در نقد "پیش نویس منشور تشکل کارگری ضد سرمایه داری"
مقدمه بر انتشار علنی:
نوشته ای که در دست دارید بیش از سه سال و نیم قبل به رشته تحریر در آمده و اکنون برای نخستین بار انتشار علنی می یابد. انگیزه نگارش نوشته در آن زمان انتشار متنی بود تحت عنوان "پیش نویس منشور تشکل کارگری ضد سرمایه داری" که در میان بخشی از فعالین چپ دست به دست می گشت. با دریافت این سند ما نیز لازم دانستیم به بررسی آن نشسته و نظرات خود در این باره را با نویسندگان سند مزبور در میان بگذاریم. قصد ما از این اقدام باز کردن باب مباحثه ای اصولی و متین پیرامون مسائل گرهی جنبش کارگری بود و گمان ما نیز بر آن بود که تدوین کنندگان سند به انجام چنین مباحثه ای علاقمند خواهند بود. به همین دلیل نیز ما از انتشار بیرونی نوشته حاضر خودداری کردیم و نوشته را در همان حدی توزیع کردیم که به گمان ما آن منشور نیز توزیع شده بود. ما نوشته را در اختیار بخشی از فعالینی قرار دادیم که آن زمان با این مباحث ابراز سمپاتی میکردند و خود را جزئی از جنبش ضد سرمایه داری قلمداد می نمودند. علاوه بر این نوشته در اختیار مجموعه محدودی از فعالین سازمانهای چپ نیز قرار گرفت که به گمان ما آن زمان در این مباحث درگیر بودند. با ارسال نوشته به این مجموعه از فعالین، ما با اصرار هایی مبنی بر انتشار علنی سند نیز مواجه شدیم. از آنجا که اصل آن منشور مورد بحث انتشار علنی نیافته بود و دقیقا برای پرهیز از ایجاد فضایی از بی اعتمادی ارزیابی ما بر آن بود که انتشار سند از جانب ما به هیچ وجه اصولی نخواهد بود. ما این را به تدوین کنندگان منشور واگذار کردیم که در صورت تمایل هم آن منشور و هم این سند و یا اسناد مشابه دیگر را منتشر کنند. واکنش بعدی این افراد اما نشان داد که آنها به چیزی که اصولا هیچ علاقه ای ندارند همان مباحثه و جدل اصولی و فارغ از جار و جنجال است. آنها حتی دریافت سند را نیز به ما اطلاع ندادند تا چه رسد به واکنش پیرامون مباحث مندرج در آن. پراتیک بعدی تدوین کنندگان منشور و متحدین شان این را نیز به ما نشان داد که بر خلاف تصور اولیه ما، تدوین کنندگان منشور با هیچ تعبیری در چهارچوب دسته بندی "فعالین سوسیالیست جنبش کارگری" جا نمی گیرند و اراجیف مندرج در آن منشور به هیچ وجه ناشی از اشتباهات معرفتی نبودند. قضیه خیلی ساده در این بود که تدوین آن منشور پلاتفرم اعلام موجودیت یک جریان خرده بورژوایی منحط و ضد کارگری بود که بعدا تحت عناوینی از قبیل "جنبش لغو کار مزدی" و "جنبش ضد سرمایه داری" معروف شد و تا به امروز منشأ دردسرها و مشکلاتی برای کل جنبش کارگری و برای فعالین سوسیالیست آن به طور ویژه شده است. این جریان امروز جریانی است رسوا و اگر تا به امروز هنوز هم بحث آن در میان بخش کوچکی از فعالین سوسیالیست جنبش کارگری و بخشهایی از چپ در جریان است، این در درجه اول نه به خاطر اهمیت و یا جدیت خود این جریان، بلکه به خاطر سیاست مماشات جویانه کسانی بوده است که در پافشاری بر تحلیل های تخیلی خود و تقسیم دلبخواهی جنبش کارگری به "گرایش چپ و گرایش راست" و قرار دادن هرگونه تلاش برای ایجاد سندیکا و اتحادیه در چهارچوب "گرایش راست" به سیاست اتحاد با جریان مزبور رو آورده و در نقش جاده صاف کن آن در جنبش کارگری وارد میدان شدند.
جریان خرده بورژوایی و منحط "لغو کار مزدی" امروز اساسا به تبلیغات هیستریک بر علیه گردانهای متشکل جنبش کارگری و فعالین سوسیالیست متعهد آن مشغول است و از این نقطه نظر جریانی است منزوی. تخم لق این جریان در جنبش کارگری اما هنوز ریشه کن نشده است. این جریان نقطه بر ضعفهایی از چپ سوسیالیست و رابطه آن با جنبش کارگری گذاشت و به تبلیغ مفاهیمی پرداخت که از نظر شکل با مفاهیم و دستگاه نظری بخشی از چپ خوانایی داشت. تبلیغ بی اعتمادی مطلق به تحزب سوسیالیستی، ضدیت و دشمنی آشکار با اتحادیه ها و سندیکاها، اتخاذ عبارت پردازی های توخالی به جای سیاست سوسیالیستی متین و جدی، تحقیر پوشیده و آشکار مبارزات اقتصادی کارگران، تبلیغ دمکراتیسم بدوی عوامفریبانه در میان جنبش کارگری و دهها نمونه دیگر از بیگانگی با ملزومات و روندهای واقعی رشد جنبش کارگری، وجه مشترک این جریان منحط با بخشهایی از چپ سوسیالیست را تشکیل می داد و همین وجوه مشترک نیز باعث گردید که تا به امروز نیز این جریان مثل کنه ای بر پیکر فعالین سوسیالیست جنبش کارگری چسبیده است. بسیاری از