" /> از میان مقالات: February 2008 Archives

« January 2008 | Main | March 2008 »

February 29, 2008

همراه شو رفيق، اين درد مشترک جدا جدا هرگز درمان نمی شود

اتحاد رمز پیروزیست

فراکسیون کمونیستی سازمان فدائیان خلق ایران(اکثریت)

حدود یکصد سال از مبارزات آزادیخواهانه و برابری طلبانه مبارزین جنبش چپ در ایران می گذرد،چندین هزار از مبارزین این جنبش در مبارزه علیه رژیمهای وابسته پادشاهی و اسلامی، عاشقانه جان عزیزشان را فدای رهایی مردم و استقلال ایران نمودند.

مبارزین جنبش چپ ایران طی این مدت، با توجه به وجود نگرشهای متفاوت نظری و دیدگاهی خود، دوره ها و بحرانهای مختلف سیاسی را با شکستها و پیروزهای مختلفی آزموده و تجربه کرده اند. آنچه در پس این مبارزات به روشنی می درخشد نام نیک هزاران مبارز انقلابی کمونیست و سوسیالیست می باشد که مسئولانه در مبارزات طبقاتی مردم کشور خود شرکت کرده و بدون هر گونه چشم داشتی هزینه آنرا پرداخت کرده اند.

نکته ای که در مبارزات جنبش چپ ایران بسیار مشهود است و هر مبارز و نیروی سیاسی چپ می بایست از آن درس بگیرد، نبود همکاری و ارتباط تنگاتنگ پیرامون مسائل کلیدی مبارزه علیه حاکمان می باشد. نیروی حاکم همیشه از این دوری و تفرق بیشترین بهره ها را برده  است، در هر زمانی که چپ توانست خود را سازماندهی نماید و بر سر اصول بنیادین به توافق برسد بیشترین دستاورد را به همراه داشته است.

همه نیروهای چپ ایرانی پیرامون وحدت، بیشترین شعارها را عرضه کرده اند ولی هیچگاه بطور اصولی، خود متقاضی و خریدار این شعار ارزشمند و حیاتی نبوده اند، همه می دانند و می گویند اتحاد رمز پیروزی است ولی هیچگاه نگفته اند برای رسیدن به این اتحاد کدام راهها را رفته اند و کدام گذشت را نموده اند ،چگونه است که این رمز پیروزی تاکنون از طرف مبارزین جنبش چپ کشف و گشوده نشده است.

چپ ما باید مستقل و بدور از کپی برداری و الگو برداری های گذشته فاصله گرفته و تنها تجربه نیروهای چپ بین المللی را برای تجربه اندوزی و دوری از خطا مد نظر قرار دهد.

ما در گذشته بطرق مختلف چوب الگو برداری و کپی کاریها در شیوه های مبارزاتی را خورده و تجربه کرده ایم .اکنون باید آموخته باشیم که مبارزات نیروهای چپ در ایران میتواند الگو و تجربه ایی با شرایط خاص خود برای جنبش کمونیستی و بین المللی باشد.

تبعیت و الگو برداری از دیگر احزاب و کشورهای چپ، بدون انطباق آن با شرایط ایران، بیشترین آسیب را به اعتبار مبارزات نیروهای وطنی زده است، دشمن همواره از این عناصر برای انحراف افکار عمومی و بی اعتبار کردن استقلال جنبش بهره برداری لازم را نموده و  مردم را از اطراف اپوزیسیون چپ رانده است.

هر گاه رهبران مردمی در جنبش چپ ایران، مستقل از بلوک بندی رایج گذشته قد علم کردند جنبش مستقل ما از اعتبار و ارزش بیشتری نزد کارگران و زحمتکشان ایران برخوردار گردید.

پرداختن به علل شکست و پیروزیهای جنبش چپ، نیرو و مطالعات گسترده ای را می طلبد ولی یکی از محوریترین عللی راکه بطور خلاصه می توان در این زمینه نام برد و می بایست از طرف بخش وسیعی از دلسوزان جنبش چپ بدان پرداخته شود اتحاد است.

در شرایط مبارزاتی این شعار (اتحاد ، مبارزه ، پیروزی)  نیازی واقعی و هم عملی است اما چگونه است که ما در اولین قدم، سالها در جا مانده ایم . اشکال کار در کجاست؟ همه در صحت این شعار یقین داریم به مبارزه نیز معتقد و هزینه اش را تاکنون بارها پرداخته ایم، ولی چگونه است که در اکثر موارد شکست نصیبمان شده است؟

آیا عدم توافق در تعهد عملی به اولین بخش این شعار یعنی اتحاد، خود شکست به حساب نمی آید، آیا قبل از پا گذاشتن به میدان مبارزه شکست را برای خود ترسیم نکرده ایم؟

آیا دشمن نیز در تقابل با ما متفرق عمل می کند؟ آیا دشمن بیشترین هزینه اش را برای دخالت و تفرق در بین ما همچون گذشته بکار نخواهد انداخت؟ آیا طی سالهای متمادی در این سناریو موفق نبوده است؟ آیا ما خود در شکستهایمان مسئول نیستیم و تنها خشونت و بیرحمی دشمن منجر به شکست ما شده است؟ یقینا بخش زیادی، از رهبران گرفته تا اعضای ساده جریانهای سیاسی هر کدام به زعم خود در این شکستها نقش کلیدی داشته اند.

آیا با تمام وجود، با رهبران خود بعد از سالها تجربه وارد مناقشه شده و برای زدودن انحرافات، آنها را به چالش کشیدیم؟ آیا عمل وحدت شکنانه آنها را در درون جریانهای سیاسی خود گوشزد کرده ایم؟ یقینا که چنین وظایفی را بخوبی انجام نداده  و دیگر رفقا ی همرزم و منتقد خود را در ادامه چنین مبارزه درون گروهی رها نموده ایم و بر اساس مصلحتهای آنی چشمهای خود را بر انحرافات  و واقعیتهای مبارزه بسته ایم. واقعیت تلخ اینست که اگر امروز بر اشتباهات خود واقف نشویم و آنرا مرتفع نکنیم، مطمئنا در آینده، مجبور خواهیم شد برای این غفلت هزینه ایی بمراتب سنگین تر پرداخت نمائیم.

شاید عده ایی از رفقای جنبش چپ مدعی شوند که نمی توان بصورتی احساسی و با عجله در این زمینه گام برداشت و باید بر اساس برنامه ایی مدون در این راه قدم برداشت و یا اینکه زمینه مادی چنین اتحادی در میان نیروهای چپ ایران مهیا نمی باشد و عده ایی با پیش کشیدن اشتباهات تاریخی دیگران اولین گام را منوط به حل پیش شرطی همچون اختلافات و مناقشات گذشته بنمایند.

طبیعی است نیروهای جنبش چپ ایران با تاریخ صد ساله خود در بسیاری از زمینه با توجه به تنوع حزبی و سازمانی، دچار اشتباهات گاه بسیار غیر قابل جبرانی نیز شده  است و کمتر سازمانی را سراغ داریم که در ادامه مبارزات خود دچار چنین انحرافاتی نشده باشد.

اما این اختلافات باعث نمی شود که تا ابد بخواهیم و یا بتوانیم به تنهایی راهی را به پیمایم که از توان این جمع متفرق بر نخواهد آمد، اشتباهات بخشی از ما بسیار مخرب بوده است ، وظیفه ماست که به اشتباهات خود بدون ملاحظه کاری اعتراف نموده و در صدد اصلاح آن برآئیم، باید دانست دشمن و برخی از دوستان نادان و فرصت طلب ممکن است از این انتقادات سوء استفاده نیز بنمایند ، آنچه برای ما در این ارتباط باید مهم باشد صداقت ماست که بواسطه آن بخش زیادی از کدورتها و ابهامات را از میان برخواهد داشت و زمینه مانور دشمن را در پاشاندن بذر تفرقه کمتر خواهد نمود.

یقینا که بحث و نظر دوستانی که به داشتن برنامه ایی مشترک و اصولی اعتقاد دارند درست است ولی باید از این دوستان پرسید آن برنامه کدام است و چه پرامترهایی را مد نظر خواهد داشت؟ منافع واقعی ما در اتحاد و قدرت سازمان یابیمان در میدان مبارزه است.  بر اساس چنین نگرشهایی تاکنون کدام فراخوان و راهکار را ارائه نموده ایم و تا کجا حاضر شدیم از منافع فردی و گروهی خود بگذریم.

آیا زمینه مادی چنین اتحاد مقدسی کی شکل خواهد گرفت و چه موقع حاضر خواهیم بود از پیش شرطهای غیر عملی خود بگذریم، تاکنون با طرح چنین محدودیتهای غیر عملی، کدام خدمت را به پیشبرد مبارزه نموده ایم.

هر کدام از ما در حرف رهبر، پیغمبر و صاحب چندین کتاب و یا مقاله نیز می باشیم و بر خود قبولانده ایم که می توانیم ناجی مردم ستم دیده کشور خود باشیم، اما در عمل نه تنها رهایی ملت خود را رقم نزده ایم بلکه بخش وسیعی از آنها را که به مبارزه روی آورده اند از خود رانده ایم و یا در تخیلات بی پایان خود گرفتار آمده ایم.

عده ایی از نیروهای جنبش چپ توانستند در بعضی از مقاطع تاریخی با حفظ منافع گروهی، اتحادهای محدود، موقت و یا ناپایداری را در ارتباط با هم پیش برند که در جای خود مفید بوده و تجربه حاصل از آن می تواند در پیشبرد گامهای بعدی موثر واقع شود، نیاز است هر کدام از این نیروها تجربیات خود را در این زمینه در سطح جنبش مطرح نمایند تا دیگران نیز تجربه اندوزی کنند.

ما اعتقاد داریم برای رسیدن به اتحادی پایدار باید به ابهامات و سئوالهای طرح شده پاسخ گفت و برای اولین گام باید هر جریان سیاسی چپ تحولات دمکراتیک را از درون خود آغاز نماید، انحرافات فرقه ایی و منافع گروهی را فدای منافع جنبش نماید زیرا طی سی سال گذشته به وضوع مشخص شده است روند جاری مبارزات سازمانها و احزاب مدعی چپ در پروسه سازمانیابی روندی نزولی و منفی بوده است، انشعابات گوناگون و جدائیهای بسیار، حکایت از بیماری مزمنی است که میتواند جنبش چپ را در تاثیر گذاری بر مبارزات سیاسی بیش از گذشته عقیم نماید.

ما معتقدیم رمز پیروزی جنبش چپ در اتحاد  فراگیر متشکل از بخش وسیعی از عناصر چپ است و این گام را از هر نقطه ای که بتوان باید آغاز نمود. جامعه ایران زمانی متحول خواهد شد و بسوی آزادی و برابری پیش خواهد رفت که دارای چپی متحد و توانمند باشد. تنها جنبش چپ است که می تواند عناصر ملی و مردمی را با خود همراه سازد و این امیدواری را نزد عامه مردم ایجاد نماید.

ما معتقدیم، بهترین شکل اتحاد نیروهای سیاسی مدافع آرمان طبقه کارگر ایران، تشکیل حزب طبقه کارگر و  ادغام احزاب و سازمانهای سیاسی موجود می باشد ولی، باید گفت اجرای چنین طرحی نیاز به آگاهی، فداکاری، حس مسئولیت پذیری بسیار بالا را خواهد داشت که متاسفانه بخشی زیادی از ما فاقد همه آنها بطور همزمان در خود می باشیم.

لذا ناچارا می گوئیم، برای یک اتحاد اصولی و پایدار باید تعرف مشخصی از اتحاد را ارائه داد و هدف از آنرا بیان نمود تا در میانه راه تفاوتها و تناقضات باعث معضل و جدایی بیشتر نگردد، طبیعی است در هر حرکت مبارزاتی ممکن است مواردی پدید و یا پیش آید که برای عناصر متشکله وحدت تازگی داشته باشد بنابر این علاوه بر هدف می بایست چهارچوبی دمکراتیک تعیین گشته تا بتوان با وجود تفاوتها در یک ساختار دمکراتیک، همزیستی داشت.

ممکن است طرحها و پیش شرط های ارائه شده در بسیاری از مواقع متفاوت طرح گردند و یا در بعضی از مواقع نتوان در مورد تک تک آنها به توافق رسید و یا عده بسیار قلیلی در رهبری سازمانهای سیاسی چپ وجود داشته باشند که در مقابل هر گونه تحول دمکراتیک مقاومت کرده و منافع خود را در تفرق و تضعیف دیگر نیروها جستجو نمایند و از بحث و مناظره نیروها بر سر موضوع اتحاد وحشت داشته باشند، از اینروی وظیفه نیروهای دلسوز جنبش است تا علاوه بر ارائه طرحهای عملی در جهت رسیدن به اتحادی اصولی مبارزات درون گروهی خود را بیش از گذشته در راه وحدت شدت بخشند.

سی سال از عمر رژیم جمهوری اسلامی در ایران می گذرد، جنبش چپ بر اثر عدم هماهنگی و تفرق هزینه بسیاری را پرداخت نموده و مصیبتهای بسیاری را تا امروز تحمل کرده است، این در حالی است که عناصر متشکله دشمن و جناحهای رنگارنگ آن در جهت نابودی ما متحد بوده و ما تنها در جهت خرد شدن و انشعابات متعدد خود خوب عمل کرده ایم.

ما معتقدیم برای حضور قوی در مبارزات سیاسی جامعه ایران و قدرت گیری جنبش چپ، تنها راه اصولی داشتن جبهه متحدی از نیروهای مدافع  سوسیالیسم علمی است، پس از انجام این مرحله می توان گفت، چپ ایران آنقدر بالغ شده است که بتواند با تجربه اندوزی و کاربست آن در مبارزات آتی با چنین رویکردی از موضع قدرت با دیگر جریانات و اقشار تحول خواه و دمکرات جامعه وارد اتحادهای تاکتیکی شده و نقش پیشرو خود را در جامعه ایفا نماید.

لذا معتقدیم، نیروهای پیرو سوسیالیسم علمی برای رسیدن به یک اتحاد فراگیر باید نکات اولیه ذیل را مد نظر قرار دهند:

هر گروه و سازمان سیاسی، تعدادی از نیروهای شناخته شده و خوشنام خود را که به  نماینده گی از طرف سازمان خود برای شرکت در نشست مشترکی ( گنگره احزاب و سازمانهای کمونیست و سوسیالیست ایران )، رهسپار نمایند.

شرط شرکت احزاب و سازمانهای سیاسی در گنگره داشتن اهداف سوسیالیستی در برنامه حزبی می باشد.

موضوع و مباحث گنگره پیرامون مسائل روز و آینده جنبش خواهد بود تا از مباحث بی نتیجه و بی پایان گذشته جلوگیری شود.

1 - گنگره در جهت دستیابی به توافق و اهداف مشترک و ساختاری دمکراتیک بر اساس منافع ملی کارگران و زحمتکشان ایران اقدام نماید.

2 - گنگره خطوطی را ترسیم نماید که تنها منافع جنبش چپ مردم ایران را مد نظر قرار داده و از منافع گروهی پرهیز نماید.

3 - گنگره هدف نهایی خود را طوری تنظیم و هدایت نماید که در نهایت به تشکیل جبهه ایی فراگیر از نیروهای چپ منجر گردد.

4 -  مصوبات کنگره برای سازمانها و احزاب عضو لازم اجرا باشد.

5 - گنگره موضعی  شفاف در مقابل رژیم اسلامی و اوضاع منطقه اتخاذ نماید.

6 - گنگره تعریفی جامع از منافع ملی مردم ایران ارائه نماید.

7 - گنگره بر اساس دیدگاهها و ارزشهای سوسیالیستی و حقوق بشر، قوانینی را به منظور قانون اساسی و حقوق ملی مردم ایران تدوین و تبلیغ نماید.

8 - گنگره عده ای از نیروهای با تجربه خود را مسئول کار در کمیته های کارگران و زحمتکشان - زنان -دانشجویان – جوانان -  اقوام و اقلیتهای ملی - روستائیان و دهقانان – قانون اساسی ، حقوق شهروندی و حقوق بشر - اینترنت ، نشریات ،رادیو و تلویزیون ( ارتباطات ) – اقتصاد و برنامه ریزی - ......  نماید.

بنابر این، اعتقاد به آزادی و برابری انسان، احترام به حق حيات و گراميداشت انسان. ما را در مبارزه برای لغو استعمار و استثمار، رفع تبعيض جنسی، نژادی، ملی و ستم طبقاتی بيشتر از گذشته در راه آرمان مقدس انسانی خويش مصمم تر خواهد ساخت.

ما چپيم و همه از يک ريشه ايم، ريشه ما در خاک است، خاکی که هزاران عزيز ما در دفاع از سربلندی مردمش اکنون در جای جای آن چون دُر خفته اند.

ما چپيم، چرا که بر خلاف راست در راه تحميق، تاراج و فقر توده ها مبارزه نمي کنيم، ما چپيم، نه از ملت شاهيم و نه از امت شيخ، سلاح ما آگاهی، دانش، علم، شرافت و اتحاد ماست. آری اتحاد است که ميتواند رمز پيروزی ما باشد، پس بايد گفت:

( همراه شو رفيق، اين درد مشترک جدا جدا هرگز درمان نمی شود ) 

یک تذکر ضرور:

1-               طرح فوق بعنوان پیشنهاد اولیه ارائه شده است. از همه احزاب، سازمانها و شخصیتهای چپ تقاضا می کنیم، نظرات و پیشنهادات اصلاحی و یا تکمیلی خود را به آدرس ذیل ارسال نمایند.

www.yaranema.com

February 27, 2008

استراتژی پیشروی جنبش کارگری، شروط یا راهبردها

pdf

بازگشت به ناکجا آباد

قسمت دوم

 pdf

February 26, 2008

شلاق کاری کارگران سنندج

 

