردند ما هم گفتیم که حتما آدمهای فهمیده ای اند، آدمهایی اند که می دانند درد جامعه چیست. ولی واقعا نمی فهمند، واقعا درد جامعه را نمی فهمند. میگویند ماموریم و معذور. مامور و معذورند و آدمهایی اند بی چشم و رو. ... همه طور می زدند. هر چه که دستشان بود می زدند، هر که جلوشان می امد می زدند، با چوبها و باتومهایی که داشتند. بی سیم هایی هست که تهشان مثل قنداق تفنگ است. با همانها می زدند توی سر و صورت بچه ها. چکار کنیم. ما هم امروز نمی توانستیم. نیروهایمان امروز از همیشه کمتر بود... این که کمتر بودیم برای آن بود که گفتیم اول توی شرکت جمع شویم بعد بیاییم شهر. نمی دانستیم که جاده ها را می بندند ...این چهارصد پانصد نفری هم که آمده بودند به شهر خودشان را از جاده های انحرافی به شهر رسانده بودند. بعد هم این نیروی انتظامی سریع دست به سرکوب زد تا نگذارند تجمع ما کامل بشود. اگر نیم ساعت دیگر طول می کشید، بچه ها خیلی بیشتر از اینها جمع می شدند... خیلی خوب شد، خیلی به نفع ما شد. تمام شهر دارند صحبت نیروی انتظامی را می کنند و حرفهایی که به نیروی انتظامی نباید بزنند می زنند که دارند کارگرها را می زنند. ... می گویند که کارگرهای فقیر را که سه ماه است حقوق نگرفته اند به جای این که بیایند دردی ازشان دوا کنند، دارند با باتوم می زنند توی سرشان". آیا قرار است بخشی از حقوق را بدهند؟ "آره، قرار بوده که امروز بدهند. ولی این یک ترفند است، به قول خودمان ضد پاتک است... چون که فردا روز قدس است گفته اند که از مرکز استان این پول را بدهند... مشکل ما که با این بک حقوق حل نمی شود ... این یک حقوق حتی برای امرار معاش هم کم است...". چگونه اعتراضاتشان را ادامه می دهند؟ "دوباره از روز شنبه فعلا در همان محدوده شرکت، تا زمانی که جو را دوباره آماده کنیم برای آمدن به شهر... البته قولهایی هم داده اند ولی این قولها مثل قبلا فقط همان پناه بر خدا و خدا کریمه و درست میشه و انشاءاله است. همین انشاءاله است که 28 سال است ما را بیچاره کرده...". و کارگر دیگری می گوید "در مملکت ما هر که تحصن برای حقش بکند سیاسی و ضد انقلاب محسوب می شود." آیا زخمی ها را در بیمارستان مداوا کردند؟ "نه، برای اینکه اگر آنها را به بیمارستان می بردند نیروی انتظامی می رفت و آنها را می گرفت. بچه ها بردندشان در جاهایی که خودشان سراغ دارند دوا و درمانشان کردند."[i]

و چقدر آسمان صاف هفت تپه شبیه است با آسمان پر از دود تهران. گویی این فیلم تکراری است. گویی همان بازیگران اند و همان سناریو. دروغ، فریب، وعده و سرانجام نیروی انتظامی و باتوم و زندان. و کارگران هفت تپه چه خوب درس گرفته اند. آنها نیز نمی دانستند که ته خط دروغ و فریب، نیروی انتظامی در انتظارشان است. و چه خوب فرا گرفته اند که اقدام بعدی شان را باید بهتر سازمان دهند، که در روزهای تعیین کننده بسیج هر چه بیشتر نیرو از چه اهمیتی برخوردار است، که حتی به نهادهای مدنی دشمن نیز نباید اعتماد کرد و... و... و...  و کارگران خوزستان در اعلامیه اشان نوشتند: "دیروز سندیکای واحد، امروز کارگران نیشکر هفت تپه و فردا نوبت ماست."

کسانی که چنین سریع درسهای زندگی را فرا می گیرند، آغاز به گام نهادن در راه رسیدن به آینده ای روشن تر کرده اند. باز هم به این خواهیم پرداخت.



[i]  همه نقل قولها از مصاحبه های کارگران نیشکرهفت تپه با رادیو برابری نقل شده اند.

October 11, 2007

ايرج فرزاد: در اعماق زندگی و کابوس کارگران هفت تپه

بيش از ۴۰۰۰ کارگر کارخانه نيشکر هفت تپه، فعلا موفق شده اند که حقوق پرداخت نشده مرداد و شهريور ماه را بگيرند و در نتيجه به اعتصاب ۱۱ روزه خود پايان دادند و  به کار برگشتند. اما، اين فقط ظاهر قضيه است که نشان ميدهد جمهوری اسلامی و مدير عامل و روسای کارخانه، با عکس العمل کارگران و اعلام همبستگی از ديگر صنايع و انعکاس وسيع آنچه که نفس داير و يا تعطيل و بسته شدن کارخانه و بيکار سازی هزاران کارگر اين کارخانه و صنايع و توليدات وابسته به آن را زير علامت سوال بزرگی قرار داده بود،  فعلا دست به عصا راه ميروند. و  مساله اين است که داستان و سرنوشت کارگران صنايع نساجی، چون تهديدی جدی بر فراز زندگی هزاران کارگر "کشت و صنعت خوزستان" کماکان آويزان است. سران جمهوری اسلامی در اين توهم بسر ميبردند که گويا خواهند توانست يکباره و در يک تصميم گيری آخرين مرحله سرنوشت کارگران صنايع نساجی را در برابر کارگران نيشکر هفت تپه  نيز قرار بدهند. ديدند که با مقاومت و اعتراض بسيار شديدی روبرو ميشوند. تصميم گرفتند فرصت بخرند و کار جنگی فرسايشی با کارگران نيشکر هقت تپه را به پروسه ای دردناک تر محول کنند. و هيچکس، جز آنهائی که از منافع استراتژيک تر رژيم و سرمايه داران اسلامی دفاع ميکنند، وحشت ناشی از نقشه ای که سران رژيم اسلامی برای کارگران چيده است را  بی ابهام نشان نداده است. دردسرهائی که سران رژيم اسلامی در دانشگاه های تهران با آن روبرو شد، آنان را واداشت موقتا در جبهه اعتصاب کارگران نيشکر هفت تپه عقب نشينی کنند. اما اين واقعا يک شگرد و خريدن فرصت است. اصل سناريو را از زبان سهيلا جلودارزاده و مدير عامل شرکت  وابسته به وزارت جهاد کشاورزی بشنويم.

"سهيلا جلودارزداه"، عضو "فراکسيون کارگری" مجلس اسلامی که در "انتخابات" مياندوره ای به مجلس اسلام راه يافته است، در مورد وضعيت کارگران نيشکر هفت تپه، از نقطه نظر منافع استراتژيک "نظام" خطرات بسيار جدی که بر فراز سر هزاران خانواده کارگری آويزان است، را افشا کرده است. او به "سايت آفتاب" از جمله چنين گفته است:

" معتقدم چنانچه دولت برای سودجوئی شکر وارد کرد، بايد در پيشگاه خدا و نظام پاسخگو باشد،  نيشکر هفت تپه اولين کارخانه ای نيست که به خاطر سياست های نادرست تعطيل ميشود و به اعتصاب کارگران منجر ميشود".
در همان گفتگو، خانم جلو دارزاده گفته است: " دولت بايد مشکل واردات را حل کند. اين همه کالاهای چينی که يی رويه وارد شده باعث ورشکستگی بسياری از کارخانه ها و بيکار شدن کارگران شده است. اگر برخی کارخانه‌ها بی‌سر و  صدا به کار ادامه می‌دهند به دليل وام‌هايی است که دولت در اختيار آنها قرار داده و اين وامها به منزله يک مسکن هستند که با انباشته شدن بدهی‌ها هنگام بازپرداخت دچار مشکل خواهند شد. وقتی سياست غلط در واردات را دنبال کردند، چنين روزهايی را درنظر نگرفتند. وقتی واردات را بصورت انتحاری ۴۸ برابر کردند بايد انتظار اين روزها را هم می داشتند " .

اين يک تصوير است و البته تصويری واقعی از نقطه نظر مصالح عاليه حکومت اسلام و "خطری" که "نظام" ملکوتی اسلاميون را در پيشگاه "خدا" به مصاف "اعتصاب کارگری" می برد.

مشکل از نظر جلودار زاده، اين است که گويا دولت و تجار اسلام قرار بوده نه برای "سود جوئی" که بخاطر رضای خدا، شکر وارد کنند! و لابد نميخواهد به خود بقبولاند که تجار مومن و متدين، از محل واردات شکر بر چه خان يغمائی نشسته و به چه ثروتهای افسانه ای دست يافته اند. جلودار زاده خود را به نفهمی ميزند آنگاه که صورت خود را از اين حقيقت برميگرداند که خدا و امامان و اسلام عزيز در برابر سودهای نجومی و پول و ثروت، سر سجده برزمين ميسايند، نميداند و يا نمی خواهد بداند که آنچه او پيشگاه خدا ناميده است، جز در هيات بی رحم و حسابگرانه و "سودجويانه" کلام و آيات زمينی او، يعنی همين "واردات به صورت انتحاری و ۴۸ برابر شدن آن"، محراب و ميعادگاه و بارگاه وحی ديگری نيست. پنهان ميکند که خدا در اين دنيای تسلط سرمايه و سودجوئی و ارزش افزائی از محل نيروی کار و بر بستر مشقت و زجر و گرسنگی و فلاکت انسان، خود از آسمان و مکه و غار حرا و کوه طور، پا برزمين گذشته است و هاله نورانی اش را در قيافه عبوس و بی رحم و شفقت پول و عطش بت غضبناک سرمايه برای مکيدن نيروی زندگی انسان زنده، از خود تکانده است. اصلا درک نميکنند، که مذهب، در مواجهه با پول و سود و سرمايه، از آوای اسرار آميز فرستاده ای موهوم در غارها و بيابانهای برهوت و کوههای افسانه ای، در بازار بورس و ساختمانهای آسمانخراش شهرهای بزرگ، به مذهب پرستش "اعداد" و کلام و حديث آنها، تغيير "رسالت" داده است.

از طرف ديگر "عبدالرضا دانائی فر" مديرعامل شرکت مادر تخصصی محصولات کشاورزی دامی و منابع طبيعی وزارت جهاد کشاورزی گفت: "کارخانه شکر اين شرکت به عنوان کارخانه ای دست دوم اوايل دهه ۴۰ از خارج خريداری و با حدود ۷۰ سال قدمت، تاکنون ۴۵ دوره بهره برداری را در ايران پشت سر گذاشته و در زمان حاضر دارای حدود ۴۵۰۰ نفر نيرو است".
روزنامه کيهان اين اظهارات دانائی فر را در شماره روز پنجشنبه ۱۱ اکتبر، ۱۹ مهر ماه ۸۶ منتشر کرده است.

معنی زمينی اين سخنان اين است که مقامات جمهوری اسلامی با وصف يک کارخانه که آنهم به عنوان "کارخانه دست دوم"  با هفتاد سال قدمت خريداری شده و در ۴۵ دوره بهره برداری در واقع "فرسوده" شده است، سناريو تعطيل و بستن آنرا در آستين دارند.
 
و جمهوری اسلامی همين است. با صنعت نساجی هم همين کار را کرد و بسياری رشته های توليد هم در صف اند که به سرنوشت نيشکر هفت تپه و کارخانه های نساجی دچار شوند. و اين هشدار را بايد جدی گرفت. دارند با ارقام و عدد اثبات ميکنند که کشت و صنعت خوزستان، زير بار وام و قرض به صرفه نيست و در آستانه تعطيلی و بسته شدن است. کابوسی وحشتناک است که سايه شوم آنرا از سرنوشتی که بر سر کارگران کارخانه های نساجی حاکم کردند، با تمام سياهی اش ميتوان رويت کرد. برای خانم جلودار زاده و کل آن ميهن پرستانی که به دنبال ريشه های "حلال و مشروع" کسب سود اند، و ضربان قلبشان قبل از اينکه با زندگی کارگر و مردم بزند، در رقابت سرمايه های خارجی و "واردات اين همه کالاهای چينی" شتاب ميگيرد و در اين تب و لرزها، دلشان قليان و عرق نعنا و منقل و وافور طلب ميکند، مشکل در اين معمای لاينحل و تناقض با حکم "الهی" باقی ميماند. خدا مقرر کرده است که "برخی از بندگان خود را بر برخی ديگر برتری داديم". خيال ميکنند آنگاه که دارند وضع سمت و جهت حال و هوای سرمايه اسلامی را پيش بينی ميکند، انگار دارند باد را و طبيعت و قوانين آنرا هم ميچرخانند. متوجه نيستند که مذهب و اسلام زبان موهوم و وارونه دنيائی است که خود وارونه است. ميخواهند حتی آنگاه که خود در آستان سود و پول، اعتقاداشان به مرز و مليت و مذهب را زير پا ميگذارند، به کارگر و مردم نشان بدهند که سرمايه و پول و استثمار نيروی کار، ميهن و مذهب و مرز و بوم دارد. از مردم و از کارگران پنهان ميکنند که همين حضرات سوپر مسلمان و رهراون مخلص امام راحل، به جيب زدن ارزش اضافی ناشی از کار ارزان کارگر "غير مسلمان" چينی را به صنعت ملی و به همه ميراثهای فرهنگی و اقتصادی "تمدن" ملی و اسلامی گرفتار شده در بدهکاری و بحران ورشکستگی ترجيح ميدهند. خود آنان اگر روزی ببينند که سرمايه خودی، با روزی يک دلار دستمزد به کارگر و محروم کردن او از هر گونه حق اعتراض و ايجاد تشکل، از وارد کردن کالاهای "خارجی" دست برميدارد، تمام نگرانيها و غم و غصه هايشان در پيشگاه خدا و ملت و سرزمين و ميراث نياکان باستان نيز، برطرف ميشود. اگر نه، اگر انگيزه "سودجوئی" محرک دولت عاليه اسلام نيست، چه دليلی هست که دولت، با اينهمه منابع مالی و اينهمه ثروت در جامعه، نتواند بخاطر حفظ معيشت و زندگی کارگر و خانواده اش، به صنايع در حال "ورشکستگی"، سوبسيد و نه "وام" بدهد و شکر را هم به قيمت ارزان در دسترس مردم بگذارد؟ اينجاست که مخترعين هويت ملی و اسلامی برای سرمايه و سودجوئی و پول و دلشوره و دل نگرانی آنها برای سرنوشت "سرمايه خودی" از اينکه مقامات معظم جمهوری اسلامی، "بی رويه" شکر وارد کرده اند و کلا واردات از "خارج" را ۴۸ برابر کرده اند، تظاهر و "توريه"ميکنند که مات و مبهوت مانده اند. مشکلشان نه انسان و رفاه و دستمزد و تشکل کارگران، که ثبات "نظام" است. ميخواهند وانمود کنند که مشکل رژيم اسلامی، سياسی نيست، ميخواهند تلاش بيهوده برای يافتن راه خروج از "بحران آخر" را از مردم و از کارگران پنهان کنند.

اما از منظر کارگران، مساله اصلا اينها نيست. آنهائی که مستقيما از ميان کارگران کارخانه نيشکر هفت تپه سخن گفته اند، خطر واقعی، نه دل مشغوليها به بالا و پائين رفتن وزن سرمايه خودی و يا خارجی در سودجوئی، که  کابوس يک دوران پرمشقت جدال با گرسنگی و تعطيلی يکباره محل کارشان معنا شده است. فرماندار و مدير عامل و هيات وزيران، به اين نتيجه رسيده اند که امکان دادن وام بيشتری به شرکت "کشت و صنعت نيشکر خوزستان" که ۴۷ سال است تاسيس شده است، ديگر اصلا موجود نيست. مساله به سادگی اين است که اين شرکت، با هزاران کارگر آن و با هزاران کارگر شرکتها و صنايع ديگری که به آن وابسته است، با بدهکاری فعلی ۸۶ ميليارد تومانی اش، برای سرمايه داران و تجار و دولت اسلامی "صرفه" ندارد. خطر و  فاجعه واقعی در شرايط فعلی، و در ماههای آتی،  فلاکت و خطر گرسنگی ناشی از بيکارسازيهای وسيع است که کارگران و خانواده های هزاران نفری آنان را با تهديدی مرگبار روبرو کرده است. و "خطر" انفجار خشم کارگران نيشکر هفت تپه در اين مصاف مرگ و زندگی، همه "دلسوزان نظام" را به منبر پند و اندرز برای اجتناب از افزايش بی رويه و "انتحاری" وارادت برده است. نقطه خطر و گورکن واقعی نظام را با چشمانی وحشت زده در پيشگاه خدا، دست نشان کرده اند. سران رژيم اسلامی، در ادامه "سود جوئی" و واردات "بی رويه شکر"، و در شرايط قرار دادن صنعت کشت و صنعت خوزستان در بدهکاری و ورشکستگی، همان سناريوئی را که برای صنعت نساجی به اجرا درآوردند و هزاران کارگر را بيکار کردند، برای هزاران کارگر ديگر در خوزستان در دستور دارند. مقامات رژيم متوجه شدند که با بحران بزرگی که در آن گرفتار آمده اند، و بويژه با مصافی که در دانشگاههای تهران در برابر احمدی نژاد صورت گرفت، نميتوانند از پس هزاران کارگر خشمگين و خانواده های گرسنه آنان برآيند. تصميم گرفتند که دفع الوقت کنند و بطور موقت، در برابر کارگران نيشکر هفت تپه عقب ينشينند. سهيلا جلودارزاده و عبدالرضا دانائی فر از منظر منافع عاليه نظام به روشنی گفته اند که اين نوع رفتار، فقط "مسکن" هائی موقتی است. کارگران نيشکر هفت تپه بايد هوشياری خود را صد چندان کنند و نسبت به سياست فرسايشی خريدن وقت که در برابر رفقايشان در صنايع نساجی اجرا کردند، هوشيار بمانند.

۱۹ اکتبر ۲۰۰۷


Iraj.farzad@gmail.com
www.iraj-farzad.com
iraj_farzad@yahoo.com
http://iraj-f.blogfa.com
 

رنوا راسخ:بیوگرافی آمودیو بوردیگا

« آمودیو بوردیگا» در سال 1890 در ایتالیا به دنیا آمد. او در جوانی به عضویت بخش جوانان «حزب سوسیالیست ایتالیا» در آمد و به زودی در کنار سایر اعضای همنظر، فراکسیونی به عنوان «بخش سختگیر انقلابی» را بنیان گذاشت.

با شروع جنگ جهانی اول، در مقابله با سیاست جناح سانتریست حزب، که با عباراتی چون " یا حمایت یا خرابکاری" مطرح می گشت؛ همپای سایر رهبران انترناسیونالیست و انقلابی همچون «لنین» و «تروتسکی»، «سیاست شکست پذیری انقلابی» را مطرح نمود. پیشگامان نظریه شکست پذیری انقلابی بر این باور بودند که جنگ فعلی، جنگ توده های زحمتکش نبوده، بلکه جنگ دولتهای سرمایه داری برای کسب امتیاز بیشتر است لذا جهت مقابله با این سیاست خانه برانداز باید توده های درگیر در نبرد، اسلحه ها را به سوی عاملین اصلی این معظل یعنی: دولتهای سرمایه داری نشانه روند.

 

در هنگام ظهور انقلاب کبیر اکتبر در روسیه، در حالیکه اکثریت گروه های چپ ایتالیا با یک برخورد سکتاریستی، انقلاب در این کشور را بر ضد کتاب «کاپیتال» مارکس می دانستند، نشریه ی «ای.ال سویت» به سردبیری « بوردیگا»، تنها تریبون چپی بود که به حمایت پیگیر از بلشویزم پرداخته و آن را به « گیاهی برای تمام فصول» تشبیه نمود.

 

در سال 1919 با تلاش های پیگیر عده ای از  فعالین کمونیست درون «حزب سوسیالیست ایتالیا» جناحی شکل گرفت که هدفشان را تشکیل حزب کمونیست و پیوستن به بین الملل سوم عنوان کردند. جناح کمونیست بر این باور بود که پارلمانتاریزم به مثابه سیاستی جهت فریب مردم و احزاب پیشرو، در مقابل لنینیزم علم شده و باید آنرا را محکوم و بایکوت نمود.

 

«بوردیگا» و جناحش، علی رغم پلمیکهای  بسیاری که با «لنین» داشتند، نقش بسیار مهمی در پیش نویس اولیه اسناد «کمینترن» ایفا کردند. در سال 1921، بالاخره تلاشهای «بوردیگا» و سایر همرزمانش سبب شد که از میان فعالترین اعضای حزب سوسیالیست، جناح کمونیست و روشنفکران مستقل، «حزب واقعی کمونیست»، شکل بگیرد. در این مقطع «بوردیگا» در جناح چپ به عنوان یکی از مهمترین اعضا، با قدرتی روز افزون و «گرامشی» و «توگلیاتی» در جناح میانه با قدرتی بسیار ناچیز قرار گرفتند. «بوردیگا» نیز به مانند «تروتسکی»، حزب واقعا کارگری را همه چیز یک انقلابی دانسته و پیروزی انقلاب کارگری را بدون حزب ممکن نمی دانست.

 

با روی کار آمدن «حزب ناسیونال فاشیست» به رهبری «موسولینی»، «بوردیگا» و سایر رهبران « حزب واقعی کمونیست» زندانی شدند. یک سال بعد زمانی که «بوردیگا» به اتفاق سایر رفقایش از زندان آزاد شدند، مشاهده کردند که حزب بوسیله جناح « سانتریست» به رهبری «توگلیاتی» قبضه شده است.

 

جناح سانتریست که مروج نظرات بورکراسی کرملین نشسن بود، با تروتسکیست و جاسوس خواندن جناح «بوردیگا» شروع به اخراج آنان نمود. «بوردیگا» در تمامی این دوران از مبارزه بر حق تروتسکی بر علیه بورکراسی دفاع کرده و «تروتسکی» نیز او را بنیان گذار واقعی حزب کمونیست ایتالیا لقب داد.

 

پس از اخراج «بوردیگا» در سال 1930 به اتهام تروتسکیست بودن، اپوزیسون چپ ایتالیا با شکست بسیار سختی مواجه شد. «بوردیگا» دستگیر و به ناپل تبعید شده و بیشتر اعضا و فعالان اپوزیسون چپ به کشورهای نظیر فرانسه و بلژیک نقل مکان کردند.

 

در طول تبعید و انزوای سیاسی، او از مداخله در سیاست اجتناب ورزید چراکه معتقد بود طبقه کارگر و جنبش در دوره ایی از شکست به سر می برد. این در حالی بود که حزب کمونیست به رهبری «پرونه» خط سنتی را پیش می بردند.

 

در حدود سال 1943، «بوردیگا» مجددا با کمکهای تئوریک و عملی به جناح چپ حزب کمونیست و حزب سوسیالیست، خود را درگیر نبردهای سیاسی نمود.در این زمان اعضای حزب کمونیست از اعضای بسیار مبارز و فداکار که حول نظرات «فستواتی»، «ماریو اکواویوا» متمرکز شده بودند، شکل گرفته بود. در این مقطع، مبارزه سختی بین حزب کمونیست و استالینیست ها که خواستار شرکت در دولت سرکوبگر بودند در گرفت. پس از شکست ایتالیا در جنگ و اعدام موسولینی، استالینست ها با حضور در کابینه ی دولت، با اعلام بخشش عمومی برای فاشیستها بار دیگر در اذهان همگان مورد نفرت قرار گرفتند.

 

پس از گذار از دهه چهل که با اختلافات و انشعاب همراه بود؛ در سال 1952 جناح چپ به عنوان گرایش بوردوگیزم از حزب انشعاب کرده و « حزب بین المللی کمونیست» را پایه می ریزد. «بوردیگا» در این زمان با تحریر مقالات تئوریک برای روزنامه ی این گرایش به نام « برنامه کمونیست» به تولد و رشد نسل جدیدی از فعالین کمونیست کمک می رساند.

 

سرانجام این رهبر واقعی حزب، این آموزگار فداکار و از جان گذشته ی کارگران ایتالیا و جهان، در سال 1970 چشم از جهان فرو بست. یادش جاودان باد!

 

مقاله ی « حزب و طبقه» یکی از درخشان ترین مقالات «بوردیگا» است که در سال 1921 به رشته ی تحریر در آمد و برای اولین بار به فارسی برگردان و در اختیار شما خوانندگان عزیز قرار می گیرد.

 

 

                                               حزب و طبقه

 

                                                            آمودیا بوردیگا

 

 

 

تزهای « نقش حزب کمونیست در انقلاب کارگری» که بوسیله ی دومین کنگره انترناسیونال به تصویب رسید و مورد توافق قرار گرفت، ریشه ی عمیق  و اساسی در آموزه ی مارکسیزم دارد. این تزها تعریف  رابطه ی بین حزب و طبقه را بعنوان نقطه ی شروع قرار می دهد و بنیادگر [ این نظریه است] که حزب تنها می تواند بخشی از طبقه را شامل شود، نه همه ی طبقه یا حتی شاید اکثریت آنرا.

 

این حقیقت عیان می توانست بهتر بیان شود، اگربه این نکته اشاره می گردید که کسی  نمی تواند از طبقه بگوید، مگر اینکه اکثریت این طبقه گرایش به سازماندهی خودش را در یک حزب سیاسی، هستی ببخشد. اما در حقیقت تعریف یک طبقه ی اجتماعی بر اساس روش انتقادی ما چیست؟ آیا امکان دارد که ما بتوانیم آن طبقه را صرفا بر اساس آگاهی ظاهری از شرایط رایج اقتصادی و اجتماعی ی گروهی از انسانها و موقعیت قابل مقایسه آنها به نسبت فرآیند تولید بشناسیم؟ این کافی نیست. روش ما [ برای شناخت طبقه] به ساختار اجتماعی محض موجود محدود نمی شود؛ همچنین این روش نمی خواهد با کشیدن یک خط انتزاعی صرف ، تمام ساخته های فردی اجتماعی را به دو گروه تقسیم کند چراکه طبیعت گران اسکولاستیک اینکار را کردند.

 

مارکسیزم انتقادی، جامعه ی انسانی را در حرکت و توسعه اش در زمان می بیند و از یک مقیاس بنیادی تاریخی و دیالکتیکی بهره می گیرد. این بدان معناست که رابطه ی وقایع را در فعل و انفعالات دو جانبه ی آنها مورد مطالعه قرار    می دهد.

 

مارکسیزم انتقادی بر خلاف روش متافیزیکی- ماوراطبیعی که می خواهد ابتدا  تصویر لحظه ای و محدودی از جامعه را ترسیم نموده و بعد به تجزیه و تحلیل افراد موجود در آن بپردازد، با بهره گیری از روش دیالکتیکی، تاریخ را به مثابه ی عکس های متحرک ( فیلم) در نظر می گیرد. طبقه باید بر اساس مشخصات برجسته ی این حرکت مورد جستجو و تمایز قرار گیرد.

 

با استفاده از روش اولی، ما با هزاران مخالفت از طرف آمارگیران و جمعیت شناسان ( مردم کوته بین – اگر هزگر وجود داشته اند) مواجه خواهیم شد. آنها تقسیمات ما را مورد بازبینی قرار خواهند داد و معتقدند که دو طبقه وجود ندارد، اما شاید ده یا صد یا هزار طبقه که با درجه های متوالی و مناطق متغیر غیر قابل  تعریف و از هم جدا شده اند، وجود داشته باشد.

 

اما با روش دوم، با وجود آنکه ما از معیارهای کاملا متفاوتی در جهت تمایز قهرمان تراژدی تاریخی، [یعنی] طبقه، و در جهت تعریف عمل و اهداف آن استفاده می کنیم، این  به مشخصه ی یکسانی در میان گروهی از واقعیات متغیر می پیوندد. در ضمن عکاس بینوای آمارشناس اینرا به عنوان رشته ای از اطلاعات مرده و عاری از زندگی به ثبت می رساند. از اینرو برای اثبات اینکه طبقه وجود دارد و در زمان موجود در تاریخ عمل می کند، فقط کافی نخواهد بود برای نمونه تعداد بازرگانان در زمان «لوئی چهاردهم»، یا تعداد مالکان انگلیسی در قرن هیجدهم، یا تعداد کارگران در کارخانجات صنعتی بلژیک در آغاز قرن نوزدهم [ را در نظر بگیریم]؛ در عوض ما باید تمامی تاریخ را بر اساس تحقیقات منطقی موجود مورد بررسی  قرار دهیم؛ ما باید جنبش اجتماعی، سپس سیاسی را که سعی دارند راه خود را از میان پستی و بلندی ها، شکست و موفقیتها، جستجو کنند، دریابیم. این روش تجزیه و تحلیل مورد استفاده ی «فردریک انگلس» در اولین مقاله کلاسیکش بود؛  او رشته ای از حرکتهای سیاسی را در تاریخ طبقه ی کارگر انگلیس تشریح کرده و بدین سان وجود مبارزات طبقاتی را نشان داده و به اثبات رسانید.

 

مفهوم دیالکتیکی طبقه به ما امکان چیره شدن بر اعتراضات کمرنگ آمارگران را می دهد. آمارگر دیگر شایسته ی این نیست که به مانند گروههای  مختلفی از آواز خوانان در صحنه ی تئاتر، طبقات متقابل را آشکارا در صحنه تاریخی تقسیم شده ببیند. او نمی تواند نتیجه گیری ما را با بیان این ادعا که در منطقه ی تماس،لایه های اجتماعی غیر قابل تعریفی وجود دارد که اشخاص می تواند از میان آنان نفوذ کنند را رد کند. زیرا این حقیقت سیمای تاریخی که به موجب آن، طبقات در مقابل یکدیگر قرارمی گیرد را تغییر نمی دهد.

 

 

***

 

از اینرو مفهوم طبقه نباید تلقین کننده تصویری ایستا، بلکه باید نمایاگر یک تصویر متحرک باشد. وقتی که ما یک گرایش اجتماعی یا جنبشی را می یابیم که متمایل به هدف بخصوصی است باید وجود طبقه را به معنای واقعی آن بشناسیم. اما حزب طبقاتی به طور مادی وجود دارد اگرچه هنوز به صورت رسمی [ عرض اندام نکرده است]. یک حزب با وجود آموزه و      « روش عمل» زنده می باشد. یک حزب مدرسه افکار سیاسی  و در نتیجه سازمانی برای مبارزه است.

 

اولین مشخصه وجود آگاهی و هشیاری است؛ دومین مشخصه وجود خواست و اراده است یا به معنی دقیق تر کلمه، تلاش و کوشش در جهت رسیدن به هدف نهائی. بدون دو مشخصه ذکر شده ما نمی توانیم طبقه را تعریف کنیم. همچنانکه ما از قبل گفته ایم کسی که بطور سرد و بی تمایل واقعیات را به ثبت می رساند علی رغم آنکه امکان دارد که رابطه ای را در بین شرایط زندگی در لایه های کوچک یا بزرگتر بیاید، اما قادر نیست چیزی  در رابطه با  توسعه ی تاریخ را منقوش کند. تنها در یک  حزب طبقاتی است که ما این دو مشخصه را می یابیم که به هم فشرده و در هم آمیخته شده اند. طبقه در شرایط  خاصی که بوسیله ی ترکیب سیستم جدید تولید، توسعه می یابد  - مثلا تاسیس کارخانجات بزرگ، استخدام و آموزش نیروی کار – شکل می گیرد؛ در همین راستا منافع یک جمع تدریجا شروع به مادیت یافتن در یک آگاهی دقیق می کند [ که آن آگاهی نیز] خودش را در شکل گیری گروههای کوچکی از این جمع نمایان می کند.

 

موقعی که توده ها به عمل روی می آورند تنها این گروه های  اولیه ی در گیر در عمل هستند که فرجام را پیش بینی  کرده و آنها هستند که بقیه را حمایت و رهبری می نمایند. زمانیکه ما به پرولتاری مدرن استناد می کنیم، نباید این پروسه را در رابطه با یک طبقه بندی صنفی در نظر بگیریم بلکه باید به طبقات به عنوان یک کلیت نظر افکنیم. در نتیجه می توان دریافت که آگاهی دقیق تر چگونه تدریجا از خصوصیات و منافع طبقاتی ظاهر شده  و این آگاهی نتیجه ی پیچیدگی تجارب و ایده هایی می باشد که تنها می توان آنرا در معدودی از گروهها  یافت که عناصر برگزیده از هر دسته دارایند.

 

درواقع تنها اقلیتی مترقی قادرند دید روشنی که در برگیرنده منافع تمام طبقه است را از عمل جمعی ترسیم کرده و در مرکز پروژه شان تغییر بنیادی تمام ساختار اجتماعی را قرار دهند. آن گروهها، آن اقلیتها در حقیقت چیزی به جز حزب نیستند. موقعی که تشکیل حزب ( که البته هیچ وقت بدون بازداشت، بحران و اختلافات داخلی روی نخواهد داد) به مراحل معینی برسد آن موقع ما می توانیم بگویم که طبقه وارد عمل شده است. اگرچه حزب تنها بخشی از طبقه را شامل می شود و فقط   می تواند به طبقه اتحاد عمل و حرکت بدهد، برای حزب آمیختگی این عناصر، باید فرای دسته بندی مکان و موقعیت که برای طبقه حساس هستند، باشد. و این برای ما این مفهوم اولیه را ترسیم می کند که حزب تنها بخشی از طبقه است.

 

در مقابل کسی است که طبقه را ایستا در نظر می گیرد، تصویری انتزاعی از جامعه می دهد و طبقه را به عنوان منطقه ای با هسته ای کوچک می بینند و این هسته را حزب در نظر می گیرد. این دیدگاه به راحتی می تواند به این نتیجه گیری منجر شود که: تمام گروه های طبقه که خارج از حزب هستند همیشه در اکثریت می باشد از این رو وزن بیشتری دارند و همیشه انها راست می باشد. هر چند اگر ما تنها به یاد بیاوریم که افراد موجود در آن اکثریت نه آگاهی طبقاتی و نه اراده و عزم طبقاتی را دارند و برای مقاصد خودخواهانه تجارتشان، روستایشان و ملتشان زندگی می کنند، آنگاه قابل فهم است که برای حفظ جنبش طبقاتی در کل جنبش تاریخی لازم به اندامی است که بتواند  علاوه به متحد کردن طبقه  آنرا رهبری نماید. طبقه، حزب را در بر دارد و برای بودن و عمل کردن در تاریخ باید یک دکترین انتقادی و اصول حیاتی تاریخ را دارا بوده  و هدفش باید رسیدن به آن  اصول و مقصد باشد.

 

***

 

تنها در مفهوم واقعی  انقلابی است که سمت و سوی عمل طبقاتی را حزب نمایندگی می کند. تجزیه و تحلیل آموزه یی، همراه با تجربیات تاریخی به ما این امکان را می دهد که به آسانی خرده بورژوازی و نظرات ضد انقلابی و هر گونه گرایش که ریشه در نفی ضرورت نقش حزب را دارد، تنزل دهیم. اگر این نفی و عدم پذیرش بر پایه ی نقطه نظر دمکراتیک استوار باشد، باید نقدی را بکار برد که مارکسیزم برای عدم اثبات برهان های بورژوازی لیبرال مطرح می کند.

 

اگر آگاهی انسان نتیجه است و نه علت ویژگیهای محیطی – که مجبور زندگی و عمل است- سپس به عنوان یک قاعده هیچگاه مورد استثمار واقع نمی شود؛ گرسنگان قادر به متقاعد کردن خودشان به ضرورت و نیاز براندازی استثمارگران با هر وسیله ای می باشند. این تنها می تواند یک استثنا باشد.

 

دمکراسی بورژوازی مبتنی بر انتخابات به دنبال رایزنی با توده هاست؛ زیرا می داند واکنش اکثریت، همیشه در خدمت طبقه ی ممتاز است و اکثریت به آسانی حق فرمانروایی و بهره کشی همیشگی را به طبقه ی ممتاز اعطا می کند. این اضافه کردن یا کاهش اقلیت کوچکی از رای دهندگان بورژوا نیست که روابط را تغییر می دهد بلکه سرمایه داری اکثریت را تابع خود می کند؛ نه تنها اکثریت تمام شهروندان را، بلکه اکثریت تمام کارگران را هم. از اینرو اگر حزب، توده های پرولتاریا را به قضاوت عملکرد و ابتکار عمل که این هم از وظایف حزب است، فرا بخواند قضاوتش چیزی می شود که تقریبا با اطمینان، مطلوب نظر سرمایه داری واقع خواهد شد. آن قضاوت و رای، دارای درجه ی نسبتا کمی از فکر روشن و هدایت شده، کمتر مترقی، کمتر انقلابی و مافوق اینها کمتر الهام گرفته از آگاهی و منفعت اشتراکی کارگران است.

 

مفهوم  حق پرولتاریا در جهت  رهبری و عمل، تجردی عاری از هر گونه ادارک مارکسیستی است.[زیرا] میل و خواسته ی هدایتگر حزب انقلابی را برای توسعه، با جایگزینی لایه های کمتر کامل شده [از طبقه]، پنهان می کند. از آنجایی که این امر به طور پیشرونده روی می دهد تصمیمات ناشی از آن نزدیکتر به بورژوازی و مفاهیم محافطه کاران می شود. بهتر است به خاطر بسپاریم که بورژوازی سعی می کند با طرح این کلیشه که باید به «عقل سلیم» توده ها احترام گذاشت و «اقلیت آشوبگر» [یعنی حزب] را مطرود  نمود، خود را به عنوان بهترین حامی استثمار شدگان جا بزند.

 

جریان دست راستی جنبش کارگری، مکتب اجتماعی دمکراتیک، آنهایی که اصول ارتجاعی شان به طوری آشکار توسط تاریخ به همگی نشان داده شده است، دائما با حزب طبقاتی ضدیت می کنند و این طور وانمود می کنند که قادر به یافتن خواست واقعی طبقه با مشاوره در  مقیاس بزرگتری به نسبت حزب هستند. موقعی که آنها نمی توانند طبقه را ماورای محدودیتهای اصولی و انظباطی عمل آن بسط بدهند، سعی به اثبات این مساله می کند که ارگانهای اصلی نباید توسط تعدادی محدود از اعضای مبارز و ستیزگر تشکیل شود بلکه باید از میان گروههای پارلمانی،گروههای بزرگتر، که همیشه متعلق به افراطی های دست راستی آن احزاب هستند باشند. انحطاط احزاب سوسیال دموکرات انترناسیونال دوم و حقیقتی که ترکیب  آنها کمتر از توده های سازمان یافته انقلابی اند ناشی از این واقعیت است که آنها به تدریج مشخصه ی بخصوص حزب طبقاتی را به واسطه «کارگرگرایی» از دست دادند. آنها دیگر به عنوان پیشقراول و پیشگام عمل نمی کردند؛ پیشگامی که از طبقه پیشی می گرفت. بلکه به سیمای مکانیکی و غیر فکری در انتخابات و سیستم بشر مبدل شدند؛ [آنها] اهمیت و اعتبار به لایه های از طبقه را که دارای آگاهی کمتر و وابستگی بیشتر بودند را در دستورکار خود قرار دادند. در نتیجه در واکنش به این اپیدمی، حتی قبل از جنگ، گرایشی به خصوص در ایتالیا بوجود امد که طرفدار انضباط داخلی احزاب و نپذیرفتن اعضای جدیدی که به دکترین انقلابی ما نپیوسته، بودند. اینان همچنان مخالف استقلال داخلی گروههای پارلمانی و اندامهای محلی بوده و بر این اصل که حزب باید از اعضای قلابی پاک شود تاکید داشتند. این روش، به عنوان پادزهر واقعی برای رفرمیزم به اثبات رسید و اساس دکترین و شیوه ی انترناسیونال سوم را تشکیل داد. این روش نقش اولیه ی سهمی  را بر دوش حزب می گذارد و آن متمرکز بودن و انظباط در حزب با جهتی روشن درباره ی مشکلات اصولی و تاکتیکی است. انترناسیونال سوم بر اینکه " فروپاشی احزاب سوسیال دمکراتیک  انترناسیونال دوم به هیچ وجه فروپاشی احزاب پرولتاریا به طور عام نیست" رای داد؛ علت شکست تشکیلاتی آنان این بود که آنها فراموش کرده بودند که حزب هستند و حزب بودن را متوقف کرده بودند.

 

گذشته از این، یک دسته ایراد و اعتراض دیگر نسبت به مفهوم کمونیستی نقش حزب وجود دارد. این ایرادات از جانب مکتب رفرمیزم منحط سندیکالیستی طرح می شود که طبقه را در قالب اتحادیه های اقتصادی می بینند و وانمود می کنند که آنها دارای تشکلاتی  با توانایی هدایت و رهبری طبقه در انقلاب هستند. به دنبال دوره ی کلاسیک سندیکالیزم فرانسوی ، ایتالیایی و آمریکایی، این به ظاهر چپ ها قواعد جیدی را در بعضی گرایشات بنیان نهادند که عمدتا در حاشیه ی انترناسیونال سوم هستند. اینها همچنین به راحتی قادر به تنزل به ایدئولوژی حاکم هستند که پروسه [این رجعت به دامن بورژوازی] با انتقاد به پرنسیپها و نتایج تاریخی که دنبال کرده اند، شکل می گیرد.

 

این گرایشات مایل به شناخت طبقه در داخل سازمانی از خودش یعنی اتحادیه های کارگری هستند که به تعبیر آنها قبل از حزب سیاسی تشکیل می شود و قادر است توده های بزرگتری را گرد خود آورده و در نتیجه رابطه بهتری را با کل طبقه کارگر داشته باشد.

 

با در نظر گرفتن تجربیات تاریخی، به این نتیجه خواهیم رسید که اعضای افراطی و دست راستی جنبش کارگری با تائید اتحادی های کارگری به عنوان نمایندگان طبقه کارگر، آن جنبش را ملایم کرده و منش آنرا را تقلیل می دهند. امروزه خود بورژوازی تمایل خویش را برای اتحادیه گرایی طبقه کارگر نشان می دهد و این اصلا غیر منطقی نیست. در واقع بخش هوشمندتر بورژوازی با میل، سهولت در بهسازی سیستم و دستگاه نمایندگی اتحادیه های کارگری غیر سیاسی را می پذیرد.

 

 

بورژوازی احساس می کند که تا زمانی که کنش و عمل طبقه کارگر به خواسته های اقتصادی ی که اتحادیه های کارگری خواستار آن هستند محدود باشد، به حفظ وضع موجود و به اجتناب ورزیدن  از شکل دادن به اگاهی سیاسی کمک می کند؛ اگاهی سیاسی تنها اگاهی انقلابی است که هدف آن نقطه ی ضعف دشمن است که همانا به کنترل در آوردن قدرت است.

 

سندیکالیستهای گذشته و امروزی همیشه به این حقیقت آگاهی داشته اند که بیشتر اتحادیه های کارگری توسط اعضای دست راستی اداره می شوند و دیکتاتوری رهبران خرده بورژوازی روی تودهها، بر اساس بورکراسی اتحادیه، حتی بیشتر از سیستم انتخاباتی احزاب بنا شده است. در نتیجه سندیکالیستها همراه با عناصری که به طور نسبی و در عکس العمل به رفرم عمل می کردند، خود را وقف مطالعه ی شکل جدیدی از اتحادیه های مستقل از اتحادیه های سنتی نمودند. اینچنین مصلحتی از نظر تئوری اشتباه بود چراکه فرای مقیاسهای بنیادی سازمانهای اقتصادی نرفت؛ در نتیجه به پذیرش اتوماتیک نفش کارگر در تولید پرداخت. علاوه بر این، بر اساس این دیدگاه، تولید کننده نمی تواند به ماورای حرفه خود برود؛ در جایی که حزب طبقاتی با در نظر گرفتن اعضای طبقه کارگر در دامنه ی وسیعی از شرایط و فعالیتش، به تنهایی قادر به بیداری روح انقلابی طبقه می باشد. در نتیجه آن علاج که از نظر تئوری اشتباه بود، از نظر واقعیت نیز ناکافی به اثبات رسید.

 

امروز یک برداشت کاملا اشتباه دیگر از جبر گرایی مارکسیستی و درک محدودی از نقشی که اگاهی در تشکیل نیروهای انقلابی بازی می کند این است که تعداد زیادی از مردم به دنبال سیستمی مکانیکی از سازمان هستند که توده ها را بر اساس نقش هر شخص در تولید ، سازماندهی می کند. بر طبق این خطای باطل،  تودهها به طور اتوماتیک و با حداکثر کارایی انقلابی به سوی انقلاب در حرکتند. بدین گونه راه حل گمراه کننده دیگری دوباره نمودار می شود که مدعی است خشنودی روزانه از احتیاجات اقتصادی می تواند با نتیجه ی نهایی براندازی سیستم اجتماعی آشتی و تطابق یابد. اما همچنانکه ما بطور صحیح در مورد حزب کمونیست آلمان ( که بعدا انشعاب حزبی ک.آ.دی.پی را به دنبال داشت) گفتیم: انقلاب به سازمانی از نیروهای فعال و مثبت که در اصول و هدف نهایی متحد هستند، نیاز دارد.لایه های مهم و افراد بی شمار در بیرون این سازمان قرار می گیرند؛ حتی با وجود اینکه اساسا و اصولا به طبقه ای تعلق  دارند که پیروزی انقلاب به نفع آنها می باشد. اما طبقه به زیستن ادامه می دهد، مبارزه می کند و به پیروزی می رسد. طبقه از همجنسی شرایط اقتصادی سرچشمه می گیرد و این به عنوان نیرو محرک اولیه گرایش به سوی نابود ساختن و گذار  به فراسوی شیوه ی امروزی تولید در نظرها پدیدار می گردد. اما به منظور به عهده گرفتن این وظیفه ی بزرگ، طبقه باید برای خودش عقیده و استدلال تفکر، کاربرد روشهای انتقادی، خواست و اراده و همچنین سازمانی که با بیشترین کارآیی، تلاشهای جمعی و فدارکاریها را جهت دهد را مورد استفاده قرار دهد.  