ادراکات ضد کارگری این جریان در قالب عبارت پردازی های شبه مارکسیستی هنوز هم در میان بخشی از سوسیالیستها رایج است. کافی است به مهم ترین مورد آن اشاره کرد که کاربرد همان مفهوم خرده بورژوایی مبارزه "ضد سرمایه داری" به عنوان حقیقت مطلق در ارزیابی همه و هرگونه حرکت کارگران است. "مبارزه ضد سرمایه داری" چیزی نیست جز بیان موقعیت خرده بورژوای سرخورده از اصلاح سرمایه داری و گریزان از سوسیالیسم. در این مفهوم التقاطی همه پلاتفرم طبقاتی خرده بورژوای رادیکال متبلور شده است. این صدای اعتراض خرده بورژوا به اقتدار سرمایه و در عین حال اعلام برائت وی از سوسیالیسم است. اعلام نبرد پر طمطراق خرده بورژوای رادیکال با سرمایه در عین حال اعلام عمق کینه وی نسبت به قدرت سیاسی و اجتماعی کارگر است. هر چه این جنجال "ضد سرمایه داری" پر هیاهوتر، به همان نسبت کینه خرده بورژوا به سندیکا و اتحادیه به عنوان تبلور اتحاد طبقاتی کارگران در مبارزه روزمره و به حزب به عنوان تبلور اراده سیاسی طبقه کارگر سوسیالیست عمیق تر. "تشکل ضد سرمایه"، "تشکل سرمایه ستیز" و معجونهای مشابه چیزی نیست جز تلاش خرده بورژوا برای جلوگیری از اتحاد طبقاتی کارگران، چه در مبارزه اقتصادی و چه در مبارزه سیاسی. و دقیقا همین مفاهیم هنوز در میان چپ سوسیالیست رایجند. گو این که نزد چپ سوسیالیست این مفاهیم دیگر نه بیان "تشکل سرمایه ستیز" بلکه به عنوان معیار و محکی برای ارزیابی از تشکلهای توده ای کارگران به کار گرفته می شوند. نتیجه چندان متفاوت نیست. به زعم ما همین دیدگاه انحرافی یکی از موانع نظری فعالین سوسیالیست جنبش کارگری در سالهای اخیر در رابطه با تشکلهای توده ای کارگران را تشکیل میداده است. انتشار نوشته حاضر در عین حال تلاشی است برای تصحیح چنین نظراتی در جنبش کارگری.
متن نوشته بدون هیچ تغییری در مضمون انتشار می یابد. در مواردی می شد بحث را در پرتو تحولات سیاسی سه سال اخیر دقیق تر مطرح کرد. به طور مثال در زمان نگارش نوشته حاضر عمق ضدیت جریان لغو کار مزدی با تحزب سوسیالیستی کارگران آشکار نبود و این در بحث مربوط به تحزب خود را نشان می دهد. با این حال ما از دست بردن به مضمون سندی خودداری کردیم. علاوه بر آن خود منشور مورد بحث نیز هیچگاه انتشار علنی نیافت. احکام مندرج در آن اما به اندازه کافی گویای نظرات فعالین جنبش مزبور هستند. امروز و پس از گذشت قریب به چهار سال از انتشار منشور مورد بحث، ما دیگر التزامی به عدم طرح علنی این مباحث نمی بینیم. آنچه مدافعان این نظرات در سه سال اخیر طرح کرده اند بسیار فراتر از بحثهای آن منشور نیز بوده است. با این حال آن منشور این حسن را داشت که تصویر کاملتری از مباحثات و دیدگاههای این جریان ارائه می کرد تا مقالات جداگانه ای که بعدها از جانب فعالین این جریان منتشر شده اند. امیدواریم که انتشار نوشته حاضر بتواند به عنوان ادای سهمی در پالایش جنبش سوسیالیستی کارگران از شائبه ها و توهمات و خرافات خرده بورژوایی مؤثر واقع شود.
یداله خسروشاهی، بهمن شفیق
13 نوامبر 2007 – 22 آبان 1386
اخیرا متنی تحت عنوان "پیش نویس منشور تشکل کارگری ضد سرمایه داری" به دست ما رسیده است که از قرار در محافلی در داخل ایران به عنوان سند مبنایی برای ایجاد یک تشکل کارگری مورد بحث قرار دارد. از آنجایی که بحث ایجاد تشکل توده ای کارگران در شرایط کنونی از اهمیتی تعیین کننده برای جنبش کارگری ایران برخوردار است و جهتگیری ها و حرکاتی که در این زمینه صورت می گیرند چه بسا نتایجی دراز مدت برای طبقه کارگر ایران داشته باشند، ما خود را ملزم دانستیم نظر خود را در رابطه با این متن و سپس پیشنهاد اثباتی خود برای ایجاد تشکل مناسب طبقه کارگر ایران در شرایط کنونی را طرح کنیم.
از نظر ما متن پیش نویس به هیچ وجه سند مناسبی برای ایجاد یک تشکل راه گشای کارگران ایران نیست. ما در این نوشته نخست به بررسی مباحث مندرج در این سند می پردازیم. برای سهولت امر و رعایت اختصار بحث را همانگونه پیش می بریم که در پیش نویس آمده است و سپس حکم کلی خود نسبت به پیش نویس را طرح می کنیم.
هدف نوشته حاضر دامن زدن به مباحثات پیرامون راه های برون رفت جنبش کارگری از وضعیت کنونی و بویژه وظایف کارگران سوسیالیست در این رابطه است. آنچه در زیر می آید در عین نقد "پیش نویس.." محصول مباحثاتی نیز هست که از مدتی قبل بین نویسندگان نوشته حاضر در جریان بوده است.