نسق گيری و زهر چشم از طبقه کارگر در آستانه اول مه

ايرج فرزاد
در اين روزها دادگاه اسلامی جمهوری اسلامی در شهر سنندج برای ۱۱ نفر از کارگران به "جرم" شرکت در مراسم اول مه علاوه بر جريمه نقدی، حکم اجرای شلاق صادر کرد و تاکنون حکم ۱۰ ضربه شلاق برای سه نفر اين کارگران: صديق امجدی، حبيب‌الله کلکانی و فارس گويليان اجرا شده اند. ظاهرا امری عادی است که ميتواند موضوع جديدی برای مدافعان کمپين اعتراض "مدنی" و موضوعی برای مقاله نويسی فلان "کمونيست سابقی" و اکنون مخالف "خشونت گرائی" باشد و يا بازار زندگی در دنيای مجازی سياست را هم برای عده ديگری گرم کند. شايد بگويند چنين پديده هائی در جمهوری اسلامی، موضوع "مهم"ی نيست وقتی ميبينيم در ملا عام اعدام ميکنند و فقر و فلاکت و گرسنگی و نا امنی و خودکشی و قتل و کار کودک و کودک آزاری و... سرتاپای جامعه را فراگرفته است. مگر همين روزها نبود که پدری فرزند خودش را سنگسار کرد؟ ده ضربه شلاق که چيزی نيست!!
اما مساله فقط تلخی و اثر زخم ضربه شلاق و يا تعداد آن نيست، چه بسا بسياری از زندانيان سياسی و "غير سياسی" که علاوه بر دوران بازجوئی، حتی در لحظات قبل از اعدام شلاق کاری هم شده باشند و با جسم خونين و له شده در ملا عام بالای دار رفته باشند. از نظر شناعت، بی رحمی و رذالت احکام اسلامی و اسلاميون حاکم، چنين تصاويری ضدانسانی تر هم هستند. اما تمام مساله اين است که اين شلاقها، و اين حکم شرعی ده ضربه به هر يازده کارگر در سنندج، کليدهای يک رمز و نشانه های تقابل و روياروئی در يک مصاف اجتماعی را بدست ما ميدهند. و اين در دوسطح متفاوت و در عين حال کاملا مربوط به هم معنی خود را دارند. اول مه و مراسم اول مه از آن جمله عرصه مبارزه در برابر جمهوری اسلامی است که بويژه پس از کشتارهای سياسی خرداد ۶۰، و در دل اختناق خونين آن سالها دوباره به صحنه آمد و در صحنه ماند. در شرايطی که رژيم اسلامی در تهاجم نظامی به کردستان نيروهای مسلح کومه له و حزب دمکرات را به آنسوی مرزها ميراند، مراسم اول مه در برابر چشم رژيم در شهر سنندح و در چند سال متوالی بر پا ميشود. در سطح مشخص تری شلاق زدن به کارگران شرکت کننده در مراسم اول مه در سنندج، يک هشدار از پيشی و يک نسق گيری از نيروئی است که در شرايط آشفته رژيم اسلامی و در دل بحران لاعلاح اقتصادی و سياسی، و بر بستر اعتراضات وسيع و لاينقطع کارگران به بيکار سازيها و عدم پرداخت حقوق معوقه و تقابل با يورش رژيم به هر نوع تشکل کارگری، ميتواند در اول مه پيش رو، نقطه اميد واقعی برای خروج از اوضاع فلاکت بار ناشی از سلطه رژيم اسلامی در برابرمردم ايران بگذارد.  سوال اين است که آيا نمايش توحش شلاق کاری به "اتهام" شرکت در مراسم روز بين المللی کارگران، خواهد توانست نيروی عظيم و خشمگين طبقه کارگر ايران را مرعوب و منکوب کند؟ آيا اين لجبازی و يک دندگی مملو از نفرت سرمايه داری اسلامی در رفتار با محمود صالحی و منصور اصانلو؛ و شانه بالا انداختن در برابر اعتراضات وسيع در سطح بين المللی، همين هدف ارعاب طبقه کارگر ايران و پيشروان آن و چنگ و دندان نشان دادن برای طبقه کارگر جهانی نيست؟ و آيا ما بشريت، ما طبقه ميلياردی در سطح جهان در برابر قداره بندی يک مشت آخوند و جنايتکار و تروريست اسلامی سر خم خواهيم کرد و مقهور و مرعوب خواهيم شد؟
در سطحی ديگر، اين بيرون کشيدن ۱۱ نفر از يک لشکر بين المللی چند صد ميليونی و ميلياردی، در جنگی ادامه دار در يک فاصله زمانی دويست ساله و در مقياسی جهانی، شلاق کاری آنان در ملا عام و در اين عرصه نبرد است، حتی اگر افراد و اعضا و جنگجويان اين جنگ را مستقيما و در هيات فيزيکی کامل اردوهای متخاصم جلو روی خود نداشته باشيم. اين جنگ و نبرد و "تنبيه" اسرای اردوی متخاصم و به تازيانه بستن آنها، سالهای سال است در  ابعاد جهانی جريان است. نه ايرانی، نه کردی، نه اسلامی و نه قومی، هيچکدام نيست. آدمها متولد در سنندج و در ايران اند، اما آدمهای مشابه را با همان جرمها ميتوان در ميان کارگران شيکاگو در ۱۲۲ سال پيش و با نامهای جوهيل و يا هر کارگر متولد در ميان کارگران کمون پاريس، کارگران اعتصابی معدنچيان انگليس، يا در مسکو و برزيل و آمريکای لاتين در طول اين تاريخ بازشناخت.  اين تداوم همان صف آرائی بين کارگران اعتصابی شيکاگو در ۱۸۸۶، با مزدوران مسلح سرمايه داران، اما پس از اين همه سال، در سنندج است. صحنه ديگری از همان نبرد تاريخ دو سده اخير، اما در زمان و مکانی ديگر است. شايد به همين دليل قدرتمند شدن طبقه کارگر و رنسانس کمونيسم مارکس در دوران بحران انقلابی سالهای دهه ۵۰ در ايران بود، که ارتش جهان سرمايه داری ضرر موقتی افت منافع اقتصادی را به نفع تدارک به قدرت رساندن ضدکمونيست های مکتبی جنبش اسلام سياسی پذيرفتند و با آن کنار آمدند. اين نقطه درد و منشا خطر مشترک برای سلطه سرمايه، پايه اصلی تمامی بند و بستها، مماشاتها و عقب نشينی های دول غربی در برابر جمهوری اسلامی، عليرغم ناتوانی کامل اين رژيم در برون رفت از بحران سرمايه داری ايران و حتی عامل تشديد و تداوم اين بحران در عرصه اقتصاد و عليرغم "خطر" تروريسم بلوک اسلام سياسی در خاورميانه و دست يابی به انرژی اتمی است.
جمهوری اسلامی دارد خود را به تاريخ حکومت سرمايه داران و مزدوران مسلح آنها در کشتار کارگران شيکاگو در ۱۸۸۶ و به تاريخ تمام کشتارهائی که طبقات حاکم بخاطر اعتراض و خيزش کارگران انجام داده اند، وصل ميکند. شايد اين را تنها راه و "گزينه" سازش و تمکين سرمايه داری غرب به حکومت خود تشخيص داده اند. هر چه باشد، اعتصاب چند وقت پيش کارگران فرانسه در برابر نقشه های "اصلاحات افتصادی" سارکوزی و برای زدن حقوق بازنشستگی، گوشه کوچکی از خطری را که کارگران شيکاکو متوجه نظم بردگی مزدی کرده بودند، دوباره بر فراز سر هراسناک تمامی دولتهای غرب آويزان کرده بود. نفس تمامی دول غربی با اين اعتصابات کارگری فرانسه، در سينه حبس شد و در يک پلاتفرم اعلام نشده تمامی رسانه های محترم جامعه بورژوائی، از پوشش خبری اين اتفاق خودداری کردند و تمام تلاش ها بر اين متمرکز شد که بهر نحوی هست، حکومت سارکوزی را برای پايان دادن به اين موج خطرناک کمک کنند. اين تکان اجتماعی که بسرعت خيره کننده ای سر جنبش کارگری در تمامی کشورهای اروپائی و آمريکا را بسوی پاريس چرخانده بود و نويد به ميدان آمدن پرولتاريای صنعتی را به ميدان جدالهای اجتماعی سر داده بود، داشت تمام سناريوهای دنيای سياست بورژوازی را بر هم ميزد.
وجوه تشابه و تباين مقاطع يک تاريخ پيوسته
در سال  ۱۸۸۶ کارگران شيکاگو ۱۴ تا ۱۶ ساعت کار ميکردند و در روزهای مه آن سال پليس سرمايه داران به روی متينگ کارگران آتش گشودند و ۸ کارگر را به خون کشيدند. سپس ۴ کارگر ديگر را به جرم شرکت در آن مراسم در يک پرونده سازی و دسيسسه که توسط سرمايه داران و عمال آنها چيده شده بود، به اعدام محکوم کردند. اما سوسياليسم در آن سالها چنان با اردوی نبرد کارگر و جنبش کارگری تداعی ميشد که وقتی در سه سال بعد، سال ۱۸۸۹، انترناسيونال کمونيستی، که حتی رسما هم به نام انترناسيونال کارگران نام برده ميشد، روز اول مه را به عنوان روز بين المللی کارگران اعلام کرد، کمونيسم و جنبش سوسياليسم کارگری چنان پرقدرت، پر تاثير و دارای نفوذ کلام بود که از آن پس اين روز تقريبا در سراسر دنيا برسميت شناخته شده است و در بخش وسيعی از جهان به تعطيلات رسمی اضافه شده است. آنوقتها لشکر طبقه کارگر، "ستاد" فرماندهی و استراتژيست و تاکتيسين خود را در تشکل و تحزب انترناسيونال اول بازشناخت. اين درجه قدرتمندی و تاثير گذاری کمونيسم و رابطه تنگاتنگ و درونی بين کمونيسم و جنبش کارگری  و بين تشکل و تحزب کمونيستی و متن مبارزه و زندگی کارگران و توده های زحمتکش چنان عظيم است که کمونيسم در يکی از سخت ترين شرايط جنگی، در روسيه، به منشا بزرگترين تحولات در سياست و قانونگذاری و برابری طلبی و پيروزی مدنيت تبديل ميشود. و درست در غياب اين ستاد رهبری و قدرت جاذبه عالم گير آنست که باندهای گردنه بگير و راهزنان اسلامی لشکر سرمايه، يازده کارگر را در سنندج به کمين می اندازند و آنان را برای "عبرت" صفوف لشکری که فرماندهان و رهبران و ستاد رهبری اش در تحولات و هجومهای ديگری به شکست کشيده شده است، در ملا عام به شلاق می بندد.
اردوی بی ستاد رهبری
در دوران پس از فروپاشی اردوگاه سرمايه داری دولتی، پس از پائين کشيدن مجسمه لنين و بيرون بردن نام  مارکس از آکادمی، پس از به قدرت خزيدن لاشه های مدفون تاريخ، به عنوان رهبر "انقلاب"، انگار  پس از گذشت ۱۲۲ سال از آن روزهای مه شيکاگو، تعدادی راهزن و قمه کش اسلامی دارند فرصت را برای انتقام ديگری از ستون يادبودی که کارگران شيکاگو بر زمين نبرد بشريت بنا کردند، مغتنم شمرده اند. آنوقتها طبقه کارگر برای قانونی کردن هشت ساعت کار در روز مبارزه ميکرد، امروز، اما، در استثمار تحت سلطه يک مشت طفيلی اسلامی، بحث هر اندازه زمان کار و يا سختی و زيان آور بودن شرايط کار نيست، کارگر را  از نظر شرايط استثمار نيروی کار به موقعيتی به مراتب  پائين تر از شرايط سالهای ۱۸۸۶ پس زده اند. کارگر بابت ماهها و  شب و روزهائی که کار کرده است، دستمزدی دريافت نميکند و مبارزه بخش وسيعی از آنان در ايران برای دريافت حقوق معوقه، و اعتراض به تعطيلی مراکز کار و بيکارسازيهای وسيع ناشی از آن است.
اما طبقه کارگر هم ميداند که بدون ايستادن بر شانه های نسل های گذشته، آنهم در مقياسی جهانی، و دستاورد مبارزات آنان نميتواند به پيشرويهای بدست آمده و تثبيت شده، قدمی به پيش بردارد. اول مه و مبارزه سخت و پنجه در پنجه ای که کارگران ايران طی دوران حاکميت رژيم اسلامی، سعی کرده اند پرچم اش را بلند کنند، خاطره اش را زنده کنند و درسهايش را مرور کنند، برای طبقه کارگر و فعالين کارگری و برای جنبش کمونيستی که تئوری اش را از مارکس و صلابت و قدرتمندی تحزب اش را از طبقه کارگر ميگيرد، اين جايگاه را دارد. اصلا تصادفی نيست که جمال چراغ ويسی را به جرم نقش فعالی که در سالهای اختناقی نيمه دوم ۱۳۶۰ در برپائی مراسم اول مه در سنندج داشته است، به جوخه اعدام ميسپارند. و اصلا تعجب آور نيست که جرم زندان ۱۱ کارگر "متهم" به شرکت در مراسم اول مه توسط دادگاه اسلامی به جريمه نقدی تبديل ميشود، اما علنا و در ملا عام بخاطر اين جرم به ضربات شلاق محکوم ميشوند. وارثين اسلامی آنهائی که در سال ۱۸۸۶ بروی کارگران آتش گشودند و تنی چند را در "دادگاه" به مرگ محکوم کردند، تاکنون حکم  شلاق سه تن از آنان: صديق امجدی، حبيب کلکانی و فارس گويليان، را هزاران فرسنگ دور از شيکاگو و به فاصله نزديک به يک قرن و نيم، در سنندج اجرا کرده اند.
بعضی از اتفاقات عليرغم اين فاصله ۱۲۲ ساله، شباهت عجيبی به همديگر و برخی جوانب هم تفاوتهای خيره کننده ای دارند. آنوقتها هم برای ۴ نفر از فعالين تظاهرات مه شيکاگو، حکم مرگ صادر کردند، اما احکام جز  برای يکی که در زندان خودکشی کرد، اجرا نشد. موضع مشت "آهنين" طبقه سرمايه دار و دادگاه او، همين بود که شرکت برای سازماندهی مبارزه کارگران با حکم "مرگ" پاسخ بگيرد. زندان ۱۱ کارگر سنندج و "متهم" به شرکت در مراسم اول مه توسط دادگاه اسلامی به جريمه نقدی تبديل شد، اما قضات و حکومت اسلام ميبايست نشان دهند که اين "اتهامات" مذموم و خلاف "اخلاق" شريعت اسلامی در دوران "مدرن" سلطه سرمايه بايد با "حد" اسلامی و ضربات شلاق در ملا عام پاسخ بگيرند. اينها تشابهات اند، کارگر که با فروش نيروی کار امروزش زنده است تا فردا دوباره همان نيرو را بفروشد، حتی عليرغم بزرگتر شدنش، جهانی شدنش، و  وسيعتر شدنش همان جدالها را ادامه ميدهد که کارگران شيکاگو ، گرچه حتی به نظر ميرسد که او را به موقعيت پائين تری در اين جدال بين کار و سرمايه سوق داده اند. تاريخ مبارزه طبقه کارگر نشان داده است که اين جدال بين کار و سرمايه، هيچگاه تعطيل نشده است.
قدرت جاذبه تئوری و تحزب سوسياليستی و کارگری،
دست و پا چلفتی کمونيسم کارمندی و دانش آموزی
اما از جهاتی به نظر می رسد که سوق دادن طبقه کارگر به سطحی پائين تر از مبارزه کارگران شيکاگو، بدون تعرض سرمايه داران و روشنفکران و مدافعان سياسی و ايدئولوژيک اين طبقه، بدون تعرض به آرمان و تئوری و اهرم حزبی و تشکلی که حول اين تئوری، منبع  الهام و جاذبه سياسی و اجتماعی را در پديده های پر قدرت و ماندنی چون کمونارهای پاريس و  انقلاب اکتبر و هر جلوه درخشنده مبارزه عليه برتری طلبی و ستمگری و آزادی از سلطه فاشيسم برای بشريت به يادگار گذاشته است، ميسر نيست. آنوقتها، پس از به خون کشيدن مراسم کارگران شيکاگو، کمونيسم اجتماعی، و انترناسيونال اول، پرچم اول مه را برافراشت، وسعت داد و در پهنه جهان به اهتزاز در آورد. مانيفست با رشد طبقه کارگر در سرعتی کم نظير بارها بازتکثير و به اکثر زبانهای رايج در دنيا ترجمه شد. آمار تقاضای مانيفست در دوائر و محافل و مراکز کارگری و محافل مطالعاتی بسيار وسيعی که سر برآورده بودند، و با هر رشد صنعت بالا و بالاتر ميرفت. دکترين علم شرايط رهائی طبقه کارگر و جامعه با رشد و قدرت گيری کارگر در زمينه توليد و صنعت، پرچم هر حزب و تشکل و انجمنی شد که خود را کمونيست و جنبش کمونيستی تعريف کرد.
در دوران ما، دورانی که طفيلی ترين عناصر رذل تاريخ از حاشيه ای ترين گوشه جامعه و سياست و اقتصاد، به قدرت دولتی پرتاب شده اند، در غياب چنان کمونيسم پرقدرت و اجتماعی، بر بستر نازائی و بی تاثيری انواع سوسياليسمهائی که با فروپاشی سرمايه داری دولتی در لباس سوسياليسم، سوسياليسم دانش آموزی و کارمندی و سوسياليسم هنرمند "زادگاه"ش و سوسياليسم مسلمان سابقی و سوسياليسم کردی "چهارپارچه"، و سوسياليسم فئودالی و رفرم آخوندی را از انبان تزهای من در آوردی و  سياست آوردنها و عبور کردنها از کمونيسم کارگری و کمونيسم از "مد" افتاده  "قرن نوزدهمی" در آوردند، عملا يک حاشيه نويسی دوباره بر کمونيسمهای بورژوائی از آب درآمدند. دوران تهاجم به تئوری و "ديدگاه" های کمونيسم کارگری مصادف شد با اعلام پايان تاريخ، پايان هر اصل جهانشمول و جان گرفتن هر کمونيست سابقی و دانشگاهی در نقش مدافعان آماتور مکتب منحط پسامدرنيسم، به خيل مداحان آکادميک سوسياليسم فئودالی  و ترسيم " چشم انداز و تکاليف" نوع "مدينته النبی" آن. ترجمان اصلی و ميدان جدل تئوريک اين سوسياليسم روشنفکر خرده بورژوای و هميشه انفراد منش و "بازگشته به خويش"، چيزی جز "اثبات" بی پايگی "تئوريک" باورهای "قديمی" نبود. اين جنبش بازيابی هويت آکادميسم دوخردادی در ميدان واقعی به جنبش "اصلاحات" اسلاميونی پيوست که در راس دادگاههای اسلامی صادر کننده حکم شلاق برای کارگران شرکت کننده در اول مه قرار دارند. همه انواع متلون و گاه متخاصم اين سوسياليسمهای غير کارگری رنگارنگ، همگی در يک بستر عمومی تر حول ريسمان واحدی، اگر چه نامرئی، متحداند: برائت با تعابير و روايات مختلف و گاها "انقلابی" از کمونيسم کارگری  ( که در طيف ميانه و راست از نقطه مرزبندی "نظری" به نفرت و چون پيش شرط همکاری و اتحاد عمل بين اين طيفها "تکامل" يافته است) و ادعای "نوآوری". و طنر تلخ و گزنده تاريخ است که کمونيسم و تحزب و تشکل کمونيستی امروز، برخلاف و در تقابل با سالهای "قديم" ۱۸۸۶، هر چيزی هست جز آن کمونيسم کارگری و  تاثير گذار در مقياسی اجتماعی. اينجاست که برخلاف انترناسيونال اول که تعرض سرمايه داران و ارتش خصوصی مزدوران مسلح اش به کارگران شيکاگو را با تبديل کردن اول مه به يک جنبش وسيع اجتماعی پاسخ ميدهد، کمونيسم دانش آموزی، کمونيسم "انقلاب" علی العموم و نوع "دمکراتيک" و مرحله بندی شده آن، کمونيسم پند و اندرز و عبارت پرداز و سفسطه گر، کمونيسم ملی و "حق تعيين سرنوشت" ملل و در حاشيه حاکميت احزاب عشايری، کمونيسم آکادميسم آخوندی و دو خردادی، و کمونيسم توده ايستی ديگر فاقد آن نفوذ کلام در ميان طبقه کارگر است که حتی اگر هم به اطلاعيه و  "جنبش" مسابقه عکس گذاری در طومار نويسی هم روی آورد، هيچ بازتابی ندارد و در زمين واقعی زندگی و مبارزه، پژواکی نمی يابد. احزاب موجود تحت نام کمونيسم  در شرايط فعلی، برعکس کمونيسم قرن نوزدهم، و بر خلاف دوره هائی از تاريخ مثل دوران انقلاب اکتبر و مقاطعی از قدرت نمائی سياسی و تئوريک و اجتماعی در سی سال اخير در ايران و کردستان، کمونيسم هر قشر و نهاد و انجمن و کمپينی هستند بجز کمونيسم طبقه کارگر. و دقيقا به همين خاظر است که اين چنين دست و پا چلفت، غير انقلابی، مشغول به خود و بی تاثير و بی خاصيت اند. برخی که قلبشان بطور واقعی با قلب سرمايه داران "شرافتمند" ملت و مذهب خودشان ميزند، راستش ديگر حتی نياز چندانی به تکرار "دگم" های کمونيستی نديده اند و صريح تر راست، مخالف "خشونت" و "انقلاب" و طرفدار "ملت" و سرعشيره و خان و  آخوند اصلاح طلب خود اند. برخی که فعلا با هر محظوراتی، از جمله محظور و ملاحظات و ضروريات موقت دوران رقابتهای فرقه ای بويژه پس از انشقاقات مکرر، ناچارند گرانی بار نام کمونيسم را بر دوش بکشند، از زبان "رهبری" و کادرها و کمپينرهای اين احزاب به زبان بی زبانی اعلام ميکنند که نميتوان با کمونيسم نيرو بسيج کرد، جابجا کرد و يا تحرک بوجود آورد. رفتن زير پوشش مسلمان سابق، اکس مسلم، قدرت "توده گير" و "اجتماعی"کردن حرکت سياسی را بيشتر ميکند و چه باک اگر پرچم اين اجتماعی شدن، بی خاصيت کردن و تحقير کمونيسم و تثبيت اتوريته و نفوذ کليسای رسمی و نهادها و رسانه های راست بورژوازی غرب را تداعی کند!؟ طرف هنرمند است، ايرج جنتی عطائی، و صاف و ساده و صادقانه آمده است که "هم ترانه ها"يش را برای آزادی جوانان "زادگاه" ش يسيج کند. با صميميت هم خطاب به طيف مخاطب خود نوشته است که در  آکسيونها و حرکاتی که احزاب سياسی فراخوان ميدهند، شرکت کنيد. روسای دفتر سياسی دو حزب مدعی نام کمونيسم کارگری، همراه با ليدرهايشان و چهره رهبر اکس مسلم از تکه اول انشقاق در حککا، با همين نام فعال اکس مسلم، در پاسخ ميگويند خير! اين احزاب باصطلاح کمونيستی نه چنين اشتهائی دارند، نه چنين نفوذی دارند و نه چنان تاثيری! همه ما با عکس و تزها و سياست آوردنهايمان ميرويم پشت آن خواننده ای که در وصف عکس گربه و نقشه سرزمين اش ميخواند و نويد ميدهند که خليج فارس هميشه "فارس" باقی ميماند و از "خشت" جان کارگر وعده ساختن دوباره "وطن" را داده است. و يا آن ديگری، گوگوش، که صراحتا مينويسد اصلا "سياسی" نيست. و اينها ادعائی جز اين نداشتند، حرف متناقضی نزده بودند و به کسی دروغ نگفته بودند. از قديم گفته بودند که با "شعرشان به مبارزه برميخيزند"، اشکال اين بود که کمونيسم  خرده بورژوائی دست و پا چلفتی خود را و بی تاثيری و سترونی خود را در سازمان دادن يک اعتراض وسيع و بزرگ و ميليتانت در خارج کشور برای آزادی دانشجويان دستگير شده مراسم شانزده آذر، با رفتن زير پرچمی ديگر "برای هر کاری بجان" و با لبخندی مليح بر لب، تسکين داد. اين به نظر من نقطه دردناک خفت دادن کمونيسم بود، چرا که حضرات همگی با افتخار تمام همه مدال و نشانهای صندليهای خود را هم در زير مجموعه آن ليست آويزان کردند. به عالم و آدم گفتند با اينکه خودشان لفظا کمونيست اند، اما، ندای برخاسته از خاک و زادگاه است که توان و ظرفيت "اجتماعی" شدن و قدرت بسيج را دارند. ليدرهای کمونيسم جعلی و نوع پيرات کپی آن، با تزهای کمونيسم پلاستيکی شان، و در افزوده های نازنين شان، در اين شو اينترنتی، کمونيسم اصيل و پر قدرت، و غرور و جاذبه آنرا  در ملا عام، خوار و خفيف و ضعيف و ناتوان و ناشجاع معرفی کردند. چهره ها و شخصيتهای طرف ديگری که هنوز درگير جدال بر سر حمل نام "حزب کمونيست ايران" است،  بخشی از کومه له که با جناح ابراهيم عليزاده تداعی ميشود، حتی در سخنرانی مراسم روز کومه له اعلام کرده است که مقدم بر هر چيز منفعت احزاب حاکم در کردستان عراق و عشق به ناسيوناليسم کرد در "چهار پارچه" شاخص "اجتماعی" بودن سازمان متبوعش است. همين چندی پيش در چند متری مقر اينها در سليمانيه، اعقاب کردی گانگسترهای ارتش خصوصی سرمايه داران شيکاگو، به روی کارگران سيمان تاسلوجه آتش گشودند و اينها حتی خبرش را هم انتشار ندادند. اين "کمونيسم"ها و اين احزاب به نام کمونيسم يک مضرت اگر داشته باشند اين است که کمونيسم را به هر امری ترجمه کرده اند و دمساز با هر منفعت بورژوائی و "ملت خود" و نهادهای راست بورژوازی، جز کوچترين ربط به طبقه کارگر و جنبش کارگری و منافع روز و استراتژيک اين طبقه و جز آن صلابت انقلابی و قدرت شنا کردن بر خلاف جريان که حتی در دورانهائی از گذشته آنها وجود داشته است. اگر نه، واقعا با اين پز  و ژستها و اين تزها و اين لافی که از "نفوذ" خود در ميان مردم ايران و کردستان ميزنند، چگونه است که در براير حکم شلاق کارگران سنندج؛ و به تازيانه بستن بشريت و اول ماه مه و ميراثهای آن توسط يک مشت جانی اسلامی، غير از صدور اطلاعيه دل خوش کنک "محکوم می کنيم"،  فاقد کوچکترين قدرت مانور برای به حرکت در آوردن نيروی جامعه در ايران و خارج کشور اند؟ اين چه نوع سازمان کمونيستی و سياست کمونيستی است که در حالی که مدام از "درافزوده" هايش به منبر ميرود، اما چنان در حاشيه جامعه است که حتی نميتواند روحيه خشمگين از اين يورش گزمه های اسلامی به ميراث مقدس طبقه کارگر جهانی را به درون زندگی کارگران جهان ببرد؟ دليلش روشن است: اين کمونيسم نيست، کارگری نيست، کمونيسم کارگری نيست، حزب و احزاب و سازمانهای کمونيستی نيستند. اينها در لفظ کمونيست اند، همانگونه که سوسياليسمهای تخيلی و فئودالی و مرحمتی و "حقيقی" و فلسفی، خود را سوسياليست و کمونيست  معرفی ميکردند و مانيفست کمونيست و مبانی کمونيسم کارگری به همه انواع اينها پرداخته است. در محتوای طبقاتی، اين انواع کمونيسمهای غير کارگری، خادم و مبصر تاريخ اند تا طبقات و احزاب سياسی آنها، بدون اينکه در اثر دخالتگری و "اراده گرائی" طبقه کارگر و "ولونتاريسم "اقليت"حزب سياسی آن "رم" کنند، "رسالت" و نقش خود را در سير تکامل و اولوسيون تاريخ، و همه "مراحل" آنرا به خير و خوشی به سرانجام برسانند!

نمک بر زخمها
حقيقت اش را بخواهيد آن هنگام که خواندم که کادر اسبق کمونيسم کارگری،  تابلوی "اکس مسلم" را برای اجتماعی شدن "کمپين"های خود و  رهبری حزبش انتخاب کرد، آن هنگام که کارگر تاسلوجه را به رگبار بستند و داد و هواری از هيچ حزب مدعی نام کمونيسم برنخاست، آن هنگام که ديدم قدرت جاذبه دلبستگی به "زادگاه"، ليدرها و روسای دفتر سياسی جريانات مدعی نام کمونيسم و بدتر از آن مدعيان ادامه سنت منصور حکمت را هم تخدير ميکند؛ و آن هنگام که ديدم در برابر منظره به شلاق بستن جنبش اول مه و ميراثهايش در ميان طبقه کارگر، بی خاصيتی و بی تاثيری کمونيسم های دروغين و تقلبی و  فريز شده در ويرانه های تاريخ جدال های عظيم فکری بشر و تاريخ سی ساله کمونيسم ايران را تمام قد به نمايش ميگذارد، و مقدمات عبور يکباره از حتی "ديدگاه"های کمونيسم کارگری تدارک ديده شده است، احساس تلخی داشتم. احساسی که در دورانی نه چندان دور با تمامی لايه انسانی همين انسانها، مشترکا در عظمت و احترام و جذابيت کمونيسم کارگری و رهبرش داشتيم، ولی اکنون توسط همانها، در اشکال و به زبانهای مختلف، آن کمونيسم تحقير و  خفت داده ميشود. تلخ است که برای بسياری از اين ويرانه های بجا مانده از کمونيسمی که زمانی قدرت بود، متحد ميکرد، در دل بورژوازی چه در هيات حاکمه و چه در اپوزيسيون هراس و تشتت ايجاد ميکرد، در طيف راست اين دسته بنديها، يک شرط رسمی و غير رسمی فعاليت سياسی و حتی تعريف هويت سياسی در دفاع از آرمانها و دستاوردهای انقلابی و آزاديخواهانه و نه حتی کمونيستی، مرز کشيدن با کمونيسم کارگری و مبانی کمونيسم کارگری و تن دادن به مراسم برائت از کمونيسم کارگری و منصور حکمت تعيين شده است. و در طيف چپ اين تجديد آرايش، بيعت با تزهای "عبور از کمونيسم کارگری"، کسانی  که در طول دوران کمونيسم سی ساله ايران از دوران مارکسيسم انقلابی، هميشه در حاشيه و يا نظرات خود را در همان حاشيه هم پنهان کرده اند، به داير کردن دکانهای سياسی و بازيهای نازل تقليل يافته اند و موجبی برای تمسخر و تحقير و همزمان حمله به کمونيسم کارگری را فراهم کرده اند. و اين يکه تازی و تجديد حيات کمونيسمهای غير کارگری و دانش آموزی و ملی و کردی، و تمکين به عقب ماندگی فکری و گرم شدن بازار مکاره تملق متقابل همراه با جنگ نفرت متقابل، از طرف کسانی که زمانی همگی کمونيسم کارگری را چسپ درونی و سنگر احترام متقابل بين خود ميدانستند، حقيقتا درد آور است. تحت نام کمونيسم کارگری  و دفاع از سنتهای انقلابی گذشته، بر ديدگاه و مبانی فکری عظيم ترين آرمانهای بشری، بر سيمای طلايه داران علم و دکترين آزادی طبقه کارگر و رهائی بشر، بر حرمت و غرور و قدرت جاذبه اجتماعی کمونيسم، سايه های سنگين يک ابهام  از سوی شخصيتهای کم ظرفيت، عادت کرده به زندگی در حاشيه سياست، لجوج و خودسر و  متکبر، کينه توز و خود محور بين را پهن کرده اند و اذهان و توان بسياری از انسانها را به هرز برده اند.
برای چندمين بار در تاريخ ثابت شد که فاصله گيری از کمونيسم، و عبور از مبانی تئوريک و ديدگاهی مارکسيسم و کمونيسم، مستقل از سابقه و نيت انسانها، بسرعتی باورنکردنی حاملين آن کمونيسمهای غير کارگری را در ميدان طبقات و گرايشات بورژوائی قرار ميدهد.  مهمترين مساله و نگرانی و دلمشغولی برای من اين است که آوار اين سترونی انواع کمونيسمهای غير کارگری، بر سر سنت کمونيسم طبقه کارگر و عمق نقد علمی و انتقادی مارکسيسم و مبانی ديدگاهی کمونيسم کارگری فرونريزد. شلاق کاری کارگران شرکت کننده در مراسم اول مه سنندج، و ناتوانی و بی آزاری انواع کمونيسمهای غير کارگری در تقابل با اين هجوم اسلاميون به سنن و ميراث جهانی طبقه کارگر، و در مقابل مشغوليت اينها به انعکاس عکس و تصوير خود در دنيای مجازی سياست و آويزان کردن "تزهای انقلاب سوسياليستی" بر سر در ميدان واقعی جنبش "اکس مسلم"، همگی به همه ما علامات هشدار دهنده ای ميدهند. کمونيسم کارگری را با تصوير و عکس بنيان گزاران مبانی فکری و سياسی و فلسفی آن، چهار نعل به ميدان طبقات ديگر و به ابزار نهادها و کمپينهای بورژوائی و ملی تبديل کرده اند. جدال طبقه کارگر جهانی و احيای سنتهای اول مه، بدون بيرون آوردن پرچم کمونيسم از دست کمپينرهای جنبشها و حرکتهای بورژوائی اگر نه نا ممکن که بسيار دشوار است. اين يکی از مهمترين درسهای به شلاق بستن اول مه و سترونی و  تظاهر بی پرده بی خاصيتی انواع کمونيسمهای بورژوائی و عير کارگری است. مهم اين است که از تعرض و دست درازی  اينها به مبانی فکری و سياسی و اجتماعی و فلسفی کمونيسم، که عوامفريبانه زير عکس و نام بنيانگذاران کمونيسم کارگری و نويسندگان مانيفست و تحت عنوان سالوسانه "درافزوده" بسته بندی شده اند، با حساسيت و مسئوليت کمونيستی جلوگيری کرد.
 
