" /> از میان مقالات: December 2007 Archives

« November 2007 | Main | January 2008 »

December 31, 2007

درسهای 13 آذر

ایرج آذرین

به نقل از به پیش!27 یکشنبه 9 دی 1386، 30 دسامبر 2007

دستگیری بیش از چهل تن از فعالان سرشناس چپ دانشگاه ها در آستانۀ سالروز دانشجو بیشک ضربۀ بزرگی است. این ضربه ای محدود به چپ در دانشگاه و در جامعه نیست، بلکه بویژه ضربه ای بر پیکر جنبش دانشجویی است، که با هدایت فعالان چپ می توانست (و هنوز هم می تواند) فاز جدید و پر ثمری را آغاز کند. این مقاله ضربۀ اخیر را در رابطه با جنبش دانشجویی و نقش چپ در این جنبش بررسی می کند. بررسی معضلات عمومی تر چپ دانشجویی فرصت مستقلی را می طلبد.

(1)

نخست شاید باید یادآور شد که نفس حملۀ رژیم به جنبش دانشجویی و دستگیری فعالان چپ نیاز به علت یابی ندارد. به استثناء اصلاحگران حکومتی و هواخواهان مردم فریب (و یا خود فریب) اصلاح طلبی، برای هر فعال سیاسی در ایران روشن است که ماهیت سرکوبگر رژیم اسلامی تغییری نکرده است. فرجه ای که در چند سال گذشته برای طرح دیدگاه های مختلف، و از جمله عرض اندام چپ، در جامعه باز شده نه نتیجۀ نرم شدن رژیم بوده است و نه نتیجۀ عقب نشینی آن در برابر پیشروی جنبش های توده ای؛ بلکه نتیجۀ فرعی یک روند سیاسی ناگزیر است که طی آن رژیم اسلامی می باید خود را با خواسته های صاحبان سرمایه در ایران و الزامات سرمایه داری در عصر "جهانی شدن" منطبق کند(1). سرکوب دانشجویان چپ امری بی زمینه و بغتتا نبود. آنچه محتاج توضیح است نه نفس اقدام رژیم به سرکوب جنبش دانشجویی و دستگیری فعالان چپ، بلکه زمان این حمله است. 

از 16 آذر سال گذشته، که روشن شد چپ می رود تا به نیروی هژمونیک در جنبش دانشجویی بدل شود، سرکوب دانشجویان چپ در دستور کار کلیۀ جناح های رژیم قرار گرفت. و طرفه اینکه آنها که با حرارت تمام و به صراحت خواستار سرکوب چپ شدند طیف وسیع چهره های ریز و درشت جناح اصلاح طلب رژیم و محافل مدعی لیبرالیسم بودند. شیوخ اصلاحات، نظریه پرداران "نواندیشی دینی"، و ژورنالیست های قلم بمزد شبه لیبرال، که نمی توانند حتی بر سر لیست واحدی برای کاندیداهای شورای شهر توافق کنند، یک صدا سرکوب چپ در دانشگاه ها را به دولت حزب پادگانی توصیه کردند. دلایل این موضع اصلاح طلبان حکومتی روشن بود: اصلاح طلبان "خودی" رژیم نقش شان این است که انحصار اپوزیسیون را دارا باشند، و تنها در صورت سرکوب و غیاب چپ در جامعه است که امثال "نواندیشان دینی" مجال می یابند خود را تنها گزینۀ موجود آزادی خواهی جا بزنند(2).

جناح در قدرت نیز البته ابدا طاقت تحمل چپ در دانشگاه را نداشت، و آنچه احمدی نژاد در دیدار از دانشگاه ها مکررا بر سرش آمد بی تابی این جناح را برای سرکوب چپ تشدید می کرد. اما معضل دولت حزب پادگانی دقیقا این بود که چگونه سرکوب دانشجویان چپ سودش به کیسۀ رقبای اصلاح طلب نرود. زمان (timing) سرکوب چپ در دانشگاه ها را مسالۀ جنگ و افزایش احتمال حملۀ امریکا به دست داد: ائتلاف رفسنجانی – کروبی – خاتمی برای پیروزی در انتخابات مجلس هشتم در اسفند ماه آینده تمام امیدش را به مسألۀ جنگ گره زده است. حتی اگر بتوانند جلوی مداخلۀ شورای نگهبان و تقلب بسیج و سپاه را در انتخابات آینده بگیرند، خودشان می دانند که حنای دموکراتیزاسیون تدریجی رژیم رنگ باخته تر از آن است که فراخوانی برای مشارکت در انتخابات باشد. پس تنها امیدشان برای جلب آراء این است که به مردم بباورانند که هم احتمال حملۀ امریکا افزایش یافته است و هم اگر سر کار بیایند امریکا با اینها خواهد ساخت و جنگی در نخواهد گرفت. تظاهرات 13 آذر امسال به مناسبت روز دانشجو فرصتی برای جناح احمدی نژاد بود تا سرکوب دانشجویان چپ را هنگامی انجام دهد که در عین حال نگذارد رقبایش در ائتلاف رفسنجانی – کروبی – خاتمی در ژست ناجیان ملت از کام جنگ ظاهر شوند. 

(2)

دستگیری ده ها فعال سرشناس چپ دانشگاه ها ضربۀ بزرگی است، اما رژیم از این ضربه به هدف سیاسی اش نرسید. اکنون مقامات رژیم (شامل همۀ جناح هایش) باید این درس را گرفته باشند که چپ در جنبش دانشجویی ریشه دارتر از آن است که با بگیر و ببند عده ای از فعالان شناخته شده بتوان جارویش کرد. این درس را بویژه آن دانشجویان دلیری به رژیم دیکته کردند که، در فردای دستگیری ده ها فعال چپ، تصمیم گرفتند مراسم 13 آذر را همچنان برگزار کنند؛ این درس را آن چند صد دانشجویی به رژیم دیکته کردند که در اوج تعقیب و دستگیری دانشجویان فعال به تظاهرات 13 آذر پیوستند؛ آن صدها و هزاران دانشجویی که در دانشگاه های بزرگ و کوچک شهرها و شهرستانها به حمایت از دستگیر شدگان اعتراض و تظاهرات کردند، و باز بویژه آنها که در پی دستگیری فعالان چپ ایجاد تشکل های جدید دانشجویی چپ را با جسارت اعلان نمودند. 

سردمداران رژیم اسلامی (شامل همۀ جناح هایش) راز ماندگاری چپ را نمی توانند درک کنند. مانند همۀ مرتجعان تاریخ گمان می کنند می توان چپ را با زندان و کشتار از جامعه حذف کرد. اما چپی که امروز در ایران و در دانشگاه های ایران شکل می گیرد نتیجۀ تبلیغات ایدئولوژیک احزاب و گروه ها نیست، بلکه واکنشی ناگزیر به نابرابری و استبداد است؛ واکنش به نابرابری اجتماعی ای که نشانی از کاهش ندارد، و استبداد سیاسی ای که رژیم اسلامی برای بقایش چاره ای جز اتکاء به آن نمی بیند. تا در ایران استثمار زحمتکشان و بی حقوقی عمومی هست، چپ بازتولید می شود. این چپی عقیدتی نیست، چپی اجتماعی است، و نمی توان جلوی عروجش را گرفت و دستبند زد و به زندان برد.

واکنش عمومی دانشگاه های ایران به دستگیری فعالان چپ نشان داد که جنبش دانشجویی مرحلۀ بلوغ را پشت سر گذاشته است. جنبش دانشجویی امروز به خواسته های خود حساس تر از آن است که در برابر بگیر و ببند رژیم از میدان بدر رود. جنبش دانشجویی امروز در خواسته های عمومی جامعه شریک است و مسئول تر از آن است که پرچم آزادی و برابری را زمین بگذارد. برای تحقق این اهداف، تنها راهی که امروز پیشاروی جنبش دانشجویی گشوده است همراهی با جنبش کارگری است. و تأکید بر همین واقعیت مشی چپ در جنبش دانشجویی است. برغم مضایقی که در کوتاه مدت دستگیری و تعقیب فعالان و تشدید فشار رژیم در دانشگاه ها ایجاد می کند، روند اصلی جنبش دانشجویی اکنون همین است، و تودۀ دانشجویان تنها در راستای عمومی چنین خط مشی ای به حرکت در خواهند آمد.

رژیم اسلامی، شامل همۀ جناح هایش، اکنون این درس را آموخته است (اما بهای این درس آموزی را متأسفانه چپ با دستگیری بیش از چهل تن از فعالان نسل جوان خود پرداخت). اکنون دولت احمدی نژاد و جناح حامی او می بینند که در تحقق هدف سیاسی خود از سرکوب دانشجویان چپ ناکام مانده اند، و طراحان این سیاست برای خلاص کردن گریبان خود با ایماء و اشاره قوۀ قضائیه را مسئول دستگیری دانشجویان فعال چپ معرفی می کنند. موضع گیری محافل اصلاح طلب رژیم از این هم رسواتر است. آنها که نخست گمان می بردند سرکوب چپ در دانشگاه را بی آن که گردی به دامان شان بنشیند به دست جناح رقیب انجام داده اند، به سرعت متوجه اصل ماجرا شدند. و وقتی واکنش عمومی دانشجویان بی ثمری سیاسی دستگیری ها را نشان داد، اصلاح طلبان تنها از زبان «تحکیم وحدت» دستگیری ها را محکوم کردند، ولی احزاب و مطبوعات رسمی شان همچنان به سکوت خود ادامه دادند. به این ترتیب ریاکاری اصلاح طلبانه را به تماشای همگان گذاشتند.

(3)

دانشجویان دستگیر شده باید آزاد شوند. تلاش پیگیر خانواده های زندانیان، سمپاتی عمومی ای که در سطح جامعه (و جهان) نسبت به این دانشجویان به وجود آمده، و بیش از همه تداوم و گسترش جنبش دانشجویی، ضامن آزادی دستگیر شدگان خواهد بود.

تلاش برای آزادی دانشجویان زندانی، برغم رفتار معمول گروه های فرقه گرا و نخوت سخنگویان خود گمارده، هیچ ربطی به دوری و نزدیکی عقیدتی با زندانیان ندارد. خواست آزادی دانشجویان در بند امروز شرط دفاع از آزادی و محک آزادی خواهی است. هرکس که مطالبۀ آزادی دانشجویان دستگیر شده را مشروط به ملاحظات سیاسی خود کند (چه این ملاحظات پیشگیری از جنگ باشد و چه برنامۀ کار سازمانی و گسترش فرقه ای) تنها نشان می دهد که واقعا آزادی خواه نیست. بدیهی است که هر جریان و دیدگاهی از دیدگاه خود از آزادی زندانیان سیاسی دفاع می کند؛ اما نه فقط دفاع از دانشجویان زندانی محک آزادی خواهی است، بلکه چگونگی دفاع از دانشجویان دستگیر شده موردی است که درجۀ انسجام و پیگیری جریانات و دیدگاه های مختلف را در امر مبارزه برای کسب آزادی آشکار می کند. 

(4)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینکه تعقیب و دستگیری فعالان چپ بلافاصله گرایشات مختلف چپ دانشجویی را در عمل به یکدیگر نزدیک کرد تنها ناشی از فضای عاطفی برحقی که ایجاد شده نبود، بلکه گویای یک ضرورت عینی بود که گرایشات مختلف چپ  در فضای خطیر دستگیری ها ناگزیر از جوابگویی به آن بودند. وجود مرزبندی و خط کشی در میان دانشجویان چپ امری طبیعی است و دینامیسم خود را دارد (که موضوع این مقاله نیست). اما همین واقعه با برجستگی نشان داد که دینامیسم همگرایی یا واگریی در جنبش دانشجویی امری عقیدتی نیست، بلکه استراتژیک است. آنچه برای آتیۀ جنبش دانشجویی حیاتی است نه تدقیق خط کشی های عقیدتی و تحکیم مرز صفبندی های نصفه نیمۀ موجود، بلکه همدلی و درک مشترک از مسیر پیشروی جنبش دانشجویی و ساختن ملزومات لازم برای طی کردن چنین مسیری است. یعنی در یک کلام مسألۀ استراتژی سیاسی. تکرار آنچه ما پیشتر دربارۀ استراتژی چپ در جنبش دانشجویی نوشته ایم اینجا ضرورتی ندارد(3)، تنها لازم است تأکیدی بر بعضی جنبه های بگذاریم که با توجه به تجربۀ ضربۀ 13 آذرماه باید برجسته شوند. 

جنبش دانشجویی نمی تواند خواسته های خود را به نیروی دانشجویان پیشتاز تعقیب کند. مشارکت تودۀ هرچه وسیعتری از دانشجویان منوط به تکیه بر خواسته های صنفی و همگانی دانشجویان، پیش نهادن راهی برای تحقق آنها، و توصیۀ شیوه های کارآیی برای مقابله با سرکوبگری رژیم و عوامل مستقیم آن در دانشگاه و جامعه است.

خواسته های جنبش دانشجویی، حتی صرفا خواسته های صنفی دانشجویان، نهایتا به ایجاد دگرگونی های عمیق و پایدار در بنیادهای سیاسی و اقتصادی جامعه، و به مبارزه برای خواسته های عمومی آزادی و برابری گره می خورد. در مبارزه برای آزادی و برابری، جنبش دانشجویی نمی تواند تنها به نیروی خود پیشروی کند. جنبش دانشجویی تنها همراه با سایر جنبش های اجتماعی و بر گرد جنبش طبقۀ کارگر می تواند رژیم را عقب بنشاند و ایجاد تغییرات عمیق سیاسی و اقتصادی را ممکن سازد. مقابله با سیاست ها و دیدگاه های طیف لیبرالی (از اصلاح طلبی حکومتی گرفته تا سوسیال دموکراسی)، که نه فقط خواسته های محوری را کاهش می دهند بلکه استراتژی واهی ای را برای تحقق آنها عرضه می کنند، یک شرط حیاتی هژمونیک شدن استراتژی چپ در جنبش دانشجویی است.  

تاکتیک های جنبش دانشجویی در هر مقطع نه فقط تنها با ارجاع به چنین مسیر استراتژیکی توجیه پذیرند، بلکه می باید با توجه به واقعیت تناسب قوا طراحی شوند. آنها که جز شیپور مدام تعرض هیچ استراتژی و تاکتیکی را باز نمی شناسند هنوز پیش شرط های ورود به چنین مباحثی را کسب نکرده اند. چنین دیدگاه هایی، چه متکی به انقلابی شمردن همیشگی اوضاع باشد و چه تحت لوای خطر استثنایی و احتمال قریب الوقوع فروپاشی اجتماعی، کار بنیادی پیشبرد استراتژی چپ را تعلیق می کنند، و کمترین ضررشان قمار کردن با سرمایۀ جنبش دانشجویی است.  

مسأله بنیادی برای جنبش دانشجویی این است که یک جنبش توده ای برای خواسته های وسیع دانشجویان راه بیفتد، به روشنی خواسته های خود را به تحقق آزادی و برابری در جامعه گره بزند، و کلیۀ جنبش های اجتماعی را به همراهی با جنبش کارگری فرا بخواند. تنها پیشروان چنین حرکتی در جنبش دانشجویی شایستۀ عنوان چپ اند. تعقیب و دستگیری ده ها تن از فعالان شناخته شدۀ دانشجویی در 13 آذر گرچه مصالح انسانی انجام چنین تکالیفی را موقتا کاهش داد، اما زمینۀ مادی این استراتژی و اقبال بالقوۀ تودۀ دانشجویان به چنین جنبشی را حتی بر دشمنان نیز آشکار ساخت.

زیرنویس ها:

 

 

 

1. برای تفصیل این نکته نگاه کنید به، ایرج آذرین، چشم انداز و تکالیف، انتشارات رودبار، 1379، بویژه فصل چهارم.

2. نگاه کنید به، ایرج آذرین، "نواندیشان دینی و عروج چپ"، به پیش!، شمارۀ 21، 19 اردیبهشت 1386.

3. ایرج آذرین، "اکنون چه؟ چشم انداز حرکت دانشجویان چپ پس از 16 آذر 85"، بارو، شمارۀ 23، فروردین 1386.

 

 

اساسنامۀ کمیته هماهنگی و دو معنای "ضد سرمایه داری"

یه نقل از به پیش! 27 9 دی 1386، 30 دسامبر 2007

کمیتۀ هماهنگی یکی از معدود نهادهای کارگری ایران است که در دور جدید برآمد جنبش کارگری در چهار سال اخیر ایجاد شده و سرنوشت آن برای همۀ فعالان سوسیالیست جنبش کارگری مهم است. ما پیش تر ارزیابی انتقادی خود را از معضلات پیشاروی کمیته هماهنگی به تفصیل طرح کرده ایم(1). اکنون خوشنودیم که در درون کمیتۀ هماهنگی تلاشی برای تصحیح اساسنامۀ قبلی در جریان است؛ اساسنامه ای که به نظر ما نقاط ضعفش بازتابی از موانع موجود در کمیته هماهنگی برای انجام وظیفۀ اصلی خود، یعنی فعالیت برای ایجاد تشکل های توده ای کارگری، بوده است.  

در برابر اساسنامۀ پیشنهادی اکثریت هیأت اجرایی کمیته هماهنگی، آقای محسن حکیمی (که نگارندۀ اساسنامۀ پیشین است) بدیل تازه ای ارائۀ داده و اکنون بحث بر سر این دو اساسنامۀ پیشنهادی در جریان است(2). اساسنامۀ پیشنهادی جدید محسن حکیمی برخی از اشکالات اساسنامۀ قبلی اش را تصحیح می کند و از برخی مواضع پیشین خود نیز عقب می نشیند؛ اما تلقی ویژۀ آقای حکیمی از "تشکل ضد سرمایه داری" که در پیشنهاد تازۀ او هم منعکس است اکنون به محور اختلافات بین دو اساسنامۀ پیشنهادی تبدیل شده است. برای اینکه کمیته هماهنگی بتواند از دور باطلی که به آن دچار است خارج شود حیاتی است تا محتوای واقعی اختلاف بر سر "تشکل ضد سرمایه داری" کاملا روشن شود.

محسن حکیمی، که بر حفظ عبارت "تشکل ضد سرمایه داری" در اساسنامۀ پیشنهادی تازۀ خود اصرار دارد، مدعی است که مخالفت با اساسنامۀ پیشنهادی او نشانۀ دیدگاه رفرمیسم مخالفان است و اساسنامۀ پیشنهادی اکثریت هیأت اجرایی را نیز به همین دلیل رفرمیستی می شمارد. اما خود حکیمی هم قطعا ادعا نخواهد کرد که مخالفان اساسنامۀ پیشنهادی او خواهان تشکل های کارگری ای هستند که ابزار همکاری با سرمایه داران باشد! مخالفت با اساسنامۀ پیشنهادی حکیمی به این دلیل نیست که عبارت "ضد سرمایه داری" را در خود دارد. اختلاف واقعی بر سر دیدگاه هایی است که بر دو اساسنامۀ پیشنهادی حاکم است نه بر سر کلمات. باید بحث بیحاصل بر سر الفاظ را رها کرد و به دیدگاه ها پرداخت.

تا آنجا که به ما بر می گردد، پیشتر هم گفته ایم که اشکال اصلی کمیته هماهنگی در اساسنامه نیست، بلکه در دیدگاهی است که کمیته هماهنگی را در عمل فلج کرده است. اساسنامۀ اولیۀ کمیته هماهنگی هم تنها بمنزلۀ شاهد مثالی که این دیدگاه را در خود منعکس می کرد مورد انتقاد قرار گرفته بود(1). اساسنامۀ کمیته هماهنگی می تواند اساسنامه ای بسیار کوتاه و عمومی باشد، و ما حتی حساسیتی نسبت به وجود یا غیاب نفس کلمات و عبارات مشخصی در اساسنامه نداریم. آنچه نسبت به آن حساسیم دیدگاهی است که آقای حکیمی تحت عنوان "تشکل ضد سرمایه داری" بر کمیته هماهنگی غالب کرده بود، و به نظر می رسد اکنون اکثریت هیأت اجرایی کمیته هماهنگی و حتی مجمع عمومی نیز با این دیدگاه مخالف اند.

نخست، شاید گفتن دارد که اصرار آقای حکیمی بر تکرار "تشکل ضد سرمایه داری" بهیچوجه ایشان را واجد حق انحصاری بر ادعای ضدیت با سرمایه داری نمی کند. بیش از شش سال است که ما به این واقعیت توجه داده ایم که در شرایط امروز ایران تلاش جدی ای از سوی سخنگویان سرمایه و جناحی از اصلاحگران حکومتی برای ایجاد نوعی از تشکل های کارگری در جریان است که ظرف تعامل و همکاری کارگران با دولت و طبقۀ سرمایه دار باشد. در مقابل، ما بر این حقیقت پا فشرده ایم که تنها چنان تشکل های کارگری در خدمت منافع تودۀ کارگران قرار دارد که نقطۀ آغاز حرکت خود را ضدیت منافع طبقه کارگر و طبقه سرمایه دار و ستیز طبقاتی قرار داده باشند. اما برای ما «ضدیت منافع کارگران و سرمایه داران» امری نیست که باورها تضمینش کند (چه برسد به اینکه کلمات و عبارات خاصی ضامن اش باشند). بلکه اساسا به معنای این است که تشکل کارگران برای تعقیب اهداف طبقاتی خود بناگزیر رو در روی نیروی متشکل سرمایه داران و سخنگویان رنگارنگ سیاسی سرمایه قرار می گیرد، و تنها با وقوف بر تضاد منافع و آمادگی برای این رویارویی است که می تواند توفیق یابد(3).

در تلاش برای ایجاد تشکل های توده ای کارگران نیز عین همین امر صادق است، و «ضدیت با سرمایه و سرمایه داران» معنای واقعی اش این است که کارگران در مسیر مبارزه برای ایجاد تشکل های خود نه فقط نمی توانند و نمی باید بر حمایت احزاب و سخنگویان رنگارنگ صاحبان سرمایه حساب کنند، بلکه تنها با حفظ استقلال خط مشی خود و تقابل با سیاست و برنامه های چنین احزاب و نیروهایی است که قادر خواهند شد تشکل های طبقاتی خود را ایجاد کنند. بنابراین، آنچه نهایتا تضمین کنندۀ این است که تشکل کارگری، یا تلاش برای ایجاد تشکل کارگری، واقعا در ضدیت با منافع سرمایه و صاحبان سرمایه قرار داشته باشد اساسا به این بستگی دارد که کارگران برای مبارزۀ خود چه مسیری انتخاب می کنند؛ و به همین معناست که ما بر «استراتژی» بمنزلۀ محک واقعی همکاری با سرمایه یا ضدیت با سرمایه تأکید کرده ایم(4).

آری، برای ما، همچنان که برای همۀ سوسیالیست های کارگری، این واقعیت که مبارزۀ طبقه کارگر، تشکل کارگری، و تلاش برای ایجاد تشکل کارگری، تنها در ضدیت با منافع سرمایه و صاحبان سرمایه می تواند و می باید به پیش رود هیچگاه معنای ایدئولوژیک نداشته و امری مربوط به باورهای فعالان نبوده است. بلکه به معنای ضرورت هوشیاری پیشروان جنبش کارگری برای شناخت ماهیت نیروهای اجتماعی و سیاسی صحنۀ امروز ایران، و تلاش برای تجزیه و تحلیل تحولات اقتصادی و سیاسی و بررسی موضعگیری های نیروهای سیاسی بوده است.

اگر «ضدیت با سرمایه» قرار است معنای مادی و اجتماعی ای داشته باشد، معنایش هیچ چیز جز این نمی تواند باشد که فعالان پیشرو کارگری می باید بر محتوای سیاسی و اجتماعی مواضع طیف وسیع سخنگویان سرمایه اِشراف و احاطه داشته باشند. و این امری است که با اعلام باور قلبی به "ضد سرمایه داری" در هیچ اساسنامه ای حاصل نمی شود. اگر قرار است مبارزات کارگران در عمل در مسیر ضدیت با سرمایه دنبال شود، هیچ درجه باور قلبی به "ضدیت با سرمایه" نمی تواند این امر را تضمین کند. تنها تضمین، انتخاب مسیر استراتژیکی است که مبتنی بر شناخت محتوای برنامه و سیاست طیف وسیع سخنگویان سرمایه است، یعنی طیف وسیعی که امروز از اصلاح گران حکومتی تا شبه اپوزیسیون لیبرال و سوسیال دموکرات، و از اپوزیسیون سلطنت طلب تا سوسیال دموکرات های سمپات به سیاست خارجی امریکا را در بر می گیرد. استراتژی پیشروی جنبش کارگری می باید متکی به شناخت عمیق از نقشه های احزاب طبقات دیگر باشد، و هیچ باور ایدئولوژیکی نمی تواند جانشین ضرورت تجزیه و تحلیل از تحولات اقتصادی و  سیاسی، و بررسی موضعگیری نیروهای سیاسی جامعه شود.

همانطور که در جای دیگری به تفصیل بررسی کرده ایم، در دیدگاه محسن حکیمی مقولۀ استراتژی مطلقا غایب است، و عبارت "ضد سرمایه داری" (یا، پیش از بسته بندی مجدد، عبارت "لغو کار مزدی") قرار بوده است پُر کنندۀ حفره ای باشد که خلأ استراتژی در دیدگاه حکیمی بجا می گذارد(5). چنین کاری، اما، تنها نتیجه اش راز آلوده کردن مبارزۀ "ضد سرمایه داری" از طریق تبدیل آن به یک مقوله است. و واضح است که این مقوله تضمینی نخواهد بود که گویا با سوگند خوردن به آن در یک اساسنامه کمیته هماهنگی در عمل علیه سرمایه کاری بکند، بلکه خاصیت آن تنها این می شود که آقای حکیمی تنها موافقان با عقاید خود را مبارزان علیه سرمایه باز بشناسد و لاغیر. در دیدگاه حکیمی، "ضد سرمایه داری"، یا "لغو کار مزدی"، تنها می تواند نشانۀ شناسائی متقابل اعضاء فرقه ای از همدلان ایدئولوژیک باشد.

اما برای طبقه کارگر «ضدیت با سرمایه و سرمایه داران» تنها به معنای مادی و اجتماعی آن، یعنی تنها به معنای انتخاب یک مسیر استراتژیک متفاوت از دیدگاه های نمایندگان سیاسی صاحبان سرمایه است که معنا می یابد. و اگر می توان ادعا کرد که طبقه کارگر بطور عینی پرچمدار مبارزه برای آزادی در ایران امروز است، تنها به این سبب است که «ضدیت با سرمایه» به معنای حرکت عملی جنبش کارگری در عرصۀ جامعه و سیاست است. تنها به این معنای مادی و واقعی است که می توان ادعا کرد، برخلاف طبقات دیگر، مسیری که کارگران می باید برای تأمین منافع خود دنبال کنند بناگزیر به گسترش آزادی های دموکراتیک در جامعه پیوند خورده است. به عبارت دیگر، تنها با داشتن استراتژی مستقل طبقاتی است که کارگران پیشتاز مبارزات عمومی برای آزادی های دموکراتیک در ایران می شوند(6). هرگونه تنزل «ضد سرمایه داری» به احکام ایدئولوژیک، کارگران را از ایفای نقش در جنبش عمومی تودۀ مردم ایران، و در نتیجه از جلب همبستگی جنبش های اجتماعی، محروم می کند.

فعالان جناح راست جنبش کارگری (بیشک تحت تأثیر لیبرال ها و سوسیال دموکرات ها) مدعی اند که هدف فعالان چپ جنبش کارگری از تأکید بر "طبقه" و "ضدیت منافع کار و سرمایه" ایجاد تشکل های ایدئولوژیک است. این البته بهتان است، و چنین وصله ای به سوسیالیسم کارگران نمی چسبد(7). تنها فرقه های ایدئولوژیک چپ غیرکارگری می توانند چنین بهانه ای در دست فعالان راست را توجیه کنند. نظرات محسن حکیمی و معنای رازآلودۀ "ضد سرمایه داری" در دیدگاه او یک مصداق چنین بهانه ای هستند. مقابله با دیدگاه حکیمی در عین حال شرط مصون ماندن تشکل های کارگری در برابر دیدگاه های راست نیز هست.

زیرنویس ها:

1. نگاه کنید به، رضا مقدم، "ارزیابی از کمیتۀ هماهنگی"، بارو، شمارۀ 23، فروردین 1386 (آوریل 2007). 

2. برای تفصیل این مسأله نگاه کنید به، محمد حسین، "دو اساسنامه پیشنهادی و مسئله تشکل ضد سرمایه داری"، سایت های اینترنتی، 29 آبان 1386.

3. ایرج آذرین، "تشکل های کارگری، آزادی های دموکراتیک، جامعۀ مدنی"، بارو، شمارۀ 4 و 5، بهمن و اسفند 1380 (ژانویه و فوریه 2002). همچنین نگاه کنید به "رفرمیسم جدید در جنبش کارگری"، فصل دوم در چشم انداز و تکالیف، انتشارات رودبار، 1379 (2001)، ص 88-43.

4. رضا مقدم، "ارزیابی از کمیتۀ هماهنگی"، بارو، شمارۀ 23، فروردین 1386 (آوریل 2007)؛ "کارگران واحد راه را نشان می دهند" و "دو استراتژی"، بارو، شمارۀ 22، اردیبهشت 1385 (مه 2006). ایرج آذرین، "انتخاب استراتژیک"، به پیش!، شمارۀ 22، 23 خرداد 1386؛ "تشکل کارگری: کدام استراتژی؟ کدام سیاست؟"، بارو، شمارۀ 18، مرداد 1382 (ژوئیه 2003)؛ "جنبش طبقه کارگر و جنبش بورژوازی؛ هارمونی یا ستیز؟"، بارو، شمارۀ 9، تیر 1381 (ژوئن 2002).

5. نگاه کنید به، ایرج آذرین، "بیراهۀ سوسیالیسم – در نقد نظرات محسن حکیمی"، بارو، شمارۀ 22، اردیبهشت 1385 (مه 2006). 

6. نگاه کنید به، سودابۀ مهاجر، "بازهم دربارۀ تشکل"، به پیش!، شمارۀ 16، آذر 1385؛ و همچنین به مراجع زیرنویس های 3 و 4 و 5 بالا.

7. ایرج آذرین، "قضیه «تشکل ایدئولوژیک»"، بارو، شمارۀ 21، مرداد 1383 (اوت 2004).

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

محمود صالحی باید معالجه شود

به نقل از به پیش!27 یکشنبه 9 دی 1386، 30 دسامبر 2007
محمود صالحی دهمین ماه از محکومیت یک ساله خود را در زندان سنندج طی می کند. در این ده ماه رژیم اسلامی و قوه رسوای قضائیه اش لایه دیگری از چهره ضد انسانی خود را به فعالین جوان جنبش کارگری نشان دادند؛ فعالینی که کشتارهای دهه 60 را از زبان بازماندگان آن کشتارها و یا در مقالات و کتابها خوانده اند. محمود صالحی سالهاست که از بیماری کلیه رنج میبرد و تحت مداوا بود. وی را به دلیل تلاش برای برگزاری مراسم غیر دولتی و مستقل روز کارگر در بیدادگاهای اسلامی محاکمه و از جمله به یک سال حبس تعزیری محکومش کردند. برای اجرای حکم ضد کارگری بیدادگاه اول ماه مه سقز، در نیمه فروردین امسال برای محمود صالحی تله گذاشتند. وی را مانند روال چندین ساله به مذاکره بر سر نحوه برگزاری مراسم روز کارگر در سقز به فرمانداری کشاندند و همانجا دستگیر و روانه زندان سنندج کردند.

این بار آدمکشان وزارت اطلاعات محمود صالحی را شکنجه نکردند چرا که بی اثر بودن شکنجه بر وی را طی دستگیریهای قبلی آزموده بودند. هیچ تلاشی هم برای به اصطلاح "بسر راه آوردن" وی نکردند چرا که قبلا و به دفعات فیلسوفان وزارت اطلاعات را بعد از مباحث طولانی و با دست خالی نزد روسایشان فرستاده بود. اینبار قوه جنایتکار قضائیه رژیم اسلامی محمود صالحی را به دست فرشتگان مرگ سفید پوش خود در پزشک قانونی سنندج دادند. این آدمکشان سفیدپوش در همکاری با مقامات زندان و بعضی از کارکنان بهداری زندان سنندج رفتارهای ضد انسانی خود را به نهایت رساندند و در تمام این ده ماهه از مداوای بیماری کلیه محمود صالحی سر باز زدند. نه تنها این، بلکه اخیرا رژیم اسلامی مقامات پزشکی قانونی سنندج را به مقابله با خواست جنبش کارگری جهانی و پزشکان مستقل فرستاده که خواهان مداوای فوری بیماری کلیه محمود صالحی هستند.

مقامات پزشکی قانونی سنندج چند روز قبل زیر برگه ای امضا زدند که تائید می کند محمود صالحی دارای بیماری حادی نیست و بدون احتیاج به معالجه می تواند مدت باقی مانده را در زندان سنندج بماند. در همین جهان سرمایه داری که پایه های نظامش علیه انسانیت است مداوای اسرای بیمارو زخمی دشمن در حال جنگ یکی از معمولی ترین و شناخته شدن ترین قوانین جنگ است و در پایان هر جنگی می توان متخلفین را به دادگاهها سپرد و محاکمه کرد. از مقامات پزشکی قانونی سنندج که رفتارشان یادآور اعمال همان فرشتگان مرگ سفید پوش اردوگاههای مرگ نازیهاست که احمدی نژاد میزبان بازماندگانشان در تهران بود، انتظاری جز این نبود. آشکار است که مقامات پزشکی قانونی سنندج هیچ ربطی به حرفه شریف پزشکی و پزشکان ندارند. اینها از جمله آدمکشان و شریک جرم هایی هستند نظیر شریعتمداری در لباس روز نامه نگاری در کیهان و قاضی حداد و مرتضوی در لباس قاضی.
مسئولیت حفظ سلامتی محمود صالحی تماما با رژیم اسلامی است. جهانی از تشکل های کارگری، سازمانهای مدافع حقوق بشر و غیره خواهان مداوای فوری محمود صالحی شده اند و همگی اینها رفتار رژیم اسلامی را با دقت دنبال می کنند. در قبال هر اتفاق ناگواری برای محمود صالحی جمهوری اسلامی باید جوابگوی همه اینها باشد.

محمود صالحی باید فورا معالجه شود

علی خدری: پزشک "قانونی" یا همقطاران وزارت اطلاعات

علی خدری – سی دسامبر 2007

محمود صالحی در چند ساله اخیر تلاشهای بی وقفه ای برای به سرانجام رساندن خواستهای کارگران کرده است. وقتی کارگران در شهر سقز مراسم اول مه را برگزار کردند، مقامات شهر سقز محمود را دزدیدند تا مانع حضور او در مراسم شوند. اما کارگران او را به میان خود در همان ساعتهای اول برنامه برگرداندند، ومحمود در این مراسم  سخنرانی  کرد.

 محمود صالحی را منع کردند تا وارد تشکل کارگران خباز نشود که خودش بنیان گذار آن بود، و سعی کردند نمایندگان مورد نظر کارفرماها را به کارگران تحمیل کنند. اما نماینده واقعی کارگران در عمل و در تمام امورات مربوط به کارگران محمود بود. کارگران عملا محمود را به کارفرما و دولت تحمیل میکردند. کارفرمایان و مقامات جمهوری اسلامی  جز قبول خواست کارگران اما به شیوه غیررسمی راه دیگری  نداشتند.

در سال 2001 برای محمود صالحی اتهامات واهی  درست کردند  و 10 ماه بخاطر تلاشهایش برای ایجاد تشکل کارگران خباز زندانیش کردند. محمود را  تهدید کردند، از مقامات ریز و درشت و به مناسبتهای مختلف به خانه اش رفتند و از محمود خواستند کوتاه بیاید. محمود در جواب مسایل و مشکلات کارگران را به  آنها خاطرنشان میکرد. تمام شهر حکومت نظامی بود تا اول مه برگزار نشود، در دخانیات مراسم دولتی گذاشتند از همه خواستند که به آنجا بروند اما کارگران مراسم خود را گذاشتند و محمود سخنرانی کرد.

در سال 2004 با یک نقشه از پیش طرح ریزی شده به تعاونی مصرف کارگران خباز که محمود مسئول آن بود  دستبرد زدند و مقدار زیادی اجناس تعاونی را دزدیدند تا  از این طریق به موقعیت محمود صالحی خدشه ای وارد کنند. اما در همان روزهای اول انگشتها به طرف خود دولتیها نشانه رفت و با دقت و هوشیاری کارگران به جز رسوایی چیز دیگری نصیب دولتیها نشد. این و دهها و صدها مورد توطئه دیگر را که تقریبا همه از آن اطلاع داریم علیه این رهبر کارگری به اجرا گذاشتند. اما همیشه تیرشان به سنگ میخورد.

سال 1383 در حالی که کارگران میخواستند در یک مراسم کاملا آرام در روز اول مه، روز جهانی کارگر شرکت کنند  از طرف  نیروهای سپاه و اطلاعات مورد هجوم  قرار گرفتند  و تعداد 50 نفر از شرکت کنندگان را دستگیر شدند.  روز بعد همه را آزاد کردند جز 7 نفر شان که محمود صالحی از جمله 7 نفر باقیمانده در زندان بود. در همان روزهای اول دستگیری محمود و هفت نفر دیگر که در مراسم اول مه شرکت کرده بودند. برای آزدی محمود و همراهانش  کارزاری چه در داخل ایران و در سطح جهان،  که به پرونده هفت نفر روز کارگر سقز معروف بود،  شروع شد. بعد از 12 روز این هفت نفر را با گذاشتن وثیقه آزاد کردند.

 از همان روز اول معلوم بود که مقامات جمهوری اسلامی این پرونده را ادامه خواهند داد اما به دنبال فرصت مناسبی هستند تا این انتقام را از محمود صالحی و دیگر فعالین کارگری بگیرند.  در دادگاههای متعددی که برای این چند نفر برگذار کردند  احکام سنگینی را علیه محمود و همراهانش اعلام کردند.  که حکم محمود صالحی از همه سنگین تر بود.  با اعتراضات داخلی و بین المللی این احکام تغییر کرد تا سر انجام در  فروردین 1386، از آنجا که مقامات جمهوری اسلامی از نفوذ و محبوبیت محمود صالحی مطلع بودند، از ترس مقاومت و مقابله کارگران و مردم در شهر سقز و همچنان اعتراضات بخشهای دیگر ایران و جهان، در یک طرح کاملا از پیش ریخته شده، محمود صالحی را ربودند و فورا به زندان مرکزی در شهر سنندج منتقل کردند.

مقامات جمهوری اسلامی بعد از ربودن محمود و ایجاد یک شرایط امنیتی حکم یک سال زندان را شفاهی به ایشان ابلاغ کردند.  که همانجا با اعتراض محمود روبرو شد.  با اعلام خبر ربودن محمود صالحی از طرف خانواده محمود و دیگر فعالین کارگری در شهر سقز، سلسله اعتراضاتی در شهرهای مختلف ایران از طرف کارگران و مردم، علیه این حکم نا عادلانه  که از طرف بیدادگاه حامی سرمایه داران و کارفرمایان جمهوری اسلامی بر پا شد، چندین کمیته و نهاد در داخل و خارج از ایران برای آزادی محمود صالحی ایجاد شد. این اعتراضات وسیع داخلی و خارجی به ناحق بودن احکام صادره از طرف جمهوری اسلامی  و برای آزادی محمود صالحی بود.

این اعتراضات جمهوری اسلامی ایران را از هر طرف زیر فشار قرار داده است.  جمهوری اسلامی به شیوهای مختلف تلاش میکند که از زیر این اعتراضات شانه خالی کند. خواست دیگر نهادها، تشکلها، کارگران و شخصیتهای مدافع آزادی محمود صالحی مداوای مریضی کلیه محمود بوده و هست. محمود از نارحتی کلیه رنج میبرد. ایشان یکی از کلیه هایش را از دست داده و تنها کلیه دیگرش کمتر از بیست درصد توانایی کار کردن دارد. از وقتی که محمود را زندانی کرده اند به خاطر شرایط نامناسب زندان وعدم مداوی کافی در زندان آن بیست درصد باقی مانده کلیه اش نیز زیر فشار قرار گرفته و دارد زندگی محمود را تهدید میکند. وضعیت وخیم مریضی محمود صالحی همه را نگران کرده است. تا بحال به  طرق مختلف اطلاعات دقیقی از خطر ناک بودن سلامتی محمود  به اطلاع عموم رسیده است. در چند هفته اخیر جمعی از دکترهایی که قبلا در کردستان کارکرده بودند و چند سالی است در کشورهای اروپایی کار و فعالیت پزشکی خود را از سر گرفته اند از طریق همکارانشان در کردستان از وضعیت خطرناک سلامتی محمود با خبر شدند و از طریق اطلاعیه ای نگرانی خود را به اطلاع عموم رساندند و از نهادها و مجامع  بین المللی خواستند که  برای معالجه محمود صالحی دخالت جدی بکنند و به مقامات مسئول جمهوری اسلامی فشار بیاورند تا امکان معالجه محمود صالحی را فراهم آورند. نجیبه صالحزاده همسر  محمود و دیگر فعالین کارگری از جمله کمیته دفاع از محمود صالحی طی  یک اطلاعیه نگرانی خود را از وضعیت خطرناک محمود صالحی به اطلاع عموم رساندند و خواهان آزادی و مداوای فوری محمود شدند.

به دنبال این تلاشهای جهانی بود که از طرف مقامات جمهوری اسلامی به شیوه غیررسمی اعلام شد که قرار است محمود صالحی را پیش پزشک "قانونی" ببرند تا تشخیص دهند که آیا محمود صالحی میتواند 3 ماه باقیمانده زندانیش را بدون معالجه بیماریش در زندان بماند یا نه. با این کار مقامات جمهوری اسلامی از اول روشن بود که میخواهند با خواست معالجه فوری محمود صالحی مخالفت کنند.  

مقامات جمهوری اسلامی و روسای زندان سنندج رفتند نزد دو نفر از همکاران شریک جرمشان که همیشه کارشان تشخیص وضعیت جسمی زندانیانی است که  که آیا توان شکنجه شدن دارند یا نه تا برادران شکنجه گر با استفاده از تخصص آنها تصمیم بگیرند که به شکنجه زندانیان سیاسی ادامه بدهند یا نه. این آقایان که در طول عمر جمهوری اسلامی کارشان کمک به برادران شکنجه گرشان بوده است حال مامور شده اند تا تشخیص دهند وضع جسمی محمود صالحی وخیم است یا نه و آیا می تواند مابقی محکومیتش را بدون معالجه در زندان بماند یا نه.

این تیپ مقامها که در مقابل مواجبی که از سرکوبگران در یافت میکنند و حاضرند تا هر کاری اربابانشان می خواهند انجام بدهند را به عنوان دکتر معرفی کردن یک توهین بزرگ به مقام  و جایگاه دکتر در جامعه است. این بر عهده دکتران ایرانی است که از مقام شریف و انسانی خود دفاع کنند و اینها را از مجامع پزشکی خود بیرون بیاندازند.  

 سلامتی محمود صالحی در خطر است و باید معالجه شود. هر مشکلی برای ایشان پیش بیاد مسئـولش جمهوری اسلامی است. دکترای جیره خوار رژیم اسلامی، این همکاران شکنجه گران هیچ صلاحیتی ندارند که درباره وخامت وضع جسمی محمود صالحی اظهار نظر کنند. محمود صالحی را باید یک هیات پزشکی غیر دولتی و بیطرف معاینه کند و نظر بدهند و مستقل از آن باید فورا معالجه شود.

 

 

 

December 30, 2007

منوچهر اسدبیگی:دانشجویانی که در سیاهی جنگل بسوی نورفریاد کشیدند را دریابید!

درانتهای گزارش شماره11 از اقدامات خانواده های دانشجویان زندانی آمده است که (با گذشت نزدیک به یک ماه از دستگیریها و با وجود مراجعات مکرر خانواده ها به هر شخص و نهاد دولتی، هنوز بیش از 7 تن از دانشجویان حتی کوچکترین تماسی با خانواده های خود نگرفته اند. با این حال و با وجود بی اعتمادی به حق خانواده ها نسبت به مسوولین، آنها همچنان با عزمی راسخ و با احترام به عقاید فرزندانشان در راه آزادی آنها از پای نمی نشنینند. فردا یکشنبه 9/10/86 خانواده ها یه دفتر آقای سالاری کیا (در میدان ارگ) می روند تا صدای خود را به وی و به آقای مرتضوی، دادستان کل استان تهران، هم برسانند و از وی در مورد این بازداشتهای طولانی وغیرقانونی و وضعیت فرزندانشان توضیح بخواهند. خانواده ها خواهان آزادی هر چه سریعتر عزیزانشان هستند.)

جهان خواب است ، انگار !؟ کجائید ، سازمانهای بین المللی ، مدافعان حقوق بشر ، اروپائیان متمدن ، روشنفکران و انسانگراها ، انگار همگی  چشمها را بسته و گوشها را گرفته اید !؟ شما را چه شده ، جهان را چه شده ، که اینچنین در برابر هجوم سیاهی و بربریت حاکمان اسلامی ایران ، در برابر انگیزاسیون قرون وسطائی گزمه های جهل و سرمایه در عصر ارتباطات ، در برابریورش سلاخان شکنجه گرشلاق بدست ، این مزدوران شرع بنیاد گرای اسلامی ، و برخوردشان با پاک ترین جوانان در زندانهای ایران ، نشسته اید و دم فرو بسته اید !؟  مگر آزادی خواهی و برابری طلبی در قاموس شما ها هم جرم محسوب می شود !؟

در ممکتی که سی سال حکومت جهل و تبعیض ، سرکوب و سرمایه ، استثمار و سانسور ، تحمیق  و دروغ ، شعار های پوچ و اختلاس ، دزدی و رشوه و رانت خواری سردمداران و مدیرانش ، حاصلی و راهی و زمینه ای جز محرومیت و فقرو بیکاری ، جهل و فساد و فحشا ، اعتیاد و اراذل و اوباش شدن در پیش پای جوانان نگذاشته و همه ارزشهای انسانی را لوث و واژگونه کرده ...

 این دانشجویان در این شرایط مگر جرمشان بجز خوب بار آمدن ، دگر اندیش بودن ، بدنبال تفکر و اندیشه بودن ،پاسدار ارزشهای انسانی بودن ، نه به جنگ گفتن ، نه به پادگانی شدن محیط دانشگاهها گفتن ، صدا و فریاد ملت و مردم بودن ، مردمی که از ترس سرنیزه  صدایشان بریده شده است ، چیز دیگری بوده ؟

 مگر این دانشجویان چه گفتند و چه کردند ؟ کدام اسلحه ای در دست و گلوله ای را شلیک کردند ؟ بجز تفکر و قلم و بیان وپرچم آزادیخواهی و برابری طلبی ، چه با خود حمل کرده بودند ؟ کدام ترور و کشتار و اعدام و شکنجه و جنایت را همچون شما ربایندگان و زندانبانان و فتوا دهندگان خشک مغز در کارنامه داشته اند ؟ اینها تنها به جرم ، نوبر انسانیت و آزادگی بودن و شعار آزادی و برابری سر دادن ،در این میدان و منجلاب جهالت و فلاکتی که شما ها آفریده اید به زندان افتاده اند و بس ، همچنانکه بیشرمانه اسانلو را به بند کشیدید و محمود صالحی را در بند، به آستانه مرگ رسانده اید ، مگر جرم این دو تن هم بجز حق طلبی  چیز دیگری بوده !

ودر حالیکه سردمداران اسلامی در کاخهای شمال شهر تهران زندگی اشرافی خود را ادامه میدهند و در فسق و فجور و بساط خود غرقند و لذت چپاول وثروت اندوزی و قدرت را می برند وسرگرم نمایش مضحک انتخابات در بین خود و سناریو نویسی های آن هستند  و سگهای هارشان را به جان جوانان دگر اندیش ، غیر خودی ، آزادی خواه و برابری طلب انداخته اند  ، در حالیکه رهبر ولی فقیه مسلمین جهان اینچنین به تماشا نشسته ونظاره گر است وبا احمدی نژاد مهر ورزش،که روی تمامی دیکتاتوران و فاشیست های دنیا را سفید کرده همچنان بشریت و انسانیت را به زیر سوال برده و به سخره و ریشخند گرفته اند ...

جان عزیزان دانشجوی تحت شکنجه و درحال اعتصاب غذا در خطر جدی است ، خود را جای خانواده های این عزیزان بگذارید ، پدران ، مادران ، برادران و خواهرانشان بی خواب و غرق در غم و اندوهند ، حدود یک ماه است از آنان خبری ندارند و صدها بار به همه جا وهر مثلا مقامی ، مراجعه کرده و متوسل شده اند وتا به حال نتیجه ای نگرفته اند .  

و دریغا از جهان و جهانیان و از ایرانی و ایرانیان از همه ، از ما ، من و تو  و اپوزوسیون ، چپ و راست  که همه فقط دلخوشیم به چند نامه محکومیت خشک و خالی  برخی جهانیان ، به چند لیست امضا و اکسیون فوقش چند صد نفره آنهم در ایرانی با هفتاد میلیون نفر در داخل و حدود چهار میلیون نفر در خارج ! ایرانیانی که دم از انسانیت و دموکراسی و آزادیخواهی ومترقی بودن وحقوق بشرمیزنند ، کسانی که ادعای چپ و سوسیالیست و کمونیست بودن دارند ، وظیفه دارند که به داد این عزیزان در بند و خانواده هایشان برسند و فریاد انسانی واعتراض به حق آنان را با صدایی بلند و رسا به گوش جهانیان برسانند ، شاید که منشاء اثری شوند ! چرا که

شب

   با گلوی خونین

   خوانده ست

   دیرگاه.

   دریا نشسته سرد .

   یک شاخه

   در سیاهی جنگل

   به سوی نور

   فریاد می کشد .

به داد این شاخه ها ی نهال انسانیت و آزادگی برسیم ، چه چپ ، چه راست ، هرکه انسان است وحمایت و عهدی با رژیم اسلامی نبسته است ، هر کاری می تواند ، هر توانی دارد ، هر راهی را صلاح میداند و هر تلاشی که امکان دارد را باید بکند و تا آزادی دانشجویان ، صالحی ، اسانلو و تمامی زندانیان سیاسی از پای ننشیند و  ادامه دهد ، و افسوس که در سیاهی جنگل دریا نشسته سرد !

و بازبه قول نوشته ای از شاملو( متأسفانه ما مردم فقط هنگامی در برابر جور و بیداد و توهین ، رگ های گردن مان ورم می کند که خود به شخصه گرفتار آن شده باشیم .)

                                         منوچهر اسدبیگی  - 30 december 2007

http://assadbeygi.blogfa.com/

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

December 29, 2007

رضا مهدوی:مستحکم ومصمم مبارزه را تا به آخر برسانيم

 مقاله ی از ميليتانت شماره ی نهم

به دنبال اعتصاب شش روزه بيش از پنج هزار کارگر کارخانه نيشکر هفت تپه در شمال استان خوزستان از شهرهای اهواز، شوشتر، انديمشک، شوش، و دزفول، در شامگاه يکشنبه سيزدهم خرداد ۱۳۸۶، کارگران به اعتصاب موفقيت آميز خود پايان دادند. هزاران کارگر اعتصابی اين کارخانه، در اعتراض به دريافت نکردن حقوق دو ماه اخير خود، دست به اعتصاب زده بودند. مديريت کارخانه به اعتصابيون قول داد که حقوق آنان در اسرع وقت پرداخت خواهد شد و کارگران نيز ۱۰ روز برای دريافت حقوق معوقه خود مهلت داده اند. کارخانه نيشکر هفت تپه دارای کارخانه های جنبی مانند کاغذ پارس هفت تپه، دستمال کاغذی حرير و  خوراک دام است که هر کدام از آنها دو تا سه هزار نيروی کار دارند و اکنون با بحران اقتصادی  کارخانه نيشکر هفت تپه، آنها نيز دچار مشکل شده اند. کارخانه های مجاور نيز در همبستگی با کارگران نيشکر هفت تپه مديران خود را با اعتصاب تهديد کردند.
بديهی است که اين اعتصاب درس های ارزنده ای برای کل جنبش کارگری در بر خواهد داشت. مسلم است که اين آخرين اعتصاب کارگری نه در کارخانه نيشکر هفت تپه و نه ساير نقاط ايران نخواهد بود. تا زمانی که دولت سرمايه داری در قدرت است؛ استثمار کارگران ادامه خواهد يافت. و تا زمانی که کارگران استثمار شوند؛ به مبارزه خود ادامه خواهند داد. در محور اين مبارزات اعتصاب کارگری است. اين اقدام کارگری تنها منحصر به ايران نمی باشد. کارگران جهان در سراسر حيات سياسی خود از اين ابزار در مقابل دولت سرمايه داری استفاده کرده اند.
از اينرو ارزيابی مفهوم اعتصاب کارگری برای ما کارگران حائز اهميت است. نوشته زير ادای سهمی در اين راستا است.
*****************
هر مبارزه کارگری که فراتر از اهداف محدود اقتصادی و سياسی برود، حامل اشکال و نطفه های اوليه قدرت کارگری است. قدرتی که در مقابل قدرت سرمايه داری قرار می گيرد. به قول يکی از وزرای سرمايه دار اروپايی "هر اعتصاب کارگری نطفه يک دگرگونی اجتماعی  را در خود دارد"!
گرچه، سازماندهی يک اعتصاب محلی با هدف اقتصادی جزئی آغاز  می شود (مانند درخواست دستمزدهای عقب افتاده و يا افزايش دستمزد و غيره)، اما بخشی از قدرت سرمايه داری را زير سؤال می برد. اعتصاب، عملی است که کارگران را رو در رو در مقابل مديريت قرار می دهد. کارگران با اين اقدام به مديريت می گويند که: "هر چه دلت خواست نمی توانی انجام دهی"! همچنين کارگران با اين عمل کل حقوق دولت سرمايه داری را در اعمال کنترل در کارخانه، مورد سؤال قرار می دهند. يک اعتصاب بر محور يک سلسله مطالبات جزئی، کل «قوانين» سرمايه داری را نيز بی اعتبار اعلام می کند. قوانينی نظير «آزادی کار» که توسط مبلغان دولت سرمايه داری موعظه می شود، در عمل به قوانين «آزادی استثمار» کارگران توسط سرمايه داران ترجمه می شود. زيرا که به محض وقوع يک اعتصاب ساده، مديريت کارخانه با توسل به نيروی ضربتی کليه حقوق ابتدايی، از جمله حق رفت و آمد به کارخانه را از کارگران سلب می کند. تنها لحظاتی پس از آغاز يک اعتصاب، کارگران در می يابند که تبليغات «آزادی کار» توسط دولت سرمايه داری نادرست است. نه تنها حق اعتراض به محيط نامساعد و وضعيت کار از کارگران سلب می شود، که حتی رهبران آنان اخراج، دستگير می گردند. پس از هر اعتصابی کارگران بلافاصله مفهوم واقعی «آزادی کار» و «قانون کار» را درک می کنند: «آزادی سرمايه» برای خريد «نيروی کار» در هر وضعيت و شکلی که مورد علاقه و نياز آنان است؛ «قانون سرمايه» که کارگران را مبنی بر معيارهايی، با اعمال زور، مجبور به پذيرش کليه شرط های آنان می کند!
اما در صورت بروز يک اعتصاب گسترده تر، سراسری و عمومی، تضاد بين «کار» و «سرمايه» در شکل عريان تر و واضح تری ظاهر می گردد. برای نمونه چنانچه يک اعتصاب از کارخانه ئی آغاز گشته و به محلات، کارخانه ها و ادارات مجاور گسترش يابد؛ زمانی که اعتصاب کارخانه از يک اعتصاب عادی (دست از کار کشيدن) فراتر رود و کارگران، کارخانه را نه تنها به اشغال خود گيرند، بلکه بطور «فعال» امر مديريت آن را بر عهده گيرند، اعتصاب به نتيجه منطقی و نهايی خود  می رسد و يک سؤال محوری طرح می گردد: چه کسی «ارباب» کارخانه، اقتصاد و دولت است، کارگران يا سرمايه داران؟
کارگران، در عمل در می يابند که خود آنها «ارباب» کارخانه هستند و نه مديران و سرمايه داران. اما، تنها راه تضمين تداوم اين وضعيت، سازماندهی کارگری است. ايجاد «کميته اعتصاب» سنتاً پاسخگوی اين نياز مقطعی کارگران است. «کميته اعتصاب» نقش ايجاد جمع آوری منابع مالی، خوراک و پوشاک و غيره را برای اعتصاب کنندگان بر عهده می گيرد. اما اينها تنها کار «کميته اعتصاب» نيست. اين کميته به کميسيون های متعددی بر اساس نياز مادی، معنوی و سياسی و تشکيلاتی کارگران تقسيم می شود.  ما در اين مقطع شاهد نخستين نطفه های «قدرت کارگری» خواهيم بود. کميسيون های مالی، خوراک، پوشاک، اطلاعات، تفريح و حتی «اطلاعات» به وجود می آيند. چنانچه «اعتصاب»، عمومی گردد، بلافاصله بخش های توليدی، برنامه ريزی اقتصادی، امور خارجی نيز به دنبال کميسيون ها شکل می گيرند. در اينجا کارگران نخستين آزمايش «قدرت» را تجربه می کنند. کميته اعتصاب برای از ميان برداشتن «تقسيم کار» تحميلی جامعه سرمايه داری  بين «برنامه ريزان» و «مجريان»، به شکل روزانه جلسات عمومی گذاشته تا تمام کارگران و خانواده های آنان در کليه امور تصميم گيری قرار گيرند.
چنين تشکل دمکراتيک و مبارزی نه تنها مطالبات اعتصاب کنندگان را تحقق خواهد بخشيد که نخستين گام را برای رهايی کارگران از اعمال زور و اجحافات مديريت و مسئولان کارخانه، بر خواهد داشت. يعنی نخستين گام در راستای الغاء «از خود بيگانگی» و رهايی از شر «قوانين بازار» و «سرمايه».
زمانی که يک اعتصاب محلی، برای سازماندهی خود، دست به ايجاد کميته اعتصاب دمکراتيکی می زند؛ زمانی که اين قبيل کميته ها نه تنها در يک کارخانه که در يک منطقه به وجود بيايد؛ زمانی که اين کميته ها از طريق هيئت نمايندگی اين نهادها با يکديگر ارتباط برقرار کنند و مرکزيت بيابند؛ در آن صورت ما شاهد تّولد شوراهای کارگری خواهيم بود. اين نطفه اوليه دولت کارگری  است.
گرچه هر اعتصاب گسترده و دراز مدت، حامل نطفه های اوليه قدرت کارگری است، اما برای تحقق نهايی آن، به عوامل ديگری نياز است. زيرا که تفاوت مهمی بين مبارزه عليه دولت سرمايه داری و تحقق نهايی قدرت کارگران وجود دارد. آنچه اين دو وضعيت را بهم پيوند  می دهد سطح «آگاهی» سياسی درون جنبش کارگری است. بدون يک سلسله تصميم گيری آگاهانه، هيچ اعتصابی به خودی خود سرمايه داری را تهديد بنيادين نمی کند. هيچ «کميته اعتصاب» ی به شکل خودجوش به يک «شورا» تبديل نمی شود.
يکی از خصوصيات بارز دگرگونی اجتماعی نيز در همين امر نهفته است. بر خلاف کليه دگرگونی اجتماعی گذشته که قدرت  به طبقاتی انتقال يافتند که صاحب ثروت جامعه بودند (طبقات دارا)، طبقه کارگر تنها طبقه ئی در تاريخ است که صرفاً پس از قدرت سياسی و رهايی خود به ثروت ملی و مناسبات توليدی دست خواهد يافت. بدون دگرگونی بنيادين در دولت سرمايه داری، طبقه کارگر قادر به نظارت و کنترل کامل بر امور کارخانه ها نخواهد بود.
اما، اينها نياز به برنامه ريزی و عمل مرکزی سياسی خاص دارد. برای سازماندهی برنامه ی اقتصادی برنامه ريز شده نياز به اقدامات حساب شده است. بنابراين هر اعتصابی برای به نتيجه رسيدن نهايی؛ نياز به حرکت مشخص برنامه ريزی شده ئی دارد که مانند زنجيری بهم پيوند خورده  باشد. هر گسستی در اين سلسله عمليات، تحولات آتی را متوقف می کند و کارگران را به جای اول خود سوق می دهد.
بديهی است که پس ازاعتصاب عمومی، مسئله ی «قدرت دوگانه» در جامعه طرح می گردد: قدرت سرمايه داری  يا قدرت کارگری. وضعيت عينی ئی که منجر به اعتلای تحولات می گردد از اين قرار است: بحران عينی و دائمی در روابط توليدی سرمايه داری (کسادی، تورم، بيکاری و هرج و مرج در توليد و غيره)؛ بحران سياسی در درون دولت سرمايه داری (کشمکش های درونی، بی اعتمادی به رهبريت ، تفرقه، عدم وجود يکپارچگی و وحدت)؛ نارضايتی عمومی مردم (به ويژه در درون قشرهای پائينی و زحمتکشان)؛ بی اعتمادی طبقه کارگر به سياستمداران، اعتماد به نفس طبقه ی کارگر در نتيجه مبارزات پيروزمند، پيگير و دراز مدت؛ شکل گيری پيشروی کارگری منسجم و متعهد با اعتماد به نفس کافی.
چنانچه اغلب وضعيت عينی ذکر شده ايجاد گردد، هر جرقه ئی در جامعه منجر به دگرگونی توده ئی می گردد. هر اعتصابی که از مطالبات اقتصادی جزئی آغاز گردد، بلافاصله به «دروازه» طرح مسئله «قدرت دوگانه» می رسد.
۲۲ مهر ۱۳۸۶

 بولتن شماره ۱

 شورای همکاری 

"آیا مسئولین دولتی چیزی از انسانیت می‌دانند؟"

"مردم چه نشسته‌اید"

فضای ملتهب جامعه ايران از جزر و مد فضای جنگی گرفته تا اعتراضات گسترده كارگران و دانشجویان، بار دیگر بر این نكته تأكید گذاشت كه جامعه مرعوب احمدی‌نژاد و عربده‌های اسلامی وی نخواهد شد و بر خواست اصلی خود، سرنگونی جمهوری اسلامی، همچنان پافشاری می‌كند. اعتراضات یكی دو هفته گذشته و كرنش اپوزیسیون رنگارنگ پرورژیم و فراخوان به قبول جمهوری اسلامی نوع امام زمانی احمدی نژاد، بار دیگر بر اهمیت این نكته كه باید مبارزات پراكنده و اعتراضات خاموش رو آمده و به موج خروشان تبدیل گردند، تأكید چند باره گذاشتند.

لطف الله میثمی، سردبیر مجله "چشم انداز" كه در دوره خاتمی اصلاح طلب بود، در مصاحبه‌ای با سایت "تابناك" همان "بازتاب" پلمپ شده توسط احمدی‌نژاد، خواهان شركت میلیونی در انتخابات آینده مجلس برای "تو دهنی به شیطان بزرگ" می‌شود و می‌گوید صرفنظر از اینكه چه كسی رأی بیاورد، برای مخالفت با آمریكا و متحدینش نیاز به حضور قدرتمند در صندوقهای رأی هست.

عباس عبدی، یكی از شخصیت‌های اصلی جبهه مشاركت، در نوشته‌ای در روزنامه شهروند به سردبیری قوچانی، كه چندی پیش از احمدی‌نژاد خواست دانشجویان كمونیست را سركوب كند، همان چرت و پرت‌های میثمی را نشخوار می‌كند و می‌گوید كه حاضر است برای صلح، از حق شهروندی خود صرفنظر كند. شعار دانشجویان در ١٣ آذر اما، "استبداد داخلی، دخالت خارجی، محكوم است" بود. این شعار و صف متحد و خروشنده دانشجویان چپ در ١٣ و ١٦ آذر یك تودهنی كوبنده‌ای به تمام رجزخوانی‌های نوع میثمی و عبدی و قوچانی بود.

شعار دیگری كه كمتر در رسانه‌ها منعكس گردید، شعار "مردم چه نشسته‌اید" بود كه انتظار دانشجویان از مردمی كه نزدیك به سه دهه است با عناوین مختلفی مخالفت خود را با رژیم ابراز كرده‌اند، بود. دانشجویان یكی دو سال پیش نیز یك چنین شعاری را مطرح كردند.

در هیچ جامعه‌ای صرفا بخاطر اینكه بخشی از جامعه از حكومت ناراضی است و سرمایه‌داری را شایسته انسان نمی‌دانند، در اعتراض و اعتصاب روتین خود رو به مردم فراخوان پیوستن برای سرنگونی حكومت را نمی‌دهد. كلا مكانیسم اعتراضات جامعه چنین نیست. اما همه می‌دانند كه حكومت اسلامی روی آتشفشانی از خشم و نارضایتی نشسته است. اینكه چرا این آتشفشان دهان نمی‌گشاید، باعث تعجب دانشجویان شده است. باعث تعجب من هم شده است. راستش چنین جامعه ای، كه نزدیك به سه دهه است با این حكومت پارتیزانی می جنگد و به هر قانون و قاعده اش دهن كجی می كند، باید پشت اعتراضات دانشجوئی برود و كار این رژیم توحش را برای همیشه یكسره كند.

كارگران هم با هر اعتراض خود به درست انگشت اتهام را به سوی مسئولین جمهوری اسلامی نشانه می‌روند. به درست به این نتیجه رسیده‌اند كه مسئول مستقیم به قهقرا رفتن وضعیت معیشتی‌شان اسلام و حكومت اسلامی است.

كارگران نساجی خوی در تجمع ١٧ آذرماه خود در اعتراض به مدیریت كارخانه كه گویا خصوصی است و نه دولتی، در مقابل فرمانداری شهر تجمع می‌كنند و یكی از كارگران می‌گوید: "آیا مسئولین دولتی چیزی از انسانیت می‌دانند؟" كارگران به ناگهان متوجه این نشده‌اند كه این حكومت و مسئولین ریز و درشتش چیزی از انسانیت نمی‌دانند. در مبارزه و رودر روئی هروزه‌شان با این حكومت است كه به تدریج به این نتیجه رسیده‌اند. این را كارگران شركت واحد، پتروشیمی‌ها، ماشین سازی‌ها، ذوب آهن، نساجی‌ها، شهرداری‌ها، كارگران نیشكر هفته تپه، كارگران كشت و صنعت‌ها، كنف كاران، رانندگان و غیره، در هر اعتراضی كه خبرش در یكی دو سال گذشته به بیرون درز گردیده، با هزار زبان و علنا اعلام كرده‌اند كه این رژیم را نمی‌خواهند و می‌خواهند سر به تن این رژیم نباشد. این آرزو بسیار انسانی است؛ منتها آرزو كافی نیست. تا زمانی كه این اعتراضات پراكنده از انزوا در نیایند و با دیگر اعتراضات جاری در جامعه متحد نگردند، رژیم جمهوری اسلامی همچنان سر پا خواهد ماند. و این برای كارگران و كل جامعه ادامه فاجعه است.

١٧ دسامبر ٢٠٠٧

 

 

محمود صالحي و منصور اسانلو را هنوز آزاد نكرده ايم

 كاظم نيكخواه: در حاشیه دو خبر

اين هفته اطلاعيه اي از كميته دفاع از محمود صالحي را ديدم كه بسيار تكان دهنده بود. در اين اطلاعيه آمده بود كه "روز چهارشنبه 28 آذر ماه محمود صالحی را به پزشک قانونی سنندج جهت معاینه منتقل کرده اما مدارک پزشکی وی را با خود نبرده بودند، روز شنبه 1 دی ماه پزشک قانونی رای خود را صادر کرد. پزشک قانونی سنندج علیرغم اینکه تائید کرده است که کلیه محمود صالحی پلی استیک است، فشار خون او متغییر و چربی قند او بالاست، پرستات او بزرگ شده، مجاری ادراری دارای مشکل و روده‌های او ورم کرده است اما با وجود همه اینها، بیمار میتواند در زندان بماند... روز شنبه 1 دی ماه محمود صالحی دو بار از هوش رفته که با کمک زندانیان، او را به بهداری زندان سنندج منتقل کرده‌اند. طبق دستور پزشکان بیمارستان توحید روز شنبه باید محمود صالحی را به بیرون از زندان منتقل کرده و از او آزمایش خون به عمل می‌آمد اما مسئولین زندان به او اجازه ندادند تا جهت معالجه و آزمایش خون از زندان خارج شود و همچنین از تقاضای نجیبه صالحزاده جهت ملاقات محمود صالحی نیز ممانعت به عمل آمد. طبق آخرین اخبار محمود صالحی کماکان بنا به تغییر فشار خون دراثر نارسای کلیه، روزانه بیشتر از دوبار ازهوش میرود."

 

نگه داشتن محمود صالحي و منصور اسانلو در زندان توسط جمهوري اسلامي يك دهن كجي آشكار حكومت به ميليونها كارگر در ايران است. جمهوري اسلامي ميخواهد به ميليونها كارگري كه با اعتصابات هرروزه خود، با اول مه هاي راديكال و سوسياليستي خود، و كل مبارزه و تحرك و پيشروي خود هرروز دارند بطور واقعي رعشه مرگ بر اندام آن مي اندازند، چنگ و دندان نشان دهد. ميخواهد بگويد من هنوز هستم. هنوز قدرت دارم. هنوز زندان و شكنجه گاه هايم سرپا هستند. هنوز ميتوانم حمله كنم. محمود صالحي و منصور اسانلو جرمي نكرده اند. توطئه اي عليه حكومت نكرده اند. محمود صالحي در مراسم اول مه شركت كرده است. و منصور اسانلو در راس يك اعتصاب حق طلبانه رانندگان شركت واحد نقش داشته است. جمهوري اسلامي عليرغم تمام سياستهاي ضد كارگري خود نميتواند صراحتا اعلام كند كه برپايي اول مه جرم است. نميتواند اعلام كند كه اعتصاب كارگران شركت واحد جرم بوده است. اما دو چهره شناخته شده كارگري را در زندان نگه داشته است تا به كارگران بگويد اين همان حكومت سركوب و جنايتكاري است كه براي زنداني كردن كارگران دليل و برهاني لازم ندارد.

اين حكومت ميداند كه براي نگه داشتن اين دو فعال كارگري در شكنجه گاههايش دارد بهايي را مي پردازد. در ميان اكثريت عظيم كارگران در ايران هرروز كه ميگذرد منفورتر ميشود. در سطح بين المللي منزوي تر و بي آبرو تر ميشود. پادوها و نمايندگانش در نهادهاي بين المللي زير فشار شديد جريانات راديكال قرار دارند. اينها را ميداند. اما با وجود اين آزاد كردن اين دو كارگر را به نفع خود نميداند. زيرا از عواقب آن كه بالا رفتن روحيه كارگران است وحشت دارد. اين وحشت را بايد ديد. بايد در پس قلدري حكومت اين ضعف اساسيش را نظاره كرد. و تلاش كنيم كه بهايي كه حكومت بخاطر اين جنايت و قلدري خود مي پردازد هرچه سنگين تر باشد.

طولاني شدن زندان محمود صالحي و منصور اسانلو نبايد باعث شود كه جنبش دفاع از اين دو فروكش كند يا تخفيف يابد. بايد تلاش كنيم كه هرروز صف متحد تر و گسترده تري از كارگران در ايران و كارگران در سطح بين المللي حكومت كثيف و منفور سرمايه داران در ايران را محكوم كنند. هر جمله اي كه در محكوميت اين رژيم گفته ميشود، هرپيامي كه در حمايت از كارگران ايران داده ميشود، هر خواستي كه در دفاع از آزادي اين دو رهبر كارگري از جانب بخشي از كارگران در ايران يا در سطح جهان طرح ميشود، ميخي بر تابوت اين حكومت و كل نظام سرمابه است. بايد عزم كنيم و فعالانه اين را امر جدي خود قرار دهيم كه اين دو فعال كارگري را از زندانهاي حكومت رها كنيم. بايد به حكومت نشان دهيم كه ماندن اين دو در زندان برايش بسيار گران تمام خواهد شد. اين را بايد تضمين كنيم. اين جزء مهم و تعطيل ناپذيري از مبارزه ما تا زمان آزادي محمود صالحي و منصور اسانلو از زندان است.

اعتصاب كارگران فورد در روسيه پايان يافت

خبر اعتصاب كارگران فورد در "سوولوژسك" در روسيه را در شماره قبل كارگر كمونيست منعكس كرديم. ظاهرا اين هم اعتصابي مثل اعتصابهاي ديگر كارگري بود. ٢٠٠٠ كارگر دست به اعتصاب زدند و خواهان افزايش دستمزد شدند. اما اين هفته وقتي به يك فيلم خبري از اين اعتصاب نگاه ميكردم يك نكته توجهم را بسيار جلب كرد. و آن اين بود كه كارگران با قاطعيت ميگفتند ما حق داريم حقوقي مثل حقوق كارگران فورد در كشورهاي غربي داشته باشيم. ميگفتند اين حق بي چون و چراي ماست كه سطح زندگي مان بهتر از اين باشد كه اكنون هست. ميگفتند اتحاديه هرچه بگويد يا نگويد ما كارگران تا خواستهايمان را نگيريم از اينجا نميرويم.

اعتصاب كارگران فورد روسيه كه از ٢٠ نوامبر شروع شده بود در ١٤ دسامبر بعد از حدود ٤ هفته با توافق كارفرما براي افزايش دستمزدها پايان يافت. افزايشي كه كارگران تحميل كردند نسبتا بالا بود. البته از آن چه كارگران ميخواستند هنوز فاصله داشت. اما اين نكته اصلي اي كه ميخواهم بگويم نيست. نكته مهمتر اينست كه كارگران دارند سطح زندگي و حقوق خودرا با بالاترين استانداردهايي كه هم طبقه هايشان بدست آورده اند مقايسه ميكنند. اينكه كارگران در يك كشور ديگر سطح زندگي و حقوق خودرا با كارگران در كشورهاي پيشرفته تر مقايسه ميكنند و همان حقوق را طلب ميكنند در دنياي كنوني بنظرم بسيار مهم است. امروز يك رقابت آشكار اما اعلام نشده ميان كارگران در كشورهاي مختلف باعث شده است كه طبقه سرمايه دار دست به تهاجم به سطح زندگي و دستاوردهاي تاريخي كارگران بزنند و تلاش كنند اين دستاوردها را پس بگيرند. شمشير تعطيل كارخانه و انتقال توليد به كشورهايي كه حقوق و استاندارد زندگي كارگر پايين تر است را بالاي سر كارگران در كشورهاي پيشرفته صنعتي ميگيرند و آنها را ناچار به قبول شرايطي نامناسب و ناجور ميكنند. اين به زيان طبقه كارگر در كل جهان است. تنها راه مقابله با آن اينست كه كارگران در همه جا از حقوق و اسنانداردهاي پيشروي كه دستاورد كل طبقه كارگر است دفاع كنند و اتحادي جهاني را عليه كل سرمايه داران شكل دهند. حركت كارگران روسيه بارقه اي از اين تحرك را جلوي چشم مي آورد و خوشحال كننده است. 

 

 

پاسخی کوتاه به آن اظهار نظر

 
فرهاد شعبانی
بدنبال درج مطلب " بحران سازی چرا ؟ ما به وحدت نياز داريم" در سايت آبيدر، چهار نفر از دوستان فعال در عرصه جنبش کارگری؛ پيرامون آن به اظهارنظر پرداختند. در ميان اين صاحب نظران، نظری کوتاه به امضای مستعار "کارگر کمونيست" ديده می شود.
با توجه به اهميت موضوع، ضروری دانستم پاسخی کوتاه به اين اظهار نظر بدهم و نکات زيرا به آگاهی علاقمندان به سرنوشت کميته هماهنگی و تشکلهای مشابه برسانم.
ايکاش دوست عزيز و گرامی "کارگر کمونيست" با نام و نشان واقعی خود به نقد موضع من در باره جدلهای درونی کميته هماهنگی می پرداخت تا بتوانيم علنی و با احساس مسئوليت در باره يکی از مهمترين دستاوردهای اين دوره مبارزه کارگران و پيشروان کارگری به تبادل نظر بپردازيم، اما باوجود اين من دين خود را ادا می کنم.
ترديدی ندارم که "کارگر کمونيست" از هر زاويه و با هر انگيزه ائی موضع من در باره تنشهای درون کميته هماهنگی را مطالعه کرده باشد، ترديدی نخواهد کرد که نيت من همانی است که در لابلای خطوط نوشته ام فرياد بر مياورد و آنهم اين است: کميته هماهنگی و تشکلهای مشابهِ دربرگيرنده پيشروان و فعالين جنبش کارگری از دستاوردهای مبارزاتی اين دوره جنبش طبقه ماست و نبايد قربانی منافع گروهی و تنشهای گرايشی شوند. اين تشکلها با همه ايراداتشان محصول مبارزه بيدريغ و جانبازی شماری از پيشروان و فعالين جنبش کارگری ايرانند و بايد بسان مردمک چشم حفظ شوند. اين تشکلها با همه کمبودها و در اين عمر کوتاهشان منشاء تحرک، روحيه، همبستگی مبارزاتی، سرزندگی و تکيه گاه اميد به آينده جنبش ما بوده اند. اين تشکلها می توانند و بايد به هسته های اوليه تشکلهای توده ائی کارگران، شوراها و اتحاديه های کارگری در آينده تکامل و پيشروی جنبش ما تبديل شوند. به اين اعتبار گرايشات درونی اين تشکلها بايد در مقابل سرنوشت آنها مسئولانه عمل کنند. اين پيام من در آن موضعگيری کوتاه پيرامون مباحثات درونی کميته هماهنگی در اين دوره است.
و بازهم تا آنجائيکه به من برمی گردد، برخلاف اظهار نظر شما دوست گرامی " کارگر کمونيست " نه تنها خود را وکيل "بهزاد سهرابی" نمی دانم، بلکه وکيل هيچ کارگر مبارز ديگری هم نيستم.  من نوشته های "بهزاد سهرابی" و "يوسف دانش" که ايشان را هم نمی شناسم مطالعه کردم و به اين نتيجه رسيدم که اين "يوسف دانش" است که تندروی کرده است و نه "بهزاد سهرابی" و اين متد برخورد و موضعگيری را به زيان تداوم اين حرکت می دانم و بر خلاف شما نه تنها موافق انتقاميگيری نيستم بلکه بر اين باورم بازی با سرنوشت کميته هماهنگی با هر توجيهی که صورت بگيرد خط قرمزی است که نبايد از آن عبور کرد. 
از طرفی ديگر در تمام برنامه هائی که برای " برنامه ما و جنبش کارگری " از تلويزيون کومه له تهيه کرده ام چند  هدف را در نظر داشته و تعقيب کرده ام. انعکاس اخبار مبارزات کارگران در سطح وسيع، جلب پشتيبانی ار مبارزات کارگران، خدمت به امر سازمانيابی کارگران و تلاش برای ايجاد وحدت در صفوف کارگران.  خوشبحتانه از اين بابت هم وجدانم راضی است.
 مصاحبه با فعالين جنبش کارگری از جمله رضا مقدم هم در اين راستا بوده است. لازم است اشاره کنم  که برخلاف نظر شما من با ارزيابی رضا مقدم از کميته هماهنگی نه تنها موافق نبوده ام و نيستم، بلکه در همان گفتگوی تلويزيونی باوجود اينکه بعنوان مصاحبه کننده و نه طرف مناظره با ايشان روبرو شده بودم، اما در متن سئوالاتی که با ايشان مطرح کردم مخالفت خود را با ارزيابی ايشان در ميان گذاشتم، همانطور هم به گوشه هائی از نقطه نظرات محسن حکيمی در باره کميته هماهنگی انتقاد دارم اما در عين حال يکی از فعالين آزادی محسن حکيمی و ديگر دستگير شده گان پارک چيتگر خواهم بود و برای آزادی آنها با تمام توانم مبارزه خواهم کرد و در اين زمينه ترديدی بخود راه نمی دهم.
 بعنوان کلام آخر بايد بگويم که، از نگاه من تمام گرايشات و فعالين صفوف کميته هماهنگی و تشکلهای مشابه وظيفه دارند با توجه به شرايطی که جنبش کارگری ايران در آن قرار دارد؛ نسبت به سرنوشت اين تشکلها با احساس مسئوليت عمل کنند. اين فرصت را نبايد از دست داد. فعالين جنبش طبقه ما با قبول دشواريهای فراوان، با جانبازی و فداکاری بی نظير و با استقبال از مرگ اين دستاورها را به دشمنان طبقاتی مان تحميل کرده اند، و با اين کار نور اميد به فردای روشن را در دل هزاران کارگر تابانيده اند، آنها را نبايد به آسانی از کف داد و  بعنوان داستانی اندوهبار از تاريخ جنبش کارگری به ارزيابی آن نشست.
علی رغم هر انتقادی من چنين خواهم کرد. به شما هم توصيه می کنم همين روش را در پيش گيريد. 
 

جنبش لغو کار مزدی و وحشت رفرمیسم چپ و راست

 نیمه اول دهه هشتاد خورشیدی ، سرآغاز دوره ای نوین در تاریخ جنبش کارگری ایران می باشد. در این دوره است که فعالین بخشهای مختلف کارگری ایران، برای اولین بار سنگ بنای ساختن بستری برای همکاری را می گذارند  که هدفش تلاش برای ایجاد « تشکل سراسری ضد سرمایه داری کارگران ایران» است. با اعلام این امرمهم، روزنه های امید در دل هزاران کارگر باز می شود، تحرک تازه ای در جنبش کارگری به راه می افتد، فعالین واقعی این جنبش با افق و رویکردی مغایر با همه رویکردها و افق پردازی های رایج رفرمیسم چپ علناً پا به صحنه کارزار طبقه خود می گذارند. اعلام موجودیت و حضور آنان نه مکتبی و محصور درچهار چوب مسائل  نظری، بلکه در میدان عمل و در دل کشمکش واقعی مبارزه طبقاتی و در کنار توده های کارگر بود.

از همان اول معلوم بود  فعالینی که استقلال خود را از هرگونه جریان فرقه ای اعلام داشته اند، وعزم جزم کرده اند تا در پیشبرد اعتراضات  و مبارزات همزنجیران خویش  دخیل  شوند و با اتکا به نیروی آنان مسیر رفتن به سوی ایجاد تشکلهای سرمایه ستیز را هموار سازند، از حملات هیستریک احزاب و فرقه های رفرمیسم چپ و راست بی نصیب نخواهند ماند. بخش عظیمی از ادبیات چپ غیر کارگری درون و بیرون از جنبش کارگری در چند سال اخیر را اتهام پردازیها، خرافه بافیها و خزعبلات آنان علیه فعالین ضد سرمایه داری تشکیل داده و می دهد. از رهبران احزاب و فرقه های غیر کارگری گرفته تا نخبگان اپورتونیست حاشیه نشین، همگی علیه آنان بسیج شدند تا بلکه بتوانند با کاشتن تخم نفاق در میانشان، مسیر پیشروی رویکرد رادیکالشان را منحرف و در نهایت سد کنند. همدلی و همجوشی آن فعالان اگر برای کارگران جشن بود برای رؤسای فرقه ها و احزاب و  منفردین سندیکالیست واقعاً که مصیبت و عزا بود. اگر چه اینها توانستند در مواردی عده ای از فعالین را با توجه به پیشینه تعلقات فکری آنها به رفرمیسم چپ به نوعی علیه صف متحد همزنجیران خود به صف کنند، اما تمام شواهد حاکی است که به همت تلاش بی وقفه بخشی از فعالین درون جنبش کارگری، جنبش ضد سرمایه داری و برای لغو کار مزدی، توانسته است موقعیت خود را در درون این جنبش تا حدود زیادی تثبیت و تحکیم کند.

مشکل سر راه فعالین جنبش ضد سرمایه داری طبقه کارگر ایران، در واقع نخبگان بی ربط  به جنبش کارگری، یا جریانات وفرقه های چپ نمای سکتاریست نیستند. اینان طبیعتاً بگوی مگوی فرقه ای خویش را دنبال کرده و می کنند. اما هیچ کارگری هم برای هیچ کدام آنها هیچ تره ای خرد نمی کند. بعلاوه عمر فرقه بازی و حزب آفرینی های بالای سر کارگران به طور واقعی رو به انقراض است. چند سندیکالیست خارجه نشین خواه بریده از این یا آن حزب ، خواه از بقایای سندیکالیست های سابق هم فقط سر خود را گرم می کنند،، همه چیز نشان می دهد که فعالین ضد سرمایه داری مدتهاست بدرستی وارد بازی در زمین اینها نمی شوند. امروز جدال  واقعی و سرنوشت ساز میان رویکردهای غیر کارگری و فعالین ضد سرمایه داری و برای لغو کار مزدی، به درون جنبش کارگری ایران بسط یافته است. دوره کنونی، دوره کشمکش میان فعالین کارگری متأثر از میراث فرقه بازی احزاب چپ غیر کارگری با فعالین جنبش واقعی ضد سرمایه داری در درون جنبش کارگری است. آنهایی که صادقانه و پیگیرانه در امر بسترسازی جهت تشکل یابی کارگران شبانه روز در میان توده های کارگر تلاش میکنند، آنهائی که با کارگران در پیشبرد مبارزاتشان همراه و همگام هستند. اینها طبیعتاً آماج حملات هستریک کسانی قرار می گیرند  که در این کمیته و آن کمیته یا هر کجای دیگر دست گدایی به سوی مراکز و مقامات دولتی برای تشکیل سندیکا، دراز کرده و می کنند.  

جنبش کارگری وارد مرحله ای تازه و تعیین کننده شده است،  جدال این رویکردها آن هم در بطن این جنبش، بهیچ وجه نمیتواند جدا اززندگی مبارزاتی و سرنوشت کارگران باشد. جدالها و کشمکشها بر سر مبرمترین مسائل این جنبش حول چگونگی تحقق خواستها و مطالبات کارگری، مسئله تشکل یابی و ..... در مراکزکار و تولید در جریان است. کشمکش واقعی دو رویکرد متضاد در درون این جنبش شکل گرفته است. رویکردی که میخواهد در چارچوب نطام سرمایه داری وضعیت معیشتی و رفاهی کارگران بهبود یابد، اگر زمانی هم متوجه چراغ سبزی از طرف دستگاه حاکمیت شود بدون هیچ مشکلی به سراغش رفته و دراولین فرصت بساط مماشات و تنظیم رابطه خرید و فروش نیروی کار کارگران را با کارفرمایان و دولت آنان در ظرفهای بوروکراتیک پهن کند. گرایشات مختلفی که حول این رویکرد با هم وحدت کرده اند، چه آنهایی که میخواهند از توازن قوای طبقاتی کارگران به عنوان سکوی پرش به سوی قدرت سیاسی حزبی استفاده کنند، و چه آنانی که نیتشان این است  که در نقش دلالان تنظیم رابطه کار و سرمایه در آینده به نان و نوایی برسند، همگی در صف این رویکرد قرار دارند. رویکرد دیگر تلاش میکند توده های کارگررا حول خواست ها و مطالبات پایه ای ضد سرمایه داری متشکل کند و از دل  مبارزات و اعتراضات  روزمره  جهت  تحقق و تثبیت این خواستها و مطالبات، زمینه های ایجاد تشکلهای سرمایه ستیز را با اتکا به نیروی خود آنان فراهم نماید. فعالین هر دو رویکرد در میان بدنه کارگری و درون جنبش طبقه کارگر حضور دارند، هر دو جهت القاء راه حل ها و هژمونی خود بر بدنه کارگری تلاش میکنند. عدم وحدت این دو رویکرد ناشی از تضاد فاحش افقها و راه حلهای آنان است. آنان که دربیرون از واقعیتهای مبارزه طبقاتی کارگران، بر طبل وحدت گرایشات میکوبیدند و در کنگره های حزبی  قطعنامه صادر میکردند و فعالین گرایشات مختلف کارگری را به وحدت عمل دعوت میکردند، ناچارند امروز در مقابل اولین شماره نشریه سندیکای شرکت واحد که برای دفاع از منافع کارگران این شرکت از امام علی و خمینی فاکت میاورد سکوت کنند.

سیر نزولی وغلتیدن به راست احزاب و فرقه های چپ غیر کارگری مدعی دفاع از طبقه کارگر، در این دوره به اندازه ای فاجعه بار است که هیچ کارگر هشیاری با هیچ ذره بینی قادر نخواهد بود تفاوتی میان  آنان  با راست ترین و ارتجاعی ترین بخش رفرمیسم راست، در برخورد کینه توزانه به فعالین جنبش ضد سرمایه داری طبقه کارگر ایران  پیدا کند. وحشت از رشد و پیشروی جنبش ضد سرمایه داری، تنها در سانسور کردن و جلوگیری از رسیدن پژواک صدای فعالین این جنبش به بیرون، در سایت ها و مطبوعات متعلق به احزاب و فرقه های رفرمیسم چپ خلاصه نمیشود. هراس و وحشت آنان ازشکل گیری و رشد رویکرد جنبشی در میان بدنه کارگری  به اندازه ای است که در مقاطعی حتی اختلافات دیرینه فرقه ای را کنار می گذارند، در ائتلافی اعلام نشده هرآنچه در توان دارند علیه فعالین این جنبش بکار می برند. در دفاع از سندیکا و جنبش اتحادیه ای تا جایی پیش رفتند که بطور شرمگینانه در مقابل معامله و سازش سران خائن اتحادیه های راه آهن فرانسه و ترانسپورت دانمارک که در روز روشن آتش خشم کارگران را روی میزهای مذاکره خاموش کردند، سکوت می کنند.

  فعالین ضد سرمایه داری و برای لغو کار مزدی در نوشته های متعددی نقش مخرب احزاب و سکتهای غیر کارگری را برملا کرده اند که ضرورتی به تکرارآن نیست، توهم بافی ها، و کینه توزیهای پاره ای از قلم به دستان این جریانات علیه فعالین ضد سرمایه داری، نه تنها در میان کارگران محلی از اعراب نداشته است، بلکه هرچه بیشتر ماهیت اپورتونیستی آنان را برملا کرده است. آنچه که تازگی دارد تکرار همان توهم بافیهای رایج، از طرف تعدادی فعال کارگری داخل است. اتهاماتی همچون آنارکو سندیکالیست، اکونمیست و آنارشیست که اخیرأ  در برخی نوشته ها ازطرف این عده به فعالین ضد سرمایه داری نسبت داده شده است، اگر چه از طرفی اعلام بیعت و تعلق فکری آنان به بقایای چپ سنتی و سوسیال خلقی را نشان میدهد. اما از سوی دیگر عدم  آگاهی و شناختشان به محتوی این عبارات ضد کارگری را هم به نمایش میگذارد. توده های کارگری که از نزدیک و در جریان عمل، فعالین جنبش ضد سرمایه داری را در کنار خود می بینند و شاهد تلاش خستگی ناپذیر وآگاهانه آنان درسمت و سو دادان به مبارزات و اعتراضات روزمره شان هستند، قطعأ به عبارات پردازیها و اتهامات ناروای این عده وقعی نخواهند گذاشت. یک مسئله قابل توجه این است که نوعی جا به جائی شفاف در فضای میان جنبش کارگری ایران و کل طیف چپ در مقایسه با گذشته رخ داده است. زمانی نیروهای چپ ایران رادیکال نمائی خود را در مشاجره با حزب توده، اکثریت، جریانات پروروس وپرو چینی دنبال میکردند. این وضع دیری است که تغییر یافته است، بخواهیم یا نخواهیم یک صف بندی واقعی طبقاتی جای آن صف بندی تصنعی گذشته را گرفته و میگیرد. امروز توده ای، اکثریتی، احزاب موسوم به کمونیست و کارگری، پرو روس و پرو چینی و منتقد هر دو، همراه با طیف سندیکالیستهای رنگارنگ همه و همه در مقابل جنبش ضد سرمایه داری و برای لغو کار مزدی طبقه کارگر صف همگونی را بوجود آورده و می آورند. در چند سال گذشته همه شاهد بوده و هستیم که جنگ و دعواها همه جا و همه سو علیه فعالین ضد سرمایه داری و برای لغو کار مزدی است. طیف مخالفان تا بخواهیم گسترده است، اکثریتی ها و سایر توده ایها، با اتحادها و احزاب موسوم به کمونیست و منفردین سندیکالیست، همگی در یک جبهه مشترک صدای واحدی را علیه هر تحرک ضد سرمایه داری و برای لغو کار مزدی از گلو خارج می سازند. سقوط چپ به این وضعیت بسیار تأسف آور است، اما مبارزه طبقاتی مسیر خود را دارد و صرف اسفناک بودن ماجراها مانعی بر سر راه وقوع آنها نیست. این حادثه متأسفانه اتفاق افتاده است و فعالین متوهم به آنچه روزی چپ رادیکال نام داشت باید این واقعیت را درک کنند.

  از نظرمن بحث و جدل حول مسائل مبرم جنبش کارگری از جانب فعالین گرایشات مختلف کارگری، مادام که در فضای سالم و در جهت منافع عمومی این جنبش صورت گیرد نه اینکه هیچ اشکالی ندارد، بلکه در شفافیت بخشیدن به اختلافات، این مباحث ضروری و اجتناب ناپذیر میباشد. اشکال اساسی در نوشته هایی که اخیرأ از جانب عده ای و به طور مثال فردی از کمیته پیگیری که خود را فعال جنبش کارگری میداند، این است که متاسفانه آنها در پلمیک با فعالین ضد سرمایه داری  به همان روش و متد شناخته شده رفرمیسم چپ روی آورده اند. روشی که مدتهاست در میان توده های کارگرطرد شده است.  بازی کردن با عباراتی مانند آنارشیست، آنارکو سندیکالیست و متهم کردن فعالین جنبش ضد سرمایه داری به این گرایشات ضد کارگری، ممکن است  چند صباحی دل نخبگان حاشیه نشین را خوش کند وبتواند سرپوشی روی بی اعتباری و شکست سیاستها و افق پردازیهای سازشکارانه و رفرمیستی آنان بگذارد. اما مشکل است که بتواند کارگر یخچال سازی خرم آباد، ایران خودرو، نساجی شمال، عسلویه، صنعت نفت، نیرو رخش و .......... را دچار توهم کند. اینها خودشان نیک میدانند که فعالین ضد سرمایه داری در بطن جنبش کارگری، در میان توده های کارگر همدوش و همگام با آنان به امر پیشبرد مبارزه طبقاتی مشغولند. مدتها است که کل طیف چپ سوسیال رفرمیستی ، احزاب و گروه های  سکتاریست و نخبگانی که خود را صاحب تمام عیار جنبش کارگری ایران میدانند، جنگ زشتی را علیه این فعالین  به راه انداخته اند. این دوستان دردوران انقراض این طیف، به آن  ملحق شده اند.           

            

ملک پیرخضری

      2007  دسامبر

           

 

 

 

 

 

خسرو دانش :نقدی بر خط سياسی محسن حکيمی

نقدی بر خط سياسی محسن حکيمی
و
توجيهات جديد فعالين کميته های کارگری
خسرو دانش

در ميان گرايشات موجود در "کميته های کارگری" داخل کشور، گرايش محسن حکيمی ظاهرا کارگری ترين گرايش بنظر ميرسد، اما باطنا و اثباتا ضد کارگرترين گرايش سياسی در ميان آنهاست. گرايش محسن حکيمی بعنوان مترجم کشور(؟!) عموما به گرايش و خط کارگر کارگريستی يا کارگر پناهی و يا خط پنج معروف شده است. برخلاف تصور افراد در جنبش چپ سوسياليست، تفاوت ميان خط پنج موجود اوايل انقلاب با خط کنونی محسن حکيمی از زمين تا آسمان است. خط پنج اوايل انقلاب اوج مرتاضگری، ايدئولوژيسم و نگرش مکتبی چپ سنتی بود. شاخه ای از چپ سنتی آنچنان از طبقه ی کارگر يک تقدس شبه مذهبی ساخته بود  که دلش نمی آمد اين طبقه ی مقدس حتی بعد از انقلاب سوسياليستی از بين برود و در نتيجه بقای اين طبقه ی مقدس را استراتژی خود ساخته بود. برنامه اش بر اين مبنا بود که  بعد از انقلاب سوسياليستی "گناه" است اين طبقه ی مقدس از بين برود و بهتر است ديگر اقشار جامعه هم به کارگر يدی تبديل شده و دارای دستهای پينه بسته شوند. لذا سوسياليسم اين خط کارگر کارگريستی بر محور تبديل همه ی افراد جامعه به کارگر يدی (کارگر مقدس) و محو کار فکری بود. در واقع نوعی سوسياليسم مکتبی مبتنی بر فقر يکسان همه ی آحاد جامعه بود (تبديل شدن همه ی افراد به کارگری يدی با دستان پينه بسته) و با حقوق يکسان. شيوه ی کار اين گرايش در ميان طبقه ی کارگر چنين بود که روشنفکران کمونيست بايد از شغل اصلی خود دست کشيده و به کارخانه رفته و با کار کردن و پينه بستن دستانشان، کارگريزه يا پرولتريزه بشوند. از نظر اين خط فقط چنين "پراتيک"ی ميتوانست مانع از به انحراف کشيده شدن قشر متزلزل روشنفکر کمونيست (که از اين نظر دارای خاستگاه طبقاتی خرده بورژوايی بودند) در مسير مبارزه ی طبقاتی باشد. با توجه به اين متد و استراتژی، خط پنج اوايل انقلاب اوج تکامل تقدس گرايی طبقاتی، ايدئولوژيسم،  نگرش مکتبی چپ سنتی و کمونيسم ايدئولوژيک بود، که اساسا با خط محسن حکيمی متفاوت بود.
اما در بطن سرمايه داری بازار ازاد غرب بعد از انقلاب اکتبر برهبری لنين، يک گرايش ضد کمونيستی از متفکرين سرمايه داری بازار آزاد شکل که گرفت که بر بستر و زمينه ی بقايای گروههای تروتسکيستی بوجود آمد. اين گرايش ضد کمونيستی و ضد حزبی هم اکنون در عرصه ی سياسی در مکتب نئوکنسرواتيسم نمايندگی ميشود که دچار بحران و بن بست گرديده است. چنين گرايش سياسی در ميان بورژوازی بازتاب و بازتوليد خود را از نظر تئوريک، در چپهای پست مدرن يا پسامارکسيست باز يافت، که يکی از نمونه های آن مکتب فرانکفورت بود. در اصل نحوه ی نقد سرمايه داری بازار آزاد از کمونيسم و بويژه کمونيسم مکتبی بعد از مارکس بود. نقدی که معتقد بود در شوروی طبقه به حکومت نرسيده، بلکه يک حزب فرقه ای و ايدئولوژيک بر سرکار آمده است. لشکر شکست خوردگان چپ سنتی اوايل انقلاب در دوره ی فروپاشی کمونيسم اردوگاهی و در فضای آنتی کمونيستی جهانی بورژوازی عمدتا بزير پرچم دروغين دمکراسی غربی رفته و کمونيسم سنتی قبلی خود را در مکتب پست مدرنيسم غسل تعميد دادند تا به يک چپ پست مدرنيستی تبديل شود. همانطوريکه در درون رژيم هم  متفکرين دوخردادی مثل عبدالکريم سروش، اکبر گنجی در آندوره ايدئولوژی اسلامی خود را از صافی ايدئولوژی پست مدرنيسم گذرانده و به يک رنسانس و پروتستانيسم اسلامی نايل آمدند و هم اکنون از طرفداران پروپا قرص دمکراسی شده اند. محسن حکيمی  بعنوان يک مترجم و امثال وی نيز از ثمره های اين تحول ضد کمونيستی بورژوايی هستند که از زاويه ی ايدئولوژی پسامدرنيستی به نقد و نفی کمونيسم بعد از مارکس نشسته اند. اصليترين مشکل اينها اين است که بهر نحوی شده عنصر حزب کمونيست را از صفوف طبقه ی کارگر بزدايند تا اين طبقه، بی رهبر بماند و تکيف تشکليابی "ضد سرمايه داری و سراسری" خود را خود به انجام رساند. البته اين ظاهر قضيه است چون همين خود اگاهی(؟!) ضد حزبی و ضد کمونيستی بالاخره نقطه ی شروعش را از يک مترجم غير کارگر بنام محسن حکيمی شروع کرده و آنرا بعنوان خود آگاهی طبقاتی کارگر بدرون اين طبقه برده است. لذا محسن حکيمی زمانی فرصت طلبی سياسی و بورژوايی خود را لو ميدهد که با وجود تجويز ادعا و تز"طبقه ی کارگر در بطن مبارزه ی طبقاتی خود به اگاهی طبقاتی ميرسد و لازم نيست کمونيستهای فرقه ای مثل لنين و حتی خود مارکس! آنرا بدرون طبقه ببرند" (نقل بمعنی از تزهای محسن حکيمی). بنابر اين همان ابتدا تناقض بزرگ محسن حکيمی رو ميشود و ايشان عملا نقش تئوريسين فرقه ای طبقه ی کارگر را برای بردن خودآگاهی طبقاتی بدرون اين طبقه بازی ميکند. در صورتيکه طبق متد "ضد فرقه ای" جناب محسن حکيمی، ايشان نبايد اين آگاهيها را به طبقه ميداد و اجازه ميداد خود کارگر در متن مبارزه ی طبقاتی خود به اين تئوريها بعنوان خود آگاهی طبقه برسد. مرحله ی دوم امر تشکل يابی کارگر بدست خود و بعنوان امر خود است که محسن حکيمی اين روال طبيعی را نيز با دخالت دادن خود بعنوان يک مترجم بهم ميزند و عملا رهبر سازماندهی تشکيلاتی طبقه ميشود و اين تناقض دومی ايشان است که لو ميرود. بعد از اين مراحل، محسن حکيمی عملا نقشی را مرحله بمرحله بازی ميکند که بورژوازی پست مدرن، نئوکنسرواتيو، تاچريسم و ريگانيسم با پرچم "سود سود و بازهم سود" دنبال ميکند. بهمين دليل در اين مرحله محسن حکيمی با نفی حرکت و تشکل سنديکايی و اتحاديه ای مبارزات اقتصادی طبقه را نيز محکوم کرده و تا بحال حمايتی نيز از آنها نکرده است. چراکه اساسا معتقد است تنها چهارچوب حرکت طبقه در "تشکل ضد سرمايه داری و سراسری طبقه کارگر ايران" برهبری محسن حکيمی ست که نتيجه ميدهد. منصور حکمت در بحثهای کارگری خود تاکيد ميکرد که مشکل ما اين نيست که دچار "اکونوميسم" بشويم، اتفاقا مشکل اين است که بمبارزات اقتصادی طبقه ی کارگر کم اهميت بدهيم. محسن حکيمی با استراتژی و مطلق کردن ايجاد تشکل سراسری ضدسرمايه داری عملا دست طبقه را از مبارزه ی اقتصادی بريده و ارزشی به حرکتهای اخير رانندگان شرکت اتوبوسرانی تهران در ايجاد سنديکا و اتحاديه قائل نيست و آنرا با سنديکاليسم و ترديونيونيسم يکی ميداند. از يک طرف مبارزه ی اقتصادی کارگر را مبارزه ای ضد سرمايه داری ميداند و از طرف ديگر با نفی سنديکا و اتحاديه کارگری آنرا جزو سنديکاليسم محسوب ميکند. با اين اوصاف عملا به اين نتيجه ميرسيم که اينهمه سرو صدای محسن حکيمی بخاطر پر کردن توبره ی تازه دوخته ی خودش است و چون مبارزه ی اقتصادی سنديکای رانندگان اتوبوسرانی در تشکل سراسری ضد سرمايه داری وی انجام نپذيرفته لذا مهر باطل از جانب ايشان ميخورد. از نظر وی ايجاد تشکلهای کارگری امر خود کارگران است (البته برهبری محسن حکيمی!!!) و تا زمانيکه طبقه تشکل سراسری ضد سرمايه داری خود را بدست خود (در واقع بدست محسن حکيمی) نساخته است هر مبارزه ی اين طبقه با کمک ديگران ارزشی نداشته و از جانب وی مهر باطل ميخورد. از نظر وی طبقه زمانی از شر سرمايه داری و کارمزدی رها ميشود که کل طبقه در تشکل سراسری ضد سرمايه داری متشکل شده و بتدريج در چهارچوب اين تشکل به خود آگاهی طبقاتی برسد و ظاهرا ايشان مثل اينکه تا بحال توانسته اند تقريبا سه هزار نفر را با ترسيم جدول بندی روی کاغذ و صفحه ی کامپيوتر و گرفتن امضاء از انها در تشکل سراسری خود بسيج کنند که بدست خود طبقه بايد ساخته ميشد!!! خلاصه با اين حساب فکر ميکنم دو سه قرن تمام ساختن اين تشکل سراسری بدست خود کارگران، البته با وساطت محسن حکيمی، طول بکشد که زحمت گرفتن امضای سه هزار نفر انرا محسن حکيمی مترجم بر خود هموار نموده است.  فکر ميکنم اين قضيه بی شباهت به روز موعود ظهور امام زمان نباشد!
در کل ايدئولوژی حاکم بر خط سياسی محسن حکيمی بر محور منافع سرمايه ی بزرگ و فرامليتی نئوليبرالی (با حمايت سياسی جناح نئوکنسرواتيو دولتهای پيشرفته ی غرب) و با توسل جستن به مکتب پست مدرنيسم و پسامارکسيسم ساخته شده است، بنابر اين هرچه اين جناح ورشکسته تر ميشود خط سياسی محسن حکيمی هم دچار ورشکستگی سياسی شده و در اين راستا هر چه بيشتر خواهد شد. در کل مرکز ثقل خط کارگر کارگريستی محسن حکيمی نفی نقش و موجوديت احزاب کمونيستی و عنصر پيشرو کمونيست در هدايت و رهبری جنبشهای کارگری و در کل مبارزات طبقه ی کارگر بوده و از طرف ديگر بعد از خلع سلاح طبقه ی کارگر و جنبشهای کارگری در اين رابطه و در نهايت ايجاد نفرت و بدبينی بين کمونيستها و کارگران، در صدد اين است که با قرار دادن پيش شرط غير واقعی و غير ممکن ايجاد تشکل سراسری ضد سرمايه داری و سازماندهی کل طبقه در آن، طبقه ی کارگر و فعالين آنرا در راستايی قرار دهد که نيل به آن از محالات باشد. هدف خط محسن حکيمی وارد کردن فعالين طبقه ی کارگر در يک دور بيهوده و بی ثمر است و به اين علت بر خلاف ادعای خود، ضد کارگری ترين حط سياسی در جنبش کارگريست.
جالب اينجاست که اين ورشکستگی سياسی خط حکيمی مضافا در چهارچوب "کميته های کارگری" موجود چپ سنتی ست که خود مدتهاست به بن بست رسيده و نتوانسته کاری اساسی در خارج از جنبش کارگری به پيش ببرد (البته جدا از آثار مثبت جانبی اين تشکلها در بعضی از موارد که ما در اين نوشته قصد انکار آنرا نداريم) و در واقع ميشود بن بست در بن بست.  کميته هماهنگی يکی از اين کميته های کارگريست که  اخيرا خط محسن حکيمی به گرايش در اقليت آن تبديل شده و برای رهايی از اين بن بست هر دو گرايش اساسنامه های جديد ارائه داده اند و از اين پديده بعنوان بحران در کميته ی هماهنگی نام ميبرند و هرکدام ديگری را عامل بحران ميداند. در اين ميان آلترناتيو محسن حکيمی اين است که بجای اين کميته ها بايد تشکل سراسری ضد سرمايه داری بدست خود کارگران ساخته بشود (البته به رهبری خود وی) و اين کميته ها از نظر وی فرقه ای بوده اند. لابد بخاطر اينکه خط خودش به اقليت رسيده است! و اما اصل قضيه چيست؟ اصل قضيه اين است که محسن حکيمی بعنوان نماينده ی گرايش کارگريستی (به معنی منافع طبقه ی کارگر از زاويه ی نگرش بورژوازی معاصر و نه به معنی منافع کارگر از زاويه ی نگاه بخشی از چپ سنتی) در دوره ی حيات سياسی خود در بطن کميته های کارگری چپ سنتی(که بحث آن در نوشته های قبلی مطرح شده است) نتوانست بازی خوبی برای خط خود انجام داده و بمرور با رشد جنبش کارگری در مراکز کارگری و کارخانه ها به بن بست کامل رسيد. اين بن بست صرفا بن بست خط محسن حکيمی نبود، بلکه بی افقی و سنتی بودن و در نتيجه توقف سياسی کل کميته های باصطلاح کارگری بود و کل اين حرکت ديگر بيش از اين نميتواند دوام بياورد.
و اما برای رهايی از اين بن بست تنها راهی که مانده اين است که کميته های کارگری بايد با باز تعريفی درست از پراتيک کمونيستی کارگری در بطن جنبش کارگری به يک افق و استراتژی درست تکيه کرده و حرکتی نوين را شروع کنند. اصليترين مشکل اين کميته ها اين است که در محيط کار و زيست طبقه ی کارگر ايجاد نشده و در نتيجه به يک حرکت مصنوعی جدا از جنبش کارگری تن داده است. به همين دليل همواره در يکسری مشکلات بی ثمر اساسنامه ای و روشنفکری از نوع چپ سنتی گرفتار آمده است. تلاش و افق هر دو گرايش اکثريت و اقليت کميته ی هماهنگی در اين است که در صدد برآمده اند طبقه ی کارگر را در يک تشکل واحد يا ائتلافی به وحدت برسانند. اما اصليترين ايراد اين افق اين است که طبقه ی کارگر و فعالين آن در متن مبارزه برای مطالبات خود در کارخانه و يا هر مکان ديگری که محيط کار وی باشد، فرصت و امکان طبيعی و واقعی را مييابد تا تشکل مربوط به آن مطالبات را ايجاد کند. لذا صرف مطرح کردن ايجاد تشکل سراسری ضد کارمزدی يا هر تشکل کارگری ديگر مثل شورا يا سنديکا و يا اتحاديه خارج از محيط کار يک تشکل خيالی و غير واقعی بوده و هرگز ساخته نخواهد شد. چون خارج از محيط کار کارگر مطالبه ای وجود ندارد و در نتيجه تشکل ساخته شده با امضاء کارگران ديگر يک تشکل حاشيه ای، روشنفکری و محفلی و در نتيجه مصنوعی و فاقد کارآيی خواهد شد. اخيرا در مقابل بحثهاييکه در چندين شماره ی نشريه ی حزب بعمل آورديم از طرف فعالين اين کميته ها توجيه و جواب ظاهرا قانع کننده ای به بحثهای مطرح شده ی ما داده شده است و آن اين است که از طرف بعضی از اين دوستان مطرح شده است که طبقه ی کارگر بدليل جو سرکوب داخل کارخانه و سرکوب رژيم و بگير و ببندهای آن قادر به ايجاد تشکلهای کارگری در کارخانه نيست، لذا کميته های کارگری خارج از کارخانه بهترين پاسخ به نيازهای امروز جنبش کارگری و مناسبترين شکل تشکل نسبت به اين وضعيت و يک خلاقيت مناسب و زيرکانه است. در جواب اين نوع توجيه بايد گفت که اولا کميته های موجود بدليل غير طبيعی بودن حرکت خود و نير نداشتن ساختار کاملا کارگری از نظر شغل افراد عضو آن، بيشتر تحت ضرب پليس قرار ميگيرند تا تشکلهای طبيعی کارگران در داخل مراکز توليدی و کارگری. دوما نحوه ی فعاليت اين کميته ها نشان از اين دارد که عملا اين تشکلها بصورت مخفی و نيمه مخفی فعاليت می کنند و حتی برنامه ی سايتهای خود را از مکانهای مختلف به روز ميکنند و قادر نيستند جلسات خود بطور علنی در ميان مردم برگزار کنند و ناچارا به پشت کوهها و گلگشتها پناه ميبرند. اين اوضاع تقريبا محتوا و قالبی شبيه گروههای چپ سنتی را به اين کميته ها تحميل کرده و بهمين علت هم بغير تاثير جنبی نتوانسته اند  نمونه ای از يک جنبش و حرکت کارگری تعيين کننده ای را سازمان دهند و به پيش ببرند و در کل از نظر شيوه ی کار و ساختار سازمانی در نهايت بيشتر شبيه گروههای چپ سنتی گرديده اند تا تشکلهای کارگری. اما مهمترين مسئله در اين است که کمونيسم کارگری به اين علت معتقد به ايجاد تشکلهای کارگری در درون کارخانه و بر بستر جنبش کارگری درون کارخانه هستند که طبقه ی کارگر در چنين مسير غير کاذب به خود آگاهی طبقاتی رسيده و از نظر کيفی رشد مييابد و اگر قرار بر اين باشد که طبقه ی کارگر ايجاد تشکلهای کارگری را به خارج از کارخانه و به عده ای از فعالين کارگری بسپارد هرگز نخواهد توانست به يک طبقه ی رشد يافته ی شايسته ی رهبری جامعه ی سوسياليستی تبديل شود و در نتيجه بقول منصور حکمت دوباره زمينه ی مناسبی به تکوين دوباره ی چپ سنتی در جامعه خواهد بخشيد. امروز طبقه ی کارگر ايران با توجه به سطح رشد جنبش سرنگونی و کلا جنبشهای اجتماعی مدرن و سوسياليستی بايد قادر باشد حداقل در کارخانه اقدام به ساختن سنديکا کرده و مشخصا جنبش مجامع عمومی را براه اندازد و اگر چنين توانايی را اکنون نداشته باشد بايد دلايل آنرا در جاهای ديگری نيز جستجو کرد نه صرفا در سرکوب رژيم. بررسی اين مسئله فرصت ديگری ميطلبد، اما مهمترين نکته در اين رابطه بايد گفته شود اين است که کميته های کارگری خارج از کارخانه و جنبش کارگری با چنين توجيهات روشنفکرانه ای باعث ميشوند ميدان و فرصت رشد سطح مبارزه ی طبقه ی کارگر پايين مانده و نتواند بمثابه يک طبقه ی شايسته ی انقلاب سوسياليستی رشد کند و همواره رسالت مبارزاتی خود را به گروههای خارج از جنبش کارگری انتقال دهد و اين يک سم است. طبقه ی کارگر ايران قادر است در بستر جنبش خود رشد کرده و به خود آگاهی طبقاتی برسد و اين در راستای حرکت اين طبقه يک نياز و ضرورت است. کميته های کارگری بجای نقد حرکت خود با چنين توجيهاتی در صدد هستند مانع رشد جنبش کمونيسم کارگری شوند و اين خطرناک است و بايد جلوی آن گرفته شود. جنبش کارگری و جنبش کمونيسم کارگری در بطن آن تکميل کننده ی هم هستند و کميته های کارگری با اين توجيهات خود در نظر دارند رابطه ی اين دو جنبش بهم وابسته را قيچی کنند. و اجازه ندهند طبقه ی کارگر و کمونيسم کارگری بمثابه  دو جنبش بهم پيوسته رشد اجتماعی کنند و چپ سنتی با کميته های کارگری خود مانع اين رشد است. اين قسمت بحث مهمی ست که حزب و جنبش کمونيسم کارگری بيشتر بايد به آن بپردازد. با پرداختن بيشتر به اين نکته اجازه ندهيم چپ سنتی در شکل ديگری اينبار با اساسنامه های خود بازی کند و "کميته های کارگری" را به موسسات کوه پيمايی، ورزش و بحث و کتابخانه و در طول روزهای متمادی دعوا بر سر يک ماده از اساسنامه تبديل کند. طبقه ی کارگر ايران قابليت خود را در حرکتهايی مثل کارگران هفت تپه و غيره نشان داده است.
در هر حال، راه خروج از اين بن بست کلی اين است که فعالين موجود در اين کميته ها بنابر محيط کار و زيست خود تقسيم شده و به محافل سوسياليستی درون کارخانه و يا محيط زيست واقعی خود تبديل شوند و بعد از اين هر محفلی در کارخانه يا محل زيست خود بر محور مطالبات کارگران و يا مطالبات مردم در محله ها جنبش ايجاد کرده و در نتيجه تشکل کارگری مربوط به آن مبارزه و جنبش را ايجاد کنند که ايجاد جنبش مجمع عمومی در راس و متن هر جنبش و تشکل کارگری قرار دارد. راه حل ديگر اين است که اين محافل سوسياليستی کارگران بايد با احزاب کمونيست کارگری ارتباط برقرار کرده و در ارتباط با آن قرار گيرند. ضمنا در چنين شرايطی محافل سوسياليستی کارگران مورد اشاره ميتوانند حرکت خود را بسمت کار علنی، با در نظر گرفتن شکلهای مختلف امکان آن، هدايت کنند. بحث مشخص در اينمورد  و کل اين پراتيک پيشرو کارگری فرصت ديگری می طلبد.

 دسامبر ۲۰۰۷

جمشید کارگر:نگاهی به موعظه های خیرخواهانۀ فرهاد شعبانی

ضرب المثل معروف "سیاست پدر و مادر نمی شناسد" تلقی عمومی مردم از سیاست مسلط را به نمایش می گذارد. یعنی سیاست  به مفهوم قوانین و رویکرد ها و راه حل هائی که بورژوازی علیه مردم کارگر دنیا اعمال می کند. سیاست بورژوازی سوای سود و منافع شخصی، هیچ چیز را نمی شناسد. این روایت از سیاست، در مورد احزاب و فرقه های چپ موجود نیز به طور کامل مصداق دارد. در اینجا نیز سیاست سوای منافع سکت، برای هیچ چیز دیگری ارزش قائل نیست.  سیاستی ریا کارانه که همه چیز را وارونه جلوه می دهد. نوشتۀ فرهاد شعبانی تحت عنوان "بحران سازی چرا؟ به وحدت نیاز داریم" مندرج در سایت آبیدر، از صدر یعنی عنوانش  تا ذیل آن کاملاً مصداق سیاست  به همین مفهومی است که در فوق ذکر کردم. این مطلب موعظه گرانه و نصیحت آمیز که در ادامۀ عنوان "خطاب به فعالین کمیتۀ هم آهنگی برای ایجاد تشکل کارگری" است، واقعاً نمود روشنی از ریا و تحریف و دروغ پردازی در قالب اندرز و پند می باشد.  آنهم با ادعای موضعی بی طرفانه و شخص ثالث بیرون از ماجرا !!

او می نویسد که  برخورد مکتوب محسن حکیمی به کشاکش دو رویکرد درون کمیتۀ هم آهنگی و نشان دادن راه برون رفت از آن و همچنین پاسخ های موافق و مخالف به آن باعث نگرانی ایشان از سرنوشت این تشکل نو پا و... گردیده است.، زیرا این گونه مباحث در حال حاضر زود رس هستند و نتیجتاً بحران ساز می باشند، و جالب این است که در ادامه خیلی زود مشخص میشود که از دید او این مجادله توسط محسن حکیمی شروع شده و توسط افرادی مانند یوسف دانش دامن زده می شود!! فرهاد تمامی این حرفها را به هم می بافد تا یک واقعیت کاملاً روشن را از انظار بپوشاند. این واقعیت که وضع رقت بار کنونی کمیته هماهنگی بدون هیچ شک و تردیدی محصول توطئه گریهای مشترک دار و دسته  هم حزبی های سابق او و حزب کنونی خود ایشان می باشد. این نکته را پائین تر توضیح می دهم. اما قبل از این توضیح باید به برخی نکات دیگرهم اشاره کنم.

او می گوید که سوای گذشته، در حال حاضر بعنوان فردی کارگر و عضو اتحادیۀ کارگری کشور... ، دست به نگارش این متن زده است.  و اضافه می کند که در این مدت نیز مستمراً با رفرمیسم در حال مبارزۀ بوده است!! از گذشتۀ ایشان در ایران خبر ندارم اما از آنجائی که در همان کشور محل سکونت او زندگی می کنم، باید بگویم که فرهاد شعبانی عضو بوروکراسی اتحادیۀ سراسری این کشور یعنی کارمند آن است، اتحادیه ای که او آن را متشکل ترین بخش کارگری جهان نامیده است!!. کار این اتحادیه  تحمیل مناسبات بردگی مزدی بر کارگران می باشد و طبیعتاً کسی که کارمند چنین اتحادیه ای است، کارش همان کار اتحادیه می باشد. اتحادیۀ متبوع فرهاد در زمره راست ترین و ضد کمونیستی ترین بخش های رفرمیسم راست سندیکالیستی در دنیا است.

 ادعای مبارزه با رفرمیسم از جانب ایشان غیرواقعی است. او در خدمت سندیکالیسم راست از یک طرف و سکتاریسم حزبی از سوی دیگر است. ناگفته نماند که  کار در اتحادیه وظیفۀ حزبی فرهاد می باشد. همان حزبی که حدود 30 سال است جنبش کارگری کردستان را در آستان جنبش خلق و مناقع بورژوازی کرد و حزب سازی های مبتذل سوسیال بورژوائی قربانی ساخته است. کارگر بودن فرهاد شعبانی از نوع آب و نان دار بودن آن است. چه بهتر از این که آدم هم کارمند اتحادیه سراسری کشور... باشد وهم عضو کمیتۀ مرکزی حزب که در این راستا حزب متبوع را نیز کارگری!! کرده و می کند و ...

برعکس فرهاد من با حدود 40 سال  سابقۀ کارگری (کارگر صنعتی) مجموعاً در ایران و کشور فعلی محل سکونتم، نه تنها هیچگاه کارمند این اتحادیه سراسری نبوده ام بلکه عضو آن نیز نمی باشم و همواره آنرا تقبیع کرده ام. و همچنین در خدمت هیچ حزب دروغینی هم نیستم.  در ایران نیز در زمان شاه با سندیکاهای ساواک ساخته مرز بندی داشته ام و در مبارزات ضد سرمایه داری کارگران که خارج از کنترل و هدایت این گونه سندیکا ها بود، همراه تودۀ همزنجیرم شرکت داشته ام و زیر فشار اختناق رژیم شاهی و ... ، هر کاری از دستم بر آمده انجام داده ام.  طی انقلاب مغلوب 57 نیز جزو فعالین و سازمان دهندگان اعتصاب حوزۀ مهمی از شرکت نفت بوده ام و در سال های اولیۀ بعد از قیام 58 یکی از فعالین جنبش شورایی و در همین رابطه نماینده شورای کارگاهی بوده ام و اینک نیز بعنوان یک فعال جنبش ضد سرمایه داری و برای لغو کار مزدی در عمق شرائط زندگی و کار و استثمار طبقه ام، مشغول نقد نوشتۀ ریا کارانه فرهاد شعبانی هستم.

فرهاد در کلیت نوشتۀ اش بعنوان خیر خواهی!! به موعظه پرداخته است و موعظه هایش به همان اندازه واقعی و خیر خواهانه است که موعظۀ تمامی وعاظ و دیگر روضه خوانان تاریخ. او همۀ واقعیت هارا وارونه کرده است و کلامی راست بر زبان نیاورده است. از دید وی آغازگر دعوا در کمیتۀ هم آهنگی محسن حکیمی است!!  اما او خودش کاملاً در جریان است که پیشینۀ این کشمکش در خانۀ هم حزبیهای سابق او ... ریشه دارد. آنان بودند که زیر نام ارزیابی کمیتۀ هماهنگی همه چیز را جعل کردند و بی اساس ترین و کینه توزانه ترین تهمت ها را نثار فعالین ضد سرمایه داری نمودند. آنان بودند که روزها و هفته ها وقت خود را صرف نگارش مطالبی کردند که هدف آن سوای کمک به سازماندهی یک توطئه و تعرض هیستریک علیه فعالین ضد سرمایه داری کمیتۀ هماهنگی هیچ چیز دیگری نبود. آنان بودند که دوستان خود را به تلاش برای تشکیل شورای همکاری فرقه ها و منحل نمودن کمیتۀ هماهنگی در شورای همکاری سکتها ترغیب کردند. آنان بودند که کوشیدند تا در رقابت با هم مسلکی های دیروز خود و به امید سوار شدن بر کمیتۀ هماهنگی و پیگیری و.. " به سوی حزب های نوین" را بنویسند. آنان از چند سال پیش تا امروز به طور مستمر این کارها را انجام داده اند و حزب فرهاد همه جا با این توطئه ها همراه بوده است. نیروی مادی لازم برای پیشبرد توطئه ها را نیز به آنان تقدیم کرده است. یک مثال بسیار شفاف آن، شوهای تلویزیونی رضا مقدم در کانال تلویزیونی حزب فرهاد و با اجرای شخص فرهاد می باشد. این شوهای تلویزیونی ترتیب داده شد صرفاً با این هدف که رویکرد ضد سرمایه داری درون کمیتۀ هماهنگی آماج افتراء قرار گیرد.

بسیار جالب است که حزب فرهاد مدت دو سال در این زمینه بر پایۀ منافع مشترکشان با محرکین واقعی توطئه همکاری کرده است. آنها چند سال تمام همۀ انرژی و امکانات خود را به کار گرفته اند تا وضعیت اسفبار موجود  را بر کمیتۀ همآهنگی تحمیل کنند واو حالا بسیار کاتولیک تر از پاپ نصیحت می کند که چنین و چنان نکنید و کمیته را حفظ کنید!!

توضیح مشخص تمامی کارهای توطئه گرانۀ حزب فرهاد و سایر حریانات فرقه گرا و... ، بر علیۀ کمیتۀ هم آهنگی  برای من بسیار امکان پذیر است و همان گونه که در یکی از نوشته های دوستانم آمده است، در صورت لزوم در موقع مناسب بصورت مکتوب در معرض دید طبقۀ کارگر ایران قر ار خواهد گرفت، تا توده های هم زنجیر من ببینند که حتی اطلاق رفرمیسم راست و چپ و سکتاریسم هم به این جریانات و عناصر باصطلاح چپ فعلی ایران، بسیار سخاوتمندانه است. طبقه کارگر ایران باید بداند که جریاناتی به نام او حرف می زنند که توطئه گری سکتاریستی برایشان همه چیزوجنبش کارگری برایشان هیچ چیز نیست.

بررسی پروسۀ توطئه های رفرمیسم چپ علیه کمیتۀ هماهنگی در این مدت و متعاقب آن حالا موعظه های  فرهاد شعبانی، برای هر کارگری کافی است که  کل رفرمیسم چپ را خوب بشناسد . درک درست همه اینها در عین حال سند معتبر حقانیت گرایش ضد سرمایه داری  برای لغو کار مزدی جنبش کارگری نیز می باشد.

جمشید کارگر

29 دسامبر 2007

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ناصر پایدار:سوسیالیسم بورژوائی و « نقد » اکونومیسم

می گویند شخصی به « مشروب فروشی » رفت و خواست که معادل یک ریال ایرانی مشروب به وی دهند! فروشنده به او نگاهی انداخت و گفت یک ریال هیچ مقدار مشروب نمی شود. مشتری اصرار کرد و سرانجام در مقابل امتناع سرسخت صاحب فروشگاه به گرفتن مقداری پنبه آغشته به الکل رضایت داد. مغازه دار پرسید که این پنبه چه مشکلی از او حل خواهد کرد؟ پاسخ مشتری این بود که من فقط می خواهم که دهانم بوی الکل دهد، تمامی رسم و رسوم مستی و همه آداب بدمستی را خودم به اندازه کافی می دانم. این داستان چه حد حقیقت دارد؟ نمی دانم، اما مصداق آن را در مورد برخی حرفها و نظرپردازی های رایج افرادی از گروههای چپ می توان با وضوح مشاهده کرد. به طور مثال چماق تکفیر اکونومیسم تا چشم کار می کند، به سر و روی فعالین کارگری فرو می آید، آنچه در این چماق کشی ها بیش از هر چیز به چشم می خورد این است که نویسنده مقاله نه به معنای اکونومیسم هیچ توجهی دارد،  نه هیچ می اندیشد که پیش از این در چه رابطه ای و علیه کدام رویکرد سیاسی یا طبقاتی به کار رفته است، نه شناخت درستی نسبت به موضوع مورد مشاجره دارد، نه اصلاً فکر می کند که منتقدان اکونومیسم در کار خود دقیق بوده یا نبوده اند، نه از نقطه عزیمت و نوع نگاه و سکوی طبقاتی منتقدان شناختی دارد، در این میان فقط دستاویزی یافته است تا از طریق آن هر طور که می خواهد و خلق و خوی مسلکی وی اقتضاء می کند به دیگران بد و بیراه گوید.   

کشمکشی در اوایل قرن بیستم در درون جنبش کارگری روسیه رخ داد. در یک سوی ماجرا راست ترین گرایش درون سوسیال دموکراسی قرار داشت. رویکردی که تمامی دار و ندار جنبش کارگری را در مبارزه برای مطالبات روزمره اقتصادی خلاصه می نمود. بحث هائی نظیر اینکه گویا کارگران فقط موضوعاتی را درک می کنند که نتایج محسوس و مستقیم اقتصادی برایشان داشته باشد!!! جنبش کارگری باید همه قوای خود را روی محور اصلاحات اقتصادی متمرکز سازد!!! مبارزه سیاسی طبقه کارگر باید از ملزومات تحمیل همین رفرم های اقتصادی بر دولت تبعیت نماید!!! فعالین سوسیالیست یا در واقع همان سوسیال دموکرات های آن روز باید همه تلاش خود را در سازمان دادن جنبش اصلاحات اقتصادی کارگران به کار گیرند و نظائر اینها کل استخوانبندی و تار و پود حرف های این رویکرد را تعیین می نمود. راستش آنچه آنان می گفتند بعینه همان است که احزاب، گروهها، سازمانها و اتحادهای امروزی بعلاوه طیف سندیکالیست های همگن آنها برای جنبش جاری کارگران نسخه پیچی می کنند. اینان هم تاریخاً، حال و هر زمان سوای آنچه که همان « رابوچیه دلوها» ها، « رابوچیه میسل» ها به طبقه کارگر روسیه توصیه می کردند رسالت دیگری برای این طبقه و جنبش وی قائل نبوده و نیستند.

لنین مبارزه ای را علیه این گرایش تا مغز استخوان رفرمیستی و راست شروع کرد اما نقد لنین هم با کمال تأسف نقد کمونیسم طبقه کارگر بر رفرمیسم راست درون سوسیال دموکراسی نبود. من چند سطر پائین تر در این زمینه صحبت خواهم نمود اما عجالتاً بنا به ضرورت باید توضیح نکته دیگری را پیش درآمد آن گفتگو سازم. واقعیت این است که نام مارکس و انگلس و لنین برای بخش غالب چپ ایران و نه کمتر از آن، چپ دنیا، به یک ناندانی ، خوان یغما و یک دکه بازار بورس تبدیل شده است. بسیار فراوانند آدمهائی که در همه عمرشان حوصله خواندن این یا آن مطلب از لنین را نداشته اند اما اندر نعت نظریات او دهها صفحه سیاه می کنند. درست همان گونه که هیچگاه در هیچ رابطه ای هیچ گوشه چشمی به هیچ یک از آثار مارکس نیأنداخته اند، اما در مسوده های حزبی و گروهی خود عبارات اینجا و آنجا تحریف شده آموزش های وی را مثل نقل و نبات وثیقه مارکس شناس بودن خود می سازند. فراوانند آدمهائی که به حکم وظیفه حزبی و برای خوردن نان عضویت حزب باید از لنین دفاع کنند، به همان سیاق که در برخی جاهای دیگر این دنیا،عده ای زیر نام ضد لنین و ضد مارکس و ضد کمونیسم بودن برای خود دفتر و دستک بر پای می دارند. تکلیف جماعت دوم مشخص است اما سخن جدی با گروه اول این است که این کار ضد اساس کمونیسم طبقه کارگر و عملکردی از بیخ و بن بورژوائی و ارتجاعی است. کار سوسیالیستها پاسخ به مسائل مبارزه ضد سرمایه داری و سوسیالیستی جنبش جاری پرولتاریا است و پیداست که در این گذر باید از کلیه تجارب گذشته و حال و به طور اخص از آموزش های مارکس استفاده کرد، اما شخصیت آفرینی، پیغمبرسازی و بت تراشیدن برای کارگران، القاء سنت تقلید، ایمان و باورهای کورکورانه به آنها، تشویق آنها به انصراف از بکارگیری توان خلاقیت، تدبیر، دخالتگری و اعمال اراده مستقل و جایگزینی همه اینها، با شیوه های کور مرید و مرادی، مجتهد و مقلد بودن و رهبر و پیرو بودن، آویختن همه انتظارات، اتوپی ها و اهداف حزب و سکت خود به نام  مارکس با هدف جلب اعتماد کارگران و نوع این مسائل، سوای کارکرد ایدئولوژی متحجر بورژوازی هیچ چیز دیگر نیست.