مارس 2004، فروردین 1383
یداله خسروشاهی، بهمن شفیق
قسمت اول: کلیات
1
پیش نویس با این عبارت شروع می شود که "علت اصلی تمام ستم کشی ها و سیه روزی های طبقه کارگر نظام سرمایه داری است". این حکم در نگاه اول رادیکال به نظر می رسد. از نظر واقعی اما حکمی نادرست است. نظام سرمایه داری در همه جا علت اصلی تمام ستم کشی ها و سیه روزی های طبقه کارگر نیست. این حکم تنها در مواردی درست است که در جامعه ای مناسبات پیشا سرمایه داری به کلی ناپدید شده و اثری از آنها در میان نباشد. حتی در پیشرفته ترین جوامع غربی هم ستمهای کهن تر از سرمایه داری در دل این نظام به بقای خود ادامه داده و به نوبه خود در سیه روزی طبقه کارگر موثر واقع می شوند. کافی است به طور مثال به مناسبات پدر سالارانه و مردسالارانه اشاره شود که قدمتی به مراتب بیشتر از سرمایه داری دارند. سرمایه داری البته هر جا که نیاز باشد این بقایای نظامهای کهن را در نظام سلطه خود ادغام نموده و از آنها در مبارزه علیه کارگران استفاده می کند. اما اینها با نظام سرمایه داری به وجود نیامده اند و ذاتی نظام سرمایه داری نیستند. طرح موضوع به شکلی که در منشور آمده است دو ایراد اساسی دارد. نخست این احتمال وجود دارد که مبارزه علیه این بقایای نظامهای کهنه تر طبقاتی نادیده گرفته شود و دوم این که حتی در صورت پرداختن به این بقایا این مبارزه به عنوان مبارزه ای خصلتا ضد سرمایه داری قلمداد شود. در ادامه خواهیم دید که پیش نویس به حالت دوم تمایل دارد و مبارزه برای مواردی را که ذاتا ضد سرمایه داری نیستند مبارزه ای علیه این نظام تلقی می کند.
ایران امروز که با مشکلاتی چون مساله حجاب و عدم برابری حقوقی و سیاسی زنان، وجود خرافات و برتری طلبی رهبری دینی در همه زمینه های اجتماعی و زندگی شخصی آحاد جامعه و بسیاری دیگر از اینگونه مسائل روبروست نمونه بارزی است هم از وجود این بقایای کهن و هم از استفاده سرمایه داری از آنها بر علیه کارگران. مبارزه با همه این جوانب همه روزه و در سطوح متفاوت در جریان است و بخشهای وسیعی از جامعه در این مبارزه درگیرند. هدف بسیاری از این نیروها نیز نه مبارزه با سرمایه داری، بلکه پالایش آن از این بقایای کهن است. دیدگاه پیش نویس می تواند به این نتیجه منجر شود که این مبارزه، مبارزه ای با نظام سرمایه داری تلقی شود و بسیاری از نیروهای اجتماعی که اساسا تمایلی هم به مبارزه با سرمایه داری ندارند به نادرست به عنوان نیروهایی ضد سرمایه داری به حساب آیند. ایجاد توهم در میان کارگران کمترین زیان این تلقی است.
2
"کار مزدی در عین آن که سرمایه ی متغیر سرمایه دار است، ...." نخست این که کار مزدی سرمایه متغیر سرمایه دار نیست. سرمایه متغیر آن بخشی از سرمایه است که به عنوان دستمزد و در قبال خرید نیروی کار کارگر به وی پرداخت می شود. سرمایه متغیر معادل پولی وجه دستمزد است. کار مزدی شکل معین و تاریخی ای از کار است که همراه با پیدایش سرمایه و به عنوان قطب مقابل آن شکل گرفته است. در نظر گرفتن کار مزدی به عنوان بخشی از سرمایه این را پرده پوشی می کند که کار مزدی قطب مقابل کل سرمایه است. سرمایه متغیر در مقابل آن مبلغی است که به خرید نیروی کار اختصاص می یابد. با این عمل کار مزدی متحقق می شود. خود کار مزدی از دو بخش تشکیل شده است. بخش پرداخت شده و بخش پرداخت نشده و بخش پرداخت نشده آن همان است که ارزش اضافه را تشکیل می دهد. توضیح نادرست پیش نویس و قلمداد کردن خود کار مزدی به عنوان سرمایه متغیر نمی تواند ستیز کار مزدی با سرمایه را توضیح دهد چرا که قلمداد کردن کار مزدی به عنوان سرمایه متغیر دو بخش ضروری و اضافه کار کارگر را به دو بخش نامرتبط به یکدیگر تبدیل می کند. با این تلقی کار مزدی صرفا به سرمایه متغیر تبدیل می شود و در مابقی سرمایه جریان نمی یابد. در حالی که در واقعیت تولید سرمایه داری کارمزدی در تمام روند تولید جاری است و نه تنها در سرمایه متغیر بلکه بیش از آن در ارزش افزوده متحقق می شود. این قسمت دوم همانی است که از طرف سرمایه دار به کارگر پرداخت نمی شود. فرمولبندی پیش نویس شکافی را که در جریان خرید نیروی کار در مبادله بین ارزشهای برابر به وجود می آید پوشیده نگه می دارد. این شکافی است بین ارزش مبادله و ارزش استفاده. کارگر در مبادله با سرمایه دار نیروی کار خود را در ازاء ارزش آن (با فرض پرداخت ارزش واقعی نیروی کار) به سرمایه دار می فروشد، در حالی که سرمایه دار با خرید این نیروی کار آن را در مدت یک روز کاری به کار می گیرد و یا مصرف می کند. دقیقا در همین نقطه شکاف بین ارزش مبادله و ارزش استفاده آشکار می شود. ارزش استفاده نیروی کار، یا کار مشخص کارگر در یک روز کاری، ارزشی بیش از آن تولید می کند که سرمایه دار به خرید نیروی کار اختصاص داده است. تبیین درست این رابطه آن است که گفته شود سرمایه متغیر وجه ارزشی معادل دستمزد کارگر است در حالی که نیروی کار در مدت زمانی بیش از زمان مورد نیاز برای تولید ارزش معادل خود به کار گرفته می شود. این منشاء تضاد بین کار و سرمایه است و با چنین فرمولبندی ای تضاد بین کار مزدی و سرمایه خود به خود طرح شده است.