 

برگردان: رنوا راسخ

October 10, 2007

بهرام رحمانی: ناصر زرافشان آب در لانه چپ ستيزان ريخت؟!

bamdadpress@ownit.nu 

آقای ناصر زرافشان، حقوقدان عدالت خواه و برابری طلب، عضو کانون نويسندگان ايران و وکيل جسور خانواده های قتل های زنجيره که به همين دليل پنج سال از عمر خود را در زندان حکومت اسلامی گذراند، اخيرا در مطلبی تحت عنوان «وقتی آب سر بالا می رود...»، ادعاهای سياسی و فرهنگی آقای عباس ميلانی را مورد نقد قرار داد که چون آب ريختن در لانه چپ ستيزان بود. زيرا موجی از هجوم «شخصيت» های راست به ايشان و به چپ و کمونيست را به دنبال داشت.
ميلانی، در گفتگويی در شماره ۱۶ روزنامه «هم ميهن»، تحت عنوان «روزگار سپری شده روشنفکران چپ»، جنبش چپ در ايران و جهان و به خصوص جنبه های سياسی و ايدئولوژيک آن از کائوتسکی، لنين، گرامشی، مائو تسه تونگ و لين پيائو تا کامبخش، خليل ملکی و آريان پور، مصدق و کودتای ۲٨ مرداد و ماهيت اين کودتا و جريان تشکيل حزب رستاخيز و ايدئولوژی آن و... سخن رانده است.
در اين گفتگو، ميلانی چنين معرفی شده است: «عباس ميلانی در ۱٣۲۷ متولد شده، در ۱۵ سالگی به آمريکا رفته، پس از اقامتی ده ساله در آن کشور در سن ۲۵ سالگی به ايران بازگشته و در اواسط دهه ۶۰ خورشيدی دوباره به آمريکا رفته و اکنون مقيم آمريکاست ...»
زرافشان نوشته است: «اين شيوه چهره سازی های کاذب است. ابتدا بر روی زندگی گذشته و واقعيت زندگی کنونی فردی که قرار است «چهره» شود، سرپوش می گذارند و بعد با عناوين دهن پرکنی از قبيل «انديشمند و تئوريسين شناخته شده» در مورد او، و تعارفاتی از قبيل «پر مخاطب، جريان ساز، سترگ، بسيار مهم و ...» در مورد ترجمه های او، مخاطب جوان و خالی الذهن از راه رسيده را مرعوب می سازند، و به اين ترتيب از فرد مورد نظر يک «اتوريته» فکری، يک مرجع می سازند تا بعدا بتوانند با اين شيوه، افاضات او را نسنجيده و بدون نقد، بی آن که فرصت سبک و سنگين کردنی وجود داشته باشد، به خواننده خالی الذهن حقنه کنند. ما اطلاع نداريم اين «تئوريسين شناخته شده» کدام «تئوری ها» را و در کدام زمينه ای ارائه کرده است، اما در سطور آتی بعنوان يک مترجم، يکی از ترجمه های او را - که بسيار هم در اين مصاحبه از آن ستايش شده است- مورد بررسی قرار خواهيم داد.»
زرافشان، نقد خود را چنين ادامه می دهد: «اما پيش از پرداختن به ترجمه های آقای ميلانی و نظرات ايشان، گمان می کنم داشتن اطلاعات مختصری پيرامون زندگی گذشته او - که در معرفی آقای مصاحبه کننده مسکوت مانده است- ضروری باشد تا بتوان از خلال آن سير نام برده را تا رسيدن به مواضع فعلی اش بهتر شناخت.
در تابستان سال ۱٣۵۵ گروه پرويز واعظ زاده (کادرهای سازمان انقلابی حزب توده) به وسيله فرد خود فروخته ای به نام سيروس نهاوندی لو رفت و واعظ زاده و ياران او (خسرو صفائی، گرسيوز برومند، معصومه طوافچيان، مهوش جاسمی و ... ) يا در جريان يورش ساواک به خانه های آن ها و ضمن درگيری، يا پس از دستگيری در شکنجه گاه های ساواک به شهادت رسيدند. سازمان انقلابی در سال ۱٣۴٨ برخی از کادرهای خود را به رهبری پرويز واعظ زاده برای مبارزه عليه رژيم پهلوی به داخل ايران فرستاده بود. اما پيش از او همين سازمان سيروی نهاوندی را روانه ايران کرده بود که او - به ادعای خودش - به علت تفاوت ديدگاه با سازمان انقلابی، با اين سازمان قطع رابطه کرده و گروهی را به نام «سازمان رهائی بخش خلق های ايران» بوجود آورده بود. اين که سيروس نهاوندی از ابتدا اين به اصطلاح «سازمان رهائی بخش...» را زير نظر ساواک به راه انداخته بود يا دستگيری ادعائی او در سال ۵۴ صحت داشته و او پس از اين دستگيری تن به همکاری با ساواک داده بود کاملا روشن نيست. اما به هر حال در تابستان ۵۵ گروه واعظ زاده که سيروس نهاوندی در آن نفوذ کرده و آن را لو داده بود زير ضرب قرار گرفت و اعضای آن کشته شدند. پس از آن، ساواک تعداد زيادی از جوانانی را هم که طی آن سال ها در دام «سازمان رهائی بخش...» نهاوندی افتاده يا به هر حال با او رابطه ای داشته يا به وسيله او شناسائی شده بودند، دستگير کرد. عباس ميلانی هم در ميان اين دستگير شدگان بود. پس از آن که معلوم شد سيروس نهاوندی خود عامل ساواک بوده و ساواک در جريان همه چيز گروه او بوده است، برخی از اين دستگير شدگان در زندان بريدند و به همکاری با رژيم تن در دادند. عباس ميلانی از آن جمله بود. او با ابراز ندامت و نوشتن تنفرنامه ای که در مطبوعات سال ۵۶ نيز درج شد، همان سال از زندان آزاد شد. دوست چهل ساله ام ناصر رحمانی نژاد، که هر کجا هست اميدوارم سلامت باشد، در آن ايام با عباس ميلانی هم سلول بود و نقل می کرد که ميلانی خود می گفت تصميم دارد با ساواک همکاری کند و استدلال می کرد که گروه سيروس نهاوندی ساخته ساواک بوده و آن ها همه چيز را می دانند و به اين ترتيب هيچ دليلی برای خودداری از همکاری با آنان وجود ندارد. البته ميلانی چون در سال های ۵۵ و ۵۶ پيش بينی سرنگونی رژيم پهلوی را در آينده نزديک نمی کرد، در اين معامله مغبون شد و اگر می دانست چند صباحی ديگر مثل ديگران از زندان آزاد می شود، اين باج را به رضا عطارپور (سربازجوی ساواک معروف به حسين زاده) نمی داد. دو سال پس از آن که او به اين ترتيب از زندان بيرون آمد، رژيمی که او به آن سرسپرده و قول همکاری به آن داده بود، سرنگون شد. او همين دو سال پيش با تحمل خفتی سنگين تغيير جهت داده بود تا خود را با «باد» هم جهت سازد، اما اکنون «باد» دوباره تغيير جهت داده بود!
... سپس با سرنگونی رژيم پهلوی در آن روزهای آشفته اوليه به دانشگاه رفت و در دانشکده حقوق سرگرم کار شد که پس از مدتی از آن جا هم بدليل سوابقش، عذر او را خواستند. به اين ترتيب او که همه شانس های خود را در داخل کشور تباه شده می ديد، دوباره به آمريکا رفت. در آن جا ابتدا در يک مدرسه درجه سه در کاليفرنيای شمالی به نام کالج نوتردام به ايرانيان جامعه شناسی درس می داد. او از اين کلاس ها برای تخريب مارکس استفاده می کرد چون می دانست مستمعين او در آن کلاس ها چيزی از مارکس نمی دانند. او تصميم گرفته بود خيانت به آرمان های سوسياليستی و ضديت با مارکسيسم را به پول نقد تبديل کند و به اين ترتيب خود را به عنوان يک «روشنفکر» ضدمارکسيست و ضدچپ، در معرض فروش قرار داد و برای قرب به قدرت تلاش بسيار کرد. آمريکائی ها او را مناسب تشخيص دادند و به عنوان يکی از مديران «پروژه دموکراسی ايران» منصوب و به گروهی از عوامل ايرانی و آمريکائی ملحق شد که مستقيما در اين زمينه کار می کنند و پايگاه نئوکان ها در انستيتوی هوور در استانفورد را در اختيار او قرار دادند. اين انستيتوی هوور يکی از بازمانده های دوره تبليغات هيستريک ضدکمونيستی است که در دوران جنگ سرد برای مبارزه با کمونيسم بوجود آمده و اکنون برای «دفاع از دموکراسی» کار می کند.
در همان روزهائی که در ماه پيش مصاحبه مورد بحث در روزنامه هم ميهن منتشر شد، آقای عباس ميلانی به اتفاق راب سبحانی و لادن ارچين در باهاماس با نئوکان های آمريکائی و اسرائيلی در زمينه تغيير رژيم در ايران جلسه داشتند. آقای اميد کاشانی در تاريخ ۶ ژوئن ۲۰۰۷ در سايت ايرانيان
www.iranian.com گزارشی در اين زمينه داشت...»
زرافشان، مطلب خود را چنين جمع بندی می کند: «چپ ستيزی، به خصوص در ميان «وادادگان» سياسی گذشته که پيشينه هواداری از چپ داشته اند، اين روزها شدت گرفته است. ريشه اين کينه کور نسبت به چپ را در عناصری که چنين پيشينه ای دارند، من خوب می شناسم. در سال های دهه چهل و پنجاه با آن شرايط ويژه مبارزه مسلحانه و شکنجه ها و مقاومت های باور نکردنی و حساسيت شديدی که در مورد امنيت سازمان های مخفی مسلح وجود داشت، ننگی بالاتر از همکاری يک فرد دستگير شده با رژيم وجود نداشت. من فضای سياسی آن روزها، مخصوصا فضای حاکم بر زندان های سياسی را به خاطر دارم و می دانم کسی که با پليس همکاری می کرد، چه خفتی را از ناحيه ديگران و در مجموعه شرايط حاکم، چه در زندان و چه پس از آزادی در فضای سياسی خارج از زندان تحمل می کرد. ريشه کينه عجيب و غريبی که در برخی از وادادگان قديمی نسبت به چپ وجود دارد، در همان خفت و تحقيری نهفته است که در آن ايام و در آن شرايط تحمل کرده اند. معتقد نيستم که منشاء چپ ستيزی آقای ميلانی از اين گونه باشد.» (ناصر زرافشان، مرداد ۱٣٨۶)

بدين ترتيب، زرافشان کارنامه واقعی عباس ميلانی را در معرض قضاوت افکار عمومی به ويژه نيروی جوان قرار داده است. و به درستی از موضع عدالت خواهی حرکت کرده است. بنابراين، زرافشان به عنوان شخصيتی مبارز و عدالت خواه و برابری طلب با انگشت گذاشتن به تحريفات ميلانی، از واقعيت های تاريخی، سياسی و اجتماعی دفاع کرده است. در واقع به قول معروف، تاريخ گذشته چراغ راه آينده است، پس نبايد گذاشت واقعيت های تاريخی تحريف شود. ضروری است که جامعه و به ويژه نيروی جوان با واقعيت های تاريخی و اجتماعی جامعه آشنا شوند. يعنی کسانی که آگاهانه و عامدانه مانند ميلانی با القاب «محقق» و «روشنفکر» و غيره تاريخ را تحريف می کنند، قابل چشم پوشی نيستند. بايد به جامعه نشان داد که چه منافعی و چه سياست هايی ميلانی ها را به اين موضع می کشاند؟ اساسا روشنفکرانی از نوع ميلانی، هنگامی خطرناک می شوند که با تحريف آگاهانه تاريخ، با اتکا به قدرتمندان و حاکمان طرح و نقشه هايی برای آينده جامعه می ريزند.
در چنين شرايطی، آن استراتژی و سياست هايی که ميلانی ها و به طور کلی جريانات رنگارنگ راست و ناسيوناليست و حتی شخصيت ها و گروه های بی هويت و جعلی که در راستای سياست های آمريکا با هدف پياده کردن طرح های شومی هم چون طرح های پاک سازی ملی و مذهبی در يوگسلاوی سابق، افغانستان و عراق تلاش می کنند، اگر امروز افشا نشوند شايد فردا دير شود.
می بينيم که ميلانی، در گفتگو با روزنامه وابسته به دوم خرداد حکومت اسلامی، اولا روشنفکران چپ ايرانی و بين المللی را در يک جا مورد هجوم قرار می دهد، در حالی که اگر مبارزه جنبش کارگری کمونيستی جهانی و همه روشنفکرانش نبود ميلانی ها و دولت هايی که آن ها مشاورانش هستند جامعه بشری را به چه مصيبت ها و فلاکت های اقتصادی، سياسی، اجتماعی و فرهنگی دچار نمی کردند؟!
ميلانی، جواب منتقدان خود را با پرخاشگری داده است. وی در اين مطلب نيز دوز چپ ستيزی خود را بالا برده است. اما در عين حال مجبور شده است به ارتباط خود با کنگره آمريکا و بوش اقرار کند. او در اين باره می نويسد: «... ولی در کنگره و کميته سياست خارجی آن حضور پيدا کردم و جزئيات آنچه در آن جا گفتم علنی است و چاپ شده است. با جرج بوش هم تنها يک بار وقتی به دانشگاه استانفورد آمد ديدار و گفتگو کردم... روز بعد از شرکت در کنفرانس باهاماس متن کامل سخنرانی ام را در آن جا از طريق سايت اينترنتی ام در استانفورد در اختيار هر جوينده ای قرار دادم و ترجمه بيش و کم کاملش را در اختيار  رسانه های جمعی ايرانی قرار دادم. ولی اين منتقدان وقعی به واقعيت نمی گذارند...»
ميلانی، در جای ديگری، به همکاری خود با ساواک نيز چنين اقرار می کند: «... ساواک بخش هايی از اوراق بازجويی مرا در نگارش مقاله ای عليه کنفدراسيون استفاده کرد. مسئوليت مقاله ها به عهده ساواک است، همان ها بودند که از دکتر ملکزاده ميلانی استفاده کردند.» (عباس ملکزاده ميلانی نام کامل سجلدی من است)
ميلانی، اين همکاری خود با ساواک را نيز چنين توجيه می کند: «با اين حال به حقانيت آن نقل قول های برگرفته از اوراق بازجويی ام، همان زمان و هم امروز اعتقاد دارم. در کتاب خاطراتم هم ايراداتی به همين مضمون از کنفدراسيون مطرح کرده بودم. در اوراق بازجويی صرفا گفته بودم که کنفدراسيون نه يک سازمان دانشجويی که جبهه ای از گروه های مخالف شاه بود. گفته بودم که روابط حسنه شاه با چين مائو ما را که مائوئيسم بوديم دچار معضلات فراوان کرده بود. گفته بودم دبيران کنفدراسيون را نه انتخابات آزاد که بده بستان های رهبران گروه های سياسی تشکيل می داد. کماکان هم گمان دارم که اين نظرات انتقادی درست اند...»
عباس ميلانی، همچنين در جای ديگری می نويسد: «به نظر من رضاشاه درايت شگفت انگيزی در مورد جنبه هايی از تجدد داشت. يعنی خيلی از ارکان تجدد را به تجربه می دانست. مثال های متعددی در اين زمينه وجود دارد. از مساله فرستادن دانشجو به خارج گرفته تا مساله تامين بودجه راه آهن از طريق ماليات.»
خب، جنبه های ديگر هم هست. در شوروی لنين می آيد می گويد سوسياليسم يعنی برق، يعنی راه آهن، همه از او تعريف می کنند ولی در ايران رضاشاه آمد گفت بايد راه آهن بسازيم، برخی از رهبران ما از جمله دکتر مصدق گفتند نه، اين نظر استعمار است!»
ميلانی، در اين جا نيز با «درايت خاصی»، لنين و رضاخان را در کنار هم قرار می دهد. يکی رهبر انقلاب عظيم اکتبر ۱۹۱۷ روسيه بود و ديگری قزاق آدمکش و کودتاگر و سرکوبگر دستاوردهای انقلاب مشروطيت. يکی برای محو هرگونه نابرابری و ستم و استثمار مبارزه می کرد، آن ديگری از مزدوری نظامی به مقام کودتاگر و آدمکش و آزادی کش و ستم گر و استثمارگر ارتقا يافته بود. لنين، برای برابری انسان ها در همه زمينه های اقتصادی، جنسی و ملی تلاش می کرد و تواسنت با رهبری انقلاب اکتبر به سلطه تزاريسم و جنگ جهانی اول پايان دهد، در حالی که اين يکی سياست های وحشيانه و فاشيستی با هيتلر همکاری داشت و ... همه اين ها با صدها سند و فاکت قابل اثبات است و ميلانی هم بر آن ها واقف است.
ميلانی که متخصص دربار شاهنشاهی پهلوی و معمای هويدا و خاطرات شاه و همکار ساواک و غيره است قاعدتا نبايد انتظار غير از اين داشت که به چپ ها و لنين نتازد و رضاخان ميرپنج را نستايد. اگر ميلانی، ذره ای روشنفکر و محقق حق طلب و حقيقت جو بود نبايد رضاخان ميرپنج و لنين را با هم مقايسه کند. زيرا چنين مقايسه غيرعلمی و با واقعيت های تاريخی و اجتماعی خوانايی ندارد.
ميلانی نيک می داند که پاره ای از تحولات اقتصادی و تکنولوژيکی و ارتش و پليس و غيره نيازهای جامعه سرمايه داری است. بدون آن ها دولت بورژوازی معنی ندارد. اما يک محقق قبل از اين که به اعزام چند ده دانشجو به خارج کشور، تامين بودجه راه آهن از طريق ماليات و غيره نگاه کند، بايد شرايط اقتصادی، سياسی و اجتماعی آن دوره و مهم تر از همه آزادی های فردی و اجتماعی، تامين نيازهای اقتصادی و اجتماعی شهروندان توسط دولت و مسائلی از اين قبيل را مورد بررسی قرار دهد. ميلانی، از موضع تاسيس راه آهن به «درايت شگفت انگيز» رضاخان می رسد، لازم است بداند که در آن دوره يار و ياور رضاخان، يعنی هيتلر، که به ويژه اروپای شرقی را به خاک و خون کشيده بود و ارتش هيتلری چندين سال بود که لنينگراد را در محاصره خود داشت بيش تر از مردم ايران به حرکت قطارهای مملو از سلاح و سرباز آلمانی به پشت جبهه روسيه از طريق ايران نياز عاجل داشت. از اين رو، بزرگ ترين خدمتی که رضاخان کرد برای آلمان هيتلری بود نه برای مردم ايران. رضاخان برای مردم ايران، سيه روزی را به ارمغان آورد. رضاخان، همه دستاوردهای انقلاب مشروطيت را به شدت و با سبعيت تمام سرکوب کرد. احزاب و سازمان های سياسی، تشکل های کارگری و دمکراتيک را با وضع «قانون ضدسوسياليستی» از بين برد و فعالين آن ها را زندان و شکنجه اعدام کرد. رسانه ها را بست و حتی خودش مستقيما روزنامه نگاران را مورد ضرب و شتم قرار می داد. به زور از سر زنان حجاب برداشت، همان کاری را که بيست و هشت سال است حکومت اسلامی، با وحشی گری بيش تر انجام می دهد، يعنی به زور حجاب بر سر زنان می کند. سياستی که هر دو روی يک سکه هستند: سياستی ضدزن و ضدآزادی و ضدبرابری! رضاخان، زمينه های رشد و گسترش فاشيسم ملی و مذهبی و مردسالاری را که در انقلاب مشروطيت تضعيف شده بود بار ديگر با آفريدن رعب و  وحشت، تهديد و ترور، سانسور و اختناق، شکنجه و اعدام فراهم کرد. رضاخان آن چنان خفقان و سانسوری بر جامعه ايران حاکم کرد که هيتلر اين دوست صميمی رضاخان بر جامعه آلمان حاکم کرده بود. اين سياست های غيرانسانی رضاخان که جامعه ايران را به قهقرا برد، آقای ميلانی با يک چرخش قلم اسم رمز جنايات رضاخان را «درايت شگفت انگيز» ناميده است. اين کار، کار تحقيقی و علمی واقعی تاريخی نيست، بلکه برعکس تحريف تاريخ توسط يک قلم به دست ديروزی دربار پهلوی و يکی از مبلغين امروزی سياست های بوش بر عليه مردم ايران است نه حکومت اسلامی. به اصطلاح تاريخ دو بار تکرار می شود يک بار به صورت طنز و بار ديگر به صورت تراژدی.
بدين ترتيب، روشنفکرانی از جنس ميلانی، کاری به منافع و آزادی های مردم محروم و تحت ستم ندارند؛ زيرا آن ها همواره در کنار حاکميت ها قرار می گيرند.
برای آشنائی بيش تر با دکتر عباس ميلانی و اتکايش به حاکميت پهلوی، شايد مراجعه به چند سطری از کتاب دکتر منوچهر گنجی، وزير آموزش و پرورش حکومت پهلوی در اين جا بی مناسبت نباشد. چون ظاهرا ميلانی بيش از هر کس ديگری با گنجی، در ارتباط بود. گنجی، درباره ميلانی چنين نوشته است: «از جمله افرادی که من می شناسم که حيات دارند و با تمام و يا با قسمت هائی از اين مطالب آشنائی دارند. شهبانو فرح پهلوی، دکتر حسين نجفی وزير اسبق دادگستری، دکتر حميد باغشمالی، آقای مهدی قاسمی، آقای پرويز ثابتی. و به طور قطع همکاران ايشان در ساواک در مدت بازداشت آقای عباس ميلانی می باشند...
در دسامبر سال ۱۹۶۵ به ايران رفتم. در جريان برگزاری کميسيون مقام زن در ايران با علياحضرت فرح پهلوی آشنائی پيدا کردم.
روزی در يک شرفيابی برای ايشان موضوع گروه Brain trust مرحوم جان. اف کندی رئيس جمهور اسبق آمريکا را تعريف کردم. و گفتم که با وجود اين که آمريکا يکی از بزرگ ترين دموکراسی های دنياست و ديدگاه های گوناگون و حقايق در زمينه های مختلف در رسانه های آن کشور انعکاس می يابد جان اف کندی برای آگاهی بيش تر از حقايق و کارآمدی سياست های دولتش در ابتدای رياست جمهوری خود به تشکيل گروهی از دانشمندان برجسته آمريکا که اکثرا از جمله استادان دانشگاه های معتبر آن کشور بودند بر آمد. اين گروه هر چند گاه يک بار به دعوت او در کاخ سفيد با حضور رياست جمهوری گردهم می آمدند و به منظور آشنا کردن بيش تر کندی با حقايق زندگی روزمره مردم و کارآمد سياست های دولت پيشنهادها و نظراتشان را به استحضار رياست جمهوری می رساندند... ايشان به اين موضوع علاقمند شده بودند. هنگامی که به دعوت دانشکده حقوق دانشگاه تهران به عنوان دانشيار حقوق بين الملل و سازمان های بين المللی به ايران برگشتم، مرا خواستند و گفتند اين کار را ساکت و آرام شروع کن... علياحضرت وسيله خوبی بودند چون هم به پادشاه دسترسی داشتند و هم جوان و ايده آليست علاقمند بودند.
به اين شکل کار گروه مطالعاتی ما که جز ارتش، تمام بخش های کشوری، مسائل جوانان، کارگران، زنان، کشاورزان، اقتصاد، حقوق و در آمدها، توزيع درآمد، ثروت، فقر، حقوق بشر، دادگستری... . را در برمی گرفت از اواسط سال ۱۹۶۶ شروع شد. يکايک اعضای گروه را پس از مطالعات لازم من انتخاب می کردم، از لحاظ امنيتی تيمسار ناصر مقدم و آقای پرويز ثابتی اطلاعات لازم درباره آن ها را در اختيار من قرار می دادند. بنابراين تمامی اعضای گروه از قربال امنيتی گذشته و مورد تائيد قرار گرفته بودند. کار گروه با ۵ نفر، ۲ خانم استاد دانشگاه که امروز در ايران هستند و آقايان مهدی قاسمی، دکتر توسلی و دکتر خسرو گيتی آغاز شد و در سال ۱۹۷۸ قبل از انقلاب ۱۱۷ نفر در رشته های مختلف، زن و مرد عضو داشت. اسامی آن هائی که در خارج از کشور هستند در کتاب آتش نهفته آورده شده است. آقای دکتر عباس ميلانی به پيشنهاد زنده ياد دکتر سيروس الهی، دکتر امين عاليمرد و دکتر حميد باغشمالی که امروز در نزديکی سانفرانسيسکو در دانشگاه تدريس می کنند، و تائيد تيمسار ناصر مقدم ازساواک عضو گروه شد.
گروه مرتب، لااقل ۲ بار در هفته در منزل من جلسه روی مسائل گوناگون کشور داشت. نتيجه بررسی های علمی و مذاکرات و پيشنهادهای گروه روی مسائل مختلف از جمله فساد، تفاوت فاحش سطح درآمدها، مسائل فرهنگيان، کارگران، روستائيان هجوم روستائيان به شهرها ،... و مسائل و مشکلات فرهنگی زائيده از آن، در حداکثر ۱۵ صفحه، از طريق منشی من ماشين شده، به طور مستقيم در اختيار علياحضرت قرار می گرفت، و ايشان پيشنهادها را با پادشاه مطرح می کردند... همان طور که گفتم دکتر عباس ميلانی، استاديارعلوم سياسی دانشگاه ملی، در اواخر ۱۹۷۳ به عضويت گروه در آمد. از ابتدا او از من خواست که اجازه دهم لااقل هفته ای يک بار خصوصی من را ببيند و پيشنهادها و مطالعات خودش را به من بدهد و در جلسات عمومی گروه در منزل من شرکت نکند. من قبول کردم. بنابراين او اغلب به تنهائی من را در خانه می ديد، نزديکی من و او تا بدانجا رسيد که برای کنفرانس سپتامبر ۱۹۷۵ آسپن در تخت جمشيد من و او با هم گزارش بررسی نوسازی در ايران را تهيه کرديم. تعجب اين جاست که در بخش تهيه شده از جانب او کلی از پادشاه فقيد و ديدگاه های ايشان تعريف شده است. (کتاب های آتش نهفته و Defying the Iranian revolution وIran past, Present and Future Aspen Institute for Humanistic، منوچهر گنجی)
بدين ترتيب، آقای ميلانی، يکی از کسانی بود که زير نظر مستقيم ساواک، با دربار پهلوی همکاری نزديک داشت. از اين رو، ريشه های چپ و سوسياليست ستيزی ميلانی را بايد در همکاری ايشان با دربار پهلوی و ساواک مخوف آن و امروز نيز در نزديکی به مقامات سياسی - امنيتی کاخ سفيد و کنگره و پنتاگون جستجو کرد. فراتر از آن افکار ميلانی، جدا از افکار سرمايه داری جهانی در سرکوب و استثمار کارگران و مردم محروم و برابری طلب و آزادی خواه نيست. در يک کلام می توان گفت: ميلانی ها، از موضع منافع اقتصادی، سياسی و اجتماعی حاکمان سيستم سرمايه، به جنبش کارگری کمونيستی و رهبران و فعالين آن می تازند.
يا عباس ميلانی و مک فال (از سرپرستان پروژه دموکراسی در ايران در دانشگاه استنفورد وابسته به انستيتوی هووِر) در تاريخ ۲۸ ژانويه ۲۰۰۶ با مقاله ‌ای تحت عنوان «مهار تهران» که در واشنگتن پست منتشر گرديد، نوشته اند: «تنبيه ضعيف ايران توسط شورای امنيت سازمان ملل قطعی است ولی اين امر به تنهايی کافی نبوده و نيست چرا که مردم و نخبگان ايران از برنامه هسته‌ ای اين کشور حمايت می ‌کنند. اما در پشت صحنه رقابت جدی و گسل بزرگی ميان نخبگان قدرت در ايران وجود دارد. اروپا و آمريکا بايد ميان مردم و نخبگان قدرت شکاف و گسل ايجاد نموده و زمينه حمايت داخلی از فعاليت‌های هسته‌ای ايران را دگرگون نمايند.»
از ميلانی بايد سئوال کرد که کدام مردم از برنامه هسته ای حکومت اسلامی حمايت می کند؟ آيا مخالفت کارگران، معلمان، دانشجويان، زنان و نويسندگان برابری طلب و آزادی خواه که همواره فرياد می زنند ما برنامه هسته ای نمی خواهيم، ما نان می خواهيم را نشنيده اند؟! اتفاقا اگر امروز در ايران کانال آمارگيری واقعی و آزادانه وجود داشت که وجود ندارد اکثريت مردم ايران با صدای بلند می گفتند ما نه برنامه هسته ای می خواهيم؛ نه حکومت اسلامی را می خواهيم؛ نه محاصره اقتصادی مصوب سازمان ملل متحد و نه حمله آمريکا و متحدانش همانند افغانستان و عراق به ايران. آقای ميلانی، اگر فرصت کرديد کمی هم از محافل جنگ طلب و استثمارگر سرتان را بيرون بياوريد و زير چشمی هم به قطعنامه های روز کودک، اول ماه مه، روز دانشجو، روز جهانی زن و انبوهی از مقالات و گزارشات دانشجويان چپ و معترض و فعالين جنبش کارگری که در ايران منتشر شده اند بياندازيد تا شايد کمی به «تحقيقات علمی» و «آکادميک» تان ياری برساند؟!
امروز اکثريت مردم ايران، از حکومت اسلامی متفرند. اما نمی خواهند آمريکا و متحدانش، ايران را به يوگسلاوی سابق، افغانستان و عراق تبديل کنند و جان ميليون ها انسان را فدای سرمايه نمايند، بلکه در اين شرايط سخت و دشوار اقتصادی، سياسی و اجتماعی، همواره برای تغيير حکومت اسلامی و برقراری يک جامعه آزاد و برابر و انسانی مبارزه می کنند. بر خلاف تصور و ادعا های ميلانی و هم فکرانش، بيست و هشت سال است که به طور کلی گرايش چپ جامعه ايران در داخل و خارج کشور در جهت منافع شهروندان آن جامعه مبارزه می کنند و پرچم دار سرنگونی حکومت اسلامی از موضع مزدبگيران و محرومان و آزادی خواهان هستند. اين نه ادعا، بلکه حقيقتی غيرقابل انکار است که ميلانی نه از موضع حاکمان، برعکس اگر از موضع روشنفکر حقيقت جو به آن ها بنگرد با انبوهی از اسناد روبرور خواهد شد و شايد به جای نوشتن زندگينامه شاه، زندگينامه «قهرمانانی» که در زندان های حکومت پهلوی و حکومت اسلامی سرافراز و با فامتی استوار و محکم ايستادند و در راه آزادی بيان و قلم و سوسياليسم جان باختند، بنويسد. حتی اگر چنين مسئله ای را تصور کند شايد آن موقع احساس مسئوليت اجتماعی بيش تری در قبال جامعه بکند و حداقل به خودش اجازه ندهد که اين چنين به سوسياليسم، يعنی علم رهايی بشر از ستم و استثمار سرمايه داری بتازد.
سرانجام اگر ديروز ميلانی در گروه منوچهر گنجی، وزير آموزش و پرورش حکومت سلطنتی زير نظر فرح پهلوی و ساواک فعاليت می کرد، امروز در تلاش است در همکاری با مقامات و مشاوران کاخ سفيد و کنگره و پنتاگون، شايد به عنوان يکی از کرزای ها و مالکی های ايران مورد توجه کاخ سفيد و پنتاگون قرار گيرد. اما ايشان و هم فکرانش بايد بدانند که در نزد اکثريت مردم حق طلب و آزادی خواه ايران و مخالفان سرسخت شاه و شيخ هيچ گونه منزلت و جايگاهی ندارند. از اين رو، شايد به نفع شان باشد که به جای چشم دوختن به وعده های بوش، واقعيت های جاری در افغانستان و عراق را ببينند و از جنبش های رهايی بخش و حق طلب و برابری طلب جامعه ايران در جهت سرنگونی کليت حکومت اسلامی حمايت و پشتيبانی به عمل آورند. اين هم به نفع خودش و هم به نفع جامعه ايران و هم به نفع بشريت است؟! حداقل وظيفه روشنفکر، بيان واقعيت ها و دفاع از منافع مردم در مقابل حاکمان قداره بند است؛ نه همکاری با آن ها.
ميلانی، با يک چرخش قلم تمامی دست‌آوردهای مبارزترين و فداکارترين روشنفکران ايران نظير گلی سرخی، شاملو، صادق هدايت، صمد بهرنگی را چون افکار چپ داشتند و مخالف سازش ناپذير حکومت سلطنتی بودند، به هيچ می شمارد. ميلانی، کودتای ۲۸ مرداد را توجيه می کند...
در چنين شرايطی، آيا واقعا محقق و روشنفکر کيست و وظيفه و رسالت آن چيست؟ آيا فرد تحصيل کرده روشنفکر است؟ آيا هر کس قلم به دست گرفت روشنفکر ناميده می شود؟ آيا يک مبارز و فعال سياسی که زندگی خود را وقف تغيير جامعه به نفع اگثريت توليدکنندگان نيازهای جامعه می کند، روشنفکر است؟ به باور من هرگونه تعريف و برداشت خاصی از روشنفکر داشته باشيم، اگر اين امر را مبنا قرار دهيم که روشنفکر، درباره حق و حقوق جامعه روشنگری می کند و يک گام از مردم عادی جلوتر است؛ روشنفکر، افکار روشن و شفافی در راستای منافع جامعه دارد؛ روشنفکر واقعيت های تاريخی اقتصادی، سياسی، اجتماعی و فرهنگی جامعه را به طور شفاف در مقابل جامعه قرار می دهد و راه رهايی و سعادت و بهروزی نشان می دهد؛ روشنفکر چشمان خود را به واقعيت های جاری جامعه باز نگه می دارد و نسبت به آن ها عکس العمل مناسب از خود نشان می دهد؛ روشنفکر وارد معامله و بده و بستان با حکومت های ديکتاتوری و ستم گر و استثمارگر نمی شود؛ روشنفکر بر عليه هرگونه تبعيض و نابرابری اقتصادی، ملی و جنسی موضع می گيرد؛ روشنفکر از آزادی بی قيد و شرط بيان، قلم، تشکل و اعتراض حمايت می کند و بر عليه هرگونه سانسور و تهديد و زندان و شکنجه و اعدام حکومت ها مبارزه می کند, روشنفکر افکار جهان شمول داشته و خود را هرگز اسير مليت، نژاد، مذهب و حکومت ها نمی کند؛ خلاصه کلام دغدغه دايمی روشنفکر برقراری جامعه ای آزاد، برابر، پررفاه و عادلانه است نه در گوشه ای نشستن و صرفا به فکر رمان، شعر و مقاله خود بودن. روشنفکری که در مقابل جامعه اش احساس مسئوليت می کند برای خودش رسالتی قائل است. رسالتی در جهت نه تنها تفسير جهان، بلکه در جهت تغيير آن به نفع بشريت است. روشنفکر اصولا بايد وجدان آگاه جامعه باشد.
تاريخ مبارزه و تجارب روشنفکران از قرن نوزده تاکنون در مقابل ما قرار دارد. روشنفکرانی که بر عليه فقر و فلاکت اقتصادی، نابرابری و تبعيض، راسيسم و فاشيسم، جنگ، کودتا، استثمار انسان از انسان مبارزه کرده اند و يا روشنفکرانی را که در خدمت دربارها در مقابل مردم قرار گرفته اند. جريان روشنفکری بنا به تاريخچه، معطوف به نقد اجتماعی است و دست کم الگوی روشنفکر فرانسوی، به عنوان جريانی مستقل از قدرت، به جای آن که نقش «مشاور» حکومت ها را ايفا کند، وجدان آگاه جامعه است. به قول «ادوارد سعيد»، کارش نمايندگی کردن همه کسانی است که نماينده ای ندارند، از نمايندگی محرومند يا توان بيان ندارند.
ادوارد سعيد، در سال ۱۹۳۵ در فلسطين متولد شد. پس از جنگ اسرائيل در سال ۱۹۴۸ميلادی بر عليه مردم فلسطين، خانواده او به قاهره مهاجرت کرد. سعيد، در دانشگاه هاروارد وپرينستون مشغول تحصيل شد و در سال۱۹۶۳ ، به عنوان استاد ادبيات انگليسی و ادبيات تطبيقی در دانشگاه کلمبيا برگزيده شد. اما با اين وجود سغيد تمام عمر خود را صرف آزادی و رهايی مردم فلسطين از سرکوب و اشغال دولت نژادپرست اسرائيل کرد.
تاريخ هم چون آينه ای در پيش روی ماست. روشنفکران هم موظفند از تاريخ درس بگيرند. در جامعه ايران نيز کم نبودند روشنفکرانی که در راه آزادی بر عليه حکومت پهلوی و حکومت اسلامی مبارزه کردند و در اين راه نيز جان باختند. آخرين آن ها مختاری و پوينده هستند که توسط سازمان اطلاعات حکومت اسلامی ربوده شدند و سپس جنازه مثله شده آن ها را در حاشيه شهر تهران رها کردند. وکيل جسوری مانند زرافشان، با آگاهی به تمام خطرات پا پيش گذاشت تا از حرمت و موجوديت نويسندگان و همه انسان های مبارز در مقابل آدمکشان حکومت اسلامی دفاع کند. وی، همچنين آگاهانه بهای گزافی پرداخت، اما هرگز از موضع عدالت خواهی خود پايين نيامد. امروز کسانی که در دفاع از ميلانی، به واقعيت های تاريخی چشم می بندند و به هر دليلی به زرافشان می تازند بدانند که افکار عمومی جامعه را شايد بتوان برای دوره ای منحرف و يا کدر کرد اما نمی توان برای هميشه بر واقعيت های تاريخی سرپوش گذاشت.
واقعيت اين است که گرايش چپ جامعه با روشنفکرانش، با فعالين سياسی و فرهنگی اش و با احزاب و سازمان های سياسی اش هر اشکال و کمبودی داشته باشد، اما در طول تاريخ برای برقراری يک جامعه آزاد و برابر و انسانی و پايان دادن به استثمار انسان از انسان مبارزه کرده است. از اين رو، يک لحظه اگر گرايش چپ جامعه و جنبش کارگری کمونيستی را از تاريخ و مبارزه طبقاتی حذف کنيد تصور کنيد که سرمايه داری جهانی چه بلايی بر سر بشريت می آورد؟! چپ ايران هم از اين قاعده کلی مستثنی نيست و اين گراش حداقل در صد سال گذشته تاريخ ايران، نقش مهمی را در جهت برپايی يک جامعه واقعا انسانی ايفا کرده و ضربات کوبنده ای هم تحمل کرده است اما، هنوز هم از پای ننشسته است. در حالی که کارنامه راست با حکومت هايش غير از سرکوب و کشتار و شکنجه و اعدام و تحميل بی حقوقی به جامعه چيز ديگری نبوده است. اين ها را ميلانی ها می دانند اما افکار و منافع شان آن ها را همواره در کنار حاکمان و در مقابل جامعه قرار می دهد. اين هم واقعيت های روزگار ماست! اين ها روشنفکران و محققان سيستم سرمايه داری و فراتر از آن حاکمان ديکتاتور چه از نوع رضاخان و چه از نوع بوش هستند.
بی شک دير نيست آن روزی که وکلای آزادی خواه و رنج ديده ای هم چون ناصر زرافشان، در جامعه نوين فردای ايران، با حمايت و پشتيبانی ميليون ها انسان رها شده از درد و رنج، رعب و وحشت، سانسور و اختناق، ستم و استثمار حکومت اسلامی، در راستای برچيده شدن زندان های سياسی، لغو هرگونه شکنجه روحی و جسمی، اعدام و سنگسار پيش گام باشند. فقط بايد به زرافشان گفت که از تحمل پنج سال زندان، آن هم تنها و تنها به دليل دفاع از موجوديت و حرمت انسان، پاينده باشيد! بخش آگاه جامعه به خوبی می داند که تلاش های شما بر خلاف تلاش های ميلانی ها، در راستای منافع شهروندان و برقراری آزادی، برابری، عدالت اجتماعی، رفاه و شادی در جامعه ايران، تلاش هايی ارزنده ای است که جامعه ارج می نهد.

هجدهم مهر ۱۳۸۶ - دهم اکتبر ۲۰۰۷
 

October 08, 2007

يدی کريمی: تعيين تکليف با يک دوره از تاريخ زندگی و فعاليت سياسی ام

يدی کريمی
karimi_y۲۰۰۰@yahoo.se

بر خلاف کسانی که امروز سعی ميکنند "اثبات" کنند که سياست و فعاليت های دو حزب کمونيسم کارگری ايران به رهبری حميد تقوائی و حزب حکمتيست به رهبری کوروش مدرسی در ديدگاههای کمونيسم کارگری تجديد نظر کرده اند، و يا چنين موضعی را به دهان منتقدين خود بگذارند، من اعتقاد دارم اين دو حزب به اصطلح "روزيونيست" نشده اند وهيچ تجديد نظری  نکرده اند. اينها همانی هستند که قبلا هم  بوده اند. تنها شرايط برای فعال شدنشان فراهم شده است. اينها  هيچ وقت و درتمام طول تاريخ کمونيسم منصور حکمت يعنی بعد از انقلاب ايران و تشکيل حزب کمونيست ايران تا روز مرگ او هم خط وهم نظرش نبودند، بلکه هميشه با او "موافق" بوده اند. و دليل اين موافقت هم از يک طرف وجود منصور حکمت و قدرتمندی کمونيسم او درجواب داشتن وراه نشان دادن و راه پيداکردن واز طرف ديگر ناتوانی و بی افقی جنبشی(چپ  خرده بورژوائی و غير مارکسيستی و غير کارگری) که رهبری اين دوحزب به ان تعلق داشتند، بود. اگر به تمام کنگره ها، پلنوم ها و کنفرانس های اين سه دهه در حزب کمونيست ايران قبل از جدائی و حزب کمونيست کارگری ايران نگاه  کنيد، کسی که در اين تاريخ خط وسياست آورده و به مصوبه عاليترين نهاد های حزب تبدليل کرده منصور حکمت  بوده واينها هميشه با ان موافق بوده اند واگر در جاهائی  اين   " در افزوده" های کنونی شان را بيان کرده اند، از طرف منصور حکمت نقد شده وبعد از چند دقيقه تسليم شده و دست هايشان را بلند کرده اند.( سخنرانی ها و نوشته های منصور حکمت که امروز در دسترس است گواه ان می باشد). و اگرامروز جاهائی از منصور حکمت نام می برند و يا نقل قول می اورند، به اين دليل است که برای انسجام و متحد کردن نيروی خود هنوز به آن نيازمندند، والا اين دو حزب  امروز با توجه به پايه جنبشی غير کمونيسم کارگری شان ديگر به منصور حکمت وتئوری های او احتياج ندارند و برای جلو بردن استراتژی  وسياست های خود استفاده از  اين تئوری ها را نه تنها لازم نمی بينند، بلکه انها را نيزمانع به حال جلو بردن سياست های امروزشان می دانند. ودر اين مدت  بعد از مرگ منصور حکمت چه با تحليل ها وچه با "درافزوده"ها  تمام تلاششان اين بوده  است که از زير فشار منصور حکمت و کمونيسم او خلاص شوند. داريم يواش يواش صدای آنها را و خط آنها را که ديگر به نام خود و با سياستهای خود سخن ميگويند و مينويسند، ميشنويم و ميخوانيم. هيچ "اتهام" و پرونده سازی هم در ميان نيست.
اين دو حزب نتيجه تلاش و جنگ فرقه ای و حتی "جنگ قدرت" دو جناح جنبش غير کمونيسم خود بعد از مرگ منصور حکمت و در غياب کمونيسم او،  برای متلاشی کردن حزب کمونيسم کارگری ايران و کنار گذاشتن استراتژی حزب و قدرت سياسی  و تئوری های کمونيسم کارگری از سياست سازماندهی ما در ميان کارگران گرفته  تا تحليل از جمهوری اسلامی و جناحهای آن و سرنگونی و تئوری تحزب کمونيستی و غيره بوده است.
اين جنبش از روزاول تشکيل حزب کمونيست کارگری ايران  در اين حزب وجود داشت و قدمت ان به خيلی عقب تراز تشکيل حزب کمونيسم کارگری ايران برمی گردد.
بعد از انقلاب ايران، فعالين و رهبران اين غير کمونيسم، زير چتر فشار بقايای چپی که از دل انقلاب ۵۷ بار آمده بود و  "جنبش کردستان"، همراه کمونيسم منصور حکمت( کمونيسم کارگری) حزب کمونيست ايران را تشکيل دادند.  بخش قابل ملاحظه اين جنبش، هم از لحاظ نيرو و هم از لحاظ سبک و روش کار در حزب کمونيست ايران همين بخش متکی به "جنبش کردستان" بود که بعد از جدائی از حزب کمونيست ايران اين جنبش به چند بخش تقسيم گرديد. يک بخش ان در حزب کمونيست ايران ماندگار شد که از دل آن هم پس از مدتی همينهائی را ميبينيم که در سازمان زحمتکشان و بعدا انشعاب اخير در آمد و داستان بحران شان ادامه دارد. يک بخش ديگر بدنبال زندگی خود رفت وکار حزبی و کلا فعاليت سياسی را ول کرد وبخش سوم که از لحاظ نيرو از دو بخش ديگر بيشتر بود، همراه کمونيسم منصور حکمت وبه رهبری او حزب کمونيست کارگری ايران را تشکيل داد. خود منصور حکمت هم صراحتا ميگويد که در دوره تشکيل حزب کمونيست کارگری، ناظر آغاز فروپاشی اردوگاه شوروی سابق و "کمونيسم گريزی" در مقياس جهانی است. او گفت "سخت گيری نکرديم، از کسی امتحان ايدئولوژيک نگرفتيم، گذاشتيم در آن اوضاع سخت فشار به جنبش کمونيستی همه باشند".  و بعد از بحث استراتژی حزب ( حزب و قدرت سياسی) در   کنگره دوم حزب کمونيسم کارگری ايران و سپس بحث حزب و جامعه و حزب وشخصيت ها در پلنوم ۹ اين حزب، قسمت ديگری ازنيروی  اين جنبش استعفا دادند واز حزب رفتند. نيروی اين جنبش نوعی غير کمونيسم و يا نوعی از سوسياليسم خرده بورژوائی و ملی از روز اول تشکيل حزب کمونيسم کارگری تا روز مرگ منصور حکمت با توجه به نقد های که کمونيسم منصور حکمت در طی اين سه دهه از اين جنبش کرده  و هر روز جدائی کمونيسم خود رااز لحاظ تئوری، نظری، تاکتيکی ، تشکيلاتی  قدم به قدم تا استراتژی به قدرت رسيدن کمونيسم ونگهداری اين قدرت و برقرار کردن دنيای برابر بيان کرده بود، نتوانست اين کمونيسم را هضم کند و به کادر و فعال اين کمونيست تبديل شود. چرا که کمونيسم منصور حکمت ريشه و پايه خود را از سنتهای جنبش کارگری کارگران صنعتی اروپای غربی از جمله انگليس، فرانسه و المان واز بستر ديدگاهی و فکری مارکس و انگلس و متدهای لنين گرفته بود، اما اين چپ و فعالين ان که بخش راديکال کمونيسم ايران بعد از انقلاب بود، ريشه وپايه  خود را از خرده بورژوازی و روشنفکران ناراضی  درون جامعه گرفته بود و راحت نمی توانست ازفعال و کادر اين سنت به فعال وکادرسنت کمونيسم کارگری تبديل شود. زيرا رفتن از سنت چپ راديکال به سنت کمونيسم کارگری ـ به موقعيت اقتصادی و اجتماعی و ـ به تغيير موازنه فکری ان فرد بستگی دارد، کارگر بنا به موقعيت اقتصادی  واجتماعی خود آسانتر می تواند اين تغير موازنه را در خود بوجود بياورد و با کمونيسمی که با حرکت و زندگی اش ميطپد چفت شود. اما برای خرده بورژوا و روشنفکر نا راضی اين تغيير سنت خيلی مشکل است.  اين بستر جنبشی کمونيسم خرده بورژوائی  در حزب کمونيست کارگری  هم از لحاظ نيرو و هم از لحاظ سبک و سنت کار، قوی بود، اما ازلحاظ هژمونی تئوريک، سياست گزاری، جواب داشتن و راه درست نشان دادن در حزب، منصور حکمت وکمونيسم او قوی وقدرتمند بود. بار ها خود منصور حکمت به سبک کارو نحوه فعاليت اين حزب اعتراض داشت  ودر آخرين پلنوم قبل از مرگش با صراحت کامل می گويد رهبری  حزب ( شامل کميته مرکزی و مشاورين کميته مرکزی در ان پلنوم   بود)  "روی خط من کار نمی کند" و با درايتی که در رهبری داشت، توانست هم در حزب کمونيست ايران و هم در حزب کمونيسم کارگری ايران اين جنبش را بدنبال خود بکشاند.
 کمونيسم کارگری بعد از مرگ منصور حکمت، تئوريسين،سياست گذار، رهبر، جواب دهنده و راه نشاندهنده خود را از دست  داد و اين اتفاق خلاء بزرگی را در حزب  بوجود اورد و اين خلاء و همچنين بحرانی شدن اوضاع سياسی ايران، اجازه داد که جنبش سوسياليسم خرده بورژوائی در حزب  يک بار ديگر از لحاظ تئوری و نظری زنده وفعال شود .
دو جناح از رهبران وفعالين  اين جنبش بعد از مرگ منصور حکمت با اوردن  تئوری ها و سياست های به بن بست رسيده و نقد شده( از طرف کمونيسم منصور حکمت) سازمانهای چپ بعد از انقلاب ايران البته با رنگ و لعاب کمونيسم منصور حکمت  دربرخورد به سرنگونی جمهوری اسلامی، حزب وانقلا ب ( سرنگونی معادل انقلاب و انهم انقلاب سوسيالستی)،.دولت موقت و انقلاب مداوم ( سرنگونی معادل انقلاب وان هم انقلاب دمکراتيک) در مقابل  هم يک جنگ فرقه ای و خانواده گی را شروع کردند و نتيجه اين جنگ متلاشی شدن حزب کمونيسم کارگری ايران بود. و سپس اين دو جناح  به دو حزب تبديل شدند ، و هرجناح استراتژی وسياستهای منتج از انرا به مصوبه حزبشان تبديل کرد ند و ابزارو تشکيلات مناسب انرا نيز درست نمودند.
امروز ما با دو حزب روبرو هستيم که به لحاظ استراتژی، تاکتيک ، سياست گذاری، تئوری تحزب، متد وتحليل، روش کار وفعاليت، شيوه برخورد به منتقدين، مبارزه سياسی، و پرنسيپهای مبارزه با مخالفان نظری و سياسی وغيره  هيچ ربطی به کمونيسم مارکس و منصور حکمت ندارند و مشغول شدن به انها نه تنها کمونيسم را تقويت نمی کند، بلکه به انهم ضرر می رساند. بايد انها را به حال خود گذاشت تا با " درافزوده" هايشان  زندگی کنند.

بلند کردن پرچم کمونيسم منصور حکمت وقوی کردن و به قدرت رساندن کمونيسم را بايد در جامعه ودر ميان کارگران و کارگران راديکال  سوسياليست و رهبران عملی و مبارزاتی  کارگران و توده های مردم و تقابل و جنگ و جدال و مبارزه اين بخش از جامعه با بورژوازی وافکار وارای اين طبقه  جستجو کرد. بايد در اين ميدان بازی کرد.

برای من که عمری را به فعاليت سياسی مشغول بوده ام، "رها" شدنم از تشکل و تحزبی که پرچم يک نوع سوسياليسم خرده بورژوائی و آنهم از نوع عقب مانده و از نظر تئوريک سطحی تراز اسلاف چپ ۵۷ی و تنگ نظر تر و محدود نگر تر از سوسياليسم ملی گرا را نمايندگی ميکند، در کنار "رها" شدن دو حزب موجود تحت نام کمونيسم کارگری، از بنيادهای کمونيسم منصور حکمت، موجب هيچ فشاری بر خود نميدانم. به همين رو، من خود را در مشغله ها و جنگ و "افشاگريهای" آنان سهيم نميدانم و تلاش ميکنم خود را از بقايای تعلقات "درونی" خلاص کنم. من کوشش خواهم کرد به عنوان يک کمونيست که تاريخ مشترک خود با دو حزب موجود را پشت سر گذاشته ام، فقط آنگاه که لازم بدانم به عنوان پديده هائی خارج از خود، مثل هر جريان و گرايش ديگر حرفی بزنم و نظرات انتقاديم را هر گاه لازم تشخيص بدهم، طرح کنم.