۲۴ فوريه ۲۰۰۸
iraj.farzad@gmail.com 

February 25, 2008

كدام پرچم، در آينده ي كميته هماهنگي برافراشته خواهد شد؟


 محمد حسين

در مقا له اخير حکيمی(کسانی که هدف کميته هماهنگی را قبول ندارند...)  چند نکته قابل توجه وجود دارد . اول اين که ايشان چند صفحه را اختصاص داده اند به اينکه تشکل کارگری به نيروی خود کارگران و بدون مجوزاز دولت بايد ايجاد گردد و بگونه ای جلوه داده اند که گويی ديگران طرفدار ايجاد تشکل قانونی و مجوز دار بوده اند و فقط ايشان و در مقطع ايجاد کميته هماهنگی .... بر ايجاد تشکل کارگری به نيروی خود کارگران تاکيد کرده اند. اولا در مقطع ايجاد کميته هماهنکی ... فقط شما بنيان گذار نبوديد و چهره های سرشناش ديگر جنبش کارگری مثل محمود صالحی و بهروز خباز نيز بنيان گذارکميته هماهنگی نيز بودند.  دوماً از قبل از ايجاد کميته هماهنگی نيز ما بر اين باوربوده و هستيم که تشکل کارگری به نيروی خود کارگران و بدون مجوز از دولت بايد ايجاد شود و با تمام توان خود در اين راه تلاش کرده و می کنيم.
نکات ديگر قابل تعمق در مقاله محسن حکيمی دفاع از اساسنامه پيشنهادی شان است. يک موضوع تکراری همان مسئله تشکل ضد سرمايه داری است، که البته در اين باره به اندازه کافی در سطح جنبش و کميته هماهنگی بحث  شده و مسئله برای بيشتر فعالين جنبش کارگری روشن گرديده است و بنا بر اين من فقط  گذرا به آن اشاره می کنم. مسئله ضد سرمايه داری بودن  تمام هم  و غم همه فعالين راديکال جنبش کارگری است و اساساً اختلاف بر سر دو اساسنامه که يکی ضد سرمايه داری و ديگری طرفدار سرمايه داری است، نيست. بلکه موضوع بر سر اين واقعيت است که گرايش "لغو کار مزدی" چه در درون و چه بيرون کميته هماهنگی سعی دارند، نشان دهند يک تشکل کارگری که برای مطالبات بروز کارگران مبارزه می کند ميتواند  طبقه کارگر را تا سوسياليسم ببرد و هيچ نيازی به تشکل پذيری سياسی و حزبی وجود ندارد  و اين چيزی نيست جز همان جنبش خود بخودی همه چيز مبارزه سياسی هيچ چيز. همه اين داستانها برای اين است تا ثابت شود هر تشکل سياسی فرقه و سکت است و اگر هزاران کارگر آگاه نيز در حزبی متشکل شوند محکوم به فنا هستند، اما اگر کارگران ناآگاهی برای مطالبات ابتدايی خود مبارزه کنند و اگر درصدی به دستمزد شان اضافه شد، راضی شوند - همچون بسياری از اتحاديه های کارگری زرد در اروپا- ضد سرمايه داری هستند. کُنهِ اختلاف اينجا است که ما می خواهيم ثابت کنيم، تشکلی همانند کميته هماهنگی تا حدود خاصی می تواند ضد سرمايه داری باشد. يک تشکل کارگری که برای مطالبات به روز و ابتدايی کارگران مبارزه      می کند، دارای سطح محدودی از مبارزه است و بنا بر اين نبايد به چشم کارگران خاک بپاشيم و بگوييم مبارزه همين است و بس و هر نوع مبارزه و تشکل ديگری فقط فرقه و سکت است. درواقع آنها مبارزه طبقاتی را تا حدود زيادی تنزل می دهند و دقيقا بر اين مبنا است که طرفداران" لغو کار مزدی" در موضع راست قرار می گيرند. حکيمی در ارتباط با ضد سرمايه داری بودن جنبش خودبخودی چنين می گويد :
"کارگر حتی همان وقتی که می گويد چرا من بايد کار بکنم و تو سرمايه دار مفت خور بخوری؟ ويا چرا من که ثروت جامعه را توليد ميکنم خودم بايد در فقر و فلاکت زندگی کنم؟ از مدار پذيرش سرمايه داری فراتر ميرود"
بله اين گفته ها همه ضد سرمايه داری است، اما آيا کارگران ما همه در اين راستا گام بر ميدارند؟ آيا بسياری ازکارگران فکر نمی کنند که حق و حقوقشان فقط اضافه شدن درصدی به دستمزدشان است؟ آيا بسياری ازکارگران در جدالها وکشمکشها کارفرمايان را به خدا و پيغمبر واگذار نمی کنند؟ در سالهای گذشته مطالبه بسياری ازکارگران و اعتراضات عمليشان در رابطه با پرداخت دستمزد معوقه شان بوده، آيا اين فراتر رفتن از مدار سرمايه داری است؟ بله اين واقعيتی است که همه ی اينها عرصه هايی از مبارزه طبقاتی اند، اما فراتر رفتن از مدار سرمايه داری نيستند. فراتر رفتن از مدار سرمايه داری لازمه اش مطالبه لغو مالکيت خصوصی و به ميدان آمدن برای آن است. در واقع حکيمی مدارج و سطح مبارزه طبقاتی را ناديده می گيرد تا نتيجه گيری غلط خود را، که همانا جنبش خود بخودی همه چيز است ومبارزه سياسی هيچ را انجام دهد. اگر همه مبارزات خودبخودی فراتر از مدار سرما يه داری می رفت که ديگر چه نيازی به تشکل کارگری و آگاهی سوسياليستی و... بود . دقيقا بر همين مبنا است که حکيمی کميته هماهنگی و يا تشکلهايی از اين دست را که برای مطالبات ابتدايی کارگران مبارزه         می کنند، ظرفهايی برای فراتر رفتن از مدار سرمايه داری ارزيابی می نمايد. اين نگاه با وجود ظاهر چپی که می گيرد عملا دچار رفرميسم است، چون مبارزه محدودش فراتر از مدار سرمايه داری نمی رود. حکيمی شعار ضد سرمايه داری می دهد تا محتوای رفرميستی پوشيده بماند و چنين می گويد:
"درست بر عکس اساسنامه پيشنهادی من اساسنامه ديگر تمام مشخصه ای که کميته هماهنگی با آن شناخته  می شود يعنی ضديت با سرمايه داری را از اين کميته گرفته و آنرا از محتوای واقعی اش تهی ساخته است . در اين پيش نويس هدف " تشکل ضد سرمايه داری وسراسری طبقه کارگر ايران"بطورکامل حذف شده و جای آن را تشکل مستقل و سراسری طبقه کارگرايران" گرفته است.در مقدمه اين پيش نويس بطور مشخص آمده که منظور از تشکل مستقل کارگری "تشکل غير دولتی وغير کارفرمايی"است."
ما معتقديم فعاليت در يک تشکل توده ای کارگری که برای مطالبات حداقل کارگران مبارزه می کند بسيار ضروری و کارساز است و حتی مبارزه يک سنديکا مثل سنديکای شرکت واحد ارزش زيادی داشته و دارد، اما خلاصه کردن ظرف مبارزه به يکی از اين اشکال ريل سازی بسيار خطرناک و ضد جنبشی است، چون برای رسيدن به سوسياليسم بايد از مدار سرمايه داری گذشت در نتيجه ظرفهايی برای اين هدف بايد وجود داشته باشند. مبارزه طبقاتی عرصه ای بسيار گسترده و دراز مدت است و نيازمند تشکلهای مختلف کارگری با ويژگی های خاص خود آنها است. طبقه کارگر با توجه به شرايط  و مدارج مبارزه طبقاتی از تشکلهای شورايی، کميته های کارگری،سنديکا،حزب و گروههای سياسی و حتی چند هسته کوچک سياسی می تواند استفاده نمايد. در سالهای خفقان شديد دهه شصت و هفتاد بسياری از فعالان کارگری مجبور بودند تحت محافل کوچک و زير زمينی مبارزه نمايند و اعتصابی را سازمان دهند. بسياری از اين فعالين تحت همان شرايط دستگير و حتی اعدام شدند،اما آيا راه ديگری وجود داشت و آيا آنها را به خاطر فعاليت زيرزمينی و محفلی بايد محکوم نمود؟ آيا کارگران شرکت واحد که سنديکايی بدون مجوزايجاد نمودند و دست به اعتصاب زدند را بايد محکوم نمود؟ آيا کارگران نيشکر هفت تپه که تلاش نمودند سنديکايی ايجاد نمايند را بايد محکوم نمود؟ آيا طبقه کارگر نيازمند اين نيست که در شرايط انقلابی شوراهايش را در همه کارخانه ها ايجاد نمايد و برای کسب قدرت گام بردارد؟ آيا طبقه کارگرنياز به حزب طبقاتی خود ندارد تا ِِِبتواند بطور مداوم سوسياليسم را تبليغ نمايد، مبارزه را سازماندهی نمايد،هزاران و حتی ميليونها کارگررا برای نبردهای نهايی و خلع يد از خلع يد کنندگان بسيج نمايد؟ آيا همه اين بار را تشکلی مثل کميته هماهنگی می تواند بدوش بکشد؟ و يا فقط با تغيير نام آن به "تشکل ضد          سرمايه داری" اين بار به مقصد می رسد؟ موضوع اختلاف  بر سر اينکه اين تشکل پسوند ضد سرمايه داری بايد داشته باشد يا نبايد، نيست، بلکه بر سرنشان دادن جايگاه واقعی اين تشکل و ضرورت وجود تشکلهای ديگر طبقاتی است تا بتوان زنجيره مبارزه طبقاتی را تکميل نمايند.هر يک از اين تشکلها در حد خود و در موقعيت خود می توانند تا حدودی ضد سرمايه داری باشند ، اما مبارزه را نمی توان به يک شکل آن محدود نمود وهمه را در يک تشکل محدود جای داد.
اما ايرادات بسياری که در اساسنامه قبلی بوده  و حالا دارد اصلاح می شود در درجه اول به خود آقای حکيمی بر می گردد، چون ايشان تنظيم کننده اساسنامه قبلی بوده اند و البته ما همه نيز که آنرا پذيرفته ايم مُبرا از انتقاد نيستيم. اما برای برطرف نمودن ايرادات اساسنامه قبلی طی اين چند سال تلاش زيادی از جانب اکثريت انجام شده و نمونه بارز آن مباحث علنی     بهروز خباز با حکيمی برسر بند دال اساسنامه بود و همه از جمله خود حکيمی قانع شدند که فقط با فرا خوان به اعضای وقت کميته هماهنگی نمی توان تشکل فراگير کارگری ايجاد نمود.
نکته قابل تعمق ديگر تغييری است که در رابطه با بخش مربوط به کار علنی و مخفی آورده شده. در مصوبه آمده : " فراهم کردن گذار از شکل غير علنی فعاليت کنونی فعالان کارگری به شکل فعاليت علنی برای بسيج توده های کارگری حول ايجاد تشکل سراسری کارگران" . و حالا آقای حکيمی جمله "متناسب با توازن قوا" را آورده است. اما همه اعضای کميته هماهنگی و حتی ديگر فعالين جنبش کارگری بخوبی می دانند که در اين رابطه بحثهای زيادی در گذشته انجام شد و حکيمی برخوردهای تندی به کسانی داشت که به فعاليت مخفی در کنار فعاليت علنی معتقد بودند. در مباحث درونی کميته هماهنگی نيز اين بحث که متناسب با توازن قوا بايد حرکت نمود و کار مخفی و علنی در بسياری از موارد ادغام می شوند و بسته به توازن قوا بايد کار مخفی و علنی انجام داد، وجود داشت و در اين رابطه حکيمی هميشه نقطه مقابل اين نگاه بوده و حالا که تقريبا جای دفاعی برای آن نمانده، حکيمی اين پيشنهاد را از جانب خود مطرح می نمايد و همانطور که در نوشته قبلی هم گفتم اين فقط يک عقب نشينی تاکتيکی است.
در مورد اکثريت و اقليت کميته هماهنگی حکيمی چنين می گويد:
".... ادعا کرده اند که اکثريت کميته هماهنگی طرفدار اين پيش نويس هستند. اين ادعا البته کاملا بی پايه و اساس است، زيرا بر هيچگونه نظر سنجی از تک تک اعضای کميته هماهنکی استوار نيست. بر عکس آنچه در مجمع عمومی سوم پيش آمد نشان داد که اتفاقا طرفداران اين پيش نويس نسبت به کل اعضای کميته در اقليت هستند."
در مقطع مجمع عمومی سوم اکثريت بودن ما بر هر حاضر بی غرضی مبرهن بود و اين اکثريت در مقابل مخالفين معنای اکثريت دارد نه آنطور که حکيمی می گويد نسبت به کل مجمع. در مجمع به درستی تعدادی از اعضا بدليل مکفی ندانستن مباحث خواهان فرصت شدند و در اين مدت که مباحث ادامه داشته و می توان گفت بيش از نود درصدشان نظر مشخصی دارند و با اکثريت همراهند. بنا بر اين اگر در مجمع سوم اقليت و اکثريت در مقابل هم بودند حالا اکثريت قاطع در مقابل يک اقليت کوچک  دوازده، سيزده نفره قرار دارد. بله اينها واقعيتی است که فعالان جنبش کارگری بايد بدانند و من برای آنکه اين ادعا را ثابت کنم پس از گسست (که البته عملا مدتی است انجام شده) بر اساس تعداد اعضای شرکت کننده در مجمع (چه مجمع سوم ويا اگر مجمع مشترک ديگری برگزار شود) درصد اعضای اقليت و اکثريت را خواهم گفت تا جای شک و شُبهه و پرده پوشی وجود نداشته باشد. اينکه اکثريت حق ندارد هدف خود را تغيير دهد، بايد بگويم که بهيچ وجه هدف ما تغييرنکرده و اين نام  و اسامی نيستند که هدف را می سازند بلکه عملکردهای چند سال اخير هدف هر يک را متبلور نموده است. اکثريت کميته هماهنگی در مجمع خود، مختار است هر اساسنامه و يا تغييرات ديگری را انجام دهد.آنچه مسلم است دو استراتژی متفاوت در کنار هم نمی توانند بمانند و گسست الزامی است و آقای حکيمی هم اين را می داند و بارها و از جمله در اين مقاله اش اين نکته را گفته است. اما گفتار او در باره اينکه کميته هماهنگی و اکثريت حق تغييرات مورد بحث را ندارد، فقط از آن روست که شکست را از حالا پذيرفته و می داند که در مجمع رای نخواهد آورد و در نتيجه می خواهد نام کميته هماهنگی را همچنان به يدک بکشد. اما اقای حکيمی بايد بداند که اين نامها و اسامی نيستند که سرنوشت جنبش کارگری را رقم می زنند بلکه سير مبارزه طبقاتی و نقش جايگاه هر يک از گرايشات در آنها تعيين کننده خواهد بود. واقعيت اين است که قطار جنبش کارگری از ريل انحرافی که "لغو کار مزدی ها" ساخته بودند، مدتی است که گذشته و کميته هماهنگی نيزبمثابه يک واگن اين قطار از ريل انحرافی رد شده، حالا شما می توانيد قطار لغو کار مزدی را رنگ کنيد و روی آن هر نامی می خواهيد بنويسيد. روی آن ميتوان نام کميته هماهنگی نوشت، ميتوان نام جنبشی نوشت و يا هر نام  ديگری، اما در مسير انحرافی آن تغييری بوجود     نمی آيد.
اما  بيشتر از همه در  مقاله حکيمی وجود تهمت ها،توهين ها ،برخورد ازبا لا و فحاشی برجسته است. آقای حکيمی در مورد اکثريت کميته هماهنگی و همه "فرقه گرايان" (بخوان فعالين چپ وهمه فعالين کارگری که در جمع لغو کار مزدی ها نيستند) چنين می گويد:

".... با سوار شدن بر موج مبارزات کارگران و کشاندن رهبران و فعالين آنها به درون فرقه های خود طبقه کارگر را به سياهی لشکر و جنبش کارگری را به سکوی پرش خود برای کسب قدرت سياسی بدل کنند تا حکومت ديگری از نوع سرمايه داری دولتی حزبی بسازند و به رئيس و وزير وکيل چنين حکومتی تبديل شوند، که اکنون ديگر پس از تجربه شوروی خواب و خيالی بيش نيست."
واقعا در باره چنين اتهامی چه جوابی بايد داد؟ آيا همه آنها که در همين "فرقه ها" دسته دسته اعدام شدند و يا سالهای طولانی در زندان و تحت فشار بودند برای پست و مقام تلاش می کردند؟ حتی رهبران آنها دسته دسته اعدام شدند و يا زير شکنجه جان باختند، آيا همه آنها برای پست ومقام و وزير وکيل شدن از جان مايه گذاشتند؟ آيا تاريخ خونين کردستان حکايت از فعالينی داشته که برای پست ومقام تلاش می نمودند؟ من واقعاً متاسفم که به دليل ملاحظات نيمه علنی، نمی توانم هر آنچه را که درتاريخ مبارزه طبقاتی گذشته بوده است، در اينجا بيا ورم ،اما بر هر انسان بی غرضی آشکار است که هزاران انسانی که درزير خاک آرميده اند برای پست و مقام و وزير و وکيل شدن به ميدان نيامده بودند. حال اگر نسلی از آن دست باقی مانده و مدام تحت فشارقرار دارند را بايد متهم به تلاش برای وزير شدن نمود؟ آيا برای نمونه حتی يکنفر به اتهام" فعال لغو کار مزدی" بودن در ميان هزاران جانباخته راه آزادی وآرمانهای طبقه کارگر وجود داشته است؟ البته از ميان همه گرايشات هميشه وهمه جا گرايشات غير کارگری و انحرافی نيز وجود داشته ودارند، اين مسئله در عرصه مبارزه طبقاتی پديده ای طبيعی است، اما همه را با يک چوب راندن و به زمين و زمان مُهر سکت و فرقه ای زدن غير طبيعی است.
اما درمورد اين اتهام که تلاش می کنيم سرمايه داری دولتی ديگری از نوع شوروی بسازيم ، اولاً شوروی و انقلابش قبل از همه تداعی کننده يک انقلاب کارگری به رهبری حزب طبقه کارگر و حکومت شوراهای کارگران است و اگر شوروی بدست استالينيست ها افتاد و تاريخ به عقب بازگشت علتش اين نبوده  و نيست که فعالين کارگری متشکل در حزب شان برای پست و مقام انقلاب کردند.بحث اين مسئله بسيار فراتر از اين مقاله است و تاريخ قضاوت خواهد کرد که کداميک از گرايشات با استالين و يا لنين تداعی خواهند شد.
اما حکيمی به اينها نيز اکتفا نکرده  و اتهام و توهين را در مقايسه ما با تقی شهرام وحتی بدتراز آن پيش برده است. و چنين نوشته:
".....در آن زمان کار به ترور فيزيکی افراد هم کشيد ، اما فرقه گراهای کنونی به تخريب و ترور سياسی افراد اکتفا          کرده اند،هر چند پرونده سازی و اقدام پليسی کسانی چون بهزاد سهرابی در منتسب کردن من به جريانهای خارج کشور- انهم درست در زمانی که من در زندان جمهوری اسلامی بودم – بقول منوچهر روی تقی شهرام را براستی سفيد کرد"
واقعا چه کسی دست به ترور سياسی می زند؟ شما که خود را بارها فعال لغو کار مزدی معرفی نموده ايد و حتی نشريه لغو کار مزدی بايک ضربدر بزرگ بروی آن (يعنی لغو کار مزدی) را منتشر نموديد. و هم شما و هم دوستان تان خود را گروه و حزب نمی دانيد، پس ديگر اين مظلوم نمايی ها برای چيست؟ شما به خاطر مسئله پارک چيتگر چند روزی در بازداشت بوديد، اما بهزاد سهرابی را که نماينده کارگران ريسندگی پرريس سنندج بود و بهمين دليل اخراج شد و بارها برای بازداشتش به منزل او مراجعه کرده اند و در موقعيتی به مراتب بدتر از من و شما قرار دارد، به برخورد پليسی متهم می کنيد؟ شما  چهره ای علنی هستيد و چيزی برای مخفی کردن نداريد پس ديگر اين داستان سرائی ها برای چيست؟ ما در کدام نوشته و کجا به ترور سياسی و تخريب شخصيت پرداختيم، اتفاقاً شما در اين زمينه سابقه گويايی داريد. آيا شما و دوستان تان انواع توهينها و انگها را به مخالفانتان در بحث کار علنی و مخفی نزديد؟ شما و دوستان تان ديگران را سکت يک وجبی، فرقه گراها، وحتی رذل خطاب نکرديد؟ آنوقت ما را به ترور سياسی محکوم می کنيد؟ شما در همين مقاله تان اکثريت کميته هماهنگی را کوتوله های فرقه ای ناميده ايد و آنوقت ديگران را متهم می کنيد؟ مگر همين آقای حيدر کريم ما را به دستور گرفتن از رهبران فرقه ای مان درخارج کشور متهم نکرد؟ چطور برخورد او پليسی نبوده و شما کلامی در مورد آن حرف نزديد؟ شما در همين مقاله ما را متهم به لشکر کشی در مجمع نموده ايد، چطور حضور اکثريت کميته هماهنگی در مجمع لشکر کشی است اما حضور شما چند نفر حضور جنبشی است. متهم نمودن به اينکه تمام فعاليت مان برای وزيرو وکيل شدن است و می خواهيم سرمايه داری دولتی بسازيم ، ترورسياسی و توهين نيست و بحث بهزاد سهرابی ترور سياسی است؟ گفته ايد:".... و نيز برخورد پرونده سازانه و پليس پسند يکی از اين افراد با من – بی آنکه از طرف ديگر افراد اين گرايش محکوم شود- ..." واقعا اين چيزی جز اتهام     بی پايه واساس وجوسازی چيز ديگری نيست. چطور تا به حال حتی يکی از همفکران شما که شاهد چنين برخوردی بوده چيزی ننوشته. چطور هيچيک از شرکت کنندگان در مجمع چنين شهادتی تا به حال نداده و حالا شما آنرا کشف نموده ايد.
فعالين"لغو کار مزدی" دراين چند سال گذشته در زمينه فحاشی، توهين، جوسازی و تهمت، گوی سبقت را ربوده اند، و پس از بد و بيراه گفتن به احزاب و گروههای سياسی، مدتی است فعالان جنبش کارگری را هدف قرار داده اند، غافل از آنکه سالهای زيادی است که ديگر اين سبک برخورد از بالا و جوسازی کارساز نيست و دوران کنونی، دوران خرد،منطق و روشنگری جنبش کارگری است. آن زمان که چند چريک جوان و يا محصل را می شد با جوسازی و تند خويی مرعوب نمود گذشته است و بقول مرتضی افشاری، آقای حکيمی جنبش کارگری را دست کم گرفته است.
درميدان سياست هر جريانی با يک پرچم شناخته می شود.  مثلا مائوئيستها پرچمدار مبارزه خلق و امپرياليسم، تروتسکيستها انقلاب جهانی، کومله مبارزه در کردستان، احياگران سنديکاها ايجاد سنديکاهای قانونی و... اما فعالين لغو کار مزدی از اين پس با دو پرچم شناخته خواهند شد. يکی پرچم لغو کار مزدی و ديگری پرچم فحاشی.اين پرچم هم مبارکتان باد !!
نکته مهم ديگری که می بايست بر آن انگشت گذاشت، اين است که حکيمی طوری به مسئله ی اصلاح و تغيير اساسنامه اش برخورد کرده است که گويی همه ی آن بندها و مواردی که در اساسنامه دچار تغيير و اصلاح می شود، امری غير دمکراتيک و از نظر ايشان ابدی و عزلی است. البته دگماتيسم حاکم بر نگاه ايشان و برخورد ايشان به مسئله ی تغييراتی اين گونه، به ما   می گويد که ايشان تنها در مواردی که نگاه و بينشش به زير سؤال و يا مورد نقد قرار می گيرد، متوسل به چنين برخوردهايی می شود. ايشان اين طور وانمود می کند که تو گويی اصول کميته ی هماهنگی به اصلاحات اخير در اساسنامه به زير سؤال رفته است، در حالی که اين تنها و تنها نگاه غير واقعی و ذهنی و مخرب گرايش لغو کار مزدی ست که در جمع های مشورتی اعضای کميته به زير ميکروسکوپ نقد قرار گرفته است. شخص حکيمی بارها و بارها نشان داده است چه در نوشته ها و چه در مصاحبه هايش نشان داده است که تحمل حداقل نقدهايی که به او و ديدگاهش می شود ندارد و به هيچ وجه آن را برنمی تابد، او تجسم سمبليک يک نگاه قيم مآبانه و سکتاريسم است.
اما در اين سو آن چه که مدافعين اين تغييرات تاکنون نشان داده اند اين است که نه تنها دارای ظرفيت، شکيبايی، و هم چنين حامل نگاه فراگير و دمکراتيک به ديگر گرايشات از جمله گرايش حکيمی و دوستانش که تاکنون اين چنين ديگرانی را که دگرگونه می انديشند، هستند، چنان که تاکنون متانت قابل توصيفی در برابر اين حملات غير منصفانه از خود نشان داده اند.
   ۶/۱۲/۱۳۸۶