پیش نویس جمله را چنین ادامه می دهد: "[کار مزدی] .. با سرمایه در ستیز است و در جهت نابودی آن عمل می کند." این نیز تعبیر درستی نیست. تضاد بین کار مزدی و سرمایه به خودی خود به معنای ستیز بین این دو نیست. سرمایه داری در شرایط تاریخی معینی شکل می گیرد و قوام می یابد که مناسبات مبتنی بر مالکیت خصوصی به درجه ای تکامل یافته است که مبادله آزاد بین کارگر و سرمایه دار جای تمام اشکال کهن بهره کشی و استثمار را گرفته باشد. این آزادی در مبادله در نظر شرکت کنندگان در این عمل اجتماعی به عنوان نظم طبیعی امور جلوه گر می شود و دارای قدرت خدشه ناپذیری است که همه عادات و سنتهای رایج در باور ها و اعتقادات مردم از آن برخوردارند. تنها در جریان تعرض مداوم سرمایه برای راندن دستمزد به زیر ارزش واقعی نیروی کار است که مقاومت کارگران شکل می گیرد. تضاد نهفته بین کار و سرمایه تازه در جریان چنین روندی است که به ستیز بین کارگر و سرمایه دار تبدیل می شود. ستیز بین کار و سرمایه بی واسطه و به عنوان ستیزی خارج از مناسبات بین کارگر و سرمایه دار یا بر فراز این مناسبات صورت نمی گیرد، این ستیز بین کارگر و سرمایه دار به عنوان حاملین انسانی این دو قطب متضاد واقع می شود. تضاد بین کار مزدی و سرمایه مبنای پیدایش ستیز بین کارگر و سرمایه دار است اما روند این ستیز را توضیح نمی دهد. هم کارگر و هم سرمایه دار انسانهایی هستند با مشخصات معین، فرهنگ و مناسباتی تاریخی و سنتهایی متفاوت. این که ستیز بین کارگر و سرمایه به کجا ختم می شود به تمامی این عوامل تاریخی-مشخص بستگی دارد. در بیان کلی ستیز بین کارگر و سرمایه دار از قوانینی تبعیت می کند که در هر جامعه مشخص رابطه این دو طبقه را تنظیم می کنند.
پیش نویس با همین درک و با یکی گرفتن تضاد بین کار و سرمایه و ستیز بین آن دو است که رابطه بین کار مزدی و سرمایه را صرفا مبتنی بر ستیز می داند و اجماع یا توافق روزمره بین کارگر و سرمایه دار در مبادله متقابل را نادیده می گیرد و بر همین اساس به نادرست عنوان می کند که کار مزدی در جهت نابودی سرمایه عمل می کند. کار مزدی اما نه تنها در جهت نابودی سرمایه عمل نمی کند، بلکه در جهت تحکیم سلطه آن عمل می کند. علیرغم وجود تضاد بین کار و سرمایه در مناسبات روزمره و مادام که سرمایه داری مسلط است، این اجماع و توافق است که رابطه روزمره بین کار و سرمایه را شکل می دهد. هر مبارزه ای بین کارگر و سرمایه دار با توافقی معین ختم می شود که سر آغاز روند به کار گرفتن نیروی کار در تولید است. در پایان این روند سرمایه باز هم بیشتر رشد کرده است و با قدرت بیشتری در مقابل کارگر جلوه گر می شود. علت اصلی رشد سرمایه هم وجود کار مزدی است. به همین دلیل در مناسبات سرمایه داری قدرت تولیدی انسان به عنوان قدرت تولیدی سرمایه جلوه گر می شود و هر چه این قدرت افزایش یابد به همان نسبت سرمایه نیرومند تر می شود. نتیجه مستقیم گسترش کار مزدی تحکیم بیشتر مناسبات سرمایه داری است و نه نابودی آن.
صرفنظر از خطای پیش نویس در توضیح رابطه بین کار مزدی و سرمایه بر مبنای ستیز بین این دو و حذف عامل انسانی یعنی کارگر و سرمایه دار در تبیین این ستیز، نتیجه گیری پیش نویس مبنی بر این که این ستیز "در جهت نابودی آن [یعنی سرمایه] عمل می کند" بیان یک اشتباه دیگر نیز هست. این فرمولبندی نابودی سرمایه را نتیجه اجتناب ناپذیر و جبری ستیز بین کار مزدی و سرمایه تلقی می کند. بر مبنای این نگرش سرمایه داری جبرا و به حکم تضاد نهفته بین کار و سرمایه محکوم به نابودی است. در جهان واقعی اما نابودی یک نظام و جایگزینی آن با نظامی تازه در گرو فعالیت انسانی است. در مورد مشخص سرمایه داری، نابودی آن تنها هنگامی قابل تصور است که بنیانهای ایدئولوژیک نظام یعنی همان باور همگانی به طبیعی بودن امور متزلزل شده باشد و کارگر به این درک رسیده باشد که نظام مبتنی بر مبادله آزاد بین کار و سرمایه نظامی است تاریخی و قابل عبور. مادام که کارگران و یا لااقل بخش عمده آنان به این نتیجه نرسیده باشند، صحبتی از نابودی سرمایه داری نمی تواند در میان باشد و ستیز بین کارگر و سرمایه دار در حد ستیزی برای ایجاد تغییراتی کمی در مبادله بین کار و سرمایه محدود خواهد ماند. کارگر تلاش خواهد نمود که نیروی کار خود را با شرایطی بهتر به فروش برساند و سرمایه دار نیز در مقابل برای تحمیل شرایطی نامساعد تر به کارگر مبارزه خواهد کرد. این مبارزه ای است در چهارچوب نظام و نه معطوف به نابودی آن. نابودی نظام در گرو عمل سوسیالیستی کارگران است، در گرو آن است که در دل کارگران جنبشی سوسیالیستی قوام یافته و توده کارگر را به ضرورت گذار از سرمایه داری متقاعد نماید. پیش نویس با خود بخودی کردن این روند عملا نقش جنبش سوسیالیستی کارگران را نادیده می گیرد و به این اعتبار حتی فلسفه وجودی خود را نیز زیر سوال می برد. خود پیش نویس نیز در عین این که بر این اساس تهیه شده است که مبارزه کارگران را از خودبخودی خارج کند، خود به نوعی با قائل شدن اتوماتیسم در مبارزه کارگران در جهت نابودی سرمایه داری به نقض فلسفه وجودی خود می پردازد. پیش نویس متوجه نیست که وضعیتی که توصیف می کند مبنی بر این که کارگر گورکن سرمایه داری است "حتی اگر خود به این امر آگاه نشده باشد" یک تناقض است. کارگر تنها با آگاهی تاریخی بر امکان و ضرورت گذار از سرمایه داری است که می تواند به عنوان طبقه برای خود عمل کند و گورکن سرمایه داری شود. سرمایه گورکن خود را به وجود می آورد، اما شرط این که این گور کن واقعا گور سرمایه داری را بکند آگاهی تاریخی او به این نقش خود است.