۸ اکتبر ۲۰۰۷
 

بهرام رحمانی: بمناسبت بازگشايی مدارس و دانشگاه ها

 بهرام رحمانی
bamdadpress@ownit.nu 
هفته اول مهر ماه در ايران، هفته بازگشايی مدارس و دانشگاه ها و آغاز سال تحصيلی جديد بود. سال تحصيلی ۱۳۸۷ - ۱۳۸۶ در فضايی باز شد که تحريم اقتصادی و احتمال حمله نظامی به ايران، جامعه را در تشويش و نگرانی قرار داده است. مشکلات سيستم آموزشی در ايران بيش از پيش عيان تر شده است.
مهم ترين و اصلی ترين بحث های جاری در آغاز سال تحصيلی جديد، محروميت ميليون ها دانش آموز و دانشجو از تحصيل، به دليل فقر و فلاکت اقتصادی، تشديد سرکوب فعالين اعتراضات معلمان، جنبش دانشجويی، اخراج استادان و دانشجويان معترض و چپ، تلاش برای آزادی دانشجويان زندانی و مسئله آزادی بيان و قلم و تشکل در مراکز آموزشی است.
وزارت آموزش و پرورش ايران، نزديک به يک‌ چهارم جمعيت ايران را تحت پوشش خود قرار داده است. در هفته اول مهر ماه ۱۳۸۶، حدود ۱۵ ميليون دانش ‌آموز مقاطع مختلف، ۶ ميليون نفر در مقطع ابتدايی، ۴ ميليون و ۳۰۰ هزار نفر در مقطع راهنمايی تحصيلی و ۴ ميليون و ۶۰۰ هزار نفر در مقطع متوسطه و پيش دانشگاهی، در کنار ۱ ميليون و ۱۸۰ هزار معلم آغاز شد. بر اساس گزارش خبرگزاری «ايلنا»، اين جمعيت عظيم در ۴۸ هزار مدرسه و ۴۵۵ هزار کلاس درسی به امر تحصيل اشتغال دارند.
 از ميان ۱۵ ميليون دانش ‌آموز کشور، يک ميليون و ۲۰۰ هزار نفر اختصاص به نوآموزانی دارد که نخستين سال تحصيلی خود را امسال آغاز کردند. مسلما برای نوآموزان کرد، بلوچ، ترک آذری، عرب زبان و غيره، به دليل ممنوعيت زبان مادريشان بسيار سخت است و تبعيض و ستم ملی را به طور ملموس تر تجربه می کنند. در کنار همه مشکلات کمی و کيفی اداری و آموزشی، کمبودهايی کمی، از قبيل اين که ۳۲ هزار مدرسه تخريبی و خطرآفرين و ۲۶ هزار و ۶۱۰ مدرسه غيرمقاوم و هزينه های آموزشی و شهريه های سرسام آور و فقر و سوء تغذيه و ... از جمله معضلاتی است که سازندگان فردای جامعه با آن ها سروکار دارند.
هم اکنون در کشور سه ميليون و صد و سی پنج هزار نفر در سنين ۱۱ تا ۱۷ ساله بازمانده از تحصيل داريم (نقل از: روزنامه هموطن سلام) و جمعيت کثيری نيز در انتظار ورود به دانشگاه ها هستند.
آموزش و پرورش در هر کشوری نقش کليدی را در رشد و خلاقيت اجتماعی ايفا می کند. از اين رو، در کشورهای پيشرفته صنعتی بودجه های کلانی به اين عرصه اختصاص داده می شود. در حالی که ايران يک کشور ثروتمندی است اما، بودجه آموزش و پرورش همواره با کسری مواجه است. در سال ۱۳۸۴، وزارت آموزش و پرورش با کسری شديد ۳۳۰۰ ميليارد تومانی مواجه بود و بودجه سال ۸۵ با وجود افزايش تعداد دانش آموزان و افزايش نيازها تنها ۱۷۰۰ ميليارد تومان از کسری ۳۳۰۰ تومانی آن تامين گرديد. اين در حالی است که بودجه نهادهای سرکوبگر و مذهبی تا ۲۰۰ درصد افزايش يافته است؟!
در سال تحصيلی جديد متاسفانه ميليون ها جوان به دليل محروميت های خانواده هايشان از تحصيل ياز مانده اند. از معلم دبستان تا استاد دانشگاه، به دليل دستمزدها کم مجبورند برای تامين زندگی خود به شغل های ديگری هم روی بياورند. آن ها، حق مشارکت در تدوين کتب درسی و ارائه راهکارهای پيشرفته علمی و حق سازمان دهی و حتی برگزاری سمينارهای علمی دلخواه خود را نيز ندارند.
يکی ديگر از مهم ترين بحث های مطرح شده در آغاز سال تحصيلی جديد در ايران، مربوط به تشديد سرکوب جنبش دانشجويی، اخراج استادان و دانشجويان منتقد يا معترض از يک سو، ضرورت آزادی دانشجويان زندانی، تقويت و  رشد جنبش مستقل دانشجويی و آزادی نشريات و ديگر نهادهای دانشجويی از سوی ديگر، مباحثی از اين دست است.

کمبودهای اقتصادی آمورش و پرورش
حمدرضا محدث، معاون از برنامه‌ريزی و توسعه مديريت وزارت آموزش و پرورش اعلام کرد: طی سال های       ۱۳۷۰‬ تا ۱۳۷۴‬ اين وزارتخانه از لحاظ اعتباری دوران رکود را گذارند و بدترين دوران سال‪ ۱۳۸۳‬ بود که سهم اين وزارت آموزش و پرورش از توليد ناخالص ملی به ‪۲/۵‬ درصد رسيد. اکنون سهم اين وزارتخانه از توليد ناخالص ملی به ۳ درصد ارتقاء يافته است.
در واقع از جمعيت بيش از هفتاد ميليونی ايران، حدود ۶۵ درصد آن جوان هستند که با فقر و فلاکت اقتصادی و سرکوب های وحشيانه سياسی روزگار سختی را می گذرانند، در حالی که در سال های اخير با بالا رفتن قيمت نفت، فقط از اين طريق حدود شصت ميليارد دلار به خزانه دولت واريز شده است، نه تنها هيچ بهبودی در وضعيت مردم به وجود نيامده، بلکه گرانی و تورم نيز سرسام آور است و سهم آموزش و پرورش از توليد ناخالص ملی، تنها «۳» درصد است؟!
 مديرکل دفتر پاسخ گويی به شکايات وزارت آموزش و پرورش، از حضور ۱۵ ميليون دانش آموز و حدود يک ميليون نفر جمعيت فرهنگی در ۵۹۶ هزار و ۳۷۰ کلاس درس در مدارس سراسر کشور خبر داد. وی، تعداد آموزشگاه های سراسر کشور را ۸۵ هزار و ۴۵۵ باب مدرسه اعلام کرد و گفت: اين تعداد مدرسه در محاسبات آموزش و پرورش و با در نظر گرفتن شيفت های آموزشی۱۵۰ هزار نوبت آموزشگاهی محسوب می شود و برای رسيدن به حد مطلوب آموزشی با کمبود ۵۰ درصدی آموزشگاه روبرو هستيم. سال تحصيلی ۸۷-۸۶ در  حالی آغاز می ‌شود که ۲۶ هزار و ۶۱۰ مدرسه غيرمقاوم، ۳۲ هزار مدرسه تخريبی و خطرآفرين و ۵ هزار مدرسه در کل کشور استيجاری هستند.» يعنی از مجموع ۱۵ ميليون جمعيت دانش آموزی ايران تعداد ۹ ميليون و ۲۰۰ هزار نفرشان از آموزش مناسب برخوردار نيستند و در مدارس دو نوبته تحصيل می ‏کنند. برای حذف تمام مدارس دو نوبتی، ۲۱۰ هزار ميليارد ريال اعتبار مورد نياز است که تاکنون هيچ اعتباری به آن اختصاص نيافته است.
برخی از روسای آموزش و پرورش استان ها، درباره ميزان بالای ترک تحصيل کنندگان در گوشه و کنار کشور اظهار نگرانی کرده اند. برای مثال، مدير آموزش و پرورش شهرستان «اهر»، گفته است که ۴۳ درصد از دانش آموزان روستايی اين شهرستان ترک تحصيل کرده يا از تحصيل باز مانده اند. همچنين رئيس سازمان آموزش و پرورش مازندران اعلام کرد: «در چند سال اخير ۹۰ هزار دانش ‌آموز مقاطع مختلف تحصيلی اين استان، به ‌دلايلی ترک تحصيل کرده اند. اين دانش ‌آموزان ۱۱ تا ‪ ۱۷سال سن دارند و  بالاترين ترک تحصيل دانش ‌آموزان مازندران مربوط به دوره متوسطه بوده است. و اين معضل زنگ خطری جدی محسوب می ‌شود.
ليلا عيوض زاده، عضو انجمن تغذيه ايران در گفتگو با خبرگزای «مهر»، گفته است که بيش از ۵۰ درصد دانش آموزان کشور صبحانه نخورده مدرسه می روند و فقط نزديک به ۳۶ درصد کودکان از همه گروه های غذايی مصرف می کنند.
يکی ديگر از بزرگ ترين مشکل آموزش و پرورش اين است که معلمان بدون گذراندن دوره آموزشی خاص، بايد ۳۰ کتاب درسی در پنج پايه درسی را طی ۱۳۲ ساعت با حداقل فضا و امکانات ناچيز تدريس کنند. هر سال به دليل مهاجرت روستائيان به شهرها و کاهش آمار دانش آموزی روستاها، آمار کلاس های چند پايه افزايش می يابد. در سال تحصيلی ۸۲ - ۸۱ ميزان کلاس های چند پايه ۶۸/۳۰ درصد بود و در سال تحصيلی ۸۲ اين آمار به ۹/۳۱ درصد افزايش يافت.
تبعيض در مناطق محروم کشور نيز مشکلات دانش آموزان و دانشجويان اين مناطق را چند برابر کرده است. برای مثال، يک ميليون و ۴۰۳ هزار نفر از جمعيت کشور در قالب ۲۰۰ هزار خانوار عشاير قرار دارند که از نظر پراکندگی جغرافيائی بيش ترين تجمع عشاير در استان های فارس، آذربايجان شرقی، لرستان، ايلام، چهار محال و بختياری، بوشهر، خوزستان، کهکيلويه و بوير احمد، اصفهان، کرمان، کردستان، کرمانشاه، سيستان و بلوچستان زندگی می کنند. طبق آماری که مديرکل دفتر آموزش و پرورش عشاير کشور به خبرگزاری ايرنا در ۱۷ مهر ۸۴ ارائه داده است: ‪«شمار دانش ‌آموزان عشاير برخلاف مدارس عادی کشور، هم چنان روبه افزايش است و امسال از‪ ۱۸۰‬ هزار نفر به‪ ۱۸۲‬ هزار نفر رسيده است و ۱۰۱ ‬هزار نفر از دانش ‌آموزان دوره‌ های ابتدايی، راهنمايی، متوسطه و پيش ‌دانشگاهی عشاير کشور در سال تحصيلی جاری را پسران و‪ ۸۱‬ هزار نفر ديگر را دختران تشکيل می‌ دهند. دانش‌ آموزان دوره‌ های مختلف تحصيلی عشاير کشور در شش‌ هزار و ‪۱۰۰‬ آموزشگاه، دو هزار چادر و شماری کانتينر تحصيل می‌کنند و‪ ۵۳‬ درصد دانش آموزان عشاير در سه هزار و‪ ۲۰۰‬ مدرسه سيار و نيمه سيار تحصيل می کنند.
با تاسيس مدارس غيرانتفاعی، در حال حاضر طبق آماری که معاون مشارکت های مردمی، وزير آموزش و پرورش اعلام می دارد، اين مدارس بيش از يک ميليون و ۱۱۵ هزار يعنی ۳/۷ از دانش آموزان کشور را پذيرا می باشند. اين تعداد در ۱۳ هزار و ۵۰۰ مدرسه و ۵۶ هزار کلاس درس در مدارس غير انتفاعی مشغول تحصيل هستند و نيز ۹۶ هزار و ۹۸۴ معلم آزاد و ۲۲ هزار نفر از معلمان مامور، مشغول به تدريس در مدارس غير انتفاعی می باشند. معلوم است که ای مدارس انتقاعی چه وضعيتی برخوردار هستند؟!
در مورد کميت و کيفيت امکانات اين قبيل مدارس، بايد توجه داشت در حالی که بر اساس استانداردهای جهانی، فضای حرکتی هر دانش‌ آموز ۵/۲ متر است، متاسفانه اين رقم در ايران به دليل کمبود فضای مناسب، برای دختران ۱۷ و پسران ۲۶ سانتی ‌متر است.
از سوی ديگر، خبرگزاری حکومتی ايرنا، به نقل از معاون پرورشی و تربيت بدنی وزارت آموزش و پرورش نوشت: «وزارت آموزش و پرورش با کمبود هشت هزار معلم و دبير ورزش مواجه است... برنامه‌ های عمده تربيت بدنی مدارس در قالب برنامه چهارم توسعه تعريف شده است، اما تامين نيروی انسانی در اين حوزه تلاش مضاعف معاونت برنامه ‌ريزی و توسعه مديريت وزارت آموزش و پرورش را می طلبد... سرانه ورزشی سالانه پنج هزار ريالی برای هر دانش آموز بسيار ناچيز است.

سرکوب شديد اعتراضات معلمان
در مقطع بازگشايی مدارس و دانشگاه ها، حدود ۲۰۰ نفر از معلمان حق التدريسی، در اعتراض به وضعيت استخدامی خود، در مقابل دفتر رياست جمهوری تجمع کردند. اين معلمان که از شهرهای اصفهان، شيراز، تبريز، پيرانشهر، نقده، قزوين و... به تهران آمده بودند، در ساعت ۹ صبح در ميدان پاستور تهران اجتماع کردند.
اين سومين حرکت اعتراضی معلمان حق التدريسی در اعتراض به شرط قبولی در آزمون برای استخدام بود که ظرف چند ماه گذشته جريان داشته است. در دو حرکت اعتراضی گذشته، معلمان حق التدريسی از شهر های مختلف به تهران آمده و با اقامت دو روزه خود در تهران و تجمع در مقابل مجلس، دفتر رياست جمهوری و وزارت آموزش و پرورش نسبت به رفتار تبعيض آميز مسئولان اعتراض کردند.
تجمع اعتراضی معلمان حق التدريسی در شرايطی صورت می گيرد که در روز های اخير معلمان عضو تشکل های غيردولتی و کانون های صنفی به جلسات متعدد دادگاه قضايی و هيات تخلفات اداری، احضار شده و احکام متفاوتی از انفصال از خدمت، کسر حقوق تا تبعيد و اخراج دريافت کرده اند. طی چند ماه گذشته بيش از ۷۰۰ معلم دستگير شده و برای حدود ۳۰۰ معلم پرونده تشکيل شده است.
در سيستم آموزشی ايران، به طور دائم، قدرت خريد معلمان به عنوان بخشی از طبقه کارگر پايين آمده است و دستمزد آنان هيچ تناسبی با تورم و گرانی در بازار ندارد. همين فشارهای اقتصادی، سياسی و اجتماعی سبب شده است که معلمان، دست به تظاهرات بزنند. با وجود تمامی قول‌ هايی که مسئولين امر به معلمان داده اند، اما هنوز هيچ اقدام عملی در جهت بهبود وضعيت معلمان کشور حاصل نشده است. دستمزد معلمان کم است و حتی گاهی توان اجاره پرداخت يک اتاق را نيز ندارند؛ معلمان مجبورند به دنبال شغل دوم و يا سوم بگردند؛ البته اگر شانس پيدا کردن کارهايی را داشته باشند. در بهترين حالت در کلاس‌ های اضافی تدريس می‌کنند. اما بخش بزرگی از آن ها، به دست فروشی در کنار خيابان ها، مسافرکشی و کارهايی از اين قبيل می‌پردازند و اين موضوع سبب می‌شود که معلم با استرس سر کار حاضر شود و کيفيت آموزشی افت پيدا کند.
کانون صنفی معلمان ايران، به مناسبت بازگشايی مدارس بيانيه ای منتشر کرده است که در بخشی از آن چنين آمده است: «... بازداشت صدها معلم در ۲۳ اسفند و فرستادن آن¬ ها به سلول¬ های انفرادی، ضرب و شتم معلمان در مقابل مجلس و وزارت آموزش و پرورش و در انظار عمومی، صدور احکام آماده به خدمت برای صدها معلم دلسوز، صدور احکام تبعيد برای فعالان صنفی، اخراج و بازنشستگی اجباری برخی از فعالان، احضار و برگزاری دادگاه های تخلفات و انقلاب برای ده ¬ها فعال صنفی به ويژه اعضای هيئت مديره تشکل ¬های صنفی در سراسر کشور و در انتها لغو مجوز فعاليت برخی از تشکل ¬ها از جمله اقداماتی بود که به منظور سرکوب حرکت حق ¬طلبانه معلمان ايران صورت گرفت، و اگر نبود پيگيری و حمايت شما همکاران ارجمند قطعا ادامه راه برای تشکل ¬های صنفی و نمايندگان شما در اين تشکل¬ها غيرممکن می¬شد...»
در پايان اين بيانيه تاکيد شده است که: «ضمنا از کليه معلمان در سراسر کشور انتظار داريم که در روز پنج¬ شنبه مورخه ۱۲ مهر ماه ۱۳۸۶ از ساعت ۱۰ تا ۱۲ در نوبت صبح و ۱۵ تا ۱۷ در نوبت عصر نخستين جلسه شورای هماهنگ معلمان مدارس سراسر کشور را تحت عنوان زنگ همبستگی معلمان برگزار نمايند. و ضمن تبادل نظر پيرامون مسائل آموزشی، تربيتی و صنفی معلمان با امضای طومارها و ارسال آن به مجلس شورای اسلامی، برخواست خود مبنی بر اجرای لايحه مديريت خدمات کشوری و رفع مشکل فعالان صنفی تاکيد نمايند. قبلا از همکاری مديران محترمی که در برگزاری اين شورا در کنار معلمان هستند تشکر می کنيم.» (با سپاس، کانون صنفی معلمان ايران، ۴ مهر ماه ۱۳۸۶)
بدين ترتيب، معلمان سال تحصيلی جديد را با پيگيری خواست ها و مطالبات بر حق شان آغاز کردند و طبيعی است که در چنين شرايطی، دانش آموزان و خانواده آن ها نيز به حمايت و پشتيبانی از مبارزات معلمان برخيزند.

دانشگاه
به گزارش خبر گزاری فارس، در حال حاضر از حدود ۲ ميليون دانشجويی که در دانشگاه ‌های کشور تحصيل می کنند فقط ۱۵ تا ۲۰ درصد از آن ها در دانشگاه‌ های روزانه دولتی و به صورت رايگان درس می ‌خوانند و مابقی دانشجويان شهريه می ‌پردازند؛ به عبارتی در حال حاضر ۸۵ درصد از دانشجويان شهريه می ‌پردازند. مرکز پژوهش های مجلس شورای اسلامی طی يک اظهارنظر کارشناسی در مورد طرح «ساماندهی شهريه دانشگاه ها و مراکز آموزش عالی» اعلام کرد: در حال حاضر نه تنها در بخش های غيردولتی نظير دانشگاه آزاد و مراکز آموزش عالی غيرانتفاعی تمام هزينه‌ ها را دانشجويان يا خانواده‌ هايشان می ‌پردازند، بلکه ۷۵ درصد دانشجويان دانشگاه های دولتی نيز هزينه های تحصيلی خود را متقبل می ‌شوند و در واقع فقط به ۲۵ درصد از پذيرفته‌ شدگان کنکور خدمات آموزشی رايگان ارائه می شود. خانواده‌ ها علاوه بر شهريه، هزينه معاش فرزندان دانشجوی خود شامل غذا، پوشاک، نظافت، رفت و آمد و امثال اين ها را نيز تامين می کنند و برای برخی خدمات تخصصی خارج از کلاس درس مانند ثبت ‌نام، استفاده از رايانه، حضور در مسابقات و موارد مشابه نيز هزينه هايی به خانواده‌ ها تحميل می ‌شود.
حکومت اسلامی، از همان سال های اول حاکميت اش، در جهت سرکوب انقلاب، سرکوب جنبش دانشجويی و اسلامی کردن دانشگاه ها را نيز در راس طرح های خود قرار داد و کوشيد تا با تغيير محتوای و مضمون کتب آموزشی، پاک سازی دانشجويان و اساتيد سکولار و چپ، فرستادن نيروهای بسيج و سپاه و غيره به دانشگاه بر اين مرکز مهم آموزشی مسلط شود.
اختصاص بودجه ناچيز به امر آموزشی، حذف آزادی تحقيقات علمی، تحميل دروس مذهبی، جدا کردن دختران و پسران، تحميل حجاب، ممنوعيت نقد مذهب، اخراج دانشجويان و استادان سکولار و چپ، واکنش منفی دانشجويان و استادان را به دنبال داشت.
نزديک به سه دهه سرکوب جنبش دانشجويی توسط حکومت اسلامی، نه تنها اين جنبش مرعوب نشده، بلکه رشد و گسترش جنبش دانشجويی به يک جنبش مستقل چپ و برابری طلب و آزادی خواه و رهبری آن توسط دانشجويان چپ و سوسياليست، در  جهت پيوند عملی با جنبش کارگری نيز گام هايی را برداشته است.
در چنين شرايطی حکومت اسلامی، برای منزوی کردن و تضعيف جنبش دانشجويی، رسانه ها و تشکل های مستقل دانشجويی را تعطيل و فعالين آن را تهديد، سرکوب  و زندان می کند.
در مقطع بازگشايی دانشگاه ها و مراکز آموزشی، برخوردهای غيرانسانی حکومت اسلامی با فعالان جنبش دانشجويی، هم چنان ادامه دارد. حکومت با صدور احکام تعليقی و احکام دادگاهی و ادامه بازداشت برخی از فعالان دانشجويی و انحلال تشکل های دانشجويی و پليسی کردن مراکز آموزشی را شديدتر کرده است.
در سال تحصيلی جديد، تعداد زيادی از دانشجويان بر اساس طرح ستاره دار شدن دانشجويان از تحصيل محروم شده اند. بر اساس اين طرح، دانشجويانی که فعاليت های سياسی داشتند، از تحصيل بازماندند. تعدادی از استادان مستقل و سکولار را به زور بازنشسته کرده اند، تعدادی از تشکل های دانشگاه ها و نشريات دانشجويی تعطيل شده اند. گوشه ای از اين سرکوب ها عبارتند از:
محمود احمدی نژاد، رييس جمهوری اسلامی، روز بيستم آذر ماه سال ۱۳۸۵ در حالی به دانشگاه امير کبير قدم گذاشت که با اعتراض شديد دانشجويان مواجه شد. دانشجويان معترض با شهامت بی نظيری عکس رييس جمهوری را در مقابل چشمان وی سوزاندند. پس از اين واقعه بسياری از اين دانشجويان تهديد شدند و تحت فشار قرار گرفتند.
بعلاوه بنا به گفته محمدرضا مردانی، رئيس سازمان بسيج دانشجويی گفته است، «هم اکنون ۶۴۹ هزار دانشجو در ۲۶۰۰ دفتر بسيج دانشجويی مستقر در ۷۰۰ دانشگاه سراسر کشور مشغول فعاليتند و تشکيل اردوهای جهادی و هسته های علمی و فرهنگی از جمله فعاليت های دانشجويان بسيجی است.» اين نيروی سرکوبگر در جهت اسلامی و پليسی کردن فضای دانشگاه ها و سرکوب جنبش دانشجويی مستقل و کنترل استادان دانشگاه ها به کار گرفته می شوند.
اکنون بازگشايی جديد دانشگاه ها، اين فرصت را برای جنبش دانشجويی فراهم کرده است تا خواست و مطالبات خود را هر چه وسيع تر پی بگيرد و خواهان آزادی بی قيد و شرط همه دانشجويان دربند و آزادی بيان و تشکل خود باشد.

اسلامی کردن آموزش و پرورش
با آغاز سال تحصيلی جديد در ايران، محتوا و مضمون کتاب های درسی، و به ويژه آموزش مذهبی در مدارس اين کشور، بار ديگر مورد بحث و بررسی و نقد قرار گرفته است.
مطالب در کتاب های درسی ادبی، تاريخی و اجتماعی که نقش مهمی در روند شکل گيری افکار کودکان و جوانان دارند، با ايديولوژی اسلامی و با استفاده از ديدگاه مذهبی شيعی نوشته شده اند که افکاری خرافی و تخيلی بيش نيستند.
اساسا در سيستم آموزشی ايران در کتاب های درسی، جايگاه زن از موضع خرافات مذهبی مورد بحث قرار گرفته است، به همين دليل در کتاب های درسی، آپارتايد جنسی به شکل چندش آوری موج می زند. زن در کتاب های درسی به عنوان انسان کامل به رسميت شناخته نمی شود. مردسالاری، توسط دولت و جامعه و خانواده بازتوليد می شود و عمده قربانيان آن نيز دختران و زنان هستند.
در کتاب های درسی حکومت اسلامی، تاريخ تکامل بشر، تحريف می شود. جنگ و جهالت و خرافات مذهبی همواره مورد تبليغ و ترويج قرار می گيرد. به طور غيرقابل تصوری جلو يادگيری علم و دانش و هنر و برابری و آزادی نه تنها گرفته می شود، بلکه فعالين اين عرصه ها تهديد و ترور، زندان و شکنجه و حتی اعدام می گردند. همه اين عوامل در زندگی و آينده جوانان تاثير به سزايی دارد.
هدف اصلی حاکمان اسلامی ايران اين است که انسان، با روش و منش خرافی اسلامی و حکومت اسلامی تربيت شوند و همه آن ها در خدمت منافع و مصالح حکومت قرار گيرند. حتی در راستای اهداف ارتجاعی حکومت اسلامی، به عمليات انتحاری نيز تشويق می گردند. اخيرا در مراسم مذهبی که خامنه ای، رهبر حکومت اسلامی نيز در آن جا حضور داشت بسياری از عناصر بسيج و سپاه که عمدتا جوان نيز بودند راهی را که خامنه ای طی کرده بود می بوسيدند. ديدن اين تصوير چندش آور  هر انسان آگاهی را حيرت زده می کند که اين ها جامعه ايران و نسل جوانان را به کجا می برند؟!
اما با وجود اين که حکومت اسلامی، تاکنون ضربات غيرقابل جبرانی به پيکر جامعه و رشد و آگاهی جوانان زده است. بسياری از نيروی جوان کشور، خرافات مذهبی و سياست ها و قوانين حکومت اسلامی را قبول ندارند و در جهت برکناری اين حکومت، به عناوين مختلف مبارزه می کنند. جوانان ايرانی از راه های گوناگون با جهان در ارتباط هستند. علاوه بر سه چهار ميليون ايرانی که در غرب زندگی می کنند در ديدوبازديدهای خود با نزديکان و خانواده هايشان مدرنيسم غربی، برابری زن و مرد، حقوق کودکان، حقوق سوسيالی، بيمه بيکاری، حفاظت محيط زيست و غيره را به جامعه ايران انتقال می دهند، جوانان از راه های ديگر از جمله از طريق اينترنت نيز با جهان رابطه دارند، به همين دليل سياست های حکومت اسلامی، مبنی بر پرورش انسان «اسلامی» را با شکست مواجه کرده اند.

تبعيض جنسيتی در کتاب های درسی
در طول بيست و هشت سال حکومت اسلامی ايران، زنان مبارز و برابری طلب هرگز مرعوب اين حکومت و سياست های آپارتايد جنسی آن نشده اند. امروز با همه محدوديت ها زنان توانسته اند در عرصه دانشگاهی جلو بيافتند و در برخی از رشته ها بيش از ۶۳ درصد زنان تحصيل می کنند. اما با اين وجود، اين اکثريت هيچ گونه حق و حقوقی ندارند. همچنين در حالی که بيش از ۸۰ درصد معلمان کشور زن هستند، اما در کتاب های درسی القاب و واژه های تبعيض آميز و ضدزن موج می زند.
براساس بررسی و تحقيقات انجام شده در کتب فارسی دوره راهنمايی ۹/۹۰ درصد از موارد صفات برتر انسانی مانند آزادگی، مردانگی، همت و صلاحيت به مردان نسبت داده شده و در ۱/۹ درصدی که به ويژگی های زنان پرداخته شده تنها به ويژگی های ظاهری آنان مثل لطافت و زيبايی اشاره شده است.
همچنين در کتاب های درسی نقش های اجتماعی دو جنس به طور صريح از يکديگر تفکيک شده اند و زنان بيش تر به امور خانه داری و فعاليت های تربيتی مشغولند، در حالی که مردان به فعاليت های حرفه ای، سياسی و اجتماعی مشغول می باشند. و در تصاوير اکثر کتاب ها، مردان سازمان دهنده، نظام بخش و هدايتگرند و زنان بيش تر دارای نقش های مطيع اند.
در آغاز نخستين سال انقلاب، در جريان بازسازی کتاب های درسی در سال ۱۳۵۸،‌ کتاب تعليمات مدنی کلاس چهارم ابتدائی تأليف شد. اين کتاب در سال ۱۳۵۹، يعنی در دومين سال تحصيلی بعد از انقلاب، در اختيار دانش آموزان کلاس چهارم ابتدائی قرار گرفت. چنان که در تصوير کتاب‌ مشهود است اولا تقسيم نقش ها برحسب جنس به طور تصوير نمادين نيم‌ رخ دختر و پسر نوجوان منعکس شده بود که در چاپ ‌های بعدی از کتاب حذف شد.
اصولا در کتاب‌ های درسی، هويت فردی معين و مشخصی، برای دختر و پسر وجود ندارد، مگر برای معدودی از رهبران سياسی يا قهرمانان ملی. تنها موردی که يک نام زنانه ذکر‌ شده‌ است در مورد مسجد گوهرشاد در مشهد می ‌باشد که در کتاب تاريخ کلاس پنجم صفحه ۱۰۸، صراحتا توضيح داده‌ شده ‌است. نکته‌ جالب اين که ارجاع بنای دينی و تاريخی به يک زن در عصر اسلامی بسيار نادر است و از اين نوادر هم گوهرشاد، همسر شاهرخ، (پسر تيمور) به خاطر بنای مسجدی نامش پايدار مانده ‌است.
مروری به کتاب تعليمات مدنی کلاس چهارم ۱۳۵۹ حاکی است که هويت ‌های جنسيتی (فرهنگی) ارائه شده عمدتا دانش ‌آموز، زنان چايکار، شاليکار،‌ خريدار و فروشنده در بازار شهری می‌ باشند. اغلب موارد عکس ‌ها در مورد زنان از دور و از پشت سر گرفته‌ شده‌اند و تقريبا صورت جنسی آنان پيدا نيست،‌ در صورتی که در مورد مردان چنين وضعی صدق نمی ‌کند. شمارش تصاوير حاکی است که زنان کارگر و زارع و دختران دانش‌ آموز، به علاوه زنان اجتماع عشيره ‌ای در ۵ عکس کوچک و متوسط نمايش داده‌ شده ‌اند که تعداد آنان جمعا به ۹ نفر می ‌رسد؛ در صورتی که تعداد عکس ‌های مربوط به مردان در ۹ عکس، با تعداد ۳۷ نفر قابل شمارش و سه عکس دسته ‌جمعی است. به معنای ديگر، در برابر ۵ عکس زنانه، ۹ عکس مردانه و در قبال ۹ نفر زن، ۳۷ نفر مرد، به اضافه سه مورد دسته جمعی مردانه قرار گرفته ‌اند. بدينسان، از نظر فراوانی مردان بيش از ۴ برابر زنان و دختران در کتاب تعليمات مدنی کلاس چهارم ابتدائی در سال ۱۳۵۹ حضور دارند. بنابراين، بررسی ها حاکی از آن است که در کتب درسی نقش و تصاوير زنان نسبت به مردان بسيار ناچيز است.
تعداد تصاوير اندک زنان نسبت به تعداد تصاوير مردان، تعداد فراوان تصاويری که در آن ها زنان در خانه حضور دارند و در مقابل تعداد فراوان تصاوير مردان در مسند مشاغل مختلف، تصاويری از زنان که اگر آن ها را در شغلی به نمايش می گذارند آن مشاغل بسيار محدود و به صورت عرفی جايگاه زن محسوب می شوند مانند تصاوير آموزگاران زن و نه زنی برای مثال مغازه دار، تصاويری که اگر در آن ها مرد و زن هر دو در خانه هستند زن مشغول رسيدگی به امور خانه و مرد مشغول اموری مانند روزنامه خواندن و ... است، را می توان از محدوده نمود کليشه های جنسيتی در تصاوير محسوب کرد.
بررسی تاريخ به صورت امری صرفا مردانه و نپرداختن به زنان تاريخ ساز، خالی بودن متون دروس مذهبی از روايات و اتفاقات پيرامون زنان، تاکيد بر تک شکلی بودن خانواده و رياست مرد بر اين نهاد و هويت بخشی به زن صرفا در چهارچوب خانواده و صرفا در نقش مادر و خواهر و دختر و نه زن به عنوان يک انسان مستقل نيز از موارد ستم بر زن و تبعيض جنسيتی در متون درسی است.
استفاده از کنايه ها و واژگان يا مثال هايی که توسط آن ها زنان در موقعيت فرودستی نسبت به مردان قرار می گيرند نيز از نمونه های نابرابری های جنسيتی در نوع ادبيات متون درسی است. مثلا وقتی از تقسيم وظايف در خانواده صحبت می شود مثالش را از خانواده ای می آورند که زن به کارهای داخل خانه می پردازد و مرد در خارج از خانه مشغول است.
مثلا وقتی با وجود پذيرفته شدن حدودا ۶۳ درصدی دختران در رشته های مختلف دانشگاه اعم از رشته های فنی و وجود زنان در مشاغل مختلف مثل پزشکی يا تجارت و ... باز هم زنان را صرفا به عنوان خانه دار و مادر معرفی می کنند اين يک تبعيض جنسيتی آشکار است.
پژوهشی که در دهه گذشته بر تصاوير کتاب های درسی دوره ابتدايی توسط سعيد صداقت و زهرا زاهد انجام شد نمايانگر حضور پررنگ تبعيض جنسيتی در اين کتاب ها بود.
در اين تحقيق نشان داده شده است که در مقابل ۸۸ درصد تصاوير مردان در محيط کار، ۲۲ درصد تصاوير زنان در پنج پايه ابتدايی و در کتب اجتماعی، دينی، فارسی، علوم و رياضی ديده می شود.
در اين کتاب ها همچنين سهمی ۵۵ درصدی از تصاوير مربوط به حضور زنان در خانه است در مقابل مردان که حضورشان در خانه به ۴۵ درصد موارد محدود گشته است. و اين در حالی است که تفاوت به نسبت اندک ميان ۵۵ درصد و ۴۵ درصد نه از روی رعايت برابری بين زن و مرد به صورتی ناقص که به علت کم بودن تصاوير کلی زنان نسبت به مردان است.
اين در حالی است که معلمی شغلی زنانه در ايران است، اما هيچ حق و حقوقی برای آن ها به رسميت شناخته نمی شود. اکنون که ۶۰۰ هزار معلم زن در وزارت آموزش و پرورش مشغول فعاليت هستند، براساس نقل قول يکی از مسئولان اين سازمان بيش ترين حق التدريسی ها از ميان آنان انتخاب می شوند و همچنين از بين ۷۰۰ رئيس منطقه آموزش و پرورش تنها ۶ نفر از آنان از بين معلمان زن بوده اند.
امان الله قرين مقدم، يک کارشناس امور آموزشی مشکل معلمان زن در ايران و نبود فرهنگ اعتراض در ميان آنان را به مشکل فرهنگی در کشور و نبود آموزش های لازم ارزيابی می کند: «از آن رو که در نظام فرهنگی کشور يک نگاه مردسالارانه حاکم است، زنان از دوران کودکی چه در کتاب های درسی و داستانی، چه در حکايت های نقل شده از سوی مادر بزرگ ها و پدر بزرگ ها تنها آموخته اند که علی رغم اعمال ظلم به آنان بايد مطيع بوده و هيچ گاه در مقام معترض ظاهر نشوند.» وی، با اشاره به اين که در آموزش و پرورش به اثبات رسيده که معلمان زن بسيار بهتر از مردان کار می کنند، افزود: «به زنان کم تر از مردان در محل کار بها داده می شود و به طبع از آن رو که اکثر مديران و روسا مرد هستند، متاسفانه درک درستی از وضعيت و شرايط زنان در محيط کار و خانواده ندارند.»
به گفته اين کارشناس با استناد به تحقيقی که بر روی ۲۵۰ کتاب قصه کودکان انجام شده است، ۹۵ درصد از مطالب کتاب ها به برتری جسمی و فکری پسران نسبت به دختران و انتخاب رفتار صحيح از سوی آنان مربوط بوده است. قرين مقدم، گفت: «حتی در اين رابطه اصطلاحاتی وارد دايره لغات فارسی نظير ضعيفه، منزل، والده و ... شده است که مردان سلطه طلب به دليل اقتدار سنتی از اين موقعيت سودهای فراوانی در محيط کار و منزل برده اند.»

محروميت اکثر کودکان از تحصيل پيش دبستانی
اکثريت کودکان از حضور در دوره پيش دبستانی در ايران محروم هستند. براساس آمار حدود ۱۰ درصد از ۷ ميليون کودک زير ۶ سال کشور در بيش از ۱۱ هزار مهد کودک آموزش می بينند. بسياری از کارشناسان امر تعليم و تربيت معتقدند با توجه به اين که کودکان پس از طی دوره پيش دبستانی وارد مراکز آموزش رسمی می‌شوند، آموزش ‌های اين دوره بايد با نظام آموزشی هم سو باشد.
يکی کارشناس مسئول دوره پيش دبستانی وزارت آموزش و پرورش درباره ميزان پوشش دوره پيش‌دبستانی در سال تحصيلی ۸۶ - ۸۵ گفته است: «سال گذشته ۵۵۲ هزار و ۹۳۲ نفر نوآموز در مراکز دولتی و غيرانتفاعی، دوره پيش دبستانی را طی کردند... در سال تحصيلی گذشته ۱۴۲ هزار نفر در روستاها و ۴۱۰ هزار و ۱۹۹ نفر در مراکز پيش دبستانی شهری تحت پوشش اين دوره قرار گرفتند که از اين تعداد ۱۵ هزار و ۶۵۷ کلاس در بخش دولتی و ۸ هزار و ۴۳۹ هزار کلاس در روستاها تشکيل شد.» (به نقل از سايت همشهری، ٢٨/٦/١٣٨٦) اين ارقام در مقابل ۷ ميليون کودک زير ۶ سال بسيار ناچيز است و جنايت بزرگی در مقابل اين آينده سازان.

اعتياد و خودکشی در ميان دانش آموزان
اعتياد يک معضل بزرگ اجتماعی در جامعه ايران، ابعاد تکان دهنده ای به خود گرفته است. يک دليل مهم رشد و گسترش سريع و بی وقفه آن، منافعی ميلياردی است که باندها وابسته به حکومت در سازمان دهی توزيع مواد مخدر و درآمدهای کلان آن، سهم بزرگی دارند. انواع و اقسام اعتياد جوانان ايرانی را تهديد می کند.
در بازگشايی مدارس، روزنامه خراسان نوشت: «جانشين دبيرکل ستاد مبارزه با مواد مخدر رياست جمهوری گفت: حدود ٣٠ هزار دانش آموز معتاد در آموزش و پرورش وجود دارد که بايد برای درمان آنان برنامه ريزی شود.»
شکی نيست که آمارهای رسمی حکومت اسلامی، هيچ کدام دقيق و واقعی نيستند و از صافی کنترل و سانسور می گذرند تا آسيبی به حکومت و سران آن نرساند.
بيش ترين آمار دانش آموزان معتاد در سنين ۱۳ تا ۱۸ سال قرار دارند. روزنامه مردم سالاری، ۲۱ آذر ۱۳۸۳، به نقل از معاون سازمان آموزش و پرورش شهر تهران با تاکيد بر اين که بيش ترين آمار دانش آموزان معتاد در سنين ۱۳ تا ۱۸ سال قرار دارند، گفت والدين بيش از ۸ هزار و ۲۲۸ دانش آموز تهرانی اعتياد دارند و اين موضوع می تواند خطر بزرگی برای دانش آموزان و گسترش اين پديده در مدارس محسوب شود.
به گزارش ايسنا، رشد اعتياد در گروه سنی ۲۰ تا ۳۰ سال در سال های اخير بسيار محسوس است و در همين حال حدود ۱۰۰ هزار تا ۱۲۰ هزار معتاد کشور توسط دوستان هم مدرسه ای خود به مصرف مواد تشويق شده اند. بدين ترتيب، آمار نگران کننده ای را در مقابل ديد مسئولان آموزش و پرورش قرار می دهد چرا که براساس اين آمارها حدود ۳۰ هزار دانش آموز معتاد در آموزش و پرورش تحصيل می کنند.
اما آمارها و بررسی های غيررسمی حاکی از آن است که تعداد جوانان معتاد خيلی بالاتر از آمارهای رسمی دولتی است. جوانان ايرانی از ۱۵ سالگی در معرض اعتياد قرار دارند. ارقامی که گاها در رسانه ها انعکاس می يابند، چه درست و چه نادرست باشند، اين واقعيت را نشان می دهند که مواد مخدر در مدارس کشور، در حد بالايی توزيع می شود و دانش آموزان همواره در معرض اعتياد قرار دارند. زيرا باندهای پخش و توزيع مواد مخدر در مدارس راهنمايی و دبيرستان ها به سادگی در دسترس کودکان قرار دارند.
در کنار فاجعه خانمانسور اعتياد، خودکشی جوانان معتاد نيز بالاست. طبق آخرين آمارهای وزارت آموزش و پرورش، طی يک سال گذشته ۲۸۳ دانش آموز در مدارس تهران دست به خودکشی زده اند. اين آمارها در بين دختران و پسران ۱۰ به ۴ است.
علاوه بر ترياک، هرويين و حشيش، مواد مخدر جديدی به نام قرص های «اکس شيشه» و «کراک» که همگی مواد شيميايی و بسيار خطرناک هستند بيش تر دختران معتاد را گرفتار خود کرده اند. عدم آزادی های فردی و اجتماعی در جامعه ايران، و افسردگی ناشی از مصرف اين مواد باعث بيماری و فرار اکثر کودکان از خانه را در پی دارد. و زمينه پيدايش مشکلات بعدی از جمله تن فروشی و مورد سوء استفاده قرار گرفتن اين کودکان و... عواقب بعدی استفاده از مواد مخدر است. کودکانی که قربانی مناسبات سرمايه داری و حکومت اسلامی هستند. کودکانی که به جای يادگيری علم و هنر و برخورداری از تفريح و ورزش تحت فشار قرار دارند و در بهترين دوران زندگی خود مجبورند به کارهای شاق، اعتياد و تن فروشی روی بياورند.
در ۲۱ شهريور ماه ۸۵، رئيس مرکز مبارزه با مواد مخدر نيروی انتظامی تهران، با اشاره به کشف ۵/۳ تن انواع مواد مخدر در تهران، تصريح کرد: «در سال جاری ۵۰۰ هزار نوع مواد شيميايی در تهران کشف شده که اين رقم در کشور بی ‌‏سابقه بوده و نشان دهنده تغيير الگوی مصرف مواد در تهران است.» فرماندار تهران از شناسايی بيش از ۱۴۰۰ نوع ماده مخدر صنعتی در تهران خبر داده است.

جمع بندی
بسياری از تحقيقات و بررسی ها نشان می دهند که  وضعيت آموزش و پرورش ايران شديدا بحرانی است. اين امر باعث افت کيفيت آموزش و يادگيری را آسيب پذيرتر و سخت تر کرده است. شيوه تدريسی دانش آموزان کسل کننده و ملال آور است و حق اظهار نظر و عقيده آزادانه خود را ندارند. معلم حق اعتراض به حکومت را ندارد. دانش آموز حق اعتراض و انتقاد به معلم را ندارد، اين وضعيت خلاقيت های سيستم آموزشی را می گيرد.
تعداد دروس و کتاب های درسی بيش از توان دانش آموزان است. دانش آموز در طی يک هفته بايد درس ‌های زياد و غيرضروری را فرا بگيرد. به عنوان مثال يک دانش آموز کرد، ترک آذری، عرب، بلوچ و غيره نمی تواند به زور فارسی صحبت کند و بخواند و بنويسد. از اين رو، در کنار زبان فارسی به عنوان زبان سراسری بايد زبان های محلی نيز در همه سطوح تدريس شود و اساسا زبان مادری مليت های غيرفارس در ايران آزاد گردد. اساسا ممنوعيت زبان مادری، لطمات روحی و روانی غيرقابل جبرانی به دانش آموز می زند و در برخی مواقع اجبارا به ترک تحصيلی آن ها منجر می گردد. دروس مذهبی و حتی شرکت اجباری در مراسم های دينی که در سيستم آموزشی گنجانده شده ‌اند، در حالی که دروس ضروری و اجتماعی مثلا دروس غيرمذهبی در همه زمينه های آموزشی به خصوص در امر يادگيری کامپيوتر، اينترنت، نويسندگی، هنری، موسيقی، روش تحقيق و غيره حذف شده است.
بی شک اين وضعيت بايد دگرگون شود تا آموزش و پرورش بتواند برای رشد و پيشرفت جامعه سودمند باشد. در گام نخست بايد آموزش و پرورش و بهداشت و درمان رايگان شود تا همه کودکان و جوانان کشور بتوانند از امکانات يکسان و برابری برخوردار باشند. شهريه برداشته شود و ابزارهای تحصيلی به رايگان در اختيار دانش آموزان و دانشجويان قرار بگيرد. موقعيت اقتصادی معلمان و استادان دانشگاه ها متناسب با تورم و گرانی افزايش يابد تا آن ها با فراغت بيش تری به امر آموزشی بپردازند. تعداد دانش آموزان در کلاس ها کاهش يابد تا دبيران وقت بيش تری به هر دانش آموز اختصاص دهند. فضاهای آموزشی و کلاس‌ ها يايد وضع مطلوب و استاندارد سراسری بيابند. سالن های تفريحی و ورزشی، سينما، کتابحانه، کارگاه‌ ها، آزمايشگاه ‌ها و سايت های اينترنتی آموزشی، کامپيوتر و دروس متناسب با توان دانش آموزان تنظيم و تاليف گردد. بودجه کافی به عرصه اموزشی اختصاص داده شود. به جدايی دختر و پسر خاتمه داده شود. نهايت امر بايد به سلطه و دخالت حکومت و دين در آموزش و پروش و محتوای آموزشی کتاب های درسی پايان داده شود تا آموزش و پرورش در فضايی آزادتر و به دور از هرگونه سانسور و اختناق و فقر اقتصادی به آن درجه از رشد و خلاقيتی برسد که شايسته انسان است.
حکومت اسلامی، مجاز نيست به سرنوشت بالغ بر يک ميليون فرهنگی با خانوده‌ هايشان و ۱۵ ميليون دانش ‌آموز، بيش از اين بی تفاوت باشد. خانواده دانش آموزان نيز در شهرها و روستاها با ارتباط تنگاتنگی که با سيستم آموزشی دارند، قدرت و نفوذ فرهنگيان را افزايش چشمگيری داده اند. اما ضعف سازمان دهی سراسری و برپايی تشکل های مستقل از حکومت که معلمان و استادان دانشگاه ها و دانش آموزان و دانشجويان و خانواده آن ها در يک صف واحد متحد کند، به حکومت اسلامی اين جرات را داده است که به وحشيانه ترين شکلی اعتراضات معلمان و دانشجويان را سرکوب کند. واضح است که اگر اين صف متحد به وجود آيد و در ارتباط با جنبش کارگری و زنان و دانشجويان و مردم تحت ستم و آزادی خواه قرار گيرد آن موقع حکومت توان مقابله با اين نيروی عظيم اجتماعی را نخواهد داشت.
حکومت اسلامی، حکومت رعب و وحشت، تهديد و ترور، شکنجه و اعدام و حکومتی استثمارگر است و زبان خوش سرش نمی شود، بنابراين، بايد خواست ها و مطالبات اقتصادی، سياسی، اجتماعی و فرهنگی با قدرت توده ای به اين حکومت تحميل شود.