February 23, 2008

بوسه بر دست پينه بسته کارگر يا شلاق بر پشت خميده او

 SHALAGH BAR GORDEH KARGARAN
 بوسه بر دست پينه بسته کارگر يا شلاق بر پشت خميده او
صديق امجدی ،فارس گويليان و حبيب الله کلکانی کارگران اخراجی نساجی کردستان متحمل ۱۰ ضربه شلاق وپس از آن مبلغ ۶۵۰۰۰ هزارتومان بعنوان جريمه پرداخت شدند ،اين جريمه هم حتما بعنوان دستمزد شلاق زنان دريافت ميشود،البته اين۳ تنها نيستند۸ نفر ديگر هم در نوبت شلاق وجريمه قراردارند.اتهام وجرم آنها هم شرکت در مراسم روز جهانی کارگر در سنندج بوده؟؟؟
در اينکه رژيم سرمايه داران اسلامی تاکنون از هيچ جنايتی نسبت به کارگران ،زنان،دانشجويان،معلمين وديگر اقشار زحمتکش وحتی مرفه غير وابسته به خود کوتاهی نکرده هيچگونه شک وشبهه ای وجود ندارد.ولی چرا اکنون سرکوب را به اين سطح رسانده است؟ما بخوبی ميدانيم که طی ۲۹ سال عمر ننگين جمهوری اسلامی کارگران ايران هميشه در مقابل اين رژيم قرار داشته ودارند.( رويارويی در برابر قوانين يا در برخورد با مسائل صنفی در محيط های کارهمواره وجود داشته ودارد)
رژيم اسلامی قبل از بقدرت رسيدن باسوء استفاده از سرکوب وبی عدالتی وبی حقوقی کارگران دردوران رژيم سرمايه داران سلطنتی که در آن نيزکارگران وزحمتکشان ايران از بی حقوقی کامل رنج ميبردند،با استفاده از نامتشکل بودن آنان ضمن پنهان نمودن چهره کريع خود، به طرح شعارهای عوامفريبانه مانند پيامبربر دست پينه بسته کارگر بوسه ميزد!!!!؟؟؟ ،تا عرق کارگر خشک نشده بايد مزد او را پرداخت!!!!؟؟ يا اينکه پيامبران وامامان همه زحمت ميکشيدند و حاصل دسترنج خود را ميخوردند!!!!؟؟ما ميخواهيم عدالت اجتماعی !!! برقرار کنيم واز اين دست شعارهای عوام فريبانه ،توانسته بود با بهره گيری از عقايد مذهبی وسنتی اکثرزحمتکشان جامعه وبا معصوم نشان دادن خودشان اينکه به مال دنيا نيازی ندارند وبه آخرت خود فکر ميکنند!!!!؟؟؟؟فاجعی بنام جمهوری اسلامی ايران را برای ما رقم بزند.
زمانيکه در سال ۱۳۵۷قدرت را بدست گرفتند تازه برای زحمتکشان آشکار شد که در پس آنهمه عوامفريبی چه موجودات جنايتکار و مرتجع وضد بشری وجود دارد .در همان اولين روزبقدرت رسيدن اعدام وقتل عام دست اندرکاران رژيم جنايتکار شاهنشاهی بدون هيچ ضوابط حقوق بشری، بدون انکه آنان اجازه دفاع از خود داشته باشند ،اجرا شد تا همگان بدانند که اين رژيم به هيچ قانونی پايبند نيست ، دراين ميان کارگران وزحمتکشان وروشنفکران جامعه که جنايات رزيم شاه را با گوشت وپوست خود لمس کرده بودند نه تنها سکوت نموده بلکه ابراز شادمانی وهمراهی نيز مينمودند.
حکومت اسلامی در اولين سال به قدرت رسيدن توی خيابانها با شعار روسری يا توسری زنان را به زير روسری وچادر کشاند تا بدينوسيله جامعه رو بدونيم تبديل نمايد وهيچ زنی احساس انسان بودن بخود راه ندهد !!زنان جامعه درگير مسائلی شدند تا توان آنان در مبارزات طبقاتی محدود شود .گام بعدی کارگران بودند که  روز ۱۱ ارديبهشت ۵۸ به خيال اينکه بايد آزادانه مراسم روز جهانی کارگررا برگزار گنند در شهرهای مختلف مورد هجوم چماقداران سرمايه قرار گرفته تا فکر نکنند که  آزادند وميتوانند به خودشان بعنوان يک طبقه اجتماعی باور داشته باشند.و يک وقت هوس کارهای مهمتری بسرشان نزند !!دقيقافردی (احمد توکلی) رابعنوان وزير کار اسلامی معرفی کردند که سرسپردگی او به سرمايه داری جهانی علی الخصوص (انگليس )برای همه کاملا آشکار بود تا بدينوسيله به کارگران وزحمتکشان بگويند که چه نقشه های شومی در سر دارند همان وزيری که بيشرمانه اسم کارگررابه کار پذير تعويض نمود و ميگفت بازنشتگی يعنی چه؟ما در کشور اسلامی زندگی ميکنيم ومعتقد به صله رحم هستيم هرکس پير واز کار افتاده شد ونتوانست کار کند بايد اقوام بعنوان صله رحم يا اگر بيکس بود از صندوق صدقات( در حد بخور ونمير )به او کمک شود!!!!!يا در پست وزارت نفت افرادی مثل غرضی وتندگويان مامور مقابله با کارگران نفت شدند تا فکر نکنند اگر اعتصاب کردند وبدينوسيله حکومت شاه را سرنگون نموده ،اکنون برای خود سهمی ميتوانند داشته باشند !!!در اين ميان طبقه کارگر ساکت ننشسته و با تشکيل شورای کارخانه وسنديکاها درمقابل حملات رژيم اسلامی مقاومت نمود، حکومت فاشيستی اسلامی که حالا تمامی ابزار های سرکوب را بدست گرفته با توجه به خطری که از جانب طبقه کارکر متوجه کل نظام سرمايه داری ميشد در وحشيانه ترين حالت ممکن لحظه ای درنگ بخود راه نداده وشروع به دستگيری وزندان، ترورواعدام نمودن فعالين کارگری نمود.از طرفی بوسيله مزدوران خود تشکلاتی بنام خانه کارگر وشورای اسلامی کار را جايگزين تشکلات واقعی ومستقل کارگری نمود.البته بايد ياد آور شد که کشورهای سرمايه داری وسازمانهای به اصطلاح حقوق بشری و در آن زمان با سکوت خود نقش بسزايی در اين سرکوب ها ايفاءنموده وبه باور ما در نوع سرکوب با اين رژيم همکاری مينمودند آيا ماجرای روابط پنهای ايران وامريکا به گفته خود سران رژيم يا روابط علنی رژيم با کشورهای اروپايی سر چه مسائلی بوده؟؟؟؟يک نمونه کوچک آن ماجرای مک فارلين معروف به ايران کنترا است.
در طرفی ديگر احزاب وسازمانهايی که خود را کمونيست !!وسوسياليست!! مينامند (حزب توده /فدائيان اکثريت)در اين سرکوبها  به اميد سهيم شدن در قدرت واميد به نابودی فعالين واقعی که بقول آنان ضد انقلاب!!! بودند بدست حکومت اسلامی( تادر آينده بتوانند با حکومت ضد امپرياليست خود بدون مزاحم  در صلح وصفا زندگی کنند) همکاری کامل ولازم را با رژيم نموده وهنوز هم ادامه ميدهند.
اينها کوشه کوچکی از فجايحی است که بر ما رفته وهيچگاه فراموش نخواهد شد .اما چه مناسبتی با خبر شلاق خوردن کارگران دارد؟
کارگران ايران درطی اين ۲۹ سال مرتب از اين حکومت شلاق خورده اند ولی نه اينگونه علنی، هر فعال کارگری يا ديگر اقشار زحمتکش جامعه که تعداد زيادی را شامل ميشوند در ابتدای دستگيری توسط بازجويان ومامورين رژيم مستقيم به اطاق تعزير(شکنجه )هدايت ميشود.پس اين امر غير عادی برای فعالين ومبارزين نيست !رژيم اسلامی نيز اينرابخوبی ميداند .
اگر  به سير حوادث ۲۹ ساله توجه داشته باشيد ،رژيم خونخوار وجنايت پيشه اسلامی يکی از شيوه های سرکوب خود راتمرکز روی نابودی شخصيت افراد قرار داده تا بدينوسيله آنها را از صحنه اجتماعی محونمايد .در اوايل سال ۶۰ اين کار را با تجاوز به زنان ،دختران وحتی مردان زندانی سياسی آغار نمود اين عمل آنقدرشنيع ووحشيانه بود که باور آن برای خيلی ها امکان نداشت ،امروز ديگر تقريبآ همه آن را ميدانند ،اين سياست آنهم با آن ابعاد زياد برای تهی نمودن زندانی از آرمانهای خود و گرفتن شخصيت سياسی او صورت ميگرفت زيرا اين مسائل متاسفانه در سنت ها وباورهای ما وجود داشته که در اينگونه مواقع ما به اصلاح عاميانه نتوانيم در جامعه سر بلند نمائيم !!!!!در بين همبندان حتی ابرازش نتوانيم ودر اين رهگذر عده ای چنان مرعوب جانيان شده که حتی برای خلاصی خود به همکاری با آنان کشيده شدند.اين اعمال با شدت بيشتری نسبت به زندانيان موسوم به عادی رواج دارد زيرا در آنجا ديگر افشاگری وجود ندارد، زندانی بدون آنکه بداند علت مجرميت او وجود همين حکومت های ضد مردمی است ،در مقابل هرگونه تجاوزی هيچگونه مقاومتی در خود نمی بيند وبعد از زندان نيز همه چيز را برای خود از دست رفته می بيند عده ای به اعتياد در داخل خود زندان کشيده شده و بيرون ادامه ميدهند عده ای که مورد تجاوز وتعرض قرار گرفته با توجه به همان سنتهای غلط جامعه از خانه طرد يا روی برگشت به خانه راندارند در نتيجه به حاشيه خيابانها وخانه های فحشاءيا توسط همان زندانبان مهربان!!!برای صدور به کشورهای ديگر برنامه ريزی ميشوند .اين شيوه در زندانهای مخوف جمهوری اسلامی  رايج شده ،اما رژيم اسلامی که درتمامی زمينه های سياسی واجتماعی درگير بحرانهای خود ساخته است برای بقاء عمر کثيف خود نياز به ايجاد جو رعب ووحشت بيشتری دارد به همين دليل چند سال اخير موج اعدام ها و دستگيری وضرب وشتم وحشيانه جوانان بنام مبارزه با مفاسد اجتماعی واراذل واوباش !!!در ملاءعام شدت بيشتری يافته . سياست های غارتگرانه سرمايه داران حاکم  باعث بيکاری کسترده جوانان وکارگران صنايع وکارخانجات ميباشد .سرمايه داران حاکم که خود را به هيچکس پاسخگو نميدانند با آسودگی خاطر قوانين ضدکارگری را برعليه کارگران تصويب نموده ،صنايع ملی ما را مفت و ارزان در اختيار عوامل خود بعنوان حق السکوت يا پاداش جنايتکاری در حفظ نطام يا افراد فاميل خود، بصورت اقساط تحت عنوان خصوصی سازی قرارداده وآنها نيز با پشتوانه تمام دستگاههای سرکوبگر رژيم ،کارگران را به برده گی واداشته و يا بنام صنعت به تجارت می پردازند چراکه سود بيشتری را با استفاده از امکانات دولتی که در اختيارشان است بدست آورده و با فروش ملک ومستغلات بدست آمده ،کارخانجات وصنايع غنيمتی را به تعطيلی کشانده وخود را از شر کارگران راحت نموده تا با خيالی آسوده ثروت های کلان  اندوخته نمايند ودر موقع لزوم با فرار به کشورهای امن (برای سرمايه گذاری وادامه زندگی )مشکل مصادره وبازپس گيری سرمايه وجود نداشته باشد.بيهوده نيست آيت الله های بقدرت رسيده که تا ديروز از طريق روضه خوانی ورمالی در پناه تجار محترم!! روزگار سختی رو ميگذراندن،امروز با راهنمايی ومشارکت همين تجاروپاسداری فرزندان سپاهی خود انحصار واردات تمامی کالاهای مورد نياز جامعه را بدست گرفته (بدون توجه به توليد داخلی محصولات اساسی مانند شکر،چای،صنعت نساجی )باتوجه به استفاده از ارز دولتی و عدم پرداخت ماليات  به ثروت های باد آورده ميرسند، از آنطرف صنايع توليدی تعطيل و کارگران بيشتری به صف بيکاران اضافه ميشوند .حال با توجه به بيکاری روز افزون وعدم يک افق روشن برای بهبود اوضاع ،بخشی از جامعه به سمت دلالی وواسطه گری ،دستفروشی، تکدی گری ،فحشا،فروش اعضاءبدن،سرقت ،فروش موادمخدر واجناس قاچاق( که مديريت آن هم با خود حاکميت است)روی آورده که از اينان در ۲مورد سوءاستفاده ميشود هم بعنوان بزه کار!برای سرکوب وهم بعنوان عاملی برای انتقال و فروش کالا .در مقاطعه ای که سرکوبگران نياز داشته باشند جامعه رو مرعوب نمايند همين انسانهای بيدفاع را به بدترين شکل در انظار عمومی اعدام ،قصاص ،گرداندن بطور مضحک وشلاق زدن برای( به اصطلاح خودشان )عبرت ديگران به نمايش ميگذارند.رژيم ضد مردمی تاکنون شيوه های ننگين خود را تجربه نموده وتوانسته ميليونها ايرانی را دارای سابقه کيفری نمايد، اکثرا  با وثيقه های سنگين به اصطلاح آزاد ميشوند، اين ها همه گرو کشی هايی است که حکومت اسلامی انجام داده تا بدينوسيله نيروی بلقوه برای دگرگونی را منفعل نمايد .در اين رابطه است که برای هشدار به فعالين کارگری ،دانشجويی ،زنان وروشنفکران سياسی اجتماعی دست به اقدامی تحقير آميز ميزند .در آبان ۸۶ دلارم علی فعال جنبش زنان به زندان وشلاق محکوم ميشود .درتاريخ ۲۷ بهمن و۲اسفند۸۶سه تن از فعالين جنبش کارگری بجرم برگزاری اول مه روز جهانی کارگرمتحمل ضربات شلاق ميشوند. اين حکم ضدانسانی وشنيع را درست در کردستان اين دژسازش ناپذيرجنبش کارگران وزحمتکشان به اجرا ميگذارند.شما فکر ميکنيد سرمايه داران حاکم آنقدر احمقند که ندانند ۱۰ ضربه شلاق برای کارگری که تمامی عمر مفيدخود را به سختی کار کرده درد آور نيست؟ جانيان حاکم که تا کنون از هيچ جنايتی نسبت به مردم ما دريغ نورزيده اند مسلما اهداف ديگری را دنبال ميکنند .آنها راحت دانشجويان ومبارزين را زير شکنجه ميکشند وتوسط مزدوران خود که ملبس به لباس پزشکی ميباشند تاييديه خودکشی ميگيرند.محمود صالحی و منصور اسانلو را با وجود بيماری وعليرغم فشار مجامع بين المللی وفعالين کارگری ،دانشجويی با وجود خطر مرگ ونقص عضو همچنان در زندان نگه ميدارند .مجيد حميدی را در روز روشن ترور ميکنند تا به همه بگويند به هيچ قاعده وقانونی پايبند نيستند.
اينها ميخواهند با شلاق زدن روحيه مقاوم کارگران را در هم بشکنند ،اينها بدينوسيله ميخواهند طبقه کارگر رو تحقير کنند.اين سرکوب عريان همراه با قلدری است .اين هوشياری بيشتر کارگران ،دانشجويان ، زنان واقشار زحمتکش جامعه رو ميطلبد اين نشان ميدهد که بايد جهت تشکل يابی تلاش بيشتری نمود ،حکومت اسلامی نيز مانند حکومت سلطنتی نابود شدنی است ،ما با پراکندگی خود دست اين رژيم را برای غارت ،سرکوب،ونابودی انسانيت باز گذاشته ايم.نبايد منتظر کسی ماند، کس ندهد آزادی بما ،دولت های سرمايه داری وبنگاههای سرمايه داری ساخته فقط ميخواهند شيوه استثمار وبرده گی را عوض کنند .نيروی ما اکر متحد شويم به اندازه کافی زياد است که حکومت سرمايه را سرنگون نمائيم.
نابود باد جمهوری اسلامی
نابود باد نظام سرمايه داری
پيروز باد جنبش کارگران وزحمتکشان
۲۲-۰۲-۲۰۰۸
جمعی از کارگران پيشرو تبعيدی - سوييس
اتحاد بين المللی در حمايت از کارگران در ايران -سوييس

وضعیت کارگران خارجی در کردستان عراق شرم آور است

ترجمه: فرح طاهری  
  
مایکل کمبر ـ نیویورک تایمز

دستان زن ریزنقش فیلیپینی می لرزید. او از ترس گیر افتادن، پنهان شده بود. او و یکی از دوستانش، شش ماه پیش به عنوان کارگر خارجی به ناحیه خودمختار کردستان عراق آمده اند. حالا آنها نگرانند که گرفتار شوند و مجبورشان کنند به اربیل برگردند؛ جایی که برای یک ماه در خانه ای زندانی بودند و بایستی مجانی کار می کردند، زیرا پاسپورت و تلفن دستی و بلیت هواپیمایشان را از آنها گرفته بودند. این دو با التماس از آنها که اسیرشان کرده بودند، خواسته بودند تا بگذارند به کلیسا بروند و از آنجا با سایر کارگران فیلیپینی تماس گرفته بودند تا ترتیب فرار آنها را بدهند.
هزاران کارگر خارجی ظرف سه سال گذشته به منطقه ی کردنشین شمال عراق، که حالا برای جذب کارگر خارجی به بزرگترین منطقه در خاورمیانه تبدیل شده، آمده اند. آنها از اتیوپی، اندونزی، فیلیپین، بنگلادش و سومالی آمده اند تا با رشد اقتصادی کردستان به تغییر شکل جامعه ی کردها کمک کنند.
ظرف دو هفته با همه ی این کارگران مصاحبه شد و تقریبا تمامی آنها گفتند که توسط کارگزاران مهاجرتی که ترتیب سفر آنها را داده اند، فریب خورده اند. بعضی از آنها، که قادر به برقراری ارتباط نبودند، حتی نمی دانستند در چه کشوری هستند. به محض ورود، پاسپورت های آنان توسط آژانس های کاریابی توقیف شده بود و آنها قادر به بازگشت به وطنشان نیستند.
بعضی هاشان از اینکه به اینجا آمده، راضی اند، اما حق الزحمه ی آژانس های کاریابی آنچنان زیاد است که اغلب بیش از دستمزد دو سال کار آنها میشود. برای اینکه حق الزحمه ی این آژانس ها را بپردازند، بسیاری از این کارگران، وام هایی با بهره های بالا گرفته اند در حالی که حقوق آنها معادل بهره ی این وام هاست. آنها می گویند در این صورت انگار که ما داریم مجانی کار می کنیم.


مادامی که جنگ در جنوب عراق ادامه دارد، اینجا در شمال، کیلومترها در کیلومتر پروژه های خانه سازی شروع شده و دستمزد برای کردها از سال 2003 هفت برابر شده است. بیلیون ها دلار سرمایه گذاری از ترکیه و آمریکا به اینجا سرازیر شده و استخراج مقادیر زیادی نفت تازه آغاز شده است.
برای کردها ـ که خودشان نسل ها کارگر خارجی در اروپا بودند ـ آوردن کارگر خارجی از آسیا و آفریقا به وضعیت موجودشان مربوط می شود. تعداد کمی از کردها حاضرند در مشاغلی با حقوق های پایین کار کنند و بسیاری از کردها هم به دلیل دشمنی دیرینه رغبتی به استخدام اعراب محلی ندارند.
زنان خارجی با وضعیت دیگری هم روبرو هستند. همانگونه که بعضی ثروتمندان حوزه ی خلیج فارس بعضی از روش های زندگی اروپایی را پیشه کرده اند، کردهای سنتی نیز چنین کرده اند: افراد ثروتمند و قدرتمند مایلندکه زنان خدمتکار غیر مسلمان به طور شبانه روزی داشته باشند تا برایشان مشروبات الکلی سرو کنند و مردان اینگونه خانواده ها مایلند روابط جنسی خارج از ازدواج داشته باشند که این هر دو برای زنان کرد ممنوع است.
برای وارد کردن چنین کارگرانی، شبکه های دست اندرکار به سوی کشورهای فقیر می روند. برای 150 رفتگر بنگلادشی که خیابانهای کردستان را تمیز می کنند، سفر به این سرزمین از آژانس مسافرتی میکس واقع در شماره 5 خیابان بونانی داکای بنگلادش آغاز شده است.
تافضیل حاسن، رفتگر، در خوابگاهی همراه با 50 مرد دیگر زندگی می کند.
تافضیل حاسن گفت: در آژانس به من گفتند که به عنوان پیشخدمت در رستوران کار خواهم کرد و ماهی 300 دلار درآمد خواهم داشت. او گفت که 3000 دلار وام با بهره ی ماهی 150 دلار گرفته تا به آژانس بدهد، اما به محض ورود پاسپورت او را گرفته اند و او را برای رفت و روب خیابانها برای ماهی 155دلار گماشته اند.
آقای حاسن، 30 ساله، اما خوشبین است و فکر میکند که به زودی شغلی با درآمد بهتر خواهد یافت. بقیه ی بنگلادشی ها فکر میکنند که سه سالی که آنجا هستند در همین شغل خواهند بود و زمانی که به وطنشان برگردند فقط پول کمی دارند و یا اصلا پولی نخواهند داشت.
سرپرست آنها، عبدالقادر، وضع بهتری ندارد. او که یک کشاورز از "تنگایی" بنگلادش است، ماهی 185 دلار می گیرد. او 4000 دلار پول قرض کرده تا به آژانس مسافرتی بدهد و تخمین میزند که برای دو سال اول کار در کردستان فقط می تواند وامش را بازپرداخت کند.


کارگر خارجی هم کمبود کارگر را جبران می کند و هم پس اندازی برای شهر است. رزگار احمدحسین مدیر امور پاکسازی سلیمانیه می گوید: ما 1500 رفتگر نیاز داریم در حالی که 350 کارگر داریم. من دلم نمی خواست کارگر خارجی به این شهر بیاوریم، اما چاره ی دیگری نداریم. کردها این کارها را نمی خواهند.
آقای حسین می گوید:" شهرداری به آژانس محلی لاین گیت ماهی 325 دلار برای هر کارگر می دهد و آژانس بیش از نصف آن را برمی دارد. این منصفانه نیست. یک گروه از بنگلادشی ها می خواستند به ترکیه فرار کنند. اگر به آنها درست حقوق داده شود که نمی خواهند فرار کنند. سه ماه پیش وضعیت خیلی بد بود، آنها در یک گاراژ زندگی می کردند و غذای بسیار کمی می خوردند. آنها در خیابانها گدایی می کردند."
مقامات آژانس لاین گیت می گویند، وضعیت هیچگاه اینقدر بد نبوده و بهتر هم خواهد شد. نزار مصطفی چاجوان مدیر این آژانس می گوید:" ما پول خانه، غذا، برق و بلیت هواپیمای اینها را پرداخت می کنیم. ما مواظب بهداشت آنها هستیم و آشپز بنگلادشی برایشان آورده ایم."