3
پیش نویس در ادامه به نقطه عزیمت مبارزه خود انگیخته طبقه کارگر با سرمایه داری می پردازد و آن را در "مطالبه ی خواستهای اقتصادی نظیر افزایش دستمزد و کاهش ساعت کار و ..." غیره می داند. پیش نویس اما عنوان نمی کند که این مطالبات در چهارچوب همین نظام موجود و برای تامین شرایط مساعدتر فروش نیروی کار مطرحند. علت آن را پایین تر خواهیم دید. در اینجا فقط کافی است به نتیجه گیری بلاواسطه پیش نویس بپردازیم که معتقد است این مبارزه "بی شک توان مادی و معنوی کارگران را برای مبارزه با سرمایه داری افزایش می دهد." این حکمی است نسبتا درست اما ناقص. نسبتا درست برای این که در مواردی موفقیتهای حاصله از این مبارزه عملا به کاهش تمایل و در نتیجه توان معنوی کارگران برای مبارزه با سرمایه داری منجر شده است و علاوه بر این این فقط یک جنبه از نتایج مبارزه برای خواستهای اقتصادی است. جنبه فوری آن بهبود وضع زندگی کارگران است که الزاما به مبارزه با سرمایه داری مربوط نمی شود. طرح موضوع به این شکل از جانب تدوین کنندگان پیش نویس تنها برای اجتناب از اعتراف به این واقعیت است که این مبارزه ای است در چهارچوب نظام سرمایه داری. دلیل این اجتناب در بند چهارم روشن می شود. به آن بپردازیم.
4
پیش نویس می گوید "با آن که ستیز خود انگیخته یا ناخود آگاهانه طبقه کارگر با سرمایه داری بدین معنی است که مبارزه ی توده های کارگر هنوز به سطحی نرسیده است که آنان نظام سیاسی-اقتصادی مورد نظر خود را در مقابل نظام سرمایه داری قرار دهند، اما این ستیز که از مبنایی عینی و مادی برخوردار است از چارچوب سرمایه داری فراتر می رود و در سطح خواستهای صرفا اقتصادی و اصلاح سرمایه داری باقی نمی ماند." در اینجا نیز همان خود بخودی ای در نگرش پیش نویس حاکم است که بالاتر دیدیم. نخست این که پیش نویس به اختلاط دو مفهوم دست می زند. از یک سو ستیز خود انگیخته را طرح می کند و از سوی دیگر آن را مبارزه طبقه کارگر با سرمایه داری قلمداد می کند. این اختلاط دو سطح کاملا متفاوت از مبارزه است. ستیز خود انگیخته یا به عبارت معروف تر مبارزه خود بخودی، بین کارگران با سرمایه داران در جریان است و نه بین طبقه کارگر و سرمایه داری. این مبارزه ای است در کارگاههای مختلف، پراکنده و ناهمزمان. مضمون این مبارزه نیز چیزی جز تعیین شرایط فروش نیروی کار، اعم از حد دستمزد و ساعت کار و شرایط محیط کار و غیره، نیست. در مقابل آنجا که صحبت از مبارزه طبقه کارگر با سرمایه داری به میان می آید این دیگر مبارزه ای خود انگیخته نیست و نمی تواند باشد. مبارزه طبقه بر علیه طبقه، یا آن طور که پیش نویس می گوید، بر علیه نظام، مبارزه ای است آگاهانه که درجه معینی از تکامل مبارزات کارگران پیش فرض آن است پیش نویس با یکی گرفتن این دو کار خود را راحت کرده است. از طرفی اذعان به این نموده است که تنها زمانی صحبت از فراتر رفتن از نظام می تواند طرح باشد که طبقه در مقابل سرمایه داری قرار گرفته باشد و از طرف دیگر ملزومات تبدیل مبارزه خودبخودی به مبارزه آگاهانه را نادیده انگاشته است. برای تبدیل این مبارزه به مبارزه ای برای فراتر رفتن از نظام پیش نویس اشاره به مبنای عینی و مادی تضاد بین کار و سرمایه را کافی می داند. قائل شدن مبنایی عینی برای یک ستیز به هیچ وجه به معنای فراهم بودن مبنای فراتر رفتن از آن ستیز نیست. در تحلیل عمومی می توان گفت که هر ستیز اجتماعی ای از یک مبنای عینی و یا مادی برخوردار است. این چه شامل ستیز بین بخشهای مختلف سرمایه داران می شود و چه شامل ستیز بین سرمایه و نیروهای باز مانده از نظامهای کهن تر و چه حتی شامل ستیز بین بخشهای مختلف خود طبقه کارگر. حتی تا جایی که به طبقات اصلی یک نظام تولیدی بر می گردد، وجود یک مبنای مادی برای ستیز بین این طبقات در نظامهای تولیدی متفاوت الزاما به معنای فراهم بودن شرایط گذار به نظامهای عالی تر نبوده و نیست. به طور مثال ستیز بین دهقانان و مالکان زمین در نظام فئودالی در خود فاقد امکان گذار به نظام سرمایه داری بود. تنها با شکل گیری طبقه متوسط جدید شهر نشین، یا بورژوازی، بود که امکان گذار از فئودالیته به سرمایه داری فراهم آمد. در نظام سرمایه داری طبقه کارگر قادر به فراتر رفتن از این نظام و برقراری نظامی سوسیالیستی است نه به این دلیل که تضاد بین کار و سرمایه مبنایی مادی دارد، بلکه به این دلیل که با نظام سرمایه داری جدایی تولید کنندگان از وسایل تولید، تضاد بین مضمون اجتماعی تولید و شکل فردی مالکیت به فرجام نهایی خود رسیده است و وابستگی مستقیم انسان تولید کننده به انسان مالک وسایل تولید جای خود را به وابستگی اقتصادی غیر مستقیمی داده است که بر مبنای آزادی حقوقی و برابری صوری همه انسانها قرار گرفته است. تضاد بین فرد و جامعه به عالی ترین شکل خود رسیده است و امکان به وجود آمدن نظام جدیدی متکی بر استثمار طبقاتی دیگر متصور نیست. این مبنای جامعه ای با نظام عالی تر است، صرف وجود مبنای عینی برای یک تضاد به هیچ وجه گویای امکان گذار از یک نظام به نظامی عالی تر نیست. حکم پیش نویس در این زمینه نادرست است و از همان خودبخودی ای تبعیت می کند که در بقیه سند هم وجود دارد.