نيمه اول مهر ماه ۱۳۸۶ - نيمه اول اکتبر ۲۰۰۷

*برگرفته از نشريه جهان امروز، شماره ۱۹۶
 

October 07, 2007

معلمان در ايران موانع و مصافهای اصلی

نسان نودينيان

 در آستانه روز جهانی معلم(۱۳مهر) هستيم• مطلب زير مربوط به اعتراض معلمان، موانع و مصافهايی است که جامعه معلمان در ايران با آن روبرو هستند• اين مطلب در سال ۱۳۸۴ بمناسبت روز معلم نوشته شده است• نسان نودينيان ۴ اکتبر ۲۰۰۷
معلمان در ايران موانع و مصافهای اصلی
دور جديدی از اعتراض و مبارزه معلمين و آموزگاران در ايران شروع شده• با شروع سال تحصيلی ۱۳۸۴ هزاران معلم و آموزگار از امکان و قدرت تصميم گيری برای طرح مطالبات صنفی و رويا رويی با دولت و رژم جمهوری اسلامی برخوردار ميشوند• خواست و مطالبات معلمين و آموزگاران بعنوان بخش بزرگ و عظيمی از شهروندان زحمتکش جامعه برای افکار عمومی در ايران آشنا است• معلم و آموزگار جامعه ايران اين شهروندان شريف و زحمتکش در پايين ترين سطح امکانات معيشتی،  دستمزد و حقوق و مزايای رفاهی و بهداشتی قرار گرفته اند• پويايی و بالاگيری دانش در سطوح مختلف و ارتقا محصلين به عاليترين سطح دانش علمی و امروزی در گرو تامين معيشت، رفاه، حقوق و مزايای مکفی برای معلم و آموگار است• در ايران معلمين و آموزگاران در پايين ترين سطح معيشتی زندگی ميکنند، و شغل شريف معلمی به يکی از شغلهای معلمين و آموزگاران در کنار شغلهای ديگر تبديل شده است• بازتاب اين وضعيت در سطح دانش علمی، پويايی و شکوفايی محصلين در مدارس ديده ميشود• مبارزه برای تامين امکانات مناسب و مکفی برای تامين بالاترين سطح از رفاه، حقوق و مزايای شغلی، بهداشتی درمان و دارو به عرصه جدی و رويا رويی جدی ميليونها نفر از محصلين و خانواده هايشان همدوش و همراه معلم و آموزگار با رژيم اسلامی تبديل شده است•
در ۱۳ مهر(روز جهانی معلم) در تجمعات معلمين در ايران در تهران، يزد، چهار محال بختياری، اردبيل، کرمانشاه و سنندج مطالبات فوری مطرح شده است• ۱۳مهر روز جهانی معلم است• معلمان و آموزگاران ايران در روز جهانی معلم در سال ۱۳۸۲ اين روز را بعنوان روز تجمع و گردهمايی خود در سطح سراسری اعلام کردند• هر سال در۱۳مهر تجمع معلمين و آموزگاران در ايران برگزار ميشود• در تجمعات امسال ايجاد نظام هماهنگ حقوقی، افزايش دستمزدها، رسمی کردن معلمين حق التدريس و پايان دادن به پرونده های قضايی فعالان صنفی معلمان جز خواستهای فوری بوده است•

رژيم اسلامی در مقابل مطالبات معلم و آموزگاران سياست عدم قبول و بی توجهی کامل به اعتراض و تحصن و مبارزاتشان را پيشه کرده است• جمهوری اسلامی بايد در مقابل خواست و مطالبات مطرح شده معلمين از جمله مطالبات مطرح شده در تجمعات ۱۳ مهر امسال عقب نشانده شود• بايد وادار شود که به اين خواستها تن بدهد• سرنوشت ميليونها انسان از خانواده های معلمين و آموزگاران ايران، سرنوشت ميليونها محصل و دانش آموز در گرو تحقق و بکرسی نشاندن مطالبات فوری برای تامين زندگی معلمين و آموزگاران در ايران است•

 اما تا زمانيکه معلم و آموزگار در ايران در سطح محلی و سراسری دست در دست هم نگذاشته، و تشکل و ابزار تحقق مطالبات که حق هر اانسان و شهروند شاغل در مملکت است را ايجاد نکرده اند، گوش جمهوری اسلامی شنوايی ندارد و سياست تحميل فقر و نداری و بی توجهی به جامعه معلم و آموزگار را ادامه خواهد داد• ايجاد تشکل و انجمن معلمين مبارز برای تحقق  خواستهای فوری پيش شرط پيشروی و تحقق مطالبات تجمعات ۱۳مهر و مطالبات و خواستهای مطرح شده در چند سال گذشته است•
معلم و آموزگاران در ايران ميتوانند با برداشتن گامهای نيرومندی خواست افزايش حقوق، ايجاد نظام هماهنگی حقوقی و ده ها مطالبه ديگر را مطرح کنند• معلمان معمولا روزانه  چند ساعت دور هم جمع هستند• فقر اجتماعی و فقر امکانات تحصيلی به بخش دائمی زندگی ميليونها معلم و محصل تبديل شده است• جای انجمن و تشکلهای اعتراضی، جای معلمان پيشرو  رهبر و مسئول در قبال وضعيت کنونی برای سامان دادن به شعار و مطالباتشان هنوز خالی است•

در سال تحصيلی ۱۳۸۴ طرح مطالبات و سر و سامان دادن به جنبش اعتراضی و متشکل معلم و آموزگار و جلب حمايت ميليونها محصل و دانشجو و تحصيلکرده در ايران، مصاف جدی جامعه معلمين است• امسال «روز جهانی معلم در تهران در سکوت» برگزار شده• از هر هزار معلم يک نفر شرکت کرده اند• فضای ياس و دلمردگی بجای فضای اعتراض و تعرض و مطالبه خواستهای راديکال، نشسته است• جمهوری اسلامی مسبب اصلی اين وضعيت است• بر کسی پوشيده نيست که فقر و سختی وضعيت معيشتی بر اتحاد، همبستگی و هم سرنوشتی آنها سايه انداخته است• بجای اميد به رسيدن به دستاوردهای اعتراضی، اميد به ايجاد تشکل توده ای معلمين و اميد به ارتقا و تغيير وضعيت کنونی سايه نا اميدی و ياس در تجمع معلمان در تهران ديده ميشود•  اين واقعی است، اما اجتناب ناپذير نيست ميتوان اين وضع را تغيير داد!  معلمان و آموزگاران در ايران در ابعاد اجتماعی در ابعاد ميليونی موجوديت اجتماعی و سياسی دارند• يکی از نيروهای اصلی جامعه ما هستند• جامعه معلمين جامعه ای گسترده در ابعاد سراسری است• تغيير وضعيت کنونی در گرو رفع موانع اتحاد معلمان در ايران است• احقاق  حقوق و تامين زندگی و معيشت  معلمان در ايران يکی از مصافهای جامعه است• ابزار برا و کارا در دست معلمان و خانواده محصلين موجود است• اين واقعيت را بايد دريافت و به استقبال آن رفت• تامين معيشت جامعه معلمان و آزاد کردن آنان از مشغله تامين زندگی يک مصاف فوری و ضروری است «اکنون، بسياری از معلمان، از فرط استيصال و برای جبران کسری هزينه زندگی خود، به تدريس تمام وقت (حتی دو يا سه شيفته) و يا مشاغل ديگر پناه برده اند. اگر در سازمان يا پست ديگری پديده شغل دوم پيامدهای زيان بخشی نداشته باشد، در حرفه معلمی ‌که هرساعت آن مستلزم و نيازمند چندين برابر پشتوانه مطالعاتی و پژوهشی است، اين مسئله عواقب و آثار ناگوار و مخربی خواهد داشت». تخريب اجتماعی و معيشتی بيش از يک ميليون معلم و آموزگار در ايران مشکل ميليونی خانواده های محصلين در ابعاد اجتماعی مشکل ميليونی طبقه کارگر و کارمندان  و زحمتکشان جامعه است•

«معلم ها سرخورده شده اند و معتقدند که همه آنها را فراموش کرده اند. مقامات نبايد از اين وضع خوشحال باشند. سکوت و انفعال معلمان خطرناک تر از فرياد آنها است. بسياری از معلم ها که در سال های قبل با شور و حرارت در اجتماعات اعتراضی شرکت می کردند، به اين نتيجه رسيده اند که اعتراض فايده ای ندارد و دنبال راه حل های فردی برای حل مشکلات خود رفته اند.» راه حل فردی چاره ساز نيست، معلم و آموزگار با راه حل فردی بجايی نميرسد• موجوديت معلم و آموزگار اجتماعی است• معلم و آموزگار متشکل است، در محيط کار(مدرسه و دانشگاه و محيطهای شغلی آموزش و پرورش و در محيط زندگی و روابط اجتماعی)• اگر تخريب اقتصادی و اجتماعی جامعه معلمان که بر اتحاد و تشکل و همسرنوشتی آنها سايه جدی افکنده است، کنار زده شود، نقطه قدرت معلم و آموزگار در محيط اجتماعی  در مناسبات و روابط اجتماعی او برجسته ميشود• اعتراض ابزار پيشبرد مطالبه و خواستهای اقشار اجتماعی است• معلمان ايران در پنچ سال گذشته در مقياس اجتماعی  بپا خاسته اند، اعتراض و مبارزه های خيابانی و تلاش برای رسيدن به تشکل های پر قدرت را همراه با خواست و مطالبات رفاهی و تامين معيشت و افزايش حقوق و مزايا مطرح کرده اند• قدرت اجتماعی معلمان در متشکل شدن بيشتر و رساندن صدای اعتراض حق طلبه نشان به مردم است•

«اصلی ترين درخواست معلمان اجرای طرح نظام هماهنگ و درک آنها از اين طرح ساده و روشن است: حقوق ما را با ساير کارکنان دولت هماهنگ کنيد. به ما نيز حق مسکن و بن غيرنقدی کافی پرداخت کنيد. منزلت معلمان را احيا کنيد». اجرای طرح نظام هماهنگ يکی از مطالبات  و خواست سراسری معلمين در ايران است• مطالبه «اجرای طرح نظام هماهنگ» در روز جهانی معلم در بيشتر گردهمايی های امسال مطرح شده است• اين خواست سراسری است و  ميتواند منشا بسيج سراسری شود• گسترش اين مطالبه و بحث و مشورت و تدابير اجتماعی و اعتراضی حول همين يک  شعار سراسری در محيط های آموزشی، روابط خانوادگی و اجتماعی ميتواند نيروی هزاران معلم و آموزگار را برای راه انداختن اعتراض آماده کند• قرب و احترام و منزلت معلم در جامعه يک پديده اجتماعی، و نشانه بلوغ معنوی و فکری جامعه است• در تمام کشورهای دنيا هر جا که مشعل علم و دانش و روشنگری افروخته است، معلم و آموزگاراز قرب و احترام والايی برخوردار است• اين داده اجتماعی اکنون تحت شرايط استبداد سياسی و وضعيت فلاکتبار اقتصادی معلمان در ايران ضربه خورده است• اما جامعه مدنی، شهروندان اجتماعی اين داده اخلاقی و معنوی را از دست نداده اند، معلم و آموزگار شريف جامعه از منزلت والايی برخوردار است• با گسترش جنبش اجتماعی معلمان، حضور اجتماعی و سياسی اين قشر زحمتکش و ميليونی در سطح جامعه منزلت اجتماعی و معنوی شان بيشتر ارتقا مييابد• هر جا معلم و آموزگار برای طرح مطالبه و خواستهايش مبارزه ميکند اين وظيفه جامعه است که به استقبال برود، اعتراض او را مورد حمايت واقعی قرار دهد• بالابردن احترام معلم در شرايط کنونی در گرو حمايت از مطالبه و خواستهای آنهاست• در گرو قدرتمند شدن جامعه معلمان در سطح جامعه و افکار عمومی در ايران است•

«سئوال ما اين است که چرا روز جهانی معلم در سکوت برگزار می شود،------ کار معلم حرکت از جهل به سمت آگاهی است. آيا سرپرست وزارتخانه و رئيس سازمان آموزش و پرورش تهران مسئوليتی در اين زمينه ندارند؟»، «اين سخنان در حالی بيان می شد که فاصله چندانی بين دفتر رئيس اصلاح طلب سازمان آموزش و پرورش شهر تهران با مکان تجمع معلمان وجود نداشت، شايد آقای جواهری پور و معاونان او از پشت پنجره اتاق های خود اين صحنه را می ديدند و صدای معلمان را می شنيدند». وزير و رئيس آموزش و پرورش "اصلاح طلب" و يا تندرو حامی اعتراض و مبارزه معلم نيست• اينها از بانيان وضع موجود و به قهقرا و به سياهی کشاندن زندگی و منزلت معلم در ايران هستند• انتظار از اينها بيهوده است• بيش از دودهه در مقابل خواست معلمين ايران ايستاده اند• بسيج افکار عمومی و اطلاع همگانی  از روز جهانی معلم و اعتراض، تطاهرات و اعتصاب معلم در دست خود معلمان است•  دولت و جامعه هم  در قبال اعتراض و مبارزات معلمين مسئوليت دارند•  در جامعه ای نرمال با دولتی متعارف با عرف و عادات حقوق شهروندی اعتراض و مباره و اجتماع معلم و کارگر و شهروندان جامعه بايد از رسانه ها اعلام شود• اعتراض کنندگان بايد بتوانند از طريق رسانه های عمومی شهروندان جامعه را مطلع کنند و مورد خطاب قرار دهند•  آنها بايد از آزادی بيان مطالبات و خواستها و حقوق پايمال شده برخوردار باشند• در شهر تهران بيش از صد هزار معلم و کارمند آموزش و پرورش زندگی ميکنند، اين رقم کافی است که در يک ظرف اعتراضی و مبارزاتی فضای سياسی و اجتماعی کل جامعه را احاطه کنند• جواب و آلترناتيو سکوت مقامات دولت و رسانه ها، بسيج مردم است• بسيج آگاهانه و رزمنده مردم• دعوت به اعتراض همراه معلمان و سراسری کردن و متشکل کردن معلم برای اعتراض و مبارزه است• مادام در ايران و تحت حاکميت سياه و سرکوبگر جمهوری اسلامی آزادت بيان و تجمع موجود نيست، مادام که حق استفاده از رسانه ها و راديو و تلويزيون و مطلع کردن افکار عمومی از اعتراض معلمان وجود ندارد، امر بسيج و سازماندهی و جمع کردن معلم و آموزگار در تجمعات بعهده خود معلمان و ابتکارات آنها برای فراخوانهای توده است•
 ايرانيان خارج کشور در بسيج افکار عمومی در جلب حمايت و پشتيبانی از معلمان در ايران سهم مهم و قابل توجهی بعهده دارند• راه مقابله با سکوت مقامات دولتی و سياست طفره و عدم قبول مطالبات معلمان، بسيج افکار عمومی و راه انداختن کمپين های حمايتی  در ايران در خارج کشور  است• اين امکان پذير و ضروری است•  کمپينهای جلب حمايت اتحاديه های معلمان و کارگران از مطالبات برحق معلمان در ايران و در منگنه گذاشتن و فشار آوردن به مقامات جمهوری اسلامی ابزار موثری در دست احزاب و سازمانهای سياسی در تقويت مبارزات معلمان در ايران است• 
نسان نودينيان
 

 

October 06, 2007

فرهادشعبانی : نبردی عظيم ، واکنشی ضعيف

امروز شنبه ششم اکتبر، هفدهمين اعتراض کارگران شرکت نيشکر هفت تپه طی سال گذشته، با تجمع ۳ هزار کارگر در مقابل دفتر مديريت شرکت و افزدون خواست ايجاد تشکل مستقل کارگری به ديگر خواستهايشان، وارد هشتمين روز خود شد.
 برای کسی که تنها چند سال را در يکی از کشورهای اروپای غربی که اتحاديه های کارگری دارای رهبری رفرميست اما قدرتمند، سرنوشت بسياری از اعتراضات کارگری را رقم می زنند، کارگر و فعال در اين اتحاديه ها بوده باشد، عظمت  حرکت کارگران هفت تپه را بروشنی درمی يابد.
 عظمت حرکت کارگران نيشکر هفت تپه در اين است که آنها در شرايطی دست به اعتراضاتی که  ۸ روز از آن می گذرد، زده اند که حق اعتراض و اعتصاب ندارند. صندوق اعتصاب ندارد، تشکل مستقل کارگری خود را ندارند، امنيت شغلی ندارند. حقوقهايشان ماههاست پرداخت نشده و بدتر از همه اينها با رژيمی درگيرند که آوازه جنايتکار بودنش در چهار گوشه دنيا شنيده شده و در قساوت و بيرحمی جفتش در دنيا يافت نمی شود. رژيمی که روز دهم اکتبر ، يعنی روز مبارزه جهانی با اعدام از دولتهائی است که نامش در ليست تمام گزارشات ارائه شده بعنوان يکی از بپا دارندگان چوبه اعدام خواهد آمد و ........
بدون ترديد و مطابق انتظار، در چنين شرايطی اولين جرياناتی که ميبايست در حمايت از اين حرکت عظيم کارگری در خارج از مرزهای ايران به ميدان می آمدند، و علاوه بر انعکاس وسيع اخبار اعتراضات و گزارشات مربوط به اين اعتصاب و حرکت عظيم کارگری برای افکار عمومی،با کنار گذاشتن هر اولويت و دعوای ديگر ،دست به برگزاری آکسيونها و تظاهراتهای اعتراضی می زنند، جريانات چپ و کمونيست و تشکلهای مدافع جنبش کارگری ايران در خارج از مرزهای ايران می بودند.
اما متاسفانه حتی بدنبال حمله وحشيانه نيروهای گارد ويژه و ديگر نيروهای امنيتی به صف متحد کارگران در ميدان بنياد شهيد شوش در روز پنجشنبه چهارم اکتبر و تقاضای يکی از کارگرانی که در گفتگو با راديو برابری بدون توجه به عواقب و پيامدهای درخواستش، از تمام ايرانيان خارج از کشور خواست که در اعتراض به سرکوب کارگران در دست به اعتراض بزنند، و اين اولين بار است که کارگری معترض در صحنه اعتراض چنين حمايتی را می طلبد، اما هنوز تحرکی در ميان نيروهای چپ و کمونيست، کميته ها، کانونها و انجمنهای مدافع کارگران ايران در خارج از کشور ديده نمی شود.

چرا چنين است و دلمشغولی و دغدغه های امروز ما چيست ؟ بماند. اما آيا فرصتی طلائی تر از اين برای بيان اعتراضمان در حمايت جنبش کارگری وجود دارد؟ طبقه کارگر بايد در کدام مقياس به ميدان بياد که معياری برای بسيج نيرو و به ميدان آمدن ما در سطح ماکرو باشد؟ چرا جرياناتی که بدون ترديد دارای ظرفيت بسيج و به ميدان آوردن نيرو در خارج از مرزهای ايران هستند، اما در ۸ روز گذشته تحرکی از خود نشان نداده و دست به سازماندهی يک اعتراض علنی نزده اند؟ همه اينها پرسشهائی است که کارگران هفت تپه و ديگر کارگرانی که درگير نبردی روزانه و رودرو با يکی از هارترين رژيمهای اين قرن هستند می توانند و بايد با ما در ميان بگذارند.
تا دير نشده، بايد با تمام قوا در حمايت از مبارزه شجاعانه، نه تنها شجاعانه بلکه حق طلبانه کارگران هفت تپه دست به کار سازماندهی اعتراض و آکسيون در خارج از مرزهای ايران شد. 
 

سعید مدانلو:این چه بساطی است که راه انداخته اید؟!

" اپوزیسیون حزب کمونیست کارگری رفت برقع سر یکی کرد به اسم نوید بشارت و حرفش را زد٬ ما اطلاعیه دادیم که این کار غلط است∙ "

اگر کسی حزب کمونیست کارگری را متهم کند که دارد مهرنوش موسوی را آنتریک میکند که علیه حزبی که خود عضو کمیته مرکزی آن است جولان بدهد٬ کار بسیار نا شایست و مشمئز کننده ای انجام داده است∙  این خود مهرنوش موسوی است که دقیقاً دارد به همین روش عمل میکند∙ این خود مهرنوش موسوی است که دارد  در لابلای مطالبی که علیه مخالفتهایش با نظرات کادرهای صاحب نام حزب خودش می نگارد٬ ناگاه در دو جمله زشت ترین اتهام را متوجه " اپوزیسیون حزب کمونیست کارگری " میکند∙ شرم آور نیست این عمل؟

عجب بساطی است! مهرنوش که خودش بابت ملامت  فاتح شیخ  از اول تا آخر نوشته اش تقریباً سر هر پرگرافی عبارت  " این عضو بی نام و نشان کمیته مرکزی " را قید میکند خودش متوجه نیست که  همانجا دست به چه عمل رقت انگیزی علیه انسانهایی میزند که روزی عضوفراکسیونی در داخل حزب کمونیست کارگری بوده اند∙

من فکر میکنم  عبارت " یک عضو کمیته مرکزی " در نوشته فاتح شیخ غرض تاکیدی است به عضو کمیته مرکزی بودن شخص مورد نظر∙ عبارت به لحاظ ادبی توهین به ایشان را مد نظر ندارد∙ صد البته مناسب تر بود که نام " مهرنوش موسوی " در ابتدای آن میامد∙ قدری کنایه آمیز آنهم بدون کوچک کردن شخص٬ شاید بتوان به آن نسبت داد∙

لطفاً به پرگراف اول که حرف مهرنوش است دقت کنید∙ مضمون پرگراف نمیتواند جز این باشد که ایشان گفته است: ما ( منظور حزب حکمتیست است ) اطلاعیه دادیم و به اپوزیسیون حزب کمونیست کارگری ( منظور فراکسیون داخل حککا است! ) که برقع سر " نوید بشارت " انداخت

و حرفش را زد٬ گفتیم که این کارشان غلط است∙

من بایگانی اطلاعیه های حزبی حزب حکمتیست را گشتم و یکبار دیگراین  اطلاعیه مورخ ٢٦ اکتبر ٢٠٠٦ تحت عنوان " روش ناسالم در نا امن کردن فضای فعالیت اپوزیسیون محکوم است! " را به دقت خواندم ∙ اطلاعیه به درست فرد را مسئول عملش دانسته است و مطلقاً نظرش به فراکسیون نیست که برقع سر کسی انداخته باشد تا حرفش را بزند∙ اطلاعیه دوم حزب حکمتیست را نیز مرور کردم∙ از اینچنین مضمونی مطلقاً در آن خبری نیست∙ فاتح شیخ رئیس دفتر سیاسی حزب حکمتیست و طبعاً از مسئول ترین افراد در قبال اطلاعیه های صادره از جانب حزب است∙ اطلاعیه حزب سند است و در تاریخ آن حزب ثبت میشود∙ ممکن است مهرنوش در مورد " نوید بشارت " از ابتدا همینطوری فکر میکرده است ولی آنچه که امروز ایشان به یک سند بیرونی حزبی نسبت میدهد دروغ است∙ مهرنوش در مورد دروغ اظهر و من اّلشمس  بستن به  فاتح شیخ و رهبری حزب خودش چه چیزی برای گفتن دارد؟  فاتح شیخ ممکن است شخصاً به لبخند تمسخرآمیزی به مهرنوش بسنده کند ولی معمولاً یک حزب خوب و با پرنسیب کمونیستی در مقابل اینچنین چیزی ساکت نمیماند∙ مهرنوش که بابت یک کنایۀ در عین حال شخص را کوچک نکن ِ نویسنده تا این درجه شلوغ میکند∙ راحت به خودش اجازه میدهد که در مقام عضو کمیته مرکزی مضمون روشن اطلاعیه حزب خودش را وارونه کند∙

وانگهی٬ " اپوزیسون حزب کمونیست کارگری " یعنی چه؟  منظور همان " فراکسیون" است؟!

"اپوزیسیون حزب کمونیست کارگری" چه تیپ اشخاصی میتوانند باشند؟ سر میبرند؟ دست قطع میکنند؟ ابواب جمعی جمهوری اسلامیند؟ طرفدار پر و پا قرص سیاستهای آمریکا هستند؟ همه اینها میتوانند " اپوزیسیون حککا " باشند∙ هر کسی مجاز است همه این اسامی را نیز " اپوزیسیون حککا "  قلمداد کند∙ ولی با " یک عضو کمیته مرکزی حزب حکمتیست " نمیتوان این کار را کرد∙ حتی اگر اسمش مشخص نباشد∙

 واقعاً مهرنوش خودش خنده اش نمیگیرد؟! شما که خودت بر سر نیامدن اسمت جلوی " یک عضو کمیته مرکزی " اینهمه جار کشیدی! پاسخ یک اینچنین کار سخیفی را چه میدهی؟! دیگران از نظر مهرنوش آدم نیستند؟ فقط کسی حق ندارد به ایشان نازک تر از گل بگوید؟!

مهرنوش موسوی٬ مصطفی صابر و محمد آسنگران نوع خاصی از برخورد سیاسی  ابداع کرده اند  که در اثنای نقد یک شخص و یا یک جریان سیاسی دیگر٬ زمانی که از نوشته اشان به وجد آمده اند٬ فوری در یک جمله میروند زیر یک خم حزب اتحاد کمونیست کارگری و رهبرانش را میگیرند و یک ضربه فنی  جانانه میکنند٬ پیروزمندانه گرد و خاک را می تکانند٬ دوباره میروند سراغ طرف مربوطه!

مصطفی صابر دارد ایرج آذرین و رضا مقدم را نقد میکند∙ از تازشی که بر آنها دارد پیداست که دستش باز است و هرفاکت و استدلال و نقل قول  و ابزار لازم به وفور دم دستش هست∙ به اسم " حزب اتحاد کمونیسم کارگری" که میرسد یک" سقلمه دردناک " میزند و رد میشود∙ دنبالش میکنی ببینی دلیلی برای این سقلمه زدنش دارد؟! بعد از سقلمه اولی  و دومی و شاید هم سومی بالاخره وسطهای  قسمت چهارم " داستان گاد فادر"  انتظارت را برآورده میکند! می نویسد: « همین حکایت با رفقای فراکسیون پیش آمد∙ در پلونوم ٢٧ که نوارهای آن همه روی سایت هست و میتوانید بروید ببینید و قضاوت کنید∙ وقتی ما داشتیم قطعنامه مربوطه به حزب کمونیست کارگری و تصرف قدرت سیاسی را تصویب میکردیم٬ انتقاد اصلی رفقا این بود که " در رخوت و رکودیم" ( شکل تعدیل شده ای از همان " راست دست بالا دارد" یا " کارگران حزب ندارند" ) " شعار سوسیالیستی سم است" ( باز هم شکل تعدیل شده ای از " سوسیالیسم رم میدهد" ) و نظیر این∙ " رهبری عملی کارگری با ما نیستند" ( یعنی همان "حزب کارگران" آقای آذرین که هنوز موجود نیست!) خوب انصاف هم خوب چیزی است∙ » ملاحظه میکنید چه راحت ما را گذاشتند کنار ایرج آذرینٍ! به همین راحتی هم پای ما را کرده بودند توی کفش " مک کارتی معروف "∙ تازه طلب انصاف هم میکنند! لازم است به عرضشان برسانم که اتفاقاً آنها چون  تماماً به تصرف قدرت سیاسی چشم داشتند و هنوز هم به همان نظر باقی هستند٬ حرفشان این بود٬ حزبی دست به کمرایستاده٬ انگار که بیل خورده به کمرش و شما هم که خود دست به کمرید٬ اشتهایتان برای تصرف قدرت سیاسی کجا بود؟!  لابد شوخی میکنید! حرف فراکسیون این بود که شما منتظر مانده اید که سرنگونی و انقلاب یکی منتج دیگری و یکی پس از دیگری بیایند در خانه هایتان را بزنند و شما را به نوبت بگذارند روی کولشان! هنوزهم به همان روال باقی هستید∙انصاف دارید؟! بروید نقد اخیرسیاوش دانشور" چپ رادیکال و مسئله سرنگونی و انقلاب کارگری" در نقد  دیدگاههای حمید تقوایی " چپ٬ انقلاب و ویژگیهای جنبش سرنگونی ایران " را بخوانید٬ آنوقت منصفانه قضاوت کنید∙ البته خوب میدانیم  انصاف معنی دیگری هم دارد که به درد مصطفی نمیخورد∙ انصاف مصطفی نیازمند تعدادی تعبیرات گل و منگولی داخل پرانتزاست∙ همین که فهمیدند آنها مثل آقای آذرین حرف میزنند٬ گفتند این دیگر قابل تحمل نیست٬ شما دسته جمعی بیرون! اینهمه تف و لعنت که توی پلونوم ٢٦  برای حرفهای ایرج آذرینی تان نثارتان کردیم افاقه نکرد! آمدید اینجا هم مثل او حرف میزنید!

مهرنوش موسوی  هم همین شیوه را دنبال میکند∙ به همین نوشته و یکی دوتا از نوشته های اخیرش نگاه کنید∙ اینطوری ما را " نقد " میکنند! ببینید چقدر دستشان " پر" است در مقابل ما! محمد آسنگران دارد مثلاً کورش مدرسی را  نقد میکند∙ وسط کار می بینید علی جوادی هم با

" زبان غامض و پیچده اش " بی خود و بی جهت میرود زیر مشت و لگد∙ ایشان با همه نبوغش رمز این " زبان پیچیده و غامض " را کشف  و برای دیگران روشن میکند که علی جوادی نیز همان حرف کورش مدرسی را میزند!  نوشته اخیرش " شبح نوید بشارت! "  را من پرینت کرده ام٬ کلاً دوسوم یک صفحه است∙ بیست و یک بار " نوید بشارت " در آن تکرار شده است∙ آسنگران در این نوشته هیچ چیزی بجز "نوید بشارت" در دست ندارد تا بخواهد با آن طرف مقابل را " نقد " کند∙ از اول تا آخر نوشته چیزی به جزتکرار این اسم نیست∙ همه وسیله " نقدش "  همین است∙ مستاصل است∙ از منطق و استدلال کاملاً تهی است∙  " جدل آن لاین " معروف هم عمده فرآورده های سیاسیش از کیسه " نوید  بشارت " بود∙ قبلاً هم عرض کردم٬ این اسم برایشان به مثابه " مائده آسمانی" است∙ به عبارتی دیگر٬ این آخرین سنگر " نقدهای سیاسیشان" بما ست∙ عمل اسماعیل مولودی یک معرکه گیری بود در مقابل معرکه گیری پلونوم ٢٦∙ مولودی مدتها قبل از پلونوم ٢٦نیز بنام " سعید دوستدار حزب " روی اختلافات دیگری به همین شیوه عمل کرده بود∙ همان موقع میتوانستند پیگیری کنند∙ بابت این عمل ناشایست به شخص خاطی برخورد نمایند٬ شر اینگونه اعمال را بکنند و از تکرارش جلوگیری کنند∙ وقتی همه چیز ته کشید∙ خدا برکت بدهد " نوید بشارت " را ! مثل اینکه من هم زیادی دارم این اسم را تکرار میکنم∙ بی خیال! تمامش کنیم!

((چهارشنبه دهم اوت روز حمله واعتراض جهانی عليه حکومت اسلامی اعدام و کشتار را فراموش نکنيم ))

به عنوان  ايرانی، انسان ، انساندوست ، آزاديخواه ، روشنفکر و مبارز ، فعال سياسی  وحقوق بشری ،دموکرات ولائيک ، روزنامه نگارو نويسنده ،سوسياليست و کمونيست ، مخالف نظام و رژيم اسلامی ، طرفدار حقوق بشر ، حقوق زن و کودک وبه طرفداری از زندانی سياسی و افراد درخطر و زير اعدام ، جدا از هر خط فکری و گرايش سياسی که داريم بايد برای لغو مجازات وحشيانه اعدام در جهان و بخصوص در ايران ، روز چهار شنبه  دهم اکتبر که از سوی سازمان عفو بين الملل ،سازمانهای مدافع حقوق بشر وائتلاف بسياری از سازمانها و اتحاديه ها و گروه های غير دولتی و احزاب وسازمان های سياسی  فراخوان داده شده است ، شرکت کنيم به ميدان بيائيم واعلام کنيم که نسبت به جان وسرنوشت و زندگی انسانها يی که بهر دليل اعدام شده ، می شوند و يا درخطر اعدامند ،اعتراض داريم ، مخالفيم ، بی تفاوت و ساکت نيستيم !

از يک سو، همصدا با همه جهانيان وبشريت متمدنی شويم که خواستار لغو مجازات اعدامند و می خواهند جلوی اعدام متهمين و مجرمينی را که  توسط قوه قضائيه و دادگستری ( پس از محاکمه و طی جلسات دادگاه با حضور وکيل و دفاع و هيئت منصفه و... ) حکم اعدامشان صادر شده را بگيرند ،مجازات اعدامی را که کم و بيش  از قديم در همه کشورها بصورت اشکال خشن گيوتين وگردن زدن و دارزدن و تير باران تا صندلی الکتريکی وتزريق مواد سمی و اتاق گاز قانونی بوده ، چرا که مجازات اعدام را انسانی نمی دانيم ، قتل دولتی و  شنيع می دانيم .  بگوئيم که ما هم ميخواهيم همه کشورهای جهان، همچون اکثر  کشورهای مترقی وپيشرفته ، مجازات اعدام را لغو و اجرا نکنند. و از سوی ديگر بايد سمت اعتراضات  جهانی عليه مجازات اعدام در جهان  را معطوف به رژيم اسلامی حاکم بر ايران کنيم ، چرا که  وضعيت وشکل و موارد اعدامها در ايران ، در کمتر کشوری سابقه دارد ! چرا که مبارزه عليه اعدام در جهان ، بدون نشان دادن چهره جنايتکار رژيم حاکم بر ايران و اعدام ها و قوانينش ، بی معنا ، ناقص ، سطحی و نا کارآمد است !

بنابراين وظيفه ايرانيان دوچندان است ، بايد ضمن پيوستن و شرکت در اعتراض عمومی فوق برای لغو مجازات اعدام ، برای جهانيان روشن سازيم وبه آنان بفهمانيم که در ايران اسلامی وضعيت بسيار بدتر و غير انسانی تر است ،اساس و اشکال و موارد و انواع اعدام ، اختصاصی تر ازهمه جای دنياست ! ودر برخی موارد در جهان سابقه ای نداشته ، ندارد و نخواهد داشت ! چرا که ، در ايران اسلامی مجازات اعدام با ديگر کشورهای جهان يکسان ، قابل مقايسه و تعميم نيست ! قوانين قضايی و اعدام هايش همچون برخی کشورهای اروپايی وايالات آمريکا نيست که تا کنون اعدام را لغو نکرده اند! در ايران قوه قضائيه ، قوانين مدنی و بشری و متمدن در رابطه با بشريت امروز، همچون برخی کشورها حاکم نيست که بشر و انسانها بتوانند با رای خود تغييرش دهند و يا لغوش نمايند ! اروپاييان و جهانيان بايد بدانند که در ايران اسلامی حرف اول را قوانين بشری و مدنی وانسانی نمی زند ، بلکه  حکم خدا وقرآن وقضا و حدود و قصاص و فتوای شرعی متحجر اسلام سياسی است که جواز قتل و اعدام وکشتار را ميدهد ! پس بايد ابعاد واساس و اشکال وحشيانه قوانين شرعی در مورد اعدام و قتل دولتی در ايران اسلامی را به جهانيان بهتر و بازتر و عميق تر بشناسانيم ونشان دهيم که رژيم ايران ام القرا وبزرگترين سمبل کشتار و قتل عام و اعدام در جهان است ، چرا که :

رژيم جوانان را گروه گروه به اسم اراذل و اوباش و مزاحمان نواميس مردم با شنيع ترين وضعيت و با جرثقيل در ملاء عام به دار می آويزد وحلق آويز می کند . بدون دادگاه واقعی و وکيل ودفاع و هيئت منصفه !  وبدون توجه به اينکه هيچکس ارازل و اوباش و جنايتکار و متجاوز به نواميس مردم از مادر زاده نمی شود !بدون اينکه زمينه های ارتکاب جرايم اين اعداميان را در سه دهه حکومت متحجر و ضد انسانی و فاسد رژيم اسلامی حاکميت خود در ايران بدانند وجستجو کنند!؟ رژيم وحکومت اسلام سياسی و سرمايه ای که خود و وجودش مسبب سقوط ارزشهای انسانی در جامعه وريشه فقر و فلاکت و اعتياد و فساد و فحشاء و بی فرهنگی و رذالت وجامعه طبقاتی و تبعيض وبيکاری و محروميت و تحقير و توهين است!! که هدف رژيم از نمايش اين جنايت های شرعی بر خلاف ادعايش ، مصونيت جامعه و به اصطلاح ، اصلاح و درس عبرت ديگران نيست ( که البته همچون درسی وجود ندارد!) ، بلکه ايجاد رعب و وحشت وخفقان و سانسور و سرکوب هرچه بيشتردر جامعه  وجلوگيری از جنبش ها و اعتراضات مردمی است . که از خود سردمداران و اربابان مذهب و سرمايه حاکم در ايران رذل تر و اوباش تر و متجاوز تر و جنايتکار تر وجود  ندارد !

در ايران اسلامی  با مجوز و فتوای شرع و اسلام ، زن و مرد ، دختران و پسران جوان را در چاله ای ميگذارند  ،تا کمر و سينه درخاک فرو ميبرند و با پرتاب سنگ به بدن و سر وصورت ،آنان را سنگسار ، زجر کش و اعدام می کنند ، که باورش برای اروپائيان شايد ممکن و قابل تصور نباشد ! اما اين دهشتناک ترين جنايت در ايران اسلامی نامش قانون شرعی است ، رجم است و حکم خدا ، ومثلا دکتر! لاريحانی اش بعنوان دبير حقوق بشر قوه قضائيه ايران! علنا از سنگسار دفاع می کند وآنرا انسانی و الهی ميداند ! که البته اسلام ناب محمدی غير از اين نيست .

جهانيان بايد بدانند که اسلام سن تکليف را زير ۱۸ سال ميداند و طبق همين نظرات و قوانين شرعی نوجوانان و کودکان اعدام ميشوند ، ويا کودک ۱۲-۱۳ ساله را در زندان نگهميدارند و منتظر می شوند تا بزرگتر شود ، تا برای اعدام آماده تر شود ! به جرم هم جنس گرايی و لواط جوانان را بدارمی آويزند وبقتل ميرسانند !

 در ايران اسلامی در اين سه دهه حکومت ننگين ، دهها هزارنفر از بهترين و صادق ترين و با شرف ترين ، جوانان و انسانها را فقط به جرم داشتن انديشه و تفکر و دگر انديشی و غيرخودی بودن ، توبه نکردن ، قبول نداشتن اسلام  ، مجاهد بودن ، مارکسيست بودن ، تير باران شده و بدارکشيده شده اند ! به عنوان مرتد و منافق و کافر وسکولار والحاد و کفرگويی و التقاطی و سوسياليست و بی نماز وکمونيست و آته ئيست و... با فتوای شرعيات و مقدسات و احکام اسلامی قرآنی قتل عام شده اند .

 که رژيم اسلامی با قتلهای زنجيره ای و غير زنجيره ای ، چگونه  فعالين سياسی و حقوق بشری وسکولار و مخالفانش را در داخل و يا خارج از ايران با صدور فتوا و مجوز شرعی و با فرستادن جلادان مسلمانش ، با ضربات کارد و چاقوو گلوله ميکشند ، مثله می کنند و به قتل  می رسانند ، پوينده ، مختاری و فروهر ها را بياد آوريم . در ايران روزنامه نگار و نويسنده را به جرم نوشتن و بيان انديشه و بنام توهين به مقدسات اعدام ميکنند ! و علنا در زندان زهرا کاظمی ها را با شکنجه به قتل می رسانند . فتوا و دستور قتل امثال سلمان رشدی وهر کسی را که به زعم آنان توهين به تابو ها ومقدساتشان کند را در هر جای جهان می دهند !

اين قتلها ، اين قتل عامها ، اين بدارجرثقيل کشيدن ها ، اين سنگسارها ، اين ترورها و بمب گذاريها ، روی هرچه اعدام، درحکومت های غير اسلامی را سفيد کرده است !! در کجای دنيا بجز ايران اسلامی می توان سراغ اين قتل و اعدامها را گرفت ؟ کشتار وقتل انسانها به عنوان مرتد و کافر ومنافق ومحارب بجز ايران اسلامی درکجای جهان در اين عصر تکرار شده وامکان وقوع دارد ؟؟ بجز اسلام وقوانين الهی امکان اين قتل عام ها در کجا ميتواند وجود داشته باشد و دارد؟

با توجه به اينکه اعتراض وسيع ، گسترده و همه جانبه ما ، نسبت به لغو هرگونه قتل و کشتار و اعدام دولتی ، توسط رژيم حاکم اسلامی در ايران ، ميتواند بر روی افکار عمومی جهانيان ، انسانهای آزاده ، بشريت متمدن ، سازمان  ملل ، عفو بين الملل و سازمانهای مدافع حقوق بشر، تأثير گذار باشد  و تبديل به اهرم های فشار و اجبار از سوی جوامع و سازمان های بين المللی و حقوق بشری بر روی رژيم  بشود تا به نفع کسانی که جانشان در خطر قتل و اعدام است گردد، بايد دراين حرکت و اعتراض جهانی ، رژيم را محکوم و وادار به عقب نشينی کرد ! پس به همه فراخوانها برای لغو مجازات اعدام توجه کنيم وروزچهارشنبه دهم اوت حتما در اين اعتراضات شرکت فعال داشته باشيم وچهره کثيف رژيم اسلامی و سردمدار اعدام و کشتار را بيش از پيش برای جهانيان آشکار سازيم . اين کمترين ، نا چيز ترين و ناقابل ترين  وظيفه ايست که همه ما ، نسبت به قتل عام شده ها ، اعدام شده ها ، به قتل رسيده ها وافرادی که جانشان درمعرض خطر مرگ و نيستی قرار گرفته و خواهد گرفت ، داريم ! بی تفاوتی ، سکوت وشرکت نکردن در اين اعتراضات ، چه معنايی ميتواند داشته باشد !؟ عدنان حسن پور و هيوا بوتيمارها ،  زنان ،مردان ، جوانان و کودکان زندانی منتظر سنگسار ، قصاص ، چوبه دار ، جرثقيل و تير باران چشمشان به عمل و اعتراضات ماست ، بما و جهانيان دلگرم و دلخوشند ! به کمکشان بشتابيم و آنها را نا اميد و مايوس نکنيم  !
روز چهار شنبه دهم اکتبر  در استکهلم، ساعت ١ تا سه بعد از ظهر - مقابل ساختمان پارلمان در Minttorget فراموش نشود !
                                            منوچهر اسدبيگی (بابک- حکمت ) ۵ oktober ۲۰۰۷

 