او میگوید: "طرف بنگلادشی کلاه سر آنها گذاشته و از آنها پول گرفته، ما از این معامله هیچ اطلاعی نداریم."
نیشا واریا، مامور تحقیق دیده بان حقوق بشر، می گوید: ترکیبی از واسطه های بی اخلاق در کشورهای مبدا و مقررات کار در کردستان، کارگران را با حق انتخاب کمی بر جای گذاشته است.
خانم واریا می گوید: هر طرف انکار میکند که از کار آن دیگری مطلع است. در واقع، آنها بیش از آنچه که ادعا می کنند، درگیر قضیه هستند. آنها باهم معامله دارند، و همین ها منجر به بدهی این کارگران و حقوق پایین آنان شده تا آنها را وادار به بیگاری کنند.
آقای چاجوان بحث میکند که حقوق کارگران اینجا بالاتر از حوزه خلیج فارس است و شرکت او دلیل خوبی دارد تا پاسپورت های آنها را نزد خود نگه دارد زیرا آنها به ترکیه فرار می کنند. او میگوید: ما پول زیادی برای آوردن هر یک از آنها خرج کرده ایم.
اما خانم واریا این دلیل را رد می کند و میگوید: این نقض حقوق بین الملل است که گذرنامه فردی را از او بگیری. شما چون قراردادی را با کسی امضا کرده ای، مالک آن فرد نیستی.
کارگر خارجی در اینجا پدیده ی تازه ای ست و دولت قبول دارد که هیچ بنگاهی بر وضعیت کارگران اشراف ندارد.
یک واسطه که صدها زن نوجوان و جوان حدود بیست ساله ی آسیایی و آفریقایی را به اینجا آورده است و تاکید داشت ناشناس بماند، گفت که بعضی ها از اینکه از آنها تقاضای سکس شده شکایت دارند. این خانم واسطه گفت، یکی از مشتریان من از یک زن جوان و زیبای اتیوپیایی خوشش آمد و به من پیشنهاد داد که برای او پول بیشتری خواهد داد. او با آن زن چندین ماه غیبش زد، و خیلی غیرمنتظره آن زن را با هزینه خودش به وطنش برگرداند. من مشکوکم که آن زن حامله بوده باشد.
یک زن فیلیپینی که از ترس کارفرمایش خود را تنها با نام کوچک کیکای معرفی کرد، گفت که او و یک زن جوان دیگر تصور میکردند برای کار در یک رستوران برای ماهی 600 دلار به کردستان که جایی ست نزدیک یونان، می روند. او گفت: در فیلیپین به ما گفتند قرارداد در دوبی بسته می شود، در دوبی مامور آژانس گفت، قرارداد در فرودگاه است. در فرودگاه چمدان های ما را قاپیدند و زیر دستگاه گذاشتند و سر ما داد زدند که بروید، بروید قراردادتان در کردستان است. ما قاطی کرده بودیم و نمیدانستیم باید چه بکنیم.
کیکای گفت، در سلیمانیه یک مامور از آژانس کاریابی "قدم خیر" ما را در فرودگاه ملاقات کرد. او اسلحه داشت و با ماموران اداره مهاجرت و پلیس دوست بود. آنها پاسپورت های ما را گرفتند و ما را به خانه ای بردند. ما بسیار ترسیده بودیم و نمیدانستیم آنها چه می گویند. سپس زنی با قراردادی آمد که نشان میداد در ازای کار در هتل ماهی 200 دلار به ما می دهند.
اگر آنها بخواهند آنجا را ترک کنند باید 2000 دلار برای پس گرفتن پاسپورتهایشان بپردازند. گرسنه و سرمازده، در حالی که در سرمای زمستان آنجا تنها یک تی شرت به تن داشتند، قرارداد را امضا کردند. مثل همتاهای بنگلادشی شان، کیکای میگوید، حقوق او معادل بهره ی وامی ست که برای آمدن به آنجا گرفته و به آژانس پرداخت کرده؛ جایی که وقتی فهمیده بخشی از عراق است، شگفت زده شده است.
آژانس کاریابی قدم خیر این ادعا را که کارگران خارجی نسبت به جایی که می آمدند و شرایط آن ذهنیتی نداشته اند، رد میکند، اما چندین قرارداد دیگر آنها نشان می دهد که کارگران در صورت لغو قرارداد بایستی ماهی 100 تا 350 دلار برای ماه های باقیمانده از قرارداد جریمه بپردازند. معمولا این قراردادها دو یا سه ساله هستند.
سانا محمد، کارمند آژانس قدم خیر می گوید: این کسب سریعا رشد کرد. آژانس برای یک بار از هر خانواده کرد که خدمتکار می خواهد 2500 دلار دریافت می کند.
یوبدار ابو، 23 ساله، از اتیوپی، اکتبر 2007 از طریق دوبی
به کردستان رسید در حالی که به او گفته شده بود به ترکیه می رود.
خانم محمد می گوید: همین حالا ده دختر اندونزیایی مورد نیاز است که در حال اقدام هستیم، گرچه دختر اتیوپیایی داریم ولی آنها اتیوپیایی نمی خواهند. می گویند آنها بی ریخت هستند ـ پوست سیاه نامأنوس است. (مثل همان چیزی که مسئول پاکسازی شهرداری میگفت که رفتگرهای بنگلادشی باید از بازار دور نگه داشته میشدند، زیرا مورد آزارهای نژادپرستانه واقع می شدند.)
اوا اینجو یک دختر 18 ساله ی اندونزیایی ست که پاییز امسال، کمی بعد از تولد هجده سالگی اش، وارد کردستان شد و فکر میکرد که به ترکیه رفته است. او ماهی 150 دلار می گیرد و بخت یارش بوده که به عنوان خدمتکار خانم لطیفه نوری، یک زن مهربان و بامزه ی 75 ساله که دارای معلولیت است، کار میکند.
اوا میگوید: اینجا آمدم تا بلکه بتوانم با پولش یک خانه بخرم.
خانم نوری میگوید:" خدا اوا را فرستاده، او بیست و چهار ساعت بدون هیچ شکایتی کار میکند. اوا هیچکس را اینجا ندارد و فقط مرا برای خدمت کردن دارد."
اما کیکای به خوش شانسی اوا نیست. او میگوید، سرپرستش پاسپورت و اوراق هویت او را گرفته. "فکر میکنید بدون اینها در فرودگاه میگذارند خارج شوم؟ اگر نمیگذارند پس من گیر افتاده ام و آینده ای در اینجا برایم متصور نیست."

February 22, 2008

مصاحبه ی صفایی با سعید ولید بیگی

خوانندگان گرامی آقای ولدبيگی يکی از فعالين جنبش کارگری و دانشجوئی ايران است. حضور در کارخانههائی همچون ايران خودرو ديزل، ماشين سازی پارس، پتروشيميهای کرمانشاه، کردستان و ايلام، فازهای ۴و۵ عسلويه در بوشهر و همچنين دانشگاه موجبات ارتباط مستقيم او را با کارگران و دانشجويان فراهم آورده است. شرکت در اعتراضات و اعتصابهای کارگران ايران خودرو ديزل در سال ۸۴، ماشين سازی پارس در سال ۸۵، حرکت دانشجويان در بهار و آذر ۸۵، از دلايل بازداشت و زندانی شدن مکرر وی در سالهای اخير بودهاند.

آقای ولدبيگی با توجه به سوابق مبارزاتی شما اولين سئوال من اين است که:

۱ـ نقش جنبش چپ در خيزشهای کارگری چقدر توانسته مثمر ثمر واقع شود و شما به عنوان يک فعال کارگری اين نقش را چگونه ارزيابی ميکنيد؟

در پاسخ به اين سوال لازم است ابتدا تعريفی دقيق از جنبش چپ داشته باشيم. آنچه که بايد باشد در تقابل با آنچه وجود دارد پاسخ اين سوال از نگاه من است. جنبش چپ تعريفی به وسعت همه جامعه دارد. ما جنبش چپ را همانی ميدانيم که خيل عظيم توده های کار و زحمت  را در بر بگيرد. طبيعتاً در اين بين اقشار مختلفی وجود دارند که مجموعه اعمال و رفتارشان اين تعريف را شکل ميدهد و بر پديدههای اطرافش تاثير مستقيم ميگذارد. جنبش چپ که پرچم آزادی و رهائی مردم را در دست دارد چيزی خارج از مردم و توده ها نيست، بنا براين با هر فشاری به رفاه، آسايش و معيشت مردم از جانب دولت خيزشهای کارگری نيز با پتانسيل و انگيزه بيشتری به ميدان ميآيند و مبارزه خود را با ماهيتی طبقاتی سازماندهی ميکنند، تا جائی که جنبش چپ، امروز علنی تر و راديکال تر با سوسياليسمِ، آلترناتيو خود را مشخص کرده و در مقابل حاکميت ايستاده است. با اين توصيف بايد بگويم، جنبش چپ همانی است که در خيزشها و اعتراضات به ميدان ميآيد. جنبشی که از جانب روشنفکران سعی دارد خود را به کارگران بچسباند و تئوريهايش را به ايده سرسخت و نفوذ نا پذير توده ها تبديل کند، جنبش چپ نبوده، نيست و نخواهد بود بلکه جنبش ژنرالهای بی ارتش است که جائی در بين خواست اصيل کارگران ندارد. از اين رو پيشروی خود کارگران برای به دست گيری امور و تصميمات و تلاش هرچه بيشتر برای بالا بردن سطح آگاهی توسط کارگران در چند دهه اخير و معرفی رهبران خود چشم اندازی روشن را در مقابل ما قرارداده است. نقش عملی شدن آگاهی کارگران در به دست گيری اعتراضات و خيزشهای اجتماعی بسيار اميدوار کننده است. اين را ميشود در مراسم يک مه،۸ مارس و روز دانشجو در سالهای اخير مشاهده کرد.

۲ـ ضعفها و قوتهای جنبش کارگری و همينطور جنبش دانشجويی را چگونه ميبينيد؟

مبحث ضعفها و قوتهای جنبش کارگری بسيار مفصل تر از پاسخی کوتاه است. از اين رو من فقط بخشی از اين بحث را از ديد خودم عنوان ميکنم. بخشی از اين ضعفها مربوط به عدم شناخت از جايگاه اجتماعی و پائين بودن آگاهی مبارزه با ماهيت طبقاتی است. آنچه بايد از تودهها و خيل کارگران برخيزد مبارزه متحدانه، متشکل و آگاهانه است. اين امر همانطور که علم رهائی طبقه کارگر نيز به روشنی به آن اشاره کرده، چيزی جز مبارزهای سياسی و سازماندهی شده در قالب حزب کارگران نيست. آنچه متاسفانه بيش از هر چيزی جنبش کارگری ايران را در خود محصور و شکننده کرده، صنفی جلوه دادن مبارزات و اعتراضاتشان است. امری که با کوچکترين فشاری از جانب حاکميت از طرف کارگران برای رد اتهام اعلام ميشود. کارگران بايد بدانند که سياسی بودن، تشکل مستقل و سراسری داشتن در قالب اتحاديه و نهايتاً حزب داشتن برای کسب قدرت و اعمال مستقيم اراده اکثريت در اداره جامعه جرم نيست بلکه راه رهائی است. طبقه سرمايه دار در صدد است تا کارگران را در قامت بردگان مزدی به اسارت و صدقه طلبی بکشاند و در اين ميان تلاش دارد نهادها و سازمانهای خود را در قالب سنديکاهای رنگی به کارگران بفروشد. جنبش کارگری ايران هنوز تحت تاثير جريانات سياسی و طرز تفکر و سنتها از مسير اصلی مبارزه  فاصله دارد. اما همانطور که گفتم، نقش آگاهی طبقاتی به سرعت دارد به پيش ميرود و به نيروی مادی تبديل ميشود. ضعف کارگران در نداشتن حزب، اتحاديه و نهادهای مستقل و علنی برای پيشبرد اهداف و خواستهای خود چيزی شبيه آنارک و سنديکاليسم و يا اکونوميسم در جنبش کارگری غرب است با اين تفاوت که اين وضعيت در ايران محصول يک مسير معين مبارزه کارگری نيست بلکه جای پای جريانات سياسی و ظاهراً کارگری در درون هستند که خواستار تماميت و يا حفظ بخشی از حاکميت موجود ميشوند. اين مسير سياسی که در به بند کشاندن کارگران به نام و اعتبار جنبش چپ اصرار و تلاش دارد، کارگران را با تعاريفی همچون " کارگر بايد به دست خود رها گردد " به پيشگاه قانون و دولت ميبرند. چنين جريانی سابقاً کارگريسم ناميده ميشد که امروز نيز به وضوح ميبينيم در جريان فشارهای حاکميت با تعاريفی همچون حمله نظامی، انتخابات، تحريم اقتصادی و ... در کنار حاکميت ميايستند و خواهان حفظ آن با عبور از گرده کارگران ميشوند. نداشتن شوراهای کارگری، عدم برگزاری مستمر و پيگير مجامع عمومی و تصميم گيری برای اداره سرنوشت و معيشت کارگران در هر محيط  که پايه های هر مبارزه مستقل و کارگری است  خود تاثير همان خط استحاله چی و تعديل گرای دوم خرداد و جنبش ملی – اسلامی است که بسيار با خواستهای سنديکائی در غرب متفاوت است.

اما در پاسخ به بخش دوم بايد بگويم که کارگران مسير بازتر و روشن تری مقابل خودشان دارند. کافی است به اتفاقات اطراف خودمان نگاهی گذرا بياندازيم، ميبينيم که پيشروی آگاهی تودهها و فشار آنها به حاکميت کار را به جائی کشانده که معلمان در اعتراضات خود علناً با پلاکادهای سرخ فرياد ميزنند "سوسياليسم به پا خيز برای رفع تبعيض" و يا خواسته دانشجويان در سراسر ايران "يا سوسياليسمِ يا بربريت "است. زنان نيز در اين بين و در بطن همه اين اعتراضات نقش کليدی و اصلی را ايفا ميکنند. من در چند کشور منطقه کار و زندگی کردهام اما در هيچکدام طبقه کارگر به اندازه کارگران ايران راديکال، سکولار و متعّرض نبودهاند. امری که به نظر من رابطه مستقيمی با فضای بعد از انقلاب ۵۷ دارد، انقلابی که با خواستههای تودهای و برای رفاه و آسايش بيشتر و برای خدمت به مردم به خيابانها کشيده شد اما پس از انحراف از مسير خود به دامان جنبش ملی- اسلامی خزيد. تبعات اين اوضاع و خفقان بيش از حد جمهوری اسلامی در اشکال و ابعاد گوناگون موجب شده تا مردم تحليلی عميقتر و منطقی تر نسبت به اوضاع خود داشته باشند. کارگران در اين چند ساله هميشه در کشاکش با دولت بودهاند و اين وضعيت موجب بی اعتمادی مردم و نا امن شدن اوضاع برای حاکميت شده است. مذهب، ناسيوناليسم، فدراليسم، ميليتاريسم و ...در ميان کارگران منزوی و پوسيده شدهاند و جای آن را مفاهيمی همچون آزادی و برابری گرفتهاند. اين اميد به آينده...اين نگاه طبقاتی کارگران به شرايط...اينگونه معرفی آلترناتيو در اعتراضات و پتانسيل بی پايانی که در لايههای زحمتکش ديده ميشود، همگی از نقاط قوت جنبش کارگری در ايران است. قدر مسلم وظيفه سنگينی برای اتحاد، مبارزه و پيروزی داريم.

وضعيت جنبش دانشجوئی نيز تحت تاثير اين فضا قرار دارد. دانشجويان به عنوان ظريفترين و آگاهترين لايه جنبش کارگری پايههای تئوری اين جنبش را تقويت ميکنند تا دو قطبی جامعه با پولّاريزه بيشتری نسبت به تسلط اکثريت به حرکت درآيد. دانشجويان در اين وضعيت در نقش رهبران سياسی وارد ميشوند و مبارزه اجتماع را به دانشگاه نيز ميکشانند. اما اين وضعيت موجب ميشود که سطح بالای آگاهی و مطالبات راديکال دانشجوئی در انتقادات و پلميکهای سياسی موجب دوری از کارگران و اقشار ضعيف جامعه شود تا جائی که بحثها و جدلهای بين فعالين بيشتر شبيه تصفيه حساب شخصی ميشود که کسی از خارج نميتواند منشا و موضوع آن را به درستی درک کند. جنبش دانشگاه نيز همانند جنبش کارگری خود را پيش کشيده است اما هنوز فاصله زيادی با ادبيات و بطن خواستههای کارگران دارد. اما اين ضعف در سوی ديگر خود بعد وسيعی از قدرت را به نام جنبش چپ دانشگاه زده است. ما در سالهای اخير شاهد بوده ايم پلاکادهای سرخ و مطالبات راديکال در قلب حاکميت و در مقابل چشمان نهادهای دولتی دانشجوئی همچون دفتر تحکيم وحدت بالا ميرود، سرودهای فاشيستی همچون "ای ايران" مجال خواندن نمييابند و از پرچم و بيرق ناسيوناليسم عظمتطلب ايرانی خبری نيست. فعالين علنی چپ دانشگاه فراخوان ميدهند و تجمع برگزار ميکنند، همه اينها محصول تلاش و مبارزه است تا جائی که تئوری بيش از ساير جاها در جنبش کارگری به نيروی مادی تبديل شده است.

۳ـ وضعيت جنبش کارگری در حال حاضر چگونه است؟ آيا در حرکتهای اعتراضی توانستهاند به اهداف خود برسند؟

جنبش کارگری در حال حاظر از لحاظ رفاه اجتماعی بسيار تحت فشار است و اين امر مسئلهای است که توام با فضای اختناق و سرکوب نوعی از ذهنيت را برای کارگران برای حفظ حداقل به وجود ميآورد که مانع تقويت نقاط قوتش ميشود. اما اين مسئله پتانسيل بخش هوشيار و پيشرو کارگران را برای سازماندهی و تعرض آزاد ميکند و اين به نفع حاکميت نيست.

در مورد تحقق خواستههای کارگری هم بايد گفت تا حدود زيادی کارگران به خواستههای خود رسيدهاند که البته در برخی موارد عدم راديکاليسم و مشکلاتی که در بالا اشاره کردم باعث شده است که حاکميت به عنوان بزرگترين کارفرما با پرداخت هزينه های زياد برای خاموش کردن اعتراضات به برخوردهای شخصی و ارعابآميز با فعالين و رهبران کارگری ميپردازد. نمونه بارز آن را در اعتصاب کارگران نيشکر هفت تپه ملاحظه فرموديد.

۴ـ با توجه به دستگيريهای اخير انتظار شما از نيروهای فعال سياسی خارج از کشور چيست؟ آخرين خبرهايی که در مورد اين دستگيری ها داريد چه هستند  و آيا اميدی به آزادی شان هست؟

درحال حاظرتعداد زيادی ازدانشجويان با قراروثيقه آزاد شده اند و درهفته اخير تمامی رفقا توانستند با خانوادههای خود ملاقات داشته باشند. طبق آخرين اطلاع به دست آمده به زودی وثيقههای بيتا صميمی و آناهيتاهمتی نيز مشخص خواهد شد. اين در حالی است که همچنان بهروز کريمی زاده ،پيمان پيران،بهزاد باقری و ...تعداد ديگری از رفقای ارزشمند ما تحت شديد ترين برخوردهای روحی و جسمی قرار دارند. تلاش حاکميت برای اعترافگيری جرمهای غير سياسی ازاين عزيزان و مصاحبه تلويزيونی  نشان از فشاری غير انسانی دارد. در سوی ديگر نيز در سراسر دنيا آکسيونها و اعتراضاتی با فراخوان دانشجويان، سازمانها، احزاب و چهرههای اجتماعی برگزار ميشود که موجبات فشار روی حاکميت را فراهم آورده است. از اين رو بايد در انعکاس اخبار دانشجويان و کارگران تلاش فراوانی کنيم تا جمهوری اسلامی نتواند به راحتی به اين عزيزان فشار آورده چهره آنها را به اشخاصی غير اجتماعی تغيير دهد. اجرای احکام شلاق برای کارگران شرکت کننده در مراسم روز جهانی کارگر در سنندج نيز که به فراخوان اتحاديه سراسری کارگران اخراجی و بيکار بود نمونهای ديگر از تعرض افسار گسيخته رژيم به کارگران است، امری که بردگی دوران مدرن را تصوير ميکند. بايد به اين توحش افسار زد.

۵ـ برای مقابله با مشکلاتی که سر راه جنبش دانشجويی و همچنين جنبش کارگری وجود دارد چه راه کارهای را پيشنهاد می کنيد و بنظر شما ريشه اين مشکلات  در کجا است؟

جواب اين سوال را ميتوان از کمی بالاتر متوجه شد. نداشتن تشکل مستقل سراسری، برقراری شوراهای محلی برای تصميم گيری، برگزاری مجامع عمومی و همچنين يکدست نبودن در طرح خواستها و مطالبات و وجود گرايشات ضد کارگری در بدنه جنبش دانشجوئی و کارگران همگی از دردهای مشترکی سخن ميگويند. آنچه قدم اول برای مقابله با تعرضات به مردم زحمت کش است داشتن اتحاد در قالب نهادها و اتحاديه های سراسری است. اين امری است که ميتواند گامی در جهت مبارزه ای اصولی و در نهايت رسيدن به پيروزی باشد.

۶ـ آقای ولدبيگی شما يکی از فعالين جنبش زنان هشت مارس در ايران هستيد، دستاوردهای اين جنبش در ايران چه بوده و تا کنون چقدر توانسته خود را در محيط سرکوب و خفقان رژيم نشان بدهد؟

وضعيت زنان نيز به طبع از وضعيت جنبش کارگری تبعيت ميکند. مشخصاً موضوع اين سوال روی ۸ مارس و دستاوردهای آن در ايران است. ۸مارس به عنوان نماد مبارزه زنان کارگر در آمريکا در قلب حاکميت سرمايه در دنيا شناخته ميشود. حضور پررنگ فعالين ۸ مارس و برپائی مراسم گراميداشت جايگاه زن در اين روز خود نشان از هوشياری زنان در مبارزه خود برای احقاق جايگاه انسانی شان است. ۸ مارس زمينه مبارزات زنان شده است. امروز ديگر مناسبتهای مذهبی و مراسم سنتی و سلطنتی جايگاهی در ميان زنان ندارند. شناساندن و بزرگداشت ۸ مارس به عنوان روز زن در ايران از سوی مردم نيز جنبه ديگری از تعرض طبقه کارگر به حاکميت است. محيط خفقان و سرکوب ميتواند روی کيفيت کار تاثير داشته باشد اما نميتواند کميت را زير سئوال ببرد. از اين رو اين بعد مبارزه نيز با توجه به همه فشارها، چه از جانب حاکميت و چه از جانب جريانات رفرميستی جنبش زنان به پيش ميرود. شما نتايج آن را ميتوانيد در ادبيات اعتراضی و خواستههای اخير جنبش زنان ببينيد.

۷ـ راه کارهای حمايت از جنبش زنان را چگونه ارزيابی می کنيد و آيا کمپين يک ميليون امضا می تواند اين جنبش را به پيش ببرد؟

جنبش زنان در ايران نياز به تلاش و مبارزه بيشتری دارد. زنان علاوه بر ستم طبقاتی از نابرابری جنسی هم رنج ميبرند. رهائی از اين وضعيت امری است که نه با ترحم و نه با صدقه طلبی متحقق ميشود بلکه با شناختن ريشه مشکلات و دست بردن به آنها امکان پذير است. جنبش زنان بايد بر تقويت خواستهای سکولار، برابری طلبانه و انسانی خود تکيه ورزد و از نفوذ جريانات رفرميست در درون خود جلوگيری نمايد. برابری جنسی به معنای برابری بی قيد و شرط زن و مرد شناخته ميشود و هرگونه تخفيف در اين زمينه تنها مجال دادن به استيلای نظمی است که ميخواهد زن را خوار و پست بشمارد. کمپين يک ميليون امضا نيز در اين بين ادامه خط جريان سياسی مشخصی است که قصد حفظ و تعديل نظم موجود را دارد. چنين جرياناتی از جانب تماميت و يا بخشی از حاکميت به صورت علنی و يا غير علنی حمايت ميشوند از اين روست که  کمپين يک ميليون امضا مجال فعاليت يافته است. ما قبلاً هم از فوائد و مزيتهای رفرم در جنبش کارگری در همه ابعادش صحبت کرديم. بحثی که در اينجا هم صادق است، همين است. کمپين يک ميليون امضا قصد دارد زن و مرد را با تعريفی يکسان به پيشگاه قانونی نا برابر ببرد. قانونی که قانونگذارش بنا را بر فقه و شرع مينهد  بيمار است و نميتواند ميزان اين جدل باشد. کمپين يک ميليون امضا محفلی برای تجمع روشنفکران دينی و يا همان خط استحاله چی دوم خرداد است که تحت تاثير برابری طلبی زنان گردن به اين نقش نهاده تا به نام تغيير برای برابری از جنبش زنان انرژی و نيرو گرفته و به دنبال تامين نيروی انسانی با موضوعيت زنان در توازن قوای سياسی و کورس رقابتی در حاکميت باشد. اين چنين تلاشهائی نه تنها به آشکاری از قبل شکست خوردهاند بلکه نميتوانند توجيه مناسبی برای تخفيف در معنای برابری به دليل فشار و خفقان حاکميت باشد. نگاهی گذرا به عملکرد اين جريان ميتواند به روشنی ماهيت رفرميستی و غير طبقاتی آن را نمايان کند .بنابراين کمپين يک ميليون امضا با تعريفی که در منشورش دارد نميتواند راهبر و پيشرو جنبش زنان در ايران باشد.