به طور مشخص امکان گذار از جامعه سرمایه داری تنها در صورتی فراهم می آید که طبقه کارگر در جریان مبارزه طبقاتی قالب مسلط بر جامعه سرمایه داری را که در آن افراد منفرد در جریان تولید و مصرف اجتماعی به واسطه کالا در مقابل یکدیگر قرار می گیرند مورد انتقاد قرار داده و به موقعیت خود به عنوان یک طبقه اجتماعی آگاه شده و پوسته سرمایه داری متکی بر فردیت مناسبات را در هم شکافته و جامعه سالاری را جایگزین آن نماید. روشن است که در این روند در گام اول مقاومت متشکل سرمایه و دولت آن است که باید در هم شکسته شود. این همه یعنی گذار از وضعیتی موجود به وضعیتی با کیفیت متفاوت و این نیز تنها با استناد به مادیت تضاد بین کار و سرمایه امکان پذیر نیست. همچنان که تاریخ سرمایه داری نشان داده است، جامعه سرمایه داری همواره از این امکان برخوردار بوده و هست که تضاد در اصل آشتی ناپذیر کار و سرمایه را در چهاچوب نظم موجود مهار نموده و تداوم خود را میسر کند.
از این گذشته پیش نویس در توضیح فراتر رفتن از چهارچوب سرمایه داری نیز حاوی خطاست و ضمن استناد به مبنای عینی و مادی عنوان می کند که ستیز خود انگیخته طبقه کارگر با سرمایه داری "از چارچوب سرمایه داری فراتر می رود و در سطح خواستهای صرفا اقتصادی و اصلاح سرمایه داری باقی نمی ماند." از این عبارت چنین بر می آید که پیش نویس اصلاح سرمایه داری را با خواستهای اقتصادی تداعی می کند و فرا تر رفتن از چارچوب سرمایه داری را معادل گذار از خواستهای اقتصادی به خواستهای سیاسی یا گذار از مبارزه اقتصادی به مبارزه سیاسی در نظر می گیرد. این نگرش نادرست است چرا که گذار از مبارزه اقتصادی به مبارزه سیاسی به هیچ وجه الزاما به معنای فراتر رفتن از چارچوب سرمایه داری نیست. مبارزه سیاسی می تواند به خوبی در چارچوب نظام قرار گیرد و در اکثریت قریب به اتفاق موارد نیز چنین است. تنها در شرایطی ویژه و با فراهم آمدن ملزوماتی معین است که امکان دست زدن به مبارزه سیاسی برای فراتر رفتن از نظام فراهم می آید. تا آن زمان مبارزات سیاسی بخش انقلابی طبقه کارگر اساسا در جهت تدارک فراهم آمدن چنین موقعیتی به پیش برده می شوند، اما خود این مبارزات هنوز در چارچوب نظام موجود جریان دارند. به عنوان نمونه مبارزه برای آزادیهای سیاسی و آزادی تشکل. در ادامه خواهیم دید که این دید چگونه پیش نویس را به آنجا می رساند که مبارزه سیاسی برای اصلاحات را با مبارزه در جهت فراتر رفتن از نظام اشتباه می کند.
5
"وجود مبنایی عینی و مادی در میان توده ی کارگران برای مبارزه با سرمایه داری به معنی امکان ایجاد تشکل کارگری سرمایه ستیز است." ما هنوز با مفهوم تشکل کارگری سرمایه ستیز در پیش نویس آشنا نشده ایم و تعریف آن بعد از این عبارت می آید. با این همه همین حکم هنوز هیچ چیزی را بیان نمی کند. مبنای عینی و مادی مورد نظر نویسندگان پیش نویس به همان خوبی می تواند در جهت ایجاد تشکل کارگری طرفدار آشتی با سرمایه نیز به کار گرفته شود. مساله اساسی این است که چه کسانی و چگونه آن تضاد را تبیین می کنند و راه حل موضوع را چگونه می بینند. می توان با استناد به همان تضاد خواستار رفع نظام و حل تضاد با از بین بردن مناسبات موجود شد و به همان خوبی نیز می توان باز هم با استناد به همان تضاد آن را تضادی طبیعی قلمداد کرد و خواستار ایجاد مکانیسم هایی برای کاهش حدت آن گردید. در جهان واقعی اتفاقا این راه حل دوم فعلا به شدت دست بالا را دارد. مبارزه بین طرفداران این دو گرایش است که تعیین می کند کدام یک از آن دو در نهایت در تعیین مضمون تشکل کارگری موفق می شوند. وجود عینی و مادی تضاد بین کار و سرمایه به داد هیچ کدام نمی رسد. خود پیش نویس نیز بلافاصله در ادامه جمله به نقد اتحادیه های کارگری موجود به عنوان تشکل سرمایه نا ستیز می پردازد. اشتباه نویسندگان پیش نویس این است که آنها نه به اثبات ضرورت فراتر رفتن از سرمایه داری، بلکه به امکان آن می پردازند. این امکان را نیز آنها از وجود عینی تضاد بین کار و سرمایه نتیجه می گیرند.
