" /> از میان مقالات: November 2007 Archives

« October 2007 | Main | December 2007 »

November 30, 2007

امید دادآر:بلشويکها قراردادهای استعماری عليه مردم ايران را لغو کردند!

 در آذرماه سال  1296 خورشيدی (يازدهم تا چهاردهم دسامبر سال 1917) دولت بلشويكی روسيه در چند اعلاميه ی جداگانه قراردادهای تحميلی دولت روسيه تزاری برعلیه ايران را لغو و از بدهی های ما لی این کشور صرف نظر كرد .

 

«لنين» شخصا در اعلاميه ای كه در 14 دسامبر 1917 به امضای او صادر شد، عهدنامه اوت سال1907 انگلستان و روسيه داير بر تقسيم ايران به دو منطقه تحت نفوذ و يك منطقه بی طرف فی مابين و ضمائم محرمانه آن را فاقد اعتبار اعلام داشت و تاكيد كرد كه هرگونه قراردادی كه با استقلال ملی ، تماميت ارضی و آزادی عمل ملت ايران مغايرت داشته و آن را محدود كند از اين لحظه بی اعتبار است و همه را پاره كرده و ديگر وجود خارجی كه بتوان به آنها استناد كرد موجود نیست.

 

متن بخش هايى از پيام لنين كه در همان زمان در شهر تهران منتشر شد چنين بود:

«رفقا! ، برادران!، وقايع عمده در خاك روسيه در جريان است. خاتمه مجازات خونينى كه از براى تقسيم كردن ممالك ديگران شروع شده بود نزديك مى شود. سلطنت وحشيانه كه زندگانى ملل عالم را بنده خود قرار داده بود مقهور گرديد. عمارت كهنه و پوسيده استبداد و بندگى در زير ضربات انقلاب روس خراب می شود... حكومت مملكت در دست ملت است... روسيه در اين مقصود مقدس تنها است... هندوستان دوردست كه قرون متمادى تحت ظلم و فشار درندگان متمدن اروپا واقع شده بود بيرق انقلاب برافراشته... سلطنت غارت و زور سرمايه داران منقرض گرديد.

مسلمانان مشرق!، ايرانيان!، ترك ها، عرب ها!، هندى ها!، تمام طوايفى كه سباع حريص اروپا زندگى و دارايى و آزادى شما را در قرون متوالى مال الاتجاره از براى خود قرار داده و غارتگران جنگجو مى خواهند ممالكتان را تقسيم كنند!   ما اعلام مى كنيم كه عهدنامه سرى راجع به تقسيم کشور ايران محو و پاره گرديد و همين كه عمليات جنگى خاتمه يابد، قشون روس از ايران خارج مى شود و حق تعيين مقدرات ايران به دست ايرانيان تأمين خواهد شد... در اين موقع كه حتى مسلمانان هند كه تحت ظلم و فشار بيگانه كوبيده و فشرده شده اند بر ضد ستمكاران شورش مى كنند نبايد خاموش نشست. فرصت را غنيمت و غاصبين را از اراضى خود دور اندازيد. ما ملل مظلومه را براى استخلاص زير پرچم هاى خود جاى مى دهيم. اى مسلمانان روسيه! اى مسلمانان مشرق زمين! ما در اين راه تجديد حيات عالم از جانب شما انتظار هم عقيدگى و مساعدت داريم.

 

در پی اعلاميه «لنين» ، «تروتسكی» دیگر رهبر شاخص انقلاب پیروزمند اکتبر اعلام داشت كه به واحدهای نظامي روسيه كه بر طبق عهدنامه انگلستان و روسيه مبنی بر تقسيم ايران در اين كشور مستقر شده اند دستور خروج فوری از این کشور را داده است. «تروتسكى» بعنوان كميسر امور خارجه دولت بلشويكى نامه اى به «شارژدافر» در «سن پترزبورگ» نوشت که در آن نامه بار ديگر بر مواضع لنين تاكيد کرد:

نظر به اينكه ملت ايران از وضع آتيه عهدنامه ۱۹۰۷ منعقد بين روس و انگليس مردد است با نهايت احترام به نام حكومت جمهورى روسيه مراتب ذيل را به استحضار خاطر شريف مى رساند: موافق نص صريح اصول سياست بين المللى كه در كنگره ثانى كميسرهاى ممالك روسيه در ۲۶ اكتبر ۱۹۱۷ مقرر شده است، شوراى كميسرهاى ملت روس اعلام مى دارند كه معاهده فوق الذكر نظر به اينكه بر عليه آزادى و استقلال ملت ايران بين روس و انگليس بسته شده به كلى ملغى و تمام معاهدات سابق و لاحق آن نيز، هر جا حيات ملت، آزادى و استقلال ايران را محدود نمايد، از درجه اعتبار ساقط خواهد بود.

در خصوص تعديات دسته جاتى از قشون روس كه هنوز خاك ايران را تخليه نكرده اند بايد خاطرنشان شود كه اين ترتيبات بر خلاف اراده و ميل ما صورت گرفته و ناشى از جهالت قسمتى از سربازان و سوءنيت ضد انقلابى فرماندهان ايشان است. شوراى كميسرهاى روسيه آنچه در حيز قدرت دارد به استخلاص ايران از مامورين تزار و سرمايه داران امپراطورى خود كه هم دشمن ملت ايران و هم خصم روسيه مى باشند مبذول داشته تمام اتباع روس را كه مرتكب اعمال تجاوزكارانه نامشروع نسبت به ملت ايران شده اند مجدانه موافق قوانين انقلابى تنبيه خواهد كرد و در زمينه روابط بين المللى تا درجه امكان جديت خواهد كرد كه به تخليه كامل قشون عثمانى و انگليس از ايران موفقيت حاصل كند. صميمانه اميدوارم زمان آن نزديك شده باشد كه ملل دنيا حكومت هاى خود را به جلوگيرى از تجاوزات نسبت به ملت ايران وادار و موانع توسعه قوى و ترقى آزادانه مملكت مزبور را مرتفع نمايند؛ به هر حال شوراى كميسرهاى ملت روس فقط روابطى را با ايران معتبر مى داند كه مبتنى بر تعهداتى به رضايت طرفين و احترامات بين دو دولت باشد.

20 روز پس از اعلاميه «لنين» در تاريخ 12ژانويه 1918  نيروهای روسيه به فرماندهی ژنرال «باراتف» ايران را ترك گفتند . در پی خروج آخرين سرباز روس ، نيروهای انگليسی که از طريق عراق وارد کشور ايران شده بودند به سرعت شهر «قصر شيرين» و نيمی از استان كرمانشاه را تصرف نمودند. هدف عمده انگلیس ها  از حضور در عراق و ايران تسلط به ذخاير « نفت » اين دو كشور بود. در پی وارد شدن اشغالگران انگليسی به خاک ايران، شورشهای و نارضايتهای مردم ايران سبب شد که دولت مرکزی ايران در بهمن همين سال از دولت انگلستان بخواهد كه با توجه به لغو عهدنامه دوجانبه 1907 از سوی لنين، نيروهای انگليسی نیز ايران را ترک کنند.

دولت انگلستان درست يك سال بعد ( آذر ماه 1297) با پذيرش ظاهری  لغو قرارداد 1907 موافقت نمود؛ بعدا آشکار شد كه هدف  انگلیس ها  از توافق بر سر  لغو قرار داد  1907انعقاد قرداد ننگین 1919 بود که بر اساس این قرداد کشور ایران دربست تحت الحمايه  دولت بریتانیا در می آمد.

مجلس ایران  با قرارداد 1919 مخالفت و آنرا مردود دانست. «گئورگی چیچرین»، وزیر امور خارجه شوروی نیز درباره ی قرداد استکباری 1919 انگلستان بر علیه مردم ایران در روز 30 اوت 1919 چنین گفت:

" در این لحظه که انگلستان درنده می خواهد کمند اسارات مطلق را بر گردن مردم ایران بیاندازد، روسیه شوروی به طور رسمی اعلام می دارد که قراداد انگلیس و ایران را به  رسمیت نمی شناسد و آنرا فاقد اعتبار می شمارد".

جوانان انقلابی ایران نیز تلاش شایانی در مبارزه بر علیه قرارداد استعماری 1919 از خود نشان دادند. جوانانی نظیر عبدلحسين حسابی، لادبن اسفندياری برادر نيمايوشيج، و ابوالقاسم سجادی موسوم به «ذرّه» كه بعد ها به نهضت کمونیستی  ايران پيوستند و متاسفانه پس از پناه بردن از اختناق رضا شاهی به شوروی، قربانی کشتارهای استالین شدند، از جمله رهبران مبارزه بر علیه این قراداد ننگین بودند.( اسلام انقلابی تا گولاگ، به كوشش خسرو شاكری (زند)، فلورانس و تهران، 1381).

در همان سال 1919 ، همچنین بخشی از کارگران و زحمتکشان دست به اعتصاب و اعتراض زدند. از آن جمله می توان به  کارگران چاپخانه ها  اشاره نمود که  با وجود انکه توسط پلیس مجبور به پایان اعتصاب خود شدند ولی موفق به تحصیل هشت ساعت کار در روز گردیدند.کارگران راه آهن شاه عبدالعظیم نیز دست از کار کشیدند  که اعتصاب آنان نیز به شکست انجامید. این اعتصابات با وجود شکست زودرس خود، بخش وسیعی از کارگران را جذب فعالیتهای سیاسی نمود. پیروزی شوروی در قفقاز و ترکستان در فاصله سالهای 21- 1920 نیز سبب تقویت هر چه بیشتر روحیه ی کارگران ایران برای مبارزه هر چه متشکل تر در غالب حزب کمونیست ایران و اتحادیه های کارگری بر علیه  غارتگران دولتی شد.

«لرد کرزن»، وزیر امور خارجه انگلیس، در گزارش خود به مجلس اعیان این کشور از تغییر اوضاع ایران اظهار تاسف کرد و  اذعان نمود که نقشه ی انگلستان برای تبدیل ایران به مستعمره، نقشه بر آب شده است.

در پی  عدم اجرای قرداد 1919 توسط دولت ایران و همچنین در هراس از گسترش روزافزون بلشویزیم دراین کشور، دولت "فخیمه" انگلیس موجبات  راه اندازی کودتای سیاه 1299 خورشیدی ( فوریه 1921 میلادی) و علم کردن «رضاخان میرپنج» جهت سرکوب جنبش های آزادی خواهانه ی مردم  ایران را فراهم کرد.

 

رضاخان این وظیفه را یافت که جنبش انقلابی در حال رشد را در هم کوبد و تدریجا نفوذ اقتصادی سیاسی بریتانیا را در ایران مستحکم کند؛ یعنی قرارداد 1919 را عملا بمورد اجرا گذارد. ولی رضاخان این وظیفه را از دو طریق می توانست انجام دهد: از یکسو با ایجاد یک ارتش مقتدر کشوری، و از و سوی دیگر با اظهار مداوم دوستی با اتحاد جماهیر سوسیالیستی که به منظور آن سالها خود را جمهوریخواه می نمایاند. اما سخنان وی دایر بر دوستی با شوروی و جمهوریخواهی حرف توخالی ای بیش نبود و در واقع نفوذ بریتانیا افزایش یافت. این بازی دو سره زیرکانه تا پایان 1925 که رضاخان با حمایت بریتانیا تمام مراکز انقلابی را سرکوب  نمود و نقاب جمهوریخواهی را از چهره برگرفت و بر تخت شاه شاهان صعود کرد، ادامه یافت. ( خطوط انکشاف ایران، آوتیس سلطان زاده ، اسناد تاریخی جلد چهارم، انتشارات مزدک)

با وجود سرکوب و استبداد سیاه در دوران رضاخانی که با حمایت مستقیم امپریالیزم انگلیس همراه بود و با تسلط بورکراسی استالینی که انترنالیونالیزم پرولتری را فدای ناسیونالیزم روسی نمود، نمی توان نقش انقلاب کبیر اکتبر و رهبران شاخص آن یعنی «لنین» و «تروتسکی» را در استقلال بخشیدن به مردم کشور ایران و تقویت روحیه مبارزه جوئی آنها نادیده گرفت.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دو اساسنامه پيشنهادي و مسئله تشكل ضد سرمايه داري

 -29/8/86

با لاخره با گذشت بيش از يك سال مجمع عمومي كميته هماهنگي برگزار گرديدو مسئله بحران كميته هماهنگي مورد بحث قرار گرفت . در مجموع نظرات دو گرايش همان ها بود كه در دو مقاله آقاي حكيمي و من كه در سايتها وجود دارد و قبل از برگزاري مجمع منتشر شد. از جمله موارد با اهميت ديگر مسئله دو اساسنامه پيشنهادي و تشكل ضد سرمايه داري است كه در مورد اول يعني اساسنامه گرايش حكيمي(اقليت) با مخالفت از بحث در مورد آن و حاضر نشدن به بحث در اين مورد عملا باعث شدند در مجمع بحث اساسنامه و تصويب ان انجام نشود و در نهايت بحران تداوم يابد. ما از صبح تا ساعت 2 بعد از ظهر در مورد بحران بحث كرديم و با توجه به نوشته هاي قبلي و مجموع مباحث به اعتقاد من اختلاف دو گرايش كاملا روشن بود و آقاي حكيمي نيز به اين موضوع اشاره داشت. اما گرايش اقليت با در دستور كار قرار گرفتن بحث اساسنامه كه از جانب بسياري و از جمله گرداننده جلسه مطرح شد مخالفت كردند و در نهايت بحث اساسنامه از دستور كار خارج شد. در نتيجه تمام مدت بعد از ظهر نيز بحث بحران تكرار شد و فقط در خلال مباحث آقاي حكيمي، و دوستانش مرتبا از اين حرف زده مي شد كه دو اساسنامه وجود دارد كه يكي بر ضد سرمايه داري بودن تشكل كميته هماهنگي تاكيد دارد و ديگري اين نام را حذف نموده و عملا دچار رفرميسم شده است و چون دستور كاربحث اساسنامه نبود نمي توانستيم در اين مورد حرف بزنيم.

با تعيين زمان يكماهه براي به راي گذاشتن اساسنامه هاي پيشنهادي بايد در اين مدت تكليف مسئله را روشن نماييم و بحران كميته هماهنگي را به نقطه پايان برسانيم. اقليت كميته هماهنگي پيش از مجمع عمومي فعاليت مستقل خود را با دادن چند اطلاعيه به نام " فعالان جنبش كارگري "شروع نموده اند وعملا بحران فقط مانع فعاليت و پيشروي اكثريت كميته هماهنگي است و با وجود آنكه آقاي حكيمي بر جداييشان از كميته هماهنگي به عنوان راه حل خروج از بحران تاكيد نموده است (مگر آنكه اساسنامه پيشنهاديشان راي بياورد). بنا بر اين هيئت اجرايي بايد در پايان مدت تعيين شده توسط مجمع كه بالا ترين ارگان كميته هماهنگي است مطابق قرار مجمع با رفراندم دروني از اعضاي كميته يك اساسنامه را تصويب نمايد .

اما در مورد دو اساسنامه پيشنهادي تفاوت ظاهرا اين است كه يكي نام ضد سرمايه داري و ديگري فقط نام تشكل كارگري را دارد. اما مسئله بسيار فراتر از دو نام است و در واقع دو نگاه و دو رويكرد متفاوت در مقابل يكديگر قرار گرفته اند. ظاهر قضيه اين است كه گرايش اقليت خواهان داشتن يك تشكل ضد سرمايه داري است و ما مخالف آن، اما ببينيم در پشت اين دو نام چه واقعياتي نهفته است.

يك تشكل كارگري ظرفي است كه كارگران براي مطالبات ابتدايي و روزمره خود در آن گرد مي ايند تا به نيروي اتحاد خود بتوانند در اين راه مبارزه نمايند. فعالين كارگري تلاش مي كنند به كارگران كمك نمايند تا بتوانند چنين تشكلهايي را ايجاد نمايند و تعداد هر چه بيشتري از آنها براي اين مطالبات دور هم جمع شوند. مبارزه براي ابتدايي ترين مطالبات اين امكان را بوجود مي آورد تا بسياري از كارگران كه هنوز بر تمام منافع طبقاتيشان اگاه نيستند، متحد شوند و مبارزه يكپارچه اي را بوجود بياورند و در اين راستا و مبارزه شان را ارتقا دهند.

ممكن است اين تعريف مورد اعتراض اقليت كميته قرار گيرد و بگويند كه ما تشكلي ضد سرمايه داري داريم و مبارزه چنين تشكلي فراتر از اينها ست. بله ممكن است يك تشكل كارگري بتواند مبارزه اش را فراتر از مطالبات ابتدايي و به روز كار گران ببرد اما سوال اين است كه اين تشكل مبارزه اش را تا كجا مي تواند فراتر ببرد؟ ممكن است جواب داده شود تا مبارزه كامل عليه سرمايه داري. بسيار خوب ببينيم اين ادعا تا چه حد پايه و اساس دارد؟ هر تشكلي كه در شرايط فعلي ادعا نمايد باسرمايه داري به معناي واقعي و كامل كلمه در مبارزه است ضروري است تا برنامه اي براي تدارك و تبليغ انقلاب كارگري، استقرار سوسياليسم، شكل سرنگوني، سازماندهي مبارزه مخفي، مبارزه ايدئولوژيك، در دوران انقلاب سازماندهي نظامي و ..... داشته باشد. يعني مبارزه اي را به پيش ببرد كه همه جانبه است و به مقابله با تمام مناسبات و روابط سرمايه داري مي پردازد و بديل آنرا نيز (سوسياليسم) در هر قدم خود براي كارگران تبليغ مي نمايد. اما به راستي يك تشكل كارگري در شرايط فعلي قادر است چنين فعاليتي داشته باشد؟ و اساسا ظرف مبارزه تمام عيار عليه سرمايه داري مي تواند يك تشكلي باشد كه براي ابتدايي ترين مطالبات كارگران مبارزه مي نمايد؟ يك تشكل كارگري از آنرو ارزش و ضرورت دارد كه ، بتواند كارگران زيادي را در اين دوران و يا در چند سال اينده حول مطالبات مبرم و به روز دور هم جمع و سازماندهي نمايد تا مبارزات پراكنده و جدا از هم و خود بخودي به مبارزه اي منسجم و متحد تبديل گردد . بله اين يك مبارزه ابتدايي عليه سرمايه داري است اما مبارزه اي محدود و نا كافي. اين مبارزه اي است كه فقط بخشي از منافع طبقه كارگر در پشت آن قرار دارد و بر همين مبنا مبارزه اي كاملا ضد سرمايه داري نيست. اگر بخواهيم در يك تشكل توده اي كارگري همه مطالبات كارگران را بگنجانيم بايد به صراحت مسئله سرنگوني، انقلاب، سوسياليسم، لغومالكيت خصوصي و ... را بياوريم و در اين صورت از هدف خود كه ايجاد تشكل كارگري توده ايست كه بتواند كارگران بسياري كه فقط مطالبات ابتدايي خود را دارند، دور شده ايم. از سوي ديگراگر مي پذيريم كه ما براي مطالبات به روز و ابتدايي مبارزه مي كنيم بايد بپذيريم كه اين مبارزه مبارزه اي كاملا ضد سرمايه داري و همه جانبه نيست. در اين رابطه به مبارزات كارگران متشكل در اتحاديه هاي كارگري و سنديكاهاي اروپايي نگاه كنيم. اين اتحاديه ها سالهاي طولاني است كه براي مطالباتشان مبارزه مي كنند و اعتصابات چند هزار نفره بسياري انجام داده اند و در بسياري از موارد نيز به مطالباتشان رسيده اند. آنها براي بهبود شرايط كار و افزايش دستمزد مبارزه كرده اند و نتيجه كار آنها را مي توان دست اوردي دانست كه طبقه كارگر اروپا سالها است از آن بهره مندند. اما اين مبارزات عمدتا از چار چوب مناسبات سرمايه داري فراتر نرفته و بر همين مبنا ماهيت رفرميستي دارد. بسياري از اين اتحاديه ها و سنديكا ها خود را ضد سرمايه داري مي دانند اما گذاشتن اين نام بروي خود و شعار ضد سرمايه داري دادن تا در عمل ضد سرمايه داري بودن تفاوت زيادي دارد. كنه اختلاف ما با حكيمي در همين جا نهفته است، آنها مبارزه محدود طبقه كارگر در يك تشكل توده اي كارگران را ضد سرمايه داري معرفي مي كنند و در واقع مبارزه را به همين ظرف و همين حد خلاصه مي كنند اما ما معتقديم كه مبارزه براي ابتدايي ترين مطالبات در يك تشكل كارگري مبارزه اي راديكال است اما مبارزه اي همه جانبه عليه سرمايه داري نيست. مبارزه همه جانبه مبارزه اي بسيار ريشه اي تر و عميقتر است و نمي تواند در محدوده مطالبات به روز كارگران خلاصه گردد. شايد حتي در مواردي يك تشكل كارگري توده اي مطالبات سياسي را هم مطرح نمايد اما اينها بسيار موردي، نا كافي و محدود است. مثلا اتحاديه هاي كارگري در جهان و حتي تشكلهاي كارگري در ايران در جريان حمله آمريكا به عراق به محكوم كردن آن پرداختند و در اروپا تظاهرات وسيعي عليه آن به راه انداختند كه گام مثبت و انقلابي بود. اما مگر مبارزه سياسي طبقه كارگر به همين يك مورد و يا موارد محدودي از اين دست خلاصه مي شود؟

بنا بر اين رويكرد حكيمي از اين جنبه كه مبارزه كارگران براي مطالبات ابتدايي و به روز را به جاي مبارزه ضد سرمايه داري معرفي مي كند عملا كارگران را در چار چوب محدودي نگه مي دارد و مبارزه سياسي را كاري فرقه اي مي داند، ماهيتي رفرميستي مي يابد. در نتيجه اساسنامه پيشنهادي آقاي حكيمي با ضد سرمايه داري دانستن خود، مبارزه در اين نوع تشكلها را كافي مي داند و به نفي اشكال ديگر مبارزه، كه بسيار وسيع و گسترده اند ميپردازد و در نهايت از ماهيت ضد سرمايه داري تهي مي شود. اما اساسنامه پيشنهادي ما پسوند ضد سرمايه داري ندارد چون با صراحت به كارگران مي گويد كه اين مبارزه محدود و نا كافي است و مبارزه همه جانبه عليه سرمايه داري عرصه هاي بسيار بيشتري، خارج از تشكلهايي مثل كميته هماهنگي دارد. مبارزه در تشكلهايي مثل كميته هماهنگي مبارزه اي راديكال و محدود عليه سرمايه داري است كه تلاش دارد طيف گسترده اي از كارگران را براي مطالبات امروزشان بسيج نمايد و البته براي ارتقا آن نيز بايد تمام تلاش خود را انجام دهد. اما بر مبناي واقعيات جاري مبارزه طبقاتي ظرفيت اين تشكل و تشكلهاي از اين دست محدود است و نبايد كارگران را فريب داد و به انها گفت كه مبارزه ضد سرمايه داري همين است و هر نوع ديگر آن (مثلا مبارزه سياسي و حزبي ) مبارزه اي فرقه ايست.

اما گرايش اقليت كميته، براي آنكه به اين توهم بيشتر دامن بزند در مقدمه خود گفته:

.......هدف ما ايجاد زمينه ها و پيش شرط هاي تشكل ضد سرمايه داري و سراسري طبقه كارگر ايران است، تشكلي كه به نيروي خود كارگران و بدون هيچ گونه كسب مجوز از دولت ايجاد مي شود. وسيع ترين توده هاي كارگر را در بر مي گيرد، در مبارزه روزمره كارگران براي دست يابي به مطالبات بالفعل و ذاتاً ضد سرمايه داري كارگران با هدف هدايت و ارتقاي اين مبارزات فعالانه شركت مي كند و در نهايت براي از ميان برداشتن مصائب زندگي بشر امروزي - كه ناشي از جامعه سرمايه داري است – از جمله استثمار، فقر، گرسنگي، بيكاري، بي حقوقي، فحشا، اعتياد، فساد، تبعيض، سركوب آزادي ها و .... مي جنگد.

(نقل از پيش نويس اساسنامه پيشنهادي آقاي حكيمي)

در اينجا براي آنكه ظاهرا اهداف بيشترو فراتري از مطالبات ابتدايي كارگران، براي تشكل ضد سرمايه داري در نظر گرفته شود ،گفته شده: "در نهايت براي از ميان بر داشتن مصائب زندگي بشر امروزي- كه ناشي از جامعه سرمايه داري است – از جمله استثمار، فقر، بيكاري، بيحقوقي، فحشا، اعتياد، فساد، تبعيض، سركوب آزادي هاو ....مي جنگد."

اما صرف بيان اينكه چنين تشكلي كه قرار است در اينده تشكيل شود و چنين مصائبي را بر طرف نمايد به هيچ وجه مسئله را حل نمي كند، چون همه گرايشات چه ليبرال و چه سوسيال دمكرات، چه احزاب مذهبي و چه آنارشيستها و .... نيز مدعي هستند كه مصائب جامعه بشريت و همه آنها را كه اين اساسنامه پيشنهادي گفته را مي خواهند از ميان ببرند. اما مسئله در اينجا است كه هر يك از راه خود و با نگاه خود در اين راه فعاليت مي كنند و اگر به صراحت نگويند كه از طريق چه نيرويي، طي چه شرايطي، با چه بديلي، و چه نوع سازماندهي و.....عملا كاري انجام نداده اند. اين آن موردي است كه خارج از ظرفيت و توان يك تشكلي است كه براي مطالبات ابتدايي و بالفعل جنبش مبارزه مي نمايد. ما نمي توانيم در چنين تشكلي مطالبات بالقوه طبقه كارگر را با صراحت و مشخص بيان نماييم. طبقه كارگر در جريان مبارزه طبقاتي خود به ابزار هاي بيشتر و كيفي تري نيز نياز دارد كه نبايد انها را ناديده گرفت. با ناديده گرفتن آنها در واقع طبقه كارگر و حد اقل بخش پيشرو آنرا خلع سلاح نموده ايم. طبقه كارگر در جريان مبارزه دراز مدت خود به ابزار هاي زيادي نياز دارد كه هر كدام را بايد در جاي خود و در موقعيت مناسب خود بكار گيرد، در غير اين صورت در گير مبارزه اي ناقص و ضعيف مي گردد .

اگر واقعا با چشم بصيرت به دنياي سرمايه داري نگاه كنيم، بخوبي مي بينيم كه بورژوازي از تمامي ابزارها، احزاب، گروه ها، ارگانها، نهادها، اتحاديه ها و.... به نفع خود بهره مي جويد اما چرا كارگران نبايد از ابزارهاي بسياري كه در مبارزه عليه سرمايه داري نياز دارند بهره ببرند. واضح است كه بورژوازي ابزارهايي با ماهيت خود را به خدمت مي گيرد و ما نيز در اين مبارزه بايد به دنبال ابزارهايي با ماهيت انقلابي باشيم اما نبايد خودمان را خلع سلاح نموده و در يك تشكل كارگري كه براي ابتدايي ترين مطالبات مبارزه مي كند خلاصه نماييم و به كارگران بگوييم كه اين يك تشكل ضد سرمايه داري است و در نهايت هم مي تواند مشكلات ومصائب بشريت را حل نمايد. اگر بسياري از احزاب، گروهها، سنديكا ها و... در گذشته و حال بر ضد منافع طبقه كارگر عمل كرده و مي كنند و به مثابه فرقه و يا هر چيز ديگري به نام طبقه كارگر به منافع طبقه كارگر لطمه مي زنند دليل نمي شود تا هر حزب و تشكل كارگري را فرقه و لطمه زننده به طبقه كارگر بدانيم. اگر شوراهاي اسلامي كار درست شده و در خدمت به سرمايه داري عمل مي نمايد، آيا مي توانيم نتيجه بگيريم كه شوراها نمي توانند در خدمت طبقه كارگر باشند و در شرايط حاضر اگر شورايي ايجاد شد كه واقعا كارگري باشد بايد با تمام توان از آن حمايت نمود، اگر سنديكايي مثل سنديكاي شركت واحد دست به اعتصاب زد و بدون مجوز اقدام به ايجاد تشكل نمود بايد با تمام توان از آن حمايت نمود (كاري كه حكيمي و دوستانش نكردند) و هر جا دچار انحراف و اشتباه شد بايد آنرا نقد كنيم. اگر گرايشات جنبش كارگري در شوراي همكاري جمع شده اند و در حد توان خود با هم همكاري مي كنند نبايد مثل آقاي حكيمي كار آنها را فرقه اي ارزيابي نماييم. اگر اكثريت كميته هماهنگي اعتقاد دارد كه ظرفهاي ديگري براي مبارزه نيز وجود دارد و ما به تنهايي نمي توانيم تشكل ضد سرمايه داري تمام عياري باشيم، نبايد آنها را فرقه دانست. اگر احزاب و گروههايي بتوانند در جهت منافع طبقه كارگر فعاليت نمايند چرا بايد نام فرقه و سكت بر آنها بگذا ريم. اگر ما با استناد به اينكه فلان حزب و گروه و يا فلان تشكل و سنديكا به جنبش كارگري لطمه زده اند بخواهيم اين نتيجه را بگيريم كه هر گونه تحزب، سكت و فرقه هستند مثل اين مي ماند كه چون عده اي با دارو و خوردن قرص خود كشي مي كنند و اين روزها آمارخودكشي با قرص و دارو افزايش يافته بايد همه دارو خانه ها را تعطيل و دارو ها راجمع اوري نماييم.

در نوشته هاي آقاي حكيمي و ديگر دوستانش مرتبا چنين عنوان مي شود كه انها رويكردي جنبشي دارند و بقيه رويكردي فرقه اي و سكتاريستي. اگر منظور از رويكرد جنبشي اين است كه در مبارزات جاري طبقه كارگر بايد شركت كرد ،كه بر تمام اعضاي كميته هماهنگي مبرهن است كه همه فعالين آن در اين مبارزات در حد توان و موقعيت خود دخيل بوده و هستند و در اينجا من ضرورتي براي توضيح و اثبات آن نمي بينم. اما اگر منظور اين است كه اگر عده اي تحت لواي يك گروه و دسته به هر عنواني براي طبقه كارگر برنامه ريزي مي كنند و خود را در موقعيتي فراتر از مبارزات روزمره قرار داده اند، را عملي فرقه اي بايد بدانيم، جاي بحث وجود دارد. اگر ما نمي خواهيم با كلمات بازي كنيم و قرار است بر مبناي واقعيت قضاوت نماييم، ضروري است ببينيم كه همه ما با هر گرايشي عده اي معدود هستيم كه خودمان را فعال كارگري و يا اگاه به منافع طبقاتيمان مي دانيم. حال به هر عنوان و اسمي مجبوريم دسته و گروه و جرياني داشته باشيم كه ايده هايمان را به درون طبقه كارگر ببريم و سعي كنيم آنها را و مبارزاتشان را ارتقا داده و در راستاي تشكل پذيري به انها كمك نماييم. در طول تمام اين پروسه ما تا مدتهاي زيادي گروهي كوچك در مقابل كل طبقه كارگريم. بنا بر اين به هيچ روي نمي توانيم يكديگر را از اين زاويه كه گروهي متمايز وكوچك هستيم مورد اتهام فرقه بودن قرار دهيم. بنا بر اين هيچكس نمي تواند ادعا كند كه جنبشي است، به معناي آنكه در جنبش كارگري حل شده و هيچ گروه متمايز با سازماندهي جدا گانه اي نيست. جنبشي بودن يا نبودن تنها بر مبناي عملكردي است كه مي تواند در راستاي منافع طبقه كارگر باشد يا بلعكس بر ضد آن عمل نمايد. مي توان در جنبش خود بخودي كارگران دائما و هر لحظه وجود داشت اما فرقه اي عمل كرد و بلعكس ممكن است به مقياس كل جنبش كارگري حضور كمرنگي در آن داشته باشيم (مثل وضعيت كنوني همه گرايشات كارگري موجود كه در مقابل كل جنبش خودبخودي هنوز تاثير قوي بر آن ندارند) اما كاملا در خدمت جنبش كارگري باشيم.

واقعيت آن است كه نبايد و نمي توان بحران موجود را به دو اساسنامه خلاصه كرد و ضروري است در پس هر يك از اساسنامه ها بايد عملكرد دو سال گذشته هر يك از گرايشات را ببينيم. البته من از تكرار انچه در مقاله قبليم گفتم اجتناب مي نمايم و فقط در ادامه آنها به چند مورد ضروري مي پردازم.

قضيه بند (د) اساسنامه

در اساسنامه اي كه تا كنون اساسنامه كميته هماهنگي بوده (كه توسط آقاي حكيمي نوشته شده) بند (د) وجود دارد كه مضمون آن اين است كه، در زمان ايجاد تشكيل ضد سرمايه داري هيئت موسس با فراخوان به اعضاي وقت كميته هماهنگي مي خواهد تا به ايجاد آن تشكل اقدام نمايند و ... . من در اين مورد در مقاله بحران كميته هماهنگي ... هم اشاره اي به اين مسئله داشتم اما آنچه مرا واداشته تا مجددا به آن بپردازم اين است كه ، پس از انهمه مجادلات كه بخش مكتوب و علني آن نيز به شكل دو مقاله توسط آقاي خباز از يكسو و از سوي ديگر توسط آقاي حكيمي نوشته شد و مدتهاي زيادي از وقت و انرژي اعضاي كميته هماهنگي صرف آن شد و از جانب آقاي حكيمي اتهامات بسياري به بهروز خباز و در واقع جناح اكثريت كميته هماهنگي زده شد، حالا طي يك تغيير موضع اين بند را از اساسنامه پيشنهادي خود حذف كرده و در جلسه مجمع طي يكي دو جمله اعلام نمود كه "ما در مورد بند دال اشتباه كرديم و حالا با رويكردي ضد سرمايه داري و نه فرقه اي از خودمان انتقاد مي كنيم و آنرا تغيير داده ايم" اولا كه اين انتقاد بسيار كوتاه را در مورد بندي كه يكي از محور هاي اختلاف و در واقع بحران كميته هماهنگي بوده است و مدتها مورد بحث قرار گرفته را بهتر نبود كه مكتوب و كامل در مقاله شان مي آوردند تا همه در جريان قرار بگيرند. دوما ممكن است ايشان توضيح دهند كه چطور انتقاد ما به فرقه اي بودن و سكت بودن اين بند در اين مدت طولاني خود مي تواند فرقه اي باشد ولي انتقاد آقاي حكيمي بعد از اين همه بحران سازي ها ضد سرمايه داري است؟ آيا اين يك تغيير موضع تاكتيكي در مقطع تصويب اساسنامه جديد نيست؟ و اگر واقعا اين بند را قبول ندارند و با رويكرد غير فرقه اي آنرا رد كرده اند ممكن است بگويند، مثلا اگر الان زمينه ايجاد تشكل سراسري و يا حداقل گسترده تري وجود داشته باشد با كداميك از تشكلهاي موجود حاضرند اين تشكل فراگير ضد سرمايه داري را ايجاد نمايند؟ شما براي هيچ تشكل و گرايشي در جنبش كارگري تا به حال رسميت قائل نشده ايد و حتي حاضر به حمايت و يا كمترين همكاري نيز نشده ايد چگونه ممكن است تشكل سراسري ضد سرمايه داري ايجاد نماييد؟ بنا بر اين، اين انتقاد از خود چيزي نمي تواند باشد جز يك ادعا، كه بر پايه واقعيات استوار نيست. شما در جواب خواهيد گفت كه كارگران تشكلشان را به نيروي خود ايجاد خواهند كرد و نيازي به تشكلها و گرايشات موجود نيست. البته ما هم معتقديم كه كارگران به نيروي خود تشكلشان را ايجاد مي كنند، اما كارگران در جريان مبارزات شركت واحد مگر تشكل خود را ايجاد نكردند و مگر نه اينكه شما در جريان حمايت جهاني از آنها حاضر نشديد حتي يك اطلاعيه بدهيد. ممكن است در جريان مبارزات كارگران نيشكر هفت تپه نيز اين اتفاق بيفتد و كارگران سنديكاي خود را ايجاد نمايد اما اگر آنها اساسنامه به نام تشكل ضد سرمايه داري و مُهر لغو كار مزدي نداشته باشند هم مثل كارگران شركت واحد از طرف شما بايكوُت نخواهند شد؟

بنا بر اين ضروري است كه يكبار ديگر تا كيد نمايم كه در پشت هر يك از اساسنامه هاي موجود دو رويكرد و دو استراتژي متفاوت وجود داشته كه در طول حيات كميته هماهنگي و در هر گام عملي خود را نشان داده است .

پويان انصارى:اندرزهای مُشعشعانه جناب دکتر فریبُرز رئیس دانا

ما در جهانی زندگی میکنیم که از اثرات جنگ حتی حیوانات هم در امان نمی مانند، پس خر ها هم میدانند که جنگ آفتی است خانه مان سوز و به نفع هیچ بنی بشری نیست.

حال،  جنگ ،  توسط دو جنایتکار متخاصم مدافع سرمایه انجام گیرد یا یک حکومت مسلح و

ضد بشری که مردم خودش را برای کوچک ترین حق و حقوق طبیعی خود، به توپ و تانک به بندد و یا اعدام و یا تیرباران کند، نتیجه یکی است. جنگ باعث کُشت و کُشتار و نابودی بشریت است.

اینروزها بحث و جدل حمله احتمالی نظامی آمریکا، به رژیم جمهوری اسلامی بر سر زبان هاست. از اینرو، ما ایرانیان هر روزه شاهد بحث های گوناگون از طرف طیف های گوناگون سیاسی هستیم. منهم بدون وابستگی سازمانی و حزبی یا گروهی، تمام این سالها، مانند هر  انسان ِ با وجدانی، به مسائل جهان فکر کرده ام و به خصوص از جنایاتی که در ایران اتفاق می افتد رنج میبرم و در مقابل اعمال قرون وسطایی این جنایت کاران حاکم بر ایران، عکس العملل نشان میدهم   

بحث و جدل حمله احتمالی آمریکا، مانند هر حادثه مهم جهانی دیگر، باعث شناخت و عُریان شدن نظرات احزاب و شخصیت سیاسی، هنری و فرهنگی میشود. گسترس و اشاعه این بحثها، جایگاه واقعی ما را نشان میدهد، و  نشان میدهد که ما  در کجا ایستاده ایم

امروز این بحث و جدل ها، نقاب را از چهره خیلی از آن کسانی که خود را یک سر و گردن از دیگران بالاتر می دیدند! برداشت. خیلی ها عِرق ِ  ملی شان به جوش آمد و یاد مام وطن افتادند و در حال تشکیل جبهه صلح و یا ضد جنگ هستند. عده ایی هم به دلیل طولانی شدن عُمر تبعید و نا توانی و یأس و نا امیدی در مقابل رژیم جنایتکار اسلامی، دست ِ دعا به طرف دموکراسی موشکی آمریکا دراز کرده اند.

در این میان نیرویی وجود دارد که قطب سوم، جبهه سوم و یا نیروی سوم نامیده میشود! از آنجائیکه من خود را به جریان سوم نزدیک می دانم، مسلمأ برایم دانستن این نظرات مهم است. به همین دلیل مصاحبه رادیو همبستگی با آقای فریبز رئیس دانا، کارشناس اقتصادی در ایران (قرار بود مصاحبه باشد که ایشان سخنرانی کردند) نظرم را جلب کرد. در واقع، عنوان آن، بدین مضمون بود:

"واکنش به خطر بروز جنگ و تلاش های مستقل ضد جنگ در ایران، گفتاری با فریبرز رئیس دانا ".

وقتی به سخنان ایشان گوش دادم متاسف شدم که هنوز بعد از 28 سال، شاهد چنین  برخورد هایی از جانب شخصیت های سیاسی هستیم که در هر حال از نظز تئوریک و یا سواد کلاسیک در علم و ادب دانش دستی دارند.  

در این " مصاحبه "  27 دقیقه و 38 ثانیه ای، ایشان به جای پاسخ به سئوال اصلی که همانا واکنش نیروی سوم در قبال جنگ بود، با صدایی بلند، از همان ابتدا، سری به صحرای کربلا زدند و شروع کردن به کوبیدن سلطنت طلب ها، شاه، بوش و جریانهای راست. و یا به عده ای دیگر فرمودند بهتر است برید آبجوتونو بخورید و ..........

و در باره خودشان گفتند:  "من و یا رفقایم، در این مدت 40 سال، مبارزه کردیم، زندانی شدیم و شکنجه شدیم" و یا با آوردن نام یک سری افراد، که همردیف کردن آنها در کنار همدیگر توهین به مبارزین واقعی سوسیالیسم است خط و مرزها را مخدوش کردند!

آخر آقای تحلیلگر، سعید سلطانپور و کرامت دانشیان و . ...... کجا و عمویی و یا افسران حزب توده...کجا!؟شما فریادتان را بلند میکنید که:"کجا بودید، رادیو و تلویزیون ها ماهواره ایی که سنگ حقوق بشر به سینه میزنید و در مقابل کشتار دهه 60 سکوت کردید!؟ و صدایتان در نیامد"  آقای کارشناس مسائل اقتصادی،  شما چرا یقه اینها را میگیرید!؟ بروید یقه خائنین توده ایی و اکثریتی را بگیریدکه در مقابل کُشتار وحشیانه رژیم جنایتکار اسلامی در سال60 نه تنها سکوت نکردند، بلکه در آن زمان،حزب توده و سازمان فدائیان اکثریت ، بدنبال

سفیه عالیقدرشان،خمینی، این قتلها را تحسین کردند......، در حقیقت ویژه گی و تفاوت نیروی های انقلابی با این خائنین در همین سال 60 است. 

ما با افراد که دعوای شخصی نداریم، و یا ارزش انسانها به طولانی بودن مدت زندان آنها نیست، حال میخواهد آن شخص تمام عمرش را در زندان باشد (برای رفع هر گونه سوء تفاهم در این مورد به سایت حقوق بشری حرکت رجوع کنید. http://www.harkat.net/  )

فرق ما با شما در این است که شما خیانت های حزب توده و یا سازمان اکثریت را اشتباه و یا خطاهای تئوریک می دانید! ولی نیروهای انقلابی و مبارز، این دو نیرو را خائنینی میدانند که در کنار آن "رهبر ضد امپریالیسم شان" ، بزرگترین ضربه را به جنبش کمونیستی ایران وارد کردند و می کنند . بیخود نیست که حزب سراپا خائن توده به بخشی از حنبش دانشجویی در ایران خطاب میکندکه یکوقت خدا نکرده نروید:

کتاب مسعود احمد زاده ( مبارزه مسلحانه هم استراتژی هم تاکتیک) را بخوانید! که

( توضیح آن در حوصله این نوشته کوتاه نیست ) اولأ، آقای رئیس دانا، به من و دیگران چه که آن نیروهای راست چکار می کنند!؟ ماهم کار خودمان را میکنیم، ثانیأ مثلأ شما در این مدت چه کاری علیه راستها انجام دادید که ما نکردیم!؟ شما فکر کردید که ما یک مشت خارج نشین خوش نشین و بیسواد هستیم و منتظریم که شما بیایید آنها را برای ما رسوا کنید، نه آقای تحلیگر سیاسی، ما بر خلاف گفته شما:

"دیر به میدان مبارزه نیامدیم"، نیروهای انقلابی سال های طولانی است که در خارج از کشور بقول معروف به تعداد موی سر و سبیل شما علیه امپریالیسم و حکومت های مدافع سرمایه، تظاهرات خیابانی، اعتصاب غذا ، اکسیون و ..... انجام دادند .

آخر این حرف شد که فریادمیزنی،  شاهزاده هاو خوش نشین ها 260 میلیون یا نمیدانم 600 میلیون غارت کردند و ............. ولی ناصر زرافشان یک ماشین  درست و حسابی ندارد و یا خانه ندارد! این از یک اقتصاد دان بعید است که در حالیکه بیش از 75 در صدد مردم ایران زیر خط فقر زندگی میکنند داشتن و یا نداشتن ماشین و یا خانه اقای زرافشان را به رُخ ما بکشند.

 کمونیستها خواهان آن هستند که همه دارای خانه زندگی و ماشین باشند این حرف ها واقعأ باید پیام یک اقتصاد دان برای خارج از کشور باشد!؟ مگر ما خانه و ماشین داریم و مگر شما از زندگی ما خبر دارید. شما ما را با معدود کسانیکه در خارج به استقبال شما و یا اقای زرافشان ها  و شیرین عبادی ها می آیند اشتباه نگیرید که شما را با ماشین های شیک و به ویلاهای بزرگشان میبرند.

(البته فراموش نشود که بنده با ویلا داشتن و ماشین داشتن و زندگی خوب هیج کسی مخالف نیستم) ولی به شما حق نمی دهم که به صرف داشتن دکترا هرچه دلتان میخواهد بگوئید و توقع داشته باشید چون در ایران هستید ما باید سکوت کنیم! امیدوارم که مبارزات شما و زرافشان و شیرین عبادی ها اینقدر صلح آمیز بشود که من نوعی هم،دارای ماشین و خانه شویم.آخر این چه مقایسه ای بود که کردید!؟لطف کنید بار دیگر به حرف های خودتان گوش بدهید.

و بعد هم برای اثبات حقانیت حرف های خود که ضد نقیض هم هستند میگویی که آن دسته از خبرنگاران و .....، میگویی لیبرال های پوسیده و تو خالی که به ایران آمدند و به گفته خودتان به خانه شما هم تشریف آوردند، که البته این حق شماست که از این آدمهای لیبرال و یا لابی های جورج بوشی (به گفته خودتان) که شما گلویتان را علیه آنها پاره کردید مهمان نوازی کنید و آنها از دیدن خانه شما تعجب کنند. نمیدانم خانه شما چطوریست که میگوئید: آنها فکر کردند شما آنها را به خانه "سرایدارتان" بُردید!؟ بگذریم که در فرهنگ من چیزی به نام "سرایدار" وجود ندارد.

واقعأ چقدر لطف کردید که بیشتر وقت "مصاحبه" را نامربوط و بیهوده تلف کردید و چند دقیقه را به موضوع اصلی و مهم ( واکنش نیروی سوم ) اختصاص  دادید.

آقای رئیس دانا، من واقعأ قصد ندارم که سخنرانی ضد و نقیض شما را در این " مصاحبه " بشکافم. وقتی چنین شخصیتی مثل شما از 27 دقیقه وقت مفیدی که دارید به مسائل پیش و پا افتاده میپردازد که آنهم با داد فغان همراه  است، چه جای تعجب دارد که 40 سال طول بکشد که شما بفهمید که، گفته خودتان:

" نهضت آزادی ماهیت بغایت ضد چپ و ضد کارگری دارد " (مبارک باشد)

البته متاسفانه فقط ایراد از شما نیست نقش مجری و نوع سئوالها و دخالت بجا در این نوع مصاحبه ها  میتواند تأثیر مثبت خود را که  همانا جایگاه  فکری شخص دعوت شده و مجری برنامه ها است را نشان دهد.

در حقیقت شرط صداقت برخورد جدی به مسائل است، ولی متاسفانه یکسری مسائل که (قصد شکافتن آنرا در این نوشته ندارم ولی فقط به همین نکته کوچک اکتفا میکنم که به خاطر نرنجیدن از یکدیگر و دوستی ها و .....  مجری برنامه ها  "مجبور" شوند از خیلی سئوالهای اساسی چشم پوشی کنند ).  

همانطوریکه اگر آقای داریوش همایون را برای مصاحبه دعوت میکنیم باید مجری و یا مصاحبه کننده از سانسور زمان رژیم پهلوی و نقش آقای داریوش همایون در آن سئوال کند، باید از آقای ناصر زرافشان، پرسید چگونه عُنصر فاسدی چون فرخ نگهدار را به ما به عنوان رفیق همرزم دیرینه معرفی میکنند و یا از آقای رئیس دانا سئوال کرد .....، که صد البته همانطور که ذکر شد، این به ایدوئولوژی مجری برنامه، بستگی دارد.

نوشته کوتاه خود را با حرفهای پایانی صحبت های آقای رئیس دانا تحلیگر اقتصادی بدون تفسیر بر آن، خاتمه میدهم و آن را به خوانندگان تیزبین و به خصوصفعالین سیاسی مبارز و آگاه  واگذار میکنم!

" آمدیم آنچه را که در مورد ناصر و من گفتید، ناصر (زرافشان) واقعأ نظر ویژه شخصی خود را گفته بود و برنامه ریزی برای کمپین ندارد، اگر داشته باشد می آید با هم صحبت می کنیم ما که یکی دو تا نیستیم ....

آن کمپین نبوده ، یک نقطه نظر بوده و اگر به این نقطه نظر وفادارند به هش، به اصطلاح یک جوری واکنش نشان بدهند، من که وفادار بودم و من تو سایتم گذاشتم!

29 نوامبر 2007 - استکهلم

لینک سخنرانی آقای رئیس دانا در رادیو همبستکی

http://biphome.spray.se/radiohambastegi/2007/reisdana071124.ram

November 29, 2007

شبح لیبرالیسم و دام ارتجاع

بهمن شفیق

8 آذر 86 – 29 نوامبر 2007

هنگامی که در ابتدای آبان ماه در سایت دولتی "الف" مطلب "بیم پست مارکسیسم و دام نئولیبرالیسم"[1] را دیدیم و با رفقا مشورت کردیم، برایمان روشن بود که به این نوشته و به نویسنده اش باید پرداخت. می دانستیم که مباحث مندرج در آن انگشت بر نقطه حساسی از بخشهایی از چپ ایران میگذارد و در عین حال بیان تئوریک سیاستی است که در ماههای اخیر با گسترش روابط بین ایران و کشورهای چپگرای آمریکای لاتین و سرانجام با برگزاری سمینار "چه مثل چمران" به اوج خود رسید. با این همه ما قادر به تشخیص درست ابعاد این ماجرا و تأثیری که در کوتاه مدت بر جا خواهد گذاشت نبودیم. آنچه فکرش را هم نمیکردیم این بود که مدت کوتاهی بعد کسانی هم در میان مدعیان اپوزیسیون پیدا شوند و رسما با مغشوش کردن مرز بین اپوزیسیون و رژیم به درج این مقاله در سایتهای خود بپردازند. سایت "فرهنگ توسعه" افتخار پیشقدم شدن را بر عهده گرفت تا بعد از آن "دنیای ما" هم به آن بپیوندد. برخورد به آن نوشته بدون این اقدام توده ایستها هم ضروری بود و خواننده در ادامه خواهد دید که چرا. اما اقدام توده ایستها در درج این نوشته و ضرورت پیشگیری از زیانهای احتمالی حضرات در مخدوش کردن مبارزات کارگران و جنبشهای آزادیخواهانه اجتماعی تعجیل بیشتری را نیز وارد کار کرد[2]. بپردازیم به خود نوشته.

"بیم پست مارکسیسم و دام نئولیبرالیسم" نوشته ای است از شخصی به نام "شهاب اسفندیاری" که خود را به عنوان "دانشجوي دكترا گروه مطالعات فرهنگي دانشگاه ناتينگهام انگلستان" معرفی می کند. روزنامه ایران نیز مدت کوتاهی بعد نوشته را با زیرتیتر "تحليل انتقادى واكنش ها به بزرگداشت چه گوارا در ايران" درج نمود. عنوان نوشته و زیر تیتر آن نشان میدهند که موضوع بر سر چیست. اسفندیاری در این نوشته با برخورد به نوشتجات مندرج در سایت "شهروند امروز" در نقد برگزاری سمینار "چه مثل چمران" در تهران و دعوت از فرزندان چه گوارا به ایران و هشدار دار و دسته قوچانی در مورد خطر مارکسیسم به رد این نطرات پرداخته و خطر مارکسیسم را ناچیز قلمداد نموده و در مقابل به افشای نئولیبرالیسم باند قوچانی و دلایل واقعی جنجال آنان پیرامون سمینار مزبور می پردازد. به مضمون مباحثی که اسفندیاری طرح می کند و به دلایل طرح این مباحث خواهیم پرداخت. اما قبل از آن لازم است به یک نکته دیگر بپردازیم و آن هم این است که این آقای دانشجوی دکترای گروه مطالعات فرهنگی دانشگاه ناتینگهام انگلستان کیست؟ این کنجکاوی حداکثر آنجایی در خواننده به وجود می آید که این آقایی که "به عنوان يك دانشجو كه اكنون در فضاى فرهنگى، دانشگاهى و سياسى اروپا تنفس" می کند در افشای جریان دوخردادی حجاریانی و سازمان اطلاعاتی ناگهان به وقایعی اشاره می کند که به نص صریح خود او کمتر کسی از آن مطلع است. او با یادآوری کودتای ارتشی ها علیه گورباچف دز سال 1993 می نویسد: "از این مهمتر شاید کمتر کسی بخاطر داشته باشد که در اواخر حکومت گورباچف وقتی تعدادی ژنرال کمونیست علیه او کودتا کردند چهره های شاخص اصلاح طلب امروز که آنزمان در مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری مشغول پژوهش بودند با انتشار نامه ای خواستار به رسمیت شناخته شدن کودتاگران ضد آمریکایی (!) توسط دولت جمهوری اسلامی شدند.  جالب اینکه ۴۸ ساعت بعد کودتا شکست خورد و گورباچف به قدرت بازگشت!". از همینجا معلوم است که دانسته های این آقای دانشجو صرفا از روی کتابهای درسی شان نیست. حقیقتا نیز او به واقعه ای اشاره می کند که در تمام سالهای اصلاحات و بعد از آن نیز از جانب هیچ گروهی در اپوزیسیون برای افشای دورویی اصلاح طلبان مورد استفاده قرار نگرفت. به این دلیل ساده که واقعا هم کمتر کسی از این موضعگیری خبر داشت. حال این دانشجوی دکترا از کجا به این اطلاعات دست یافته است؟ تحقیق لازم است و ابزار تحقیق هم در دست: گوگل. و این جام جهان نما چه چیزها که رو نمی کند.

آقای اسفندیاری، دانشجوی دکترای گروه مطالعات فرهنگی دانشگاه ناتینگهام انگلستان تا مدتی بعد از روی کار آمدن احمدی نژاد از مدیران اصلی صدا و سیمای جمهوری اسلامی بود. در خبرها از وی به عنوان "مدیر گروه فیلم و سریال شبکه تهران" نام برده می شد. صدا و سیمای جمهوری اسلامی نیز تا آن زمان در دست باند لاریجانی قرار داشت و این که آقای اسفندیاری مثل صدها مفتخور دولتی دیگر امروز به خرج خزانه در مملکت فرنگ به تحقیق و تفحص مشغول است فقط ناشی از بدشانسی و یا خوش شانسی ایشان است که زعیمش در انتخابات ریاست جمهوری بازنده از آب درآمد. خود آقای اسفندیاری نیز همین معنا را در تکذیبیه ای که خطاب به احمدی نژاد و پیش از انتخاب وی نوشت یادآور می شود و می نویسد که "یقینا صدا و سیما جزو ارگانهای نظامی محسوب نمی شود و اگر دوستان شما برای دولت شما چنین طرحی دارند الحمدالله هنوز به مرحله عمل نرسیده است و یقینا در آنروز امثال اینجانب ترجیح خواهیم داد در چنین سازمانی شاغل نباشیم". با این همه همین آقا خوش خدمتی اش به احمدی نژاد را به او یادآوری می کند که "قطعا فراموش نکرده اید که در سالهای اخیر بخش قابل توجهی از اوقات برنامه ها و اخبار صدا وسیما به تبلیغ فعالیتهای جنابعالی در شهرداری تهران اختصاص یافت و بطور مثال در یک روز برای افتتاح پله برقی  میدان هفت تیر چندین برابر افتتاح فاز اول سد کارون 3 که در همان روز توسط رییس وقت مجلس رخ داد برنامه و خبر از صدا و سیما پخش شد"[3].

 ظاهرا به همین دلیل نیز ایشان بعد از انتخاب احمدی نژاد نیز برای مدتی در پست خود باقی ماند و با توصیه هایی از قبیل این که "اولین اقدام فرهنگی دولت جدید، انتخاب مدیران ارشد عالم عملگرا باشد" سعی در حفظ پست و مقام خود به عمل می آورد و تنها بعد از ناکامی در انجام مقاصد خویش ایشان که گویا قبلا در نیز در انگلیس تحصیل کرده بود بعد از 16 سال مجددا راهی دیار فرنگ می شود و به یاد تحقیق و تفحص می افتد. به احتمال قریب به یقین فعال شدن مجدد وی در صحنه سیاست را نیز باید جزئی از بازی قدرتی دانست که باند لاریجانی از مدتی قبل و در رابطه با انتخابات مجلس شروع کرده است و سایت الف نیز به عنوان پایگاه تبلیغاتی مشترک باند های توکلی – لاریجانی در خدمت این تعرض قرار دارد. به هر رو تا جایی که به بحث نوشته حاضر مربوط است این مهم است که این آقای دانشجو یکی از طراحان سیاستهای تبلیغاتی جمهوری اسلامی بوده است و چه بسا در آینده نزدیک در معیت آقایان لاریجانی و توکلی در مقام ریاست وزارتخانه ارشاد جمهوری اسلامی درکسوت یک سیاستگذار رسمی تبلیغاتی نظام نیز ظاهر شود. اسفندیاری از دست اندرکاران نظام است و از همین رو نوشته وی را نیز باید در درجه اول به عنوان سندی از خود نظام دید و ارزیابی کرد. نوشته اسفندیاری نوشته ای است پیچیده که به هیچ وجه با لودگی های رایج در ادبیات حزب اللهی سنخیت ندارد و به همین دلیل نیز به سایت دو جریان با مدعای چپ نیز راه پیدا کرده است. همین نیز پرداختن به آن را ضروری می کند و پرداختن به این نظرات ازآن رولازم است که بدون شناخت پیچیدگی های دستگاه سرکوب ایدئولوژیک جمهوری اسلامی صحبتی از مقابله مؤثر با آن نمیتواند در میان باشد. چپ بازمانده از انقلاب 57 یک بار تاوان این بی توجهی را پرداخت و هنگامی که ایدئولوگهای اصلاحات دولتی پس از جنگ و رانده شدن از مناصب دولتی در مراکز تحقیقات استراتژیک و ایضا در همین دانشگاههای غربی مشغول حدادی سلاحهای ایدئولوژیک خود بودند، توجه لازم را بدان مبذول نداشت و به همین دلیل نیز هنگامی که خاتمی لبخند به لب در صحنه سیاست ظاهر شد چپ خلع سلاح شده نتوانست ابعاد مخرب هجوم ایدئولوژیک جمهوری اسلامی را درک کند و به مقابله مؤثر با آن بپردازد. پرداختن به نظریات دانشجوی قلابی از همین رو ضروری است.

دیدیم که عنوان دانشجوی دکترای دانشگاه ناتینگهام آقای اسفندیاری برای رد گم کردن است و ایشان از سیاستگذاران نظام بوده و خواهد بود. همین اندازه باید برای روشن شدن دیدگاههای او کافی باشد. با این همه لازم است قبل از پرداختن به خود نظرات طرح شده در "بیم پست مارکسیسم ..." پاسخ به این سؤال را که اسفندیاری کیست با ذکر نقل قول دیگری از او تکمیل کنیم. اسفندیاری چه در این نوشته و چه در نوشته های دیگرش به کرات از اندیشه انتقادی سخن به میان می آورد و به گونه ای بدیهی مباحث خود را بر بستر مباحثات جهانی تبیین می کند. او از دریدا و بودریار و بوردیو و هاروی و نگری و هاردت و هابرماس به راحتی چنان سخن می گوید که گویا خود او را نیز باید در زمره چنین اندیشمندانی قرار داد. او به خود حق می دهد در میان این متفکرین جانب بخشی را بگیرد و به نقد بخش دیگری بنشیند. این البته حق هر صاحبنظر مسائل اجتماعی است که جانب کسی را بگیرد و به نقد دیگری بپردازد. اما این نیز وظیفه هر اندیشمند وفادار به خرد است که در مقابل جانورانی مثل اسفندیاری از اصالت همه آن متفکرین به عنوان متفکرین اینجهانی، از مدرنیست تا پست مدرنیست، از مارکسیست تا لیبرال و از انقلابی تا محافظه کار به دفاع بپردازد و مانع از مصادره افکار و اندیشه های آنان از جانب چنین جانورانی شود. چرا؟ به این دلیل ساده که امثال اسفندیاری در واقع نمیخواهند سر به تن هیچکدام از آن متفکرین باشد. تفکر واقعی اسفندیاری را نه پرداختن به آن مباحثات، بلکه اظهارات دیگرش روشن می کند که در فرصتهای دیگر و با خیال راحت تر بر زبان می آورد. دقت کنید: "الحمدالله که غرب در ضلالت فکری و ياس فلسفی فرو رفته است . ما که وضع خودمان خوب است ، بقيه را هم انشاءالله امام زمان (عج) تشريف می آورند هدايت می کنند."[4]  چنین جانوری که تمام غرب را در ضلالت فکری و یأس فلسفی می بیند و منتظر روزی است که امام زمانش در تپه های اطراف سبزوار سوار بر اسب و مجهز به شمشیر گداخته ظهور کند و بقیه جهان را به همان شیوه ای هدایت کند که شاه اسماعیل صفوی شیعه را در ایران گستراند، کمترین حقی در دفاع از امثال نگری و در نقد امثال هابرماس ندارد.

اسفندیاری یک اصولگرای اسلامی است. اصولگرایی امروزی همان جریان باصطلاح "راست" درون حکومت اسلامی بود که در سالهای حاکمیت اصلاح طلبان نخست تحت عنوان "راست جدید" و در تمایز با "راست سنتی" دست به تبیین خود زد و سرانجام در اصولگرایی بیان اصلی خود را یافت. تمایز این جریان با همه جریانات اصلی پیشین جمهوری اسلامی در این بود که بعنوان پیگیرترین جریان ضد مدرنیته، این جریان همه آن گرایشات فقه سنتی را نیز در خود گرد آورد که در دهه های پیشین و در تعارض با فقه سیاسی خمینیسم به حاشیه رانده شده بودند. از مکتب حقانی تا انجمن حجتیه و همه و همه مکاتب "آخرالزمانی" در کنار مرتجع ترین جریانات خمینیسم، در قالب اصولگرایی جا گرفتند. امروز نیز این طیفی است که از حجتیه ای ها و فدائیان اسلام شروع می شود و از مصباح یزدی تا  احمدی نژاد و قالیباف و توکلی و محسن رضایی را در بر می گیرد. اگر احمدی نژاد در زمخت ترین شکلی حضور امام زمان در سفرهای بین المللی خود را در اشکال "هاله نورانی" در سازمان ملل و امثالهم جار می زند، در واقع او تنها منظور و نیت واقعی همه اصولگرایان را بر زبان می اورد. این وجه مشترک را محمد مهدی شیر محمدی، مسئول سابق روزنامه مجلس هفتم چنین بیان می کند: "جناحي كه محافظه‌كار لقب گرفته و خود بيشتر اصرار دارد به جاي اين واژه با واژه اصول‌گرا معرفي شود. مفهوم اصولگرايي گرچه نوعي بازگشت به اصل اسلام را بيان مي‌كند اما حاكي از بازگشتي متصلبانه و جزم انديشانه -بنيادگرايي و تفكر طالباني-نيست؛ .... به علاوه اتكاي بيش از حد به دانش تجربي و منطق پوزيتيويستي نه تنها در ميان ايشان مشاهده نمي‌شود بلكه ايشان جدي ترين منتقدانه نظام فكري پوزيتيويستي و دانش حسي هستند. اينان همچنين نگاه آخرالزماني دارند. اما اهداف جهاني خود را با جنگ پيش دستانه طراحي نمي‌كنند. به نظر ايشان جهاد ابتدايي يا جنگ پيش دستانه تنها به اذن امام معصوم(ع) ممكن است و جهاد تنها براي دفاع جايز شمرده مي‌شود. اين مسئله از اختلافات جدي علماي تشيع در طول تاريخ با علماي اهل سنت بود كه غزوه را براي جنگ با كفار تجويز مي‌كردند و ماجراجوئي‌هاي سلطان محمود يا سلاطين عثماني را جايز مي‌دانستند."[5] به عبارتی فرق اصولگرایان با القاعده تنها در این است که آنها فعلا زمان آغاز یک جهاد تعرضی را مناسب تشخیص نداده و آن را به وقت ظهور امام زمان موکول کرده اند. در اصل موضوع، یعنی در گسترش اسلام به ضرب شمشیر و بمب اتمی اسلامی آینده، تردیدی نیست. محمود دهقان، یک نظریه پرداز دیگر اصولگرایی حق دارد که می گوید "از آنجا که انقلاب اسلامی در حقیقت بازگشت به اصول اسلام است؛ یعنی زنده کردن اسلام یا در حقیقت به مرحله اجرا درآوردن فرامین الهی که در قرآن مجید و سیره پیامبر اکرم و ائمه اطهار طرح شده است، بنابراین می‌توان گفت که انقلاب اسلامی انقلابی اصول‌گراست؛ به معنی اینکه به اصول خود و آنچه در مدینه‌ در زمان پیامبر و حضرت علی‌(ع) مطرح بوده بازگشته است. پس بنابراین از این جهت انقلاب اسلامی، اصول‌گراست. اما رابطه‌اش با انقلاب اسلامی بدان جهت است که انقلاب اسلامی ماهیت اصول‌گرایی دارد" و "... من کل نظام جمهوری اسلامی را اصول‌گرا می‌دانم که هدایت آن به دست امام‌خمینی(ره) و مقام معظم رهبری می‌باشد. بنابراین نظام در کل 28 سال گذشته اصول‌گرا بوده است و دلیل اصول‌گرایی‌اش هم تضاد و درگیریش با نظام غیراصول‌گرای سکولاریسم و در حقیقت لائیزیسم غرب می‌باشد"[6] 

اصولگرایی روح فقاهتی جمهوری اسلامی است که بعد از سی سال پالایش بر بستر تحولات جهانی صیقل خورده و امروز خود را آشکارا به نمایش می گذارد. کینه با عقلانیت و خردورزی جوهراین نظام را تشکیل می دهد و از همین روست که هیچ آخوند مکلا و معممی و هیچ علامه و حجت الاسلامی مجاز نیست که خود را به هیچ متفکری که بر بستر خردگرایی سنت روشنگری می اندیشد و عمل می کند، منتسب سازد. حتی اگر چنین متفکرینی مثل فوکو و بودریار منتقد مدرنیته باشند و حتی اگر چنین اندیشمندانی به جمهوری اسلامی اجازه سوء استفاده از نظراتشان را نیز بدهند. پایه های انتقاد پست مدرنسیتی بر مدرنیسم خود بر خرد قرار دارد، در حالی که اساس مذهب بر اسارت خرد استوار است. امثال اسفندیاری منتظر روزی هستند که در رکاب مهدی عج، و ایضا در کنار همان قوچانی ها و عطریانفرها و حجاریان ها، گردن بزنند و کتابهای همه آن متفکران غربی را یکجا بسوزانند. این ماهیت واقعی اسفندیاری و تمام دار ودسته حاکم جمهوری اسلامی است و دقیقا همین نیز طرح این پرسش را از اهمیت بیشتری برخوردار می کند که پس وارد شدن امثال اسفندیاری به مباحثه پیرامون "پست مارکسیسم و نئولیبرالیسم" به چه منظور است؟ به جستجوی پاسخ درنوشته "بیم پست مارکسیسم و دام نئولیبرالیسم" بپردازیم.

دام نئولیبرالیسم یا ضدیت با روشنگری؟

اسفندیاری عنوان نوشته خود را "بیم پست مارکسیسم و دام نئولیبرالیسم" نهاده است. به بحث پست مارکسیسمش پائین تر خواهیم پرداخت. نخست ببینیم که "دام نئولیبرالیسم" چیست؟

اسفندیاری مقاله اش را در نقد جریان اصلاح طلبی "شهروند امروز"، جریان عطریانفر و قوچانی و ابوابجمعی شان، نوشته است. او در این نوشته که پیرامون انتقادات قوچانی به "محافظه کاران" در جریان برگزاری سمینار "چه مثل چمران" در دانشگاه تهران عنوان شده بود، به افشای دلایل واقعی مخالفت قوچانی با سیاست جناح حاکم بر رژیم مبتنی بر عدم برخورد قاطع به جریان مارکسیسم و چپ در دانشگاههای ایران می پردازد و علت واقعی این مخالفت را در آن می داند که جریان قوچانی در اصل مخالف دخالت دولت در اقتصاد است و انتقاد او و دوستانش به سیاست حاکم در واقع ابراز نارضایتی آنان از جهتگیری عدالت خواهانه دولت احمدی نژاد است. ما به مضمون این انتقاد خواهیم پرداخت. اما پیش از آن ببینیم که اسفندیاری چگونه این جریان را به نئولیبرالیسم پیوند می زند؟

مورد نخست: اسفندیاری درگیری دو جناح "اصولگرا" و "اصلاح طلب" حکومتی را جدال بین "محافظه کاری" و لیبرالیسم" معرفی می کند. خود را در صف محافظه کاری می بیند و قوچانی و اعوان و انصارش را لیبرال معرفی می کند. بالاتر دیدیم که اصولگرایان آنجا که خودمانی و رو به درون بحث می کنند خود را متمایز از محافظه کاری می دانند. محافظه کاری از نظر آنان جریانی اینجهانی است و در صف سکولارها جا می گیرد. اما اسفندیاری که نوشته اش را نه رو به درون، بلکه با خاصیتی عملی و رو به بیرون نوشته است، نه تنها ابائی از محافظه کار نامیدن خود و لیبرال نامیدن طرف مقابل ندارد، بلکه آگاهانه دست به استفاده از این واژه ها و مفاهیم می زند تا شکل و شمایل حوزوی بحث را رو نکرده و به مقاصد خود دست یابد. او با یک تشبیه سازی ساده، دو جریان عمیقا ارتجاعی درون حوزه اسلامی را با جریانات اصلی درون بورژوازی غرب یکسان می نماید و از همین موضع نیز در صدد پاسخگویی به مسأله مارکسیسم - یا به زعم او پست مارکسیسم - بر می آید. پایین تر خواهیم دید که این یک بازی دوطرفه است.

مورد دوم: اسفندیاری با طرح بیربط بودن سؤال قوچانی که "ما را چه به چه؟" به این نتیجه می رسد که همین سؤال را می توان چنین ادامه داد که "طبيعى است كه ديگرانى هم مى توانند بگويند «ما را چه به هابرماس؟»، «ما را چه به گيدنز؟»، «ما را چه به پوپر؟»، «ما را چه به رورتى؟» و خصوصاً «ما را چه به برنارد لوييس؟»". او که قبلا جدال بین خود و قوچانی را جدال بین محافظه کاری و لیبرالیسم معرفی کرده است اکنون و برای برملا کردن التقاط طرف مقابل با طرح سؤالی جدلی اسامی کسانی را کنار همدیگر قرار می دهد که ربطی به هم ندارند. او هابرماس و پوپر و رورتی و برنارد لوئیس را درکنار هم ردیف می کند. این ردیف کردن ناشی از یک اشتباه سهوی نیست. او در ادامه نیز اصلاح طلبان را سرزنش می کند که در دوران قدرتشان بیشتر "آثار انديشمندان طرفدار وضع موجود نظام سرمايه دارى. هابرماس، گيدنز و راولز" را انتشار می داده اند تا آثار منتقدینی چون "بودريار، هاروى، بورديو و آگامبن". اسفندیاری که در همین نوشته قوچانی را سرزنش کرده بود که چرا در زمان انتشار شرق "ويژه نامه مربوط به لويى آلتوسر - نظريه پرداز مشهور ماركسيست فرانسوى" در می اورده، این را اما نه به پای جهتگیری قوچانی بلکه به پای آن میگذارد که در ادبیات اصلاح طلبان سهم کمی هم به چپ اختصاص داده می شد تا چپ نیز به بازی گرفته شود. این اسفندیاری را راضی نمی کند، او خواهان انتشار نظریات متفکرانی چون "بودریار و بوردیو و هاروی و آگامبن" است. در این مورد هم اما او اسامی سه متفکر پست مدرنیست را در کنار یک متفکر مارکسیست قرار می دهد. به این نیز بیشتر خواهیم پرداخت.

مورد سوم: اسفندیاری " ريشه اصلى نگرانى اصلاح طلبان ليبرال از ظهور جريان پست ماركسيسم" را در مخالفت "سرمایه داران لیبرال" با هر گونه دخالت دولت در اقتصاد می داند و معتقد است که از همین روست که جریان قوچانی خواهان قلع و قمع "پست مارکسیسم" است.  او ضمن پرداختن به مهارت این جریان در ارائه چهره ای ضد آزادی و سرکوبگر از اصولگرایان وانمود می کند که اصولگرایان چنین نیستند و این "لیبرالها" هستند که آنان را چنین وانمود می کنند. پس از این زمینه چینی های اولیه است که نیت واقعی دانشجوی خط امام (زمان) از تحلیل بیرون می زند. او که در قسمتهای اولیه نوشته به اندازه کافی به اغتشاش در مفاهیم دست زده است، راه را برای مهم ترین تحریف خود باز می بیند و با یک تیر سه نشان می زند. او "لیبرالها" را بدان متهم می کند که "با گرته بردارى از تقابل هاى دوگانه (Binary Oppositions) عصر روشنگرى اروپا نظير شرق/غرب، سياه/سفيد، زن/مرد، سنت/ مدرنيته، خرافات/خردمندى، عقب ماندگى/ پيشرفت (به لف و نشر مرتب!) كه در قرن ۱۸ و ۱۹ پيش زمينه هاى تئوريك استعمار را فراهم مى كرد، خود را مصداق همه خوبى ها و كمالات ارائه نموده و همه زشتى ها و پليدى ها را به تنها رقيب حاضر در ميدان - يعنى اصولگرايان مذهبى - حواله مى دادند". به این ترتیب معلوم می شود که درد اصلی اسفندیاری کجاست و از چه می نالد. او در قالب تسویه حساب با جریان رقیب مشغول تسویه حساب بزرگتری است. از پشت ماسک "اندیشه انتقادی" اسفندیاری چهره ترتیب دهندگان برنامه هویت سیمای لاریجانی بیرون می زند.

عبارت فوق دقت بیشتری می طلبد. نخست این که اسفندیاری به شیوه تبلیغات اسلامی نخست مجموعه ای از دوقطبی ها را پشت هم ردیف می کند که تنها بخشی از آن دوقطبی ها مربوط به دوران روشنگری اند و بخش دیگر آن از دل منازعات جاری مربوط به تز مبارزه فرهنگها گرفته شده اند. دوقطبی های " سنت/ مدرنيته، خرافات/خردمندى، عقب ماندگى/ پيشرفت" متعلق به دوران روشنگری اند و دوقطبی های " شرق/غرب، سياه/سفيد، زن/مرد" از دل منازعات جهان معاصر گرفته و به آن اولی ها وصله پینه شده اند. در قرون 18 و 19 هنوز صحبتی از " شرق/غرب، سياه/سفيد، زن/مرد" نبود. اسفندیاری آنها را به دوقطبی های دوران روشنگری وصله زده است. حکمت این وصله پینه هم معلوم است. دوقطبی های " شرق/غرب، سياه/سفيد، زن/مرد" دقیقا به عنوان تداعی کننده آن دسته از مهم ترین منازعات جهان کنونی اند که در افکار عمومی و به ویژه در چپ یک طرف آن همواره به عنوان سمبل ستمگری محکوم بوده است و اسفندیاری نوشته اش را رو به چپ نوشته است. به این دوقطبی ها نگاهی بیندازیم. دوقطبی بین شرق و غرب = جدال غرب و جهان اسلام و ستمگری امپریالیستی، سیاه و سفید = راسیسم در کشورهای اروپایی و ستم نژادی و سرانجام دوقطبی بین زن و مرد = فمینیسم و ستم مردسالاری. در همه این دوقطبی ها تمایل چپ همواره به دفاع از یک قطب در مقابل قطب دیگر بوده است. ترتیب دو سوی قطب هم در همه دوقطبی های اسفندیاری به گونه ای است که طرف "مظلوم" جزء اول و طرف "ظالم" جزء دوم آن را تشکیل می دهد. شرق، سیاه، زن، سنت، خرافات، عقب ماندگی در یک طرف و غرب، سفید، مرد، مدرنیته، خردمندی و پیشرفت در سوی دیگر. او تقابل "خرافات/خردمندی" را آگاهانه در کنار ستیز "زن/مرد" قرار می دهد تا با نفی این باصطلاح دوقطبی های کاذب، منکر آن جدال خرافات و خردمندی هم شود.  به این ترتیب پروپاگاندیست اسلامی با یک شعبده بازی قادر می شود دستاوردهای عظیم و تاریخی دوران روشنگری را در کنار تحولات ارتجاعی دوران کنونی قرار داده و لجن مال کند. او با این ترفند تمام بیکن و دکارت و دائره المعارف فرانسه و دیدرو و روسو دانتون و روبسپیر را همراه با تمام انقلاب فرانسه و سپس کانت و هگل و همه فلاسفه دوران روشنگری را یکسره به عنوان پیش زمینه های تئوریک استعمار برچسب زده و بر متن دفاع ظاهری از تساهل و تسامح نسبت به "پست مارکسیسم" تیشه بر ریشه همه سنت روشنگری و از جمله خود مارکسیسم می زند که بر شانه های روشنگری رشد کرده است.

اسفندیاری نشان میدهد که دست پرورده نظام تحریف و تقلب است. او که در عنوان مقاله خود ظاهرا "نئولیبرالیسم" را هدف قرار گرفته است، در تمام نوشته از نئولیبرالیسم فقط "عدم دخالت دولت در اقتصاد" را مورد اشاره قرار می دهد تا بتواند با تقلیل آن همه روشنفکران سنت روشنگری و لیبرالیسم غرب را با نمایندگان و پدران فکری نئولیبرالیسم یک کاسه کند و زیرپای همه را بزند. این دانشجوی دکترای فرهنگ قطعا میداند که "هابرماس و گیدنز و راولز" را نمیتوان با صد من سریش هم به عنوان نمایندگان فکری نئولیبرالیسم معرفی کرد. هابرماس فیلسوف بازمانده مکتب انتقادی فرانکفورت است که از قضا در مقام هشدار دهنده ای به تحولات مربوط به جهانی سازی عمل کرده است، گیدنز مبدع راه سوم تونی بلر و سوسیال دمکراسی اروپایی است که روایت تعدیل شده ای از نئولیبرالیسم با کاهش صدمات اجتماعی آن را توصیه میکرده و راولز نیز در میان متفکران لیبرالیسم به عنوان مبدع نظریه عدالت اجتماعی از قضا مورد انتقاد و حتی کینه توزی نمایندگان دست راستی لیبرالیسم از قبیل نازیک و مکتب شیکاگوئی ها قرار داشته است. تا آنجا که به مبدعان اصلی فلسفی و سیاسی نئولیبرالیسم و به پدران فکری آن برمی گردد، اتفاقا کارل پوپر و راسیونالیسم انتقادی اش آبشخور اصلی همه فلاسفه حوزه علمیه از مطهری گرفته تا جناب مکارم شیرازی - ناشر پیشین مکتب اسلام و سلطان شکر کنونی – بوده است. اسفندیاری اما نه به پوپر و نه به هایک می تازد. او از قضا با هابرماس و راولز نمایندگان سیاسی سنت روشنگری را هدف قرار گرفته است. راز این که او از انتشار آثار هابرماس و از عدم انتشار آثار آگامبن و بودریار می نالد دقیقا به این دلیل است که هابرماس معتقد است که پروژه مدرنیته هنوز به پایان نرسیده است و هنوز می توان حوزه سیاست را در مبارزه برای تداوم مدرنیته تبیین کرد و علاوه بر این او در مقابل عروج بنیادگرایی مذهبی به دفاع از تمدن غرب پرداخته است در حالی که آگامبن در اعتراض به اقدامات آمریکا در مبارزه "ضد تروریستی" از سفر به آمریکا و پذیرش کرسی استادی خودداری کرده و بودریار به عنوان منتقد مدرنیسم، حمله 11 سپتامبر را اساسا محصول خود مدرنیسم قلمداد کرده و به توجیه تروریسم اسلامی پرداخته است. اسفندیاری متفکران غربی را در امتداد کینه توزی جریان اسلامی به غرب و دستاوردهای روشنگری غربیل می کند و هر کس را که در سوی خودی قرار گرفته است مورد تأیید قرار می دهد و دیگران را یکسره به عنوان عوامل نئولیبرالیسم رد می کند. او از میان این عوامل نئولیبرالیسم هم دقیقا آنهایی را برجسته می کند که با روایت خاصی از نئولیبرالیسم، یعنی با نئوکان های آمریکایی تداعی می شوند: فوکویاما. منظور واقعی او از نئولیبرالیسم هم همان نئوکنسرواتیسم آمریکایی است. اگر نه چگونه می توان عده ای را به نام نئولیبرال مورد انتقاد قرار دارد و آنها را به فوکویاما و برنارد لویس نسبت داد و نه به فریدریش فن هایک؟ فوکویاما بیش از آن که با نئولیبرالیسم تداعی شود با نئوکنسرواتیسم تداعی می شود و همچنین برنارد لویس به عنوان یک شرق شناس که اساسا در مقوله نئولیبرالیسم جا نمی گیرد. دقیقا به همین دلیل است که او رقبای خود را به فوکویاما و تز "پایان تاریخ" او نسبت می دهد. قرار دادن این منازعه بر متن جدال با نئولیبرالیسم همان خصوصیت بالا گفته مقبولیت نزد چپ را دارد. کدام چپی است که با شنیدن نقد نئولیبرالیسم مقدمتا احساس رضایت نکند؟ اسفندیاری نیز روی همین حساب می کند. اگر او متن و بستر واقعی دعوایش را روشن بیان می کرد، آنگاه در همان چهارچوب ساده "آمریکا شیطان بزرگ است" می ماند و او می داند که مخاطبین هوشیارتری مثل چپی ها را دیگر نمی توان با این کلیشه شیطان بزرگ فریب داد. برای مقبولیت در این میدان زبان دیگری و شمایل دیگری لازم است و همین است که او ماسک یک منتقد نئولیبرالیسم را به چهره می زند.

در مقابل، دلبستگی او به پوپر، این پدر فلسفی نئولیبرالیسم، تا آن حدی هست که او به طور تلویحی از این نظر رقبایش انتقاد می کند که چرا الهام گرفتن لیبرالیسم ایرانی از کارل پوپر را نشانه ناقص بودن آن دانسته اند. پوپر دهها سال پیش از فوکویاما در همراهی با هایک مبانی نظری آن چیزی را پایه ریخت که با روی کار آمدن تاچر و ریگان به عنوان نئولیبرالیسم معروف شد. تفاوت فوکویاما با پوپر– صرفنظر از برداشت فوکویاما نسبت به تاریخ - در این بود که فوکویاما به عنوان متفکر متأخر این جریان و بعد از فروپاشی دیوار برلین به عنوان متفکر اصلی دشمن فی الحال جریان اسلامی، یعنی نئوکنسرواتیسم آمریکایی، در مقابل جریان اسلامی قرار گرفت در حالی که ضدکمونیسم پوپر هنوز هم در حوزه های علمیه خاصیت عملی آبشخور فکری طلبه ها و حجج اسلام است. بدون پوپر نه آثار فلسفی علامه طباطبائی و نه هیچکدام از فلسفه بافی های مطهری شکل نمی گرفتند. "رئالیسم انتقادی" مطهری عکس برگردان قلابی و اسلامی "راسیونالیسم انتقادی" پوپر است و همین نیز باعث می شود که این پدر نئولیبرالیسم به درجه ای حتی مورد حمایت اسفندیاری نیز قرار بگیرد.

اما این تمام هنر اسفندیاری نیست و او نیز، مثل همه نظریه پردازان نظام اسلامی، هر جا که لازم بداند از هر متفکر غربی که صلاح بداند اسفتاده می کند. چنین متفکرینی نیز در غرب به وفور یافت می شوند: همه منتقدین مدرنیته، از نیچه و هایدگر تا فوکو و دریدا و بودریار و همه پست مدرنیسم.  اسفندیاری در مقابل متفکرین سنت روشنگری که تکیه بر ارزشهای جهانشمول دوران عروج بورژوازی شاخص تفکر و عملشان است سر به توبره  پست مدرنیسم می کند که منکر وجود چنین ارزشهای جهانشمولی است. او به این وسیله می خواهد در سطح این جدال نظری – و فقط در سطح این جدال نظری - منکر وجود یک دوقطبی "غرب و اسلام" شود. خود او تأکید می کند که "جالب اينجا است كه امروز همان تقابل هاى دوتايى توسط شرق شناسان ايدئولوژيكى (Orientalist) همچون برنارد لوييس در قالب اسلام/غرب بازسازى شده و به عنوان مشاوره در اختيار جنگ طلبان نئوليبرالى همچون پل ولفوويتز قرار مى گيرد تا توجيه گر حمله به افغانستان و عراق و . . . باشد". به این ترتیب معلوم می شود که داستانسرائی درباره همه آن تقابلهای سنت و مدرنیته، خرد و خرافات و عقب ماندگی و پیشرفت و تأکید برنادرستی آنان برای تأکید بر عدم حقانیت همان تقابل اسلام و غرب است. اگر دوقطبی های کلاسیک روشنگری زمینه ساز تئوریک استعمار بودند، خلف آنها یعنی دوقطبی اسلام/غرب نیز زمینه ساز و ابزار دست "تهاجم فرهنگی" و "استکبار جهانی" و غیره است. چیزی که او پنهان می کند این است که تمام فلسفه وجودی و موت و حیات خود وی و همه علما و عظما و مداحان و طراحان سیاستهای رژیم نیز دقیقا بر مبنای همین دوقطبی و آن هم به افراطی ترین و عقب مانده ترین شکل استوار گردیده است. تمام ادبیات جمهوری اسلامی بر مبنای همین دوقطبی است که در هر گوشه و کنار و در هر واقعه اجتماعی به جستجوی رد پای "دشمن" بر می آید و هر گونه انتقاد و یا حتی تن ندادن به معیارهایش را با عناوینی چون "نقشه دشمن" و "براندازی نرم" و امثالهم سرکوب می کند. حقیقت این است که خود این دوقطبی پایه و اساس ایدئولوژی سیاسی نظام اسلامی است و بالاتر ما نمونه هایی از آن را دیدیم. آنچه از نطر اینان مذموم است نه خود این دوقطبی، بلکه جانبداری از طرف مقابل در این دوقطبی است. اسفندیاری در تقابل با قوچانی نیز در تلاش اثبات همین امر و راندن طرف به موضعی دفاعی است. اما به عنوان یکی از طراحان سیاست تبلیغاتی رژیم او هشیار تر از آن است که این کار را به طور مستقیم انجام دهد. او می داند که در عرصه جدال سیاسی و نظری نمی توان با پرچم اسلام و کفر وارد میدان شد. راهی که او پیدا می کند همان راهی است که پیش از او خود استراتژیستهای اصلاح طلبان به کار گرفته اند. او منکر اصل موضوع وجود دوقطبی می شود و به جای آن به تحلیلهای مورد پسند پست مدرنیستی ساختارگرایانه و پسا ساختارگرایانه و امثالهم دست می برد تا حریفان را خلع سلاح کند. اگر نه چه بیانی دوقطبی تر از این که "الحمدالله که غرب در ضلالت فکری و ياس فلسفی فرو رفته است . ما که وضع خودمان خوب است ، بقيه را هم انشاءالله امام زمان (عج) تشريف می آورند هدايت می کنند."؟ حتی نزد تندروترین متفکر و استراتژیست نئوکنسرواتیو غربی نیز چنین دوقطبی بی غل و غش و نابی را نمی توان یافت. یک سوی قطب آقای اسفندیاری کل غرب است که در ضلالت فکری و یأس فلسفی فرو رفته است و سوی دیگر آن راهیان نور اسلام. هر خطبه هر امام جمعه ای، از جناب مستطاب رفسنجانی گرفته تا حضرت آیت اله حسنی دامت برکاته، مشحون از چنین افاضاتی است و خود اسفندیاری هم دست پرورده چنین افاضاتی است که امروز به دفاع تئوریک از آنها برخاسته است.  پس ایراد در این نیست که عده ای دوقطبی "اسلام/غرب" را علم کرده اند. ایراد در این است که آنها در این دوقطبی یا جانبدار غربند و یا به اندازه کافی جانب اسلام عزیز را نمی گیرند. بقیه ماجرا خر رنگ کنی است.

تا اینجا باید مضمون واقعی و ارتجاعی انتقاد اسفندیاری به "نئولیبرالیسم" معلوم شده باشد. او دقیقا بر بستر جدال بین جمهوری اسلامی و غرب به طور کلی و آمریکا به طور ویژه، ظاهرا به مبارزه بر علیه نئولیبرالیسم دست زده است. او به نئولیبرالیسم اعلام جنگ می کند، لیبرالیسم قلابی رقبای حکومتی اش را زیر ضرب می گبرد تا سرانجام سر از میدان واقعی نبرد خود درآورد که همانا ستیز با کل روشنگری غربی است. او دقیقا در تداوم همان خطی عمل می کند که ارتجاع اسلامی بر مبنایش شکل گرفت. استاد او نجفی در تبیین نظام اسلامی چنین می گوید: "در فلسفه انقلاب اسلامي هم، من معتقدم كه مدرنيته به تماميت رسيد؛ يعني مدرنيته‌اي كه در دوره مشروطه شروع شد و امثال شيخ فضل‌الله با آن مخالفت كردند، در دوره پهلوي «تماميت» يافت و ابعاد ايدئولوژيك و سكولار خود را نشان داد. توجه داشته باشيد، لازم نيست كه از نوشته‌هاي غربي مانند بيكن و دكارت، همه مردم به شناخت امر مدرن نائل آيند. آن نمادهايي كه وجود داشت، كاملاً مشخص بود. انقلاب اسلامي هم از اين بعد يك «انقلاب ضد مدرن» است. براي همين هم ميشل فوكو و ديگران از آن به عنوان اولين «انقلاب پست مدرن» عالم ياد كردند."[7] اسفندیاری نیز دقیقا در حال ادامه این جهاد مقدس بر علیه کل مدرنیسم است. این مضمون واقعی جدال اواست و نه دغدغه نئولیبرالیسم و غم عدالت خواهی. اما این فقط نیمی از ماجراست. نیمه دیگر آن مربوط می شود به مارکسیسم. به آن نیز بپردازیم.

پست مارکسیسم و سایه مخوف مارکسیسم

دومین محور نوشته اسفندیاری به مسأله نحوه برخورد به چپ و مارکسیستها مربوط می شود. او در اساس این نوشته را به بهانه پاسخ به استمداد لیبرالهای اسلامی از دولت مبنی بر سرکوب چپ در دانشگاهها نوشته است. گروه قوچانی حول مسأله سمینار "چه مثل چمران" طرح کرده بود که "پوپولیسم جاده صاف کن کمونیسم" است و اسفندیاری نخست به مقابله با این انتقاد پرداخته و یادآور می شود که خود واکنش آن جوجه لیبرالهای اسلامی مبتنی بر تحریک عواطف مذهبی حزب اللهی ها یا اصولگرایان است و تماما پوپولیستی. او پس از افشای این امر به طرح این سؤال می پردازد که "اما پرسش بعدى اين است كه آيا واقعاً خطر ظهور دوباره ماركسيسم در ايران تا اين اندازه كه سرمقاله نويس شهروند ادعا نموده است خطرناك و نگران كننده است؟". به پاسخ خود او پایین تر می پردازیم. اما او با طرح این پاسخ مقدمتا به جستجوی علت اصلی طرح چنین تقاضایی از جانب گروه قوچانی می پردازد و این علت را درآن می داند که این گروه به تأسی از منافع سرمایه داری لیبرال که خواهان عدم دخالت دولت در اقتصاد است، امروز که خود آن موقعیت دولتی را از دست داده است به طرح چنین مطالبه ای دست زده است. پاسخ اسفندیاری تا اینجا تلویحا بر این ارزیابی استوار است که او ظهور دوباره مارکسیسم در ایران را خطری جدی ارزیابی نمی کند و در پایان نوشته اش نیز مجددا با طرح سلبی این سؤال این ارزیابی را مورد تأکید قرار می دهد. او می پرسد که آیا حقیقتا "چند پوستر سرخ در يكى دو تجمع كوچك دانشجويى" حقیقتا جای نگرانی دارد؟ روشن است که پاسخ او منفی است.

اسفندیاری البته این ارزیابی را تلویحا ارائه کرده است که خطر ظهور دوباره مارکسیسم نظام را تهدید نمی کند. حقیقتا نیز در هیچ کجای نوشته اش او به صراحت چنین حکمی را بیان نمی کند. با این حال این فرضی است که حاکم بر کل نوشته است. یافتن چرائی این پیش فرض و روشی که اسفندیاری به کار میگیرد حاوی درسهای بسیاری است. نخست به روش وی بپردازیم و ببینیم که او بر اساس کدام داده ها به این ارزیابی رسیده است و آن را چگونه با اوضاع ایران سازگار می داند؟

اسفندیاری بحث خود بر سر موقعیت کنونی مارکسیسم را به درستی از اوضاع جهانی آغاز می کند و نه از پوسترهای سرخ تجمعات دانشجویی دانشگاه های ایران. کل ارزیابی وی را نقل میکنیم. او می نویسد "... به عنوان يك دانشجو كه اكنون در فضاى فرهنگى، دانشگاهى و سياسى اروپا تنفس مى كنم بر اين باورم كه افكار و انديشه هاى پست ماركسيستى با وجود تأثير گذارى و محبوبيت در ميان طبقه روشنفكر و دانشجويان اروپايى و آمريكايى اساساَ ديگر خودشان هم مدعى برپايى حكومت ماركسيستى و حتى شكل دهى به احزاب ماركسيستى نيستند.كافى است نگاهى به كتاب هاى آنتونيو نگرى و مايكل هاردت نظير Empire و Multitude بيندازيم. اين دو نظريه پرداز كه به ماركس و انگلس قرن بيست و يكم مشهور شده اند، هرگز در آثارشان طرح نو يك نظام تازه حكومتى يا يك مانيفست حزبى شبيه مانيفست كمونيسم ماركس ارائه نمى كنند، بلكه به تبيين جامع تر و تفسير گويا ترى از وضع كنونى نظام سرمايه دارى پرداخته و نقاط تناقض و آسيب پذير درونى آن را تشخيص داده اند. فرجام سياه حكومت كمونيستى در شوروى و اقمار آن و وضعيت غير دموكراتيك و گاه غير انسانى درون تشكيلاتى در احزاب و گروههاى كمونيست - كه مشابه آن را در ايران نيز ديده ايم - ديگر جايى براى دفاع از آن شيوه ها و سبك ها باقى نگذاشته است. ولى نقد ماركس بر نظام و فرهنگ سرمايه دارى هنوز سرمنشأ نقد ها و جريانهاى فكرى تازه اى است كه البته در نقدشان خود ماركس را هم بى نصيب نگذاشته اند. شايد با جرأت بتوان ادعا كرد كه پست ماركسيست هاى امروز بسيار «غير ايدئولوژيك تر» از نئوليبرال هاى حاكم بر نظام سرمايه دارى هستند". عبارت فوق حاوی جمله کوچک اما بسیار پراهمیتی در ابتدای آن نیز هست که ما فعلا آن را نقل نکردیم تا مقدمتا اساس ارزیابی نظری اسفندیاری روشن شود. او در این عبارات کوتاه اما موجز به درستی انگشت بر ضعفهای اساسی مارکسیسم دوران معاصر گذاشته است. مهم ترین وجوهی که او را به این نتیجه می رسانند که مارکسیسم خطری جدی برای نظام اسلامی نیست در این نکات کلیدی خلاصه می شوند: اول-  خاستگاه مارکسیسم در غرب. او محبوبیت مارکسیسم را در میان "طبقه روشنفكر و دانشجويان اروپايى و آمريكايى" می بیند و اشاره ای به محبوبیت آن در میان کارگران ندارد. به این ترتیب نخستین مشاهده او به او نشان میدهد که این جنبشی است در میان روشنفکران و نه کارگران از این جنبش خطر چندانی ناشی نمی شود، چرا که دوم- این مارکسیستهای معاصر که اسفندیاری از آنان باز هم به درستی به عنوان پست مارکسیسم یاد می کند "اساساَ ديگر خودشان هم مدعى برپايى حكومت ماركسيستى و حتى شكل دهى به احزاب ماركسيستى نيستند". این نیز مشاهده ای است بسیار دقیق و درست. نه تنها بسترهای اصلی مارکسیسم در اروپا و آمریکا چنین مدعایی را طرح نمی کنند، بلکه حتی گل سر سبد جنبش آنتی گلوبالیزاسیون، فرمانده مارکوس در چیاپاس مکزیک، تمام محبوبیتش را بر این بنا کرده است که زاپاتیسم قصد تسخیر قدرت را ندارد. و سوم: در توضیح این وضعیت اسفندیاری به عامل تعیین کننده ای اشاره می کند که تأثیری مخرب بر کل جنبش سوسیالیستی بین المللی داشته است و آنهم فروپاشی دیوار برلین و روشن شدن فلاکت حاکم بر کشورها و احزاب اردوگاهی بوده است. می نویسد: "فرجام سياه حكومت كمونيستى در شوروى و اقمار آن و وضعيت غير دموكراتيك و گاه غير انسانى درون تشكيلاتى در احزاب و گروههاى كمونيست - كه مشابه آن را در ايران نيز ديده ايم - ديگر جايى براى دفاع از آن شيوه ها و سبك ها باقى نگذاشته است". حقیقتا نیز امروز در غرب یافتن مارکسیستهای مدافع سازمانیابی طبقه کارگر برای تشکیل حزب انقلابی کارگران سوسیالیست و حرکت به سمت در هم شکستن ماشین دولتی بورژوازی و تسخیر قدرت سیاسی و الغاء مالکیت خصوصی و رفع کار مزدی از یافتن سوزن در کاه دشوارتر است. معدودی از مارکسیستهای وفادار به سنن پیشین، از تروتسکیست تا استالینیست و مائوئیست و آلبانیست، نیز اگر در احزاب دیگر حل نشده و مشغول تشکیل فراکسیون در آنها نباشند، به عنوان احزاب و محافلی مطلقا حاشیه ای نقشی در حیات سیاسی این جوامع و تحولات فکری آن بازی نمی کنند. اینها مشاهداتی اند کاملا درست که از جانب یک دشمن طبقاتی به عمل آمده اند.

اسفندیاری با هوشیاری لازم یک عضو دستگاه اعمال قدرت سیاسی و کسی که در موقعیت حفظ این قدرت سیاسی قرار دارد، به خوبی تشخیص می دهد که مارکسیسمی که مسأله حزب و قدرت سیاسی را کنار گذاشته باشد، شیری است که دندان و پنجه اش را کشیده اند. چنین مارکسیسمی خطری برای هیچ دولتی نیست. او این را نیز دیده است که مباحثات مارکسیستی در محافل چپ و دانشگاهی اساسا یا بر محور تبیین و مبارزه با جهانی سازی و یا در تبیین و تحلیل جهان معاصر از طریق وارد نمودن عناصر تحلیلی سیستمهای نظری خارج از مارکسیسم و "تکمیل" مارکسیسم مبتنی اند. او به طور نمونه به مباحثات نگری  و هاردت اشاره می کند و در جایی هم در کنار سه متفکر پست مدرنیست از دیوید هاروی  نام می برد. او به درستی متوجه شده است که هاردت و نگری به عنوان تئوریسنهای جنبش ضد جهانی سازی و متفکرین اصلی "امپراطوری" [امپایر] تجدید نظری در سنت مارکسیستی مبارزه با دولت و تسخیر قدرت سیاسی را  نمایندگی می کنند و تمرکز مباحثات هاروی نیز بر ارائه تبیینهایی جدید و متفاوت از امپریالیسم نوین با وارد کردن مؤلفه های مکتب رگولاسیون (Regulationstheorie) و جغرافیاگرایی است. نه مباحث نگری و نه کار هاروی –علیرغم هر ارزشی که در مطالعات مارکسیستی داشته باشند - هیچکدام به طور مستقیم به مبارزه طبقه کارگر برای تسخیر قدرت دولتی معطوف نیستند و حتی تحزب سوسیالیستی طبقه کارگر را مد نظر ندارند و اسفندیاری هم به عنوان کسی که سالها از موضع حکومتی نظاره گر و سازمانده تحولات اجتماعی بود می داند که چنین مباحثاتی حاوی خطراتی جدی برای طبقه حاکمه نیستند. او حتی متوجه این نیز شده است که اگر این گرایشات بتوانند مارکسیسم کارگری، طبقاتی و انقلابی از نوع مارکسیسم دوران شکوفائی جنبش سوسیالیستی در نیمه دوم قرن نوزدهم و دهه های اولیه قرن بیستم را عقب بزنند، در نهایت حتی به نفع طبقه حاکمه عمل خواهند کرد. او حتی آگاهانه در این جهت تلاش می کند و با یادآوری شعار "جهانی دیگر ممکن است" جنبش ضد جهانی سازی در مقابل شعار "پایان تاریخ" نئوکنسرواتیستها و برگزاری سالانه فوروم اجتماعی جهانی در مقابل اجلاس داووس آگاهانه سعی بر این می کند که مباحثات مارکسیستی را نیز در این جهت سوق دهد. بر متن این ارزیابی از تحولات جهانی است که او با خیالی نسبتا راحت "ديده شدن چند پوستر سرخ در يكى دو تجمع كوچك دانشجويی" را نگران کننده نمی داند. میگوییم نسبتا راحت، چرا که خیال او هنوز صد در صد راحت نیست و به این موضوع پایین تر خواهیم پرداخت.

اسفندیاری که بر اساس مشاهدات خود از روندهای جهانی به خارج از دستور بودن مسأله قدرت سیاسی از کار مارکسیستها و "پست مارکسیستها" یقین یافته است و هدایت مباحثات مارکسیستی بر بستر جنبش ضد جهانی سازی را امکانپذیر می داند، زمینه را برای فراتر رفتن از این تحلیل عمومی می چیند و سرانجام با این مقدمات بحث اصلی خود را نیز به میان می کشد و روشن می کند که دیسکورس یا "گفتمان" مورد نطر وی کدام نفع اساسی را برای جمهوری اسلامی به ارمغان خواهد آورد. از خواننده صبور اجازه خواسته و پاراگراف کاملی از نوشته را نقل می کنیم تا معنای واقعی این تغییر ریل مورد نظر اسفندیاری روشن شود. او که به درستی نشان داده است که جار و جنجال "لیبرالها"ی باند قوچانی نه ناشی از احساس خطری واقعی نسبت به ظهور دوباره مارکسیسم بلکه سیاستی است آگاهانه در چهارچوب بازسازی موقعیت خود در حاکمیت، پس از رد استدلات آنها و ارائه تصویر خود از "پست مارکسیسم" می نویسد: "نگرانى و نارضايتى جريان هاى ليبرال از طرح مواضع آلترناتيو ليبرال دموكراسى قابل درك است. آنها مى خواهند راه پيشرفت و سعادت همه ملل از جمله ملت ايران را طى نمودن نعل به نعل همان مسير تاريخى بنمايانند كه برخى دول اروپايى طى نمودند. آنها دوست دارند كه مردم را ميان دو گزينه يا دو قطب مخير كنند: انتخاب بين پيشرفت و عقب ماندگى يا انتخاب بين سنت و مدرنيته. آنچه در اين ميان پنهان مى ماند كارنامه سياه استعمار و مصائب انسانى و محيط زيستى نظام سرمايه دارى مدرن است و اين پرسش كه اساساً چرا بايد چنان تقابل دوتايى را مسلم و قطعى فرض كرد؟ به گفته استوارت هال - نظريه پرداز مشهور مطالعات فرهنگى -غرب در صورتى مى تواند تمدن هاى باستانى را كنترل كند كه آنها سرجاى خود ايستاده باشند. اما به محض اين كه آنها به تكنولوژى مسلط مى شوند - البته نه آن تكنولوژى قرن هجدهم كه منجر شود آنها هم ۱۰۰ سال همان اشتباهات غربى ها را تكرار كنند - بلكه جهش از آن دوران و دستيابى به تكنولوژيهاى مدرنى كه باعث مى شود آنها قادر شوند به زبان خودشان سخن بگويند و از وضعيت خودشان حرف بزنند. در اينصورت ديگر از آن جاى اوليه خود خارج شده اند، آنها ديگر «ديگرى»نيستند و از سلطه و كنترل غرب گريخته اند. »". با این عبارت است که او اصل حرف خود را در رابطه با نحوه برخورد به چپ بیان می کند. اسفندیاری در این پاراگراف نشان می دهد که همه مهارتهای آخوندی را به خوبی فرا گرفته است و قادر است که منظور واقعی خود را در لایه های مختلفی از استدلالات پنهان کند. برای این کار اینجا دیگر او تحلیل اولیه خود از نیت واقعی "لیبرالها" را کنار می گذارد و آن را با تحلیل دیگری جایگزین می کند. او قبلا گفته بود که "ريشه اصلى نگرانى اصلاح طلبان ليبرال از ظهور جريان پست ماركسيسم را بايد در همان منطقى جست وجو كرد كه استدلالهاى سرمايه داران ليبرال در مخالفت با هرگونه دخالت دولت در اقتصاد در آن ريشه دارد." حالا به جای آن میگوید "نگرانى و نارضايتى جريان هاى ليبرال از طرح مواضع آلترناتيو ليبرال دموكراسى قابل درك است. آنها مى خواهند راه پيشرفت و سعادت همه ملل از جمله ملت ايران را طى نمودن نعل به نعل همان مسير تاريخى بنمايانند كه برخى دول اروپايى طى نمودند.". قبلا مخالفت "لیبرالها" قابل درک نبود، حالا یکباره قابل درک شده است. قبلا مسأله دخالت دولت در اقتصاد بود و حالا مسأله تبدیل به راه پیشرفت و سعادت از طریق پیمودن نعل به نهل همان مسیر تاریخی دول اروپایی شده است. چرا این تغییر؟ چرا اسفندیاری یکباره افشای "لیبرالها" را کنار می گذارد و نگرانی آنها را حتی قابل درک نیز می داند؟ به این دلیل خیلی ساده که حالا که اسفندیاری طرف را به زعم خود عقب رانده است، وقت آن رسیده است که به عنوان نیروی شریک در حاکمیت همان نیرو را دوباره به بازی بگیرد و منفعتهای بحث خود برای کل حاکمیت را به رقیب خود نیز نشان دهد. او این بار دیگر آن دوقطبی های معروف سنت و مدرنیته و پیشرفتگی و عقب ماندگی را نه به عنوان ابزارهای تبلیغاتی و ایدئولوژیک طرف مقابل، بلکه به عنوان راه حل پیشنهادی و قابل بحث طرف مقابل برای پیشرفت کشور مورد بحث قرار می دهد تا پس از آرام کردن طرف مقابل به رقبا و یا به متزلزلین در میان آنان بفهماند که دنبال کردن قضیه مدرنیته چندان آبی گرم نمی کند و اگر قصد پیشرفت و آبادانی مملکت در بین است راههای بهتری هم هست و آن هم دستیابی سریع به تکنولوژیهای مدرنی که "تمدن باستانی ایران" را از کنترل غرب خارج کند. شاهد مثال هم آقای استوارت هال که البته گرچه هنگام ظهور مهدی عج ایشان نیز از دم تیغ امام موعود خواهد گذشت اما فعلا - مثل هر نظریه پرداز پست مدرنیست و پست مارکسیست دیگری – به درد می خورد. اسفندیاری شاهد خود را به کرسی شهادت فرا می خواند و شاهد هم میگوید که غرب تنها در صورتی می تواند تمدنهای باستان را کنترل کند که آنها سر جای خود ایستاده باشند و اگر این تمدنها به تکنولوژیهای مدرن دست بیابند دیگر سر جای خود نخواهند بود و از کنترل غرب هم خارج شده اند. اسفندیاری با یک تیر چند نشان می زند. هم راه کنترل چپی ها را نشان می دهد، هم منفعت مشترک با "لیبرالها" را به آنان گوشزد می کند و هم برای همه طرفداران عظمت طلبی "تمدن باستانی" ایران هم دانه می پاشد. درک این که این تکنولوژی مدرن همان انرژی هسته ای و سانتریفوژهای غنی سازی است دیگر ذکاوت چندانی نمی خواهد. اسفندیاری یاد گرفته است که حرف آنگاه تأثیر عمیق خواهد گذاشت که به نحوی بیان شود که خود شنونده و خواننده نتیجه مطلوب را از آن بگیرد. تمام صغری کبرای بحث به این ختم می شود که ما - یعنی جمهوری اسلامی – فعلا در این قضیه انرژی هسته ای با غربیها درگیریم و آقایان "لیبرالها" و ناسیونالیستهای وطن پرست، فعلا مته به خشخاش نگذارید و از بابت دعوت چاوز و فرزندان چه گوارا زیاد دلخور نشوید. همه اینها و طرفدارانشان را می شود کنترل کرد و حتی به نفع خود نیز به کار گرفت. به شرطی که ... به شرطی که ...

بالاتر گفتیم که ارزیابی اسفندیاری از میزان و اهمیت خطر ظهور دوباره مارکسیسم در ایران بر ارزیابی او از ترندهای اصلی مارکسیستی در سطح جهانی استوار است و بر مبنای این ارزیابی او چپی ها را قابل کنترل و حتی مفید می داند. همچنین گفتیم که او با خیال نسبتا راحتی "دیده شدن چند پوستر سرخ در یکی دو تجمع کوچک دانشجویی" را مایه نگرانی نمی داند. حال ببینیم که چرا خیال این آقا نسبتا راحت است و نه کاملا.

هنگام نقل نظرات اسفندیاری از اوضاع جهانی گفتیم که در آغاز آن قسمت جمله معترضه کوچک اما بسیار با اهمیتی وجود دارد که بعدا به آن خواهیم پرداخت. آن قسمت از نوشته اسفندیاری با این جمله به ظاهر بی آزار آغاز می شود که "نگارنده تشخيص خطرناك بودن يا نبودن انديشه هاى پست ماركسيستى در فضاى امروز ايران را به نظر صاحبنظران و اولياى امور وامى گذارد اما به عنوان یک دانشجو که اكنون در فضاى فرهنگى، دانشگاهى و سياسى اروپا تنفس مى كنم ...". یعنی آنچه را ایشان در مورد بی خطر بودن پست مارکسیسم در سطح جهانی گفته است الزاما نباید به طور یک به یک و مستقیم در مورد ایران نیز صادق قلمداد کرد. "نگارنده" که به رمز و رموز سرکوب به خوبی واقف است، آگاهتر از آن است که بی گدار به آب بزند و همان حکم را عینا در مورد ایران هم قید کند و با بزرگواری تمام ارزیابی از خطر پست مارکسیسم در ایران را به صاحبنظران و اولیای امور واگذار می کند و از آنجایی که ایشان قوچانی و یارانش را در این زمینه صاحب نظر صائب نمی داند، معلوم است که کدام صاحبنطران و اولیای امور را مد نظر دارد: وزارت اطلاعات و دولت خودی اما در عین حال رقیب مهرورزی. اما اگر اسفندیاری کلی کاغذ سیاه کرده است تا نشان دهد که مارکسیسم در سطح جهانی دیگر مارکسیسم نیست بلکه پست مارکسیسم است و دقیقا به همین دلیل "پست مارکسیست" بودن دیگر خطرناک نیست، پس چرا برای پست مارکسیسم ایرانی چنین حکمی را صادر نمی کند؟ چه چیز باعث احتیاط اوست؟ اما قبل از پاسخ به این سؤال ببینیم که برنامه مورد نظر او برای چنین پست مارکسیسم احتمالی بی خطر ایرانی چیست.

دیدیم که اسفندیاری از نظر سیاسی و ایدئولوژیک کدام جهتگیری ها را به "پست مارکسیسم" ایرانی توصیه می کند. پست مارکسیسم ایرانی مورد نظر او نیز همان جهتگیری ضد جهانی سازی را باید اتخاذ کند و کاری به کار قدرت سیاسی نداشته باشد. به این بحث باز خواهیم گشت. اما ببینیم که از نظر او چه چیز نصیب پست مارکسیسم در ایران خواهد شد. او با سخاوتمندی یادآوری می کند که امام خمینی و آیت الله مطهری قائل به آزادی عمل مارکسیستها بودند. او از خمینی نقل می کند که "«در جامعه اى كه ما به فكر استقرار آن هستيم ماركسيست ها در بيان مطالب خود آزاد خواهند بود زيرا ما اطمينان داريم كه اسلام در بردارنده پاسخ به نيازهاى مردم است. ايمان و اعتقاد ما قادر است با ايدئولوژى آنها مقابله كند.»". او با مطهری حتی از این نیز فراتر رفته و می نویسد که: "شهيد مطهرى از اين هم فراتر مى روند و حتى از تدريس ماركسيسم در دانشكده الهيات دفاع مى كنند: «يگانه دانشكده اى كه صلاحيت دارد يك كرسى را اختصاص بدهد به ماركسيسم همين دانشكده الهيات است ولى نه اين كه ماركسيسم را يك استاد مسلمان تدريس كند، بلكه استادى كه واقعاً ماركسيسم را شناخته باشد و به آن مؤمن باشد و مخصوصاً به خدا اعتقاد نداشته باشد مى بايد به هر قيمتى شده از چنان فردى دعوت كرد . . . نبايد اينگونه فكر كرد كه چون اينجا دانشكده الهيات است، نبايد در آن ماركسيسم تدريس بشود خير ماركسيسم بايد تدريس شود، آن هم توسط استادى كه معتقد به ماركسيسم است فقط بايد جلو دروغ و حقه بازى را گرفت يعنى ديگر يك ماركسيست نبايد تمسك به آيه قرآن بكند و بگويد فلان آيه قرآن اشاره به فلان اصل ماركسيسم است.»". به عبارتی اسفندیاری نه تنها با چند پرچم سرخ در تجمعات دانشجویی مشکلی ندارد، بلکه حتی خواهان تدریس مارکسیسم آکادمیک در دانشگاههای ایران هم هست و چه بسا در بازگشت احتمالی به ایران و در "دولت امید" احتمالی آینده آقای لاریجانی خود حتی ترتیب ایجاد یک کرسی تدریس مارکسیسم در دانشگاه را هم بدهد و از اساتید پست مارکسیست مطلوبش هم بخواهد که به تدریس مارکسیسم و بیخدایی بپردازند. همه اینها اما مشروطند به آن ارزیابی صاحبنظران و اولیای امور. اما یک امای کوچک درکار است و آن این که "البته طبيعى است كه خاطره تلخ و دردناك اقدامات گروههاى تروريستى ماركسيست از حافظه تاريخى و خاطره جمعى مردم ما محو نشده و شايد هرگز نيز چنين نشود". تمام مشکل قضیه هم در همین است. آنجا که اسفندیاری تحلیل وضعیت عمومی مارکسیسم در غرب را کنار می گذارد و پای ارزیابی مشخص از ایران به میان می اید، ناگهان به یاد قدرت چپ در سالهای وقوع انقلاب 57 می افتد و خوفی در دلش ایجاد می شود که نکند تحلیلش نادرست باشد. دقیقا همین هم باعث شده است که داد قوچانی و یارانش بلند شود. پس علت مخالفت اسفندیاری با قوچانی چه بود؟ مگر قوچانی چه گفته بود و تفاوت سخن او با اسفندیاری در چیست؟ هر دو، یعنی هم قوچانی و هم اسفندیاری در ظهور دوباره مارکسیسم در ایران خطر ظهور دوباره همان مارکسیسم دوران انقلاب را نیز می بینند. اسفندیاری اما با حرکت از اوضاع جهانی متفاوت امروز، این را یک احتمال واقعی می داند که در مارکسیسم ایرانی نیز جریاناتی مشابه مارکسیسم آنتی گلوبالیزاسون غربی شکل بگیرد و معتقد است که می توان بر این زمینه کار کرد و آن را در خدمت نظام  به کار گرفت، در حالی که قوچانی ظاهرا با این نظر مخالف است. میگوییم ظاهرا مخالف است، چرا که خود اسفندیاری در نوشته اش نشان داده است که اصلاح طلبان نیز هنگامی که در مصدر امور قرار داشتند بر همین روال حرکت می کردند و امروز که برای پس گرفتن مجدد پستهایشان در جنگ قدرت با اصولگرایان درگیرند، خطر چپ را علم می کنند تا طرف مقابل را به موضع دفاعی همکاری با مارکسیستها بیندازند. کاری که خود اصولگرایان نیز پیش از قبضه مقامات دولتی به اصلاح طلبان نسبت می دادند. در اصل ارزیابی اما هر دو لااقل تا اینجا اشتراک نظر دارند که به مارکسیستهای ایرانی نمی توان لم داد. اما بر خلاف قوچانی و جریان اصلاح طلب که حرکتهای دانشجویی فی الحال موجود و بحثهای لنین گرایانه آن را شاهد مثال خود می گیرد، اسفندیاری این تحرکات را چندان سرمنشأ نگرانی نمی بیند. از نظر او این سابقه به زعم او "تروریستی" مارکسیستهای ایرانی است که آنها را خطرناک می کند. این شبح مارکسیسم نیرومند دوران انقلاب 57 است که بر فراز سر اسفندیاری در پرواز است. واقعیت این است که کل جنبش دانشجویی در ایران امروز در رابطه با سایر جنبشهای اجتماعی فاقد آن وزن تعیین کننده ای است که در دوران شاه از آن برخوردار بود. برخلاف دوران شاه، امروز ابعاد جنبشهای اجتماعی خارج از چهارچوب دانشگاه و بویژه جنبش کارگری، به مراتب گسترده تر از درون این چهارچوب است. علاوه بر این در خود دانشجویان نیز آن آرمانگرایی گسترده سالهای 50 جای خود را به بی تفاوتی سیاسی و نگرانی های شغلی و تأمین آینده داده است و جنبش دانشجویی امروز نه تنها دربرگیرنده اکثریت دانشجویان نیست، بلکه هنوز حتی از سمپاتی وسیع در میان خود دانشجویان نیز محروم است. علاوه بر اینها در میان همان جنبش دانشجویی نیز فعالین مارکسیست امروز تنها بخشی از آن را تشکیل می دهند. حقیقتا نیز چرا برانگیختن پرچمهای سرخ در چنین تجمعاتی باید برای قدرتمندان نگران کننده باشد؟ آنچه می ماند سابقه چپ در ایران است. این سابقه است که اسفندیاری را به هراس و احتیاط می اندازد و وادارش می کند تشخیص خطرناک بودن و یا نبودن ظهور دوباره مارکسیسم را به صاحبنظران و اولیای امور واگذارد. با این کار او در عین حال به امثال قوچانی هم می فهماند که "بابا، حواسمان هست. هر وقت احساس خطر کردیم داغانشان می کنیم. تو دیگر لازم نیست کاسه داغتر از آش باشی".  او البته باز هم هشیارتر از آن است که چنین مضامینی را در شکل اثباتی بیان کند. در قالب سلبی اما بیان وی به اندازه کافی روشن است. همین که اولیای امور می توانند چنین خطری را تشخیص دهند به اندازه کافی گویاست. اما او از این هم روشن تر و شفاف تر می شود و پس از یادآوری خاطره تلخ چپ مارکسیست دوران انقلاب ادامه می دهد که: "اتفاقاً به نظرم بقاى همين خاطره ها نيز - در كنار گرايش هاى عميق دينى مردم - از موانع جدى رشد و موفقيت گرايشهاى ماترياليستى و ماركسيستى در ايران خواهد بود". یعنی این که حالاحالاها قرار نیست آن کرسی مارکسیسم دانشگاه الهیات را راه بیندازیم. اما حرفش را هم که بزنیم، در باغ سبزی می شود بین مارکسیستها که به همان جهتی بروند که ما می خواهیم.

این تمام آن چیزی است که اسفندیاری به مارکسیستها وعده می دهد. تنها امتیازی که او به "پست مارکسیسم" امروز ایران می دهد این است که وسوسه سرکوب آشکار آن را فعلا و تا اطلاع ثانوی کنار می گذارد. مصلحت نظام چنین ایجاب می کند.

تا اینجا دیدیم که اسفندیاری چگونه در برخورد به چپ مارکسیست سرکوب آشکار آن را نفی کرده و جهت دهی به آن را توصیه می کند. این جهتگیری تا آنجا پیش می رود که اسفندیاری نه تنها هیچ ابائی از آوردن نام مارکسیستها ندارد، بلکه آشکارا استفاده از مباحث و شعارهای آنان را نیز مجاز و مفید می داند. اما آیا این فقط اسفندیاری است که چنین می اندیشد؟ یا این که این سیاستی ریشه دارتر است؟ آیا این سیاست زمینه های جدی تری نیز در رژیم دارد؟ اگر آری، شانس موفقیت آن تا چه اندازه است؟ آیا اجرای  چنین سیاستی در خود چپ نیز زمینه دارد و پاسخ مناسب را خواهد گرفت؟ اسفندیاری معتقد است که باید به این ریسک تن داد. چرا؟ به بررسی این دو موضوع بپردازیم.

حزب الله تساهل گرا

با روی کار آمدن احمدی نژاد سیر تحول جمهوری اسلامی از یک جمهوری مذهبی وامدار به جنبشهای اصلی دوران سرمایه داری به فرجام خود رسید. تا آن زمان جمهوری اسلامی از نظر ایدئولوژیک ملغمه ای بود از ولایت فقیه و ایدئولوژیهای رایج در سرمایه داری. نقش ولایت فقیه البته در جمهوری اسلامی همواره تعیین کننده بود. اما این تعیین کنندگی هیچگاه کارکرد ساختاری ایدئولوژیهای برگرفته از جنبشهای این جهانی سرمایه داری را نقض نمی کرد. دوران پیش از احمدی نژاد به طور مشخص به سه دوران تقسیم می شد که هرکدام از آنها با یک جهتگیری اصلی خصلت نمایی می شدند. مشخصه های انضمامی اصلی ایدئولوژیک جمهوری اسلامی را در سه دوران حیات آن به اختصار می توان چنین دسته بندی کرد: نخست دوران جنگ و ضد امپریالیسم. در این دوره است که جمهوری اسلامی خود را به عنوان نیرویی ضدامپریالیست تبیین می کند و با تسخیر سفارت آمریکا عملا و به طور قطعی عرصه مبارزه ضدامپریالیستی را از دست چپ تا آن زمان نیرومند خارج و آن را به نفع خود مصادره می کند. دوم: دوران بازسازی و حاکمیت تکنوکراسی. شاخص اصلی این دوران را که با ریاست جمهوری رفسنجانی رسما شروع شد و رسما هم به پایان رسید، حاکمیت دیدگاه تخصص گرایانه تکنوکراتیک بر اندیشه و حرکت رژیم تشکیل می دهد. این دورانی است که در آن از مدل چینی توسعه برای ایران سخن گفته می شود. و سوم: دوران اصلاح طلبی و لیبرالیسم. این دورانی است که با خاتمی آغاز می شود و به پایان می رسد. این دوران تلاش برای آشتی دادن جمهوری اسلامی با لیبرالیسم و یا بهتر است گفته شود ادغام لیبرالیسم در ایدئولوژی اسلامی است. ظهور هر کدام از این دوره های سه گانه بر متن شرایط خاص جهانی ای و در پاسخ به نیازمندیهای معینی از جانب رژیم صورت گرفته است که بررسی آنها در حوصله این نوشته نیست. تا جایی که به بحث ما مربوط می شود. برای بحث ما  نکته مهم تلاشی است که در هرکدام از این دوره ها برای ادغام یکی از ایدئولوژیهای زمینی و رایج در دوران سرمایه داری در ایدئولوژی حکومتی و دادن محتوایی زمینی به حکومتی مذهبی و آسمانی صورت گرفت و در هر سه دوره نیز با ناکامی روبرو شد. بررسی علل این ناکامی نیز امر نوشته حاضر نیست. آنچه مهم است این است که در جریان انتخابات نهم ریاست جمهوری و با انتخاب احمدی نژاد جمهوری اسلامی با کل این سه دوره تسویه حساب کرد و ایستادن بر پاهای خود را آغاز نمود.

از نظر ایدئولوژیک این تحولی جدی در جمهوری اسلامی بود. صف بندیهای سنتی درون جمهوری اسلامی بین فی المثل "جامعه روحانیت میارز" و "روحانیون مبارز" و "جامعه مدرسین حوزه علمیه" و غیره جای خود را به صف بندیهای جدیدی داده بود که با پیدایش اصولگرایان در مقابل اصلاح طلبان به فرجام خود می رسید. بیهوده نبود که تمام نمایندگان سه دوره اصلی پیشین جمهوری اسلامی در جریان انتخابات به طور فشرده ای در یک صف و در مقابل جریان نوظهور متحد در جبهه اصولگرایان قرار گرفت. این همان صف بندی ای است که امروز نیز صحنه سیاسی ایران را رقم می زند.

پیدایش اصولگرایی در خلاصه ترین بیان بازگشتی بود به مبانی فقه سنتی به عنوان پاسخ روز برای اداره امور جامعه. این یک تحول کیفی در ایدئولوژی جمهوری اسلامی بود. همه ایدئولوژیهای عاریتی برگرفته از مکاتب فکری جهان امروز یکسره به حاشیه رانده شد و فقه سنتی به جلو صحنه آمد. یک وجه شاخص این تحول را در برجسته شدن تئوری "انتظار" در حکومت اسلامی و عروج بی سابقه کیش مهدی در جامعه می توان مشاهده کرد. ما در اینجا به پایه های اجتماعی این تحول نمی پردازیم. همینقدر کافی است اشاره کنیم که نیروهای پیش برنده این تحول را اساسا در میان نمایندگان فقه سنتی و پیروان آنان در بسیج و سپاه و لشگر عظیم مداحان و لایه های امنیتی وزارت اطلاعات باید جست.

با قرار گرفتن اصولگرایان در موضع قدرت آنان با همان معضلات عملی اداره جامعه ای هفتاد میلیونی در جهان پرتلاطم امروز و بر متن منازعات منطقه ای و بین المللی مواجه می شدند که جریانهای پیشین با آن روبرو بودند. محورهای این جابجائی را چه در سیاست داخلی و چه در سیاست خارجی می توان به خوبی مشاهده کرد. در سیاست داخلی به ویژه بازگشت به سیستم مجازات اسلامی در مواجهه با جرائم اجتماعی شاخص اصلی دوره معاصر را تشکیل می دهد. موج اعدامهای علنی و سرکوب گسترده بدحجابی و صدور و اجرای مجدد احکام سنگسار نشانه های بارز این تغییر سیاست را به نمایش می گذاشتند. در سطح بین المللی نیز کنار گذاشتن سیاست تنش زدائی دوران اصلاح طلبی و در پیش گرفتن سیاستی تعرضی شاخص اصلی این تغییر را به نمایش می گذاشت که در زمینه های معینی آشکارا یک بنیادگرائی رادیکال را به نمایش می گذاشت. انکار هولوکاوست و تأکید بر محو اسرائیل از نقشه جهان برجسته ترین مورد این چرخش را نشان می داد. این تغییر اما از مدتها پیش در جریان اصولگرایی مورد بحث بود و یادآوری این نکته جالب است که در جریان حمله آمریکا به افغانستان نیز در میان جریان اصولگرا بحث دفاع از طالبان به طور جدی طرح شده بود.

از همان ابتدا روشن بود که جریان حاکم اصولگرا در هر دو سطح با مقاومتهای جدی روبرو خواهد شد و دیر یا زود ناچار خواهد بود که مؤلفه های سیاست خود را با مقتضیات عملی حکومت کردن منطبق کند. به عبارتی دیگر در درون جریان اصولگرایی نیز مباحثات درباره آسیب شناسی اصولگرایی آغاز می شد و شکافهای بعدی درون اصولگرایان و شکلگیری گرایشات مختلف در میان آنان نیز چیزی نیست جز انعکاس همین مباحثات در درون اصولگرایان. با این همه مشخص بود که در جریان مواجهه با واقعیات مؤلفه های عمومی سیاست اصولگرایان نیز، چه در داخل و چه در خارج، دچار تغیییراتی خواهد شد. آنچه ما امروز شاهد آنیم و مقاله اسفندیاری نیز بر متن آن قابل درک است همین جابجائی مؤلفه ها در سیاست اصولگرایان است. رئوس این جابجایی ها چیست؟

در سطح سیاست خارجی این جابجایی در انطباق هر چه بیشترسیاست مکتبی امام زمانی با مقتضیات روز و تبیین مجدد آن بر متن منازعات بین المللی جهان معاصر بیان می شد. انعکاس این انطباق را در تغییر مرکز ثقل سیاست خارجی از جنجال هولوکاوست و نابودی اسرائیل به یک سیاست عمومی تر ضد نئولیبرالیستی – ضدآمریکائی میتوان مشاهده کرد. بیهوده نبود که احمدی نژاد در سخنرانی معروف دانشگاه کلمبیا حرفی از نابودی اسرائیل به میان نیاورد. در مقابل تقویت محور ایران و کشورهای چپگرای آمریکای لاتین همراه با تقویت دیدگاه گسترش مناسبات با شرق [کشورهای آسیای میانه و روسیه و چین] هر چه بیشتر در دستور کار جمهوری اسلامی قرار گرفت. سفرهای پی درپی رؤسای جمهور کشورهای آمریکای لاتین به تهران و برعکس در همین چهارچوب ائتلاف بین المللی ضدآمریکائی معنا می یابد.

اما برای جمهوری اسلامی و جریان اصولگرای حاکم این تغییر نمی توانست در سطح دیپلماتیک محدود بماند و به عرصه ایدئولوژی راه نیابد. برگزاری ناموفق سمینار "چه مثل چمران" نیز در همین راستا واقع شد. اصولگرایی به عنوان جریانی بغایت ارتجاعی و ضدکمونیستی برای دچار نشدن به سرنوشت طالبان با این واقعیت روبرو شده بود که متحدان خود را در عرصه بین المللی نه در حکومتهای کشورهای اسلامی، بلکه در کشورهای چپگرای آمریکای لاتین یافت که از نظر ایدئولوژیک با جهتگیری های منسوب به سوسیالیسم تیین می شدند. همان کسانی که سازمانده تظاهرات ضد کمونیستی چماق بدستان در دوران انقلاب و طراحان شعارهایی از قبیل "حزبتون حزب مچل، رهبرتون لنین کچل" بودند، امروز باید با رژیمهایی همکاری می کردند که لنین برایشان یک مرجع معتبر معنوی و سیاسی است. این تعامل نمی توانست بدون تنش باشد. تبیین این تعامل در عرصه ایدئولوژی کمک میکرد که همکاری ها و ائتلافهای دیپلماتیک به همکاری های درازمدت تر استراتژیک تبدیل شوند. در مقابل کوشش ناموفق حزب اللهی های احمدی نژادی، تلاشهای مدرنتر و جدی تر جریانات رقیب اصولگرا قرار گرفت که از سوی مجموعه ای از این نیروها به پیش برده می شد که با به کار گرفتن ادبیات متفاوتی در عرصه سیاست بین المللی تمایز خود را از خط آشکارا "آخرالزمانی" احمدی نژاد به نمایش می گذاشت. این مجموعه نیروهای متعددی را در بر می گیرد که عمدتا حول توکلی – لاریجانی – محبیان و قالیباف گرد آمده  و در مجموعه ای از نهادهای رژیم از قبیل سازمان تبلیغات اسلامی و خبرگزاری وابسته به آن [مهر]، سایت الف و روزنامه های همشهری و رسالت نیز از ارگانهای خود برخوردارند.

نوشته اسفندیاری را بر متن این تحرک در درون اصولگرایان باید دید. این تلاشی است برای انتقال رابطه ای که اکنون در سطح بین المللی برقرار است به مناسبات داخلی. به عبارت دیگر، اگر می توان در عرصه بین المللی در کنار دول چپگرای آمریکای لاتین و جنبشهای آنتی گلوبالیزاسیون و ضد جنگ در غرب قرار گرفت، چرا نتوان همین مؤلفه را در داخل و در رابطه با چپ مارکسیست نیز به کار گرفت؟ به این منظور اولا لازم است که جهتگیری مورد نظر را در چپ تقویت کرد و ثانیا باید این روند را به طور کنترل شده پیش برد و عوارض ناگوار آن را - که همانا عروج انقلابیگری چپ دوران انقلاب بهمن باشد – خنثی کرد. الگوی این کار را خود جمهوری اسلامی یک بار به طور موفقیت آمیزی به کار گرفته بود. در سالهای اولیه تشکیل جمهوری اسلامی نیز همین سیاست به کار گرفته شد و نتایج بسیار مطلوبی به ارمغان آورده بود. بخشی از چپ با ترک مواضع انقلابی به ابزار ضد انقلاب حکومتی تبدیل و در مبارزه با بخش انقلابی چپ به کار گرفته شد. نوشته اسفندیاری و درج آن در سایت الف و روزنامه ایران نشان می دهد که بخش عمده اصولگرایان این سیاست را لااقل قابل ارزیابی می داند و در جهت آن حرکت می کند. تنها مسأله ای که باقی می ماند پاسخ به این سؤال است که آیا در خود چپ می توان به پیشرفت این سیاست امیدوار بود؟ شواهد نشان می دهند که این رویکرد تا به همین امروز نیز به طور عملی اجرا شده است و موفقیتهای مهمی نیز به دست آورده است. بدون تردید پیش از این نیز در درون رژیم و ارگانهای اطلاعاتی آن مباحثاتی در این زمینه صورت گرفته است. تا جایی که به دانشگاهها مربوط است، سیاست مورد اشاره اسفندیاری از مدتها قبل در حال تکوین بوده و هم اکنون در حال اجرا شدن است. حقیقتا نیز دولت ارزیابی ای متفاوت از "شهروند امروز" از جریانات مارکسیست در دانشگاههای ایران دارد. این ارزیابی را معاون وزیر علوم چنین بیان کرده است: "شرایط فعلی کشور همانند اوایل انقلاب است در آن زمان سه گروه اسلام گرا ، لیبرال و مارکسیت وجود داشتند که در حال حاضر نیز در فضای دانشجویی ما شاهد تفکرات "چه گواریستی" و چپ جدید هستیم  و وارد فضای برخورد نرم شده ایم  چرا که این گروه ها در حال به چالش کشیدن اسلام گرا ها در نشریاتشان هستند که این برخورد نرم مقابله نرم را می طلبد"[8].  نوشته اسفندیاری تنها در حکم تبیین آن رویکرد عملی به یک سیاست مدون علنی است.

اکنون باید روشن شده باشد که تساهل نسبی حاکمیت نسبت به فعالیتهای چپ در دانشگاهها و در سطح جامعه نه ناشی از ناتوانی رژیم، بلکه بر مبنای تحلیل و اقدامی حساب شده است. رئوس سیاست حاکم در برخورد به چپ را می توان در این نکات خلاصه کرد:

الف: تأمین و تقویت یک جهتگیری ضد گلوبالیزاسیون، ضدامپریالیستی، ضد امریکائی در چپ و سوق دادن آن به سوی یک جهتگیری عمومی ضدغربی.

ب: تضعیف همزمان جهتگیری مبتنی بر یک استراتژی انقلابی معطوف به کسب قدرت سیاسی از یک سو و همچنین در عین حال تضعیف گرایشات آزادیخواهانه و مدرنیستی در درون چپ از سوی دیگر.

ج: کاهش حساسیت در چپ نسبت به پروژه های سیاسی اصلی جریان حاکم اصولگرا از قبیل منازعه هسته ای تا حد ایجاد سمپاتی به آن در درون چپ و ایجاد اغتشاش و سردرگمی در چپ از طریق برقراری و گسترش ارتباط بین المللی با دولتهای چپگرا.

د: ایجاد توهم گسترش و تسهیل فضای فعالیت و تأمین قدر بیشتری از آزادیها برای انتشارات چپ.

برای تأمین این جهتگیری ها دامن زدن به مبارزه "ضد لیبرالی" و "عدالتخواهانه" نقشی کلیدی ایفا می کند و مقاله اسفندیاری نیز دقیقا در همین راستا نوشته شده است[9]. جا دارد که هر چند به اختصار به پژواک این سیاست در سطح چپ نیز نگاهی انداخته شود.

شبح لیبرالیسم

مقدمتا بگویم که مفهوم چپ در بحث کنونی در وسیع ترین معنای آن و به مفهوم همه جریاناتی به کار گرفته می شود که خود را مستقیم یا غیر مستقیم در رابطه با سوسیالیسم تبیین می کنند. موضعگیری سیاسی و موقعیت طبقاتی این نیروها در بحث حاضر معیار ما برای تبیین چپ نیست. انتخاب چنین چهارچوب گل و گشادی اما امری دلبخواهی نبوده. در سالهای اخیر اغتشاش و سردرگمی و بحران سازمانها و احزاب چپ انقلابی و رادیکال و مسخ و دفورمه شدن بخشهای نسبتا گسترده ای از چپ و ضعف جنبش سوسیالیستی نوپای درون طبقه زمینه مناسبی برای آن فراهم کرد که همه و هرگونه گرایش متحجر و ناسیونالیستی و حتی ارتجاعی نیز امکان آن را بیابند که تحت نام و برچسب چپ عرض اندام کنند. این هنوز به معنای غلبه این گرایشات بر کل چپ نیست و هنوز بخشهای مهمی از چپ بر حفظ و تداوم سنن انقلابی چپ دوران انقلاب و بر نوعی سوسیالیسم انقلابی تأکید می کنند. اما این اغتشاش به اندازه ای بوده است که امروز هنگام نام بردن از چپ باید حتی برخاستگان از خواب کهف حزب توده را نیز در شمار آن به حساب آورد. بررسی مفصل تر رابطه مارکسیسم با لیبرالیسم و نقش ضدامپریالیسم در شکلگیری چپ ایران را به فرصتی دیگر وامی گذاریم و اینجا به بررسی کوتاهی در رابطه با بحث بالا می نشینیم. این بررسی را با ذکر نقل قولی آغاز کنیم.

"مشکل آمریکا انقلاب ایران و در پی آن موجودیت و ثبات جمهوری اسلامی است و هدفش سرنگونی این حکومت و به شکست کشاندن این انقلاب است. ولی اهرم‌هایش برای فشار و رواج بی ثباتی تفاوت می‌کند. یک مدت که جنگ و صدام حسین بود، بعد تبدیل شد به تروریسم و حقوق بشر و حالا هم ماجرای اتمی. شکی نیست که اگر به فرض ایران از غنی سازی کوتاه بیاید آمریکا به اهرم‌های دیگرش یعنی گفتمان‌های تروریسم و حقوق بشر رو می‌آورد و تا روزی که جمهوری اسلامی نابود نشده یا از معنی تهی نشود، آرام نمی‌شود."[10] 

عبارات فوق نه از خبرگزاری مهر و فارس و ایرنا نقل شده اند، نه از خطبه های امام جمعه تهران و نه از مصاحبه مطبوعاتی سخنگوی دولت و فرماندهان سپاه پاسداران. اینها اظهاراتی اند که در سایت "تارنگاشت عدالت" درج گردیده اند. این سایت خود را "تارنگاشت پیروان سوسیالیسم علمی" قلمداد می کند و در دو سه سال اخیر در افزایش تبلیغات ضد لیبرالی و ضد غربی و افشای همه و هرگونه رابطه با غرب و غربی ها حقیقتا سنگ تمام گذاشته است. از رابطه فعالین جنبش کارگری با اتحادیه های غربی و از سفرهای فعالین سیاسی ایرانی به غرب، هیچ چیز از دید این "پیروان سوسیالیسم علمی" دور نمانده است. کار این "پیروان سوسیالیسم علمی" تا به آنجا رسید که رسما به طرح اتهامات جاسوسی علیه فعالین سندیکای واحد و شخص اسانلو نیز کشید. عبارت نقل شده در بالا جان کلام این "پیروان سوسیالیسم علمی" را نشان می دهد که هنوز جمهوری اسلامی را تداوم انقلاب ایران می دانند و شکست آن را شکست انقلاب. از نظر اینان نه نابودی همه احزاب و سازمانهای چپ و اپوزیسیون، نه در هم کوبیدن طبقه کارگر و تشکلهای مستقلش و نه اعدام هزاران مبارز کمونیست و آزادیخواه به معنای شکست انقلاب نیست. برای اینان این جمهوری اسلامی است که انقلاب را نمایندگی می کند.  مطلبی که ما این عبارت را از آن نقل کرده ایم به نقد بیانیه "شورای صلح" اختصاص دارد که از جانب شیرین عبادی و تنی چند از فعالین لیبرال و لیبرال مذهبی و همچنین فعالین جنبشهای اجتماعی از قبیل کانون صنفی معلمان معرفی شده است. انتقاد "پیروان سوسیالیسم علمی" به شورای مزبور در صلح طلبی آنان نیست. این انتقاد صرفا متوجه یک خواسته این شوراست و آنهم "خواست پذیرش تعلیق غنی سازی" برای رفع خطر جنگ است. عدالت دو موضوع را تعیین کننده می داند. نخست این که ایران را کشوری مستقل می داند و دوم این که انرژی هسته ای را نیاز حیاتی ایران قلمداد می کند. در مورد اول می نویسد: "تاریخ نشان می‌دهد که مشکل آمریکا با ایران در واقع از اول انقلاب شروع شده و اصل آن هم دو چیز است: اولی اینکه ایران تنها کشوری در این منطقه‌ی مهم از دنیا است که تصمیماتش را بر اساس منافع خودش می‌گیرد، نه مثل بقیه‌ی کشورهای دنیا بر اساس منافع آمریکا."  و در مورد دوم چنین استدلال می کند: "عبادی نمی‌فهمد که اهمیت غنی ‌سازی برای ایران درست به اندازه‌ی اهمیت تامین آب و تلفن و نان شب مردم است و اگر ایران از تلاش برای تامین انرژی اتمی دست بکشد تا پنج، شش سال دیگر از نظر اقتصادی ورشکست خواهد شد." این اصل حرف پیروان سوسیالیسم علمی است. حال این گفته ها را با اظهارات اسفندیاری مقایسه کنیم. اسفندیاری نیز گفته بود "غرب در صورتى مى تواند تمدن هاى باستانى را كنترل كند كه آنها سرجاى خود ايستاده باشند. اما به محض اين كه آنها به تكنولوژى مسلط مى شوند - البته نه آن تكنولوژى قرن هجدهم كه منجر شود آنها هم ۱۰۰ سال همان اشتباهات غربى ها را تكرار كنند - بلكه جهش از آن دوران و دستيابى به تكنولوژيهاى مدرنى كه باعث مى شود آنها قادر شوند به زبان خودشان سخن بگويند و از وضعيت خودشان حرف بزنند. در اينصورت ديگر از آن جاى اوليه خود خارج شده اند، آنها ديگر «ديگرى»نيستند و از سلطه و كنترل غرب گريخته اند." عدالت نیز می گوید که ایران تحت کنترل آمریکا نیست و انرژی هسته ای هم همان تکنولوژی مدرنی است که امکان این گریز از کنترل را برای همیشه فراهم می کند. این صدای جمهوری اسلامی است که از تریبون عدالت پخش می شود. با این حال همین عدالت خود را مدعی چپ می داند و بی وقفه مشغول "افشای لیبرالیسم" و آن هم از موضع "سوسیالیسم علمی" است.  مشکل این است که این "سوسیالیسم علمی" در افشای لیبرالیسم نه از انقلاب کارگری بلکه در کنار احمدی نژاد و اصولگرایان سر در می آورد. عدالت در مطلبی از انوشه کیوان پناه به بیان اثباتی سیاست خود در خلال نقد لیبرالیسم و در قالب پلمیک می پردازد و می نویسد: "مانند ليبرال ها که در تبليغاتات خود موضوع مهم گسترش روابط ديپلوماتيک و اقتصادی با آن دولت ها[ی چپگرای آمریکای لاتین] را به سطح گرايشات آمريکا ستيزانه احمدی نژاد و اطرافيانش تنزل می دهند و اين سياست را انحراف از سياست تعامل و تسامح با جهان و انحراف از سياست « نه شرقی نه غربی مورد نظر امام» معرفی می کنند..." یعنی این که گسترش روابط با دولتهای چپگرای آمریکای لاتین همان سیاست "نه شرقی، نه غربی مورد نظر امام" است و درنتیجه "... برخلاف ليبرال ها و صدای آمريکا که هميشه از خطر اتحاد عمل مسلمانان و مارکسيست ها گفته اند..." و "... چپ رو ها می گويند بتازگی و در اوضاع کنونی جهان و بعد از فروپاشی «سوسياليسم اردوگاهی» است که ديگر دليلی برای اتحاد عمل مسلمانان و مارکسيست ها وجود ندارد و بر چنان اتحاد عملی، حتی در امر حياتی صلح و جنگ سودی مترتب نيست و بايد جبهه ای وسيع  از سکولارهای مخالف جنگ و صلح طلب تشکيل داد و نگذاشت کس ديگری وارد آن شود"[11] یعنی این که باید با مسلمانان وارد اتحاد عمل شد و این مسلمانان هم همانهایی اند که با دولتهای چپگرای آمریکای لاتین رابطه برقرار می کنند و سیاست "نه شرقی نه غربی امام" را پیش می برند. پیدا کردن پرتغال فروش با آدرسی که کیوان پناه می دهد نباید چندان دشوار باشد. این آقای کیوان پناه همانی است که جهاد مشترکی را با خانم المیرا مرادی به پیش برد تا مانع پیوستن سندیکای واحد به اتحادیه بین المللی حمل و نقل شود. اما این آقای کیوان پناه گرچه نویسنده محبوب عدالتی هاست، تنها برای آنها نمی نویسد[12]. ایشان تریبونهای دیگری هم دارد که فرهنگ توسعه و دنیای ما فقط دو تا از این تریبونها هستند و همین فرهنگ توسعه و دنیای ما نیز سایتهایی بودند که مطلب اسفندیاری را درج کرده اند. به ویژه با به میان آمدن فرهنگ توسعه ماجرا "کمی" متفاوت می شود. "تارنگاشت عدالت" زمخت ترین و آشکار ترین نوع توده ایسم را به نمایش می گذارد و در نگاه اول چندان به مصادیق مورد ادعای نوشته حاضر خوانائی ندارد. اما عدالت در همان زمختی اش تنها آن سیاستی را پیگیرانه تعقیب می کند که برخی به گونه ای شرمنده تر دنبال می کنند. فرهنگ توسعه یکی از این نمونه هاست که با تنوعی بیشتر و درج مطالبی متفاوت تر به مراتب بیش از عدالت نقش لولایی را برای انتقال همان مباحث به درون سایر طیفهای چپ ایفا می کند. نگاهی به تیتر مطالب فرهنگ توسعه تأئید کننده همان جهتگیری مورد بحث در بالاست. برخی از این عناوین از این قرارند: "نومحافظه کاران امريکايي به دنبال بهانه"، " مخالفت با گامهای جنگ طلبانه"، " دفاع ارتگا از ایران [برگرفته از عدالت]"، "هشدار; خطر حمله به ایران بسیار جدی است [برگرفته از پیک نت]"، "چه کسانی رسانه ها را در آمریکا در کنترل خود دارند؟"، " راهکارهاي مقابله با امريکا"، "علیه امریکا متحد شویم!"، "درباره نقد «جنگ و صلح»"، " مواضع صریح دکتر ناصر زرافشان در مورد جنگ [برگرفته از آوای دانشگاه]"، "هشدار، مانور نظامی آمريکا در خليج فارس"، "برج های دوقلو را خود آمریکا منفجر کرده بود" و دهها نوشته دیگر در همین زمینه ها از نویسندگانی که در کادر ثابت نویسندگان آن نیستند. از نویسندگان ثابت این نشریه نیز چند عنوان را مرور کنیم: "عدالت، توسعه پایدار"، "باید که بتوان با «جنگ امپریالیستی» مبارزه نمود"، "بدون «وحدت ملي» مبارزه با امپریالیسم یک شعار است"، "واکنش‌های اعتراض‌آمیز به سفر دانیل اورتگا به ایران، چرا؟"، بازهم "تنها وحدت ملي، امپرياليسم را به عقب نشيني وا مي‎دارد"، "در هیچ زمانی آمریکا مدافع ترقی خواهان نبوده است [مطلبی که به عکسهای محمود صالحی، منصور اسانلو و سهیل آصفی مزین است]"، "اسانلو، لخ‌والسا نیست [باز هم مزین به تصویر اسانلو و آصفی]"، "«جبهه‌ی ارتجاع ضد امپریالیستی» چه معنا می‌دهد؟ [در نقد اعتراض یداله خسروشاهی به دیدار هیأت کنفدراسیون جهانی کارگران با خانه کارگر]"، " ایران، آمریکا، طبقه [بر وزن و در امتداد اعلامیه طبقه کارگر، سیاست آمریکا و پول]" همه از هادی پاکزاد، "مبارزه ما عليه امپرياليسم آمريكاست، من تنها به نيروي خلق اعتقاد دارم"، "توهمات «کارگري» و تخریب فدراسیون جهاني سندیکایي [این همان فدراسیون متحد خانه کارگر است]"، "چپ‌روها و ليبرال‌ها: شباهت‌ها و تفاوت‌ها [همان انوشته کیوان پناه که معرف حضور خوانندگان است]" از دوئت المیرا مرادی و انوشه کیوان پناه و سرانجام نوشته خصلت نمائی از گنادی زیوگانف دبیر کل حزب کمونیست روسیه در ستایش از "پدر پرولتاریا" یوسف ویسارویچ استالین در 6 قسمت و تحت عنوان "دولتمردی نابغه، سیاستمداری بی همتا و رهبری توانا" به ترجمه ا.م.شیزلی.