۸ـ شما چقدر توانستهايد نيروهای مردمی را در نهادهای اجتماعی سازماندهی کنيد و اگر جوابتان مثبت است دستاوردهای اين مبارزات چه بوده و چقدر توانسته تاثير بخش باشد؟

برای اينکار تلاش زيادی کرده ايم. اما اينکه تلاش ما چقدر توانسته در سازماندهی و پيشروی پديده ها به نفع کارگران پيش رود را تنها ميتوان از روند مطالبات و تاثير مستقيم آن در زندگی و معيشت روزمره شان ديد. اين ديد تا زمانی که آگاهی طبقاتی به نفع حکومت کارگران نباشد نياز به يک نگاه ماکرو و ابژکتيو دارد، نميشود از روند فعاليتها و دستاوردهای آن انتظار بازده در کوتاه مدت را داشت.

۹ـ طبقه کارگر ايران از نبود يک آلترناتيو رهبری کننده رنج می برد، شما که خودتان از فعالين بودهايد و در کارخانه ايران خودرو با بيش از .........هزار کارگر در ارتباط بوديد، آيا اين خلا را احساس نميکرديد؟ با توجه به همه پارامترهای که ميشناسيد، آينده طبقه کارگر را چگونه ارزيابی می کنيد؟

نبود ظاهری يک آلترناتيو رهبری کننده  در داخل کشور بواسطه شرايط موجود در ايران طبيعی است. طبقه کارگر در ايران خواسته خود را با سوسياليسمِ معرفی کرده و طبعاً اين آگاهی و خواست طبقاتی محصول مبارزه بخش اعظمی از رهبران و مبارزان  اين طبقه است. چيزی که در اين سوال مطرح است اينکه اين رهبری وجود ندارد. اما ديد من اينگونه نيست به دليل اينکه مبارزه سياسی در ايران در قالب احزاب امکانپذير نيست و اين موجب ميشود که بخش عظيمی از نيروهای متخصص ما خارج از کشور باشند و از ارتباط مستقيم با کارگران محروم باشند. اين فضا محيط را برای نيروهای اپورتونيستی که ميخواهند به اعتبار اين جنبش جايگاهی برای خود کسب کنند باز ميکند و موجب ميشود که با تقبيح مبارزه حزبی و سازماندهی شده در تلاش باشند تا جريانات مسموم را وارد اين جنبش کنند. من از دو ديدگاه آلترناتيو کارگران را مثبت ارزيابی ميکنم. اول اينکه کارگران در انتخاب آلترناتيو، سوسياليسمِ را انتخاب کردهاند و دوم اينکه پيوند عميقی بين فعالين و کارگران اين جنبش با کارگران وجود دارد. کافی است همين دانشجويان در بند را از نزديک بشناسيد تا اين ارتباط را از نزديک احساس کنيد. بايد بدانيم اگر امروز سوسياليسمِ از معنای خلقی و مذهبی خود خارج شده و به علم رهائی طبقه کارگر تبديل شده است، امری که به ندرت در کشورهای منطقه ديده ميشود محصول رابطهای نزديک، واقعی و علمی بين رهبران سياسی طبقه کارگر با بدنه آن بوده است. شايد روند مبارزه و چشم انداز پيروزی کند پيش رود و سختی کار مايوس کننده باشد اما به پيش ميرود. اين سرسختی و ايستادگی از خصوصيات مبارزه کارگران در مقابل سرمايه داری است که در هر شرايطی حفظ ميشود و به کار خودش ادامه ميدهد.

۱۰ـ آخرين سئوالم اين است که با توجه به اينکه جنبش دانشجويی چپ قد علم کرده، آينده اين جنبش و پيوند آن را با جنبش کارگری و همچنين جنبش زنان را چگونه بررسی می کنيد و بطور کلی وضعيت چپ را در ايران چگونه ارزيابی می کنيد؟

جنبش چپ دانشجوئی تبلور آگاهی طبقاتی کارگران در دانشگاه است. اگر در چند سال اخير به فضای دانشگاهها توجه کرده باشيد به راحتی ميبينيد که يک سر اعتراضات در بخشهای مختلف همچون کارگری، زنان و حتی معلمان در دانشگاه بوده و پرچم آن امروز با شعار "آزادی و برابری" و "سوسياليسم يا بربريت" در دانشگاه بلند شده است. پيوند جنبش دانشگاه با جنبش زنان و کارگری از مطالبات و خواستههای دانشجوئی در سالهای اخير بوده و هست. گامهای عملی اين مطالبه را در يک مه،۸ مارس و ۱۶آذر به وضوح ميبينيم. در تجمع ۱۳ آذر امسال بخش عظيمی از نيروها را زنان تامين کرده بودند. برابری زن و مرد در تعداد هم موج ميزد، امری که در تجمع دفتر تحکيم وحدت به هيچ عنوان ديده نشد. اين نشان ميدهد در تعريف دقيقتر از دانشجو، دختران و به طبع جنبش زنان نيز وجود دارد پس نيازی به تزريق پارامترهای اين پيوند از خارج به بدنه دانشجوئی نيست. در بخش کارگری نيز وضع به همين منوال است. شما بارها در بيانيههای دانشجوئی اين موضوع را مطالعه کردهايد که دانشجو فی النفسه يک طبقه قائم به ذات نيست بلکه بخشی از تعريفی وسيعتر به نام طبقه کارگر است. اخبار را که ورق بزنيد، ميبينيد دستگيرشدگان روز يک مه امسال دانشجو بودند.

چشم انداز جنبش چپ در ايران به اعتقاد من روشن است به اعتبار اينکه مارکسيسم به عنوان علم رهائی طبقه کارگر پيش زمينه تحرکات اعتراضی مردم ايران شده است، راست با تمامی تعاريف و هزينههايش هر روز از جامعه دورتر و منزوی تر ميشود و هر روز تصور يک دنيای بهتر برای مردم زمينی تر و ملموس تر. همه جا به محفل تظاهر تئوری تبديل شده است و اين به تشديد آگاهی طبقاتی و در نهايت تبديل شدن به نيروی مادی کمک ميکند.

با مهر و سپاس فراوان از شما

ی. صفايی

۲۰ فوريه ۲۰۰۸

 

 

 

 

جنگ واستراتژی شکست خورده

pdf

نامه سرگشاده به نهادهای مدافع حقوق بشر

  کمیته حقوق بشر سازمان ملل متحد

 سازمان عفوبین الملل

دیده بان حقوق بشر

جان فرهاد حاجی میرزایی فعال مدنی شهر سنندج درخطر است.

فرهاد حاجی میرزایی روز بیست ودوم دیماه گذشته هنگام مراجعه به مطب دندان پزشکی توسط نیروهای اداره اطلاعات جمهوری اسلامی دراستان کردستان بازداشت شد. اززمان بازداشت تاهم  اکنون خانواده فرهاد حاجی میرزایی برای اطلاع از سرنوشت فرزندشان به دادگاه انقلاب شهر سنند ج واداره اطلاعات مراجعه کرده اند اما هیج اطلاعاتی از محل نگهداری ایشان به آنها نداده اند.

طبق اطلاع رسانی زندانیان آزاد شده از بازداشتگاه اداره اطلاعات شهر سنندج فرهاد حاجی میرزایی درسلولهای اداره اطلاعات تحت شکنجه بوده است. زندانیان گفته اند" صدای ناله وفریاد فرهاد حاجی میرزایی را که توسط نیروهای امنیتی بازجویی وشکنجه میشد می شنیدیم."

فرهاد حاجی میرزایی یکی از فعالان مدنی سنندج است که درکمیته دفاع از جان ژیلا وبختیار ایزدی عضویت داشت.

فرهاد حاجی میرزایی درتجمعات ومراسمهای روز زن، روز کارگر، روز جهانی کودک شرکت کرده وعضو کمیته برگزاری این مراسمها در سالهای 82 تا 86 بوده است.

دادگاه انقلاب سنندج با اظهار بی اطلاعی از محل نگهداری ایشان، ازپذیرفتن وکیل برای پیگیری موضوع پروند ه اش ممانعت نموده است.

خانواده فرهاد حاجی میرزایی نگران سرنوشت فرزندشان هستند وازنهادهای مدافع حقوق بشر تقاضای حمایت میکنند.

انجمن دفاع از زندانیان سیاسی وحقوق بشر به شدت نگران سرنوشت این فعال مدنی است واز کمیته حقوق بشر سازمان ملل ، سازمان عفو بین الملل ( امنتستی) وسایر نهادهای مدافع حقوق بشر تقاضای اقدام عاجلانه برای نجات جان فرهاد حاجی میرزا را دارد.

 

آزاد زمانی- سخنگوی انجمن دفاع اززندانیان سیاسی وحقوق بشرایران

26 بهمن 1386

February 21, 2008

در حمايت از فراخوان «فدارسيون جهاني كارگران حمل و نقل»

در حمايت از فراخوان «فدارسيون جهاني كارگران حمل و نقل»

نسان نودينيان

به ابتكار فدراسيون جهاني حمل و نقل ۶مارس امسال روز اقدام جهاني در همبستگي با كارگران ايران اعلام شده است. اقدام فدراسيون جهاني حمل  و نقل و كارزار بيش از دوسال حمايت از كارگران ايران بويژه در ارتباط با آزادي كارگران زنداني محمود صالحي و منصور اسانلو، همبستگي بين المللي كارگري با كارگران ايران است. 

كارنامه جمهوري اسلامي در ۲۹سال اخير سرشار از تجاوز به حقوق كارگران است. رژيم اسلامي ايران نزديك به سه دهه است كه اعتراضات و اعتصابات كارگري را بي وقفه سركوب كرده است. اخراج، دستگيري، شكنجه و اعدام رهبران و فعالين كارگري و ايجاد رعب و وحشت در محل هاي كار ابزار هميشگي رژيم ايران براي مقابله با اعتراضات و اعتصابات كارگري بوده است. رژيم اسلامي حق اعتصاب و حق تشكل آزادانه كارگران را ممنوع كرده است. حق اعتصاب از جرائم سنگين بشمار ميايد. در كنار تمام مصائب خانمانسوزي كه به زندگي و محيط هاي كارگري تحميل شده است، كارگران و رهبران كارگري در ايران حق تماس با سازمانهاي كارگري در كشورهاي ديگر را ندارند و امكان تماس مستقيم با رسانه ها و سازمانهاي بين المللي، بمنطور انعكاس بي حقوقي مطلق و شرايط بسيار دردآور و غير انساني كار و زندگي از آنها سلب شده است. سازمان جهاني كار و اتحاديه و سنديكاهاي كارگري در سطح بين المللي در ۲۹سال گذشته بارها و بطور مستمر بر عدم اجراي استانداردهاي پايه اي بين المللي، از قبيل كار اجباري، تبعيض در محيط هاي كار و محروميت از حق تشكل و اعتراض تاكيد كرده اند. هر اقدام و فراخوان بين المللي از سوي اتحاديه و سنديكاهاي كارگري در دل خفقان و سركوب ضد انساني كنوني و پايفشاري بر رعايت استاندارهاي پايه اي و در حمايت از كارگران ايران و اعتراض به دستگيري رهبران كارگري به امر امروز و فوري جنبش كارگري در ايران كمك ميكند. كارگران و رهبران كارگري را نبايد تنها گذاشت. كارزارهاي بين المللي را بايد دامن زد و به امر تقويت، اتحاد و همبستگي جهاني طبقه كارگر ايران براي رسيدن به خواستهاي پايه اي خودش بايد ايستاد. 

در حاليكه رژيم ضد كارگر و حامي سرمايه جمهوري اسلامي با ابزار سركوب و زنداني به مقابله با جنبش كارگري و صداي آزادخواهي و برابري طلبي در دانشگاه ها ميپردازد. همبستگي جهاني و بين المللي در دفاع از كارگران زنداني، دانشجويان دستگير شده و زندانيان سياسي به امر همبستگي و اتحاد نيروي عظيم جنبش كارگري با كارگران ايران و جنبش آزادخواهي و برابري به اهرم جدي در مبارزه طبقاتي جنبش ما تبديل ميشود و اين امر يك نقطه قوت جنبش ما است. از تبعات مثبت اقدام بين المللي فدارسيون جهاني كارگران حمل و نقل دخالت بخشهاي مختلف و ارگانهاي محلي و كشوري اين اتحاديه و تحرك سياسي – طبقاتي اعتراض بين المللي است كه در حيات سياسي جنبش كارگري سنتا همبستگي و اتحاد طبقاتي و صنفي كارگران را دامن زده است، روحيه اعتراض راديكال و همسرنوشتي طبقاتي كارگران را به امر زندگي و حيات سياسي – طبقاتي آنها گره زده است.

مروري كوتاه به يك تجربه قوي از حمايت بين المللي كارگري!

حدود يازده سال از تجربه پيروزي سياسي كارگران نفت ميگذرد. اعتراضات كارگران نفت كه از مرداد ماه ۱۳۷۶ با يك راه پيمايي شروع شد و در آذر ماه به شكل يك اعتصاب دو روزه اخطاري ادامه يافت، كمپين قدرتمندي در سطح بين المللي در حمايت از كارگران نفت و عليه جمهوري اسلامي را شكل داد.

حمايت بيسابقه سازمانهاي كارگري در سراسر جهان از كارگران نفت در ابعاد وسيع و با روحيه اي تعرضي سازمان داده شد. صدها اتحاديه و فعال كارگري و از جمله بسياري از اتحاديه هاي سراسري و مهم مثل «ث ژ ت» و «اف او» در فرانسه، «د گ ب» در آلمان، «تي يو سي» در انگليس، كنگره كار كانادا، اتحاديه هاي سراسري در استراليا، هند، برمه، هلند، سوئد، نروژ، فنلاند و دانمارك كه ده ها ميليون عضو دارند و به كمپين حمايت از كارگران نفت پيوستند، عملا به نيروي پشتيبان و حامي كارگران نفت و كارگران ايران تبديل شدند. اين حمايتهاي بين المللي كارگران و اتحاديه و كنفدراسيونهاي اتحاديه هاي كارگري عملا پشتوانه عظيم سياسي و طبقاتي كارگران ايران را ايجاد كرد و جنبش كارگري ايران با اين كارنامه درخشان و موفقيت سياسي بطور دائم و پيگيرانه اي در ارتباط تنگاتنگ با جنبش كارگري در سطح بين المللي قرار داده  است.

اگر در ايران تحت حاكميت سرمايه و نظام اسلامي كارگران و رهبران كارگري حق تماس با سازمانهاي كارگري در كشورهاي ديگر را ندارند و امكان تماس مستقيم با رسانه ها و سازمانهاي بين المللي، بمنطور انعكاس بي حقوقي مطلق و شرايط بسيار دردآور و غير انساني كار و زندگي از آنها سلب شده است. حمايتهاي بين المللي از كارگران نفت، و كمپين موفق آزادي محمود صالحي در سال۱۳۸۰ توانست سد سانسور و ممانعتهاي جمهوري اسلامي را بشكند و اينبار با هر اعتصاب كارگري، با هر دستگيري و نظامي كردن محيطهاي كار، افكار عمومي در سطح بين المللي در حمايت از كارگران دخالت كرده است.

امروز در شرايطي ما به استقبال و تدارك حمايت بين المللي(۶مارس) از منصور اسانلو و محمود صالحي و براي آزادي اين رهبران كارگري ميرويم كه جمهوري اسلامي با مقاومت و با تشديد فشار به كارگران و گسترده كردن دامنه دستگيريها و اعمال اقداماتي ضد انساني از قبيل شلاق زدن كارگران، بي حرمت كردن آنها در مقابل صفوف اعتراضات كارگري ايستادگي ميكند.

بدون شك، اقدام فدراسيون جهاني حمل و نقل و اعلام روز ۶مارس بعنوان روز تلاش هاي بين المللي براي آزادي منصور اسانلو و محمود صالحي موقعيت جنبش كارگري و موقعيت كارگران دستگير شده را در مقابل جمهوري اسلامي و كارفرماها جلو خواهد برد. و منشا بالقوه يك فشار و نگراني سنگين و دائمي براي رژيم اسلامي است. بايد فعالانه در آكسيون و تجمعات ۶مارس شركت كرد و همبستگي بين المللي كارگري را تقويت كرد.

اما، نكته اساسي و قابل تاكيد براي جنبش كارگري، رهبران و فعالين كارگري در شرايط كنوني اتكا به اهرم سازمانيابي توده اي و طبقاتي طبقه كارگر است. جمهوري اسلامي سرمايه فقط با يك انقلاب كارگري و توده هاي زحمتكش جامعه ايران سرنگون خواهد شد. اين مصاف اصلي ما در ايران است.

فوريه ۲۰۰۸

 

 

کوبا بعد از کاسترو

 جامعه "کاهش رنج مردم و افزايش اميد به زندگی"

کوبا بعد از کاسترو

ثريا شهابی

Soraya.shahabi@gmail.com

۲۰ فوريه ۲۰۰۸

۱۹ فوريه، فيدل کاسترو اعلام کرد که از رهبری دولت و فرماندهی نظامی کشور کناره گيری ميکند. اين خبر موجی از اظهار نظر، خوش بينی و بدبينی نسبت به آينده کوبا بعد از کاسترو را به صدر رسانه ها کشاند!

کوبا جزيزه ای کوچک و تنها "کانون کمونيستی" بازمانده از جنگ سرد است که نيم قرن از تهديد های تروريستی بزرگترين ماشين آدم کشی و جاسوسی جهان، آمريکا در همسايگی اش، جان سالم بدر برده است. کوبا بعلاوه و بيش از اين، تنها کشوری است که در دل پيچيده ترين تنگناهای اقتصادی و سياسی، در شرايط تحريم های اقتصادی و سياسی، توانسته است مطابق شاخص های پيشرفته ترين کشورهای غربی، يکی از بالاترين استاندارد های بهداشت و درمان رايگان،  سلامت و  افزايش طول عمر و اميد به زندگی، آموزش رايگان تا بالاترين مراجع تحصيلی، تامين مسکن و موازين دفاع از حرمت شهروندان، را برفرار کند.
دولت کوبا، بعد از فروپاشی اردوگاه شوروی، در مقابل تنگ تر شدن حلقه محاصره اقتصادی آمريکا بر روی کوبا برای به زير کشيدن کاسترو، و عليه پروژه  عمليات "رژيم چينج"  به ضرب به گرسنگی و به مرگ کشاندن مردم کوبا مقاومت کرد. پروژه چپاندن مکانيسم های اقتصاد بازار بر اقتصاد معطوف به تامين سلامت و خدمات اجتماعی مردم،  به درجه زيادی مهار شد. جهان نه تنها شاهد کاهش چشمگير خدمات درمانی و اجتماعی مردم کوبا نشد، بلکه سرمايه گذاری بر روی رشد و توسعه بيشتر صنعت  تکنولوژی  درمانی، تربيت متخصص، کشف و توسعه صنايع دارويی،  صدور ارزان و گاها رايگان آن، موجب کمی باز شدن حلقه تنگ محاصره اقتصادی بر روی مردم کوبا شد. 
کوبا عليرغم تکنولوژی بالای صنعت درمانی، اسلحه بيولوژيکی و شيميايی نمی سازد. درکوبا مجازات اعدام، شکنجه زندانی، کپی رايت بر تحقيقات و دستاوردهای درمانی،  پزشکی، علمی، فکری و فرهنگی  وجود ندارد. 
نسيم سوسياليسم، افق و آرمانهايش در کوبا، توانسته است تا امروز فشارهای ارتجاعی ترين دستگاههای تبليغاتی آمريکا و غرب برای کشانده پای منافع بازار و رقابت به کوبا و تحميل آن بر  پيکر اين جامعه بقول کاسترو معطوف به "کاهش رنج مردم و افزايش اميد به زندگی" را تا درجه ای مهار کند.
آيا کوبا بعد از کاسترو در جهت گسترش دستاوردهای انسانی خود پبش خواهد رفت؟ آيا کوبا بعنوان تنها "کانون کمونيسم" همچنان خود را به جهان سراسر انباشته از تعفن سرمايه لجام گسيخته، تحميل خواهد کرد؟
ارتجاع در غرب اميدوار است که کنار رفتن کاسترو، فصلی باشد برای اعلام "پايان آخرين کانون کمونيسم"،  ايده ها و آرمانهای انسانی آن! ارتجاع اميدوار است که کنارگيری کاسترو همراه باشد با گشوده شدن تمام و کمال درهای کوبا بر روی اقتصاد رقابت آزاد به خرج زدن از بهداشت و درمان مردم! همانطور که در قبله گاهش، ايالات متحده آمريکا، است! 
چپ و کمونيسم اما بايد و می تواند  اين تهديد را بر فراز  کوبا خنثی کند!