لنین به طور قطع و مستقل از اراده این و آن، انسانی رادیکال، معترض به توحش سرمایه داری، شخصیتی بسیار جسور، آرمانخواه مبتکر و مصمم بوده است. نقش او در تاریخ مبارزه طبقاتی درون جامعه روسیه، پروسه پیروزی انقلاب اکتبر، ستیز رادیکال با سوسیال شوینیسم سران انترناسیونال دوم و احزاب سوسیال دموکرات اروپای غربی در جنگ امپریالیستی اول و تأثیر بارز وی بر رویکردهای ضد امپریالیستی جنبش های خلقی قرن بیستم و نوع این اثرگذاری ها بسیار بسیار بدیهی است. در واقعیت هیچ کدام از این مسائل جای تردیدی نیست اما همین لنین در تحلیل موقعیت و ظرفیت و سرشت جنبش کارگری، در تبیین کارگری سوسیالیسم و اقتصاد سوسیالیستی، در چند و چون موضوعات مربوط به نقد سوسیالیستی سرمایه داری و انقلاب سوسیالیستی پرولتاریا دارای لغزش ها و استنباطات نادرست جدی نیز بوده است. اشتباهات لنین اشتباهاتی است که هر فعال کارگری دنیا در موقعیت خاص وی و در سیطره مجموعه داده های تاریخی روز روسیه و جهان می توانست دچار آنها گردد. اشتباهاتی که کل طبقه کارگر روسیه در آن غرق بود و طبقه کارگر بین المللی صدها بار بیشتر از پرولتاریای روسیه به دام آن فرو غلطید. معضل اساسی جنبش کارگری بین المللی یا تاریخ مبارزه طبقاتی توده های کارگر دنیا، مطلقاً معضل اشتباهات لنین یا هیچ فرد دیگری مانند او نیست. کل مشکل به رویکرد، نقش آفرینی و حادثه پردازی طبقات و اقشار و جریاناتی در تاریخ مربوط می شود که آن اشتباهات را مناسب ترین، کاراترین و کارآمدترین سکوی خیزش برای حلق آویز ساختن جنبش ضد سرمایه داری طبقه کارکر جهانی به دار ایده ها، انتظارات و رؤیاها و اهداف طبقاتی و اجتماعی خود یافته اند. توسل احزاب چپ موجود ایران و دنیا به لنین و دفاع از اشتباهات وی دقیقاً و عموماً از این سنخ است. لنین بر خلاف اربابان کاسبکار و مافیاصفت احزاب امروزی چپ در زمره صادق ترین انسانهای انقلابی عصر خویش بود. در هیچ کجای کارنامه حیات سیاسی او هیچ رنگی از فرقه بازی، دکانداری و بده و بستان های متعفن سکتی به چشم دیده نمی شود، اشتباهات وی اشتباهات بسیار جدی یک انقلابی پرشور در تاریخ جنبش کارگری دنیا است و اتفاقاً به همین دلیل هم برای این جنبش بسیار مشکل ساز بوده است اما فاجعه اصلی نه اشتباهات لنین که وجود جنبشها، جریانات، اقشار و سکت های ضد سوسیالیستی است که یک قرن تمام این اشتباهات را سرمایه کسب و کار طبقاتی خود برای انحلال جنبش کارگری در افق پردازیهای کاپیتالیستی و برای ریشه کنی سوسیالیسم لغو کار مزدی پرولتاریا  نموده اند. لنین با همه اشتباهات و برازندگی هایش، با همه ضعفها و قوت هایش و با همه کارهای درست یا نادرستش به جنبش کارگری جهانی تعلق دارد. طبقه کارگر بین المللی می تواند فراوان مسائل را از درون پراتیک جنبشی که او در زمره رادیکال ترین پرچمدارانش بوده است بسیار خوب بیاموزد. نقش او در انقلاب اکتبر و نقش انقلاب اکتبر در سرنوشت مبارزات ضد سرمایه داری کارگران جهان همه و همه  به اندازه کافی درس آموز است. لنین متعلق به جنبش کارگری است، این احزاب فرقه ها و طیف گسترده رفرمیسم چپ و راست آویزان به جنبش کارگری هستند که هیچ تعلقی به این جنبش ندارند و فرایند انقراض آنها فرصتی تاریخی برای بالندگی و نیرومندی سوسیالیسم لغو کار مزدی طبقه کارگر است. با یادآوری این نکته به محور اصلی بحث باز می گردم. گفتم که نقطه عزیمت لنین در نقد رفرمیسم راست درون سوسیال دموکراسی و جنبش کارگری روسیه، بسیار کمتر سوسیالیسم پرولتاریا و بسیار بیشتر مصالح و منویات رژیم ستیزی رادیکال یک جنبش دموکراتیک و خلقی بود.

لنین در پروسه این جدال، قبل از هر چیز به سراغ طبیعت و سرشت جنبش کارگری می رود. این جنبش را در نهاد خود و به صورت مادرزاد یک جنبش تردیونیونی و بورژوائی ارزیابی می کند. «... تاریخ تمام کشورها گواهی می دهد که  طبقه کارگر با قوای خود منحصراً می تواند آگاهی تردیونیونیستی حاصل نماید یعنی اعتقاد حاصل کند که باید تشکیل اتحادیه  بدهد و بر ضد کارفرمایان مبارزه کند و دولت را مجبور به صدور قوانینی بنماید که برای کارگران لازم است و غیره...» در این توضیح  چند نکته مهم نهفته است از جمله اینکه:

1. کارگر بودن و فروشنده نیروی کار بودن نه مبنای ستیز با سرمایه داری بلکه بالعکس بنیاد مماشات و همزیستی با نظام سرمایه داری است!!! به بیان دیگر کارگر در چهارچوب کارگر بودنش یا در اساس هستی اجتماعی و طبقاتی خود با شالوده بردگی مزدی در تعارض قرار ندارد بلکه با آن همزیست و همساز است!!! فراموش نکنیم که گفتگو بر سر یک کارگر نیست. بحث بر سر کل طبقه کارگر و کل جنبش کارگری بین المللی است.

2. نظام سرمایه داری نیز در پایه های وجودی خود ظرفیت تحمل انتظارات، آرزوها و امیدهای طبقه کارگر را داراست، به گونه ای که می تواند مانع بروز آنتاگونیسم در روابط خود با جنبش کارگری گردد، یا این طور بگوئیم که کارگران در گستره فروشنده نیروی کار بودن و با توجه به شرائط عینی کار و استثمار و زندگی اجتماعی خویش با همان مجادلات تردیونیونیستی می توانند به انتظارات خود  برسند و مشکلات خویش را  حل و فصل کنند.

3. هر نوع فرا رفتن کارگران از مرزهای محافظ موجودیت سرمایه داری در ظرفیت اجتماعی جنبش واقعی آنها نیست، بلکه نیازمند دخالت یک نیروی خارج از طبقه آنها است.

4. نیروی خارجی مورد نیاز نه فقط از جنس جنبش کارگری نیست که حرف هایش نیز بیان اندیشوار موجودیت و پراتیک ضد سرمایه داری طبقه کارگر نمی باشد. بلکه بالعکس این حرفها همه و همه دستیافت فکری و کشف و کرامات افاضل طبقات دارا، اندیشه ای عام و ماوراء هستی اجتماعی انسانها، حاصل تکامل پروسه های علم در تاریخ و مشتمل بر مجموعه ای از دید و دریافت های تاریخی و علمی و سیاسی است

5. پدیده ای به اسم طبقه کارگر در دائره هستی طبقاتی و در پراتیک جاری جنبش و مبارزه طبقاتی خود حتی قادر به یافتن آگاهی و شناخت و رمز و رموز علمی پیشبرد مبارزه ضد سرمایه داری هم نمی باشد بلکه می بایستی این همه را حتماً از نمایندگان فکری طبقات دیگر بیاموزد.

6. حتی با فرض قبول موقعیت عناصر طبقات بالا بعنوان کاشفان سوسیالسم و تئوری های سوسیالیستی!!! باز هم نقش اینها نه یک نقش درون طبقاتی و درون جنبشی در بطن مبارزه طبقاتی توده های کارگر و اثرگذاری ارگانیک بر پروسه این مبارزه یا ارتقاء جنبش ضد سرمایه داری طبقه کارگر به مراحل آگاهتر و آگاهتر، بلکه تزریق آگاهی به درون جنبش کارگری است.

7. و بالاخره اینکه سوسیالیسم نه یک جنبش طبقاتی ضد سرمایه داری بلکه یک مکتب و مجموعه ای از دانشها در کنار همه علوم و دانش های دیگر است. دانشی که ظاهراً همه طبقات دیگر یا لا اقل آگاهان آنها بهتر از کارگران قادر به درک و فهم آن هستند.

همه این نکات در فرمولبندی لنین با کمال تأسف مستتر است و او حتی اصرار زیادی برای تأکید به روی آنها دارد. به طور مثال مصرانه می گوید که: « ما گفتیم که آگاهی سوسیال دموکراتیک در کارگران اصولاً نمی توانست وجود داشته باشد»، « ... آموزش سوسیالیسم از آن تئوری های تاریخی، فلسفی و اقتصادی نشو و نما یافته است که نمایندگان دانشور طبقات دارا و روشنفکران تتبع نموده اند.» یا « شعور سیاسی طبقاتی را فقط از بیرون یعنی از بیرون مبارزه اقتصادی و از بیرون مدار مناسبات کارگران با کارفرمایان  می توان برای کارگر آورد،  

یک نکته مهم در این جا این است که لنین در طرح نظرات بالا هیچ کجا به مارکس رجوع نمی کند. مارکس در این زمینه جامع ترین، شفاف ترین و رادیکال ترین تبیین ها را دارد، مسأله آگاهی، رابطه اش با هستی اجتماعی انسانها، بنیاد مادی اندیشه و پایه های مادی شناخت طبقاتی، وحدت اندرونی عین و ذهن، رابطه میان شیوه تولید، طبقات، مبارزه طبقاتی و آگاهی طبقات اجتماعی، روایت ماتریالیسم انقلابی از تاریخ، روند کار و پایه های مادی ایدئولوژی مسلط،، نقد طبقه بالنده و انقلابی در دوره های مختلف تاریخی و تبلور آن به صورت هستی آگاه این طبقه، بررسی موضوع در دوران حیات سرمایه داری، نقش پرولتاریا، محتوا و موضوعیت آگاهی سوسیالیستی طبقه کارگر و نقد نگاهها و روایات ایدآلیستی و امپریستی همه این مسائل بسیار صریح، زنده، استخواندار و شفاف به ویژه در آثار اولیه مارکس و حتی نوشته های بعدی او مورد بحث قرار گرفته است. نقطه رجوع لنین در طرح نظرات خود پیرامون جنبش کارگری و چند و چون آگاهی طبقاتی این جنبش، متأسفانه نگاه مارکس به موضوع نیست. یک دلیل و البته فقط یک دلیل بی توجهی او به گفته های مارکس در این زمینه ها می تواند آن باشد که این بخش از آثار مارکس تا آن زمان در دسترس نبوده است و لنین و نسل وی متون مذکور، به طور مثال ایدئولوژی آلمانی را ندیده و نخوانده اند. در هر حال او به گاه فرموله کردن دید و دریافت های خود در رابطه با مسائل بالا نه نوع نگاه و روایت ماتریالیسم انقلابی مارکس بلکه اساساً نظریات کائوتسکی را ملاک و مبنا قرار می دهد و بر پای بندی خود به حرف های وی نیز اصرار می ورزد. نکاتی از قبیل اینکه « سوسیالیسم و مبارزه طبقاتی یکی زائیده دیگری نیست....» معرفت سوسیالیستی فقط بر پایه معلومات عمیق علمی می تواند پدیدار گردد ..... و حامل علم هم پرولتاریا نبوده بلکه روشنفکران بورژوازی هستند .. » و مانند اینها را به طور مستقیم از کائوتسکی نقل می کند. شاید بتوان گفت که بنمایه سخن لنین در « چه باید کرد» در رابطه با تبیین جنبش کارگری و آگاهی طبقاتی پرولتاریا همان مباحث نظری سران انترناسیونال دوم و به طور اخص شخص کائوتسکی است. اما مسأله مهم در همین راستا آن است که لنین به رغم اتکاء جامع الاطراف به جوهر نظریات کائوتسکی در نقد پدیده موسوم به اکونومیسم یا رفرمیسم راست درون سوسیال دموکراسی روسیه، نتایج سیاسی و عملی امثال کائوتسکی را از لابلای این نقد استخراج نمی کند. بحث لنین در مورد تحزب پرولتاریا، انقلاب، قدرت سیاسی و وظائف سوسیال دموکراسی با آنچه که احزاب سوسیال دموکرات اروپای غربی فرموله می کردند، کاملاً تفاوت دارد. دلیل این امر تا حدودی روشن است. لنین در پیچ و خم تمامی این نقد و تحلیل ها، پاسخ به نیازهای روز یک « انقلاب دموکراتیک» در جامعه روسیه را جستجو می کند. انقلابی که بنا بر توصیف مکرر خود وی قرار است استبداد تزاری را سرنگون سازد و دموکراسی را در جامعه مستقر نماید. رشد و انکشاف نوع اروپائی سرمایه داری ( ؟!) روسیه را تضمین کند!! نفع آن بیش از همه عاید بورژوای گردد و البته برای طبقه کارگر هم منافعی داشته باشد. در یک کلام، انقلابی که به منافع و افقهای مشترک بورژوازی روس با پرولتاریا پاسخ گوید!!! نقد لنین بر اکونومیسم همه زمینه ها و خمیرمایه های خود را از ملزومات این انقلاب استخراج می نماید و درست به همین دلیل است که او به رغم کلیه جنگ و ستیزی که علیه اکونومیست ها در باره اهمیت آگاهی سوسیالیستی برای جنبش کارگری به راه می اندازد، نهایتاً صدر و ذیل این آگاهی را در عبارات زیر خلاصه می نماید.

« توضیح این قضیه که کارگران در معرض ستم سیاسی قرار گرفته اند کافی نیست. باید در باره هر یک از مظاهر مشخص این ستمگری تبلیغ نمود و چون این ستمگری به طبقات بسیار مختلف جامعه وارد می آید، چون این ستمگری در شؤن بسیار مختلف زندگی و فعالیت، خواه در حیات حرفه ای، خواه شخصی، خواه خانوادگی، خواه مذهبی و خواه علمی و غیره متظاهر می گردد، در این صورت مگر روشن نیست که هر گاه سازمان کار جامع الاطراف حکومت مطلقه را از لحاظ سیاسی به عهده خویش نگیریم،. وظیفه خویش را که بسط و تکامل آگاهی طبقاتی کارگران است انجام نداده ایم.» ( تأکید از من است)  

مشاهده می کنیم که همه شور و هیجان ها در باره اهمیت آگاهی طبقاتی و دانش سوسیالیستی طبقه کارگر بر ساحل افشاء جامع الاطراف حکومت مطلقه یا همان ماشین قهر و سرکوب تزاری لنگر می کشد، چیزی که دقیقاً نیاز دموکراسی در جامعه روسیه است. توضیح اشتراک منافع طبقات در مقابل دیکتاتوری !!! تزار جای بسیار مهمی را در داربست این آگاهی احراز می کند، به گونه ای که لنین کراراً بی توجهی به این موضوع را نقیض آشکار فهم آگاهی طبقاتی پرولتاریا تلقی می نماید. ماتریالیسم انقلابی مارکس در این بحث تماماً به فراموشی سپرده می شود. مبارزه ضد سرمایه داری جای خود را به طور کامل به مبارزه ضد رژیمی می دهد و این سؤال که صرف افشای جامع الاطراف حکومت مطلقه، انجام این کار در میان همه طبقات اهالی، تشریح منافع مشترک بورژوازی و پرولتاریا در انقلاب ضد تزاری و مسائلی از این قبیل چگونه می خواهد نقد سلاح پرولتاریا در کارزار محو رابطه خرید و فروش نیروی کار باشد!!! از همه لحاظ بدون جواب می ماند. همان بی جوابی تأسف باری که سرانجام انقلاب اکتبر به بدترین وجهی تاوان آن را پرداخت کرد. به بیان دیگر این بی جوابی در روزهای پس از انقلاب اکتبر به صورت بسیار بدی جواب دار شد. پرولتاریائی که مبارزه طبقاتی خود را اینگونه نگاه  کرده بود و راه مبارزه خود را در این مسیر حفاری می نمود، ناچار به همان سرنوشتی دچار می آمد که بدان دچار شد.      

مبارزه لنین با رفرمیسم راست درون سوسیال دموکراسی دقیقاً زیر فشار همان نقطه عزیمت دموکراتیک خود و فاصله طبقاتی این نقطه با سوسیالیسم انقلابی لغو کار مزدی، تناقضات بسیار انبوه و پیچیده ای را به کل پروسه گفتگوی او بار می کند. مبارزه اقتصادی کارگران علیه سرمایه داران تا آنجا کم اهمیت جلوه داده می شود و مورد تحقیر واقع می گردد که اساساً نوعی آرزو و انتظار دولت تزار به حساب می آید،

« گذشت های اقتصادی برای دولت از همه چیز ارزان تر تمام می شود و از همه باصرفه تر است، زیرا دولت به این وسیله امیدوار است که اعتماد توده های کارگر را نسبت به خود جلب نماید و به همین دلیل است که ما سوسیال دموکرات ها به هیچ وجه و مطلقاً به هیچ وجه نباید چنین عقایدی را به خود راه دهیم که گویا اصلاحات اقتصادی برای ما گرانبهاتر است و گویا ما بخصوص این اصلاحات را مهم می دانیم »

این سخن لزوماً نادرست نیست و در لحظات معینی از دوران انکشاف یا حتی تسلط کامل سرمایه داری در یک جامعه ممکن است کاملاً واقعیت هم داشته باشد، هر چند که در جامعه روز روسیه به هیچ وجه چنین نبود و همه حوادث ایام فریاد می زنند که چنین نبوده است اما سؤال اساسی این است که:

1. چرا باید مبارزه اقتصادی پرولتاریا علیه بورژوازی را در صرف تعیین بهای نیروی کار خلاصه نمود؟ چرا اساساً باید مبارزه اقتصادی و سیاسی طبقه کارگر را از هم تفکیک نمود؟ چرا نباید همه اینها را به اعتبار ضد سرمایه داری بودن یا نبودن آنها مورد داوری قرار داد؟  این سؤالات به ویژه از این لحاظ مهمند که لنین در نقد روایت راست و رفرمیستی اکونومیسم درست از همان جائی عزیمت می کند که خود اکونومیست ها عزیمت می کنند. به بیان دقیق تر جدال طبقه کارگر با بورژوازی و نظام سرمایه داری در قلمرو اقتصاد، از دیدگاه هر دو طرف منازعه، یکی است. هر دو طرف، آن را در کش و قوس بالا و پائین بودن بهای نیروی کار خلاصه می کنند، تفاوت آنان تا آنجا که به این موضوع خاص مربوط می شود در این است که اکونومیستها این کار را مهم می دانند و مترادف با کل مبارزه طبقاتی پرولتاریا می گیرند، اما لنین چنان جایگاهی را برای آن قائل نیست و بالعکس افشاگری حکومت مطلقه را بسیار با اهمیت تر تلقی می کند. مبارزه اقتصادی کارگران در نگاه کمونیسم پرولتاریا یک عرصه بسیار گسترده و مهم مبارزه طبقاتی علیه کل نظام سرمایه داری است. هیچ دیوار چینی مبارزه برای بهبود شرائط کار و معیشت و تحمیل بالاترین امکانات زیستی و رفاه اجتماعی را از سازمانیابی شورائی و طبقاتی توده های کارگر برای اختلال کامل روند کار سرمایه، مصادره کارخانه و محل کار توسط کارگران، برنامه ریزی کار و تولید توسط آنان، مبارزه برای آزادیها و حقوق اجتماعی یا ستیز با رژیم سیاسی جدا نمی نماید، در این جا میدان جنگ طبقه کارگر و نظام سرمایه داری کاملاً باز و از بسیاری جاها بازتر است. معادل گرفتن مبارزه اقتصادی با صرف جدال بر سر بهای نیروی کار و حق تشکیل اتحادیه یا اعتصاب نه نگاه سوسیالیسم لغو کار مزدی به این قلمرو پیکار بلکه اتفاقاً نگاه همان اکونومیست ها و رفرمیسم راست سندیکالیستی است.   

2. با علم به نادرست بودن نوع نگاه بالا پیرامون مبارزه اقتصادی طبقه کارگر سؤال بعدی این است که چرا باید اهمیت این مبارزه تنزل یابد؟  از این گذشته چرا باید چنین وانمود شود که در این قلمرو هیچ زمینه و مناسبتی برای پیش بردن پروسه آگاهی طبقاتی کارگران وجود ندارد. مگر نه این است که آناتومی جامعه مدنی را باید در اقتصاد سیاسی و تشریح جامعه کاپیتالیستی را باید از فرایند تولید اضافه ارزش و روند کار سرمایه داری پی گرفت؟ مگر شناخت کارگر از ابعاد استثماری که می شود، آشنائی او با سرنوشت پروسه کار و محصول اجتماعی کارش و بسط این کالبد شکافی به مبارزه آگاهتر و آگاهتر وی تجلی عمیق ترین سطح آگاهی طبقاتی پرولتاریا نیست؟ چشم پوشی از اهمیت این موضوع خود گواه روایت اکونومیستی از مبارزه اقتصادی طبقه کارگر در یک سوی و مهمتر از آن تحقیر کل مبارزه ضد سرمایه داری این طبقه در سوی دیگر است.

3. از همه اینها مهمتر اینکه چرا باید اساساً خطر رفرمیسم راست درون جنبش کارگری را در پر بهاء دادن به مبارزه اقتصادی و کم بهاء دادن به مبارزه ضد رژیم سیاسی تنزل داد؟!! معضل پرولتاریا با این رویکرد راست ارتجاعی اصلاً در این خلاصه نمی شود که مبارزه سیاسی علیه رژیم را کمرنگ می کند. خطر بسیار مهمتر و اساسی ترش این است که بسان موریانه ریشه جنبش ضد سرمایه داری طبقه کارگر را می جود و سست می کند. گذشته از اینها، مگر صرف بهاء دادن به مبارزه علیه دیکتاتوری و برای حصول آزادیهای سیاسی متضمن تعرض سوسیالیستی پرولتاریا به نظام سرمایه داری است؟!! توضیح واضحات است که چنین نیست و القاء چنین تصوری در کارگران نه دانش سوسیالیستی آنان را بالا نمی برد که بالعکس  باعث تراکم بیشتر توهم آنان نسبت به هر جنب و جوش سرنگونی طلبانه می شود.

پاسخ همه چراهای بالا را می توان در همان نقطه عزیمت لنین برای نقد اکونومیسم جستجو نمود. ملزومات پیروزی انقلاب دموکراتیک و حلق آویز شدن سوسیالیسم پرولتاریا به چند و چون این انقلاب و دورنماهای آن، دلیل رویکرد لنین به این نوع انتقاد را کاملاً توضیح می دهد. زیر فشار این فضا است که همه چیز به صورت معکوس دیده می شود. جنبش خودانگیخته طبقه کارگر یک جنبش کاملاً تردیونیونی و بورژوائی شناخته می شود. سوسیالیسم به جای اینکه به روایت مارکس جنبش تغییر عینیت موجود باشد به مجموعه ای از احکام و اندیشه های حاصل پروسه های مختلف تکامل علم در تاریخ تعبیر می گردد. آگاهی سوسیالستی به جای آنکه تجلی نقد اندیشوار و آگاهانه پرولتاریا بر کل جامعه سرمایه داری و بنیان های اقتصادی واقعی آن باشد به افشاء جامع الاطراف رژیم سیاسی تقلیل داده می شود. مبارزه اقتصادی کارگران در مجموع و مستقل از هر محتوا و مضمونی که داشته باشد تحقیر می گردد و باب طبع سرمایه داران ارزیابی می شود، انتقاد به رفرمیسم راست به رغم همه شداد و غلاظ ها، در سطح بی تفاوتی این رویکرد به رژیم ستیزی محدود می ماند و به موازات آن نفس مبارزه سیاسی علیه دیکتاتوری حاکم  تا سطح مبارزه سوسیالیستی طبقه کارگر ارتقاء پیدا می کند.

کتاب چه باید کرد لنین و گفتگوی مفصل او در باره اکونومیسم متأسفانه با همه این مشکلات و تناقض ها آمیخته است، این معضلی است که وجود داشته است و  اشتباهی است که در دوره ای از تاریخ توسط بلشویسم و از جمله شخص لنین در جنبش کارگری روسیه رخ داده است. پیدا است که این نوع نگرش و تحلیل و افق پردازی بر روی سرنوشت جنبش کارگری روسیه، انقلاب اکتبر، شکست این انقلاب و در همین راستا جنبش کارگری جهانی تأثیری بسیار جدی داشته است. اما بحث در اینجا مطلقاً بر سر نقد لنین و بررسی اشتباهات او نیست. قبلاً گفتم که معضل واقعی چیز دیگری است. اساس مشکل این است که نه فقط « چپ » از همه لحاظ به بی ربط به جنبش کارگری ایران، بلکه حتی برخی از فعالین کارگری میراث دار خصوصیات این چپ نیز صد سال پس از آن تاریخ، هر نوع رویکرد ضد سرمایه داری و برای محو کار مزدی را خیلی راحت و با  تمام فراغ بال مسلکی و حزبی رایج بسیار محکم مهر اکونومیسم می کوبند و برخی اوقات هم وقتی فشار جنب و جوش واقعی ضد سرمایه داری کارگران را بر روی سینه خود به طور جدی سنگین می بینند یکباره از شدت عصبانیت به سیاق نویسندگان عصر قاجاریه لیستی از عناوین و القاب دیگر مانند آنارشیست و آنارکوسندیکالیست و فراوان ایسم و ایست های دیگر را به آن اضافه می نمایند. کارگر یا غیرکارگری از اینکه دکان شورای همکاری او بی رونق مانده است. بسیار عاصی است و فریاد می کشد که تمام بدبختی ها زیر سر اکونومیست ها است. جالب است بدانید که مثلاً این منتقد کارگر یا غیرکارگر خصوصیات اکونومیسم را چه می داند؟ او تعلق به یکی از فرقه های سیاسی چپ را معادل داشتن آگاهی طبقاتی!! و عدم این تعلق فرقه ای را ضدیت با آگاهی طبقاتی!! و لاجرم اکونومیسم می پندارد!!. به همان گونه که عضویت فرقه ای را کمونیسم!! و فقدان این عضویت را آنارشیسم می خواند!! هر کسی که شورای همکاری را وحدت گرایش ها بخواند آنارشیست است!! و چون اهانت به گرایش ها را مخالفت با فرقه ها هم می بیند پس توصیف خصوصیات او را با اکونومیست تکمیل می کند!! عده ای از کارگران گفته اند که تشکل کارگری باید بر بستر کارزار طبقاتی کارگران پدید آید و او که معتقد است کارگران اصلاً در هیچ مبارزه و اعتراضی نیستند این را اکونومیسم نام می نهد!!! و در همان جا مخالفت آنها با ساختن یک فرقه متشت بی ربط به کارگران را عین آنارشیسم خطاب می کند!!! داستان تحلیل این دوست از اکونومیسم و اشاره او به مصادیق واقعی اکونومیسم!!! بسیار طولانی است. اینها فقط از باب مثال در اینجا آورده می شود.

مشکل، اشتباه لنین و نقد غیرسوسیالیستی او بر رفرمیسم راست سندیکالیستی درون سوسیال دموکراسی روسیه در اوایل قرن بیستم نیست. معضل اثرپذیری فعال کارگری قرن بیست و یکم از چپ میراث دار جنبش های خلقی آن اعصار، سماجت بیش از حد او در مخالفت با هر سخن ضد کار مزدی است. معضل واقعی تر این است که این نوع فعالین کارگری یا غیرکارگری نه اکونومیسم را درست تعمق کرده اند، نه موضوع نقد لنین را دقت نموده اند، نه در مورد درستی و نادرستی آن نقد به خود اجازه فکر کردن داده اند، آنها فقط این را آویزه گوش خود ساخته اند که هر که اهل فرقه ها نیست حتماً اکونومیست است!! این هم نوعی فعال آگاه کارگری بودن است. آنچه در اوایل قرن بیستم رخ داد یک تراژدی بود، اما آنچه این جا و در شروع قرن بیست و یکم می بینیم از هر کمدی به مراتب کمدی تر است.

ناصر پایدار

اول دسامبر 2007

 

December 28, 2007

تورج مزینانی

دفاع از میهن یا دفاع از بنیاد گرایان مذهبی!

صدیق اسماعیلی :پاسداران جهل و سرمایه، این شکنجه‌گرانی که تحت نام "پزشک قانونی" نسخه میپیچند!

رژیم جهل و سرمایه، محمود صالحی را به مدت نه ماه علیرغم وضعیت وخیم جسمانی در بدترین و غیر انسانی‌ترین شرایط در زندان نگه داشته‌ است، در طول این مدت به وی اجازه مراجعه به پزشک متخصص داده نشده است. در تاریخ 28 آذر ماه او را به "پزشک قانونی" جهت تشخیص وضعیت جسمی‌اش و تصمیم این نهاد بر ماندن یا نماندن محمود صالحی در زندان منتقل کرده که در ابتدا با این بهانه که مدارک پزشکی وی را فراموش کرده‌اند، محمود صالحی را دوباره به زندان برگرداندد. چند روز بعد این نهاد (پزشک قانونی) رای خود را  بر ماندن محمود صالحی در زندان، برخلاف توصیه پزشکان بیمارستان توحید شهر سنندج  و همچنین توصیه دکتر موسوی پزشک معالج محمود صالحی مبنی بر مداوای سریع و انجام عمل دیالیز و نهایتا پیوند کلیه،  صادر کرده است.

"پزشک قانونی" رژیم اسلامی

ماموران اطلاعات و پاسدارانی که لباس "پزشک قانونی" بر تن دارند طبق قانونی عمل میکنند که در آن نه تنها حرمت بشر رسمیت ندارد بلکه  اعدام، زندان، شکنجه و سنگسار معرف آن قانون است. قانونی که استثمار به نوعی وحشیانه همراه با رعب و وحشت و اعدامهای خیابانی مظهر وجودی آن است. زمانی که ماموران اطلاعات و شکنجه‌گران اسلامی نقش پزشک را بازی میکنند کاملا طبیعی است که بیمارستان نیز جای خود را به سیاه‌چالهای مخوف رژیم اسلامی میدهد و زندانبانان نیز پرستار چنین بیمارستانی میشوند.
 هیچ پزشکی پیشنهاد ماندن در زندان آنهم سیاه چالهای رژیم اسلامی را به بیمار خود توصیه نمیکند. پزشک در معنی واقعی خود شامل کسانی است که برای جان انسان احترام قائلند و تمام تلاش خود را در جهت نجات جان انسان از مرگ و بازگرداندن سلامتی به بشر معطوف میکنند. به این اعتبار و طبق تعریف قوانین پزشکی، ماموران اطلاعاتی و پاسداران جهل و سرمایه‌ای که به مدت سه دهه از هیچ جنایتی پرهیز نکرده‌اند نمیتوانند نقش پزشک را بازی کنند.

اما چرا حامیان سرمایه محمود صالحی را به "پزشک قانونی" ارجاع میدهند؟!!  واقعیت این است که، کمپین بین‌المللی در حمایت از محمود صالحی، رژیم را وادار به عقب نشینی کرد. اگر تا دیروز قاضی،  دادستان و مسئولین زندان مستقیما رای بر ماندن محمود صالحی در زندان را میدادند اینبار به یومن تلاش و فعالیت فعالین جنبش کارگری در داخل و خارج از کشور و همچنین فشارهای بین‌المللی،  شکنجه گران اسلامی را وادار کرده است که لباس "پزشک قانونی" را بر تن کرده و رای خود را نه مستقیما بلکه از این طریق صادر کنند.

رژیم اسلامی با طرح ترفندهای جدید و ظاهر شدن در لباس "پزشک قانونی" میخواهد خود را از مخمصه برهاند، انتقال محمود صالحی به "پزشک قانونی" رژیم اسلامی، نتیجه اعتراضات داخلی و خارجی و فشارهای  وارده بر رژیم است که به هر میزان بر این فشارها افزوده شود رژیم ناچارا عقب نشینی میکند.
رژیم اسلامی میخواهد از این طریق سیاست سرکوب خود را در پیش گیرد، نگه داشتن محمود صالحی در زندان و محروم کردن وی از مداوای موثر، زهر چشمی است که از طبقه کارگر ایران گرفته میشود، حامیان سرمایه میخواهند با این شیوه مانع از رشد و پیشروی جنبش کارگری ایران شوند. صدور حکم در قالب "پزشک قانونی" جزو راههای است که رژیم آن را آزمایش میکند و به تجربیات سه دهه خود در جهت سرکوب جنبش کارگری ایران می‌افزاید. رژیم اسلامی، بعد از سرکوب خونین انقلاب 57 و حمله به دست‌آوردهای جنبش کارگری به شیوه‌های مختلف، دائما در تلاش بوده تا بر این جنبش غلبه و نفوذ سیاسی پیدا کند. از آنجا که کنترل جنبش کارگری برای رژیم اسلامی هیچگاه موفق آمیز نبوده است، ناجارا سیاست سرکوب را در پیش گرفته و با ترور، زندان، صدور حکم شلاق و شکنجه روحی فعالین کارگری و این بار در لباس "پزشک قانونی" در تلاش است که این جنبش را از روند رو به رشد باز دارد.

ماهیت شوم "پزشک قانونی" رژیم اسلامی را باید برملا کرد و نباید به رژیم اجازه داد که تحت این نام مانع از آزادی و مداوای سریع محمود صالحی شود. اگر چه خواست آزادی محمود صالحی، خواست طبقه کارگر ایران و جهان است اما کاملا ضروری است که خواست مداوای سریع و فوری محمود صالحی را در اول لیست قرار داده  و با افزایش  فشارهای وارده بر رژیم در جهت معالجه فوری محمود صالحی در خارج از زندان بدون دستبند و پابند در یک کلینیک خصوصی وی را از مرگ نجات داد.

صدیق اسماعیلی 
2007-12-28
Sediq_e@yahoo.co.uk

December 27, 2007

ثريا شهابی: دست کثيف حکومت، زندان، شکنجه، سرکوب از زندگی جوانان ايران کوتاه!

Soraya.shahabi@gmail.com 

۲۷ دسامبر ۲۰۰۷    ٦ ديماه ۱۳۸۶

قريب يک ماه است جمهوری اسلامی، به بهانه جلوگيری از برگزاری ۱۶ آذر، جنگی اعلام نشده، با هزاران هزار دانشجو و جوان آزاديخواه و برابری طلب در سراسر ايران، به راه انداخته است. پيش و پس از ۱۶ آذر، قريب ۵۰ دانشجو و اکثرا از چهرهای شناخته شده، محبوب و خوشنام مبارزات دانشجويی را  مخفيانه و توطئه گرانه ربوده است. 

برای پنهان کردن چهره لمپن - فاشيستی خود، به توطئه و پاپوش دوزی های نوع ساواک – موسادی متوسل شده اند. توطئه هايی که برای سه نسل از جوانان ايران، هم در دوران سلطنت پهلوی و هم روزهای قدرقدرتی توحش حزب الله در ايران، آشنا است! دستگاههای جاسوسی و امنيتی شان، اعلام کرد که يکی در جيب اش تيرکمان داشته، تعدادی ديگر اغتشاش گر و معاندين نظام اند! از آنها مشروبات الکلی و نارنجک صوتی کشف شد، و بعضی ها سرشان به خارج کشور وصل است! بعلاوه سلسله ای از جنگ روانی با خانواده های دانشجويان زندانی و بساط شکنجه و "اعتراف بگيری" به شيوه های شناخته شده، مخوف و حيوانی لاجوری را  براه انداخته اند،  تا صدای آزاديخواهی جوانان در ايران را خفه کنند! اين صدا "خفه شدنی" نيست. اين توطئه ها و دسيسه ها در مقابل کوه عظيم نفرت و خشم ميليونی مردم ايران از جانوران اسلامی حاکم بر ايران، بی حاصل است! خودشان هم ميدانند جنگ شان با جوانان آزاديخواه و برابری طلب، يورشی از سر استيصال است!

برای رژيمی که بر آتشفشانی از نفرت و خشم ميليونی مردم بساط حکومت اش را بپاکرده است، حکومتی که مسبب سه دهه  فقر و زن ستيزی و به گرسنگی، فحشا و اعتياد کشاندن ميليونها کارگر و زحمتکش ايران است، راه نجاتی جز فرار موجود نيست! حمله و به گروگان گرفتن دانشجويان آزاديخواه و برابری طلب، اين عزيز ترين مبشرين آزادی و برابری، تنها و تنها کوه عظيم نفرت و خشم مردم از حکومت قرون وسطايی اسلام در ايران را مرتفع تر و مرتفع تر ميکند. حمله به جوانان آزاديخواه و برابری طلب، نسلی که مبشر خلاصی فرهنگی از اختناق اسلامی، خلاصی اقتصادی از توحش عنان گسيخته سرمايه، و سمبل خلاصی اجتماعی از ميليتاريسم و جنگ و تبعيض و تحقير است، حمله به همه مردم ايران است. 

۱۶ آذر امسال متعلق به همه مردم ايران بود. دستهای جوانانی که پلاکاردهايی اين روز را با افتخار و با مطالبات انسانی نه به جنگ، و آزادی و برابری، بلند نگاه داشت، صفوف همه مرتجعين، از مرتجعين در قدرت تا مرتجعين در کمين قدرت، را لرزاند. و بی ترديد آينده ای که به دست افقها و آرمانهای اين جنبش رقم بخورد، آينده ای انسانی، مرفه ، آزاد و برابر است!

جوانان آزاديخواه و برابری طلب روز ۲۸ دسامبر را بعنوان روز جهانی برای آزادی دانشجويان زندانی وهمه زندانيان سياسی، فراخوانده اند! و از  جهانيان حمايت طلبيده اند!

مردم تشنه آزادی و برابری، مردم به ستوه آمده از سرکوب و خفقان و بی حقوقی، فرزندان زندانی شان، سمبل های آزادی و برابريشان را در آغوش حمايت و مهر ومحبت خود جا ميدهند! آنها را در چنگال حکومت جنايتکاران تنها نمی گذارند!

نبايد و نمی توان آنها و خانواده هايشان را تنها گذاشت! بايد به لمپن -  فاشيست هايی که خواب پياده کردن دسيسه و توطئه هايشان عليه دانشجويان زندانی را در سکوت می بينند، فرصت نداد!  اين ميدانی از آن همه ما، همه به ستوه آمدگان از توحش اسلامی در ايران و ميدان عمل همه تشنگان آزادی و برابری است. بايد ۲۸ دسامبر به ميدان آمد، هرکجا به هر شکل ممکن دانشجويان زندانی و همه زندانيان سياسی را از چنگال بختک کثيف اسلامی در ايران نجات داد.
مردگ بر جمهوری اسلامی

زنده باد دانشجويان آزاديخواه و برابری طلب

اسد نودینیان:دانشجویان و رهبران کارگر و جنبشهای اجتماح در بند به حمایت گسترده نیاز دارند.

Nodinyan.asad@yahoo.se 

جمهوری اسلامی از چند ماه قبل، به یمن ایجاد فضا جنگی در کشمکشهای خود با مردم، با براه انداختن فضای رعب در جامعه و اعدام جوانان بنام اراذل اوباش و حمله به زنان عملا  جنگ خود علیه مردم را شدت داده است. رژیم با دستگیری و ربودن فعالین و رهبران کارگری، فعالین عرصه زنان از یک طرف و با سرکوب و فشار عمومی در جامعه و ایجاد ناامنی برای پیشروان دست اندکار جنبشهای اجتماعی از طرف دیگر نهایت زور خود را میزند و جامعه راهی به جز ادامه مبارزه و مقاومت در برابر خود ندارد.

حمله رژیم به دانشگاه ها در آذر ماه امسال، ادامه سیاست سرکوبگرانه رژیم و گسترش آن به این مرکز فکری و اعتراضی رادیکال در جامعه بود. اما تداوام و گسترش اعتراضات مردم و دانشجویان برای آزادی فعالین جنبشهای اجتماعی، کارگران، دانشجویان و زنان نشانه کوتاه نیامدن مردم و جنبش عمومی برای به گور سپردن این رژیم است. جمهوری اسلامی میخواست با دستگیری فعالین دانشجو و حمله از قبل در دانشگاه ابتکار عمل را در دست  گیرد و ناکامی آن و مقاومت بعدی دانشجویان در این رابطه نبض و خواست جامعه را بطور بر جسته تری جلو چشم عموم گرفت.

این  رژیم ، رژیم صدهزار اعدام است. و باید متوجه بود که حرمت و جان عزیزان دستگیر شده در خطر است و این رژیم در مقابل حرکات اجتماعی و دانشگاه ها نقطه ضعف خود را دارد و امکان تحمیل عقب نشینی به  ان هست. نباید اجازه داد رژیم با شکنجه و محروم نمودن فعالین در بند کارگران و دانشجویان و زنان از ابتدایی ترین امکانات پزشکی برای به زانو درآوردن آنها استفاده نماید.

تا کنون داشجویان و خانواده هایشان در اعتراض بدستگیری ها ابتکارات گوناگونی را بکار برده اند، این اعتراضات را باید تا آزادی این عزیزان ادامه داد و در داخل و خارج کشور باید از هر امکانی برای آزادی این عزیزان استفاده نمود .

28 دسامبر را، در همه جای دنیا به روز اعتراض علیه این دستگیریها تبدیل نمود. از نهادهای انسان دوست و احزاب سیاسی و اتحادیه های کارگری خواست که با اقدامات گوناگون علیه این ترفند رژیم اسلامی اعتراض نمایند. روز بیست و هشت دسامبر را به روز تلاش برای آزادی دانشجویان، محمود صالحی، منصور اصانلو و فعالین زنان  که جرمشان  دفاع از حقوق و خواست های ابتدایی کارگران و داشتن حق تشکل بوده  است تبدیل کنیم. نباید رهبران اعتراضات زنان و دهها دانشجو که با خواست نه به پادگان کردن دانشگاها و بدلیل دفاع از مردم و پرچم کردن خواست و آرزوی انها در زندان هستند تنها گذاشت.

دفاع از حرمت و جان این عزیزان دفاع از انسانیت است.

28 دسامبر را باید تا آزادی این عزیزان ادامه داد.

اسد نودینیان

27 دسامبر2007

 

 

 

 

 

 

درسهای تلخ وشیرین اعتراضات ۱۳ آذر!

ستون آخر

درسهای تلخ وشیرین اعتراضات ۱۳ آذر!

زمانیکه خود را برای ارائه تزها و ارزیابی ام از موقعیت کمونیسم کارگری در ایران و ملزومات پیروزی کمونیسم در سمینار پیشا پلنوم ۲۶ حزب کمونیست کارگری آماده میکردم کوچکترین تصوری نداشتم که یک کمتر از یکسال بعد در حزب اتحاد کمونیسم کارگری باید مشغول پراتیک همان تزها در موقعیتی کاملا متفاوت باشم. در آن سمینار، که نوار آن در سایت شخصی ام موجود است۱، تلاش کردم تصویری از موقعیت و شرایط پیروزی کمونیسم کارگری ارائه دهم. کوشیدم موقعیت فعلی کمونیسم کارگری را ترسیم کنم و تلاش کنم تا تصویری از پروسه ها و مراحلی که حزب کمونیست کارگری را طی آن به ملزومات پیروزی نزدیک میکند، ارائه دهم.

آن سمینار با واکنشهای متفاوتی مواجه شد. برخی از کادرهای حزبی "وحشت زده" آن تصویر واقعی از موقعیت حزب کمونیسم کارگری را ارائه "لیست سیاه" نامیدند. به وضعیت موجود دل خوش کرده اند. مدتی است که عادت داده شده اند که در سمینارها و پلنوم های حزبی از "دستاوردها" و "پیشرفتها" به "هیجان" آورده شوند، قطعنامه ای تصویب شود و سپس همان روال قدیمی مجددا دنبال شود. تنی چند کوشیدند که بر این ارزیابی "سوار" شوند و آن را عین سیاست و اقدامات رهبری فعلی حزب قلمداد کنند!؟ این تقلا دوام چندانی نیاورد. اما برخورد لیدر حزب از همه جالب تر بود. تهدید به "سوزن زدن" کرد. اعلام کرد که میخواهد به رفقای مدافع این نظرات "سوزن بزند". تا به قول خودش ما را "به خط" کند! دیدنی بود. ادامه همان خط "سوزن زدن" را امروز در سیاستی مشاهده میکنیم که بخشهای دیگر کمونیسم کارگری را "خدمتگزار رژیم اسلامی"، "پرو رژیمی" و "دشمن مردم" می نامند. 

کمی به حاشیه رفتم. تزهای اصلی آن سمینار شناخت ملزومات پیروزی کمونیسم کارگری در ایران بود. "حزب سازمانده و رهبر" در مرکز این تزها قرار داشت. ما در راس حزب کمونیست کارگری شناخت دقیقی از موقعیت سازمانی و تشکیلاتی و قدرت سازماندهی حزب در جامعه داشتیم. کمبودها و نقاط ضعف و قدرت را میشناختیم. میخواستیم با نگاه به واقعیات حزبمان را برای مصافهای بزرگ آماده کنیم. هدف تامین مطلوبترین شرایط برای پیروزی بود. اما در تعیین "شرایط مطلوب" حزب رهبر و سازمانده تفاوت و اختلافات فاحشی داشتیم. خط کنونی حکک تصویری مجاهدینی از تصرف قدرت سیاسی دارد. نه قیامی را باید سازمان دهد. نه نیروی قیام کننده ای را باید سازمان دهد. نه رقیبی در اپوزیسیون وجود دارد. نه نیرویی را در اپوزیسیون باید شکست دهد. نه نیروی مسلحی را برای تصرف قدرت سیاسی باید سازمان دهد. و نه باید سازمان حزبی و توده ای قدرتمندی را در طبقه کارگر و جامعه شکل داد. اساس و مبنای تصرف قدرت سیاسی در تزهای حمید تقوایی "تبلیغ و ترویج و افشاگری" است. تبلیغ و ترویج کلام اول و آخر درک و استنباط این دوستان از کمونیسم کارگری است. کمونیسم گویا جنبشی برای تفسیر است. هدف سازماندهی و رهبری برای تغییر نیست. تغییر از قرار امری خود بخودی و جبری است. محصول تبلیغ و ترویج است. گویا در تقدیر جامعه پیروزی کمونیسم کارگری در پس تبلیغ و ترویج حک شده است. بی دلیل نبود که حتی برخی از رهبری حکک رسما مخالف پیاده شدن و درج سخنرانی منصور حکمت پیرامون ضرورت انتقال اجتماعی حزب از حزب مبلغ و مروج به حزب رهبر و سازمانده در پلنوم ۱۴ حزب بود.

در تصویر رهبری کنونی حککا انقلاب و قیام و تصرف قدرت سیاسی میوه ای در انتهای مجموعه ای از تبلیغ و افشاگری قرار گرفته است. سیری خطی است. همواره رو به صعود است. تبلیغات ذخیره میشوند. "تغییرات کمی به کیفی" منتج میشوند و انقلاب شکل میگیرد. و کافی است تا حزب باشد تا تبدیل به رهبر تحولات شود. از این رو تلاش برای بودن جوهر تلاشهای این رفقا است. کافی است به اندازه کافی تبلیغ کرده باشید تا مردم قیام کننده خود شما را از لیست اپوزیسیون خارج کرده و در راس جامعه قرار دهند! از پیش هم با انقلاب "وعده ملاقات" در تقدیر کمونیسم کارگری حک شده است! این تصویر را به گونه ای دیگری اما رقیق تر در سناریوهای رامبویی هالیوودی میتوان مشاهده کرد. اما رامبو حداقل می جنگد. اگرچه یک تنه می جنگد. اما با مخاطرات درگیر میشود. موانع را از سر راه بر میدارد. و بالاخره پیروز میشود. در این تصویر هالیوودی از انقلاب همه چیز زیبا و رویایی است. "انقلاب علنی است"! همه یقه ها آهار زده و پیراهنها اطو کشیده است. "رهبران حزبی با هواپیما وارد فرودگاه تهران میشوند" و به تجمعات میروند و سخنرانی میکنند. گویا در وقت استراحت هم فرمان قیام را هم صادر میکنند. نیروی قیام را نیز نه اساسا بخش رادیکال – سوسیالیست کارگران متشکل و تحزب یافته بلکه گویا دانشجویان هوادار سازمان حزبی تشکیل میدهند. در این سناریو هیچ مخاطراتی جامعه و پروژه کمونیسم کارگری را تهدید نمیکند. نه جریانات قوم پرست و دستجات تروریست باقیمانده از رژیم اسلامی و نه جنگ و تخریب شیرازه جامعه. هیچ تهدیدی وجود ندارد. همه چیز در کتاب تقدیر کمونیسم تقوایی از پیش نگاشته شده است. بی جهت نیست که در تبلیغاتشان بنوعی مخاطراتی ناشی را از جنگ احتمالی و بمباران و موشک باران جامعه را با مصائب و مشکلات موجود در پروسه انقلاب و قیام کارگری کم وبیش یکسان قلمداد میکردند. این جریان علیرغم ایمان ساده انگارانه اش به "انقلاب" عملا مردم را از انقلاب کارگری میترساند و دور میکند. عملا در دست تبلیغات ضد انقلاب بورژوایی نسبت به انقلاب و مبارزه قهر آمیز کمونیستی قرار میگیرند.

راه دور نباید رفت. برای اٽبات آنچه که حزب رهبر – سازمانده در جنبش ما لقب گرفته است کافی است به تحولات اخیر برگردیم. رویدادهای ۱۳ آذر نشانگر شکست و پیروزی خط مشی های معینی در جنبش کمونیسم کارگری بود. پیروزی سیاست کمونیسم دخالتگر، سازمانده و تغییر دهنده و هدایت کننده در مقابل کمونیسم مبلغ  و مروج و افشاگر. تظاهراتهایی که از ۱۳ آذر آغاز شد رویدادی تصادفی نبود. محصول تلاش کمونیسمی دخالتگر و سازمانده بود. محصول سازماندهی پیگیر و شناخت نقش رهبران عملی و فعالین و سازماندهان اعتراض دانشجویان در دانشگاههای مختلف بود. این پیروزی خط مشی است که کمونیسم را جنبشی برای تغییر و نه تفسیر جهان میداند. میخواهد تغییرات معینی را در زندگی انسانهای بیشماری در لحظه حاضر شکل دهد. ۱۳ آذر شکست سیاست رهبری کنونی حککا بود. با موتور اعلامیه پخش کردن و با کسب خبر از اینترنت اعلامیه صادر کردن نمیتوان به سازماندهی در زمین واقعی سیاست و جابجایی نیرو نائل شد. هر اعتراضی رهبر و سازمانده دارد. خودبخودی نیست. گفته بودم پوپولیسم دو بار تکرار میشود. از قرار بیش از دو بار باید شکست داده شود.

تلخ است اما هنوز هم دیر نیست. میتوان از تجربیات آموخت. ما در اعتراضات ۱۳ آذر صحت راهی را مشاهده کردیم که در مباحٽ درونی رهبری حزب کمونیست کارگری بر آن تاکید داشتیم. به تمام سازماندهندگان این مبارزه درود میفرستم. امیدوارم که رهبری حکک هم به جای جنجال و شلوغ بازی های متداول کمی بیشتر فکر کند و کمتر ناسزا بگوید. هنوز میشود اشتباهات را تصحیح کرد! "سوزن زدن" اما چاره ساز نیست.

۱- http://www.alijavadi.com/home/library/docs/AliJ-1.asx)

 

 

 

December 26, 2007

ملک پیر خضری :سخنی کوتاه با کارگران کردستان

از منظر بی بی سی : آزاديخواهی و برابری طلبی در جامعه قابل دور زدن است!

فواد عبداللهی

يک مبارز پيشکسوت ضد آپارتايد را بياوريد اين صحنه را نشانش بدهيد، بگوئيد: اين بی بی سی است، آن جمهوری اسلامی است و اينها دانشجويان آزاديخواه و برابری طلب هستند که در ١٦ آذر امسال با مطالبه "دانشگاه پادگان نيست، نه به جنگ و آزادی و برابری" دانشگاه را به لرزه درآوردند. رژيم از اينها ده ها نفری را به زندان انداخته، دارد شکنجه و بازجويی می کند، در آن مملکت زن حق ندارد حرف بزند. کارگر حق ندارد متشکل شود. در آن مملکت قبر خيلی از آدمها معلوم نيست کجاست، خيليها نميدانند عزيزترين کسانشان کجا دفن شده اند. و بی بی سی هم اظهار بی اطلاعی می کند، بنظرم به ما ميخندد. خدا را شکر که ادبياتمان با خط فقير فارسی نوشته ميشود و دنيا از آن خبر ندارد و ميتوانيم در اين دنيای "سر و ته دار" زندگی کنيم. و گرنه همه به اين ميخندند.                          
                                            
 اين مردمند که تحت خشونت جمهوری اسلامی اند، بهترين رفقای ما را زده اند، رهبران کارگری آن مملکت را کشتار کرده اند، بهترين کسان جنبش دانشجوئی را به بند کشيده و زده اند. آنوقت يکی از مسولان راديو بی بی سی در بخش "چقدر به بی بی سی اعتماد داريد" بی آنکه غباری بر شرافتش بنشيند رسما می گويد "بی بی سی جانبدار نيست، و اگر اخبار دستگيری های اخير دانشجويان در ١١ آذر را پخش نکرده از آن مطلع نبوده است".  بياييد کلاه خودتان را قاضی کنيد، زشت نيست يک رسانه خبری از بی اطلاعی اش از ١٦ آذر امسال و دستگيری های گسترده دانشجويان آزاديخواه و برابری طلب سخن سر دهد؟! و از طرف ديگر ميداند که چند بار در روز منتظری عطسه کرده است و بنی صدرها، سروش ها، يزدی ها، بهزاد نبوی ها و کل طيف وسيع هيچکس هايی که به ضرب حاکميت شلاق و چوبه دار اسلام "رجال" سياسی شدند، چند بار در طول روز نشخوار می کنند؟! (فراموش نکنيد که "بی بی سی جانبدار نيست!!!!"). بحق که بايد نارضايتی مردم را دور زد و از در ديگری وارد شد. آخر قرار نبود که کاتاليزور تغيير و فشار بر رژيم با پرچم "دانشگاه پادگان نيست، نه به جنگ و آزادی و برابری" صورت گيرد!!!                                                                      
 بی بی سی حکومت آخوندی نميخواهد اما اسلام را جزئی از هويت فرهنگی و ملی خود ميداند و برای سهم گيری از غرب به آن نياز دارد، با اين بساط شنيع قلع و قمع زنان مخالف است، اما از زن آزادی که سازمانش را دارد و برابری اش را ميخواهد و ميگيرد بيشتر ميترسد. از انحصار طلبی ناراضی است، اما از وضعيتی که کمونيستها قانونی و علنی کارشان را بکنند و تشکلهای کارگری بتوانند به تصميم خود توليد را بخوابانند و حقشان را بگيرند مو بر اندامش راست ميشود و خشکش می زند. بی بی سی صدای جماعت زيادی از ضد کمونيست ها، ضد مدرنيست ها، ضد زن ها و شرق زده ها است.                                                                                            
ظاهرا کارگر و کمونيست نيرويی در مرکز صحنه سياسی نيست، ظاهرا سرنوشت آينده ايران را دعوای بوش و احمدی نژاد و مزاج خامنه ای قرار است رقم بزند، ظاهرا مباحثات آينده ساز در ايران همان نشخوار چند باره مقولات انقلاب مشروطيت و روايات آخونديزه شده است که محافل ظاهرا "دگرانديش" پيرامون خود رژيم را انباشته است.                                                                                                                                              
دوست دارم بدانم وقتی بی بی سی صفت "مستقل " را جزو فضائل خودش ميشمارد، منظورش استقلال از کيست. از دولتها ؟ گمان نميکنم. پشت تفسير بی بی سی از مقوله "مستقل" می توان جوهر ابژکتيو دموکراسی طلبی آن را در تمام اشکالش ديد. دنيای دموکراسی امروز، دنيای رسانه های دستگاهی و نوکر و شهروندان منفرد و تحقير شده است. تمام تلاش شان ممانعت مردم از دخالت در سياست است و اين را آزادی اسم می گذارند. اعتماد کاخ سفيد به سليقه خبری و تشخيص سياسی و "شرافت و وجدان" حرفه ای رسانه هايی چون بی بی سی تحسين بر انگيز است.  حق هم دارد. عملکرد اين رسانه ها را در مجرای پيروزی بازار و دموکراسی، عروج يلتسين ها، تاچرها، بوش ها و بلرها، عروج اسلام سياسی، خمينی ها و بن لادنهای اين دنيا ديده ايم.                                                                               
شکافتن و در هم کوبيدن اين ديوار رسانه ای و تبليغاتی و بيرون کشيدن حقيقت از پس موج عظيم رياکاری و دروغ که جهان را در کام خود فرو برده است شرط اول سازماندهی يک صف مستقل، از بشريت آزاديخواه، در برابر جمهوری اسلامی و سياست جنگی امروز آمريکا است.                                                                       
جدال قدرت ميان جمهوری اسلامی و آمريکا نشان ميدهد که راه واقعی رهايی، مانند هميشه، تسليم نشدن به اين وضعيت است. دانشجويان آزاديخواه و برابری طلب راه را نشان داده اند و مردم بايد آزاديخواهان را از توجيه گران اوضاع امروز همچون رسانه بی بی سی تميز دهند.                                                                          
                                                                                   
هر کس که بحال اوضاع ايران و از يک موضع واقعا آزاديخواهانه دل ميسوزاند، بايد در حمايت از دانشجويان آزاديخواه و برابری طلب که در ١١ آذر امسال به مناسبت روز ١٦ آذر دستگير شده اند فعالانه به ميدان بيايد. اين اوضاع اخير دارد نشان ميدهد کی کجا ايستاده است. بی بی سی هم از اين پديده مستثنی نيست. بالاخره الان دارد روشن ميشود چه کسانی عليه وضعيت موجود عصر ما ايستاده اند، چه کسانی جلوی ناسيوناليسم، امپرياليسم و استبداد ارتجاعی عصر ما ايستاده اند. حمايت و پشتيبانی فعال از دانشجويان در بند حمايت از زندگی در جامعه آزاد است.   

وعده ما ٢٨ دسامبر!     

پیام به دانشجویان چپ و مبارز؛

دانشجویان عزیز؛

امروز ما بر خود میبالیم که شما دانشجویان با مبارزات تاکنونی خود، جنبش دانشجوی را به یک حرکت اعتراضی رادیکال و در راستای پیوند با جنبش کارگری ایران ارتقاه داده‌اید.  همگان شاهد هستند که شما که با آگاهی و جسارت در تمامی عرصه های سیاسی و اجتماعی پا گذاشته‌اید و د ر این میدان از تمام جنبشهای  برحق، رادیکال و انسانی دفاع کرده‌اید.

 شما به درستی جنبش کارگری را بر جسته کرده و رسالت و وظیفه انسانی اجتماعی خود را در این مورد به خوبی نشان میدهید. چرا؟ چون گذشته از سطح آگاهیتان اکثر شما فرزندان طبقه کارگر، مردم زحمتکش و انسانهای حق طلب هستید.

 شما با شعار، دانشجو کارگر اتحاد اتحاد ، یک امر  مهم و خطیر  را در دستور  کار خود گذاشته‌اید و من به عنوان یک کارگر تمام تلاش خود را برای تحقق این اتحاد با دانشجویان مبارز ضد استثمار به عمل خواهم آورد.

دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب؛

من ضمن گرامی داشت 16 آذر روز دانشجو ، پشتیبانی و حمایت خود را از این روز اعلام داشته و شدیدا و قویا دستگیری رفقای دانشجو  را محکم کرده و خواستار آزادی فوری و بی قید شرط  کلیه دانشجویان و فعالین این جنبش می باشم و از  کلیه مردم  آگاه و کار گران و سازمانهای حقوق بشر میخواهم درراستای آزادی این دوستان و محکوم کردن این موج دستگیری دست به اعتراض بزنند.

  زندانی سیاسی،  محمود صالحی

  بیمارستان توحید سنندج

 22/9/86

 

 

 

پرچم و رهبری چپ

١٦آذر


رحمان حسین زاده

دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب، دو هفته قبل و در روز سیزدهم آذر پیشگام و مبتکرحرکت  اعتراضی شدند که فضای سیاسی ایران را وسیعا  تحت تاثیر خود قرار داد. این رویداد نه تنها در صدر اخبار رسانه های خارجی و داخلی قرار گرفت، بلکه از برجسته ترین تحرکات سیاسی اعتراضی است، که تا به امروز در صدرتحولات جامعه ایران قرار دارد. در شرایط فضا سازی هسته ای – جنگی جمهوری اسلامی و آمریکا و همپالگی هایشان، در شرایط گسترش سرکوب وجو پر اختناق حاکم برجامعه توسط رژیم سیاه اسلامی  و در فضایی که جمهوری اسلامی میخواست این تصویررا جابیندازد که جنبشهای اعتراضی را به عقب رانده و اوضاع را در کنترل دارد،در حالی که روزهای قبل ازشانزدهم آذر تعداد قابل توجهی ازرهبران و فعالین شناخته شده دانشگاهها را دستگیر کرد، دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب، معادلات این رژیم ارتجاعی را بر هم زدند. ورق را برگرداندند. پرچم مبارزه و اعتراض جامعه علیه وضع موجود، علیه سرکوب و پادگانی شدن دانشگاه، علیه جنگ و جمهوری اسلامی را برافراشتند و صدای رسای آزادی و برابری شدند. نفرت و اعتراض عمیق جامعه را نمایندگی کردند و در زمین ارتجاع اسلامی لرزه ایجاد کردند. تا همین لحظه، تحرک دانشجویی در سراسر کشور موقعیت جنبش آزادیخواهی و  برابری طلبی را محکم نموده است.  بار دیگر سرها به طرف چپ و کمونیسم چرخیده است.

نقطه عطف : پرچم  و رهبری چپ

آنچه 16 آذر امسال را از پیشینه این مناسبت و حتی از مناسبتهای باشکوه، چهار سال اخیر که در آن پرچم سرخ آزادی و برابری هم برافراشته میشد، متمایز میکند، ارائه تمام قد پلاتفرم و رهبری چپ  به جامعه و جنبش اعتراضی است. این بار قبل از همه ودر صفی متمایز دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب با پلاتفرم علیه جنگ و جمهوری اسلامی و علیه نیروی سرکوب آن، الهام بخش تحرک اعتراضی در دانشگاهها و رساندن پیام آزادی و برابری به اعماق جامعه بودند. در واقع پیش کسوتان آزادیخواه و برابری طلب 13 آذر سرخ این پیام را به جامعه منتقل کردند، که جنبش و نیروی آزادیخواه و برابری طلب قصد دارد هدایت گر اعتراض و مبارزه پیگیر و قاطع علیه جمهوری اسلامی، وراهنمای رهایی انسان در این جامعه باشد. این بارخبری از صف رنگین کمانی سالهای گذشته نبود. این بار صفی واحد، با پرچم انقلابی و رهبران سوسیالیست و محبوب در جلو صحنه بودند. نقطه عطف 16 آذر امسال دقیقا در همین حقیقت نهفته است.

درروز سیزده آذر امسال گامهای محکم  به میدان آمدن رهبری و پلاتفرم آزادیخواهانه و برابری طلبانه ای را می بینیم که اگر دامنه نفوذ سیاسی و حتی عملی آن را محدود به دانشگاه بدانیم، بسیار گمراه کننده و ساده لوحانه خواهد بود. امسال آزادیخواهان وبرابری طلبان و نیروی چپی عروج کرده است، که با پلاتفرم و شعار و مطالبات عمیق انسانی، آگاهانه و سنجیده اعتراض کل جامعه را نمایندگی میکنند.

زمانی که اعلام میکنند "نه به جنگ" یعنی خواست و مطالبه میلیونها انسان را نه تنها در ایران بلکه در سراسر جهان نمایندگی کردن، یعنی دلهره و احساس مسئولیت میلیونها انسان را از وقوع جنگ نمایندگی کردن، یعنی از قول جامعه انسانی گفتن نه به قلدری نظامی آمریکا، نه به تباهی کشیدن جامعه، نه به عراقیزه کردن ایران، نه به ماجراجویی جمهوری اسلامی .

شعار "دانشگاه پادگان نیست" رو به كل جامعه دارد و خواهان آن است كه  نیروی نظامی و انتظامی را از محل کار و زیست مردم برچینید، قلدری نظامی و زور اسلحه تان را پایان دهید.

آزادی و برابری هم بر همه دسته بندیهای کاذب، خرافی ملی، قومی، مذهبی، تبعیض آمیز وغیر انسانی خط باطل میشكد و آنها را برسمیت نمی شناسد. این مطالبات و شعارها محدود به دانشگاه و دانشجو نیست. حرف دل کارگر، زن ، جوان و همه مردم تشنه رهایی و برابری است. تنها چنین پلاتفرم و صف آزادیخواهانه ای  میتواند اتحاد عمیق، انسانی و همسرنوشتی شهروندان جامعه ایران را تضمین کند.

پرچم و رهبری چپ باید فراگیر و اجتماعی شود.

عروج پلاتفرم و رهبری چپ در 16 آذر و در دانشگاه اتفاق بسیار تعیین کننده ای است. بخش مهمی ازطی کردن مسیر تامین یک رهبری روشن بین چپ و فراگیر در کل جامعه است. اما باید براین واقعیت تلخ آگاه بود که در کل جنبش اعتراضی ودر جنبشهای مهمی چون جنبش کارگری و زنان ، هنوز پلاتفرم و رهبری چپ و سوسیالیست ، نیروی قد علم کرده موثر در سرنوشت و تحولات خود این جنبشها و جامعه نیست.

هنوزصف متمایز کارگران آزادیخواه و کمونیست در جنبش کارگری،  و یا صف زنان آزادیخواه و کمونیست در جنبش زنان و یا پلاتفرم و رهبران چپ در کل جنبش سرنگونی طلبانه قد علم نکرده است. تجربه دانشگاه نشان میدهد، رهبران آگاه و کمونیست در جنبشهای اعتراضی و مشخصا در جنبش کارگری و زنان میتوانند سازمان یابند و به میدان بیایند. میتوان صف کارگران، زنان و مبارزین آزادیخواه و برابری طلب را در هر کارخانه، محله و شهر سازمان داد و متحد ومتشکل کرد. اگر عروج رهبری چپ همه گیر شود، آنوقت میتوان ابعاد عظیم تکانهای اجتماعی جنبش آزادیخواهانه و برابری طلبانه سراسری را دید . آنوقت میتوان مشاهده کرد، چگونه نظام حاکم اسلامی سرمایه در ایران زیر فشار تحرک اجتماعی گسترده و همه گیر کارگران، زنان، دانشجویان و همه بخشهای معترض جامعه به زانو درخواهد آمد.

 16 اذر امسال و  تحولات تا كنونی و از جمله تداوم مبارزات و تلاش همه جانبه برای آزادی دانشجویان زندانی و همه زندانیان سیاسی، بشارت دهنده و حامل پیام تکثیر و فراگیر کردن پلاتفرم و رهبری چپ در کل جامعه و در جنبشهای اعتراضی است. 

 

 

 

 

December 25, 2007

دانشجویان و دیگر زندانیان سیاسی به حمایتهای شما احتیاج دارند!

نامه سامرند صالحی خطاب به کارگران،دانشجویان ومردم آزاده

عزیزان، بیش از سه هفته از دستگیری دانشجویان مبارز دانشگاه های ایران میگذرد!

تا به امروز تعداد زیادی از این دانشجویان در شرایط نا مناسب در زندان نگه داشته شده اند. این دانشجویان جرمی جز دفاع از خواسته های انسانی ما، جوانان، زنان، کارگران و دیگر مردم ایران ندارند.

متاسفانه امروز در ایران دفاع از حقوق کارگران، زنان ، کودکان،  مبارزه برای آزادی وبرابری جرمی است نا بخشودنی.

جرمی که دانشجویان،  پدرم محمود صالحی و منصور اسالو ودیگر زندانیان آزادیخواه هم بخاطر آن در زندانند و دارند دوران محکومیتشان را میگذارنند!

چرا بايد تلاش برای برگزاری روز جهانی کارگر، روز دانشجو و روز زن محکوميت و زندانی در پی داشته باشد. چرا بايد دانشجويان وکارگران زندانی و خانواده هايشان بخاطر دفاع از حقوق اولیه خود دچار محروميتها و بی حقوقی های بشوند که در دنيايی امروز کم سابقه است. ایا اين جماعت حق کسی را خورده اند؟ حاصل رنج و زحمت مردم را به يغما برده اند؟ آزادی، کار، مسکن، بهداشت و نان مردم را به گرو گرفته اند؟ دستور جنگ و بمباران مدارس و بيمارستانها را صادر کرده اند؟ شبانه به خانه های مردم ريخته، آنها را دستگير، زندانی و شکنجه کرده اند؟!!

مردم آزاده، روز جمعه، ۷ دی ماه ، مصادف با ۲۸ دسامبر ۲۰۰۷ روز حمایت از دانشجویان زندانی اعلام شده است. دانشجویانی که بارها خواهان آزادی محمود صالحی اسالو ودیگر زندانیان شده اند وحمایت خود را از آنها اعلام کرده اند. همان دانشجویانی که محمود صالحی در شرایط نا مناسب جسمی و در زندان از خواسته هایشان پشتیبانی و از آنها حمایت کرده است. امروز این دانشجویان به حمایتهای ما نیاز دارند!

دوستان، پدرم محمود صالحی به شدت از درد ناشی ازکلیه ، پروستات، نا رسائی قلبی، سردرد، و فشار خون رنج می برد. در حال حاظر وضعیت جسمی اش به شدت وخیم است. یکی از کلیه‌های او از کار افتاده و بدلیل محرومیت از مداوای موثر، کلیه دیگرش نیز دارد از کار می‌افتد. فشار خون او متغییر و چربی قندش بالا رفته است، او روزانه بیشتر از دو بار بیهوش میشود. عدم مداوای کلیه، بر قلب وی نیز تاثیر گذاشته است. پاهای او ورم کرده و تزریق بیش از حد امپول آرام بخش، سلامتی او را بیشتر به مخاطره میندازد. مسئولان و دکتر بهداری زندان تایید کرده اند که محمود صالحی قادر نیست باقی مانده حکمش را در زندان بگزراند و با قاضی نیز حرف زده اند که وی (قاضی پرونده) دستور داده پدرم را به پزشک قانونی برده تا بفهمند که آیا تحمل ماندن در زندان را دارد یا نه .

با این وصف آقایان دکتر بابایی و همایون پور دکترهای پزشک قانونی اعلام کرده اند که محمود صالحی قادر به سپری کردن باقی مانده محکومیتش هست. ادعای که تمام زندانیان وحتی زندان بانان بر نادرست بودن آن آگاه هستند.

دوستان، چاره ای نداریم جز اینکه بار دیگر از شما،آزادیخواهان بخواهم برای آزادی دانشجویان و دیگر زندانیان سیاسی از جمله محمود صالحی تلاش کنید!

سامرند صالحی

3/10/1386

H_samrand@yahoo.com

www.samrand-h.blogfa.com

بحران سازی چرا ؟ به وحدت نياز داريم.

بررسی اوضاع سياسی و مسير تحولات آتی ايران

مقاله ای ارزشمند از بهروز کريمی زاده

منتشر شده در نشريه دانشجويی خاک

بهروز کريمی زاده

پيشگويی های پيامبر گونه اصلاح طلبان در باب سکون و انفعال در عرصه سياست ايران پس از پايان دوران اصلاحات نه تنها چون باقی توهمات اين گروه دود شد و به هوا رفت، بلکه تحولات سياسی و اجتماعی با سير پر تنش و با سرعتی بيش از پيش ادامه يافت و بار ديگر مهر تاييدی بر درستی ديدگاههايی زد که روند تغيير و تحولات در عرصه سياست،فرهنگ و اقتصاد جامعه را در پيوند با مکانيزم طبقات اجتماعی و مبارزه طبقاتی در آن جامعه بررسی می نمايند.

اين تحولات در بحران عمومی جمهوری اسلامی در عرصه بين المللی با تصويب قطعنامه تنبيهی شورای امنيت سازمان ملل وارد فاز جديدی شده است که بيانگر نکات مهمی است که ما در مقالات قبلی نشريه خاک برآنها تاکيد نموده بوديم. نخست بايد تذکر داد که دو طرف اين بحران با دو صورت مسئله جدی و استراتژيک متفاوت وارد اين بازی شده اند که تفاهم و توافقی عمده و پايدار را در اين زمينه ناممکن می کند نظام جهانی سرمايه با صورت مسئله چگونگی روی کار آوردن يک حکومت متعارف و نرمال سرمايه داری در ايران و جايگزينی آن با حکومتی به اصطلاح ياغی يا نامتعارف وارد اين بازی گرديده در حالی که در مقابله با اين رويکرد با درک درست نظام جمهوری اسلامی از کيفيت اين امر که نظام جهانی سرمايه، در عرصه سياست جهانی جايگاهی برای جمهوری اسلامی در نظر ندارد با تز تحميل خود به نظام جهانی (يا سازش با آن ؟) به عنوان تنها آلترناتيو معقول و واقعی در منطقه وارد اين بازی شده است.

در نگاه اول ضعف آشکار اين قطعنامه در وارد کردن هر گونه فشاری به جمهوری اسلامی نمايانگر دست بالا پيدا کردن اسلام سياسی در منطقه خاورميانه پس از جنگ لبنان، سياست های تعرضی احمدی نژاد در عرصه جهانی و زمين گير شدن آمريکا در عراق است. نکته ای که بيش از هر چيز بيانگر شکست سياست های امپرياليستی آمريکا در منطقه خاورميانه است.

دومين بحث قابل ذکر اين است که با وجود پيروزی سياست خارجی دولت احمدی نژاد "از منظر منافع جمهوری اسلامی "در مقطع کنونی، اين قطعنامه نشان از عزم پيگير نظام جهانی به سرکردگی آمريکا برای تغييرات مطلوب خود بر حکومت ايران دارد که تنها توازن قوای فعلی در خاورميانه است که دست نظام جهانی را در طرحهای نظامی و فشارهای اقتصادی جدی تر بسته نگاه داشته است. در اين توازن قوای شکننده هر آن امکان تغيير و چرخش به سود نيروهای آمريکايی و به ضرراسلام سياسی در منطقه بخصوص در بلند مدت امکان پذير می باشد.

سومين نکته ای که از ميان اين مباحث نه تنها بايد مطرح گردد، بلکه بايد نقطه کانونی تمرکز نيروهای سياسی جدی، مردمی و مترقی باشد، پر رنگ تر شدن بيش از پيش خطر حمله نظامی، تحريم و عراقيزه شدن ايران در پس پرده اين مشاجرات بين المللی است. خطری که در مقابل آن هر نيرويی بايد موضع و راه حل خود را به صورت شفاف با مردم در ميان بگذارد تا خارج از کلی گويی ها و جاخالی های تئوريک و سياسی، ماهيت منافع و جانبداری واقعی هر جريان سياسی را مردم بتوانند به قضاوت بنشينند.

در مقابل اين صورت مسئله جدی مردم و نيروهای سياسی به سرعت به طبقات اجتماعی و ارکان سازنده واقعی خود تجزيه می گردند. بورژوازی و بخش اندامواره آن در طبقه متوسط و خرده بورژوازی توسط نيروهای سياسی مختلف قطب راست جامعه نمايندگی می شوند. اين قطب راست به دو جناح اصلی تقسيم می گردد; جناح اول که نسبت به جمهوری اسلامی پوزيسيون و نيرويی تعريف می گردد که بقای خود و جامعه بورژوازی را در بقای نظام موجود می بيند. بخش عمده ای از نيروهای اسلام سياسی اين جناح از قطب راست جامعه را تشکيل می دهند و نيروهای سياسی ديگری که با هويت های ديگری همچون اصلاح طلب، ليبرال يا حتی سکولارخودآگاهی دارند به علت پاسخی که به صورت مسئله سرنوشت حاکميت سياسی در آينده ايران و چگونگی برخورد با نظام جهانی سرمايه می دهند (يعنی به هرحال پاسخ را در چهارچوب جمهوری اسلامی معقول می دانند يا پيگيری می نمايند) – به طورنمونه از حاميان هاشمی رفسنجانی تا احمدی نژاد - به صورت ارگانيک يا غير ارگانيک به نيروهای اسلام سياسی تعلق دارند.

جناح ديگر قطب راست که مهم ترين شاخص آن را تعريفش به عنوان اپوزيسيون جمهوری اسلامی و سرمايه گذاری نيروهايش در روی کار آوردن يک حکومت متعارف سرمايه داری و دنباله روی آمريکا در ايران می توان دانست که شامل نيروهای زيادی از سلطنت طلبان، تندروهای دو خردادی و… می باشد که عمدتا خود را با ايدئولوژی هايی چون سکولاريسم، ليبراليسم،چپ فرهنگی يا دموکرات شده و … عنوان می کنند. اما پايگاه جنبشی عمده اين جريانات سياسی را می توان ناسيوناليسم پرو غرب دانست که فارغ از رنگارنگی عناصر درونی اين جناح، به آنها (از گنجی و سازگارا تا رضا پهلوی و فرخ نگهدار) به عنوان يک کليت واحد عينيت می بخشد.

هر کدام از دو جناح قطب راست (يعنی اسلام سياسی و ناسيوناليسم پرو غرب) در مقابل مسائل مختلف از قبيل آزادی های سياسی و حقوق مدنی اوليه، وجود ستم ملی در ايران و… موضع گيری های متعدد و جناح بندی های گوناگون و ريزتری دارند که در صورت لزوم در شماره های بعد نشريه به تفصيل به آنها خواهيم پرداخت.

در برابر نيروهای مذکور قطب چپ و راديکال جامعه قرار دارد که تا کنون بارها با عناوينی چون راه سوم يا مردمی و … از آن نام برده شده است. اين قطب متشکل از طبقه کارگر(به عنوان نيروی محوری و رهبری کننده) و ديگر زحمتکشان جامعه ايران با همراهی بخشی از طبقه متوسط است که بنا به دلايل مادی و ذهنی به طبقه کارگر پيوند خورده اند. اين قطب در صحنه سياست و نيروهای سياسی موسوم به چپ راديکال و طيف ديگری از نيروها نمايندگی می شوند.

از مهم ترين تزها و ارکان تعيين کننده خطوط اين نيروها را می توان تاکيد بر دخالت گری مردم در تعيين سرنوشت شان توسط خود آنها دانست که اين امر به تبع خود مخالفت جدی و پيگير با هرگونه دخالت خارجی و نظام جهانی در آينده سياسی کشور و مبارزه با استبداد داخلی را به همراه می آورد. اين قطب مبارزاتش را بر پايه سه جنبش کارگری،دانشجويی و زنان با محوريت مبارزات طبقاتی کارگران و جريانات سياسی چپ راديکال استوار می سازد. خواسته های ازادی خواهانه، و ضد استبدادی و رفاهی برای طبقات محروم اجتماعی در صدر برنامه های حداقلی اين جريان قرار دارد. به عبارتی ديگر اين قطب اهدافش را بر مبنای منافع طبقه کارگر و مردم زحمتکش جامعه اعلام می کند، شيوه مبارزاتی اش را بر مبنای جنبش های اجتماعی همين نيروها يعنی جنبش طبقه کارگر و بخش چپ و راديکال جنبش های زنان و دانشجويان استوار می کند و شکل مطلوب حاکميتش را ضرورت های حاکم بر نوع نيازهای همين اقشار تعيين خواهد نمود که مشخصا دموکراتيک بودن و چرخش آزاد قدرت سياسی و کنترل مردمی بر ثروت جامعه و تضمين جامعه ای آزاد وبرابر از ارکان آن خواهد بود.

عملا اين دو قطب را در برگزاری انتخابات خبرگان و شوراهای شهر و مبارزات دانشجويی در چند ماه گذشته می توان بررسی نمود و خطوط سياسی و پراتيک حاکم بر اين قطب ها را شکافت.

در انتخابات ۲۴ آذر ماه بيش از هر چيز شاهد رقابت های درونی جناح اسلام سياسی در قطب راست بين حاميان احمدی نژاد و هاشمی برای تعيين خط مشی حاکم بر اين جناح قطب راست بوديم(احمدی نژاد نماينده تز تعرض به نظام جهانی و هاشمی نماينده تز سازش با آن) که در نهايت بدون غلبه کامل هيچ يک از دو تفکر فعلی بر دستگاه های مورد منازعه به پايان رسيد. که اين مسئله بيش از پيش ناکارآمدی ها و اصطکاک های حاکم بر جناح اسلام سياسی در اين قطب را تشديد می کند.

جناح ناسيوناليسم پرو غرب و اپوزيسيون قطب راست نيز عملا نتوانست قدمی را در جهت تحريم بردارد و نه در جهت سازماندهی شرکت در انتخابات. بيشتر نيروهای اين جناح به حمايت ضمنی از نمايندگان تز سازش در جناح قدرتمند اسلام سياسی بسنده کردند.

قطب چپ و راديکال به علت نداشتن رسانه های قدرتمند و نداشتن قدرت لازم جهت سازماندهی با پرچم و سازمان خود، بيش از هر چيز سعی در حفظ مرزهای خود با نيروهای قطب راست و حفظ و باز سازی خود جهت جدالهای آينده دارد. و هنوز به صورت جدی در اين عرصه وارد نگرديده و بيشتر توان خود را صرف سازماندهی جنبشی خود می نمايد. هرچند چهل درصد جمعيتی که بنا به آمار رسمی در انتخابات فوق شرکت نکردند پايگاه و پتانسيل بالقوه اين نيرو می توانند باشند.

اين انتخابات در کنار حوادث چند وقته اخير در ايران و خاورميانه بی افقی، سردرگمی و بی پاسخی قطب راست جامعه را در پاسخ به ضرورت ها و نيازهای حاکم بر جامعه ايران اثبات نمود که نمود بيرونی اين امر را می توان در ادامه با وضوح بيشتری به نمايش گذاشت.

در جريان مبارزات دانشجويی اخير اگر بخواهيم تجمعات دانشجويی به مناسبت۱۶ آذر را به عنوان محک ارزيابی اين نيروها قرار دهيم به تصوير جالبی از عملکرد و محتوای واقعی اين نيروها می رسيم. در اين تجمعات که نويد بخش طلوع قدرتمند نيروهای سياسی جوان و راديکال قطب چپ جامعه بود شاهد اين امر بوديم که نيروهای سياسی نزديک به قطب راست، چه جناح اسلام سياسی که در دانشگاه با عنوان« روشنفکر مذهبی» يا «مشارکتی» شناخته می شوند و چه جناح ناسيوناليست پرو غرب که با عنوان « ليبرال» بيشتر شناخته شده هستند، حول افق و قطب اجتماعی واحدی که نمايندگی می کردند جبهه واحدی را شکل دادند و در مقابل حرکات راديکال دانشجويان ايستادند.

در مقابل شعار تحريم انتخابات عصبی می شدند، در مقابل طرح جنبش زنان و کارگران به هتاکی و عکس العمل های نابه هنجار می پرداختند و در مقابل به دفاع از تز دانشجويان به مثابه يک صنف يا" قشر در خود" پرداختند. نيروهای فشار اين جريانات به پاره کردن کتابهای دانشجويی و تصفيه نمايندگان ديگر عقايد مختلف از تشکلهايی که نفوذ داشتند اقدام نمودند. دموکراسی خواهان پيراهن قهوه ای و کف به لب آورده، از معرفی عناصر خرابکار به نهادهای امنيتی تا ايجاد شايعه و هر اقدام سياهی در مقابله با جريانی که به گونه ای ديگر می انديشد و عمل می نمود، کوتاهی نکردند. مراسمی که با همکاری نيروهای مستقل دانشجويی پا گرفته بود ناگهان برگزار کننده ی واحدی به نام تحکيم وحدت پيدا کرد و ….

در برابر اين عملکرد، چپ راديکال تمامی تلاش خود را در کنار دانشجويان برای طرح خواستهای آنان به راديکال ترين شکل ممکن و دفاع از حقوق سياسی و اجتماعی کل جامعه به کار گرفت. حضور قدرتمند نيروهای اين قطب در دانشگاه های سراسر کشور نويد اين امر را به جامعه داد که ايران می تواند به سرنوشت عراق و سناريوهای تلخ آمريکايی قومی (جنگ داخلی) و.... دچار نگردد.

اين امر بيش از هر چيز نيازمند قطع چشم اميد فعالين اجتماعی و عموم مردم از مراجع رسمی قدرت و نظريه پردازان انفعال، انتظار و .... می باشد. طبقه کارگر و اکثريت مردم زحتکش بار ديگر بايد به دستان پر توان خود بنگرند و به اين سوال اساسی بپردازند که "چه بايد کرد ؟"

به اميد يک دنيای بهتر

فرهنگ توسعه، جمهوری اسلامی و چپ

شريک دزد و همراه قافله؟

بهمن شفيق
۴ دی ۸۶ – ۲۵ دسامبر ۲۰۰۷

نوشته "شبح ليبراليسم و دام ارتجاع" حداقل به يک هدف کوتاه مدت خود رسيده است. لولايی که قرار بود ارتجاع اسلامی را به چپ پيوند زند به خش خش افتاده است. "فرهنگ توسعه" نقاب از چهره برداشته و در هر پاسخ دست اندرکارانش به آن نوشته نشان می دهد که حمايت بيدريغ آن از جمهوری اسلامی – آنهم از نوع اصولگرای امام زمانی اش – نه لغزشی بينشی که سياستی است حساب شده. به عنوان يک لولا اما خاصيت فرهنگ توسعه در اين بود که اين سياست را نه به شکل آشکار "پيک نت" و "تارنگاشت عدالت" بلکه در زرورقی از مباحثات "چپ" به پيش ببرد. امروز و در اثر جدالی که متعاقب انتشار "شبح ليبراليسم و دام ارتجاع" درگرفت، دست اندرکاران آن سايت زبان استعاره خود را کناری گذاشته و ناچارا با صراحتی که بدانها تحميل شده است به دفاع از سياست خود برخاسته اند. و اين خوب است. خوب است برای اين که هر چه اين سياست روشنتر و شفافتر اعلام شود آن لولا نيز بی خاصيت تر می شود. لازم است که يک بار ديگر به پاسخهای دوگانه آقای هادی پاکزاد و سردبير اين سايت بپردازيم و اين مجادله را برای هميشه پايان دهيم.
آقای پاکزاد در نوشته ای تحت عنوان "آقای شفيق، اميدواريم که "توهم" شما آگاهانه نباشد" و آقای سردبير هم در نوشته ای تحت عنوان "فرهنگ توسعه، ارگان يا رسانه؟"  در مقام پاسخگويی به نوشته های من برآمده اند. مستقل از تفاوتهای جزئی در اين دو نوشته برخی محورهای مشترک در هر دو آنها وجود دارند که به آنها می پردازيم.
۱- گفته اند که بهمن شفيق بی پروا دشنام می دهد و اتهام وارد می کند و قس عليهذا.
۲- بهمن شفيق را چپ انقلابی دانسته اند و سردبير محترم با لطف فراوان به اين نگارنده قيد "هنوز" را نيز به آن اضافه کرده است. خواسته اند که بهمن شفيق اين روش را کنار گذاشته و به ديالوگ سازنده و سالم رو بياورد.
۳- به روی مبارک نياورده اند که آقای اسفندياری مؤلف مقاله "بيم پست مارکسيسم و دام ليبراليسم" از مقامات جمهوری اسلامی و از حواريون توکلی – لاريجانی است و درج مقاله همين شخص در سايت فرهنگ توسعه بود که اين نگارنده را به صدور آن احکام واداشته بود.
۴- از بهمن شفيق خواسته اند که نظرش را همين امروز نسبت به آمريکا اعلام کند که هيهات فردا دير است.
۵- گفته اند که فرهنگ توسعه "رسانه" ای چپ است و نه ارگانی سازمانی و بهمن شفيق با اظهار اين که چپ انقلابی مجاز به همکاری با اين رسانه نيست دست به سانسور زده است.
۶- می گويند که من به دليل اتهامات وارده به سايت فرهنگ توسعه شايسته پيگرد قانونی در لاهه هستم.
به اين موارد مروری بيندازيم.
قبل از هر چيز پاسخ به اين سؤال لازم است که اين آقايان بر اساس کدام ادعای من به لابه نشسته اند که بهمن شفيق توهين می کند و دشنام می دهد؟ من در نوشته "شبح ليبراليسم و دام ارتجاع" انتشار مقاله آقای اسفندياری فوق الذکر در سايت فرهنگ توسعه را بر متن سياست پيشين آن ارزيابی کرده و مدعی شده بودم که درج آن نوشته در آن سايت به هيچ وجه تصادفی نبوده است. در همان نوشته من به تفصيل نشان دادم که فرهنگ توسعه چگونه اولا با درج مقالات کاملا جهتدار از يکسو افشای غرب و آمريکا را برجسته کرده و همه و هر گونه جنبش اجتماعی را از استفاده از تريبونهای موجود در غرب بر حذر می دارد و ثانيا کل اپوزيسيون جمهوری اسلامی را به عنوان جريانی از گفتمان نژادپرستی غربی بی اعتبار می کند و ثالثا اين که با برجسته کردن خطر آمريکا و جنگ چگونه زمينه های پذيرش همکاری چپ با "بنيادگرايان اسلامی" را فراهم می کند. من ادعا کردم که درج مقاله اسفندياری در آن سايت در ادامه همين محورهاست و فرهنگ توسعه نيز به عنوان يک بخش از توده ايسم مجددا فعال شده، در خدمت جمهوری اسلامی قرار دارد. اولين پاسخ آقای پاکزاد به نوشته من و اعتراف او به آن که آنها ابائی از همکاری با کسانی مثل اسفندياری ندارند دقيقا تأييد همان حکم بود و بس. نه بيشتر و نه کمتر. بعد از اين پاسخ من گفتم که اين حضرات مبلغ همکاری با جمهوری اسلامی و آنهم از نوع اصولگرای امام زمانی اش هستند وآنها را "پادوهای جمهوری اسلامی" خطاب کردم. آقايان در پاسخ مجددشان تکذيب نمی کنند، نمی گويند که طرفدار چنين سياستی نيستند. می گويند دشنام نده، ما خود همکاری با اين گونه جريانات را لازم ميدانيم. بنابر اين اعتراض آقايان به نادرستی ارزيابی من نيست، به اين است که آنها را پادو خطاب کرده ام. آنها نيز در مقابل با سری افراشته اعلام می کنند که پادو نيستند. خودشان آگاهانه اين سياست را انتخاب کرده اند. آنها از اين که همکار جمهوری اسلامی قلمداد شوند دلخور نيستند، ناراحتی شان از اين است که پادو خطابشان کنند. بسيار خوب. من نيز اتهام پادويی را پس ميگيرم و از آقايان می پذيرم که خودشان و با اراده آزاد و با آگاهی غير متوهم خودشان همکاری با جمهوری اسلامی را برگزيده اند. اما آيا خود آقايان به اين نيز واقفند که به اين ترتيب جرم خود را سنگين تر می کنند؟ اگر آنها به دستاويزهايی از قبيل اين که "مجبوريم و چاره ای نداريم" و غيره پناه می بردند، برای خودشان بهتر بود. اما خير. آقايان اصرار دارند بر اين که آنها را عاقل و بالغ و مسئول کامل رفتارهايشان بدانيم. بسيار خوب ما نيز چنين می کنيم. در زبان آلمانی برای اين قماش حاميان ارتجاع واژه ای ويژه وجود دارد : Schreibtischtäter که معنای آن چيزی است در حد "سرکوبگران پشت ميز تحرير".
يک بار ديگر به توجيهات آقايان در مورد علت درج نوشته اسفندياری در سايتشان نگاه کنيم تا موضوع کاملا روشن شود. آقای پاکزاد نخست گفت : " ... انعکاس بعضی از مطالب در آن نيز، نبايد نمايانگر خط‌مشی آن تلقی شود" و اين در حالی است که آن سايت محترم نسبت به مطالب چپ اين سياست را دارد که "خط مشی غالب «فرهنگ توسعه» انعکاس و ابراز نظراتی است که؛ فقط به «شکل» نپرداخته باشند و بخواهند «حرفی» را مطرح کنند." هنوز آقای پاکزاد حرف آخرش را نزده است. بعد از پاسخ مجدد من همين آقا به طرح سؤالاتی در رابطه با مسأله آمريکا پرداخته و پس از آن می گويد: "انتظار است که به اين سئوال‌ها پاسخ داده شود. نه اين که چون فرهنگ توسعه مقاله‌ای از يک کارگزار فرضی و يا واقعی رژيم را درج کرده دچار چنان گناه کبيره‌ای شده است که بايد دورش را خط کشيد و ده‌ها ناسزا نثارش کرد!" آن "بعضی از مطالب" اوليه تبديل می شود به "مقاله ای از يک کارگزار فرضی و يا واقعی رژيم" تا بلافاصله بعد از آن اعلام شود که "باز می‌گويم: پدر جان چرا نمی‌خواهی توجه کنی؛ بنده به روشنی تاکيد کرده‌ام که اگر برای جلوگيری از جنگ و تکه‌پاره شدن کشور لازم باشد بايد از جناح ضد جنگ حزب دموکرات آمريکا نيز استفاده کرد، حال اگر يکی از کارگزاران واقعی و يا فرضی رژيم مطلبی در اين خصوص و يا در رابطه با اين موضوع بگويد و آن در فرهنگ توسعه درج شود اشکال دارد و دنيا زير و رو شده است؟" از اين هم روشنتر؟ آقای پاکزاد که آمريکا را علت می داند و شيطان بزرگ، اعلام می کند که برای جلوگيری از جنگ حاضر است حتی با جناح ضد جنگ حزب دمکرات همين علت العلل نيز وحدت کند تا بلافاصله پس از آن به طرح اين سؤال بپردازد که آيا مگر درج مقاله يکی از کارگزاران رژيم که او نيز ايضا همين سياست را دنبال می کند اشکالی دارد؟ اما مگر صحبت از همکاری با حزب دمکرات آمريکا در ميان بود؟ کسی آقای پاکزاد و سردبير محترمش را به همکاری با حزب دمکرات آمريکا متهم نکرده بود. به آنها گفته شد که با رژيم همکاری می کنند و آنها در مقابل می گويند که حتی با حزب دمکرات آمريکا هم همکاری خواهند کرد. جمله آقای پاکزاد بايد با اين عبارت تمام می شد که "تا چه رسد به جمهوری اسلامی خودمان که معلول هم هست". روشن است که من هم ميگويم عمو جان، شما پادوی جمهوری اسلامی هستی و نقش تطهير آن را در چپ بر عهده گرفته ای. نه عموجان با کار شما دنيا زير و رو نشده است. خوشبختانه شما در موقعيتی نيستی که بتوانی دنيا را زير و رو کنی. اما شما مشغول ايجاد اغتشاش در چپ و تطهير جنايتی.  چرا؟ به اين اظهارات دقت کنيد.
" ... امروز که ناصر زرافشان‌ها نيز فقط به اين جرم که امريکا علت است و نه معلول، به باد انتقاد و بی‌مهری گرفته می‌شوند. امروز که بسياری از نيروهای پر سابقه‌ی چپ،  مانند توده‌های بی‌پناه ما که بی‌وقفه در گودال خط فقر فرو می‌روند، در قعر سياه‌چال سوسيال دموکراسی غرب سرازير شده‌اند. امروز که رسانه‌ی صدای آمريکا (voa) بلندگوی همه‌ی ناراضيان شده است و در عمل نقش هماهنگ کننده و رهبری اپوزيسيون را بر عهده گرفته است."  اينها اظهارات آقای پاکزاد در نوشته اولش است. در نوشته "شبح ليبراليسم..." نيز نشان داده بوديم که نويسندگانی در سايت فرهنگ توسعه اپوزيسيون جمهوری اسلامی را دربست در همزيستی با گفتمان نژادپرستانه رايج در غرب معرفی کرده بودند. حالا آقای پاکزاد از آن همکاران محترمش سبقت گرفته و يکجا رهبری اپوزيسيون را به صدای آمريکا واگذار می کند. مگر جمهوری اسلامی چيزی غير از اين می گويد؟ حقيقتا آقای پاکزاد در دفاع از کدام منافع است که رهبری همه ناراضيان رژيم اسلامی را يکسره به صدای آمريکا نسبت می دهد؟ آيا او نمی داند که بخش قابل توجهی از اپوزيسيون را نيروهايی چپ و سوسياليست تشکيل می دهند که از بنياد با کل نظام سرمايه داری مخالفند؟ اگر قرار بر فروختن خود به آمريکا باشد، اتفاقا آنهايی که امروز خود را به آمريکا فروخته اند قبلا، مثل امروز خود آقای پاکزاد، خود را به جمهوری اسلامی فروخته بودند و وقتی که جمهوری اسلامی ديگر خريدار کالايشان نبود خود را به طرف مقابل فروختند. مشکل اين آقا با نفس فروختن خود به قدرتمداران سرمايه نيست، مشکل او با اين است که چرا عده ای خود را به آمريکا فروخته اند و نه به جمهوری اسلامی. يعنی پاکزاد واقعا نمی داند که  آدمهايی هم در اين دنيا هستند که خريدنی نيستند و چپ انقلابی تبعيد شده و هزاران فعال سوسياليست و جنبش کارگری نيز از اين قماش اند و همينها نيز هستند که با هر ضعف و نارسايی هم که باشد مبشران جهان عاری از ستم آينده اند؟. ترديد دارم. می داند و کتمان می کند.
مشکل آقای پاکزاد و سردبيرش در اين است که سوسيال دمکراسی غرب را سياهچال ميدانند و  جمهوری اسلامی را نه. آنها در عين حال مشکلی با کسانی ندارند که "طرفدار نظام و مکتبی" اند. و اين دقيقا همان چيزی بود که "شبح ليبراليسم ..." در تلاش نشان دادنش بود. بايد به آنان گفت که آن گودال خط فقر را نه سوسيال دمکراسی غربی که همان جمهوری اسلامی ضد آمريکايی شما به آن توده های بی پناه تحميل کرده است. از دل جمهوری اسلامی به افشای سوسيال دمکراسی غرب نشستن عين شارلاتانيسم است. اين همان توده ايسم شناخته شده است که هنگامی که دستجات چماق به دست حزب الله عربده کشان به صفوف زنان تطاهر کننده و به صفوف چپ حمله می کردند بانگ بر می آورد که "امام خمينی طرفدار آزادی مارکسيستها است".
يک بار ديگر طرح مسأله. فرهنگ توسعه در مقابل اين انتقاد قرار گرفته است که جانبدار ارتجاع جمهوری اسلامی است و در اين راه تا آنجا پيش رفته است که به درج مطالب مقامات جمهوری اسلامی نيز اقدام نموده است. دست اندرکاران اين سايت در مقابل اما به جای پاسخ به اين انتقادات متقابلا به طرح اين سؤال می پردازند که موضع منتقد نسبت به آمريکا چيست؟ سؤال را با سؤال جواب می دهند. دقت کنيد، آنها که خود بر صندلی اتهام قرار گرفته اند به جای پاسخگويی به اتهام و رفع ابهام منتقد را مورد حمله قرار می دهند. آقای پاکزاد می گويد "بله، همين امروز لازم است که شما به روشنی بگوييد که امريکا چه‌کاره است." و آقای سردبير هم ادامه می دهد "با اين استدلال، شما بايد توجيه کنيد که  چرا در اين زمان  قصد براندازی سايتی را داريد که جبهه‌ای عليه رسانه‌ی VOA گشوده است و هم‌زمان به جبهه‌ی ضد جنگ پيوسته است. ما در اين راستا تمام پرسش‌های آقای پاکزاد از شما را در رابطه با ايالات متحده مجددا تکرار کرده و پاسخ می‌خواهيم." حقا که اين قهرمانان مبارزه با "شيطان بزرگ" مچ حريف را گرفته اند و منتقد کمونيست خود را در مقابل سؤالی قرار داده اند که هيچ پاسخی به آن ندارد. اما ماجرا به اين سادگی نيست. حضرات به روی مبارک نمی آورند که دقيقا همين سؤال است که جمهوری اسلامی آن را شمشير داموکلس همه و هرگونه ندای حق طلبانه ای کرده است. به اين عبارات دقت کنيد: "... وی گفت: شما الان حرف از چند دانشجوی زندانی می دهيد. من خودم تا الان چهارده بار دادگاهی شده ام. هيچ کدام از اين چهارده بار با هيچ رسانه بيگانه مصاحبه نکرده و خوراک تبليغاتی دست آنها نداده ام. چگونه است که تک تک اعضای خانواده دانشجويانی که به قول شما زندانی شده اند، هر ساعت با تمامی شبکه های ماهواره ای نظير صدای آمريکا مصاحبه می کنند؟" و "... وی در هنگام خروج از سالن با هجمه سوالات دانشجويان مواجه شد. در انتهای سالن، يکی از دانشجويان انجمنی (که خشم دقايق قبل او اکنون جای خود را به يک لبخند آرام داده بود) از وی پرسيد که اگر انجمن اسلامی از او برای سخنرانی دعوت کند، اين دعوت را می پذيرد يا خير؟ عباسی پاسخ داد: شما يک بيانيه صادر کنيد که هيچ وابستگی به بيگانگان نداريد، من به شما قول می دهم که نه تنها خودم در نشستهای شما شرکت می کنم، بلکه مهمانانی دعوت می کنم که نماينده انديشه ها و تفکرات شما باشند."  اينها اظهارات حسن عباسی سرپاسدار و تئوريسين جريان نارنجک انداز حزب اللهی درون حاکميت است. حقيقتا چه فرقی بين اظهارات آقای عباسی و آقای پاکزاد و سردبير محترمش هست؟  قضيه روشن است. کسانی همکاری با بنيادگرايان اسلامی را تجويز می کنند و به درج مقالات مقامات رژيم در سايت خود دست می زنند و در مقابل منتقدان به جار و جنجال می پردازند که "صدای آمريکا رهبری اپوزيسيون را بر عهده گرفته است". آنها تعمدا اين نکته کوچک را مسکوت ميگذارند که اين منتقد مورد نظرشان بنا به اعتراف خود آنها يک "چپ انقلابی" است، محسن سازگارا و اکبر گنجی نيست که در کريدورهای وزارت امور خارجه آمريکا پرسه بزند، کمونيستی است که برای امر انقلاب سوسياليستی کارگران مبارزه می کند. اگر اين شارلاتانيسم نيست پس چيست؟ چه کسی را بايد در دادگاه لاهه به جرم افترا به محاکمه کشيد؟ در مقابل انتقاد حمايت از جمهوری اسلامی حضرات فرهنگ توسعه به ياوه گويی اندر شناخت علت و معلول می پردازند و آمريکا را علت و جمهوری اسلامی را معلول معرفی می کنند. من در اينجا به آن نمی پردازم که چه چيزی آن فقر خانمان برانداز را بر ميليونها کارگر ايرانی تحميل کرده است. امير پيام در اين حکم خود کاملا حق دارد که "جمهوری اسلامی فقط و مطلقا فقط مجری سياست هايی است که خودش تعيين می کند و اتخاذ می کند و برايش قانون وضع می کند و خودش هم قاضی چند وچون اجرای آنهاست. جمهوری اسلامی تماما با سر خود تصميم می گيرد و اراده خود را اعمال می کند و از اين نظر جزو مستقل ترين دول بورژوايی است."  نيازی به وارد شدن بيشتر به اين موضوع نيست. اما لازم است که به شعبده بازی فرهنگ توسعه ای ها پرداخته شود. اين حضرات جامعه ای مارگزيده را خطاب قرار می دهند و اعلام می کنند که اين ماری که شما را گزيده است و افعی شده است ديگر مار نيست، کرم خاکی ناچيزی است که از آن خطری صاعد نمی شود. خطر آن اژدهايی است که پشت درهای خانه به کمين نشسته است. برای جلوگيری از خطر آن اژدهای پشت در، خود را به رأفت و عطوفت اسلامی اين افعی درون خانه بسپاريد. اين است آنچه فرهنگ توسعه ای ها و همه دلالان رنگ و وارنگ جمهوری اسلامی موعظه می کنند.
بر اين اساس است که ميگويم که معلوم نيست حضرات چه سر و سری با وزارت اطلاعات رژيم دارند. ممکن است اين حکم سنگين به نظر برسد. اما مگر اسلاف حضرات غير از اين بودند. مگر اين سياست يک بار و با تلخ ترين بها تجربه نشده است؟ اين عبارات را به دقت بخوانيد: " يادم می آيد به تصميم رهبری سازمان، زنده ياد رفيق جواد,عليرضا اکبری شانديز, مقاله ای بدون امضاء نوشت در نشريه کار و بحث کرد که اين اعدام ها به زيان انقلاب است و بايد متوقف شود. از پی آن اسدالله لاجوردی از اوين زنگ زد و نام نويسنده آن مقاله را خواست. ما در جلسه دبيران سازمان تصميم گرفتيم مديرمسئول نشريه، رفيق منصور ,محمد رضا غبرابی, که قبلا به حکومت معرفی شده بود، پاسخگو شود. او رفت و لاجوردی او را گروگان گرفت تا نويسنده اصلی مقاله خود را معرفی کند. رفيق منصور، بی هيچ اتهامی گروگان ماند، حتی پس از دستگيری رفيق جواد در کردستان، اعدامش کردند. رفيق منصور تنها قربانی نبود. در سال های ۶۰ و ۶۱ حدود ۱۲۰ نفر از رفقای ما بدون هيچ اتهام يا پرونده ای، در اينجا و آنجا به جوخه های اعدام يا به چوبه های دار سپرده شدند."  اينها اظهارات فرخ نگهدار اند که  امروز به همان درجه آمريکائی است که زمانی ولايت فقيهی بود. کدام هوادار ساده لوح امثال نگهدار و کيانوری می توانست تصور کند که بين اسداله لاجوردی جلاد و رهبران سازمان مطبوعش خط مستقيم تلفنی برقرار باشد؟ اگر مرکزيت سازمان فدائيان خلق به چنين رذالتی تن داد، چرا فرهنگ توسعه ای که امروز نه از آن گسترش سازمان فدائيان برخوردار است و نه از آن نفوذ، نبايد طعمه سازمان اطلاعات رژيم باشد؟ برعکس، تصور اين که امثال پاکزاد و آقای سردبير بدون اجازه وزارت اطلاعات رژيم به ستايش از استالين به مثابه "دولتمردی نابغه و سياستمداری بی همتا" بنشينند ساده لوحی محض است.
طرفه اينکه آقای پاکزاد من را متهم به سانسور سايت فرهنگ توسعه می کند. اين ديگر اوج وارونگی است. هادی پاکزادی که معلوم نيست چه سر و سری با کاربدستان وزارت اطلاعاتی دارد که هر روزه به کار سرکوب دگرانديشان مشغول است و صدها و هزاران آزادانديش را به زندان و شلاق و شکنجه کشانده و خون پاک مختاری های و پوينده ها را ريخته است، يک فراری اين رژيم خوف و اعدام را به سانسور سايتش متهم می کند. حال چرا همين بهمن شفيق مورد التفات قرار می گيرد و "چپ انقلابی" خوانده می شود؟ دقيقا به اين دليل که فرهنگ توسعه قرار است سرپل ارتباطی آن سياست دفاع از رژيم با چپ و لولای انتقال آن به درون اين چپ باشد و دقيقا از همين رو است که فرهنگ توسعه فعلا و تا اطلاع ثانوی به "ديالوگ سالم" با اين چپ نياز حياتی دارد. بگذار خرشان از پل بگذرد و جای پای خود در چپ را محکم کنند، آن وقت ذره ای ترديد به خود راه نخواهند داد که هر منتقد چپشان را به سبک و سياق اساتيد سلف خود کيانوری و طبری "تربچه های پوک سيا" بخوانند. فعلا زورشان نمی رسد.
عموجان، ديالوگ سالم می خواهيد؟ همکاری با جمهوری اسلامی را کنار بگذاريد و سد راه جنبشهای اعتراضی و حق طلبانه کارگران نباشيد. مادام که چنين نشده است بين شما و چپ انقلابی ديالوگی برقرار نيست و نمی تواند باشد. نمی توانيد پشت بحث کشکی "ارگان يا رسانه؟" اين واقعيت را مخفی کنيد که به نام چپ و به کام ارتجاع می نويسيد. چه ارگان، چه رسانه و چه هندوانه، شما در کنار توده ايستهای ديگر يک بار ديگر مشغول تدارک فاجعه ای سياسی برای حرمت و اعتبار چپ و سوسياليسم در جامعه ايد. موضوع بر سر اين نيست که سايت شما را بايد سانسور کرد. نه. شما حق داريد در خدمت ارتجاع باشيد، اما ديگران هم حق دارند شما را به همين عنوان خطاب کنند. موضوع بر سر اين است که بر متن ضعف چپ انقلابی امثال شما مدافعان رژيم جهل و سرکوب و فقر و فلاکت امکان حضور به عنوان چپ را يافته ايد. موضوع بر سر اين است که امثال شما تجسم مخدوش شدن مرز بين انقلاب و ارتجاعيد. موضوع بر سر پالايش صف چپ از پلشتی هاست. بگذار اين را با زبان ابوالقاسم لاهوتی بيان کنم:

در صف حزب فقيران اغنيا کردند جای – اين دو صف را کاملا از هم جدا بايد نمود

نمی توان هم شريک دزد بود و هم رفيق قافله. 
 

December 23, 2007

كميته هماهنگي، نگاهي ديگر

وريا شريفي

  آن‌چه كه طي يك سال گذشته "وضعيت بحراني" در كميته هماهنگي نام گرفته، واقعيتي انكار ناپذير است. نمود آن را نيز مي‌توان در پراتيك ضعيف اين تشكل در زمينه مطالبات و مسائل كارگري ديد؛ امري كه توسط خود اعضاء تاييد و با درج مطالبي در سايت كميته هماهنگي، از زواياي مختلف مورد تجزيه و تحليل قرار داده شده است. اگر چه شرايط كار و زيست كارگران در ايران و موقعيت آن‌‌ها در كشاكش طبقاتي با سرمايه‌داران؛ و گرايشات فكري مختلف در جامعه و اثرات آن بر طيف‌هاي دروني جنبش كارگري را مي‌توان در بررسي "بحران" كميته هماهنگي لحاظ كرد، اما به نظر مي‌رسد براي نقد اين "وضعيت بحراني" و چگونگي فائق آمدن بر آن بايد به سراغ خود اين تشكل رفت و پاسخي براي آن يافت. بنابراين قبل از هر چيز لازم است كمي به عقب برگرديم و به آن خشت‌هايي كه "كج نهاده شد" رجوع كنيم.

         "كميته هماهنگي براي ايجاد تشكل كارگري" هم‌چون هر كميته و انجمن و جمع كارگري ديگر، محصول شرايط و موقعيت كارگران در اوضاع اجتماعي خاصي بود. از يك سو اعتراضات كارگري، در ابتداي دهه‌ي 80 به خصوص از سال 82 ، گسترش چشم‌گيري يافته بود و آن‌ها از طريق مختلف از جمله اعتصاب، تحصن، تجمع در مراكز كار و نهادهاي دولتي و بستن جاده‌ها، مطالبات خود را از جمله لغو قراردادهاي موقت، پرداخت حقوق‌هاي معوقه، مخالفت با بيكارسازي‌ها و ... را طرح مي‌كردند و براي تحقق بخشيدن به خواسته‌هاي خود در كشاكش با سرمايه‌داران بودند. اما از سوي ديگر طبقه كارگر ايران فاقد تشكل‌هايي بود (و البته هنوز هم هست) تا بتواند به دفاع از حقوق‌شان بپردازد. فقدان تشكل‌هاي كارگري مستقل از دولت و كارفرمايان، فعالين كارگري را به اين امر وا داشت تا شايد با ايجاد انجمن‌ها و كميته‌هاي كارگري بتوانند براي رسيدن به چنين امري، يعني ايجاد تشكل كارگري، تلاش جديي را آغاز كنند.

         كميته هماهنگي نيز با فراخوان "ايجاد تشكل كارگري به نيروي خود كارگران" اعلام موجوديت كرد و از همان ابتدا نگاه طيف قابل توجه‌اي از فعالين كارگري را به خود جلب كرد. فعاليني كه سال‌ها به اشكال مختلف در امر سازمان‌يابي كارگران تلاش كرده بودند، به اين كميته پيوستند، تا شايد بتوانند از اين طريق جنبش كارگري را تقويت كنند. اما كميته هماهنگي با تدوين اسناد پايه‌اي (سند هويت و اساسنامه) پلاتفرمي را پيشاروي فعالينش قرار داد كه با واقعيات جنبش كارگري تناقض پيدا كرد. اين برنامه عمل قبل از اين كه محصول خواسته‌ها و مطالبات كارگران باشد، متاثر از افكار جمعي از روشن‌فكران بيرون از جنبش كارگري ايران بود كه بعد از سال‌ها مطالعه روي نظريات و تحليل‌هاي خود از نظام سرمايه‌داري و طبقه كارگر، به اين نتيجه رسيده بودند كه گويا كارگران هرچه مي‌كشند از دست احزاب سياسي است. اين طرز تفكر بدون قائل شدن جايگاه طبقاتي احزاب و شرايط اجتماعي‌يي كه در آن به سر مي‌بردند، همه را به يك چشم نگاه كرده و عامل شكست‌هاي يك قرن گذشته طبقه‌كارگر مي‌داند و به اين نكته مهم توجه ندارد كه موفقيت و شكست جنبش اجتماعي طبقه‌كارگر را بايد در بطن كشاكش طبقاتي درون جامعه، آرايش نيروها و گرايشات سياسي و اجتماعي مورد نقد و بررسي قرار داد.

         اين دستگاه فكري، بعد از نفي ضرورت حزب طبقه كارگر، عبارت "تشكل ضد سرمايه‌داري" را به جاي آن براي كارگران تجويز كردند. اگر چه از بدو مطرح شدن اين عبارت تا كنون، نظرات و برداشت‌هاي متفاوتي از اين تشكل ارائه شده، اما خطوط عمده آن اين است كه كارگران با دوري گرفتن و تكاندن خود از احزاب، اتحاديه‌ها، سنديكا و هر تشكل ديگر (چرا كه همگي در صد سال گذشته تشكيلات رفرميستي سرمايه‌داران بوده‌اند!)، حول، "تشكل ضد سرمايه داري" مفروض گردآيند و براي پايان دادن به مصائب نظام سرمايه داري، به مبارزه براي "لغو كارمزدي" بپردازند. اين كه به اين افكار، چه ايرادات نظري وارد است و در اتوپياي خود چگونه سير مي‌كند و از چه طريقي مي‌خواهد اين بار سنگين را به مقصد برساند، صحبت زياد شده و وارد آن نمي‌شويم، بلكه در اينجا به تاثيري كه بر روند فعاليت كميته هماهنگي گذاشت، مي‌پردازيم.

         همان طوري كه بالاتر ذكر شد، اسنادي كه متأثر از مباني نظري جريان موسوم به "لغو كارمزدي" در كميته هماهنگي تدوين شد، اين تشكل را دچار مشكلاتي كرد. از يك سو اكثريت اعضاي كميته مي‌خواستند نيروي خود را براي سازمان يابي مبارزات روزانه كارگران و تحقق مطالبات آن‌ها متمركز كند؛ از سوي ديگر كساني كه به اسناد پايه‌اي وفادار بودند، بدنبال ايجاد تشكل ضد سرمايه‌داريي بودند كه با چهارچوب‌هاي ايدئولوژيك آن‌ها هم‌خواني داشته باشد. طنز تاريخ اين كه كساني كه خود را "رويكرد جنبشي" و ديگران را "رويكرد فرقه‌اي" مي‌ناميدند، از همه ايدئولوژيك‌تر و فرقه‌گرايانه‌تر از آب در آمدند. اگر كميته هماهنگي مي‌خواست از اين يا آن سنديكاي كارگري كه كارگران در محيط كار خود ايجاد كرده بودند، حمايت مي‌كرد، مورد انتقاد قرار مي‌گرفت، چرا كه از چهارچوب ايدئولوژيك "اسناد هويت" دور مي‌شد و به زير چتر سنديكاليست‌ها و رفرميست‌ها مي‌‌رفت! اگر صحبت از همكاري با كميته‌ها و انجمن‌هاي ديگر در زمينه مطالبات كارگري مي‌شد، كميته هماهنگي به اين متهم مي‌شد كه به حركت "جدا از توده كارگران" پيوسته است! در مجموع هر حركتي كه بر خلاف چهارچوب فكري جريان موسوم به "لغو كارمزدي" در كميته انجام مي‌گرفت، با عناويني چون "رويكرد فرقه‌اي و ايدئولوژيك" به زير سئوال مي‌رفت.

         علاوه بر اين‌ها، جرياني كه خود را "فعال جنبشي" ناميد و اعتقاد داشت كه "برخلاف فعال فرقه‌اي، به جاي عزيمت از نظريه و عقيده، از عمل" حركت مي‌كند و "مبارزه طبقاتي را بر سازمان يابي و نظريه‌ها و عقايد گوناگون كارگران" ترجيح مي‌دهد؛ كميته هماهنگي را به چالشي ايدئولوژيك و روشن‌فكرانه كشاند و با اين پروسه، برخلاف تمام ادعا‌هايش حركت كرد و "گفتمان روشن‌فكري" را جايگزين "گفتمان كارگري" در كميته‌هماهنگي كرد. به عبارتي فعالين كميته هماهنگي وارد مباحثي شدند كه اساسا" ربطي به نيازهاي امروز  جنبش كارگري نداشت. مطالباتي مانند ايجاد تشكل كارگري، قراردادهاي سفيد امضاء و يك ماهه، افزايش دست‌مزدها، اخراج و امثال آن كم رنگ شد. به جاي آن، كلمات و مفاهيم انتزاعي و روشن‌فكري به تقابل و كشاكش اصلي بين اعضاي كميته هماهنگي تبديل شد. اين روند تا جايي ادامه پيدا كرد كه باعث شد كه كميته هماهنگي به شدت درگير اين مباحث شده و فعاليت عملي محسوسي نداشته باشد و بنا به گفته خود اعضاء فقط كارش صدور اطلاعيه و مقالاتي در سايت است.

         اما راه برون رفت از اين "وضعيت بحراني"، در كشاكش‌هاي ايدئولوژيك و تقسيم كردن اعضاء براساس اعتقادات، نظريه‌ها و رويكردها نيست، بلكه آن را بايد در دنياي واقعي، دنياي كارگران جستجو كرد. به عبارتي بايد خواسته‌ها و مطالبات واقعي و امروزي كارگران را براي اعضاي كميته هماهنگي فرموله و تبيين كرد، به طوري كه موقعيت طبقه كارگر در ايران به گفتمان اساسي كميته هماهنگي تبديل شود. به اين اعتبار، كميته هماهنگي بايد اساسنامه‌اي حول مطالبات كارگران تدوين كند كه اعضاء در راستاي آن يك پارچه حركت كنند. اين مطالبات، همان خواسته‌هايي است كه بالاتر مواردي از آن ذكر شد. اين راهي است كه مي تواند كميته هماهنگي را از كشمكش‌هاي سنتي كه افراد را براساس اعتقادات‌شان به اكثريت و اقليت تقسيم و سپس جدا مي‌كند، مصون دارد؛ يعني راه اتحاد حول خواسته‌ها و مطالبات عيني و واقعي طبقه كارگر ايران.

25/ 9/ 86

 

آزادی دانشجویان زندانی با مبارزه متحد میّسرمیگردد نه با سکوت و خود سانسوری ؟

بهروز ستوده

در روز 17 آذرماه یعنی یک روز پس از برگزاری مراسم بزرگداشت شانزدهم آذر (روزدانشجو) ، خبرگزاری مهر بیانیه روابط عمومی  وزارت اطلاعات  را بدین شرح منتشر کرد :

« تعدادی اخلالگر که با استفاده از کارت جعلی دانشجوئی به قصد برگزاری تجمع غیر قانونی مقابل دانشکده فنی دانشگاه تهران شده بودند با هوشیاری مأموران سازمان وزارت اطلاعات استان تهران شناسائی و دستگیر شدند. گزارش خبرگزاری مهر و به نقل ازروابط عمومی وزارت اطلاعات ، افراد دستگیر شده توسط گروهی از معاندین نظام وجریانات سیاسی انحرافی  از شهرهای مختلف فرا خوانده شده بودند تا ضمن براه اندازی اجتماع غیر قانونی درگیری ایجاد کنند و فضای علمی - فرهنگی دانشگاه را به آشوب بکشانند. آشوب گران از قبل اقدام به تهیه تیر وکمان ، جمع آوری سنگ  و ساخت نارنجک های صوتی قوی  نموده بودند و از دستگیر شدگان مقادیر قابل توجهی نشریات موهن ، کتب ضاله ، اعلامیه های حاوی توهین به مقدسات  و مشروبات الکلی  کشف  و ضبط  شده است . »  

همه ی کسانی که با زبان وادبیات  ذوب شدگان در ولایت مطلقه فقیه یعنی همان موجوداتی که افکار وعقایدشان درعصرحجر"تیر وکمان وسنگ" رسوب شده است ، آشنائی دارند بخوبی می دانند که معنی ردیف کردن اتهامات فوق برای فرزندان دانشجوی ما چیست . رژیم جهل وجنایت می خواهد گروهی از دانشجویان آزادیخواه را به جرم تدارک و یا شرکت در گرد همائی آرام و مسالمت آمیز روز دانشجو به سختی مجازات کند . انقلاب دوم فرهنگی که ایادی رژیم که  از ماهها پیش صحبت اش را میکنند یعنی همین که دانشگاه  و مدارس عالی را بکباردیگر از وجود شریف ترین فرزندان این آب وخاک  پاک کنند ، آنان را دستگیر و شکنجه نمایند ، از تحصیل محروم کنند و کوچک ترین انتقاد وحرکت مخالفی را در نطفه خفه سازند به امید اینکه  دانشگاهها را دوباره باز گردانند به سالهای دهه 1360 .

نسل دوم  لاجوردی ها  و حاج داوود ها  که این روزها مشغول شکنجه و پرونده سازی  علیه فرزندان ما هستند اگر بتوانند فعالان جنبش دانشجوئی را تا پای چوبه های دار خواهند برد ، کما اینکه در سالهای 60 و انقلاب فرهنگی اول ، هزاران دانشجو و دانش آموز بی گناه را با اتهاماتی از همین قبیل و حتی اتهاماتی سبک تر ازاین به اعدام محکوم کردند . باند پادگانی احمدی نژاد – خامنه ای با کمک نسل دوم " دانشجویان خط امام"  و ارذل اواباش حکومتی اگربتوانند می خواهند انقلاب فرهنگی دومی را براه اندازند و "آخرین سنگرآزادی" را فتح کنند و سکوت قبرستان را در این سنگر حاکم گردانند .

این توطته را باید درهم شکست . تمامی فعالان دانشجوئی با هر گرایش فکری وسیاسی باید دست بدست هم داده  توده ی دانشجو را در سرتاسر ایران برای دفاع از جان دوستان دانشجوی خود بحرکت درآورند .  فعالان جنبش زنان ، کارگری ، معلمان و فعالان جنبش حقوق بشر درایران باید به دفاع از دانشجویان مبارز برخیزند . کمیته ی صلحی که  اخیراً توسط برخی از شخصیت ها ی طرفدار صلح و حقوق بشر تأسیس شده است باید برای دفاع  از دانشجویان زندانی  وارد عمل شود چونکه در هر دو تجمع دانشجوئی بمناسبت شانزدهم آذر یکی شعارهای اساسی دانشجویان مخالفت با جنگ  بوده است . ایرانیان خارج ازکشور ، شخصیت های سیاسی ، فرهنگی و هنری ، و تمامی گروههای سیاسی - اجتماعی – فرهنگی و ادبی وهنری  باید به هر ترتیبی که می توانند صدای حق طلبانه ی فعالان جنبش  دانشجوئی ایران را به گوش جهانیان برسانند و به مردم صلح طلب دنیا که نگران جنگ احتمالی احمدی نژاد – جرج بوش هستند بگویند که رژیم ولایت مطلقه فقیه در ایران 28 سال است که در حال جنگ با دانشجویان و تمامی دگراندیشان ایران می باشد . تنها در این صورت است که توطئه انقلاب دوم فرهنگی رژیم جهل وجنایت در هم شکسته خواهد شد .

اخباری که در روزهای اخیر از درون زندان به بیرون درز کرده  و توسط خانواده های دانشجویان منتشر شده ، حاکی از این است که دانشجویان دستگیر شده تحت فشار وشکنجه اند . شدت فشارها و شکنجه ها در مورد دانشجویان مبارز آنقدر بالا است که یکی از دانشجویان به قصد خودکشی رگ های دست خود را قطع کرده است و مأموران زندان او را به بیمارستان منتقل نموده اند. بخاطر افشاگری های که جنبش دانشجوئی ایران و خانواده های دانشجویان زندانی در روزهای اخیر انجام داده اند اخبار مربوط به دانشجویان زندانی  در ایران و سرتاسر دنیا  انعکاس یافته است ، در برخی ازدانشگاههای شهرستانهای ایران دانشجویان به دفاع از دانشجویانی که در جریان بزرگداشت 16 آذر دستگیر شده اند بپا خواسته اند . در خارج از کشور بسیاری ازگروههای حقوق بشری ، احزاب و سازمانهای سیاسی  ومحافل و شخصیت های  فرهنگی وهنری ایران ،  صدای مظلومیت  دانشجویان ایران را بگوش جهانیان و مجامع بین المللی  رسانده اند و بدین ترتیب کازار وسیعی برای افشای رژیم ضد فرهنگ و ضد دانشجو براه افتاده است تا این رژیم را به عقب نشینی وادار کند و مجبور نماید که دانشجویان زندانی را آزاد کند اما در همین گیر و دار خبردیگری توجه و تعجب  نگارنده را به  خود معطوف  داشت که عین  خبر را هم در اینجا می آورم :

 

توصيه ناصر زرافشان، وکيل دانشجويان دربند به خانواده ها، دانشجويان آزادی خواه و برابری طلب

 وکيل دانشجويان "آزادی خواه و برابری طلب" که در زندان به سر می برند به برخی از خانواده های دانشجويان بازداشتی توصيه کرده است با رسانه ها خصوصا راديوهای برون مرزی به هيچ عنوان مصاحبه ای انجام ندهند.

در ديداری که اين خانواده ها با دکتر ناصر زرافشان در دفتر وی داشته اند، زرافشان که خود را وکيل دانشجويان دربند می نامد، به مادران و پدران اين دانشجويان که در اين چند روز با برخی از رسانه ها مصاحبه هايی انجام داده بودند توصيه کردند ديگر اين عمل را انجام ندهند. در اين جلسه خانواده ها ضمن ابراز نگرانی از سرنوشت فرزندان شان به اين نکته اشاره کردند که در چند روز اخير تماس های تهديد آميزی از طرف بازجويان برای انجام ندادن مصاحبه و پی گيری نکردن وضع فرزندان شان با آنان صورت گرفته است. بر همين اساس دکتر زرافشان وکيل "دانشجويان آزادی خواه و برابری طلب" شديدا تاکيد کرد که هيچ فردی از جمله خانواده ها به غير از شخص وی مصاحبه انجام ندهد و تنها وی به عنوان وکيل اين دانشجويان با رسانه های مختلف مصاحبه بکند. ناصر زرافشان ضمن ابراز تاسف از مصاحبه های صورت گرفته با برخی از رسانه ها از جمله راديوها و تلويزيون هايی که مستقيما از دولت های جنگ طلب بودجه می گيرند در اين شرايط حساس و ويژه کشور و در خطر بودن امنيت داخلی و منافع ملی را دليل عدم انجام مصاحبه با اين رسانه ها دانست .  وی در انتهای این دیدار از خانواده ها  خواست  در این شرایط ویژه و خطر جنگ  و در نتیجه  به خطر افتادن امنیت داخلی کشور وتمامیت ارضی آن  اندکی خویشتن داری کنند و اجازه ندهند احساسات عاطف ونگرانی های خانوادگی بهانه ای شود  برای انجام کارهائی که منافع ملی را به  خطر اندازد .

 متأسفانه یکبار دیگر آقای زرافشان که این بار به عنوان وکیل چند تن از دانشجویان زندانی ظاهر شده است حد وحدود خود را فراموش میکند و کار حرفه ای وتخصصی خویش را که می بایستی بر اثبات  بی گناهی دانشجویان زندانی متمرکز گردد به حول مسائلی که مربوط به پرونده ی دانشجویان نیست و کمکی  به آزادی آنان نمی نماید ، می کشاند . بار امنیتی دادن به انتشار اخبار مربوط  به پرونده ی دانشجویان بی گناه و زندانی و خانواده های پریشان آنان را به سکوت  و خود سانسوری فراخواندن ، آیا کمکی به آزادی دانشجویان می نماید یا اینکه رژیم خیره سر جهل وجنایت را در اعمال وسیاست های ضد دانشجوئی اش تشجیع میکند ؟   اینکه چرا خانواده های درمانده ای که هیچ فریاد رسی ندارند و نگران جان فرزندانشان هستند نباید  با رسانه های خارجی تماس بگیرند  آقای زرافشان دو دلیل ارائه میدهد  1 -  چونکه  بودجه  این رسانه ها  از طرف دولت های جنگ طلب تأمین می شود . 2 –  چونکه  امنیت ملی  و تمامیت ارضی در خطر است بنابراین خانواده های دانشجویان زندانی  باید  «خویشتن داری کنند و اجازه ندهند  احساسات وعواطف خانوادگی بهانه ای شود برای کارهائی که منافع ملی را به خطر اندازد »  وکسی هم نیست که از این وکیل محترم سئوال کند چگونه ممکن است  که احساسات وعواطف چند خانواده که نگران جان فرزندانشان هستند  منافع ملی و تمامیت ارضی  کشوری را به خطر اندارد ؟  و چرا خانواده هائی که فرزندان بی گناهشان را بدون دلیل دستگیر وتحت شکنجه قرار دارند باید خویشتن داری کنند و مهر سکوت برلب نهند ؟ و اگر به راستی منافع  و امنیت ملی  وتمامیت ارضی  ایران آنقدر شکننده است که با اعتراض خانواده های دانشجویان زندانی به خطر می افتد  چرا این وکیل محترم بجای اینکه خانواده های دانشجویان زندانی را به سکوت و خود سانسوری توصیه  نماید به مقامات قضائی و امنیتی کشور که در حقیقت عامل ومسبب این ماجرا هستند توصیه نمی نماید که با آزادی دانشجویان ختم غائله را اعلام دارند تا  منافع و امنیت ملی و تمامیت ارضی ایران به خطر نیفتد !!

اینکه بودجه رسانه های خبری جهان را دولت های جنگ طلب یا صلح طلب  تامین میکنند چه ارتباطی دارد  با نگرانی پدران و مادران درمانده ای  که می خواهند صدای بی گناهی  ومظلومیت  فرزندان خود را که در زیر شکنجه اند به گوش مردم ایران و جهان برسانند تا شاید فشارافکار عمومی جهان باعث گردد که جانیان آدمکش دست از سر فرزندانشان بر دارند .   