همین عناوین به اندازه کافی جهتگیری قلم بدستان این سایت را نشان می دهد. هر چه هست و نیست

ضرورت اهداف واستراتژی

نهاد همبستگی در خارج از کشور

"جبر یا اختیار"؟مذهب و انسان

مهرداد مهربانی- بهزاد اخوان

مسئله قبول صورت مسئله به صورت اين دو راهى خشک نيست، مسئله نگاهى به استدلالهاى رندهاى مذهبى است و اينکه هدف آنها نه آسمانى بلکه زمينى و حساب بانکى شان است. خودشان نیز نمی دانند که چه می گویند، این دیگر چه صیغه ای است که برای مردم رقم زده اند تا هر کجا که خواستند برسر کارهایشان سرپوشی بگذارند و اگر تصمیم یا عمل اشتباهی انجام دادند و نتیجه سوء داشت، می گویند خواست خدا بود! اگر با کاری باعث مرگ صدها تن بشوند، می گویند خواست خدا بوده! اگر کسی گفت این چه خدایی است که هرچه بلا هست از جانب اوست، می گویند به خاطر خدا او را باید کشت تا خدا از ما راضی باشد! این دیگر چه خدای قاتلی است؟

اختیار: از طرف دیگر می گویند انسان مختار است راه خودش را انتخاب کند. پس اگر اختیار امر به دست انسان است، پس چرا او را مورد بازخواست قرار می دهند؟ اگر کسی خواست به راهی جدا از آنها برود، چرا او را محکوم به مرگ می کنند ؟مگر خود نمی گویید که اختیاردارد؟ آیا بایدهمه به راه خدای آنها بیایند؟ تا بازیچه دست شما متعصبين بشوند و اگر کسی خواست آزاد باشد و خودش راهش را انتخاب کند باید توسط شماها مجازات بشود و از بین برود؟

خودشان هم گیج شده اند که چه مزخرفاتی به خورد مردم می دهند. این اراجیف را ١۴ قرن است دارند تکرار می کنند ولی هنوز در چاله ای که خود کنده اند مانده اند و به اشتباه خود معترف نیستند. میگویند خداوند عالم است. دانای آشکار و نهان است. پس خدایشان می داند که من اکنون چه می کنم و بعد چه خواهم کرد! و این تماماً جبر است، اختیار کجاست؟

 

از طرف دیگر میگویند: شما مختارید راه زندگی را انتخاب کنید وادامه دهید. پس چه جبری در برگزینی دین آنها هست؟ (و هرکس دینی به غیر از اسلام بجوید هرگز از او قبول نخواهد شد و او در آخرت از زیان کاران است. آل عمران 85) دلیل آن اینست که منافع و اهداف نظام سرمایه داری آنها به خطر می افتد و سلطهٔ آنها بر مردم کم می شود. برای اینکه مردم را از این کار دور بدارند آخرت ساختهٔ دست خود را به میان می کشند. حال اگر از دین خارج شوی، محکوم به مرگ هستی. پس اختیار کجاست؟ جامعه امروز ما جبر و سلطه کامل است، زیرا اختیاردر دامنهٔ تعریف آن نیست.

 

در جواب سؤال بالا حکمی کلی صادر می کنند و می گویند: «در آن حکمتی نهفته است». حکمتی بالاتر از فریب مردم و مشغول کردن ذهن شان و صرف کردن وقت شان برای انجام فرایض و مستحبات و دوری از محرمات و مکروهات تلف می کنند. آنها می خواهند با این کارها مردم را مشغول کنند تا از پیشرفتهای علمی عقب بمانند تا مبادا سطح آگاهی آنها بالا رود و ذهنشان روشن شود و اساس و بنیاد این قدرت و سود را بربیفکنند. مذهب براى اينان دکان کسب و کار است. از صبح تا شب به هر کجا که می نگری و هرکجا که می روی افکارشان و اراجیفشان را به تو تلقین می کنند تا شاید بپذیری. میگویند در شب قدر خداوند سرنوشت انسان را رقم می زند، این چه خدای دیکتاتوری است که هرچه او بگوید، خواهد شد و هرچه او بخواهدانجام می شود؟ پس تمام بلاها از جانب اوست، پس تمام فقر از جانب اوست، پس تمام بی عدالتی از جانب اوست. این همان خدایی است که او را شایسته پرستیدن می دانند!؟ وای، وای، که چشمانمان را بروی حقایق بسته ایم و هرچه به ما بگویند بايد مانند روبوت اطاعت کنیم. آیا هدف خدا استثمار مردم نیست تا به خواست او از صبح تا شب نماز، روزه و سایر اعمال را انجام دهند و سپس با خواست خود آنها را در یک زلزله، سیل و... از بین ببرد. عجب استبدادی!

 

می گویند نباید در ذات اوتفکر کرد که او چگونه بوجود آمده است؟ چه می کند؟ کجاست؟ چه می خورد؟.... زیرا جوابی برای آن ندارند. آخر این دیگر چه خدایی است که تحمل هیچ نقدی را ندارد. هیچ اظهار نظری را در مورد خود خواستار نیست. هیچ اطلاعاتی در مورد خود نشر نمی کند. آخر این خدا جبر به ما داده یا اختیار؟ اگر جبر است پس هیچ کس را نباید مورد باز خواست قرار داد زیرا خدا مقدّر کرده است یکی دزد باشد دیگری دکتر. و اگر اختیار است پس چرا اجازه انتخاب مسیر زندگی را به افراد نمی دهند؟

 

منطق و استدلال مذهب هرچه باشد، آن خداى عرفانى و مستبد بغل گوش ماست. آن خدا قدرت سرمايه است که توسط کارگران خلق شده است و اين ملاها و مسيونرهاى اسلامى هم نقش اداره تبليغات و خدمات توجيه آن را دارند. خدا همينجاست، روى زمين! بايد روى زمين از زندگى مان کنارش بگذاريم. داستان جبر و اختيار فلسفى نيست، جبر يعنى سلب اختيار از ما انسانها و اختيار يعنى حرکت جمعى و فردى ما براى بدست گرفتن سرنوشت خويش. 

 

 

اخبار کارگرى: تنظيم؛ نسرين رمضانعلى

 

پتروشیمی کرمانشاه

"حادثه" در محيط کار و اعتصاب

محیط ناامن کار هر روز از کارگران قربانى ميگيرد. روز ٢٢ نوامبر ساعت ١١ صبح،  حسن کریمی کارگر مسئول فیلترهای این کارخانه، از ارتفاع 8 متری پایین می افتد. کارگران سریع خودشان را به همکارشان می رسانند. کارگران سریعا اقدام می کنند و او را به بیمارستان طالقانی می برند. فضای کارخانه را ماتم می گیرد. این "حوادث" می تواند برای هر کدام از کارگران پیش بیائید. در حال حاضر اخبار حاکی از این است این کارگر هنوز در بیمارستان است و صدمات جدی دیده است. در همین روز از ساعت ۶ صبح، بيش از ۶٠٠ کارگر پتروشیمی کرمانشاه دست به اعتراض می زنند. خواستهای کارگران شامل: يک کاهش ساعت کار بدون کسری حقوق، و احتساب تعطيلى روز جمعه بعنوان ساعت کار. (کارگران پتروشيمى هر دو هفته يکبار روز جمعه را تعطيل هستند) این اعتصاب اخطارى کارگران سه ساعت طول کشيد. کارگران قرار است اعتراض خود را در صورت متحقق نشدن خواستهایشان ادامه دهند.

 

کارخانه سیمان کرمانشاه

طبق گزارشات رسیده به حزب اتحاد کمونیسم کارگری کارگران کارخانه سیمان کرمانشاه هنوز حقوق ۵ ماه گذشته  خود را دریافت نکرده اند. محیط کار کارگران از امکانات ایمنی ناچيزى برخوردار است. نداشتن قرارداد کار و یا قراردادهاى موقت مورد اعتراض است. مار شاق و مفت و ناامنى محيط کار زندگى کارگران را به گرو گرفته است.

لازم به ذکر است که فقدان تشکل مستقل کارگرى در این کارخانه مانند هرجاى ديگر، دست کارفرما و عواملش را در اعمال فشار و استثمار هر چه بیشتر کارگران باز گذاشته است.  

 

عسلویه

کارگران پیمانکار  فاز ۴ و ۵  خواهان افزایش دستمزد هستند و در دو هفته گذشته به اشکال مختلف در اعتراض بودند. کارگران اعتراضات خود را با تحریم رفتن به سالن غذا خوری ادامه دادند.

در فازهای ديگر و بويژه فازهاى ٩ و ١٠ کاهش نیروی کار در دستور کارفرما است. بطور روتین هر روز تعدادی از کار اخراج می شوند. فازهای که راه اندازی شده است نیز، بجز نیروی تعمیراتی، کاهش و اخراج نیروی کار را در دستور گذاشتند. عسلویه مرکز اعتراضات متعدد در طول روز است. اما به دلیل اینکه شرکتهای مختلف و صاحبان کاران مختلف اين منطقه را اداره ميکنند، کارگران اعتراضاتشان پراکنده است و بخشا از هم بی خبر هستند.

سالن غذا خوری فاز ٩ و ١٠ که به تازگی تاسیس شده، فاقد امکانات تهویه هوا است. وضعيت ناهنجار سالن غذاخورى کارگران را وادار کرده که با عجله غذا را خورده و محل را ترک کنند. اما تاکنون کارگران از سالنهای غذا خوری توانستند برای ارتباط گیری وسیعتر استفاده کنند و اخبار بخشهاى مختلف را با هم رد و بدل کنند. امید می رود در این مکان در آینده ای نزدیک کارگران بتوانند مجامع عمومی خود را برگزار کنند.

 

نیرو رخش سنندج

حقوقهای معوقه یکی از معضلات جدى کارگران در ایران است

طی اخباری که از کارگران نیرو رخش سنندج دریافت کردیم، کارگران برای پراداخت حقوق معوقه و امکانات بیشتر در محل کار دست به اعتصاب زدند. این اعتصاب از روز ۴ آذر آغاز شده و هنوز ادامه دارد. یکی از کارگران می گوید: "همگی با هم توافق داریم که باید حقوقهای ما پرداخت شود. باید امکانات نه تنها گرمائی بلکه بهداشتی نیز بهبود پیدا کنند. اما کارفرما ما را حواله مسئولین در مرکز می کند". وی در ادامه صحبتهایش می گوید: "دستگیرهای اخیر و دادن احکام به فعالین کارگری بی تاثیر بر اعتصاب ما نبوده است. کارگران که بیش از ٣ ماه است حقوق نگرفتند برای بازتاب آن در سطح شهر و رسانه ای با نگرانی جدی روبرو هستند. البته لازم به یادآوری است حراست کارخانه و مراکز کارگری با تهدید کارگران به احضار به اطلاعات، و اقدام علیه امنیت کارگران، مانع تماس کارگران با رسانه ها ميشوند". وی در ادامه می گوید: "تلاش ما این است بتوانیم از طرق مختلف صدای اعتراض خود را به گوش همگان برسانیم". و از ما تقاضا کردند وسیعا خبر این اعتصاب را پخش کنیم و از اعتصاب کارگران برای پرداخت حقوقهای معوقه حمایت کنیم و از سازمانها و اتحادیه ها و تشکلها بخواهيم که کارگران در مراکز کارگری در شهرستانها را بیشتر مورد حمایت قرار بدهند تا صدای اعتراضات کارگران در سراسر ایران یکی شود. وی می گوید حقوقهای معوقه یکی از معضلات جدى کارگران در ایران است.

 

کارخانه شاهو

کارخانه نساجى شاهو در ماههاى گذشته به کارخانه شکلات سازی تبدیل است. هفته گذشته به کارگران کارخانه شاهو اعلام می کنند که به مدت سه روز سر کار حاضر نشوند تا رسما همه این کارگران که 63 نفر هستند را اخراج کنند. کارگران کارخانه شکلات سازی که بخشا همان کارگران کارخانه نساجی شاهو بودند مشغول به کار هستند. اين سياست اخراج دسته جمعى با واکنش و عصبانيت کارگران مواجه ميشود. کارگران اعلام می کنند که ما در محل کار حضور خواهیم داشت و سرویسهای ایاب ذهاب هم موظف هستند ما را به محل کار انتقال بدهند. کارگران همچنين اعلا م می کنند که این بی عدالتی را تحمل نخواهند کرد.

امروز در حالی که کارگران در حیاط کارخانه به اعتراض خود ادامه داده و نمایندگان خود را برای رسیدگی و مذاکره به اداره کار فرستاده بودند، گله های اطلاعات و حراست به حیاط کارخانه ریختند. به تهديد کارگران پرداختند و اعلام کردند که باید به اعتراض خود پایان دهید. و در عین حال با مدیر کارخانه نیز مذاکراتی داشته اند.

کارگران در مقابل اين زورگوئى کارفرما و اطلاعات اعلام می کنند: اگر ما را اخراج کنید در خیابانهاى شهر مارش اعتراضی خود سازمان می دهیم".

یا فرصتی برای انزوای رژیم اسلامی؟

آناپولیس آغاز تشکیل دولت مستقل فلسطینی

آذر ماجدی

دیروز در آناپولیس محمود عباس، رئیس جمهور فلسطین، اهود اولمرت، نخست وزیر اسرائیل و نمایندگان بیش از 40 دولت در فضایی مملو از تردید و بدبینی پایان مرحله اول چند ماه دیپلماسی فشرده آمریکا در خاورمیانه، سفر های مکرر کاندولیزا رایس، وزیر امور خارجه آمریکا به منطقه و مذاکره با محود عباس، اهود اولمرت، دولت های مصر، عربستان سعودی، سوریه و سایر کشورهای عربی را اعلام کردند.

برای این اجلاس هیچ سندی از پیش تهیه نشده بود، چرا که دو طرف مذاکره نتوانسته بودند بر سر نکات اصلی به توافق برسند. لدا این اجلاس هیچ مصوبه خاصی نداشت. بنظر میرسد که بیشتر یک هیاهوی تبلیغاتی برای بوش بود تا قدمی کنکرت به سوی صلح. در این شرایط بوش بشدت به این مذاکرت، به این اجلاس و به عکس گرفتن با عباس و اولمرت دست در دست هم نیاز دارد.

نه تنها هیچیک از طرفین هیچگونه زمان بندی یا اقدام کنکرتی را وعده نداده اند، بلکه تمام شرکت کنندگان در کنفرانس پیش از آن تردید عمیق خود را از نتیجه بخش بودن آن اعلام کرده بودند. مردم در فلسطین عموما نسبت به این کنفرانس مردد اند. در غزه هزاران نفر در مخالفت با آن دست به تظاهرات زدند.

زمانی که عباس و اولمرت بر سر پروسه صلح دست یکدیگر را میفشردند، هزاران فلسطینی در غزه بطور جمعی تنبیه میشوند. تحریم اقتصادی، مسدود بودن راه های خروج و ورود به غزه گلوى این مردم را میفشرد. بی برقی و نبود دارو وضعیت بسیاری از بیماران را با مخاطرات جدی روبرو ساخته است. استغاثه های سازمان های حقوق بشر بین المللی نیز بی پاسخ مانده است. مردم غزه دارند بخاطر حاکمیت حماس مجازات میشوند. تحریم اقتصادی دارد از مردم قربانی میگیرد. یک کلام در آناپولیس راجع به این فقر، گرسنگی، فلاکت و مجازات دسته جمعی صحبت نشد. "سالی که نکو است از بهارش پیدا است!" مردم فلسطین به کنفرانس ها، مذاکرات و عکس گرفتن ها عادت کرده اند. در غزه مردم خشمگین اند، در ساحل غربی تردید و ناامیدی حاکم است. کنفرانس آناپولیس در این فضا تشکیل شد.

تنها قول کنکرتی که اولمرت داده است، توقف ساختمان سازی در مناطق اشغالی ساحل غربی است. مضحک است. روسای دولت های اسرائیل در 15 سال اخیر ده ها بار این "قول" را داده اند، و ساختمان سازی با شتاب بسیار در این مناطق به جلو میرود. رسانه ها دارند این را بعنوان یک سازش از جانب اولمرت جا میزنند. توقف ساختمان سازی یکی از شروط قرار داد مادرید و اسلو و مذاکرات دیگر بوده است. این سازش نیست. این نشان میدهد که اسرائیل به هیچیک از شرایط بین المللی احترام نگذاشته است.

نکات اساسی مورد مشاجره، مساله بازگشت پناهنده های فلسطینی به فلسطین که حدود 4 میلیون و نیم نفر هستند و در لبنان، اردن، مصر و غیره در اردوگاه های پناهندگی عملا اسیرند، برسمیت شناسی اورشلیم شرقی بعنوان پایتخت فلسطین و بازگشت به مرزهای سال 1967 است. بر سر هیچیک از این مسائل کلیدی هیچگونه توافقی حاصل نشده و بنظر نمیرسد که حاصل شود. عباس بر این نکات در سخنرانی اش در آناپولیس تاکید کرد. اولمرت به هیج نکته کنکرتی اشاره نکرد. قرار شده است که امروز بوش با عباس و اولمرت جداگانه ملاقات کند. سپس از تاریخ 12 دسامبر یک هفته درمیان دو طرف با یکدیگر ملاقات و مذاکره کنند. به این امید که در پایان سال 2008، قبل از پایان دوره ریاست جمهوری بوش، دولت فلسطینی تشکیل شود!

کلید تعجیل در برگزاری کنفرانس آناپولیس، بدون یک سند توافق شده و بدون مصوبه، همین جاست. بوش به این مذاکرات نیازمند است. یک سال بیشتر از دوره ریاست جمهوری او باقی نمانده است. دوران ریاست جمهوری بوش مملو از کشتار و سرکوب و کاهش شدید محبوبیت آمریکا در سطح بین المللی بوده است. از آن مهمتر بوش که از 11 سپتامبر 2001 پروژه پیاده کردن نظم نوین جهانی که در زمان پدرش آغاز اما ناتمام مانده بود را پیگیری کرد، در پیشبرد این پروژه شکست مفتضحانه ای خورده است. حمله نظامی به افغانستان و عراق و حمله نظامی به لبنان همگی به تقویت اسلامیست ها و رژیم اسلامی منجر شده است. بوش نیاز دارد حلقه آخر این سیاست یعنی حمله نظامی به ایران را قبل از پایان ریاست جمهوریش به انجام برساند. تلاش برای پیشبرد مذاکره صلح خاورمیانه مقدمات مهیا ساختن این شرایط است. خود او در آناپولیس چنین میگوید: "این زمان اتفاقا کاملا درست و مناسب است. چرا که نبردی برای آینده خاورمیانه در حال انجام است و ما نباید پیروزی را به افراطی ها تقدیم کنیم."

تلاش برای جلب رضایت سوریه برای شرکت در آناپولیس نیز بیش از هر چیز سیاستی برای انزوای کامل رژیم اسلامی بوده است. این کنفرانس که با شرکت 40 دولت منطقه، از جمله سوریه برگزار شد، جمهوری اسلامی را کاملا منزوی کرد. آناپولیس بنظر میرسد که بیش از آنکه تامین مقدمات صلح در خاورمیانه باشد، مقدمات حمله نظامی به ایران و به آتش کشیدن خاورمیانه است.* 

على طاهرى:آزادی زن؟ از کدام مسير؟

جنبش زنان مثل هر جنبش اجتماعى ديگر داراى گرايشات متفاوت است. اين جنبش در ايران يکى از قويترين حرکتهاى موجود در قياس با کشورهاى خاورميانه است و در مواردى مطالباتش بسيار جلوتر از جنبش موجود زنان در غرب است. مبارزات زنان به اشکال مختلف ادامه دارد و اسلام ضد زن و حکومتش تلاش ميکند اين مبارزه را سرکوب کند و آنجا که نميتواند قالب زند. سابقه اعتراض آزاديخواهانه زنان به همان انقلاب ۵٧ و اولين هشت مارس عليه حجاب برميگردد، بدنبال آن مقاومت زنان يک جز دائمى سياست در ايران است. در سالهاي اخير اين مبارزات اشکال روشنتر يافته است و گرايشات درون اين جنبش هرکدام راه حل خود را پيش پا ميگذارند. دو سال بعد از شروع تجمع اعتراضی 22 خرداد، گسترش کمپین یک میلیون امضا، دستگیری های سریالی فعالین جنبش زنان، فعالیت جنبش زنان بر ضد سنگسار، تلاش برای ورود زنان به استادیومها، دادن جوایز حقوق بشر به فمینیست های اسلامی چون فریبا داوودی مهاجر، بازداشت اخیر مریم حسین خواه،  به شلاق محکوم شدن فعالین جنبش زنان در ایران، سازماندهى اوباش خيابانى عليه زنان و ... همه و همه بر دو نکته تاکيد می کند: ١- وضعیت فعلی زنان در ایران در نقطه انفجار قرار دارد. ٢- جنبش ملی اسلامی با متفکرین دوخردادی و محجبه اش، در تناقضی بر سر مسئله سازمان یابی جنبش زن و ایجاد آلترناتیوی برای جنبش آزادى زنان است. آلترناتيوى که بتواند اين جنبش را در چهارچوبهاى قانونى و اسلامى مهار کند.

اين در شرايطى است که رادیکال ترین شعارها و خواستهاى جنبش برابرى زنان به لطف تلاش و  مبارزات رادیکال کمونيستها بخشا به نرم خواسته های زنان تبدیل شده است. اما در مقابل اين راديکاليسم اجتماعى و برابرى طلبى زنان، جنبش ملى اسلامى هنوز به دنبال اعتراض به بند ١٩ قانون اساسی است! (بندی که در آن برابری زبانی، نژادی همه آحاد ملت اشاره شده است ولی اسمی از زنان برده نشده است) ماکزیمم اعتراضشان در برابر بی حقوقی در قانون اساسی معنی می یابد. تکيه گاه تحقق اين خواستهاى "پر شور" هم آيات عظام است. آخوندهاى ضد زنى که گويا طرفدار حقوق زن شدند! ايران دنياى عجايب است. اما ازسویی دیگر، تلاش جنبش ملى اسلامى براى کاناليزه کردن مبارزه زنان به چهارچوبهاى اسلامى و قانونى، وظیفه ای سنگین بردوش جنبش مبارزاتی مدرن و رادیکال و برابرى طلب زنان می گذارد. چرا که در نبود يک سازمان گسترده و دربرگيرنده زنان که اهداف و مطالبات روشنى دارند و يک رکن برابرى طلبى جامعه هستند، تمام خواست ها و تلاش جنبش آزادی زن به هدر ميرود و در خوشبيانه ترين حالت نقد سوسياليستى و انسانى اين جنبش ضعيف و به حاشيه ميرود.

سوال اینجاست که کدام گرايش و جنبش اجتماعى ظرفیت نمایندگی خواستها و مطالبات جنبش آزادى زنان و برپایی يک جامعه انسانی و برابر را داراست؟ کمونيسم کارگرى براى هر ذره بهبود و تغيير قوانين به نفع زنان و توده مردم تلاش ميکند و در صف مقدم اين مبارزات حضور مى يابد. اما کمونيسم کارگرى همواره تاکيد ميکند که نابرابرى زنان انعکاسى از نابرابرى بنيادى سرمايه دارى است. مردسالارى و ستم به زن هر تاريخى که داشته، امروز توسط سرمايه دارى احيا و بازتوليد ميشود. اين منفعت سرمايه و سود است که ايجاب ميکند زن در جامعه و در خانواده درجه دو و نابرابر باشد. اسلام هم به اين اضافه شده که ماهيتش و قوانين اش تماما ضد زن است. در ايران يک نظام آپارتايد ضد زن حاکم است.

نکته بعدى اينست که اين مصلحان اجتماعى و اسلام زده ما تاکنون نتوانسته اند منشا کوچکترين بهبود در قوانين و در زندگى اجتماعى زنان باشند. اينها فقط ترمز دستى جنبش آزادى زن هستند و کارشان قيچى کردن نقد راديکال و مبارزه اجتماعى راديکال است. هدف جنبش ملی اسلامی و "فمینیستهاى اسلامى" قالب زدن به اين اعتراضات اجتماعى و عقيم کردن آنست. اين وظیفه عاجل جنبش آزادى زن و تعميق نقد سوسياليستى اين جنبش به نابرابرى را تاکيد ميکند و مهمتر بر عاجل بودن سازمان دهی توده اى جنبش زنان تاکيد ميگذارد.

ملى اسلاميها معمولا به راديکالها و سوسياليستها انگ "ذهنی بودن" و "عدم درک شرايط داخل" و حتى ناآگاه بودن زنان را ميزنند. جناحهاى چپ ترشان حتى مسئله زن را جزو اولويتهاى خود نميدانند. خيلى لطف کنند از زنان زحمتکش حرف ميزنند! يک نگاه ساده و چند مثال نشان ميدهد که زنان تحت اين سيستم اسلامى و برده دارى سرمايه دارى نميتوانند حتى به اصلاحات ناچيزى در قوانين مدنى و خانواده دست يابند. پيشروى اجتماعى زنان در ايران محصول تغيير قوانين نيست، بلکه محصول گردن نگذاشتن زنان و زيرپا گذاشتن قوانين و برسميت نشناختن آن است.

 

زنان در ایران در قانون جامعه، در موجوديت اجتماعى، در قوانين خانواده، در حق سرپرستى فرزندان، در بازار کار، در شهادت و ارث، در فرهنگ مسلط جامعه، و در کل در زندگى سياسى و اقتصادى و اجتماعى برسميت شناخته نميشوند. اين موضوع نياز به فاکت و بررسى عالمانه ندارد. دختر يا پسر کوچک و چند ساله خانواده با اشک چشمش و وحشت و همبستگى با مادر و خواهر اين را درک ميکند. اما از نظر آمارى و عدد و رقمى هم ما با وضعيتى مواجه هستيم که زن به سطح برده تنزل يافته است.

دعوا اينست: آيا بايد برده دارى و قوانين آن را برانداخت يا بردگى را پذيرفت و تلاش کرد حقارت را قابل تحمل تر کرد؟ جنبش ملى اسلامى و مصلحين شبه فمينيست اسلامى دومى را توصيه ميکنند و گرايش برابرى طلب و آزاديخواه و سوسياليست پرچمدار اولى است.

اما در همین پیچ اوضاع ملتهب اجتماعی زنان که نشاندهنده تناقض فاحش سیستم با حیات اجتماعی زنان است، ایجاد آلترناتیو و ترسیم خطوط جامعه ای دور از نابرابری و ستم جنسی، دست پیشروترین آحاد جنبش های اجتماعی و در راس آنها فعالین جنبش کمونیسم کارگری با پرچم یک دنیای بهتر را میبوسد. کمونيسم کارگرى نگرش جديدى را در قياس با چپ سنتى و کمونيسم روسى و کل راست درون جامعه برده است و پايه هاى اين نگرش در جنبش آزادى زن کاملا قابل روئيت است. تدوام اينکار، رفتن به پله اى بالاتر و به پیروزی رساندن جنبش برابرى زنان، مستلزم سازمان یابی در تشکیلات خود زنان یعنی سازمان آزادی زن و مبارزه سیاسی با اين افق است.

اين حوزه ها و حجره هاى آخوندها منشا کثافت ضد زن و ارتجاع مردسالارى است نه مرکز تغيير قوانين از طريق فتوا به نفع زنان!

***

 

 

 

 

 

 

 

(( جنگ احتمالی ، جایگاه اپوزوسیون و مردم ایران ))

براستی جایگاه اپوزوسیون واقعی و منافع مردم ، در کجای معادله نا برابر این جنگ احتمالی  می تواند قرار گیرد ؟ در یک طرف آمریکا و اسرائیل وبرخی متحدانشان قرار دارند ، که گاه و بیگاه برطبل جنگ می کوبند ، چرا که منافع مادی و معنوی خود را بخصوص در منطقه نفت خیز خاورمیانه ، از سوی اسلام سیاسی حاکم بر ایران در خطر می بینند .آمریکا در افغانستان و عراق موفق و پیروز نشده ، حکومت ایران در منطقه و لبنان و فلسطین و عراق دست بالا پیدا کرده و نفوذش گسترش یافته و این ، منافع آمریکا و اسرائیل را درمعرض تهدید و تحدید قرار داده است . برخی از عناصر فرصت طلب ایرانی همچون قوم پرستان ، سلطنت طلبان و مجاهدین بنوعی در کنار آمریکا قرار گرفته و مترصد و منتظر حمله آمریکا ، جهت شکست و یا تضعیف رژیم هستند . کمین کرده اند ، تا بخیال خود پس از حمله ،از شر این رژیم خلاص شوند  و به نان و نوایی برسند!

    بخشی ازمردم زیر فشارسالها حکومت دیکتاتوری مذهبی و قطع امید از نیروی خودشان واپوزوسیون ، تنها راه نجات خود را در دخالت وتحریم های همه جانبه وحمله نظامی آمریکا می دانستند .اما وضعیت پیش آمده در افغانستان و عراق و بمب گذاریها وکشتار مردم بی گناه توسط نیروهای آمریکایی وبخصوص تندروهای اسلامی وقومی ، برای مردم روشن ساخت که با فرود آمدن وانفجار بمب و موشک بر سر مردم ، دموکراسی وآزادی حاصل نمی شود و وضع وخیم تراز آنچه هست خواهد شد !

در طرف دیگر، جمهوری اسلامی یکی ازعوامل مهم در آفرینش خطر جنگ قرار دارد، علاوه بر حاکمان حکومت اسلامی و جناحهای خودی ، دو خردادی های خارج ازحکومت ، ملی مذهبی ها ، برخی ملی گراها ، ناسیونالیستهای توده ای و اکثریتی و ... قرارگرفته اند ، که دم از صلح طلبی ، حفظ رژیم ، انرژی هسته ای حق مسلم ماست ، ایستادن در کناررژیم جنایتکار اسلامی به بهانه دفاع از آب و خاک ومیهن اسلامی و مقابله با آمریکا و شرکت در انتخابات می زنند . بخشی از مردم باز هم به دلیل قطع امید از اپوزوسیون و نیروی خود ، سرگردان در بین انتخاب بین ، بد و بدتر به دروغها و فریبکاری های خاتمی و سپس احمدی نژاد دلخوش کردند و بخوبی متوجه شدند که همه جناح ها خودی و طرفدار نظام وقانون اساسی و رهبری و ولایت فقیه اند و سرو ته یک کرباس ، اما نظام حاکم همواره برای پیشبرد اهداف خود ، با دروغ و تبلیغات ، مردم را گول زده و منحرف کرده تا برای منافع و مصالح خود به صحنه بکشاند ، پس همواره دم ازمردم زده و می زند !

    سردمداران حکومت اسلامی واحمدی نژاد با تأئید ولی فقیه بارها و بارها اعلام کرده اند که "احدی نمی تواند انرژی هسته یی را از ایران بگیرد (بخوانید ، دست یابی به سلاح اتمی را از اسلام سیاسی !) " و با خرج کردن از کیسه و نام مردم گفته اند " ملت ايران تصميم خود را گرفته و مسير خود را تا رسيدن به قله ادامه مي دهد و ذره يي عقب نشيني نمي کند!"  براستی این قله چیست ، چه مسیری دارد و کجاست که نظام حاکم  تا به آن نرسد، تا به هر قیمتی مردم و ایران را به آنجا نرساند ، قصد عقب نشینی ندارد و دست بردار نیست!؟ که حتی حاضر است برای رسیدن به آنجا ، همان مردم را درمعرض کشتار و بمباران وگوشت دم توپ قرار دهد وهمان ایران را به ویرانه تبدیل کند و جامعه را به تباهی  بکشاند !؟

رسیدن اسلام سیاسی به  قله ! مسئله مردم نیست!

 هیچ عقل و منطقی پیدا نمی شود که تأئید کند ، نظام و حکومتی می تواند و مجاز است که برای رسیدن و بردن جامعه ، مردم و کشوری ،آنهم نه به عقب و قهقرا و تاریکی وته تاریخ ! بلکه رو به جلو و پیشرفت و تکامل و ترقی و رشد ، ریسک خطرناک بروز یک جنگ وحشتناک و نا برابر را قبول کند و به آن دامن زند!

 ازبدیهیات است که هدف و قله مورد نظر حکومتگران اسلامی نه نان و رفاه و امنیت و آسایش و آزادی و عدالت اجتماعی برای مردم ایران است ،نه گسترش جامعه مدنی و حقوق انسانی و نه پیشرفت و اقتصاد سالم وسازندگی و آبادانی در ایران و نه به اصطلاح برای سربلندی و سرافرازی ملت و کشور و غرور ملی و عزت و بقیه شعارهای ناسیونالیستی است ! ونه به اصطلاح رژیمی است چپ گرا و کمونیست که مثلا بخواهد سرجنگ با امپریالیسم و سرمایه داری جهانی به سرکردگی آمریکا داشته باشد !!

 پس آن چه قله ایست که بروز جنگی خطر ناک وکشتارو هلاکت مردم و ویرانی و تباهی و از هم پاشیدن شیرازه جامعه هم ، نمی تواند خللی دررسیدن به آن ایجاد کند و حتی میتواند به آن کمک هم بکند ، برایش تبلیغ هم بکند و آن را به جلوهم ببرد ، برکت و نعمت الهی هم برایش به ارمغان بیاورد!؟

پر واضح است ،آن اهدافی که با حفظ نظام وقدرت وحکومت اسلامی سرمایه واستثمارموجود در ایران و ادامه و بسط و گسترش آن دنبال می شود ، آن قله مورد نظر ، چیزی نیست مگرپیش برد ایدئولوژی اسلام سیاسی در ایران ، منطقه و جهان ، ام القرای کشورهای اسلامی شدن ، برقراری کامل قوانین متحجر شرعی و قرآنی و اسلامی  در ایران ومنطقه ، به اصطلاح بیداری امت اسلامی در همه جای دنیا ، نفوذ هر چه بیشتر در لبنان و فلسطین و عراق و افغانستان وهرجای دیگر که بتواند و بشود و به اصطلاح صدور معنویت الهی اسلامی و متحول کردن مردم جهان با اسلام سیاسی ! بنابراین مهمترین و اساسی ترین تکلیف ، وظیفه وهدف برای نظام حاکم برقرای حاکمیت بزرگ امت واحده اسلامی وقوانین قرآنی و شریعت الهی درسراسر جهان است ، پس باید با بدست گرفتن قدرت سیاسی وحکومتی ، نظامهای اسلامی شریعت مدار و فقه گرا راایجاد و تقویت و کمک کند وبا دیگر حکومت ها ومخالفان سرجنگ و عناد داشته باشد . 

که در تأمین ابزار و وسایل کارش در این مسیر و رسیدن به این اهداف ، نمی تواند از ساخت سلاح اتمی ،انواع موشک ، بمب ودیگرجنگ افزارها چشم بپوشد . نمی تواند به جنبش های جهادی اسلامی موجود و خود ساخته و تروریست های اسلامی و بمب گذار آموزش ندهد و کمک نکند ، پس انرژی هسته ای حق مسلم ماست در راس اولویت هایش قرار میگیرد ودر ظاهر به مسئله ای مثلا ملی و ناسیونالیستی تبدیلش می کند ، رژیمی که ملی گرایی را کفر می دانست ، صحبت از انسجام ملی می کند ، شعارهای ملی گرایانه می دهد و تبلیغ می کند  که انرژی هسته ای دست آوردی است بمراتب پر اهمیت تر از ملی شدن صنعت نفت ، پس بر غنی سازی پافشاری می کند ، برای آمریکا و جهان غرب شاخ و شانه و خط و نشان می  کشد ، پول نفت و منابع وثروت این ملت را در راه رسیدن به قله کذایی اش هزینه می کند .

    البته روشن است که رژیم آرزو دارد ، بدون درگیری و مزاحمت و بدون جنگ ، بتواند و بشود تا به اهدافش برسد که این برایش بهتر است! آرزویش این است که آمریکا از عراق و خاورمیانه برود و به رژیم و اینکه چه می کند کاری نداشته باشد . واما اگر نشد ابایی ندارد که با جنگ افروزی که میتواند با امدادهای غیبی و الهی پر از برکت و نعمت شود ، به اهدافش برسد و تنها چیزی که واقعا برایش مهم نیست و در اولویت قرار ندارد همانا مردم و ایران و جامعه است ، چرا که اهدافش را مقدس تر از این مقولات می داند !

قله مردم و اپوزوسیون واقعی کجاست ؟

مردم ایران هرگز تصمیم رفتن به این قله را نگرفته اند ، مردم با نظام اسلام سیاسی و اهداف و آمال و عملکرد و احکام و قوانین شرعی اجباری و غیر انسانی اش مخالفند ، آزادیخواه و برابری طلبند ، مخالف ظلم و زور وتبعیض و استثمار و بردگی اند ، آزادی بیان و عقیده و تشکل می خواهند ، برابری و رفع تبعیض جنسی ، مذهبی ، قومی و نژادی را می خواهند ، برابری زن و مرد ولغو قوانین متحجر اسلامی را می خواهند ، ازحکومت دیکتاتوری مذهبی ،از تحمیق شدن ،از دروغ و وعده های پوچ وعوام فریبانه خسته شده اند ، رفاه و آسایش می خواهند نه فقر و فلاکت و گرانی وبیکاری ،بیش از این نمی خواهند شاهد اشاعه فساد و فحشا و جهل وخرافات و اعتیاد ودختران فراری باشند ،می خواهند انسانی زندگی کنند و همه حقوقشان رعایت شود .

 دست یابی به سلاح هسته ای ویا رسیدن به تحجر واسلامی شدن جهان وبروز جنگ و تباهی و پاشیدن شیرازه جامعه ، قله وحق این مردم نیست ! مردم هزاران خواسته برحق و انسانی دارند که باید به آنها برسند . رژیم به دروغ دم از مردم و ملت میزند ، دم از حق مسلم این ملت میزند ! رژیمی که برای ایجاد رعب و وحشت دست به اعدام های دسته جمعی می زند ، فعالین سیاسی و اجتماعی و کارگری را دستگیرو زندانی و شکنجه و اعدام می کند و حتی  تاب تحمل معدود فعالان علنی کارگری همچون اسانلو و صالحی ها را هم ندارد . اگر جرئت دارد (که ندارد و این فرض محال است!) فقط برای یک روز سرنیزه را کنار بگذارد ، دست از ارعاب و اختناق و سرکوب و شکنجه وخفه کردن صداها و فریادهای مردم و اعدام و دستگیری فعالان سیاسی و اجتماعی و کارگری و زنان و دانشجویان و روزنامه نگاران و آزادیخواهان ومبارزان بر دارد تا ببیند مردم چه خواهند کرد! تا دیگر اثری از قله ومسیرش و بانیانش باقی نماند ! مردم و اپوزوسیون واقعی ، جنگ آمریکا علیه ایران را نمی خواهند وعامل مهم آفرینش خطر این جنگ یا رژیم و نظام اسلام سیاسی را هم نمی خواهند .

گسترش جبهه ضد رژیم و ضد جنگ وظیفه مردم و اپوزوسیون واقعی

برای رهایی از وضعیت خطرناک و جدی شروع جنگ و حمله از سوی آمریکا و اسرائیل و متحدانش ، بخصوص در این مدت باقی مانده از زمان دولت بوش که ظاهرا هر دو طرف خود را برای وضعیت آخر آماده می کنند ! مردم و اپوزوسیونی که در کنارهیچ یک از طرفین این معادله قرار نگرفته اند ، خود جمهوری اسلامی را  یکی ازعوامل مهم در آفرینش خطراین جنگ احتمالی و فراهم آوردن امکان تباهی جامعه ایران می دانند ،بدنبال هیچگونه سازشی با جمهوری اسلامی و جناح هایش نیستند ، و سرنگونی جمهوری اسلامی و از کار انداختن همه دارو دسته ها و دستگاههای سرکوب و ترور و تحمیق را شرط هرگونه تحول آزادی خواهانه در ایران و موثرترین راه مقابله با خطر جنگ و خواستها و اراده مردم می دانند ، اگر احتمال و خطر بروز جنگ را جدی گرفته اند ونمی خواهند منتظر شوند تا ببینند  چه پیش خواهد آمد !

اگر نمی خواهیم برای رسیدن به قله و اهداف اسلام سیاسی برویم  ودر کنار جنایتکاران جمهوری اسلامی بایستیم ، اگر نمی خواهیم رژیم اعدام وسنگسار بماند اما بصورت خوش خیم به قله برود ، اگر نمی خواهیم در کنار آمریکا قرار بگیریم و خواهان هلاکت و کشتار مردم نیستیم تا به نوایی برسیم ، تا قوم و فرقه مان جایی پیدا کند ! اگر قبول داریم که جنگ احتمالی بین دو تروریست ، مذهبی و استثمارگر ، جنگ مردم نیست و بزرگترین ضربات و زیان را به مردم می رساند و اگر در این راه همفکر و نزدیک هستیم و دیدگاه های مشترک و موافقت هایمان بیشتر از اختلافات جناحی و فرقه ای است ، و اگر خود را ویا فرقه مان را برتر از مردم و در عرش اعلا نمی دانیم و نمی بینیم !

 باید به وظیفه  و نقش تاریخی خود واقف باشیم و قبل از هر چیز به نوعی اتحاد عمل حول مشترکات و موافقت ها دست یابیم . شاید با این کار باعث دلگرمی مردم شویم که بتوانند پس از سالها قطع امید ، به اپوزوسیون واقعی روی آورند و اعتماد کنند . وظیفه داریم که در این راه ، سعی ، تلاش ، فعالیت ، تبلیغ و اقدام کنیم . احزاب ، سازمانها و شخصیتهای سیاسی و اجتماعی وظیفه دارند دراین راه دست به افشاگری طرفین این جنگ احتمالی زده ، مردم را نسبت به عواقب آن و مخالفت با آن آگاه کنند وجنبشهای مردمی را سازماندهی ، متشکل ، راهنمایی ، تقویت ، همراهی و کمک کنند .

این نوشته برداشتی بود شخصی از(( بیانیه عليه جنگ و در دفاع از مدنيت جامعه ايران )) بخصوص بند اول آن

که  در سایت علیه جنگ به آدرس http://www.no-war-iran.comآمده ، بیانیه همه احزاب ، نیروها و شخصیتهای اپوزوسیون را به پیوستن به آن و تلاش برای نجات جامعه ایران دعوت کرده ، که امید است مورد حمایت ، پی گیری ، تبلیغ ، اقدام و در دستور کار همه ایرانیان و بخصوص نیروهای آزادیخواه و چپ وسوسیالیست و کمونیست و نیروهای راستین ضد جنگ و ضد رژیم اسلامی قرار گیرد  وگسترش یابد . فارغ ازهر گونه فرقه بازی ، منافع گروهی و... آنچه که تاکنون متأسفانه باب بوده ورواج داشته !  

 - منوچهر اسدبیگی ( بابک حکمت )   29 november 2007

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آكتيويسم، انتخابات مجلس و استنتاج وارونه از امتناع از چپروى

رفيق عابد توانچه مدت نسبتا طولانى است كه از بىعملى احزاب و جريانات خارج كشور گله مندند و معتقدند كه اگر كسى بخواهد كارى بكند بايد داخل ايران باشد، احزاب را بىعمل و بىخاصيت مىنامند و متاسفانه دست آخر فعاليت مورد نظرشان يعنى كارى كه بايد در ايران صورت بگيرد را شركت در انتخابات مجلس اسلامى مىنامند·

در اينكه فعاليت در داخل ايران و نقش مستقيم داشتن در مبارزات عليه رژيم اسلامى مهم است شكى نيست، همه احزاب سياسى و به خصوص جريانات چپ و كمونيست نيز تمام تلاش خود را بر اين دارند كه بتوانند بيشترين سهم و امكان فعاليت مستقيم را داشته باشند و به سازماندهى جنبشهاى اجتماعى بپردازند و تا به حال نيز با همه خفقان و سركوب رژيم توانسته اند سهم بزرگى در تحولات جامعه ايران داشته باشند· اما از اين واقعيات كه بگذريم از بحثها و مواضع رفيق عابد انتظار مىرفت كه استنتاجات مهم و قابل تاملى از اين مشاهداتشان بكنند، از اينكه بقيه را به پاسيفيسم و بى عملى متهم مىكردند انتظار مىرفت ايشان راه حل و يا تشكل آلترناتيو خود را ارائه بدهند· اما متاسفانه آخرين يادداشت رفيق در وبلاگش درباره انتخابات مجلس اسلامى نشان مىدهد كه انتظار و توقع بىجائى بوده· رفيق از احزاب كمونيست كلى گله دارند و ميزان بيشترى توهم به رژيم اسلامى·

در نوشته مذكور رفيق عابد فراخوان مىدهند كه كمونيستها در انتخابات مجلس اسلامى شركت كنند و كانديد شوند، تحريم را منفعلانه مى نامند و خلاصه اينكه شركت در انتخابات مجلس اسلامى را راهى براى دخالت در سرنوشت جامعه و پيشبرد مبارزات كارگران و كمونيستها مى دانند·

استدلالات اساسى رفيق عابد اين است كه اولا تحريم همه گير و توده اى نمىشود همانطور كه در انتخاباتهاى قبلى نيز نشده است، دوما تحريم انتخابات يك نوع چپروى و دور از جامعه بودن است، سوما اينكه انتخابات راهى براىمبارزه سياسى و به نوعى يك تاكتيك است·

انتخابات در رژيم اسلامى و چپ روى

قبل از هرچيز بايد روشن كرد بحث بر سر چيست؟ انتخابات در يك پارلمان و يا مجلس يك كشور؟ در يك فضائى كه همه مىتوانند شركت كنند؟ واضح است كه اگر انتخابات پارلمانى در يك كشورى است كه همه مىتوانند بدون هيچ فيلترى در آن شركت كنند و توزان قوا آنقدر به نفع كمونيستها نيست كه بتوانند با تحركات اجتماعى قدرت را بگيرند و به سيادت سياسى بورژوازى خاتمه بدهند، امتناع از شركت نه تنها چپروى بلكه به شدت احمقانه است·

 تا آنجا كه به انتخابات و پارلمانتاريسم برمىگردد كمونيستها نسخه از پيشى مبنى بر عدم شركت در همه انتخاباتها و توسل تنها به قهر انقلابى ندارند، همانطور كه نسخه اى براى شركت در همه انتخاباتها ندارند، اما واضح است كه هر انتخابات در هر مقطع تاريخى و در هر شرايط خاص خود على الخصوص با توجه به توازن قوا بايد مورد بررسى قرار گيرد و تاكتيك درست در مقابل آن اتخاذ كرد· در اين شكى نيست كه عدم استفاده از وسايل خود جامعه بوروژازى براى تقويت جنبش كمونيستى چپروى است و واگذار كردن بازى به بورژوازى است·

لنين به اين مساله در كتاب بيمارى كودكى چپروى در كمونيسم به تفصيل مى پردازد·

اما مساله مهم اين است كه استنتاج غلط از بحث امتناع از چپروى نبايد باعث شود يك اصل مهم تحليل مشخص از شرايط مشخص فراموش شود· در مورد مشخص انتخابات همانطور كه در بالا گفتم اگر انتخابات آزاد باشد و توازن قوا به نفع كمونيستها نباشد بايد شركت كرد، اما مساله مهم و انگار فراموش شده اين است كه اين خيمه شب بازيهاى رژيم اسلامى ابدا و با هيچ معيارى انتخابات نيست· قبل از هرچيز اينكه اين حتى انتخابات مجلس يا پارلمان ايران نيست، انتخابات مجلس اسلامى است· مجلس اسلاميستهايى كه يك ربع قرن است با زور اسلحه و اعدام و كشت و كشتار در ايران حاكمند، حتى مجلس مذهبيون كشور هم نيست چه برسد به بخش آته ئيست و سكولار جامعه· مسابقه بين يك سرى آخوند آدمكش است براى گرفتن يك سهمى از قدرت دولتى و تجديد آرايش يك ارگان سركوب جامعه·

دوما اينكه در اين خيمه شب بازى نه مردم حق كانديد شدن دارند و نه حق تصميم گيرى و نه اساسا انتخابات براى ارگانى است كه مردم به عنوان يك ارگان مشروع قبول داشته باشند· زمانى كه كليت رژيم از نظر مردم و به خصوص طبقه كارگر مشروعيت ندارند، شركت در انتخابات يك ارگان اين رژيم جز سهيم شدن در جنايات اين رژيم چيزى نيست· اين رژيم حتى يك رژيم نيمه متعارف بورژوائى نيست كه بتوان برسر چگونگى انتخابات و تاكتيك كمونيستى در مقابل آن حرف زد· صاف و ساده يك رژيم خودگمارده است كه تماميت آن و قانونىكه قرار است ناظر بر انتخاباتها و ديگر مكانيسمهاى اين رژيم باشد از نظر مردم مشروعيت ندارند·واقعا توقع اين ميزان توهم به جمهورىاسلامى از فرخ نگه دار و سازمان اكثريت مىرفت اما از رفيقى كه تيغ تيز نقدش به پاسيو بودن احزاب و سازمانهاى كمونيستى هيچ وقت غلاف نيست، نمىرفت·

تحريم و در حاشيه نماندن

اما چكار بايد كرد؟ اگر واقعا همانطور كه رفيق مى گويد در همه مواردى كه كمونيستها فراخوان تحريم داده اند، اين تاكتيك توده اى و همه گير نشده چكار بايد كرد؟ راه حل بعدى چيست؟

به نظر من راه حل كمونيستى همان تحريم وسيع انتخاباتهاى رژيم است· نمى شود گفت چون تاكتيك و موضع ما موضع اكثريت مردم نشده پس نادرست است· با اينكه فكر مى كنم موضع اكثريت مردم نيز هست· اگر جمهورى اسلامى به هزار حربه و زور و فشار توانسته مردم را به پاى صندوقهاى راى ببرد، نشان از توهم مردم و يا نادرستى موضع كمونيستها نيست· اين تنها بيانگر وحشيگرى و سركوب قرون وسطى اين رژيم است· با اين حساب بايد در همه تئوريهاى كمونيسم شك كرد چون بورژوازى با هزار ترفند از زور و شكنجه و زندان و ترور گرفته تا فريب و حقه بازى توانسته مردم را و طبقه كارگر را مغلوب خود كند و تاحال ايده هاى كمونيسم  و لغو مالكيت خصوصى به خواست اكثريت مردم دنيا تبديل نشده است·

اگر تا به حال به قول رفيق تحريم همه گير نشده راهش اين است كه بايد براى همه گير كردنش تلاش كرد· بايد از مدتها قبل از انتخابات تلاش كرد به گوش مردم رساند كه برخورد درست به انتخابات چيست· بايد تلاش كرد وسيعترين بخش مردم از شركت در آن امتناع كنند، ستادهاى تبليغى را بر سرشان خراب كرد و سخنرانيها و تلاشهايشان را به محل هو كردنشان تبديل كرد· بايد روز انتخابات در محلهاى اخذ راى پيكت كرد، اعتراض راه انداخت و حتى صندوقهايشان را به آتش كشيد، همان كارى كه بعضا در انتخاباتهاى قبلى شده و در حال حاضر بيشتر شدنى و ممكن است· انتظار مىرفت در اين مورد رفيق عابد و امثال او تلاش كنند همه نيروهاى چپ و كمونيست و آزاديخواه در دانشگاه و بيرون دانشگاه را حول اين متحد كنند و فارغ از هر نوع اختلافى تصميم بگيرند پروسه انتخابات مجلس اسلامى را به رسوائى رژيم اسلامى تبديل كنند· موضع فعال و كمونيستى اين است كه همه را بايد بسيج كرد براى اينكه انتخابات را برسر رژيم خراب كنند و به نظر من تاكتيك توصيه شده رفيق عابد دقيقا عين پاسيفيسم است· اميدوار رفيق عابد متوجه شود كه فعاليت و فعال بودن با بازيچه شدن آن هم در زمين بورژوازى با قواعد و چهارچوبهاى فوق ارتجاعى تفاوت بسيار دارد· اين آرزوى رژيم است كه اشخاصى تحت عنوان كمونيست و ماركسيست به انتخابات چراغ سبز بدهند····

حامدخاكى

2007-11-28

 

 

 

 

 

 

 

November 28, 2007

محمود صالحی فراموش شدنی نيست فراموشش نکنيد!

اولين باری که بياد دارم(پدرم) محمود صالحی زندانی شد سال ۷۴ بود يعنی دوازده سال پيش. همراه با يکی از دوستانش دستگير ومدتی در زندان بود! بار دوم ۷۸ و۷۹ بود که همراه با چند نفر از دوستانش مدت دوماه ونيم در سلولهای اداره اطلاعات ماندگار شد!

پايز همان سال ۷۹ بار ديگر دستگير و مدت  ۸ ماه زندانی شد. اول ماه مه ۸۳ همراه با دهها نفر از کارگران دستگير ونزديک به دو هفته زندانی اش کردند! حالا هم بار ديگر دستگير ونزديک به هفت ماه است در زندان سنندج زندانی و دارد مدت محکومیتش را میگذراند!

در اين سالها تفريح وايام شادی من وبرادرم يا ملاقاتهای چند دقيقه ای بوده و يا زمانی بوده است که از سلامتی محمود صالحی (پدرمان) مطلع شده ايم.

همیشه با دلداريهای مادرمان اين زن مبارز به آینده امیدوار شده ایم و دوری از پدر برایمان قابل تحملترشده است. مادری که مدت زيادی از زندگی مشترکش را صرف تلاش برای آزادی و کسب خبر از وضعيت شريک زندگی اش و پدر فرزندانش در زندان  شده است!

ما ، فرزندان ، محمود صالحی درک کرده ايم که چرا پدرمان زندانی شده است! همراه با ملیونها نفر از کارگران جهان که همبستگی خود را با ایشان اعلام کرده اند به وجود ش افتخار و برايش آرزوی موفقيت می کنيم!

ما خوب ميدانم پدرمان تنها متعلق به اعضای خانواده اش نيست بلکه متعلق به همگی کسانی است که برای حق انکار ناپزير کارگران مبارزه می کنند!

با این وجود ما نگران شرايط دردناکی هستيم که پدرمان در آن بسر می برد. محمود صالحی تا به حال نزديک به هفت سال زندانی شده است و اين  سلامتی ايشان را به شدت به خطر انداخته است. حالا از درد تنها کليه اش ، پروستات و نارسائی شدید قلبی  رنج می برد همين باعث شده است بار ديگر از اتحاديه ها ، سنديکاها ی کارگری در سطح جهان و از شما، کارگران، جوانان ، زنان و مردان آزاديخواه بخواهيم که محمود صالحی را فراموش نکنيد! چنين کارگر مبارزی فراموش شدنی نيست! پدر ما هيچ جرمی به جز دفاع از حقوق هم طبقه ای هايش و تلاش برای ايجاد تشکلهای آزاد کارگری نداشته است .

ما، از شما میخواهیم بار دیگر همه با هم با تمام توان برای آزادی اش از بند تلاش کنیم !

سامرند صالحی

 ۱/۹/۱۳۸۶

شهلا دانشفر: نشريه پيک نشريه سنديکاي کارگران شرکت واحد٬ صداي اعتراض کارگران واحد نيست

اولين شماره نشريه اي بنام "پيک" تحت عنوان نشريه سنديکاي کارگران شرکت واحد منتشر شد . با اولين نگاه به اين نشريه ميتوان ديد که اين نشريه٬ نه تنها  به خواستها و مبارزات کارگران واحد و کارگران در ايران ربطي ندارد٬ بلکه با جنبش کارگري بالنده در ايران تقابل آشکار دارد. اين نشريه صداي اعتراض چند هزار کارگر شرکت واحد که دو سال پيش با اعتصاب با شکوه خود فصل جديدي در جنبش اعتراضي کارگري گشودند و فضاي سياسي جامعه را تغيير دادند نيست. اين نشريه صداي اعتراض کارگراني که خواستهاي انحلال شوراهاي اسلامي٬ ايجاد تشکل مستقل از دولت٬ افزايش فوري دستمزدها و اجراي قراردادهاي دسته جمعي را فرياد ميزدند٬ نيست. اين نشريه ربطي به آن کارگراني ندارد که آمدند و در سطح رسانه ها عليه توحش سرمايه کيفرخواست خود را دادند و از برابري انسانها سخن گفتند. اين نشريه جسارت و  چهره مصمم   ٥٠٠٠ کارگري که در بحبوحه اعتراضات کارگران واحد در منطقه ٦ اتوبوسراني تهران تجمع کردند و براي خواستهايشان فرياد زدند را تصوير نميکند.  اين نشريه٬ بطور عملي امروز  با رژيم و عوامل آن خانه کارگر و شوراهاي اسلامي همصدا شده است.  نشريه استغاثه از مقام رهبري رژيمي است که به صف کارگران خاتوان آباد گلوله بست و همين امروز رهبران خود اين سنديکا را بخاطر خواستهاي برحقشان به اسارت کشديه  است. خصوصا در آن نامه اي خطاب به رهبر انقلاب اسلامي٬ خامنه اي٬ اوج استيصال نويسندگان اين نشريه را به نمايش ميگذارد. استيصال خط سنديکاليسم و توده ايستي که در طول مبارزات با شکوه کارگران واحد به انزوا کشيده شده بود و بدنبال يک دوره سردواندن و حواله دادن اين کارگران به مجاري قانوني جاني دوباره گرفته است و  اکنون با بيرون دادن اين نشريه ميخواهد دوباره بازيگر صحنه باشد. نشريه "پيک" به روشني استيصال خط توده ايستي و سنديکاليس را نشان ميدهد. نشان ميدهد که  بازي در چهارچوب قوانين موجود دولتي و چشم دوختن به تغيير اين قوانين و مقاوله نامه هاي سازمان جهاني کار٬ سرانجام آن چيزي جز سردواندن کارگر  و قرار گرفتن او  در کنار جمهوري اسلامي و تشکل هاي دست ساز آن خانه کارگر و شوراهاي اسلامي نيست.  اما  امروز بر هيچکس پوشيده نيست که نشريه پيک در ميان هيچ سطح از کارگران خريدار نخواهد داشت. امروز چشم کارگران باز است. کارگري که پيام اول مه آن اينست که ميگويد ما انزژي هسته اي نميخواهيم٬ دستمزد ١٨٣٠٠٠ تومان نميخواهيم٬ "ما کارميکنيم که زندگي کنيم٬ زندگي نميکنيم که کار کنيم" زير بار چنين اراجيفي نميرود. گردانندگان اين نشريه ناگزير خواهند بود که يا جهت خود را تغيير دهند و يا بساطشان را جمع کنند و نشريه شان را ببندند. ادامه طرح چنين نوشته ها و بيانيه هايي٬ بيش از بيش باعث بي اعتباري طرح کنندگان آن خواهد بود. بنابراين هر کارگري که ذره اي احساس فاصله با اين ادبيات و اين سخنان دارد بايد جلو بيايد و حرف خود را بزند. کارگران واحد بايد بگويند که اينها حرفهاي ما کارگران شرکت واحد نيست. بگويند تشکلي که بخواهد براي پيشبرد خواستهايش  به رهبري رژيم اسلامي و قوانين ضدکارگري و ضد انساني آن متوسل شود٬ بايد از سوي کارگران طرد شود و پاسخ درخور خود را بگيرد. بايد عليه اين خط و اين سياست ايستاد. نبايد گذاشت به اسم ما کارگران واحد و طبقه کارگر چنين سخناني برزبان آيد. بايد کارگران اعلام کنند که اين صداي ما نيست. بايد کارگران شرکت واحد با بيانيه هاي خود از دستاوردهاي اعتراضات تا کنوني شان  پاسداري کنند و بگويند که ما آزادي همکارانمان از زندان را از سران حكومت جنايتكاران استغاثه نميکنيم. ما بازگشت به کارمان را از كسي استدعا نميکنيم. ما خواهان آزادي بي قيد و شرط همکاران خود و همه زندانيان سياسي هستيم. ما با مبارزاتمان درب زندانها را خواهيم گشود. ما خواستهايمان را رساتر و مصر تر فرياد خواهيم زد.

شايد گفته شود که با فشاري که جمهوري اسلامي به کارگران واحد وارد کرد٬ اين کارگران در شرايطي آنچنان دشوار بودند که نميتوانستند به تمامي صداي اعتراض کارگر باشند و سنديكاي واحد در اين نشريه اش اين وضعيت را منعكس كرده است. اين پوچ است. پاسخ اينست که اين کارگران ميتوانند به يمن مبارزات با شکوهي که داشتند سرشان را بالا بگيرند و امروز در کنار کارگران هفت تپه و کشت و صنعت کارون٬ شاهوي سنندج و عسلويه و اعتراضات هر روزه کارگران در  اينجا و آنجا خود را قدرتمند ببينند و با متحد کردن صفوف خود و با درس گرفتن از افت و خيزهاي اعتراضاتشان براي پيشروي بيشتر خيز برداند. نياز فوري کارگران واحد امروز انتشار نشريه پيک٬ نشريه اي که در آن به استغاثه و تمنا برخيزد٬ نيست. اين نشريه و استدعا نامه اش ضد كارگران است. نياز امروز کارگران واحد متحد کردن صفوف خود  سر خواستها و مطالباتشان براي تقابل با تعرض رژيم اسلامي و پافشاري برروي خواستها و مطالباتي است که قهرمانانه براي آن مبارزه کردند و صداي اعتراضشان در کل جامعه و جهان طنين انداحت. بايد زبان و صدا اين اعتراض باشيم.  

***

كارگران اجازه نميدهند!

طرح حجاب و تشکيل "شوراي امر به معروف ونهي از منکر" در کارخانجات يک گستاخي آشکار رژيم است

علي اکبر طاهايي معاون فرهنگي "وزارت کار و امور اجتماعي" رژيم در گردهمايي مسولان "امور فرهنگي سازمانهاي کار و امور اجتماعي استانها" طي سخناني  از اجراي ‏طرح حجاب در کارگاه ها و بنگاه هاي اقتصادي کشور و تشکيل شوراي امر به معروف و نهي از منکر در کارخانجات خبر داد. بنا به سخنان او قرار است ستادهاي امر به معروف در هر استاني با تشکيل معاونت ادارات و کارخانجات ٬ "کميته هاي حجاب و عفاف" را تحت عنوان "شوراي امر به معروف و نهي از منکر" تشکيل دهند.

اينکه رژيم با اجراي چنين طرحهايي کدام اهداف را دنبال ميکند بر هيچکس پوشيده نيست. تنها از ذهن بيمار سران حکومت اسلامي است که طرحهايي نظير حجاب در کارخانجات و ارسال بسته هاي حجاب به دانشگاه بر مي آيد. نگاهي به مبارزات و رودرويي مردم با چنين طرحهايي٬ بطور واقعي اوج استيصال رژيم را به نمايش ميگذارد. بويژه طرح حجاب و تشکيل شوراي امر به معروف و نهي از منکر در کارخانجات آنچنان غير واقعي و مسخره است که حتي خودشان نيز آنرا محتاطانه طرح ميکنند و به موضوع جدي بحث تبديل نشده است. اما نفس اعلام اجراي چنين طرحي از سوي مسئولين وزارت کار٬ تحقير آشکار زنان در محيط هاي کار است و  بايد فورا با اعتراض کارگران روبرو شود. با اعلام اين طرح رژيم ميکوشد سايه شوم ارعاب و سرکوب را در کارخانجات حاکم کند. تحت عنوان مبارزه با بدحجايي ديوار آپارتايد جنسي در محيط ها ومراکز کاري را بيشتر کند و کارگران پيشرو و معترض را زير فشار و تهديد بيشتري قرار دهد. رژيم اسلامي ميخواهد با قرار دادن شواري امر به معروف و نهي از منکر در کنار حراست و نيروهاي بسيج در کارخانجات بر کنترل و فضاي پليسي در مراکزي کاري شدت دهد. بايد در مقابل اين طرح ارتجاعي ايستاد. بايد اعلام کرد که کارگران به دارو دسته هاي اوباش حزب الله در کارخانه٬ اجازه حضور نخواهند داد و دست حراست و خانه کارگر و شوراهاي اسلامي و همه اعوان و انصار آنان از محيط هاي کار بايد کوتاه شود.

دو سال پيش مديريت کارخانه ايران خودرو با ابلاغ طرح پوشش اجباري براي کارگران زن٬ تلاش کرد  طرح مشابهي با همين طرح حجاب را به اجرا  گذارد٬ اما با بيانيه اعتراضي کارگران و حمايت کارگران مرد از کارگران زن و صف متحد کارگران روبرو شد. اکنون بايد کل جنبش کارگري و فعالين مبارزه عليه تبعيض عليه زنان ٬ نسبت به چنين طرحهايي عکس العمل سريع نشان دهند و با شکل دادن به اعتراضي گسترده٬ اجراي چنين طرحهايي را به شکست بکشانند. طرح حجاب و تشکيل شوراي امر به معروف و نهي از منکر بايد فورا در مجامع عمومي کارخانجات به بحث درآيد و کارگران نسبت به اين تحقير آشکار نسبت به زنان٬ بيانيه هاي اعتراضي دهند و آنرا محکوم کنند.

واقعيت اينست که طي چند ماهه اخير٬ رژيم اسلامي در برابر رشد بالنده اعتراضات بخش هاي مختلف جامعه تلاش کرد دست به سرکوب وسيع جامعه  بزند و در همين راستا تحت عنوان مبارزه با بدحجابي زنان را مورد تعرض و فشار قرار داد. اما امروز آمارهاي خود دولت نشانگر شکست اين طرح است. آمارهاي ميليوني زنان معترضي که با بدحجابي خود عملا در مقابل خط و چوب خط هاي رژيم شانه بالا انداختند و ايستادند و با نيروي حزب الله و مامورين ارتجاع اسلامي در خيابانها درگير شدند. اکنون جمهوري اسلامي در اوج استيصال و در مقابل جنبش اعتراضي بالنده کارگري ميخواهد بساط حزب الله را در کارخانجات پهن کند. اما بدون شک کارگران با مبارزاتشان و با اعتراضات هر روزه خود نخواهند گذاشت که کارخانجات و مراکز کاري  به جولانگاه اوباش حزب الله تبديل شود. طرح حجاب و تشکيل شواري امر به معروف ونهي از منکر در کارخانجات يک گستاخي آشکار از سوي رژيم نسبت به کارگران است و بايد از سوي کارگران و همه انسانهاي آزاديخواه پاسخ درخور خود را بگيرد.

 

 

 

 

 

اعتصاب قسمت سوم

اصغر کریمی

نوامبر ٢٠٠٧

اعتصاب

قسمت سوم: نقش و جایگاه رهبران اعتصاب  

در قسمت قبل درمورد دستگیری و احضار فعالین و رهبران اعتصاب و وظایفی که در چنین مواقعی بر دوش کارگران قرار میگیرد صحبت کردیم. اینجا به جنبه هائی دیگر از این مساله و نیز به نقش و جایگاه رهبران اعتصاب میپردازیم.

هیچ مبارزه ای بدون رهبری صورت نمیگیرد و کارگران که بطور روزمره و به اشکال مختلف در حال مبارزه و مقاومت در برابر سرمایه داران و اجحافات آنها هستند، دارای صفی از رهبران خود هستند که این مبارزات را هدایت میکنند. رهبرانی که در طول زمان اعتماد کارگران را به خود جلب میکنند، دارای نفوذ کلام هستند، محبوبیت پیدا میکنند و دائما موقعیت خود را به خطر می اندازند تا چیزی به سفره کارگر اضافه کنند.

به هردرجه رهبران کارگری روشن تر، رادیکال تر، و متشکل تر باشند، کارگران آن کارخانه و مرکز کارگری متحدتر، آگاه تر و سازمان یافته تر خواهند بود و میزان اجحافات کارفرما و دولت علیه آنها کمتر خواهد بود. به دلیل نقش کلیدی رهبران کارگری، کارفرما و دولت نیز قبل از هرچیز آنها را مورد حمله قرار میدهند، دستگیر و اخراج میکنند، از آنها وثیقه های سنگین میگیرند، تلاش میکنند آنها را مرعوب کنند و حتی اگر بتوانند با تهدید و فشار کسانی را به خدمت خود درآورند. درمقابل این فشارها، لازم است توده کارگران با تمام قوا از رهبران خود دفاع کنند، آنها را از زیر ضرب خارج کنند، در مقابل دسیسه هائی که علیه آنها میشود فورا عکس العمل نشان دهند و نشان دهند که هر عملی علیه آنها با حرکت دسته جمعی کارگران روبرو میشود. میتوان و باید کاری کرد که دولت از دستگیری و اذیت و آزار فعالین کارگری دست بکشد و یا لااقل دستگیری ها به حداقل ممکن برسد. حالی شود که هرمورد دستگیری به یک مبارزه متحد و یکپارچه و متشکل تر شدن کارگران منجر میشود و عطای دستگیری را بر لقایش ببخشد. اینکار عملی است و یکی از مبرم ترین و مهمترین مسائل مقابل جنبش کارگری است.

چگونه از رهبران کارگری حفاظت کنیم؟

رهبران اعتصاب مسئولیت سنگینی در قبال کارگران دارند، اما توده کارگران هم در قبال رهبران خود مسئولند. واقعیت این است که توده کارگران قدر رهبران خود را میدانند و از آنها به هر شکل بتوانند حمایت میکنند. بویژه در سالهای اخبر، کارگران تجارب ارزشمندی کسب کرده اند. اینجا به برخي از اين تجارب و راههای موثر پشتیبانی از رهبران کارگری میپردازیم:

١­ برگزاری مجمع عمومی و دفاع از رهبران کارگری درمقابل توطئه ها:

تجربه اخیر کارگران شاهو بسیار آموزنده است. مدتی پیش کارفرمای کارخانه ریسندگی شاهو در سنندج به کارگران اعلام کرد که چون به شما علاقه زیادی دارم میخواهم وقت استراحت نهار را اضافه کنم. و سپس نیم ساعت به وقت نهار اضافه کرد اما یک ساعت کار روزانه را افزایش داد! کارگران درمقابل این کلاهبرداری کارفرما تصمیم به اعتراض گرفتند. در بخشنامه گفته شده بود که طرح از روز ١٩ مهر ٨٦ شروع میشود. کارگران مجمع عمومی خود را برگزار کردند و تصمیم گرفتند از اجرای بخشنامه خودداری کنند و روز ١٩ مهر وقعی به این بخشنامه جناب کارفرما نگذاشتند. کارفرما به اداره کار شکایت کرد. بدلیل اعتراض کارگران، روز ٢١ آبان اداره کار به نفع کارگران رای داد. اما در این میان کارفرما اعلام کرد که نمایندگان، کارگران را تحریک میکنند و با اینکار قصد داشت پای اداره اطلاعات را به میان بکشد. کارگران درمقابل این توطئه بلافاصله روز ٢٠ آبان مجمع عمومی خود را تشکیل دادند و دسته جمعی اعلام کردند که نمایندگان آنها خواستهای بر حق همه کارگران را نمایندگی کرده اند و بار دیگر به اتفاق آرا آقایان: خالد سواری، هادی احمدی، فریدون پالیزی و رمضان حبیبی را  بعنوان نماینده های خود انتخاب کردند. این اقدام کارگران پاسخ دندان شکنی به کارفرما و توطئه هایش بود. به اداره اطلاعات نیز با این اقدام خود حالی کردند که در مقابل هرتهدید و خطر احتمالی آماده اند یکصدا از نمایندگان خود دفاع کنند. این یکی از تجارب ارزشمند کارگری در حمایت و حفاظت از نمایندگان و رهبران خود بود. رابطه کارگران با رهبران خود را تنگ تر کرد و پشتوانه محکمی برای نمایندگان ایجاد کرد. اتکا به مجمع عمومی، دخالت سازمان یافته توده کارگر در دفاع از رهبران خود، رای تک تک کارگران در این زمینه و آموزش کارگران از دستاوردها و درسهای این حرکت بود.

٢­ اعتصاب و اعتراض درصورت احضار و دستگیری

در بخش قبل به تفصیل در این زمینه صحبت کردیم که کارگران در مقابل رهبران اعتصاب تعهد جمعی دارند و به تجربه اخیر کارگران نیشکر هفت تپه نیز اشاره کردیم. اخطار به اعتصاب و سپس اعتصاب و تجمع اعتراضی برای آزادی همکاران خود اقدامی بود که کارگران نیشکر هفت تپه برای آزادی رفقای خود انجام دادند.

بد نیست اینجا به تجربه کارگران نساجی کردستان در سنندج نیز اشاره کنیم. در بحبوبه اعتصاب طولانی مدت کارگران نساجی در سال ٨٣، ماموران سرکوب حکومت به کارخانه آمدند تا اعضای کمیته مخفی اعتصاب را دستگیر کنند. آنها شروع به خواندن اسم چند نفر از کارگران کردند اما با خواندن هر اسم همه کارگران بپاخاستند و بدین ترتیب ماموران سرکوب دمشان را روی کولشان گذاشتند و رفتند. کارگران اعتصابی در واقع به وزارت اطلاعات گفتند اگر دستتان روی هرکارگری بلند شود با همه ما طرف خواهید شد و با این اقدام درس بزرگی از همبستگی و حمایت از رهبران خود بجا گذاشتند و الگوئی فراموش نشدنی به کل طبقه کارگر ارائه دادند.

٣­ رهبران کارگری نباید گمنام بمانند

یک جنبه مهم دیگر تبدیل کردن رهبران کارگری به چهره های شناخته شده در سطح جامعه است. این یکی از مهمترین وجوه نه تنها مقابله با توطئه ها، بلکه همچنین روش مهمی برای پیشروی است. هرچه رهبران کارگری و رهبران و فعالین اعتصاب گمنام تر و ناشناخته تر باشند، اعتصاب ضعیف تر و دامنه تاثیر آن محدودتر و شکننده تر و دستگیری و اذیت و آزار آنها توسط نیروهای سرکوب ساده تر است. اما تبدیل رهبران اعتصاب به چهره های شناخته شده در سطح کشور اهمیتی به مراتب فراتر از این مساله دارد. این یک مساله طبقاتی است و به موقعیت و جایگاه کارگر در جامعه بستگی دارد. جبهه مقابل همه تلاشش را میکند که بویژه رهبران کارگرى گمنام بمانند. طبقه کارگر آنها را نشناسد، مردم شهر و کشور آنها را نشناسند، سازمانهاى کارگرى از آنها بى خبر باشند، قيافه آنها در اذهان مردم نباشد. حتى خانواده هاى خود کارگران آنها را نشناسند. ميدانند که رهبران گمنام نفوذ کمترى دارند، و در صورت دستگيرى و اخراج کمتر کسى به داد آنها ميرسد. 

یکی از اشکال مقابله با این مساله، تبدیل رهبران کارگری به چهره های شناخته شده در جامعه است. کارگری که دستگیر میشود باید با اسم و رسم و عکس به جامعه معرفی شود. باید در و دیوار شهر پر از اسم رهبران زندانی باشد. باید هر رسانه ای که امکان پخش خبر دستگیری را دارد بلافاصله خبر کرد. سایر رسانه های داخلی خارجی را هم تحت فشار گذاشت که خبرها را منعکس کنند. اگر هرمورد دستگیری، علاوه بر اعتصاب و اعتراض، باعث شود که رهبران اعتصاب به چهره های شناخته شده ای در جامعه تبدیل شوند، وزارت اطلاعات و دولت متوجه میشوند که باید تاوان سنگینی در ازای هرمورد دستگیری بدهند و این باعث میشود که دستگیری برای آنها کار ساده ای نباشد. همینطور موقع آزادی کارگران زندانی باید با گل و بوق زدن و چراغ روشن کردن به استقبال آنها رفت، در کارخانه جشن ترتیب داد، دسته جمعی به خانه آنها رفت و نشان داد که رهبران کارگری در حلقه احترام و محبت گرم کارگران قرار دارند و دست بلند کردن روی آنها هزینه سنگینی برای دولت دارد. طبقه کارگر نیاز دارد که در سطح شهر و کشور صدها نفر از رهبرانش شناخته شده باشند و همه آنها را بشناسند. رهبران شناخته شده اهرم مهمی برای ارتقای موقعیت اجتماعی طبقه کارگر، اهرم مهمی برای فراخوان به اعتصاب، و اهرم مهمی برای خنثی کردن توطئه ها هستند. حتی رسانه های وابسته به حکومت برای حفظ ظاهر هم که شده مجبور میشوند با آنها مصاحبه کنند و این فرصتی است که رهبران کارگری مطالبات و خواسته های کارگران را در سطح وسیعی به گوش جامعه برسانند. طبقه کارگری که صدها رهبر شناخته شده داشته باشد، دیگر تحمیل دستمزد چندبار زیر خط فقر و نپرداختن دستمزد و اجحافات دیگر علیه او بسیار دشوار خواهد شد. سطح توقع کارگر بسیار بالاتر خواهد رفت. سرش را بیشتر بلند نگه خواهد داشت. نقدش به موقعیت اجتماعی اش عمیق تر و بیشتر خواهد شد و سرکوبش دشوارتر خواهد شد.

رهبران کارگری باید در سطح جهانی نیز شناخته شوند و برای آزادی شان از سازمانهای کارگری و مدافع حقوق انسان کمک خواسته شود. در نتیجه درصورت دستگیری آنها باید بلافاصله به سازمانهای کارگری در سطح جهان نامه داد و از آنها کمک خواست. باید از همه نیرویمان کمک بگیریم. باید رفقایمان را به سایر بخشهای جنبش کارگری در سطح جهان بشناسانیم و از آنها برای آزادی شان کمک بخواهیم.

همسران کارگران دستگیر شده، فرزندان بزرگسال آنها و پدر و مادر و سایر بستگان آنها نیز لازم است به میدان بیایند، اطلاعیه صادر کنند، به مردم فراخوان دهند. دولت باید بداند که با هر دستگیری، دهها نفر دیگر جای او را پر میکنند. نقش خانواده ها یکی از مسائل مهم اعتصابات و اعتراضات کارگری است و در بخش بعد مفصل درمورد آن صحبت خواهیم کرد.

٤­ صندوق حمایت از خانواده کارگران زندانی

کارگری که دستگیر میشود نباید احساس کند که خانواده اش تنها مانده است و از نظر اقتصادی در مضیقه و از نظر روحی تحت فشار قرار گرفته است. بلافاصله باید صندوق حمایت از خانواده کارگران زندانی را تشکیل داد، مرتب به آنها سر زد، کمک مالی کرد، برایشان دسته گل برد، اهمیت کاری که رهبران اعتصاب کرده اند را برای آنها توضیح داد تا خانواده کارگر زندانی احساس تنهائی نکند، برعکس احساس افتخار کند.

در یک کلام، در همه اعتصابات قبل از هرکس این رهبران کارگری هستند که مورد اذیت و آزار و دستگیری و غیره قرار میگیرند و توده کارگران مسئولیت دارند که بلافاصله و با تمام نیروی خود به یاری آنها بشتابند.

در بخش چهارم به نقش خانواده های کارگری خواهیم پرداخت.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

داوود رفاهی:اعتصاب قدرتمند كارگران حمل و نقل عمومی در فرانسه

هزاران كارگر بخش حمل و نقل عمومی از روز شنبه ١٣ نوامبر در اعتراض به طرح دولت فرانسه برای تغییر در نظام بازنشستگی دست به اعتصاب زدند و كشور فرانسه و بخصوص پاریس را به حالت فلج در آوردند. بر اساس قانون موجود كه بعد از جنگ جهانی دوم به تصویب رسید، كارگرانی كه كارهای شاق و طاقتفرسا انجام می‌دهند، بعد از ٣٧ سال و نیم كار از حق بازنشستگی كامل برخوردار می‌شوند، در حالیكه طرح بازنشستگی عمومی بعد از ٤٠ سال كار قابل اجراء‎ است. دولت فرانسه در نظر دارد این طرح را ملغی كند و طرح بازنشستگی كامل برای همگان را به ٤٠ سال افزایش دهد. (برابری در زیر پا گذاشتن حقوق)

این اعتراضات ادامه اعتراضات ماه قبل است كه در ١٨ اكتبر به مدت یك روز كشور فرانسه را فلج كرد. دولت فرانسه یكبار قبل در سال ١٩٩۵ شانس خود را برای پس گرفتن این قانون امتحان كرده بود، ولی با اعتراضات گسترده سه هفته‌ای مجبور به عقب نشینی شد و باعث سقوط دولت ژاك شیراك نیز گردید. كارگران اینبار نیز مصمم هستند تا دستیابی به خواسته‌هایشان به مبازات خود ادامه بدهند. با وجودی كه نیكلای ساركوزی، رئیس جمهور و وزیر كار چندین بار تأكید كرده‌اند از طرح برنامه ریزی شده شان عقب نشینی نخواهند كرد، اما كارگران نیز اعلام كرده‌اند كه مصمم هستند تا دولت را مجبور به پس گرفتن طرح رفرم بكنند.  همزمان با این اعتراضات، روز ٢٠ نوامبر، بیش از یك و نیم میلیون كارگر بخش خدمات عمومی نیز دست از كار كشیدند و به یك اعتصاب یك روزه پیوستند. آنها مخالفت خود را با طرح رفرم دولت برای كارگران این بخش اعلام كردند. همچنین خواست افزایش دستمزد و جلوگیری از اخراج‌های دسته جمعی را بعنوان خواست‌های اساسی خود اعلام كرده‌اند.

این زورآزمایی بین دولت و كارگران مهمترین بخش‌های اقتصاد در فرانسه اگر با اتحاد، اتكاء به تصمیم جمعی و پافشاری كارگران بر خواست‌هایشان ادامه یابد، بی‌شك به نتیجه مطلوب خواهد رسید.

گرچه تعدادی از رهبران اتحادیه‌ها سعی در به سازش كشاندن این اعتراضات را دارند، ولی خوشبختانه تاكنون موفق به آن نشده‌اند.

چنانچه كارگران موفق به عقب راندن دولت بشوند، می‌تواند تأثیر بسیار مثبت و امیدار كننده‌ای بر روند اوضاع، نه فقط در فرانسه، بلكه در كل اروپا داشته باشد.

٢١ نوامبر ٢٠٠٧

"خانه كارگر" و شوراهای اسلامی كار مرده‌هائی كه بالای گورند

ناصر اصغری

خيلي ها برايشان اين سوال مطرح بوده است كه بعد از شكست رفسنجانی در انتخابات ریاست جمهوری اسلامی، بر سر "خانه كارگر" و شوراهای اسلامی كار، و دیگر زیر مجموعه‌هایش چه خواهد آمد. این ارگانهاي جاسوسي حكومت در سالهاي اخير عمدتا نوچه های رفسنجانی در بین كارگران بودند كه بطور مشخص در آخرین انتخابات ریاست جمهوری اسلامی، او را به مجامع و محافلشان برای سخنرانی و نصیحت دعوت می‌كردند و حتی برای سخنرانی در روز كارگر به جمع كارگران در استادیوم آزادی فراخواندند كه توسط كارگران هو شد و كفش و كلاه كرده از صحنه در رفت. این كنجكاوی شدیدتر خواهد شد، بخصوص اگر ویژگی این دوره را نیز در نظر بگیرند.

شوراهای اسلامی كار ارگان‌های رژیم در میان كارگران‌اند كه حاصل شكست انقلاب ۵٧ و قلع و قمع شوراهای كارگری و دیگر تشكل‌های واقعی كارگری بر آمده از این انقلاب هستند. این ارگان‌ها نه تنها در تك تك تصمیم گیری‌های اصلی رژیم بر علیه كارگران، از بتصویب رساندن قانون كار ارباب رعیتی، تعیین حداقل دستمزدها، جا انداختن بیكارسازی‌های فله‌ای و غیره گرفته تا جاسوسی بر علیه فعالین كارگری و شركت مستقیم در سركوب اعتراضات كارگری دست داشته‌اند، بلكه در مواردی هم مهره‌های اصلی این نهادها از وزرای كار و مشاورین اصلی رؤسای جمهوری اسلامی نیز بوده‌اند. بطور مشخص می‌توان از حسین كمالی و علی ربیعی نام برد كه به ترتیب وزیر كار و مشاور سیاسی خاتمی بودند. امروز كه اختلافات رفسنجانی و احمدی‌نژاد به سطحی غیر قابل انكار و بسیار چشمگیر وارد شده است، طوری كه علنا برای همدیگر خط و نشان می‌كشند، سرنوشت جاسوسان رژیم در محیط كار و رنگ و لعاب عوض كردن آنها، به جنبش كارگري نيز نا مربوط نيست.

بررسی همه جانبه این نهادها فرصت مناسب‌تری برای كسی كه وقت مطالعه آن را داشته باشد، لازم دارد؛ چرا كه این ارگان‌ها از اهرم‌های اصلی و بسیار مهم رژیم اسلامی در ٢٧ سال گذشته بودند. و ٢٧ سال مشغول جنایت علیه كارگران بوده‌اند و كارنامه ٢٧ ساله خدمات اينها به حكومت اسلامي سرمايه داران نياز به بررسي اي  طولاني تر دارد. ما به سهم خود و به مناسبت‌های مختلف چه در كارگر كمونيست چه در ساير نشريات به آن‌ها پرداخته‌ایم و سعی كرده‌ایم كه كارگران در برابر این ارگان‌های سركوب رژیم با احتیاط لازم و هوشیاری كامل عمل كنند.

نوشته حاضر سعی خواهد كرد به گوشه‌ای از موقعیت "خانه كارگر" و شوراهای اسلامی كار، در این دوره بپردازد.

"خانه كارگر" در جناح بندی‌های این دوره رژیم

گرچه جناح‌بندی‌های رژیم در هر دوره در "خانه كارگر" نیز منعكس بوده، اما در جنگ جناح‌های حكومتی، "خانه كارگر" همیشه وزن اصلی خود را پشت یكی از جناح‌ها انداخته است. با این كه "خانه كارگر" در این جنگ جناح‌ها شركت داشت و یكی را تقویت می‌كرد اما سعی می‌كرد با آن آشكاری كه در انتخابات دوسال قبل به دفاع از رفسنجانی در مقابل احمدی‌نژاد برخاسته بود، به دفاع از یكی از كاندیداهای ریاست جمهوری اسلامی بر نخیزد. اما در این دوره با اختلافات جناح‌ها در چنین سطحی دیگر هیچ‌گونه مصلحت‌گرایی جایز نبود. در هیچ دوره‌ای از حكومت این رژیم بعد از ٣٠ خرداد ٦٠، شاهد یك چنین قطب بندی‌های خصمانه علنی‌ی بین این جناح‌ها نبوده ایم.

با سر كار آمدن احمدی‌نژاد وضعیت برای "خانه كارگر" هم تغییر كیفی كرده است. اختلافات و نزاعهاي دو جناح اصلی رژیم بر سر مسائل اصلی جلوی‌شان، از جمله درجه دخالت در منطقه خاورمیانه و بخصوص در عراق، غنی‌سازی اورانیوم و غیره بیش از آن بود كه این‌ها بتوانند از جامعه پنهان كنند. همچنین اكنون مسئله برای رژیم ماندن یا نماندن است. آخرین پهلوان‌شان - كه یك لمپن تیر خلاص زن به معنای دقیق كلمه است - را به میدان آورده‌اند. طوری كه تضعیف و چند تكه شدن "خانه كارگر" و انحلال شوراهای اسلامی كار آخرین مشغله جناح ریاست جمهوری می‌باشد. اتفاقا وجود آن‌ها با بودن در كمپ "رقیب" به یك دست شدن حكومت هم، كه یكی از اهداف دولت نهم اسلامی بود، كمك نمی‌كند. در نتيجه خانه كارگر و شوراهاي اسلامي در شرايط فعلي زير فشار مستقيم تري از سوي جناح حاكم قرار گرفته اند.

روزنامه "اعتماد" در شماره سوم خرداد ماه ٨٦ این موقعیت "خانه كارگر" را بخوبی فرموله و از آن عكس گرفته است. می‌گوید: "... در هیچ دوره‌یی از تاریخ ٢٧ سال گذشته این اتفاق رخ نداده بود كه حتی نمایندگان كارگران (منظور همين خانه كارگريهاست) كه نزدیكی خاصی با حكومت داشتند از سوی دستگاه‌های دولتی با مشكل مواجه شوند. تا حدی كه نمایندگان دولت، تشكل‌های كارگری را تهدید به انحلال كنند،." چند سطر بعد ادامه می‌دهد: "... نمایندگان شبه دولتی كارگران گمان نمی‌بردند كه دولت نهم به نحوی شكل بگیرد كه حتی مجالی برای فعالین ارگان‌های نزدیك به حاكمیت باقی نگذارد." گرچه نوشته یاد شده امضا كسی را بر خود ندارد، اما كسی كه این روزنامه و بخصوص بخش "كارگری" آن را دنبال كرد باشد، به راحتی متوجه رد پای دفاع از "خانه كارگر" و ارگان‌های زیر مجموعه آن می‌شود.

"خانه كارگر" و دولت احمدی‌نژاد

"خانه كارگر" در دوره ریاست جمهوری اسلامی احمدی‌نژاد برای اولین بار، تا جائی كه خبر دارم، به عنوان "نمایندگان" كارگران ایران به سازمان جهانی كار راه نیافت. گرچه تعدادی از پادوهايي كه آنجا به نام "نماینده" كارگران حضور داشتند، از جمله علی اكبر عیوضی، از اعضای اصلی شوراهای اسلامی كار و غیره بوده‌اند، اما تحويل گرفتن آنها به دليل اختلافات دروني خانه كارگر و قرار داشتن عيوضي در جناح مخالف بود. "نمایندگی" كارگران قبلا رسما بر عهده "خانه كارگر" و كسانی چون علیرضا محجوب، حسن صادقی و سهیلا جلودارزاده بود.(١) حتی در دوره خاتمی و اصلاح‌طلبانش هم گرچه تعدادی از این لات و لوط‌ها از "خانه كارگر"  جدا شدند و مثلا "انجمن صنفی روزنامه‌نگاران" را نیز تشكیل دادند، باز "نمایندگی" كارگران ایران بر عهده محجوب و دار و دسته‌ی وی بود.

جدا از این، به قول همان مطلب بدون امضا روزنامه "اعتماد"، "وزارت كار دولت فعلی به ارگان‌های كارگری چشم دارد". منظورشان اينست كه جناح دولتي می‌خواهد "شوراهای اسلامی كار" را تصاحب شود. (سهیلا جلودارزاده در گفتگویش با "اعتماد" ١٨ مرداد ١٣٨٦ می‌گوید: "شوراهای اسلامی كار را از ما گرفته‌اند.") یعنی در واقع می‌خواهد دست دار و دسته امروز و دیروز رفسنجانی را از این نهادها كوتاه كند و كس و كار خودشان را آنجا بگمارند.

اجازه بدهید پاراگراف اول مطلب ٣ خرداد "اعتماد" (چشم وزارت كار به نهادهای كارگری) را برای اطلاع خوانندگان نقل كنیم: "كارگران این روزها یكی از سخت‌ترین دوران خود را تجربه می‌كنند. این مساله بدون شك واقعیت دارد، چون می‌توان گفت شاید در هیچ دوره‌یی از تاریخ ٢٧ سال گذشته این اتفاق رخ نداده بود كه حتی نمایندگان كارگران كه نزدیكی خاصی با حكومت داشتند از سوی دستگاه‌های دولتی با مشكل مواجه شوند تا حدی كه نمایندگان دولت، تشكل‌های كارگری را تهدید به انحلال كنند. البته از منظری می‌توان این اتفاق را بازخورد رفتار تشكل‌های كارگری دانست. آنها در آخرین روزهای دولت اصلاحات تندترین ایستادگی را در مقابل طرفداران استقلال تشكل‌های كارگری یا حامیان سندیكالیست خود نشان دادند، البته بدون شك در آن دوران نمایندگان شبه دولتی كارگران گمان نمی‌بردند كه دولت نهم به نحوی شكل بگیرد كه حتی مجالی برای فعالیت ارگان‌های نزدیك به حاكمیت باقی نگذارد. در یك كلام می‌توان گفت كه اگر تا قبل از دولت نهم نهادهایی چون خانه كارگر در پی آن بودند تا سند تشكل‌های كارگری را تا حد زیادی به طور غیر مستقیم به نام حاكمیت ثبت كنند در حال حاضر وزارت كار به عنوان نماینده دولت در این حوزه به صورت آشكار نهادهای كارگری را به سمت دولتی بودن سوق می‌دهد. بدون تعارف دولت در حال حاضر حذف خانه كارگر، شوراهای اسلامی كار و حتی تشكل‌های كارفرمایی را در دستور كار خود قرار داده است و می‌خواهد با تجدید ساختار این تشكل‌ها به طور رسمی واحدهای كارگری در دل دولت شكل بگیرد. هرچند که نهادهای کارگری تا امروز بزرگترین سنگ‌ها را در مقابل مسیر سندیکاها و تشکل‌های مستقل کارگری پرت کرده‌اند اما به این نکته باید توجه داشت که حذف آنها از سوی دولت نهم به دلیل وابستگی‌های ایدئولوژیک و سیاسی این دولت معنایی ندارد جز اینکه مسیر دولتی شدن جریان کارگری کشور با سرعتی غیرقابل باور طی شده است. برای همین به نظر می‌رسد تقویت حوزه‌های کارگری یا به عبارتی پذیرفتن نفس حضور سندیکاها در جریان کارگری اهمیت ویژه‌یی داشته باشد."

پائین‌تر با اشاره به مصاحبه سهیلا جلودارزاده به نكات مهم‌تری در این رابطه اشاره خواهم كرد. اما در همین پاراگراف بالا نكات مهمی نهفته است. "خانه كارگر و شوراهای اسلامی كار در این دولت مورد تهدید قرار گرفته‌اند و توسط دولت تجدید ساختار خواهند شد تا در دل دولت شكل بگیرند."؛ "سندیكالیست‌ها حامیان شوراهای اسلامی كار و خانه كارگر هستند."؛ "وزارت كار "خانه كارگر" و شوراهای اسلامی كار را به سمت دولتی بودن (منظور دار و دسته احمدی‌نژاد است) سوق می‌دهد."؛ و "پذیرفتن حضور سندیكاها توسط خانه كارگر فعلی اهمیت ویژه‌ای دارد."

كمی پائین‌تر در همین مطلب "اعتماد" (٣ خرداد ٨٦) از معاون روابط كار وزارت كار و امور اجتماعی، ابراهیم نظری جلالی نقل قول شده است: "توسعه تشكل‌های كارگری از برنامه خاص وزارت كار است و دخالت گروه‌ها و حزب‌های سیاسی در كار این تشكل‌ها برخلاف قانون است كه در این باره تصمیم گیری‌های قانونی صورت گرفته و ابلاغ شده است." و "در صورتی كه احزاب سیاسی در كار تشكل‌های كارگری دخالت كنند آن تشكل كارگری منحل می‌شود." او در واقع می‌گوید كه شوراهای اسلامی كار و "خانه كارگر" باید بروند به دست بوس مصباح. تهدید كرده است كه اگر شكی به هم‌دستی این جماعت با رفسنجانی بشود، منحل خواهند شد. یعنی منظور از دخالت احزاب سیاسی همان "حزب اسلامی كار" و "حزب كارگزاران" و "خانه كارگر" و دیگر دارو دسته‌های رفسنجانی است!

سران "خانه كارگر" و زیر مجموعه‌هایش از جمله شوراهای اسلامی كار در مقابل كارگران و اعتراضات ضد جمهوری اسلامی كارگران مجبورند بگویند كه مستقل از جناح بندی‌های جمهوری اسلامی هستند. اما نه كارگران این را از آن‌ها می‌پذیرند و نه احمدی‌نژاد پهن كردن فرش قرمز زیر پای رفسنجانی این جماعت را فراموش كرده است. فشار به "خانه كارگر"ی‌ها را باید در متن اختلافات جدی‌تری بین جناح‌های اصلی جمهوری اسلامی دید. در وضعیت امروز جمهوری اسلامی، رفسنجانی می‌خواهد نه سیخ بسوزد و نه كباب. در عین حالی كه رجزخوانی ضد آمریكائی خود را تكرار می‌كند، مرتب از سیاست‌های امام زمانی احمدی‌نژاد هم انتقاد می‌كند. برعكس او، احمدی‌نژاد می‌خواهد حكومت امام زمان را بیاورد. می‌خواهد اسرائیل را از روی زمین پاك كند؛ كه بر خلاف رفسنجانی كه این شعار را به عنوان یك باج‌خواهی از آمریكا در نماز جمعه‌ها اینجا و آنجا تكرار می‌كند، احمدی‌نژاد برای این كارش در فكر ساختن بمب اتم نیز هست. موی دماغ آمریكا و متحدینش در عراق است. و مهمتر از همه اختلافاتشان به حدی تند شده است كه روزنامه "اعتماد" ٢٩ آبان ٨٦ از غلامحسین الهام، سخنگوی دولت نقل قول می‌كند كه خاتمی و رفسنجانی برانداز هستند! و ... همچنانكه گفتم در متن این اختلافات است كه جایگاه امروزه "خانه كارگر" و فشارهای جناح احمدی‌نژاد معنی پیدا می‌كند. و كسی كه مطبوعات ایران و جبهه گیری‌های این جناح‌ها را دنبال كرده باشد، متوجه خواهد شد كه تصفیه و فشار به طرفداران رفسنجانی مختص "خانه كارگر"ی‌ها نیست. مدیران كارخانه‌ها و مسئولین دانشگاه‌هائی هم كه جزو "تیم" رفسنجانی هستند، مشمول فشار قرار گرفته‌اند.(٢) كافی است صفحات روزنامه "اعتماد" را ورق بزنید تا دندان قروچه كردن‌های احمدی‌نژاد و رفسنجانی عليه يكديگر را به روشنی و علنی ببینید.

"خانه كارگر" چه خواب دیگری برای كارگران دیده است؟

مشكل "خانه كارگر" اما فقط این نیست كه احمدی‌نژاد با او هم در افتاده و می‌خواهد منحلش كند. مهتر از همه اينست كه در ميان كارگران منزوي هستند و كارگران به عنوان جاسوسان رژیم به آن‌ها برخورد می‌كنند. و نه تنها حاميان منفورترین چهره و نماد رژیم، یعنی هاشمی رفسنجانی هستند بلكه كارگران آنها را در تحمیل چنین فقری كه بر زندگی‌شان مستولی است، مستقیما مسئول می‌دانند و در تصویب دستمزدهای زیر خط فقر كارگران مستقيما دست داشته‌اند. و همین كه اسم‌شان "شوراهای اسلامی" است، یادآور قلع و قمع تشكل‌های واقعی كارگران، اخراج، زندان و اعدام هزاران رهبر و فعال كارگری هستند. اكنون دنبال راهی برای خلاصی از این وضعیت هستند. می‌خواهند رنگ عوض كنند و با همدستی عده‌ای دیگر كه در دوره آخر ریاست جمهوری اسلامی متحد رفسنجانی شدند، با اسم دیگری وارد معركه بشوند.

سهیلا جلودارزاده در مصاحبه ذكر شده‌اش پرده از این موضوع بر می‌دارد. می‌گوید: "خانه كارگر در حال بازسازی، اصلاح و تغییر ساختار است كه در مجموع حركت این تشكیلات به مراتب مثبت‌تر از دوره‌های قبل است. این فشارهایی كه از سوی دولت نهم به تشكیلات فراگیر كارگری وارد شده، در عمل به رفع نقایص و كسب فضایل منجر شده است. به عنوان مثال كانون خواهران خانه كارگر تبدیل شده به اتحادیه سراسری كارگران زن ..." مصاحبه گر از او می‌پرسد كه این یك تبدیل یا تغییر شكل ظاهری است؟ جلودارزاده می‌گوید: "نه كه تبدیل شده بلكه ایجاد كننده یك تشكیلات آزاد سراسری برای همه زنانی ... در بخش‌های مختلف هم اتحادیه كارگران بیمارستانی، نساجی و امثالهم تشكیل شده است." (٣) جلودارزاده در مقابل سئوال مصاحبه كننده، علی حق، از مشاهده وی كه فعالیت‌های "خانه كارگر" و شوراهای اسلامی كار كم رنگ شده و در برابر فشار دولت و بستن ایلنا و غیره نه تنها جنب و جوشی در محیط‌های كار ندارند، بلكه كسانی مثل خود وی هم در مجلس اعتراضی به این فشارها نمی‌كنند، حاشا می‌كند. و می‌گوید كه دارد تشكل‌هائی با نام‌های دیگری و حتی با نامی كه قبلا همین‌ها می‌گفتند آخ و غیر اسلامی است، یعنی اتحادیه، سازمان می‌دهد. به این رنگ و اسم عوض كردن بعدا می‌پردازم، اما به نظر من هم این‌ها از جنب و جوششان كاسته‌اند؛ اما این سكوت برخلاف تصور عمومی از شوراهای اسلامی كار، یك سكوت عمدی است.

در "كارگر كمونیست" شماره ٦٤ به گوشه‌ای از این موضوع اشاره كردیم. در انتخابات ریاست جمهوری اسلامی جبهه‌ای از اصلاح طلبان، متشكل از توده‌ای‌ها، طرفداران كروبی، خاتمی، حجاریان و طرفداران رفسنجانی و ایكس و ایگرگ در برابر احمدی‌نژاد شكل گرفت. هیأتی از سندیكالیست‌ها به پیشواز مصطفی معین و به دنبال حذف ایشان، هر دو با هم به كاروان رفسنجانی پیوستند. این‌ها و بخصوص "خانه كارگری"ها عمدا سكوت كرده‌اند كه تشكیلاتشان بیشتر از این ضربه نخورد. محاسبه‌شان این است كه تنها كسی كه در برابر احمدی‌نژاد در دور آینده ریاست جمهوری اسلامی از بین جناح‌های رژیم مرعوب جناح احمدی‌نژاد نشود، رفسنجانی خواهد بود. (عمدا از كلمه "مرعوب" استفاده كرده‌ام، چرا كه اینها می‌دانند سردسته‌های قاتلین این دوره از قبیل فلاحیان و حسین شریعتمداری و الله كرم، كه حتی دیگر جانواران اسلامی را هم مرعوب كرده‌اند، جزو "تیم" احمدی‌نژاد هستند.) حتی اگر خود رفسنجانی به جلوی صحنه نیاید و كاندید ریاست جمهوری نشود، یكی از افراد بسیار نزدیك به او را و با حمایت علنی او به جلو هل خواهند داد. یعنی از همان جبهه "صلح و دمكراسی" زیر عبای رفسنجانی كسی را علم خواهند كرد. همان كاروانی كه در دوره نهم ریاست جمهوری اسلامی براه افتاد و با دلیل "صدای پای فاشیسم می‌آید" زیر عبای رفسنجانی خزید، اینبار نیز به جلو خواهد آمد. با كارنامه‌ای كه احمدی‌نژاد از خود به جای گذاشته، محاسبه این كاروان این است كه زمام امور به دست دار و دسته رفسنجانی خواهد افتاد.(٤)

اما اسم و رنگ عوض كردن این جماعت هم بی‌حساب نیست. شوراهای اسلامی كار هم بی آبرو هستند، هم دولت دارد آنها را از "خانه كارگر"ی‌ها می گیرد و هم باید كاری بكنند كه متحدین دور تازه‌شان را هم راضی نگه دارند. فعلا كه می دانیم به گفته خودشان دارند "اتحادیه" سازمان می دهند و چند تا هم اسم بردند. اما از قرار معلوم "ساختن" سندیكا را به "تیم" حسین اكبری و هیأت مؤسس سندیكاهای كارگری واگذار كرده‌اند.

نقش "سندیكالیست"ها

نقش كسانی چون حسین اكبری و مازیار گیلانی و جماعت "هیأت مؤسس سندیكاهای كارگری"شان كه در ایران به عنوان سندیكالیست شناخت شده‌اند، در این دوره می‌تواند همان تخریب همیشگی توده‌ای‌ها را تكرار كند. جلودارزاده و محجوب مسلمان‌تر از آنند كه بتوانند به این راحتی، حتی با اسم عوض كردن، كسی را بفریبند. اما توده‌ای‌ها تاریخا رسما مسلمان نبوده‌اند و از دست محجوب و برادرانش كتك خورده و حتی اعدام هم شده‌اند. همین یك رقم می‌تواند براحتی برای بسیاری از كارگران غلط انداز باشد. جماعت "سندیكالیست" بارها از قوانین جمهوری اسلامی و شوراهای اسلامی كار دفاع كرده و اعمالشان را توجیه كرده‌اند. این زیاد مهم نبوده است؛ چرا كه شوراهای اسلامی كار اسلامی‌تر از آنند كه كسی بتواند آبروئی برایشان بخرد. اما اكنون كه این دو گروه به هم نزدیك شده‌اند و هر دو زیر عبای رفسنجانی قرار گرفته‌اند، و بخصوص با رنگ عوض كردن و دعوت كردن "خانه كارگر"ی‌ها به مجالس ضیافت‌هایشان، گاها تشخص اینكه كدام "تشكل" واقعا تشكل كارگری است و كدام یكی محلی برای تجمع این برادران حزب‌الهی، می‌تواند مشكل باشد. برای نمونه صابر محرمی، مازیار گیلانی و صالح كامیاری از اعضا و فعالین "سندیكای كارگران نقاش و تزئینات ساختمان" هستند و در عین حال در دفاع از قوانین اسلامی و مسلمان بودن سنگ تمام گذاشته‌اند. كسی كه از نزدیك از این تشكل خبر نداشته باشد، نمی‌تواند بداند كه این جمع واقعا همان افراد شوراهای اسلامی كار و یا انجمن صنفی كارگران نقاش ساختمانی هستند كه رنگ عوض كرده‌اند و یا واقعا سندیكائی شكل گرفته است. و یا مثلا حسین اكبری، سخنگوی محفل توده‌ای پرطمطراق "هیأت مؤسس سندیكاهای كارگری" از زمان پیوستن به كاروان انتخاباتی ریاست جمهوری اسلامی مصطفی معین، رسالت تضعیف و حمله به "سندیكای كارگران شركت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه" در پوشش "نقد دوستانه، كارگری و سندیكائی" را به عهده گرفته است.

مطلب ٣ خرداد ٨٦ "اعتماد" می‌نویسد "خانه كارگر" و شوراهای اسلامی كار "در آخرین روزهای دولت اصلاحات تندترین ایستادگی را در مقابل طرفداران استقلال تشكل‌های كارگری یا حامیان سندیكالیست خود نشان دادند ..." بسیار محتمل است كه این نوشته را حسین اكبری، كه یكی از نویسندگان بخش "كارگری" روزنامه "اعتماد" است نوشته باشد. او در مقالات مختلف از اعوان و انصار "خانه كارگر" دفاع كرده است. به شیوه شناخته شده توده‌ای‌ها از "خانه كارگر" انتقاد كرده و در حمله به كمونیست‌ها و تشكل‌های رادیكال كارگری بسیار فعال بوده است. در مقاله‌ای در همین روزنامه تحت عنوان "سخن سندیكائی" كه ما در شماره ١٨ نشریه "كارگر كمونیست" به آن پرداختیم می‌گوید: "از پس سالیان دراز فترت، جنبش سندیكائی طی چند ساله اخیر توانسته است اندیشه احیا و برقراری سندیكاهای كارگری را در جامعه طرح كند و در مواردی بخش‌هایی از كارگران و زحمتكشان یا به ایجاد و احیای سندیكاهای خود اقدام كرده و یا تشكلهای موجود را به سوی پذیرش قانونمندیهای فعالیتهای اتحادیه‌ای هدایت كنند." ایشان از همان زمان داشت شوراهای اسلامی كار و "خانه كارگر" را سندیكا می‌كرد و سمت و سوی سندیكائی به آن‌ها می‌داد.

دعواهای جناح ها در مورد "نمایندگی" كارگران در آی ال او

خوب است به گوشه دیگری هم به وضعیت این جماعت اشاره‌ای بكنیم. عرصه‌ای كه برای "خانه كارگر" تاز‌گی دارد.

اعضای "خانه كارگر" و شوراهای اسلامی كار در تمام دوره جمهوری اسلامی قبل از سر كار آمدن احمدی‌نژاد در اجلاس بین‌المللی "بعنوان نمایندگان" كارگران ایران ظاهر می‌گشتند و این تصویر را می‌دادند كه گویا كارگران ایران دارای تشكل می‌باشند! در چند سال گذشته اما دعواهای جناح‌ها به این سطح و این عرصه هم كشیده شده است.

كسانی كه مسائل جنبش كارگری ایران را دنبال كرده باشند، بخوبی می‌دانند كه "خانه كارگر" و شوراهای اسلامی از سر سخت‌ترین مخالفین آزادی تشكل كارگری و از سر سخت‌ترین مخالفین تغییر فصل شش قانون كار جمهوری اسلامی بوده‌اند. قانونی كه "نمایند‌گی" كارگران ایران را منحصرا و دو دستی به این باند پیشكش كرده است. همچنین می‌دانند كه هر بار زیر فشار، چه اعتراضات كارگری و چه جناح‌های رقیب در دولت قرار گرفته‌اند، سعی در دفورمه كردن اعتراضات كارگری داشته و بعنوان "سخن‌گوی" اعتراضات كارگری سینه جلو آورده‌اند. (شاید لازم به یادآوری نباشد كه حتی همین سینه جلو دادن هم برای باج گرفتن از رقبایش بوده.) در برابر اعتراضات مخالفین جمهوری اسلامی و مخالفین قانون كار جمهوری اسلامی به عدم پایبندی به مقاوله نامه‌های ٨٧ و ٩٨ سازمان جهانی كار كه آنها را امضا كرده است، از قانون كار دفاع كرده است.

امروز اما با قرار گرفتن این ارگان‌ها در موقعیتی كه ذكرش رفت، طرفدار آزادی تشكل‌های كارگری شده‌اند! و طور دیگری حرف می‌زنند. به این نقل قول از همان مطلب "اعتماد" شماره سوم خرداد توجه كنید: "«در صورت پیوستن ایران به مقاوله نامه‌های بین‌المللی بحث سه جانبه‌گرایی مفهوم روشن‌تری پیدا خواهد كرد و قدرت چانه‌زنی تشكل‌های كارگری افزایش می‌یابد.»

این جمله را داوود قادری عضو هیأت مدیره كانون عالی شوراهای اسلامی كار می‌گوید. او درباره اجرای حقوق بنیادین كار و مقاوله نامه‌های بین‌المللی در ایران با اشاره به مقاوله نامه‌های ٨٧ و ٩٨ درباره فعالیت آزادانه تشكل‌های كارگری و كارفرمایی معتقد است؛ ایران بخشی از این مقاوله نامه‌ها را اجرا كرده است و هنوز زمینه‌های مناسبی برای فعالیت آزادانه و فراگیرتر تشكل‌های كارگری وجود دارد.

قادری بیان كرد؛ پیوستن به مقاوله نامه‌های بین‌المللی نیازمند اصلاح فصل ششم قانون كار است همچنین بر اساس قوانین ILO ایجاد تشكل‌های موازی در هر صنفی آزاد است كه قبول این امر می‌تواند مشكلاتی را برای كشور ایجاد كند."

الحق كه آخوند جماعت رند و شیاد است. تا دیروز زبان هر كسی را كه با این زبان حرف می‌زد می‌بریدند و با كمك آجان‌ها و حراست كارخانه تا سر حد مرگ كتكش می‌زدند؛ امروز می‌خواهند موازین ILO را به كارگران درس بدهند!

اما "علی حق" در مصاحبه‌اش با سهیلا جلودارزاده به او یادآوری می‌كند كه اينها مخالفین "افراطی" تغییر در فصل شش قانون كار و مقاوله نامه‌های ٨٧ و ٩٨ آی‌ال‌او بوده اند. او ميپرسد: "آیا فكر نمی‌كنید اگر تعامل خانه كارگر با دولت هفتم و هشتم بیشتر بود این امكان وجود داشت كه حقوق بنیادین كار در قابل مقاوله نامه‌های ٨٧ و ٩٨ سازمان بین‌المللی كار از جمله حق اعتصاب، اعطای استقلال بیشتر به تشكل‌های كارگری از طریق اصلاح فصل ششم قانون كار جمهوری اسلامی پذیرفته و مصوب شود اما با نوعی مقابله‌جویی افراطی این فرصت از دست رفت؟"

منتها آیا "خانه كارگر" حاضر است این عرصه را به این راحتی ول كند و به رقیبش ببازد؟ گفتم كه "خانه كارگر" بیش از حد دولتی است. این را همه می‌دانند. هیچ كس دیگر نمی‌تواند خودش را به كوچه علی چپ بزند. حتی زمانی هم كه آی‌ال‌او به عنوان "نماینده" كارگران از این جانوران اسلامی پذیرائی می‌كرد، یك جورهائی به آنها حالی می‌كرد كه "ما می‌دانیم شما نماینده كی هستید". همچنین با هر حضور این‌ها در مجامع بین‌المللی اعتراض مخالفین رژیم و بخصوص حضور فعالین حزب كمونیست كارگری، برای هر دو طرف، هم آی‌ال‌او (و دیگر ميزبانها) و هم "خانه كارگر"ی‌ها، مایه آبروریزی بیشتری می‌شد. در نتیجه با پیدا كردن متحدین دیگری سراغ شركائی در سطح بین‌المللی شدند. درست در بحبوحه‌ی تدارك برای اعتراضات جهانی در ٩ اوت ٢٠٠٧ به دستگیری فعالین كارگری در ایران، از جمله محمود صالحی و منصور اسانلو، توده‌ای‌ها به سرگردگی "هیأت مؤسس سندیكاهای كارگری" دست این‌ها را در دست WFTU (فدراسیون جهانی اتحادیه كارگری) گذاشت و نمایندگان این تشكل جهانی از روز ١٦ تا ٢٠ ژوئیه مهمان "خانه كارگر" بودند و از همدیگر عكس می گرفتند و ماچ و پسته رد و بدل می‌كردند.(۵) به نظر من اینها با پز و ژست "مستقل از دولت" می‌خواهند در دوره‌های بعدی، تا زمانی كه احمدی‌نژاد سر كار است و عرصه را بر این‌ها تنگ كرده است، با كمك برادران توده‌ای‌شان در WFTU و با پادوئی كسانی مثل حسین اكبری و "هیأت موسس سندیكاهای كارگری"اش ادعای نمایندگی كارگران ایران را بكنند و سعی كنند از این طریق همچنان در مجامع بین‌المللی حضور بهم برسانند.

***

توضیحات

(١) طبق اخبار منتشره در حمله ١٩ اردیبهشت ٨٤ به سندیكای كارگران شركت واحد تهران و حومه، تعدادی از اعضای رده بالای شوراهای اسلامی كار، از جمله حسن صادقی و علی اكبر عیوضی نیز حاضر بودند. آن زمان اینها دست در گردن و الله اكبر گویان زبان اسانلو را می‌بریدند و "نماینده" كارگران بودند. امروز با بالا گرفتن اختلافات این وحشی‌های چاقوكش، جبارعلی سلیمیان، كه سال قبل به جای عیوضی و دیگر اسلامی‌ها در نشست سالانه آی‌ال‌او داشت از پرونده جمهوری اسلامی‌اش در رابطه با كارگران دفاع می‌كرد، در گفتگوئی با ایلنا در ١٠ خرداد ٨۵ می‌گوید: "جمعه گذشته علی اكبر عیوضی، داوود قاسمی، ... در حالی از سوی وزارت كار به عنوان نمایندگان انتصابی كارگران عازم ژنو شدند ..." او تازه متوجه شده است كه اينها انتصابي هستند! و وی "برگزیده كارگران"!

(٢) در اخبار روز ٢١ آبان آمده بود كه احمدی‌نژاد از دانشگاه آزاد تهران انتقاد كرده كه با مؤسسه‌ای سر به رفسنجانی قراردادی امضا كرده كه پول هنفگتی به جیب این دار و دسته ریخته خواهد شد.

(٣) توجه به این بخش بخصوص برای فعالین كارگری كه دنبال ایجاد تشكل كارگری و یا هماهنگی بین تشكل‌های موجود كارگری هستند، مهم است. در خبرها آمده بود كه در یكی از نشست‌های فعالین كارگری بر تماس با چنین "اتحادیه‌هائی" تأكید شده بود. اینها تشكل كارگری نیستند. همان ارگانهای سركوب دولت هستند كه با اقرار خود سهیلا جلودارزاده اسم عوض كرده و شوراهای اسلامی كار در لباس دیگری هستند. به احتمال زیاد این تأكید كه با این نهادها هم تماس برقرار شود، از جانب توده‌ای‌ها صورت گرفته است.

(٤) كاروان انتخاباتی این‌ها از هم اكنون به راه افتاده است. روزنامه "اعتماد" شماره ١۵٣۵ ١٩ آبان ٨٦ در مطلبی خبر از "ائتلاف برای شرایط ویژه" خبر می‌دهد. ظاهرا تعدادی از اصلاح‌طلبان دوره خاتمی كه شامل خود ایشان نیز می‌شود دور هم جمع شده و "اولین اجتماع انتخاباتی سراسری اصلاح‌طلبان" را به راه انداخته‌اند. جالب توجه است كه در این مطلب آمده است: "سخن ما با نهادهای برآمده از جمهوری اسلامی این است كه این نهادها وابسته به مردم هستند و نیروهای مسلح و دستگاه‌های اجرایی حق ورود به انتخابات را ندارند." دقیقا آنچه را كه مشكل خود می‌دانند در اولین قدم مطرح كرده‌اند. می‌گویند كه احمدی‌نژاد را نیروهای مسلح بر سر كار آوردند و دارند به آنها اعلام می‌كنند كه این كار را نكنید.

(۵) علاقه‌مندان می‌توانند به سایت http://www.wftucentral.org/ مراجعه كرده و در بخش All Photos به عكس‌های مربوط به ایران در تاریخ ١٦ تا ٢٠ ژوئیه ٢٠٠٧ مراجعه كنند.

٢٠ نوامبر ٢٠٠٧

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

November 27, 2007

مرجان افتخاری:16 آذر، جنبش دانشجوئی و حساسیت شرایط کنونی

 
27.11.2007

16 آذر روز دانشجو و مبارزات دانشجوئی، در سال های دیکتاتوری شاه را در شرایطی برگزار می کنیم که این جنبش قدیمی و پر سابقه، دوران سیاسی،تجربیات، تغیر و تحولات بسیاری را پشت سر گذاشته است. تجربیاتی که به آسانی و در اثر گذشت ساده زمان بدست نیامده است. رشد و گسترشی که در بستر شرایط سیاسی و دوران ویژه ای از تاریخ مبارزات ضد دیکتاتوری و ضد امپریالیستی دانشجویان و مردم کشورمان بدست آمده است. و تا امروز همه ما، از هر قشر و طبقه ای بهای سنگینی را برای آن پرداخته ایم. پس بجا است که از تجربیات گذشته استفاده کنیم و بقول معروف گذشته را چراغ راه آینده قرار دهیم.

از دیر باز، و بویژه در سال های 56-51، دوران دانشجوئی خودم در دانشگاه تهران، این جنبش بنا به خصلت روشنفکری و روشنگری، دیگر تحت تاثیر تئوری انقلابی مارکسیسم نبود، بلکه آنرا بعنوان تنها ایدئولوژی آزادیبخش بخش و انقلابی، و بعنوان تنها ابزار مبارزه طبقه کارگر و توده های مردم پذیرفته بود، و آنرا در مبارزات ضد دیکتاتوری و ضد امپریالیستی بکار میبرد.
به مناسبت 16 آذر، و با یادی از آن دوران، سعی مبکنم تصویری از روحیات، ایده ها، گرایشات و اشکال مبارزاتی سال های 56-51 را بطور خیلی خلاصه ارائه داده، و به تجربیات خودم که دانشجوی دانشکده علوم بودم و همسرم که دانشجوی دانشکده فنی بود و حدس میزنم در اواخر سال 1362 اعدام شد (هرگز تاریخ دقیق آن مشخص نشد و شاید هم زیر شکنجه کشته شده است) اشاره کنم.

در این سال ها، تحت تاثیر سیاهکل و مبارزات مردم آمریکای لاتین، موج نو و نفس تازه ای در بین دانشجویان و جنبش آن دمیده شد. که تاثیر آنرا درشکل های حرکتی، اعتراضات، شعار ها و بطور کلی مبارزات دانشجوئی میشد مشاهده کرد. این دوره از مبارزات دانشجوئی را میتوان دوران گذار و یا دوران بلوغ دانشجوئی ارزیابی کرد

در کنار این موضوع، شرایط خفقان آمیز، جو پلیسی، گارد دانشگاه، کنترل دانشجویان، نفوذ عناصر ساواکی و کنترل آزمایشگاه ها و تصفیه کتابخانه های دانشگاه، جزئی از شرایط دوران دانشجوئی ما بود. ولی آنچه که مهم است و باید به آن اشاره شود, علیرغم شرایط سخت و وجود عناصر مشکوک در بین دانشجویان، کادر دفتری و علمی دانشگاه، فعالین دانشجوئی با ابتکارهای خاص آن دوران، شکل های مختلف مبارزاتی و حرکتی را بکار میبردند که بسیار هم موئثر بود.
در این سال ها، گرایشات سیاسی و اشکال مبارزاتی دانشجوئی در دانشکده ها متفاوت بود. درست مانند وضعیت امروز جنبش دانشجوئی، سه گرایش چپ، مذهبی و لیبرال در بین دانشجویان مطرح بود.
بطور خلاصه و کوتاه، در دانشکده های علوم و فنی جو و فضای عمومی بطور کلی چپ بود، این موضوع برای گارد دانشگاه و ساواک هم کاملا مشخص بود. از سال های دور، و بدلیل حرکت های دانشجوئی، از جمله 16 آذر، و خط کمر بندی شرکت واحد، دانشجویان این دو دانشکده، بویژه فنی در تمام دانشگاه شهرت مبارزاتی داشتند. همانطور که میدانید تعدادی از رهبران سازمان های چپ، دانشجویان این دانشکده ها بودند. در دانشکده های پزشکی، حقوق و ادبیات چند تفکر و گرایش چپ، مذهبی، و لیبرال را میشد ملاحظه کرد. دانشجویان این سه دانشکده در اعتصابات و حرکت های دانشجوئی بطور محدود شرکت میکردند، وبیشتر تمایل به حرکت های صنفی دانشجوئی داشتند.
پلی تکنیک، یکی از دانشکده های استثنائی آن دوران بود. بطوریکه گارد دانشکده آنرا " لانه زنبور" نامیده بود. و از گذشته های دوربه یکی از پایگاه های قوی جنبش چپ معروف بود. مجموعه ای از ملیت های آذری، لر، کرد، خوزستانی و فارس جو بسیار سیاسی و چپ را به این دانشکده داده بودند. رابطه نزدیک دانشجویان و دانش آموزان سال های آخر دبیرستان البرز امکانات مناسبی را برای شرایط بحرانی فراهم آورده بود.
دانشگاه صنعتی،همانطور که پس از بهمن 57 " شریف" نامیده شد، بیشتر به گرایشات مذهبی معروف بود. دانشکده علم و صنعت هم مجموعه ای بود از تفکرات و ایده های مذهبی و چپ. تفکر مذهبی که در آن زمان، به سختی برای ما شناخته شده بود. دیدگاه ها و گرایشاتی مذهبی که در آن زمان برای اکثر دانشجویان نا شناخته بود. ولی در سال های بعد، پس از روی کار آمدن رژیم اسلامی برای ما مشخص شد. مجموعه ای از شریعتی، فدائیان اسلام ، فرقان و گروه های مذهبی دیگر. بهر حال با تردید و بد بینی عمومی به آن نگاه می کردیم و حق هم داشتیم.
علیرغم اختناق و خفقان دیکتاتوری شاه، دانشجویان به مناسبت ها و دلائل سیاسی مختلف دست به اعتصاب و حرکت های اعتراضی میزدند. هیچ سالی را بیاد ندارم که در 16 آذر، پیاده روی جلوی دانشگاه و تمام اطراف آن بسته نشده باشد. از چند روز قبل تعداد زیادی پاسبان اطراف دانشگاه را بروی مردم می بستند. و گارد دانشگاه حالت آماده باش داشت. چون مشخص بود که دانشجویان 16 آذر را بهر قیمتی برپا میکنند. حرکت های اعتراضی و موضعی به مناسبت های مختلف، از جمله، 31 فروردین، سالروز اعدام بیژن جزنی و همراهانش، یا در 29 بهمن 1352 و پس از آن در سالروز اعدام گلسرخی و دانشیان همیشه حرکت های موضعی در رستوران، کافه تریا، کتابخانه صورت میگرفت و یا سالروز مرگ تختی بعنوان چهره و قهرمان ملی و مردمی.

تجربه طولانی دوران دانشجوئی در شرایط بسیار سخت، افت و خیز های چند سال اخیرجنبش دانشجوئی، گرایشات سیاسی آنان و بویژه مبارزات چند ماه اخیر دانشجویان، مسائلی است که نمی توان بسادگی و بدون حساسیت از کنار آن گذشت. جنبشی که بدون تردید در رشد مبارزاتی جنبش های اجتماعی معلمان، زنان، ضد جنگ و ... تاثیر و حتی گاهی نقشی بیش از جنبش دانشجوئی می تواند داشته باشد. این جنبش، بخشی از جنبش انقلابی است که باید بتواند نه تنها پیوند خود را با سایر جنبش های اجتماعی بوجود آورد بلکه بعلت سابقه، تجربه و خصلت مبارزاتی در رشد و گسترش این جنبش ها نقش مهمی می تواند داشته باشد. به همین دلیل، فعالین گرایشات چپ، مسئولیت و نقش مهمی در پیشبرد مبارزات دمکراتیک دانشجوئی و در نتیجه جنبش های اجتماعی دارند.

کشور ما و مردم ما شرایط بسیار حساسی را پیش رو دارند، که هر نیروی انقلابی و فعالین دانشجوئی باید با بررسی و ارزیابی از مجموعه شرایط، برای پیشبرد مبارزه ای سخت و طولانی، با رژیم اسلامی و تهدید های امپریالیستی که مدت ها است بر فراز کشور ما قرار دارد آماده باشند. به همین دلیل است که فعالین دانشجوئی چپ مسئولیتی بیش از آنچه که تصور می شود را بعهده دارند.

احتمال حمله نظامی کشور های امپریالیستی بویژه آمریکا و فرانسه تحت پوشش پروژه هسته ای رژیم نکبت بار اسلامی و پی آمد های این حمله می تواند به فاجعه بشری قرن 21 منتهی شود. به بیان ساده، حمله احتمالی آمریکا منطقه خاورمیانه را به کانون جنگ و بحران دائمی تبدیل خواهد کرد. جنگی که به مراتب طولانی تر از جنگ سی و جند ساله ویتنام و به مراتب پیچیده تر و تخریبی تر از آن خواهد بود.

ایجاد جنگ های مذهبی، فرقه ای و ناسیونالیستی گوناگون، قدرت گرفتن نیرو های ارتجاعی اسلامی و گروه های تروریستی اسلامی، باز گذاشتن دست اسرائیل در سرکوب بیشتر مردم فلسطین، قوی تر شدن دولت های ارتجاعی منطقه تنها و تنها پیامدهای اولیه ناشی از حمله نظامی امپریالیسم تجاوزگر آمریکائی است. در کنار آن، فقر، بدبختی، آوارگی توده های میلیونی مردم را نا گفته نباید گذاشت

رژیم اسلامی، سیاست های خارجی و منطقه ای آن و از همه مهمتر پروژه هسته ای او راه را برای استراتژی سیاسی ونظامی تعین و تدوین شده امپریالیسم آمریکا باز میگذارد. تا کنون، تنها نظریه پردازان و تحلیل گران در مورد محور های اقتصادی، سیاسی، نظامی، اهداف و خطوط مهم این استراتژی امپریالیستی نوشته و یا آنرا تحلیل کرده اند. اما هیچ یک به عواقب وحشتناک آن در رابطه با زندگی مردم، تاثیر تخریبی در بافت اجتماعی، و یا به عبارت دیگر جامعه شناسی انسانی هیچگونه نظریه ای ارائه نداده اند.

محور های اصلی استراتژی امپریالیست ها بطور خلاصه، بر محورهای زیر پایه ریزی شده است.

1- ثروت عظیم و ملی، نفت، گاز و ذخائر دیگر طبیعی یکی از انگیزه های استراتژیکی طرح خاورمیانه بزرگ نئوکانهای آمریکائی، بازار مناسب فروش سلاح و ایجاد پایگاه های نظامی امپریالیستی.

2- کنترل کامل مناطق استراتژیکی سیاسی و اقتصادی، دریای خزر و کشورهای حاشیه خزر، کاهش تسلط و نفوذ سیاسی و اقتصادی روسیه بر دریای خزر و کشور های اطراف. و همچنین کنترل سیاسی و نظامی روسیه جزء اهداف این طرح است. کنترل کامل مرزهای عراق، ترکیه و شمال غربی ایران، کنترل چین از طریق همسایه شرقی، افغانستان و جنوب از طریق خلیج فارس که می تواند جولانگاه ناوگاهای نظامی آمریکائی باشد.

از سوی دیگر، این هراس وجود دارد که در خاورمیانه، و تا حدودی زیادی در ایران، به علت قدرت و تسلط مذهب اسلام، باورهای مذهبی مردم و وجود احزاب ارتجاعی، با رشد ارتجاعی ترین جنبش های اسلامی روبرو باشیم. همانگونه که اکنون و تا حدودی در عراق، فلسطین و لبنان شاهد آن هستیم.
دیکتاتوری واسلام از خود ویژگیهای سیستم سیاسی و دولتی در این منطقه است. این دو وجه یکی از دلائل مهم و باز دارنده رشد نیروها مترقی و انقلابی است. دولت های منطقه با ابزار سرکوب ایدئولوژیکی مانع رشد هر تفکر و یا هر جنبش مترقی در بین مردم و طبقه کارگر هستند. و بر عکس، در این منطقه شاهد تعداد زیادی از گروه ها و احزاب اسلامی و تروریستی هستیم، که از امکانات مالی دولتی و غیر دولتی بر خوردارند. این گروه ها بیش از هر نیرو دیگر متمرکز و سازمانیافته اند. نمونه علنی آن جهاد اسلامی و حماس در فلسطین که شاخه نظامی اخوان المسلمین است. و یا حزب الله در لبنان و سلافی ها در عراق و الجزایر.
دشمن اصلی این گروه ها از دیر باز و بدون استثنا "گمونیستها" هستند. این جریانات تا آنجائی ارتجاعی هستند که هیچ تفکر دیگری و هیچ نیروی دیگری را پذیرا نیستند. اشتباه بزرگی است اگر عدم وجود گروه ها و نیروهای مترقی، انقلابی و چپ را در کشورهای این منطقه تنها دیکتابوری رژیم های آن بدانیم. مذهب اسلام، تفکر و فرهنگ اسلامی که با زندگی روزانه این مردم تنیده شده است، دلیل دیگر آن میباشد. تنها کشوری که از این نظر تا حدودی متفاوت است کشور ما است، که دلائل تاریخی و تفاوت های دیگری آنرا متمایز کرده است. با توضیحی که داده شد، حمله احتمالی آمریکا تنها و تنها به گسترش جریانات گوناگون اسلامی-ارتجاعی و تروریستی منطقه کمک میکند. در واقع، عدم وجود نیروهای سازمانیافته مترقی و چپ که بتوانند مبارزات اجتماعی مردم را پیش ببرند فضا را برای ارتجاعی ترین ها باز می گذارد.
از طرف دیگر، اکنون سه دهه است که مردم ما در چنگال رژیم دیکتاتوری-اسلامی قرار گرفته اند که همیشه جنگ و ایجاد تشنج سیاسی را بعنوان یک شیوه برای برون رفت از بحران و پیشبرد اهداف خود بکار برده است.

جنگ 8 ساله "ایران-عراق" برای تثبیت قدرت سیاسی متزلزل سالهای اول پس از بهمن 57، سرکوب تمامی نیرو ها و گروه های انقلابی، زندان و اعدام آنان، سازماندهی و تمرکز نیرو های اسلامی–نظامی، اسلامیزه کردن تمامی جامعه مدنی همه و همه از "برکات" جنگ 8 ساله ایران و عراق بود.

بار دیگر در مقابل بحران هسته ای، در تابستان 2006، جنگ حزب الله-اسرائیل را به مردم لبنان تحمیل کرد. در ادامه آن دخالت های علنی نظامی و سیاسی در بحران و آشفته بازار عراق که به جنگ داخلی در این کشور دامن زد را شاهد هستیم. و باز کمک های نظامی به طالبان، ارتجاعی ترین جریان در افغانستان این درک را بیش از بیش تقویت میکند که این رژیم، این بار ادامه حیات خود را در جنگ، ادامه آن و آشفته کردن و یا بخطر افکندن ایران و منطقه میداند.

در کنار این سیاست، سرکوب دائمی و وحشیانه مردم به هر دلیلی و تحت هر شرایطی در داخل، ادامه سیاست خارجی و منطقه ای این رژیم است. سرکوب مردم در کردستان، آذربایجان، خوزستان و سایر نقاط دیگر، کشتار زندانیان سیاسی در دهه 60 و بویژه قتل عام هزاران نفر زندانی سیاسی در تابستان 67، قتل های زنجیره ای و سرکوب بی سابقه دانشجویان در تیر ماه 78، بر پا کردن چوبه های دار در تابستان گذشته در پهنای کشورمان، طرح عجیب و غریب " حفاظت اجتماعی" جز سرکوب عریان مردم، ایجاد رعب و وحشت و خفه کردن آنها تعریف دیگری ندارند. به همه اینها سرکوب زنان بویژه در تابستان ها که چون پیراهن عثمان در همه جا و همه شرایط علم میشود بعد ایدئولوژیکی–اسلامی این جمهوری است.

در چنین شرایط حساسی در داخل و در منطقه و با توجه به سیاست های جنگ افروزانه و سرکوب اسلامی، فعالین دانشجوئی و بطور کلی جنبش دانشجوئی و ظیفه ای بیش از یک جنبش ساده را بعهده دارند. این جنبش می تواند در پیوند با سایر جنبش های اجتماعی

 ( معلمان، زنان و ضد جنگ) در رشد و گسترش جنبش انقلابی نقش مهمی داشته باشد. جنبش دمکراتیک دانشجویان با تاکید بر خواسته ها و مطالبات صنفی-سیاسی می تواند تعداد کثیری از دانشجویان و یا به عبارتی بدنه و پایه های دانشجوئی را سازماندهی و متمرکز کند.

محور های سیاسی جنبش دانشجوی با توجه به واقعیت های موجود تشکل های دانشجوئی و همانطور که خود آنها اعلام داشتند می توان مطالبات زیر را در نظر گرفت: آزادی دانشجویان زندانی، بستن دفتر رهبری، اخراج بسیجی ها، بازگشت استادانی که اجبارا باز نشسته شده اند، بستن حراست دانشگاه ها، لغو کمیته های انضباطی و ستاره دار کردن دانشجویان، لغو قوانین ارتجاعی در رابطه با تبعیض جنسی دانشجویان زن.

خواستهای صنفی تقویت کننده سازماندهی و تمرکز دانشجویان است، نشریات و ارگان های دانشجوئی، تنها منابع خبری و اطلاعاتی نیستند. نقش محوری آنها سازماندهی دانشجویان و ارگانیزه کردن فعالیت های دانشجوئی است. بنابر این نباید این مهم را از نظر دور داشت و تنها به آن بعنوان نشریه خبری و یا تحلیلی نگاه کرد. امکانات رفاهی و مالی دانشجوئی

(هزینه، بورس، خوابگاه و...) همه می توانند جزء خواسته ها و مطالبات دانشجوئی باشند. بدون در نظر گرفتن چنین درک و سیاستی جنبش دانشجوئی هرگز نخواهد توانست توده های وسیع دانشجوئی را و یا به عبارتی بدنه و پایه آن را همراه خود داشته باشد. موضوعی که برای ادامه مبارزه و برای شرایط خاص اهمیت حیاتی دارد.

طرح های بزرگ مانند " ایجاد تشکل سراسری دانشجوئی" اشاره به مقاله کیوان امیری الیاسی در سایت سلام دمکرات، جمعه 16 نوامبر1" در شرایط کنونی و با توجه به اختلافات جناح های مختلف ( چپ کارگری، سوسیالیستها، لیبرال ها و انجمن اسلامی) به نظر پروژه ای کاملا دور از ذهن میرسد. به جای چنین پروژه ای می توان "جبهه آزاد ضد جنگ" را در بین دانشجویان تشکیل و سازماندهی کرد جبهه ای کاملا سیاسی، منطبق بر واقعیت و شرایط کشورمان، که می تواند درآینده پایه "تشکل سراسری دانشجوئی" را هموار سازد.

تشکل های دانشجوئی و مبارزات آنان اساسا با حزب، یا هر تشکل حزبی و سازمان سیاسی کاملا متفاوت است ( اشاره به مصاحبه عابد توانچه 2) مخدوش کردن این دو جریان در نهایت به جدا کردن، گسستن و منزوی کردن دانشجویان و جنبش دانشجوئی می انجامد. پس از سال ها مبارزه و تجربیات مختلف در شرایط گوناگون دیکتاتوری شاه، بهمن 57، انقلاب فرهنگی، دوران ریاست جمهوری خاتمی، و سال 78 و تجربیات 2 سال اخیر دستاورد گرانبهائی را به فعالین دانشجوئی داده است. با چنین گذشته ای و چنین تجربه ای جایز نیست که جنبش دانشجوئی دستخوش ماجراجوئی شود.

1- http://salam-democrat.com/spip.php?article5669 

2- http://www.daneshesorkh.com/spip.php?article18
 
Eftekhari_Marjan@yahoo.com

ما اجازه نمیدهیم باندهای اسلامی در سرنوشت کودکانمان دخالت کنند!

رضا کمانگر

www.r-kamangar.com

در نیمه اول ماه سپتامبر 2007 چند نفر از اسلامی های سنی مقیم فنلاند، گروهی را به نام حزب اسلامی فنلاند پایه ریزی کرده اند. میدیای فنلاند که مبلغ سیاست های راسیستی نسبیت فرهنگی هستند، با نوعی سمپاتی از این افراد، تشکیل این گروه را در بوق و کرنا کردند.

برنامه اعلام شده این گروه اسلامی، مستقیما حقوق اولیه شهروندی کودکان و زنان را نشانه گرفته است. این گروه در برنامه اشان تاکید میکنند که خواهان لغو کلاسهای آموزش موسیقی، ورزشی و شنا برای کودکانی هستند که در خانواده های اسلامی بدنیا آمده اند. در برنامه این گروه جدا از بی حقوق کردن زنان، خواهان منع فروش مشروبات الکلی در فروشگاه های عمومی و ایجاد قصابخانه اسلامی هستند. این گروه اعلام کرده اند برای عملی کردن خواستهایشان در انتخابات آتی شرکت خواهند کرد.    

در فنلاند ثبت و رسمیت یافتن احزاب مستلزم 5 هزار امضاء حمایتی است تا بتوانند در انتخابات های مختلف این کشور به رقابت بپردازند.

این گروه هم اکنون کمپینی را برای جمع آوری 5 هزار امضا با یاری بعضی از مطبوعات فنلاند شروع کرده اند.

اعلام برنامه این گروه که تا همینجا انتشار یافته است اینقدر ضد انسانی و شنیع است که تحمل آن دور از انصاف انسان متمدن در جامعه امروزی است! این گروه با سوء استفاده از سیاست راسیستی نسبیت فرهنگی که هم اکنون در فنلاند برقرار است، حقوق کودکان را نشانه رفته است. میخواهند کودکان را تنها به جرم اینکه در خانواده های اسلامی به دنیا آمده اند از آموزش موسیقی، ورزشی، شنا و تفریحات محروم کنند. میخواهند بی حقوقی زنان منتسب به اسلام را قانونی کنند و حجاب اسلامی را بر سر زنان تحمیل کنند. میخواهند قانون تبعیض آمیز شریعت اسلامی را به جامعه مهاجرین تحمیل کنند. این گروه میخواهد وارد شورای شهرداری ها و پارلمان بشود تا قانون ارتجاعی اسلامی را به جامعه فنلاند تحمیل کنند. 

مردم فنلاند نباید اجازه بدهند حقوق انسانها بر پایه مذهب پایمال شود!

مردم فنلاند شاهد عملکرد گروه های اسلامی در اقصی نقاط جهان هستند، کارنامه اسلام سیاسی ترور و وحشی گری علیه امنیت و اسایش و علیه حقوق شهروندی زنان و کودکان و در یک کلام علیه تمدن دنیای انسانی است. کارنامه گروه های اسلامی در مغزشوئی کودکان و نوجوانان برای ایجاد نفرت علیه تمدن و انسانیت آشکار است. کارنامه گروه های اسلامی با فتوای قتل نویسندگان، هنرمندان و در یک کلام آزادی بیان تداعی میشود. مردم و نهاد های حقوق بشر فنلاند نباید اجازه بدهند دست این گروه های اسلامی در جامعه فنلاند باز بشود.

 قانون اساسی فنلاند، فعالیت گروهای نژاد پرست و راسیستی را ممنوع اعلام کرده است. برنامه این گروه اسلامی بطور مستقیم بر اساس تقسیم بندی نژادپرستانه اسلامی تنظیم شده و نقض حقوق زنان و کودکان محور اصلی سیاست نژادپرستانه این گروه است. در واقع این گروه بجای قانونی شدن در جامعه باید راهی دادگاه بشوند که میخواهند حقوق شهروندی زنان و کودکان را زیر پا بگذارند و جوابگو باشند .

ـ دولت فنلاند باید ضامن آموزش و پرورش کودکان و نوجوانان در کلیه سطوح بدون تبعیض براساس محل تولد، رنگ پوست، نژاد و مذهب باشد.

ـ دولت باید به سیاست نسبیت فرهنگی پایان بدهد و کلیه افراد ساکن این کشور به شکل یکسان و برابر دارای حقوق شهروندی باشند.

ـ دولت باید از سیاست مماشات و سازش و اختصاص بودجه مالی به گروهها و باندهای اسلامی خاتمه بدهد.

27 نوامبر 2007

دفاع از كارگر مبارز محمود صالحي

مهندس سهراب مژده

 کلیک کنید دفاع از كارگر مبارز محمود صالحي

چرا ما و شما از هم طلبکاریم؟

 ( عابد توانچه )
در مقاله ، مصاحبه یا جلسه ای حرفی زده می شود و فرد و یا افرادی نقد می شوند اما به جای آنکه کسانی که این نقد متوجه ی آنان است عده ای دیگر که به هیچ وجه مخاطب نقدها و حرفها نبوده اند می آیند و هیاهو می کنند و شکایت می کنند که این رسم رفاقت نبود و ...

این خلاصه ای است از تمام ماجرای سفر رفیق ناصر زرافشان به سوئد و آلمان و صحبتهای ایشان در جمع رفقای خارج از کشور که این روزها حتی یقه ی ما را هم گرفته اند که چرا اینگونه و با این لحن و این حرفها و....
رفقا!

هم در میان ما و هم در میان شما، آدمهایی از هر سنخ و گروه پیدا می شوند. یکی در آمریکا شب تا صبح به نگهبانی مشغول است و در طول روز از استراحت و زندگیش می زند تا سفارشات رفقای داخل را تهیه کند و از آن طرف یکی به لطف پول دولتهای بیگانه پایش را رو پایش می اندازد و شب تا صبح با پرسه زدن در اینترنت یقه ی داخلیها را می گیرد که : « بریزید توی خیابانها ما پشتتان هستیم ». یکی از خرج زندگشی می زند تا سایتی راه بیاندازد و اطلاع رسانی کند و حرفها و مقالات رفقا را گردآوری می کند و آن یکی ...!
در داخل هم اوضاع همین گونه است. رفقا از زندگی ، آسایش و امنیت خود مایه می گذارند و سعی دارند به هر نحو ممکن جنبش را وسیعتر ، عمیقتر و قویتر کنند و از آن طرف عده ای از سیاست به دنبال تجارت هستند و به اسم زندانیان سیاسی صندوق می زنند و در عمل تخم تفرقه می افشانند. همه جور آدمی همه جا پیدا می شود. اما سوال اینجاست که چرا ما و شما کم کم داریم از هم طلبکار می شویم؟

رفیق ناصر به جمع شما آمد و با شما راجع به مسائل مختلف صحبت کرد.بخشی از صحبتهای دکتر زرافشان در رابطه با کسانی بود که بی هیچ دلیل تنها به دلیل راحت طلبی و با تکیه بر دروغ و ریا کاری خود را به اسم فعال سیاسی به دولتهای غربی غالب کردند و پناهنده شدند. برای رفیق ناصر و همه ی ما این مسئله چندان مهم نیست و اگر بدان می پردازیم تنها و تنها به این دلیل است که این مفت خورها بعد از آنکه خرشان از پل گذشت نه تنها از پوستین دروغین خود بیرون نمی آیند که خودشان هم باورشان می شود که رهبران سیاسی و اجتماعی مردم ایران هستند در حالی که نه فهمی از سیاست داشتند و نه پیوندی با اجتماعی که از آن گریخته اند!

در این چند روزه برای من و رفقای من به شدت این سوال مطرح شده است که چرا رفقای بیرون «اصرار» دارند که مخاطب این قسمت از صحبتهای رفیق ناصر باشند؟؟؟

شما خود به خوبی از اوضاع و احوال محیطی که در آن زندگی می کنید و آدمهای که آنجا هستند خبر دارید. آیا بارها و بارها در میانه ی صحبتهای رفیقانه و درد و دلهای صمیمی این خود شما نبودید  که از این اوضاع و این مشکلات برای ما گفتید؟ آیا خود شما بیش از ما از دست این مفت خورها و دروغ پردازان شاکی نبودید؟ آیا این شما نبودید که بعد از هر آکسیون و مراسمی در بیرون ایران ، صحبت می کردید که نیامدند و کمک نکردند و ... ؟ پس چرا اکنون خود را به ندیدن زده اید و ادای کسانی را در می آورید که از هیچ چیز خبر ندارند؟
کم کم دارد باورم می شود ما و شما از هم طلبکاریم. من این طلبکاری را حس می کنم. در تک تک میلها و تماسهای تلفنی حتی با نزدیکترین و خاکی ترین بچه های بیرون. یک جای کار مشکل دارد و من فکر می کنم اگر نتوانیم این مشکل را حل کنیم همه ضرر خواهیم کرد.