تاکید پیش نویس بر تشکل ضد سرمایه داری کارگران بلافاصله به مرزبندی آن با اتحادیه های موجود ادامه می یابد. ما پایین تر به ارزیابی پیش نویس از اتحادیه ها می پردازیم. تا اینجا روشن است که نویسندگان پیش نویس تشکلی در مقابل اتحادیه ها را مد نظر دارند. تشکلی که بتواند در مبارزه روزمره کارگران حضور داشته باشد و در عین حال برچیدن کل نظام سرمایه داری هدف آن باشد. حقیقتا نیز همین روند عمومی رشد جنبش سوسیالیستی کارگران است. اما بین این روند عمومی با روندی که در جهان واقعی پیش رفته است شکافی تاریخی به وجود آمده است. شکافی که پیش نویس آن را ندیده می گیرد. بهترین حالتی که برای تحقق این روند قابل تصور بود در انگلستان قرن 19 پیش آمد که در آن از یک سو جنبش چارتیستی و از سوی دیگر جنبش اتحادیه ای نیرومند کارگران حقیقتا امید فرا روییدن این مبارزات به انقلابی سوسیالیستی را به وجود آورده بود. این محصول شرایط ویژه انگلستان و نوع مناسباتی بود که بین طبقات سرمایه دار و کارگر از یک سو حاکم بود و از سوی دیگر ریشه در ساختار عمدتا غیر سرکوبگر دولت داشت. این به همان دولتی نزدیک بود که در مانیفست از آن به عنوان "کمیته مشترک بورژوازی" نام برده شده بود. با پیشرفت مبارزه طبقاتی و پیدایش اشکال جدیدی از دولت –اساسا در کشورهای دیگر اروپا- که در عین حال نمایانگر اشکال جدیدی از مناسبات بین کارگر و سرمایه دار نیز بودند و با تفوق ارتجاع بعد از شکست انقلابات 52-1848 و ترس و عقب نشینی جنبش کارگری در انگلستان این شانس تاریخی برای همیشه از بین رفت. بعدها نیز با رشد سرمایه داری انحصاری و پیدایش اشرافیت کارگری ناشی از شرکت در مازاد سود بورژوازی بومی مناسبات بین کارگر و سرمایه دار و بین بخشهای مختلف کارگران باز هم پیچیده تر شد تا جایی که در انگلستان کارگران متخصص متشکل در اتحادیه های صنعتی به عنوان عاملی در مقابل کارگران ساده بخشهای دیگر سرمایه داری ظاهر شدند. آن روند یگانه ای که پیش بینی می شد در مبارزه کارگران واقع می شود و این مبارزات از حد مبارزات روزمره تا فراتر رفتن از نظام سرمایه داری ارتقا خواهند یافت، برای همیشه کنار زده شد. جنبش کارگری نیز ناچار شد به تفکیکی که در جهان واقعی بین عرصه سیاست و اقتصاد به وجود آمده بود گردن نهد. پیدایش احزاب کارگری جدا از تشکلهای توده ای، اتحادیه ها و تعاونی ها و غیره، محصول چنین روندی بود. این روشن شده بود که اتحادیه ها به تنهایی قادر نیستند هم به عنوان تشکل توده ای و در برگیرنده کارگران با گرایشات مختلف هم مبارزه روزمره را جلو برند و هم مبارزه برای فراتر رفتن از نظام را سازمان دهند. گذار از مبارزه روزمره به مبارزه سیاسی برای محو نظام سرمایه داری دیگر گذاری ساده از اقتصاد به سیاست نبود. خود سیاست دیگر ادامه ساده مناسبات اقتصادی، مثل دوران سرمایه داری منچستر در نیمه اول قرن نوزدهم در انگلستان، نبود. بر عکس. دولت بورژوایی کارکردی به مراتب پیچیده تر به خود گرفته بود. این دیگر آن "کمیته مشترک بورژوازی" نبود.
پاسخ جنبش سوسیالیستی کارگران به این وضعیت جدید پذیرش وجود احزاب و اتحادیه ها در کنار یکدیگر و برای انجام وظایفی متفاوت بود. این وظیفه سیاست سوسیالیستی ناظر بر کل جنبش کارگری بود که می بایست آن شکاف را به حداقل ممکن برساند و زمینه را برای رفع آن فراهم کند. این پاسخی بود به یک تحول عینی. نمی شد با نادیده گرفتن این شکاف به طور دلبخواهی تشکلی ایجاد نمود که هم کار اتحادیه را انجام دهد و کار حزب را. جنبش سوسیالیستی کارگران در پاسخ به این معضل در نیمه دوم قرن نوزده و آغاز قرن بیستم به طور موفقیت آمیزی توانست هم به ایجاد اتحادیه های نیرومند دست زند و هم احزابی انقلابی و پر نفوذ ایجاد کند. این که چرا جنبش سوسیالیستی کارگران در ادامه همین سیاست در قرن بیستم با ناکامی مواجه شد بحثی است که باید در فرصتی دیگر بدان پرداخت. تا جایی که به بحث حاضر بر می گردد تاکید بر این امر ضروری است که اولا جنبش سوسیالیستی کارگران در مقطع معینی دیگر آن جنبش مداخله گر در هر دو عرصه نبود و اساسا به جنبشی سیاسی در قالب احزاب تقلیل یافته بود. جنبش اتحادیه ای کارگران اساسا از حیطه نفوذ جنبش سوسیالیستی کارگران و احزاب آن خارج شده بود. و دوما از آن زمان تاکنون در آن صف بندی و شکاف بین عرصه های اقتصاد و سیاست تغییری کیفی صورت نگرفته است. بر عکس. تکامل دولت در قرن بیستم و شکل دولت معاصر کماکان مساله را به همان شکل در مقابل جنبش کارگری باقی گذاشته است.
بنا بر این مساله پیش روی جنبش سوسیالیستی کارگران کماکان ایجاد هم اتحادیه ها و هم احزاب است. نویسندگان پیش نویس اما با ساده کردن موضوع به راحتی هر دو را کنار گذاشته و آن را با چیز دیگری جایگزین می کنند که نه این است و نه آن و در عین حال هم قرار است وظایف اتحادیه ها را انجام دهد و هم احزاب را. پیش نویس به تحول تاریخی ای که کل جنبش کارگری را تغییر داده است بی اعتنایی نموده و راه حلی را در مقابل آن قرار می دهد که مربوط به دوران تاریخی سپری شده ای است. با همین نگرش است که پیش نویس به بررسی اتحادیه ها و رفرمیسم نیز می پردازد. به این بررسی بپردازیم.