صورت مسئله روشن و شفاف است  و من واقعاً نمی دانم  که چرا وکیل محترم چندتن از دانشجویان زندانی ، سعی در پیچیده کردن این پرونده ی شفاف را دارد . داستان به همین روشنی است  که دانشجویان دانشگاههای  تهران بنا به سنت دیرینه ی جنبش دانشجوئی و به منظور بزرگداشت روز دانشجو قصد برگزار کردن یک گردهمائی آرام را داشته اند که نیروهای امنیتی رژیم  چند روز پیش از شانزدهم آذر ماه  ، اقدام به دستگیری  و شکنجه آنان می نماید ، بسیاری از دستگیر شدگان حتی  در مراسم شانزدهم آذرکه مبنای اتهام رژیم علیه آنان است شرکت نداشته اند . داستانی به این سادگی وشفافی  چه ارتباطی با امنیت ملی و تمامیت ارضی ایران دارد  که آقای زرافشان برای حفظ آنها به خانواده دانشجویان زندانی  توصیه میکند که  سکوت نمایند و خودسانسوری کنند ؟ آیا فریاد دادخواهی  و تظلم جوئی  خانواده هائی که  دستشان به هیچ مرجع قضائی  وغیر قضائی این کشور نمی رسد  امنیت ملی وتمامیت ارضی  ایران را برهم می زند یا  اقدامات رژیمی که  سی سال است امنیت و آرامش را در تمامی عرصه های زندگی خصوصی و اجتماعی  از تک تک شهروندان اعم از زن و مرد و پیر وجوان این سرزمین  سلب کرده و کشور را از بحرانی به بحران دیگر کشانده  است ؟ 

کسانی که امروزه  در پی کشف ! این هستند که منابع مالی رسانه های خبری دنیا از کجا تأمین می شود تا صلاحیت آنها را تأیید کنند ( ازطرف دولت های جنگ طلب ! یا صلح طلب !) حتماً یادشان رفته است که "امام راحل" و "ضدامپریالیست " همین حکومت ذوب شده  در ولایت و خط  امام که  امروزه خانواده های دانشجویان زندانی را تهدید میکنند که مبادا با رسانه های خارجی تماس بگیرند و وکیل محترم دانشجویان زندانی نیز دانسته و یا نادانسته به خانواده ها توصیه میکند که بخاطر حفظ منافع وامنیت ملی وتمامیت ارضی ! با رسانه های برون مرزی تماس نگیرند  ، از همان لحظه ی ورودش  به فرانسه ، تمام شبکه های خبری جهان بطور شبانه روزی  درخدمت اش قرار گرفت  و اخبار واطلاعات مربوط به ظهور امام سیزدهم را به دور افتاده ترین روستاهای ایران بردند . در آن زمان هیچکس نگفت که این رسانه ها عامل صهیونیسم وامپریالیسم اند و با بودجه دولت های جنگ طلب اداره می شوند اما امروز اگر کسانی که عزیزانشان در غل وزنجیر اند و زیر شکنجه ، ازروی ناچاری و استیصال  با همان رسانه هائی  که روزگاری  در خدمت "امام امت" بود تماس بگیرند ، از جانب اراذل واوباش حکومتی تهدید و به بیگانه پرستی متهم می گردند و عجبا که وکیل محترم شان نیز بجای اینکه از حق قانونی وشهروندی  خانواده های موکلین خود دفاع  نماید  با ارائه فرضیه های کهنه و  من درآوردی  بر نقض آشکار ابتدائی ترین حقوق شهروندی  خانواده های دانشجویان زندانی  صحه می گذارد و خانواده ی دانشجویان زندانی را به بهانه حفظ " امنیت ومنافع ملی و تمامیت ارضی" از تماس با رسانه های برون مرزی برحذر میدارد و فراموش میکند که این که فاشیست های حاکم به تنها چیزی که باور ندارند امنیت ومنافع ملی است . فراموش میکند که بنیان گذار این حکومت پس از پانزده سال تبعید و دوری از وطن در لحظه ی ورود به ایران ، در جواب خبرنگاری که از او پرسیده بود چه احساسی دارد گفته  بود "هیچ" !!!  و چندی بعد هم وقتی که قدرت را بدست میگیرد میگوید که :  " اسلام آمده  که سیلی بزند توی گوش ملی وملی گرائی" .

 کارنامه ی سه دهه حکومت فرزندان امام هم که بخوبی نشان می دهد این حکومت آنقدر که  نگران منافع و رفاه وآسایش حزب الله لبنان و حماس وجهاداسلامی فلسطین و مجلس اعلای اسلامی  و جیش مهدی عراق و سایرگروههای  تروریست ریز ودرشت  در کشورهای اسلامی  بوده است  به فکر مردم محروم وستمدیده ایران نبوده است . از صدر تا ذیل این حکومت هم در هر فرصتی اعلام داشته ومیدارند که جمهوری اسلامی آمده است که زمینه را برای حکومت جهانی مهدی موعود فراهم سازد  . عملکرد این حکومت هم در طی سه دهه ی گذشته جز این چیزی را  نشان نمی دهد . پس واژه های "امنیت ملی " و "منافع ملی" و "تمامیت ارضی" که این حکومت مدعی دفاع از آن می باشد ادعائی است پوچ وبیهوده . استفاده از این واژه ها ازجانب رژیم جهل وجنایت فقط به منظور فریب افکارعمومی و کشاندن مشت دیگری از جوانان فریب خورده به درون صفوف نیروها ی ضد مردمی خود می باشد .

درراستای انقلاب فرهنگی  اول رژیم  و در دهه 1360 با بهانه  اینکه اسلام  با کفر و  استکبار جهانی در حال جنگ  است و کشوراسلامی درمعرض  خطر است ، هر صدای مخالفی را در گلو خفه کردند و هزاران دانشجو ودانش آموز با اتهامات واهی  به جوخه های اعدام سپرده شدند در آن دوران و بدون استثاء تمام خانواده های آن قربانیان تهدید به سکوت و خود سانسوری شدند. در بسیاری موارد خانواده های قربانیان را تهدید کردند  که اگر سکوت نکنند فرزند دیگرشان را دستگیر و اعدام خواهند کرد وچه بسا پدران ومادرانی که در سوگ عزیزان خود  و در سکوت وخلوت خویش آنقدر گریستند که کور شدند ، سکته کردند ، فلج شدند و به انواع  بیمارهای جسمی و روحی مبتلا گردیدند و روی در نقاب خاک کشیدند . آیا آنچه که در دهه 60 بر شریف ترین فرزندان این سرزمین نفرین شده  و خانواده هایشان گذشت و از آن پس نیز ادامه یافته است نباید ما را از این خواب " دقیّانوسی" بیدار کرده باشد که این رژیم به تنها چیزی که نمی اندیشد  ایران وایرانی است .    

راه دور نرویم  هنوز خون زهرا بنی عامری  پزشک جوانی که اخیراً به جرم قدم زدن درپارک با مرد مورد علاقه اش ، کشته شد بر زمین خشک نشده بود که خانواده اش را با این بهانه که "کشوردر معرض خطر است و دشمنان انقلاب از این خبر سؤ استفاده میکنند"  به سکوت وادار کردند .

سخن کوتاه  تاریخچه ی حکومت جهل وجنایت مشحون از هزاران نمونه ای است که خانواده های قربانیان جنایت به سکوت وخود سانسوری وادارشده اند . به تعداد جنایاتی که این رژیم مرتکب شده است  داستان های نانوشته در مورد تهدید و دستگیری و ضرب وشتم  بازماندگان قربانیان وجود دارد . آیا این همه کافی نیست  ما را به این نتیجه رسانده باشد که  رژیم خودکامه ای که طی سه دهه ، خود بزرگترین ناقض و برهم زننده  امنیت  شهروندان ایرانی در تمامی عرصه های زندگی فردی  و اجتماعی بوده است  امروزه نمی تواند مدافع امنیت ملی  و تمامیت ارضی این سرزمین باشد . خانواده های درد مند دانشجویان زندانی هم  هیچ تردیدی به خود راه ندهند که اگرامیدی  برای رهائی فرزندانشان از زندان وشکنجه وجود  داشته باشد فقط و فقط درهرچه بلند ترکردن فریاد دادخواهی آنان نهفته است  نه در سکوت و خود سانسوری . بگذارید صدای حق طلبانه ی شما را همه دانشجویان و مردم ایران وجهان بشنوند و  وجدان های بیدار بیاری شما برخیزند .   

30 آذرماه 1368   مصادف با شب یلدا

21 دسامبر 2007   

 

December 22, 2007

با تمام نيرو برای آزادی دانشجويان دربند بکوشيم!

بهرام رحمانی
         
bamdadpress@ownit.nu
دانشجويان امسال در حالی به استفبال روز خود رفتند که فشار بر روی فعالين دانشجويی به اوج خود رسيده بود. صدها دانشجو از دانشگاه های سراسر کشور از تحصيل محروم مانده اند؛ پنج ماه از ربودن صباح نصری و هدايت غزالی توسط نيروهای امنيتی در شهرهای کردستان می گذرد و اين دو دانشجوی دانشگاه های تهران، ماه هاست که بدون تفهيم اتهام، ملاقات، اطلاع از محل نگهداری و حتی گفتگو با خانواده هايشان، دربندند و هيچ نهادی پاسخ گو نيست و وزارت علوم هم تنها به سلب مسئوليت اکتفا کرده است؛ در سال جاری ده ها نشريه دانشجويی تعطيل و يا تشکل های آن ها منحل و فعالين شان تحت پيگرد قرار گرفته است؛ تنها به بهانه برگزاری برنامه هايی به مناسبت روز دانشجو، بيش از ۴۰ دانشجو را به عنوان «اخلالگر» و «اقدام عليه امنيت ملی؟» دستگير و زندانی کرده اند. ياسر گلی، آسو صالح، مسعود کردپور و ده ها دانشجوی ديگر دانشگاه کردستان به زندان محکوم گرديده اند و برای تعداد زيادی از دانشجويان دانشگاه سنندج، احکام سنگين محروميت از تحصيل تحميل کرده اند و يا به دانشگاه های شهرهای دوردست تبعيد شده اند...
امسال روز دانشجو، در حالی در دانشکده های ارتباطات و روزنامه نگاری برگزار گرديد که بيش از ۱۴ روزنامه نگار در زندانند و روزنامه نگار کرد، عدنان حسن پور، به مرگ محکوم شده و روزنامه نگاران ديگر کرد هيوا بوتيمار، اجلال قوامی، محمد صديق کبودوند و... به دلايل پوچ و بی اساسی در زندان نگاهداری می شوند.
اخيرا گزارشگران بدون مرز، با نتشار بيانيه ای اعلام کرده بود که ايران از جمله کشورهای سرکوبگر در عرصه اينترنت است و در ليست ١٣ کشور «دشمنان اينترنت» در جهان قرار دارد. در اين کشور در طی سال گذشته بيش از ١٠ ميليون صفحه اينترنت به بهانه داشتن محتوای «غيرقانونی و مغاير با عفت عمومی» مسدود شده است. مقامات حکومت اسلامی ايران، برای جلوگيری از بارگيری فيلم و موسيقی و اطلاعات مورد نياز بر روی سايت های کاربران ايرانی را از اينترنت با سرعت بالا محروم کرده اند. با ١٥ روزنامه نگار و وب نگار زندانی، ايران بزرگ ترين زندان روزنامه نگاران در خاورميانه است. اين نهاد بين المللی، قبلا نيز نوشته بود که سران حکومت اسلامی دشمن درجه يک آزادی بيان هستند.
دانشگاه مرکزی برای اشاعه علم و هنر و سنگر محکمی برای آزادی و برابری و عدالت اجتماعی است؛ به همين دليل تمام نيروهای خرافی و عقب مانده و در راس همه سران جنايت کار حکومت اسلامی دانشگاه ها را برای قدرت و حاکميت خود مضر می دانند. اما با وجود اين همه وحشی گری نيروهای سرکوبگر حکومت بر عليه جنبش دانشجويی، دانشگاه های ايران، در طول تاريخ مبارزان زيادی را با افکار و آرای برابری طلبانه و سوسياليستی پرورش داده است. به ويژه در سال های اخير، بسياری از فرزندان کارگران و مردم محروم و تحت ستم نيز به دانشگاه ها راه يافته اند که با پوست و گوشت خود ستم و ظلم و استثمار سرمايه داران و حکومت حامی سرمايه را تجربه کرده اند. بيش تر از نيمی از دانشجويان دانشگاه های ايران زن هستند که بر عليه آپارتايد جنسی و برابری واقعی بين زن و مرد مبارزه می کنند. از اين رو، آنان آگاهانه برای تغيير نظم موجود با جسارت فوق العاده ای مبارزه می کنند و بهای آن را نيز آگاهانه با تهديد و زندان و شکنجه می پردازند.
از موقعی که پاسدار احمدی نژاد به قدرت رسيده است فشار و توهين و بی حرمتی بر شهروندان در محيط کار و خيابان ها، تهديد و زندان  و شکنجه فعالين جبش کارگری، زنان و دانشجويان، نويسندگان و روزنامه نگاران، به ويژه در دانشگاه ها بيش از پيش تشديد شده است.
حکومتی که چوبه های دار خود را در ميادين شهرها برپا کرده است؛ در خيابان ها تحت عنوان «اراذل و اوباش» به زنان و جوانان يورش می برد؛ فعالين جنبش های اجتماعی دستگير و زندان و شکنجه می کند و برای آن ها پاپوش درست می کند؛ رهبری کارگری بيمار هم چون محمود صالحی را که به درمان فوری نياز دارد به حالت اغما رها می کند و يا فقط برای چند ساعتی اجازه می دهد در بيمارستان آن هم در حالی که دست و پايش را به تخت بسته اند، تحت معالجه قرار گيرد؛ ابراهيم نوروزی گوهری، عضو هيئت مديره سنديکای کارگران شرکت واحد، محسن حکيمی، از اعضای کميته هماهنگی، عليرضا عسگری و حسين غلامی را بی دليل دستگير و زندانی می کند (۲۳ آذر ۱۳۸۶۹)؛ روناک صفازاده و هانا عبدی، از فعالان زندانی جنبش زنان را دخالت در انفجارهای اخير سنندج متهم می نمايد؛ ابوالفضل عابدينی، روزنامه نگار خوزستانی که اعتصابات کارگران نيشکر هفت تپه را پوشش داده و به همين دليل دستگير شده، مهتم به تلاش برای بمب گذاری می کند؛ به کافی نت ها به بهانه وجود مسائل «غيراخلاقی» يورش می برد و ۲۴ کافی نت و کافی شاپ را در سطح شهر تهران يک جا تعطيل می کند؛ و ... کليت چنين حکومتی ضدانسان و ضدآزادی است و بايد هر چه زودتر با مبارزه طبقاتی و قدرت انقلاب اجتماعی روانه گورستان تاريخ شود.
دستگاه امنيتی حکومت اسلامی، بی شرمانه در مورد همه دستگيرشدگان مدعی شده است که به دليل «اقدام عليه امنيت کشور» دستگير شده اند. در حالی که امنيت ايران و جامعه ايران توسط حکومت اسلامی به خطر افتاده است نه توسط فعالين جنبش های اجتماعی که برای برقراری امنيت و آرامش و رفاه و آزادی و برابری و عدالت اجتماعی در جامعه مبارزه می کنند و با سرکوب و خشونت ارگان های سرکوب حکومت اسلامی روبرو می شوند.
لازم به تاکيد است که حمله نيروهای سرکوبگر حکومت اسلامی به فعالين جنبش دانشجويی، جنبش کارگری، حنبش زنان و مردم محروم و آزادی خواه از سر ترس و وحشتی است که به جان سران حکومت اسلامی افتاده است. آن ها از بالا گرفتن اعتراضات و اعتصابات اين جنبش های اجتماعی احساس خطر می کنند. حکومتی که پايه هايش محکم باشد و رهبران آن احساس ترس از دست رفتن قدرت خود نکنند هرگز به اين شيوه های وحشيانه برای سرکوب فعالين جنبش های اجتماعی متوسل نمی شوند که سران حکومت اسلامی در پيش گرفته اند. هر چه قدر سران حکومت اسلامی نيروهای سرکوبگر خود را به جان مردم می اندازند به همان نسبت نيز خشم و نفرت مردم از آن ها چندين برابری می شود. اين وضعيت و همه شواهد نشان می دهند که سران حکومت اسلامی بقای حاکميت خود را فقط در سرکوب و شکنجه و اعدام می بينند. حکومتی که به چنين نقطه ای سقوط کند در واقع با بن بست روبرو شده است نه راه پيش دارد و نه راه پس، بنابراين، محکوم به فروپاشی و اضمحلال است. سران حکومت اسلامی، با سرکوب می توانند قدری عمر حکومت خود را بيش تر کنند اما ديگر حکومتی نفرت انگيز و غيرقابل تحملی است که جامعه برای سرنگونی آن هر لحظه و هر روز فکر می کند. به قول دانشجويان قهرمان: «ديگر توپ و تانک و بسيجی اثر ندارد!»، «سوسياليسم يا بربريت!»، «مرگ بر ديکتاتور» و... يعنی اين حکومت جانی ستم گر و استثمارگر، بايد با قدرت مبارزه متحد و مستقل جنبش های اجتماعی و در پيشاپيش همه طبقه کارگر متشکل و آگاه که استراتژی سوسياليستی را در افق و چشم انداز خود قرار داده است، سرنگون گردد.
همان طور که در بالا تاکيد کرديم حکومت اسلامی، به ويژه در سال جاری سياست سرکوبگرانه ای را با هدف پيگيری از برگزاری روزهای مهم تاريخی، نيروهای سرکوبگر خود را به حال آماده باش درمی آورد و حکومت نظامی اعلام نشده برقرار می کند و ماموران امنيتی خود را مانند خفاشان شب به شکار فعالين جنبش های اجتماعی می فرستد تا به زعم خود با راه انداختن رعب و وحشت جلو حرکت های اعتراضی را بگيرد. اما غافل از اين که چنين سياستی حتی نيروی خفته را هم بيدار می کند و به ضد خود تبديل می گردد. به طوری که با دستگيری بيش از چهل فعال و سازمانده جنبش دانشجويی، مراسم های اين روز نه تنها با قدرت برگزار شد، بلکه حتی در دانشگاهی هم که خبری نبود دانشجويان با شعارهای برابری و آزادی و سوسياليسم به ميدان آمدند و با قدرت خواستار آزادی فوری رفقای دستگيرشده خود شدند.
به ياد داريم که قبل از ۱۱ ارديبهشت سال جاری، در مقطع روز جهانی کارگر، ماموران امنيتی حکومت اسلامی، محمود صالحی، اين رهبر جنبش کارگری ايران را از محل کارش در شهر سقز به بهانه اين که فرماندار قصد دارد با وی در مورد مراسم اول ماه مه گفتگو کند با خود بردند که حداقل ۲۴ ساعت خانواده اش خبری از او نداشتند و بعد معلوم شد که ماموران امنيتی حکومت اسلامی رسما او را ربوده و به زندان سنندج انتقال داده اند. هدف شان اين بود که از فعالين کارگری زهر چشم بگيرند تا به فکر برگزاری روز جهانی کارگر نباشند. ديديم که فعالين و تشکل های مستقل کارگری مرعوب اين وضعيت نشدند و مراسم اول ماه مه خود را هر چه با شکوتر برگزار کردند.
اخيرا نيز ماموران حکومت اسلامی، در مقطع ۱۶ آذر، روز دانشجو، با همين هدف به منازل فعالين آزادی خواه و چپ و سوسياليست جنبش دانشجويی يورش بردند و با ضرب و شتم آن ها را دستگير کردند. تعداد ديگری را نيز در خيابان ها و دانشگاه ربودند و هنوز کسی به درستی نمی داند که آن ها را در کدام زندان نگاهداری می کنند. حتی وکلای آن ها نيز از وضعيت دستگيرشدگان بی خبرند. اما با همه ديديم که دانشجويان با چه جسارت و شهامت فوق العاده ای مراسم با شکوه خود را در روز دانشجو برگزار کردند. دانشجويان آزادی خواه و چپ و سوسياليست، در اين مراسم ها با شعارهايشان، سخنرانی هايشان و قطعنامه هايشان حکومت اسلامی را به محاکمه کشيدند و محکم و با اعتماد به نفس بيش تری از حکومت اسلامی خواستند که فوری و بدون قيد و شرط رفقای دربندشان را آزاد کنند و گرنه دست از اعتراض و اعتصاب نخواهند کشيد. ۱۶ آذر امسال حتی در دانشگاه هايی که چنين مراسمی هايی سابقه نداشت برای نخستين بار دانشجويان آزادی خواه، برابری طلب و سوسياليست دست به اعتراض و راهپيمايی زدند.
اين بار موجی از حمايت و پشتيبانی تشکل ها و گروه های مستقل کارگری و مردم آزادی خواه در داخل کشور از مبارزه دانشجويان در جريان است. در خارج کشور نيز کمپين وسيعی توسط نيروهای آزادی خواه و چپ و سوسياليست و همبستگی بين المللی با مبارزه دانشجويان راه افتاده است که تاکنون بی سابقه بوده است.
مراسم های ۱۶ آذر امسال با سکوت رسانه های بين المللی فارسی زبان مانند بی بی سی و رسانه های راست، به ويژه طيف سلطنت طلبان روبرو شده است. چرا که همه می دانند اکنون رهبری جنبش دانشجويی ايران در دست دانشجويان آزادی خواه و چپ و سوسياليست است و شعارهای آن ها هم چون «لغو آپارتايد جنسی»، «سوسياليسم يا بربريت»، «جنبش دانشجويی متحد جنبش کارگری است»، «محمود صالحی آزاد بايد گردد!»، «منصور اسانلو آزاد بايد گردد!»، «زندانی سياسی آزاد بايد گردد!» از جمله شعارهايی بودند که دانشجويان دانشگاه های سراسر کشور فرياد زدند. روشن است که اين شعارها به مذاق نيروهای طرفدار سرمايه خوش نمی آيد. چرا که شعارهای برابری طلبانه و سوسياليستی هستند.
بدين ترتيب، هر چند که ارگان های سرکوبگر حکومت اسلامی، تعدادی از فعالين جنبش دانشجويی، جنبش کارگری و جنبش زنان را دستگير و زندانی کرده اند اما هدفی که سران حکومت و تئوريسين های آن ها در مقابل خود قرار داده بودند و آن هم جلوگيری از برگزاری اول ماه مه و اکنون مراسم ۱۶ آذر، کاملا شکست خورده است. زيرا هم اول ماه مه سال جاری در ايران با شکوه تر برگزار شد و هم مبارزه برای آزادی محمود صالحی و دفاع از جنبش کارگری، به يک امر بی وقفه در داخل و خارج تبديل گرديد. و اکنون نيز ۱۶ آذر، اعتراض دانشجويان داخل کشور و خانواده دستگيرشدگان با حمايت و پشتيبانی کارگران و تشکل های مستقل آن ها روزبروز گسترده تر می شود. آخرين اعتراض مربوط به دانشجويان دانشگاه «بوعلی سينا» همدان است. روز دوشنبه ۲۶ آذر ماه، بيش از ۸۰۰ نفر از دانشجويان در «دانشکده مهندسی» اين دانشگاه، دست به تجمع اعتراضی زدند و خواستار آزادی دانشجويان زندانی شدند. دانشجويان شرکت کننده در اين تجمع اعتراضی با خواندن سرودهای «قسم به اسم آزادی» و «يار دبستانی من» و سردادن شعار «دانشجوی زندانی آزاد بايد گردد»، از جمله خواستار آزادی «فرشاد دوستی پور» دانشجوی دانشگاه بوعلی سينا شدند که ۸ روز قبل بازداشت شده است.
در خارج کشور نيز کمپينی تحت عنوان «اقدام متحد، کارزار پشتيبانی از دانشجويان چپ و آزادی خواه سراسر ايران)» با هدف سازمان دهی يک حرکت بين المللی سياسی - تبليفی راه افتاده است. در بخشی از بيانيه اين کمپين آمده است: «جنبش دانشجويی ايران رسالت تاريخی خود را در پيشتازی مبارزه عليه ديکتاتوری و اختناق باز می يابد. تاکيد جريان چپ جنبش دانشجويی، در پيوند با مبارزه طبقه کارگر و جنبش رهايی زن و ساير جنبش های پيشرو در جامعه، با برافراشتن پرچم مطالبات راديکال، ندای آزادی و برابری و فرياد «نه به جنگ، دانشگاه پادگان نيست»، راديکاليزه شدن اين جنبش، بشارت رسالتی است که نظام سرمايه داری اسلامی ايران را به وحشت انداخته است...»
در بخش ديگر اين بيانيه، خطاب به مردم آزادی خواه، سازمان ها و تشکل های چپ و دمکراتيک و کارگری، آمده است: «ما سازمان ها و احزاب آزادی خواه، چپ، انسان دوست و کمونيست، نهادها و کانون های دمکراتيک و همچنين فعالين منفرد سياسی، اجتماعی و فرهنگی ايرانی در خارج از کشور، بر اين باوريم که نظام فاشيستی حاکم در ايران نمی تواند، خواسته های آزادی خواهانه نيروهای درگير در مبارزه طبقاتی را به اجراء در آورد. ما بر اين باوريم که تنها با سرنگونی آگاهانه اين نظم توسط جنبش های اجتماعی و مردم محروم و آزادی خواه ايران است که اين خواسته ها جامعه عمل خواهد پوشيد...»
در پايان اين بيانيه تاکيد شده است: «زندانی کردن فعالين برابری طلب، آزادی خواه و سوسياليست جنبش دانشجويی، تنها بخشی از يورش افسارگسيخته حکومت اسلامی در به اسارت کشيدن و زيرپا گذاشتن حقوق اوليه کارگران، زنان و مردم آزادی خواه و تحت ستم ايران است. بگذاريد در يک اقدام گسترده و مشترک همه نيروهای آزادی خواه ايران در خارج کشور با هدف افشای جنايات حکومت اسلامی و با هدف جلب و حمايت پشتيبانی بين المللی، بانگ رسای مبارزه بر حق دانشجويان، مطالبات کارگران، زنان و مردم آزادی خواه ايران را بار ديگر به گوش جهانيان برسانيم؛ و نهادهای بين المللی مدافع حقوق کارگری، سازمان های مترقی و انسان دوست، سازمان ها و احزاب چپ، کانون های نويسندگان و روزنامه نگاران، تشکل های دانشجويی، اساتيد آزادی خواه دانشگاه ها و... را فرا بخوانيم که سياست غيرانسانی حکومت اسلامی را محکوم کنند و هم صدا با ما، خواست های زير را بر اين حکومت تحميل نماييم:
۱- سياست سرکوبگرانه جمهوری اسلامی در قبال جنبش دانشجويی را قاطعانه محکوم می کنيم؛
۲- آزادی بدون قيد و شرط همه فعالين جنبش دانشجويی دستگير شده در روزهای اخير؛
۳- ممنوعيت ورود نيروهای امنيتی به دانشگاه ها و پايان دادن به تعقيب و آزار و اذيت فعالين و رهبران دانشجويی؛
۴- بر چيدن کميته های انضباطی و پايان دادن به احضار دانشجويان به اين کميته ها، بازگشت به تحصيل کليه دانشجويانی که تاکنون اخراج و محروم از تحصيل شده اند؛
۵- برسميت شناختن آزادی بيان و تشکل مستقل برای کارگران، دانشجويان، زنان، نويسندگان و...؛
۶- آزادی بدون قيد و شرط محمود صالحی، منصور اسانلو، ابراهيم مددی و ... و فعالين جنبش رهايی زن و همه زندانيان سياسی.»
در اين مدت کم، اين بيانيه را «سيزده سازمان و حزب» از جمله کميته خارج کشور حزب کمونيست ايران و نمانيدگی کومه له در خارج کشور امضاء کرده اند. علاوه بر سازمان ها و احزاب؛ «شصت و سه کانون و نهاد دمکراتيک»؛ «پنجاه و سه رسانه گروهی» (وبلاگ، سايت اينترنتی، راديو و...)؛ بيش از «چهارصد فعال سياسی، اجتماعی و فرهنگی»؛ «هفتاد و چهار استاد دانشگاه و معلم  و فعالين جنبش دانشجويی سوئد» که مسئوليت برخی تشکل های دانشجويی را به عهده دارند امضاء کرده اند. آنان در همراهی با «اقدام متحد»، حرکتی را در دانشگاه های سوئد در دفاع از جنبش دانشجويی ايران و آزادی فوری دانشجويان زندانی آغاز کرده اند و نامه اعتراضی خود را نيز به سفير حکومت اسلامی در استکهلم و همچنين رسانه های عمومی و نهادهای بين المللی مدافع حقوق بشر ارسال نموده اند. همچنين گروهی از دانشجويان يکی از دانشگاه های لندن (انگلستان)، با ارسال نامه شرگشاده ای، از سازمان های دانشجويی، سازمان ها و احزاب سياسی، تشکل های کارگری، نهادهای دمکراتيک و رسانه های انگلستان خواسته اند که به دفاع از جنبش دانشجويی ايران برخيزند و با محکوم کردن سياست های حکومت اسلامی، خواهان آزادی فوری دانشجويان دستگيرشده شوند. در کمپين «اقدام متحد»، همچنين نامه حزب چپ سوئد، بيانيه عفو بين الملل، بيانيه کميته دفاع از محمود صالحی، پيام محمود صالحی از زندان به دانشجويان چپ و مبارز، فراخوان ميتينگ اعتراضی شهر هامبورگ (آلمان) و حمايت از تظاهرات بروکسل ديده می شود. در ادامه سازمان دهی و گسترش اين کمپين، دوشنبه شب ۱۷ دسامبر، يک جلسه پالتاکی علنی برگزار شد که فعالين «اقدام متحد» از کشورهای انگلستان، فرانسه، بلژيک، هلند، آلمان، سوئد، استراليا، آمريکا و... گزارش فعاليت ها و تجارب و ابتکارات خود در حمايت از دانشجويان را ارائه دادند. اين جلسه به دست اندرکاران اوليه اين کمپين سياسی - تبليغی، ماموريت داد تا ۷ نفر را به عنوان هماهنگ کننده کمپين از کشورهای مختلف تعيين کنند. همان طور که من در اين جلسه پيشنهاد دادم اين کمپين تا اواخر ژانويه ۲۰۰۷ ادامه می يابد و در هفته آخر آن آکسيون ها و راهپيمايی مشترکی با فعالين و جريانات ايرانی چپ و برابری طلب و کمونيست با سازمان های سياسی، تشکل های کارگری و دانشجويی و... کشور ساکن خود برگزار کنند و صرفا به ايرانی ها محدود نباشد. جلسات روتين پالتاکی هفته ای برگزار شود و در اين جلسات غير از گزارش دهی، تبادل تجربه شود و ايده ها و پيشنهادات مختلف مورد بحث و بررسی و تحت اقدام قرار گيرد. اين کمپين ادامه دارد. هم چنان که در جلسه پالتاکی نيز تاکيد شد مسئله آزادی فوری محمود صالحی، به دليل وضعيت خطرناکی که از يک سو يک مامور امنيتی او را تهديد به مرگ کرده است و از سوی ديگر، بيماری وی به مرحله خطرناکی رسيده است که به حالت اغما می افتد و جان او را تهديد می کنند در اين کمپين و به طور کلی در اعتراضات داخل کشور و خارج کشور برجسته تر شود. 
اگر در يک نگاه اقدامات تاکنونی اين کمپين را واقع بينانه مورد ارزيابی قرار دهيم به راحتی درمی يابيم که اين کمپين نسبت به کمپين های قبلی بسيار وسيع تر و گسترده تر است و همچنين برای اولين بار مرزهای داخل و خارج از بين رفته و تشکل های دانشجويی داخل، ده ها سايت و وبلاگ داخل کشور در اين کمپين حضور فعالی دارند. همه جريانات و کسانی که در اين کمپين حضور دارند در فضايی برابر و دمکراتيک آن را نه به شکل هرمی، بلکه به شکل افقی و شبکه ای پيش می برند.
اسامی برخی از دانشجويان دربند عبارتند از:
 ۱- ميلاد معينی ۲- بهرنگ زندی ۳- حامد محمدی ۴- آرش پاکزاد  ۵- حسن معارفی ۶- انوشه آزادفر ۷- ايلناز جمشيدی ۸- مهدی گرايلو  ۹- نادراحسنی ۱۰- سعيد حبيبی۱۱- بهروز کريمی زاده ۱۲- کيوان اميری الياسی ۱۳- نسيم سلطان بيگی ۱۴- علی سالم ۱۵- محسن غمين ۱۶- روزبه صف شکن ۱۷- روزبهان اميری ۱۸- ياسر(صدرا) پير حياتی ۱۹- سعيد آقام علی ۲۰- علی کلائی ۲۱- امير مهرزاد ۲۲- هادی سالاری ۲۳- فرشيد فرهادی آهنگران ۲۴- امير آقايی ۲۵- ميلاد عمرانی ۲۶- يونس ميرحسينی ۲۷- سروش هاشم پور ۲۸- سارا خادمی ۲۹- شوان مريخی ۳۰- رضا عرب ۳۱- پارسا کرمانجيان ۳۲- عابد توانچه ۳۳- سعيد آقاخانی ۳۴- مجيد اشرف نژاد ۳۵- پيمان پيران ۳۶- فرشاد دوستی پور ۳۷- سهراب کريمی ۳۸- جواد علی زاده، ۳۹- مهدی الهياری ۴۰- نيما نحوی، ۴۱- محمد صالح ابومن، ...
وزارت اطلاعات حکومت اسلامی که تجربه و مهارت زيادی در آدم ربايی و ترور دارد اکنون با انتشار بيانيه اتهامات پوچی به دانشجويان زندانی زده است که آشکارا پاپوش درست کردن برای دستگيرشدگان و انحراف افکار عمومی از جنايات حکومت شان است: «اخلال گر»، «اقدام عليه امنيت ملی» و... هر روز به بهانه ای ليست اتهامات دستگيرشدگان را طولانی تر می کنند تا از اين طريق اعتراضات بر حق جنبش دانشجويی را خفه کنند. در حالی که اين نوع اتهامات و شايعه و توهم پراکنی های دستگاه رعب و وحشت و ترور حکومت اسلامی ديگر نمی تواند جنبش های رو به رشد را به عقب براند. 
با وجود اين که نيروهای سرکوبگر امنيتی همواره فعالين جنبش دانشجويی تهديد و تعقيب و دستگير می کنند اما، اعتراضات برای آزادی دانشجويان دربند در تمام دانشگاه های ايران و در خارج کشور بر عليه حکومت اسلامی در حال گسترش است. بنابراين، بخش آزادی خواه و برابری طلب جامعه و دانشجويان مبارز و سوسياليست، خانواده های دستگيرشدگان را تنها نگذاشته اند. دستگيرشدگان نه تنها فرزندان جسور والدين خود، بلکه عزيزان همه جامعه هستند. آن ها برای تغيير جامعه ايران به نفع اکثريت شهروندان مبارزه می کنند. آن ها در راه تحقق لغو آپارتايد جنسی، آزادی همه زندانيان سياسی، لغو شکنجه و اعدام، اتحاد جنبش دانشجويی با جنبش زنان و جنبش کارگری، بر عليه بی حقوقی اقتصادی، سياسی و اجتماعی همه مزدبگيران، لغو کار کودک،... و نهايت امر در جهت برکناری حکومت ديکتاتوری اسلامی و برقراری سوسياليسم گام برمی دارند به زندان افتاده اند. بنابراين، آن ها پيشروان و فعالين و رهبران جنبش دانشجويی ايران که در راه سعادت و بهروزی جامعه تلاش می کنند به بند کشيده شده اند. بر اين اساس، وظيفه همه نيروهای آزادی خواه، برابری طلب و سوسياليست است که با تمام قدرت در مقابل حکومت اسلامی و ارگان های سرکوب آن بايستند و آزادی فوری و بدون قيد و شرط همه دانشجويان دربند، محمود صالحی، منصور اسانلو، محسن حکيمی... مريم حسين خواه، جلوه جواهری، روناک صفازاده، هانا عبدی... عدنان حسن پور، هيوا بوتيمار... و همه زندانيان سياسی را به حکومت اسلامی تحميل کنند. هيچ انسانی نبايد به دليل مبارزه سياسی، فرهنگی و اجتماعی تحت پيگرد و زندان و شکنجه و اعدام قرار گيرد؛ فراتر از آن، بايد زندان های سياسی از بين برود.
در چنين شرايطی، شکی نيست که اگر جنبش های اجتماعی ما متحد و متشکل و هدفمند دست به اعتراض و اعتصاب بزنند هيچ قدرتی توان مقابله با آن ها را نخواهد داشت. ما بايد به نيروی متحد و قدرت طبقاتی خود اتکا کنيم و بر اين اساس، در جهت تغيير جامعه موجود گام های اساسی و محکمی برداريم.
* برگرفته از جهان امروز شماره ۲۰۰، نيمه دوم آذر ماه ۱۳۸۶- نيمه دوم دسامبر ۲۰۰۷
 

حمایت از دانشجویان زندانی دفاع از آزادی است

مرجان افتخاری

22.12.2007

 در حال حاضر دو موضوع مهم و اساسی زمینه حرکت ها و اعتراضات کارگران و سایر اقشار اجتماعی است. اول، وخیم تر شدن وضعیت اقتصادی کارگران و تمامی مزد بگیران، کارمندان، اقشار پائینی جامعه و تهیدستان که در صد عظیمی از مردم کشورمان را تشکیل میدهند. بیکاری فزاینده، هرج و مرج و افزایش قیمت کالاهای مورد نیاز مردم، ادامه زندگی را برای همه طبقات و اقشار اجتماعی سخت تر کرده است. رکود در کارخانجات تولیدی، تعطیلی کارخانه ها و عدم پرداخت حقوق کارگران به فقر و تهدستی هر چه بیشتر این طبقه می افزاید. در اسفند و اردیبهشت ماه گذشته، اعتصاب و اعتراض معلمان نسبت به میزان حقوق و طرح طبقه بندی عمومی مشاغل به شدیدترین شکلی سرکوب شد. سالها بود که معلمان کشورمان برای این خواسته به حرکتی این چنین گسترده، وسیع و متمرکز دست نزده بودند. ابعاد اعتراض و حرکت آنها در سراسر کشور حتی در شهرهای کوچک نشان از وخامت شرایط زندگی هزاران هزار معلم دارد. مطمعنا، اگر سایر بخشهای کارمندی هم دارای تشکلهائی مانند کانون فرهنگی معلمان بودند، بدون تردید، انها هم نسبت به وضعیت اسفبار حقوقی خود به اعتراض همه جانبه ای دست میزدند. ولی متاسفانه وجود هر نوع تشکل مستقلی حتی از نوع صنفی آن، در این رژیم با سرکوب، زندان وشکنجه همراه است، سندیکای شرکت واحد تعقیب و دستگیری فعالین آن نمونه ای مشخص از این سرکوب است.
بطور کوتاه، بیکاری فزاینده کارگران و سایر اقشار مردم، گرانی سرسام آور کالاهای مورد نیاز آنان دو عامل مهم و مشخص وخامت شرایط و بحران غیر قابل کنترل اقتصادی در رژیم اسلامی است. این دو عامل، یعنی بیکاری، یا تهدید به بیکاری و بسته شدن کارخانه و گرانی زمینه اصلی حرکت ها و اعتصابات کارگری در این دوره است.
موضوع مهم دوم، که در کنار وضعیت غیر قابل تحمل اقتصادی بطور دائمی و به اشکال مختلف زندگی مردم را مورد تهدید جدی قرار میدهد سرکوب شدید حقوق سیاسی و اجتماعی است، که از ابتدای بقدرت رسیدن این رژیم بعنوان یک اصل سیاسی و ایدئولوژیک بکار برده شده است. به جز دیکتاتوری معمول و کلاسیک در کشورهای جهان سوم، در کشورهای خاورمیانه ای تسلط و نفوذ مذهب اسلام که ایدئولوژی قدرت سیاسی است بطور بنیادین با هر شکل از دمکراسی نا سازگاری و ناهمگونی دارد.
اصل آزادی خواهی و برابری طلبی محور دیگر حرکت ها و جنبش های اجتماعی است. بافت جمعیتی جوان( 60% زیر 25 سال)، رشد افکار عمومی و سیاسی در بین آنان دو فاکتور مهم در نارضایتی، مخالفت و در نهایت حرکت های اجتماعی است.
تا کنون، دو جنبش اجتماعی بیش از همه مورد حمله، هجوم و سرکوب شدید قرار گرفته اند، جنبش دانشجوئی و زنان. مذهب زن ستیز اسلام و رژیم اسلامی، بارها در مقابل اعتراضات زنان، طرح مطالبات برابری طلبانه و حق طلبانه آنان دست به سرکوب وحشیانه زده است. زد و خوردهای ماموران رژیم با زنان در تابستان گذشته، دستگیری تعدادی از آنان و ایجاد فضای رعب و وحشت در جامعه تنها بیانگر روش ها و سیاست های وحشیانه رژیم نیست، بلکه تصویر دیگری از شکل گرفتن، منسجم شدن و رشد جنبش های اجتماعی، آگاهی سیاسی در دفاع از خواسته ها و مطالبات و حقوق فردی و اجتماعی است.
جنبش های اجتماعی در کشور ما، بدلیل شرایط سیاسی، خفقان، دیکتاتوری، فشار و سرکوب مذهبی بر عکس آنچه در کشورهای سرمایه داری پیشرفته شاهد آن هستیم، داری مضمون و محتوائی کاملا سیاسی هستند، که هر دو وجه جمهوری اسلامی یعنی دیکتاتوری و مذهب را مورد هدف قرار می دهند. بطور مشخص مبارزات زنان از ابتدای روی کار آمدن این رژیم تا کنون، برای برابری حقوق، رفع تبعیض ها و سرکوب های جنسی و مذهبی نشان میدهد که برای آنان هیچ قانونی جز آزادی و برابری انسانها محترم و با ارزش نیست. و هیچ قانون شرعی و الهی برای آنان اعتبار و ارزش حقوقی،انسانی و اجتماعی ندارد.
در کنار جنبش زنان، جنبش قدیمی و پر سابقه دانشجوئی است که همیشه و در هر شرایطی، حتی در دیکتاتوری مطلق شاه و رژیم عقب مانده و پوسیده اسلامی در پیشبرد مبارزات ضد دیکتاتوری و ضد سرمایه داری نقش مهم خود را بعنوان روشنفکران جامعه بعهده داشته اند. طی چند سال گذشته، جنبش دانشجوئی همراه با تغیرات و تحولات سیاسی در دوره های مختلف تجربه های با ارزش بسیاری بدست آورده است. تجربه انقلاب فرهنگی، دفتر تحکیم وحدت، دوره ریاست جمهوری خاتمی، سرکوب وحشیانه و بی سابقه 18 تیر 1378 بخشی از این تجربه است.

در دو سال گذشته، جنبش دانشجوئی با کیفیتی کاملا متفاوت و جدید که در طول تاریخ قدیمی و طولانی این جنبش بی سابقه است پا به میدان گذاشته است. این بار بخشی از آن با هویت مشخص "چپ" با خواسته ها و مطالبات معین و تعریف شده "چپ" و با رنگی که همیشه سنبل جنبش کمونیستی و دیدگاه چپ بوده خود را در صحنه دانشگاههای کشور مطرح کرده است، بدون هیچگونه پنهان کاری در بیان و نمود ظاهری این هویت. این شکل از ابراز موجودیت و طرح سریع و مشخص مطالبات هرگز در جنبش دانشجوئی دیده نشده است. می توان گفت که ابتکار و تجربه ای است نوین که بر آگاهی و بینشی دیگر از جنبش چپ و دانشجوئی استوار است.
شاید در شرایطی دیگر، در زمان پیوستگی جنبش های اجتماعی موجودیت چپ دانشجوئی بشکل علنی آن بعنوان مسئله ای عادی مطرح می شد، ولی در حال حاضر با توجه به قدرت اصول گرایان و دار و دسته مصباح یزدی و احمدی نژاد،اعتراضات دانشجویان قبل از 13 آذر و پس از آن شکل مشخص و نوینی است در مبارزه علیه دیکتاتوری و استبداد. شعارها، مطالبات و خواستهای دانشجوئی در تمامی بیانیه ها، این مضمون را چون یک شاخص همگانی برجسته می کند.
تغیر و تحولات در اشکال مبارزاتی کارگران پیوستگی و تداوم آنها بویژه در سطح کارخانه ها، کارگران بیکار، کارگران اخراجی و در کنار آنها اعترضات زنان و جنبش زنان طرح مطالباتی که اساسا بنیان های ایدئولوژیک این رژیم را مورد هدف قرار میدهند و یا جنبش دانشجوئی که مبارزات ضد دیکتاتوری و ضد سرمایه داری را به پیش میبرد همه نشانه هائی از یک دوران اعتلا است. از دو سال گذشته، تشدید مبارزه طبقاتی و تداوم مبارزات اجتماعی مردم بویژه در شهرهای بزرگی که همیشه نقش مهمی در صحنه سیاسی کشور داشته اند مانند آذربایجان و اصفهان این دید را تقویت می کند.

شواهد نشان می دهد که تقریبا با یک تداوم از مبارزات مردمی روبرو هستیم. گر چه هنوز نمی توان از "اعتلا" به معنی" گسترده" آن صحبت کرد ولی بدون هیچ تردیدی، نشانه های آنرا می توان مشاهده و احساس کرد. تداوم، تعمیق و گسترش آن به عوامل سیاسی گوناگونی بستگی دارد. عواملی که میتوانند بر آهنگ مبارزه طبقاتی تاثیر گزار باشند. مجموعه ای از تغیرات و تحولات سیاسی داخلی و خارجی از آن جمله: انتخابات جدید، اتنخاباب ریاست جمهوری در ایران و در آمریکا، روی کار آمدن این یا آن جناح، تغیر روشها و سیاستهای هر یک از آنها، نزدیکی آنها و خاتمه دادن به جنگ سرد. تصمیم اتحاد اروپا و هر یک از کشورهای اروپائی در مورد روابط سیاسی و طبیعتا اقتصادی، تغیر و تحولاتی احتمالی در عراق که نشانه های آن را هم اکنون میتوان مشاهده کرد. و یا حوادث و اتفاقات غیر قابل پیش بینی که امکان وقوع آنها در منطقه ای مثل خاورمیانه زیاد دور از ذهن و دور از واقعیت نیست، هر یک از این مجموعه می تواند در روند مبارزه طبقاتی تاثیر گذاشته آنرا کند و یا شدت بخشد.
به هر حال، واقعیت این است که مبارزات اقشار و طبقات مردم، کارگران، و سایر اقشار زحمتکش، زنان و دانشجویان علیرغم زندان، سلول انفرادی، شکنجه و حتی فضای رعب و وحشت همچنان ادامه دارد. در مورد دانشجویان دستیگر شده که در سلولهای انفرادی و زیر شکنجه هستند، همه ما که در خارج از کشور زندگی میکنیم وظیفه داریم و مسئولیم از هر امکانی برای آزادی آنان استفاده کنیم. ارتباط با سازمانها، گروه ها و احزاب سیاسی، نمایندگان پارلمانی، اتحادیه های کارگری، سازمانهای و گروه های اجتماعی و بویژه اتحادیه های دانشجوئی در کشورهای اروپائی همه و همه می توانند بعنوان نیروی فشار بر رژیم اسلامی مطرح باشند. از طرف دیگر حرکات عملی، راهپیمائی، میتینگ، و برنامه های اعتراضی دیگر در شهرهای مختلف میتوانند به آزادی دانشجویان زندانی کمک کنند. باید بتوانیم با فشارهای مستمر خواست آزادی بی قید و شرط دانشجویان را به کارزاری علیه دیکتاتوری و استبداد و برای آزادی و رهائی تبدیل کنیم.
Eftekhari_marjan@yahoo.com

December 20, 2007

برای بهروز ستاره پر فروغ اوين

از سفر برگشته بودی خسته تن،افسرده دل، دلبسته جان خويش را با مردم آزرده از رنج زمانه

از سفر برگشته بودی با غم بسيار از دردی که در جانت می کشد هردم زبانه

از سفر برگشته بودی ليک خنده جاودان نگاهت باز بساط اضطراب را از دلم برچيد و با خود برد

از سفر برگشته بودی و من در نگاهت نخواندم که شايد عزم سفری ديگر باز در سرت هست

و شايد تو خواندی در سرم عزم سفری که هنوز خاک سنگين راهش بر تنم هست

سفری که نيست ميلی بدان در من ، نه در تو

و نه در آنانی که پيشتر از تو راهی اين سفر دور اما نزديک شدند.

 خوشحالم که پيش از سفرت املتی خورديم با طعم دوسيب

                                                                             عطر خوانسار، دود سيگار.

از سفر برگشته بودی و نه من می دانستم که باز آهنگی دگر می خوانی نه تو

                                                                          اگرچه چاوشی از صبح داشت می خواند.

از سفر برگشتی و رخت سفر از تن به در ناکرده باز رفتی

سفر،رفتی سفر

                 سفری به کوهپايه های البرز

                                                       نزديک درکه

                                                                      منطقه اوين.

حرف های تازه بهزاد سهرابی!!!

یوسف دانش

حرف های تازه بهزاد سهرابی!!!

بهزاد سهرابی امروز در نثار بدترین فحشها و تهمت ها به محسن حکیمی تمامی مرزها را پشت سر نهاده است. اگر کسی بپرسد که او چه گفته است پاسخش به طور واقعی یک جمله کوتاه دو کلمه ای بیش نیست. « فحش داده است». 5 صفحه تمام سیاه کرده است که هر عبارت آن تکرار چندش بار و موهن فحش های جمله قبلی است. او سوای فحش نه چیزی گفته است، نه چیزی برای گفتن دارد، نه چیزی آموخته است و  نه آموزگارانش چیز دیگری داشته اند که به او یاد بدهند. در این میان تنها سؤالی که می تواند برای خوانندگان احتمالی وی مطرح شود شأن نزول این فحشنامه است. چه شده است که او یکباره دست به این کار زده است. ضرورت انتشار این هجونامه برای وی چه بوده است و از همه اینها مهمتر دیگرانی که این ضرورت را به او گوشزد کرده اند، چه فکر می کنند و چرا در این موقعیت خاص به این کار مبادرت نموده اند. من عضو کمیته هماهنگی نیستم اما یک کارگرم، عضوی از جنبش ضد سرمایه داری کارگران دنیا هستم. چیزهائی را می نویسم که به صحت آنها باور دارم. پاسخ من به سؤالات بالا به صورت بسیار خلاصه  اینهاست:

1. بهزاد سهرابی در زمره کسانی است که بر اساس یک برنامه ریزی حساب شده وارد  کمیته هماهنگی شدند تا:

-  کفه مخالفان رویکرد ضد سرمایه داری در کمیته هماهنگی را سنگین سازند.

- برای رفرمیسم راست سندیکالیستی و حزب سازی بورژوائی بالای سر طبقه کارگر جای پائی فراهم کنند.

- در صورتی که موفق به حصول هدفهای فوق نشوند کمیته هماهنگی را از هم بپاشند.

بهزاد سهرابی و عده زیادی دیگر با این هدف وارد کمیته هماهنگی شدند و به محض عضویت، تلاش خود را برای  اجرای همین توطئه های از پیش تنظیم شده آغاز نمودند. این یک ادعا نیست. چیزی است که هر کارگر دارای حساسیت به جنبش طبقاتی خود می تواند با چشمان باز واقعیت آن را نظاره نماید. تاریخ ورود این جماعت مأمور و معذور، به کمیته هماهنگی تاریخ شروع کشمکش علیه رویکرد رادیکال سرمایه ستیز و هر جنب و جوش این کمیته برای سازمانیابی ضد سرمایه داری طبقه کارگر است. از این زمان است که افرادی با پشتیبانی همین عده خواستار محو نام و نشان ضد سرمایه داری کمیته هماهنگی می شوند. از همین زمان است که افرادی با علم کردن شورای همکاری خواستار انحلال رویکرد ضد سرمایه داری در سندیکالیسم راست و چپ فرقه ای می شوند. از همین تاریخ است که کمیته هماهنگی اساساً فلج می گردد. اینها به کمیته رفتند تا کمیته را برای عده ای فتح کنند و سندیکالیسم و حزب بازی بورژوائی ماوراء جنبش کارگری را به کرسی بنشانند. آنچه اینان در کمیته می کردند دیگران در خارج از کمیته، در کانال های تلویزیونی، در سایت های اینترنتی، در راه اندازی کمپین های تبلیغاتی سراسر دروغ برای تبلیغ نام و نشان اتحادیه های آلت دست سرمایه جهانی، در تبلیغ رفرمیسم منحط سندیکالیستی و فرقه سالاری و صدها راههای دیگر انجام می دادند.

فحشنانه کریه سهرابی به نوبه خود گواه صادق حرفهای بالاست. او در جا به جای این فحشنامه به صورت بسیار زشتی ماهیت خود و آموزگاران اولترا رفرمیست و راست خود را لو می دهد. دعوای او با فعالین ضد سرمایه داری این است که چرا دست در دست اتحادیه های ضد کارگری آلت دست سرمایه جهانی نمی گذارند. سهرابی این عمل فعالین کارگری را راست تلقی می کند!!! چشم همه کارگران ایران و جهان روشن! نهادهای ضد سوسیالیستی مجری تمام توطئه ها و کودتاهای سرمایه جهانی چپ هستند!!! و فعالین راستین ضد سرمایه داری و برای محو کار مزدوری راست می باشند!!!! لخ والساها، گای رایدرها، و نوکران حلقه به گوش کاخ سفید و پاپ اعظم چپ هستند!!! و محسن حکیمی ها راست می باشند!!!!

بهزاد سهرابی می گوید که فعالین ضد سرمایه داری راست هستند زیرا که به سندیکای شرکت واحد انتقاد دارند!!!! افتخار بزرگ فعالین ضد سرمایه داری است که از مبارزه توده رانندگان واحد حداکثر پشتیبانی را  بعمل آورده اند و به عمل خواهند آورد، در همان حال که رفرمیسم راست نوع سهرابی در شرکت واحد را افشاء ساخته و برای کارگران نقد کرده اند. 

بهزاد سهرابی خودش به زبان بی زبانی می گوید که او و همانندش گوش به فرمان دیگران به کمیته هماهنگی رفتند تا رویکرد کمیته برای ایجاد تشکل سرمایه ستیز توده های کارگر را با تقلای کور توده ای وار برای ساختن سندیکاها جایگزین کنند و سندیکائی به سندیکاهای منحل در ملزومات نظم سرمایه جهانی اضافه نمایند. آنها به کمیته هاهنگی رفتند تا علیه فعالین راستین ضد سرمایه داری به هر توطئه ای دست بزنند.  او درست در امتداد همین توطئه بافیها است که فرصت را برای حادترین انتقام از فعالین ضد سرمایه داری مغتنم شمرده است. نه فقط او که سراسر دستوردهندگان و آمران و ناهیان وی از رویکرد ضد کار مزدی طبقه کارگر بیشترین وحشت را دارند. آنها برای کوبیدن و ضربه زدن به سازمانیابی ضد سرمایه داری طبقه کارگر حاضرند به هر کاری دست بزنند. چرا بهزاد سهرابی و شرکای آمر و ناهی، این موقعیت مناسب را برای انتشار این فحشنامه مطول علیه محسن حکیمی انتخاب کرده اند. دلیلش بسیار روشن است. حکیمی در زندانهای جمهوری اسلامی به سر می برد. اینها به این نتیجه رسیده اند که مناسب ترین فرصت را به دست آورده اند. دولت اسلامی سرمایه فعالین رادیکال سرمایه ستیز را درو می کند پس اینان هم باید برای خوشه چینی از آنچه بورژوازی درو کرده است وارد میدان شوند. شاید سهرابی نمی فهمد چه می کند اما دستور دهندگان به وی بسیار خوب می فهمند. این کار در فرهنگ چپ حتی چپ غیرکارگری تا این زمان بعنوان پدیده ای کریه مورد تقبیح بوده است. میزان هراس و وحشت رفرمیسم راست و چپ  از رویکر ضد سرمایه داری را می توان بسیار خوب از همین اقدام اینان حدس زد. آنچه تا امروز وقیح ترین بوده است اینک برای توطئه علیه رویکرد ضد سرمایه داری طبقه کارگر از سوی مخالفان این رویکرد بسیار موجه به حساب می اید. اما این کاری است بسیار زشت  و به طور قطع هر کارگری آن را محکوم می نماید.

یوسف دانش

19 دسامبر 2007

 

 

 

December 18, 2007

ویژگیهای این دوره از اعتراضات ١٦ آذر

یك دنیای بهتر: امسال شاهد اعتراضات گسترده دانشجویان به مناسبت ١٦ آذر بودیم. ابعاد آن حتی نسبت به سال گذشته گسترده تر و از درجه سازمانیابی بالاتری برخوردار بود. تهدیدها و دستگیری های رژیم و تحریم جریان دوم خردادی تحكیم تاثیری بر دامنه این اعتراضات نداشت. كلا چه فاكتورهایی در شكل دادن به این اعتراضات دخیل بودند؟ ویژگی های اعتراضات ١٦ آذر امسال از نقطه نظر شما چه بود؟ چه عواملی این اعتراضات را از دوره قبل متفاوت كرد؟

 

آذر ماجدی: امسال بیش از هر سال دیگری 16 آذر یک نمایش قدرت بود. بویژه با دستگیری های فعالین دانشجو در هفته قبل از اجتماعات 16 آذر و با برقراری حکومت نظامی اطراف دانشگاه تهران روز دوشنبه و سه شنبه، رژیم در این تصور بود که جنبش دانشجویی را به سکوت میکشاند یا حداقل جمعیت محدودی و بشکلی پراکنده در اجتماعات شرکت خواهند کرد. اما دانشجویان به رژیم اسلامی نشان دادند که به تشکل، سازماندهی، انسجام و اتحاد بسیار بیشتری دست یافته اند. بمعنای واقعی کلمه روز سه شنبه در دانشگاه تهران ما شاهد یک نمایش قدرت از جانب دانشجویان چپ بودیم. صدها نفر، به گفته ای 600 نفر، در صف های منظم و با پلاکاردهای یکسان حاوی شعارهای رادیکال به تظاهرات دست زدند.

جنبش دانشجویی با این اقدام خود اعلام کرد که ساکت نمی نشیند، برای آزادی رفقای خود مبارزه میکند و از خواست های خود کوتاه نمیاید. شعارهای رادیکالی چون آزادی برابری، سوسیالیسم یا بربریت، دانشگاه پادگان نیست، دانشگاه زندان نیست، رهایی زنان رهایی جامعه است و نه به جنگ به این صفوف منظم و مصمم شکوه خاصی می بخشید. شعارها خیلی روشن خواست ها و امیال دانشجویان را بیان میکرد. یک شعار بسیار جالب که طنز بسیار جالبی دارد، "اوین دانشجو می پذیرد!" نشانگر به سخره گرفتن رژیم از جانب دانشجویان است. چنین شعاری تصویر هولناکی که رژیم میخواهد در جامعه ایجاد کند را کاملا خدشه دار میسازد.

این واقعیت که در شرایط حکومت نظامی دو فاکتو صدها دانشجو با پلاکاردهایی که از پیش با دقت تهیه شده بود در صفوف منظم به تظاهرات پرداختند، بیانگر آمادگی، سازماندهی و انسجام و تشکل بالایی است. بنظر من این واقعیت برای همه ناظرین جالب توجه و و بیانگر یک تحول بود. از همین رو است که شاهدیم این اجتماعات وسیعا توسط رسانه های بین المللی منعکس شد. تبلیغات رژیم اسلامی نیز جالب توجه است. وزارت اطلاعات اعلام کرده که عده ای اخلالگر با کارت های جعلی به دانشگاه وارد شده اند. بنظر من این تبلیغات بیانگر غافلگیر شدن رژیم است.

یک تفاوت مهم جدا شدن صف تشکلات مختلف دانشجویی بود. امسال دانشجویان چپ صف خود را از جریانات ملی – اسلامی جدا کردند. دانشجویان دستگیر شده معروف به چپ هستند. تلاش وسیع و متشکل دانشجویان چپ و سکوت نسبی جریانات تحکیم وحدت برای آزادی دانشجویان بیانگر صف بندی های شکل گرفته و مشخص میان دانشجویان است. این نمایش قدرت، بیانگر قدرت چپ در دانشگاه است. علاوه بر شعارهای رادیکال و آزادیخواهانه یک واقعیت دیگر این تجمع چپ را متمایز میکرد. حضور وسیع دختران دانشجو در پیشاپیش صف تظاهرات یک نقطه تمایز مهم این تجمع نسبت به تحمعات دیگر بود.

یک سوال اما به ذهن خطور میکند، آیا این شرایط بیانگر توازن قوای عمومی در جامعه است، یا اینکه شتاب زدگی در این تمایز صفوف وجود داشته است؟ باید با هوشیاری و درایت قابل توجه ای اوضاع را تعقیب کرد.

نسرین رمضانعلی:

یك دنیای بهتر: چه ارزیابی ای از جایگاه و نقش این اعتراضات در تحولات سیاسی جامعه دارید؟ این اعتراضات را در متن تهاجم رژیم اسلامی و قطب بندیهای درون دانشگاه چگونه ارزیابی میكنید؟ تاثیر این اعتراضات بر اعتراضات دیگر جاری در جامعه را چگونه می بینید؟

آذر ماجدی: باید توجه داشت که آنچه به جنبش دانشجویی معروف شده است، و به شکل اعتراضات توسط دانشجویان و در محیط دانشگاه بروز میابد، یک جنبش دانشجویی با تعریف محدود و سنتی آن نیست. دانشجویان و دانشگاه در واقع "نوک کوه یخ" اعتراضات اجتماعی و مود و فضای جامعه است. دانشجو و دانشگاه تاریخا و سنتا امکانات بهتری برای ابراز اعتراض دارد. آنچه ما در دانشگاه شاهد بودیم، بیانگر خواست و امیال اکثریت جوانان جامعه بالاخص و جامعه بطور کلی است.

آنچه ما در تجمعات 16 آذر شاهد بودیم، یک واقعه ایزوله از جانب یک مشت جوان ماجراجو نبود. این تجمات، مردم و جامعه و خواست های آنها را نمایندگی میکرد. اتفاقات دانشگاه بدقت از جانب مردم دنبال میشود. تاثیر آن بر کل فضای جامعه بلافاصله و عمیق خواهد بود. بنظر من تجمعات 16 آذر توانست فضای ارعابی که رژیم کوشید بوجود آورد، سقط کند. حجاب خفقانی را که رژیم با تمهیدات متفاوت بر جامعه کشیده، بدرد. بلافاصله پس از این تجمعات اخبار متنوع از تحرکات پدر و مادران دانشجویان دستگیر شده بگوش میرسد.

ضمنا این تجمعات در یک خلاء و فضای سکون و سکوت شکل نگرفت. مبارزات کارگری، دستگیری فعالین کارگری، مبارزات جنبش حقوق زن و دستگیری فعالین زن و تلاش بین المللی برای آزادی کلیه دستگیر شدگان یک روند دائمی بوده است. 16 آذر بنظر من این فضا را رادیکالیزه خواهد کرد. فضای جامعه را متحول میکند و وارد فاز جدیدی میسازد. از این پس نوشتن نامه های ملتمسانه برای آزادی فعالین بسیار حاشیه ای خواهد شد.

همانگونه که در پاسخ به سوال قبل اشاره کردم، اکنون صفوف و قطب بندی های سیاسی متفاوت در دانشگاه شکل گرفته است. برای اولین بار اعلام میشود که دانشجویان چپ دستگیر شده اند. تشکلات دانشجویان چپ اعلام موجودیت میکنند. این مساله تاثیر دوگانه دارد. از یکسو بیانگر یک توازن قوای متفاوت و قوی شدن چپ در دانشگاه و جامعه است. به دنیا اعلام میشود که این چپ است که خواهان آزادی وبرابری و آزادی زن است. این چپ است که با جنبش کارگری و جنبش حقوق زن پیوند محکم دارد و آن را علنا و صریحا اعلام میدارد. پیشرو بودن چپ در مبارزه برای آزادی و برابری را به کودن ترین و مغرض ترین ناظران سیاسی نشان میدهد. از سوی دیگر این صف بندی میتواند چپ را در خطر امنیتی بیشتر قرار دهد. فی الحال دفاع بسیار ولرم جریانات دیگر دانشجویی، تحکیم وحدت و غیره از دانشجویان چپ زندانی را شاهدیم. افشای این جریانات و همراهی شان با رژیم اسلامی باید در دستور کار ما قرار گیرد.

نسرین رمضانعلی:

یك دنیای بهتر: لطفا گزارشی از ابعاد، دامنه، شعارها و قطعنامه های صادر شده در ١٦ آذر در مراكز مختلف دانشگاهی برای خوانندگان نشریه ارائه دهید. چه ابتكارات و ویژگی هایی در این دوره مشاهده شد؟

نسرین رمضانعلی:

شراره نوری:

یك دنیای بهتر: در دنیای وبلاگها در مورد ١٦ آذر چه خبر بود؟ چه وبلاگهای شكل گرفتند؟ چه استقبالی از آنها شد؟ چه نقشی این وبلاگها در اعتراضات ایفا كردند؟

شراره نوری:

یك دنیای بهتر: امسال شاهد ابراز وجود علنی تر جریانات چپ و كمونیست در دانشگاه بودیم. چقدر این شكل از ابراز وجود بازتاب تغییر توازن قوای واقعی در جامعه است؟ از چه باید برحذر بود؟

نسرین رمضانعلی:

آذر ماجدی: این تمایز صف بندی قطعا بیانگر تغییر توازن قوا در جامعه بطور کلی و دانشگاه بطور اخص است. لیکن آیا صرفا توازن قوا این شرایط را موجب شده یا شتابزدگی در ارزیابی شرایط و حتی عنصر اجبار نیز در آن نقش داشته است، هنوز سوال بازی است. روشن است که نمایش قدرت چپ در جامعه باعث شادی و هیجان تمام انسان های آزادیخواه است. همه ما از دیدن این صفوف منظم و متحد و رادیکال و رزمنده شدیدا به هیجان آمدیم. منتهی باید کاملا هوشیار باشیم که این یک هیجان ماجراجویانه نباشد.

مساله حفظ امنیت این جوانان چپ اکنون به یک وظیفه مهم ما بدل میشود. تاکتیک رژیم اسلامی میتواند بر تلاش در ایزوله کردن صفوف چپ از سایر دانشجویان و سرکوب چپ تمرکز یابد. باید هوشیارانه با این تاکتیک رژیم مقابله کنیم. دانشجویان و فعالین چپ باید کاملا مواظب حفظ امنیت خود باشند. از ماجراجویی که بعضا در مبارزه سیاسی، بویژه در میان جوانان بچشم میخورد، شدیدا پرهیز کنند. مساله حفظ اتحاد کل دانشجویان چپ بنظر من حائز اهمیت است.

ضمنا باید اکنون تلاش کرد که توده دانشجو را به میدان کشید. با تشکیل مجامع عمومی دانشجویی در دانشکده ها یا دانشگاه های مختلف باید کوشید که توده دانشجو را در زندگی سیاسی – اجتماعی دانشگاه دخالت داد. مجامع عمومی دانشجویان باید خواهان آزادی دانشجویان شود و نه فقط یک بخشی از دانشجویان. تاکتیک های دخالت دادن توده دانشجو و یافتن راهی برای تشکل عمومی دانشجویی اکنون اهمیت صد چندان دارد.

یك دنیای بهتر: تعداد زیادی از دانشجویان دستگیر شده اند. برای آزادی این دستگیر شدگان چه باید كرد؟ چه كارهای دیگری را باید در دستور گذاشت؟

نسرین رمضانعلی:

شراره نوری:

آذر ماجدی: علاوه بر تلاش ها و کمیته های مختلفی که در ایران برای آزادی این دانشجویان تشکیل شده است. باید، همانگونه که در بالا اشاره کردم، کوشید مجامع عمومی دانشجویی را تشکیل داد و از طریق آنها خواست آزادی دانشجویان را مطرح کرد. این مساله را از مساله یک دسته از دانشجویان به مساله کل دانشگاه بدل کرد. حمایت فعال از خانواده های این زندانیان سیاسی و تلاش برای بسیج جامعه برای آزادی آنها یک قدم مهم دیگر است.

در سطح بین المللی باید به یک کمپین گسترده برای آزادی این جوانان دامن زد. هم اکنون تلاش های بسیاری در گوشه و کنار در این جهت انجام میشود. باید دنیا را روی سرمان بگذاریم. باید یک ثانیه رژیم اسلامی از دست تبلیغات و تلاش های ما خلاصی نداشته باشد. مساله آزادی دانشجویان زندانی، کارگران و فعالین زن زندانی و کلا کلیه زندانیان سیاسی را باید به یک مساله مهم بین المللی و مطرح در سازمان های آزادیخواه، کارگری، مدافع حقوق زن و بشردوست، و همچنین در رسانه های بین المللی بدل کنیم. خوشبختانه تجمعات 16 آذر این مساله را به رسانه های بین المللی کشاند و مومنتوم بسیار خوبی به این کمپین داد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به همه دلسوزانی که جویای حال محمود، من و فرزندانم هستند.

 به همه مبارزانی که امنیت خود را به خطر انداخته و به طرزی خستگی ناپذیر در جهت اگاهگری پیرامون وضعیت محمود و برای مداوا و آزادی او تلاش میکنند.

من و فرزندانم در یکی از سخت ترین لحظات زندگیمان قرار داریم. من مثل یک مادر، یک همسر و یک همسفر از درون میسوزم. شمع وجود محمود صالحی، این عزیزترینم در برابر چشمانم آب میشود. محمود فقط یک شوهر عزیز و پدر دلسوز.نبود او الهام بخش من در موضعگیریهای درست، طبقاتی و سیاسی است. او پیشاهنگ من در زندگی اجتماعی است. او مظهر یک کارگرآگاه، سمبل نفرت از استثمار و تبعیض و نماد مبارزه با زورگوئی است. او پرتو افکن مسیر یک مبارزه طبقاتی – کارگری به شیوه انترناسیونالیستی است. همین او را به چراغ فروزانی در برگزاری مراسمهای مستقل اول ماه مه و تلاش برای ایجاد تشکل مستقل کارگری تبدیل کرد. کوردلان بر آنند تا این چراغ را خاموش کنند، ولی غافلند که پرتو این چراغ بر میلیونها قلب تابیده و خاموش شدنی نیست.

این خصوصیات، دلسوزیهای همه جانبه و گسترده ای که نسبت به محمود و امر مبارزاتیش نشان داده میشود و تلاش وسیعی که برای آزادی و مداوای او در جریان است همه قوت قلب من هستند. محمود تحت عنوان تلاش برای برگزاری اول ماه مه، روز جهانی طبقه کارگر، زندانی شده است، که بخشی از مبارزات طبقاتی  وموثرش در مورد شرایط کار و زندگی کارگران ایران و انعکاس حق طلبی و مبارزه جوئی آنان در زندان است. به سبب رویاروئیهای جسورانه‌اش با عوامل سرمایه در بند است، به علت تلاش برای ایجاد تشکل مستقل کارگری در حبس است. او الهام بخش مبارزه به شیوه متشکل است.

محمود زجر میکشد. درستتر بگویم دارند او را زجر کش میکنند. قرار بود او یک سال زندانی شود و صرفا از حقوق اجتماعی محروم باشد، اما او را از مداوی بیماری حاد کلیه محروم کرده اند!، اظهار نظرهای دکتر متخصص کلیه را نادیده گرفتند و عملا او را از هرگونه مراقبت تخصصی محروم نمودند. در نتیجه این اقدامات که آگاهانه انجام گرفته اکنون محمود در موقعیت بسیار بدی قرار دارد. شش روز است که آب بدنش دفع نشده و خطر سرایت سم به خونش وجود دارد. پاهایش زخم درآورده است. فشار خونش در نوسان است و چند بار بیهوش شده است. در یکی از این موارد سرش به شدت به زمین خورده و امکان صدمه مغزی وجود دارد. تاکنون هیچ دکتر متخصص بیماریها کلیوی به بالین او نیاورده‌اند. حتی اگر دکتر کلیه هم بیاورند بیمارستان توحید سنندج دارای امکان پیشرفته و مورد نیاز محمود نیست. مقامات قضائی با این شیوه برخورد چه چیز را میخواهند به اثبات برسانند

آیا عدم مداوای محمود با توجه به وخامت جسمی وی و نگاه داشتن او در زندان چه چیزی را در اذهان عموم منعکس میکند جز اینکه محمود باید عمدا به این وسیله تا ورطه نابودی کشیده شود!! آیا این فسمتی از مجازاتی است که قبلا برای محمود تنظیم کرده اند؟! آنها دارند پیام میدهند که هر کس علیه سرمایه و دستگاههای حامی آن بپا خیزد، حتی اگر شهرت جهانی هم داشته باشد در معرض نابودی قرارخواهد گرفت. آنها در این راه چنان پیش میروند که حتی آبرو ریزی بیشتر دستگاه قضائیشان را به جان میخرند. اما ما به اتکای به تشکها واعتراضات کارگری و فعالین کارگری، پزشکان انساندوست وهمه انسانهای آزادیخواه باید در مورد این بی حقوقی ایستادگی کرد این چراغ باید همین امروز و در میان ما فروزان بماند.

نجیبه صالحزاده جمعه ۲٣ آذر ماه ١٣٨٦

درآستانه رای گیری برسر اساسنامه در کمیته هماهنگی

بهزاد سهرابی

 

اساسنامه ي موجود کمیته هماهنگی که در بردارنده ي استراتژی سازمان لغو کار مزدی در راستاي چگونگي ايجاد تشکل مورد نظرشان بود اکنون در کمیته هماهنگی به چالش کشیده شده است. در اين موقعيت حتی محسن حکیمی و سایر فعالین گروه لغو کار مزدی ناچار شده اند در رويارويي با مخالفت عمومی اکثریت اعضا، گام به گام عقب نشینی کنند و از حمایت از اساسنامه ای که بر مبانی دیدگاههای سازمان لغو کار مزدی استوار بود دست بکشند. آنها در آخرین مجمع عمومی خود اساسنامه اي را مطرح كردند که در آن از مواضع سازمان لغو کار مزدی که در اساسنامه قبلی هم ذكرشده بود تقریبا عبارت "تشکل ضد سرمایه داری" باقی مانده است.

 

فعالین سازمان لغو کار مزدی در یک نا بهنگامی دوره ای با آنکه در کمیته هماهنگی همواره در اقلیت بودند توانستند مقدرات و مواضع خود را بر فعالیت ها و مواضع این کمیته بر قرار کنند و هیچ ابایی نداشتند که به هر شكل ممكن كميته هماهنگی را تشکل خود معرفی كرده و حتی سایت این کمیته را بگونه ای اداره کنند که تفاوتی با سایتهای سازمانی خودشان نداشته باشد. در ادامه ي چنين برخوردهايي است كه یکی از فعالین لغو کار مزدی بنام حیدر کریم اخیرا پا را فراتر گذاشته و در سخنی با کارگران جهان! ادعا كرده است كه نه تنها تاریخ تشکیل کمیته هماهنگی سال 2005 ( كه بیانیه اعلام موجودیت آن همراه با هزاران امضا منتشر شد) نيست، بلکه سخنرانی آقاي حکیمی رادر روز کارگر سال 2003 مبنا قرار دانسته است!

حیدر کریم در نوشته ای به نام "سخنی با کارگران ایران و جهان پیرامون: دو پیش نویس اساسنامه در کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل کارگری" در دهم دسامبر 2007 نوشته است: "فراخوان تشکیل کمیته هماهنگی در اواخرماه آوریل سال 2005 میلادی صادر گردیده است اما تاریخ واقعی صدور این فراخوان را باید روز اول ماه مه سال 2003 دانست. در این روز بود که محسن حکیمی در جریان برگزاری مراسم اول ماه این سال در کرج ضمن ایراد سخنرانی، با طرح انتقادات معین نسبت به رفرمیسم راست سندیکالیستی و نگاه رایج رفرمیسم چپ به مسأله تحزب کمونیستی طبقه کارگر ضرورت ایجاد تشکل سراسری ضد سرمایه ‌داری کارگران را به میان کشید."

 

برای ما اعضا و فعالین کمیته هماهنگی جالب است كه از طریق حیدر کریم مطلع میشویم؛ فعالین سازمان لغو کار مزدی در درون سازمانشان چه تصوراتی نسبت به ما و کمیته هماهنگی دارند و عکس العمل های عجیبشان در مقابل مخالفت با مواضع سازمان لغو کار مزدی در کمیته هماهنگی  نتیجه چه تصورات و خیالات پوچی بوده است. جالب اینجاست،اشخاصي كه تاريخ نه چندان دور ايجاد كميته ي هماهنگي، كه همه ي ما در رابطه با ايجاد آن نقش داشته و درگير مسائل آن بوده ايم را با صراحت تحريف كرده وانتظار دارند که ما مطالب عجیبشان را از انقلاب اکتبر و تاریخ جنبش کارگری جهانی باور کنیم!

 

بعضی جریانات سیاسی حرف و عملشان نزدیک به هم است و اظهار نظر درباره آنها تقریبا ساده است. مشکل اساسی و البته آن هم در کوتاه مدت، اظهار نظر درباره جریاناتی است که حرف و عملشان با هم اززمین تا آسمان فاصله دارد بطوری که وقتی راهنمای چپ را می زنند به راست می چرخند. در قبال این نوع جریانات گذشت زمان کار را راحت می کند. سازمان لغو کار مزدی یکی از این جریانات است و به همین دلیل هر چه زمان می گذرد اظهار نظر درباره عملكرد آنها ساده تر مي شود.

اکنون دیگر برای بسیاری از فعالین جنبش کارگری مشخص شده است که عبارت "تشکل ضد سرمایه داری" نزد فعالین لغو کار مزدی تنها پوششی است برای پنهان کردن راست ترین مواضعشان در قبال لیست بلند بالایی از وقایع کارگری در چند ساله اخیر. براي مثال اين سازمان  

زير شعار "تشکل ضد سرمایه داری" از خواست برسمیت یافتن سندیکای واحد دفاع نکرده و حتی مانع از آن شدند كه در قطعنامه روز کارگر کمیته هماهنگی،(به استثناي قطعنامه منطقه غرب در سال گذشته)این خواست عنوان شود و در ادامه با کمپین جهانی در دفاع از سندیکای واحد در فوریه سال گذشته مخالفت کردند. این سازمان تحت پوشش "تشکل ضد سرمایه داری" از برگزاری مراسم روز کارگر امسال تهران که شورای همکاری در سازمان دادن آن نقش برجسته ای داشت و به یک راهپیمایی پرشکوه منجر شد حمایت نکرده ورسوایی را به حدي رساندند كه در مراسم هم شركت نكردند!

 

فعالین لغو کار مزدی که خود دم از لزوم فعالیت علنی می زنند واز بکار نبردن اسامی مستعار دفاع كرده به گونه اي كه به كساني كه از اسامي مستعار استفاده مي كنند بد و بيراه مي گفتند، در یازدهم آذر امسال مطلبی منتشر کردند با عنوان  "درباره دو پیش نویس اساسنامه پیشنهادی به مجمع عمومی" که امضای آن ممهورشد به عبارت  "جمعی از کارگران و فعالان ضد سرمایه داری" . عليرغم اينكه مضمون اين نوشته نشان میدهد که از مسائلی که در مجمع عمومی اتفاق افتاده مطلع هستند اما روشن نیست که چند نفرند، آیا همگی و یا بعضا عضو کمیته هماهنگی هستند یا خير و اگر عضو کمیته هماهنگی هستند و از آنجا که کمیته هماهنگی علنی است چرا اسامی خود را علنا اعلام نکرده تا سايراعضا کمیته هماهنگی به گونه اي شفاف با نظراتشان مواجه شده واز همه مهمتر همه مطلع باشند که اساسنامه پیشنهادی آنها  چند مدافع دارد و در مجموع چند درصد اعضا را نمایندگی می کنند. در ادامه چنين رفتارهاي مبهمي است كه در تاریخ 23/8/86 اطلاعیه ای در دفاع از مواضع فعالین سازمان لغو کار مزدی در کمیته هماهنگی منتشرشده است که امضاء كنندگان آن درابهام عبارت "چند کارگر علاقه مند" فرو رفته اند. مشخص نيست كه چرا محسن حکیمی تاکنون دست به قلم نبرده و علیه آنها و در دفاع از بی تاثیر بودن چنین حمایتهایی نامه سرگشاده اي ننوشته و تقاضا نكرده كه اين عده كارگر علاقه مند اسامی خود را علنا پای مطالبشان بگذارند تا دست كم تعداد آنها به لحاظ كمي مشخص شود. آیا فعالین سازمان لغو کار مزدی از مواضع خود درباره بکار بردن اسامی علنی دست کشیده اند و مانند اساسنامه کمیته هماهنگی به اشتباه خود پی برده اند؟     

 

در نهايت با شناخت بيشتر، اعضا کمیته هماهنگی از ماهیت راست مواضع فعالین سازمان لغو کار مزدی، مخالفت با محسن حکیمی و هوادارانش فزوني يافت. فعالین گروه لغو کار مزدی، همانگونه که در سطح علنی نیز کاملا مشهود است موقعیت گذشته و تاثیر خود را در کمیته هماهنگی از دست دادند. اکنون که دیگر نمی توانند مواضع خود را تحت نام کمیته هماهنگی منتشر كرده و با نام "فعالان جنبش کارگری" بیان کنند.البته ذكر اين نكته ضروري است كه

آنان اعلام نکرده که فعالین سازمان لغو کار مزدی مي باشند و از این پس تحت نام "فعالان جنبش کارگری" به صدور اعلاميه مبادرت خواهند كرد. در ادامه مخالفت با مواضع فعالین لغو کار مزدی اکنون و بعنوان آخرین گام بحث بر سر اساسنامه کمیته هماهنگی متمرکز شده است. اساسنامه آخرین سنگر باقیمانده حکیمی و فعالین سازمان لغو کار مزدی در کمیته هماهنگی است. چرا که مواضع سازمان لغو کار مزدی در مورد چگونگی تشکل کارگری و ماهیت آن در این اساسنامه گنجانیده شده است. در مورد اساسنامه نیز مانند موارد سابق حکیمی و هوادارانش از موقعیت خود میلی متر به میلی متر دفاع می کنند و هنگامی از مواضع خود عقب می نشینند که مطلقا غیر قابل دفاع باشد.

 

تغییر اساسنامه از مدتها قبل در دستور مباحث درونی اعضای کمیته هماهنگی و جلسات هیات اجرایی آن بوده است. به همین منظور پیشنویس اساسنامه ای که می تواند حاوی نظرات اکثریت هیات اجرایی باشد آماده شده است. منتها روش برخورد محسن حکیمی و دیگر فعالین این سازمان بر سر موضوع اساسنامه کاملا تحت تاثیر و ناشی از ماهیت مواضع و ساختار تشکیلاتی سازمان لغو کار مزدی است و با سنتها و مناسبات دروني تشکیلات کارگری بیگانه است. در جلسات هیات اجرایی که فعالین سازمان لغو کار مزدی با در دستور قرار دادن  بحث اساسنامه در جلسه مجمع عمومی مخالفت ورزيده و نهايتا هم  نتوانستند نظر اکثریت را جلب کنند و در یک افلیت بسیار کوچک ماندند. از نظر آنها مشکلات کمیته هماهنگی متاثر از اساسنامه نیست. از آنجا که چگونگی ایجاد تشکل مورد نظر کمیته هماهنگی یعنی راه کار آن که متاثر از مواضع فعالین سازمان لغو کار مزدی است در اساسنامه ذكر شده، مباحث حول اساسنامه کمیته متمرکز شده وگرنه اساسنامه سندي است که مبانی روابط و مناسبات درون تشکیلاتی را توضیح می دهد. بالاخره با با پافشاری اکثریت اعضای هیئت اجرائی بررسی اساسنامه در دستور کار مجمع عمومی قرار گرفت.

 

بعد از مقاومت تا به آخر و ناموفق بر سر در دستور قرار گرفتن اساسنامه در دستور مجمع عمومی، فعالین سازمان لغو کار مزدی دست بکار شدند و اساسنامه آلترناتیو خود را تهیه کرده وقبل از تشکیل جلسه مجمع عمومی آنرا در اختیار اعضا گذاشتند. اساسنامه پیشنهادی فعالین سازمان لغو کار مزدی نسخه اصلاح شده اساسنامه فعلی است و یکی از مهمترین نكته حذف کامل بند معروف به بند "د" اساسنامه مي باشد كه  فشرده مواضع لغو کار مزدی بود. بر سر همين بند بود كه محسن حکیمی پيشتر به منتقدان این بند و خاصه به بهروز خباز مبادرت به دادن فحشهاي سياسي ايدئولوژيكي كرد. به این ترتیب اساسنامه کنونی کمیته هماهنگی تنها مدافعان خود را  که فعالین سازمان لغو کار مزدی بودند از دست داد كه به نظر من  این یک موفقیت مهم برای موقعيت امروز کمیته هماهنگی است. در جلسه مجمع عمومی، محسن حکیمی درباره بند "د" با "تواضع" خاص فعالین سازمان لغو کار مزدی که ناشی از مواضع متکبرانه سازمانشان است ابراز داشت:  "ما در مورد بند دال اشتباه كرديم و حالا با رويكردی ضد سرمايه داری و نه فرقه ای از خودمان انتقاد می كنيم و آنرا  تغيير داده ايم". فعالین سازمان لغو کار مزدی که همواره از زمین و زمان طلب کارند و بر همه فخر می فروشند، حتی اعتراف به نادرستی مواضعشان هم توام با فحاشی به دیگران است. گویا اعضای کمیته هماهنگی باید بسیار شکر گذار باشند که فعالین متکبر سازمان لغو کار مزدی صدای اعتراضشان را به بند "د" شنیده اند!  

 

البته این اولین بار نیست که محسن حکیمی و فعالین لغو کار مزدی نظراتشان را کاملا تغییر میدهند. تغییر نظرات البته با "رويكردی ضد سرمايه داری و نه فرقه ای" جز ثابت مواضع محسن حکیمی در چند ساله اخیر بوده است. و اتفاقا تغییر دادن نظرات بدون قبول مسئولیت و پرداختن بهای اشتباهات که از مبانی مناسبات درونی سازمان لغو کار مزدی است یکی از دلایل مخالفت هیستریک آنها با احزاب و سازمانهای سیاسی است. در احزاب و سازمانهای سیاسی تغییر نظرات و سیاستها به دنبال جلسات و کنگره ها و اجلاسهای معین است. معلوم نیست بند "د" به دنبال کدام اجلاس سازمان لغو کار مزدی و کدام مباحث پس گرفته شد است ايضا مشخص نیست مسئولین سازمان لغو کار مزدی و مثلا ناصر پایدار و محسن حکیمی چگونه و برای چه مدتی انتخاب شده اند و چگونه می توان آنها را کنار گذاشت. آیا کنار گذاشته شدن بند "د" باعث کنار گذاشته شدن مدافعان و طراحان آن از مسئولیتهایشان در سازمان لغو کار مزدی شده است یا نه؟ فعالین سازمان لغو کار مزدی با بند "د" چندین سال انرژی فعالین کمیته هماهنگی را آنهم در مساعد ترین شرایط به هدر دادند. نه تنها این، فعالین سازمان لغو کار مزدی قصد دارند مناسبات غیر مسئولانه ي درون سازماني خود را به  کمیته هماهنگی هم سرایت دهند. در صورتیکه کمیته هماهنگی تشکل جمعی از فعالین کارگری است و از مناسبات درونی سازمان لغو کار مزدی تبعیت نمی کند تا اشخاص و بطور مثال مانند محسن حکیمی در آن علیرغم تغییر دائمی نظرات و سیاستهایشان و اعتراف به اشتباه بودن آنها از موقعیت جاودانی برخوردار باشند. فعالین سازمان لغو کار مزدی امتحان خود را هم از نظر مواضع و هم از نظر منش سازمانی در کمیته هماهنگی پس داده اند و باید اجازه دهند تا مواضع و نظرات کسانی که در بر سر مسائل و راهكارهاي كميته هماهنگي حرفهايي براي گفتن دارند كه خود محسن حکیمی هم به آن معترف است، پیش برود تا اشتباهات و نقایص و ضعفهای احتمالی آنها هم روشن و آشکار گردد.

 

اکنون اعضای کمیته هماهنگی بیش از دیگر فعالین جنبش کارگری از معنای عملی "تشکل ضد سرمایه داری" مورد نظر فعالین سازمان لغو کار مزدی برخوردار شده اند و آن را تجربه کرده اند. لازم نیست تا اعضای کمیته هماهنگی یکبار دیگر اساسنامه منبعث از مواضع فعالین سازمان لغو کار مزدی را امتحان کنند و دوباره محسن حکیمی در یک مجمع عمومی دیگر به اشتباه بودن آن اعتراف کند. از دست دادن فرصت های گرانبهایی که تحت تاثیر مواضع سازمان لغو کار مزدی از بین رفت،کافی است. اکنون نوبت اکثریت اعضای کمیته هماهنگی است تا تجربه رفتارهای محسن حکیمی و دیگر فعالین لغو کار مزدی در کمیته هماهنگی و همچنین نتایج مواضعی که تحت پوشش "تشکل ضد سرمایه داری" انجام میشود را برای دیگر بخشهای فعالین کارگری که این تجربه را ندارند، توضیح دهند. فعالین سازمان لغو کار مزدی همانطور که در چند سال فعالیت خود در کمیته هماهنگی نشان داده اند فاقد هر نوع سنت و تجربه نظری و عملی مبارزه کارگری هستند. اگر مطابق تجربه نظری و عملی جنبش کارگری بود فعالین سازمان لغو کار مزدی که به اشتباهات خود پی برده اند باید خود داوطلبانه خود را کنار میکشیدند و راه را برای اجرای مواضع و سیاستهایی که اکثریت قاطع اعضا با آن موافقتد باز می کردند. روشی که اکثریت کمیته هماهنگی با صبوری تمام در مقابل اقلیتی که از فعالین سازمان لغو کار مزدی بودند بکار برد را، اكنون این یک اقلیت کوچک بکار نمی برد. و با توجه به عملكردهاي گذشته شان انتظار چنين رفتارهايي را نمي توان داشت.اینان اقلیتی هستند که اگر نظراتشان توسط اکثریت پذیرفته نشود همانطور که بارها اعلام کرده اند از کمیته هماهنگی جدا خواهند شد.بعنوان نمونه در چهارمین مجمع عمومی کمیته هماهنگی، محسن حکیمی عنوان نمود که اگر اساسنامه پیشنهادی اش مورد تائید مجمع عمومی واقع نشود از کمیته هماهنگی خارج خواهد شد چرا که به ادعای وی اساسنامه پیشنهادیش ضد سرمایه داری است و اساسنامه پیشنهادی دیگر چنین خصلتی را دارا نمی باشد! وی خواهان آن بود که بدون اظهار نظر اعضا، اساسنامه پیشنهادی وی تائید شود". این نمونه ای از دید جنبشی و شورائی محسن حکیمی است که هیچ ربطی به میارزه و مناسبات درون تشکیلاتی  سازمانهای کارگری ندارد. اکثریت کمیته هماهنگی باید افتخار کنند که اصولی ترین و کارگری ترین روش را در مخالفت با مواضع لغو کار مزدی و فعالیت برای تغییر اساسنامه آن بکار بردند. اعضای کمیته هماهنگی در چند ساله گذشته از نتایج  مواضعی که توسط فعالین سازمان لغو کار مزدی زیر پوشش "تشکل ضد سرمایه داری"بیان میشود مطلع هستند و توهمی نسبت به آن ندارند. منفعت کارگری ایجاب می کند تا  اعضای کمیته هماهنگی تجربه عملی و نظری خود را از آنچه که زیر لوای "تشکل ضد سرمایه داری" انجام میشود را در اختیار دیگر بخشهای جنبش کارگری بگذارند.  

جنبش کارگری در سطح بیش از 150 سال قدمت دارد و یک تاریخ عظیم از شکست و پیروزی را پشتوانه خود دارد و در انقلابات و قیام های بسیاری  شرکت داشته است. در قبال چنین تاریخ غنی و پرباری بکار بردن عبارت "تشکل ضد سرمایه داری" را معیار رادیکالیزم و غیر رادیکالیزم نامیدن علاوه بر کودکانه بودن، مضحک نیز هست. همین تجربه چند ساله کمیته هماهنگی نشان میدهد که اکثریت کمیته هماهنگی بدون نام بردن از "تشکل ضد سرمایه داری" مواضعی رادیکال و کارگری داشته و مواضع فعالین لغو کار مزدی راست بوده است و نه چپ. مواضعی که یکی از نتایج آن عدم شرکت در مراسم روز کارگر تهران امسال بود و به یک راهپیمایی بزرگ انجامید، چپ نیست و راست است. مواضعی که در روز جهانی همبستگی با جنبش کارگری ایران نه علیه رژیم بلکه علیه تشکلهای کارگری که مدافع مطالبات امروزی کارگران است، می ایستد، چپ نیست، راست است. کمیته هماهنگی برای محکم کردن پای خود در گرایش سوسیالیست و چپ جنبش کارگری و کمک به متشکل شدن کارگران باید از مواضع فعالین سازمان لغو کار مزدی دوری جوید.

 

بهزاد سهرابی (عضو کمیته هماهنگی)

December 17, 2007

محکومیت ایران از سوی سازمان ملل برای چهارمین سال پیاپی

محمد شریف

Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:   محمد شریف، یکی از بنیان‌گذاران کانون مدافعان حقوق بشر
روز سه‌شنبه، ۱۸ دسامبر مجمع عمومی سازمان ملل متحد، برای چهارمین سال پیاپی، با صدور قطعنامه‌ای، ایران را به‌خاطر نقض حقوق بشر محکوم کرد • گفت‌وگویی با دکتر محمد شریف در رابطه با صدور این قطعنامه.

۷۳ کشور به این قطعنامه رای موافق دادند. رای ۵۳ کشور منفی بود.

تحلیلگران و برخی از مدافعان حقوق بشر، لحن قطعنامه مذکور را تندتر از قطعنامه‌های سال‌های گذشته‌ی سازمان ملل علیه ایران می‌دانند.

دکتر محمد شریف، حقوقدان و از بنیانگذاران "کانون مدافعان حقوق بشر" در رابطه با پیامدهای احتمالی صدور چنین قطعنامه‌هایی برای ایران، به پرسش‌های دویچه وله پاسخ داده است.

دویچه وله: دکتر شریف آیا فکر می‌کنید قطعنامه‌ی مجمع عمومی سازمان ملل در مورد نقض حقوق بشر در ایران، از سوی جمهوری اسلامی ایران جدی گرفته می‌شود؟

محمد شریف: فکر نمی‌کنم. پیشینه‌های صدور این قطعنامه‌ها نشان می‌دهد کشورهایی که با حقوق مندرج در اسناد بنیادین حقوق بشر انس و الفتی ندارند، به این قعطنامه‌ها نیز وقعی نمی‌نهند و باید توجه کرد که در مجمع عمومی سازمان ملل متحد شرکای نقض حقوق بشر همواره در اندیشه‌ی همدیگر هستند. این کشورها می‌دانند که چندی دیگر ممکن است وضعیت وخیم حقوق بشر در کشور خودشان مطرح بشود. بر این اساس موقع رای‌دادن به این قطعنامه‌ها به روزی می‌اندیشند که باید پاسخگوی وضعیت حقوق بشر در کشور خودشان باشند و از این حیث در رای‌دادن به این قطعنامه‌ها مساعدت و یاری می‌رسانند. در صدور این قطعنامه‌ها باید توجه داشت که دولتها مباشر این وضعیت هستند. دولتهای سرکوبگر خودشان متهم اصلی نقض حقوق بشر هستند و هیچگاه متهم نمی‌تواند قاضی خوبی برای اعمال خود قلمداد بشود.

دویچه‌وله: بعضی تحلیگرها و مدافعان حقوق بشر معتقدند که این نوع قطعنامه‌ها گرچه از نظر حقوقی قدرت اجرایی ندارند، اما در مناسبات بین‌المللی بی‌تاثیر نیستند و به‌خصوص از نظر اقتصادی ممکن است عواقبی را برای حکومت ایران به همراه داشته باشند، مثلا مثل رابطه‌ی بانک جهانی یا صندوق بین‌المللی پول با ایران. نظر شما چیست؟

محمد شریف: بله. این درست است. علاوه بر مواردی که شما برشمردید می‌توان شواهد دیگری هم در این خصوص مورد اشاره قرار داد. من‌جمله شرکتهای بیمه در این خصوص به لحاظ بالا رفتن ریسک خطر میزان حق بیمه خودشان را از کشورهایی که در این قطعنامه‌ها محکومیت پیدا می‌کنند بالا می‌برند. منتها من در تحلیل نهایی به قضیه توجه می‌کنم. به نظر من کشورها موضع‌گیری در این خصوص را هم با توجه به مصالح ملی خودشان نگاه می‌کنند. من فکر می‌کنم باید ارتقاء و توسعه‌ی حقوق بشر را به ابتکارات ملی معطوف کرد و این مهم‌ترین تاثیر را در رشد و توسعه حقوق بشر دارد. من شخصا ترجیح می‌دهم که NGoها را در این رابطه فعال ببینم. باید تلاش کرد موقعی که یک دانشجو در سطح دانشگاه از مامورین کتک می‌خورد، دانشجویانی که در کشورهای دیگر هستند آنها به این مسئله اعتراض کنند. اگر چنانچه این همبستگی بین مردم افزایش پیدا بکند، آن موقع نشان داده خواهد شد که دولتها هیچگاه مدافع خوبی برای حقوق بشر نخواهند بود.

دویچه‌وله: این چهارمین سال پیاپی است که مجمع عمومی سازمان ملل ایران را به‌خاطر نقض حقوق بشر محکوم می‌کند. تفاوت این قطعنامه با قطعنامه‌های پیشین در چیست؟
محمد شریف: من در نهایت تفاوت چندانی بین این قطعنامه‌ها نمی‌بینم. در واقع اگر به آمار کشورهایی که به این قطعنامه رای مثبت داده‌اند و کشورهایی که رای منفی داده‌اند و کشورهای ممتنع، چنانچه این آمار را با نگاهی گذار مدنظر قرار بدهیم، می‌بینیم که تغییرات اندکی در این رابطه صورت گرفته، که این تغییرات اندک هم بازتابی از تعاملات بین دولتهاست. از این حیث به ترکیب کشورها، انگیزه‌هایی که این کشورها برای صدور این قعطنامه‌ها دارند، به آن توجه می‌کنند. به‌هیچ وجه درصدد نیستند تاثیر و کارکرد معنوی و اخلاقی که این قطعنامه‌ها دارند یکسره انکار کنند. با این حال اگر چنانچه به این آمار توجه بکنید، اگر چنانچه به سرنوشت اسفبار کمیسیون حقوق بشر توجه بکنید که در آنجا به چه ترتیب کشورهایی که بیشترین سهم را در سرکوب اتباع خودشان دارند، در نقض حقوق بشر در کشور خودشان دارند، در این نهادها در کنار همدیگر قرار می‌گرفتند و در نقض حقوق بشر به همدیگر مساعدت و یاری می‌رساندند، اگر به اینها توجه بکنیم، آن موقع باید تلاش کرد که با واقع‌بینی به این برنامه‌ها نگاه کرد. بخش قابل توجهی از کشورهایی که در این قطعنامه‌ها حضور دارند، به این دلیل که خودشان برآمد اراده‌ی عمومی در کشور خودشان هستند، می‌توانند موضع‌گیری مساعدی را در نظر بگیرند. با این حال این کشورها هم در برابر اتباع خودشان مسئول‌اند نه در برابر سایر مردم. ولیکن اگر به این حقیقت توجه بکنید که متهمین اصلی نقض حقوق بشر، کشورهایی که بیشترین جنایت و فاجعه را در مورد اتباع خودشان از حیث نقض حقوق بنیادین بشر سهم عمده‌ای را در این رابطه دارند، چگونه در این نهادها در کنار همدیگر قرار می‌گیرند، و چگونه در غافل نگهداشتن جامعه بین‌المللی از نقض حقوق بشر به همدیگر یاری و مساعدت می‌رسانند، آنموقع می‌توان از پشت این آمارها سیمای واقعی کشورهایی که بیشترین جنایت را در مورد مردم خودشان انجام بدهند، به‌وضوح مشاهده کرد. بنابراین باید به این قطعنامه‌ها واقعبینانه نگریست و تلاش کرد که این ارتقاء حقوق بشر را به سمت ابتکارات ملی سوق داد. در این حالت مردم در برابر حکام سرکوبگر خودشان می‌توانند قرار بگیرند و حق را بازستانند.

دویچه وله: همزمان با صدور قطعنامه علیه ایران مجمع عمومی سازمان ملل قطعنامه‌ی دیگری را در مورد ممنوعیت مجازات اعدام در جهان صادر کرد. با توجه به اینکه ایران جزو شش کشوری‌ست که در صدر جدول اجرای حکم اعدام قرار دارند، آیا صدور این قطعنامه می‌تواند در پایین آمدن اجرای مجازات اعدام در ایران موثر باشد؟
محمد شریف: بله. بدون تردید این قبیل موضع‌گیری‌ها کشورها را وادار می‌کند که حداقل برای اینکه در برابر آن ضمانت اجراهای اقتصادی ولو غیرموثر سپر دفاعی مناسبی برای خودشان در نظر بگیرند، تلاش می‌کنند خودشان را در برابر چنین اتهاماتی مصون نگهدارند یا تلاش کنند که برای کسب حیثیت در جامعه بین‌المللی این آمارها را کاهش بدهند. منتها در عین‌حال در این کشورها روشهای پلیسی خاصی وجود دارد که اجرای حکم اعدام را به گونه‌ای می‌توانند ترتیب بدهند که جامعه‌ی بین‌‌المللی و نهادهایی از قبیل شورای حقوق بشر یا کمیته‌های خاصی که در مجمع عمومی در این خصوص فعال هستند، نتوانند واقعیت اجرای حکم اعدام را از پشت روش اجرای حکم اعدام کشف کنند. بنابراین نمی‌توان تاثیر صدور این قعطنامه‌ها را انکار کرد، با این حال باید به میزان و توسعه‌ی این تصمیم توجه کرد و اینکه آیا کشورها برای رهاندن خودشان از اینکه در معرض چنین اتهاماتی قرار می‌گیرند، آیا به سمت اتخاذ روشهای پیچیده‌تری برای اینکه هم مخالفین خودشان را از میان بردارند، و هم در برابر این اتهامات مصونیت‌های خاصی برای خودشان فراهم کنند، آیا به سمت روشهای پیچیده‌تری نخواهند رفت. به این هم باید اندیشید.

مصاحبه‌گر: بهنام باوندپور (رادیو دویچه وله)

December 16, 2007

))تضاد عریان حکومت اسلامی با آزادیخواهی و برابری طلبی ((

منوچهر اسد بیگی

 دانشجویان آگاه ومبارز چپ با در دست داشتن پرچم آزادیخواهی و برابری طلبی و با وجود جو پراز اختناق ، فشار، سرکوب و رعب و وحشت  و بگیر و ببند حکومتی ، با شهامت تمام  به میدان آمدند تا  به اخراج ، تعلیق ، منع تحصیل ، بازداشت و زندانی کردن رفقا و دوستان خود اعتراض کنند . تا به نظامی ، امنیتی و پادگانی شدن فضای دانشگاه ها ، به اخراج علني استادان دگر انديش و بازنشسته کردن اجباري آنان اعتراض کنند . تا حق ایجاد تشکل های مستقل و علنی دانشجویی را فریاد کنند ،تا خواستارانحلال حراست دانشگاه ها، کميته هاي انضباطي و ستادهاي گزينشي باشند . تا فریاد نه به جنگ و مرگ بر دیکتاتور سر دهند ، تا منادیان راه آزادی خواهی و برابری طلبی باشند !

اینها نه تنها خود را متعلق به جنبش دانشجویی ، که متعلق به جنبش ها وحرکت های اجتماعی ، سیاسی ، صنفی  ، کارگران ، زنان ،جوانان ، معلمان و توده های ستمدیده میدانند . در پی دنیایی بدون استثمار و دیکتاتوری و ظلم اند ، که نان ، رفاه ،عدالت ، امنیت ، آسایش وآزادی را برای همگان تضمین کند. می خواهند که همه مردم بدون در نظر گرفتن عقیده ، مذهب ، نژاد ، قوم  و جنسیت محترم شمرده شوند و همه بصورت مساوی از حقوق قانونی و طبیعی و انسانی بهره مند باشند ، همه در بیان اعتقاد و اندیشه آزاد باشند ، پس مخالف هر گونه تبعیض ، بی حقوقی ، بردگی ، نابرابری ، اختناق ، سانسور و سرکوبند. از فقر ، فلاکت ، گرانی ، بیکاری ، فساد ، فحشا ، جهل و خرافات وتحمیق مردم بی زارند ، چرا که برابری طلب و آزادی خواهند !

حکومت اسلامی متحجر و ارتجاعی ، این دشمنان آزادی و برابری ، این بانیان و طرفداران استثمار و اختناق ،این حرکت و اعتراض انسانی دانشجویان را تاب نیاوردند ،چرا که آزادی خواهی و برابری طلبی در تضاد مستقیم با مقدسات و منافعشان قرار دارد ، پس عده ای از این دانشجویان را به عنوان اخلال گر در زندان اوین به بند و زنجیر کشیدند ، و این تازگی ندارد ! حمله به کوی دانشگاه و خوابگاه دانشجویان و حمله به کارگران شهر بابک  وقتلهای زنجیره ای و... از یادمان نرفته ، همچنانکه دستگیری فعالان کارگری ، زنان برابری طلب و روزنامه نگاران را همه روزه شاهدیم !

 چرا که بجز طرفداران رژیم اسلامی وحاکمیت یا خودی ها  ، هیچ کس در امان نیست ! خط قرمزها و دایره های رژیم برای حفظ  و امنیت نظام اسلامی سرمایه و رسیدن به قله مقدساتش روز به روز تنگ تر می شود و بنیادگرائی اسلام ناب محمدی روز به روز عریان تر! ازخود نظام وایدئولوژی اسلام سیاسی و بنیان گذارش خمینی و رهبری و ولایت فقیه بگیر تا دین اسلام و مذهب تشیع و ائمه اطهار ومعصومینش ، تا مهدی ادرکنی امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف منجی عالم بشریت وچاه جمکران ، تا عاشورا و عزاداری و سینه و رنجیر زنی ، تا علم غیب وامداد های الهی ،تا شریعت واحکام حرام و حلال آن وسنگسار و... همه خط قرمز های تحجر و ارتجاع واسلام سیاسی اند !

 که بمثابه  دیوار چین و سد و فیلتری برای جلوگیری از نفوذ افکار آزادی خواهانه و برابری طلبانه ! در بین مردم از آنها استفاده می کنند ، تا بخیال خود بتوانند به اهداف ریز و درشت و قله حکومت اسلام سیاسی برسند ، تا حکومت ونظامشان را حفظ کرده و به دولت حضرت صاحب‌الزمانشان متصل کنند ، یعنی با ترويج به اصطلاح فرهنگ مهدويت در جامعه ، زمینه ظهور مهدی وخلافت جهانی اش را فراهم سازند ! تا با برقراری کامل قوانین متحجر شرعی و قرآنی و اسلامی همچون حجاب اجباری زنان  و سنگسار به پیش برد ایدئولوژی اسلام سیاسی در ایران ، منطقه و جهان دست یابند ، ام القرای کشورهای اسلامی و همه مسلمانان جهان شوند و به اصطلاح با صدور معنویت الهی اسلامی یا همان، ضدیت با آزادی و برابری ، جهانیان را متحول کنند !

 در یک جمله ، دگر اندیش را تحمل نمی کنند ! و با دروغ ، تحمیق ، تهمت ، برچسب ، عوامفریبی ، تبلیغات ، سانسور ، اختناق ، سرنیزه ، سرکوب ، ترور، بازداشت ، توبیخ ، اخراج از کار و دانشگاه ، شلاق و زندان ، شکنجه و اعدام سعی دارند تا به نام مردم ، نظام وقدرت و مقدسات خود را حفظ کنند وگسترش دهند .

بنا بر این وسیله نیروهای مزدور قضایی و انتظامی ، اطلاعاتی و امنیتی ، لباس شخصی وحراستی ، بسیجی وحزب الهی  و... با اتهامات کلیشه ای نظیر، اقدام برعليه امنيت ملی ، نشر و اشاعه اکاذیب نسبت به مقامات ، تشویش اذهان عمومی ، توهین به مقدسات ومقام روحانیت و رهبری ، وابستگی به معاندین نظام و جریانات سیاسی انحرافی و غیر قانونی و برانداز ، ایجاد آشوب و اغتشاش ، داشتن نشریات موهن، کتب ضاله، اعلامیه‌های حاوی توهین به مقدسات و مشروبات الکلی ، برگزاری تجمع غیرقانونی ، تبليغ عليه نظام ، تهاجم فرهنگی، زمينه سازی برای انقلاب نرم،کودتای خزنده و...

به صف دگراندیشان واکثریت مردم واپوزوسیون مردمی  جامعه ایران حمله می کنند ، بگیر و ببند راه می اندازند ، تا هرگونه صدای فعال سیاسی و کارگری ، سندیکالیست و تشکل یاب و انقلابی ، مبارز رادیکال چپ و جمهوری خواه ، دموکرات و لائیک و سکولار ، سوسیالیست و کمونیست ، فعال  حقوق بشری و دموکراسی خواهی ،فعال زنان و معلمان و جوانان ، فعالین عرصه های روشنفکری و علمی ، فرهنگی وهنری ، ادبی و روزنامه نگاری ،فعالین دانشجویی تحکیمی ، لیبرال ، چپ و کمونیست و... را خفه کنند !!

بنابر این و با توجه به تضاد عیان ، عینی، عمده و اساسی  اسلام سیاسی حکومتی با هر گونه آزادیخواهی و برابری طلبی ، با تضادی که بین اسلام سیاسی و مقدساتش با تمامی دگراندیشان ایرانی به عینه وجود دارد ، چه موقع زمان آن می رسد که تمامی دگراندیشان و آزادیخواهان و برابری طلبان ، در یک جبهه و در مقابل کلیت نظام اسلام سیاسی حکومتی بایستند و تنها راه را در سرنگونی و رفتن این نظام متحجر با همه مقدساتش بدانند !؟

نکند که همه منتظریم تا همچون اعلام مصادیق بد حجابی ! مصادیق نا مسلمانی یا غیر خودی بودن هم علنا اعلام و تعریف شود !! تا واقعا پی ببریم که با چه حکومت سیاه ، ارتجاعی و ضد بشری روبروئیم !؟ آیا زمان گرفتن درس آخر فرا نرسیده !؟ آیا باز هم با این همه بگیر و ببند و ارتجاع و استبداد و ضدیت با آزادی خواهان و برابری طلبان ، هستند کسانی که ، معتقد به ماندن نوع خوش خیم این لکه ننگ تاریخ بشری باشند !؟

تا مصادیق نا مسلمانی یا ضد انقلاب اسلام سیاسی بودن ، همچون : انسان بودن ، دگراندیش بودن ، طرفدارحقوق زن بودن ، بدنبال رفع تبعیض بودن ، بدنبال حقوق بشر بودن ، مخالف سنگسار بودن ، طرفدار تشکل مستقل کارگر و دانشجو بودن ، لیبرال و دموکرات وجمهوری خواه و سوسیالیست و کمونیست وسکولار و لائیک وآته ئیست بودن  و در دو واژه آزادیخواه و برابری طلب بودن ،  بصورت علنی اعلام نشده !! که آن وقت خیلی دیر خواهد بود ، فکری بکنید و چاره ای اساسی بیندیشید ، که سی سال گذشت !!    

                     

منوچهر اسدبیگی ( بابک حکمت)    16 december 2007

http://assadbeygi.blogfa.com

 

 

 

 

 

 

 

 

 

December 15, 2007

نقدی بر سخنرانی ید الله خسروشاهی در سمینار لندن

 بهروز فرهیخته

در نیمه راه

در کردستان عراق، تحت حاکمیت دو حزب ناسیونالیست کرد، شاهد اتفاقات خیره کننده ای هستیم. در این روزها، "پارلمان" کردی متشکل از این دو حزب، قانونی را در مورد روزنامه نویسان، که اساسا حق آزادی بیان و ابراز عقیده را نشانه رفته است، به تصویب رسانده است که قرار است برای "توشیح" و سیر لازم الاجرای آن از تصویب مسعود بارزانی رئیس حکومت "هه ریم"( یا به گفته دیگر رپیس حکومت اقلیمی کردستان عراق) بگذرد. گزارش شده است که: از میان ۱۱۱ اعضای محترم پارلمان کردی، در جریان تصویب این قانون دوران عشیره ای، فقط ۵۶ نفر حاضر بوده اند که در میان آنها ۷ نفر ممتنع و ۶ نفر رای مخالف داده اند. به عبارت دیگر "قانون" خفه کردن حق آزادی بیان و مجوز محاکمه و زندانی و به سیخ کشیدن کردن هر صدای باوجدان و با شرف، با ۴۳ رای یعنی کمتر از ۵۰ در صد مجموع آرا کل نمایندگان از تصویب گذشته است! و این البته برای هر ناسیونالیست مکتبی و هر ناسیونال سوسیالیست و کمونیست سابقی که از همان آغاز جنگ خونین آمریکا در عراق، و تکرار خونین تر دخالتگری نظامی آمریکا در سال ۲۰۰۳،  زیر پرچم آمریکا رفتند و هر چه از دهنشان در آمد به کمونیسم و "دیکتاتوری" کمونیستها گفتند و در وصف دمکراسی، جشن خون و نفرت ضدکمونیستی راه انداختند، در عین حال درس عبرتی است.
اما این هنوز تمام مساله نیست. "ملا بختیار" مسئول اجرائی دفتر سیاسی اتحادیه میهنی، یک توضیح روشن اقتصادی هم برای میدان یافتن "بازار آزاد" در کردستان آزاد شده توسط دمکراسی "پریزیدنت" بوش، برای همه دارد.
با او مصاحبه کرده اند و از او در مورد تصرف زمین، به جیب زدن پول و ثروت و ساختن خانه و ویلا و سرمایه گذاری در شرکتها و کمپانیهای کردی و غیر کردی پرسیده اند. پاسخ اش بویژه برای آن خیل مایوس شدگان از تحرک ناسیونالیسم کرد و مدافعان گریم کرده همان ناسیونالیسم در پوشش سرمایه داری دمکراتیک و "باوجدان"، در خور توجه است.

گفته است:
" من بنا به تصمیم جلال طالبانی یک خانه و یک قطعه زمین گرفتم. از محل فروش آن خانه ۶۵۰ هزار دلار بدستم رسید و زمین هم ۳۴۰ هزاردلار بفروش رفت..." وقتی مصاحبه کننده از او می پرسد که شایع است که ملابختیار یک قطعه زمین را در محله "علی ناجی" به مبلغ ۳۴ هزار دلار خریده است، میگوید نه! من آن زمین را به "کاک هلگورد جاف" فروخته ام و بخشی از پول را هم گرفته ام! یعنی اصلا انکار نکرده است که ۳۴ هزار دلار برای خرید اولیه آن قطعه زمین در جیب داشته است. و قطعا وقتی آنرا به یک تاجر و سرمایه دار کرد، هه لگورد، فروخته است پولی بیش از ۳۴ هزار دلار به او رسیده است. بعلاوه غیر از "حقوق" ماهانه مقامات و وزرا ، ملابختیار اقرار میکند که از حاتم بخشیها، "فقط" ۵۰ هزار دلار از "مام جلال" و ۲۰ هزار دلار از "کاک عمر فتاح" گرفته است. و این مبالغ کوچک و ناچیز!  آن روابط و سرمایه گذاریهای هنوز پنهان و افشا نشده کاک ملا را در شرکتهای تجارت کردی شامل نمیشود.
ملابختیار در توجیه این غارتگری سرمایه داران کرد و زمامداران حکومت اقلیم، و خیرات و حسنات "مام جلال" از محل زندگی و معاش و سفره خالی مردم کردستان عراق، شناسنامه دمکراسی بازار آزاد خود و نفرت ضدکمونیستی اش را نمایش میدهد و میگوید.

" در همه جای دنیای دمکراسی اینجوری است، همه جا "دولتمردان" چه در میان کشورهای همسایه و چه در خود جهان دمکراسی، وضع مالی بسیار بهتری از ما دارند." بعلاوه اضافه میکند که "فراموش نکنید که اولا اتحادیه میهنی صاحب ۱۰ هزار شهید است و همه احزاب دمکراسی در دنیا به بازار و کسب سود وارد شده اند. اتحادیه میهنی هم الان مثل سابق نیست، صاحب املاک و زمین و سرمایه و شرکتهای مالی و تجاری است." و بالاخره در برابر این سوال که مقامات اقلیم در مورد شفافیت مالی کارنامه سیاهی دارند، برآشفته شده و شناسنامه ضدکمونیستی اش را نمایش میدهد و میگوید: "جام من! دوره ایدئولوژی و حکومتهای ایدئولوژیک بسر رسیده، این دوره دوره دمکراسی و بازار آزاد است، هر سرمایه دار و تجارتخانه و تاجر کردی که در خدمت دمکراسی باشد، مثل نمونه شرکت نوکان، قدمش مبارک و زیر حمایت حکومت اقلیم!" و بعد سوریه و کره شمالی و کوبا را به عنوان نمونه های اقتصاد سوسیالیستی و "حکومتهای ایدئولوژیک"، در مقابل کره جنوبی و امارات عربی قرار میدهد و اعلام میکند، البته پس از یک دوره اختلاف فاز، با افتخار تمام در کمپ دنیای شیرین دمکراسی بازار آزاد، جای گرفته است. و ملا بختیار، تازه یکی از کمتر آلوده ترین مقامات حکومت کردی است.
و برای آن دوستانی که از تصویب قانون خفه کردن حق آزادی بیان و ابراز عقیده توسط پارلمان نازنین کردی، تعجب کرده اند، باید گفت تصویب این قانون، با هر درصد آرا، جزء لازمه سخنان امثال ملا بختیار است. همین چند روز پیش بود که در رسانه ها و سایتهای فعال در کردستان عراق، از جمله در روزنامه هائی که طبق قانون جدید مطبوعات قرار است بسته شوند، اعلام شد که طبق اطلاعات مبتنی بر تحقیقات "دکتر یوسف عثمان"، طی دو سال گذشته، وزرا، مقامات و کاربدستان رده بالای حکومت اقلیم، ۴۳۵ زن و دختر را مورد تعرض و تجاوز و تهدید جنسی قرار داده اند.
و این حکومت، البته، هنوز در نیمه راه هم نیست، هنوز مافیاهای حاکم، سلطه خود را یکسره نکرده اند و هنوز به تسلط بیچون و چرای خود بر مقدرات زندگی مردم کردستان اعتماد و اطمینان ندارند. با اینحال در همین نیمه راه به دستاوردهای حکومتهائی چون جمهوری اسلامی که در یک بزنگاه تاریخی از موقعیت حاشیه ای در سیاست و اقتصاد، به مقام زمامدار و حکومت "شرعی" پرتاب شدند، دو دستی چسپیده اند. زعمای اسلام سیاسی تا زمانی که در یک رویاروئی خونین و در نسل کشیهای وحشتناک، قدرت را یکسره نکرده بودند، هنوز جرات نکردند شمشیر بردارند و گردنها را بزنند و زبانها را ببرند. اسلامیها در مرحله اول سفت کردن جای پای خود، زدند و کشتند و قتل عام کردند و بعدها از دل این خونریزی، حاشیه نشینان در اقتصاد و سیاست دوران سلطنت، عسکراولادیها و رفسنجانیها و واعظ طبسیها و دیگر خیل ملایان و مکلاهای سرمایه داران اسلامی به متن آمدند. در کردستان عراق، در نیمه راه، ناسیونالیستها ترجیح داده اند قبل از تعیین تکلیف قدرت خود، میخ قرق کردن میدان اقتصاد را زیر پرچم دمکراسی بازار آزاد برزمین بکوبند تا بعد به سفت کردن قوانین خود برای منکوب کردن حق آزادی بیان روی آورند. به نظر میرسد احزاب ناسیونالیست حاکم در کردستان عراق و پارلمان محترم کردی، متکی به دستاوردهای به قدرت رسیدن غیر اجتماعی ترین و طفیلی ترین سرمایه داران ملی و خودی و کردی، نیازی به طی کردن سریعتر"دوران گذار" به دمکراسی تمام و کمال بازار آزاد نمی بینند. اما این توهمی است که میتواند تا مدتها مدافعان ناسیونالیسم کرد و متوهمین به آن را بخود مشغول نگهدارد.
وضعیت کردستان عراق هنوز در بلاتکلیفی است، هنوز امکان ادامه زندگی سرمایه داران کرد و تقسیم قدرت دو فاکتو بین دو حزب ناسیونالیستی کرد در این دوره "گذار" و بی شکل و نامتعین هست. دورنمای تشکیل یک دولت جداگانه و مستقل در کردستان عراق، هم بخاطر اینکه این دو حزب "اصلی" این کاره نیستند و هم به دلیل غیبت یک نیرو و حزب قدرتمند اجتماعی که بتواند محل امید عبور کردستان عراق از این معضل دیرینه باشد، در آینده نزدیک در چشم انداز نیست. فعلا دوران آویزان بودن وضعیت مدنی در کردستان عراق، به این دلیل نیز که یک قدرت متمرکز سراسری در عراق نشانی از ظهور ندارد، تداوم دارد. این مساله است که منتقدین "تجربه و آزمون ملت مان"( اصطلاحی که زبان مشترک همه طیفهای ناسیونالیسم کرد است) را به تردید و تزلزل میکشاند و به امثال ملا بختیار و وزیر و وکلا و پارلمان کردی فرصت بند بازی میدهد. انگار همه لایه های ناسیونالیسم کرد میدانند که این وضعیت ناپایدار و آویزان، حالا حالاها  ادامه دارد و "شکاف" و خلا قدرت و نوسان و ناپایداری وضعیت مدنی و مکانیسمهای تولید در کردستان عراق، فعلا کیسه تجار و سرمایه داران و کمپانیهای کردی را پر نگاه میدارد. و شاید به همین علت است که علیرغم تمامی تبعیضات و پارتی بازیها و خیرات و حاتم بخشی ها و سو استفاده های مالی و جنسی زعما و وزرا و وکلا از اموال و زندگی مردم، توهم و یا به عبارت بهتر خودفریبی مدافعان "تجربه خلقمان"، هنوز میدانی برای بازی دارد. 
این حفره خودفریبی که "مظلومیت" مردم کردستان و ماجراهائی مثل بمباران شیمیائی حلبجه و انفال، نقاط جوش و مرکز تحریک عواطف و احساسات مردم و افکار عمومی است، منشا اعتدال و سازش مردم با سران ناسیونالیسمی است که پشت به سابقه جنگ پیشمرگایه تی و "نبرد مسلحانه" با رژیم فاشیستی بعث و  تقدیم خون "شهدا" طی یک تاریخ نه چندان کوتاه دارند. مادام و تازمانی که مساله کرد، دست کم در عراق، حل نشده است و بلاتکلیفی وضعیت مدنی و ناپایداری شرایط تولید در مکانیسمهای اقتصاد از لابلای شکافها و خلا قدرت ادامه دارد، ناسیونالیسم کرد میتواند به سابقه مبارزه مسلحانه خود در دفاع از "مظلومیت" کرد و ستم دیرین، سیمائی حماسی و میدانی ممنوعه در برابر هر نوع انتقاد از کردایه تی، پشت ببندد. در این زمینه است که علیرغم کارنامه "حکومتی" ناسیونالیسم کرد در کردستان عراق و فاکتهای مربوط به فساد مالی و اداری و تبعیضات آشکار ناشی از حکومت "فرعون"های کرد، و علیرغم بند بازیها در شکاف منطقه ای و توطئه ها و بند و بسط ها با دول منطقه، و علیرغم کارنامه قابل ارزیابی حزب دمکرات کردستان ایران در دشمنی با آزادی و سوسیالیسم و کمونیستها، و مظاهر آشکارا نژادپرستانه و ضدمدنی اعمال و کارکرد امثال پژاک، شاهد عرض اندام بی ملاحظه مدافعان مکتبی کردایه تی در مراسم شانزده آذر امسال در دانشگاه تهران، با سرود "ای رقیب" بودیم. و این بسیار هشدار دهنده است.
نباید اجازه داد که به جنبش آزادیخواهی مردم، زهر ارتجاع ناسیونالیستی تزریق کنند. اگر ریشه فعال شدن ویروس اسلام سیاسی در دوران مبارزه برای بزیر کشیدن رژیم سلطنت، در فقدان تجربه حکومتی آنها و در اشتراکهای بینشی اپوزیسیون ضد دیکتاتوری با جنبش اسلام سیاسی قرار داشت، ما پس از بخون کشیدن انقلاب مردم توسط جریانات اسلامی و تجارب هراسناک و بیادماندنی فروپاشی سرمایه داری دولتی و زهرخند تلخ و خونین دمکراسی بازار آزاد، پرچم انواع ناسیونالیسم و قوم پرستی و قوم سازی ها، از جمله ناسیونالیسم "مظلوم" کرد را هم دیدیدم و تجربه کردیم. ناسیونالیسم کرد در طلوع خونین نظم نوین پا به عرصه قدرت "دولتی" گذاشت و محمل باز کردن میدان میلیتاریسم و ژاندارم بازی دولت آمریکا در منطقه با پوشش پدر نجات بخش کردها، بود. نباید اجازه داد ویروس قوم پرستی و زهر خودمحور بینی و تفرقه افکنانه جهالت ناسیونالیستی و قوم پرستانه، تجربه خونین و وحشتناک نفوذ اسلام سیاسی در صفوف مبارزه برای آزادی و برابری را در شکل دیگری به مردم منطقه تحمیل کند. این جهان و مردم آن، بیش از هر زمان دیگری چشم انتظار و نیازمند به میدان آمدن کارگر مدرن و سوسیالیست دنیای تولید صنعت بزرگ و احزاب اجتماعی و انقلابی و خلاف جریان آن است. 
۱۴ دسامبر ۲۰۰۷

iraj.farzad@gmail.com


iraj_farzad@yahoo.com


www.iraj-farzad.com


http://iraj-f.blogfa.com 

هيبت نودينيان:حقوق بشر، و دوگانگي سياست اقتصادي و سياسي اتحاديه اروپا با جمهوري اسلامي!


در ارتباط با سفر هيئت نمايندگي پارلمان  اروپا و نقض حقوق بشر در ايران!

hebat.nodinian@yahoo.se

جمهوري اسلامي، بزرگترين خطر در خاورميانه است• جان گرفتن و قدرت گرفتن اسلام سياسي در منطقه خاورماينه، عراق، لبنان(حزب الله لبنان) و فلسطين(حماس)، احمدي نژاد و كل حاكميت سياسي جمهوري اسلامي در ايران، وجود يك رژيم سياسي و اسلامي، بزرگترين خطر براي بشريت و كل جنبش آزاديخواهي و انساني است• اتحاديه اروپا به قدمت عمر و حاكميت رژيم جنايتكار اسلامي سياست مماشات و "بردباري" و بقول خانم «آنگليكا بر» رئيس گروه ايران در پارلمان اروپا: «بجاي تلاش براي منزوي ساختن رژيم ايران، اتحاديه اروپا بايد تمام تلاش خود را براي از سرگيري گفت و گو با آن كشور پيرامون مسائل حقوق بشر به كار گيرد, را اتخاذ كرده است•  مساله قابل توجه اين است كه در هنگام سفر هيئت نمايندگي پارلمان اروپا به رياست خانم بر، در ايران نقض حقوق بشر در شكل دستگيريهاي اخير در دانشگاههاي چند شهر به اوج خود رسيده است• رهبران كارگران ايران بجرم دفاع از حقوق كارگران در زندانهاي مخوف نگه داشته شده اند، و مورد اذيت و آزار و هتك حرمت قرار گرفته اند• آقايان منصور اسانلو و ابراهيم مددي از رهبران سدنيكاي اتوبوسراني تهران، و آقاي محمود صالحي از رهبران كارگران خبازسقز و صدها كارگر با وجود مخالفت هاي روزانه اتحاديه و سنديكاهاي بين المللي و سازمانهاي حقوق بشرهنوز در زندان هستند• جمهوري كثيف اسلامي در مقابل نامه و اعتراضات بين المللي آنها را آزاد نكرده است و بطوريكه از شرح و گزارش جسمي و روحي آقاي محمود صالحي  همگان مطلعند در بدترين شرايط در زندان هستند• و كماكان مورد شكنجه و بي حرمتي قرار گرفته اند•  در اين مدت ماكوان مولودزاده كه هنگام دستگيري سيزده ساله بوده، و با سپري كردن چند سال زندان مدتي قبل او را اعدام كرده اند، طبق آمارهاي مراجع حقوق بشر در يكسال گذشته جمهوري اسلامي بيش از دويست نفر را اعدام كرده است كه نسبت اعدامها در مقايسه با سال گذشته افزايش يافته است•
نقض حقوق بشر، تصويب قوانين ضد زن در جمهوري اسلامي، دستگيري و زنداني كردن توده جوانان و دانشجويان و مردم طرفدار آزادي و برابري ابزار سركوب و به انقياد كشيدن صداي آزاديخواهي و برابري طلبانه است• چهره ضد زن، ضد كارگر و ضد آزاديخواهي جمهوري اسلامي هر روز بيش از بيش در نزد افكار عمومي جهان و مراجع و سازمانهاي بين المللي عيانتر ميشود• به اين گزارش نگاه كنيد: در ارزيابی هيات پارلمانی اروپا از وضع حقوق بشر در ايران آمده است: «قوانين ضد حقوق زنان در مجلس در حال تصويبند، اتحاديه های کارگری تحت فشارند، دانشجويان دستگير شده اند و خبری از محل زندانی شدنشان اعلام نمی شود و مهمتر از همه اعدام کسانی که قبل از سن قانونی جرمی مرتکب شده اند ادامه دارد.»
اما، با وجود تمام اين ارزيابي هايي كه از نقض حقوق بشر از جمهوري اسلامي منتشر ميشود• دولتهاي اتحاديه اروپا به روابط و دنباله گيري گفتگو با جمهوري اسلامي نياز دارند• كشورهاي آلمان و فرانسه كه در يكسال گذشته از ميزان صادرات و معاملات ميلياردي با جمهوري اسلامي كم آورده اند و از اين مساله نگران هستند، در تلاشند با سياست مماشات و گفتگو جمهوري اسلامي را رام كنند• سياست و اقدامي كه به نفع مبادلات ارزي و تجاري تمام شود و در قبل آن صدها و هزاران نفر قرباني سياست سركوب، اعدام و زندان و بي حرمتي ميشوند•
راه حل ما مردم، سرنگوني و بزير كشيدن جمهوري اسلامي است!
مرگ بر جمهوري اسلامي
دسامبر ۲۰۰۷

کمپین آزادی دانشجویان دربند را گسترش دهیم!

 بهرام رحمانی
bamdadapress@ownit.nu 

حکومت اسلامی ایران، در طول دو هفته اخیر یورش گسترده ای را بر علیه فعالین دانشجویی آزادی خواه و چپ دانشگاه های سراسر ایران آغاز کرده است. تاکنون اسامی 28 تن از دانشجویان دربند دانشگاه های مختلف کشور به شرح زیر در سایت ها و وبلاگ های دانشجویی و ... منتشر شده است:

۱- میلاد معینی ۲- بهرنگ زندی ۳- حامد محمدی ۴- آرش پاکزاد  ۵- حسن معارفی ۶- انوشه آزادفر ۷- ایلناز جمشیدی  ۸- مهدی گرایلو  ۹- نادراحسنی ۱۰- سعید حبیبی۱۱- بهروز کریمی زاده ۱۲- کیوان امیری الیاسی ۱۳- نسیم سلطان بیگی ۱۴- علی سالم ۱۵- محسن غمین ۱۶- روزبه صف شکن ۱۷- روزبهان امیری ۱۸- یاسر(صدرا) پیر حیاتی ۱۹- سعید آقام علی ۲۰- علی کلائی ۲۱- امیر مهرزاد ۲۲- هادی سالاری ۲۳- فرشید فرهادی آهنگران ۲۴- امیر آقایی ۲۵- میلاد عمرانی ۲۶- یونس میرحسینی ۲۷- سروش هاشم پور  ۲۸- سارا خادمی ۲۹- شوان مریخی ۳۰- رضا عرب ۳۱- پارسا کرمانجیان ۳۲- عابد توانچه ۳۳- سعید آقاخانی ۳۴- مجید اشرف نژاد ۳۵- پیمان پیران ۳۶- فرشاد دوستی پور ۳۷- سهراب کریمی ۳۸- جواد علی زاده ...

در چنین شرایطی، صبح روز سه شنبه 20 آذر 1386 و برای دومین بار طی روزهای گذشته «محمود صالحی» به دلیل وضعیت نامناسب جسمی به بیمارستان توحید سنندج منتقل شده و ساعت 3 عصر همین روز در بخش مغز و اعصاب این بیمارستان بستری شده است. محمود، به هنگام انتقال به بیمارستان توحید در بی هوشی مطلق بود و پزشکان تاکید کرده اند که نباید وی را به مدت 6 تا 7 ساعت از جایش تکان داد. اما با این وجود دست و پای محمود را با دستبند به پای تخت بیمارستان بسته اند. ماموران در اطراف اتاق او نگهبانی می دهند و اجازه ملاقات به خانواده او داده نمی شود. شایان ذکر است که اخیرا در جریان اذیت و آزار و ضرب و شتم زندانیان بند 7 زندان سنندج، یکی از ماموران زندان با نام «قاسم رحمانی»، محمود صالحی را به مرگ تهدید کرده بود. یکی از خواسته های دانشجویان در تجمعاتی که برگزار می کنند تاکید بر آزادی فوری محمود صالحی است.

دانشجویان دانشگاه های سراسر ایران و خانواده آن ها با حمایت و پشتیبانی تشکل های مستقل کارگری، مردم آزادی خواه، اعتراضات وسیعی را برای آزادی فوری و بدون قید و شرط دستگیرشدگان راه انداخته اند.