در بین رفقای بیرون بهترین نوع رفتار و کردار متعلق به بچه های مستقل است. رفقایی که در گذشته عضو گروه یا سازمانی بوده اند و اکنون به صورت مستقل فعالیت می کنند. این افراد در حد توان خود به جنبش کمک می کنند ، ادعایی ندارند و معمولا بی سر و صدا کار خودشان را می کنند و درک بهتری نسبت به شرایط دارند.

بقیه افراد علی الخصوص کسانی که وابستگی حذبی یا گروهی دارند یا حامل سنگین ترین و تلخ ترین شکستهای با خود هستند اوضاعشان کمی متفاوت است. شخصی نامه نوشته بود و خطاب به من گفته بود : «گرچه شما ادعا می کنید که نه داخل ایران بودن را فضیلتی می دانید و نه خارج از ایران بودن را نقصی، اما در نوشته ها و کلامتان موج می زند که چندان به این ادعا پایبند نیستید و ...» راجع به این مسئله باید دیگران نظر بدهند اما تا آنجایی که به خودم مربوط می شود در کلام و عمل رفقای بیرون موجهای زیادی را دیده ام که سعی می کنم به روی خودم نیاورم و بگذارم به حساب فاصله ها و محدودیتها.

اینکه هر یک خود یا گروه خود را محور جنبش می داند. اینکه همگی تمام فعالین داخل کشور را فعالان دسته چندم می دانند. اینکه همه ی رفقای داخل متهم به بی اطلاعی و نا آگاهی هستند. اینکه ما درک درستی از فضای داخل و رفتار جمهوری اسلامی نداریم. اینکه هر کس داخل ایران است دچار خود سانسوری است. اینکه حزب پیشروی طبقه ی کارگر مدتهاست ساخته شده است و هر تشکل و انسجامی در هر سطح و عمقی اگر وابسته و تحت نظارت آنها نباشد سست و مریض و مشکل دار است. اینکه نسبت به فعالین داخل نگاه ریاکارانه دارند در مواقع لزوم آنها را آگاه و مبارز می دانند و در مابقی حالات نا آگاه و خام و ...! اینکه برای بعضیها ( شاید هم خیلیها ) فعالین داخل عامل پز دادنها ی بین گروهی هستند. اینکه بدبینی به هر حرکتی در داخل در کلام و رفتار شما پیداست. اینکه با هر کسی حرف می زنیم چایی نخورده پسر خاله می شود و از فردا ادعا می کند ما با حزب و گروه آنها هستیم و هزاران چیز دیگری که موج می زند در رفتار و گفتارشان و ما به روی خودمان نمی آوریم. از همه مهمتر شاید این باشد که عده ای چون می دانند که مخاطب اصلی حرفها و نقدهای رفقای داخل هستند سریعا بعد از هر حرف و نقدی سعی در شلوغ کردن فضا و کشیدن پای همه به وسط ماجرا و جبهه بندی بین داخل و خارج می کنند و متاسفانه همیشه هم موفق می شوند.

 نمونه ی مشخص و دم دستش همین خطی است  که عده ای «مشکل دار» به راه انداختند. دکتر زرافشان در مدتی که خارج از کشور بود در جلسات زیادی شرکت کرد و صحبتهای تند اما دوستانه ای با رفقای خارج کشور کرد. لپ مطلب رفیق ناصر تلنگر زدن به کسانی بود که واقعا سر نخ ماجرا را گم کرده اند. پیام واضح بود : «اگر کار خاصی اینجا ندارید لطفا برگردید. اصل ماجرا در ایران است نه اینجا»!

رفیق ناصر  برای روشن شدن مخاطب نقد خود که شامل حال بخور و بخوابهایی بود که ادعای لیدری و رهبری تمام حرکات سیاسی و اجتماعی را دارند در صحبتهای خود به پسری اشاره کرد که پدرش او را برای تحصیل به خارج فرستاد اما او کارش خوابیدن و خرج کردن پولهای یامفت بیگانه  و گرفتن ژستهای سیاسی شد.

حرف خیلی روشن بود اما عده ای تصمیم گرفتند که به هر نحو ممکن مخاطب این حرفها را « به زور هم که شده » عده ی دیگری جلوه دهند و قرعه به نام سهراب مختاری افتاد. اینکه رفیق سهراب مختاری چرا و چگونه و از همه مهمتر توسط چه کسی پایش به ماجرا باز شد برای خود ما شدیدا جای سوال است و نشانه ی ناسالم بودن پاره ای از آدمها و روابط و نیاز به هوشیاری بیشتر رفقای خارج کشور!

انتقاد از خود و نقد درون گروهی یکی از سنتهای با ارزش چپ است که گویا کم کم در حال فراموش شدن است. دیگر انگار همه از نقد شدن بدشان می آید و  نقد کردن پایان رفاقتهاست. این برای ما جای تعجب دارد و تعجب آورتر اینکه نقد رفتار مفت خورهای بیرون دقیقا وطیفه ی خود رفقای بیرون است. آنها بهتر از ما به شرایط و اوضاع بیرون مسلط هستند پس نقد آنان باید گزنده تر و صریح تر باشد اما خبری نیست و صدایی شنیده نمی شود.

رفقا آیا فکر کرده اید چرا اکثر رفقای داخل دو روز قبل از هر مراسمی ( از 16 آذر گرفته تا یک می و هشت ماس و ... ) زیاد در اینترنت آفتابی نمی شوند؟

جلو جلو بیانیه هایی نوشته شده است و توقع دارند که ما امضا کنیم و تازه زحمت پخش و انتشارش را بکشیم! برای ما تصمیم می گیرند که کجا و چگونه مراسم و اعتراض خود را انجام دهیم! همیشه باید آماده ی شنیدن شکستهای گذشته و رو به رو شدن با این اتهام که ما « دقیقا در حال تکرار آنها هستیم باشیم» ! باید تحمل کنیم و ساکت باشیم و قبول کنیم که نمی فهمیم و چیزی بارمان نیست و باید فقط حرف گوش کن های خوبی باشیم و هزاران چیز دیگر که برایشان یگ گوش ما در است و آن یکی دروازه!

ما هیچ وقت رفتار یک نفر یا یک گروه یا عده ای یا اکثریتی را به همه ی افراد نسبت نمی دهیم. ما در حد توان از سختیها و زحماتی که کشیده می شود مطلعیم. ما همیشه از حمایتها و همکاریها قدردانی کرده ایم اما از ما توقع ساکت بودن در مقابل اشتباهات، کژیها و کاستیها را نداشته باشید همچنان که ما نمی توانیم از شما این توقع را داشته باشیم 

منبع : http://takravi1.blogfa.com/

بلشویک ها و مجلس مؤسسان

 شعار مجلس موسسان زمانی از طرف لنين و بلشويکها مطرح شد که جامعه روسيه در دوران پيشا - سرمايه داری قرار داشت. اما به محض اينکه تزار سرنگون و حکومت بورژوايی کرنسکی زمام قدرت را در دست گرفت، لنين در بدو ورودش به روسيه با مشاهده نقش موثر و تعيين کننده شوراها، در « تزهای آوريل» خود نوشت که " بدون يک انقلاب پرولتری شوراها به طور اجتناب ناپذيری به کاريکاتور شوراهای واقعی تبديل می گردند.شوراهای توده ای ی واقعی شکل تاريخا تعيين شده ی ديکتاتوری پرولتاريا هستند" (۱). در نتيجه لنين عملا شعار انقلاب دو مرحله ايی (بورژوا- دمکراتيک) را مردود و خواستار  « انقلاب سوسياليستی» گرديد.

ای .اچ .کار ، در مورد شکل حکومتی که لنين در آن زمان در مد نظر داشت می نويسد که او "نه يک جمهوری پارلمانی – بازگشت به اِين شکل حکومت، از حکومت شورايی يک گام به عقب است - بلکه جمهوری شورايی نمايندگان کارگران، دهقانان فقير و دهقانان در کل کشور، ا ز پايين به بالا"(۲) را طرح نمود.

پس از تسخير کاخ زمستانی (محل جلسات دولت موقت کرنسکی ) در تاريخ ۲۶ اکتبر ۱۹۱۷، دومين کنگره شوراهای سراسری کارگران، سربازان و دهقانان روسيه تشکيل جلسه داد . پيشتر،« اس. آر» های راست و منشويک ها به بهانه تراشی های مختلف سعی کرده بودند که از تشکيل جلسات شوراهای سراسری جلوگيری کنند اما فعاليت آنها راه به جائی نبرد و در پی شرکت آنان در انتخابات شوراهای سراسری، شکست مفتضحانه ای به آنها وارد شد.در کنگره شوراها سراسری چنين مقرر گرديد که حکومت موقت کارگران و دهقانان (شورای کميساريای مردم) ، حکومت کشور را تا تشکيل مجلس موسسان، بدست خواهد گرفت (۳).

بلشويک ها (و اس آرهای چپ)، علی رغم آنکه توانسته بودند اکثريت قريب به اتفاق آرای انتخابات شوراها را نصيب خود کنند، با اين وجود از آنجا که برپايی « مجلس موسسان» در برنامه شان قرار داشت، آن را بعنوان يک پروسه اجتناب ناپذير در دستور کار خود قرار دادند.

انتخابات مجلس موسسان در تاريخ ۱۲ نوامبر ۱۹۱۷ صورت گرفت. در اين انتخابات بلشويک ها ۹ ميليون از آرای رای دهندگان را به خود جلب کردند، يعنی ۲۵% آرا و ۱۷۵ نماينده از مجموع ۷۰۷ نماينده، حزب کادت ۱۳% مجموع آرا را به دست آوردند و ۱۷ نماينده به مجلس فرستاند. ۲۲ ميليون رای يعنی ۶۲% کل آرا به نام اس.آر ها و منشويک ها به صندوق رای ريخته شد و در نتيجه اس آر ها با ۴۱۰ نماينده، اکثريت صندلی های مجلس را ازان خود ساختند، و منشويک ها  ۱۶ نماينده به مجلس فرستادند (۴).

سوال جالبی که می توان مطرح نمود اين است که چطور بلشويکها توانستند در شوراهاي سراسری، اکثريت آرا را کسب کنند ولی در رای گيری مجلس موسسان، آرای بسيار کمتری را به خود اختصاص دادند؟

پيش از جواب دادن به اين سوال بايد متذکر شوم که اکثريت کارگران صنعتی روسيه طرفدار بلشويکها بودند و همانها بودند که در انتخابات مجلس موسسان و شوراها بيشترين رای را به بلشويکها دادند.اين در حالی بود اس آرها بخاطر کار وسيعی که پيش از انقلاب اکتبر در بين دهقانان کرده بودند، از نفوذ چشم گيری در بين آنان برخوردار بودند.با شروع انقلاب اکتبر يک جناح از حزب اس آرها، که اکثريت حزب را نيز تشکيل می داد در نزديکی سياسی با منشويکها، به مخالفت با بلشويکها پرداختند و عملا صف خود را از انقلابيون جدا و به صف اصلاحگران پيوستند. اما جناح اقليت حزب که به جناح چپ معروف بود ، در انتقاد عريان به سياستهای جناح مقابل ، شروع به دفاع از سياستهای بلشويکها نمود.

دو جناح اس آرها بصورت دو تشکيلات کاملا مستقل عمل می کردند.با اين وجود هر دو جناح به عنوان يک حزب واحد و دارای يک ليست مشترک کانديدها به پای صندوق رای رفتند.تهيه ليست نمايندگان تحت نظر و کنترل اس آرهای راست صورت گرفت که در رهبری حزب دارای کنترل کامل بودند، در نتيجه اکثريت قريب به اتفاق کانديدهای جناح چپ حزب از ليست مربوطه حذف شدند.

بيانيه انتخاباتی که اس آرها پيش از انقلاب اکتبر مبنی بر اصلاحات ارضی طراحی کرده بودند، بر اصول و اهداف رفيعی استوار بود و مردم هم به اين اهداف و اصول رای دادند؛ نه به سياستهای جناح راست که عملا هيچ اعتقادی به اصول گذشته خود نداشت   (۵) (۶).

در اولين جلسه مجلس موسسان در ۵ ژانويه ۱۹۱۸، بلشويکها لايحه پيشنهادی ی را با نام «اعلاميه حقوق زحمتکشان و استثمارگران شوندگان » ، به بحث و رای گيری گذاشتند. مفاد اصلی اين لايحه عنوان می کرد که مردمی که کار می کنند و بر وسايل توليد مالکيت ندارند نبايد مورد استثمار قرار گيرند. اين لايحه با ۲۳۷ رای مخالف و ۱۳۸ رای موافق مردود اعلام شد. پس از اعلام نتايج رای ها، بلشويکها و اس آرهای چپ، مجلس را ترک کردند.جلسه مجلس که تا ساعت ۵ صبح روز بعد ادامه يافته بود، بوسيله حکومت کارگری تعطيل و نمايندگان بدون هيچ مقاومتی مجلس را ترک کردند. اين اولين و آخرين باری بود که مجلس موسسان در روسيه تشکيل گرديد.

اکثريت قريب به اتفاق اس ارها و منشويک ها ی حاضر در مجلس موسسان ، مخالف پايان جنگ، اصلاحات ارضی، برسميت شناختن شوراهای کارگران، دهقانان و سربازان بودند و همين مساله باعث سلب اطمينان توده مردم از آنان شده بود.مجلس موسسان علی رغم اينکه با اقدام مستقيم بلشويکها و متحدشان بسته شد اما "اين مجلس بيشتر از آنان که آن را منحل کرده بودند، مورد سرزنش [مردم] قرار گرفت" (۷).

لنين در طرح فرمان انحلال مجلس موسسان می نويسد:" مجلس موسسان که بر اساس فهرستهای تنظيمی قبل از انقلاب اکتبر انتخاب شده، مظهر تناسب قديمی نيروهای سياسی و دوراني است که سازشکاران و کادتها بر سر کار بودند. مردم در آن زمان، هنگام رای دادن به نامزدهای حزب اس آر ها نمی دانستند بين اس آرهای راست يا طرفدار بورژوازی و اس ارهای چپ يا طرفدار سوسياليزم کدام يک را بر گزينند (۸).

به نظر نويسنده، بلشويکها در مورد بازگشايی مجلس موسسان در سال ۱۹۱۸، دچار يک اشتباه تاکتيکی شدند. در حالی که بلشويکها و متحدين شان دارای اکثريت آرا در شوراها سراسری بودند، نبايد تن به انتخابات و بازگشائی مجلس موسسان می دادند؛ چراکه شوراهای سراسری به مثابه عالی ترين نوع ارگانهای خودسازمانيافته و اجرائی، عملا قدرت را در دست گرفته بود.بازگشائی مجلس موسسان در حقيقت قرار دادن عالی ترين نوع پارلمان بورژوايی در مقابل حکومت کارگری بود.

 پانويس ها:

1) پيش نويس ۱۱ تز که در تاريخ ۵ اوت ۱۹۲۰ توسط لنين به دومين کنگره بين الملل سوم ارائه داده شد. – قسمتی از تز يازدهم استفاده شده است.

۲) به نقل از « از فوريه به اکتبر»، انقلاب بلشويکی، ای اچ کار، جلد اول، ص ۹۱.

۳) لنين، مجموعه آثار، انگليسی، جلد 26 ص 262.

۴) Issaak: La revolution d octobre Ed. Progres P. 117 - به نقل مقاله انحلال مجلس موسسان 1918 ... و آنچه استالين نقل کرد – عطا شيوان- کتاب جمعه ها – شماره ۱۱- صفحه ۱۵۳.

۵) به نقل از کتاب انقلاب بلشويکی ۱۹۱۷ ، ای اچ کار، جلد اول، ص ۱۱۳.

۶) انقلاب اکتبر ، روی مدودف ، صفحه ۱۱۰.

۷) به نقل از کتاب انقلاب بلشويکی ۱۹۱۷، ای اچ کار، جلد اول، ص۱۲۰.

۸) طرح فرمان انحلال مجلس موسسان، ژانويه ۱۹۱۸. 

جنگ و تبلیغات جنگی

ایرج فرزاد

در نوشته "سناریو وحشت" به این نکته پرداختم که امکان شروع یک جنگ بالفعل بین جمهوری اسلامی و آمریکا از نقطه نظر مصالح وخاستگاه دو طرفی که بانی و شروع کننده این جنگ احتمالی هستند، "ضروری" نشده است.

تحولات و رویدادهای جاری نشان داده است که آنچه در جریان است نه تمهیدات و صف بندی ها در این دو جبهه برای شروع یک جنگ به معنای واقعی آن، که اساسا دامن گرفتن فضای "تبلیغات" جنگی است. و بین یک جنگ واقعی و فضای جنگ تبلیغاتی در دنیای واقعی تفاوتهای اساسی وجود دارد. این مساله را بیشتر میشکافم.

سابقه صف بندی و آرایش اردوگاههای متخاصم در ابعاد تبلیغاتی فقط به دوران رویاروئی کنونی بین دولت آمریکا و قطب اسلام سیاسی به سرکردگی جمهوری اسلامی محدود نیست. در طول تمام دوران نزدیک به ۶۰ سال "جنگ سرد"، در دوران متعاقب پایان جنگ دوم جهانی ما همواره با یک فضای متشنج و پر تنش بین اردوگاه شوروی سابق و اردوگاه غرب روبرو بودیم. این تقابل واقعی که به شکل صف بندی دو اردوگاه در زمینه های نظامی، سیاسی و اقتصادی در طول این دوران شصت ساله ادامه داشت، علاوه بر کشمکشها و درگیریها بر سر مناظق نفوذ، از جمله با یک جنگ تبلیغاتی همه جانبه ای همراه بود. سیر رویدادها برای همه ما نشان داد که با تشکیل اردوگاههای نظامی و شکل گیری پیمانهای نظامی در تقابل این دو اردوگاه، پیمان ورشو، ناتو و سنتو و سیتو، و تعبیه مراکز ضربات متقابل برای شرایط یک تقابل واقعی در جبهه های یک جنگ  عملی همواره با یک فضای بشدت پر تنش تبلیغاتی، کودتا و تغییر رژیمها در مناطق نفوذ اردوگاهها و بلوکهای موجود همراه بوده است. در عین حال سیر رویدادها به همه ما نشان داد که نقطه ضعف اساسی بلوک شوروی سابق در اقتصاد و ناتوانی نهادینه این بلوک در تثبیت یک سیستم اقتصادی قابل دوام در برابر سرمایه داری بازار آزاد و حرکت آزادانه سرمایه و گردش کالا و پول قرار داشت. افتصاد سرمایه داری دولتی قادر به حفظ تناقضات شکننده خود در برابر قانونمندیهای سرمایه داری و حرکت و منطق نظام سرمایه داری نبود. سرمایه داری و قوانین بازار آن را نمیتوان با قدرت دولتی، هراندازه قوی و دارای بلوک و برخوردار از ظرفیت نظامی عظیم، بلوک مجهز به سلاح اتمی و موشکهای بالستیکی، نه مهار کرد و نه زیر مهمیز کنترل "نقشه و برنامه" کشید. در طول تمام جنگ سرد، جنگ مداوم تبلیغاتی، نمائی از یک تقابل واقعی که دورنمای یک جنگ واقعی را هم ترسیم میکرد در جریان بود. در خارج از صفوف اردوگاههای موجود، جنگ چه برای نفوذ در حوزه مناطق یکدیگر، جنگ کره، ویتنام، جنگ بین اعراب و اسرائیل و بر سر مساله فلسطین و کودتا ها و ضد کودتاهائی نظیر آنچه در شیلی و جریان سقوط آلنده و جنگ بر سر ملی کردن نفت در ایران و کانال سوئز در مصر شاهد آن بودیم و یا جنگهای "استقلال" و ضد استعماری  که در هند برای مثال آغاز گرفت، و چه در مذاکرات و اجلاسها برای "تنش زدائی" و گفتگو بر سر محدود کردن سلاحهای کشتار جمعی، از نوع مذاکرات موسوم به "سالت" یک لحظه هم در طول دوران "جنگ سرد" نشان از فروکش نداشتند. تقابل بین بلوکهای سابق میتوانست به نفع بشریت و سوسیالیسم به سرانجام خوش بینانه ای منجر شود، هر آینه که بلوک شوروی سابق، قدرت و توان و ظرفیت این را داشت که چون دوران اولیه پیروزی انقلاب اکتبر، نه  آغاز کننده یک اردوگاه همه جانبه سرمایه داری دولتی به زعامت شوروی و شکل دادن به یک بلوک بندی سیاسی و نظامی و بوروکراتیک، که مبشر آرمان انقلاب سوسیالیستی اکتبر و بشارت دهنده "زوال" هرنوع دولتی باشد. بلوک سرمایه داری دولتی با نقطه ضعف و حمل تناقض شکننده خود بویژه در رابطه با اقتصاد و شکل بوروکراتیک "دولت"های قدر قدرت در حوزه نفوذ خود، نمیتوانست تاریخا و به حکم تباین روبنای قدرت دولت و کنترل دولت بر مکانیسمهای اقتصاد سرمایه داری در برابر بلوک سرمایه داری غرب تاب مقاومت آورد. آنچه فروپاشید، نه سوسیالیبسم که سرمایه داری دولتی، و نه در نتیجه یک جنگ رودر رو، که فتح از "درون قلعه" به دلیل همین تناقضات لاینحل و شکننده بود. "دمکراسی" یکی از مهمترین حربه های بلوک غرب برای تشدید تناقض بین روبنای "توتالیتر" بلوک شوروی سابق و قوانین حرکت "آزاد" سرمایه در بند و زنجیر قدرت بوروکراتیک و سلطه ارتش و نهادهای بورکراتیک کا گ پ و پیمان ورشو بود.

شکل گیری بلوک جدید اسلام سیاسی

بازگوئی ریشه های شکلگیری بلوک اسلام سیاسی بر بستر انقلاب ۵۷، در بحث فعلی زیاد لازم نیست، فکر میکنم جامعه ایران و ذهنیت فعال دنیای سیاست تصویر کمابیش معرفه ای از این مساله دارد، گرچه هنوز ممکن است در بیان علل اسلامی شدن و اسلامی کردن یک خیزش واقعی، تبیین ها و دلایل متناقضی هم ارائه شده باشد. در هر حال مستقل از این تبیین ها ما اکنون با رژیم جمهوری اسلامی که نماینده قدرت دولتی جریان و گرایش اسلام سیاسی است، روبرو هستیم.

از این نظر و در سطح دیگری و درچهارچوب بسیار کوچکتری ما اکنون در برابر تقابل اردوگاه سرمایه داری بلوک غرب، این بار اساسا از جانب آمریکا و سلاح "دمکراسی" آن در مقابل اسلام سیاسی و نوک تیز قدرت دولتی آن، جمهوری اسلامی در صف آرائی جدیدی روبرو هستیم. همان صف بندیها، همان جنگ تبلیغاتی، همان تنشها برای "محدود کردن" قدرت نظامی و تسلیحاتی و "اتمی" اما در مقیاسی به مراتب کوچکتر، منطقه ای تر و در برابر بلوکی به مراتب پر تناقض تر از نظر توان و ظرفیت حل معضلات و تنگناهای اقتصادی را شاهد هستیم. در این تقابل و صف آرائی، سلاح آمریکا و غرب کماکان "دمکراسی" و ابزار فروپاشاندن بلوک حریف، یک تعرض وسیع تبلیغاتی و  ایدئولوژیک و فرهنگی برای محدود کردن میدان مانور بلوک اسلام سیاسی به زور و ضرب نشان دادن برتریهای سیاسی و نظامی و اقتصادی است. قبلا و در دوران جنگ سرد، و حول تقابل دو بلوک موجود، کودتا ها و ضدکودتاها در کشورهای حوزه بلوک شوروی سابق و سازماندهی کنتراها و تسلیح جریانات اسلامی و پدر خوانده های طالبان کنونی در ابعاد جهانی تر میدانهای تعرض و پیشروی بلوک غرب را همراه با تعرض در حوزه "ایدئولوژیک"، سلاح دمکراسی و "حقوق بشر" شاهد بودیم. این رویاروئی و "محاصره" بلوک اسلام سیاسی اکنون در ابعاد منطقه ای در جریان است. آمریکا در عراق، همسایگی ایران، حضور نظامی دارد و حالاحالاها، علیرغم ساده اندیشی برخی تحلیلگران دنیای سیاست حاشیه ای، از آنجا عقب نمی نشیند و پرچم هزیمت و شکست را بلند نمیکند. در افغانستان کار سر پا نگهداشتن دولت کرزای و محدود کردن طالبان به مناظق دورافتاده کوهستانی و در نهایت بی اثر ساختن آنان ادامه دارد. در ترکیه رژیم حزب عدالت و توسعه به عنوان یک نوع اسلام "دمکراتیک" و بدون مشکل با سرمایه داری و جهان غرب و اروپای واحد سر کار آمده است، طوری که مقامات اروپای واحد و پارلمان اروپا صراحتا گفته اند مساله "حجاب" تا جائی که دولت ترکیه به "فاندامنتالیسم اسلامی" در نغلطتیده است و قوانین و مقررات دنیای سرمایه و کالا و پول را رعایت میکند، امری "داخلی"، و مانعی برای پیوستن ترکیه به اروپای واحد نیست. در پاکستان تلاش برای تضعیف قدرت ژنرال مشرف که در واقع پایگاه آموزش و تربیت طالبان بوده است، ادامه دارد. بی نظیر بوتو به مصاف آمده است و نواز شریف به پاکستان برگشته است. در منطقه خاورمیانه و فلسطین، تماس رسمی بین سازمان آزادیبحش فلسطین و کمک مشترک اقتصادی ترکیه و اسرائیل به محمود عباس و نشست سه جانبه آنان در ترکیه و نیز اخیرا تصمیم به برپائی کنفرانس آناپولیس در ایالت مریلند به "مهمانداری" بوش و شرکت بیش از چهل طرف درگیر در مساله فلسطین و پیوستن سوریه و عربستان سعودی و حذف حماس از این کنفرانس، همگی نشان از تنگ شدن حلقه محاصره اسلام سیاسی و رژیم جمهوری اسلامی دارند. همزمان با این تقابل، کمافی السابق جنگ بر سر "دمکراسی" و حقوق بشر به میدان حریف برده شده است و فشار برای "صلح"، جلوگیری از "جنگ" و مواضع برای "تغییر رژیم اسلامی" به طرق "صلح آمیز"، در جریان است.

تجربه یوگوسلاوی

برخی از تحلیلگران سطحی که سیر رویدادها و روندهای تاریخی را با بروز نمود پروسه های ریشه دار تر گرایشات اجتماعی و طبقاتی اشتباه میگیرند، از کپی برداری اتفاقات یوگوسلاوی پیشین به نتایج مشابهی در مورد سیر رویدادها در جامعه ایران و بر متن تقابل و تشنج بین رژیم اسلامی و آمریکا و غرب میرسند. انگار قرار است که در ایران هم میدان به باندهای قوم ساز و تشکیل ارتشهای آزادیبخش "ملل و اقوام" ایران واگذار شود. آنچه که محرک واقعی تشکیل باندهای قوم ساز و میداندار شدن پاکسازیهای قومی در یوگوسلاوی بود، تلاش بلوک غرب و آمریکا و ناتو برای ضربه زدن به این آخرین بازمانده کمپ اردوگاه شوروی سابق و پایان دادن به رژیم "توتالیتر" میلوسوویچ بود. بحث سیاستهای نطم نوین و تحلیل عمیق و موشکافانه منصور حکمت از جدال بلوک غرب و شوروی سابق، از یک ارزیابی همه جانبه تر و دارای ریشه تاریخی بیشتری از تقابل دو کمپ مذکور بود. غرب در دورنمای دخالتگریهای سیاسی خود در یوگوسلاوی و در پلاتفرم شکل دادن به جریانات قومی، بر دو واقعیت استوار بود. اول اینکه رژیم میلوسوویچ در برابر دنیای پس از فروپاشی دیوار برلین، آنهم در جامعه اروپائی، قدرت ایستادگی نخواهد داشت و پس از تحمل ضربات سخت، بویژه پس از بمباران بلگراد زمین را به میدان تشکیل دولتهای جدید واگذار خواهد کرد. استراتژیسنهای غرب بر این باور اعتقاد راسخ داشتند که ارتش "صرب" در گردانهای عملیات چریکی و انتحاری ذوب و مستحیل و تجدید آرایش نخواهد شد. دوم اینکه "ارتشهای آزادیبخش" از نوع مقدونی و کوسوو، دستکردهائی برای به سرانجام رساندن تجزیه و تقسیم یوگوسلاوی پیشین بودند و با به سرانجام رساندن این امر، کار انحلال آنها بسیار ساده خواهد بود و چنین نیز شد! حتی اولین کاندید ریاست جمهور کوسوو،  چند سال پیش، خود اعلام کرد که در رده "جنایتکاران" جنگی است و آماده است که خود را تحویل دادگاه لاهه بدهد.  پس از خاتمه این پروسه، انگار نه دورانی از پاکسازیهای قومی در یوگوسلاوی وجود داشته است و نه ارتش قومیتها. سناریو غرب در جریان تجزیه یوگوسلاوی این هدف را قرار داده بود که در پس یک دوره دامن زدن به پاکسازیها و برپا کردن گورهای دسته جمعی، یک دوران "ثبات" در افق قرار دهند. پشت سر گذاشتن سریع دوران جنگهای داخلی و "مستقر" شدن دولتهائی که بسرعت روابط سیاسی و اقتصادی و فرهنگی خود را با غرب بازسازی و تحکیم کردند، در وهله اول بسیار حیرت انگیز به نظر میرسد، اما واقعیت این است که آخرین جنگها برای درهم شکستن بلوک شوروی سابق، بسیار به دقت بر سناریو تجدید تقسیم جغرافیای سیاسی مناطق نفوذ تازه و برسمیت شناختن قلمرو های حاکمیت های سیاسی جدید بنا شده بود. این سناریو علی العموم قابل تعمیم به تقابل رژیم اسلامی به عنوان راس اسلام سیاسی با غرب و آمریکا نیست و خود سیاستگذاران دول غربی نیز چنین سناریوئی را دنبال نمیکنند.

عراق پس از جنگ ۲۰۰۳

دولت آمریکا پس از جنگ سال ۲۰۰۳ و اشغال نظامی عراق، به فاصله کوتاهی متوجه شد که آنچه در یوگوسلاوی اجرا شد، قابل تکرار در عراق نیست. در هم شکستن ارتش عراق برخلاف انتظار سیاستمداران غرب به سناریوئی شبیه به یوگوسلاوی و دامن زدن به پروسه "دمکراسی" و انتخاب یک دولت پرو غرب و پرو آمریکا منجر نشد. حتی در کردستان عراق که یک مساله واقعی ملی وجود دارد، سران غرب و دولت آمریکا هنوز هم که هنوز است پای تشکیل دولت جداگانه در کردستان عراق نرفته اند. امری که ظاهرا در حوزه کشورهای بلوک شوروی سابق بدیهی بود، در مورد عراق به دلیل متفاوت بودن صف آرائی بلوک بندیهای سیاسی به روال دیگری پیش رفت. و استراتژیسنهای پنتاگون و ارتش آمریکا به این "اشتباه" خود پی بردند که نمیبایست "ماشین دولتی" رژیم صدام را در هم بشکنند. آمریکا و ناتو در یوگوسلاوی و پس از بمباران بلگراد به چنین "انتقاد از خود"ی نرسیدند. آمریکا پس از ماجرای ۱۱ سپتامبر به عنوان نیروئی که برای جلوگیری از سیر نزولی هژمونی خود بر جهان، جای پاهای جدیدی در منطقه پیدا کرده است، بسادگی از عراق عقب نخواهد نشست. این مساله برای جریاناتی که تحلیلهایشان را از لابلای روزنامه ها و از میدان جنگ تبلیغاتی استخراج میکنند، و بطور کلیشه ای و دگم صف بندی بلوکهای جهانی را هنوز در معادلات دوران تقابل غرب و شوروی سابق مینگرند، قابل تشخیص نیست. آرایش بلوکها با به سرانجام رسیدن جنگ در یوگوسلاوی و تجزیه آن و نیز مراحل پایانی انقلابهای مخملی و نارنجی در حوزه کشورهای سابقا تحت سلطه اردوگاه شوروی، تغییر یافت. بلوکهای جدید پس از این تجدید تقسیمها و تجزیه ها و تشکیل دولتهای جدید بر صفحه جغرافیای سیاسی جهان، حوزه های جدید را به میدان رقابت در عرصه اساسا اقتصاد و فرهنگ واگذار کردند. غرب و آمریکا به هدف فروپاشاندن و مضمحل کردن شیرازه بلوک شوروی سابق رسیده بودند، تمامی پرسوناژهای این سناریو یکی پی از دیگری با تمامی پیامها و رویکردها و پروسترویکاها و گلاسنوستها، بایگانی شدند. گورباچف به شخصیتی یک بار مصرفی تنزل یافت و حتی "قهرمان" دمکراسی در دوران باز کردن قلعه "امپراطوری شرق" از درون، یعنی یلتسین، جای خود را به شخصیتهای پایدارتر جهان پس از تجزیه و تجدید تقسیم حیطه سیاسی اردوگاه شوروی سابق داد. غرب و آمریکا به راحتی در کشورهای استقلال یافته، پایگاه ناتو برپاکردند و شرکتها و سرمایه داران غرب و چین و ژاپن یکی پس از دیگری به بازار جدید سرازیر شدند. تعداد هر چه بیشتری از کشورهای سابقا تحت نفوذ بلوک شوروی سابق، به قراردادهای نظامی و گمرکی و روند کنترل ویزا و پاسپورت، از جمله آنها شنگن، پیوسته اند. دوره فشارهای سیاسی برای وادار کردن سران اردوگاه شوروی به دادن امتیاز به سر رسید و چچن و مساله "مسلمانها" و قومیتها و ملیتها به امور داخلی "دولت فدرال روسیه" محول شد.

جنگ آمریکا در عراق، در مقابل، میدان جدیدی در تقابل بلوک غرب به سرکردگی آمریکا و بلوک اسلام سیاسی به سرکردگی جمهوری اسلامی را باز کرد. این تقابل با برتریهائی که بلوک غرب از نظر سیاسی و نظامی و اقتصادی دارد، به جنگ نظامی نخواهد انجامید ویا به عبارت دیگر در نتیجه یک تقابل و جنگ نظامی فیصله نخواهد یافت، به چندین دلیل:

بلوک اسلام سیاسی در مقام مقایسه با بلوک شوروی سابق، بسیار ضعیفتر، دارای حوزه نفوذ بسیار محدودتر و بویژه از نظر نظامی و اقتصادی مطلقا قابل مقایسه با شوروی پشت بسته به زرادخانه اتمی و پیمان ورشو و حوزه وسیع نفوذ سیاسی و ایدئولوژیک نیست.

رژیم اسلامی در یک تقابل نظامی ذوب نخواهد شد، بلکه برعکس ارتشهائی نظیر ارتش دولت میلوسوویچ، در یک جنگ چریکی و اساسا انتحاری تجدید حیات خواهد یافت. چرا که وارد شدن جمهوری اسلامی به تقابل نظامی، و بر بستر چنین جنگی با ابعاد وسیع، دست جمهوری اسلامی را از تسلط به آپارات دولتی برای همیشه کوتاه خواهد کرد. اسلام سیاسی و رژیم اسلامی عملا از قدرت دولتی ساقط خواهند شد، اما جنگ انتحاری، از سوی دیگر، که در واقع انتحار رژیم اسلامی و اسلام سیاسی در منطقه و ایران نیز خواهد بود، غرب و در درجه اول آمریکا را وارد میدانی خواهد کرد که برون رفت از آن ساده نیست. تحلیلگرانی که جنگ را بویژه از نقطه نظر منافع دولت آمریکا امری لازم میدانند، با ساده کردن مساله و قرینه سازی با دوران فروپاشی اردوگاه شوروی سابق، از احکام پایه ای تری که سیاست در دولت آمریکا را تابع اجبارات حرکت سرمایه و سرمایه داری میکنند، خود را کنار میکشند و متوجه نیستند که جنگ احتمالی با جمهوری اسلامی برعکس دوران فروپاشی اردوگاه شوروی سابق، "ثبات" و امنیت سرمایه داری را به دنبال نخواهد داشت. بلوک غرب پای سرهمبندی جریانات قومی و دامن زدن به تنشهای ملی و قومی در یوگوسلاوی و اردوگاه پیشین شوروی رفت دقیقا به این دلیل که به قدرت مهار و انحلال و در هم پیچیدن آنها پس از اجرای سناریو نظم نوین خود اعتماد و اطمینان داشت. غرب و آمریکا از راه اندازی جنگ قومی و تشکیل باندهای فالانژ ملی و قومی در تقابل با رژیم اسلامی دست برداشته است، درست به این دلیل که قدرت مهار و کنترل بعدی و در نهایت مرخص کردن آنان را به علت پیچیده تر بودن مسائل جامعه ایران و در هم تنیده شدن مسائل ملی و قومی با حاکمیت کشورهای منطقه، را فاقد است. یک دلیل اصلی دست بردن به قمه و چاقو و تفنگ و احضار نیروهای امنیتی اتحادیه میهنی به درون اردوگاهها در جریان بروز اختلافات درون سازمان زحمتکشان و نیز درگیریهای فیزیکی و تصفیه و اخراج از محل سکونت خانواده های وابسته به بخشهای حزب دمکرات کردستان ایران در منطقه تحت حفاظت پارتی بارزانی، همین واقعیت سرسخت است.

برعکس، حرکات و مانورهای سیاسی غرب و در اینجا آمریکا همگی دال بر این است که از یک جنگ رویارو با جمهوری اسلامی اجتناب کنند و میدان جمهوری اسلامی را به مکانیسمهای فروپاشی از درون همراه با تنگ کردن حلقه محاصره نظامی و تحریم اقتصادی از بیرون محول کنند. قرار دادن سپاه پاسداران در لیست تروریستها و تعدادی از بانکهای مهم جمهوری اسلامی در لیست تحریم، تلاشی برای هموار کردن دوباره تحرکات طیفهای دوخردادی سابق، اطرافیان رفسنجانی و بلند شدن ندای "صلح" با غرب از جانب کل طیف اپوزیسیون خودی و پرسوناژهای عبور "مسالمت آمیز" از جمهوری اسلامی، ساده کردن عبور به اسلام رام شده است. اینجاست که رفسنجانی علیرغم اینکه احمدی نژاد، موسویان را "جاسوس" خوانده است، او را در کنار خود قرار میدهد. با اینحال بسیار بعید است که جمهوری اسلامی به اتکا لایه هائی از جناحهای خود که تاریخ سی سال جنایت رژیم را با خود حمل و در عین حال در اذهان مردم ایران تداعی و بازسازی میکنند، حتی بتواند به رژیمی چون رژیم تحت حاکمیت حزب توسعه و عدالت ترکیه، "استحاله" یابد. تا جائی که به غرب و آمریکا برمیگردد رام کردن اسلام سیاسی حتی الامکان با لانسه کردن نیروهائی از لایه های رژیم اسلامی و به اتکا ارگانهای نظامی و امنیتی موجود، از جمله ارتش، و بدون اینکه مجالی برای تعیین تکلیف مردم ایران باقی بگذارند، گزینه ارجح است. بر این بستر است که غرب دارد به تدریج جمهوری اسلامی اتمی را هم تا حدی میپذیرد، چون در دوران پرتلاطم تعیین تکلیف با بلوک سرمایه داری دولتی، حریف بسیار اتمی شده تر را هم تحمل کرده بود. چرا که از نظر برتری تکنیکی، چه به معنی اقتصادی و یا نظامی خود مطمئن است. مردم ایران در یک تقابل همیشگی با رژیم اسلامی قرار داشته و علیرغم نسل کشیها و قتل عامها و نزدیک به سی سال قتل زنجیره ای و پهن کردن بساط آدمکشی و اعدام توسط تمامی جناحهای رژیم اسلامی، توان و ظرفیت بزیر کشیدن جمهوری اسلامی در جامعه ایران بسیار پر قدرت است. از این نظر تظاهر قدرت مردم و دستکم قدرتمند شدن نیروی مردم و گرایش آزادیخواهی در ایران نیز سیر احتمالی کمتر پرقدرتی نیست که دنیای غرب ناچار به راه آمدن با آن نباشد.

از نظر "ایدئولوژیک"، اسلام سیاسی قدرت جاذبه به مراتب کمتری از سوسیالیسم دولتی و سرمایه داری دولتی شوروی سابق دارد. سوسیالیسم دولتی نوعی از رفرم و حمایت جریانات رفرمیستی ملبس به سوسیالیسم را در ابعادی جهانی با خود همراه داشت. بسیاری از احزاب اجتماعی اوروکمونیسم علاوه بر یک تعلق ایدئولوژیک عمومی به شوروی، دارای پایگاههای قدرتمندی در جوامع غربی، و تا جائی که به جنبش کارگری برمیگردد، در جنبش سندیکائی و اتحادیه های کارگری بودند. با همه اینها شوروی سابق به دلیل تناقضات پایه ای سوسیالیسم بورژوائی اش، به دلیل تناقض روبنای سیاسی اش با ماهیت سرمایه داری تولید در جامعه، در برابر تعرض سرمایه داری آزاد و حربه "دمکراسی" تاب نیاورد.

جمهوری اسلامی، در مقابل، در عجز کامل از حل بحران اقتصادی جامعه ایران و تناقض بین روبنای سیاسی اسلامی خود با نیازهای یک جامعه متعارف بورژوائی و سرمایه داری، از آن قدرت تقابل ایدئولوژیک و جذب حمایت معنوی و سیاسی در بین مردم جهان و حتی منطقه محروم است. اشتباه است که جولان اسلام سیاسی در عراق و یا در میان مردم فلسطین را نه از قدرت ارعاب و تروریسم اسلامی و قدرت دولتی آن در جمهوری اسلامی، که از جاذبه سیاسی آن نتیجه گرفت. غیر از برخی جریانات "چپ" اروپا که مقهور و مجذوب جوانب "ضد امپریالیستی" اسلام سیاسی اند و عملا به مدافعین جنبش سربریدنها و سنگسارها و عملیات جنون آمیز انتحاری و لت و پار کردن هر جنبنده ای علیه "امپریالیستها" تبدیل شده اند و در این منتالیته مریض ضدآمریکائی غرق شده اند، غیر از جریاناتی که در بستر نفی حق مردم فلسطین و سرکوبهای بی رحمانه و سیاست دست بر ماشه و بولدوزر دولت اسرائیل نبضشان با جریانات اسلامی و جنبش اسلامی در فلسطین به طپش می افتد، اسلام سیاسی برخلاف سوسیالیسم بورژوائی نه تنها هیچ مفر و هیچ روزنه ای به کمترین رفرم در زندگی مردم نیست، بلکه با نشان دادن کارنامه خونین خود، موجب نفرت بشریت جهان متمدن و مردم ایران و منطقه شده است. این رژیم بدون سرکوب عریان و بدون نقض و به خون کشیدن ابتدائی ترین مطالبات انسانی قابل دوام نیست. این رژیم بعلاوه در سطح پایه ای تری با تناقضاتش مانعی بر سر راه تولید و بازتولید سرمایه داری در ایران شده است. بسیاری از سرمایه ها و "مغزها" و الیت تکنوکرات و تحصیل کرده جامعه ایران را "فراری" داده است و امنیت لازم برای سیر روتین سرمایه داری و حرکت "آزاد" پول و سرمایه و سرمایه گذاری و بکار گرفتن بافت نیروی انسانی تکنوکرات و متخصصین علمی وفنی لازمه آنرا سد کرده است. بر بستر رویاروئی جامعه ای که به هیچ عنوان زیر بار حکومت اسلامی و قوانین ارتجاعی و ضدانسانی آن نمیرود، تمامی نیروهای اجتماعی که به عناوین مختلف یا تحت نام حقوق بشر و یا دمکراسی، تصمیم دارند از جمهوری اسلامی در سطح جامعه ایران و منطقه "عبور" کنند و سرمایه داری ایران را بر متن "دمکراسی" و تامین امنیت سرمایه و پول و کسب سود و ارزش افزائی قرار بدهند، نیز همواره در صحنه سیاسی حضور داشته اند. یک دلیل اساسی فعال شدن برخی نیروهای "ضدجنگ" در طیف ناراضیان داخل کشور و از جمله جریاناتی شبیه طرح شورای صلح در بطن این فضای تبلیغات جنگی، همین واقعیت است.

تا جائی که به نیروهای چپ و سوسیالیست برمیگردد، در ابعاد اجتماعی، چپ، بویژه با تکه پاره شدن حزب کمونیست کارگری آن جاذبه سیاسی و نفوذ سیاسی و معنوی خود را در میان مردم ایران از دست داده و لایه های برجای مانده به نیروهای کم اهمیت و فاقد جاذبه و کشش و نفوذ سیاسی تنزل یافته اند. بخشهائی از چپ بطور واقعی مجذوب فضای جنگ تبلیغاتی شده است و در فضای سناریو وحشت اسیر مقولات ساخته سیستم ذهنی خود شده است و در آن دنیای غیر واقعی به اتحاد عمل و ایجاد جبهه ضدجنگ مشغول مانده است.

اما این امید و این انتظار که جنبش کارگری و جنبش آزادیخواهی جامعه ایران بتواند به اتکا تجارب تاکنونی و دستاوردهای سیاسی و تئوریک و اجتماعی سوسیالیسم ایران، خود را بسرعت بازسازی کند و یک حزب وسیع و کارگری و متین و زمینی و اجتماعی را از میان لایه تازه نفس و پرشور مبارزین کمونیست و از میان شبکه های فعالین کارگری و جنبشهای اجتماعی در جامعه ایران چون حزب بلشویک، دخیل و شجاع و دارای نفوذ کلام و محل اتکا و باور مردم عادی بنیان نهد، گرچه بسیار سخت، اما دور از انتظار نیست. به این امید باید دل بست و  و امیدوار بود که به اتکا رنسانس سوسیالیسم ایران راه دیگری، راه  قدرتمندکردن انسان و انسانیت و رفاه و سعادت شهروندان جامعه در مسیر عبور از نکبت رژیم اسلامی، پیش پای طبقه کارگر و مردم ایران باز شود.

۲۶ نوامبر ۲۰۰۷

Iraj.farzad@gmail.com

www.iraj-farzad.com

iraj_farzad@yahoo.com

http://iraj-f.blogfa.com

November 26, 2007

گفتگوی گزارشگران با بینا داراب زند: درباره بحران منطقه و احتمال حمله نظامي آمريكا به ايران

شنبه 24 نوامبر 2007, بوسيله ى اردوان

این گفتگو در 14 آوریل 2007 صورت پذیرفته و در سایت گزارشگران منتشر شده است. با در نظر گرفتن طرح دوباره ی این موضوع در سطح جنبش باز انتشار آن را برای پیشبرد مبحث "جنگ" و چگونگی برخورد با آن مفید تشخیص دادیم.

 سلام دمکرات

سلام و ممنون از پاسخ مثبت به درخواست سايت گزارشگران:

از جمله نگراني ها و گره هاي فكري و عمومي ايرانيان و بخصوص تحليل گران سياسي، احتمال حمله نظامي آمريكا و متحدانش و وقوع جنگي است كه آتش بيار معركه آن از سوئي سران جمهوري اسلامي و از جانب ديگر امپرياليست هاي اشغالگر هستند كه در بحرانزائي در منطقه و در طي ماههاي گذشته از هيچ كوششي دريغ نكرده اند. تا چه حد اين احتمال با واقعيات موجود و پارامترهاي سياسي اين بحران در تطابق قرار دارند؟

بينا داراب زند:

برای ارزیابی صحیح احتمال جنگ میان حکومت اسلامی و امپریالیسم آمریکا ما باید زاویه دید خود را از جنگ تبلیغاتی دو طرف به نگاه سوم تبدیل کرده و کل روابط و مناسبات ایشان را ببینیم. یعنی فقط به نقاط افتراق ایشان که دو طرف سعی در برجسته کردنش دارند نپردازیم، بلکه نقاط اشتراکشان را نیز بررسی کنیم. آنچه مسلم است، به خصوص بعد از فروپاشی سرمایه داری دولتی در روسیه، امپریالیسم آمریکا برای تقریبا یک دهه بدون هیچ مزاحمتی سیطره خود را گسترش داد و توانست بازارهایی را که تا آنزمان تقریبا مستقل از آن رشد کرده بودند را نیز به زمره بازارهای پیرامونی خود در آورد. در انجام این کار همچنین توانست در اقتصادهای کشورهای سنتاً دوست خود نیز تغییراتی داده و همراه با نئولیبرال های اروپایی و ژاپنی در این بازارهای جدید رخنه کند. در این روند، هم قدرت اقتصادی و سیاسی شرکت های فرا ملیتی به طرز بیسابقه ای فزونی یافت و هم بازارهای بکری در این سیستم وارد گشته و هضم شدند.

نئو لیبرال ها که بیانگر نظریِ چنین توسعه ای بودند، دوباره آرزوی دیرینه ی سرمایه داری جهانی را به یاد دولتمردان آوردند. آرزویی که برای تحققش دو جنگ ویرانگر جهانی را در قرن بیستم شاهد بودیم. سیطره جهانی همواره بخشی از طبیعت سرمایه داری بوده است، اما پس از خرابی های دو جنگ جهانی و ظهور خطر جنگ های هسته ای برای مدتی، به وضوح و صریح مطرح نمی گشت. اما پس از آغاز دوران جدید و یک قطبی شدن رهبریت جهان سرمایه، خود را در تئوری های "جهانی سازی" و "برداشتن مرزهای اقتصادی میان بازار جهانی" بازسازی کرد. نقش ایدئولوگ های لیبرال نیز این بود که چنین تهاجم قهرآمیز و یکدستِ سرمایه داری به طبقه کارگر جهانی را در پوششی "صلح آمیز" و "عاری از خشونت" بنمایاند و آن را امری ناگزیر جلوه دهد. تئوری های "پایان دوران مبارزه طبقاتی" فوکویاما، و "تقابل فرهنگ ها" ، همه در راستای چنین برنامه ای طرح و تبلیغ شدند. البته مقلدین ایشان در کشورهای پیرامونی نیز به بومی سازی این تئوری ها پرداختند.

در آغاز قرن بیست و یکم، اینک که امپریالیسم جهانی (سرمایه داری جهانی) بازارهای اروپای مرکزی و شرقی را بلعیده و سیطره ی خود را بر شرق دور و نزدیک اعمال کرده بود و آفریقا را با دیدِ "جهان چهارمی" –یعنی غیر قابل توسعه و سودآوری- مینگرید، تمام توجه خود را به سوی بازار بکر و سود آور خاورمیانه و آسیای مرکزی معطوف داشت. در میان بازارهایِ این منطقه، ایران از لحاظ میزان توسعه نظام سرمایه داری و موقعیت اقتصادی و جغرافیایی می تواند بهترین و سودآورترین پایگاه عملیاتی برای سرمایه داری جهانی باشد. اولاً و مهمتر از همه، ذخایر نفتی و گازی (سوخت فسیلی) آن است. سپس ، موقعیت جغرافیایی "چهار راه خاور میانه ی بزرگ" و دستیابی به دریای آزاد است. همچنین نیروی کار متخصص و میزان سواد کارگران و خیلی امتیازهایِ دیگری که هم بازار سودآوری برای سرمایه جهانی است و هم با صرفه ترین پایگاه برای دست اندازی ایشان به کل منطقه ی آسیای مرکزی و خاورمیانه تا آفریقا - که اینک نام "خاور میانه بزرگ" را به آن داده اند- می باشد. این انگیزه یِ سرمایه داری جهانی در ارتباط با ایران است. پس ایشان برای اجرای برنامه خود نیاز به حکومتی دارند که بتواند امنیت سرمایه گزاریِ درازمدتِ ایشان را تضمین کند. تجربه ی گذشته و واقعیات مبارزه طبقاتی در ایران نشان می دهد که حکومت اسلامی، آن حکومتی نیست که بتواند از عهده یِ این کار بر آید. مگر آنکه با اصلاحاتی "نیمه ساختاری" و لیبرالیزه کردن اقتصاد و ساختار سیاسی ِ خود، از یکطرف زمینه یِ امن سرمایه گزاریِ خارجی را مهیا سازد و از طرف دیگر از شدت و حدتِ شرایط رو در رویی طبقات بکاهد. در صورتیکه هیئت حاکمه کنونی، که می داند چنین اصلاحاتی مساوی با پایان دوران سیطره ی و مرگ اوست، در مقابل خواسته های امپریالیسم جهانی مقاومت می کند. اما باید دقت کرد که مقاومت ایشان یک مقاومت اقتصادی مستقل و ملی نیست. این را می گویم که دیدگاه هایِ فرصت طلبانه ای که برای مردم می خواهند چهره ی یک "بورژوازی ملی" و "خرده بورژوازی انقلابی" را ترسیم کنند، حساب کار دست شان بیاید. همین حکومتی که در مقابل خواسته هایِ سیاسی امپریالیسم جهانی مقاومت کرده و بر خلافِ توصییه های ایشان حاضر نیست ،حتا یک وجب، در مقابل خواسته های مردمی و طبقه کارگر عقب نشینی کند، از همان زمان پایان جنگ ایران و عراق و روی کار آمدن هاشمی رفسنجانی در جهتِ اجرایِ کلیه یِ توصییه های خصوصی سازی و تسهیل ورود کالا و سرمایه خارجی ِ بانک جهانی و صندوق بین المللی مالی اقدام کرده است. آنها می گویند "اصلاحات اقتصادی آری! اصلاحات سیاسی نه!" در اینجاست که در مقابل همسویی ِ عمومی ِ حکومت اسلامی با سرمایه جهانی و اشتیاق پیوستن کامل ِ آن به این نظام ، با استثنا و نقطه افتراق شان روبرو می گردیم. خوب بیایید فرض کنیم که این اختلاف بخواهد ایشان را به یک جنگ تمام عیار بکشاند، چه سودی حاصل خواهد شد؟ حکومت اسلامی می داند که در همان روزهای اول سقوط خواهد کرد. پس ایشان استفاده ای از چنین برخوردی نمی برند. آمریکا چطور؟ آیا می تواند تضمین کند که پس از حمله به ایران، آن ثبات سیاسی ایکه سرمایه داری جهانی به دنبالش است برقرار سازد؟ تجربه ی عراق مخالف آن را ثابت می کند. حتا در افغانستان نیز اوضاع به نفع ایشان نیست. از آن گذشته شرایط سیاسی در درون آمریکا و دیگر نقاطِ حاکمیت ایشان نیز در جهت مخالف جنگ حرکت می کند و دیگر جو پس از دوم سپتامبر در این کشورها و در اذهان عمومی مردمشان حاکم نیست. به جرات می توان گفت که حتا پشتیبانی از تداوم جنگ در عراق برای هر سیاستمداری حکم خودکشی را پیدا کرده است. حتا معروف ترین ساستمدارانِ حامی حمله یِ نظامی به ایران نیز ، برایِ داشتن شانس انتخابِ مجدد از طرف مردمانشان مجبور به اتخاذ موضع ِ ضد جنگ شده اند. برخی از تحلیل گران سیاسی معتقدند که اصولاً دوران "نئولیبرالیسم" گذشته و عراق گورستان آن گشته است. پس سرمایه جهانی و آمریکا نیز در موقعیت جنگ تمام عیار قرار ندارند. به همین علت است که من احتمال حمله نظامی ِ تمام عیار را علیه ایران تقریباً غیر محتمل می دانم. و حکومت اسلامی نیز منفعتی در پیشبرد اختلافات تا یک جنگ تمام عیار ندارد.

گزارشگران:

گفته ميشود حجم و گستردگي نيروهاي نظامي آمريكا و وابستگانش در ادامه اعزام ناوهاي هواپيمابر و پرسنل نظامي در منطقه خليج فارس در اندازه هاي پيش از وقوع جنگ و اشغال نظامي كشور عراق است. آيا اين امر بر احتمال آغاز جنگ با ايران مي افزايد؟ چنانچه و مفروض چنين اتفاقي روي دهد بنظر شما اهداف حملات نظامي مهاجمان خارجي در ايران كدامند؟

بينا داراب زند:

به همین علت گفتم "تقریباً" غیر محتمل است. با در نظر گرفتن تراکم نیروهای جنگی در منطقه و سلاح های آماده به شلیکی که طرفین در اختیار دارند، کوچکترین اشتباه در ارزیابی، عکس العمل طرفِ مقابل را در بر داشته و می تواند آتش جنگ را بر افروزد. هنوز هستند عده ای که در کشورهای امپریالیستی " تهاجم محدود" و هدف قرار دادن سایت های هسته ای ایران را مطرح می سازند. در نشریات غربی نیز باندازه یِ رسانه های ایرانی در مورد فعالیت گروه های فشار اسرائیلی برای انجام چنین تهاجمی صحبت شده است. گو اینکه اقدام نظامی علیه ایران می بایست تصمیمی جمعی باشد، اما کابینه یِ بوش هنوز معتقد است که برای اقدام نظامی علیه ایران بدونِ اعلام رسمی جنگ، نیازی به اجازه ی کنگره و سنا ندارد.

در ایران نیز هستند معدود کسانی که معتقدند هر گونه درگیری نظامی با آمریکا به ثبات حکومت می افزاید. همین اشتباهات در ارزیابی از شرایط می تواند هر دو طرف را وارد جنگی ناخواسته کند. با شلیک اولین موشک، از هر طرف، کنترل سیاست گزاری از دست سیاسیون عاقل خارج شده و وزنه یِ نیروهایِ جنگ طلب را در حاکمیت ها دو چندان می کند. فقط تصور کنید که یک سردار بی سواد و افراطی ِ سپاه فکر کند اجازه دارد همان کاری که با ملوانان انگلیسی کرده اند با یک گشتی ِ آمریکایی بکند، چه می شود؟ و یا یک افسر توپخانه یِ "گردن سرخ" – ناسیونالیست افراطی – آمریکایی در هنگام مستی و نشئه گی، محض خنده، دستور شلیک یک خمپاره را به یک کشتی ایرانی بدهد؟ آنچه مسلم است، اگر جنگ آغاز شود در هیچ منطقه ای محدود نمی ماند. چرا که حکومت اسلامی برای بقاء خود خواهد جنگید. در چنان شرایطی میگوید اگر قرار است من نباشم، پس بگذار هیچکس نباشد. عقل سلیم کور شده و فاجعه بوقوع خواهد پیوست. بنا بر این مهم نیست که اهداف اولیه کدامند! چون "تهاجم محدود" در چنین شرایطی غیر ممکن است.

گزارشگران:

نقش و جايگاه روشنفكران سياسي مستقل در بحران موجود كدامند؟ و ايا اين نكته صحيح است كه يكي از اهداف مهم سياست هاي جنگ افروزانه جمهوري اسلامي خاموش كردن صدا و خيزش هاي اخير جنبش هاي درون كشور از جمله زنان و معلمان و كارگران ميباشد؟

بينا داراب زند:

همانطور که گفتم، حکومت اسلامی در کلیت خود دارای سیاست "جنگ افروزانه" نیست. آنچه شما بعنوان سیاست "جنگ افروزانه" می نامید در حقیقت سیاست تبلیغاتی است و مسلماً چنین سیاستی بیشتر از آنکه بخواهد اهرمی برای چانه زنی با آمریکا و غرب باشد، مصرفِ داخلی دارد. غربی ها بخوبی می دانند که در درون هیئت حاکمه ی ایران چه می گذرد. هم مقاماتِ رسمی ما با عوامل ایشان در ارتباطِ مستقیم و غیر مستقیم هستند و اطلاعاتِ لازم را به ایشان می رسانند، و هم این لیبرال هایِ باصطلاح "فراری" ما ، که از طرف جناح هایِ هاشمی – خاتمی و لیبرال هایِ میانه یِ نزدیک به دستگاه هایِ سیاسی - نظامی و امنیتی تغذیه می شوند، در "کلاس های درس(!)" خود به "دانشجویانشان(!)" منتقل می کنند. پس این همه سر وصدا از طرف احمدی نژاد و سپاهیان و رسانه های جمعی ِ وابسته به حکومت، تقریباً، فقط مصرف داخلی دارد و به خیال خود برای تحت الشعاع قرار دادنِ اخبار مبارزاتی و تبلیغاتِ اپوزیسیونِ انقلابی می باشد. همچنین برای ایجاد فضای مصنوعی جنگی به کار می رود تا با بحرانی و خطرناک جلوه دادن شرایط و عامل نفوذ خارجی بودن ِ مبارزان، آزار و اذیت و پیگردِ رهبران جنبش های صنفی را برای ملتِ از همه جا بی خبر توجیه کرده و همچنین از نزدیکی ِ این رهبران به روشنفکرانِ انقلابی جلوگیری کنند. این سیاست در میان جنبش دانشجویی، زنان و تا حدودی کارگری موفقیت چندانی نداشته است. اما عموم مردمی که هنوز وارد درگیری هایِ طبقاتی نشده اند و همچنین،متاسفانه، در قشر معلمانِ ما تا کنون از موفقیت نسبی ای برخوردار بوده است.

و اما در مورد نقش روشنفکران مستقل! چنین قشری کاملاً انتزاعی است و وجود خارجی ندارد. ما قشر بخصوصی به عنوان روشنفکر مستقل نداریم. روشنفکران ما همواره به یک طرف معادله سمتگیری داشته وعموماً با طبقات مورد سمتگیریِ خود ارتباطی ارگانیک دارند. پس موضوع بر می گردد به اینکه روشنفکر مورد نظر بیانگر منافع کدام طبقه است؟ روشنفکر حکومتی که همان کسانی هستند که سیاست حاکم را طراحی کرده و تبلیغ می کنند. روشنفکران بورژوا – لیبرال هم نماینده دسته های رقیب ایشان هستند. هرچه به مراکز ثروت و قدرت نزدیکتر باشند به همان اندازه با سیاست های حکومتی همراهی کرده و هرچه دورتر ، با حکومتیان خصمانه تر برخورد می کنند. مثلاً روشنفکران وابسته به جناح هاشمی – خاتمی که در درون حکومت دارای قدرت و منزلتی هستند، خواهان حفظ حکومت اسلامی در کلیت آن بوده و فقط می خواهند ولی فقیه را در چارچوب قانون اساسی کنونی محدود کنند. موضع ایشان کنار آمدن با سرمایه داری جهانی بوده و از این زاویه که آغاز جنگ نقطه ی پایان حکومت اسلامی است با آن جنگ مخالف اند. اما در عین حال با سیاست های کلی حکومت همراهی داشته و هم نظرند. مثلاً ایشان از ادامه ی برنامه ی هسته ای جانبداری میکنند و هیچ مخالفتی با سرکوب مبارزات مردمی نداشته و ایشان نیز معتقدند که نباید در مقابل حرکت های انقلابی مردم کوتاه آمد. لیبرال های میانه که شامل طیف وسیع نهضت آزادی، سازمان مجاهدین انقلاب، تا مشارکتی ها را در بر می گیرد موضع میانی و متمایل به طرفداری از سیاست نولیبرالی غرب را اتخاذ کرده اند. در تبلیغات ایشان می بینیم که مانند روشنفکرانِ حکومتی خطر جنگ را عمده کرده و از این زاویه سعی دارند سازش با سیاست سرمایه داریِ جهانی را بعنوان تنها سیاست عقلایی مطرح کنند. ایشان بنا بر نیاز ِ خود به حمایت هایِ کشورهای غربی، برای بازگشتن به حکومت و نزدیک شدن به مراکز قدرت و ثروت، تجدید نظر در برنامه ی هسته ای را مطرح می سازند. اما حاضر نیستند تغییر قانون اساسی را بعنوان گامی لازم و ضروری و هدفی فوری مطرح کنند. و از سرکوب نیروهای انقلابی یا حمایت می کنند و یا با سکوت خود آن را تایید می نمایند. تنها سرکوب هایی را محکوم می کنند که نیروهایِ طرفدار ایشان را مورد هدف قرار داده است. یعنی ملی – مذهبی ها و ملی گرایان و لیبرال هایی چون جهانبگلو و موسوی خوئینی ها و ... و در آخر این طیف نیز لیبرال – رادیکال ها را داریم ، مثل گنجی، سازگارا، افشاری و جناح حاکم در "ادوار"، که خواهان "تغییر رژیم" از طریق تغییر قانون اساسی و گذار مسالمت آمیز به یک حکومت "عرفی"- بخوانید لیبرالی- می باشند. اکثر ایشان را کسانی تشکیل می دهند که موردِ غضبِ هیئت حاکمه قرار گرفته و مجبور به جلایِ وطن گشته اند. ایشان به غیر از جنگ تمام عیار که کل نظام سرمایه داری را در ایران به خطر می اندازد، خواهان دخالت صد در صد غرب و آمریکا و اعمال فشار علیه حکومت هستند. ایشان حاضرند در بست خود را در اختیار منافع آمریکا و غرب در ایران قرار دهند. چرا که برای رسیدن به قدرت و بردن سهم از چپاول طبقه کارگر، راه دیگری ندارند. همانطور که اینک در مؤسسه های مختلف و بانک های فکریِ آمریکا و غرب اطلاعات خود را در اختیار ایشان قرار داده و طرفدارانِ معدود خود را در مجامع روشنفکری و دانشجویی در همین جهت به کار می گیرند. حملاتِ تبلیغاتی این نوکران غرب را در تبلیغات ضد چپ انقلابی و کمونیست آنها می بینید. با اینکار دو نشان را هدف گرفته اند: اول اینکه به آمریکا نشان دهند که از گذشته یِ "انقلابی(!)" خود پشیمانند و در بست در اختیار ایشان می باشند. و دوم اینکه اذهان مردم را نسبت به انگیزه ها و امکانِ پیروزی چپ انقلابی و حاکمیت کارگری مسموم سازند. تمامی دستجاتِ لیبرال بالا در ظاهر جناح سوسیالیست هم دارند. سوسیال دمکرات ها، توده ای ها، اکثریتی ها و ... نیز در میان ایشان یافت می شوند و ایشان نیز ، محض ِ جور بودنِ جنس شان، آنها را در ویترین ِ رسانه هایِ خود قرار می دهند. نا گفته نماند که جناح حکومتی نیز عده ای از ایشان را که طرفدار حکومت های ارتجاعی ِ با صطلاح "چپ(!)" مانند کوبا و ونزوئلا و بولیوی و ... نیز هستند را برای خوشایند متحدان خارجی اش آزاد گذاشته است. و هر از چند یکبار مقاله ای در یکی از روزنامه های رسمی از ایشان منتشر می شود. و البته نیروی دیگری که تنها در خارج از کشور وجود دارد، یعنی سلطنت طلبان حامی خاندانِ پهلوی را هم داریم. ایشان دارای هیچ توجیه تاریخی نیستند و علیرغم هزینه میلیون ها دلاری در رسانه های ماهواره ای، هیچ پایه یِ قابل ملاحظه ای در ایران ندارند. پس به ناچار سعی دارند منافعشان را با آمریکا و دیگر کشورهای غربی گره بزنند. واقعیت آنست که آگاهانِ غرب نیز می دانند که ایشان نقشی در توازن قدرت سیاسی بازی نمی کنند و بیشتر از ایشان استفاده ی تبلیغاتی کرده و بعنوان "لولویِ سر خرمن" بالای سر کلیه جناح های حکومتی و لیبرال نگاه داشته اند. تنها شانس موفقیت این عده بده بستان هایِ نئوکانسروتیو ها با لیبرال های ایرانی در چارچوب ائتلاف هایی چون "نشست لندن" و ...است. ایشان نیز خود به این امر واقفند و به سهم خود راضی می باشند. عدم تحرک جدیِ رضا پهلوی هم از همین واقعیت ناشی می شود. پس تنها شانس ایشان پیروزی بلا منازع امپریالیسم آمریکا در ایران است. بطوریکه این آمریکایی ها باشند که حکومت آینده را صد در صد به ایرانیان تحمیل کنند. از اینرو تا دیروز خواهان و مشوق نئوکانسروتیوها به حمله ی نظامی بودند. اما پس از تغییر موازنه یِ قدرت در واشنگتن و شرایط سیاسی جدید آمریکا از اعلام صریح این موضع خودداری می کنند. پس در اینجا ما میمانیم و عده یِ بسیار معدودی از روشنفکرانی که به لحاظ طبقاتی به سمت طبقه کارگر ایران سمتگیری کرده اند. خوب، از آنجاییکه خواهان برقراری حکومت شوراها می باشند، پس انقلابی اند و به خاطر همین خصیصه در مقابل کلیه یِ نیروهای بالا و سیاست هایشان قرار می گیرند.

پس می بینیم که تقریباً تمامی نیروهای تعیین کننده در صحنه سیاسی ایران با "جنگ" مخالفند. اما بغیر از نیرویِ انقلابی، هیچیک از ایشان نماینده یِ منافع ملت نبوده و هر یک از ایشان از موضع منافع طبقاتی خودش، که یا ثبات حکومت اسلامی و یا نفوذ آمریکا در منطقه و ایران است، به مخالفت با جنگ می پردازد. و هر زمان که ورق برگردد، و یا اینکه منافعشان چیز دیگری را بطلبد، ایشان می توانند یک شبه رنگ عوض کرده و خواهان آغاز جنگ شوند. من در مورد دیگر گروه ها نمی دانم وظیفه شان چه می باشد. اما روشنفکران انقلابی می بایست چون هر موضوع دیگری به مردم و سازمان ها و انجمن ها و اتحادیه یِ ایشان تکیه کنند. باید مسئله جنگ و رقابتِ جناح های مختلف بورژوازی را برایشان تشریح کرده و با تکیه به نیروی مردمی، در عین محکوم کردن تبلیغات جنگی و بحران سازی حکومت اسلامی ،خواهان ترک فوری تمامی ِ نیروهای مسلح خارجی از منطقه گردند. همچنین از آنجا که موضع ضد جنگ برای انقلابیون ایران نه یک شعار تاکتیکی ، بلکه هدفی استراتژیک و جهانی است، باید در جهت پیوند و همگامی با نهضت های ضد جنگ تمامی ملت های دنیا ارتباط برقرار کرده و خواهان خلع سلاح تمامی ِ حکومت های جهان از سلاح های کشتار جمعی شوند. خوشبختانه در بین دانشجویان انقلابی ِطرفدار طبقه کارگر- معروف به آزادیخواه و برابری طلب – حرکتی آغاز گشته که اگر تداوم یابد، پس از اول ماه مه و روز جهانی کارگر، ما شاهد حرکت های صلح طلبانه و آکسیون هایِ ضد جنگ خواهیم بود. و امیدوارم به جنبشی همه گیر تبدیل گشته و کلیه ی نیروهای مردمی را در بر گیرد و آنوقت ما شاهد تحرک نیروی سوم خواهیم بود.

گزارشگران:

نقش نيروهاي ضد جنگ و حاميان صلح را در داخل و خارج از كشور چگونه ارزيابي ميكنيد؟

بينا داراب زند:

همانطور که در بالا گفتم نیروهای ضد جنگ به چند دسته تقسیم می شوند. لزوماً تمامی آنها در مواضع خود ثبات نخواهند داشت. اما نیرویِ انقلابی تصمیم دارد که در وحله اول خود را سازمان دهد و در محیط هایی که دارای قدرت و نفوذ بیشتری است حرکت کند. مبارزه علیه جنگ افروزی نیز، چون هر حرکت دیگری، در آغاز دارایِ قدرت و نفوذ و اعتبار زیادی نخواهد بود و نخواهد توانست به فوریت نیرویِ عظیم و قدرتمندی چون آمریکا را از منطقه خارج سازد و یا جناح احمدی نژاد را وادار به اتخاذ سیاست هایی کند که لحن خود را نسبت به "جامعه جهانی" تغییر دهد. اما با در نظر گرفتن این واقعیت که جنبش های اجتماعی وارد دوران اعتلا گشته اند و قشرهای مختلف مردمی یکی پس از دیگری در حال قدم گذاردن به میدان مبارزه ی طبقاتی هستند، اگر دوستان انقلابی ِ ما، آگاهانه اتخاذ تاکتیک کرده و قدمهای عملی شان را همراه با تشریک مساعی و متناسب با آمادگی ِ مردمی بر دارند، در میان مدت ما شاهد جنبش قدرتمندی علیه جنگ خواهیم بود که می تواند حتا روشنفکران طبقات دیگر جامعه را نیز مجبور به همراهی با خود کند. برای رسیدن به نتیجه هیچ راه میان بری وجود ندارد. اما در خارج از کشور ، بیش از 20 سال است که ارتباط مستقیم و منظمی با آن نداشته ام و نمی توانم نظری در اینباره بدهم.

گزارشگران:

گفته ميشود كه بزرگترين و موثرترين نيروي ضد جنگ در داخل كشور آمريكا و به تعبيري شهروندان اين كشور ميباشند .آيا اين نكته يك حقيقت است؟

بينا داراب زند:

مسلماً همینطور است. در دوران مبارزات ضد جنگ ویتنام من شاهد انقلابی در دیدگاه مردم آمریکا بودم. من بخوبی آن دوران را به یاد دارم. تحرک و تلاش مردم آن ، بویژه دانشجویان و نظامیان از جنگ بازگشته را هنوز در ذهن حفظ کرده ام. نیرویی که ایشان دارا می باشند و آن را در نتیجه ی سال ها مبارزه علیه سرمایه داری و زیاده روی های آن، و تعرضش به حقوق و حریم مردمی بدست آورده اند، واقعاً ارزنده و قابل ستایش می دانم. بر خلاف تصور بسیاری، طبقه کارگر آمریکا همیشه در حال مبارزه با نظام سرمایه داری اش بوده است. در حال حاضر نیز می بینیم که پس از رکودی کوتاه مدت ناشی از عدم درک صحیح از رویکرد سرمایه داری در دوران نئولیبرالیسم ، یعنی پس از دوران کارتر و روی کار آمدن ریگان، اینک اتحادیه های مستقلی از درون اتحادیه های بزرگ سنتی و فاسد گذشته سر بر آورده اند که در راه سازماندهی کارگران بخش خدمات قدم برداشته و به علت حضور جمعیت بزرگی از کارگران مهاجر و غیر سفید (رنگین کمان) در این بخش، دیدگاهِ انترناسیونالیستی بر ایشان حاکم گشته است. پس می بینیم که جنبش ضد جنگ کنونی در آمریکا نیز همراه با اعتلای تحرکات اجتماعی طبقه کارگر ظاهر گشته و با در نظر گرفتن تجارب غنی و مثبت گذشته اش، می توان پیش بینی کرد که در کوتاه مدت به نیروی عظیمی تبدیل خواهد گشت که فضای سیاسی در آمریکا را زیر و رو خواهد کرد. مسلماً اولین تغییر "قانون میهن پرستی" خواهد بود که حقوق مدنی مردم آمریکا را مورد تعرض قرار داده است. مردم آمریکا منافع زیادی در دنبال کردن جنبش ضد جنگ و پیوند آن با محدود ساختن اختیارات حکومتشان دارند. من امید زیادی به ایشان دارم.

گزارشگران:

تاثيرات تحريم اقتصادي ايران از جانب شوراي امنيت و وابستگان را چگونه ارزيابي ميكنيد؟

بينا داراب زند:

اگر این سوال را از یک مشروطه خواه و یا لیبرال هایی که چشم امیدشان را به مرجعی بغیر از نیروی متشکل مردمی دوخته اند بکنید پاسخ می دهند که این تحرکات صنفی کنونی تحت تاثیر "تحریم" می باشد. اما این دروغی بیش نیست. اقشار مردمی سال هاست که قدم به قدم جلو میآیند تا حق خود را از این حکومتیان و آقازاده هایشان بگیرند. مردم ما سالهاست که در تنگنای اقتصادی بوده و دیگر آب از سرشان گذشته است. خانم رایس و دیگر سیاستمداران زبده یِ بین المللی که اعمال تحریم علیه ایران را خواستار بودند، زرنگ تر از آن هستند که انگیزه و نیت واقعی خود را از این تحریم ها نشان بدهند. آنها در مصاحبه های خود می گویند که تحریم ها را طوری برنامه ریزی کرده اند که به حکومتیان فشار آورده و مردم ایران را آزار ندهد. اما حرف راست را باید از دهانِ نوچه هایِ بی تجربه و غلام بچگانِ آنان در رسانه هایِ فارسی زبانِ ماهواره ای شنید. یکی از این مجریان تلویزیونی که قبلا در یک رادیو کار می کرد، در یکی از برنامه های هفته ی پیش خود، در جواب به تلفنی که از ایران دریافت داشته بود، با شعفِ تأیید سیاستِ تحریم، گفت: تحریم ها برای آن اعمال شده است که بر روی مردم ایران فشار بیاورد تا خودشان بر علیه حکومت بلند شوند و آن را سرنگون سازند! آمار و ارقام رسمی بین المللی نیز همین را نشان می دهد. رفیق فرهیخته ام آقای سعید حبیبی در مقاله ی تحقیقی اش بنام "تحریم" که به علت فیلتر شدنِ وبلاگش نتوانستم لینکش را پیدا کنم تا در اختیار شما و خوانندگانتان قرار دهم، نشان داده است که "تحریم" به مراتب بد تر از جنگ است. چرا که اگر جنگ تا چند سال انسان ها را نابود می کند، عوارض تحریم نسل هایِ آینده را نیز نابود می سازد. البته هنوز در ایران تحریم ها حس نشده و تاثیر قابل ملاحظه ای نگذاشته است، اما زمانیکه این تحریم ها مواد دارویی و کالاهای اساسی ِ مصرفی ای چون برنج و شکر و گندم و گوشت و ... را شامل گردد، فقط و فقط مردم ایران خواهند بود که از آن آسیب های جدی می بینند. مگر ما زمان جنگ را فراموش کرده ایم؟ با جیره بندی شدنِ سوخت و کالاهایِ مصرفی اساسی و دارو و ... حضراتِ حکومتی و آقا زاده هایشان در بازار سیاه پول پارو خواهند کرد و مردم بیچاره بدون غذای کافی سر به زمین گذاشته و عدم دسترسی به دارو بچه هایشان را به گورستان خواهد فرستاد. تازه آنها خوش شانس تر از نوزادانی هستند که معلول به دنیا آمده و تا نسل ها باید کفاره ی ارزیابی غلط دیگران را بدهند. پس بهتر است خودمان را گول نزده و چشم امید خود را به کسی بغیر از سازماندهی و تشکل و مبارزه ی مردم خودمان ندوزیم که هیچکس جز خودمان نگرانِ منافع کنونی و آینده یِ مردم و مملکت مان نمی باشد.

گزارشگران:

در حال حاضر چه تحليلي از افكار عمومي داخل و خارج كشور در مورد جنگ داريد؟ با توجه به اينكه برخي از احزاب و نهادهاي چپ در اروپا بنوعي همسوئي با رژيم ميپردازند و تنازعات موجود و سياستهاي جنگ افروزانه رژيم جمهوري اسلامي را كه ميتواند فجايعي غير قابل جبران بلحاظ انساني و اقتصادي ببار آورد، ناديده مي انگارند

بينا داراب زند:

مدت هاست که تحلیل از جایگاه گروه های سیاسی را بر مبنای "چپ" به مفهوم شکل ایدئولوژیک آن، یعنی "سوسیالیستی"، به کنار گذاشته ام. در حقیقت می توان گفت هرگز بدان دلبسته نبوده ام. من متعلق به جریان "چپی" بودم که اتحاد جماهیر شوروی را "سوسیال امپریالیست" می دانست و رهبران چین را "رویزیونیست" خطاب می کرد و هرگز خود را گرفتار کیش شخصیت نساخت تا به دنبال رهبر جریان کمونیستی "انور خوجه ایست" بشود. پس من زمانی به ایدئولوژی سوسیالیسم علمی رسیدم که می بایست آن را از محتوا و مواضع "ضد انقلابی ِ" بورژوایی تهی می ساختم. مبنای تحلیل من را اینک "انقلاب و ضد انقلاب" تشکیل می دهد. انقلاب یعنی تغییر ساختار سرمایه داری که در سراسر جهان با انقلاب دمکراتیک آغاز می گردد. یعنی با انقلابی که با انتقال قدرت به شوراهای کارگری و منطقه ای، دمکراسی را برای تمامی افراد جامعه به ارمغان میآورد. دمکراسی ایکه به طبقه کارگر – که اکثریت جامعه را تشکیل می دهد - این اختیار را می دهد تا بر مبنای آگاهی خود، هر گونه شرایطی را که در نظام حاکم بر جامعه اش مخالفِ خواسته ها و منافع خود تشخیص دهد ، تغییر دهد. بنا بر این بسیاری از احزاب و جریاناتی را که شما "چپ" میخوانید، من جریانات بورژوایی می دانم. آنها معمولاً متعلق به جناح هایی از سرمایه داران ناسیونالیست هستند که اساساً در سیستم پارلمانی لیبرال حکومت هایشان حل گشته اند و با هژمونی جهانی آمریکایی ها مخالفند. به همین مناسبت از حکومت های ارتجاعی به ظاهر"چپ" و "ضد امپریالیست" چون کوبا، ونزوئلا، ایران و بولیوی و ... در مقابل سلطه یِ بی چون و چرایِ آمریکا حمایت می کنند. از این نوع جانورها در مملکت خودمان نیز فراوانند. مثل حزب توده و اکثریتی ها. حتی شما نیز با عده ای از ایشان در "جمهوریخواهان دمکرات و لائیک ..." تجربه ای داشتید و نتوانستید تحمل شان کنید. آیا من ِ نوعی باید شما را پاسخگویِ عملکرد ایشان بدانم؟ اینکه ایشان هنوز توانسته اند خود را در لباس "سوسیالیست" پنهان کرده و در برخی از این کشورها از حمایت سنتی اتحادیه های بعضاً فاسد کارگری برخوردار باشند، را باید به رکود مبارزات طبقه کارگر آن کشورها نسبت داد. که من خود را نسبت به آن، تا درجه یِ اظهار نظر ، مطلع نمی دانم و شما را به تئوریسین هایِ انقلابی همان جوامع ارجاع می دهم. اما در مورد ایران می توانم بگویم که به زودی طبقه کارگر مجبور خواهد شد که تکلیفش را با ایشان روشن کند. اگر نکند، شاهد شکست دوباره ی انقلاب خواهیم بود.

با تشكر از شما

بهروز سورن

14.4.2007

آيا اين "سياست بين المللي" جنبش كارگري ايران است؟

جمعي از فعالين كارگري

    چيزي كه محرك ما در نوشتن اين مقاله شد، خواندن نوشته اي است كه به تازگي تحت عنوان "بيانيه درباره ي سياست بين المللي جنبش كارگري ايران" به امضاي 5 نفر از فعالين و علاقمندان به مسائل اين جنبش منتشر شده است. (×) اين كه هر يك از آنان تاكنون چه جايگاه و نقشي در جنبش سياسي و جنبش كارگري ايران داشته است نمي تواند و نبايد تاثيري در ارزيابي ما از اين بيانيه داشته باشد. ما هنوز هيچ نقد و اظهار نظري را در مورد اين بيانيه از سوي نيروهاي مختلف موسوم به چپ يا سوسياليست و يا تشكل هايي كه در ارتباط با جنبش كارگري فعاليت مي كنند، نديده ايم. اين خود، براي ما يك زنگ هشدار باش است. از خود مي پرسيم كه آيا ديدگاه و تحليل و راهكاري كه در اين بيانيه آمده، بيان تمايل بخش مهمي از فعالين جنبش است؟ يا اين كه هنوز قادر نشده اند خط و جهت گيري و نتايج ناگزير اين بيانيه را تشخيص دهند و لاجرم سكوت كرده اند؟ ما تصميم داريم اين بحث نقادانه را شروع كنيم. اين را هم بگوييم كه انتشار چنين بيانيه اي را مثبت ارزيابي مي كنيم؛ زيرا افكار و تمايلاتي كه ممكن بود به شكل جسته و گريخته ابراز شود و عملكردهايي كه ممكن بود به شكل خجالتي و نهان صورت گيرد را به صورت يك نسخه مشخص ارائه كرده است.

×××××××

    بحث خود را از اينجا شروع مي كنيم كه چرا  امروز همه از كارگران و جنبش كارگري مي گويند؟ منظورمان نيروها و شخصيت هايي است كه طبقات مختلفي را نمايندگي مي كنند. اين كه امروز جمع رنگارنگي در مورد كارگران و جنبش كارگري حرف مي زنند، نشانه اهميت و جايگاهي است كه طبقه و جنبش حق طلبانه ما در معادلات سياسي و تحولات امروز و فرداي جامعه پيدا كرده است. بنابراين وقتي كه مي بينيم رسانه هاي مهم خارجي اخبار مبارزات كارگري در ايران را پخش مي كنند، يا فلان مقام سياسي در داخل يا خارج از كشور در مورد سركوب جنبش كارگري و فشار بر رهبران و فعالين اين جنبش ابراز نگراني مي كند، بايد مطمئن باشيم كه روي جنبش طبقه ما حساب باز كرده اند. اين مساله، حداقل نشان مي دهد جنبش كارگري به سطح و مرحله اي رسيده كه طبقات ديگر بايد به تنظيم مناسبات با آن، و يا مهار آن، جدي تر فكر كنند.

    در چنين وضعيتي اگر طبقه كارگر و به ويژه مبارزاني كه بار رهبري عملي و هدايت فكري كارگران را به دوش مي كشند به اهداف و روش هاي طبقات گوناگون براي تاثيرگذاري بر جنبش كارگري آگاه نشوند، كلاهشان پس معركه است. اولين قدم، پاسخ به اين سوال است كه پشت اين اعلام حمايت ها و انتشار خبرها، سياست كدام طبقه خوابيده است؟ هدف كوتاه مدت و درازمدت طبقات حاكم و استثمارگر از انجام اين كارها چيست؟ اولين سوال اين نيست كه چنين حمايت هايي براي ما كارگران نفعي در بر دارد يا نه؟ و آيا به ما كمك مي كند كه راحت تر و كم هزينه تر به مطالبات و حق و حقوق پايمال شده خود برسيم يا نه؟

    ممكنست بپرسيد چه اشكالي دارد كه اين يا آن اتحاديه بزرگ كارگري در غرب، اين يا آن نماينده مجلس در غرب، در دفاع از مبارزات ما و در اعتراض به دستگيري و آزار نمايندگان ما به دولت ايران نامه اعتراضي بنويسند و روي اين حكومت سركوبگر فشار بگذارند؟ ممكنست بپرسيد چه اشكالي دارد كه رسانه هاي ماهواره اي، خبر مبارزات و ليست مطالبات ما را به گوش همه مردم منجمله بقيه كارگران در نقاط مختلف كشور برسانند؟ اگر بحث را به همين جا محدود كنيم، مسلما اشكالي در اين كار نمي بينيم. هيچكس مخالف اين نيست كه دولت ضد كارگري تضعيف شود و دستش در سركوب جنبش هاي اجتماعي منجمله جنبش كارگري باز نباشد. هيچكس مخالف استفاده از رسانه و امكانات گسترده خبر رساني و تبليغات به نفع جنبش نيست. ولي اي كاش مساله به اين سادگي و تر و تميزي بود. مساله اينست كه اين  نهادها و رسانه ها و شخصيت ها به هيچوجه دست و پا بسته، از روي حسن نيت يا ساده لوحي وارد مناسبات با جنبش كارگري نمي شوند. اينها كارشان را بر اساس طرح و نقشه پيش مي برند. مهمتر اين كه، به علت تسلط نظام سرمايه داري بر كل دنيا و بمباران سياسي و ايدئولوژيك جامعه با ايده ها و باورها و دورنماهايي كه منافع سرمايه را پاسداري مي كنند، دست و بال بورژوازي در عوامفريبي باز است. اين حرف به معني ناتواني مطلق جنبش كارگري در استفاده از تضادهاي ميان دشمنان طبقاتي نيست. به معني دوري جستن از ابزار و امكانات واقعي كه در نتيجه شكاف و رقابت در صفوف سرمايه داري به وجود مي آيد، نيست. بحث اينست كه ما با نيروهايي طرف هستيم داراي استراتژي معين و تاكتيك هاي مناسب براي آن استراتژي. در مفابل، اگر طبقه كارگر و جنبش كارگري بدون يك استراتژي صحيح و بدون تاكتيك هاي مناسب وارد اين مصاف شوند، اگر بگويند "از اين ستون به آن ستون فرج است" و فعلا بايد به هر قيمتي كه شده كاري كرد كه كارگران را به عنوان يك طبقه به رسميت بشناسند، همانطور رفتار كرده اند كه طرف مقابل مي خواهد. نيروها و يا حكومتهاي سرمايه داري از ما حمايت نمي كنند به اين خاطر كه از مطالبات ما خوششان مي آيد. اينطور نيست كه اگر اينها در جايگاه طبقه حاكمه در ايران بنشينند چنين فشارها و اجحافاتي را به ما تحميل نخواهند كرد. اينها به دنبال هدف هاي سياسي و اقتصادي بزرگتر و درازمدت ترند. در درجه اول مي خواهند اوضاع سياسي را به نفع خود تغيير دهند. اگر جنبش كارگري در هر تماس و ارتباطي كه برقرار مي كند، نداند كه اين فعاليت ها قرار است به ايجاد چه شرايطي خدمت كند و آيا اين در جهت منافع اساسي طبقه ما خواهد بود يا نه، بي نقشه و دنباله رو باقي خواهد ماند. يعني فقط بر مبناي تاكتيك هاي طبقات ديگر عمل خواهد كرد و ناخواسته و ندانسته مهره اي در بازي آنها خواهد شد.

   اين حرفها يك رشته اصول عام و يا نصيحت هاي اخلاقي نيست. انقلاب طبقه كارگر هيچگاه با دستكش سفيد انحام نشده و نخواهد شد. اما امروز جنبش كارگري ايران و فعالانش در شرايطي قرار گرفته اند كه اگر در مورد صف دوستان و دشمنان انقلاب، و متحدان دور و نزديك طبقه كارگر روشن نباشند به راحتي مي توانند به يك نيروي ذخيره در طرح هاي بورژوازي بومي و بين المللي تبديل شوند. همان منافع و موقعيتي كه كشمكش ميان هيئت حاكمه ايران با آمريكا و متحدان غربي اش را تا حد درگيري هاي نظامي دامن مي زند، همان رقابتهاي جناحي كه دولت سرمايه دار در ايران را به عنوان آماج عمده جنبش كارگري تضعيف مي كند و امكانات بيشتري را براي پيشروي طبقه ما مهيا مي كند، مرز ميان دوستان و دشمنان ما را نيز نامشخص مي كند. اين مساله پيچيده تر و فريبنده تر مي شود وقتي كه كساني با شكل و شمايل كارگري و به زبان چپ، مرز ميان دوست و دشمن را مخدوش مي كنند. شايد اگر فقط نمايندگان مجالس غربي و رسانه هايي مانند "صداي آمريكا" زبان به حمايت از مبارزات كارگري ايران گشوده بودند، تجربه زنده جنايات امپرياليسم در افغانستان و عراق كافي بود تا كارگران حق طلب به اينان اعتماد نكنند. اما زماني كه گروهي به اسم منافع فوري طبقه كارگر و تدارك براي سوسياليسم،  در گوش كارگران زمزمه مي كنند كه بايد با بخشي از همينها متحد شد، مشكلات جدي پيش مي آيد. و اين بيانيه نيز چنين است.

    بيانيه در آغاز تلاش مي كند طبقه كارگر و جنبش كارگري را متقاعد كند كه ما در موضع ضعف قرار داريم. بيانيه اين ضعف را از دو عامل نتيجه مي گيرد. يكم اين كه، در مقابل طبقه ما "نيروي متحد دولت و طبقه سرمايه دار ايران" قرار دارد. دوم اين كه، به علت فلاكت عمومي و مزمن، طبقه كارگر "از كم ترين توان مقاومت در برابر تعرضات جبهه سرمايه برخوردار است." آيا اين تصوير، همه واقعيت را منعكس مي كند؟ به هيچ وجه. كسي كه به رژيم مذهبي و صفوف طبقه سرمايه دار ايران نگاه كند و نتواند شكاف و بحران، و عدم مشروعيت سياسي و  انفراد حاكمان در بين توده هاي مردم را ببيند، بدون شك واقع بين نيست؛ كوته بين است. كسي كه فشار فقر و فلاكت و استثمار لجام گسيخته بر كارگران و زحمتكشان را ببيند اما ظرفيت نهفته انفجاري در بطن جامعه و طلايه هاي امواج بلند مقاومت خودانگيخته آنان را تشخيص ندهد، عنصر پيشرو طبقه كارگر نيست. بلكه دنباله رو گرايش هاي عقب مانده، منفعل و درمانده در جامعه است. كسي كه جويبارهاي پراكنده و فزاينده جنبش هاي گوناگون اجتماعي را نبيند مسلما دورنماي انقلاب و فرصتها و وظايف انقلابي را هم نخواهد ديد. وقتي كه جنبش كارگري و طبقه كارگر اين چنين ضعيف و بي پناه و شكننده تصوير شد، گرايش به نيروها و نهادهاي قدرتمند بين المللي ـ به مثابه تنها راه نجات ـ موجه جلوه مي كند.

    اما بحث "جنبش كارگري و طبقه كارگر ايران: ضعيف ــ دولت و طبقه سرمايه دار ايران: قوي" به تنهايي نمي تواند آن سياست مرگبار را جا بيندازد و از بورژوازي بين المللي براي ما متحد بسازد. بايد تضاد و تقابل بين نظام و طبقه حاكم بر ايران با نظام بين المللي آن چنان حاد و عميق تصوير شود كه بتوان به امكان چنين اتحادي فكر كرد. بيانيه مي نويسد: "... طبقه كارگر ايران با بورژوازي اي روبروست كه خود در تقابل با صف بندي مسلط در نظام سياسي بين المللي قرار دارد. اگر دولت ايران در "خانواده به اصطلاح جهاني كشورهاي دمكراتيك" و در وضعيتي مشابه تايلند و فيلي پين و مانند آن قرار داشت..." بيانيه از "تقابل بين غرب و دمكراسي غربي به سركردگي آمريكا با رژيم اسلامي" حرف مي زند.  آيا تحليل بيانيه از مناسبات بورژوازي حاكم در ايران با "نظام سياسي بين المللي" دقيق و عميق و همه جانبه است؟ امروز كشمكش و تضاد ميان رژيم جمهوري اسلامي با امپرياليسم آمريكا به آستانه تقابل جدي تا حد درگيري هاي نظامي و جنگ رسيده است. اگر توجه خود را به ادعاهاي طرفين محدود نكنيم و به تضادهاي ريشه اي تر در سطح بين المللي نگاه كنيم، آن وقت مسلما دعوا را بين اردوي استبداد مذهبي از يكسو و دمكراسي غربي از سوي ديگر نخواهيم ديد. آمريكا به مثابه يك ابرقدرت سياسي ـ اقتصادي ـ نظامي براي پيشبرد منافع اساسي و درازمدت و تحكيم موقعيتش، احتياج دارد كه نظم مسلط در بخش هايي از دنيا را به هم بزند و مناسبات قدرت را در سطح بين المللي بازسازي كند. خاورميانه در سياستهاي امروز آمريكا، نقش مهمي ايفا مي كند. در چارچوب اين سياستها، آمريكا مي تواند با مرتجع ترين و مستبدترين حكام منجمله رژيم هاي مذهبي عقد اتحاد ببندد و موقعيت آنان را در كشورهاي تحت سلطه تثبيت كند. يا مي تواند بخش هايي از مرتجعين حاكم را قرباني كرده، از مراكز قدرت براند و حتي مثل صدام حسين آنان را بكشد. آمريكا در صورتي كه منافعش ايجاب كند ممكنست بخشي از ارتجاع مذهبي را مثل عراق در قدرت سهيم كند؛ يا اين كه جرياناتي مثل طالبان را براي مدتي آماج قرار دهد. تقابل امروز ميان جمهوري اسلامي با آمريكا را بايد در اين چارچوب در نظر بگيريم. اما در اوج اين تقابل، يعني حتي اگر يك جنگ تمام عيار ضد مردمي آغاز شود، باز هم رشته هاي پيوند دروني نظام حاكم بر ايران را به نظام مسلط بر دنيا متصل نگاه مي دارد. نظام ايران، نظامي تحت سلطه امپرياليسم است كه منافع اساسي سرمايه هاي امپرياليستي (منجمله سرمايه هاي آمريكايي) را در كشور و منطقه تامين مي كند و تداوم مي بخشد. راه دور نرويم: ايران در تقسيم كار بين المللي وظيفه مهمي در توليد و صدور نفت براي مراكز توليد و انباشت سرمايه امپرياليستي به عهده دارد و كل نظام امپرياليستي منجمله آمريكا از اين مساله سود مي برد. اما به نظر مي آيد كه نويسندگان بيانيه، ادعاها و تبليغات آمريكا در مورد نظام سياسي دمكراتيك و "خانواده جهاني دمكراسي" را جدي گرفته اند و تحليل هاي خود را بر اين پايه قرار داده اند.

    بيانيه از "صف بندي مسلط در نظام سياسي بين المللي" صحبت مي كند كه به نظر مي آيد به آمريكا و متحدان نزديكش اشاره دارد. بحثش اينست كه اينها در تقابل با دولت ايران قرار گرفته اند و قاعدتا يك بخش غير مسلط هم هست كه تقابلي با اين دولت ندارد. شايد منظور روسيه و چين باشد يا كشورهايي نظير ونزوئلا و كوبا. اين يك تحليل دقيق نيست و نمي تواند در تشخيص اوضاع و صف بندي واقعي نيروها كمكي به جنبش كارگري ما بكند. طي سال هاي اخير، طبقه كارگر در ايران با فشار فزاينده سرمايه و تحميل شرايط سخت تر كاري روبرو شده است؛ محدود شدن حق و حقوق كارگري و گسترش بيكاري و فقر را شاهد بوده است؛ سركوب مستقيم را بارها تجربه كرده است؛ تغيير قوانين را به نفع سياست "خصوصي سازي" و گسترش اقتصاد نئوليبرالي به چشم ديده است؛ و اصابت تركش هاي "جهاني سازي" را بر جسم و روح خود احساس كرده است. كل نظام سياسي مسلط بر دنيا، حامي و نگهبان اين وضعيت وخيم است. اين نظام سياسي نماينده و بازتاب نظام جهاني سرمايه داري در شرايط كنوني است؛ و امروز كل نظام سرمايه داري بدون اجراي طرح هاي خانمان برانداز و ضد كارگري كه مي بينيم نمي تواند به حيات خود ادامه دهد.

    اين مساله نه فقط در مورد ايران كه در كشورهايي نظير تايلند و فيليپين هم صدق مي كند. ممكنست به ما بگويند كه در فيليپين يا تايلند اتحاديه هاي كارگري وجود دارد اما در ايران، دولت تحمل هيچ شكلي از تشكل مستقل كارگران را ندارد. ممكنست بگويند همين تفاوت باعث مي شود كه كارگران در فيليپين و تايلند بتوانند در مقابل تهاجم سرمايه و دولت سرمايه دار مقاومت كنند اما در ايران اين كار به دشواري و با تحمل هزينه هاي كمرشكن صورت مي گيرد. در پاسخ به اين استدلال مختصرا مي گوييم كه كارگران در آن دو كشور با شدت كار و ساعات طولاني كار مواجهند و سطح دستمزدها بسيار پايين است. در آنجا سياستهاي اقتصادي نئوليبرال و تدابير جهاني سازي مدتهاست كه به شكل سفت و سخت پياده شده است. البته نتيجه اي كه بيانيه مي خواهد  از اين بحث بگيرد اين نيست كه آنجا اتحاديه كارگري هست و اينجا نيست. بلكه اينست كه در مورد ايران، مي توان با نيروهايي كه در "خانواده جهاني كشورهاي دمكراتيك" جاي دارند متحد شد؛ و به علت وضع موجود، ما مجبوريم چنين كنيم. اما در فيليپين و تايلند، ديگر نيازي به اين كار نيست. زيرا بورژوازي بين المللي و بومي پيشاپيش طبقه كارگر و اتحاديه هاي كارگري را به رسميت شناخته و ميداني براي مبارزه و فعاليت در اختيار كارگران قرار داده است. يعني در آن كشورها پيشاپيش زمينه ارتباط با بخشي از بورژوازي بين المللي در قالب فعاليت اتحاديه هاي كارگري فراهم و عملي شده است.

    بيانيه بعد از اين زمينه چيني، توجه جنبش كارگري ايران را به يك نيروي "قابل دسترس" كه براي اتحاد و پشتيباني از طبقه كارگر ايران قدم جلو گذاشته، جلب مي كند. اين نيرو، "اتحاديه هاي آزاد جهاني" نام دارد كه به اختصار ITUC خوانده مي شود. بيانيه علاقه چنداني به توضيح سابقه اين نيرو ندارد؛ حتي تلاش نمي كند سياست هاي عمومي "اتحاديه هاي آزاد جهاني" را در اوضاع كنوني دنيا به ما نشان دهد. ما از بيانيه در مورد اين نيرو چه دستگيرمان مي شود؟ اول اين كه نويسندگان بيانيه و شماري ديگر از علاقمندان و فعالان ايراني جنبش كارگري در حارج كشور طي سالهاي اخير با اين نيرو همكاري هايي داشته اند: به قول خودشان با هدف "جلب حمايت يك اتحاديه اروپايي". دوم اين كه "اتحاديه هاي آزاد جهاني" يك جريان يكدست نيست و بر مبناي تناسب قواي دروني اش، سياست هاي گاه متناقض اتخاذ مي كند. از نظر بيانيه، بعصي از اين اتحاديه هاي كارگري غرب همبستگي بين المللي را در چارچوب منافع سرمايه خودي تبيين مي كنند، و بعضي ديگر بر اساس منفعت طبقاتي مشترك جهاني كارگران. بيانيه به ما مي گويد كه در صفوف اين نيرو "مجموعه اي از اتحاديه هاي مبارز و طيف وسيعي از فعالين چپ و سوسياليست در حال مبارزه اند" كه در راه همبستگي جهاني كارگران"از فداكاري هاي كوچك و گاه بزرگ نيز ابايي ندارند." سوم اين كه، مجموعه اين اتحاديه ها "بر بستر رفرميسم قرار داشته و در چهارچوب هاي حفظ نظم موجود مبارزه مي كنند."

    بيانيه به ما نمي گويد كه "اتحاديه هاي آزاد جهاني" حداقل طي سه دهه (1990 ـ 1960) يك ابزار بسيج و تبليغ سياسي در بين كارگران به نفع بلوك غرب سرمايه داري عليه بلوك شرق سرمايه داري بود. از آنجايي كه بلوك شرق خود را در سطح بين المللي نماينده طبقه كارگر وانمود مي كرد، فعاليت "اتحاديه هاي آزاد جهاني" براي سرمايه داري غرب اهميت زيادي داشت. يكي از كارهاي مهم اين جريان، پشتيباني از اعتراضات كارگري در بلوك شوروي بود. خصوصا در مورد لهستان و اتحاديه "سوليدارنوش" (همبستگي) كه توانست نقش سياسي مهمي در تضعيف و ايجاد شكاف در جوامع اروپاي شرقي بازي كند. بيانيه به ما نمي گويد كه "اتحاديه هاي متمايل به چپ از نوع چي جيله در ايتاليا و ث ژ ت در فرانسه" در دو دهه 1960 و 1970 ميلادي به مثابه چماق سركوب عليه نيروهاي كمونيست و چپ انقلابي در اين دو كشور مورد استفاده دولت سرمايه داري امپرياليستي قرار گرفتند. در آن سالها، اين دو اتحاديه بخش مهمي از كارزار سياسي بورژوازي خودي عليه به اصطلاح "تروريسم" (يعني كل جنبش كمونيستي و انقلابي) را به پيش مي بردند و تعدادي از اعضايشان به مثابه نيروي ضربت در كنار پليس عليه تظاهرات پرولترها و دانشجويان و جوانان ضد سيستم وارد عمل مي شدند. بيانيه به ما نمي گويد كه بعد از پايان جنگ سرد و فروپاشي بلوك شرق، بخشي از نيروهاي "چپ" سرخورده كه قبلا متحدان خود را در بلوك شوروي جستجو مي كردند به تجديد نظر در مواضع سابق خود پرداختند و از موضع ضعف، اينجا و آنجا به صفوف "اتحاديه هاي آزاد جهاني" پيوستند. اين نيروها اگر قبلا مواضع رفرميستي خود را با رنگ و لعاب چپ تري عرضه مي كردند، بعد از پيوستن به اين جريان "اساسا بر بستر رفرميسم" قرار گرفتند.

    بيانيه به ما نمي گويد كه عليرغم وجود تمايزات ميان نيروهاي متشكل در "اتحاديه هاي آزاد جهاني"، چه مواضع و سياستهاي مشتركي اين مجموعه را به هم متصل مي كند؟ اتحادشان در چيست؟ آيا اين مجموعه، جهت گيري ها و سياستهاي كلي مشترك، و سخنگويان مشتركي دارد؟ طي سال هاي اخير، گردن گذاشتن به روند "جهاني سازي" محور اتصال "اتحاديه هاي آزاد جهاني" بوده است. اين جريان، محل پيوند قشر ممتاز و مرفه كارگران در غرب با بخشهايي از طبقه كارگر شاغل است كه "گلوباليزاسيون" امپرياليستي را به مثابه "يك واقعيت" پذيرفته اند. يعني كساني كه تنها راه چاره را انطباق و يا تنظيم منافع "كارگري" با سياستهاي اقتصادي امپرياليسم در دوره حاضر مي دانند. "اتحاديه هاي آزاد جهاني" در همين زمينه، جزوه آموزش گلوباليزاسيون منتشر كرده اند. پيام شان به طبقه كارگر اينست كه: "آش كشك خاله ته، بخوري پاته نخوري پاته." اين در حالي است كه مبارزه مداوم توده هاي پرولتر و زحمتكش و تحتاني، به ويژه كارگران حاشيه اي و مهاجر در كشورهاي غربي، بيش از يك دهه است كه عليه جهاني سازي جريان دارد و به يكي از مولفه هاي مهم مبارزه طبقاتي در اين كشورها تبديل شده است. اين همان مبارزه اي است كه از نظر بيانيه بازتابي از "سنت جنبش هاي خرده بورژوايي و روشن فكري داراي جهت گيري هاي ضد سرمايه داري، آنارشيستي و آنتي گلوباليزاسيون" است.

    بيانيه به ما در مورد مواضعي كه "اتحاديه هاي آزاد جهاني" در قبال وقايع و تحولات سياسي مهم دنيا اتخاذ كرده، چيز چنداني نمي گويد. براي مثال خوانندگان بيانيه از اين با خبر نمي شوند كه دبير كل اتحاديه هاي آزاد جهاني به هنگام دستگيري صدام حسين توسط ارتش آمريكا از اين واقعه ابراز خوشوقتي كرد و آن را "ضربه اي مهم به كساني دانست كه مي كوشند مانع دمكراسي شدن عراق شوند." يعني درست همان موضعي را گرفت كه از زبان جرج بوش و همدستانش شنيده مي شد. بيانيه به ما نمي گويد كه موضع "اتحاديه هاي آزاد جهاني" در مورد مبارزات و جنبشهاي انقلابي جاري در دنيا كه منافع طبقه سرمايه دار بومي و امپرياليستها را همزمان مورد حمله قرار مي دهند چيست. بيانيه در مورد جنبشها و نيروهايي كه به واقع مي توانند و بايد متحدان نزديك و مستحكم طبقه كارگر و جنبش كارگري در ايران باشند به ما هيچ نمي گويد.

    ممكنست نويسندگان بيانيه بگويند كه ما با دفتر و دستك و مقامات رسمي "اتحاديه هاي آزاد جهاني" كاري نداريم. نگاه ما به همان جريانات "چپ صديق" و سوسياليستي است كه گفتيم در راه همبستگي بين المللي طبقه كارگر حاضر به هر نوع فداكاري هاي كوچك و بزرگ هستند. ممكنست بگويند ما با اين جريان تماس برقرار مي كنيم تا روي سياستهاي عمومي "اتحاديه هاي آزاد" تاثير بگذاريم. اما معني همبستگي بين المللي طبقه كارگر جهاني و راه و روش و ابزار عملي كردن آن چيست؟ آيا جريانات مورد نظر بيانيه حاضرند به نفع همبستگي بين المللي، عليه فعاليت سرمايه هاي بورژوازي خودشان در كشورهاي تحت سلطه موضع گيري كنند و دست به اقدامات جدي بزنند؟ آيا حاضرند از سطح صدور چند اعلاميه همبستگي با كارگران و ارسال نامه هاي اعتراضي به روساي دولت يا مقامات وزارت كار فراتر روند؟ براي مثال آيا حاضرند براي تحريك افكار عمومي در مورد جناياتي كه توسط طبقات حاكمه كشورهاي تحت سلطه اتفاق مي افتد و بورژوازي امپرياليستي در آن نقش تعيين كننده دارد، در كشور خودشان از حربه اعتصاب استفاده كنند؟ آيا حاضرند بعد از عقد قراردادهاي اقتصادي كلان دولت هاي خودي با جمهوري اسلامي، پايه هاي كارگري خود را به مقابل مجلس و كاخ نخست وزيري بكشانند و اعتراض كنند؟ اينها چنين نكرده اند و نخواهند كرد. زيرا خود را جزئي از نظم موجود در كشورهاي غربي مي دانند. يك نوع "منافع ملي"، اينها را به بورژوازي خودي و سودهاي كلاني كه از كشورهاي تحت سلطه بيرون مي كشد و به درون جوامع غربي پمپاژ مي كند پيوند مي دهد. حالا اگر نيرويي پيدا شود كه بخواهد پايش را از گليم فعاليت هاي رايج درازتر كند و فراخوان اعتراض رزمنده صادر كند، پايه هاي "اتحاديه هاي آزاد جهاني" به او جواب مثبت نخواهند داد. اين "پايه كارگري" با آن نوع مبارزات و اعتراضات رزمنده سر سازگاري ندارد. به گروه خوني اش نمي خورد.

    بيانيه مرتبا از اتحاد و متحدان بين المللي صحبت مي كند اما به نظر مي آيد كه اتحاد را با "كمك بلاعوض" اشتباه گرفته است. اتحاد دو طرف دارد. بيانيه فقط از چيزهايي كه در اين اتحاد نصيب جنبش كارگري ايران خواهد شد صحبت مي كند. سوال اينجاست كه طرف مقابل از جنبش كارگري و طبقه كارگر ايران چه توقع و انتظاري دارد؟ از ما مي خواهد كه چكارهايي بكنيم و چه كارهايي نكنيم؟ اگر بغضي موضع گيري ها و عملكردهاي سياسي ما به مذاق آن متحدان خوش نيامد چه عكس العملي نشان خواهند داد؟ بي خيال خواهند بود، تذكر خواهند داد، يا قطع رابطه خواهند كرد؟ بيانيه اينطور تصوير مي كند كه جنبش كارگري مثل يك فقير گرسنه در خيابانها سرگردان است و "اتحاد بين المللي" مثل يك اسكناس 500 توماني روي زمين افتاده است. اين طرف و آن طرف نگاه مي كند و مي بيند كه كسي حواسش نيست. عقل سليم حكم مي كند كه آن را بردارد و با آن ناني بخرد و جان خود را نجات دهد. اما به نظر ما، تصوير واقعي اين "اتحاد بين المللي" بيشتر شبيه طعمه بر سر قلاب است. قبل از اين كه آن را قورت بدهيد گلويتان شكافته مي شود.

    بيانيه در تحليل از وضعيت طبقه كارگر در ايران چنين مي گويد: "طبقه كارگر از يك سو با رژيم و طبقه اي درگير است كه به مثابه ي سازمان دهنده ي يكي از هارترين اشكال بردگي مزدي، همه و هرگونه مولفه ي اجتماعي ـ تاريخي در تعيين سطح مزد و معاش كارگران را حذف كرده و اكثريت سنگيني از مزدبگيران را در معرض نابودي فيزيكي قرار داده است." و كمي جلوتر اضافه مي كند: "امروز اين بورژوازي خودي و دولت سياه و سركوب گر آن است كه موجوديت طبقه كارگر را به عنوان يك طبقه هدف حمله ي اصلي خود قرار داده است." و بالاخره اين كه: "جدال امروز طبقه كارگر ايران با بورژوازي حاكم و دولت اش بيش از هر چيز جدالي است بر سر حق زندگي. مبارزه اي است بر سر بود و نبود. امروز طبقه كارگر ايران ـ هنوز ـ براي به رسميت شناخته شدن به عنوان يك طبقه مبارزه مي كند."

    حرفهاي دلنشيني است. اكثريت كارگران ايران به ويژه قديمي ترها كه امكان مقايسه شرايط سي سال پيش با امروز را دارند، سقوط سطح معيشت و مزد را با پوست و گوشت خود احساس مي كنند. اما باز هم بيانيه همه چيز را نمي گويد و مهمتر اين كه، از اين واقعيات نتيجه گيري نادرست مي كند. اولين نكته اساسي ناگفته اينست كه: منافع نظام جهاني سرمايه داري در برقراري و تداوم هارترين اشكال بردگي مزدي در كشورهاي تحت سلطه است. ايران يكي از اين كشورهاست ولي تنها كشور نيست. پايين كشاندن سطح معيشت و رفاه و دستمزد كارگران و گسترش فقر و فلاكت و گراني، كاملا بر منافع و تدابير سرمايه امپرياليستي و سرمايه هاي بزرگ بومي دلال امپرياليسم منطبق است. بيانيه هيچ حرفي از نسخه ها يا دستورات نهادهاي بين المللي مانند "بانك جهاني" و "صندوق بين المللي پول" نمي زند. انگار نه انگار كه طرح هاي خصوصي سازي اقتصاد، حذف سوبسيدها، تعديل نيروي كار، حذف هزينه هاي تامين اجتماعي، تغيير قوانين كار به نفع و براي تشويق سرمايه داران را همين نهادها در برابر دولت هاي كشورهاي تحت سلطه گذاشته اند. اينها را نمي گوييم كه رژيم و طبقه حاكم در ايران را مامور و معذور معرفي كنيم. منافع طبقاتي اين رژيم در پياده كردن همين نسخه هاي اقتصادي نئوليبرالي در شرايط گلوباليزاسيون است؛ مجري اين طرح هاي ضد كارگري و ضد مردمي همين رژيم است؛ و بدون شك آماج عمده مبارزات طبقه كارگر و توده هاي زحمتكش و تحت ستم در ايران نيز همين رژيم است. اما بيانيه آمده و يك نظام فراگير جهاني با دولت ها و نهادهاي قدرتمند بين المللي اش را از تصوير پاك كرده است. اگر اين كار را نمي كرد، آيا مي توانست به سادگي بخشي از اين نيروهاي بين المللي را به عنوان متحدين روز طبقه كارگر ايران جا بزند؟

    دومين نكته اساسي اينست كه تشديد استثمار طبقه كارگر و "حذف يا كاهش شديد مولفه هايي مانند هنر، آموزش، بهداشت و حتي پوشاك و مسكن مناسب در تعيين دستمزد" كارگران ايران (و ساير كشورهاي تحت سلطه)، به معناي بازتوليد يا تجديد حيات طبقه كارگر در شرايطي بدتر و نامساعدتر از پيش است؛ و نه به معني نابودي فيزيكي طبقه ما. هدف طبقه بورژوازي، نابودي فيزيكي يا از بين بردن موجوديت طبقه كارگر نيست. نابودي طبقه كارگر يعني منتفي شدن منبع استثمار كه همان نيروي كار است و نتيجه اي جز نابودي طبقه بورژوازي ندارد. اين يك بحث تئوريك صرف و بديهي نيست. اين واقعيتي عيني است كه بارها و بارها در كشورهاي مختلف و در مقاطع گوناگون در مقابل چشم ما تكرار شده است. كافي است به بسياري از كشورهاي آفريقايي نگاه كنيد تا معيارهاي "جديدتر" و تكان دهنده تري را براي "نابودي فيزيكي" كارگران به چشم ببينيد. شايد نويسندگان بيانيه با مشاهده وضعيت هم طبقه اي ما در آن كشورها يكباره به اين نتيجه برسند كه "بابا! صد رحمت به ايران خودمان!" ولي حتي در آنجا نيز طبقه كارگر از نظر فيزيكي حذف نمي شود؛ بلكه موجوديتش با شرايط جديد استثمار و بي حقوقي انطباق مي يابد. و البته در اين شرايط، عنصر ديگري تقويت مي شود كه نويسندگان بيانيه توجه چنداني به آن ندارند: جبر غير اقتصادي. يعني اهرم هايي اضافه بر جبر پايه اي اقتصادي (نياز كارگر به فروش نيروي كارش براي ادامه زندگي) در جامعه فعال مي شود. براي مثال نقش استبداد و سركوب سياسي پر رنگ تر مي شود؛ مهار ايدئولوژيك كارگران و توده هاي مردم از راه مغزشويي مذهبي و تبليغات ناسيوناليستي ارتجاعي بيش از پيش ضرورت پيدا مي كند؛ مناسبات سنتي خانوادگي و عشيره اي و محلي گرايي در سازماندهي نيروي كار و تنظيم قراردادهاي كار نقش مهمتري بازي مي كند.

    البته آنچه بيش از هر چيز باعث پرسش و نگراني جدي ما مي شود، تحليل هاي يكجانبه و يا تبيين هاي تئوريك نادرست بيانيه نيست؛ بلكه منطق حاكم بر آن است. اگر قرار بود صرفا بر پايه اجزاء مختلف و مواضع و ادعاهاي گوناگوني كه بيانيه انباشته از آنهاست قضاوت كنيم، ممكن بود آن را سندي التقاطي بناميم. ممكن بود دنبال گرايش ها و سوابق متفاوت يا متضاد پنج امضا كننده آن بگرديم تا رد پاي هر يك را در گوشه اي از بيانيه پيدا كنيم. شايد نگاه بعضي از خوانندگان بيانيه به عباراتي نظير اين دوخته شود كه: "تمامي طبقه ي سرمايه دار، در هر نقطه ي دنيا، خصم طبقاتي جنبش سوسياليستي كارگران بشمار مي آيند." شايد بعضي ها كه حال و هواي رزمنده تري دارند به عبارات زير دل خوش كنند: "آرمان گرايي خصيصه ي هميشگي جنبش كارگري"، "حزب انقلابي طبقه كارگر"، "گاردهاي مسلح دفاع كارگري" و البته "روز قيام"! اما منطق حاكم بر بيانيه كه در نتيجه گيري هاي عملي و سياست هاي روز آن بروز يافته، همه اين عبارت پردازي هاي به ظاهر چپ را به آرزوهايي دور براي آينده اي نامعلوم و در "وقت گل ني" تبديل مي كند.

   پرداختن به دورنماي انقلاب كارگري يا پيروزي سوسياليسم از ديدگاه بيانيه، موضوع اين مقاله نيست. ما منحصرا توجه خود را بر منطق حاكم بر بيانيه متمركز مي كنيم. محدود كردن اهداف جنبش كارگري، پايين آوردن سطح توقع طبقه كارگر، و بر اين پايه به دنبال متحد گشتن از درون صفوف دشمنان طبقاتي، كل منطق بيانيه است. بر مبناي منطقي كه  در جملات زير بيان شده، زمينه نزديكي و سازش با قدرتهاي متجاوز امپرياليستي و حتي بخشهايي از هيئت حاكمه كنوني ايران فراهم است. دقت كنيد: "متحدان امروز طبقه كارگر را نيز دقيقا در ميان كساني بايد جست كه از اين حق (حق حيات) طبقه كارگر به دفاع بر مي خيزندجنبش كارگري ايران بايد بتواند با هشياري و درايت طبقاتي به ارزيابي از عمل كرد واقعي نيروهاي ذينفع در مبارزه اش پرداخته، و از ميان آن ها وسيع ترين متحدان را براي مبارزه ي خود برگزيند. همين شاخص به طريق اولي در سياست بين المللي جنبش كارگري نيز صدق مي كند"؛ "پيوند با متحدان بين المللي از يك سو و استفاده از شكاف جمهوري اسلامي و غرب براي رساندن صداي خود به گوش توده ي وسيع كارگران ـ امروز ـ يكي از نيازهاي حياتي و فوري فعالين جنبش كارگري است"؛ "جنبش كارگري ايران نمي تواند در جريان مبارزه ي حاد خويش پيشاپيش بر اساس معيارهايي به تفكيك صفوف دوست و دشمن دست بزند كه روند مبارزه طبقاتي هنوز در دستور كار نگذاشته است. متحدين امروز طبقه كارگر ايران را بر اساس گره گاه هاي امروز مقابل جنبش كارگري بايد تبيين كرد و نه بر اساس مصاف هاي فرداي آن. طبقه كارگر نمي تواند از نيروهاي متحد امروزي اش صرفنظر كرده و در انتظار درخشش پرچم توده اي راديكال كارگران در ديگر كشورها بنشيند. طبقه كارگري كه از استقلال عمل و راي برخوردار باشد، بايد بتواند با هشياري به تنظيم رابطه خود با نيروهاي موثر در جهان امروز بپردازد..."   

    فكر مي كنيد با اين منطق و جهت گيري و روحيه، در تحولات تكان دهنده فرداي نزديك در ايران، و مشخصا در صورت بروز يك جنگ ارتجاعي ميان جمهوري اسلامي با آمريكا و متحدانش، چه سياست و موضعي اتخاذ خواهد شد؟ كساني كه چنين بينديشند كجا خواهند ايستاد و چه خواهند كرد؟ آيا اين احتمال بعيد است؟ آيا تضاد و كشمكش ميان ارتجاع و امپرياليسم زمينه عيني مساعدي براي چنين لغرش هايي را پيشاپيش ايجاد نكرده است و نمونه هايش را از چندي پيش در صفوف نيروهاي اپوزيسيون به چشم نديده ايم؟ بيانيه به دنبال گزينش از ميان نيروهاي ذينفع در مبارزه اش است. به دنبال وسيع ترين متحدان است. به قول خودش، هم به دنبال وسيع ترين متحد در ميان نيروهاي داخلي است و هم به طريق اولي در سياست بين المللي. سوال اينست كه در ايران، كدام نيروها ممكنست از "حق حيات طبقه كارگر" دفاع كنند؟ روشن است كه نگاه نويسندگان بيانيه به سوي نيروهايي از دل طبقه بورژوازي ايران است و نه اين يا آن تشكل انقلابي اپوزيسيون. آيا بخشهايي از جناح اصلاح طلب دوم خردادي و سران كارگزاران سازندگي كه اين روزها "حقوق سنديكايي كارگران" و همخوان شدن با معيارهاي بين المللي در اين زمينه را زمزمه مي كنند در شمار اين متحدان بالقوه هستند؟ آيا امپرياليسم آمريكا و اتحاديه اروپا را نمي توان نيروهاي موثر در جهان امروز به حساب آورد؟ با چنين منطق و ديدگاه و روحيه اي، ديگر كسي حوصله نمي كند منتظر درخشش پرچم توده اي راديكال كارگران در كشورهاي ديگر شود! در واقع، ديگر كسي حوصله انقلاب اجتماعي را نمي كند و قادر نيست جوانه ها و نهال هاي انقلاب واقعي كارگران و زحمتكشان را در كشورهاي تحت سلطه و سرمايه داري پيشرفته ببيند و با آنها متحد شود. درد اصلي نويسندگان بيانيه همينجاست. به نظر مي آيد كه ديگر اعتماد و اعتقادي به انقلاب طبقه كارگر ندارند. 

    خلاصه كنيم، تعميق تضادها و شكاف هاي طبقاتي و اجتماعي، تشديد ستمگري هاي گوناگون، ظرفيت خيزش عظيمي را در صفوف طبقه كارگر و توده هاي مردم انباشته است. درگيري در صفوف امپرياليستها و مرتجعين در دنيا و مشخصا در خاورميانه حدت يافته است. به جان هم افتادن دشمنان طبقه كارگر و مردم، فرصت ها و امكانات بيشتري را براي پيشروي جنبشها و فعاليت نيروهاي پيشرو و آگاه طبقه ما فراهم آورده است. انعكاس خبر جنبش ها در رسانه هاي امپرياليستي، اعلام حمايت از آنها، اعتراض به اقدامات سركوبگرانه رژيم، نتيجه چنين وضعيتي است. در اين اوضاع، مبارزات كارگران و توده ها حتي مي تواند رژيم را وادار به عقب نشيني موضعي و موقتي كند. درست در همين شرايط است كه روشن كردن صف دوست و دشمن، و نشان دادن ماهيت و اهداف طبقاتي نهفته پشت هر شعار و برنامه و ادعايي بيش از پيش ضرورت مي يابد. درست در همين شرايط است كه بايد آرمان رهايي طبقه كارگر را بيش از گذشته تبليغ و ترويج كرد؛ تشكل هاي گوناگون مبارزاتي و انقلابي را در دل توده ها ايجاد كرد و گسترش داد؛ و ارتباطات بين المللي طبقه كارگر را با جنبش ها و نيروهاي واقعا انقلابي و ضد سيستم و انقلاب هاي جاري در كشورهاي مختلف عميقتر و سازمان يافته تر كرد. اين كارها از زمين تا آسمان با آنچه بيانيه به طبقه كارگر و جنبش كارگري در ايران پيشنهاد مي كند تفاوت دارد. انتخاب از ميان اين دو راه، سرنوشت طبقه ما و سمت و سوي تحولات جامعه را رقم خواهد زد.

فردا از آن طبقه كارگر است!

جمعي از فعالين كارگري

آذر ماه 1386   

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

×) اين بيانيه با امضاي يدالله خسروشاهي، بهمن شفيق، مرتضي افشاري، امير پبام و عباس فرد در مهر ماه 1386 منتشر شده است.

همه جملات و عباراتي كه به شكل برجسته در متن بالا مي بينيد از بيانيه مورد بحث استخراج شده است. خط تاكيدها را ما اضافه كرده ايم.

     

 

کالبدشکافی یک پرخاش

به‌جای مقدمه:

از 4 سال پیش نوشته‌های متعددی منتشر شده‌اند ‌که تحت عنوان «لغوِ کارِ مزدی» هویت داشته‌ و مفاهیم و راه‌کارهایی را تبلیغ کرده‌اند که در قالب دفاع از جنبش کارگری ـ‌عملاً‌ـ با تشکل‌یابیِ مبارزات کارگران در ایران سرِ جنگ داشته‌اند. گرچه گذر زمان نشان داد که فعالین کارگری در داخل کشور نیز این شبه‌گرایشِ تماماً خرده‌بورژوایی را شناخته‌ و ارزشی برای آن قائل نیستند؛ اما عروج و سقوط این «جریان» بربستر پراکندگی طبقه‌کارگر و مارکسیزم عامیانه‌ی جاری تأثیرات مخربی را برجای گذاشته که رفعِ آن‌ فقط با کاری جدی و اصولی امکان‌پذیر است. انگیزه‌ی نوشتن این مقاله  دفاع از بعضی دست‌آوردهایِ مبارزات کارگری در حکومت شاه است، ‌که آقای ناصر پایدار تحت عنوان «سندیکاهای ساواک ساخته شرکت نفت»، می‌کوشد رابطه‌ی آن را با تحرکات کارگریِ امروز قطع کند. گرچه الزاماً طولانی و شاید خسته‌کنند می‌شود، اما این دفاع بدون کالبدشکافیِ نوشته‌ای که این‌چنین گستاخانه به‌دست‌آوردهای مبارزات کارگری می‌تازد، فاقد جدیت لازم ‌بود. ضمناً در نقل قول‌های آقای پایدار، همه‌ی تأکیدها (مگر این‌که به‌آن اشاره کرده باشم) از من است.

***

آقای ناصر پایدار در مقاله‌ی «جنبش کارگری ایران و توصیه‌های سندیکاسازی»[27 اکتبر 2007]، در سایت «آزادی بیان»، درباره‌ی جنبش کارگری ایران چنین قضاوت می‌کند: «بحث اسم و رسم در میان نیست. سخن از این است که کارگر نیشکر هفت‌تپه با فرض داشتن یک سندیکا، در چهاردیوار اتحاد سندیکائی، بدون حمایت سراسری کل طبقه‌کارگر ایران و بدون اینکه کل کارگران قدرت متحد طبقاتی خود را در پشت خواسته‌های او به‌صف کنند، قادر به‌تحمیل هیچ مطالبه‌ای بر نظام سرمایه‌داری نیست. این مسأله بدون هیچ کم و کاست در مورد کلیه بخش‌های طبقه‌کارگر در کلیه مراکز کار و تولید، در هرکجای ایران مصداق دارد».

ازآن‌جا که «بحث اسم و رسم در میان نیست»، نه تنها کارگران نیشکر هفت‌تپه با اعلام این‌که خواهان ایجاد سندیکا شده‌اند، بلکه هریک از واحدهای تولیدی‌ یا ‌خدماتی «در هرکجای ایران»، حتی اگر مرزهای محدود سندیکا را پشت‌سر بگذارند و خود را در شکل و محتوای گردان‌های سوسیالیست هم سازمان بدهند؛ «بدون اینکه کل کارگران قدرت متحد طبقاتی خود را در پشت خواسته‌های» هریک از این واحدها قرار بدهند، بازهم «قادر به‌تحمیل هیچ مطالبه‌ای بر نظام سرمایه‌داری» نخواهند بود!! بنابراین، به‌باور آقای ناصر پایدار یا تمام کارگران ایران متشکل می‌شوند و به‌طور سراسری از خواسته‌های واحدهای جداگانه حمایت می‌کنند و بعضی از مطالبات‌شان را به‌نظام سرمایه‌داری تحمیل می‌کنند؛ ویا کارگران نیشکر هفت‌تپه (به‌عنوان نمونه) می‌بایست به‌همین وضعیت موجود تن بسپارند و لام تا کام از مطالبات خود حرفی به‌میان نیاورند!؟

این منطقِ «هیچ یا همه‌چیز»، علی‌رغم نوحه‌سرایی‌ها و شورِ ظاهراً شاعرانه‌‌اش نشانِ بارز پاسیفیرمِ بدخیمی است که به‌نارسیسیم تبدیل شده تا با تئوریِ «حمایت سراسری کل طبقه‌کارگر»، مبارزه‌جویی واحدهای مختلف کارگری را تحقیر کند.

عبارت‌های زیر را باهم بررسی کنیم تا این تصور پیدا نشود که من نیز همانند آقای ناصر پایدار پرخاش‌گری می‌کنم.

ـ «کارگری که سندیکا می‌سازد، هرگاه که آگاهانه به‌این کار اهتمام نموده باشد به‌طور قطع کارگری اهل سازش و مماشات و بده و بستان با سرمایه‌داران و دولت سرمایه‌داری است. در غیر این‌صورت فریب خورده است و در پروسه کار متوجه اغفال خویش خواهد شد». از‌آن‌جاکه هیچ‌یک از محیط‌های کار‌ و تولید و خدمات ـ‌هنوز‌ـ خواهان تشکل «ضدسرمایه‌داری» نشده‌اند؛ و طی 26 سال گذشته تنها کارگران شرکت واحد سندیکا ساخته‌اند و اخیراً کارگران نیشکر هفت‌تپه نیز اشاراتی به‌تشکل‌یابی سندیکایی کرده‌اند؛ ازاین‌رو، طبق حکم آقای ناصر پایدار باید چنین نتیجه گرفت‌که فعال‌ترین بحش‌های کارگری یا «اهل سازش و مماشات و بده و بستان با سرمایه‌داران و دولت سرمایه‌داری» هستند ویا «فریب» خورده‌اند که بعداً به‌آن پی‌می‌برند!؟

ـ «دار و دسته دوم خرداد... از اعوان و انصار خویش در شوراهای اسلامی و خانه کارگر و سازمان های پلیسی دست پخت سابق خود خواستند که سندیکاچی شوند و با حفظ سمت پیشین یک تیر را در سه شکار همزمان به‌کار گیرند، نام و نشان نفرت‌انگیز گذشته را با اسمی آراسته جایگزین سازند، با رقیبان رقابت و با جنبش ضد سرمایه‌داری کارگران به‌هرقیمتی دشمنی کنند».

بدین‌ترتیب: اولاًـ دوم خردادی‌ها تشکیل‌دهنده و حامیِ شوراهای اسلامیِ‌کار بوده و هستند؟! دوماً‌ـ سندیکایِ کارگری در ایران «اسمی آراسته» برای «شوراهای اسلامی و خانه کارگر و سازمان های پلیسی» است. سوماًـ فعالین سندیکای شرکت واحد (که زبان‌شان توسط «اعوان و انصار... شوراهای اسلامی و خانه کارگر» بریده شد و از کار اخراج شدند و اکنون در زندان به‌سر می‌برند) از «اعوان و انصار» خانه‌کارگر و شوراهای اسلامیِ‌کار می‌باشند. چهارماً‌ـ ازآن‌جا که تا لحظه‌ی حاضر هیچ‌یک از محیط‌های کار و خدماتْ خواهان ایجاد تشکل ضدسرمایه‌داری نشده‌اند؛ پس، برای تشخیصِ وجود یا عدمِ وجودِ یک جنبش طبقاتی و اجتماعی تنها کافی است‌که چند نفر بر وجود چنین «جنبشِ» ناپیدا، نامتعین و تعریف نشده‌ای اصرار کنند؛ و چشم‌بسته به‌زمین و زمان فحش بدهند و مخالفین اندیشه‌پردازی خویش را به‌‌تیرِ اتهام‌ بسپارند!!!

ـ «اگر کارگران با ناآگاهی لفظ سندیکا را بر زبان می‌رانند اما طراحان و مروجان راه حل سندیکاسازی خیلی خوب به‌آنچه می‌گویند اشراف دارند». ازآن‌جاکه تا این لحظه به‌غیر از کارگران شرکت واحد که با هوشیاری و تاوان‌های سنگین سندیکای خویش را ساخته‌اند، ‌تنها‌ کارگران نیشکر هفت‌تپه «لفظ سندیکا را بر زبان» رانده‌اند؛ در این‌جا نیز آقای ناصر پایدار به‌اوهام پناه می‌برد تا با خواسته‌ی کارگران نیشکر هفت‌تپه نیز به‌عناد برخیزد و آن‌ها را به‌«ناآگاهی» متهم کند. درحقیقت، آقای پایدار به‌جای این‌که به‌جوشش‌ها و برهم‌کنش‌های پیچیده‌ترین شکلِ ماده‌ی شناخته شده (یعنی: روابط، مناسبات و خصوصاً مطالبات برخاسته از مبارزه‌ی طبقاتی و کارگری) تکیه کند، با استفاده از عبارت «طراحان و مروجان راه حل سندیکاسازی» به«‌نیرو»هایی چنگ می‌اندازد که در عدمِ وجودشان  ویا عدمِ وجودِ رابطه‌شان با کارگران نیشکر هفت‌تپه، بیش‌تر ماورایی و آسمانی‌اند تا واقعی.

ـ «استقبال توده کارگر از پیشنهاد این جماعت [یعنی: همه‌ی آن‌ گروه‌ها و اشخاصی ‌که از زوایای مختلف‌ و متناقض با «جنش» لغو کارِ مزدی مخالفت می‌ورزند و آقای ناصر پایدار نیز برآیندی ذهنی‌ـ‌نارسیستی از آن‌ها می‌سازد] به‌طور قطع استقبالی مبتنی بر توهم و ناآگاهی مفرط به‌نقش جنبش سندیکالیستی است». گرچه آقای ناصر پایدار  در مورد «استقبال توده کارگر» از تشکل سندیکایی تاآن‌جا اغراق‌گویی و بزرگ‌نمایی می‌کند که از دنیای واقعی و مادی خارج می‌شود و به‌ماوراءِ مناسبات مبارزه‌ی طبقاتی چنگ می‌زند؛ اما ازآن‌جا که هرگونه‌ای از ماورایی‌گرایی ریشه‌ی مادی و زمینی دارد، این عبارت [یعنی: «استقبال توده کارگر»] بیش‌از این‌که هرواقعیتی در عرصه‌ی مبارزه طبقاتی را بیان کند، بیان‌گر این است‌که وی همه‌ی اعتماد به‌نفسِ خدای‌گونه‌ی خویش را در مورد «جنبش»  لغوِ کارِ مزدی از دست داده و برای بازتولیدِ آن در آینه‌ی ذهن‌ِ به‌هم ریخته‌اش چاره‌ای جز بالا بردن دُزِ پرخاش‌گری‌ها و فحاشی‌های به‌اصطلاح سیاسی‌اش ندارد. از همین‌روست که از یک‌طرف «توده کارگر» را پیشاپیش متهم به«استقبال» از تشکل سندیکایی می‌کند و این «استقبالِ» هنوز متحقق نشده را «استقبالی مبتنی بر توهم و ناآگاهی» جا می‌زند؛ و از طرف دیگر، همه‌ی اشخاص و گروه‌هایی را که به‌نحوی در مورد تشکل‌یابی کارگری نظر می‌دهند، به‌یک تیز می‌بندد و تحت عنوانِ «جماعتِ» پیش‌نهاد دهنده‌ی سندیکاسازی بالای سرِ «توده کارگر» قرار می‌دهد.

***

آقای ناصر پایدار بدین باور است‌که سندیکا «جائی برای مبارزه قانونی و حل و فصل اختلافات میان فروشندگان نیروی‌کار با صاحبان سرمایه است». اگر قرار بود هرنسبتی از هستیِ مادی همانی بماند که هم‌اکنون موجودیت دارد، حکمِ بالا برای همیشه  و در همه‌جا کاملاً درست ‌بود. به‌هرروی، چنان‌چه شخص یا گروهی ـ‌آشکار یا سربسته‌ـ چنین تبلیغ کند که طبقه‌کارگر صرفاً با تشکل‌یابی سندیکاییْ از بیگانه‌سازیِ روابط خرید و فروش نیروی‌کار و بردگیِ مزدی رها می‌شود؛ حتی اگر گذشته‌اش مالامال از انقلابی‌گری باشد، بازهم در تبادلات امروزه‌ی مبارزه طبقاتی، کارگران را به‌توهم ‌کشانده و با همه‌ی صداقت‌های مفروض‌اش بازهم هم‌سو با بورژوازی عمل کرده است. اما منهایِ سُلبیّت نگاه این‌همانی به‌انسان و هستی، جهان واقعی و خارج از ذهنِ من و امثال آقای پایدارها دینامیزمی دارد که اگر به‌طور اراده‌مندانه و دور از جاه‌طلبی‌های فردی درک نشود و به‌مثابه‌ی اُبژه‌ی ذهن (یعنی: اراده‌مندی انسان و دخالت‌گری انقلابی) به‌پراتیک معین درنیاید، گریزی از توسل به‌‌منطقِ این‌همانی نیست. سُلبیّت،‌ سخت‌جانی و سکونِ منطقِ این‌همانی ریشه در مناسبات ازخودبیگانه‌ای دارد که همه‌ی ما در آن گرفتاریم و در اغلب موارد ذهنِ اندیشه‌گر را به‌تخدیر و گم‌گشتی نیز می‌کشاند؛ و گاهاً احساس خدایی را به‌آدم‌هایی (همانند آقای ناصر پایدار) تلقین می‌کند که علی‌رغم جاه‌طلبی‌های فراوانِ فردی و دویدن‌های بسیار، همیشه احساس بازندگی کرده‌اند.

به‌هرروی، سندیکا «جائی برای مبارزه قانونی و حل و فصل اختلافات میان فروشندگان نیروی‌کار با صاحبان سرمایه است»؛ اما قانونیت سرمایه (گرچه نه الزاماً و همیشه، اما به‌احتمال و درپاره‌ای اوقات) می‌تواند در اثر مبارزات سندیکایی و البته در چارچوب نظامِ بردگیِ مزدی، اندکی دگرگون شود؛ و ضمن یکی دو لقمه‌ی بیش‌ترِ نان (که خیلی هم اساسی و جدی و غیرقابل چشم‌پوشی است)، اراده‌ی سرکوب شده‌ و در فردیت فرورفته‌ی توده‌های منفردِ کارگر را به‌هم‌سوییِ نسبی بکشاند و در تجربه‌ی زندگی روزانه (یعنی: بدون هرگونه عمل قهرمانانه‌ای) به‌آن‌ها بفهاند که زمینِ سود و مالکیت خصوصی گاهی اوقات تکان‌های کوچکی هم می‌خورد؛ و این تکان‌های کوچک می‌تواند از احتمالِ تکان‌های شدید و انقلابی پیام داشته باشد. نگاه دیالکتیکی و انقلابی و پراتیک به‌جهان و انسان و مبارزه‌ی طبقاتی چنین پیش‌نهاده دارد که کلیتِ کلمه‌ای و این‌همانیِ جامعه‌ی سرمایه‌داری را در پروسه‌های شاکله‌اش دریابیم و در حدِ آن‌چه‌که ممکن است، به‌دخالت‌گری بپردازیم.

در یک کلام: تشکلِ سندیکایی به‌زمان و مکانی تعلق دارد که مبارزه‌ی طبقاتی موقعیت اعتلایی ندارد و عمدتاً دفاعی است؛ و کارگران ـ‌نیزـ در سندیکا متشکل نمی‌شوند که حاکمیت شورایی خودرا در همه‌ی عرصه‌های عمومی زندگی (اعم از اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و نظامی و غیره) به‌استقرار بکشانند و روابط و مناسبات کارِ مزدی را لغو کنند. نه! این آدرس دروغین، فرقه‌ای، تحقیرکننده و عوضی است. مسئله‌ی اساسیِ تشکلِ سندیکایی کارگران در مختصات جامعه‌ی ایران و در شرایط کنونی، ضمن ایجاد دگرگونیِ مثبت در مناسبات کارگری که امکانِ تشکل گسترده‌تر و تبادلات انقلابی را افزایش می‌دهد و بارآوریِ طبقاتی و سازمان‌یابیِ سوسیالیستی را درپی خواهد داشت، اساساً یک لقمه نانِ بدون توسری و تحقیر و گداییِ آشکار برای ادامه‌ی زندگی است. اما واقعیت زندگی برای تَک‌تَکِ کارگران در جامعه‌ی سرمایه‌داری ایران این است‌که همین یک لقمه نان ناچیز را ناگزیر باید از سودِ سرمایه بِکَنند؛ و در ازایِ آن زندان بکشند و به‌دلیل اخراج از کار درمقابل گرسنگی فرزندان خویش شرمسار باشند. این یک لقمه نان ناچیز مطالبه‌ی ساده‌ای است‌که بدون تشکلْ دست‌یافتنی نخواهد بود و کارگران را به‌طور خودانگیخته به‌سازمان‌یابی سندیکایی (یعنی: مبارزه‌ی عمدتاً قانونی برای دست‌مزد بهتر) می‌کشاند. اما حقیقتاً چرا سندیکا؟ گرچه این بحثِ طولانی و پیچیده‌ای است؛ ولی به‌سادگی هم می‌توان به‌آن پاسخ داد: برای این‌که سندیکا در ایران و جهان ریشه‌ی تاریخی دارد، هویت‌اش در بسیاری از کشورها قانونی است؛ و همه‌ی کارگرانی‌که سندیکا داشته‌اند، زندگی‌شان بهتر از زندگیِ کارگرانِ امروز ایران بوده است. از همه‌ی این‌ها مهم‌تر: سندیکا سکویِ پرشی است‌که به‌واسطه‌ی کارِ آگاه‌گرانه و مستمرِ کارگران سوسیالیست می‌تواند (یعنی دارای این امکان است‌که) پرش‌های طبقاتی و سوسیالیستی را نیز به‌ارمغان بیاورد. اما باروریِ این «امکان» کارِ فوق‌العاده پیچیده‌، احترام‌برانگیز و رفیقانه‌ای را می‌طلبد ‌که با تعجیل‌های شبه‌آنارشیستی و «من‌گرایانه» در تناقض قرار می‌گیرد.

آری، همین یک لقمه نانِ ظاهراً ناچیز است که «اعتصابات کارگری ماه‌های اخیر» را چنان به‌هم آمیخت و ترکیب کرد که کارگران نیشکر هفت‌تپه را به‌طور خودانگیخته به‌این فکر انداخت که تشکلِ سندیکایی را زمزمه کنند. حقیقت این است‌که هیچ توطئه‌ای در تشویق و ترغیب تشکل‌یابیِ سندیکایی کارگران نیشکر هفت‌تپه و یا واحدهای دیگر در میان نبوده است؛ و قسمت اعظم  توطئه‌گرانی‌که ذهنِ مشوش آقای پایدار پشتِ هم ردیف کرده‌، در مقابله با همین سندیکای ظاهراً ناقابل است‌که توطئه می‌کنند؛ نه درجهت تسریع آن.

بنابراین، اگر جناب پایدار کمی از شیفتگتیِ نسبت به‌خویش دست برمی‌داشت و به‌توان یادگیری خود می‌افزود و ناپرهیزی می‌کرد و گامی فراتر از دنیایِ این‌همانی‌ِ کلامی‌اش برمی‌داشت؛ آن‌گاه درمی‌یافت که نباید فرزندان راستین طبقه‌کارگر ایران را در کنار دوم خردادی‌ها، توده‌ای‌ها، اکثریتی‌ها و آن بخش‌هایی از «هیئت مؤسس سندیکایی» قرار می‌داد که همین سندیکای کارگری را هم (به‌واسطه‌ی رزمندگیِ عملی‌اش) برازنده‌ی قامت خمیده‌ی کارگران در ایران نمی‌بینند و توطئه می‌کنند تا استقلال‌طلبیِ طبقاتیِ فعالین آن‌ را به‌زیر سلطه‌ی دستگاه‌های وابسته به‌بورژوازی بکشانند. طبیعی است‌که دستگاه‌های اطلاعاتی‌ـ‌قضایی‌ـ‌تبلیعاتیِ دولتِ مستبدِ حاکم برجامعه‌ی ایران نیز همه‌ی این کاروان ظاهراً پراکنده‌ ـ‌اما‌ـ شومِ سرکوبِ اجتماعی را در هم‌سُراییِ زندان و اخراج و تهمت، ‌آن‌چنان هماهنگ می‌سازند که تنها با نگاهی دیالکتیکی و غیرِ این‌همانی و پراتیک می‌توان به‌ظرافت‌های آن پی‌برد و گام‌های مؤثری در مقابله‌اش برداشت. اما متأسفانه آقای پایدار و بعضی از شیفتگان‌اش اهل چنین تحلیل‌ها و گام‌هایی نیستند؛ و همین شیفتگی است‌که آن‌ها را ـ‌خواسته ‌یا ناخواسته‌ـ در پاره‌ای اوقات در کنار مرتجع‌ترین حکومت‌گران ایران قرار می‌دهد؛ و نقدِ همین عنادِ اشرافی است‌که به‌پرونده‌سازی‌هایی می‌کشاندشان که حتی جسارت و صداقت بیان واضح‌ و غیررمز‌آلوده‌‌اش را نیز ندارند.

