|
|
|||
| |
به سايت کارگران
ايران خوش آمديد |
|
|
مسئله تشکل کارگری و جدلهای کميته هماهنگیمسئله تشکل کارگری و جدلهای کميته هماهنگی جنبش مجمع عمومی تنها آلترناتيو مقدور و عملی است! تفاوتی که کميته هماهنگی با کميته پيگيری داشت اين تاکيد مهم بود که "کارگران به نيروی خود تشکل را ايجاد ميکنند". در حالی که کميته پيگيری با توجيه کار در شرايط قانونی خواستار رفع موانع ايجاد تشکلهای کارگری توسط وزارت کار بود، کميته هماهنگی برايجاد تشکل توسط خود کارگران و تحميل آن به دولت سخن ميگفت که بعدها فعالين کميته پيگيری در مصاحبه ها عنوان کردند که منظور آنها هم همين است. اما هر دو نهايتا تشکل کارگری مورد نظر خود را در چهارچوب مقاوله نامه های سازمان جهانی کار مطرح ميکردند. کميته پيگيری و کميته هماهنگی، عليرغم هر اختلاف موضعی که داشتند، در عمل اجتماعی و در تلاش برای ايجاد تشکل کارگری به يک نتيجه رسيدند. يعنی موفق به ايجاد تشکلهای کارگری نشدند و در ادامه همراه با محافل و نهادهای ديگری که عمدتا مجامع فعالين کارگری و دانشجوئی چپ است، "شورای هماهنگی" را تشکيل دادند. ما پيشتر در نشريه يک دنيای بهتر در نقد اساس اين نگرش که ميخواهد تشکل کارگری را بيرون فعاليت و موجوديت اجتماعی طبقه تشکيل دهد سخن گفتيم و اين استراتژی را محکوم به شکست دانستيم. آنچه بحران کميته هماهنگی نام دارد ادامه همين روند است و مستقل از اينکه مواضع سياسی بخشهای تشکيل دهنده اش چيست، نتيجه اين نگرش و جنگ مواضع به کارگر و تشکل و اتحاد او خيری نميرساند. تا همين امروز هم عملا نشان داده است که نيرو و انرژی زيادی بيهوده هدر رفته است. وضعيت امروز در اين کميته ها و نهادها، محصول بن بست ديدگاهی است که مکانيزمهای طبيعی اعتراض کارگری را دور ميزند. اين ديدگاهها نهايتا وارياسيونی از ديدگاههای چپ فرقه ای و غيرکارگری يا محصول نقدی راست به همين ديدگاهها است که نميتوانست جز اين نتيجه ای داشته باشد. ميگويم نقد راست، چرا که با تشکيل کميته هماهنگی برخی اظهار نظرات چه در اين کميته و چه بيرون آن حاکی از اين بود که گويا کميته هماهنگی به يک معضل کارگری در يک دوره طولانی پاسخ داده است! نفس کلمه "ضد سرمايه داری" و يا "لغو کار مزدی" و مقوله سازی از آنها عده ای را به اين موضع انداخت که گويا درافزوده هائی جديد به تاريخ و سنت سوسياليسم کارگران اضافه شده است و يک معمای چند مجهولی و تاريخی مهم پاسخ گرفته است! اما اگر کسی تبئين و سياست سوسياليستی اش را از مارکس و مارکسيسم گرفته باشد و همينطور ديناميزم اعتراض کارگر عليه سرمايه را بشناسد، اگر کسی از روند مباحث مارکسيستی در همان محدوده ايران اطلاع داشته باشد، آنوقت برايش اين مقولات اختراعاتی محيرالعقول نيستند. کميته هماهنگی البته در سياست و نظر يک کميته ناهماهنگ بوده که سياستهايش را قطره چکانی مطرح کرده است. کارگران سوسياليست و چپها و کمونيستها، عمدتا از سر درک شرايط و محدوديتهای داخل کشور، به اولين سخنرانی محسن حکيمی در مراسم اول مه سال ٨٢ به قولی "مته به خشخاش" نگذاشتند. فرض عمومی اينبود که نفس اينکه تعدادی از فعالين کارگری مراسم روز کارگر را برپا کردند و از ضرورت تشکل مستقل کارگری سخن ميگويند يک پيشروی است و بايد مورد استقبال و حمايت صميمانه قرار بگيرد. اما مباحث و ديدگاههای بعدی که به اين کميته شکل و شمايل يک سازمان سياسی ميداد، نشان داد گرايشی در اين کميته برای ايجاد تشکل کارگری تلاش نميکند بلکه تلاشش را بر خلع سلاح کارگران از هر نوع تشکل طبقاتی خود قرار داده است. معلوم شد "ضد سرمايه داری" بودن – که مبارزه و جدال طبقاتی کارگر اساسا چنين ماهيتی دارد- يک لوگو برای هيچ نگفتن است. معلوم شد عنوان "فعالين لغو کار مزدی" به عاريت گرفتن کلماتی خارج از متن از يک تبئين و تحليل جامع مارکسی در نفی نظام موجود و تبديل آن به سپری برای توجيه سياستهای ضد کارگری و ضد سوسياليستی است. ديدگاههای کميته هماهنگی پس سوال را اگر دقيق تر بکنيم اينست که ايجاد تشکل کارگری که با مانع اختناق روبرو است – اگر فرض اين نباشد که تا اختناق هست تشکل کارگری غير ممکن است، که فرض برخی هست- چگونه ممکن است؟ چگونه ميتوان اختناق را پس زد يا ناتوان کرد؟ چگونه ميتوان در همين تناسب قوا کارگران را متحد کرد و متحد نگاه داشت و برای تحقق خواستها و مطالباتش به ميدان کشيد؟ يک پاسخ که معمولا توسط جناح راست جنبش کارگری و ديدگاههای قانونگرا و امکان گرا داده ميشود اينست که بايد تشکل کارگری را در تعامل با قدرت ايجاد کرد و رسميت داد. يعنی همان چراغی که قرار بود زمانی اتاق کانون نويسندگان ايران را روشن کند قرار است اتاق تشکل کارگران را نيز روشن کند! يعنی بايد نيروئی در دولت و حاکميت رسما و قانونا مانند شوراهای اسلامی کار وجود اين تشکلها را برسميت بشناسد، ثبت کند، قانونيت آنها را بپذيرد و لاجرم در دعوای کارگر و کارفرما دخالت دهد! اين ديدگاه البته بسيار مضحک است و ضرورتا و فقط در مورد تشکلهای کارگری مطرح نميشود. اين ديدگاه تصورش را از سياست از دو خرداد و جامعه مدنی اسلامی ميگيرد. فکر ميکند روند سياسی جاری در ايران امروز روندی است که سرمايه داری سير متعارف شدن را طی ميکند و لاجرم در اين سير طبقات اجتماعی تعين سازمانی و حزبی می يابند. فکر ميکند تضاد جناحها و تلاششان برای ايجاد "گروه کارگری" و "گروه دانشجوئی" و "گروه زنان" و غيره ميدانی باز کند که کارگران و دانشجويان و زنان و بخشهای مختلف جامعه در سازمانهای مدنی و قانونی متشکل ميشوند و امرشان را از طرق مکانيزمهای اعتراضی يک جامعه مدنی پيش ميبرند!؟ نه فقط تجربه يک دهه اخير، بلکه تجربه دستکم صد سال اخير در کشورهائی مانند ايران نشان ميدهد که اين درک بينهايت پادرهوا است. اين گرايش وقتی سرش به ديوار سخت واقعيات سياسی و الزامات سرمايه داری در ايران ميخورد، به حاشيه رفتن و سکوت و سياست انتظار را پيشه ميکند. راسا سياست مستقلی از سوخت و ساز سياسی بالائی ها ندارد و حتی درک درستی از شکافهای بالائی ها و امکانی که ميتواند برای مانور ايجاد کند ندارد. اين خط ناتوان از ايجاد هر نوع تشکل کارگری است و نهايتا با خانه کارگر و شوراهای اسلامی مجبور به سازش و همزيستی است. يک پاسخ ديگر را محسن حکيمی و طيفی در کميته هماهنگی ميدهند. پاسخ اين گرايش، اگر بتوان "گرايش" به آنها اطلاق کرد چون از پيشينه تاريخی و سنتی پايدار در جنبش کارگری برخوردار نيستند، اينست که مانع ايجاد سازمان و تشکل کارگری اختناق نيست. يا اگر اختناق هم مانع باشد نقش درجه اول را ايفا نميکند. از نظر اينها مانع اساسی ايجاد تشکل کارگری جوش خوردن کارگران با احزاب سوسياليست و کمونيست است. مانع در "يکصد سال اخير از حزب کمونيست ايران دور اول تا کنون" جرياناتی هستند که "در لباس کارگر" عليه منافع کارگران کار کرده اند!! حکيمی و فعالين لغو کار مزدی معتقدند که "سکتاريسم و فرقه گرائی احزاب" و "رفرميسم چپ و راست" مانع تشکل کارگران هستند. برای اينکه اين خط بتواند پيشينه ای برای خود دست و پا کند، الگوی خود را انترناسيونال اول ميداند و معتقد است که از آن زمان تاکنون "گرايش لغو کار مزدی" زير دست و پای احزاب فرقه گرا و رفرميست به حاشيه رانده شده است. اينها البته بسيار "شجاعانه" اعلام ميکنند که دليل سرکوب و اعدام و زندانی شدن کارگران رابطه با همين احزاب بوده است که کارگران را از محيط کارشان کنده و جنبش کارگری را از فعالينش محروم کردند!؟ و اين انحلال طلبی و فرقه گرائی را مخالفت با "فرقه گرائی و رفرميسم" نام گذاشتند! يک مقايسه با خط پنج يا مخالفت اينها با سنديکا تحت عنوان رفرميسم و سياست عملی شان در قبال برسميت نشانختن و دفاع نکردن از ايجاد سنديکای واحد، و عدم حمايت از کمپين جهانی ١۵ فوريه که يک نقطه عطف در جنبش کارگری ايران بود، بيشتر ماهيت "راديکال و کارگری" اين خط را برملا ميکند. وقتی با بيانيه کميته هماهنگی نگاه ميکنيد با ايجاد اتحاديه مشکلی ندارد اما بر "ضد سرمايه داری" بودن آن تاکيد ميکند. منطقا دليل عدم حمايت از ايجاد سنديکای واحد و عدم حمايت از روز جهانی در دفاع از کارگران ايران بايد اين باشد که اين تلاشها "ضد سرمايه داری" نيست و آقای حکيمی از موضعی دمکراتيک آن را "بوروکراتيک" مينامد! اينجا بحث برسر شورا و سنديکا نيست. کمونيسم کارگری در مورد حق بيقيد و شرط ايجاد سازمانهای کارگری، در مورد اتحاديه و سنديکا و شورا و جوانب مختلف اتحاد طبقه کارگر بحثهای مفصل و روشنی دارد و اينجا لازم به تکرار نميبينم. اما فرض کنيم که با حکيمی و دوستانش توافق داريم که يونيونيسم و سنديکاليسم جملگی رفرميستی و ارتجاعی اند و "مانع" ايجاد سازمان "ضد سرمايه داری" کارگرانند، از منظر دفاع از منافع کل طبقه در مقابل سرمايه، و مادام که شما آلترناتيو اجتماعی وسيع و دربرگيرنده توده های طبقه کارگر نداريد، اين موضعی ارتجاعی و ضد کارگری است. در مورد اينکه اين اتحاديه ها رفرميستی و بورکراتيک و ارتجاعی اند و مانع مبارزه ضد سرمايه داری کارگرانند، گرفتن يک موضعگيری صرف و حتی اصولی کافی نيست. اين ساده ترين کار است. اولا موقعيت جنبش اتحاديه ای در هر کشوری يکسان نيست. ثانيا بايد نشان داد که پراتيک جنبش اتحاديه ای در مقابل کدام پراتيک موجود ديگر کارگری در هر کشور مشخص ارتجاعی و ضد کارگری است. شما وقتی تنها سنگر دفاع کارگر از خودش را از او ميگيريد و همزمان آلترناتيوی برای متشکل شدن بلافصل و فوری و غير بوروکراتيک و ضد سرمايه نداريد که جايش بگذاريد، داريد کارگر را از همان دو خشت هم محروم ميکنيد. اگر جنبش اتحاديه ای در يک کشور خود را در مقابل جنبش فی الحال موجود سوسياليستی و کارگری تعريف نکرده است و پراتيک اتحاديه عليه جنبش واقعا موجود کارگر و سوسياليسم ماديت نمی يابد، تلاش برای نفی اتحاديه و سنديکا و علی القاعده برحذر داشتن کارگران از پيوستن به آن، تلاشی آگاهانه يا ناآگاهانه برای کمک به اختناق و سرکوب ضد کارگری بورژوازی است که تلاش دارد همين دستاوردها را نابود سازد. اين خط بحدی هپروتی است که متوجه نيست که نفس وجود اتحاديه و حقوق کارگری و قوانينی که تحميل شدند، محصول يک تناسب قوای طبقاتی و يکدوره مبارزه کارگری است. اين بلافاصله به اين مربوط نميشود که ممکن است جنبش اتحاديه ای در يک کشور خاص تماما در کنار سياستهای دست راستی سرمايه داران قرار گرفته باشد. هر مورد مشخص را نميتوان تعميم دلبخواهی داد. با ارجاع به تئوری ممکن است بيشتر موجوديتهای سياسی دنيای امروز ارتجاعی باشد و هست. اما نديدن اين مسئله که پشت همين هائی که ارتجاعی خوانده ميشود کدام جدال طبقاتی و کدام اهداف و صفبندی طبقاتی خود را بيان ميکنند، و بويژه چرا در يک کشور يا کشورهای معين تنها توانسته در اين شکل امکان بروز يابد، ديگر اتخاذ موضع صرف تئوريک به وردهای بی خاصيت و غير پراتيک و فرقه ای و سکتاريستی و "ايدئولوژيک" تبديل ميشوند. به لحاظ عملی کمونيسم تنها زمانی ميتواند بر ارتجاعی بودن اتحاديه ها و دعوت کارگران به ترک آن کند که مثلا