در چنین شرایطی، ما نیروهای آزادی خواه، چپ و سوسیالیست، علاوه بر این که در عرصه های مختلفی مبارزه خود را پیش می بریم، در عین حال ضروری است که در «اقدام متحد» کارزار پشتیبانی از دانشجویان چپ و آزادی خواه سراسر ایران (به دفاع از دانشجویان چپ و آزادی خواه برخیزیم!) در کنار هم قرار گیریم و تلاش هایمان را هماهنگ و هم جهت نماییم. تاکنون برخی از سازمان ها و احزاب چپ و کمونیست، نهادها و کانون همبستگی و دمکراتیک، سایت ها و وبلاگ های اینترنتی، رادیوها و افراد در داخل و خارج کشور به این کمپین پیوسته اند. اما هنوز جای برحی از نیروهای متشکل و منفرد و شخصیت های فرهنگی و هنری و سیاسی در آن خالی است.

شاید انتقاد هم برخی از نیروها به چگونگی آغاز این کمپین وجود داشته باشد اما انتقاد نباید مانع کار و تلاش متحدانه در یک حرکت عاجل برای سازماندهی یک حرکت سیاسی - اجتماعی باشد. انتقاد سازنده و مفید را حائز اهمیت است و می توان در جای خود آن را مطرح کرد. در هر صورت انتقاد نباید جایگزین پیش شرط فعالیت های سیاسی شود، به ویژه هنگامی که با مطالبات و نیروهای پیش برنده کمپین مورد نظر، مخالفت جدی وجود نداشته باشد.

خواسته های کمپین دفاع از دانشجویان دربند عبارتند از:

1- سیاست سرکوبگرانه جمهوری اسلامی در قبال جنبش دانشجویی را قاطعانه محکوم می کنیم؛
2- آزادی بدون قید و شرط همه فعالین جنبش دانشجویی دستگیر شده در روزهای اخیر؛
3- ممنوعیت ورود نیروهای امنیتی به دانشگاه ها و پایان دادن به تعقیب و آزار و اذیت فعالین و رهبران دانشجویی؛
4- بر چیدن کمیته های انضباطی و پایان دادن به احضار دانشجویان به این کمیته ها، بازگشت به تحصیل کلیه دانشجویانی که تاکنون اخراج و محروم از تحصیل شده اند؛
5- برسمیت شناختن آزادی بیان و تشکل مستقل برای کارگران، دانشجویان، زنان، نویسندگان و...؛
6- آزادی بدون قید و شرط محمود صالحی، منصور اسانلو، ابراهیم مددی و ... و فعالین جنبش رهایی زن و همه زندانیان سیاسی.

مسلم است که دست اندرکاران کمپین مذکور، خواست های خود را از جانیان حکومت اسلامی مطالبه نمی کنند، بلکه تلاش آن ها بر این است که با افشای سیاست های غیرانسانی سران این حکومت در نزد افکار عمومی جامعه ایران و جهان، آن ها به پذیرش این خواست های بر حق و عادلانه وادار کنند!

در این کمپین کسی بر کسی تقدم و برتری ندارد و همه در فضایی دوستانه و برابری این کمپین را پیش می بریم. در چند روزی که کمپین آزادی دانشجویان دربند راه افتاده است ما با دوستان پرکار با ایده های جالبی آشنا شده ایم که از آن ها بی خبر بودیم. همچنین این کمپین، برای اولین بار در سطح گسترده و عملی مرزهای داخل و خارج کشور را شکسته است. اما طبیعی ست که ملاحظات و مسایل امنیتی نیروهای داخل کشور، همواره باید مدنظر فعالین خارج کشور قرار گیرد. بنابراین، پرواضح است که این کمپین، متعلق به همه نیروهایی است که آگاهانه و آزادانه امضای خود را زیر بیانیه و خواست های این کمپین گذاشته اند.

فراموش نکنیم که دانشجویان دستگیر شده در زیر فشارهای روحی و جسمی شدیدی قرار دارند و وزارت اطلاعات و مقامات قضایی حکومت اسلامی، در حال پرونده سازی برای دستگیرشدگان هستند. مقامات و رسانه های حکومت اسلامی، بی شرمانه و وقیحانه در تلاشند این پرونده سازی را در افکار عمومی توجیه نمایند. خانواده های دانشجویان زندانی در تشویش و نگرانی فزانیده ای به سر می برند. نباید این خانواده ها را تنها گذاشت. بنابراین، افشای این توطئه های حکومت اسلامی و تلاش عاجل در جهت آزادی دانشجویان دربند، وظیفه همه نیروها و همه انسان های آزادی خواه، برابری طلب و چپ است. از سوی دیگر سازمان ها و رسانه های راست اپوزیسیون ایرانی و بین المللی علاقه چندانی به انعکاس وضعیت دانشجویان دستگیر شده و اعتراض خانواده های آن و حمایت کارگران و مردم آزادی خواه از این اعتراضات نشان نمی دهند. زیرا اکثریت دانشجویان دستگیر شده آزادی خواه و چپ هستند. اما همه نیروهای آزادی خواه و چپ و سوسیالیست در داخل و خارج کشور برای آزادی همه فعالین جنبش کارگری، جنبش زنان، جنبش دانشجویی و آزادی همه زندانیان سیاسی بدون در نظر گرفتن باورها و عقاید آن ها مبارزه می کنند. اصولا هر جریان و انسان آزادی خواهی باید مخالف زندان های سیاسی و هرگونه شکنجه روحی و جسمی باشد و آزادی بیان، قلم، تشکل و اعتراض و اعتصاب را حق طبیعی جامعه بداند.

امروز جنبش دانشجویی ایران، یکی از جنبش اصلی این کشور در کنار جنبش کارگری و جنبش زنان و جنبش های حق طلب مردم ستم دیده سراسر ایران است. در جهت نزدیکی و پیوند این جنبش های اجتماعی باید گام های عملی جدی و پایداری برداشت. خواستی که دانشجویان در همه تجمعات خود خواهان آن هستند. فقط با قدرت این جنبش ها می توان پیروزی نور بر تاریکی، آگاهی بر جهل را به محرومان و ستم دیدگان جامعه نوید داد.

ما در کمپین «اقدام متحد» برای آزادی فوری دانشجویان دربند، دست همه سازمان ها و احزاب سیاسی انسان دوست و چپ، نهادهای و کانون های همبستگی و دمکراتیک، رسانه های گروهی، افراد و شخصیت های فرهنگی، سیاسی و اجتماعی را به گرمی می فشاریم و از هرگونه تلاش و پیشنهاد آن ها صمیمانه استقبال می کنیم.

مسلما، موفقیت این کمپین تبلیغی - سیاسی و عملی در این است که حمایت و پشتیبانی دانشجویان، اساتید دانشگاه ها و تشکل های آن ها، سازمان ها و احزاب سیاسی چپ و انسان دوست، به خصوص سازمان های جوانان این احزاب، نهادهای بین المللی مدافع حقوق بشر، رسانه های گروهی، وکلای بدون مرز و... را به خواست های این کمپین جلب کند و اقدامات عملی خود را نیز به صورت مشترک و متحد با آن ها سازمان دهند. در هر صورت، رساندن صدای اعتراض دانشجویان و خانواده آن ها به گوش افکار عمومی مردم جهان با هدف افشای حکومت اسلامی و جلب و حمایت و پشتیبانی در درجه اول هدف این کمپین قرار دارد.

بار دیگر باید تاکید کرد که این کمپین، متعلق به همه سازمان ها و احزاب، کانون ها و نهادهای دمکراتیک، رسانه های گروهی و همه انسانی هایی است که تاکنون امضای خود را در لیستی که شماره دو آن منتشر شده است و شماره سه آن نیز در راه است، تعلق دارد. بنابراین، این کمپین، یک حرکت دمکراتیک در افشای سیاست های غیرانسانی حکومت اسلامی از یک سو، و تلاش برای آزادی دستگرشدگان اخیر جنبش دانشجویی از سوی دیگر است. مهم ترین نقطه قوت این کمپین، جلب حمایت و پشتیبانی بین المللی در جهت آزادی دانشجویان دربند و همچنین حفظ فضای دوستانه و صمیمانه و برابر در ادامه آن است. و نقطه آخر این که کمپین مذکور، به هیچ وجه رقیب هیچ کدام از فعالیت های تاکنونی جریانات مختلف در جهت آزادی دانشجویان دربند نیست.

ما، درد و رنج خانواده دانشجویان دستگیر شده و چشمان نگران و ملتهب مادران آن ها را عمیقا و با تمام وجود درک می کنیم و با بانگ رسا می گوییم که این مادران تنها نیستند، بلکه افتخار جامعه ما نیز هستند!

جمعه بیست و یکم آذر 1386 - 14 دسامبر 2007

December 14, 2007

نسان نودیناین: محمود صالحي را نبايد فراموش كرد· با كمپين هاي اعتراضي و مبارزاتي براي آزادي و نجات جان و حرمتش تلاش كنيم·

محمود صالحي چهره شناخته شده، جنبش كارگري در ايران و در سطح بين المللي است· اين فعال جنبش كارگري از سال ۱۳۷۹ در مبارزه اي هر روزه با رژيم سرمايه جمهوري اسلامي قرار دارد· محمود صالحي اين كارگر مبارز و راديكال در طي مدت بيش از ۷سال با وجود رنج بردن از ناراحتي كليوي توسط مزدوران جمهوري اسلامي بجرم دفاع از حقوق كارگران به زندان افتاده و شكنجه هاي جسمي و روحي زيادي را تحمل كرده است· محمود صالحي بار اول در فروردين سال ۱۳۸۰ بعد از ده ماه زنداني، با فشار كمپين هاي بين المللي، حمايتهاي وسيع كارگران در سطح ايران و كردستان، آزاد شد· حمايتهاي بين المللي از محمود صالحي به او چهره اي شناخته شده در سطح جهاني، و سنديكا و اتحاديه هاي كارگري داده است·

در طول مدت هفت سال گذشته، جمهوري اسلامي محمود صالحي را به جرم دفاع از حقوق كارگران و تلاش او براي سازمان دادن كارگران دستگير كرده است· با دستگيري محمود صالحي اعتراضات بين المللي و در سطح داخلي در دفاع از او سازماندهي و راه اندازي شده است· در اين مدت سازمان و احزاب سياسي، رسانه هاي خبري و ده ها فعال كارگري تلاشهاي صميمانه و پيگيرانه را براي آزادي محمود صالحي انجام داده اند·

با وجود اعتراضات بين المللي توسط اتحاديه و سنديكاهاي كارگري، جمهوري اسلامي عملا و آگاهانه از آزادي محمود صالحي، منصور اسانلو و ديگر فعالين كارگري خود داري ميكند· و عملا به خواست و مطالبات مراجع بين المللي توجهي نميكند· و همزمان به فشارهاي روحي و جسمي به محمود صالحي افزوده است· و در عين حال در مقابل درخواست ملاقات هيئت يازده نفره متشكل از نمايندگان اتحاديه اروپا و مسئولين سازمانهاي كارگري در اروپا كه در تهران هستند، ايستاده و مانع ملاقات اين هيئت اروپايي با محمود صالحي شده است·

طبق اخبار رسيده، وضع جسمي محمود صالحي رو به وخامت است· مزدوران جمهوري اسلامي با محمود صالحي وارد يك جنگ فرسايشي با تحميل شكنجه هاي روحي و جسمي، توهين و بي حرمتي روزانه شده اند·

دفاع از آزادي محمود صالحي، كم كردن وخامت جسمي و معالجه پزشكي و رساندن دارو و امكانات بهداشتي، دور كردن دست هاي جنايتكاران سركوبگر زندانهاي جمهوري اسلامي از سرنوشت محمود صالحي، به تلاشهاي ما در خارج از كشور و اعتراضات سازمانيافته كارگران و مردم آزاديخواه در شهرهاي كردستان، ربط دارد·

در كنار تلاشهاي بين المللي، اقدام كارگران بخشهاي مختلف كارگري، جمع آوري طومار و امضا و تجمعات توده اي در دفاع از محمود صالحي و حفظ جان و حرمت او فاكتور مهمي است· نقطه ضعف جمهوري اسلامي اقدامات متحدانه و متشكل كارگران و مردم است· اين تجربه و پيروزي و دستاوردهاي اين تجربه را ما در طي چند سال گذشته ديده ايم· براي آزادي محمود صالحي و نجات جان و حرمت او نيروي سازمانيافته و توده اي كارگران، و مردم شهرهاي كردستان و اقدامات ابتكاري از قبيل تجمع و خواست ملاقات نمايندگان مردم با محمود صالحي، گزارش پزشكي و بررسي وضعيت جسمي و روحي او، و تلاش براي آزادي از زندان را بايد سازمان داد·

محمود صالحي را نبايد فراموش كرد· با كمپين هاي اعتراضي و مبارزاتي براي آزادي و نجات جان و حرمتش تلاش كنيم·

نسان نودينيان

آذر ماه ۱۳۸۶

نامه سرگشاده به آقای "هانس اولف نیلسون" سخنگوی کنفدراسیون بین المللی اتحادیه های کارگران مواد غذائی در باره محمود صالحی

000

تهدید به مرگ محمود صالحی را جدی بگیریم.

با سلام.

در تماس تلفنی که روز سه شنبه 11 دسامبر با شما داشتم، شفاها شما را در جریان تهدید به مرگ محمود صالحی از رهبران زندانی جنبش کارگری ایران توسط مامورین زندان قرار دادم، و تقاضا کردم که نسبت به این رویداد واکنش نشان دهید. در عین حال شما را مطلع کردم که نامه ائی سرگشاده برایتان تهیه کرده ام. شما خواستید که هرچه زودتر این نامه را برایتان فرستاده تا در باره  وضعیت محمود صالحی موضع گیری کنید. بدینوسیله این نامه را برایتان ارسال می کنم.
آقای نیلسون !

جنبش کارگری ایران در دوره ائی حساس و سرنوشت ساز از تاریخ خود بسر می برد. تردیدی ندارم که شما به دلیل موقعیت خاصی که دارید در جریان این موقعیت هستید. بر متن این اوضاع و تلاش برای پیشروی جنبش کارگری ایران، شماری از پیشروان جنبش کارگری از جمله محمود صالحی سخنگوی سندیکای کارگران خباز شهرستان "سقز" واقع در استان کردستان بعلت فعالیت برای ایجاد تشکلهای مستقل کارگری، برگزاری مراسم اول ماه مه و دفاع از مطالبات کارگران در زندان بسر می برند.
محمود صالحی در حالی در نهم آپریل امسال دستگیر و زندانی شد که از بیماری و درد شدید کلیه رنج می برد و در 9 ماه گذشته زندانی بودن، این بیماری نه تنها بهبود نیافته؛ بلکه به علت محروم بودن از مراقبت و معالجه بر شدت آن افزوده شده و دچار بیماریهای دیگری از جمله ناراحتی قلبی و پروستات شده است.
آقای هانس نیلسون !

در این روزهائی که بسیاری از شهروندان دنیا اعم از مذهبی و غیر مذهبی و از جمله کارگران اروپائی در میان زیبائی و رقص نور چراغهای رنگارنگ به استقبال تعطیلات کریسمس و سال نو میلادی  می روند تا در  این  فرصت و بدور از مشکلات کار و محیط کار لحظاتی را در کنار هم بسر برند، محمود صالحی؛ این کارگر مبارز و تلاشگر ایجاد تشکلهای مستقل برای کارگران ایران، این رزمنده بیمار اما سربلند و استوار قدم، در هزاران کیلومتر دورتر از این جلوه های شادی و زیبائی و در آنسوی چراغهای نئون در تاریکی سلول زندان محروم از دیدن زن و فرزندان است.

آقای هانس اولف نیلسون !
عدم عضویت سندیکای خبازان شهر سقز در کنفدراسیون اتحادیه های کارگران مواد غذائی تغییری در این واقعیت نمی دهد که محمود صالحی بعنوان کارگر مواد غذائی باید مورد حمایت و پشتیبانی شما قرار گیرد. و شما وظیفه دارید در این روزهای مهم سال و در آستانه اوقاتی که اکثریت مردم دنیا به انتظارش نشسته اند با حمایت از محمود صالحی به فضای حاکم بر خانه و خانواده اش گرما ببخشید، و با محکوم کردن رژیم جمهوری اسلامی برای زندانی کردن محمود صالحی؛ ما کارگران حامی جنبش کارگری ایران و محمود صالحی را مطمئن سازید که شما نیز در این مبارزه در کنار ما قرار دارید.
بنابراین از شما تقاضا دارم با تکیه بر حمایت و با نام کنفدراسیون بین المللی کارگران مواد غذائی زندانی بودن محمود صالحی این رهبر جنبش کارگری را محکوم کنید و خواهان آزادی فوری وی از زندان شوید.

فرهاد شعبانی

عضو اتحادیه کارگران مواد غذائی سوئد.

رونوشت : روزنامه هدف و وسیله

      روزنامه اتحادیه سراسری کارگران سوئد – ال او تیدنینگن.

ترجمه این نامه با تغییراتی در آن برای آقای نیلسون و روزنامه های نامبرده ارسال شده است.

farhad_1965@hotmail.com

مینا احدی:با اجازه خدا و پيغمبر، با دستهاى "خودشان" خفه ميکنند!

اين کدام مذهب و فرهنگ و سنتى است که قتل عزيزترين " زنان" را توصيه ميکند

فاطمه در تهران و آقسا در تورنتو کانادا،همزمان و در يک روز با دستهاى پدر و همسرشان به قتل رسيدند! هر دو مرد قاتل مىگويند اينها بى ناموس بوده و به حق مردانگى ما تجاوز کرده اند. هر کس که اين اخبار را مى شنود، بلافاصله ميگويد از اين مثالها فراوان مىتوان زد. اگر اسامى زنان " عزيز و مورد احترام مذهب اسلام"  را کنار هم رديف کنيم، که توسط مردان خانواده به قتل رسيده اند، هزاران هزار اسم را خواهيم ديد و اگر اسامى زنانى را که توسط دستگاه دولت، حکومتهاى اسلامى و باندهاى تروريست مدافع خدا و پيغمبر و مذهب اسلام، کشته شده اند،  را کنار هم بگذاريد با ميليون طرف خواهيد شد. اين دستگاه قتل و تجاوز به حرمت انسانى زنان در قرن حاضر، ميکشد و به پيش مىرود.
اسلام و همه مذاهب ، دستگاه ايجاد وحشت و نفرت در جامعه بوده و مهمترين قربانيان آنها در بين ضعيف ترين ها در جامعه است. کودکان در وهله اول، مورد دست اندازى وسيع مذهب بوده و زندگيشان و شانس يک زندگى توام با تجسس و تفکر و تصميم گيرى آگاهانه از آنها از همان روزهاى اول زندگيشان سلب ميشود. زنان و دختران جوان، بخش ديگر جامعه هستند که امروزبيش از پيش جسم و جانشان لگد مال جنبشى ارتجاعى شده اند که  با بىشرمى تمام ميکشد و به پيش مىرود ،وبا ايجاد ترس و وحشت، ميخواهد بماند و حکومت کند.
در قلب کانادا، مردى دخترش را ميکشد ، به جرم اينکه حجاب را رعايت نکرده و به محض خروج از خانه، چادر و مقعنه را دور انداخته و بى حجاب بوده است، در تهران کامران ،همسرش، عروس جوانى را ميکشد که تازه ازدواج کرده، به اتهام اينکه " حدس مىزدم با کسى دوست است" و به ناموس من تجاوز کرده است!!!
سوال اينست، چندين هزار نفر ديگر بايد در خانه ها و در زندانها و در خيابانها و در اطاق خوابها ، به قتل برسند، تا دنيا به اين جنايت سازمان يافته و به اين ناامنى زنان از طرف جنبش ارتجاعى اسلامى و سنتهاى ضد زن اسلامى ، پاسخ مناسبى را بدهد؟
جنبش اسلامى و اسلام سياسى ، يک جنبش جهانى است که با اين جنايات وحشيانه، زنده است و نفس ميکشد و قدرت ميگيرد. مذهب اسلام ، مذهب تبديل کردن افراد به قاتلين سرفرازى است که در آن دنيا ، به دليل جنايت روانه بهشت شده و اجازه تجاوز به زنان بيشترى را از خداي خود ميگيرند.
امروز ديگر وقت اعتراض رسمى و علنى و واضح و بدون لکنت زبان به اين جنايات وحشيانه است. هيچ مردسالار و مرتجعى و هيچ دولت و آخوند ساديستى نبايد اجازه داشته باشد بيش از اين جنايت آفريده و سربلند از دفاع از " ناموس" حرف بزند. زنان و دخترانى را که دستهاى پدر و همسرشان، آلت قتاله شده و يا از کارد آشپزخانه وحشت دارند که روزى گردن آنها را ببرد، زنان و دخترانى که مجبورشان مى کنند، خودکشى کنند، از ما انتظار دارند، کارى بکنيم و حرفى بزنيم .
درايران و عراق و افغانستان و حتى در قلب اروپا ، صدها زن و دختر جوان از وحشت قتل در خانه ها توسط وابستگان خود و عزيزانشان، فرارى شده و مخفى زندگى ميکنند.
بايد به يارى اين زنان شتافت. بايد با صداى بلند عليه مذهبى و فرهنگى بود که زنان را انسان حساب نکرده و آنها را " ناموس" مردان تعريف ميکند. بايد اين کلمه " ناموس" را که نفرت آور و مملو از خون و جنايت است را از فرهنگ لغت پاک کرد. بايد با شجاعت بر روى مذهب، سنت و يا فرهنگى که به انسانها اجازه قتل  داده و چنين شسشوى مغزى مىکند، تف کرد و آن را با قدرت تمام پس زد.
اسلام بخشى از لمپنيزم در جامعه است. اسلام مذهب ترور و وحشت و قتل انسانها است و اسلام سياسى امروز با تکيه به ارتش و اسلحه و زندان و اعدام و سنگسار در بخشى از جهان حکومت ميکند. در مقابل اينها بايد ايستاد و به يارى زنان و دختران دربند در زندان خانواده و در ممالک اسلام زده شتافت.
اين جنبش اعتراضى درايران و کشورهاى اسلام زده ودر دنيا امروز سربلند کرده و به پيش مىرود به اين جنبش روشنگرى و اعتراض سياسى بايد پيوست و بايد کمک کرد که جنبش اسلامى و مردسالارى و لمپنيزم را کاملا عقب برانيم.

مينا احدى
سخنگوى" عليه تبعيض ، سازمان دفاع از حقوق زن"
کلن- ١۴ دسامبر ٢٠٠۷
minaahadi@aol.com

ناصر اصغری:برای یك اعتصاب مشخص حاضر شویم

كتاب "یان مك گرگور" (Ian Mac Gregor) رئیس كمیته سراسری (ملی) ذغال سنگ (NCB) در دوره اعتصاب سال‌های ٨٤ و ٨۵ معدنكاران انگلیس به نام The Enemies Within كه فكر كنم ترجمه فارسی آن همانا "ستون پنجم" باشد، حاوی نكات مهمی برای كارگرانی است كه وارد جنگ سرنوشت سازی با دولتی می‌شوند. یكی از این نكات جلسه‌ای است كه او با مارگارات تاچر دارد. تاچر كه در سال ١٩٨١ خواسته بود اصلاحات مورد نظرش را به اجرا بگذارد، دولتش با خطر سقوط از طرف اعتصاب معدنكاران مواجه شده بود كه او ناگزیر به عقب نشینی شده بود. "یان" می‌گوید كه تاچر برخلاف نخست وزیر قبل از خود، Ted Heath، عاقلانه عقب نشینی می‌كند تا خودش را برای جنگی دیگر آماده كند.

آرتور اسكارگیل ٩ ماه قبل در كنگره اتحادیه معدنكاران انگلیس قاطعانه گفته بود كه حاضر نیست ناظر ویران شدن دست‌آوردهای كارگران و جامعه باشد. گفته بود كه تاچر نماینده اقلیتی در پارلمان است و حاضر است دولتش را پائین بیاورد.

تاچر از محتوای سخنان اسكارگیل اطلاع داشت و نگرانی‌ای كه با "یان" در میان گذاشته بود این بود كه اگر اسكارگیل بتواند همه كارگران را پشت سر خودش داشته باشد، احتمال سقوط دولتش وجود دارد. از "یان" كمك می‌خواهد و نظرش را می‌پرسد. "یان" می‌پرسد كه آیا از سال ٨١ كه با اتحادیه معدنكاران مواجه شده بود، توانسته است برای حداقل یك سال ذغال انبار (احتكار) كند. جواب تاچر هم البته این است كه هر انسان هوشیاری كه خودش را برای جنگی آماده می‌كند، باید پیش بینی‌های لازم را كرده باشد. دولت تاچر در این جنگ با كارگران پیروز می‌شود. اعتصاب كارگران را در هم می‌شكند. اما آنچه كه به نظرم مهم است، این است كه تاچر خودش را برای جنگ با كارگران كاملا آماده كرده بود.

با این مقدمه اجازه بدهید از خودمان بپرسیم كه مائی كه اكنون دیگر در یك مبارزه سرنوشت‌سازی با رژیم جمهوری اسلامی هستیم، چقدر آماده‌ایم؟ از چه تجاربی استفاده كرده‌ایم و یا آنان را در نظر گرفته‌ایم؟‌

یكی ازاصلی‌ترین نگرانی كارگران، شاید مهمترین نگرانی آنها، این است كه بعد از وارد شدن به اعتصابی چگونه زندگی‌شان تأمین می‌شود. درست است كه اعتصابات علی‌العموم خودجوش‌اند و بخش عظیمی از كسانی كه وارد اعتصابی می‌شوند، از قبل برای آن برنامه‌ای نمی‌ریزند؛ اما تمام كسانی هم كه دست به این كار می‌زنند، بی‌برنامه نیستند. روی سخنم نیز اتفاقا با همین‌هاست كه تعداد زیادی از همین "با برنامه‌ها" برای آماده كردن كارگران ماه‌ها در حال تدارك یك چنین روزی بوده‌اند.

راستش مشكل كارگران امروز در ایران این است كه چه با برنامه وارد اعتصابی بشوند یا بدون برنامه، سفره‌شان خالی است. هیچگونه پس‌اندازی برای روز مبادا ندارند. یعنی آن جمله مانیفست كه می‌گوید: "كارگران در این جنگ چیزی جز زنجیرهای پایشان را ندارند كه از دست بدهند" در مورد كارگران ایران "بدون شرح" صدق می‌كند. با این حال كارگری كه دستمزدش پرداخت می‌گردد، حال این پرداخت گرچه با چند ماهی هم به تعویق افتادن صورت بگیرد، وقتی كه یك هفته خودش را به یك اعتصاب می‌زند، برای مدت طولانی‌ای نمی‌تواند شاهد چشمان گرسنه كودكی باشد كه احتیاج به یك قرص نان و لیوانی شیر دارد. همین دستمزد چندرغازش او را وادار می‌كند كه دست از اعتصاب بكشد و یا اصلا قبل از وارد شدن به اعتصاب، فكر چنین كاری را به مخیله‌اش راه ندهد. این متأسفانه از سر تجارب تلخ است. كارگری را كه در تجربه دریافته است كه توان كشش دیدن گرسنگی خانواده‌اش را ندارد، به سختی می‌توان بار دیگر به اعتراض و اعتصاب كشاند. هر فعالی كه شاهد اعتصابی بوده باشد، این را تصدیق می‌كند كه مشكل میلیتانسی كارگران در روبروئی با باتون پلیس نیست. و اتفاقا سرمایه‌داران هم تا آخرین لحظه می‌خواهند خانواده گرسنه كارگران را به جنگ با كارگر اعتصابی بفرستند، نه پلیس و پاسدار را! آنچه كه كارگر را از پای در می‌آورد گرسنه نگه داشتن و در واقع گروگان گرفتن نان شب خانواده‌اش است.

این مشكل ویژه ایران نیست. كارگران در همه جای جهان با این مشكل روبرویند. اگر تفاوتی بین شرایط متحول امروزه ایران با مثلا نروژ هست در این است كه رهبران كارگری در ایران، كسانی كه رهبری تشكل، چه قانونی و شناخته شده و چه غیرقانونی و موقت را در دست دارند، می‌خواهند اعتصاب شروع شود و ادامه پیدا كند؛ و در این راه گاها مشكلات پیش‌رو را هم دست‌كم می‌گیرند. در یك اتحادیه كارگری‌ای كه جزئی از سیستم شده، رهبران اتحادیه مخصوصا مشكلات ناشی از یك اعتصاب را عمده و در اكثر مواقع غلو می‌كنند. در جلسات این اتحادیه‌ها كم با لفاظی‌هائی چون "مردم باید قسط‌هایشان را بپردازند" برخورد نمی‌كنیم. كارگر هم در تجربه دیده است كه بانك‌ها و دیگر مفتخوران و انگل‌ها چگونه كمین كرده‌اند تا با یك اشتباه كوچك از طرف وام گیرنده، پلیس و كلانتر را برای مصادره خانه و ماشین سراغ آنها بفرستند. همین كه داشتم این نوشته را می‌نوشتم، با دوستی در راه سر كار گپ می‌زدیم. بدون اینكه حتی در باره این موضوع حرفی زده باشیم، می‌گفت كه دنبال كاری است كه خیالش از این نظر راحت باشد كه بتواند سر ماه قسط خانه‌اش را بپردازد! نگرانی واقعی است. اما واقعی بودن نگرانی نمی‌تواند كارگر را از مبارزه باز دارد.

راه حل‌ها

این نوشته مدعی نیست كه برای این مشكل راه حل مشخصی دارد. امروز با این مشكل روبرو هستیم. به قول معروف، تشخیص مشكل نیمی از راه حل است.  باید كارگران و فعالین كارگری بیشتری، بخصوص كسانی كه با این مشكل مشخص درگیر بوده‌اند و تجاربی در این مورد مشخص دارند نظر بدهند. كارگرانی كه در تشكل‌های توده‌ای علنی دوره انقلاب دست داشتند. كارگرانی كه در اتحادیه صنعتگر سنندج فعال بودند. فعالین سندیكای خباز سقز و غیره. بسیاری از این تشكل‌ها سنتی نبودند. منظور از سنتی را پائین‌تر توضیح خواهم داد. بهر حال اكنون وقت آن است كه كارهای مشخص و كنكرتی كرد.

راه حل سنتی و كلاسیك: در یك جامعه متعارف كه توازن قوا پذیرش حق داشتن تشكل مستقل كارگری را به بورژوازی تحمیل كرده است، درصدی از حق عضویت كارگران به اعتصابات احتمالی آینده تعلق می‌گیرد. و یا كارگران بورژوازی را وادار به پرداخت درصدی به صندوق اعتصاب می‌كنند. اینها در یك جامعه متعارف هستند و توازن قوا هم آشكارا به نفع كارگران است. كارگران در یك چنین وضعیتی از موقعیت بهتری برخوردار هستند. توجه خواننده را به این نكته جلب می‌كنم كه این‌ها راه حل‌های سنتی و مربوط به شرایط ویژه و جوامع بازی هستند كه در جنگ بین كارگران و سرمایه به نوعی تعیین تكلیف شده و توازن قوا یك سلسله قوانینی را به نفع وضعیت معیشتی كارگران به تصویب رسانده و در نزد افكار عمومی جا انداخته است. منتها مهم است كه این نكته را در نظر بگیریم كه توازن قوا در شرایط خاصی به كارگر این موقعیت را داده است. با تغییر شرایط، توازن قوا نیز می‌تواند تغییركند. برای مثال در اعتصاب معدنكاران انگلیس و یا در اعتصاب كاركنان هواپیماها و فرودگاه‌ها در آمریكا در سال ١٩٨١ با سنگین بودن وزنه به نفع دولت‌های آمریكا و انگلیس، اعتصابات قدرتمندی در هم شكسه شدند. در كشورهای غربی و یا كشورهائی كه حق داشتن تشكل كارگری به سرمایه تحمیل شده است، هر روز شاهد در هم شكسته شدن اعتصابات كارگری هستیم، اما بسیاری از این اعتصابات توسط سران خود اتحادیه‌ها به تسلیم كشیده می‌شوند. اعتصابی را كه كارفرما و یا دولت كارفرماها توانسته باشد به راحتی سركوب كند و در ذهن جامعه آن را توجیه كند، نادرند. نكته اصلی من این است كه این راه حل (سنتی) به درد اوضاع متحول امروز ایران نمی‌خورد.

راه حل ویژه ایران: در جوامعی چون ایران هم هر روزه شاهد اعتراض و اعتصابات گسترده كارگری هستیم. كارگر منتظر نمی‌ماند كه توازن قوا خود بخود به نفع او تغییر كند. چنین چیزی غیرممكن است. این مبارزه كارگر است كه توازن قوا را به نفع او تغییر می‌دهد. یكی از بهترین نمونه‌ها، همین اعتراض قدرتمند اخیر كارگران نیشكر هفت‌تپه بود. اما سركوب عریان و زیر خط فقر بودن دستمزدها، به او این اجازه را نمی‌دهد كه بخشی از دستمزدش را برای روز مبادا پس انداز كند.

اما به نظر من موقعیتی كه امروز مبارزه كارگر در ایران را از هر جای دیگر دنیا متمایز می‌كند، وضعیت ویژه ایران است. در هیچ كجای دنیا اعتراض و نفرت علیه رژیم حاكم مثل ایران این چنین همه‌گیر نیست. برای مبارزه كارگران معنی عملی این نفرت علیه جمهوری اسلامی این است كه می‌توانند در چنین شرایطی به جامعه اتكا كنند. كارگران در مجامع عمومی خود قبل از شروع اعتصاب، اول از هر چیزی بهتر است تیمی را برای جلب حمایت مردم شهر و حومه سازمان بدهند. تجارب كارگران نساجی‌های كردستان و شاهو در این مورد می‌تواند راه‌گشا باشند. كارگران در این اعتراضات دقیقا روی همین نفرت مردم سنندج بر علیه جمهوری اسلامی حساب كردند و نتیجه هم داد. راستش گرچه این تاكتیك می‌تواند در شرایط ویژه ایران بسیار كارا باشد، اما حتی اتحادیه‌ها‌ی سنتی هم چنین تاكتیكی را به كار می‌گیرند. كمیته‌ای برای مصاحبه با مطبوعات و غیره را سازمان می‌دهند كه حداقل بتواند از تبلیغات زهرآگین كارفرماها بكاهد. اما در ایران كار این كمیته از جهاتی بسیار ساده می‌باشد. هر جا خبری از اعتراضی به گوش برسد، مردم معترض می‌خواهند به هر شیوه‌ای كه ممكن است به آن یاری برسانند. كار ما در چنین موقعیتی نمی‌تواند صرفا جلب حمایت معنوی و نوشتن نامه حمایتی و حمایت‌های این چنینی باشد. باید به طور مشخص خواهان كمك مالی شد. باید گفت كه تنها راه به پیروزی رسیدن اعتراضی علیه جمهوری وحشت، حمایت مالی كارگران اعتصابی است. تمام بخش‌های جامعه، از كارگر و پرستار و معلم گرفته تا كارمندان رده پائین دولتی در چنین موقعیتی گیر كرده‌اند. مشكل همدیگر را درك می‌كنند و راه مقابله با آن را هم با پوست و گوشت لمس می‌كنند. جامعه می‌داند كه مبارزه كارگر از هر جهتی ربط مستقیم به ماندن و نماندن رژیم دارد. و باور كنید كه برای كم كردن سایه شوم این رژیم لحظه شماری می‌كنند. امروز هر اعتراض موفقی در این جامعه جرقه‌ای برای رو آمدن اعتراضات بیشتری می‌شود. و این بهترین عیدی‌ای برای هر معترض این جامعه است كه حاضر است نان شب فرزندش را با خانواده كارگر اعتصابی شریك شود. شايد اين تمام راه حل نباشد اما بخشي از مساله را حل ميكند و در عين حال نيروي عظيمي را متوجه حركت اعتراضي و اعتصاب كارگران ميكند كه براي به پيروزي رسيدن هرچه سريعتر و كم دردتر مبارزه كارگران بسيار مهم است.

٦ دسامبر ٢٠٠٧

 

 

 

 

 

 

اصغر کریمی :اعتصاب،قسمت چهارم: نقش خانواده های کارگران

دسامبر ٢٠٠٧خانواده‌های کارگری یک رکن مهم مبارزات کارگران هستند. كارگران در مبارزه شان فقط با كارفرماي مستقيم كارخانه و شركت محل كار خود روبرو نيستند. در کنار کارفرما ارگانها و نيروهايي از قبيل حراست، وزارت اطلاعات، نیروهای انتظامی، دادگاهها و زندانها و کل رژیم قرار دارند. طرف مقابل برای به شکست کشاندن اعتصاب و مبارزه کارگران هرجا لازم باشد نيروهاي ديگري را هم به كمك ميگيرد. هرجا کارفرما و حراست و عوامل او در کارخانه حریف کارگران نشوند، کل نیروی سرکوبشان را به میدان میاورند. کارگران نیز باید کل نیرویشان را بسیج کنند و به میدان آورند. این یکی از جنبه های باشکوه پيش شرطهاي مهم پيروزي هر  مبارزه کارگران است.

نیرو و قدرت کارگران کجاست؟

قبل از هر چیز خواستها و مبارزات کارگران از چنان حقانیتی برخوردار است که در صورتی که نیروی خود را بسیج کنند و متحد و یکپارچه به میدان بیاورند، سرکوب آنها و مقابله با آنها دشوار میشود. جامعه به کارگر حق میدهد، اهالی شهر به کارگر حق میدهند. چنان مطالبه کارگر در مقابل مفتخوران و انگل‌های جامعه از حقانیت برخوردار است که رژیم برای سرکوب آنها باید کلی زحمت بکشد نیروهای خود را از نظر ذهنی آماده کند و به جنگ کارگران بفرستد و چه بسیار است مواردی که سربازان و بخشی از افراد نیروی سرکوب که از اقشار زحمتکش جامعه‌اند، حاضر به سرکوب نمیشوند و یا به سختی به جنگ کارگر میروند. حقانیت کارگر در مبارزه یک منبع مهم نیروی کارگر است اما این مطلقا کافی نیست. تنها زمانی این حقانیت به نیرو تبدیل میشود که کارگر متحد دست به اعتراض و اعتصاب بزند. کارگران چرخهای تولید را در دست دارند و با اعتصاب آنها تولید میخوابد، خدمات میخوابد، جامعه از کار می افتد. به همین دلیل اعتصاب ابزار قدرتمند کارگر در مقابل سرمایه دار و دولت است. اما کارگران ابزارهای مهم دیگری نیز دارند. تجمعات اعتراضی کارگران به موازات اعتصاب جنبه دیگری از قدرت کارگران را نشان میدهد. همبستگی بین المللی از طریق سازمانهای کارگری در سطح دنیا گوشه دیگری از نیروئی است که میتواند اعتصاب را پربارتر و موثرتر کند و فشار بسیار بیشتری به حکومت بیاورد. اما علاوه بر همه اینها یک نیروی بزرگ، نیروئی که از نظر تعداد و نفر بسیار بیشتر از کارگران اعتصابی است یعنی خانواده های کارگران، میتواند قدرت عظیمی به اعتصاب و مبارزه کارگر بدهد. متاسفانه به این وجه از مبارزه کارگران تاکنون اهمیت چندانی داده نشده است و کارگران بخش مهمی از نیروی خود را به میدان نیاورده اند وگرنه شکست ناپذیر میشوند.

موانع به میدان آمدن خانواده های کارگران چیست؟

موانع متعددی سر راه کارگران است. قبل از هر چیز طبعا نیروهای سرکوب است که مانع تجمع کارگران، مانع تلاش برای به حرکت درآوردن خانواده ها و مانع شکل گیری تجمعات اعتراضی کارگران میشود. اما این تنها دلیل نیست. بسیاری از همسران کارگران ساعات زیادی از روز را در صف گوشت و نان و نگهداری کودکان و رسیدن به کار خانه هستند. بسیار اتفاق افتاده است که توان مالی برای اینکه خود را به صف کارگران و تجمع آنها برسانند نیز نداشته‌اند. اما اینها بخشی از موانع است. یک دلیل مهم دیگر نیز مانع بهم پیوستن این نیروی بزرگ به صف کارگران اعتصابی و تجمع کننده میشود و آن سنت‌ها و اخلاقیات عقب‌مانده است. اگر این مانع حل شود سایر موانع فرعی میشوند. اعتصاب هم دشوار است اما کارگر به اهمیت آن واقف است و دست به اعتصاب میزند. تجمع هم غیرقانونی و دشوار است اما کارگر میداند و چاره‌ای ندارد که دست به تجمع اعتراضی بزند. اما سنت‌های عقب‌مانده باعث میشود که این نیرو به میدان نیاید. در سالهای گذشته کارگران پیشروی های مهمی از نظر اطلاع رسانی به جامعه و حضور در رسانه هائی که حاضرند صدای آنها را به جامعه برسانند، از نظر مراجعه به سازمانهای کارگری در سطح بین المللی و جلب همبستگی آنها و نیز حمایت از مبارزات یکدیگر داشته اند. این فاکتورها امروز به کارگران موقعیت تازه ای داده است، اعتصابشان بیشتر جلب توجه میکند، از محدوده کارخانه به بیرون کشیده میشود، جامعه مطلع میشود، حتی در سطح بین المللی منعکس میشود. اما سنت‌های عقب مانده جاندارتر و ریشه دارتر است و باید به جنگ آنها رفت.

واقعیت این است که از آنجا كه بخش اعظم کارگران شاغل مرد هستند و همسران آنها یعنی زنان خانواده های کارگری هستند که باید به میدان بیایند. اما اخلاقیات عقب مانده در میان کارگران اعم از کارگران مرد و خود زنان کارگر مانع آن میشود. همان‌ها که خون کارگر را در شیشه کرده اند این خرافات را هم در میان کارگران دامن میزنند. دهها سال است که آخوند محله زن را بعنوان یک موجود عقب مانده معرفی کرده است، رادیو و تلویزیون و احادیث و خدا و پیغمبر همه یکصدا زن را موجودی ناقص الخلقه و ضعیف تصویر کرده اند. سرمایه داران و دولت به این خرافات نیاز دارند، به نابرابری میان زن و مرد نیاز دارند، به شکاف میان آنها احتیاج مبرم دارند. با اینکار علاوه بر ایجاد شکاف در میان کارگران، سطح توقع و استانداردهای زندگی را هم بشدت پائین میاورند. با این کار انتظار مثلا گرفتن بیمه بیکاری برای زنان خانه‌دار بشدت تنزل میکند. بسیاری از توقعات دیگر نیز نادیده گرفته میشود. سرمایه‌داران و دولتشان برای اینکار سالانه مبالغ کلانی صرف میکنند، قانون میگذرانند، تمام تلاششان این است که زن را در چادر بپیچانند، در خانه نگهدارند، کار او را تولید بچه و خدمات دادن به مرد تعریف کنند، و با هزار مزخرف دیگر مانع حضور زنان در عرصه‌های اجتماعی و سیاسی و مبارزاتی شوند و بدرجات زیادی موفق بوده‌اند. این باعث شده است که خود کارگران هم توانائی زنان کارگر را به حساب نیاورند. حتی زمانی که بحث از اتحاد میکنند این نیرو را به حساب نیاورند. به شکافی که میان زن و مرد ایجاد شده است بی‌توجه بمانند و چشم بر این بخش از نیروی عظیم خود ببندند و خودشان به دست خودشان مانع حضور زنان در اعتصاب و تجمع شوند. مانع شوند که زنان کارگر مشغول فعالیت برای تقویت اعتصاب شوند.

این موضوع درخور توجهی برای کارگران پیشرو است که این ذهنیت را که دشمنان آنها، طبقه حاکم و دولت و رسانه‌ها و مسجدهایشان به بخشی از کارگران تحمیل کرده است در هم بشکنند. اینهم یک عرصه جنگ و مبارزه برای کارگران پیشرو است. باید به مقابله با این ذهنیات عقب مانده برویم و با افشای این مزخرفات، نیرویمان را آزاد کنیم. از چنگال خرافه نجات دهیم و به میدان مبارزه بکشانیم. چه کسی گفته است که زنان کارگر، زنان خانه‌دار، توان سازمان دادن مردم شهر را ندارند؟ چه کسی گفته است که نمیتوانند مبلغاني برجسته باشند و سخنرانی‌های آتشین بکنند؟ چه کسی گفته است نمیتوانند صندوقهای مالی تشکیل دهند و یک پشتوانه مالی محکم برای کارگران اعتصابی و کارگرانی که به زندان می افتند فراهم کنند؟ چه کسی گفته است نمیتوانند در صف اول تظاهرات قرار گیرند و شهر را به حرکت درآورند؟ بعلاوه خانواده‌های کارگری فقط زنان نیستند. پدران و مادران کارگران، خواهران و برادران و نیز فرزندان بزرگسال آنها نیز اعضای خانواده‌های کارگری هستند. و این نیرو همانطور که گفته شد از نظر تعداد و نفر چند برابر کارگران شاغل است.

اشکال شرکت خانواده های کارگران در اعتراضات کارگری چیست؟

اگر این نیرو به حساب آورده شود و به درجه‌ای که بر اخلاقیات و ذهنیات عقب مانده غلبه کنیم، به درجه‌ای که بر اهمیت نقش خانواده‌ها در مبازره واقف شویم، راههای بسیار زیادی برای ایفاق نقش آنها باز میشود. شرکت در تجمعات کارگری یک شکل بسیار مهم از حضور اعضای خانواده‌های کارگران دوشادوش کارگران اعتصابی است. زمانی که نه فقط کارگران شاغل بلکه همسران و سایر اعضای خانواده‌های آنها دست به تجمع میزنند نه تنها نیروی آنها چند برابر میشود و سرکوب آنها بسیار دشوارتر میشود بلکه بسرعت در سطح شهر و کشور انعکاس پیدا میکند، افکار عمومی بسرعت به حمایت از آنها بسیج میشود. امکان پیوستن مردم به صف اعتراض کارگران ده بار بیشتر میشود. مبارزه بسیار شکل اجتماعی‌تری پیدا میکند. مردم دور و بری که شاهد صف اعتراض کارگران اعتصابی و خانواده‌هایشان هستند، این صف را بسیار بیشتر به خود مربوط میدانند و به آن توجه میکنند. دانشجو و معلم و کارمند زحمتکش و جوانان شهر بسرعت به آن می‌پیوندند. متاسفانه به این مساله، به اهمیت حضور سایر مردم شهر در تجمعات کارگری اهمیت کمی داده شده است. معمولا عوامل رژیم کارگران را از حضور سایرین در تجمع آنها میترسانند. میگویند مبارزه‌تان را منحرف میکنند! میگویند سیاسی میشود، میگویند شلوغ میشود، و با هزار زبان دیگر مانع حضور مردم شهر در تجمع کارگران اعتصابی میشوند. حضور خانواده ها در تجمعات، امکان حضور سایر مردم را نیز فراهم میکند.

شرکت خانواده های کارگری در مجمع عمومی کارگران اعتصابی:

اعضای خانواده کارگر در همه محرومیت‌های کارگران شریکند و همه مسائل مربوط به خواست و مبارزه کارگران به آنها مربوط است. تصمیم کارفرما برای اخراج پانصد کارگر یعنی پانصد خانواده کارگری را از نان انداختن. چگونه ممکن است کسی ادعا کند که این مساله به خانواده‌های کارگران مربوط نمیشود، حق اظهار نظر ندارند، حق شرکت در اعتراض ندارند و یا حق ندارند در مجمع عمومی که به این مناسبت تشکیل میشود شرکت کنند؟ دستمزد دو ماه که پرداخت نمیشود این کل خانواده کارگران است که تحت فشار قرار میگیرد و حق دارد بداند قرار است دستمزد کی پرداخت شود و کارگران چگونه با آن مقابله میکنند. سایر مسائل کارخانه نیز تماما به خانواده‌ها ربط دارد. به سرنوشت آنها مربوط است، روی وضعیت حال و آینده کودکان آنها تاثیر مستقیم میگذارد. بنابراین باید هم این خواست را دامن زد و هم خانواده‌ها را تشویق کرد تا در تمام مراحل مبارزه و اعتصاب و برگزاری مجمع عمومی در کنار کارگران شاغل قرار داشته باشند و نیروی مبارزاتی آنها را دو چندان کنند.

اما شرکت در تجمعات اعتراضی و مجمع عمومی کارگران، تنها یک شکل از نقش خانواده‌ها است. همزمان با اعتصاب، اعضای خانواده‌های کارگری میتوانند جمع‌های همبستگی با کارگران اعتصابی را در محله و شهر تشکیل دهند. بقیه مردم را خبر کنند و به همبستگی با کارگران اعتصابی تشویق کنند. میتوانند اطلاعیه‌های کارگران اعتصابی را در سطح شهر توزیع کنند، میتوانند دسته جمعی به سازمانهای کارگری در سطح دنیا نامه بدهند و حمایت بخواهند. میتوانند با دوست و آشناهای خود در سایر مراکز کارگری مراجعه کنند و آنها را به حمایت از کارگران اعتصابی تشویق کنند. صندوق‌های اعتصاب تشکیل دهند و از نظر مالی یکی از موانع مهم ادامه اعتصاب را رفع کنند. موقعی که کارگری دستگیر میشود میتوانند همراه با خانواده او دسته جمعی به مقابل وزارت اطلاعات و زندان بروند و اعتراض کنند. اینها بخشی از فعالیت جمعی اعضای خانواده‌های کارگری است. اما علاوه بر این بعنوان مثال همسر یا پدر يا مادر یا فرزند کارگران دستگیر شده میتوانند با اسم و رسم خود نامه‌های سرگشاده بنویسند و توجه مردم را به وضع کارگر زندانی جلب میکنند. نمونه‌هائی از این ابتکارات و تاثیرات مهم آنرا در سالهای گذشته شاهد بوده ایم.

این فعالیت‌ها علاوه بر تقویت فوری اعتراضات و اعتصابات کارگری، به رشد فکری و سازمانی کارگران نیز مستقیما و قویا کمک میکند. از میان خانواده‌ها، تعدادی به صف رهبران کارگری و مبلغان و سازماندهندگان میپیوندند. و این یک منبع مهم نیروی طبقه کارگر است. طبقه کارگر به هزاران مبلغ و سازمانده نیاز دارد و اعضای خانواده‌ها دوش به دوش کارگران شاغل در کارخانه میتواند به مبلغان برجسته و سازماندهندگان توانا تبدیل شوند و صف رهبری طبقه کارگر را وسیعا تقویت کنند.

حضور خانواده‌های کارگری در اعتراضات کارگران اعتصابی از سر استیصال نیست:

خانواده‌های کارگری بخشی از طبقه کارگرند و حضورشان در صف اعتراض از سر قدرت این طبقه است نه از سر ضعف و استیصال. این قدرت کارگران است که با اعتصاب میتوانند چرخ تولید را بخوابانند و همراه با خانواده‌هایشان که جمعیت زیادی میشوند دست به اجتماعات بزرگ بزنند و خواست‌های خود را به کرسی بنشانند. حضور اعضای خانواده‌های کارگری در تجمعات اعتراضی و مجمع عمومی کارگران اعتصابی حق آنها است. نشاندهنده یک صف شکست خورده و در هم شکسته و مایوس نیست. قدرت چندبرابر کارگر را به نمایش میگذارد. نشاندهنده رشد آگاهی کارگر است. نشاندهنده اتحاد صفوف بخش‌های مختلف این طبقه است. این نیروی اعتصاب را ده چندان میکند. حضور خانواده‌ها همانطور که گفته شد، راه را بر شرکت سایر مردم شهر در تجمعات کارگری نیز بشدت هموار میکند و صفوف طبقه کارگر را یکپارچه و متحد و قدرتمند میکند. و بنابراین کارگران باید به حضور همسران و سایر اعضای خانواده خود در صف اعتراضشان افتخار کنند و آنرا نشانه قدرت خود بدانند. برعکس این رژیم است که با حضور قدرتمند و یکپارچه خانواده‌ها و سایر مردم مستاصل میشود و از سرکوب کارگران ناتوان میماند.

طبقه کارگر باید سنت‌های عقب‌مانده را پس بزند، کل نیروی طبقه خود را آزاد کند و به میدان آورد. این وظیفه تک تک کارگران پیشرو و سوسیالیست است. این بخشی از مبارزه برای رهائی است. طبقه کارگری که میخواهد پرچم رهائی کل جامعه را برافراشته کند، باید نسبت به این مساله با حساسیت برخورد کند. سمبل سنت‌های پیشرو و برابری طلبانه باشد. همانطور که در جریان اعتصاب باید بر روحیه بی اعتمادی و بر تفرقه‌ای که در میان کارگران بدست طبقات حاکم ایجاد شده است مقابله کرد و آنها را در هم شکست، به همین شکل باید در برابر اخلاقیات عقب مانده درمقابل زنان هم قاطعانه مبارزه کرد، با افکار سنتی و عقب مانده در میان کارگران درافتاد، تا نیروی عظیمی که در خانه به بند کشیده شده آزاد شود. زنجیرهائی را که بر ذهنیتش بسته اند پاره کند، و قدرتمندتر درمقابل کارفرما و دولت به میدان آید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

December 13, 2007

پاسخ های حزب اتحاد کمونيسم کارگری

لطفا نام خود و عنوان سازمانی تان را بنويسيد و مختصری از بيوگرافی تان را شرح دهيد.
ـ نام سياسی من علی جوادی است. در سال ۱۳۳۲ در تهران متولد شدم. دارای ليسانس رياضی، فوق ليسانس تحقيقات عملياتی و دکترای رياضيات کاربردی هستم. و در حال حاضر علاوه بر فعاليت حرفه ای سياسی به تحقيق و تدريس با عنوان پرفسور دانشگاه کاليفرنيا در لس آنجلس مشغول کار هستم.
متاسفانه بعد از ۲۴ سال زويای عزيزم را در يک حادثه ناگوار در ژانويه سال گذشته از دست دادم. اکنون يک دختر شانزده ساله در کنارم و يک دختر عزيز در قلب و خاطره ام دارم.
من فعاليت سياسی چپ و کمونيستی را از نوجوانی آغاز کردم. در حال حاضر دارای سمت دبير کميته مرکزی در حزب اتحاد کمونيسم کارگری هستم. حزب اتحاد کمونيسم کارگری حزبی مارکسيستی در ادامه سنت کمونيسم منصور حکمت است.
 
سازمان خود را به طور خلاصه معرفی کنيد و آخرين تغيير و تحولات درون آن را عنوان کنيد.

ـ حزب اتحاد کمونيسم کارگری برای برقراری يک جامعه کمونيستی مبارزه ميکند. سرنگونی تمام و کمال جمهوری اسلامی پيش شرط تحقق چنين هدفی است. حزب اتحاد کمونيسم کارگری با جدايی بخشی از رهبری، کادرها و اعضای حزب کمونيست کارگری ايجاد شد. اين حزب پرچمدار کمونيسم مارکس و منصور حکمت، پرچمدار سازماندهی انقلاب کارگری و سرنگونی رژيم اسلامی است. مسئله اصلی مورد اختلاف ما با بخش ديگر رهبری حزب کمونيست کارگری بر سر ملزومات پيروزی کمونيسم در ايران بود. اينکه کمونيسم کارگری چه قابليت ها و ظرفيتهايی را بايد در خود ايجاد کند تا بتواند استراتژی سازمانی و سياسی خود را متحقق کند؟ ما معتقد بوديم که حزب کمونيست کارگری بايد از يک حزب مبلغ و مروج و يک ماشين افشاگری و نقد به يک حزب سازمانده و رهبر تبديل شود. و صفی از رهبران کمونيست جامعه شکل دهد که دولت سوسياليستی فردای پس از جمهوری اسلامی را شکل ميدهند. ما آن گرايشی در جنبش کمونيسم کارگری هستيم که معتقديم کمونيسم در ايران تنها با کمونيسم کارگری منصور حکمت ميتواند پيروز شود. ما معتقديم کمونيسم کارگری تنها با تبديل شدن به ظرف اعتراض رهبران راديکال و سوسياليست جنبشهای اجتماعی ميتواند پيروزی کمونيسم را متحقق کند. حزب اتحاد کمونيسم کارگری حزب انقلاب کارگری و حزب کمونيسم منصور حکمت است.

موضع حزب شما در قبال خطری که امروزه بر سر ايران سايه افکنده و آن حمله آمريکا به ايران است، چيست؟

ـ حزب اتحاد کمونيسم کارگری عليه حمله نظامی آمريکا و عليه جنگ تروريستها است. اين جنگی بر سر قدرت سياسی و حوزه نفوذ در منطقه و جهان است. هيات حاکمه آمريکا به دنبال تحکيم هژمونی امپرياليستی خود در سطح جهان است. از طرف ديگر جنبش اسلام سياسی و در راس آن رژيم اسلامی نيز به دنبال سهم بيشتر در منطقه و تضمين بقاء ارتجاعی خود در ايران است. اين جنگی ارتجاعی و ضد انسانی از هر دو سو است. مصائب و مشقاتی که چنين جنگی ميتواند به مردم در ايران و خاورميانه و جهان تحميل کند، بسيار از ابعاد و فجايع جنگ آمريکا در عراق گسترده تر و وحشيانه تر خواهد بود. ما هر دو سوی اين جنگ را قويا و بدون کوچکترين تخفيفی محکوم ميکنيم. اين جنگ را ادامه کشمکش و تقابل دو قطب تروريستی جهان معاصر، تروريسم دولتی آمريکا و اسرائيل و ناتو از يک سو و تروريسم اسلامی و رژيم اسلامی از سوی ديگری ميدانيم. ما هيچگونه همسويی با هيچکدام از طرفين اين جنگ نداريم. همسويی ما تنها با امر آزادی و برابری و رفاه مردم و انقلاب کارگری است. ما برای سرنگونی رژيم اسلامی و شکست سياستهای ميليتاريستی آمريکا مبارزه ميکنيم. در ايران ما پايان دادن به جنگ را از کانال مبارزه برای سرنگونی رژيم اسلامی دنبال ميکنيم. ما نيروهايی را که در تقابل دو قطب تروريستی، سياست نزديکی با يکی از دو قطب اين جنگ را دنبال ميکنند، به رژيم اسلامی تخفيف ميدهند، به دنبال فرصتهايی هستند که ميليتاريسم آمريکا برايشان ايجاد ميکند، را قاطعانه افشا ميکنيم. چکيده سياست های ما در قبال جنگ احتمالی اين است: "عليه جنگ، عليه جمهوری اسلامی، برای آزادی و برابری و رفاه."

رابطه ی حزب شما با ساير گروه ها و احزاب اپوزيسيون خارج کشور چگونه است؟ آيا با همه آنها بر سر ميز مذاکره و تبادل نظر خواهيد نشست؟

ـ ما مدافع گسترده ترين ديالوگها در صفوف اپوزيسيون بر سر مسائل حاد جامعه هستيم. هيچ تابويی برای گفتگو و تبادل نظر با ساير نيروهای اپوزيسيون نداريم. ما جدل و ديالوگ سياسی را مکانيسمی برای روشن شدن خطوط سياسی و قطب بنديهای واقعی در صفوف اپوزيسيون و انتخاب مردم ميدانيم. ما با ساير نيروهای سياسی بر سر هر ميزی ميتوانيم بنشينيم و گفتگو و جدل و ديالوگ کنيم، اما کوچکترين تخفيف و سازشی را ميان قطبهای مختلف سياسی در جامعه مجاز نميدانيم.
آيا برای نظام ايدئولوژيک در ايران آينده ای می بينيد؟
ـ عمر حکومت اسلامی و مذهبی در ايران به پايان رسيده است. رژيم اسلامی محکوم به شکست و سرنگونی است. اين حکم مردم است. درمانی ندارد. بايد برود. ما برای استقرار فوری يک جمهوری سوسياليستی مبارزه ميکنيم. جمهوری سوسياليستی متضمن آزادی، برابری و رفاه همگان در جامعه است. جمهوری سوسياليستی يک حکومت ايدئولوژيک نيست. جامعه آزاد ايدئولوژی رسمی لازم ندارد. ما به دنبال ايجاد يک نظام ايدئولوژيک در فردای جهوری اسلامی نيستيم. ما خواهان برقراری حکومت حزبی و يا حکومت احزاب نيستيم. حکومت کارگری و جمهوری سوسياليستی از نظر ما حکومت شوراها و ارگانهای عمل مستقيم توده شهروندان جامعه است. اما حکومت های ناسيوناليستی و يا حکومتهای مبتنی بر قوميت و مليت و نژاد تماما حکومتهای ايدئولوژيک و مبتنی بر نابرابری اجتماعی و طبقاتی شهروندان جامعه هستند. به جای جمهوری اسلامی بايد نظامی سکولار، آزاد، برابر و انسانی مستقر کرد.

چه موضوع هايی برای حزب يا سازمان شما در اولويت قرار دارد؟
ـ به طور خلاصه حزب اتحاد کمونيسم کارگری برای تامين رهبری کمونيسم کارگری بر جنبش سرنگونی طلبانه توده های مردم و يک پيروزی کارگری تلاش ميکند. از نقطه نظر ما پيروزی انقلابی بر جمهوری اسلامی مستلزم تامين هژمونی کمونيستی بر جنبش سرنگونی است. ما ميکوشيم تا سرنگونی رژيم اسلامی را با استقرار يک جمهوری سوسياليستی توام و همزمان کنيم. تحقق اين اهداف از نظر ما مستلزم تامين بالاترين انسجام سياسی و سازمانی در جنبش کمونيسم کارگری و آمادگی در سطوح مختلف است. ما برای سازماندهی انقلاب کارگری تلاش ميکنيم.

تقريبا اکثر احزاب سياسی اپوزيسيون مخالف برپايی زندان و اعدام و شکنجه هستند. فرض کنيم شما به قدرت رسيديد، با مخالفانتان چه رفتاری خواهيد داشت؟
ـ ما آزاديهای سياسی و بی قيد و شرط همگان را تضمين خواهيم کرد. شهروندان جمهوری سوسياليستی تماما افرادی آزاد، برابر و متساوی الحقوق خواهند بود. مطبوعات آزاد خواهند بود. تجمع آزاد خواهد بود. تحزب آزاد خواهد بود. اعتصاب آزاد خواهد بود. نقد تمامی جوانب فرهنگی، اقتصادی و سياسی و مذهبی و ملی جامعه آزاد خواهد بود. زندانی سياسی ای نخواهد بود. زندان سياسی نخواهد بود. اثری از اعدام و شکنجه نخواهد بود. تمام زندانهای مخوف موجود را به موزه تاريخی برای درس آموزی و گسست قطعی از دوران استبدادی و مذهبی جامعه تبديل خواهيم کرد. هر نوع تحريک و تهديد مذهبی و ملی و غيره عليه بيان و ابراز وجود سياسی آزادانه افراد ممنوع خواهد بود. هر نوع تفتيش عقايد ممنوع خواهد بود. هر نوع دخالت در زندگی خصوصی افراد ممنوع خواهد بود.
واقعيت اين است که در جوامع سرمايه داری ميزان و محدوده آزادی و حقوق مدنی افراد در انقياد منافع اقتصادی و سياسی طبقه سرمايه دار حاکم بر اين جوامع است. هر زمان که سودآوری و يا موقعيت سياسی طبقه سرمايه دار حاکم ضروری کند، اين حقوق مورد تعرض دولت قرار خواهند گرفت. امروز بسياری در اپوزيسيون از آزاديهای سياسی و مدنی صحبت ميکنند، اما آزادی فردی و مدنی تنها در جامعه ای ميتواند متحقق شود که خود آزاد باشد. تنها با از ميان بردن انقياد طبقاتی و اقتصادی انسانها، تنها با نابودی نظام استثمارگر و طبقاتی کنونی ميتوان گسترده ترين آزادی ها و ابراز وجود انسان را در قلمروهای مختلف زندگی تامين و تضمين کرد. اين هدف ماست.

در رابطه با مسئله مليت های ايران (ترک، کرد، عرب، بلوچ و...) ، حزب شما چه راه حلی را مناسب می بيند؟
ـ ما برای برابری کامل و بی قيد و شرط کليه ساکنان ايران در کليه حقوق و وظايف قانونی، اعم از فردی، مدنی، سياسی، اجتماعی و رفاهی مبارزه ميکنيم. برابری تمامی شهروندان مستقل از مليت، جنسيت، نژاد، محل تولد و تابعيت يک اصل پايه ای سياست برنامه ای ماست. حزب اتحاد کمونيسم کارگری برای برقراری نظامی مبارزه ميکند که در آن کليه ساکنان کشور افراد آزاد، متساوی الحقوق و برابر جامعه باشند و هيچ نوع تبعيضی چه مثبت و چه منفی در قبال مردم منتسب به مليتهای مختلف معمول داشته نشود.
ما ايران را "کشوری کثيرالملله" يا "کشور يک ملت" نميدانيم. ما از انسانيت مردم و حقوق انکارناپذيرشان شروع ميکنيم و بر اساس اصل برابری انسانها، به هر تبعيضی پاسخی روشن و سياسی ميدهيم. ما مسئله ای به نام مسئله ترک و عرب و بلوچ و لر نداريم. مسئله کرد داريم، اما ساير ستمهای ملی موجود در جامعه در سطح يک مسئله ملی باز و مفتوح نيستند. از جنس مسئله کرد نيستند. مسئله کرد تاريخ ويژه خود را دارد. سابقه طولانی ستم بر مردم کرد، سرکوب خونين خواستهای حق طلبانه و جنبشهای اعتراضی در کردستان ايران، ستم ملی را به سطح يک مسئله ملی ارتقا داده است. راه حل ما در قبال "مسئله ملی" به عنوان يک اصل، حق جدايی از ايران و تشکيل دولت مستقل از طريق يک پروسه انتخابات آزاد و عمومی در اين مناطق است. ما هر گونه اقدام نظامی و قهرآميز در قبال مسئله ملی را قويا محکوم ميکنيم. راه حل ما در قبال مسئله ملی کرد برگزاری رفراندوم آزاد در مناطق کردنشين است. سياست امروز حزب ما در اين رفراندوم، توصيه و رای به اتحاد داوطلبانه تمامی مردم در ايران به عنوان شهروندان برابر و متساوی الحقوق است. ما به عنوان يک اصل خواهان زندگی مردم منتسب به مليت های مختلف به عنوان شهروندان آزاد و متساوی الحقوق در چهارچوبهای کشوری بزرگتر هستيم.
ما بر هويت انسانی در مقابل هويتهای ملی و قومی و نژادی و مذهبی تاکيد داريم. طرحهای "خودمختاری" و "فدراليسم" را طرحهايی ارتجاعی، تلاشی برای جايگزين کردن هويت قومی و ملی به جای هويت جهانشمول انسانی، زمينه ای برای ايجاد شکاف و دائمی کردن و حفظ جدايی ها در جامعه و تلاشی برای ايجاد وسيعترين کشمکش ها و تخاصمات قومی در جامعه ميدانيم. تجربه خونين يوگسلاوی و افغانستان و عراق در برابر ماست. هر گونه تلاش برای تقسيم قومی جامعه طرحی ضد انسانی و متضمن ايجاد وسيعترين پاکسازيهای خونين قومی و جنگ های داخلی است.

با مسئله زبان مادری چگونه برخورد می کنيد و چه حقوقی برايش درنظر می گيريد؟
ـ ما مخالف زبان رسمی اجباری هستيم. معتقديم که هر کس بايد بتواند به زبان مادری خويش در کليه فعاليتهای اجتماعی شرکت کند و از کليه امکانات و خدمات اجتماعی مورد استفاده همگان بهره مند شود. به نظر ما مناسبترين راه حل در کشورهايی که مردم به زبانهای مختلف تکلم ميکنند اين است که دولت يکی از زبانهای رايج در کشور را به عنوان زبان اداری و آموزشی اصلی تعيين کند، مشروط بر آنکه امکانات و تسهيلات لازم برای متکلمين به ساير زبانها، در زمينه های زندگی سياسی و اجتماعی و آموزشی وجود داشته باشد. ما در عين حال معتقديم که با توجه به نقش و جايگاه زبان انگليسی در سوخت و ساز علمی و فرهنگی و کل جامعه بشری، با هدف تبديل گام به گام آن به يک زبان آموزشی و اداری متداول در کشور، از سنين پايين بايد در مدارس آموزش داده شود.
فکر می کنيد در داخل ايران و بويژه برای نسل جوان چقدر شناخته شده هستيد و چقدر مردم به رهنمودهای شما توجه و عمل می کنند؟
ـ حزب اتحاد کمونيسم کارگری به لحاظ سازمانی تشکلی "جوان" است، اما رهبری و کادرهای آن دارای سابقه ای طولانی و از چهره های سرشناس کمونيسم کارگری هستند. برای جامعه شناخته شده و معرفه هستند. چهره هايی در هر دوران و در هر جنبشی به شاخص و چهره انسانی آن جنبش تبديل ميشوند. در جنبش ما منصور حکمت و برخی از چهره های رهبری حزب اتحاد کمونيسم کارگری چنين جايگاهی در جامعه و در ميان نسل جوان دارند.
در حال حاضر نميتوان با دقت رياضی از ميزان نفوذ عملی و قدرت سازمانی احزاب سرنگونی طلب در سطح جامعه صحبت کرد. سرکوبگری رژيم اسلامی اجازه مشاهده ابعاد و قدرت عمل سياسی احزاب سرنگونی طلب و به طور مشخص جنبش کمونيسم کارگری را نميدهد، اما کمونيسم کارگری تنها اردوی آزاديخواه، برابری طلب، سکولار، انساندوست و انقلابی در جامعه است. کمونيسم کارگری نماينده سعادت، خوشبختی و آزادی و برابری و رفاه همگان است.
به اين اعتبار ما عميقا معتقديم که سياستها و خواستهای عمومی جنبش کمونيسم کارگری بيان مطالبات و آرزوی نسل جوان است. حرف دل اين مردم است. جوان امروز در جامعه ايران، آزادی ميخواهد، برابری ميخواهد، رفاه ميخواهد، از مذهب و حکومت مذهبی و آپارتايد جنسی و حجاب بيزار است. از فقر و محروميت و محدوديتهای سياسی و اجتماعی و فرهنگی و جنسی بيزار است. کمونيسم کارگری بيان مجموعه چنين خواستها و مطالباتی است. من ترديدی ندارم که در شرايط آزاديهای سياسی کمونيسم کارگری به عظيمترين جنبش اجتماعی در جامعه ايران تبديل خواهد شد.

کاظم دارابی، تروریست زندانی حکومت اسلامی آزاد شد؟!

                بهرام رحمانی

bamdadpress@ownit.nu  

کاظم دارابی، مامور تروریستی حکومت اسلامی ایران و عباس راحیل تروریست شیعه تبعه لبنان که چهار تن از فعالین سیاسی اپوزیسیون ایران را پانزده سال پیش در رستوران میکونوس برلین به گلوله بستند و آن ها را به قتل رساندند، پس از گذراندن یک دوره زندان 15 ساله، آزاد شدند. مطبوعات آلمان نوشته اند که به احتمال زیاد، عباس راحیل روز جمعه گذشته از زندان آزاد و بلافاصله آلمان را ترک گفت. دارابی نیز بامداد روز دوشنبه 19 آذر 1386 برابر با 10 دسامبر 2007 آزاد گردید و ساعاتی بعد وارد تهران شد.

به گزارش خبرگزاری های ایران، دارابی تروریست هنگام ورود به تهران، از سوی علی باقری معاون وزیر خارجه در امور اروپا و آمریکا، در فرودگاه مورد استقبال کرد.

باقری، سرپرست معاونت اروپای وزارت خارجه حکومت تروریستی اسلامی، هنگام استقبال از دارابی در فرودگاه مهرآباد، بی شرمانه و وقیحانه خطاب به خبرگزاری ها ادعا کرد: «در این مسئله مهم آن بود که دارابی بی گناه و بدون ارتکاب جرمی دستگیر و برای او حکم حبس ابد صادر شد.»

باقری، همچنین به دولت و سیستم قضایی آلمان انتقاد کرد که نسبت به وضع خانواده کاظم دارابی در مدت پانزده سال گذشته بی توجه بوده اند. به گفته باقری، «این یکی از موارد اسفناک در این پرونده است.»

هنگام ورود دارابی به فرودگاه تهران، مسئولین حکومت اسلامی، یک نشست خبری برای او ترتیب داده بودند. دارابی در این نشست خبری، در پاسخ به سئوالی در خصوص این كه قبل از دستگیری چه سمتی داشت؟ گفت: موقعی كه دستگیر شدم هیچ سمتی در هیچ تشكیلاتی نداشتم و فقط عضو اتحادیه دانشجویان مسلمان در اروپا بودم. وی افزود: یكی‌از مسایلی كه باعث دستگیری من شد، این بود كه با بچه‌ های مسلمان اعم از ترك، عرب و لبنانی تماس داشتم. وی، در ادامه تاكید كرد: سمت‌ هایی كه بعدا در حكم دادستانی و حكم دادگاه به من نسبت دادند، كاملا ساختگی بود.

کاظم دارابی در نشست مطبوعاتی در فرودگاه مهرآباد

دارابی كه فارسی را با لهجه عربی صحبت می‌كرد، در پاسخ به این سئوال كه آیا او یك عرب است؟ گفت: من اهل كازرون و ایرانی ‌الاصل هستم و به دلیل این كه همسرم لبنانی است و مدت زیادی با او كاملا عربی صحبت كرده ‌ام و نیز به ‌خاطر اقامت طولانی در آلمان، شاید این مسایل در لهجه من تغییر ایجاد كرده است... دارابی، گفته است که در نظر دارد با انتشار کتابی، علیه دستگاه قضایی آلمان دست به افشاگری بزند و بی گناهی خود در ماجرای میکونوس را ثابت کند. دارابی، که گفته می شود 43 سال دارد، در فرودگاه تهران، از تلاش مقامات حکومت اسلامی، به خصوص وزارت خارجه برای آزادی خود تقدیر و قدردانی کرد.

خبرگزاری ایرنا، در گزارش ورود دارابی به تهران نوشت، علت محکومیت این شهروند جمهوری اسلامی و سه شهروند لبنانی صرفا حضور در محل وقوع حادثه و مطلع بودن از آن بوده است. دارابیT گفته است که یکی از دلایل بازداشت او عضویت در اتحادیه دانشجویان مسلمان در اروپا بوده و تاکید کرده که هرگز عضو وزارت اطلاعات یا تشکیلات دیگر جمهوری اسلامی نبوده و این اتهام بر اساس گزارش یک موسسه بریتانیایی وارد پرونده شد.

سایت اینترنتی آفتاب حکومتی اسلامی نیز روز سه شنبه 20 آذر 1386، درباره آزادی دارابی، نوشت: موضوع آزادی دارابی از چند ماه پیش و به هنگام سفر علاء‌الدین بروجردی، رییس كمیسیون سیاست خارجی و امنیت ملی مجلس شورای اسلامی به برلین، در محافل رسانه‌ ای آلمان مطرح شده بود. برخی مقامات رژیم صهیونیستی و عناصر ضدانقلاب مقیم آلمان، مخالفت خود را با آزادی دارابی اعلام كرده بودند.

استقبال باقری، سرپرست معاونت اروپای وزارت خارجه حکومت اسلامی و دیگر مقامات این حکومت در فرودگاه از دارابی، و برگزاری نشست مطبوعاتی برای او، این واقعیت را نشان می دهند که دارابی یک عنصر مهم اطلاعاتی برای حکومت اسلامی است. اما خود دارابی و همچنین مقامات حکومت اسلامی، از یک سو با بی شرمی سازمان دهی و ترور میکونوس را انکار می کنند و از سوی دیگر، بر عدم عضویت دارابی در ارگان های امنیتی و جاسوسی و سپاه پاسداران، این ارگان های سرکوب و ترور و وحشت تاکید دارند، در حالی که مقامات رسمی حکومت اسلامی در فرودگاه مهرآباد، از او به عنوان یک «قهرمان» و یک «مقام مهم حکومتی» استقبال می کنند؟!

صادق شرفنکندی، دبیرکل وقت حزب دمکرات کردستان ایران و فتاح عبدلی و همایون اردلان از کادرهای این حزب و نورمحمد پور دهکردی، فعال سیاسی منفرد در ماه سپتامبر سال 1992، در رستوران میکونوس در شهر برلین آلمان، هدف سوء قصد قرار گرفتند و به ضرب گلوله از پای در آمدند.

در سال 1997، دادگاهی در آلمان، کاظم دارابی را که در زمان وقوع قتل به عنوان دانشجو و عضو اتحادیه انجمن های اسلامی دانشجویان در آلمان اقامت داشت، همراه با عباس راحیل، شهروند لبنانی، به جرم دست داشتن در این ترور به حبس ابد محکوم کرد. کاظم دارابی قبل از صدور حکم محکومیت به مدت پنج سال در زندان بود. دو شهروند دیگر لبنانی نیز به جرم همدستی با متهمان اصلی به دوره های کوتاه تر حبس محکوم شدند.

دادستانی آلمان، دارابی را از اعضای وزارت اطلاعات و نیروهای ویژه سپاه پاسداران معرفی کرد و گفت که ترور رهبران کرد به دستور مقامات امنیتی حکومت اسلامی صورت گرفت.

دولت آلمـان، در حالی آدمکشان حکومت اسلامی را از زندان آزاد کرد که رقابت و کشمکش بر سر بحران اتمی حکومت اسلامی پس ار انتشار گزارش اطلاعاتی دولت آمریکا بین دولت های غرب با حکومت اسلامی و در راس همه دولت آمریکا کمی فروکش پیدا کرده است، از وی دیگر، امروز 11 دسامبر 2007 نیز محمود احمدی نژاد، رييس جمهوری ايران با «مثبت» خواندن گزارش اطلاعاتی اخير آمريکا درباره برنامه هسته ای ايران، گفت که اگر آمريکا «يکی دو گام مثبت ديگر نشان دهد، راه برای تعامل باز خواهد شد.» رييس جمهوری ايران که در يک کنفرانس خبری سخن می گفت، تاکيد کرد: «پيشنهاد مذاکره رو در رو و بدون پيش شرط با رييس جمهوری آمريکا در حضور رسانه ها، کماکان روز ميز ما است.»، همه این وقایع نشان دهنده یک سازش بزرگ بین حکومت اسلامی و دولت های غرب و در راس همه آمریکا است. بنابراین، آزادی دارابی را نیز احتمالا می توان در چارچوب و روند این سازش مورد بررسی قرار داد.

از سوی دیگر، در شرایطی که حکومت اسلامی، در طول یک هفته حدود سی تن از فعالین جنبش دانشجویی را دستگیر و زندانی کرده است؛ در حالی که حکومت اسلامی، طناب های دار خود را در میادین شهرها بر گردن جوانان می اندازد و آخرین نمونه نیز چند روز پیش جوانی را در زندان کرمانشاه به جوخه های مرگ سپردند؛ در حالی که اوباشان و قداره بندان رسمی و غیررسمی حکومت اسلامی براساس طرح های غیرانسانی «مبارزه» با «بدحجابی» و «مبارزه» با «اراذل و اوباش» در خیابان ها به شیوه های وحشیانه ای به زنان و جوانان یورش می برند و با ضرب و شتم آن ها را زندانی می کنند؛ در حالی که ماموران امنیتی حکومت اسلامی در زندان سنندج، محمود صالحی، این چهره سرشناس جنبش کارگری ایران را که به شدت مریض است مورد ضرب و شتم قرار می دهند و تهدید به مرگ می نمایند؛ در حالی که فعالین جنبش زنان را یکی پس از دیگر زندانی می کنند و سرانجام در سالگرد ترور پوینده و مختاری و ...، دولت آلمان، در پشت پرده با حکومت اسلامی معامله می کند و به دلایل اقتصادی، سیاسی و دیپلماتیک تروریست ها را از زندان آزاد می کند، بار دیگر ریاکاری دولت های به اصطلاح دمکراتیک غرب و در این مورد دولت آلمان را بیش از پیش به نمایش می گذارد. این مسئله آشکارا نشان می دهد که هیچ کدام از دولت های به اصطلاح غرب دلشان به حال و روز مردم ایران و یا مردم نقاط دیگر جهان نسوخته و کاری به جنایات دولت های دیکتاتوری بر علیه بشریت، هم چون حکومت اسلامی و تروریسم رسمی و علنی این حکومت در داخل و خارج کشور بر علیه فعالین فرهنگی، سیاسی و اجتماعی ایرانی ندارند. هدف آن ها با برجسته کردن پرونده اتمی این حکومت، جز این که جلو زیاده روی های حکومت اسلامی که به گروه های اسلامی مسلح یاری می رساند و از این طریق در امور داخلی کشورهای منطقه دخالت می کند را بگیرند؛ همچنین سران این حکومت را نیز در پیاده کردن سیاست های خود در خاورمیانه با خود همراه سازند، هدف دیگری ندارند. آن جایی هم که از نقض حقوق بشر و عدم آزادی و دمکراسی در ایران، سخن به میان می آورند فقط برای تحت فشار گذاشتن حکومت اسلامی برای دست کشیدن از زیاده روی های آن در حمایت از حزب الله و گروه های اسلامی در منطقه خاورمیانه و به ویژه لبنان و فلسطین و عراق است. از این رو، در این دوره بسیار مهم است که کارگران، زنان، دانشجویان و مردم تحت ستم و آزادی خواه ایران به قدرت عظیم طبقاتی خود در مبارزه علیه حکومت اسلامی و حمایت و همبستگی هم طبقه ای های خود در جهان اتکا کنند و هیچ توهمی هم نباید به دولت هایی که فقط به فکر منافع اقتصادی، سیاسی و نظامی خود و بقای حکومت شان هستند و در تاریخ نیز نشان داده اند که ظرفیت و پتانسیل فوق العاده ای برای راه انداختن درگیری های ملی و مذهبی و پاک سازی ملی و جنگ های خونینی دارند، دم زدنشان از دمکراسی و آزادی خواهی و دفاع از حقوق بشر اسم رمز رقابت هایشان است نه به معنای واقعی دفاع از منافع مردم محروم و آزادی خواه و تحت ستم. سیاست های آن بخش از شخصیت ها و جریانات اپوزیسیون ایرانی که به مردم وعده داده بودند منتظر «دمکراسی» اهدایی آمریکا در ایران و یا «انقلاب مخملی» آن در این کشور باشند اکنون با نزدیکی دولت آمریکا و حکومت اسلامی دچار بحران و تلاشی و سرگیجه سیاسی شده اند را هر چه بیش تر باید افشا کرد تا با توهم پراکنی خاک در چشم جامعه نپاشند.

شایان ذکر است که قبل از این، در برخی گزارش ها آمده بود که دولت آلمان، به خاطر داد و ستدهای گسترده ای که با حکومت اسلامی ایران دارد، به گسترش تحریم ها و مجازات های اقتصادی علیه آن حکومت به خاطر ادامه برنامه های اتمی اشتیاق چندانی نشان نمی دهد و شاید برای خوش آمد حکومت اسلامی و حفظ مناسبات گسترده بازرگانی خود، تروریست های حکومت اسلامی را آزاد کند.

ده سال پيش در اوج دادگاه ميکونوس، حتی کليه کشورهای اتحاديه اروپا، سفرای خود را از تهران فراخواندند و روابط ايران با اروپا تا مدتی دچار بحران شد.

بیستم آذر 1386 - یازدهم دسامبر 2007

***

آنچه که در زیر ملاحظه می کنید واقعه «میکونوس» به نقل از کتاب «افسانه جامعه مدنی» است.

سابقه تروریسم رژیم جمهوری اسلامی ایران

روز پنج‌ شنبه دهم آوريل 1997، رسانه‌ هاى گروهى جهان حكم نهائى دادگاه برلين، مشهور به «دادگاه ميكونوس» را منتشر ساختند. اين دادگاه از 17 سپتامبر 1992 بعد از ترور چهار تن از اعضاى اپوزيسيون، كه در رستوران ميكونوس‏ به وقوع پيوست، كار تحقيق و بازرسى، پيرامون تروريسم رژيم جمهورى اسلامى را آغاز كرده بود. چهار نفر از عاملين ترور كه به دستور مقامات رژيم جمهورى اسلامى، دست به اين جنايت زده بودند، توسط پليس‏ آلـمان دستگير و تحت محاكمه قرار گرفتند. رهبرى اصلى اين گروه تروريستى را شخصى به اسم «سيد هاشمى» با نام مستعار «شريف» به عهده داشته كه موفق به فرار مى‌ گردد. وى مستقيما در عمليات ترور شركت داشت.

على ‌رغم اين ‌كه كار تحقيق و بازپرسى دادگاه برلين نزديك به چهار سال و نيم طول كشيد و در 247 فقره جلسه، نزديك به 170 شاهد خارجى و ايرانى، مورد بازپرسى قرار گرفت؛ دادستان رسما اعلام كرد كه دستور قتل چهار تن از  اعضاى اپوزيسون، مستقيما از سوى مقامات رسمى دولت ايران در «كميته عمليات ويژه» صادر گرديده است. در اين كميته از جمله خامنه‌اى رهبر، رفسنجانى رئيس‏ جمهور، فلاحيان وزير اطلاعات و ولايتى وزير امور خارجه رژيم جمهورى اسلامى، عضويت دارند.

دادگاه برلين، كاظم دارابى عضو وزارت اطلاعات و امنيت جمهورى اسلامى را كه تمام مقدمات افرادى را كه در عمليات ترور شركت داشتند فراهم كرده بود و عباس‏ راحیل، تروريست لبنانى از عوامل جمهورى اسلامى را به حبس‏ ابد و يوسف امين و محمد ادريس‏، دو تروريست ديگر را كه هر دو لبنانى هستند به ترتيب به 11 سال و 5 سال و سه ماه زندان، به اتهام ترور چهار مخالف جمهورى اسلامى در برلين محكوم ساخت.

بنا به اظهار دادستان آلـمان، اسلحه ‌اى كه در اين ترور به كار رفته از نوع  «لاماسوسيال» است كه در سال 1972 از طرف اسپانيا به ارتش‏ حكومت وقت سلطنتى ايران فروخته شده بود. صدا خفه كنى كه براى اين اسلحه به كار رفته، از نوع صدا خفه كنى است كه در رابطه با ترور غلام كشاورز‌ (بهمن جوادى) به كار گرفته شده بود. لازم به يادآورى است كه غلام كشاورز، از کادرهای سرشناس حزب كمونيست ایران و کومه له، روز سه شنبه 26 اوت 1989 در شهر لارنكاى قبرس‏، در مقابل چشمان مادر، برادر و همسرش‏، مورد سوء قصد تروريست‌ هاى جمهورى اسلامى قرار گرفت و ساعت 6 صبح روز بعد در بيمارستان جان سپرد. غلام پناهنده سياسى در سوئد بود كه پس‏ از سال ‌ها دورى از خانواده خود به عشق و اميد ملاقات مادر و بستگانش‏ به قبرس‏ سفر كرده بود.

ادامه «سياست ديالوگ انتقادى» دول غرب

مسلـما اعلام نتيجه دادگاه برلين، مبنى بر محكوميت رهبران عالى‌رتبه جمهورى اسلامى به عنوان تروريسم، آن دولت را در نزد افكار عمومى مردم جهان بيش ‏تر رسوا ساخته و زمينه مبارزه مساعدى را براى فعاليت اپوزيسيون عليه رژيم جمهورى اسلامى به وجود آورده است.

اما دولت ‌هاى غرب و به ويژه دولت آلـمان چه در طول چهار سال و نيمى كه تحقيقات دادگاه در جريان بود و چه بعد از محكوميت سران رژيم اسلامى، حاضر نيستند كه «سياست ديالوگ انتقادى» خود با رژيم تروريستى اسلامى را تغيير دهند و يا از آن دست بردارند. چرا كه روابط بسيار نزديك اقتصادى و سياسى و اطلاعاتى دولت آلـمان با جمهورى اسلامى، عملا شرائطى را به وجود آورده بود كه جمهورى اسلامى با خيال راحت بيش ‏ترين امكانات خود را براى سازمان دادن تعقيب و تهديد و ترور فعالين اپوزيسيون، نه تنها در خاك آلـمان، بلكه در كليه كشورهاى غرب را نيز در آلـمان مستقر نمايد. علاوه بر آن سازمان اطلاعات و امنيت آلـمان، سرويس‏هاى اطلاعاتى و امنيتى ايران را مجهز به دستگاه‌ هاى پيشرفته جاسوسى و تروريستى نموده و متخصصين سازمان ‌هاى امنيتى آلـمان، افراد سازمان اطلاعات و امنيت جمهورى اسلامى را در آلـمان و ايران آموزش‏ داده‌اند.

عكس‏ الـعمل سران رژيم اسلامى در مقا‌بل اعلام نتايج دادگاه برلين

به دنبا‌ل اعلام نتايج دادگاه برلين، رئيس‏ جمهور وقت ايران هاشمى رفسنجا‌نى، در عكس‏ الـعمل خود نسبت به صدور حكم دادگاه برلين، طى سخنرا‌نى در نماز جمعه تهران گفت: «راى دادگاه ميكونوس‏، يك فضاحت تاريخى براى دستگاه قضا‌ئى آلـمان است.» فلاحيان وزير اطلاعات و امنيت نيز بار ديگر بر سياست ‌هاى تروريستى دولت خود تاكيد كرد و  افزود مخالفين دولت را در همه نقاط جهان تعقيب كرده و آنان را به سزاى اعمال خود خواهند رساند. همچنين خامنه‌ اى رهبر جمهورى اسلامى، اظهار نمود كه به سفير آلـمان اجازه بازگشت به ايران داده نخواهد شد. رژيم اسلامى اعلام كرد، 24 شركت آلـمانى را به خاطر فروش‏ سلاح‌ هاى شيميا‌ئى به عراق در دوران جنگ 8 ساله بين ايران و عراق، به دادگاه خواهد كشا‌ند.

نشست وزيران امور خارجه اتحاديه اروپا

15 كشور عضو اتحاديه اروپا، سفراى خود را براى «مشورت» از تهران فرا  خواندند. وزراى خارجه اين اتحاديه در نشست 29 آوريل خود، ادامه روابط خود با رژيم تروريستى جمهورى اسلامى را مورد بحث و بررسى قرار دادند.  نتايج اين نشست چيزى نبود جز اين‌كه يك بار ديگر اشتراك منافع استراتژيك دول غرب را با اين رژيم تروريستى و جنايتكار جلو چشم مردم جهان قرار دهد. اگر بيش‏ از چهار سال طول كشيد تا دستگاه قضائى يك كشور غربى، گوشه كوچكى از سال‌ها آدمكشى و ترور دولت جمهورى اسلامى را رسما اعلام نمايد اما چند هفته بيش‏تر طول نكشيد دولت‌هاى اروپائى اعلام كنند كه در روابط خود با اين دولت چندان تغييرى نخواهند داد. مگر اين‌كه آنان تنها اعمال محدوديت‌هائى را بر سفر مقامات دولت جمهورى اسلامى، به اين كشورها منظور دارند. همچنين به سفيران احضار شدة خود «اجازه» دادند به تهران باز گردند!

دولت‌هاى اتحاديه اروپا، حتا سطح روابط ديپلماتيك خود با جمهورى اسلامى را پائين نياوردند. فراتر از آن دولت‌هاى ايتاليا و يونان به فراخوان اتحاديه اروپا اهميت ندادند. در حالـى كه در اين نشست وزراى امور خارجه آلـمان و فرانسه، مبنى بر ادامه سياست «سياست ديالوگ انتقادى» و همكارى‌هاى تجارى و سياسى با رژيم جمهورى اسلامى تاكيد كردند.

اگر رژيم جمهورى اسلامى، على ‌رغم 20 سال كشتار و خونريزى، زندان و شكنجه و اعدام، زن ستيزى و تروريسم، هنوز هم در نزد دول غرب، ارزش‏ و اعتبارى دارد بر عكس‏ در نزد مردم آزادي خواه و مساوات طلب جهان، بى ‌ارزش‏ و بى ‌آبرو و به شدت مورد انزجار است. حقيقت امر اين است كه تروريسم رژيم جمهورى اسلامى در خارج، ادامه همان سياست ارتجاعى و جنايتكارانه ‌اى است كه در داخل ايران دنبال مى‌ شود.

واضح است كه تروريسم و جنايات رژيم جمهورى اسلامى، از همان سال ‌هاى اول قدرت‌ گيرى ‌اش‏ آغاز گرديد كه تاكنون نيز ادامه دارد. محكوميت سران جمهورى اسلامى، در دادگاه برلين گام مهمى بر عليه اين رژيم بود. اما هرگز نبايد اين توهم به وجود آيد كه تروريسم جمهورى اسلامى، چيز ناشناخته ‌اى بود كه بعد از دادگاه ميكونوس‏ دول غرب آن را كشف كردند. اگر به آرشيو سازمان ‌هاى اطلاعاتى و امنيتى اين دولت ‌ها مراجعه شود قطعا انبوهى از اسناد و مدارك وجود دارد كه سابقه تروريسم جمهورى اسلامى را بالغ بر هزاران صفحه، نشان مى ‌دهد.

دولت ‌هائى از قبيل دولت فرانسه و اتريش‏، نه تنها چشم خود را بر فعاليت‌ هاى تروريستى جمهورى اسلامى بستند بلكه آن‌ جا هم كه تروريست ‌ها دستگير شدند آنان، به بهانه مصالح «ملـى» آزاد نموده و روانه تهران كردند. دولت‌ هاى ديگر مانند دولت سوئد، ترور عفت قاضى را در «وستروس»، «كامران هدايتى» را در استكهلم، غلام كشاورز را در قبرس‏ يا دنبال نكردند و يا نتايج تحقيق خود را به اطلاع افكار عمومى نرساندند كه مبادا رابطه اقتصادى و سياسى‌شان با جمهورى اسلامى، خدشه دار شود.

نگارنده كتابى را در ماه مه 1993 به نام «مجموعه اسنادى در رابطه با فعاليت‌هاى تروريستى رژيم جمهورى اسلامى ايران» منتشر ساخته است كه در آن از جمله فعاليت ‌هاى تروريستى رژيم بر عليه اپوزيسيون، سلمان رشدى و ناشرين كتاب وى، آموزش‏ تروريست‌ ها، دخالت ارتجاعى در امور داخلـى كشورهاى ديگر و تقويت جريانات مذهبى فاشيستى و تروريستى در سطح بين ‌الـمللـى با اسناد زنده ‌اى مورد افشاگرى قرار گرفته است.

در صفحه 126 اين كتاب آمده است: «طبق ضوابط و مقررات سازمان تروريستى جمهورى اسلامى، هيچ تروريستى حق ندارد بدون كسب اجازة مقامات و فرماندهان پليس‏ مخفى دولت، مقامات بلندپايه شوراى امنيت جمهورى اسلامى كه متشكل از رياست جمهورى، وزارت كشور، وزارت اطلاعات و امنيت و... است در نشست خود اطلاعات كسب شده را مورد تجزيه و تحليل قرار مى‌ دهند و دستور ترور فرد يا افرادى را صادر مى‌ كنند و براى اجرا اقدامات لازم را تدارك مى ‌بينند. بخشى از اقدامات به عهده سفارتخانه‌ هاى جمهورى اسلامى در كشورهاى مختلف است. مسؤلين سفارت، عمليات شناسائى، تهيه پاسپورت، مسكن، اسلحه، مواد منفجره، وسيله نقليه، بليت هواپيما و اتوبوس‏ و... را از قبل مهيا مى ‌سازند و تروريستى كه قرار است قربانى خود را به قتل برساند به آن كشور اعزام مى‌ شود و با راهنمائى مسؤلين سفارت و عوامل آنان، عمليات ترور را انجام مى‌دهد و به محل مورد نظر بر مى‌گردد.» (‌16) (16- مجموعه اسنادى در رابطه با فعاليت‌هاى تروريستى رژيم جمهورى اسلامى ايران، نویسنده: بهرام رحمانى، چاپ اول مه 1993، ص‏ 126)

* برگرفته از کتاب «افسانه جامعه مدنی»، نویسنده: بهرام رحمانی، ناشر: انتشارت فروع، چاپ: چاپخانه مرتضوی، کلن، چاپ اول: پاییز 1380، صص 324 تا 329.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

December 11, 2007

ارزیابی از کمیته هماهنگی

 رضا مقدم

 بهمن 1385

به نقل از نشریه بارو  

شماره 23، فروردین 1386 (مارس 2007)

"کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل کارگری" در آستانه روز کارگر سال 1384 و با انتشار بیانیه ای با امضای محسن حکیمی (مترجم)، بهروز خباز (فلزکار)، بهرام دزکی (جوشکار)، محمود صالحی (خباز) که امضای بیش از سه هزار نفر را به همراه داشت، اعلام موجودیت کرد. از آنزمان تاکنون کمیته هماهنگی دو نوع فعالیت داشته است: یکم، فعالیت برای ایجاد تشکل کارگری که بنا به تعریف هدف اصلی و علت وجودی آن را تشکیل می دهد، و دوم، انتشار اطلاعیه های عمومی در حمایت از اعتراضات کارگری و یا محکومیت اقدامات ضد کارگری کارفرماها و دولت. اکنون، نزدیک به دوسال از تشکیل کمیته هماهنگی، می توان ارزیابی نسبتا جامعی از فعالیتهای آن داشت. این مقاله قصد دارد نشان دهد که کمیته هماهنگی علیرغم آغاز درست، نتوانسته برای ایجاد تشکل کارگری یك نقشه منسجم را دنبال كند؛ و حتی در ابراز حمایت از اعتراضات كارگری نیز از همین اغتشاش تاثیر گرفته و بعضا حاوی مواضع بغایت نادرست و مضر بوده است. هدف این مقاله این است كه بازبینی و تصحیح این نكات حیاتی در كمیته هماهنگی را به نوبه خود تسریع و تسهیل كند.

لازم به ذکر است که اعضای کمیته هماهنگی در قبال یک نقشه عمل درباره  فعالیت اصلی خود که ایجاد تشکل است، نظرات یکسانی ندارند. حتی همان حد از تفاوت نظرات اعضای کمیته هماهنگی که علنی شده بیانگر وجود نظرات انتقادی نسبت به خط رسمی و فعالیت تاکنونی است. منتها یک بررسی عینی از عملکرد کمیته هماهنگی نمیتواند خود را به تفاوت نظرات درونی این تشکل مشغول سازد بلکه باید بر مواضع اعلام شده علنی و عملکرد تاکنونی کمیته هماهنگی استناد کند، مواضع علنی و عملکردی که به نظرات بخشی از اعضای کمیته هماهنگی نزدیک است و لاجرم از بقیه دور.

کمیته هماهنگی در ابتدای امر در تقابل با استراتژی گرایش راست حاکم بر كمیته پیگیری در بدو تشکیل که خواهان رفع موانع ایجاد تشکل کارگری توسط وزارت کار بود، تشكیل شد. اما در ادامه و در عمل به دلیل نادرستی استراتژی آن برای ایجاد تشکل کارگری، به دلیل تشخیص كاملا نادرست و خطرناك از موانع ایجاد تشكل کارگری در ایران، و همچنین به دلیل مواضعی كه در قبال سندیکای کارگران شرکت واحد گرفت، از اهداف اولیه اش برای ایجاد تشکل کارگری که در بیانیه اعلام موجودیت آن آمده بود، کاملا دور گشت و تاکنون عملا انرژی فعالین گرایش چپ جنبش کارگری برای ایجاد تشکل را به هدر داده است. به این اعتبار، کمیته هماهنگی با مواضع و عملکردی که دارد اکنون عملا و بطور عینی به تلاشهای فعالین گرایش چپ جنبش كارگری برای ایجاد تشکل کارگری کمکی نمی کند. کمیته هماهنگی زمانی می تواند به امر برپایی جنبش ایجاد تشکل خدمت کند که اولا تشخیص صحیحی از موانع ایجاد تشکل کارگری در ایران داشته باشد و دوما یک استراتژی رادیکال و متکی بر وسیعترین کارگران برای رفع این موانع ارائه دهد. این نوشته در خدمت توضیح همین امر است. 

۱­ شرایط تشکیل کمیته هماهنگی

با انتخاب خاتمی به ریاست جمهوری و عروج جنبش اصلاحات سیاسی، مسائل جنبش کارگری ایران و از جمله مسئله ایجاد تشکل کارگری وارد دوران جدیدی شد. صاحبان صنایع و سرمایه ایران و نمایندگان سیاسیشان بدنبال ایجاد نوعی از تشکل کارگری بودند که منافع کوتاه و بلند مدتشان را بهتر از شوراهای اسلامی كه تنها در یك شرایط استثنایی برای آنها مفید بود و عمر مفیدش به پایان رسیده است، نمایندگی کند. با سقوط اردوگاه شوروی و پایان جهان دو قطبی، در مقابل کل جهان سرمایه داری فعلا فقط یک آلترناتیو وجود دارد و آنهم ادغام در سرمایه داری جهانی است كه از لحاظ عملی به معنای قبول شرایط و پیوستن به سازمان تجارت جهانی است. اکنون اساسا رقابت در بازارها و تقسیم کار بین سرمایه ها تحت مقررات سازمان تجارت جهانی صورت می پذیرد. فعلا خارج از سازمان تجارت جهانی فعالیت اقتصادی بشدت دشوار است و هیچ کشور و سرمایه ای آینده ندارد. یکی از اهداف جبهه دوم خرداد بعنوان بخشی از جنبش طبقه سرمایه دار با هدف ایجاد اصلاحات سیاسی لازم برای سرمایه داری ایران و ایجاد زمینه های سیاسی و اقتصادی برای پذیرش ایران به عضویت سازمان تجارت جهانی بود. یکی از این شرایط، دریافت یک نمره قبولی از طرف سازمان جهانی کار در قبال مسائل کارگری ایران که یکی از مهمترین موارد آن انطباق قوانین و مقررات تشکلهای کارگری در ایران با معاهده های "آی ال او" است. این نیاز صاحبان سرمایه و صنایع، زیر پای شوراهای اسلامی را در شرایطی خالی می کرد که آنها همواره از این تشکل برای سرکوب جنبش کارگری ایران و شناسایی فعالین آن که منجر به دستگیری، زندان و اعدام بسیاری از آنها شد، استفاده کرده بودند. بدین ترتیب شوراهای اسلامی که هیچگاه پایگاه و حامی ای در جنبش کارگری ایران نداشتند نزد حامیان خود در بالا نیز بی خاصیت شدند و در نتیجه نه صاحبان سرمایه تشکل مورد قبولشان را در ارتباط با کارگران داشتند و نه کارگران تشکل مورد نظر خود را در ارتباط با کارفرماها و دولت. نیاز و مبارزه همیشگی طبقه کارگر ایران برای ایجاد تشکل مورد نظر خود، همزمان شد با نیاز صاحبان صنایع به تشکلی که هم منافعشان را تامین کند و هم مورد قبول سازمان جهانی کار باشد. این اوضاع برای جنبش کارگری ایران معنایی جز فراتر رفتن از طرح مطالبه حق تشکل و عملا دست بکار ایجاد تشکل شدن نداشت. به این اعتبار دوره ای ویژه و با زمانی محدود برای ایجاد دو نوع تشکل کارگری آغاز شد، تشکل کارگری مورد نظر صاحبان سرمایه و صنایع و تشکل کارگری مورد نظر کارگران. مباحث درون جنبش کارگری ایران بر سر تشکل خیلی سریع آشکار کرد که تشکل مورد نظر جنبش اصلاحات سیاسی به مثابه نمایندگان صاحبان صنایع و سرمایه اساسا منطبق است بر نوع تشکل مورد نظر گرایش راست جنبش کارگری ایران.

 تشکل کارگری مورد نظر گرایش چپ نقطه حركتش تضاد آشتی ناپذیر منافع طبقه كارگر و طبقه سرمایه دار است، یعنی این تشکل بر مبنای ستیز این دو طبقه شكل میگیرد و با هدف تامین منافع كارگران از طریق مبارزه بر علیه صاحبان سرمایه فعالیت میكند. این نوع تشکل طبعا با تشکل کارگری مورد نظر گرایش راست که نقطه حرکتش آشتی و همسو کردن منافع کارگران و کارفرماهاست، ماهیتا متفاوت است. ایجاد این دو نوع تشکل کارگری طبعا بر دو نوع استراتژی کاملا متفاوت نیز متکی است. دو نوع استراتژی که با ماهیت دو نوع تشکل کارگری مورد نظر گرایش چپ و راست خوانایی ماهوی دارند. استراتژی ایجاد تشکل کارگری مورد نظر گرایش راست که بر همکاری و سازش طبقاتی استوار است لاجرم با موافقت و هماهنگی با وزارت کار و کارفرماها ایجاد می گردد. استراتژی ایجاد تشکل کارگری مورد نظر گرایش چپ که بر مبارزه طبقاتی استوار است لاجرم با اتکا به توده کارگر و بدون اجازه و موافقت وزارت کار و کارفرماها ساخته میشود. در حالیکه مباحث بر سر دو نوع تشکل کارگری و دو نوع استراتژی متفاوت برای ایجاد آن در جنبش کارگری در جریان بود، "کمیته پیگیری ایجاد تشکل های آزاد کارگری در ایران" در بهمن 1383 ایجاد شد. اطلاعیه اعلام موجودیت کمیته پیگیری که بیش از دو هزار و سیصد نفر آنرا امضا کرده بودند از وزارت کار درخواست داشت تا "در جهت رفع موانع تشکل یابی کارگران" اقدام کند.(1) 

 درخواست از وزارت کار برای "رفع موانع تشکل یابی کارگران" به تفاهمنامه وزارت کار دولت خاتمی با سازمان جهانی کار اشاره داشت. این تفاهمنامه مقرر می داشت تا طی مدت زمان معینی مواد مربوط به تشکلهای کارگری در قانون کار بگونه ای تغییر کند که شوراهای اسلامی در روابط کار و کارفرما نقشی مشورتی بیابند و جا برای ایجاد نوعی تشکل کارگری که کارگران را در ارتباط با کارفرماها نمایندگی کند، باز شود. با این تفاهمنامه وزارت کار موظف شد "موانع" ایجاد تشکلهای کارگری که دلخواه جنبش اصلاحات سیاسی به مثابه جنبش صاحبان سرمایه و صنایع بود را "رفع" کند، تشکلهایی که اساسا منطبق بودند با تشکلهای مورد نظر گرایش راست جنبش کارگری. درخواست "رفع موانع تشکل یابی کارگران" از وزارت کار در بیانیه اعلام موجودیت کمیته پیگیری، بیانگر آن نوع استراتژی بود که برای ایجاد تشکل کارگری متکی به توده کارگر نیست، بلکه منتظر اجازه و تائید از طرف دولت و کارفرماهاست. این استراتژی، کمیته پیگیری را مستقل از دیدگاههای اعضای آن که اکثریتشان از فعالین گرایش چپ بودند، در جناح راست جنبش کارگری قرار داد.

 "کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل کارگری" در اوج مباحث در مورد ایجاد تشکل کارگری با و یا بدون اجازه و موافقت وزارت کار و کارفرماها ایجاد شد. در بیانیه اعلام موجودیت کمیته هماهنگی آمده بود که "ما تشکل را از هیچ دولت، سازمان و نهادی درخواست نمی کنیم. تشکل حق ماست. آن را به نیروی خود ایجاد کنیم و سپس از دولت بخواهیم آنرا برسمیت بشناسد." این بیانیه تا آنجا كه نشانگر جهت گیری نسبت به بحث های جاری در جنبش كارگری درباره ایجاد تشکل با اجازه یا بدون اجازه از وزارت کار بود، کمیته هماهنگی را در جناح چپ جنبش کارگری قرار داد. با آنکه در بیانیه اعلام موجودیت کمیته هماهنگی قید شده بود که تشکل های کارگری مورد نظرش در چهارچوب مقاوله نامه های بین المللی 87 و 98 است اما هنوز آشکار نبود که این کمیته چه برنامه و طرح عملی برای ایجاد تشکل کارگری دارد، استراتژیشان چیست و چگونه می خواهند تشکل کارگری را بسازند و یا  پیش شرطها و مسیرشان کدام است.

کمیته هماهنگی چهار ماه بعد از تشکیل، دو سند دیگر یعنی "سند هویت" و "اساسنامه" را منتشر کرد. این دو سند فقط توسط اعضای وقت کمیته هماهنگی بتصویب رسیدند که نسبت به بیش از سه هزار نفر امضا کنندگان بیانیه اعلام موجودیت بسیار اندک هستند اما با این حال برای عضویت در کمیته هماهنگی پذیرش این سه سند الزامی است.(2) این دو سند، برنامه و یا در واقع بی برنامگی کمیته هماهنگی را برای ایجاد تشکل کارگری مورد نظرش نشان داد. به این اعتبار اجازه نگرفتن از کارفرما و دولت برای ایجاد تشکل کارگری تنها یک اظهار موضع شد و مطابق مواد مغشوش، غیر منسجم و غیر عملی در بند اهداف کمیته هماهنگی در سند هویت و اساسنامه اساسا تشکلی ساخته نمی شود که حال با و یا بدون اجازه از کارفرماها و دولت باشد.

2­ هویت ضد سرمایه داری

سند هویت کمیته هماهنگی زودتر از اساسنامه و در تیرماه 1384 منتشر شد. اکثر مفاد سند هویت که در سایت کمیته هماهنگی در زیر نام "درباره ما" درج شده بعدا در اساسنامه تکرار گشت. مهمترین بخشی از سند هویت که در اساسنامه تکرار نشده پاراگرافی است که تشکل کارگری مطلوب کمیته هماهنگی را تشریح کرده است. در بیانیه اعلام موجودیت، کمیته هماهنگی خواهان تشکلهایی در چهارچوب مقاوله نامه های 87 و 98 است. در سند هویت، کمیته هماهنگی تشکل های کارگری مورد نظر خود را مشخص تر کرده و خواهان ایجاد تشکل کارگری با "هویت ضد سرمایه داری" شده است.

صف آرائی طبقه سرمایه دار علیه طبقه کارگر وجوه گوناگون و پیچیده ای دارد و بناگزیر طبقه کارگر نیز خود را در اشکال متنوعی سازمان میدهد و مبارزه می کند. آن رشته ای که تمامی این اشکال متنوع مبارزه و تشکل را از تعاونی ها گرفته تا احزاب سیاسی بهم پیوند میدهد مکانی است که هر یک متناسب با موقعیت خود در مبارزه کارگران علیه سرمایه داری دارند. به این اعتبار تشکل کارگری مطلوب هر سوسیالیستی طبعا یک تشکل ضد سرمایه داری است و هیچ سوسیالیستی بنا به تعریف نمی تواند مخالف "هویت ضد سرمایه داری" یک تشکل کارگری باشد. اما مساله این است كه "هویت ضد سرمایه داری" در كمیته هماهنگی به تفسیر خیلی ویژه و عجیب یكی از اعضای كمیته هماهنگی، یعنی محسن حكیمی، معنا یافته است. این برداشت خیلی ویژه، در نوشته های محسن حكیمی و دوستدارانش در خارج كشور كه تحت عنوان "فعالان لغو كار مزدی" فعالیت می کنند، پیش از این به كرات از جانب ما مورد نقد و بررسی قرار گرفته است.(3) مطابق این تفسیر عجیب،  محسن حكیمی تحت لوای فراتر رفتن از "مدار سرمایه داری" مطالباتی را مطرح میکند که در واقع فراتر رفتن از "مدار کارخانه" است. آشکار است که موضوع اینجا حول ظرایف تئوریک درباره ماهیت نظام سرمایه داری نیست. مسئله این است که این عبارت پردازی ها نزد محسن حکیمی به معیاری برای قضاوت درباره تشکلها و جریانات کارگری و پوشش ظاهرا "رادیکالی" برای نوع ارتباط کمیته هماهنگی با تشکلهای کارگری و از جمله سندیکای واحد تبدیل شده است.

مطابق سند هویت "کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل کارگری، تشکل کارگری نیست. این کمیته، جمع متشکلی از فعالان کارگری است که برای اهداف زیر مبارزه می کند." این اهداف شامل چهار بند است که در اساسنامه هم آمده و بیانگر روشها و طرحهایی است که کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل کارگری مد نظر دارد. و بعلاوه درک خود را از "فراتر از سرمایه داری رفتن تشکل کارگری" بیان داشته است. بر اساس سند هویت "تشکل مورد نظر "کمیته هماهنگی" تشکلی است ضد سرمایه داری که به نیروی خود کارگران و بدون کسب مجوز از دولت ایجاد میشود، وسیع ترین توده های کارگر را در بر می گیرد و در عین شرکت فعال و پیگیر در مبارزه روزمره کارگران برای دستیابی به این یا آن مطالبه کارگری، از مدار پذیرش سرمایه داری فراتر می رود و برای از میان برداشتن مصائب زندگی بشری امروزی از جمله، فقر، گرسنگی، بیکاری، بی حقوقی، فحشا، اعتیاد، فساد، تبعیض و ... می جنگد بی تردید، مناسب ترین ساختار برای چنین تشکلی ساختار شورایی است. اما "کمیته هماهنگی" تشکل ضد سرمایه داری را به تشکل شورایی منحصر نمی کند، و بر این باور است که اشکال دیگری همچون کمیته ها، انجمن ها و سندیکاهای کارگری نیز می توانند ضد سرمایه داری باشند. از این رو و برای گسترش جنبه مبارزه طبقه کارگر علیه سرمایه داری، "کمیته هماهنگی" خود را ظرف تمام فعالانی می داند که در شکلهای مختلف برای ایجاد تشکل ضد سرمایه داری طبقه کارگر مبارزه می کنند."

 

خارج از مدار سرمایه

 

کمیته هماهنگی به درست اکنون موضوع اختلاف را شورا و سندیکا نمی داند و تاکیدش بر ماهیت تشکل است و نه نام آن. اما آیا هر تشکل کارگری که مطالبات مطرح شده در سند هویت را در دستور بگذارد "فراتر از مدار پذیرش سرمایه داری" رفته است؟ آیا این مطالبات معیار قضاوت تشکلهای کارگری از بودن در "مدار سرمایه داری" و یا خارج از آن است؟ از عمر بحث بر سر مطالباتی که تشکلهای کارگری باید در دستور بگذارند، در جهان بیش از یک و نیم قرن می گذرد و در هر کشور قدمتی به اندازه عمر طبقه کارگرش دارد. در این مباحث همواره مطالباتی که بیانگر جهت گیریهای عمومی و استراتژیک یک تشکل کارگری است (بطور مثال "ث ژ ت" در فرانسه خواهان سوسیالیسم است) و مطالبات دوره ای که مهر زمان و شرایط مشخص را با خود دارد از هم تفکیک شده است. وجه مشخصه تشکل کارگری مورد نظر کمیته هماهنگی تشکلی است که "برای از میان بر داشتن مصائب زندگی بشری امروزی" مبارزه می کند. از میان هشت مصائبی که در سند هویت کمیته هماهنگی آمده تنها از میان بردن بیکاری نیازمند فراتر رفتن از "مدار سرمایه داری" است. چرا که بیکاری ریشه در سیستم سرمایه داری دارد و رفع آن نیازمند از بین بردن نظام سرمایه داری است. بجز آن، موارد دیگر هیچ کدام ریشه در سیستم سرمایه داری ندارد و از بین بردن آن منوط به از بین بردن نظام سرمایه داری نیست. اینها قبل از سرمایه داری بوده اند و سرمایه داری آنها را به ارث برده است و هرچند از آنها سود می جوید اما برپا ماندن نظامش به وجود آنها و باز تولیدشان گره نخورده است. آنچه مشخصه یک تشکل کارگری برای فراتر رفتن از "مدار سرمایه داری" است خواستها و اهدافی است که دستیابی به آنها نیازمند از میان بر داشتن نظام سرمایه داری است از جمله از میان برداشتن استثمار، بردگی مزدی و مالکیت خصوصی. از قضا، سند هویت کمیته هماهنگی در قبال مطالباتی نظیر لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و پایان دادن به استثمار انسان از انسان و بردگی مزدی که جهت گیری عمومی ضد سرمایه داری یک تشکل کارگری را نشان میدهند، ساکت است. مطالباتی که سند هویت کمیته هماهنگی طرح کرده است بیشتر در چهارچوب مطالبات "خارج از مدار کارخانه" است تا خارج از "مدار سرمایه داری". بعنوان مثال کارگران یک کارخانه نمی توانند با اعتصاب خود یک کارفرما را وادار کنند که برای از بین بردن "فحشا و اعتیاد" مبارزه کند. مبارزه برای دستیابی به این مطالبات "خارج از مدار کارخانه"، امری عمومی و مربوط به همه جامعه است و طبقه کارگر می باید و می تواند پیشتاز و رهبری کننده آن باشد.

3­ مهمترین مانع ایجاد تشکل کارگری

پاسخ به سئوال "مهمترین مانع ایجاد تشکل کارگری چیست؟" کلید تعیین استراتژی هرجریانی برای ایجاد تشکل کارگری است. به عبارت دیگر طرحها و نقشه های هر نیرو و جریانی برای از میان برداشتن و یا دور زدن موانعی است که با رفع آن کارگران بتوانند تشکل مورد نظر خود را ایجاد کنند. البته اشتراک در تعریف "مهمترین مانع" به خودی خود به اشتراک در استراتژی منجر نمی شود. کما اینکه گرایش راست و چپ جنبش کارگری هر دو مانع اصلی تشکل یابی کارگران را اختناق می دانند اما دو راه متفاوت برای مقابله با این مانع دارند. 

معتبرترین و روشن ترین تحلیلها علت فقدان تشکل کارگری در ایران را اختناق و جو پلیسی می دانند. در دفاع از این نظریه به وجود تشکل های کارگری در سه دوره که رژیمهای حاکم قدرت کافی برای سرکوب جنبش کارگری را نداشتند اتکا می کنند؛ تشکل های کارگری در دوره حزب کمونیست اولیه ایران که توسط رضا شاه از بین برده شد. تشکلهای کارگری در دهه بیست که توسط رژیم محمد رضا شاه و بویژه پس از کودتای 28 مرداد 1332 سرکوب شد. و تشکلهای کارگری در دوران انقلاب 1357 که توسط رژیم اسلامی سرکوب و منحل شد. در تمامی این سه دوره تشکل های کارگری به دلیل ناتوانی رژیمهای حاکم در سرکوب جنبش کارگری تشکیل شدند و سپس با قوی شدن دستگاه سرکوب رژیمهای حاکم بر ایران، مورد حمله قرار گرفتند و از بین رفتند. در تمام این سه دوره جنبش کارگری ایران بعنوان بخشی از جنبش ترقی خواهی و آزادیخواهی کل مردم ایران در مقابل سبعیت، خشونت و آدمکشی رژیم های حاکم تاب نیاوردند.

استراتژی گرایش راست برای ایجاد تشکل خوانایی درونی دارد با ماهیت نوع تشکلهایی که می خواهند ایجاد کنند. تشکل کارگری مورد نظر گرایش راست که بر مبانی همکاری طبقاتی متکی است ماهیتا با استراتژی ایجاد تشکل کارگری بدون اجازه و موافقت دولت و کارفرما خوانایی ندارد. به همین دلیل ایجاد تشکل کارگری توسط گرایش راست کاملا به این بستگی دارد که آیا در بالا و در دولت جریانی وجود دارد که "جهت رفع موانع تشکل یابی کارگران" فعالیت کند یا نه. اگر چنین جریانی در بالا نباشد گرایش راست هیچ اقدام عملی برای ایجاد تشکل کارگری انجام نمی دهد. به همین دلیل بود که فعالین گرایش راست بعد از دو دهه و بدنبال عروج جنبش اصلاحات سیاسی و انتخاب خاتمی به ریاست جمهوری مجددا به جلوی صحنه آمدند، فعال شدند، و با افول جبهه دوم خرداد دوباره به حاشیه رفتند. گرایش راست یا باید منفعلانه در انتظار قدرت گیری نیروهای سیاسی مورد نظرش در بالا و دولت باشد و یا فعالانه در تمامی فعل و انفعالاتی که این نیروها را تقویت و وارد قدرت دولتی میکند، شرکت جوید. نحوه برخورد گرایش راست به شوراهای اسلامی و ریشه انتقادات سطحی و غیر قاطع آنها به شوراهای اسلامی نیز تابع همین استراتژی است. هم اکنون شوراهای اسلامی در کارخانجات مختلف در حال انحلال هستند و از هر زمانی ضعیف ترند با این حال گرایش راست هنوز هم خواهان انحلال آنها نیست.(4) زیرا شوراهای اسلامی و خانه کارگر بخشی از همان جبهه عمومی هستند که قوی شدنشان در بالا در عین حال به نفع گرایش راست هم هست. به این اعتبار استراتژی گرایش راست جنبش کارگری کاملا منسجم و سرو ته دار است و بر مبانی تئوریک سیاسی کاملا شفاف و قابل فهمی استوار است. 

استراتژی گرایش چپ برای ایجاد تشکل کارگری نیز خوانایی درونی دارد با نوع تشکلی که خواهان ایجاد آن است. تشکل کارگری مورد نظر گرایش چپ بر مبانی مبارزه و ستیز طبقاتی متکی است و لاجرم تنها می تواند علیرغم میل دولت و کارفرماها ساخته شود. لذا استراتژی گرایش چپ بر تلاش برای بسیج کارگران بمنظور ایجاد تشکل و مبارزه برای برسمیت شناختن آن توسط دولت متکی است و در عین گستردگی و وجود طرحهای متنوع و گوناگون برای محل کارها و مناطق مختلف، تنها مشخصه عمومی آن همانا ایجاد تشکل بدون اجازه از کارفرما و دولت است. این استراتژی برای کنار زدن مانع اختناق به بسیج وسیع ترین توده های کارگر متکی است و جنبشی است که تنها عامل موفقیت آن "غیر قابل کنترل بودن" است. اگر جنبش برای ایجاد تشکل مهار شدنی باشد، قبل از اینکه هر نیرو و حزب و سازمانی بتواند آنرا مهار کند، رژیم اسلامی آنرا مهار و سرکوب خواهد کرد. به این اعتبار تلاش هر نیروی سیاسی برای کنترل و مهار جنبش ایجاد تشکل کارگران گامی است برای فراهم کردن سرکوب و شکست آن توسط رژیم اسلامی.

4­ استراتژی کمیته هماهنگی و مهمترین مانع تشکل کارگری

 

کمیته هماهنگی فاقد سندی است که نشان دهد مهمترین مانع ایجاد تشکل کارگری را چه میداند. اما تا آنجا که به اعضای آن بر می گردد تاکنون محسن حکیمی صریحا درباره مهمترین مانع تشکل کارگری اظهار نظر کرده است و همچنین از نوشته های محمود صالحی نیز می توان نظرش در این مورد را استنباط کرد. البته اسناد کمیته هماهنگی نشان میدهد که استراتژی این کمیته اساسا مطابق ادراک محسن حکیمی از "مهمترین مانع" تدوین شده است. از نظر محسن حکیمی و دیگر "فعالین گروه لغو کار مزدی" فقدان تشکل کارگری در ایران دو علت دارد. یکم، نفوذ و قدرت احزاب و سازمانهای چپ و سوسیالیست در میان فعالین جنبش کارگری است، و دوم، عامل اختناق و قدرت سرکوب رژیم های حاکم. بعلاوه و مهمتر اینکه، از نظر محسن حکیمی، به درجه ای که نفوذ سازمانها و احزاب سوسیالیست در جنبش کارگری کاهش یابد تازه راه مبارزه کارگران برای رفع عامل دوم که دیکتاتوری رژیم اسلامی است باز و هموار میگردد.

محسن حکیمی و دیگر "فعالین لغو کار مزدی" ادعا می کنند که الگوی تشکل مورد نظرشان، ظاهرا انترناسیونال اول (1864 -  1872) است. آنها معتقدند احیای "این سنت در شکلی به مراتب پیگیرتر، رزمنده تر، و مناسب تر با نیازهای مبارزاتی طبقه کارگر در دنیای معاصر است". مانع ساختن این تشکل و احیا آن در ایران در وهله اول اختناق و دیکتاتوری رژیمهای حاکم بر ایران نیست. مانع ایجاد تشکل مورد نظر "فعالین لغو کار مزدی" نفوذ و قدرت احزاب و سازمانهای سوسیالیستی در جنبش کارگری است. به همین دلیل ساختن تشکلی که "فعالین لغو کار مزدی" می خواهند منوط به وجود استراتژی یا طرحهایی نیست که در وهله اول اختناق را کنار بزند بلکه باید احزاب سوسیالیست فعال در جنبش کارگری را کنار بزند. فعالیت "فعالین لغو کار مزدی" علیه احزاب سوسیالیست تحت عبارت "در درجه نخست به بستر سازی نظری و فرهنگی نیاز دارد" و "زمینه سازی نظری برای سازمان یابی جنبش ضد سرمایه داری"، صورت میگیرد. (5) بر اساس همین تحلیلها محسن حکیمی و ناصر پایدار به عده ای ساده دل باورانده اند که مبارزه فعلی آنها علیه احزاب و سازمانهای سوسیالیست در جنبش کارگری در تحلیل نهایی در خدمت ایجاد تشکل ضدسرمایه داری است! "فعالین لغو کار مزدی" اولین جریانی نیستند که هدفشان را تضعیف موقعیت احزاب سوسیالیست در جنبش همیشه چپگرای کارگری ایران قرار داده اند و سرنوشتی بهتر از آنها نیز نخواهند یافت. به همین دلیل "فعالین لغو کار مزدی" هیچگاه قادر نخواهند شد تا احزاب سوسیالیست در جنبش کارگری را کنار بزنند تا نوبت به رژیم اسلامی برسد. بنابراین در عمل واقعی اینها نقشی جز فعالیت علیه احزاب و سازمانهای سوسیالیست نخواهند داشت. مبارکشان باد و عاقبتشان بخیر.

محسن حکیمی در مصاحبه با نشریه نگاه، مهمترین نقطه ضعف جنبش کارگری را تشکل نداشتن می داند. از نظر محسن حکیمی "مهمترین مانع متشکل شدن کارگران علیه سرمایه، استبداد و سرکوب سرمایه است"، "اما سرمایه و نمایندگان سیاسی آن فقط در شکل استبداد و سرکوب عریان مانع تشکل ضد سرمایه داری کارگران نشده اند، در لباس دفاع از منافع طبقه کارگر نیز مانع تشکل یابی کارگران علیه سرمایه گشته اند. و همین است علت اصلی که تا زمانی که باز نشود، کارگران به طور پایدار علیه سرمایه متشکل نخواهند شد."، "به عبارت دیگر در صورت باز شدن این گره حتی استبداد و دیکتاتوری سرمایه هم نمی تواند مانع متشکل شدن کارگران بر ضد سرمایه شود."(6) "نگاهی به صحنه سیاسی ایران در هفتاد هشتاد سال اخیر (یعنی از دوران رضا شاه به این سو) نشان میدهد، که خود جریانهای مدعی نمایندگی طبقه کارگر، از حزب کمونیست ایران در زمان رضا شاه گرفته تاکنون، مانع متشکل شدن توده کارگر علیه سرمایه شده اند".(7)

هم مانع ایجاد تشکل کارگری و هم عامل انحلال تشکلهای کارگری در ایران دیکتاتوری و سرکوب عریان طبقه کارگر ایران توسط رژیمهای حاکم بوده است. رژیم های دیکتاتوری حاکم بر ایران با عامل مباحث نظری و تفوق ایدئولوژیک بر جنبش کارگری ایران، مانع متشکل شدن آنها نشده اند. هم رژیم شاهی و هم رژیم آخوندی با مجموعه ای از اعمال جنایتکارانه نظیر برقراری اختناق و دیکتاتوری، ایجاد جو پلیسی، سرکوب مبارزات و اعتصابات کارگری، اخراج، دستگیری، شکنجه و اعدام فعالین سوسیالیست جنبش کارگری مانع ایجاد تشکل کارگران ایران شده اند. نه تنها تاریخ جنبش کارگری بلکه تاریخ هر جنبش حق طلب دیگری در ایران نیز بنیادش بر همین اعمال جنایتکارانه رژیم های حاکم بنا شده است. "فعالین لغو کار مزدی" قادر نیستند بر این تاریخ حتی خدشه ای وارد کنند. جنبش سوسیالیستی ایران را مانع تشکل کارگری ایران قلمداد کردن توسط محسن حکیمی، نسبت دادن این اعمال جنایتکارانه به احزاب و سازمانهای سوسیالیست ایران "از حزب کمونیست ایران در زمان رضا شاه گرفته تاکنون" است. صدور این احکام ضد کمونیستی ربطی به آنچه حتی با هزار اما و اگر می توان مباحث درون جنبش کمونیستی نامید، ندارد.