در جامعه‌ای که تشکلِ مستقلِ کارگریِ چندانی وجود ندارد، به‌طور فزاینده‌ای تعداد بیکاران‌اش فزونی می‌گیرد و دائم از ارزش نیروی‌کار کاسته می‌شود و تبعاتِ اعتیاد و تن‌فروشیِ این فاجعه‌ی اقتصادی‌ـ‌اجتماعی به‌طور فزاینده‌ای از ارزش‌ها و تبادلات انسانی می‌کاهد؛ به‌جز افسانه‌آفرینی‌های ناشی از شوقِ بلندِ یک فرقه‌ی تازه، چگونه و با کدام اهرم و امکان مادی‌ای می‌توان کاشف رادیکالیزمِ کارگری بود؛ و همه‌ی کارگران را به‌طور فله‌ای به‌ناکجاآبادِ «جنبشِ» به‌اصطلاح لغوِ کارِ مزدی دعوت کرد؟ چگونه می‌توان بدونِ زندگی و اندیشه در فضایِ خانه‌ی خانم هابی‌شام، عمل‌کردِ خودانگیخته کارگران را مکرر در مکرر ناآگاهانه و دنباله‌روانه ارزیابی نمود و سرِ بزنگاه‌های جدی (همانند اعتصاب کارگران شرکت واحد، که بوی بروزِ یک لحظه‌ حرکت رادیکال را به‌مشام می‌رساند) به‌مبارزه‌جویی کارگران اعتصابی پشت کرد و به‌کوه رفت و آواز خواند؛ اما بازهم ـ‌مستقیم و غیرمستقیم‌ـ ادعا کرد که فقط «ما» ـ‌لغوِ کارِ مزدی‌ها‌ـ درست می‌گوییم و هرکس با «ما» نباشد، ناگزیر با بورژوازی است؛ و فعلاً باید فحش‌باران گردد تا در فرصت مناسب با استفاده از ‌شیوه‌ی پل‌پوت تیرباران گردد؟!!

از منطقِ مبارزاتی، بارِ معنایی‌ـ‌تاریخی و تعریف علمی‌ـ‌ترمینولوژیک واژگان که بگذریم؛ سؤال این است‌که آقای پایدار با کدام شیوه‌ی ‌شعبده‌بازانه‌ای می‌خواهد «عاصی‌تر» و «خشمگین‌تر» و «گسترده‌تر» را معادل «رادیکال‌تر» قلمداد کند؟ اگر خوش‌بین باشیم و این عبارت‌پردازی‌های نابه‌جا را به‌پای سهو و غلیان احساسات بگذاریم؛ باز این سؤال پیش می‌آید که چگونه بدون مجنونیت و مفتون‌بودگی می‌توان به‌این ماجراجوییِ تهییج‌کننده و خطرناک تن داد که بیانه‌های حمایتی از کارگران نیشکر هفت‌تپه را «شمار کثیرتری از توده‌های فروشنده نیروی کار در مراکز مختلف تولید و کار و گاه در وسعت یک استان (نمونه خوزستان)» توصیف کرد که «به‌حمایت از مبارزات همزنجیران خویش...» برخاسته‌اند!؟ گرچه آخرین اعتصاب کارگران نیشکر هفت‌تپه یکی از بی‌نظیرترین اعتصابات چند سال گذشته بود و بیانیه‌های حمایتی از این اعتصاب نیز ارزش فوق‌العاده‌ای داشت؛ اما فراموش نکنیم که هنوز وسعت و عمقِ کارگریِ همه‌ی این بیانیه‌هایِ حمایتی تأیید نشده و حتی یک کارگر خوزستانی هم به‌حمایت از کارگران نیشکر هفت‌تپه دست از کار نکشیده است.

حقیقت این است‌که آقای پایدار و شرکا به‌این دلیل‌که شیفته‌‌ی خود هستند؛ و به‌جای حرکت از دیگری به‌خویش، از خویش به‌دیگری نقلِ مکان می‌کنند، توان درکِ «تغییر و حرکت» را از پسِ «سکونِ نسبیِ» واقعیت‌ها و رویدادها ندارند؛ ازاین‌رو، هرآنجاکه بخواهند انقلابی‌نمایی و سرفرازی کنند، به‌اغراق‌‌گویی‌های گاهاً خطرناک متوسل می‌شوند تا با جایگزینیِ تحریک‌هایِ حسی و خودشیفته‌ به‌جای پتانسیل و احتمالِ دگرگون‌شوندگی واقعیت، به‌شیوه‌ی نارسیستی دخالت‌گری کرده باشند و به‌آرامش انقلابی (که اغلب مواقع همان پاسیفیزم است) برسند. اما ازآن‌جاکه روند مبارزات کارگری هیچ‌گونه تأثیری از تئوری‌بافی‌ها و شعرگویی‌ها و تصویربافی‌های این عالی‌جنان نمی‌گیرد و طنین فریادهای‌شان، گوشخراش‌تر از پیش، تنها گوش‌ خودشان را می‌آزارد؛ ازاین‌رو، واقعیت‌های مبارزاتیِ جاری را دشنام می‌گویند و سازش‌کار و فریب خورده تصویر می‌کنند تا ارزش خودرا دریافته، همان واقعیت‌ها را زیورآرایی کرده و تصویرِ آراسته‌ی خیالِ خودرا به‌کله‌ی دیگران (به‌مثابه رقیب) بکوبند. اما نگاه سوسیالیستی به‌زندگی و مبارزه، انسانِ پراتیک را به‌جوهره‌ی واقعیت‌ها نزدیک می‌کند تا او با درکِ پتانسیل‌ِ دگرگون‌پذیری آن، بدون تحقیر و توهین به‌وضعیتِ نسبتاً ساکنِ موجود، به‌نفیِ آن بیندیشد و در اراده‌مندیِ انقلابی‌اش مُبدعِ راه‌کار و تبادلات عملی برای گذر این وضعیت باشد. گرچه چنین شیوه‌ای نیز ـ‌گاه‌ـ تخیل‌پردازی را طلب می‌کند؛ اما تخیل‌پردازی از این دست، برخلافِ نوعِ پاسفیستی و خودشیفته‌اش، جوهره‌ی واقعیت را به‌گونه‌ای تصویر می‌کند که بدون تحقیرِ وضعیت موجود، به‌جوهره‌ی زیبایِ «شدن» و پتانسیل دگرگون‌پذیری‌ آن معطوف باشد تا نقش‌آفرینان یک رویداد (برای مثال: اعتصاب کارگران نیشکر هفت‌تپه) خود به‌نفی و نقدِ تاریخی خویش بروند و گام‌های متکامل‌تری را در هم‌سویی طبقاتی‌ـ‌تاریخی با دیگر واحدهای تولید و خدمات بردارند.

به‌هرروی، اگر کارگران نیشکر هفت‌تپه زمزمه‌های خودانگیخته و هوشیارانه‌ی خودرا در مورد تشکلِ سندیکایی خویش به‌عرصه عمل برسانند و در یک گردهم‌آییِ نسبتاً وسیع خودرا (با نام سندیکا ویا هرعنوان دیگری) سازمان بدهند، کاری کارستان کرده‌اند؛ که به‌مراتب ارزشی فراتر از توصیف‌های آقای ناصر پایدار خواهد داشت. چراکه در این‌صورت سندیکای کارگران شرکت واحد دیگر تنها نخواهد بود؛ و با نیرویی که از نهاد متشکل‌ِ رفقای خورستانی خود می‌گیرد، راه برای پیشروی‌اش بازتر می‌شود و به‌دستگاه اطلاعاتی‌ـ‌قضایی جمهوری اسلامی فشار می‌آورد که اسانلو و مددی و صالحی و دیگران را از زندان آزاد کند. گرچه جمهوری اسلامی در مقابل چنین فشاری مقاومت خواهد کرد و دامنه‌ی بگیر و ببندهایش را گسترش خواهد داد؛ اما وجود دو تشکلِ مستقل کارگری (که زمزمه‌ی تشکل‌یابی مستقل را به‌‌دیگر مراکز تولید و خدمات می‌گسترانند) توازن قوای طبقاتیِ تازه‌ای به‌وجود می‌آورد که در این توازن قوا کارگران نیز حرفی برای گفتن و قدرتی برای عمل خواهند داشت. بدین‌ترتیب، به‌جای «لیست اعتصابات کارگری ماه‌های اخیر»، در ماه‌های آینده با لیست واحدهایی مواجه خواهیم بود که خواهان تشکل‌ِ مستقل خویش‌اند و مقدمات یک اعتصاب سراسری را فراهم می‌کنند. تازه در این مرحله است‌که مبارزات کارگری سمت‌وسوی سراسری می‌گیرد و با شکوفایی جهش‌وارِ خویش دوران سازمان‌یابی سوسیالیستی را که در محدوده‌ی سندیکا نمی‌گنجد، در دستور کار مبارزاتی قرار می‌دهد تا «دوزخ پلشت وحشت و ترور سرمایه‌داری ایران» را در تعادل و توازنی نوین‌ به‌سوی صاحبان سرمایه برگرداند؛ و با تکیه به‌دست‌آوردهای اقتصادی و اجتماعی و نسبتاً سیاسی‌اش سدِ مقاومی در برابر تن‌فروشی و اعتیاد (که یکی از پدیده‌های سلطه‌ی بی‌چون و چرای ارزش‌های سرمایه‌دارانه است) بسازد. اما آیا به‌راستی کارگران نیشکر هفت‌تپه (منهای توصیف‌های آقای ناصر پایدار و توصیه‌های افرادی مانند نگارنده‌ی این سطور) نقش تاریخی خودرا دریافته‌اند و تشکل خودرا سازمان خواهند داد؟

***

یکی از ویژگی‌‌های نوشته‌های آقای ناصر پایدار (به‌مثابه‌ی برجسته‌ترین نماینده‌ی شیفتگان لغوی کارِ مزدی، البته با اجازه‌ی آقای حکیمی) این‌ است‌که در پسِ توصیف‌های مصیبت‌گونه، شبه‌شاعرانه و مبهم پنهان می‌شود تا احکامِ غیرمستدل خودرا (به‌مثابه‌ی آکسیوم‌های بدیهی ویا معتبر به‌اعتبارِ نویسنده) چنان به‌خورد خواننده‌‌اش بدهد که وی تصور کند که استدلالِ درستیِ این احکام را ضمنِ جمله‌های قبلی خوانده است. در اصطلاحِ فلسفه و منطقِ ماتریالیستی‌ـ‌دیالکتیکی می‌توان این شیوه را «القا‌یِ معنیْ در بازیِ الفاظ» نام گذاشت، که به‌معنیِ دقیق کلامْ سفسطه نام دارد؛ چراکه از طریق توصیفِ مکرر و سینماتیکِ کلمات، صحنه‌ی نوشته را به‌گونه‌ای تحرک می‌بخشد که خواننده در دریافتِ حسی (اما سینمایی و متحرک‌اش)، مهیای پذیرشِ احکام یا آکسیوم‌هایی می‌شود که گرچه هنوز مستدل نشده‌اند، و اغلب مبهم مانده‌اند و در صحتِ آن‌ها هنوز تردید است؛ اما به‌این دلیل که در یک تحرکِ حسی به‌صحنه‌ی نوشته آمده‌اند، حال و هوای یک حکمِ مستدل را القا می‌کنند.

گرچه شیوه‌ی آقای پایدار را می‌بایست ـ‌حداقل‌ـ در کلیت مقاله‌ی «جنبش کارگری ایران و توصیه‌های سندیکاسازی» دریافت؛ اما می‌توان با یک نقل قول‌ نسبتاً طولانی و بررسی و تحلیل آن، تصویری تقریباً روشن از این شیوه‌ی استدلال ارائه کرد تا خواننده در بازآفزینیِ روشِ مطالعه‌ی خود، کلیت نوشته‌های او را ارزیابی کرده و به‌نتیجه‌گیری لازم بپردازد. ازاین‌رو، الزاماً یک نقل قول نسبتاً طولانی از آقای پایدار می‌آورم تا با بررسیِ آن، القای معنی در بازیِ کلمات نکرده باشم.

«اولین سؤال در این راستا [یعنی: بلندتر شدنِ «ناله‌های شوم و ناموزون سندیکا، سندیکای سندیکابازان سنتی و حرفه‌ای»]  آنست که مروجان ایده سندیکا چه کسانی هستند و از طرح آن به‌صورت یک راه حل در برابر جنبش کارگری چه مقصودی را دنبال می کنند؟ آیا خودِ توده‌های کارگر هستند که از سر ناآگاهی به‌چند و چون سیره سندیکا یا آنچه جنبش سندیکالیستی بر سر مبارزات طبقه آنها در دنیا آورده است، ندای سندیکاسازی سر می‌دهند؟؟ یا بالعکس دیگرانند که بسیار آگاه، در لباس دوست، در عمق شرائط کار و زندگی توده های کارگر یا در ورای آن، برای فروش همه هست و نیست جنبش کارگری به‌بورژوازی نقشه می‌چینند و برای پیشبرد هدفهای شوم خویش از هر نوع فرصتی سود می جویند؟ پاسخ این سؤال ساده است. اسم و رسم و نشان و عنوان سازمانیابی برای توده وسیع فروشنده نیروی‌کار در هیچ کجای جهان حائز هیچ ارزشی نیست. کارگر نیشکر هفت تپه و کل کارگران ایران، در نازل‌ترین سطح اعتراض، حقوق معوقه خویش را می‌خواهند، دستمزد بالاتر مطالبه می‌کنند، علیه نداشتن دکتر و دارو و درمان فریاد می‌کشند، بی‌مسکنی، آوارگی و نداشتن اجاره‌بهای محل سکونت است که آنان را به‌طغیان وا داشته است، سخت گرسنه‌اند و شکم گرسنه فرزندانشان امکان هر آرامش و سکوت را از وجود آنان سلب کرده است. متشکل شدن برای توده کارگر جستجوی ظرفی برای پیشبرد مبارزه متحد، مؤثر و رادیکال جمعی علیه وضعیت بشرستیز مسلط و دستیابی به‌انتظارات و خواسته‌های خویش است. تعیین لفظ خاص تشکیلات و اینکه ظرف اعتراض او چه نام و نشانی به‌خود گیرد، بدون شک در شالوده عزیمت او حائز هیچ نقشی نیست.

به‌این ترتیب روشن است که در شرائط روز جامعه ایران، توده‌های کارگر نیستند که علم سندیکاسازی بر دوش خویش حمل می‌کنند، آنچه آنان می‌خواهند مبارزه علیه وضعیت موجود، علیه استثمار و فقر و محرومیت و بی‌حقوقی مرگباری است که امکان زندگی و زنده ماندن را از آنان سلب کرده است و علیه نظامی است که ریشه کل این استثمار، سیه روزی‌ها، حقارت‌ها و فلاکت‌ها در عمق آن ریشه دوانده است. با این حساب منادیان سندیکا را باید در جای دیگر پیدا کرد. سندیکا یک اصطلاح عام برای سازمانیابی کارگران نیست، هیچ دلیلی وجود ندارد که کسی پروسه متشکل شدن کارگران را با لفظ عام سندیکا تداعی نماید. اساساً هیچ امر فی نفسه ای در خارج از واقعیت متعین مادی وجود واقعی ندارد. این حرف که گویا « فلان و بهمان حرف فی نفسه درست است» خود لفظی بسیار بی معنی و ابتذال آمیز است. سندیکا در دنیای معاصر کلاً و در جنبش کارگری جهانی مخصوصاً نام و نشان و آدرس بسیار آشنائی است. جائی برای مبارزه قانونی و حل و فصل اختلافات میان فروشندگان نیروی کار با صاحبان سرمایه است. کارگری که سندیکا می سازد، هر گاه که آگاهانه به این کار اهتمام نموده باشد به طور قطع کارگری اهل سازش و مماشات و بده و بستان با سرمایه داران و دولت سرمایه داری است. در غیر این صورت فریب خورده است و در پروسه کار متوجه اغفال خویش خواهد شد. کاملاً به‌جا است که گفته شود توده کارگر انگلیسی، فرانسوی و جاهای دیگر در قرن های 18 و 19 نیز این لفظ را به کار برده‌اند، درحالی که آنان واقعاً با سرمایه‌داری سر جنگ داشته اند و بنیاد این تشکل را برای سازش با نظام بردگی مزدی دنبال نمی‌کرده‌اند. این حرف درست است اما زبان و ادبیات و الفاظ در هر دوره تاریخی محتوای اجتماعی آن دوره و در رابطه با هرطبقه اجتماعی نوع نگاه، تبیین، انتظار و رویکرد طبقه معینی را بیان می‌کند... اینکه در چند یا یک قرن پیش عده ای کارگر از این لفظ برای ظرف اتحاد ضد سرمایه داری خود استفاده کرده اند هیچ مدرکی به‌دست هیچ کس نمی دهد که در شرائط روز جهان رابطه ارگانیک و اینهمانی آن را با مبارزه قانونی رفرمیستی متناظر با تمکین جنبش کارگری به اساس کار مزدی، نادیده بگیرد و به این ترتیب عملاً مجوز تقدیس آن را به دست سندیکالیسم بسپارد...».

عبارت «...‌چند و چون سیره سندیکا یا آنچه جنبش سندیکالیستی بر سر مبارزات طبقه آنها در دنیا آورده است،..». حاویِ سه آکسیوم است‌که خواننده می‌بایست بدون استدلال و بنا به‌بداهت به‌آن‌ها ایمان بیاورد. الف) «سیره سندیکا» (یعنی: طریقه و هیأت سندیکا) همان «جنبش سندیکالیستی» است! ب) با تأکید بر کلمه‌ی توصیفیِ «آنچه»، که در بافت جمله‌بندی بارِ منفی را القا می‌کند؛ «آنچه جنبش سندیکالیستی» کرده، به‌هرصورت کارهای بدی بوده که با منافع کارگران در تناقض قرار داشته است! پ) طبقه‌کارگر ایران و کارگران نیشکر هفت‌تپه، بدون ویژگی‌های مخصوص به‌خود، همان سازوکارهایی را دارند که طبقاتِ کارگر در دیگر کشورها (به‌مثابه‌ی طبقه‌ی جهانیِ کارگر)  دارا می‌باشند!

الف) گرچه یکی از بارهایِ مفهومیِ «سندیکالیزمْ» تبادلات و راه‌کارهای مبارزه برای رفورم در رابطه با میزان دستمزدهاست، که به‌طور آگاهانه‌ای با بورژوازی می‌سازد و در مقابل چالش‌های انقلابی و سوسیالیستی می‌ایستد؛ اما در جهان واقعی پاره‌ای از سندیکاها [ازجمله سندیکای «ث ‌ژ ‌ت» و «سود» در فرانسه، «سی‌ جیله» در ایتالیا و غیره] وجود دارند که ضمن این‌که خودرا سندیکالیست می‌نامند، نه تنها هیچ عنادی با سوسیالیزم ندارند، بلکه سندیکالیزمِ خودرا همراستا با چالش‌های سوسیالیستی نیز تعریف می‌کنند و در محدوده‌ی امکانات طبقه‌کارگر این کشورها و هم‌چنین در عرصه‌ی بین‌المللی پراتیک سوسیالیستی و انترناسیونالیستی هم دارند. بنابراین، آکسیومِ نیمه پنهان و نیمه آشکار آقای پایدار مبنی‌بر این‌که سندیکالیزمْ همواره، همیشه و همه‌جا در مقابل جنبش کارگری قرار داشته و «فروش همه هست و نیست جنبش کارگری به‌بورژوازی» اساسِ کارش بوده است، درست نیست؛ و القای این حکمِ نادرست به‌دیگران (ازجمله خواننده‌ی مقاله) حوزه‌ی آزادی فردی او را محدود می‌کند و اراده‌اش را در این زمینه به‌اسارت می‌کشد.

ب) سندیکا (حتی آن‌جاکه صددرصد رفورمیست باشد) هیچ‌گاه رأساً زندان باستیل، آلکاتراز ویا اوین نیست؛ چراکه در سندیکا بودنِ خویش، متشکل از فروشندگان نیروی‌کار است و می‌بایست به‌نفع کارگران ویا بخش‌هایی از آن‌ها، ذره‌ای از سود سرمایه را کَنده باشد. شاید بورژوازی دست به‌این جنایت ـ‌نیز‌ـ بزند که یکی از نهادهای سرکوب‌ خود را «سندیکا» بنامد؛ در چنین صورت مفروضی، بازهم نمی‌توان آن کلیتی از سندیکا را پذیرفت که آقای پایدار به‌طور ضمنی القا می‌کند. زیرا جدا از استدلالِ نظری، تاریخ نشان می‌دهد که همواره و همیشه و در همه‌جا سندیکا یکی از ابزارهای (نه تنها ابزار) مبارزه‌ی طبقه‌کارگر ویا حداقل بخش‌هایی از این طبقه بوده است. بنابراین، گفتگو از «چند و چون سیره سندیکا» که از روندِ تاریخی و منفیِ سندیکا حکایت می‌کند، درست نیست؛ و به‌عنوان یک آکسیوم و بنا به‌اعتقادات صرفاً ایدئولوژیک به‌خوانند القا می‌شود. از همه‌ی این ها مهم‌تر این‌که اگر سندیکاهایی در جهان وجود دارند که اساساً رفورمیست هستند و با تبادلات و کنش‌های سوسیالیستی عنادورزانه برخورد می‌کنند، جوهره‌ی چنین واکنش‌هایی را به‌غیر از نهادِ متشکل‌کننده‌ی پاره‌ای از کارگران (یعنی: سندیکا)، می‌بایست در وضعیتِ اقتصادی و اجتماعی و سیاسی خودِ کارگرانِ متشکل در سندیکا جستحو کرد.

حقیقت این است‌که حتی امروزه روز که سرمایه گلوبال در اروپای غربی و آمریکای شمالی ـ‌نیز‌ـ به‌طور روزافزونی از سوبسیدها و بیمه‌ها و تضمین‌های شغلی می‌دزد و حاصل این دزدیِ رذیلانه را به‌صاحبان سرمایه سوبسید می‌دهد؛ بازهم بخش قابل توجهی از کارگران اروپایی و آمریکایی به‌دلایل گوناگون (و ازجمله به‌دلیل اقتصادی) نه تنها خواهان انقلاب سوسیالیستی نیستند و با تردید و بی‌تفاوتی به‌آن نگاه  می‌کنند، بلکه عمدتاً برخوردی واکنشی و دفاعی در برابر مسئله‌ی انقلاب سوسیالیستی دارند. گرچه تبیین این مسئله نوشته‌ای طولانی را می‌طلبد، اما مختصر و مفید می‌توان گفت‌که ترکیب جهانی سرمایه در اروپای غربی، آمریکای شمالی و ژاپن به‌گونه‌ای تبارز و تبادل دارد‌ که از پسِ غارتِ آن‌چه‌که به«‌فوق سود» مشهور شده، می‌تواند مطلقیت فقر را در این جوامع چنان کاهش دهد که طبقه‌کارگر (با مقایسه‌ی وضعیت خود با وضعیت کارگری در دیگر جوامع)  در کلیتِ خویش گرایش انقلابیِ ناچیری در این کشورها داشته باشد. گرچه ناچیزیِ گراش انقلابی در اروپای غربی، آمریکای شمالی و ژاپن را نمی‌توان تنها با پارامترهای اقتصادی توضیح داد؛ اما وجود حداقل‌هایِ زیستیِ تقریباً سهل‌الوصول ریشه‌ای‌ترین پارامتر شکل‌دهنده‌ی سلطه‌ی گرایش رفورمیستی در این کشورهاست. در واقع، ترکیب سرمایه جهانی «حیات خلوتِِ» خویش را در کشورهای نام‌برده به‌گونه‌ای ساخته و پرداخته تا بتواند نیروی‌کار در دیگر نقاط دنیا را بسیار فراتر از جبران هزینه‌ی این «حیات خلوت» به‌غارت ببرد. همه‌ی این مسائلِ قابل بحث و بررسی را صرفاً به‌پای شکل و ساختار  سندیکاییِ کشمکش‌های طبقاتی در این کشورها نوشتن، تعمیم‌ و تلخیص‌شان به‌«سندیکا» در ‌همه‌جای جهان و هم‌چنین القای آکسوماتیک و ‌رازورزانه‌ی این تعمیمِ ذهنی‌ به‌خوانندگان یک نوشته (که قرار است کارگران باشند)، نه تنها با پرنسیپ‌های اندیشه‌گریِ انقلابی و سوسیالیستی مغایر است، بلکه با اخلاقیات آکادمیک نیز متناقض است.

ت) گرچه سرمایه همواره خصلتی جهان‌گستر داشته و به‌وساطتِ همین جهان‌‌گستریِ سرمایه، طبقه‌کارگر نیز طبقه‌ای جهانی محسوب می‌شود؛ اما تا زمانی‌که یک انترناسیونالیزم قوی، سوسیالیستی و رادیکال مادیتِ مؤثر و بارزی نداشته باشد، که هم‌اکنون ندارد، ویژگی‌های ملی یا کشوری هم‌چنان برجستگی خواهند داشت و اغلب تعیین‌کننده نیز خواهند بود. بنابراین، طبقه‌کارگر ایران چاره‌ای جز این ندارد که: از یک‌سو، خودرا در آینه‌ی طبقاتِ کارگر در دیگر کشورها بنگرد و تجارب مبارزاتیِ آن‌ها را مد نظر داشته باشد؛ و از دیگرسو، ویژگی‌های آن روابط، طبقه و دولتی را مدِ نظر داشته باشد که هم‌اکنون و به‌طور مشخص نیروی‌کار او را به‌غارتِ سرمایه جهانی می‌بردند و مبارره‌جویی‌اش را سرکوب‌ می‌کنند. بنابراین، طبقه‌کارگر در ایران و به‌خصوص کارگران نیشکر هفت‌تپه بنا به‌مختصات ویژه‌ی خویش، اساساً کاری به‌این ندارند که فرضاًً سندیکا در سوئد چه عمل‌کردی داشته و چگونه وظیفه‌اش «فروش همه هست و نیست جنبش کارگری به‌بورژوازی» بوده است.

اما، طبقه‌کارگر ایران چگونه خودرا در آینه‌ی مبارزاتی طبقاتِ کارگر در دیگر کشورها بنگرد؟

اگر قرار نباشد که فراخوان‌دهندگان به‌کارگران خودرا پیامبرانی فرهیخته و کارگران را یابوهایی صرفاً باربر و فاقد اهلیت انسانی فرض کنند، دراین‌صورت آن طبقه‌ و توده‌ی کارگری‌که سال‌های متمادی در تشکلی عضویت داشته که وظیفه‌اش «فروش همه هست و نیست جنبش کارگری به‌بورژوازی» است، در عدمِ عصیان‌اش برعلیه این تشکلِ «هستی فروش» که از قضا «سندیکا» نیز نام دارد، ثابت کرده‌ است ‌که واقعاً کارگران در قالبِ یابوهای صرفاً باربر و بدونِ اهلیت انسانی هم ظاهر می‌شوند! دراین صورت کارگران ایران و به‌ویژه کارگران شرکت واحد و نیشکر هقت‌تپه را کاری به‌این «تجربه»‌ی پیامبرسازانه نیست. چراکه: اولاًـ همه‌ی داستان «فروش همه هست و نیست جنبش کارگری به‌بورژوازی» به‌این منظور جعل شده که به‌کارگران القا کند که بدون پیامبران فرهیخته «همه هست و نیست»شان به‌بورژوازی فروخته می‌شود و هم‌چنان به‌یابوهای باربر و فاقد اهلیت انسانی باقی می‌مانند! دوماً‌ـ به‌‌کارگران ایران (و به‌طور مشخص به‌کارگران نیشکر هفت‌تپه) بگوید که شما به‌واسطه‌ی نامِ کارگر و فروش نیروی‌کارِ خود به‌صاحبان سرمایه، اساساً همانی هستید که مثلاً کارگران سوئد هستند و بی‌خود هم حرف از دستگاه و مختصات ویژه‌ِ فروشِ نیرویِ کار خود نرنید! سوماً‌ـ اگر کارگران سوئد دغدغه‌ی حداقل‌های نان و مسکن و تن‌فروشیِ فرزندان‌شان را ندارند، به‌همین دلیل است‌که سندیکاها «همه هست و نیستِ» جنبش طبقاتی‌شان را به‌بورژوازی فروخته است!! چهارماًـ جنبش سوسیالیستی کارگران ایران می‌بایست مستقیماً از خیزابه‌ی چرک و خونی برخیزد که از فروشِ نیرویِ‌کار زیر قیمت واقعی‌اش نشأت می‌گیرد!!

«اسم و رسم و نشان ... برای توده وسیع فروشنده نیروی‌کار درهیچ‌کجای جهان حائز هیچ ارزشی نیست. کارگر نیشکر هفت‌تپه و کل کارگران ایران، درنازل‌ترین سطح اعتراض، خویش را می‌خواهند، دستمزد بالاتر مطالبه می‌کنند، علیه نداشتن دکتر و دارو و درمان فریاد می‌کشند، بی‌مسکنی، آوارگی و نداشتن اجاره‌بهای محل سکونت است که آنان را به‌طغیان وا داشته است، سخت گرسنه‌اند و شکم گرسنه فرزندانشان امکان هر آرامش و سکوت را از وجود آنان سلب‌کرده است. متشکل شدن برای توده‌کارگر جستجوی ظرفی برا

November 25, 2007

علیه جنگ:مهرداد فرهيخته - تهران

حاکمیت 29 ساله جمهوری اسلامی زندگی مردم ایران را درابعاد مختلف اقتصادی، سیاسی واجتماعی به ورطه نابودی کشانده واین امر به ویژه در دوره کنونی به حادترین شکل خود درآمده است. فقروبیکاری، تورم غیرقابل کنترل، فسادمالی و اداری درتمامی بخشهای سیستم موجود؛ گسترش اعتیاد، تن فروشی، قتل، تجاوز وآدم ربایی و گسترش ایدز و بیماریهای روانی، عمده ترین اشکال تبلور بحران کنونی و اضمحلال ساختارهای اقتصادی واجتماعی کشوراست. این بحران حاصل حاکمیت سرمایه در یک کشور به اصطلاح جهان سومی بطور اعم و حاکمیت رژیم اسلامی برآن، بطوراخص می باشد که خود رژیم را نیز با بحران کم سابقه ای برای بقاء مواجه ساخته است. تلاش حکومت برای حفظ نظام که خودعامل مهمی درافزایش این بحران است، بطورکلی در دو بعد خارجی و داخلی جریان دارد.

در بعد خارجی، تلاش رژیم ازیک سو معطوف به ایجاد آشوب و بحران و جنگ افروزی درخارج ازمرزهای ایران، به ویژه درعراق، افغانستان، لبنان و فلسطین است که ازطریق تقویت اسلام سیاسی و بسیج نیروهای مزدور و تروریستی صورت می گیرد. ازسوی دیگرحرکتی است برای تثبیت قدرت خود درمنطقه ازطریق دستیابی به سلاح اتمی. هزینه تمامی این اقدامات البته ازمحل درآمدهای هنگفت نفت تامین می شود. درداخل کشور و از محل همین درآمد نیز تلاش رژیم برای حفظ خود با سرکوب روزافزون اعتراضات کارگری، دانشجویی وسایراقشار، تحدید هرچه بیشترآزادیهای سیاسی واجتماعی و بطور کلی با سرکوب جنبش سرنگونی طلب وآزادیخواه ادامه دارد. بقاء تاکنونی رژیم جمهوری اسلامی ازیکسو حاصل عملکرد هم زمان آن در دو عرصه خارجی و داخلی و از سوی دیگر، پراکندگی جنبش کمونیستی و آزادیخواهی و به عبارت دیگر، عدم آمادگی کامل احزاب این جنبش برای سازماندهی و رهبری آن بوده و مادام که رژیم قادر به حفظ و تداوم این روند هم درعرصه داخلی وهم درعرصه خارجی باشد واحزاب کمونیستی نتوانند برمسائل و معضلات خود فائق آمده و سازماندهی و رهبری مبارزه را بدست گیرند، سرنگونی رژیم کماکان باموانع و مشکلات جدی روبرو خواهد بود.

شک نیست که جمهوری اسلامی باید توسط مردم ایران سرنگون گردد، اماٌ باید توجه داشت که حرکات رژیم درخارج از مرزهای کشور همواره مکمل عملکرد داخلی آن درایجاد و تداوم خفقان و سرکوب سیاسی و اجتماعی مردم بوده است. جنگ 8 ساله ایران وعراق نمونه بارزی از این حقیقت است. با این ترتیب، تاکتیک واستراتژی جنبش کمونیستی و آزادیخواهی باید به نحوی برنامه ریزی شود که هم زمان با گسترش و یکپارچه ساختن اعتراضات مردمی در بخشهای کارگری، دانشجویی، زنان وغیره و سازماندهی و رهبری جنبش یادشده، رژیم را از بکارگیری حربه های خارجی محروم سازد.

اگرچه درشرایط کنونی جنگ برای جمهوری اسلامی مطلوبیتی ندارد، اماٌ وقوع آن و یا حتی تهدید آمریکا و اروپا به جنگ با ایران، می تواند حربه مهمی دردست رژیم باشد تا حداقل در کوتاه مدت از آن بهره برداری کرده و برفشارهای داخلی و شدت سرکوب بیافزاید. علاوه برآن، جنگ ساختارهای ناتوان اقتصادی واجتماعی را به نابودی کامل خواهدکشید و پتانسیل جنبش موجود برای سرنگونی رژیم را منحرف و تضعیف خواهد ساخت.

باید در فراخوان "علیه جنگ" شرکت نمود؛ باید به دولت های آمریکا و اروپا نشان داد که مردم ایران نه ازجنگ حمایت می کنند و نه از رژیم اسلامی درمقابل آن؛ باید با برپایی تظاهرات و کمپین علیه جنگ، سازمان ملل را در مقابل این دولتها قرارداد و حمایت بیشتر مردم در آمریکا و اروپا را درمواجهه با جنگ افروزی دولتهایشان برانگیخت. از این طریق ضمن آنکه حربه تبلیغاتی رژیم درمورد جنگ خنثی می شود، جنبش سرنگونی نیزبا اعتماد  به نفس و توان بیشتر به پیش خواهد رفت.

فراخوان "علیه جنگ" پلاتفرم مشخصی دارد. همه سازمانهای سیاسی و احزابی که این پلاتفرم مورد تاًیید آنهاست، صرف نظر از اینکه کدام حزب مبتکرآن بوده، وظیفه دارند در آن شرکت کنند و یا اگر نظر، نقد و پیشنهادی در مورد آن دارند، مطرح سازند.

کمپین"علیه جنگ" درعین حال عرصه معین و تعریف شده ای برای اتحادعمل برخى احزاب است که می تواند اتحاد آنها را در زمینه های دیگر مبارزه عینیت بخشد. این فراخوان می تواند نقطه عطفی در روابط بسیار تیره و غیراصولی دو حزب کمونیست کارگری و حکمتیست باشد تا به خصومت با یکدیگر پایان دهند؛ تا رفتار کنونی را که درشاًن هیچکدامشان نیست اصلاح کنند؛ تابیش از این انرژی و پتانسیل جنبش کمونیستی را هدر ندهند و در شرایط حساس کنونی بیش از این "پای یکدیگر را لگد" ننمایند. این هشداری صمیمانه و رفیقانه از داخل ایران و ازسوی بخشی از جنبش کمونیستی به رهبران این دو حزب و تاًکیدی جدی براین مسئله است که عدم توجه به اتحاد عمل احزاب کمونیسم کارگری و تداوم رفتار وعملکرد کنونی آنها چشم اندازارتقاء و پیشبرد مبارزه برای سوسیالیسم را تاریک خواهد ساخت.

لیلا احمدی16 :آذر، وحشت و استیصا ل، آماده باش!

امروز سه شنبه 29/8/86 در مراسم صبحگاه کلانتری 133 شهر زیبا تهران، دستورالعمل محرمانه و فوری ستاد فرماندهی کل نیروی انتظامی تهران بزرگ مبنی بر [ماده باش و چگونگی سرکوب و کنترل مبارزات دانشجویی و مردمی در16 آذر قرائت شد. بر طبق این دستورالعمل مرخصی کلیه پرسنل نیروی انتظامی از 13/9/ 86 الی 17/9/86 لغو بوده و حتی درجه داران و افسران کادر نیز حق مراجعه به خانواده های خود را نداشته و بایستی در محلهای تعیین شده و کلانتریها حاضر باشند. از پرسنل کلانتری خواسته شده ضمن ایجاد بیشترین پوشش امنیتی در همه جا، تا حد امکان از برخورد و درگیری با دانشجویان و مردم بر حذر باشند. همچنین بطور اکید از مزدوران انتظامی خواسته شده هرگونه تجمعی را سریعا متفرق کرده و همانطوریکه در این نامه آمده چه تجمع 10 نفره ای که به 20 نفر و بیشتر و... تبدیل نشود! و اکیدا خواسته شده ماموران انتظامی به هیچ وجه نباید اجازه بدهند مردم و دانشجویان به هم بپیوندند. در این نامه برخی خیابانها و مکانها را حساس اعلام و شناسایی کرده اند که بایستی در آنجاها نیروهای سرکوب بیشتری مستقر شود. از جمله در حوزه کلانتری شهر زیبا، فلکه دوم صادقیه، اداره آموزش و پرورش منطقه 5، و سه راه دهکده المپیک که باید بیشتر کنترل شوند نام برده شده است. از فرماندهان مزدور خواسته اند هرچه زود تر مکانهای حساس را شناسایی کرده و نیروی بیشتری مستقر کنند. این دستورالعمل محرمانه و سرکوب برای کلیه کلانتریهای تهران ارسال شده است! سرهنگ خزایی فرمانده خودفروش کلانتری شهر زیبا در مراسم صبحگاه امروز گفت: باید حواسمان خیلی جمع باشد باید سنجیده عمل کنیم این دیگر مثل برخورد با ارازل و اوباش نیست باید ضمن کنترل همه جا و تسلط بر شرایط تا حد امکان از هر گونه درگیری مستقیم با دانشجویان و مردم بپرهیزیم. شرایط خیلی حساس است و... در همین لحظه یکی از سربازان یواشکی به دوستانش می گفت: نگاه کنید مثل سگ از مردم می ترسند!! 

تنظيم: نسرين رمضانعلى:گزارشی از یک هفته در عسلویه

اینجا عسلویه است، منطقه ای کاملا صنعتی و بزرگ و در عین حال پراکنده. هر روز در عسلویه شاهد اعتراضات کارگران در بخشهای مختلف هستیم. روز 3 شنبه هفته گذشته به تعدادی از کارگران فاز 9 و 10 اعلام می کنند بخاطر عدم حضور در زمان حضور غیاب برای هر کاری 5 ساعت کسری کار می نویسیم! کارگران از این وضعیت بشدت عصبانی هستند. چرا که به تازگی ساعت 4 نیم صبح بیدار باش است و باید راس ساعت 6 همه در محل عین پادگان حاضر شوند. ظاهرا کارفرمایان ایرانی اینها را از شرکتها و کارفرمایان کره ای یاد گرفتند. کارگران در اعتراض به پادگانی کردن موقع حضور غیاب حاضر نمی شوند.

اما اعلام کسری ساعت کار، آنهم برای کارگرانی که هنوز حقوقهای ماه 5 و 6 و 7 را دریافت نکرده اند، یعنی کارگران را به گرو گرفتند تا زمانی که می خواهند استثمار کنند. سپس با پرداخت کم و کسر حقوق کارگران آنها را از محوطه با اسکورت حراست بیرون کنند. روز چهار شنبه کارگران در خوابگاهها و محل کار تصمیم به اعتراض یکپارچه می زنند. تصميم ميگيرند برای روز 5 شنبه که سر کار ميروند در مقابل دفتر اعتراض کنند. صبح 5 شنبه کارگران در مقابل دفتر رامشیر تجمع می کنند و اعلام می کنند تا لغو کسری ساعت کار به سر کار نخواهند رفت و به این بی حقوقی اعتراض دارند.

ساعت حوالی 10 صبح است که کارفرما به میان کارگران می آید و به کارگران تعهد می دهد که کسری ساعات کار لغو خواهد شد و از کارگران تقاضا می کند که مجددا به سر کار خود باز گردند. یکی از کارگران در جریان این اعتراضات از کار اخراج می شود. طی دو هفته گذشته در جریان اعتراضات 5 کارگر بعنوان سازمانده اعتراضات از کار اخراج شدند. 

گزارش دیگری از فاز 6 و 7  است. در این فازها اخراجها بصورت گروهی صورت می گیرد و شرکتها و پیمانکاران ایرانی برای کاهش نیروی کار دست به اخراجها و تسویه دسته جمعی زدند. اکثر این کارگران اخراجی بدونه قراداد هستند و اکثرا روز مزد کار هستند. در این فاز در هفته گذشته دوباره کارگران با پیمانکاران درگیر شدند.

مسمویت غذای کارگران عسلویه

هفته گذشته بخاطر فاسد و خراب بودن مواد غذائی چندین کارگر مسموم شدند و این در حالی است که آب عسلویه نیز آلواده است. تعداد زیادی از کارگران در این منطقه صنعتی دچار قارچ پوستی مزمن شده اند. کارگران در مجمع عمومی خود نمایندگان منتخب خود را برای رسیدگی به خواستهای خود انتخاب کرده  اند. مسئله آب و غذا که موجب شده تعداد زیادی از کارگران دچار مریضی معده  و روده شوند، یکی از مسائل اصلی کارگران است که مرتب مورد اعتراض است.

چهارمین روز اعتصاب کارگران فاز 5 در عسلویه

کارگران فاز 5 عسلویه امروز چهارمين روز اعتصاب خود را پشت سر می گذارند. خواست کارگران افزایش دستمزد است. تاکنون مذاکراتی صورت گرفته اما به نتیجه ای نرسیده اند.

عسلویه، بیمارستان و بهداريهای آن

طبق گزارشات داده شده از این بخش از شهر عسلویه، کم بود پرسنل و دکتر و محدود بودن دارو يک معضل ديگر است. بويژه در محيط کار ابتدائى ترين امکانات اوليه وجود ندارد. در طول روز چندین کارگر را که دچار حادثه شده اند را به بیمارستان و بهداری منتقل می کنند. وضع بهدارى هم روشن است. با توجه به امکانات کم و نبود نیروی متخصص در این بهداری و بیمارستان، اگر کارگران روز مزد کار باشند، با کمترین امکانات مداوا ميشوند. البته در مقابل پرداخت هزینه های گزافی، اگر بيمار و سانحه ديده جز نیروی متخصص و حرفه ای باشند،  کارگر را به بیمارستان بوشهر انتقال می دهند.

شاید باز گو کردن تنها یک نمونه گويا باشد، که این نمونه ای از صدها نمونه است که طی سالیان گذشته رخ داده است: کارگری حين کار و نصب لوله های سنگین، يکى از اين لوله ها به پشتش می خورد. همکارانش او را به بیمارستان می رسانند. این کارگر در حالی که از شدت درد آرام نداشت،  یکی از پرسنل با تزریق آمپول عوضی، باعث ميشود نه تنها درد او را التیام نبخشد بلکه پای وی نيز بى حس و لمس شود. اين کارگر مدتها در بیمارستانهای مختلف بوده و تاکنون سلامتی خود را باز نیافته است. *

 

 

 

 

 

 

به کارگران شرکت واحد

در باره نامه سنديکا به خامنه اى

سياوش دانشور

اولين شماره نشريه "پيک سنديکا"، نشريه سنديکاى شرکت واحد کارگران تهران، به تاريخ ٢۵ آبان ٨۶ منتشر و روى سايتهاى خبرى قرار گرفت. اولين شماره "پيک سنديکا"، بيان تسلط مجدد گرايشى در رهبرى اين سنديکا است که "دفاع از کارگران" را از طريق سياست عجز و لابه به درگاه خامنه اى و شاهرودى و مقامات جمهورى اسلامى پيش ميبرد. نامه به خامنه اى و محتواى آن در اين شماره نشريه، حاکى از مصادره شدن تلاش تاکنونى کارگران واحد براى ايجاد تشکل مستقل کارگرى است. اگر سنديکاى واحد روى اين سياست فعاليتش را ادامه دهد، بايد صريحا اعلام کرد که اين تشکل مستقل کارگرى نيست. اين گرايش کپى شوراهاى اسلامى و خانه کارگر است. ربطى به منافع آنى و آتى و خواستهاى برحق کارگران واحد ندارد. اگر سياست فعلى خط حاکم به اين سنديکا باشد، آنوقت کارگران واحد و طبقه کارگر ايران بايد سياست ديگرى در قبال اين سنديکا اتخاذ کنند.

( توضيح: مطالب شماره اول نشريه پيک سنديکا بجز نامه به خامنه اى در سايت سنديکاى واحد موجود است. همين موضوع، يعنى نبودن نامه در سايت، اين ترديد را بوجود مى آورد که شايد نشريه جعلى است و يا توافق برسر اين نامه وجود ندارد. اما از آنجا که سنديکاى واحد جعلى بودن نشريه را بعد از چند روز اعلام نکرده است، فرض من اينست که نشريه را هيئت مديره فعلى سنديکا منتشر و توزيع کرده است. با اينحال چنانچه اين نشريه و اين نامه را کسانى بجز شرکت واحديها به نام آنهامنتشر و توزيع کرده اند، لازم است اين سنديکا رسما و به سرعت در اين مورد اظهار نظر کند.)

تيتر نامه به خامنه اى با گفته اى از خمينى شروع ميکند؛ "تمام جوامع بشرى مرهون کار و کارگر است (امام خمينى)"! در متن نامه انقلاب ۵٧ و مبارزات پرشکوه کارگران نفت و طبقه کارگر عليه رژيم سلطنتى را "اسلامى" ميکند! نيروى به قدرت خزيده اسلامى را "به قدرت رسيدن نيروهاى انقلاب" نام ميگذارد! مجوز حضور کارگران را در صحنه به "توجه منويات رهبر و دولتمردان" گره ميزند! شکوه ميکند که چرا "آقاى قاليباف به عنوان يک مرد" وعده تحقق خواستهاى کارگران را داده اما به وعده اش عمل نکرده است! سنديکا انگار از مريخ تازه امروز به زمين رسيده، اعلام "ناباورى" ميکند که چطور "با وجود قانون اساسى، قانون کار، و قوانين شرعى اسلام"، کارگران سرکوب ميشوند! اعلام "ناباورى" ميکند که چطور کارگران گرسنه اند و بيکاراند و اعتراض شان به اين وضعيت "اقدام عليه امنيت ملى" تلقى ميشود! در پايان نامه سنديکا از درگاه "مقام رهبرى" خواهان "صدور فرمان آزادى" اسانلو و مددى ميشود. به "مقام رهبرى" يادآور ميشود که "ما مسلمانيم و در آموزه هاى حضرت محمد مصطفى صلى اله، نديده اند که کارگرانى که به دست آنها بوسه زده شده"، ضرب و شتم و بيکار شوند!

اردوى آزادى و برابرى و مشخصا جنبش کارگرى در ايران و جهان، عطف توجه ويژه اى به مبارزات کارگران واحد نشان داد. با تمام نيرو و بدرست از تلاششان براى ايجاد تشکل مستقل کارگرى حمايت کرد.از آزادى اسانلو و ديگر کارگران زندانى و خواسته هاى برحق کارگران شرکت واحد بيوقفه دفاع کرد. حرکت شرکت واحد مکان مهمى در سياست ايران بطور کلى و در جنبش کارگرى بطور اخص ايفا کرد. همه متوجه اين روند و اهميت آن بودند و اگر از استثناهائى بگذريم جملگى مسئولانه و بيدريغ و عليرغم انتقادات به محدوديتهاى اين حرکت، از تشکيل سنديکا و دوام و سرپا نگهداشتن آن دفاع کردند. اما گرايشى در اين سنديکا در دوره هاى معينى تلاش کرده است دفاع از موجوديتش را با دولا راست شدن در بارگاه خامنه اى پيش ببرد. در دوره اعتصاب و مبارزات شرکت واحد و بدنبال دستگيرى بيشتر اعضاى هيئت مديره سنديکا، ميرزائى نماينده اين سياست بود. به نظر ميرسد همين گرايش با شدت بيشترى مجددا بر سنديکا حاکم شده است. پائين تر به توجيهات و توجيه گران اين سياست پاسخ ميدهم. اما سوال از هر کارگر شرکت واحد و هر کارگر و فعال کارگرى اينست که آيا اين سياست ميتواند يک سر سوزن منفعت کارگران تامين کند؟ آيا اين سياست جنبش کارگرى را يکجا در مقابل پاى خامنه اى و دست راستى ترين نيروها قربانى نميکند؟ آيا کارگران واحد راهى ديگر براى دفاع از خواستهاى برحق شان ندارند؟ آيا کارگران سوسياليست و کمونيست و مبارز در شرکت واحد اجازه ميدهند که نتيجه تلاش و کتک خوردن و زندانى کشيدن و گرسنگى، بوسيدن پاى آمر سرکوب کارگران باشد؟ آيا با تسلط اين گرايش چيزى از سنديکاى شرکت واحد بعنوان تشکل مستقل کارگرى ميماند؟ آيا کسى ميتواند تفاوت چنين تشکل فرضى را با شوراى اسلامى کار توضيح دهد؟

وقتى سنديکا "سياسى" ميشود!

سنديکاليستها معمولا اينطور وانمود ميکنند که براى "خواستهاى صنفى" کارگران مبارزه و تلاش ميکنند. معمولا از سياست تبرى ميجويند. معمولا ديوار چين بين خواستهاى صنفى و سياسى ميکشند. نفس اينکه و به اعتراف "ناباورانه" همين گرايش، اعتراض به سفره خالى با سرکوب و زندان در جمهورى اسلامى و کشورهائى مانند ايران روبرو ميشود، نشان ميدهد اين تقسيم بنديها تا چه حد قلابى و سطحى است. اما فعلا از اين بحث ميگذريم. فرض کنيم که سنديکا امرش صنفى است و به سياست وارد نميشود. سوال اينست که چرا وقتى ميخواهد در مورد سياست حرف بزند، کل تلاش جنبش کارگرى را به پاى ارتجاع قربانى ميکند؟ چرا حقيقت را نميگويد؟ اين چه گرايشى است که در مقابل سياست بطور کلى کهير ميزند اما وقتى سياسى ميشود بلندگوى ارتجاعى ترين جريانات ضد کارگرى ميشود؟ بسيارى از رهبران شوراهاى کارگرى در صنايع نفت و گاز و مراکز کارگرى ايران در انقلاب ۵٧ زنده نيستند تا از خود دفاع کنند، اما جنبش کارگرى و فعالينش هم دسته جمعى سکته مغزى نکرده اند! سنديکاى واحد به چه حقى مبارزات کارگران نفت عليه رژيم شاه را "اسلامى" معرفى ميکند و سرکوبگران شوراهاى کارگرى و قاتلين فعالين جنبش کارگرى را "نيروهاى انقلاب" معرفى ميکند؟ آيا اين عوض کردن موقعيتها و جعل تاريخ تصادفى و يا معرفتى است؟ چرا صنفيگرى سنديکا وقتى به سياست و تاريخ ميرسد، سياست و تبئين اش دولتى و تاريخ نويسى اش اسلامى ميشود؟ و بالاخره اگر کارگران در انقلاب ۵٧ نيرو و مدافع "انقلاب اسلامى" بودند و با امروز با "منويات رهبر و دولتمردان" در صحنه هستند، سنديکا و تشکل مستقل خواستن چه موضوعيتى دارد؟ چرا شوراى اسلامى و خانه کارگر را روى سر نميگذارند؟ طبقه کارگر در انقلاب ۵٧ پرچم با پرچم شوراها به ميدان آمد. شعار همه گير "کارگر نفت ما، رهبر سرسخت ما" هنوز در گوشها زنگ ميزند. جنبش شورائى و مدرنيستى و سوسياليستى کارگران نفت و مبارزات باشکوه طبقه کارگر ايران، جناح چپ و يک رکن مهم هويت پيشرو انقلاب ۵٧ بود. در اين انقلاب البته سنتهاى سياسى غير کارگرى و ملى –اسلامى و جريانات متعلق به آن نيز حضور داشتند. همان جرياناتى که بدليل محدوديتهاى سياسى و تشکيلاتى طبقه کارگر و عدم آمادگى اش در آن انقلاب، توانست ابتکار عمل سياسى را از دست کارگران نفت خارج کند و به دست جنبش اسلامى بسپارد. حزب توده و جبهه ملى از نيروهاى شاخصى بودند که همراه با دولتهاى غربى از خمينى و خامنه اى و ايل و تبار اسلام "رهبرى انقلاب" ساختند و به مردم فروختند. اينها کسانى بودند که با خط همين نامه سنديکاى واحد پابوس خمينى و سپاه پاسداران شدند. همين خط را به کارگر فروختند. شوراهايش را "ماليدند". رهبرانش را يا کشتند و يا اخراج کردند و يا در زندان پوساندند. سازمانهايش را نابود کردند و طبقه کارگر را کت بسته تحويل کثيف ترين رژيم ضد کارگرى سرمايه داران دادند. اين سياست نخ نما، تکرارى، کسالت آور و عقب مانده است. کارگرى که شش ما از عمر کارگرى اش نميگذرد و يا سرنوشت دوستان و بستگانش را در انقلاب ۵٧ ديده است، کارگرى که ميبيند اين وحشى ها حتى به فرزندان کارگران واحد با مشت و لگد حمله ميکنند، کارگرى که ميبيند اسانلو را عليرغم دفاع از قانون کار ضد کارگرى زندان ميکنند، از اين سياست سنديکاى واحد منزجر ميشود. به نظر من گرايش اسلام پناه، قانون گرا، و حتى پلتيک زن که فکر ميکند اينگونه ميتوان ضربات را برسنديکا کم کرد، ديدگاهش همين است که در نامه به خامنه اى عنوان کرده است. اين حتى ديدگاه همه سنديکاليستهاى شرکت واحد نيست. اما تسرى اين ديدگاه به کارگران و اعضاى شرکت واحد، همه را چکى غلام و برده حکومت اسلامى کردن، تاريخ قهرمانيها و مبارزات شکوهمندش را "اسلامى" نام گذاشتن، و مدال "انقلابى و نيروى انقلابى" به قاتلين کارگران دادن، بيش از حد زياده روى است. و البته اينگونه "سياسى" شدن سنديکاليسم پشت سکه "صنفى" بودنش است. اين يک خط است. يک تمايل و نگرش قديمى و راست و محافظه کار است که هيچوقت نتوانسته سر سوزنى منافع کارگران را متحقق کند. اين يک سياست ضد کارگرى است. اين سياستى است که هميشه کارگر را پشت سرمايه داران "خودى" ميکشد و در مورد "اوضاع نابسامان توليد داخلى" شکوائيه مينويسد و پيام حمايت ميدهد. اين گرايش به منافع و مصالح مبارزه کارگرى بيربط است.

غسل تعميد اسلامى سنديکا

سنديکاى واحد در اين نامه به خامنه اى نقش مفتى اعظم اسلام را هم دارد بازى ميکند. چگونه يک تشکل توده اى را، حال کارگرى و غير کارگرى، که على القاعده گرايشات و ديدگاهها و باورهاى مختلف در آن وجود دارد، ميتوان اسلامى و مسلمان ناميد و يا معرفى کرد؟ آيا در اين زمينه از کارگران واحد نظر خواسته اند؟ ايا اين سياست محصول يک اراده جمعى در شرکت واحد است يا نتيجه تسلط يک خط در رهبرى سنديکا بدنبال دستگيرى فعالين آن؟ اين سياست با سياست خود جمهورى اسلامى چه فرقى دارد؟ مگر همين "رهبر انقلاب" شما نميگويد "مردم ايران همه مسلمانند"؟ هيچ سنديکا و تشکل کارگرى و تشکل مدنى نميتواند براساس مسلمان بودن و غير مسلمان بودن عضو بگيرد. اگر اينگونه است بايد اسم سنديکا را گذاشت "سنديکاى کارگران مسلمان شرکت واحد"! يعنى همان شوراى اسلامى! آيا اين گرايش دارد با اينکار فشارى را پس ميزند؟ کسى متوهم شده که کارگران شرکت واحد جملگى مارکسيست و کمونيست اند؟ کسى چنين ادعائى کرده و آزادى اسانلو و مددى و رضوى را منوط به اين کرده اند؟ حقيقت اينست حتى اگر جمهورى اسلامى چنين شرايطى را هم ميگذاشت، کارگران نبايد به آن تن ميدادند. اين نامه دارد يکجانبه براى کارگران شرکت واحد هويت مذهبى ميتراشد. شرکت واحديها براساس "مسلمان بودن" جمع نشدند سنديکا درست کنند، بلکه سنديکا را براساس کارگر بودن و مطالبه و حقوقى را خواستن تشکيل شدند. آيا اگر کارگرى گفت من مسلمان نيستم، سنديکا کارت عضويتش را باطل ميکند؟ اگر نه اين تملق به ارتجاع ضد کارگر چه معنى دارد؟ آيا اين تبديل سنديکاى واحد به يک تشکل اسلامى طرفدار خامنه اى و به اين اعتبار انحلال رسمى آن نيست؟ آيا دستخوش گفتن به محجوب و صادقى و چاقوکشان اسلامى نيست که زبان اسانلو را ميحواستند با کارد از حلقومش دربياورند؟

همراهى با کمپين خانه کارگر

يک سياست فعال دوره اخير خانه کارگر و شوراهاى اسلامى کار، دفاع از قانون ضد کارگرى کار جمهورى اسلامى است. از حمل تابوت قانون کار در مراسم روز جهانى کارگر تا تظاهرات امروز سه شنبه در مرقد خمينى با پرچم "خداحافظى با قانون کار"، ديدگاه تشکلهاى ضد کارگرى اسلامى و دولتى است که همواره سعى کردند کارگران را پشت قانون کار رژيم ببرند. نامه سنديکاى شرکت واحد هم همين خط را دارد. قانون اساسى رژيم و قانون کار ضد کارگرى اش را سنگر کارگران ميدانند. با "ناباورى" ميگويند که چطور "با وجود قانون اساسى، قانون کار، و قوانين شرعى اسلام"، کارگران سرکوب ميشوند!؟ آيا واقعا نويسندگان اين نامه کراهت تاثيرات اين قوانين ضد کارگرى را در زندگى کارگران نميبينند؟ آيا توهم بيش از حدشان به اسلام باعث اين ناباورى است؟ اينها يادشان نيست که دعواى طبقه کارگر با دولت اسلامى برسر قانون کار چه بود؟ اينها يادشان نيست اين قانون عليرغم تمام تغييرات هيچوقت توسط کارگران پذيرفته نشد و پاره شد؟ سنديکاى واحد شرع اسلام را هم به قانون اساسى و قانون کار اضافه کرده تا واقعا "باورش" نشود که چرا مددى و اسانلو و رضوى را گرفتند و چرا به جنبش کارگرى و فعالينش اينگونه حمله ميکنند. دفاع از قانون کار، قانون اساسى، شرع اسلام در مقابل خامنه اى مجرى همين قوانين، نشان ميدهد آن اسلاميت سنديکا غليظ تر از اين حرفهاست! ظاهرا آقاى خامنه اى "رويزيونيست" شده و سنديکاى اسلامى شده واحد دارد از سنگر قانون اساسى دفاع ميکند! سنديکاى واحد با طرح اين عبارات تنها در قلمرو قانون و نامه نگارى سنتى حرف نزده است، بلکه در کنار ژست معلم اسلام گرفتن براى خامنه اى، کنار کمپين خانه کارگر و چاقوکشانش در دفاع از قانون کار رژيم ايستاده است. اينجا بسيار روشن است که دفاعش از آزادى اسانلو و مددى بيهوده و فرمال است. اتفاقا اين دفاع براى ساکت کردن کارگران واحد است نه دفاعى حقيقى و از موضع يک تشکل مستقل کارگرى.

ادبيات مردانه – اسلامى بجاى ادبيات کارگرى

سنديکا در اين نامه اش تنها اسلامى و مدافع قانون کار و قانون اساسى و شرع اسلام نميشود، تنها بيجا مدافع سنت عقب مانده اسلامى نميشود، بلکه مبارزه کارگران و "در صحنه بودن" آنها را به اشاره و "توجه منويات رهبر و دولتمردان" گره ميزند. نه فقط جنبش کارگرى را با يک شعبده بازى توده ايستى –اسلامى برده رژيم و سرانش ميکند، بلکه به طرز تاسف انگيزى ادبياتش نيز از همين سنت تغذيه ميکند. روى قولهاى عمل نشده "آقاى قاليباف به عنوان يک مرد" انگشت ميگذارند. مثلا سهيلا جلودار زاده که زن است و همين وعده هاى قاليباف را بارها به کارگران داده است، از نظر سنديکا داراى اعتبار نصف قاليباف است؟ آيا کارگر و مبارزه کارگرى و جنبش آزاديخواهانه کارگرى که چشم اميد جامعه و جنبشهاى پيشرو در همه تاريخ جهانى اش بوده است، ادبياتش اسلامى – مردانه است؟ آيا سنديکا اصولا از زنان عضو ميگيرد يا نه سنديکا مردانه است؟ وقتى سياست و تاکتيک عجز و لابه در دفاع از حقوق پايه اى کارگر به جاى اعتراض مستقل طبقاتى مينشيند، وقتى تاريخ مبارزات کارگرى يکجا به تلاش براى سرکار آوردن اسلام و ارتجاع اسلامى مصادره اسلامى ميشود، وقتى قانون کار و قانون اساسى و شرع اسلام به پناهگاه سنديکا تبديل ميشود، وقتى خامنه اى و شاهرودى و جلادان کارگران به مقام معظم "رهبر انقلاب" ارتقا داده ميشود، وقتى نفس اعتراض کارگر و نخواستنش منوط به اجازه و اشاره آقا ميشود، وقتى سنديکاى کارگرى کاسه داغ تر از آش ميشود و به مفسر اسلام و اسلاميت و "ناباورى" در سرکوب کارگر توسط اسلاميون تنزل پيدا ميکند، وقتى يادشان ميرود که هزاران فعال کارگرى و ميليونها عضو خانواده هاى کارگرى را همين جلادان به اين خاک سياه نشاندند، صد البته ادبيات و ارزشها و اخلاقيات سنديکا هم آخوندى ميشود!

پاسخ به يک توجيه

گرايش توده ايستى – دو خردادى معمولا تلاش ميکند سازش و راست روى در مقابل حکومت را با بحث "شرايط داخل" توضيح دهد. اين دو کلمه "شرايط داخل" ظاهرا آچار فرانسه اى است که ميتوان هر گرهى را با آن باز کرد! مسئله اما تماما سياسى است. کمونيسم کارگرى هيچوقت به کارگران رهنمود نداده که در مبارزه براى نقد کردن دستمزدها شعار مرگ بر جمهورى اسلامى بدهند. کسى نميگويد رهبر و فعال جنبش کارگرى يا هر جنبش ديگر شعارهائى بدهد که با سطح و توان مبارزه موجود و توازن قواى طبقات تناسب ندارد. حتى وقتى اسانلو در خارج بود و از قانون کار رژيم دفاع کرد، امثال من به همين اعتراض کرديم و نه اينکه چرا به جمهورى اسلامى فحش نداده است. براى دفاع از حقوق کارگر، براى دفاع از آزادى زندانيان سياسى و رهبران سنديکا، نيازى به مجيزگوئى رژيم اسلامى نيست. همانطور که نيازى به دادن شعار سرنگونى نيست. تمام کسانى که در شرايط علنى و قانونى کار ميکنند، ميدانند بايد فردا سرکارشان بروند. ميدانند بايد طورى حرف بزنند که ادامه کاريشان به خطر نيافتد. ميدانند بايد کارگر را روى اعتراض واقعى همانروزش متحد کرد و به ميدان آورد. در عين حال ميدانند که رعايت اين وجوه و ظرائف کار، دورى از آوانتوريسم و حرکتهاى نسنجيده، معنى اش تائيد رژيم و قانون رژيم و سران رژيم نيست. اگر اينبود، بايد انسان يا ديوانه يا بى مغز باشد که ابزارهاى فى الحال موجود رژيم اسلامى را بعنوان ظرف فعاليت دور بزند و تشکلى بنا نهد که سياستش از خانه کارگر هم عقب تر است. ما انتظار کارها و اقدامات محيرالعقول از هر مبارزه مشخص نداريم. هر تلاشى در چهارچوب موضوع کارش ميتواند خود را به اشکال مقدور بيان کند و اتحادش را روى همين بگذارد. هر تلاشى ميتواند و بايد در روند فعاليتش فضا را بطور مرتب براى فعاليت اش باز کند. فرق اساسى هست با نوع کار يک فعال اجتماعى در يک جنبش علنى در تناسب قواى معين با راديکاليسم شعارى و غير اجتماعى محافل بيدرد. اينها همه براى کمونيستها و سوسياليستهاى جنبش کارگرى از روز روشن تر است. اما کسى هم نميپذيرد با توجيه شرايط کار در داخل، کل حرکت را در پاى جمهورى اسلامى قربانى کرد. اين تشخيص شرايط نيست، تقديم دودستى و آگاهانه يک حرکت واقعى و يک اعتراض برحق کارگرى به رژيم اسلامى است. اين تير خلاص زدن به استقلال طبقه کارگر و خواست تشکل مستقل کارگرى است. اين برآورده کردن همان هدف ديرينه رژيم اسلامى و خانه کارگر و شوراهاى اسلامى کار است.  

وظايف کارگران سوسياليست

تلاش براى احياى سنديکاى واحد و پيشبرد اعتصاب و اعتراض کارگران واحد، عليرغم سرکوبهاى جمهورى اسلامى، دستاوردها و جايگاه مهمى در جنبش کارگرى داشته است. اين جنگ تمام نشده است. هنوز طبقه کارگر ايران در مراکز مختلف فاقد تشکل مستقل کارگرى هستند. در نتيجه سياست امروز سنديکاى واحد را بايد دست بالا پيدا کردن گرايش راست و مذهبى در مقابل سنديکاليسم سنتى و صنفى گرا از يکسو و گرايش راديکال و سوسياليست از سوى ديگر دانست. اين حتى با خط اسانلو و مددى و ديگران در دوره قبل تفاوت دارد. خط سنديکاليستى در شرکت واحد قويتر است اما اين گرايش ارتجاعى که امروز ميداندار شده است، تماما تلاشهاى تاکنونى را برباد ميدهد. اين گرايش اعتبار و حيثيت سنديکاى واحد و مبارزاتش را هيچ ميکند. اين گرايش با اين سياستها اعلام فاصله اش را با بقيه جنبش کارگرى پيشاپيش اعلام کرده است و عملا در کمپ بالائى ها کار ميکند. اين گرايش حتى از حمايت تعداد محدودى از کارگران خود شرکت واحد برخوردار نيست. وظيفه کارگران سوسياليست و کمونيست جنبش کارگرى عموما و شرکت واحد خصوصا اينست که قاطعانه در مقابل اين خط مشى عميقا ضد کارگرى بايستند. رجوع به کارگران در يک مجمع عمومى مناطق شرکت واحد يکروزه نشان ميدهد که اين سياست از کمترين اعتبار در ميان کارگران برخوردار است. کارگران سوسياليست شرکت واحد در اين مقطع وظايف سنگينى بعهده دارند. خط تمجيد از رژيم اولين نتيجه اش دلسردى کارگران است. نتيجه ديگر اين خط آزاد نشدن زندانيان شرکت واحد و عدم لغو احکام ضد انسانى است که به اسانلو و مددى دادند. اين سياست جنبش کارگرى را دچار انشقاق ميکند و همبستگى کارگرى در سطح کشورى و بين المللى را به سرعت کاهش ميدهد. اين سياست با هر تحليلى اگر به يک خط مسلط در جنبش کارگرى تبديل شود، کمر اين جنبش را خرد ميکند. اين سياست تجريه سنديکاى واحد را به عنوان تجربه اى تراژيک ثبت ميکند. استقلال کارگر بعنوان يک طبقه در مبارزه اش با اين حکومت و سرمايه داران اصل اساسى و ضامن پيشروى آنست. تشکل مستقل کارگرى، تشکل مستقل از دولت و نهادهاى دست ساز دولتى در ميان کارگران، يک رکن مهم تامين استقلال طبقاتى کارگر است. سنديکا و شورا و اشکل مختلف تشکل کارگرى در اين مقاله مورد بحث نبودند. کمونيستها از هر دو خشتى که کارگران در زمينه تشکل و اتحاد طبقه روى هم ميگذارند حمايت ميکنند. کمونيستها درعين حال که سنت شان مجامع عمومى کارگرى و ايجاد شوراهاى کارگرى است که دخالت مستمر کارگر را در مبارزه اش عليه سرمايه تامين ميکند، از اتحاد و تشکل و سازمانهاى طبقه کارگر در ابعاد وسيعتر مسئولانه حمايت ميکنند. اما نه فقط کمونيستها و سوسياليستها بلکه هيچ کارگر مبارزى اين اشتباه را نميکند که تشکل و حقوق اش را از اسلام و ارتجاع و سرمايه و قانون ضد کارگريش مطالبه کند. شعار فورى طبقه کارگر ايران انحلال شوراهاى اسلامى و خانه کارگر و ايجاد سازمانهاى مستقل کارگران است. تلاش چند سال اخير روى همين موضوع دور زده است. ميتوان در مورد شکست اين تلاشها و به نتيجه نرسيدن شان جداگانه بحث کرد و نوشت، اما هيچ جمعبندى نميتواند به تائيد رژيم و قانونش و خامنه اى و اين مواضع ضد کارگرى منجر شود. بعيد ميدانم جمهورى اسلامى جرات داشته باشد که چنين خواستى را علنا از کارگران بخواهد. کارگران سوسياليست و راديکال در شرکت واحد بايد اين موضوع را بسيار جدى تلقى کنند. فعالين کارگرى لازم است در اين زمينه بدون ابهام حرف بزنند. در حود شرکت واحد بايد کارگران را نسبت به اين موضوع حساس کرد. معلوم نيست اکثريت عظيم کارگران شرکت واحد حتى از چنين نامه اى خبر داشته اند. تجارب تاکنونى و نامه آخر سنديکاى واحد نشان ميدهد که جنبش مجمع عمومى کارگرى امروز تنها راه ممکن و عملى است که هم قادر است خلا تشکل مستقل کارگرى را پر کند، هم کارگران را در مبارزه برحق شان متحدانه به صحنه بياورد، و هم در مقابل سرکوب و تعدى رژيم اسلامى و خيل سازشکارانى که جنبش کارگرى را به يک ارزن ميفروشند سدى محکم قرار دهد.

شماره اول نشريه "پيک سنديکا"، عليرغم تفاوتهائى در ميان سنديکاليستهاى ايرانى، براستى پيکى نااميد کننده و شکست طالبانه بود. اين نشريه و سياست حاکم به آن نشان داد که سترونى سنديکاليسم در کشورهائى مانند ايران تا چه حد عميق است. سنديکاليسم که در يک شرايط نرمال تلاش اش را بر ايجاد يک سازش بين کارگر و کارفرما قرار داده است، در دوره انقلابى و عروج جنبش کارگرى دقيقا کنار قدرت ميايستد. نشانه هاى آن از هم اکنون پيداست. * 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فواد شمس:نمی دانم! اما امید دارم!

مریم حسین خواه فعال زنان که اکنون در زندان اوین است به واقع زندانی نظم مردسالار و سرمایه دارنه موجود است. نظمی که در تمامی جامعه ی ما هر روزه میلیون ها زن و مرد را دربند خویش کشیده است. نظمی که هر روز نگرانی و مشکل تازه ای نه تنها برای مریم که برای تمام انسان ها ایجاد می کند. نگرانی ها و مشکلاتی که من خود گوشه ای از آن ها را در مورد مریم برای مدت کوتاهی از نزدیک شاهد بودم. در زمانی که هر دوی ما در محل کار مشترکمان در روزنامه اعتماد با این قبیل معضلات دسته و پنجه نرم می کردیم.


زمانی که خبر بازداشت مریم را شنیدم خاطره ی روزی را که مریم به مناسبت آغاز زندگی مشترک تازه اش با یک جعبه شیرینی در پیاده روی مقابل روزنامه دیدم در ذهنم شکل گرفت.

روزی که مریم شادی توامان با نگرانی اش را با ما تقسیم کرد . روز هایی که از دغدغه هایش در مورد زنان و ستمی که بر آنان می رفت می خواست بنویسد اما صاحبان روزنامه اعتماد اجازه نمی دادند. کسانی که بازتولید کننده ی همان مناسبات مردسالارانه بودند، جلوی مریم را می گرفتند. همان طوری که جلوی من را می گرفتند که نباید از دغدغه های کارگران بنویسم.

یاد روز هایی می افتادم که با هم بحث می کردیم. من نقد هایم را به حرکت جبش زنان و حرکت کمپین می گفتم و مریم بسیار صبورانه گوش می کرد و سعی داشت توضیح دهد . هر چند که به احتمال قوی هیچ کدام مان اقناع نمی شدیم اما مهم آن بود که با هم در فضای دوستانه و صمیمی بحث می کردیم. بحث هایی که اگر ادامه می یافت و اگر می گذاشتند شاید نتیجه می داد. آری حاکمان سرمایه دار و مردسالار جامعه ما حتی نمی گذارند ما با هم بد باشیبم. حتی نمی گذارند با هم بحث و جدل و دعوا کنیم . چون می هراسند. می هراسند که از دل این نقد مداوم نیروی مادی بیرون آید که کل سیستم شان را از ریشه نابود سازد.

اما مریم محکم تر از من ایستاد. من رفتم اما او ماند. او می خواست که در مورد مشکلات زنان بنویسد در روزنامه در اینترنت و هر جایی که می توانست و دست آخر هم تاوانش را بر او تحمیل کردند. به جرم نوشتن از این مشکلات به زندان انداختنش!

زندان جزئی از مناسبات غیر انسانی حاکم بر جامعه ما است. این زندان گاهی در خانه ماست گاهی در محل کارمان و گاهی در خود دره ی اوین! زندان جزئی از همین سیستم است اصلا کلیت همین سیستم است. مریم هم چون میلیون ها زن و انسان دیگر این جامعه دربند این سیستم است.

فکر می کنم تلاش برای آزادی مریم علاوه بر آن که نیاز به حساسیت فردی دارد نیاز به یک عمل جمعی نیز دارد. عملی که به معنا واقعی کلمه رادیکال باشد. عملی که دست به ریشه مشکلات بزند. ریشه هایی که به وجود آورنده ی ماهیت زندان هستند. ریشه هایی که خشت خشت زندان اوین را بر بستر دره ای سبز و زیبا به زشتی بنا نهاده اند. ریشه های کثیفی که نه تنها مریم و زنان و دانشجویان و کارگران زندانی در دره اوین بلکه بسیاری دیگر را در بند کشیده اند.

آری این ریشه های سترگ تر از وسعت دید محدود ما ست. این ریشه ها تا آن جایی پیش رفته اند که باعث شده پدری کارگر که تنها برای احقاق حقوق خود و هم طبقه ای هایش و تمام انسان های این جامعه صد ها کیلومتر دورتر از مریم در زندان سنندج به سر ببرد. پدری که فرزندش از دوری وی تنها می تواند به زنی مبارز در خانه شان تکیه کند:(همیشه با دلداريهای مادرمان اين زن مبارز به آینده امیدوار شده ایم و دوری از پدر برایمان قابل تحملترشده است. مادری که مدت زيادی از زندگی مشترکش را صرف تلاش برای آزادی و کسب خبر از وضعيت شريک زندگی اش و پدر فرزندانش در زندان شده است!
ما ، فرزندان ، محمود صالحی درک کرده ايم که چرا پدرمان زندانی شده است!

آری به واقع مریم و تمامی زندانیانی که سعی در تغییر مناسات غیر انسانی مردانه ی این جامعه دارند تنها نیستند و خاطره شان فراموش نشدنی ست. در کنار آن محمود صالحی و تمامی کارگران زندانی نیز نباید فراموش شوند. تغییر این شرایط و نابودی زندان ها در گرو تغییر بنیادین مناسبات مردسالارانه و سرمایه دارانه ی حاکم بر کلیت سیستم موجود است.

من مریم را فراموش نکرده ام همان طوری که خیلی از دوستان و رفقا دیده و نادیده ی زندانی ام را فراموش نکرده و نخواهم کرد. همان طوری که کارگر مبارز فراموش نشدنی مثل محمود صالحی را فراموش نکرده ام. همان طوری که تمامی کارگران زندانی اسالو و مددی و رضا دهقان و... را فراموش نکرده ام.

هر شب با این تصور و رویا می خوابم که روزی فرا برسد که مریم در کنار همسرش شاد و زیبا زندگی راحتی داشته باشد همان طوری که محمود صالحی در کنار 2 پسرش در خانه ای که تمام بار مشکلاتش بر دوش زن محکم و مبارزه مثل نجیبه است شاد و زیبا زندگی کند.

من با این امید و این رویا و این تصور زنده ام. هر روز و هر شب تصور می کنم جهانی بدون مرز و محدوه جهانی بدون زندان را! شاید همن تصورات جمعی ما باشد که روزی تبدیل به عمل متحدانه و آگاهانه ی شود که این تصورات شیرین را عینیتی مادی ببخشد. روزی که محمود صالحی به همراه فرزندان و همسرش در دشت های سبز جاده سقز و بانه قدم بزنند و روزی که مریم نیز با همسرش با اختیار و آزادی خودشان به دره اوین بروند نه برای زندانی شدن بلکه برای آن که از سر سبزی و زیبایی آن جا که دیگر زندان نیست لذت ببرند. آیا این روز فرا خواهد رسید؟ من هم نمی دانم! ما همچنان امید دارم!

November 24, 2007

گفتگوهای تلویزیون کومه له با بهرام رحمانی درباره جنبش دانشجویی ایران

گفتگوهای رفیق محمد کمالی از تلویزیون کومه له با بهرام رحمانی، درباره جنبش دانشجویی ایران. این گفتگوها از تلویزیون کومه له پخش شده اند و در سایت اینترنتی تلویزیون کومه له نیز قابل دسترسی هستند.

هدف از این گفتگوها، تقویت جنبش دانشجویی و  خواست ها و مطالبات بر حق این جنبش، به ویژه تقویت افق و گرایش سوسیالیستی در این جنبش بالنده و رشد یابنده است.

گفتگوی اول

محمد کمالی: امشب ما برنامه «دیالوگ» را به جنبش دانشجویی اختصاص داده ایم و مهمان عزیز ما، رفیق بهرام رحمانی، همکار تلویزیون ما، عضو کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران و عضو هیات دبیران کانون نویسندکان ایران (در تبعید) است.

رفیق بهرام، شما مسائل مربوط به جنبش دانشجویی و جنبش کارگری و جنبش زنان را همه جانبه پیگیری می کنید؛ در این موادر نیز مقالات مختلفی نوشته اید. اجازه می دهید اولین سئوال خود را با نگاهی مختصر به تاریخچه دانشگاه ها و جنبش دانشجویی ایران آغاز کنیم.

بهرام رحمانی: با درود به دست اندرکاران تلویزیون کومه له و بینندگان آن.

در انقلاب های بورژوازی قرن ۱۸ و ۱۹، دانشگاه ها تلاش کردند تا مراکز آموزش عالی هم از دولت و هم از کلیسا مستقل شوند. در ایران هم، در سال ۱۳۲۰ تلاش های فراوانی در راه «استقلال دانشگاه» صورت پذیرفت.

اولین مرکز آموزش عالی در ایران، که پس از انقلاب مشروطه در سال 1297 تاسیس شد، مدرسه عالی «طب» بود. سپس در سال 1306، مدرسه عالی حقوق وابسته به وزارت دادگستری و مدرسه عالی سیاسی وابسته به وزارت امور خارجه بودند. یک سال بعد دارالمعلمین از شکل مدرسه متوسطه خارج و در سال به سطح مدرسه عالی ارتقاء یافت. سرانجام در سال 1313 قانون تاسیس دانشگاه تهران به تصویب رسید. به تدریج دانشگاه های تبریز در سال 1326، مشهد 1335، اصفهان و جندی شاپور در سال 1337 با گزینش تعداد کمی دانشجو فعالیت آموزشی خود را آغاز کردند.

 براساس آمارهای آموزش عالی کشور، در سال تحصیلی 1324 - 1323، تعداد دانشجویان دانشگاه ها و مدارس عالی، حدود 1642 دانشجو تخمین زده می شود. یک سال بعد تعداد دانشجویان به 2184 دانشجو افزایش یافت. در سال 1327 - 1326، تعداد کل دانشجویان به 6257 دانشجو رسید که از این تعداد 171 دختر و 6086 دانشجو پسر بودند. تعداد دانشجویان مراکز آموزش علمی هم چنان ارتقا پیدا کرد تا این که در سال تحصیلی 1342 - 1341 تعداد دانشجویان به 24456 دانشجو و در سال تحصیلی 1357 - 1356، به 160308 دانشجو رسید که حدود یک پنجم آن در دانشگاه تهران مشغول تحصیل بودند.

به موجب قانون اعزام دانشجو به خارج کشور که در  خرداد ماه 1339 به تصویب مجلس شورای ملی رسید، دولت موظف شد دانشجویان رتبه اول هر یک از رشته های عالی را برای تکمیل تحصیلات به مدت چهار سال به خرج دولت به خارج اعزام کند، به شرطی که آن ها پس از اتمام تحصیل معادل سال هایی که در خارج تحصیل کرده اند به دولت خدمت کنند. البته تعداد کسانی که با استفاده از کمک های دولت در کشورهای خارجی تحصیل کردند با دانشجویانی که به خرج خود در خارج تحصیل کردند، قابل مقایسه نبود. در سال تحصیلی  1343 - 1342، 17385 دانشجوی ایرانی در کشورهای آمریکا، کانادا، انگلستان، فرانسه و در دیگر کشورهای اروپایی و آسیایی مشغول تحصیل بودند. در سال تحصیلی 1355 - 1354، تعداد دانشجویان ایرانی در خارج کشور به 29701 دانشجو بالغ می شد. دانشجویان سیاسی مخالف حکومت پهلوی، عمدتا در کنفدراسیون دانشجویان ایرانی که یک تشکل چپ بود، فعالیت سیاسی داشتند.

محمد کمالی: دهه شصت هفتاد میلادی، اوج جنبش دانشجویی در جهان بود، وضعیت جنبش دانشجویی در این دوره در ایران چگونه بود؟ اساسا این دوره را چگونه تحلیل می کنید.

بهرام رحمانی: دهه شصت هفتاد اوج مبارزه دانشجویان چپ در جهان بود. اعتراضات دانشجویی در اروپا و مبارزه چریکی مسلحانه به ویژه در آمریکای لاتین تاثیر خود را در همه جوامع از جمله جامعه ایران هم گذاشته بود. هرجا که روزنه انقلابی دیده می شد و اعتراضی در جریان بود چپ ها به ویژه دانشجویان چپ راهی آن جا می شدند و در صف مقدم این مبارزات قرار می گرفتند.

یکی از جنبش های عمده دانشجویی و روشنفکری در ماه مه 1968، در فرانسه پدید آمد. هر چند که این جنبش به اهداف نهایی خود نایل نشد، اما حکومت ژنرال دوگل را متزلزل کرد و هراسی گسترده در میان طبقات حاکم بورژوایی به وجود آورد. در شورش ماه مه فرانسه، در مرحله نخست در اوایل ماه مه، اعترضات دانشجویان تمام پاریس را در برگرفت. دولت دوگل، در کنترل این جنبش ناتوان ماند و ابعاد آن به شهرستان ها نیز گسترش یافت. در محله دوم این جنبش با جنبش کارگری پیوند خورد و از اواسط ماه مه به بعد اعتصاب عمومی گسترده ای سازمان دهی شد. سرانجام به دستور دوگل، نیروهای امنیتی و ارتش، به نحو خشونت آمیزی این جنبش را سرکوب کردند. این جنبش، بر علیه «کل نظام حاکم» بود.

جریان روشنفکری و دانشجویی مترقی و پیشرو در ایران نیز تحت تاثیر این فضای متحول انقلابی بود. مطالعه کتاب های مارکسیستی و مباحث داغی پیرامون آن، در همه محافل چپ جریان داشت. کتب کارل مارکس، انگلس، لنین و غیره در دانشگاه ها دست به دست می چرخید. گرایش غالب بر فعالیت های هنری و ادبی آن روزگار گرایش چپ بود. برای مثال، اشعار احمد شاملو و ترجمه هایش. رمان هایی که نوشته می شد. در هر صورت افکار و آرای چپ در دانشگاه ها غالب بود و در سال های آخر انقلاب، عمدتا فضای سیاسی دانشگاه ها در کنترل دانشجویان چپ بود.

محمد کمالی: اگر با این مقدمه به سراغ جنبش دانشجویی ایران برویم و کمی نیز در تاریخ این جنبش تعمق کنیم در طول حدود شصت سال گذشته وقایعی در جنبش دانشجویی اتفاق افتاده است که نقطه عطف هایی در جنبش دانشجویی هستند. البته در این جا وقت نداریم وارد جزئیات این نقطه عطف های تاریخی شویم. از این رو، اگر ممکن است لطفا به طور اجمالی به این نقطه عطف ها در دوره حکومت پهلوی اشاره کنید؟

بهرام رحمانی: در سال‌ های 1332 - ۱۳۲۰ یا همان دوران روزنه هایی از آزادی‌ های دموکراتیک دیده می ‌شد. اما پس از کودتای 28 مرداد 1332، این روزنه ها کاملا بسته شد و یک حکومت دیکتاتوری حاکم گردید که دانشگاه ‌ها را نیز خفه کرد.

کودتای 28 مرداد 1332، محمدرضا شاه با حمایت و پشتیبانی آمریکا و طراحی سازمان پلیس مخفی آمریکا «سیا»، دانشجویان در مقابل کودتاچیان دست به مقاومت و مبارزه زدند، با یورش نیروهای حکومت نظامی مواجه شدند. نیروهای سرکوبگر، دانشجویان معترض و آزادی خواه را در روز 16 آذر 1332، در صحن دانشگاه تهران به خاک و خون کشیدند. این اعمال جنایت کارانه حکومت شاه سبب شد که دانشگاه به سنگر محکمی برای گرایش چپ جامعه ایران تبدیل شود. 

 

بدین ترتیب، روز 16 آذر 1332، به دلیل اهمیت و جایگاهی ویژه ای که در جنبش دانشجویی ایران دارد، در تاریخ جنبش دانشجویی به عنوان روز دانشجو ثبت شده است. در این روز، در اعتراض به سفر نیکسون، معاون رییس جمهوری وقت آمریکا، تظاهرات وسیعی از سوی دانشجویان سازمان دهی شد که در آن، نیروهای سرکوبگر حکومت پهلوی به صفوف دانشجویان یورش بردند. نیروهای حکومت نظامی، همچنین وارد دانشگاه شدند و در سرسرای دانشکده فنی، دانشجویان را به گلوله بستند که در اثر آن، سه تن از دانشجویان به نام های بزرگ نیا، شریعت رضوی و قندچی جان باختند. علاوه بر این مامورین حکومت نظامی، تعداد بی شماری از دانشجویان را زخمی و یا دستگیر کردند. محمدرضا شاه، شخصا فرماندهان و مامورانی را که به سوی دانشجویان تیراندازی کرده بودند، مورد تشویق قرار داد.

- در واقعه دوم اول بهمن ماه 1340، روی داد. در این روز، چتربازان حکومت شاه به دانشجویان حمله کردند. دانشجویان دست به اعتراض و تظاهرات زده بودند که با هجوم چتربازان مواجه شدند.

- واقعه سوم در روز 13 آبان ماه 1357، در گرماگرم اعتراضات و اعتصابات انقلابی، اتفاق افتاد. سربازان گارد شاهنشاهی، در قابل دانشگاه تهران به روی دانشجویان و مردم تظاهرکننده که بر علیه شاه و حکومت او شعار می دادند، آتش گشودند. در اثر تیراندازی مامورین گارد شاهنشاهی تعدادی کشته و یا زخمی شدند. این ها نمونه هایی از نقطه عطف های مهم جنبش دانشجویی در دوره حکومت پهلوی است که می توان به آن ها گسترده تر پرداخت.

محمد کمالی: پس از انقلاب 1357، برخورد حکومت جدید اسلامی که با سرکوب خونین انقلاب و حمله به کردستان، ترکمن صحرا، خوزستان و سرکوب زنان و سازمان و احزاب چپ و کمونیست و انقلابی به قدرت رسید با جنبش دانشجویی چه برخوردی داشت؟

بهرام رحمانی: پس از پیروزی انقلاب 1357، عملا جریان های چپ بیش ترین نفوذ را در دانشگاه ها داشتند. تشکل های گوناگون دانشجویی به سرعت رشد کردند.

مهم ترین واقعه فاجعه بار جنبش دانشجویی ایران، در سال 1359 تا 1362 تحت عنوان «انقلاب فرهنگی» و بستن دانشگاه با زور و تصفیه دانشجویان و اساتید چپ و سکولار و آزادی خواه روی داد.

نخستين موج حمله به دانشگاه ها و دانشگاهیان، از ۲۶ فروردين 1359، هنگام سخنرانی اکبر هاشمی رفسنجانی (عضو شورای انقلاب) در دانشگاه تبريز آغاز شد. ظاهرا به بهانه به تشنج کشيده شدن سخنرانی رفسنجانی در این دانشگاه، حدود ۶۰۰ تن از «دانشجويان مسلمان»، ساختمان مرکزی دانشگاه را به تصرف درآوردند و خواستار «پاکسازی دانشگاه» از کسانی شدند که «عناصر وابسته به حکومت شاه و ديگر خودفروختگان» می خواندند. این حرکت بهانه ای شد تا حکومت اسلامی اهداف از پیش طراحی شده خود را برای بستن دانشگاه ها و تصفیه دانشجویان و اساتید سکولار و چپ به سرعت پیاده کند.

بلافاصله سپاه پاسداران، دفتر تبليغات اسلامی، روحانيت مبارز، جهاد سازندگی، تعداد زيادی از سازمان ها، انجمن ها و کانون های اسلامی و بازاريان تبريز حمایت خود را از اين اقدام «دانشجویان مسلمان» اعلام کردند. دو تن از معاونان دانشگاه تبريز نيز در استعفانامه اعتراض آميز خود نوشتند که مهاجمان به ساختمان مرکزی، از پشتيبانی افراد مسلح خارج از دانشگاه برخودار بودند.

روح الله خمینی، بنیان گذار حکومت ارتجاعی اسلامی، 27 سال پيش، با صدور فرمانی، تشکیل «ستاد انقلاب فرهنگی» را صادر کرد. خمینی، با صدور چنین فرمان های غیرانسانی هم چون فرمان حمله به کردستان، ترکمن صحرا، برقراری حجاب اجباری، تهدید و ترور، شکنجه و اعدام، سنگسار و قطع اعضای بدن با اتکاء به قوانین اسلامی قصاص و... فرمان بستن دانشگاه ها و تصفیه اساتید دانشگاه ها و دانشجویان سکولار، آزادی خواه و چپ را نیز صادر کرد.

در فرمان خمینی، آمده  بود: «بر این اساس به حضرات آقایان محترم محمد جواد باهنر، مهدی ربانی املشی، حسن حبیبی، عبدالکریم سروش، شمس آل احمد، جلال الدین فارسی، علی شریعتمداری مسئولیت داده می شود تا ستادی تشکیل دهند و از افراد صاحب نظر متعهد و مومن به جمهوری اسلامی دعوت نمایند تا شورایی تشکیل دهند و برنامه ریزی رشته های مختلف و خط مشی فرهنگی آینده دانشگاه ها براساس فرهنگ اسلامی و انتخاب اساتید شایسته و متعهد و آگاه و دیگر امور مربوط به انقلاب آموزشی اسلامی اقدام نمایند. بدیهی است بر اساس مطالب فوق دبیرستان ها و دیگر مراکز آموزشی که در رژیم سابق با آموزش و پرورش انحرافی و استعماری اداره می شد، تحت رسیدگی دقیق قرار گیرد.»(به نقل از فرمان خمینی برای تصفیه دانشگاه ها در 22 خرداد 1359)

 

در ۲۹ فروردين، اعضای شورای انقلاب به ديدار آيت الله خمينی رفتند و سپس در بيانيه ای تصريح کردند که مراکز آموزش عالی به «ستاد عمليات سياسی تفرقه آور» بدل و مانع دگرگونی بنيادی در دانشگاه ها شده است. براساس این بيانيه به گروه های سياسی سه روز - از شنبه ۳۰/۱/۵۹ تا دوشنبه ۱/۲/۵۹- مهلت دادند که دفتر فعاليت خود در دانشگاه ها را تعطيل کنند.

عناصر سرکوبگر حکومت اسلامی، پيش از آغاز مهلت سه روزه، یعنی از روز جمعه ۲۹ فروردين، هجوم وحشیانه خود نیز مراکز آموزش عالی در تهران، شيراز، مشهد، بابلسر، کرج و جهرم را آغاز کردند.

در تهران، شديدترين خشونت ها در دانشگاه تربيت معلم روی داد و اعضای انجمن اسلامی، پس از ساعت ها درگيری با کمک نمازگزارانی که از نماز جمعه آمده بودند، دانشگاه را تحت کنترل خود درآورند.

روز بعد از این تهاجم، روزنامه جمهوری اسلامی (ارگان حزب جمهوری اسلامی)، در سرمقاله خود با تاکيد بر «ادامه انقلاب در دانشگاه ها تا زير و رويی کامل اين نهاد»، نوشت: «اگر شورای انقلاب بخواهد تساهلی در اين زمينه از خود نشان دهد با قهر توده ها مواجه خواهد گشت.»

 

در پايان مهلت سه روزه، شورای انقلاب که تقريبا نيمی از اعضايش عضو حزب جمهوری اسلامی بودند، در پيامی به ملت ايران اعلام کرد که «سرعت مورد نظر در اجرای تصميمات اعلاميه مورخ ۲۹ فروردين ۱۳۵۹ وجود نداشته است.» در اين پيام همچنين تاکيد شده بود: «تصميم شورا در مورد برچيدن ستادها و دفاتر فعاليت گروه های مختلف، ... کتابخانه ها، دفترهای هنری و ورزشی و نظاير اين ها را در بر می گيرد.»

سرانجام، روز ۳۱ فروردين ماه حمله همه جانبه به دانشگاه ها آغاز شد و پس از دو روز هجوم مداوم به دانشگاه ها، از جمله ۳۰۰ دانشجو در دانشگاه شيراز و ۳۵۶ دانشجو در دانشگاه مشهد زخمی شدند.

بدین ترتیب، در جريان انقلاب فرهنگی حکومت اسلامی که از روز 26 فروردين 1359 آغاز و تا بستن دانشگاه ها در روز 15 خرداد 1359 صورت گرفت، اعضای ستاد انقلاب فرهنگی شرکت فعال داشتند.

فقط در روزهای آغازین انقلاب فرهنگی، عوامل حکومت اسلامی، حدود 17 دانشجوی را کشتند و 2180 دانشجو را نیز زخمی کردند.

آمار رسمی سال 59 - 1358 سال بسته شدن دانشگاه ها شمار دانشجویان را 174217 تن نشان می دهد، همین رقم در سال تحصیلی 62-1361 پس از بازگشایی دانشگاه ها 117148 اعلام شد. بر پایه گزارش های آماری 57069 دانشجو از ادامه تحصیل باز ماندند.

همچنین در جريان انقلاب فرهنگی، اعضای هئيت علمی دانشگاه ها که در سال های 58 و 59 بالغ بر 16877 نفر بود (يعنی برای هر ده دانشجو يک استاد)، به 8000 هزار نفر کاهش يافت.

 در واقع بستن دانشگاه ­ها تحت عنوان «انقلاب فرهنگی»، در ادامه راه انداختن رعب و وحشت، حمله به ترکمن صحرا، حمله به کردستان، حمله به زنان، حمله به دفاتر سازمان­ های سیاسی، حمله به تشکل­ های کارگری و تجمعات، به مرحله اجراء درآمد.

حکومت اسلامی، احزاب سیاسی، تشکل ­های کارگری، تشکل­ های زنان، تشکل ­های دانشجویی، کانون نویسندگان، روزنامه ­نگاران و غیره را یکی پس از دیگر منحل کرد و فعالین آن ­ها را تحت تعقیب پلیسی قرار داد. روزنامه­ ها را تعطیل کرد. قلم ­ها را شکست. دهان ­ها را بست. فضایی درست کرد که به قول شاملو: «دهانت را می­بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم!»

محمد کمالی: 18 تیر 1378، یک نقطه عطفی در تاریخ جنبش دانشجویی در دوره اخیر است، دانشجویان در اعتراض به حمله ویرانگر به خوابگاهشان دست به اعتراض پنج روزه زدند که ایران را لرزاند. پس از این واقعه جنبش دانشجویی چه تحولی پیدا کرد؟

بهرام رحمانی: بلی، واقعه مهم دوم در جنبش دانشجویی در دوره حکومت اسلامی، حادثه 18 تیر 1378 است. در سحرگاه هجده تیر 1378، مامورین سرکوبگر حکومت اسلامی، به خوابگاه دانشجویان دانشگاه تهران یورش وحشیانه ای بردند و در حالی که دانشجویان در خواب بودند با پتک در اتاق های دانشجویان را شکستند و به داخل اتاق ها گاز اشک آور پرتاب کردند. دانشجویانی که سراسیمه از خواب بیدار شده بودند با ضرب و شتم نیروی های ویژه مواجه شدند. حتی مامورین حکومت اسلامی با نعره «یا علی» برخی دانشجویان را با تخت خوابشان از پنجره ها به پایین انداختند. ده ها دانشجو شدیدا زخمی و دچار خونریزی مغزی شدند. یک دانشجوی نیز جان خود را از دست داد.

بدنبال این حمله وحشیانه نیروهای حکومت به خوابگاه دانشجویان دانشگاه تهران، دانشجویان سراسر کشور به حمایت از دانشجویان دانشگاه تهران، دست به اعتراض وسیعی زدند. این اعتراض گسترده دانشجویان در تهران، حدود هفت روز ادامه یافت. در دانشگاه های شهرهای دیگر، به ویژه دانشگاه تبریز نیز بین دانشجویان و مامورین حکومت درگیری های شدیدی روی داد. در واقع حکومت اسلامی در روز 18 تیر 1378، بار دیگر جنایات حکومت پهلوی علیه دانشجویان در  16 آذر سال 1332 را تکرار کرد.

یکی از دستگیرشدگان واقعه 18 تیر، اکبر محمدی بود که در زندان به طور مشکوکی درگذشت. جمال کريمی راد، سخنگوی وقت قوه قضاييه، علت فوت اکبر محمدی را نامشخص و در حال بررسی اعلام کرد. اما هنوز توضيح مشخصی درباره مرگ وی از سوی مسئولان جمهوری اسلامی داده نشده است.

احمد باطبی، ديگر دانشجوی زندانی که او هم در اعتراضات دانشجويی تير ماه  ۱۳۷۸ دستگير شد. وی ابتدا به اعدام محکوم گردید و پس از آن، اين حکم با دو درجه تخفيف به ۱۵ سال زندان، ۱۰ سال حبس و ۵ سال حبس تعزيری تبديل شد. وی تاکنون بيش از ۶ سال از بهترین دوران جوانی خود را در زندان گذرانده است. باطبی، در سال گذشته، با مشکلات جسمی فراوانی روبرو شد تا جايی که در اواسط بهمن ماه ۸۵، دچار سکته مغزی گردید. احمد باطبی، روزهای پايانی سال ۱۳۸۵برای مرخصی از زندان بيرون آمد. 

بدین ترتیب، 18 تیر و وقایع بعد از آن، یک نقطه عطف تاریخی در جنبش دانشجویی ایران محسوب می شود. پس از این واقعه، توهمات به حکومت و همه جناح های آن در درون دانشجویان، کم و کم تر شد و فضا برای فعالیت علنی دانشجویان سوسیالیست هر چه بیش تر مساعدتر گردید. چرا که جناح «دوم خرداد» حکومت اسلامی و به طور کلی گروه دفتر تحکیم وحدت و گرایشات لیبرالی در دانشگاه ها شکست فاحشی خوردند و توهمات در بین دانشجویان نسبت به دفتر تحکیم وحدت کم رنگ تر شد. در حقیقت اعتراض جنبش دانشجويی در هجده تیر، از آن زمينه های سیاسی و اجتماعی برخوردار بود که بخشی از مطالبات عمومی جامعه را نیز بیان می کرد.

محمد کمالی: بعد از ریاست جمهوری احمدی نژاد، این پاسدار تیرخلاص زن، با وجود فشارهای فراوان، این جنبش در جهت پیوند با جنبش کارگری در حرکت است، نظر شما چیست؟  

بهرام رحمانی: سرکوب دانشجویان و برقراری اختناق در دانشگاه ها و پاک سازی استادان سکولار با روی کار آمدن دولت نهم به ریاست جمهوری احمدی نژاد، تشدید شد. دولت نهم، در خرداد 1385، حکم بازنشستگی 70 تن از اساتید دانشگاه تهران را صادر کرد. این پاک سازی تنها محدود به دانشگاه تهران نبود و در دانشگاه‌ های تبریز و مشهد نیز این سیاست به مرحله اجرا گذاشته شد. در دانشگاه علم و صنعت نیز 53 استاد حکم بازنشستگی خود را دریافت کردند.

بعد از اجرای این احکام احمدی نژاد، در دیدار با جمعی از دانشجویان «برگزیده» در چهاردهم شهریور سال 85 گفت: «... من خطاب به جوانان می گويم تغيير نظام آموزش سکولار که 150 سال حاکم بوده کار سختی است و بايد به کمک هم اين کار را انجام داد. البته اقداماتی در اين زمينه انجام شده، ولی کافی نيست و بايد با پشتوانه هم اين اقدامات را گسترش دهيم.»

انحلال انجمن های دانشجویی، توقیف حدود چهل نشریه دانشجویی، تعطیلی وبلاگ های فعالین جنبش دانشجویی، احظار پی در پی دانشجویان فعال به کمیته های انظباتی و محروم کردن آن ها از تحصیل، گوشه های دیگری از اقدام دولت نهم در دانشگاه ها است.

احمدی نژاد، همچنین برای اولين بار در تاريخ هفتاد ساله دانشگاه تهران، يک آخوند را به رياست آن منصوب کرد. دانشجويان آزادی خواه، در اعتراض به این انتصاب دست به تظاهرات گسترده زدند و نسبت به امنيتی شدن فضای دانشگاه ها اعتراض کردند.

در مراسم روز ۲۰ خرداد ماه 1386، دانشکده امیرکبیر (پلی تکنیک)، محمود احمدی نژاد، بارها مجبور شد در ميان حرف هايش که مدام با هياهوی دانشجويان و اعتراض آن ها قطع می شد، مکث کند. محمود احمدی نژاد، همچنين در اين سخنرانی با اشاره به اعتراضات دانشجويان گفت، خفقان در ايران وجود ندارد. اعتراض دانشجويان تا آن جا اوج گرفت که عکس های او را سوزاندند. این مراسم به حدی احمدی نژاد را گیج کرده بود که وی پس از پايان مراسم، بدون آن که به سئوالات دانشجويان معترض پاسخ دهد، دانشگاه اميرکبير را ترک کرد. دانشجویان جسور و معترض پلی تکنیک، با شعارهای «مرگ بر دیکتاتور» و «رییس جمهور فاشیست پلی تکنیک جای تو نیست»، کل موجودیت حکومت اسلامی را زیر سئوال بردند و به جامعه اعلام کردند که دانشجویان در کنار کارگران و زنان و مردم محروم و آزادی خواه مخالف کلیت حکومت اسلامی هستند.

در جریان 16 آذر سال گذشته، می توان گفت یک تحول بزرگی در جنبش دانشجویی پدید آمد و نقطه عطف مهم دیگری در تاریخ جنبش دانشجویی به وقع پیوست. دانشجویان سوسیالیست و آزادی خواه روز 16 آذر سال گذشته، با شعارهای «آزادی، برابری، سوسیالیسم یا بربریت»، «دانشجو کارگر اتحاد اتحاد»، «معیار آزادی زن، معیار آزادی جامعه است»، «مرگ بر دیکتاتور» و...، فضای سیاسی و اجتماعی تازه ای را در دانشگاه ها به وجود آورند. این یک دستاوردی بزرگ و تاریخی است که جنبش دانشجویی با جمع بندی دقیق و هم جانبه آن، گام های بعدی خود را محکم تر بردارد.

بنابراین، من با شما موافقم و واقعیت ها نیز همین را نشان می دهد که جنبش دانشجویی در جهت پیوند با جنبش کارگری گام برمی دارد. یک نمونه برجسته راه انداختن کمپین آزادی محمود صالحی، این رهبر دلسوز و سرشناس جنبش کارگری که در اسارت حکومت اسلامی قرار دارد، در دانشگاه های ایران است که گام مهم عملی در پیوند این دو جنبش با همدیگر است.

محمد کمالی: به عنوان آخرین سئوال، اگر بخواهید این گفتگو را جمع بندی کنید به کدام نکات تاکید می کنید؟

بهرام رحمانی: بی تردید در این میان، یکی از مهم ترین عرصه های فعالیت سازمانگرانه چه در راستای حزبیت و چه در راستای تشکل های توده ای در جنبش دانشجویی است. مسئله سازمان دهی چه از نوع حزبی و چه از نوع تشکل های توده ای در مدارس و دانشگاه ها امری مهم و ضروری است. عرصه ای که توجه و نیروی ویژه می طلبد.

از سوی دیگر، جنبش دانشجویی با طرح و پالایش دادن به مباحثی در عرصه آموزش و پرورش سکولار، مواد درسی متناسب با دستاوردهای علمی جهان شمول توجه کند.

جامعه ایران، یک جامعه جوان است. در حال حاضر براساس آمارهای رسمی حدود 20 ميليون نفر از شهروندان ایرانی زير 20 سال و حدود 75 درصد نیز زیر 35 سال هستند. ترکیب سنی حدود 20 درصد اين جمعيت، بين 15 تا 24 سال است. این نیروی عظیم و پرانرژی که به آزادی و برابری و رفاه همانند نان شب نیاز دارد و هیچ امیدی نیز به بهبود آینده در حکومت اسلامی تصور نمی کند. اکنون حدود 30 درصد از فارغ التحصيلان کشور بيكار هستند. بی تردید این نیرو، در تحولات آتی ایران نقش برجسته ای ایفاء خواهد کرد.

مسلم است که دانشگاه‏ها به عنوان يكی از اركان و مراکز روشنگری و نشر آگاهی انقلابی در درون جامعه، نقش بس مهمی در تحولات اجتماعی ایفا می کند. جنبش دانشجویی در پیوند با جنبش کارگری، جنبش زنان، جنبش انقلابی کردستان و همه مردم تحت ستم می تواند نقش مهمی در این تحولات ایفاء کند. پیوند این جنبش ها به یک مبارزه طبقاتی گسترده و سراسری منجر می گردد که نه تنها قادرند مطالبات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی خود را بر حکومت اسلامی تحمیل کنند، بلکه رمینه های واقعی انقلاب اجتماعی را نیز برای سرنگونی این حکومت مساعد سازند. بر این اساس، همه نیروهای جنبش کارگری کمونیستی و حزب ما هم به نوبه خود باید در تقویت جنبش دانشجویی و به ویژه برقراری ارتباط نزدیک تر با دانشجویان برابری طلب و عدالت خواه و کمونیست گام های موثرتری بردارد.

محمد کمالی: اگر نقطه ای دیگری دارید بفرمائید.

بهرام رحمانی: نه، عرضی ندارم. خیلی ممنون.

محمد کمالی: من هم تشکر می کنم با امید این که در برنامه های دیگر نیز شما را داشته باشیم.

***

گفتگوی دوم

محمد کمالی: رفیق بهرام، ما در گفتگوی قبلی با شما بیش تر به تاریخچه جنبش دانشجویی و وقایع مهم تاریخی که این جنبش از سر گذرانده است، اختصاص داده بودیم. در این گفتگو اگر موافق باشید من سئوالات خودم را با موقعیت کنونی جنبش دانشجویی ایران شروع کنم. اخیر با بازگشایی دانشگاه ها همین طور که انتظار می رفت دانشجویان بار دیگر مبارزه وسیعی را برای تحمیل خواست های خود به حکومت اسلامی آغاز کرده اند. اکنون خواست عمده دانشجویان چیست؟

بهرام رحمانی: مبارزات کارگران و مردم محروم برای کسب آزادی های برحق و انسانی در تمامی عرصه های اجتماعی در جریان است، اما قبل از پرداختن به سئوال شما مقدمتا باید بگویم که بافت دانشجویان دانشگاه های ایران به خصوص در سال های اخیر تغییر کرده است و آن تغییر این است که بسیاری از فرزندان کارگران و مردم محروم نیز با وجود مشکلات زیاد وارد دانشگاه ها شده اند، این دانشجویان مشکلات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی را عمیقا می شناسند و در آن زندگی می کنند. از انی رو این بافت سبب شده است که روزبروز اعتراض دانشجویان و مبارزه آن ها برای کسب خواست ها و مطالباتشان هرچه بیش تر رادیکال تر و منسجم تر مطرح شود.

همچنین امروز آشکارا می توان دید که رهبری جنبش دانشجویی با دانشجویان رادیکال، برابری طلب و سوسیالیست است. این را از مقالات آن ها و شعارهایی که در تجمعات خود سر می دهند و قطعنامه هایی که صادر می کنند، می توان مطالعه کرد.

دانشجویان با تحلیل طبقاتی از اوضاع جامعه و خود، بر خواست های عاجل جنبش دانشجویی، از جمله آزادی دانشجویان زندانی و زندانیان سیاسی، آزادی بی قید و شرط فعالین کارگری هم چون محمود صالحی، منصور اسانلو و ابراهیم مددی، لغو کمیته های انظباطی، برچیدن فضای نظامی و به رسمیت شناختن حق تشکل مستقل و نشریات دانشجوئی و دیگر مطالبات صنفی و اجتماعی خود در تمامی دانشگاه های ایران تاکید دارند.

محمد کمالی: حکومت اسلامی، برای مهار جنبش دانشجویی چه اقداماتی به کار می گیرد؟

بهرام رحمانی: حکومت اسلامی، با تشدید سرکوب های سیاسی و اجتماعی، دستگیری وسیع جوانان تحت عنوان «اراذل و اوباش»، اعدام های خیابانی، زندانی کردن فعالین کارگری، جنبش زنان و تشدید سانسور و اختناق، حتی ترور فعالین کارگری، سرکوب در دانشگاه ها را نیز گسترده تر کرده است.

حکومت اسلامی، با تعرض به تجمعات و فعالین جنبش دانشجویی، دور جدیدی از سرکوب را که در کلیه عرصه های اجتماعی اعمال می کند، در محیط های دانشگاهی نیز با تهدید و دستگیری و زندانی کردن فعالین دانشجویی، بستن رسانه های آن ها، احضار آن ها به کمیته های انظباطی و محروم از تحصیل و غیره را به کار می گیرد. علاوه براین ها، از چماق داران و سرکوبگران اداره اطلاعات و بسیج نیز برای سرکوب جنبش دانشجویی استفاده می کند.

 

صدور احکام سنگین برای دانشجویان پلی تکنیک، حمله به دانشجویان اهواز، بازداشت دانشجویان در تجمع دانشگاه علامه و بازداشت پی در پی فعالین این اعتراضات گوشه های دیگری از وحشی گری های حکومت اسلامی در دانشگاه های سراسر کشور است.

بدین ترتیب، حکومت اسلامی و نیروهای سرکوبگر آن، در جهت مقابله با رشد و گسترش اعتراض دانشجویان و همچنین برای منزوی فعالین جنبش دانشجویی در دانشگاه ها، به انواع و اقسام توطئه ها متوسط می شوند. مثلا اطلاعیه های جعلی به نام جنبش دانشجویی صادر می کنند. از طریق عوامل خود به تفرقه و چند دستگی دامن می زنند. در چنین شرایطی هوشیاری فعالین و سازمان دهندگان جنبش دانشجویی برای مهم است. اگر تاکنون این هوشیاری نبود شاید این جنبش ضربات زیادی دید بود. بنابراین، فعالین جنبش دانشجویی به بهترین وجهی از فرصت ها برای بیان خواست ها و مطالبات بر حق خود استفاده می کنند.

محمد کمالی: این واژه «اراذل و اوباش» از کجا آمده و حکومت به چه دلیل آن را به کار می گیرد؟ اساسا این ها چه کسانی هستند که اراذل و اوباش نامیده می شوند؟

بهرام رحمانی: به نظرم واژه «ارداذل و اوباش» را برای اولین بار محمد خاتمی، رییس جمهوری وقت حکومت اسلامی، در اعتراض پنج روزه دانشجویان در بعد از واقعه 18 تیر 78 به کار برد. از آن تاریخ به بعد، این واژه توسط سران حکومت بر علیه جوانان معترض و تحقیر آن ها به کار می گیرند. در حالی که اگر این واژه از دهان مقامات یک کشور پیشرفته صنعتی در بیاد جامعه با اعتراض خود او را وادار به استعفا می کند. با روی کار آمدن احمدی نژاد و با تشدید سرکوب های سیاسی و اجتماعی و سانسور و خفقان، دستگیری جوانان در خیابان ها نیز تحت عنوان «اراذل و اوباش» گسترش یافته است. مامورین رنگارنگ انتظامی و لباس شخصی و چماقداران آن در خیابان ها به زنان و جوانان حمله می کنند؛ در خیابان ها انسان ها را به دار می کشند و حتی برای شکستن روحیه جوانان دستگیر شده، به گردن آن ها آفتابه می اندازند و در خیابان ها می چرخانند. واقعا اگر قرار باشد به کسی «اراذل و اوباش» گفت، شایسته احمدی نژاد و سران حکومت اسلامی و فرماندهان سپاه و بسیج و وزارت اطلاعات و لباس شخصی هاست که دست به هر جنایتی می زنند.

 

محمد کمالی: دادگاه های حکومت اسلامی، با دانشجویان دستگیر شده چه رفتاری دارد؟ آیا مثلا آن ها از حق داشتن وکیل مدافع برخوردارند؟

‏بهرام رحمانی: همگان مطلع هستند که در طول 28 سال حاکمیت حکومت اسلامی، هیچ دادگاه و بررسی «جرمی» عادلانه نبوده است. برای مثال زندانیان سیاسی که در سال 1367 به طور دسته جمعی اعدام شده اند، حتی دادگاه برخی از آن ها دو سه دقیقه بیش تر طول نکشیده و به جوخه های اعدام سپرده شدند. در حکومت اسلامی، بحث از قضاوت و دادگاه عادلانه و برخورداری از وکیل مدافع و علنیت دادگاه و عیره خبری نیست. بسیاری از وکلایی که در چارچوب قوانین حکومت اسلامی، وکالتی را پذیرفته اند نه تنها به آن ها اجازه داده نشده است که پرونده موکلین خود را مطالعه کنند، بلکه تهدید و دستگیر و زندانی نیز شده اند. برای نمونه آقای ناصر زرافشان، صرفا به این دلیل که وکالت خانواده های قتل های سیاسی موسوم به «قتل های زنجیره ای» که عزیزان آن ها را جوخه های مرگ وزارت اطلاعات حکومت اسلامی به قتل رسانده بودند، 5 سال از عمر خود را در زندان گذراند.

همچنین اخیرا وکیل دانشجويان زندانی امير کبير، احسان منصوری، احمد قصابان و مجيد توکلی، در یکی از گفتگوهایش رسما اعلام کرده است که:

«اگر قرار بود قانون ‏داخلی در مورد اين سه دانشجويی که الان در زندان هستند، اجرا شود آن ها بايد در دادگاه عمومی محاکمه می شدند ‏با حضور هيات منصفه و به طور علنی؛ اما هيچ يک از اين موارد در مورد آن ها رعايت نشد. بدين صورت که در ‏دادگاه، که يک دادگاه اختصاصی است و بدون حضور هيات منصفه ـ حتی به پدر و مادرشان هم اجازه ندادند که ‏در محاکمه حاضر باشند ـ دادگاهی شدند. مضافا بر اين که در طول تاريخ محاکمه، من موکلينم را نه در زندان ديدم ‏نه در خارج از زندان. آن ها را فقط در صحن دادگاه ديدم. به همين دلايل در مجموع فکر می کنم دادگاه آن ها از يک ‏رسيدگی عادلانه و منصفانه فاصله بسيار داشت که اميدوارم با فشار افکار عمومی و با متقاعد کردن نظام ايران به ‏اين که حداقل به قوانينی که خودش اعلام می کند، پای بند باشد و همچنين به قانون اساسی که خودش اعلام کرده، ‏اين ماجرا به مسير درست و عادلانه باز گردد.»

حکومت اسلامی، برای این که مقاومت دانشجویان زندانی و هر فعال سیاسی را در زندان ها بشکند غیر از تهدید و شکنجه های روحی و روانی و جسمی، به روش های غیرانسانی دیگر نیز متوسل می شود. مثلا، آن ها در زندان قزل حصار که بيش تر معتادين هستند، انتقال می دهند؛ یا به دلیل دوری این زندان از شهر، رفت و آمد خانواده های آن ها برای ملاقات سخت تر می کنند؛ یا دانشجویان زندانی را با زندانیان عادی در یک جا قرار می دهند و عوامل خود را نیز تحریک می کنند که همواره روحیه زندانیان سیاسی را تخریب کنند و در موارد مساعد نیز آن ها را مورد ضرب و شتم قرار دهند.

اکنون حکومت اسلامی، به دلیل این که مانعی بر سر راه وکلای عدالت دوست برقرار کند، تشکیلاتی تحت عنوان «وکلای 187» که وکلايی دولتی هستند و پروانه وکالت خود را ‏از قوه قضاييه می گيرند.

محمد کمالی: اعتراضات فقط به دانشجویان دانشگاه های تهران مربوط است یا شامل دانشجویان شهرهای دیگر نیز می شود؟ در تجمعات و اعتراضات دانشجویان دانشگاه های کشور چه شعارهایی مطرح است و یا اظهارات نمایندگان دانشجویان در تریبون های آزاد که برگزار می کنند بحث هایشان پیرامون چه مسائلی متمرکز می شود؟

بهرام رحمانی: اعتراض دانشجویان در دانشگاه های مختلف کشور در جریان است، اما اعتراضات دانشجویان دانشگاه تهران در پایتخت 12 میلیونی با بیش از 30 هزار دانشجو طبیعی است که انعکاس بیش تری پیدا می کند.

علاوه بر دانشجویان معترض و آزادی خواه دانشگاه های تهران، دانشجویان دانشگاه های مازندران، کردستان، آذربایجان، یزد، اهواز، مشهد، زابل، همدان و نقاط دیگر نیز در حال اعتراض و اعتصاب به سر می برند. اشکال مبارزه و مطالبات آن ها بسیار متنوع است.

برای مثال، روز سه شنبه، ٨ آبان ۱٣٨۶، تجمع و تريبون آزاد دانشجويی بیش از ۱۰۰۰ نفری دانشجويان دانشگاه های تهران در دانشگاه علامه برگزار شد.

 

دانشجويان در سخنانی ضمن محکوم کردن احکام تعليقی و بازداشت دانشجويان اميرکبير و کردستان و اهواز با اشاره به انتصابی بودن مديريت دانشگاه خواستار استعفای مدير دانشگاه و آزادی بی قيد و شرط تمام دانشجويان زندانی گرديدند که اين سخنان با استقبال گسترده دانشجويان مواجه شد.

دولت نهم به ریاست جمهوری احمدی نژاد، با انتصاب آيت الله شريعتی، به رياست دانشگاه علامه، موجی از برخوردهای سرکوبگرانه با اساتيد و دانشجويان دانشگاه علامه را آغاز کرد. اخراج، عدم تمديد قرارداد و توهين به اساتيد برجسته، صدور احکام سنگين کميته انظباطی برای بيش از ۳۰ نفر از فعالين دانشجويی در روزهای اخير، توقيف نشريات، عدم صدور مجوز برای انجام برنامه های فرهنگی، تعرض به دختران دانشجو توسط مامورین حراست گوشه هایی از وقايع روی داده در ماه های اخیر در این دانشگاه است.

جمعی از دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی اراک، دوشنبه 30 مهر ماه، در اعتراض به انتقال خوابگاه از محوطه دانشگاه به حومه شهر، کمبود امکانات خوابگاهی، نبود کتابخانه و کیفیت نامناسب غذا اعتراض داشته و خواستار رفع مشکلاتشان شدند.

روز دوشنبه 30 مهر ماه، جمعی از دانشجویان دانشگاه بین‌المللی «خمینی» قزوین، در اعتراض به مشكلات موجود در این دانشگاه دست به اعتصاب غذا زدند. جمع آوری دوربین‌ های مدار بسته دانشگاه، تشكیل شورای صنفی در خوابگاه‌ ها و دانشكده ‌ها، بهبود وضعیت تغذیه و تقویت وضعیت آموزشی دانشگاه از جمله خواست های دانشجویان این دانشگاه اعلام شد.

دانشجویان دانشگاه شاهرود روز سه شنبه 1 آبان ماه برای دومین روز متوالی دست به تجمع و تحصن زدند. در جریان این حرکت اعتراضی که با شرکت بیش از 700 نفر از دانشجویان دانشگاه شاهرود برگزار شد، دانشجویان نسبت به صدور حکم زندان برای 3 دانشجوی دانشگاه پلی تکنیک، صدور احکام محرومیت از تحصیل برای دانشجویان منتقد، صدور حکم انحلال انجمن دانشجویی و انحلال شورای صنفی در دانشگاه ها اعتراض کردند. دانشجویان دانشگاه شاهرود در پایان تجمع خود بیانیه ای را صادر کرده و همچنین 7 نفر از دانشجویان را به عنوان نمایندگان خود جهت پیگری خواست هایشان انتخاب کردند.

دانشجویان دانشگاه همدان (بوعلی) دست به تجمع اعتراضی زدند و در این رابطه امین نظری، رضا جعفریان، سیاوش حاتم، محمد صیادی و نجمه معصومی از این دانشگاه به اتهام سازمان دهی تجمع اعتراضی و توهین به «دولت» به کمیته انضباطی فراخوانده شده اند. همچنین يکی از دانشجويان دختر علوم پزشکی همدان، پس از گذشت 48 ساعت از بازداشت، خودکشی می کند.

سرکوبگران حکومت اسلامی، روزبه کریمی، جواد توللی، جواد علیخانی، مهدی معصومی، راعی نیکزاد از دانشجویان دانشگاه اهواز (چمران) را دستگیر کرده است. این دانشجویان که دست اندرکاران نشریات دانشجویی در این دانشگاه هستند و نشریات آن ها مدتی پیش توقیف شده، از دوشنبه 30 مهر در بازداشت بسر می برند. در همین رابطه دانشجویان دانشگاه اهواز خواستار آزادی فوری دانشجویان زندانی شده اند.

بخش دوم سئوال شما در رابطه با شعارهای تجمعات اعتراضی دانشجویان بود. اساسا شعارهای هر تجمعی نشان دهنده موقعیت طبقاتی آن حرکت است. برخی شعارهای دانشجویان عبارتند از: «دانشجوی زندانی آزاد بايد گردد»، «تعليق دانشجو ملغا بايد گردد»، «رئيس انتصابی استعفا استعفا»، «جنبش دانشجويی آماده قيام است»، «دانشجو می ميرد ذلت نمی پذيرد»، «مرگ بر ديکتاتور»، «محمود احمدی نژاد عامل تبعيض و فساد»، «اتحاد، مبارزه، پيروزی»، «جنبش دانشجويی، متحد جنبش كارگری و جنبش زنان»، «نان، صلح، آزادی»، «دانشجويان دربند را آزاد كنيد»، «محمود صالحی و اسانلو بايد آزاد شوند»، «دانشجو، کارگر معلم اتحاد اتحاد»، «جنگ نه»، «هر گونه دخالت خارجی محکوم است»، «پیش به سوی تشکل مستقل دانشجویی»، «سوسیالیسم یا بربریت»، «مرگ بر ارتجاع»، «احمدی پینوشه ایران شیلی نمی شه»، «رئیس انتصابی استعفا، استعفا»، «برپا خیز از جا کن بنای کاخ دشمن» و ...

محمد کمالی: محمود احمدی نژاد روز دو شنبه ۱۵ مهر در میان شدیدترین تدابیر امنیتی که بعد از ناآرامی های تابستان ۷۸ تاکنون بی سابقه بوده است برای سخنرانی در تالار علامه امینی وارد دانشگاه تهران شد، برخورد دانشجویان چگونه بود؟

بهرام رحمانی: دانشجویان با شعار مرگ بر دیکتاتور به استقبال وی رفتند. دانشجویان تهران که از ساعت های ابتدای صبح با هماهنگی با دانشجویان دانشگاه های پلی تکنیک و علامه قصد برگزاری تجمع اعتراضی داشتند. با اجتماع در مقابل دانشکده ادبیات دانشگاه تهران با سر دادن شعار هایی و بالا بردن عکس ۳ تن از دانشجویان زندانی پلی تکنیکی تجمع خود را آغاز کردند.

در این شرایط که محل سخنرانی احمدی نژاد توسط عوامل لباس شخصی بسیجی محاصره شده بود و تنها کسانی که کارت عضوت ویژه داشتند می توانستند وارد شوند، مانع ورود این دانشجویان به سالن سخنرانی احمدی نژاد شدند. و بسیجی ها نیز با حملات فیزیکی به دانشجویان فحاشی می کردند. اما دانش آموزان با استفاده از تریبون آزاد، سخنرانی احمدی نژاد در داخل سالن را تحت شعاع سخنرانی ها و شعارهای خود قرار دادند.

دانش جویان در ادامه اعتراض خود، به سمت درب ۱۶ آذر راهپیمایی کردند و در آن جا تجمع نمودند. و با شعار «حمایت مردمی حق مسلم ماست»، «مرگ بر دیکتاتور»، «احمدی نژادِ پینوشه، ایران شیلی نمی شه» توجه مردم عبور کننده از خیابان شدند که در پی این حرکت نیروی انتظامی بلافاصله گارد ضد شورش را در مقابل درب دانشگاه مستقر کرد و اقدام به پراکنده کردن مردم اجتماع کننده در خیابان نمود.

این ناقدام شجاعانه دانشجویان داشگاه های تهران، انعکاس وسیعی در رسانه های مختلف داخلی و خارجی داشت.

محمد کمالی: موقعیت گروه های دیگر دانشجویی هم چون دفتر تحکیم وحدت و غیره چگونه است؟

بهرام رحمانی: این گروه هایی تلاش هایی دارند و سعی می کنند اقداماتشان موقعیت کل حکومت را به خطر نیاندازد. در واقع به یک معنی می توان گفت جریانات لیبرال و رفرمیست و دفتر تحکیم وحدت در دانشگاه ها نقش ترمز کننده در مقابل رادیکالیزه شدن هر چه بیش تر جنبش دانشجویی ایفا می کنند. اما گرایش چپ رهبری این جنبش را در دست دارد.

دفتر تحکیم وحدت، خواست های خود را با نامه نوشتن به رییس جمهوری و امضاء جمع کردن پیش می برد، حاکمیت نیز با این نوع فعالیت ها مشکلی ندارد. از سوی دیگر، کشمکش و رقابت جناح های درون حاکمیت در عرصه دانشگاهی خود را در قالب دفتر تحکیم وحدت نشان می دهد. دانشجویان رادیکال و سوسیالیست دفتر تحکیم وحدت را بخشی از حاکمیت می دانند و نه بر علیه آن.

محمد کمالی: آخرین سئوالم این است که خصوصیات سیاسی و اجتماعی و عموما ویژگی های این دوره دانشجویی را شما چگونه تحلیل می کنید؟

بهرام رحمانی: در سطح نظری فعالین جنبش دانشجویی با دفاع از جنبش کارگری، مارکس، انگلس و لنین، با نقد چپ های صرفا ضدامپرالیست، با استراتژی سوسیالیسم کارگری به مبارزه همه جانبه علیه سیستم سرمایه داری از موضع مارکس و سوسیالیسم علمی روی آورده اند. دانشجویان کمونیست، در دفاع از حزبیت و لنین مقالات زیادی در جواب کسانی که حزبیت و لنین را نفی می کنند، می نویسند.

بدین ترتیب، جنبش دانشجویی در چند سال اخیر، در تحول فکری خود، ضرورت پیوند جنبش دانشجویی با جنبش کارگری را عمیقا درک کرده است و بر اساس همین درک، در اقدام عملی خود نیز کمپین آزادی محمود صالحی و کمک به خانواده های کارگران زندانی، دفاع از مطالبات و مبارزات کارگران و تاسیس صندوق کمک به اعتصاب کارگران را مطرح کرده اند. این اقدام یک گام ارزنده در جهت پیوند واقعی و عملی جنبش دانشجویی با جنبش کارگری است. امروز بسیاری از دانشجویان خودشان را بخشی از طبقه کارگر می دانند و خود را در شکست و پیروزی این جنبش سهیم می دانند.

بدین ترتیب، امروز جنبش دانشجویی، نسبت به مبارزات کارگری، علیه آپارتاید جنسی و حجاب اجباری، لغو کار کودکان و تامین زندگی آن ها و خانواده هایشان، تحصیل و بهداشت رایگان برای همه، جدایی دین از دولت و آموزش و پرورش و عدم دخالت دین در آزادی و برابری واقعی زن و مرد در خانواده و جامعه، اعتراض به اخراج اساتید دانشگاه ها، مبارزه برای خروج همه نیروهای سرکوبگر از مراکز دانشگاهی و برای آزادی تشکل و بیان و غیره تلاش می کند.

یک فاکتور مهم دیگر در جنبش دانشجویی این است که اکنون عملا دانشجویان رادیکال و سوسیالیست، از طریق تشکل های و محافل علنی و نیمه علنی خود، وبلاگ ها و سایت های اینترنتی، گفتگو با تلویزیون و رادیوهای خارج کشور، جلسات پالتاکی، نشریات مستقل دانشجویی، روابط سراسری با همدیگر در داخل و خارج کشور دارند. در حال حاضر شرایط اولیه برای ایجاد تشکل های مستقل سراسری دانشجویی فراهم شده است. بدیهی است که در چنین شرایطی، فعالین چپ و سوسیالیست جنبش دانشجویی در زمینه تشکل توده ای دانشجویان، اعم از شوراها و انجمن ها و کانون های دانشجویی با اتکا به روابط و مناسبت جمعی و شورایی و مجامع عمومی تاکید کنند.

در پایان تاکید کنم که ما  به عنوان حزب کمونیست ایران و کومه له، در راستای تحقق اهداف کمونیستی مان، ضمن پشتیبانی از مبارزات برحق و آزادی خواهانه جنبش دانشجویی، از فعالین جنبش های اجتماعی دعوت کرده ایم که از هر طریق ممکن به حمایت و پشتیبانی از جنبش دانشجویی برخیزند. یکی از مباحث کنگره اخیر حزب کمونیست ایران، یعنی کنگره نهم به موقعیت جنبش دانشجویان اختصاص داشت و قطعنامه ای را نیز در این مورد به تصویب رساندیم و علنی نیز منتشر شده است.

محمد کمالی: اگر نقطه ای دیگری دارید بفرمائید.

بهرام رحمانی: نه، خیلی ممنون.

محمد کمالی: من هم تشکر می کنم.

bamdadpress@ownit.nu 

سوم آذر 1386 - بیست و چهارم نوامبر 2007

***

ضمیمه:

پس از این گفتگوی های تلویزیونی، امیل های زیادی دریافت کردیم و در این میان یکی از فعالین شناخته شده جنبش کارگری و دانشجویی که آن را به دقت دنبال کرده بود، ملاحظات خود را با ارسال نامه ای با ما در میان گذاشته است. این نامه دستنویس و طولانی است، اما سعی می کنم با حذف مسایل دیگر، در این جا نقاط مهم سیاسی او را بیاورم بدون این که لطمه ای به مضمون و محتوای آن بخورد.

با توجه به این که خود یکی از فعالین جنبش دانشجویی در سال های 1376 تا 1380 بودم و تا حدودی به این جنبش آشنایی دارم لازم دیدم در رابطه با گفتگوی شما با تلویزیون کومه له، در این مورد مشخص چند کلامی را به رشته تحریر درآورم.

سال های 76، جرقه ای بود که پتانسیل نهفته در دانشگاه های ایران را آزاد کرد. حضور سراسری و پر جنب و جوش دانشجویان در انتخابات ریاست جمهوری این سال، در حقیقت باید در خلاء چندین ساله یعنی از سال 59 به این طرف بررسی کرد. گر چه ما در سال های پیش از سال 76 شاهد اعتراضات و حرکت های اعتراضی بودیم. مثلا در اوایل دهه 70 خورشیدی دانشگاه خواجه نصیر تهران یک نمونه آن بود.

اما در خرداد 76، با توجه به نبود آزادی های دموکراتیک در سال های پیش و شعارهای سیاسی و فرهنگی که محمد خاتمی در سطح جامعه مطرح کرد، بخش عظیمی از توده های جوان و در راس آن ها دانشجویان از این فرصت استفاده کردند و به طور مستقل وارد گود فعالیت های سیاسی شدند.

گفته می شود که «دفتر تحکیم وحدت» پرجمدار جنبش در این سال ها بود، اما من باید این نکته مهم را یادآور شوم که دفتر تحکیم وحدت منحصر به دانشگاه های دولتی بود. و دانشگاه های دولتی بخشی از جامعه دانشگاهی را تشکیل می داد. «دانشگاه های آزاد اسلامی» و «پیام نور» نیز بخش های دیگر جامعه دانشگاهی ایران را تشکیل می دادند.

حمایت عبداله جاسبی، رئیس مادم العمر دانشگاه های آزاد اسلامی از ناطق نوری کاندیدای جناح راست یکی از دلایل شرکت دانشجویان در تبلیغات انتخاباتی و انتخابات به نفع خاتمی بود. جاسبی، عضو شورای مرکزی هیئت موتلفه اسلامی بود. (اسامی اعضای شورای مرکزی موتله مخفی بود و در سال 77 توسط پیروز دوانی فاش گردید.)

از طرفی سیاست های ارتجاعی و ضددموکراتیک جاسبی (نهاد رهبری و حراست دانشگاه ها به مثابه بازوی اجرایی او) در دانشگاه یکی از دلایل اصلی حضور دانشجویان دانشگاه آزاد بر علیه کاندیدای جناح راست بود...

از طرفی سمبل هایی چون دکتر علی شریعتی، مهندس مهدی بازرگان، مهندس عزت الله سحابی که از سمبل های ممنوعه در دوران سرکوب بودند به طور ضمنی مورد تایید اطرافیان و نیروهای سیاسی خاتمی محسوب می شوند. در فقدان حضور یک جریان چپ و سوسیالیست، این چهره ها و جریانات منتسب به آن ها (نهضت آزادی، جنبش مسلمانان مبارز، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، کانون جمع آوری آثار دکتر شریعتی) مورد حمایت و استقبال دانشجویان قرار گرفت.

بسیاری از این دانشجویان که از رویدادهای تاریخی و سرکوب سال های 60 بی اطلاع بودند به این جریانات جذب شدند به طوری که نهضت آزادی موفق شد تا 4 - 3 سال اول طیفی از دانشجویان را به سمت خود جلب نماید.

پیروزی خاتمی در خرداد 76، قوت و قدرتی را به توده های مردم داد که بر خلاف تبلیغات جناح رفرمیست حاکمیت، این قوت نه از «اصلاحات» یا «خاتمی»، بلکه از حضور خود توده های مردم در صحنه بود.

شکل گیری مطبوعات دوم خردادی و در ابتدای امر روزنامه تمام رنگی «جامعه» به مدیریت محسن سازگارا گامی بود که باعث شود نمونه های کوچک تری از این نشریات را در دانشگاه ها شکل دهد و در مدت زمان کوتاهی صدها نشریه ریز و درشت دانشجویی را در دانشگاه های کشور (البته عمدتا دولتی) به وجود آورد.

پس از مدتی جریان متحدی که در پشت خاتمی قرار داشت دچار تفکیک و جدایی شد. «کارگزاران»، به سرعت صف خود را جدا کرد و انتشار کتاب ها و مقالات اکبر گنجی و بروز قتل های زنحیره ای و به میان کشیده شدن پای رفسنجانی و وزیر اطلاعات دوران او (فلاحیان) این صف را جدا کرد.

جریانات ناسیونالیستی یا ناسیونالیستی اسلامی که ریشه قدیمی تری داشتند و نقدهای خود را بر حاکمیت داشتند نیز به سرباز گیری و فعالیت خاص خود در بین تود ه ها و عمدتا دانشجویان پرداختند. از آن جمله می توان به نهضت آزادی، گروهی که حول نشریه ایران فردا (به مدیریت عزت الله سحابی – انشعابیون نهضت آزادی) جمع بودند، جبهه ملی ایران، جنبش مسلمانان مبارز اشاره کرد.

اما بقیه جریان (سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی) با رهبری محمد خاتمی برادر رییس جمهور، احمد شیرزاد (استاد فیزیک دانشگاه اصفهان)، بورغانی (مشاور فرهنگی خاتمی) و ... دست به تاسیس «جبهه مشارکت اسلامی» زدند که در بین دیگر گروه های دوم خردادی نفوذ بیش تری بین دانشجویان دانشگاده بود.

در این زمان دفتر تحکیم وحدت توانست با ارئه افکار نوتر و تازه تر به یک نیروی قدرت مند سیاسی و صنفی در دانشگاه های دولتی تبدیل شود و از آن فراتر رفته طرح ایجاد انجمن های اسلامی در دانشگاه های آزاد را هم ارئه دهد. «ابراهیم شیخ»، عضو شورای مرکزی دفتر تحکیم در سال های 79 - 78 از جمله کسانی بود که قصد داشت دامنه فعالیت و عضوگیری ئفتر تحکیم را به دانشگاه های آزاد هم بکشاند.

واقعه 18 تیر، اولین ضربه ای بود که فعالان دانشجویی را نسبت به «اصلاحات» بدبین کرد. در اوایل تیر ماه 1378، روزنامه سلام اقدام به انتشار متنی کرد که نشان می داد سعید امامی معاون امنیتی وزارت اطلاعات (ظاهرا در زندان خودکشی کرده بود) عامل و ارائه دهنده طرح «قانون اصلاح مطبوعات»  را به مجلس داده بوده است. این قانون چون تیری بود که به تندی رو به رشد مطبوعات ایران زده می شد…

وافعه 18 تیر 78 به وقوع پیوست. اما رهبران تحکیم با تمام توان کوشیدند تا اعتراض را به درون مسجد دانشگاه و آن هم به شکل یک تحصن آرام محدود سازند. علیرضا افشاری، عضو برجسته و شناخته شده دفتر تحکیم از جمله این افراد بود. نامبرده امروز به یکی از مبلغین سیاست امپریالیسم آمریکا و از مشتریان پر و پا قرص مصاحبه های تلویزیونی V.O.A (تلویزیون فارسی زبان آمریکا) تبدیل شده است.

اما از طرف دیگر خاتمی به دانشجویان حمله کرد و فرمان حمله نیز از سوی رهبری به اداره اطلاعات، حفاظت اطلاعات، نیروی انتظامی، بسیج و سپاه پاسداران صادر شد. روزهای 21 و 22 تیر ماه 1378 روزهای سرکوب وحشیانه دانشجویان در شهرهای مختلف بود و زندان های از دانشجویان فعال در این چند روز پر شد...

دومین حادثه ای که جنبش دانشجویی را تکان داد. حادثه دانشگاه ارومیه و سومین که سر و صدای زیادی را ایجاد کرد حادثه حمله به نشست سراسری دفتر تحکیم در خرم آباد (3 شهرویر 79) بود...

در چند سال پایانی دور دوم ریاست جمهوری خاتمی، 82 و 83 و 84، یعنی سال هایی که رفرمیسم بورژوایی، روشنفکری دینی، احیای سنت خرده بورژوایی مذهبی و تبلیغ پیوستن به WTO و ناسیونالیسم محافظه کار دیگر امتخان خود را پس داده بودند و قادر به تغییر شرایط نیز نشده بودند زمینه های چپ در دانشگاه های ایران کم کم شکل گرفت...

اما نکته ای مهم حضور «چپ مستقل» است که غیرقابل چشم پوشی است و در کلیه فعالیت های اعتراضی، سالگرد کشتار زندانیان سیاسی، حمایت از جنبش کارگری شرکت فعال داشته و دارد. اما مبارزات به نوعی هم امید یک پارچگی را در بین صفوف فعالین جنبش دانشجویی چپ را می دهد که نمونه آن تحرکات پلی تکنیک، اعتراضات به دستگیری محمود صالحی و اسانلو و ... بوده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

November 23, 2007

تاريخ اتحاد جماهير شوروی

مقدمه  

 

حدود پانزده سال از فروپاشي سرزمين آرزوهاي بخشي از مردم جهان مي‌گذرد. کشوري که عليرغم تمام کاستي‌هايش، نياز به بودنش را در مقاطع مختلف تاريخي احساس کرده‌ايم. جنگ اول عراق که تقريبا بلافاصله پس از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي صورت گرفت، حمله به افغانستان، جنگ دوم عراق، تهديدات و دخالت‌هاي متعدد آمريکا عليه کشورهاي آمريکاي لاتين، نقش ايالات متحده و ديگر دول امپرياليستي در انقلاب‌هاي به اصطلاح رنگي و ... همگي نشان داده‌اند که حضور بلوک شرق چه امتياز بزرگي در جلوگيري از امپرياليسم در اقصي نقاط جهان بوده است. (نقش شوروي در جنگ مصر و اسرائيل، قضيه خليج خوک‌ها و ... نمونه‌هاي بارز حضور شوروي در جهت جلوگيري از استثمار و تعدي دول غربي در جهان بوده است.)

در فروپاشي اتحاد جماهير مسائل متعددي دخالت داشته است که از آن جمله مي‌توان به دلايلي همچون کاهش و سکون بارآوري نيروي کار، توقف نسبي رشد سرسام‌آور اقتصادي اين کشور از زمان لئونيد برژينف به بعد، تبليغات سوء نطام‌هاي سرمايه‌داري و سکوت سران اتحاد جماهير، کشورهاي اقماري متعدد که همگي وابستگي اقتصادي و معيشتي شديدي به شوروي داشتند، عدول سران حزب کمونيست شوروي از مارکسيسم و سوسياليسم و کاربست بعضا غلط راه‌کارها و ... اشاره نمود. اما شايد بزرگترين ضربه را در اين ميان تبليغات سرمايه‌داري به شوروي وارد آورده باشد، تبليغاتي که اينک و پس از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي نيز ادامه داشته و نه‌تنها مي‌کوشد تا اين کشور را به نماد راستين سوسياليسم و کمونيسم بدل سازد، سعي دارد تا با استفاده از همان تهمت‌هايي که به شوروي وارد آورد، طرفداران سوسياليسم جهاني را نيز منکوب نمايد.

اما در اين فرصت مي‌کوشيم تا ضمن بررسي شرايط اجتماعي- اقتصادي کشور شوروي چه قبل و چه بعد از انقلاب، امکان مقايسه شرايط و دسترسي به واقعيات را بدون غرض‌ورزي فراهم آورده و نشان دهيم که اتحاد جماهير شوروي عليرغم تمام کمبودها و انحراف‌هاي متعددش از سوسياليسم، باز هم شرايط بسيار انساني‌تر و برتري را نسبت به بسياري از دول سرمايه‌داري چه در گذشته و چه در حال، براي مردمانش فراهم آورده بود. به همين منظور ابتدا به بررسي تاريخ روسيه نياز داريم.

  وضعيت سياسي، اجتماعي و اقتصادي روسيه تا سال 1904

در حالي‌که پس از انقلاب کبير فرانسه، اروپاي غربي در مقاطع مختلف تاريخي در سده نوزدهم شاهد انقلاب‌ها و پيروزي‌هاي بورژوازي بود، در قسمت شرقي اين قاره امپراتوري فئودالي تزاريسم براي حفظ روابط کهن و «سرواژ»1 از هيچ‌گونه توحشي خوداري نکرده و به حيات سياسي خويش ادامه مي‌داد.

در قرن نوزدهم و تا سال 1861 تنها يک‌دهم جمعيت روسيه در شهرها زندگي مي‌کردند و 90% جمعيت به کشاورزي تحت لواي نظام سرواژ اشتغال داشتند. با آن‌که سرمايه‌داري روسيه از اواخر قرن هجدهم شروع به شکل‌گيري نموده بود اما سرواژ تا اواسط قرن نوزدهم حاکم مطلق روسيه بود.

به علت فشارهاي مالکين بر دهقانان و شرايط نابسامان دهقانان شورش‌هاي متعددي روسيه را فراگرفت. تنها در سال‌هاي 1801 تا 1816 بيش از دوهزار شورش دهقاني در روسيه به وقوع پيوست که تقريبا تمامي آن‌ها توسط تزار سرکوب شدند.

از يک سو فشارهاي دهقاني و از سوي ديگر رشد سريع صنعت از علائم زوال سرواژ حکايت مي‌نمود. در سال1804، هزار و دويست کارگاه سنتي به همراه 225000 کارگر در سراسر روسيه وجود داشت. اين ميزان در زمان رفرم 1861 به دو هزار و هشتصد کارگاه با 860000 کارگر رسيده بود. با آن‌که آغاز رشد صنعت در روسيه به اواخر قرن هجدهم بازمي‌گردد اما اين کشور از لحاظ صنعتي بسيار عقب‌مانده‌تر از هم‌سلفانش در اروپاي غربي بود و روز‌به‌روز نيز بر اين عقب‌ماندگي افزوده مي‌شد. به عنوان مثال روسيه که در قرن هجدهم مقام نخست توليد و صادرات صنعت ذوب فلزات را داشت، در شروع قرن نوزدهم، يک‌دوازدهم انگلستان توليد داشت و به رتبه هشتم نزول کرده بود.

اما عليرغم اين عقب‌ماندگي صنعتي (روسيه تنها نقش تامين‌کننده مواد اوليه و خام را براي دول اروپاي غربي به عهده داشت)، روسيه تا سال‌هاي 1850، صاحب يکي از قدرتمند‌ترين ارتش‌ها و دستگاه‌هاي پليسي در سرتاسر اروپا بود، به‌طوري که در سال‌ 1812 و در زمان تسلط ناپلئون بناپارت بر اروپا، روسيه تنها دولتي بود که توانست در نهايت ناپلئون را شکست دهد و زمينه سقوط بعدي امپراتوري وي را فراهم آورد.

موانع اصلي رشد سرمايه‌داري در روسيه عبارت بودند از:

1) روابط حاکم در نظام سرواژ

2) عقب‌ماندگي صنعت بالاخص صنعت حمل‌ونقل؛ تنها در سال 1851 بود که خط‌آهن پترزبورگ – مسکو افتتاح شد و تا سال 1861 روسيه تنها داراي 1500 کيلومتر خط‌آهن يعني 12 مرتبه کمتر از انگلستان و 7 مرتبه کمتر از آلمان بود.

اما انقلاب صنعتي در روسيه تزاري با ورود اولين ماشين‌هاي بخار و تبديل کار بدني به کار ماشين‌آلات صنعتي در سال 1830 آغاز گرديد. ورود ماشين‌هاي بخار گامي بزرگ در تحول شرايط کشاورزي روسيه بود. رونق کشاورزي باعث ايجاد تغيير در مناسبات اجتماعي گرديدند و خريد زمين از اشراف به يکي از شيوه‌هاي متداول کسب درآمد تبديل شد. مالکان جديد به جاي «سرف‌ها»2 که در اختيار اربابان و اشراف بودند از کار مزدوري استفاده مي‌کردند. از ديگر سو ورود ماشين باعث شده بود تا اشراف در قبال غرامت (حق باز‌خريد)، دهقانان تحت انقياد خود را رها سازند. اين دهقانان به سوي شهرها هجوم برده و ارتش ذخيره نيروي کار را براي کارگاه‌هاي صنعتي شکل مي‌دادند. بدين ترتيب سايه‌هاي سرمايه‌داري رفته رفته شکل مي‌گرفت.