October 05, 2007

فريده جعفری: آقای بهرام مدرسی و حزب متبوعش به کجامی روند؟

برای افشای انحرافات بورژوازی و خرده بورژواها در جنبش چپ بخصوص ميان کمونيست ها لازم بود در باره نوشته آقای بهرام مدرسی با عنوان (کمونيسم٬ چپ و سنديکاليسم) نقد و بررسی انجام گيرد اما زمان برای بررسی طولانی نبود و البته نيازی هم نبود بنابراين بررسی اجمالی صورت گرفت که در ميان نوشته آقای مدرسی با رنگ قرمز آوردم در همين حال تمامی نوشته ايشان را بدون دستکاری باقی گذاشتم تا خواننده بتواند مقايسه نمايد.درنهايت لازم به توضيح است که تمامی نوشته های قرمز رنگ به جزء نام ايشان توسط من نوشته شده است.
فريده جعفری ۶/۷/۱۳۸۶
کمونيسم٬ چپ و سنديکاليسم
بهرام مدرسی : مدتی است که بحث در رابطه با  کمونيسم امروز در ايران و خصوصيات آن در محافل گوناگون نيروهايی که خود را "چپ" ميدانند در گرفته است. از کسانی که خود را فعال منفرد جنبش کارگری مينامند تا نيروهای سياسی معين ديگر٬ سنت های توده ای – اکثريتی٬ چپ سنتی و فرقه ای و کل بستر عمومی که اين "چپ" خود را در آن ميابد٬ به ارزيابی کمونيسم درا يران پرداخته اند و به نقد آنچه که امروز بيان علنی و عمومی کمونيسم در ايران است ميپردازند.
 توافق همه بدون استثنا اين است که کمونيسم فعال امروز در ايران بايد "کارگری" تر باشد و هر يک به نوعی تلاش ميکنند اين "کارگری تر" شدن را به اين کمونيسم تحميل کنند. اين تلاش ضمن اينکه امروز خطابش اليت سياسی و کمونيستی جامعه که اساسا دانشگاه مرکز تحرکش است٬ ميباشد اما از کانال اين "نقد" رابطه خود را با مبارزه سياسی در جامعه و مبارزه طبقه کارگر نشان ميدهند.(اين گرايش خود محور خود تمام وکمال وتنها کمونيست يا تمام کمونيست ها را متعلق به خود می داند و هر کس غير خود را راست ميداندکه بقيه می خواهندکارگری تر شدن را به اين جريان تحميل کنند اولين برداشت اين است کمونيست را کارگری نمی داند در حالی که بايد بدانيم موضوع کارگری بود بنيان وجودی کمونيست است.)
 بحث من اين جا جواب دادن به اين تحرکات است. تلاش خواهم کرد نشان دهم آنچه که امروز چهارچوب عمومی اين  "نقد" را تشکيل ميدهد٬ عقب افتاده٬ غير کمونيستی و به اين اعتبار راست و تلاشی برای تحميل يک عقبگرد سياسی به جريانی است که امروز بيان علنی کمونيسم در ايران است.( کارگری شدن يعنی عقب گرد . اگر کمونيست از کارگر عبور کرده است و بيان علنی آن در ايران اين جريان است اين جريان و کمونيسم امروزيش به کجا رسيده وموضوع وجوديش حالا که کارگر نيست پس چيست؟) 
پيشاپيش اما لازم است به نکته ای پايه ای در اين بحث اشاره کنم. تلقی من از نيروهايی که خود را "چپ" مينامند طبعا نه به اعتبار آنچه که هريک در مورد خود ميگويند٬ بلکه به اعتبار ما به ازای عملی سياستی است که از آن دفاع ميکنند و مبلغش هستند. "چپ" ناميدن هر نيرويی طبعا بيانگر معنی واقعی سياسی تلاشی که ميکند نيست.
حلقه اصلی نقد اين دوستان اما چيست؟
اصلی ترين سر تيتری که همه اين نيروها با آن توافق کامل دارند اين است که اين کمونيسم به اندازه کافی کارگری نيست. پيوند لازم را با مبارزه طبقه کارگر ندارد و به اين اعتبار بايد تغيير ريلی که اين کمبود را جبران ميکند را از سر بگذراند. اين البته  با حجم بزرگی از ارزيابی های "تاريخی" از کمبود های اين کمونيسم همراه است. اينکه به اندازه کافی "تجربه" ندارد٬ "جوان" است٬ به اندازه کافی "مطالعه" نداشته است و حتی بخشا به طرز بسيار نگران کننده ای فعالين علنی اين کمونيسم را رسما به احزاب کمونيستی که امروز در ايران ممنوع هستند٬ وصل ميکند و "نقد" خود را با چاشنی شناخته شده سنت توده ای – اکثريتی در فشار پليسی بر فعالين کمونيست همراه ميکنند.
"کارگری شدن" آن حلقه طلايی است که بطرز عجيبی همه اين نيروها با آن توافق دارند. اين اما بدوا نگرش اين نيروها به مبارزه طبقه کارگر  و کلا سياست را نشان ميدهد.( اينکه همه نيروهای غير کمونيست روی موضوع که اين جريان که خود را تنها کمونيست می داند کارگری نمی دانند يا کمتر کارگری می دانند توافق دارند و در همين حال که نويسنده در اول مقاله کارگری بودن را اساس و ذات جريان کمونيستی نمی داند و ناراحت است که ديگران و منحرفين به زور می خواهند کارگری بودن را به اين جريان تحميل کنند اينها نشان می دهد که اين جريان با حفظ ظاهر به راست چرخيده است)
ابتدا بايد سوال کرد که منظور از کارگری شدن يا کارگری "تر" شدن چيست؟ چه سياست هايی را بايد نمايندگی کرد تا  به اندازه کافی "کارگری تر" شد؟ چه اقدامات عملی را بايد انجام داد؟ کمونيسم امروز در ايران رابطه خود را با مبارزات طبقه کارگر به چه شکلی بايد تعريف کند تا به اندازه کافی "کارگری" باشد؟ و اساسا "کارگری" بودن به چه معنی است؟ 
درايت زيادی نبايد داشت تا متوجه شد که "کارگری" بودن برای اين چپ برابر با "کمونيسم" است. گرايشات سياسی مختلف در جنبش کارگری برای اين چپ حداقل فعلا بی معنی هستند. جنبش کارگری و مبارزات آن برای اين نيروها اول و آخر "کمونيسم و سوسياليسم" شان است. مستقل از اينکه هريک به چه شکلی اين حکم را فرموله ميکنند٬ کنه مطلب برای همه آن ها همين است. مبارزه کارگری و يا جنبش کارگری برابر با کمونيسم و سوسياليسم قرار داده ميشود.
جنبش کارگری اما خطوط سياسی مخلتفی را در خود دارد. جنبش های اجتماعی مختلف نمايندگان متفاوتی دارند. کمونيست ها  به اين اعتبار درست به اندازه رفرميست ها٬ سنديکاليست ها٬ فاشيست ها٬ ليبرال ها و حتی اسلام سياسی٬ در ميان کارگران هستند و بنا بر اين "کارگری" هستند. آنچه که اختلاف کمونيست ها را با نيروهای بورژوايی  در جنبش کارگری تشکيل ميدهد نه اين حکم کودکانه که ما کارگری هستيم و آن ها نه٬ بلکه سياست هايی است که کمونيست ها در جنبش کارگری و به اين اعتبار در کل جامعه نمايندگی ميکنند. اين حکم نه مربوط به جنبش کارگری٬ بلکه شامل تمام جنبش های اجتماعی ديگر هم ميشود. نگاهی به جنبش زنان همين را نشان ميدهد.(البته نبايد فراموش کرد که موضوع اصلی کمونيسم کارگران ومبارزات طبقاتی کارگران است هرچند که برای ارتقاع جنبش های ديگرو رساندن آن جبش ها در حد جنبش کارگری از وظايف کمونيست ها است البته نه برای آن جنبش ها بلکه برای گسترش رهبری کارگران است)
مقايسه  کوتاه اين حکم نيروهای چپ در مورد جنبش کارگری با جنبش زنان زوايای اين نکته را روشن تر ميکند. نمانيدگان مخلتف مبارزه زنان٬ بيانگر اهداف سياسی متفاوتی در جنبش زنان هستند. اگر قبول داريم که خانم عبادی برای مثال به اعتبار اينکه زن است٬ نمايندگی جنبش اعتراض زنان را نميکند٬ اگر ميپذيريم که در جنبش زنان ليبراليسم٬ فاشيسم٬ اسلام سياسی و فمينيسم درست به اندازه کمونيسم نمايندگی ميشوند٬ آنوقت سوال اين است که در جنبش کارگری چه نيروهای سياسی نمايندگان خود را دارند؟ اگر کارگر و اعتراض او برابر با کمونيسم و سوسياليسم قرار داده ميشود٬ چرا اعتراض خانم عبادی برابر با مبارزه زنان برای آزادی نيست؟ اکثريت بزرگی از اين "چپ" منقد خانم عبادی و کمپين ١ ميليون امضای ايشان بوده است٬ چرا وقتی که بحث در مورد جنبش کارگری ميشود٬ شما متوجه نقدی و يا  متوجه کردن مخاطبينشان به نيروهای مخلتف سياسی در جنبش کارگری نيستيد؟ حداکثر "مرزبندی" که شما از طرف اين نيروهای چپ ميبينيد از دوحال خارج نيستند. يا شما "کارگری" هستيد و نيستيد و يا اينکه "رژيمی" هستيد و نيستيد. مرز بيشتری در بحث اين دوستان در رابطه شان با جنبش کارگری نميبينيد!
برای کمونيسم اما خود اين نيروهای "چپ" نمايندگان گرايش معينی در جنبش کارگری هستند. "سوسياليستی" خواندن هر آنچه که امروز تحت عنوان مباره کارگری اتفاق ميافتد  بيانگر تعلق به گرايشی است که امروز متاسفانه در ميان فعالين جنبش کارگری دست بالا را دارد. سنديکاليسم! و محدود و تنگ کردن سنگر مبارزات اقتصادی طبقه کارگر!
يک لحظه تصور کنيد آن کمونيسمی که امروز در محافل سياسی چپ دست بالا را دارد و نمايندگی ميشود٬ با همان قدرت در جنبش کارگری نمايندگی ميشد٬ آن وقت برای اين دوستان ديگر "کارگری" بودن برابر با سوسياليسمشان نميبود٬ همانطور که همين امروز اين کمونيسم حاکم در محافل سياسی در ايران برايشان به اندازه کافی "کمونيستی" نيست!
اعتراض  کارگری "هم استراتژی و هم تاکتيک" بدوا اعلام موافقت با آن گرايش سياسی است که امروز همانطور که گفته شد در جنبش کارگری دست بالا را دارد.  سنگر واقعی مبارزات اقتصادی طبقه کارگر٬ سنديکاليسم را بعنوان يکی از جوابها طرح ميکند و اين چپ هم در همانجا سنگر ميگيرد. در جواب به چگونگی مبارزات اقتصادی طبقه کارگر اما اين تنها جواب نيست. کمونيسم امروز و حکمتيسم بطور اخص جواب های ديگری به اين مسئله دارند. سنگر سنديکاليسم برای اين چپ  از مقتضيات سياسی ديگری نشات ميگيرد.
سنديکاليسم در ايران را قطعا نميتوان و نبايد همطراز آن جنبش رسمی و سنتی سدنيکاليستی که برای نمونه در اروپا حاضر است٬ دانست. جنبش کارگری در ايران تجربه فعاليت متشکل سنديکايی يا اساسا هر نوع فعاليت متشکلی را در دوران حاضر بجز در مقطع انقلاب ٥٧ ندارد. آن درجه تحرک متشکلی هم که در مقطع انقلاب ٥٧ ديده شد٬ به يمن سرکوب رژيم اسلامی اساسا نه امکان شکوفايی يافت و نه حتی امکان جمع بندی اجتماعی در سطح کل جنبش کارگری به آن داده شد. آنچه که امروز اما تحت عنوان فعاليت سنديکايی از طرف اين نيروها ی چپ نمايندگی ميشوند  بدوا بيانگر نگرش آنها به تحرکی است که جنبش کارگری بايد برای دخالت در اوضاع سياسی حاضر از خود نشان دهد٬ تحرکی که طبعا  کانال ورودش به آن دفاع از معيشت کارگران در مقابل تعرض بورژوازی است. اين که کارگران مجبورند از معيشت خود در مقابل تعرض طبقه حاکم دفاع کنند٬ حکمی است که نه ما و نه آن "چپ" آن را ابداع کرده است. اين حکم زندگی است که به طبقه کارگر و کل جامعه کار کن تحميل شده است. مسله اما اين  است که اين حکم و يا اين فشار زنده ماندن ما را به مصاف اتخاذ چه سياست هايی ميکشاند؟  و معنای اين  در مبارز سياسی حاضر چيست؟
دلايل رجوع اين چپ به دفاع از  اين سنديکاليسم البته متفاوت است. برای بعضی از آنها هر تحرک و اعتراضی "سوسياليستی" است. امروز سنديکاليسم در جنبش کارگری دست بالا را دارد٬ برای دفاع از آن سنگر ميگيرند٬ ديروز فکر ميکردند که فاشيست های ترک و کرد٬ موتور "شلوغی" هستند٬ از آن دفاع کردند. چپی که هرچند خود مستقيما درگير تشکيل هيچ سنديکايی نيست٬ اما در کنار آن جنبش علنی که خود را امروز سنديکاليست مينامند فعلا سنگر گرفته است.
گفته ميشود که سنديکاليسم امروز تنها راه ممکن سازمان دادن مبارزه طبقه کارگر عليه تعرض به معيشتش است و رژيم اسلامی امکان تحرک ديگری را نميدهد. گفته ميشود که برای کنار کشيدن مبارزه کارگران از سرکوب رژيم اسلامی بايد سنگر دفاع از معيشت را تقويت کرد٬ اين سنگر  آنقدر "سياسی" نيست که مورد تعرض رژيم اسلامی قرار گيرد. گفته ميشود که طبقه کارگر امروز در موقعيتی نيست که در اوضاع سياسی دخالت موثری بکند. تلاش ميشود تا سيمای يک مبارزه سنديکاليستی واحد را نشان دهند. سنديکاهای مخلتف در رشته های توليدی گوناگون.
اما آيا سنديکا تنها راه ممکن برای سازمان دادن مبارزه امروز کارگران است؟ آيا مبارزه سنديکايی مبارزه کارگران را از زير ضرب حمله رژيم اسلامی خارج ميکند؟ آيا واقعا تلاش برای تشکل سنديکا در شرايط حاکميت رژيم اسلامی آنقدر غير سياسی است که رژيم امکان حمله به آن را نداشته باشد؟ آيا ايده تشکيل سنديکاهای مخلتف در رشته های توليدی مختلف امروز جدا راه مبارزه عليه تحميل فقر و فلات به طبقه کارگر است؟
به نظر من جواب همه اين سوالات منفی هستند.
مبارزه برای دفاع از معيشت طبقه کارگر و عقب راندن تلاش  رژيم سرمايه برای تحميل فقر و فلاکت به کل جامعه کارکن٬ اهدافی را مقابل فعال جنبش کارگری قرار ميدهد که اساسا با نقطه شروع فعاليت سنديکايی در تناقض ميافتد.
حمله به طبقه کارگر و سطح معيشت او مشمول رشته های توليدی مختلف و همه عرصه های زندگی اقتصادی که مربوط به انسانی که مجبور به فروش نيروی کار خود است٬ ميباشد. جوابی که اين مبارزه و يا اين مقاومت را محدود٬ محلی و کوچک ميکند٬ عملا خود تبديل به سدی برای سازمان دادن يک مبارزه همگانی عليه اين حمله ميشود و سنديکاليسم متاسفانه عليرغم تلاش صادقانه فعالين آن٬ چنين سدی را مقابل اعتراض جنبش کارگری ميبندد.
سنديکاليسم در منطق خود نميتواند کل مبارزه طبقه کارگر را عليه اين حمله سازمان دهد و بدتر از آن در شرايطی که رژيم اسلامی به کل مبارزه در جامعه و اين جا بخصوص مبارزه کارگر  تحميل کرده است٬ دامنه فعاليتش از رشته های توليدی حتی به بخش های بسيار کوچکتری از کارگران در رشته های توليدی ٬ محدودتر ميشود. اين اما مشکل اصلی فعاليت سنديکايی نيست. برای مقابله با حمله به سطح معيشت طبقه کارگر بايد مبارزه ای همه جانبه و سراسری را سازمان داد و همانطور که گفته شد سنديکاليسم بنا به تعريف خود نميتواند چنين ظرفی باشد. اين درست همانقدر که در مورد ايران صادق است٬ در مورد اروپا و کل تحرک کارگری در جهان غرب هم صادق است. قرارداد های مختلف بخش های گوناگون رشته های توليدی مختلف که هر يک با سنديکا و اتحاديه خود نمايندگی ميشوند٬  در اروپا با اتحاديه کارفرمايان و قماری که اين اتحاديه ها هر ساله برای بالابردن سطح دستمزدهای رشته توليدی خود با اتحاديه کارفرمايان دارند٬ امروز ديگر خود تبديل به يکی از فيلتر های اطمينان  اتحاديه کارفرمايان برای حمله به سطح معيشت کل طبقه کارگر شده است. سناريو فعالين سنديکاليسم در ايران که هر رشته ای بايد سنديکای خود را داشته باشد. در بهترين حالت همين تصوير را که امروز در اروپا شاهدش هستيم را مقابل ما قرار ميدهد.
بنابراين اگر هدف دفاع از مطالبات اقتصادی طبقه کارگر باشد٬ سنديکاليسم جوابی نادرست به سوال چه بايد کرد است!
بعلت محدوديت دامنه فعاليتش٬ به دليل اينکه کل طبقه کارگر و مبارزه متحد آن را قربانی يک رشته معين ميکند و به دليل اين که اساسا طبقه کارگر را بعنوان يک طبقه به رسميت نميشناسد و نميتواند مبارزه ای موفق را بخصوص در شرايط امروز ايران سازمان دهد. تجربه سنديکای شرکت واحد متاسفانه همانطور که گفته شد عليرغم تلاش صميمانه فعالين آن٬ نشان همين شکست و محدوديت است.
درصد بسيار بسيار کوچکی از مبارزه عليه تحميل فقر و فلاکت به طبقه کارگر٬ عدم پرداخت حقوق٬ مبارزه برای پرداخت حقوق معوقه٬ مبارزه برای بالابردن  سطح دستمزدها٬ مبارزه برای تحميل يک قانون کار قابل تحمل تر و در يک کلام  کل اعتراض کارگری که امروز ما با آن روبرو هستيم در چهارچوب سنديکا ها پيش ميروند. دلايل آن طبعا در درجه اول فشار و سرکوب رژيم اسلامی  و غايب بودن سنت مبارزه متشکل  در طبقه کارگر است. از ميان سنديکاهای موجود از شرکت واحد و خبازان سقز و غيره هم هيچکدام نشان نداده اند که امکان بسيج و تشکل اکثريت کارگران واحد و يا رشته خود را دارند. اين همانطور که گفته شد در درجه اول به علت سرکوب شديد رژيم اسلامی بخصوص در مراکز کارگری است. اما اين تنها دليل نيست!
مبارزه طبقه کارگر عليه تحميل فقر و فلاکت به خود را بايد در سطح کل طبقه کارگر بدور از محدوديت های صوری رشته های توليدی مختلف سازمان داد و سنديکاليسم دقيقا به همين علت جواب درست به چه بايد کرد فعال جنبش طبقه کارگر نميتواند باشد. در کنار اين بايد به وجود رژيم اسلامی هم پرداخت. در شرايطی که هر تحرک کارگری حتی برای دفاع از معيشت خود هم٬  با سد پليس سياسی رژيم اسلامی روبرو ميشود٬ تکه تکه کردن مبارزات کارگران به رشته های مختلف و تصوير سنديکاليست ها از اين مبارزه٬ طبقه کارگر را ضعيفتر ازهميشه در مقابل پليس رژيم اسلامی قرار ميدهد.
اينکه مباره ای  ميتواند تنها اقتصادی بماند فکر ميکنم امروز ديگر برای فعالين دو آتشه سنديکاليست هم جايی از نداشته باشد. هر قدمی که شما در آن جامعه برای دفاع از چيزی برميداريد٬ بعلت دليل وجودی رژيم اسلامی خود بخود سياسی ميشود و اين خارج از اراده من يا شما يا هر کس ديگری است.
اگر رژيم اسلامی مانع اصلی تشکل کارگران و وحدت آن ها است٬ گرايشات سنديکاليستی و محدود نگری که امروز متاسفانه آگاهانه يا نا آگاهانه بر ذهنيت بسياری از فعالين اصلی جنبش کارگری سنگينی ميکنند هم مانع مهم ديگری در راه وحدت مبارزات طبقه کارگر برای دفاع از معيشت خود است.
 برای فعال سنديکاليست جنبش طبقه کارگر عليرغم اين انتقاد به راه حل اش٬ سنديکاليسم ميتواند بعنوان بهترين آلترناتيو  کماکان مطرح باشد٬ همانطور که گفته شد جنبش کارگری هم حامل گرايشات گوناگون در خود است. برای جريانی که خود را چپ مينامد و مسله اش  در ظاهر  کل طبقه کارگر است اما٬ دفاع از سنديکاليسم و اساسا به اين شکل وارد مبارزات اقتصادی طبقه کارگر شدن ٬ بيانگر اعلام نوع معينی و انتظار معينی از تحرک طبقه کارگر است. چه اينکه اين چپ  ما را متهم به اين ميکند که از طبقه کارگر و فعالين آن امروز انتظار داريم که مستقيما وارد مبارزه سياسی شوند٬ ميگويند که ما شرايط مبارزه طبقه کارگر را نميشناسيم و به اين اعتبار خودشان هرچه محکمتر در سنگر مبارزات اقتصادی طبقه کارگر با پرچم سنديکاليسم٬ پا بر زمين ميکوبند. اين اما پيش از هرچيز معنی دخالت طبقه کارگر در اوضاع سياسی را برای اين چپ نشان ميدهد و اين همان عقبگردی است که اين چپ تلاش ميکند به کمونيسم امروز در ايران تحميل کند.
آنچه که کمونيسم بر آن تاکيد دارد. مبارزات سراسری و متحد کارگران است. طبقه کارگر به حکم شرايطی که توليد سرمايه دارانه به او داده است٬ ميتواند  و بايد از کانال دفاع از سطح معيشت خود و جلوگيری از تحميل فقر و فلاکت به جامعه در رويداد های سياسی اين دوره شرکت فعال کند. تحرک متحد و گسترده طبقه کارگر در دفاع از معيشت خود ميتواند کل جامعه را حول مبارزه عليه فلاکت سياستا قطبی کند. طبقه کارگر با ابزار اصلی خود که نقشش در توليد است در سياست روز دخالت ميکند. بنابراين برای کمونيست ها بر خلاف سنديکاليست ها و "چپها" سازمان دادن مبارزه متشکل و سراسری و اتفاقا اقتصادی طبقه کارگر به معنی دخالت مستيقم  طبقه کارگر در سياست روز است. هر جواب ديگری که اين مبارزات را پراکنده کند و امکان عمل مشترک و اجتماعی را از او بگيرد٬ خود عملا مانع دخالت طبقه کارگر در سياست روز ميشود. و اين متاسفانه راهی است که سنديکاليسم و چپ مقابل طبقه کارگر ميگذارند.
بنابراين سوال ابدا آن طور که اين چپ علاقه به طرح آن دارد٬ مبارزه اقتصادی؟ يا سياسی؟ نيست! همانطور که گفته شد اين تصوری بغايت کودکانه است که گويا ميتوان تلاشی برای دفاع از سطح معيشت کارگران را هر چند کوچک و محدود٬ "غير سياسی" نگاه داشت. اين نه ما٬ که رژيم اسلامی است که هر تلاش هرچند کوچک را سريعا "سياسی" ميکند. به فعال اعتراض کارگری که خواهان بالا بردن سطح دستمزدها است چند بار حکم "تلاش برای به خطر انداختن امنيت ايران اسلامی" را زده اند؟ بنابراين سوال نه "سياسی؟ يا اقتصادی؟" بلکه راه دخالت در اوضاع امروز است. راهی که اين چپ بر آن تاکيد دارد٬ محدود کردن دامنه دخالت طبقه کارگر در اوضاع امروز است دقيقا به اين دليل که پرچم مبارزات متحد طبقه کارگر در دفاع از خود و جامعه را تکه تکه ميکند و عملا امکان عکس العملی وسيع و اجتماعی را از او ميگيرد.
سنديکاليسم همانطور که نشان داديم  جوابی درست به مشکلات امروز مبارزه طبقه کارگر نيست. سنديکاليسم برای اين چپ بدوا پرچمی برای نوع ميعنی دخالت در سياست امروز است. اين چپ با دفاع از سنديکاليسم عملا امکان دخالت طبقه کارگر در اوضاع سياسی را از او ميگيرد و عرصه مهم سياست را برای احزاب بورژوايی خالی ميکند. دفاع  اين چپ از "مبارزات اقتصادی طبقه کارگر" اسم رمز محروم کردن طبقه کارگر از کسب موقعيت برترش در سياست روز است. تلاشی که عملا راه را برای آلترناتيو های احزاب بورژاويی باز نگه ميدارد و عملا جامعه را از کمونيسمی که از نان شب بيشتر به آن محتاج است٬ ٬محروم ميکند.  اين چپ چه در "درون طبقه کارگر" و چه آنجا که رو به کمونيسم در ايران دارد خالی کردن دنيای سياست را به کل جامعه ای که بايد تحت سياست های کمونيستی نمايندگی شود٬ تحميل ميکند و به اين اعتبار تلاشی راست و عقب مانده را نمايندگی ميکند. به اين در ادامه خواهيم پرداخت.
 نقد اين چپ به کمونيسم امروز اما از در ديگری وارد ميشود. همانطور که قبلا گفته شد ميگويند که کمونيسم امروز در ايران و آنچه که علنا ابراز وجود ميکند٬ به اندازه کافی "کارگری" نيست. برای جواب دادن به اين انتقاد بايد بدوا ديد که رابطه کمونيسم با مبارزات طبقه کارگر چيست؟ آيا اساسا ميتوان تصوير تحرکی کمونيستی را مستقل از اين که تا چه درجه با مبارزات کارگران "پيوند خورده است" را کرد؟ تلاش کمونيستی در جنبش های اجتماعی مختلف يعنی چه و کل تحرک کمونيستی در کجا و به چه شکلی بعنوان بخشی از مبارزات سوسياليستی طبقه کارگر ميتواند معنی پيدا کند؟ آيا اين کمونيسم بايد "با طبقه کارگر پيوند خورده باشد؟" جواب در نظر اول به اين سوال مثبت است. اما منظور از اين "پيوند" چيست؟ و تاکيد بر "پيوند" با طبقه کارگر از طرف اين چپ قرار است کمونيسم را به کجا ببرد؟
کمونيسم جنبش اجتماعی انسان برای ايجاد جامعه ای آزاد و برابر است. اهداف و سياست های کمونيستی از موقعيت اجتماعی و اقتصادی طبقه کارگر نشات ميگيرند. کمونيسم جنبشی اجتماعی در همه ابعاد سياسی٬ اجتماعی و اقتصادی جامعه است. جنبشی که اهداف طبقه کارگر را نمايندگی ميکند. کمونيسمی که با اين ابعاد طبقه کارگر را از نظر سياسی در جامعه نمايندگی ميکند طبعا در همه جنبش های اجتماعی با همان اهداف حضور دارد. جنبش زنان٬ جوانان٬ اعتراضات دانشجويان٬ مبارزه برای رفع ستم ملی و کل اعتراضاتی که يک جامعه شصت ميليونی را در بر ميگيرد. تلاش های اين کمونيسم برای حاکم کردن سياست ها او اهداف کمونيستی در همه اين جنبش های اجتماعی از همين جا ناشی ميشود. اين اما دقيقا نقطه تقابل اين کمونيسم با چپ امروز در جامعه است. چپ اما طبقه کارگر را تنها با طرح شدن مطالبات کارگران نمايندگی شده ميبيند. برای اين چپ طرح راديکال ترين و به اين اعتبار کمونيستی ترين و کارگری ترين مطالبات در جنبش زنان ربط زيادی با جنبش طبقه کارگر ندارد.  سازمان دادن اعتراض زنان حول همين مطالبات هم طبعا محلی از اعراب ندارد. برای اين چپ طرح مطالبات انسانی کمونيستی و به اين اعتبار کارگری در اعتراضات دانشجويی و يا در جنبش جوانان٬ همه و همه کافی نيستند به دليل اينکه "کارگری" نيستند و يا در بهترين حالت آنجا که پرده ای "تئوريک" براين تلاش خود ميکشند٬ با طبقه کارگر " پيوند" نخورده اند. اينکه معنی "پيوند" چه ميباشد را خواهيم ديد اما کمی بر تز "پيوند با طبقه کارگر" دقيق شويم.(همه آسمان و ريسمان بافتن ها برای اين است که بگويد برای انقلاب کارگری و سوسياليستی نيازی نيست که کارگری شد و اين توجيهات نيز برای اينکه روابط کارگری ندارند و البته بيشتر يا تمامی اعضا و هوادارانشان غير کارگر( بيشتر دانشجو ) هستند البته بحث اين نيست که کارگری نيستند يا پيوند کارگری ندارند و از طرفی چون کمونيست هستند يا به اصطلاح کمونيست هستند بنابراين کارگری می باشند . اگر خالص ترين کمونيست ها هم از بستر مبارزه کارگری دور باشند مبارزاتشان سوسياليستی و به سمت انقلاب کارگری و کمونيستی  نخواهد بود همان گونه که در حال حاضر تمامی احزاب موجود اين گونه هستند.)
تز پيوند با طبقه کارگر و يا بردن سوسياليسم از بيرون به درون طبقه کارگر٬ تاکتيک کمونيست ها بنا به شرايط معين فعاليتشان در اواخر قرن ١٩ و اوايل قرن ٢٠ بوده است. کل ماتريال تﺋوريکی که اين چپ امروز به آن اشاره دارد جملگی به شرايط کار کمونيست ها در اين مقطع زمانی مربوط ميشوند. کسی که در ابتدای قرن ٢١ تاکتيک های کمونيست ها را در اواخر قرن ١٩ و ابتدای قرن ٢٠  تبليغ ميکند٬ ظاهرا نه شرايط فعاليت کمونيستی را امروز درست فهميده است و نه اساسا ميداند که کمونيسم امروز در چه شرايطی قرار دارد. پيوند با طبقه کارگر و يا بردن سوسياليسم به درون طبقه کارگر٬ تاکتيک فعاليت نسلی از کمونيست ها در انتهای قرن ١٩ بود تا خود را به جنبش طبقه کارگر که تا آن زمان محل فعاليت گرايشات بورژاويی متفاوتی بود بشناسانند و جنبش خود را سازمان دهند.(آيا الان طبقه کارگر محل فعاليت گرايشات بورژوازی نيست؟) يک قرن بعد از اين دوره و چندين دهد بعد از پيروزی و شکست انقلاب اکتبر بخصوص٬ چه کسی امروز ميتواند از ناشناخته بودن کمونيسم در جنبش طبقه کارگر دفاع کند؟ سوسياليسم امروز نه جنبشی بيرون از طبقه کارگر که بايد ظاهرا آن را معرفی کرد٬ بلکه بخش لايتجزای جنبش کارگری است.(اگر اين گونه است چرا کارگران اقدامی برای انقلاب نمی کنند حداقل در اروپا بايد هر روز انقلاب رخ بدهد ) کمونيسم امروز نه تنها پرچمداران خود را در جنبش کارگری دارد٬ بلکه بعنوان يک جنبش اجتماعی که کل انسان ها را مخاطب قرار ميدهد٬ در همه جنبش ها نمايندگی ميشود. دفاع "تﺋوريک" امروز چپ از تز "پيوند" اتفاقا مشکلش با همين است. نمايندگی شدن سوسياليسم و کمونيسم در سطح کل جنبش های اجتماعی و کل جامعه٬ نمايندگی شدن کمونيسم بعنوان يکی از مدعيان اصلی جنگ قدرت در جامعه. اين مشکل اصلی چپ امروز ما است! (اين نو ديگری از تفکر کارگر کارگری است که اگر حزب را از آن حذف کنيم ناصر پايدار از آن بيرون می آيد)
راه حلی که اين چپ در مقابل کمونيسم ميگذارد٬ خالی کردن ميدان مبارزه در ابعاد کل جامعه برای بورژوازی است. اين چپ در هيچ کجا نه مبارزه ای واقعی را سازمان داده است و نه توانسته است دست کسی را در دست ديگری برای تقويت هدفی در جامعه بگذارد. اين چپ آنجا که قدرت کمونيسم را در دانشگاه ها ميبيند٬ آنجا که قدرت اين کمونيسم را در جنبش زنان ميبيند٬ آنجا که قدرت اين چپ را در کردستان ميبيند٬ بالافصله پرچم پيوند با طبقه کارگر را بلند ميکند.(يعنی پاشنه آشيل شما را می بينند و به رخ شما می کشند و شما برای فرار از اين ضعف توجيه می کنيد که کمونيسم نيازی به پيوند ندارد بلکه در درون طبقه است و اصلا" خود طبقه است و جدايی ناپذير است که می رسيد به جنبش خود به خودی . با اين توجيه ضعف حزب خود را می پوشانيد تا سمپات های حزب احساس شکست نکنند) خود نالايق تر و ناتوان تر از هر نيروی سياسی ديگری٬ تلاش ميکند  اتحاد٬  تشکل و مبارزه ای که حول اهداف انسانی که کمونيست ها در اين عرصه ها سازمان داده اند را با پرچم "پيوند" با طبقه کارگر عقب براند. اين چپ نميتواند بفهمد که جنبش زنان را نميتوان حول دفاع از مبارزات کارگران٬ راديکاليزه کرد و سازمان داد. نميتواند بفهمد که جنبش اعتراض زنان امروز خواست های مستقل خود را دارد و اگر کمونيست ها در اين جنبش نمايندگان راديکال ترين و انسانی ترين خواسته ها هستند٬ از اين راه کل جنبش طبقه کارگر برای آزادی و انسانيت را تقويت ميکنند. نميتواند بفهمد که زن مبارز احتمالا خود را کلا بی ربط به جنبش کارگری ميداند٬ که خواستش بدوا لغو قوانين ضد انسانی عليه زنان است و فعلا احتمالا خود را زياد مربوط به جنبش کارگری نميداند. نميتواند همانطور که گفته شد بفهمد که کمونيست ها در اين جنبش نمايندگی سياستی جنبش کارگری را ميکنند. پرچم های "پيوند" با طبقه کارگر و يا در بهترين حالت پرچم حمايت از جنبش کارگری ٬ که اخيرا برای اين چپ "مد" شده است٬ تنها تلاش "بزرگ" اين چپ برای اجرای تﺋوری پيوندش است.(يعنی اگر اين کمونيست با طبقه کارگر پيوند هم نداشته باشد ذاتا" از طرف طبقه کارگر وبه نفع انقلاب کارگری بقيه جنبش ها را رهبری می کند. حال اينکه اين کمونيست بدون داشتن ارتباط مستقيم با طبقه کارگر چگونه توانسته حق نمايندگی رهبری کارگران را در جنبش های مختلف اجتماعی بدست بياورند و از طرفی اگر اين کمونيسم با اين  گونه نمايندگی وظايف طبقه کارگر را انجام می دهند ديگر چه نيازی به کارگران در رهبری و انقلاب است بهتر است کارگران به مرخصی بروند .و اين کمونيسم انقلاب بکند وهمه چيز به خوشی و خرمی به نتيجه برسد.)
اين چپ نميتواند درک کند که اگر کمونيسم در دانشگاه ها امروز دست بالا را دارد٬ به اعتبار اعتمادی است که توده دانشجو به کمونيست ها بخاطر نمايندگی کردن خواست هايشان دارند. نميتواند بفهمد که اتفاقا اين کمونيست ها هستند که در دانشگاه ها عرصه را بر نمايندگان جنبش های ديگر به اين اعتبار تنگ کرده اند٬ نميتواند بفهمد که دانشجو به اعتبار نمايندگی شدنش از طرف کمونيست ها است که به کمونيسم توکل ميکند و نه به اعتبار اينکه دانشگاه تنها پرچم حمايت از اعتراضات کارگری را برافراشته است. اين چپ نالايق تر و ناتوان تر از هميشه در جمع کردن حتی ده نفر حول سياست های خود در دانشگاه ها٬ کمونيسم را از اين سر به نقد کشيده است که ظاهرا به اندازه کافی "کارگری" نيست.
ولی آيا اين چپ واقعا "درک نميکند"؟ يا جنشی ديگر را در همه اين عرصه ها نمايندکی ميکند؟
يک لحظه تصورش را بکنيد که اين کمونيسم امروز در دانشگاه ها نمايندگی نشود٬ يک لحظه تصورش را بکنيد که اين کمونيسم امروز در جنبش زنان نمايندگی نشود٬ در کردستان و هر جا که سخنی از انسانيت و برابری است٬ اين کمونيسم نمايندگی نشود٬ يک لحظه تصورش را بکنيد که فعال  کمونيست به چپ سنتی امروز لبيک بگويد و مشغول "پيوند" با طبقه کارگر بشود٬ يک لحظه تصورش را بکنيد که کمونيست ها امروز همان کاری را که اسلاف اين چپ در مقطع انقلاب ٥٧ کرد را تکرار کنند. دانشگاه را ول کنند٬ جنبش زنان را ول کنند٬ همه چيز را ول کنند٬ دفاع از آزادی های سياسی٬ دفاع از حق تشکل برای همه٬ دفاع از هر آنچه که انسانی بود را ول کنند و برای تظاهرات و بوسيدن دستان پينه بسته کارگران راهی کارخانجات شوند و سوسياليسم را به اين شکل "به درون طبقه کارگر" ببرند. در آن صورت چه کسی در دانشگاه ها دست بالا را ميداشت؟ چه کسی در کردستان و جنبش زنان و همه جا دست بالا را ميداشت؟ (اولا" اين دوستان توهمشان عود کرده و در حال رشد بادکنکی شده است دوما" آيا برای انقلاب سوسياليستی قرار است طبقه کارگر همه ی جنبش های اجتماعی را رهبری کند يا قرار است اين جنبش ها طبقه کارگر را رهبری کنند برای انقلاب کدام اصل است اگر اصل طبقه کارگر است پس اول بايد در درون آن حضور داشت و در همين حال جنبش های ديگر را نيز برای قرار گرفتن تحت رهبری طبقه کارگر آماده کرد نه برعکس ضمنا" باز هم بايد تاکيد کرد که اين دوستان برای پنهان کردن ضعف خود( عدم ارتباط با کارگران ) دست به توجيه تراشی می زنند.از طرفی تمامی مطالباتی که در بالا می شمارد مطالبات بورژوا دمکراتيک هستند که البته نبايد ناديده گرفت ولی به عنوان اصل نيز نمی باشند اين مطالبات برای احزاب بورژوازی وخرده بورژوازی و احزاب ناتوان از برقراری پيوند با طبقه کارگر اصل محسوب می شود که اين نوشته علی رغم ادعای اين نويسنده که خود و دوستانش را کمونيست معرفی می کند در واقع خرده بورژوازی هستند با اقبال به مطالبات بورژوازی)  قطعا هر جانوری در غياب اين کمونيسم شانس خود را امتحان ميکرد. دانشگاه بجای تريبون آزادی و برابری تريبون هر چيزی ميشد٬ جنبش زنان کماکان دربند پاراگراف های ارتجاعی قوانين رژيم اسلامی قربانی ميشد٬ در اين سناريو اگر کسی ميپرسيد که کمونيست ها کجا هستند؟ دوستان چپ ما قطعا جوابشان اين بود که "مشغول پيوند با طبقه کارگر هستند"! خطای کمونيست ها در انقلاب ٥٧ را اگر ميشد به حساب هر چيزی گذاشت٬ تلاش امروز اين چپ چيزی جز تلاشی برای تحميل عقبگردی ( طبق نظ اين نويسنده ير قراری پيوند با کارگران يعنی عقبگرد راست . از طرفی آيا اين کمونيسم واقعا" اين کارهای که ايشان نام می برد انجام داده است؟ يا نتيجه عمل کل چپ در آن جنبش ها بوده و هست که اين احزاب محفلی برطبق سنتشان مصادره به مطلوب می کنند  که نتيجه اين گونه اعمال تضاد ها ی ميان دانشجويان چپ است که در حال حاضر در دانشگاه ها ايجاد شده است. خود بزرگ بينی و مصادره نتايج کار جمعی به نام خود کار دائمی اين آقايان است)  راست به کمونيسم چيز بيشتری نيست!
کمونيست ها با همان قدرتی که تلاش ميکنند سياست های خود را در دانشگاه ها٬ در جنبش زنان٬ در کردستان٬ در دفاع از آزاديهای سياسی و هر جای ديگری در آن جامعه سازمان دهند٬ تلاش دارند تا اين کمونيسم را در جنبش کارگری هم متفاوت از تمام گرايشات سياسی ديگر سازمان دهند. کمونيست ها منقد راديکال هر گرايش غير کمونيستی و به اين اعتبار غير کارگری در جنبش طبقه کارگر هستند. کمونيست ها تلاش دارند تا فعالين جنبش طبقه کارگر را با خود همراه کنند و مبارزات اقتصادی طبقه کارگر برای دفاع از حق زندگی خود را چنان قدرتی بدهند که کل جامعه را به لرزه در آورد.(جامعه را به لرزه در بياورند اما تصرف قدرت نکنند و اگر قرار است تصرف قدرت شود توسط اين حزب شود.) کمونيست ها با نمايندگی کردن جنبش های اجتماعی ديگر٬ کل جنبش طبقه کارگر برای آزادی و برابری را نمايندگی ميکنند. کمونيست ها تلاش دارند که صفی از فعالين  و رهبران کمونيست جنبش کارگری را در دل همين اعتراضات جاری طبقه کارگر سازمان دهند.  کمونيست ها دستاب پينه بسته کسی را نميبوسند.(بوسدن دست پينه بسته کارگر هنر نيست ولی اين طريقه گفتن در واقع پنهان کردن ضعف است)


 

October 04, 2007

سیاوش دانشور:یادداشت سردبیر، دنیای بهترشماره 19

کارگران، معلمان، جمهوری اسلامی

جامعه ایران مثل یک دیگ جوشان است. عوامل پایداری اجازه سکون و رکود و عقب نشینی را نمیدهند. مردم عاشق مبارزه و تظاهرات و کتک خوردن نیستند. مردم میخواهند زندگی کنند و لذت ببرند. اما اوضاع واقعی، ناامنی اقتصادی، بیحقوقی و سرکوب سیاسی، فقر لجام گسیخته و مزمن، بیکاری وسیع، بیکارسازیهای گسترده، بحران در بخش وسیعی از صنایع کشور، تن فروشی، اعتیاد، گرانی و هزار بدبختی دیگر اجازه نمیدهد جامعه ساکت باشد. زدن و بستن و راه انداختن موج اعدامها تاثیری را ندارد که باید داشته باشد. تحقیر جوانان در ملا عام تحت عنوان "مقابله با ارازل و اوباش" نتیجه عکس داده است. زنان علیرغم توحش خیابانی لمپنهای اسلامی ساز خود را میزنند. جوانان بیکار و عاصی به هر کس و از جمله آخوند و پاسدار گیر میدهند. در کوچه و خیابان علنا به سران حکومت و انبیا و اولیا فحش میدهند. جان مردم به لبشان رسیده است. وضع وخیم جمهوری اسلامی و سوالاتی که هر روز روی میز سرانش قرار میگیرد، اجازه نمیدهد که وضعیت در یک روند ممتد ادامه یابد. موقعیت سست داخلی و بین المللی رژیم اسلامی تنها با سرکوب خشن به ظاهر قوی آراسته شده است. اما تمام مسئله اینست که این سیاست نتیجه نداده و مردم را سرجایشان ننشانده است.

موج جدید اعتراضات کارگری و اعتراضات معلمان، که در اساس اعتراض علیه فقر و تبعیض است، برآمد جدیدی از اعتراض طبقات محروم جامعه علیه فلاکت عنان گسیخته است. موقعیت طبقه کارگر و نیروی وسیع معلمان در عین حال در اثر سیاستهای جمهوری اسلامی و سرمایه داری شکننده شده است. وسیعترین بخش طبقه کارگر در استخدام دائم نیست. کار قراردادی یک مشخصه سرمایه داری ایران است. از قراردادهای یکساله، شش ماهه، سه ماهه، یک ماهه، و سفید امضا تا فقر در درجات نسبی و مطلق و اخیرا شدید، چرخاندن زندگی را به یک فن تبدیل کرده و در عین حال رقابت و محافظه کاری را در میان بخشهای مختلف طبقه کارگر دامن میزند. شرکتهای بزرگ که با مجموعه ای از پیمانکاران طرف هستند، بخشا به طریق عشایری با کارگران فصلی یک کمپانی یا شرکت طرف میشوند. کوتاه بودن کار، تحرک نیروی کار کارگران و ثابت نبودن آن، بی تجرگی کارگران این بنگاههای پیمانی، خصوصیت قراردادها، جدائی عملی بخشها و خودمختار بودن آنها، عدم پاسخگوئی شرکتهائی مثل نفت و پتروشیمی و ماشین سازی در قبال عملکرد این شرکتهای همکار به کارگران، و مجموعه مشکلاتی تو در تو تحرک گسترده کارگری را با موانع مختلف مواجه میکند.

این وضعیت در مورد معلمان هم صدق میکند. معلمان حق التدریسی که تعداد آنها هر روز زیاد میشود، قوانین تبعیض آمیز، و شمشیری که بالای سر شغل و امروز و فردای معلم وجود دارد، معضلات مشخصی در مقابل پیشروی اعتراضات معلمان میگذارد. اینها از جمله موانع واقعی هستند که باید در بررسی و تعیین تاکتیک برای این اعتراضات در نظر گرفته شود.

سوالات اساسی

این واقعیت موجودیت طبقه کارگر و وضعیت سرمایه داری در ایران باید مورد بحث قرار گیرد. رمز تحرک و تشکل کارگر در چنین موقعیت نامساعدی چیست؟ چگونه کارگر میتواند از پس این موانع برآید و نیروئی متحد به میدان بیاورد؟ چه سیاستهائی را باید در پیش گرفت و چه سیاستهائی را باید نقد کرد؟ مثلا نساجیها، صنایع کوچک مختلف و محلی، کشت و صنعت ها، کاغذ سازیها، صنایع کهنه و قدیمی و کارگاهی ایران مثل تراشکاریها، حتی چایکاران و برنجکاران و غیره، اینها مجموعه ای هستند که هیچ آینده اقتصادی ندارند. این کالاها که توسط این صنایع به بازار عرضه میشود، توسط عده دیگری از همین آقایان در بازار جهانی به قیمت بسیار ارزانتری خریده میشود و در بازار ایران با نصف قیمت تمام شده این صنایع بفروش میرسد. هیچ سرمایه داری در این شرکتها نمیتواند ادامه دهد. یا باید بتواند رقابت کند یا ورشکست میشود. مسئله خصوصی سازی ها و طرحهای جانبی واگذاری و فروش و تعطیل تدریجی برخی صنایع، نیز عمدتا همین منطق را دارد و یک نتیجه برای طبقه کارگر و بخشهای شاغل در این مجموعه صنایع دارد.

چه نباید کرد؟  

اعتراضات کارگری در این بخشها باید به خواسته هائی واقعی منجر شود. در غیر اینصورت چیزی عاید کارگران نمیشود و بعد از دوره ای این مبارزات سرکوب و یا بی نتیجه میماند. کارگر به موقعیت بدتری میرود و تحرک مجدد را مشکل تر میکند. با این فرض صنایعی که در مقابل تعطیلی، ورشکستگی و یا واگذاری قرار گرفته اند، سیاست کارگری نمیتواند متکی بر حفظ وضع پیشین باشد. اگر سرمایه دار نمیتواند کارخانه را اداره کند کارگر نمیتواند مجبورش کند که حتما باید کار را ادامه دهد. منطق سرمایه این نیست و این سیاست هم نتیجه نمیدهد، کما اینکه تاکنون نداده است. سرمایه هر عاملی را که سد مقابل تامین سود و انباشت گردد از میان برمیدارد. اگر معادن دیگر منبع تامین انرژی نیستند یا گران تمام میشوند، معدن تعطیل و معدنچی بیکار میشود. سیاست بازنگهداشتن معادن و صنایعی که چنین موقعیتی داشتند، علیرغم مبارزات پرشور و تاریخی کارگران، به نتیجه نرسیدند. و یا اینکه روند خصوصی کردن صنایع و به عبارت دیگر انتقال مالکیت کارخانه بین بخشهای مختلف سرمایه داران امر کارگر و مسئله کارگر نیست. از زاویه منفعت کارگری این سرمایه و کلیت آنست که دشمن کارگر است. مسئله تماما پیامدهای فوری این تحولات روی زندگی حال و آینده کارگر و خانواده کارگری است.

مجمع عمومی کارگران

وقتی به تعیین سیاست میرسیم، فوری موضوع اتحاد صفوف کارگران در هر سطح خودنمائی میکند و به شرط پیشروی تبدیل میشود. اما مستقل از هر تغییرات و مانعی، کارگر تنها میتواند برای خواست آنروزش بصورت یکپارچه و متحد اعتراض کند. یعنی هدف عمومی منشا به میدان کشیدن توده کارگران در این اعتصابات است. بنابراین در بحث تعیین این سیاستها باید روی فاکتوری که کارگران را متحد میکند و مکانیسمی که کارگران را متحد نگاه میدارد، اتکا کرد و آن را بسیار جدی و حیاتی فرض کرد. در فقدان حق تشکل کارگری و اختناق و حراست کارخانه، تنها مجمع عمومی کارگران است که میتواند اراده توده کارگر و همدرد را به میدان بکشد. حتی تعیین هیئت های نمایندگی کارگری بجای مجمع عمومی خود کارگران نمیتواند این خلا را پر کند. اگر هیئت نمایندگی متکی به مجمع عمومی نباشد و مرتب قدرت و صلاحیت و امنیت اش را از توده کارگر نگیرد، کار زیادی از پیش نمیبرد و همیشه امکان ترساندن و مرعوب کردن و متفرق کردن آنان به روشهای مختلف هست. مجمع عمومی ظرفی است که کارگر و معلم را در قلمرو اعتراض روزشان وارد و دخیل میکند و تصمیم و سرنوشت را به عقل همگانی میسپارد. مجمع عمومی در حین اعتصاب ارگانی است که کارگران اعتصابی را متحد نگاه میدارد و به لحظات و سوالات حین اعتصاب پاسخ میدهد و نیروی کارگران را پشت همان تصمیم میبرد. روشن است برای مقابله با این تهاجم وسیع به معیشت کارگران و فلاکتی که تحمیل کرده اند، حرکتی که از پشتوانه محکم توده کارگران برخوردار نباشد نمیتواند پیش رود.

سیاست کارگری در قبال ورشکستگی و خصوصی سازیها

سوال بعدی سیاست و خواست در مقابل خصوصی سازی و تعطیلی صنایع است. قوانین کشور و قانون کار ضد کارگری رژیم اساسا زندگی کارگر را در اینگونه مواقع پیش بینی نکرده است و آنجا هم که عناوینی طرح شده مشمول اکثریت عظیم کارگران نمیشود. با سیاست خارج کردن کارگاههای پنج و ده نفره از قانون کار و تداوم وسیع بیکار سازی و خصوصی سازی ها و به مزایده گذاشتن صنایع، سوال اینست در مقابل بیکاری گسترده چه باید کرد؟ "کارخانه را تعطیل نکنید" پاسخ نیست. کارخانه تعطیل میشود. کارگر اخراجی سیاستش چیست؟ تنها یک مطالبه واقعی میتوان مطرح کرد که نه از نوسانات و افت و خیز حرکت سرمایه، بلکه از موقعیت انسانی و واقعی کارگر در جامعه بعنوان انسان شروع میکند و آن حق زندگی کردن است. کارگر در مقابل بیکاری تنها شعارش میتواند این باشد؛ یا کار یا بیمه بیکاری مکفی! هیچکدام نمیشود. در مقابل کار قراردادی تنها میتواند الغا آنرا بخواهد. اما سوال واقعی بعدی اینست که کارگر اخراجی دیگر دستش به جائی بند نیست. محیطی برای جمع شدن مثل کارخانه و اهرمی مانند اعتصاب در دست ندارد. اعتراض خیابانی و هر روزه هم برایش میسر نیست. اینجا مسئله وحدت کل طبقه کارگر برجسته میشود. اگر بیکاری بخشی از کل طبقه را از میدان خارج میکند و بعنوان شمشیری بالای سر بخش شاغل عامل ارزان نگهداشتن کار کارگر و ایجاد تفرقه و غیره است، آنوقت تلاش برای اتحاد طبقه تنها میتواند در اتحاد کارگران شاغل و بیکار و یا اتحاد طبقه کارگر متحقق شود. شعار بیمه بیکاری مکفی، شعار بخش بیکار یا ارتش بیکاران نیست، شعار طبقه کارگر است. و مبارزه علیه بیکاری تنها میتواند با اتکا به اتحاد شاغل و بیکار و یا اتحاد کار علیه بیکاری پیش برده شود. در غیر این صورت برای شاغلان امروز بیکاری امری مربوط به بقیه است و مبارزه برای بیمه بیکاری امر کارگران بیکار میشود! در مورد دستمزدها و نقد کردن حقوق معوقه و سایر خواستهای طبقه کارگر نیز تنها حلقه های متحد کننده نیروی توده کارگران میتواند اهرم فشاری باشد که به تغییراتی منجر شود.

وضعیت امروز در ایران جلوه ای از فقر عظیمی است که چنگالش گلوی جامعه را میفشارد. طبقه کارگر در یک مقیاس گسترده در مواجهه با این وضعیت فجیع و آینده هولناک تری که سرمایه داری در ایران مقابلش گرفته است قرار گرفته است. تردیدی نیست که اعتصابات  مشخص راه پیشروی خود را دارند اما سوالاتی که همین اعتصابات با آن روبرو هستند سوالاتی سراسری تراند و پاسخی وسیعتر و طبقاتی را طلب میکنند. نیروی کارگران و معلمان میتواند در این اعتراضات هرز نرود و به قدرتی اجتماعی و امیدی برای جامعه تبدیل شود. جمهوری اسلامی و جناحهایش نسخه ای برای برون رفت ندارند و گله و شکایت از نهادهای رژیم هم پاسخ کارگران را نمیدهد. دفاع از سیاست دولتی بودن بجای سیاست خصوصی سازی تنها کارگران را دنبال نخود سیاه میفرستد. دفاع از ظرفیتهای قانون ضد کارگری کار در مقابل پیمانکاران و شرکتهای عملا برده دار، معضل کارگر و امنیت شغلی و معیشت او و خانواده اش را پاسخ نمیدهد. بیکار و خیل گسترده بیکاران نمیتوانند به تنهائی به جنگ بیکاری این معضل سرمایه داری بروند. گرایش سوسیالیست و کمونیست طبقه کارگر و رهبران رادیکال کارگران وظایف سنگینی بعهده دارند. اتخاد این سیاستها نه تنها نیروی متحد کارگران را به صحنه میکشد بلکه قدرت و توان کارگران را در تعرض به فقر لجام گسیخته و دفاع از کل جامعه بالا میبرد. هر زمان کارگر در این مکان به میدان آید بخش وسیعی از جامعه را پشت خود دارد و هر زمان در چهارچوب صنف و کارخانه خویش با سیاستهای محدود تلاش کند، نتیجه تلاشش به هدر میرود.

مجمع عمومی منظم کارگران در محیط کار و زندگی، طرح سیاستها و شعارهای درست در تقابل با این سوالات محوری، پیشبرد سیاستهای مشخص و متحد کننده در اعتراضات مشخصی که حول این سوالات درمیگیرد، و بسیج نیروی شاغل و بیکار و کل طبقه امکان و دریچه پیروزی را ترسیم میکند. *

سعید مدانلو:در نقد " توده سرنگونی جنبش سرنگونی نیست " نوشته فواد آقابگزاده

 مطمئناً فواد آقابگزاده قرار نيست با نوشته اش کسی را بخنداند∙ او اتفاقاً خيلی جدی صحبت ميکند∙
ايشان ميخواهد بگويد " جنبش سرنگونی " وجود ندارد و برای اثباتش رفته است " توده سرنگونی" را ابداع کرده است∙ عليرغم همه داستانی که سر هم ميکند و بی جهت برای ديگران  لُغُز ميخواند٬ تنها ميخواهد بما بگويد٬ يک جنبش سرنگونی طلب وجود دارد که به اندازه تمام قد و قواره مردم جامعه بزرگ است ولی اين جبنش سازماندهی شده نيست و مادامی که اينطوراست کاری نميتوان صورت داد و سرنگونی در کار نخواهد بود∙ خُب عزيز جان٬ حتماً لازم است برای گفتن مطلبی به اين سادگی اينهمه بلا سرش بياوری و اينهمه ايراد از اين و آن بگيری؟!