محسن حکیمی انتشار مطلب درباره مسائل تشکل کارگری را از سال 1382 شروع کرده و در همین مدت کم نیز نظر اولیه خود را بطور بنیادی تغییر داده است. منتها، کمونیستها را مانع متشکل شدن کارگران قلمداد کردن ربطی به تازه کار بودن وی در این عرصه ندارد. این ناشی از تعلق وی و دیگر "فعالین لغو کار مزدی" به "قافله مبارزان" علیه احزاب سوسیالیست در جنبش کارگری است که مختص ایران هم نیست و در جهان قدمتی بیش از یک قرن دارد. مبتدی بودن محسن حکیمی در مباحث مربوط به تشکل کارگری و کلا عدم شناختش از جنبش کارگری ایران آنجاست که  وی می پندارد مواضع ضدیت با احزاب سوسیالیست در جنبش کارگری شانس موفقیت دارد؛ و یا می توان تحت لوای چپ، کشتار کمونیستها توسط رژیمهای حاکم بر ایران را در تحلیل نهایی باز کننده راه و یا برطرف کننده مانع ایجاد تشکل کارگری نامید! محسن حکیمی می گوید: "اگر فعالان کارگری به فعالان گروهی و در واقع فرقه ای تبدیل نشده بودند می توانستند با دادن هزینه های بسیار کمتر و منتفی کردن هزینه هایی چون اخراج و زندان یا دست کم اعدام در محیطهای کار و زیست باقی بمانند و به فعالیت برای ایجاد تشکل کارگری بپردازند".(8) 

محسن حکیمی و دیگر "فعالین لغو کار مزدی" بیهوده میکوشند تا کسی باور کند که فعالیتشان علیه احزاب چپ و سوسیالیست بدلیل دلسوزی برای ایجاد تشکل کارگری است. محسن حکیمی این ادعای پوچ را دارد که در ایران دوران شاه و رژیم اسلامی پیوستن فعالین جنبش کارگری به احزاب سوسیالیست هزینه هایی چون اخراج و زندان و اعدام داشته است نه فعالیت صرف برای ایجاد تشکل کارگری. وی مدعی است که دوری از احزاب و سازمانهای سوسیالیست و تنها مبارزه برای ایجاد تشکل کارگری "هزینه هایی چون اخراج و زندان و یا دست کم اعدام" را منتفی می کند. ادعای این کاسه داغتر از آش را حتی هیچ یک از نظریه پردازان خود این دو رژیم هم نداشته اند. این انکار تاریخ سرکوب جنبش کارگری ایران و در عین حال تطهیر اعمال خشونت رژیمهای سرکوبکر و ضد کارگری شاه و اسلامی علیه کارگران است. علت سرکوب جنبش کارگری توسط رژیمهای شاه و اسلامی ناشی از ماهیت ضد کارگری این رژیِم هاست. علت وجودی هر دو این رژیمها فراهم کردن یک نیروی کار ارزان و خاموش برای استثمار وحشیانه توسط سرمایه داران است و این با متشکل بودن کارگران ایران در تشکلهایی با مبانی ستیز طبقاتی منافات دارد. علت تشکل نداشتن کارگران و اخراج، زندان و اعدام فعالین جنبش کارگری اینجاست و نه ارتباط فعالین کارگری با احزاب سوسیالیست. در هر دو رژیم شاه و اسلامی حتی عادی ترین کارگران به صرف شرکت در یک اعتصاب چند روزه برای افزایش دستمزد، اخراج و دستگیر شده اند، و بعضا حتی به گلوله بسته شده اند، چه برسد به فعالین و سازماندهدگان اعتصاب و یا کارگران فعال برای ایجاد تشکل. آیا کارگران جهان چیت در زمان شاه و خاتون آباد در رژیم اسلامی برای خواستی بجز افرایش دستمزد و داشتن شغل به گلوله بسته شدند؟ آیا فعالیت کارگران شرکت واحد برای ایجاد سندیکا که تازه حتی "مادون تر از مدار" قابل قبول برای "فعالین گروه لغو کار مزدی" است، باعث "منتفی کردن هزینه هایی چون اخراج و زندان" شده است؟ آیا محسن حکیمی این ادعا را در جائی و از مقام مسئولی شنیده که بتوان منصور اسالو و اخراجیهای سندیکای واحد را به آن رجوع داد تا "هزینه اخراج و زندانشان منتفی" گردد و یا "دستکم" به اسارت گرفته شدن شبانه همسران و کودکان خردسالشان تکرار نگردد؟

از نظر محسن حکیمی و ناصر پایدار، ایران دارای یک جنبش کمونیستی است که شامل

در حاشیه پاسخ فرهنگ توسعه به نوشته "شبح لیبرالیسم و دام ارتجاع"

شبح لیبرالیسم و دام ارتجاع

0000

فرار به جلو با اعتراف

بهمن شفیق
18 آذر 86- 9 دسامبر 2007
سایت فرهنگ توسعه به نوشته من تحت عنوان "شبح لیبرالیسم و دام ارتجاع"  پاسخ داد. این پاسخ را البته آقای هادی پاکزاد به قلم تحریر درآورد ، اما در اولین نگاه معلوم می شود که این پاسخ آن سایت به نوشته است و نه پاسخ شخصی آقای پاکزاد. آقای پاکزاد تنها مسئولیت تدوین آن را بر عهده گرفت و به انجام رساند. دقت در این پاسخ نشان می دهد که علیرغم ظاهر مؤدبانه ای که آقای پاکزاد در آن نوشته به خود گرفته است، فرهنگ توسعه بیش از آن در باتلاق فرورفته است که بتواند حتی وارد مجادله ای رو راست در دفاع از عملکرد خود شود و آن ظاهر مؤدبانه تنها پوششی است بر سالوسی و ریاکاری دست اندرکاران این سایت.
نوشته "شبح لیبرالیسم و دام ارتجاع" به بررسی سیاست بخشی از جناح اصولگرای رژیم جمهوری اسلامی نسبت به چپ پرداخته و مدعی شده بود که این ارتجاعی ترین جریانات درون رژیم برای تبیین سیاستی به روز در مواجهه با معضلات و مشکلات "حکومت کردن" آگاهانه با اتخاذ یک جهتگیری به ظاهر چپ و عدالتخواهانه تلاش در القاء خویش به عنوان جزئی از جریان جهانی آنتی گلوبالیزاسیون دارد و بر مبنای همین جهتگیری سیاست کنترل و هدایت چپ در داخل کشور و استفاده از نیرو و ظرفیت بالقوه این چپ در جهت حفظ منافع و موقعیت خود را نیز مد نظر قرار داده و بدان عمل می کند. آن نوشته نشان داده بود که پنهان کردن سرشت ضد روشنگری جمهوری اسلامی در پشت شعارهای ضد لیبرالی و دامن زدن به گرایشات ضدلیبرالی در چپ یک جزء جدائی ناپذیر این سیاست است. همه اینها نیز بر متن برانگیختن احساسات ناسیونالیستی در چپ حول مسأله مقابله با غربی که خواهان عقب ماندگی ایران است و به همین دلیل نیز با انرژی هسته ای برای ایران مخالفت می کند صورت می گیرد. بررسی موردی نوشته "شبح لیبرالیسم..." بر اساس نوشته ای از یکی از مدیران مسئول سابق صدا و سیمای لاریجانی به نام شهاب اسفندیاری صورت گرفت که تحت عنوان "بیم پست مارکسیسم و دام نئولیبرالیسم" در سایت دولتی الف و در روزنامه دولتی ایران به چاپ رسیده بود. من مدعی شدم که سایت فرهنگ توسعه با درج این نوشته و مخدوش کردن مرز بین اپوزیسیون و پوزیسیون در صفوف چپ تابویی را شکسته است که از دوران سالهای اولیه دهه 60 به این طرف سابقه نداشته است. بنابر این موضوع "شبح لیبرالیسم و دام ارتجاع" به هیچ وجه وارد شدن به مجادله اقناعی و دیالوگ با دست اندرکاران این سایت نبود. گو اینکه هنوز ذره ای امید به این وجود داشت که با نشان دادن عمق باتلاقی که این سایت و دست اندرکارانش در آن فرو می روند، شاید تردیدی در آنها ایجاد شود و به تجدید نظر در این سیاست خانمان برانداز خود بنشینند. پاسخ هادی پاکزاد اما نشان داد که این جریان در طی طریق رسوایی که پیموده است ثابت قدم است.
پاسخ هادی پاکزاد حاوی چند محور است. نخست آنچه که او باید می گفت و نگفته است. او در تمام نوشته اش حتی یک کلمه از درج مطلب یکی از سیاستگذاران جمهوری اسلامی در سایتی که مدعی سوسیالیسم است بر زبان نرانده است. انگار نه انگار که پاکزاد نامی و محوی نامی و دیگرانی تصمیم به درج نوشته اسفندیاری نامی گرفته اند که به بیان صریح خود او از سربازان امام زمان است. پاکزاد نیازی به توضیح این مورد نمی بیند. این بی نیازی جز تأیید مجدد آن سیاست نیست. او ماجرا را تا این حد تقلیل می دهد که "«فرهنگ توسعه» فقط ادعا دارد که یک رسانه‌ی چپ بوده و .... و انعکاس بعضی از مطالب در آن نیز، نباید نمایانگر خط‌مشی آن تلقی شود." تمام مسأله هم در همین است. او درج مطلب مقامات جمهوری اسلامی در یک رسانه چپ را تا حد بعضی از مطالب تنزل می دهد. پس حکم ما در این مورد که فرهنگ توسعه مرز بین سرکوبگر و سرکوب شده، مرز بین ارتجاع حاکم و چپ را مخدوش می کند، نه تنها درست بود، بلکه دفاعیه پاکزاد به صراحت نشان می دهد که این سیاستی است حساب شده. این سیاست را البته در سایر مطالب این سایت نیز می شد دید که خواستار کنار گذاشتن دشمنی های قدیمی بود که از قضا به نفع هیچکس نیست. با این همه فرق هست بین دفاع عمومی از یک سیاست تا اجرای مشخص آن و سپس به دفاع از آن برخاستن. همه مدافعان حکم اعدام خطاکارند اما جلاد نیستند، آن کس که فرمان اعدام می دهد و آن کس که آن را اجرا می کند جلادند. فرهنگ توسعه با درج نوشته اسفندیاری خط قرمز رابطه با ارتجاع را عملا پشت سر گذاشت و امروز نیز به دفاع از این سیاست پرداخته است. این تفاوت ماجراست.
دوم این که پاکزاد در همین نوشته جوابیه هم ذره ای روش سالوس و ریاکاری را کنار نگذاشته است. او که اصل انتقاد را بی پاسخ گذاشته است به جار و جنجال رو می اورد و به مصداق "حمله بهترین دفاع است" دست به حمله متقابل می زند و ضمن موعظه های طویل و بی معنی اندر خصیصه اضداد و تشخیص درست آنان ناگهان از موضع طلبکار ظاهر می شود که "پدر جان  آمریکا عامل اصلی هر فاجعه‌ای است  و جمهوری اسلامی را حداقل  عامل بعدی بدانید." و سپس هم به ما حکم می کند که "بله، همین امروز لازم است که شما به روشنی بگویید که امریکا چه‌کاره است." تا پس از آن وقاحت را به اوج رسانده و بپرسد که "آیا طالب دموکراسی آمریکایی هستید؟" . حقا که جمهوری اسلامی تا مغز استخوان امثال پاکزاد نفوذ کرده است. نویسنده ای آمده است و مچ پاکزاد و شرکا را هنگام ارتکاب جرم گرفته است و اعتراض کرده است که چرا سایت آنان مطلب مقامات جمهوری اسلامی را چاپ کرده است و پاکزاد در مقابل از منتقد می پرسد که "آیا طالب دمکراسی آمریکائی هستید؟". او که قبلا و در مقام پاسخ به عباس فرد نخست به خودزنی پرداخته بود تا در ادامه وقیحانه اهانت کند که "وقتی به این چیزها فکر می‌کنم از مجموعه‌ی روابط حاکم بر این جهان که همه‌ی این چیزها را توجیه می‌کند و دارد از همه‌ی این امور به عنوان وسایل بقای خودش استفاده می‌کند و جالب این‌جاست که از همه‌ی این استفاده‌ها نیز سود و برداشتی حقیرانه و نکبت‌بار نصیب می‌برد، سرم گیج می‌خورد و بی اختیار دلم می‌خواهد دربرابر حیوانی نجیب به نام الاغ سر تعظیم فرود آورم" ، این بار دیگر یکسره شرم و حیا را کنار می گذارد تا به جای پاسخ به انتقاد و به سبک و سیاق اسلامی وزارت اطلاعاتی بدون هیچ استدلالی منتقد خود را به  دفاع از دمکراسی آمریکائی متهم کند. پاکزاد می تواند صد بار به تعظیم در مقابل الاغ بپردازد. او که هم امروز در مقابل نانجیب ترین موجودات هر روزه در حال تعظیم است. اما ایکاش به جای این همه تعظیم ذره ای از نجابت آن الاغ یاد می گرفت. اما چنین انتظاری از پاکزادها انتظاری بیهوده است. شرم یک احساس انقلابی است.

پرداختن به بقیه دفاعیات پاکزاد کاری بیهوده است. او به همراهی "هیأت تحریریه" و "سردبیر" فرهنگ توسعه تصمیم خود را گرفته است. او در خدمت جمهوری اسلامی است و راهی نیز برای بازگشت خود نگذاشته است. سؤال اما این است که چپ با چنین موجوداتی چه خواهد کرد؟ صحبت بر سر دفاع از مارکسیسم و یا نحله خاصی از سوسیالیسم نیست. صحبت بر سر چپ وفادار به آرمانهای رهائی و برابری در کلی ترین سطحش است. چپی که هنوز خود را انقلابی می داند. به زعم من چنین چپی نه مجاز به استفاده از تریبون فرهنگ توسعه برای پخش نظرات خود است و نه مجاز به معرفی این سایت و نویسندگانش به عنوان جزئی از خانواده چپ. امروز که سیاست این سایت رسما در دفاع از جمهوری اسلامی تبیین شده است، ارسال نوشته برای آن و معرفی نشریات این سایت در کنار نشریات سازمانها و احزاب انقلابی چپ تنها به معنای تقویت توهم نسبت به این پادوهای جمهوری اسلامی در چپ خواهد بود و بس. این جرثومه ها را باید از خانواده شریف چپ بیرون راند. این را مدیون همه جانباختگان راه سوسیالیسم، این را مدیون همه کارگران و دانشجویان دربند، این را مدیون همه "اراذل و اوباش" اعدام شده، این را مدیون همه زنان سنگسار شده و این را مدیون میلیونها انسان زحمتکش و شریفی هستیم که ارتجاع اسلامی سعادت و بهروزی شان را سلب کرده است.
  نگاه کنید به
http://www.omied.net
  نگاه کنید به مطلب " گذری کوتاه بر نوشته‌ی «شبح لیبرالیسم و دام ارتجاع»" در سایت فرهنگ توسعه.
   نوشته پاکزاد تحت عنوان "بی خودی کفش پاره کردن چرا؟"

December 10, 2007

راه سوسیالیسم و حفره ضد امپریالیسم

بیانیه سوسیالیستی «در باره سیاست بین المللی طبقه کارگر» که اخیرا با امضای پنج نفر منتشر شده و در سایت های اینترنتی موجود است، به یکی از اساسی ترین مسایل پیشروی جنبش کارگری و نیز یکی از گره گاههای مبارزه طبقاتی در ایران می پردازد. اگر چه سیاست اعلام شده در بیانیه دقیق و روشن و منسجم است، اما برای بحث حاضر لازم به تاکید است که بیانیه بطور کنکرت براین متمرکز می شود که طبقه کارگر ایران در مصاف جاری با دشمن بلافاصله اش، یعنی نظام طبقاتی و بورژوازی ایران و دولت طبقاتی آن یعنی جمهوری اسلامی، چاره ای غیر از دراز کردن دست یاری بسوی هم طبقه های خود در جهان و اتکا به همبستگی بین اللملی کارگری ندارد. براین تاکید شده است که در شرایط کنونی همبستگی کارگری از طریق بخش متشکل طبقه کارگر در اتحادیه های کارگری انجام می شود و اینکه اتحادیه ها به دو گروه عمده  بین المللی  «کنفدراسیون بین المللی اتحادیه های کارگری » آ تی یو سی، و «فدراسیون جهانی اتحادیه های کارگری» دبلیو اف تی یو، تقسیم شده اند. از آنجا که دبلیو اف تی یو با پیوستن به خانه کارگر، این دشمن قسم خورده طبقه کارگر، و دفاع از جمهوری اسلامی به عنوان یک نیروی ضد امپریالیستی، به طبقه کارگر پشت کرده و به صف دشمنان آن پیوسته است؛ ما باید همبستگی بین المللی خود را از طریق اتحادیه های آی تی یو سی پیش برده که در این شرایط منتقد سیاست های ضد کارگری رژیم و مدافع حقوق شناخته شده کارگرانند.(1)

این بیانیه از طرف فرد یا افرادی به نام «جمعی از فعالین کارگری» در مطلبی با عنوان «آیا این سیاست بین المللی جنبش کارگری ایران است؟» مورد برخورد قرار گرفته است. در ابتدا وجود مشکلی پرداختن به این مطلب را منتفی می نمود و آن اینکه نویسنده و یا نویسندگان فوق مطلب شان را نه با نام و امضای خود که با امضای سیا ل و مجهول الهویه «جمعی از فعالین کارگری» منتشر نموده اند که این سوال را برمی انگیزد که اصولا چرا باید با اشباح بحث کرد؟ چرا باید با کسانی که شهامت گذاشتن نام خود را در پای نظراتشان ندارند وارد جدل شد؟ اما از آنجا که محتوای راست انتقادات مطرح شده پوشش چپ و کارگری برخود دارد افشای آنرا ضروری می ساخت. بویژه اینکه شاهد آنیم که سایت های کارگری از قبیل «خانه کارگر آزاد» و «کارگر امروز» از یکسو با عدم درج بیانیه سوسیالیستی «در باره سیاست بین المللی طبقه کارگر» و از سوی دیگر همزمان با درج نقد راست آن بیانیه، لغزش و یا تمایل خود را نسبت به جنین نظراتی نشان دادند که اینهم به سهم خود برخورد را ضروری می کرد. چرا که حیف است و حقیقتا هم حیف است که هیچ جمع و محفل و سایت و حرکت کارگری بسمت چنین سیاست هایی کشیده شوند. همانطور که پایین تر خواهیم دید این نظرات در طول جنگ سرد و در سی سال اخیر ایران بکرات امتحان پس داده اند و جز تخطئه و ویران کردن مبارزه مستقل طبقه کارگر و پهن نمودن فرش قرمز در برابر نیروهای ارتجاعی ثمره ای نداشته اند.

منتقدین بیانیه بحث خود را در قالبی چپ و کارگری ارائه کردند، اما لازم است تا مستقل از آن قالب به مبانی پایه ای محتوای این انتقاد راست بپردازیم:

1- «نظام ایران، نظامی تحت سلطه امپریالیسم است که منافع اساسی سرمایه های امپریالیستی (منجمله سرمایه های آمریکایی) را در کشور و منطقه تامین می کند و تداوم می بخشد». (همه مطالب داخل گیومه از نوشته منتقدین است). این جمله بروشنی و بطور فشرده همه درک منتقدین ما از نظام سیاسی و اقتصادی حاکم بر ایران را بیان میکند. در این درک، نظام سیاسی ایران هرچه که هست اما نه با سرمایه داری بودن آن که با قرار داشتن  در «تحت سلطه امپریالیسم» مشخص می شود. بر همین پایه نیز نظام ایران نه با استثمار نیروی کار و تولید ارزش اضافه و انباشت سرمایه، بلکه به عنوان تامین کننده منافع «امپریالیستی» مشخص می شود. این تبیین از نظام ایران بمراتب عقب مانده تر و راست روانه تر از مباحث چپ در باره ساخت اقتصادی و سیاسی ایران در دوران شاه است. مهمترین بحث آن دوره که بعد ها با  نقد سوسیالیستی کنار گذاشته شد تئوری سرمایه داری وابسته بود. در آن تئوری ایران در درجه اول سرمایه داری بود و رابطه پول- کالا- پول در آن غلبه داشت و  منشا ثروت موجود پیش از هر چیزاز سود بدست آمده از استثمار طبقه کارگر بود. آنگاه این تئوری معتقد بود که سرمایه داری ایران وابسته به سرمایه های امپریالیستی است به این معنی که عرضه کننده مواد خام ارزان  و نیروی کارارزان و بازار فروش برای محصولات مصرفی وارداتی و نهایتا تامین کننده فوق سود برای سرمایه های امپریالیستی بود. از نظر سیاسی هم رژیم ایران حافظ این سرمایه داری بود که با سرکوب سیستماتیک مبارزات کارگری و اعتراضات اجتماعی و با پهن کردن یک دیکتاتوری گسترد تداوم استثمار طبقه کارگر و تولید فوق سود را تامین میکرد و به همین دلیل رژیم شاه وابسته به امپریالیسم شناخته می شد. نتیجه منطقی و استراتژیک این تئوری برای مبارزه سیاسی سازمان دادن مبارزه برای برجیدن سرمایه داری وابسته ایران از طریق برقراری «جمهوری دمکرایتک خلق به رهبری پرولتاریا» و کذار به سوسیالیسم بود.

اما برای منتقدین ضد امپریالیست ما نه تنها سرمایه داری بودن ایران کمرنگ و کتمان می شود و نقش بوژوازی ایران به عنوان استثمار کننده طبقه کارگر و سازمانده  بردگی مزدی پنهان می شود؛ همچنین رژیم سیاسی آن یعنی جمهوری اسلامی را تطهیر کرده و غسل تعمید می دهد. اینها طبق همان تئوری خودشان مبنی بر «تحت سلطه امپریالیستی»  بودن نظام ایران می باید همه مبارزه  شان علیه پایگاه داخلی تامین کننده « سلطه امپریالیستی» که بنابه تعریف چیزی غیر از نظام سیاسی آن یعنی جمهوری اسلامی نیست باشد. اما هیچ صحبتی از مباره با پایگاه داخلی امپریالیسم در میان نیست. چرا که از تئوری های ضد امپریالیستی در چپ بخش اساسی مربوط به مبارزه با رژیم های داخلی تامین کننده «سلطه امپریالیستی» را حذف کرده و مابقی آنرا برای تطهیر همین رژیم ها بکار می برند. این تغییر اما به این دلیل است که در این دید گاهها جمهوری اسلامی خود بطور واقعی نیروی ضد امپریالیستی و متحد ناگفته جبهه ضد امپریالیستی است.

2- در نوشته منتقدین صحبت از «کشور های تحت سلطه» می شود که قربانیان «امپریالیسم» اند. اگر «سلطه» حامل و بیانگر اجحاف و ستم بر موضع تحت سلطه است و به همین دلیل هم  غیر انسانی و مذموم، در اینصورت چرا توسط منتقدین ما مطلقا هیچگونه اشاره ای به سلطه طبقاتی بورژوازی بر طبقه کارگر که خصلت نما و هویت دهنده  و همه معنی و تعریف همه کشورهای دنیاست نشده است. سلطه طبقاتی طبقات بالا دست بر طبقات فرودست در سراسر جوامع طبقاتی و سلطه طبقاتی بورژازی در همه جوامع کوچک و بزرگ و قوی و ضعیف و توسعه یافته و در حال توسعه و توسعه نیافته بورژوایی مهمترین و ضد انسانی ترین و جنایت بارترین و ویران کننده ترین سلطه طلبی هایی است که بشر بخود دیده است. ابعاد خارج از تصور انسان ستیزی و انسان کشی و ویرانگری سلطه طبقاتی در این است که اولا توسط اقلیتی (یک در صد جمعیت جهان) انگل و مفتخور و سرکوبگر بر اکثریت تولید کننده همه ثروت و نعمات جامعه بشری اعمال می شود. دوما این سلطه و ستم طبقاتی  بطور دائمی و بلاانقطاع همه زوایای اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و اخلاقی و روانی و فیزیکی زندگی فردی و جمعی فرد انسان و انسان بطور کلی را زیر ضرب خرد کننده و ویرانگر خود می گیرد. تحت سلطه طبقاتی، زندگی و طول عمر اکثریت عظیم انسانها مصرف و تباه میشود تا زندگی  پر تجمل اقلیتی ستمگر تامین شود.

از سوی دیگر، می دانیم که مفهوم «کشور» ابتدا به یک چارچوب سیاسی و اقتصادی و جغرافیای معین اشاره دارد. اما کشور ها در درون خود بر پایه مناسبات و سلطه و ستم طبقاتی قرار دارند. در جوامع طبقاتی بطور کلی و در جامعه بوژوایی بطور مشخص کشور متعلق به طبقات حاکم و مسلط است. کشور ملک طبقاتی بورژوازی است. در جامعه بورژوایی کشورهمچون خانه و زمین و پول نقد و طلای ذخیره و بورس سهام جزو مایملک بوژوازی است. در این جامعه کشور به همان اندازه ای متعلق به کارگران است که کارخانه و شرکتی که در آن کار می کنند متغلق به آنان است! اگر سهم کارگران از ثروت موجود صرفا به اندازه تجدید روزانه نیروی کارشان است و فاقد مالکیت اند، بطرق اولا هیچ سهمی هم از کشور به  آنها تعلق ندارد. اگر در پروسه تولید، نقش کارگر صرفا تولید ارزش اضافه و سود است، در این رابطه هم نقش او تنها تبدیل شدن به گوشت دم توپ دفاع از کشور برای بوژوازی خودی است. بنابراین هنگامی که گفته می شود  «کشور های تحت سلطه»، منظور و مقصود بوژوازی آن کشور هاست که صاحب و مالک آنند.

دیدیم که منظور منتقدین از نیروهای درون «کشورهای تحت سلطه»، طبقه کارگر تحت سلطه بوژوایی در آن کشور مفروض نیست. حتی صحبتی هم از مثلا سلطه دوگانه «امپریالیسم» و بوژوازی خودی بر طبقه کارگر نیست. که در هر دو این حالات مبارزه طبقاتی علیه  بوژوازی خودی و دولت آن اهمیت و نقش برجسته ای پیدا می کرد. بنابراین واضح است که تنها نیروی درون «کشورهای تحت سلطه» که مورد نظر منتقدین است تا آنجا که به ایران مربوط می شود همان بوژوازی ایران و قدرت سیاسی آن یعنی جمهوری اسلامی است. منتقدین ما دارند در باره تحت سلطه امپریالیسم بودن جمهوری اسلامی صحبت می کنند و برای رفع آن می اندیشند! اما متاسفانه ادعای تحت سلطه امپریالیسم بودن رژیم ایران معادل همان ادعای آشنا و پوچ و دروغین جمهوری اسلامی است که خود را در حال مبارزه با سلطه و ستم «امپریالیسم » و در راس آن «شیطان بزرگ آمریکا» می نمایاند که با برکات آن برای رژیم آشناییم.

3- منتقدین بیانیه پس از اشاره ای سطحی  به وضعیت کارگران در ایران اما این وضعیت را نتیجه «گسترش اقتصاد نئو لیبرالی» و «اصابت ترکش های جهانی سازی» به ایران قلمداد کرده و مدعی اند که: «این نظام سیاسی (یعنی جمهوری اسلامی) نماینده و بازتاب نظام جهانی سرمایه داری در شرایط کنونی است».  در اینجا ابتدا دو نکته قابل تاکید است، اول اینکه منظور منتقدین از «نظام جهانی سرمایه داری» نه آن تبیین مارکسیستی از این نظام که بر شالوده استثمار طبقه کارگر و تضاد کار وسرمایه و مبارزه طبقاتی قرار دارد، بلکه به معنای سلطه خط و مشی های سیاسی و اقتصادی کشورهای قوی تر سرمایه داری و در راس آنها امریکاست که در نوشته ایشان به عناوین دیگری از قبیل «گلوبالیزاسیون امپریالیستی» و یا «سیاست های اقتصادی امپریالیسم» بیان می شود. این درکی بوژوایی از نظام سرمایه داری است که نگاه و نقدش به سرمایه نه از موضع کارگر مزدی بلکه از موضع اقشار ضعیف تر سرمایه است که به سلطه و اجحاف سرمایه های بزرگ نسبت به خود اعتراض دارد. به عبارتی دیگر این درک بوژوایی از «نظام جهانی سرمایه داری» معادل همان شعار معروف «سرمایه داری جهانی بسرکردگی امریکا» ی حزب توده است که صرفا همان بخش «بسرکردگی امریکا» مورد نارضایتی شان می باشد.

ثانیا، جمهوری اسلامی به عنوان «نماینده» «سرمایه جهانی» نشان داده نمی شود تا آن را به عنوان عامل داخلی «امپریالیسم»  مورد تیررس مبارزه طبقاتی و آزادیخواهانه قرارداده و توجه ها را به ضرورت سرنگون ساختن آن به عنوان پایگاه داخلی «امپریالیسم» جلب کند. کاملا برعکس، جمهوری اسلامی به عنوان «نماینده و بازتاب» عاملی بیرونی یعنی «امپریالیسم» قلمداد می شود تا از تیررس مبارزه طبقاتی و آزادیخواهانه بدر برده شود، تا گفته شود که منشا مصائب ما نه نظام سرمایه داری ایران وحکومت طبقاتی آن یعنی جمهوری اسلامی، که چیزی خارج از ایران و نظام اقتصادی و سیاسی آن بنام «امپریالیسم جهانی» می باشد.

طبعا سرمایه داری ایران مانند سرمایه داری هر کشوری در ارتباط ارگانیک با سرمایه و بازار جهانی قرار دارد، اما این ذره ای از این حقیقت نمی کاهد که منشا سلطه و ستم طبقاتی و استثمار  طبقه کارگر در هر کشور سرمایه داری بوژوازی خودی در آن کشور است. جمهوری اسلامی در ایران هم، مانند هر دولت سرمایه داری دیگر، ابزار ابقا و حفظ و تحکیم قدرت و سلطه طبقاتی کل بوژوازی ایران با همه اقشارش، و ابزار دیکتاتوری این طبقه برای حفظ وتحکیم بردگی طبقه کارگر در ایران است. تنزل جمهوری اسلامی از دولت بوژوازی ایران و ابزار سلطه و دیکتاتوری طبقاتی آن به «نماینده و بازتاب» چیزهایی بنام «امپریالیسم» و «سرمایه جهانی» و غیره چیزی جز تلاشی مذبوحانه برای تطهیر و تحبیب و حفظ جمهوری اسلامی  نیست.

4- با توضیح شیوع «نسخه های نئولیبرالی» در جهان، منتقدین  تاکید می کنند که «مجری این طرح های ضد کارگری و ضد مردمی همین رژیم است» و این ظاهرا اوج «رادیکالیسم» آنها نسبت به رژیم می باشد! اما «مجری» نامیدن جمهوری اسلامی آنهم برای «طرح هایی» که (به تاکید خود منتقدین) دیگران یعنی «سرمایه جهانی» و «امپریالیسم» و «گلوبالیزسیون امپریالیستی»  مبتکر و مخترع و دیکته کننده آن هستند، عبارت است ازتحریف آشکارماهیت طبقاتی و ارتجاعی این رژیم و تنزل آن به مقام «مجری» ای  که نقش و دستی در ایجاد سیاست های ضد کارگری در ایران ندارد. خیر، کاملا برعکس، جمهوری اسلامی فقط و مطلقا فقط مجری سیاست هایی است که خودش تعیین می کند و اتخاذ می کند و برایش قانون وضع می کند و خودش هم قاضی چند وچون اجرای آنهاست. جمهوری اسلامی تماما با سر خود تصمیم می گیرد و اراده خود را اعمال می کند و از این نظر جزو مستقل ترین دول بورژوایی است. دقیقا به خاطر همین خصوصیت برجسته رژیم است که حتی آن بخش هایی از بورژوازی ایران (سلطنت طلبان و مشروطه خواهان و جمهوری خواهان و ملیون) که با جمهوری اسلامی بر سر نحوه حکومت دارای اختلافات درون طبقاتی اند اما بخاطر استقلال طلبی رژیم و حفظ استقلال حکومت بورژوایی ایران توسط آن در سی سال گذشته احترام خاصی برای جمهوری اسلامی قایل اند و در برابر استقلال طلبی آن کلاه از سر بر می گیرند.

همه سیاست های ضد کارگری و ضد انسانی رژیم  با عبور از دالانهای هیئت دولت و مجلس شورای اسلامی و شورای نگهبان و مجلس خبرگان و نهاد ولایت فقیه تعیین و تصویب و حلال شده و سپس به جان طبقه کارگر و زحمت کشان انداخته می شود. حتی پذیرش سیاست های صندوق بین المللی پول و بانک جهانی هم کاملا پذیرشی آزادانه و گزینشی داوطلبان است. جمهوری اسلامی فارغ از هرگونه اجباری این سیاست ها را انتخاب می کند و هر گاه هم که لازم بوده نشان داده که وقعی هم به نهاد های بین المللی نمی گذارد.

5- آش تبرئه کردن و بی رنگ نمودن و بی نقش کردن جمهوری اسلامی در تعیین سیاست های ضد کارگری و جنایت کارانه اش وحذف نقش آن به عنوان عامل تامین سلطه و ستم طبقاتی بورژوازی ایران و پنهان نمودن ماهیت طبقاتی آن وتنزل رژیم به «نماینده» و «بازتاب» و «مجری» سیاست ها ی «امپریالیسم جهانی» آنقدر شور است که حتی خود متقدین به ناچار اقرار می کنند که: «اینها را نمی گوییم که رژیم و طبقه حاکم در ایران را مامور و معذور معرفی کنیم». اما در همین اقرار باسمه ای  هم باز تطهیر رژیم اسلامی انجام می شود. ایشان حتی اگر به جای «مامور و معذور» جمهوری اسلامی را «مامور و مسئول» یا «مامور و پاسخگو» یا «مامور و مقصر» و یا باز حتی «مامور و مجرم» بدانند، همه مشکل در همان «مامور» دانستن رژیم ایران است. واضح است هنگامی که جمهوری اسلامی به عنوان «مامور» معرفی می شود، پس هرقدر هم خبیث باشد و مورد غضب ضدامپریالیستی منتقدین ما، به هیچوجه هنوز باعث و بانی و منشا مصائب و فلاکت های طبقه کارگر و زحمتکشان ایران قلمداد نمی شود. هیچگاه نمی شد به این تروتمیزی جمهوری جنایت سرمایه داری در ایران را تبرئه نمود. همانطور که تجربه تاریخی نشان داده این کار تنها از عهده کسانی بر می آید که نقاب چپ بر چهره دارند.

6-  نوشته منتقدین بیانیه سوسیالیستی هیچ اشاره به ضرورت مبارزه علیه جمهوری اسلامی نمی کند. مبارزه علیه رژیم ایران جایگاهی در نگاه سیاسی و انتقاد آنان ندارد. چرا و علت این مساله چیست؟ تا اینجا توضیح دادیم که نزد اینها جمهوری اسلامی خودش «تحت سلطه امپریالیسم» است و نقش تعیین کننده ای در ایجاد سیاست های ضد کارگری و ضد انسانی موجود ندارد. از اینرو مبارزه علیه رژیم نه تنها منتفی است بلکه حتی خود رژیم به عنوان نیرویی «تحت سلطه امپریالیسم» می تواند جزیی از جبهه ضد امپریالیستی  باشد. اکنون پاسخ به این سوال را از زاویه ای دیگر دنبال می کنیم.

قبلا در مقایسه ضد امپریالیسم امروز با ضد امپریالیسم زمان شاه گفتیم که چپ آندوره با تبیینی که از بافت اقتصادی - سیاسی ایران داشت، «سرمایه داری وابسته ایران» را عامل امپریالیسم در داخل و علت همه مصائب موجود می دانست. همه توجه مبارزه ضد امپریالیستی آن چپ متوجه برچیدن سرمایه داری وابسته به عنوان پایگاه داخلی امپریالیسم و برقراری «جمهوری دمکراتیک خلق به رهبری پرولتاریا» بود. اگر چه آن ضد امپریالیسم هم فاقد انتقاد پایه ای به بنیانهای نظام سرمایه داری و جریانی برای بقدرت رساندن طبقه کارگر و سوسیالیسم کارگران نبود؛ اما از خصلتی ترقی خواهانه و انقلابی و شرافتمندانه برخوردار بود. هدف آن چپ از مبارزه ضد امپریالیستی اش بهبود اقتصادی و سیاسی و فرهنگی زندگی کارگران و زحمتکشان و همه ستمدیدگان بود.

به این ترتیب برای چریک فدایی آن دوره، رژیم شاه به عنوان عامل و نماینده امپریالیسم وسرمایه داری به مظهر ارتجاع  داخلی تبدیل شد و همه مبارزه اش متوجه بزیر کشیدن آن بود. شعار «مرگ بر شاه سگ زنجیری امریکا» بطرز سمبلیکی نشان می داد که مبارزه آن چپ علیه امپریالیسم تماما از کانال مبارزه علیه ارتجاع داخلی یعنی رژیم حاکم بر ایران پیش می رفت.

همینطور دیدیم که از نظر منتقدین ما هم  «نظام سیاسی» کنونی ایران یعنی جمهوری اسلامی «نماینده و مجری و مامور» اجرای سیاست های امپریالیستی در ایران است. اگر ضد امپریالیسم کنونی سرسوزنی از جوهر ترقی خواه و شرافتمند و انقلابی ضد امپریالیسم زمان شاه برخوردار بود آنگاه می بایست مبارزه ضد امپریالیستی اش را از طریق مبارزه با همین «نماینده و مجری و مامور» سیاست های امپریالیستی در داخل یعنی جمهوری اسلامی پیش می برد. اما همانطورکه دیدیم نتایج سیاسی- عملی آن ضد امپریالیسم که متوجه مبارزه علیه نظام سیاسی داخل بود کاملا دود شده و به هوا رفته است. حذف آن نتایج سیاسی- عملی مهم و انقلابی از طرف ضد امپریالیسم امروز به این دلیل است که نزد اینها «نماینده و مجری و مامور» امپریالیسم بودن نظام ایران پدیده است اجباری و ناخواسته که از طرف «امپریالیست» ها به خاطر قلدری و زور اقتصادی و سیاسی بیشتر به نظام سیاسی ایران تحمیل شده است. جمهوری اسلامی خود «تحت سلطه امپریالیسم» و قربانی زورگویی آنست. ازاینرو  این ادعای تحت سلطه بودن جمهوری اسلامی به اضافه ادعاهای ضد امپریالیستی خود رژیم باعث شده است که نظام سیاسی ایران و جمهوری اسلامی و کلا ارتجاع داخلی امروز ایران (برخلاف حکومت شاه)، نه هدف مبارزه ضد امپریالیستی، که کاملا برعکس  متحد جبهه ضد امپریالیستی باشند. این دیدگاه در اوایل انقلاب 57 محدود به حزب توده و اکثریت بود، اما اکنون مشخصه تعیین کننده کل پدیده ضد امپریالیسم است.

توضیحات فوق بهیچوجه تلاشی برای احیای ضد امپریالیسم شرافتمندانه سابق نیست. هدف نشان دادن وقوع تحولی ماهوی در پدیده ضد امپریالیسم است. ضد امپریالیسم دهه های 40 تا 80 میلادی در سراسر جهان (که آخرین نمونه اش پیروزی ساندنیست ها در نیکاراگوئه بود) به دلیل وزن و اعتبار بالای سوسیالیسم در آندوره، عمیقا از آن متاثر بود و اهداف و سیاست هایش را در جهت بهبود وضع زحمتکشان و ستمکشان و برای آزادی و ترقی تعریف می نمود و به همین دلیل از سمپاتی و اعتبار معنوی زیادی نزد مردم دنیا نیزبرخوردار بود. ضد امپریالیسم امروز (به استثنای امریکای لاتین که مبارزه ضد امپریالیستی آنجا همچنان در تداوم سنت های دیرینه اش از اندیشه های سوسیالیستی و ترقی خواهانه متاثروبا هدف بهبود وضع اقتصادی و سیاسی و فرهنگی زحمتکشان و ستمکشان جوامع خود و برای آزادی و ترقی انجام می شود) در اکثر نقاط جهان چیز دیگری شده است. ضد امپریالیسم امروز بر متن افول وزن و اعتبار سوسیالیسم در جهان و دیفرمه شدن و براست چرخیدن بسیاری از نحله ها و جریانات چپ، و پایان پروسه استقرار اساس مناسبات سرمایه در همه نقاط جهان، و تبدیل شدن اقتصاد بازار آزاد به تنها الگوی توسعه برای کشورهای عقب مانده تر سرمایه داری، به ابزار اعتراضی نیروهای ارتجاعی ملی و قومی و مذهبی  تبدیل شده که مطلقا تنها برای سهم بیشتری از پول و قدرت و ثروت موجود در جهان  با غرب و امریکا مخالفت می کنند.

برای ضد امپریالیسم دیروز، هوشی مینه و کاسترو و چه گورا به این دلیل عزیز و محبوب و الهام بخش نبودند که صرفا علیه امپریالیسم و امریکا می جنگیدند، بلکه مجبوبیت آنها از آن رو بود که مبارزه آنان علیه امپریالیسم و امریکا  برای آزادی و رفاه و سعادت و خوشبختی توده ها ی زحمتکش و تحت ستم جوامع شان گره خورده بود. نزد ضد امپریالیسم امروز، دقیقا همین اهمیت و جایگاه مهم و تعیین کننده هدف و انگیزه در مبارزه ضد امپریالیستی از بین رفته است. هدف و افق اجتماعی در مبارزه ضد امپریالیستی دیگر مهم نیست و فاقد موضوعیت است. اگر امپریالیسم حامل ظلم و ستم و فقر و فلاکت و ویرانی است، اما اکنون بر خلاف گذشته لازم نیست که ضد آن پیام آور سعادت و خوشبختی و آزادی و سازندگی باشد. آنچه مهم است و تعیین کننده همانا نفس ضد  امپریالیستی بودن است. ضدیت و مبارزه صرف با امپریالیسم و امریکا با هر هدف و انگیزه ای، ونه همچنین الزام به هدف دست یابی به سعادت و خوشبختی و آزادی به عنوان نتیجه این مبارزه، هویت بخش ضد امپریالیسم امروز است. ضد امپریالیسم امروز در باره اهدف و افق ناظر بر مبارزه اش کاملا  خنثی  است و هدف و افق این مبارزه هیچ چیزی در باره صحت و سلامت و ارزش آن نمی گوید. از اینرو ضد امپریالیسم  امروز قادر است  که هر نیروی ارتجاعی  را در خود  جای دهد  و به ابزاری در دست  هر کدام از آنها  برای  رسیدن  به  منافع ارتجاعی شان  تبدیل شود. اینکه  به عنوان  مثال کسی  مانند طارق علی  سردبیر نشریه  چپ  نو (New Left Review)  که نه از سنت فاسد ضد امپریالیستی نظیر توده ایسم و اکثریت، بلکه متعلق به ضد امپریالیسم خوشنام و خوش آوازه دهه های 60 و70 می آید می تواند مقتدا صدر و اسماعیل هنیه و حسن نصرالله و محمود احمدی نژاد را (ضمن یاد آوری «محدودیت رادیکالیسم قرآنی» آنان) به عنوان سرداران ضد امپریالیسم در خاورمیانه در جبهه ضد امپریالیستی خود جای دهد بیانگر تحول ماهوی ضد امپریالیسم دیروز به عنوان یک پدیده مترقی به ضد امپریالیسم امروز به مثابه یک پدیده ارتجاعی یا در خدمت ارتجاع می باشد.(2)

همانطور که گفته شد در نوشته منتقدین بیانیه سوسیالیستی هیچ اشاره ای به ضرورت مبارزه علیه جمهوری اسلامی نمی شود چرا که بطور منطقی جمهوری اسلامی از زمره متحدین آنها در مبارزه ضد امپریالیستی شان است.

7- در ابتدای این نوشته گفتیم که «بیانیه سیاست بین المللی طبقه کارگر» بر این تاکید دارد از آنجا که «فدراسیون جهانی اتحادیه های کارگری» دبلیو اف تی یو، با خانه کارگر و رژیم اسلامی متحد شده است، جنبش کارگری می باید همبستگی بین المللی خود را از طریق «کنفدراسیون بین المللی اتحادیه های کارگری»، اف تی یو سی پیش ببرد. نوشته مننتقدین بیانیه «سیاست بین المللی...» مطلقا اشاره ای به نقش و جایگاه مخرب دبلیو اف تی یو و سیاست های  خائنانه آن در پیوستن به خانه کارگر و جمهوری اسلامی نمی کند. آنها در مورد افشا و محکوم نمودن دبلیو اف  تی یو چیزی نمی گویند. گویا اصلا چنین چیزی اتفاق نیفتاده و وجود خارجی ندارد. چطور می توان در مورد سیاست بین المللی طبقه کارگر حرف زد و نقد کرد اما در مورد مساله به این مهمی و تعیین کننده خاموش بود. حضرات  مطالب زیادی را به افشای آی تی  یو سی که به زعم شان تقویت کننده موضع امریکاست اختصاص می دهند اما کلمه ای در باره دبلیو اف تی یو و سوابق آن و سیاست کنونی اش که بیشرمانه فی الحال خانه کارگر و رژیم را تقویت کرده است نمی گویند. اگر چه واضح است که این سکوت علامت رضایت ایشان از دبلیو اف تی یو  و سیاست آن است، اما این رضایتی است  منطبق با هویت ضد امپریالیستی منتقدین. اگر جمهوری اسلامی بخشی از جبهه ضد امپریالیستی است، خوب خانه کارگر و دبلیو اف تی یو هم اتوماتیک در این جبهه قرار دارند. اما این رضایت از اقدام دبلیو اف تی یو همچنین نشان می دهد که انتقاد آنان به آی تی یو سی از موضع خانه کارگر و رژیم بوده و فاقد اعتبار و مشروعیت است.  درحقیقت محکوم نمودن اقدام  ضد کارگری دبلیو اف تی یو در پیوستن به خانه کارگر شرط سلامت انتقاد به آی تی یو سی می باشد. عالیجنابان در همان حال که مشغول تطهیر رژیم و خانه کارگر و دبلیو اف تی یو هستند، در مورد سیاست های آی تی یو سی داد سخن داده و «رادیکال» می شوند. ضمن اینکه خودشان همین امروز مشغول تقویت زیانبارترین سیاست های  راست و ضد کارگری اند، نعل وارونه زده و فلان سیاست آی تی یو سی را در سالهای گذشته علم می کنند.

8- از اواخر نیمه دوم دهه 80 میلادی تاکنون، یعنی نزدیک به دو دهه، فعالین کارگری و چپ های رادیکال در خارج کشور به فعالیت برای جلب همبستگی بین المللی مشغول بوده اند. این فعالیت ها در رابطه با اتحادیه های  آی تی یو سی انجام شده است. دبلیو اف تی یو هیچگاه از خواست اعتراض به جمهوری اسلامی و محکومیت سیاستهای ضد کارگری آن استقبال نکرد. غیر از اعتراض برخی چپ های افراطی که اصولا هر نوع  اتحادیه را بورژوایی دانسته و ارتباط با آنرا محکوم می کنند، این فعالیت طولانی و ارزنده همبستگی کارگری در تمام دودهه گذشته هیچوقت مورد اعتراض کسی قرار نگرفت. گویی که بدرستی همچون امری بدیهی و طبیعی و روتین انجام می شد و پیش می رفت و تاثیراتی عمیقا موثر و کارساز و ماندگار برای جنبش کارگری برجای می گذاشت. از همان ابتدا این فعالیت با آنچنان تیزبینی و درایت و درواندیشی انجام شد که در طول بیست سال گذشته مطلقا هیچگونه توهمی نه نسبت به رفرمیسم اتحادیه ها ونه به سیاست های راست آنها ایجاد شد. چرا که این فعالیت توسط فعالین کارگری مستقل و سوسیالیست و کارکشته ای انجام می شود که می دانند در کجا و چه دوره ای کار می کنند و می دانند که چه می خواهند. حتی در رابطه با مرکز سولیداریتی سنتر ( این ابزار دولت امریکا برای نفوذ و به انحطاط کشاندن جنبش های کارگری) که تماما خارج از حوزه فعالیت های همبستگی بین المللی کارگری فعالین ایرانی  قرار داشت، فعالین  کارگری قادر شدند بدون جنجال « آی پول، آی پول، وا فسادا» و گرم کردن تنور ضدامپریالیستی رژیم اسلامی، مرکز سولیداریتی سنتر را افشا و خنثی و بی تاثیر سازند. رویا های این مرکز در رابطه با جنبش کارگری ایران پنبه شد چرا که تحرک آنان از نطفه با سد محکم و دیوار بلند فعالین کارگری مستقل و سوسیالیست مواجه گشت.

تنها در یک سال گذشته است که فعالیت همبستگی بین المللی  با آی تی یو سی مورد اعتراض و افشاگری جریانات ضد امپریالیست واقع شده وعلت این تحرک ضد کارگری نیز حاد شدن بحران روابط غرب و ایران است. بر متن این بحران است که ضد امپریالیست ها خود را موظف به تقویت موضع جمهوری اسلامی یافته و در اولین گام هبستگی بین المللی با طبقه کارگر را زیر ضرب گرفته و قربانی می کنند.

توضیحات بیانیه سوسیالیستی ما در باره آی تی یو سی دقیق و روشن است. در میان اتحادیه های آی تی یو سی جریانات راست در کنار جریانات چپ با اهداف و سیاست ها و سوابق متفاوت زیست می کنند. در کنار سیاست ها و سوابق راست و مخرب، شاهد سیاست ها و سوابق چپ و سازنده نیز هستیم. در کنار سیاست ها راستی نظیر دفاع ازهمبستگی لهستان و دفاع از بورژوازی در ونزوئلا، اما دفاع از جنبش کارگری افریقای جنوبی و مخالفت با رژیم آپارتاید، دفاع از کوبا و مخالفت با سیاست های ضد کوبایی، و دفاع از مردم فلسطین و محکومیت اسرائیل و وجود سیاست های چپ و راست در این مورد و غیره را هم می توان دید. جنبش کارگری ایران می تواند مانند همیشه در دو دهه گذشته بدون اینکه توهمی به سیاست های راست پیدا کند از ظرفیت ها و امکانات مثبت و چپ در اتحادیه های آی تی یو سی بهره جسته و با ابراز همبستگی متقابل نظیر حمایت اخیر سندیکای واحد از مبارزه کارگران راه آهن فرانسه هبستگی بین المللی کارگری با این اتحادیه ها را غنا بخشد.

اما در رابطه با تحرکات ضد امپریالیست ها که سیاست ها ی راست روانه آی تی یو سی را پیراهن عثمان می کنند تا با تخطئه همبستگی بین المللی با جنبش کارگری ایران زیر پای مبارزات کارگری علیه رژیم را خالی کنند، لازم است که زنگ خطر را در مورد خودشان بصدا درآورد و سوابق «درخشان» و نقش «سازنده» امروز شان را نشان داد.

جریان ضد امپریالیست پرو روس در طول جنگ سرد براساس تئوری «راه رشد غیر سرمایه داری» در هر کشوری که نیرو داشتند وارد کثیف ترین ائتلافات با مرتجع ترین نیروها و دولت ها شده و هر گاه منفعت آن ائتلافات حکم می کرد از ضربه زدن به طبقه کارگر ابایی نداشتند. فعالین احزاب پرو روس در داخل اتحادیه های آی تی یو سی از مخالفین پرو پا قرص و بلوکه کننده هر گونه اعتراض این اتحادیه ها به جمهوری اسلامی هستند. در ایران حزب توده و سازمان اکثریت در دهه شصت همدست و همکار جمهوری اسلامی در یکی از قتل عام های کم سابقه چپ و فعالین کارگری در تاریخ معاصر بودند و همین امروز دوباره آن سیاست جنایت بار را فعال کرد و بیشرمانه خانه کارگر را عزیز داشته و علیه فعالین مستقل کارگری پرونده و پاپوش می سازند.

ضد امپریالیسم مائوئیستی از اواخر دهه هفتاد تا نود میلادی، مقطع فروپاشی بلوک شرق، بر طبق استراتژی بین المللی اش یعنی «تئوری سه جهان» مدافع سیاست های امریکا بود. طبق آن تئوری، خطر عمده سوسیال-امپریالیسم روس بود و امریکا وغرب خطر درجه دوم که ضروری بود برای شکست سوسیال-امپریالیسم روس با امریکا متحد شد. ضد امپریالیسم مائوئیستی در دهه آخر جنگ سرد در نقاط بحرانی دنیا  مدافع و حامی و همکار ضد کمونیستی ترین و ارتجایی ترین سیاست های ایالات متحده امریکا بود. در افغانستان دست در دست سازمان سیا و مجاهدین اسلامی علیه «کفار روس» جنگیدند. در انقلاب 57 اینها مدافع جریان بازرگان - بنی صدر بودند چرا که به زعم شان این جریان موضع ضد سوسیال-امپریالیسم داشت. در همه آن مقاطعی که بنی صدر رئیس جمهور ارتجاع حاکم سر کارگران عربده می کشید «شورا پورا مالیده» و «سود ویژه بی سود ویژه باید کارکنی عزیزم»، و هنگامی که قلاده خود را علیه خلق کرد از هم درید که: «به سربازان گفته ام تا خاک آن خطه را از وجود اشرار پاک نکرده اید بند پوتین خود را باز نکنید» ، و آنجا که برای تحمیل حجاب به زنان «اشعه تحریک کننده» در موی آنان کشف کرد، آری در همه آن موارد ضد امپریالیست های مائوئیست یار و یاور رئیس جمهور «بنی صدر صد درصد» خود بودند. تنها پس از شکست و خلع ید از بنی صدر توسط «خط امام» بود که بخشی از این جریان به جنگل های آمل رفت. امروز هم ضد امپریالیست های مائوئیست بخش مهمی از بورژوازی ایران  و دولت اش را ملی و ضد امپریالیست دانسته ومدافع آنند.

جالب و گفتنی است که در انقلاب 57 ، فعالین کارگری مستقل و سوسیالیست و چپ انقلابی در بین دو سیاست ارتجاعی فعال در آن مقطع قرار داشتند. در یکطرف جریان «خط امام» و حزب توده و اکثریت با ادعای ضد امپریالیسم جهانی بسرکردگی  امریکا قرارداشتند، و در سوی مقابل جریان بنی صدر و بازرگان و مائوئیست ها با ادعای ضد سوسیال امپریالیسم.  در این میان فعالین کارگری مستقل و چپ به تناوب یا به تقویت آمریکا متهم می شدند و یا به تقویت شوروی سابق. و به این ترتیب هر دو این جریانها استقلال سیاسی طبقه کارگر را زیر ضرب می گرفتند.

ضد امپریالیسم تروتسکیستی که بخش هایی از آن هنوز تلاش دارد تا کارکردی مترقی از ضد امپریالیسم را برای خود حفظ کند، اما بطور عمده از طریق جریان «سوسیالیست بین المللی» آی اس بیان می شود. اگر چه آی اس  با ضدامپریالیسم پرو روس و مائوئیست اختلاف فاحش دارد و از سنت انترناسیونال چهار می آید اما همیشه جمهوری اسلامی را به عنوان نیرویی ضد امپریالیستی برسمیت شناخته و حمایت کرده است. یکی از ریاکاری های زشت آی اس اینست که خودش به اتحادیه های آی تی یو سی به عنوان تشکل های توده ای کارگری می نگرد و در آنها فعال است  و بسیاری از فعالین اش دارای پست های مهم هم در این اتحادیه ها می باشند. آی اس معتقد است که از طریق فعالیت استراتژیک در داخل این اتحادیه ها می توان با تضعیف بوروکراتیسم و سیاست های راست، گرایش چپ را بر آنها مسلط نمود. اما همکاران و هواداران ایرانی آن جنبش کارگری ایران را از نزدیکی به آی تی یو سی برحذر داشته و بابت خطر امریکا هشدار می دهند.

چرا که در مورد مشخص ایران آنها می دانند که نزدیکی فعالین کارگری به آی تی یو سی  برای محکومیت جمهوری اسلامی است و این چیزیست که آی اس نمی خواهد. از نظر آی اس هرگونه محکومیت جمهوری اسلامی توسط اتحادیه های کارگری به معنای تضعیف جبهه ضد امپریالیستی و تقویت امریکاست. آی اس در کنار ضدامپریالیسم پروروس یکی از بلوکه کنندگان محکوم کردن جمهوری اسلامی در داخل اتحادیه های آی تی یو سی می باشد.

هنگامیکه به سوابق گذشته و سیاست های کنونی ضد کارگری و ارتجاعی ضد امپریالیست های امروز می نگرنیم، و در همانحال شاهدیم تنها همین جماعت هستند که علیه هبستگی بین المللی کارگری با جنبش کارگری ایران صف آرایی نموده، و با حمایت آشکار و پنهان از جمهوری اسلامی ایران و خانه کارگر و سیاست های دبلیو اف تی یو همبستگی کارگری را تخطئه و تخریب می کنند، متوجه می شویم که یکی از مخاطراتی که مبارزات کارگری را تهدید میکند دقیقا همین ضد امپریالیسم امروز است که می بایست منظما افشا و خنثی شود.

********************

بررسی و برخورد به نوشته منتقدین بیانیه سوسیالیستی «سیاست بین المللی طبقه کارگر» این فرصت را بدست داد تا بتوان مجددا نگاهی پایه ای تر به پدیده ضد امپریالیسم در دوران حاضر داشت. همانطور که بالاتر گفته شد، ضد امپریالیسم امروز به استثنای مورد آمریکای لاتین و یا هر مورد دیگری از آن جنس، در وجه غالب اش به پدیده ای ارتجاعی یا در خدمت ارتجاع تبدیل شده است. این پدیده به دلیل سابقه همزیستی و همگرایی اش با جنبش سوسیالیستی، بویژه در دوران جنگ سرد، شکل و ظاهری چپ داشته و منشا اغتشاش در مبارزات کارگری و آزادیخواهانه می باشد. این پدیده با برهم زدن صفوف متمایز نیروهای ارتجاعی و انقلابی و ترقی خواه و با تداخل و ممزوج نمودن این نیروها با هم، مبارزات انقلابی و تلاش های ترقی خواهانه را به بیراهه کشانده و بسکوی پرش نیروهای ارتجاعی تبدیل می کند. ضد امپریالیسم امروز ماهیت ارتجاعی اش را پشت نقاب «تحت سلطه» بودن  و مظلوم نمایی و چپ پنهان نموده و تلاش می کند تا از صف مبارزه کارگری و آزادیخواهانه برای خود نیرو بگیرد.

بطور مشخص در ایران و در دوران پس از انقلاب 57، و با ضد امپریالیست شدن ارتجاع اسلامی و حمایت بی وقفه ضد امپریالیسم امروز از آن، این پدیده تماما در خدمت تقویت و حفظ و تحکیم ارتجاع جمهوری اسلامی و در خدمت تضعیف و تخریب مبارزات کارگری و آزادیخواهانه عمل کرده است. همچنین در مقطع کنونی با تداوم بحران رابطه ایران با غرب و آمریکا به نظر می آید که رژیم اسلامی در تلاش است تا ضد امپریالیسم را به عنوان جزء ثابتی از روبنای ایدئولوژیک خود فعال کند(3). همه اینها نشان می دهند و حکم می کنند که جنبش سوسیالیستی ایران بطور کلی و فعالین سوسیالیست طبقه کارگر بطور اخص می بایست با برشی قاطع از پدیده ضد امپریالیسم فاصله خود را از آن قطعی کرده و حتی کاربرد نامش را هم برای صاحبان اصلی اش وا گذارند تا امکان هر گونه تداخل و ممزوج شدن با این جریان مسدود شود.

لنین امپریالیسم را بالاترین مرحله سرمایه داری و دوران گندیدگی و زوال آن نامید و راه رهایی از آنرا هم انقلابات پرولتری و سوسیالیسم اعلام داشت. اگر این دو حکم، یعنی گندیدگی نظام سرمایه داری و ضرورت انقلاب پرولتری، در یک قرن پیش درست و قاطع بودند امروز هزاران بار بیشتر چنین اند. امروز با پایان پروسه استقرار اساس مناسبات سرمایه داری در همه نقاط دنیا، آن گندیدگی  اکنون جهانی شده و انقلاب پرولتری و سوسیالیسم بیش از هر موقع تنها را ه انسانی و آزادیخواهانه ممکن و موجود در برابر بشریت است.

تنها راه رهایی طبقه کارگر و کل بشریت تحت ستم در جامعه سرمایه داری جهانی شده امروز، سوسیالیسم است. بنابراین مبارزه علیه همه مصائب و فجایع تولید شده توسط این نظام، از فقر و فلاکت و گرسنگی و بی خانمانی و بی حقوقی و بی حرمتی، تا مبارزه علیه همه اشکال نوین بردگی و انواع ستم های طبقاتی و جنسی و ملی و نژادی و مذهبی و انواع خرافات کهن و مدرن، تا علیه همه جنگ های کوچک و بزرگ منطقه ای و جهانی، و عیله قلدری ها و زورگویی ها و جنگ افروزی های قدرتهای بزرگ سرمایه داری و امروز علیه جنایات ضد انسانی و ویرانگر و مداخله گرانه و اشغالگرانه ایالات متحد امریکا، تا علیه استبداد و اختناق و دیکتاتوری همه دول و نیروهای ریز و درشت ارتجاعی و بورژوایی، و مبارزه برای همه آزادیهای فردی و جمعی سیاسی و اجتماعی، و بالاخره تلاش برای صلح و برچیدن سلاحهای هسته ای و دفاع از محیط زیست و غیره..... همه وهمه  بدون استثنا از اجزا لاینفک پروژه سوسیالیستی و مبارزه سوسیالیستی طبقه کارگراند. برای مبارزه علیه هیچیک از مصائب و فجایع امروز و نیز برای هیچ ذره ای از تلاش بسوی یک زندگی شایسته انسان و سعادتمند مطلقا نیازی به ضد امپریالیست بودن و ضدامپریالیست شدن و امتیاز دادن به آن  و هم شانه شدن با نیروهای ارتجاعی نیست.

سوسیالیسم را ه رهایی طبقه کارگر و بشریت است، اما ضد امپریالیسم حفره ای در مسیر این رهایی می باشد. پس لازم است که هوشیارانه از آن پرهیز کنیم.

امیر پیام

دسامبر 2007

زیر نویس ها:

1- در رابطه با اتحاد دبلیو اف تی یو با خانه کارگر و چگونگی این رویداد به مقالات خواندنی در سایت http://www.omied.net  مراجعه شود.

2- به این مقاله از طارق علی رجوع شود: http://www.newleftreview.org/?page=article&view=2605

3- در این باره به مقاله «شبح لیبرالیسم و دام ارتجاع» از بهمن شفیق در سایت http://www.omied.net  رجوع شود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حیدر کریم:سخنی با کارگران ایران و جهان پیرامون:دو پیش‌نویس اساسنامه در کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل کارگری

کشمکش دو رویکرد متفاوت با دو دورنمای عمیقاً متضاد در درون «کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل کارگری» موضوعی کاملاً واقعی و جدی است. هیچ کارگر آگاهی نمی‌تواند و نباید نسبت به محتوای این کشاکش و سرنوشت آن هیچ بی‌تفاوتی نشان دهد. هر کارگر آگاه و پیشروی باید موضع و جایگاه خود را نسبت به این کشمکش مشخص کند. مبارزه جاری درون کمیته هماهنگی در تاریخ جنبش کارگری جهانی ریشه‌ای بسیار عمیق و دیرپا دارد. آنچه هم اکنون در کمیته هماهنگی می‌گذرد فقط نوک کوه یخی است که بدنه آن در اعماق جنبش کارگری جهان نهفته است. این صف بندی عمری به قدمت عمر جنبش کارگری در جهان دارد. ارجاع این مبارزه و این صف بندی به اختلافات فیمابین این و آن فعال کارگری بسیار بی‌معنی و بیش از حد ساده‌لوحانه است. شمار چند هزار نفری کارگرانی که چند سال پیش در زیر برق سرنیزه و تیغ جلادان دولت اسلامی بورژوازی فراخوان تلاش برای ایجاد تشکل ضدسرمایه‌داری و سراسری توده‌های طبقه خود را امضاء کردند، امروز باید با حداکثر دقت سیاسی و بیشترین بصیرت طبقاتی، محتوای جدال جاری این دو رویکرد را کندوکاو نمایند و نسبت به تمامی چند و چون آن حساسیت نشان دهند. بینیم که ماجرا به طور واقعی از چه قرار است و طرفین مشاجره چه می‌گویند؟

تأسیس کمیته هماهنگی رخداد کاملاً نوینی در تاریخ جنبش کارگری ایران بود. در اینجا بحث مطلقاً بر سر مجرد متشکل شدن، یا اینکه کارگران هم باید تشکلی داشته باشند، "چاره رنجبران وحدت و تشکیلات است" و نوع این حرفها نبود. تشکل‌های کارگری سراسری در دنیا بسیار فراوانند که کارشان سوای فروش جنبش کارگری به سرمایه‌داران هیچ چیز دیگر نیست. تاریخ قرن بیستم در همان حال پر از احزابی است که هر کلام خود را با نام «کمونیسم» آغاز و با اسم کارگر به پایان رسانده‌اند، اما تار و پود تمامی رویکردها، سیاست‌ها و راهبردهایشان بیش از حد ضد کارگر و ضدکمونیسم طبقه کارگر بوده است. کمیته هماهنگی تا آنجا که به فعالین ضدسرمایه‌داری و برای محو بردگی مزدی در درون جنبش کارگری ایران بر می‌گشت سنگ بنای لازم بستر سازی برای نوع ماهیتاً متفاوتی از سازمانیابی جنبش کارگری توسط خود فعالین اندرونی این جنبش و در افتراق عمیق و بنیادی با همه تشکل‌های نوع بالا بود.

کمیته هماهنگی به وجود می‌آمد تا مبارزات گسترده و جاری توده‌های وسیع طبقه کارگر ایران را علیه استثمار و ستم و جنایات سرمایه‌داری سازمان دهد، همین مبارزات را بر بستر پیکار با اساس بردگی مزدی تقویت نماید و هر گام از گام پیش آگاهتر و نیرومندتر سازد، تمامی بخش‌های جنبش کارگری را در جدال علیه کار مزدی به هم پیوند زند، همه اشکال اعتراض همه بخش‌های طبقه کارگر را به میدان واقعی کارزار ضدسرمایه‌داری و برای نابودی کار مزدوری سمت دهد و بالاخره در راستای انجام این کارها راه را برای جنگ نهائی طبقه کارگر علیه سرمایه‌داری، سرنگونی دولت بورژوازی و استقرار سازمان شورائی سراسری برنامه‌ریزی کار و تولید اجتماعی توسط همه آحاد انسان‌ها هموار سازد.

معضل اساسی کمیته هماهنگی این بود که برای هر گام موفقیت خود باید به طور همزمان با ساز و کار بسیار اندک در دو جبهه موازی با سهمگین‌ترین نیروها و موانع موجود به پیکار برخیزد. دولت بورژوازی در یک سو و رفرمیسم راست و چپ در سوی دیگر، و این نیروها در درون و بیرون جنبش کارگری و حتی در درون خود کمیته هماهنگی بسان دو لبه تیز یک قیچی برای پاره کردن هر بند از تلاش فعالین راستین ضدسرمایه‌داری به هر اقدامی دست می‌زدند. پیروزی رویکردی که می‌خواست جنبش کارگری ایران را از زیر آوارهای سهمگین رفرمیسم راست و چپ قرن بیستمی بیرون کشد و در بستر شفاف ضدسرمایه‌داری در مقابل دولت هار بورژوازی به صف نماید به طور قطع کاری بسیار عظیم و دشوار بود. تناقضات کنونی درون کمیته نقطه عطفی در تداوم طبیعی همین معضل واقعی است و مشاجرات جاری فیمابین را تنها از طریق رجوع به محتوای معین رویکردهای متضاد و پیشینه‌های وجود آنها در جنبش کارگری جهانی است که می‌توان به درستی تعمق کرد و پیرامون آنها سخن گفت.

مخالفان رویکرد ضدسرمایه‌داری در درون کمیته هماهنگی گذشته بسیار تیره اما بسیار مشخصی دارند. ارزیابی جنبش جاری و خودانگیخته طبقه کارگر به عنوان یک جنبش تریدیونیونی و بورژوائی که بنیاد کارش بر سازش و اجماع میان کارگران و صاحبان سرمایه استوار است!!! نسخه‌پیچی سندیکالیستی برای این جنبش و اینکه توده‌های وسیع کارگر برای بهبود شرائط کار و معیشت خود با سرمایه‌داران شور و مشورت و چانه زنی و بگو مگو کنند. فتوای تشکیل حزب نخبگان جنبش‌های غیرکارگری برای قبول رسالت رهائی فرجامین طبقه کارگر زیر نام سراسر دروغین و بی اساس «حزب طبقه کارگر»!! یا هر اسم و رسم دیگر، ایمان راسخ به ضرورت تبعیت اولی از اراده و اجتهاد و فرمان جنگ و صلح دومی، به قدرت رساندن دومی توسط اولی، استقرار سرمایه‌داری دولتی نوع اردوگاهی یا در بهترین حالت شکل دموکراتیک آن!! جاودانه‌سازی رابطه خرید و فروش نیروی کار از طریق بسته‌بندیهای نوین آن با مارک‌های مختلف و به هر نوعی که بتوان آن را بر توده‌های طبقه کارگر تحمیل کرد و مسائل دیگری از همین سنخ و همین دست، سر تا پای حرف‌های این جماعت را تعیین می‌کند. مخالفان رویکرد ضدسرمایه‌داری هیچ پدیده جدیدی نیستند. 80 سال آخر قرن بیستم در سراسر جهان و همه سالهای حیات سوسیال دموکراسی، سوسیالیسم اردوگاهی یا انواع دیگر سوسیالیسم بورژوائی و اتحادیه‌های کارگری سرمایه سالار دنیا آیینه تمام نمای حرف و عمل و اندیشه و سیاست و کارکرد و رویکرد اینان است.

سخن فعالین رویکرد ضدسرمایه‌داری نیز بسیار شفاف است : جنبش کارگری در نهاد خود ضدسرمایه‌داری است. این جنبش باید توسط فعالان اندرونی آگاه ضدسرمایه‌داری و سوسیالیست خود متحد و متشکل شود. در کلیه عرصه‌های حیات اجتماعی علیه استثمار و ستم و بی‌حقوقی‌های ناشی از موجودیت مناسبات کار مزدوری مبارزه کند. از درون همین مبارزه آگاه‌تر و آگاه‌تر شود، نقد ریشه‌ای سرمایه‌داری را سلاح پیکار خود سازد، در بطن جدال طبقاتی علیه سرمایه با دولت بورژوازی وارد مصاف شود. در همه این میادین خود را نیرومندتر و نیرومندتر گرداند، قوای طبقاتی خود را هر چه گسترده تر به میدان کشد. تشکل ضدسرمایه‌داری خویش را آهنین و آهنین‌تر سازد. به چند و چون بدیل سوسیالیستی درمقابل عینیت ارتجاعی و ضدبشری موجود آگاه شود. افق نابودی سرمایه‌داری و استقرار سازمان شورائی و سراسری برنامه ریزی کار و تولید را در پیش پای خود باز گشاید، اصل تبعیت توده‌های کارگر از حزب نخبگان جنبش‌های دیگر یا هر نوع حزب بافی ماوراء و بالای سر خویش را از بیخ و بن به سینه دیوار کوبد و به مدد همه این کارها خود را برای جنگ آخر علیه تمامیت نظام بردگی مزدی آماده کند.

مشاجره دو اساسنامه جدال میان این دو رویکرد است . یک سؤال بسیار اساسی در اینجا آن است که چرا و چه شد که این دو رویکرد با این همه افتراق و تعارض در لحظه نخست بسیار صمیمانه و مشفقانه دست در دست هم گذاشتند؟ آیا این کار یک سازش آگاهانه و عامدانه بوده است؟ آیا در آغاز راه وجود نداشته است؟ آیا وجود داشته و خود را استتار می‌کرده است؟ اینها پرسش‌هائی است که طبیعتاً برای هر کارگری مطرح می‌گردد و حق این است که فعالان هر دو رویکرد به این پرسش‌ها پاسخ گویند. گرفتن جواب همه اینها طبیعی‌ترین حق چند هزار کارگری است که پای فراخوان تشکیل کمیته هماهنگی را امضاء کردند.

من بسان خیلی‌های دیگر در هیچ کجای سیر واقعی این حوادث قرار نداشته‌ام. اما بعنوان انسانی با بیشترین حساسیت به سرنوشت هر فعل و انفعال درون جنبش کارگری بین‌المللی، به میزان توان خودم رویدادهای درون جنبش کارگری ایران را دنبال کرده‌ام و آنچه در اینجا می‌نویسم محصول حساسیت‌ها و پیگیری‌هائی است که در این زمینه داشته‌ام.

فراخوان تشکیل کمیته هماهنگی در اواخرماه آوریل سال 2005 میلادی صادر گردیده است اما تاریخ واقعی صدور این فراخوان را باید روز اول ماه مه سال 2003 دانست. در این روز بود که محسن حکیمی در جریان برگزاری مراسم اول ماه این سال در کرج ضمن ایراد سخنرانی، با طرح انتقادات معین نسبت به رفرمیسم راست سندیکالیستی و نگاه رایج رفرمیسم چپ به مسأله تحزب کمونیستی طبقه کارگر ضرورت ایجاد تشکل سراسری ضدسرمایه‌داری کارگران را به میان کشید. گفته‌های حکیمی در آن روز و به ویژه پس از انتشار در سایت‌های اینترنتی به سرعت برق در افکار عمومی فعالین کارگری چرخید. واکنش‌ها بسیار متفاوت و در بیشتر موارد عمیقاً محافظه‌کارانه، فرصت‌طلبانه، مرددانه و آمیخته با هزاران محاسبه کاسبکارانه بود. پیداست که آنچه حکیمی طرح می‌کرد، حرف دل توده کارگر بود. هر کارگری که از حداقل آگاهی برخوردار باشد در جستجوی ساختن تشکلی است که از درون آن قدرت متحد طبقاتی ضدسرمایه‌داری خود را به میدان کشد، با توسل به این قدرت جمعی مطالبات روز خود را بر سرمایه‌داران و دولت آنها تحمیل نماید و در همین راستا خود را برای مبارزه مؤثرتر با سرمایه‌داری و سرانجام نابودی سرمایه‌داری آماده کند. تا اینجا جای بحثی نیست. واکنش‌های سخت فرصت‌طلبانه، ریاکارانه و محافظه‌کارانه از جوانب دیگر بود. بازتاب مثبت و رادیکال سخن حکیمی در افکار عمومی کارگران به هر درجه از وسعت یا محدودیت، برای رفرمیسم راست و برای بسیاری از گروه‌های متعلق به طیف رفرمیسم چپ به طور واقعی یک فاجعه بود. هیچ کدام از این دو طیف که بعدها در ستیز با جنبش ضدسرمایه‌داری، حداقل به صورت نامکتوب اختلافات خود را حل و فصل کردند، قادر به تحمل طرح پیشنهادی تشکل سراسری ضدسرمایه‌داری نبودند. طیف نخست از ناخن پا تا موی سر سندیکالیست بود و رابطه خود با گفتگوی ضدسرمایه‌داری را رابطه جن و بسم‌الله می‌دانست. طیف دوم نیز هر کلام علیه تحزب فرقه‌ای و هر سخن پیرامون امکان متشکل شدن توده‌های کارگر علیه سرمایه‌داری و برای محو کار مزدی را تیر خلاصی به تمامی موجودیت سیاسی خود می‌دید. این هر دو طیف اما در مقابل بحث سازمانیابی ضدسرمایه‌داری جنبش کارگری از بیشترین مشترکات هم برخوردار بودند. به هر حال هر دو طرفدار سندیکاسازی برای کارگران بودند. هر دو طبقه کارگر را لایق متشکل شدن علیه بردگی مزدی نمی‌دانستند، هر دو تاریخاً و در سطح بین‌المللی با هم در داد و ستد و معاملات وسیع طبقاتی بوده‌اند و .....

طیف نخست فوری واکنش نشان داد. توده‌ای‌ها پیشاپیش و پرچمدار بودند و به دنبال آنها دار و دسته سندیکالیست یدالله خسروشاهی و دیگران شروع به داد و قال کردند. نوشتند و گفتند و به هر شکلی که می‌توانستند برای جلوگیری از گذاشته شدن سنگی بر روی سنگ در راستای سازمانیابی طبقاتی توده‌های کارگر کوشیدند. طیف دوم اما به شیوه‌ای دیگر و بسیار پیچیده‌تر عمل کرد. بالاخره سالها تجارب کار فرقه‌ای متشکل این حداقل منفعت را برای آدمها دارد که بهتر از امثال خسروشاهی اهداف سیاسی خود را پیش برند. یک نکته جالب این است که واکنش اجزاء این طیف نیز اشکال مختلفی به خود می‌گرفت. گروهی زود جنبیدند و از طریق برخی آدمها در اتحاد و یکپارچگی جامع الاطراف با عده‌ای ناسیونالیست بازاری کمیته پیگیری را پدید آوردند. این کمیته قرار بود نقشه فعالین رادیکال کارگری برای ایجاد تشکل سراسری ضدسرمایه‌داری را نقش بر آب سازد. عده‌ای از شجره فروپاشیده همین گروه با باز کردن دنیائی محاسبات مافیائی در حول و حوش کمیته پیگیری شروع به کاسبکاری کردند تا شاید سهم ورثه گروهی خود را دستمایه نفوذ در آن کمیته نمایند و از این طریق برای به شکست کشاندن تلاش فعالین ضدسرمایه‌داری هم برنامه‌ریزی کنند. بخش سومی از این طیف که در زمین و آسمان دنبال چند آدم فارسی زبان، از هر جماعت و دار و دسته‌ای، می‌گشت تا برای نام "حزب سراسری" خود توجیهی دست و پا کند با اغتنام فرصت مصصم شد تا به هر سیاق کسانی را با فعالین ضدسرمایه‌داری و فرایند تلاش آنها برای ایجاد تشکل سراسری ضدسرمایه‌داری کارگران ایران پیوند بزند. این بخش در گامهای نخست از همه موفق‌تر بود. اینان به کارگران با صداقتی دسترسی داشتند که در همه عمر به فکر بهبود زندگی و نجات همزنجیران خویش بودند اما در همان حال به راه حل‌هائی فرقه‌ای هم سخت توهم داشتند. همپیوندی‌های قومی و زبانی و مانند اینها زمینه مناسب دسترسی به این آدمها را فراهم می‌ساخت و به این ترتیب بود که کارگران رادیکال اما سندیکاساز قدیم یک باره و خیلی سریع با گفتگوی ایجاد تشکل سراسری ضدسرمایه‌داری همراه گردیدند.

فعالین ضدسرمایه‌داری نه درست بود و نه حق داشتند که در پروسه تلاش برای سازمانیابی ضدسرمایه‌داری طبقه کارگر از همکاری فعال با این کارگران چشم بپوشند. اولاً اینها خودشان به طور واقعی ضدسرمایه‌داری بودند. این دیگران و سیره شوم و ناپاک آنان بود که از پاره‌ای کسر و کاستی‌های اینان برای پیشبرد مقاصد فرقه‌ای خود سوء استفاده می‌کردند. ثانیاً اینان فعالینی از طبقه کارگر بودند که می‌خواستند در پروسه سازمانیابی کارگران سهم خود را ایفاء کنند و ثالثاً اینکه اینها همه شرط و شروط رویکرد ضدسرمایه‌داری را برای بنیان گذاری این ارتباط پذیرفته بودند.

جنبش کارگری ایران یک دوران پرتلاطم و پر جنب و جوش را از سر می‌گذارند. مبارزات کارگران مستمراً گسترش می‌یافت. فشار فقر و فلاکت و بیکاری و گرسنگی سرسام آور بود. واکنش کارگران در مقابل این فشارها به صورت‌های گوناگون بروز می‌کرد. اعتصابات پی در پی، راهبندان‌ها، مصادره کارخانه‌ها، تحصن‌ها، حمله به مراکز دولتی و مانند اینها به طور روزمره در جامعه اتفاق می‌افتد. شور و شوق کارگران برای متشکل شدن بسیار بیشتر از گذشته خود را به نمایش می‌نهاد. کمیته پیگیری با رویکرد تماما رفرمیستی خود فقط متوهمین به سندیکالیسم و فرقه‌بازی و راه‌حلهای ناسیونالیستی را پیرامون خود گرد آورده بود. نیاز برای صدور فراخوان سازمانیابی ضدسرمایه‌داری توده‌های کارگر به گونه‌ای برجسته خود را نمایان می‌ساخت. کمیته هماهنگی در متن این شرائط به وجود آمد و ترکیب هیأت مؤسس و اعضای اولیه آن همین وضعیت را به صورت بارز در خود منعکس می‌ساخت.

کمیته کار خود را شروع کرد، اما مخالفان جنبش ضدسرمایه‌داری در خارج از کمیته هم کار خود را از همه سو شروع کردند. همین جا بگویم که نقد دیدگاه‌ها و رویکردها حق همگان است و هیچ کس را نمی‌توان از آن محروم کرد. اما آنچه در این مورد روی داد نقد نبود. توطئه بود. اساس کار توطئه‌گرانه طیف وسیع فرقه‌ها تصرف کمیته هماهنگی و درغیر این صورت متلاشی ساختن آن بود. اینکه هر بخش از این جماعت چه کردند داستان بسیار مشروحی است که شنیدن آن برای همه کارگران ضروری است .اما به نظر می‌رسد که نقل آنها بسیار موحش باشد. من این مسأله را به وقت دیگری موکول می‌کنم. شاید هم اساساً از طرح آنها صرفنظر کنم. در اینجا همین یک نکته را بگویم که فقط شیخ سعدی و خواجه حافظ شیرازی نمی‌دانند که ماجرای بهانه‌گیری‌های مذبوحانه در مورد این یا آن نکته حرف محسن حکیمی، پاپوش‌سازی‌های گسترده علیه او، هجوم برنامه‌ریزی شده و کاملاً حساب شده جماعتی که تا مغز استخوان در فرهنگ فرقه‌بازی غرق بودند به کمیته هماهنگی برای تصرف آن از درون، راه انداختن میزگردها در کانالهای تلویزیونی متکی به پول احزاب ناسیونالیستی کرد وابسته به دولت امریکا، شخصیت‌سازی از اصحاب برای پرده کشیدن بر نقش فعالین واقعی ضدسرمایه‌داری، تشویق و وادار کردن اینان به عریضه‌نگاری‌های مشمئز کننده به سران اتحادیه‌های تا مغز استخوان منحل در برنامه‌ریزی‌های ضد کارگری سرمایه جهانی، انتشار "به سوی حزب"‌های جدید از جانب جماعتی که حزب‌سازی، حزب پاشی و بالانشینی حزبی تنها و تنها شناسنامه سیاسی آنان بود، راه‌اندازی "شورای همکاری" بعنوان راه مکمل "به سوی حزب"‌های تازه و صدها از این قبیل مسائل دیگر که هر کدام پرونده‌ای بس مطول و ملال‌انگیز اما خواندنی دارند، همه و همه در این راستا انجام گرفته‌اند و حتماً از این به بعد نیز ادامه خواهند یافت.

در این ماجرای مافیائی هولناک همه با هم متحد شدند. تمامی اینها که دیروز در پی انشعاب از هم به خون یکدیگر تشنه بودند، سندیکالیست‌های دو آتشه، حزبیون چند آتشه، توده‌ای‌ها و رنجبرانی‌ها همه و همه دست به دست هم دادند که به راستی چه کنند؟ که علیه چند فعال ضدسرمایه‌داری توطئه نمایند، که کارگران علیه سرمایه‌داری متشکل نشوند، که حزب و دار و دسته و فرقه قطعاً محکوم به زوال آنها چند صباح بیشتر به عمر خود ادامه دهد. پس حق دارم اگر به فعالین ضدسرمایه‌داری درون جنبش کارگری درود بفرستم که همزمان هم در مقابل هارترین دولت بورژوازی و هم در برابر رفرمیسم توطئه گر راست و چپ مقاومت کرده‌اند و همچنان سربلند به راه خود ادامه می‌دهند.

اکنون این دو رویکرد با دو اساسنامه کاملا متفاوت در مقابل هم قرار گرفته‌اند. البته ظاهراً شماری از اعضا نیز وجود دارند که می‌گویند "مستقل" از این دو رویکرد هستند. اما بدیهی است که تا زمانی که این "استقلال" خود را در اساسنامه‌ای متمایز از دو اساسنامه موجود نشان ندهد نمی‌توان از رویکرد و اساسنامه "مستقل" این تعداد از اعضا سخن گفت. بنابراین تا زمانی که اساسنامه دیگری ارائه نشده، باید صرفا از دو اساسنامه و دو رویکرد سخن گفت و اعضای بینابینی نیز باید موضع خود را نسبت به این دو اساسنامه روشن کنند.

نقطه عزیمت هردو اساسنامه، همان اساسنامه مصوب قبلی است، اما پیداست که هر دو تای آنها از اساسنامه اولیه کمیته فاصله گرفته‌اند. یکی با این هدف که تلاش، مبارزه و بسترسازی برای "تشکل ضدسرمایه‌داری و سراسری" را که استراتژی واقعی و شالوده کار کمیته هماهنگی بوده است به کلی و برای همیشه به دور اندازد و آن را با یک استراتژی سراسر سرمایه‌پسند و رفرمیستی تعویض نماید، اما دیگری مصمم است تا اولاً از استراتژی ضدسرمایه‌داری کمیته با همه توان خود دفاع نماید و ثانیاً در همین راستا و برای دستیابی کارگران به تشکل ضدسرمایه‌داری و سراسری، راهکارهای سابق خود را نقد و اصلاح و تکمیل کند.

تهیه‌کنندگان این دو پیشنویس همان گونه که بالاتر گفتیم بسان دو رویکرد متضاد، در طول تاریخ جنبش کارگری ایران و جهان و در طول همین چند سال اخیر در درون و بیرون کمیته هماهنگی تفاوت‌های بنیادی خود را به اندازه کافی در معرض دید کارگران قرار داده‌اند. با همه اینها حتی متون پیشنهادی اساسنامه‌ها با وضوح هر چه تمام‌تر محتوای اختلافات فیمابین را روشن می‌سازد.

این دو اساسنانه در واقع یکی اساسنامه جنبش ضدسرمایه‌داری طبقه کارگر است و دیگری از ناخن پا تا موی سر سندیکالیستی است و هدف صاحبان آن غرق کردن طبقه کارگر در منجلاب رفرمیسم راست سندیکالیستی و در همان حال آویزان ساختن جنبش کارگری ایران به چوب دار فرقه‌های ورشکسته در حال انقراض می‌باشد.

پیش‌نویس نخست با عنوان «پیش نویس اساسنامه کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل کارگری» از سازمانیابی ضدسرمایه‌داری طبقه کارگر حرف می‌زند و مصر است که تشکل کارگری باید نه فقط از رژیم سیاسی که از کل نظام سرمایه‌داری مستقل و علیه این نظام باشد.

پیش‌نویس دوم با عنوان «پیش نویس اساسنامه پیشنهادی» بالعکس دنیائی جار و جنجال دروغین حول « مستقل بودن» راه می‌اندازد اما منظورش از استقلال فقط مستقل بودن از دولت و کارفرما است و نه از سرمایه به عنوان یک رابطه اجتماعی. این شکل استقلال دقیقاً همان "استقلال" اتحادیه‌ای و سندیکالیستی است که در واقعیت امر حتی مستقل بودن آن از دولت و کارفرما هم از بیخ و بن دروغ است. اتحادیه‌های کارگری مستقل از دولت و کارفرما در سرتاسر جهان سرمایه‌داری بخشی از سازمان مدنی و نظم سیاسی نظام سرمایه‌داری هستند. همان ساختار اجتماعی و نظم سیاسی و مدنی که توسط دولت سرمایه‌داری برنامه‌ریزی و پاسداری و بر طبقه کارگر تحمیل می‌گردد. این اتحادیه‌ها به همان اندازه از دولت‌های سرمایه‌داری مستقل هستند!!! که مثلاً پارلمان ضد کارگری سرمایه‌داران کشورها از دولت مستقل می‌باشد!!!! این اتحادیه‌ها به همان اندازه از دولت بورژوازی استقلال دارند که به طور مثال وزارت دادگستری نظام سرمایه‌داری از پارلمان و دولت بورژوازی مستقل است!!!

پیش‌نویس اساسنامه «تشکل‌های مستقل کارگری » در روز روشن زشت‌ترین دروغها را تحویل کارگران می‌دهد. بحث استقلال تشکل کارگری بدون اینکه این تشکل از نظام سرمایه‌داری مستقل و در همه وجوه ضدسرمایه‌داری باشد یک دروغ و یک عوامفریبی بسیار هولناک است، نوعی دروغ و عوامفریبی که توسط سندیکالیست‌ها و فرقه‌های سیاسی موسوم به « احزاب» چپ جعل شده است. دلیل جعل شدن آن توسط این احزاب هم بسیار روشن است. اینها خودشان را تنها نیروهای لایق قیمومت و نجات کارگران دنیا می‌دانند. خودشان را در همان حال که هر روز زیر فشار کشمکش‌های منفعت‌طلبانه منحط فرقه‌ای و شخصی و قدرت پرستانه مثل جگر زلیخا تکه تکه می‌شوند، تنها و تنها قیم آسمانی و الهی طبقه کارگر می‌پندارند. اینها تنها انتظاری که از کارگران دارند این است که در یک سندیکا جمع شوند و سندیکای خود را به حزب آنها آویزان سازند. این پیش‌نویس دقیقاً و طابق النعل به النعل اساسنامه مورد دلخواه این فرقه‌ها است. یک بدبختی بزرگ این است که در اینجا عده‌ای فعال کارگری که علی‌الاصول هیچ نفعی از این فرقه‌بازیها عاید خودشان و طبقه‌شان نمی‌شود زیر فشار توهم به راه‌حلهای فرقه‌گرایانه و سرمایه‌سالارانه، دست به همان کارهائی می‌زنند که سالهای طولانی توسط فرقه‌های بی ربط به جنبش کارگری تبلیغ و دنبال شده است. حساب این کارگران به طور قطع از حساب فرقه‌سالاران و اربابان احزاب جداست اما تاریخ جنبش کارگری دنیا همه جا فریاد می‌زند که طبقه کارگر به دلیل افتادن در دام این نوع راه‌حل‌بافی‌ها چه شکست‌های عظیم و سنگینی را تحمل کرده است. این کارگران نفعی در این شکست‌ها ندارند اما دنباله روی آنها از آنچه به زیان حال و آینده طبقه آنها و تمامی بشریت است نمی‌تواند برای توده‌های کارگر قابل اغماض باشد.

چند هزار کارگری که پای فراخوان برپائی تشکل سراسری ضدسرمایه‌داری طبقه کارگر را امضاء کردند باید به این دو پیش‌نویس و از آن هم بسیار اساسی‌تر و مهمتر به دو رویکرد عمیقاً متضادی که در درون کمیته هماهنگی این دو پیش‌نویس اساسنامه را مطرح می‌کنند با بیشترین دقت نگاه کنند و همه جوانب کار این دو رویکرد را تعمق نمایند. هیچ بی‌جهت نیست که نویسندگان پیش‌نویس اساسنامه دوم یعنی اساسنامه «تشکل‌های مستقل کارگری» برای برداشتن سردرب ضدسرمایه‌داری تشکل کارگری جنگ و دعوا به راه می‌اندازند و در این راستا بدترین بد و بیراه‌ها را نثار فعالین واقعی ضدسرمایه‌داری می‌نمایند. اینان یک سندیکا می‌خواهند زیرا کارگران را مطلقاً لایق مبارزه ضدسرمایه‌داری نمی‌بیند، زیرا نجات طبقه کارگر را نه کار خود توده‌های کارگر، بلکه معجزه سکت نشینان حرفه‌ای تصور می‌کنند. اینها می‌گویند که اگر خود طبقه کارگر تشکل ضدسرمایه‌داری داشته باشد پس نقش فرقه‌نشینان چه می‌شود؟ به عقیده اینها کارگران هرگز نمی‌توانند لیاقت مبارزه ضدسرمایه‌داری را کسب کنند، این فقط دانایان و اصحاب دانش برخاسته از میان ثروتمندان هستند که می‌توانند پرچم رهائی کارگران را به اهتزاز در آورند و کارگران تنها کاری که می‌توانند بکنند این است که مرید و مقلد این جماعت باشند!!! حرف دل نویسندگان پیش‌نویس اساسنامه «تشکل‌های مستقل کارگری» دقیقاً اینها است. این را من نمی‌گویم، بلکه خود آنها در نوشته‌هایشان به وضوح بیان کرده‌اند. کافی است گوشه چشمی به نوشته آدمهائی مثل محمدحسین و بهروز خباز انداخته شود تا تک تک این حرفها بسیار درشت و زمخت جلو چشم هر کارگری قرار بگیرد. هر چند که آنها بدبختانه خودشان نیستند که حرف می‌زنند، بلکه در پس آینه طوطی صفت به حرف واداشته شده‌اند.

عکس همه آنچه که گفتیم در مورد پیش نویس اول یعنی «پیش نویس اساسنامه کمیته هماهنگی برای تشکل کارگری» صدق می‌کند. در اینجا خود کارگرانند که باید علیه استثمار و مظالم و بنیاد موجودیت سرمایه‌داری متشکل شوند. تشکل آنها علیه سرمایه‌داری است و به هیچ مرجع و منبع و قدرت و دولت و نظامی وابسته نمی‌باشد. خود توده‌های کارگر هستند که خود را در همان مبارزه روزمره‌شان، علیه سرمایه و نظام سرمایه‌داری و صاحبان سرمایه سازمان می‌دهند. خود را آگاه و آگاهتر می‌سازند و برای نابودی سرمایه‌داری پیکار می‌نمایند.

کارگران!

بالاتر گفتم که تشکیل کمیته هماهنگی رخدادی بسیار مهم در تاریخ جنبش کارگری ایران بوده است. تمامی اهمیت این رخداد در این بوده است که خود توده‌های کارگر همراه با فعالین آگاه اندرونی جنبش جاری آنها علیه سرمایه‌داری متحد و متشکل گردند. هدف رویکرد مخالف رویکرد ضدسرمایه‌داری تیشه زدن به ریشه این رویکرد و دعوت کارگران به ایجاد یک تشکل سرمایه‌پسند باب طبع اربابان احزاب و فرقه‌ها است. وظیفه مهم همه ماست که ضمن مبارزره برای متشکل شدن در یک سازمان ضدسرمایه‌داری و سراسری رشته هر نوع بی‌تفاوتی در مبارزه درونی کمیته هماهنگی را مقراض کنیم و با همه قدرت برای نقش بر آب کردن نقشه فرقه‌پرستان و دنباله‌روان آنها تلاش نمائیم.

دهم دسامبر 2007

حیدر کریم

کارگر بیمارستان و فعال جنبش ضدسرمایه‌داری

 

جامعه مرده است! زنده باد جامعه*

(دانلود مطلب در فرمت Word ) "save target"

این روزها،خامه قلم هامان،چونان رفقای دربندمان،در بند تشویش است،چه خلوت حضورشان حوصله از قلم می برد.با این همه اما!همین مهم مارا در پرداخت به پاره ای واقعیات رهنمون می کند.
شکی نیست که چپ در زمانه حاضر!بیش از هر زمان از خلوص مارکسیستی برخوردار است.این واقعیت شاید،خود مهمترین عاملی است که سرکوب چپ را برای خیل دشمنانی که به تعبیر زیبای مارکس«بزگی شان با تعدادشان رابطه معکوس دارد»،ضروری کرده است.در چنین شرایطی درک واقعیات اطراف جنبش چپ و اساسن علم به ماهیت جامعه ای که در آن زیست سیاسی و عینی داریم نیز،برای ما نیروهای چپ و مارکسیست ضرورت می یابد.
یکی از مهمترین و شاید مهمترین دغدغه یک معتقد به آموزهای مارکسیستی در جهت تحقق کمونیسم،پوشیدن جامه ی عمل به این مهم مغفول از چشم فلاسفه بوده است که علی رغم تفسیر جهان به شیوه های گوناگون،«مسئله اما بر سر دگرگون کردن جهان است» (مارکس، تز یازدهم درباره فویر باخ) 
بر این اساس یک مارکسیست، ذاتن انقلابی است. برای یک انقلابی اما درک این اصل لازم است که « بدون تئوری انقلابی، هیچ جنبش انقلابی ممکن نیست» (لنین، چه باید کرد). جنبش انقلابی اساسن عرصه عینی و پراتیک تئوری انقلابی است. چرا که « در پراتیک است که انسان باید حقیقت، یعنی واقعیت و توان اندیشه اش را،اینجاو اکنون اثبات کند»(مارکس،تز دوم درباره فویر باخ)
اما در مارکسیم علیرغم سایر نحله ها و آیین های فکری و انسانی چنین گزاره هایی برخوردار از یک ویژگی ممتاز است که وجه انقلابی سنت مارکسی اتفاقن برخاسته از همین مهم است و آن ویژگی همانا! وحدت تئوری وعملی عینی است.چرا که اساسن تئوری و پراتیک به زودی یکی هستند. تنها فاصله ای که میان این هردو وجود دارد،تقدم اندیشیدن تئوری تا فوریت تحقق آن است.چندان که به تعبیری«وحدت نظریه و پراتیک،عام ترین و فراگیرترین بیان برنامه مارکس است.»(مساروش،نظریه بیگانگی مارکس).
مارکس البته برای انقلابی شدن تئوری شرایطی را لازم می داند.«تئوری تنها زمانی به قهر مادی(انقلابی)تبدیل می شود که توده ها را دریابد،تئوری زمانی قادر است توده ها را دریابد که به انسان بپردازد و زمانی به انسان می پردازد که رادیکال شود. رادیکال بودن یعنی دست بردن به ریشه و ریشه ی انسان چیزی نیست جز خود انسان».(مارکس،گامی در نقد فلسفه حق هگل).
میزان تاثیر واقعیت بر تئوری در نقل قول بالا مشخص است. تئوری در مقام سوژه، متاثر از واقعیت اجتماعی توده ها در جایگاه ابژه است. تئوری تنها زمانی به درک می رسد که تحت تاثیر واقعیت باشد، و هنگامی که متاثر از واقعیت شکل گرفت به عرصه پراتیک یعنی عالیترین سطح تعین ِ سوژه خواهد رسید که خود حایز مرتبه تغییر واقعیت می شود. بعبارتی تئوری انقلابی در عین درک واقعیت به عمل انسانی تبدیل و ضمن حل واقعیت در خود و تغییر واقعیت ِ شایسته تغییر،خود نیز در واقعیت جدید حل می شود. اما برای رسیدن به این درجه از کمال تئوری،«تنها کافی نیست که تئوری به واقعیت نزدیک باشد،بلکه واقعیت نیز باید تلاش کند به تئوری درآید.»(مارکس ،گامی در نقد فلسفه حق هگل).
با این مقدمات،به این ادعا نزدیک می شویم که،تئوری عمل و انقلاب،وسعت عمل انقلابی را مشخص می کند. اما همچنان که مارکس می گوید،تنها تئوری نیست که باید به واقعیت نزدیک شود، واقعیت نیز باید به تئوری نزدیک شود. حال و با توجه به شرایط امروزین جامعه ما،شناخت واقعیت های پیش روی جنبش،مقدم بر عمل انقلابی و طرح تئوری برای چنین عمل انقلابی است.
واقعیات روبرو و موثر بر تئوری در جنبش ما از چند بخش تشکیل شده است که در این،مطلب به دو بخش مهم آن اشاره می رود:
1)قدرت حاکم: در این بخش موضوع کاملن از حیث ماهیت روشن است. قدرت که ماهیتن حائز ایرادات ِ انسانی است در اختیار ساختی از دولت قرار گرفته است که در عین ابهام آمیز بودن مناسبات درونی آن در برجسته ترین شکل خود،نوعی "پراتوریانیسم اتوریتاریانیستی" را جلوه گر است.
شدت عمل در چنین ساختی از قدرت نیازی به تلبس ندارد. عریان و وقیح خود را به پیکر هر ساحتی از جنبش تحمیل می کند. روشن بودن ماهیت چنین ساختی از قدرت، البته نشان دهنده تکلیف روشن ما نیست . در واقع «طرفی که قدرت را در دست دارد، استراتژی را القا می کند»(ارنستو چگوارا، خاطره های جنگ انقلابی). اگر چه نه عنوان بحث و نه فرصت و حوصله این نوشتار اجازه نمی دهد نیاز به توسعه این بخش از بحث برطرف شود،اما این نتیجه کفایت این مجال را می کند که،پاره ای از مقتضیات اراده مستقر، نگرش های ما را متاثر از خویش خواهد کرد.ترتیب اتخاذی در استراتژی باید معطوف به درک نابرابری در شرایط مادی باشد.
2)جامعه:این بخش از بحث که در شرایط موجود،مهمترین بحث است را با این فرض مورد بررسی قرار می دهیم که با توجه به آموزه ای که نیروهای چپ براساس آن، چپ خوانده می شوند،درک واحدی از جامعه را داشته باشیم.

ما سوسیالیست ها معتقد به این اصل هستیم که«شیوه تولید در زندگی مادی،تعیین کننده سرشت کل فرایندهای اجتماعی،سیاسی و معنوی زندگی است»(مارکس،درآمدی بر نقد اقتصاد سیاسی) و «شرایطی که انسان ها در آن تولید و مبادله می کنند،از کشوری به کشور دیگر و در هر کشور از نسلی به نسل دیگر عوض می شود.بنابراین اقتصاد سیاسی نمی تواند در همه کشورها و همه دوران های تاریخ یکسان باشد.»(انگلس،آنتی دورینگ) و این در حالیست که آموزه های دیگر آنجا که می گوید:«بدیهی است که طبقه کارگر،به منظور مبارزه، باید قبل از هرچیز در کشور خود که جایگاه اصلی مبارزه اوست،به عنوان یک طبقه سازمان یابد. بنا به گفته مانیفست، از آنجایی که مبارزه این طبقه در تشکل خود (نه در مظمون آن) ملی است،سازمان دهی طبقه کارگر نیز باید در سطحی ملی صورت پذیرد...»(مارکس،نقد برنامه گوتا)، شبهه فرو غلتیدن به دامن ناسیونالیسم کور را از دامن تئوری دور می کند و با توجه به اینکه شکل بندی اجتماعی(Social formation) ناشی از شیوه تولید(Mode of production) مارا به سوی مرفولوژی جامعه سوق می دهد،لازم است با شناخت این واقعیت(جامعه) به ارائه تئوری در مقیاس های مختلف انقلابی بپردازیم، بلکه نگاه خود را به سمت این واقعیت که جامعه اساس هر حرکت سوسیالیستی است،معطوف کنیم.

باری اگر به تعبیر لنین زمانی«قیام مسلحانه صورت ویژه ای از مبارزه سیاسی است که قوانین تکاملی خاص خود را دارد و باید فراگرفته شود» و در این صورت به بیان مارکس«مبارزه مسلحانه،همانند جنگ یک فن است»، زمانی نیز واقعیت اجتماعی صورت دیگری از مبارزه سیاسی را پیش می کشد  که در نگاه ما به تاریخ موجه و بی خدشه است، چرا که ما «فقط یک علم را می شناسیم:علم تاریخ»(مارکس،انگلس،ایدئولوژی آلمانی)

بد نیست پرسشگر،این سوال از خود باشیم  که حرکت اخیر جنبش ما چه میزان موثر در واقعیات جامعه بوده است؟ چقدر دیده شده است؟ صریح تر بپرسم:جامعه ای که ما بدنبال تحقق عدالت اجتماعی و برابری انسانی در آن هستیم  چقدر باخبرند که بیش از 30 نفر از مبارزان ما و فرزندانشان  به بند خصم قدرتمند ِ جنبش و جامعه در آمده اند؟ به نظر رفقا! بزرگترین سد مقابل جنبش،استبداد حاکم است یا توده محکوم؟

این جامعه، با شاخص نزدیک به حال، پیش از این نیز ظاهرن انقلاب هایی را از سر گذرانده است. اتفاقن در آخرین ِ از این  به ظاهر انقلاب ها، موتور حرکتی انقلاب  طیف هایی از نیروهای مارکسیست بودند، که حتی به هنر مبارزه مسلحانه  نیز دست بازیدند، چه به زعم خویش یخ رکود جامعه  را به حرارت خون خویش خواهند شکست، بی آنکه به جامعه برگشته، تا شاهد بستر حرکت خود بوده باشند. همان توفان انقلابی، که اتفاقن ناشی از تب مارکسیسم ِ اندیشیده نشده، موجب انسداد ِ مارکسیسم در اواخر قرن گذشته در ایران به تبع جهان شد. همان تهورهای انقلابی در کنار تدبرهای  انقلابی دیگر نحله های چپ بود که جامعه را از بند بورژوازی کمپرادور پهلوی به ساخت شتر،گاو پلنگی جمهوری اسلامی که اخیرن ماهیت دلال- سرمایه داری به خود گرفته است فرو برد.

مجال اندیشیدن به تاریخ چندان شیرین نیست.چه تهور را از ما می گیرد.و تهور در پاره ای از زمان ها،نتیجه را در پای حرکت های نامناسب می میراند.

کوتاه سخن؛گرچه تئوری های ما نیازمند تقریب به واقعیت(جامعه) است،جامعه نیز باید به تئوری نزدیک شود. فاصله زیاد واقعیت جامعه ما با تئوری های منتشر شده،شکست پراتیک ما را با خود به همراه خواهد آورد. جامعه ای که از حداقل عناصر آگاهی بی بهره است،توسعه ناتوانی خویش را بر عهده دارد و نگرش عمیقش به مقولات از یک بند انگشت از سطح تجاوز نمی کند جامعه ای مرده است.

کشاندن جنبش از حدود دانشگاه به عرصه اجتماع که اتفاقن خالی از مجادلات روشنفکرانه آکادمیک است، اولین و فوری ترین وظیفه انقلابی هر سوسیالیستی است.چه به گواهی آنچه واقعیت دارد:

جامعه مرده است ! زنده باد جامعه.
......................................................................
*اقتباس از تعبیر زیبای مارکس در(نبردهای طبقاتی فرانسه) که:انقلاب مرده است!زنده باد انقلاب

دوشنبه 19 آذر 1386

     یاسر عزیزی

December 09, 2007

منوچهر اسدبیگی :وحشت حاکمان اسلام سیاسی و سرمایه از دانشجویان چپ گرا!

از برپایی تجمع و اعتراضات بیش از پانصد تن از دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب پس از انتشار بیانیه شان به مناسبت شانزده آذر و از دستگیری و ربودن بیش از سی تن از آنان ، به زور اسلحه و تهدید و ضرب و شتم وسیله نیروهای امنیتی و اطلاعاتی و حراست حتی از درون دانشگاهها و روانه کردنشان به بند های مخوف زندان اوین همه با خبریم ، فیلمها ، عکسها و نام دستگیر شدگان را بر روی سایت های خبری وسیاسی و وبلاگهای دانشجویی دیده ایم . و میدانیم خانواده این عزیزان با مراجعه به مسئولین قضایی و اطلاعاتی وزندان اوین هنوز اطلاع روشنی از وضعیت جسمی و روحی فرزندان خود ندارند .
این دانشجویان با توجه به جو پر از اختناق وسانسور و سرکوب  ودر محیطی پر از رعب و وحشت  که حکومت اسلامی ایجاد کرده بود ، آگاهانه و از روی عشق به آزادی و برابری با شجاعت و با برافراشتن پرچم های سرخ خود به میدان آمدند ، آزادي، برابري ، دانشگاه ‏پادگان نيست ، نه به جنگ ، مرگ بر دیکتاتور ، دانشجو می میرد ذلت نمی پذیرد و... را با شکوه و شهامت ، سر دادند و فریاد کردند . کدام انسان با وجدان وآزادیخواهی میتواند این حرکت بزرگ آنان راببیند و تحسینشان نکند ؟
 مگر دشمنان آزادی و برابری ، مگر طرفداران استثمار و اختناق ، مگرمخالفان آزادی عقیده و بیان  و در رأس شان سردمداران حکومت اسلام سیاسی ناب محمدی ! رژیمی که نزدیک به سی سال است با رسانه ها ، رساله ها ، تبلیغات ، استاد های حوزه و الهیات ومعارف ، مسجد وقم وبسیج ، انصار و چماقداران و اختناق ، زور ولباس شخصی ورعب و وحشت ، حمله به کوی دانشگاه وخوابگاه دانشجویان ، گول زدن و تحریف و ولایت و خاتمی  و دروغ واحمدی نژاد و مصباح ، دستگیری ، شکنجه و اعدام سعی داشته هر گونه صدای مخالف دانشجویان را خفه کند .  تا به زعم خود ، دانشگاه ها را کاملا اسلامی کند ، تا دانشجوی سیاسی ، فقط خودی و بنیادگرای اسلامی و بسیجی و موافق ولی فقیه و ارتجاع مذهبی باشد .
و ببینیم که مصباح یزدی به مناسبت روز دانشجو و اینکه به اهدافشان یعنی اسلامی کردن دانشگاه ها نرسیده اند ناچار می شود اعتراف کند که " خيلي بيشتر از آنچه فکر مي کنيم جوانان ما از نظر فکري و اعتقادي و مباني اخلاقي و ارزشي (اسلامی !) ‏سست و لرزان هستند." و اعتراض و انتقاد کند که ، وضعیت فرهنگی دانشگاه ها اسفبار است ، به اختلاط دانشجویان دختر و پسر! اعتراض کند ، به روند فساد! در دانشگاه ها انتقاد کند ، از کمبود5000   ‏استاد معارف ! در دانشگاه‌ها بگوید ( تا به حوزه های قم تبدیل شوند!)، ازعدم پيشرفت قابل توجه در خصوص اسلامي شدن ‏دانشگاه‌ها انتقاد کند ،  برخي از علوم را داراي وجه منفي بداند ! و بگوید ‏علوم اسلامي از ارزش‌ بيشتري نسبت به علوم ديگر برخوردارند ! وعلوم پايه را نيز بي ارزش بخواند ، چرا که علم و روشنگری باعث می شود ، کسی تره هم  برای علوم اسلامی! خرد نکند . 
و وقتی رژیم با حرکت این عزیزان روبرو شد ، وقتی دانشجویان شجاع با همه عواقبی که می دانستند امکان دارد بسرشان بیاید شعار آزادی و برابری را بیانیه وبعد فریاد کردند ، برخود لرزید ، ایدئولوژی اش را درخطر دید و تنها چاره اش را در ادامه ، سیاست سر نیزه و سرکوب و بگیر و ببند سی ساله  دید! و برای توجیه افکار عمومی و لاپوشانی شکست سیاستهای سی ساله اسلامی اش ، مزدورانش چاره ای ندارند که این دانشجویان مبارز و رادیکال را عوامل اخلال گر بنامند !  چرا که رژیم جرئت ندارد بگوید ، پس از این همه سرکوب و اختناق ، هنوز هم دانشجویان آزادی خواه ، برابری طلب و مخالف حکومت و مقدساتش وجود دارند !؟
پس می بینیم که تیتر برخی از سایتهای خبری مزدوران حکومتی همچون رجا نیوز و فارس  بی شرمانه ، می شود (( دستگیری عوامل اخلال گر در دانشگاه تهران )) و می نویسند " به نقل از روابط عمومي وزارت اطلاعات ، تعدادي اخلال‌گر كه با استفاده از كارت جعلي دانشجويي به قصد برگزاري تجمع غيرقانوني در مقابل دانشكده فني دانشگاه تهران وارد دانشگاه شده بودند با هوشياري مأمورين سازمان اطلاعات استان تهران شناسايي و دستگير شدند...افراد دستگير شده توسط گروهي از معاندين نظام و جريانات سياسي انحرافي از شهرهاي مختلف فراخوانده شده بودند تا ضمن راه‌اندازي اجتماع غيرقانوني، درگيري ايجاد و فضاي علمي فرهنگي دانشگاه را به آشوب و اغتشاش بكشانند ... آشوبگران از قبل اقدام به تهيه تيروكمان، جمع‌آوري سنگ و ساخت نارنجك‌هاي صوتي قوي نموده بودند و از دستگير شدگان مقادير قابل توجهي نشريات موهن، كتب ضاله، اعلاميه‌هاي حاوي توهين به مقدسات و مشروبات الكلي كشف و ضبط گرديده است "
 و از طرفی می بینیم که مزدوران کیهانشان ، دانشجویان بازداشتی را شبكه گروهكي ‏موسوم به دانشجويان طيف چپ می خواند ، که تحت الحمايه شبكه اينترنتي ‏تحت الحمايه سازمان هاي اطلاعاتي آمريكا قرار دارند ، و با بی شرمی هر چه بیشتر ،آنان را متهم به غش کردن در آغوش آمریکا می کنند ! وچنانکه می دانیم رژیم اسلامی و مزدورانش از این اراجیف و یاوه ها بسیار گفته اند و حنایشان دیگر برای مردم ایران رنگی ندارد .
چرا که دانشجویان  عزیز و مبارز دانشگاه آزاد تبریز، دیروز با همان پرچمهای سرخ ، شجاعانه برای آزادی رفقای دربندشان به میدان آمدند که می توانید برای دین عکسهای این عزیزان آزادیخواه به این آدرس سری بزنید (
http://kanoonevahdat.blogfa.com/)
وقتی عزیزانمان ، فرزندان و رفقا و دوستانمان در آن جو پر از اختناق و سرکوب اسلامی ، این گونه شجاعانه دست به مبارزه و تلاش برای آزادی رفقای زندانی و دربندشان می زنند ، آیا من و تو وما دموکراسی خواهان ، آزادیخواهان و کمونیستهای منفرد و یا حزبی و سازمانی که در خارج از ایران و در جوی آزاد زندگی می کنیم ، به وظیفه خود آگاهیم و عمل می کنیم ؟ آیا تلاش و مبارزه و تبلیغ و حرکت و هر کاری که از دستمان و قلممان و سایتمان و حزبمان ونیروهایمان  بر می آید را ، برای آزادی آن عزیزان از بندهای مخوف اوین کرده ایم ، دردستور کارمان قرار داده ایم ؟   ویا فقط به دنبال این هستیم که آنها را به فرقه خود منتسب کنیم وبس !

9 december 2007     منوچهر اسدبیگی  

چنگال « وال مارت» بر فراز کره خاکی

سرزحلیمی

December 08, 2007

ده ارباب رسانه های امریکا

اریک کلینبیرگ

بخشی از وظايف کمونيستی

مقدمه اول:

بخشی از آگاهی سوسياليستی:

پيروزی کارگران و کسب مطالباتشان در گرو نابودی سرمايه داری است.

با نگاه دقيق به شرايط واوضاع سرمايه داری و حاکميت کنونی ايران در می يابيم که انقلاب کارگری نزديک است از سوی ديگر به حمايت از ادعای فوق می توان سه مورد زيرا بيان کرد .
۱- نبرد طبقاتی در نظام های استثماری اجتناب ناپذير است .
۲- انقلاب ضرورت تاريخی است.
۳- سرمايه داری ديگر پويا نيست بلکه مانع تغيير و تحول است.
با تمام اينکه شرايط آماده است وسه بند فوق بازتوليد کننده وارتقاع دهنده شرايط است . اما پيروزی انقلاب کارگری نتيجه نبرد آگاهانه جنبش های اجتماعی تحت رهبری آگاهانه طبقه کارگر است. و آگاهی که از آن سخن می گوييم ، آگاهی سوسياليستی است که فقط توسط کمونيستها با استفاده از حزب طبقه کارگر می تواند انتشار يافته و در طبقه کارگر و لايه های مختلف رسوخ کند.
تک تک کارگران ، دانشجويان، زنان ، معلمان و... بايد بدانند در حال حاضر مبارزه طبقاتی چنان شعله ور شده است که هر لحظه انتظار بروز اعتلای انقلابی را بايد داشت.
دشمن طبقاتی کارگران و لايه های مختلف اجتماعی ، برای جلو گيری از اعتلای انقلابی وانقلاب و در نهايت جلو گيری از پيروزی انقلاب کارگری نيروهای خود را در سطوح مختلف سازماندهی و مجهز به ابزارهای گوناگون کرده است.در مقابل بايد کمونيستها ، پيشگامان طبقه کارگر و انقلاب سوسياليستی بايد هرچه زودتر مجهزبه ابزار انتقال آگاهی سوسياليستی به طبقه کارگر شوند تا در دوره اعتلای انقلابی همچون سال ۵۷ مجبور به واگذاری انقلاب به ضد انقلاب نشويم.
کارگران و فعالين جنبش کارگری و جنبش های اجتماعی بايد بپذيرند بدليل اينکه بورژوازی با تمامی تئوريهايش و اوان وانصارش در کليت و حتی در درون جناحهای جزی خود هرگونه پويايی و پيشروبودن را از دست داده و کاملا" ارتجاعی شده است . حال به آنجا رسيده ايم که تنها راه بدست آوردن مطالبات اقتصادی وسياسی طبقه کارگر و لايه های مختلف حتی بدست آوردن مطالبات بورژوا دمکراتيک و حفظ مطالبات بدست آمده فقط با انقلاب سوسياليستی امکان پذيراست. و انقلاب سوسياليستی تنها تحت رهبری طبقه کارگر با رويکرد اتحاد ويک پارچگی کارگران به عنوان طبقه ای برای خود با سودجستن از ابزاری به نام حزب طبقه کارگر با ديدگاه کمونيستی ممکن می شود.بهتر است از هم اکنون با استفاده از حافظه تاريخی خود بدانيم هر کدام از محور های بيان شده در بالا همديگر را تکميل نکنند ، انقلاب آتی به انقلاب کارگری تبديل نخواهد شد.(يعنی شکست خواهد خورد) وبار ديگر همچون سال ۵۷ انقلاب شکست خورده و توسط يک بخش ديگری ازنظام سرمايه داری حکومت درنده خويی ايجاد شده کارگران و کمونيست ها را باز هم قتل عام کرده سرمايه داری را يک بار ديگر از مرگ نجات خواهد داد.
وقتی از ضرورت تاريخی انقلاب سخن می گوييم منظور پيروزی انقلاب به صورت خود بخودی نيست.پيروزی انقلاب سوسياليستی در بستر ضرورت تاريخی انقلاب، زمانی امکان پذير می شود که آگاهی سوسياليستی از طريق حزب طبقه کارگر به رهبری طبقه کارگربرای خود با رويکرد کمونيستی در شرايط خاص اعتلای انقلابی يکديگر را همپوشانی کنند.


مقدمه دوم:

يک درس تاريخی

در سال ۵۷ انقلابی شروع شد . اما بدليل عدم همپوشانی محورهای مختلف مورد نياز انقلاب سوسياليستی ، انقلاب ۵۷ شکست خورد و ضد انقلاب حاکم گرديد. ضد انقلاب حاکم شده انقلاب را در خون انقلابيون خفه کرد.
سوال اين است ، با در نظر داشتن جو اعتلای انقلابی و به ميدان آمدن طبقه کارگر چرا به انقلاب سوسياليستی نرسيديم؟
جواب – با اينکه :
۱- ضرورت تاريخی کار خود را کرده و کشمکش طبقاتی را به جنگ و نبرد خيابانی تبديل کرده بود.
۲- لايه های مختلف بخصوص عاملين اصلی انقلاب يعنی کارگران به ميدان آمده بودند.
۳- نطفه های اوليه حکومت سوسياليستی کارگران (شوراهای کارگری) تشکيل شده بودند.
۴- مطالبات کارگری با رويکرد سوسياليستی همراه با شعار های سوسياليستی فضای جامعه را آکنده بود.
۵- کمونيست ها به عنوان پيشگامان طبقه کارگر در صف مقدم نبرد طبقاتی حاضر بودند.
اما دو محور ديگر برای کامل کردن و همپوشانی در کنار ۵ محور گفته شده وجود نداشتند.
۱- حزب طبقه کارگر برای سازماندهی و انتقال آگاهی سوسياليستی وجود نداشت.
۲- انسجام طبقاتی در ميان کارگران به عنوان طبقه ای برای خود وجود نداشت.
عدم وجود دو محورنامبرده باعث گرديد  ضد انقلاب پيروز شده در دهه شصت سا زمانهای انقلابی با رويکرد های مختلف ، شوراهای کارگری و جنبش های اجتماعی را سرکوب کند . بخصوص کمونيستها دردانشگاهها ، کارخانجات ومحله ها توسط مهره های سرمايه داری شناسای ، دستگير و گروه ، گروه روانه زندانها شده ، قتل عام شدند.
چنان قتل عامی شد که ديگر نمی شد فکر کرد که کمونيست ها بتوانند حتی در مخيله خود سخن از سازماندهی بگويند، چه رسد به اينکه بتوانند سخن از انقلاب سوسياليستی به ميان آورند.قتل عام چنان وسيعی بود که ديگر کسی باور نداشت از اين پس پيشگام ، انقلابی ، بخصوص کمونيستی ديده شود.در پی آن شکست اردوگاه شرق مزيد بر علت شد تا کلمه انقلاب به فراموشی سپرده شود.
تجربه تاريخی می گويد قتل عام های اين چنين و حتی وسيعتر از دهه شصت ايران به کرات در اقصا نقاط جهان ديده شده است ، در شيلی ، ويتنام ، مالزی در دوران رضا شاه و... بارها و بارها ميليونها کمونيست را کشتند. اما ديری نگذشته که دوباره کمونيست ها ظاهر شدند ، تشکيلات درست کردند و سازماندهی قيام ها و انقلابات را عملی کردند.
پس از دهه شصت که حاکمان، زمين سوخته در بستر انقلاب ايجاد کرده بودند و سرمايه داری با  اين فکر که کمونيستها به تاريخ پيوسته اند با خيال راحت دست آوردها ، مطالبات و شعارهای کارگری و سوسياليستی که از دوران انقلاب باقی مانده بود را مورد هجوم همه جانبه قرارداد.
اما از زمين سوخته به عنوان بستر اجتماعی علی رغم فضای آلوده به توهم شکست سوسياليسم با تکيه بر فروپاشی بلوک شرق، کمونيست مجددا" جوانه زد، رشد کردوباليد. و امروز به جای رسيده است که تئوريسين های جناحهای مختلف سرمايه داری ايران به يکديگر گرا می دهند که شيح کمونيست بازهم سر بر آورده است اگر باهم نباشيم سرمايه داری را نابود خواهد کرد.
محمد قوچانی مانند پرورش يافته گان دستگاه های اطلاعاتی همچون باهنر ها ، حجاريان ها ، علوی تبارها ، در مجموع مشارکتی ها ، رفسنجانی و اوان و انصارش ، کروبی و دارودسته اش و احمدی نژادو باندش ... از سوی ديگر ملی مذهبی ها ، ملی گرا ها و سوسيال دمکرات ها که در مجموع طيف گسترده ای از ارتجاع – ليبرال – رفرميسم را تشکيل می دهند، همگی تلاش دارند حداقل برای سرکوب مجدد جنبش انقلابی و کمونيست ها اختلافات جناحی خود را کنار بگذارند .


مقدمه سوم :

ضرورت تاريخی چيست ؟

سوال - چرا از زمين سوخته و از بستر توهم شکست سوسياليسم جنبش انقلابی و کمونيست جوانه زده ، رشد می کند؟
جواب – چون :
۱- ادامه و رشد مبارزات طبقاتی تا نابودی سرمايه داری و حاکميت طبقه کارگر اجتناب ناپذير است.
۲- حاکميت طبقه کارگر در بستر آگاهی سوسياليستی ممکن می گردد.
۳- انتقال آگاهی سوسياليستی بدون سازماندهی کمونيستی ممکن نيست.
يعنی :
حل تضادهای طبقاتی الزاما" با حاکميت طبقه کارگر و حاکميت طبقه کارگر الزاما" با وجود آگاهی سوسياليستی و آگاهی سوسياليستی الزاما" با سازمادهی کمونيستی ممکن می شود.اين است ضرورت تاريخی. بنا به اين ضرورت تاريخی است که نابودی کمونيست ها و جلو گيری از انقلاب ورشد مجدد کمونيست ها يعنی به سکون واداشتن زمان و تاريخ که چنين چيزی امکان پذير نيست.در همين حال انتقال آگاهی سوسياليستی و همپوشانی محورهای ياد شده در هيچ کجای تاريخ و زمان خود به خود اتفاق نخواهد افتاد بلکه آنچه باعث همپوشانی می شود سازماندهی کمونيستی است که هيچ گاه خود به خود و بدون وجود حزب طبقه کارگر امکان پذير نخواهد شد.

مقدمه چهارم :

کمونيستی کيست؟

با در نظر گرفتن سه مقدمه نتيجه می گيريم ، حتی اگر هزاران بار انقلاب کارگری به دليل عدم همپوشانی محورهای لازم شکست بخورد و کمونيستها قتل عام شوند . باز هم کمونيست بوجود خواهد آمد ، انقلاب خواهد شد و طبقه کارگر خواسته های خود را مطالبه خواهد کرد . تا وقتی که همپوشانی محورهای لازم برای انقلاب سوسياليستی امکان پذير شده ، ديکتاتوری سرمايه داری نابود و حکومت کارگری (ديکتاتوری پرولتری) بر قرار شود.
درست زمانی که سرمايه داری فکر می کرد ديگر کمونيستی وجود ندارد، يا اگر باشد انگيزه ای برای انقلاب و سازماندهی ندارد.بلکه کمونيست های، پراکنده و بدون افق و چشم انداز هستند.افکار کمونيستی ظاهرشده و کمونيست ها جان تازه گرفتند.
سوال - چه کسی  کمونيست است؟
جواب – کمونيست کسی است که:
۱- اعتقاد به تغييرات دائمی وبنيادی داشته باشد.
۲- اعتقاد به نابودی سرمايه داری و پيروزی سوسياليسم کارگری داشته باشد.
۳- اعتقاد به حزب طبقه کارگر با سازماندهی کمونيستی با رهبری طبقه کارگر داشته باشد.
۴- اعتقاد داشته باشد کسب آزادی، دمکراسی کارگری به عنوان بالترين حد دمکراسی ، و کسب مطالبات تمامی لايه های اجتماعی فقط در حاکميت طبقه کارگردر قالب ديکتاتوری پرولتری امکان پذيراست.
۵- ضمن اعتقاد داشتن به چهار مورد بالا اقدام به عملی کردن اعتقادات خود بکند.
پس نتيجه می گيريم کسانی که چهار بند اول را قبول دارند دارای افکار کمونيستی هستند ولی هنوز کمونيست محسوب نمی شوند . هر وقت برای پياده کردن اعتقادات خود آستين ها را بالا زد می توان او را کمونيست قلمداد کرد . در واقع عملی کردن چهار بند گفته شده، سازماندهی کمونيستی محسوب ميشود.


متن اصلی :

شانزده آذر ۸۶

هم زمان با رشد جنبش های اجتماعی جنبش دانشجويی  پس از سرکوب از زمين سوخته سر بر آورد.و دوشا دوش جنبش کارگری و جنبش های ديگر رشد کرد.تا اينکه در سال ۸۵ علی رغم اينکه زير مجموعه ی در مجموعه ديگر بود در همان حال نشان داد هرچند کوچک است اما در بعد سازماندهی و رهبری بر مجموعه مرجع خود احاطه رهبری دارد.اين احاطه رهبری و نمودهای بارز آن از انقلابی و کمونيستی بودنش سرچشمه می گيرد.
دراعتراضات دوره غير اعتلای کيفيت کمونيست ها بر هر کيفيت و کميتی تسلط دارد،اين کيفيت تنها بدليل داشتن چشم انداز انقلاب سوسياليستی و قبول رهبری طبقه کارگر امکان پذير می گردد.چون اين کيفيت مسلط از کميت کوچک صادر می شود و برای اينکه به کميت بزرگتر اثر عميق و برگشت ناپذير بگذارد و خود را به کميت بزرگتر تبديل کند بايد دست به سازماندهی کمونيستی در تمامی ابعاد آن بزند. اگر اين کيفيت را در دوره اعتلا حفظ کنيم انقلاب کارگری پيروز خواهد شد.
جنبش سوسياليستی دانشجويی با شعار ها و پلاکاردهای سرخ خود در سال ۸۵ اعلام موجوديت و حرکت به سوی مسير کمونيستی کرد.مهره ها ، جناح های مختلف و نهادهای نظام سرمايه داری ايران طی يک سال گذشته تلاش کردند از طريق تبليغات و سم پاشی ، اخراج و تعليق و زندانی کردن دانشجويان و پيش برد سرکوب با روش های گوناگون و در نهايت همگرايی جناحهای مختلف نظام، دانشجويان را از برگزاری تجمع های شانزده آذر ۸۶ منع کنند. که در آخرين تلاش هماهنگ ميان جناحهای نظام سرمايه داری جمهوری اسلامی از ارتجاعی ترين جناح تا ليبرالهای درونی وليبرال هاو رفرميستهای بيرونی دست به دست دادند وبه ارتجاعی ترين جناح از طريق نوشته ها(قوچانی و ...) و سخنرانی ها(کروبی ، يزدی و...) چراغ سبز را نشان دادند. در آخرين پرده همکاری اقدام به دستگيری سراسری دانشجويان کردند.تا از اين طريق از سازماندهی اعتراضات شانزده آذر جلو گيری کنند.طی دو روز ۱۱/۹الی ۱۳/۹/۸۶ تعداد بيش از ۳۵ نفر دانشجو که به خيال مهره های نظام سرمايه داری جمهوری اسلامی سازمان دهندگان هستند دستگير شدند.اما تجمع دانشجويان در سيزده آذر علی رغم اختلافات درونی در مخالفت نسبت به حرکت سکتاريستی و سر دو راهی قراردادن جنبش برای تصرف حاصل و نتيجه اعتراضات به سود تشکلهای محفلی و با توجه به اينکه بسياری از دانشجويان قبل از دستگيری ها قصد شرکت در اين تجمع را نداشتند . اما پس از دستگيری ها برای شکستن طرح و نقشه حاکميت در تجمع شرکت کردند.
اين گونه عمل کردن دانشجويان با توجه به اختلافات تحميل شده از سوی تشکلهای سکتاريستی نشان از روحيه کمونيستی در عمق جنبش های اجتماعی دارد، که در مواقع لزوم بدون اسير شدن در حرکت دسته بنديها خود را مستقل و آزاد نشان می دهد.از سوی ديگر برگزاری تجمع پس از دستگيريها نشان داد سازماندهندگان واقعی جنبش دانشجويی نه تعداد انگشت شمار بلکه تمامی يا حداقل بيشتردانشجويالن هستند.
برخی نتايجی که از تحليل برگزاری تجمع سيزده آذر می توان بدست آورد عبارتند از:
۱- روحيه کمونيستی در عمق جنبش دانشجويی نهفته است.
۲- سازماندهی کمونيستی در اين جنبش بسيار ضعيف است.
۳- جنبش دانشجويی رشد يابنده است و ميل دارد به سوی سوسياليسم و بدنبال آن به سمت طبقه کارگر حرکت کند.
۴- طيف بسيار گسترده ای از دشمنان طبقه کارگر وجود دارد که از رشد و حرکت جنبش دانشجويی به سمت طبقه کارگر جلو گيری می کنند.


نتايج بدست آمده :

سازماندهی کمونيستی چيست؟

همان گونه که اشاره شد چهار مورد اعتقادی که افکار کمونيستی هستند و عملی کردن آنها کمونيست بودن افراد يا گروه هارا ثابت می کند.در همين حال تمامی چهار مورد نشان از سرنگون طلبی دارند.نمی توان چنين اهدافی را پيش برد يعنی کمونيست بود و علنی فعاليت کرد کسی که بخواهد علنی کار کند مجبور است اعتقادات و اعمال خود را تقليل بدهد و کسی که اعتقادات و اعمال خود را نسبت به چهار بند گفته شده تقليل بدهد ديگر نمی تواند کمونيست باشد در بهترين حالت يک رفرميست است.در همين حال خزيدن به زير زمين و دوری از فعاليتهای اجتماعی نيز هيچ ربطی به فعاليت کمونيستی ندارد  بلکه فعاليت کمونيستی ايجاد تلفيق بين کار علنی و مخفی است.
در نتيجه نمی توان افکار کمونيستی داشت و اعمال کمونيستی انجام داد ولی تابع سازماندهی کمونيستی نبود.
بحث اين نيست که از دستگير شدن و عواقب آن بترسيم بلکه نبايد قبل از انجام وظايف دستگير شويم .وتا آنجاييکه امکان دارد کمترين هزينه را بدهيم.اين در صورتی امکان پذير است که سازماندهی کمونيستی (تلفيقی بين کار علنی و مخفی ايجاد کنيم) داشته باشيم.
پليس قبل از انجام اعتراضات تلاش می کند افرادی را که به عنوان سازمانده شناخته شده اند دستگير کند تا امکان سازماندهی و برگزاری اعتراض ، اعتصاب يا تجمع از بين برود.
پليس جمهوری اسلامی بارها اين کار را کرده است از جمله دستگيری رهبران سنديکای شرکت واحدقبل از اعتصاب، دستگيری معلمان شب قبل از تجمع ، دستگيری کارگران فرش البرز قبل از تجمع و... و دستگيری دانشجويان دو روز قبل از شيزده آذر در اين رابطه دهها نمونه ديگر را می توان مثال آورد.
در مقابل چنين عملکرد پليس، يک سازمانده کمونيست چه کاری بايد بکند؟
۱- سازماندهندگان نبايد شناخته شوند.
۲- لايه دومی برای سازماندهی ايجاد شود.
۳- ارتباطات هرچه منظم ولی در همين حال گسترده ودرون توده ها  رسوخ پيدا کند.
۴- صرف نظر از اينکه بيشتر دانشجويان چپ و کمونيست شناخته شده اند همين دانشجويان بايد تلاش کنند افراد جديد که به جنبش می پيوندند علنی نشوند . حتی نوشته های خود را با نام و نشانی واقعی منتشر نکنند.
۵- دانشجويان چپ وکمونيست بايد در تمامی تشکلهای دانشجويی فعال شوند و با توجه به شرايط و امکانات مجموعه های مختلف جنبش دانشجوئی را به سمت قبول فعاليت تحت  رهبری طبقه کارگر هدايت کنند.
۶- علنی نبودن نبايد باعث انفعال و دوری از اجتماع شود(بلکه به کارگيری هنر تلفيق کارعلنی و کار مخفی مد نظر است).
۷- تشکيل سلولهای کمونيستی و به کاربردن سه اصل کمنترن .
۸- برقراری پيوند با بدنه جنبش های مختلف اجتماعی بخصوص جنبشس کارگری.