جنبش چپ دانشجويی:پ. هاشمی

پ. هاشمی

بخش اول: ۱۶ آذر سرخ
در ۱۱ آذر ماه امسال يورش قطعی نيروهای امنيتی به دانشجويان چپ آغاز شد. گويا قرار بود مراسمی در داشگاه های سراسر کشور برای بزرگداشت خاطره ی ۱۶ آذز برگزار شود. ظاهراً اين يورش برای ممانعت از برگزاری اين مراسم آغاز شد. رهبران فکری دانشجويان همچون جنايتکارانی که سال هاست تحت تعقيب هستند، دستگير شدند. تعداد زيادی از دانشجويان چپ به وزارت اطلاعات احضار شدند و محل سکونت آنها مورد تفتيش و جستجو قرار گرفت. در نتيجه ی اين اقدامات فضای تهديد و ارعاب به شکلی بی سابقه در سطح دانشگاه ها گسترده شد. هيچکس فکر نمی کرد در چنين فضايی دانشجويان چپ بتوانند مراسم خود را برگزار کنند.
دانشجويان چپ با وجود آنکه می دانستند در صورت هرگونه حرکتی بسياری از آنها ربوده و زندانی خواهند شد و تحت آزار و اذيت نيروهای امنيتی قرار خواهند گرفت، بر حق خود برای ابراز عقيده پافشاری کردند و توانستند در تهران و برخی از شهرستان ها مراسم خود را برگزار کنند. اين موفقيت موجب واکنشی عصبی و دستپاچه از جانب دستگاه های سرکوب جمهوری اسلامی شد. واکنشی که نظير آن در سال های اخير کمتر ديده شده بود.
استقامت و يکپارچگی دانشجويان چپ شگفت انگيز بود و آنها به خوبی نشان دادندکه حضور چشمگير نگرش های چپ و راديکال در دانشگاه های ايران، نه يک نمايش بلکه واقعيتی انکارناپذير است و نمی توان با شعار و جو سازی اين گرايش را ناديده گرفت.
پيش از اين، اتهاماتی از جانب برخی از محافل نزديک به اصلاح طلبان حکومتی بر عليه دانشجويان چپ مطرح شده بود. در اين اتهامات که به شکلی وسيع در سايت های اينترنتی خارج از کشور منتشر گرديد، ادعا شده بود که دانشجويان چپ و راديکال گروهی متشکل از ۲۰ الی ۳۰ نفر هستند که با "بی اخلاقی سياسی" مراسم مشترک دانشجويی را تحت الشعاع خود قرار می دهند. در اين اتهامات ادعا شده بود که اين دانشجويان با ترفند های رسانه ای سعی می کنند وزن خود را بسيار بيشتر از آنچه در واقع هست نشان بدهند. به دنبال اين اتهامات، شورای مرکزی دفتر تحکيم وحدت طی اطلاعيه ای اعلام کرد که ديگر حاضر نيست پلاکارد های سرخ و شعار های دانشجويان چپ را در مراسم مشترک دانشجويی تحمل کند و از آنان خواست تا از اين پس مراسم دانشجويی را جداگانه برگزار کنند.
اين شايد يکی از دلايل اصلی اصرار دانشجويان چپ برای برگزاری گردهمائی ۱۳ آذز در دانشگاه تهران بود؛ مراسمی که در جريان و بدنبال آن تعداد زيادی از اين دانشجويان دستگير و زندانی شدند. آنها سعی داشتند در عمل ادعاهای خود را ثابت کنند و عليرغم سرکوب دستگاه های امنيتی رژيم در انجام اين کار موفق شدند.
بنا به گزارش سايت "ادوار نيوز" (سايت رسمی ادوار تحکيم وحدت)، در شرايطی که دانشگاه تهران در محاصره ی نيرو های امنيتی قرار داشت و دانشجويان چپ شناخته شده به شکلی بی سابقه در صحن دانشگاه شکار و تحويل وزارت اطلاعات می شدند، تحت فضايی به شدت پليسی ۵۰۰ نفر گرد هم آمدند و مراسم ۱۳ آذز را با موفقيت برگزار کردند. تقريباً تمامی سخنرانان و سازمان دهندگان اين مراسم دستگير و زندانی شدند و علاوه بر آن تعدادی از شرکت کنندگان عادی اين گرد همايی نيز بازداشت و تحت بازجويی قرار گرفتند. عده ای از اين شرکت کنندگان عادی به زندان اوين منتقل شدند و تحت سخت ترين شرايط، زير فشار قرار گرفتند تا به جرم هايی اعتراف کنند که زمينه را برای اعمال فشار به رهبران فکری دانشجويی فراهم می کرد. دامنه ی دستگيری ها به شهرستان ها نيز کشيده شد و ظرف چند روز شمار کل دانشجويان چپ زندانی به بيش از ۴۰ تن رسيد.
دفتر تحکيم وحدت به سرعت مواضع خود را اصلاح کرد و بر خلاف پيش بينی نيروهای امنيتی رژيم و عليرغم تهديد های مکرر وزارت اطلاعات، به دفاع از دانشجويان چپ دستگير شده برخاست. در روز ۱۸آذر گردهمائی دفتر تحکيم که به مناسبت سالگرد ۱۶ آذر برپا شده بود، به محل اعتراض يکپارچه ی تمامی گروه های دانشجويی بر عليه سرکوب جنبش دانشجويی تبديل شد. در اين مراسم که حضور دانشجويان کرد در آن چشمگير بود، دانشجويان شرکت کننده يکدل و يکپارچه خواستار آزادی همه ی دانشجويان زندانی از تمامی گروه ها و گرايشات سياسی و عقيدتی شدند. به گزارش سايت "ادوارنيوز" حدود ۲۰۰۰ تن در اين گردهمائی شرکت کردند و درآن عکس و نام ۳ دانشجوی زندانی اميرکبير، دانشجويان چپ دستگير شده و دانشجويان و فعالين مدنی خلق کرد که هم اکنون در بند هستند، در کنار هم به چشم می خورد. نمايندگان طيف های مختلف دانشجويی در اين مراسم سخنرانی کردند و طی آن خواستار آزادی تمامی دانشجويان زندانی شدند.
پاسخ جمهوری اسلامی به اين درخواست ها، دستگيری ۳ تن از دانشجويان کرد بود که در اين مراسم سخنرانی کرده بودند. ظاهراً سرکوب جنبش چپ دانشجويی ابعادی پيدا کرده بود که دستگاه های سرکوب رژيم در ابتدا آن را پيش بينی نمی کردند. دستگاه های سرکوب رژيم گمان می کردند که با دستگيری چند نفر قبل از برگزاری مراسم ۱۳ آذر، حرکت جنبش چپ دانشجويی متوقف خواهد شد و با توجه به مواضعی که پيش ار اين بر عليه جنبش چپ دانشجويی و توسط اصلاح طلبان حکومتی و محافل نزديک به آنها اتخاذ شده بود، آنها فکر نمی کردند سرکوب اين جنبش انعکاس وسيعی در فضای سياسی ايران پيدا کند.
اشتباه محاسبه ی نيروهای امنيتی
ايستادگی و پافشاری دانشجويان چپ برای برگزاری مراسم ۱۳ آذر و به دنبال آن حمايت دفتر تحکيم وحدت و ساير گروه های دانشجويی از حق فعاليت اين دانشجويان، اولين نشانه های شکست توطئه ای بود که زيرکانه طراحی شده بود. اساس اين توطئه را سکوت تشکيل می داد؛ سکوتی که گمان می شد بر بستر تنگ نظری های ليبرالی، در فضای سياسی ايران با موفقيت به پيش خواهد رفت. دستگاه های سرکوب جمهوری اسلامی گمان می کردند می توانند بی سرو صدا و با کمترين هزينه به "غائله ی چپ" در دانشگاه های ايران خاتمه دهند تا از اين طريق خواب آرام به چشمان کسانی باز گردد که از مدت ها پيش نگران رشد گرايشات راديکال در جامعه هستند.
اما اين تنها دليل اعتماد به نفس و عزم جدی نيروهای امنيتی جمهوری اسلامی برای سرکوب گرايشات چپ و مارکسيستی در دانشگاه های کشور نبود. شکل خشن و وحشيانه اين تعرض نشان از اوج گيری دوباره ی فضايی دارد که هميشه در سرکوب نيروهای مارکسيستی مورد استفاده قرار می گيرد. استفاده ی ابزاری از مذهب و باورهای دينی در منازعات سياسی، فضايی را ايجاد می کند که در آن اهداف سياسی، کج و معوج نشان داده می شوند و بستر مناسبی برای توجيه سرکوب نيرو های چپ و مارکسيست فراهم می گردد.
در چند سال گذشته و بخصوص بعد از اتحاد استراتژيک نيروهای اصلاح طلب با هاشمی رفسنجانی، اين نيروها نيز سعی کرده اند در رقابت با جناح مقابل، مذهب و نهاد های حاکم بر آن را به مرکز منازعات سياسی تبديل کنند و با تسلط بر آن، اهداف سياسی و اقتصادی خود را پيش ببرند. متآسفانه کمتر کسی به اين تصميم اصلاح طلبان توجه کرد؛ تصميمی که می تواند تآثيرات شومی در فضای سياسی ايران ايجاد کند. هنگامی که نهادهای مذهبی در مرکز منازعات سياسی قرار گيرند و موضع گيری شخصيت های مذهبی نقشی تعيين کننده در رقابت های سياسی بازی کند، نيروهای امنيتی و دستگاه های سرکوب نظام ميدان وسيعی برای حرکت پيدا می کنند. نيروهايی که خود را "سربازان گمنام امام زمان" می خوانند و از ده ها "مجوز شرعی" برای توجيه اقداماتشان برخوردارند، در چنين فضايی استقلال و قدرت وسيعی پيدا خواهند کرد. اين نيروها می توانند شدت عمل و خشونت خود را پشت تفاسير مذهبی متعددی پنهان کنند که با توجه به شکل رقابت سياسی جناح های حکومت، هيچ مقامی نمی تواند آنها را به چالش بگيرد. نيروهای امنيتی رژيم به خوبی می دانستند در صورت اشتباه محاسبه، هيچکس آنها را مواخذه نخواهد کرد و همين موجب اعتماد به نفسی شد که ما در برخورد های خشن و وحشيانه ی اين نيروها با دانشجويان چپ شاهد آن هستيم.
ايکاش اين جريان به همين جا ختم می شد. نيروهای امنيتی رژيم تنها سکوت و رضايت ضمنی اصلاح طلبان حکومتی را برای سرکوب دانشجويان چپ در اختيار نداشتند. اين نيروها گاهی حتی متهم می شدند که چرا برای جلوگيری از گسترش گرايشات چپ و راديکال کاری نمی کنند! محمد قوچانی سردبير روزنامه ی توقيف شده ی شرق که با حمايت های مالی محافل نزديک به هاشمی رفسنجانی اداره می شد، دو ماه قبل از سرکوب دانشجويان چپ يک شماره ی کامل نشريه ی "شهروند امروز" را به خطر چپ در دانشگاه ها ی ايران اختصاص داد. وی در سرمقاله ی اين نشريه که در تاريخ ۱۵ مهر ۱۳۸۶ منتشر شد ضمن انتقاد از دولت احمدی نژاد، نوشت: "نفوذ انديشه های کمونيستی از نوع استالينی آن در دانشگاه های ايران خطری نيست که صادق ترين اصول گرايان و سنت گرايان از آن نگران نباشند و اين خطر واقعاً وجود دارد" وی با تآکيد بر آنچه آن را "قواعد اساسی فقه اسلامی در اصالت فرد و اقتصاد آزاد" ناميد از "بازگشت دوباره ی چپ ها به دانشگاه" ابراز نگرانی کرد و نوشت: "به همين دليل است که ضروری است محافظه کاران سرشناس از جمله همان مقام عالی رتبه ی دولت فعلی اين بار مانع از تکرار فاجعه شوند تا التقاط جديد نفاقی تازه نسازد".
به دنبال اين ويژه نامه، روزنامه ی اعتماد ملی نيز که زير نظر مهدی کروبی اداره می شود، در تاريخ ۲۲ مهر ۱۳۸۶ صفحاتی را به خطر چپ در دانشگاه های ايران اختصاص داد. در اين شماره طی گزارش ها و مصاحبه هايی که با شخصيت های سياسی شناخته شده انجام شد، از گسترش "انديشه های الحادی" در دانشگاه های ايران ابراز نگرانی شده بود و بسيج و مسئولين دانشگاه مورد مواخذه قرار گرفتند که چرا خطر چپ را دست کم می گيرند و در مقابل آن کاری انجام نمی دهند.
ادبياتی که در اين نوشته ها از آن استفاده شده است، به شکل عجيبی مشابه ادبياتی است که در سال های ۶۰ برای توجيه سرکوب جريانات چپ از آن استفاده می شد. در اين ادبيات جريانات چپ نه به عنوان جرياناتی سياسی بلکه به عنوان عوامل کفر و الحاد معرفی می شوند و به جای مواضع سياسی بر بی دينی و نقطه نظرات فلسفی آنها تآکيد می گردد. بی جهت نيست که در اطلاعيه ای که وزارت اطلاعات در ارتباط با دستگيری دانشجويان چپ صادر کرد، يکی از اتهامات اصلی که بر عليه اين دانشجويان مطرح شد؛ مطالعه و نگهداری "کتب ضاله" بود. اين اطلاعيه به خوبی نشان می داد که وزارت اطلاعات برای توجيه اين دستگيری ها، قبل از هر چيز بر روی اعتقادات اين دانشجويان تآکيد می کند.
در شرايط فعلی هيچ تشکيلات جدی مارکسيستی نمی تواند به شکلی وسيع و گسترده در داخل ايران فعاليت کند. برای سازمان دهی چنين تشکيلاتی ايده ها، نظريات و تئوری هايی لازم است که جريانات موجود کوچک ترين شناختی از آنها ندارند. هياهوی تبليغاتی احزاب و گروه هايی که مدعی حضوری پررنگ در داخل کشور هستند، بيشتر نمايشی رسانه ای است. اين احزاب و گروه ها جهت ادامه ی بقای خود در خارج از کشور، مجبورند تا برای جذب کمک های مالی و امکانات به عناصر متزلزل و بعضاً بريده ای مراجعه کنند که سال ها پيش سياسی بودند و برای زندگی بهتر به کشورهای اروپايی مهاجرت کرده اند. ادعای حضور موثر در داخل کشور که از جانب برخی از احزاب و گروه های تبعيدی عنوان می شود، صرفاً نمايشی تبليغاتی است که بينندگان اصلی آن در خارج کشور قرار دارند. البته همه ی اين گروه ها هوادارانی کم تعداد در داخل کشور دارند ولی فعاليت اين گروه ها درخارج از کشور معطوف به ضرورت ها و مقتضيات حرکت هوادارانشان در داخل کشور نيست؛ بلکه برعکس فعاليت اين هواداران در داخل ايران اکثراً در خدمت نوع و شکل فعالين اين گروه ها در شرايط تبعيد قرار می گيرد و بر حسب آن تعريف می شود. به نظر من اين مهم ترين دليل ضعف جنبش چپ در ايران است و تا هنگامی که چپ داخل کشور خود را از زير بار اسطوره ی "حزب – سازمان" هايی که در خارج از کشور مستقر هستند رها نکند، اين ضعف ادامه خواهد داشت.
جنبش چپ دانشجويی يک تشکيلات مارکسيستی نبود. يک جنبش نمی تواند تشکيلات باشد و هر گونه تلاشی در اين راستا پيشاپيش محکوم به شکست است. مسلماً درون جنبش چپ دانشجويی گروه های مختلف دانشجويی می توانند فعاليت کنند ولی منحصر کردن هويت جنبش چپ دانشجويی به يک گروه خاص دانشجويی حرکتی فرصت طلبانه و به شدت مضر است. تلاش هايی که در اين راستا و بعد از دستگيری رهبران شناخته شده ی اين جنبش صورت گرفته است، بايد در معرض انتقاد جدی فعالين و گروه های سياسی چپ قرار بگيرد و عوامل اصلی آن بايد افشا و طرد شوند.
جنبش چپ دانشجويی حرکتی نظری و کاملاً علنی بود که ايده هايی را در فضای دانشگاهی مطرح می کرد. تظاهراتی چند صد نفره نمی تواند حاکميتی را متزلزل کند. ترس جمهوری اسلامی و ليبرال های نزديک به آن از ايده هايی بود که در اين تظاهرات مطرح می شد، ايده هايی که عمدتاً ارزشی نظری داشتند. اين ايده ها نمی توانستند در سطح جامعه گسترش يابند چون برای گسترش يک ايده در سطح جامعه تشکيلاتی ديگر، جنبشی ديگر و حتی زبانی ديگر لازم بود. جنبش دانشجويی به تنهايی نمی تواند ايده ای را توده ای کند. ارزش اين جنبش قبل از هر چيز در صداقت، صراحت و شفافيت نظرياتی است که در سطح آن مطرح می شود، نظرياتی که ديگران بايد آنرا صيقل دهند و به زبانی ساده و معمولی به ميان توده ها ببرند. دوستان جوان ما در ابتدای راه بودند. آنها سعی داشتند چيزهايی را ياد بگيرند که ديگران به آنها ياد نداده بودند. جرم اصلی آنها آموختن بود و اين جرمی است که خيلی ها آنرا نمی بخشند.
جمهوری اسلامی برای سرکوب دانشجويانی که فعاليت آنها کاملاً علنی و عمدتاً محدود به محيط دانشگاه بود، دانشجويانی که قريب به اتفاق آنان را جوانانی ۲۰ تا ۲۵ ساله تشکيل می دادند، به گونه ای رفتار کرد که گويی در صدد قلع و قمع يک گروه جنايتکار مسلح است و در اين ميان، توجيه اصلی جمهوری اسلامی برای رفتارهای وحشيانه اش تنها يک چيز بود: «اين دانشجويان مارکسيست هستند.»

در اينجا بوی نفرت انگيز زندان ها و شکنجه های سال های ۶۰ بار ديگر به مشام می رسد و خاطره ی تلخ قتل عام های سبعانه بار ديگر زنده می گردد. شکل برخورد و شيوه هايی که حکومت در مواجهه ی با دانشجويان چپ به کار برد و مهم تر از آن توجيهی که برای اين برخوردها به آن متوسل شد، يادآور منطقی است که در سال های ۶۰ به کرات از آن استفاده می کرد. منطقی متحجر که ظاهراً هدف آن را مبارزه با کفر و الحاد تشکيل می دهد.
در اين منطق بجای آنکه مواضع مشخص سياسی مورد توجه قرار گيرد، بر هويت ايدئولوژيک و نظرگاه های فلسفی افراد تأکيد می گردد و از همين جا راه برای تفتيش عقايدی قرون وسطايی باز می شود.
اما ما ديگر در شرايط سال های ۶۰ نيستيم و باورهای دينی مردم ديگر نمی تواند برای پيشبرد اين منطق مورد سوء استفاده قرار گيرد. اکنون پس از گذشت سال ها و بعد از آنکه مردم ايران تجربه ی گران سال های ۶۰ و حاکميت جمهوری اسلامی را با گوشت و پوست خود تجربه کرده اند، اين توجيهات حداقل در بين مردم عادی چندان خريداری ندارد. آنها به خوبی می دانند که در پشت اين دغدغه های به ظاهر دينی، منافع ميلياردرهای "اسلامی" پنهان است؛ اما بر خلاف اين نگرش ساده ولی عميقی که در بين مردم عادی رايج است، بخش مهمی از نيروهای سياسی و به خصوص نيروهايی که تحت تآثير نگرش های ليبرالی هستند، از تحليل منازعات ايدئولوژيک و سياسی بر مبنای منافع عينی و واقعی خودداری و آن را در هزار توی پيچيده ی عبارت پردازی های بی معنی گرفتار می کنند.
يکی از ويژگی های بارز دانشجويان چپ و راديکال اين بود که صريحاً روی اين منافع انگشت گذاشتند و آنرا از ميان ابرهای ايدئولوژيک دين مدارانه و يا اصلاح طلبانه بيرون کشيدند. آنها درگيری جناح های حکومتی را درگيری منافعی اقتصادی می ديدند که خود را در پشت شعارهای مذهبی يا سياسی پنهان می کند. اين رمزگشايی از ماهيت اصلی درگيری های حکومتی شآن "قهرمانان حفظ اصالت دين" را خدشه دار می کرد. و قداست "مبارزه در راه اصلاحات و نجات باور های دينی" را به شدت کاهش می داد؛ بنابراين تعجبی ندارد که هر دو جناح حکومتی کينه ی دانشجويان را به دل گرفتند و برای ريشه کن کردن نگرش های راديکال در دانشگاه ها يکدل و هم نظر شدند.
اشتباه محاسبه ی نيرو های امنيتی رژيم از همين جا شروع شد. آنها روی نفوذ اصلاح طلبان حکومتی بر نيروهای مخالف جمهوری اسلامی بيش از اندازه حساب می کردند. آنها گمان می کردند که دستگيری چند دانشجوی چپ، عملاً سکوتی تآييد آميز را به دنبال خواهد داشت و فضای سياسی کشور واکنش چندانی در قبال آن از خود نشان نخواهد داد. شرط موفقيت جمهوری اسلامی اين بود که منطق قرون وسطايی آن بی سر و صدا به ميدان بيايد و از طرف فضای سياسی به عنوان واقعيتی موجود پذيرفته شود. شهامت و پايداری دانشجويان چپ اين منطق را از ميان حصارهای سکوتی که قرار بود بدور آن کشيده شود بيرون آورد و در معرض ديد و قضاوت همگان قرار داد. مقاومت و ايستادگی اين دانشجويان سکوتی را به هم زد که قرار بود زمينه ساز کارآمدی دوباره ی اين منطق باشد. چهره ای از جمهوری اسلامی به نمايش درآمد که مدت ها بود سعی داشت آنرا پنهان کند؛ چهره ای که يادآور سال های سياه ۶۰ است.
منطقی که در سال های ۶۰ معرکه گردان اصلی اعدام ها و قتل عام های سياسی بود، نمی توانست از جانب نيروهای آزاديخواه و مترقی تحمل شود. با وجود سکوت مزورانه ی رسانه های غربی و عليرغم انفعال و خاموشی معنادار محافلی که کوچکترين ارزشی برای آبروی سياسی خود قائل نيستند، از همان ابتدا خيل عظيمی از نيروها به ميدان آمدند و نفرت و انزجار خود را از رفتاری که با دانشجويان چپ شده بود اعلام کردند. کمپين ها و کميته های متعددی تشکيل شد و فعاليت های متشکلی برای آزادی بی قيد و شرط تمامی دانشجويان و بخصوص دانشجويان چپ آغاز گرديد. گروه های مستقل دانشجويی اخبار مربوط به دانشجويان زندانی را منتشر کردند و سايت های اينترنتی متعددی اين اخبار را پوشش دادند. گزارش لحظه به لحظه ی اين تحرکات دهان به دهان می گشت و گسترش می يافت.
توطئه ی سکوت شکست خورده و ثابت شده بود، جنبش چپ دانشجويی نيازی به حمايت رسانه ها، گروه ها و افرادی ندارد که تنها حاضرند از کسانی که هم رآی و هم نظر آنها باشند، دفاع کنند. هر آنچه اين جريانات می توانستند انجام دهند، جنبش دانشجويی با کمک شبکه ی وسيعی از نيروهای مستقل توانست انجام دهد. سرکوب و شکنجه ی دانشجويان چپ در تاريک خانه های دستگاه های امنيتی رژيم پنهان نماند و در معرض ديد و نفرت تمامی کسانی قرار گرفت که چشمانی برای ديدن و وجدانی برای متآثر شدن دارند.
 بخش دوم: "سکوت را می توان شنيد"
با وجود انتشار گسترده ی اخبار دستگيری و شکنجه ی دانشجويان چپ که به همت تشکل های دانشجويی، گروه های مستقل ترقی خواه و نيروهای چپ صورت گرفت؛ رسانه های غربی و محافل نزديک به آنها ترجيح دادند با سکوت از اين واقعه استقبال کنند. سرکوبی که وسعت و شدت آن در سال های اخير بی سابقه بود، رخدادی کم اهميت تلقی شد و با آن بمثابه خبری حاشيه ای برخورد شد. کسانی که تا ديروز در ارتباط با دستگيری به اصطلاح "ارازل و اوباش" ساعت ها بحث می کردند و در رابطه با ضرورت بهره مندی بدون تبعيض تمامی افراد از حمايت های قانونی ده ها مقاله می نوشتند، امروز حتی حاضز نبودند اشاره ای کوچک به رفتارهای وحشيانه جمهوری اسلامی با دانشجويان چپ بکنند. گويی اين دانشجويان حق چندانی برای برخورداری از حقوق مدنی و حمايت های قانونی ندارند؛ حمايت هايی که انتظار می رفت حتی ارازل و اوباش هم از آن برخوردار باشند.

کاملاً واضح بود که دليل اين بی اعتنايی آشکار به سرکوب دانشجويان چپ، اعتقادات اين دانشجويان و مواضع ضد آمريکايی آنها بود؛ مواضعی که در حد بيانيه ها و خطابه های تشريفاتی باقی نمی ماند و به راهبردهايی عملی برای جنبش دانشجويی منتهی می شد. دانشجويان چپ موضع گيری کاملاً مشخصی عليه سياست های نئومحافظه کاران آمريکايی در منطقه داشتند و در کنار تقابل با سياست های جمهوری اسلامی بر ضرورت و مخالفت قاطع با دخالت های خارجی نيز پافشاری می کردند. آنها معتقد بودند که جنبش دانشجويی بايد با تمامی جناح های حکومتی و قدرت های خارجی مرزبندی داشته باشد و حرکات آن بگونه ای باشد که جناح های حکومتی و قدرت های خارجی نتوانند از آن به نفع سياست های خود بهره برداری کنند. اين دانشجويان به دنبال تجربه ی دوران اصلاحات، نگران آن بودند که جنبش دانشجويی به زائده ی بی اراده ی نهادهای قدرت تبديل شود و نتواند رسالتی را که بر دوش دارد، انجام دهد. آنها بر ضرورت ايجاد يک "جبهه ی سوم" پافشاری می کردند و اعتقاد داشتند که تنها چنين جبهه ای می تواند مستقل از قدرت هايی که هم اکنون باهم درگيرند، به مرکزی برای پی گيری منافع واقعی مردم تبديل شود.