اتفاقاً خودشان بهترين مشخصات را برای وجود يک جنبش سرنگونی و سازمان نيافته ارائه داده اند∙ ملاحظه کنيد چه ميفرمايند : " سران رژيم خوب می دانند که هرگونه گشايش فضا و آزادی يعنی مرگ رژيم شان" ∙ بفرماييد٬ سران رژيم ميدانند که يک جنبش بزرگ سرنگونی طلب دورحکومتشان را گرفته که هرگونه گشايش فضای سياسی برايش خطر مرگ دارد∙ منتها آقابگزاده نميداند اين را! همۀ حرف آنکه ميگويد اين جنبش سرنگونی نياز به سازمانيافتگی دارد تا سرنگون کند حرفش با حرف آقابگزاده يکی است∙ ديگر اين همه داستان " حسين کرد شبستری"  برای چيست؟!  " توده سرنگونی"  يعنی چی ؟!  " توده سرنگونی " نداريم∙ توده ها يا سرنگونی طلبند يا نيستند يا بخشی از توده ها سرنگونی طلبند و بخشی نيستند∙ توده های سرنگونی طلب هم ميتوانند به جنبشهای مختلف سرنگونی طلب تعلق داشته باشند∙
چه دليلی دارد که ايشان با گفتن  "توده سرنگونی طلب " خيال خود و بقيه را راحت نمی کند؟! وجود توده سرنگونی طلب يعنی حضور جنبش سرنگونی∙ جنبش سرنگونی نباشد٬ که هرگونه گشايش فضا و آزادی باعث مرگ رژيم نميشود∙ توده اگر سرنگونی طلب نباشد با دست يافتن به هرگونه گشايش فضا و آزادی که سرنگونی طلب نميشود∙ هرچه که از حکومت متنفر باشد منتظر رفرم ميماند∙ رفرم هم که هميشه از بالاست∙ ايشان البته نميخواهد بما بگويد که مرگ رژيم با رفرم حادث ميشود! مردمی که به قول آقابگزاده " از رژيم جنايتکار اسلامی متنفرند و می خواهند سر به تن جمهوری اسلامی نباشد" لابد اگر فرصتی دست بدهد سر از تن جمهوری اسلامی خواهند کند∙ پس اين مردم خصلتاً سرنگونی طلبد∙ همانطور که عرض کردم وجود مردم سرنگونی طلب يعنی حضور جنبش سرنگونی طلب∙ جنبش سرنگونی بدون سازماندهی ميتواند شکل بگيرد∙ جنبشهای سرنگونی در نزد توده ها عموماً بصورت سازمان نايافته پديدار ميشوند∙
جنبش دانشجويی خودش به همراه سازمانيابی و رشد و پلاريزه شدن جنبش توده ها٬ پلاريزه ميشود∙ عناصر پلاريزه شده جنبش دانشجويی  به همراه ساير عناصر پيشرو و فعاله هر جنبشی  به عناصر پيشرو و فعاله آن جنبش  تبديل ميشوند∙
مينويسند: " ببينيد٬ جنبشی که به سرنگونی خوش بين نباشد جنبش سرنگونی نيست∙ جنبش سرنگونی طلب بايد به خود اعتماد داشته باشد و به اينکه ميتواند رژيم را سرنگون کند∙ ∙ ∙ ∙ "
ايشان ادامه ميدهد که نوع " خوش بينی " مورد نظر ايشان از نوع " خوش بينی هپروتی و نشئه وار بعضی از جريانات به اصطلاح سياسی نيست!
خوش بينی در جنبش سرنگونی همزمان با رشد سازمانيافتگی گسترش می يابد∙ هرچه جنبش سرنگونی سازمانيافته ترباشد٬ به سرنگونی خوش بين تراست∙ خوش بينی و سازمانيافتگی هرکدام جدای از يکديگر در جنبش شکل نميگيرند∙
آقابگزاده حرفهای عجيب کم نميزند∙ مثل " اتفاقاً تفاوت جنبش با توده ها در همين است"
تفاوت جنبش با توده ها؟! لابد جنبش در جايی است که توده ها از آن خبر ندارند!  اگر منظور جنبش توده هاست؟ ديگر تفاوت جنبش با توده ها چه ترمنالوژی ايست؟! نکند جنبش از جای ديگری بلند ميشود راه ميافتد ميرود داخل توده ها و حرکتشان ميدهد؟!
اولين مشخصه جنبش سرنگونی ايشان اين است: " ١- پلاريزاسيون سياسی عناصر پيشرو و فعاله جامعه ( هميشه يک اقليت کوچک است که در فعل و انفعالات جامعه نقش بازی ميکند )" پايينتر توضيح ميدهند که " خط و افق و پرچم در حالی پيدا ميشود که آن اقليتی که عناصر پيشرو و فعاله جامعه ٬ پلاريزه شده باشد∙ وقتی که اين پلاريزاسيون صورت گرفت آنوقت جنبشها و پرچم ها مشخص خواهند شد٬ کدام جنبش سرنگونی را ميخواهد يا نميخواهد مشخص خواهد شد∙ در آنصورت جنبش قوام٬ سازمان و رهبری پيدا خواهد کرد∙ و ∙ ∙ ∙ "
عناصر سياسی پيشرو فعاله جامعه که خوشبختانه از نظر ايشان وجود دارند٬ هر کدامشان لابد ميروند دنبال سازمان دادن و تهيه ابزار سازماندهی جنبش خودشان∙ در امتداد گسترش فعاليت و رشدِ سازمانيابی و گسترش جبنشها توسط عناصر پيشرو و فعاله آن جنبشهاست که جنبشها پلاريزه ميشوند و در اثنای همين پروسه است که عناصر سياسی و فعاله هر جنبشی خودشان رشد کمی و کيفی می يابند∙ اول اقليت پيشرو پلاريزه بشود و جنبش سرنگونی را قوام بدهد٬ نوعی  ايليتيسم بی بو و خاصيت " چپ راستکی " است که نتيجه اش چيزی بجزانتظار و پاسيفيسم نمی تواند باشد∙
نکاتی اينچنين در نوشته آقابگزاده بيشتر از اين است∙ من به همين اندازه بسنده ميکنم∙
آدرس نوشته فواد آقابگزاده " توده سرنگونی جنبش سرنگونی نيست "
www.azadi-b.com
 

جوابیه برای یاشار آذری

از طرف فریاد خلق

جايگاه واقعی نيروهای تروتسکيستی، استالينيستی و مائوئيستی

 در مبارزه ی طبقاتی
پاسخ به نامه ی "فرياد خلق" که در سايت "تئوری و پراتيک انقلابی" در دفاع از روش کار استالينيستی ی  "حزب توفان" نوشته شده است.

۱- ايدئولوژی حاکم در جامعه ی سرمايه داری ايدئولوژی هيئت حاکم يعنی سرمايه داری می باشد که همين طور ما و شما هم به آن آلوده هستيم، و انسانی که به اين ايدئولوژی آلوده نباشد تنها در جامعه ی سوسياليستی که نشانی از سرمايه داری، و همين طور هرگونه دولتی چه کارگری و چه سرمايه داری نداشته باشد معنی دارد و بس.
۲- اما ما مارکسيست های واقعی يعنی تروتسکيست ها که حامل سنت بلشويزم هستيم، با جريانات استالينيستی و مائوئيستی فرق اساسی و ماهوی داريم، چه در حرف و چه در عمل. تاريخ ماترياليزم ديالکتيک به ما نشان داده است که بايد تروتسکيست بود و از منافع طبقه کارگر دفاع کرد. و سعی و کوشش ما بايد در ساختن حزب پيشتاز انقلابی يعنی حزب لنينيستی در داخل ايران و با پيشرو کارگری باشد تا بتوانيم حافظ سنن بلشويزم باشد، برخلاف تمام احزاب استالينيستی و مائوئيستی که تماماً سعی در نابودی اين سنن بلشويکی را دارند.
در اين جا بايد به شما بگويم که هدف وسيله را توجيح می کند و وسيله نسبت به هدف انتخاب می شود، اگر هدف شما مثل استالينيست ها انقلاب دومرحله ای و خيانت به طبقه ی کارگر و سازش با سرمايه داری باشد يعنی پست باشد، ابزارتان هم مانند آن ها پست خواهد شد. مثل عملی که "حزب توفان" انجام داده، يعنی سانسور بکند. ولی اگر هدفتان مانند بلشويک ها اهدافی عالی باشد يعنی انقلاب مداوم، و ديکتاتوری انقلابی پرولتاريا وسيله تان هم بايد خوب انتخاب بکنيد و هيچ موقع اعمالی را که "حزب توفان" انجام می دهد، نکنيد. در اين جا خلاصه ای از آن افکار ضدانقلابی استالينيستی را می آورم (تجديد نظر طلبی در انقلاب کارگری و اعلام انقلاب دو مرحله ای و کشف دوباره ی "بورژوازی ملی" و از اين طريق معامله گری با "بورژوازی ملی" و فروختن انقلابات به سرمايه داری و خيانت به انقلابات کارگری مانند: انقلاب دوم چين سال ۱۹۲۷(وقاحتشان به آن جا رسيد که حتی چيانکای چک ليبرال را عضو افتخاری بين الملل ۳ می کنند)، و يا انقلاب کارگری اسپانيا و همين طور انقلاب فرانسه و انگليس را تحت لوای جبهه متحد خلق به جای سنن بلشويزم يعنی جبهه متحد کارگريغالب می نمايند. البته همين کار را باز در شيلی به وسيله ی آلنده، و در ايران به وسيله ی قوام السطنه، با شرکت در حکومت های بورژوائی يعنی خيانت و کشف تئوری "سوسياليزم در يک کشور" و در نهايت منحل کردن بين الملل سوم در سال ۱۹۴۰ به عنوان کادو به متفقين به وسيله استالين، به جای تقويت آن و گسترش انقلابات کارگری و سوسياليستی انجام می دهند. همين کار را مائوئيست ها با تزهای مائو چهار طبقه ی اصلی(دهقانان، کارگران،خرده بورژوازی و بورژوازی ملی، بورژوازی کمپراتور يعنی وابسته به امپرياليست) و تزهای سوسيال امپرياليست و جنگ چريکی  البته بعد از تحميل کردن خود به بورژوازی با آنان از در سازش برآمده و در حکومت های بورژوائی شرکت کرده اند و می کنند و خواهند کرد. و همين طور هيچ يک از اين ها نتوانستند حزب لنينيستی بسازند، مثلاً هر کس برنامه آن ها را قبول کند فوراً عضو اين احزاب می شوند و يک حزب گل و کشاد سوسيال دموکرات، به جای حزب لنينيستی درست کردند و می کنند، در حالی که در حزب لنينيستی تمام افراد تقريباً بايد در يک سطح باشند نه اين که چند نفر چوپان باشند و مابقی، گوسفند. و نيازی به کادرسازی نيست، چون اگر کادرسازی صورت بگيرد شايد آقايان، پست و مقامشان را از دست بدهند و يا اشاعه نظرات ژرژ پوليستر استالينيست که مارکسيزم را تا حد يک ايدئولوژی پايين می آورد و اعلام می کند که: "مارکسيزم ايدئولوژی طبقه ی کارگر می باشد و آن را به شکل مذهب در می آورد و همين نيز باعث بت پرستی و نوع ديگری از دين "مارکسيست" را اشاعه می دهد، در حالی که مارکسيزم علم است نه ايدئولوژی، اين را مارکس در ايدئولوژی آلمانی بيان می کند و تأکيد می کند که ايدئولوژی چيز کاذبی است و....) و به همين خاطر اگر کسی ايرادها و خيانت خمينی را بگويد توهين به خدا و پيغمبران و... تلقی می شود و اگر کسی ايرادها و خيانت های استالين "کبير" و يا "مائوی "کبير" را بيان کند از ديد اينان توهين و خيانت به مارکسيزم تلقی خواهد شد و اين ها(استالينيست و مائوئيست ها) می خواهند که از طريق طبقه ی کارگر به قدرت برسند يعنی در نهايت به انقلابات خيانت کرده و می کنند و خواهند کرد. به قول تروتسکی: بحران، بحران رهبری است، انقلابات کارگری صورت می گيرند ولی اين بورژوازی يا امپرياليزم نيست که آن ها را به شکست   می کشاند، اين رهبری های استالينيستی و مائوئيستی بودند و هستند که آن ها را به شکست می کشانند. برای درک بيشتر اين موضوع پيشنهاد می کنم آثار تروتسکی را در همين سايت مطالعه بکنيد.
۳- و اما اشاره ی کوچکی نيز به جنايات استالينيزم بيندازيم:
تمام سران حزب کمونيست ايران (نيک بين ... ) و رهبران حزب کمونيست لهستان و تمام اعضای کادر قديمی بلشويک که بيش از ۳۶۰ نفر بودند بدون استثناء توسط استالين در بی دادگاه های آن به عناوين مختلف اعدام و يا سر به نيست شدند.
بيش از يک ميليون کمونيست و کسانی که به او اعتراض می کردند با برچسب جاسوسان آمريکا و تروتسکيست اعدام شدند و يا به دست «کا گ ب» ترور شدند. لئون تروتسکی بنيان گذار ارتش سرخ و... خود و تمام فاميلش به وسيله «کا گ ب» سر به نيست شدند، در حکومت کارگری و سوسياليستی نبايد پليس مخفی داشته باشيم ولی استالين يکی از مخوف ترين پليس مخفی های جهان را سازمان دهی کرده بود که اگر از «سی آی ای» آمريکا جنايت کارتر نبود از او هم بهتر نبود. و همين طور قرارداد ننگينی را حتی با هيتلر به امضاء رساندند و لهستان را بين خود تقسيم نمودند. و يا در رابطه با اوجالان رهبر      عظيم الشأن «پ کا کا» بگويم که هميشه عکس استالين بالای سرش بود، او نيز با همين روش اکثر کُردهائی را که مخالفش بودند ترور و به قتل رسانده است. به قول معروف، کسی جرأت نداشت بگويد بالای چشمت ابروست. هر چند ما از حق بيان آن و عليه توطئه های ارتجاع برای نابودی او دفاع کرده و می کنيم چون از روش کار استالينيستی برش کرده ايم و دفاع کردن از حق بيان آن ها، باعث اين نمی شود که جناياتشان را و روش کار استالينيستی شان را افشاء نکنيم. البته مسائلی که من در اين جا بيان کردم فقط گوشه هائی از برنامه و جنايات استالينيزم می باشد و محکوم نکردن آن و حتی سکوت در مقابل اين ها يعنی دست داشتن در اين جنايات. فردا همين ها هم اگر به قدرت برسند!!! همان کار را خواهند کرد که جدّ بزرگوارشان استالين "کبير" انجام داد.
۴- از کی تا به حال نيروهای استالينيستی جزو احزاب مترقی يا انقلابی شدند، تمام احزاب استالينيستی نه ۹۹% بلکه ۱۰۰% جزو نيروهای ضدانقلابی هستند مگر آن که مثل خود من واقعاً هم در حرف و هم در عمل از استالينيزم برش کامل کرده باشند و تروتسکيست شده و از ايدئولوژی بورژوائی و خرده بورژوائی برش بکنند نه آن که مانند استالينيست ها و مائوئيست ها به خيلی از آن ها مهر انقلابی نيز بزنند. باز اشاره مختصری به اين موارد می کنم (مثلاً اين ها اگر طرف مقابل را جزو نيروهای ضدانقلابی بدانند، خود را مجاز می دانند هرگونه حقه بازی و دغل بازی و شانتاژ و شايعه پراکنی نموده تا او را ساقط کنند. ولی غافل از اين که بلشويزم يعنی سوسياليزم انقلابی نه تنها در مقابل استالينيست ها و   مائوئيست ها احتياجی به دروغ گوئی و دغل بازی نمی بيند بلکه حتی در مقابل سرمايه داری و جمهوری اسلامی و حتی امپرياليزم به شگردهای بورژوائی و خرده بورژوائی و استالينيستی تن در نمی دهند و فقط واقعيت ها را منعکس می کنند و بس. اين برای حقانيت مارکسيزم انقلابی و طبقه ی کارگر کافی می باشد. باز مثال ديگری: بت پرستی نيز جزو فرهنگ بورژوائی می باشد استالين در وهله اول با موميائی کردن لنين قدم در اين راه گذاشت البته اين کار با وجود مخالفت تروتسکی و زن لنين کروپسکايا صورت گرفت و همين طور می بينيم که قد و نيم قد مجسمه های مارکس، انگلس، لنين، استالين ساخته شدند و از اين طريق مجسمه های ديگری در تمام کشورهائی که استالين زده، بودند نيز رواج پيدا کرد و حتی استالين کار را به آن جا رسانده بود که           می خواست مجسمه ی صدوپنجاه متری لنين را درست بکند که خوشبختانه عمرش به پايان رسيد و موفق به اين کار نشد. و به همين دليل زمانی که پيشه وری در دوران مشروطه در رأس جنبش بود، مجسمه ی شاه را پائين آوردند مجسمه ی ستارخان و باقرخان را به جايش گذاشتند، اين نوع يادبود درست کردن ها، يعنی      بت پرستی يعنی همان شيوه ی استالينيستی.
يکی از رفقا به من پيشنهاد کرد که نمی خواهی سر مزار مارکس بروی و عکس بيندازی و من در جواب گفتم که من بت پرست نيستم، من به افکار مارکس ارزش قائلم نه به جسدش و اگر بتوانم آن ها را عملی می کنم البته اين ها خصلت های بورژوائی و خرده بورژوائی می باشد و يا دفن منصور حکمت در کنار مزار مارکس و درست کردن مجسمه منصور حکمت سر مزارش، همه و همه روش کار بورژوائی و خرده بورژوائی     می باشد که مهر "انقلابی" استالينيستی و مائوئيستی خورده اند. و باز مثال ديگری: اگر کيانوری بيايد همه ی توده ائی ها می خواهند با او عکس بيندازند و يا شاملو يا پسر شاملو و يا.... البته اين شامل تنها حزب توده نيست شامل تمام احزاب خرده بورژوا و بورژوا نيز می باشد، و باز مثال ديگری: استفاده از القابی مثل پروفسور، دکتر، مهندس و.... و يا اشاعه ی القابی مثل لنين بزرگ استالين کبير و. استالين عظيم الشأن... و يا گرفتن پست و مقام در تشکيلات ها به وسيله رشوه، پارتی بازی، يا باند بازی و يا حتی بعضی از احزاب     می بينی هنوز از روابط ارباب رعيتی استفاده می کنند. يعنی رهبران تبديل شدند به اربابان آن احزاب و هرچه او گفت همان می شود، حتی اگر بدانند درست نيست. و باز مثال ديگری: افراد خرده بورژوا و استالينيست کار سياسی را جزو تفريحات شان می دانند هفته ای يکی دو ساعت به آن اختصاص می دهند و فکر می کنند با اين نوع کار کردن می توان انقلاب سازمان دهی کرد. ولی هنوز هم مثل "حزب توفان" تابلوی خودشان را حفظ کرده اند، از اين دست احزاب و سازمان کم نداريم. البته اين خصلت ها فقط گوشه ی کوچکی از شگردهای بورژوائی خرده بورژوائی  بودند که مهر "انقلابی" استالينيستی و مائوئيستی رويشان حک شده است.) تمام اين ها را من خودم در احزاب و تشکيلات استالينيستی شاهد بودم.
۵- شما و حزب توفان و سايت آذرخش و ما با طرز کارمان در عمل و همين طور با تئوری هايمان به پيشروی کارگری انقلابی و سوسياليستی در داخل کارخانه جات ايران، راه و چاه را نشان می دهيم و آن ها خود در باره ی ما قضاوت خواهند کرد و اين نيز جزو مبارزه طبقاتی می باشد.
شما با اين نامه نگاری تان به قول خودتان "( با درنظرداشت اينکه نه عضو توفان هستم و نه تابعيت ايران را دارم، من يک مارکسيست – لنينست و مائوتسه دون انديشه ام)" نشان دهنده اين می باشد که مائوئيزم با استالينيزم در ظاهر هم يکی هستند و از همديگر دفاع جانانه ای می کنند البته به خيال خودشان. همان طور که در زمان استالين و مائو نيز در کشور آن ها سانسور اعمال می شد، در احزاب و سازمان هائی که خود را استالينيست و مائوئيست می دانند سانسور يکی از ابزار مبارزاتی شان می باشد. و به همين خاطر شما می گوئيد که: "از ديد من تنها اين مسئله نيست که حزب کار ايران ( توفان) نام نشر کارگری را از آثار گرانبهای مارکسيستی حذف نموده است ( که اين عمل چندان مهم نيست)، بلکه اصل مسئله تاختن اين انسان بی شخصيت  بارها و بارها به شخصيت بالای چون استالين کبير است." 
اين نامه شما ديد مذهبی شما را نسبت به مارکسيزم به نمايش می گذارد. و واقعاًً استالينيست ها و  مائوئيست ها به شخصيت مذهبی انسان ها مثل: کبير، عظيم الشأن، بزرگ... اهميت می دهند نه به تئوری آن ها، در بالا اشاره کرده ام که مترقی بودن اين ها از چه قماشی می باشد. ما می گوئيم اين نوع روش کار، روش کار تمام احزاب و سازمان های بورژوائی و خرده بورژوائی و همين طور استالينيستی و مائوئيستی می باشد که فردا اين ها مخالفان خودشان را مثل پدر برحق خود که معتقدند بزرگوار و کبير و هزار يک کوفت و زهرمار بورژوائی و خرده بورژوائی ديگر القابش می کنند اگر خود شخصاً نمی توانند به طور فيزيکی و يا به قول خودشان اعدام انقلابی کنند، لااقل می توانند به دولت های سرمايه داری لو بدهند و کار اين ها را، آن ها انجام دهند مثل حزب توده و اکثريت، درگيری های اقليت با مخالفانشان در کردستان. چرا که جزو مخالفين اين ها قرار گرفتند و از تشکيلات اين ها خارج شدند و خواننده خود قضاوت خواهد کرد که چقدر نامه شما بی طرفانه است!!!! و با اين کارتان نه تنها  نمی توانيد برای امثال "حزب توفان" در نزد پيشروی کارگری انقلابی و سوسياليستی آبرو بخريد بلکه خود را نيز بی آبرو می کنيد.
شما با بيان اين مطلب که "ترتسکی که مانند لباس، هر لحظه فکر خود را عوض ميکرد، يک امروز اکونوميست بود و روز ديگر بلشويک می شد  يا روز های ديگر ضد بلشويک ها عمل می کرد." نشان داده ايد که شما اولين شرط مارکسيزم که ماترياليسم ديالکتيک و تکامل می باشد و مغاير با نظرات استالينيستی مذهبی شماست که حتماً يک فرد مارکسيست نبايد افکار خودش را تکامل دهد و بايد به يک حزب و يا سازمان بچسبد و نظرات خود را تکامل ندهد، اولاً نه تنها تروتسکی بلکه لنين نيز هميشه در تکامل نظريات خود می کوشيدند، نظرات ۱۹۰۲ لنين همان نظرات ۱۹۱۷ نبود بلکه تکامل يافته بود يا به قول شما لباس خود را عوض کرده بود، البته تقصير شما نيست شما کار سياسی را يا به کيبورت مقايسه  می کنيد و يا با لباس عوض کردن، اين نوع برخورد باز يکی از خصلت های استالينيستی می باشد که حرف برای گفتن بايد پيدا کند.
سر مسأله ی حزب تروتسکی اشتباه می کرد و خودش ده ها بار در مقالات و کتاب هايش اين را متذکر شده و برخورد لنين را نسبت به خودش صددرصد درست ارزيابی کرده، ولی سر مسأله ديکتاتوری پرولتاريا، تروتسکی در کتاب "چشم اندازها" در سال ۱۹۰۴، پافشاری می کند ولی لنين از ديکتاتوری کارگران و دهقانان دفاع می کند، و لنين تا ۱۹۱۷ روی آن پافشاری می کند ولی در سال ۱۹۱۷ نظرات خود را تکامل می دهد و يا به قول شما لباس عوض می کند! و وقتی در تزهای آوريل اين مطلب را بيان می کند اکثر رهبران حزب بلشويک از جمله کامنف و زينويف می کويند که لنين تروتسکيست شده، و با تکامل اين نظريه از طرف رهبران انقلاب اکتبر يعنی لنين و تروتسکی ديگر هيچ اختلافی بين آن ها وجود نداشت و به همين خاطر هر دو در تکامل انقلاب تا آخرين دقايق زندگی شان گام برداشتند.
۶- اين نامه شما نشان دهنده ی يک ديد مذهبی به مارکسيزم می باشد و شما به عنوان يک ايدئولوژی از آن دفاع جانانه ای می کنيد، "ترتسکی که در واقع فرزند ناخلف طرح ها و ايده های ضد مارکسيستی کائوتسکی بود توانست با اراجيف ضد مارکسيستی خود سرنوشت انقلاب کبير اکتبر را به خاک سياه بنشاند. اين اراجيف ضد مارکسيستی را فرزندان ناخلف ترتسکی همچون برژنف، خروشچف، گورباچف و هزاران چف ضد مارکسيزم ديگر که بعد از مرگ استالين کبير مانند قارچ های زهری سر برآوردند، همانطوريکه پدر لعنتی شان گفته بود پياده نمود و از اتحاد جماهير شوروی سوسياليستی يک سوسيال امپرياليزم و بالاخره يک امپرياليست خونخوارساخت." هر کسی که کمترين آشنائی با مارکسيزم- لنينيزم داشته باشد به اين اراجيف بالا که جملات را انگار داخل توبره ريخته و هيچ به هم ربط ندارند را سرهم کرده نشان دهنده ی ضعف تئوريک استالينيست ها و مائوئيست هاست. و تنها جواب شماها از اين کلمات فراتر نمی رود. و استالين تمام بلشويک های قديمی و مخالفانش را به اسم تروتسکيست، جاسوسان آمريکائی و ارتجاع به جوخه های اعدام سپرد. و اين ديدگاه شما خاطره ای را به ياد من آورد که آن را در اين جا بيان می کنم. ۱۷ ساله که بودم در شهر محل سکونت و تولد خود هسته ای از سازمان چريک های فدائی خلق داشتيم که من نيز عضو آن بوده و هر هفته جلسه ای داشتيم که منتخب آثار لنين را مطالعه می کرديم. من برای اولين بار اسم و عکس تروتسکی را در روزنامه کارگر ديده بودم و فقط تيترهای آن نشريه را خوانده بودم و برايم سؤال شده بود که تروتسکی کيست و آن را از مسئول خود در سازمان پرسيدم که تروتسکی کيست؟ و او در جواب من گفت که تروتسکی همان کائوتسکی مرتد است!!. همان چيزی که شما در اين جا مطرح       می کنيد و نمی دانم چگونه آن را به خروشچف و ديگران ربط می دهيد واقعاً در حيرتم، واقعاً فکر        نمی کردم اين قدر شما ساده لوح و بی تجربه باشيد. من از روی بی تجربگی و جوانی در آن مقطع آن جواب را پذيرفتم. ولی حالا می بينم که هنوز کسانی هستند که هنوز از خواب خرگوشی بيدار نشده اند. و فکر می کنند که برای مارکسيست شدن حتماً بايد کيبورت را حرفه ای نواخت تا مارکسيست «ماترياليزم ديالکتيک» را فهميد.!!!
۷- در ضمن بايد بگويم که  مائوی "بزرگ" شما اشتباه بزرگی مرتکب شده که در رابطه با استالين "کبير" اين گونه قضاوت نموده. "کوبيدن شخصيت استالين کبير يکی از سياستهای امپرياليست هاست که هيچ مارکسيستی از آن انکار کرده نمی تواند. استالينی که بهترين نقد را مائو بزرگ از آن کرد( ۳۰ درصد اشتباه و ۷۰ درصد دستاورد)" اگر از مارکسيزم اطلاع کافی داشت حتماً درصد را اين طور می نوشت: [تا قبل از انقلاب اکتبر اشتباه هفتاد درصد و دست آورد ۳۰ درصد، و اما بعد از انقلاب اکتبر اشتباه ۹۹% ، دست آورد يک درصد، البته آن يک درصد را هم تخفيف می داد که بتواند مثل شما کيبورت را حرفه ای بنوازد.!!
۸- بيش از پنج سال است تعدادی از افراد در نشر کارگری سوسياليستی زحمت کشيده تايپ، اصلاح و     صفحه بندی آثار مارکسيستی و... انجام می دهند و از  نقطه نظر شما اگر اين ها را در يک چشم به هم زدن مال خود بکنند. بدون آن که زحمتی کشيده باشد، برای استالينيست ها اين کار مانعی ندارد ولی روش کار ما بلشويک ها يعنی سوسياليست های انقلابی طور ديگری است. يعنی به نظر شما ما هم کتاب «مزد، بها، سود» نوشته مارکس که در سايت توفان است بايد اسم مشخصات توفان را حذف کنيم و بگوئيم اين جزو آثار نشر کارگری سوسياليستی می باشد و اين کار از ديد شما بلامانع است ولی از ديد ما و سنت بلشويکی يک دزدی می باشد ولی ما آن را دوباره تايپ، اصلاح و صفحه بندی کرديم. و حتی در زيرش نوشتيم برگرفته از سايت "حزب توفان" و بعد از تمام اين کارها اسم نشر و تمام مشخصات خودمان را بالای صفحات آن زديم و به زودی در سايت نشرکارگری سوسياليستی قرار خواهيم داد
۹- شماها ما را مجبور کرديد که به زودی در نشر کارگری سوسياليستی صفحه ای باز کنيم به نام( دوری از روش کار استالينيستی و مائوئيستی) که تمام اين نامه ها و نامه های شبيه آن، در رابطه با کارگران تبعيدی و حزب کمونيست کارگری و... را قرار دهيم تا پيشروی کارگری انقلابی و سوسياليستی از اين نوع روش کارها دوری کند در غير اين صورت انقلاب کارگری و انقلاب سوسياليستی به يک اتوپی تبديل خواهد شد و غير قابل اجرا خواهد بود. برش از اين نوع روش کار شرط اول کار انقلابی است، سوسياليزم که جای خود دارد.
۱۰- تنها به برنامه انقلابی بلشويزم يا مارکسيزم انقلابی(مارکسيزم، لنينيزم و تروتسکيزم) مسلح بودن کافی نيست کسانی هستند که خود را « تروتسکيست» می دادند ولی به دليل استفاده از اين نوع سبک کار، آن ها را در صف راه کارگر قرار داده، به همين خاطر تروتسکيست بودنشان هم آبکی شده (و امروز در کنار و در خدمت رفرميست هايی مانند راه کارگر قرار دارند) . و به خاطر اين که اکثر افرادی که از سابقه ی استالينيزم می آيند حالا اگر خودشان حتی آن را حاشا کنند و عليه استالينيزم قلم فرسائی هم بکنند ولی روش کارشان همان است که قبلاً داشتند يعنی روش کار استالينيستی و بوروکراتيک.
۱۱- در آخر اشاره ی کوچکی به کتاب خانه ی "حزب توفان" بيندازيم. بنا به گفته شما: "دروغ از آن بزرگتر اين است که (توفان) تنها آثار استالين را نشر می کند، در حاليکه آثار مارکس، انگلس و لنين کبير نيز در اين سايت به وضوح ديده می شود، می توان از طريق اين آدرس
www.toufan.org آنها را به وضوح مشاهده کرد و اين دروغ نوع آذری را نيز افشا نمود." در اين کتاب خانه تمام آثار استالين را تايپ کرده اند و اسم شان را در زيرش حک کرده اند ولی در بخش آثار لنين، مارکس، انگلس جمعاً نوزده مقاله و کتاب موجود می باشد که ده تای آن متعلق به نشر کارگری سوسياليستی، سه تای آن متعلق به حجت برزگری، دو تای آن متعلق به سايت مارکسيست ها و سه تای آن فقط به "حزب توفان" تعلق دارد البته با اين طرز کار استالينيستی اگر آن ها را از سايت های ديگر کپی نکرده باشند. همه ی    اين ها به اسم انتشارات "حزب توفان" در کتاب خانه شان گذاشته اند. و اين دروغ، افتراء از نوع استالينيستی آن بود، نه از نوع آذری آن جناب آقای فرياد خلق. اگر به تکامل اعتقاد داريد می توانيد عقايدتان را از استالينيزم به تروتسکيزم و نام تان را از "فرياد خلق" به "فرياد کارگر" و همين طور "جبهه ی متحد خلق"تان را هم به "جبهه ی متحد کارگری" تکامل دهيد. من به شما توصيه می کنم برويد آثار تروتسکی را در مورد استالينيزم مطالعه کنيد تا مثل بنده سال ها سردرگم در[سازمان چريک های فدائی خلق، راه کارگر، اتحاد چپ کارگری] نشويد. تکامل نظريات مارکسيزم در لنينيزم و تکامل نظريات لنينيزم در تروتسکيزم نهفته است. صحت نظريات تروتسکی را در رابطه با شوروی تاريخ به اثبات رساند و در حال حاضر موفق ترين و کارآمدترين و منسجم ترين نيروهای مارکسيستی در جهان تروتسکيست ها می باشند ( با وجود انحرافاتی که برخی از آنان مرتکب شده اند).

مسئول نشر کارگری سوسياليستی
ياشار آذری


http://www.toufan.org   آدرس کتاب خانه "حزب توفان"
«لينک های اصلی و لينک های با سانسور حزب توفان»
لطفاً به بالای صفحات و اول و آخر مقالات و کتاب ها توجه شود تمام مشخصات پاک شده است جالب اين جاست که بالای کتاب خانه نوشته شده «پاره ای از انتشارات حزب کار ايران (توفان)» البته منظورشان پاره ای از انتشارات دزدی و سانسور شده ی "حزب کار ايران (توفان)" می باشد.
اين مطالب حذف شده اند بالای صفحات نشر کارگری سوسياليستی و پايين اسم مترجم و منبع کتاب و مشخصات زيرين
ترجمه: ........
منبع: .............
بازنويس: ياشار آذری
آدرس اينترنتی کتابخانه:
http://www.javaan.net/nashr.htm
آدرس پستی:BM IWSN, London WC۱N ۳XX, UK
ايمل:
yasharazarri@yahoo.com
مسئول نشر کارگری سوسياليستی: ياشار آذری
تاريخ بازنويسی: ............


۱- در باره غرور ملی وليکاروس ها-  از لنين

http://www.iwsn.org/aashr/۱/lnin/guru/۰.pdf   «لينک بدون سانسور»
http://www.toufan.org/books/۳۴.pdf    «لينک با سانسور حزب توفان»


۲- جزوه يونيوس-  از لنين 

http://www.iwsn.org/aashr/۱/lnin/yoni/۰.pdf    «لينک بدون سانسور»
http://www.toufan.org/books/۳۳.pdf    «لينک با سانسور حزب توفان»

۳- اتحاديه های کارگری و سه مقاله ديگر-  از انگلس 

http://www.iwsn.org/aashr/۱/marx/eteh/۰.pdf    «لينک بدون سانسور»
http://www.toufan.org/books/۲۲.pdf    «لينک با سانسور حزب توفان»


۴- طرح اوليه تزهای مربوط به مسأله ی ملی و مستعمراتی-  از لنين 

http://www.iwsn.org/aashr/۱/lnin/mstmr/۰.pdf    «لينک بدون سانسور»
http://www.toufan.org/books/۲۱.pdf    «لينک با سانسور حزب توفان»

۵- انگلس و ادبيات فارس-  از انگلس 

http://www.iwsn.org/aashr/۱/marx/fars/۰.pdf    «لينک بدون سانسور»
http://www.toufan.org/books/۱۹.pdf    «لينک با سانسور حزب توفان»

۶- تزهای آوريل-  از لنين 

http://www.iwsn.org/aashr/۱/lnin/avrl/۰.pdf   «لينک بدون سانسور»
http://www.toufan.org/books/۱۵.pdf    «لينک با سانسور حزب توفان»

۷- بی اعتنائی به سياست-  از مارکس

http://www.iwsn.org/aashr/۱/marx/biet/۰.pdf    «لينک بدون سانسور»
http://www.toufan.org/books/۱۳.pdf   «لينک با سانسور حزب توفان»


۸- نقد برنامه کوتا  از مارکس
شش صفحه از اول کتاب حذف شده است از جمله: جلد، فهرست، مقدمه ی مترجم و پيش کفتار م. رازی و ....
«لينک بدون سانسور در نشر کارگری سوسياليستی»
http://www.iwsn.org/aashr/۱/marx/gota/۰.pdf
اين لينک پائينی با «پ د اف» ۴ ، «پ د اف» شده و به همين خاطر در وسط  آ ۴ ، آ۵ «پ د اف» شده است ولی بعداً «پ د اف» ۵ و ۶ و ۷ آمد که خودشان آ ۵  «پ د اف» می کند. و نياز نيست که دور آن بريده شود.
http://www.toufan.org/books/۱۲.pdf   «لينک با سانسور حزب توفان»


۹- اصول کمونيزم   از انگلس  

http://www.iwsn.org/aashr/۱/marx/usul/۰.pdf    «لينک بدون سانسور»
http://www.toufan.org/books/۱۱.pdf  «لينک با سانسور حزب توفان»


۱۰- برنامه کمونارهای بلانکيست فراری از انگلس «از wordهای قديمی نشر کارگری سوسياليستی»

«لينک قديمی بدون سانسور در سايت حزب کمونيست ايران»
http://www.payam.nu/engels/barnamehye-komonarha.pdf   

«لينک قديمی بدون سانسور در سايت مارکسيست ها»
http://www.marxists.org/farsi/archive/marx/works/۱۸۷۴/barnamehye-komonarha.pdf  


http://www.toufan.org/books/۹.pdf   «لينک قديمی با سانسور حزب توفان»

«لينک جديد بدون سانسور در نشر کارگری سوسياليستی»
http://www.iwsn.org/aashr/۱/marx/kmnar/۰.pdf
 

برهان عظیمی: به نقل از حقيقت ارگان حزب کمونيست ايران ( مارکسيست- لنينيست-مائوئيست)

حزب کمونيست مائوئيست نپال از حکومت خارج شد

سرويس خبری جهانی برای فتح، ۲۴ سپتامبر ۲۰۰۷

حزب کمونيست نپال (مائوئيست) از حکومت خارج شد. اين حزب هشدار داد که، «کشور در آستانهء يک امکان انقلابی بزرگ و در عين حال، يک حادثه فاجعه آميز است». حزب کمونيست با عوض کردن سياست خود (مبنی بر شرکت در حکومت)، برنامه راه انداختن اعتراضات توده ای خيابانی را در پيش گرفت؛ اعتراضاتی که به گفته حزب هدفشان، «اخلال در نقشه های انتخاباتی جاری» است. (انتخابات "مجلس موسسان" قرار بود در ماه ژوئن گذشته برگزار شود اما تا ۲۲ نوامبر به تعويق افتاد).

در آوريل سال ۲۰۰۶ (يکسال و نيم پيش) خيزش توده ای سراسر نپال را فرا گرفت و شاه را مجبور کرد، پارلمانی را که معلق کرده بود احياء کند. در جنگ خلق ده ساله ای که تحت رهبری حزب کمونيست نپال(م) جريان داشت، آتش بس اعلام شد. در نوامبر همان سال، حزب کمونيست نپال (مائوئيست) با هفت حزب پارلمانی  يک قرارداد ۱۲ نکته ای به نام "توافق نامهء جامع صلح" امضاء کرد. هدف اين توافقنامه، تشکيل يک حکومت موقت و برگزاری انتخابات برای تشکيل "مجلس موسسان" برای تعيين شکل حکومتی آينده، منجمله سرنوشت سلطنت بود. حزب توافق کرد که "ارتش رهائيبخش خلق" را در اردوگاه های مخصوص مستقر کرده و سلاحهايش را انبار کند و هر دو را تحت نظارت سازمان ملل قرار دهد. در اوايل سال ۲۰۰۷ حزب کمونيست نپال(م) وارد پارلمان شد و  در آوريل ۲۰۰۷، ۴ وزير وارد کابينهء نخست وزير (جی.پی. کوئيرلا) شدند.

طی اين مدت، در منطقه دشتی "ترای" که در خط مرزی هندوستان قرار دارد، نيروهای ارتجاعی تحت حمايت آمريکا و دولت هند، شروع به سازماندهی و گسترش نيروهای خود در ضديت با حزب کمونيست نپال(م) کردند. قريب به نيمی از جمعيت نپال در ترای زندگی می کنند که شامل گروه های قومی گوناگون است و کشاورزی پربار و رونق آن برای اقتصاد کشور حياتی است.

يک گروه امپرياليستی به نام "گروه بين المللی بحران" که مقرش در بروکسل است، اين جنبش ارتجاعی را چنين  توصيف کرد: «اين حرکت به سلطنت طلبان سرسخت و همچنين بينادگرايان هندو، منجمله برخی نيروهای آنسوی مرز اميد می دهد زيرا امکانی است برای بهم زدن روند صلح (از طريق حملهء خشونت آميز عليه مائوئيستها).»
Nepal’s Troubled Tarai Region, Asia Report no. ۱۳۶, July ۲۰۰۷) 


نيروهائی که مدعی اند خلق "مادهاسی" را نمايندگی می کنند بشدت به حزب کمونيست نپال (م) بدليل موافقتش با پيش نويس  قانون اساسی انتقاد می کنند. آنان می گويند اين پيش نويس فاقد قول هائی است که حزب در مورد نمايندگی متناسب با جمعيت در حکومت مرکزی و برخورداری از خودمختاری محلی به ملل و اقوام نپال داده است. در يکی از بدترين حوادث، در ماه مارس گذشته يک گروه اوباش به اعضا و هواداران حزب در شهر گااور حمله کرده و ۲۷ تن را به قتل رساندند.  سفير آمريکا و شخصيتهای سياسی هند همه برای اين واقعه هورا کشيدند.

در همان حال، شرايط برای رزمندگان ارتش رهائی بخش در اردوگاه ها روز بروز بدتر شده است و عليرغم اعتراضات مکرر حزب کمونيست نپال(م) به تخطی حکومت و سازمان ملل از توافقاتشان، وضعيت بد غذائی و بهداشتی و اسکان رزمندگان بهبود نيافت.

اکنون شرايط در نپال وارد يک نقطه عطف مهم شده است. حزب کمونيست نپال(م) مطالبات ۲۲ نکته ای را در مقابل حکومت کوئيرلا گذاشته است که مهمترين آن عبارت از اينست که پارلمان، فورا و بدون آنکه منتظر انتخابات مجلس موسسان شود،  سلطنت را ملغی کند. و انتخابات مجلس موسسان به گونه ای صورت گيرد که حضور مناسب نمايندگان ملل تحت ستم کشور در آن تضمين شود. حزب اعلام کرد بدون ملغی کردن سلطنت، "هيچ نوع انتخابات واقعی ممکن نيست". کوئيرلا جواب داد که وی خودش خواهان خاتمه سلطنت است اما ملغا کردن آن قبل از انتخابات مجلس موسسان يا عوض کردن نقشه های انتخابات، "مطرح نيست".

روز ۱۸ سپتامبر، وزرای حزب کمونيست نپال(م) از حکومت استعفا دادند. همانروز يک تظاهرات توده ای در کاتماندو برگزار شد که در آن يکی از رهبران حزب به نام بابورام باترای اعلام کرد: «ما برای هدف برگزاری يک انتخابات واقعی مبارزه خواهيم کرد ولی نه برای اين نمايشنامه عوامفريبانه. ما آئين هائی را که کمسيون انتخابات اعلام کرده است قبول نمی کنيم و تمام نقشه های انتخابات را برهم خواهيم زد.» وی خطاب به جمعيتی که او را تشويق می کردند گفت: «ما دست به اعتراضات مسالمت آميز خواهيم زد اما حق خود می دانيم که که با آنانی که برنامه مسالمت آميز ما را سرکوب می کنند برخورد کنيم.»

حزب کمونيست نپال(م) برنامه "فاز اول" کارزار تبليغاتی خود را اعلام کرد. اين برنامه با برگزاری يک "تشيع جنازه برای سلطنت" در ۱۸ سپتامبر شروع شد، و روزهای ۱۹ تا ۲۱ سپتامبر کارزارهای راهپيمائی و تبليغات خانه به خانه انجام گرفت. اتحاديه سراسری کارگران حمل و نقل نپال که تحت رهبری مائوئيستهاست، روز ۲۳ سپتامبر يک اعتصاب سراسری در اعتراض به دستگيری و آزار رانندگان توسط پليس، اعلام کرد و اين اعتصاب را با بر پا کردن موانع و لاستيک سوزاندن در اتوبانها و متوقف کردن ترافيک کاميون ها و اتوبوسها برگزار کرد. از ۲۹ سپتامبر تا ۳ اکتبر، حزب کمونيست نپال(م) عناصر فاسد حکومتی و آن کسانی را که در جنبش توده ای آوريل ۲۰۰۶ مرتکب جنايت عليه مردم شده اند را افشا خواهد کرد. در روز ۳۰ سپتامبر در سراسر کشور در مقابل همه دفاتر اداری وزارت کشور اعتصابات نشسته خواهد بود. از روز ۴ تا ۶ اکتبر "بند" (اعتصاب عمومی) در سراسر کشور اعلام شده است. اين اعتصاب عمومی قرار است روز ۵ اکتبر که روز اعلام کانديداهای انتخابات مجلس موسسان است، اخلال کند.

تصميم گيری در مورد اين تغيير سياست در پنجمين جلسه گستردهء کميته مرکزی حزب کمونيست نپال(م) اتخاذ شد. اين جلسه در تاريخ ۳ تا ۸ اوت برگزار شد. ۲۱۷۴ نفر عضو حزب در اين جلسه گسترده حضور بهم رساندند. شرکت کنندگان شامل اعضای کميته مرکزی، رهبران کميته های محلی، شاخه های مختلف ارتش رهائی بخش، سازمان های توده ای و غيره بودند. اين جلسه در منطقه صنعتی پايتخت برگزار شد. سند مرکزی اين جلسه، به نام «برای يک پيشروی ايدئولوژيک نوين و راه انداختن يک جنبش انقلابی نوين، متحد شويم» توسط صدر حزب، رفيق پراچاندا ارائه شد.

اطلاعيه مطبوعاتی که پس از اين جلسه توسط صدر حزب صادر شد، می گويد:
«اين سند دارای سه بخش مهم است. در بخش اول مسائل مهم ايدئولوژيک و سياسی بحث می شود. در بخش دوم، جنبش گذشته و مذاکرات صلح مورد بازبينی قرار گرفته اند. و در بخش سوم، بر روی تاکتيک و نقشه آتی حزب پرتو افکنی شده است. ... در چارچوب بحث در باره "برخی مسائل تئوريک" تاکيد شده که در مورد مسائلی مانند سازش، رفرم و انقلاب، تمايز روشنی ميان خط مارکسيستی و خط اپورتونيستی موجود است. سند  به انقلابيون فراخوان داده که بر مارکسيسم لنينسم مائوئيسم و راه پراچاندا استوار بمانند و با تسليم طلبی راست روانه، تزلزل سانتريستی و ماجراجوئی "چپ" مبارزه کنند. سند در چارچوب بازبينی روند مذاکرات و تکامل مسالمت آميز انقلاب، می گويد آن مسئله ای که انقلابيون بايد در مبارزه ايدئولوژيک به آن اهميت درجه اول دهند مبارزه عليه گرايش راست روانه است که "به وضع موجود تن می دهد و از آن راضی است، و سازش و رفرم را همه چيز می پندارد و حاضر نيست انقلاب را به جلو سوق دهد." همچنين گفته شده است که به فرصت طلبی سانتريستی که در شکل های مختلف بروز می کند نيز نبايد کم بها داد و بايد عليه آن نيز مبارزه کرد. اين فرصت طلبی سانتريستی همواره ميان درست و غلط تزلزل نشان می دهد، در مورد انقلاب حرف می زند اما در عمل رفرميسم راست روانه را پيش می برد، و ياس و استيصال و فرارطلبی را پيشه می کند. سند همچنين به انقلابيون هشدار می دهد که نسبت به خطر لفاظی "چپ" و ماجراجوئی که "بدون تحليل مشخص از شرايط مشخص بطور ذهنيگرايانه هر نوع سازش را رد می کند" محتاط باشند.»
    
اطلاعيه مطبوعاتی در مورد بخش "استراتژی و تاکتيکهای انقلاب" می گويد: «در سند تصريح شده است که حزب، در کنفرانس تاريخی سال ۲۰۰۱،  با انعطاف در تاکتيک و استواری در استراتژی انقلاب دموکراتيک، شعار کنفرانس همه احزاب، حکومت موقت و انتخابات مجلس موسسان را به مثابه تاکتيک فرموله کرد که از زمان جلسه چونوانگ در سال ۲۰۰۵ تا کنون پيش برده شده است. همينطور، در رابطه با شعار تاکتيکی جمهوری دموکراتيک، سند با نقل از تصميمات جلسه چونوانگ می گويد، "حزب، جمهوری دموکراتيک را نه به شکل جمهوری پارلمانی بورژوائی در نظر داشته و نه بشکل جمهوری دموکراتيک نوين. اين جمهوری، از طريق يک بازسازی گسترده در قدرت دولتی، نقش يک جمهوری چند حزبی در حال گذار را  برای حل مشکلات  طبقاتی، ملی، منطقه ای و جنسيتی، بازی خواهد کرد. »

اين مقولهء "جمهوری چند حزبی در حال گذار" که بقول حزب کمونيست نپال (م) " نه يک جمهوری پارلمانی بورژوائی است و نه يک جمهوری دموکراتيک نوين" يکی از ستون های تئوريک حزب بوده است.

اطلاعيه مطبوعاتی در بخش مربوط به طرازبندی از مذاکرات صلح می گويند: «طرازبندی از مذاکرات صلح و حوادث پس از آن اين است که حزب کمونيست نپال (م) خود را در نظام پارلمانی قديم ادغام نکرد بلکه با حفظ دستاوردهای دهسال جنگ خلق در دولتی که از طريق سازش تشکيل شد و دولت گذرا بود، شرکت کرد تا از طريق مجلس موسسان، نوع نوين جمهوری دموکراتيک را نهادينه کند. اما اکنون به اين نتيجه رسيده است که احزاب پارلمانی عمده که رهبری حکومت را در دست دارند، عليه روح قرارداد ۱۲ نکته ای می باشند، و پايه های اتحاد با حزب مائوئيست را نابود کرده اند. نتيجه گيری مهم قطعنامه اين است که: "با وجود آنکه گفته شده بود، برای آنکه دولت موقت بحداکثر بيطرف بماند، ارتش در پادگانها خواهد ماند و ارتش رهائی بخش در اردوگاه ها و تمام تصميمات برای اداره دولت از طريق توافق جمعی صورت خواهد گرفت، اما امروز پايه های تئوريکی، سياسی و اخلاقی  برای ماندن حزب مائوئيست در حال پايان يافتن است زيرا در اين دوره  گذار  تلاش کرده اند تا دولت را به مثابه دولت فئودال و بورژوازی بوروکرات و کمپرادور اداره کنند." سند با هشدار جدی به نيروهائی که حکومت موقت را رهبری می کنند می گويد: " اگر تضمين نشود که حکومت موقت طبق روح توافقنامه اداره شود، اگر از طريق اعلام جمهوری  بر توطئه چينی های ارتجاعی فئودالی عليه مجلس موسسان و موج ترور نقطه پايان گذاشته نشود، اگر عليه جنايتکارانی که در انجام يکرشته کشتارها در مادهاسی دست داشته اند اقدام نشود، وضعيت شهروندان مفقودالاثر اعلام نشود، بيطرفانه به خانواده های شهدا کمک نشود، روند تقسيم اراضی بطور علمی و بر طبق روح قانون اساسی موقت پيش نرود، برای متوقف کردن قتل ها اقدامات موثر نشود، توطئه چينی ها و ترور عليه حزب کمونيست نپال (م) و ارتش رهائی بخش خاتمه نيابد، حزب هيچ آلترناتيوی ندارد جز اينکه حکومت را ترک کرده و جنبش براه اندازد".»