از چه کسانی بايد مخفی بود؟

دشمنان طبقه کارگرکه در خدمت سرمايه داری هستند در ايران به دو طيف تقسيم می گردند.
۱- کليه نيروهای پليس و تمامی گروهها و افرادی که مستقيما" به نظام سرمايه داری جمهوری اسلامی وابسته اند.
۲- کليه افراد و گروههای که در تجربه تاريخی جهانی از جمله سوسيال دمکرات ها ، ليبرالها ، نيروهای ارتجاعی ، رفرميستها و افرادو گروههای که ازطريق عملکرد آنها طی دهه شصت به بعد شناخته ايم.
لازم است در رابطه با گروه دوم توضيحاتی داده شود.
۱- نيروهای کارگر کارگری - که در دوره سالهای اوليه دهه شصت کارگران کمونيست را در کارخانه جات به پليس لو می دادند.
۲- حزب توده – در دهه شصت به صورت سيستماتيک جهت معرفی و لو دادن کمونيست ها با جمهوری اسلامی همکاری کرده است و حال نمی توان قبول کرد که در آينده همکاری نخواهد کرد.
۳- اکثريت همراه با فراکسيون "کمونيستی "اش – اينها نيز در دهه شصت همکاری سيستماتيک با جمهوری اسلامی داشتند. در زندانها با گذاشتن کلاه کوکوس کلان به سر خود زندانيان را شناسايی کرده و هويتهای واقعی آنها را به ماموران رژيم لو می دادند. ليست اعضای خود را به دولت ، قوه قضائيه و ماموران داده بودند تا زندانيان نتوانند با استفاده از نام اکثريت از مرگ، خود را نجات دهند.اين اعمال توسط يک يا چند نفر انجام نمی شد بلکه تصميم سازمان به صورت سيستمانيک بوده است .بنابراين تازمانی که اين سازمان حتی فراکسيون "کمونيستی" آن که فريب کاری جديد است اعمال گذشته را نقد نکنند تفاوتی با فرخ نگهدار نخواهند داشت.ممکن است بگويند استفاده از کلاه کوکوس کلان برای لو دادن نيروها حرکت فردی بوده است اگر اين گونه بوده پس چرا آن افراد هنوز در سازمان حضور دارند و سازمان آنها و خود را نقد نمی کند. اما هيچ کدام از اعضای اکثريت نمی توانند ادعا کنند که ليست اعضای سازمان را يک يا چند نفر بدون اطلاع و اجازه کميته مرکزی به قوه قضائيه يا جای ديگر داده است . کسانی که در رهبری اکثريت حضور داشتند و موافق دادن ليست بودند يا در مقابل آن اعتراض نکردند يا اگر توانش را نداشتند چرا همان زمان انشعاب نکردند همه ای اينها نشان می دهد اکثريت بر مبنای يک تفکر و انديشه ( که خائنانه است) که هنوز هم دارای همان انديشه است با جمهوری اسلامی همکاری سيستماتيک داشته است در جايکه نام آن می توانست برخی از زندانيان را از مرگ نجات دهد با دادن ليست به قتل آنها کمک کرده است.و اين نشان می دهد که متعقد بودند  زندانيان دشمن و جمهوری اسلامی دوست است و چون اين انديشه را نقد نکردند بنابراين هنوز اين اعتقاد را دارند در نتيجه هر وقت شرايط مانند دهه شصت شود اين سازمان همان کارهارا از سر خواهد گرفت. در اين گونه موارد حزب توده تفاوتی با اکثريت ندارد.از سوی ديگر جای تعجب است با کارنامه سياهی که اکثريت دارد فراکسيون "کمونيستی" به چه چيز اين کارنامه دل بسته است که فکر می کنند می تواند مايه افتخار باشد ( ما فکر می کنيم اين فراکسيون اميد استفاده از افتخارات اکثريت را ندارد بلکه درصدد استفاده از اعتباری خائنانه ای است که اين سازمان در نزد جمهوری اسلامی دارد تا سرفرصت راه اسلاف خودرا ادامه بدهند) آيا اکثريت حرکت مثبتی دارد که بتواند سياهی کارنامه اش را در سبک وسنگين کردن پاک کند و چيز مثبتی باقی بماند ؟ تا زمانی که فراکسيون "کمونيستی " اکثريت را نقد نکند و از آن انشعاب نکند نمی توان قبول کرد که آنها سربزنگا کلاه کوکوس کلان به سر نخواهند گذاشت.
۴- ناصر زرافشان و انصارش – با تمام اينکه زرافشان در سالهای اخير کار های خوبی انجام داده است ولی از برداشتن مجدد اعلم پوپوليستی و خلقی در مورد جنگ و انتخابات و همچنين تقسيم سرمايه داری و جمهوری اسلامی به جناحهای خوب و بد مسيری را می رود که حزب توده و اکثريت و... در دهه شصت رفته اند.زرافشان هر آن می تواند در حمايت از آن جناح سرمايه داری و جمهوری اسلامی که به آن اميدوار است تمامی کمونيست هارا به نام دشمنان خلق به جوخه های اعدام بسپارد . اين عمل هيچ ربطی به خوب بودن فردی ندارد بلکه اگر بهترين انسانها در مسير انحرافی خلق و امپراليسم قرار گيرد به ناچار همان کار های را انجام می دهد که حزب توده و اکثريت انجام داده اند . همانگونه که امروز زرافشان به بهانه مقابله با جنگ در مقابل جناح به اصطلاح خوب جمهوری اسلامی دم می جنباند.
۵- عابد توانچه  - او را نمی توان دشمن ناميد ولی حفظ جانب احتياط لازم است .توانچه نه تنها هنوز کمونيست نشده است بلکه حتی افکار کمونيستی را نيز درک نمی کند بلکه در مسير حرکت به سوی کمونيست دچار هيجانات کمونيستی شده است.او نياز مبرم به کمک دارد تا کمونيست را يشناسد . و اين وظيفه ماست بياد داشته باشيم هزينه دادن شکنجه شدن و زندان رفتن نمی توانند دليل کمونيست بود باشند .
۶- رفرميست ها، ليبرالها ، سوسيال دمکرات ها و... به خاطر پايگاههای اجتماعی و اقتصادی وباورهای سياسی که دارند و همچنين باوردارند که در داخل طيفی هستند که سرمايه داری جهانی بخصوص دولت امريکا برای گزينه احتمالی در مقابل جمهوری اسلامی در نظر دارد .دشمن کارگران وکمونيستها هستند.
۷- سازمانها و احزابی که هرروز به سمت راست و رفرميست گرايش پيدا می کنند و تمام نيروهای خود را علنی می کنند . اينها دقيقا" همان مسيری را می روند که حزب توده و اکثريت در دهه شصت رفته اند.
لازم است بدانيم سمپاتی داشتن کسانی در گذشته و حتی در حال حاضر به حزب توده و اکثريت دليل بر اين نيست که اين سمپاتها دشمن هستند.و نمی توانند انقلابی شوند.در نتيجه ما نبايد سمپات ها را کنار بگذاريم بلکه با برنامه دقيق و سازماندهی کمونيستی تمامی آنها را آگاه کرده و جذب کار های کمونيستی کنيم.در همين حال کمونيست ها وظيفه دارند از فريب خوردن نيروها توسط حزب توده و اکثريت بخصوص فراکسيون "کمونيستی " و...آن جلوگيری کنند . در رابطه با دانشجويان نقد مداوم جريانات انحرافی وظيفه دائمی است .


تذکر:

۱- نبايد فعالين دانشجوئی و کمونيست ها ناگهان غير علنی شوند.بلکه از علنی شدن نيرو های جديد جلوگيری کرده ولايه های دوم را توسط آنها ايجاد کنند. در همين حال کار های علنی موجود را بشدت بايد توسعه و ادامه داد.
۲- نبايد دچار هيجانات کارهای انجام شده  يا در حال انجام شويم که باعث رشد محفليسم می شود
فريده جعفری
۱۵/۹/۱۳۸۶

December 07, 2007

بایکوت خبری اعتراضات دانشجویان، ضرورت سازمان دهی کمپین سراسری در دفاع از جنبش دانشجویی ایران!

بهرام رحمانی:سپاه پاسداران حکومت اسلامی این نیروی تروریستی مخوف؟! (1)

0000

    بهرام رحمانی

bamdadpress@ownit.nu 

با وجود این که حدود یک هفته از یورش وحشیانه ماموران امنیتی حکومت اسلامی به فعالین دانشجویی می گذرد اما هنوز تا حالا (7 دسامبر)، نه سایت اینترنتی «بی بی سی» و نه «رادیو فردا»، این رسانه های فارسی زبان دولت انگلستان و آمریکا، کوچک ترین خبری از اعتراض بزرگ دانشجویان سراسر ایران انتشار نداده اند.

یورش وحشیانه نیروهای امنیتی حکومت ارتجاعی اسلامی، برای دستگیری فعالین جنبش دانشجویی از دوم دسامبر، یعنی از حدود یک هفته پیش آغاز شده و هنوز هم ادامه دارد. در این مدت کوتاه حدود بیست هشت تن از چهره های سرشناس آزادی خواه، چپ و سوسیالیست جنبش دانشجویی ایران دستگیر شده اند. سران حکومت اسلامی، در دانشگاه ها و اطراف این مراکز علمی، حکومت نظامی اعلام نشده ای را برقرار کرده اند تا مانع برگزاری حرکت دانشجویان به مناسبت 16 آذر، روز دانشجو شوند. اما با وجود این همه وحشی گری نیروهای امینتی و لباس شخصی های حکومت اسلامی، دانشجویان آزادی خواه و سوسیالیست دانشگاه تهران، مرعوب این فضای سنگین پلیسی نشده و روز 13 آذر مراسم با شکوهی را با عنوان «نه به جنگ، دانشگاه پادگان نیست» برگزار کردند و در آن با طرح مطالبات خود، به آزادی زندانیان سیاسی و پیوند جنبش دانشجویی با جنبش کارگری، جنبش زنان را تاکید کردند.

در دانشگاه های تهران و سراسر کشور، دانشجویان آزادی خواه و سوسیالیست به اشکال مختلف مراسم های 16 آذر را خود را برگزار کرده اند و در آن ها خواهان آزادی فوری و بی قید و شرط رفقای دستگیر شده شان و آزادی همه فعالین جنبش کارگری و زنان از زندان ها شده اند، سایت های اینترنتی بی بی س و رادیو ایران فردا، کوچک ترین خبری از این اعتراضات گسترده دانشجویان دانشگاه های سراسر ایران درج نکرده اند.

این رسانه ها که مسایل ایران را در رابطه با پرونده اتمی حکومت اسلامی و هر یاوه گویی عناصر دوم خردادی ها، لیبرال ها و طرفداران «انقلاب مخملی» را زیر ذره بین قرار می دهند؛ پاسداران سابق حکومت اسلامی را که اکنون به بارگاه دولت آمریکا و انگلیس و ...، دخیل بسته اند از رسانه های خود به عنوان «کارشناس» و فعال «حقوق بشر» و غیره معرفی و به خورد جامعه ایران می دهند و از سوی دیگر، سران حکومت اسلامی و رسانه های آن نیز در این تبلیغات با آن ها مسابقه گذاشته اند؛ همگی حرکت اخیر دانشجویان ایران را در بایکوت خبری قرار داده اند. چرا که به نفع شان نیست گرایش چپ و سوسیالیستی و شعارهای آن ها مانند «آزادی، برابری»، «لغو آپارتاید جنسی»، «مرگ بر دیکتاتور»، «دانشجو کارگر معلم اتحاد اتحاد»، «سوسیالیسم یا بربریت» و... را تبلیغ کنند.

شکی نیست که اگر، رهبری اعتراضات اخیر دانشجویان در دست طرفداران جناح دوم خرداد حکومت، یعنی «دفتر تحکیم وحدت» و «لیبرال ها» بود بلافاصله در سطح وسیعی آن را پوشش خبری می دارند و با گردانندگان ان نیز گفتگوهای سریالی ترتیب می دادند. این رسانه ها، چنین اقداماتی را در سال های گذشته و بارها در رابطه با دفتر تحکیم وحدت، این گروه وابسته به جناج دوم خرداد حکومت اسلامی انجام داده اند. در حالی که همه جناح های این حکومت، ارتجاعی و سرکوبگر و عفب مانده هستند.

این بایکوت خبری اعتراض دانشجویان، علاوه بر رسانه های حکومت اسلامی، سایت های اینترنتی بی بی سی و رادیو فردا، در خارج کشور توسط رسانه های راست فارسی زبان خارج کشور نیز اجرا شده است. رسانه های وابسته به گرایشات بورژوایی اپوزیسیون حکومت اسلامی، علاوه بر موضع طبقاتی شان در مقابل حرکت اخیر دانشجویان، از همین موضع طبقاتی بورژوایی خود نیز علاقه ای ندارند یورش ماموران حکومت نظامی پهلوی، در روز 16 آذر 1332 به دنبال کودتای 28 مرداد به دانشگاه تهران و کشتار سه تن از دانشجویان را یادآوری کنند.

بدین ترتیب، از رسانه ها حکومت اسلامی تا رسانه های وابسته به طیف راست اپوزیسیون حکومت اسلامی در خارج کشور تا بی بی سی و رادیو فردا، دقیقا از موضع طبقاتی به اعتراضات اخیر دانشجویان را بایکوت خبری کرده اند. دلیل آن هم در این دوره این است که رهبری جنبش دانشجویی ایران و رهبری اعتراضات اخیر در دست دانشجویان آزادی خواه، برابری طلب، چپ و سوسیالیست است. بنابراین، روشن است که کل بورژوازی ایران اعم از بورژوازی حاکم و خارج از آن در داخل و خارج کشور و بورژوازی بین المللی که اکنون توجه شان بیش از هر کشوری به ایران معطوف شده است؛ طوری وانمود می کنند که در ایران، انگار غیر از مشکل غنی سازی اورانیوم توسط سران حکومت اسلامی، و برخورد دولت های سرمایه داری غرب و سازمان ملل و غیره با این مشکل، معضل و مشکل اقتصادی، سیاسی و اجتماعی دیگری در این کشور وجود ندارد. ژورنالیسم بورژوایی نوکر صفت نیز همین مسئله را با بوق و کرنا تبلیغ می کند، در حالی که این دولت های به اصطلاح دمکرات غرب و رسانه های بورژوایی بین المللی سرکوب جوانان و زنان در خیابان ها با القاب بی شرمانه و غیرانسانی «اراذل و اوباش» و دار زدن آن ها در میادین شهرها و حتی اعدام جوانان و زندانی کردن فعالین جنبش کارگری و زنان و دانشجویی را با سیاست سکوت پشت سر می گذارند. بنابراین، روشن است که دولت های غرب و در راس همه دولت آمریکا، مخالفتی با سرکوب و اعدام های حکومت جهل و جنایت حکومت اسلامی ندارند، بلکه هم آن ها و هم حکومت اسلامی ایران در پی رقابت های بورژوایی خود، هم طرفیت جنگ و آدمکشی و هم ظرفیت سازش را دارند. در هر صورت نیروهای جنبش کارگری کمونیستی در هر شرایطی باید در جهت سرنگونی حکومت اسلامی و برپایی یک حکومت آزاد و برابر و انسانی ومرفه بکوشند.

در چنین شرایطی، ضمن افشای سیاست ها و دموکراسی خواهی پوچ دولت آمریکا و متحدانش، باید جدا از رقابت های بورژوایی حکومت اسلامی و دولت های غرب، باید مستقل و قاطع تر از گذشته بر سرنگونی حکومت اسلامی از طریق جنبش های اجتماعی حق طلب و عدالت خواه جامعه ایران تاکید کرد. این حکومت در کلیت خود، حکومتی ارتجاعی، تروریستی و استثمارگر است که باید با قدرت طبقاتی مزدبگیران و مردم محروم و تحت ستم ایران و با حمایت و پشتیبانی نیروهای آزادی خواه و مزدبگیران جهان، به گورستان تاریخ سپرده شود. مسلما چه سازش حکومت اسلامی با آمریکا و دیگران، و چه محاصره اقتصادی و احتمال حمله نظامی نباید عامل بازدارنده و توجیهی در برابر مبارزه برای سرنگونی حکومت اسلامی باشد. از سوی دیگر، عدم محاصره اقتصادی ایران و منتفی شدن هرگونه حمله نظامی به این کشور، به نفع جنبش های اجتماعی ایران و به نفع کارگران و مردم محروم است. زیرا محاصره اقتصادی و هرگونه حمله نظامی به ایران، قبل از این که آسیبی به حکومت اسلامی برساند لطمات و آسیب های مالی و جانی جبران ناپذیری به شهروندان ایران وارد خواهد کرد. از این رو، ضروری است که همه نیروهای جدی و پیگیر و واقعی کارگری سوسیالیستی باید با صراحت مخالف تحریم اقتصادی ایران و هرگونه حمله نظامی به این کشورشان باشند.

در خارج کشور نیز باید مبارزه جدی تر و پیگیرتری را در تقویت جنبش های اجتماعی ایران و جلب حمایت و پشتیبانی بین المللی از مبارزات بر حق و عادلانه این جنبش ها هر چه گسترده تر و پیگیرتر از گذشه سازمان دهی کرد. در این میان نباید اجازه داد مرز میان اپوزیسیون چپ و راست به هم ریزد. همه نیروهایی که نه در اسم و ظاهر، بلکه در مضمون و محتوا و پراتیک روزمره فعالیت سیاسی شان مدافع جنبش کارگری سوسیالیستی هستند نباید اجازه دهند مرزهای سیاسی - طبقاتی در داخل و خارج کشور به هم ریخته شود. متاسفانه امروز هستند جریانات کوچک چند نفره که نام کارگری سوسیالیستی را با خود یدک می کشند اما در درون تشکل های کارگری داخل کشور و خارج کشور به تفرقه افکنی و توطئه گری مشغولند؛ در حالی که در هیچ کدام از کمپین های کارگری و غیره علیه حکومت اسلامی، حضور ندارند و به دنبال سوء استفاده های سیاسی از ابزارهای سیاسی - تبلیغی دیگران همان «سیاست» و «شغل» تفرقه و توطئه را دنبال می کنند. همچنین هستند جریانات چپی که عملا به همکاری با گرایشات راست بیش تر علاقه نشان می دهند تا چپ؟! بی شک باید سیاست بازی های این نوع سوسیالیست های دروغین را افشا کرد تا قادر به خاک پاشیدن به چشم کارگران و مردم آزادی خواه نباشند. نباید این نوع جریانات «چپ» که تاکنون به چپ ضربه ضربه زده اند مماشات کرد.

آنچه که در حال حاضر الویت و ضرورت فوری دارد سازمان دهی یک کمپین وسیع در تقویت جنبش دانشجویی ایران و تلاش برای آزادی فوری و بی قید و شرط فعالین و رهبران این جنبش و آزادی همه زندانیان سیاسی و تاکید بر آزادی قلم و بیان و تشکل مستقل از دولت با همکاری و اتحاد همه نیروهای مدافع جنبش کارگری، زنان، دانشجویی و مردم آزادی خواه است.

درود و سپاس بر همه دانشجویان آزادی خواه، چپ و سوسیالیست دانشگاه های سراسر ایران، که با جسارت و شهامت بی نظیری در مقابل حکومت هار و نیروهای سرکوبگر تا دندان مسلح آن، سرافراز ایستاده اند! نباید فعالین این جنبش و به ویژه خانواده های دستگیرشدگان را، آن هم در این شرایط بحرانی و حساس تنها گذاشت!

گرامی باد یاد عزیز جان باختگان جنبش دانشجویی و 16 آذر، روز دانشجو!

شانزدهم آذر 1386 - هفتم دسامبر 2007

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هیبت نودینیان:زندباد دانشجویان مبارز !

متن سخنرانی هیبت نودینیان در اکسیون 15 آذر در شهر استهکلم.

ضمن سلام و خیر مقدم به حضار محترم که در این سرما  قبول زحمت نموده و در این آکسیون شرکت نمودند کمال تشکر را دارم و به سهم خود از سازمان دهندگان این آکسیون و حزب حکمتیست تشکر میکنم که برای آزادی زندانیان دانشجو و حمایت از مبارزه دانشجویان این آکسیون را سازماندهی کردند.

دوستان , من مدت خیلی کوتاهی است که از ایران آمده ام و محل زندگی من تهران بوده  و خود من در اکثر اعتراضات دانشجویی از نزدیک شرکت نمودم و اینجا میخواهم بگویم حضور قدرتمند ما در شهر استکهلم و در این آکسیون و دفاع از مبارزات رادیکال و کمونیستی دانشجویانی که در چند روز اخیر به مناسبت 16 آذر روز دانشجو برگزار میشود به دانشجویان , کارگران و مردمی که تشنه آزادی و برابری هستند قوت قلب میدهد.

همچنان که دانشجویان در چند اطلاعیه اخیرشان از ما فعالان آزادی و برابری طلب در خارج از کشور خواسته اند از آنها حمایت کنیم و تظاهرات و آکسیونها را ادامه دهیم تا آزادی دانشجویان در بند. من به سهم خود از همه شما میخواهم فعالانه برای آزادی این عزیزان بکوشیم.

من فکر میکنم 16 آذر روزیست که در طی چند دهه گذشته همان گونه که در سالهای  اول انقلاب دانشجویان و اساتید دانشگاهها میدانستند که حرکت  نا تمام انقلاب را باید تداوم بخشند با سرکوب خونین رژیم ضد انسانی اسلامی تحت عنوان انقلاب فرهنگی روبرو شدند. از آن زمان تا کنون ما هر سال شاهد تلاشهای گسترده دانشجویان چپ و کمونیست برای تداوم این حرکت اعتراضی خود هستیم.

13 آذر امسال در نوع خود نوید بخش حرکت گسترده تر و رادیکالتری از طرف دانشجویان چپ و کمونیست بود. شعارها و مطالبات و خواسته های مطرح در این روز بار دیگر نه مردم ایران به رژیم صد هزار اعدام اسلامی تاکید نمود که امروز امر همه مردم جامعه ایران برای خلاصی از این رژیم نکبت بار اسلامی می باشد. نوید داد که آزادی برابری و جامعه ای بدور از تبعیض را فقط کمونیست ها میتوانند متحقق کنند. در شرایطی که جمهوری اسلامی با ایجاد فضای جنگی به جامعه به زنان , دانشجویان  , کارگران  , معلمان و نهادهای اجتماعی حمله نمود و میخواهد جامعه را مرعوب کند. حرکت اخیر دانشجویان بار دیگر  نه مردم ایران به جنگ و در عین حال تاکید بر نابودی و سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی که ضد بشر و ضد برابری و ضد شادی ست برای رهای از جنگ و رژیم اسلامی میباشد.

حضار محترم من فکر میکنم بیشترین تلاشها برای شناساندن این حرکات اعتراضی و این خواست مردم ایران باید توسط ما در خارج از کشور صورت گیرد. باید تلاش کنیم که در خارج از کشور این تصویر واقعی از خواست جامعه ایران را شناساند و نمایندگی کنیم.

زنده باد دانشجویان چپ و کمونیست

مرگ بر جمهوری اسلامی

زنده باد آزادی و برابری حکومت کارگری

 

مینا احدی:در سوگ ماکوان

 

۶۰۰۰ نفر ماکوان را بدرقه کردند!

ساعت ١۰ صبح روز چهارشنبه ۵ دسامبر، رهسپار جايي هستم، تلفنم زنگ ميزند. از آنطرف خط صداي هراسان کسي را مي شنوم که ميگويد خانم احدي ماکوان را کشتند..... سوال ميکنم چطور، کجا، چرا؟؟؟؟؟

و او پاسخ ميدهد که امروز صبح به خانواده ما خبر داده اند، بياييد و جسد را تحويل بگيريد و سپس صداي خش خش طولاني و کسي که هق هق گريه ميکند. سکوت طولاني در اين گفتگو پيش مي آيد و تلفن قطع ميشود.

ماکوان را کشتند و جسدش را تحويل پدر و مادر و خانواده داغداري دادند که از دو سال قبل، به ناگهان وارد گردبادي شده و بالاخره نيز فرزندشان به قتل رسيد. از پدرش وقتي مي پرسيدند، چرا او را گرفته اند، ميگفت شايد به اين دليل که در خيابان سيگار کشيده.. ماکوان را با سر تراشيده، سوار الاغ کرده و در شهر گردانند. اينها مدافعين ١۴۰۰ سال قبل، مدافعين موريانه و کپک زدگي، مدافعين تحجر و عقب ماندگي، اينها حکومت پوسيده جمهوري اسلامي هستند.

چهل و ساعت است که دستم به هيچ کاري نميرود.

روز چهارشنبه نفرين شده، ۵ دسامبر، فيلم کوتاهي از مراسم تشييع جنازه ماکوان به دستم ميرسد و چند ثانيه فيلم از صحنه جسد ماکوان که در يک گورستان در پاوه، آرميده است. بدنش چنان قوي و جوان است که باور نميکنم، او مرده است. فقط روي گردنش آثار کبودي و طناب دار مشهود است و ماکوان با صورتي آرام و هيکلي بزرگ، گويي براي عکس گرفتن روي يک تخت دراز کشيده در اين فيلم ديده ميشود. ماکوان را کشتند!!!!

اين سند جنايت يک حکومت فاشيست اسلامي است. در گورستان پاوه، دسته دسته جوانان براي وداع آخر با او از راه ميرسند. سيصد ماشين پشت سرهم و در سکوت وارد محوطه قبرستان ميشوند و در اين فيلم مشهود است که غم و درد و نفرت زيادي در فضا موج ميزند. مردم از همه روستاهاي اطراف، از کرمانشاه و پاوه رهسپار شرکت در مراسمي هستند، که بيانگر واضح اعتراض به اين جنايت و جنايتکاران است. ۶۰۰۰ نفر در مراسم شرکت ميکنند.

 

ماکوان را کشتند ، براي اينکه از همين هزاران جوان که در اينجا تجمع کرده اند و حکومت نماينده الله را نميخواهند، زهر چشم گرفته شود. ماکوان را کشتند تا در پاوه و کرمانشاه و در همه جاي ايران، جواناني را که بعد از انقلاب متولد شده  و از مشتي جلاد و آخوند مرتجع ، حساب نميبرند، بترسانند.

ماکوان را بايد در کنار جواناني گذاشت که در تهران با چسباندن مهر " اراذل و اوباش" در ملا عام اعدام کردند. ماکوان را بايد در کنار جواناني گذاشت که در اهواز و شيراز و بندرعباس و تبريزو ...  براي ايجاد رعب و وحشت اعدام کردند.

 اين رفتار جنايتکارانه حکومت با جوانان و با مردمي  است که به مقررات و قوانين و سنتهاي ارتجاعي اسلامي نه ميگويند. اين رفتار وحشيانه حکومت با جواناني است که با دنيا رابطه دارند و از زندگي همه آزادي و رفاه و انسانيت و حقوق انساني خود را ميخواهند. اين رفتار رژيم اسلامي با همجنسگرايان و يا طرفداران فرهنگ و رابطه آزاد و انساني است.

همزمان با مراسم عزاداري ماکوان، در ايران اتفاقات مهمي افتاد. درست در لحظاتي که ماکوان را صدها جوان با احترام و با بغض بدرقه ميکرند، جوانان ديگري در دانشگاهها ، در تهران و همدان و کرمانشاه و تبريز ، به ميدان آمده و پاسخ سرکوب و خفقان و پاسخ جنايات حکومت را با پرچم هاي سرخ در اهتزاز و با شعارهاي انساني خود دادند. مرگ بر ديکتاتور، ما آزادي ميخواهيم ، نان، مسکن،  آزادي، ....

سخنرانيهاي اين دانشجويان در لحظاتي بعد از انجام آن در رسانه ها و سايتها موجود است، درست همانگونه که مراسم تشييع جنازه ماکوان ، لحظاتي بعد براي همه قابل دسترس است.با اين نسل معترض و چپگرا با  اين دنياي تکنولوژي و تمدن و ارتباطات سريع، با اين عطش به آزادي و زندگي انساني، هرگز مشتي آخوند و جلاد و مرتجع و مفتخور نميتوانند مقابله کنند. اين را از خامنه اي تا خاتمي، از رفسنجاني تا احمدي نژاد و از شيرين عبادي تا سازگارا همه ميدانند. صفي از طرفداران دخالت اسلام در زندگي مردم، صفي از حاکمين و مغلوبين همواره مدافع حکومت اسلامي در مقابل نسلي قرار گرفته که به هيچ چيز جز همه آزادي، همه رفاه و همه انسانيت راضي نيست.

اين نسل، امروز با تمام قامت خود به ميدان آمده است. جمهوري اسلامي جز مرگ و قتل و شکنجه و اعدام ، هيچ چيز ندارد و ميليونها جوان در ايران، عزم جزم کرده اند که بساط اين حکومت سراپا ارتجاعي و قرون وسطايي را جمع کنند.

ياد ماکوان و صدها جوان، ياد همه جان باختگان در سي سال حکومت ترور و وحشت اسلامي گرامي است، وقتي پرچم هاي سرخ در دانشگاهها ، در ميتينگها و در مراسمهاي کارگري به اهتزاز در مي آيد. ياد همه جان باختگان سي سال حکومت جنايت اسلامي را با شعار زنده باد آزادي و برابري گرامي ميداريم و با اين شعار و با احترام به انسان و انسانيت، تضمين ميکنيم که در ايران آينده، جايي از شکنجه و اعدام و تحقير به انسان باقي نماند.  

مينا احدي

کلن- ۷ دسامبر ٢۰۰۷ 

۰۰۴۹١۷۷۵۶۹٢۴١٣

minaahadi@aol.com 

 

 

 

 

ما و جنبش ضد جنگ: با هيئت دائر دفتر سياسى حزب

یک دنیای بهتر: در دوره های پیشین، در زمان جنگ آمریکا در افغانستان و جنگ در عراق، جنبش ضد جنگ در ابعاد میلیونی به میدان آمد. مردمی که به جنگ "نه" گفتند و خواهان توقف جنگ بودند. امروز توان این جنبش را چگونه ارزیابی میکنید؟ افت و خیزهای این جنبش ناشی از چه عواملی است؟
علی جوادی : مردم امروز با تجربه ترند. شناخت بهتری از ماهیت تبلیغات دستگاه حاکم بر جوامع غربی و اسلام زده دارند. دیده اند که چگونه تبلیغات جعلی و دروغین زمینه دهشتناک ترین جنگهای دوران معاصر شده است. عملکرد میلیتاریسم آمریکا را به عینه و روزمره در عرض چند سال گذشته مشاهده کرده اند. دیده اند که چگونه اسلامیستها حتی کودکان را در عراق به ماده انفجاری تبدیل کرده و منفجر میکنند. این مردم توهمی به هیچکدام از دو سوی این تخاصم ندارند، نه به ششلول بندی مانند جورج بوش و نه دیوانه ای مانند احمدی نژاد و خامنه ای. فهمیدن اینکه این مردم از این وضعیت بیزارند، نیاز به دانش و تیزبینی خاصی ندارد.
توان اعتراضی این نیروی عظیم مردمی کمتر نشده است. بیشتر شده است. اما توان بالفعل این جنش همواره روندی صعودی ای طی نکرده است. مساله بنظر من بر سر چگونگی به میدان کشیدن این نیرو در ابعاد میلیونی و تبدیل این پتانسیل عظیم به یک نیروی بالفعل است. اما مشکلات متعددند. این جنبش فاقد یک رهبری سیاسی روشن و خط مشی آزادیخواهانه و پیشرو است. فاقد چهره های شناخته شده و یک رهبری قابل اعتماد است. فاقد استراتژی سیاسی برای قدرتمند شدن و پیروزی است. جنبشی برای پیشروی نیست. به حفظ وضع موجود چسبیده است. عمدتا سیاستی شکست طلبانه بر آن حاکم شده است. از این رو درجا زده است. از این رو پس رفته است. مردم به میدان آمده اند، اما در میدان سیاست نمایندگی نشده اند. از اعتراضشان نیرومند تر نشده اند. متحد تر نشده اند. روشن تر نشده اند. بعضا نوعی سرخوردگی و سرگیجی از رهبری سیاسی و خط مشی حاکم بر این جنبش در ذهنیت جامعه ایجاد شده است. مردم بر علیه هر دو سوی تخاصم به میدان آمده اند اما در سیاست در همسویی با یک طرف قرار داده شده اند. گره کار در اینجاست.  
سياوش دانشور:بايد بين مردمى که مخالف ميليتاريسم و قلدرى آمريکا هستند با "جنبش ضد جنگ" تفاوت قائل شد. نه نيروئى که در پانزده فوريه به خيابانها ريخت طرفدار جنبش ضد جنگ است و نه سازمانهاى اين جنبش همواره قادر به بسيج اين نيرو هستند. اين جنبش منعکس کننده تمايلات و افکار عمومى جوامع غربى نيست. مردم در يک مقطع معين تشخيص دادند که بايد دخالت و اعتراض کنند و سازمانهاى موجود به ظرف اعتراض شان تبديل شد. اما سياستهاى تقليل گرايانه و بخشا ارتجاعى اين جريان باعث دور شدن و پراکنده شدن اين نيروى انسانى وسيع شد. به نظر ميرسد که بدنبال حمله آمريکا به عراق يک نوع سرخوردگى در اين جنبش مشاهده ميشود. اين سوال که "آيا اين حرکات فايده دارد و ميتواند مانع ماشين ميليتاريسم شود يا نه" زياد مطرح ميشود. دلائل اين موضوع هم عمدتا اينها هستند: اول، جنبش ضد جنگ اهرمهاى تعيين کننده اى بجز بيان اعتراض خيابانى ندارد. لذا قادر به اعمال فشار جدى روى دولتها نيست. دوم، اين جنبش عموما بطور يکجانبه در مقابل آمريکا موضع دارد و مخالفتش را با تروريسم و ميليتاريسم به اسلام سياسى و تروريسم اسلامى بسط نداده است. مورد مهمى که با تمايلات مردم در جوامع غربى فاصله دارد. اين درست است که مردم صلحدوست و مخالف جنگ اند، اما اين مخالفت را با دفاع از اسلام سياسى يکى نميدانند. سوم، تمايلات سنتى و آنتى آمپرياليستى مسلط بر اين جنبش باعث ميشود که آنها را همسو با نيروهاى مرتجع درگير در اين بحران کند يا دستکم به يک طرف دعوا تخفيف دهد. اينها روى دخالت گسترده تر مردم تاثير بلافصل دارد. سياست کارگرى و انسانى در قبال جنگ و تروريسم در اين جنبش اساسا جائى ندارد. اگر کارگران کشورهاى غربى و از جمله طبقه کارگر در آمريکا و کشورهاى موئتلفش عليه جنگ و دخالت ميليتاريستى واکنش نشان دهند و دست به اقدامات اعتصابى و توقف توليد بزنند، آنگاه مردم معترض در مقياس وسيعترى به ميدان خواهند آمد. چنين تحرکى عملا قدرت جنبش ضد جنگ را هم بالا ميرود و به طريق اولى سياست حاکم برآن نيز تغيير ماهوى ميکند. طبقه کارگر اهرمهاى تعيين کننده اى براى تاثيرگذارى بر سياست و تصميم دولتها و همينطور افکار عمومى دارد. امرى که نيروهاى سياسى سنتى جنبش ضد جنگ فاقد آنست. جنبش بشريت متمدن عليه تروريسم و ميليتاريسم ميتواند نقش تعيين کننده اى در شکست سياستهاى نظم نوينى داشته باشد. هم ميتواند مانع جنگ شود و هم ميتواند توده وسيع مردم در جوامع غربى را بميدان بکشد. اين در گرو اتخاذ يک سياست فعال کارگرى و انترناسيوناليستى و انسانى و آمادگى اين طبقه براى دخالتگرى سياسى است.
آذر ماجدی: شکل گیری جنبش ضد جنگ و حضور وسیع و میلیونی آن، بویژه پیش از حمله نظامی به عراق، دنیا را به حیرت آورد. چنین جنبش وسیع بین المللی در تاریخ بی سابقه بوده است. بسیاری این جنبش را با جنبش علیه جنگ ویتنام در دهه 70 میلادی مقایسه کردند. بنظر من این جنبش بمراتب وسیعتر و جهانی تر بود. در فوریه 2003 دنیا شاهد تولد یک جنبش عظیم توده ای علیه نظامی گری و قلدر منشی آمریکا بود. این یک واقعه تاریخی مهم است. باید مکانیزم های شکل گیری چنین جنبش ها و لحظات مهم تاریخی را بدقت شناخت و کوشید چنین جنبشی را احیاء کرد.
از احیاء صحبت میکنم، به این علت که جنبش ضد جنگ آن قدرت، وسعت و تحرک اولیه خود را از دست داده است. چرا؟ بنظر من دلسردی عمومی و غیبت یک افق روشن مترقی موجب شده است که جنبش ضد جنگ جذبه اولیه خود را از دست بدهد. آیا این به این معنا است که مردم نسبت به ادامه جنگ و تعرضات میلیتاریستی غرب به سرکردگی آمریکا بی تفاوت شده اند؟ بنظر من خیر. لیکن جنبش موجود آن افق لازم برای جلب این جمعیت میلیونی عصبانی و معترض را دارا نیست.
یک واقعیت روشن و انکار ناپذیر در افت جنبش ضد جنگ ناموفق بودن آن در جلوگیری از شکل گیری جنگ است. این عکس العمل اجتناب ناپذیر است. مردم علی العموم را نمیتوان برای مدت طولانی در صحنه اعتراض فعال نگاه داشت. خاصیت کمپین های معین دقیقا همین است که این مکانیزم سازماندهی عمومی و توده ای را در نظر میگیرد. هدف معینی را برای مدت معینی در دستور میگذارد. نمیتوان بمدت چند سال میلیون ها انسان را در اعتراض به فرضا جنگ به خیابان ها یا میتینگ ها کشاند. فقط اکتیویست ها هستند که توانایی و قوه محرکه یک مبارزه طولانی مدت و مستمر را دارا هستند. این یک واقعیت عمومی و کلی است. مردم به خیابان آمدند تا جلوی حمله نظامی  آمریکا به عراق را بگیرند. موفق نشدند. به خانه رفتند. این مردم را با یک محرکه انسانی و مربوط به زندگیشان میتوان دوباره بسیج کرد.
علت دیگر دلسردی و حتی دست شستن بسیاری از اکتیویست ها از این جنبش، افقی است که رفته رفته بر این جنبش حاکم شده است. در بسیاری کشورها، فرضا در انگلستان، اسلامیست ها و جریانات باصطلاح چپ حامی اسلامیست ها بر این جنبش حاکم شده اند.  بلند کردن عکس های خامنه ای، خمینی، نصرالله یا حتی احمدی نژاد در برخی از این تظاهرات شوک آور است اما حقیقتی را در مورد این جنبش بیان میکند. مردمی که به میلیتاریسم و قلدر منشی آمریکا معترضند، نمیخواهند به زیر پرچم اسلامیست ها بروند. به این معنا یک افق و آلترناتیو جدید و مترقی لازم است تا بتواند این مردم را به حرکت درآورد.
یک دنیای بهتر:جنبش ضد جنگ تا کنون ویژگی های خاصی از خود ارائه داده است. در زمانی جنگ در افغانستان خجولانه به طالبان تخفیف میداد. در زمان جنگ عراق نیروهای مدافع بعٽ حتی جایی در این جنبش داشتند. وضعیت این جنبش را در قبال جنگ احتمالی چگونه ارزیابی می کنید؟ تاٽیر نیروهای ملی – اسلامی و اسلامی "ضد آمریکایی" در این جنبش را چگونه می بینید؟
علی جوادی : همسویی با یک سوی تخاصم ضعف پایه ای جنبش ضد جنگ است. پاشنه آشیل اش است. این جنبش تهاجم و میلیتاریسم آمریکا را محکوم میکند. اما نقدی به اسلامیسم و جنبش اسلام سیاسی ندارد. بعضا حتی همسو با رژیم اسلامی است. توجیهات این سیاست متفاوتند. از ضد آمریکایی گری کور گرفته تا سیاست "ضد امپریالیستی" یک جانبه زمینه های مختلف توجیه این سیاست سازشکاری با اسلام سیاسی هستند. واقعیت این است که آینده سیاسی این جنبش در قبال جنگ احتمالی آمریکا و رژیم اسلامی در صورت عدم دخالت فعال ما میتواند تکرار وضعیت گذشته باشد. حضور قابل ملاحظه نیروهای ملی – اسلامی و اسلامی از نوع "ایرانی اش" در جنبش ضد جنگ یک فاکتور جدی مخرب در تقویت گرایش و خط مشی "ضد امپریالیستی" و "ضد آمریکایی" در این جنبش است. در صورت دست بالا پیدا کردن چنین روندی بنظرم ما شاهد افت بیشتر این جنبش در عرصه سیاست فعال خواهیم بود. حضور گسترده و نقشه مند جریانات ملی اسلامی "ایرانی" میتوانند چهره این جنبش و سیاستهای سازشکارانه موجود در این جنبش را آرایش کنند. توجیهات امروزی و ظاهر پسندانه تری به این مجموعه از سیاستهای ارتجاعی ببخشند. ما از هم اکنون شاهد تاٽیر مخرب این سیاستها هستیم. محافظه کاری در دفاع از مبارزات سرنگونی طلبانه توده های مردم در ایران به این بهانه که میتواند مورد بهره برداری آمریکا و متحدینش قرار گیرد یک فاکتور رو به رشد است. یک رکن سیاست ما در این شرایط خنٽی کردن موٽر این جنبشها است. این جریانات از هم اکنون فعالند. از اکبر گنجی و شیرین عبادی گرفته تا جریانات متعدد اکٽریتی و توده ای و ملی که دستی در جنبش ضد جنگ دارند، باید مورد نقد جدی سیاسی ما قرار گیرند.
سياوش دانشور: اين مواضع و سياستها ناشى از همان ديدگاه سنتى ناسيوناليسم ضد امپرياليستى است. اين ديدگاه قادر نيست رابطه روشنى بين جنگ و بحرانهاى کنونى با تداوم سياستها و استراتژى جناح هاى درگير در جنگ برقرار کند. نفس جنگ را بعنوان واقعه اى درخود و "غير متعارف" ميبيند. همينطور اين ديدگاه نقدى به سرمايه دارى و طبقات حاکم مرتجع در کشورهائى مانند ايران و عراق و افغانستان ندارد. تلويحا اين دولتها را "نماينده مردم" و يا جبهه اى از مبارزه ضد امپرياليستى ميبيند و لذا به آن تخفيف ميدهد. در قاموس اين جنبش، حماس "نماينده" مردم فلسطين ميشود! حزب اله لبنان "نماينده" مردم لبنان ميشود! احمدى نژاد "نماينده" مردم ايران ميشود! اينها نيروهائى هستند که در سنت چپ پرو اردوگاهى سابق در چهارچوب "جنبشهاى آزاديبخش و رهائيبخش" دسته بندى ميشوند. اينکه چه جريانى در راس آنست ثانوى است. زمانى مليون و ناسيوناليستهاى ضد استعمارى اين نقش را ايفا ميکردند، زمانى سوسياليستهاى خلقى و امروز اسلاميون. اهداف و آرمان اجتماعى و رابطه اين جريانات با طبقه کارگر و مردم اين کشورها سوال و مسئله اين جنبش نيست. آنچه مهم است مقابله با امپرياليسم است! ترديدى نيست در صورت حمله نظامى به ايران، اين جنبش پرچمهاى خامنه اى و احمدى نژاد را برخواهد افراشت و يا دستکم به حضور جنبش اسلامى منطقه در اين جنبش جايگاه ويژه خواهد داد. جمهورى اسلامى که اين ظرفيتها را ديده و ميشناسد، مدتهاست که آگاهانه روى آن کار ميکند. يک رکن تلاش جمهورى اسلامى تاثيرگذارى بر جنبش ضد جنگ و تبديل آن به عامل فشار روى آمريکا و موتلفينش است. نيروهاى ملى – اسلامى هم همين ديدگاه را دارند. سياست آنها مبتنى بر دفاع از جمهورى اسلامى و درعين حال تقويت جناحهائى در حکومت اسلامى است. اين نيروها هم تلاش خواهند کرد با سياستهاى ضد امپرياليستى جنبش ضد جنگ هم آوا شوند. تلاش خواهند کرد "شعبه ايران" همين جنبش باشند. حتى تلاش خواهند کرد که به "نمايندگى" مردم ايران در اين جنبشها حاضر شوند. سياست ملى اسلامى ها اينبار خيلى "ضد آمريکائى" نميشود. پرچم "ضد آمريکا" را خود رژيم و خشکه متعصب هاى بسيج و حزب اله در دست دارند. جنبش ملى اسلامى تلاش خواهد کرد که با يک درجه فاصله از رژيم اسلامى چند کار را با هم انجام دهد: اول، زير پرچم "دفاع از ميهن" و "صلح و حقوق بشر" از جمهورى اسلامى دفاع کند. دوم، مخالفت و مقابله مردم در ايران با ميليتاريسم و جنگ را مهار کند. سوم، سياستش را تقويت جناحهائى از حکومت قرار دهد. سياستى که يک هدف مهم خود را تسهيل بازگشت جريان رفسنجانى – خاتمى در انتخابات آتى و يا در متن اين بحران قرار داده است. اين البته يک رکن سياست "امپرياليستها" در اعمال فشار به جمهورى اسلامى هم هست. در نتيجه جنبش ملى اسلامى در ايران و در اپوزيسيون، همان سياست سنتى آنتى امپرياليستى موجود در جنبش ضد جنگ را نخواهد داشت. بلکه مخالفت با جنگ را به قدرتگيرى جناح متبوعش در حکومت اسلامى و مهار مردم و سرنگونى خواهى شان گره ميزند. "جبهه يا شوراى صلح" و همينطور "کميته انتخابات آزاد" ملى اسلاميها همين سياست را دنبال ميکند.   
آذر ماجدی: همانطور که در بالا اشاره کردم، اخیرا اسلامیست ها دست بالا را در این جنبش پیدا کرده اند. یک شاخه دیگر این جنبش که در آمریکا حضور قوی دارد، از موضعی کاملا "ناسیونالیستی" با جنگ مخالفت میکند. تلاش آنها نجات سربازان آمریکایی است. این نقطه عزیمت آنها است. اگر آمریکا این تعداد کشته و مجروح نداشت، این جنبش به این شدت شکل نمیگرفت. اگر جنبش ضد جنگ به حال خود رها شود، در صورت جدی شدن احتمال حمله نظامی به ایران اسلامیست ها شدیدا به تقلا خواهند افتاد و رهبری کامل خود را بر این جنبش اعمال خواهند کرد. رژیم اسلامی تاکنون در تبلیغات ضد غربی و ارائه یک چهره "ضد-امپریالیست" از خود موفقیت داشته است. 
اما شرایط ایران متفاوت است. جنبش سرنگونی طلبانه در ایران بسیار گسترده و قوی است. اپوزیسیون ایرانی بنظر میرسد، که زیر فشار کمونیسم کارگری در این سالها، از تاریخ آموخته است. تمایل به دفاع از "مام میهن" آن مقبولیت سنتی را این بار، لااقل هنوز، در میان نیروهای اپوزیسیون نیافته است. هنوز هیچ جریانی جرئت نکرده است که علنا و رسما اعلام کند که از رژیم اسلامی دفاع خواهد کرد. هر چند که از سیاست های اعلام شده برخی جریانات میتوان همسویی با رژیم اسلامی را تشخیص داد. این شرایط متفاوت بر جنبش ضد جنگ نیز تاثیر خواهد گذاشت و ما باید بکوشیم که این تاثیر را گسترده و عمیق کنیم. هم اکنون جریانی دارد خود را از جنبش ضد جنگ موجود متمایز میکند. مقابله با هم حکومت اسلامی و هم جنگ و آمریکا بعنوان شعارهایی دارد مطرح میشود. در مورد عراق اپوزیسیون متشکل مترقی بسیار ضعیف بود. در خود عراق یک جنبش وسیع اعتراضی وجود نداشت. در مورد افغانستان نیز همچنین. اما شرایط ایران، خوشبختانه، کاملا متفاوت است. باید صدای سرنگونی طلبی، آزادیخواهی و برابری طلبی مردم ایران را در جنبش ضد جنگ منعکس کرد.
یک دنیای بهتر: چگونه میتوان بر جنبش مقاومت توده های مردم در سطح جهان تاٽیر گذاشت؟ کاری کرد که این جنبش به زیر سلطه جریانات ملی – اسلامی، جریانات ضد آمریکایی و اسلامی نرود؟ چه سیاستهایی را باید نقد کرد؟ اهرمهای تاٽیر گذاری ما کدام است؟ نیروهایی که میتوان بر آن تکیه کرد کدامها هستند؟
علی جوادی : هر گونه همسویی، تخفیف و توجیه سیاستهای اسلام سیاسی و رژیم اسلامی در این جنبش را باید قاطعانه نقد کرد. سیاست ما مقابله با هر دو سوی این تخاصم ارتجاعی است. این سیاست تنها توسط ما و جنبش کمونیسم کارگری بروشنی نمایندگی میشود. یک اهرم موٽر ما در تاٽیر گذاری بر این جنبش وارد کردن فاکتور جنبش انقلابی سرنگونی طلبانه توده های مردم در این کشاکش است. ما باید بمٽابه صدا و سخنگوی اعتراض انقلابی مردم در ایران، صدای جنبشی برای آزادی و برابری و رفاه همگان در این جنبش حضور داشته باشیم. ایران، عراق نیست. افغانستان نیست. جنبشهای اجتماعی فعال و داده غیر قابل حذف سیاست در جامعه هستند. این جنبش میتواند و باید نقش جهانی خود را ایفا کند. این جنبش باید در سطح سیاست بین المللی نمایندگی شود. باید به حساب آید. ما باید بتوانیم نشان دهیم که بطور واقعی این مردم ناچار نیستند در مقابله با میلیتاریسم آمریکا به زیر پرچم خونین اسلام بخزند و یا با آن همسو شوند. بشریت متمدن باید بتواند در این جدال بطور روشنی نمایندگی شود. این جنبش باید پی ببرد که این جدال دارای سه سو است. نیروی سوم این جدال، مردم متمدنند. این نیرو باید استراتژی روشنی برای تغییر داشته باشد. وضع موجود قابل دوام نیست. از هیچ سو قابل دوام نیست. سرنگونی رژیم اسلامی یک رکن اساسی تغییر وضعیت موجود است. شکست سیاستهای میلیتاریستی آمریکا سوی دیگر این سیاست است. هرگونه سیاست تن دادن به وضع موجود و جلوگیری از جنگ بدون سیاستی فعال برای تغییر بدون شک شکست خواهد خورد. شکست طلبی محض است. همانطور که تاکنون علیرغم مقاومت توده ای مردم شاهد ناکامی این جنبش بوده ایم. بنظر من به میدان کشیدن توده های مردم آزادیخواه و برابری طلب فارسی زبان در کشورهای اروپایی و آمریکایی یک فاکتور مهم در تاٽیر گذاری بر توازن قوای سیاسی در این جنبش است. این تلاشی است که در هر صورت باید با قدرت به پیش برود. مساله خط مشی و افق حاکم بر ایرانیان خارج کشور یک قلمرو سیاسی حائز اهمیت است. نباید گذاشت تا ناسیونالیستهای جنگ طلب این مردم را به ابزار توجیه جنگ و آدمکشی تبدیل کنند. ما وظایف چند گانه ای در مقابل خود داریم. ما نیرویی انترناسیونالیست هستیم. وظایف خطیری در قبال جنبش توده ای مردم علی العموم داریم. باید در این قامت عمل کنیم. از طرف دیگر ما صدای آزادی و برابری طلبی و سرنگونی طلبی در ایران هستیم. باید حضور این جنبش را در جدال تروریستی حاکم تامین کنیم. کارهای خطیری پیش رو داریم.  
سياوش دانشور: تنها يک سياست انسانى و انترناسيوناليستى کارگرى ميتواند صحنه را کلا عوض کند. حقيقت اينست که گرايش ناسيوناليسم ضد امپرياليستى يک گرايش موجود است. يک گرايش ديگر تمايلات صلح طلبانه و انساندوستانه مردم است که بخشا توسط جناحهائى از دولتها و سياست دولتهاى رقيب آمريکا در چهارچوب دخالت سازمان ملل مهار ميشود. مخالفت با تروريسم اسلامى و قلدرى آمريکا در ميان افکار عمومى غرب نيز گسترده است. اين نيرو اگر آلترناتيوى داشته باشد، پاسيف نخواهد شد و در صحنه سياست دخالت فعال ميکند. سياست کمونيستى نميتواند يک نوع مخالفت نسنجيده با صلح طلبى مردم در جامعه غربى باشد. نبايد مخالفت با صلح طلبى، به معنى نخواستن وضعيت موجود، به جنگ طلبى تعبير شود. يک سياست فعال کمونيستى محدوديتهاى سياست صلح طلبى را نقد ميکند، بر ضرورت تلاش براى صلحى پايدار تاکيد ميکند و راه رسيدن به آن را نشان ميدهد. نميتوان فى النفسه مخالف هر نوع صلحى بود. بايد مخالفت با جنگ و ميليتاريسم و تروريسم و تلاش براى رسيدن به صلحى پايدار را تبئين کرد. همين مردم صلحدوست در جامعه غربى در سکون و دفاع از وضعيت موجود بسر نميبرند. عليه تعدى دولتها، عليه راسيسم، عليه نقض و زيرپا گذاشتن حقوق مدنى، عليه تعدى سرمايه به حقوق و آزاديها و معيشت شان مبارزه ميکنند. کاملا قابل درک است که شهروند اروپائى و آمريکائى مخالفت با تروريسم و ميليتاريسم را با دفاع از تروريسم اسلامى يکى نداند و اعتراضش را به جيب جنبش اسلامى يعنى يک طرف جنگ نريزد. در نتيجه پلاتفرمى که منافع و خواست اين مردم را نمايندگى ميکند، پلاتفرمى که قبل از جنگ هم وجود داشته است و جنگ به آن صورت مشخص تر و ويژه ترى ميدهد، نبايد از نظر دور داشته شود. اهرم اساسى ما برافراشتن يک پرچم سياسى فعال و آزاديخواهانه است که مبتنى به دخالت طبقه کارگر اين کشورها، نقد ناسيوناليسم ضد امپرياليستى، حاشيه اى کردن جنبش اسلامى، و شکل دادن به جنبشى متفاوت عليه جنگ تروريستها است. اگر ما بتوانيم طبقه کارگر و سازمانهاى کارگرى را حول يک پلاتفرم فعال و انترناسيوناليستى به ميدان بکشيم، پاسخ يکجائى را به کل اين معضلات داده ايم. در اين جنگ تروريستى نه طبقه کارگر و نه مردم جوامع غربى منفعتى ندارند. بشر دوستى و تمايلات پيشرو اين نيرو را جنبش ضد جنگ و خط ناسيوناليسم ضد امپرياليستى نمايندگى نميکند. پايان دادن به تروريسم و ميليتاريسم نه امر آمريکا بلکه کار اين بشريت متمدن است. مردم در ايران، جنبش آزادى و برابرى و سرنگونى جمهورى اسلامى، يک سنگر مهم اين بشريت متمدن هستند. ما بايد به اين نيرو و سياست و پلاتفرم فعالى متکى شويم. سياست اين جنبش،  بعنوان يک قطب سوم، تنها ميتواند ادامه تلاشش براى يک زندگى بهتر در وضعيت مشخص جنگ و کشمکش تروريستها باشد. جنبشهاى سکولاريست و مدرنيست، انساندوستان، سوسياليستهاى کارگرى، جنبش طبقه کارگر بين المللى، و در يک کلام جناح چپ جامعه غربى، نيروهائى هستند که ميتوانند سدى در مقابل اين وضعيت ايجاد کنند و بجاى رفتن پشت سياست يکى از اردوهاى تروريستى از تلاش طبقه کارگر و مردم ايران براى رهائى از وضعيت موجود حمايت کنند.
آذر ماجدی: فعالیت های گسترده اپوزیسیون پیشرو ایران، بویژه کمونیسم کارگری، در دو دهه اخیر فضا را برای چنین فعالیتی آماده کرده است. رژیم اسلامی اکنون بعنوان یک ماشین کشتار و اعدام و سرکوب در جهان شناخته شده است. زن ستیزی آن برای جهانیان روشن است. اینها بخاطر فعالیت های گسترده و پیگیر ماست. لذا باید از این شرایط استفاده کرد و پیام مردم ایران را به گوش جهانیان رساند. باید این حقیقت را به مردم جهان بشناسانیم که اسلامیست ها نماینده و سخنگوی مردم خاورمیانه نیستند و دارند از درد و مشقت واقعی مردم سوءاستفاده میکنند. این واقعیات را باید به مردم جهان معرفی کرد و شناساند.
در مورد مشخص ایران نیز باید واقعیت مبارزه گسترده و توده ای مردم و وجود و حضور فعال جنبش های معترض اجتماعی در جامعه ایران را وسیعا اشاعه داد. این حقایق بعلاوه وجود فعال اپوزیسیون ایرانی در این جنبش که پرچم نه به هر دو قطب را بلند کرده است، بنظر من تنها و بهترین ضامن ایزوله کردن جریانات اسلامی است. همانظور که قبلا اشاره کردم، ما بر روی یک زمین بکر عمل نمیکنیم. این زمین از پیش شخم خورده است. نزدیک به دو دهه فعالیت کمونیسم کارگری و سایر نیروهای اپوزیسیون پیشرو این زمین را آماده کرده است. اپوزیسیون ایران شخصیت های شناخته شده ای در میان جریانات چپ پیشرو در اروپا و آمریکا دارد. این فضا تضمین میکند که جریانات ضد آمریکایی مخالفت ما با اسلامیست ها را بمعنای همسویی با آمریکا تعبیر نکنند. باید اعتماد این بخش را جلب کرد.
یک دنیای بهتر:حزب اتحاد کمونیسم کارگری فراخوانی به نیروها و مردم آزادیخواه جهان داده است مبنی بر حمایت از جنبش انقلابی برای سرنگونی رژیم اسلامی. اهمیت و جایگاه این فراخوان چیست؟ چه اقداماتی پیرامون آن باید انجام داد؟
علی جوادی :این فراخوان بنظر من یک رکن اساسی سیاست ما در خارج کشور را بمٽابه یک حزب کمونیستی کارگری تعیین میکند. ما صدای اعتراض آزادیخواهانه و برابری طلبانه مردم ایران هستیم. باید وظایف ناشی از این موقعیت را به روشنی بیان و در دستور قرار دهیم. جنبش انقلابی مردم یک نیروی واقعی و تعیین کننده در ایجاد شکاف قطعی در کشاکش این جدال خونین تروریستی است. نقطه امید بشریت متمدن است. آشنایی با خواستها و موقعیت این جنبش یک وظیفه مهم و تعیین کننده ماست. ما باید تصویر روشنی از جنبشهای اجتماعی در ایران به جامعه جهانی ارائه دهیم. این مردم باید از منظر جنبش ما سیر تحولات جامعه در ایران را دنبال کنند. در حال حاضر متاسفانه جریانات متعدد ملی - اسلامی با امکاناتی که در سطح جهانی در اختیار دارند تصویر اعتراض و مقاومت در ایران را به جهان ارائه میکنند. این شرایط را باید سریعا تغییر داد. باید به صفی از نیروهایی شکل داد که در حین مقابله با دو قطب تروریستی جهان معاصر در عین حال در دفاع قاطع از مبارزات سرنگونی طلبانه مردم ایران به میدان بیایند. این سیاست باید نمایندگی شود. در حال حاضر بر افراشتن این پرچم مهمترین گام است. این حرکت باید به یک جنبش قابل لمس و موٽر در جنبش ضد جنگ تبدیل شود.
سياوش دانشور: ما راه حل سومى را پيشنهاد ميکنيم. ما ميگوئيم تروريستها نميتوانند "پيام آوران صلح" باشند. جنگ طلبان را نميتوان مامور آسايش و صلح کرد. اين جنگى برسر قدرت و تعيين حوزه نفوذ سياسى و اقتصادى است. پلاتفرم اين دو اردو تنها تروريسم را دامن ميزند. پلاتفرم اين دو اردو عليه خواستهاى طبقه کارگر و اکثريت مردم جهان است. اگر سوال واقعى پايان دادن به تروريسم است، آنوقت بايد دولت هاى تروريست را بزير کشيد. در ايران سرنگونى جمهورى اسلامى به قدرت نيروى مردم صورت مسئله اسلام سياسى و کل جنگ تروريستى را در منطقه و جهان تغيير خواهد داد. اهميت اين فراخوان توجه دادن به کليد حل معماى تروريسم است. رژيم اسلامى دولت مشروع ايران نيست، نماينده مردم نيست، يک مجموعه باند تروريست و آدمکش است. مردم ايران در تلاشى وسيع براى سرنگونى آنند. اين دولت مهمترين و قويترين مرکز جنبش اسلام سياسى است. سياست بوش صرفا ميخواهد اين نيرو را مطيع کند. سياست اسلام سياسى ميخواهد دنيا را صحنه ترور و فعال مايشائى جنبش اسلامى کند. سياست ما معضل را پايان ميدهد. اين واقعيت بايد وسيعا در جامعه غربى منعکس شود. شروع دور جديدى از جنگ تروريستها دنيا را به صحنه ترور و ناامنى تبديل ميکند. خاورميانه را تماما به آتش ميکشد. اما سرنگونى اين رژيم توسط مردم، که جامعه اى آزاد و مدرن و برابر را مطالبه ميکنند، نه تنها به معضل تروريسم پايان ميدهد بلکه سرآغاز روند جديدى در خاورميانه و جهان خواهد شد.  سياست کمونيستى کارگرى ما بهترين و موثرترين راه حل مقابله با تروريسم و ميليتاريسم است.
اقدامات ما در اين زمينه يک پراتيک فعال براى جا انداختن اين سياست است. ما بايد جامعه غربى را در ابعاد قابل توجه و از طريق مکانيزمهاى اجتماعى از جمله مطبوعات و رسانه هاى سراسرى مورد خطاب قرا دهيم. ما بايد تصوير مردم در ايران و خواست شان را از منافع ناسيوناليستى و اسلامى رژيم اسلامى تفکيک کنيم. ما بايد نتايج مخرب سياست تحريم اقتصادى و تهديد نظامى و حمله احتمالى را براى مردم ايران به ميان جامعه ببريم. ما بايد سياست دفاع از يک طرف اين جنگ تروريستى را بکوبيم. "عليه تروريسم دولتى، عليه تروريسم اسلامى، براى آزادى و رفاه همگان"، چکيده پلاتفرم و سياست ماست. مبارزه عليه جنگ را بايد با حمايت از تلاش مردم براى سرنگونى جمهورى اسلامى گره زد. تنها اين سياست ميتواند پيروزى همه جانبه اى ببار بياورد و تروريسم و ناامنى و ميليتاريسم را لگام بزند. از نظر عملى، سازمانهاى مهم کارگرى جهان، جنبش طبقه کارگر، شخصيتهاى سياسى و اجتماعى جامعه غربى، سازمانهاى سکولار و بشردوست را بايد مورد خطاب قرار داد. بايد در تماسى فشرده با آنها تلاش کرد اين سياست را پيش برد و اقدامات لازم را در دستور گذاشت. 
آذر ماجدی: این فراخوان رئوس سیاست ما را روشن میکند. کنکرت و ملموس مختصات و خصوصیات جنبش پیشرو ضد جنگ را اعلام میکند. بنظر من این فراخوان کار ما را در جنبش ضد جنگ بسیار تسهیل میکند. امیدوارم  که بتوان حمایت گسترده ای را به آن جلب کرد. اگر بتوان هم صدا این فراخوان را به میان جنش ضد جنگ برد، موفقیت آن صد چندان خواهد شد. این فراخوان بسیار روشن و ساده شرایط، و خواست مردم ایران را فرموله میکند. به این ترتیب کار فعالینی که میخواهند جنبش ضد جنگی با افق جدید و پیشرو بسازند بسیار ساده تر میشود. فکر میکنم باید این فراخوان را بطور گسترده در اختیار اپوزیسیون ایران و جریانات بین المللی ضد جنگ قرار دهیم. وسیعا آن را اشاعه دهیم. درک و کاربست آن ساده است.
این یک مکانیزم طبیعی است که مردم عموما در جدال میان دو نیرو طرف یکی را میگیرند. بیک معنا میان بد و بدتر، بد را انتخاب میکنند. کار ما که میخواهیم یک نیرو و صدای سومی را مطرح کنیم، لاجرم پیچیده میشود. لیکن ما از سپتامبر 2001 این سیاست را داشته ایم و برای اشاعه آن فعالیت کرده ایم. کار در نتیجه آسان تر است. داشتن یک سند مشخص، با مطالبات روشن و ملموس کار را بسیار تسهیل میکند. بنظر من این فراخوان چنین جایگاهی دارد و باید در پخش و اشاعه آن وسیعا بکوشیم.
یک دنیای بهتر:سیاست عملی جنبش ما در قبال جنبش ضد جنگ در صورت حاکمیت سیاستهای کنونی آن چه باید باشد؟ آیا باید در این تظاهراتها شرکت کرد؟ چگونه و با چه پرچمی میتوان در این تظاهرات شرکت کرد؟
علی جوادی :من طرفدار سیاست "شرکت انتقادی فعال" در این جنبش هستم. هر گونه سیاست دوری گزیدن و "جا خالی" دادن یک اشتباه محض و سیاست "برج عاجی" است. زمین را برای حضور فعالتر جریانات اسلامی و ملی – اسلامی باز میگذارد. حضور انتقادی در این جنبش در عین حال یک عرصه جدال فعال ما با اسلام و ملی – اسلامیها بر سر افق و سیاست حاکم بر جنبش ضد جنگ است. ما باید با پرچم مقابله با میلیتاریسم آمریکا و مقابله با اسلام سیاسی وارد این میدان شویم. ما باید سیاست دفاع طلبی این جنبش را عمیقا به نقد بکشیم. ما باید تلاش کنیم که این جنبش پرچم پیروزی را در دست بگیرد. به اعاده وضعيت گذشته رضایت ندهد. ما در عین حال باید با پلاتفرم روشنی در اين جنبش شرکت کنيم. ما هم باید به جنبش خودمان در کشورهای اروپایی و آمریکایی سر و سامان بدهیم و هم باید برای حاکم کردن پلاتفرم و افق مان بر جنبش ضد جنگ بکوشیم.  
سياوش دانشور: جنبش ضد جنگ اگر روى سياستهاى تاکنونى اش پيش برود توجه زيادى را جلب نخواهد کرد. مجددا بحث دفاع از اسلاميها و حتى رژيميها و بخشى از جنگ طلبان، بعنوان "نمايندگان مظلوم" مردم ايران بالا خواهد گرفت. ما بايد قاطعانه عليه اين سياست بايستيم و نگذاريم اين سياست دست بالا را بگيرد. در هر حال و به نظر من سياست عمومى ما نبايد تحريم تظاهراتها و اجتماعات جنبش ضد جنگ باشد. بلکه بايد سياستى فعال و دخالتگر را درپيش بگيريم و هرجا تلاش کنيم که سياستى راديکال و انسانى اتخاذ شود. ما در اين تظاهراتها با شعار؛ ،"نه به دولتهاى جنگ طلب"، "نه به تروريسم اسلامى، نه به تروريسم دولتى"، "از مبارزات مردم ايران براى سرنگونى جمهورى اسلامى حمايت کنيد"، "نه تحريم اقتصادى، نه جنگ، نه بمب، آزادى و رفاه همگان"، "زنده باد حکومت کارگرى" شرکت ميکنيم. در صورت وقوع جنگ، شعار محورى ما "ختم فورى جنگ"، "سرنگونى جمهورى اسلامى" و "آزادى و برابرى و سوسياليسم" خواهد بود. تعيين سياست و داشتن پلاتفرمى فعال در قبال جنبش ضد جنگ يک بخش کار ماست. اما بخش مهمتر تلاش براى به ميدان کشيدن طبقه کارگر و نيروى جناح چپ جوامع غربى حول سياست آزاديخواهانه کمونيسم کارگرى براى مقابله با تروريسم و ميليتاريسم است. 
آذر ماجدی: من موافق شرکت بهمراه نقد تند و پیگیر افق حاکم بر این جنش هستم. عدم شرکت در آن، بدون ساختن آلترناتیوی، بمعنای رها کردن یک عرصه مهم فعالیت جهانی بدست اسلامیست هاست. این اشتباه محض است. بسیاری از کسانی که در این جنبش شرکت میکنند، اسلامی نیستند، از جنگ و سیاست های میلیتاریستی و قلدر منشانه آمریکا بیزارند. ما نباید اجازه دهیم که این کمپ زیر دست و بال اسلامیست ها رها شود. ما باید بتوانیم یک پرچم آلترناتیو بلند کنیم. شرکت ما در جنبش فی الحال موجود و نقد سیاست های حاکم بر آن یک روش اصولی و فعال است که باید در پیش بگیریم. در شرایطی که امکان آن وجود دارد باید بتوانیم به شکل دادن به یک جنبش ضد جنگ آلترناتیو مبادرت ورزیم. جنبشی که شعارش نه به هر دو قطب است. جنبشی که در عین مخالفت قاطع با جنگ علیه رژیم اسلامی موضع میگیرد و از مبارزات مردم علیه آن حمایت میکند. به این منظور ما باید بیانیه خود علیه جنگ و فراخوان به مردم جهان در قبال این جنگ را وسیعا در میان مردم اشاعه دهیم. تلاش کنیم جریانات مترقی را به حمایت از آن جلب کنیم. همچنین بکوشیم که حمایت اپوزیسیون ایران را نیز نسبت به این فراخوان جلب کنیم. ما باید صدای آزادیخواهی و برابری طلبی مردم را در جهان و در جنبش ضد جنگ منعکس کنیم. *

به مناسبت روز جهانی مقابله با ایدز

"سرنوشت ایدز

 

اسارت مطلق در چنگال مرگ میتواند تصوری حال و آینده زندگی بیش از بیست میلیون انسانی که در چهارگوشه جهان مبتلا به بیماری ایدز هستند و یا هزار کودک و  هفت هزار بزرگسالی که هر روزه ویروس HIV به طریقی جایی در وجودشان پیدا میکند، نباشد. اگر چه تاکنون قریب چهار میلیون نفر قربانی ایدز، این بیماری مهلک آخر قرن بیستم شده اند ولیکن ایدز از پس دیگر الزاما بیماری کشنده ای نخواهد بود. هر چند که هنوز درمان قطعی این بیماری کشف نشده است، اما دستاوردهای علمی حاضر تحولی بزرگ در مهار نیروی مرگبار ایداز و گامی به جلو در جهت بهبود زندگی روزمره و طول عمر بیماران حامل ویروس HIV است. این یک پیروزی برای بشریت است.

 

آنچه که امروز این تحول علمی را امکان پذیر کرده است محصول شناخت دقیقتر چگونگی عملکرد ویروس HIV در تبدیل گلبولهای سفید (سلولهای سیستم دفاعی بدن) به سلولهای HIV  است. این شناخت راه را برای تولید انواع داروهایی که این پروسه را عقیم میکند، هموار کرد. مطالعات کلینکی حاضر نشان داده است که مصرف دقیق مجموعه ای از داروهای موجود میتوانند بار ویروسی بدن (میزان ویروس در هر میلیمتر مکعب که شاخصی برای سلامت بدن است) را تا بیش از نود در صد پائین آورد. بطوریکه در خون هشتاد درصد از بیماران مورد آزمایش حتی اٽری از ویروس HIV یافت نشده است. البته این سئوال که آیا عدم وجود HIV در جریان خون به معنی نابودی کامل ویروس در بدن است هنوز پاسخ قطعی را نگرفته است. چرا که این امکان وجود دارد که ویروس در حالت خفته در بعضی از سلولهای مغز و یا برخی از غدد لنفی بسر ببرد. بعلاوه اینکه آیا ویروس توان مقابله با این مجموعه از داروها را، با تغییر ترکیب ژنتیک خود، دارد نیز به آزمایشهای آتی موکول شده است. بهرحال کاهش شدید بار ویروسی بدن این امکان را به اکٽر بیماران میدهد که زندگی عادی تر و همچنین دراز مدت تری را دنبال کنند. پیشرفتهای تاکنونی این چشم انداز و خوش بینی را در مقابل جامعه علمی قرار داده است که کشف درمان قطعی ایدز ممکن است.

 

اما این تمامی تصویر نیست. بهره مند شدن از این دستاوردهای علمی در مقابل دیواری که مناسبات سرمای هدری در جوامع موجود در برابر آسایش و سلامت اکٽریت عظیم انسانها ایجاد کرده قرار گرفته است. هم اکنون بیش از نود درصد از حاملین ویروس HIV قادر به استفاده از امکانات حاضر نیستند. واقعیت این است که HIV فقط یک ویروس و ایدز تنها یک بیماری نیستند. بلکه یک صنعت است. قلمرو تازه ای برای گردش سرمایه است. عرصه ای برای سود آوری است و در این عرصه نیز کسب سود و نه نیاز انسانها تنها انگیزه است. در این عرصه و کلا در این نظام فرد مبتلا به ایدز انسانی زنده با عواطف معین و نیازهای مبرم و حیاتی نیست. از نیازش را صرفا با امکان مالی و موقعیت اقتصادیش در جامعه میتواند بیان کند. اگر پول ندارد یعنی نیاز ندارد. یعنی HIV ندارد. یعنی از عوارض مرگبار بیماری ایدز رنج نمی برد. یعنی مبتلا به بیماری ایدز نیست.

 

علاوه بر این حتی جهت گیری های علمی ای که در چگونگی مداوا و جلوگیری از گسترش این بیماری دنبال میشود جملگی متاٽر از نیازهای سرمایه است. بطور مشخص تهیه واکسن ایدز تاکنون جای برجسته ای در تحقیقات علمی نداشته است. اگر چه تولیه واکسن راه واقعی پیشگیری از ابتلا و گسترش سرطانی این بیماری بخصوص در جوامعی مانند هندوستانج، آسیای جنوب شرقی و آفریقا است. اما اگر این سری تحقیقات تاکنون بطور جدی در دستور روز قرار نگرفته اند، اشکال را باید در جایی دیگر جستجو کرد. مساله این است که این قلمرو از تحقیقات علمی به میزان سایر عرصه ها سود آور قلمداد نمیشود.

 

از طرف دیگر تحولات علمی حاضر عملکرد اجتماعی ایدز را نیز دگرگون کرده است. امروز ایدز در حال از دست خصلت ماوراء طبقاتی خود در تعیین سرنوشت قربانیانش بوده و در حال تسلیم به قدرت علمی بشر است. اما مانند هر پدیده دیگری که تحت کنترل بشر قرار میگیرد، خود سرنوشتی مشابه سرنوشت بشر کنونی پیدا میکند. مٽل خود بشر به اسارت مناسبات اجتماعی سرمایه داری موجود در می آید و درست به میزانی که تسلط علم بر این بیماری افزایش می یابد به همان میزان نیز نیروی کشنده ایدز در اختیار و تملک سرمایه قرار میگیرد. دیگر نه ویروس HIV بلکه فقر و فقدان امکانات مالی است که مبتلایان به این بیماری را میکشد.

 

باید به این نابرابریها خاتمه داد. همگان باید از دستاوردهای بشری برخوردار گردند. علم را باید تماما در خدمت بشریت قرار داد. حق حیات و سلامت در زمره ابتدایی ترین حقوق انسانی اند. اما بشر تنها با رهایی خود از چنگال سرمایه و نابودی مناسبات طبقاتی موجود است که میتواند علم را نیز از اسارت سرمایه آزاد کند."

 

این مطلب را چند سال پیش نوشته بودم. دوست دارم علاوه بر آنچه در بالا آمده است بر چند نکته باز هم تاکید کنم. قربانیان امروز ایدز بیش از هر زمان مردم فقیر و محرومند. ایدز قدرت کشندگی گذشته خود را از دست داده است. دیوار آپارتاید طبقاتی قدرت و حوزه نفوذش را محدود کرده است. در حالیکه در کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی نزدیک به ۹۹ در صد مادران مبتلا به ایدز به کمک داروهای مختلف ویروس خود را به نوزادان خود منتقل نمیکنند، اما در آفریقا بیش از ۲ میلیون کودک مبتلا به ایدز وجود دارد که در زمان تولد "هدیه دیگری" علاوه بر زندگی نیز دریافت کرده اند! اینها کودکانی هستند که کودکی ازشان دزدیده  شده است. پدر و مادر خود را در کودکی از دست میدهند. اگر شانس بیاورند، پدر بزرگ و یا مادر بزرگی آنها را بزرگ خواهد کرد!؟ اما مگر ایدز چقدر به آنها مجال زندگی خواهد داد؟

 

ایدز امروز چهره جهانی دارد. "انترناسیونالیست" است. سیاه است. سفید است. زرد و قهوه ای است. نژاد و ملیت و مذهب و جنسیت نمی شناسد. مرز و بومی نمی شناسد. به همه کس تعرض میکند. مبارزه با ایدز هم باید امری جهانی باشد. مرزها و محدودیتها تنها شرایط و بازار انحصاری برای رشد آن را فراهم میکند. برای نابودیش باید مرزهای طبقاتی و جغرافیایی را در هم شکست! این تنها راه است.

 

باید قدر رهبری حزب کمونیست کارگری را بیشتر دانست!؟

بدون تردید باید قدر رهبری کنونی حزب کمونیست کارگری را دانست. چه کس دیگری میتوانست بدون اینکه قصد مزاح داشته باشد، در یک شرایط حاد سیاسی و اجتماعی و در شرایطی که خطر جنگ جبهه جدیدی از تقابل را بر علیه مردم باز کرده است، خنده بر لبان ما بیاورد؟ شاد کردن هم هنری است! باید دستی به پشتشان زد و از این بابت ازشان تشکر کرد!

با افزایش احتمال جنگ و کشمکش نظامی میان دو قطب تروریستی جهان معاصر، همگان نسبت به این واقعیت سیاه اظهار نظر کرده اند. جماعت ناسیونالیست قومپرست و امٽال مجاهدین امیدشان را به جنگ گره زده اند. موشکهای کروز آمریکا ظاهرا پلکانی برای پیشرفت اهداف این گروههای ضد اجتماعی است. در گوشه ای دیگر تحلیل های رهبری حککا قرار دارد. پایه های تحلیل سیاسی شان در قبال جنگ دارای تشابهات و تفاوتهای با جریانات جنگ طلب است. برخلاف جریانات قوم پرست و جنگ طلب معتقدند جنگ دارای خصلتی دو گانه است، تماما "مترقی" نیست. فرصتهایی را از بین میبرد و در عوض فرصتهایی هم ایجاد میکند. این نقطه تمایزشان در قبال جنگ است! اما هر دو جریان معتقدند که تحریم اقتصادی باعٽ "جاری شدن" مبارزات مردم به ستوه آمده خواهد شد. بعضا به "فرصتهایی" که جنگ می آفریند، خیره شده اند! با خونسردی عجیبی رویشان را به مردم کرده اند و میگویند جنگ مساله ای نیست! نگران نباشید! گویا فرقی میان قیام کارگری و بمبارانهای جنگی و کشتارهای ناشی از جنگ نمی بینند. اینها با این اقداماتشان مردم را از انقلاب کارگری و قدرت گیری کمونیسم کارگری میترسانند. این سیاستها در خود تلخ و تاسف آورند. اما امروز دیگر خصلتی تراژیک ندارند. بیشتر فکاهی و مضحک اند. به چند نمونه باید اشاره کرد.

در گرماگرم جدال درونی باند مهتدی و ایلخانی زاده و به گروگان گرفته شدن اعضای این جریان، اینها رفتند یقه حکمتیستها را گرفتند. کسانی را هم که مشغول مبارزه با این باند سیاه بودند را تهدید به لو دادن آی پی کردند. یک مرتبه همه را خبر کردند. فغان سر دادند. هشدار دادند. که چه نشسته اید؟ حزب حکمتیست سقوط کرد! تمام شد! این آرزویشان بود. حزب حکمتیست را متهم به "سقوط آزاد به دامن راست ترین نیروهای ناسیونالیسم قومی" کردند. هشداری که حتی با واکنش رفقایی مواجه شد که به تازگی با نقد برخی سیاستهای رهبری این حزب از حزب حکمتیست جدا شده بودند.  آن گرد و خاک با روشن شدن حقایق و جعلیات رهبری حکک و بی اعتباری تحلیل هایشان پایان یافت. اما هنوز چند ماهی از آن رویداد نگذشته بود که "جنجال" دیگری آفریدند. این بار نیز حمید تقوایی به تحلیل موقعیت نیروهای سیاسی جامعه پرداخت. ایکاش تحلیل نمیکرد. ایکاش سکوت میکرد. با "تردستی" همه کمونیسم کارگری به غیر از خودشان را یک کاسه در صف نیروهای پرو رژیم قرار داده است. بخشنده و مهربان! اما در عوض کوچکترین اشاره ای به جنگ طلبان و قومپرستان نکرده اند. بنظر مرتکب اشتباهی فرویدی شده اند! یقه حزب حکمتیست و تلویحا یقه ما را گرفته اند. آنها را این بار بر خلاف هشدار دو ماه قبلشان در صفوف جریانات مدافع رژیم اسلامی قرار داده اند! تماشایی است. از سقوط در دامن راست ترین نیروهای قومپرست تا سقوط به دامن راست ترین جریانات مدافع رژیم از قرار راهی است که حزب حکمتیست در عرض کمتر از دو ماه پیموده است؟ چگونه؟ معلوم نیست؟ شنیده بودیم جنگ به رویدادهای سیاسی شتاب می بخشد. نشنیده بودیم که هر روز آنها را در یک جنبش اجتماعی متفاوت قرار میدهد!؟

این زیگزاگها ناشی از تغییر سریع واقعیات سیاسی نیست. حکمتیستها چیزی نگفته اند که یکی از آنها نشانی از تغییر جهت سیاسی و یا تخفیفی به رژیم اسلامی در آن مشاهده شود. در واقع اگر چیزی در مورد سیاستهای جدید این حزب بشود گفت این است که سیاستهایشان بر عکس مواضع رهبری حکک به مواضع پایه ای کمونیسم منصور حکمت در این دوره نزدیک تر شده است. از سیاستهای "ضد امپریالیستی" گذشته خود دور شده اند. اما رهبری حکک بالاخره باید چیزی بگوید، ناسزایی بگوید! این مشخصه کنونی شان است.

اما این تحلیل های "ژرف" تمام شدنی نیست. پس از دسته گل های محمد آسنگران و تهدید به لو دادن آی پی آدرس کمونیستها، مصطفی صابر برگ دیگری بر کارنامه "درخشان" این رهبری افزود. این در افزوده هایشان را باید طلا گرفت! ایشان با عینک دودی هر کس را که سیاستهای حزب متبوعشان را نقد کند، ملقب به "مدال" خدمتگزاری به رژیم آدمکشان اسلامی میکنند و ازشان میخواهند که "شغل شرافتمندانه ای" برای خود دست و پا کنند؟! گویا ایشان پست و سهمی در کمپانی "مشاغل شرافتمند" دارند و از این بابت پورسانتی هم دریافت میکنند؟ رفتار سیاسی شان شباهت زیادی به جریانات فرقه ای مذهبی پیدا کرده است. زمختی سیاستهای نئو پوپولیستی شان به شدت مشام را می آزارد.

اخیرا کمپین جالب دیگری هم براه انداخته اند! تصمیم گرفته اند هر کس را که مخاطرات روند سرنگونی رژیم اسلامی و جنگ احتمالی را یاد آوری کند تا اطلاع ٽانوی مدافع رژیم رژیم اسلامی قلمداد کنند. هر کسی را که در پروسه سرنگونی رژیم اسلامی و سازماندهی انقلاب کارگری تلاش میکند تا جامعه هر چه بیشتر در مقابل مخاطرات ناشی از سرنگونی و جنگ مصون باشد، مدافع رژیم اسلامی مینامند. معلوم نیست به بیچاره بلشویکها چه میگفتند که عملا با شعار "صلح" و "قطع جنگ" قادر شدند توده های کارگر و سربازان را به طرف خود جلب کنند و قیام کارگری علیه کرنسکی را سازمان دهند. شاید اگر آنزمان بودند آنها را هم ملقب به خدمتگزاری به تزار و کرنسکی و جمهوری اسلامی وقتشان میکردند و برای لنین و تروتسکی و دیگران هم آرزوی شغل شرافتمندانه میکردند! خدا را چه دیدی؟ اینها بنظر نماینده منحصر به فرد عقل و خرد و مستاجرین ابدی برج عاج اند!

منصور حکمت پس از نگارش قطعنامه پلنوم ۹ در مورد سناریو سیاه، "مخاطرات احتمالى در جريان سرنگونى رژيم اسلامی"، با کاغذی در دست از اتاق کارش بیرون آمد. با شوخی و جدی گفتم مگر کوه میکندی؟ پاسخش حاکی از یک نگرانی عمیق بود. با مکٽ و لبخندی بر لب گفت: "خود قطعنامه را در عرض چند دقیقه نوشتم اما تیترش حدود نیم ساعت طول کشید"! اشاره به سوء تفاهم و تعابیری میکرد که چنین مبحٽی میتواند در ذهن وارونه جریانات پوپولیستی و چپ سنتی ایجاد کند. نگرانی اش بیجا نبود. اما مسلما تصور نمیکرد که روزی سیاست رهبری حزبی که خود بنیان گذاشته بود، تحت تاٽیر چنین سنتی قرار گیرد.

به زمین خود برگردیم، دوست دارم تکرار کنم : "ما از کسانى که بى هيچ دليل و مجوزى به ما دشنام ميدهند دور ميشويم. ما از کسانى که درباره ما دروغ ميگويند، افترا ميزنند و نشر اکاذيب ميکنند فاصله ميگيريم. احترام ما به کسانى که در مقابل بحث سياسى هوچيگرى ميکنند، خود را به نفهمى ميزنند و در عالم کوچک و حاشيه اى خودشان مانور ميدهند پائين ميايد." (منصور حکمت)

December 06, 2007

پاسخ هلمت احمدیان به شهروند در رابطه با مسائل سیاسی روز ایران

پرسش شهروند از احزاب و سازمان های سياسی درباره مسائل روز ايران

پاسخ حزب کمونيست ايران

 ............................................................................................................................................
لطفا نام خود و عنوان سازمانی تان را بنويسيد و مختصری از بيوگرافی تان را شرح دهيد.

هلمت احمديان، سردبير نشريه جهان امروز و عضو کميته اجرايی حزب کمونيست ايران
سازمان خود را به طور خلاصه معرفی کنيد و آخرين تغيير و تحولات درون آن را عنوان کنيد.

حزب کمونيست ايران در ۱۱ شهريور ۱۳۶۲ با شرکت کومه له و اتحاد مبارزان کمونيست و فراکسيونهايی از سازمانهای بيکار، چريکهای فدايی خلق و  اعضايی از سازمان های چپ و راديکال ايران تشکيل شد. آخرين کنگره حزب، کنگره نهم در تابستان امسال برگزار شد.

۱ـ موضع حزب شما در قبال خطری که امروزه بر سر ايران سايه افکنده و آن حمله آمريکا به ايران است، چيست؟

در شرايط کنونی جنگ به شکلی که در عراق پيش رفت، در دستور کار آمريکا و متحدينش برای ايران نيست. آمريکا در شرايطی که در عراق و افغانستان با مشکلاتی جدی روبرو است، در موقعيت مناسبی برای پيشبرد اين پروژه در مورد ايران نيست. مضافا اينکه اگر اين حمله قرار است به حذف جمهوری اسلامی منجر گردد و در شرايطی که آلترناتيو مناسبی که بتواند از پس کنترل اوضاع آتی برآيد وجود ندارد، اين اقدام  برای آمريکا و متحدينش مقرون به صرفه نيست. با اين حال عمليات نظامی محدود و ايذايی به منظور فشار و رام کردن رژيم جمهوری اسلامی منتفی نيست. در اين حالت هم،  اين برای رژيم اسلامی برکتی است که در پرتو آن و به اين بهانه می تواند وحشيانه تر به جان جنبش های اجتماعی بتازد و همچنين موقعيتش  را در ميان جريانات ارتجاعی و اسلامی منطقه تقويت کند.
ما مخالف تحريم های اقتصادی و تهديدات جنگی با هر درجه ای که بوقوع پيوندند هستيم. ما فکر می کنيم دود اين فشارها و  تهديدات به چشم مردم زجرديده و محروم می رود و فکر می کنيم مهمترين و موثرترين تاکتيک مقابله با عوارض تحريم و جنگ از کانال تعيين تکليف توده های مردم با اتکا به نيروی خود می باشد و ما مهمترين وظيفه خود را تقويبت اين روند و جنبش های اجتماعی برابری طلب و آزادی خواه می دانيم و از همه ارگانهای تشکيلاتی - تبليغی مان رو به مردم در اين راستا استفاده می کنيم.

۲ـ رابطه ی حزب شما با ساير گروه ها و احزاب اپوزيسيون خارج کشور چگونه است؟ آيا با همه آنها بر سر ميز مذاکره و تبادل نظر خواهيد نشست؟

اپوزيسيون رژيم را گرايشات سياسی مختلف فکری و طبقاتی تشکيل می دهد. از سلطنت طلبان و مشروطه خواهان  گرفته تا طيف های مختلف جمهوری خواهان، ملی مذهبی ها و گرايشات مختلف چپ و کمونيست. اما با اين حال در يک کاتگوری عمومی می توان دو دسته بندی را برای اپوريسيون قائل بود. اول طيفی که ما نه صرفا روی سرنگونی جمهوری اسلامی، بلکه در مورد پروسه و روند سرنگونی و جايگرينی نيز با آنها همسو هستيم و در واقع افق و استراتژی مشترکی داريم  و دومی طيفی که سرنگونی را با هر شکل و شيوه ای و با جايگزينی آلترناتيوهايی از بالای سر دخالت توده های مردم مد نظر دارند و قدرت يابی را برای حزب و جريان خود، بر منافع توده های مردم ارجح می دانند. ما با اين دسته و روند دوم از آنجا که قرابتی و منفعت مشترکی نداريم، طرح و برنامه ای هم برای همکاری در دستور نداريم و اگر در مواردی همچنانکه در چند سال اخير نمونه هايش را داشته ايم، نمايندگان ما در همايش ها و اجلاس هايی که در آنها نمايندگان همه طيف های مختلف شرکت داشته اند، برای ابراز و دفاع از برنامه عمل و افق های سياسی مان در قبال اوضاع سياسی بوده است، امری که در اينگونه موارد، به صورت پلميک سياسی به منظور نشان دادن بی افقی يا بحران استراتژيک اين جريانات صورت گرفته است.

و اما در مورد طيف اول که با ما هم در سرنگونی و هم در جايگرينی هم نظر و همسويند ما می کوشيم ديالوگ و همکاری های عملی را نيز پيش ببريم. در چند سال اخير و اساسا در پاسخ به مبرميتی که اوضاع سياسی ايران در دستور نيروهای سياسی گذاشته است ما کوشيده ايم با فرعی ديدن تمام اختلافات و تفاوت ها و دسته بندی های کلاسيکی که سابقا در بين اين نيروهای چپ و کمونيست بوده، در حرکت هايی که به منظور همکاری و اتحاد عمل صورت می گيرد، شرکت کنيم.

با توجه به مبرميت اوضاع سياسی جاری ما می کوشيم اين فعاليت را فعالانه دنبال کنيم. حزب ما با توجه به نفود و پايگاه توده ای وسيعی که بويژه در کردستان دارد و با در دست داشتن امکانات همچون راديو و تلويزيون که شبانه روز رو به ايران برنامه پخش می کنند، از موقعيت مناسبی برای رشد گرايش سوسياليستی در جامعه و در بين جنبش های اجتماعی برخوردار است.

لازم به توضيح اين نکته است که اوضاع و ضرورت های سياسی فاکتوری است که می تواند روی جهت گيری اصلی ما که ذکر آن رفت تاثير بگذارد، به عنوان مثال در شرايطی که جنگی تمام عيار، هستی و زندگی توده ها ی مردم را درخود ببلعد و ضرورت جبهه ای ضد جنگ به مبرميت اصلی تبديل می شود، تاکيد روی تقاوت ها و گرايشات سياسی درون اپوزيسيون کمرنگ تر می گردد.

۳ـ آيا برای نظام ايدئولوژيک در ايران آينده ای می بينيد؟

اگر منظور درکی مذهبی گونه از ايدئولوژی است، به نظر من عمر اينگونه نگريستن و  حکومت کردن به پايان رسيده است. تفکرات مذهبی تنها با زور و تحميق و سرکوب می توانند خود را بر مردم تحميل نمايند. در عين حال هر نظام سياسی، چه چپ و چه راست بر پايه اعتقادات و ايدئولوژی های طبقاتی پايه گذاری شده و می شود. سياستی منطقی که بتواند بر اساس رعايت رعايت حقوق انسان ها و بر اساس تامين منافع اکتريت جامعه استوار باشد، هيچ احتياجی به درک و عملی جزمی و مذهبی گونه از ايدئولوژی ندارد.
با مرزبندی از اين نگرش، تلاش ما اين است که در آينده ايران طبقه کارگر متحد و متشکل و توده های مردم سرنوشت خود مستقيما در دست گيرند و به هيچ جريانی اجازه ندهند با هيچ بهانه ای از بالای سر آن ها و منافع طبقاتيشان، آزادی های فردی و اجتماعی را زير پا بگذارد، چرا که احترام به موجوديت و حرمت انسان و آزادی هايش بالاتر از منافع هر جريان سياسی است.

۴ـ چه موضوعاتی برای حزب يا سازمان شما در اولويت قرار دارد؟

مهمترين وظيفه حزب ما رشد آگاهی و اعتماد به نيروی خود در ميان توده های مردم ايران است. در ماه های اخير جنبش های اجتماعی، همچون جنبش کارگری، زنان و جوانان ظرفيت های بالاتری را از خود نشان داده اند. ما شاهد رشد گرايش سوسياليستی که خود را در خواست ها و شعارهای اين جنبش ها نشان می دهد، هستيم. تشکل های توده ای و غيردولتی روندی رو به رشد داشته است. هنرمندان، شاعران و نويسندگان حضور سياسی فعال تری در فعل انفعالات سياسی جامعه از خود نشان می دهند. اينها همگی زمينه های مساعدی برای رشد جنبشی سوسياليستی در ابعادی اجتماعی در ايران داد. مهمترين وظيفه و اولويت حزب ما تقويت اين روند در درون اين جنبش های اجتماعی است.

۵ـ تقريبا اکثر احزاب سياسی اپوزيسيون مخالف برپايی زندان و اعدام و شکنجه هستند. فرض کنيم شما به قدرت رسيديد، با مخالفانتان چه رفتاری خواهيد داشت؟

ما مخالف حکم اعدام هستيم و هيچ قيد و شرطی هم روی آن نمی گذاريم. اعلام صريح اين موضع می­تواند از هم اکنون تفاوت جريانات سياسی و طبقاتی را برای اداره جامعه در آينده نشان دهد. از هم اکنون برای فردای به قدرت رسيدن، بايد صراحتا اعلام کنيم که وقتی به قدرت برسيم، با هيچ مخالفی بدينگونه رفتار نمی­کنيم که جمهوری اسلامی انجام می­دهد. در نظام آينده مورد نظر ما بررسی جرم برای هر متهمی می­بايد بر اساس موازينی قانونی و انسانی که در آن متهم حق دفاع از  خود را دارد پيش رود و در قانون اساسی مورد نظر ما نه تنها حکم اعدام لغو شده است، بلکه زندان و زندانی سياسی نيز موضوعيت خود را از دست می دهد.

۶ـ در رابطه با مسئله مليت های ايران (ترک، کرد، عرب، لر، بلوچ و...) ، حزب شما چه راه حلی را مناسب می بيند؟

مسئله ملی واقعيتی غير قابل انکار و اغماض در بين مليت های تشکيل دهنده ايران است. اگر به جز کردستان، اين تبعيض جنبش دامنه دار و سنت داری را در ساير مناطق ديگر دامن نزده، ولی اين ذره ای از اين واقعيت کم نمی کند که همه ملل ساکن ايران می بايد از حقوق حقه خود برخوردار باشند.
در کردستان، جنبشی زنده و ريشه دار در اين رابطه وجود دارد کومه له، سازمان کردستان حزب کمونيست ايران فعالانه و در عمل در تمام لحظات اين جنبش شرکت و حضور فعال و پيگير داشته است. خطوط برنامه کومه له، برای رفع اين ستم در کردستان می تواند الگويی برای حل اين مسئله در ابعاد سراسری هم باشد. کومه له، خواهان برچيدن ستم و تبعيض ملی در همه ابعاد خود است. کومه له و حزب کمونيست ايران، حق کليه ملل ساکن ايران را در تعيين سرنوشت خويش تا حد جدايی به رسميت می شناسد. در عين حال خواهان اتحاد آزادانه و داوطلبانه کليه ملل ساکن ايران است.

۷ـ با مسئله زبان مادری چگونه برخورد می کنيد و چه حقوقی برايش درنظر می گيريد؟

زبان فراتر از بيان نيازهای فردی است. زبان برای بيان انديشه و برای برقراری ارتباطات درونی با ديگران و برای ديگر اهداف مختلف بشر به کار گرفته می شود. اگر با اين مبنا به سراغ زبان مادری برويم، کسی و جريانی و حکومتی که اقليت های ملی را از زبان مادريشان محروم می سازد، لطمات روحی و روانی و اجتماعی جبران ناپذيری به جامعه، به ويژه به کودکان و نوجوانان می زند. يادگيری هر زبانی به خلاقيت های انسانی ياری می رساند. در همين سال تحصيلی ۱۳۸۶ - ۱۳۸۷، گفته شده است که ميليون ها کودک برای اولين بار در سن ۷ سالگی آغاز به تحصيل کرده اند، که بسياری از آن ها به زبان های غيرفارسی تکلم می کنند، در همان اولين روز تحصيل خود با اين تبعيض و نابرابری روبرو می شوند که به زبان مادری خود نمی توانند بخوانند، بنوسيند و احساسات خود بيان کنند، چه ضربات روحی و روانی بر اين کودکان وارد می شود؟ رشد انسان، از جمله با رشد زبان و تفکر همراه است. تدرس زبان مادری در کنار زبان فارسی، در همه سطوح تدريس، خلاقيت و شکوفايی فردی و اجتماعی و فرهنگی جامعه را به دنبال دارد. از اين رو، ما خواهان آزادی زبان مادری در همه سطوح فعاليت های اجتماعی و تمام دوره های تحصيلی هستيم و آن را برای خلاقيت های فردی و اجتماعی موثر می دانيم.

۸ـ فکر می کنيد در داخل ايران و بويژه برای نسل جوان چقدر شناخته شده هستيد و چقدر مردم به رهنمودهای شما توجه و عمل می کنند؟

فکر می کنم با توجه به مراودات وسيعی که بين داخل و خارج وجود دارد و با توجه به امکانات وسيع اينترنتی و راديو و تلويزيونی تا حد زيادی اين نقيصه حل شده است و تاثيرات متقابل بين داخل و خارج با چند سال پيش فرق زيادی کرده است. از اين رو برای هر حزبی که اولويت خود را کار در داخل ايران گذاشته باشد، امکانات وسيعی وجود دارد. منتهی پذيريش شعارها و رهنمودهای ما برای نسل جوان جامعه ايران در گرو اين است که ما نيز رشد درک و آگاهی و به ميدان آمدن نسلی از رهبرات فکور و عملی را در جنبش های اجتماعی در داخل ببينيم و آنها را برسميت بشناسيم. اين تازه قدم اول است. اين نسل را با روش ها و ايده های قديمی و رنگ باخته نمی توان جذب کرد. به نظر من حزب ما با توجه به اينکه هيچگاه رابطه اش با داخل نگسسته، توانسته تا حدی خود را با اين نياز و روند پيش آورد. پاسخ مثبت مردم کردستان به فراخوان اعتصاب عمومی در ۱۶ مرداد سال ۱۳۸۴ بر عليه جمهوری اسلامی نمونه ای از اين امکان برای ماست.

سحر صبا:انقلاب اکتبر انقلابی که مهرخودرابه سرنوشت کل جهان معاصر کوبید

                        به نقل از به پیش!26 7 آذر 1386، 28 نوامبر 2007 

                                                                                                                    هر قدر این روز بزرگ  از ما دورتر می شود. اهمیت و ویژگیهای این انقلاب پرولتری بر ما روشنتر می گردد.

انقلاب اکتبر یک تحول عظیم درتغییر جامعه و زندگی توده های میلیونی مردم بود که در مدت کوتاهی پر معناترین و گرانبهاترین درسها و ارزشها را به مردم روسیه وجهان آموخت.

 در حدود 90 سال پیش انقلاب اکتبر بعنوان طلایهً از یک دوران نوین به رهبری طبقه کارگر، دورانی بسوی یک زندگی نوین بشری و خلاصی انسان از استثمار و بهره کشی، دورانی بسوی دیکتاتوری پرولتاریا، خلاصی بشریت از یوغ  جنگهای امپریالیستی و تقسیم دوباره جهان بین امپریالیستها گام برداشت. انقلابی که هر آنچه را بورژوازی برای تحمیق و تحقیر بشریت به ارمغان آورده بود نه تنها زیر سوال برد و افشاء نمود بلکه با یک مبارزه طبقاتی پیگیر و نفی " احترام به مالکیت خصوصی " سعی نمود برابری و حق شهروندی را بین تمام اقشار و انسانهای تحت ستم روسیه برقرار نماید. سعی در حل مسیله مذهب ، بی حقوقی زنان، ستمگری به ملیتهای مختلف و نابرابری حقوقی و حق ملل در تعیین سرنوشت خود را نمود.

یکی از ویژگیهای مهم انقلاب اکتبر و مبارزه بلشویکها در سال 1917 مقابله با جنگهای امپریالیستی و قطع منافع امپریالیستها در روسیه بود. وقوع انقلاب اکتبر درست همزمان بود با اولین جنگ جهانی اول جنگی که سرمایه داران جهانی برای تقسیم دوباره جهان و حفظ منافع خویش میلیونها نفر را به کشتن دادند و صدها شهر و روستا را به خاک و خون کشیدند. برای اولین بار در تاریخ بشری طبقهً کارگر روسیه با متحد شدن با اقشار زحمتکش جامعه تحت رهبری بلشویکها و حزب بلشویکی به جنگ و مقابله با سرمایه داران بسیج شد و شعار این را سر داد که این جنگ بین سرمایه داران که هدفشان تقسیم دوباره جهان و غتایم آن است. و برای کارگران و زحمتکشان نتیجه ای بجز کشتار و ویرانی و بی خانمانی در بر نخواهد داشت و به تمام طبقه کارگر جهان آشکارا اعلام نمود. این جنگ سرمایه داران برای سود آوری هر چه بیشتر آنها است و تنها با قدرت اتحاد و همبستگی طبقاتی طبقهً کارگر روسیه و کارگران جهان می توان آن را متوقف نمود.

این شعار طبقاتی قطع جنگ که در انظار بسیاری از توده های کارگر و زحمتکش آن موقع مبهم بود به برنامه سیاسی روشنی تبدیل شد. برنامه ایی که مبارزه موثر و پیگیر میلیونها ستمکش تحت رهبری پرولتاریا را در بر داشت که به نخستین پیروزی پرولتاریا، و به نخستین پیروزی در امر توقف جنگهای امپریالیستی و محو آنها منجر شد.

این اتحاد و همبستگی بین کارگران جهان بقدری قدرت مند بود که قادر شد بر علیه بورژوازی کشورهای مختلف که هم صلح و هم جنگش بحساب کارگران وزحمتکشان بود مبدل گردد.

فقط و فقط انقلاب اکتبر بود که پس از صدها سال برای نخستین بار قادر به"پاسخ دادن" به جنگ بین استثمار شدگان و استثمار کنندگان شد.

انقلاب اکتبر یگانه سلاحی که برای بسیج توده های کارگر و مردم بر علیه جنگ امپریالیستی بکار برد. سعی در تقویت و متشکل نمودن توده های مردم از پایین و افشاء نمودن هر چه بیشتر ماهیت جنگ  نمود. که باعث شد بطور سریع تعداد زیادی از افراد را در زندگی سیاسی اشان فعال و مستقل نماید. قدرت متشکل شدن توده های کارگر و زحمتکش بقدری سریع بود که میلیونها افرادی که از لحاظ سیاسی در بی خبری بسر می بردند به صحنهً سیاست قدم گذاشتند.

بلشویکها به رهبری لنین بدرستی جنبهً اجتماعی و سیاسی جنگ و شاخصهای آن را برای توده های مردم توضیح داده و روشن نمودند. آنها بدرستی عاملان جنگ را طبقه ایی نامیدند که برای حفظ سرمایه اش جنگ می راند، با سیا ستهایش به جنگ ادامه میدهد، با برجسته نمودن این مسیله که این سرمایه و بورژوازی جهانی است که با در دست داشتن تمام امکانات و قبضه کردن نیروی اقتصادی بر جامعه حکمفرمای می کند. و ماهیت واقعی جنبه امپریالیستی سرمایه بین اللمللی و بانکی و دیپلوماسی روسیه و انگلستان و فرانسه و آمریکا را برای توده های کارگرو مردم توصیح دادند. و تاکید نمودند بدون بر انداختن قدرت سرمایه و انتقال قدرت به طبقهً کارگر نمی توان از این جنگهای امپریالیستی رهایی پیدا نمود و به یک صلح واقعی و غیر تحمیلی نایل آمد. 

طبقهً کارگر روسیه با در داشتن قدرت شوراها برای قطع جنگ مبارزه و تلاش نمود. و به علت ذینفع نبودن در جنگ بطور مصمم و استوار توانست آنچنان سیاستی را به اجراء در آورد که هم به جنگ خانمانسوز پایان دهد و هم صلح برقرار شود. فقط در آنصورت کارگران و زحمتکشان توانستند جلو سرمایه داران که پولهای هنگفتی  " از قبال جنگ " بچنگ آورده  ایستاده  و ضمن متوقف کردن آنها کشور را از ویرانی و قحطی هر چه بیشتر نجات دهند.

 

این روشن است که قدرت سیاسی در 1917 به دست کارگران افتاد، طبقهً کارگر جنگید و آن را حفظ کرد اما درست آنجا که این قدرت می بایست کاربست تاریخی واقعی خود، یعنی زیرو رو کردن بساط مالکیت بورژوایی و کار مزدی ، را پیدا کند، طبقهً کارگر از پیشروی باز ماند، زیرا این قدرت برای چنین سیاستی بکار گرفته نشد. و ادامهً آن به برقراری سرمایه داری دولتی منجر شد

.اکنون که چند دهه از انقلاب اکتبر می گذرد، و با فروپاشی شوروی و گسترش بدون مقاومت بازار واحد جهانی (گلوبالیزاسیون )، آمریکا با شکل دادن به مناسبات بین اللملی برای حفظ منافع اش از طریق اعمال زور و کشور گشایی  نظامی تلاش نمود هژمونیش را چه بر دولتهای بزرگ سرمایه داری و چه بر رژیمهای مختلف سرمایه داری در " جهان سوم " تحمیل کند. بعنوان نمونهً مشخص می توان لشکر کشی  آمریکا به خاورمیانه و همچنین حملهً نظامی اش به عراق و هدفی که آمریکا از این جنگ خانمانسوز تعقیب می کند را نام برد.

در پایه ترین سطح، هدف سیاست جنگی آمریکا، ایجاد نفوذ در نقاط پر اهمیت جهان و تثبیت هژمونی آمریکا بر رقیبان امپریالیست، در سطح جهانی است و مخالفت بعضی قدرتهای امپریالیستی با سیا ست جنگی نسبت به حملهً نظامی به عراق، جلوه ای از همین تناقضات بین امپریالیستها و نشانه رقابت بر سر تقسیم مجدد جهان است. 

حضور نیروهای امپریالیستی در منطقه دو هدف را دنبال می کند.اولاً دامن زدن هر چه بیشتر به جنگ دوماً تقویت حکومتهای اسلامی مرتجع منطقه در رابطه با سرکوب هر حرکت انقلابی و تشکل توده ای طبقه کارگر می باشد. گرچه بر خلاف ادعاهای پوچ و تو خالی اشان سعی در برقراری دمکراسی درعراق و منطقه را دارند نتیجه این دمکراسی بجز کشتار و قتل عام مردم عراق در ابعاد وسیع و بی خانمانی میلیونها تودهً کارگر و زحمتکش در طول بیشتراز پنج سال و سبعیت آمریکا چیزی دیگری را به نمایش نگذاشته است. امروز امپریالیستها و بخصوص امپریالیست آمریکا در مقابل حل مسیله عراق به بن بست کامل برخورده اند. و برای برون رفت از این بن بست جدیداً بوش ( رییس جمهور آمریکا ) زمزمه و تهدید جنگ جهانی سوم را سر داده است. این شعار چقدر عملی باشد یا نه؟ بستگی به تضادهای میان قدرتهای امپریالیستی و وقوع یک بحران فراگیر اقتصادی است که رقابت میان سرمایه های مختلف را تبدیل به مبارزه مرگ و زندگی می کند. و همین رقابت مرگبار کاپیتالیستی است که می تواند با اافروختن آتش جنگ ، هستی میلیونها انسان را در معرض نابودی قرار دهد. وفقط با بسیج  نیروهای اجتماعی، و متشکل شدن طبقه کارگر جهانی می توان امپریالیستها را به عقب راند.

با رجوع به انقلاب اکتبر و دستاوردهای آن تنها یک طبقهً کارگر متشکل با سلاح  قوی حزب طبقاتیش می تواند به مقابله و جنگ این جنگهای منطقه ای و امپریالیستی  برود و از وقوع جنگ جهانی سوم جلوگیری نماید.

 با توجه به دید گاههایی انتزاعی که امروزه در مورد حل مسیله مذهب و زنان وجود دارد. لازم دیدم به این دو مهم از دیدگاه  پرولتاریا و انقلاب پرولتری اکتبر که آن زمان بوقوع پیوست اشاره ای نمایم.

زمانی که انقلاب اکتبر بوقوع پیوست و طبقهً کارگر قدرت سیاسی را بدست گرفت، به علت بافت جامعهً نیمه فیودالی- سرمایه داری روسیه مردم از عقب ماندگی و خرافات زیادی برخودار بودند. بلشویکها و پرولتاریای روسیه با مسیلهً مذهب  مثل هر پدیده دیگر بورژوایی  که در تحمیق و فرودستی توده ها نقش بسزایی دارند برخورد نموده  و بدرستی عنوان کرد ند که تمام ادیان و کلیساها و تشکیلات مذهبی  به عنوان ارگانهای ارتجاع بورژوازی که هدفشان استثمار هر چه بیشتر طبقه کارگر و زحمتکشان میباشد در تحمیق توده ها نقش بسزایی دارند. امری که انقلاب اکتبر در افشاء نمودن مذهب و نقش مخرب آن در زندگی توده های مردم ایفاء نمود، این بود که مبارزه علیه مذهب  را در سطح تبلیغات انتزاعی- ایدیولوژیک منحصر و محدود ننمود بلکه ثابت نمود فقط با پراتیک مشخص جنبش طبقاتی ای که هدف آن از بین بردن ریشه های مذهب باشد می توان این امر را پیش برد. و بلشویکها معتقد بودند فقط مبارزه طبقاتی توده های کارگر که وسیع ترین اقشار پرولتاریا را به طور همه جانبه ای به پراتیک انقلابی و آگاهانه اجتماعی می کشاند، قادر خواهد بود که توده های تحت ستم را واقعاً از انقیاد مذهب رها نماید.

انقلاب اکتبر بعنوان اولین انقلاب پرولتری دنیا ثابت نمود که هر تبلیغ آنتیسم یعنی از بین بردن اعتقادات مذهبی اقشاری از پرولتاریا و توده های مردم، بدون به انجام رساندن بر پایهً مبارزه طبقاتی یک طرز تفکر غیر دیالکتیکی خواهد بود. یک ماتریالیست دیالکتیک مبارزه علیه مذهب را انتزاعی و بر اساس یک تبلیغ صرفاً تئوریکی که همواره یکسان باشد انجام نمی دهد.بلکه بر اساس مبارزه طبقاتی و آنطوریکه در عالم واقعیت انجام  میگیرد توده ها را آموزش و تعلیم می دهد.

و با این تبلیغ و ترویج و بمیدان کشاندن توده های کارگران به مبارزه طبقاتی  که وسیع ترین قشر پرولتاریا را تشکیل می دادند بطور همه جانبه ای رهنمود دادن آنها به پراتیک انقلابی و آگاهانه اجتماعی قادر بودند که توده های تحت ستم را از یوغ مذهب نجات دهند.

یکی دیگر از معضلات اجتماعی که انقلاب پرولتری اکتبر توانست به آ ن پاسخ دهد و در حل آن قدم بر دارد مسیلهً زنان بود. بلشویکها به رهبری لنین این معضل را نه تنها بطور انتزاعی بررسی نکرده  بلکه رهایی و برابری کامل زنان را ریشه در مبارزه طبقاتی و پیروزی طبقه کارگر دانستند.

انقلاب اکتبر با ارائه دادن راه حل پرولتری رهایی واقعی زنان را بدون کمونیسم غیر ممکن دانست. بلشویکها حل مسائل زنان را به مبارزه طبقاتی پرولتاریا و انقلاب پیوند دادند، و ثابت نمودند مبارزه توده ای برای حقوق سیاسی زنان، بطور قطع یک نمود و بخشی از مبارزه عمومی پرولتاریا برای رهایی کل بشریت است. 

مبارزه طبقاتی پرولتاریا، افق های زنان را وسعت بخشید، اذهان آنها را باز و فکرشان را تکامل بخشید، و به آنها در رسیدن چگونگی به اهدافشان کمک نمود.

بعنوان مثال تا قبل از انقلاب اکتبر، زنان پرولتر و غیر پرولتر توسط حق رای مردان حمایت می شدند؛ حقی که آنها در واقع به نحوی غیر مستقیم در آن نقش داشتند. اما انقلاب اکتبر با رهبری بلشویکها و پیش رفت مقاومت ناپذیر مبارزه ی طبقهً کارگر، و دخیل کردن چنبش توده ای زنان حق زنان کارگر را به عرصه کشمکش در حیات سیاسی ارتقاء داد. که میلیونها زن پرولتر رزم جویانه و با اعتماد به نفس برای حق رای برابر با مردان مبارزه کردند .

تأثیرات این حرکت در دنیا بقدری بود. که  بورژوازی غرب از ترس و واهمهً تکرار این انقلاب شروع به بوچود آوردن تعدد احزاب نمود، و حق رای همگانی را برای همهً شهروندان، منجمله زنان معمول  کرد.

انقلاب اکفبر با رهبری پرولتاریا سعی نمود خواست های سوسیالیستی را بطور سیاسی با افکار توده های زنان زحمتکش، با نیازها و آروزهای زنان کارگر، پیوند دهد.و زنان به این نتیجه رسیدند، که دیکتاتوری پرولتاریا برای آنها حق برابری کامل با مردان، هم در قانون و هم در عمل، در خانواده، در دولت و در جامعه را قایل است.

زنان روسیه در طول انقلاب پرولتری اکتبر ضمن اینکه با خواسته های طبقاتی خود آشنا شدند به این امر واقف شدند در جامعه ایی که در آن انسان بر زندگی خود کنترل دارد و از خطر تهدید فقر، ناتوانی، جنگهای خانمانسوز رها شده است. زنان می توانند بخشی از این مبارزه باشند و قطعاً رهایی آنها برای تحقق اهداف این مبارزه حیاتی است. 

   انقلاب بلشویکی اکتبر تجربه حاصل پراتیک یک طبقهً میلیونی بود. طبقه ای که ضمن اعتقاد به منافع طبقاتی و رهایی بخشش دست به پراتیک زد. سعی نمود نه فقط مهر خود را به جنبش کارگری، بلکه به سایر جنبش های اجتماعی دیگر، و همچنین به سرنوشت کل جهان معاصر بزند.

آنچه امروز بیشتر از هر زمان دیگر در دستور کمونیستها و طبقهً کارگر باید در اولویت قرار گیرد. و بعنوان تجربهً پر باری از انقلاب اکتبر بتواند به پراتیک میلیونی توده های کارگر و زحمتکش مبدل شود. فقط و فقط متشکل شدن طبقهً کارگر در تشکلهای توده ای و طبقاتی اشان است. گرچه این مهم و امر آغاز شده وبخش وسیعی از گرایش سوسیالیستی طبقهً کارگر ایران در حال مبارزه طبقاتی خستگی ناپذیری می باشد. اما متشکل شدن طبقه کارگر در حزب طبقاتیش نیاز به تلاش مبرم و عاجل تمام پیشروان طبقه کارگر و کمونیستها را دارد. تشکلهای توده ای- طبقاتی کارگران تنها ضامن مقابله طبقهً کارگر همراه با سایر متحدینش از جمله توده های زحمتکش مردم و سایر جنبشهای اجتماعی  بر علیه بورژوازی بوده و می تواند متضمن پی ریزی پایه های انقلاب اکتبر دیگری باشد.

 

 

 

 

 

مینا فرخنده:تنها راه

30.10.07

به نقل از به پیش!26 7 آذر 1386، 28 نوامبر 2007

امروز سرمایه داری ایران، پستی را به جایی رسانده که برای سود بیشتر خود و سرمایه بیشتر ، حتی ازدزدیدن  لقمه نانی از دست کودکان گرسنه دریغ نمی کند، آنها آنقدر پول و پله و سرمایه به جیب زده اند که نمی دانند، آن را چطور می بایست به مصرف برسانند، یا پول هایشان را در کشورهای عربی خرج عیش وعشرت های خود می کنند، ویا هر روز برای برآورده کردن هزار و یک هوا و هوس من درآوردی و عجیب وغریب و ناسالم  به مصرف می رسانند. درعوض وقتی می خواهند حقوق عقب ا فتاده کارگران  را پرداخت کنند ، دم ازورشکستگی، ندا شتن و زیان و ضررهای خود می زنند .

جلوی چشمان از حدقه در آمده و گرسنه؛ همه ی فروشگاه ها از مواد غذایی پرو خالی می شوند و یک عده به راحتی هر چه بخواهند، می توانند، فراهم کنند. درمقابل پول وسرمایه ای  که بی حساب و کتاب در دست یک عده ا نبا شته شده ، اکثریت با گرسنگی و محرومیت دست و پنجه نرم می کنند.   

نمایندگان واقعی کارگری ودانشجویان و مردم شریف و مبارزرا همراه قاتلین و قاچاقچیان مواد مخدر به زندان ها اندا خته اند، رهبران کارگری نظیر"محمود صالحی" ها در زندان با اعمال شاقه نگاه داری می شوند و از او حتی حق درمان بیماریش سلب می شود، و اودر زندان  بااعمال شاقه، با مرگ دست و پنجه نرم می کند.

اما دیگر سرمایه داری ومزدورانش نظیر احمدی نژادها که بااعتراضات گسترده کارگری و دانشجویی مواجه شده اند ، فهمیده اند که دیگر ما نمی توانیم این وضعیت را تحمل کنیم و جانهایمان به لبهایمان رسیده؛ فریاد های " مرگ برحامی سرمایه دار"،" کارگر زندانی محمود صالحی آزاد باید گردد"، " پیش بسوی تشکل های مستقل کارگری" ،... دیگر همه جا به گوش می رسد ، امروزدیگر دوران اینکه آنها هر چه می خواهند بکنند،  به سر رسیده ؛ دستانشان مثل گذشته باز نیست و  نمی توانند مثل سابق هر چه دلشان می خواهد، قلدری بکنند.

دیگر تک تک کارگران از هر گوشه و کناری می دانند، برای زنده ماندن و زندگی کردن، تنها راه مبارزه ای متشکل است ویک دست صدا ندارد! همه کارگران دیگر می دانند که  نمایندگان واقعی خودشان را می بایست در میان خود جستجو کنند. اینکه رهبران واقعی کارگری و نمایندگان کارگری منتخب از میان خودشان، کسانی هستند که حرف دل کارگران را می زنند، نه حرف دل سرمایه داران را، و کسی که حرف دل سرمایه داران را بزند، نمی تواند رهبر ونماینده کارگری باشد، دیگر بر هیچ کس پنهان نیست.

 دم و دستگاه های حکومتی سرمایه که  عرصه را بر خود تنگ می بینند. اگر در گذشته جرات می کردند، بدون ترس و با اعلام آشکار حکم های اعدام و ابد بدهند، امروز از ترس خشم ماست که نماینده واقعی کارگران را" مجید حمیدی"  را درخیابان ها طعمه مزدوران نقاب دارو قاتل خود می کنند! آنها با توسل به هر ترفندی که در چنته دارند  و با توسل به  هر حیله و نیرنگی که بتوانند ، تمام سلاحهای خود را به کار می اندازند تا مانع ما برای ادامه مبارزه برای  کسب حقوق حقه مان شوند.  

برای جلوگیری از این وحشیگری ها، برای حمایت از نمایندگان خود راه دیگری جزهشیاری بیشتر و مبارزه متشکل ترو آگاهانه تربرای ما باقی نمی ماند. ما کارگران هرچه بیشتر خود را پشت رهبران و نمایندگان واقعی خود متشکل کنیم وهر چه بیشتر به حمایت از آنان بایستیم، استوار تر می شویم و به ستون هایی تبدیل خواهیم شد که  دیگر هیچ چیزنمی تواند خرابشان کند،همین است که پشت سرمایه داران و حامیانش را از ترس می لرزاند؛

هر چه بیشتر از نمایند گان واقعی خود دفاع کنیم، راه را برای کسب حق و حقوق خود بازتر می کنیم و تنها در این صورت است که می توانیم خود و خانواده های خود را از این خفت و خواری، زجر، محرومیت و نداری نجات دهیم..

رفاه و آسایش برای خانواده های کارگری یعنی  محروم شدن  سرمایه داران از  ثروت باد آورده شان. و برای تحقق آن تنها یک راه وجود دارد : "مبارزه متشکل کارگری  در کنار نمایندگان خود؛ برای کسب حقوق لگدمال شدهمان. " 

 

 

 

 

شروین رهانهادهای همبستگی در خارج از کشورضرورت،اهداف و استراتژی

 

 

 ــ نوامبر 2007                                                                                                                     

به نقل از به پیش!26 7 آذر 1386، 28 نوامبر 2007

 

مدتهاست که درخارج از کشور نهادهایی با عنوان کانونها و کمیته های همبستگی ( ازاین به بعد نهادهای همبستگی) با مبارزات کارگری در ایران شکل گرفته ودر قالب بیانیه یا پلاتفرم اهداف و وظائفی را برای خود تعریف کرده اند.ایده ایجاد چنین نهادهایی در میان فعالین کارگری و چپ تبعیدی درخارج ازکشورتازه گی ندارد وتشکیلش همواره مشغله آنان بوده است که ازجمله میتوان به انجمن کارگر تبعیدی ،فعالیت توسط انجمن هواداران حزب کمونیست ، نهادهای همبستگی اسپانسور نشریه کارگر امروزو بالاخره.اتحاد بین المللی در حمایت از کارگران در ایران( از این به بعد اتحاد) اشاره کرد. اتحاد که در معرفی جنبش کارگری ایران و فعالین آن نزد مجامع بین المللی کارگری خصوصا در چند سال اخیر نقش بسزایی داشته است ،دراول مه 1999 تشکیل شد ونتیجه تلاش فعالینی بود که از طریق اتحادیه پست کانادا به جنبش کارگری آنجا وصل شدند وبرای جنبش کارگری ایران از آنها حمایتهایی گرفتند.طی سالهای اخیر در کشورهای مختلف وبه خصوص بعد ازترتیب ملاقات محمود صالحی از فعالین کارگری با نماینده های فدراسیون اتحادیه های آزاد کارگری در تهران که به ابتکار اتحاد صورت گرفت، نهادهای همبستگی تشکیل وگسترش یافتند و با اتحاد و در کنارآن اقداماتی را در پشتیبانی از مبارزات کارگری در ایران در دستور کار خود قرار دادند.                    

به عبارتی فعل و انفعالات در خارج از کشوردرچند سال اخیرنه امری اتفاقی بلکه کاملا آگاهانه ،به ابتکار فعالین کارگری و چپ و در پاسخ به امری ضروری بوده است که خود از مبارزات کارگری داخل ایران سرچشمه میگیرد و آن همانا جنب و جوش در مادیت بخشیدن به نهادهای کارگری بوده است.                                                        

 

با تحرک سرمایه در ایران در شکل بخشیدن به نهادهای خود در شرایط جدید جهانی و در انطباق با سیاست نئولیبرالیسم، در خصوص تغییرات مربوط به قوانین کارنیزسر و سامان دادن به نهادهایی در چهارچوب سیاست ارگانهای بین المللی همچون سازمان جهانی کار ( آی ال او)ضروری شد تا از این رهگذرایران به قاعده عمومی حرکت سرمایه در سطح جهانی بپیوندد.چرا که همانا یکی از پیش شرطهای پیوستن به سازمان تجارت جهانی و لاجرم تحت الحمایت بودن بانک جهانی و برخورداری از کمکهای صندوق بین المللی پول به منظور ادغام سرمایه، همانا برسمیت شناختن تشکلهای سه جانبه ( کارگر ـ کارفرماـ دولت )در ایران از سوی سازمان جهانی کار است .            

 

نیاز تاریخی و دائمی کارگران به امر تشکل یابی و خود سازماندهی دهی از یک سو و شرایط فراهم آمده برای سرمایه در ایجاد نهادهای مدنی از سوی دیگر، انعکاس خود را درجنبش کارگری درقالب دو جناح متضاد به نمایش گذاشت .جناح راست ازکانال قانونی ( هر چند مستقل و نه الزاما وابسته به دولت )امر تشکل یابی کارگری را جستجو کردو جناح چپ رویکردش در پاسخ به نیاز تاریخی و طبقاتی کارگران بود. به این ترتیب تاریخا و برای اولین بار، جنبش کارگری در خود دو گرایش عمده لیبرالی و سوسیالیستی به مثابه زبان دو طبقه متضاد اجتماعی را در سازماندهی تشکل کارگری در ایران رو در روی هم تجربه کرد.گسترش نهادهای همبستگی در خارج از کشورو رویکرد عملی به مبارزات کارگری در ایران خود نیز بازتابی از این فعل و انفعالات بود.                                                             

 

نهادهای همبستگی خارج از کشوردر کنار اتحاد، همپا و در انطباق با رویدادهای کارگری داخل ایران ،از جمله برگزاری مراسمهای مستقل اول ماه مه ،اعتراضات و اعتصابهای کارگری جهت متحقق کردن مطالبات ، دستگیری و به زندان انداختن فعالین کارگری در جریان مبارزات وضرب و شتم و به گلوله بستن صفوف کارگران معترض، به انحاء گوناگون عکس العمل نشان داده و مجامع کارگری بین المللی را به واکنش و حمایت از مبارزات جاری کارگری در ایران فراخواندند.با پیگیری این نهادها به محض دستگیری و محاکمه فعالین شناخته شده کارگری نزد مجامع بین المللی توسط رژیم جمهوری اسلامی ،اتحادیه های کارگری از جمله کنفدراسیون اتحادیه های آزاد کارگری و نیزاتحادیه بین المللی حمل و نقل با داشتن دهها میلیون عضو تاکنون دو بارحمایت سراسری از کارگران ایران را فراخوانده اند.با وجود این فعالیتها اما هنوزاین نهادها در ظرفیت واقعی خویش ظاهر نشده اند وبا اهدافی که برای خود تعریف کرده اند فاصله دارند.                                                                                                           

 

به جزاتحاد، به مثابه معدود نهاد موفق و پرسابقه که بر متن رابطه نسبتا ارگانیک با اتحادیه های بزرگ کارگری تشکیل شد و خود در وصل کردن فعالین کارگری ایران به آنها دخیل بود ، اکثر نهادهای ایجاد شده در خارج از کشورنهادهای همبستگی دوره جدید هستند، قدمت تشکیلشان عمدتا به سالهای اخیر بر میگردد والزاما در متن روابط اجتماعی با نهادها و اتحادیه های کارگری محیط خویش تشکیل نشده اند.به عبارتی جمع شدنشان خود هم تابعی از شرایط محیطی در میان فعالین چپ و هم تابعی ازدوری و نزدیکی به اتحادیه های کارگری در محل میباشد،.با این اشارت میتوان گفت این نهادها یکدست نیستند و از ظرفیت واحدی برخوردار نیستند،اگر چه این نهادها ابتدا به ساکن خود را با منافع کارگران در ایران تعریف میکنند اما هنوز فاقد استراتژی فراگیر و بالطبع یک سازماندهی منسجم و سراسری هستند. وجوداین نقایص در دراز مدت میتواند نهادها را از اهداف تبیین شده اولیه اش که همانا تقویت مبارزات کارگری به مثابه یک طبقه اجتماعی باشد،دورکرده و پتانسیل آنها را از قالب تهی کند                              

 

این نهادها به مثابه ظرف فعالیت عملی در تقویت مبارزات کارگری و حمایت از مطالبات آنها، میتوانند مکانی باشند که درآن آرا و نظرات چپ کارگری در خارج از کشوردر یک استراتژی  واحد مبارزه طبقاتی ضد سرمایه داری ، پشت جبهه ای قابل اتکا برای  طبقه کارگر در ایران باشد که آن خود معلول عواملی چند و قبل از همه تفوق گرایش چپ کارگری و انسجام نظری آن در داخل ایران خواهد بود.نهادهای همبستگی در صورت سوخت وسازدموکراتیک در درون خود ،دفاع بدون قید و شرط از جنبش کارگری،سازماندهی اکسیونهای سراسری علیه رژیم جمهوری اسلامی وبر مبنای منافع کارگران در ایران، جلب هر چه بیشتر اتحادیه ها و نهادهای بین المللی کارگری درپشتیبانی ازآنان وبالاخره بر مبنای همبستگی بین المللی وارتباط ارگانیک مابین طبقه کارگر ایران با طبقه کارگر جهانی ،خود پشتوانه ای ارزنده برای تحقق آمال و اهداف کارگران ایران در انقلاب آتی خواهند بود. این آن حلقه ضروری است که در کوتاه و دراز مدت میبایست ملاک فعالیت این نهادها ومشغله هر فعال سوسیالیست در آنها باشد.                                    

حمید تقوائی: علیه جنگ یا علیه مردم؟

اپوزیسیون پرو رژیم با  بیرق صلح، ملیت، و مدنیت

خصلت و مضمون مشترک  سیاست ها و مواضع  نیروهای مختلف اپوزیسیون ضد جنگ (تقریبا همه این نیروها بجز حزب ما)  در قبال حمله احتمالی آمریکا به ایران نادیده گرفتن و بحساب نیاوردن و یا در بهترین حالت  فرعی و حاشیه ای کردن مبارزات و اعتراضات جاری مردم علیه جمهوری اسلامی است.  همه گوئی دارند از خطر حمله به  یک جامعه صامت و راکد صحبت میکنند. گوئی اگرهم مبارزه و اعتراضی هست تحت تاثیر تشعشعات جنگی که هنوزشروع  نشده دود شده و به هوا رفته است و در هر حال اهمیت و موضوعیت خود را از دست داده است!  گویا ضدیت با جنگ و ضدیت با جمهوری اسلامی دو امر بی ربط  و یا مانعة الجمع با یکدیگر هستند و اولی را تنها میشود با کنار گداشتن و یا فرعی کردن دومی به پیش برد! این نوع ضدیت با جنگ  اساسا بر مبنای سه محور و  شعار مشخص ملیت، صلح و مدنیت صورت میگیرد:

 

ملیت: تب ناسیونالیسم و دفاع از تمامیت ارضی در مقابل جنگ

بالا گرفتن تب ناسیونالیستی و دفاع از میهن و وطن از عوارض میتوان گفت طبیعی و از  برکات هر جنگی برای  حکومتهای درگیر در جنگ است. امروز این تب ناسیونالیستی در میان نیروهای راست عظمت طلب وملی اسلامیون به شکل مقابله با تجزیه طلبی بالا گرفته است.  از خطر تجزیه  و از دست رفتن تمامیت ارضی کشور دم میزنند و برخی حتی اعلام میکنند حاضرند موقتا در کنار رژیم قرار بگیرند تا این خطر مرتفع شود. این مشخصا موضع آقای داریوش همایون و بخشی از سلطنت- جمهوریخواهان هم مسلک ایشان است. اما وطن پناهی این طیف علاوه بر عرق ناسیونالیستی دلایل مشخصی  نیز دارد که مستقیما به اوضاع منطقه و تغییرات در سناریوی رژیم چنج آمریکا مربوط میشود. کسانی که امروزاعلام میکنند در صورت حمله آمریکا کنار جمهوری اسلامی قرار خواهند گرفت تا چندی قبل، و مشخصا در مقطع حمله آمریکا به عراق، خود را برای بقدرت رسیدن روی بال کروزهای آمریکائی آماده میکردند. اما تجربه عراق این رویا را بر هم زد. معلوم شد در سناریوی جنگی آمریکا برای تغییر رژیم ناسیونالیسم عظمت طلب عملا جائی ندارد و این نیروهای قومگرا هستند که بجلو صحنه می آیند و میدان پیدا میکنند. معلوم شد از امثال چلبی و ظاهرشاه کاری ساخته نیست و درعوض طالبانی ها و بارزانیها و ملکی ها و کرزای ها کار بدست میشوند. در مورد مساله ایران هم از هم اکنون لطف و بودجه جنگ طلبان آمریکائی بیشتر نیروها و دار و دسته های قومی در مرزهای ایران را مورد توجه قرار داده تا سلطنت طلبان لس آنجلس نشین را. این شرایط است که عرق وطن پرستی و عشق به تمامیت  ارضی را در میان کسانی مثل داریوش همایون به جوش آورده و ایشان را در کنار جمهوری اسلامی قرار داده است. پرچم ملیت و تمامیت ارضی ناسیونالیسم عظمت طلب در برابر جنگ  در واقع اعتراض او به کنار گذاشته شدن از سناریوی رژیم چنج آمریکائی است. این نوع اعتراض تماما در چارچوب دعوای درون خانوادگی بورژوازی، بومی وجهانی،  بر سر مسله قدرت سیاسی در ایران قرار میگیرد و مانند همه موارد دیگر سیاستهای اپوزیسیون راست، مقابله با مردم و مبارزات و اعتراضات مردم و ضدیت با انقلاب و تحولات انقلابی جزء لایتجزای چنین سیاستی است.