جنبش وسيع شورائی و مجمع عمومی به ظرف اصلی و در دسترس تشکل و مبارزه کارگران تبديل شده باشد. تازه در چنين شرايطی هم ديمی نميتوان عليه هر اتحاديه سازی و سنديکا سازی حکم داد. در هر مورد بايد بدقت منافع ارجح تشکل و توان و قدرت طبقاتی کل طبقه کارگر سرسوزنی ضربه نبيند. زمانی که يک قالب حتی هردرجه رفرميستی به تنها شکلِ ممکنِ بروزِ اعتراضِ طبقۀ کارگر تبديل ميشود نميتوان دلبخواهی آن را ارتجاعی ناميد. اين نوع موضعگيری يعنی نديدن مبارزه جاری طبقاتی و نداشتن تبئين روشن از آن در شرايط هر کشور معين. مستقل از هر دليلی، وقتی اعتراض کارگر در اشکال مقدوری ميتواند بروز کند، موضعگيری فرقه ای در قبال آن به معنی عدم درک موانع پيشروی کارگر و در اينجا نداشتن آلترناتيوی برای ابراز وجود پيشرو تر کارگر عليه سرمايه است. مواضع کميته هماهنگی مانند در و تخته به هم چفت ميشوند! لذا آنچه "بحران کميته هماهنگی" نام دارد، چيزی نيست جز بن بست اين خط که عملا در ناتوانی در ارائه راه روشن و قابل تحقق و چشم اندازی برای ايجاد تشکل کارگری خود را بيان ميکند. خطی که مانع اساسی تشکل کارگری در ايران را در صد سال گذشته کمونيسم و سازمانهای کمونيستی ميداند و حتی به عنوان مانعی مهمتر و اساسی تر از سيستم سرکوب و سرمايه ميشمارد، چگونه ميتواند در مقابل سرمايه سنگر دفاع از کارگر ايجاد کند؟ خطی که هيچ راه حل روشن برای متحد کردن و متحد نگاهداشتن کارگر در مبارزه همين امروزش عليه سرمايه داران برای نقد کردن حقوقش ندارد، چگونه ميتواند اساسا سرشت ضد سرمايه داری مبارزه کارگری را درک کند تاچه رسد نيرويش را به ميدان بکشد و رهبری کند؟ اين خط عملا عليه تحزب و تشکل سوسياليستی طبقه کارگر است و استقلال تشکل کارگری را نه فقط به استقلال از احزاب کمونيستی و سوسياليستی بلکه به نفرت از آنها ارتقا داده است! ديدگاههای گرايش اقليت کميته هماهنگی بعنوان يک مجموعه نظرات غير اجتماعی تر و بی ريشه تر در جنبش کارگری است که بشود وقت بيشتری را برايش تلف کرد. ورژن منسجم اين ديدگاهها را در قالب مکاتب ضد سوسياليستی فی الحال روشنفکران بورژوازی نمايندگی ميکنند. اگر اين خط در درون جنبش کارگری ميتواند خود را "چپ" بنامد و پرچم حمله به چپ را در دست بگيرد، تنها نشان ميدهد که کارگران سوسياليست با خوش بينی به اين خط سياسی عميقا فرقه ای و راست برخورد کرده اند. کميته هماهنگی با اين ديدگاهها يک قدم نميتواند بردارد. طبق اظهارات اعضای همين کميته آقای حکيمی عنوان کرده يا اساسنامه من تصويب ميشود و يا من از کميته هماهنگی ميروم! ايشان چون زياد با امور دمکراتيک و بحث و اظهار نظر و دخالت کارگران موافقند و چون زيادی فرقه ای فکر نميکنند و سکتاريست نيستند، به شرط چاقو با ديگر بخشهای کميته هماهنگی برخورد کردند. اينجا بايد به سياست بخشی ديگر هم اشاره کرد که از موضع خوش نيتی و خيرخواهی برای همين درجه تشکل فعالين کارگری و تاکيد برمنافع کارگران، سياست کنار آمدن با اين ديدگاههای ضد سوسياليستی را پيشه کرده است. اين خط هر نيتی داشته باشد کمکی به تشکل و انسجام گرايش راديکال و سوسياليستی طبقه نميکند. چون سوال اساسی هنوز مستقل از اين بحثها و مستقل از اينکه درجه موافقت يا مخالفت هر کس با آن تا چه اندازه است، اينست که آيا اين خط قادر به ايجاد تشکل کارگری هست يا نه؟ اگر پاسخ منفی باشد بايد سياست آلترناتيوی را برای ايجاد تشکل کارگری پيش رو نهاد. در غير اينصورت معنی عملی اين سياست قبول دوفاکتو همين ديدگاهها، تضعيف جنبش کارگری، و سکوت در مقابل مواضع تطهير ارتجاع ضد کارگر سرمايه و تبليغات ضد سوسياليستی است. اين هرچه باشد با هرنوع موضع کارگری فاصله عميق دارد. اما شايد عنوان شود که اينها با هر حزب سازی مخالف نيستند. خودشان ميگويند حزب يعنی اتحاد پرولتاريا برای نابودی نظام سرمايه داری. و از "بستر سازی و ايجاد آگاهی ضد سرمايه داری" در ميان کارگران حرف ميزنند. تلقی اين خط از تحزب و تشکل توده ای کارگری مخدوش است. هم عملا "سازمان ضد سرمايه داری کارگر" حزب است و هم حزب نيست. رابطه حزب و طبقه برای اينها متکی به ديدگاههای ضد سوسياليستی است که در چپ سنتی نمونه های فراوان دارد. نفس اين ادعا که طبقه کارگر را بايد برای "ايجاد" تشکل آماده کرد و "آگاهی لازم و بستر سازی" برای آن کرد، تصوير قديمی و سنتی "حزب – توده ها" را تکرار ميکند. در پاسخ اين مورد گوشه ای از سخنرانی منصور حکمت در سمينار سياست سازماندهی ما را که حدود بيست سال پيش صورت گرفته مناسب ديدم: اين دوقطبی "حزب - تودهها" است که در مقاله سياست سازماندهی به آن پرداختهايم. علت وجود چنين فرض و برداشت نادرست و خام انديشانهای ضعف معرفتی چپ نيست. اين در واقع انعکاس و امتداد همان برداشت و شناختی است که سرمايه و سرمايهدار در عرصه توليد از کارگر دارد. سرمايه صاحب چيزی است به نام سرمايه. توليد حاصل اين است که اين سرمايه را، اين وسائل توليد را که به سرمايهدار تعلق دارد و کارگر بنا به تعريف فاقد آن است، ببرند و در اختيار کارگر بگذارند تا با آن کار کند. کارگران در اين رابطه از نقطه نظر سرمايه دار اتمهای انسانی هستند که تک تک توسط سرمايه استخدام ميشوند. از نقطه نظر سرمايه کارگر فردی است که برای دوره معينی (روزکار) با سرمايه تماس پيدا ميکند و پس از آن دوباره در گوشهای گنگ و غبارآلود در جامعه گم ميشود تا فردا مجددا در کارخانه حضور پيدا کند. در آنسوی کارخانه، در آنسوی رابطه حقوقی ميان کار و سرمايه، کارگر برای بورژوا پديدهای ناشناخته است. در نظر بورژوا کارگران هميشه آدمهائی هستند که به کار نياز دارند و برای کار آمدهاند. اينکه بعنوان انسان در متن جامعه چه ميکنند، مورد توجه بورژوازی نيست. نگرش سرمايه به کارگر در توليد، پايه و مبنای نگرش چپ حاصل از اين سرمايه به کارگر در عرصه سياست است. توده های بيشکل. وقتی اين چپ ميخواهد از کارگر سخن بگويد متوجه محروميت و فقر او ميشود. از اينرو در تئوری چپ سنتی طبقه کارگر به روشنی از زحمتکش و رنجبر و فقير بطور کلی قابل تميز نيست. اين چپ راجع به اينکه اين طبقه کارگر بعنوان يک پديده اجتماعی در چه موقعيتی است و چه ميکند، آيا اساسا زندگی و سوخت و ساز سياسی، فرهنگی، معنوی و هنریای دارد يا خير، آيا اعتراضی در درون آن در جريان است يا خير و اشکال اين اعتراض کدامند و غيره چيز زيادی نميداند. اين چپ کمترين تبيين و تحليل را از اين مساله دارد که کارگر در آنسوی توليد و اشتغال در اجتماع چيست. وقتی يک بورژوا واقف ميشود به اينکه سوسياليست است و بايد کاری بکند، بدوا دلش بحال فقرا سوخته است و معتقد شده است جامعه نبايد به فقير و غنی تقسيم گردد. مارکس در مانيفست کمونيست درباره اينگونه سوسياليسم بورژوائی بدقت سخن گفته است. سوسياليسم بورژواها برای نجات محرومان و فقرا. اين ديدگاه عينا به تئوری حزب اينها منتقل ميشود. از يکسو به مارکس رجوع ميکند و درباره پرولتاريائی ميخواند که سوسياليسم تئوری انقلاب اوست، آگاه و منضبط است، حکومت خود را برقرار ميسازد، جامعه را دگرگون خواهد کرد و به عاليترين اشکال ممکن اداره خواهد کرد و غيره. از سوی ديگر به جامعه موجود خود مينگرد و "پرولتاريا" را در اين انسانهای "محروم و ناآگاه و پابرهنه" پيدا نميکند. در نتيجه "پرولتاريا" بتدريج برای او مشخصه کسانی ميشود که رشد و آگاهی مورد نظر