در مورد امضای "توافقنامه جامع صلح" و سياست های حزب کمونيست نپال(م) از آن زمان تا کنون، اطلاعيه مطبوعاتی چنين جمعبندی می کند: «تاکتيک حزب از توافقنامه ۱۲ نکته ای تا شرکت در حکومت موقت درست بود و از نظر سياسی با ثمر بود؛ اما حزب  بدليل آنکه در اين حين مرتکب برخی اشتباهات و ضعفها شد يک انتقاد از خود جدی می کند.» از جمله اشتباهاتی که سند نام می برد مشکلاتی است که در «هماهنگ کردن سازش و مبارزه» پس از به قتل رسيدن مائوئيستها در منطقه مادهاسی، رخ داد. سند می گويد که حزب توده ها را در جريان تلاش هايش در مذاکرات برای وادار کردن هفت حزب به قبول «يک نظام دولتی فدرال و انتخابات بر حسب جمعيت» نگذاشت و می گويد که، «همين مسئله به مرتجعين و فرصت طلبان فرصت داد تا با گيج کردن مردم در مورد برنامه مائوئيستها در باره مادهش (منطقه مادهاسی ها) يک کارزار عليه حزب براه اندازند.»

سند جلسه گسترده در نتيجه گيری می نويسد: «يک وضعيت تضاد مثلثی ميان نيروهای سلطنت طلب فئودال، نيروهای پارلمانتاريستی بورژوائی که طرفدار وضع موجودند و نيروهای دموکراتيک انقلابی موجود است و همه آنها تلاش می کنند که سنگر خود را نگه دارند.» طبق گفته اطلاعيه مطبوعاتی وضع، «بسيار سيال است و يک بحران انقلابی جدی موجود است.»

ممکنست که در هفته ها و ماه های آينده، مبارزه طبقاتی در نپال تشديد يابد. دشمنان انقلاب در نپال و حاميان خارجيشان پيشاپيش اعلام کرده اند که حاضرند  در مقابل "بحران انقلابی جدی" هم از روش های سياسی و هم خشونت بار برای تحکيم نظم ارتجاعی استفاده کنند و تمام آثار دهسال جنگ خلق را محو کنند. شک نيست که اوضاع متلاطم اين مسئله را که نپال چه نوع دولت و نظامی را نياز دارد و طرق رسيدن به آن چيست، با تيزی و برائی هر چه تمام مطرح خواهد کرد.
 

مسئله زن: بحثهای تئوريک

نازنين اميری

 بدون شک برای درک بهتر آنچه امروز بر زن می گذرد، و برای آنکه بتوان پرولتاريای انقلابی و خصوصا زنان پرولتر انقلابی را به درکی مسلح نمود، تا خود بعنوان پيشتاز براندازی ستم بر زن پا به ميدان گذارند، می بايست از آنچه فراهم کننده زمينه های عينی و ذهنی اسارت زن به شمار می آيند، ديد همه جانبه تری داشت. مسلما آنچه زنان را در حصار زنجير ستم مضاعف نگهداشته، به ناگهان و اتفاقی بوجود نيامده، و دارای علتهای تاريخی مشخص و معينی است. بدون دنبال کردن نقش زن در طول تاريخ در پروسه توليد اجتماعی، و رابطه اش با بازار توليد، نمی توان به اين علتها دست يافت. تحقيق پيرامون اين موضوع ما را به بررسی نقش زن در خانواده و تقسيم کار اجتماعی در دوره های مختلف موظف می سازد. انگلس يکی از بنيانگزاران سوسياليسم علمی و رهبران جنبش کمونيستی، در يکی از آثار ارزشمند خود، بنام منشاء خانواده، مالکيت خصوصی و دولت تحقيقات گسترده ای در اين زمينه ارائه داده است. سعی می کنيم از همين کتاب مطالبی را عنوان کنيم تا گامی در جهت شناسايی ريشه های تاريخی ظلم و تعدی بر زن به پيش برداريم. انگلس در بخش "پايان حق مادری" چنين می نويسد:
 "در مراحل ابتدايی بربريت، ثروت ثابت منحصر به خانه، لباس، زيورآلات خشن و وسائل تامين و تهيه غذا چون قايق، اسلحه و ساده ترين نوع ظروف آشپزخانه بود. غذا را می بايستی روز بروز بدست آورد. اقوامی با اقتصاد شبانی پيشرفته با گله های اسب و شتر، الاغ، گاو، گوسفند، بز و خوک خود، مانند آريائيهای سرزمين هند در ايالات پنجاب و گنگ و جلگه های رود سيحون که در آن هنگام پر آب تر بودند، و سامی ها در کنار دجله و فرات اکنون سرزمينهايی بدست آوردند که فقط با مختصر نظارت و مراقبتی بطور روز افزونی بر تعداد احشامشان افزوده گرديد ... اما اين ثروت های جديد به چه کسی تعلق داشت؟ بدون شک در ابتدا متعلق به تيره ها بود ... با اطمينان می توان گفت که در آستانه شروع تاريخ هستند، همه جا گله های دام همانند آثار هنری قبايل بربريت، زيور آلات فلزی، لوازم تجملی، و بالاخره گله های بشری يعنی برده ها، در تملک سران خانواده ها بودند.... اين ثروتها پس از آنکه به مالکيت خصوصی خانواده ها در آمدند و در نتيجه بسرعت افزايش يافتند، ضربه ای شديد به جامعه ايکه بر پايه ازدواج جفتی و تيره های مادر سالاری بنا شده بود، وارد نمودند. ازدواج جفتی در خانواده عنصر جديدی را وارد کرده، و در کنار مادر طبيعی، پدر طبيعی طفل را جای داد. پدری که احتمالا از بسياری از پدران امروزی واقعی تر بود. طبق تقسيم کار رايج درون خانواده، در آن زمان تهيه غذا و ابزار مورد لزوم به عهده مرد بود. بنا بر اين او هم مالک ابزار بوده و اگر زن و شوهری از هم جدا می شدند. همانطور که زن وسائل خانه خود را بر می داشت، مرد نيز ابزار کار خويش را در اختيار می گرفت. به همين ترتيب مطابق سنت اجتماعی آن زمان، مرد علاوه بر وسائل کار، مالک منابع جديد غذايی يعنی دامها و پس از آن وسايل جديد کار يعنی بردگان نيز محسوب می شد ... بنا براين به نسبت ازدياد ثروت، از طرفی اين ثروت مقام مرد را در خانواده مهمتر از زن کرد و از طرف ديگر محرکی بود برای مرد تا با استفاده از موضع قوی، قواعد سنتی توارث را بنفع فرزندانش براندازد... بدينگونه توارث مادری و قوانين پدرسالاری ارث ( که در زمانی قوانين مسلط بود) واژگون شد و بازماندگان پدری و قوانين پدر سالاری ارث جانشين آن گرديد... برانداختن حق مادری، شکست تاريخی ـ جهانی جنس مونث بود. مرد (بدين ترتيب) فرماندهی منزل را نيز بدست گرفت، مقام زن پايين آورده شد، و به برده ارضاء شهوت مرد و وسيله ای برای توليد فرزند تبديل گرديد. اين تنزل مقام زن که بخصوص در ميان يونانيهای باستان و از آن پيشتر در قرون کلاسيک کاملا مشخص بود، بتدريج پرده پوشی شده و گاهی نيز بشکل ملايمتری درآمد، ولی به هيچ وجه از بين نرفت."
 انگلس در بخش "مردان، زنان و تقسيم کار" کتاب "منشاء خانواده، مالکيت خصوصی و دولت"، برای نشان دادن اهميت تقسيم کار در شکل گيری نقش زن در جامعه از گذشته تا کنون، بحث خود را چنين ادامه می دهد:
 "... با افزايش توليد در تمام شاخه ها يعنی دامپروری، کشاورزی و صنايع دستی، نيروی کار، انسان را قادر کرد بيش از آنچه برای گذران زندگی خودش ضرورت داشت، توليد کند. اين امر در عين حال مقدار کاری که هر يک از اعضاء تيره يا جماعت خانگی يا خانواده منفرد ميبايست انجام دهد را افزايش داد. افزايش نيروی کار، بيشتر مطلوب گشت. جنگ به اين امر پاسخ داد. اسرا به برده تبديل شدند. تحت شرايط تاريخی عام آن زمان، نخستين تقسيم کار اجتماعی بزرگ با افزايش قابليت توليدی نيروی کار، يعنی ايجاد ثروت و وسعت بخشيدن به دامنه توليد ضرورتا بردگی را بدنبال خود داشت. نخستين تقسيم کار اجتماعی بزرگ به نخستين تقسيم بندی جامعه منجر شد و جامعه به دو طبقه تقسيم گشت: اربابان و بردگان، استثمار کنندگان و استثمار شوندگان.
 اينکه مالکيت اشتراکی قبيله همراه با تيره احشام ، در چه زمانی بمالکيت فردی سران خانواده تبديل شده، تا بامروز هنوز معلوم نيست، اما اين تبديل ميبايست عمدتاً در مرحله ميانی بربريت صورت گرفته باشد. احشام و چيزهای جديد ديگری که نمودار ثروت شدند، انقلابی در خانواده پديد آوردند. تهيه مايحتاج زندگی هميشه کار مرد بود، از اينرو وسايل را توليد می کرد و آنها را در تملک خود داشت. احشام، وسايل جديد معيشت بودند و مرد در اهلی کردن آنها پيشگام بود وپرورش آنهارا بعهده گرفت. از اينرو مالکيت احشام و کالاها و نيز بردگانی که در ازای احشام و کالاها بدست آورده بود، باو تعلق داشت. اينک تمام مازاد توليد بدست مرد می افتاد. زن تنها در مصرف آنها سهيم بود و در تملک آنها هيچ سهمی نداشت. شکارچی و جنگجوی "وحشی" باينکه مقام دوم را بعد از زن درخانه داشته باشد، قانع بود. شبان "نجيب تر" با تکيه بر ثروتش به موضع مقدم هجوم برده و زن را بزور عقب راند. و زن نمی توانست اظهار نارضايتی کند. تقسيم کار در خانواده، شکل توزيع ثروت را ميان مرد و زن تعيين کرده بود. اين تقسيم کار تغيير نکرده بود و با اين همه روابط خانگی پيشين را واژگون کرد، فقط باين علت که تقسيم کار در خارج از خانواده تغيير پذيرفته بود. همان علتی که قبلا موجب برتری زن در خانواده می شد، يعنی محدود بودن زن بکارهای خانگی، اينک برتری مرد را درخانه تثبيت می کرد. کار خانگی زن در مقايسه با کار مرد در کسب نان اهميت خود را از دست داد. کار مرد همه چيز بود و کار زن "جزئی" ناچيز را تشکيل می داد. در اينجا می بينيم که رهائی زنان و برابری آنها با مردان تا آنزمان که مردان از کار توليدی اجتماعی برکنار و به کارخانه که امری خصوصی است، محدودند امکان ناپذير است و امکان ناپذير خواهد بود. رهائی زنان تنها هنگامی ممکن می گردد که زنان بتوانند در توليد به مقياس وسيع و اجتماعی شرکت کنند و وظايف و امور خانه ميزان ناچيزی از وقت آنها را بخود مشغول کند. و تنها در زمان ماست که صنايع مدرن به ميزان وسيع نه تنها بزنان اجازه می دهد که بمقياس وسيعی در توليد شرکت کنند، بلکه درواقع آنرا طلب می کند و علاوه براين تلاش دارد تا کار خانگی خصوصی را به يک صنعت عمومی تبديل نمايد. که در نتيجه اين صنعت است که رهائی زن ممکن گشته است. برتری واقعی مرد برخانه آخرين مانع را از سر راه حاکميت مرد برداشت. اين حاکميت مطلق با لغو حق مادر و پيدايش حق پدر و گذار تدريجی خانواده جفتی به تک همسری تقويت شد و خصلت دائمی يافت."
 آری امروز نيز طبقات استثمارگر و نمايندگان سياسی آنها در مقام دولتها از تمام امکانات خويش بهره می گيرند، تا اين تقسيم کار را تحکيم نموده، ازلی، ابدی و طبيعی جلوه دهند. ماداميکه اين دول ارتجاعی درقدرتند اين تقسيم کار بقوت خود باقی خواهد ماند. و مادامکه زنان برای محو ريشه های تقديس و تحکيم اين تقسيم کار حرکت نکنند، حداکثر به رفرمهايی بيش دست نخواهند يافت. مبارزه زنان آزاده و انقلابی نه برای کاهش ستم و ايجاد شرايط زيست بهتر از طريق افزايش حقوق مدنی خويش، بلکه ميبايست برای حذف ستم و از بين بردن منابع بازتوليد ايده های ارتجاعی درقدرتهای حاکمه صورت پذيرد. برابری قانونی، به معنای برابری واقعی با مردان نيست. کمتر پيش می آيد که اين نوع به اصطلاح برابری در قوانين ارتجاعی و واپس مانده دولتها و طبقات استثمارگر تصريح نشده باشد. اينگونه تصريحات حداکثر رفرمهائی را ايجاب نموده و در مقابل ، اشکال ستم را بيش از پيش پيچيده تر و پوشيده تر ساخته است. خواسته های حقوقی، صنفی و کلا دمکراتيک زنان ميبايست درپرتو حضور هرچه فعالتر آنان در جنبش انقلابی و مبارزه سياسی، متحقق گردد. فقط و فقط ازاين طريق است که می توان برآداب و سنن پوسيده و منحط جامعه طبقاتی مردسالار، و در ادامه محو ريشه های جان سخت و ديرينه ستم و استثمار مضاعف برزنان فائق آمد. اگر مبارزات پارلمانتاريستی و رفرميستی يعنی مبارزاتی که قلب ارتجاع و امپرياليسم يعنی دولتهای حاکم را هدف قرار نداده باشد، توانست طبقه کارگر را به قدرت سياسی برساند، زنان نيز خواهند توانست از طرقی مشابه به خواسته های اساسی خود دست يابند! چنين چيزی جز توهم نيست! زنان انقلابی ميبايست فاصله بين رفرم تا انقلاب را بخوبی درک کنند و از همان ابتدا با شرکت گسترده خود درمبارزه سياسی، آنهم نه بمثابه جزو تابعی از مرد، و برای نيل به قدرت سياسی و آگاه بودن به جايگاه خود در آن، آنچه ميبايد انجام پذيرد را انجام دهند. اگر پرولتاريای آگاه بتواند در سطحی گسترده از درون خود رهبران کمونيست و انقلابی برجسته ای از زنان تربيت کند، آنگاه امر رهايی واقعی زنان تا تحقق قطعی آن فاصله کمتری خواهد داشت!
 تا زمان انگلس، موقعيت تبعی نيمی از نوع بشر هيچگاه مورد سئوال واقع نمی شد. تنها در اواسط قرن نوزدهم بود که مارکس و انگلس منطق مبتنی بر پيش داوريها و تعصبات را شکسته، ثابت کردند که موقعيت تبعی زنان هيچ ربطی به ضعف جسمانی و يا جنبه های باصطلاح طبيعی زنانه ندارد. بالعکس، مارکس و انگلس اين تئوری را پيش گذاشتند که ستم بر زن محصول و نتيجه سازمان اجتماعی بشر بوده و اساسا در هر جامعه از سطح مشخص توسعه نيروهای مولده و روابط توليدی مبتنی بر آن منتج می شود.
 مرتبط ساختن موقعيت اجتماعی زن به تقسيم کار و روابط مالکيت و توزيع ثروت در يک زمان و جامعه معين منجر به طرح اين سئوال شد که اين وضع تا کی ادامه خواهد يافت؟ البته اين سئوال موضوع اصلی بحثها نبود.
 انگلس اشاره نمود که تا قبل از سال ١٨٦٠ فرض بر اين بود که خانواده پديده ای ازلی بوده و بلحاظ تاريخی بهيچ وجه تغيير شکل نداده است. طبق اين بينش چند همسری از روز ازل پديده ای انحرافی بشمار می آمد و تک همسری، پديده ای طبيعی.
 انگلس گفت که علم تاريخ بشر در اين زمينه کاملا تحت نفوذ کتاب "تورات" يهوديان قرار داشت. کتابی که در آن تک همسری ستوده شده و چند همسری بمثابه پديده ای غير طبيعی در تاريخ بشر و حتی حيوانات تلقی می گشت.
 انگلس در جواب به آن دسته از محققين بورژوا که اثبات طبيعی بودن تک همسری در زندگی بشر، يارگزينی پرندگان را مثال می زدند مثال کرمها را به ميان کشيد و گفت در هر کدام از کرمها، بين ٥٠ تا ٢٠٠جفت اندام جنسی وجود دارد و کرم در تمام طول زندگی اش بازتوليد نوع خود را به تنهايی انجام می دهد.
 مضافا انگلس اشاره کرد که انسان از تيره پرندگان نبوده و مثال پرندگان برای اثبات باصطلاح طبيعی بودن تک همسری بيفايده است.
 در آن زمان با وجوديکه پروسه تکاملی نوع بشر و يا شکل های ابتدائی اجتماعات بشری هنوز کشف نشده بود اما انگلس اين حکم مهم را اعلام کرد که هيچ سازمان اجتماعی در خلاء بسر نبرده و از تماس متقابل با سازمان های اجتماعی پيش از خود رها نيست.
 با چنين نگرشی بود که کتاب "حقوق مادری" نوشته باخوفن فيلسوف آلمانی توجه وی را جلب کرد.
 باخوفن در کتابش با مطالعه و کند و کاو در ادبيات مربوط به تمدن های کلاسيک يونان و رم بطور مستند به اين نتيجه رسيده بود که در اين اجتماعات ابتدائا مادرسالاری حاکم بوده است. باخوفن بر اين مسئله نام "حق مادری" نهاد.
 باخوفن قادر نشد دلائل تغيير ريشه ای در اين وضعيت را مشخص کند، اما توانست همزمانی اين تغيير در عقايد مذهبی را بمثابه انعکاسی از تغيير در شرايط مادی اجتماعات کهن درک کند و گفت در اين عرصه است که می توان دليل سرنگونی حق مادری را پيدا نمود.
 سپس در سال ١٨٧١لوئی هنری مورگان، زيست شناسی که در ميان سرخپوستهای مختلف آمريکای شمالی کار می کرد، تحقيقات بيشمارش در مورد فعاليتها و اشکال سازمان اجتماعی آن قبايل را منتشر ساخت.
 آنچه از تحقيقات مورگان می شد فهميد اين بود که در جوامع سرخپوستی با نيروهای مولده ابتدائيش شکل اصلی سازمان اجتماعی گروه نسبتا کوچکی از افراد است که از طريق نسب مادری بهم مرتبط می شوند. مورگان اين شکل پايه ای را تيره ناميد.
 در آن جوامع بنظر می رسيد که زن نفوذ زيادی در تصميم گيريها داشته باشد. و دودمان از طريق زن، نقطه اتکاء عمده سازمان اجتماعی بحساب می آمد.
 ازدواجها غالبا درون قبيله صورت می گرفت، اما غالبا خارج از تيره. و در اکثر موارد اين مرد بود که وارد طايفه زن می شد، نه بالعکس.
 مورگان همچنين با تحقيق در مورد جوامع ابتدائی در نقاط مختلف جهان مشاهده کرد که زنان در آن دورانها از مقام اجتماعی بالائی در جامعه برخوردار بوده و در زمينه تصميم گيری های اجتماعی، حتی می توانسته اند رهبران مرد را انتخاب يا برکنار کنند. اين کشف مورگان ضربه سهمگينی بر عقايد عقب مانده رايج در قرن هجدهم محسوب می شد. مورگان نشان داد که بسياری از اين جوامع سپس دچار تغييراتی عظيم گشته و در آنها پدرسالاری بجای مادرسالاری نشسته است.
 مورگان قادر نشد دليل چنين تغييری را شرح دهد. اين انگلس بود که به دليل چنين تغييری دست يافت و مطرح نمود که علت اين امر توسعه فعاليتهای توليدی بوده است. انگلس همچنين در مطالعاتش به اين نتيجه رسيد که در جوامع اوليه روابط، برپايه تک همسری قرار نداشته است. يعنی هنگامی که جوامع مبتنی بر استفاده صرف از طبيعت برای گذران زندگی بود، چند همسری هم از جانب مرد و هم از جانب زن برقرار بود. اما با تکامل جامعه و استفاده بيشتر از ابزارتوليدی، ازدواجها بيشتر تحت کنترل جامعه درآمد و ملاحظات سياسی و اقتصادی در ازدواجها دخيل گشت. در عين حال تقسيم کار موجود در جامعه بر حسب جنسيت، بخاطر دستيابی به منابع توليدی و بازده بيشتر طوری تکامل يافت که مالکيت و توزيع ثروت عمدتا بدست مرد افتاد. بدنبال اين تکامل بود که مردسالاری جانشين زن سالاری گشت.
 بنا بر آنچه گفته شده است نتيجه می گيريم که يکم، در مرحله نخستين پيدايش جوامع بشری، سازمان اجتماعی اوليه اساسا اشتراکی بود، چرا که زمينه مادی برای مالکيت خصوصی ابزار توليد وجود نداشت. لذا تمايزات اجتماعی بر پايه تمايزات در عرصه مالکيت هم در بين نبود. بنابراين وجود يک دولت مافوق مردم برای هماهنگ کردن مالکيت، توزيع، امور دفاعی و توسعه مالکيت ضرورتی نداشت.
دوم، مقام اجتماعی زن در جوامعه اوليه مادون مرد نبود. بالعکس، زنان نقش زيادی در تصميم گيريها داشتند.
سوم، حتی در زمانی که طبقات و سلسله مراتب وجود نداشته، تقسيم کاری بر مبنای جنسيت و در ارتباط  با توليد مثل موجود بوده است.
چهارم، زمانی که امر توليد بدست مرد افتاد و تقسيم اجتماعی بر مبنای مالکيت توسعه يافت، پدرسالاری جانشين مادرسالاری گشت.
 بنابراين علم و تاريخ نشان می دهد که نظريات مبتنی بر خصلت بشری يا باصطلاح "ويژگيهای جنسی" بعنوان توجيهی برای سلطه و ستم مرد بر زن کاملا بی پايه و اساسند. يعنی آنکه سلطه، پديده ای ذاتی و وابسته به نوع جنس مرد يا زن نبوده و چيزی غير قابل اجتناب و غير قابل تغيير نيست.                              

آزادی زنان در گرو سرنگونی جامعه طبقاتی است وسرنگونی جامعه طبقاتی بدون مبارزه برای آزادی زنان ناممکن است!

جمعی از فعالين زنان کارگر ( بنفشه قادری، جميله آصف، نوال بنی طرف، مرجان پرتوی، سوسن بهادری، صديقه مختاری، نازنين اميری و....)


مهرماه ١٣٨٦
 
Kargaran_fazan@yahoo.com

 

توده سرنگونی جنبش سرنگونی نيست!

فواد اقابگزاده

چند ماه پيش مبحثی پيرامون جنبش سرنگونی طلب در ايران از طرف کورش مدرسی ارايه شد. در اين مبحث، کورش معتقد است که جنبش سرنگونی طلب قربانی بی افقی و ابهامات خود گرديد. و همنطور عده ای در نقد ارزيابی  وی قلم فرسايی کردند. در نقد اين دوستان و استدلالات آنان که چرا جنبش سرنگونی زنده است، چيزی عايدم نشد. بيش از اينکه نقد باشند اعلام وفاداری به جنبش سرنگونی و مخالفت با بحث مزبور، بود.

 شما وقتی که می خواهيد وجود يک جنبش را اثبات بکنيد، اول آن را بايد به تصوير بکشيد و مشخصاتش را تعريف بکنيد. من هيچ تصويری از جنبش مذکور در آن نقدها نيافتم. تمامی استدلالات منتقدين که چرا جنبش سرنگونی نمرده زنده است عبارتند از: ۱۸ تيرها را نگاه کنيد، ۱۶ آذرها را نگاه کنيد، تظاهراتها را نگاه کنيد، اول مه ها و جنبش کارگری را نگاه کنيد ، ۸ مارس ها و جنبش برابری زنان را نگاه کنيد، رژيم بحران آخرش است، مردم رژيم را نمی خواهند، جنبش سرنگونی سر جايش هست، زنده باد جنبش سرنگونی...

آيا واقعا می شود نکاتی که فوقا مشاهده کرديد که از طرف دوستان منتقد ما جنبش  سرنگونی تلقی می شود، را بعنوان جنبش سرنگونی طلب پذيرفت؟ من يکی نمی پذيرم. نمی توانم بپذيرم چون مردم معترضند ( البته متنفرند )، زنان برابری طلبند، کارگران اعتصاب می کنند، اول مه ها، ۸ مارس ها، ۱۸ تيرها و ۱۶ آذرها آکسيون می کنند، دانشجويان تظاهرات می کنند پس اين جنبش سرگونی است. اين ها قطعا پتانسيل و ماتريال نه فقط سرنگونی بلکه يک انقلاب عظيم سوسياليستی هستند. من اينها را قبول دارم بعنوان توده سرنگونی طلب ولی نه بعنوان جنبش سرنگونی طلب. توده سرنگونی جنبش سرنگونی نيست. سر در گمی منتقدين در اينجاست که توده و جنبش را يکی می بينند.
 
ذيلا توضيح خواهم داد که چرا آنچه که جنبش سرنگونی می گويند، جنبش سرنگونی نيست. و همچنين توضيح خواهم داد که مشخصات يک جنبش سرنگونی چيست، از نقطه نظر من.

هانطور که مشاهده کرديد، جنبش کارگری و جنبش برابری زن ازجمله فاکتور های هستند که منتقدين برای اثبات وجود جنبش سرنگونی به آنها اشاره می کنند.
     لذا من هم اشاره ای مجزی به آن جنبشها خواهم داشت، هم بخاطر اينکه بتوانم يک تصوير روشن از جنبش سرنگونی بدست بدهم و هم بی پايگی و نامربوط بودن فاکتورهای جنبش سرنگونی مورد نظر دوستان منتقد را اثبات کنم.

ببينيد، برای کارگر يک مزد ناچيز در ازای کار طاقت فرسا و در مقابل تورم سرسام آور در نظر می گيرند، آنهم شش ماه يکبار حقوق يک ماهش را پرداخت می کنند، گاها پرداخت هم نمی کنند، درآن صورت کارگر آن بخش دست به اعتصاب می زند تا بتواند حقوق پرداخت نشده اش را بگيرد. اين عمل نه فقط عمل سرنگونی نيست، که تنازع بقاست. ما چيزی باسم جنبش کارگری نداريم، جنبش يک عده جسور از رهبران کارگری داريم که متاسفانه، پشتشان خالی خالی است. امروز می بينيم اين رهبران کارگری را جلوی چشم کل طبقه کارگر بمنظور خرد کردنشان حکم شلاق می دهند، می دزدند و در زندان های رژيم لهشان می کنند، طبقه کارگر سرش را زير برف کرده و تکانی بخودش نمی دهد. می دانم که اين کارها را رژيم از سر استيصال می کند نه از سر قدرت، اما به هرهدفی بکند، وقتی که اتحاد و قدرت اين طبقه را ببيند قطعا جرئت چنين غلطی را ندارد. کارگر دانشجو نيست که يکسال هم دانشگاه را تعطيل بکند رژيم ککش نگزد، مخصوصا در مملکتی که علم و دانش هيچ جايگاهی ندارد، طبقه کارگر يک هفته کار را بخواباند رژيم هم خواهد خوابيد.
 
اما برابری زن
 برابری طلبی زن، يک ريشه قوی در جامعه در سطح اعتراض توده ای است. نافرمانی مدنی وجه چشمگير و هر روزه اين اعتراض توده ای برابری زن است. اين برابری طلبی افق، پرچم، سازمان و رهبری ندارد. وجه سازمانی برابری زن، فراتر از فعاليت اليت روشنفکری نمی رود. حتی آنهای که باصطلاح خودشان را نهاد و سازمان معرفی می کنند چيزی بيش از محفلشان نيستند و هيچ بخشی از اعتراض توده ای برابری زن را نمايندگی نمی کنند. اجتماعی ترين فعاليت اين فعالين و نهادهايشان هشت مارس هاست، آنهم منفعت حقير فرقه ايشان اجازه نمی دهد تا يک مراسم و آکسيون هارمونيک و با شکوه برپا کنند. هرچند، هشت مارس فقط يک آکسيون است، ولی می تواند نقطه شروع يک همدلی در ميان فعالين و پايه گذاری هسته جنبشی باشد که بتواند حداقل به محمل مبارزه بخشی از اين برابری طلبی تبديل شود.
سازمانيافته ترين فعاليت زنان، کمپين يک ميليون امضاء است( البته چون اينها دستشان بازتر از بقيه است). کمپين ياد شده، صرفنظر از پيشرفت ها و پسرفت های آن و مستقل از اهداف تئوريسين هايش، در بهترين حالت سر در کوچه بن بست در خواهد آورد. تغيير قانون جمهوری اسلامی به نفع زن، آب در هاون کوبين است. ظاهرا "يک ميليون امضاء" قرار است سندی باشد تا آقای احمدی نژاد و آيت الله سيد علی خامنه ای "ساده لوح" را متوجه کند که يک ميليون نفر طرفدار حقوق برابر برای زنان هستند. همانطور که قبلا گفتم، مستقل از اهداف رهبران اين کمپين، ساده لوحی محض بيش نيست. رژيم اسلامی سالهاست توسط کمپين هفتاد ميليون امضاء، با هفتاد ميليون امضاء روبرو شده است. هر روز با امضاء شفاهی يک ميليونی تنها "ماکن های خيابانی" که می گويند جمهوری اسلامی را نمی خواند روبروست، نيازی به امضاء کتبی کسی ندارد! اتفاقا رژيم خوب مواظب و متوجه است که چه کار دارد می کند. سران رژيم خوب می دانند که هرگونه گشايش فضا و آزادی  يعنی مرگ رژيم شان.

 جمهوری اسلامی وصله ناجور جامعه ايران است. اين را خود رژيم بهتراز هر کسی می دانند. جمهوری اسلامی بحران آخرش است و راهی برگشت را ندارد. مردم ايران اعم از پير و جوان، زن و مرد از رژيم جنايتکار اسلامی متنفرند و می خواهند سر به تنش نباشد.
ولی اينکه اين رژيم با اين وضع سرکار مانده است، ناشی از پراکندگی، بی سازمانی و بی افقی... توده های منتنفر مردم است. در صورت فقدان يک جنبش يکپارچه سازمايافته با پرچم و رهبری، رژيم می تواند با حمل همين بيماری و درماندگی چندين دهه ديگر به زندگی خود ادامه بدهد.
     
حرکت توده ای دانشجويی
 اگر بخواهيم يک ارزيابی واقعی نه شعار از آنچه که جنبش سرنگونی قلمداد می شود را داشته باشيم، فراتر از  حرکت توده ای دانشجويی نمی رود و حتی نمی تواند به يک جنبش سراسری جوانان تبديل شود. که بنظر من، دليل سترونی و فراتر نرفتن اين جنبش از محدوده دانشگاه و تبديل نشدنش به يک جنبش سرنگونی، عدم خط  و بی افقی آن است. قبول دارم که اين حرکت نقطه شروع يک جنبش سرنگونی بود، به اين معنا که از دوم خرداد عبور می کند و توهمی به اصلاح  رژيم را ندارد. ولی عليرغم اين ها، از نقطه نظر من، اين جنبش ( حالا با اين فرض که اين يک جنبش است )، جنبش سرنگونی نيست. وقتی بحث جنبش می کنيد، هر جنبشی، آن جنبش، طول و عرضی دارد، سر و تهی دارد، قد و قواره ای دارد، خط و افقی دارد، پرچم و رهبری ای دارد که اتفاقا تفاوت جنبش با توده ها در همين است. جنبش مذکور فاقد اين مشخصات است. پرچم، افق و رهبری... ندارد و هر پرچمی دستش بدهند بلند می کند، بستگی به اين دارد که آن روز کدام جريان سياسی حضور فعال داشته باشد و پرچم دستش بدهد.
ببينيد صرف معترض بودن مردم بعنای جنبش سرنگونی يا جنبش انقلابی نيست. صرف معترض بودن مردم، نه رژيم را سرنگون می کند و نه چيزی را تغيير می دهد. مگر کارگران در سراسر دنيا در ابعاد ميلياردی معترض نيستند به وضع موجود؟ چرا نمی توانند کاری را بکنند؟ اعتراض توده ای امکان سازماندهی را برای رهبران سازمانده و احزاب سياسی فراهم می کند، چيزی که در غياب آن امکانپذير نيست. آنچه که می تواند تغييری در اين دنيا صورت بدهد، هر تغييری، اتحاد و همبستگی و جنبش سازمانيافته است نه توده های معترض. 

مشخصات جنبش سرنگونی خلاصه در چند جمله:
۱ ـ پلاريزاسيون سياسی عناصر پيشرو و فعاله جامعه( هميشه يک اقليت کوچک است که در فعل و انفعالات جامعه نقش بازی می کند)
۲ ـ خط، پرچم و افق
۳ ـ سازمان و رهبری
۴ ـ اعتماد به خود و خوش بينی به سرنگونی
   
 ببينيد، جنبشی که به سرنگونی خوش بين نباشد جنبش سرنگونی نيست. جنبش سرنگونی طلب بايد به خود اعتماد داشته باشد و به اينکه می تواند رژيم را سرنگون بکند، خوش بين باشد(خوش بينی البته منظورم آن دنيای هپروتی ای که بخشی از جريانات به اصطلاح سياسی، بشکل نشئه وار خوش بينند و هر روزه در دنيای مجازی خود انقلاب مکنند، نيست). اين خوش بينی زمانی صورت می گيرد که آن جنبش به انسجام و قدرت سازمانی خود واقف شده باشد. انسجام و سازمان را زمانی پيدا می کند که يک خط سياسی، پرچم و افق روشن را داشته باشد. خط و افق و پرچم را در حالی پيدا می شود که آن اقليتی که عناصر پيشرو و فعاله جامعه است، پلاريزه شده باشد. وقتی که اين پلاريزاسيون صورت گرفت آنوقت جنبشها و پرچم ها مشخص خواهند شد، کدام جنبش کدام سرنگونی را می خواهد يا نمی خواهد مشخص خواهد شد. در آنصورت جنبش سرنگونی قوام، سازمان و رهبری پيدا خواهد کرد. و به اين اعتبار بر قدرت خود واقف و به سرنگونی خوش بين خواهد شد. پرچم و رهبری اين جنبش علی الاصول، احزاب سياسی سرنگونی طلب تامين خواهد کرد.
مرگ بر جمهوری اسلامی!
زنده باد جمهوری سوسياليستی!
۱اکبر۲۰۰۷  
fuadgader@yahoo.co.uk
( اين مطلب را حدودا يک ماه پيش نوشته بودم اما چون در خانه نبودم و فرستاده بودم رو اميلم، اميلم هم نتوانستم باز کنم، افتاد امروز)
 

حزب سياسی يا محافل مقوله پرداز

ايرج فرزاد

ور رفتن با مقولات اختراعی و جدل و "مبارزه ايدئولوژيک" حول اين مقولات، يکی از خصائص مباحث و مجادلاتی است که بويژه در دوران اختلافات درونی حککا، پس از مرگ منصور حکمت، به يک منبع سوخت و ساز "فکری" تکه های جدا شده از حککا تبديل شده است.
اين "مرزبنديها" و الصاق چپ و يا راست و گاها سانتر حول مقولات اختراعی و "فلسفی" از جانب طرفهای ذينفع دراين جدال ايدئولوژيک، مبنائی برای يک دسته بندی، به نظرم کاذب و غير واقعی، و تعريف "حريم" هر بخش و شاخه ای که از حککا کنده شدند، گرديده است.در ميان مقولات اختراعی و من در آوردی ديگری مثل "خلا استراتژيک" در سياستهای حککا در دوران منصور حکمت، دو مقوله از ديگر مقولات وزن و جايگاه محوری تری برای توصيف چپ و يا راست نماياندن هر کدام از تکه های شقه شده از حککا، پيداکرده اند. انگار اين مقولات ديگر يک داده معرفه و متعين اند، بحث اين است که هر بخش و يا حتی هر فرد تا چه اندازه با اين مقولات خود را دور و يا نزديک احساس و يا بيان ميکند. به نسبت دوری و نزديکی ميشود يکی را با برچسپ "راست" روانه خانه مخالف "کمونيسم کارگری"  کرد، يکی را در حاشيه اپوزيسيون ناسيوناليست پرو غرب گذاشت و ديگری را پوپوليست وارونه و يا هر چيز ديگر.
اين دو مقوله يکی "انقلاب" است و ديگری "جنبش سرنگونی". فکر ميکنم با تعقيب مسائل و اختلافاتی که منجر به انشقاق در حککا شد، براحتی رد پای "حقانيت" هر کدام از بخشهای مشتق شده را بتوان يافت. رهبری باقی مانده تحت نام حککا، حتی گنگره هايش را هم با همين مقوله "انقلاب" تعريف کرده است و در حزب حکمتيست هم برای "جنبش سرنگونی"، منشور صادر شده است و با قربانی شدن "جنبش سرنگونی" در ذهنيات "توهمات خويش"، کلا زمين سياسی جامعه ايران "شخم" خورده است!
من ميخواهم اساسا به اين دو موضوع بپردازم و نشان بدهم چرا اولا اين نوع تحليل ها، غير ماترياليستی و "غير سياسی" اند و ثانيا چرا کلا با متد و روش تحليلی مارکسيستی بيگانه اند.
من در مقالات "انقلاب، نوستالژی يا اتوپی"، بخشا به يکی از اين مقوله پردازيها پرداخته ام و خواننده را يک بار ديگر به آن مقالات رجوع ميدهم. با اينحال بطور فشرده يک بار ديگر نظر خودم را در اين مورد که اين مقوله پردازی فقط از تعميم چند نمود بسيار کم اهميت استنتاج شده است و بر اساس همان استنتاجات عام از نمودهای ظاهری، حتی خصلت سوسياليستی مبارزه جاری در جامعه ايران و "مرحله سوسياليستی" تعبيه شده است، طرح ميکنم.

انقلاب بطور مشخص، انقلاب علی العموم

به نظر من درايت و تيزهوشی زيادی لازم نيست که از تحولات موجود جامعه ايران نتيجه گرفت که ما با يک انقلاب "جاری" روبرو نيستيم. انقلاب، حادثه و تحولی است که با نمودهای نارضايتی و حتی شلوغ شدن اوضاع تفاوت بسياری دارد. انقلاب بعلاوه تحول و اتفاقی نيست که با آرزو و حتی نقشه يک حزب انقلابی و کمونيست يکسان است. انقلاب از اين فراتر حتی حالتی نيست که وقوع بالفعل و فی الحال آن با نقشه احزاب سياسی ممکن شود. طبيعی است که احزاب سياسی در يک انقلاب معين و پيش رو، نقشه و تاکتيک و سياست خود را طرح، ديکته و به پيش ميبرند. انقلاب حاصل پروسه های بسيار پيچيده تر و  تلاقی بسيار متنوع تری از تحولات در صفوف طبقه حاکمه، دولت و حزب فی الحال در حاکميت، تغييرات در روانشناسی توده های مردم و تلقی آنان از قدرت خود در مرحله و شرايط معينی از توازن قواست. بقول منصور حکمت انقلاب در سير تحولات جامعه و تاريخ همان اندازه تصادفی است که خوردن يک کومت به کره زمين. اگر حتی به تئوری و يا جمع بندی از انقلابات پيشين نيازی نداشته باشيم، اگر انقلاب کبير فرانسه، انقلاب ۱۹۰۵ و ۱۹۱۷ روسيه، انقلاب چين و پرتقال و  انقلاب مشروطه را از صحنه تحليل شرايط وقوع انقلابات، حذف کنيم و صرفا به تجربه و امپيريسم ناب هم بسنده کنيم، انقلاب ۵۷ نمونه زنده ای از معنا و استنتاج عام و ذهنی از يک پديده  ابژکتيو است. همه طبقات و اقشار جامعه به جنب و جوش افتادند، بحث عبور از بحران و انقلابی که حتی شاه هم صدای آنرا شنيده بود، و تلاش برای انتقال و يا سهيم کردن لايه هائی از احزاب بوروژوائی اپوزيسيون( اساسا جبهه ملی و نهضت آزادی) در قدرت، همزمان که تعيين تکليف قدرت سياسی به خيابانها و تظاهرات عظيم خيابانی کشيده شده بود، و نقشه چهار دولت "بزرگ" برای اسلامی کردن يک انقلاب واقعی، فقط و صرفا بحث و نظراتی در مورد فساد و يا حتی تزلزل در ارکان حکومت شاه نبودند. اما آنچه که ما در توصيف تحولات کنونی ايران به عنوان انقلاب ميبينيم و ميخوانيم، صرفا تعميم نمودهای بسيار کم اهميت در روندی است که بطور واقع نشان دوره "انقلاب" نيست. در نتيجه آنچه که برجای ميماند، مقوله پردازی از يک آرزو و "موضع" است. شايد به همين دليل است که بطور عينی نيرو و  "حزب"ی که ارزيابی اش از تحولات جاری "انقلاب" است، عملا راسا  هيچ ابزاری برای رهبری اين انقلاب نميسازد و در مقابل به عنوان "کمونيست" در هيات "مسلمانان سابق"( اکس مسلم) ظاهر ميشود و به جای جنگ در باريکادها و تظاهرات خيابانی، در حاشيه "ديالوگ انتقادی" احزاب راست و ميانه حاکم در اروپا با جمهوری اسلامی آنهم، جالب است، در "سمينارها" و "پانل" ها عرض اندام ميکند. بحث من اصلا تحقير سمينار و پانلهای بحث نيست، بحث در مورد يک تناقض خيره کننده بين ارزيابی از انقلاب و انقلاب سوسياليستی در شرايط فعلی و پناه بردن به تاکتيک بحث و جدل و سخنسرائی در باره خواص سکولاريسم است! اوضاع را انقلابی و صحنه مصاف را باريکاد ارزيابی کرده اند، اما تاکتيکهايشان "پارلمانی" و ديالوگ انتقادی است! مساله از نظر مشغله های ذهنی اين سيستم فکری انقلاب است، اما تاکتيک آنها در بهترين حالت "دفاع از آزادی بيان"، در برابر اسلاميستها و آنهم در حاشيه بنيانگذاران اوليه و اصلی "اکس مسلم" است. و اين تاکتيک و روش هميشگی احزاب خرده بورژوائی است که مارکس در "هيجدهم برومر"، جوانب کاريکاتوری و مسخره آنرا به شيوه طنز آلودی توصيف کرده است. در پارلمان، به ميدان باريکاد ميرود و در باريکاد و انقلاب به سخنسرائی پارلمانی و ديالوگ  و روشنگری و افشاگری ميخزد. و به نظر من ناخوانائی اين تاکتيکها با اوضاع عينی بطور برجسته ای تناقض اين مقوله پردازی از يک پديده ابژکتيو را برملا ميکند. و جالب اين است هراندازه مرحله اين انقلاب مقوله ای تند و تيز تر و حادتر ميشود، "راديکاليسم" آن ديگر کلا چشم بر حقايق عينی و ابژکتيو ميبندد و انقلاب را به دليل يکی دوشعار که در اين مراسم و آن اکسيون سرداده شده است، "همين الان" سوسياليستی مينامند. و باز جالبتر اينکه هر اندازه اين فاصله گيری از واقعيت عينی بيشتر ميشود و هر اندازه در وصف پديده های عينی، مقوله ای تر و فلسفی تر ميشود، شعارها "راديکال" تر، فرصتها ها تنگ تر و مرزبندی ها با رقبای ايدئولوژيک بستر درونی، حادتر و "آشتی ناپذير" تر و "سوسياليستی تر ميشود! اگر سرگرم شدن سازمانها و جريانات "خط سه" به مقولاتی به عنوان شروط اتحاد در "کنفرانس وحدت"، در دنيای عينی آنان را عملا در حاشيه اقدام "دانشجويان پيرو خط امام"  در جريان تسخير سفارت آمريکا، در تابستان ۵۸، قرار داد، خط مدافعين "انقلاب"، با غرق شدن در اين مقوله پردازی و سرگرم شدن به آن، مدتهاست که تناقض "موضع" خود را با اوضاع عينی، با قرار گرفتن در حاشيه احزاب بورژوائی "سکولار" و کليسای رسمی ميپوشانند. انگار داستان "غير سياسی" ظاهر شدن پيکار و رزمندگان، در مواجهه با اتفاقاتی از قبيل جنگ ايران و عراق و اشغال سفارت آمريکا به شکلی کميک تکرار ميشود.
از نظر موازين و پرنسيپهای "حزبيت" کمونيسم کارگری، تشکيل کنگره مبتنی بر "کنگره مستقيم همه اعضا"، رهبری حککا در کنگره ۵، پايه های عبور از منصور حکمت در وجه "اصول سازمانی" تحزب کمونيسم کارگری را بنا نهاد. محفل مقوله پرداز به اين ترتيب خود را از حزب متکی به موازين تحزب کمونيسم کارگری بی نياز ديد. محفل بحث حول مقولات انتزاعی و بی سرانجام و پرواز خيالپردازيها به جای بحث تئوريک و سياسی، "تحزب" خود را بر اساس سياستهايش "بازسازی" و بازتعريف کرد.

مقوله ماورا طبقاتی و ماورا سياسی "جنبش سرنگونی"

مقوله جنبش سرنگونی هم در همين بستر است. معلوم نيست مطابق چه قانومندی سرنگونی را ميتوان "جنبش" ناميد؟ بالاخره هر "جنبشی"، دارای مولفه ها و تعاريف ابژکتيو است. و تعجب ميکنم که چگونه عليرغم سی سال ادبيات کمونيسم کارگری، اين "مقوله" به تحليل سياسی راه يافته است؟ ميشود زير تيتر آن سمينار گرفت، به عنوان حتی درافزوده حول آن بسيج شد و بسيج کرد، حزبيت را بر مبنای آن تعريف کرد و راست و چپ و پاسيف و اکتيو تراشيد. ما در کجای تاريخ با مشخصات "جنبش"ی که اسم آن جنبش سرنگونی است روبرو هستيم؟ ميشود فهميد که در مقطع و شرايط معينی رژيمهائی ساقط ميشوند، يا درکودتا، يا با انتخابات پارلمانی، يا در دوران پس از فروپاشی شوروی سابق با انقلابهای رنگين و يا به شيوه حکومت آمريکا برای "رژيم چينج". اما همه اين انواع "سرنگونی" کردنها را چه از طريق بمباران بلگراد و يا اشغال نطامی عراق و يا رفراندوم شصت ميليون دات کام يا تسليح و بسيج سازمانهای قوم پرست و يک روياروئی واقعی و زمينی مردم و رژيمها را در کيسه ای به نام "جنبش سرنگونی" چپاندن ديگر از عجايبات و واقعا شايسته نام "درافزوده" است! اينها بحث ساقط شدن و سرنگون شدن دولتها، پارلمانها، کابينه ها به شيوه های مختلف و در مقاطع و شرايط خاصی است که گاها هم ممکن است در اشکال انقلابی و توده ای رخ بدهند. اما بحث کردن از يک جنبش که مولفه های آن به عنوان يک پديده واحد و عينی و دارای انسجام درونی که نشان از سرنگونی رژيمها دارد و ميتوان از آن تعريفی بدست داد، تماما دلبخواهی و به همان اندازه وصف من درآوردی هر نمود به عنوان انقلاب، مقوله پردازی است. يک حزب ميتواند نقشه و تاکتيک خود را برای سرنگون کردن يک رژيم معين تدوين کند و مستقل از درستی يا نادرستی آن، حول آن تبليغ و ترويج و حتی سازماندهی کند. اما منشور تدوين کردن برای پديده ای که عينی نيست، و افت و خيز طبقات و جنبشهای آجتماعی را با اين مقوله سنجيدن، ديگر تکرار همان داستان چپ غيرسياسی است. اگر تناقض مقوله پردازان انقلاب با در پيش گرفتن تاکتيک سمينار و نامه سرگشاده و کمپينهای "حقوق بشری" برای اوضاعی که "انقلاب" و "انقلاب سوسياليستی" را در دستور همين الان گذاشته است، به نحو برجسته ای بيرون ميزند، مقوله پردازان "جنبش سرنگونی"، تناقض را به عرصه تشکيلاتی و ضوابط درونی کشانده اند. ميدانند که با اين مقوله مبهم و راز آلود نميتوانند حتی صفوف خود را متحد کنند، ميدانند که نميشود برای اين مقوله يک حکم رازآلودتر و اسرار آميزتر اختراع کرد: "جنبش سرنگونی قربانی توهمات خود شد"! آخر چگونه ممکن است يک جنبش که تمام هويتش اش "سرنگونی" است، به خود متوهم شود؟ اين تعين دادن به پديده ای که خود اسکولاستيک است و برای آن "فاعل" واحدی تراشيدن که ميتواند فکر کند، دچار توهم شود و قربانی اوهام خود شود، با کدامين سحر و جادو چنين شده است؟!  نميتوان از يک مقوله تماما ماورا طبقاتی و ماورا گرايشهای اجتماعی، و در عين حال با درآميزی همه آنها، تعريفی از يک "جنبش" در هيات ظاهرا متعين ارائه داد. همين خاصيت مبهم و اسرار آميز و اختراعی است که مجال قلمفرسائيهای فلسفی که گاه به هذيان شبيه اند را باز گذاشته اند. برای مشغول کردن ذهنيت تشکيلات خود به اين مقولات و روی خط آوردن آن، ناچار شده اند به "مصوبات" و"مقررات" پناه ببرند. قرارهای پيشنهادی تيم کورش مدرسی در نشريه شماره ۱۱ کنگره در مورد ضوابط عضويت در کميته ها به تمامی اين بی اعتمادی به ساختن حزب بر مبنای مقولات من درآوردی را نشان ميدهد. انگار ميدانند که اعضای کميته ها را نميتوان با اين تناقضات فکری و سياسی نگهداشت، آمده اند انواع مراسم سوگند و قسم و آيه و مهر و امضا پای "تعهدات" را مکتوب کرده اند. فرض بر بی اعتمادی به دفاع از حزب مقولات اختراعی و حزب مصوبات و تعهد به سکوت و عدم اظهار نظر در مورد مقولاتی است که خود آنها در هاله ای از ابهام و راز پيچيده شده اند. فقط مانده است که برای اعضا کميته های حزبی مراسم اجرای صبحگاه هم تعريف کنند!  طبق اين مقررات و تعهدنامه ها، حتی عضو مستعفی و يا اخراجی کميته سوگند ميخورد که نسبت به سياستهای حزب وفادار بماند و "اسرار" را حفظ کند!