6
پیش نویس می گوید: "رفرمیسم حاکم بر جنبش کارگران جهان عمدتا در قالب اتحادیه های کارگری موجود ضدیت خود انگیخته ی طبقه کارگر با سرمایه داری را به سطح مبارزه برای خواست های صرفا اقتصادی و اصلاحی تقلیل داده است." پیش نویس در ادامه ضمن اشاره به تلاش بورژوازی جهانی برای ایجاد تشکلی دست ساخته برای کارگران ایران حکمی عمومی بر این مبنی نیز ارائه می دهد که :"در اهمیت مبارزه ی طبقه کارگر برای خواستهای اقتصادی و اصلاحی هیچ تردیدی نیست، اما بین عزیمت از این خواست ها و سپس ارتقای آنها به سطح مبارزه ی سیاسی علیه کل نطام مزدی و توقف و تقلیل مبارزه ضد سرمایه داری طبقه کارگر تا سطح رفرم صرف فرق بزرگی وجود دارد: اولی روند طبیعی و بهنجار مبارزه ی طبقه کارگر است و دومی بلایی است که رفرمیسم بورژوایی بر سر طبقه کارگر آورده و می آورد." این ارزیابی نویسندگان پیش نویس از دو جنبه نادرست است. نخست این که رفرمیسم در آن معادل اتحادیه در نظر گرفته شده است و دوم این که این ارزیابی منطبق بر شرایط عمومی کنونی حاکم بر مبارزه طبقاتی در جهان امروز نیست. ما به جنبه اول پایین تر و در رابطه با تز بعدی پیش نویس خواهیم پرداخت. فعلا به جنبه دوم یعنی عدم انطباق این حکم با شرایط کنونی بپردازیم.
نخست این که در پیش نویس کل جنبش کارگری بین المللی تحت عنوان جنبش کارگری جهان به یک باره و بدون هیچ تفاوتی مورد ارزیابی قرار گرفته است. واقعیت اما این است که جنبش کارگری در کشورهای مختلف از خصوصیات متفاوتی برخوردار است. ما به عنوان نمونه فقط به یک مورد اشاره می کنیم که با تصویر ارائه شده در پیش نویس کاملا متفاوت است. در آرژانتین جنبش کارگری در سال 01-2000 موفق به سرنگونی چند دولت بورژوائی شد. هم اکنون نیز جنبش کارگری در این کشور درگیر مسائلی از قبیل تصرف کارخانه ها و ایجاد تعاونی های تولیدی و غیره است. روشن است که این تحولات به فرجامی سوسیالیستی نینجامید. دلایل این امر را اما اساسا در وضعیت نامساعد جنبش سوسیالیستی کارگران در سطح بین المللی باید جست. وصله رفرمیسم به کارگران آرژانتین و تشکلهای آنان به هیچ وجه نمی چسبد. تصویر سیاه و سفید پیش نویس گویای وضعیت اتحادیه ها در بسیاری از کشورهای دیگر نیز نیست. حتی در کشورهای اروپایی که قاعدتا بیش از هر نقطه دیگری باید مد نظر نویسندگان پیش نویس بوده باشد، وضعیت متفاوت تر است. در فرانسه و ایتالیا به طور مثال چندین اتحادیه با گرایشات مختلف وجود دارند. برخی از آنها رفرمیستند و برخی دیگر اتحادیه های مبارزی هستند که بخشا حتی سوسیالیسم را هنوز در برنامه خود دارند. به این ترتیب تصویر پیش نویس تصویری ساده شده و نادرست است.
علاوه بر این و مهم تر این که این تصویر شاید در دوران دولت رفاه بعد از جنگ جهانی دوم مصداق داشت. با آغاز تعرض تاچریسم در دهه هشتاد قرن بیستم اما رفرمیسم به عنوان جریان اصلی تنظیم کننده رابطه بین کار و سرمایه به حاشیه رانده شد و جای آن را تعرض آشکار به دستاوردهای کارگران و حتی به همان اتحادیه ها گرفت. شکست اعتصاب معدنچیان انگلستان در نیمه دهه هشتاد نقطه عطف گذار به این مناسبات جدید بود. مناسباتی که به نادرست تحت عنوان نئولیبرالیسم معروف شده اند و در واقع همان لیبرالیسم دوران سرمایه داری منچستر است. در مبارزه معدنچیان انگلیس، اتحادیه نه تنها مبارزه کارگران را متوقف نکرد، بلکه آن را تا به آخر پیش برد. در این مبارزه هم کارگران شکست خوردند و هم اتحادیه وفادار به آنها.
سیاست لیبرالیستی حاکم کنونی کماکان تضعیف موقعیت اتحادیه ها و ادامه تعرض به آنها را در دستور کار خود دارد. این سیاست هنوز خواستار نابودی تشکلهای کارگری نیست، اما به روشنی در صدد تبدیل آنان به جریانی حاشیه ای و تزئینی در رابطه بین کار و سرمایه است. در دو دهه گذشته این سیاست به تخریب سیستم تامین اجتماعی دست زده است و هم اکنون نیز هر تعرض جدید به دستاوردهای کارگران را با تعرضی به تشکلهای آنها همراه می کند. این به وضعیتی دو گانه منجر شده است. دفاع از دستاوردهای کارگران بدون دفاع از سازمانهای موجود آنان، یعنی همان اتحادیه ها، غیر قابل تصور است. جنبش سوسیالیستی کارگران از نابودی و تضعیف این سازمانهای موجود در اثر تعرض راست بورژوازی تاکنون بیشترین صدمه را خورده است و بعد از این نیز صدمات بیشتری خواهد خورد. مخالفت سوسیالیستها با تریدیونیونیسم و سندیکالیسم امروز در دل تعرضی صورت می گیرد که از جانب بورژوازی به اتحادیه ها صورت می گیرد. بر این اساس مبارزه برای حفظ این تشکلها و جلوگیری از تضعیف آنان یک وظیفه تخطی ناپذیر سوسیالیستها است. این امری است که هم اکنون نیز بسیاری