را يافتهاند تا به حزب او و مبارزهای که او تعريف کرده است ملحق شوند. به اين ترتيب حزب ايشان خود به شاخص و محک پرولتر بودن تبديل ميشود. کارگر زنده و حی و حاضری که خارج از اين حزب و جريان قرار بگيرد به سختی ممکن است بعنوان پرولتر به رسميت شناخته شود. پرولتاريا بخشی ميشود که توانسته است آن ايدئولوژی طلائی، انضباط طلائی و از خود متشکری طلائی سازمان را قبول کند و به سازمان بپيوندد. به اين ترتيب ميتوان سازمانهای رنگارنگ پرولتاريائی تشکيل داد بدون اينکه سازماندهنده و دربرگيرنده کارگران باشد. سازمانهائی که خصلت پرولتاريائی خود را صرفا از تئوری و ايدئولوژی و مواضع خود استخراج ميکنند. تفکر چپ سنتی ترکيبی است از يک تصور تجريدی و ذهنیگرايانه و اختياری از پرولتاريا از يکسو و يک درک و برداشت شماتيک و تنزل گرايانه از کارگر بعنوان فقير و پابرهنه از سوی ديگر. هيچيک از اين برداشتها درست نيست. هردو نشاندهنده اينست که دوقطبی حزب - تودهها يک دوقطبی چرند و بیارزش است که بر شناخت بورژوازی از کارگر در عرصه توليد بنا شده است. اين دو قطبی فقط موقعيت و تعلق طبقاتی سوسياليستهای بورژوا را برملا ميکند و بس. ... در همين رابطه و در سطحی مشخص تر، ما به گرايشات واقعا موجود در درون طبقه کارگر اشاره ميکنيم. اين گرايشات حاصل تاريخاند. اگر کسی در سال ١٨٤٧ تعبيری از کمونيسم بدست داده باشد، کارگر يک قرن بعد ديگر اين تعبير را ميشناسد. به هزارو يک شکل اين کمونيسم با طبقه کارگر در طول يک قرن مرتبط شده، کارگر با الهام از آن مبارزه کرده، صاحب نظران بوجود آمدهاند و جدل کردهاند، احزاب تشکيل شدهاند، انقلابات صورت گرفته است و غيره. طبقه کارگر به دليل اينکه بخش زندهای از جامعه است ديگر بعد از يک قرن و بيش از آن از مانيفست کمونيست، مارکسيسم و کمونيسم را به پديدهای درونی برای خود تبديل کرده است. اين کمونيسم در درون طبقه کارگر محصولات عينیای بوجود آورده است. چند صد سال مبارزه عليه سرمايهداری و روبرو شدن با سرمايهدار و دولتها و تاکتيکهايش در اشکال و صورتهای گوناگون، کارگر معاصر را در مبارزه آموخته و صاحب سنت (سنتهای مختلف) کرده است. گرايشات گوناگون مبارزاتی در درون طبقه کارگر بوجود آمده است. کارگر امروزی، درست نظير بورژوای امروزی در لبه انتهائی يک تاريخ طولانی قرار دارد. اين تاريخ در او تاثير گذاشته و او را به پديده ای بسيار بالغ و پيچيده تبديل کرده است. حتی کارگر چند قرن قبل که تازه از روستا و کارگاه کنده شده بود، ذهن و زندگیای پختهتر و بالغتر و شکل گرفتهتر از چيزی داشت که چپ بورژوائی در مورد کارگر امروزی در فکر خود مجسم ميکند. وجه ديگر بحث ما اين بود که اين گرايشات ايدئولوژيکی و سياسی موجود در درون طبقه کارگر پايه عينی احزابی هستند که به نحوی از انحاء خود را به طبقه کارگر منتسب و مرتبط ميکنند. گرايش اصلاحطلبانه با تفکر و سنت و سابقهاش در درون طبقه کارگر در کشورهای مختلف وجود دارد و اين پايه عينی احزاب اصلاح طلب دارای نفوذ در درون طبقه کارگر است. بهمين ترتيب گرايش انقلابی و کمونيستی وجود دارد. گرايشی که فعالين آن نسبت به تفاوت نظرات و راه حل هايشان در قبال مسائل کارگری با ديگر جريانات خود آگاهند. مساله بر سر مرزبنديهای عميق تئوريک نيست، بلکه برسر مرزبنديهای واقعی مبارزاتی ميان سنتهای مبارزاتی مختلف در درون طبقه کارگر است. اين گرايشات توده کارگران را تحت تاثير قرار ميدهند و به سمت خود جلب و جذب ميکنند. طبقه کارگر مدام در حال قطب بندی درونی، آرايش گرفتن درونی و حتی کشمکش درونی برای پيدا کردن و دنبال کردن بهترين و موثرترين راه بهبود اوضاع و رهائی خويش است. حال