فقر مطلق دهقانان مهاجرت کرده و کارگران روزمزدي که روي زمين‌هاي مالکين به کار گمارده شده بودند، باعث شکل‌گيري جنبش‌ها و شورش‌هاي متعدد اما کوچکي در گوشه و کنار روسيه مي‌گرديد، به طوري‌که بين سال‌هاي 1826 تا 1855 بيش از 170 قيام کارگري به وقوع پيوست. اما قيام‌هايي که نگراني اصلي استبداد را به خود معطوف مي‌نمود هنوز قيام‌هاي دهقاني بودند.

1. نبرد کريمه

سياست خارجي تزار نيکلاي اول در سال‌هاي 1840 با تکيه بر ارتش قدرتمند، برحفظ اتحاد مقدس و گسترش دامنه نفوذ روسيه در شبه جزيره بالکان و متصرفات عثماني استوار بود. اين سياست گسترش‌طلب، باعث گرديد تا نهايتا روسيه در سال 1853 در تضاد با منافع ناپلئون سوم و انگلستان قرار گرفته و آتش جنگ سه ساله کريمه شعله‌ور گردد.

جنگ کريمه در نهايت با شکست روسيه به پايان رسيد، اما در طول سه سال نبرد، تضادهاي اجتماعي داخلي روسيه شدت گرفت و فشار ناشي از جنگ بيش از هميشه بر دوش دهقانان سنگيني مي‌نمود. جنگ کريمه به نوعي آغازي بود بر انحطاط نظام سرواژ. فردريش انگلس در سال 1894 و هنگام بازنگري در آثار خودش و مارکس در مورد جنگ کريمه چنين اشاره مي‌کند: «استبداد تزاري پس از شکست کريمه، فقط يک راه برون‌رفت داشت، انتقال هر چه سريعتر به صنعت سرمايه‌داري».

2. رفرم دهقاني 1861

اولين بازتاب بزرگ نبرد کريمه، رفرم دهقاني 1861 بود. فشارها و شورش‌هاي دهقاني و فعاليت‌هاي سياسي روشنفکران ليبرال باعث گرديد تا تزار الکساندر دوم در 19 فوريه 1861 فرمان آزادي دهقانان از وابستگي‌هاي سرواژ و «الغاي سرواژ» را امضا نمايد. اين فرمان در 5 مارس همان سال انتشار يافت.

قانون 1861 که آزادي دهقانان را اعلام مي‌داشت، در اصل دروغ و عوام‌فريبي بيش نبود. چرا که طبق اين قانون دهقانان مي‌توانستند صاحب زمين شوند، اما با توجه به آن‌که اراضي همچنان در اختيار اشراف و مالکان باقي مانده بود دهقانان بايستي آن را با مبالغي سنگين و به صورت اقساط خريداري مي‌نمودند. در طول مدت بازخريد زمين، اراضي همچنان در اختيار مالکان باقي مي‌ماند و دهقانان مجبور بودند در عوض آن اول روي زمين مالکان بيگاري کنند و دوم نيمي از محصول زمين خريداري شده خود را به عنوان بخشي از بهره بازخريد در اختيار اشراف قرار دهند. به قول لنين نتيجه چنين رفرمي تنها اين بود که: «بيست سال پس از رفرم 1861، يک‌هفتم سرف‌هاي قديم همچنان وام‌دار موقت باقي مانده بودند». قانون 1861 اگر چه تغييري در منافع اشراف و مالکين پديد نياورد و حتي آن را افزايش داد، اما براي دهقانان وضع را به مراتب بدتر از گذشته نمود.

از ديگر نتايج قانون 1861، پديد آمدن تدريجي طبقات و قشرهاي جديد اجتماعي در روسيه تزاري بود. در يک سو دهقانان قرار داشتند که عليرغم در اختيار داشتن قطعه کوچکي زمين، مجبور به فروش نيروي کار خويش بودند و در سوي ديگر «کولاک»‌ها (بورژوازي روستايي) قرار گرفته بودند که در سال 1880، بيست درصد کل جمعيت روستايي روسيه را تشکيل داده و 40% کل اراضي کشاورزي را در اختيار داشتند. کولاک‌ها دهقانان ثروتمندي بودند که زمين را از مالکان و دهقانان کوچک خريداري نموده و از پرولتاريا روستايي به صورت روزمزد براي کشت زمين بهره‌کشي مي‌نمودند.

بدين ترتيب و همانطور که لنين بعدها در تحليل خود از شرايط روسيه بيان مي‌دارد، سرمايه‌داري روس در حقيقت «راه پروسي» تکامل را طي نمود. به اين شکل که دهقانان کوچک، زمين را از مالکان خريداري مي‌نمودند و براي بازخريد آن به صورت نيروي کار روي زمين‌هاي اربابي مشغول مي‌شدند و پس از مدتي، همان قطعه کوچک زمين را با بهايي بسيار کمتر و به علت فشار فقر و گرسنگي به کولاک‌ها مي‌دادند و خود يا به پرولتارياي روستايي و يا با مهاجرت به شهرها به پرولتارياي صنعتي تبديل مي‌گشتند.

البته قابل ذکر است که در اين بين دولت نيز به علت فشار دهقانان مداخله کرده و زمين را از مالکان خريداري مي‌نمود و با بهره سنگين به دهقانان مي‌فروخت و به صورت بلندمدت (49 ساله) قيمت آن را باز‌مي‌ستاند که البته به علت فشار شورش‌هاي دهقاني در برخي نقاط روسيه (لهستان، بلوروسي، ليتواني و ...) بالاخره در جريان انقلاب 1905، دولت قانون فوق را ملغي نمود. البته تا همان سال دولت 2 ميليارد روبل از دهقانان دريافت کرده بود در حالي‌که بهاي اصلي اراضي تنها در حدود نيم‌ميليون روبل بود.

 3 . شکل‌دهي طبقه سرمايه‌دار روسي

دومين بازتاب بزرگ نبرد کريمه آن بود که تزاريسم دريافت که براي بقاي جهاني مي‌بايست به صنعت مدرن روي آورد. اما ايجاد اين صنعت مدرن مستلزم تغييرات اساسي در بروکراسي تزاري بود. صنعت مدرن همان‌طور که انگلس اشاره مي‌کند: «صرفا با وسايل مصنوعي، تعرفه‌هاي حمايتي، يارانه‌هاي دولتي و غيره ايجاد شده بود». انگلس در ادامه، نتايج هم‌آميزي قانون 1861 و رشد شتابان صنعت مدرن را در پديد آوردن طبقه سرمايه‌دار روسي اين‌گونه جمع‌بندي مي‌نمايد: «چنين طبقه‌اي نمي‌تواند به وجود آيد مگر با پرولتاريا، طبقه کارگر مزدور، و براي تامين عناصرش، آن به اصطلاح برنامه رهايي دهقانان مي‌بايست اجرا شود. دهقانان براي آزادي شخصي خود، بهترين قسمت مالکيت ارضي‌شان را به اشراف (کولاک‌ها) دادند. چيزي که پس از آن براي خودشان ماند براي مردن بسيار زياد و براي زيستن بسيار کم بود. در عين حال که بدين‌گونه، کمونيته روستايي دهقانان روسيه ريشه‌کن مي‌شد، توسعه جديد بورژوازي به طور مصنوعي، گويي به صورت گلخانه‌اي، از طريق امتياز راه‌آهن، عوارض حمايتي و ساير مزايا تحميل مي‌گشت و بدين‌سان انقلاب اجتماعي تمام عياري در شهر و روستا پاي مي‌گرفت».

در چنين شرايطي بود که رشد سرمايه‌داري با حمايت‌هاي اشراف و تزار با سرعتي بيش از تمام کشورهاي اروپاي غربي ادامه مي‌يافت. مثال‌هايي در اين مورد مي‌تواند نشانگر ميزان تحول صنعتي در روسيه تزاري باشد:

1) در فاصله سال‌هاي 1866 تا 1890 تعداد موسسات صنعتي از 3000 به 6000 واحد رسيد. در همان دوره خط‌آهن روسيه از 4000 به 29 هزار کيلومتر توسعه يافته بود. در سال 1890 بنگاه‌هاي بزرگ با بيش از 100 کارگر کمتر از 7% همه موسسات کشور را تشکيل مي‌دادند اما همين موسسات بيش از نيمي از کل محصولات صنعتي کشور را توليد مي‌کردند. در سال 1895 ارزش کالاهاي صنعتي روسيه در حدود يک‌ونيم ميليارد روبل بود در حالي‌که اين مبلغ در سال 1900 به بيش از سه ميليار روبل رسيده بود.

2) در دوره 1904-1900 و هنگام بروز بحران شديد اقتصادي، نيمي از کل بنگاه‌هاي کشور تعطيل شدند در حالي‌که اتحاديه‌هاي بزرگ صنعتي جديدي پديد مي‌آمدند. «پرودامت» که مسئوليت فروش کالاهاي ساخت کارخانه‌هاي فلز روسيه را بر عهده داشت در سال 1902 تاسيس شد و 83% کل آهن و 75% کل چدن روسيه را مي‌فروخت. «پرودوگل» در سال 1904 تاسيس گشت و 75% کل ذغال سنگ روسيه را در اختيار داشت. «پرودوواگن» در سال 1904 تاسيس شد و تقريبا 100% واگن‌هاي قطار روسيه را توليد مي‌نمود.

3) تمرکز توليد در روسيه تزاري به سطحي عالي‌تر از کشورهاي ديگر رسيده بود. مثلا موسساتي که بيش از 500 کارگر داشتند، 53% همه کارگران روسيه را در اوايل قرن بيستم در خود جاي داده بودند، در حالي‌که اين ميزان در همان زمان در آمريکا 33% بود.

اما با تمام اين اوصاف روسيه هنوز بسيار عقب‌مانده‌تر از کشورهاي اروپاي غربي بود و در حقيقت هنوز يک کشور فئودالي تصور مي‌شد، به نحوي که مثلا در آغاز سده بيستم، محصول ذغال روسيه تقريبا يک‌چهلم محصول انگلستان بود.

عقب‌ماندگي صنعتي روسيه اين کشور را به ممالک اروپاي غربي وابسته مي‌کرد. کشورهاي اروپاي غربي بالاخص فرانسه سرمايه‌هاي خود را به صورت وام در اختيار دولت روسيه قرار مي‌دادند. فشار شرايط سنگين باز‌پرداخت اين وام‌ها بر دوش خلق‌هاي ستم‌ديده روسيه بود. به عنوان مثال در فاصله سال‌هاي 1898 تا 1913، روسيه تزاري مبلغ پنج ميليارد روبل را به عنوان باز‌پرداخت وام‌ها به دول اروپاي غربي داده بود.

اما به هر شکل رشد صنعتي در روسيه، طبقه پرولتارياي صنعتي را شکل مي‌داد. به طوري‌که در آغاز قرن بيستم، تعداد کارگران صنعتي روسيه در مقايسه با سال 1861 تقريبا سه برابر شده بود. اين امر خود باعث شکل‌گيري شورش‌هايي کارگري نيز مي‌شد. مثلا در فاصله سال‌هاي 1870 تا 1890 در حدود 782 شورش کارگري در کارخانجات روسيه اتفاق افتاده بود که البته دردسر چنداني براي نظام تزاري پديد نياورده بودند.

تشکل‌ها، انجمن‌ها و کانون‌هاي مبارزه براي دهقانان

در طول سال‌هاي 1812 تا 1900، جنبش‌ها و انجمن‌هاي متعددي در حمايت از حقوق دهقانان و براي مبارزه با فئوداليسم در سرتاسر روسيه شکل گرفت. هر يک از اين کانون‌ها تا مدتي نيز با تزاريسم مبارزه نمودند اما همگي در نهايت به شدت سرکوب شده و به‌جز مواردي پراکنده اثري از ان‌ها باقي نماند.

جنگ ميهني 1812، نبرد کريمه، قانون 1861 و پيشرفت سرمايه‌داري و بيداري بعضي از عناصر دانشگاهي روسيه عامل اصلي شکل‌گيري اين جنبش‌ها بوده است. با وجود اين‌که اين مبارزات دوام چنداني نداشتند اما نبايستي از تاثيري که در اجتماع روسيه بر جاي گذاردند، چشم‌پوشي نمود. ولادمير ايليچ لنين، رهبر بزرگ انقلاب کبير اکتبر، بعدها به انحاء مختلف اين جنبش‌ها را مورد تمجيد قرار داد.

در اين‌جا، ساز‌و‌کار و چگونگي برخي از اين چنبش‌ها را به ترتيب اولويت زماني بررسي مي‌نماييم.

1.      دکابريست‌ها

آن‌گونه که بعدها يکي از نويسندگان طرفدار دکابريست‌ها نوشت: «دکابريست‌ها فرزندان سال 1812 بودند». مقاومت دهقانان روسي در جريان جنگ 1812 و شرايط سخت اين جنگ، بسياري از اشراف مترقي را به شرکت در جنبش آزادي‌بخش دهقاني ترغيب نمود. اين اشراف مترقي که اغلب در فرانسه تحصيل کرده بودند با عقايد دمکراتيک انقلاب کبير فرانسه آشنايي داشتند.

اولين تشکيلات دکابريست‌ها در سال 1816، در ميان افسران تازه بازگشته از جبهه و با نام «مجمع نجات» پايه‌گذاري شد. اين انجمن که در سال 1818 به «اتحاد براي ترقي» تغيير نام داده و در سال 1821 به دليل روش معتدلي که در پيش گرفته بود منحل گرديد، بيش از هر چيز خواهان الغاي سرواژ در روسيه بود.

  تشکيلات بعدي دکابريست‌ها در اوکراين و پترزبورگ در سال 1821 و با نام‌هاي «انجمن جنوبي» و «انجمن شمالي» تشکيل شدند. (انجمن شمالي ابتدا تنها خواهان تعديل سلطنت مطلقه و آزادي دهقانان بود اما در سال 1823 با تغيير در رهبري خود، مشي راديکالي را در جهت براندازي سلطنت و همانند با انجمن جنوبي اختيار کرد) اين دو انجمن در سال 1825 و با مرگ تزار الکساندر اول، تصميم به کودتايي عليه تزاريسم گرفتند، اما تزار نيکلاي اول در صبح 14 دسامبر 1825 در ميدان «سنت ايزاک» با 10000 سرباز قيام دکابريست‌ها را براي هميشه سرنگون کرد. دکابريست‌ها نام خود را از ماه دسامبر يعني زمان سرکوبي قيام گرفته‌اند. رهبران دکابريست يعني «پستل»، «ريلف»، «موراويف» و «کاخوسکي» همگي اعدام شدند.

وجه مشخصه اصلي دکابريست‌ها تاکيد آن‌ها بر قيام مسلحانه و جدايي از توده‌ها بود. «هرزن» در تمجيد از آن‌ها نوشت: «تفنگ‌های ميدان سنت‌ايزاک، نسلي را از خمودگي رهاند».

2.      دمکرات‌هاي انقلابي

«الکساندر هرزن»، «اوگارف» و «ويساريون بلينسکي» از اولين چهره‌هاي دمکرات‌هاي انقلابي بودند. هرزن و اوگارف پس از سرکوبي دکابريست‌ها تصميم گرفتند تمام عمر خويش را صرف مبارزه با سرواژ نمايند. آن دو در دانشگاه مسکو با بلينسکي آشنا شدند و به فعاليت‌هايي عليه سرواژ پرداختند. اوگارف و هرزن در سال 1829 و بلينسکي در سال 1832 از دانشگاه اخراج شده و مدت کوتاهي را در تبعيد به سر بردند. لنين، هرزن را نماينده بخش اشرافي و بلينسکي را نماينده بخش عوام جنبش مي‌دانست.

 هرزن و بلينسکي در سال‌هاي دهه 40 با کارل مارکس و فردريش انگلس آشنا شدند. آن‌ها به ضرورت انقلاب براي تغييرات اجتماعي ايمان داشتند و همين امر آن‌ها را از دوستان ليبرالشان جدا نمود. اين دو نفر در سال 1848 با محفل انقلابي ديگري با نام «پتراشووتسي» آشنا شدند. در آوريل 1849 اين محفل توسط پليس شناسايي شده و رهبران آن به تبعيد محکوم شدند. در ميان اين محفل جواني با نام «چرنيشفسکي»حضور داشت. وي خيلي زود به رهبر فکري دمکرات‌هاي انقلابي تبديل شد. چرنيشفسکي و کتابش تحت عنوان «چه بايد کرد»، بزرگ‌ترين و درخشان‌ترين عناصر دوران قبل از مارکسيسم در روسيه بودند.

دمکرات‌هاي انقلابي بر خلاف دکابريست‌ها دريافته بودند که هر گونه تغييري در شرايط اجتماعي با تکيه بر توده‌ها ممکن خواهد بود. در نظرات آن‌ها که ايدئولوگ‌هاي انقلاب دهقاني بودند، دمکراتيسم و سوسياليسم تخيلي در‌هم آميخته بود. آن‌ها همچنين بر خلاف سوسياليست‌هاي تخيلي اروپاي غربي بر انقلاب از طريق کمونيته روستايي دهقانان روسيه تاکيد داشتند.

پس از رفرم 1861، چرنيشفسکي به عنوان رهبر فکري، اجتماع مخفي «زمليايي وليا» (زمين و آزادي) را در سال 1862 و به مرکزيت پترزبورگ بنيان نهاد. هرزن، اوگارف، دوبرليوبف و ميخاييل باکونين (آنارشيست بزرگ) از نزديکان و همراهان اين انجمن مخفي بودند. در اواسط سال 1862، چرنيشفسکي و تعدادي از همراهانش توسط پليس دستگير و زنداني شدند. 

3.      ناروديسم

در سال‌هاي پاياني دهه 70، طيف وسيعي از روشنفکران و طرفداران سوسياليسم دهقاني و ايدئولوگ‌هاي انقلاب دهقاني، تحت لواي جنبشي با عنوان «ناروديسم» گرد آمدند. نارودنيک‌ها (طرفداران ناروديسم) از لحاظ هدف نهايي مشترک و هم عقيده بودند اما همواره در تاکتيک‌ها اختلاف نظرهايي در ميانشان وجود داشت. افراد برجسته‌اي همچون «ميخاييل باکونين»، «پيوتر لاوروف»، «سوفيا پروفسکايا»، «ب.تکاچف»، «ژليابوف» و «کيبالچيچ» از نارودنيک‌هاي مشهور بودند.

نارودنيک‌ها براي ترغيب مردم به قيام عليه استبداد تزاري و آگاه کردن آنان به ميان دهقانان و روستاييان رفتند. در مقابل پليس نيز آنان را گروه‌گروه دستگير، زنداني، تبعيد و يا اعدام مي‌نمود. عدم موفقيت نارودنيک‌ها در اين روش باعث گرديد که در سال 1876 گروهي از آنان سازمان «زمليايي وليا» (با سازمان دمکرات‌هاي انقلابي در سال 1862 اشتباه نشود) را تشکيل دهند و اين بار تمامي طرفداران خود را براي سکونت دائم به روستاها فرستادند تا هم در ميان دهقانان تبليغ نمايند و هم دستگاه پليسي کمتر به آنان مشکوک گردد. اما اين سازمان خيلي زود دچار انشعاب گرديد و دو سازمان «نارودنايا وليا» (اراده خلق) و «چرني پردل» (سياه بخش) از آن منشعب گرديد. اکثريت نارودنيک‌ها به سازمان «نارودنايا وليا» پيوستند.

سازمان چرني پردل که اکثريت اعضايش مجبور به مهاجرت شدند، دست از مبارزه کشيده و به مطالعه آثار متعددي روي آوردند که از آن جمله آثار مارکس و انگلس بود. اين گروه رفته‌رفته با طبقه پرولتاريا آشنا شده و وضعيت سرمايه‌داري را مورد مطالعه قرار مي‌دادند و بالاخره در 25 سپتامبر 1883 طي بيانيه‌‌اي جدايي کامل خود از ناروديسم را اعلام داشته گروه «آزادي کار» را بنيان نهادند. اين گروه اولين سازمان مارکسيستي و سوسيال – کارگري روسيه بود. از اعضاي بسيار برجسته و مشهور آن‌ها مي‌توان به «گئورگي پلخانوف» (نگارنده اولين اثر مارکسيستي روسيه)، «ورا زاسوليچ» و «آکسلرود» اشاره نمود که بعدها از اعضاي برجسته «ايسکرا» و حزب سوسيال دمکرات روسيه شدند. (بررسي بيشتر اين سازمان و فعاليت‌هاي آن در بخش‌هاي بعدي خواهد آمد.)

اما سازمان «نارودنايا وليا» بر اصول تئوريک خود استوار مانده و روش ترور و توطئه گروه کوچکي از انقلابيون را پيش گرفتند. آنان به راستي انقلابيون بزرگ و متعهدي بودند که روش و اصول درست مبارزه را درنيافتند و راه غلط تکامل تاريخ را در پيش گرفتند. اين گروه در اوت 1879 تصميم به ترور تزار الکساندر دوم به نيت ايجاد جو انقلابي و شعله‌ور ساختن آتش انقلاب دهقاني گرفتند، اما در اولين تلاش خويش ناموفق بودند و تنها دامنه دستگيري‌ها و اعدام‌ها را گسترش دادند. ولي نهايتا در اول مارس 1881، پرنده مرگ بر دوش تزار الکساندر دوم نشست و «نارودنايا وليا» به هدف خود رسيد.

اما تزار الکساندر سوم بر تخت حکومت نشست و استبداد خود را با ضربه بزرگ به «نارودنايا وليا» آغاز نمود. رهبران اصلي «نارودنايا وليا» يعني «سوفيا پروفسکايا»، «ژليابوف»، «کيبالچيچ» و «الکساندر اوليانوف» (برادر بزرگتر ولادمير ايليچ لنين) به دار آويخته شدند.

پي‏نوشت:

1.   نظام اقتصادی و اجتماعی ما‏قبل سرمايه‏داری که اساس آن را مالکيت فئودال بر زمين و استثمار دهقانان وابسته به زمين تشکيل می‏داد.

2.       دهقانان وابسته به زمين که حق ترک ملک فئودالی را نداشتند.

تاريخ اتحاد جماهير شوروی – بخش دوم

ظهور اتحاديه‌ها و انجمن‌های کارگری

هم‌زمان با رشد صنعت، وضعيت فرهنگي روسيه نيز در ارتباط با کشورهاي پيشرفته صنعتي ناگزير رو به تغيير نهاد. به عنوان مثال در زمان رفرم دهقاني 1861، در روسيه تزاري تنها 85 دبيرستان پسرانه با 25 هزار شاگرد وجود داشت اما همين ميزان در سال 1885 به 255 دبيرستان با بيش از 70 هزار دانش‌آموز رسيده بود. مبارزات پيگير روشنفکران و فشار افکار عمومي باعث گرديد تا دبيرستان‌هاي دخترانه نيز در اواخر دهه هفتاد مجوز شکل‌گيري بيابند و به سرعت بر تعدادشان افزوده شود به نحوي که در سال 1890، تعداد اين مدارس به 300 دبيرستان با 75 هزار نفر دانش‌آموز رسيده بود.

بحران کشاورزي اروپا و به تبع آن روسيه که در سال‌هاي دهه 90 به وقوع پيوست، عامل بزرگي بر افزايش سرعت رشد سرمايه‌داري و صنعت در روسيه گرديد به طوري که بين سال‌هاي 1893 تا 1899 توليدات صنعتي روسيه دو برابر شده بود. شبکه‌هاي راه‌آهن گسترش يافته و خط‌آهن، سيبري روسيه را به شرق دور متصل نمود. اما تغييرات سريع صنعت باعث شکل‌گيري کانون‌هاي جديد صنعتي نمي‌گرديد بلکه از ناحيه‌اي به ناحيه‌ ديگر انتقال مي‌يافت و يا انحصارات را در همان منطقه گسترش مي‌داد. کارخانجات بزرگ پديد مي‌آمدند و راه و رسم استثمار سرمايه از روش‌هاي بدوي به شکل‌هاي پيشرفته خود نزديک شده و حالتي امپرياليستي مي‌يافت. اين سرعت پرشتاب بر تضادهاي طبقاتي دامن مي‌زد و اين تضاد با بحران اقتصادي و ورشکستگي‌هاي مالي 1903-1900 به اوج خود رسيد. 

بحران اقتصادي 1903-1900 از کارخانجات متالورژي روسيه آغاز شد. اين بحران کارگاه‌ها و کارخانجات کوچک را در حالي از بين مي‌برد که در همان زمان سياست‌هاي حمايتي دولت، انحصارات بزرگ را پديد مي‌آورد. از سويي ديگر شرايط نابسامان دهقانان و تنگدستي فزاينده آنان در نبردي نابرابر با کولاک‌ها و مالکان بزرگ [ده‌ونيم ميليون دهقان، 75 ميليون دسياتين(برابر 09/1 هکتار) زمين در اختيار داشتند و سي هزار مالک نيز همين مقدار. دهقانان ساليانه 700 ميليون روبل در اعضاي زمين‌هايشان به مالکان و دولت مي‌پرداختند[  هردم بر حجم طبقه کارگر که خود از هنگام بحران اقتصادي، لحظه لحظه ضعيف‌تر و بي‌چيزتر مي‌گرديد، مي‌افزود. در اين زمان تعداد افراد طبقه کارگر به 22 ميليون نفر يعني 19% کل جمعيت روسيه رسيده بود. اين ارتش ذخيره نيروي کار به سرمايه‌داران اجازه مي‌داد براي جلوگيري از آسيب ديدن بيشتر خود از بحران، بر فشار خود بر طبقه کارگر بيافزايند. در حالي که ساعت کار روزانه قبل از بحران و به موجب قانون 1897، يازده ساعت و نيم بود، در زمان بحران به سيزده و گاه چهارده ساعت بالغ مي‌شد. 

هم‌زماني رشد سريع صنعتي با بحران‌هاي کشاورزي و اقتصادي، رشد فرهنگ و دانش و فشار سرمايه بر طبقات پايين جامعه، سختي‌هايي که بر کارگران رفته بود به شکل طغيان و اعتصاب ظاهر مي‌نمود به طوري که در سالهاي 1870 تا 1879 در حدود 326،  از سال 1881 تا 1890 در حدود 450 اعتصاب و از سال 1890 تا آغاز انقلاب 1905، 826 اغتشاش بزرگ کارگري در روسيه روي داده بود. اين اغتشاش‌ها که تقريبا همگي جنبه خود‌به‌خودي داشتند، فرياد انسان‌هايي بود که گرفتار شرايط کشنده زندگي فلاکت‌بار خويش بودند.

اين اعتراضات کارگري خود انگيخته در کنار ورود تدريجي افکار مارکس و انگلس و تاثير افرادي مثل «باکونين» (هر چند مخالف مشي انترناسيونال بود و توسط مارکس اخراج گرديد) که به صورت اجتناب ناپذير نام انترناسيونال و افکار مطروحه در آن را به روسيه وارد کرده بودند، باعث شد تا روشنفکران و قشر دانشجويي روسيه بکوشد تا با برقراري ارتباط با کارگران روس، دژي در برابر تزاريسم براي مبارزه تشکيل دهد. اين تشکيلات در مناطق الحاق شده به روسيه و در ميان اقليت‌هاي نژادي زودتر و بيشتر شکل گرفتند. در همين ارتباط در سال 1892، سازمان سوسيال –دموکرات لهستان، در سال 1896، سازمان سوسيال-دموکرات ليتواني و در سال 1897، اتحاديه کارگرا ن يهودي لهستان (بوند) تشکيل گرديد. اما در خود روسيه نيز سازمان‌هاي بسيار متعدد، کوچک و يا بزرگي تشکيل شده بود. دو نمونه برجسته و ابتدايي (قبل از تشکيل گروه «آزادي کار») اين سازمان‌ها «اتحاديه اصلي کارگران جنوب روسيه» و «اتحاديه کارگران شمال روسيه» بودند.

1.      اتحاديه اصلي کارگران جنوب روسيه

نخستين سازماني که با طرز فکر فوق و در سال 1875 در اودسا و به وسيله روشنفکري انقلابي به نام «زاسلافسکي» تشکيل شد، «اتحاديه اصلي کارگران جنوب روسيه» نام گرفت. اين اتحاديه در بسياري از شهرهاي ديگر روسيه تزاري مانند «خارکف»، «رستف» و ... نيز طرفداراني به دست آورده بود.

اين اتحاديه که يک سال دوام آورد و نهايتا توسط پليس سرکوب گرديد با هدف نشر انديشه آزادي کارگران و قيام آنان در برابر سرمايه‌داري تشکيل شده و توجه خود را به کارگران معطوف نموده بود اما اين سازمان نيز همانند ساير هم‌سلفانش و به تبع جريان فکري آن روز روسيه نقشي از انديشه‌هاي ناروديسم بر چهره داشت و به همين دليل اعضاي آن در روستاها سکونت داشتند و بسياري از انرژي خود را صرف مباحث سوسياليسم دهقاني مي‌نمودند.

2.      اتحاديه کارگران شمال روسيه

اين اتحاديه در پترزبورگ و به سال 1878 توسط «ويکتور آبنورسکي» و «استپان خالتورين» تشکيل گرديد. اين اتحاديه که فعاليت‌هاي متعددي در زمينه نشر آثار و نوشته‌هاي پراکنده کارگران داشت از مترقي‌ترين سازمان‌هاي کارگري روسيه در سال‌هاي قبل از 1883 بود که همبستگي طبقاتي و بين‌المللي پرولتاريا را ترغيب نموده و خود را پيرو سوسيال-دمکراسي اروپاي غربي مي‌دانست. اين سازمان هم از افکار نارودنيکي در امان نمانده بود و گاه در تبليغاتشان کمون روستايي به عنوان عامل سوسياليسم مطرح مي‌گشت. اتحاديه که فعاليت‌هاي گسترده آن در زمينه اعتصابات و پخش تراکت‌هاي تبليغاتي موثرترين عامل در موفقيتش بود به سال 1880 توسط پليس منحل و سرکوب گرديد.

سازمان «آزادي کار»

اعضاي سازمان «چرني پردل» که در شماره گذشته ذکر مختصري از آن رفت، از نارودنيک‌ها منشعب شده و به رهبري «گئورگي پلخانوف»(منشويک آينده)، پيشوايان مارکسيسم و سوسياليسم علمي در روسيه تزاري شدند.

پلخانوف که در مدرسه معادن پترزبورگ تحصيل کرده بود به همراه «پاول آکسلرود»، «ورا زاسوليچ»، «دويچ» و «اينياتوف» در 25 سپتامبر 1883 تحت تاثير آموزه‌هاي مارکس و انگلس، نخستين گروه سوسيال–دموکرات روسي را با نام «آزادي کار» بنا نهاد. همگي رهبران گروه از اعضاي سازمان «چرني پردل» و يا از وابستگان آن بودند.

پلخانوف با سه کتاب «سوسياليسم و مبارزه سياسي»، «مباحثات ما» و «درباره مسئله ديد مونيستي به تاريخ» به عنوان پدر مارکسيسم روسيه شناخته شد و به سبب همين اعتبار هم بود که بسياري از مخالفان آينده‌اش حتي در بدترين مشاجرات همواره او را به عنوان شخصيتي بزرگ تکريم نموده‌اند.

فعاليت‌ها و جزوات منتشر شده توسط سازمان «آزادي کار» در کنار رشد فزاينده سرمايه‌داري سبب نفوذ مارکسيسم در بين قشري از جوانان دانشگاهي و روشنفکر روس گرديد و به پيامد آن سازمان‌هاي کوچک و متعددي در گوشه و کنار روسيه با مشي مارکسيستي (که اغلب هم ناپخته بود) تشکيل گرديد و از دل همين سازمان‌ها بود که رهبران آينده اتحاد جماهير شوروي سر برآوردند.

1. حزب سوسيال-دموکرات‌هاي روس (گروه بلاگويف)

در زمستان 1883، چند ماه پس از انتشار کتاب پلخانوف (سوسياليسم و مبارزه سياسي) در پترزبورگ اتحاديه‌اي با نام «حزب سوسيال-دموکرات‌هاي روس» تشکيل گرديد که براي جلوگيري از اشتباه شدن آن با حزب بزرگ «سوسيال-دموکرات کارگران روسيه» در تاريخ به نام موسسش «بلاگويف» (بعدها بنيادگذار حزب سوسيال-دموکرات و سپس کمونيست بلغارستان) شهرت يافته است. اتحاديه به سرعت با گروه «آزادي کار» ارتباط برقرار نمود و نقش رابط را ميان کارگران و رهبران سوسيال-دموکرات عهده‌دار شد. گروه «بلاگويف» با مشارکت تئوريک گروه «آزادي کار»، اولين نشريه سوسيال-دموکرات روسيه تزاري را با عنوان «رابوچي»(کارگر) در سال 1885 منتشر نمود.

اين گروه که يکي از بزرگترين خدمات را در رشد و بالندگي مارکسيسم و مبارزه با ناروديسم انجام داده بود، در سال 1887 توسط پليس سرکوب و منحل گرديد.

3.      جمعيت کارگران پترزبورگ

 يکي ديگر از گروه‌هاي شايان ذکر با خط‌مشي مارکسيستي که با پيروي از انديشه‌هاي پلخانوف و يارانش تشکيل شد، «جمعيت کارگران پترزبورگ» بود که در سال 1885 تاسيس گرديد. اين سازمان در سال 1888 توسط پليس مورد هجوم قرار گرفت اما بزرگترين سازمانده آن يعني «بروسنف» سازمان را مجددا احيا نمود و در سال 1891 اولين جشن ماه مي را در روسيه تزاري برگزار کرد.

دانشگاه قازان و ورود لنين به صحنه سياسي روسيه

«ولادمير ايليچ اوليانوف» که در سال 1901 با مقاله‌اي در نشريه «زاريا» به نام هميشگي و جاودان «لنين» شهرت يافت در 30 آوريل 1970 در «سيمبرسک» متولد شد. او در سال 1887 براي تحصيل حقوق وارد دانشگاه قازان شد اما تنها سه ماه بعد از ورودش به دانشگاه به علت شرکت در يک اعتراض صنفي دانشجويي توسط پليس دستگير شد و به محض آن که مشخص گرديد وي برادر کوچک «الکساندر اوليانوف» (سوء قصد کننده به جان تزار الکساندر سوم) است از دانشگاه اخراج گرديد و درخواست‌هاي متعددش نيز نتوانست باعث شود تا وي اجازه ادامه تحصيل را بيابد. وي در هنگامي که توسط پليس براي رفتن به زندان اسکورت مي‌شد در پاسخ به سوال يکي از افسران که از او پرسيده بود: «براي چه دست به شورش مي‌زنيد؟ خوب مي‌دانيد که با ستون سنگي روبرو هستيد» جوابي داد که در حقيقت ريشه تمام آن‌چه بود که بعدها به عنوان بزرگترين رهبر و نظريه‌پرداز انقلابي جهان انجام داد. او گفته بود: «شايد. فقط پوسيده. چيزي نمانده که سقوط کند. فقط به کساني نياز دارد تا کمي هولش دهند».

اما لنين در نهايت و با پيگيري‌هاي مادرش توانست تا مجوز وزير آموزش را براي شرکت در امتحان ورودي دانشگاه پترزبورگ بدست آورد. لنين در پاييز سال 1893 وارد پترزبورگ شد. شهرت وي پيش از خودش به پترزبورگ رسيده بود.

لنين در سال 1894 کتاب «دوستان خلق چه کساني هستند و چگونه با سوسيال-دموکرات‌ها مبارزه مي‌کنند» را نگاشت که سرتاسر آن حمله به ناروديسم و نقد و افشاي برنامه‌هاي نادرست اقتصادي، سياسي و برنامه‌هاي تاکتيکي نارودنيک‌ها بود. اين کتاب آغاز مبارزه‌اي بود که هر چند به‌ظاهر بسيار زود به نفع لنين و يارانش به پايان رسيد اما در حقيقت تنها با حضور استالين در راس قدرت بود که داستان سوسياليسم دهقاني در روسيه خاتمه يافت. 

وي در سال 1895 با تشکيل گروه «اتحاديه مبارزه براي رهايي طبقه کارگر» به همراه «مارتوف»(رهبر آينده منشويک، با نام حقيقي «زدرباوم» که «حزب سوسياليستي يهود» را بنيان نهاده بود و تا کنگره دوم حزب سوسيال-دموکرات روسيه يار صميمي لنين باقي ماند) و «پترسوف»، به عنوان رهبر سوسيال-دمکراسي در داخل روسيه و به‌خصوص در پترزبورگ شناخته شد. از اعضاي برجسته اين اتحاديه که ارتباط مستمر و موثر با کارگران و کارخانه‌ها را در دستور کار خويش قرار داده بودند مي‌توان به «نادژدا کروپسکايا»(همسر آينده لنين، کميسر فرهنگي اتحاد جماهير شوروي در سال 1922 و عضو کميته مرکزي حزب کمونيست اتحاد جماهير شوروي از سال 1927 تا پايان عمر)، «رادچنکو»، «استارلف» و «بابوشکين»(کارگر، در انقلاب 1905 کشته شد. تا آن زمان همواره در کنار لنين و زبان گوياي او در اعتصابات کارگري بود) اشاره کرد. در نهايت اتحاديه که باعث مسلم شدن رهبري لنين در داخل روسيه گرديده بود در سال 1896 با يورش پليس منحل گرديد و لنين به دو سال تبعيد در سيبري محکوم شد.

در طول مدت تبعيد، لنين به مطالعه گسترده‌تر آثار مارکسيست‌هاي اروپاي غربي مشغول شد و مبارزه بي‌اماني را عليه رويزيونيسم و اکونوميسم در روسيه تزاري آغاز کرد. دوران تبعيد لنين به علت عدم وجود حزب منسجم و مبارزه واحد بر عليه نظريات اپورتونيستي از دوران شکوفاي اکونوميسم بود اما لنين از سيبري و گروه «آزادي کار» از خارج مبارزه گسترده‌اي را با اکونوميسم آغاز کردند. اکونوميست‌ها در دو نشريه «رابوچيا ميسل»(فکر کارگري) و «رابوچيا دلو»(آرمان کارگري) به تبليغ گسترده تمرکز مبارزه کارگران براي خواسته‌هاي اقتصادي صرف مي‌پرداختند و مارکسيسم را از مفهوم انقلابي آن تهي کرده بودند. آنان طرفدار اعتصاب به منزله ابزار تاکيد بر خواست‌هاي اقتصادي و معيشتي بوده و در مترقي‌ترين حالت تز «مراحل» را تبليغ مي‌نمودند که بر ابتدا مبارزه اقتصادي و خواست آزادي اعتصاب و سپس فکر سياسي تاکيد مي‌ورزيد.

لنين همچنين در دوران تبعيد به اين نتيجه رسيد که براي مبارزه همه‌جانبه با هرگونه تجديد نظرطلبي در مارکسيسم و عدول از نظريات انقلابي وجود يک نشريه سراسري با خط‌مشي سوسياليستي در روسيه ضروري است. از همين‌رو در ژانويه 1900 و بعد از اتمام دوران تبعيد عليرغم منع دولتي از ورود وي به پترزبورگ به آن‌جا رفت تا مقدمات داخلي نشر و پخش يک نشريه سراسري را فراهم آورد. وي سپس به خارج از کشور سفر کرد تا زمينه‌ را براي همکاري مشترک با پلخانوف و يارانش  فراهم آورد.

نهايتا در دسامبر سال 1900 و عليرغم اختلافات اوليه نخستين شماره نشريه سراسري و تاريخي «ايسکرا» با يک هيئت دبيره شش نفره متشکل از «لنين»، «مارتوف»، «پترسوف»، «پلخانوف»، «آکسلرود» و «زاسوليچ» آغاز به انتشار نمود.(در سال 1902 بر سر محل نشر اختلاف به وجود آمد. اعضاي جوان و مشخصا لنين، لندن و اعضاي کهنسال، برن سوئيس را پيشنهاد مي‌کردند. در نهايت لنين پيروز شد.) ضمنا يک نشريه هم به عنوان ارگان تئوريک و با نام «زاريا» تشکيل گرديد که نشر آن بعد از دو شماره متوقف گرديد و ايسکرا به ارگان تئوريک و سياسي تبديل شد. اما در هيئت تحريريه ايسکرا از همان آغاز اختلاف وجود داشت. اين اختلافات که از مسائل فرمي آغاز شده بود نهايتا به انشعاب در دومين کنگره حزب «سوسيال-دموکرات کارگري روسيه» انجاميد.

تشکيل حزب «سوسيال-دموکرات کارگري روسيه» 

از اول تا سوم مارس سال 1898، نه نماينده سوسيال-دموکرات(به روايتي ديگر هشت نماينده) از پترزبوگ، مسکو، کيف، سازمان «بوند» و يکاترينسلاو در مينسک گردهم آمدند و تشکيل حزب «سوسيال-دموکرات کارگري روسيه» را اعلام نموده و به عنوان اولين کنگره، يک کميته مرکزي سه نفره را انتخاب نمودند.

در بيانيه کنگره اشاره‌اي مستقيم به رهبري انقلاب توسط پرولتاريا نشده بود اما متن پيام تبريکي که کنگره به مناسبت سالگرد انقلاب 1848 براي حزب «سوسيال-دموکرات آلمان» ارسال نموده بود از خط‌مشي کاملا پرولتري کنگره حکايت داشت.

اين حزب در شرايطي شکل گرفت که گروه‌هاي پراکنده سوسيال-دموکرات در سرتاسر روسيه تقريبا هيچ‌گونه ارتباط و پيوستگي با يکديگر نداشتند.

November 22, 2007

برهان عظیمی:امر بزرگ دفاع از ميهن امر کمونيستهاست

حزب کار ایران " امر بزرگ دفاع از ميهن امر کمونيستهاست."را

یگانه راهکار انقلابی، اصولی و مطابق با "واقعیت" های جامعه می پندارد. نتیجه منطقی نظر این حزب در دفاع از میهنی که تحت حاکمیت طبقات ارتجاعی رژیم بنیادگرای جمهوری اسلامی است، به مفهوم  حمایت از و پشت سر سپاه پاسداران ایستادن و تهاجم آمریکا را در هم "شکستن" است. طوفان با چنین تئوری پردازیهای کائوتسکی معابانه خویش براستی طوفانی در لیوان آب براه انداخته است. لپ کلام حضرات کائوتسکیستهای طوفانی چنین است که چون جنبش اجتماعی ایران در حالت جنینی می باشد و یارای مقابله با تهاجم امپریالیستی را ندارد و نیروی های  معتقد به کمونیسم در ایران عددی نیستند، پس باید در زمان حمله نظامی با تنها آلترناتیو رسمی شناخته شده که یارای مقابله با این تهاجم را دارد جبهه واحد ساخت!! همان نظراتی که این حزب در برهه تهاجم اسرائیل به لبنان تئوریزه نمود و از "کمونیسها" لبنانی خواست، چون حزب الله لبنان تنها نیروی نظامی "مردمی"(!) و "پاپولار" (!) لبنان می باشد که قادر به مقابله با تهاجم اسرائیل است، بنابراین باید به حزب الله لبنان بپیوندند و مبارزات خویش را تحت برنامه واپسگرایانه و بغایت ارتجاعی حزب الله (که روشن است از حمایت جمهوری اسلامی برخودار بوده و هست) به پیش برند. طوفان بجای فرخوان به کمونیستهای لبنان برای ایجاد جبهه مسقل خویش تعمدا و مغرضانه، . بسیار تسلم طلبانه، دفاع از حزب الله را توصیه نمود. با این توجیه که چون گسترده ترین پایه های مردمی لبنان، طرفدار حزب الله هستند، بنابراین  کمونیستها باید برای مقابله با تهاجم اسرائیل به این حزب بنیادگرای اسلامی بپیوندند!!

زمانیکه این حزب در مقاله طوفان 88 تحت نام " ميهن پرستی کمونيستی و “ميهن پرستی“ امپریاليستی" می نویسد که: " در اين جنگ شعار “دفاع از ميهن“ شعار کمونيستی و برای دفع خطر و تهديد امپرياليستی است. اين شعار مترقی و انقلابی است و کسی که تنها به شکل و نه به محتوی اين دو شعار توجه کند از نظر سياسی کذاب است." در واقع این حزب به کمونیستهای ایران توصیه می کند که برای دفع خطر تهاجم آمریکا استقلال خود را از دست دهند، و با تنها ارتش مطرح و موجود، یعنی سپاه پاسدار منافع طبقات ارتجاعی جمهوری اسلامی، این آلت ضد انقلابی سرکوب مبارزات زحمتکشان، زنان و دانشجویان مبارز ایران، همکاری و جانفشانی "کمونیستی" نمایند!!  چرا که به زعم  "واقعیت"های مکشوف این حزب فعلا "سوسیالیسم" بعلت عدد نبودن جنبش کمونیستی در ایران در دستور کار نمی باشد. فعلا دفاع از میهنی که تحت حاکمان خودی سرمایه داری جمهوری اسلامی (بورژوازی خودی) است، مهمترین و اصلیترین وظیفه "کمونیستهای" قلابی حزب کار ایران (طوفان در لیوان آبی از مرداب سیاه !!) می باشد و مقابله با تجزیه ایران بالاترین وظیفه شرعی! مشغله فکری این نوع "کمونیست"هاست. از دید این کمونیستهای که اساسا خود را در مقابل احتمال قریب الوقوع حمله آمریکا باخته اند، سوسیالیسم علمی برای سیر به جامعه بی طبقه و عاری از استثمار فرد از فرد، باید جای خود را به سوسیالیسم اسلامی و التقاطی دهد و فعلا بیخیال اسقرار سوسیالیسم.

فعلا چشمان خود را بر 28 سال اسثمار طبقه کارگر و سرکوب روزمره آنان، و ندان حقوق کارمزدی آنان از طرف جمهوری اسلامی باید بست!

از سرکوب زنان و قوانین اسلامی ضد زن و مردسالارانه این حکومت ظرف 28 سال گذشته باید صرفنظر نمود!

از سلب آزادیهای روزمره این حکومت طی 28 سال اخیر، باید گذشت!

از سرکوبی دانشجویان و معلمین در 28 سال اخیر نباید سخنی در به میان آوریم!

از سرکوب و کشتار وسیع، زندانی و شکنجه ملیتها. خلق کرد و بلوچ، آذری و عرب و... نباید کلامی به میان آید! حق تعیین سرنوشت آنان، ابزاریست در دست آمپریالیسم متچاوز امریکا برای دامن زدن به تشدد و تجزیه ایران!

هرگونه جسارت، از خود گذشتگی،  پیشگامی و استقلال کمونیستها برای تشکیل جبهه مستقل از آمریکا از یک طرف، و مستقل از جمهوری اسلامی، بی معنا می باشد. در قاموس این حزب، حتی هر گونه اندیشیدن و توسل به تئوری انقلابی برای دامن زد به انقلاب اجتماعی و به زیر کشیدن (سرنگونی) رژیم  جمهوری اسلامی را باید بخاطر دفاع مقدس !! از میهن اسلام زده به کلی به دور انداخت. مگر جورج بوش نگفته است که: "یا با ما، یا با تروریستهای بنیادگرای اسلامی". پس باید بر "خلاف"(!) فرمان سرکرده امپریالیسم امریکا، یعنی جرج بوش، بدون درنگ "تخته گاز داد، و بیفرمان" و به کوری چشم شیطان بزرگ،به سمت و آغوش دیگر (رژیم بنیادگرای جمهوری اسلامی) "راند"، تا به آلت فرمان آمریکای متجاوز تبدیل نشویم!!

هرگونه صحبت در هر یک از زمینه های فوق یعنی همکاری با متجاوزین امریکائی! یعنی آب به آسیاب امریکا ریختن. پس طبقه کارگر، زنان، دانشجویان، معلمین، و خلقهای ستمگش ایران خفه شوید و از منافع خود صرفنظر نمائید! امروز خطر بزرگ اینطور خلاصه می شود" "چو ایران نباشد، تن من مباد"!! امروزه حفظ ایران! در

حفظ نظام چرکین و از مد افتاده جمهوری اسلامی معنای حفظ جان و امنیت فرد فرد اقشار و طبقات خلقی را در خود نمایان می کند. به عبارت دیگر چو ایران نباشد، سوسیالیسم مباد!!

این است جانفشانی "کمونیستی" برای نجات اسلام!!

بنابراین می بینیم که نتیجه منطقی تئوری بافیهای و مسخ مارکسیسم و انقلاب سوسیالیستی توسط حزب کار ایران و حتی

آن دسته از روشنفکرانی که با لجاجت غیر علمی خاص خویش در تبیین "واقعیت"های ایران! به تازگی همه را به تشدد فکری محکوم

نموده اند، و به خود "حق ویژه" (بخوانید حق بورژوازی) تنها "مرجع" نیروی سوم را اعطا نموده اند!! به کجا ختم می شود.

مسئله این قبیل از سازمانها و و روشنفکران این است که این "کمونیست"ها نمی خواهند کمونیست انقلابی باشند و از سوسیالیسم علمی برای انکشاف و پیشبرد امر انقلاب استفاده نمایند.

کمونیستهای انقلابی باید در پراتیک انقلابی و آمیزش با تودهها آموزش ایدئولوژیک یعنی ایدئولوژی کمونیست خود را بازسازی کنند. از راست رویهای و حل شدن در آنچه که شرایط  فوری (حمله نظامی آمریکا به ایران) به آنان تحمیل میکند، دست بردارند. اگر کمونیستها، مارکسیسم-لنینسم را مطالعه نکنند و اگر کوششی در کشف و حل چگونگی کاربرد آن نکنند، و آنرا تکامل ندهند به دنباله روی از وقایع خودبخودی که بوسیله نیروهای عظیم جاذبه ای که از طرف روابط غالب استثمار و ستم وارد می شود، کشیده خواهند شد. اگر کمونیستها از ادامه تیز کردن درک و مسلح کردن خود به تئوری کمونیست بپرهیزند و اگر با برخوردی پراگماتیکی، تئوری را وابسته و مشروط  و تابعی از هر آنچه که شرایط و مبارزه کنونی می طلبد نمایند، از هدف انقلاب کردن و رسیدن به سوسیالیسم و نهایتاً جهان کمونیستی منصرف خواهند شد.  

برهان عظیمی

November 21, 2007

سوسیالیسم کارگری و چپ رادیکال(تعارضات تعلیلی بر ظاهری استدلالی)

مقدمه:

فضای سال های پایانی دهه هفتاد، زمانی که نوجوانی و جوانی را به عقد یکدیگر در می آوردم، برای من بسیار سنگین بود. آرام آرام بین آشنایان پیچیده بود که فلانی "حرف های مارکسیستی" می زند. وضعیت آن سالها هم مشخص بود. به روز ترین پرستیژها برای هر کسی، زمانی دست می داد که ژستی با کتاب های امثال شریعتی و سروش می گرفت . در چنان شرایطی، کمترین سخن ِ تمسخر آمیزی که  که منتظر بودی، دخیل بستن به ویرانه های سوسیالیسم و مارکسیسم بود. با آنهمه؛ اما نمی توانستی آنگونه ای که بودی نمی نمودی. مثلا گفته اند: " هر که طاووس خواهد ..."

سال های آغازین دهه هشتاد، اما وضع رو به بهبود بود . جوانه هایی سرخ از هر سو سر برمی آوردند و به سرعت فضاها و موقعیت هایی را احراز می کردند. بگونه ای که بیکباره، چپ ِ مارکسیستی، واقعیتی شد قابل درک و محاسبه. همه این سال های دهه هشتاد به نوعی سال های امید بخش بود اما ... .

نزاع سوسیالیسم کارگری و چپ رادیکال

قبل از ورود به بحث نزاع مورد اشاره، باید مطلبی را صراحتن بیان کنم.

موج جدید چپ گرایی مارکسیستی که شروع به گسترش نمود، توام با واقعیتی وثبت در تاریخ چپ گرایی ایرانی بود . از آنجایی که موج های چپ گرایی ار دهه 20 به بعد، غالبا با اقبال هیستریک به وضع جهانی چپ همراه بود، به نظر می رسید موج جدید، علی رغم شرایط رسانه ای و دولتی  ِ داخلی از سویی و اوضاع تک باورانه رسانه ای ِ جهانی از دیگر سو، از آن مقتضیات ِ احساسی که نیروهای گذشته چپ بدان مبتلا بودند؛ بدور اند. بنابراین در ظاهر احساس می شد نیروهای جدید و جوان چپ ِ ایران، با مطالعه گسترده آثار کلاسیک ِ چپ، از عقبه فکری مناسبی برخوردارند. نوشته ها و تحلیل های عمده نیروها نیز برایندی موید این حدس را نشان داده است . اشتیاق زیاد ِ این مارکسیست های جوان، در کنار خوشایندی اش اما تبعات دیگری نیز داشته است. بلع فکری ِ سریع و پی در پی فراورده های تئوریک ِ امثال "مارکس، انگلس، لنین و ..." در مدت کوتاهی پس از چپ شدن، در بین بخش هایی از این نیروها، سوء هاضمه مارکسیستی را موجب شده است. تا بدانجایی که درد مقعد و شکم درد ِ فکری خود، که ناشی از همان سوء هاضمه بوده است را "رنج عام ِ طبقه کاگر" حس کرده اند، و به سرعت در صدد تحقق ِ تز یازدهم مارکس در باره فویرباخ برآمده اند. بی آنکه درنگی بر یبوست فکری خویش کنند و حتی با خود بیندیشند که مارکس و انگلس، بعنوان کاشفان ِ جهانی ِ سوسیالیسم ِ علمی، در عین ایجاد جهانی تغییر، موفق ِ به تغییر ِ جهان خود نشدند، بلکه در زمان مرگ، جهان را ذره یی به آرزوهاشان شبیه نمی دیدند، چه خود خوب می دانستند برای تغییر جهانی چندی زود به دنیا آمده اند. حال چگونه است که جوانانی؛ نرسته از قنداق ِ باورهای سنتی و مذهبی ِ پیش سرمایه داری، در جامعه ای که هنوز "اسمیت ِ" خود حتی"لوتر"ش را نیافته است، تا هیبت ِ ایدئولوگ های ِ بزرگ مارکسیست خود را بالا می کشند و حتی حکم دادستانی و دادگستری ِ خود را با صدور احکام ِ ارتداد ِ هر آنکه به زعم ایشان غیره واقعی چپ می زند را امضا می کنند و بادکنکی می شوند محتاج تنها یک سنجاق؟

شرایطی که این روزها جنبش چپ با آن رو به روست، بیشتر از همه متاثر از درگیری های بین دو گرایش ِ درون ِ جنبش چپ است، که هر یک دیگری را به گونه ای تکفیر و طرد می کند و خود را دارای درک ِ اصیل تری از مارکسیسم و سوسیالیسم معرفی می نماید .

در این نوشتار بر آن نیستم که وارد در موارد اتهامی ای شوم که هر یک از این دو گرایش علیه دیگری اقامه می نماید . چه؛ پیش از این در مطلبی (رفقایی برای دوئل) خواست خود را در اتحاد ِ همه نیروهای چپ مطرح کرده ام و چنین درگیری هایی را موثر در تحلیل و اتلاف نیرو و زمان در جنبش چپ دانسته ام. اگر چه خود نیز معتقدم، طیف ها و گرایشات درون چپ می توانند و باید مرزهای فکری خاص خود را داشته باشند، اما هراس، از دیوار شدن مرزهایی است که مرزبانان ِ آن جز به حذف دیگری دل آرام نشوند.

"عابد توانچه" بعنوان نماینده "چپ رادیکال" و "کیوان امیری الیاسی" بعنوان ِ نمایند "سوسیالیسم ِ کارگری" دو سر اصلی این تنازع بوده اند. هر دو مرتبن طی نوشتارهایی از خجالت یکدیگر در می آیند و به نقد بی رحمانه!! یکدیگر دست می زنند. مهم نیست متوجه ناخنک زدن ِ دیگرانی آنسوی ترک هستند یا نه. مهم اینست که یکدیگر را می کوبند. گویی سوسیالیسم ِ یکدیگر را عیار می زنند تا جوهر ِ اصیل، ذات ِ غیر اصیل را از میدان به در کند. صورت ِ ابر مرد ِ "نیچه" را بر پیکره خوانش سوسیالیستی خود تحمیل خواهند کرد؛ به گمان!

"اهمیت یک قدم واقعی برای یک جنبش، بیش از ده ها برنامه است." (مارکس، نامه ای به براک، می 1875)  

سوالی مطرح است، و آن اینکه حرف حساب این رفقا چیست؟

در واقع، در دو نوشتاری که "کیوان امیری الیاسی" ذیل عنوان ِ ( در دفاع از سوسیالیسم ِ کارگری) منتشر کرده است، پس از مقدماتی، رقیب را به "رادیکال بودن" در عین ِ "کارگری نبودن" معرفی کرده است و نتیجتن نقض بدیهی ترین اصل مارکسیستی را به "چپ رادیکال" منتسب کرده است .

"عابد توانچه" نیز در دو نوشتار، دیگری را به عدم درک صحیح از مارکسیسم و در نتیجه ناتوان در تغییر ِ جهان که خود را توانا بر آن می داند معرفی کرده است .

اینها همه مباحثی هستند که می تواند در صورت حفظ چارچوب های نقد عینی و منطقی، به باروری بیش از پیش چپ نیز کمک کند. مباحث استدلالی، که هر کس با آوردن دلایلی، دیگری را به نقد می کشد، دیگران می توانند داوری کنند.

رفقای بسیاری، بر همین اساس که نقد را لازمه عمل یک مارکسیست می دانند، از هر دو سر نزاع خواسته اند، با حفظ اتحاد عمل اجازه ندهند مباحث درونی جنبش، راه را برای انحراف چپ از مسیر مبارزه اصلی خود هموار کند.

"کیوان امیری الیاسی" اما؛ در دومین نوشتار دفاعی خود از سوسیالیسم ِ کارگری ِ مورد ادعای اش، در پاسخ به رفقایی که بحث اتحاد در برابر دشمن مشترک را پیش کشیده اند چنین می آورد: "طی چند روز گذشته، شماری از رفقا که از موضعی خیرخواهانه، نگران تحلیل نیروی چپ در جدال های قلمی درونی هستند، نسبت به ارائه پلمیک با عابد توانچه ابراز ناخرسندی کرده اند. این رفقا عمدتن بر ضرورت نقد و مقابله با دشمن مشترک(لیبرال ها، انجمن های اسلامی، حکومت اسلامی و ...) پرداخته اند." کیوان امیری در ادامه، "ضمن اشاره به این نکته که مبارزه ایدئولوژیک کمونیست ها نمی تواند بر پایه روش دو خردادی ِ اتحاد برای مقابله با دشمن مشترک قرار گیرد" به پلمیک خود با عابد توانچه ادامه می دهد.

در اینجا دو نقل قول از مارکس و انگلس خواهم آورد، تا مشخص شود، چنین اتحادی در برابر دشمن مشترک را ممکن است دوم خردادی ها هم از منابع ایدئولوژیک کمونیستی اخذ کرده باشند.

مارکس، پس از اعلام برنامه هواداران "لاسال" به کنگره "گوتا" که منجر به انتشار "نقد برنامه گوتا" از سوی مارکس شد، طی نامه ای به "براک"- از همکاران خود و انگلس- می نویسد: "اهمیت یک قدم واقعی برای یک جنبش، بیش از ده ها برنامه است . بنابراین اگر نمی شد برنامه ای بهتر از برنامه آیزناک چحزب سوسیال دموکرات کارگران آلمان} ارائه کرد و شرایط زمان اجازه چنین کاری را نمی داد، کافی بود موافقت نامه ای برای فعالیت علیه دشمن مشترک تدوین شود. ولی با تهیه برنامه ای که حاوی اصول حزب است (به جای تعویق آن به زمانی که دوره ای طولانی از فعالیت مشترک، شرایط را آماده کرده باشد ) ..."

این جمله از مارکس در حالیست که در همین سال، "انگلس" در نامه ای به یکی از همکاران ِ نزدیک خود و مارکس به نام "ببل" می نویسد: "حزب ما قبلن بارها به لاسالی ها پیشنهاد آشتی و یا همکاری مشترک داده است و بارها هم با پاسخ منفی و متکبرانه (هاسن کلورها) ، (هاسلمن ها) و (تلکه ها) روبه رو شده است."

با توجه به نوشته مارکس، که ارائه برنامه های تنش زا را نیازمند طی زمانی طولانی از فعالیت مشترک علیه دشمن مشترک و فراهم شدن شرایط می دانست، به نظر می رسد پاره ای از بی توجهی های "هاسن کلور" ی به فراخوان اتحاد برای مبارزه با دشمن مشترک در شرایط امروزی ایران، چندان با مضامین ایدئولوژیک کمونیستی سازگاری نداشته باشد. 

باری در این نوشتار بر آن نیستم به طرح و نقد ِ استدالال های طرفین بپردازم. بلکه از میان بیشمار انگ ها و فحش هایی که هر دو طیف نثار یکدیگر می کنند، برداشت اصلی خود را که به عنوان اصلی بحث برمی گردد مطرح می کنم.

اصل ادعای من این فرض است که با توجه به اختلافات ِ همیشگی نیروهای چپ در حوزه تاکتیک ها و رفتارهای اجتماعی، تنش های شدید ِ کنونی بیش از آنکه ناشی از اختلافات ِ ایدئولوژیک طیف های مورد بحث باشد، معلول علتی بیرون از جنبش چپ است. ضمن بیان این آرزوی قلبی که؛ امید دارم این علت ِ بیرونی هنوز برای جنبش چپ درونی نشده باشد، مختصرن به این ادعا می پردازم.

"مشارکتی بودن" و "وابستگی به دوم خردادی ها" اتهام و انگ ِ مشترکی است که هر دو گروه به یکدیگر منتسب کرده اند. ادعای نگارنده در این نوشتار، پرداختن به نقش ِ پنهان گروه های اصلاح طلب و اعضا و هواداران ِ "حزب مشارکت" در این درگیری هاست. گروه ها و گرایشاتی که در کنار اهتمام حکومت احمدی نژاد به سرکوب چپ در ایران، خصم و خشم خود را نسبت به گسترش دامنه چپ در بخش های مختلف جامعه اعلام و دست همکاری خود را برای سرکوب این نیروها به سمت همه گروه های چپ ستیز دراز کرده اند. در چنین شرایطی، دست زدن به بر افروختن ِ آتش ِ اختلافات ِ حذفی در اردوگاه چپ، نه تنها در شکل که در ماهیت ِ عمل مشکوک و قابل تامل است . به نظر می رسد پاره ای از نیروهای چپ اگر نگوییم مورد شانتاژ ِ نیروهای دوم خردادی قرار گرفته اند، بگونه ای مورد تحریک پنهان ِ این گروههای چپ ستیز قرار دارند تا با ایجاد فتنه های تفرقه انگیز میان نیروهای چپ در به ضعف کشیدن این جنبش قدرتمند و انقلابی، نقشی ایفا کرده باشند. چنین علتی اگر وجود داشته باشد، که به زعم من وجود دارد باید شناخته و به شدت نقد و رسوا شود. اگر عامدن چنین تاثیری گرفته شده باشد( که امیدوارم انگونه نباشد) نیز نه تنها باید عاملین آن تقبیح شده و مورد نقد بی رحمانه قرار گیرند که مفتضحانه از اردوگاه ِ چپ اخراج شوند. تا به تعبیر حافظ :

  "خوش بود گر محک تجربه آید به میان/تا سیه روی شود هر که در او غش باشد"

**********************************************************

       چهارشنبه: 30/8/86

             یاسر عزیزی

منبع: http://azizi61.blogfa.com 

 

 

 

 

 

 

 

November 19, 2007

عابر سرخ:نامه سرگشاده به رفیق «عابد توانچه»

رفیق عزیز عابد؛ ضمن تبریک به خاطر حساسیت هایت که قطعاً علامت  مورد نیاز فردی انقلابی است  می خواهم به نکاتی که به نظرم ضروری می رسد ملاحظاتی داشته باشم.

به نظر من مسئله اصلی اختلاف با سایر فعالین "چپ"  کنونی حضور گذشته آنها در نهاد های بورژوایی و یا نزدیکی های فکری با آنها در گذشته نیست. نیست، به این دلیل که آنها به افقی که بعدها پیدا کردند در آن موقع دسترسی نداشتند. اما از این مهمتر موضوع تعلق طبقاتی کسانی است که در سمت اردوگاه دشمن قرار داشته یا دارند ولی متعلق به طبقه خود ما هستند. هر فرد مشارکتی، لیبرال، سوسیال دمکرات و... که پایگاه طبقاتی او کارگری و یا از اقشار مزدبگیران فقیر است جای واقعی اش در جبهه ما است و ما باید برای ورود آنها به این جبهه همه تلاش خود را انجام دهیم. هیچ یک از آنها به عنوان «فرد» پس از رسیدن به دیدگاههای انقلابی و بُرش از گذشته خود نباید مورد کم مهری بلوک انقلابی قرار بگیرد. آنها از لحظه بُرش خود نسبت به گرایش بورژوایی گذشته « رفیق» ما خواهند بود حتی اگر هنوز از نظر فکری با ما فاصله ای طولانی و حتی اگر اختلافات فراوانی داشته باشند. مهم این است که آنها جبهه خود را تغییر داده اند و یا « میخواهند» یا تصور میکنند که تغییر داده اند. از اینجا به بعد تازه کار مارکسیست های انقلابی آغاز میشود. 

در مسیر آنها پس از گسست از چارچوبی که ایدئولوژی حاکم بر آن حاکمیت داشته است؛ به آستانه بلوک انقلابی، موانع بی شماری وجود دارد که ما باید در عبور آنها از این موانع برای انتقال تجارب و سنت های مارکسیستی، شانه به شانه در کنارشان قرار بگیریم. مهم ترین مانع در این مسیر پراکندگی صفوف انقلابیون مارکسیست است. با وجود این پراکندگی باید منتظر باشیم که از هر 10 نفر بُرش کرده از جبهه دشمن 9 نفر دچار سر درگمی و سرگردانی شوند تا دوباره از مجراهای دیگری مانند "پست مدرنیسم" و انواع گرایشات اولترا انحرافی به جای قبلی بازگشت داده شوند. و آن یک نفر باقیمانده درست در لحظه شکل گیری و تکامل فکری خود باید با موجی از اختلافات که بعضاً به شکل "مُد" روشنفکری متداول است روبرو شود. در این وضعیت او باید واقعاً موجود قوی باشد که دچار یاس و استیصال نشود. متاسفانه تا کنون پیشروان جنبش در چنین وضعیتی به مراتب عقب تر از مبارزه طبقاتی که در عمق جنبش در جریان است و معمولاً به راحتی دیده نمیشود باقی می ماند. و این یعنی پیروزی دشمن. دشمنی که با تمام توان خود نتواست از طریق اعدام و شکنجه و... مانع رشد انقلابی شود اما توانست به دلیل افتراق و از هم گسیختگی در سطح پیشروان جنبش این پیشروان را از بدنه جنبش جدا کند. یکی از بدترین و مایوس کننده ترین دوره های تاریخ جنبش ما این دوره ها است.

دشمن طبقاتی ما خود به خوبی میداند که مرتب دچار ریزش است. آنها خوب می دانند که اکثریت مطلق طرفداران خود را از درون اکثریت استثمار شونده به دست آورده اند و همین موجب گسست تدریجی بخش وسیعی از آنها خواهد شد. این روند با توجه به وضعیت توازن قوا و چرخش آن به سمت بلوک انقلابی یا ضد انقلاب تند یا کند تر می شود. یکی از لحظات تاریخی که همه ما شاهد آن بودیم در دوره عروج اصلاحات و بلافاصله نواخته شدن سر آن به زمین گرم بود. در این دوره گروه گروه از جوانانی که بر اساس توهم فریب اصلاحات را خورده بودند با برش خود میل عبور به بلوک انقلابی را داشتند اما کجا بود چنین بلوک و قطبی!؟

 این ضعف دقیقاً همان چیزی است که برای دشمن نقطه قوت شد. دشمن در اوج ضعف خود تنها به این دلیل به بقای خود ادامه داد که بلوک انقلابی وجود نداشت و لشکری پراکنده و ضربه خورده از ضربات گذشته، مستاصل و مایوس و... درست در دوره ای که میبایست به شکل گیری قطب انقلابی بپردازند برای به دست آوردن یک تکّه "شهروندی" در" جامعه  مدنی"! به انواع گرایشات و روزنامه ها نظیر روزنامه شرق آویزان می شدند. جبهه انقلابی باید برای محک زدن خود ، به عملکردش در این دوران نگاه کند. این دوران نه تنها دوره محک زدن مدعیان " چپ " و " احزاب" مدعی" است بلکه دقیقاً دوره تعیین تکلیف های انقلابی و مرزبندی با رفرمیزم است. در این دوره کم نبودند گروه هایی که مبارزه طبقاتی را به طور کامل تعطیل اعلام کردند و خانه نشین شدند، کم نبودند احزاب سانتریستی که با چرخش توازن قوا به سوی اصلاحات به یکباره طبقه کارگر را فراموش کرده مشغول بزرگ کردن شخصیت هایشان شدند که در "جامعه مدنی" بتوانند به "رهبران " مردم تبدیل شوند. کسانیکه به یکباره به یاد جمع آوری آرا افتاده و رجوع شان به برش کردگان از اصلاحات، جلب آرا ی آنان بود به جای تبدیل شان به کادرهای انقلابی!

رفیق ارجمند؛ در شرایط کنونی که افتراق و خرده کاری بارزترین مشخصه آن است تلاش ما باید عمدتاً فائق آمدن به این بحران باشد. این موضوع برای این طرح نمی شود که اختلافات را "چال" کنیم و به روش اخلاقیون الهی، پند و اندرز را به جای مبارزات نظری قرار دهیم. برعکس، مسئله اتفاقاً بر سر قرار دادن اختلافات نظری و گرایشی در مجرای حل آن برای روشن شدن تکلیف بلوک انقلابی و رفرمیستی است. دقیقاً وقت آن رسیده که حتی اختلافات و حلّ آن را نیز با روش مارکسیستی و طبق دویست سال سنت انقلابی در جهان پیش ببریم. در نتیجه موضوع اختلافات را باید از سطح رفتار این یا آن فرد در این یا آن دوره به سطح حل اختلاف ها و تضاد ها با افقی مارکسیستی که در این دوره تاریخی لزوماً افق ایجاد قطب سوسیالیستی میباشد منتقل کنیم.

رفیق، تو خوب میدانی که پیشروان جنبش تا چه میزان مشغول خرده کاری و بعضاً در لاک روشنفکری بی ارتباط با جنبش انقلابی بسر می برند. ورود بخش زیادی از آنها به این خرده کاری ها آگاهانه  نیست.  آنها هنوز به نتیجه کار کلان نرسیده اند و به این دلیل هنوز آماده قرار گرفتن در مسیر قطب بندی انقلابی در مقابل فعالیت های رفرمیستی نشده اند. مسئله اساسی بر سر افق و چشم انداز است. از هر فرد یا گرایشی باید خواست که برای فعالیت های خود تعریفی ارائه دهد که طبق آن کمترین خرده کاری صورت نخواهد گرفت. به عنوان مثال باید درمقابل  این یا فرد و گرایش این سوال را گذاشت که هدف شما از انتشار آن نشریه ای که در دست دارید چیست؟ این نشریه چه افقی را ترسیم میکند؟ چه گام هایی  از یکسو برای متحد کردن عملی جنبش دانشجویی، و از سوی دیگر ایجاد محیط دموکراتیک برای تبادل نظر سالم برای نزدیکی سیاسی و نظری بر می دارد؟

و یا باید با سوال مشابهی از همه طیف هایی که تنها با نام از یکدیگر متمایز میشوند، رو به جنبش پرسیده شود که دلیل برپایی "تشکل" یا جمع و ظرفی که ساخته اید چیست؟ و تا کجا منطبق با منافع جنبش انقلابی است و تا چه میزان قادر است کسانی را که با آن همکاری میکنند را به سوی سوسیالیسم رهنمون کند؟ً آیا این درست است که جوانی گسست کرده از جبهه اصلاحات وقتی وارد طیف مبارزه انقلابی قرار میگیرد، برای جلوگیری از سر درگمی، خود را به یکی از چیزهایی که ساخته شده است متصل کرده و تصور کند که از این پس مشغول سازماندهی انقلابی برای رسیدن به سوسیالسم است؟! تصور کنید که از او پرسیده شود تو اکنون چه میکنی و او بگوید:  من" سلام دمکراتی شدم"؛ تحت تعالیم "مارکسیستی" آن متوجه شدم که همه آمال ها و آرزوهای خود را از طریق انعکاس اخبار و مقالات و نقاشی های دیواری خلق اوکساکا در این سایت خواهم یافت؛ این است زندگی سعادتمند برای بشر و این را به کل طبقه کارگر و آحاد زحمتکشان پیشنهاد کرده تا به  این وسیله به سوسیالیسم برسیم! و بعد برای دعوت دیگران بیانیه های "هیئت تحریریه" آن را در وسیعترین سطح ممکن پخش کرده و بر درو دیوار بچسباند! 

معلوم نیست جوانی که میخواهد وارد مبارزه متشکل انقلابی شود باید در میان انواع گرایشاتی که تمایز هرکدام پسوند " چپ " است کدام را انتخاب کرده که طی یک دوره معیین به کادر انقلابی برای رهبری جنبش پیش رو تبدیل شود! دنبال کردن کدامیک از نشریات موجود طی یک دوره معین چیزی به رشد او اضافه میکند و وی را به مجرای مبارزه و سازماندهی انقلابی رهنمون میکند؛ نوع طراحی گرافیکی سیفون توالت منتشر شده در فلان نشریه ای که لابد از ضرورت سازماندهی انقلابی به نتیجه بیان دست چندم های بورژوازی رسیده است و یا سردرگمی ها و کلی گویی ها و پراکنده گویی هایی که تنها لجبازانه قصد نشان دادن انتشار نشریه را دارد و نه ذره ای غیر از آن.

رفیق گرامی، دوباره تاکید میکنم که موضوع نه تنها امتناع از شرکت در مباحثات نظری نیست بلکه دقیقاً قرار دادن همین موضوع در مجرای حل اختلافات بین گرایشات موجود است. اما برای دور نشدن  از این هدف مهم، می بایست با کمک رفقای باتجربه، نگذاریم که بحث اصلی به بیراهه رانده شود. به این منظور باید ضمن دوری از هر واکنشی به پرستیژ فعالین درگیر در مباحثات، تنها به نظرات آنها در سطح عمومی به صورت بحث تئوریک؛ با روشی کاملاً سیاسی پرداخته و کاملاً مراقب باشیم مسیر مباحثات به بیراهه کشیده نشود. پیشنهاد این است که طیف بندی های موجود را نه بر اساس جایی که در این لحظه در آن قرار دارند بلکه بر اساس نقطه اشتراکشان برای قرار گرفتن در آنجا به بحث بگذاریم. به عنوان مثال، در رابطه با طیف فکری که "هیئت تحریریه سلام دمکرات" را تشکیل میدهد؛ لازم است به جای پرداختن به گذشته این یا آن فرد و بحث پیرامون شخصیت فرد خاصی در میان آنها ( درست برخلاف کاری که آنها با شما رفقا انجام داده اند) بر سر موضوعاتی مهم تر بحث را جاری کرد.

موضوعاتی نظیر لنینیزم به عنوان متد مبارزه و سازماندهی انقلابی. اینکه آیا در آن هیئت تحریریه کسی پیدا می شود که با لنینیزم مخالفت داشته باشد؛ تا کنون دیده شده اعلام موافقت با آن ممکن است دردسر هایی برای فرد اعلام مواضع کرده داشته باشد اما دیده نشده مخالفت کردن دردسری داشته باشد. وگرنه مگر می شد به این راحتی سلسله بحث های در نفی لنینیزم در دل دانشگاهی که نفس کشیدن نیز نظارت میشود، آنهم به دعوت از طرف طیف لیبرال، بدون هیچ دردسری صورت بگیرد.

 باید در مقابل تمسخرها و تکه پراکنی های روشنفکرانه نسبت به ساختن قطب سوسیالیستی از آنها پرسیده شود " آیا با ساختن قطب سوسیالیستی مخالفتی دارید"؟ و بعد بلافاصه مراقب هرگونه طفره رفتن و این پا آن پا کردن بود و نگذاشت پاسخ های سانتریستی به مجرای اصلی بحث وارد شود. اگر مخالفید پس آشکارا با مخالفت طی "بیانیه" و یا هر روش غیر سانتریستی جایگاه خودتان را یا در تقابل با آن و یا در جایی که خودتان از آن تعریفی بدهید مشخص کنید. و اگر موافقید با صراحت و با استفاده از واژه های رسا و روشن بگوئید که آیا در هیئت تحریریه «سلام دمکرات» مشغول ساختن قطب سوسیالیستی هستید؟ اگر مخالف قطب سوسیالیستی هستید رو به جنبش بدیل خود را اعلام کنید. هر جوابی که می خواهد نشان دهد جواب داده شده اما در واقع برای چیزی بیان نشدن گفته شود، نشان دهنده روش های سانتریستی؛ و به معنی اخص کلمه، فرصت طلبی محسوب میشود.

باید بر سر موضوعاتی که  اصول مارکسیستی  محسوب میشود، مانند «دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا» بحث شود. اینکه چرا پس از 200 سال لازم است همچنان این موضوع «تدقیق بیشتری» داشته باشد. مارکسیست ها با یا بدون پذیرفتن این اصل مارکسیست و یا غیر مارکسیست شناخته خواهند شد، چگونه می شود که پس از مارکسیست شدن باید بر سر اصولی نظیر دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا تدقیق کمتری یا بیشتری صورت بگیرد؟ بر اساس نظریات با تاثیرات کدام گرایش که در بطن جنبش انقلابی تاثیرات شگرف به جای گذاشته است باید به ضرورت چنین تدقیقی رسید و در نهایت چه مقدار زمان لازم است که این مرحله به پایان رسیده و تدقیق کامل شود تا بتوان بر اساس آن اعلام موضع مارکسیستی یا غیر مارکسیستی داشت؟

در «سایت سلام دمکرات» انعکاس مطالبی از جریان ضد انقلابی "اکثریت" دیده می شود. این کار به چه معنی است؟ آیا منظور شما این است که بقیه بروند این مطالب را بخوانند و به این گرایش سمپاتی پیدا کنند؟ آیا به این دلیل است که این سایت دمکرات است و ناچار است مطالب همه، حتی کسانی که در سرکوب مستقیماً نقش ایفا می کردند را منعکس کند؟ طبیعی است با انعکاس چنین مواردی از آن سایت، نیروهای انقلابی قبل از هر قضاوتی در مورد هیئت تحریریه آن سایت به انتظار نقد کامل آن که می تواند به صورت "بیانیه" هم منتشر شود خواهند بود و چنانچه با چنین نقدی مواجه نشدند طبیعی است که هرگونه اعتماد به فعالین آن سایت سلب خواهد شد. از سایت باید سؤال کرد که اگر به دموکراسی اعتقاد دارد، چرا در سرمقالات خود تنها حاملان گرایشات رفرمیستی را منعکس می کند و سایر نظریات را به کناری پرتاب و یا حذف می کند؟ این چه دموکراسی است؟ مگر این سایت یک حزب و گرایش مشخص است؟ اگر هست چرا اعلام نمی گردد؟ چرا به کذب وانمود می شود که خواهان انعکاس تمامی نظریات چپ کارگری است؟

رفیق گرامی، در میان رفقای همکار در " چپ کارگری" کسانی هستند که نباید با «هیئت تحریریه سلام دمکرات» تداعی شوند و اتفاقاً درست به دلیل فراهم کردن زمینه دخالتگری آنها است که باید مباحث را به مجرای اصلی آن هدایت کرد تا این رفقا نیز بتوانند در شکل گیری بلوک انقلابی در تقابل با رفرمیزم جایگاه خود را بیابند. وظیفه پیشرو اکنون سمت و سو دادن به مسائل اصلی در مجرا های اصلی آن به منظور رسیدن به یک قطب سوسیالیستی توسط همه فعالین طیف مارکسیست انقلابی است و ما اعلام میکنیم در این مسیر و در تمام لحظاتش در کنار شما رفقای انقلابی و سایر فعالین هم مسیر خواهیم بود.

با درود های رفیقانه به شما

برقرار باد قطب سوسیالیستی

28 آبان 1386

شورای همکاری تشکل ها و فعالین کارگری:

مساله جهت گیری فعالین سوسیالیست جنبش کارگری در رابطه با جنبش توده ای طبقه کارگر یکی از گرهی ترین مسایل مبارزه طبقاتی و سوسیالیسم در ایران است. مساله اینست که برای سازماندهی توده ای کارگران به کدام جهت باید رفت و از کجا باید آغاز نمود و چه اقداماتی را باید در دستور گذاشت. پاسخی که طبقه کارگر به مساله سازماندهی توده ای خود می دهد و نیز از طرف سنت کمونیستی ریشه گرفته از مانیفست کمونیست و بلشویسم تقویت و هدایت می شود همانا تلاش برای ایجاد « تشکل توده ای کارگران در محیط کار» در اشکال شورا و سندیکا و اتحادیه می باشد.

تجربه چهار سال گذشته نشان می دهد که ما فعالین سوسیالیست طبقه از این سنت آشنای جنبش خود دور هستیم. به دلیل همین دوری، علی رغم فرصت مناسب چهار سال گذشته و تلاش های شبانه روزی و فداکاری های بسیار نتوانسته ایم منشا ایجاد حتی یک تشکل توده ای کارگری در محیط کار باشیم. برجستگی این ضعف اساسی و سنگینی وزن آن بلافاصله شناخت و یافتن راهکارهای رفع آنرا به عنوان بالاترین اولویت ما ضروری می سازد. بنابراین لازم است بحث و جدل دراین رابطه را تقویت نمود تا به یک اجماع نسبتا عمومی در صفوف خود برسیم.

رفیق محمد حسین در مقاله «خطاب به شورای همکاری تشکلها و فعالین کارگری» نکاتی را دردفاع از «تشکل فراگیر کارگری» و برای ترغیب شورای همکاری بمنظورحرکت بسمت ایجاد چنین تشکلی طرح نموده که لازم است در مورد آن بحث شود. اما ابتدا تاکید بر چند جنبه مهم مقاله « خطاب به شورای همکاری» ضروری است. اول اینکه این مقاله از روح وحدت طلبانه بالایی برخورداراست و  مشاهده اینکه ما مباحث خود را در چنین فضای وحدت طلبانه ای انجام می دهیم شوق انگیز است. دوم اینکه مقاله ضمن برسمیت شناسی تفاوت های موجود، بدرستی برهمگرایی بین فعالین مستقل و چپ و سوسیالیست تاکید و برای ایجاد یک بستر مشترک فعالیت تلاش می کند. سوم و بالاخره، (مستقل از قضاوت ما در باره پیشنهاد ایجاد تشکل فرا گیر) مقاله بدرست برای فرا رفتن شورای همکاری از وضعیت موجود و وسعت و غنا بخشیدن به فعالیت های آن از طریق ارایه پیشنهاد اثباتی و طرح یک جهت گیری تلاش می کند.  

از فحوای مقاله رفیق محمد چنین بر می آید که وی بحث خود را در مقابل کسانی در شورای همکاری طرح می کند که گویا در مخالفت با طرح «تشکل فراگیر کارگری» بر این باورند که تشکل کارگری باید « از پایین و از درون طبقه کارگر» بیرون بیاید. من نمی دانم و یا حداقل تاکنون بحثی را ندیده ام که روشن کند منظور این دسته از رفقا از ایجاد تشکل « از پایین و از درون طبقه کارگر» چیست؟ آیا منظور توسعه کمی و گسترش نفوذ همین تشکل های موجود در شورای همکاری است و یا برعکس منظور ایجاد « تشکل توده ای کارگران در محیط کار» می باشد؟ این ابهام از آنجا ناشی می شود که تا کنون بحث روشنی در رابطه با ضرورت و اولویت و چگونگی ایجاد « تشکل توده ای کارگران در محیط کار» از طرف شورای همکاری و یا تشکل های شرکت کننده در آن مطرح نشده  و مباحث تا کنونی عمدتا حول اهمیت کلی تشکل یابی بوده است. 

 

چرا «تشکل فراگیر کارگری»؟

این نوع ابهام اما در مورد « تشکل فراگیر کارگری » پیشنهادی از طرف محمد حسین وجود ندارد. این تشکل هرچه هست اما « تشکل توده ای کارگران در محیط کار » نبوده و اساسا صحبتی از ایجاد چنین تشکلی دربین نیست. بنابراین سوال اینست که اگر « تشکل فراگیر کارگری» پیشنهادی، سندیکا و اتحادیه و شورای کارگری در کارخانه و محیط کار نیست، و همچنین بنابر تاکید مقاله یک « تشکل حزبی و گروه سیاسی نیست»، پس چه نوع تشکلی است؟ محمد حسین در دو سطح تعاریفی را ارایه می کند که از طریق آنها به پاسخ های متفاوتی می رسیم که به ترتیب زیرند:

تعریف اول: اینجا «تشکل فراگیر کارگری»  ظرف « متحد شدن پیشروان جنبش کارگری» بیان می شود که می توان آنرا «سکوی پرشی قرار داد تا بیشتر و بهتر بتوان کارگران را متشکل نمود». در این تعریف (اگر چه نه صریحا) به نظر می آید که تشکل اصلی  آنست که توده ها ی کارگر را در محیط کار متشکل می کند که  در ادامه  به دست  می آید  وهدفی است  که  باید  بسمت  آن رفت. «تشکل فراگیر کارگری» نه ظرف اتحاد توده های کارگر بلکه صرفا ظرف «متحد شدن پیشروان کارگری» است که قرار است  با گرد آوری نیرو و امکانات  مادی  و معنوی پیشروان  جنبش  به «سکوی پرش»  آنها بسمت ایجاد تشکل های توده ای کارگران در محیط های کار تبدیل شود. پس  این تشکل برای تسهیل امر ایجاد «تشکل توده ای کارگران در محیط کار» بوده و ابزاری است برای رسیدن به این هدف اصلی. از اینرو طبعا به تناسبی که تشکل های محیط کار پا بگیرند بتدریج از اهمیت و نقش آن کاسته شده و با پایان یافتن نقش انتقالی اش خود نیز پایان می یابد. اگر تشکل توده ای در محیط کار در کنار حزب طبقاتی یکی از سلاح های غیر قابل جایگزینی کارگران در مبارزه طبقاتی است، اما تشکلاتی نظیر «تشکل فراگیر کارگری» در ضمن نقش مهمی که امروز میتوانند به مثابه تسهیل کننده و «سکوی پرش» فعالین کارگری داشته و تسریع کننده مبارزات کارگری باشند، نقشی موقت و گذرا و قابل جایگزینی دارند.

تعریف دوم: در این تعریف اما «تشکل فراگیر کارگری» ناقض و نافی تعریف اول طرح می شود. در اینجا «تشکل فراگیر کارگری» دیگر نه صرفا ظرف «اتحاد پیشروان کارگری» و «سکوی پرش» آنها بسمت ایجاد تشکل های توده ای در محیط کار، بلکه خود قایم به ذات نوعی ازتشکل دایمی است که چه بسا عملا جانشین تشکل توده ای کارگران در محیط کار بشود. محمد حسین در ادامه استدلال می کند که : «اگر ما نتوانیم بلافاصله تشکل فراگیر طبقه کارگر را ایجاد نمائیم، حداقل قادر خواهیم بود جمع اولیه آنرا ایجاد نمائیم. در آن شرایط ما تشکلی داریم که کارگران بیشتری را می توانیم جذب کنیم و می توانیم یک قطب رادیکال در جنبش کارگری داشته باشیم». (تاکید ها همه جا از من است). اینجا دو جزء  مهم این تعریف طرح می شوند. اول اینکه قرار است با جذب «کارگران بیشتری» به ظرف اتحاد توده های کارگربدل شد. محمد حسین تاکید دارد که «تشکل فراگیر طبقه کارگر همانطور که از نامش پیداست باید بدنه طبقه کارگر را با خود داشته باشد» و امیدوار است  که  این  تشکل با  طی نمودن «سیر تکاملی» خود «هزاران و میلیونها کارگر را جذب کند». دوم اینکه در اینجا «تشکل فراگیر کارگری» دیگر نه به عنوان «سکوی پرش» پیشروان کارگری برای ایجاد تشکل های کارگری در محیط کار، بلکه برای ایجاد «یک قطب رادیکال» مورد نظر است. همینجا قابل اشاره است که  ضمنا محتوی سیاسی این «قطب رادیکال» مشخص نیست. یعنی معلوم نیست منظور از رادیکال چیست. اما واضح است که منظور برچیدن نظام سرمایه داری و لغو مالکیت خصوصی و انقلاب کارگری و سوسیالیسم نبوده، که در غیر اینصورت می باید با همین عناوین بیان می شد تا از تولید مفاهیم مبهم و تفسیر بردار اجتناب شود.

از دو تعریف ارائه شده در بالا، این دومی است که مقصود و هدف محمد حسین می باشد. او می گوید: « هرتشکل کارگری بزرگی نیز ابتدا با متحد شدن فعالین جنبش کارگری پدید می آید». پس آن تعریف اولیه یعنی تشکل فراگیر کارگری به مثابه ظرف اتحاد پیشروان کارگری صرفا گام نخست و سنگ بنای ایجاد یک « تشکل کارگری بزرگ» است که باید بتواند تا «هزاران و میلیونها کارگر را جذب کند». بنابراین هدف ازتشکل فراگیر کارگری چیزی جز ایجاد یک قطب رادیکال توده ای و میلیونی از کارگران نیست. این قطب رادیکال و تشکل فراگیر میلیونها کارگر، همانطور که بالاتر گفته شد، نه حزب و گروه سیاسی است و نه تشکل توده ای کارگران در محیط کار.

اکنون سوال اساسی اینست که اگر به حزب طبقاتی کارگران و تشکل توده ای آنان در محیط کار باور داریم و به هردو به عنوان ارکان حیاتی قدرت طبقاتی کارگران در مقابل طبقه حاکمه و دولت آن، و به مثابه دو سلاح غیر قابل جایگزین در مبارزه طبقاتی اعتقاد داریم، آنگاه چه نیازی به تشکل سومی است که نه این است و نه آن.

اگر تعریف « تشکل فراگیر کارگری» در همان سطح تعریف اولی، یعنی ظرف اتحاد فعالین کارگری و تبدیل شدن به سکوی  پرش آنها برای ایجاد  تشکل های  توده ای کارگران در محیط  کار، محدود و با قی می ماند آنوقت همه چیز درست و در جای خود قرا داشت. هم اکنون «شورای همکاری» خود یک تشکل فراگیر از فعالین کارگری است که اگر سندیکای واحد و هییت موسس سندیکای نقاش را هم با خود می داشت این فراگیری گسترده تر و کامل تر می بود. شورای همکاری می تواند و خوب است که همه فعالین و جمع ها و محافل کارگری مستقل و چپ و سوسیالیست را در خود جای دهد و نقشه مند به سمت ایجاد تشکل های توده ای حرکت کند که پایین تر به آن اشاره خواهد شد.  همچنین فعالین کارگری چپ و سوسیالیست می توانند از این امکان تبادل نظر و همکاری و همگرایی ایجاد شده استفاده نموده و مباحث مربوط به تحزب طبقاتی را در بین خود سازمان داده و پیشروی در این عرصه را نیز باز کنند.

اما تعریف محمد حسین از «تشکل فراگیر کارگری» متاسفانه تکرار تعدیل شده همان نسخه شکست خورده و پرهزینه «تشکل سراسری ضد سرمایه داری» محسن حکیمی است. تفاوت تنها اینجاست که به جای «سراسری» بر«فراگیر» بودن تاکید می شود که هم به معنی سراسری است و هم از آن سکتاریسم ذاتی تشکل مورد نظر حکیمی فاصله می گیرد. همچنین بجای خصلت «ضدسرمایه داری» بر خصلت «رادیکال» تاکید می شود تا آن تندی ایدئولوژیک اولیه تعدیل شود. قبلا هم شکل دیگری از تعدیل الگوی «تشکل سراسری ضد سرمایه داری» توسط برخی از نیروهای چپ با عنوان «تشکل ستیز طبقاتی» طرح شده بود.(1)

اما چرا طرح ایجاد «تشکل فراگیر کارگری» نادرست است. قبلا گقتیم معنای صریح و عملی این تشکل ایجاد یک قطب رادیکال توده ای از کارگران در خارج از محیط کار است. تجربه نشان داده است که رفتن پای ایجاد چنین تشکلاتی هرز دادن نیروست و باید از آن پرهیز نمود. چرا؟

اولین و مهمترین دلیل اینست که ایجاد چنین قطبی توهم است. نه اینکه وجود آن بد است و یا ضروری نیست. کاملا برعکس ایجاد چنین قطب عظیم و رادیکالی از توده های میلیونی کارگران وظیفه اساسی جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر و رسالت تاریخی و طبقاتی و هم وغم فعالین سوسیالیست طبقه بوده و هست و تا نظام طبقاتی پا برجاست چنین خواهد بود. پیداش قطب سوسیالیستی کارگران، همانطور که همه تاریخ جامعه سرمایه داری نشان داده  و نیز منطق مبارزه طبقاتی ثابت می کند، در گرو ایجاد و تقویت و هدایت دو عرصه تلاش سازمانیافته بهمراه یکدیگر است: یکی مبارزه حزبی طبقه کارگر و دیگری مبارزه تشکل توده ای کارگران در محیط کار. همه جنبش های سوسیالیستی طبقه کارگربر پایه این دو ستون اساسی بوجود آمدند و رشد نمودند و قدرتمند شدند.

اگر «تشکل فراگیر کارگری» نه حزب است و نه تشکل توده ای محیط کار، در اینصورت بدیهی است که کارگران به آن نمی پیوندند و در حقیقت پرسیدنی هم هست که اساسا چرا باید بپیوندند؟ مبارزات جاری کارگری برای بهبود وضع طبقه در نظام موجود تماما در متن رابطه مستقیم استثماری و در محیط کار و از طریق تشکلات بلاواسطه مربوط به آن پیش می رود. آنجا هم که این مبارزه برای کسب مطالبات سراسری از محیط کار فراتر می رود باز هم از طریق اتحاد تشکل های محیط کار و در قالب فدراسیونها و کنفدراسیونهای سندیکا ها و اتحادیه ها و یا شورای سراسری نمایندگان شوراهای کارگری محیط های کار در منطقه و شهر و استان و کشورانجام می شود. این از ارکان اقتصاد سیاسی جامعه سرمایه داری و از قوانین مبارزه طبقاتی است و نمی توان آنرا دور زد.

آنچه که این سازمانیابی توده ای را از هر نوع تشکل دیگر کارگری جدا می کند وجود قدرت طبقه کارگر در این تشکلات است. یعنی این تشکلات حاملین قدرت طبقاتی کارگرانند. قدرتی که عملا قادر است برای کسب حقوق کارگران پروسه تولید ارزش اضافه را متوقف سازد ویا کنترل تولید را به نفع آنان بدست گیرد. تشکلات خارج از محیط کار فاقد چنین قدرتی اند و به همین دلیل در مبارزه جاری کارگری نقش ندارند و موثر نیستند. بنابراین از نقطه نظر مبارزات جاری و بهبود وضع کارگران، دلیلی برای پیوستن توده های کارگر به تشکل های خارج از محیط کاروجود ندارد. البته ناگفته نماند که این قدرت کارگری در تشکلات توده ای گاها توسط سیاست ها و رهبران سازشکار و راست و خائن خنثی شده و بی تاثیر میشود. اما پاسخ این معضل دور زدن کل مساله و کوچ کردن به خارج از محیط کار و ایجاد تشکیلات در آنجا نیست. چاره کار در جا انداختن افق و سیاست طبقاتی حامل و حافظ منافع کارگران در تشکل های توده ای محیط کار و یا ایجاد این تشکل ها با چنین جهتگیری می باشد.

دوم، اگر پیوستن کارگران به «تشکل فراگیر کارگری» برای تقویت مبارزات جاری  و کمک به کسب مطالبات فوری شان نیست؛ بلکه عمدتا تقویت و جا انداختن افق و چشم انداز و خط و مشی کلان سیاسی و سوسیالیستی مورد نظر می باشد، در اینصورت هم «تشکل فراگیر کارگری» پاسخ مساله نیست. برافراشتن و تقویت افق و سیاست سوسیالیستی وظیفه حزب طبقاتی کارگران است. اگر ما با تئوری تحزب طبقاتی موافقیم آنگاه این تقلیل گرایی است که نقش حزب و تلاش برای ایجاد آنرا به « تشکل فراگیر کارگری» واگذار کنیم که به گفته خودش حزب و یا حتی گروه سیاسی نیست. نا گفته نماند که برای آندسته از جریانات سیاسی که فی الحال خود را حزب کارگران می دانند و از نظرشان مساله تحزب پاسخ گرفته، ممکن است ایجاد چنین تشکلاتی به عنوان ابزار پیشبرد سیاستهایشان  موضوعیت داشته باشد، اما همین رویکرد برای فعالین سوسیالیستی که معتقدند طبقه کارگر ایران فاقد حزب طبقاتی اش است تقلیل گرایانه است.

سوم، شاید منظور از «رادیکال» بودن «تشکل فراگیر کارگری» تاکیدی بر روش ها و سنتهای مبارزاتی نظیر اتکا به عمل مستقیم و نیروی مبارزاتی خود کارگران در رد و تقابل با توهم به دولت و انتظاراز طبقه حاکم باشد. در اینصورت این تاکیدی عمیقا درست و طبقاتی است. اما چرا فکر می کنیم این «قطب رادیکال» وجود ندارد. خارج از طیف خانه کارگر و شوراهای اسلامی و انجمن های صنفی و اتحادیه های دست ساز آنها و محافل راست هییت موسسان و در تقابل با کل این طیف، قطب رادیکال جنبش کارگری فی الحال وجود دارد. از مبارزات پر افتخار سندیکای کارگران واحد و اول مه سقز و مبارزات قهرمانه نساجی های کردستان و نبرد شورانگیز هفت تپه تا فعالیت های شورای همکاری و تشکلات عضو آن و تلاش های هیئت موسس سندیکای نقاش همه از اجزای تشکیل دهنده این قطب رادیکال اند. کاری که باید کرد اینست که از یکسو با حرکتی نقشه مند برای ایجاد تشکل های توده ای در محیط های کار، و از سوی دیگر با تلاش فعالین سوسیالیست برای ایجاد حزب طبقاتی، به این قطب رادیکال وسعت وغنی بخشید. از این طریق است که این قطب رادیکال  قادر خواهد شد با هدایت  میلیونها پرولتر ایرانی به یک عامل تعیین کننده در مبارزه طبقاتی و تعیین سرنوشت کل جامعه ایران بدل شود.

چهارم، اما مستقل از این ملاحظات، تاکید از پیشی بر رادیکال بودن تشکلی که می خواهد «هزاران و میلیونها کارگر را جذب کند» خود نقض قرض است. این مثل قرار دادن تابلوی ورود ممنوع در مقابل توده های کارگر است. این هم نظیر تاکید «ضد سرمایه داری» یک مانع ایدئولوژیک دیگر در مقابل پیوستن توده های کارگر است. نه به این دلیل که مبارزه توده ای کارگران نمی تواند رادیکال و علیه سرمایه داری و سوسیالیستی باشد. برعکس به نظر من تشکل توده ای کارگران (چه سندیکا و اتحادیه و چه شورا) می توانند علیه سرمایه داری و سوسیالیستی باشند. اما پروسه جا افتادن این افق و چشم انداز در یک تشکل توده ای نه از طریق تعیین خطوط ایدئولوژیک و قراردادهای از پیشی، بلکه از پروسه آموزش و اغنا در متن مبارزه مشترک درون تشکل توده ای پیش می رود. به بیان دیگر رادیکال شدن  و سوسیالیست شدن تشکل توده ای نه پیش شرط تشکیل آن، که نتیجه فعالیت آگاهگرانه فعالین سوسیالیست در درون آن تشکل است(2). اینگونه خطوط ایدئولوژیک در برابر توده های کارگر مانع هستند چرا که بسیاری از کارگران اهداف و مبارزه خود را اینطور تعریف نمی کنند.

پنجم و بالاخره، یکی از مشکلات تشکلاتی نظیر تشکل فراگیر کارگری اینست که بجای سازماندهی کارگران در محیط کار می خواهند آنها را بخود «جذب» کنند. اگر مارکسیسم علم رهایی طبقه کارگر است، آنگاه یک وجه مهم این علم سازمانیابی کارگران است و با سازمانیابی است که کارگران به طبقه ای برای خود بدل میشوند. سازمانیابی کارگران (برای مطالبات فوری و نیز هدف نهایی) توسط فعالین طبقه (که از بین توده های کارگر دایما باز تولید می شوند) یعنی توسط بخشی از خود کارگران انجام می شود که این نیز به معنی خود سازمانیابی و خود رهایی طبقه کارگر است. هم ضرورت سازمانیابی کارگران وهم دینامیسم عملی شدن آن (یعنی خود سازمانیابی طبقه) هر دو در تقابل آشکار با رویکرد «جذب» کارگران قرار دارد. این رویکرد سر بسوی پدیده ای بیرونی و غیر از خود دارد که باید به آن «جذب» شد. از آنجا که هیچ چیزی به خودش ( و در بحث ما طبقه کارگر به خودش) جذب نمی شود، بنابراین هنگامی که می گوییم باید کارگران را جذب کنیم، پیش از هر چیز اعلام می داریم که ما بیرونی وغیربوده و از آنها نیستیم. در غیراینصورت، یعنی اگر از آنها باشیم آنوقت همه صحبت بر سر متحد شدن و متشکل شدن و به عنوان طبقه «یکی» شدن می باشد.

رویکرد سازمان یابی کارگران و رویکرد جذب کارگران، دو رویکرد متضاد و برخاسته از دو سنت طبقاتی متضاد اند.  اولی متعلق به سنت سوسیالیستی طبقه کارگر است که می خواهد کارگران با سازمانیابی خود در سطوح مختلف به مثابه طبقه ای برای خود ابراز وجود کنند. در این سنت طبقه کارگر فاعل و عامل نفی نظام طبقاتی و رهاکننده بشریت است. خود رهایی کارگران اصل بنیادین سوسیالیسم مارکس می باشد.. رویکرد جذب اما برخاسته از سنت بورژوایی است که در آن کارگر عنصری منفعل و بی اراده است که با جذب شدنش خدماتی را ارایه می دهد و به عنوان محمولی نگریسته می شود که سیاهی لشکر و یا در بهترین حالت پیاده نظام مراکز جذب کننده است. این را میتوان در رجوع جریانات بورژایی به طبقه کارگر برای جذب نیرو و آرای کارگران دید.

در این شکی نیست که منظور یک فعال سوسیالیستی از جذب کارگران منطبق با آن مضمون بورژوایی نیست، اما این تغییری در این واقعییت نمی دهد که ازنقطه نظرامر سازمانیابی کارگران کاربرد رویکرد جذب نتایج سازنده و پیشبرنده ای ندارد. ورود این سنت بورژوایی به درون جنبش سوسیالیستی ایران نتیجه تحولات جنبش چپ از دهه 40 به اینسواست که بررسی در حوصله این بحث نیست. همینقدر باید تاکید نمود که رویکرد فعالین سوسیالیست تنها می تواند سازمانیابی توده ای و حزبی کارگران باشد. ما نه ناجی هستیم که کارگران منفعلانه به ما جذب شوند، و نه به آنها به عنوان سیاهی لشکر و پیاده نظام می نگریم که بخواهیم آنها راجذب کنیم. فعالین سوسیالست می باید  به جای «جذب» کارگران به سازمانیابی آنان در محیط های کار یاری رسانند. به این ترتیب فاصله ای که بین پیشرو و فعال کارگری از یکسو و توده کارگران از سوی دیگر در مباحث ما خودنمایی می کند ناپدید می شود. چنین فاصله ای بین فعالین سندیکای واحد و توده های کارگرواحد وهمچنین بین فعالین و توده های درگیر درمبارزه هفت تپه نه موجود است ونه معنی دارد.

نکاتی که طرح شد نشان می دهند که ایجاد چنین تشکلاتی در خارج از محیط کار خطاست. پروژه «تشکل سراسری ضد سرمایه داری» دقیقا به همین دلایل شکست خورد و نه تنها به دلیل سکتاریسم ذاتی آن جریان. سکتاریسم تسریع کننده بود اما آن پروژه شکست خورد چون اساسا ربطی به مبارزه طبقاتی کارگران نداشت. نه به این دلیل که فعالین آن کارگر نبودند، که غیر از معدودی همه کارگر بودند، بلکه روشی که برای سازمانیابی کارگران در پیش گرفتند آنها را از بستر اصلی مبارزه طبقاتی خارج ساخت. این جریان از یکسو در رابطه با اهداف آتی طبقه کارگر بشدت ضد تحزب سوسیالیستی بود؛ و ازسوی دیگرنسبت به مبارزات جاری و ابتکارات و تشکلات توده ای کارگری روی خوش نشان نمی داد. در کنار یک سندیکا ستیزی غریب، در حالی که صدها مبارزه جاری کارگری نطفه های تشکل یابی را در خود می پروراندند و می بایست نقشه مند در جهت برپا داشتن تشکلات کارگری در دل این مبارزات عملا اقدام می شد، محسن حکیمی آدرس نخود سیاه «فرهنگ سازی برای تشکل یابی» را می داد. این جریان چاره ای نداشت جز اینکه هر دو عرصه حزبی و سازمانیابی توده ای مبارزه طبقاتی را تخطئه کند. چرا که هر درجه از برسمیت شناسی این عرصه ها به معنی نقض فلسفه وجودی «تشکل سراسری ضد سرمایه داری» بود که نه حزب بود ونه تشکل توده ای اما می خواست جای هر دو را بگیرد و کارگران را میلیونی جذب کند. این تناقضات شامل حال «تشکل فراگیر کارگری» نیز می باشد. چرا که نه حزب است و نه تشکل توده ای در محیط کار، اما در همان حال می خواهد که با «جذب هزاران و میلیونها کارگر» به یک «قطب رادیکال » تبدیل شود.

برای ایجاد« تشکل توده ای کارگران در محیط کار»

ابتدا توضیحی در باره درک حاضر در این نوشته از «تشکل توده ای کارگران در محیط کار» خالی از فایده نیست. اول اینکه این تشکل باید یک تشکل توده ای، یعنی ظرف سازمان دادن همه کارگران، مستقل از همه تفاوت های قابل تصور درمیانشان، به صرف اینکه فروشنده نیروی کارهستند باشد. دوم، این تشکل باید در محیط کار ایجاد شود. محیط کار مرکز اجتماع طبیعی توده کارگران است. استثمار  و شریان تولید ارزش اضافه و سود (خون نظام سرمایه داری) در آنجا مستقر است. کارگران قادرند با اتکا به قدرت جمعی و طبیعی خود در محیط کار شریان تولید ارزش اضافه را قطع کنند و از این قدرت عملی و موثر به عنوان سلاحی برای تحمیل مطالبات شان استفاده نمایند. سوم اینکه در محیط کار همچنین فعالین کارگری دارای رابطه ای ارگانیک و طبیعی  با توده های کارگر هستند. در جریان تجربه زنده و ملموس مبارزات جاری و در جریان سازمانیابی توده ای، این فعالین (یا از طریق رای مستقیم توده ها و یا بدلیل مبارزه جویی و کاردانی و کسب نفوذ معنوی در بین کارگران) به نماینده و معتمد وامین کارگران تبدیل شده و رهبرانی می شوند که هم حمایت و نیروی توده ها را باخود دارند و هم از قدرت بسیج آنها برخوردارند. بنا به این خصوصیات، آنگاه اتحاد تشکل های محیط کار در سطوح منطقه ای و سراسری، قدرت کارگران را بصورت یک طبقه سراسری (که از سلاح اعتصاب عمومی و امکان بسیج میلیونی کارگران برای تظاهرات های شهری برخوردار است) و به عنوان نیرویی تهدید کننده در برابر طبقه حاکم و دولت آن قرار می دهد.

تشکل توده ای کارگران در جنبش کارگری ایران به دو شکل شورا و سندیکا طرح شده که به اختلافاتی در موافقت با یکی و مخالفت با دیگری انجامیده است. حقایق جنبش کارگری ایران و تجربیات سالهای گذشته نشان می دهد که در دوران کنونی این اختلافات  نادرست و غیر ضروریست و خوب است که کنار گذاشته شوند. بدلیل محرومیت تاریخی و طولانی طبقه کارگر از حق تشکل، و قدرت سرکوب بورژوازی علیه مبارزات کارگری وسلطه شوم مافیای خانه کارگر، وهمچنین بدلیل وضعیت فلاکتبار و بی حقوقی کم سابقه طبقه کارگر؛ هر درجه از تشکل یابی کارگران  مستقل از جناحهای حکومتی و مافیای خانه کارگر که بیانگر اراده و تصمیم و اتحاد توده های کارگر می باشد حیاتی و اساسی ودر شرایط حاضر حتی تحرکی سوسیالیستی است. بار سوسیالیستی این تحرک نه در محتوی سیاسی این «اراده و تصمیم» که در نفس استقلال آن نهفته است. نفس استقلال رای و نظر و عمل برای طبقه کارگر از هر چیزی حیاتی تر است و بدون آن هیچ صحبتی از سوسیالیسم نمی تواند در میان باشد. مسئله استقلال طبقه کارگر گرهی ترین مساله مبارزه طبقاتی در ایران و عمده ترین مصاف پیشروی طبقه کارگر است. بورژوازی ایران (در همه اشکال سلطنتی و مدرنیستی و ملی و اسلامی اش)همین استقلال کارگران را در هم کوبیده و حتی به پیش پا افتاده ترین تعابیر از آنهم تن نداده است. همیشه و بی وقفه یا مبارزات کارگری را سرکوب نموده و بخون کشیده اند و یا برای کارگران تصمیم گرفته اند و برایشان تشکیلات ساخته اند و رهبرشان شده اند. از اینجاست که امروز نفس تشکل یابی مستقل امری حیاتی و تعیین کننده است و نوع آن تشکل ثانوی و قابل اغماض می باشد.

در تجربیات چند سال گذشته به نظر می آید شورا و سندیکا بیشتر یک دوقلو باشند تا هووی یکدیگر. از یکسو، در تاریخ نوین جنبش کارگری ایران سندیکا از مبارزه قهرمانانه و رادیکال توده های کارگر در شرکت واحد منشا گرفت و سربلند کرد. بند ناف سندیکا به این مبارزه وصل شد و نه به محافل راست هیئت موسسان و تفاسیر منحط آنان از سندیکا. اکنون نام سندیکا یاد آور و الهام بخش چیزی نیست جز  این مبارزه قهرمانانه و رادیکال. هنگامی که کارگران هفت تپه خواستار سندیکا  می شوند چه بسا که حتی نام هییت موسسان را هم نشنیده باشند. آنها سندیکا می خواهند چون بسادگی مبارزه کارگران واحد و سندیکای آنان را دیده و ازآن الهام گرفته اند. این تصویر رزمنده و رادیکال از سندیکا که توسط سندیکای واحد متولد شد بدون پیشینه تاریخی نیست. اولین تشکلات کارگری در ایران یعنی سندیکاها و اتحادیه های دوران حزب کمونیست ایران و یوسف افتخاری بنیانگذار همین سنت رزمنده و رادیکال بودند. حتی سندیکاهای دهه بیست و شورای متحد متاثر و مایه گرفته از سنت های سوسیالیستی بودند که حزب توده فرصت طلبانه تلاش داشت آنرا زینت بخش و اعتباردهنده سیاست ها ی مخرب خود کند. به اینترتیب سندیکا در شرایط حاضر هم ادامه دهنده همان سنت هاست. در این میان تنها تعابیر راست و منحط توده ایستی از سندیکاست که آسمان این تشکل کارگری را تیره و مکدر نموده است. می توان این تعابیر توده ایستی را به زباله دان ریخت و پرچم سندیکا را بدست گرفت و پیش رفت. هیچگاه نباید فراموش کرد که سندیکا یکی از سنن سوسیالیستی جنبش کارگری در ایران است.

از سوی دیگر، شورا سنت جنبش سوسیالیستی است. برخلاف تبلیغات محافل راست، تاکید بر شورا از طرف چپ نه صرفا یک پافشاری ایدئولوژیک بلکه برای حفظ و تداوم سنت شورایی طبقه کارگر در انقلاب 57 و کارایی و کاربرد  آن در همین امروز ضروری است. جنبش شورایی 57 علی رغم هر ضعف و کاستی که داشت یک از دوره های درخشان جنبش کارگری ایران است. این واقعیتی است که شورا به عنوان ابزار اعمال اراده کامل کارگران در محیط کار و ابزار حاکمیت طبقه کارگر عمدتا در دوره های انقلابی و تضعیف حاکمیت بورژوایی میدان عمل پیدا می کند. اما باید توجه داشت که در دوره پس از انقلاب و  در جریان مباحث فعالین سوسیالیست مفهوم شورا عملا با انعطافی جالب و قابل انطباق باز تعریف شد. به این معنی که در شرایط غیرانقلابی و متعارف  جامعه بورژوایی، شورا هم می تواند وظایف سازمان دادن مبارزات جاری و اقتصادی را بعهده گرفته و ظرف سازمانیابی توده ای کارگران در محیط کار باشد. به اینترتیب شورا می تواند با حفظ و تداوم خود در شرایط غیرانقلابی این آمادگی را برای طبقه کارگر حفظ  کند تا با تغییر شرایط بتواند به ارگان انقلابی کنترل کارگری  و حاکمیت طبقه کارگر تبدیل شود. غالبا بدرستی بر این خصوصیت شورا که غیر بوروکراتیک و تامین کننده دخالت و عمل مستقیم توده های کارگر است تاکید می شود. اما همین را نباید دگم پنداشت. تامین دمکراتیسم کارگری و دخالت توده های کارگر در یک تشکل توده ای اساسا بستگی به این دارد که کدام افق سیاسی در آن تشکل هژمونی پیدا می کند. اگر رفرمیسم مسلط شود آن تشکل (چه شورا باشد و چه سندیکا)  بتدریج بروکراتیک خواهد شد واگر سیاست چپ و سوسیالیستی مسلط شود دمکراتیسم کارگری دست بالا پیدا خواهد کرد. ازاینروست که رزمندگی و رادیکالیسم سندیکای واحد به حضور و دخالت توده های کارگر در آن منجر شد که فقط با سرکوب فعلا فرو نشست.

با توجه به نکاتی که طرح شد، در شرایط کنونی، سندیکا و شورا هر دو می توانند ظرف سازمانیابی توده های کارگر در محیط کار باشند. هیچیک ازاین دو فرم تشکیلاتی در شرایط کنونی ارجحیت سیاسی و ایدئولوژیک  و برتری هویتی ندارد. هر دو مثبت اند و هر دو کارسازند. تنها آینده، یعنی پس از عبور این تشکل ها از سد سرکوب و ممنوعیت رژیم و استقرار خود  و مدتی ادامه حیات، نشان می دهد که این دو تشکل هنوز در یک بستر و یک سنت هستند و یا از هم دور شده اند. تنها چیزی که می تواند کفه را به نفع یکی سنگین تر کند جنبه عملی آن است. پس از تجربه سندیکای واحد و طرح خواست سندیکا در مبارزه کارگران هفت تپه به نظر می آید سندیکا از اقبال بیشتری برخوردار شده است. بنابران ضروری است که در تداوم آلترناتیو شورا و استقبال از هر ابتکار و تحرکی برای ایجاد شوراهای کارگری، سندیکا سازی را به عنوان وظیفه ای سوسیالیستی برسمیت شناخته و در دستور کار قرار دهیم. درعین حال می توان توجه داشت که در هر محیط کار مشخصی انتخاب هر یک از این تشکل ها به میزان آمادگی و استقبال و پذیرش آنها توسط فعالین  و کارگران آنجا بستگی دارد و ضروری است که از اصحکاک  یا تقابل با انتخاب محیط کار پرهیز شود. هر جا سندیکا خواستند، سندیکا؛ و هرجا شورا خواستند، شورا. هر دو این خواست ها درست و اصولی و حامل منافع طبقه کارگرند. هر دو دسته این انتخاب ها باید مورد حمایت و استقبال یکسان فعالین سوسیالیست قرار گیرد. 

«شورای همکاری تشکل ها و فعالین کارگری» همانطور که از نامش پیداست می تواند نقش موثری در موقعیت کنونی مبارزه طبقاتی ایفا کند. جنبش کارگری ایران، در این دوران پیشا تشکل یابی توده ای، نیازمند یک ستاد و  و مجمع و هییت ویا مرکز فعالین کارگری است  تا بتواند برای رفع گرهی ترین و دیرینه ترین و حیاتی ترین مشکل خود یعنی عدم وجود «تشکل های توده ای کارگران در محیط کار» پاسخ های عملی و نقشه مند و قابل پیگیری  بدهد. ایفای چنین نقشی اما تماما در گرو برگزیدن یک جهت گیری روشن و بی ابهام و قاطع و حتی المقدور برخاسته از اجماع فعالین می باشد.

جهت گیری پیشروی «شورای همکاری» می تواند همان تعریف اولی و استنباط شده از بحث رفیق محمد حسین باشد. به اینترتیب که: این شورا به عنوان ظرف «اتحاد فعالین جنبش کارگری» به «سکوی پرش» این فعالین و تلاش های آنان تبدیل شود تا «بیشتر و بهتر بتوان کارگران را متشکل نمود». این جهت گیری همانطور که پیداست سه جزء دارد. اول اینکه باید بتواند کارگران را بیشتر و بهتر متشکل کند. در این مورد شورای همکاری هیچ ابهام و ناروشنی نباید داشته باشد که منظورش از تشکل یابی کارگران چیزی غیر از «تشکل توده ای کارگران در محیط کار»(سندیکا یا شورا) نیست. هدف و جهت فعالیت شورا همکاری ایجاد این تشکل های توده ای در محیط کاراست. شورای همکاری باید واقف باشد که هر نسخه ای از سازمانیابی غیر از «تشکل توده ای کارگران در محیط کار» (به گواهی تجربه چهار سال گذشته)، ناکارا، غیر موثر و نهایتا نسخه ای برای شکست است. دوم اینکه، شورای همکاری صرفا ظرف «اتحاد فعالین جنبش کارگری» است. به این اعتبار این ظرف باید بتواند همه فعالین مستقل و متعهد وچپ وسوسیالیست را درخود جا داده و ظرف اتحاد فراگیر همه آنها باشد. در همان حال باید شفاف و بی ابهام دانست که شورای همکاری  ظرف «اتحاد توده های کارگر» نیست و نیز خواهان جذب توده های کارگر بخود نمی باشد. چرا که این شورا نه می خواهد ونه دنبال اینست که جایگزین «تشکل توده ای کارگران در محیط کار» شود. سوم، شورای همکاری «سکوی پرش» فعالین کارگری بسمت ایجاد تشکل های محیط کار است. این شورا با مساعی و مشارکت نیروهای درونی اش، با گرد آوردن همه امکانات مادی و معنوی و قرار دادن آنها در اختیار فعالین کارگری، و با بررسی مسایل و مشکلات تشکل یابی توده ای در محیط کار و یافتن پاسخ های عملی  و ارائه راهکار به فعالین کارگری، در واقع همه توجه و اهتمام  وانرژی خود را بسمت یک نقطه مشخص و روشن متمرکز میکند: بسمت ایجاد نقشه مند «تشکل های توده ای کارگران در محیط کار».

برخی پیشنهادات عملی

برای اتخاذ عملی و تقویت جهت گیری شورای همکاری بسمت ایجاد تشکل های محیط کار لازم است که اقدامات عملی کنکرتی با توجه به توان و امکان موجود در دستور کار قرار گیرند. اما برای تعیین این اقدامات هیچکس با صلاحیت تر از رفقایی که مستقیما درگیر این کارزارند نمی باشد. از اینرو نکاتی که در زیر طرح می شوند صرفا پیشنهاد هایی هستند برای کمک به جنبه عملی این جهت گیری.

1- هییت های موسس تشکل های توده ای در محیط های کار را برپا کنیم. متناسب با مطلوبیت و مقبولیت سندیکا یا شورا در هر محیط کار، عملا تعدادی هییت موسس سندیکا و شورا متعلق و به نام بخش ها و صنف ها و کارخانجات مختلف اعلام شوند.

 

2- با حضور حداقل مناسبی از فعالین کارگری شاغل دریک  محیط کار و داوطلب برای  سازمانیابی کارگران آن محیط،، هییت موسس سندیکا و یا شورای کارگری آن محیط تشکیل شود. اینکه این هییت چگونه حرکت کند و چه  فعالیت هایی را برگزیند تا توسعه یابد و ضرورت تشکل یابی را بین کارگران محیط کار خود جا بیندازد و چگونه و چه موقع  و کجا فراخوان مجمع عمومی را بدهد، از این به بعد مشغله کل شورای همکاری و حوضه اصلی مباحث و معنی پراتیک طبقاتی  و اساسا فلسفه وجودی آن می شود.

3- شورای همکاری می تواند از بین داوطلبین، کمیسیونهای همیاری و همفکری برای این هییت های موسس نوپا ایجاد کند. مثلا فرض کنیم در بین فعالین و دوستان و نزدیکان شورای همکاری دو سه تن از فعالین صنعت چاپ و علاقه مند به تشکل یابی کارگران چاپ حضور دارند. می توان این رفقا را برای ایجاد «هییت موسس یا احیای سندیکای کارگران چاپ» ترغیب نمود. این هییت و کمیسیون مربوطه آن می توانند در کنار تلاش اولیه برای افزایش اعضای هییت موسس همچنین با استفاده از امکانات ارتباطی مدرن جهان امروز (ای میل و پلتاک وغیره ) از بین فعالین تبعیدی همین رشته در خارج هم همکار و همفکر داشته باشند.

4-  در مورد ظرایف عملی و چه باید کردهای مربوط به ایجاد عملی تشکل محیط کارامروز خوشبختانه ذخیره ای غنی از تجربیات را نزد فعالین سندیکای واحد داریم که می توان از آنها برای آموزش و راه اندازی هییت های موسس بهره مند شد.

5- هییت موسس سندیکای نقاش الگوی خیلی خوبی را برای شیوه کار یک هییت موسس ضعیف و نوپا بدست می دهد. الگویی که کاملا برای ایجاد یک شورای کارگری هم کاربرد دارد. می توان این الگو را از طریق برنامه های آموزشی به فعالین آماده در دیگر بخش ها منتقل نمود.

6- داشتن وبلاگ برای هییت های موسس ضروری است. مثلا وجود وبلاگ «هییت موسس سندیکای کارگران ایران خودرو» و یا مثلا وجود وبلاگ «هییت موسس سندیکا یا شورای کارگران صنعت نفت و گاز و پتروشیمی» از چند جنبه مهم و اساسی است. اولا فشارهای امنیتی و مشکل ارتباط با دیگر فعالین همان محیط کار را تضعیف و خنثی می کند. چرا که استفاد از اینترنت یک روند روبه رشد در بین فعالین کارگری است. دوما با اطلاع رسانی امکان ارتباط و بهرگیری از فعالین کارگری تبعیدی همان رشته یا محیط کار در خارج را فراهم می آورد. سوما وجود وبلاگ از همان ابتدا آن رشته مشخص و پروسه تشکل یابی آنرا در متن ارتباطات جهانی کارگری قرار می دهد.

7- هییت های موسس و کمیسیون های آنها می توانند بصورت دوره ای گزارش مشکلات و موانع و پیشرفت ها و نیازهای خود را به مجمع سراسری شورای همکاری ارئه کرده و مجمع هم با بررسی گزارش ها و ارئه راهکارها به آنها یاری رساند.

8- شورای همکاری می تواند برای مراکز کلیدی برنامه های ویژه داشته و توجه ها را بسمت آنها جلب نماید. آیا شورا ی همکاری در روابط درونی و پیرامونی  رفقایی از فعالین صنعت نفت و گاز و پتروشیمی را با خود دارد؟ اگر آری، چه اقداماتی شده است؟ چرا هییت موسس  و یا احیای سندیکا و شورای آنجا تشکیل نشده است؟ اگر خیر، در این صورت چه تدابیری برای ایجاد این ارتباط ها اندیشه شده است؟ همین سئوالات در باره صنعت چاپ و آب و برق و راه آهن و ذوب آهن و کشتیرانی و هواپیمای و غیره صادق است.اشتباه نشود منظور از طرح این سوالات پاسخ به نویسنده و یا خوانند این نوشته نیست. بلکه تلاشی است برای طرح اینگونه سوالات و بحث حول آنها در شورای همکاری. به همین ترتیب باید پرسید آیا با «جمعی از کارگران ایران خودرو» ارتباط وجود دارد؟ چرا ین جمع در سه سال گذشته از آنچه که بود یک قدم هم جلو نرفت؟ چرا خود را تبدیل به هییت موسس سندیکا یا شورای ایران خودرو نمی کنند؟ چرا وبلاگ ندارند؟ چرا در کردستان که شرایط سیاسی مطلوب تری وجود دارد، در نساجی ها با آن سوابق مبارزاتی درخشان، تشکل های محیط کار شکل نگرفت؟ آیا مشکل بر سر انتخاب نوع تشکل است؟ آیا رقفایی خواستار شورا هستند؟  چرا با ایجاد عملی هییت های موسس شوراهای کارخانجات، عملا بسمت ایجاد شورا ها حرکت نمی کنیم؟ اگر مشکل بر سر نوع تشکل نیست، پس چرا هییت ها موسس سندیکاهای کارگری کردستان را (که از پیشینه رایکال سندیکای خبازان نیز برخوردار است) با وجود طیف وسیعی از فعالین کارگری برپا نمیکنیم.  

 9- شورای همکاری لازم است در مورد مسائل عمومی جنبش کارگری مانند دستمزدها و خصوصی سازی ها  و کارقراردادی و مسائل قانون کار و سیاستهای حکومت نسبت به جنبش کارگری بحث و موضع بگیرد تا به لحاظ سیاسی به هییت های موسس پیرامون کمک کند.

ملاحظاتی بر دو نکته

رفیق محمد حسین در دفاع از پیشنهاد «تشکل فراکیر کارگری» استدلاهایی را  در حاشیه طرح می کند که لازم است به  آنها همچنین بدلیل عمومیت داشتن در بین طیفی از فعالین کارگری سوسیالیست نیز اشاره شود.

اولین نکته اینست که در مقابل مخالفینی که معتقدند تشکل طبقه کارگری باید از پایین و از درون طبقه بیرون بیاید می گوید: «در هر جا ومکانی که کارگران اقدام به ایجاد تشکلی از پایین بکنند و یا حتی موردهایی از شکل گیری چنین تشکلی وجود داشته باشد، چه کسی با آن مخالفت می کند و یا در راستای تقویت و کمک به آن اقدام نمی نماید. آیا تا به حال چنین موردی بوده و ما کوتاهی کرده ایم؟».

فرض کنیم (همانطور که در واقع چنین است) ما به عنوان کارگران سوسیالیست داریم در این مورد بحث می کنیم. در اینصورت این رویکرد یعنی همان «چه کسی با آن مخالفت می کند» و «در راستای تقویت و کمک به آن اقدام نمی نماید» و «آیا تا بحال چنین بوده و ما کوتاهی کرده ایم»، یک رویکرد بیرونی و، به همین معنا، انفعالی نسبت به سازمانیابی توده ای کارگران در محیط کار است. این رویکرد بیرونی و انفعالی است چون نقش خود را مستقیما و اساسا سازمانده و ایجاد کننده تشکل محیط کار نمی داند و خود را فعال مستقیم این عرصه نمی بیند. در این شکی نیست که از هر تلاش کارگران برای سازمانیابی خود حمایت خواهد شد، اما سوال اینست که چرا فقط حمایت از آن و نه سازماندهی آن؟ چرا ما سازماندهی توده ای کارگران در محیط کار را وظیفه بلاواسطه و بی چون و چرا و اتوماتیک خود نمی دانیم؟  ما به عنوان کارگر سوسیالیست (اگر بیکار نباشیم) حتما جایی کار می کنیم، آنوقت برای سازماندهی کارگران محل کار خود چرا نقش حمایتی داریم و نه سازمانده؟ اگر کارگر سوسیالیست که بنا به تعریف از آگاه ترین کارگران است برا ی خود نقش سازماندهی کارگران را در محیط کارقایل نیست، آنگاه چه کسانی باید این وظیفه را به عهده بگیرند؟ دراینصورت چگونه می توان از کارگران ناآگاه و و کمتر آگاه و غیر سوسیالیست انتظار چنین کاری را داشت؟ آیا کنار کشیدن از نقش سازمانده توده ای کارگران در محیط کار و بی رغبتی به چنین نقشی  از طرف فعالین کارگری که آگاهی سوسیالیستی کسب می کنند یکی از ضعف های تاریخی طبقه کارگر ایران نیست که به بی سازمانی آن کمک کرده است؟

این رویکرد وارونه نسبت به سازمانیابی توده ای در محیط کار، یعنی رویکرد «حمایت» به جای سازماندهی همزاد همان  رویکرد «جذب» به جای سازماندهی است که بالاتر طرح شد. این وارونگی تقریبا خاص گرایش سوسیالیستی جنبش کارگری در ایران است که به تناسبی که یک فعال کارگری سوسیالیست می شود و آگاهی سوسیالیستی وی بالا می رود، از سازمانده توده ای محیط کار و فعال عملی آن عرصه دور شده و به انقلابی خارج از محیط کار تبدیل می شود. این پروسه تغییر همچنین با تغییر بنیادی ارزش ها همراه است. به تناسب جذب آگاهی سوسیالیستی، اهمیت و ارزش و جایگاه سازماندهی توده ای در محیط کار در مبارزه طبقاتی از دست رفته و به جای آن مجموعه دیگری از فعالیت با ارزش می شود که مدعی مبارزه سیاسی و سوسیالیستی و فراصنفی و انقلابی است. اینجا به اینکه هر یک از این ادعاها چقدر حامل و بیانگر همان مبارزه سیاسی و سوسیالیستی طبقه کارگراند که همچون نان شب حیاتی است نمی پردازیم. فقط تاکید کنیم که در این آگاهی سوسیالیستی دیگر جای اساسی و مهمی برای سازماندهی توده ای کارگران در محیط کارتوسط فعالین سوسیالیست وجود ندارد. هر چه این نوع آگاهی سوسیالیستی بیشتر، دوری از سازماندهی کارگران درمحیط کار بیشتر. این رویکرد وارونه همانطور که قبلا گفته شد بطور عمده ویژه چپ ایران از دهه 40 به اینسو است. چه در تاریخ ماقبل دهه 40 جنبش کارگری ایران و چه در جنبش کارگری جهان بسختی با چنین پدیده ای مواجهیم. بطور مثال در امریکای لاتین رشد آگاهی سوسیالیستی در بین کارگران به پر تحرکی آنان در سازمانیابی توده ای در محیط کار و به تمرکز توجه و انرژی و عمل مبارزاتی آنان در این عرصه می انجامد. بنابراین مساله بر سر حمایت و عدم حمایت از تلاش های خودانگیخته سازمانیابی در بین توده های کارگر نیست. صحبت بر سر دخیل شدن مستقیم فعالین کارگری سوسیالیست در سازمانیابی توده ای کارگران در محیط های کار و ظاهر شدن به عنوان سازمانده و تصرف این عرصه توسط آنان است.

نکته دوم اینکه گفته می شود برای تشکل یابی کارگران  «نمی توان یک نسخه واحد پیچید و مثلا به کارگران بگوییم  راهی که کارگران شرکت واحد رفتند تنها را برای متشکل شدن است». اتفاقا کاملا برعکس، اگر منظور ما از تشکل یابی کارگران، تشکل یابی توده ای آنان در محیط کار است، آنگاه مطلقا باید «یک نسخه واحد پیچید» و آنهم اینکه باید به کارگران بگوییم  و با صدای بلند هم بگوییم که تنها راه همانی است «که کارگران واحد رفتند».  یعنی راه ایجاد تشکل توده ای در محیط کار، یعنی راه  پاسخ عملی و کارساز به یکی از ضروری ترین و حیاتی ترین و قدیمی ترین نیازهای طبقه کارگر ایران. تجربه سندیکای کارگران واحد را نباید بدست این تردیدها و اما و اگرها سپرد. گفتیم که سندیکا از سنن سوسیالیستی طبقه کارگر ایران است که با نبرد سندیکای کارگران واحد راه پیش روی جنبش طبقاتی را گشود و در مقطع کنونی به راهبر جنبش کارگری برای برای ایجاد تشکل های توده ای در محیط کار بدل شد. جنبش ما نیازمند سازمانیابی توده ای کارگران در محیط کار است و سندیکای واحد به این نیاز پاسخی سر راست و بی ابهام و کارساز و عملی  داد. بجای کم رنگ نمودن ارزش و اهمیت و ضرورت این پاسخ روشن، باید با برپا نودن سندیکاهای کارگری به استقبال جنبش توده ای طبقه کارگر رفت.

مساله سازمانیابی توده ای کارگران در محیط کار یک انتخاب دلبخواهی نیست که بتوان از آن صرفنظر کرد یا با  مقداری تغییر ایدولوژیک و یا اندکی برداشت متفاوت از موقعیت جنبش کارگری چیز دیگری را جایگزین آن نمود. همانطور که نمی توان هیچ سازمان سیاسی دیگری را جانشین حزب طبقاتی کارگران کرد، در مورد سازمانیابی توده ای کارگران هم نمی توان اینگونه عمل نمود. این شکل سازمان یابی ریشه در ضروریات بنیادی مناسبات تولیدی و سیاسی جامعه بورژوایی و در نیازهای عمیق مبارزه طبقاتی کارگران دارد.

محمد حسین به عنوان راه  دیگری  از سازمانیابی بطور مثال به کمیته های پیگیری و هماهنگی اشاره می کند که گویا چاره ای غیر از این  سازمانیابی  نداشتند و می گوید: «نمی توان به آنها گفت که اگر مثلا کمیته هماهنگی را ایجاد نمی کردید می توانستید فلان سندیکا ویا تشکل فراگیر در یک کارخانه و هر محل کارگری دیگری ایجاد نمایید». سیر شکل گیری و تحولات بعدی کمیته های پیگیری و هماهنگی نشان می دهد که هیچگونه اجبار و ناچاری در شکلی که این دوکمیته بخود گرفتند وجود نداشت. از همان ابتدا کاملا مقدور بود وهم انتظار و امید اولیه این بود که هر دو کمیته به جای انتخاب مسیری که به اینجا رسیده اند، مسیر ایجاد تشکل های توده ای در محیط کار را انتخاب می کردند و در اینصورت حتمی امروز به نتایج متفاوتی می رسیدیم و سندیکای  کارگران شرکت واحد هم تنها نمی ماند. بهر حال اشتباه هر چه بود گذشته اما درس صحیح گرفتن از آن خیلی مهم است.

جنبش کارگری ایران از اینکه در فرصت مناسب چهار سال گذشته علی رغم اینهمه تلاش و فداکاری بسمت ایجاد تشکل های محیط کار(غیرازمورد سندیکای واحد)  پیش نرفته  خیلی زیان دید. دو کمیته پیگیری و هماهنگی در ابتدا و بدرستی سنگ بنای شان برای ایجاد تشکلات توده ای در محیط کار گذاشته شد. کمیته پیگیری که برای ایجاد این تشکل ها بود بلافاصله در چنبره بحث بی پایه «با اجازه یا بی اجازه از دولت» گیر افتاد و خرد شد. دیری نپایید که معلوم شد که آن بحث نه بر سر یک معضل واقعی و برخاسته از ضروریات مبارزه طبقاتی که تماما جنگ قدرت درونی نیروهای بی قدرت برسر هیچ  بود. آنکه  بیش از همه در مظان  اتهام  «بااجازه»  بود  ( یعنی سندیکای واحد) تنها نمونه ایجاد تشکل توده ای محیط کار را بدون اجازه و مداخله دولت و با اتکا به نیروی خود کارگران تقدیم جنبش کارگری ایران کرد. اما همه مدافعان ایجاد تشکل «بی اجازه» حتی یک قدم هم بسمت ایجاد تشکل های محیط کار پیش نرفتند.

کمیته هماهنگی که در اولین اطلاعیه خود اعلام نمود قصد دارد با اتکا به نیروی کارگران و استفاده از مقاوله های سازمان جهانی کار ، ایجاد تشکل های محیط کار را هماهنگی کند فورا به بحث های ایدولوژیکی کشیده شد که ارتباط اش را با اطلاعیه اول قطع نمود. هر دو این تشکل ها پس از ابتکار و اقدام درست و اصولی اولیه بلافاصله بسمت دیگری تغییر ریل دادند و هر یک خواستند به یک قطب کارگری در خارج از محیط کا ر تبدیل شوند. همین تغییر ریل آنها را به بیراهه ای برد که می توانستند نروند.

درسی که رفیق محمد حسین از این تجریه سنگین ارایه می دهد متاسفانه تکرار آن تجربه است. اولا وزن و اهمیت کمیته های پیگیری و هماهنگی (یعنی جمع هایی از فعالین کارگری در خارج از محیط کار) را با وزن و اهمیت سندیکای کارگران واحد (یعنی یک تشکل توده ای کارگران در محیط کار) یکی گرفته است طوری که گویا این کمیته ها می توانند جای خالی تشکل های توده ای محیط کا را پر کنند. ثانیا پیدایش و سرنوشت آن کمیته ها را اجتناب ناپذیر دانسته و از اینروست که معتقد است امروز هم می توان آن تجربه را در قالب جدید «تشکل فراگیر کارگری» تکرار نمود. 

در پایان مجددا بر ضرورت اتخاذ جهت گیری که در این نوشته طرح شد تاکید می شود. طبقه کارگر ایران برای بهبود وضع معاش و حقوق اجتماعی و کلا زندگی اش، و نیز برای حرکت بسوی رهایی قطعی و سوسیالیسم نیازمند قدرت گرفتن و نیرومند شدن بمثابه یک طبقه است. قدرت و نیرویی که بتواند تناسب قوا بین طبقه کارگر و بورژازی ایران و دولت اش را بطور جدی بنفع کارگران تغییر دهد. این قدرت و نیرو تنها در دامن خیزش توده ای و عظیم طبقه کارگر نهفته است. به حرکت درآمدن جنبش توده ای طبقه کارگر در این ابعاد موثر وتعیین کننده در گرو سازمانیابی و هدایت و رهبری است که آنهم به نوبه خود از طریق سازمانیابی توده ای کارگران در محیط کار تامین می شود. هیج شکل دیگری از سازمان یابی نمی تواند جایگزین سازمانیابی کارگران در محیط کار شود. چرا که هیچیک از آنها حامل قدرت نهفته در این دومی نیستند.

پس تا آنجا که به سازمانیابی توده ای کارگران مربوط می شود، ضروری است که همه توان و ابتکار و عمل فعالین سوسیالیست طبقه به یک سمت معین متمرکز شود. بسمت ایجاد تشکل های توده ای در محیط های کار. شورای همکاری به عنوان  مجمع مشترک فعالین مستقل و متعهد و چپ طبقه کارگر در مقطع کنونی، می تواند با گرد آوری نیرو فعالین کارگری و تامین این جهت گیری، نقشی طبقاتی و تاریخی در جنبش کارگری ایران ایفا کند.

امیر پیام

نوامبر 2007

زیر نویس ها

1،2- در مورد این مباحث خواننده علاقمند به مطلب «بیراهه تشکل توده ای» از همین نگارنده د رسایت          مراجعه کند.http://omied.net/

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

احتمال حمله ارتش ترکیه به کردستان عراق، دلایل و راه کارها!

حسن رحمان پناه
طی چند ماه گذشته جنگ و درگیری میان ارتش ترکیه و گریلاهای "پ.ک.ک." در سطح وسیعی گسترش یافته و اکثر مواقع اخبار این درگیری ها از کانال های اطلاع رسانی پخش  شده اند.

آخرین درگیری که انعکاس وسیعی در داخل ترکیه و کشورهای همسایه بر جا گذاشت، کشته شدن 13 سرباز ارتش ترکیه در بلندی های "گابار" واقع در استان "شرناخ" همراه با چند غیر نظامی بود.

این اتفاق باعث شد که یک بار دیگر ارتش ترکیه و در راس آن ژنرال های آن کشور آشکارا تهدید به حمله نظامی به خاک کردستان عراق را برای چندمین بار تکرار کنند. ژنرال "یاشاربیوک آنت" فرمانده کل ارتش ترکیه در گفتگو با خبرنگاران اظهار داشت: "ارتش ترکیه از لحاظ نظامی و توانایی زمینی آماده حمله است، ولی چنین اقدامی احتیاج به تصمیم سیاسی دارد".

پس از کشته شدن این سربازان، دبیرکل سازمان "ضدتروریسم" باعجله جلسه اضطراری برگزار کرد و از ارتش ترکیه خواست که خود را برای جنگ و بیرون راندن گریلاهای "پ.ک.ک." از داخل آن کشور آماده کند. ولی در همان حال اعلام نمود که برای صدور فرمان حمله به بیرون از مرزهای آن کشور موافقت پارلمان لازم است. چند روز بعد، دولت "رجب طیب اردوغان" تصمیم حمله به خاک کردستان عراق را به بهانه مقابله با گریلاهای "پ.ک.ک." تایید و اعلام نمود که انجام چنین تصمیمی به موافقت پارلمان نیاز دارد. پارلمان ترکیه نیز که اکثریت کرسی های آن در اختیار حزب "عدالت و توسعه" است که نخست وزیر "اردوغان" و "عبدالله گل" ریس جمهور، رهبری آن را در دست دارند، روز چهار شنبه 17 اکتبر با 507 رای موافق در مقابل 19 رای مخالف تصمیم حمله به کردستان عراق را تصویب کرد.

طی این مدت و همزمان با پخش اخبار حمله ارتش به خاک عراق، میدیا و دستگاه های تبلیغاتی آن کشور به منظور ایجاد فضای جنگی و آماده سازی افکار عمومی جهت پشتیانی از چنین حمله ای تبلیغات گسترده ای را آغاز کرده اند.

بی شک ارتش و طرفداران حمله نظامی به بیرون از مرزهای آن کشور در درون دولت و مجلس برای چنین اقدامی زمینه سازی و رسانه های تبلیغی وابسته به آنها با پشتیبانی شوونیسم ترک جهت چنین جنگ و لشکر کشی تحت عنوان "دفاع از کرامت ملی ترک"، که گویا با کشته شدن 13 سرباز زیر سئوال رفته ولی در واقع به منظور اهداف مشخص سیاسی و اقتصادی، خود را آماده و تحرک هرچه بیشتری را آغاز کرده اند.

به هر حال این وضعیت هر چند برای اقلیتی شور و تمایل به جنگ و لشکر کشی را برانگیخته است اما برای اکثریت مردم بجان آمده و خسته از جنگ در داخل ترکیه و همسایه هایش به خصوص مردم کردستان موجی از ترس، نگرانی و بیزاری از جنگ و کشتار را پدید آورده است.
اهداف ترکیه از تهدید به یورش نظامی

 پس از انتخابات چند ماه گذشته در ترکیه، 2 مرکز اصلی قدرت یعنی پارلمان و نهاد ریاست جمهوری بدست حزب "عدالت و توسعه" که حزبی لیبرال_ اسلامی است افتاد.

به قدرت رسیدن "حزب عدالت و توسعه" نه تنها بحران سیاسی این کشور را کاهش نداد، بلکه اختلاف و بی اعتمادی ارتش را نسبت به سیاست مداران حاضر در ترکیه تشدید کرد. از آن زمان تاکنون این حزب به آرامی مشغول تغییر بخش هایی از قانون اساسی ترکیه است که آن را قانونی لائیک و غیر مذهبی به حساب می آورند و ارتش و کمالیست های این کشور خود را مدافع آن می دانند.

یکی از اقدامات آتاتورک به عنوان بنیانگذار "ترکیه نوین" کشف حجاب در این کشور بود که رسما در مدارس، دانشگاه ها و ادارات این کشور منع شده است. اما همسر "عبدالله گل" اولین همسر رئیس جمهور این کشور بود که با حجاب اسلامی وارد کاخ ریاست جمهوری ترکیه شد و حزب "گل" و "اردوغان" تلاش می کند که استفاده از حجاب و پوشش اسلامی را که در واقع سنگ بنای بی حقوقی سیاسی زن و تبعیض قانونی علیه آنان به حساب می آید در قانون اساسی این کشور وارد و تحت عنوان دفاع از "آزادی فرد" رسما قانونی نماید. این اقدام حزب "عدالت و توسعه" با مخالفت و عصبانیت سکولارها از یک طرف و همچنین ژنرال های ارتش که خود را مدافع شوونیسم کمال آتاتورک می دانند روبرو شده است. این اختلاف ساده در واقع این حقیقت را اثبات می نماید که ریس جمهور و نخست وزیر و همفکرانش که در تمام نهادها و مراکز قدرت سهیم هستند، در تلاشند که مشکلات ارتش را از خود دور و این نیرو را به سمت شرق  آن کشور هدایت و بودجه عظیمی که سالانه نزدیک به 10 میلیارد دلار برآورد می شود را به بهانه جنگ با "پ.ک.ک." در اختیارشان قرار دهند تا خطر کودتا و یا سهیم شدن در قدرت و بحران سیاسی در پایتخت را، اگر کوتاه مدت هم باشد از خود دور نگه دارند.

آنچه آشکار است روند اتفاقات از مسیر عادی و امید بخش گذر نخواهد کرد. اشتباه بزرگی است اگر تصور کنیم کشته شدن 13 سرباز ترک دلیل تصمیم دولت و پارلمان این کشور برای حمله و عبور از مرز، به بهانه بیرون راندن گریلاهای "پ.ک.ک" از کردستان عراق می باشد که قسمتی از مقرهایشان در مناطق مرزی عراق و ترکیه قرار دارد.