  

 

صلح، دموکراسی و حقوق بشر: بیرق صلحدوستان حکومتی    

بخشی ازدوخرداد، شیرین عبادی و  سازمان اکثریت و  نیروهائی نظیر آنها  با پرچم صلح و دموکراسی وحقوق بشر در برابر جنگ به میدان آمده است. معنی عملی و واقعی این شعار تقسیمبندی حکومتیان به صلح طلب و جنگ افروز و حمایت از اولی ها در برابر دومیها است. قرار است  یک بار دیگر اپوزیسیون پرو رژیم این بار تحت زعامت رفسنجانی و کروبی احیا شود. می خواهند کمدی رفرمیسم اسلامی در مقابل ولی فقیه را این بار در قالب مجادله جناح صلح طلب و جناح جنگ افروز به خورد مردم بدهند و کمیته "انتخابات آزاد" شان را هم از همین حالا سرهم کرده اند. برای دوخرداد رسوا و حاشیه ای شده  این فرصتی برای عرض اندام و جمع آوری نیروی مجدد در میان اپوزیسیون راست و هراسان از انقلاب است. اینها در جامعه و در میان مردم شانسی ندارند، جامعه یک بار برای همیشه از خط و سیاست دل بستن به دعوای بالائی ها برای استحاله  و اصلاح تدریجی رژیم عبور کرده است. تلاش اینها برای مطرح شدن مجدد خط جمهوری اسلامی دوم ( جمهوری اسلامی صلح طلب) در میان بالائیها  و بویژه در نزد آمریکا و دولتهای غربی است. میخواهند زیر سایه تهدیدات جنگی برای کالای باد کرده "اسلام دموکراتیک" شان مشتری پیدا کنند اما آب درهاون میکوبند. اگرقرار بود دموکراسی و حقوق بشر، آنهم با طعم پروتستانیسم اسلامی، در میان مردم خریدار داشته باشد کار و کسب خانم عبادی که همین پرچم را در مقطع گرفتن جایزه نوبل اش برافراشت باید خیلی پر رونق تر از این میبود. در هر حال این نیروها نه تنها  هیچ زمان  سرنگونی طلب نبوده اند، بلکه همیشه مقابله با مبارزات و اعتراضات مردم و دفاع از کلیت این نظام در مقابل این مبارزات علت و فلسفه وجودی آنان را تشکیل میداده است.  در مورد جنگ نیز عینا همین سیاست و اهداف را دنبال میکنند. صلح و دموکراسی برای اینان در واقع پرچم دفاع از کلیت نظام در مقابل مردم است.

 

مدنیت و  خطر سناریوی سیاه: نسخه اپوزیسیون مستاصل در مقابل جنگ  

برخی نیروهای چپ و مشخصا حزب "حکمتیست"، در برابرخطر جنگ از هم گسیخته شدن شیرازه جامعه وعراقیزه شدن جامعه را عمده و برجسته میکنند. ازینرو نسخه اینها برای جامعه، در صورت وقوع جنگ مقابله با وضعیت سناریوی سیاه از طریق  التزام و تعهد نیروهای اپوزیسیون به یک سری آزادیهای سیاسی است ( البته در کنار دفاع مسلح از سوپرمارکتها در مقابل "خطرغارت و چپاول" مردم!).  این نوع موضع گیری در مقابل جنگ و خطر سناریوی سیاه در واقع رجوع به  آینده برای تعیین سیاستهای امروز در قبال نیروهای دیگر اپوزیسیون، در مقابل جمهوری اسلامی، و در برخورد به مبارزات انقلابی مردم است.

خطر سناریوی سیاه برجسته شده است تا   جنبش انقلابی و مبارزات سرنگونی طلبانه امروز مردم دور زده شود و جای خود را به  مقابله با سناریوی سیاه ، آنهم از طریق گرفتن امضا از نیروهای اپوزیسیون، بدهد. 

واقعیت اینست که پیش شرط اساسی سناریوی سیاه، یعنی استیصال و  نومیدی مردم در جامعه ایران وجود خارجی ندارد. ایران جامعه ساکن و راکدی نظیرعراق دوره صدام حسین و یا افغانستان دوره طالبان نیست. مبارزات کارگری، جنبش دانشجوئی، جنبش آزادی زن و جنبش علیه مذهب و اعدام و مبارزه برای  آزادی زندانیان سیاسی  هیچ زمان مانند امروز در جامعه ایران وسیع و  عمیق و چپ و رادیکال نبوده است. این جامعه ایست که در برابر وحشیانه ترین سیاستهای سرکوبگرانه رژیم نه تنها به زانو در نیامده و خاموش نشده بلکه دست به تعرض زده است.  علم کردن خطر سناریوی سیاه در چنین جامعه ای تنها میتواند نشاندهنده استیصال و بی افقی طرح کنندگان آن باشد. در این مورد  نیز موضع این نیروها در قبال جنگ ادامه سیاست عمومی آنها در قبال رژیم و جنبش سرنگونی طلبانه مردم است. "حکمتیستها"  قبل از مطرح شدن خطر حمله نظامی آمریکا و بالا گرفتن این مساله در میان اپوزیسیون، حکم شکست جنبش سرنگونی و سلطه هژمونی نیروهای راست در جامعه را اعلام کرده بودند و حتی کوشیدند  تا سیاست بحرانسازی نظامی در مرزها و وارد شدن به صحنه قدرت سیاسی از این طریق را در پیش بگیرند. جنگ و بالا گرفتن تهدیدات جنگی برای رهبری این خط در واقع فرجی بود تا سیاستهای نقد و افشا شده اش در قبال مبارزات مردم و شیوه های مقابله با جمهوری اسلامی را در بسته بندی تازه مقابله با خطر جنگ عرضه کند. دارند همان خط و افق راست و نقد و رد شده منشور سرنگونی شان  را این بار به بهانه مقابله با خطر سناریوی سیاه عرضه میکنند. به "مرگ" سناریوی سیاه گرفته اند که مردم به "تب" منشور نوع دوخردادیشان رضایت بدهند. این نه راه مقابله با سناریوی سیاه،   بلکه عملا و در جهان واقعی زمینه ساز آن است.   

 

راه واقعی مقابله با جنگ: تشدید مبارزه انقلابی برای سرنگونی جمهوری اسلامی

وجه مشترک این سه نوع سیاست در قبال جنگ  که از جانب نیروهای  مختلفی مطرح میشوند و ظاهرا بر نکات متفاوتی هم تاکید میکنند،  عوض کردن صورت مساله جامعه از حکومت و امر سرنگونی جمهوری اسلامی به مساله حمله نظامی آمریکا است. 

آنچه در این شعارها و راهکارها کاملا غایب است نقش مردم و مبارزات و اعتراضات آنها است. ضدیت با جنگ بجای ضدیت با جمهوری اسلامی نشسته و  نه به جمهوری اسلامی جای خود را به نه به جنگ داده است.  این موضعگیریهای نیروهای اپوزیسیون  را باید از اولین  برکات جنگ، جنکی که هنوز حتی آغاز نشده، برای جمهوری اسلامی دانست. 

با این همه باید توجه داشت که این خطر جنگ و موضع گیری در قبال جنگ نیست که این نیروها را به چنین موضعی نسبت به رژیم  و مبارزات انقلابی مردم  رسانده است. مساله برعکس است.  منشا و مبنای سیاست ضد جنگی این نیروها مواضع و سیاستهای عمومی شان، با جنگ و یا بدون جنگ، در قبال رژیم و مبارزه انقلابی مردم علیه حکومت است. خطر جنگ تنها "آنچنان را آنچنان تر" کرده است.  نیروهائی که هیچگاه اعتقاد و اتکائی به جنبش انقلابی و سرنگونی طلبانه مردم نداشته اند و در استراتژی و سیاستهایشان انقلاب وسرنگونی حکومت به قدرت انقلاب جایگاهی نداشته است از خطر جنگ بهانه ظاهرا مقبول و وجیه الملله ای برای طرح صریح تر و بر پرده تر سیاستهایشان یافته اند.  اما این سیاستها در میان مردم و در جامعه خریداری ندارد. این نوع مقابله با جنگ "گفتمانی" است که در میان نیروهای اپوزیسیون رویگردان از انقلاب و جنبش انقلابی مردم علیه حکومت باب شده و کاربردش بیشتر پاسخگوئی به  سر درگمی و بحرانی است که گریبان خود اینان را گرفته است.  مردم نه سردرگم اند و نه درمانده و مستاصل. مردم، کارگران و دانشجویان و زنان و دیگر بخشهای معترض جامعه، مدتهاست با شعار "نه جنگ نه بمب"، "نه انرژی هسته ای و نه حقوق صد وهشتاد هزار تومنی" و "معیشت منزلت حق مسلم ماست" ( در پاسخ به شعار انرژی هسته ای حق مسلم ما است رژیم) موضع و سیاست خود را در قبال حکومت اسلامی و جنگ اش اعلام کرده اند. مردم مدتهاست اعلام کرده اند و در مبارزات خود عملا نشان داده اند که تحت تاثیر فضای جنگی و تبلیغات جنگی حکومت و اپوزیسیون پرو رژیمی از مبارزات خود برای خواستهای بر حقشان دست نخواهند کشید. جامعه مدتهاست که از افق و خط دو خردادی عبور کرده و به افق انقلاب و نقد چپ و سوسیالیستی از حکومت و کل وضعیت موجود روی آورده است. در همین دوره ای که مساله بحران اتمی حاد بوده و خطر جنگ بر بالای سر جامعه قرار داشته است  ما شاهد رشد گرایش و شعارها و بیانیه ها و قطعنامه های سوسیالیستی در مبارزات و اعتراضات مردم بوده ایم. زمان را نمیتوان به عقب برگرداند. نمیتوان به بهانه جنگ دوباره افق و خط و سیاست نوع دو خردادی را به خورد مردم داد. راه مردم انقلابی و راه حزب ما در مقابله با خطر جنگ تشدید و تاکید بیشتر بر مبارزات مردم علیه جمهوری اسلامی است. واقعیت اینست که هر نوع سیاست ضد جنگی که جنبش عظیم  اعتراضی امروز مردم علیه جمهوری اسلامی را نبیند   و در مقابله با خطر جنگ، بحران اتمی و هر نوع  تغییر و تحولی که میخواهند از بالای سر مرم به جامعه تحمیل کنند به قدرت مبارزه و جنبش انقلابی مردم متکی نشود عملا  در خدمت حکومت و سیاستهای جنگی بالائیها قرار میگیرد. در برابر جنگ بین دولتهای بورژوائی باید به جنگ طبقاتی علیه بورژوازی متکی شد. اگر کسی واقعا خواهان صلح، جلوگیری از سناریوی سیاه و مقابله با نیروهای قومگرا است باید به  صف انقلاب مردم علیه جمهوری اسلامی به پیوندد.  باید در برابر کل حکومت اسلامی، سیاستهای میلیتاریستی آمریکا و جنگ و صلح و سازش و تخاصمشان، در مقابل کل بربریت سرمایه، پرچم سوسیالیسم و انقلاب سوسیالیستی، آزادی برابری هویت انسانی را بر افراشت. این راه حل و پاسخ حزب ما، و مردم معترض و به تنگ آمده از وضع موجود در قبال جنگ و کل شرایط حاضر است.

تحولات اخیر جنبش کارگری ایران!

بهرام رحمانی:bamdadpress@ownit.nu 

جنبش کارگری ایران و دیگر جنبش های اجتماعی جامعه ما، دوران سخت و سرنوشت سازی را از سر می گذرانند. خطر محاصره اقتصادی و احتمال بمباران مراکز نظامی حکومت اسلامی توسط دولت آمریکا و متحدانش، جامعه ایران را شدیدا در هراس و نگرانی فزاینده ای قرار داده است. زیرا چه محاصره اقتصادی و چه بمباران نیروگاه های اتمی، مراکز نظامی و شاهرگ های اقتصادی و... عواقب وخیم و فاجعه باری در پی خواهد داشت. در حالی که هنوز هیچ کدام از این فجایع روی نداده است، گرانی و تورم و بیکاری و ده ها آسیب اجتماعی، تاثیر مخربی بر زیست و زندگی خانواده های کارگری گذاشته است. مدت هاست که از رهبری حکومت اسلامی تا احمدی نژاد، سپاه پاسداران، بسیج، وزارت اطلاعات، لباس شخصی ها، انصار حزب الله و نیروهای انتظامی به حال آماده باش درآمده اند و مانورها و تمرین های نظامی مختلفی را در جهت سرکوب شورش های شهری برگزار کرده اند تا صدای اعتراض بر حق جنبش کارگری، جنبش زنان، جنبش دانشجویی و نویسندگان و روزنامه نگاران پیشرو را خفه کنند. در خیابان ها، تحت عنوان «مبارزه» با «اراذل و اوباش»، جوانان و زنان را مورد اهانت قرار می دهند و با ضرب و شتم غیرانسانی آن ها را دستگیر و زندانی می کنند. فعال جنبش کارگری را در روز روشن ترور می کنند تا با آفریدن رعب و وحشت در جامعه این جنبش ها و فعالین آن ها را مرعوب سازند و بهره کشی و استثمار را تشدید کنند. جامعه ما نه به انرژی اتمی حکومت اسلامی، و نه به «دموکراسی؟!» مدل آمریکایی که با بمب افکن ها و غرش موشک ها و ویرانی شهرها و روستاها، مدارس و بیمارستان ها و مراکز اقتصادی و کشتار و بی خانمانی صدها و هزاران و میلیون ها انسان می آید، نیاز دارد. جامعه ما، به تغییر و تحول بنیادی در کلیه عرصه های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی نیاز دارد که اصلی ترین مانع سر راه آن نیز حکومت نکبت اسلامی است.


بدین ترتیب، حکومت سرمایه داری و ضدکارگری اسلامی ايران، برای جلوگیری از پيشروی طبقه کارگر و حرکت های جنبش های برابری طلبانه و آزادی خواهانه دیگر، موج جديدی از سرکوب، دستگيری، زندان و شکنجه و اعدام را در ملاء عام راه انداخته است تا به زعم خود، راه سازمان يابی و رشد و گسترش جنبش کارگری و جنبش های اجتماعی را بگیرد. حکومت سرمایه داری اسلامی، برای پیش برد این اهداف غیرانسانی و برای بقای حکومت خود، رقابت و کشمکش بر سر بحران اتمی و تهديدات آمريکا و دولت های غربی را دستاویزی برای میلیتاریزه کردن جامعه و سرکوب گسترده تر جنبش کارگری، جنبش زنان، جنبش دانشجويی و ساير حرکت های اعتراضی قرار داده است.


آنچه که امروز بیش از هر زمان دیگری اهمیت دارد این است که برخی گرایشات حتی ظاهرا از موضع چپ نیز در داخل و خارج کشور، تبلیغ «همه باهم» بر علیه فضای موجود را سر داده اند. این تبلیغات اگر برای بورژوازی سودی دارد برعکس، برای جنبش کارگری سوسیالیستی سم مهلکی است. زیرا بورژوازی نیروی این جنبش را به سیاهی لشکری برای پیشبرد اهداف سرمایه داری اش تبدیل می کند. جنبش کارگری، جنبش زنان و جنبش دانشجویی باید در هر شرایطی آلترناتیو طبقاتی خود را در مقابل جامعه قرار دهند. جامعه ما این «هم با هم» را در انقلاب 57 ایران تجربه کرده و هنوز هم چوب آن را می خورد، بنابراین، باید از تاریخ بیاموزیم و اجازه ندهیم مرزهای طبقاتی جنبش های اجتماعی و گرایشات راست و چپ در هم بریزد. هر چقدر رقابت و کمشکش حکومت اسلامی و دولت های غربی و در راس همه آمریکا حادتر شود، صف بندی های جدیدی در جامعه و در اپوزیسیون پدید خواهد آمد و به همان نسبت نیز شعار «همه با هم» گسترده تر خواهد شد. برای مثال، یک بورژوا و یک کارگر نمی توانند در کنار هم برای امر مشترکی چه بر علیه سرکوب و اعدام، چه بر علیه استثمار و چه بر علیه جنگ مبارزه کنند. چرا که در مورد همه مسائل اقتصادی و سیاسی و اجتماعی، نه تنها منافع مشترکی را دنبال نمی کنند، بلکه در مقابل هم نیز قرار دارند. گرایشات بورژوایی این تبلیغات را راه انداخته اند تا نیروی جنبش های اجتماعی را به سیاهی لشکر خود در جهت اهداف بورژوایی شان مورد بهره برداری و سوء استفاده قرار دهند. این تبلیغات، تبلیغات مزورانه گرایشات بورژوایی و لیبرالی برای ابدیت بخشیدن به استثمار طبقه کارگر است. طبقه کارگر باید صفوف سراسری خود را فارغ از تبلیغات و هیاهوی بورژوازی متحد کند و جنبش های اجتماعی دیگر مانند جنبش زنان، جنبش دانشجویی، جنبش انقلابی مردم کردستان و همه نیروهای برابری طلب با جنبش کارگری پیوند بخورند تا حرکت عظیم طبقاتی در جامعه راه بیافتد. حرکتی که هیچ نیروی سرکوبگری جرات نزدیک شدن به آن را نداشته باشد.


طبقه کارگر، یکی از طبقات اصلی جامعه است و بر این اساس نیز باید در همه عرصه های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی دخالتگر باشد و سیاست های اقتصادی و اجتماعی و آلترناتیوهای طبقاتی خود را در مقابل کل طبقه و جامعه قرار دهد. برای برداشتن گام های بلند و تاثیرگذار در سطح عمومی تری، باید تشکل سراسری کارگران بر علیه سرمایه داران سازمان دهی شود.


امروز حتی متوهم ترین افراد و جریانات نیز این واقعیت اجتماعی - طبقاتی را درک کرده اند که در مقابل وحشی گری های سیاسی و استثمار سرمایه داران و حکومت حامی آنان، فقط طبقه کارگر متشکل و متحد توان و قدرت ایستادگی دارد. مهم تر از همه اگر این طبقه مبارزه هدفمند و آگاهانه و سازمان یافته ای را در سطح سراسری با افق و چشم انداز سوسیالیستی سازمان ندهد، قادر نخواهد بود زنجیرهای اسارت خود را بگسلد و کل جامعه را از ستم و تبعیض و نابرابری و استثمار سرمایه داری رها سازد.


با نگاهی به اوضاع نابسامان اقتصادی و سرکوب مبارزه کارگران می بینیم که حکومت اسلامی، چه فضای خفقان آمیز و غیرقابل تحملی را در جامعه ایران آفریده است. باید این فضای رعب و وحشت را با قدرت طبقاتی کارگران و همه نیروهای آزادی خواه و برابری طلب شکست. این کار عملی و امکان پذیر است به شرطی تشکل و اتحاد و همبستگی سراسری طبقاتی به وجود آید.


گوشه هایی از تورم و گرانی در عرصه های مختلف اجتماعی


در حالی که در دو سال گذشته به خزانه حکومت اسلامی فقط از منبع فروش نفت خام، مبلغی در حدود 120 میلیارد دلار واریز شده است و این مبلغ، نسبت به سال های قبل نزدیک به سه برابر افزایش نشان می دهد؛ نه تنها وضعیت کار و معیشت مردم بهبود نیافته، بلکه بدتر هم شده است. به گزارش خبرگزاری ها، شنبه، 29 آبان ماه 1386 برابر با 20 نوامبر 2007، برای نخستين بار در تاريخ خود، قیمت نفت به بالاتر از 98 دلار رسيد و بشکه ای 98.03 معامله شد. اما سهم کارگران و مردم محروم ایران، از این درآمدهای هنگفت و کلان، جز فقر و سیه روزی چیز دیگری نبوده است؟! هر سال به ارقام کودکانی که از مدرسه و تحصیل محروم می مانند افزوده می شود و بر عکس، تعداد کودکان کار افزایش می یابد. هر سال نسبت به سال قبل، قدرت خرید مردم تنزل پیدا می کند.


آمارهای متفاوتی در رسانه های حکومتی و غیرحکومتی، درباره مشکلات اقتصادی و تورم و گرانی و تاثیر آن بر زیست و زندگی مردم انعکاس می یابد. هر چند که این آمارها چندان دقیق نیستند و به ویژه در حالی که آن ها از صافی و فیلتر سانسور حکومتی رد می شوند، اما در همین حد نیز ابعاد وسیع بحران و فقر و فلاکت اقتصادی را به نمایش می گذارند. بحرانی که بهای گزاف و سنگین آن را کارگران و مردم محروم می پردازند تا سرمایه داران و سران حکومت و نزدیکان آن ها هر چه بیش تر در رفاه و ثروت بلولند.


برای مثال، سایت حکومتی آفتاب، 3 آذر 1386 برابر با 24 نوامبر 2007 نوشت: حدود دو هفته گذشته بانک مرکزی نرخ تورم را بیش از 16 درصد اعلام کرد. این در حالی است که روز گذشته علی عسگری، سخنگوی فراکسیون حزب‌الله مجلس، اعلام کرد که نرخ واقعی تورم 24 درصد است. پیش از این مرکز پژوهش ‌های مجلس، نرخ تورم را 23 درصد پیش ‌بینی کرده بود که از سوی دولت این رقم رد شده بود.


آمارهایی که در زیر به نمونه هایی از آن ها اشاره می کنیم که مربوط به کم تر از دو ماه اخیر است.


* قادری معاون اجتماعى بهزيستى خراسان رضوى: «20 درصد کودکان کار، خيابان خواب هستند.» (ايسنا)


* جهانبخش امينى نماينده مجلس: «متاسفانه فقط 50 درصد از آب شرب در روستاها و مناطق محروم قابل آشاميدن است.» (فارس)


* طاهايی، معاون وزير کار: «بيش از 500 هزار کارگر واجد شرايط در کشور فاقد مسکن هستند.» (ایسنا)


* رئيس حفاظت اطلاعات قوه قضائيه گفت: بيش ‌از 2 ميليون و 700 هزار خانوار در كشور كه بالغ بر 11 ميليون نفر را شامل می شوند، زير خط فقر هستند.


*پس از حکومت اسلامى، رشد جمعيت كشور 7/1 برابر و رشد متوسط جمعيت زندان‌ ها نيز 5/7 برابر شده و اين در حالى است كه نزديك به 50 درصد زندانيان زير 30 سال عمر دارند.


* جهرمی وزير كار: كاهش نرخ بيكارى مستلزم ايجاد اشتغال براى 6 ميليون نفر در سال است. (ایسنا) وزير رفاه و تامين اجتماعى در جلسه‌ كميسيون اجتماعى مجلس گفت: هفت ميليون و 303 هزار نفر در كشور زير خط فقر مطلق هستند كه با در نظر گرفتن جمعيت خط فقر شديد شهرى و روستايی، 9 ميليون و 242 هزار و 700 نفر در كشور زير خط فقر شديد و مطلق هستند. (ایسنا)


* در حال حاضر فقط در شهر تهران، پنج تا 5/5 ميليون نفر حاشيه نشين وجود دارد که با فرض نرخ رشد 3/2 درصدی شاهد افزايش رو به رشد آن در طی ساليان آتی خواهيم بود. قاليباف، شهردار تهران نيز درباره آمار حاشيه نشين های تهران می گويد، با توجه به ارزيابی ‌های صورت گرفته در حوزه خدمات شهری، تهران بيش از 5/3 ميليون نفر حاشيه نشين دارد که اين معضل، عوارض و ناهنجاری های فراوانی در پی خواهد داشت. (صدرا نیوز)


* يك بسته چاى معمولى بدون عطر معمولا تا آخر ماه براى يك خانواده باقى می ‌ماند البته اگر خيلى چای ‌خور نباشند. اين يك بسته چيزى حدود 2000 تومان قيمت دارد.


در واقع به طور متوسط می ‌شود گفت كه خرج نان هر خانواده بين دو تا سه هزار تومان است. براى يك خانواده چهار نفره تقريبا يك كيلو پنير تبريزى احتياج است كه چيزى حدود 5000  الى 6000 تومان خرج دارد. انواع و اقسام پنيرهاى بسته ‌بندى شده با طعم‌ هاى متفاوت در بازار موجود است اين پنيرها از بسته‌ بندی ‌هاى يك نفره 2000 تومان شروع می ‌شود و تا 2500 تومان ادامه دارد. هر كدام از اين بسته ‌هاى بزرگ براى دو هفته كافى است و در ماه چيزى حدود 4000 تا 5000 تومان خرج برمی ‌دارد.


كره از بسته ‌هاى كوچك 50 گرمى تا 500 گرمى در بازار به فروش می ‌رسد كه تقريبا هر خانواده چهار نفره در ماه چيزى حدود دو عدد كره 500 گرمى مصرف می كنند كه چيزى حدود 1500 تا 2000 تومان قيمت دارد. قيمت مرباهاى بسته ‌بندى شده و كارخانه ‌اى بسته ‌اى حدود 400 تا 1000 تومان متغير است كه در ماه همين يك شيشه ‌اش كافى است.


سرجمع يك صبحانه سنتى كامل براى يك خانواده چهار نفره در ماه حدودا 10 هزار تومان به طور متوسط خرج دارد حالا اگر كمى مدرن ‌تر باشيد و شير و آب پرتقال و سوسيس تخم‌ مرغ هم اضافه كنيد كه خرجتان آخر ماه سر به فلك می ‌زند.


اصلی ‌ترين غذاى ناهار ما ايرانی ‌ها برنج است و براى هر وعده غذاى دو نفره براى نهار چيزى حدود نيم كيلو مصرف می ‌شود و در ماه تقريبا 15 كيلو می شود. قيمت برنج هم متوسط كيلويى 1500 تا 2000 تومان است. هر وعده خورش هم حدود 250 گرم گوشت و كلى سبزيجات و حبوبات و البته روغن را شامل می ‌شود كه سرجمع هر وعده می ‌شود حدود 2000 تا 3000 تومان. حالا شما 15 كيلو برنج حساب كنيد و شش كيلو گوشت از قرار كيلويى 7000 تومان تقريبا 30000 تومان خرج برنج می شود و 42000 تومان گوشت.


حبوبات و سبزى هم خيلى خوب تخمين بزنيم بين 5000 تا 8000 تومان در ماه می ‌شود كه اين يعنى حداقل 80 تا 90 هزار تومان خرج ناهار. حالا شما دوست داريد كه بی خيال ماست و نوشابه و مخلفات ديگر بشويد؟!


خرج خورد و خوراك در يك خانواده چهار نفره به حساب ما با حداقل هزينه ‌ها حدودا 150 تا 200 هزار تومان تخمين ‌زده شده است و اگر كمى لوكس ‌تر و خوشمزه ‌تر باشد بين 300 تا 400 هزار تومان با اين حساب كه پدر و مادر ظهرها غذا نمی ‌خورند يا اگر می ‌خورند همان غذاى شام گذشته را با خودشان به اداره محل كار می ‌برند و نوش جان می ‌كنند يا از محل كار خود غذا می گيرند.


اما اگر بخواهند كه به خودشان تنوعى بدهند و ظهرها چند روزى در هفته بيرون غذا بخورند تقريبا 30000 الى 40000 تومان هم به خرجشان اضافه خواهد شد.


حالا خودتان حساب كنيد اگر هر دوى والدين شاغل باشند حقوق متوسط آن ‌ها در ماه در مجموع بين 600000 الى 800000 تومان باشد چطور بايد تا سر برج نفس بكشند و خرج كرايه خانه، پول بنزين يا رفت و آمد، خرج تحصيل، پوشاك و... چگونه بايد جور در بيايد. (چکیده ای از گزارش درج شده در سرمایه)


اگر به این مشکلات اقتصادی و عدم تناسب دستمزدها با گرانی و تورم موجود، سرکوب های وحشیانه حکومت اسلامی را نیز بیفزاییم با شرایط غیرقابل تحملی روبرو می شویم. شرایطی که شایسته هیچ جامعه ای و انسانی نیست!


بی حقوق کارگران و اعتراض آن ها به این بی حقوق ها


* «محمود صالحی»، رهبر سرشناس جنبش کارگری ایران که در زندان سنندج به سر می برد، به دلیل وضعیت نامناسب جسمی در بهداری زندان بستری شد.


محمود صالحی که از بیماری کلیه رنج می برد ساعت 7 عصر روز چهارشنبه 25 مهر ماه به دلیل افت فشار خون و ناراحتی کلیه در بهداری زندان بستری گردید و پس از 4 ساعت به زندان منتقل شد. یک کلیه محمود از کار افتاده است و کلیه دیگر وی نیز تنها 25 درصد فعالیت دارد.


محمود صالحی که از سوی دادگاه حکومت اسلامی به یک سال زندان محکوم شده است، روز 22 فروردین ماه سال جاری در محل کارش بازداشت و از آن تاریخ تاکنون در زندان سنندج، زندانی است.


* روز شنبه 5 آبان، جمعی از کارآموزان فنی و حرفه ای شاغل در طرح پتروشیمی شهرستان «یاسوج» در اعتراض به عدم دریافت حقوق خود دست به اعتصاب زدند. کارگران خشمگین طرح پارس جنوبی در این ماه و در طی سفر احمدی نژاد به عسلویه، در اعتراض به وضع بد معیشتی خود خودروی حامل احمدی نزاد را محاصره کردند.


* کارگران البرز نیشابور، در اعتراض به اخراج کارگران، طی چند نوبت تجمع اعتراضی برگزار کردند.


طی روزهای 8 ، 9 و 10 آبان ماه، 30 نفر از کارگران واحد ژئوتکنیک سد گاران مریوان در اعتراض به عدم پرداخت دستمزدهایشان دست به اعتصاب زدند. این اعتصاب اولین اعتصاب این کارگران نبوده و آنان از سه ماه گذشته تاکنون در اعتراض به عدم پرداخت به موقع دستمزدهایشان، سه بار اعتصاب کرده اند.


* روز 19 آبان، جمعی از کشاورزان که در طی طرح خصوصی سازی دولت مجبورند زمین های خود را بالاجبار به شرکت پارس مغان بفروشند مقابل مجلس تجمع کردند.


* 20 آبان، کارگران شاغل در سد سیاه زاغ دیواندره در اعتراض به پرداخت نشدن حقوق خود دست به اعتصاب زدند.


* در همین روز 40 تن از کارگران شرکت تعاونی جنگل امامزاده ابراهیم در اعتراض به عدم پرداخت حقوق و مزایا و همچنین عدم پرداخت حق بیمه دست از کار کشیدند و در مقابل فرمانداری تجمع کردند.


* روز 24 آبان، تعدادی از کارگران کارخانه قند بردسیر در اعتراض به عقب افتادن دستمزدهايشان در مقابل استانداری كرمان تجمع كردند.


* صبح روز جمعه ۲۵ آبان، حدود ۱۰۰۰ تن از كارگران كارخانه های شهرستان نيشابور، در يك راهپيمايی بزرگ در  اعتراض به  عدم پرداخت حقوق و عدم  رسيدگی به خواست هايشان شركت كردند.


* 28 آبان، تعدادی از اعضای سندیکای کارگران نقاش به منظور پیگیری شکایت خود از انجمن صنفی کارگران نقاش، که تحت نفوذ کارفرمایان قرار دارد، به اداره کار مراجعه می کنند اما در عوض دریافت جواب از مسئولان اداره کار، رضا دهقان از اعضای سندیکای کارگران نقاش توسط نیروی انتظامی بازداشت می شود و به پایگاه چهارم پلیس امنیت نیروی انتظامی واقع در میدان هفت حوض منتقل می گردد.


رضا دهقان، عضو سندیکای نقاشان به دلیل افشای تخلفات انجمن صنفی نقاشان و مسئول تشکل های کارگری، توسط  پلیس امنیت ظهر 28/8/86 دستگیر شد و پس از 24 ساعت بازداشت در هفت حوض به زندان اوین منتقل گردید.


* روز دوشنبه 28 آبان، کارگران کارخانه قوه پارس قزوین برای سی و پنجمین بار تجمع کردند. این کارگران 18 ماه است که حقوقی دریافت نکرده اند.
* صبح روز 4 آذر، جمعى از كارگران شركت قوه پارس قزوين در اعتراض به پرداخت نشدن حقوق معوقه خود مقابل مجلس تجمع كردند و خواستار شروع مجدد فعاليت اين واحد و پرداخت حقوق معوقه خود شدند.
* طی روزهای گذشته جمعی از کارگران واحد ژئوتکنیک سد گاران مریوان، در اعتراض به عدم پراخت حقوق ماهیانه خود دست به اعتصاب زدند. این کارگران که حدود 5 ماه است حقوق خود را دریافت نکرده اند، روزانه مجبور به انجام 12 ساعت کار سخت در ازای احتساب فقط 2 ساعت اضافه کار می باشند.
* بر اساس گزارش کمیته دفاع از «محمود صالحی»، وضعیت جسمی وی روز پنج شنبه یکم آذر ماه، بار دیگر وخیم شد، اما مسئولین زندان بدون توجه به وضعیت «محمود صالحی» به مدت 4 روز از انتقال وی به بیمارستان خودداری کرده و سرانجام روز یک شنبه 4 آذر ماه او را در بهداری زندان بستری می کنند.
عدم تغذیه مناسب یکی دیگر از عوامل تشدید بیماری «محمود صالحی» اعلام شده به صورتی که وی طی دو ماه گذشته تنها یک بار در زندان سنندج گوشت مصرف کرده است

* اعتصاب کارگران کارخانه «نیرو رخش» سنندج که از روز یک شنبه 4 آذر ماه آغاز شده بود روز سه شنبه نیز ادامه یافت و کارگران بر ادامه اعتصاب تا دست یابی به خواست هایشان تاکید کردند. کارگران کارخانه نیرو رخش سنندج خواستار پرداخت دستمزد معوقه 3 ماه گذشته خود و نصب دستگاه های گرمایشی در محل کارشان هستند، اما کارفرمایان این واحد بدون توجه به خواست های آنان، کارگران قراردادی را نیز به اخراج تهدید کرده اند. كارخانه نیرو رخش 36 کارگر دارد و در زمنیه مونتاژ كابل و سیم برق صنعتی فعالیت می کند.
* کارگران اخراجی کارخانه شاهو که هر روز در محل کارشان حاضر می شوند، روز سه شنبه 6 آذر ماه در نامه ای به اداره کار و امور اجتماعی استان کردستان که رونوشت آن به اطلاعات، استانداری کردستان، نیروی انتظامی، اداره کل صنایع و اداره روابط کار نیز ارسال شده است، اعلام کردند که تا حل مشکلات و احقاق حق شان از پای نخواهند نشست. از سوی دیگر کارگران روز سه شنبه 6 آذر، خطاب به ماموران اداره اطلاعات که به کارخانه رفته بودند اعلام کردند، در صورتی که تا روز شنبه 10 آذر ماه به خواست هایشان رسیدگی نشود از محل کارخانه به سوی داخل شهر راهپیمایی خواهند کرد تا عموم مردم را در جریان وضعیت خود قرار دهند.
ترور فعال جنبش کارگری
کمیته  مرکزی  کومه له، طی اطلاعیه در تاریخ 27 مهر ماه 1386 - 19 اکتبر 2007، «در  مورد  سوء  قصد عوامل جمهوری اسلامی به جان مجید حمیدی از فعالین جنبش کارگری»، خبر داد: «صبح روز پنج شنبه 26 مهر ماه «مجید حمیدی»، یکی از فعالین جنبش کارگری، عضو کمیته هماهنگی، کمیته دفاع از محمود صالحی و فعال ایجاد شورای کارگری در شهر سنندج به هنگام خروج از منزل به وسیله افراد مسلح نقاب دار جمهوری اسلامی مورد سوء قصد قرار گرفت.
«مجید حمیدی» که از ناحیه شانه راست و گردن مورد اصابت چندین گلوله ماموران نقاب دار رژیم قرار گرفته بود به بیمارستان بعثت سنندج منتقل شد که به دلیل کمبود امکانات پزشکی و بنا به توصیه پزشکان برای معالجه به تهران انتقال یافته و آخرین خبرها حاکی ست که وضعیت جسمی این فعال کارگری وخیم است.
جمهوری اسلامی، هراسناک از  رشد جنبش کارگری و دیگر جنبش های اجتماعی بعد از به کار انداختن ماشین جنایت خود، دستگیری و به بند کشیدن جوانان، اعدام های دسته جمعی در ملاء عام به منظور حاکم کردن فضای رعب و وحشت بر جامعه، این بار به ترور فعالین شناخته شده جنبش کارگری روی آورده است تا با ترور  آن ها از دیگر فعالین و پیشروان کارگری زهر چشم بگیرد و مانع تلاش و کوشش های آن ها در زمینه سازمان یابی جنبش کارگری شود.
کومه له، ضمن محکوم کردن این اقدام جنایت کارانه و تروریستی رژیم جمهوری اسلامی، از همه کارگران و مردم آزادی خواه می خواهد که با هوشیاری و اتحاد و همبستگی مبارزاتی خود، تروریسم لجام گسیخته و سیاست وحشت پراکنی و جنایکارنه رژیم را با شکست روبرو سازند.»
روز پنج شنبه 26/7/1368، در گزارش دیگری آمده است، ساعت 9 صبح، دو نفر موتورسوار با لباس شخصی، مجید حمیدی را در نزدیکی خانه خودش مورد سوء قصد قرار دادند و وی را زخمی کردند. در این اقدام تروریستی، 8 گلوله به «مجید حمیدی» اصابت کرد، برای مداوا سریعا به بیمارستانی در تهران منتقل گردید.
روز قبل از این واقعه نیز یک نفر لباس شخصی به درب منزل آقای بهزاد سهرابی، از اعضای کمیته هماهنگی و سخن گوی کمیته دفاع از محمود صالحی رفته که کسی در خانه نبوده است.
خوشبختانه اکنون مجید حمیدی که از این مهلکه جان سالم به در برده است، در گفتگویی با یکی از رادیوهای فارسی زبان خارج کشور گفت، این ترورها، ما کارگران را نمی ترساند و ما هم چنان به مبارزه خود ادامه خواهیم داد.
این ها فقط چند نمونه از بی حقوقی ها و اعتراضات کارگری در هقته های اخیر است.

اعتصاب و اعتراض کارگران نیشکر هفت تپه
یکی از مهم ترین اعتصاب های کارگری دوره اخیر، اعتصاب کارگران نیشکر هفت تپه است. بیش از 5 هزار کارگر نیشکر هفت تپه از روز شنبه 7 مهر ماه برای چندمین بار اعتصاب  و اعتراضات خود را آغاز کرده و خواستار پرداخت دستمزدهای معوقه، اجرای طرح طبقه بندی مشاغل، ایجاد تشکل کارگری مستقل از دولت، دریافت خانه های سازمانی و اخراج مدیریت شده اند. در واقع مطالباتی که کارگران نیشکر هفت تپه مطرح کرده اند بخشی از مطالبات کل طبقه کارگر ایران است.
صبح روز پنج شنبه 12 مهر ماه، در ششمن روز از اعتصاب و اعتراضات هزاران کارگر شرکت نیشکر هفت تپه، با یورش وحشیانه ماموران امنیتی و ضدشورش حکومت اسلامی قرار گرفتند. در جریان این یورش وحشیانه، حدود 10 نفر از کارگران زخمی و 2 نفر از کارگران با اسامی «فریدون نیکوفرد» و «رمضان علیپور» نیز بازداشت شدند.
هم زمان با یورش به صفوف اعتصاب کارگران نیشکر هفت تپه، نیروهای سرکوبگر حالت حکومت نظامی اعلام نشده ای را  در سطح شهر به اجرا در آوردند تا مانع حمایت و همبستگی مردم شهر با کارگران حق طلب شوند.
 کارگران معترض نیشکر هفت تپه، همچنین يک شنبه  ۱۵ مهر ۱٣٨۶ -  ۷ اکتبر ۲۰۰۷، با ارسال نامه ای، از جامعه جهانی، سازمان جهانی کار، سندیکای کارگری جهان و سازمان های حقوق بشری در خواست کرده اند که برای دست یابی به اهداف و مطالبات شان از مبارزه آن ها حمایت کنند.
در بخشی از این نامه که سیزده خواسته نیز در پایان آن فرموله شده است، می خوانیم: «... در حالی که ما از تامین حداقل های زندگی عاجز بوده و شرمنده خانواده خود می باشیم. و ما کارگران نیز به دلیل این نحوه برخورد مسئولین که با بی تفاوتی به آن مشکلات نظر می کردند اقدام به تحصن در مقابل فرمانداری شهرستان شوش که بالاترین نهاد و اداره حکومت در این شهر می باشد کردیم و اعلام نمودیم تا رسیدن به خواسته های خود مانند: ۱- حل مشکل بدهی شرکت که دولتی می باشد و دولت توان بخشش آن بدهی ها را دارد. ۲- تضمین در خصوص این که شرکت با وضع موجود ورشکسته نمی شود. ٣- رها نکردن شرکت از نظر مالی توسط دولت. ۴- اصلاح سیاست های به نفع دولت در خصوص صنعت شکر و شرکت، تقلیل تعرفه کمرگی، جلوگیری از واردات بی رویه شکر توسط بخش خصوصی و حتی دولت. ۵- اجرای مشاغل بندی پس از ۱٣ سال که هر ۴ سال یک بار باید مورد بازنگری قرار گیرد که متاسفانه مسکوت مانده است. ۶- رسمی کردن کارگران موقت. ۷- ارتقای شغلی کارگران شاغل. ٨- تشکیل سندیکای کارگری. ۹- واگذاری منازل شرکت که در اختیار نیروهای نظامی؛ اطلاعاتی، بانکی و آموزش و پرورش و دیگر ادارات دولتی است. ۱۰- پرداخت به موقع حقوق کارگران. ۱۱- اجرای استانداردهای لازم در محل کار. ۱۲- اجرای طرح زیان آور با توجه به زیان آور بودن محل کار، بعضی از کارها در سطح شرکت. ۱٣- اصلاح نحوه دادن مزایا در خصوص سختی کار و بدی آب و هوا با توجه به دمای بالای ۵۰ درجه در محل کار و موارد دیگر.
ما دست از تحصن بر نداشته و در صورتی که تحصن پایان پذیرد به صورت مشروط خواهد بود. موقتا اگر در کوتاه مدت و در مهلت داده شده به نتیجه  خاصی نرسیم، اقدام مجدد به تحصن کرده و حاضر به پرداخت هرگونه هزینه جهت رسیدن به حقوق خود هستیم. همان گونه که قبلا نیز تعدادی از کارگران توسط دولت به دادگاه احضار شده و مورد بازخواست قرار گرفته اند و در چند روز گذشته نیز شبانه به درب منازل تعدادی از فعالان کارگری از طرف حفاظت و اطلاعات و امنیت شهرستان مراجعه و احضار شدند و کارگران را به آن اداره برده و مورد بازخواست قرار دادند و آن ها را تحت فشار قرار دادند تا از حضور در تحصن امتناع کرده و کارگران را از به دست آوردن خواست هایشان باز دارند. لازم به ذکر است در مدت زمانی که کارگران در آن محل مورد بازپرسی قرار می گرفتند دیگر همکاران اقدام به اعتراض شدید به این نوع برخورد کردند که با واکنش و برخورد شدید نیروهای انتظامی مواجه شدند و تعدادی زخمی و بازداشت شدند که با فشار کارگران نیروی انتظامی اقدام به آزادی آن ها نمود...
این کارگران، در اطلاعیه دیگری نیز از جمله نوشته اند امروز ٢٤ مهر مطلع شديم که مديريت طرح نيشکر هفت تپه آقای شفيعی برکنار شدند. برکناری مديريت يک خواست ما کارگران بود و اين را يک موفقيت ديگر برای خود می دانيم. ما به مديريت جديد آقای مطيعی اعلام می کنيم که کماکان بر خواست های خود پافشاری می کنيم. خواست های ما عبارتند از:
١- شورای اسلامی را مانع تشکل خود می دانيم. ما در انتخابات شورای اسلامی شرکت نمی کنيم و شورای اسلامی بايد منحل شود. ٢- ما هر پنج شنبه ساعت ١ تا ٢ عصر جمع می شويم و در مورد شرايط کار خودمان تصميم می گيريم. و مجمع عمومی خودمان را تشکيل می دهيم. مجمع عمومی تشکل واقعی ما کارگرانست. ما تشکيل سنديکا را حق خود می شماريم. ٣- ما خواهان انعقاد قرارداد با همه کارگران قراردادی و بازگشت آن ها به کار هستيم. ٤- ما خواهان پرداخت فوری همه طلب هايمان با پاداش و بن هستيم. ٥- ما خواهان اجرای طرح طبقه بندی مشاغل هستيم. ٦- ما خواهان برشمردن کار ما به عنوان کار سخت و زيان آور هستيم. ما تا رسيدن به خواست هايمان به اعتراضات خود ادامه می دهيم و از مديريت جديد می خواهيم به خواست های ما فورا پاسخ دهد.
در این میان، 25 مهر ماه، 34 نماينده مجلس شورای اسلامی نیز از ترس گسترش و تداوم اعتصاب و اعتراض کارگران، در نامه ای به احمدی نژاد، رئيس جمهوری، «به خاطر سياست های اشتباه اقتصادی تذکر دادند.» 17 نماينده در تذکری کتبی خواستار پاسخ گويی احمدی نژاد نسبت به علت واردات سه ميليون تن شکر به کشور با تعرفه صفر درصد شدند که موجب تعطيلی 35 کارخانه شکر و بيکاری هزاران کارگر شده است.
اعتصاب کارگران نیشکر هفت تپه، در جهت پیگیری خواست هایشان به عناوین و اشکال مختلف ادامه دارد، به طوری که این کارگران معترض در اطلاعیه های خود نیز هشدار داده اند تا برآورده شدن اهداف شان، به اعتراض و اعتصاب بر حق خود ادامه خواهند داد.
اعتراض ده ها هزار کارگر به لايحه ضد كارگری دولت احمدی نژاد در سراسر ایران
هزاران كارگر روز سه شنبه 30 آبان 1386 برابر با 20 نوامبر 2007، به مناسبت سالروز تصويب قانون كار اجبارا در محل گور خمينی تجمع كردند و مخالفت ‏خود را با لايحه پيشنهادی دولت احمدی نژاد برای اصلاح قانون كار اعلام نمودند. کارگران این محل را برای اعتراض خود انتخاب نکرده بودند، بلکه نیروهای انتظامی کارگران را وادار کردند تجمع اعتراضی خود را در این محل پیش ببرند. صبح قبل از این اعتراض، نيروی انتظامی مانع از تجمع بسياری از اين كارگران جلوی ساختمان خانه ‏كارگر شده و آن ها را وادار كرده بود برای بيان اعتراض خود به محل دفن بنیان گذار حکومت جهل و جنایت اسلامی كه خارج ‏از محدوده شهری تهران قرار دارد، بروند.‏
بر اساس گزارش ‌ها، چندین هزار كارگر كه در ساعات ابتدايی صبح سه شنبه، از واحدهای صنعتی تهران، كرج، ‏ورامين، شهر ری، ساوه، ماهدشت، اسلامشهر، كاشان، ساوجبلاغ، قائم‌ شهر و... به تهران آمده بودند، به سمت دفتر مركزی خانه كارگر واقع در خيابان ابوريحان حرکت کردند، پس از حضور در ‏مقابل خانه كارگر با مانع مامورین نيروهای انتظامی مواجه شدند و ‏این تجمع را «غيرقانونی» اعلام كردند. نيروی انتظامی، به تجمع ‌كنندگان در اين محل اعلام كرد كه تنها تجمع ‏قانونی در اين روز، «تجمع در حرم امام خمينی است»، و اين كارگران نيز به ناچار برای بیان اعتراض خود به سمت اين محل ‏رفتند.‏
گزارش‌ ها حاكی از آن است که در همین روز در شهرهای دیگر نیز تجمعات مشابهی برگزار شده بود. در تجمع كارگران در تهران نيز شعارهايی هم چون «درود بر كارگر»، «500 واحد بحرانی = پنج ميليون گرسنه، افتخار نيست»، «اين اصلاح موجب اخراج دسته جمعی كارگران از كارخانه ‌ها خواهد شد»، «وزير بی ‌لياقت استعفا استعفا»، ‏‏«مرگ بر جهرمی، درود بر كارگر»، «امنيت شغلی حق مسلم ماست»، «جهرمی جهرمی اين آخرين اخطار ‏است»، «فرانسه را رها كن، فكری به حال ما كن»، «كارگر می ‌ميرد، ذلت ‏نمی ‌پذيرد»، «اصلاح قانون كار، سد كارگران است»، «قرارداد موقت ملغی بايد گردد»، «جهرمی حيا كن وزارت ‏را رها كن» و ... سر داده شده است.‏
‎‎وزارت كار و امور اجتماعی دولت نهم، پيش ‌نويس لايحه ‌ای را تهيه كرده است كه بر اساس آن، موضوع اصلاح ‏قانون كار برای سومين بار مطرح می ‌شود. اين اصلاحيه كه با توجه به هماهنگی دولت نهم با مجلس هفتم احتمال ‏تصويب آن نيز زياد است، كاملا به نفع کارفرمایان و به ضرر کارگران به عنوان طرف ضعيف قراردادهای كار است.‏
يك بند از اين لايحه، دست ‏كارفرما را برای اخراج هر چه بیش تر كارگران بازتر می ‌كند. لايحه پيشنهادی دولت احمدی نژاد، تغييراتی را در تبصره ‌های ماده ‏‏27 اين قانون پيشنهاد می ‌كند كه بر اساس آن كارفرما اختيار پيدا می ‌كند به صرف اين كه به‌ زعم او «كارگر در انجام ‏وظايف قصور ورزد و يا آيين ‌نامه ‌های انضباطی كارگاه را نقض كند» پس از دو بار تذكر كتبی، كارگر را اخراج ‏كند.
هر چند سران خانه کارگر محجوب و صادقی، سعی می کردند تجمع اعتراضی کارگران را مهار کنند و فقط به تغییر قانون کار محدود کنند اما، کارگران مشکلات دیگر خود را نیز در شعارهای خود به میان کشیدند، به طوری كه حتی خبرگزاری ‌های رسمی دولتی نيز سخنان كارگرانی را منعكس ‏كردند كه از 3 تا 17 ماه حقوق آن ها عقب افتاده بود.
خانه کارگر و شوراها و انجمن های اسلامی، اساسا ارگان های کنترل و سرکوب حکومتی در درون طبقه کارگر ایران هستند که تاکنون اکثریت کارگران نه تنها به این ارگان ها نپیوسته اند، بلکه در جاهایی مانند نیشکر هفت تپه که اعتراض و اعتصاب کارگران بالا می گیرد آن ها، از جمله به انحلال این ارگان های سرکوب و برپایی تشکل مستقل پافشاری می کنند.


ایسنا، طی گزارشی از این تجمع کارگران، از جمله نوشت: «به گفته يكی از تجمع كننده ‌ها كه كارگر شركت الكتريكی در قزوين بود او 17 ماه است كه حقوق نگرفته و هم چنان وضعيت واحدی كه در آن كار می ‌كرد معلوم نيست و علاوه بر او همكار ديگرش اظهار كرد: دو سال است كه از شركت عيدی و پاداش دريافت نكرديم و برای اعتراض به فرمانداری ‌ها، استانداری و اداره ‌های ديگری رفتيم اما هيچ نتيجه ‌ای نداد. يكی از كارگران يك شركت الكترونيكی كه از خصوصی شدن واحد خود ناراضی است نيز بيان كرد: با خصوصی شدن واحد ما سه ماهی بيكار شديم و 40 كارگر نيز اخراج شدند كه خوشبختانه با پيگيری ‌هایمان توانستيم 40 كارگر را به واحد بازگردانيم. به گفته اين كارگر اصلا نظارتی بر كار خصوصی شدن واحدها وجود ندارد. پيرمرد 80 ساله ‌ای كه از مقدار حقوق دريافتی خود ناراضی است نيز در مورد مشكلات خود گفت: با 35 سال سابقه كار و 80 سال سن، حقوقی را به من می دهند كه برای معيشت خانواده ‌ام كافی نيست...»
از جمله در گزارش ها آمده بود که در شركت های پاكدشت كرج، اجازه خروج از كارخانه به كارگران داده نشده و فقط 300 كارگر موفق شدند به تهران بروند. حدود 350 کارگر با 7 اتوبوس از سمنان، برای شركت در تجمع اعتراضی كارگران در مخالفت با تغيير قانون كار به تهران آمدند. در سمنان نیز بيش از 1000 كارگر  از كارخانه های مختلف عليه وزير كار، طرح و اصلاح قانون كار تجمع اعتراضی برگزار كردند.
بيش از 400 نفر از كارگران كارخانه های ساوه برای اعتراض به طرح به اصطلاح قانون كار به تهران آمدند. 500 نفر از كارگران كارخانه های مختلف مقابل خانه كارگر اين شهر تجمع كردند و عليه وزير كار و اصلاح قانون كار شعار دادند.
در شيراز در محوطه خانه كارگر صدها کارگر از 100 كارخانه كل استان جمع شدند. حدود 50 -40 پلاكارد نصب کرده بودند. در تظاهرات کارگران يزد، درگيری های كوچكی بین کارگران و مامورین سرکوبگر درگرفت و يكان ويژه خيابان ها را تا پايان اين تجمع و تظاهرات بسته بود. ساعت 9 صبح سه شنبه 29 آبان 86، بيش از 600 تن از كارگران كارخانجات مختلف اصفهان در سالن اجتماعات خانه كارگر تجمع کردند تا اعتراض خود را نسبت به قانون ضدكارگری و عليه اجحافات دولت احمدی نژاد و وزير كار اعلام دارند.
در شهرهای دیگر ایران نیز به شیوه مختلف نسبت به لایحه ضدکارگری دولت احمدی نژاد، آکسیون ها و اعتراضاتی برگزار گردید.
لازم به تاکید است که در تظاهرات کارگری، خانه کارگر ضدکارگر و مجری سیاست های حکومت اسلامی در درون جنبش کارگری، همواره سعی کرد اعتراض کارگران را به رقابت های جناحی حکومت محدود کند تا بهره برداری سیاسی خود را ببرد. خانه کارگر، هم چنان تلاش می کند اعتراضات کارگران را با برگزاری و سازمان دهی اعتراضات کنترل شده و نمایشی از اهداف واقعی منحرف و خواست های کارگران را از مضمون طبقاتی و ضدحکومتی تهی سازد. اما تاکنون، کارگران بارها تجمعات خانه کارگر را به تریبونی برای بیان اعتراض خود علیه حکومت سرمایه داری اسلامی و سران خانه کارگر تبدیل کرده اند و امکان بهره برداری و سوء استفاده سیاسی به آن ها نداده اند.
اساسا قانون کار حکومت اسلامی، در کلیت خود یک قانون ضدکارگر است اما در این سال ها دولت رفسنجانی، خاتمی و اکنون نیز احمدی نژاد، همگی سعی کرده اند آن بندهای ضعیفی از قانون کار هم که به نفع کارگران است به نفع کارفرمایان و سرمایه داران تغییر دهند. مسلما تا روزی که نمایندگان واقعی منتخب کارگران، قانون کار را تدوین و به حکومت تحمیل نکنند قانون کار موجود ابزار مهمی در دست کارفرمایان و سرمایه داران و حکومت حامی آن ها برای استثمار شدیدتر کارگران، هم چنان به کار گرفته خواهد شد.
جمع بندی

اعتراض و اعتصاب کارگران نیشکر هفت تپه، و اعتراض ده ها هزار کارگر به لایحه پیشنهادی دولت در رابطه با تغییر قانون کار به نفع کارفرمایان، مهم ترین حرکت اخیر جنبش کارگری ایران به شمار می آید.
با توجه به جمعيت حدود 2/12 ميليون نفری زير خط فقر مطلق و 5/16 ميليون نفری زير خط فقر نسبى و افزايش حداقل 5 ميليونى جمعيت فقیر براساس پيش بينى هاى خوش بينانه برنامه چهارم توسعه دولت تا سال 1388 و نرخ بالاى ترک تحصيل، اگر تنها با يک تخمين 10 درصد از جمعيت فقير ذکر شده کودک باشند چيزى حدود 8/2 ميليون کودک در معرض ورود به مناسبات اقتصادى و کار هستند. از سوى ديگر با خروج کارگاه هاى زير 10 نفر از شمول قانون کار و فقدان نظارت هايى که مى بايد وزارت کار در مورد کارگاه ها انجام دهد و در شرايطى که رقم بالايى از بيکارى وجود دارد مجموع شرايط مذکور و ارزان قيمت بودن نيروى کار کودکان و مطيع بودن آن ها، زمينه مناسبی را براى سودجويى از کودکان کار ایران فراهم کرده اند.

مطابق اطلاعات مرکز آمار ايران، تعداد جوانان ۲۰ تا ۲۴ سال که آماده‌ ورود به بازار کار هستند بيش از ۹ ميليون نفر است. اين در حالی است که به گفته محمد جهرمی، وزير کار و امور اجتماعی طی دو سال از برنامه چهارم توسعه تنها ۲ ميليون شغل جديد ايجاد شده است. (روابط عمومی وزارت کار، ۱۵ مرداد ۸۶) همچنين ۷۵ درصد بيکاران ثبت نام شده در باشگاه کار، فاقد مهارت هستند؛ بيکارانی که بخشی از آن ها با شغل ‌های کاذب روزگار می ‌گذرانند، بيکاری ‌شان پنهان می ‌ماند اما فقرشان آشکار است.
این در حالی است که خبرگزارى انتخاب، 18 آذر ماه سال جاری نوشت: به گزارش خبرنگار سرويس دين و انديشه خبرگزاری انتخاب، محمد حسين صفار هرندی، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، گفت: بودجه فعاليت های قرآنی اين وزارتخانه در آغاز فعاليت 600 ميليون تومان بود اما در حاضر اين رقم به مرز 8 ميليارد تومان رسيده است. وی اضافه کرد: بودجه فعاليت های قرآنی تا سال آينده 2 برابر خواهد شد و قرار است اين بودجه به مرز20 ميليارد تومان برسد.
وزير فرهنگ و ارشاد اسلامی در چارچوب اين افزايش بودجه همچنين گفت: بودجه ساليانه، فعاليت کانون های فرهنگی؛ هنری در هر مسجد سال آينده به 5 ميليون ريال می رسد. صفار هرندی افزود: در حال حاضر 2500 مسجد تحت پوشش ستاد عالی کانون های مساجد کشور است که اين تعداد در سال اينده به 4500 مسجد می رسد. وزير فرهنگ و ارشاد اسلامی با اشاره به تجهيز کتابخانه مساجد سراسر کشور گفت: با اعتباری در حدود 2 ميليارد تومان حدود 40 هزار جلد کتاب با موضوع مسائل دينی از جمله نماز و مسجد در کتابخانه های مساجد و مدارس توزيع شده است. وزير فرهنگ و ارشاد اسلامی، همچنين گفت: 250 فيلم کوتاه و بلند با موضوع ترويج فرهنگ نماز مورد حمايت قرار گرفت.
اگر این بودجه های کلانی که هر سال دولت و مجلس شورای اسلامی به تبلیغات و خرافات مذهبی اختصاص می دهند که برای هیچ شهروندی نان و آب نمی شود و شکم کسی را نیز سیر نمی کند غیر از دستگاه تبلیغ خرافی و شست شوی مغزی جوانان متوهم؛ با بودجه های اختصاصی به آموزش و پرورش، بهداشت و درمان و اشتغال مقایسه کنیم به سادگی می بینیم که در این عرصه های کمبودهای کلانی وجود داردند و همواره مسئولان آن نیز می نالند. بنا به اقرار قائم مقام وزير آموزش و پرورش، «وزارت آموزش و پرورش در سال جاری با 2 هزار و 100 ميليارد تومان كسری بودجه مواجه است.» (خبرگزاری قارس، 12 آذر 1386) بنابراین، پول در دستگاه حکومت اسلامی به وفور وجود دارد اما نه برای رفاه و آسایش و امنیت شغلی شهروندان، که این هم ریشه در ایدئولوژی و تفکر و سیاست های سرمایه داری حکومت اسلامی دارد.
بدین ترتیب، مسلم است که حکومت اسلامی، بودجه های کلانی به ارگان های سرکوب، تولید سلاح های کشتار جمعی، تبلیغ خرافات ارتجاعی اسلامی و غیره اختصاص می دهد؛ در حالی که آگاهانه و عامدانه کلیه مزدبگیران را در فقر و فلاکت اقتصادی نگاه می دارد تا آن ها آن چنان در تامین نیازهای زندگی خود و خانواده شان غرق شوند تا به فکر سیاست و فعالیت سیاسی نیافتند. کسی که گرسنه است فرصت و وقت و حوصله فکر کردن ندارد تا به امور سیاسی و اجتماعی فکر کند، بلکه خودش را به هر آب و آتشی می زند تا زندگی بخور و نمیر خود و خانواده اش را تامین کند
در کشوری که شهروندان آن بر روی منابع غنی اقتصادی نشسته اند و حکومت آن نیز یکی از ثروت مندترین حکومت های جهان به شمار می آید، اما اکثریت این شهروندان به سختی زندگی خود را تامین می کنند؟!
مسلم است که این وضعیت نه تنها خود به خودی به نفع کارگران تغییر نخواهد کرد، بلکه روزبروز نیز همه مزدبگیران با موقعیت اقتصادی و سیاسی و اجتماعی دشوارتری دست به گریبان خواهند بود. جوانان بیش تر از این، امید خود را در راه رسیدن به اشتغال و زندگی مستقل از دست خواهند داد و زندگی بسیاری از آن ها دستخوش ناملایمات و ناکامی ها و آسیب های اجتماعی خواهد شد. برای برون رفت از این وضعیت، تنها برپایی تشکل مستقل و سراسری کارگران و پیوند جنبش زنان و جنبش دانشجویی با این جنبش و روی آوری به فعالیت های هدفمند اقتصادی، سیاسی و اجتماعی است. یک دست صدا ندارد و مبارزه جداگانه کارگران یک کارگاه و کارخانه نیز به جایی نخواهد رسید. اگر این مبارزات پراکنده در اتحاد و همبستگی و در ارتباط با هم قرار گیرند آن وقت روزنه های امید دیگری بر روی مبارزه طبقاتی ما گشوده خواهد شد.
قدرت کارگران در اتحاد و مبارزه متشکل و هدف مند است. از این رو، کارگران، برای تحمیل خواست ها و مطالبات خود به سرمایه داران و حکومت حامی آن ها، به یک تشکل سراسری قدرت مند مانند نان شب نیاز دارند. فعالین این جنبش و آن هایی که از نزدیک دستی بر آتش دارند این کمبود بزرگ را به خوبی حس می کنند و تاکنون نیز در این راه آگاهانه بهای سنگینی پرداخت کرده اند. «جرم» نابخشودنی محمود صالحی، منصور اسانلو، مددی و غیره نیز همین است. رفیق کارگری که در روز روشن توسط تروریست های حکومت اسلامی ترور می شود تنها گناهش پیگیری برپایی تشکل مستقل کارگری و پیگیری مطالبات هم طبقه ای هایش است. فعالین جنبش زنان و جنبش دانشجویی نیز به همین «جرم»، تهدید و دستگیر و زندانی می شوند. به بیان دیگر، در جامعه تحت کنترل و اسارت بار حکومت اسلامی، انسان های برابری طلب و عدالت خواه «مجرم» شناخته می شوند و تروریست ها و ستم گران و استثمارگرانی که حتی به سفره خالی کارگر نیز دست درازی می کنند حاکم و رهبر و رییس جمهور و وزیر و نماینده مجلس و شهردار و فرماندار و ... هستند؟ این هم از واقعیت های تلخ و جان کاه تاریخ جامعه ماست! تاریخی وارونه ای که باید با قدرت طبقاتی کارگران و مردم محروم و آزادی خواه دگرگون شود و حکومت نه مافوق جامعه، بلکه مطیع آن باشد.
خفقان پلیسی و سرکوب های هیستریک و سکتاریسم و مشکلات مالی از جمله موانع اصلی و مهمی هستند که بر سر تشکل یابی سراسری کارگران ایران قرار دارند. اتفاقا با توجه به این فضای رعب و وحشت و با در نظر گرفتن کلیه موازین امنیتی، باید تلاش گسترده و پیگیری را برای تشکل یابی سراسری کارگران سازمان دهی کرد.
در این میان همه نهادها، سازمان ها و احزاب کارگری کمونیستی موظفند که بدون کوچک ترین چشم داشتی و بدون فرقه گرایی (سکتاریسم)، امکانات خود را در اختیار سازمان یابی و اتحاد طبقه کارگر قرار دهند.
نباید به این وضعیت غیرانسانی که حکومت سرمایه داری اسلامی، عامل و بانی اصلی آن است، گردن گذاشت؛ وضعیتی که شایسته هیچ انسانی و هیچ شهروندی نیست. تنها طبقه کارگر متحد و متشکل با افق و چشم انداز مبارزه سوسیالیستی می تواند به این وضعیت خاتمه دهد؛ جلو سرکوب های حکومت اسلامی را بگیرد؛ خواست ها و مطالبات خود را به این حکومت تحمیل کند؛ در مقابل فعالیت های ماجراجویانه اتمی حکومت اسلامی و سیاست های تجاوزکارانه امپریالیستی بایستد و سرانجام با سرنگونی حکومت اسلامی، و با تاسیس حکومت خود و با اتکا به روابط و مناسبات شورایی، کل جامعه ایران را از نابرابری و تبعیض، تهدید و ترور، شکنجه و اعدام و استثمار انسان از انسان رها سازد.
* برگرفته از نشریه جهان امروز 199، نيمه  اول آذر ماه 1386 -  نيمه  اول دسامبر  2007

پریسا نصرآبادی:کوتاه علیه ارتجاع سرمایه داری اسلامی و شرکا : «رفقای ما را آزاد کنید!»

درست در شرایطی که دول منحط بورژوایی از سه قاره، در سهم خواهی بر سر خوان گسترده منافع متقابل با چاشنی مسئله هسته ای ایران، به توافقات جدی دست می یافتند و نیش بورژوازی تا مغز استخوان فاسد ایران(اعم از پوزسیونی و اپوزسیونی )به لبخندی چندش آور مزین گشته بود و کماکان در فضایی سرشار از شارلاتانیزم سیاسی در گستره بین المللی، بر طبل دروغ های آوریل و ژوئن و دسامبر امریکا و همزمان جدی بودن خطردستیابی به تسلیحات اتمی رژیم اسلامی ایران کوبیده می شد، ده ها تن از برجسته ترین فعالان دانشجویی کمونیست دانشگاه های تهران،مازندران،شیراز، اهواز و...که بر طبق سنت چندسال گذشته دانشگاه ها، در تدارک آکسیون سرخ 16 آذر بودند، به طور غیرمترقبه و به نفرت انگیز ترین شیوه ممکن،تهدید،تعقیب و دستگیر شدند ،منازل و لوازم شخصی شان مورد تفتیش قرار گرفت و روانه دانشگاه اوین گردیدند تا گوش های پُرشان از اندرزهای تکراری تمام این سالها پُر تر شود.

پس از این رخداد، نولیبرال های اپوزسیونی خوش خدمت که در انتظار «رقم خوردن سرنوشتشان از آن سوی مرزها» در خفقانی معنادار فرو رفته بودند، پس از «معامله بزرگ » در حقارت فقدان موضوعیت به گل نشستند و از قرقره کردن دموکراسی خواهی تمام عیارشان (تحت لیسانس  یو اس آ ) به کلی باز ماندند.

{درباره میزان دموکراتیک بودن محتوای برنامه این جریان می توانید به نک و ناله ها و شکایات پیاپی ایشان نسبت به عدم برخورد رژیم با کمونیست ها پیش از سرکوب اخیر و انبوه اعتراضات و بیانیه ها و اطلاع رسانی مبسوط در ارگان ها،تلویزیون ها،رادیو ها سایت ها و وبلاگ های رسمی و شخصی حضرات نولیبرال و نو محافظه کار در شعب دست چندم دانشجویی و غیر دانشجویی آن پس از سرکوب اخیر مراجعه نمایید!!!}

در کنار بایکوت خبری و رسانه ای راست اپوزسیون ، ذکر مزایای نولیبرال های اصلاح طلب پوزسیونی نیز خالی از فایده نیست که با توجه به سوابق درخشان خود به ویژه در سالهای نخست پس از انقلاب 57، بدیهی است که ید طولایی در جعل و تحریف وقایع و سانسور شدید خبری و تطهیر سرکوبگری دیرینه رژیم سرمایه داری اسلامی داشته و دارند.

راست پوزسیونی اصلاح طلب که با تمام قوا تلاش خود را در گذشته مبذول داشته بود که با اعطای مدال های آکادمیک ، چپ را به کنج کتابخانه ها و محافل روشنفکری رهنمون کرده و از آن یک «کاست معنوی» بسازد و نسخه چپ فاقد افق سیاسی و اجتماعی را بپیچد، با مواجهه با چپ مهارناپذیر غیر سازشکار عنان از کف داده و کار را به جایی رسانید که حتی شیخ اصلاحات نیز به عرصه رقابت  در درفشانی حضرات آکادمیسین لیبرال  پیوست و از نقش مارکسیست ها در تخریب و ویرانگری حسینیه دراویش گنابادی بروجرد سخن به میان آورد!!!

جناح های مختلف بورژوازی پس از سر برآوردن دوباره چپ پس از سرکوب سهمگین دهه مرگبار 60 و پس از شکست مفتضحانه پروژه اصلاحات، در مقاطع مختلف همواره سعی در نادیده گرفتن و قلیل انگاشتن این چپ بازمتولد شده داشتند تا به خیال خودشان به آنها موضوعیت نبخشند و هویت آنها را به رسمیت نشناسند، تا سربازان فرمانبردار خود را در گردان های دانشگاهی از پی دامن زدن به جنگ های زرگری این جناح و آن جناح یا عملیات های کور و حماقت باری چون حمایت از پروژه دخالت خارجی رفراندوم و دموکراسی خواهی موهوم روان کنند.

اما با قدرت گیری هر روزه این چپ و با تثبیت موقعیت خود از 16 آذر 84 به بعد به تدریج این چپ های به قول آقایان از گورستان تاریخ باز آمده( که به خوانش ارتدکس از مارکسیسم رجوع می نمودند) به عنوان یک طیف بسیار حائز اهمیت در تحولات دانشگاهی و دارای پایگاه و نیروی قابل توجه در جنبش دانشجویی به رسمیت شناخته شد.

از این زمان به بعد و با توجه به اینکه در اکثر دانشگاه های کشور این طیف مشخص با خوانش رادیکال خود از مارکسیسم رو به گسترش داشت، بدیل کاریکاتور واری از چپ به طور موازی ( و با تمرکز در دانشگاه علامه طباطبایی) به عنوان چپ مورد علاقه حضرات نولیبرال و بی خطر برای بورژوازی تا بن دندان مسلح علم شد تا با قرائت گل و بلبل خود از مارکسیسم ،نه تنها در انتقاد از رادیکالیسم چپ در طول تاریخ از لیبرال ها پیش بیفتند بلکه به جاده صاف کنی بیراهه دموکراسی خواهی در ایران (البته زیر سایه عنایات پیش کسوتان لیبرال خود) مفتخر گردند.

16 آذر سرخ 85 به عنوان نقطه اوج و فراز چپ راستین در دانشگاه و متعاقب آن برگزاری آکسیون 8 مارس 85 برای اولین بار در دانشگاه های ایران و حضور فعالانه دانشجویان چپ درآکسیون کارگری بی سابقه 1 می 86 نشانگر یک تعیین تکلیف استراتژیک و آغاز مرحله ای جدید در حیات چپ انقلابی در دانشگاه بود، که بر اساس آن می بایست فراتر از حرف و سخن و بسط تئوریک مباحث، مبارزه طبقاتی و اهمیت استراتژیک طبقه کارگر، پروژه اجتماعی شدن چپ ، فراتر رفتن از سطح تحلیل بورژوایی نسبت به هم رده پنداشتن جنبش های اجتماعی و تاکید براهمیت مضاعف جنبش کارگری و رهبری طبقه کارگر ، تامین هژمونی چپ در جنبش های اجتماعی نظیر دانشجویی،زنان،ستم ملی و...تاکید بر سوسیالیسم به مثابه هدف فوری و آنی مجموعه مبارزات جاری در بطن اجتماع ،محور همه تحرکات دانشجویان کمونیست قرار بگیرد و بیش از پیش به منصه عمل درآید.

اما :

تعقیب،ربایش و دستگیری گسترده دانشجویان چپ، که همگی متعلق به رادیکال ترین جریانات موجود در چپ دانشجویی  هستند و در تدارک 16 آذر سرخ دیگری بودند را  چگونه می توان تحلیل کرد؟

کاملا شفاف و روشن است که این اقدام بی سابقه معطوف به چپ انقلابی دانشگاه های ایران بوده است و نه چپ نو، یا پسامارکسیست یا پست مدرنیستی(بخوانید رفرمیست) که توسط ارگان های لیبرالی نسبت به آن بی دریغ تبلیغات گسترده صورت می گیرد و تصویر شخصیت های تئوریک و سیاسی آن، به عنوان اسطوره های چپ بی آزار،فهمیده و متساهل در پشت جلد نشریات زرد لیبرالی نقش می بندد.

چپ دوست داشتنی که از فرط مهربانی گارد خود را به راست بازگذارده و شمشیرش را برای جریانات رادیکال چپ از رو بسته است. چپی که در بهترین حالت به مثابه جناح چپ لیبرالیسم ، رزمنده و فدایی مصمم بورژوازی درک می شود.(از جمله می توان به تبانی سازمان های متبوعه این به اصطلاح چپ در مقاطع مختلفی نظیر انتخابات، با جناح اپوزسیون اصلاح طلب پرو- رژیم ، یا توافقات جمهوری خواهانه و دموکراسی طلبانه ایشان با اپوزسیون پرو -غرب اشاره نمود!)

بورژوازی شامه تیزی دارد و دشمنان حقیقی خود را که بر مبنای پولاریزاسیون اصیل و تاریخی چپ و راست معین می گردد را به خوبی می شناسد و به سوی آن می تازد، و این دشمن کیست مگر چپ انقلابی که همواره مرزبندی قاطع و سازش ناپذیری با لیبرال ها را در کارنامه خود مضبوط نموده است و این توان را دارد که به عنوان یگانه جریان صاحب صلاحیت برای پیگیری مطالبات دموکراتیک و آزادی خواهانه دانشجویان در دانشگاه ، پیشتاز و پیش رو مجموعه تحرکات درون دانشگاهی باشد و قادر است تنها نیرویی باشد که به طرح مسائل و خواست های اجتماعی رادیکال موجود در جامعه و سازماندهی در جهت تحقق آنها مبادرت ورزد و با نظام سرمایه داری در تمام ابعاد و اشکال آن پیگیرانه مبارزه نماید و در این مسیر مجموعه جریانات رفرمیست و فرصت طلب را به حاشیه براند.

از این رو چپ انقلابی که دگر باره بنا بر ضرورت، از بطن نظام سرمایه داری اسلامی موجود متولد شده است و یگانه انعکاس مبارزات واقعی وجدی در صحنه اجتماع است  تاریخا توسط دولت های بورژوازی در برهه های مختلف مورد تعرض و سرکوب قرار گرفته است و این بار نیز چپ انقلابی دانشگاه های ایران در معرض حملات دولت نهم از نظام سرمایه داری اسلامی ایران قرار گرفته است.

دولت نهم که نامزد در دست گرفتن ابتکار عمل برای پیوند زدن سرمایه داری دولتی ایران، به سرمایه داری جهانی و هم زمان برقراری سیادت ایران در منطقه گردیده است، با دست افزار اصل 44 که نقطه کانونی پیوستن مجموعه جناح های بورژوازی به یکدیگر و تبلور اشتراک منافع پوزسیون و اپوزسیون طرفدار رژیم و اپوزسیون طرفدار غرب است، به تدریج در جهت رفع یا کاهش تضاد های خود قدم بر می دارد و با لیبرال های امریکایی هم زبان می شود و «مارکسیست ها» را سیبل تعرض و تهاجمات خود قرار می دهد .

به این ترتیب « ازکیهان تا صدای امریکا  » طیفی از ارگان های با منافع مشترک حضور خواهند داشت که همگی از سرکوب چپ انقلابی استقبال نموده و هریک به اقتضای ادبیات خود یا چپ انقلابی را منتسب به امریکا می کنند و سانسور شدید خبری اعمال می کنند یا چپ انقلابی را به عنوان دشمنان جامعه باز و مدنی بایکوت رسانه ای می کنند.

زیرا این چپ انقلابی است که بارها و بارها :

1- مواضع خود را نسبت به ضدیت با هرگونه دخالت خارجی |(از تحریم تا حمله نظامی )شفاف و رو به جبشهای اجتماعی ارائه  کرده است.

2- همواره هویت مستقل خود را حفظ نموده وعدم دلبستگی و وابستگی خود به تک تک  جناح های اپوزسیون  درون حکومتی و پرو-غرب را اعلام نموده است.

 3- از بدو تولد دوباره هرگز سنت اصلاح طلبانه نداشته است و دائما بر عنصر دخالتگری اجتماعی تاکید کرده است.

 4- چپ انقلابی را یگانه نیروی پیگیر مطالبات و خواست های دموکراتیک و آزادی خواهانه/سوسیالیستی       می داند.

پس چندان تعجب برانگیز نیست که متعاقب حملات و سرکوبگری شدیدی که مداوما نسبت به فعالان جنبش های اجتماعی و به ویژه جنبش کارگری صورت گرفته و می گیرد ( و از ترور تا زندان و صدور احکام سنگین و طویل المدت را شامل می شود )، اکنون برای بازداشته شدن دانشجویان کمونیست از برگزاری آکسیون سرخ و پر قدرت دیگری در آستانه 16 آذر 86 با این گستره و حجم مورد تعرض قرار بگیرد.

اما 16 آذر امسال در نبود بسیاری از رفقا ، که هریک به نوعی از برجسته ترین فعالان کمونیست دانشگاه های ایران هستند با تمام نیرو و شورمندانه برگزار گردید .

ما این یورش وحشیانه را که توسط رژیم سرمایه داری اسلامی ایران و به نمایندگی از بورژوازی ددمنش در کلیت واحد آن صورت گرفته است خشمگینانه محکوم می کنیم و خواستار آزادی فوری تک تک دانشجویان،کارگران، و همه زندانیان آزادی خواه در بند می باشیم.

مبارزات دانشجویان به مثابه متحدین طبقه پیش رو کارگر و همگام با ایشان بی وقفه ادامه خواهد یافت و در این راه لحظه ای از پای نخواهیم نشست.

اما وقایع اخیر حاکی از ضرورت ارتقاء جنبش چپ انقلابی در دانشگاه ها بر مبنای استراتژی واحد و بر سه محور سازماندهی ، رهبری ، و تئوری منسجم می باشد که تا کنون عمدتا مباحث نظری متعددی حول آنها صورت گرفته است و ضرورت دارد که از این پس به نمود های عملی و تحقق انضمامی موارد نامبرده در سطح جنبش تلاش های جدی مبذول داشته شود.

با آرزوی رهایی رفقای سربلند در بندمان!

زنده باد سوسیالیسم!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روزا آرمان:حماقتی که مرتکب شدند

فراخوانی به ایرانیان خارج کشور

چند روز اخیر شاهد دستگیری های گسترده فعالان چپ دانشگاه های ایران بودیم، رهبران دانشجویی یکی پس از دیگری دستگیر و روانه زندان شدند. تا شاید جمهوری اسلامی بتواند با این دستگیری ها سدی را در مقابل اعتراضات 16 آذر  ایجاد کند.

اما  همیشه شاهد بوده ایم که هر عمل، عکس العملی را در پی داشته است و  رهبر هر اعتراضی که روانه زندان شده است ده ها نفر جایش را گرفته اند و به قدمت بوجود آمدن طبقات اجتماعی در  دنیا، این اعتراضات و سرکوب ها ادامه داشته است.

اعتراض ما برگزار می شود، تنها چیزی که تغیر خواهد کرد ادامه اعتراضات به صورت یک کمپین تا آزادی دوستانمان از زندان خواهد بود. جمهوری اسلامی باید از فردا موج اعتراضات روزانه ما علیه این تعرض به فعالاین چپ در دانشگاه ها را ببیند، جمهوری اسلامی باید از فردا شاهد اتحاد گسترده ما حول محور آزادی رفقایمان از زندان باشد. دقیقا این تنها چیزی است که تغیر   کرد است.

ایرانیان خارج کشور فعالان سیاسی و احزاب اپوزسیون

شما می توانید پژواک اعتراض ما در خارج کشور باشید.

 شما را کسی بازداشت نمی کند، شکنجه ای در انتظار شما نیست، خانواده هایتان هر دقیقه منتظر اخبار دستگیری و شکنجه اتان نیستند، می دانید که در فردای این اعتراضات دوباره زنده ، آزاد وسلامت در کنار خانواده هایتان هستید.....

خارج کشور را به پایگاهی برای تداوم بخشیدن به اعتراضات دانشجویی تبدیل کنید. سعی کنید همزمان با ما و بدون توجه به اینکه چه کسی و کجا فراخوان داده است به دفاع از دانشجویان زندانی به میدان بیایید.

سفارت خانه های جمهوری اسلامی  و پارلمان های کشورهای اروپایی باید شاهد اعتراضات هزاران نفره شما در دفاع از اعتراضات دانشجویی باشد.

به یاد داشته باشید که از فردا اعتراضات دانشجویی برای آزادی رفقای در بندمان در سراسر کشور شروع می شود و یکی از موانعی که می تواند مانع دستگیری همه فعالان دانشجویی شود، حضور فعالانه شما در خیابان های تک تک کشور های اروپایی است. جمهوری اسلامی را از همه طرف برای آزادی رفقای دربندمان تحت فشار بگذاریم. این بار و بخاطر دوستان دربندمان و بقیه ای که ممکن است بزودی زندانی شویم متحد و یک پارچه به میدان بیایید.

بر گرفته از شماره 2 نشریه جنبش نو

www.j-n.blogfa.com

مازیار راد: چپ جوان، درسهای که از گذشته نیاموخت

در نقد جدل های هیستریک فعالان چپ

 

روزگاری  نه چندن دور وبلاگ ها و سایت های چپ  (داخل کشور ) در نقد راست و علیه جمهوری اسلامی می نوشتند! خواننده  با دیدن این جدل های قطبی، میان چپ و راست امیدوار می شد که چپ جوان و تازه به دوران رسیده ایران، قرار نیست اشتباهات فاحش  کمونیست های قدیمی تر را تکرار کند. اما این روند خیلی زود به انتها رسید. چرا که طبق قانون همیشگی چپ که تا 3 نفر شدیم باید انشعاب کنیم و سه گروه شویم. ، تمام توان خود را صرف نقد یکدیگر کردند.

داستان این مباحث حتی از سطح  یک بحث سیاسی که نگارندگان آن مدعی هستند نیز بشدت نزول کرده و به تهمت زدن به همدیگر و بیان شجره نامه های همدیگر تبدیل شده است.که باید هر چه زود تر جلوی این حرکت روبه عقب و وارونه را گرفت.

اما موضوع بحث چیست؟

قبل از وارد شدن به موضوع بحث ها، به تاریخ گذشته چپ برمی گردیم و آثار مخرب این نوع نقد و دعواهای چپ را مورد بررسی قرارخواهیم  داد.

بعد از انقلاب سال 57 و با درهم شکسته شدن چپ در سال های اول انقلاب این داستان در ایران شروع شد. احزاب چپ به سرعت  از هم پاشیدند

و جای خود را به فرقه های کوچکی دادند که توانایی هیچ تاثیر گذاری  بر تحولات روز مره را نداشتند. سازمان چریک های فدای خلق به عنوان بزرگترین نیروی چپ در زمان انقلاب به طور کلی از هم پاشید و فرقه هایی که از آن درست شدند یا بشدت حاشیه ای  و سکت بودند و یا به راست چرخیدند. با تشکیل حزب کمونیست ایران ، چپ باردیگر خود را سازمان داد که البته همان موقع همین برخورد های سطحی و نازل چپ های فرقه ای علیه این حزب وجود داشت. اما مدت زمان زیادی طول نکشید که این حزب هم از هم پاشید و  اکنون شاهد هستیم که احزاب کوچک و بزرگی از آن بوجود آمدند، که همچنان مشغول انشعابات دیگری هستند. این داستان را یکبار دیگر  و این بار در حزب کمونیست کارگری شاهد  بودیم. حزبی که در کنگره 3 ، خود را مدعی گرفتن قدرت سیاسی معرفی کرد، با مرگ لیدر خود تا کنگره 4 دوام آورد و بعد از آن به چند حزب تجزیه شد تا این داستان همچنان تکرار شود.

این انشعابات و این تفرقه ها در چپ ایران هیچ گاه نتوانست بر بستر یک بحث و جدل اساسی کشیده شود و همیشه مباحث غیر  سیاسی و غیر اصولی انجام گرفت و در هر انشعابی در چپ رهبران آن توسط جناح مقابل، راست، ناسیونالیست، طرفدار جمهوری اسلامی و .. خوانده شدند. در جریان این انشعابات اکثریت عظیمی از فعالین چپ نا امید و خانه نشین شدند و دست از مبارزه سیاسی کشیدند. امید چپ جامعه، به نا امیدی و یاس تبدیل شد و کسی مسئولیت این بی پرانسیبی ها را به عهده نگرفت.

اکنون بعد از مدت ها جامعه ایران شاهد عروج طیفی از چپ های جوان در دانشگاه ها بود، که  می رفت در روند تحولات آینده ایران نقش بازی کنند. اما مدت زمانی طول نکشید که این چپ، هم نشان داد که از تجارب و شکست های چپ گذشته درسی نگرفته است و میرود تا یک بار دیگر داستان از هم پاشیدگی چپ در گذشته را تکرار کند.

من به جرائت می توانم بگویم که اکثر این اختلافات شخصی و غیر سیاسی هستند . همیشه اینطور بوده است که اول اختلافات پیش می آید و بعد می روند برایش تئوری می سازند.

نگاهی کوتاه به جدل های "چپ کارگری" و "چپ رادیکال" در وبلاگ ها و سایت سلام دمکرات بندازید! به نیرو و انرژی که صرف این مباحث می شود توجه کنید تا به یکی از مشکلات بزرگ چپ در دنیایی کنونی پی ببرید.

جواب این رفقا همیشه این است که باید نقد کرد  تا به پیش رفت. کسی منکر این حرف نیست. اما سال های سال است که چپ فقط خودش  رانقد می کند بعد تکه تکه می شود و به عقب می رود و یا بطور کلی از میان میرود.

من اصلا دوست نداشتم وارد این دعوای خانوادگی چپ شوم، هنوز هم هدفم از نوشتن این بحث ورود به این بحث نیست بلکه درخواستی رفیقانه برای پایان آن است.

نتیجه این بحث ها در شرایط فعلی فقط به ضرر چپ و قطب سوسیالیستی جامعه تمام می شود و سود این توسری زدن ها به همدیگر را فقط جمهوری اسلامی به جیب می زند.

من نه قصد دارم کسی را نصیحت کنم و نه سنم قد می دهد. اما هدف از نوشتن این چند خط یادآوری یک ضرورت تاریخی است و نقشی را که ما بعنوان چپ در این جامعه باید ایفا کنیم.

باورکنید من بعنوان یک کمونیست تازه به دوران رسیده رهبران گذشته چپ در جامعه را بخاطر تمام اشتباهاتشان در، از هم پاشاندن جنبش چپ نخواهم بخشید و این داستان  در فردای نزدیک برای ما هم تکرار می شود. تاریخ ما را بخاطر دور شدن از جامعه و سرگرم شدن به دعوا های خانوادگی و ضعیف کردن  جنبش چپ در جامعه نخواهد بخشید.

به خاطر کودکانی که منتظر دنیایی بهتر هستند، بخاطر کارگرانی که روزانه تا شب زندگیشان را می فروشند و همچنان از زندگی بی بهره اند، بخاطر زنانی که در بند ارتجاع مذهبی هستند، بخاطر قضاوت آیندگان از ما خود را جدی بگیریم و

اعلام کنید  که به این مباحث  خاتمه می دهید و وقت خود را صرف مسائل مهمتری در جامعه می کنید. اعلام کنید که دیگر چپ نمی خواهد نیروی فشار در گوشه و کنار اعتراضات باشد. اعلام کنید که منفعت طبقاتی ما بسیار مهمتر از  جدل ها و کینه ورزی های شخصی است. اعلام کنید به خاطر بدهکاری ما به تاریخ برای تغییر آن، این دشمنی ها را خاتمه می دهیم. اعلام کنید آمده می شویم تا یکبار برای همیشه روند وارونه تارخ را عوض کنیم.

جنبش ما مدت ها است که به عقب رانده می شود و همیشه بعد از تحمیل شدن شکست به این جنبش، یخه همدیگر را گرفته ایم و همین امر باعث شده است که هربار سال ها طول بکشد تا دوباره چپ قد راست کند. بیایید اینبار این اشتباه را تکرار نکنیم و خود را برای نبرد اخر که هروز با خواندن سرود انترناسیونال از آن یاد می کنیم آمده کنیم.

 بر گرفته از  شماره 2 نشریه جنبش نو

www.j-n.blogfa.com

فئواد شمس:ٍآسمان اوین امشب ستاره باران است

 

وبلاگ زیستن برای بازگفتن

 

http://bazgooftan.blogfa.com/

 

بچه ها را انتقال داده اند اوین! کیوان و علی و نسیم و روزبهان و محسن غمین و تمامی رفقای در بنمان  را انتقال داده اند اوین. مگر آسمان اوین کم ستاره داشت؟ هنوز اسالو، مددی! جواهری و حسین خواه و ۳ یار پلی تکنیکی در اوین هستند...... و البته یک ستاره درخشان دیگر کیلومتر ها دور تر در زندان سنندج( محمود صالحی) مگر آسمان اوین کم ستاره داشت که الان ۲۰ تا ۳۰ ستاره جدید را به آن اضافه کرده اید؟

امشب آسمان اوین ستاره باران است

کیوان امیری الیاسی و  علی سالم و نسیم سلطان بیگی و روزبهان امیری  و محسن غمین ده ها تن دیگر.............

 رفقای مان ستاره های امشب برنامه  های کانال اوین خواهند بود. امشب اوین را ستاره باران خواهند کرد. دیگر چندان نگران نیستم. اوین جایی است که  برای رفتن به آن جا باید خیلی بزرگ باشی! افتخاری است زندانی شدن در اوین! برای رفتن به اوین تنها و تنها باید ستاره باشی! چون اوین را ستاره باران می کنند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 13:16  توسط فواد شمس  |  یک نظر


فراموش شان نکرده ایم! نمی کنیم و نخواهیم کرد!

تقدیم به مهسا و خیلی های دیگر! که از این سرزمین سرتاسر خاکستری دور هستند و نگران ستاره هایش!

مهسا عزیز و خیلی های دیگر مثل او!

مهسا و کسانی که اکنون در این سرزمین که تاریخ اش همواره گره خورده با سرکوب و زندان و میله بوده استُ. نیستید! اما می دانم که هم تو مهسای عزیز هم میلیون ها نفر دیگر نگران ستاره های آسمان غم زده این سرزمین خاکستری هستید! ستاره هایی که اگر ندرخشند شب سیاه این سرزمین سیاه تر از همیشه خواهد شد!

مهسا جان و خیلی های دیگر که غم دوری از سرزمینی را دارید که خاطرات اش همیشه برای من خاکستری بوده است. مهسا جان وخیلی های دیگر می فهمم........ شما از ما صد ها برابر بیشتر نگران هستید. شما صد ها برابر از ما بیشتر سیگار خواید کشید و سعی خواهید کرد در دود سیگار چهره رفقای در بندمان را تصور کنید.

مهسا جان و خیلی های دیگر! نمی دانم اکنون با چه زبانی از شما بخواهم که نگران نباشید. وقتی خود من نگران ترین آدم روی زمین هستم. اما فقط این را بگویم که ما هم در این جا به اندازه ی شما در آن جا خبر داریم.

مهسا جان و خیلی های دیگر! که در ایران نیستید. تنها تفاوت مان این است که شما در خیابان بدون دغدغه تعقیب و گریز قدم می زنید. یک جای ثابت برای وصل شدن به اینترنت دارید شاید کم تر سردشتان بشود شاید با پدر و مادرتان و نامزدتان بیشتر از ما در تماس باشید.و....... تفاوت ما با شما در این است.

مهسا جان! این را فعلا به تو می گوییم. بدان که برای روزبهان عزیز! برای کیوان عزیز! برای نسیم عزیز! برای علی عزیز!  و دیگر رفقای بازداشتی مان هر کاری که از دست ما بر بیایید انجام خواهیم داد.

مهسای عزیز و تمام انسان هایی که در ایران نیستید.  باید با هم کمک کنیم تا از نگرانی های مان اندکی کم کنیم.  در این زمان فکر می کنم اصلی ترین نگرانی همه ی ما این است که بدانیم کدام یک از رفقا همچنان در بازداشت هستند و کدام یک آزاد شده اند. به هر نحو ممکن این کار را انجام دهیم.

مهسا جان! مطمئن باش که ما نه روزبهان، نه کیوان، نه علی، نه نسیم و نه هیچ کدام از رفقای زندانی مان! نه محمود صالحی نه منصور اسالو  نه ابراهیم مددی نه رضا دهقان نه جلوه جواهری نه مریم حسین خواه و نه هیچ کدام از زندانیان سیاسی را فراموش نمی کنیم.

مهسای عزیز و خیلی های دیگر! این چند خط را برای آن نوشتم که از راه دور شاید تسکینی باشد برایت! شاید بدانی که ما همه درد مشترکیم که باید فریادش زنیم!

مهسا به تو قول می دهم که نه  کسانی که عامل اصلی تمام این نگرانی های ما هستند را می بخشیم ونه رفقای مان را فراموش می کنیم. من تک تک رفقا یمان را فراموش نکرده ام! نمی کنم و نخواهم کرد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 14:22  توسط فواد شمس  |  4 نظر


نگران ستاره هایم!

نگرانی واژه ای است که در این چند روز معنای واقعی اش را فهمیده ام. نگرانی حسی است میان اشک و دود! میان عینک زنگ زده ام و سیگار فروردینم! نگرانی واژه ای است میان دل شوره برای کیوان و دل تنگی برای علی! نگرانی واژه ای است برای یادآوری خاطرات شیرین و تلخ با بهروز و مهدی و روزبه و روزبهان و محسن و مجید و ایلناز و انوشه و تک تک رفقایم!

نگرانی یعنی ۳۰ تن از بهترین و زیباترین فرزندان آفتاب و باد در زندان! 

نگرانم! نگران نگان! مگر می توان آفتاب و باد را در میله ها محصور کرد؟ پس چرا زیباترین فرزندان اش را در میله های خاکستری دربند کرده اند؟ نگرانی یعنی این که آیا فردای این جامعه بدون این ۳۰ تن فردایی سیاه تر و زشت تر از امروزش نخواهد شد؟ نگرانی یعنی چشمان خیس مادر کیوان که سعی می کرد جلوی مادرم پنهانش کند . نگرانی یعنی خون سردی پدر کیوان که سعی می کرد نگرانی اش را در پشت سیبیل و مو های سپیدش پنهان کند. نگرانی یعنی خبر بد دادن به مادر روزبهان! نگرانی یعنی جرات نکردن برای تماس گرفتن با مادر نسیم! نگرانی یعنی تماس نداشتن با خانواده علی! نگرانی یعنی بی خبری از ستاره های دربندمان!

 نگرانی یعنی خود من!

نگرانی یعنی زندگی! من نگرانم و تا زمانی که حتی یک ستاره هم در بند باقی بماند نگران خواهم ماند مگر آن که ستاره ی بی فروغ و خسته ای را هم در دره اوین جایی باشد تا ذر یک اتاق تنها، سیگار فروردین اش را با خون سردی و بدون نگرانی دود کند.

پ.ن: آحرین اخبار  مربوط به بچه ها را در وبلاگ آوای دانشگاه بخوانید و سعی کنید هر گونه که می توانید اندکی از نگرانی هایمان بکاهیم.

December 05, 2007

جمال کمانگر:بخش فارسی بی بی سی و صدای آمریکا شرمتان باد

5دسامبر2007

چند روز اخیر فضای سیاسی داخل ایران تحت تاثیر اعتراضات گسترده و با شکوه دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب بوده است.در این مدت و به دنبال اعلام مراسم 16 آذر توسط دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب دانشگاههای ایران نیروههای سرکوبگر و مستاصل رژیم برای جلو گیری از این مراسمها در اقدامی هماهنگ تعداد زیادی از رهبران دانشجویی را در تهران و مازندران بازداشت و روانه زندانهای مخوف خود کرده اند. تا آنجا که به رسانه های حلقه بگوش و نان به نرخ روز خوری مانند بی بی سی و صدای آمریکا بر میگردد تاکنون که این یاداشت نوشته میشود خفقان گرفته اند و حتی اشاره ای کوتاه  به این اتفاق مهم در صحنه سیاسی ایران و کل دانشگاههای کشور نکرده اند.

 بی بی سی و صدای آمریکا و سایر رادیوهای فارسی زبان از پوشش دادن این اعتراضات گسترده و دستگیری رهبران دانشجویی  خودداری میکنند.ترس اینها از ردایکالیزه شدن فضای دانشگاهها کمتر از رژیم نیست.اگر "ایسنا" و سایر خبرگزاری های رژیم با کم اهمیت جلوه دادن این اعتراضات  زیر فشار دانشجویان مجبور به انعکاس آن میشوند، اما بی بی سی و سایر رادیوهای فارسی زبان نشان داده اند که جقدر بقای رژیم برای آنها اهمیت دارد.

 اینها بار دیگر نشان دادند که چقدر در دنیای با شرف روزنامه نگاریشان واقعا "بی طرف" هستند. نشان دادند که حاضرند ساعتها به عطسه های آخوندهای کپکزده اختصاص دهند. فیلم و گزارش و کارشناسان همیشه "با شرف" دنیای دمکراسی را برای تحلیل سرماخوردگی سران رژیم به مصاحبه بکشانند،  اما  از پخش خبر بازداشتهای وسیع دانشجویان چپگرا و آزادیخواه  خفقان گرفته اند. تا آنجا که به بخش فارسی بی بی سی بر میگردد روز سه شنبه جهت اطلاع ژورنالیستهای باشرفش  دهها نفر ازایرانیان آزادیخواه مقیم لندن درساعت پخش در مقابل ساختمان رادیو  تجمع کرد ند و با شعارهای فارسی و انگلیسی  از جمله "دانشجوی زندانی آزاد باید گردد" زندانی سیسای آزاد باید گردد" و مرگ بر جمهوری اسلامی  که از بلندگوی بزرگ خوانده میشد  نه تنها کارکنان آنها بلکه مردم محل هم از این اعتراض با خبر  شدند و سمپاتی دهها نفر از مردم را به خود جلب کرد. ودهها نسخه از آخرین اخبار مربوط به اعتراضات اخیر در دانشگاههای ایران و موج جدید دستگیرها را به اطلاع مردم رساندند.

باید به بی بی سی و سایر رادیوهای فارسی زبان گفت: شرمتان باد که در مقابل اعتراضات رادیکال و آزادیخواهانه مردم ایران خفقان گرفته اید.

سياوش دانشور: نبرد ١۶ آذر

امسال روز دانشجو تکرار سال پيش نبود. يکسال گذشته دانشگاه مملو از اعتراض بود. در اين يکسال با احمدى نژاد و دولتش تعيين تکليف شد. در اين يکسال چپ و راست در دانشگاه متعين تر شد. تحکيميها و راست هاى افراطى که نام خود را "ليبرال" گذاشتند، همراه با رسانه هاى رژيم در کوبيدن چپ و "اعلام خطر چپ" براستى مايه گذاشتند. در مواردى ياد دوران "انقلاب فرهنگى" افتادند، پلاکارد پاره کردند، گفتند "تحمل پلاکارد سرخ" را ندارند، عليه چپ تحريک کردند، و مرزشان را همراه با اصلاح طلبان دولتى و راستها و ديگران با چپ تاکيد کردند. سال گذشته در عين حال دستگيرى و اخراج و تعدى به دانشگاه افزايش يافت. مجادلات قلمى بالا گرفت و تبليغات عليه چپ با ادبيات کلاسيک ضد چپ گسترش يافت. ١۶ آذر در متن اين اوضاع و اخراجها و دستگيرى ها و احکام انظباطى و انواع محدوديتها برگزار شد. دولت و حراست و نيروى انتظامى تا روزنامه ها و "بال ديگر نظام" و ارگانهاى دانشجوئى شان عليه چپ متحد ظاهر شدند. نه فقط در دانشگاه بلکه در جنبش کارگرى، در جنبش آزادى زن، در جامعه، عليه مردم و آزاديخواهى يقه پاره کردند. چوبه هاى دار را همه جا برافراشتند. ترور کردند. شکنجه کردند. تجاوز کردند. فعال کارگرى و حقوق زن و حقوق مدنى و اجتماعى را دستگير و زندانى کردند. برايشان پاپوش دوختند. تلاش کردند سياست شان را به کارگران و مردم بفروشند. هرآنچه در چنته شان بود بيرون ريختند.

١۶ آذر امسال کشمکش برسر ايندور بود. يک جبهه کشمکش چپ و راست در مقياس جامعه بود. جدال آزادى و ارتجاع بود. نمايش گردن نگذاشتن و نپذيرفتن بود. ادامه مقاومت و اعتصابات قهرمانانه کارگران بود. ادامه تلاش زنان براى حقوق برابر بود. صداى حق طلبى جامعه بود. ١۶ آذر فراتر از دانشگاه و يک مناسبت روتين بود. رژيم اسلامى عليرغم دستگيريها و آدم ربائيهائى که سازمان داد، نتوانست اين روز را پشت سر بگذارد. قرار بود صداى مستقل عليه جنگ و براى آزادى و برابرى و دفاع از کارگر و زن و آزادى انسان بلند نشود. قرار بود جناح ديگرشان دانشگاه و دانشجو را بعنوان "يک عنصر فعال اجتماعى" پشت سياست "صلح و حقوق بشر" و انتخابات رژيم ببرد. نتوانستند. همه اينها پاسخ گرفت. با شعار آزادى و برابرى و تحريم انتخابات پاسخ گرفت. با شعار آزادى زندانى سياسى پاسخ گرفت. با دانشگاه پادگان نيست پاسخ گرفت. با سرود انترناسيونال پاسخ گرفت. ١۶ آذر چکيده تمايل و جهت جنبش آزادى و برابرى و راه حل انسانى در مقابل جنگ و دولتهاى جنگ طلب و در مقابل خيل ناسيوناليستها و ملى اسلامى ها بود. شعارهاى انسانى و آزاديخواهانه ١۶ آذر، با رنگ سرخى که شايسته آنست، نماينده تمدن و مدنيت و آزادمنشى و برابرى طلبى مردم ايران بود.

اگرچه جمهورى اسلامى و راست در ١۶ آذر نتوانست استقامت چپ را درهم شکند، اما توانست با حمله به فعالين دانشجوئى حدود ٣٠ نفر را در تهران و شهرستانها دستگير و زندانى کند. اولين کار تلاشى فشرده و همه جانبه براى آزادى دستگير شدگان است. بايد رژيم اسلامى را پشيمان ساخت. شعار آزادى زندانى سياسى بايد بيش از هر زمان به صدر شعارها و خواستها برود. حمايت دانشگاه از جنبش کارگرى و جنبش زنان بايد با حمايت متقابل کارگر و زن و دانشجو و کل اردوى آزادى و برابرى پاسخ بگيرد. اين جنبش انسانى و آزاديخواهانه اگرچه سنگرها و جبهه هاى متعددى دارد اما متعلق به يک افق اجتماعى واحد براى تغيير است. ١۶ آذر ادامه دارد چون فشرده و جمعبندى اعتراض راديکال جامعه است. و اعتراض راديکال و نخواستن وضع موجود هر روز در جبهه اى از نبرد طبقاتى در جريان است. نبرد ١۶ آذر، نبرد اردوى آزادى و برابرى و سوسياليسم عليه اختناق و تبعيض و ارتجاع سرمايه دارى اسلامى بود.

و بالاخره اين اشانتيونى از اعتراض نسل جديد است. نسلى که توقع و تلقى اش از زندگى و آزادى و حق با جمهورى اسلامى فاصله نورى دارد. اين نسل رژيم اسلامى را نميپذيرد و دستگيرى تعدادى فعال دانشجويان نميتواند مانع اين نخواستن شود. اين نسلى است که جنگش را با رژيم اسلامى آغاز کرده است. اين نسل وضعيت موجود را نميخواهد و حکومت اسلامى و اپوزيسيون بورژوائى پاسخى براى آن ندارد. اين نسل عدالتخواهى و مدرنيسم و انسانگرائى اش را در سوسياليسم  و آلترناتيو کارگرى يافته است. آينده از آن اين نسل آوانگارد و سوسياليست است. زنده باد نسل سرخ ١۶ آذر! 

 

نامه ها شماره ٢٨

سياوش دانشور 

آزادى و برابرى

سلام. ميخواستم ببينم باتوجه به گزارش شوراى اطلاعات آمريکا در شرف سازش ميان اين دو رژيم هستيم؟؟؟؟ و آيا خطر جنگ کاهش يافته؟ نظر شما در اينمورد چيست؟

آزادى و برابرى عزيز،

اخبار و گزارش سرويسهاى اطلاعاتى آمريکا با برخورد مثبت وزارت خارجه رژيم اسلامى هم مواجه شده است. در مورد سازش، نظر من اينست که مذاکره و ديپلماسى و سازش بخشى از پروسه جنگ است. قبل از انتشار اين گزارش، توافقاتى در مورد عراق صورت گرفت. مذاکرات مستقيم بعدى تعيين شد. دفاتر کنسولگرى رژيم در کردستان عراق باز شدند و بخشى از دستگير شدگان در عراق آزاد شدند. همينطور بدرجاتى عمليات انتحارى در عراق کاهش يافت. همه اينها نتيجه توافقات آمريکا و جمهورى اسلامى در مورد عراق بود. با اينحال، خطر جنگ، مادام که دولتهاى جنگ طلب براساس منافع و استراتژى سياسى شان برطبل آن ميکوبند، منتفى نشده است. کار ما و جنبش ما اينست که اين خطر را منتفى کنيم. نظر شخصى من اينست که ميزان زيادى از تبليغات جنگى و اعمال فشارهاى ديپلماتيک براى تغيير در معادلات قدرت در درون خود رژيم اسلامى است. "شوراى صلح ملى اسلاميها و کميته دفاع از انتخابات آزاد" ارکان داخلى اين سياست اند. اما مستقل از اينکه هر کس چه تحليلى از اوضاع دارد، جنبش آزادى و برابرى با يک خطر جدى مواجه است و کارش اينست که اين خطر را منتفى و براى بدترين حالت ممکن خود را آماده کند. توجه شما را به بيانيه حزب در همين شماره نشريه جلب ميکنم. موفق و پيروز باشيد.

حسن صالحی نیا

 آقاى على جوادى محترم! بدان كه جمهورى ايرانى با اسلام محّمدى خيلى فرق دارد. اين آخوندهاى كثيف ربطى به اسلام ندارند. اسلام واقعى عدالت و مساوات و برابرى و انصاف و مروت و نيكى و خير خواهى دارد. ولى جمهورى ايرانى بى عدالت و بى رحم و بى انصاف و ربطى به اسلام نه از دور و نه از نزديك ندارد و نخواهد داشت. لطفا سرنيزه خود را بطرف آخوندهاى حاكم در ايران اين ملاهاى بيشرف و بى ناموس نشان دهيد زيرا اينها جنايت كارهستند. درنهايت اسلام راستين همان سوسياليست واقعى است كه همه را يكسان ميبيند. لطفا جواب اين ايميل را بدهيد.

آقاى حسن صالحی نیا

ما درک ميکنيم که افرادى هستند که خود را مسلمان ميدانند و از اين رژيم و اعمالش متنفرند. کمونيستها سياست شان را براساس "مقابله با مسلمانان" نگذاشته اند، بلکه با جريانات و رژيمهاى اسلامى و مشخصا با جنبش اسلام سياسى طرف هستند و براى به شکست کشانيدن آن تلاش ميکنند. اما من در اين استدلال شما در باره اسلام واقعى و غير واقعى شريک نيستيم. اسلام به عنوان يک دين و مذهب و مجموعه عقايد و راه و روشها يک پديده ارتجاعى و ضد بشرى است. راستش تمام مذاهب همين گونه اند. اگر تفاوتى هست اينست که برخى از آنها توسط بشريت پيشرو مهار شدند اما اسلام هنوز در دنيا و بويژه در کشورهاى اسلام زده چرخ ميزند و قربانى ميگيرد. "اسلام راستين" و "سوسياليست" ديگر از آن مقولات کهنه و امتحان پس داده است. زمانى شريعتى و مجاهدين و نهضت آزادى و فرقان و آرمان مستضعفين از اين حرفها ميزدند. دليلش نه "واقعى بودن" اسلام آنها بلکه آتوريته سوسياليسم بين الملل بود که جريانات اسلامى و ناسيوناليستى را هم وادار کرده بود که "عدالتخواهى" شان را رنگى سوسياليستى بزنند. "جامعه بى طبقه توحيدى" بنى صدر و مجاهدين سابق يک نمونه است. اما اين تنها اسلاميون نبودند که رنگ سوسياليستى بخود ميزدند، بلکه سنت ناسيونال رفرميسم و جناح چپ جنبش ملى اسلامى نيز سوسياليسم شان اسلامى بود. هنر حزب توده اينبود که بين اسلام و سوسياليسم پل بزند! اين جنبشها اما همه به بن بست رسيدند. اسلاميون، چه آنها که در حکومتند و چه آنها که در اپوزيسيون اند، جملگى ماهيت ضد بشرى و جنايتکارانه شان را برملا کرده اند. بعيد ميدانم امروز مردم ايران آنهم بعد از سه دهه تجربه مستقيم اسلام و دست درازى اش به  زندگى مردم، اسلام ديگرى را اينبار با عنوان "اسلام راستين و سوسياليست" بپذيرد. اين از محالات است. اسلام در ايران به پايان خط رسيده است. کارت اسلام سوخته است و هر کسى که رنگ اسلامى به سياست و پلاتفرمش بزند، حاشيه اى ميشود. بعنوان کمونيست ما البته "سرنيزه" مان را به طرف سرمايه دارى و نظام مبتنى بر فلاکت و حقارت و بيحقوقى انسانها ميگيريم و دولتهاى اسلامى و غير اسلامى اش را به همين اعتبار ميکوبيم. شما طبعا ميتوانيد اسلام را بعنوان عقيده شخصى داشته باشيد، هرچند در همين قلمرو شخصى هم اسلام مانع پيشرفت و تعالى و رشد انسان است، اما مقايسه اسلام با آرمانهاى انسانگرايانه سوسياليستى تکرار داستان کهنه و منسوخ "تشيع سرخ علوى" است. اينجا ديگر ما صرفا "ضد رژيم" نيستيم، بلکه به اين نوع اسلام و جرياناتى که اين نوع اسلام را باد ميزنند برخورد جدى سياسى داريم. کمونيسم و سوسياليسم جنبش واقعى و انتقادى طبقه کارگر عليه نظام موجود است. اين جنبشى مدرن و پيشرو است که نقطه شروعش را بالاترين دستاورهاى بشر امروز قرار داده و براى فراتر رفتن از آنها و تغيير بنيادى اين نظام تلاش ميکند. بايد متوجه بود که اين نظام هر اهرمى را که در خدمت بقاى خويش و تامين سود بکار ميگيرد – اعم از مذهب و مردسالارى و خرافه و کهنه پرستى- بايد بعنوان ارکان و جوارح آن ديده و فهميده شود و با نقد عميق سوسياليستى پاسخ بگيرد. حکمت وجود و بازتوليد اسلام و مذهب و دکان پرسود آن در دنياى امروز را بايد در همين نظام جست. يک هدف انقلاب کمونيستى طبقه کارگر رهائى جامعه از مذهب و خلع يد از مذهب است. روشن است که برنامه سوسياليستى ما، در عين مبارزه براى مذهب زدائى در جامعه از آزادى مذهب و بى مذهبى دفاع ميکند. موفق و پيروز باشيد.    

فرزين

آيا حکومت کمونيستى (سوسياليستى) را براى آذربايجان مناسب ميدانيد و چرا؟

فرزين عزيز،

به نظر ما کمونيسم و سوسياليسم تنها راه نجات بشريت امروز است و ما براى ايجاد يک ايران سوسياليستى و آزاد و مرفه تلاش ميکنيم. در مورد سوال شما، که توجه را به آذربايجان ميدهد، منظور شما را دقيقا متوجه نيستم. اگر يک آذربايجان سوسياليستى و جدا از بقيه ايران را مد نظر داريد، آنوقت سوال اينست که چرا اين هدف انسانى و سوسياليستى و بشرى را براى مردم در ايران و جهان نميخواهيد؟ به هر حال خوشحال ميشوم که دقيقتر نکته تان را بيان کنيد تا روشنتر به آن پاسخ دهم. اما در همين سطح، من سوسياليسم و موازين حکومت شوراها و جمهورى سوسياليستى را در دنياى سرمايه دارى امروز براى هر گوشه کره خاکى مناسب و مطلوب ميدانم. چرا؟ چون اداره جامعه براساس دخالت مستقيم و مستمر مردم، و سازماندهى توليد اجتماعى براساس رفع نيازهاى شهروندان، بسيار عاليتر و پيشروتر از قدرت هاى شش در چهار فلان ديکتاتور و خان و سرمايه دار و ژنرال و يا اداره جامعه براساس بردگى مزدى و اولويتهاى سرمايه است. حتى اگر شما ميزان توانائى ها و منابع يک جامعه را ثابت فرض کنيد، سازماندهى اين جامعه براساس الگوى سوسياليسم مارکسى، نتيجه اش يک جامعه ايمن تر، مرفه تر، آزادتر، انسانى تر در قياس با يک مناسبات اقتصادى استثمارى و حاکميت سرکوبگرانه يک دولت سرمايه دارى است. معمولا مليون و قوم پرستان و دمکراتها ميگويند بله سوسياليسم "چخ گزل" اما حالا "نوبت تاريخى قدرت ملى و احياى هويت ملى است، عدالت اجتماعى هم نتيجه اينست"! به شما توصيه اکيد ميکنم که زير بار اين کلاهبردارى ملى و ناسيوناليستى نرويد. اين جنبشى ارتجاعى است که تلاش دارد هويت طبقاتى و انسانى اکثريت مردم را کنار بزند و هويت کاذب ملى و قومى برايشان بتراشد. اين جنبش ميخواهد بازار داخلى و تيول خود را برپا کند و سهم بيشترى از استثمار "کارگر ترک" را به جيب بزند. اين جنبشى ضد انسانى و واپسگرا است که رگه هاى افراطى آن رسما فاشيست هستند و در صورت قدرتگيرى در يک کوره دهات شروع به پاکسازى قومى ميکنند. به شما توصيه ميکنيم مباحث منصور حکمت در باره ملت، ناسيوناليسم و برنامه کمونيسم کارگرى را بخوانيد. کارگر در آذربايجان و تهران و کردستان و خوزستان و سيستان و هر جاى ايران يک موجوديت واحد طبقاتى است و در يک شرايط مشابه قرار دارد. منفعت کارگر بعنوان يک طبقه بدوا در اتحاد اوست و آزادى اين طبقه تنها با آزادى کل جامعه ممکن است. هدف کارگر و کمونيسم شريف و انسانى و آزاديخواهانه است. هدف ناسيوناليسم ضد بشرى، ارتجاعى و براى تحکيم بردگى سرمايه دارى است. براى برپائى يک ايران آزاد و خوشبخت سوسياليستى به اردوى ما ملحق شويد. موفق باشيد.  

رفقاى جوانان حزب اتحاد کمونيسم کارگرى تهران

پيام هاى شما در باره ١۶ آذر و همينطور گزارش توزيع پيام على جوادى در اطراف دانشگاه دريافت شد. خسته نباشيد و دستتان را بگرمى ميفشاريم.

باستان شناس کوچک

سلام. من (ما)  می خواهیم به حزب کمک کنیم. اگر از ما حمایت مالی میکنید میتوانیم شما را در

پیشبرد اهدافتان یاری فرماییم. اگر میخواهید موفق شوید تنها به تبلیغات مجازی بسنده نکنید چون جوانان مثل ما میتوانند شما را به اهداف والا و اون آزادی که میخواهید برسانند. حوزه نفود ما از ایلام تا زابل در سیستان می باشد.

باستان شناس کوچک عزيز،

سازماندهى فعاليت کمونيستى ما، برخلاف جريانات دست ساز قومى و مذهبى، متکى به پخش کمکهاى مالى و اجير کردن مردم محروم نيست. کمونيسم کارگرى متشکل از يک سرى انسانهاى شريف و داوطلب با انتخاب آزادانه و آگاهانه سياسى است. کسانى که در نقد ما به وضع موجود و تلاش براى تغيير آن شريک اند. ما البته صرفا به "تبليغات مجازى" اتکا نداريم و تلاش براى سازماندهى در داخل کشور جزو اولويتهاى درجه اول کار ماست و هر روز مشغول آنيم. اگر شما جوانان عزيز تبليغات و اهداف ما را والا و خود را در آن شريک ميدانيد، به صف ما ملحق شويد. شما ميتوانيد در مقابل خيل محافل و جريانات دست ساز قومى و مذهبى مرتجع مانند عبدالمالک ريگى، مبشر آزادى و برابرى و سوسياليسم در سيستان و بلوچستان باشيد. اين صدا بويژه در ميان کارگران مهاجر و مردم روشن بين در بلوچستان فى الحال هست و شما ميتوانيد آن را تقويت کنيد. روشن است ما از هر تلاشى براى رفع موانع کار شما دريغ نخواهيم کرد. موفق و پيروز باشيد.

آقاى يزدانى

نامه و شعر شما در مورد "جعل نام انجمن اسلامى دانشگاه علامه طباطبايى و انتساب ابراهيم نعيمى به عنوان دبير هيات نظارت ... و شكايت شما به درگاه خداوند سبحان" دريافت شد. دفاع شما از "انديشه هاى امام خمينى (ره)" و انتقادتتان به كافران که قرآن را با احمدى نژاد به نيزه" کردند، حرف دانشجو و تلاش براى آزادى نيست. احمدى نژاد فرزند خلف خمينى جلاد است. يادتان باشد که با يک نامه دو خطى همين امام شما هزاران زندانى سياسى و جوان آن مملکت قتل عام شدند که هنوز خانواده هايشان از محل دفن شان هم خبر ندارند. اين البته يک قلم از جنايات خمينى است که همه جناح هاى حکومتى مفتخر به آنند. اگر به آزادى فکر ميکنيد بايد بدوا با اين رژيم و اسلام تصفيه حساب کنيد. از موضع دو خردادى و انجمن اسلامى نميتوان کاسه داغ تر از آش بود. همين انجمنهاى اسلامى در دانشگاهها روى فرو کردن "سر نيزه" هاى خمينى و سروش و ديگران به قلب دانشجويان آزاديخواه پاگرفت. اگر امروز اينها هم در جنگ جناحى بيمصرف شدند، دانشجوى آزاديخواه و مبارزه براى آزادى بى تقصير است. اسلام و آزادى و حقوق انسانى غير قابل جمع اند. موفق باشيد.

دوستان نگاه ديگر

نشريه شماره دو جنبش نو و گزارش شما از دستگيريهاى دانشجويان دريافت شد. برايتان آرزوى موفقيت ميکنيم.*

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خشونت علیه زنان؟!

              بهرام رحمانی

bamdadpress@ownit.nu  

در دنیای امروز که سرمایه داری و دولت های حامی سرمایه، بهره کشی غیرقابل تصوری را بر شهروندان جهان تحمیل کرده اند؛ به ویژه ستم بر زنان، تنها به آزار و اذیت جنسی و جسمی و روحی محدود نبوده، بلکه بهره کشی بسیار هولناک تر و عمیق تری در جریان است؛ سیستم سرمایه داری همواره ستم بر زنان و مردسالاری را به عناوین مختلف در جامعه بازتولید و تشدید می کند، پس مبارزه بر علیه ستم بر زنان، نمی تواند از مبارزه طبقاتی با سیستم سرمایه داری و بدون دست بردن به ریشه های تاریخی ستم کشی زن با آغاز طبقات و روابط و مناسبات سرمایه داری جدا باشد.

تحلیل های لیبرالی و مبارزه بر علیه نابرابری زن با افق و چشم انداز این تفکر، اولا ستم کشی تاریخی زن را تحریف می کند و دوما، مبارزه زنان به یک سری تحولات حقوقی در چارچوب سیستم سرمایه داری محدود می کند.

خشونت و تبعیض و ستم بر زنان بر زنان، از هنگامی که طبقات در تاریخ پدید آمدند، وارد مرحله جدیدی شد. قبل از آن تاریخ، زنان در همه امور مانند مردان سهیم بودند. هم اکنون با وجود این که سرمایه داری در تمام جهان مسلط شده است و فعلا گرایش غالب است اما خشونت بر زنان، از خشونت دولتی گرفته تا خشونت در خانواده، محیط کار و خیابان به شکل های مختلف در جریان است.

خشونت علیه زنان، با وجود ادعاهای دولت و نهادهای بین المللی مبنی بر کاهش آن، هم چنان پدیده ‌ای گسترده و آشکار و شنیع است. زنان جهان، با تفاوت هایی در کشورهای مختلف، آماج خشونت ‌های گوناگون، از سرکوب دولتی، ضرب و شتم در جامعه و خانواده، تحقیر، ختنه جنسی و محرومیت اقتصادی گرفته تا  قربانی قتل‌ های ناموسی‌ هستند. تهدید و خشونت زبانی و کلامی نیز بخشی از این خشونت ‌هاست.

آمار صندوق جمعیت سازمان ملل متحد، تخمین زده است که هر ساله 5000 زن در سراسر جهان توسط خانواده های خود به دلایل ناموسی به قتل می رسند. از هر 5 زن یک زن در زندگی خود مورد تجاوز و یا در معرض تهدید به تجاوز قرار گرفته است.

تاریخچه 25 نوامبر، روز نفی خشونت بر زنان

تعیین روز ۲۵ نوامبر (۴ آذر) به عنوان روز جهانی نفی خشونت علیه زنان، که در اثر مبارزه زنان و مردان برابری طلب و جنبش زنان و جنبش کارگری به سرمایه داری و دولت های حامی سرمایه تحمیل شده است. ۴۷ سال پیش در چنین روزی، سه خواهر اهل جمهوری دومینکن، با نام خواهران میرابل، پس از ماه‌ ها شکنجه، سرانجام توسط سازمان امنیت ارتش این کشور به قتل رسیدند. «جرم» این سه خواهر شرکت در فعالیت ‌های سیاسی علیه حکومت دیکتاتوری حاکم بر دومینکن بود.

۲۱ سال بعد از این واقعه، یعنی در سال ۱۹۸۱، در کنفرانسی که در بوگوتا، پایتخت کلمبیا، از سوی مدافعان حقوق زنان در آمریکای لاتین و منطقه کارائیب تشکیل شده بود، پیشنهاد تبدیل روز قتل خواهران میرابل به روز نفی خشونت علیه زنان پیشنهاد گردید. هدف از این پیشنهاد آن بود که هم به مبارزه آزادی خواهانه و برابری طلبانه و جسارت این سه خواهر جان باخته ادای احترام شود و هم توجه افکار عمومی بیش از پیش به سوی نفی خشونت علیه زنان جلب گردد. این تلاش ها به آن جا منجر شد که سال ۱۹۹۹، سازمان ملل نیز ۲۵ نوامبر را به عنوان روز جهانی نفی خشونت علیه زنان به رسمیت شناخت. یک سال بعد نیز، سرانجام شورای امنیت سازمان ملل، یعنی در سال ۲۰۰۰، قطعنامه‌ ۱۳۲۵ را با این عنوان: «زنان، صلح و امنیت» به تصویب رساند. محورهای اصلی این قطعنامه، پیشگیری کشمکش و خصومت در درون و در میان کشورها، تامین مشارکت زنان در حیات سیاسی و اجتماعی و نیز ممانعت از اعمال خشونت علیه آن ها شامل می‌شوند. این قطعنامه مبنایی است برای آن که عاملان خشونت علیه زنان، به پای میز محاکمه کشیده شوند. اما متاسفانه نه تنها سازمان ملل، اجرای این قطعنامه خود را مانند بسیاری از قطعنامه های دیگرش پیگیری نمی کند و قدرت اجرایی ندارد، بلکه دولت های جانی و ضدزن هم چون حکومت اسلامی که عضو سازمان ملل هم هستند، به طور کلی چنین قطعنامه هایی نمی پذیرند و همواره در همه عرصه های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی تبعیض گسترده و آشکاری بر زنان اعمال می کنند. حتی در این کشور تحت حاکمیت نمایندگان مطلق «خدا!» و قوانین «قرآنی» آن، اگر دختری و زنی مورد تجاوز قرار گیرد جرات این که به یک مرجع حقوقی شکایت ببرد را مطلقا ندارد. زیرا احتمال این که او مجرم شناخته شود و براساس قوانین اسلامی سنگسار گردد، بسیار زیاد است.

در ۷ سال گذشته، یعنی از زمان انتشار قطعنامه «زنان، صلح و امنیت» شورای امنیت سازمان ملل، روز ۲۵ نوامبر، تظاهرات و راهپیمایی‌، طرح‌ ها و راه‌ کارهای حقوقی و قانونی، برگزاری سمینارهای علمی و تخصصی و ... ارائه می شود. برای مثال امسال در هند، تلاش ‌ها بیش از پیش معطوف به آن است که تعیین جنسیت جنین ممنوع اعلام شود، تا سقط جنین‌ های دختر که به پدیده‌ ای غیرانسانی و گسترده ای در این کشور بدل شده است تحت کنترل قرار گیرد.

در آلمان، خشونت خانگی علیه زنان، برجسته تر گردید. بنا به آخرین آمارها، آسیب‌ های ناشی از خشونت خانگی در میان زنان آلمانی، بیش از مجموعه آسیب ‌هایی است که در حوادثی هم چون رانندگی، ضرب و شتم در اماکن عمومی و نیز تجاوز به آن ها ایجاد می ‌شود. در این کشور بزرگ اروپایی، سالانه نزدیک به ۱۵ میلیارد یورو صرف امور پلیسی، قضایی و درمانی می‌شود که از خشونت خانگی علیه زنان ناشی می شود. هدف از جلوگیری خشونت خانگی علیه زنان، برگزاری بحث و جلسه پیرامون آن ها، به ویژه توسط مسئولان شرکت ‌ها و مؤسسات است که نسبت به زیان ‌های ناشی از خشونت علیه زنان حساس شوند و در جهت آموزش عملی، حقوقی و فرهنگی پیشگیرانه به کارکنان خود تلاش بیش تری کنند.

بان کی مون، دبیرکل سازمان ملل، در پیامی به مناسبت روز ۲۵ نوامبر، خشونت علیه زنان را نقض فاحش حقوق بشر توصیف کرد. او با تاکید بر این که اعمال خشونت همواره نوعی جنایت و غیرقابل قبول است، از تقویت تلاش های سازمان ملل در مقابله با این پدیده خبر داد. مون، از شورای امنیت خواست که یک سیستم تعقیب و مراقبت برای مبارزه با این گونه جنایات ایجاد کند. دبیرکل سازمان ملل، در بیانیه خود می ‌افزاید که شخصا قصد دارد هدایت کارزاری را در سازمان ملل به عهده گیرد که تا سال ۲۰۱۵ ادامه خواهد داشت و معطوف به تشدید حساسیت نسبت به خشونت علیه زنان و تقویت اراده سیاسی برای مقابله با این پدیده است. بان کی مون، تاکید کرده است که رفع همه انواع خشونت علیه زنان هدف اعلام‌ شده سازمان ملل است.

همچنین لوئيز آربور، کميسيونر حقوق بشر سازمان ملل متحد نيز در بيانيه ای از دولت های جهان خواسته است تا اقدامات بيش تری را برای جلوگيری از نقض حقوق زنان و مقابله با موارد تجاوز و اعمال خشونت عليه زنان را صورت دهند.  

هر انسان برابری طلب و آزادی خواهی که به حرمت و موجودیت و حقوق و آزادی های افراد احترام می گذارد از دیدن و شنیدن هرگونه خشونت علیه زنان چه اقتصادی و چه فیزیکی و لفظی، دلش به درد می آید. هیچ انسانی اعم از زن و مرد شایسته تحقیر و توهین و بی حرمتی نیست.

هیچ انسان عدالت خواه، نمی تواند نظاره گر بی حرمتی و ستم بر زنان باشد. باید از هر امکان ممکن به مبارزه با آن برخیزد. حال ابعاد این مبارزه به چهاردیواری منزل محدود شود و یا محل کار و تحصیل و به طور کلی در همه عرصه های اجتماعی بست و گسترش پیدا کند.

تحقیر و توهین به زنان، تحقیر و توهین به کل بشریت است. بنابراین، باید شهروندان آزادی خواه و برابری طلب جامعه باید نسبت به بی حقوقی زنان عکس المعل مناسب و پیگیری از خود نشان دهد.

گزارش جهانی خشونت بر زنان

هم زمان با روز جهانی مبارزه با خشونت عليه زنان، صندوق زنان سازمان ملل متحد، يونيفم،(UNIFEM (UN Women's Fund) گزارشی به شرح زیر منتشر کرده است:

خشونت عليه زنان و دختران مشکلی عظيم و همه گير است. دست کم يک زن از سه زن در سراسر جهان مورد ضرب و جرح، سوء استفاده جنسی يا به گونه ای در طول زندگی خود مورد آزار و اذیت جسمی قرار گرفته است. 

در اکثر اين موارد، آزارها از سوی يکی از بستگان يا نزديکان خود زن صورت گرفته است. مسئله خشونت عليه زن، احتمالا يکی از فراگيرترين موارد نقض حقوق بشر در دنيای امروز است که زندگی ها را ويران و سدی برای رشد و پيشرفت جوامع ايجاد می کند.

آمار و ارقام به دست آمده از خشونت عليه زنان، تصوير وهم انگيزی را از پيامدهای اجتماعی و سلامتی ترسيم می کند.

بر اساس تحقيقاتی که در سراسر جهان انجام شده است، نيمی از زنانی که به قتل رسيده اند، به دست همسران يا شريکان پيشين زندگی خود کشته شده اند.

خشونت يکی از دلايل عمده مرگ و از کار افتادگی جسمی برای زنان، ميان سنين پانزده تا چهل و چهار سال است. در يک بررسی تحقيقاتی که در سال ۱۹۹۴، بر اساس اطلاعات بانک جهانی انجام شد، از ميان ده عامل برگزيده شده ای که زندگی زنان در اين رده سنی را تهديد می کند، ميزان مرگ به دليل تجاوز جنسی و خشونت، بالاتر از ميزان مرگ بر اثر سرطان، تصادفات اتومبيل، جنگ و يا ابتلاء به بيماری مالاريا بوده است.

علاوه بر اين، چندين مطالعه تحقيقاتی ديگر در رابطه با خشونت رو به رشد، و ابتلاء به ويروس اچ آی وی و بيماری ايدز را آشکار کرده است.

خشونت عليه زن، موجب تضعيف افراد، خانواده ها و جوامع و مانع رشد و توسعه اقتصادی کشورها می شود.

خشونت خانگی توسط همسر يا شريک زندگی

خشونت خانگی، توسط همسر يا شريک زندگی شامل حملات جسمی و جنسی عليه زنان در منزل، توسط يکی از افراد خانواده يا شريک زندگی او می شود.

زنان در روابط خصوصی و نزديک خود با يک مرد بيش از هر موقعيت ديگری در خطر مواجهه با خشونت قرار می گيرند. آن ها در هيچ کجای دنيا از چنين نوع خشونتی در امان نيستند.

از ميان ده کشوری که در سال ۲۰۰۵ مورد مطالعه و بررسی سازمان جهانی بهداشت و سلامتی قرار گرفتند، بيش از پنجاه درصد زنان در بنگلادش، اتيوپی، پرو و تانزانيا در خانه و توسط همسران خود مورد خشونت جسمی و جنسی قرار گرفته اند.

بالاترين اين ارقام از کشور اتيوپی بود که در آن جا اين رقم هفتاد و يک درصد گزارش شد. تنها در ژاپن با کم تر از بيست درصد، پايين ترين رقم سوء استفاده و آزار جسمی زنان گزارش شد.

يک گزارش قديمی تر از سوی سازمان جهانی بهداشت و سلامتی، ميزان زنانی را که در بريتانيا مورد خشونت خانگی قرار می گيرند سی درصد و در آمريکا بيست و دو درصد گزارش داده بود.

بر اساس تحقيقاتی که در سراسر جهان انجام شده است، نيمی از زنانی که به قتل رسيده اند، به دست همسران يا شريکان پيشين زندگی خود کشته شده اند.

زنان اکثرا به دست مردهايی که از پيش می شناسند، از جمله به وسيله اسلحه، آتش سوزی و يا زير ضرب و جرح جسمی جان می دهند.

بر اساس يک گزارش سازمان يونيفم که در فاصله سال های ۲۰۰۳ و ۲۰۰۵ ميلادی تهيه شد، از ميان يک هزار ۳۲۷ مورد خشونت عليه زنان در افغانستان، سی و شش تن به قتل رسيده بودند. در شانزده مورد ( ۶/۴۴ درصد)، آن ها به دست همسران خود کشته شده بودند.