اگر يک حزب سياسی بخواهد حزبی کارگری باشد و يا در درون طبقه کارگر برای خود حمايتی پيدا کند، اولين سوالی که در برابرش قرار ميگيرد اينست که مابه ازاءاجتماعی آنچه که اين حزب در فکر و سياست و مبارزه نمايندگی ميکند در درون طبقه کارگر به شکل گرايشی بالفعل وجود دارد يا خير. اين گرايش در چه موقعيتی در درون کل طبقه کارگر قرار گرفته است. يک سازمان سوسياليستی راديکال که ميخواهد در درون طبقه کارگر کار بکند اصولا بايد با اين فرض شروع بکند که يک جريان سوسياليستی راديکال در درون طبقه کارگر وجود دارد. اين تازه، گفتهای است مربوط به اوضاعی که نظير ايران که سازمان سوسياليستی مربوطه اساسا از ابتدا توسط روشنفکران و خارج محيط فعاليت سياسی کارگری تشکيل شده باشد. وگرنه کمونيسم (گرايش مارکسيستی در آن) از ابتدا در محيط کارگری شکل گرفت و گرايش سوسياليستی در درون خود طبقه را همراه داشت. باتوجه به خصلت روشنفکری چپ تاکيد اين هم ضروری است که بديهی است که تبيين گرايش کارگری راديکال و سوسياليست از هويت سياسی و ايدئولوژيکی خودش لزوما مانند تبيين سازمان مربوطه نيست و نبايد باشد. اما اگر واقعا داريم از سوسياليسم انقلابی و راديکال سخن ميگوئيم آنوقت در اينکه يک چنين جريانی بطور واقعی در درون طبقه کارگر وجود دارد و ديگر در عصر ما بطور اجتناب ناپذيری بازتوليد ميشود ترديدی نيست. جامعهای که در آن طيف راديکال و سوسياليستی کارگری وجود نداشته باشد، جامعهای است که در آن سرمايهداری وجود نداشته است. قدمت سوسياليسم کارگری به قدمت خود سرمايهداری است و اکنون قريب يک قرن و نيم است که جناح راديکال اين سوسياليسم کارگری مستقيما از مارکسيسم الهام ميگيرد. به بيان ديگر بحث ما اينست که حزب به معنائی که معمولا از آن حرف ميزنيم، يعنی يک تشکيلات تعريف شده، صرفا يک تعين خاص از يک واقعيت اجتماعی وسيعتر است. واقعيتی که يک وجه آن وجود اجتماعی يک گرايش و حرکت بالفعل در درون طبقه کارگر است و وجه ديگر آن وجود تشکيلاتها، برنامهها و غيره. حزب صرفا تشکيلاتی متشکل از افراد نيست که برمبنای توافق بر سر برنامه و اساسنامه گرد هم آمده اند. حزب حاصل بلوغ روندهای تاريخی است که طی آن ماتريال کافی در سطح جامعه، در درون طبقه کارگر بشکل گرايشات و سنتها و فعالين، و نيز در قالبهای سياسی و برنامهای، برای پيدايش يک سازمان که بتواند اين حرکت اجتماعی را سازماندهی و رهبری کند بوجود آمده است..." پايان نقل قول. چه بايد کرد؟ چرا جنبش مجمع عمومی کارگری تنها راه حل امروز است! اين چگونه ممکن است؟ مگر امروز اعتصاب غيرقانونی نيست؟ پس چرا اعتصاب به وفور صورت ميگيرد؟ چرا نميتوان در شرايطی که اعتصاب به وفور صورت ميگيرد، نوعی از تشکل کارگری هم به وفور وجود داشته باشد؟ اين امر تنها با اتکا به توده عظيم کارگران و دخالت دادن آنها و بميدان کشيدنشان برای مسائل اساسی و خواستهای عمومی و مبرم طبقه کارگر ممکن است. يعنی متکی شدن به ديناميزم مبارزه اقتصادی طبقه کارگر و متشکل کردن کارگران بر همين محور و برای همين خواستها. در دنيای واقعی و غير فرقه ای تنها وقتی فعال و رهبر کارگری ميتواند کارگر را بميدان بکشد و بدرجه ای تشکل و توان تشکلش را نگاه دارد و حتی ارتقا دهد، که نه روی عقايد و باورهای خودش بلکه دقيقا روی محوريترين خواست و اعتراض کارگر در همان روز و مقطع معين متکی ميشود. خواست و مطالبه ای که ظرفيت اين را دارد که کل کارگران را به ميدان بکشد و رودرروی کارفرما و سرمايه دار و دولت قرار دهد. نگاهی به اعتصابات متعدد کارگری در ايران نشان ميدهد که آنچه کارگر را در موقعيت معينی بطور اتومات وارد نبرد رو در رو ميکند، همان درد