جنگ "پ.ک.ک" و ترکیه 23 سال است جریان دارد. بر اساس آمارهای اعلام شده تا کنون بیش از 30 هزار نفر جانشان را در جریان این درگیری ها از دست داده اند و بیش از 100 ملیارد دلار تاکنون هزینه این جنگ بوده است. از سال 1991 تاکنون ارتش ترکیه 24 بار مرزهای کردستان عراق را مورد تجاوز نظامی قرار داده و بارها تا عمق خاک کردستان عراق پیش رفته و هم اکنون چهار پایگاه نظامی بزرگ ترکیه با صدها نیروی ارتش و دهها تن از جاسوسان خبره "میت" در کردستان عراق مستقر و فعالیت دارند. اما هیچگاه چنین اقدامات تجاوز کارانه ای احتیاج به تصمیم دولت و پارلمان این کشور و چنین واکنش تند سیاسی در مراکز قدرت آن کشور به همراه نداشته است.
ابتدا باید به این واقعیت ساده اشاره کنیم که مشکل بیش از 12 میلیون کرد در کردستان ترکیه را نباید تنها با حضور و فعالیت "پ.ک.ک" در این کشور همسان پنداشت. پس از فروپاشی امپراطوری عثمانی در جنگ جهانی اول و روی کار آمدن دولت "جدید" ترکیه در 1923 به رهبری کمال آتاتورک، مردم کرد در این کشور به وحشیانه ترین شیوه سرکوب و تا کنون بیش از 3000 روستا این منطقه ویران و ملیون ها تن از خانه و کاشانه خود آواره شده اند. دهها سال در این کشور هیچ گونه جنگ و عملیات نظامی کردها وجود نداشته اما سرکوب و کوچ اجباری مردم این کشور به بهانه "ترکهای کوهی" در جریان بوده است. "پ.ک.ک"در سال 1984 و بعد از کودتای نظامی در این کشور اعلام جنگ نمود که خود به نوعی جواب به سرکوب و کشتار بی رحمانه ارتش این کشور بود. در واقع "پ.ک.ک" خود زاده بحران، جنگ و خشونت ترکیه و تروریسم کور این کشور است. امروز "پ.ک.ک" به وضوح خواست و مطالبات مردم کردستان ترکیه را نمایندگی نمی کند و با کاهش توقعات سیاسی و اجتماعی مردم کردستان و تنزل آن تا سطح خواست های "فرهنگی" و ضدیت سیاست گذاران ترکیه با این خواست کم و ابتدایی، عملا مسئولیت جنگ، کشتار، آوارگی و ویرانی خانه و کاشانه مردم کردستان ترکیه و کردستان عراق بر عهده دولت و ارتش ترکیه است. ارتش ترکیه حتی اگر بتواند "پ.ک.ک" را از بین ببرد، اما بی تردید خواست و مطالبات مردم کردستان تا رسیدن به حقوق و مطالباتشان از بین نمی رود و مشکلات این کشور پایان نخواهد یافت. از سوی دیگر "پ.ک.ک" عامل مهمی در عدم شکل گیری و فعالیت دیگر احزاب سیاسی تاکنون در صحنه مبارزاتی کردستان ترکیه بوده است.
اما آنچه به حضور و لشکرکشی گذشته و بخصوص اکنون ترکیه همراه با موافقت دولت و پارلمان این کشور مربوط است از یک طرف ناشی از نگرانی دولت ترکیه از وضعیت کنونی در کردستان عراق و نیمچه حاکمیت محلی کردها در این منطقه و ترس از گسترش آن به داخل این کشور و برانگیختن احساسات مردم ناراضی بر ضد خود است، که آنها را "ترک کوهی" به حساب می آورد و از سوی دیگر دولت ترکیه چشم طمع به چاه های "طلای سیاه" کرکوک و منطقه نفت خیز این شهر و موصل دوخته و ادعای تمامیت ارضی بر این مناطق را هنوز در سر دارد و همچنین به مانند قدرت بزرگ منطقه ای که عضو "ناتو" و دارای دومین ارتش نیرومند در این پیمان است و خود را متحد آمریکا می داند، از وضعیت عراق و تحولات درونی آن احساس نگرانی و خواستار ادای سهم بیشتر از سفره رنگین این کشور است. ترکیه آشکارا دخالتگری ایران در مسائل عراق را به زیان خود می داند و شیعه های این کشور را متحد ایران، سنی ها را هم پیمان کشورهای عرب و کردها را دوست خود نمی داند و  ترکمن های متحد خود را نیز در محاصره ملت های دیگر در کرکوک می بیند که کاری از دستشان برنمی آید. بنا به دلایل فوق دولت و ارتش ترکیه با تهدید به حمله نظامی به خاک کردستان عراق قصد دارد خلاء ایجاد شده را پر نماید.

همچنین طی چند روز گذشته، در خواست شماری از نمایندگان دمکرات کنگره آمریکا که مخالف سیاست های بوش هستند و قصد دارند در انتخابات آینده رئیس جمهوری، این نهاد را نیز از دست ایشان و حزب مطبوعش خارج سازند، جهت روشن شدن کشتار ارامنه در سال 1915 میلادی بدست ترک های جوان که بعدها "آتاترک" را به قدرت رساندند که به بیش از یک ملیون نفر برآورد میشود، مقامات ترکیه را عصبانی و نگران کرده  و آن را تلاش برای بی اعتبار کردن این کشور در سطح جهانی می دانند. مقامات ترکیه با تهدید حمله به کردستان عراق و نا امن کردن تنها منطقه امن در کشوری که توسط آمریکا اشغال شده در واقع این اقدام را عکس العملی به این پیشنهاد نیز باید به حساب آورد.

با توجه به این عوامل می توان به اهداف سیاسی و توسعه طلبانه دولت و ارتش ترکیه جهت تهدید و حمله نظامی به کردستان عراق پی برد.

" تهدید حمله ترکیه به خاک کردستان و واکنش کشورهای همسایه"

در چند ماه گذشته دیدار و گفتگو میان مقامات عراقی و ترکیه با همدیگر به منظور همکاری و به گفته خودشان "موضع گیری مشترک" در برخورد به تروریسم و "پ.ک.ک" نسبت به گذشته گسترش بیشتری یافته است. در ماه گذشته نوری مالکی نخست وزیر عراق و حدودا دو هفته بعد وزیر کشورش به منظور بحث و تبادل نظر به آنکارا سفر کردند و با همتایان ترک خود دیدار و گفتگو داشتند. بنا به اخبار خبرگزاری ها در باره چگونگی مقابله با فعالیت های "پ.ک.ک" و بیرون راندنشان از کردستان عراق، امن نگه داشتن مرزهای مشترک دو کشور اتفاق نظر داشته که در ادامه وزرای کشور دو دولت قطعنامه مشترکی را امضاء کردند.
اگر این هماهنگی از طرفی به معنی منع کردن حضور نیروهای "پ.ک.ک" در مرزهای دو کشور باشد از طرف دیگر به معنی دادن چراغ سبز دولت عراق به ارتش ترکیه جهت عبور از مرزهای این کشور و فشار بر حکومت منطقه ای کردستان جهت جنگ و ضدیت با "پ.ک.ک" است که قسمتی از نیروهای این سازمان در منطقه تحت کنترلشان مستقر هستند.
این واقعیت زمانی بیشتر مشخص میشود که همزمان با احتمال حمله ارتش ترکیه به خاک کردستان "سامی العسکری" مشاور نوری مالکی نخست وزیر عراق اعلام کرد: "موقعی که کردها دچار بحران می شوند، یادشان می آید که قسمتی از کشور عراق و حکومت عراق هستند و از حکومت بغداد درخواست کمک و دفاع می کنند و در غیر این صورت خود را بخشی از حکومت عراق نمی دانند. "روزنامه(کردستان نو) شماره 4400 تاریخ 2007/10/19".
این ادعاها نشان می دهد که دولت مالکی تصمیمی جدی جهت دفاع از منطقه کردستان در صورت حمله احتمالی ارتش ترکیه در برنامه ندارد، بلکه سعی دارد که تهدید حمله ارتش ترکیه را به مانند اهرم فشاری برای گرفتن امتیاز بیشتر از کردها که خود قسمتی از دولت و حکومت عراق را در دست دارند بکار بگیرد و سهم آنها را بیشتر به سنی های ناراضی از حکومت مالکی واگذار کنند که بی شک این خواست با سیاست آمریکا نیز همخوانی دارد.
جدا از این  2 کشور، جمهوری اسلامی ایران طرف دیگر درگیر در اتفاقات منطقه و عراق است. تا جایی که به موضعگیری ایران بر می گردد و همانطوری که طی این مدت نشان داده، نه تنها مخالف حمله ارتش ترکیه به خاک کردستان عراق نیست، بلکه با آنها همکاری لجستیکی هم می کند و تهدید و حمله ارتش ترکیه به خاک کردستان عراق را عاملی جهت توجیه توپباران مناطق مرزی و عبور ارتش و سپاه پاسداران به خاک کردستان عراق از جانب خود به حساب می آورد. همچنین درگیر شدن بیشتر ترکیه در مشکلات و معضلات عراق و عمیق تر شدن اختلافات این کشور با آمریکا که عراق را اشغال کرده از سویی به عنوان سدی در راه تشکیل دولت محلی کردها در عراق و از سوی دیگر مانعی در مقابل همکاری ترکیه در صورت حمله احتمالی آمریکا به ایران مد نظر دارد. از همین زاویه بود که منوچهر متکی وزیر خارجه ایران خواهان 2 سال تعویق انتخابات عمومی پیرامون تعین تکلیف شهر نفت خیز کرکوک گردید.
جدا از حکومت ایران، دولت سوریه هم که تا کنون موضعی فعال در برخورد به مسائل این منطقه و کردستان از خود نشان نداده، اینبار از زبان "بشار اسد" رئیس جمهور آن کشور پشتیبانی خود را از لشکر کشی و عبور ارتش ترکیه به داخل کردستان عراق به بهانه حمله به گریلاهای "پ.ک.ک" اعلام داشت. این موضعگیری سوریه در شرایطی صورت می گیرد که سالهای متمادی نیروهای "پ.ک.ک" در مناطق مرزی این کشور با مرز ترکیه مستقر و سوریه به هر لحاظ آنها را حمایت و پشتیبانی می کرد.

آمریکا و موضوع گیری ناروشن

آمریکا در سال 2003 میلادی رسما کشور عراق را اشغال کرد که مطابق قوانین بین المللی کشور اشغالگر مسئولیت امنیت و آسایش و دفاع از مرزهای کشور اشغال شده را در صورت تهدید کشورهای دیگر بر عهده دارد. بر اساس این قانون آمریکا ملزم است در صورت حمله ارتش  ترکیه به منطقه کردستان که بخشی از عراق است از خود واکنش نشان داده و به دفاع از آن بپردازد.

اما در دنیای واقعی سیاست آمریکا در عراق و تمام منطقه با مجموعه ای تصمیم متناقض همراه است که این واقعیت از بن بست سیاست های آمریکا در عراق و منطقه ناشی می شود که در چنین وضعیتی انتظار موضع مشخص از دولت بوش امر بیهوده ای است. مضافا اینکه تاکنون سیاست آمریکا در برخورد به مردمان تحت ستم نه حمایت از آنها، بلکه قربانی کردن آنان در راه منافع و مصالح این کشور بوده است. نمونه گویای آن قربانی کردن جنبش کردهای عراق در سال 1975 و همچنین اجازه به سرکوب خونین مردم کردستان عراق بعد از قیام سال 1991 توسط صدام حسین بود که به آوارگی میلیونی کردهای کردستان عراق منجر گردید. این دو نمونه نشان می دهد که بر خلاف توهمات ناسیونالیسم کرد "منافع آمریکا و مردم کردستان" هرگز با هم همخوانی نداشته و آمریکا ابایی از قربانی کردن کردها و دیگر مردمان ستم دیده در راه منافع و مصالح خود نداشته و ندارد.

تجربه تاکنونی نشان داده در اکثر موارد کاری که آمریکا به طور مخفیانه انجام داده با آنچه آشکارا به پیش می برد تفاوت فاحشی دارد. بطور مثال چند سال پیش آمریکا به درخواست ترکیه، نام "پ.ک.ک" را در لیست گروه های تروریستی قرار داد، اما ارتباط مخفیانه و آشکار آمریکا با این سازمان در عراق از دید ارتش و مقامات نظامی و سیاسی ترکیه مخفی نیست و مقامات ترکیه نگرانی خود را از این ارتباط بارها اظهار داشتند. در ضمن آمریکا علی رغم تروریست قلم داد کردن "پ.ک.ک" و شناسایی مقرها و مراکز تجمع آنها در کوه های "قندیل" مابین کردستان عراق، ایران و ترکیه بر اهمیت حضور این نیرو در این کوه های صعب العبور و ممانعت آنان از نفوذ گروه ها و جریانات تروریستی وابسته به جمهوری اسلامی به داخل خاک کردستان عراق واقف است و تاکنون حضور آنان را بر عدم وجودشان ترجیح داده است.

جدا از این واقعیت، از آغاز حمله آمریکا به عراق از سال 2003 تاکنون اختلاف آشکار بین این کشور و دولت ترکیه به چشم می خورد. دولت ترکیه در سال 2003 اجازه استفاده آمریکا از پایگاه نظامی "آنجرلیک" جهت حمله نظامی به عراق را به این کشور نداد. همچنین ده ها بار تاکنون ضدیت خود را با استقلال نیم بند منطقه کردستان و حتی تقسیم عراق به 3 منطقه فدرال و باز گرداندن کرکوک به منطقه کردستان را پنهان نکرده و در چنین شرایطی تهدید به حمله نظامی کرده است. ترکیه پس از سال 1991 و بیرون راندن عراق از کویت توسط آمریکا و متحدینش که بعدا مدار 36 درجه و تشکیل منطقه نسبتا خودمختار را در شمال این کشور برای مردم کردستان به همراه داشت، هیچگاه خواست طمعکارانه و توسعه طلبانه خود را در قبال چاه های نفت کرکوک و زنده کردن امپراتوری عثمانی مخفی نکرده و خواب چینن روزی را می بیند. همین امر به خوبی نشان میدهد که دولت "مدرن ترکیه" نه بر ویرانه های امپراتوری عثمانی بلکه ادامه دهنده سیاست های آن است و امروز حزب اسلامی "عدالت و توسعه" بیشتر از هر زمانی خود را ادامه دهنده راه نیاکان گذشته خود در منطقه می داند. اما تناقض در سیاستهای ترکیه تنها به موارد بر شمرده محدود نمی شود. اگر ترکیه درسیاست خارجی خود رو به غرب و اتحادیه اروپا و عضویت در این نهاد بزرگ اقتصادی و سیاسی جهانی را دارد در عرصه داخلی و با تائید دولت و پارلمان جهت یورش نظامی به خاک کردستان عراق که این مصوبه به مدت یک سال اعتبار دارد، عملا رو به شرق این کشور سیاست نظامی و سرکوبگرانه ارتش را تائید می کند و در پراتیک دمکراسی لیبرالی_اسلامی را برای کسانی که روزانه به آن چشم دوخته و آنرا به عنوان الگوی آینده برای خاورمیانه ترویج میکنند به زیر سوال می برد.

در هر حال آینده رویدادها به هرکجا منجر شود آمریکا متحد استراتژیک و دراز مدت مردم کردستان در مقابل ترکیه و دیگر کشورهای مشابه در منطقه نیست و در صورت استقرار حکومت مرکزی در عراق آنچه بیشتر از هر کسی اقتدار و حاکمیتش به خطر می افتد دو حزب اصلی حاکم در کردستان و نهایتا بر باد رفتن خواب و آرزوهای مردم کردستان در توهم به ایجاد دولت کردی یا حاکمیت خود در زیر لوای حضور آمریکا در این منطقه است.

راه چاره چیست و چه باید کرد؟

بی شک "پ.ک.ک" یک جریان ناسیونایست کرد است که اساسا سیاست هایش بر نظامی گری تکیه دارد و به مثابه احزاب مشابه خود از سازماندهی ملیونی مردم کردستان ترکیه برای حرکتهای عظیم اجتماعی جهت کسب حق تعین سرنوشت خود عاجز و ناتوان میباشد. اما علی رغم هر تحلیلی که از ماهیت سیاسی و طبقاتی این حزب داشته باشیم لازم است که در شرایط و اوضاع و احوال کنونی پیش آمده با فروکش کردن آتشی که ارتش و سیاستمداران ترک می خواهند بر پا کنند، اوضاع را آرامتر کند.

همچنین مقامات حکومت منطقه ای کردستان نباید اجازه و امکان این را بدهند که به بخشی از جنگ بر علیه گریلاهای "پ.ک.ک" تبدیل شوند و باعث دلسردی و ناامیدی و اختلاف بین مردم کردستان عراق و کردستان ترکیه گردند که بی شک به ضرر همه آنها تمام خواهد شد. درس گرفتن از جنگ های گذشته این تجربه تلخ را در اختیار می گذارد که بیشترین ضرر را در صورت شروع جنگ میان "پ.ک.ک" و دو حزب اصلی در کردستان عراق، مردم ستمدیده و فقیر کردستان در دو طرف مرزها متحمل خواهند شد.

لازم است مردم ناراضی و جان به لب رسیده از جنگ در داخل و خارج کشور، با ابراز نارضایتی و اعتراض، راهپیمایی و اعتصاب به جای دوری گرفتن از اتفاقات و رویدادها، فعالانه در تحولات و سرنوشت خود شرکت کرده و نفرت و انزجار خویش را از جنگ، کشتار و آوارگی اعلام دارند و خواست عادلانه خود را برای صلح و آشتی و رسیدن به حقوق و مطالبات ابتدائی و انسانی، که حق تعیین سرنوشت یکی از چنین مطالبه دمکراتیکی است، به دور از منافع امپریالیسم آمریکا، کشور های منطقه و احزاب و سازمان های ناسیونالیست به ارمغان آورند.

برگرفته از جهان امروز شماره 198

آیت الله کروبی: مارکسیست ها پشت صحنه حوادث بروجرد؟!

بهرام رحمانی

bamdadpress@ownit.nu 

مهدی کروبی، دبيرکل حزب اعتماد ملی و رئيس پيشين مجلس ايران، در نامه ای خطاب به مصطفی پورمحمدی، وزير کشور حکومت اسلامی ايران، حمله و تخریب حسینیه دراويش گنابادی در شهرستان بروجرد در استان لرستان را به کمونیست ها نسبت داده است.

در نامه حجت الاسلام کروبی، به مصطفی پورمحمدی، وزير کشور حکومت اسلامی، با ابراز نگرانی از حوادث اخير شهرستان بروجرد و تضییع حقوق برخی شهروندان آمده است اخيرا در شهرستان بروجرد شاهد ايجاد غائله بين برادران متدين و ساده انديش با دراويش آن شهرستان بوديم که به صدمه خوردن و مجروح شدن تعداد زيادی از طرفين و بازداشت عده زيادی از دراويش و انتقال آن ها به خرم آباد و نگرانی و اضطراب خانم ها و ويران شدن حسينيه منجر گرديد؛ غائله ای که می توانست با کم توجهی نيروهای متدين و شيطنت عوامل خودفروخته و با تحريک هموطنان درويش و متصوفه در نقاط ديگر کشور غائله ايجاد نموده و مشکلی بر مشکلات کشور بيفزايد.

 

دبیرکل حزب اعتماد ملی، در این نامه ضمن تاکید بر دوران خفقان حکومت پهلوی که «در زندان بوديم اکثر زندانيان بروجردی در آن زندان از نيروهای مارکسيستی بودند و اين نشان دهنده فعاليت گسترده اين گروه در شهر مذهبی و فرهنگی بروجرد بود لذا در اسفند 58 که به همراه رياست مجلس وقت جناب آقای رفسنجانی و نمايندگان مجلس شهرهای لرستان به استان عزيمت کرديم، تنها شهری که در آن مشکل به وجود آمد شهر بروجرد بود... هنگام ورود به شهر بروجرد اين گروه (مارکسیست ها) مزاحمت هايی ايجاد کرده و شعارهای مختلفی می دادند و در خلال سخنرانی ايشان (هاشمی رفسنجانی) نيز مزاحمت هايی ايجاد کردند.»

کروبی در بخش ديگری از نامه خود به نفوذ «جريان های مارکسيستی» در شهرستان بروجرد در سال های پيش از انقلاب ايران و سال های اول بعد از انقلاب ايران اشاره کرده و خطاب به وزير کشور، وزير اطلاعات و استاندار لرستان نوشته است: «نگرانم که خدای ناکرده دست پنهان چنين افرادی در پشت حوادث اخير باشد تا به دست افراد مخلص و ساده انديش با جلوه دادن ناامنی در کشور بخواهند انتقام خويش را از جمهوری اسلامی و مردم شهيدپرور بگيرند.»

 

این ادعای کروبی، در جناح بندی های امروزی حکومت اسلامی و با نزدیک شدن انتخابات خاصیت زیادی برای وی و جناح دوم خرداد در بر دارد. اما قبل از آن به چند نقطه باید تاکید کرد:

- نخست این که کمونیسم به عنوان علم رهایی بشر از اختناق، ستم، نابرابری، سرکوب و استثمار انسان از انسان است و همواره انسان ها آرزو دارند در جامعه ای زندگی کنند که در آن فقر و ستم ملی و جنسی و سرکوب و خفقان نباشد و حرمت و موجودیت انسان بر فراز هر امر اقتصادی، سیاسی و اجتماعی دولت قرار گیرد. حداقل در صد سال گذشته جامعه ایران مانند هر جامعه متحول دیگری دو بار دست به انقلاب زده است تا آزادی های فردی و اجتماعی را تامین کند و به ظلم و ستم و نابرابری خاتمه دهد. اولی انقلاب مشروطیت و دومی انقلاب 1357 بود. هر چند که در پی پیروزی این انقلاب ها، انقلابیون توسط حکومت پهلوی و اسلامی به خاک و خون کشیده شدند، اما روحیه انقلابی در جامعه ریشه های قوی تری پیدا کرد. و گرچه این حکومت ها در طی این دوران، برای جلوگیری از انقلابی دیگر و تحولات عمیق اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی به هر جنایتی متوسل شده است و امروز نیز حکومت اسلامی برای جلوگیری از این تحولات، حتی طناب های دار و آدمکشی خود را در خیابان ها نیز برپا کرده است، اما فعالیت و صدای کمونیسم و انقلاب اجتماعی از کارخانه ها، دانشگاه ها، میادین شهرها و روستاها و از هر گوشه و کنار جامعه ایران به گوش می رسد. اول ماه مه، روز جهانی کارگر، هشت مارس، روز جهانی زن، از جمله روزهای ویژه ای هستند که با مبارزه مستقیم کارگران و کمونیست برپا شده اند در ایران نیز هر سال نسبت به سال پیش هر چه با شکوه تر برگزار می شود. 16 آذر، روز دانشجو، توسط دانشجویان آزادی خواه و سکولار و کمونیست سازمان دهی و برگزار می شوند. در همه این روزها که فعالین جنبش کارگری و جنبش زنان، ماه ها برای سازمان دهی آن ها وقت صرف می کنند، در حکومت های دیکتاتوری مانند ایران، فعالین این جنبش ها ده ها خطر را آگاهانه به جان می خرند تا کارگران و مردم محروم و تحت ستم، در این روزهای جهانی خود  بار دیگر بر عهد و پیمان طبقاتی شان در سطح کشوری و جهانی تاکید کنند و تا بساط سرمایه داران و حکومت حامی آن ها بر نچیده اند، آرام نگیرند. سران حکومت اسلامی، برای جلوگیری از رشد و گسترش این جنبش ها و سرکوب فعالین آن ها، همه نیروهای رنگارنگ و سرگوبگر خود را بسیج کرده و به جان مردم انداخته است. فعالین جنبش کارگری، جنبش زنان و جنبش دانشجویی و فعالین اعتراضات معلمان سراسر کشور، تهدید و دستگیر و زندانی می شوند. روزنامه ها تعطیل و روزنامه نگارانی که حقایق را بیان می کنند زندانی و حتی محکوم به اعدام می شوند. سانسور بر نشر کتاب و توزیع فیلم و غیره نسبت به گذشته شدیدتر شده است. بنابراین، کروبی نیز به عنوان یکی از مهره های اصلی حکومت اسلامی، این ترس را دارد که اگر روزی کارگران، زنان، جوانان، دانشجویان و مردم تحت ستم و آزادی خواه در یک صف متحد و متشکل به خیابان ها بریزند آن موقع است که سران حکومت اسلامی، هم چون «اعلیحضرت همایونی» فرار را بر قرار ترجیح خواهند داد.

- کروبی، چرا به تاریخ دور و به تجربه خود و رفسنجانی در سال های اوایل انقلاب آن هم فقط به شهر بروجرد محدود می کند. آیا ایشان خبر ندارد که حکومت اسلامی، با لشکرکشی به کردستان، ترکمن صحرا، خوزستان، سرکوب شدید زنان، انحلال احزاب و سازمان های سیاسی، تشکل های کارگری و دیگر تشکل های دموکراتیک، حمله به دانشگاه ها و بستن این مراکز فرهنگی و علمی، حاکمیت ارتجاعی خود را به جامعه تحمیل کرده است؟ آیا واقعیت غیر از این است که سران حکومت اسلامی، حکومت ارتجاعی و تروریستی خود را با سرکوب وحشیانه انقلابیون و انقلاب به زور سرنیزه و کشتار ده هزار انسان و با ترفندها رنگارنگ به جامعه تحمیل کردند. یا باز هم آیا کروبی، تصاویر و سخنان و شعارهای دانشجویان قهرمان دانشگاه تهران را در یک سال گذشته و هر دو باری که احمدی نژاد وارد دانشگاه پلی تکنیک شد، با شعار مرگ بر دیکتاتور از او استقبال کردند و حتی عکس های او را در مقابل چشمانش سوزاندند. شعارهای برابری طلبانه و عدالت خواهانه سوسیالیستی را بالا بردند. امروز هم به همین دلیل دولت احمدی نژاد به طور هیستریک به جان دانشگاهیان و دانشجویان فعال و نشریات و تشکل های آن ها افتاده است. آیا کروبی از این ها خبر ندارد؟ بنابراین، بر خلاف ادعای کروبی، بروجرد تنها شهری نبود که کمونیست های آن شهر به حضور ایشان و رفسنجانی در سال های اوایل انقلاب اعتراض کردند، این اعتراض کمابیش در سراسر ایران وجود داشت و همین امروز نیز این اعتراضات روزبروز گسترده تر می شود. دو سال پیش حضور رفسنجانی در مراسم خانه کارگر به مناسبت اول ماه مه، با هدف تبلیغ کاندیداتوری ریاست جمهوری خود،  با اعتراض شدید کارگران میسر نشد. این ها عرصه های مبارزه علنی و نیمه علنی کمونیست هاست نه راه انداختن جنگ ملی و مذهبی در کشور. شما اگر جرات کنید از کاخ خود و از ماشین ضد گلوله تان کمی سرتان را بیرون بیاورید و نگاهی به دانشگاه های تهران، کارخانه ایران ناسیونال، شرکت واحد و همین طور اطلاعاتی از شهرهای دیگر بگیرید متوجه می شوید که عرصه مبارزه و شیوه مبارزه کمونیست ها چگونه است؟ شاید آن موقع کمی شرم کنید و برای حفظ مقام و منزلت خود نیز باشد این چنین گستاخانه وصله های ناچسبی را به کمونیست ها نچسبایند.

- مهم تر از همه کروبی و سران ریز و درشت حکومت اسلامی و جناح های آن، بیست و هشت سال است که انسان کشی می کنند، به پیر و جوان، زن و مرد رحم نمی کنند. هر جنایتی که در جهان به عقل بشر می رسد این ها بر سر اکثریت مردم ایران آورده اند. فقر و فلاکت فزانیده ای را بر مردم تحمیل کرده اند؛ به خصوص مردم کردستان، ترکمن صحرا، خوزستان، بلوچستان و... را قتل عام نموده اند و به لحاط اقتصادی در فقر و فلاکت عظیم و هولناکی قرار داده اند؛ زنان، یعنی نصف جامعه را حتی از ابتدایی ترین حقوق انسانی خود محروم کرده اند؛ کودکان خانواده های کارگری و محروم را به کارهای سخت و خطرناک وادار ساخته اند؛ قتل عام زندانیان سیاسی را به مرحله اجرا گذاشته اند؛ آپارتاید جنسی را حاکم کرده اند و...  

در حال حاضر نیز سران حکومت اسلامی، در اثر رقابت ها و کمشکش های سرمایه داری خود با دولت های رقیب، با ماجراجویی های اتمی شان، ایران را به مرحله محاصره اقتصادی و احتمال حمله نظامی سوق داده اند و مردم این کشور را بیش از پیش در تشویش و نگرانی قرار داده اند. در واقع به هر کدام از سیاست های حکومت اسلامی در هر عرصه ای از جامعه ایران بنگریم غیر از سرکوب و کشتار، تهدید و ترور، خفقان و سانسور و تحمیل فقر و فلاکت بر جامعه، چیز دیگری مشاهده نمی کنیم.

حکومت اسلامی، بیست و هشت سال است که هیچ حقوقی را برای اقلیت های ملی و مذهبی به رسمیت نمی شناسد. بهائیان را از حقوق خود محروم کرده و آن ها را از همه عرصه های اجتماعی به حاشیه رانده است. طرفدارن اهل حق را در کرمانشاه سرکوب کرده است. قبل از این نیز دراویش قم و کرج را سرکوب کرده و حسینیه هایشان را ویران کرده بودند. و اکنون هم دراویش شهر بروجرد را به مسلخ بردند.

سرکوبگران حکومت اسلامی، اواخر بهمن ۸۴، پس از چندين روز محاصره حسينیه شريعت متعلق به دراويش گنابادی، این حسینیه را تخریب گردید و ۱۲۰۰ تن از دراويش گنابادی دستگیر و ده ها تن ديگر را نیز مجروح شدند. نیروهای یگان ویژه ضدشورش و نیروهای امنیتی حکومت اسلامی در بامداد 24 بهمن حسینیه شریعت قم را با خاک یکسان کردند و تا صبح هم ویرانه های آن را جمع نمودند تا از چشم جامعه پنهان بماند.

روزنامه کيهان، که زیر نظر  نماينده علی خامنه ای، حسین شریعتمداری منتشر می شود، در تاریخ ۲۵ بهمن 1384، یعنی يک روز پس از تخريب حسینيه شريعت قم، نوشت: «بالاخره غائله صوفيگری با درايت، هوشياری جوانان غيرتمند قمی و با ‏دورانديشی مسئولان استان به پايان رسيد. ‏آنچه که دوشنبه شب در قم رخ داد و با واکنش نيروهای متعهد و وفادار به انقلاب اسلامی مواجه ‏شد در واقع مقابله با فرقه صوفيه نبود بلکه پرده برداشتن از توطئه ای سازمان يافته بود که در ‏شرايط حساس کنونی کشور و شرايط پيش آمده برای جهان اسلام، به وقوع پيوست.»

در جريان حمله به حسينيه شريعت قم، در مصوبه فوق العاده ای که شورای تامين استان قم در شامگاه ۲۴ بهمن ۸۴، ساعتی پيش از حمله به حسينيه شريعت به تصويب رساند «امور انتظامی قم تا پايان درگيری با دراويش به بسيج و سپاه قم تحت نظارت وزارت اطلاعات سپرده شد.» در حالی که همین نیروها و لباس شخصی ها و امنیتی ها با حمایت آشکار نیروی انتظامی آن جا را به محاصره خود درآورده بود.

 

شورای تامين قم، در عين حال تخريب کامل حسينيه شريعت را تاکید کرده بود: «مقرر گرديد شهرداری قم قبل از طلوع آفتاب نسبت به پاکسازی و تنظيف خيابان ها اقدام نمايند.»

خبرگزاری کار حکومت اسلامی «ايلنا»، یک روز پس از این واقعه نوشت: «با تخريب حسينيه شريعت به حکم کميسيون ماده ‏صد شهرداری و دستگيری ۱۲۰۰ نفر از دراويش، در حال حاضر امنيت و آرامش کامل در قم برقرار ‏است.»

علاوه بر این ها، دو ماه قبل طرح مشابهی در کرج سازمان دهی شده بود. در آن هنگام نزديک به يک صد تن از نيروهای بسيج کرج طی چند شب متوالی حسينیه دراويش گنابادی در کرج را با هدف سرکوب آن ها و تخریب حسینیه شان به محاصره در آوردند و تهديد کردند که آن جا را اشغال خواهند کرد.

براساس گزارش رسانه های ایران در مورد واقعه بروجرد، نيروهای لباس شخصی و بسيج و سپاه پس از دو روز، طی روزهای ۱۹ و ۲۰ آبان 1386، حسینیه دراویش گنابادی بروجرد را به محاصره خود گرفته بودند، سرانجام با ضرب و شتم شدیدی که منجر به مجروح شدن بيش از ده ها تن از دراويش و دستگيری بيش از ۷۰۰ تن از آنان شد، حسينیه دراويش را به آتش کشيدند. سپس در ساعات نزدیکی های صبح يک شنبه ۲۰ آبان، همین نیروها با حمایت نیروهای ضدشورش و انتظامی با استفاده از لودر حسينيه دراويش بروجرد را ويران کردند.

همه این وقایع صریح و روشن نشان می دهند که حکومت اسلامی، یک طرح سراسری برای سرکوب دراویش و صوفی گری و تخریب حسینیه های آن ها در دست اجرا دارد و فعلا در قم، کرج و بروجرد پیاده کرده است. فردا هم معلوم نیست این طرح غیرانسانی خود را در کدام شهر پیاده خواهند کرد؟ بنابراین، این نوع طرح ها و سازمان دهی ها و پیاده کردن آن ها نمی تواند بدون اجازه و نظر سران و مقامات رده بالای سیاسی - نظامی حکومت اسلامی، به مرحله اجرا درآید. از این رو، کروبی در نامه خود به وزیر کشور، که حمله به دراویش را از یک سو به «افراد مخلص و ساده اندیش» و از سوی دیگر به «کمونیست» ها نسبت می دهد که گویا می خواهند از این طریق «انتقام خویش را از جمهوری اسلامی و مردم شهید پرور بگیرند...»، تلاشی جز برای انحراف افکار عمومی جامعه و تلاشی برای تبرئه کردن نیروهای سرکوبگر چیز دیگری نیست. این شیوه ها و تلاش ها دیگر برای سرپوش گذاشتن به جنایات حکومت مثمر ثمر نیستند. زیرا جامعه ایران در این بیست و هشت حکومت اسلامی، همواره شاهد اعمال و سیاست وحشیانه آن بوده است و امروز این ترفندهای سران و عوامل حکومت در جهت انحراف افکار عمومی دیگر کسی را متوهم نمی سازد. جامعه بسیار هوشیارتر و اگاه تر از گردانندگان و عوامل ماشین سرکوب و کشتار دولتی است.

همه این جنایات را مامورین لباس رسمی و لباس شخصی و اطلاعاتی و امنیتی و سپاه و بسیج در روز روشن آفریده اند، حتی ترورهایی که جوخه های مرگ حکومت اسلامی با همه مخفی کاری ها در داخل و خارج کشور به مرحله عمل درآورده اند، بلافاصله رو شده است. از جمله ترور فعالین سیاسی در خارج کشور و داخل کشور، قتل سریالی زنان در مشهد، جوانان در کرمان، قتل های زنجیره ای در تهران و... آن موقع کروبی، بی شرمانه این واقعه را به کمونیست ها نسبت می دهد. اساسا این جنایت حکومت اسلامی در سرکوب دراویش را نیز باید به عنوان حلقه دیگری از زنجیر سرکوب های سیاسی در سراسر ایران و تشدید سانسور و خفقان، تهدید و زندان، شکنجه و اعدام مورد بحث و بررسی و افشاگری قرار داد.

کمونیست ها صریحا اعلام کرده اند که هیچ قدرت مافوق بشر و هیچ مذهبی را قبول ندارند. کمونیست ها روشنگری درباره خرافات مذهبی را در متن مبارزه طبقاتی خود علیه سیستم سرمایه داری و علمی پیش می برند نه در رقابت های مذهبی و بورژوازی. همچنین کمونیست ها حرمت هیچ انسانی را به دلیل باورهای مذهبی اش زیر سئوال نمی برند. بر این اساس، کمونیست ها از جمله سرکوب دراویش، اهل حق و بهایی و غیره توسط حکومت اسلامی را شدیدا محکوم و افشا می کنند. هیچ انسانی نباید به دلیل باورهای مذهبی اش مورد بازخواست و بی حرمتی قرار گیرد.

فراتر از همه، امروز دامن زدن به تفاوت ها و کمشکش های ملی و مذهبی که توسط حکومت اسلامی و باندهای وابسته به آن، در جامعه ایران سازمان دهی می شود، عواقب وخیمی به دنبال دارد و هشدار دهنده است. عواقبی که جامعه را به سوی جنگ داخلی و پاک سازی ملی و مذهبی سوق می دهد. ما تجربه تلخ و تراژدی انسانی در یوگسلاوی سابق را که آن جا هم حکومتی ها و باندهای وابسته به آن، جنگ و پاک سازی ملی و مذهبی را طراحی و اجرا کردند، در مقابل ماست. از این رو، ضروری است که همه نیروهای آزادی خواه و برابری طلب و روزنامه نگاران و نویسندگان و فعالین سیاسی و اجتماعی مترقی و عدالت خواه مخالف حکومت اسلامی، در داخل و خارج کشور باید این طرح های خانمان برانداز حکومت اسلامی و عوامل آن را هر چه بیش تر افشا کنند و اجازه ندهند کروبی ها و غیره افکار عمومی را از واقعیات ها منحرف سازند و برای جواب گویی به بحران ها و رقابت ها و نیازهای خود، جامعه را به فلاکت و مصیبت دیگری دچار سازند. سکوت در این مورد جایز نیست و به نفع حکومت اسلامی است.

اما همان طور که در اول مطلب اشاره کردم تلاش کروبی، با نوشتن این نامه به وزیر کشور حکومت اسلامی، غیر از تبرئه و تطهیر کردن سرکوب و کشتار دراویش توسط نیروهای سرکوبگر حکومت اسلامی، وی با این نامه خود به وزارت کشور، سرکوب شدید کمونیست ها و کمونیست کشی را که امروز صدای مبارزه بر حق آن ها در همه نقاط ایران، به ویژه در دانشگاه ها با قدرت و صدای رساتری در جریان است تاکید و یادآوری می کند؛ اما گذشته از این ها، موضع گیری در این نامه برای کروبی، این خاصیت را هم دارد که با نزدیک شدن مضحکه و نمایش «انتخابات» توجه نیروهای سرکوبگر را به سیاست های جدید خود معطوف سازد. امروز حناح دوم خرداد حکومت و کروبی از این جناح، بهتر می دانند که یک وجه مهم پیروزی در نمایش انتخاباتی، نه رای توده مردم، بلکه به دست آوردن دل نیروهای سرکوبگر از نیروی انتطامی گرفته تا سپاه و بسیج و اطلاعاتی و لباس شخصی هاست. ایشان که دوره ای نیز رییس مجلس بودند بسیاری از نمایندگان مجلس شورای اسلامی و از جمله خود ایشان برای تبلیغ انتخاباتی خود «هدیه» های کلانی نیز از «شهرام جزایری» میلیادر معروف که در چند سال اخیر پرونده جنجالی وی با «راز و رمز» های زیادی در جریان است گرفته بودند بهتر از هر کسی می دانند که از جمله حمله به حسینیه دراویش در قم، کرج، بروجرد و اهل حق در کرمانشاه، آن هم در روز روشن، توسط نیروهای سرکوبگر سازمان دهی و اجرا شده است نه توسط مردم و کمونیست ها. این دروغ بزرگ سال است که کروبی بر زبان آورده است و همان طور که در بالا اشاره کردیم تلاش او با این نامه، زمینه چینی برای دلجویی از نیروهای سرکوبگر در پیش برد رقابت های انتخاباتی اش است که در دوره گذشته در انتخابات مجلس و ریاست جمهوری ناکام مانده بود.

طبیعی است که هر انسان آزادی خواه و عدالت خواه صریحا این اقدامات جنایت کارانه حکومت اسلامی علیه دراویش گنابادی را محکوم کند و نگذارد کروبی ها با منحرف کردن افکار عمومی از واقعیت ها، بر چشم مردم خاک بپاشند.

ما کمونیست ها، به طور پیگیر و بی وقفه و مداوم هرگونه ستم و نابرابری و تبعیض توسط حکومت اسلامی را شدیدا محکوم و افشا می کنیم. و تلاش ما بر این است که این حکومت ستم گر و استثمارگر، با مبارزه و دخالت مستقیم اکثریت مردم ایران و جنبش های اجتماعی و در پیشاپیش همه، طبقه کارگر متحد و متشکل و آگاه، هر چه زودتر سرنگون شود و یک جامعه نوین آزاد و برابر و انسانی برپا گردد که در آن جامعه، همه ستم ها و نابرابری های اقتصادی، ملی، جنسی، مذهبی و استثمار انسان از انسان پایان پذیرد و همه شهروندان این جامعه، بدون توجه به نژاد، ملیت، جنسیت، باورهای سیاسی و مذهبی متفاوت از حق و حقوق یکسان و برابری برخوردار باشند.

 

يک شنبه 27 آبان 1386 - 18 نوامبر 2007

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

November 18, 2007

تشکیل حزب کارگر سوسیال دمکرات روسیه

یک گام به پیش، دو گام به پس

ویکتور سرژ:تسخیر قدرت در 25 اکتبر 1917

 

ویکتور سرژ

 

برگردان: رنوا راسخ

«ویکتور سرژ» در شهر «بروکسل»  از پدر و مادر روسی به دنیا آمد.  پدر او یکی از نارودنیکهای بود که مجبور به ترک  روسیه شده بود. «ویکتور»، ابتدا یک آنارشیست بود ولی با وقوع انقلاب کبیر اکتبر شیفته آن گردید و پس  از مراجعت به «پتروگراد»  در فوریه 1919، به حزب کمونیست روسیه پیوست.

او به عنوان یک روزنامه نگار، سردبیر و مترجم، فعالیت پیگیرش را با «بین الملل سوم» که تازه آغاز به کار کرده بود، شروع نمود. «ویکتور سرژ» همچنین به عنوان نماینده ی «کمینترن» در کشور آلمان در کمک رسانی  به انقلاب 1923  این کشور بسیار فعال عمل کرد.

در سال 1923 به «اپوزیسیون چپ» به رهبری «تروتسکی» که برای دمکراسی و نفی بورکراسی درون حزبی و صنعتی شدن اقتصاد روسیه مبارزه می کرد، پیوست.  استالینیزم حاکم بر حزب کمونیست روسیه، او را در سال 1928 از حزب اخراج و برای مدت کوتاهی زندانی نمود. در این مقطع او شروع به نوشتن کتابهای داستان نمود که آنها را در کشور فرانسه به چاپ رسانید.

«ویکتور سرژ» در سال 1933 مجددا توسط حکومت جور و جنایت استالین دستگیر ولی بعلت اعتراضات و فشارهای بین المللی،  دستگاه استالینی مجبور  به تبعیدش  در سال 1936  به خارج از روسیه شدند. به محض ورود به غرب، «ویکتور سرژ» مجددا رابطه سیاسی خود را با «تروتسکی» آغاز نمود و برای مدت کوتاهی به «بین الملل چهارم» پیوست ولی بزودی از آن جدا شد.

بعد از  تجاوز آلمان نازی به فرانسه ، پاریس را ترک و راهی کشور مکزیک گردید. او در آنجا در نزوا و فقر زندگی نمود و سرانجام،  همزمان با سی مین سالگرد انقلاب اکتبر در نوامبر سال 1947 در گذشت. از او کتابها، جزوات، و مقاله های بسیار مفیدی به جای مانده است.

نوشته حاضر،  برگردان فصل دوم  از کتا ب بسیار ارزشمند «ویکتور سرژ» به نام « سال اول انقلاب روسیه» است. این  نوشته در سال 1928 زمانیکه وی در بیمارستان با یک بیماری مهلک و مرگبار دست و پنجه نرم می کرد به رشته ی تحریردر آمد.

********

توده ها

از کرسی خطابه، «تروتسکی» کناره گیری بلشویکها از «کنفرانس دمکراتیک» ( پیش از پارلمان ) را اعلام کرد. صدای او  بمانند ساهنی که بر روی آهن کشیده می شد روحیه ی مبارزه طلبی پرولتاریا و دهقانان را پیش از بالاترین قدرت دولتی بر    می انگیخت.  سپس او ضمن عبور از کنار ملوانان که از تالار سخنرانی محافظت می کردند، از آنجا خارج شد. زمانیکه که  «تروتسکی» در حال خارج شدن از تالار بود، ملوانان با صورتها و چشمانی برافروخته ضمن ارتعاش سرنیزه های تفنگهایشان، از او پرسیدند: "چه زمانی ما باید سرنیزه هایمان را بکار بگیریم؟" (1)

ششم اکتبر بود. «کنفرانس دمکراتیک»، (پارلمان ساختگی) که برای فراخونی انقلاب توسط «منشویکها» و «اس. ار ها» پی ریزی شده بود، در اواسط ماه سپتامبر در مسکو بازگشایی شد .اعتصابات، دستاندرکاران این کنفرانس را مجبور کرده بود  بعلت نبود کارکنان هتل و رستورانها که از کار کردن امتناع کرده بودند، ادامه ی کنفرانس را به شهر دیگری انتقال دهند. کنفرانس به شهر «مسکو» انتقال یافت و به طور عمد از واحدی دست چین شده  ای از ملوانان  که بیشتر از همه مورد اعتماد بودند جهت حراست ساختمان کنفرانس استفاده شد. اما با این وجود، سرنیزه های این مردان تنها در عبور سخنگوی بلشویکها به ارتعاش در آمده و از او پرسیدند: "چه زمانی ما باید سرنیزه هایمان را بکار بگیریم؟"

این گونه حس نارضایتی در ناوگان ها نیز متداول بود. دو هفته پیش از 25 اکتبر، ملوانان بخش «بالتیک»، در شهر «هلسینگی» لنگر انداختند و خواستار آن شدند که زمان بیشتری جهت  قیام از دست نرود چراکه در غیر اینصورت نابودی ناوگان آنها بدست آلمانی ها اجتناب ناپذیر است (2). آنها خواستار فدا کردن جانشان بودند: اما فقط مرگ در راه انقلاب. بعد از پانزدهم می «شورای کرونشتات» از پذیرفتن دولت موقت سر باز زد. بعد از خیزش جولای، کمیسرهای بوسیله ی کرنسکی  به کشتی ها اعزام شدند تا "آشوبگران بلشویک" را دستگیر کردند. دادگاههای نظامی تنها این جواب را از سوی ملوانان دریافت داشتند: "آشوبگر؟ ما همگی آشوبگر هستیم. این حقیقت دارد. این توده  دارای تعداد بی شماری آشوبگر است!".

نمایندگانی از سنگرهای خط مقدم جبهه جنگ به شورای «پتروگراد» آمدند که سخنرانی های آنها با شکایت از وضعیت جبهه ها همراه بود:

"چقدر این وضعیت غیر تحمل به طول می انجامد؟ سربازان به ما اختیار دادند که اگر طرح پیشنهادی صلح ارائه نگردد فورا و جدا ، سنگرها از سربازان خالی خواهد شد و همگی آنها به خانه باز خواهند گشت. شما همه ما را به دست فراموشی سپردید! اگر شما نتوانید برای شرایط فعلی جواب پیدا کنید، ما خود به اتکای سرنیزه هایمان به جستجوی دشمنانمان خواهیم پرداخت. در چنین حالتی  و بدون شک، شما نیز با آنان خواهید رفت!"

یک چنین چیزی که «تروتسکی»  آنرا بازگو کرد، بدون شک زبان گویای  اکثر سربازان درون جبهه ها بود (3).

در آغاز اکتبر، قیام بطور خودانگیخته به همه جا کشیده شد و خیزش دهقانان در تمامی کشور گسترش یافت. در مناطق «تولا»، «تامبوف» و «کالوگا» طغیان آغاز گشت.

دهقانان از انقلاب انتظار داشتند که به آنها صلح و زمین عطا کند. اما انتظار بیش از حد، آنها را مایوس و سبب شورش آنان گردید. دهقانان انبارهای غله ی ملاکین را مصادره و خانه های آنان را به آتش کشیدند. دولت «کرنسکی» هر جائی که توان و قدرت داشت قیام دهقانان را سرکوب نمود. اما خوشبختانه توان نیروهای سرکوبگر محدود بود. «لنین»  هشدار داد که     " شکست قیام دهقانان به معنای مرگ انقلاب است"(4).

در درون شوراهای شهری و ارتش که بلشویکها تا همین اواخر در اقلیت بودند، اکثریت را به دست آوردند. در انتخابات دومای مسکو، بلشویکها برنده شدند؛ آنها از  382262 رای ، 199337 رای به خود اختصاص دادند. از 710 کرسی انتخاب شده،  350 به بلشویکها، 184 به کادتها، 104 تا به سوسیال- رولوشنیستها (اس. آرها)، 31 تای آن به منشویکها و 41 تای آنها به گروهای دیگر اختصاص یافت.

در شامگاه جنگ داخلی، احزاب میانه و معتدل به عقب رانده شدند و احزاب رادیکال جای آنان را گرفتند. منشویکها تمامی نفوذ خودشان را از دست دادند و همین طور حزب «اس .آر» حاکم که مدتی نه چندان دور، خودشان را به عنوان یک وزنه  نشان داده بودند به مکان سوم تقلیل پیدا کردند.این در حالی بود که کادتها – حزب بورژوازی-  قدرت تازه ای به دست آورد و در صف رو در روی انقلابیون قرار گرفت. در آخرین انتخاباتی که  در جولای برگزار شد ، «اس. آر» ها و منشویکهای هفتاد درصد آرا را نصیب خود کرده بودند، در حالیکه حالا تنها دارای 18 درصد از آرا بودند. از 17 هزار سربازی که در انتخابات شرکت کردند، 14 هزار نفر آنها به بلشویکها رای دادند. 

شوراها دگرگون شدند. اگرچه  سابقا آنها سنگر منشویکها و اس آرها بودند ولی آنها [به یکباره] بولشویزه شدند. در آنها یک اکثریت طرفدار بلشویکها شکل گرفتند. در 31 آگوست در شهر«پتروگراد» و در ششم سپتامبر در «مسکو»، قطعنامه های بلشویکها که قبلا در شوراها طرح شده بود برای اولین بار اکثریت را ازان خود ساخت. در هشتم سپتامبر، منشویکها و اس آرها که در راس هیئت رئیسه هر دو شورا بودند استعفا دادند. در 25 سپتامبر، «تروتسکی» بعنوان رئیس شورای شهر «پتروگراد» انتخاب شد. «نوگین» (5) نیز همچنین به ریاست شورای شهر «مسکو» انتخاب شد. در بیستم سپتامبر، شورای«تاشکند» قدرت را به دست خود گرفت. آنها بزودی بوسیله ی  سربازان دولت موقت (6) سرکوب شدند. در 27 سپتامبر، شوراها در شهر«ریوال» بر سر شعار " همه قدرت به دست شوراها" تصمیم گرفتند. چند روز قبل از انقلاب اکتبر،   توپخانه ی دمکراتیک «کرنسکی» به سوی شوراهای انقلابی در شهر «کالوگا» آتش گشودند.

در اینجا جا دارد که حقایق  کمتر شناخته شده  را ثبت کنیم. در «کازان»، قیام اکتبر پیش از آنکه حتا در پتروگراد آغاز شود، به پیروزی رسید. یکی از افرادی که در این قیام شرکت داشت  گفتگوی بین دو میلیتانت در «کازان» را چنین بازگو می کند:

" اگر شوراها در «پتروگراد» قدرت را در دست نگیرند؟ چه کاری خواهید کرد "

" برای ما غیر ممکن است که از تسخیر قدرت  سر باز بزنیم. پادگان به ما این اجازه را نمی دهد."

" [ ارتش مستقر در] مسکو شما را از زمین پاک خواهد کرد."

" نه، تو اشتباه می کنی؛ مسکو هرگز قادر نیست، 40 هزار سربازی که ما در «کازان» داریم را گردهم آورد." (7)

در کشور پهناور روسیه، تمام توده ها یی که  کار می کردند به سوی انقلاب حرکت می کردند: دهقانان، کارگران، سربازان.  این یک اصل [طبیعی] است که یک موج قادر نیست در مقابل قدرت یک اقیانوس مقاومت کند.

حزب پرولتاریا

توده ها دارای میلیونها چهره هستند. آنها یکدست نبوده  چراکه  منافع طبقاتی متضاد و گوناگون بر آنها حاکم است. این بدان معنی است که بدون اتکا به یک حزب که به آنها آگاهی شفاف بینشی  دهد، عمل موفقیت آمیز غیر ممکن است. توده ی طغیانگر روسیه در سا ل 1917 با آگاهی شفاف از وظایف ضروری  و اهدافشان که بواسطه ی ارگان حزب «بلشویک» آنها را دریافته بودند، به پا خواستند. این  یک تئوری نیست بلکه بیان یک حقیقت است. در آن شرایط که ما شاهد آن بودیم، روابط بین حزب ، طبقه کارگر و توده های زحمتکش بطور عام  بوجود آمده بود. این آن چیزی بود که عملا ، هر چند در اشکال گوناگون، ملوانان «کرونشتات»، سربازان در «کازان»، کارگران «پتروگراد»، «ایوانوو-وزنیسنیک»، «مسکو» و همه جا، دهقانان که عمارتهای ملاکین را غارت می کنند [آن را به نمایش گذاشتند]. این آن چیزی  بود که توده ها بدون توجه به کسب قدرت خواستار آن بودند.  تا از این طریق امید و آروزهایشان را بطور راسخ و جدی بیان کنند؛ اهداف عملی و انتخاب بهترین راه برای  دست یافتن به آن را فرموله کنند؛  مناسب ترین زمان را برای عمل انتخاب کنند؛ مبارزه را  از کشوری به کشور دیگر گسترش دهند؛ اطلاعات و دیسپلین ضروری را مبادله کنند؛ آنها خواستار تمامی این موارد مهم بودند بدون آنکه قادر باشند خودشان را بعنوان یک قدرت هوشیار و بایسته  شکل دهند. چیزی که آنها خواستار آن  در آنزمان بودند ، حزب آگاهانه بیان نمود و سپس آنرا به انجام رسانید. حزب به آنها نشان داد که آنها  به  چه چیزهای می اندیشند. حزب حلقه ی بود که آنها را در سراسر کشور با هم متحد می کرد. حزب آگاهی و سازمان آنان بود.

زمانیکه  که تفنگداران ناوگان «بالتیک» از خطر به تعویق افتادن زمان انقلاب بیمناک شده بودند و در جستجوی راه حللی بودند، این مبلغان بلشویک بودند که به آنها راه  در پیش رو را  نشان می دادند. هیچ راهی روشنتر و شفاف تر از راهی نبود که بلشویکها به  آنها نشان می دادند.  زمانیکه  سربازان در سنگرهایشان می خواستند قصد و اراده یشان  را از پایان آدمکشی ناشی از جنگ نشان دهند، آنها کاندیدای بلشویکها را برای شرکت در کمیته ی نیروهای نظامی انتخاب کردند. زمانیکه دهقانان از طفره رفتن حزب «اس .ارها» خسته شدند، و شروع به طرح این پرسش کردند  که آیا زمان آن فرا نرسیده که آنان برای خودشان هم که شده دست به عمل بزنند، این صدای لنین بود که رساتر از هر زمانی به آنها رسید :      " دهقانان زمین ها را ازان خود کنید!" زمانیکه کارگران به دسیسه های ضد انقلابیون که همگی بر علیه آنان بود پی بردند ، این «پراودا» بود که شعارهای عملی یعنی  سخنان ضروری انقلابی را مطرح کرد. اکثریت مردم بدبختی که از کنار پوسترهای بلشویکها در خیابان گذر می کردند، توقف کرده و اعلام می نمودند:" این   درست خودشه!" ، "این درست خودشه!" صدای بلشویکها  صدای خود مردم بود.

بخاطر همین مساله، پیشرفت توده ها به سمت انقلاب در یک حقیقت سیاسی بزرگ انعکاس می یافت: بلشویکها که یک گروه کوچکی در ماه مارس بودند، در ماه سپتامبر و اکتبر به یک حزب اکثریت تبدیل شدند. در چنین شرایطی بود که هر گونه وجوه تمایز گذاشتن بین حزب و توده ها به یک امر ناممکن تبدیل شد؛ همگی آنها  یک جمع بزرگ شدند. بی تردید در بین انبوه جمعیت، انقلابیون دیگری نیز حضور داشتند: اس.آرهای چپ ( بیشترین تعداد ) ، آنارشیستها و  ماکسیمالیستها (8) که همچنین هدفشان در راستای انقلاب بود. آنها یک مشت انسانهای بودند که بوسیله ی سیر وقایع  و رهبران شاخصی  که جمعیت را هدایت می کردند، جاروب شدند. 

چگونگی ادراک بلشویکها از حقایق را  ما بوسیله مثالهای مشاهده خواهیم کرد.  بلشویکها بودند که صاحب یک ارزیابی پویا، دقیق و  تئوریک از حوداث  بوده  و همین مساله موجب شد که هم با   توده ی کارگران و هم با ضروریتهای تاریخی  شناسایی و تعریف شوند. " کمونیستها  منافعی جدا از منافع طبقه کارگر بعنوان یک کل ندارند". این پیش بینی خارق العاده که بوسیله ی مارکس و انگلس در «مانیفست کمونیست» نگاشته شده بود، در انقلاب اکتبر برای همگان قابل رویت بود.

پس از روزهای جولای، حزب  یک مرحله ی از فعالیتهای غیر قانونی و فشار و آزار از سوی حاکمین را شاهد بود ولی با این وجود، بطور بارزی  با چنین شرایطی مدارا کرد. حزب خودش را بعنوان یک گروه  برای تهاجم شکل داد. حزب از اعضایش خواستار ترک لذات نفسانی ، دارا بودن اشتیاق مبارزاتی و بکارگیری دیسیپلین تشکیلاتی بود. در عوض ، تنها پیشنهادی که به اعضا می داد،  خشنودی ی بود که از خدمت به پرولتاریا نصیب آنان خواهد شد. با این حال ما شاهد بودیم که قدرت حزب رشد و گسترش یافت. در آوریل تعداد سازمانهای حزبی به 72 و تعداد اعضا به 80 هزار نفر و در اواخر جولای تعداد اعضای حزب به 200 هزار نفر و سازمانهای حزبی به 162 افزایش یافت.

 


در راه تسخیر قدرت

حزب بلشویک با ثابت قدم، شفافیت و مهارت متحیر کننده در حال پیشروی برای تسخیر قدرت ، پس از سرنگون شدن سلطنت در روسیه بود. برای اینکه در این مورد متقاعد شویم، ضرورت دارد به سادگی به خواندن « نامه های از راه دور» که بوسیله ی لنین، پیش از حرکتش از«زوریخ» در مارس 1917 به رشته ی تحریر در آمد، بپردازیم. البته شاید بمانند سایر اسناد تاریخی که باید دقیق بیان شوند، این نوشته نیز دارای کنبودها و محدودیتهای خودش باشد.

حزب بلشویک در حال پیشروی به سوی قدرت حتی قبل از روزهای نامعلوم مهاجرت کمیته مرکزی ( لنین و زینوویف) بود؛ این مساله را می توان از موضع گیری بلشویکها دریابیم. بطور مثال در سال 1914 بلشویکها معتقد بودند که باید ماهیت جنگ امپریالیستی را به جنگ داخلی تغییر دهیم و یا خیلی پیشتر حزب بلشویک در کنگره لندن در سال 1903 بعنوان حزبی که باید خود را برای  جنگ داخلی آماده کرده و تدارک لازم را ببیند،  متولد شد.

زمانیکه «لنین» در سوم آوریل 1917 به «پتروگراد» رسید، او اقدام به اصلاح خط سیاسی نشریه ی مرکزی حزب نمود. اینکار صورت گرفت. او اقدام به تعریف اهداف طبقه کارگر نمود. لنین بطور خستگی ناپذیر اصرار داشت که بلشویکهای میلیتانت باید با  بکاری آغالشگری و متقاعد سازی  بر توده ی کارگران پیروز شوند. در اولین روزهای ماه جولای  ، زمانیکه   اولین خیزش انفجاری مردمی بر علیه دولت کرنسکی  آغاز شد، بلشویکها از دنباله روی این جنبش سر باز زدند. در معنی واقعی کلمه ما دارای رهبرانی بودیم که از رهبری نمودن توده ها  سرباز می زدند.آنها می خواستند از هر گونه قیام نابهنگام پرهیز کنند. آگاهی پرولتاریا که خودش را در درون حزب متبلور می ساخت وارد کشمکش زودگذر با ناشکیبایی و بی طاقتی انقلابی توده ها شده بود. این کشمکش خطرناکی بود. اگر دشمن باهوش تر و جسورتر بود،  می توانست از ناشکیبایی توده ها در جهت  پیروزی خیلی بی زحمت خود استفاده برد. «لنین» به یکی از دوستانش درست  بعد از قیام جولای گفت: " آنها تعداد زیادی از ما را خواهند کشت". در تئوری ممکن  بود که لنین درست بگوید؛ این شاید تنها شانس بورژوازی بود تا تعداد پرولتاریا را کاهش دهد. خوشبختانه بورژوازی در بازیش، مهارت کمتری از لنین نشان داد. آنها  مطمئنا دارای  هدف و مقصود بودنند ولی جسارت کافی برای اجرای آنرا از خود نشان ندادند.

بعد از ماه جولای، بیشتر رهبران فعال بورژوازی در فکر درمان این نقص و کنبود بودند. آنها در سر ایده ی یک دولت مقتدر را می پروراندند. روسیه در میان دو دیکتاتوری قرار داشت -  دولت «کرنسکی»، بیش از یک  دولت  موقتی  و گذرا نقش دیگری را بازی نمی کرد. کودتای ناموفق «کورنیلف» که بطور نهانی بوسیله ی «کرنسکی» و «ساونیکف» کمک   می شد باعث بسیج تازه ی پرولتاریا گردید. موقعیت بدتر شده بود، و خبر از شرایط بسیار سختی  برای پرولتاریا می داد که محرومیت شان روز به روز بیشتر می شد.  همچنین برای دهقانان نیز شرایط بدتر شده بود آنان به عینه شاهد بودند که انقلاب ارضی که «اس آر ها»  قول را آنرا داده بودند ، با وجود حضور آنها در ارکان قدرت، به زمانی دیگر موکول       می شد و آنها در خطر سرکوب بوسیله ی بعضی از ضد انقلابیون قرار داشتند. برای ارتش و ناوگان  نیز موقعیت بدتر شده بود چراکه آنها از طرفی، درگیر یک جنگ بی نتیجه بودند و از طرف دیگر در خدمت دشمنان طبقاتی خود قرار  داشتند. وضعیت برای بورژوازی نیز بدتر شده بود چراکه موقعیت اش هر روز بیشتر  بخاطر متلاشی شدن سیستم حمل و نقل، استهلاک و تنزل تجهیزات صنعتی، شکست در جبهه های جنگ، بحران در تولید، قحطی، عدم  پذیرش حکومت کنندگان از طرف توده ها، فقدان قدرت و اعتبار دولت جدید و ناتوانی دستگاه اجرائی اش، به مخاطره می افتد.

بعد از ماه جولای، «لنین» به «وی. بونچ- برویویچ» اظهار داشت : " قیام بطور قطعی اجتناب ناپذیر است. و در زمان کوتاه نه چندان دور به امر ضروری  که نمی تواند شکست بخورد  مبدل خواهد شد". از اواسط  ماه سپتامبر، حزب «بلشویک»  بطور قاطعانه ای شروع به آماده سازی خود برای پیکار[نهائی] شد. کنفرانس دمکراتیک، که قرار بود بعنوان یک پارلمان مقدماتی عمل کند جلسات خودش را در بین روزهای 22-14 سپتامبر انجام داد.

«لنین»  که در آنزمان در مخفیگاه به سر می برد،  مصررانه خواستارکناره گیری بلشویکها از کنفرانس بود. این در حالی بود که تعدادی از بلشویکها  وسوسه شده بودند که بعنوان اپوزیسیون پارلمانی نقش بازی کنند. خط «لنین» که بوسیله ی اکثریت حزب حمایت می شد به اجرا گذاشته شد و بلشویکها از درون کنفرانس بیرون آمده و در را به محکمی در پشت خود بستند. «تروتسکی» اعلامیه شان  را برای باقی مانده ی نمایندگان قرائت کرد.سخنرانی تحریک کننده ی «تروتسکی» که چندی پیش لذت  زندانی کشیدن در زیر حاکمیت بورژوازی و منشویکها را چشیده بود به مانند شمشیری، تمامی نقشه هایی که بوسیله ی سخنرانان مختلف  میانه روی قبلی  طرح شده بود را از هم درید. او به حضار حاضر در جلسه با شفافیت و  روشنی گفت که راه بازگشتی برای ما وجود ندارد؛ کارگران در فکر  عقب نشینی  نیستند و هیچ راهی را در مقابل خود به جز انقلاب نمی بینند. سخنان «تروتسکی» که ابتدا با سکوت شنیده می شد باعث  لرزه و جنب و جوش در صندلی راحت نمایندگان و جایگاههای ویژه ای که بوسیله ی احزاب بورژوازی اشغال شده بودند، گردید. ناگهان، از سرسرا و بالکنی  تندری از تشویق و دست زدنها بلند شد... و این تمایل به قیام را به روشنی تصدیق کرد؛ اینجا تمامی درایت و قدرت کمیته مرکزی ( حزب)  لازم بود که از هر گونه اقدام فوری [توده ایی جهت قیام] ممانعت شود چراکه هنوز بسیار زود بود- روزهای جولای حتی می توانست تجدید خون بارتری [از روزهای شکست ] را در خود داشته باشد(9).

در روزهای سپتامبر  (متناوبا اولین روزهای ماه اکتبر) ، کمیته مرکزی حزب «بلشویک» ( لنین، تروتسکی،سوردلف، زینوویف، کامنف،استالین، یاکوولوا و اپوکف) جلسه ای در آپارتمان «سوخانف» منشویک در پتروگراد برگزار کردند. در این جلسه حتی مبادی و اصول قیام نیز مورد مباحثه قرار گرفت.«کامنف» و «زینوویف» ( نوگین و رایکف  عقیده مشابه داشتند ولی در این جلسه حاضر نبودند) اظهار داشتند که قیام شاید بخودی خود موفقیت آمیز انجام شود اما باقی ماندن قدرت [در دست بلشویکها] بعد از آن بعلت فشارهای اقتصادی و بحران در توزیع مواد غذایی غیر ممکن است. اکثریت اعضای شرکت کننده در این جلسه به قیام رای مثبت دادند و  روز 15 اکتبر را برای انجام آن تعیین کردند (10).

اجازه بدهید  در ارتباط با یک نکته در اینجا  پافشاری کنیم . و آن این است که  این تفاوت رای در بین بلشویکها را نباید به عملکرد منشویکها ی که  با فرصت طلبی و ضعف در طی سالیان متمادی و در طول جنگ داخلی از خود نشان دادند، یکی دانست. این مساله را شاید بتوانیم به این شکل توضیح دهیم که  بعضی از انقلابیون آزموده  [در روند مبارزه] تمایل پیدا می کنند تا قدرت دشمن را دست بالا گرفته و تا حد خاصی به قدرت پرولتاریا اعتماد و اطمینان نداشته باشند. آنها نقشی را در قیام بازی نمی کنند. این وظیفه ی تمامی انقلابیون است که پیش از هر گونه عمل،   امکانات و احتمالات را بسنجند.

اگر بلشویکهای مخالف قیام  نگران  امکان شکست انقلاب بودند، درک آنها به هیچ وجه نقطه ی مشترکی با ضد انقلابیون نداشت؛ چراکه  ضد انقلابیون از هیچ چیزی بیشتر از پیروزی پرولتاریا هراس نداشتند. معذالک،  نظر به اینکه این ترس [ تعدادی از بلشویکها]  نتیجه ی تفسیر نادرست از حقیقت بود می توانست موجب انحرافات جبران ناپذیری گردد.

زمانه در مساعدت و همراهی با  انقلاب فقط در ساعتهای خاصی عمل می کند  و زمانیکه ساعت سپری شد ، بر ضد آن عمل خواهد نمود. زمانیکه یک عمل به تاخیر می افتد ممکن است باعث از دست دادن یک فرصت تاریخی گردد.برای مثال کارگران ایتالیا بخاطر درنگ و دودلی در سال 1920 هزینه ی سنگینی را پرداختند. و یا فرصتی که برای پرولتاریا آلمان در سال 1923 (11) پیش آمد بدون تردید تکرار نشدنی ست.  در نتیجه،  اشتباه بلشویکهای که مخالف قیام بودند ، یک مساله ی بسیار جدی ی بود، بطوری که آنها پس از انقلاب به آن اعتراف کردند.

در دهم اکتبر، کمیته مرکزی حزب بلشویک ( حاضرین: لنین، زینوویف، کامنف، تروتسکی سوردلف، یرایتسکی، استالین، دژرزینسکی، کولنتای، بابنوف، سوکولنیکف، لوموف) با اکثریت آرا ، ده نفر موافق و دو نفر مخالف، حمایت خود را از تدارک فوری برای قیام اعلان داشتند.  کار تدارک قیام به دفتر سیاسی که شامل لنین، تروتسکی، زینوویف، استالین، کامنف، سوکولنیکوف و بابنوف  بودند،  واگذار شد.                                            

 ادامه دارد

توضیحات:

1. سخنرانی رفیق بوخارین در شب یادبود در سال 1921، «انقلاب پرولتاریا»، شماره ی دهم، سال 1922. بعد از بازگو کردن این خاطره بوخارین صحبتهایش را با این جملات به پایان برد: " ما می توانستیم قدرت را حتی در آنزمان در «پتروگراد» بدست بگیریم. اما تصمیم گرفتیم این کار را انجام ندهیم  چونکه با ید روی پیروزی قطعی  در سایر مناطق نیز حساب  می کردیم.

2   I. Flerovsky, `Kronstadt in the October Revolution', in Proletarskaya Revoliutsiya, ibid.

3  L. D. Trotsky, The Russian Revolution (London, 1918) [included as The History of the Russian Revolution to Brest-Litovsk, in The Essential Trotsky (London, 1963)].

 4Victor Serge, Lenine 1917 (Paris, 1923), p. 55.

5. وی.پی نوگین، کمیساریای خلق در اولین دولت شورایی و حامی  ائتلاف گسترده با منشویکها. در سال 1924 درگذشت.

 6Serge, op. cit., p. 45.

 7K. Grasis, `October in Kazan', Proletarskaya Revoliutsiya, No. 10 (33), 1924.

 

8- ماکسیمالیستها گروه کوچکی بودند که از حزب «اس آرها» جدا شدند. آنها اعتقاد به عمل مستقیم داشتند در نتیجه دست به فعالیتهای تروریستی بر علیه رژیم تزاری زدند.

 .9V. Bonch-Bruyevich, `From July to October', in Proletarskaya Revo liutsiya, No. 10, 1922. The author of this article was one of Lenin's close associates.

 10 My sources for these facts are the `reminiscences of the fighters of October' published by Proletarskaya Revoliutsiya in 1922, and a little book Moscow in October 1917 (Moskva v Oktyabre 1917) [N. Ovsyannikov, ed.] (Moscow, 1919). The argument of the comrades who opposed the insurrection is given and magisterially refuted in Lenin's `Letter to the Comrades' of 16-17 October 1917 (Collected Works (London, 1969), Vol. 26, pp. 195-215).

11- در سال 1920 در ایتالیا بیش از دو میلیون کارگر در صنایع بزرگ به اعتصاب دست زدند. این اعتصاب در بهار و پاییز به نقطه ی اوج خودش رسید. در جنوب ایتالیا بخصوص در جزیره ی «سیسیل»، دهقانان زمینهای ملاکین را به تصرف خود در آوردند. هیچ رهبری وتلاش سیاسی از سوی «حزب سوسیالیست ایتالیا» در رابطه با کانالیزه کردن اعتراضات و اعتصابات جهت تسخیر قدرت سیاسی صورت نگرفت. و در نتیجه، افول مبارزه کارگران سبب ظهور و قدرت گرفتن فاشیستها به رهبری «موسولینی» شد.

(Also see Angelo Tasca (A. Rossi), Naissance du Fascisme (Paris, 1967), pp. 95-107, 438-40).

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تسخیر قدرت در 25 اکتبر 1917

درباره ی محتوای سیاسی پلمیک با سوسیالیست های خلقی (در دفاع از سوسیالیسم کارگری- قسمت دوم)

سرمقاله سلام دمکرات

جمعه 16 نوامبر 2007, بوسيله ى دیاکو

اشاره ی مختصر:

پس از انتشار مقاله ی "در دفاع از تشکل مستقل دانشجویی" عابد توانچه با فحشنامه ای که در آن مرا به "روشنفکران دموکرات مآب"، "توده ای های هنوز توده ای"، "تقی شهرام"، "چپول"، "چپکی" و "متال باز" بودن متهم کرده بود به استقبال مقاله ی من آمد. عابد توانچه مرا به داشتن ارتباط با فرخ نگه دار، سازگارا، حجاریان و فخرآور متهم کرده بود، در پاسخ به این فحاشی مقاله ی "در دفاع از سوسیالیسم کارگری- قسمت اول" نگاشته شد. عابد توانچه این بار نیز به جای بحث درباره ی مقاله ی من سعی کرد تا به خیال خود با افشاگری در مورد سوابق من اتهامات دیگری را به من وارد کند.

همانطور که در قسمت قبلی مقاله تاکید کردم هدف من از نگارش این مجموعه مقالات نه پاسخ به فحاشی های عابد توانچه که پرداختن به بحث های مهم تری است که از نظر من می تواند به دامن زدن به بحث های جدی تری در میان فعالین جنبش دانشجویی و دیگر جنبش های اجتماعی کمک کند. در این میان اما در هر یک از این مقالات به گوشه ای از اتهامات وارده خواهم پرداخت. هدف از این کار نه پاسخ به عابد توانچه که افشای شارلاتانیسم و انگ زنی های بدون فاکت است، چرا که شیوع آن در جنبش چپ بسیار خطرناک خواهد بود. به خصوص آن که قطب سوسیالیستی! شارلاتان های کامنت باز به یاری تبر به دستان معتقد به ترور انقلابی آمده است! در این مقاله به اتهام عابد توانچه نسبت به عدم اعتقاد من به دیکتاتوری پرولتاریا پاسخ خواهم داد و پاسخ به سایر اتهامات بی پایه و اساس را به نوشته های بعدی موکول می کنم.

مطالعه ی این مقاله را به خصوص به عابد توانچه که به تعبیر سعید حبیبی:"اگر زنده بماند!- به عنوان يکي از مطرحترين پرچمداران مارکسيسم لنينيسم در ايران شناخته خواهد شد." توصیه می کنم.

جمعه بیست و پنجم آبان 1386

1- درباره ی محتوای سیاسی پلمیک با سوسیالیست های خلقی:

طی چند روزه گذشته شماری از رفقایی که از موضع خیرخواهانه نگران تحلیل نیروی چپ در جدال های قلمی درونی هستند نسبت به ادامه ی پلمیک با عابد توانچه ابراز ناخرسندی کرده اند. این رفقا عمدتا به ضرورت نقد و مقابله با دشمن مشترک(لیبرال ها، انجمن های اسلامی، حکومت اسلامی و...) پرداخته اند. ضمن اشاره به این نکته که مبارزه ی ایدئولوژیک کمونیست ها نمی تواند بر پایه ی روش دوخردادي اتحاد براي مقابله با دشمن مشترک قرار گیرد توضیح برخی نکات را لازم می دانم چرا که ادامه ی نگارش این سلسله مقالات بدون توضیح مفصل محتوای سیاسی و طبقاتی پلمیک با سوسیالیست های خلقی امکان پذیر نبود.

"کمونیسم عبارتست از علم شرایط رهایی پرولتاریا"
 اصول کمونیسم/فردریش انگلس

براى مارکس و انگلس، کمونيسم علم شرايط رهايى پرولتاريا، جنبش و برنامه ی جهانشمول مبارزه ی طبقه ی کارگر برای رهایی انسان از کلیت سازمان معیوب جامعه ی سرمایه داری بود. در نتیجه ی جدایی ساختاری تئوری مارکسیسم از عمل سیاسی، که طی یک قرن بر بستری از جهت گیری های طبقاتی روی داد؛ کمونيسم به چارچوبى ايدئولوژيک و سازمانى براى بيان نارضايتى طيف وسيعى از تمايلات ناسيوناليستى و محلى عليه فقط و فقط برخی از جنبه‌هاى این سازمان معیوب تبدیل شد. برای توجیه عمل سیاسی غير پرولترى (که در راستای منافع طبقاتی بورژوازی قرار داشت) پروژه ی مسخ و تخريب تئورى مارکسیستی کلید خورد. تز منحط "سوسیالیسم در یک کشور" تنها یکی از نمودهای تئوريزه کردن ناسيوناليسم و رفرميسم بعنوان محتوى تئوری مارکسيستی است. بدین ترتیب سوسیالیسم رهایی بخش کارگران با سوسیالیسمی جایگزین شد که بی حقوقی سیاسی و انواع و اقسام محدودیت های فرهنگی را لازمه ی اقتصاد دولتی می دانست. مسخ تئوری مارکسیستی البته به ناسيوناليزه شدن مارکسيسم یا تبلیغ سوسیالیسم بورژوایی و خرده بورژوایی تحت نام مارکسیسم در اتحاد جماهیر شوروى محدود نماند و بسیاری از جنبش های سوسیالیستی را که به تغییر جهت طبقاتی سوسیالیسم در شوروی اعتراض داشتند را هم تحت تاثیر قرار داد. به عنوان مثال مائوئیسم که در تقابل با همزیستی مسالمت آمیز خروشچف شکل گرفته بود به فاصله ی چند سال دچار چرخش کاملی در مواضع شد.

"انقلاب بی وقفه ی مائو با انقلابات خودجوش پرولتری که به جامعه ای بی طبقه می انجامند، هیچ ارتباطی ندارد. کاملا بر عکس! انقلاب بی وقفه ی او بیشتر مانند تئوری جنگ طولانی است؛ این تئوری نه حرکتی خودجوش بلکه هدایت شده، منضبط و سراسر تاب و تحمل است. به عبارت دیگر، وقتی مائو خواستار انقلاب است، خواهان تولید بیشتر و بیشتر است. این همان چیزی است که مارکس انباشت بدوی سرمایه نامیده بود"
 فلسفه و انقلاب/ رایا دونایفسکایا

اما این مساله محدود به مائوئیسم نبود، اگر کمونیسم برای مائو به مفهوم تولید هر چه بیشتر بود، در اروپاى شرقى، کمونیسم به عنوان علم ايجاد سرمايه دارى دولتى و اطمينان خاطر از اطاعت طبقه ی کارگر، به کار گرفته شد. در این کشورها سوسیالیسم به صورت علم برنامه ریزی تولید در آمد، گویی فقط سوسیالیسم قادر به برنامه ریزی بود.

"گرایشی وجود داشت که تولید را به خاطر تولید تکامل می داد و در انبوه آمارها و فهرست ها مهم ترین چیزی که نادیده می گرفت، این بود که چگونه و چه وقت سطح زندگی ارتقا یابد... جوهر بحث های تئوریک رسمی بین الملل کمونیسم رسمی در 1967 همه چیز را افشا کرده بود ،چرا که <تولید به خاطر تولید> عبارتی بود که مارکس به تولید سرمایه داری اطلاق می کرد و ویژگی آن را <کشتار بزرگ بی گناهان> می دانست ".
 فلسفه و انقلاب/ رایا دونایفسکایا

اتحاد جماهیر شوروی و کشورهای اروپای شرقی تلاش کردند تا وابستگی تمام عیار خود به بارآوری کار و در نتیجه استثمار شدید کارگران را نفی کنند، همین موضوع تئوریسین های کمونیست را به بت واره پرستی علم سوق داد. علم ناب تحقیق در فضای خارج زمین و یا ساخت بمب های هیدروژنی محصول همین دوران بودند. کار به جایی رسید که ادوارد لیپسینکی نقش انقلابی را نه به کارگر بلکه به کارخانه ی خودکار نسبت داد!

در اروپای غربی و آمریکا هم سوسیالیسم به عنوان پوشش ايدئولوژيک مبارزه جویی آنارشيست ها، مباحثات فرهنگى و آتئيستى روشنفکران، رفرم هاى فرهنگى و آموزشى طبقه ی متوسط، سياست هاى چپ پارلمانتاريست، رفع بحران به شيوه کينزى و آشتى طبفاتى به کار گرفته شد. اما در کشورهای به اصطلاح "جهان سوم" تحت تاثیر موفقیت شوروی و چین در رشد صنعتی، سوسیالیسم به مبارزه ی ناسیونالیستی علیه امپریالیسم تبدیل شد، در واقع سوسیالیسم به صورت ابزاری در دست جناح چپ بورژوازی و خرده بورژوازی در آمد. برنامه ی(اگر بتوان علی رغم ابهام بیش از حدش آن را برنامه دانست) سیاسی - اقتصادی ای که بخش عمده ی چپ ایران در طول دوران فعالیت خود به جامعه ی ایران ارائه کرده است چیزی شبیه به مدل توسعه ی اقتصاد کاپیتالیستی و در نتیجه دولت متناظر با آن بوده است. این برنامه مبارزه ی سوسیالیستی را به عنوان مبارزه ای برای تحقق استقلال ملى، توسعه اقتصادى، رفرمهاى اجتماعى و دموکراسى بورژوايى ارائه می کرد. به این معنا بخش غالب چپ ایران فارغ از تمام حسن نیت و داعیه ی کمونیستی ای که داشته است چیزی جز جناح چپ جنبش ملی - اسلامی بورژوایی و خرده بورژوایی نبوده است.(1) بیهوده نبود که پس از اصلاحات ارضی در سال 42 بسیاری از گروه ها و سازمان های چپ هرگز نپذیرفتند که فرماسیون اجتماعی – اقتصادی غالب در ایران سرمایه داری است. بیهوده نبود که همچنان یا بر طبل نیمه فئودال- نیمه مستعمره بودن کوفتند یا با تاکید بر وابستگی در "سرمایه داری وابسته" ، نخست مبارزه با سرمایه داری را به مبارزه با سرمایه داری وابسته و در نهایت به مبارزه با سرمایه داران وابسته تقلیل دادند و در نهایت از استقلال سرمایه داران ایرانی حمایت کردند. چنان که در نهایت اعتقاد به خودکفائى اقتصادى به شاخص مبارزه ی ضد امپرياليستی و سوسياليستی تبدیل شد. و سرانجام بیهوده نبود که از نظر اکثر آن ها بورژوازی ملی و مترقی در صفوف "خلق" قرار داشت. اگر تاریخ کمونیسم تاریخ مبارزه ی بی وقفه ی طبقه کارگر، گاه به شکل آشکار و گاه به شکل پنهان، علیه سرمایه باشد، در آن صورت تاریخ این مبارزه از تاریخ مبارزات شمار بسیاری از سازمان هایی که ادعای "چپ"،"سوسیالیسم"، "کمونیسم" و... به یدک می کشیدند کاملا جداست. طی سال های 57 تا 60 زمانی که کارگران علیه کارفرما و در مجموع علیه مناسبات سرمایه داری دست به اعتصاب می زدند این سازمان ها می خواستند به آن ها بقبولانند که مشکل شما امپریالیسم آمریکاست چرا مقابل سفارت آمریکا دست به اعتراض نمی زنید؟ بیهوده نبود که این چپ هرگز نتوانست در میان کارگران پایه بگیرد، این سوسیالیسم فقط و فقط توسط روشنفکران رو به افزايش جامعه ی شهرى نمایندگی می شد.

حزب توده سنتز دو جریان بین المللی و بومی بود. از نظر بین المللی پایه های تشکیل دهنده ی حزب توده را ناسيونال رفرميسم پروسوويتيستی ( Pro-Sovietism ) و از نظر بومی آرمان های استقلال اقتصادی و توسعه ی صنعتی تشکیل می داد. وفاداری راسخ بخش اعظم حزب توده به اتحاد جماهیر شوروی در نهایت به انشعاب ملی- اسلامی خلیل ملکی انجامید. در این انشعاب حزب توده به اولویت قائل شدن برای سياست خارجى اتحاد جماهیر شوروى نسبت به منافع ملی متهم شد. از آن زمان تا کنون جریان اصلی انتقاد چپ رادیکال از حزب توده ی ایران همین نادیده گرفتن منافع ملی بوده است، یک قرن پس از زمانی که مارکس اعلام کرد: "کارگران وطن ندارند" کمونیست های ایرانی حافظ منافع ملی شدند. این تصویر پلشت همان چپی است که پشت سر خواست اخراج کارگران افغانی ایستاد و ... درست بر خلاف سنت سوسیالیسم کارگری که از همان آغاز بر انترناسیونالیسم و مبارزه ی جهانی طبقه ی کارگر تاکید کرد، گرایشات متنوع رفرمیستی بر پایه ی نوعی ملی گرایی بنا شدند. از سویی استالینسم پشت سر تز "سوسیالیسم در یک کشور" سنگر گرفت و از سوی دیگر تمام هنر سوسیال دموکراسی (پس از جنگ اول جهانی) کنترل و مدیریت سرمایه داری در داخل مرزهای ملی بود. سوسیال دموکراسی در بهترین حالت در سطح ملی به تحمیل رفرم هایی به نفع کارگران و از طریق اتحادیه های کارگری دل خوش می کرد.

با شکست دولت مصدق حزب توده متهم به عدم حمایت از دولت مصدق شد. زمانی که با زوال جبهه ی ملی اپوزیسیون ناسیونالیست ضعیف شد این چپ رادیکال بود که با رشد کردن در فضای خلا عدم حمایت حزب توده از جبهه ی ملی رشد کرد، در واقع این چپ عهده دار وظایف اپوزیسیون ناسیونالیست شد. این سنتز جبهه ی ملی و حزب توده ی ایران بود که به شکل گیری چپ رادیکال در ایران انجامید. چپ رادیکال که صورت غالب چپ ایران را در دهه های 60 و 70 میلادی تشکیل می داد، محصول نقد ناسيوناليستى از حزب توده در جریان شکست کودتای 28 مرداد علیه دولت مصدق است. به این ترتیب رادیکالیزه شدن ناسیونالیسم به صورت وجه مشخصه ی چپ رادیکال در آمد. گستره ی این چپ رادیکال از تنوع زیادی برخوردار بود، از مائوئیست ها و چریک های شهری(فدائیان خلق) تا شمار زیادی از گروه های خط 3 که به فعالیت های سیاسی اعتقاد داشتند. در این میان تئوری های مائوئیستی و شبه مائوئیستی توانایی زیادی برای جذب این ناسیونالیسم در دستگاه نظری خود داشت، این همان الگویی بود که در چین پیاده شد. کار به جایی رسید که ستارخان و باقرخان به عنوان شخصیت هایی که برای مبارزه ی سوسیالیستی باید منبع الهام قرار بگیرند مورد ستایش قرار گرفتند و عکس های میرزا کوچک خان در کنار تصویر آیت الله خمینی روی دیوار محل جلسات "اتحادیه ی کمونیست های ایران" نصب شد.

اگرچه بسیاری از سازمان های چپ رادیکال برنامه ی روشنی برای تصرف قدرت سیاسی در دست نداشتند اما مدل مورد نظر آن ها به کار گیری روش های خشن علیه دولت بود، رادیکالیسم سطحی این چپ در ضدیت آشتی ناپذیر با سلطنت و بعدها حکومت اسلامی و نه سرمایه نمود می یافت. این رادیکالیسم سطحی مورد افتخار سوسیالیست های خلقی همان رادیکالیسمی بود که در نهایت سازمان فدائیان اقلیت را به دنباله روی محض از مجاهدین خلق(جناح چپ جنبش اسلام سیاسی) واداشت.

بدین ترتیب زمانی که جنبش اسلام سیاسی در سال های میانی دهه ی 50 گسترش می یافت بدنه ی اصلی این چپ رادیکال ترجیح داد در خانه ی تیمی خود باقی بماند تا طرح ترور فلان سرهنگ دون پایه را عملی سازد و... برنامه ی تصرف قدرت سیاسی سازمان های چپ رادیکال آن قدر گنگ و ناروشن بود که سرانجام به فدائی گری برای تقویت بورژوازی ملی و مترقی، تبدیل شد. این برنامه ی مبتذل و منحط برنامه ای بود که کمونیست های ایران برای سال ها به طبقه ی کارگر ارائه می کردند. واژه ی "خلق" از سوی سازمان های چپ رادیکال مدام به کار گرفته می شد، در یک سوی مبارزه ی به اصطلاح طبقاتی! خلق قرار داشت و در سوی دیگر آن نیروهای ضد خلق و حامیان امپریالیست شان. خلق ظرف گل و گشادی بود که در هر زمان بسته به احساس نیاز رهبران سازمان برای توجیه عملکرد راست روانه شان، نیرویی به آن وارد و یا از آن خارج می شد. ملاک قرار گفتن طبقات در این ظرف فقط و فقط تحلیل سطحی این سازمان از شرایط سیاسی بود، بدین ترتیب بسیاری از سازمان هایی که زمانی خرده بورژوازی حامی آیت الله خمینی را در صف خلق قرار می دادند بعدها آن را از ظرف خلق خارج کردند. در این میان آشنایی با قانونمندی های سرمایه کوچکترین ضرورتی نداشت.

تبیین نظری و تدقیق تئوریک اهداف و شیوه های مبازاتی طبقه ی کارگر از طریق مبارزه با ایدئولوژی های طبقات دیگر به دست می آید. اما اگر بپذیریم که بخش عمده ی چپ ها و سوسیالیست های ایرانی جناح چپ جنبش ملی – اسلامی خرده بورژویی و بورژوایی را تشکیل می داده اند، در این صورت این گونه جدال های قلمی دیگر نه مناقشات درونی چپ ها و سوسیالیست ها که نمودی از مبارزه ی طبقه ی کارگر علیه ایدئولوژی های دیگر طبقات (البته با پوشش سوسیالیستی) خواهد بود. این نگاه دقیقا مخالف با دیدگاهی است که پوپولیست هایی مثل توانچه سعی در تبلیغ آن دارند. برای قضاوت درباره ی محتوای سیاسی و طبقاتی تئوری و پراتیک افراد، سازمان ها و احزاب هرگز نمی توان به ادعاها و اتیکت هایی که بر فعالیت هایشان می زنند اکتفا کرد و همه ی آن ها را زیر اسامی کلی چپ یا سوسیالیست قرار داد. در این باره در قسمت های بعدی این سلسله مقالات نشان می دهم که رجوع به مارکس یا لنین و فاکت آوردن از آن ها، یا قائل بودن به حزب سیاسی یا ضرورت انقلاب در میان سوسیالیست های غیر کارگری، به معنی عدم وجود اختلافات بنیادین بین سوسیالیسم کارگری با سوسیالیسم دیگر طبقات نیست.

2- محک انطابق با مارکسیسم چه کسانی توده های هنوز توده ای هستند؟

به تازگی عابد توانچه در راستای غنی سازی فحشنامه های خود پشت بحثی پنهان شده است که آقای صادق نوابی در مرداد ماه 85 خطاب به من نگاشت. توانچه البته پیش از این در فحشنامه ی اولش در مورد من نوشته بود: "محکش برای انطباق با مارکسیسم « فرخ نگه دار » و « توده ای های هنوز توده ای » است" توجه خوانندگان را به این نکته جلب می کنم که آقای نوابی در همان بحث ها نوشته بود: "من به طور کلی از عملکرد این حزب در دوره های مختلف دفاع می کنم." و نیز بارها اعلام کرده بود که سال های 57 تا 62 را درخشانترین دوره ی فعالیت حزب توده می داند. نوابی همچنین در جوابیه ی خود به من در دفاع از عملکرد حزب توده نوشت: "من از شما و دیگر دوستان خواستم که به جای تهمت های بی سند و مدرک، بنشینیم، اسناد را بیاوریم و درباره عملکرد حزب توده، از جمله در سال های انقلاب بحث کنیم."در همان پلیمیک من در مورد عملکرد حزب توده نوشته بودم:"این جاست که ته مانده های تفکر توده ایستی و شورویستی شما رو می شود و آنچه که نباید هویدا شود.... بله آقای نوابی همین رفقای حزبی شما بودند که با همین توجیهات در برابر سنگسار زنان، اعدام انسان ها و به استثمار کشیدن کارگران چیزی نگفتند و خیلی ساده استدلال کردند : حکومت جمهوری اسلامی ایران چون ضد امپریالیستی است پس خلقی و مردمی است. !!!! با همین استدلال ها حامی مکتبی ها و حزب جمهوری اسلامی شدند. بله دوست من با همین استدلال ها در سرکوب روشنفکران همدستی کردند. آدم فروختند و حتی برای سرکوب نیرو اعزام کردند. و با همین استدلال هاست که سید حسن نصرالله هم نزد شما عروج می کند و تبدیل می شود به چه گوارای لبنان! با همین تئوری های پوسیده اسلام سیاسی را تقویت کردید و ..." قضاوت را به خواننده واگذار می کنم تا خود به این موضوع بیندیشد که چه کسی محکش برای مارکسیسم توده ای های هنوز توده است؟ یک روز صادق نوابی فریاد بر می آورد که :"تنها یک دلیل برای من بیاور که تو را مارکسیست بدانم!" و روز دیگر عابد توانچه همان حرف ها را به شکل به مراتب ناشیانه تری تکرار می کند: "انگ پدرخواندگی و جواز صادر کردن همانقدر به من و رفقای من می چسبد که مارکسیست بودن به تو و محفل کوچکی که عضو آن هستی" در نهایت من همان جوابی را که به نوابی دادم برای توانچه تکرار خواهم کرد: "اگر شما مارکسیست هستی من افتخار می کنم که مارکسیست نیستم چرا که هرگز حاضر نیستم مرزبندی خود را با تفکرات رویزیونیستی و توده ایستی امثال شما مه آلود کنم."

البته دفاع عابد توانچه از بحث های صادق نوابی به هیچ وجه تعجب آور نیست چرا که از نظر نگارنده ی این سطور هر دو از سوسیالیسم خلقی و خرده بورژوایی دفاع می کرده و می کنند. هر دو تفکر مبارزه ی ضدامپریالیستی را که بر پایه ی ناسیونالیسم و بیگانه ستیزی خرده بورژوایی شکل گرفته است، به جای مبارزه ی سوسیالیستی و ضد سرمایه داری ترویج می کنند، هر دو خلق را به جای طبقه ی کارگر قرار می دهند، هر دو استقلال ایدئولوژیک و تشکیلاتی طبقه ی کارگر را نفی می کنند، هر دو مخالف گسترش آزادی های اجتماعی پس از تصرف قدرت سیاسی هستند و.... بیهوده نیست که امروز ضروری می دانم که نسبت به نگارش سلسله مقالاتی در دفاع از سوسیالیسم کارگری اقدام کنم و در آن مقطع (15 ماه پیش) نیز تشخیص می دادم که خطاب به نوابی بنویسم: "رفیق نوابی یک مقاومت ارتجاعی در برابر سرمایه داری نه تنها محترم و شایسته ی دفاع نیست بلکه محکوم به شکست هم هست!" و نیز خطاب به نوابی در جوابیه ی خود به من سوسیالیسم خلقی را بسط خلاقانه ی تئوری مارکس می دانست بنویسم: "به شخصه فکر می کنم باید در برابر سوسیالیسم خلقی هم موضع گیری نمود تا مبارزات جنبش را به سوی سوسیالیسم کارگری ارتقا داد" و سرانجام بیهوده نبود که در مقابل دفاعیات صادق نوابی از فیدل کاسترو نوشتم: "خائنینی مثل رفیق کاسترو که مناسبات عشیره ای را به جای اصول سانترالیسم دموکراتیک بر حزب تحمیل نموده، سوسیالیسم را به مفهوم سرمایه داری دولتی سترون کرده ، رویای بچه گانه و استالینیستی سوسیالیسم در یک کشور را به خورد پرولتاریای کوبا داده و آزادی های مردم کوبا را از آن ها سلب نموده و.... معنای مبارزه را به لجن کشیده اند" اگر مارکسیسم نوابی 15 ماه پیش در فاز فکاهی قرار داشت امروز مارکسیسم توانچه در فاز معامله با گرایشات و قطب های سکتاریستی قرار دارد که از پیشروی جنبش کارگری و نیز تقویت گرایشات سوسیالیستی- کارگری در هراسند.

3- شارلاتانیسم سیاسی و انگ زنی های بدون فاکت:

اگر در قبال انگ زنی های بدون فاکت، اگر در برابر مزه پراکنی ها و فحاشی های مجازی و ... متعهد نباشیم و قاطعانه برخورد نکنیم باید شاهد ضربات جدی به جنبش چپ باشیم. در این میان به سهم خود در افشای یکی از این حقه های کودکانه می پردازم.

عابد توانچه در فحشنامه ی خود مرا متهم کرده است که به دیکتاتوری پرولتاریا اعتقاد ندارم چرا که در کامنتی که در تاریخ 20 مرداد 85 در وبلاگ یکی از رفقا گذاشته ام نوشته ام: "در مورد <دیکتاتوری پرولتاریا> این ترمی است که بلانکی درست نموده و خوب می دانی که روش بلانکی اصولا یک روش غیرمارکسیستی و آوانتوریستی است. لذا فکر می کنم کاربرد این واژه نیاز به تدقیق بیشتری دارد"

در این میان خواننده ای که متن سانسور شده ی سانسورچی جوان و ناشی ما را می خواند احتمالا تصویر درستی از نگارنده ی این سطور نخواهد داشت. برای رفع شبهه ی تمام خوانندگان، همان جملاتی را که خطاب به صادق نوابی(که از موضع مشابهی به من حمله کرده بود) در "مقاله ی مارکسیسم رفیق نوابی در فاز فکاهی" (22 مرداد 85) نوشتم برای عابد توانچه تکرار می کنم: "رفیق عزیز شما را به خواندن مجدد نامه ام توصیه می کنم و توضیح می دهم که من روش آوانتوریستی، نخبه گرایانه و جدا از توده های بلانکی را به نقد کشیده ام و لذا خواستار این شده ام که وقتی از ترم "دیکتاتوری پرولتاریا" استفاده می کنیم تدقیق بیشتری به کار بندیم و بیان کنیم که منظور ما از ادای این ترم چیست؟ ایا ما هم همان درک بلانکی را از این ترم داریم یا به درکی مارکسیستی از آن رسیده ایم. آیا وقتی آن را به کار می بریم منظورمان تجربه ی واقعی استالینیسم در شوروی است؟ تجربه ای که میلیون ها انسان آزاده را به کام مرگ کشید؟ یا درک ما از آن به مثابه دموکراسی شورایی است که گامی فراتر ( به لحاظ کیفی و نه فقط کمی) از دموکراسی بورژوایی است. لذا من اصلا چنین چیزی ننوشته ام که این ترم یا مفهومش را غیر مارکسیستی می دانم من روش لویی بلانکی را غیر مارکسیستی دانسته ام که البته به نظر می رسد شما که به نوعی تفکرات چهل سال پیش چپ ایرانی را نمایندگی می کنید یا تفکرات او خیلی هم مشکل ندارید."

"سانسور مبارزه را نابود نمی کند، بلکه آن را یک جانبه می کند، مبارزه ای آشکار را به مبارزه ای پنهان تبدیل می کند، مبارزه بر سر اصول را به مبارزه ی اصول بی قدرت با قدرتی بدون اصول تبدیل می کند. سانسور حقیقی که بر ذات مطبوعات استوار است، همانا نقد است"
 سانسور و آزادی مطبوعات/ کارل مارکس

آقای توانچه آیا بهتر نیست به جای سانسور کردن مقالات من، به سانسور حقیقی(نقد) بپردازید و برای مخاطبان خود ذره ای از فهم و شعور قائل شوید؟ آیا بهتر نیست به جای پنهان کردن مبارزه، این مبارزه ی ایدئولوژیک را بدون هیچ هراسی، آشکارانه ادامه دهیم؟ آیا اگر کسی بنویسد در مورد به کار بردن ترم "دیکتاتوری پرولتاریا" باید تدقیق بیشتری به کار برد، به معنی عدم اعتقاد او به دیکتاتوری پرولتاریاست؟ به شخصه فکر می کنم که هیچ خواننده ای چنین استدلالی را نپذیرد مگر آن که این خواننده عابد توانچه باشد که به قول خودش: "من بازی با کلمات و تمرین کلمه و ترکیب را بعد از دوران مدرسه ی ابتدایی کنار گذاشته ام." توانچه احتمالا علاوه بر بازی با کلمات شناخت معنی کلمات را هم کنار گذاشته باشد و ناچار وقتی معنی کلماتی چون "تدقیق" را علی رغم توضیحات چند خطی من نمی فهمد به هذیان گویی می افتد.

پانوشت:

1- برای اطلاع بیشتر نگاه کنید به جهان سوم، نظریه ی وابستگی و احمد شاملو (ایرج آذرین) و ناسيوناليسم چپ و کمونيسم طبقه کارگر - نگاهى به تجربه ايران (منصور حکمت)

 

 

November 17, 2007

"زهربازی نقدستان رحم ندارد ...چون نفی انسانیت؛بردگی مزدی ونا برابری سرمایه رحم ندارد"

پیشگفتارنامه

با توجه به طنازی بعضی از پدیده های عالم  لیبرالیسم به رسم ادب و به زبان خودشان کمی ترشح مزه نموده سپس خدمت پیشنهادات مزخرفشان در باب دموکراسی و اخلاق مداری سیاسی خواهم رسید.

در آستانه 16 آذر اخبار جالبی شنیده میشود...اعضای مرکزی دفتر تحکیم ،ناگهان در یک عملیات عجیب و غریب بازداشت میشوند! در همین راستا و در گوشه ای از دانشگاه عده ای جمع شده اند و بحث سیاسی میکنند...به رسم ادب وتقلید از اربابان دموکراسی و ناجیان حقوق بشر،برای استیلای عدالت کمی سمع، استراق میکنم...: مگر چه کرده اند؟ واقعا که احساسات هر انسان آزاده ای جریحه دار میشود...مگر تحکیمی های نازنین و پاک ما چکار کرده اند که این گونه تاوان پس میدهند؟ واقعا که دفتر تحکیم و اعضایش در کشاکش چه مبارزه عمیق وانسانی ای قرار دارند...هیهات من ال.....

اما هرچه تامل نمودم نه آن گوشه از دانشگاه را جستمی ،نه عده ای که چنین مشغولیات منزه و آسمانی ای میپنداشتی. برای حل مسائی این چنینی نیز باید از آخرین متدهای تست زنی(مچ گیری) استفاده کردمی ،زین رو چندین گزینه را طرح کرده به یافتن اسرار ذات خلقت این اصوات همت گماشتمی...اول اینکه، یحتمل اینجانب دارای چشم بصیرت نمیباشم. دویوم، این که کائنات هم ازاین ظلم به ستوه آمده داد فغان برآوردندی سیوم،اصوات از پدیده هائی ریز میکروسکوپی ساتع میگردندی و نیاز به تسلح عینین واجب آمدی وبالاخره چهارم،هیچ کدام (سرکاری).از آنجا که در تست زنی(مچ گیری)از چالاکی و بی باکی فزاینده ای رنج میبردمی، بر آن شدم جهدی نموده در راستای اعتلای جنبش دانشجوئی مبادرت به شناسائی  منبع اصوات نمایم .طبق قانون اول(مصوبه بسیج دانشجوئی)، نمیشود گوش بصیرت داشت و چشم بصیرت نداشت،در ضمن حالت اول گزینه دو را نیز به نفع قانون کذائی حذف مینُماید.در ضمن از آنجا که مبارزان با اخلاق عرصه دانشگاه(تحکیم وحدت و لیبرالها) در بند مخوف 209 به سر میبرند (قضیه جدیه بابا)پس گزینه سیوم کلید حل معمای ما میشود.باشد که از صدقه سر پیشرفت علم انواع جدیدی از موجودات و جریانهای چند منظوره و کلونیهایشان را شناسائی کردمی و شناسنامه این پدیده ها را با میخ طویله بر تارک آسمان تعلیم و تعلم کوبیدن یابم ،امید است که مقبول افتد.

روزشمار نامه

30 مهرما بر افراشته شدن مجدد پلاکاردها وخواسته های سرخ دانشگاه(اه اه بازم این دانشجوا حرف دل مردم رو زدند... بازم گفتن آزادی و برابری!!! چیکار کنیم که اینا دیگه حرف دل اکثریت رو نزنن و بذارن ما در یک صبح دل انگیز از خواب بیدار شیم و بگیم خدایا سایه لطف کار مزدی و نابرابری جنسی رو از سرما کم نکن).

2آبان مهدی عربشاهی متذکر میشود چپها اخلاق سیاسی را رعایت کنند ومراسم مستقل برگذار کنند.

تبصره)

تعریف اخلاق سیاسی:

پدیده ای همزاد با ناکامیهای دفتر تحکیم و لیبرال دانشگاه ؛ نقدی از روی عقده های ناشی از باخت سیاسی که به تازگی از جزیره های من در آوردی به سمت دا نشجویان پرتاب شده است.مبادیان دموکراسی و حقوق بشر در ایران معتقد هستند در شرایط کنونی ایران، برافراشتن شعارها و مطالبات عده ای کثیری از دانشجویان که اجازه خواندن بیانیه هاو سرودهای فاشیستی -ارتجاعی ای همچون ای ایران ونسخه های تحکیم وحدت را نمیدهند و در عوض بارها و بارها سرود انترناسیونال را با قدرت میخوانند، عملی غیر اخلاقی بوده؛بنا بر این از این به بعد هر کسی عقایدش با دفتر تحکیم و برنامه های از پیش تعیین شده  و زمان بندی شده اش ( با هدف فشار ازپائین و گفتگو از بالا برای گرفتن سهم از حاکمیت،بخوانید تاراج) متفاوت باشد،از مراسم و برنامه های تحکیم و حدت(حوزه ودانشگاه)اخراج میگردد .   

5آبان رشید اسماعیلی در مطلبی با نام :پیشنهاد به دوستان کمونیست(لنینیست-حکمتیست)به کمونیستهای دانشگاه میگوید که ...صفوفمان را کاملا از هم جدا کنیم.

14 آبان انجمن اسلامی دانشگاه امیرکبیر با صدور اعلامیه ای حرکت دانشجویان سوسیالیست را عملی غیر اخلاقی و ضد انسانی دانست!

در همین روز علی عزیزی عضو مرکزی دفتر تحکیم بدون ناگهان بازداشت و به بند 209 منتقل میگردد.

18 آبان علی نیکونسبتی هم با همین شیوه بازداشت وبه بند209 منتقل میشود.

سومین علی این داستان(وفقی)  نیز در نمایشی مظلوم نمایانه از اطرافیان طلب حلالیت مینماید و از برادرعلی ها میخواهد که استوار باشند.

شکست نامه

این مبارزه و کشمکش در آستانه 16 آذر راه به کجا دارد؟از طرفی آمریکا جایزه "آنی تیلور" را به پاس مبارزه بی امان با کمونیسم به "امیر عباس فخرآور" میدهد  واز طرفی دیگر" تحکیم وحدت و لیبرالیسم" به جان کمونیسم در دانشگاه افتاده اند.حشمت اله طبرزدی به زندان میرود و سازگارا و افشاری در صدای آمریکا عرض حال میفرمایند.ترس از حظور یک قطب قوی سوسیالیستی و مهمتر از آن تلا ش جدی برای کسب قدرت سیاسی توسط کمونیستها، تمامیت ارتش ارتجاع داخلی و خارجی را در کمپین آنتی انسانیت بسیج کرده است .اما به راستی امروز در کدام گوشه دانشگاه چنین اصوات عجیب و غریبی به گوش میرسد؟ چه کسی است که بازداشتها و سناریوهای تحکیم و وزارت اطلاعات را باور کند؟ دفتر تحکیم کدام افق را پیش روی آینده دانشجویان باز میکند؟امیر عباس فخرآور در ایران چه جایگاهی دارد؟تحلیلهای خبرگزاریهای آمریکائی و اروپائی چه هدفی را پیش رو قرار داده اند؟

انجمن اسلامی پلی تکنیک نیز به عنوان تنها سنگر دست و پا زدن تحکیم  ولیبرالیسم دانشگاه کاملا شناخته شده و پایگاهی در پلی تکنیک ندارد.زمانی که چپ(منظور کمونیستها) دانشگاه در اعتراضهای گذشته و بدون سازماندهی با چراغ خاموش در اعتراضات شرکت میکرد،به عنوان چپهای سر به راه ، مطیع وبا اخلاق شناخته میشدند.اما امروزکه جنبش سوسیالیستی دانشگاه نه تنها سازماندهی دارد و به صورت علنی فعالیت میکند ،بلکه اجازه فعالیت و پیشروی به نهادی ارتجاعی همچون دفتر تحکیم برای سوء استفاده از فضای اعتراضی مردم را نمی دهد؛ محکوم به بی اخلاقی وفرصت طلبی است؟چگونه است تا زمانی که تحکیم مهر مالکیت به جنبش دانشجوئی میزد و با علم به حضور دانشجویان چپ و سوسیالیست درصفوف اعتراضات دانشجوئی خود را ولی آن میدانست، بحث از بی اخلاقی و اپورتونیسم نبود؟ امروز که مالکان اصلی دانشگاه و جنبش دانشجوئی نه به قصد مالکیت اعتراضات که هدفی بس کوچک و پیش پا افتاده است، بلکه با هدف کسب قدرت سیاسی و اعلا م موجودیت طبقه کارگروزحمتکش در جامعه به میدان میآیند دادگاه دموکراسی تحکیم و لیبرال  دادش به هوا میرود؟ عزیزان لیبرال ازاین توهم آگاهانه و ناآگاهانه بیرون بیائید.فضای اعتراضی  دانشگاه سه ضلعی نیست؛تلاش جبهه ملی مذهبی حاکمیت،لیبرال وابسته  و امثالهم با تمام توان و نیروهایش نیز نمیتواند  دو قطبی بین کار و سرمایه را که در دانشگاه نمود پیدا کرده، به نقطه دیگری منحرف کند.دفترتحکیم وحدت بدون شک نهادی از آن رژیم و ابزاری در دست ارتجاع حاکمیت برای کنترل دانشگاه است.  دستگیریهای اخیر اعضای دفتر تحکیم وحدت در راستای اهداف زمان بندی شده ایست که نمونه آن را برای خنثی کردن 18 تیرماه امسال دیدیم؛ امری که فعالین سیاسی دانشگاه به خوبی ازسناریوی سیاه آن خبردارند.تلاش رژیم برای قهرمان سازی با ابزاری همچون بند 209 تنها میتواند روی حبابهای  ناآگاهی بخش کوچکی از بدنه جوان دانشگاه موج سواری کند.دفترتحکیم و تمامی نیروهای کذائی اش در مرکزیت و حومه این دو قطبی در کنار جمهوری اسلامی ایستاده و در اینکه نماینده ی بخشی از حاکمیت بوده و هستند شکی نیست.علی نیکونسبتی که در 18 تیرماه جلوی درب پلی تکنیک بست مینشیند ؛امروز هم در آستانه 16 آذر بازداشت است ...اما  سوال اینجاست، مگر ایشان همان کسی نیست که اصلاحات را نه تحقق مطالبات دموکراتیک جامعه بلکه شکل متاخر خط امام میداند؟مگر همین نیکونسبتی زمانی یار غار اعضای شورای نگهبان برای ردصلاحیت اعضای انجمنهای اسلامی نبود؟مگر علی نیکونسبتی نبود که پس از کشتار دانشجویان در 18 تیر1387ودر سال 82 "ائتلاف برای جمهوری اسلامی را مینویسد؟نیکونسبتی مگر همانی نیست که با شمشیر حاکمیت و به جرم بازداشت بودن، دانشجویان را برای کاندیداتوری انجمن رد صلاحیت میکند؟ درا ین وضعیت نقش این عزیزان هم معلوم است یکی در بند است دیگری حلالیت میطلبد ،آن یکی چپها را بی اخلاق میخواند تا در نهایت یکی دیگراز این پدیده های چند منظوره پیشنهاد کند صفوفمان را جدا کنیم.  قهرمان سازیهای تحکیم با استمداد از وزارت اطلاعات و نهادهای همسو نمایشنامه مسخره ای است که تنها میتواند موجبات خندیدن را برای دانشجویان فراهم آورد.از این رو به تمامی اشخاصی که به مانند جمهوری اسلامی و باندهای دانشگاهی اش قصد دارند دفتر تحکیم وحدت را با الغای حس مالکیت اعتراضات دانشجوئی و رهبر شایسته آن، به جلو فراری دهند و راهی برای نجات خود بیابند؛توصیه میکنیم به جای پیشنهاد دادن و سناریو ساختن برای کمونیستها در دانشگاه ؛تکلیف خود را روشن کنید...حساب کارهایتان با به جیب کدامین ارتجاع و توحش واریز کنیم اعدام در ایالات جورج بوش یا سنگسار در قاموس احمدی نژاد؟.چندی دیگر به 16 آذر نمانده ،بازداشت اعضای دفتر تحکیم در راستای طرح برنامه جدا سازی صفوف اعتراضی برای نشان دادن چهره ای مبارز از اعضای تحکیم و خطری اصلی که از جانب ایشان آژیر میکشد ، تنها میتواند بدنه تهی ومقطعی دانشگاه را به دنبال خو بکشد؛نسیمی که نمیتواند پایه های اجتماعی وطبقاتی در دانشگاه را بلرزاند.آنچه دردانشگاه به شکل اعتراض بالا میرود خواست لغو مجازات اعدام در سراسر دنیاست و تلاش نیروهای چپ این مهم را از نوشتن نامه  و جمع آوری امضا به سران حکومت به اعتراضی سراسری با بعدی جهانی برای لغو رادیکال آن تبدیل کرده است.برنامه ای که کمونیستهای دانشگاههای ایران برای کارگران ،زنان و دانشجویان در آخرین دستاوردهای بشریت متمدن جست و جو میکنند ؛تحکیم در مصوبات کنگره آمریکا میبیند.اما چگونه است که تحکیم و فعالینی که زیر علم آن سینه میزنند دمی از مجیز گوئی آمریکا باز نمی ایستند و در عمل برای سرکوب چپ(کمونیستها)پای سفره افطار حاجی بازجوها مینشیند؟ خصلت اپورتونیستی سرمایه داری لیبرال با تعاریفی همچون دموکراسی و حقوق بشر (همانی که در تعاریف خود جائی برای کمونیستها ندارد)ایجاب میکند که در شرایط کنونی و با علم از اوضاع بحرانی ،مسیر حرکت خود را لبه تیغی انتخاب کند که نه سیخ بسوزد ونه کباب،نه گنجی در واشنگتن تب کند و نه حجاریان در تهران لرز.  باید به این دوستانی که همچون جمهوری اسلامی  شاخصه  مبارز شدن و هژمونی یافتن را در بازداشت و دستگیری و موج سواری روی امواج صدای آمریکا میدانند گوشزد کنم که دانشگاه متعلق به جامعه است و جامعه از دیدگاه ما روی لایه های افقی ایستاده نه ستونهای عمودی که با آسانسورهای تبلیغاتی بشوذ از آن بالا رفت.تصویری که شما از چپ (کمونیستها)در دانشگاه میبینید قالبی یخ بر روی آب نیست بلکه تنها قسمتی از کوه یخی است که زیر آب قرار دارد.ریشه های این جنبش از میان آخرین دستاوردهای انسان متمدن تغذیه میشود.سوسیالسم نظامی است که تا کنون برقراری آن را تجربه نکرده ایم و شما احمقانه از تجربه تاریخ میگوئید؛از استالین و مائو میگوئید. تلاش شما برای موجه نشان دادن مرگ انسانیت در عراق و اسرائیل ،در بوسنی و هرزگوین در صبرا و شتیلا و قانا ،در هیروشیما وناکازاکی وتکرارآن در ایران بیهوده است... امروز زمانه دیگری است؛زمانه ای که ارتجاع فاشیست اسلامی از سوئی همچنان از نسل کشی ونابودی انسانها سخن میگوید و آمریکا به اعتراف ژنرالهای 4 ستاره اش بزرگترین شکست نظامی تاریخ خود را درعراق تجربه میکند.دراین میان قرار بود خیلی از اتفاقات به نفع نئولیبرالیسم جهانی بیفتد و نیفتاده است.حفظ وضعیت موجود تنها با امری محال به نام ابتذال و نفی انسانیت امکان پذیر است،شما در این جنگ طبقاتی کجا ایستاده اید و  به دنبال چه هستید؟؟

سعید ولدبیگی

Saeed.valadbaygee@gmail.com

 وبلاگ مبارزه طبقاتیhttp://mobareze-tabaqati.blogspot.com/

 

 

 

 

 

 

 

 

 

November 16, 2007

به نه مانى هيزه كانى ( په كه كه ) له قه نديل , ده ستيوه ردانى توركيا له كوردستان كوتايى نايه ت »

pdf

جنگ تروریست ها و کانون های بحران

آذر ماجدی

جنگ تروریست ها عوارض دهشتناکی در خاورمیانه و کشورهای همجوار داشته است. 6 سال جنگ بیش از یک میلیون و نیم کشته بر جا گذاشته، چندین کشور را ویران و نیم ویران کرده، آزادی های مدنی را حتی در کشورهای غربی بسیار محدود تر نموده و کانون های بحران در منطقه را گسترش داده است. اوضاع وخیم است و در صورت تداوم این شرایط امیدی برای بهبود اوضاع در افق دیده نمیشود. دهه نود شاهد ویرانی یک بخش وسیع از آفریقا و ایجاد و گسترش سناریوی سیاه در بخش عمده ای از این قاره بود. هنوز آفریقا نتوانسته از کابوس سیاهی که سرنوشت اش را رقم زده خلاص شود. میلیون ها نفر در اثر جنگ، پاکسازی قومی، بیماری های ناشی از قحطی و فقر و عدم وجود مدنیت جانشان را از دست داده اند. در دهه اول قرن بیست و یک این شرایط به خاورمیانه و منطقه همجوار آن گسترش پیدا کرده است. این نتیجه سیاست نظم نوین جهانی آمریکا و جنگ تروریست های دولتی و اسلامی است. تلاش برای تثبیت نظم نوین آمریکایی موجد این شرایط است.

افغانستان

افغانستان که از زمان جنگ سرد به یک کانون بحران و ویرانی بدل شده بود، اکنون 6 سال است که به جبهه نبرد مستقیم و رو در روی تروریست ها تبدیل گشته است. پس از عملیات تروریستی 11 سپتامبر، آمریکا و موتلفین آن به افغانستان حمله کردند و دولت طالبان را بزیر کشیدند. اکنون 6 سال است که جنگ میان اسلامیست ها، از جمله طالبان و ارتش موتلفین ادامه دارد و اخیرا با قدرت گیری طالبان در بخشی از کشور بسیار شدت یافته است. روزی نیست که تعدادی بدلیل عملیات تروریستی، از نوع انتحاری و یا ارتشی کشته نشوند. فقر، فلاکت، بی تامینی، نبود امکانات تحصیلی مناسب برای کودکان، تداوم تحقیر و زن ستیزی جامعه افغانستان را به یک صحرای خشک و برهوت بدل کرده است. در عوض کشت خشخاش و تجارت تریاک شکوفا شده است.

عراق

طبق آمار های موسسات تحقیقاتی آمریکا تاکنون یک میلیون و 200 هزار نفر در عراق توسط نیروهای نظامی آمریکا و بریتانیا یا عملیات تروریستی اسلامیست ها کشته شده اند. بیش از 4 میلیون انسان آواره اند. شیرازه جامعه کاملا از هم پاشیده شده است. هر روز چندین ده نفر جان خود را از دست میدهند. با قدرت گیری نیروهای قومی و مذهبی و تروریسم اسلامی دراثر جنگ، نفرت قومی و مذهبی در میان مردم وسیعا رشد کرده است. جامعه عراق تکه تکه شده، ناامن و فقر زده است. این جنگ باعث رشد و قدرت اسلامیست ها، بویژه جمهوری اسلامی شد. مساله تجزیه عراق به سه منطقه نگرانی های بسیاری را موجب شده است.

دولت خودمختار کردستان عملا پاکسازی کرکوک را از جمعیت عرب آغاز کرده است. آخر دسامبر در کرکوک رفراندومی با این سوال برگزار میشود که آیا میخواهند بخشی از کردستان باشند یا عراق؟ دولت دارد برای این رفراندوم آماده میشود. به مردم عرب ساکن کرکوک پیشنهاد شده است که در مقابل دریافت مقداری پول کرکوک را ترک کنند. کجا بروند؟ "خدا میداند!" از آنطرف ساکنین ترکمن نسب کرکوک اعتراض کرده اند که آنها اکثریت جمعیت کرکوک را تشکیل میدهند. بنظر میرسد که کرکوک بزودی شاهد آن چنان جنگ قومی ای باشد که تراژدی ساریوو در مقابل آن رنگ بازد.

ترکیه چند هفته ای است که برای مقابله با نیروی پ ک ک منظما کردستان عراق را مورد حمله نظامی قرار میدهد. ترکیه و ایران در پشت درهای بسته بر سر عراق و کردستان عراق به توافقاتی رسیده اند. مساله استقلال کردستان و رفراندوم کرکوک مورد اعتراض جدی ترکیه است.

لبنان

از دهه هشتاد اسرائیل مناقشه و درگیری با فلسطینیان را به خاک لبنان کشیده است. تنها چند سالی از تخلیه لبنان توسط ارتش اسرائیل نمیگذرد، البته لازم به توضیح است که اسرائیل هنوز بخشی از جنوب لبنان را در اشغال خود دارد. اسرائیل بار دیگر در تابستان گذشته با توصیه و پشتیبانی کامل آمریکا به لبنان حمله کرد. همه این جنگ را جنگ نماینده ها نامیدند، جنگی به نمایندگی آمریکا و جمهوری اسلامی. در این جنگ بیش از هزار نفر کشته و یک میلیون نفر آواره شدند. جنوب لبنان کاملا ویران گردید. این جنگ موجب تقویت حزب الله و اسلامیست ها شد و جامعه لبنان را دگر بار دچار بحران سیاسی کرد. چند ماه پیش ارتش لبنان به اردوگاه پناهندگان فلسطینی حمله برد و بمدت چند ماه این اردوگاه را به محاصره درآورد. در نتیجه این درگیری چند صد نفر کشته، اردوگاه نابود و پناهندگان فلسطینی بی خانمان شدند. ترور و اغتشاش به یک خصلت دائمی جامعه لبنان تبدیل شده است.

فلسطین

با سر کار آمدن دولت حماس، اسرائیل، آمریکا و سایر دولت های غربی فشار سیاسی و اقتصادی را بر مردم فلسطین افزایش دادند. تحریم اقتصادی آب باریکه اقتصادی جامعه فقر زده فلسطین را نیز قطع کرد. پروسه صلح که عملا به بن بست خورده بود، بکلی قطع شد. طنز این واقعه اینجاست که تا عرفات بر سر کار بود، دولت فلسطین را برای برگزاری انتخابات تحت فشار میگذاشتند. زمانی که حماس از درون صندوق بیرون آمد، مردم فلسطین با تحریم اقتصادی، ایزوله شدن و گسترش حملات نظامی روبرو شدند. شرایط مردم بسیار وخیم تر گردید. جنگ داخلی میان نیروهای الفتح و حماس در گرفت. و بالاخره به برکناری دولت حماس توسط محمود عباس و کودتای حماس در غزه انجامید.

برکناری حماس توسط محمود عباس با هلهله و تشویق غرب و اسرائیل روبرو شد. قول دادند که آمریکا سریعا پروسه صلح را به پیش خواهد برد و بالاخره دنیا شاهد تشکیل یک دولت مستقل فلسطینی خواهد بود. آمریکا عباس را تشویق کرد. دیپلماسی صلح آغاز شد. و اکنون بعد از چند ماه و شوق و ذوق اولیه، پروسه صلح بر همان پله اول است. هنوز همان مسائل کلیدی که میان عرفات و دولت های اسرائیل لاینحل مانده بود، لاینحل است. هنوز اسرائیل حاضر نیست یک متر عقب بنشیند. فقط از یک شهر به شهر دیگر میروند و یک کنفرانس صلح پیشا کنفرانس نهایی میگذارند. عملا دارند مردم فلسطین و منطقه را سر میدوانند.

پروسه صلح با زمان عرفات تفاوتی نکرده است. اما مردم فلسطین تکه پاره تر شده اند. غزه تحت تحریم اقتصادی پر پر میزند. نبود سوخت جان بسیاری را به خطر انداخته است. فقر و گرسنگی بیداد میکند. هیچکس حتی به هشدار های سازمان های حقوق بشر و سازمان ملل هم توجه نمیکند. قرار است "حماس را به زانو درآورند" پس مردم فلسطین باید در گرسنگی و فقر غوطه ور شوند. در دو روز اخیر درگیری در غزه شدت یافته است. تظاهرات وسیعی روز دوشنبه 12 نوامبر بمناسبت سومین سالگرد مرگ عرفات در عزه شکل گرفت. چندین هزار نفر در این تظاهرات شرکت کردند. نیروهای حماس به تظاهرات حمله کرده و چندین نفرکشته شدند. درگیری هنوز ادامه دارد.

پاکستان

یکی از کانون های مهم بحران در منطقه پاکستان است. این بحران اخیرا به یک اوج تازه ای رسیده است. درگیری دولت نظامی مشرف با اسلامیست ها یکی از خصلت های جامعه پاکستان در چند سال اخیربوده است که در ماه مارس پس از محاصره و اشغال مسجد سرخ و کشته شدن ده ها نفر از اسلامیست ها و رهبر آنان، وارد مرحله جدیدی شد.  پس از عملیات تروریستی 11 سپتامبر، دولت مشرف به یکی از متحدین کلیدی آمریکا در جنگ تروریست ها بدل شد و کاملا به جبهه تروریسم دولتی پیوست. حمایت خود را از دولت طالبان در افغانستان برید و در کنار آمریکا، بریتانیا و موئتلفین شان قرار گرفت. آمریکا تاکنون اصلی‌ترین متحد ژنرال مشرف بشمار می‌آمده‌ و از ۱۱سپتامبر ۲۰۰۱ تا کنون، میلیاردها دلار کمک "برای مبارزه با تروریسم" در اختیار دولت پاکستان گذاشته‌ است.

دولت پاکستان اعلام کرده که تاکنون صدها نفر را که مشکوک به داشتن ارتباط با گروه القاعده و طالبان هستند در منطقه مرزی افغانستان و پاکستان به اسارت گرفته است. ده ها هزار سرباز به این منطقه اعزام شده اند که محل شدیدترین درگیری ها بین ارتش و اسلامیست ها است. ضمنا نیروهای آمریکایی در پاکستان به شکار "تروریست" ها مشغول اند، دارای زندان های مخفی هستند که مشکوکین در آن شکنجه میشوند. نزدیکی با آمریکا موقعیت مشرف را در داخل کشور و میان نیروهای اسلامی تضعیف کرد. واقعه مسجد سرخ این شرایط را وارد فاز جدیدی نمود. درگیری های مرزی طی این چند ماه شدت گرفته است.

نیروهای اسلامی در مناطق ایالت سرحد و همچنین مناطق قبیله ای کشور بسیار فعال هستند و در واقع دست بالا را دارند و با وجود حدود 90هزار نیروی ارتش پاکستان در منطقه، ارتش موفق به کنترل اسلامیست ها نشده است. روز شنبه 3 نوامبر نیروهای طرفدار طالبان که در ایالت سرحد شمال غرب پاکستان سرگرم جنگ با نیروهای دولتی هستند، اعلام کردند که کنترل سه بخش در این منطقه را در دست گرفته اند. از سوی دیگر تعداد زیادی از نیروهای ارتش پاکستان در مواجهه با نیروهای طالبان و اسلامیست ها تسلیم شده اند. تعدادی از این افراد به اسارت درآمده و تعدادی از آنها در ملاء عام اعدام گشته اند. به گفته رسانه های خبری، خبرنگارانی که از مناطق شمالی پاکستان دیدن کرده اند می گویند اسلامیست ها کنترل مطلق را در برخی از این مناطق در دست دارند.

در چنین شرایطی آمریکا و موتلفین اش در کارآیی مشرف برای مقابله با اسلامیست ها دچار تردید شده و آمریکا مشرف را برای مذاکره با بی نظیر بوتو و سرکار آوردن یک دولت غیرنظامی تحت فشار گذاشت. مقامات آمریکایی علنا اعلام کرده اند که "برای مبارزه با تروریسم، دولت مردمی بهتر می‌تواند عمل کند". مذاکرات پشت پرده میان مشرف و بوتو به نتیجه رسید و بی نظیر بوتو که قول گرفته بود کلیه حساب هایش در بانک های پاکستان از انجماد خارج شود، در 18 اکتبر با سر وصدای بسیاز رسانه های بین المللی به پاکستان بازگشت. بارها و بارها از او بعنوان "اولین زن رهبر مسلمان در یک کشور اسلامی" یاد کردند. مهندسی افکار عمومی برای پذیرش بوتو و تشکیل یک دولت ائتلافی میان مشرف و بوتو آغاز شد.

اما ظاهرا شرایط آنچنان که مشرف انتظار داشت، به پیش نرفت و وی روز شنبه سوم نوامبر اعلام حالت فوق العاده کرد. این شرایط خانم بوتو را که بشدت تحت فشار مردم و حزب خویش است وادار کرد که چهره یک رهبر سرکشی را بخود بگیرد که حالت فوق العاده و نظامی را وقعی نمیگذارد. البته خانم بوتو تنها رهبر سیاسی است که در خانه خود زندگی میکند و به تظاهرات میرود. سایر رهبران احزاب سیاسی مخفی شده اند.

معلوم نیست که اعلام حالت فوق العاده و سرکوب نیروهای اپوزیسیون بجز خانم بوتو بخشی از نقشه توافق شده میان مشرف و بوش بوده یا خیر. اما آنچه روشن است اکنون تنها رهبر سیاسی ای که در خانه خود است و علنا با رسانه ها مصاحبه میکند و به تظاهرات و میتینگ های اعتراضی میرود خانم بوتو است. به این ترتیب شانس خانم بوتو در انتخاباتی که برای ماه ژانویه برنامه ریزی شده از همه بیشتر است.

اما مساله اینجاست که این تصور که خانم بوتو میتواند بحران پاکستان را بطور جدی یا پایداری تخفیف دهد یک اشتباه محاسبه محض از جانب غرب است. این روش های پراگماتیستی هر بار امتحان میشود و تنها تاثیر آن وخیم تر کردن وضعیت زندگی مردم و تعمیق و تشدید بحران در منطقه است.

آنچه اوضاع منطقه را این چنین بحرانی و وخیم کرده است، جنگ تروریست هاست. برای رفع بحران باید به این جنگ خاتمه داد. راه پایان این جنگ نه سازش و مماشات با یک قطب و نه همسوئی با یکی از قطب ها است. باید به روشنی و صراحت و قاطعیت در مقابل هر دو قطب مبارزه کرد. دو نقطه کلیدی برای تخفیف و نهایتا حل بحران موجود است. حل مساله فلسطین و سرنگونی رژیم اسلامی. باید هدف را بر این دو نقطه محوری متمرکز کرد. هر یک از این دو میتواند بلافاصله باعث تضعیف اسلام سیاسی و عقب راندن تروریسم دولتی شود.

از این رو است که ما بر سرنگونی رژیم اسلامی نه فقط از نقطه نظر آزادی و رفاه مردم ایران، بلکه همچنین خلاصی کل منطقه از این دیو هولناک تروریستی تاکید میکنیم. در شرایط حاضر، بدلیل وجود یک جنبش عظیم سرنگونی طلب در جامعه ایران، سرنگونی رژیم اسلامی سهل الحصول تر بنظر میرسد. تلاش برای جلب حمایت بین المللی از مبارزات مردم ایران یکی از اقدامات مهم ما باید باشد. در شرایط حاضر که خطر جنگ مردم ایران را تهدید میکند، تلاش برای خلاصی جنبش ضد جنگ از عوامل و تاثیرات جریان اسلامیست و رژیم اسلامی یک اقدام بسیار ضروری است. مردم دنیا از این مسابقه و جنگ تروریستی خسته و بیزارند. از این همه کشتار و خونریزی و ویرانی دلشان به درد آمده است. باید این مردم را خطاب قرار داد. باید توضیح داد که این شرایط زائده جنگ تروریستی است و باید با هر دو قطب آن مبارزه کرد. مجبور نیستیم که با یکی علیه دیگری همسو شویم. باید نیروی عظیم مردم بشردوست و آزادیخواه را به میدان آورد. این تنها راه ممکن برای خلاصی از این جنگ خانمان برانداز است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مارکسيسم، نقد مذهب

و اسلام گيت نشريه ميليتانت

در حاشيه مقاله وحيد رنجبر

مقاله اى با عنوان "نقدى بر نقد غير مارکسيستى مذهب" از وحيد رنجبر در نشريه ميليتانت شماره ٨ منتشر شده است. جوهر بحث اين مقاله اينست که احزاب کمونيست کارگرى و منصور حکمت نقدى رفرميستى به مذهب دارند! ميگويد که "حمله و رو در روئى با مذهب در جامعه سرمايه دارى، نه تنها سودى ندارد و به برچيده شدن اين نوع تفکر کمکى نميکند، بلکه ميتواند اثرى عکس داشته و به تقويت و بازگشت قدرتمند آن کمک کند!" ميگويد نقد مذهب بايد طبقاتى باشد و گرنه به "تفکرات رفرميستى، مسير رفرميسم و ستايش دولتهاى سکولار" اروپائى منجر ميشود! اگر سوال برايتان پيش آمده که خوب منظورشان از "نقد طبقاتى" چيست؟ پاسخ اينست که؛ "از ميدان بدر کردن مذهب از محصولات انقلاب سوسياليستى است و نه شعار اصلى و استراتژى هاى اصلى." اگر سوال بعديتان اينست که تا شکوفه دادن محصولات انقلاب سوسياليستى و نفى طبقات بايد چکار کنيم؟ پاسخ ميدهند؛ امروز بايد "روش صحيح" مبارزه با مذهب را بکار برد. اين روشها اينست: بايد "ماترياليسم ديالکتيک" را آموزش داد، و به "توسعه فعاليت مشترک توده ها و پيشرفت علوم طبيعى" اتکا کرد. اين مقاله مدعى است پرداختن به مذهب "کار فرعى" است، "برجسته کردن وجه و ماهيت اسلامى دولت" در قياس با "وجه سرمايه دارانه" آنست. و نتيجه ميگيرد که کمونيسم کارگرى با اينکار خود، "موضوعات فرعى را به شعارهاى اصلى" تبديل ميکند و همين "ماهيت رفرميستى" آن را برملا ميکند! در اين ميان فاکتهائى هم از سخنان منصور حکمت در گفتگو با راديو انترناسيونال آمده که معلوم نيست نويسنده اين مقاله با آن موافق است يا مخالف؟ تنها "نقد" اينست که در اين چند فاکت "اثرى از فرآيند زوال مذهب همگام با زوال طبقات نيست"! مختصرا اين ادعاها را مرور کنيم؛

در ميان سطور چپ سنتى

من آقاى وحيد رنجبر را نميشناسم و اول بار است که با اين نام برخورد ميکنم. مقاله و بحث ديگرى از ايشان نديدم. اما بحث وحيد رنجبر يک ديدگاه قديمى و رايج در ميان چپ اردوگاهى، کل سنت توده ايسم، تروتسکيستها، مائويستها، نسخه هاى ايرانى آنها، انشقاقات مختلف سنت جبهه ملى و حزب توده، و کلا بسترهاى کمونيسم بورژوائى و ايدئولوژيک و جريانات چپ راديکال در دنيا است. اين ديدگاه همه چيز هست بجز يک تلقى مارکسى از مبارزه با مذهب. اين ديدگاه متاثر از همان ماترياليسم ديالتيک زنگ زده و جداول تکاملى و روابط علل و معلولى از جهان و پديده ها است. استاد اين ديدگاه در ايران امثال احسان طبرى است. اين ديدگاه با تصويرى خشک و قالبى که از تاريخ و جدال طبقات بدست ميدهد، در اسارت دترمينيسم و جبر تاريخ است که در آن فعاليت بشر به هيچ گرفته ميشود. پاسخ اين دستگاه فکرى زنگ زده در همان انقلاب ۵٧ در قلمروهاى مختلف اتفاقا توسط منصور حکمت داده شده است و تکرار آنها اينجا غير ضرورى است. در صورت لزوم وارد اين بحث هم خواهيم شد. اما آنچه اهميت دارد نقش اين ديدگاه در قلمرو سياسى است که عملا يک کار مهم انجام ميدهد؛ بدر بردن مذهب از زير فشار نقد تيز سياسى طبقه اى که ميخواهد اين جهان وارونه را زير و رو کند. شما اگر امروز از فرخ نگهدار هم بپرسيد که با مذهب بايد چگونه برخورد کرد، دقيقا با همين گونه "توجيهات" به شما پاسخ منفى وحيد رنجبر را ميدهد. اين ديدگاه در شرايط امروز ايران، که مردم در يک رودروئى آشکار با دولت اسلامى سرمايه داران هستند و تمام جوارح و "تابو" هاى آن را مورد حمله قرار ميدهند، با اطلاق "فرعى" ناميدن مبارزه با مذهب، يک باج آشکار سياسى به دولت مذهب و اپوزيسيون مذهبى ميدهد. نسخه اش اينست که طبقه کارگر وارد اين "فرعيات" نشود، سوسياليستها در دانشگاه در اين زمينه شعار ندهند، زنان مسئله را بزرگ نکنند، و جوانان بيخود اسلام و عاشورا و غيره را جوک نکنند. اين يک سياست دست راستى است که مارکسيسم سهل است، از اته ايست هاى بورژوا هم عقب تر است. اپوزيسيون سنتى ملى اسلامى رژيم شاه، امثال حزب توده و اکثريت در انقلاب ۵٧ با همين ديدگاهها پشت خمينى و رژيم اسلامى رفت. آن زمان از نظر اين چپ هم مذهب و هم حجاب امرى "فرعى" بودند! بزعم آنها معضل طبقات دارا و "بالاى شهرى ها" بودند! نميديدند دارند نصف جامعه را به بردگى محکوم ميکنند! نميديدند که ارتجاع را از قعر تاريخ درآوردند و اتفاقا در مقابل چپ و براى سرکوب کمونيسم و طبقه کارگر جلو مردم گذاشتند. نقدى به تهاجم اسلام و ارتجاع از گور برخاسته و اتفاقا مدافع پروپاقرص سرمايه نداشتند. مسئله مهم برايشان حمايت از "خمينى ضد امريکا" بود. حجاب و مذهب را امرى "خودى" و "فرهنگ خلق" ميدانستند. "مذهب توده ها" را از مذهب بورژواها و حاکمين جدا ميکردند. يک بخش از بورژوازى و حاجى بازاريها برايشان "ملى و در صف خلق" بود. خودشان سر و وضع و منش شان مذهبى بود. چپ بودن اينها در کاراکتر اجتماعى و ارزشها با مذهبى بودن تفاوت ماهوى نداشت. مذهب مسئله "عمده" نبود، مسئله "فرعى" بود!

اما حزب توده و فدائى اکثريت تنها حاميان رژيم نبودند که چنين ديدگاههاى ارتجاعى را داشتند و هنوز هم دارند. محفل تروتسکيستى کارگران سوسياليست بابک زهرائى و مائويستهاى حزب رنجبران نيز با همين استدلالها با مذهب و دولت مذهبى ساختند و به زائده ارابه ضد انقلاب اسلامى برعليه چپ و طبقه کارگر تبديل شدند. امروز در دنيا پرچمدار تيپيک اين موضع پرو اسلامى فرقه هاى متعدد تروتسکيستى هستند. تروتسکيستها در دنيا کم و بيش موضع شان همين است که در مقاله وحيد رنجبر و در نشريه ميليتانت عنوان شده است. با همين جنس "استدلال"ها خيلى ساده متحد حسن نصراله و مقتدا صدر و احمدى نژاد و جنبش اسلامى ميشوند. پشت چاوز و اورتگا و احمدى نژاد با عنوان "بلوک ضد امپرياليستى" ميروند. ورژن ايرانى تروتسکيسم بنا به وجود يک حکومت هار اسلامى و نفرت جامعه از آن، نميتواند فعلا مثل بابک زهرائى و حزب توده يا حزب کارگران سوسياليست بريتانيا موضع بگيرد. اما مانند آقاى رنجبر و با پادرميانى تاريخ و فاکتى بيربط از انگلس و با پز "مقابله با رفرميسم"، نتيجه ميگيرند که تا اطلاع ثانوى جبهه مبارزه عليه مذهب تعطيل! فعلا کار فرهنگى و علمى لازم است! روشنگرى "با سلاح ماترياليسم ديالکتيک" لازم است! نبايد به مذهب حمله کرد! مگر نديديد که همين شيوه –يعنى شيوه ما- در شوروى منجر به بازگشت قويتر مذهب شده است؟ مذهب "فرعى" است، "عمده" اش نکنيد! واقعا چه کسانى از اين مواضع پرو- اسلامى خوشحال ميشوند؟

ريشه اين تيپ مواضع چپ سنتى پراگماتيسم سياسى است، ربطى به مارکس و مارکسيسم ندارد. مارکسيسم چنين نسخه هاى مشعشعى ندارد. مائو ميخواست با يک بخش از ارتجاع به توافقى برسد، رفت تئورى توجيه گر آن را آورد و "تضاد فرعى و عمده" و سيستم فلسفى ساخت. همين به سنگ بناى فکرى بخشى از ناسيوناليسم خلقى جهان سومى و متاثر از مائويسم تبديل شد و به ابزار "ملى و مترقى" ناميدن هر مرتجعى تحول يافت. طرفى را که ميخواستند باهاش بسازند "فرعى" ميکردند! اين الاکلنگ تضاد و وجه فرعى و اصلى "مارکسيسم" نيست، آنتى مارکسيسم است. حتى با فرض خوشباورانه و اينکه درک درستى از مارکسيسم ندارند، اين نوع موضع در قبال مذهب، يک آوانس سياسى آشکار به رژيم اسلامى و جريانات مذهبى است که بسادگى نميتوان آنرا پوشاند. اين موضع راست خود را در "تقابل با رفرميسم و طرفدارى از انقلاب" توجيه ميکند. و البته نه انقلابى است و نه عليه رفرميسم. انقلابى نيست؛ چون بعنوان يک انقلابى کمونيست همين امروز پلاتفرم فعالۍ براى مبارزه با مذهب ندارد. عليه رفرميسم هم نيست؛ چون با عوضى گرفتن رفرم با رفرميسم، کارگر و مردم محروم را زير دست و پاى جريانات مرکز بورژوازى رها ميکند. طنز تلخ اينست که سياست عملى اين جريانات در سطح دنيا سرويس دادن به جناح چپ بورژوازى و همان رفرميستها در دوره انتخابات است. اصطلاح معروفى دارند؛ "دماغشان را ميگيرند و به آنها راى ميدهند"! معمولا براى اين چپ ناسيوناليست و مذهب زده، درجه انقلابيگرى با درجه هپروتى بودن و بيربط شدن به جامعه و جبهه هاى نبرد طبقاتى تناسب دارد. در اين سيستم شما نميتوانيد هم کمونيست دو آتشه و انقلابى باشيد و هم طرفدار بهبود در زندگى طبقه کارگر و مردم! همه چيز در يک دو قطبى خشک و لايتغير دور ميزند. در پل صراط اين چپ راه زيادى به روى شما باز نيست؛ در هر حال يا کمونيست و انقلابى هستيد يا رفرميست!

رفرم، رفرميسم، انقلاب و اصلاحات

يک رکن ثابت و مبارزه بيوقفه طبقه کارگر و احزاب سياسى اين طبقه تلاش براى بهبود اوضاع موجود است. درگير بودن کمونيسم در مبارزه براى بهبود و اصلاحات به نفع توده کارکن، حضور دائمى در جدال طبقاتى اى است که بيوقفه جريان دارد. همزمان طبقه حاکم و بورژواها و دولتشان مرتبا تلاش ميکند با زدن خدمات و بيمه ها و غيره، دستمزد هاى واقعى را پائين بياورد. سطح معيشت طبقه را بطور کلى ارزان تر تمام کنند. اين جدالى در جريان و مقابل چشم ماست که متاسفانه چپ غير اجتماعى و فرقه اى در آن نه فقط شرکت نميکند بلکه آنرا تحقير ميکند! انسان يا بايد شکمش سير باشد يا هپروتى، و گرنه چطور ميشود بدليل "انقلابيگرى" مبارزه کارگر براى رفرم و اصلاحات را به حال خود رها کرد و همه چيز را به سوسياليسم احاله داد؟ چگونه ميشود تاثير غير انسانى و خشن مذهب را بر زندگى روزمره طبقه کارگر و اکثريت عظيم جامعه ديد و مردم را تا نفى طبقات سراغ آموزش "ماترياليسم ديالکتيک" فرستاد!؟ و اين چپ هميشه رهائى زن را به سوسياليسم، رهائى از مذهب را به سوسياليسم، و تقريبا حل هر دردى را به سوسياليسم احاله کرده است. اين "سوسياليسم" هم مبارزه اى در جريان، جارى، زنده، نقد پيشرو طبقه کارگر به وضع موجود نيست. يک مجموعه عقايد شش در چهار است که توسط انستيتوهاى سرمايه دارى دولتى شوروى و چين سرهم شده و در بازار چپ جهان سومى پخش شده است. اين "سوسياليسم" براى اين چپ نه مبرميت دارد و نه حتى امکانپذير است. بلکه ايستگاهى تاريخى است که روزى جبرا مى آيد! اعتبار اين "مارکسيسم" در انقلاب ۵٧ محک خورد. پراتيک حزب توده و فدائى و رنجبر و بابک زهرائى و هم خانواده هايشان، عقب ماندگى اين "مارکسيسم" را از سطح توقعات و مبارزه طبقه کارگر و بخش پيشرو جامعه اثبات کرد. نظر آقاى رنجبر به اين عنوان و با اين سابقه تاريخى ابدا اهميت ندارد و هدف بحث من هم اين نبوده است. نکته اينست که نسل جوان سوسياليست و کارگران کمونيست بايد در مقابل ترويج اين افکار دست چندم نظريه پردازان شوروى سابق بعنوان "مارکسيسم" هوشيار باشند. امروز تکرار اشتباه سال ۵٧ ، يعنى بيتوجهى به مبارزه سياسى با مذهب، تنها ميتواند در خوشبيانه ترين حالت سفاهت سياسى نام بگيرد.

اصلاحات و انقلاب يک رکن بسيار مهم و هويتى کمونيسم کارگرى و برنامه سياسى ماست. برنامه ما در اين زمينه روشن است؛

"سازماندهى انقلاب اجتماعى طبقه کارگر امر فورى جنبش کمونيسم کارگرى است، انقلابى که کل مناسبات استثمارگر سرمايه دارى را واژگون ميکند و به مصائب و مشقات ناشى از اين نظام خاتمه ميدهد. برنامه ما، برقرارى فورى يک جامعه کمونيستى است. جامعه اى بدون تقسيم طبقاتى، بدون مالکيت خصوصى بر وسائل توليد، بدون مزدبگيرى و بدون دولت. يک جامعه آزاد انسانى متکى بر اشتراک همگان در ثروت جامعه و در تعيين مسير و سرنوشت آن. جامعه کمونيستى همين امروز قابل پياده شدن است. ...اما در همان حال که اين مبارزه براى سازماندهى انقلاب کارگرى جريان دارد، ميلياردها انسان همچنان در تکاپوى هر روزه براى تامين معاش و آسايش خود در متن يک جهان سرمايه دارى اند. مبارزه انقلابى براى برپايى يک دنياى نو، از تلاش هر روزه براى بهبود وضعيت زندگى مادى و معنوى بشريت کارگر در همين دنياى موجود جدايى پذير نيست. از نظر سياسى، کمونيسم کارگرى نه فقط سازماندهى انقلاب عليه نظام موجود را با تلاش براى تحميل اصلاحات هرچه وسيع تر به آن در تناقض نميبيند، بلکه حضور در هر دو جبهه مبارزه را شرط حياتى پيروزى نهايى طبقه کارگر ميداند. انقلاب کارگرى انقلابى از سر فقر و استيصال و ناچارى اوضاع کارگران نيست. انقلابى مبتنى بر آگاهى و آمادگى مادى و معنوى طبقه کارگر است. هرچه توده مردم کارگر از آزادى هاى سياسى وسيع ترى برخوردار باشند، هرچه شخصيت و حرمت مردم بطور کلى و طبقه کارگر بطور اخص در جامعه تثبيت شده تر باشد، هرچه طبقه کارگر از رفاه و امنيت اقتصادى بيشترى برخوردار باشد و بطور کلى هرچه مبارزات کارگرى و آزاديخواهانه موازين سياسى و رفاهى و مدنى پيشروترى را به جامعه بورژوايى تحميل کرده باشند، به همان درجه شرايط براى انقلاب کارگرى عليه کليت سرمايه دارى آماده تر و پيروزى اين انقلاب قاطعانه تر و همه جانبه تر خواهد بود. جنبش کمونيسم کارگرى در صف مقدم هر مبارزه براى اصلاح موازين جامعه موجود به نفع مردم قرار دارد.