کمبود خدمات موجود، تعصب ناموسی و ترس، از عوامل اصلی عدم دريافت کمک برای اين زنان است. اين امر توسط تحقيقاتی که سازمان بهداشت جهانی در سال ۲۰۰۵ ميلادی، بر اساس اطلاعات به دست آمده از سوی ۲۴ هزار زن در ده کشور تهيه شده بود، به تاييد رسيد.

بر اساس اين بررسی، بين ۵۵ تا ۹۵ درصد زنانی که مورد سوء استفاده جنسی و جسمی همسران خود قرار گرفته بودند، هرگز برای دريافت کمک به سازمان های کمکی، پناهگاه های ويژه زنان و يا پليس مراجعه نکرده بودند.

خشونت جنسی

با وجود آن که زنان عمدتا در خطر خشونت از سوی همسران يا ديگر افراد خانواده شان قرار دارند، اما خشونت جنسی از سوی مردان ديگر نيز امری نسبتا عادی است.

برآوردهای انجام شده حاکی از آن است که از هر پنج زن، يک نفر در طول زندگی خود هدف تجاوز جنسی قرار می گيرد.

 بر اساس بررسی مديرکل مطالعات امور ويژه که در سال ۲۰۰۶ انجام شد، «خشونت جنسی از سوی فردی به جز همسر» به افرادی نظير بستگان فاميلی، دوستان، آشنايان، همسايگان، همکاران يا افراد غريبه منسوب می شود.

بر آورد ميزان خشونت های جنسی توسط اين گونه افراد عموما امر مشکلی است، زيرا در بسياری از جوامع خشونت جنسی برای زنان و خانواده هايشان امری بسيار ناپسند و شرم آور محسوب می شود. 

با اين حال، برآوردهای انجام شده حاکی از آن است که از هر پنج زن، يک نفر در طول زندگی خود هدف تجاوز جنسی قرار می گيرد.

سنت های زیان آور

 سنت های زيان آور و مصدوم کننده، انواع خشونت هايی را تشکيل می دهند که در برخی جوامع به طور سنتی عليه زنان انجام می شود.

سابقه تاريخی اين اعمال به قدری ديرينه است که به عنوان بخشی از فرهنگ آن جوامع پذيرفته شده است. اين اعمال شامل ختنه زنان، قتل های جهيزيه ای و ناموسی و يا ازدواج های پيش از موعد می شود. اين اعمال سالانه منجر به مرگ و يا از کار افتادگی جسمی و روحی ميليون ها زن در سراسر جهان می شود.

قتل های جهيزيه ای

قتل های جهيزيه ای، از اعمال بسيار غيرانسانی است که  توسط همسر و يا حتی دادگاه عليه زن يا خانواده اش به خاطر آن که آن ها قادر به پرداخت جهيزيه نبوده اند، صورت می گيرد.

در برخی فرهنگ ها اين جهيزيه به صورت پول پرداخت می شود و ميزان آن ممکن است از درآمد ساليانه خانواده دختر نيز فراتر رود.

اين گونه قتل ها به ويژه در کشورهای آسيای جنوبی مرسوم است. بر اساس آمار جنايت در هند، ۶ هزار و ۸۲۲ زن در سال ۲۰۰۲ در نتيجه چنين خشونت هايی کشته شده اند.

در بنگلادش، موارد بسياری از حملات اسيدی مشاهده شده است که اکثرا موجب کوری، از شکل افتادگی يا مرگ قربانيان شده است.

در سال ۲۰۰۲، ۳۱۵ زن و دختر جوان قربانی حملات اسيدی شدند. در سال ۲۰۰۵ اين ميزان به ۲۶۷ نفر کاهش پيدا کرد.

قتل های ناموسی

در بسياری از کشورها، زنانی که يا مورد تجاوز جنسی قرار گرفته اند، يا پيش از ازدواج با فردی رابطه جنسی برقرار کرده اند و يا به ارتکاب خيانت جنسی متهم شده اند، توسط خانواده های خود به قتل می رسند.

خانواده ها که اين گونه رفتارها را بی عفتی تلقی می کنند، با قتل زنان و فرزندانشان به عبارتی دامان لکه دار شده خانواده خود را پاک می کنند.

در بسياری از کشورها، زنانی که يا مورد تجاوز جنسی قرار گرفته اند، يا پيش از ازدواج با فردی رابطه جنسی برقرار کرده اند و يا به ارتکاب خيانت جنسی متهم شده اند، توسط خانواده های خود به قتل می رسند.

بر اساس آمار موسسه جمعيت شناسی سازمان ملل متحد، شمار گسترده قتل های ناموسی در جهان سالانه به پنج هزار نفر می رسد.

بر اساس گزارش ويژه سال ۲۰۰۲ سازمان ملل، بيش ترين تعداد قتل های ناموسی در کشورهای پاکستان، ترکيه، اردن، سوريه، مصر، لبنان، ايران، يمن، مراکش و ديگر کشورهای خليج مديترانه صورت می گيرند.

اين اقدام ميان جمعيت مهاجرين در کشورهايی نظير آلمان، فرانسه و برتيانيا نيز مشاهده می شود. البته اين نوع خشونت تنها در کشورهای اسلامی رخ نمی دهد، بلکه در برزيل نيز مواردی بوده است که قتل يک زن توسط همسرش به اتهام ارتکاب خيانت قابل قبول واقع شده است.

بر اساس يک گزارش دولتی در سال های ۱۹۹۴ تا ۲۰۰۳ ميلادی، ۴ هزار زن و مرد پاکستانی به علت ارتکاب خيانت جنسی يا به عبارتی زنا کشته شده اند، اما تعداد زنان مقتول بيش از دو برابر تعداد مردها بوده است.

در مطالعه ای که پيرامون قتل زنان در اسکندريه مصر صورت گرفت، ۴۷ درصد زنان پس از آن که مورد تجاوز جنسی قرار گرفته بودند، به دست بستگان نزديک خود کشته شدند. در اردن و لبنان، ۷۰ تا ۷۵ درصد مرتکب شدگان اين قتل ها را برادران اين زن ها تشکيل می دهند.

ازدواج های زودرس

انجام ازدواج های پيش از موعد قانونی يا زودرس در سراسر جهان، به ويژه در کشورهای آفريقايی و آسيای جنوبی امری رايج به شمار می آيد.

اين اقدام نوعی سوء استفاده جنسی محسوب می شود، زيرا در اکثر اين موارد دختران به زور وادار به ازدواج می شوند و همين مسئله به نوبه خود سلامت جسمی ـ روانی آن ها را به مخاطره می اندازد.

ازدواج های زودرس همچنين خطر ابتلاء به ويروس اچ آی وی و بيماری ايدز را افزايش می دهد و فرصت ورود به مدرسه و تحصيل از دختران را می گيرد.

پدر و مادرها اکثرا با اين ادعا که آينده روشن تری را برای فرزندان خود انتخاب کرده اند، اين گونه ازدواج ها را توجيه می کنند. آن ها از ازدواج فرزندان خود برای بهبود وضعيت اقتصادی يا موقعيت اجتماعی خود استفاده می کنند.

گاه وجود ناامنی، اختلافات خانوادگی و بحران های اجتماعی نيز موجب سرگرفتن اين گونه ازدواج های زودرس می شود.

براساس گزارش ويژه سازمان ملل متحد در سال ۲۰۰۶، حدود ۵۷ درصد دختران در افغانستان، پيش از سن شانزده سالگی ازدواج می کنند. گفته می شود دلايل اقتصادی نقش قابل توجهی را در اين وصلت ها ايفاء می کند.

قاچاق زنان و دخترها

قاچاق زنان شامل ربودن، انتقال و اسارت زنان با توسل به تهديد، ظلم و زور برای استفاده کاری، بندگی و بردگی از آن ها می شود.

افراد در بخش های گوناگون اجتماعی به صورت غيررسمی برای کار اجباری در منازل، مزارع، کارخانه ها، فحشا و يا گدايی در خيابان ها به کار واداشته می شوند.

اچ آی وی، ايدز و خشونت

عدم توانايی زنان برای مشورت يا تصميم گيری در داشتن يک رابطه امن و سالم جنسی ارتباطی نزديک با شيوع ويروس اچ آی وی و بيماری ايدز دارد.

جنايات عليه زنان در درگيری های مسلحانه و شرايط جنگی

امروزه تعداد قربانيان غيرنظامی در درگيری های مسلحانه به مراتب بيش تر از تعداد سربازان و نظاميان است. حدود ۷۰ درصد تلفات در جنگ ها و زد و خوردهای اخير مسلحانه را زنان و کودکان تشکيل می دهند.

در اين گونه شرايط، از جسم زنان به عنوان بخشی از ميدان جنگ، در تاکتيک های نظامی استفاده می شود. زنان در جنگ مورد تجاوز جنسی قرار می گيرند، ربوده می شوند، تحقير می شوند و حتی گاه به زور باردار می شوند.

حدود ۷۰ درصد تلفات در جنگ ها و زد و خوردهای اخير مسلحانه را زنان و کودکان تشکيل می دهند.

اساسنامه دادگاه بين المللی جنايی در رم، که در سال ۱۹۹۸ به تصويب رسيد، نخستين قراردادی است که اين طيف وسيع خشونت جنسی و تبعيض جنسی را به عنوان يکی از بزرگ ترين موارد نقض حقوق بشر تشخيص داده است.

امروزه تقريبا نيمی از تمامی افرادی که در دادگاه بين المللی جنايی و ديگر دادگاه های بين المللی، نظير دادگاه هايی که برای مجرمين جنگی يوگسلاوی سابق، روآندا، و دادگاه ويژه سيرالئون برگزار شده است، مظنونين به انجام حملات و تجاوزهای جنسی، يا به عنوان مرتکبين مستقيم و يا به عنوان افرادی که دستور انجام چنين جرائمی را داده اند، متهم شده اند.

خشونت عليه زنان در تمامی جنگ ها و دوران پس از آن، از جمله در افغانستان، بوروندی، چاد، کلمبيا، ساحل عاج، جمهوری دموکراتيک کنگو، ليبريا، پرو، روآندا، سيرالئون، چچن در روسيه، دارفور در سودان، اوگاندای شمالی و يوگسلاوی سابق گزارش شده است.


صندوق كودكان ملل متحد (يونيسف)، در گزارشی اعلام كرده است: سالانه سه ميليون دختر در خاورميانه و آفريقا ختنه می ‌شوند. در اين گزارش آمده است: در چند كشوری كه ختنه دختران مرسوم است 120ميليون دختر و زن در زمان كنونی از اين رسم ناپسند تاثير گرفته‌اند. در حالی كه در كشورهايی مانند بنين، بوركينافاسو، جمهوری آفريقای مركزی، اريتره، اتيوپی، كنيا، نيجريه، تانزانيا و يمن اجرای اين رسم با كاهش همراه بوده است، اما هنوز تا محو كلی آن فاصله زيادی ديده می ‌شود هر چند برآوردهای پيشين حاكی از آن بود كه سالانه دو ميليون دختر ختنه می ‌شوند، به دليل جمع ‌آوری مطلوب تر اطلاعات روشن شد كه دست ‌كم سه ميليون دختر سالانه از اين سنت تاثير می ‌گيرند.


به گزارش ايرنا، جمعى از زنان نماينده در مجلس عراق با انتشار بيانيه‌ رسمى اعلام كرده اند كه هر ماه به طور ميانگين ۱۵ زن در استان بصره به اشكال مختلف كشته می‌ شوند. يكى از نمايندگان زن با خواندن اين بيانيه در صحن علنى مجلس عراق از دولت مركزى و دستگاه ‌هاى امنيتى بصره خواست كه جلو كشتار زنان در اين استان را بگيرند. در اين بيانيه آمده است، در پرونده همه‌ اين زنان مقتول آمده است كه به دست افراد مسلح ناشناس و به اتهام‌ هاى نامعلوم كشته شده ‌اند.

برخى گزارش ‌ها حاكى از آن است كه قتل زنان در استان بصره به اتهام فساد و فحشا افزايش يافته و به بهانه‌ مبارزه با فساد و فحشا، باندهاى اسلامی مختلفى تشكيل شده است. گفته می شود اين باندها به خانواده‌ هاى زنان مظنون اطلاع می ‌دهند كه بايد فرد متهم به فساد را به قتل برسانند و اگر خانواده قادر به اين كار نيست آن ها به نيابت از خانواده او را می ‌كشند. اين باندها با شعار «پاك كردن لكه ننگ» اقدام به اين كار می ‌كنند. البته ناگفته نماند که تاکنون نیز نیروهای اشغالگر آمریکایی، انگلیسی و ... قربانیان زیادی از زنان عراقی گرفته اند.

اساسا در افکار پوسیده و غیرانسانی و سنتی مذهبی و مردسالاری، زن ناموس و مایملک مرد محسوب می شود و حتی در قوانین برخی از کشورها، اگر مردی به بهانه «دفاع و حفظ شرف و ناموس پرستی» به قتل برساند قانون طرف قاتل را می گیرد.

خشونت بر زنان در ایران

شایان ذکر است در کشورهایی هم چون ایران که نهادهای آمارگیری بی طرف علمی و تحقیقی و مستقل از دولت وجود ندارد و روشن است که حکومت اسلامی نیز نیز آماری از جنایات خود به جامعه و جوامع بین المللی نمی دهد. بنابراین در آمارهای بین المللی در عرصه زنان، اسم ایران با جدیت برده نمی شود. در حالی که در ایران، زنان نه امنیت جانی و نه امنیت شغلی و نه اجتماعی دارند. به این دلیل ساده حکومتی بر جامعه ایران حکمرانی و سلطه مطلق دارد که براساس قوانین اسلامی 1400 پیش خود، هیچ گونه حقی را برای زنان به رسمیت نمی شناسد و حتی در ابتدایی ترین امر خصوصی آن ها، یعنی نوع رنگ و مدل لباس شان نیز دخالت می کند. و فراتر از ان حجاب این اونیفورم اسلامی را به زور بر زنان این کشور تحمیل کرده است. در این بیست و هشت سال حاکمیت اسلامی، سرکوب سیستماتیک زنان، یکی از سیاست ها مهم و دایمی سران این حکومت بوده است.

حکومت اسلامی، ازدواج دختران 9 ساله را تشویق می کند، در حالی که براساس قوانین این حکومت، دختر تا 18 سالگی حق باز کردن حساب بانکی ندارد؟ دختر و زن بدون اجازه والدین و وشهر حق مسافرت به خارج کشور را ندارد و...

در مناطق محروم ایران، به علت فقر اقتصادی دختران در سن 9 سالگی به عقد اجباری مردان مسن و چند همسری در می آیند و از طرف خانواده فروخته می شوند.

امروز دختران زیادی توسط باندهای مافیایی که سرنخ آن ها حتی به ارگان های سرکوبگر حکومت نیز می رسد به کشورهای حوزه خلیح فارس انتقال داده می شوند و به شیخ های پولدار فروخته می شوند. یا در هتل ها و خانه های خصوصی به تن فروشی واردار می شوند. حداقل در یک نمونه که چند سال پیش به رسانه ها هم کشید دختران فراری که در مرکزی تحت کنترل حاکم شرع و فرماندهان سپاه این شهر قرار داشتند از جمله به کشورهای حوزه خلیج فارس با هدف تن فروشی اعزام می شدند و یا آن ها در اختیار مقامات حکومتی قرار داده می شدند.

حکومت اسلامی ایران، در ماه های اخیر فشار بر فعالین زنان، کاگران، دانشجویان، روزنامه نگاران و نویسندگان و فعالین سیاسی را پیش از پیش تشدید کرده است. مامورین سرکوبگر این حکومت، در خیابان ها با طرح و اقدام نفرت انگیز «مبارزه با اراذل و اوباش»، زنان و جوانان را سرکوب و مورد ضرب و شتم قرار می دهد.

مریم حسین خواه را روز ۲۷ آبان ماه در پی احضاریه دادگاه انقلاب به خاطر نوشته ها و فعالیت هایش در عرصه زنان و سایت «زنستان» به «تشویش اذهان عمومی» و «نشر اکاذیب متهم» و پس از تعیین قرار وثیقه ای ۱۰۰ میلیون تومانی، به خاطر نداشتن وثیقه، به بند عمومی زندان اوین منتقل کردند.

جلوه جواهری، دومين فعال حقوق زنان که هم زمان نويسنده سايت اينترنتی «تغيير برای برابری» نيز است، بازداشت و به زندان اوين منتقل گردید.

به گزارش  سايت های «زنستان» و «تغییر برای برابری»، خانم جواهری صبح روز شنبه هفته پیش و در پی احضار کتبی به دادگاه انقلاب مراجعه و پس از چند ساعت بازجويی در دادسرای ويژه امنيت، که رياست آن را حسن زارع دهنوی، مشهور به قاضی حداد بر عهده دارد، به اتهام «تشويش اذهان عمومی»، «تبليغ عليه نظام» و «نشر اکاذيب» از طريق انتشار اخبار کذب در سايت تغيير برای برابری» بازداشت و به زندان اوين منتقل شد.

جلوه جواهری، دانشجوی کارشناسی ارشد رشته جامعه شناسی در حالی به اتهام همکاری با سايت اينترنتی«تغيير برای برابری» بازداشت و به زندان منتقل شده که قرار است ۲۷ آذر ماه به اتهامی ديگر در دادگاه انقلاب محاکمه شود.

اتهام قبلی وی، حضور در مقابل دادگاه انقلاب تهران و اعتراض به محاکمه سه تن از فعالان حقوق زنان در  ۱۳ اسفند سال ۸۵ است. در آن روز غير از جلوه جواهری، ۳۲ تن ديگر از فعالان حقوق زنان بازداشت شدند و از چند روز تا چند هفته در بازداشت باقی ماندند.

طی دو سال اخير با آغاز ریاست جمهوری پاسدار احمدی نژاد، سرکوب جنبش های اجتماعی از جمله جنبش زنان را تشدید کرده اند و ارگان های سرکوبگر حکومتی، از روش های مختلفی برای سرکوب جنبش زنان استفاده می کنند؛ احضار و بازجویی های گسترده فعالان حقوق زنان، ممنوع الخروج کردن، بازداشت های کوتاه مدت، و بر هم زدن حتی تجمعات مسالمت آميز زنان با استفاده از نيروی انتظامی که گسترده ترين مورد آن در ۲۲ خرداد ۸۵ و ۱۳ اسفند سال ۸۵ است که ده ها فعال حقوق زنان طی آن بازداشت و روانه زندان شدند.

در مرحله ديگری از اين برخورد ها احضار و محاکمه فعالان حقوق زنان، صدور حکم های تعليقی برای اکثر اين فعالان و تائيد حکم زندان تعزيری و شلاق برای دلارام علی، نمونه هايی از برخورد با فعالان جنبش زنان است. 

جامعه ایران، به ویژه زنان، سال 1386 را با تبلیفات وسیع زن ستیزانه سران حکومت و فرماندهان نیروی انتظامی و رسانه های حکومتی آغاز کردند. و از ماه اردبیهشت این تبلیغات همراه بوده است با تهدید و ضرب و شتم و تحقیر شدید و دستگیری های گسترده و حتی اعدام در ملاء عام.

خبرگزاری حکومتی فارس، طی گزارش خبری نوشت: زنان بدحجاب ‌با يك دستگاه اتوبوس نیروهای انتظامی «ناجا» به اداره مبارزه با مفاسد اجتماعی در خيابان وزرای تهران منتقل و سپس برای ارايه توضيحات لازم و انجام مشاوره به دايره عمليات پليس مستقر در اين مركز هدايت شدند. به گزارش خبرنگار اجتماعی فارس، در اجرای طرح نيروی انتظامی در افزايش امنيت اجتماعی ديروز ماموران گشت ارشاد پليس با حضور در 23 نقطه شهر تهران مانند ميدان هفت‌ حوض، تجريش، ميدان ونك و ميادين بزرگ و خيابان ‌های اصلی اقدام به تذكر به زنان و دختران بدحجاب می ‌كردند كه اين تذكرات چنانچه با مقاومت فرد روبه‌رو می ‌شد منجر به هدايت وی به مقر می ‌شد. بر پايه مشاهدات خبرنگار فارس، در مركز مبارزه با مفاسد اجتماعی تهران بزرگ در خيابان وزرا‌ ساعت 8 شب يك‌ دستگاه اتوبوس نيروی انتظامی كه حامل زنان و دختران بدحجاب بود به اين مركز وارد و افراد دستگير شده بلافاصله برای ارايه توضيحات به واحد عمليات زنان منتقل شدند.

در دايره عمليات ويژه بانوان، تعدادی از افسران زن پليس از افراد ياد شده عكس می ‌گرفتند كه اين عكس‌ ها وارد سيستم شده و به عنوان سوابق‌ فرد بدحجاب نگهداری می شود.

مرحله اول طرح «مبارزه با اراذل و اوباش» حکومت اسلامی، در سال جدید در اوایل اردیبهشت آغاز شد. مامورین سراسر مشکی پوشیده و صورت‌ هایشان را نقاب زده شبانه به خانه ‌های کسانی هجوم آوردند و آن ها را دستگیر کردند. دستگیرشدگان را با سر و صورت خونین در خیابان‌ ها گرداندند. آن ها را مجبور کردند علیه خود سخنان «غیراخلاقی و زشتی» بر زبان بیاورند. به گردن تعدادی آفتابه آویزان کردند تا تحقیرشان کنند و حرمت انسانی ‌شان را به طور کامل لگدمال نمایند.

پس از پخش فیلم و عکس از تلویزیون و مطبوعات از نحوه دستگیری وحشیانه «اراذل و اوباش» توسط نیروهای انتظامی و نقاب دار، وقتی اعتراض مردم نسبت به رفتارهای غیرانسانی با دستگیرشدگان بالا گرفت، حتی برخی از عوامل حکومت نیز مجبور شدند بگویند رفتارها بد بوده و ما همه را تایید نمی کنیم. در مورد غیرقانونی بودن کار نیروی انتظامی، حقوقدان ‌ها لب به سخن گشودند.

حسين شريعتمداری، نمانیده رهبر و مدیر مسنول روزنامه کیهان، در مقاله ای با عنوان «سردار تنها نيستی»، بر درستی خشونت نيروی انتظامی بر علیه زنان دفاع کرد. مدير کيهان، بدون اشاره به يورش ماموران نيروی انتظامی به زن ها به عنوان مبارزه با بدحجابی، تاکيد کرد که «سردار احمدی مقدم خشمگين به نظر می رسيد و حق داشت»، يادآوری کرد که «خشم سردار از قضات و بازپرس هائی است که به دليل كم دانی يا به بهانه بی قانوني يا به هر دليلی ديگر، گرگ های درنده ای را كه تو و يارانت با خون دادن و خون دل خوردن بازداشت كرده ايد به يك چشم برهم زدن آزاد می كنند اگر فلان مسئول و فلان نماينده و فلان... وقتی پای ادای وظيفه ای كه بر گردن دارند به ميان می آيد، حساب آراء خود در انتخابات را می كنند- كه به قول تو محاسبه غلطی نيز هست- و يا ده ها ملاحظه ديگر دارند كه هيچ كدام برخاسته از مسئوليت شناسی و خداجويی نيست، اگر آن فلان ديگر، خود آلوده است و يا سر در آخور آلودگان دارد و با تو در اين جهاد مقدس همراهی نمی كند و... نگران نباش!»

روزنامه جمهوری اسلامی هم در سرمقاله خود به حمايت از نيروی انتظامی برخاسته و کسانی را که از لزوم فعاليت های فرهنگی می گويند افرادی خوانده که از اول پيدايش پديده بدحجابی در حدود دو دهه قبل همواره با مطرح ساختن ضرورت كار فرهنگی و نفی برخورد قانونی بر سر راه مقابله با اين پديده زشت مانع تراشی كرده اند و هر روز وضع بدتر شده است. به نوشته سرمقاله جمهوری اسلامی، «باقی ماندن در بحث های فرهنگی مشکلی را حل نمی کند بلكه مشكل موجود را پيچيده تر خواهد كرد. راه درست همان است كه نيروی انتظامی انتخاب كرده و قطعا پيمودن قاطعانه اين راه با موفقيت همراه خواهد بود.»

بخش ديگر از برنامه تبليغاتی بر علیه زنان، به نوشته روزنامه حزب الله، تدارک چند صد نفر در حاشيه نماز جمعه تهران بود که به عنوان معترضین «خود جوش» توسط این روزنامه معرفی شدند. اما به گزارش برخی از خبرها، این گروه از پيش قرائت قطعنامه شان معلوم بود هم بخش انتظامات داشتند و هم پلاکاردهای آماده که در نماز جمعه تهران، با هدف حمایت از اقدام نیروی انتظامی بر علیه زنان، دست تظاهرات زدند. در مشهد امام جمعه، بعد از حمايت از فرمانده نيروی انتظامی و لزوم مبارزه سخت با بدحجاب ها گفت برخی اقدامات در بدنه دولت هست که نه تنها در جهت جاده سازی برای ظهور امام زمان نيست بلکه سنگ اندازی در اين راه است مانند دختران واليباليست که فرستاده شده اند به خارج که جلو مردان هرزه ديگر جست و خيز کنند. به نوشته آفتاب يزد، علم الهدی در خطبه های نماز جمعه مشهد تاکيد کرد که خط آقای احمدی نژاد همه جا جاده سازی برای امام زمان است، از سازمان ملل گرفته تا سخنران های داخلی.

در اوایل اردیبهشت 1286، با یورش نیروی انتظامی به زنان و جوانان در خیابان ها، روزنامه کیهان به نقل از مرتضوی، دادستان تهران، نوشت: «گاهی اين زنان و دختران كه بعضا نيز به صورت باندی، گروهی و هدف مند عمل می كنند جوانان را با اهداف شوم خود به منازل خود كشانده يا به منازل آنان می روند و ضمن استفاده از اين موقعيت در ازای حفظ آبروی آن ها اقدام به اخاذی های كلان می نمايند.»

با بالا گرفتن اعتراضات در سطح مطبوعات غیردولتی و وبلاگ ها و سایت های اینترنتی مستقل و نیمه مستقل، صفار هرندی، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی که از تیم سابق روزنامه کیهان و از هم فکران حسین شریعتمداری است، در اظهاراتی به تهدید نشریات پرداخت. صفار هرندی، هشدار داد با رسانه هایی که باعث اخلال در کار نيروی انتظامی در مقوله برخورد با بدحجابی شوند به شدت برخورد خواهد شد.

طلايی، فرمانده نیروی انتظامی تهران بزرگ از تداوم طرح ارتقاء سلامت و امنیت اجتماعی خبر داد و افزود: با وجود گذشت یک هفته از اجرای طرح ارشادی سلامت و امنیت اجتماعی، در مجموع 3 هزار واحد صنفی مورد بازدید قرار گرفته و 290 مورد تذکر به صنوف مختلف داده شده است.

به گزارش سایت حکومتی مهر، سردار مرتضی طلایی در جمع مسئولان اداره مبارزه با مفاسد اجتماعی افزود: 90 درصد واحدهای صنفی با علاقه مندی جهت های قبلی خود را تغییر داده و به شرایط مورد انتظار رسیده اند... در مجموع طی هفته گذشته 10 هزار مورد تذکر به زنان و مردان داده شد و هیچ گونه برخورد و مقاومتی بین مردم و ماموران مشاهده نشد که این امر نشانگر پذیرش افکار عمومی است.

اگر همین آمار 10 هزار مورد تذکر به زنان و مردان در طول یک هفته در تهران را در همه نقاط ایران در نظر بگیریم و دستگیرشدگان را نیز به آن ها اضافه کنیم و به ده ماه ضرب کنیم این رقم سر به میلیون می زند.

اخیرا دادستان عمومی و انقلاب تهران گفت؛ با توجه به این که تعدادی زنان دستگیر شده در طرح امنیت اجتماعی از شهرستان ها به تهران آمده اند لذا چنانچه این افراد به تذکرات قانونی توجه نکنند از سوی دادگاه به شهر زادگاه خود تبعید می شوند.

دادستان تهران، در پاسخ به پرسشی مبنی بر این که میزان دوره تبعید در مورد این افراد چه میزان است، گفت؛ میزان تبعید در قانون تا 5 سال هم قید شده است ولی دادگاه با توجه به شرایط فرد دستگیر شده مدت آن را مشخص می کند... (منبع: 16 ارديبهشت 1386- کارگزاران)

پیش از این سردار احمدرضا رادان، فرمانده انتظامی تهران بزرگ، با ارائه آماری از فعالیت «ناجا» در «ارشاد» زنان بدحجاب گفته بود فقط برای 2 درصد از زنانی که در طرح اجرای امنیت اجتماعی به مقر پلیس هدایت می شوند پرونده قضائی تشکیل می شود و مابقی افراد آزاد می شوند.

احمدرضا رادان، فرمانده نیروی انتظامی تهران بزرگ، از تشدید طرح امنیت اجتماعی از اول مرداد ماه خبر داد و از صدور حکم اعدام برای کسانی که «اراذل و اوباش» خوانده می ‌شوند ابراز خرسندی کرد. به گزارش فارس، احمد رضا رادان روز یک شنبه 24 تیر ماه 1386، در جمع خبرنگاران اظهار  گفت: از اول مرداد ماه، در اجرای این طرح مجددا با مصادیق بد‌پوشش برخورد می ‌شود که مصادیق بد‌پوششی درباره خانم ‌ها همان مصداق‌ های گذشته و همچنین استفاده از مانتوهای کوتاه بالای زانو است.

فرمانده نیروی انتظامی تهران بزرگ، در مورد پوشش پسران گفت: پسرانی که موهای خود را براساس مدل ‌های منحرف و گروه‌ های فاسد غربی آرایش می‌ کنند و از شلوارهای کوتاه و یا لباس‌ هایی با مارک منحرف استفاده می‌ کنند مورد برخورد پلیس واقع می ‌شوند. این‌ گونه پسرها ابتدا از سوی پلیس دستگیر و به مرکز انتظامی مشخص در پلیس امنیت منتقل شده و در آن‌ جا نشانی واحد صنفی که مبادرت به آرایش موی وی به سبک‌ های منحرف کرده اخذ و سپس از خانواده وی دعوت می‌ شود تا با مراجعه به مقر انتظامی و اخذ تعهد، وی را تحویل گرفته و بلافاصله با آرایش مو به شکل معقول برای رویت پلیس دوباره مراجعه کند. چنانچه فرد دستگیر شده لباس ‌های مناسبی به تن نداشته باشد، خانواده وی باید لباس مناسب برای وی بیاورند تا با تعویض لباس در مقر انتظامی و اخذ تعهد آزاد شود.

برپایه گزارش خبرگزاری فارس، رادان در پاسخ به پرسشی درباره صدور ۲۰ حکم اعدام برای افراد دستگیر شده در طرح امنیت اجتماعی و صدور کیفر خواست اعدام برای ۱۵ نفر دیگر که از سوی جمشیدی سخنگوی قوه قضاییه اعلام شد، گفت: خبر مجازات اعدام برای این افراد علاوه بر خوشحالی افرادی که از سوی آن ها مورد آزار و اذیت واقع شده بودند، برای من نیز به عنوان مجری کار بسیار خوشحال کننده بود و امیدوارم مجازات آن‌ ها درس عبرت‌ باشد.

شایان ذکر است که رادان، همراه با یک هیات ده نفری از مسئولین پلیس و اداره مبارزه با مواد مخدر و دیگر مقامات قضایی حکومت اسلامی، حدود دو هفته پیش مهمان دولت به اصطلاح دموکرات سوئد بود. و این هیات حکومت اسلامی با همتایان سوئدی خود، در رابطه با همکاری در عرصه پلیس و قضایی و مواد مخدر با هدف همکاری همدیگر گفتگو کردند؟!

این هجوم وحشیانه حکومت اسلامی به زنان و جوانان در اماکن عمومی و خیابان ها از اواخر سال 1385 آغاز و هم اکنون نیز ادامه دارد. برخورد بسیار خشن با زنانی که «جرمشان» تنها به عقب رفتن تکه ‌ای از روی سری و یا کوتاه بودن و رنگی بودن لباس شان است که در آمارهای بین المللی در مورد خشونت علیه زنان ایران به آن ها اشاره نمی شود. رسما خشونت دولتی را در جامعه به نمایش می گذارد. و یا پسرانی که موی خود را بلند کرده اند... در این مدت صدها هزار زن و پسر را دستگیر و برای آن ها پرونده تشکیل داده اند و ده ها تن دیگر را نیز با همین عنوان «اراذل و اوباش» در ملاء عام به دار آویخته اند.

فیلم های ویدیویی و تلویزیونی و عکس‌ هایی که از یورش نیروهای انتظامی به زنان و جوانان در سایت های اینترنتی پخش شده است بسیار هولناک و تکان دهنده هستند. زنی که مامورین انتظامی آن چنان با باتوم بر سرش کوبیده اند که خون از سر و صورتش جای است.

تصاویر از یورش نیروهای نقابدار را نشان می ‌دهد. در عکسی دست و دهان خونین فرد دستگیر شده و حالت چشمانش نشان دهنده آنست که همین چند ثانیه پیش ضربه‌ ای خورده و در زیر دست و پای مامورین انتظامی در انتظار ضربه بعدی، چشمان خود را بسته است. دستگیر شدگان کتک خورده ای که پیراهن خودشان را روی سرشان کشیده‌اند، روی زمین نشسته‌اند و ناله می ‌کنند. اما تصاویر بعدی تکان‌ دهنده ‌ترند: «مجرم» از نفس افتاده و کتک‌ خورده به جای آن که سوار ماشین شود و به بازداشتگاه انتقال پیدا کند باید در خیابان به اجرای نمایشی بپردازد: دو عدد آفتابه پلاستیکی، یک شمشیر پلاستیکی، بلندگوی پلیس و تعدادی مرد نقابدار به اضافه بازیگر اصلی، یعنی «قربانی» و تعداد زیادی تماشاگر؟ آفتابه را با بند فانوسقه به گردن جوانی آویزان کرده اند. در تصویر دیگری لوله آفتابه را به دهان او فرو کرده‌ اند. آفتابه یعنی وسیله پاک کننده کثافت. لوله آفتابه را به دهان «مجرم» فرو کرده‌ اند تا درون آن صحبت کند.

در تصویری دیگر، شمشیری پلاستیکی به دستش داده ‌اند تا بداند قدرت او در برابر «قدرت قداره بندان حاکمیت» برتر و مطلق، هیچ است. بعد هم بلندگو را جلو دهانش گرفته ‌اند تا اظهار ندامت کند و یا خودش را به باد ناسزا بگیرد.

این تصاویر گوشه کوچکی از اسناد خشونت سازمان یافته سران حکومت اسلامی و ارگان های سرکوبگر آن علیه بشریت است که تاریخ هرگز فراموش نخواهد کرد. وقتی حکومتی این چنین وحشیانه و شنیع خشونت را در انتظار عمومی به نمایش می گذارد چه انتظاری است که در زندان هایش به زندانیان تجاوز نشود و در زیر شکنجه و تجاوز جنسی به قتل نرسد؟ چه انتظاری از اصلاح این حکومت می رود؟ آیا افراد و جریاناتی که به اصلاحات قطره چکانی جناحی از این حکومت ارتجاعی و سرکوبگر چشم دوخته اند، غیر از این است که به سرکوب های وحشیانه حکومت اسلامی و سرکوب سیستماتیک زنان چشم بسته اند؟!

برای مثال، زهرا بنی عامری، دانشجوی ۲۷ ساله دانشکده علوم پزشکی همدان، پس از ۴۸ ساعت بازداشت در بازداشتگاه «امر به معروف» همدان، با پلاکارد تبلیغاتی در داخل بازداشتگاه خود را حلق آویز کرد؟ 

زهرا روز جمعه به همراه پسری در یک پارک به علت «جرم مشهود» دستگیر شده بود و به علت تعطیلی دادگاه در بازداشت بسر می برد. دیروز اعلام کردند زهرا را خودکشی کرده است. پس از تکذیب اولیه خبر حودکشی زهرا، در نهایت الماسی، مسئول روابط عمومی دادگستری همدان خبر مرگ در اثر خودکشی را تایید کرد. خانواده زهرا صریحا گفته اند که خودکشی او را باور ندارند.

خودکشی یا قتل، این یک جنایت آشکار دیگر توسط شکنجه گران حرفه ای و وحشی حکومت اسلامی است.

زیبا (زهرا کاظمی)، خبرنگار عکاس ایرانی - کانادایی که در تجمعی در مقابل زندان اوبن دستگیر شده بود نیز به دلایل نامعلومی توسط شکنجه گران به قتل رسید. در بسیاری از رسانه ها و اظهارنظرها گفته شد که شکنجه گران حکومت اسلامی، نخست به این دو زن تجاوز کرده و سپس آن ها را به قتل رسانده اند.

نيروی انتظامی حکومت اسلامی، بار دیگر روز شنبه 11 نوامبر 2007، مواردی را که به عنوان مصاديق «غيرقانونی و مخالف با امنيت اجتماعی و اخلاقی جامعه» ناميد، سرکوب و خشونت جدیدی را علیه شهروندان اعلام کرد. 

به گزارش خبرگزاری مهر، در اطلاعيه نيروی انتظامی ايجاد ارعاب و اعمالی هم چون باج خواهی، عربده کشی، درگيری و نيز تهيه و توزيع مواد مخدر، قرص های روان گردان و مشروبات الکلی از جمله مصاديق اعمال غيرقانونی دانسته شده است.

تهيه، توليد، عرضه، فروش فيلم های موسوم به مبتذل و سرقت و توزيع عکس و فيلم های خصوصی و خانوادگی نيز جزو اين موارد جای گرفته است.

در عين حال، استفاده از مانتو و شلوارهای کوتاه، تنگ، چاک دار و بدن نما، استفاده از چکمه به جای شلوار بلند، پوشيدن کلاه به جای روسری و مقنعه و همچنين شال های کوچک و باريک و آن چه آرايش نامتعارف و مغاير با عفت عمومی ناميده شده است نيز جرم محسوب می شود.

بیست و هشت سال است که حکومت اسلامی در عرصه های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی، فشار زیادی را بر شهروندان به ویژه زنان تحمیل کرده است از جمله عوارض ناشی از این فشارها، شیوع بیماری های روحی و روانی در جامعه است.

محمدباقر صابری ظفرقندی، سرپرست اداره كل سلامت روان، جوانان و مدارس وزارت بهداشت اخیرا در جمع خبرنگاران، در پاسخ به خبرنگارانی كه دائما از آمار بيماران روانی، كودك آزادی، خشونت عليه زنان و ... می ‌پرسيدند، خودداری می ‌كرد و در آمار ارايه شده در اين زمينه‌ ها متذكر شد كه همه آمارها از نظر او غيرواقعی است و تحقيقات در اين زمينه‌ ها پايه ‌های روشی و متدلوژی صحيحی نداشته‌ اند.

او درباره تعداد قطعی بيماران روانی نيز معتقد است ارايه آمار عملی نيست اما می ‌گويد: «يك درصد از جمعيت كشور به اختلالات روانی شديد مبتلا هستند و علاوه بر آن 20 درصد جمعيت كشور نيز درجات متفاوتی از بيماری ‌ها و اختلالات روانی دارند.»

با احتساب جمعيت 75 ميليونی اين عدد به حدود 16 ميليون بيمار روانی در كشور می ‌رسد. براساس آمار جهانی و اظهارات مسئولان وزارت بهداشت در ساليان گذشته كه از وجود 21 ميليون ايرانی دچار اختلال روانی خبر داده بودند، آمار ارايه شده ديروز كم‌ تر از تعداد واقعی بيماران روانی در كشور به نظر می ‌رسد. او با اشاره به اين كه اختلال ‌های روانی دومين بار بيماری در كشور هستند، می ‌افزايد: «زنان بيش از مردان دچار افسردگی می ‌شوند. افسردگی در زنان اولين بار بيماری است در حالی كه افسردگی در مردان سومين علت بار بيماری ‌هاست.» اما وضعيت تخت ‌های مختص بيماران روانی چندان مطلوب نيست و هنوز در بسياری از بيمارستان ‌ها، بيماران روانی سرگردان ‌اند چرا كه جايی برای بستری شدن ندارند. ظفرقندی در واكنش به اين نظر، كمبود تخت ‌های بيمارستانی برای بيماران روانی را تاييد می ‌كند اما حتی با اصرار خبرنگاران نمی ‌گويد كه با كمبود چه تعداد تخت برای بيماران روانی مواجه ايم.

4200 ايرانی در سال خودكشی می ‌كنند. اما صابری ظفرقندی از ميان سئوال‌ های متعدد تنها آمار خودكشی در كشور را ارايه می ‌دهد: ‌«سالانه شش نفر به ازای هر 100 هزار نفر در ايران خودكشی می ‌كنند.»

به گفته او، اما همه اين خودكشی ‌ها موفق نيستند كه اين امر در ميان زنان بيش ‌تر رواج دارد. اقدام به خودكشی در ميان زنان بيش ‌تر است اما خودكشی ‌های موفق در ميان مردان بيش ‌تر است. او همچنين درباره ميزان خشونت خانگی، كودك ‌آزار و خشونت عليه زنان می ‌گويد: «هيچ آمار جامعی از اين خشونت ‌ها در اختيار نداريم. تنها نكته ‌ای كه می ‌توان درباره كودك ‌آزاری در ايران گفت اين است كه برخلاف كشورهای ديگر كه اعتياد و طلاق، عامل اصلی كودك ‌آزاری ‌اند در ايران نداشتن آگاهی به ويژه كم ‌آگاهی مادران دليل اصلی كودك ‌آزاری است.» (منبع: روزنامه سرمايه)

اساسا عوامل بسیاری در بروز خشونت دخیل است فقر، تبعیض، محرومیت های اقتصادی، فرهنگ و سنت، فشار های اجتماعی، نداشتن قدرت زن، دیدن فیلم های خشن و تجاوزکارانه، عدم حمایت قانون و افکار تبعیض آمیز به زن و...، باعث تداوم خشونت است.

تحقیقات نشان داده است که استقلال اقتصادی زن، فشار و خشونت علیه زن را کاهش می دهد. بنابراین، بیکاری و کار خانگی و عدم استقلال و قدرت اقتصادی زنان را هر چه بیش تر در معرض خشونت قرار می دهد. براین اساس نیز دولت در اعمال خشونت بر زنان نقش مهمی را ایفا می کند. یعنی اساسا برای رهایی زن از جمله از خشونت، تبعیضات و استثمار سرمایه داری و قوانین حکومتی باید مبارزه پیگیری را سازمان داد. و این مبارزه بر علیه بی حقوقی زنان باید پیگیر و بی وقفه تداوم پیدا کند تا تاثیرگذار باشد. نه سالی یک بار به مناسبت روز جهانی زن و یا روز جهانی علیه خشونت بر زنان. این روزها بر مبارزه و اتحاد همبستگی در راه رهایی زن تاکید می شود و با تصویب انتشار قطعنامه و بیانیه، در طول سال برای تحقق مواد آن ها، مبارزه وسیع و گسترده ای سازمان دهی و اجرا می شود.

لازم به تاکید است که هشت مارس، یک جایگاه تاریخی ویژه در جنبش کارگری کمونیستی جهانی دارد و تحقق آن یک دستاورد بزرگ تاریخی به شمار می آید که با مبارزه طولانی به حکومت ها تحمیل شده است.

با برنامه های سالی یک روز سازمان ملل متحد، و با وجود این که این سازمان اجرای مواد قطعنامه های خود را پیگیری نمی کند اساسا قدرت اجرایی نیز ندارد بنابراین، قطعنامه هایش از جمله خشونت علیه زنان تاثیر چندانی ندارد. و مهم تر از همه بی تفاوتی این نهاد بین المللی به استثمار انسان از انسان، هرگز نمی تواند به بهره کشی و خشونت علیه زنان و کودکان نیز پایان دهد. به خصوص در دهه اخیر، عملا سازمان ملل متحد به ابرازی در دست دولت ها پیشرفته صنعتی عضو دایمی شورای امنیت سازمان ملل و در راس همه دولت آمریکا، برای پیشبرد رقابت ها و کمشکش هایشان با رقبای خود، در جهت محاصره اقتصادی و لشکرکشی و تجاوز آشکار امپریالیستی تبدیل شده است. بر این اساس، باید کارگران و مردم محروم اعم از زن و مرد دو ش به دوش همدیگر و با اتکا به نیروی خویش، باید مبارزه گسترده و پیگیر و مداومی را علیه نابرابری و ستم بر زنان سازمان دهی و رهبری کنند، نه سالی یک روز به گزارش و تبلیغات سازمان ملل که در واقع باید گفت: «سازمان بورژوازی دول» بسنده کرد.

همه انسان ها بدون توجه به جنسیت و ملیت و رنگ پوست و باورهایشان، باید از حقوق و آزادی های برابری برخوردار باشند و دولت ها موظند این برابری را رعایت کنند. اما متاسفانه چنین نیست. گرایشات تفرقه افکن ملی و مذهبی، مردسالاری و راسیستی و فاشیستی سرمایه داری، با حمایت دولت ها اتحاد و همبستگی و دوستی شهروندان جهان را هم چنان آسیب پذیر ساخته است. در جامعه ای که زن مورد ستم قرار می گیرد سخن از آزادی در آن جامعه، بی معنی است.

ارگان ها بین المللی و نهادهای مدافع حقوق بشر و در راس همه سازمان ملل متحد، از آن جایی که به نابرابری اقتصادی و استثمار انسان از انسان چشم می بندند و فقط به صدور یک سری قرار و قطعنامه و بیانیه های محکومیت اتکا می کنند و حتی برای اجرای مواد این قوانین خود نیز هیچ دولتی را به طور جدی تحت فشار قرار نمی دهند و فقط بیانیه و قوانین خود را به آن ها توصیه می کند؛ در حالی که هیچ کشوری از جهان، به ویژه در کشورهای عقب نگاه داشته شده و در حال توسعه و در حاکمیت های دیکتاتوری و ارتجاعی از نوع و جنس حکومت اسلامی ضدزن، نه تنها قوانین جهان شمولی که به نفع بشریت است را هرگز نمی پذیرد، بلکه به سرکوب سیستماتیک زنان نیز با شدت بیش تر ادامه می دهد.

در چنین شرایطی، باید همه نیروهای آزادی خواه و برابری طلب جوامع به قدرت و همبستگی و مبارزه خود اتکا کنند تا خواست ها و مطالبات خود را بر دولت ها تحمیل کنند. اگر مبارزه سراسری و پیگیری توسط نیروهای کارگری سوسیالیستی و آزادی خواه وجود نداشته باشد حتی در کشورهایی پیشرفته صنعتی که بر اثر مبارزه کارگران و مبارزه  مشترک زنان و مردان زادی خواهخواه برخی از خواست ها به دولت ها تحمیل شده، امروز این دولت های به اصطلاح دموکراتیک، در تلاشند دستاوردهای دوره گذشته را یکی پس از دیگری به نفع سیستم سرمایه داری پس بگیرند. برای مثال، دولت های غرب در سه دهه اخیر و به ویژه با عروج ریگانیسم و تاجریسم و سپس بعد از فروپاشی شوروی، تلاش های گسترده ای را در جهت خصوصی سازی و محدود کردن بیمه های بیکاری و حقوق اجتماعی، حقوق کودکان، حق مسکن، بهداشت و درمان، آموزش و پرورش و غیره به مرحله اجرا درآورده اند. در کشوری مانند سوئد، که هنوز هم شهروندان آن نسبت به کشورهای دیگر اسکاندیناوی و اروپایی از حقوق و مزایای بیش تری برخوردارند در یک سال و سه ماه گذشته که ائتلاف احزاب راست دولت را در اختیار دارند بسیاری از حقوق و مزایای اقتصادی و اجتماعی را محدود کرده اند و حتی بسیاری از بیمارستان ها را نیز به بخش خصوصی واگذار کرده اند که در این میان بسیاری از مزایای مزدبگیران از بین رفته است. فشار و استرس و شدت کار در این کشور پیشرفته به خصوص بر روی پرستاران غیرقابل تصور است. مجموعه این مسائل سبب شده است که کیفیت ارایه خدمات به مراجعین درمانگاه ها، بیمارستان ها و خانه های سالمندان بسیار پایین و تنزل پیدا کند. امروز بسیاری از بانک های سوئدی به بازنشستگان وامی بیش تر از ده هزار کرون نمی دهند. این یک تبعیض آشکار در حق بازنشستگان است. امروز در جوامع یشرفته صنعتی غرب، پیدا کردن کار متناسب با تحصیلات و سن و وضعیت جسمی به یک معضل و مشکل اجتماعی تبدیل شده است. در کشورهای عقب نگاه داشته شده و در حال توسعه، بیکاری و فقر و فلاکت اقتصادی و سرکوب های سیاسی غوغا می کند.

اگر از سوئد خارج شویم و به ایران و افغانستان و عراق و پاکستان و مصر و عربستان و هند و آفریقا برویم در یک سو، ثروت های هنگفتی را می بینیم که در نزد اقلیتی تاجر و سرمایه دار و دولت های حامی آن ها در سطح انبوه و کلانی انباشته شده است و در طرف دیگر، اکثریت شهروندان این حوامع که در فقر و فلاکت و گرانی و تورم فزانیده ای دست و پنجه نرم می کنند. و در این میان نیز زنان و کودکان بی حقوق ترین اقشار این جوامع هستند. فاجعه و تراژدی انسانی ناشی از سیاست های سرمایه داری محلی و بین المللی را در این کشورها در ابعاد وسیع و گسترده ای مشاهده می کنیم. اکثریت شهروندان این کشورها، انگار به بردگی و بی حقوقی اقتصادی، سیاسی و اجتماعی ابدی محکوم هستند؟! چنین وضعیتی شایسته هیچ جامعه و هیچ انسانی نیست و غیر از خود طبقه کارگر و مردم محروم و کمونیست های این کشورها، هیچ کسی و هیچ جریانی هم خواهان تغییر این وضعیت نیست.

بدین ترتیب، زنان از کشورهای پیشرفته صنعتی تا فقیر، به عناوین مختلف مورد ستم و تحقیر و سرکوب و سوء استفاده قرار می گیرند. در بیکارسازی ها زنان در صدر لیست قرار می گیرند؛ در یک شغل برابر، همکار مرد نسبت به همکار زن خود، حقوق بیش تری دارد؛ مانکن هایی که به دلیل رژیم های غذایی خاص به بیماری های لاعلاج ناشی از لاغری بیش از اندازه مبتلا می شوند و حتی در برخی مواقع جان خود را نیز از دست می دهند؛ زنانی که در بارها و کاباره ها و کلوب های شب شدیدا استثمار می گردند؛ زنانی که در فاحشه خانه های رسمی، خصوصی و خیابان، اسیر باندهای مافیایی هستند؛ زنانی که در خانه مانند برده کار می کنند و هیچ مزدی و حرمتی ندارند؛ زنان و دخترانی که از کشورهای مختلف توسط باندهای مافیایی به کشورهای دیگر انتقال می شوند و در اختیار سرمایه داران قرار می گیرند و هیچ آینده ای ندارند؛ زنان و دخترانی که مورد تجاوز قرار می گیرند و از ترس «ناموس پرستی» و «مذهبی» صدایشان در نمی آید و به انواع و اقسام بیماری های روحی و روانی و جسمی مبتلا می گردند و یا از سر یاس و سرخوردگی و ناچاری به خودکشی دست می زنند؛ دختران کم و سن و سالی که دوران کودکی خود را نه بر روی نیمکت های مدارس، بلکه در زیرزمین های نمور و کم نور بر روی زمین با فرش بافی و غیره سپری می کنند و در سن بیست سالگی چهره های چروکیده شان، آن ها را بیش از پنجاه سالگی نشان می دهد و به بیماری های مسری به ویژه سل و دیگر ناراحتی ریوی مبتلا می گردند؛ دختران کم سن و سالی که هنوز دوران نوجوانی و جوانی خود را طی نکرده شوهر داده می شوند و تمام عمر خود در بردگی جنسی و سرویس دادن به شوهر و فرزندان می گذرانند و قربانی سنت های ارتجاعی و عقب مانده سرمایه داری می شوند؛ زنان و دخترانی که توسط پدر، همسر و برادر مورد تحقیر و توهین و بی حرمتی قرار می گیرند و... از جمله نمونه هایی از تراژدی انسانی و مسائل و مشکلاتی هستند که بر سر راه زیست و زندگی زن گسترده شده است.

بی شک هنگامی خنده و شادی بر چهره مردم ایران نمایان خواهد شد که کلیت حکومت اسلامی ایران، با مبارزه قدرت مند جنبش های اجتماعی و با همبستگی طبقاتی، به گورستان تاریخ فرستاده شود؛ یعنی جایی که مردم ایران در انقلاب 1357 با هدف برقراری آزادی و برابری و رفاه و عدالت اجتماعی حکومت پهلوی را به آن جا فرستادند. اما با قدرت گیری حکومت اسلامی و سرکوب شدید انقلاب و انقلابیون در تحقق این اهداف خود ناکام ماندند؛ قطعا این بار جنبش های اجتماعی جامعه ایران و به طور کلی گرایش کارگری سوسیالیستی این جنبش ها، در میدان مبارزه نابرابر با حکومت اسلامی به حدی آگاه و با تجربه شده اند که با سرنگونی آن، به هرگونه ستم، تبعیض، خشونت و نابرابری اقتصادی، جنسی، ملی و فرهنگی پایان دهند و برابری واقعی زن و مرد را نیز در همه شئونات اجتماعی برقرار نمایند.

دوازدهم آذر 1386 - سوم دسامبر 2007

 

 

 

 

 

 

اخبار کارگرى:تنظيم: نسرين رمضانعلى

اعتراض کارگران فاز 2 و 3 عسلویه
کارگران بخش الکترو ایزولاسیون دست به اعتصاب زدند. خواست کارگران لغو حکم اخراج همکارانشان بود. کارفر دو نفر از کارگران را اخراج نمود و برای تنبيه کارگران حقوقهای آنها را از 700 هزار تومان به 300 هزارتومان کاهش داد. یکی از کارگران می گوید عدم موفقیت ما حضور نیروی اطلاعات و حراست و اداره کار بود که همگی با هم علیه کارگران عمل کردند و در عین حال ما نتوانستیم حمایت سایر بخشهای این فاز را جالب کنیم. در این اعتصاب تنها ماندیم.  تنها راهی که داشتيم اينبود که اولتیماتوم بدهیم و بتوانیم سازمان یافته تر اقدام کنیم و این تعرض و بی شرمی را درهم بشکنیم. اکنون کارگران به سرکار خود باز گشتند اما هنوز امید دارند با این اولتیماتوم می توانند بار دیگر قوی تر به میدان بیایند.
اعتصاب کارگران کارگاه مرکزی فاز 1
3 روز است که حقوق کارگران این بخش به تعویق افتاده است. کارگران تجربه دارند. اگر تنها چند روز دیگر بگذرد، باید مثل سایر کارگران نه تنها در عسلویه بلکه در اکثر مراکز کارگری فاتحه حقوق خود را بخوانند. کارگران جمعی تصمیم به اعتصاب می گیرند. روز دوشنبه از همان ساعات اولیه کارگران در محل کار اعتصاب می کنند و اعلام می کنند تا حقوقهای ما پرداخت نشود کار نخواهیم کرد. حراست و کارفرما و نیروهای اطلاعاتی سریع وارد میدان می شوند و کارگران را دعوت به آرامش میکنند. ابتدا تلاش می کنند با تهدید کارگران را به سر کار باز گردانند. سپس وعده می دهند سریع حقوقهای شما پرداخت خواهد شد. کارگران اعلام می کنند تا حقوقها پرداخت نشود باز گشتن سرکار امکان ندارد. در همان چند ساعت اولیه اعتصاب کارگران متحد و پیروزمندانه به سر کار بر می گردند چرا که حقوقها سریعا پرداخت می شود.
کشمکش فاز 5 و 6
در فاز 5 و 6 عسلویه تعداد زیادی از کارگران هنوز حقوقهای خود را دریافت نکردند. کارفرما با تهدید کاهش نیروی کار و اخراج تلاش دارد کارگران را ساکت کند. در این بخش هر هفته تعدادی کارگر اخراج می شود و نیروی کار جدید با مزایا و حقوق کمتر استخدادم می شوند.
فاز 9 و 10 و "کارگران بلوچستانی"
در این بخش عسلویه تعداد قابل ملاحظه ای کارگران از استان سیستان و بلوچستان کار می کنند. این کارگران حداقل هر کدام حقوق 4 الی 5 ماه را از صاحب کار طلبکارند. اخراج در عسلويه روتین است. نداشتن قرار داد و مزایا و نداشتن بیمه از دیگر مشکلات کارگران این بخش است. یکی از کارگران می گوید حقوق ما را به 220 هزار تومان کاهش دادند. اگر هم اعتراض کنیم با ماشین حراست ما را تا خروجی عسلویه همراهی می کنند. آنهم با دست خالی! حتی حقوقهای چند ماه ما را پرداخت نمی کنند. در عسلویه تقریبا 90 درصد کارگران حرفه ای و غیر حرفه ای دارای قرار داد کار نیستند. کارفرما و شرکتهای مختلف که در این منطقه هستند تنها تازیانه در حین کار را کم دارند. اينجا تفاوتی با دوران بربریت ندارد.
پیمانگاران و شرکتها اعلام می کنند دولت به ما بودجه نداده است. پولها از مرکز نیامده است و جالبتر از همه اعلام ورشکستی شرکتها است. هر بار با اعلام ورشکستی شرکتی صدها کارگر که چندین ماه بشدت استثمار شدند و بدور از خانواده کار شاق کردند، بايد دست خالی به شهرستان برگردند. به همين سادگى!
کارگران پتروشیمی تبریز
اینجا هنوز به تمام معنا تمامی بخشها راه نیفتاده است. بیش از 5 هزار کارگر دارد. اکثر این کارگران یا قرارداد ندارند یا قراردادهايشان موقت است. بیمه درمانی، بیمه باز نشستگی، بیمه حوادث، و ... کارگران در ایران از یاد برده اند که چنین حقی هم دارند. بخش اساسی مبارزات کارگران اینجا نیز برای پرداخت حقوق معوقه است. اینجا نیز کارگران از نبود تشکل و نمایندگان خود رنج می برند . 5 هزار کارگر که حتی حق انتخاب نمایندگان مستقل خود را ندارند. حقوق کارگران نیز متفاوت است. اکثریت کارگران بین 220 تا 350 تومان حقوق می گیرند. البته باید این را نیز بگوئیم که در همین کارخانه پتروشیمی کسانی هستند که مبلغهای هنگفتی دریافت می کنند. مثلا تعدادی بین 1 میلیون 200 تا یک میلیون 800 تومان حقوق دریافت می کنند. در مورد کارگرانی که حقوقهای آنها پایین است در خیلی موارد همین حقوق ناچیز هم پرداخت نمی شود. کارگران اینجا نیز با مشکل پرداخت حقوقهای به موقع روبرو هستند. مواردی در سال جاری کارگران به اداره کار مراجعه و شکایت کرده اند اما تنها پاسخ اخراج کارگران بود. اخراج حربه کارفرما در مقابل اعتراض کارگران به بالا کشیدن حقوقها است. کارفرمایان براى استثمار بيشتر کارگران سعى ميکنند هميشه چند ماه حقوقهای کارگران را پرداخت نکنند.
کارخانه پتروشیمی ارومیه
اینجا  بیش از 300 کارگر دارد. این کارگران حقوقشان از 200 هزار تومان تا 350 هزارتومان است. کارگران تشکلی ندارند. نمایندگانی ندارند. معمولا کارگران فردی برای خواستهای خود مراجعه می کنند. در مورد قرارداد کاری و بیمه ها باید گفت اینجا نیز مثل سایر مراکز کارگری بیمه ها به فراموشی سپرده شده است. کارگران خوشحال هستند تا حدودی حقوق آنها منظم پرداخت می شود.
فاز یک و دوی ارومیه
شهرکهای صنعتی در شهر ارومیه، تمامی مراکز کارگری و کارگاه های کوچک و بزرگ، در این دو  منطقه است. یکسری از کارخانه ها نيز در مسیر جاده سلماس - مهاباد نیز هستند. کارگران در این مراکز حداکثر حقوقی که دارند 250 هزارتومان بدون قرارداد و مزایا است. در گزارشات آتی سراغ وضعیت یکایک این مراکز خواهم رفت و تلاش می کنیم موقعیت و وضعیت طبقه کارگر در ایران را نشان دهیم. لازم به ذکر است بدونه همکاری حراست و اطلاعات و نیروهای سرکوبگر کارفرما نمی تواند این گونه کارگران را استثمار کند. مواردی با تهدید کارگران که "علیه امنیت ملی" عمل کردی و پراکندگی و نداشتن تشکلهای مستقل کارگری و نمایندگان خود کافرما موفق می شود.
گزارشی کوتاه در مورد اعتراض پرسنل بیمارستانها در ارومیه
در بیمارستان خمینی که بخش آموزشی نیز دارد در اعتراض به ساعات کار زیاد و طاقت فرسا و حقوقهای خیلی پایین اعتراضی در تاریخ 2 دسامبر 2007 صورت گرفته است. گزارش تاکيد ميکند که پارسال نیز پرسنل و پرستاران اين بيمارستان اعتراضاتی را سازمان دادند که همراه با موفقیت بود. امسال اما وعده هائی داده است. اما تاکنون از اجرای این وعده ها خبری به دست ما نرسیده است.

کارخانه چینی در کرمانشاه
کارخانه چینی در کرمانشاه مثل سایر مراکز کارگری، نداشتن قراردادکار، پرداخت نکردن حقوق و مزیای کارگران از جمله مشکلات کارگران است. اما فراتر از اینها نداشتن تشکل کارگری در این مرکز است.
کارخانه آب معدنی دماوند
کارگران این کارخانه چندین ماه است حقوق دریافت نکرده اند. کارفرما اعلام ورشکستی کرده است و به کارگران اعلام کرده است که همه بیکار می شوند. بیش از 50 نفر کارگر در این مرکز مشغول به کار هستند. کارگران تا کنون با مراجعه به اداره کار و مراکز ذیربط تلاش داشتند حقوقهای خود را دریافت کنند. تاکنون حقوق کارگران پرداخت نشده است .
دماوند و مدرسه کودکان
هوای این منطقه بشدت سرد شده است. حتما در گزارشات دیگری از وضعیت اینجا و کارگران مهاجر و فصلی مفصلتر صحبت خواهیم کرد. اما صحبت امروز در مورد مدرسه ای است که بیش از 120 دانش آموز دارد. این مدرسه ابتدائی است و شخصی به اسم محمد نوری این مدرسه را اهدا کرده به کودکان این منطقه که بتوانند حداقل مدرسه بروند و سواد ابتدائی داشته باشند.از طرف آموزش و پرورش اعلام شده است که به این مدرسه هچ گونه امکاناتی اختصاص پیدا نخواهد کرد. خانواده ها مجبور هستند پول سرویس کودکان را پرداخت کنند و دستمزد معلمینی که در این مدرسه تدریس می کنند. همچنین گرمای این مدرسه و نظافت و غیره باید هزینه اش را خانواده ها تامین کنند. این مدرسه کودکان ثروت مند و صاحبان قدرت نیست. در این مدرسه کودکان بردگان درس ميخوانند. دماوند و اطراف دماوند مرکز صنعتی نیست، اصلا صنعتی نیست. منطقه اى است که آقازاده ها باید از آب و هوای سالم برخوردار باشند و مهاجرین و کارگران فصلی مشغول ساختمان سازی برای آقازادگان و خانواده های آنها نيز برده های خانواده های این آقازاده ها! یک گشت کوتاه در این منطقه هر انسان با وجدان را بشدت آزار می دهد. این مدرسه در آستانه تعطيلی است.
اعتصاب و اعتراضات کارگران شاهو در سنندج
بیش از 3 سال است که در این مرکز کارگری شاهد کشمکش بین کارفرما، اداره کار، حراست و اطلاعات هستیم. در ماههای گذشته کارفرما طی بخشنامه ای افزایش ساعت کار بدون حقوق و افزایش دستمزد را به کارگران اعلام کرد. کارگران سریع به این بخشنامه اعتراض کردند. کارگران اعلام کردند زیر بار افزایش ساعت کار نخواهند رفت. کارگران دست از کار کشیدند و نمایندگان خود را به اداره کار و استانداری فرستادند. در نتیجه این اعتراض کارگران موفق شدند اين سیاست ضد کارگری را عقب برانند. اما در اواخر آبان ماه و اوایل آذر، این بار کارفرما با توطئه تازه وارد میدان شد. گفت این کارخانه سود آوری ندارد و کارخانه را تعطیل می کنیم. کارگران شاهو در مجمع عمومی خود تصمیم به اعتصاب گرفتند. اولتیماتوم  و تهدید کارگران شاهو این بار نیز موثر شد و یکبار دیگر  متحد و متشکل ورقی دیگر از تاریخ مبارزه طبقه کارگر را از آن خود کردند.
با اجرا و تعهد کارفرما مبنی بر:
1- قرار شد از فردا صبح سرویسهای ایاب و ذهاب کارگران دایر و آنان طبق معمول بر سر کارهای خود حاضر شوند.
2- توافق شد ساعت کار کارگران بر اساس قانون کار و هفته ای 44 ساعت باشد و اگر کارگران بیش از این ساعت کار کردند اضافه کاری دریافت نمایند.
3- کارفرما متعهد شد سر هر ماه و بموقع دستمزد کارگران را پرداخت نماید.
4- کارفرما متعهد شد مسئله بازنشستگی 30 نفر از کارگران را فورا حل کند. بر اساس این توافق و پس از پایان مذاکره بلافاصله کارفرما دو تن از نماینده های کارگران را برای پیگیری و حل مسئله بازنشستگی 30 نفر از کارگران به اداره تامین اجتماعی سنندج فرستاد.
5- کارفرما از چند ماه پیش غذای گرم در کارخانه را قطع و به جای آن به کارگران پول یک وعده غذا را پرداخت میکرد که توافق شد از فردا یک وعده غذای گرم در کارخانه به کارگران داده شود.
6- کارفرما قول داد در اسرع وقت مشکل بهداشت کارخانه را حل کند.
کارگران شاهو به قدرت برگزاری مجمع عمومی و اراده متحد کارگران در مقابل زورگوئی کارفرما و دولت آگاه هستند.

 کارگران نیرو رخش پیروز شدند
بعد از 6 روز مبارزه و اعتصاب کارگران به خواستهای خود دست یافتند. باید به توطئه کارفرما اشاره کرد که تلاش نمود صف متحد کارگران را دچار پراکندگی کند. و با وعدهای توخالی تعدادی از کارگران را راضی کند که به سرکار برگردند. کارگران با هوشیاری به این توطئه پاسخ دادند. توانستند متشکل در مقابل کارفرما بایستند و تا رسیدن به خواستهای خود همچنان به اعتصاب ادامه دهند. در شهر سنندج کارگران تجربیات مهمی در  چند ساله اخیر کسب کردند. احکام اخراج نمی تواند صف متشکل کارگران را از هم پراکنده کند.
قرار شد که حقوقهای معوقه 3 ماه کارگران یکجا پرداخت شود. 6 نفر کارگری که حکم اخراج آنها صادر شده بود لغو گردد و همچنین ساماندهی دستگاههای گرمایشی، بهداشت و امکانات رفاهی در محیط کار در سراع وقت اجرا شود. در همان روز اول بعد از اعتصاب دستگاههای گرمایشی به راه افتاد. کارگران پیروز شدند و کارفرما را به عقب راندند. رمز این پیروزی چیزی بجز اتحاد کارگران و ایستادگی آنها در مقابل توطئه های کارفرما نبود.

اخراج کارگران آب معدنی ارس مریوان
28 کارگر این مرکز  در 27  ابان بدون پرداخت حقوقهای چند ماهشان اخراج  می شوند. یکی از کارگران با عصبانت می گوید: اینجا پول داشته باشى رهبر را هم می توانید بخرید. حالا مسئولین اداره کار  را نمی شود با 300 هزارتومان خرید. رابطه بده بستان اداره کارها و سایر ارگانهای مربوطه جان به لب کارگران رسانده است.  *

اعتصاب کارگران سد گاران مریوان
موکریان نیوز: طی روزهای گذشته جمعی از کارگران واحد  ژئوتکنیک سد گاران مریوان ، در اعتراض به عدم پراخت حقوق ماهیانه خود دست به اعتصاب زدند. این کارگران که حدود 5 ماه است حقوق خود را دریافت نکرده اند ، روزانه مجبور به انجام 12 ساعت کار سخت در ازای احتساب فقط 2 ساعت اضافه کار می باشند. گفتنی است این اعتصاب، سومین اعتصاب کارگران واحد ژئو تکنیک سد گاران مریوان  در سه ماه گذشته می باشد.

اينها چه نوع جانوريی هستند؟در حاشيه قتل زهرا

آذر ماجدی

يکماه پيش يک خبر کوتاه در سايت های خبری منتشر شد: "يک دانشجوی پزشکی به اسم زهرا در بازداشتگاه ادراه منکرات همدان خودکشی کرده است." اين خبر قرار بود هيچ کنجکاوی و شک و ترديدی برنيانگيزد. گويی اين هيچ اتفاق مهمی نيست. يک واقعه پيش و پا افتاده است. ولی مردم ايران با اينگونه جنايات آشنايند. قاتلين را ميشناسند. شست ها خبردار شد. باز يک زن ديگر بدست اين جانوران به قتل رسيده است. کافی بود سه کلمه زن، منکرات و بازداشتگاه را کنار هم بگذاريد تا حدس بزنيد چه جنايت هولناکی به وقوع پيوسته است. 
يادم است با ديدن اين خبر سريعا يک اطلاعيه از طرف سازمان آزادی زن منتشر کرديم. نوشتيم که حتی اگر خودکشی باشد مسبب اش رژيم اسلامی است. طی اين يکماه اين خبر دائما توسط مدافعين حقوق زن و سايت های ديگر اپوزيسيون باز چاپ ميشود و هر بار گوشه تلخ و دردناکی از اين واقعه هولناک برملا ميشود.
معلوم ميشود که زهرا اولا پزشک بوده است و نه دانشجوی پزشکی. اين فاکت چه اهميتی دارد؟ مامورين رژيم کوشيده اند که بهر شکل ممکن اين واقعه را کوچک تر جلوه دهند. متاسفانه در دنيای پر از تعصب و جهل و طبقاتی امروز مرگ يک دکتر از يک دانشجو مهم تر است، مرگ يک دانشجو از يک کارگر مهم تر است، و بالاخره مرگ يک کارگر از يک بيکار مهم تر است. و از همين رو است که در تمام اخبار بعدی نويسندگان بارها و بارها بر هوش و درس خوانی زهرا تاکيد دارند. گويی اگر زهرا يک ديپلمه خانه دار بود، مرگش غير تراژيک تر و کم اهميت تر ميبود!
فاکت بعدی. برادر زهرا يکربع قبل از ساعت مرگ با او تلفنی صحبت کرده و حالش خوب بوده است. در اين يک ربع چه اتفاقی افتاده است که زهرا را مستوجب مرگ کرده است؟ اين سوالی است که اذهان همه را بخود مشغول کرده است. اين سوالی است که قلب مادر و پدر و برادر زهرا را ميفشرد و فريادشان را در گلو خفه ميکند. چه شد؟ چرا؟ سوال های مادر و پدر داغداری است که احتمالا هيچگاه پاسخ نميگيرد و به آنها اجازه نميدهد که آرام بگيرند. چرا و چگونه قرار است ساليان سال بر قلب و مغز اين پدر و مادر سنگينی کند. فقط بايد اميد داشت که دق مرگ نشوند!
آيا مامورين قصد تجاوز به او را داشته اند؟ آيا زهرا "گستاخی" کرده و زير کتک له اش کرده اند؟ جای کبودی روی پايش ديده شده است. آيا "زبان درازی" کرده است و "مامور معذور" خونش به جوش آمده و خواسته است به زهرا درسی بياموزد؟ خفه اش کرده اند؟ قرن بيست و يک است، کشف علت مرگ کار ساده ای است. اما اين جانوران حتی پاسخ اين سوالات را نيز از اين خانواده داغديده دريغ ميکنند.
پدر و مادر بر سر و کله خود ميزنند و همين چند روز پيش با شمع سياه تولد زهرايشان را عزاداری کردند. داغدارند، اما باز اين جانوران رهايشان نميکنند. دست از اذيت و آزاشان بر نميدارند. حتی چند روز پيش يک نفر به خانه شان زنگ زده و خود را از سازمان حقوق بشر معرفی کرده است. ميخواستند بدانند آيا خانواده زهرا با سازمان های مدافع حقوق بشر و زنان در مورد قتل زهرا صحبت ميکنند. اينها ديگر چه نوع جانوری هستند؟
مرگ زهرا دردناک و تراژيک است. قلب انسان را به درد مياورد. بويژه که ميدانيم اين اولين نيست و تا زمانی که اين جانوران اسلامی سر کارند، آخرين هم نخواهد بود. اما تراژدی مرگ زهرا فقط به مرگ و شيوه قتل ختم نميشود. نکته ای در يکی از گزارشات توجه ام را بخود جلب کرد که بشدت متاثرم کرد. مادر زهرا در تعريف ماوقع ميگويد: "شوهرم رفت پزشکی قانونی و به من تلفن کرد،گفت:الحمدالله بچه ات سالم است معنی اين جمله را نمی دانستم. بعد فهميدم که منظورش باکره بودن اوست."
اين جمله را که خواندم شوکه شدم. چگونه در آن حال و روز، پس از ديدن جسد عزيز دلبندش، يک پدر با خوشحالی از بکارت دخترش به مادر مژده ميدهد. با وجود اينکه ميدانيم بکارت يک دختر در ميان متعصبين و مذهبيون چه جايگاهی دارد، با وجود اينکه ميدانيم از دست دادن بکارت برای بسياری از متعصبين مستوجب مرگ است. با اين وجود وقتی با اين جمله روبرو شدم، يک لحظه خشکم زد. اصلا جرم زهرا و علت دستگيريش همين فرهنگ و خرافات اسلامی بوده است. همين خرافات اسلامی مقدمات مرگ زهرا را مهيا کرده است. چه طنز تلخی! زهر را در يک پارک با نامزدش دستگير کرده بودند. اصلا جرمش اين بود که با يک مرد "نامحرم" در پارک بوده است. طنز تلخ تر اينست که مادرش ميگويد ميان اين دو نامزد در مقابل دو شاهد صيغه محرميت خوانده بودند. اما صيغه محرميت نيز نتوانست زهرا را از دست اين جانوران برهاند.

تف به مذهب، فرهنگ و ايدئولوژی ای که با زن چنين برخورد ميکند. بکارت را تقديس ميکند. جامعه را در بند ميکشد. تف به مذهب و ايدئولوژی ای که جامعه را اين چنين عقب نگاه داشته است. جهل و خرافه و تعصب را اشاعه داده است. بايد اين نظام را به زير کشيد تا زهرای ديگری قربانی نشود. بايد اين رژيم را به زير کشيد تا پدر و مادر ديگری اين چنين داغدار نشود. بايد اين جانوران را به زير کشيد تا جهل و خرافه و تعصب از جامعه رخت بربندد.

 

شعری از منصور اسالو رئيس هيئت مديره سنديکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران

تو و دانش و عشق در کنارم هستيد
در جهل می سپردم راه
تو و بوسه و مهر در خاطرم هستيد
گل و غنچه وگلوله در خاطرم بود
عشق هايم در هم تنيده اند
عشق به تو ،
عشق به مردم ،
عشق به خدا ،
عشق به عشق ،
عشق من به سنديکا ،
با عشق تو به من
چه جرمی مرتکب شديم
وقتی که گفتيم و نوشتيم
دوست داريم
چه تلخ و چه شيرين بود
امروز هم محاکمه شديم
به جرم سنديکا
لحظه لحظه رؤياهايم خاکستری و گاه سرخ
و پيراهنم زرد و نارنجی است
حال که با مردمم هستم
پيراهنم آبی است
به رنگ پيراهن کارگران شرکت واحد
وکت و شلوار سورمه ای
به رنگ لباس رانندگان واحد
وچه با شکوه است
لحظه ای که سرود تولد سر دهند
کارگران پيروز شرکت واحد
 

December 04, 2007

دفاع از میهن یا دفاع از بنیاد گرایان مذهبی!

تورج مزینانی

سعید ولدبیگی:جوانان روی خط

Online youth

جوانان روی خط

اگر نگاهی گذرا داشته باشیم به موضوعات هفته گذشته ، موضوعاتی همچون 16 آذر ،حمله به دانشجویان و فعالین چپ،جنگ و خطر احتمالی حمله نظامی به ایران و تاثیرات آن را میبینیم.بحثهائی حول این محور در جریان است.ناصر زر افشان جبهه ای را با نام ضد جنگ اعلام کرده است واز همه مردم صلحدوست تقاضا کرده که در مقابل جنگ بایستند!اما آیا خطر جنگ به این نزدیکی و جدیت است یا نه؟ ببینیم لنین چه میگوید:" سوسياليستها چنانچه از سوسياليست بودن خود دست نكشيده باشند نمی توانند با هرگونه جنگى مخالفت كنند" ولی این به چه معناست؟ آیا کسی سوسیالیست بودن خود را فراموش کرده؟ ما که هرچه در میان مردم گشتیم همه چیز به سوی سوسیالیسم است...از 16 آذر دانشجویان تا 1 مه کارگران از برگزاری روز کودک تا مخالفت علیه اعدام وسرکوب از 8 مارس تا طنین سرود انترناسیونال در مراسم گوناگون همه رنگ و بوی سرخ دارد.اما از طرف دیگر دو خرداد نیز پرچم صلح دوستی خود را با علمداری شیرین عبادی و با آرم" سید خندان" بر افراشته است تا از کنارش "کمیته انتخابات آزاد "را بیرون بزند و بدین ترتیب با یک تیر دو نشان را بزند1)از بی آبرو شدن سونامی و گل آلود بودن اوضاع سوءاستفاده کند وارتش بی سامان خود را رمقی ببخشد 2) با کوبیدن به طبل جنگ پروژه تعدیل و حفظ تظام را پیش ببرد.اما این تحرکات روی آفیشهای 16 آذر هم تاثیر گذاشت تا در نهایت ابتدا دانشگاه مازندران محور مطالبات خود را "نه به جنگ" و "دانشگاه پادگان نیست" اعلام کرد و سپس دانشگاه تهران و مشهد نیز در حرکتی مشابه شعارهای خود را بر این پایه گذاشتند.از طرفی نهاد تحکیم وحدت که قبلا دانشجویان را به بی اخلاقی و عدم رعایت پرنسیب سیاسی متهم کرده بود ؛اعلام کرد که صفوف ایشان جداست  ومراسم خود را جدا برگزار خواهد کرد. فعالین چپ و کمونیست بارها از کثیف خواندن این اقدام امنیتی در تسهیل شناسائی وسرکوب نیروهای چپ و سوسیالیستی خبر داده بودند تا اینکه درست دو روز قبل از برگزاری مراسم روز دانشجو؛ جمهوری اسلامی به منازل و محل کار دانشجویان و فعالین چپ یورش برده و تعدادی از آنها را بازداشت کرده است تعدادی دیگر نیز تحت تعقیب قرار دارند.در مشهد نیز به خوابگاههای دانشجوئی حمله شده تمامی وسائل دانشجویان مورد تفتیش و بازرسی قرار دارد.دانشجویان دانشگاه باهنر شیراز نیز به شدت تحت فشار قرار دارند .بدین ترتیب فضای مراسم 16 آذر 1386 به شدت امنیتی است، با این همه طبق برنامه های قبلی، ابتدا در 13 آذر دانشجویان تهران مقابل دانشکده فنی ودانشجویان مازندران در دانشگاه علوم اجتماعی مجسمه نیما تجمع خود را در غیاب تحکیمی ها ویاران در بند خود برگزار میکنند،سپس دانشجویان دانشگاه فردوسی مشهد از مقابل درب شمالی دانشگاه مراسم خود را برگزار خواهند کرد.این مراسم در شرایطی برگزار میشود که نمایندگانی از جنبشهای اجتماعی در زندان به سر میبرند...محمودصالحی،منصوراسانلو،مجید توکلی،احمد قصابان،احسان منصوری ،فرزاد کمانگر،جلوه جواهری و....بدین ترتیب 16 آذر را در شرایطی پیش رو داریم که کارگران،زنان،معلمان و دانشجویان بسیاری در بندهای جمهوری اسلامی هستند.اما جامعه و توده های مردم که بعضا جلوتر از حرکت فعالین است به کار خود مشغول هستند...این بار در مراسم بزرگداشت پوینده و مختاری  صحنه هائی از امید وایستادگی را دیدیدم؛ امری که بی شک در شرایط مشابه درنقطه دیگری از دنیا بی نظیر است.در حالی که زنان ومردان دستهایشان به هم گره خورده و حجابها برداشته شده ،مقتدر و استوار سرود انترناسیونال خوانده میشود و فریاد زندانی سیاسی ،کارگر زندانی آزاد باید گردد فضا را پر کرده است.سرودها و ادبیات انسانی زمینه همه اعتراضات است و این قدرت موجب اعتراض و هو شدن نشانهای شیر وخورشید در این مراسم میشود امری که جای تعجب ندارد ؛کافی است به قطعنامه حزب مشروطه نگاهی بیاندازید و ببینید که چگونه با توجیه دفاع از تمامیت ارضی پشت جمهوری اسلامی میایستد و در کنارسازمانهای سوپرراستی همچون اکثریت برای "شورای ملی صلح"سینه چاک میکنند.

سعید ولدبیگی



December 02, 2007

‌ محمود صالحی فراموش نمیشود

سخنی صمیمی با سامرند صالحی عزیز

احساسی که شما سامرند عزیز در رابطه با محمود مثل پدر داری قابل درک است. سامرند عزیز همانطور که در فراخوانت به درستی اشاره کرده ای کارگران ایران در بیحقوقی بسر میبرند و محمود به دلیل اعتراض به این بیحقوقی در  مدت این سه دهه مورد آزار و زندانی یا شکنجه قرار گرفته است و زندانی شدن اخیرش هم در ادامه همین امر است. 
اگر به مبارزات کارگران ایران در چند ساله اخیر  نگاهی بکنیم  جایگاه و نقش محمود صالحی را در صدر آنها  خواهیم دید. از تلاش محمود در سال 1358 برای ایجاد تشکل کارگری و مبارزه برای بدست آوردن مطالبات کارگران خباز تا مبارزه کارگران نیشکر هفت تپه محمود جز قافله‌ سالاران این مبارزات بوده و هست. تلاشهای بیوقفه او برای ایجاد تشکل کارگران خباز سقز، کمک به سازمانیابی دوباره تعاونی مسکن كارگران و اداره آن به شیوه‌ئی درست، کمک به سازمان دادن تعاونی مصرف کارگران و اداره آن به طرزی موثر و درست، مبارزه برای تحمیل برگزاری آزاد مراسم اول مه، روز جهانی کارگر، به دولت و کارفرماها و دهها مورد دخالت پر تاثیر محمود فراموش ناشدنی است. او در تمام این تلاشها از خود گذشتگی کرده و با کارفرماها و دولت رویاروئی کرده است. او از هیچ فرصتی برای کمک به بهبود شرایط کار و زندگی کارگران و زحمتکشان  غفلت نکرده است.  محمود صالحی از هیچ فرصتی که میتوانست به پیشرفت کارگران برای احقاق حقوقشان  کمک کند دریغ نورزیده است. او از خود مایه میگذاشت، خطر میکرد تا آخر میجنگید.  بهمین خاطر و بدلیل  سازش ناپذیر بودنش در پیش  برد تلاشهایش همیشه مورد غضب کارفرمایان و مدافعانشان بوده است.
جمهوری اسلامی بعد از سالهای 1360 و از برکت جنگ هشت ساله توانسته بود که مبارزات کارگران را سرکوب کند و از  مبارزه کارگران برای طرح مطالبات  و ایجاد تشکلهای خود دورشان  کند. درتمام این مدت شخصا شاهد تلاشهای محمودصالحی بودم که همانطور که شما اشاره کردی یا مبارزه میکرد یا بخاطرش در سالهای 1383 – 1382 در زندان بود.
در ماه اردیبهشت سال 1384 بود که کاربدستان رژیم هیاتی از جانب کنفدراسیون اتحادیه های آزاد کارگری(ای سی اف تی یو) را به ایران دعوت کرد تا به اصطلاح از وضع تشکلهای کارگری آشنا شوند. کاربدستان حکومت تدابیر امنیتی زیادی را به کار گرفتند و خانه کارگر و کارفرماها تمام امکانات موجودشان را بسیج کردند تا هیچ خبری به خارج از این محدوده بروز نکند. مواردی هم بود که با تهدید مانع حضور تعدادی شده بودند. جریاناتی آنچنان از این تهدیدها ترسیده بودند که جرات نزدیک شدن به محل را نداشتند. در روزهای آخر سفر این هیئت بود که  محمود صالحی مطلع شد و فورا تصمیم گرفت که برود و این جمع را ببیند. یادم هست محمود گفت که من از هیچ فرصتی برای رساندن صدای اعتراض و نگرانیهای طبقه ام  کوتاهی نخواهم کرد. او همان لحظه، که چند ساعتی از نصف شب گذشته بود، از سقز عازم تهران شد و ساعت پنج بعد از ظهر با عبور از تمام موانع خود را به هیئت رساند . محمود صالحی به همت گذشته درخشانی که داشت برای این هیات، که اصلا محمود را ندیده بودند و هر کدام از قاره ای دیگر به آنجا رفته بودند، نا آشنا نبود. آنجا به او گفتند که مشتاق دیدارش بودند و خیلی  خوشحال شدند که موفق به دیدنش شدند. در این جلسه و با وقت کمی که داشت، معضلات گریبانگیر طبقه کارگر ایران و مبارزات چند ده ساله آن را باز گفت. محمود در این جلسه اعضای هیئت را از بی حقوقی کامل کارگران ایران و بی ربطی خانه کارگر به تشکل واقعی کارگری مطلع کرد. او به صراحت به اطلاع آنا بیوندی، سرپرست هیئت و بقیه رساند هر جریانی با این تشکلهای ضد کارگری وارد مناسبات شود هیچ اعتباری در بین کارگران ایران نخواهد داشت. او از  اعضای هیئت خواست تا صدای حق خواهانه کارگران ایران را به همه کارگران دنیا برسانند و از مطالبات کارگران ایران برای ایجاد تشکلهای خودشان دفاع کنند. محمود از آنها خواست که در اول مه که از طرف خانه کارگر برگزار میشود شرکت نکنند و به اول مه که  در سقز برگذار میشود شرکت کنند. او به اطلاع هیئت رسانید که مراسم سقز از نظر دولت غیر قانونی است و پیش بینی کرد که او و بقیه سازمان دهندگان دستگیر خواهند شد. این اتفاق افتاد و هیئت کنفدراسیون اتحادیه‌های آزاد کارگری به عینه دیدند که میزان بی حقوقی تحمیل شده به کارگران ایران چه اندازه وسیع است.
این نشست محمود صالحی یک لحظه تاریخی در جنبش کارگری ایران است واین بدلیل تحولی است که در روند و شکل و شیوه مبارزات کارگران ایران ایجاد کرد . دیدار محمود با هیئت، تلاش برای برگزاری اول مه، برگزاری این روز جهانی در زندان و پس از دستگیری و مبارزات داخلی و خارجی متعاقب آن به یک دوره رخوت مبارزات کارگران  ایران خاتمه داد . مسائل کارگری ایران، بدنبال آن مبارزه به سرعت چند روز در سایتها و نشریات معتبر کارگری جهان منعکس شد.  از این تاریخ ببعد اگر به شیوه مبارزات کارگران ایران نگاه کنید، تلاش کارگران برای ایجاد تشکلهای کارگری، روی آوری اقشار دیگر به جنبش کارگری ، پیدا کردن دوباره اعتماد فعالین کارگری به مبارزه علنی در مقابل کارفرمایان و دولتشان و حضور علنی در میدانهای دیگر را می بینید. محمود صالحی نوک تیزاین پیکان بوده و هست. کارفرمایان بارها دسیسه و توطئه هائی علیه محمود ترتیب دادند، ولی نا کام شدند. آخرینشان  دادگاهی کردن محمود و همراهانش بود  که بعد از دو سال کشمکش فراوان و آن همه اعتراضات داخلی و خارجی حکومت جمهوری اسلامی برای جلو گیری از گسترش تلاشهای طبقه کارگر ایران حکم یک سال  زندان  محمود صالحی را صادر کرد. چون میدانست مظهر این دوره جدید حرکتهای طبقه کارگر ایران محمود است.  آنها به خیال خودشان با گرفتن محمود صالحی بقیه را به سکوت وادار خوهند کرد. اما این نقشه شومشان سرش به سنگ خورد.
از همان ساعتهای اول دستگیری محمود اعتراضاتی در سطح ایران علیه این حق کشی و دستگیری محمود شکل گرفت. محمود صالحی از داخل زندان رابطه اش را با فعالین کارگری حفظ کرد با پیامها و راهنمودهایش راهش را ادامه داد. در خارج از زندان در این چندماهه که  محمود صالحی در زندان نگه داشتند  آزادی محمود یکی از شعارهای اصلی بوده که در همه جا مطرح بوده. خواستهای کارگران  ایران چه برای ایجاد تشکلهای کارگری و چه دیگر خواستهایش و چه برای آزادی محمود صالحی  و دیگر  فعالین که در اعتراضات کارگران ایران دستگیر شده‌اند  دنیا را  فراگرفته است.  امروز چه در ایران و چه در کشورهای دیگر دهها نهاد، انجمن، کمیته و اتحاد درست شده که به اسم محمود و یا در دفاع از محمود صالحی و دیگرفعالان کارگری روزانه در رابطه با حق کشیهای که علیه کارگران ایران میشود افشاگری میکنند.  جمهوری اسلامی دولت حامی سرمایه داران ایران با زندانی کردن محمود صالحی هدف اصلیش ایجاد وقفه در تلاشهای طبقه کارگر ایران بود که  در تحقق این هدفش  ناکام ماند.
سامرند عزیز به همین اعتبار محمود صالحی  فراموش نشده و هیچ وقت فراموش نمیشود.

علی خدری


  27 /11/2007

هيبت نودينيان: شانزده آذر صف انقلاب و ضد انقلاب

مروري كوتاه بر روندهاي صف انقلاب و ضد انقلاب در دانشگاه!

هيبت نودينيان

hebat.nodinian@yahoo.se

شانزده آذر روزي كه طي چند دهه گذشته پيوند ناگسستني با جنبش دانشجويي ايران داشته است،  فرا مي رسد· روزي كه بيش از پنچاه سال است بنام روز دانشجو شناخته شده است و در مراحل مختلف مبارزات توده اي در ايران هميشه باعث ايجاد حركت دانشجويي شده است·

همگان به خوبي ميدانند كه دانشگاه و جنبش دانشجويي در تاريخ مبارزات آزاديخواهانه مردم هميشه جايگاهي ويژه داشته است· زيرا جنبش دانشجويي هميشه مطالبات راديكال مردم را نمايندگي ميكند· به همين دليل هميشه مورد حمله سركوبگرانه جانيان جمهوري اسلامي بوده است· اما سركوب و جنايات حكومت ضد بشري اسلامي ابعاد بسيار گسترده تري دارد· زيرا جنبش دانشجويي كه توانسته بود از آزادي حاصل از خلا حضور ديكتاتوري پس از سرنگوني حكومت سلطنتي و قبل از حاكميت يافتن حكومت فاشيست اسلامي بهره بگيرد مي رفت تا به انجام رساندن مسئوليت خود را پايه ريزي كند· دانشجويان كه اكثرا گرايشات چپ داشتند مي دانستند كه انقلاب بايد تداوم پيدا كند و ميدانستند توقف انقلاب در آن مقطع يعني مرگ انقلاب و حاكميت ضد انقلاب و ارتجاع· با فراخوان دانشجويان در دانشگاهها جلساتي تشكيل دادند و تصميم به بازگشايي دانشگاهها و اداره آنها توسط شوراهاي كه بهترين شكل حاكم كردن آنها بر سرنوشت خود مي بود، گرفتند· با انجام انتخابات بلافاصله شوراهاي دانشگاه متشكل از دانشجويان، اساتيد، كارمندان و كاركنان تشكيل گرديد· اين حركت زنگ خطر را براي ارتجاع و ضد انقلاب حاكم به صدا در آورده بود و چنانچه فرهنگ تشكيل شوراها ديگر نهادهاي جامعه گسترش پيدا مي كرد بي شك  انقلاب تا محو كامل جامعه طبقاتي و برقراري آزادي و برابري پيش مي رفت· و اين آنان را كه ايستگاه نهايي را براي قطار انقلاب تعيين كرده بودند به تكاپو انداخت تا با انجام انتخابات فوري و تدوين ارتجاعي ترن قوانين سعي در حاكم كردن كثيف ترين نوع ديكتاتوري بر سرنوشت مردم را داشتند، آنچنان به وحشت انداخت و خشمگين كرد كه اقدام  به سركوب خونين انقلابي كه تصميم نداشت به هيچ وجه در ايستگاه تعيين شده متوقف شود، نمودند· ماشين سركوب و جنايت جمهوري اسلامي با نقشه هاي كثيف حيله گرانه و از پيش تعين شده به حركت درآمد· آنان كه امروز با انگيزه ايجاد تو قف بر سر راه اين جنبش دوباره به حركت در آمده بودند، حركت شوم و ناميموني را با نام انقلاب فرهنگي كه در اصل حركتي در جهت سركوب جنبش دانشجويي و انقلاب مردمي بود سازمان دادند· خط امامي ها و امامشان حوزه هاي علميه و حزب الله شان بسيج شدند و سپاه و اوباشان حزب اللهي قداره بند و چماقداران به دانشگاهها هجوم بردند و دانشجويان را به خاك و خون كشيدند· دانشجويان جنبششان را به خيابان آوردند، هر چهار راه و كنار هر خيابان تبديل به تريبوني شد كه سياستهاي ارتجاعي و ضد انقلابي جانوران اسلامي را افشا مي كرد· و اين بار ماشين سركوب و آدم كشي خيابانها را خاك و خون كشيد تا آنجا كه سي خرداد ۱۳۶۰ را به راه انداخت و بعد از آن با به راه انداختن بساط گسترده زندان و شكنجه و اعدام به سركوب خونين انقلاب پرداختند·

جنبش توده اي مردم بخصوص جنبش دانشجويي هرگز متوقف نشد و به بيراهه نرفت· جنبش دانشجوئي با مطرح كردن مطالبات راديكال و سكولار و برابري طلبانه و آزاديخواهانه خود در روز شانزده آذر امسال به خيابان آید.  و بارديگر دانشگاهها و خيابانها را به صحنه قدرت نمائي خود بر عليه حكومت ضد مردمي اسلامي سركوبگران جنايتكار جنبش دانشجوئي تبديل مي كنند·

شانزده آذر امسال ماحصل يك دوره مبارزات راديكال و ضد رژيم جنايتكار اسلامي است· در ماه هاي گذشته صحنه اعتراض دانشجويان در دانشگاهاي تهران با شعارهاي راديكال «مرگ بر ديكتاتور» افق نويني در جامعه براي ايجاد فضاي مبارزه براي سرنگوني را باز كرده است·

زنده باد جنبش دانشجوئي، زنده باد آزادي زنده باد برابري

مرگ بر رژیم جمهوری اسلامی

۱۱ آذر ۱۳۸۶(۲دسامبر ۲۰۰۷)

 

منصور پرستارتاثیرات کومله بعد از 30 سال در میان مردم روستاهای کردستان بخصوص روستاهای منطقه سقز

نکات زیر نکاتی هستند که در ادبیات سیاسی تقریبآ فراموش شده است، اما در دل زحمتکشان کردستان هنوز قوی و فراموش نشدنی است.

نزدیک به 30 سال از سیاست تقسیم اراضی کومله، در بسیاری از مناطق کردستان گذشته است. اما یاد و خاطره این سیاست جدید از طرف سازمان جوان کومله بعد از انقلاب 57 در دل بسیاری از مردم کردستان زنده مانده است. بعد از انقلاب سال 57 این تنها شاه ظالم ایران نبود که حکومتش متلاشی شد، بلکه حکومتهای محلی در مقیاسهای بسیار کوچکی، در روستا ها وجود داشتند که به یمن فعالیت "کومله" مقوله "ارباب و رعیت" به طور عملی در جامعه کردستان الغاء گردید. کومله سازمانی بود و است که مدافع سرسخت زحمتکشان و کارگران و طبقه محروم جامعه است. در همان پیدایش کومله سیاست دفاع کومله از زحمتکشان منطقه در برابر "خانهای" روستاها این سازمان را بیشتر و بیشتر در بین زحمتکشان منطقه تودهای کرد. خانهایی که در طی صدها سال بود از طریق ظلم و زور بر مردم زحمتکش و ستمدیده روستاها، همه چیز را در روستا ها تحت کنترل خود داشتند. خانهای آن زمان هر گونه سرپیچی را با شدید ترین و نا انسانی ترین شیوه ها سرکوب می کردند، بر زنان و دختران بیگناه مردم زیر دست تجاوز می کردند، از مردم به زور زمینها و محصولات کشاورزی را که با عرق و مشقت زیاد پرورده بودند، می گرفتند، اشخاص سرپیچ کننده را یا سر به نیست می کردن یا از آبادی بیرون می کردند، مردم را به بردگی می کشیدند تا کارهای خانگی و کشاورزی "خانها" را انجام دهند و اشکال دیگری از این برخوردهای غیر انسانی بر مردم ستمدیده روستاهای کردستان غالب بود. این هم را نباید فراموش کرد که در قسمتهای دیگر ایران همین نابرابری ها به قوت خود به سوخت و ساز خود ادامه می داند. خانها کسانی بودند که هرگز یک قطره عرق از جبینشان پایین نیامده به قصد کار کردن روی زمین ها. آنها کسانی بودند که به یمن جامعه فئودالی آن زمان مردم طبقه پایین را به بردگی کامل خود در آورده بودند. قشری بودند که خانها، با زور زمینهای "آنها" را از چنگشان در آورده بودند. این قشر محروم نام "رشایی" یا به زبان فارسی "سیاهی" را به آنها منتسب کرده بودند. با شروع انقلاب و فراری شدن شاه دیکتاتور ایران، خانها و زمام داران روستاها هم از روستاهای کردستان فراری شدند. دلیل فرار خانها هم از روستاها "کومله" بود. منظور من از کومله "سیاست جدیدی" بود که به مردم روستاها استقلال جدیدی را اعطا می کرد. کومله سازمانی بود که قشر "رشایی" ها را به زمینهای که متعلق به  خود آنها بود، باز گرداند.

دیگر "رشایی" به یمن وجود مدافع زحمتکشان، یعنی کومله، صاحب زمین شدند. کومله زمینهایی را که خانها به زور از مردم گرفته بودند به خود مردم باز گرداند. این "یکی" از کارهای عملی کومله بود که به شاهدی مردم، نه تنها در تاریخ بلکه در دل مردم، به اسم کومله ثبت شده است. در بهبوهه ی تقسیم اراضی به وسیله کومله، حزب دمکرات کردستان به کمک خانها برخاست و در بسیاری از مناطق زمینهایی را که کومله به مردم باز گردانده بود، به خانها باز گرداند. اما خوشبختانه قدرت و نفوذ کومله در میان مردم روستاها از حزب دمکرات بیشتر بود و با کوششهای فراوان کادرها و پیشمرگان دلسوز کومله مردم توانستند زمینهارا دوباره بدست بگیرند. بعد از تصرف کردستان به وسیله نیروهای سرکوب گر جمهوری اسلامی، خانها به آغوش جمهوری اسلامی خزیدند و از دولت تقاضای پس گرفتن زمینهایشان را کردند. دولت هم در این رابطه بارها بر "رشایی" های منطقه فشار آورد. اما خوشبختانه سیاست تقسیم اراضی کومله و آگاه گری که کومله در دل زحمتکشان منطقه باز کرده بود این مجال را به حکومت ایران نداد که به خواست خود برسند. دولت ناچار شد در برابر خواست مردم در بسیاری از مناطق تسلیم شود.

حتی خود دولت با وصف کشمکش و دشمنی که با کومله داشت به "رشایی" ها اعلام کرد "حالا که کومله زمینها را به این شیوه بین "رشایی" ها تقسیم کرده ما هم حرفی نداریم و شما ها می توانید این زمینها را نگه دارید". این نقل قول های واقعی هستند از "رشایی" های روستای "آلکلو" و "لگزی" و "صاحب" در حومه شهر سقز و به شاهدی "رشایی" های روستای "آلکلو" که من خودم شاهد این نقل قولها بوده ام. این سیاستی بود که حتی جمهوری اسلامی نتوانست کاری را برای الغاء "حکم کومله" در رابطه با تقسیم اراضی، انجام دهد. سالها گذشت و خانهای مناطق سقز و بوکان و غیره که از راه توانایی مالی که داشتند فرزندان و نزدیکان خود را به مدارس و دانشگاهها بفرستند. بعد از یکی دو دهه، بیشتر فرزندان خانها قاضی، دکتر، مهندس، وکیل، اطلاعاتی و غیره شده بودند. این بدان معنا است که "رشایی" ها به خاطر معیشت خویش بر سر زمینهای خود روزانه عرق میریختند و کار می کردند و دو نسل از آنها بر سر این زمینها بدنیا آمدند و از طرف دیگر نسل خانها به نسلی تحصیل کرده و جای "پا" باز کرده در حکومت ایران تبدیل شده بود. این بار خانها تقریبآ همه قدرت حقوقی و قانونی را از طریق افراد خود قبضه کرده اند. مثلآ قاضی شهر سقز پسر عموی فلان خان و مسئول فلان اداره مرتبط پسر خاله فلان خان و دادستان برادر زاده فلان خان، و قاضی شهر سنندج فامیل و دوست فلان خان است. اینها دست در دست هم با یک تاکتیک جدید توانستند بسیاری از اراضی را دوباره از مردم محروم منطقه پس بگیرند. در روستاهایی که "رشایی" ها اتحاد بیشتری داشتند دولت نتوانست زمینهارا پس بگیرد. اما در روستاهایی که "رشایی" ها متفرق بودند دولت توانست بیشتر زمینها را به خانها باز گرداند.

"رشایی" های روستای "آلکلو" و "لگزی" از جمله "رشایی" هایی هستند که زمینهای زیادی را در این رابطه از دست دادند. در این کشمکش به "رشایی" ها اسم "کومله و طرفداری از کومله" را به آنها منتسب می کنند و خانها هم اسم طرفداری از  "قانون و حق واقعی" را بر ای خود انتخاب کردهاند. در این روستاها هنوز که هنوز است مبارزه ای طبقاتی به شکل جدی و زنده وجود دارد و روزانه بسیاری از مردم محروم روستاها از همه لحاظ تحت فشارهای جور واجور از طرف رژیم قرار می گیرند.

 از جمله می توان کسانی مثل "محمد پرستار" را نام برد که تا روزی که جان خود را از دست داد از حق "رشایی" ها تا آخرین لحظه دفاع کرد و به عنوان سنبلی از سیاست کومله در منطقه "آلکلو" و روستاهای اطراف شناخته شده بود. با در گذشت "محمد پرستار" خانهای "آلکلو" فرصت را به غنیمت شمردند و حمله جدید خود را بر مردم محروم این روستا آغاز کردند. سالها بود که خانها و حتی پاسدارانی که در پایگاههای اطراف "آلکلو" و  پایگاه موجود در این روستا وجود داشتند از "محمد پرستار" می ترسیدند. "محمد پرستار" برای آنها کومله بود. من خودم شاهد این هستم که هر وقت فرمانده جدیدی را به پایگاه "آلکلو" می فرستادند کار اولش در روستا این بود که به خانه "محمد پرستار" برود و خلوص خود را به او نشان دهد و از او تقا ضا می کرد که "خواهش می کنیم به کومله بگو که به پایگاه ما حمله نکنند". این پیام را که "محمد پرستار" کومله است و برادرش "رئوف پرستار" از فرماندهان کومله است، را به تمام سربازان و پاسدارانی که به پایگاه منتقل میشدند، میدادند. بارها هم "محمد پرستار" در زیر فشارهای نیروهای اطلاعاتی در زندان بسر میبرد و در زیر شکنجه هیچ وقت اراده دفاع از کومله را از دست نمیداد. همین اراده و دفاع "محمد پرستار" از مردم محروم روستایی، بعد از مرگش در تابستان سال 1386(2007) احساسات کومله را در دل بسیاری از مردم آن منطقه دوباره زنده کرده است.

خانها بعد از پس گرفتن زمینها در این ماههای اخیر، از ترس "کومله" سریع این زمینها را به کشاورزان دیگر "غیر رشایی" فروخته و هنوز هم در حال فروختن به آنها هستند، که مبادا تغییری در اوضاع و احوال پیش بیاید و کومله باز گردد و زمینهارا به محرومان روستاها باز گرداند. من روزانه خود در جریان این کشمکش، بخصوص در روستای "آلکلو" هستم. همین کشمکشهای بین خانها و روستاییان محروم دوباره طرفداری وسیعی را از کومله، در میان مردم محروم بسیاری از روستاها درست کرده. زمانی بود که "اسم آوردن" کومله برابر بود با مشکل زیادی اما حالا به کررات مردم به خاطر فشار زیاد خود را به" قربان و صدقه" (واژه کردی)، کومله می کنند که "آخ کی آن زمان بر میگردد و کومله را اینجا دید تا دوباره ما از این وضعیت نجات پیدا کنیم". این جملاتی هستند که بارها از خود روستاییان منطقه شنیده ام. من معتقدم که کومله نیروی بسیار عظیم توده ای دارد که در شرایط انقلابی این توده عظیم نقش بسزای در جامعه ایفا می کنند. فرق این بار با سال 57 این است که در انقلاب 57 کومله خیلی جوان بود و بسرعت خود را تودهای کرد(از جمله کارهای کومله سیاست تقسیم اراضی بود) اما با گذشت سالها به خاطر سیاستهای مثبت این جریان نیروی عظیمی در میان محرومان جامعه وجود دارد که به وجودیت کومله و سیاستهای کمونیستی او احتیاجی مبرم دارند. و این مبارزات روزانه مردم روستاها بر ضد خانها و حکومت ایران قابل ستایش است و سازمان و حزب طبقه کارگر، کومله و حزب کمونیست ایران، همیشه طرفدار مبارزات حق طلبانه مردم محروم است.

زنده باد مبارزات حق طلبانه روستاها بر ضد رژیم دیکتاتوری

زنده باد جنبش کارگری

از سایت صدای آزادی دیدن فرمایید

www.sedaeazadi.se

منصور پرستار

2007-12-01

mansour_parastar@hotmail.com

 

 

 

 

 

 

 

 

December 01, 2007

سعید ولدبیگی:آقای زر افشان منزلت؛معیشت یا انرژی هسته ای کدام یک حق مسلم ماست؟شما کجا ایستاده اید؟

Saeed.valadbaygee@gmail.com

http://mobareze-tabaqati.blogspot.com /

 

چند روز دیگر 16 آذر است…اما ما ،دانشگاه وجامعه در این تحولات سرنوشت ساز کجا ایستاده ایم؟کافی است اخبار و وقایع را دنبال کرده باشیم تا با پدیده ای به نام جنگ و ترس از خطر احتمالی آن رو به رو شویم.جنگ و موضوع ترس از آن تبعات گوناگونی را به دنبال داشته است .از گیج خوردن چپ سنتی و سوسیالیسم ضد امپریالیستی دهه 50-60 گرفته تا "شورای ملی صلح" دو خرداد ؛از اعلام مواضع سازمانهای معلوم الحالی همچون توده و اکثریت گرفته تا اعلام جبهه ضدجنگ زرافشان وآفیشهای 16 آذر…همگی خواسته و ناخواسته در یک مسیر گام بر میدارند.در اینکه حمله آمریکا به ایران خطری دور از محتمل که نه، نزدیک و ملموس است شکی نیست اما پراتیک ما به عنوان کمونیستها و سوسیالیستهای عصر حاضر چیست؟ چقدر از سوسیالیستهای بلشویکی انقلاب اکتبر عقب تر هستیم ؟ناسیونالیستهای خلقی بازمانده از کتیبه های سرمایه داری دولتی شوروی ومائویسم پوسیده چین در این شرایط مجددا دست به جیب شده و این بار کالائی را با نام جنبش ضدجنگ وصلح طلبی به بازار میآورند ؛غافل از اینکه این کالا خریداری ندارد.رفقای مردم دوست وریش سفیدان قبیله آدم خوبها کمی به اطراف خود نگاه کنید و ببینید که مردم از جنگ چه میگویند؟خوب گوش کنید ...درست است نه جنگ ، نه بمب را مردم میگویندومعیشت ،منزلت حق مسلم ماست را به جای انرژی هسته ای حق مسلم ماست فریاد میزنند.مردم پاسخ خود را به جنگ و عربده کشیهای دو طرف این دعوا داده اند ودر این میان صلح طلبی شما در بهترین حالت به نفع جمهوری اسلامی تمام میشود.نه به جنگ، نا خودآگاه به حفظ شرایط موجود کمک میکند.کافی است کمی به آفیشهای 16 آذر دانشگاه نگاه کنیم تا رد پای این عقب ماندگی را ببینیم.از سوسیالیسم یا بربریت از آزادی و برابری به صلح طلبی رسیده ایم."نه جنگ" میخواهد محور مطالبات امسال 16 آذر دانشگاه باشداما این خواسته ای است که متعلق به اپوزیسیون داخلی و پسر عموی انحصار طلب دو حکومت ایران و آمریکا است. دو خرداد در این طرف و دموکراتها در آن طرف.این ابزار برای  تمامیت ویا تعدیل وضعیت موجود با اسم رمزهائی همچون مدنیت،صلح و دموکراسی وحقوق بشر به میدان میآیدو در این میان هیچ بعید نیست چندی دیگر آمریکا از فرط خوشحالی جایزه دیگری را برای این حرکت ،این بار مشترکا به شیرین عبادی و ناصر زرافشان اهدا کند،چرا که با حرکت خود فضائی را ایجاد میکنند که در آن دیگر بدون حمله به جمهوری اسلامی میشود فعالیتهای هسته ای خاورمیانه را نیز کنترل کرد.آمریکا با یک جمهوری اسلامی رام شده وسر به راه هیچ مشکلی ندارد اما همه مشکل اینجاست که جمهوری اسلامی مدام یک سرش در عراق ، سوریه، لبنان و فلسطین است و حتی به این فضا هم راضی نمیشود.  

آمریکا به ایران نیاز دارد تا همچنان با بهانه کنترل فضای هسته ای، مبارزه با تروریسم اسلامی و برقراری دموکراسی وحقوق بشر  روی سر مردم قداره بچرخاند و عربده بکشد.آنچه مشخص و واضح است اینکه ایران میتواند بر اداره عراق یا افغانستان تاثیر زیادی داشته باشد و این آمریکا را آزار میدهد.فرار از باتلاق عراق و خروج از آن نیاز به ایجاد تشنج و بحران در منطقه دیگری دارد اما ایران نمیتواند گزینه مناسبی برای این خواسته باشد.چرا که در ایران یک قطب قوی چپ و سوسیالیستی وجود دارد که به هیج وجه این قدرت در عراق و افغانستان دیده نمیشود.تفاوتی که سوسیالیسم و پیشروی آن درایران با سایر نقاط دنیا دارد این است که سوسیالیسم در جای خود ایستاده است...همانجائی که باید باشد  که همانا ایجاد خطری مدام برای سرمایه داری و بشارتی روشن برای باز گرداندن اختیار به انسان است.تفاوت در اینجاست که مردم ایران سوسیالیسم همین امروز را میخواهند،قدرت سیاسی را میخواهند و جلوی راه خود دو راهی سوسیالیسم یا بربریت را قرار داده اند.و این کار را نه تنها برای جمهوری اسلامی ،بلکه برای هر رژیم سرمایه داردیگری با طول و عرض متفاوت سخت و طاقت فرسا میکند.حمله به ایران جمهوری اسلامی را به عنوان قربانی سیاستهای جنگ طلبانه آمریکا جاودانه میکند وفضای جهانی تروریسم اسلامی و جنبش ضد امپریالیستی را به شدت بر علیه آمریکا میشوراند.حمله به ایران بعید نیست، اما افتادن در دام هیاهوی طرفین این دعوا، برخی از رفقای خوش قلب همچون زرافشان را مجاب میکند با نام سوسیالیسم و جنبش "صلح خواهی طرف سوم" به ساز این ارکستر خوش آهنگ برقصند و نا خواسته آب به آسیاب جمهوری اسلامی بریزند.مخالفت با جنگ و صلح طلبی در بهترین حالت و نیت ؛گرفتن اجازه از سرمایه داری جهانی به نمایندگی آمریکا  برای سرنگون کردن رژیم به دست خود مردم است .

اما سرنگونی خود موجب تعریف کردن مبارزات رفقا در خطهای متفاوتی شده است.سرنگون خواهان یا مشخصا چپهای سرنگونی طلب از جنبش سرنگونی سخن میگویند و هر گونه مخالفت با جنگی را مختوم به سرنگونی رژیم با دستان خود میبینند...امری که امروزحلوای نقد مبارزه است و رفقا به نسیه حمله نظامی میفروشندش.در این توازن قوا، طرف اصلی جبهه سوم یا همان طبقه کارگر در حال حاضر و در اولین گام جمهوری اسلامی است ،مبارزه ای که همزمان در بطن خواستگاه طبقاتی خودش در عناد با سرمایه داری جهانی نیز هست.رها کردن سرمایه داری داخلی با توجیه مبارزه با جبهه بزرگتری از اردوی سرمایه به نام آمریکا امری نامعقول ومریض است.نهایت دیدگاه های این دسته به اینجا ختم میشود که مگر جمهوری اسلامی محصول آمریکا نیست؟ پس با زدن آمریکا جمهوری اسلامی نیز قاعدتا میریزد و با این تحلیل مریض پشت انتخابات میروند و در نهایت "کمیته انتخابات آزاد "را از دل خود بیرون میدهد تا مجانینی همچون توده و اکثریت را پشت سر دو خرداد و استحاله چیان قبیله "سید خندان " به صف کند.اما چپ وقطب کمونیستی کارگران خواستگاه خودرا دنبال میکند وجنبش خود را فارغ از رقابت و کورس با دو خرداد پیش میبرد.مردم ایران جواب خودرا به جنگ داده اندو رفقای عزیز خلقی ما دارند از انتهای این صف میخ را از سر تخت به زمین میکوبند و گویا فراموش کرده اند وظیفه کمونیستها کندن کانالهای رادیکالسم کارگری بر پایه تحلیلهای مارکسیستی و لنینیستی پیشا پیش توده هاست.این رفقا بر این گمانند که این مردم نمیفهمند و حالیشان نیست،پس" ما سرسپرده مردم و منافع مردم هستیم. و مبنا و ضابطه تشخیص درستی یا نادرستی مواضع ما منافع مردم است. و هیچ چیز و هیچ خطری برای مردم الان بیش از دامن زدن به این تنش و احتمال نظامی شدن این بحران نیست. بنابراین من باز هم تأکید می‌کنم نیروهای دلسوز و آگاه و مردم دوست باید هرچه در توان دارند در درجه اول در متشکل کردن خودشان و بعد بردن این آگاهی به جامعه که عواقب این داستان، عواقب سر و ساده‌ای نیست. تا جامعه با واکنش خود در مقابل این موج مسموم بایستد." (گفتگو زرافشان با رادیو پیام آزادی 22 می 2006، پرانتز از م.ص)"

متشکل کردن نیروهای دلسوز وآگاه چیزی شبیه به تامین ارتشی از مردان قوی قبیله برای مقابله با قوای خارجی را تداعی میکند که ریش سفید قبیله فراخوان آن را داده است.اما در جواب به این رفقا باید گفت قطره آبی در خانه تان ریخته و درقامت یک مور بی دست و پا فریاد میزنید دنیا را آب برد.خیر عزیزان خود را با مردم هماهنگ کنید ... آنچه قرار است خودتان را با آن مسلح کنید و سپس برای جامعه به ارمغان ببرید در دل جامعه است ...آب در کوزه و شما گیج میخورید ...مردم خیلی فراتر از شما پیش میروند مگر اینکه خودتان را از جامعه دور و منزوی ببینید که در این صورت پیشنهاد میکنم وقایع اخیر را باز بینی کنید تا متوجه شوید نه سونامی احمدی نژاد طرفی بست و نه اعدامهای با نام ارذل واوباش...البته اعتراف به دوری از جامعه شهامت میخواهد مخصوصا اگر قبلا لازمه مبارزه را حظور فیزیکی در میان جامعه دانسته باشی .رفقا دیگر بس است!! محمود صالحی و منصور اسانلو را دریابید ،در مقابل شلاق و شکنجه کارگران و زنان بایستید از اعدام و سنگسار بگوئید از حقوق کارگران و تشکلهای مستقل بگوئید .خود را حول مطالبات خود سازمان دهید.نگران از دست رفتن جبهه دفاع از صلح نباشید که در نهایت در هیبت کاریکاتورهائی مثل آخوندهای میلیتانتی و یا تروتسکیستهای حزب اللهی با تی شرت سفید در صفوف اول اعتراضات ضد امپریالیستی تصویر میشوید.بعید میدانم این رفقا از درک این مسئله که دشمن دشمن من دوست من است عاجز باشند.یا شاید شرایط ایجاب میکند عاجز باشند.امری که یقه موجودیت خیلی از رفقای کمونیست غیر کارگری را میگیرد ،اثبات موجودیت خود با واقعیتی قدرتمند است.رفقائی که 16 آذرهای سرخ و سوسیالیستی را نمیبینند ،عزیزانی که یک مه و مراسم های مختلف با بهانه های گوناگون و با مضمون چپ و سوسیالیستی را نمیبینند ،اعتراض به اعدام و سنگسار را و در یک کلام رشد و پیشروی سکولاریسم توده ای را نمیبینند برای توجیه خود باید مدام توضیح پس دهند .باید مدام کمونیست و سوسیالیت بودن خود را یاد آوری کنند تا مبادا فراموش شوند که این کمونیستهای خانه نشین نیز موجودیت دارند.اما با مرزی به پهنای نیل که عصای موسی نیز نمیتواند از آن عبور کند.رفیق خانه نشین عزیزی که اعتقاد دارد سوسیالیسم مردم را رم میدهد ،سوسیالیسم سم توده هاست (گویا از این را از گفته های مارکس :مذهب افیون توده هاست استنتناج نموده است) ،راست رهبر اعتراضات است و از ابتکاراتی همچون مجلس موسسان و رفراندوم و دموکراسی  سخن میگوید تا در نهایت بگوید نمیشود ،نکنیم و به ارتش شکست طلبان بپیوندند،نیز با فریاد وا مصیبتا که جنگ است سر میدهد وآیه های قوم پرستانه تلاوت میکند.اما رفقای صلح طلب ما برای چنین گامهائی باید نعلینهای سوسیالیستی را جلوی در جامعه در بیاورند چرا که این مسیر آنها را ناگزیر از قرار گرفتن در کنار جمهوری اسلامی میکند.اگر کمی تحرکات دیپلماتیک سران رژیم را ببینیم مشخصا تلاش برای رایزنی بر سر توافق دیده میشود،همه تلاش بر سر این است که طرف گفت و گو کیست؟ با کی باید معامله کرد؟.اما از سوی دیگر پرونده ایران پشت درهای شورای امنیت منتظر است و این یعنی نباید از این خطر غافل شد...اما وظیفه ما به عنوان کمونیست چیست؟ فراخوان به مردم برای صلح یا اینکه مردم خودتان قدرت را به دست بگیرید؟ کدام یک؟

تاثیر سیاستهای جنگ طلبانه رژیم بر وضعیت معیشتی کارگران و مزدبگیران در ایران

فقر بيشتر کارگران و مزدبگيران در ايران، از جمله هزينه های مستقيمی است که رژيم حاکم بر ايران برای صدور تروريسم و بنيادگرايی اسلامی و نيز ايجاد قدرت اسلامی در خاورميانه خرج می کند. نوليد بحران، جنگ طلبی، توليد و بازتوليد خشونت در خارج از مرزهای ايران يکی از ابزارهايی است که حکومتگران ولايت فقيه برای امنيت نظام در برابر اعتراضهای مردمی در داخل و جلوگيری از تشکل يابی و پيوستگی انها، استفاده می کند. موضوع اصلی که همانا تضاد جنبش گسترده ای از مردم شامل کارگران، مزدبگيران، زنان، و جوانان با موجوديت اين رژيم است همچنان پا برجاست و جنس آن را نمی توان با اقدامات جنگ طلبانه و «دشمن خارجی»، عوض کرد. شکمهای گرسنه انبوهی از مردم را نه اورانيوم غنی شده، نه بمب اتمی و نه موشکهای ساخت جمهوری اسلامی، پر نخواهد کرد. به همين دليل پايوران رژيم طی اين چند ساله نتوانستند موضوع «حفظ نظام» و «امنيت نظام» را که در سياستهای خارجی رژيم جاری است تبديل به موضوعی ملی کنند. می توان گفت دشمن اصلی مردم ايران همان جمهوری اسلامی است که همه طرفهای مقابل را به جنگ دعوت می کند.

جهرمی وزير کار رژيم از «کاهش ۱۱ درصدی دادخواستهای کارگری» خبر داد. (ايسنا ۲۸ آبان ۸۶). اين کارگزار رژيم، اين «کاهش» در «دادخواستهای» کارگری را نشان از سياستگذاريهای دولت نهم دانسته و ادعا کرد که: «امسال در ۶ ماهه اول آن ۲۳ درصد اين کاهش بوده و در مهر و آبان ماه رشد کاهندگی در اين مساله بوده است»

زمانی که کارگران با دستان خالی مورد يورش گاردهای انتظامی رژيم قرار می گيرند، دستگير، زندانی و به شکنجه گرفتار می شوند، زمانی که فرياد برای اوليه ترين حقوق کارگری در گلو خفه می شود، اين کارگزار ادعای کاهش دادخواستهای کارگری را می کند. وجود همين شرايط سرکوبگرانه ای که در مورد فعالان کارگری نيشکر هفت تپه، و شرکت واحد و .. اعمال شده است، پوچی اين حرف را عيان می کند. کافی است که کارگران و مزدبگيران را در شکل گيری تشکيلات مستقل خود آزاد بگذارند و اعتصاب را آزاد کنند. کسی که برای دادخواهی يه ميدان آمد از کار بيکار نشود، ان وقت می بينيم که حاميان سرمايه و زور چگونه دنبال سوراخ موش می دوند.

در شرايطی که تواقق بر سر صدور قطعنامه سوم مورد بحث کشورهای عضو شورای امنيت است، و امکان تحريمهای جدی تری وجود دارد، پايوران رژيم از بی اثر بودن اين تحريمها دم می زنند. با وجودی که قيمت هر بشکه نفت به ۱۰۰ دلار رسيده است، نه تنها هيچ تغييری در وضعيت مردم ايجاد نشده است، بلکه در اثر رشد نقدينگی، رشد تورم، بالا رفتن قيمتها به طور غير معقول و نيز پايين آمدن قدرت خريد مردم، خرابتر از وضعيتی است که بود. سيل عظيمی از مردم ايران زندگی خود را روز به روز می گذرانند و چشم اندازی برای هزينه های پيش رو ندارند.

روزنامه حکومتی رسالت در شماره  ۷ آبان آماری از افزايش درآمد دولت از فروش نفت منتشر کرده است. گر چه اين آمار همه اسرار نهادهای وابسته به حکومت را برملا نمی کند اما قابل تامل است. بر اساس اين آمار، درآمد حاصل از فروش نفت در ۶ ماهه اول سال ۸۶، بيش از يک ميليارد و ۲۰۰ ميليون دلار نسبت به ۶ ماهه آخر سال گذشته افزايش داشته است.

اين درآمد نفت بر خلاف حرفهای تبليغاتی و فريبکارانه احمدی نژاد بر سر سفره مردم نمی رود  بلکه هزينه حفظ نظام، پر شدن جيب آقازاده ها و رانت خواران حکومتی می شود. اين افزايش قيمت نفت تاثير مستقيم بر رشد نقدينگی در ايران دارد. زيرا اين افزايش درآمد نه در ساختارهای توليدی اقتصاد بلکه در شبکه تجار و سرمايه داران وابسته به حکومت جا به جا می شود. به همين دليل در اثر رشد سرسام آور نقدينگی تورم رشد صعودی پيدا کرده است. اقتصاد بيماری که هزينه های گزاف آن سبب رشد آسيبها و ناهنجاريهای بی شمار برای  مردم ايران می شود.

رئيس بانک مرکزی رژيم اعلام کرد که:«نرخ رشد نقدينگی در تير و مرداد ۱۳۸۶ به مرز هشدار رسيده است.» (روزنامه اعتماد پنجشنبه ۱۱ آبان) وی «گرانی بيشتر» را ندا داده است.

بر اساس داده های آماری کارگزاران رژيم، رشد نقدينگی نسبت به سال ۱۳۵۸ افزايش ۴۵ در صدی  داشته است. با توجه به افزايش درآمد حاصل از فرآورده های نفتی، رشد نقدينگی در سال جاری بيشتر از اين آمار خواهد بود و در نتيجه با احتساب صندوق بين المللی پول که نرخ تورم  در ايران را برای سال ۸۶ بالای ۱۷ در صد اعلام کرده است، شاهد هر جه فقير تر شدن مردم و به پايين کشيده شدن سطح زندگی آنان خواهيم بود. احمدی نژاد روز پنجشنبه ۱۰ آبان جهان را بار ديگر تهديد کرد و گفت:«اگر ما چرخشی در اقتصاد خود به وجود آوريم چه اتفاقی در اقتصاد جهان رخ خواهد داد.» اين حرفها در حالی از دهان يک پاسدار جنگ طلب بيرون می آيد که اقتصاد ايران زير سياستهای رژيم ولايت فقيه، بيش از هر روز بيمار و زندگی اکثريت مردم فلج شده است.

ابراهيم رزاقی، استاد دانشگاه تهران، صنعت در ايران را يک کاريکاتور دانسته است.. (خبرگزاری دانشجويی ايسکانپور ۸ آبان)

وی در رابطه با واسطه گری و دلالی که زير چتر رژيم حاکم بازتوليد شده است می گويد: «فرهنگ واسطه گری و دلالی و نظام سفته بازی باعث به وجود آمدن دو ميليون به ازای هر ۳۰ نفر يک مغازه دار در کشور شده است اين در حالی است که در کشورهای غربی به ازای هر ۵۰۰ نفر يک مغازه دار وجود دارد.» وی همچنين می گويد: «اختلاف طبقاتی و ۱۰ ميليون امار رسمی زير خط فقر از جمله آثار منفی اتکا به نفت است که تنها دو درصد در آمد جامعه نسيب اين افراد می شود... و در طول بعد از ۱۰۰ سال استخراج نفت هنوز بدون هيچ گونه ارزش افزوده ای به صورت خام به کشور خارج صادر می شود.» (همان منبع)

حسين بهرامی عضو هيات مديره کانون شوراهای اسلامی کار ساخته حکومت در گفتگويی با ايسنا ۲۹ آبان گفت: «در سال گذشته به ما دروغ گفته بودند که قصد دادن چند مورد مثل بن و مسکن به کارگران دارند و از سويی ديگر حقوق کارگران را افزايش می دهند..» وی تاکيد می کند که اين افزايش حقوق و مزايا را نداشتيم.

تعيين دستمزد بر اساس ساخت و پاختهای شورای عالی کار، به سود کارفرماها همه ساله بدون درنظر گرفتن سبد هزينه زندگی کارگران و مزدبگيران و بدون درنظرکرفتن رشد تورم، تعيين می شود. در اين تصميم گيری اعضای وابسته به تشکل دولتی خانه کارگر و تشکلهای ديگر وابسته به حکومت، ابتدای آن هياهوی زيادی می کنند و اما در پايان به تصميم شواری عالی کار تن داده و مانع حرکتی فراگير در رابطه با تعيين نرخ دستمزد می شوند.

معاون روابط کار وزير رژيم روز ۲ آبان از تشکيل «ستاد مزد» برای تعيين حداقل دستمزد در سال آينده داد. (خبرگزاری فارس) تعيين حداقل دستمزد تا زمانی که نمايندگان واقعی کارگری برآمده از تشکلهای مستقل کارگری نباشند وضعيت معاشی کارگران را نازل تر خواهدا کرد.

تشکل حکومتی موسوم به خانه کارگر اعلام تشکيل نخستين «محلس کارگری» را اعلام کرد.  اين تشکل زرد تشکيل شده از محجوب، سهيلا جلودار زاده و حسن صادقی و عبدالرضا ثروتی است. اين گونه تشکلهای زرد در حالی شکل می گيرد که فعالان کارگری به دليل دفاع از حقوق سنديکايی خود در زندان به سر می برد. 

روز ۵ شنبه ۲۶ مهر، يکی از فعالان کارگری در نزديکی منزلش توسط عده ای مورد ضرب و شتم و تيراندازی قرار می گيرد. بر اساس اطلاعيه سنديکای کارگران شرکت واحد، بر اثر اين تيراندازی مجيد حميدی به شدت زخمی و بلافاصله توسط مردم به بيمارستانی در شهر سنندج منتقل شد.

روز دوشنبه ۳۰ مهر، کارگران کارخانه قوه پارس در محل اين شرکت تجمع اعتراض آميز بر پا نمودند. کارگران به عدم پرداخت حقوقشان به مدت ۱۶ ماه اعتراض داشتند. 

روز ۲۴ آبان، کارگران کارخانه قند بردسير در محل استانداری کرمان تجمع اعتراضی بر پا نمودند. اين کارگران به عدم پرداخت مزدشان به مدت چندين ماه اعتراض داشتند.

دو نفر از کارگران شرکت کننده در سلسله حرکتهای اعتراضی کارگران نيشکر هفت تپه به نامهای قربان عليپور و محمد حيدری مهر، توسط ماموران دستگير شده اند. بيدادگاه رژيم در شهر شوش برای هر گدام قرار وثيقه ۵۰ ميليون تومانی صادر کرده است.

 روز دوشنبه ۳۰ مهر، کارگران کارخانه نساجی شماره ۳ طبرستان، در محل فرمانداری شهرستان قائمشهر تجمع اعتراضی بر پا نموده و خواهان رسيدگی به خواستهايشان و دريافت حقوق عقب افتاده خود شدند.

روز دوشنبه۲۸آبان کارگران شرکت توليدی قوه پارس واقع در قزوين درمقابل اين کارخانه تجمع کردند. اين کارگران که به عدم پرداخت حقوق خود اعتراض داشتند.

در پی فشار و دستگيری فعالان کارگری نيشکر هفت تپه، کارگران اين واحد در اعتراض به دستگيری روز چهارشنبه ۱۶ آبان دست به اعتصاب زدند. 

براساس خبرهای منتشر شده، منصور اسانلو، بينايی يک چشم خود را در زندان از دست داد. در برابر همه فشارهای بين المللی و مدافعان آژادی، رژيم حاضر به رسيدگی به وضعيت منصوراسانلو قبل از اين واقعه نشد و محمود صالحی همجنان در زندان به سر می برد. دفاع از خواستهای برحق کارگران و مزدبگيران، آزادی زندانيان سياسی و تحقق خواستهای دموکراتيک مردم همچنان موضوعی است که تحت شرايط کنونی نبايد برجستگی خود را از دست دهد. 

حرکت اعتراضی بزرگ در تهران و ساير شهرها

روز سه شنبه ۲۹ آبان، دهها هزار نفر از کارگران عليه قوانين کار رژيم و تغييراتی که قرار است انجام شود، اعتراض به عدم پرداخت حقوق، در تهران در مقابل خانه دولتی کارگر دست به گردهمايی اعتراضی زدند. ماموران مانع اين گردهمايی شده و به آنها گفتند فقط در محوطه قبر خمينی اجازه تجمع خواهند داشت. به همين منظور آنها را با اجبار به آن محل بردند. کارگران شعار می دادند. «وزير بی لياقت استعفاء استعفاء/ مرگ بر جهرمی / امنيت شغلی حق مسلم ماست/ وزير بی کفايت اعدام بايد گردد/ قرارداد موقت ملغی بايد گردد و ...»

همزمان با اين گردهمايی بزرگ اعتراضی در تهران، در شهرهای ديگر مانند، قم، کرج، شيراز، مشهد، سمنان، ساری، اراک، ساوه، کاشان، قزوين، يزد و اصفهان در برابر محل خانه کارگر دست به تجمع اعتراضی زدند.

Zinat_mirhashemi@yahoo.fr 

منبع: ماهنامه نبرد خلق شماره ۲۶۹ آذر۱۳۸۶