مشترک کارگران و همان منافع عمومی کارگران است که در خواست يا خواستهائی تجلی می يابد. نکته اساسی اينست که همين مکانيزم است که اعتصاب و اعتراض و اتحاد و تشکل را موجد ميشود و نه چيزی بيرون اين پديده. تجارب اعتصابات و مبارزات موفق کارگری نشان ميدهد که مجمع عمومی کارگری تنها سياستی است که اراده جمعی کارگران را مستقيم بميدان ميکشد و تضاد منافع آنها را در مقابل سرمايه دار و کارفرما و دولت برجسته ميکند. مجمع عمومی پتانسيل عظيم اعتراض کارگری را آزاد کند. مجمع خود کارگران است. هيچ امتحان "ايدئولوژيک" برای پيوستن و شرکت در آن از کارگر نميگيرند. لازم نيست از پيش به فرمولهای اساس نامه ای قسم خورده باشد يا اعلام تعهد کرده باشد. روشی است که ساده و عاری از بحثهای کليشه ای و مقولات بيربط به کارگران و منافع آنی و آتی آنهاست. ظرفی است که توده کارگر را مستقيما در امر عمومی اش شريک ميکند. ظرفی است که به بهترين شکلی و بنا به کارکرد آن در مقابل بوروکراسی و مناسبات گرو کشانه و فرقه ای است. کارگر در مجمع عمومی اختيارش را به کسی نميدهد، خود مستقيما همراه با همکارانش در امر روزش شريک و دخيل است. نماينده يا نمايندگان مجمع عمومی نيز نه دارای حقوق و اختيارات ويژه بلکه سخنگويان اراده جمعی و توافق کارگران در مجمع عمومی اند و موظفند از همان مکانيزم به کارگران گزارش دهند. مجمع عمومی ظرف آموزش کارگر و تضمين دخالتگری مستمر او برای منافع واقعی خويش است. مجمع عمومی مظهر قدرت جمعی کارگر و به صحنه آوردن توان متشکل اوست. از آنجا که رهبر و نماينده کارگری در چنين سنتی متکی به نيروی جمعی کارگران است و حمايت اين نيرو را پشت سر خود دارد، امنيتش در مقابل اختناق و پليس سياسی بسيار بيشتر است. سنت مجمع عمومی هم اکنون و در اعتصابات مختلف يک نقطه اتکا و قدرت مبارزه کارگری است. کارفرما وقتی با اجتماع متحد کارگران روبرو ميشود قادر به انجام کار زيادی نيست. در شرايط حاضر مجمع عمومی در دسترس ترين، زمينی ترين، و ممکن ترين شکل از تشکل کارگران در مبارزه عليه سرمايه داران برای دفاع از حقوق خويش است. نه نيازی به اجازه و ثبت دارد و نه هيچ فرمول غامض و اساس نامه ای ميخواهد. کارگر به هر دليل که تشخيص ميدهد منافعش در خطر است در صحن کارخانه، در غذاخوری و غيره مجمع عمومی ميگيرد. تصميم ميگيرد و برای اجرای تصميماتش نمايندگانش را انتخاب ميکند. مجمع عمومی در دوره اعتصاب بيشترين قابليت را دارد چون کارگران دسته جمعی ميتوانند در هر مورد سياست و تاکتيک شان را تعيين کنند و متحدانه پشت آن بروند. تجارب مجمع عمومی در اعتصابات کارگری و از جمله در نساجيهای کردستان در متن اعتصاب نمونه بسيار ارزنده ای بدست داده است. تجارب ايندوره نشان داده است که تلاش برای ايجاد تشکل بيرون سوخت و ساز مبارزه کارگری و جدا از اعتراض جاری کارگران به نتيجه ای نميرسد. ما مخالف تشکل فعالين کارگری و نهادها و انجمنهای طبقه کارگر نيستيم. طبقه کارگر ميتواند و بايد در اشکال متنوع متشکل شود. هر نوع تشکل کارگران مکانی در مبارزه کل طبقه عليه سرمايه دارد. اما تا به بحث ايجاد تشکل توده ای و مستقل کارگران مربوط است، روشهای تاکنونی بيشتر به روشهای جريانات چريکی و سنت سوسياليسم بورژوائی شبيه اند که دست برقضا کميته هماهنگی ادعای مخالفت با آن دارد. اما خودش همينطور عمل ميکند. برای هر کارگری ماحصل پراتيک اجتماعی به هر حال بيان دقيق تری از ديدگاههای واقعا موجود است. جنبش مجمع عمومی منظم کارگری را تقويت کنيم! سياوش دانشور |
|||
|
|
|||
|
» مطالب ديگرى از همين نويسنده |
|||
|
|
|||
|
Copyright © 2005 - 2006 kargaran-iran.com |
|
||