آنچه که کمونيسم کارگرى را در مبارزه براى اصلاحات از جريانات و جنبش هاى رفرميست، اعم از کارگرى و غير کارگرى، متمايز ميکند قبل از هر چيز اينست که اولا، کمونيسم کارگرى همواره بر اين حقيقت تاکيد ميکند که تحقق آزادى و برابرى کامل از طريق اصلاحات ميسر نيست. حتى عميق ترين و ريشه اى ترين اصلاحات اقتصادى و سياسى نيز بنا به تعريف بنيادهاى نفرت آور نظام موجود، يعنى مالکيت خصوصى، تقسيم طبقاتى و نظام کار مزدى را دست نخورده باقى ميگذارند. از اين گذشته واقعيت اين است که، به گواهى کل تاريخ جامعه سرمايه دارى و تجربه جارى کشورهاى مختلف، بورژوازى در اغلب موارد به قهرآميزترين شيوه ها در برابر به کرسى نشستن ابتدايى ترين مطالبات مقاومت ميکند. و پيشروى هاى بدست آمده نيز همواره موقت و ضربه پذير و قابل بازپس گيرى باقى ميمانند. کمونيسم کارگرى، در دل مبارزه براى اصلاحات همچنان بر ضرورت انقلاب اجتماعى بعنوان تنها آلترناتيو واقعا کارساز و رهايى بخش کارگرى تاکيد ميکند. ثانيا، کمونيسم کارگرى در عين دفاع از حتى کوچک ترين بهبودها در زندگى اقتصادى و سياسى و فرهنگى مردم کارگر در جامعه، وظيفه خود را طرح و مطالبه حقوق سياسى و مدنى و رفاهى هرچه وسيعتر و هرچه پيشروتر ميداند. جنبش ما در تعريف شعارها و خواست هاى خويش در مبارزه براى رفرم خود را به مقدورات و امکانات و قابليت انعطاف طبقه سرمايه دار، به حساب سود و زيان سرمايه و مصالح "اقتصاد کشور" و امثالهم مقيد و محدود نميکند. نقطه عزيمت ما حقوق غير قابل انکار انسان عصر ماست. اگر تحقق اين حقوق، حقوقى نظير حق سلامتى، حق آموزش، ايمنى اقتصادى، برابرى زن و مرد، آزادى اعتصاب، حق دخالت مستقيم و دائمى توده مردم در حيات سياسى جامعه، خلع يد از مذهب و غيره با سودآورى سرمايه و مصالح نظام سرمايه دارى در تناقض است، اين تنها شاهدى بر ضرورت واژگونى اين نظام است. جنبش ما در مبارزه براى اصلاحات دائما اين حقيقت را جلوى جامعه و طبقه کارگر ميگيرد. قصد ما در اين مبارزه ايجاد يک سرمايه دارى اصلاح شده، سرمايه دارى با "چهره انسانى" يا يک سرمايه دارى "دلسوز" نيست. قصد ما تحميل بخش هرچه بيشترى از حقوق حقه مردم کارگر به نظام حاکم است. حقوق و خواست هايى را که بورژوازى با بقاء خويش ناسازگار مى يابد و سرکوب ميکند، طبقه کارگر همين امروز آماده است فورا به جامع ترين شکل متحقق کند"... (از برنامه حزب)

کمونيسم مخالف رفرميسم است اما مخالفت با رفرميسم بعنوان يک خط مشى سياسى، به معنى عدم تلاش و شانه بالا انداختن در قبال مبارزه کمونيستها براى اصلاحات نيست. رفرم و رفرميسم يکى نيستند. آقاى رنجبر يا اين موضوع را درک نميکند يا مبارزه با مذهب را از اين نوع مبارزات معاف ميکند.

مارکسيسم قلابى و فلسفى

و بالاخره چند کلمه در باره "سلاح ماترياليسم ديالکتيک". چپ ايران عمدتا مارکس را مستقيما نخوانده بود و يا اگر خوانده بود بيشتر با روايتهاى اردوگاه شوروى و چاپ پروگرس بود. اين چپ در اساس فلسفى و ايدئولوژيک بود، تعيين سياست را از جداول من درآوردى تاريخى طبقات و "اصليات و فرعيات" استنتاج ميکرد. منشا فکرى اش ژرژ پليستر، موريس کنفورت، استالين، آوانسيف و ديگران بودند که آثار آنها و تعبير و تفسير فلسفى از ماترياليسم تاريخى مارکس، وسيعا از طريق انستيتوى مارکسيسم - لنينيسم حزب کمونيست شوروى به همه جاى جهان توزيع شده و بعنوان "ماترياليسم ديالکتيک" و  فلسفه" معرفى شده بود. مارکسيسم پايان فلسفه را اعلام ميکند و به سياست و مبارزه طبقاتى رجوع ميدهد. کمونيسم بورژوائى و ايدئولوژيک از کمونيسم فلسفه ساخت. "ماترياليسم ديالکتيک"، اين ديالکتيک مبتذل با سه چهار اصول عام و جهانشمول، رايج ترين تلقى از ديالکتيک در ميان سنتهاى سوسياليسم غيرکارگرى و غير مارکسى بوده است. بايد تاکيد کرد که ديالکتيک بعنوان يک روش و اسلوب با مارکسيسم و مارکس رابطه ناگسستنى دارد. اما "ماترياليسم ديالکتيک" يک دستگاه فلسفى است. اين ماترياليسم ديالکتيک يا ماترياليسم فلسفى، و حتى فويرباخيسم، تفاوت فاحشى با ماترياليسم پراتيک مارکس و اسلوب بررسى ديالکتيکى دارد. اولى فلسفه است و مفسر تاريخ و جهان، و دومى تئورى شناخت و نقد است براى تغيير جهان. "ماترياليسم ديالکتيک" آقاى رنجبر، نه تنها "سلاح مارکسيسم" نيست، بلکه عصاى شکسته براى دست يک نابينا هم نيست! نه امروز، بلکه ما هيچوقت اين دستگاه فلسفى و ايدئولوژيک اردوگاهى و آثار متعددش را بعنوان منابع نيمچه معتبر و قابل رجوع مارکسيسم توصيه نکرديم. در همان دوره انقلاب ۵٧ توصيه اتحاد مبارزان کمونيست و منصور حکمت رجوع مستقيم به آثار مارکس براى فراگيرى مارکسيسم و تجهيز به جهانگرى کمونيستى براى دخالتگرى انقلابى بود. برخلاف مدافعين دستگاه فلسفى ماترياليسم ديالکتيک، که دنيا و آخرت را به جبر تاريخ و رشد نيروهاى مولده و تضادها و غيره موکول ميکنند، کمونيسم کارگرى و مارکسيسم از دخالتگرى انقلابى شروع ميکند. نقش اراده و تصميم انسان را برجسته ميکند. اثبات حقيقت را به پراتيک جمعى و فردى انسانها بطور کلى و طبقه کارگر به طور اخص منوط ميکند. منتظر چيزى نيست، در ايستگاهى از تاريخ در حال مشاعره فلسفى نيست، مستقيما به سياست و جدال طبقات و اشکال متنوع بروز آن رو ميکند. جريانى انتقادى است، انسانگرا و انسان محور است، در مقابل هر حمله به منافع کارگر و انسانيت برميخزد. ما نه در جهان نگرى و انتقاد مارکسيستى به دنياى موجود و نه در اهداف اجتماعى و طبقاتى، سنخيتى با جنبش سوسياليسم بورژوائى و دستگاه فلسفى ماترياليسم ديالکتيک اش نداريم.

يک نکته در حاشيه

نشريه ميليتانت مقاله وحيد رنجبر را با يک عکس منصور حکمت که عبائى روى آن مونتاژ شده چاپ کرده است. وقتى مضمون اين مقاله را با "ابتکار هنرى" اش کنار هم ميگذاريد، بيشتر سنت سياسى نويسنده و بى دردى اش را درک ميکنيد. اين کار هر هدفى که داشته بيربط است. چون اين مقاله عليه نظريات و روش کمونيسم کارگرى و منصور حکمت عليه مذهب است. نويسنده اين مطلب اما با آسمان ريسمان تاريخى و "اسلحه زنگ زده ماترياليسم ديالکتيک" مخالف حمله به مذهب است و عملا در دفاع شرمگين از مذهب عليه مارکسيستها حرف ميزند. اين عبا اتفاقا برازنده نويسنده و اديتور ميليتانت است که با ويترين مارکسيسم قلابى از اسلام دفاع ميکند. اين سنت در دفاع از "الهيات رهائيبخش" و "مترقى" کردن مذهب سابقه دارد. اين تنها يک اشتباه نيست، ترکيبى از نفرت از منصور حکمت و کمونيسم کارگرى است با تلاشى ناموفق براى پوشاندن يک موضع راست با پاتک ضد مذهبى! به هر حال بيمزه بود!

کمونيسم کارگرى و مذهب

کمونيسم کارگرى يک جريان ضد مذهبى و ضد اسلامى است. يک رکن پلاتفرم سوسياليستى ما مبارزه با مذهب است. اولا مبارزه حزبى ما با مذهب يک مبارزه سياسى است و نه يک مبارزه فلسفى و صرفا روشنگرانه. هرچند من براى ادبيات اته ايستى، ماترياليستى، علمى، و نقد عميق مذهب و تابوهاى مذهبى ارزش وافرى قائلم و ترويج اين ادبيات را لازم ميدانم. اما کار ما بعنوان يک حزب سياسى مبارزه سياسى با مذهب و مقابله با تاثيرات واقعى و مخرب مذهب بر زندگى مردم است. کسى که از اين مبارزه با شيفت کردن به فلسفه پا پس ميکشد، به کارکرد مذهب در جامعه سرمايه دارى امروز نقد ندارد. مثل آقاى رنجبر به "وجه فرعى" حکومت اسلامى در قياس با "وجه اصلى" سرمايه دارانه آن کارى ندارد. مبارزه سياسى ما در عين حال به يک پايه تحليلى متکى است؛ اسلام امروز پديده اى فقيهى نيست، پديده اى سياسى و محصول معادلات سياسى جامعه بورژوائى و جدال طبقاتى ايندوره است. اسلام امروز يک جنبش سياسى است. پرچم بخشى از بورژوازى در جنگ قدرت سياسى است. آنها که زياد به مبارزه طبقات علاقه دارند، معلوم نيست چرا اين ماهيت جنبش اسلامى و مکان آنرا در جدال طبقاتى درک نميکنند؟ اين جنبش سياسى ارتجاعى و ضد جامعه و ضد بشر را بايد شکست داد. بايد سياسى شکست داد. قانون جامعه سوسياليستى ما از جمله متکى به آزادى مذهب و بى مذهبى است. وحيد رنجبر ميتواند نگران مذهبى ها در جامعه سوسياليستى و در دوره گذار نباشد. اما ادعاى درس گرفتن از شوروى هم نامربوط است. معلوم ميشود درسى نگرفتند. در دوران شوروى اين چپ با مذهب ساخت و بعد از پايان جنگ سرد هم سازش با مذهب تا نفى طبقات را موعظه ميکند!

کمونيسم کارگرى بر آزادى تاکيد ميگذارد. تنها آزادى ميتواند پاسخ ارتجاع را بدهد. ما سياست بگير و ببند و ممنوعيت هاى ايدئولوژيک نداريم. جامعه سوسياليستى يک نظام سياسى و اجتماعى پيشرو است که از مذهب و مليت و قوميت گسست کامل ميکند. يعنى هويت مذهبى، ملى، قومى، و ايدئولوژيک براى دولت معنى ندارد و يا دقيقتر خود را با آن بيان نميکند. مذهب بطور کامل از دولت و از آموزش و پرورش جدا ميشود. هيچ قانون و امر و تصميم دولتى به مذهب ارجاع نميکند. تمام قوانينى که منعبث از مذهب اند و يا با تبصره و صلاحديد نگاه مذهبى تدوين شدند، الغا ميشود. از نظر ما ناسيوناليسم و قومپرستى عليرغم اينکه متاخرتر است اما مانند مذهب طوق بردگى بشر و منشا جنايت در تاريخ معاصر است. حتما در جامعه سوسياليستى کسانى پيدا ميشوند که هنوز مذهب شان را "پرچم آزادى جهان" ميدانند و يا کسانى پيدا ميشوند که قوم و نژاد و مليت خود را "محور دنيا" ميدانند. اين ايرادى ندارد. در اين جامعه آزادى بيقيد و شرط سياسى و آزادى تشکيل احزاب و اجتماعات و غيره براى همه موجود است و دولت از اين حق تک تک شهروندان، چه متولد ايران چه متولد هر جاى ديگر که در ايران زندگى ميکنند را، بطور يکسان برسميت ميشناسد و از آن دفاع ميکند. اما دولت شوراها دولتى سکولار و مدرن و پيشرو است که به تعلق مذهبى و ملى و قومى کسى در جامعه و در رسانه ها و در کار و فعاليت اجتماعى و در اوراق هويتى ارجاع نميکند. يعنى شما را مثلا با لقب "کرد" يا "فارس" يا "يهودى" و "مسلمان" و غيره خطاب نخواهند کرد. بلکه روى هويت جهانشمول يعنى هويت انسانى انگشت ميگذارند و حقوق برابر و شرايط برابر را براى همگان مستقل از اين هويتهاى کاذب و تاريخى برسميت ميشناسند. ما سياست ممنوعيت مراکز مذهبى را نداريم. حکومت کارگرى مخالف جمع شدن فلان گروه مذهبى و يا معتقدين به فلان مذهب و فرقه در محل عبادتگاه خودشان نيست. قانون جامعه ما و برنامه ما ميگويد؛ آزادى مذهب و بى مذهبى. يعنى شما و هر کسى مجازيد به مذهبى تعلق داشته باشيد و يا بيخدا و بي دين و ماترياليست باشيد. نقد مذهب مانند نقد تمام جوانب فرهنگى و حقوقى و سياسى و ادارى جامعه آزاد است. نقد و بيان انديشه مرز ندارد. اما قوانينى نيز حاکمند که نبايد زير پا گذاشته شود. بعنوان مثال حقوق کودک، حقوق زن، حق آسايش مردم، حفظ حرمت مردم و شهروندان، امنيت سياسى و حقوقى، اصل ممنوعيت آموزش مذهبى، اصل ممنوعيت دست اندازى مذاهب به کودکان و جلب آنها به فرقه هاى مذهبى و مسائلى از اين دست. مثلا يک خانواده مذهبى ميتوانند به مسجد و کليسا و کنيسه بروند اما حق ندارند کودکانشان را به اين اماکن ببرند. کسى ميتواند فکر کند که زن بايد خانه دار بماند اما نميتواند زن را در خانه نگهدارد و از آموزش و تحصيل و معاشرت و کار و غيره محروم کند. ما اجتماع در مساجد را براى بزرگسالان و احزاب مذهبى ممنوع نميکنيم مشروط به اينکه اين نهادها مانند هر بنگاه اقتصادى ثبت باشند و دفاترشان قابل بررسى باشد. مشروط به اينکه آزادى فعاليت آنها و اجتماعشان در مساجد مانع آسايش مردم و يا تهديد زندگى همسايه ها نشود. در عين حال بايد تصريح کرد که حکومت کارگرى نسبت به امر مذهب و حزب کارگرى در مقابل مذهب و توده مردمى که هنوز باورهاى مذهبى دارند بيتفاوت و خنثى نيست. بلکه با کار آگاهگرانه تلاش ميکند جامعه را از سم و بيمارى مذهب خلاص کند. ما مذهب را در نظام سياسى و ادارى و آموزشى و در سطح قوانين بيرون ميکنيم اما آزادى مذهب و فعاليت گروههاى مذهبى را برسميت ميشناسيم. ما آزادى مذهبى را برسميت ميشناسيم اما در مقابل مذهب منفعل نيستيم. به هر حال ما ميخواهيم ريشه مذهب را در جامعه بکنيم، اما با ازبين بردن ضرورت اجتماعى آن و با نفى شرايطى که بازتوليد مذهب را ضرورى ميکند. مذهب بايد از دولت و قانون و آموزش و پرورش بيرون انداخته شود و به امر خصوصى تبديل شود و در قلمرو خصوصى نيز نبايد به مانعى بر سر راه حقوق و آزاديهاى مردم تبديل شود. در قلمرو فکرى نيز يک مبارزه همه جانبه را در سطح جامعه با تفکر و تلقى مذهبى پيش ميريم. مذهب در يک جامعه آزاد چند ساله به سرنوشت دايناسورها ميپيوندد.

١٢ نوامبر ٢٠٠٧

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

November 15, 2007

پاکستان، کشوری کودتاخیز و جولانگاه فرقه های اسلامی!

              bamdadpress@ownit.nu 

مردم پاکستان، شاید یکی از رنج دیده ترین مردم جهان باشند. زیرا این مردم، از سال 1947 تاکنون شاهد کودتاهای مکرر بوده اند. پشت این کودتاها و فرقه های اسلامی، دولت های منطقه و غرب و در راس همه دولت آمریکا و سازمان سیا قرار دارد.

ژنرال پرويز مشرف در سال ۱۹۹۹در پی يک کودتای نظامی، قدرت را در دست گرفت. اين کودتا از طرف جامعه بين الملی محکوم شد و عضويت پاکستان در اتحاديه کشورهای مشترک المنافع تا سال ۲۰۰۴ به حال تعليق درآمد. اما به دنبال حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۳ به آمريکا، ژنرال مشرف با حمايت از سياست «مبارزه با تروريسم آمريکا» توانست مورد قبول جامعه بين المللی قرار گیرد.

در زمان نخست وزيری بی نظير بوتو، مشرف رياست کل عمليات نظامی را به عهده داشت و به دنبال کناره گيری ژنرال کرامت از مقام فرماندهی ارتش در سال ۱۹۹۸، به جانشينی او برگزيده شد.

در اکتبر سال 1999، مشرف توسط نواز شریف، نخست وزیر سابق پاکستان، از کار برکنار شد. ژنرال مشرف، در آن زمان درحال برگشت به پاکستان از دیداری از سریلانکا بود. نیروهای نظامی طرفدار مشرف، کنترل را در دست گرفتند و نواز شریف را بازداشت کردند.

مشرف، به دنبال به دست گرفتن قدرت در ماه مه 2000، از سوی دادگاه عالی پاکستان ملزم شد که در اکتبر سال 2002 انتخابات برگزار کند. در سال 2003 دو بار به جان ژنرال مشرف سوء قصد شد.

در 6 اکتبر سال 2007، انتخابات ریاست جمهوری برگزار شد، و مشرف برنده این انتخابات اعلام گردید. اما دادگاه عالی پاکستان اعلام کرد که در مورد قانونی بودن این انتخابات، رای خود را بعدا اعلام خواهد کرد. این رای قرار بود اواخر اکتبر اعلام شود اما به ماه نوامبر موکول شد.

طی هفته های اخير، هم زمان با گسترش تنش های سياسی در پاکستان، وضعيت فوق العاده نظامی در این کشور برقرار شده است.

این اقدامات و تدابیر امنیتی توسط مشرف، هم زمان با بازگشت بی نظير بوتو، نخست وزير پيشين پاکستان، که پس از سال ها تبعيد با حمایت و پشتیبانی دولت آمریکا به پاکستان باز گشته بود، روی داد. در جريان انفجار در مراسم استقبال از بی نظير بوتو، دست کم ۱۳۹ نفر کشته شدند.

پرويز مشرف، رئيس جمهور پاکستان شنبه شب 12 آبان ماه 1386 برابر با سوم نوامبر 2007، طی سخنانی خطاب به مردم اين کشور گفت که برای حفظ وحدت ملی در برابر درگیری های وخیم داخلی وضع فوق العاده اعلام کرده است.

مشرف، برای موجه جلوه دادن برقراری این اقدام نظامی گفت: «در شرایطی که پاکستان با خطرات جدی تروریسم مواجه شده، عملکرد دیوان عالی دولت را فلج کرده است و من برای حفظ وحدت ملی، وضع فوق العاده اعلام کردم.» ديوان عالی پاکستان، قرار بود قبل از 12 نوامبر درباره قانونی بودن انتخاب مجدد مشرف اعلام نظر کند. پرویز مشرف، ساعاتی پیش از برقاری وضعیت فوق العاده «افتخار چودری»، رئيس ديوان عالی پاکستان را برکنار کرد و فرد ديگری را به جای وی منصوب نمود.

شبکه جهانی تلویزیون بی بی سی، طی گزارشی از اسلام آباد، درباره تصمیم پرویز مشرف گفت دولت پاکستان به علت تشديد درگيری ها در مناطق شمال غرب اين کشور با گروه های هوادار طالبان و افزايش حملات انتحاری عليه نظاميان اين کشور، سرانجام به شايعات چند روز اخير جامه واقعيت پوشاند و در سراسر کشور حالت فوق العاده اعلام کرد. از جمله پيامدهای اعلام حالت فوق العاده در پاکستان به تعويق افتادن زمان برگزاری انتخابات پارلمانی است که قرار بود در ماه ژانويه برگزار شود.

کودتاهای خونین در پاکستان، همواره مورد حمایت روسای قبیله ها و سرمایه داران این کشور و سرمایه داری جهانی و در راس همه دولت آمریکا قرار گرفته است. زیرا هدف کودتاها تامین منافع سرمایه داران داخلی و بین المللی و عقب راندن مبارزه کارگران، مردم آزادی خواه و برابری طلب بوده است. دولت های نظامی و غیرنظامی و سرمایه داران پاکستان، به حدی با رشد و گسترش جنبش های حق طلب و برابری طلب، به ویژه جنبش کارگری خصومت و دشمنی می ورزند که حتی اقبال مسیح کارگر کودک مبارز را بی رحمانه ترور کردند.

اقبال مسیح، برده خردسال کارگری اهل پاکستان که موفق به فرار از دست کارخانه دار شده بود، در ارتباط با سازمان های حامی کودکان، فعالیت وسیعی را علیه اربابان و صاحبان ثروت و زور و به نفع کودکان کار آغاز کرد. در 16 آپریل 1995، در حالی که اقبال با دوچرخه خود به سوی زمین کشاورزی یکی از اقوام خود در حرکت بود به دست عوامل سرمایه، با اصابت 120 ساچمه تفنگ ساچمه ای به قتل رسید.

اقبال مسیح، سمبلی است جهانی بر علیه کار زیان بخش کودک، بر علیه دولت و سرمایه داران پاکستان که در دوران حیات خود برده ای بدهکار در پاکستان و یکی از 250 میلیون کودک کارگر بین سنین 5 تا 14 سال در سراسر دنیا بود. حدود 135 میلیون از این کودکان در قاره آسیا، 80 میلیون در آفریقا و 17 میلیون آن ها در آمریکای جنوبی در شرایط بسیار سخت و دشوار زندگی خود را سپری می کنند.

 امروزه در کشور هایی مانند پاکستان، هند، ایران، ترکیه، نپال و غیره کودکان کار چاره ای به جز کار سخت و دشوار برای سرمایه داران و صاحبان قدرت و ثروت ندارند.

فقط در پاکستان چندین میلیون از این نوع برده های خردسال وجود دارد. در بیش تر مواقع پدر و یا مادر آن ها به ارباب، فئودال منطقه، صاحبان کوره های آجرپزی و یا کارخانه های کوچک و بزرگ بدهکار هستند و در صورت عدم توانایی پرداخت بدهی، کودکان آن ها و یا همه خانواده مجبور به کار برده وار می باشند. اکثر کودکان قالی باف و کودکان شاغل در کارخانه های چرم سازی از این برده ها بوده و در قبال کار خود پولی دریافت نمی کنند. با این کودکان به شدت بدرفتاری می شود. آن ها در بدترین شرایط موجود در پاکستان به سر می برند. هیچ گونه حق و پشتیبانی قانونی شامل آن ها نمی شود. نه پلیس و نه دادگاه های این کشور، کمکی به آن ها نمی کنند. اربابان با پرداخت رشوه به پلیس، پشتیبانی مقامات اجرایی را برای خود کسب می کنند و از این طریق کودکان را به آسانی مجبور به کار می کنند. پاکستان نیز همانند بسیاری از کشورها، قطعنامه های سازمان ملل متحد مبنی بر ممنوعیت کار کودک را امضا کرده اند و این به معنای پذیرش «کنوانسیون حقوق کودک» است. اما نه کشورهایی نطیر پاکستان حقوق کودکان رعایت نمی کنند و نه سازمان ملل و غیره، حق و حقوق کودکان به ویژه کودکان کار را پیگیری می کنند. 

در هر صورت هنگامی که پاکستان در سال 1947 از هندوستان مستقل شد تا زمان ریاست جمهوری خواجه ناظم الدین و نخست وزیری لیاقت علی خان، تا حدودی از آرامش برخوردار بود تا آن که در سال 1951 لیاقت علی خان به قتل رسید.

بدنبال این واقعه ژنرال اسکندر میرزا، با کودتای نظامی روی کار آمد و براساس قانون اساسی سال 1956 که اختیارات ریاست جمهوری را افزایش داده بود حکومت خود را تحکیم بخشید، به طوری که وی، حاضر به داشتن نخست وزیری که شریک اختیارات و قدرت او باشد، نبود.

در اوایل سال 1958 به کمک مارشال ایوب خان، رئیس ستاد ارتش طی کودتایی، غیرنظامیان را کنار زد. اما طولی نکشید که در پایان سال 1958 مارشال ایوب خان، با کودتایی،‌ ژنرال اسکندر را برکنار کرد و خود به عنوان رئیس جمهور و نخست وزیر به فدرت رسید.

در سال 1969، ژنرال یحیی خان با کودتای دیگری قدرت را به دست گرفت و تا آن زمان هر کس که قدرت نظامی را در دست داشت صاحب اختیار کشور بود،‌ چه رئیس جمهور و چه نخست وزیر.

در جریان جدایی بنگال شرقی و تولد بنگلادش در سال 1971، یحیی خان مجبور به کناره گیری شد و ذوالفقار علی بوتو که یک سیاست مدار «لیبرال» بود به ریاست جمهوری رسید و قانون اساسی قبلی را لغو و در سال 1973 قانون اساسی جدیدی را بر اساس اصول لیبرالی نوشت و مانند هندوستان اختیارات نخست وزیر را افزایش داد.

وی با توجه به این که از سال 1968 ریاست «حزب مردم» را برعهده داشت به نخست وزیری تام الاختیار رسید و رئیس جمهوری تشریفاتی را به فضل الهی چودری واگذار کرد.

اما طولی نکشید که ژنرال ضیاالحق، در سال 1978 کودتا کرد و قانون اساسی سال 1973 را لغو نمود. وی مقام ریاست جمهوری و نخست وزیری را یک جا برعهده گرفت و حکومت نظامی اعلام کرد. وی، اعضای خانواده بوتو را که از بزرگ ترین دشمنانش بودند زندانی کرد.

با مرگ ضیاالحق بر اثر سقوط هواپیمای سی 130، برای مدت کوتاهی غیرنظامیان چون «غلام اسحاق خان»، به ریاست جمهوری پاکستان رسیدند اما با کودتای ژنرال پرویز مشرف، بر علیه دولت نواز شریف در سال 1999، بار دیگر نظامیان قدرت را به دست گرفتند. مشرف، از متحدان کليدی آمريکا در نبرد با تروريسم است.

بدین ترتیب، با نگاهی به تاریخ پاکستان در می یابیم که از 60 سال عمر این کشور، نظامیان 56 سال بر این کشور حاکم بوده اند و سرکوب های هولناکی را بر علیه کارگران و مردم آزادی خواه سازمان دهی کرده اند. از سوی دیگر، گرایشات عقب مانده و خرافی ملی و مذهبی را هر چه بیش تر رشد و گسترش و تعمیق داده اند.

در حال حاضر نیز ژنرال مشرف، در جهت حفظ قدرت خود در حاکمیت، کودتای دوم خود را انجام داده است. ژنرال مشرف در آستانه نشست دادگاه عالی، از سوم نوامبر 2007، وضعيت فوق العاده اعلام کرده است. وی در اين اقدام، مستقيما دادگاه عالی و رئيس آن «افتخار چودری» را هدف گرفت. مشرف، با این اقدامات اخیر خود، بار دیگر حکومت نظامی برقرار کرد که هر سه قوه را تعطيل و قوه قضايی را نیز به بهانه ايجاد مشکلات در راه جنگ با ترور، برای سه ماه تعليق کرد.

دادگاه عالی پاکستان، قبلا اعلام کرده بود در صورت اعلام وضعيت فوق العاده يا حکومت نظامی، آن را غيرقانونی اعلام خواهد کرد و پس از اعلام نيز افتخار چودری رئيس دادگاه، بار ديگر به مقابله با اقدام مشرف پرداخت و تصميم او را غيرقانونی نامید. مشرف در واکنش به این مسئله، بازداشت خانگی چودری و 8 قاضی ديگر را صادر کرد. شبکه ارتباطی از جمله تلفن های ماهواره ای را قطع کردند. سیاست سانسور را بر رسانه های مستقل تشدید نمودند، از جمله تلويزيون های غيردولتی بستند.

دادگاه عالی، قرار بود چند مسئله را مورد بررسی قرار دهد و تصميم خود را اعلام نماید. قرار بود دادگاه عالی، نسبت به اين امر که آيا مشرف حق دارد با حفظ سمت فرمانده ارتش در انتخابات شرکت کند یا نه. با توجه به موضع افتخار چودری، مشرف وحشت داشت که رای دادگاه عليه او باشد. دادگاه همچنين قرار بود به مسئله اتهامات فساد اقتصادی و سیاسی خانم بوتو و شوهرش رسيدگی کند. تاکید «افتخار چودری» به رعایت قانون و پافشاری او بر استقلال قوه قضائيه، تاکنون در تاريخ پاکستان بی سابقه بوده است. مشرف، در دوره قبلی بحران قضات پاکستان، تلاش کرده بود از طريق توطئه و پاپوش درست کردن چودری را مرعوب کند و به عقب نشينی وادار نماید. اما افتخار چودری، در مقابل ارعاب و تهديد و زندان ايستاد تا این که مشرف او را برکنار کرد و قاصی دیگری را به جای وی برگزید تا دادگاه عالی، در مقابل یکه تازی های مشرف نایستد.

اعتراضات وسیعی در مقابله با تلاش مشرف برای مرعوب کردن این قاضی و در اعتراض به اعلام وضعیت فوق العاده در کشور، راه افتاد. ده ها هزار نفر از مردم پاکستان در اعتراض به این وضعیت به خيابان ریختند. برخی از رسانه ها، تظاهرات علیه مشرف را 80 تا 100 هزار نفری گزارش نموده اند. اين موج اعتراضی جمعيت بود که صدای خاموش مردم پاکستان را به رسانه های داخلی و بین المللی کشاند. در این میان، چماق داران طرفدار حکومت مشرف و ماموران مخفی آن، فقط در يک روز بين حدود 100 تن از تظاهرکنندگان را به قتل رساندند.

جامعه قضات و وکلای کشور همراه با بسياری از روزنامه نگاران، نويسندگان، پزشکان و ديگران به حمايت از چودری در مقابل مشرف برخاستند. سرانجام فشارها مشرف را وادار کرد که چودری را به سمت خود بازگرداند. اما چودری و دادگاه عالی تحت نظارت او، هم چنان مايه نگرانی مشرف بود. نيروهاى امنيتى پاكستان، در شهر كراچى در جنوب پاكستان و شهر نظامى راولپندى، با باتوم وکلای معترض را مورد ضرب و شتم شدید قرار دادند و تعداد زيادى از اين وکلای معترض را نیز دستگير كردند. اين اولين اعتراض جدى عليه مشرف، پس از اعلام حالت فوق‌العاده در كشور بود.

تاكنون بيش از 100 وكيل و حقوق دان تنها در كراچى بازداشت شده‌اند که در تاریخ پاکستان بی سابقه بوده است. پليس و سربازان در شهر كراچى، ساختمان دادگاه عالى را محاصره كرده و مانع از ورود خبرنگاران و وكلا به داخل اين ساختمان می ‌شوند.

تمامى راه‌ها و مسيرها در شهر اسلام آباد توسط نيروهاى امنيتى بسته شده و وكلا اجازه‌ حركت به سمت ساختمان ديوان عالى را ندارند. نيروهاى گارد دولتى نيز تمامى نواحى اطراف اين ساختمان را به محاصره خود درآورده‌اند. در شهر لاهور نيز پليس اقدام به بستن دادگاه‌ها و دستگيرى قضات و وكلا كرده است.  شوكت عزيز، نخست‌وزير پاكستان از دستگيرى 500 تن در سراسر كشور خبر داده است.

طارق علی، تحلیلگر معروف پاکستانی، در مقاله ای که قبلا به مناسبت 60 سالگی، استقلال پاکستان نوشته بود، برخی از اقدامات چودری قبل از برکناری اول و بعد از بازگشت به پست رياست دادگاه عالی را شرح داده است که نشان می دهد ترس و نگرانی مشرف بی پايه نبوده است. ترجمه آزاد و خلاصه شده بخش هایی از مقاله طارق علی، در سایت روشنگری درج شده است. «... قبل از برکناری رییس دادگاه عالی کشور: رئيس قضات داشت برای رژيم مزاحمت به وجود می آورد. او عليه حکومت چند پرونده کليدی را باز کرد، از جمله يکی در رابطه با خصوصی کردن شتابان شرکت فولاد کراچی، پروژه ای متعلق به نخست وزير شوکت عزيز. اين پرونده بقايای روسيه يلستين بود. بنا بر ارزيابی اقتصاد دانان اين صنعت 5 ميليارد دلار ارزش داشت. 75 در صد سهام آن در عرض 30 دقيقه به يک کنسرسيوم خودی متشکل از سه شرکت پاکستانی، سعودی و روسی فروخته شد. برخی از ارتشی ها از اين معامله خوشنود نبودند. رئيس بازنشسته آن حقنواز، شکوه می کرد که اگر شرکت را اوراق کرده و مصالح آن را می فروختند، ارزشی بيش تر داشت. يک نفر از بورس کراچی به من گفت شرکت پاکستانی که 20 درصد سهام را داشت يک شرکت پوششی متعلق به نواز شريف بود، شرکت سعودی که 40 درصد سهام را داشت حامی مشرف بود که در هزارها هکتار زمين مجاور شرکت، کارخانه خود را تاسيس کرد.

بعد از بازگشت مقام رياست دادگاه عالی، طارق علی می نويسد: «دادگاه بازگشايی شده بلافاصله به سينه کار زد. حافظ عبدل بسيط يک زندانی، ناپديد شده، متهم به تروريسم بود. رئيس دادگاه عالی با طارق پرويز مديرکل آژانس تحقيقات فدرال پاکستان ملاقات کرد و از او مودبانه پرسيد زندانی مزبور در کجا نگهداری می شود. پرويز پاسخ داد او نمی داند و هرگز نام بسيط را نشنيده است. قاضی ارشد به رئيس پليس دستور داد بسيط را ظرف 48 ساعت در دادگاه حاضر کند: «يا زندانی را حاضر کنيد يا آماده شويد به زندان برويد.» دو روز بعد بسيط در دادگاه حاضر و بعد آزاد شد، زيرا پليس نتوانسته بود شواهد قابل اتکايی عليه او ارائه دهد. واشنگتن و لندن خوشنود نبودند. آن ها معتقد بودند که بسيط يک تروريست است و بايد تا ابد در زندان نگهداری شود، همان طور که اگر در بريتانيا يا آمريکا بود، چنين می شد.

دادگاه عالی، تحت نظارت يک قاضی با اين سابقه و کردار قرار بود در مورد حق ژنرال برای شرکت در انتخابات حکم صادر کند. معلوم است چرا مشرف اين همه نگران بود. شايد ژنرال در نگرانی خود تنها نبود.

علی تاکيد می کند علی رغم دشواری های سنگين زندگی تنها اقليت ناچيزی از مردم به طرف جهادی ها کشيده می شوند. به گفته او مشکل اصلی پاکستان حکومت های فاسد آن است که از سه گروه تشکيل شده است: نظاميان، سياستمداران دلال و تجاری که چشم شان به قراردادهای فربه يا زمين های دولتی است. او می گويد اين سه قشر طی 60 سال گذشته به تلاش برای حفظ ثروت هايی که از راه نامشروع به دست آورده اند و حفظ امتيازاتشان مشغول بوده اند. او يادآوری می کند فسادی لجام گسیخته تمام پاکستان را در خود فرو برده است و بار اين فساد عمدتا بر دوش مردم فقير می افتد، ولی طبقه متوسط هم از آن در عذاب است. تنها در آمريکا 20000 پزشک پاکستانی مشغول کارند. به گفته او، در اين اوضاع اسلام گراها هم برای خود نيرو می گيرند، ولی به عقيده او تنها اقليتی به سوی اسلام گراها و جهادی ها می روند.» (گوشه هایی از مقاله طارق علی)

 

علاوه بر ادامه اعتراضات قضات، نویسندگان، پزشکان، روزنامه نگاران و مردم معترض پاکستان، جوامع بین المللی نیز فشار زیادی بر مشرف وارد آوردند.

جرج بوش، رییس جمهوری آمریکا، حامی اصلی مشرف نیز در چنین فضایی مجبور شد، در یک کنفرانس خبری در واشنگتن بگوید، ژنرال مشرف، «اونيفورم نظامی» را از تن درآورد، «حالت فوق العاده» را از کشور برداشته و «دمکراسی» را احيا کند. پيش از اين کاخ سفيد اعلام کرده بود که کمک های خود با دولت پاکستان را بازنگری خواهد کرد. پیام بوش، صریح و روشن است: وی مخالف ریاست جمهوری مشرف نیست، زیرا تنها او می تواند «دموکراسی» مورد دلخواه وی را به پاکستان برگرداند. بوش، مخالف زیاده روی های کنونی مشرف است.

وزارت دفاع آمريکا روز دوشنبه، پنجم نوامبر، اعلام کرده بود که اين سازمان گفتگوهای دفاعی سالانه خود با پاکستان را به دليل شرايط سياسی آن کشور به تعليق درآورده است. قرار بود اين مذاکرات از روز سه شنبه توسط معاون وزير دفاع آمريکا با مقامات عالی دفاعی پاکستان آغاز شود. اما سخنگوی پنتاگون روز دوشنبه اعلام کرد که اين گفتگوها تا زمانی که وضعيت سياسی در اين کشور بهبود نيايد انجام نخواهد شد. کاندوليزا رايس، وزير امورخارجه آمريکا نیز گفته بود که واشنگتن در کمک های خود به پاکستان بازنگری خواهد کرد.

از سال ۲۰۰۱ که پاکستان به عنوان يک کشور مجهز به سلاح اتمی اعلام کرد که در نبرد با «تروريسم» در کنار آمريکا خواهد بود تاکنون بيش از ۱۱ میلیارد دلار کمک از آمريکا دريافت کرده است. «بخشی از کمک های ما به پاکستان مستقيما به مسئله مقابله با تروريسم مربوط می شود. ما بايد شرايط جديد را بازنگری کنيم.»

دولت پاکستان، دارای 3 تا 4 صد هزار ارتش است. هنگامی که ژنرال مشرف کودتا کرد، جورج بوش در «کمپ دیوید» پرویز مشرف را «مرد شجاع» نامید و میلیاردها دلار بودجه در اختیار وی قرار داد تا در راستای منافع آمریکا، با دشمان آن مقابله کند. 

رئيس جمهور پاکستان، یک شنبه 11 نوامبر 2007، سرانجام در برابر فشارهای داخلی و بین المللی تسلیم شد و در یک کنفرانس مطبوعاتی اعلام کرد که پارلمان پاکستان روز پنج شنبه آینده منحل خواهد شد و انتخابات پارلمانی نیز قبل از نهم ژانويه برگزار می شود.

پرویز مشرف، اعلام کرد که تا پیش از ادای سوگند ریاست جمهوری، از سمت فرماندهی ارتش کناره گیری می کند، اما در مورد لغو وضع فوق العاده در کشور گفت زمان لغو وضع فوق العاده مشخص نشده است.

کاندوليزا رايس، وزير امور خارجه آمريکا، از اظهارات جدید پرويز مشرف مبنی بر برگزاری انتخابات پارلمانی تا نهم ژانويه در پاکستان ابراز خرسندی کرد.

فاکتور مهم دیگری که در تحولات اخیر پاکستان بسیار مهم و حائز اهمیت ویژه است، تصميم ناگهانی خانم «بی نظير بوتو»، نخست وزیر سابق پاکستان، بازگشت به این کشور است. بازگشت بوتو، آن هم با حمایت دولت آمریکا، این واقعیت را نشان می دهد که تاریخ حاکمیت مطلق ژنرال مشرف برای دولت آمریکا خاتمه یافته است. بنابراین، اکنون وی مجبور است قدرت را با خانم بوتو، تقسیم کند.

بوتو که حزب تحت رهبری وی (حزب مردم) بزرگ ترين حزب در پاکستان است، در 18 ماه اکتبر و پس از 8 سال تبعيد به اين کشور بازگشت.

بوتو که دو دوره نخست وزير پاکستان بوده است، با مشرف به منظور دست يابی به توافق تقسيم قدرت، در آستانه برگزاری انتخابات عمومی ماه ژانويه در اين کشور، در حال گفتگو است.

سباستین آشر، خبرنگار بی بی سی، می گوید ابعاد کمک های آمریکا نشان می دهد که ژنرال مشرف به عنوان سپری در برابر پیکارجویان اسلامگرا تا چه اندازه برای آمریکائیان اهمیت دارد. خبرنگار بی بی سی، می افزاید اظهارات کاندولیزا رایس در مورد دولت پاکستان به طور غیرمعمول انتقادآمیز است اما لزوما به این معنی نیست که دولت ایالات متحده در آینده نزدیک به اقداماتی ملموس علیه ژنرال مشرف دست خواهد زد که مدت هاست او را از متحدان کلیدی خود در منطقه می داند.

نواز شریف، دیگر رقیب مشرف که در عربستان سعودی در تبعید است، به سرویس جهانی بی بی سی گفته است در یک مبارزه سراسری علیه اقدامات ژنرال مشرف شرکت خواهد داشت. نواز شریف، قبل از بوتو وارد پاکستان شد که دولت نظامی پاکستان او را بازداشت و به سرعت به عربستان سعودی تبعید کرد، احتمالا بازگشت وی به پاکستان، مانند بوتو مورد حمایت سران دولت آمریکا نبوده است.

نواز شریف، نخست وزیر سابق پاکستان، اوایل سپتامبر سال جاری به دنبال رای دادگاه عالی پاکستان دایر بر برخورداری از حق قانونی مراجعت به کشور - که در ماه اوت صادر شد - تلاش کرد تا پس از هفت سال دوری از کشور به پاکستان برگردد. روز دوشنبه، 10 سپتامبر، هواپیمای حامل نواز شریف که از لندن به مقصد اسلام آباد، پایتخت پاکستان، پرواز کرده بود در فرودگاه این شهر به زمین نشست و ماموران امنیتی حاضر در فرودگاه هواپیما را در محاصره گرفتند و پس از خروج شریف از هواپیما، او را بازداشت کردند. ساعاتی بعد، گزارش شد که ماموران دولتی، شریف را به یک هواپیمای عازم عربستان سوار کرده و او را مجددا به تبعید در این کشور فرستاده اند.

رییس دادگاه عالی پاکستان اعلام کرده است که رای صادر شده از سوی دادگاه عالی در خصوص حق آقای شریف برای بازگشت به کشور به قوت خود باقی است. این تحول بدان معنی است که دادگاه عالی بر «حق طبیعی» بازگشت شریف تاکید می کند و با صراحت زیاد از دولت می خواهد تا اقدامی برای ممانعت از ورود آقای شریف به پاکستان به عمل نیاورد.

دولت ژنرال پرویز مشرف معتقد است که شریف، با پا در میانی مقامات بلندپایه برخی از کشورهای دوست پاکستان در تعهدی که داده موافقت کرده است تا برای دست کم ۱۰ سال از کشور دور باشد و در فعالیت های سیاسی شرکت نکند. شریف، به دنبال کودتای اکتبر سال ۱۹۹۹ ژنرال مشرف بازداشت و به تبعید فرستاده شد.

شریف و حزب وی در مقایسه با حزب خانم بوتو، بیش تر به احزاب اسلامی کشور گرایش دارد و دولت سعودی که از سرمایه گزاران بزرگ در پاکستان و از حامیان احزاب اسلامی کشور به خصوص احزاب سنی است به نظر نمی رسد که از تحولات سیاسی در پاکستان با حضور خانم بوتو و گرایش وی به آمریکا و تقابل اعلام شده از سوی وی با احزاب اسلامی کشور راضی باشد و در نتیجه ممکن است بیش ترین سعی را برای تسهیل بازگشت شریف به پاکستان انجام دهد.

مردم پاکستان، با وجود این که دوران سختی را پشت سر گذاشته و محرومیت های زیادی متحمل شده اند، اما عموما هنوز اکثریت مردم این کشور، از سنت های ارتجاعی جان سخت تاریخی و خرافات ملی و مذهبی رها نشده اند. زیرا رهبران احزاب سیاسی، تحصیل کردگان، نخبگان، ژنرال ها و سرمایه داران این کشور، از عقب نگاه داشتن مردم، به نفع سیاست های خود بهره برداری می کنند.

شصت سال پیش، چهار قطار مملو از مسلمانان هندی که قصد داشتند کشور را به سوی پاکستان، بخش مسلمان نشین هند ترک کنند، هرگز به مقصد نرسیدند. مسافران این قطارها زن و مرد، کودک، پیر و جوان به دست افراط گرایان هندو کشته شدند. این اتفاق که ریشه در اختلافات میان هندوها و مسلمانان داشت، آغاز جدایی هند از پاکستان بود. در جریان جدایی پاکستان از هند ۱۲ میلیون نفر مسلمان، سیک و هندو تغییر مکان دادند و حدود یک میلیون نفر به قتل رسیدند.

پاکستان در جنوب شرقی ایران و در همسایگی کشور های افغانستان، چین، هندوستان و دریای عمان، از موقعیت استراتژیک حساس اقتصادی و جغرافیایی برخوردار است. مساحت کشور پاکستان در حدود 800000 کیلومتر مربع (در حد نصف ایران) است و جمعیتی در حدود 100 میلیون نفر دارد.

پاکستان، ساختاری فدراتیو دارد و از چهار ایالت شمال غربی، پنجاب، سند و بلوچستان تشکیل شده است. زبان‌های رسمی اردو و انگلیسی هستند.

پایتخت کشور اسلام‌آباد است که حدود ۸۰۰ هزار نفر جمعیت دارد. دو شهر عمده‌ پاکستان، کراچی با حدود ۱۲ میلیون جمعیت و لاهور با حدود ۵/۶ میلیون جمعیت هستند. اقتصاد پاکستان بیش تر مبتنی بر کشاورزی سنتی است.

پاکستان، یکی از کشورهای مهم تولید و صادر کننده فرش در جهان است. فرش پاکستان، مورد علاقه تاجران کشورهای زیادی است. تاجرانی از ژاپن در شرق تا آمریکا در غرب، از علاقمندان و خریداران فرش های پاکستانی هستند. حدود 95 درصد از فرش های تولید شده در پاکستان به بازارهای جهانی عرضه می شود.

تولید فرش در مقیاس انبوه در پاکستان، با هدف صادراتی به نیمه اول قرن بیستم بر می گردد. در این زمان فرش بافان اکثرا به پاکستان مهاجرت کردند و در سال های بعد از آن و تا به امروز موجب رونق فرش بافی در این کشور شده اند. برخی از نشریات پاکستان، مراکز فرش بافی پاکستان را به 54 منطقه ایالتی تقسیم کرده اند. 75 درصد کل فرش های تولید شده پاکستانی در ایالت پنجاب در شمال غرب کشور تولید می شود و بیش تر مراکز تولید منطقه مثلثی شکل بین «لاهور» ،«لیالپور» و «مولتان» قرار گرفته است. دیگر مراکز تولید فرش در اطراف پیشاور و ایالت سند قرار دارند. همچنین در میان قبایل کوچ نشین هم صنعت فرش بافی رواج دارد. تخمین زده می شود که تعداد فرش بافان و کارگران صنایع جنبی آن را حدود یک میلیون نفر و تعداد دار را حدود 300 هزار.

کارگران فرش بافی، از سنین کوچکی در مراکز مختلفی تحت آموزش قرار می گیرند. هر مرکز آموزشی معمولا دارای 20 دار قالی است و ظرفیت تعلیم سالانه 30 نفر را دارا است. دوره های کارآموزی برخی با مزد و بقیه بی مزد می باشند. کار آموزان معمولا از نوجوانان 12 تا 15 ساله انتخاب می شوند تا دارای ظرافت و چابکی لازم انگشتان برای بافت باشند. در کشور پاکستان، همانند دیگر کشورها ظاهرا قوانین رسمی و مدونی در مورد شرایط کار و حداقل دستمزد ها وجود دارد ولی تاکیدی بر اجرای آن ها نیست. زیرا اولا اکثر کارگاه های فرش بافی در خانه ها و خارج از شمول قانون هستند و دوما تاکید و سخت گیری در اجرای قوانین کار وجود ندارد.

در شرایط فعلی امکان تحمیل هر نوع مزد و شرایط کاری به فرش بافان به خصوص کودکان و نوجوانان که قسمت عمده نیروی کار این صنعت را تشکیل می دهند، وجود ندارد. عدم پرداخت مزد یکسان در مقابل کار برابر به کودکان معمول است و پیش خرید کردن سالانه کار فرش بافان و یا اجاره کودکان فرش باف نیز وجود دارد.

از سوی دیگر، مهاجرت گروه کثیری از جمعیت افغانستان به پاکستان نیز باعث شده است که در درازمدت اردوگاه های اقامتی آن ها تبدیل به روستاها و شهرک هایی مستقل گردند و متعاقبا مهارت اغلب آن ها در بافندگی باعث توجه تولیدکنندگان پاکستان قرار می گیرد. تمامی این مهاجرین در حال حاضر مبدل به نیرویی کارآمد و ماهر برای تولید فرش های افغانی گردیده اند که در سایه راهنمایی ها و توصیه های صادر کنندگان پاکستانی، توانسته بازار خوبی برای فرش های افغان به وجود آورند.

بیش ترین نیروی کاری که در بافتن فرش به کار گرفته می شود نیروی کار ارزان و برده وار کودکان است. در بسیاری مواقع کودکان به صاحبان فرش فروخته می شوند و در  حین کار حتی آن ها را بی رحمانه به داربست فرش زنجیر می کنند.

سرويس‌ های اطلاعاتی ارتش پاكستان، نقش تعيين كننده ‌ای در به قدرت رسیدن طلبان داشتند، از سویی منجر به اين شد كه گرایش مذهبی در پاكستان و در ساختار قدرت پایه هایش را محکم کند. در پاكستان توده‌ ها براساس قوميت، زبان، قبيله، نژاد و مذهب «هویت» می یابند. نخبگانی چون بی نظیر بوتو که در دانشگاه آکسفورد تحصیل کرده است و یکی از خانواده های بزرگ و سرشناس پاکستان است، در تبلیغات خود به طور مداوم به این «هویت» تاکید می کند تا به اهداف اقتصادی، سیاسی و اجتماعی خود دست پیدا کند.

براساس بررسی ها، از 1948 تا 1959 قریب به 60 درصد کل بودجه کشور صرف امور نظامی می شد. بعد از آن نیز این سیاست کمابیش ادامه پیدا کرده است. نیروهای ارتش در عین حال به دلیل فقدان تجربه نخبگان غیرنظامی برای اداره حکومت توانستند در نهادهای دولتی به کار مشغول شوند. به ویژه آن که اکثر سیاستمداران پاکستان، با تاکید به آموزش‌ های اسلامی موقعیت خود را حفظ می کنند.

این واقعیت را نباید فراموش کرد که حکومتی را که بی نظیر بوتو در اواخر سال های 1980 و نیمه 1990 رهبری می کرد با سازمان جاسوسی پاکستان (آی.اس.آی) که حامیان اصلی طالبان هستند، پیوند نزدیک داشت. تمام حکومت های پاکستان که یکی بعدی دیگری در دهه های اخیر به صحنه آمدند از طالبان و گروه های مسلح اسلامی که هسته سازمان القاعده بودند، حمایت می کردند. این حکومت ها، همواره مورد حمایت دولت آمریکا بودند.

اسامه بن لادن و القاعده و طالبان دست پرورده سازمان های جاسوسی آمریکا، انگلیس، پاکستان، عربستان سعودی و غیره در مقابله با رشد کمونیسم و در رقابت با شوروی بودند. پس از فروپاشی شوروی و از بین رفتن این رقابت جهانی بین دو بلوک به اصطلاح غرب و شرق، تحولاتی در سیاست های گروه های اسلامی خشونت طلب پدید آمد که بخشی از این جریانات به مخالفت با دولت آمریکا و برخی دیگر از دولت ها برخاستند.

اسامه بن لادن 45 ساله در هنگام موجوديت شوروی، در افغانستان وارد پیشاور شد و به جنگ علیه شوروی اعلام آمادگی کرد که با استقبال سازمان های پلیس مخفی پاکستان و آمریکا و ...، قرار گرفت.

پس از سقوط شوروی و استقلال آسیای مرکزی، پاکستان همواره افغانستان را به عنوان یک دالان سودمند برای دست یابی به مراکز پررونق بازرگانی و تجاری کشورهای آسیای مرکزی می نگریسته است، وخامت اوضاع اقتصادی پاکستان از اوایل دهه 1990به بعد، بدهی های هنگفت این کشور به نهادهای مالی بین المللی (بانک جهانی) و (صندوق بین المللی پول) و ناتوانی اش در بازپرداخت (وام) ها، این کشور در شرایط سخت اقتصادی تحت فشار قرار گرفته است.

مهم تر از همه پاکستان و افغانستان برای دولت های غرب، به عنوان دروازه تجارت با جمهوری های آسیای مرکزی، به شمار می رود. در زمینه صادرات دسترسی به دو هدف، یعنی اولی صدور کالاهای صادراتی پاکستان به جمهوری های آسیای مرکزی و بهره برداری از بازار مصرف چند میلیونی این منطقه و دومی کمک به صادرات سایر کشورهای دیگر به جمهوری های آسیای مرکزی از طریق پایانه های موجود در دریای عمان و ترانزیت آن ها از طریق افغانستان به این جمهوری ها و بهره برداری از منافع حاصله از آن مدنظر رهبران پاکستان و حامیان آن است.

برای مثال، اسناد زیادی منتشر گردیده است که شرکت یونوکال، وابسته به کارتل های عظیم نفتی آمریکا، طرح سرمایه گذاری وسیعی را در منطقه پیاده کرده است. یونوکال تاکنون میلیون ها دلار هزینه کرده و مبالغ هنگفتی به طالبان و ارتش و سازمان های جاسوسی پاکستان به خصوص (آ ی.اس.آی)، رشوه داده است.

یونوکال که دولت آمریکا حامی آن است، علاوه بر کمک های مالی، تجهیزات جنگی از جمله انواع تانک های سنگین را هم در اختیار طالبان گذاشت تا هر چه زودتر مردم مسیر خطوط مدنظر طراحان یونوکال را قتل عام کنند و محیط امنی برای عبور آن به وجود آورند و طالبان، با ایجاد (زمین سوخته) در راه تامین چنین فضایی گام های مهمی را برداشته بود. حاکمیت طالبان در افغانستان، بدون حمایت دولت پاکستان و جلب کمک های مالی، تسلیحاتی و دیپلماتیک غرب و از همه مهم تر ایالات متحده آمریکا، هر گز امکان پذیر نبوده است.

در مدت کوتاهی پس از کشته شدن ضیا الحق و روی کار آمدن حزب مردم در پاکستان، که هم زمان با پیروزی مجاهدین بر نیروهای ارتش سرخ در افغانستان بود، بی نظیر بوتو نخست وزیر وقت پاکستان، با تقلید از ضیا الحق که پاکستان را کشور خط مقدم جنگ علیه کمونیسم اعلام کرده و توانسته بود کمک های کشورهای ضدکمونیست اعم از اسلامی و غیراسلامی را به پاکستان سرازیر نماید، رسما با یک چرخش 180 درجه در اولین نطق خود پس از تصدی پست نخست وزیری، پاکستان را کشور «خط مقدم علیه بنیادگرایی اسلامی» اعلام کرد؟!

در واقع اگر پاکستان را مغز متفکر و سازماندهی و آموزش طالبان بدانیم، ایالات متحده را حامی بین المللی و برپایه بسیاری از منابع موجود حمایت مالی از طالبان به عهده عربستان سعودی و امارات متحده عربی بود. بنابراین، پاکستان و افغانستان برای دول امپریالیستی اهمیت استراتژیک داشته و اگر افغانستان را مستقیما به اشغال نظامی خود درمی آورند، در پاکستان نیز به یاری ژنرال های چکمه پوش شتافتند تا آن ها را بر سرنوشت غم انگیز مردم این کشور حاکم گردانند و قلمرو منافع اقتصادی، سیاسی و نظامی خود را در این منطقه حساس هر چه بیش تر گسترش دهند.

پاکستان کشوری اتمی، اما بسیار فقیر است. ۱۷ درصد اهالی با درآمدی کم تر از یک دلار در روز، روزگار می گذارنند. پدیده‌ عمومی اجتماعی این دوره در پاکستان، کوچ جمعی از روستاها به شهرهاست. دور شهرها کمربندی از حلبی ‌آبادها کشیده شده است. برخی از کودکان فقیر راهی مدارس دینی می ‌شوند تا گرسنه نمانند، به سربازان فرقه های مذهبی جنگ طلب و خشونت طلب تبدیل می شوند.

نخبگان کشور را سران طوایف، زمین داران بزرگ، افسران عالی رتبه، تجار، سرمایه داران شهری و تحصیل کردگان صاحب منصب تشکیل می دهند. «دموکراسی» پاکستانی، در واقع توزیع قدرت در میان این قشر است.

بدین ترتیب، بی ‌ثباتی سياسی در پاكستان تداوم خواهد داشت و رشد فرقه های اسلامی نیز هم چنان ادامه خواهد یافت. ناتوانی غرب به سردمداری آمريكا در افغانستان، برای از بين بردن باقيمانده طالبان و تغییر ساختارهای پایه ای این کشور با افکار و آرای سکولار و آزادی خواه و برابری طلب، تداوم ناامنی در اين كشور، به اين معناست كه در نزديكی مرزهای پاكستان، موقعیت رشد مناسبی برای «بنيادگرايان اسلامی» و میدان مانور برای آنان وجود داشته باشد.

اکنون در بهترین حالت معامله شراکت در قدرت میان بوتو و مشرف گزینه عمده بوش برای متحدی است که در جنگ آمریکا علیه «القاعده»، «تروریسم»، «دموکراسی» و...، نقشی محوری دارد. اما این که این طرح برای آینده تحولات دموکراتیک در پاکستان و مردم این کشور هم مفید است یا نه، مسئله ‌ای نه چندان مهم و جانبی است. بنابراین، در چنین معامله‌ای، فقط جای مهره‌ ها تغییر می یابد و ساختارهای اقتصادی، سیاسی اجتماعی و فرهنگی، به ویژه قدرت نهادهای بوروکراتیک دولتی و نظامی به طور عمده دست نخورده باقی می ماند.

واقعه پاکستان، نوع دیگری از ریاکاری و دموکراسی مورد نظر آمریکا در این کشور و مبارزه با تروریسم توسط ژنرال هایی که خود عامل فساد و سرکوب و رعب و وحشت و ترور هستند را هر چه بیش تر به نمایش می گذارد. هر چند که چهره خانم بی نظیر بوتو، در مقام ریاست جمهوری و یا نخست وزیری پاکستان، نسبت به قیافه خشن ژنرال ها قابل تحمل تر است، اما نباید فراموش کرد که دورانی وی، یکی از حامیان اصلی طالبان در افغانستان بود. بنابراین، در میان این جنجال و هیاهوی میلیتاریستی ژنرال مشرف و دموکراسی خواهی بی نظیر بوتو، صدای طبقه کارگر و مردم آزادی خواه و برابری طلب و سکولار پاکستان به جایی نمی رسد.

* برگرفته از نشریه جهان امروز شماره 198، نیمه دوم آبان 1386 - نیمه دوم نوامبر 2007

 

 

حرف هاي هفت تپه با كارگران و كمونيست ها

برگرفته از حقیقت 36

 

برگرفته از حقیقت 36، آبان 1386

اين بار جنبش كارگري ايران با نبرد هفت تپه در برابر فلاكت و فشار و فريبكاري سرمايه داري عرض اندام كرد. بيش از 1500 نفر كه در واقع زبان حال 4000 كارگر كشت و صنعت نيشكر هفت تپه بودند، مبارزه اي مستمر و بي تزلزل را به مدت 10 روز پيش بردند. خواسته هاي اين مبارزه، بي ابهام و مشخص و فوري بود. اعتصابي كه عمدتا با مطالبه پرداخت فوري دستمزدهاي معوقه آغاز شده بود به درستي با خواست بركناري مديريت كارخانه دنبال شد. و سرانجام در نقطه اوج خود، انحلالش شوراي اسلامي و حق ايجاد سنديكا به عنوان تشكل مستقل كارگران را پيش گذاشت. در مقابل، كارفرمايان دولتي بازي هميشگي وعده و فريب از يكسو و تهديد و فشار از سوي ديگر را به راه انداختند. ولي اين بار، هيچكس فريب نخورد. هيچكس عقب ننشست. آخر، اين كه بار اول نبود. گوش كارگران هفت تپه ديگر از وعده ها پر شده بود. در عرض چندين ماه گذشته، آنان بارها و به شكل هاي مختلف دست به اعتصاب و اعتراض زده بودند. اگر هم نگراني و ترسي از سركوب و زندان و شكنجه در دل كارگران وجود داشت در برابر هيولاي گرسنگي و فقر، پا به فرار گذاشت و رنگ باخت.

نبرد هفت تپه، يك مبارزه اقتصادي بود كه به ناگزير با سياست گره خورد. دو نيرو باعث اين امر شدند: اول، خود حكومت. دوم، خود كارگران. آنجا كه قدرت سياسي حاكم، كارفرما و عامل مستقيم استثمار و فشار اقتصادي باشد، هر مبارزه اقتصادي رنگ و بوي سياسي به خود مي گيرد. آنجا كه نيروي انتظامي و واحدهاي ضد شورش باتوم هايشان را به دستور حكومت بيرون مي كشند و بر سر كارگران مي كوبند، در واقع نقش تعيين كننده سياست و قانون حاكم را به آنان گوشزد مي كنند. آنجا كه كارگران براي جلب نظر و حمايت مردم و موثرتر كردن مبارزه اقتصادي خود پا را از صحن كارخانه بيرون مي گذارند و به خيابان هاي شهر مي روند، با سياست طرف مي شوند.

تبديل نمايش رژيم به نمايش مبارزاتي کارگران

اعتصاب و راهپيمايي كارگران نيشكر هفت تپه در آستانه "روز قدس" انجام گرفت. برگزاري مراسم اين روز هميشه از نظر سياسي براي جمهوري اسلامي اهميت زيادي داشته است. تبليغات رژيم در اين جهت است كه كل ملت يا امت اسلامي در اين روز زير پرچم حكومت متحد مي شوند و به خيابان مي آيند. بنابراين كارگران هفت تپه با اين سوال روبرو بودند كه در اين شرايط سياسي چه بايد بكنند؟ آيا بايد مبارزه خود را به ميان مردم ببرند؟ يا بايد در مقابل تبليغات و فشار حكومت كوتاه بيايند و موقتا سكوت كنند تا سياستش را پيش ببرد؟ آنان مي دانستند كه رژيم در اين مناسبت، حساسيت بيشتري از خود نشان مي دهد و احتمالا هزينه سنگين تري را به كارگران اعتصابي تحميل مي كند. كارگران هفت تپه به درستي تصميم گرفتند مبارزه خود را شدت بخشند و خواسته هايشان را با صدايي بلندتر و در فضايي بازتر فرياد كنند. اگر چه محرك اوليه آنان، خواسته هاي اساسا اقتصادي بود و مبارزه آنان يك مبارزه خودانگيخته، اما تصميم به كشاندن مبارزه به ميان مردم عملا به يك اقدام سياسي در برابر سياست جمهوري اسلامي تبديل شد.

خواستهاي کارگران و روش هاي مبارزاتي جسورانه

بدون شك همه خواسته هاي مبارزه هفت تپه محقانه و به جاي خود مهم بودند، اما در اين ميان دو خواسته وجود دارد كه تاثير ماندگارتري بر جاي خواهد گذاشت. اين تاثير را نه فقط در حركت مبارزاتي كارگران هفت تپه بلكه فراتر از آن، در اعتصابات و مبارزات مهم ديگري كه از اين پس در شهرهاي مختلف اتفاق بيفتد خواهيم ديد. انحلال شوراي اسلامي و حق تشكل كارگري مستقل از دولت. نفي تشكل هاي فرمايشي و ضد كارگري پيام مهمي براي كارگران همه واحدهاي بزرگ در بر دارد. طرح اين دو خواسته در كنار هم، توجه كارگران را عليه بخشي از ابزار كنترل و سركوب دولتي در محيط كار متمركز مي كند و زمينه ساز اتحاد و تشكل بيشتر كارگران در مبارزات حق طلبانه مي شود. بي ترديد شكل هاي مختلف مقاومت و اعتراض كارگران هفت تپه محقانه و شايسته پشتيباني بودند، اما در اين ميان خروج از محدوده كارخانه و كشاندن مبارزه به شهر از اهميت بيشتري برخوردار است. سراسيمگی حكومت در مقابل اين اقدام و تلاشهايي كه براي جلوگيري از آن انجام داد، گواهي بر اهميت و موثر بودن اين روش مبارزاتي است. با اين كار، شعار "كارگر هفت تپه ايم، گرسنه ايم گرسنه ايم" را نه فقط همه مردم شنيدند بلكه در جانشان نشست. كارگران اين شعار را به ميان همدردان بردند. در محيطي كه بخش بزرگي از مردمش به واقع گرفتار فقر و گرسنگي اند، جلب همدلي و پشتيباني و اتحاد دشوار نيست. حرف دل كارگران هفت تپه را هم دوره گرد شوش مي فهمد، هم بيكار دزفول، هم زحمتكش عرب اهواز.

پيگيري در مبارزه و عقب نشاندن رژِيم

مبارزه هفت تپه از نظر ميزان رزمندگي و درجه هوشياري و پيگيري شركت كنندگانش، برجسته و چشمگير بود. اين اساسا يك مبارزه خودانگيخته توده اي بود اما در بطن خود، ارتقا آگاهي سنديكايي بخشي از طبقه كارگر را به نمايش مي گذاشت. مبارزات پياپي در كشت و صنعت هفت تپه، آگاهي نسبت به نتايج و دستاوردهاي ديگر مبارزات كارگري در نقاط مختلف كشور، آشنا بودن با شيوه هاي سركوب و تاكتيك هاي رژيم و مديريت كارخانه، جمعيت متمركز كارگري و هم شكل بودن كار كارگران، بومي بودن اكثريت آنان و پيوند نزديكشان با شهرهاي مجاور، عواملي بودند كه بر پيگيري و تاثير مبارزه هفت تپه افزودند و صفوف مبارزان هفت تپه را متحدتر و گسترده تر كردند. آنان به تجربه مي دانستند كه مزدوران مديريت و حكومت، در درجه اول مي كوشند فعالان اصلي و رهبران عملي اين مبارزه را شناسايي كنند تا در فرصتي مناسب، آنان را با تهديد و سركوب و يا فريب و تطميع خنثي كنند و از صحنه بيرون برانند. كارگران هفت تپه با هوشياري به خبرچيناني كه به نقش خبرنگار به ميان آنان آمده بودند و سراغ كساني را مي گرفتند كه با رسانه هاي غير حكومتي مصاحبه كرده اند، جواب سر بالا دادند. آنان بر تصميم گيري جمعي و اعلام خواسته ها به شكل دستجمعي تكيه كردند و كمتر به رو كردن و شناساندن نمايندگان و رهبران رسمي پرداختند.

با اين كيفيت و خصوصيات بود كه مبارزه هفت تپه موفق شد بخشي از خواسته هاي كارگران در زمينه پرداخت دستمزدهاي معوقه و تغييرات در مديريت كارخانه را عملي كند. اما اين به معني عقب نشيني دائمي و يا تسليم حكومت و كارفرمايان دولتي در برابر كارگران هفت تپه نيست. ترفندها و توطئه ها در جريان است. برنامه هاي اصل 44 و خصوصي كردن كارخانه و تعديل نيروي كار در كمين است. مقامات دولت آشكارا اعلام كرده اند كه طي سه سال آينده، طرح كاهش 2000 نفر از 4500 كارگر اين واحد توليدي را عملي خواهند كرد. بنابراين مقاومت و مبارزه به ناگزير در هفت تپه ادامه خواهد يافت. درس ها و دستاوردهاي مبارزه مهر ماه 1386 بدون شك پشتوانه و نقطه شروعي براي مبارزه آتي خواهد بود.

ضرورت پيوند جنبش خودانگيخته کارگري با برنامه انقلاب

نبرد هفت تپه بار ديگر به كمونيستها و همه مبارزان آگاه مدافع طبقه كارگر، ظرفيت هاي جنبش خود انگيخته كارگري، درجات رشد و ارتقا وحدت توده كارگران در اين نوع مبارزات، و شكل گرفتن و به ميدان آمدن شمار بيشتري از رهبران عملي و مبارزان صف اول را نشان داد. اين نبرد جسورانه در ميان طيف گسترده اي كه با عنوان چپ مشخص مي شود، شور و هيجان زيادي ايجاد كرد. همه از ضرورت حمايت از كارگران هفت تپه و همراهي با اين مبارزه گفتند. آنچه كمتر گفته شد، يا اصلا گفته نشد، خصلت كماكان خودبخودي اين مبارزه، كمبودها و نقاط ضعف اين نبرد مشخص، و محدوديت هاي ناگزير هر مبارزه خودانگيخته كارگري است. و اين بي توجهي، نه نشانه ضعف و يا "تقصير" كارگران هفت تپه كه بازتاب گرايش هاي نادرست موجود در ميان نيروهاي آگاه است.

آنچه از هفت تپه بايد به گوش كمونيستها و چپ ها برسد، فرياد نياز عاجل به دگرگوني انقلابي جامعه است. فرياد پختگي اوضاع و آمادگي عيني بدنه طبقه كارگر (و نه فقط كارگران پيشرو) براي قبول نقشه و برنامه يك انقلاب اجتماعي و تلاش براي به اجرا گذاشتن آن است. آنچه نبرد هفت تپه و هفت تپه هاي فردا طلب مي كند، تقديس نيست. آرمان ساختن از آنچه در هفت تپه انجام شد، يا آنچه به شكل مبارزات خودانگيخته رزمنده جريان مي يابد نيست. اين روزها مي بينيم كه هفت تپه را شاهد مي گيرند تا يك مسير "مقدر" و از پيش معين شده را براي جنبش كارگري ترسيم كنند: از خاتون آباد به اعتصاب شركت واحد. از سنديكاي شركت واحد به مجمع عمومي هفت تپه. و لابد از اينجا به سوسياليسم!
فعالين کمونيست بايد مبارزان هفت تپه و فعالان اصلي اين اعتصاب را به ضرورت ايجاد هسته هاي مخفي رهبري كننده فرا بخوانند؛ كارگران پيشرو را به ضرورت آشنايي و فراگرفتن علم رهايي طبقه كارگر يعني كمونيسم دعوت كنند و ضرورت آشنايي و مطالعه آثار و اسناد نيروهاي انقلابي و كمونيست مختلف و تلاش براي فهم و تشخيص راه ها و برنامه هاي گوناگون طبقاتي، و برقراري ارتباط با نيروهاي متشكلي كه با آنها احساس مشاركت فكري و سياسي مي كنند را به آنان گوشزد كنند؛ با صراحت به کارگران بگويند كه براي حفظ دستاوردهاي مبارزه، براي جلوگيري از دست اندازيهاي مجدد طبقه سرمايه دار و دولت سرمايه دار به منافع طبقه كارگر و توده هاي ستمديده، براي رهايي قطعي از اين شرايط و مناسبات نكبت بار و استثمارگرانه، طبقه کارگر نياز به حزب انقلابي رهبري كننده خود، به ارتش انقلابي خود، به نقشه و استراتژي انقلابي و جنگي خود دارد. و اگر آگاهانه براي دستيابي به اينها تلاش نكنيم، نتيجه فداكاريها و پيشروي هاي نبرد هفت تپه و هزاران نبرد كارگري و غير کارگري ديگر (زنان، دانشجويان، دهقانان و ملل تحت ستم) به باد خواهد رفت. بعلاوه، بطور عاجل لازم است کارگران درگير در مبارزات هفت تپه (و واحدهاي بزرگ توليدي) طرح يک تشكل رزمنده و دمكراتيك کارگري را پيش بگذارند؛ تشکلي که کارگران بخش هاي مختلف اقتصادي بتوانند بحول آن براي تحقق خواسته هاي اقتصادي و سياسي مشخص متحد شوند و به عنوان يك نيروي موثر اجتماعي به ميدان آيند. در اين ميان الگوي "سنديكاي كارگران پروژه اي آبادان" در سال 1358 را بايد به کارگران پيشرو يادآوري کرد زيرا درس هاي مثبت زيادي براي مبارزات امروز، مي توان از آن آموخت.

امروز عزم و فداكاري كارگران اعتصابي هفت تپه و هفت تپه هاي گذشته و آينده، رساتر از هر زمان به همه نيروها و عناصر آگاه انقلابي نهيب مي زند كه: وقت تنگ است؛ انقلاب را دريابيم!

www.sarbedaran.org

November 13, 2007

مصاحبه با تلویزیون پرتو

از چه گوارا تا گارد آزادی!

به مناسبت چهلمین سالگرد مرگ چه گوارا

نوامبر ٢٠٠٧

تلویزیون پرتو: انقلاب و انقلابیگری، پاكباختگی، مصمم بودن بر سر راهی كه میریم، مبارزه با اجحاف و بیعدالتی، آزادیخواهی و حمایت از مردم در مقابل ارتجاع و سركوب و نیروهای رژیم افسار گسیخته، علیه آمریكا، یك كلاه مخصوص و یك ستاره روی آن، سیگار برگ،  قد بلند و كاپشن نظامی، ریش بلند...  صحبت ازچه گوارا است.

ارنستو رافائل چگوارا، به مناسبت چهلمین سالگرد مرگش، در تمام دنیا مجددا در باره اش صحبت شد. اینكه آیا انقلابیگری و مبارزه جویی راه به جایی میبرد؟ روحیه جوانان امروز چگونه است؟ و... یكبار دیگر تداعی شد.

در اوضاع سیاسی ایران هم همین مسئله صدق میكند. چه گوارا یك چهره شناخته شده است. جوانانی كه با همین شكل و قیافه میگردند و سعی میكنند كه با او تداعی شوند و به او ارجاع میكنند، كم نیستند. در دانشگاهها و در محلات و همه جا او را میشود دید. نه حالا بلكه از سالهای قبل هم. دهها سال است كه راه و روش این آدم بخشی از فضای سیاسی از جمله در ایران را و صفوف چپ را تحت تاثیر قرار داده.

مظفر محمدی امروز مهمان برنامه ماست. او چهره های انقلابی و كمونیست و سازمانده اعتراضات در ایران است. بیش از ٣٠ سال از زندگی اش را مشغول این كار بوده. از سازمان دادن اعتراضات مختلف در مبارزه علیه رژیم شاه، تا دستگیر شدنها و شركت و سازماندهی قیام و ... تا امروز كه مسولیت سنگینی در سازمان دادن واحدهای گارد آزادی به عهده داشته است. او در تماس با گروههای مختلف جوانان در شهرهای مختلف ایران است.  

اولین سوالم اینست كه كجا تنه ات به تنه چه گوارا خورده و در این مورد چه فكر میكنید؟

مظفر محمدی: من از نوجوانی با چه گوارا آشنا شدم. به همان دلیلی كه الان جوانان در كشورهای اروپایی و شرقی با او آشنا هستند. به او علاقمند شدم به دلیل اینكه احساس كردم بیعدالتی هست. تبعیض و نابرابری هست. و فكر میكردم كه میشود چگوارا شد و میشود خود را نجات داد. از همان وقت او را شناختم. اما بعدا متوجه شدم كه نمیشود چگوارا شد. نمیشود با یك كلاه و سیگار برگ ازتوی جنگلها سر بر آورد  و بشریت را نجات داد. باید راههای دیگری را انتخاب كرد. با وجود آنكه راهم از چگوارا جدا شد منتهی همیشه او برای من الگویی از یك انسان مبارز، مصمم، انقلابی، با اراده و خستگی ناپذیر بوده است.

پرتو:‌ میبینیم جوانان مختلفی هستند كه لباسهایی میپوشند با عكس چگوارا و دانشگاهها و فضاهای مختلف در ایران و غیره را نگاه میكنیم اینها را میبینیم. چرا چنین است؟

مظفر محمدی:  بشر به تغییر امیدوار است و ناراضی است. من فكر میكنم كه هر تی شرتی با عكس چه گوارا كه یك جوان یا نوجوان و یا حتی بزرگتر ها میپوشند نشان میدهد كه از چیزی ناراضی اند. و به همین دلیل این آدم هنوز سمبل اعتراض و نارضایتی است. او برایشان یك الگوست. منتهی این مسئله یك جنبه دیگر هم دارد و آن اینست كه هر كسی ممكن است فكر كند كه باید چه گوارا بود تا بشود این وضع را تغییر داد و اگر این الگو تنها راه نجات بشر باشد حتما مشكل جدی ایجاد میكند. به همین دلیل همانطور كه گفتم من خیلی زود متوجه شدم اگر انقلابیگری با سازمان دادن مردم جامعه همراه نباشد‌ مردمی كه الزاما چه گوارا نمیتوانند باشند و حتی كاربرد اسلحه هم بلد نیستند، راه به جایی نمیبرد.  راه تغییر جامعه به نفع مردم، مبارزه كارگری است كه  اعتصاب  میكند، كارمند و توده ناراضی مردم است كه اعتراض میكند، تظاهرات میكند و دست به انقلاب میزند. از این راه میشود بشریت را نجات داد. اگر شما انقلابیگری لنین را مثلا با انقلابیگری چه گوارا مقایسه كنید هر دو آن انقلابیگریست. هر دو تصمیم انسانهای بزرگ است به انجام كارهای بزرگ. منتهی یكی میرود و عده ای آدم مثل خودش را پیدا میكند و فكر میكند باید جامعه بولیوی یا آرژانتین را نجات داد...

یك انسانی هم میرود در یك كشور چند میلیونی و بزرگ با ملیتها و تفاوتهای زیاد، طبقه كارگر را سازماندهی میكند برای انقلاب ١٩١٧. به این اعتبار من فكر میكنم كه  الگوی چه گوارا میتواند نشانه اعتراض و نارضایتی  باشد اما آن الگو راهی نیست كه بشود بوسیله آن بشر امروز را نجات داد.

پرتو: چه گوارا جوانی بود كه پزشك شد بعد همه چیز را رها كرد و رفت به یك مبارزه پیوست و پاكباختگی بزرگی را به خرج داد و از همه چیزخودش گذشت. چه چیز چه گوارا، اسلحه اش، انقلابیگری اش یا چیست كه اینقدر جذبه دارد در میان مردم؟

مظفر محمدی: به نظر من همه اینها هست. یك انسان مصمم، آدمی كه میخواهد چیزی را تغییر بدهد در عین حال آدمی است كه تداعی میشود با سوسیالیسم از نوع خودش، با چپ، با برابری، با مخالفت با سرمایه داری، با تبعیض و نابرابری كه در سیستم سرمایه داری هست، این مجموعه ای است كه در وجود او جمع شده و الگویی شده در این دوره. میدانم اگر از یك نوجوان بپرسی كه این تی شرت را چرا پوشیدی ممكن است  نداند كه سرمایه داری چیست.

منظورم اینست كه چه برای آنهاییكه میدانند و چه آنهایی كه نمیدانند سرمایه داری چه بلایی است، چه گوارا تداعی میشود با مبارزه علیه بیعدالتی، تبعیض و نابرابری در جامعه سرمایه داری و حتی تداعی میشود با سوسیالیسم.

پرتو: علاوه بر آنهایی كه شما گفتید چه گوارا سمبل مبارزه علیه امپریالیسم و بخصوص دولت آمریكا هم هست. وحتی جوانهایی كه فعال محیط زیستند باز به چه گوارا رجوع میكنند . در اینمورد چه میگویید؟

مظفر محمدی: همانطور كه قبلا گفتم همه این جنبه ها مثبت است. اگر به جای چه گوارا جوانها و مردم، الگویی از سیكهای هند برای خود درست میكردند، یا در خاور میانه یك آخوند، امام یا پیغمبر یا امام  زمانی كه میخواهد ظهور كند، الگوی جوانان میشد خیلی بد بود. در عوض میبینیم كه رفته اند سراغ آدمی كه مخالفت با تبعیض و نابرابری و خواهان تغییر به نفع مردم كارش بوده و نیتش بوده و واقعا میخواسته تغییر ایجاد كند. این جنبه مثبت قضیه است. كسی را انتخاب كرده اند كه الگوی انسانی مصمم و با اراده كه میخواسته جامعه را تغییر بدهد است. اما جنبه منفی اش اینست كه هر وقت جنبشهای اجتماعی عقب نشینی میكنند، وقتی كارگر را به خانه میفرستند و سندیكاها، اتحادیه و شوراهایش را از او میگیرند  و در غیاب جنبشهای بزرگ اجتماعی برای آزادی و برابری زن و مرد...انقلابی گری فردی  و فرد گرایی پا به میدان میگذارد. حتی آنارشیسم سر بر میآورد. این به درجه ای از سر ناامیدی و استیصال هم هست.

مراجعه به چه گوارا تا آنجا كه از سر نارضایتی است به جای خود. اما وقتی كسی نمیتواند مثل چگوارا بشود آنوقت مایوس میگردد. مثل اینكه كار تغییر دنیا فقط كار آدمهایی مثل چگواراست و به این اعتبار هیچ تك كارگری و هیچ جوانی نمیتواند چگوارا بشود. در یك كشور معین در یك تاریخ معینی یك عده آدم  جمع شدند و تغییراتی در كوبا بوجود آوردند كه مثبت بود اما این دیگر نمیتواند الگوی مبارزه مردم  این دوره باشد.

پرتو: در چهلمین سالگرد كشته شدن چگوارا میدیای بین المللی نوشتند از این سر كه  انقلا ب و انقلابیگری تمام شده و به نتیجه نرسید. نظر شما در مورد این تصویر چیست؟

مظفر محمدی: اینكه سرمایه داری و بورژوازی دنیا فكر میكنند با رفتن چگوارا دیگر انقلاب و انقلابیگری تمام شده این برمیگردد به تصور و آرزوهای خودشان به اینكه میخواهند بگویند دنیا همین است كه هست. جامعه سرمایه داری ازلی و ابدیست. شیوه و روش دیگری برای زندگی وجود ندارد. ببینید آدمهایی به این بزرگی تلاش هم كردند فایده نداشت. بنابراین به این وضع  راضی باشید.

منتهی یك جنبه دیگر اینست كه اینها مخالفتشان با چگوارا صرفا از سر اینكه او موفق نشد نیست بلكه از این سر است كه كمونیسم موفق نشد. از نظر آنها مبارزه از نوع چگوارا،‌ مبارزه چریكی یك عده آدم انقلابی كه میتوانند چیزی را تغییر بدهند، همان كمونیسم است كه نمیتواند موفق شود. در مورد شكست شوروی هم همین را گفتند كه كمونیسم شكست خورد. در حالیكه سرمایه داری دولتی بود كه آنها به نام كمونیسم قلمداد میكردند.

دراینجا هم این راه حل چریكی بود كه نمیتوانست راه حل رهایی بشر باشد. راهی كه از طریق جنبش چریكی از طریق یكی یكی آدمهایی كه در خانه های تیمی دور هم جمع میشوند و یا یه عده آدمی كه از كوه سرازیر میشوند این روشها شكست خورده. همان وقت هم محكوم به شكست بود. از وقتی كه چگوارا كوبا را بجا گذاشت و بجای سازماندهی انقلاب اجتماعی و انقلاب كارگری و بدست دادن یك نمونه در كوبا جایی كه كار مزدی لغو میشود و سوسیالیسم برقرار میگردد ومیتوانست حداقل برای آمریكای لاتین نمونه باشد و جذاب باشد برای مردم و مردم این سوسیالیسم  را انتخاب كنند... به جای این راهی را انتخاب كرد كه برود یكی یكی انقلابیون را اینجا و آنجا از كنگو تا ارژانتین و بولیوی جمع كند و انقلاب كند. از همان وقت این نوع انقلاب كردن معلوم بود كه شكست میخورد. بنا بر این دو تا راه وجود داشت. یكی راه محاصره شهرها از طریق  روستاها به شیوه مائو كه شكست خورده است و یك راهی هم كه انقلاب نوع اكتبر، انقلاب سوسیالیستی ١٩١٧. این راه دوم به قوت خود باقی است. آنها میخواهند این را به خورد مردم بدهند كه راه چریكی، انقلابیگری چریكی، همان كمونیسم است و شكست خورده. طبقه كارگر شكست خورده انقلاب كارگری شكست خورده است. این دیگر یك ارزوست برای بورژوازی. تا طبقه كارگر و تبعیض و نابرابری و كارمزدی هست افق انقلاب سوسیالیستی پیشاروی طبقه كارگر قرار دارد.

پرتو: خیلیها هنوز به  چگوارا توجه میكنند. حتی دنیای مد و تبلیغات. جمهوری اسلامی هم به آن ارجاع دارد با هوگوچاوز عكس میگیرد و آن را  ادامه راه ضدامپریالیستی چگوارا میدانند. جریانات مختلف اجتماعی سراغ او میروند. در این مورد و یا به جوانانی كه شیفته میشوند چه میگویید؟

مظفر محمدی: من فكر میكنم نمیشود فقط از سر چگوارا جواب همه این چیزها را داد. علاقه به چگوارا بخصوص در میان جوانان علاوه بر انقلابیگری و تصمیم و اراده اش،  او خوش تیپ هم هست. جوانها دوستش دارند و عكسهایش قشنگ است و به سینه و كلاه میزنند. میشود به هر جوانی و هر گروهی كه  به چگوارا علاقمند است همین حرفها را زد. باید خاطرنشان كرد كه عنصر انقلابیگری را میتوان  از چگوارا گرفت و آن را همراه كرد با سازماندادن جامعه، رهبری اعتراضات مردم، به میدان اوردن كارگر و زنان و انقلاب توده ای و كارگری و انقلاب سوسیالیستی. اینها بدون همدیگر نمیشود. نمیشود گفت توده ها همینجوری به میدان میایند و انقلاب میكنند. خیلیها اینجوری میگویند و عنصر اراده و عنصر رهبری و انقلابیگری را كنار گذاشته اند.  الان در دوره ای هستیم كه این خیلی مد است. به درجه زیادی میتوان گفت كه دوره نا انقلابیگری است.  دوره تسلیم و حتی هزیمت است. دوره واگذاشتن مسائل به اتفاقات خود بخودی است. دوره دنباله روی است. دوره انتظار است متاسفانه . به این معنی انقلابیگری چگوارا و سازماندهی جامعه و انقلاب به شیوه لنین و حزب بلشویك را باید الگوی مبارزه خود و مردم قرار داد. سازماندهی و رهبری مبارزه مردم بدون انقلابیگری و تصمیم و اراده انسان برای تغییر به نتیجه نمیرسد.

به جوان و نوجوانی كه تی شرت چگوارا را میپوشد باید گفت تو هم میتوانی چگوارا باشی، بدون اینكه لازم باشد به كوه و جنگل بری یا خیلی از اسلحه بلد باشی. بهترین انقلابیگری در میان جوانان این دوره این است كه بتوانند تعداد هر چه بیشتر از جوانان دور هم جمع بشوند و واحدهای گارد آزادیشان را تشكیل بدهند. هوای محله و شهرشان را داشته باشند، خودشان را آماده كنند تا بموقع بتوانند از آزادی و امنیت و حرمت مردم دفاع كنند.

پرتو: شما در سالهای اخیر به سازماندادن واحدهای گارد آزادی مشغول بودید. موضوع گارد آزادی هم بیشتر جوانهایی است كه معترض و ناراضی اند و میخواهند كاری بكنند و خیلی های آنها میخواهند كاری بكنند. وقتی شما با این جوانان صحبت میكنید در مورد تفاوت یا تشابهات آنان با مثلا از نوع چه گوارا به آنها چه میگویی؟ آیا هنوز هم چه گوارا برای آنها سمبل است؟

مظفر محمدی: حتما خبر دارید كه  جمهوری اسلامی اخیرا بچه های چگوارا را دعوت كرده به ایران و به دانشگاه رفته اند خیلی از دانشجویان علاقه نشان داده اند و تشویقشان كرده اند به احترام پدرشان. و حرف خوبی كه دخترش زده این بوده كه گفته پدرم مذهبی نبود و لائیك و كمونیست بود. میخواهم بگویم كه حتی جمهوری اسلامی هم به خاطر فریب مردم و به این دلیل كه  جوانها به این آدم انقلابی علاقمندند و در حالی كه مخالفت با  امپریالیسم و حمله نظامی امریكا مطرح است، احمدی نژاد هم در كنار چه گوارا و به عنوان ضد امپریالیست عكس بگیرد.

 اما تا آنجا كه به گارد آزادی مربوط است اگر علاقه ای به چگوارا وجود دارد نه از زاویه صرف ضد امپریالیست بودن او و نه حتی از زاویه شهامت فردی او است. بلكه از زاویه تصمیم و اراده انقلابی یك انسان برای تغییر میشود گفت من از ناصیه و چشمان هر عضو گارد ازادی یك چه گوارا میبینم. منتها چه گواراهایی كه شانس آورده اند در اوایل قرن ٢١ هستند. اگر چند دهه قبل كسانی یا جریانی فكر میكرد  میشود از طریق روستا شهر را محاصره كرد و یا از كوه و جنگل سرازیر شد و انقلاب كرد، الان ما اعضای گار ازدی را داریم كه تئوریهای ماركس را دارند و انقلابیگری و تاریخ انقلاب اكتبر لنین را پشت سر دارند. باضافه اینكه تئوریهای منصور حكمت را دارند و حزبشان، حزب حكمتیست را دارند كه میخواهند انقلاب اجتماعی را در ایران سازمان بدهند. عضو گارد آزادی به این معنا كسی است كه انقلابیگری و تصمیم و عجله چگوارا را برای تغییر دارد و باید بتواند مثل چگوارا از اسلحه اش استفاده كند، در عین حال كسی است كه در میان مردم زندگی میكند، از كوه نیامده است. قهرمان نیست. عضو كارخانه ایست كه در آن كار میكند. عضو دانشگاهی است كه در آن درس میخواند. با جمع هر چه بیشتری از بچه های محله دوست است و آنها را سازمان میدهد و در گروههای ورزشی و هنری و فرهنگی و محافل خانودگی آنها را دور هم جمع میكند. در ٨ مارس ها، اول ما مه ها و در اعتصابات كارگری پیشاپیش حضور دارد. عضو گارد آزادی در این دوره با این مشی و با این تفكر مسلح است كه هم بداند چه طور از اسلحه اش استفاده كند و هم مردم را برای یك انقلاب اجتماعی سازمان دهد. این دیگر كار چریك نیست. كارگروههای چریكی طرفدار مشی چه گوارا نیست. كار رهبران و فعالین محبوب كارگران و مرم است كه بخشا در  واحدهای گارد آزادی هم خود را سازمان داده اند.

پرتو: چطور میتوان جوانی پرشور و شوق را  كه میخواهد سریعا از اسلحه اش استفاده كند، بخواهید كه ناشناس بماند در جامعه و با مردم قاطی شود.  خود این تناقضی ندارد با آن نوع انقلابیگری كه چگوارا داشت؟

برای مثال خیلی از همین جوانها هستند كه میگویند میخواهند فوری كاری انجام دهند و شما میگویید فعلا بروید مردم را سازمان بدهید.

مظفر محمدی:  مشكلی كه ما از اول با آن روبروبوده ایم همین است. هر واحد گارد آزادی كه میخواهی سازمان بدهی اولین سوالش اینست كه خود الان چكار كنیم؟ كه را بزنیم؟ كه را بگیریم؟ كدام پایگاه را بزنیم؟ كدام پلیس را خلع سلاح كنیم؟ و.... طبعا این یك جنبه مثبت دارد كه آدمها میخواهند كاری انجام بدهند. منتهی او فكر میكند كه اسلحه اش برای اینست كه بجنگد و جایی را بگیرد و كسی را خلع سلاح كند. اینجاست كه ما با دوستان و رفقایمان به این توافق میرسیم كه این اسلحه را ما داریم برای اینكه بتوانیم مردم را سازمان بدهیم و آنها را متوجه این شیوه مبارزه برای دفاع از زندگیشان و ازادی و امنتیشان بكنیم. گارد آزادی چند واحد چریكی نیست. این یك راه حل پیش پای مردم است كه بتوانند خود را آماده كنند تا عملا و مستقلا در مقابل زورگویان و جریانات مذهبی و قوم پرست كه بخواهند جنگ قومی و  مذهبی را به مردم تحمیل كنند بایستند و بگویند، "نه". ما نمیگذاریم. بتوانند در مقابل جمهوری اسلامی خود را قوی كنند و اگر جنگی هم شد قربانی این و آن دارو دسته فاشیست و ضدمردم نشوند. این لازم است. ما باید اسلحه را از قبل آماده كرده و داشته باشیم. اول تمرین كرده باشیم، بلد باشیم از اسلحه استفاده كنیم. و فردا بتوانیم رهبر یك جنبش و مبارزه مسلحانه و توده ای مردم برای سرنگونی جمهوری اسلامی باشیم.

اینكه رفقا و دوستان ما عجله دارند از اسلحه شان استفاده كنند فشار همان تفكر و شیوه چریكی و یا كار ناسیونالیستها است. و این یك انتخاب و كار آسانی به نسبت رفتن و متحد و متشكل كردن مردم هم هست. كارهایی كه امروز جریانی مثل پژاك انجام میدهد، از قبیل  كشتن مواد مخدر فروشی كه خود قربانی است، آسان ترین كاری است كه از خیلیها برمیاد. تا اینكه یك كارگر باشی و اسلحه ات را جایی مخفی كرده باشی و گروهت را سازمان داده باشی و گروههای دیگری را برای سازماندهی گارد آزادی آماده كرده باشی و در عین حال در  اعتصاب كارگران كارخانه حضور و شركت موثر داشته باشی. عضو محبوب تشكل كارگریت باشی،‌ عضو محبوب خانواده و محبوب در میان مردم  محله  باشی،  مردم دوستت داشته باشند و حضور تو و دوستان تو مساوی باشد با گشایشی در آنجا كه هستی و فضایی انسانی تر به نسبت جاهایی كه واحدهای گارد نیستند. جایی كه كسی نمیتواند به آسانی روی زن دست بلند كند، جایی یا شهری كه رژیم نمیتواند در ملا عام كسی را اعدام كند یا صحنه نمایش جنایتكارانه سنگسار برپا كند. و اگر رژیم دست به ا ین كار بزند بچه های محل و شهر و واحدهای گارد آن را بهم میزنند. بنا بر این میبینید كه فلسفه وجود گارد آزادی و حضور او كاملا به واحدهای چریكی یا پیشمرگایه تی در اردوگاهها و یا خانه های تیمی كاملا متفاوت است. گارد آزادی قبل از اینكه مسئله ای درباره اسلحه باشد راه حلی برای دفاع مردم از امنیت و مدنیت و سلامت جامعه شان و تضمینی است برای اینكه بتوانند در تعیین سرنوشت سیاسی جامعه شان فارغ از دارو دسته های مذهبی  و قومی و كانگسترهای فاشیست، آزادانه شركت كنند...

پرتو: دوره چگوارا و پیروزی انقلاب كوبا دوره خوشبینی و آروزهای بزرگ بود. ادعای اینكه میتوان دولتهای امپریالیستی را شكست داد و سرجایشان نشاند وجود داشت. اینكه دنیا را نجات داد. الان تا جایی كه به ما برمیگردد یك جمهوری اسلامی در مقابل خود داریم كه قدرقدرتی میكند. آیا میشود این رژیم را شكست داد؟ آیا میتوان با جنگی كه آمریكا میخواهد تحمیل كند مقابله كرد؟

مظفر محمدی: شما درست میگویید. وقتی كه انقلابیون كوبایی رفتند و به آن شیوه كوبا را آزاد كردند و باتیستای دیكتاتور را سرنگون كردند بالاخره این خوشبینی و شاید توهم را ایجاد كرد كه شاید بشود به همین شیوه دنیا را نجات داد. فردا بولیوی پس فردا آمریكای لاتین و بعد همه دنیا را به آن صورت نجات داد. اما خیلی زود معلوم شد كه نه،  آنقدرها هم آسان نیست. از آنوقت تا حالا چند دهه میگذرد و كار خیلی سختتر شده است. بورژوازی قویتر و تا دندان مسلح است.

برای مثال اگر گارد آزادی فكر كند با اسلحه اش میتواند جمهوری اسلامی را سرنگون كند عین همان توهمی است كه چگوارا فكر میكرد با یك واحد چریكی میتوان بولیوی را ازاد كرد. این توهم است. در مقابل هر واحد گارد ازادی، جمهوری اسلامی هزاران واحد مسلح در ارتش و سپاه و بسیج و پلیس مخفی دارد. نیروهایی كه تا دندان مسلح و مجهزاند، آموزش دیده و برای سركوب و مقابله آماده شده اند. اما نقطه قدرت ما و گارد ازادی مردم  اینست كه جزیی از یك جامعه چند میلیونی است. پشتش به سازماندهی مبارزه مردم جامعه است. گارد آزادی نیروی مسلح خود مردم است. زمانی میرسد كه مردم به خودشان میگویند كه الان وقتش است اسلحه ها را بیرون بیاوریم و واحدهای گارد را كه از قبل سازمان داده ایم به میدان بكشانیم. گارد آزادی پیشقراول یك ارتش میلیونی توده ای در ایران است. برای دفاع از امنیت و آزادی و نان سفره مردم و برای دفاع از حرمت شان. چه در آستانه سرنگونی جمهوری اسلامی و چه زمانی و بهر دلیلی از جمله  حمله نظامی آمریكا بخواهند جامعه را شلوغ كنند. از همین حالا فدرالیستها و قوم پرستها برای راه اندازی  جنگ قومی و داخلی آماده میشوند. در چنین اوضاع و احوالی انواع  گروههای گوناگون مذهبی سربرآورده و  بمب به خود میبندند و شیرازه جامعه را از هم می گسلند. گارد آزادی جواب به این پدیده و برای مقابله با آن است.

پرتو: به پایان بحثمان نزدیك مشویم. تا جایی كه به چه گوارا برمیگردد، سیگارش را نباید كشید! اما تصمیم و اراده و انقلابیگری و تعجیلش را باید نگه داشت. شما شناساندن چگوارا و مثلا پوشیدن پیراهن با عكس او را توصیه میكنید؟

مظفر محمدی: من چیزی به كسی توصیه نمیكنم. هر كس علائق خودش را دارد. یكی عكس چه گوارا را به سینه میزند یكی دیگر ممكن است عكس خواننده ای زن یا مرد را. جوانان و نوجوانان هر عكسی را دوست دارند میتوانند  به سینه خود بزنند. فكر میكنم در آینده انقلاب ایران و سرنگونی جمهوری اسلامی و از همین حالا كه گارد آزادی به عنوان نیروی حامی آزادی و امنیت مردم به میدان آمده است، فرماندهان و اعضای گارد آزادی كسانی خواهند بود كه جوانان ایرانی عكسهایشان را به سینه میزنند. این عزیزان و دوستان مردم همین حالا در كنارشان هستند بدون اینكه كسی بداند كه این یا آن كارگر یا جوان محله و یا همكار اداری اش عضو گارد است. یك نیروی عظیم توده ای و انقلابی در میان مردم و جامعه ما موج میزند. ما باید این نیرو را سازمان بدهیم.  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جنبش دانشجوئی و بحران بلوغ!

تقی روزبه  taghi_roozbeh@yahoo.com

چالش های بوجود آمده در جنبش دانشجوئی ازجمله مواضع تحکیم وحدت وانجمن اسلامی دانشگاه پلی تکنیک درمورد نیروهای چپ ونیزچالش های موجود درمیان نیروها وگرایشات متعلق به چپ-بحث هائی را درمیان دانشجویان وفعالین دانشجوئی بویژه فعالین چپ و حامیان آنها درداخل وخارج برانگیخته است که پرداختن به آن با توجه به جایگاه جنبش دانشجوئی حائزاهمیت است.بی شک اظهارنظرونقد مواضع ارتجاعی بیانیه هائی نظیربیانیه اخیر انجمن اسلامی دانشجویان پلی تکنیک که چه زود نشان دادندبهیچ وجه شایستگی نمایندگی سنت درخشان مبارزات دانشجویان این دانشگاه را ندارند درجای خود لازم است.اما قصد اصلی این نوشته  طرح پاره ای از چالش های پیش روی جنبش دانشجوئی و ضرورت کانونی کردن تلاشی است که لازم است جنبش دانشجوئی برای عبورازاین مرحله بحرانی  و هموارساختن گام های بعدی خود بردارد.    

یکی ازآخرین مقالاتی که درپی تشدید اختلافات و چالش های اخیردربرخی سایت های اپوزیسیون درج شده متعلق به یکی ازفعالین چپ -کیوان امیر الیاسی-است که تحت عنوان دردفاع ازتشکل های مستقل دانشجوئی،به نگارش درآمده است.

نوشته مزبورحاوی نکاتی درباره جنبش دانشجوئی وبرخی معضلات آن است.هم درمورد ملاحظات عمومی چون تأکید برخصلت واهمیت جنبشی بودن وضرورت سراسری کردن مبارزات وسازماندهی دانشجویان، وهم بخصوص حول گسست بین فعالین وبدنه دانشجوئی.مقاله درمورد سیاست سرکوب گام به بگام وسیستماتیک رژیم و ویژگی ها وپی آمدهای آن نیزنگاه دقیقی دارد وبطورکلی به  خواننده دریافتن تصویرروشن تری ازشرایط حکم برجنبش دانشجوئی وبرخی مشخصات ومشکلاتی که جنبش دانشجوئی با آن مواجه است،کمک می کند.  

بااین همه درنوشته مزبوردونکته ابهام آمیزوجود دارد که نیازمند مکث بیشتری است:نخست ارزیابی آن ازوضعیت کنونی جنبش دانشجوئی است که نظربه اهمیتی که یک ارزیابی درست ازجنبش دانشجوئی وچالش های پیشاروی آن دراین برهه زمانی دارد،باید با دقت بیشتری به آن پرداخته شود ودرهمین رابطه چگونگی فائق آمدن براین چالش ها مورد بحث وگفتگوی هرچه وسیع تردرمیان قاطبه دانشجویان وسایرفعالین قراربگیرد. دومین نکته نظرنویسنده مقاله درمورد ضرورت برپائی یک تشکل سراسری دانشجوئی است.دراین رابطه نیزسه نکته ابهام آمیزدیده میشود:درحالی که نوشته درهمان آغازتأکید دارد که "اینک بخوبی میدانیم که حاکمیت هیچ درجه ای ازتشکل یابی دانشجویان راتحمل نمی کندوحتی انجمن های اسلامی را به تعطیل می کشاند"،معلوم نیست که شعاریک تشکل مستقل وسراسری بعنوان"تنها راه برون رفت ازوضعیت فعلی را"،چگونه تحمل خواهد کرد؟دومین نکته آنست که باتوجه به گرایشات مختلف درمیان دانشجویان وچالش های موجود، چگونه ممکن است همه آنان را درزیرچتریک سازمان سراسری قرارداد؟وسومین نکته هم اینست که رابطه یک تشکل سراسری و تأکید برخصلت جنبشی بودن آن را که نویسنده خود مدافع آن است، چگونه خواهیم توانست با هم جمع کنیم؟بی شک کسی پاسخ حاضروآماده وکامل وجامع به این سؤالات درآستین خود ندارد.پاسخ نهائی آنها را آزمون وپراتیک دانشجویان وخردجمعی برخاسته ازآن خواهد داد.بااین همه هرتلاشی ازسوی هرفعال دانشجوئی وغیردانشجوئی را باید بخشی ازهمین تلاش عمومی  جهت حل معضلات پیشاروی جنبش دانست و آن را مغتنم شمرد.*1

جنبش دانشجوئی درموقعیت افول یا درکشاکش بحران بلوغ؟!:

درمورداین ارزیابی مقاله که جنبش دانشجوئی درزیرسرکوب سیستماتیک درمسیروموقعیت افول قراردارد واعتماد به نفس خود را ازدست داده است چه می توان گفت؟.بی شک نوسانات و افت وخیزهای مقطعی درجنبش نوپائی که درزیرانواع سرکوب ها قراردارد، ومشاهده یأس وانفعال واقعیت داشته وامری غیرطبیعی نیست.اما این تصویر راباید تنها نیمه ای ازواقعیت بشمارآورد.نیمه دیگرتصویرواقعیت را می توان اگراندکی اررویدادهای جاری فاصله بگیریم وازنقطه دورتربه آنها بنگریم مشاهده کرد.دراینصورت معلوم می شود که چنین افت وخیزهائی به تنهائی نمی توانند بیان کننده خصلت پایدار جنبش ومنعکس کننده سیرنزولی ویاصعودی آن باشند.بهمین دلیل برای دریافت خصلت پایدارتر جنبش که بی تردید دراتخاذ سیاست ها و تاکتیک ها نقش مهمی دارد، باید درجستجوی شاخص های مهم ترومعتبرتری بود.بادرنظرگرفتن چنین شاخص هائی می توان ادعا کردجنبش دانشجوئی بیش ازآنکه دربحران افول گرفتارآمده باشد،گرفتاربحران بلوغ و معضلات ناشی ازرشد وتکوین ناموزون خویش است.اکنون این جنبش درگیردریک حرکت چند وجهی ومرکب است که شامل خودیابی وایجاد تشکل های مستقل ازسوی گرایشات گوناگون، تلاش برای تأمین صفوف همبسته دانشجوئی دردفاع ازدموکراسی و ومقابله یایورش استبداد حاکم  به دانشگاه ها وجامعه، مبارزه نظری-سیاسی  با حامیان دانشجوئی لیبرال ها ولیبرال –مذهبی ها(وعلیه سیاست های نئولییرالیستی ویا توهم پراکنی آنها درموردسیاست های جنگ طلبانه امپریالیست ها)ومقابله با سیطره هژمونی آنان براین جنبش، وبالأخره حرکت بسوی پیوندمتقابل با جنبش های اجتماعی-طبقاتی و مطالبات کلان اجتماعی است.باین ترتیب جنبش دانشجوئی درسطح بدنه ونه البته تشکل های رسمی کنونی،بویژه ازسوی گرایش چپ این جنبش دریک زمان درگیرلااقل یک مبارزه چندوجهی است،آنهم  تحت شرایط سرکوب سنگین وبقول مقاله سیستماتیک.درهمه وجوه فوق ما با درجات معینی ازپیشرفت-والبته نه الزاما درحد رضایت بخش وموردنیاز- مواجه هستیم.یعنی هم درحوزه بازیابی و حرکت بسوی تشکل های مستقل، بویژه ازسوی جریان های چپ، وهم به موازات آن دامن زدن به اتحاد عمل و تلاش برای تقویت صفوف همبسته دانشجویان درمقابله باتهاجمات استبدادبی امان، هم گسترش دامنه مبارزه نظری-سیاسی با لیبرال ها  ازهرقماش، وسرانجام عطف توجه روزافزون به ضرورت ابرازهمبستگی و پیوند متقابل با سایرجنبش های اجتماعی-طبقاتی. ضمن آنکه می پذیریم که این تحولات هنوز درمراحل آغازین خود قرارداشته و با چالش های روزافزون ونفس گیری مواجه است.با استناد به چنین شاخصه هائی است که می توان ادعا کردجنبش دانشجوئی بیش ازآنکه دچارانفعال شده باشددرگیربحران بلوغ ونوعی سردرگمی است.اعلام موجودیت جریانات چپ دردانشگاه های گوناگون ونیز نفس برگزاری تجمعات دانشجوئی اخیرامیرکبیر( پلی تکنیک)،یاعلامه و یا دانشگاه تهران بهنگام حضور احمدی نژاد، ونگاهی به مشخصات این تجمعات،بخصوص ابراز همبستگی وحمایت مشهود دانشجویان دانشگاه های گوناگون ازهمدیگرو اززندانیان و شعارهای مرگ بردیکتاتورو... درکناربه نمایش درآمدن چندگونگی جنبش دانشجوئی،نشان می دهد که این جنبش علیرغم تشدید سرکوب وجوبگیروببند-صرفنظرازافت وخیزهای مقطعی-تسلیم نشده وروح مقاومت وسرکشی وهمبستگی آن درمجموع درحال اعتلا است. اگرشکل گیری تدریجی وسراسری پدیده همبستگی دانشجویان دربرابرتعرض استبدادحاکم را،بعنوان مبنائی که تکوینش می تواند موجب عقب راندن رژیم ازمواضع کنونی ودرهم شکستن اقتدار حاکمیت وفضای رعب وترس دردرون دانشگاه ها گردددرنظربگیریم،آنگاه به این نتیجه می رسیم که درکنارمشکلات عظیم واحیانا برخی ناامیدی های مقطعی،شاهد فروزش اخگری دردل تاریکی ها هستیم که باید سخت ازآن حراست کرد.گرچه  این را هم باید افزود که بدلیل تشدید تنش های فی مابین درون دانشجوئی-که البته وقوعشان باین شکل وباین شدت مقدرنبوده ونیست-آن ها هم اکنون درگیرودارمنازعات ناشی ازچالش های برآمده ازآزمون گام های اولیه خود هستند واین چالش هااگرکه به نحودرستی مهارودرمسیربالندگی جنبش کانالیزه نشوند،می توانند برروند همبستگی وشکوفائی آن آسیب واردکنند.مساله مهم یافتن نقطه اپتیمم وترکیب موزون مؤلفه های فوق است. بطوری که هیچکدام ازآنها قربانی رشد یک جانبه مولفه دیگرنگردد ودرهمان حال جنبش نیزدرکلیت خود ازنفس نیفتد وبتواند ازخطردرجا زدن وبدترازآن شقه شقه شدن درامان بماند.می توان بسهولت گرفتارنگرش های لحظه ای وکوتاه مدت شد و به طوریک جانبه به سمت وسوی یکی ازاین مولفه ها درغلطید وبرآنتاگونیستی کردن زودرس مناسبات این وجوه دامن زد.اما می دانیم که وجود یک جنبش ودفاع ازمنافع عمومی آن وپایه های قوام یابندگی آن،ارزشمندترازیک دوجین برنامه وشعاروادعا است. درواقع بیش ازهمه، این گرایشات بورژوائی وبطوراخص جریانات دانشجوئی تحکیم وحدت و زائده های آن هستند که درپی ارسال زیگنال های رهبران خط دهنده-شامل ملی-مذهبی ها وکسانی چون یزدی ها وسحابی ها،لیبرال های غیرمذهبی واصلاح طلبان دولتی-که با نزدیک شدن فصل "انتخابات"، بوی کباب به مشامشان  خورده است-تلاش می کنند که جنبش دانشجوئی را شقه شقه کرده و آنرا تحت کنترل خودبگیرند. عقبه های دانشجوئی این جریانات باسقوط مجدد درسراشیب انحطاط همانطورکه بیانیه اخیر انجمن اسلامی دانشگاه پلی تکنیک نمونه بارز آن بود، باخودی وغیرخودی کردن جنبش دانشجوئی وسنگ اندازی دربرابربرآمدآن،باردیگر-واین بارالبته درفازکمیک واحمقانه اش- به دنباله اصلاح طلبان وابزارچانه زنی آن ها با ارتجاع حاکم برای گرفتن سهمی ازقدرت تبدیل می شوند. وبرعکس این نیروهای چپ و سوسیالیست هستند که وظیفه دفاع قاطع وپیگیرازجنبش و تقویت آن را که  با پیشبردهمزمان ومتوازن مؤلفه های ذکرشده دربالاگره خورده،بردوش دارند. همانطورکه مقاله فوق بدرستی مورد تأکید قرارمی دهد،پیشروی جنبش باتوجه به انباشت مطالبات نهفته درآن، موجب پشت سرگذاشتن سریع لیبرال ها و اصلاح طلبان وعقبه های آن دردانشگاه ها ولاجرم هراس آنها شده و خواهد شد.وبهمین دلیل آنان نگران پاگرفتن جنبش های مستقل وخودبنیاد وخالی شدن زیرپایشان هستند.ودقیقا بهمین خاطرنیروهای چپ که بطورراهبردی خواهان پاگرفتن چنین جنبش هائی وپیوند با بدنه آن هستند،بجای تازاندن ناموزن ویک جانبه هرکدام از وجوه ذکرشده، باید مبارزه عملی و افشاگری ها و مجادلات نظری-سیاسی خود را متناسب با درجه تکوین جنبش که چندگونگی وپلورالیستی بودن ازمشخصات بارزآن است، به نحوی و به شکلی پیش ببرند که حاصلش منزوی شدن هرچه بیشتراصلاح طلبان و لیبرال ها وعقبه آنها دردانشگاه ها، وتقویت دامنه جنبش وفشرده شدن صفوف چپ  باشد.نیروهای چپ یک لحظه نباید فراموش کنند که حیات وشکوفائی آنها به شکوفاتی این جنبش ها گره خورده وآنها باید تبدیل به سخنگویان ومدافعان راستین،طبیعی  وپیگیر و مخمری برای تقویت نقش آفرینی این جنبش ها بشوند.تنها با تکیه به اهرم بدنه جنبش است که می توان ازمیان گرداب های کنونی راهی به جلوگشود وبرهمین بسترگرایشاتی را که خواهان پراکندگی جنبش دانشجوئی وشقه شقه کردن وبردن آن به مسلخ حامیان ارتجاع حاکم هستند،به بهترین وجهی منزوی کرد.آن ها را که ادعای دروغین مبارزه علیه استبداد رادارند بیش ازقلمروصرف ایدئولوژی واقلیم نظری،می توان درصحنه عمل اجتماعی،آنجا که نبض مبارزات سیاسی-طبقاتی می طپد،بی اثرکرد.

 روشن است که حل یک معادله چند مجهولی تحت شرایط سرکوب کارآسانی نیست وبلوغ وپختگی ویژه ای را ازما سوسیالیست ها طلب می کند که باید آن را نیزدرمتن همین تجربیات و آزمون و خطا بدست آوریم. بهمین دلیل لازم است که بکوشیم وبسیارهم بکوشیم که درمیان کشاکش های  موجودازگوهردرحال شکل گیری همبستگی دانشجویان حول مطالبات دموکراتیک و فراگیردانشجوئی-مثلا آزادی دانشجویان زندانی- مانند مردمک چشم حفاظت کنیم، واجازه ندهیم که اقدامات معطوف به عمل اجتماعی فراگیر، تحت الشعاع اختلافات معطوف به حوزه نظری (بدون آنکه دراصل ضرورت این مجادلات نظری وسیاسی تردیدی روابداریم)قراربگیرد.نباید ازیاد ببریم که هژمونی طبیعی واصولی چپ ها با دفاع ازمنافع عمومی جنبش ازجمله تقویت صفوف متحد دانشجوئی دربرابراستبداد وبعنوان بستری برای فراتررفتن ازآن،دفاع ازخصلت پلورالیستی وچندگونگی وتکیه هرچه بیشتر بربدنه دانشجوئی حاصل شدنی است ونه هم چون گرایشات بورژوائی(وگرایشات فرقه گرایان) که تلاش برای مصادره رهبری جنبش وکنترل جنبش ازبالا وهمگون سازی و همه باهم ازمشخصات آن ها بشمارمی رود. علاوه براین،ماچپ ها در نشان دادن عکس العمل ومقابله با تلاش های هژمونی طلبانه لیبرال ها برجنبش نباید متقابلا ازموضع هژمونی طلبانه وارد منازعه با آنها بشویم.ورود باین عرصه وبازی دراین زمین درخور نیروهای سوسیالیست که به دموکراسی ازپائین و به توان رهائی توده های زحمتکش اززنجیرهای طبقاتی توسط خود وبدست خود باوردارند،نیست.آلترناتیوما دربرابرهژمونی طلبی آنها،فعال کردن بدنه،وتقویت آگاهی وتوان مداخله گری وخود سازمان یابی آنهاست.درعین آنکه خوب می دانیم که  نقش فعالین چپ وعناصرآگاه وتجمعات آنها تاچه حد می توانند درپیشبرداین هدف موثرومهم باشند.

درهرحال جنبش دانشجوئی به نوبه خود بعنوان بخشی ازمبارزات جامعه ما درمرحله انتقالی ومسائل ناشی ازآن وازجمله فشارسنگین سرکوب وچالش های دوران بلوغ قراردارد.عبارت بحران بلوغ، هم نشان دهنده رشد واعتلاء است وهم بیانگرچالش های سنگینی که جنبش ما با آن مواجه است. درروی صحنه هم عوامل مقوم وجود دارند وهم عوامل تهدید کننده .قضاوت حول این که، کدام برکدام پیروزخواهد شد را باید به آینده بسپاریم .

 ضرورت تشکل یابی وچگونگی آن

 بی شک داشتن صف (یااگرواقع بین باشیم بهتراست بگوئیم صفوف همسووهمگرا)  وتشکل های مستقل همیشه وهمواره امری اصولی ومورد تأکید سوسیالیست هابوده واکنون نیزضرورتی عاجل است.اما نوع تشکل وسازمان یابی درنزد سوسیالیست ها و چپ های معطوف به جنبش های اجتماعی-طبقاتی وغیرفرقه گرا عموما به به یک عامل اصلی و دوعامل فرعی ولی مهم مشروط می شوند. یکی به اصل خودرهانی وحضورهرچه گسترده تروآگاهانه تربدنه که درتمایزکیفی با نگاه بورژوائی وارزش های جاافتاده جامعه طبقاتی به آن، نیازمند نگاهی دیگربه نقش واهمیت تشکل هاست.باین دلیل آنها مدافع تشکل های طرازنوین،بدوراز تاروپودسلسه مراتب بوروکراتیک و مبتنی برتقسیم وظایف نهادینه شده که خود برگرفته ازامتیازات وشکاف های جامعه طبقاتی هستند، می باشند. آن ها خواهان فاصله گرفتن ازآن نوع سازماندهی ها هستند که اساسا برای تصاحب قدرت،قدرت جداشده ازتوده ها ونشستن به جای آنها وتصمیم گیری به نیابت ازآنها،ابداع شده اند.درنزدسوسیالیست های مدافع خودرهانی ومدافع دموکراسی مستقیم و مشارکتی،این نوع تشکل یابی ها و سازماندهی ها نه هدفی درخود بلکه دقیقا دررابطه با اصل خودسازمان یابی وخودگردانی توده ها تعریف می شوند ومعنا واهمیت پیدامی کنند.پس درسازمان های جنبشی ومعطوف به آن سرازپیکرجدانیست وچنین جدائی تقدیس وستایش نمی شود، وبدنه واعمال اراده و ابتکارات آن نقش تعیین کننده دارد. وهمین ویژگی  است که آن ها را ازسازماندهی های نوع هرمی ودارای سلسه مراتب متمایزمی کند.عامل دومی که به سهم خوداشکال سازماندهی را مشروط می کند میزان سرکوب وشدت آن است.دراین رابطه این توازن نیرو وشدت سرکوب است که میزان علنی یا مخفی بودن ویادرجه تمرکزوعدم تمرکز را معین می کند. علاوه براین وجود گرایشات گوناگون اعم ازچپ وغیرچپ ومیزان اختلافات فی مابین آنها نیز بعنوان عامل سوم برچگونگی سازمان یابی  اثرگذاراست. به گمان من درشرایط وجود گرایشات واختلافات گوناکون وازجمله درمیان چپ ها، گرچه حد ومیزان جدائی ها شاید تناسبی بااختلافات واقعی نداشته باشد،برای تأمین همگرائی واقدام سراسری مابه تشکلی از تشکل ها وبه تجمعی از تجمعات و به شبکه ای ازشبکه ها،شامل شبکه های گوناگون دانشجوئی ازمحافل و هسته های دانشجوئی وتشکل های گوناگون فرهنگی،صنفی وسیاسی و گرایشات گوناگون و حتاسراسری نیازداریم،که باتکیه براشتراکات موجود و تلاش برای تقویت آن درمتن پراتیک مبارزاتی می توانند به اقدامات فراگیرمبادرت کنند. این نوع سازماندهی مبتنی برشبکه ها،صرفنظرازتقویت جنبه توده ای وجنبشی بودن آن،میزان آسیب پذیری جنبش دربرابرتهاجم استبداد رانیزکاهش می دهد.معمولا دربینش های کهن-بااقتباس ازجامعه طبقاتی- برای ایجاد هماهنگی وتأمین اتحاد عمل سراسری،تشکیل یک فرماندهی مرکزی وساختارسلسه مراتبی برای اجرای فرامین آن، تنها راه یاآسان ترین راه برای ایجاد هماهنگی ووحدت عمل شناخته می شود.اما درسازماندهی شبکه ای ومبتنی بر مداخله فعال بدنه ونیروهای اعماق، سازوکارهای متناسب دیگری مورد نیازبوده و مورداستفاده قرارمی گیرد. دراین رابطه بهره گیری ازتجربه های نوین و تکنیک های نوین ارتباطی برای اتصال افقی این این شبکه ها دارای اهمیت روزافزون است.ابزارهائی نظیرارتباطات اینترنتی،اس.ام.اس،نشریات الکترونیکی که فعالین و هسته ها ومحافل دانشجوئی می توانند آنرا ازکامپیوترها پیاده وتکثیرکنند،تشکیل مجامع عمومی برای تصمیم گیری وتنظیم راهبردهای عمومی درمحل تحصیل وکار،تشکیل تریبون های بحث درصحن دانشگاه ها وبرقراری فروم های گفتگو وازجمله بکارگیری تجربه گل گشت ها .... در بیرون ازدانشگاه ها وبالاخره استفاده موثرترازنشریات مشترک و رسانه های خارج  وامکانات اپوزیسیون ترقی خواه ...ازجمله ابزارها ومکانیزم هائی هستند که درسازماندهی شبکه ای برای ایجاد خطوط ارتباطی سراسری و اقدامات سراسری و تأمین هماهنگی بکارگرفته می شوند. که اگرقرارباشد همه اینها ازجانب یک سازمان وفرماندهی مرکزی وسراسری-وبه شکل هرمی-هدایت و سازماندهی شوند،بی گمان دربرابریورش استبداد بی امان وهار بسرعت آسیب پذیرخواهند بود. هم چنین ناگفته نماند که به موازات آن ها،ما به گشوده شدن مباحثات سیاسی-نظری برای تدوین سیاست ها وراهبردهای عمومی-که یکی ازعناصرکلیدی تأمین هم آهنگی درسازماندهی شبکه ای محسوب  می شود- ونیزروشن کردن میزان واقعی وحدت ها و اختلافات،برای رسیدن به سطوح بالاتری ازهمگرائی واتحاد عمل  نیازداریم.

وقتی ازیک سازمان سراسری مستقل برای جنبش دانشجوئی سخن به میان می آوریم،باید درنظربگیریم که چه ما خوشمان بیاید وچه نیاید با واقعیتی بنام جنبش متکثردانشجوئی مواجهیم که صرفنطرازعامل سرکوب، هم چنین بدلیل دامنه اختلافات موجود که پاره ای جنبه استراتژیک هم دارند،مشکل بتوان آنها را دریک تشکل سراسری گردآورد.قاعدتا چنین جنبشی باید با تنوع  تشکل ها همراه باشد. ضمن آنکه باید توجه کنیم که درجنبش دانشجوئی ما، مبارزه صنفی وسیاسی بشدت درهم تنیده  هستندو به دشواری می توان خواست های صنفی وسیاسی را کاملاازهم متمایزکردوازدانشجویان خواست که فارغ ازمطالبات سیاسی دریک تشکل صنفی خالص و سراسری، برای پیشبردمطالبات صنفی خود  متشکل شوند ومبارزات سیاسی خود را درتشکل های اخص خود پیگیری کنند.بدیهی است همانگونه که قبلااشاره شد، پذیرش تشکل های مستقل دانشجویان ِدارای گرایشات گوناگون،نافی همکاری آن ها حول مطالبات مشخص ومشترک دربرابرتعرضات استبداد وحتی یافتن اشکال مناسبی ازسازماندهی چتر وهماهنگ کننده  برای تسهیل این نوع همکاری ها نیست ونباید باشد.بدیهی است که این نوع سازماندهی رامی توان درعمل وبدورازفرمال های رایج ورسمی که عموما متعلق به شرایط بازهستند، بوجود آورد.

اما اگرمنظورازسازمان سراسری فقط ناظربرچپ هاست،بازهم ما با چند مشکل مواجه می شویم.نخست آنکه دراین صورت نباید آن را با سازماندهی جنبش دانشجوئی بطورکلی درهم بیامیزیم.میدانیم که جنبش دانشجوئی معادل چپ ها-هرچند که چپ ها بخش بسیارمهمی ازآن باشند- نیست وجنبش امرفراگیرتری است وقانون بندی های خود را دارد.دوم آنکه لااقل درشرایط کنونی همه گرایشات چپ را باشعاروبشکل اراده گرایانه نمی توانیم دریک سازمان واحد که بناگزیردروجه غالب حامل یک گرایش معین نیز خواهد بود،قرارداد. چنین چیزی اگر بفرض درکوتاه مدت هم شدنی باشد،دوام نیاورده و به سرعت دچارانشقاق وتکه پاره شدن خواهد شد.(هم تجربه سه دهه گذشته و هم تجربه های کنونی همین واقعیت را تأیید می کنند). سوم آنکه چنین تجمعی بنا به ماهیت خود اساسا خصلت سیاسی پیداکرده ونخواهد توانست اززیرضرب جمهوری اسلامی که حتا یک تشکل صنفی سراسری را نیزبرنمی تابد، درامان باشد(بگذریم ازاین که دراین صورت ایجاد تشکل صنفی با بافت خالص نیروهای چپ،خود یک پارادوکس محسوب می شود) .پس اگرمساله برسرتشکل سراسری نیروها ومحافل چپ دردانشگاه ها است،باید بدقت ازخلط آن با تشکل سراسری دانشجوئی اجتناب کنیم.البته جریانات چپ می توانند به مثابه فراکسیونی ازیک تشکل سراسری و بخش مهم وحتا اگرشایستگی داشتند بخش تعیین کننده ای ازآن باشند واین هیچ ایرادی ندارد.اما ربطی به یکسان انگاشتن یک تشکل سراسری دانشجوئی با تشکل سراسری چپ دانشجوئی ندارد.اغتشاش ودرهم آمیختن مززهای هویتی ایندو، می تواندزمینه وبسترمناسبی برای شکل گیری روحیه هژمونی طلبی، تمامیت خواهی وانکارخصلت پلورالیستی  ونقض موازین دموکراتیک درجنبش گردد.ازاین رو رعایت قواعد هرکدام ازآنها باید اکیدامورد توجه فعالین وبویژه فعالین چپ باشد. *2

جنبش وسازمان

بسیارمهم است که بدانیم درشرایط سرکوب بی امان وپراکندگی نیروهای چپ، ایجاد تشکل های مستقل سراسری،چگونگی وادامه کاری آن نسبت مستقیمی دارد با میزان درآمیخته شدن آن باجنبش بدنه ازیکسوومیزان عروج این جنبش ها به صحنه مبارزه ازسوی دیگر.وگرنه با عریان شدن دربرابردشمن قهاروسرکوب گر،باخطر طعمه سرکوب شدن وجدائی ازتوده دانشجو مواجه خواهیم شد. ماباید خود را ازپارادوکس ودورباطل اول ایجاد تشکل فراگیرو سپس سازمان دادن جنبش،یا ابتدا جنبش وسپس تشکل دورکنیم.باید همواره رابطه نسبی و تکوینی این دو را بایکدیگر را درنظربگیریم. ازسوئی نمی توانیم بگوئیم بایددست روی دست گذاشت و منتظرظهورجنبش بود.چرا که نمی توان ونباید نقش  نیروها وفعالین آگاه را دردامن زدن به مبارزات جاری وهم اکنون موجود، درتقویت وقوام بخشیدن به یک جنبش نادیده گرفت. پس غرض نه نادیده گرفتن اهمیت عناصرآگاه وحتا کم بها دادن به اهمیت ضرورت تشکل یابی نسبی  واولیه آنهاست که بی شک برای دامن زدن به حرکت و تشویق به فراتررفتن لازمند. بلکه منظوردرنظرگرفتن رابطه متقابل این دوبه مثابه شرط لازم برای تکوین و بلوغ  یکدیگر است.غرض آن است که چپ معطوف به پیوند های اجتماعی-طبقاتی –برخلاف چپ ایدئولوژیک-فرقه ای که درغیاب پیوند باجنبش های اجتماعی برای خود موجودیت وهویت کمونیستی قائل است-تنها می تواند با خود آگاهی به قواعد وموازین تکوین متقابل خود وجنبش،آگاهانه درجهت فراهم کردن شرایط تکامل خویش گام بردارد.این چپ  به میزانی که درجنبش ها-آنهم نه جنبش به مثابه سیاهی لشکرو مهارزده شده-که به مثابه یک جنبش خود رهان و دارای  ظرفیت فراروی وقادربه تمرد علیه هرگونه چفت وبست نظم جامعه طبقاتی وعلیه هرگونه انقیاد و رسوبات  آن، تعریف می شود. گوهرفعالیت کمونیست ها همه جا یکسان است.اما درهرمحیط ودرمیان هرقشری اززحمتکشان ونیروهای اجتماعی دارای تعینات و خودویژگی هائی است که بدون توجه به آن قادرنخواهد بودبه حرکت های جنبشی واعتلاء آن دامن بزند. به یک بیان،چپ فقط باقرارگرفتن درزیستگاه طبیعی خود ودرفرایند تبدیل کردن خود به بخشی رزمنده وفعال ازجنبش های اجتماعی وطبقاتی-ودراینجا جنبش دانشجوئی- می تواند به نقش واقعی خود نائل گردد.به یک بیان وسیع تر،این چپ نمی خواهد بکسی به پیوندد ویا کسی را بخود ملحق کند.چرا که مبارزه طبقاتی وپی آمدهای آن، درنظام فراگیرسرمایه داری که همه عرصه های گوناگون جامعه را قرق کرده وبه تسخیرخویشتن درآورده، دروجود او ودرمحیط زندگی او هم- ودراین جادانشگاه ها ومحیط های تحصیلی- نیززبانه می کشد.اونیزماهیت بغایت انگلی نظام سرمایه داری وفرایند بی رحمانه بیگانه سازی انسان با محصول کار وقدرت وخلاقیتش را دراین نظام،با گوشت وپوست خود-که به برکت آگاهی تقویت هم شود- درک می کند.کاری که او می کند، مبارزه علیه گسست ها و پراکندگی بخش های مختلف جنبش طبقه بزرگ مزدوحقوق بگیران برای تأمین اتحاد طبقاتی، وتقویت آگاهی وصفوف استثمارشوندگان ومبارزه برای فرارفتن ازوضعیت نکبت بارکنونی باهدف نفی نظام مزدوری است.پیوند متقابل جنبش دانشجوئی باسایرجنبش های اجتماعی وطبقاتی نیز اساسا ازاین منظرمطرح است.*3

خلاصه کنیم:

چگونه می توانیم بر چالش های جنبش دانشجوئی فائق آئیم؟:

1-هم اکنون جنبش دانشجوئی درگیروداربحران بلوغ،باچالش های مهمی وازجمله سرکوب سیستماتیک مواجه است. پیشروی بعدی جنبش دانشجوئی بسوی فتح قله های تازه وخارج کردن خود اززیرسرکوب و سازماندهی حرکات سراسری نیازمند حل وعبوراز چالش های این مرحله است. این چالش ها را می توان ازطریق اتحادهرچه گسترده صفوف دانشجویان علیه استبداد،منزوی ساختن لیبرالیسم وسیاست های نئولیبرالی وعقبه های آن درمیان دانشجویان،ایجاد تشکل های سراسری با درنظرگرفتن واقعیت پلورالیستی وشکاف های موجوددرآن، تقویت صفوف چپ بدون آنکه آن را دربرابر وظیفه گسترش صفوف جنبش قرارداد،تقویت نقش بدنه ودامنه حضورآن ونیزپیوند هرچه بیشتر فعالین بابدنه،وتقویت همبستگی متقابل جنبش دانشجوئی و سایرجنبش های اجتماعی و طبقاتی، ازبین برد.

2- وقتی ازتشکل های سراسری سخن به میان می آید،مرادازآن بیش ازآنکه ایجاد یک سازمان واحد وسراسری با الگوی سنتی باشد،پیوستگی وهماهنگی مجموعه ای ازتشکل ها ومحافل وگرایشات گوناگون وهسته های دانشجوئی است که بااستفاده ازخطوط ارتباطی نوین بشکل شبکه ای سازمان می یابند:تشکل های سراسری مبتنی برالگوی شبکه ای. بی شک جریانات چپ بدون آنکه خود راهم ارز ومعادل این جنبش بدانند، بادرنظرگرفتن اشتراکات خود می توانند با فشرده کردن صفوفشان،درهماهنگ سازی،تقویت آگاهی وگشودن افق های تازه و روشن کردن سیاست های راهبردی جنش دانشجوئی وحرکت بسمت وسوی اقدامات سراسری نقش مهمی را ایفاء کنند.

3-جریان های چپ دانشجوئی باید سریعا باکنترل چالش های درونی خود،و بابرسمیت شناختن واقعیت پلورالیستی خویش و برسمیت شناختن حق تشکل یابی برای هرگرایش وپرهیزازهژمونی طلبی،ازیکسو براساس اشتراکات موجود،مبادرت به همکاری هرچه بیشتربا یکدیگربه نمایند(مثلا درمقابله با خنثی کردن سرکوب که قبل ازهرچیزمستلزم مادیت بخشیدن به همبستگی دانشجوئی است ویادربرگزاری هرچه باشکوه ترمراسم  16 آذر)، وازسوی دیگربرای حل  وفصل اختلافات ویا روشن کردن دامنه آنها،مبادرت به مباحثات رفیقانه وگشودن بولتن های بحث نمایند.درمهارتنش های درونی  می توان به نقش نیروها وعناصر مسئول نسبت به منافع عمومی جنبش و نیزنقش بدنه درکنترل این تنش ها امید بست  وهرگزاجازه ندادکه جریان ها و افرادی که عادت دارند فقط منافع خود وفرقه خود را دنبال می کنند وآن را برمنافع جنبش ترجیح می دهند، فرصت اختلال وکارشکنی  درمسیرتکوین جنبش را بدست آورند.

2007-11-12-86-08-21

http://www.taghi-roozbeh.blogspot.com/

*1-لازم به تأکید است که این نوشته به قصد نقد مقاله فوق که (می توانید آن را درسایت سلام دمکرات بخوانید) ودربرابرآن به نگارش درنیامده است.چرا که ضمن تأیید وهم سوئی با بسیاری ازنکات مطرح شده درآن و تلاش برای ابهام زدائی ازبرخی نکات دیگر،به نقد وطرح جبنه های دیگری ازمسائل پیشاروی جنبش دانشجوئی پرداخته وپیشنهاداتی نیز برای عبورازچالش هائی که درگیرآن است ارائه می کند.

*2-دربرخی ازنوشته ها ومجادلات نه فقط اغتشاش دربهم ریختن مرزهای  جنبش دانشجوئی بطورعام وتشکل سراسری دانشجویان چپ دیده می شود،بلکه فراترازآن اغتشاش دربهم ریختن مرزهای  تشکیل یک حزب "کمونیستی وپیشتاز" بایک تشکل چپ دانشجوئی هم مشهوداست.بی تردید چنین اغتشاشی نه فقط معایب و اشکالات ذکرشد دربالارا بهمراه دارد بلکه علاوه برآن پی آمدهای ناشی ازبهم ریختن مرزیک تشکل دانشجوئی چپ  با یک حزب را نیزبه آن اضافه می کند.گرایشی که بخواهد تشکل دانشجوئی را به مثابه سکوئی برای ایجاد حزب قراردهد،خواسته وناخواسته به هردوعرصه دانشجوئی و حزبی ضربه وارد خواهد کرد. بگذریم ازاین که نگا ه هائی چنین محدود  به تشکیل حزب، وبدون توجه به فاکتورهای پایه ای آن،حاصلی بهترازسرنوشت حزب سازی های چنددهه اخیرنخواهدداشت.

*3-باتوجه به بافت وخاستگاه اجتماعی اکثریت بزرگی از دانشجویان وبا درنظرگرفتن میزان  امکان صعودطبقاتی آتی آنها درنظام سرمایه داری، آنهم سرمایه داری گرفتار دربحران عمیق ،والبته با دوری گزیدن ازتعاریف تنگ ویک جانبه طبقه کارگر،وبالاخره با توجه به میزان آگاهی این دانشجویان به جایگاه واقعی خود درمناسبات اجتماعی جامعه ازیکسوو، با توجه به واقعیت سلطه فراگیر نظام سرمایه دارای برهمه عرصه های اجتماعی وکالائی کردن آنها(حتی اندام وحتی کلیه وقرنیه چشم و...) معلوم می شود که مبارزه علیه مناسبات طبقاتی درخود دانشگاه هاو مراکزدانشجوئی-آنجا که نظام بورژوازی به بازتولید نیروی کارمتخصص می پردازد- نیز جاری است و باین اعتباراکثریت بزرگی ازدانشجویان-صرفنظرازآگاهی وعدم آگاهی خود- بالقوه وبالفعل جزوصفوف طبقه بزرگ مزدوحقوق بگیران قرارمی گیرند.بدیهی است که چنین نگاهی باتعاریف سنتی ورایج که مقوله دانشجویان را صرفا جزاقشارباصطلاح دموکراتیک وبینابینی ومعلق درزمین وآسمان وبه نوعی بورژوائی (وخرده بورژوائی) قرارمی دهد  وپیوند با طبقه کارگر را صرفا بشکل مکانیکی ودرپیوستن به "طبقه کارگر" دربیرون ازفضای دانشگاه ها و محیط های تحصیلی، توسط کسانی که خود را ازتاروپودبورژوازی رهانیده اند جستجومی کند؛متفاوت است.این نگاه وزن مبارزه ضدسرمایه داری در جنبش دانشجوئی را بالقوه وبالفعل نیرومند می داند و دامن زدن به آن را نیزبخش مهمی ازوظایف دانشجوئی وبخشی ازپیوند با سایر جنبش های طبقاتی درمعنای تلاش برای تأمین اتحاد طبقاتی و مبارزه با گسست های آن. ازهمین رومی توان گفت که بخش بزرگی ازدانشجویان وقتی خود را به مثابه دانشجو سازمان می دهند،باوجود داشتن خود ویژگی هائی بنام دانشجو،اما درواقع دارند خودرا–چه بالقوه وچه بالفعل-بعنوان بخشی ازصفوف مزدوحقوق بگیران تحت ستم واستثمارطبقاتی سازمان می دهند.

 بدیهی است که مثل روند نضج هر مبارزه طبقاتی، جنبش دانشجوئی نیز ازخواست ها و مطالبات بیواسط و خودویژه-ودراینجا دانشجوئی- شروع می شود وبه تدریج فراترمی رود ودرنتیجه توجه به مسیراعتلاء آن ازسوی فعالین دارای اهمیت است وثانیا تأکید بربخش بزرگی ازدانشجویان به معنای همه دانشجویان نیست ودرنتیجه به معنای بهم ریختن قواعد عمومی ناظربرجنبش دانشجوئی نمی تواند باشد.  

 

 

 

در نقد "پیش نویس منشور تشکل کارگری ضد سرمایه داری"

مقدمه بر انتشار علنی:

نوشته ای که در دست دارید بیش از سه سال و نیم قبل به رشته تحریر در آمده و اکنون برای نخستین بار انتشار علنی می یابد. انگیزه نگارش نوشته در آن زمان انتشار متنی بود تحت عنوان "پیش نویس منشور تشکل کارگری ضد سرمایه داری" که در میان بخشی از فعالین چپ دست به دست می گشت. با دریافت این سند ما نیز لازم دانستیم به بررسی آن نشسته و نظرات خود در این باره را با نویسندگان سند مزبور در میان بگذاریم. قصد ما از این اقدام باز کردن باب مباحثه ای اصولی و متین پیرامون مسائل گرهی جنبش کارگری بود و گمان ما نیز بر آن بود که تدوین کنندگان سند به انجام چنین مباحثه ای علاقمند خواهند بود. به همین دلیل نیز ما از انتشار بیرونی نوشته حاضر خودداری کردیم و نوشته را در همان حدی توزیع کردیم که به گمان ما آن منشور نیز توزیع شده بود. ما نوشته را در اختیار بخشی از فعالینی قرار دادیم که آن زمان با این مباحث ابراز سمپاتی میکردند و خود را جزئی از جنبش ضد سرمایه داری قلمداد می نمودند. علاوه بر این نوشته در اختیار مجموعه محدودی از فعالین سازمانهای چپ نیز قرار گرفت که به گمان ما آن زمان در این مباحث درگیر بودند. با ارسال نوشته به این مجموعه از فعالین،  ما با اصرار هایی مبنی بر انتشار علنی سند نیز مواجه شدیم. از آنجا که اصل آن منشور مورد بحث انتشار علنی نیافته بود و دقیقا برای پرهیز از ایجاد فضایی از بی اعتمادی ارزیابی ما بر آن بود که انتشار سند از جانب ما به هیچ وجه اصولی نخواهد بود. ما این را به تدوین کنندگان منشور واگذار کردیم که در صورت تمایل هم آن منشور و هم این سند و یا اسناد مشابه دیگر را منتشر کنند. واکنش بعدی این افراد اما نشان داد که آنها به چیزی که اصولا هیچ علاقه ای ندارند همان مباحثه و جدل اصولی و فارغ از جار و جنجال است. آنها حتی دریافت سند را نیز به ما اطلاع ندادند تا چه رسد به واکنش پیرامون مباحث مندرج در آن. پراتیک بعدی تدوین کنندگان منشور و متحدین شان این را نیز به ما نشان داد که بر خلاف تصور اولیه ما، تدوین کنندگان منشور با هیچ تعبیری در چهارچوب دسته بندی "فعالین سوسیالیست جنبش کارگری" جا نمی گیرند و اراجیف مندرج در آن منشور به هیچ وجه ناشی از اشتباهات معرفتی نبودند. قضیه خیلی ساده در این بود که تدوین آن منشور پلاتفرم اعلام موجودیت یک جریان خرده بورژوایی منحط و ضد کارگری بود که بعدا تحت عناوینی از قبیل "جنبش لغو کار مزدی" و "جنبش ضد سرمایه داری" معروف شد و تا به امروز منشأ دردسرها و مشکلاتی برای کل جنبش کارگری و برای فعالین سوسیالیست آن به طور ویژه شده است. این جریان امروز جریانی است رسوا و اگر تا به امروز هنوز هم بحث آن در میان بخش کوچکی از فعالین سوسیالیست جنبش کارگری و بخشهایی از چپ در جریان است، این در درجه اول نه به خاطر اهمیت و یا جدیت خود این جریان، بلکه به خاطر سیاست مماشات جویانه کسانی بوده است که در پافشاری بر تحلیل های تخیلی خود و تقسیم دلبخواهی جنبش کارگری به "گرایش چپ و گرایش راست" و قرار دادن هرگونه تلاش برای ایجاد سندیکا و اتحادیه در چهارچوب "گرایش راست" به سیاست اتحاد با جریان مزبور رو آورده و در نقش جاده صاف کن آن در جنبش کارگری وارد میدان شدند.


جریان خرده بورژوایی و منحط "لغو کار مزدی" امروز اساسا به تبلیغات هیستریک بر علیه گردانهای متشکل جنبش کارگری و فعالین سوسیالیست متعهد آن مشغول است و از این نقطه نظر جریانی است منزوی. تخم لق این جریان در جنبش کارگری اما هنوز ریشه کن نشده است. این جریان نقطه بر ضعفهایی از چپ سوسیالیست و رابطه آن با جنبش کارگری گذاشت و به تبلیغ مفاهیمی پرداخت که از نظر شکل با مفاهیم و دستگاه نظری بخشی از چپ خوانایی داشت. تبلیغ بی اعتمادی مطلق به تحزب سوسیالیستی، ضدیت و دشمنی آشکار با اتحادیه ها و سندیکاها، اتخاذ عبارت پردازی های توخالی به جای سیاست سوسیالیستی متین و جدی، تحقیر پوشیده و آشکار مبارزات اقتصادی کارگران، تبلیغ دمکراتیسم بدوی عوامفریبانه در میان جنبش کارگری و دهها نمونه دیگر از بیگانگی با ملزومات و روندهای واقعی رشد جنبش کارگری، وجه مشترک این جریان منحط با بخشهایی از چپ سوسیالیست را تشکیل می داد و همین وجوه مشترک نیز باعث گردید که تا به امروز نیز این جریان مثل کنه ای بر پیکر فعالین سوسیالیست جنبش کارگری چسبیده است. بسیاری از ادراکات ضد کارگری این جریان در قالب عبارت پردازی های شبه مارکسیستی هنوز هم در میان بخشی از سوسیالیستها رایج است. کافی است به مهم ترین مورد آن اشاره کرد که کاربرد همان مفهوم خرده بورژوایی مبارزه "ضد سرمایه داری" به عنوان حقیقت مطلق در ارزیابی همه و هرگونه حرکت کارگران است. "مبارزه ضد سرمایه داری" چیزی نیست جز بیان موقعیت خرده بورژوای سرخورده از اصلاح سرمایه داری و گریزان از سوسیالیسم. در این مفهوم التقاطی همه پلاتفرم طبقاتی خرده بورژوای رادیکال متبلور شده است. این صدای اعتراض خرده بورژوا به اقتدار سرمایه و در عین حال اعلام برائت وی از سوسیالیسم است. اعلام نبرد پر طمطراق خرده بورژوای رادیکال با سرمایه در عین حال اعلام عمق کینه وی نسبت به قدرت سیاسی  و اجتماعی کارگر است. هر چه این جنجال "ضد سرمایه داری" پر هیاهوتر، به همان نسبت کینه خرده بورژوا به سندیکا و اتحادیه به عنوان تبلور اتحاد طبقاتی کارگران در مبارزه روزمره و به حزب به عنوان تبلور اراده سیاسی طبقه کارگر سوسیالیست عمیق تر. "تشکل ضد سرمایه"، "تشکل سرمایه ستیز" و معجونهای مشابه چیزی نیست جز تلاش خرده بورژوا برای جلوگیری از اتحاد طبقاتی کارگران، چه در مبارزه اقتصادی و چه در مبارزه سیاسی. و دقیقا همین مفاهیم هنوز در میان چپ سوسیالیست رایجند. گو این که نزد چپ سوسیالیست این مفاهیم دیگر نه بیان "تشکل سرمایه ستیز" بلکه به عنوان معیار و محکی برای ارزیابی از تشکلهای توده ای کارگران به کار گرفته می شوند. نتیجه چندان متفاوت نیست. به زعم ما همین دیدگاه انحرافی یکی از موانع نظری فعالین سوسیالیست جنبش کارگری در سالهای اخیر در رابطه با تشکلهای توده ای کارگران را تشکیل میداده است. انتشار نوشته حاضر در عین حال تلاشی است برای تصحیح چنین نظراتی در جنبش کارگری.