اين گرايش مقوله پردازی را ما بويژه در دوران پس از شکست انقلاب اکتبر شاهد بوده ايم. ترتسکيستها و انترناسيونال چهارشان و مجله "نيو لفت رويوو"(  New left Review )، که تازه جدی ترين آن بود، با طرح مقولاتی ابداعی چون "استالينيسم" و "آيا سوسياليسم در يک کشور يا چند کشور؟"، سالهای سال به عنوان جريانات غير سياسی و البته مشغول به مقولات "پايه ای" و "فلسفی" و "تئوريک" و صد البته به نام مارکسيسم وجود داشته و دارند و حزب و انجمن و مجله و روزنامه و گاهنامه "مباحثات" هم منتشر کرده اند. يا مقولاتی مانند "مسائل دوران گذار" که بدون اينکه حتی به يک نتيجه "تئوريک" هم بيانجامد، انگار فقط برای سرگرمی در محافل پرواز فکر و خيال طرح شده اند که ميتواند بدون يک استنتاج سياسی سالها و ماهها ادامه يابد. از يک مساله خاص و مشخص، شکست انقلاب اکتبر در کشوری معينی به اسم روسيه، "اصول عام" و تجريدی "مسائل دوران گذار" را استخراج کرده اند و خود را با ساخته های انتزاعی خود، مشغول ساخته اند و اسم آن را هم گذاشته اند "مسائل تئوريک دوران ساختمان سوسياليسم".

زمينه واقعی پناه بردن به مقوله پردازی

به نظر من دو شقه شدن حککا و به  شکست کشاندن پروژه منصور حکمت برای ساختن يک حزب سياسی و دخالتگر در صحنه سياست ايران، و در بستر اين شکست، چنين مقوله پردازی و زندگی زير "سرپناه" احزابی غير سياسی و "فلسفی" را ممکن کرده است. بحث حزب و قدرت سياسی منصور حکمت، از يک تعريف پايه ای يک جريان واقعی و سياسی کمونيستی حرف ميزند. مساله برای او اصلا اين نبود که رابطه مردم با جمهوری اسلامی در چه مرحله ای است، حتی صراحتا هم ميگفت کار يک حزب کمونيستی اين نيست که مردم را عليه رژيم اسلامی "بشوراند" و يا آنان را به انقلاب "تشويق" کند. برای يک حزب کمونيستی که از نقد تزهای فوئر باخ حرکت ميکند و متد لنين را دارد، رابطه يک حزب سياسی کمونيستی با مردم و تبديل کردن شعارها و مطالبات خود به خواست مردم، و بحث "تغيير" جامعه و اوضاع و نه تعبير و تفسير انقلابی و يا مرحله سرنگونی مطرح بود. من فکر نميکنم که نه کورش مدرسی و نه حميد تقوائی "رويزيونيست" شده اند و يا در بحث حزب و قدرت سياسی و مباحث پايه ای کمونيسم کارگری تجديد نظر کرده اند. من تعبير خود آنها را قبول دارم، از منصور حکمت و کمونيسم او به اشکال متفاوت "عبور" کرده اند. و اين فقط به بحث حزب و قدرت سياسی هم محدود نمانده است. معلوم بود که برای کسی که مارکس را خوانده است، لازم ميداند که طبقه کارگر بايد حزب خود را داشته باشد. نيازی به هيچ غور فلسفی نيست. اگر جريانی باور دارد که يک انقلاب را ميتوان سازمان داد، ميرود همين کار را ميکند، اگر عده ای ميخواهند رژيم اسلامی را سرنگون کنند، لابد نقشه آنرا ميريزند. چه نيازی هست که سياست و نقشه سياسی يک حزب معين، به مقولات فلسفی و اسکولاستيک تبديل شود اگر فرض بر عدم انجام آن نقشه ها قرار ندارد؟ چه لزومی هست که يک جمع به نام حزب، با رفتن پشت تعابير فلسفی از مقولات غير واقعی، اين چنين خود را در انظار توده مردم مهجور، غير قابل فهم و دسترس تصوير کند جز اينکه اينها اتفاقا تصميم گرفته اند که سياست و رابطه با مردم را به اين ترتيب دور بزنند و همه چيز از سرنگونی و سوسياليسم و انقلاب و حزب و حزبيت را "برای خود" ترويج کنند؟ مگر به اين زدودی يادشان رفته است که سوسياليسم اين نيست که مزايای آنرا برای خود تعريف کنيد؟

به نظر من به يک معنی اين جريانات، احزاب سياسی نيستند، بيشتر به مراکز پرواز فلسفی مقولات من درآوردی شبيه اند و به سلفهای خود در ميان خط سه سابق در تاريخ ايران و روشنفکران مقوله پرداز و "تئوريک"، به معنی اسکولاستيک آن، در غرب، و البته همواره در حاشيه و برکنار از تحولات سياسی و زندگی مردم، شبيه اند. مقولات مورد بحث به اين معنی ربطی به مسائل واقعی جامعه و مردم ندارند و به اين اعتبار چنين دايره و دسته هائی غريب و نامانوس و دور از دسترس مردم اند. مجادلات و "مرزبنديها" بويژه آنگاه که پس از سی سال تلاش و مبارزه و قلم زدن و بحث و  خون دل خوردنها و اقناع، بسياری مفاهيم پايه ای و تئوريک تعيين تکليف شده اند، ديگر به اين تاريخ بی ربط شده اند. انگار از نو بدون هيچ پيشينه و زمينه و هيچ کوششی برای طرح و جدلهای سياسی و ساختن حزب بر اساس آن دستاوردها، مجددا از کيلومتر صفر به تعريف مسائل حل شده ای که ديگر بايد پيش پا افتاده به نظر برسند، مثل حزب چيست، انقلاب چيست، مبارزه انقلابی چيست، جايگاه تئوری کدام است، طبقات و مبارزه طبقاتی چيست و سرنگونی رژيمهای ارتجاعی چرا خوب است و غيره روی آورده شده است. انگلس در نقد کسانی که دچار يک جانبه نگری شده بودند، و پس از اينکه مدتها از طرح و مکتوب و ثبت کردن متد "ديالکتيک" گذشته و به دستاوردی در تاريخ فلسفه اضافه شده بود، مينويسد انگار: "هگل هيچگاه برای اينها وجود نداشته است". به نظر ميرسد که با اين ابداعات در مقوله تراشی ها و باز تعريف ساده ترين مفاهيم سياسی و تئوريک در قالب و شکلی راز آلود و مبهم و پيچيده و مغلق و دفرمه شده در ميان دواير  باقيمانده از تکه پاره شدن حککا، انگار مارکس و انگلس به کنار که "منصور حکمت هيچگاه وجود نداشته است".

از همين رو جدل و مرز بندی و زندگی در شکاف چنين جريانات مقوله پردازی را هيچ گامی در تحکيم کمونيسم نميدانم. به بستر واقعی فکری و سياسی مارکسيسم بی ربط اند و از نظر واقعيت عينی حتی به "سياست" نامربوط اند. به نظر من وارد شدن به اين مقوله پردازيها و مشغله های جرياناتی که پس از منشعب کردن حزب کمونيست کارگری، از صحنه واقعی مبارزه سياسی، به ميدان بخود مشغوليهای "فکری" و فلسفی با مقولات من درآوردی خود سقوط کرده اند، اتلاف وقت است. و به همين دليل برخلاف توهمات کسانی در حزب حکمتيست و حککا که با برچسپ "پاسيفيسم" و در پيش گرفتن کار "غير حزبی و غير متشکل" به سراغ منتقدين خود ميروند، اصلا بر اين باور نيستم که جريانات باقيمانده از ريزش حککا، کار سياسی و فعاليت "کمونيستی" ميکنند. کار متشکل و حزبی هم اگر برای تحکيم و تقويت سياستهای کمونيستی نباشد، واقعا چه لطفی دارد؟ من شخصا صرفا بخاطر داشتن يک سرپناه، کمونيسم و مارکسيسم و سياست کمونيستی و گنجينه کمونيسم منصور حکمت را، دم در جرياناتی که در هاله ای از اصوات و مقولات راز آلود غرق شده اند، پارک نميکنم که صرفا بگويم "هستم". به نظر من کسی که خود را مارکسيست و کمونيست ميشناسد، مجبور است سناريو زندگی خود را از بستر فکری و جنبشی خود برگيرد و تعريف کند. 

در شرايطی که خود منصور حکمت و کمونيسم او را به يک مقوله نامانوس تبديل کرده اند و بدين ترتيب سايه ابهام سنگينی را بر انسجام دکترينهای کمونيسم کارگری انداخته اند، به نظر من تلاش برای جلوگيری از  ريزش آوار ناشی از روشهای محافل مقوله پرداز و عبارت پردازيهای بی محتوا بر سر مبانی و اصول کمونيسم کارگری، يک مبارزه جدی و سرنوشت ساز و در همان حال سخت و دشوار است. محافل مقوله پرداز، دير يا زود در جريان مواجهه مخلوقات ذهنی و اختراعی خود با جامعه و مسائل واقعی زندگی مردم ايران، با تناقضات بسيار شکننده ای روبرو خواهند شد. آرزو دارم که اين تناقض با سرخوردگيهای تاسف بار ناشی از آن، انسانهائی را که دنبال "سرپناه" سياسی رفته اند، از نظر آرمانخواهی به ياس و شکاکيت و ماخيسم و بی تفاوتی سياسی گرفتار نکند و از نظر اجتماعی  اميدوارم به يکباره آنها را به عنوان انسانهای کم تاثير به حاشيه جريانات بورژوائی پرتاب نکند.

۳۰ سپتامبر ۲۰۰۷

iraj.farzad@gmail.com
iraj_farzad@yahoo.com
www.iraj-farzad.com
http://iraj-f.blogfa.com

 
 

October 03, 2007

خسرو دانش:محتوای ایدئولوژیک و راست

پروژه ی اتحاد حزب اتحاد کمونیسم کارگری

اخیرا حزب اتحاد نامه ی سر گشاده ای خطاب به کادرهای جنبش کمونیسم کارگری منتشر کرده است و در آن یک عقب نشینی صریح دیگری در جهت نیل به اهداف پلاتفرم اتحاد جنبش کمونیسم کارگری نموده است. همان اوایل تشکیل فراکسیون در حککا، رفیق علی جوادی تزی را ارائه کرد مبنی بر اینکه جنبش کمونیسم کارگری دارای سه گرایش چپ و راست و مرکز میباشد و  این تزبنوعی تکیه گاه تئوریک پلاتفرم اتحاد محسوب شد. طبیعتا این سه گرایش ازجایگاه مشاهده ی سه فاکت حزبی موجود به عبارت حککا، حزب اتحاد و حزب حکمتیستها استنتاج شده بود، نه از جایگاه  تحلیل پراتیک این احزاب، و این مشاهده ی فویرباخیستی از اساس یک پارادوکس را با خود حمل میکرد. این تناقض بر این مبنا بود حزب اتحاد  دو حزب دیگر را بعنوان چپ رادیکال و سنتی ارزیابی میکرد و سلطه ی این گرایش را در دو حزب قطعی میدانست. بر مبنای این سلطه، طبیعتا این دو حزب، میبایست از چهارچوب جنبش کمونیسم کارگری خارج محسوب میشدند و جزو احزاب چپ رادیکال ارزیابی میشدند، نه در چهارچوب کمونیسم کارگری. در واقع این مشاهده ی رفیق علی جوادی منظور واقعی اش چنین بوده است که یا کمونیسم کارگری همان جنبش عمومی ضد سرمایه داری طبقه ی کارگر است که  گرایشهای راست و چپ مختلف را در درون خود دارد یا یکی ازگرایشهای موجود در درون این جنبش عمومی است که باید با دیگر گرایشهای راست و چپ به وحدت سازمانی برسد. بالاخره این تز علی جوادی در هر دو حالت به یک گرایش راست منجر میشود. چون گرایش کمونیسم کارگری را وادار به اتحاد با چپ رادیکال و سنتی میکند یا اصلا بخشی از جنبش کمونیسم کارگری را جنبش چپ رادیکال میداند. رفیق علی جوادی و دیگر رفقا تحت فشار نقدی که عمدتا من بعمل میاوردم ناچار شدند از این تز خود عقب نشینی کنند و اعلام کنند که هدف پلاتفرم اتحاد، فقط متحد کردن گرایش کمونیسم کارگریست، نه چپ رادیکال. باز هم در جای خود این یک موضع مبهم و انتزاعی بود که قصدش فرار از تحلیل واقعیت  و تناقض گوییها بود. چون تحلیل کردن دو حزب بعنوان چپ رادیکال و سپس  تصویب دو باره ی این نظر در کنفرانس اول حزب مبنی بر اینکه احزاب حککا و حکمتیستها و احزاب موازی آنها در عراق جزو جنبش کمونیسم کارگری محسوب میشود کلا کار را خراب میکرد و اجازه نمیداد عملا این حزب از پارادوکسی که برای خودش با پلاتفرم اتحاد درست کرده نجات یابد و از هر طرف اززیر تحلیل فرار میکند در جای دیگری دوباره گیر می افتد. ادامه ی این پارادوکس به نامه ی سرگشاده به کادرها منجر میشود که رفقا در ابندای این نامه به سرزنش چپ رادیکال و سنتی بخاطر اعمال فرقه گرایانه اش پرداخته و در انتهای نامه  با گفتن اینکه "قرار نیست همه مثل هم بیاندیشند"  به یک عقب نشینی سازش کارانه با چپ رادیکال میرسند  و راه حلهای عملی موقت تا اطلاع ثانوی برای اتحاد کل جنبش کمونیسم کارگری پیشنهاد میکنند.(جالب اینجاست که در نشریه ی شماره 18 رفیق آذر ماجدی در مصاحبه ای میگوید منظورشان از اتحاد با جنبش کمونیسم کارگری اتحاد با بدنه ی جنبش است نه گرایش چپ سنتی و رادیکال موجود در این احزاب). این عقب نشینی با توجه به متد فویرباخیستی حاکم در نامه، حزب اتحاد را به یک مرحله ی کوتاه امدن کامل وادار کرده تا جاییکه در نامه مذکور عملا به این نتیجه میرسد که وحدت سه حزب بدون تئوری واحد را مطرح کند و در انتهای نامه هم همانطور که قبلا گفتم به این نتیجه میرسد که قرار نیست همه مثل هم فکر کنند. بخش کوتاهی از نامه را ذکر میکنم تا بهتر بتوانم حرف خودم را اثبات کنم:"پراتیک انقلابی انسان کمونیست ویژگی محوری کمونیسم دخالتگر منصور حکمت است. بدون حزب،بدون تشکل و بدون پراتیک انقلابی، تئوری کمونیسم کارگری مدفون میشود. کمونیسم کارگری حکمتی صرفا یک سلسله نظرات و یک تئوری منسجم برای تحلیل و تبیین جهان نیست. کمونیسم کارگری امرش تغییر جهان است." در این نقل قول یک مرز مکانیکی  بین تئوری و پراتیک انقلابی کشیده شده است. اینکه داشتن تئوری کافی نیست باید اقدام به پراتیک انقلابی بکنیم. این متد مکانیکی حاکی از این است که کسی میتواند به تئوری کمونیسم مارکس ایمان بیاورد و همزمان میتواند آنرا بطور ارادی پراتیک نکند. اشتباه این دیدگاه اینجاست که چنین چیزی ممکن نیست. امکان ندارد کسی صاحب تئوری کمونیسم بشود، ولی عمل نکند. یک کمونیست صاحب تئوری، آگاهانه بر حسب  ظرفیت تئوری اش وتوان و استعداد وجود خود عمل  خواهد کرد. بدلیل اینکه پراتیک انسانی متصل عمل کرده و مرز مکانیکی ندارد. یعنی از نقطه ی شروع کسب تئوری تا پایان آن یعنی فعالیت غیر تئوریک بمعنی پراتیک است، نه از پایان تئوری تا نقطه ی پایان عمل انسانی و بالعکس.   تئوری بعنوان یکسری احکام و نظرات صرف در نظر گرفته میشود و پراتیک هم به معنی فعالیت غیر تئوریک برای تغییر جهان متصور میشود، یعنی کاملا با متد فویرباخیستی. در صورتیکه از نظر مارکس نه تئوری یکسری احکام نظری ست و نه پراتیک بعنوان فعالیت غیر تئوریک آدمی. از نظر مارکس پراتیک و تئوری را نباید جداگانه از هم دید و تحلیل کرد. در واقع در متد مارکس پراتیک همان فعالیت عملی تئوریک و آگاهانه ی انسانیست برای تغییر جهان. یعنی طبق متد وی، تئوری و فعالیت غیر تئوریک انسان(مثل تشکل و حزب ساختن و غیره) در مچموع باهم در پراتیک متحقق میشوند.پراتیک کمونیستی بطور همزمان هم تئوری را در بطن خود دارد و هم ساختن حزب را. در صورتیکه در جمله ی بالا تئوری در مرحله ای با مرز مکانیکی متوقف شده و مرحله ی  پراتیک یعنی ساختن حزب و تشکل شروع میشود. در چنین حالتی تئوری بیش از یکسری احکام نظری نخواهد بود. طبق متد ضد فویر باخیستی مارکس پراتیک انتقادی و کمونیستی همزمان در بطن خود هم تئوری را دارد و هم فعالیتهای غیر تئوریک راّ. به این علت تئوری خودش شکلی از پراتیک انسانی و کمونیستی ست. طبق این متد فعالیتهای غیر تئوریک مثل حزب و تشکل ساختن متحقق نمیشود، مگر اینکه تئوری کمونیستی همزمان با آن باشد.در واقع کاملترین استنباط این میشود که هم تئوری را بدست آوردن و هم حزب ساختن دو شکل پراتیک کمونیستی و انسانیست که همواره باید تواما تولید و بازتولید شود و بصورت مکانیکی نگریسته نشود.  جمله ی بالا با توجه به مقصود اصلی نامه ی سرگشاده بنوعی میخواهد به این نتیجه برسد که بیخود سر تئوری با گرایش چپ رادیکال درگیر نشویم و بهتر این است که احزاب سه گانه و جنبش کمونیستی فعلا به وحدت تشکیلاتی برسند. نوعی غیر مهم بودن تئوری و مبارزه ی فکری را میخواهد تثبیت کند وحدت بهر حال تشکیلاتی را عمده کند. یعنی یک امر کاذب و مصنوعی را میخواهد به پیش ببرد. در صورتیکه طبق متد پراتیکی مارکس احزاب سه گانه اگر بخواهند به وحدت تشکیلاتی برسند باید به تفاهم تئوریک  نظری و مشترک برسند و وحدت بدون اشتراک در عرصه ی تئوری امکان پذیر نیست. بهمین دلیل است که چنین متدی به حزبی میرسد که دارای فراکسیونهای غیرکمونیستی کارگری متعدد هست یا به حزبی نائل شود که چپ رادیکال هم جزو یک ی از گرایشهای اجتماعی درون کمونیسم کارگری محسوب بشود. همین متد فویر باخی بود که رفقای حزب حکمتیست را به حزب بزرگ کارگران رهنمون مینمود که دارای تعدد نظرات باشد. محتوای حکمتیسم رفقا در نهایت همان خواهد بود که حزب حکمتیستها بودند. وقتی جنبش کمونیسم کارگری بعنوان یک بستر و جنبش عمومی و گسترده ی ضد سرمایه داری تعریف بشود که در بطن خود گرایشها و افق اجتماعی مختلفی ست، حزب مشترک آن هم حزبی مثل "حزب بزرگ کارگران" حکمتیستها میشود. این متد مشخص فویرباخی یکی از سرنخهای اصلی معضل جنبش کمونیسم کارگریست که در حزب حکمتیستها و حزب اتحاد موجود است. همین متد است که اصرار میکند اکنون با رهبری جمعی میشود بدون اختلاف یک حزب را با چنین متدی اداره کرد، چون اساسا مشکلی با گرایشهای دیگر ندارد و فقط "پراتیک " را تبلیغ میکند. این متد حتی درکش و مرزبندی اش از گرایش فرقه ای اینست که در یک حزب بخاطر صرفا گرایش خود عمل میکند، نه همه ی گرایشها. در صورتیکه گرایش فرقه ای در مبانی و بنیانهای ساختارپراتیکی خود ایدئولوژیک است. فراکسیونیسم چنین گرایشی نیز در خدمت سازش گرایشهای اجتماعی مختلف در درون طبقه ی کارگر است. در صورتیکه کمونیسم کارگری و کمونیسم مارکسی یک گرایش اجتماعی مشخص در درون طبقه ی کارگر و جنبش کارگریست که  با نقد انسانی سرمایه و از طریق برپا کردن ساختمان یک سوسیالیسم انسانی(نه یک طبقه) به استراتژی انسانی و رهایی نوع انسانی اجتماعی و فردی می اندیشد.

  مسئله ی مهم دیگر این است که علت اینکه سه تا حزب کمونیست کارگری نمیتوانند بوحدت برسند دقیقا این است که سه تئوری متفاوت دارند(که یکی از آنها بنام حزب اتحاد تصورش این است که گرایشهای مختلف میتوانند با هم و در کنار هم در یک حزب همزیستی مسالمت امیز داشته باشند و خواهان اتحاد جنبش کمونیسم کارگری بر طبق متد خود است). چون در این سه حزب گرایش اجتماعی  در بخشی از پراتیک  یعنی در تئوری شان تعریف مدون شده است. مضافا اینکه زمانی میتوانیم حکم صادر کنیم که این سه حزب بدلیل گرایش اجتماعی متفاوتشان نمیتوانند بوحدت برسند که توانسته باشیم در عرصه ی نظری و تئوری کمونیسم مارکس نقصی و کمبودی نداشته باشیم. بعد از آنست که میتوانیم تشخیص بدهیم چه کسانی دارای چه گرایش اجتماعی هستند(من این نکته را اثباتا در مقاله ی ریشه های بحران در جنبش کمونیسم کارگری مطرح کرده ام و رفقا در صورت تمایل میتوانند به ستون ازاد سایت حزب اتحاد رجوع کنند). امکان دارد یکی در مقابل این نظربگوید که این بحران بر اساس گرایش اجتماعی و طبقاتی متفاوتیست، نه معضل معرفتی و اصولا اتحاد ممکن نیست. در جواب این باید گفت سه حزب از آنجا که دارای برنامه مشترکی هستند نمیتوانند دارای سه گرای استراتژیک متفاوت باشند و اشتباه است بگوییم قبول برنامه یک امر صوریست. در چنین حالتی به برنامه از زاویه ی اسکولاستیکی و فویرباخیستی نگاه میکنیم و لذا برنامه اگر بخشی از پراتیک است پس میتواند میتواند نشان دهنده ی نوع گرایش اجتماعی باشد. یک چپ سنتی و پوپولیست اوایل انقلاب هرگز نمیتواند محتوای برنامه ی یک دنیای بهتر را بپذیرد، چون دارای گرایش اجتماعی متفاوتیست. محتوای یک برنامه بمثابه مطالبات یک شخص یا حزب عمل میکند و دقیقا بخشی از پراتیک کمونیسم کارگریست. حزبی که برنامه ی یک دنیای بهتر را بعنوان برنامه ی خود قرار داده به معنی اینست که مطالبات خود را اعلام نموده است و دقیقا در راستای کمونیسم انسانی است، نه چپ رادیکال یا سنتی. منتهی اینکه چرا این سه حزب دارای تاکتیکها و نقشه عملهای متفاوتی هستند ناشی از این است که عدم انسجام نظری کامل در راستای تئوری مارکس و نفوذ گرایشهای نظری چپ رادیکال و مارکسیسم انقلابی باعث میشود سه حزب دارای مطالبات و برنامه ی مشترک به سه نوع نقشه عمل و طریق متفاوت برسند. امکان دارد گفته شود که ما از  منصور حکمت یاد گرفته ایم که هرکس یا حزبی برمبنای گرایشهای طبقاتی و اجتماعی خود عمل میکند، نه تئوری. در چنین حالتی باید بپذیریم که پس طبقه ی کارگر به تئوری کمونیسم نیاز ندارد، چون گرایش طبقاتی در وجود او اتوماتیک فرمان میدهد و او را به یک جامعه ی سوسیالیستی مدرن و دارای رفاه میرساند. و طبیعتا  یک کارگر کارگریست میشویم، مثل محسن حکیمی و یقینا هم باید حرفشان درست باشد؟! واقعیت این است که جنبش کمونیسم کارگری تا اکنون نتوانسته  در عرصه ی نظری کامل بشود. گرایش اجتماعی و منافع طبقاتی در احزاب یا افراد همواره بطور مستقیم عمل نمیکند، بلکه از طریق تئوری تاریخی- اجتماعی آن طبقه متحقق میشود. به همین دلیل است که طبقه ی کارگر نمیتواند بدون رهبری و کمک یک حزب کمونیستی کارگری به پیروزی برسد. مسئله ی دیگر این است که با توجه به این بحث آیا میشود گفت پس هرکسی اختیاری در هرکدام از این احزاب سه گانه میتواند عضو شود، چون بالاخره بعد از رسیدن به انسجام نظری کامل، سه حزب موجود با هم دارای یک محتوا خواهند شد و از طرفی برنامه ی مشترک دارند. این نوع متد هم اشتباه است. چون امکان دارد یک حزب بنابر عواملی به انسجام نظری نرسد و با توجه به متد فعلی خود بجای انقلاب سوسیالیستی از سازش با احزاب قومپرست در کردستان عراق سر دربیاورد یا در لابلای متد جدایی ترم سرنگونی از ترم انقلاب گیر کند و از یک دولت حجاریانی سر در بیاورد. بحث بر سر این نیست که هیچ حزبی را نقد نکنیم و گرایش اجتماعی مربوطه را افشاء نکنیم و بهانه هم این باشد که چون بالاخره  با وجود برنامه ی  یک دنیای بهتربه تئوری کامل مارکس خواهد رسید. باید نقدمان را بعمل آوریم، چون امکان دارد نقشه عمل غلط یک حزب باعث شود از جای دیگر سر در بیاورد. بحث بر سر اینست که پلاتفرم اتحاد انتزاعی و در خود، بیهوده است و بجای آن باید یک پلاتفرم در راستای نظری  و یافتن ریشه های گرایش چپ ایدئولوژیک و رادیکال در جنبش کمونیسم کارگری ارائه بدهیم. و گرنه سکوت در مقابل راست بودن حرکت یک حزب غیر قابل جبران است و باید بیرحمانه و البته متمدنانه، نقضها و گرایشهای دیگر را در جنبش کمونیسم کارگری بنقد کشید و کوبید. وگرنه الان هرکسی بخاطر بهانه ی مشکل معرفتی جنبش کمونیسم کارگری در مقابل خط حزب حکمتیستها سکوت کند اشتباه بزرگی را مرتکب میشود.

نقل قول آورده شده از نامه ی سرگشاده ی حزب اتحاد مطرح میکند که بدون حزب، بدون تشکل و پراتیک انقلابی، تئوری کمونیسم مدفون میشود. این حکم به یک استنتاج راست منجر میشود. به این معنا که با وجود تئوری انقلابی خود پراتیک انقلابی بطور دینامیکی متحقق میشود. چون تئوری در یک ایستگاه مشخص متوقف نمیشود و همواره در بطن پراتیک انقلابی همراه است و اصلا نمیتوان ایندو را در یک شرایط جداگانه متصور کرد. از آنجا که تئوری خود بخشی از عمل انسانی است و هر لحظه با فعالیت غیر تئوریک انسان یا حزب همراه است. از متن این حکم این متد بر میاید که جنبش کمونیسم کارگری  زمانی تلاش کرده وبه تئوری کامل خود رسیده و اکنون باید عمل کند. چنین برداشتی نه مفهوم مارکسی تئوری را فهمیده و نه مفهوم مارکسی پراتیک کمونیستی را. چون تئوری را با یک زاویه ی دید مکانیکی بعنوان محصول زمان مشخص گذشته مینگرد و پراتیک را نیز به دنبال آن. چنین تئوریی یکسری احکام دگم خواهد بود، چون عملا مربوط به تاریخ گذشته است و با زمان حال در متن پراتیک حرکت نمیکند. برای مثال ما برویم تئوری مارکس را در زمینه ی ایدئولوژی آلمانی بخوانیم و برداریم در یک جمله ی حکمی بنویسیم که تئوری مارکس غیر ایدئولوژیک است و مدعی شویم که تئوری را اخذ کردیم و تمام شد. در صورتیکه همین حکم درست مارکسی باید در هر لحظه ی تفکر و تئوری یک حزب و عمل اجتماعی آن متحقق شود. و غیر ایدئولوژیک بودن جنبش کمونیسم کارگری را در هر لحظه در بطن عمل اجتماعی و پراتیک کمونیستی خود متحقق کند. بطور لاینقطع باید اراء حاکم  جدید جامعه را طبق متد خود نقد کرده و در مسائل جاری دخالت دهد. هر لحظه همراه زمان این حکم غیر ایدئولوژیک را در تقابل فرایندهای مختلف اجتماعی بکار گیرد و به نقشه عملهای درست برسد. این یک امر تعطیل ناپذیر است و زمان مکانیکی و انتزاعی را نمیشناسد. تئوری غیر ایدئولوژیک یک حزب کمونیست کارگری چنین تولید و بازتولید میشود. گرایش و تئوری ضد ایدئولوژیک را باید بطور متوالی تولید و باز تولید کرد و البته هر حزبی اگر اگر بطور واقعی تئوری مارکس را اخذ کرده باشد در زمان حاضر نیر آن تئوری را بصورت خلاق بازتولید میکند. با توجه به این تبیین، نقل قول آورده شده از نامه ی سرگشاده حزب اتحاد عملا اتحاد سه حزب بدون تئوری(و یا با یک نگاه منفعلانه و دگم به تئوری) بر محور تشکیلات را تجویز میکند. این همان متد وحدت تشکیلاتی چپ سنتی در اوایل انقلاب است، منتهی در یک قالب پیچیده و فریبنده. در عمل به اینجا منجر میشود که گرایش نظری احزاب چندان مهم نیستند و میشود به اتحاد رسید، آنهم با یک ساختار حزبی با مکانیسم رهبری جمعی. و دوباره هر روز بر سر اختلافاتمان دعوا کنیم و به همدیگر ناسزا بگوییم. حزب اتحاد از آنجا که برداشتش از پراتیک کمونیستی فویرباخیستی ست در نهایت با درکی انتزاعی از تئوری به یک حزب واحد تمام خلقی می اندیشد. همانطور که فویر باخ پراتیک را مساوی با عمل جهودانه میداند، حزب اتحاد هم پراتیک را مساوی با فعالیتهای غیر تئوریک و در مقابل تئوری را جداگانه مساوی با یکسری احکام نظری قلمداد میکند که در تاریخ زمانی مشخصی حاصل شده است ، نه کاربست احکام نظری در فرایندهای اجتماعی متداوم. همانطور که فویر باخ جهان اطراف و واقعیتهای بیرون را عینی(یعنی مشاهده ای) مینگرد، حزب اتحاد هم به تئوری و پراتیک بطور عینی یعنی مشاهده ای(نه واقعی) و از منظر تماشاگر نگاه میکند و لذا یک حزب ابژکتیویست است. در صورتیکه کمونیسم مارکس به جهان بطور سوبژکتیویستی(یعنی فعال ، زنده و انسانی) مینگرد و پراتیک کمونیستی را بعنوان فرایندهای اجتماعی و انسانی فعال و آگاه و تئوریک تبیین میکند. یعنی پراتیکی که جدا از تئوری نیست و اصلا نمیتواند باشد، چون هر فرایند اجتماعی و انسانی یک حرکت فعال انسانی و تئوریک است. جنبش کمونیسم کارگری باید متدولوژی مهم وحدت تئوری و پراتیک را در تبیین جهان انسانی و اجتماعی اطراف خود بکار گیرد و خلاء آن، نقطه ضعف اصلی جنبش کمونیسم کارگریست. حزب اتحاد بدلیل نگرش فویر باخیستی خود به  قضایا به بی اهمیت بودن تئوری و در نتیجه وحدت صرفا تشکیلاتی احزاب سه گانه و جنبش کمونیسم کارگری میرسد. مهمترین نکته در اینجا این است که ریشه ی این گرایش به برداشت ایدئولوژیک و فرقه ای از آثار منصور حکمت منتهی میشود. یگ نگرش تعصب امیز به حتی جملات و عبارات موجود در آثار منصور حکمت. منصور حکمت با وجود اینکه درکش از جهان انسانی سوبژکتیویستی و فعال بود ولی در آثار خود دو ترم تئوری و پراتیک را بطور مفهومی جداگانه بکار برده و عمدتا بطوریکه رفقا خود شاهد آن بوده اند در جاهای مختلف از آثار خود تاکید کرده است که: "پراتیک" کنید! و رفقا هم به علت گرایش ایدئولوژیک به منصور حکمت اینگونه برداشت کرده اند که پراتیک از تئوری متفاوت است، در صورتیکه پراتیک بمعنی عمل انسانی تئوریک و آگاهانه است. به همین علت، یک نقص حتی تکنیکی درعرصه ی تئوری مدون میتواند به یک نگرش غلط در تبیین مسائل حزبی و پراتیکی منجر شود، چه برسد به اینکه تئوری مارکس یا خود منصور حکمت را بغلط برداشت کنیم یا دارای کمبود در این عرصه باشیم. چون تئوری یک امر پراتیکی و انسانی است و هر لحظه در پراتیک انسانی عمل میکند، نه احکام مجرد. تئوری احزاب سه گانه احکام مارکس و منصور حکمت در گذشته نیست، بلکه تعبیر کنونی این احزاب از تئوری مارکس و منصور حکمت است.

معضل اصلی  جنبش کمونیسم کارگری این است که بدلیل عدم مرزبندی کامل با گرایش چپ رادیکال و مارکسیسم انقلابی، تئوری این گرایش در حین ورود به فاز کمونیسم کارگری و تشکیل حزب کمونیست کارگری وارد آن شده و التقاطی از کمونیسم کارگری و مارکسیسم انقلابی و چپ رادیکال را بوجود آورده است. همانطور که در نوشته های قبلی ام مطرح کرده ام مرزبندی منصور حکمت با مارکسیسم انقلابی  و چپ رادیکال در تمام عرصه های آن صورت نگرفت و عمدتا در عرصه ی شیوه کارحزبی و کمونیستی در متن جنبش کارگری صورت گرفت. چپ رادیکال بطور کامل در عرصه ی نظری نقد نشد. چپ رادیکال بعنوان یک جنبش ایدئولوژیک نقد نشد، بلکه بعنوان یک دستگاه فکری خرده بورژوایی متعارف در عرصه ای محدود نقد شد. کمونیسم کارگری در عرصه ی نظری از متن کامل نقد چپ رادیکال و مارکسیسم انقلابی متولد نشد، بلکه فروپاشی ناگهانی کمونیسم اردوگاهی این روند را تسریع کرده و عدم کارایی چپ رادیکال را عملا به اثبات رساند. این گرایش اجتماعی چنانچه بعنوان یک جنبش اجتماعی-تاریخی ایدئولوژیک نقد میشد رگه هایی از نوع جهان نگری و متدولوژی خاص خود را بدرون جنبش کمونیسم کارگری انتقال نمیداد. دستگاه فکری این نوع گرایش یعنی ماتریالیسم دیالکتیک بطور کامل نقد نشد و بدرون کمونیسم کارگری راه یافت. و متقابلا جهان نگری ماتریالیسم پراتیک بطور بکر و کامل در این جنبش بازتولید نشد و عقیم ماند. در چنین حالتی چنانچه بخواهیم حکمتیسم را بعنوان یک سیستم فکری کامل تثبیت کنیم در نهایت تبدیل به یک مکتب و ایدئولوژی خواهد شد. ریشه ی بحران تشکیلاتی موجود در جنبش کمونیستی دقیقا از این التقاط ناشی میشود.

با توجه به این بحث، پروژه ی اتحاد حزب اتحاد کمونیسم کارگری دارای محتوای منفعلانه و راست است و به یک حزب تمام خلقی منجر میشود. بجای پروژه ی اتحاد بنظر میاید چنانچه در عرصه ی نظری مارکس و نقد چپ رادیکال و ایدئولوژیک نیرو صرف شود به نتایج بهتری منجر خواهد شد. من بترتیب دیدگاههای حزب اتحاد را بنقد خواهم کشید.

1 اکتبر 2007

 

 

مارتا هارنکر

ارزش اضافه

اکبر پویا فر از ایران:پیرامون اعتراضات مهم کارگری در خوزستان

اعتراضات اخیر دو مرکز کارگری در خوزستان از اهمیت ویژه ای برخوردار است. گرچه قریب یکسال و نیم است که این دو مرکز کارگری در جدال و کشمکش با دولت و کارفرما برای احقاق حقوق مسلم خود هستند اما  در اوضاع و احوال کنونی این اعتراضات شاهدی بر رد ادعای نارهبران شکست طلبی است که میخواهند از جامعه تصویری مطابق میل خود ارائه دهند و نتایج وارونهای بگیرند. اینکه گویا جامعه ایران دست از مبارزه شسته و ناامید و منتظر است کارگران و مردم را ملامت میکنند. و به همین هم بسنده نمیکنند و اعتراضات کارگری را انکار میکنند و یا در خوشبینانهترین حالت  این اعتراضات را صرفا حركتي دفاعي برای رسیدن به مطالبات صنفی و گرفتن دستمزدهای عقب افتاده تنزل میدهند.

کارگران با اعتراضات گسترده خود جهانیان را متوجه استثمار عنان گسیخته، بیحقوقی و شرایط جهنمی که سرمایه و رژیم جمهوری اسلامی برایشان فراهم کرده میکنند. و با اعتراضات رادیکال خود حکم به سرنگونی آن میدهند. این اعتراضات همزمان با حضور رئیس جمهور تیر خلاص زن جمهوری اسلامی در امریکا بود که ادعاهای او را در واقع به چالش کشیدند.                

یکی از این مراکز کارگری شرکت طرح نیشکر هفت تپه است. ٥٠٠٠ کارگر معترض که تا کنون بیش از ١٦ بار در اعتراض به تاخیر در پرداخت دستمزدها، اجرای طرح طبقه بندی مشاغل، عدم ارتقاء شغلی بموقع، حق برخورداری از تشکل مستقل از دولت، کوتاه کردن دست مافیای شکر و جلوگیری از واردات بیرویه، اعتراض به طرح اخراج کارگران با خصوصی سازی، اعتراض به تخلیه منازل کارگری توسط نیروهای نظامی و پایان دادن به شرایط پادگانی، رسمی کردن کارگران موقت، افزایش دستمزدها، برخورداری از سختی کار و بدی آب و هوا و ...  دست به اعتصاب و اعتراض زدهاند. با وجود وعدههای مکرر مسئولین برای جلوگیری از اعتصاب کارگران و یا اعلام پذیرش برخی از خواستهای آنان عملا کارگران به خواستهای خود نرسیده اند. و مهمتر آنکه اکنون و پس از سخنان هفته گذشته فرماندار شوش مبنی بر اینکه کارخانه فرسوده است این نگرانی وجود دارد که کارگران طرح نیشکر هفت تپه سرنوشت کارگران معترض اخراجی شرکت کاغذسازی کارون شوشتر در انتظارشان باشد. هم کارگران هفت تپه و هم کارگران کاغذسازی کارون دریافته اند که مافیای شکر و کاغذ با استشمام بوی خصوصی سازی و اجرای اصل ٤٤ میخواهند بقول معروف توی سر مال بزنند و با زد وبند آنرا مفت بخرند و اموال آنرا به یغما ببرند. شغل شریفی که قریب ٢٩ سال است به بهای فقر و فلاکت کارگران و مردم  به آن مشغولند. اما کارگران موی دماغشان شده اند.

اعتراض در این دو مرکز کارگری نشان از درجه قابل اتکائی از سازمانیافگی و اتحاد میان کارگران شاغل و اخراجی و کارگران رسمی و قراردادی دارد. به سخن دیگر کارگران یکی از مهمترین حربههای دولت و کارفرما برای ایجاد تفرقه را خنثی کردهاند. یک ویژگی مهم دیگر اعتراضات جاری اتکا به مجمع عمومی و انتقال مبارزه به خارج از کارخانه و حضور در جلوی مراکز تصمیم گیری رژیم مانند فرمانداری و استانداری است. کارگران هفت تپه و کاغذسازی نه تنها مرعوب چنگ و دندان نشان دادن حکومت اعدام و زندان و شلاق نشده اند بلکه پیشاپیش اعلام میکنند که ما قصد داریم جلوی استانداری یا فرمانداری و مجلس بیائیم و اعتراض خودمان را اعلام کنیم. با ورود کارگران به داخل شهرهای مهم مثل مرکز استان و شوش که در مجاورت جاده ترانزیت اندیمشک – اهواز واقع است حمایت بیشتر مردم را بدنبال ميآورد و امکان سرکوب را از نیروهای امنیتی و انتظامی سلب میکند. بنابه گفته کارگران این نیروهای انتظامی و امنیتی  و مسئولین سیاسی و تصمیم گیرنده رژیم هستند که از حضور متحدانه و معترض کارگران و مردم بجان آمده  میترسند.

کارگران در مبارزات جاری هر بار به دستاوردهای تازهای دست پیدا میکنند. همین ابتدای سال بود که تجمع کارگران کاغذسازی قریب یک هفته جلوی دفتر احمدینژاد ادامه داشت تا اینکه نیروهای انتظامی رئیس جمهوری کارگران را ضرب و شتم کردند. در همین تجمع اخیر در جلوی استانداری کارگران ابتدا در کنار خیابان پلاکاردهایشان را بدست گرفتند ولی وقتی دیدند که به خواست آنها توجه نمیشود پلاکاردها را در عرض خیابان گرفتند و راه را بستند که موجب ترافیک شدیدی شد و توجه همه را به خود جلب كرد.  کارگران علیرغم حضور نیروهای ضد شورش و سرکوبگر که تماما مسلح به انواع سلاح گرم و سرد بودند و علیه کارگران بصورت رو در رو از اسپری گاز فلفل استفاده کردند نه تنها پراکنده نشدند که متحدتر و منسجم تر بر خواست آزادی همکاران خود پای فشردند و تا آنها را از چنگ نیروهای امنیتی در نیاوردند به تجمع اعتراضی خود پایان ندادند.

یک نکته مهم دیگر که در اعتراضات اخیر کارگران کاغذسازی کارون شوشتر و کارگران طرح نیشکر هفت تپه برجسته است درک اهمیت خبررسانی کارگران به رسانهها و سایتها از جمله تلویزیون انترناسیونال و برنامه کارگران و یک دنیای بهتر و سایتهای حزب است. این باید به امر دائمی کارگران تبدیل شود. کارگران معترض دریافتهاند که وقتی جامعه در سطح وسیعی از اعتراضات آنان با خبر شود زودتر به نتیجه میرسند و دیگر نمیتوان صدای کارگران را در گلو خفه کرد. کارگران خود خبرنگار مبارزات و خواستهای خود شده اند. که نمونههائی از آنرا در همین شماره کارگر کمونیست مشاهده میکنید.

از اقدامات مهم دیگر کارگران نیشکر هفت تپه نوشتن دادنامه به سازمان جهانی کار ((ILO  بود که طی آن این سازمان جهانی را از وضعیت اسفبار و شرایط بیحقوقی خود مطلع کردند.

اکنون مبارزه کارگران کاغذسازی کارون شوشتر و همچنین کارگران طرح نیشکر هفت تپه با شجاعت و اتحاد و همبستگی بی مانند همه بخشها ادامه دارد و آنان شایسته وسیعترین حمایتها چه از سوی مردم شهرستانهای شوش، هفت تپه، دزفول، شوشتر و اهواز و چه از سوی دیگر مراکز کارگری و دانشجوئی و فعالین اتحادیه ها و سازمانهای جهانی کارگری و احزاب هستند. حزب کمونیست کارگری بسهم خود با تمام قوا از مبارزات حق طلبانه کارگران کاغذ سازی و طرح نیشکر هفت تپه  حمایت و پشتیبانی میکند.

 

 

 

October 01, 2007

مصاحبه ثریا شهابی با رادیو صدای زنان

در رابطه با سفر احمدی نژاد به امریکا

چرا حزب حکمتیست اسم محمود صالحی را لاک می زند؟

ایا کارگری مبارزتر از محمودصالحی را می شناسند؟

جمعی از کارگران سقز در اعتراض به بازداشت محمود صالحی از رهبران جنبش کارگری ايران ، در فروردین ماه گذشته در محل کار محمود تحصن کرده وخواهان آزادی فوری وبدون قيد وشرط ايشان شدند. نيروهای سرکوبگر جمهوری اسلامی جمعی از اين  کارگران معترض را بازداشت و در آخر ۵ نفر را به محاکمه کشيد!

دادگاه جنايتکار جمهوری اسلامی اين پنج  کارگر را به نامهای ، خالد بيخانی، انور حسين زاده، عطا حسینی، رحيم حسينی و کامل حکيمی را هر يک به ۹۱ روز زندان و ۴۰ ضربه شلاق (حکم تعليقی به مدت سه سال) محکوم کرده است.

دادگاه اسلامی اعتراض به دستگيری و بازداشت محمود صالحی  و تقاضای آزادی ايشان را اخلال در نظم عمومی و به هم زدن امنيت وآرامش جامعه اعلام کرده است!! به همين خاطر هم  کارگران فوق را به زندان وشلاق محکوم کرده است.

جرم اين کارگران چيزی جز دفاع از محمود صالحی نبوده است، خواسته ای دیگری را مطرح و یا جرمی دیگری را نیز مرتکب نشده اند.

اما حزب حکمتیست از آوردن نام محمود خود داری کرده است!

کارگران ايران وکردستان سالها است محمود صالحی را می شناسند ودریافته اند که چه کسی واقعا مدافع حقوق کارگران است و به خوبی ميدانند که با ۱۰، ۱۲ روز زندان کسی رهبر شناخته شده جنبش کارگری نمی شود!

حکم صادر در مورد کارگران سقز به درست از طرف کميته کردستان حزب حکمتيست محکوم و از کارگران ومردم آزاديخواه خواسته اند که به احکام صادره بر عليه کارگران که در  نظم جامعه اخلال کرده اند اعتراض کنند.

اما در اطلاعيه اين کمیته نامی از محمود صالحی به ميان نيامده است. نگفته اند که جمهوری اسلامی بخاطر دفاع از محمود  اين پنج نفر را به زندان وشلاق محکوم  کرده است. اصلا مشخص نکرده اند که اين کارگران به چه جرمی محا کمه و محکوم شده اند. این سوال مطرح می شود که اگر یکی از اعضا و یا هوادار حزبشان فقط بخاطر بر گزاری اول ماه مه و دفاع از حقوق صنفی و یا سیاسی کارگران نزدیک به 8 سال زندانی شده بود وتعدادی از کارگران بخاطر دفاع از ایشان محکوم می شدند باز هم اسمی از ایشان به میان نمی آمد؟ ایا این مسئله واقعا سوال بر انگیز نیست ؟

چرا این حزب با چند روز زندان کسانی  را که هیچ ربطی به مبارزات کارگران نداشته وندارد رهبر جنبش کارگری ایران  قلمداد می کند اما  از آوردن اسم یکی از رهبران واقعی جنبش کارگری ایران ترس دارد.

من فکر نمی کنم بلکه  یقین دارم که اسم نبردن از محمود صالحی از طرف کمیته کردستان حزب حکمتیست  ناشی از سیاتهای جدیدی است که بر این حزب حاکم شده است.

 در این مورد باید حرف زد و سکوت را شکست زیرا سکوت باعث این توهم خواهد شد که گویا دوستان حکمتیست مدافع کارگران و فعالان کارگری اند.

محمد محمدی

Mohammadi1917@yahoo.com

...............

                               

اعلاميه کميته کردستان حزب حکمتيست

احکام ضد انسانی عليه فعالين کارگری سقز محکوم است

پنج تن از فعالين کارگری در شهر سقر به نامهای کامل حکيمی، عطا حسينی، خالد بيخانی، انور حسين زاده، رحيم حسينی با اتهام شناخته شده "اخلال در نظم عمومی" توسط دادگاهی در شهر سقز به نود و يک روز زندان و چهل ضربه شلاق محکوم شده اند. اين اتهامات بی پايه است. تحت حاکميت سياه و ضد کارگری جمهوری اسلامی ، جرم اين کارگران چيزی جز دفاع ومطالبه از حقوق کارگری نيست.  مجرم واقعی جمهوری اسلامی و عوامل سرکوبگر آن است که بايد پاسخگوی اعمال جنايتکارانه شان در مقابل کارگران و مردم باشند.

کميته کردستان حزب حکمتيست صدور اين احکام ضد انسانی و ضد کارگری را قويا محکوم ميکند. ما از کارگران ومردم در سقز و در  ديگر شهرها و مراکز کارگری در ايران ميخواهيم به هر شکل و ابتکار ممکن عليه اين احکام  و برای لغو فوری آن اعتراض خود را اعلام کنند. همچنين سازمانها و نهادهای کارگری و مدافع حقوق انسان در سطح بين المللی  با اتکا به تجارب تاکنونی ميتوانند مبتکر اعمال فشار جدی  عليه جمهوری اسلامی باشند . ما به سهم خود  در داخل و خارج کشور در کنار اين کارگران و مبارزه برحق برای لغو اين احکام عصر حجری و ضد انسانی هستيم 

کميته کردستان حزب حکمتيست

۶ مهر۱۳۸۶- ۲۸ سپتامبر ۲۰۰۷