متن نوشته بدون هیچ تغییری در مضمون انتشار می یابد. در مواردی می شد بحث را در پرتو تحولات سیاسی سه سال اخیر دقیق تر مطرح کرد. به طور مثال در زمان نگارش نوشته حاضر عمق ضدیت جریان لغو کار مزدی با تحزب سوسیالیستی کارگران آشکار نبود و این در بحث مربوط به تحزب خود را نشان می دهد. با این حال ما از دست بردن به مضمون سندی خودداری کردیم. علاوه بر آن خود منشور مورد بحث نیز هیچگاه انتشار علنی نیافت. احکام مندرج در آن اما به اندازه کافی گویای نظرات فعالین جنبش مزبور هستند. امروز و پس از گذشت قریب به چهار سال از انتشار منشور مورد بحث، ما دیگر التزامی به عدم طرح علنی این مباحث نمی بینیم. آنچه مدافعان این نظرات در سه سال اخیر طرح کرده اند بسیار فراتر از بحثهای آن منشور نیز بوده است. با این حال آن منشور این حسن را داشت که تصویر کاملتری از مباحثات و دیدگاههای این جریان ارائه می کرد تا مقالات جداگانه ای که بعدها از جانب فعالین این جریان منتشر شده اند. امیدواریم که انتشار نوشته حاضر بتواند به عنوان ادای سهمی در پالایش جنبش سوسیالیستی کارگران از شائبه ها و توهمات و خرافات خرده بورژوایی مؤثر واقع شود.


یداله خسروشاهی، بهمن شفیق


13 نوامبر 2007 – 22 آبان 1386

اخیرا متنی تحت عنوان "پیش نویس منشور تشکل کارگری ضد سرمایه داری" به دست ما رسیده است که از قرار در محافلی در داخل ایران به عنوان سند مبنایی برای ایجاد یک تشکل کارگری مورد بحث قرار دارد. از آنجایی که بحث ایجاد تشکل توده ای کارگران در شرایط کنونی از اهمیتی تعیین کننده برای جنبش کارگری ایران برخوردار است و جهتگیری ها و حرکاتی که در این زمینه صورت می گیرند چه بسا نتایجی دراز مدت برای طبقه کارگر ایران داشته باشند، ما خود را ملزم دانستیم نظر خود را در رابطه با این متن و سپس پیشنهاد اثباتی خود برای ایجاد تشکل مناسب طبقه کارگر ایران در شرایط کنونی را طرح کنیم.


از نظر ما متن پیش نویس به هیچ وجه سند مناسبی برای ایجاد یک تشکل راه گشای کارگران ایران نیست. ما در این نوشته نخست به بررسی مباحث مندرج در این سند می پردازیم. برای سهولت امر و رعایت اختصار بحث را همانگونه پیش می بریم که در پیش نویس آمده است و سپس حکم کلی خود نسبت به پیش نویس را طرح می کنیم.


هدف نوشته حاضر دامن زدن به مباحثات پیرامون راه های برون رفت جنبش کارگری از وضعیت کنونی و بویژه وظایف کارگران سوسیالیست در این رابطه است. آنچه در زیر می آید در عین نقد "پیش نویس.." محصول مباحثاتی نیز هست که از مدتی قبل بین نویسندگان نوشته حاضر در جریان بوده است.


مارس 2004، فروردین 1383


یداله خسروشاهی، بهمن شفیق


قسمت اول: کلیات


1


پیش نویس با این عبارت شروع می شود که "علت اصلی تمام ستم کشی ها و سیه روزی های طبقه کارگر نظام سرمایه داری است". این حکم در نگاه اول رادیکال به نظر می رسد. از نظر واقعی اما حکمی نادرست است. نظام سرمایه داری در همه جا علت اصلی تمام ستم کشی ها و سیه روزی های طبقه کارگر نیست. این حکم تنها در مواردی درست است که در جامعه ای مناسبات پیشا سرمایه داری به کلی ناپدید شده و اثری از آنها در میان نباشد. حتی در پیشرفته ترین جوامع غربی هم ستمهای کهن تر از سرمایه داری در دل این نظام به بقای خود ادامه داده و به نوبه خود در سیه روزی طبقه کارگر موثر واقع می شوند. کافی است به طور مثال به مناسبات پدر سالارانه و مردسالارانه اشاره شود که قدمتی به مراتب بیشتر از سرمایه داری دارند. سرمایه داری البته هر جا که نیاز باشد این بقایای نظامهای کهن را در نظام سلطه خود ادغام نموده و از آنها در مبارزه علیه کارگران استفاده می کند. اما اینها با نظام سرمایه داری به وجود نیامده اند و ذاتی نظام سرمایه داری نیستند. طرح موضوع به شکلی که در منشور آمده است دو ایراد اساسی دارد. نخست این احتمال وجود دارد که مبارزه علیه این بقایای نظامهای کهنه تر طبقاتی نادیده گرفته شود و دوم این که حتی در صورت پرداختن به این بقایا این مبارزه به عنوان مبارزه ای خصلتا ضد سرمایه داری قلمداد شود. در ادامه خواهیم دید که پیش نویس به حالت دوم تمایل دارد و مبارزه برای مواردی را که ذاتا ضد سرمایه داری نیستند مبارزه ای علیه این نظام تلقی می کند.


ایران امروز که با مشکلاتی چون مساله حجاب و عدم برابری حقوقی و سیاسی زنان، وجود خرافات و برتری طلبی رهبری دینی در همه زمینه های اجتماعی و زندگی شخصی آحاد جامعه و بسیاری دیگر از اینگونه مسائل روبروست نمونه بارزی است هم از وجود این بقایای کهن و هم از استفاده سرمایه داری از آنها بر علیه کارگران. مبارزه با همه این جوانب همه روزه و در سطوح متفاوت در جریان است و بخشهای وسیعی از جامعه در این مبارزه درگیرند. هدف بسیاری از این نیروها نیز نه مبارزه با سرمایه داری، بلکه پالایش آن از این بقایای کهن است. دیدگاه پیش نویس می تواند به این نتیجه منجر شود که این مبارزه، مبارزه ای با نظام سرمایه داری تلقی شود و بسیاری از نیروهای اجتماعی که اساسا تمایلی هم به مبارزه با سرمایه داری ندارند به نادرست به عنوان نیروهایی ضد سرمایه داری به حساب آیند. ایجاد توهم در میان کارگران کمترین زیان این تلقی است.


2


"کار مزدی در عین آن که سرمایه ی متغیر سرمایه دار است، ...." نخست این که کار مزدی سرمایه متغیر سرمایه دار نیست. سرمایه متغیر آن بخشی از سرمایه است که به عنوان دستمزد و در قبال خرید نیروی کار کارگر به وی پرداخت می شود. سرمایه متغیر معادل پولی وجه دستمزد است. کار مزدی شکل معین و تاریخی ای از کار است که همراه با پیدایش سرمایه و به عنوان قطب مقابل آن شکل گرفته است.  در نظر گرفتن کار مزدی به عنوان بخشی از سرمایه این را پرده پوشی می کند که کار مزدی قطب مقابل کل سرمایه است. سرمایه متغیر در مقابل آن مبلغی است که به خرید نیروی کار اختصاص می یابد. با این عمل کار مزدی متحقق می شود. خود کار مزدی از دو بخش تشکیل شده است. بخش پرداخت شده و بخش پرداخت نشده و بخش پرداخت نشده آن همان است که ارزش اضافه را تشکیل می دهد. توضیح نادرست پیش نویس و قلمداد کردن خود کار مزدی به عنوان سرمایه  متغیر نمی تواند ستیز کار مزدی با سرمایه را توضیح دهد چرا که قلمداد کردن کار مزدی به عنوان سرمایه متغیر دو بخش ضروری و اضافه کار کارگر را به دو بخش نامرتبط به یکدیگر تبدیل می کند. با این تلقی کار مزدی صرفا به سرمایه متغیر تبدیل می شود و در مابقی سرمایه جریان نمی یابد. در حالی که در واقعیت تولید سرمایه داری کارمزدی در تمام روند تولید جاری است و نه تنها در سرمایه متغیر بلکه بیش از آن در ارزش افزوده متحقق می شود. این قسمت دوم همانی است که از طرف سرمایه دار به کارگر پرداخت نمی شود. فرمولبندی پیش نویس شکافی را که در جریان خرید نیروی کار در مبادله بین ارزشهای برابر به وجود می آید پوشیده نگه می دارد. این شکافی است بین ارزش مبادله و ارزش استفاده. کارگر در مبادله با سرمایه دار نیروی کار خود را در ازاء ارزش آن (با فرض پرداخت ارزش واقعی نیروی کار) به سرمایه دار می فروشد، در حالی که سرمایه دار با خرید این نیروی کار آن را در مدت یک روز کاری به کار می گیرد و یا مصرف می کند. دقیقا در همین نقطه شکاف بین ارزش مبادله و ارزش استفاده آشکار می شود. ارزش استفاده نیروی کار، یا کار مشخص کارگر در یک روز کاری، ارزشی بیش از آن تولید می کند که سرمایه دار به خرید نیروی کار اختصاص داده است. تبیین درست این رابطه آن است که گفته شود سرمایه متغیر وجه ارزشی معادل دستمزد کارگر است در حالی که نیروی کار در مدت زمانی بیش از زمان مورد نیاز برای تولید ارزش معادل خود به کار گرفته می شود. این منشاء تضاد بین کار و سرمایه است و با چنین فرمولبندی ای تضاد بین کار مزدی و سرمایه خود به خود طرح شده است.


پیش نویس جمله را چنین ادامه می دهد: "[کار مزدی] .. با سرمایه در ستیز است و در جهت نابودی آن عمل می کند." این نیز تعبیر درستی نیست. تضاد بین کار مزدی و سرمایه به خودی خود به معنای ستیز بین این دو نیست. سرمایه داری در شرایط تاریخی معینی شکل می گیرد و قوام می یابد که مناسبات مبتنی بر مالکیت خصوصی به درجه ای تکامل یافته است که مبادله آزاد بین کارگر و سرمایه دار جای تمام اشکال کهن بهره کشی و استثمار را گرفته باشد. این آزادی در مبادله در نظر شرکت کنندگان در این عمل اجتماعی به عنوان نظم طبیعی امور جلوه گر می شود و دارای قدرت خدشه ناپذیری است که همه عادات و سنتهای رایج در باور ها و اعتقادات مردم از آن برخوردارند. تنها در جریان تعرض مداوم سرمایه برای راندن دستمزد به زیر ارزش واقعی نیروی کار است که مقاومت کارگران شکل می گیرد. تضاد نهفته بین کار و سرمایه تازه در جریان چنین روندی است که به ستیز بین کارگر و سرمایه دار تبدیل می شود. ستیز بین کار و سرمایه بی واسطه و به عنوان ستیزی خارج از مناسبات بین کارگر و سرمایه دار یا بر فراز این مناسبات صورت نمی گیرد، این ستیز بین کارگر و سرمایه دار به عنوان حاملین انسانی این دو قطب متضاد واقع می شود. تضاد بین کار مزدی و سرمایه مبنای پیدایش ستیز بین کارگر و سرمایه دار است اما روند این ستیز را توضیح نمی دهد. هم کارگر و هم سرمایه دار انسانهایی هستند با مشخصات معین، فرهنگ و مناسباتی تاریخی و سنتهایی متفاوت. این که ستیز بین کارگر و سرمایه به کجا ختم می شود به تمامی این عوامل تاریخی-مشخص بستگی دارد. در بیان کلی ستیز بین کارگر و سرمایه دار از قوانینی تبعیت می کند که در هر جامعه مشخص رابطه این دو طبقه را تنظیم می کنند.


پیش نویس با همین درک و با یکی گرفتن تضاد بین کار و سرمایه و ستیز بین آن دو است که رابطه بین کار مزدی و سرمایه را صرفا مبتنی بر ستیز می داند و اجماع یا توافق روزمره بین کارگر و سرمایه دار در مبادله متقابل را نادیده می گیرد و بر همین اساس به نادرست عنوان می کند که کار مزدی در جهت نابودی سرمایه عمل می کند. کار مزدی اما نه تنها در جهت نابودی سرمایه عمل نمی کند، بلکه در جهت تحکیم سلطه آن عمل می کند. علیرغم وجود تضاد بین کار و سرمایه در مناسبات روزمره و مادام که سرمایه داری مسلط است، این اجماع و توافق است که رابطه روزمره بین کار و سرمایه را شکل می دهد. هر مبارزه ای بین کارگر و سرمایه دار با توافقی معین ختم می شود که سر آغاز روند به کار گرفتن نیروی کار در تولید است. در پایان این روند سرمایه باز هم بیشتر رشد کرده است و با قدرت بیشتری در مقابل کارگر جلوه گر می شود. علت اصلی رشد سرمایه هم وجود کار مزدی است. به همین دلیل در مناسبات سرمایه داری قدرت تولیدی انسان به عنوان قدرت تولیدی سرمایه جلوه گر می شود و هر چه این قدرت افزایش یابد به همان نسبت سرمایه نیرومند تر می شود. نتیجه مستقیم گسترش کار مزدی تحکیم بیشتر مناسبات سرمایه داری است و نه نابودی آن.


صرفنظر از خطای پیش نویس در توضیح رابطه بین کار مزدی و سرمایه بر مبنای ستیز بین این دو و حذف عامل انسانی یعنی کارگر و سرمایه دار در تبیین این ستیز، نتیجه گیری پیش نویس مبنی بر این که این ستیز "در جهت نابودی آن [یعنی سرمایه] عمل می کند"  بیان یک اشتباه دیگر نیز هست. این فرمولبندی نابودی سرمایه را نتیجه اجتناب ناپذیر و جبری ستیز بین کار مزدی و سرمایه تلقی می کند. بر مبنای این نگرش سرمایه داری جبرا و به حکم تضاد نهفته بین کار و سرمایه محکوم به نابودی است. در جهان واقعی اما نابودی یک نظام و جایگزینی آن با نظامی تازه در گرو فعالیت انسانی است. در مورد مشخص سرمایه داری، نابودی آن تنها هنگامی قابل تصور است که بنیانهای ایدئولوژیک نظام یعنی همان باور همگانی به طبیعی بودن امور متزلزل شده باشد و کارگر به این درک رسیده باشد که نظام مبتنی بر مبادله آزاد بین کار و سرمایه نظامی است تاریخی و قابل عبور. مادام که کارگران و یا لااقل بخش عمده آنان به این نتیجه نرسیده باشند، صحبتی از نابودی سرمایه داری نمی تواند در میان باشد و ستیز بین کارگر و سرمایه دار در حد ستیزی برای ایجاد تغییراتی کمی در مبادله بین کار و سرمایه محدود خواهد ماند. کارگر تلاش خواهد نمود که نیروی کار خود را با شرایطی بهتر به فروش برساند و سرمایه دار نیز در مقابل برای تحمیل شرایطی نامساعد تر به کارگر مبارزه خواهد کرد. این مبارزه ای است در چهارچوب نظام و نه معطوف به نابودی آن. نابودی نظام در گرو عمل سوسیالیستی کارگران است، در گرو آن است که در دل کارگران جنبشی سوسیالیستی قوام یافته و توده کارگر را به ضرورت گذار از سرمایه داری متقاعد نماید. پیش نویس با خود بخودی کردن این روند عملا نقش جنبش سوسیالیستی کارگران را نادیده می گیرد و به این اعتبار حتی فلسفه وجودی خود را نیز زیر سوال می برد. خود پیش نویس نیز در عین این که بر این اساس تهیه شده است که مبارزه کارگران را از خودبخودی خارج کند، خود به نوعی با قائل شدن اتوماتیسم در مبارزه کارگران  در جهت نابودی سرمایه داری به نقض فلسفه وجودی خود می پردازد. پیش نویس متوجه نیست که وضعیتی که توصیف می کند مبنی بر این که کارگر گورکن سرمایه داری است "حتی اگر خود به این امر آگاه نشده باشد" یک تناقض است. کارگر تنها با آگاهی تاریخی بر امکان و ضرورت گذار از سرمایه داری است که می تواند به عنوان طبقه برای خود عمل کند و گورکن سرمایه داری شود. سرمایه گورکن خود را به وجود می آورد، اما شرط این که این گور کن واقعا گور سرمایه داری را بکند آگاهی تاریخی او به این نقش خود است.


3


پیش نویس در ادامه به نقطه عزیمت مبارزه خود انگیخته طبقه کارگر با سرمایه داری می پردازد و آن را در "مطالبه ی خواستهای اقتصادی نظیر افزایش دستمزد و کاهش ساعت کار و ..." غیره می داند. پیش نویس اما عنوان نمی کند که این مطالبات در چهارچوب همین نظام موجود و برای تامین شرایط مساعدتر فروش نیروی کار مطرحند. علت آن را پایین تر خواهیم دید. در اینجا فقط کافی است به نتیجه گیری بلاواسطه پیش نویس بپردازیم که معتقد است این مبارزه "بی شک توان مادی و معنوی کارگران را برای مبارزه با سرمایه داری افزایش می دهد." این حکمی است نسبتا درست اما ناقص. نسبتا درست برای این که در مواردی موفقیتهای حاصله از این مبارزه عملا به کاهش تمایل و در نتیجه توان معنوی کارگران برای مبارزه با سرمایه داری منجر شده است و علاوه بر این این فقط یک جنبه از نتایج مبارزه برای خواستهای اقتصادی است. جنبه فوری آن بهبود وضع زندگی کارگران است که الزاما به مبارزه با سرمایه داری مربوط نمی شود. طرح موضوع به این شکل از جانب تدوین کنندگان پیش نویس تنها برای اجتناب از اعتراف به این واقعیت است که این مبارزه ای است در چهارچوب نظام سرمایه داری. دلیل این اجتناب در بند چهارم روشن می شود. به آن بپردازیم.


4


پیش نویس می گوید "با آن که ستیز خود انگیخته یا ناخود آگاهانه طبقه کارگر با سرمایه داری بدین معنی است که مبارزه ی توده های کارگر هنوز به سطحی نرسیده است که آنان نظام سیاسی-اقتصادی مورد نظر خود را در مقابل نظام سرمایه داری قرار دهند، اما این ستیز که از مبنایی عینی و مادی برخوردار است از چارچوب سرمایه داری فراتر می رود و در سطح خواستهای صرفا اقتصادی و اصلاح سرمایه داری باقی نمی ماند." در اینجا نیز همان خود بخودی ای در نگرش پیش نویس حاکم است که بالاتر دیدیم. نخست این که پیش نویس به اختلاط دو مفهوم دست می زند. از یک سو ستیز خود انگیخته را طرح می کند و از سوی دیگر آن را مبارزه طبقه کارگر با سرمایه داری قلمداد می کند. این اختلاط دو سطح کاملا متفاوت از مبارزه است. ستیز خود انگیخته  یا به عبارت معروف تر مبارزه خود بخودی، بین  کارگران با سرمایه داران در جریان است و نه بین طبقه کارگر و سرمایه داری. این مبارزه ای است در کارگاههای مختلف، پراکنده و ناهمزمان. مضمون این مبارزه نیز چیزی جز تعیین شرایط فروش نیروی کار، اعم از حد دستمزد و ساعت کار و شرایط محیط کار و غیره، نیست. در مقابل آنجا که صحبت از مبارزه طبقه کارگر با سرمایه داری به میان می آید این دیگر مبارزه ای خود انگیخته نیست و نمی تواند باشد. مبارزه طبقه بر علیه طبقه، یا آن طور که پیش نویس می گوید، بر علیه نظام، مبارزه ای است آگاهانه که درجه معینی از تکامل مبارزات کارگران پیش فرض آن است پیش نویس با یکی گرفتن این دو کار خود را راحت کرده است. از طرفی اذعان به این نموده است که تنها زمانی صحبت از فراتر رفتن از نظام می تواند طرح باشد که طبقه در مقابل سرمایه داری قرار گرفته باشد و از طرف دیگر ملزومات تبدیل مبارزه خودبخودی به مبارزه آگاهانه را نادیده انگاشته است. برای تبدیل این مبارزه به مبارزه ای برای فراتر رفتن از نظام پیش نویس اشاره به مبنای عینی و مادی تضاد بین کار و سرمایه را کافی می داند. قائل شدن مبنایی عینی برای یک ستیز به هیچ وجه به معنای فراهم بودن مبنای فراتر رفتن از آن ستیز نیست. در تحلیل عمومی می توان گفت که هر ستیز اجتماعی ای از یک مبنای عینی و یا مادی برخوردار است. این چه شامل ستیز بین بخشهای مختلف سرمایه داران می شود و چه شامل ستیز بین سرمایه و نیروهای باز مانده از نظامهای کهن تر و چه حتی شامل ستیز بین بخشهای مختلف خود طبقه کارگر. حتی تا جایی که به طبقات اصلی یک نظام تولیدی بر می گردد، وجود یک مبنای مادی برای ستیز بین این طبقات در نظامهای تولیدی متفاوت الزاما به معنای فراهم بودن شرایط گذار به نظامهای عالی تر نبوده و نیست. به طور مثال ستیز بین دهقانان و مالکان زمین در نظام فئودالی در خود فاقد امکان گذار به نظام سرمایه داری بود. تنها با شکل گیری طبقه متوسط جدید شهر نشین، یا بورژوازی، بود که امکان گذار از فئودالیته به سرمایه داری فراهم آمد. در نظام سرمایه داری طبقه کارگر قادر به فراتر رفتن از این نظام و برقراری نظامی سوسیالیستی است نه به این دلیل که تضاد بین کار و سرمایه مبنایی مادی دارد، بلکه به این دلیل که با نظام سرمایه داری جدایی تولید کنندگان از وسایل تولید، تضاد بین مضمون اجتماعی تولید و شکل فردی مالکیت به فرجام نهایی خود رسیده است و وابستگی مستقیم انسان تولید کننده به انسان مالک وسایل تولید جای خود را به وابستگی اقتصادی غیر مستقیمی داده است که بر مبنای آزادی حقوقی و برابری صوری همه انسانها قرار گرفته است. تضاد بین فرد و جامعه به عالی ترین شکل خود رسیده است و امکان به وجود آمدن نظام جدیدی متکی بر استثمار طبقاتی دیگر متصور نیست. این مبنای جامعه ای با نظام عالی تر است، صرف وجود مبنای عینی برای یک تضاد به هیچ وجه گویای امکان گذار از یک نظام به نظامی عالی تر نیست. حکم پیش نویس در این زمینه نادرست است و از همان خودبخودی ای تبعیت می کند که در بقیه سند هم وجود دارد.


به طور مشخص امکان گذار از جامعه سرمایه داری تنها در صورتی فراهم می آید که طبقه کارگر در جریان مبارزه طبقاتی قالب مسلط بر جامعه سرمایه داری را که در آن افراد منفرد در جریان تولید و مصرف اجتماعی به واسطه کالا در مقابل یکدیگر قرار می گیرند مورد انتقاد قرار داده و به موقعیت خود به عنوان یک طبقه اجتماعی آگاه شده و پوسته سرمایه داری متکی بر فردیت مناسبات را در هم شکافته و جامعه سالاری را جایگزین آن نماید. روشن است که در این روند در گام اول مقاومت متشکل سرمایه و دولت آن است که باید در هم شکسته شود. این همه یعنی گذار از وضعیتی  موجود به وضعیتی با کیفیت متفاوت و این نیز تنها با استناد به مادیت تضاد بین کار و سرمایه امکان پذیر نیست. همچنان که تاریخ سرمایه داری نشان داده است، جامعه سرمایه داری همواره از این امکان برخوردار بوده و هست که تضاد در اصل آشتی ناپذیر کار و سرمایه را در چهاچوب نظم موجود مهار نموده و تداوم خود را میسر کند.


از این گذشته پیش نویس در توضیح فراتر رفتن از چهارچوب سرمایه داری نیز حاوی خطاست و ضمن استناد به مبنای عینی و مادی عنوان می کند که ستیز خود انگیخته طبقه کارگر با سرمایه داری "از چارچوب سرمایه داری فراتر می رود و در سطح خواستهای صرفا اقتصادی و اصلاح سرمایه داری باقی نمی ماند." از این عبارت چنین بر می آید که پیش نویس اصلاح سرمایه داری را با خواستهای اقتصادی تداعی می کند و فرا تر رفتن از چارچوب سرمایه داری را معادل گذار از خواستهای اقتصادی به خواستهای سیاسی یا گذار از مبارزه اقتصادی به مبارزه سیاسی در نظر می گیرد. این نگرش نادرست است چرا که گذار از مبارزه اقتصادی به مبارزه سیاسی به هیچ وجه الزاما به معنای فراتر رفتن از چارچوب سرمایه داری نیست. مبارزه سیاسی می تواند به خوبی در چارچوب نظام قرار گیرد و در اکثریت قریب به اتفاق موارد نیز چنین است. تنها در شرایطی ویژه و با فراهم آمدن ملزوماتی معین است که امکان دست زدن به مبارزه سیاسی برای فراتر رفتن از نظام فراهم می آید. تا آن زمان مبارزات سیاسی بخش انقلابی طبقه کارگر اساسا در جهت تدارک فراهم آمدن چنین موقعیتی به پیش برده می شوند، اما خود این مبارزات هنوز در چارچوب نظام موجود جریان دارند. به عنوان نمونه مبارزه برای آزادیهای سیاسی و آزادی تشکل. در ادامه خواهیم دید که این دید چگونه پیش نویس را به آنجا می رساند که مبارزه سیاسی برای اصلاحات را با مبارزه در جهت فراتر رفتن از نظام اشتباه می کند.


5


"وجود مبنایی عینی و مادی در میان توده ی کارگران برای مبارزه با سرمایه داری به معنی امکان ایجاد تشکل کارگری سرمایه ستیز است." ما هنوز با مفهوم تشکل کارگری سرمایه ستیز در پیش نویس آشنا نشده ایم و تعریف آن بعد از این عبارت می آید. با این همه همین حکم هنوز هیچ چیزی را بیان نمی کند. مبنای عینی و مادی مورد نظر نویسندگان پیش نویس به همان خوبی می تواند در جهت ایجاد تشکل کارگری طرفدار آشتی با سرمایه نیز به کار گرفته شود. مساله اساسی این است که چه کسانی و چگونه آن تضاد را تبیین می کنند و راه حل موضوع را چگونه می بینند. می توان با استناد به همان تضاد خواستار رفع نظام و حل تضاد با از بین بردن مناسبات موجود شد و به همان خوبی نیز می توان باز هم با استناد به همان تضاد آن را تضادی طبیعی قلمداد کرد و خواستار ایجاد مکانیسم هایی برای کاهش حدت آن گردید. در جهان واقعی اتفاقا این راه حل دوم فعلا به شدت دست بالا را دارد. مبارزه بین طرفداران این دو گرایش است که تعیین می کند کدام یک از آن دو در نهایت در تعیین مضمون تشکل کارگری موفق می شوند. وجود عینی و مادی تضاد بین کار و سرمایه به داد هیچ کدام نمی رسد. خود پیش نویس نیز بلافاصله در ادامه جمله به نقد اتحادیه های کارگری موجود به عنوان تشکل سرمایه نا ستیز می پردازد. اشتباه نویسندگان پیش نویس این است که آنها نه به اثبات ضرورت فراتر رفتن از سرمایه داری، بلکه به امکان آن می پردازند. این امکان را نیز آنها از وجود عینی تضاد بین کار و سرمایه نتیجه می گیرند.


تاکید پیش نویس بر تشکل ضد سرمایه داری کارگران بلافاصله به مرزبندی آن با اتحادیه های موجود ادامه می یابد. ما پایین تر به ارزیابی پیش نویس از اتحادیه ها می پردازیم. تا اینجا روشن است که نویسندگان پیش نویس تشکلی در مقابل اتحادیه ها را مد نظر دارند. تشکلی که بتواند در مبارزه روزمره  کارگران حضور داشته باشد و در عین حال برچیدن کل نظام سرمایه داری هدف آن باشد. حقیقتا نیز همین روند عمومی رشد جنبش سوسیالیستی کارگران است. اما بین این روند عمومی با روندی که در جهان واقعی پیش رفته است شکافی تاریخی به وجود آمده است. شکافی که پیش نویس آن را ندیده می گیرد. بهترین حالتی که برای تحقق این روند قابل تصور بود در انگلستان قرن 19 پیش آمد که در آن از یک سو جنبش چارتیستی و از سوی دیگر جنبش اتحادیه ای نیرومند کارگران حقیقتا امید فرا روییدن این مبارزات به انقلابی سوسیالیستی را به وجود آورده بود. این محصول شرایط ویژه انگلستان و نوع مناسباتی بود که بین طبقات سرمایه دار و کارگر از یک سو حاکم بود و از سوی دیگر ریشه در ساختار عمدتا غیر سرکوبگر دولت داشت. این به همان دولتی نزدیک بود که در مانیفست از آن به عنوان "کمیته مشترک بورژوازی" نام برده شده بود. با پیشرفت مبارزه طبقاتی و پیدایش اشکال جدیدی از دولت –اساسا در کشورهای دیگر اروپا- که در عین حال نمایانگر اشکال جدیدی از مناسبات بین کارگر و سرمایه دار نیز بودند و با تفوق ارتجاع بعد از شکست انقلابات 52-1848 و ترس و عقب نشینی جنبش کارگری در انگلستان این شانس تاریخی برای همیشه از بین رفت. بعدها نیز با رشد سرمایه داری انحصاری و پیدایش اشرافیت کارگری ناشی از شرکت در مازاد سود بورژوازی بومی مناسبات بین کارگر و سرمایه دار و بین بخشهای مختلف کارگران باز هم پیچیده تر شد تا جایی که در انگلستان کارگران متخصص متشکل در اتحادیه های صنعتی به عنوان عاملی در مقابل کارگران ساده بخشهای دیگر سرمایه داری ظاهر شدند. آن روند یگانه ای که پیش بینی می شد در مبارزه کارگران واقع می شود و این مبارزات از حد مبارزات روزمره تا فراتر رفتن از نظام سرمایه داری ارتقا خواهند یافت، برای همیشه کنار زده شد. جنبش کارگری نیز ناچار شد به تفکیکی که در جهان واقعی بین عرصه سیاست و اقتصاد به وجود آمده بود گردن نهد. پیدایش احزاب کارگری جدا از تشکلهای توده ای، اتحادیه ها و تعاونی ها و غیره، محصول چنین روندی بود. این روشن شده بود که اتحادیه ها به تنهایی قادر نیستند هم به عنوان تشکل توده ای و در برگیرنده کارگران با گرایشات مختلف هم مبارزه روزمره را جلو برند و هم مبارزه برای فراتر رفتن از نظام را سازمان دهند. گذار از مبارزه روزمره به مبارزه سیاسی برای محو نظام سرمایه داری دیگر گذاری ساده از اقتصاد به سیاست نبود. خود سیاست دیگر ادامه ساده مناسبات اقتصادی، مثل دوران سرمایه داری منچستر در نیمه اول قرن نوزدهم در انگلستان، نبود. بر عکس. دولت بورژوایی کارکردی به مراتب پیچیده تر به خود گرفته بود. این دیگر آن "کمیته مشترک بورژوازی" نبود.


پاسخ جنبش سوسیالیستی کارگران به این وضعیت جدید پذیرش وجود احزاب و اتحادیه ها در کنار یکدیگر و برای انجام وظایفی متفاوت بود. این وظیفه سیاست سوسیالیستی ناظر بر کل جنبش کارگری بود که می بایست آن شکاف را به حداقل ممکن برساند و زمینه را برای رفع آن فراهم کند. این پاسخی بود به یک تحول عینی. نمی شد با نادیده گرفتن این شکاف به طور دلبخواهی تشکلی ایجاد نمود که هم کار اتحادیه را انجام دهد و کار حزب را. جنبش سوسیالیستی کارگران در پاسخ به این معضل در نیمه دوم قرن نوزده و آغاز قرن بیستم به طور موفقیت آمیزی توانست هم به ایجاد اتحادیه های نیرومند دست زند و هم احزابی انقلابی و پر نفوذ ایجاد کند. این که چرا جنبش سوسیالیستی کارگران در ادامه همین سیاست در قرن بیستم با ناکامی مواجه شد بحثی است که باید در فرصتی دیگر بدان پرداخت. تا جایی که به بحث حاضر بر می گردد تاکید بر این امر ضروری است که اولا جنبش سوسیالیستی کارگران در مقطع معینی دیگر آن جنبش مداخله گر در هر دو عرصه نبود و اساسا به جنبشی سیاسی در قالب احزاب تقلیل یافته بود. جنبش اتحادیه ای کارگران اساسا از حیطه نفوذ جنبش سوسیالیستی کارگران و احزاب آن خارج شده بود. و دوما از آن زمان تاکنون در آن صف بندی و شکاف بین عرصه های اقتصاد و سیاست تغییری کیفی صورت نگرفته است. بر عکس. تکامل دولت در قرن بیستم و شکل دولت معاصر کماکان مساله را به همان شکل در مقابل جنبش کارگری باقی گذاشته است.


بنا بر این مساله پیش روی جنبش سوسیالیستی کارگران کماکان ایجاد هم اتحادیه ها و هم احزاب است. نویسندگان پیش نویس اما با ساده کردن موضوع به راحتی هر دو را کنار گذاشته و آن را با چیز دیگری جایگزین می کنند که نه این است و نه آن و در عین حال هم قرار است وظایف اتحادیه ها را انجام دهد و هم احزاب را. پیش نویس به تحول تاریخی ای که کل جنبش کارگری را تغییر داده است بی اعتنایی نموده و راه حلی را در مقابل آن قرار می دهد که مربوط به دوران تاریخی سپری شده ای است. با همین نگرش است که پیش نویس به بررسی اتحادیه ها و رفرمیسم نیز می پردازد. به این بررسی بپردازیم.


6


پیش نویس می گوید: "رفرمیسم حاکم بر جنبش کارگران جهان عمدتا در قالب اتحادیه های کارگری موجود ضدیت خود انگیخته ی طبقه کارگر با سرمایه داری را به سطح مبارزه برای خواست های صرفا اقتصادی و اصلاحی تقلیل داده است." پیش نویس در ادامه ضمن اشاره به تلاش بورژوازی جهانی برای ایجاد تشکلی دست ساخته برای کارگران ایران  حکمی عمومی بر این مبنی نیز ارائه می دهد که :"در اهمیت مبارزه ی طبقه کارگر برای خواستهای اقتصادی و اصلاحی هیچ تردیدی نیست، اما بین عزیمت از این خواست ها و سپس ارتقای آنها به سطح مبارزه ی سیاسی علیه کل نطام مزدی و توقف و تقلیل مبارزه ضد سرمایه داری طبقه کارگر تا سطح رفرم صرف فرق بزرگی وجود دارد: اولی روند طبیعی و بهنجار مبارزه ی طبقه کارگر است و دومی بلایی است که رفرمیسم بورژوایی بر سر طبقه کارگر آورده و می آورد." این ارزیابی نویسندگان پیش نویس از دو جنبه نادرست است. نخست این که رفرمیسم در آن معادل اتحادیه در نظر گرفته شده است و دوم این که این ارزیابی منطبق بر شرایط عمومی کنونی حاکم بر مبارزه طبقاتی در جهان امروز نیست. ما به جنبه اول پایین تر و در رابطه با تز بعدی پیش نویس خواهیم پرداخت. فعلا به جنبه دوم یعنی عدم انطباق این حکم با شرایط کنونی بپردازیم.


نخست این که در پیش نویس کل جنبش کارگری بین المللی تحت عنوان جنبش کارگری جهان به یک باره و بدون هیچ تفاوتی مورد ارزیابی قرار گرفته است. واقعیت اما این است که جنبش کارگری در کشورهای مختلف از خصوصیات متفاوتی برخوردار است. ما به عنوان نمونه فقط به یک مورد اشاره می کنیم که با تصویر ارائه شده در پیش نویس کاملا متفاوت است. در آرژانتین جنبش کارگری در سال 01-2000 موفق به سرنگونی چند دولت بورژوائی شد. هم اکنون نیز جنبش کارگری در این کشور درگیر مسائلی از قبیل تصرف کارخانه ها و ایجاد تعاونی های تولیدی و غیره است. روشن است که این تحولات به فرجامی سوسیالیستی نینجامید. دلایل این امر را اما اساسا در وضعیت نامساعد جنبش سوسیالیستی کارگران در سطح بین المللی باید جست. وصله رفرمیسم به کارگران آرژانتین و تشکلهای آنان به هیچ وجه نمی چسبد. تصویر سیاه و سفید پیش نویس گویای وضعیت اتحادیه ها در بسیاری از کشورهای دیگر نیز نیست. حتی در کشورهای اروپایی که قاعدتا بیش از هر نقطه دیگری باید مد نظر نویسندگان پیش نویس بوده باشد، وضعیت متفاوت تر است. در فرانسه و ایتالیا به طور مثال چندین اتحادیه با گرایشات مختلف وجود دارند. برخی از آنها رفرمیستند و برخی دیگر اتحادیه های مبارزی هستند که بخشا حتی سوسیالیسم را هنوز در برنامه خود دارند. به این ترتیب تصویر پیش نویس تصویری ساده شده و نادرست است.


علاوه بر این و مهم تر این که این تصویر شاید در دوران دولت رفاه بعد از جنگ جهانی دوم مصداق داشت. با آغاز تعرض تاچریسم در دهه هشتاد قرن بیستم اما رفرمیسم به عنوان جریان اصلی تنظیم کننده رابطه بین کار و سرمایه به حاشیه رانده شد و جای آن را تعرض آشکار به دستاوردهای کارگران و حتی به همان اتحادیه ها گرفت. شکست اعتصاب معدنچیان انگلستان در نیمه دهه هشتاد نقطه عطف گذار به این مناسبات جدید بود. مناسباتی که به نادرست تحت عنوان نئولیبرالیسم معروف شده اند و در واقع همان لیبرالیسم دوران سرمایه داری منچستر است. در مبارزه معدنچیان انگلیس، اتحادیه نه تنها مبارزه کارگران را متوقف نکرد، بلکه آن را تا به آخر پیش برد. در این مبارزه هم کارگران شکست خوردند و هم اتحادیه وفادار به آنها.


سیاست لیبرالیستی حاکم کنونی کماکان تضعیف موقعیت اتحادیه ها و ادامه تعرض به آنها را در دستور کار خود دارد. این سیاست هنوز خواستار نابودی تشکلهای کارگری نیست، اما به روشنی در صدد تبدیل آنان به جریانی حاشیه ای و تزئینی در رابطه بین کار و سرمایه است. در دو دهه گذشته این سیاست به تخریب سیستم تامین اجتماعی دست زده است و هم اکنون نیز هر تعرض جدید به دستاوردهای کارگران را با تعرضی به تشکلهای آنها همراه می کند. این به وضعیتی دو گانه منجر شده است. دفاع از دستاوردهای کارگران بدون دفاع از سازمانهای موجود آنان، یعنی همان اتحادیه ها، غیر قابل تصور است. جنبش سوسیالیستی کارگران از نابودی و تضعیف این سازمانهای موجود در اثر تعرض راست بورژوازی تاکنون بیشترین صدمه را خورده است و بعد از این نیز صدمات بیشتری خواهد خورد. مخالفت سوسیالیستها با تریدیونیونیسم و سندیکالیسم امروز در دل تعرضی صورت می گیرد که از جانب بورژوازی به اتحادیه ها صورت می گیرد. بر این اساس مبارزه برای حفظ این تشکلها و جلوگیری از تضعیف آنان یک وظیفه تخطی ناپذیر سوسیالیستها است. این امری است که هم اکنون نیز بسیاری

November 12, 2007

از نشریه حقیقت

در پس نزاع  ترکیه و پ ک ک

تشکیل حزب سوسیال دموکرات روسیه

مانی روشن – آرمین رهایی

ریشه بورکراسی در جنبش کارگری باید سوزانده شود!

ترور مجید حمیدی از فعالان كارگری در شهر سنندج توسط مزدوران دولت سرمایه داری، محققاً تنفر و خشم همه كارگران آگاه و مبارز را برانگیخت. تهاجمات اخیر سرمایه داری به حقوق کارگران نیشکر هفت تپه و پیش از آن دستگیری محمود صالحی و منصور اسالو و غیره انزجار محافل بین المللی کارگری را نسبت به این حرکت های قرون وسطی ای بر انگیخت.  طبعاً جنبش کارگری ایران و جهان ضمن محکوم کردن این اعمال وحشیانه و ضد انسانی به مقابله با آن بپردازد. اما آیا تنها "محکوم کردن این اقدام جنایتکارانه و تروریستی رژیم جمهوری اسلامی"، و در خواست اینکه "همه کارگران و مردم آزادیخواه با  هوشیاری و اتحاد و  همبستگی  مبارزاتی خود، تروریسم لجام گسیخته و سیاست وحشت پراکنی و جنایتکارانه رژیم را با شکست روبرو سازند" (کومله- حزب کمونیست ایران). و یا "تلاش پیگیرانه برای مبارزه ای سازمان یافته تر با اهدافی روشن تر، پیش گذاشتن خواسته های مهمتر و ریشه ای تر، و دامن زدن به حركتی متحدانه در سطح جنبش كارگری و فراتر از آن، در سطح جنبشهای مختلف اجتماعی است..."(به سوی سوسیالیسم - حکا) کافی است؟

 

واقعیت اینست که این حرکات بی پروا دولت سرمایه داری علیه کارگران مبارز به هیچ وجه ناشی از قدرت بی اندازه دولت سرمایه داری و یا سازماندهی عمیق تشکیلاتی نیروهای ضربتی و مزدور آن نیست. بیشتر ناشی از ضعف تشکیلاتی خود جنبش کارگری است. در این امر تردیدی نیست که نه تنها خود جنبش کارگری بلکه رهبران عملی آن (کارگران پیشرو) دچار بحران عمیق سیاسی هستند. این واقعیت تلخ توسط برخی از خود فعالین شناخته شده کارگری اذعان شده است: "وضعیت بحرانی کمیته هماهنگی ..به طوری (است) که کمیته هم اکنون جز انتشار اخبار و اطلاعیه ها و مقالاتی در سایت، فعالیت دیگری ندارد." (کشاکش در رویکرد در کمیته هماهنگی وراه برون رفت از آن،  محسن حکیمی 25/7/86). سایر کمیته ها (کمیته هماهنگی و شورای همکاری و غیره) وضعیت بهتری ندارند (گرچه شاید خود اعتراف نکنند). ریشه این بحران سیاسی را نمی توان به جهت گیری های سیاسی و یا اختلافات در چشم انداز کارگری (مانند تحلیل اخیر محسن حکیمی در مورد تقابل  "فعالیت جنبشی و فرقه ای"- در زیر به این موضوع پرداخته می شود)  خلاصه کرد. این استدلال ها همه می توانند صحیح باشند؛ اما داشتن اختلافات سیاسی در چشم انداز و روش کار این امر طبیعی در جنبش کارگری و به ویژه در درون تشکلات کارگری است. این استدلال ها نمی تواند علت بحران در تمام  کمیته های کارگری را توضیح دهد.

 

برا ی اینکه  گرایش های "رادیکال" و "ضد سرمایه داری" جنبش کارگری گام نخست در راستای رفع این بحران را بردارند بایستی یک پیش شرط اساسی را مورد بررسی قرار داده و در راه حل آن پیش شرط اقدام آگاهانه کنند؛ زیرا ریشه حل بحران کنونی در گروی غلبه بر آن است. این پیش شرط اعتقاد داشتن به دموکراسی کارگری است. این پیش شرط به مفهوم به رسمیت شناختن حق گرایش است. یعنی گرایش های رادیکال جنبش کارگری باید بپذیرند که در درون جنبش کارگری اختلاف نظر و تنوع عقاید و گرایشات تشکیلاتی و سیاسی متنوعی وجود دارد (عقاید و تشکلات کمونیستی و سوسیالیستی؛ آنارشیستی؛ سندیکالیستی، آنارکوسندیکالیستی؛ رفرمیستی؛ مذهبی و غیره). برای برداشتن گام نخست باید بتوان تمامی کارگران را صرفنظر از اعتقادات سیاسی و تشکیلاتی آنها؛ در درون یک ساختار تشکیلاتی دموکراتیک متشکل کرد. این ساختار دموکراتیک یک نهاد حزبی و یا تشکل مستقل ضد سرمایه داری کارگری نیست؛ بلکه یک اتحاد عمل کارگری است. تنها افراد و نهادهایی از درون این اتحاد عمل کارگری کنار گذاشته می شوند که مستقیماً در خدمت دولت سرمایه داری قرار گرفته باشند. مابقی گرایشات نظری نباید حذف گردند.

ریشه جسارت دولت سرمایه داری در سرکوب ها در عدم موفقیت جنبش طبقه کارگر در امر سازمانیابی است (در وضعیت کنونی نبود یک اتحاد عمل سراسری).در واقع یکی از عوامل بازدارنده عمده امروزی بر سر راه سازمانیابی کارگران عدم آمادگی خود پیشروی کارگری برای متشکل کردن کارگران است. حذف گرایی و انحصارگرایی در درون کارگران پیشرو بسیار رواج دارد و به یک امر عادی و قبول شده مبدل گشته است. هیچ گرایشی چشم دیدن مخالفان خود را نداشته و به محض بروز کوچکترین اختلاف نظری؛ به جای تحمل نظریات مخالف و در عین حال حفظ اتحاد عمل علیه دولت سرمایه داری، در ابتدا اتهام زنی ها آغاز می شود و سپس مسئله به حذف گرایی و نهایتاً دشمن ورزی علیه یک دیگر خاتمه می یابد. به جای تقویت اتحاد عمل کارگری با احترام متقابل به عقاید یکدیگر؛ اقدامات کارگری با عمده کردن اختلافات سیاسی، به افتراق مبدل می گردد. به جای تدارک اقدامات اثباتی ضد دولت سرمایه داری در اتحاد با یکدیگر و در کنار یکدیگر؛ فعالیت ها از روی چشم و هم چشمی و در مقابل یکدیگر سازمان می یابند. این روش از کار یک انحراف عمیقی در درون جنبش کارگری است که باید هر چه سریع تر اصلاح گردد، وگرنه عوارض مخرب و جبران ناپذیری را به دنبال خواهد داشت.

ریشه این انحراف البته در ماهیت غیردمکراتیک دولت سرمایه داری است که طی دو دهه پیش کوچکترین اعتراضات کارگران را با روش های خشونت آمیز و ارعاب گرایانه پاسخ داده است. در دوره پیش تحت فشارهای سرکوب و ارعاب، کارگران پیشرو تجربه دموکراسی کارگری را نداشته و اکنون با تحولات نوین؛ قادر به همزیستی با هم در مقابل یک دشمن واحد نیستند. چنانچه در دوره پیش روش های خذف گرایانه و فرقه گرایانه کارگران پیشرو به صورت علنی و قابل لمس نمایان نمی شد، امروز با تحولات نوین در درون جنبش کارگری این برخوردها مانند یک غده چرکین یا یک سرطان  به چشم می خورد.  کارگران جوان و پیشتاز انقلابی باید با این انحراف مقابله کرده و سنت های نوین و دموکراتیک را برقرار کنند. کارگران پیشرو امروز به دو دسته تقسیم می گردند. کارگران پیشرو سنتی که در دوره پیش نقش تعیین کننده ای در تداوم فعالیت های کارگری ایفا کرده و به مثابه رهبران عملی توسط سایر کارگران شناخته شده اند (در این میان برخی از سازمان های سنتی نیز دخیل اند)؛ و کارگران پیشتاز و جوانان کارگر که گرچه از تجربه دسته اول برخوردار نبوده اما در صحنه سیاسی حاضر و فعال هستند. بدیهی است که باید به نقش پیشین کارگران پیشرو سنتی ارج نهاد. آنها در دوران بسیار مشقت بار و دشواری توانستند تداوم مبارزات کارگری را با ایثارگری و از خودگذشتگی حفظ کنند. اما با باز شدن افق ها سیاسی و گشایش های نوین؛ کارگران پیشرو سنتی هم سویی را با وضعیت کنونی نمی توانند با گام های ضروری تطابق دهند آنها درها را برروی خود، از ترس از دست دادن موقعیت پیشین شان، محکم  بسته اند و کارگران جوان را به درون خود راه نمی دهند. در نتیجه ناخواسته از مسببین اصلی افتراق و چند دستگی شده اند. عده ای را به علت «روشنفکر» بودن حذف می کنند، و برخی را به علت اعتقادشان به ساختن «حزب» کنار می گذارند. عده ای را به عنوان عقاید «سندیکالیستی» محکوم می کنند و برخی را به علت وابستگی به به «سازمان خاص» طرد می کنند. جلوی ابتکار عمل جوانانی را به دلیل داشتن "موی بلند" میگیرند!  برخی "خودی" و برخی را "غیر خودی" تلقی کرده و به جای تمرکز بر تقویت بزرگترین جبهه ضد سرمایه داری،  انرژی خود را بر تفتیش عقاید و مرزبندی های کاذب و باند بازی نهاده اند.

به جای آغاز از این ریشه یابی و یافتن راهکارهای روشن و مشخص،  برخی از فعالان کارگری یا اصولاً توجه ای به موضوع نمی کنند،  و برای از دست ندادن موقعیت کنونی خود؛ وضعیت موجود را حفظ می کنند و به بحران دامن می زنند. برخی نیز ریشه یابی اشتباه ارائه داده و به بحران نوینی دامن می زنند. در مورد دسته اول که شامل اکثر کارگران سنتی پیشرو می شود، نمی توان تبادل نظر در راستای یافتن راه حل های مشخص دامن زد. متاسفانه این دسته تا یک بدیل سراسری کارگری ایجاد نگردد به تشدید بحران ادامه می دهند. اما در مورد دسته دوم که برخی نیز راه حل هایی برای برون رفت از بحران اخیراً ارائه داده اند؛ می توان بر خورد کرد. در این مقاله به  یک نمونه از انحراف دسته دوم اشاره می شود. مقاله ی محمد حسین «خطاب به شورای همکاری تشکلها و فعالین کارگری (تشکلهای کارگری ومسئله پیشرو)؛ 86/7/27 – مندرج در سایت شورای همکاری).

 

در این مقاله او میگوید: «اگر فعالین شورای همکاری بجای ادامه این راه درگیر بحثهای آکادمیک ودرونی شوند ویا به دادن بولتنی اکتفا کنند،عملا فقط تضادهای درونی را دامن میزنند که جایگاه انها نه در شورای همکاری بلکه بیرون از ان و در سطح جنبش است. شورای همکاری ظرفی برای همکاری و نه حل همه اختلافات جنبش کارگری است.»

 

در این رابطه اولین سوال از دوست گرامی محمد حسین این است؛ شما که در کمیته هماهنگی نه "بحث آکادمیک" کردید و نه اصولاً بولتنی برای مباحثات داخلی داشته اید با اینحال آیا "عملاً  به تضاد های درونی اتان دامن زده نشد"؟ ایشان که علاقه زیادی دارد تا کمیته هماهنگی یا شورای همکاری وغیره  را همان «تشکل کارگری» معرفی کند برای "برون نزدن تضاد های درونی" چیز دیگری به ذهنش نمیرسد مگر بولتن مباحثات. اما برای خود حق ویژه ای قائل می شود که هر وقت مایل بود بحث های خود را مطرح کند! (مانند انتشار مقاله اش در سایت شورای همکاری و بولتن) بدون آنکه به "تضاد های درونی دامن زده باشد" بلکه وی تصادفاً فقط در مورد تضاد های دامن زده شده ابراز نظر می کند.

 

نظر به اینکه یک سانتریست بورکرات؛ علاقه وافری به قرار گرفتن در مرکز دارد، تازه آنهم بدون دخالت گری های موثر و دخالت های نظری صحیح، در نتیجه ناچار می شود ابراز نظر را برای خود نگاه دارد و بقیه را برای "دامن نزدن به تضاد های درونی" (این تضاد ها را از کجا و چگونه کشف کرده است و چرا نگران دامن زدن به آن است هم معلوم نیست) از این مهم منع کند.

 

مثلاً در بحث های دوست گرامی محمد حسین (که لابد برای جلوگیری از تضاد های درونی صورت میگیرد!) با درک وی از اتحاد عمل به این صورت آشنا می شویم که با بیان "اتحاد عمل بین گرایشات رادیکال" فرمولبندی می شود. این فرمولبندی شاید در نگاه اول ظاهر جذابی هم داشته باشد،  اما در لایه زیرین اینگونه فرمولبندی ها بورکراسی آشنایی است که نه تنها "تضاد درونی را دامن میزند" بلکه "تضاد بیرونی" هم ایجاد میکند. او هچگاه روشن نمی کند چگونه متوجه "گرایشات رادیکال" شده است که بتواند با آنها اتحاد عمل داشته باشد!؟ آیا با آنها بحث ها غیر آکادمیک داشته است که متوجه رادیکالیسم آنها شده است؟ و یا با آنها برنامه مشترک سیستماتیک داشته است؟ که دیگر چه نیازی به اتحاد عمل دارد. اما از این گذشته معلوم است کسی که فراخوان اتحاد عمل با گرایشات رادیکال می دهد می بایست خود نیز "رادیکال" باشد. حال سؤال از او اینست که کدام گرایش رادیکالی از پیشبرد مباحثات، نه برای ایجاد اختلاف بلکه برای حل اختلاف استقبال نخواهد کرد؟ 

 

درک بورکراتیک و خودمحور بینانه ایشان نشان می دهد که کمترین اعتقادی به دمکراسی کارگری ندارد، و تنها با بکار بردن مفاهیم دهان پر کنی مثل "رادیکال" میخواهد این نقیصه را جبران کند. درصورتی که رادیکالیسم دقیقاً در اتحاد عمل خود را آشکار میکند و نه از قبل به فرمان کسی که خود بخواهد رادیکال ها را گزینش کند. برای بیشتر روشن شدن این موضوع به مثال های خود شان رجوع کنیم. او می گوید :

 

«مگر همین نمایندگان اکثریت کمیته هماهنگی از گردانندگان مراسم اول ماه مه سال 85 در خیابان طالقانی نبودند و همه آنها با تمام توان در آن مراسم شرکت نکردند؟ » ( بحران کمیته هماهنگی وضرورت پیشروی)

خیر، نبودند!

 

اولاً این به قول شما "اکثریت کمیته هماهنگی" طی کدام بحث های غیر آکادمیک و بحث هایی که "تضادهای درونی را دامن نمی زده  به این نتیجه رسیده که اکثریت کمیته هماهنگی را تشکیل میدهد!؟ ثانیاً خطاب ایشان به چه کسانی است که شاهد ماجرا نبوده باشند و ندانند که نه اقلیت و نه اکثریت کمیته هماهنگی، نه تنها از گردانندگان مراسم اول ماه مه سال 85 در خیابان طالقانی نبودند بلکه حتی از شرکت کنندگان فعال آن هم نبودند.

 

اعضای کمیته هماهنگی در ساعاتی که مراسم در خیابان طالقانی در حال اجرا بود در مقابل ساختمان وزرات کار قرار داشتند که تازه متوجه شده بودند مراسم سندیکای شرکت واحد در آن محل برگذار نمی شود؛ در نتیجه تصمیم به حضور در مراسم خانه کارگر در خیابان طالقانی گرفتند.  اگر آنها با سرعت زیادی هم خود را به خیابان طالقانی رسانده باشند اقلاً در مقام "گرداننده مراسم" نمی تواستند باشند چون دیگر لحظات پایانی مراسم بود! پس چرا ایشان اینگونه موضوعات را وارونه نشان میدهد؟ مثلاً او میگوید:

 

«چرا آقای حکیمی به عمد مراسم اول ماه مه سال 86 را که حدود سه هزار کارگر در آن شرکت داشتند و توسط شورای همکاری که یک رکن آن همین اکثریت کمیته هماهنگی است،برگزار شد را از قلم انداخته و خود حاضر به شرکت در آن نشدند؟» (همان منبع)

 

و باز در جایی ادامه می دهد:

 

 

«در جریان ایجاد شورای همکاری... اقلیت به مخالفت با آن برخواست و تنها به دلیل جدیت اکثریت، کمیته هماهنگی موفق به پیوستن به شورای همکاری شد . و در جریان برگزاری مراسم مشترک اول ماه مه،مخالفت خود را عملا با شرکت نکردن در مراسم نشان داد و فقط یکی دونفر ازآنها لطف نموده و از دور هوای ما را داشتند. بنا بر این اگر در آن موقعیت نیز اکثریت فعالانه عمل نمی کرد نه چنان مراسم با شکوه و موثری در کار بود و نه قادر بودیم برای آزادی محمود صا لحی در خیابان شعار بدهیم»؟  ( همان منبع)

 

در اینجا دوست گرامی محمد حسین با سخاوتندی تلاش ها و زحمات کل فعالین با گرایشات مختلف در شورای همکاری را یکجا به جیب "اکثریت کمیته هماهنگی" می ریزد. نمی دانیم که آیا ایشان به نمایندگی از طرف خودش چنین دنبالچه سازی انجام می دهد و یا به نمایندگی از طرف "اکثریت کمیته هماهنگی"؟ اما این را می دانیم که اتفاقاً کم تحرک ترین افراد نسبت به قرارها و مسئولیت های تقسیم شده کسانی بودند که به نظر ایشان "فعالانه عمل کرده بودند"!

 

محمد حسین در جایی دیگر می گوید:

 

«در جریان حمایت جهانی از سندیکای شرکت واحد، این گرایش با وجود انکه در اقلیت هیئت اجرایی بود با اعلام حمایت وحتی دادن یک اطلاعیه مخالفت نمود و متاسفانه اکثریت نیز  نتوانست تصمیم به موقعیی بگیرد و در نهایت کمیته هماهنگی در کنار مبارزات جهانی در حمایت از سندیکای شرکت واحد قرار نگرفت» ( همان منبع)

تنها عاملی که باعث می شود یک اقلیت بتواند در هیئت اجرائیه کمیته هماهنگی مانع قرار گرفتن در کنار مبارزات جهانی در حمایت از سندیکای شرکت واحد شود، بورکراسی است! و عاملی که باعث می شود تا اکثریت آن کمیته نتواند "تصمیم به موقعی بگیرد" علاوه بر بورکراسی انفعال است. اگر یک گرایش  اقلیت در کمیته همانگی توانسته باشد مانع واکنش فعال اکثریت همان کمیته در رابطه با کمپین جهانی حمایتی شود، او باید جواب دهد که چرا همان اکثریت؛ در شورای همکاری، نه تنها نتواست پاسخ به موقعی به کمپین کارزار «کارگران ایران تنها نیستند» که بخشی از آن در حمایت از اعلام موجودیت خود شورای همکاری بود؛ بدهد؟ بلکه مانع از حمایت کل شورای همکاری از این کمپین شد. اگر هر گرایشی به طور جداگانه موافق حمایت از این کمپین بود «اتحاد کمیته کارخانجات» نیازمند صرف وقت بسیار برای تصمیم گیری و نهایتآ بی پاسخ گذاردن آن بود! سهم شخص دوست عزیز محمد حسین در این بی عملی و بورکراسی چه مقدار بود؟

 

نگرش بورکراتیک در تقابل با رقیب بورکراتیک مبارزه نظری را به کشمکش و نشان دادن بازو ماهیچه میکشاند. ( و ای کاش واقعی می بود!)

 

محمد حسین در اثبات ضرورت تشکل حزبی می گوید:

 

«مگر در جریان انقلاب روسیه این اتفاق نیفتاد و میلیونها کارگر،سرباز و دهقان را بلشویکها رهبری نکردند؟ و یا مگر در جریان بر آمد مبارزات در کردستان کارگران و دیگر مردم با فراخوان به اعتصاب کومله دست به اعتصاب گسترده نزدند؟ آیا این چیزی جزنتیجه فعالیت طولانی و مستمر حزبی در مبارزه طبقاتی کردستان نبوده است؟»

فقط مانده بود که « کومله» مانند حزب بلشویک معرفی شود که ایشان زحمت آن را کشید! این زحمت البته قصد مانع شدن طبقه کارگر برای احیای حزب تاریخی اش را نیز دارد، زیرا که با توصیف او وقتی حزبی در یک منطقه مانند حزب بلشویک است دیگر طبقه کارگر چه نیازی به ساختن حزب خویش دارد!! اما افسوس که این حزب در گردانندگی راهپیمایی سال 85 در خیابان طالقانی هیچ نقشی نداشت و در مراسم سال بعد در شیرودی نیز همچنین؛ و به جای آن "اکثریت کمیته هماهنگی" زحمت پر کردن این خلاء را کشیده اند ( که در اینصورت دیگر چه نیازی به ساختن حزب است!؟ ) از این گذشته، ایشان از کدام فراخوان به اعتصاب صحبت می کند!؟ اگر چنین اعتصابی یکبار رخ داده باشد نه به فراخوان « کومله» بلکه کاملاً خود جوش صورت گرفت که « کومله» چاره ای به جز حمایت از آن را نداشت. ( کاری که حزب دمکرات و سایر جریانات محلی نیز انجام دادند). ولی مسئله اصلی این است که اگر حزب بلشویکی در آن منطقه حضور میداشت و ادعای مبارزه نظامی هم می داشت دیگر به این سادگی خون عده زیادی از مردم منطقه ریخته نمی شد که در جواب تنها با اعتصاب عمومی تلافی شود!

پس از اینهمه تناقض گویی ها؛ ایشان اعلام یک «اتحادیه کارگری» را برای حل بحران کنونی جنبش کارگری پیشنهاد  می دهد! پرسیدنی است که چنانچه  سندیکای شرکت واحد (که به زعم بسیاری غیر "رادیکال" و مماشت جو است)؛ نتوانسته در چند سال گذشته گام های اولیه در راستای اهداف اولیه خود بردارد، بر اساس چه ارزیابی و تحلیلی دوست گرامی محمد حسین؛ فراخوان تشکیل یک اتحادیه کارگری و آنهم از نوع "رادیکال" آنرا می دهد؟ زمانی که ما در جنبش کارگری هنوز نتوانسته ایم یک اتحاد عمل سراسری ساده برای پیشبرد فعالیت های مشترکمان را سازمان دهیم؛ زمانی که هنوز نتوانسته ایم چند تبادل نظر در مورد مسایلمان در بولتن کارگری انجام دهیم، ایشان به ناگهان حکم تعطیل بولتن و اتحاد عمل را داده؛ و فراخوان به پیش به سوی  تشکیل یک اتحادیه کارگری را می دهد (حتماً به رهبری «کومله» به عنوان حزب بلشویک جنیش کارگری ایران!). آیا واقعاً موضع دوست گرامی محمد حسین را می توان جدی تلقی کرد؟ آیا می توان آنرا به عنوان راه حل بحران کنونی پذیرفت؟ مسلماً خیر! زیرا ایشان به ریشه بحران، که عملکرد فرقه ای افراد نظیر خود ایشان دامن می رند،  برخورد نمی کند. او نمی خواهد درک کند که تا زمانی که باند بازی ها و از پشت سر خنجر زدن ها و افتراق ها و نهایتاً عدم وجود دموکراسی کارگری در جنبش ما وجود داشته باشد؛ گام های اولیه در نطفه مسدود می گردند.

 

نتیجه گیری

 

بدیهی است که راهکارها و راه حل ها این دوستان نه تنها ما را به جایی نخواهد رساند؛ بلکه با نادیدن گرفتن ریشه بحران؛ فعالان کارگری را در بحرانی عمیق تر قرار خواهد داد. با ید توجه شود که هر بحرانی منجر به دلسرد شدن بخشی از کارگران شده و اعتماد نیروهای رادیکال کارگری بیشتر از دست خواهد رفت. از آنجا که کارگران به علت موقعیت ویژه خود باید به مبارزه ضد دولتی ادامه دهند؛ با قطع امید کردن از کارگران پیشرو رادیکال؛ به دنبال بدیل های رفرمیستی و سندیکالیستی خواهند رفت.

 

برای پیش گیری از این وضعیت نا بسامان آتی، باید تلاش مجدد برای احیای یک اتحاد عمل سراسری صورت گیرد. اما این بار فرا گیر و با رعایت دموکراسی کارگری و به رسمیت شناختن حق گرایش. اتحادی که در آن باند بازی و حذف گرایی و تحمیق یک دیگر وجود نداشته باشد. اتحادی که به شکل دموکراتیک و سراسری از طریق دامن زدن به بولتن های درونی تشکیلاتی و بولتن های بیرونی سیاسی و نظری؛ کلیه کارگران مبارز را بر محور یک سری مطالبات مرتبط و یک برنامه عمل کارگری؛ جلب و متحد کند. در این اتحاد عمل تقسیم کارها بر اساس قابلیت های افراد صورت می گیرد و نه زودوبندهای بورکراتیک و بده بستان های کاسبکارانه. مهم تر از همه اینکه در این اتحاد عمل سراسری باید در به روی کارگران جوان باز باشد. کارگران پیشروی سنتی باید جای خود را به کارگران پیشروی جوان بدهند.  باید تمامی تجارب مثبت و منفی دو دهه پیش به کارگران جوان  انتقال گردد. زمینه ضروری برای ساختن رهبران عملی کارگران برای دوره آتی توسط کارگران جوان باید آماده گردد.

پیش به سوی ایجاد اتحاد عمل سراسری مبتنی بر  دموکراسی کارگری!

 

 

 

 

 

 

ستون آخر"اپراهای صابونی" در عالم سیاست!

آذر ماجدی

در هفته های اخیر کمپین نازل و زشتی از جانب ح ک ک نسبت به نیروهای دیگر جنبش کمونیسم کارگری براه افتاده است. ما نیز طبق معمول مشمول الطاف این دوستان قرار گرفته ایم. تحریف و دروغ یک وجه جدایی ناپذیر این کمپین است. دروغ هایی که بطور روزمره بزرگ تر میشوند. منتهی مساله اینجاست که دروغ های بزرگ کمیک میشوند. البته زمانی که خود انسان موضوع این دروغ است خندیدن به آن کار سختی است. اما اگر بتوان از وجه شخصی دروغ انتزاع کرد، آنگاه  میتوان بعنوان یک کمدی به آن خندید. یک وجه تشابه میان کمدی و واقعیات این چنینی زندگی وجود دارد. یک مکانیزم دفاعی در فبال وقایع نازل و سقوط انسان هایی که زمانی مورد احترام و علاقه ات بوده اند، یافتن خصوصیات کمیک این وقایع است. این عمل نه از روی سبک سری، بلکه ضرورت حفظ عقل و بالانس روحی است. هیچ چیز دردناک تر از این نیست که شاهد سقوط با شتاب یک پدیده شدیدا دوست داشتنی باشی. پدر و مادری که شاهد سقوط و نابودی فرزندی هستند که به مواد مخدر مبتلا شده است، زمانی که دیگر در می یابند کاری از دستشان برای نجات فرزند بر نمیاید، به تحمل و فروخوردن فریاد خود رضایت میدهند. وقایع این دوران اخیر من را دچار حالت مشابه ای کرده است. بعضا در لاعلاجی از نجات موجودیتی که برایم بسیار عزیز بوده است، مجبور شده ام راهی برای کنار آمدن با این درد پیدا کنم و سعی کنم به نجات آنچه امکان پذیر است اکتفاء کنم و غمناک از این کنار این موجودیت عبور کنم.

در هفته های اخیر بشدت یاد چند خاطره کودکی افتاده ام. وقتی کودکی دبستانی بودم به دو برنامه رادیویی و به مجله زن روز علاقه وافری داشتم. هفته هایی که "بعد از ظهری" بودم، قبل از رفتن به مدرسه، روی زمین دراز میکشیدم و در حال نوشتن مشق، به نمایش رادیویی مهدی علی محمدی و تاجی احمدی گوش میدادم. نمیدانم چند نفر این دو هنرپیشه بسیار خوش صدا را بخاطر میاورند. این دو نفرنمایش های کوتاه بسیار دراماتیک اجرا میکردند. لحن دراماتیزه شده و سانتی مانتال مهدی علی محمدی معروف بود. بعدا که بزرگ تر شدم، یادم است هر وقت میخواستیم سانتی مانتالیزم را مسخره کنیم، سعی میکردیم صدایمان را مثل مهدی علی محمدی کنیم. داستان های عاشقانه ای که معمولا به جفا و دوری و شکست می انجامید.
برنامه دیگر برنامه جانی دالر بود. جانی دالر کارآگاهی بود که سریعا انگیزه جنایت را کشف و قاتل را پیدا میکرد. در پایان برنامه از شنوندگان خواسته میشد، پاسخ دهند، جانی دالر چگونه ماجرای قتل را کشف کرد. پاسخ ها معمولا پا در هوا و بی ربط بودند. جانی دالر نسخه دو زاری "شرلاک هولمز" بود. جانی دالر هم بعدا که بزرگ تر شدم موضوع شوخی و مزاح و خنده مان شد.

و اما زن روز. "بر سر دوراهی" داستان مورد علاقه ام بود. با ولع این داستان ها را میخواندم. "شما بگویید چه کنم؟" این کلید هیجان داستان بود. بر سر دو راهی نیز موضوع مزاح دوران تین ایجریمان شد. "فریب خورده و رها شده" شاه کلید کشش داستان های بر سر دو راهی و موضوع مزاح دوران نوجوانی ما بود. زبان انگلیسی یک اصطلاح بسیار جالب و با مسما دارد، "سوپ اپرا" (soap-opera) که ترجمه آن اپرای صابونی میشود. (سوپ اپرا تاریخا به داستان های رادیویی و بعدا تلویزیونی گفته میشود که داستان زندگی روزمره عده ای را بدون ارتباط چندان با هم دنبال میکند. داستان هایی پیش و پا افتاده. اکنون به برنامه های سطحی و روزمره این صفت اطلاق میشود.) تمام این داستان های مورد علاقه کودکی و موضوع خنده و مزاح نوجوانی من، در زمره سوپ اپرا قرار میگیرند.

این روزها در برخی سایت های سیاسی شاهد تولید کشی منی سوپ اپراهای از این دست هستیم. ورژن باصطلاح سیاسی آنها. در استیصال و تلاش برای جلب توجه خوانندگان معدود، هر داستانی از داستان قبلی اش تخیلی تر و مالیخولیایی تر میشود. دروغ ها بزرگ تر میشود. آب و تاب داستان بیشتر میشود. روح مهدی علی محمدی ظاهر میشود! انگیزه توطئه و مجرم کشف میشود، درست به سبک جانی دالر. ولی الحق و والنصاف که نویسندگان این داستان ها دست نویسنده جانی دالر و بر سر دوراهی را از پشت بسته اند. البته باید بگویم که مهدی علی محمدی در این داستان ها بعضا جای خود را به مقبلی میدهد. این سوپ اپرا های سیاسی- کارآگاهی ضرب المثل های عامیانه زبان فارسی را بیاد میاورند: "دیوار حاشا بلند است" و "دروغگو کم حافظه میشود." همین سبقت در باد کردن دروغ ها و کشف توطئه، بیانگر آنست که این سوپ اپرا نویس ها اقبالی نداشته اند. باید بزودی مثل نویسنده های هالیوود دست به اعتصاب بزنند، شاید به این ترتیب توجه ای جلب کنند. بازاری که برایش مینویسند، اشباع شده است. حوصله کارگردان و تهیه کننده ها هم دیگر دارد سر میرود. مدالی دیگر برای تقسیم باقی نمانده است. بهتر است قبل از غرق شدن در مرداب برای خود شغل جدیدی دست و پا کنند.

من شخصا در این 5 سال حقایق دردناک بسیاری در مورد مبارزه سیاسی، نقش رهبری، رابطه انسانیت با سیاست و رابطه حقیقت با سیاست کشف کرده ام. کاش هیچگاه این حقایق را کشف نمیکردم. کاش زندگی به همان زیبایی و سادگی 5 سال پیش بود. کاش میشد هنوز با همان استحکام و شاید ساده انگاری 5 سال پیش به دوستی انسان ها ورای منافع خرد و سکتی، به پیروزی حقیقت بر جهل و تعصب اعتقاد داشت. لیکن با تجربه دردناک این 5 سال اخیر استحکام صد چندانی برای اعلام پابرجا بودن به این اصول لازم است. اما اگر ساده انگاری دیگر به گذشته تعلق دارد، اگر حقایق تلخ معنای زندگی را تغییر داده است، همین واقعیت که میتوان رگه های کمدی را در این سقوط و این تراژدی پیدا کرد و محکم به راه خود ادامه داد، خود نشانه دستیابی به آن استحکام لازم است. ما پوست مان کلفت شده است. این بار نیز بگذرد.

كشف طبقاتى بودن جامعه، خطرجنگ و حزب كمونيست كارگرى ايران

انقلابی علیه مارکسیسم؟

اندیشه هایی پیرامون انقلاب اکتبر، به مناسبت نودمین سال

بهمن شفیق

12 نوامبر 2007- 21 آبان 86

1

  "برای این که انقلاب ملتی و رهائی طبقه ای از جامعه بورژوایی بر هم منطبق شوند، برای این که رسته ای به مثابه رسته تمام جامعه تلقی گردد، می بایست برعکس تمام نارسائی های جامعه در طبقه دیگری متمرکز و رسته معین دیگری به مثابه رستۀ عمومی انزجار و تجسم محدودیت همگانی باشد، می بایست عرصۀ ویژه ای از جامعه به مثابه عرصۀ آشکار جنایت تلقی شود به گونه ای که رهائی از این عرصه به مثابه رهائی همگانی نمودار گردد. برای این که رسته ای به بهترین وجهی رسته رهائی باشد، باید رستۀ دیگری برعکس رستۀ آشکار ستمگری باشد."

مارکس، نقد فلسفه حق هگل

اکتبر 1917 تاریخ بشریت معاصر را دگرگون کرد. اهمیت انقلاب کارگران روسیه برای تاریخ معاصر اگر بیشتر از اهمیت جنگ ماراتن بین ایران و یونان و انقلاب فرانسه نبود، کمتر از آنها نیز نبود. با پیروزی آتن در جنگ ماراتن راه بر تکامل فرهنگ درخشان یونان باستان گشوده شد و بشریت وارد یکی از پیشروترین دوره های حیات خود گردید. با انقلاب فرانسه ناقوس مرگ جهان خفته قرون وسطایی و آغاز یکی از متحول ترین دوره های تاریخ بشر به صدا در آمد. با اکتبر طبقه ای وارد تاریخ شد که تمام تاریخ تاکنونی بشر را کله پا کرد. اکتبر اما از جنگ ماراتن و نبرد باستیل متمایز بود. متمایز بود از این رو که اکتبر بشارت آغاز تاریخ واقعی بشر و پایان دوران پیشا تاریخی مبارزه طبقاتی بود. اگر تاریخ واقعی بشر هنگامی نوشته می شود که از طبقات اثری بر جا نمانده باشد، پس تمام تاریخ تاکنونی را، تاریخ مبارزات طبقاتی، باید در حکم پیشاتاریخ حیات اجتماعی بشریت به حساب آورد. اکتبرپیش درآمد این تاریخ، و فقط پیش درآمد آن، را نوشت. افتخار تحریر این پیش درآمد برای همیشه به نام پرولتاریای انقلابی روسیه ثبت شده است. نه شکست بعدی کارگران روسیه در بنای جامعه سوسیالیستی انسانهای آزاد و نه هیچ درجه ای از بربریت حاکم بر قرن بیستم و آغاز قرن بیست و یکم تغییری در این واقعیت تاریخی نمی دهند. انقلاب اکتبر در حافظه تاریخی بشریت ثبت شده و پاک شدنی نیست. هر کنش انقلابی و هر واکنش ارتجاعی در هر گوشه جهان معاصر از انقلاب اکتبر متأثر است و هنوز هم متأثر خواهد ماند.

 اهمیت اکتبر فقط از آن رو نیست که انقلابی پیروزمند بود. بیشتر از آن روست که یک انقلاب به معنای دقیق کلمه بود. اکتبر محل تلاقی بنیادی ترین تضادهای نظام معاصر و تبلور انکشاف کامل مبارزه طبقات اصلی جامعه سرمایه داری بود. نه از آن رو که روسیه پیشرفته ترین جامعه سرمایه داری معاصر بود، بل از آن رو که در نظام جهانی سرمایه داری، مرزی بر انتقال تضادهای طبقاتی از جامعه ای به جامعه دیگر نیست. آنچه در روسیه 1917 واقع شد تنها تقابل پرولتاریا و طبقات حاکمه روسیه نبود. دو سوی این نبرد دو نیروی اصلی نظام سرمایه داری معاصر را تشکیل می دادند، همچنان که جنگ بورژوازی انقلابی فرانسه در انقلاب کبیر با ارتجاع سلطنتی جنگ کل بورژوازی انقلابی اروپا و جهان آن زمان با کل ارتجاع فئودالی را به نمایش می گذاشت. روسیه 1917 کانون اصلی و پیشرفته ترین جبهه مبارزه طبقاتی در جامعه سرمایه داری آغاز قرن بیستم بود. قدرت انفجاری انقلاب اکتبر نیز در همین خصلت جهانی آن بود. پرولتاریای روسیه صدای رسای کل طبقه کارگر معاصر در مبارزه با جبهه واحد ارتجاع سرمایه داری و همه بقایای نظامات طبقاتی کهنه تر بود که اکنون زیر پرچم بورژوازی به حیات خود ادامه می دادند.

تکوین این دو قطبی فقر و ثروت، نکبت و لذت و محروم و صاحب امتیاز محصول کار هیچ حزب و گروهی نبود. این محصول تاریخی طولانی از ستمگری آشکار طبقات حاکم بود که در پرتو جنگی امپریالیستی شتابی بی سابقه به خود گرفت. این شتاب در همه کشورهای درگیر در جنگ به وقوع پیوست. در روسیه اما عمق آن از همه جا بیشتر بود. در روسیه بود که نخست تزاریسم و در فاصله کوتاه هشت ماهه ای بورژوازی نوپای آن تبدیل به " رستۀ عمومی انزجار و تجسم محدودیت همگانی" شده و پرولتاریای انقلابی به مثابه "رسته رهائی" در مقابل جامعه ظاهر شد. این روندی بود عینی. بدون چنین انکشافی هیچ سخنی از انقلاب اکتبر نمی توانست در میان باشد. انقلاب اکتبر محصول حزب بلشویک نبود، محصول تاریخی از انکشاف مبارزه طبقاتی بود که حزب بلشویک تنها بخشی از آن را تشکیل می داد. اما کدام بخش؟

2

"ایراد اصلی تمام ماتریالیسم تاکنونی ... در آن است که شِِئ، واقعیت، حسیت تنها در شکل موضوع یا مشاهده ادراک می شود، نه به مثابه فعالیت حسی، [نه به گونه ای] ذهنی. به همین دلیل نیز تکامل وجه فعال [اندیشه]، بر خلاف ماتریالیسم، از سوی ایده آلیسم صورت گرفت – اما صرفا به گونه ای انتزاعی، چرا که ایده آلیسم طبیعتا فعالیت واقعی و حسی را آنگونه که هست نمی شناسد."

مارکس، تزهای فوئر باخ، تز اول

زمانی مارکس پیش بینی کرد که سوسیالیسم برای نخستین بار در انگلستان، به مثابه پیشرفته ترین کشور صنعتی، عروج خواهد کرد. اکنون و در سال 1917 انقلاب در روسیه اتفاق می افتاد. پرولتاریای پیشرو یکی از عقب مانده ترین کشورهای سرمایه داری اروپا پرچم سوسیالیسم را برافراشته بود. آیا این انقلابی علیه مارکسیسم نبود؟ برای مرتجع ترین بورژواها اکتبر نه انقلاب که کودتا بود. این اما خطرناکترین تبیین از اکتبر نیست. خطرناکترین تبیین همانی است که اکتبر را به مثابه انقلابی علیه مارکسیسم و نه در تأیید آن قلمداد می کند و در این تبیین از خود مارکس نیز استمداد می طلبد. اکتبر منتقدان بیشماری دارد، همانگونه که طرفداران بیشمارتری. انبوهی از این منتقدان با هر تفاوتی در تحلیل بر این متفق اند که انقلاب اکتبر با آموزه مارکسیسم خوانائی نداشته و انقلابی است علیه مارکسیسم.

انقلاب در این دیدگاه نه محصول انکشاف مبارزه طبقاتی، بل محصول رشد نیروهای مولده است و مارکسیسم نیز آموزه شناخت رشد نیروهای مولده در جامعه سرمایه داری. جدال بر سر تفسیر اکتبر نیز یکی از عرصه های جدالی وسیعتر حول تبیین تاریخ بشر به طور کلی و تکامل جامعه سرمایه داری به طور ویژه است. میتوان ادعا کرد که بر اساس مارکسیسم انسان محصول تاریخ است. بر این اساس انسان سازنده سوسیالیسم باید در درجه اول در انگلستان و سپس در فرانسه و آلمان ظهور میکرد که تاریخی از رشد مناسبات سرمایه داری را پشت سر داشتند. اما این انسان در روسیه ظهور کرده بود. اگر این انسان نمی توانست سازنده سوسیالیسم باشد و به خطا خود را انسان سازنده سوسیالیسم می دانست، پس چرا اصلا ظهور کرده بود؟ این نقض مارکسیسم است که ظهور این انسان را در جایی دیگر پیش بینی کرده بود. اگر هم چنین انسانی موفق به ساختن سوسیالیسم می شد که این نیزباز نقض مارکسیسم است. پس به هر صورت اکتبر انقلابی است علیه مارکسیسم.

اما استناد این دیدگاه به مارکسیسم بیش از آن که بیانگر نارسائی مارکسیسم یا نقض آن توسط انقلاب اکتبر باشد، فقر تاریخی خود این منتقدین را برملا می کند. واقعیت نزد مارکسیسم پیش از هر چیز فعالیت حسی، ذهنی خود انسان است. انسانی تاریخی که هم سازنده تاریخ است و هم این تاریخ را به گونه ای می سازد که پیش رو می یابد. این روح مارکسیسم است که نزد مارکس از زمان آغاز نقد هگل ظاهر می شود و با عبارت معروف "تئوری هنگامی که توده گیر می شود تبدیل به نیرویی مادی می گردد" پدیدار می شود و در تزهای فوئرباخ به فشرده ترین شکلی بیان می گردد و به مثابه خط سرخی همه آثار برجسته مارکس را به هم پیوند می دهد و در کاپیتال با تبیین سرمایه به عنوان رابطه ای اجتماعی به اوج خود می رسد. همین خط سرخ مارکسیسم است که یک بار دیگر در بلشویسم نمایان می گردد. بلشویسم تبلور این حکم درخشان است که "فلاسفه تاکنون جهان را تعبیر کرده اند، مسأله اما تغییر آن است". بلشویسم نه نقد مارکسیسم، بل همان پراتیک تغییر دهنده جهان بر بستر داده شده و همان "فعالیت حسی" تزهای فوئرباخ است.

پیش بینی مارکس در مورد ظهور سوسیالیسم در انگلستان اما بر متن شرایطی واقع گردید که هنوز نشانه ای از تکوین پراتیک دگرگون کننده جهان معاصر در نقطه ای دیگر مشاهده نمی شد. در آن پیش بینی آنچه در مرکز توجه قرار داشت مبانی مادی تکوین پراتیک انسانی مورد نظر مارکس بود و نه خود آن پراتیک. اگر آن پیش بینی بدون چنین پراتیکی به وقوع می پیوست، مارکسیسم نقض شده بود. با این همه در همان پیش بینی نادرست نیز تیزبینی داهیانه ای نهفته است. اگر انگلستان به دلیل گستردگی و تعمیق مناسبات سرمایه داری از مناسبترین مبانی مادی برای حرکت به سمت سوسیالیسم برخوردار بود، می شد از آن این را نیز دریافت، که در فقدان چنین شرایط مناسبی خیز به سوی سوسیالیسم با دشواریهایی به مراتب عظیم تر روبرو خواهد بود. و در روسیه چنین نیز شد.

اما این نیز وجه مشترک همه سوسیالیستهای متعهد به منافع تاریخی طبقه کارگر، از خود مارکس و انگلس تا مارکسیستهای برجسته دوران شکوفائی سوسیالیسم، تا لنین و تروتسکی و لوگزامبورگ و گرامشی، بود که در تعیین کننده ترین گره گاههای مبارزه طبقاتی از اقدام به آن چیزی که ضرورت بود هراسی به خود راه ندادند. این را مارکس در کمون پاریس نشان داده بود که پرولتاریای پاریس درگیر در نبرد مرگ و زندگی ناچار از دست زدن به انقلابی شد که امید چندانی به پیروزی اش وجود نداشت و این را لنین و تروتسکی هم در روسیه نشان دادند که پرولتاریای روسیه در نامناسبترین شرایط دست به انقلاب می زد. هنگامی که موجودیت طبقه ای و جامعه ای با تهدید روبرو می شود، هنگامی که پرولتاریا چاره ای جز انقلاب ندارد، باید با جسارت تمام به استقبال آن رفت. تکوین شرایط انقلابی 1917، تعمیق و گسترش شکاف طبقاتی، تمرکز "انزجار و محدودیت" در یک قطب و امید به رهائی در قطبی دیگر محصول روندی طولانی از مبارزه طبقاتی در روسیه و بر بستر دورانی متلاطم از مبارزات طبقاتی در سطح جهانی بود. بلشویسم بخشی از این روند تعمیق بود، خالق آن نبود. بدون جسارت انقلابی بلشویسم اما انقلابی نیز به وقوع نمی پیوست. پرولتاریای انقلابی روسیه در بلشویسم ابزار تحقق اراده انقلابی خود را یافت.

3

طبقه کارگر خواهان انقلاب نیست، ناچار از انقلاب است. اکتبر بعدی خواهد آمد. چاره ای جز تدارک آن نیست.

 

 

 

 

 

November 10, 2007

« ضرورتها ، نیازها و موانع»

محمد اشرفی» خصوصی‌سازی؛ چپ شرمگین و سوسیالیست‌های مشروط

محمد اشرفی:اتحاد عمل

مقدمه:                                          

در حالی که شرایط زندگی کارگران هر روز سخت تر و اعتراضات کارگری بیشتر می شود.شناخت کارگران از دشمن طبقاتی خود دقیقتر و ستیز طبقاتی روشن و شفاف می گردد. اما هیچ کدام از اینها باعث کمتر شدن مشکلات کارگران نمی شوندهر چند اعتراضات مستمر و پرتعداد هستند اما در همین حال ضمن پراکندگی پیوند ارگانیک نیز باهم ندارند.درنتیجه با دست آورد بسیار ناچیز و بیشتر مواقع بی ثمر اتفاق می افتند.با وجود مشکلات بسیار و فشار های شدید به کارگران اعتراضات کارگری باید تهاجمی باشد اما بدلیل نبود تشکلهای لازم در واقع مبارزات و اعتراضات کارگری تدافعی است بنابراین باز ده آنها ناچیز است.  بدنبال شکستها و بی ثمر بودن اعتراضات، ضرورت اتحاد عمل در مجموع جنبش کارگری تائید و تاکید می شود. همچنین اتحاد عمل می تواند جنبش کارگری را از لاک دفاعی خارج کرده به آن قدرت تهاجمی بدهد. اما چون این ضرورت مخالف منافع بسیاری از محفل ها و فعالین که آبشخورموجودیت شان کارکردهای دوره محفل و  واگرایی است ،علی رغم اینکه به اتحاد عمل روی خوش نشان می دهند یا حتا خود آن را اعلام کرده به آن می پیوندند در عمل مانع تراشی می کنند.بنابراین تا به این روز نقاط اشتراک به طور جدی عملیاتی نشده است.لازم است زوایای تاریک جنبش کارگری که مانع همبستگی در اشتراکات هستند مورد بررسی و تجزیه و تحلیل واقع شوند.در حال حاضر موارد زیر نیاز اولیه جنبش کارگری است البته تقدم و تاخرنسبت به هم ندارند.

1-        گسترش و دامن زدن به اعتراضات و درخواست فوری و مستمر مطالبات

2-        ایجاد تشکلهای آزاد کارگری

3-        سراسری کردن تشکلها

4-        ایجاد و گسترش اتحاد عمل میان کارگران وتشکل های کارگری و حتا میان گرایشات مختلف کارگری.

5-   ایجاد و گسترش تشکل های جانبی(این تشکل ها عبارتند از گروهها و محفل ها،تشکل های دانشجویی و روشنفکری چپ که در اطلاع رسانی وبر قراری ارتباط میان تشکل های اصلی فعالیت می کنند)

6-   ایجاد و گسترش تشکلهای دو منظوره(شتر مرغی)که  تاپایان  زمان عبور از دوره دگر دیسی لازم هستند (کمیته ها وانجمن هاو کانونهای  دفاع و حمایت که از جمله کمیته پیگیری ، کمیته هماهنگی و اتحاد کمیته ها را در این دسته بندی می توان جای داد)

7-   ایجاد، گسترش و تقویت تشکل های فراکارخانه ای و فرا صنفی که به طور اجتناب ناپذیر لازمه شرایط کنونی که جو پادگانی و اردوگاهی در کارخانجات حاکم است کارکرد دارند. (با توجه به اینکه هنوز ماحصل سرکوب سازمانهای صنفی وسیاسی کارگری که در دو بعد (1- نفاق و تفرقه در بیرون از کارخانه 2- جوپادگانی و اردوگاهی در داخل کارخانجات) همچنان عرض اندام می کند و با توجه به اینکه خود سرکوب به عناوین مختلف همچنان وجود دارد.بنابراین تشکل های فرا کارخانه ای و فرا صنفی برای شکستن جو پادگانی و تفرقه ونفاق بیرونی لازمه دوره دگردیسی هستند.( این تشکل ها تفاوت اساسی با تشکلهای دو منظوره دارند این تشکل ها درواقع برای هر کارخانه ی بخصوصی تشکیل می شوند که اعضایشان فقط از کارگران همان کارخانه هستند وموضوع فعالیتشان نیزمشکلات و مسائل کارگران همان کارخانه است فقط محل استقرار و برگذاری جلسات تا زمان شکسته شدن جو پادگانی بیرون از کارخانه و بطور غیر علنی است اما محل فعالیت و اجرای تصمیمات درون کارخانه خواهد بود.در مورد صنف ها نیز این موردممکن و لازم است) تذکر این نکته لازم است که این تشکل ها در حالی که با شکستن جو پادگانی محیط کارخانه را آماده ورود خود می کنند همزمان باید در برقراری پیوند های ارگانیک با کارخانه جات همرشته و سپس رشته های متفاوت به سمت سراسری شدن حرکت کنند. که صد البته دراین دو مورد(شکستن جوپادگانی و سراسری شدن)و برای عبور از دوره دگردیسی کمک و همکاری تشکل های دو منظوره و جانبی ضرورت حیاتی دارند. اتحاد عمل در چنین موقعیتی نمود بارز پیدا میکند.

 دوره دگردیسی مدت زمانی  است که تشکل ها و بخصوص فعالین کارگری لازم دارند  تابتواننداز سکتاریسم ، فرقه گرایی ، محفلیزم، خرده کاری ، سنتریزم ، خودمحوری و... که ماحصل دوره واگرایی هستند عبورکرده به دوره همگرایی برسند. پس از پایان دوره دگر دیسی جنبش کارگری به شکوفایی می رسد.

«ضرورت های اتحاد عمل»

*اولین ضرورتی که خود را نشان می دهد زندگی روز مره کارگران است . کارگران برای مبارزه با مشکلات روزمره و بدست آوردن مطالبات خود تحصن، تجمع ، راه

پیمایی و اعتصاب می کنند اما پراکنده و با هزینه های بسیار بالا. چون هر جمعی به تنهایی و بدون پشتیبانی ثمر بخش این کار را انجام می دهند.بیشتر مواقع به خواستهای

اولیه و پیش و پا افتاده خود مثلا" دستمزد های معوقه نیز  دست نمی یابند.با ارزیابی مبارزات پراکنده کارگران از جمله اعتراضات صنف نساجی، کارخانه جات صدرا ،پارس ،... کارگران سندیکای شرکت واحد و شاخص اعتراضات امروز نیشکر هفت تپه آنچه حاصل می شودهرچند باعث آگاهی می شوند ولی در مورد مطالبات بسیار ناچیز است هرچند که مبارزات و پیروزیها تحسین بر انگیز هستند ولی تا زمانی که تدافعی باشد نیاز طبقه کارگر بر طرف نخواهد شد.اگر همین حاصل ناچیز را در مدت زمان طولانی بررسی کنیم متوجه می شویم که نه تنها چیزی حاصل نشده است بلکه زمان و بخشی از داشته های خودرا نیز از دست داده ایم.بهتر است حتا در حد تدافعی از خود بپرسیم کارگران شاهو ، پریس، کرمانشاه ،صدرا، فرش البرز و دهها کارخانه دیگر از زمانی که اعتراضات خودرا بدنبال اعمال ضد کارگری کارفرمایان  شروع کرده اند تا به این روز به کدام مطالبه خود که هنوز به طور مستمرادامه داشته  باشد رسیده اند؟ عدم موفقیت یا ناتوان از نگهداری دست آوردها نشان می دهد که مبارزات کنونی طبقه کارگر ضمن تدافعی بودن بی برنامه ، خودبه خودی ، دنباله روی از حوادث و خرده کاری است در حالی که طبقه کارگر به اعتراضات برنامه دار ، سازمان یافته و تهاجمی نیاز داردو این امکان پذیرنیست مگر اینکه بوسیله اتحاد عمل مسیر ساخته شدن وسراسری شدن ابزارهای مبارزاتی که عبارتند از سازمانهای صنفی و سیاسی هموار شود.البته نباید فراموش کرد که اتحاد عمل های کم وسعت ، بی برنامه و اعلام نشده ای بوده وهست ولی جواب گو نمی باشند.مبارزات کنونی جواب گوی تهاجم محوری نئو لیبرالیسم در غالب خصوصی سازی با ابزار های گوناگون از جمله بحران سازی در کارخانه جات ، تعدیل نیرو ،اخراجهای دسته جمعی ، تحمیل قراردادهای موقت و... نیست.

*دومین ضرورت اتحاد عمل در وضعیت فعلی حفظ ونگهداری دست آورد های گذشته و جلو گیری از پیش روی و بازپس گیری حقوق بدست آمده است.

*سومین ضرورت آماده کردن عرصه ی مبارزات جهت پیش روی و کسب مطالبات جدید است.

*چهارمین ضرورت مربوط به ایجاد موازنه قدرت تشکیلاتی و سیاسی میان طبقه کارگر و سرمایه داری است.

*پنجمین ضرورت مقابله با اتحاد عملهای سرمایه داری است.

امروز سرمایه داری در قالب جهانی و داخلی برای مقابله با بحرانها و خیزش های انقلابی صداها مرکز ، نهاد وسازمان برای یک پارچه کردن(اتحاد عمل) عملیات خود حول محور های افزایش سود سرمایه ،جلو گیری از سازمان یابی کارگران ایجاد می کند.بخشهای مختلف سرمایه داری باوجود اختلافات خونباری که با هم دارند در ایجاد اتحاد عمل و همگرایی بین خود بسیار دقیق هستند. از آن جمله می توان صندوق بین المللی پول،بانک جهانی ، سازمان تجارت جهانی، آی ال او ، در بعد های مختلف

 سازمان ملل ، شورای امنیت همچنین دانشگاه ها مراکز آماری و تحقیقاتی ، احزاب و تشکلهای سرمایه داری، بنگاه های خبری و...را مثال زد.هر کدام از ابزارهای فوق در

محوری انجام وظیفه می کنند که نتیجه فعالیت مجموع آنها افزایش سود سرمایه ، حفظ و افزایش امنیت آن، حفظ فرکانس گردشی سرمایه ، حفظ و گسترش مناطق امن و عملیاتی سرمایه، مقابله با بحرانها، جلو گیری از شوک های اقتصادی و سیاسی که باعث قطع گردش سرمایه می شوندو هموار کردن مسیر جریان مواد ارزان، بازار کار ارزان و بازار مصرف فراوان هستند.سرمایه داری با برنامه ریزی دقیق ضمن ایجاد همگرای و اتحاد عمل در طبقه خود بخشی از طبقه کارگر را نیز به خدمت گرفته است که به راحتی می تواند دست آوردهای جنبش و انقلابات کارگری را از بین برده عرصه را بر کارگران هرچه تنگتر کند تا آنجا پیش رفته است که با محور قراردادن خصوصی سازی استخدام رسمی را لغو ، قراردادهای یک ماهه و سفید امضا را جای گزین کرده است همچنین خدمات اجتماعی را صفر، مدارس و دانشگاه ها را پولی ، هزینه های خدمات بهداشتی و درمان راگران کرده است.همه ای این پیروزی ها را سرمایه داری بدنبال اتحاد عمل در جبهه  خود و تفرقه در جبهه مقابل بدست می آورد.امروز بنابه پشتیبانی اتحاد عمل سرمایه داری هر کارفرمایی ضمن سود جستن از قوانین مصوب شده توسط عوامل سرمایه داری خود به تنهایی قوانین فردی وخصوصی خودرا بر کارگران تحمیل می کند. در مقابل اتحاد عمل سرمایه داری کارگران فقط با اتحاد عمل کارگری می توانند مقابله کنند.«کارگران جهان متحدشوید»

* ششمین ضرورت رامی توان  هدف غیر مستقیم نامید . برخی اعتقاد دارند که گرایشات مختلف مانع رشد جنبش کارگری هستند . در این صورت اتحاد عمل میان آنها باعث رفع مانع گرایشی خواهد شد

«نیاز های اتحاد عمل»

گسترش وسعت تحمل و قبول گرایشات مختلف درون جنبش کارگری بخشی از واقعیت موجود و اقدام آگاهانه جهت عبور از سکتاریسم ، فرقه گرایی ، محفلیزم، سانتریزم، خود محوری و...پیش نیازاتحاد عمل است. با این برداشت که خصلت های فوق ماحصل دوره واگرایی و انعکاسی از دیکتاتوری تحمیل شده به کلیت جامعه است که بر اثر موجودیت نظام در جامعه اعمال شده و تمامی تشکلها و فعالین کارگری هر کدام به اندازه ای گرفتار این خصلت ها  می باشند.که از یک طرف عبور کلیت جنبش کارگری از دوره واگرایی و رسیدن به دوره همگرایی، تشکلها و فعالین کارگری را وادار به پالایش خواهد کرد و از طرفی درک آگاهی سوسیالیستی کمک شایانی به عبور از دوره فوق و سرعت بخشیدن به پالایش خواهد شد.

برخی ازنیازهای اولیه اتحاد عمل را به صورت زیر می توان فرموله کرد:

1-   مبارزه مستمر با موانع اتحاد عمل. لازم به توضیح است که موانع اتحاد عمل را به دو بخش عمده می توان تقسیم کرد که عبارتند از:

الف – موانع بیرونی ( تمامی موانعی که به علت موجودیت سرمایه داری است ویا سرمایه داری با طرح برنامه های خاص ایجاد و تحمیل می کند.)

ب – موانعی درونی ( تمامی موانعی هستند که یا انعکاسی از عمل کرد های عوامل سرمایه داری است ویا ماحصل خصلت های شخصیتی فعالین کارگری می باشند .)

2- بدست آوردن شناخت مختصری از نهاد دولت( هر چند این مانع در لیست موانع بیرونی قراردارد اما برای اینکه دچار انحراف و توهم نشویم یکی از نیاز های اتحاد عمل شناخت تمامی عوامل و زوایای نظام سرمایه داری است که البته در این نوشته نمی توان به آنها پرداخت فقط مختصری به مورد دولت  خواهم پرداخت.)

3- دگردیسی در جنبش کارگری .*

4- تجزیه و تحلیل گرایشات و اندیشه های موجود در جنبش .

5- بررسی و تهیه لیست نقاط مشترک و یافتن راه های کاربردی اتحاد عمل برای نقاط مشترک فوق.

6- بررسی و تهیه لیست نقاط افتراق و یافتن راه های کاربردی جهت تبدیل آنها به نقاط اشتراک.

7- گسترش مطالعاتی  نسبت به نیاز ها، مطالبات و تواناییهای صنوف مختلف درون جنبش.

8- ایجاد و گسترش هرچه بیشتر نشست های مشترک میان کارگران و تشکلهای کارگری.

9- ادامه اتحاد عمل و ایجاد اتحاد عمل های دیگر حداقل در موارد مشخص و نشر تجربیات بدست آمده از آنها.

10- حمایت و گسترش تشکل های جانبی و دو منظوره تا زمان تشکیل و گسترش تشکل های صنفی و سیاسی اصلی و سراسری شدن آنها.

«موانع اتحاد عمل»

تا زمانی که جنبش کارگری بطور جمعی و گسترده اراده خودرا یک دست نکند نمی تواند با موانع بیرونی که مجموع آنها سرکوب را تشکیل می دهند مقابله کند .بنابراین اولین قدم مبارزه در مسیر درست، شناخت موانع داخلی و مقابله اصولی با آنها ست . هرچه موانع داخلی بیشتر برطرف شوند به همان میزان توان مقابله با روش های مختلف سرکوب(موانع بیرونی) بیشترمی شود تا آن حدی که موازنه قدرت به حد قدرت دوگانه می رسد. از طرفی تا به این روز اعتراضات رخ داده باز ده ماندگاری نداشته

بلکه به صورت اندک دفاع و مقاومت در مقابل یورش و تهاجم سرمایه داری بوده است که البته بدلیل پراکندگی در حد هزینه هایش نیز کار ساز نبود.در نهایت برای مقابله و

تهاجم ما نیاز به هم گرایی و اتحاد داریم و اتحاد و هم گرایی نیاز به شناخت موانع و

 مبارزه با آنها را دارد. می توان موانع را به ترتیب زیر بیان کرد:

1-        خود کنترلی فعالین و کارگران

2-   تحزب داران خود محور و مخالفین تحزب یابی ( هردو محصول دوره واگرایی و تفرقه هستند در همین حال باز تولید کننده واگرایی می باشند.)

3-        مدار بسته

4-        فعالین سنگواره و روش باستان شناسی

5-        قبول و تبلیغ سه جانبه گرایی

6-        تشکل گریزی،اندیشه کارگرکارگری و ضدیت با سازمان سیاسی کارگران

7-        صنف و قانون گرایی محض

8-        موازی سازی و خرده کاری،حذف گرایی

9-        سانتریسم ، فرقه گرایی ، سکتاریسم و محفل گرایی

10-   پاسیفیسم و بی تفاوتی در مقابل خصوصی سازی ، قراردادهای موقت و بیکار سازیهای گسترده

11-   انواع مختلف پوپولیسم:

الف – پوپولیسم در قالب خلق و امپریالیسم

ب- پوپولیسم در قالب اجتماع گرایی

ج- پوپولیسم در قالب سیاسی

د- پوپولیسم در قالب امت اسلامی

ت- پوپولیسم در قالب ملی گرایی

( هرچند بیشتر این موارد مربوط به موانع بیرونی هستند ولی در درون جنبش کارگری نفوذ کرده ، عمل کردی هم دارند.)

12-   بی عملی در مقابل جو پادگانی و اردوگاهی در کارخانه جات

13-   مصلحت وعافیت طلبی

14-   بزرگ نمایی اختلافات به جای تکیه بر اشتراکات

15-   حضورانواع  رفرمیست در درون جنبش کارگری

در این نوشته به بند های 1تا3 و به موارد دیگر در نوشته های بعدی خواهم پرداخت.

لازم است قبل از بحث موانع داخلی به مورد دولت اشاره کنم.

«دولت یکی از تشکلهای سیاسی – نظامی - فرهنگی سرمایه داران              است»

با درک سه مورد زیر می توان ثابت کرد که دولتها ابزار طبقات حاکم هستند و جهت پیش برد و پیاده کردن حاکمیت آن طبقه تشکیل می شوند.

1-   کارگران برای اینکه بتوانند تشکلی ایجاد کنند مجبورند با وزارت کار ، نیروی نظامی، انتظامی و امنیتی، خانه کارگر و نهادهای کارگری دست ساز سرمایه داری،دادگاه ها ، مجلس ودهها نهاد دیگر سرمایه داری درگیر شوند.ولی کارفرمایان برای ایجاد تشکلهای خود نه  تنها مانع دولتی ندارند بلکه توسط دولتها و نهاد ها ی دیگر حمایت و پشتیبانی می شوند.از طرفی می توان گفت با وجود دولت که تشکل سرمایه داری به طور مجموعه ای است اصلا" سرمایه داران نیازی به تشکل های دیگری ندارند.

2-   کارگران وقتی برای بدست آوردن مطالبات و حقوق خود مبارزه می کنند ، این سرمایه داران نیستند که برای سرکوب کارگران مستقیما" صف آرایی می کنند بلکه آنها با استفاده از نهاد های دولتی و اجتماعی به طور غیر مستقیم وارد عمل می شوند.

3-   سرمایه داران برای اینکه بتوانند سود بیشتری ببرند و قوانین ضد کارگری را پیاده کنند خودشان مستقیما" دست به کار نمی شوند بلکه از ابزارهای طبقاتی خود مانند دولت،دادگاه ها و مجالس استفاده کرده قوانین را تصویب وبه کارگران تحمیل می کنند.

استفاده غیر مستقیم ازاین ابزار هاست که سرمایه داری را پنهان کرده از تیررس مبارزات کارگری دورنگه می دارد.با چنین برداشتی اعمال ضد کارگری دولتها و نهاد های دیگر اجتماع سرمایه داری قابل درک می گردند. با چنین درکی است که می توان روایط و مناسبات تولیدی طبقاتی و توزیع ثروت در نظام طبقاتی را فهمید و راه آینده را بدون توهم انتخاب کرد.

<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 18pt 0pt 0cm; TEXT-ALIGN: justi

November 09, 2007

ناصر پایدار:سکتاریسم و جنبش کارگری

سکتاریسم تلاش برای ایجاد گروه، سازمان یا حزب در درون و معمولاً بیرون مبارزه طبقاتی جاری توده‌های کارگر و پیگیری سیاست‌ها، راهکارها و راهبردهائی است که به مدد آنها جنبش کارگری از ریل چالش روند کار سرمایه و سازمانیابی شورائی قدرت پیکار سراسری خود علیه سرمایه‌داری خارج گردد و به اتوریته سیاسی سازمان و متولیان آن گردن نهد. روایت عامیانه و ساده لوحانه‌ای از سکتاریسم وجود دارد که اولاً واقعیت این تندنس را مقلوب می‌سازد، ثانیاً خطر آن را برای جنبش کارگری در پرده می‌کشد، ثالثاً پاره‌ای از رویکردهای ضروری جنبش ضد سرمایه‌داری را به غلط برچسب فرقه‌گرائی می‌زند، رابعاً و به همه این دلایل اذهان توده‌های کارگر را نسبت به چند و چون واقعی این تندنس دچار آشوب می‌کند. در روایت اخیر، سکتاریسم به مجموعه‌ای از بگومگوها و چالش‌های انتقادی میان فعالین کارگری بر سر مسائل مختلف اطلاق می‌گردد. چالش‌هایی که ممکن است نیاز طبیعی مرزبندی‌ها و بالندگی جنبش ضد کار مزدی را منعکس کنند، شاید بی‌ربطی کامل مشاجره‌کنندگان و محتوای مشاجرات آنها به جنبش کارگری را نمایش دهند و بالاخره امکان دارد که برای مبارزات ضد سرمایه‌داری طبقه کارگر عمیقاً مضر باشند اما در همه این حالات لزوماً تبلور سکتاریسم یا حتی تمایلات سکتاریستی افراد نیستند.
سکتاریسم با اتوریته‌گرائی! انحصار طلبی و قدرت جوئی افراد خاص در درون این و آن جنبش یا طیف فعالان جنبشها قابل تبببن نمی‌باشد. فرد می‌تواند سکتاریست باشد و افراد سکتاریست هیچ کم نیستند، با این وجود سکتاریسم را نباید و نمی‌توان در خلق و خوی انسان‌های معین خلاصه نمود. در جامعه طبقاتی و به طور مشخص جامعه مبتنی بر مناسبات کار مزدوری حتی سره‌ترین، یکدست‌ترین و بی‌ریاترین کارگران هم دنیائی از آلایش‌ها و پیرایه‌های خلقی و خصلتی نامتوازن با پروسه کار جمعی، جنبشی و طبقاتی را با خود حمل می‌کنند، این تمایلات و کارکردها شاید که زیان‌ها و خسارت‌های زیادی را هم بر پروسهٔ تکوین و بلوغ جنبش‌ها وارد سازند. با همه اینها سکتاریسم نه تبخاله نابهنجاریهای شخصیتی این و آن انسان که کاملاً بالعکس گزینه سیاسی نهادین و رویکرد هنجار و ارگانیک بورژوازی یا بخش‌هایی از بورژوازی در رابطه با جنبش ضد سرمایه‌داری طبقه کارگر است. اطلاق سکتاریسم به صرف جنگ و جدل‌های عقیدتی، گروهی یا تنش‌های فردی فعالین سیاسی، انداختن پرده بر روی واقعیت زمخت و جاندار طبقاتی آن است.
سکتاریسم به طور معمول حول یک مشت باورها، اعتقادات و فرمولبندی‌های مسلکی و سیاسی لنگر می‌کشد و شالودهٔ کار خود را در همین جا استوار می‌سازد. این مسأله به سهم خود زمینه‌هایی را برای پاره‌ای ارزیابی‌های نادرست و گمراه کننده از واقعیت طبقاتی پدیده مذکور فراهم می‌آورد. سکتاریسم را نمی‌توان در صرف اجتماع مسلکی و عقیدتی مشتی آدم خلاصه کرد. عقاید و افکار، تحلیل‌ها و برنامه ریزی‌ها، تبلور هستی اجتماعی و انتظارات، نقدها و توافقات یک طبقه یا بخش‌هایی از یک طبقه اجتماعی هستند و لاجرم فرمولبندی‌های سیاسی، فلسفی، مکتبی و مرامی سکتاریسم را باید بعنوان محمل و عصاره مشترک توافق اجتماعی و طبقاتی بورژوازی یا قشری از این طبقه در برابر واقعیت جنبش توده‌های کارگر دنیا به حساب آورد. این سخن مارکس که «هستی اجتماعی آدمهاست که افکارشان را می‌سازد و نه بالعکس» در اینجا نیز به طور طبیعی مصداق دارد.
بنیاد سکتاریسم ستیز با سوسیالیسم طبقه کارگر و جنبش لغو کار مزدی کارگران است. به همین دلیل برای شناخت عمیق این پدیده باید دید که با جنبش کارگری و رویکرد ضدسرمایه‌داری توده‌های کارگر چه می‌کند؟ اساساً این جنبش را چگونه می‌بیند؟ برای توده‌های کارگر چه نقشی قائل است؟ به محتوای جاری مبارزات کارگران دنیا از کدام منظر نگاه می‌آندازد؟ چه افقی در پیش روی جنبش کارگری قرار می‌دهد و فاصله میان پیکار روز توده‌های کارگر و این دورنما را از ورای کدام خطوط و کدامین مارپیچ‌ها یا چه نوع چالشهائی به هم وصل می‌کند؟ راهکارها و نسخه پیچی او برای جنبش کارگری در طی این فرایند کدام است و بالاخره اینکه در هر کدام از این قلمروها و معضلات مبارزه طبقاتی کارگران چه آلترناتیوی را جایگزین رویکردها و راه‌حلهای واقعی جنبش ضد سرمایه‌داری می‌نماید. سکتاریسم از درون مجموعه‌ای از این بدیل سازی‌ها و راهبردها است که نقش خود را به پیش می‌برد، به صورت یک پدیده مادی در درون و بیرون مبارزه طبقاتی کارگران ابراز وجود می‌نماید، به میزان توان و ظرفیت اثر گذاری خود جنبش کارگری را زیر فشار قرار می‌دهد و مبارزه ضد سرمایه‌داری پرولتاریا را دچار آسیب می‌سازد. برای شناخت سکتاریسم باید به بررسی نقش آن در این قلمروها پرداخت، زیرا که تکیه بر مبانی دیگر در این گذر گزینه‌ای نادرست، گمراه کننده و در خدمت اشکال مختلف رفرمیسم راست و چپ خواهد بود.
سوسیالیسم پرولتاریا جنبشی است که قدرت پیکار طبقه کارگر را بعنوان طبقه‌ای با ظرفیت گورکنی سرمایه‌داری به نمایش می‌گذارد. این جنبش لزوماً مورد قبول و پشتیبانی همهٔ بخش‌های طبقه کارگر نمی‌باشد و همه کارگران آن را به عنوان تنها بستر تقابل و جدال خود با سرمایه‌داری تلقی نمی‌کنند. هستی اجتماعی پرولتاریا و شرائط زیست، کار، استثمار، فرودستی، ستمکشی و بی‌حقوقی او در روند کار سرمایه نیروی واقعی سلسله جنبان سوسیالیسم لغو کار مزدی است اما درجهٔ آگاهی و ظرفیت افق گشائی و تدارک مبارزه طبقاتی کارگران هم بخش لایتجزای همان هستی اجتماعی آنها را تشکیل می‌دهد. از این که بگذریم حتی مؤلفه‌های تعیین کنندهٔ هستی اجتماعی و طبقاتی کارگران نیز لزوماً همگون یا عین هم نیست و این ناهمگونی و تمایزات به نوبهٔ خود در رویکرد آنها به گزینه‌های مختلف و گاه متضاد تقابل با سرمایه‌داری تأثیر جدی بر جای می‌گذارد. یک چیز در این میان بسیار تعیین کننده و اساسی است. پایه‌های مادی همهٔ راه‌حلها و رویکردهای بیگانه با کمونیسم لغو کار مزدی در درون طبقه کارگر و جنبش وی سخت متزلزل و نهایتاً در معرض فروپاشی قطعی و محتوم است. فراموش نشود که محتوم بودن این امر رویه اینهمانی محتوم بودن پیروزی سوسیالیسم نیست. این دومی بحث جداگانه‌ای است و ربط چندانی به موضوع مورد گفتگوی حاضر ما پیدا نمی‌کند. نکته مهم مورد توجه در اینجا این است که سوسیالیسم طبقه کارگر از یکسوی جنبش درون زاد هستی اجتماعی طبقه کارگر و صاحب گسترده‌ترین پایه‌های مادی لازم برای نشو و نما، رشد، شکوفائی، نیرومند شدن و به پیروزی رسیدن در درون جنبش کارگری است و از سوی دیگر در همه این زمینه‌ها و برای تثبیت و استوارسازی پایه‌های حیات خود در هر گام و هر فاز نیازمند توسل به ساز و کارها، راهبردها و رویکردهای خاص خویش است. سکتاریسم تندنس همه جا حاضری در این راستا و در همه این قلمروها برای عقب راندن راهبردها، گزینه‌ها و صف آرائی طبقاتی توده‌های کارگر علیه سرمایه‌داری و جایگزینی آنها با بدیل‌های خاص بورژوائی است.
سازمانیابی ضد سرمایه‌داری توده‌های کارگر با افق محو کار مزدی مسأله‌ای است که برای سوسیالیسم پرولتاریا بسیار سرنوشت ساز است. این فرایند محتوای طبقاتی و اجتماعی معینی را با خود حمل می‌کند. تلاش جامع الاطراف برای ارگانیک بودن سطح مبارزه جاری کارگران، مطالبات پایه‌ای ضد سرمایه‌داری، سازمانیابی طبقاتی علیه سرمایه، آگاهی و شناخت طبقاتی از عینیت حی و حاضر جامعه کاپیتالیستی، قلمروهای مختلف اعتراض و پیکار اجتماعی طبقه کارگر و کل پروسه سوخت و ساز قوای طبقاتی توده‌های کارگر در راستای تدارک آمادگی برای نابودی سرمایه‌داری و استقرار سازمان شورائی دخالت مستقیم و آگاه همه آحاد توده‌های کارگر در برنامه ریزی سوسیالیستی کار و تولید و نظم اجتماعی است که محتوای عینی و جنبشی این فرمولبندی را تعیین می‌کند. سکتاریسم بستر تلاش بورژوازی برای از هم پاشیدن تمامی این مفصلبندی، چرخیدن در لابلای همه بافت‌های آن، تهی ساختن نسوج حیاتی جنبش ضد سرمایه‌داری کارگران از ملاط و محتوای رادیکال طبقاتی و کشت انواع انگاره‌ها، رفرم پردازی‌های راست و چپ و بدیل‌های منحرف کننده بورژوائی در عمق این نسوج و کل این ارگانیسم است.
ترجمه زمینی ارگانیک بودن پدیده‌های بالا در فرایند مبارزه طبقاتی توده‌های کارگر این است که هر سطح اعتراض کارگران، حتی نازل‌ترین آن و به طور مثال مبارزه برای دریافت دستمزدهای پرداخت نشده به محور ستیز با اساس سرمایه‌داری پیوند خورد. مکان هر سطح استثمار و هر نوع بی‌حقوقی کارگران در آناتومی کل روند کار سرمایه و در پروسه بازتولید سرمایه اجتماعی کندوکاو گردد، محتوای این کنکاش به آگاهی روز پرولتاریا توسعه داده شود. مطالبات روز کارگران حلقه معینی از زنجیر مبارزات ضد سرمایه‌داری آنها باشد، هر مقدار سازمانیابی توده‌های کارگر حول این مطالبات، شورائی و متناظر با دخالت فعال آحاد کارگران در پروسه پیشبرد مبارزه طبقاتی گردد. تمامی راه‌حلها و راهبردهائی که برای بردن جنبش کارگری به ناکجاآبادهای رنگارنگ کار مزدی ولو با آدرس‌ها و نام و عناوین دیگر به کمین نشسته اند بسیار صریح و محکم مورد انتقاد قرار گیرند. همپیوستگی عرصه‌های متنوع پیکار طبقه کارگر به صورت سنگری متحد در درون یک جبهه سراسری کارزار طبقاتی مورد توجه باشد. مبارزه علیه بیکاری، تبعیضات ناروای جنسی و قومی، کار کودکان، دیکتاتوری و خفقان و ستم سیاسی یا اجتماعی، پیکار برای کسب تمامی آزادی‌ها و حقوق اجتماعی، همه و همه جایگاه ارگانیک خود را در فرایند سراسری مبارزه برای محو سرمایه‌داری احراز نمایند.
سکتاریسم رویکردی است که بر کل تعینات و شاخص‌های بنیادی بالا خط می‌کشد. بدون هیچ تردید فقط سکتاریسم نیست که چنین می‌کند. همه تندنس‌های دیگر متعارض با سوسیالیسم لغو کار مزدی در زیر پا نهادن این شاخص‌ها با هم شریک و همراهند. تفاوت سکتاریسم با رویکرد‌های دیگر این است که تاریخاً و سنتاً در مواجهه با جنبش کارگری لباس « چپ » می‌پوشد. فاقد زمینه‌‌های درونی در شرائط کار و زندگی و پیکار توده‌‌های کارگر است، ایدئولوژیک و مسلکی حرف می‌زند، نقطه عزیمت او در تمامی رویکردها تشکیلات خاص حزبی او است و همه چیز را برای حزب، گروه و سکت خود می‌خواهد. نسخه پیچی هایش برای جنبش کارگری دستورالعمل‌‌های متناظر با انطباق هست و نیست این جنبش با مصالح و منویات سکت است. خود را قیم توده‌‌های کارگر تلقی می‌کند و قیمومت خویش بر طبقه کارگر را یگانه راه رهائی پرولتاریا می‌داند. جهان هستی را در چهاردیواری وجود حزب یا حتی گروه چند نفری خود خلاصه می‌نماید. مصالح رشد و ماندگاری سکت را مصالح جنبش کارگری و بشریت عصر قلمداد می‌کند و اندیشه مبتنی بر منافع حزب را تئوری رهائی انسان می‌پندارد. در فاصله مرز‌های حزب برای خود جامعه‌ای بر پا می‌سازد که ماکت تصنعی طنزآمیزی از جامعه موجود سرمایه‌داری است. در اندرون همین دنیای محقر دولت به پا می‌دارد و کل ماشین بوروکراسی نظم سیاسی و مدنی فرارسته از مناسبات کار مزدوری را در آنجا بازسازی و جاسازی می‌کند. کرانه‌های حریم حزب را با مرزهای زمخت مسلکی و سیاسی و اعتقادی محصور می‌کند و عبور افراد از این حصارها را با قبول شروط تقید به منافع حزب یا به زبان بسیار دقیق‌تر سران حزب مقید می‌سازد. هیرارشی طبقاتی وحشتناکی زیر نام سالکان راه دنیای فارغ از وجود طبقات پی می‌ریزد و انسانها را به نوابغ صاحبنظر و موجودات مادون بی‌نظر، سیاست گذاران صاحب حق تصمیم گیری و سیاست پذیران مجری ارداده غیر، اندیشمندان و محتاجان اندیشیدن دیگران، نویسندگان و توزیع کنندگان نوشته‌ها، برنامه ریزان و عاملان اجرای برنامه‌ها و لیست مطولی از این مشاغل تقسیم می‌کند. خودبیگانگی انسان فروشنده نیروی کار در نظام بردگی مزدی را با خودبیگانگی افراد در پیچ و خم منافع سکت تکمیل می‌نماید.
سکتاریسم خود را بدیل و قیم جنبش کارگری می‌داند و بر همین اساس تسخیر قدرت سیاسی به قیمومت از طبقه کارگر را در صدر همه کارهای خود قرار می‌دهد. درست در همین راستا به صورت نامکتوب، عملاً و ارگانیک از کارگران می‌خواهد که با انصراف از کل دار و ندار مبارزه طبقاتی ضد کار مزدی در تدارک رژیم ستیزی فراطبقاتی باشند. از دید سکتاریسم این پرولتاریا نیست که در تداوم پیکار بالنده افق دار ضد سرمایه‌داری شیپور جنگ آخر با نظام بردگی مزدی را سر می‌دهد و منشور سوسیالیسم را محتوای برنامه ریزی شورائی آحاد توده‌های خود می‌سازد. این کار صرفاً در کفایت حزب است و لاجرم وظیفه سترگ توده‌های کارگر آن است که منجنیق پرتاب سکت به سکوی قدرت سیاسی گردند. اگر کارگران این کار را انجام دهند نقش تاریخی خود را ایفاء کرده اند!! کار را به کاردان سپرده اند و از آن پس حزب آنان خواهد بود که عینیت موجود را تغییر خواهد داد و سفینه سوسیالیسم را به سوی ساحل جامعه فارغ از وجود طبقات و دولت!!! هدایت خواهد نمود!!!
سکتاریسم سازمانیابی ضد کار مزدی توده‌های کارگر را نفی می‌نماید و آماج کینه و نفرت قرار می‌دهد. سوسیالیسم را علمی در عداد سایر علوم موجود قلمداد می‌کند و کشف آن را در لابلای استعدادهای ویژه فرهیختگان دانشگاهی جستجو می‌نماید، بر واقعیت سوسیالیسم به مثابه جنبش واقعی تغییر عینیت موجود عملاً و در همه شؤن خط می‌کشد و آن را به سطح مشتی فرمولبندی‌های مکتبی و الفاظ خشک عقیدتی تنزل می‌دهد. آگاهی طبقاتی کارگران را نه هستی آگاه ضد سرمایه‌داری آنها که کشفیات آکادمیک دانش اندوختگان بلندپایه طبقات دیگر تلقی می‌کند. رهبران متفکر و فعال و مدبر جنبش کارگری را نه عناصر درونی سرزمین کار و استثمار و مبارزه طبقاتی توده‌های کارگر که منجیان اندیشمند و فداکار بر خاسته از طبقات دیگر معرفی می‌نماید.
سکتاریسم بر پایه باورهای فوق، کل شایستگی طبقه کارگر دنیا را در مبارزات نازل روزانه برای چند و چون معیشت خود خلاصه می‌کند و امکان ظهور و عروج آگاهانه آنها در سنگر پیکار ضد کار مزدی را از بیخ و بن منکر می‌شود. مبارزه اقتصادی و سیاسی طبقه کارگر را به طور کامل از هم تفکیک می‌کند و به کارگران می‌گوید که برای بهبود معیشت خود تشکل صنفی بر پای دارند، در حالی که برای رهائی فرجامین خود به آستان حزب نخبگان روی نهند. میان جنبش جاری کارگران علیه استثمار و بیحقوقی و ستمکشی خویش با سوسیالیسم دیوار چین بنا می‌کند و هر نوع تلقی ضد سرمایه‌داری از این جنبش را نثار سب و لعن به مقدسات مکتبی « کمونیسم» خود می‌پندارد.
سکتاریسم جنبش کارگری را به بدترین شکل پاره پاره می‌کند، هر بخش کارگران را به اقتضای سن، جنسیت، نوع کار محل سکونت، توهمات متعفن قومی و مؤلفه‌های مشابه به دنبال کاری خاص روانه می‌سازد. آنسان که در نهایت تنها کاری که برای کارگران هیچ باقی نمی‌ماند، مبارزه علیه سرمایه‌داری و جنبش امحاء کار مزدی است. زنان را مأمور ساختن سازمان‌های زنانه می‌کند، کودکان را به برپائی نهادهای کودکانه وا می‌دارد، کارگران مناطق جغرافیائی مختلف را به تشکیل لشکر پیشمرگه برای دفاع از آرمان‌های قومی امر می‌دهد، بیکاران را مأموریت تشکیل اردوی بیکاران و جدال برای یافتن کار مزدی تفویض می‌کند. کارگران بخش‌های آموزش را به سپاه جنگاوران دموکراسی بورژوازی به رایگان می‌فروشد. به پرستاران و کل توده کارگر غیرمولد دنیا اخطار می‌کند که از دعوی کارگران بودن احساس ننگ کنند و جای واقعی خویش را در میان قشرهای خردمند و با فرهنگ غیرکارگر جستجو نمایند.
سکتاریسم در همان دنیای تنگ رؤیابافی‌های مسلکی خود دنیائی از تناقضات تصنعی را بازتولید می‌کند و آنها را با حرص و جوش و تعبد خاصی لباس تناقضات اجتماعی و طبقاتی جامعه موجود می‌پوشاند. بنیاد مادی این روند در بطن هستی مادی سکت قرار دارد. سکتاریسم تمامی رویکردها و تعینات بالا را در زیر توده انبوهی از باژگونه پردازی‌ها پنهان می‌سازد و موجودیت خود را نماد موجودیت طبقه کارگر و پراتیک محقر سکتی خود را پروسه پیکار سرنوشت این طبقه وانمود می‌کند. سکتاریست‌ها به این ترتیب ادعای انجام وظائفی را پرچم وجود خود می‌سازند که از بیخ و بن با موجودیت مادی و اجتماعی آنها در تناقض قرار دارد. نوعی دوگانگی فاحش که در هر گام از ابراز حیات سیاسی ارکان وجود سکت را به لرزه می‌آندازد. انزواء، استیصال، آشکار شدن فروماندگی‌ها، وقوع شکست‌ها، بی‌اعتبار شدن همه دعاوی از یک سوی و فشار سرکش و حاد واقعیت‌های جاری جامعه و مبارزه طبقاتی از سوی دیگر همه و همه دست به هم می‌دهند و وجود تصنعی و توخالی سکت را زیر پره‌های چرخ خود له می‌سازند. این فرایند در شکل انشعابات پی در پی و صف بندی‌های خصمانه یاران هم سلک و همعقیده دیروز در مقابل همدیگر در درون سکت خود را به نمایش می‌نهد و به طور مرتب تکرار می‌گردد.
سکتاریسم با تمامی کارهای فوق و لیست مفصلی از کارهای دیگر این نوعی، بنیاد مبارزه ضد سرمایه‌داری و برای لغو کار مزدی را به چالش می‌گیرد. جنبش کارگری را در سیاهچال رفرمیسم چپ زندانی می‌سازد. تمامی راه‌های رویکرد پرولتاریا به سوسیالیسم واقعی ضد کار مزدی را سد می‌کند و نهایتاً در صورت اجتماع تمامی پیش شرط های لازم، در متن شرائطی که به نظر می‌رسد تاریخ برای همیشه از آنها گذر کرده است شاید سرمایه‌داری دولتی را جایگزین شکل کنونی برنامه ریزی کار و تولید اجتماعی نماید. هیچ سکتاریستی به راحتی حاضر نیست این واقعیت را در باره خویش بپذیرد. بعلاوه شمار کثیری از سکتاریست‌ها و گروه‌های سکتاریست عکس اینها را در مورد خود تصور می‌کنند!!! اما داوری در باره گرایشات مختلف اجتماعی و رویکرد آنها را نباید به دعاوی و فرمولبندی‌های عقیدتی آنها بلکه باید به واقعیت عریان پراتیک جاری اجتماعی آنها رجوع داد. رفرمیسم چپ ایران بعنوان نماد بارز سکتاریسم در بند بند وجود سیاسی خود تبلور تمامی خصوصیات و کارکردهائی است که در بالا به صورت بسیار مختصر بدان اشاره شد و درست بر همین اساس سرنوشت کار او در رابطه با طبقه کارگر هیچ چیز جز آنکه گفتیم، نخواهد بود.
سکتاریسم مستقل از اینکه نیروی مادی حامل آن کارگران یا غیرکارگران باشند، انعکاس انتظار، آرمان و افکار بخشی از ارتجاع بورژوازی در درون یا حاشیه جنبش کارگری است. در باره هیچ پدیده‌ای نمی‌توان کلی حرف زد. جامعه سطح کنکرتی از یک روند کار مشخص است و طبقات و انسانهای درون جامعه در هر دوره تاریخی بر پایه موقعیت مشخص خویش در رابطه با همین روند کار یا شیوه تولید، به طبقات اجتماعی متفاوت و گرایشات سیاسی درون هر طبقه تقسیم می‌گردند. این کاملاً درست است که در درون طبقه کارگر گرایشات اجتماعی مختلفی وجود دارد اما فراموش نکنیم که دلیل واقعی این امر نه همگنی منافع آگاهانه طبقاتی پرولتاریا با پاره‌ای از این گرایشات بلکه بالعکس پاشنه آشیل ناآگاهی و توهم کارگران به راهبردها و افق آفرینی‌های این یا آن بخش از بورژوازی است. سکتاریسم یکی از این رویکردها و در زمره بدترین آنهاست. آنچه امروز در جامعه ایران به صورت سکتاریسم ابراز وجود می‌کند و میدان داری می‌نماید، در اساس خود جست و خیز اقتدار طلبانه کور و ناآگاهانه مشتی خودخواه نیست. این مسأله را ما بارها و گاه به تفصیل توضیح داده ایم. فرقه‌های کنونی چپ بقایای در حال انقراض جنبش‌های خلقی و ناسیونال چپ دوره‌های گذشته تاریخند. برای شناخت این سکتاریسم باید حتماً به تاریخ مبارزه طبقاتی رجوع نمود. نطفه این رویکرد در عمق ائتلاف ضدامپریالیسم خلقی کشورهای سه قاره و سوسیالیسم اردوگاهی بسته شده است. در آنجاست که می‌توان جثه جان دار سنگواره کنونی را بسیار شفاف مشاهده نمود. آنچه امروز به صورت سکتاریسم با جنبش کارگری ایران درگیر است در آن زمان و در دل آن شرائط تاریخی خاص نه لاشه‌های سکتی فسیل که از قضا برآمد نیرومندی از یک جنبش معین طبقاتی با پایه‌های نسبتاً وسیع اجتماعی در ارتباط با زمینه‌های اقتصادی و تاریخی همان دوران است. جنبشی که به طور قطع جنبش کارگری نبوده است و انتظارات، رویکرد‌های طبقاتی و اهداف اجتماعی و تاریخی طبقه کارگر را نمایندگی نمی‌کرده است اما در حصار تنگ سکت‌های سیاسی و عقیدتی ایام نیز محصور نبوده است.
جنبش مذکور میعاد خیزش بخشی از بورژوازی و طبقه متوسط شهری بود که بر پایه تعارض معین افقها، مطالبات و انتظاراتش با شیوه امپریالیستی انکشاف کار مزدی در جامعه، دنبال راه‌های دیگری برای تحقق آرمان‌های خویش و «استقرار صنعت مستقل ملی»! کشور بود، سیمای دلپذیر آرزوهای خود را در آیینه تمام نمای اردوگاه مشاهده می‌کرد. از موقعیت ضعیف و عقب مانده جنبش کارگری روز بهره می‌گرفت، این جنبش را پلکان عروج خود به صفه اقتدار یک اپوزیسون خوشنام رادیکال سوسیالیستی!! و « ضد سرمایه‌داری»!! می‌نمود. شمار کثیر فعالین آن را به مبلغان سیاست‌ها و راهبردهای خود در میان توده‌های کارگر مبدل می‌ساخت. کل این جنبش را پیشمرگ ضد امپریالیسم خلقی می‌کرد، مبارزات صنفی را تنها بساط کارگر بودن و هست و نیست طبقاتی توده‌های کارگر می‌نمود. اقتداء به حزب را میعاد استوار رستگاری کارگران جا می‌آنداخت و در یک کلام همه بلاهائی را که در چند سطر بالاتر برشمردیم بر سر جنبش کارگری می‌آورد. سکتاریسم موجود بقایای تطور یافته آن جنبش است، مراحل مختلف تطور و افت و خیزهای آن در جای خود موضوعی قابل بحث است. آنچه در اینجا بسیار به اختصار و تیتروار می‌توان گفت این است که عمر جنبش مذکور دیری است به پایان رسیده است. انکشاف کاپیتالیستی کشورهای سه قاره و تسلط جامع الاطراف سرمایه‌داری در همه آن جوامع از یکسوی و فراشد مبارزه طبقاتی میان پرولتاریا و بورژوازی با تمامی کفه سنگین آن به نفع دومی به هر حال از سالها پیش بر موضوعیت وجود تاریخی آن جنبش نقطه پایان گذاشت. این روند لاجرم تلاشی نیروهای متشکله آن جنبش و اجتناب ناپذیری رویکردهای هر بخش به میعادگاه واقعی طبقاتی را در پی داشت. آنچه امروز به صورت سکتاریسم و در زنجیره گسسته‌ای از حلقه‌های سکتی زنگ خورده با مواضعی رادیکال نمایانه و ضد رژیمی در پیش روی جنبش کارگری ایران قرار دارد عموماً ابوابجمعی لایه اجتماعی ضعیف، ستم زده و فرودست جنبش یاد شده است.
گذشته این طیف زیر فشار مؤلفه‌های تاریخی آن دوران با توسل به « کمونیسم » و توجه به طبقه کارگر از منظر معین طبقاتی خاص خود آمیخته است. سیر رخدادهای سیاسی و اجتماعی قرن و تازیانه‌های سهمگین بی‌امان دیکتاتوری هار بورژوازی در تمامی دقایق این دوران بر گرده نمایندگان فکری و سیاسی این قشر نیز دریچه چندان بازی به سوی انحلال این جمعیت در ساختار قدرت و موقعیت بورژوازی باقی نمی‌گذاشته است. به همه این دلایل بقایای این بخش از جنبش مذکور بسیار طبیعی است که همچنان لباس چپ بپوشد، کارگر کارگر کند و برای یافتن موقعیتی در جنبش کارگری دست به تقلا بزند و در این راستا خیلی کارها که انجام دهد. تشکیل دهندگان سکت‌ها همه این کارها را انجام می‌دهند اما فراموش نکنیم که میراث گذشته با تمامی انباشتگی خود بر سینه آنها سنگینی می‌کند، به طبقه کارگر نپیوسته اند، با همان دیدگاه‌های عهد کهن به جنبش کارگری نظر می‌آندازند. از طبقه کارگر همان انتظارات را دارند که در گذشته خویش داشته اند، در این میان اقتدار گذشته را ندارند، از موقعیت نیرومند جنبشی به موضع ضعیف سکتی تنزل یافته اند و در یک کلام به موجوداتی حاشیه‌ای در کنار جنبش کارگری اما بی‌ربط به آن تبدیل شده اند.
انقلاب بهمن و مبارزه طبقاتی پیش و پس آن شیرازه حیات این سکتاریسم را به شدت دچار تزلزل ساخت. فشار جنبش کارگری آن سالها رشته پیوند بخش‌های مختلف آن را از هم پاشید. گروه‌های زیادی از آن تقلا کردند تا از طریق توسل به پاره‌ای نقدهای مکتبی و انتزاعی از این یا آن رویه عقیدتی چپ خلقی دفتر و دستک جدیدی با همان ساختار منسجم سکتاریستی اما با پیرایه‌های کارگرنمایانه، راه اندازند. اینان به ویژه برخی آز آنها در طول این دوره 20 ساله به دنبال عبور از پیچ و خم‌های فراوان، انشعابات مکرر و طی یک مسیر طولانی تفرق و تشتت، عموماً بر ساحل نوع ویژه جنون آمیزی از سکتاریسم لنگر کشیده اند. بسیار خصمانه علیه هر جنب و جوش ضد کار مزدی در هر کجا که باشد شمشیر از نیام می‌کشند. برای متفرق نمودن کارگران از هم به هر عمل زشتی تن می‌دهند، با هدف مصادره این یا آن کارگر از فرایند مبارزه طبقاتی جاری و نصب عکس او در ویترین سکت خود با دشمنان اندرونی و حتی بیرونی پرولتاریا ولو به صورت نامکتوب پیمان اتحاد می‌بندند. برای رسیدن به این هدف‌ها گاه حتی معیارهای متعارف اخلاق انسانی را هم زیر پای می‌گذارند و چه کارها که نکرده و نمی‌کنند.
هیچ فراموش نکنیم که بخشی از طبقه کارگر ایران و فعالین سیاسی وفادار به آرمان‌های سوسیالیستی این طبقه نیز سالهای سال در چهاردیواری وجود همان سکتاریسم محبوس بوده اند. بالاتر گفتیم که اسلاف سیاسی و طبقاتی آنچه امروز به طور واقعی سکتاریسم است زمانی نقش یک جنبش نیرومند را ایفاء می‌کرده است، جنبشی در فاصله مرزهای ضد امپریالیسم خلقی که در همان حال خود را همه کاره، ستاره راهنما و مالک جنبش کارگری می‌دانسته است. آن جنبش برای مدتی مدید پروسه پیکار و اعتراض و ابراز حیات اجتماعی طبقه کارگر را زیر فشار افق‌ها، سیاست‌ها و رویکردهای سیاسی خود داشته است. درست به همین دلیل گروه‌های زیادی از فعالین رادیکال کارگری و کمونیستهای واقعی برخاسته از اعماق شرائط کار و زندگی و استثمار و مبارزه طبقاتی پرولتاریا نیز روزگاری دراز اسیر راه‌حل‌های همان جنبش بالا بوده اند. از میان این بخش عده‌ای در طول سالهای 60 به بعد، تا امروز با رویکردی معکوس با آنچه در مورد دیگران گفتیم، با تمامی توان تلاش کرده اند تا به پاکسازی آثار مخرب سکتاریسم در جنبش کارگری ایران و دنیا به صورت پراتیک کمک نمایند. اینان در همه این سال‌ها هر چه گفته یا نوشته اند، هر گامی که بر داشته اند و هر تصمیمی که گرفته اند در این راستا بوده است. آنان به همین خاطر لحظه به لحظه آماج فحاشی‌ها و کینه‌ورزی‌های « شتری» سکتاریست‌ها قرار داشته‌اند. ادعای تنزه و پاک شدن از بار همه اشتباهات پیشین بسیار ساده لوحانه و شاید احمقانه است. این عده نیز به طور قطع چنین داعیه‌ای ندارند.
این نیز موجد هیچ استبعادی نیست که عده‌ای حتی زیر لوای ستیز با سکتاریسم خود به همین ورطه سقوط کنند. به این معنی که نقش خود را در جنگ و جدل با فرقه‌ها و فرقه سازی‌ها خلاصه نمایند. با جنبش کارگری همان کنند که همه سکتاریست‌ها می‌کنند و در عین حال دعوی ضدیت با فرقه‌گرائی را خاکریز حیات سکت خود سازند. همه اینها به طور قطع امکان دارد اما تشخیص فعالین راستین جنبش ضد سرمایه‌داری و برای لغو کار مزدی از سکتاریست‌های مدعی چنین نقشی بسیار آسان است. آنان همه جا، همیشه، در همه زمینه‌ها حرف جنبش ضد سرمایه‌داری طبقه کارگر را می‌زنند، برای گذاشتن دست در دست فعالین این جنبش در هر کجای جهان تلاش می‌نمایند. هیچ گروه و فرقه و دفتر و دستکی به پا نمی‌سازند و هر نوع تشکل سازی خارج از بطن پراتیک جنبش جاری توده‌های کارگر را مطرود و فرقه بازانه تلقی می‌کنند. نشریه منتشر نمی‌نمایند با این باور مبتذل که « گروه» و « حزب» و دار و دسته نشریه هم باید داشته باشد!!. بلکه حرف‌های گفتنی جدی با توده‌های همزنجیر طبقه خود در سطح بین المللی دارند. در هر نشریه با هر زبان سیر رخدادهای روز جنبش ضد سرمایه‌داری طبقه کارگر را کنکاش می‌کنند، رفرمیسم راست و چپ را نه در باورها و فرمولبندی‌های مکتبی بلکه در سطح ملزومات پالایش جنبش روزمره ضد سرمایه‌داری کارگران به انتقاد می‌گیرند و بدیل ضد کار مزدی راه‌حل‌های رفرمیستی آنها را برای کارگران توضیح می‌دهند. آنان خود کارگرند و در هر کجا که هستند تلاششان این است که همه فعالیت‌های ضد سرمایه‌داری خود را همراه کارگران و همزنجیران مبارز محل سکونت خود به پیش برند. همه آنها با هم و همگی شان با همه کارگرانی که با هم علیه سرمایه‌داری پیکار می‌کنند، روابطی بسیار صمیمانه، شورائی، فاقد هر گونه صدر و ذیل، هر نوع بوروکراسی، هر نوع نقش متفاوت تصمیم گیری و اجرائی دارند.
برای مبارزه با سکتاریسم باید واقعیت وجود سیاسی و طبقاتی این پدیده را شناخت. بی‌توجهی به این امر و خط کشیدن بر تعینات و مؤلفه‌های واقعی تبیین موجودیت سکتاریسم، ندیدن زمینه‌های تاریخی شکل گیری و پروسه فراز و فرود آن در تاریخ مبارزه طبقاتی توده‌های کارگر و یکی پنداشتن آن با هر جنگ و جدل و چالش سیاسی یا نظری میان رویکردها و جریانات یا جنبش‌های دیگر، راه مبارزه درست با سکتاریسم را مسدود می‌سازد.
ناصر پایدار
28 اکتبر 2007

سعید مدانلو:اعتراضات سیاسی طبقه کارگر را آبدیده میکند

( بخش دوم )
صنفی یا سیاسی؟
برای دوره ای یک گرایش مسلط در میان کارگران و هرمعترضی اعم از معلم و پرستار٬ تعریف خود و مبارزه اش بعنوان یک حرکت٬ " صنفی " بود∙ اینگونه القاء میشد که جمع و حرکتش را صنفی اعلام کند بهتر است∙ از این بابت دوفاکتور ذهن  مطالبه جوی معترض را اقناع میکرد∙ نخست اینکه: « من روی حساب صنفی بودن حرف خودم را میزنم و دنبال " تحریک " دیگر مطالبه جویان و حق و حقوق طلبان برای پیشبرد امر خود نیستم∙ هرچه میخواهم تنها مطالبه جمعی است که من در آن قرار دارم » ∙ دوم اینکه « من سیاسی نیستم٬ حکومتت را به رسمیت میشناسم٬ قوانینت هرچه هست را قبول دارم٬ تنها میخواهم  لابلای همین قوانین و " شعارهای  مستضعف گرایانه اسلامیت " نمدی بیابم و کلاهی از آن برای خود بدوزم »∙ و این نمد را هرگز نیافته است∙ معترض حق طلب ما  در میابد که صنفیگری٬ نتیجه ای به جز تنها ماندن٬ زبان بریده شدن و به زندان افتادن نماینده صنفی اش چیز دیگری نصیبش نکرده است∙ معروف است که جمع کوچک بی پشتیبان را راحت تر میزنند∙ معروف است که چاقوکش زبان بُر و شکم سفره کن از جمعیت هراس میکند∙
این نکته را باید اینجا تصریح کرد که در ایران تقاضای هرخواست ساده و برحق و " بدون استخوان و صد در صد اقتصادی و صنفی " با سد دولت و پلیس و حراست روبرو میشود و به ناچار سیاسی است∙ دولت ماهیتی سیاسی به موضوع میدهد∙ ایران با کشورهای غربی فرق زیاد دارد∙ آنجا مبارزه اقتصادی در چهارچوب سازمانهای اتحادیه ای و کارفرمایی تا حدود معین و تا جایی که جامعه دچار فلج نشده میتواند بدون دخالت دولت پیش رود∙ و نکته دیگر اینکه ما معتقد نیستیم که کارگر در یک مبارزه معین باید بجای خواست اضافه دستمزد مثلاً مرگ بر جمهوری اسلامی بگوید∙ این نوع ارتقاء خواست صنفی به سیاسی درک چپ سنتی است∙ بحث در اینجا با خطی است که آگاهانه افق مبارزه کارگری را محدود میکند و همین را در چهارچوب " صنفی یا سیاسی " خط کشی میکند∙ ما با همین فرض شروع میکنیم و بر سیاست کارگری در مبارزه برای احقاق حقوق تاکید میکنیم∙
سوال این است: آیا در مقابل حکومتی که زبان نماینده صنفی را میبرد٬ به زندان طویل مدت محکومش میکند٬ کارگر معترض و حق طلب را به شلاق محکوم میکند٬ تیم ترور برای فعال حقوق کارگر جور میکند٬  میتوان جمع خود٬ کارگر کارخانه خود و معلم جامعه خود را صنفی و جدای از سایر همسرنوشتان خود تعریف کرد∙ واقعاً در مقابل اینچنین حکومتی و اینچنین کارفرمایی راه درست صنفی بودن است؟! حکومت و کارفرمایانی که به هر طریق ممکن٬ نه تنها 
مطالبات کارگر را دور میزنند و از پرداختش استنکاف میکنند بلکه هر دم دنبال سیاستهایی هستند که به حق و حقوق دستمزد بگیر جماعت٬ تعرض بیشتری کنند∙ این یک نبرد است∙ در این نبرد٬ از موضع ضعیف و امتیاز سیاسی دان به حریف با صنفی تعریف کردن خود و از این جهت خود را از حمایت همسرنوشتان خود محروم کردن٬ دست حریف را برای برداشتن هر سلاح سیاسی و نظامی علیه خود  باز گذاشتن٬ چگونه میتوان انتظار پیروزی برای خود متصور بود؟ خلاصه اینکه: " من صنفی هستم " یعنی " بیا مرا بزن "  و در بهترین حالتش " بیا به من وعده سرخرمن بده " ∙ دستمزد بگیری که مطالبه اش را " صنفی " اعلام میکند تا جمهوری اسلامی بشنود٬ لابد پیش خودش دارد بی خطر بودن خودش را به جمهوری اسلامی اعلام میکند٬ نکند که جمهوری اسلامی عصبانی شود و به او خشم بگیرد! کارگر " صنفی " انتظار دارد جمهوری اسلامی با لبخند٬ مطالبه اش را تامین کند! جمهوری اسلامی برای جمع کارگرانی که مطالبه اشان را " صنفی " و جمعشان را مجزا و بی پشتوانه معرفی میکنند٬ چماق و چاقو را زیر بغلش قایم کرده و آماده دارد∙ قوای انتظامیش در یک چشم به هم زدن دمار از روزگارکارگر و معلم و پرستار و جمع بی پشتوانه اش در میاورند∙ 
" من هم مسلمان هستم " و لاشخورهای اسلامی!
کدامیک از احکام قرآن و اسلام تاکنون صد در صد به نفع حکومت و کارفرمایان کارکرد نداشت؟ اجرای کدامیک ا