اين مواضع از همان ابتدا با مخالفت طيف وسيعی از نيروهای اپوزيسيون روبرو شد و دانشجويان چپ و راديکال متهم شدند به اينکه اعتقادی به ضرورت وحدت در نيروهای اپوزيسيون ندارند و با مواضع خود عملاً موجب تضعيف آن می شوند. از اصلاح طلبان و ليبرال های وطنی گرفته تا برخی از گروه های مهاجر، همگی در يک نکته اشتراک نظر داشتند و آن ضرورت استفاده از قدرت های موجود برای رسيدن به اهداف سياسی شان بود. اصلاح طلبان و جريانات ليبرالی که در اطراف آنها موضع گرفته بودند، در بحبوحه ی اصلاحات به دليل ترس از گسترش جنبش توده ای در مقابل جناح مقابل گام به گام عقب نشستند و مواضع حکومتی خود را يکی پس از ديگری از دست دادند. اين نيروها زير ضرب فشارهای جناح اقتدارگرای جمهوری اسلامی قرار داشتند و تنها اميدشان تأثيراتی بود که فشارهای خارجی می توانست در پی داشته باشد. آنها اميدوار بودند که اين فشارها بتواند جناح اقتدارگرای جمهوری اسلامی را قانع کند که بهترين راه مصالحه با غرب استفاده از اصلاح طلبان به عنوان شرکای کوچکتر است. در طرف ديگر گروه های مهاجری قرار داشتند که در خارج از ايران فعاليت می کنند. به دليل تمرکز فعاليت اين گروه ها در خارج از کشور، آنها فاقد امکانات و قابليت های لازم برای تأثيری تعيين کننده بر ظرفيت های داخلی هستند. با وجود اين بسياری از اين گروه ها از بررسی نقش و موقعيت خود طفره می روند و تمايل دارند تا برای خود نقشی تاريخی قائل باشند. برای اين نيروها فشارهای خارجی می توانست دريچه ی اميدی باشد تا از طريق آن جامعه ی ايران از کنار به حرکت در آيد و دليل تمرکز فعاليت آنها در خارج از کشور به گونه ای توجيه شود.
همه ی اين نيروها با وجود تمامی اختلافاتی که باهم داشتند در يک نکته اشتراک نظر پيدا می کردند و آن تأثيرات مثبتی بود که به زعم آنها اين فشارهای خارجی می توانست در فضای سياسی ايران ايجاد کند. برای آنها مهم نبود که اين فشارها چه سمت و سويی دارد و در عمل چه اهدافی را دنبال می کند، برای آنها مهم نبود که آيا اين فشارها موجب تحرک بيشتر توده ها می شود يا برعکس آنها را تشويق می کند تا در انتظار امدادی از غيب باقی بمانند. آنچه برای اين نيروها اهميت داشت، امکاناتی بود که شايد در نتيجه ی اين فشارها برای آنها ايجاد می شد. اين امکانات تنها چيزی بود که آنها می توانستند به آن اميدوار باشند. اين نيروها نمی توانستند روی جنبش توده ای حساب کنند. برخی از اين نيروها تحرک توده ای را دور از دسترس و غيرممکن می دانستند و برخی ديگر آنرا خطرناک و غير قابل کنترل تلقی می کردند. بنابراين پافشاری جنبش چپ دانشجويی برای ايجاد "جبهه ی سوم" در بهترين حالت خيال پردازی کودکانه و در بدترين حالت نشانه ی خشونتی کور و خطرناک ارزيابی شد.            
مواضع و تحليل های جنبش چپ دانشجويی در بعدی نظری مطرح شد. برای تبديل اين نظرات به برنامه هايی عملی، لازم بود تا جريانات و گروه های چپ آنهارا مورد نقد و بررسی قرار دهند و از دل آنها گرايشات راديکالی را بيرون بکشند که مدت ها ست در جنبش چپ ايران فراموش شده اند؛ اما متأسفانه اين مواضع و تحليل ها با بی اعتنايی کامل از طرف احزاب و گروه های چپ مهاجر روبرو شد و نطفه های راديکاليسمی که در دل آنها وجود داشت، به خامی و بی تجربگی دانشجويان چپ نسبت داده شد. ترس از راديکاليسم منحصر به نيرو های راست و ليبرال نيست. اين ترس طی سال های مهاجرت در احزاب و گروه های چپ ريشه دوانده و مواضع و نقطه نظرات آنها را تحت تأثير خود قرار داده است. بنابراين ما می بينيم که درچپ خارج از کشور معيار راديکاليسم در محدوده های تنگ مواضع فرهنگی و سياسی زندانی می شود و به ريشه های اقتصادی و طبقاتی اين مواضع کوچکترين اشاره ای نمی شود.               
در چنين فضايی کاملاً طبيعی است که ميدان دار اصلی تفکرات سياسی، نگرش های راست و ليبرال شوند و پلميک های سياسی در محدوده ی تنگ تفکر ليبرالی باقی بماند. تنفری که از جانب نيرو های راست و ليبرال عليه گرايشات راديکال دانشجويان چپ ابراز شد، به دليل ترس از قدرت اجتماعی اين دانشجويان نبود. اين تنفر قبل از هر چيز معلول هراسی است که نگرش ليبرالی از تفکرات راديکال دارد؛ تفکراتی که هيچگاه با آنها رو در رو مبارزه نشد و نگرش های رقيب آن همواره در پشت جعل تاريخ و عوامفريبی های سياسی پنهان شدند تا گريبان خود را از ضرورت برخوردی مستدل و تئوريک رها کنند.
تحليل ها و مواضع جنبش چپ دانشجويی در فضايی شفاف و بی طرفانه در معرض نقد و بررسی قرار نگرفت. نيروهايی که در نبود آلترناتيو چپ و راديکال خود را پرچمداران بی رقيب مبارزه با تحجر، استبداد و عقب ماندگی بشمار می آوردند، با ظهور نگرشی که اين موقعيت انحصاری آنها را زير سوال می برد، دست پاچه و عصبی شدند. آنها نمی توانستند رودررو و آشکار با اين نگرش برخورد کنند، بنابراين سعی کردند از پشت به آن حمله کنند. هاله ی مقدسی به دور فعاليت هايی کشيده شد که اساس آن را اتکاء به فشارهای خارجی و حمايت اصلاح طلبان تشکيل می داد و گفته شد که دانشجويان چپ با انتقاد از تکيه گاه های اصلی اين فعاليت ها، عملاً مبارزه ای را زير سوال می برند که هم اکنون در جريان است. اينکه "اين مبارزه ی واقعاً موجود" تا چه حد جدی است و چه دستاوردهايی می تواند داشته باشد، مورد توجه قرار نمی گرفت و بررسی آن به آينده ای دور حواله می شد. هيچکس به اين نکته توجه نکرد که دانشجويان چپ خواستار توقف اين فعاليت ها نبودند بلکه به دنبال ارتقاء اين فعاليت ها به گونه ای بودند که تکيه گاه اصلی آن جنبش توده ای باشد. مهمتر از همه اينکه دانشجويان چپ نه می خواستند و نه می توانستند نظرات خود را تحميل کنند. آنها صرفاً عقايد خود را مطرح می کردند و همين طرح عقايد چيزی بود که مدعيان آزادی انديشه نمی توانستند آنرا تحمل کنند.
بلافاصله بعد از موضع گيری های راديکال جنبش چپ دانشجويی زمزمه هايی مبنی بر حمايت جمهوری اسلامی از اين دانشجويان به گوش رسيد. عده ای ادعا می کردند که جناح اقتدارطلب جمهوری اسلامی مخفيانه از اين دانشجويان حمايت می کند تا به وسيله ی آنها با انديشه های ليبرالی مبارزه کند. البته اين ادعاها از همان ابتدا به يک شوخی شبيه بود و هيچکس آنرا جدی نگرفت؛ ولی اين شوخی تلخ و گزنده می شود وقتی می بينيم، همان هايی که تا ديروز مدعی بودند فعاليت دانشجويان چپ و راديکال به نفع جمهوری اسلامی تمام می شود و به همين دليل دولت از ادامه ی فعاليت آنها جلوگيری نمی کند، امروز سرکوب وحشيانه ی آنها را امری طبيعی قلمداد می کنند و دليل آنرا تندروی و ناپختگی سياسی آنها می دانند.
هيچگاه با مواضع و اعتقادات جنبش چپ دانشجويی برخوردی صريح، مستدل و نقادانه صورت نگرفت. عده ای آنها را نصيحت کردند و عده ای ديگر آنها را در معرض اتهاماتی عوام فريبانه قرار دادند. کسی به نظرات و مواضع آنها توجه نکرد. گويا آنچه مهم بود خود اين دانشجويان بودند و نه نظرات و مواضع آنها. اما رخدادهای بعدی نشان داد که اين مواضع و نقطه نظرات انعکاس وسيعی در محافل سياسی ايران داشته است. آنچه دانشجويان چپ را در مرکز توجه ناظران سياسی قرار می دهد، بيش از هر چيز اعتقادات و نگرش های سياسی آنها است و نه کميت و قدرت اجتماعی آنها.
سرکوب وحشيانه ی دانشجويان چپ و سکوت کسانی که پيش از اين افتخار اصلی شان دفاع از آزادی بيان و انديشه بود، نکته ی بسيار مهمی است که نمی توان آنرا ناديده گرفت. سکوت اين مدعيان دمکراسی و حقوق بشر در برابر دستگيری و شکنجه ی دانشجويان چپ، امری طبيعی تلقی نمی شود. اين سکوت در کنار مواضع اصلاح طلبان حکومتی که پيش از اين خواستار برخورد جدی دستگاه های اجرايی با "خطر چپ در دانشکاه" شده بودند، معنايی خاص پيدا می کند. رسانه ها، جريانات و افرادی که مدعی تضارب آراء و برخورد انديشه ها بودند، با خونسردی سرکوب وحشيانه ی جوانانی را نظاره کردند که گناه اصلی شان ابراز عقيده و بيان نظراتشان بود. آنها نمی فهميدند که سکوت را می توان شنيد، سکوتی که با صدايی چندش آور فرياد می زند: "تصفيه کنيد آقايان، تصفيه کنيد! دانشگاه های ايران را از انديشه های مخرب مارکسيستی و راديکال تصفيه کنيد!"
"آنها که باد می کارند، طوفان درو خواهند کرد."
مسلماً عده ای بر اين دانشجويان خرده می گيرند که چرا دشمنی کسانی را به جان خريده اند که می توانستند در لحظات سخت به ياريشان بيايند؛ عده ای به اين دانشجويان خرده می گيرند که چرا پا را از گليمشان درازتر کرده و حرف هايی را گفته اند که نبايد می گفتند. اما چرا دشمنی ها را به حساب جوانی و بی تجربگی اين دانشجويان نمی گذارند؟ چرا اين بار "بخششی" از طرف "بزرگان" در کار نيست؟
کاملاً روشن است که در محافلی خاص، نسبت به اين دانشجويان کينه و نفرت عميقی وجود دارد. رفقای جوان ما بار گرانی بدوش می کشند. آنها عقايد و مواضعی را مطرح کرده اند که خيلی ها تحمل شنيدن آنرا ندارند، مواضع و عقايدی که طرح آنها قابل بخشش نيست. نگرش هايی که آنها مطرح کردند، ناشی از راديکاليسمی اجتماعی است که از بطن جامعه بيرون جوشيده است و ذاتاً با مواضع گروه های افراطی و کوچک مستقر در خارج تفاوت دارد. اين ويژگی برای بسياری رعب آور است. راديکاليسم موجود در ديدگاه های جنبش چپ دانشجويی نمايشی رنگ و رو رفته از تاريخ تحريف شده ی چپ ايران نيست. اين راديکاليسم زنده است و برای همين می تواند متکامل شود و گسترش يابد.
با جنبش چپ دانشجويی هيچگاه برخوردی مستدل نشد. مخالفين سرسخت آن صرفاً به لعن و نفرين اين جنبش در فضايی عوام فريبانه پرداختند. البته هرکس می تواند مانند آقای قوچانی از "انديشه های کمونيستی از نوع استالينی آن" نگران باشد ولی آيا نبايد منظور دقيق خود را از اين واژه ها بيان کند؟ آيا نبايد مشخص کند که مثلاً "استالينيسم" چه تفاوتی با "مارکسيسم – لنينيسم" دارد، چه تفاوتی با "تروتسکيسم" دارد و به چه دليل برخی از نظريه پردازان سياسی معتقدند که تمامی اينها را می توان در کنار فاشيسم نگرش هايی توتاليتر ارزيابی کرد؟ آيا نظريات لوکاچ، گرامشی، رزا لوکزامبورگ را هم می توان به سادگی "انديشه های کمونيستی از نوع استالينی آن" ناميد؟ چرا به جای واژه های دقيق و معنادار از کليشه هايی استفاده می شود که نقل و نبات کارزارهای ايدئولوژيک و تبليغاتی در دوران جنگ سرد بود؟
با ادبياتی تبليغاتی و شعارگونه، حداقل در فضای دانشگاهی نمی توان به جنگ ايده های راديکال رفت. اصولاً دانشگاه ها در سراسر جهان يکی از مراکز اصلی نشو و نمو ايده های راديکال است. حتی در کشورهايی که فضای اجتماعی آنها راديکال نيست، ما در محيط های دانشگاهی با گروه های چپ و راديکال برخورد می کنيم. دليل اين امر، بازتوليد ساختاری انديشه ی آزاد و تفکر انتقادی در چنين محيط هايی است. ظهور و گسترش نگرش های چپ و راديکال در دانشگاه های ايران عجيب نيست، اينکه عده ای از اين خبر شگفت زده می شوند، عجيب است. وقتی نظريه پردازان ليبرال ما در هنگام برخورد با اين نگرش ها، تنها می توانند از کليشه هايی مستعمل و شعارهايی تکراری استفاده کنند، نشان دهنده ی آن است که اين نظريه پردازان به هيچ وجه آماده ی مواجهه با چنين پديده ای نيستند. برخوردهايی از اين دست، مسلماً نمی تواند در محيط دانشگاه های ايران مانع از رشد ايده های راديکالی شود که از بطن نقد نظريات ليبرالی شکل گرفته اند. بسياری از دانشجويان چپ زمانی خود اصلاح طلب بودند و اين کليشه ها و شعارها برای آنها نکته ی بديعی ندارد. تئوری های راديکال و جدی وجود دارند که در فضای دانشگاهی نمی توان آنها را اين طور ساده و سرسری رد کرد. از نوشته های دانشجويان چپ مشخص است که آنها با برخی از اين تئوری ها آشنايی دارند، در صورتيکه به نظر می رسد نظريه پردازان ليبرال ما حتی نمی دانند اين تئوری ها چه هستند، چه رسد به اينکه بخواهند آنها را نقد کنند. دليل اين امر کاملاً روشن است، اين نظريه پردازان اصولاً نيازی برای اين کار نمی ديدند. ليبراليسم نظری در ايران هيچ گاه با تئوری های راديکالی برخورد نکرد که در محيط های آکادميک به طور جدی مطرح هستند. حريف واقعی آنها پيشاپيش حذف شده بود. نظريه پردازان ليبرال فکر می کردند اگر نظريات امثال "ملا حسنی" را نقد و بررسی کنند، به وظايف علمی و آکادميک خود عمل کرده اند.
تسلط نظری ليبراليسم بر حيات روشنفکری ايران که در دهه ی ۱٣۷۰ اتفاق افتاد، نتيجه ی رقابتی عادلانه نبود. رابطه ی کاملاً مشخصی بين اين تسلط و سرکوب های دهه ی ۶۰ وجود دارد. سرکوب هايی که طی آن نظرگاه های چپ و راديکال به شکلی خشن و وحشيانه حذف شدند. اينکه چرا نيروهای چپ مهاجر نتوانستند مانع از حذف فيزيکی انديشه هايی شوند که ظاهراً محافظت از آنها دليل اصلی مهاجرتشان بود، بحث مفصلی است که من در مقاله ی قبلی ام با عنوان "هويت گمشده" به آن پرداخته ام و لازم نيست در اينجا آنرا دوباره تکرار کنم. اکثر کتاب ها و مقالاتی که در دفاع از تئوری ها و نگرش های چپ و راديکال منتشر شده اند، در سال های اخير و توسط کسانی بوده است که در داخل ايران بسر می برند. در اين رابطه بايد به محمد جعفر پوينده و پيروز دوانی نيز اشاره کرد که از پيش قراولان اين حرکت بودند و جان خود را بر سر آن گذاشتند.
شکل گيری و رشد نگرش های چپ در دانشگاه های ايران مسلماً بی تأثير از اين تلاش ها نبود. اين خيزش دوباره در شرايطی ممکن شد که تيغ تصفيه های ايدئولوژيک و فضای تفتيش عقايد ديگر نمی توانست مانند گذشته عمل کند. تبعات اعدام ها و شکنجه های سال های ۶۰ رنگ باخته بود و ديگر نمی توانست موجب ترس و خودسانسوری نيروهای چپ شود.
نظريه پردازان ليبرال تا آنجا که توانستند از برخورد با اين واقعيات طفره رفتند. آنها فکر می کردند شرايط مساعدی که در نتيجه ی سرکوب های دهه ی ۶۰ برايشان ايجاد شده بود، می تواند تا ابد ادامه داشته باشد. گاهی به نظر می رسيد که آنها دروغ خودشان را باور کرده اند و واقعاً فکر می کنند از پس مبارزه ای نظری پيروز بيرون آمده اند؛ اما ۱۵ آذز ۱٣٨۵ آنها را به خود آورد. حضور چشمگير دانشجويان چپ در مراسمی که در شهرهای مختلف برگزار شد، همچون صاعقه ای در آسمان بی ابر آنها را شگفت زده کرد. چيزی که قرار بود مدت ها پيش مرده باشد، شاداب و سرزنده در مقابلشان ايستاده بود. جنبش چپ دانشجويی را نمی شد به حال خود رها کرد چون با وجود تضادهای شديد طبقاتی که در جامعه وجود دارد، اين جنبش می توانست نطفه هايی از راديکاليسم زنده و اجتماعی در بطن خود داشته باشد. ترسی کور و تاريخی دوباره زنده شد و جنگ صليبی عليه دانشجويان چپ و راديکال آغاز گشت.
طبيعتاً انتظار می رفت، حداقل تا وقتی که فعاليت اصلی اين جنبش معطوف به محيط های دانشگاهی است، اين برخورد در سطحی نظری و توسط نظريه پردازان ليبرال انجام شود. اما کدام علم؟ کدام منطق؟ کدام استدلال؟ نظريه پردازان ليبرال همچون سرمايه داری ايران عادت کرده اند تا با رانت دولتی بوجود بيايند و با رانت دولتی به بقای خود ادامه دهند. مهمترين استدلالی که آنها در دست داشتند، مرگ تاريخی ايده های چپ بود و جنبش چپ دانشجويی نماد بارز زنده بودن اين ايده ها به شمار می رفت. آنها مجبور بودند به جنبش چپ دانشجويی بقبولانند که وجود ندارد ولی فعاليت يک سال گذشته ی اين جنبش نشان داد که زير بار چنين باوری نمی رود. بنابراين در نظرگاه های ليبرالی ادامه ی حيات جنبش چپ دانشجويی صرفاً به عنوان يک معضل اجتماعی بالقوه مطرح نشد بلکه بيش از آن به عنوان يک بن بست نظری بالفعل ظاهر گشت. به همين دليل است که برخی از اين روشنفکران و نظريه پردازان ليبرال بجای آنکه در فضای دانشگاهی، يعنی محيطی کاملاً روشنفکرانه به بحث و استدلال بپردازند، خود را همچون آقای قوچانی پشت "قواعد اساسی فقه اسلامی" پنهان کردند و برای حذف نگرش های چپ دست به دامن شکنجه گران اوين شدند؛ آنها فقط وقتی می توانستند بحث کنند که حريفشان پيشاپيش به قتل رسيده باشد.
* * * * * * *
من سرکوب سياه سال های ۶۰ را به چشم ديدم. من ديدم که ادعا می شد زندان اوين دانشگاه است و تئوريسين های جمهوری اسلامی تنها در آنجا حاضر بودند با مخالفينشان بحث کنند. من ديدم که چگونه عده ای تواب می شدند و اعلام می کردند تنها در زندان اوين موفق به کشف حقايق شده اند. من ديدم که رفقای ما گروه گروه اعدام می شدند چون به اصطلاح "قابليت اصلاح" نداشتند. من شاهد حذف فيزيکی انديشه های چپ و راديکال طی سال های ۶۰ بودم.
ولی آنچه که مرا بيشتر متأثر کرد وقايعی بود که بعد از اين سرکوب ها پيش آمد؛ مشاهده ی گروهی که بر روی اجساد رفقای ما جولان می دادند و در غياب آنها خود را پيروز ميدان می دانستند. تئوريسين های خود خوانده ای که در نبود حريف عربده می کشيدند و مدعی بودند کسی نمی تواند با آنها مقابله کند. در شرايطی که رفقای ما يا اعدام شده بودند و يا مجبور بودند خود را در گوشه ای پنهان کنند، عده ای ادعا کردند که انديشه های چپ و راديکال حرفی برای گفتن ندارند.

سرکوب دانشجويان چپ و برخوردهای مزورانه ای که بعضی از مدعيان آگاهی و انديشه به دنبال آن کردند، خاطره ی تلخ سال های ۶۰ را دوباره برايم زنده کرد. جمهوری اسلامی در سرکوب دانشجويان چپ از منطقی استفاده کرد که در سال های ۶۰ از آن استفاده می شد؛ منطقی که در آن بجای برخورد با مواضع مشخص سياسی، بر هويت ايدئولوژيک و نظرگاه های فلسفی افراد تأکيد می گردد. گروهی از روشنفکران ليبرال اين منطق را تأييد کرده اند و فکر می کنند می توانند چرخ تاريخ را به عقب برگردانند؛ اما اين منطق تنها در بستر ناآگاهی توده ها امکان موفقيت دارد و تجربه ی تلخ سال های ۶۰ چيزی نيست که بتوان آنرا براحتی از ضمير توده ها پاک کرد. آنهايی که دغدغه ی اصلی شان حفظ نظم موجود اقتصادی است و فکر می کنند می توان دوباره از مذهب برای حفظ ثبات اجتماعی استفاده کرد، بزودی خواهند فهميد که تنها عامل ثبات در جمهوری اسلامی نيروهای سرکوب آن است و اين عاملی به شدت شکننده است. وقايع سال های ۶۰ را ديگر نمی توان تکرار کرد، چرا که تکرار يک رفتار در شرايطی متفاوت، نتايجی متفاوت به بار خواهد آورد؛ نتايجی که ممکن است بسياری را غافلگير کند.
پ.هاشمی / بهمن ۱٣٨۶
 

«تشکل مستقل کارگری»: استقلال از چه؟


امروز در جنبش کارگری ایران ؛ طرح «تشکل مستقل کارگری» فراتر از بحث های تبليغی يا آکادميکی يا ارزيابی های عمومی رفته، و به يک مسئله مرکزی، و مسئله ی ملموس و مسئله ی دخالت گرايانه ی پيشروی کارگری مبدل گشته است.
در اپوزيسيون کارگری سوسیالیستی امروز همه صحبت از اين می کنند که تشکل مستقل کارگری مفهوم اش؛ استقلال از دولت (دولت سرمايه داری)، و «استقلال از احزاب» است. اين ظاهر امر است اگر يک مقداری موشکافی کنيم و متوجه می شويم که در اين بحث ها  انحرافات بسيار شديدی وجود دارد.
در ميان کسانی که مسئله استقلال از دولت را طرح می کنند؛ گرايش هايی هستند که اصولاً صحبت از اين می کنند که سنديکا و اتحاديه هايی که ما قرار است به عنوان گرايش های کارگری ايجاد کنيم، نقداً وجود دارند! آنها همين انجمن های صنفی هستند. صرفاً لغات عوض شده و رژيم چون نمی توانست کلمات سنديکا و اتحاديه استفاده کند، اين لغات را به جای آن استفاده کرده است. به زعم آنها کاری که طبقه ی کارگر بايد کند اينست يک سلسله ترميمات و يک سلسله اصلاحات انجام دهد. مثلاً در ماده ی131 قانون کار ماده هايی هست که می شود مبارزهکرد برای ايجاد سنديکای کارگری در چهارچوب فعاليت هايی که دولت ارائه داده است (این دیدگاه توسط گرایشات مماشات جو در جنیش کارگری در گذشته طرح شده اند. رجوع شود به انديشه جامعه شماره 23 مقاله ای تحت عنوان: آيا «انجمن صنفی» همان «سنديکا» است؟، نوشته حسين اکبری).
در نتيجه اين نوع مماشات جويی، اين نوع عقايد و مواضع از درون خودِ طبقه ی کارگر ظاهر می گردد. اين يکی از ابزار هست که نظام کنونی و دولت سرمايه داری در مجموع همراه با سازمان  بين المللی کار از آن در آتيه استفاده خواهد کرد که زنجيرها بر دست و پای طبقه ی کارگر را محکم تر کند و نگذارد که طبقه کارگر به طور مستقل نيروی خود را تجربه کند.
مماشت جویان درواقع سیاست های خود را با دولت سرمایه داری هماهنگ کرده و  در حال ايجاد پلی بين طبقه ی بورژوا و طبقه ی کارگر هستند، و از استقلال طبقه ی کارگر جلوگيری می کنند. عمدتاً اين گرايش های مماشات جو اصولاً مفهوم دولت سرمايه داری را مخدوش می کنند. يعنی دولت سرمايه داری را صرفاً محدود می کنند به شکل حکومتی آن. يعنی دولت را محدود می کنند به ابزار سرکوب، کابينه، قوه های مقننه، قوای قضائيه و قوای مجريه حکومت. در صورتی که دولت سرمايه داری از ديدگاه کارگری سوسیالیستی بسيار فراتر از اين است. دولت سرمايه داری در داخل ايران شامل نماز جمعه ها است، شامل رسانه های عمومی است، شامل مطبوعات است، شامل نهادهای کارگری وابسته به دولت هم هست (مانند خانه ی کارگر، شوراهای اسلامی کار، حزب اسلامی کار)، تمام اينها ابزار دولت و ابزار سرکوب سرمايه عليه طبقه ی کارگر هستند. در نتيجه گرايش های مماشات جو مفهوم دولت را مخدوش می کنند. به ظاهر عليه حکومت صحبت می کنند، عليه حتی خانه ی کارگر صحبت  می کنند، اما در عمل قصد مماشات دارند چون اين مجموعه را در واقع از هم جدا می کنند. یعنی شکل حکومتی را از شکل کل دولت جدا می کنند. و اين روش در تحليل نهايی لطمه به مبارزات مستقل طبقه کارگر خواهد زد.  يکی از راههای کسب تشکل مستقل کارگری مبارزه ی قاطع با اين روش، با اين مماشات جويی در درون طبقه ی کارگر است.
بخش دوم مفهوم تشکل مستقل کارگری مرتبط به مسئله ی احزاب می شود. در اين بخش هم انحرافآتی وجود دارد. همه ی نيروهای "چپ"  در واقع اعلام می کنند که تشکل مستقل کارگری بايد مستقل از دولت سرمايه داری و احزاب سرمايه داری که مرتبط به سرمايه داری است، باشد. اما در ارتباط با احزاب کمونيستی، سوسياليستی يا گرايش های مختلف موجود اينها صحبت از اين می کنند که استقلال از اين نوع احزاب جايز نيست و اين احزاب بايد ارتباط تنگاتنگ با تشکل مستقل کارگری داشته باشند. به نظر من اين بحث؛ هم درست است و هم اشتباه. يعنی از نقطه نظر بُعد تاريخی آن درست است. اما در ارتباط با مسائل امروز ايران بحثی کاملاً انحرافی است. بيشترتوضيح می دهم.
اين بحث درست است، چون طبقه ی کارگر در فعاليت های روزمره ی خودش آگاهی سياسی کسب می کند که به لزوم تشکيل حزب طبقه ی کارگری می رسد. طبقه ی کارگر طی يک پروسه ای در مبارزه ی روزمره اش رهبران خودشان را پيدا می کند تئوری های خودش را تکامل می دهد. نيروهای بالقوه ی انقلابی پيدا می کند و تشکيلات خودش را ايجاد می کند.
رهبران عملی طبقه ی کارگر آنهايی هستند که به شکل روزمره در درون مبارزات روزمره ی طبقه ی کارگر دخالت می کنند، اطلاعيه در می آورند، نشريه انتشار می دهند، و بطور مشخص مشی ی که خط مبارزه با مماشات جويی با گرايش های رفرميستی در درون طبقه ی کارگر است را تقويت می کنند.  گام به گام؛ لزوم مبارزه برای از ميان برداشتن نظام سرمايه داری و جايگزين کردن آن با حکومت کارگری را تبليغ می کنند. اينها طی يک پروسه ای از طرف طبقه ی کارگر شناخته می شوند. اگر در ايران اتحاديه کارگری مستقل وجود داشته باشد؛ اين کارگرها به طور روزمره در طی يک دوره ای با  حزب کارگری که توسط خود کارگران ایجاد می شود آشنايی نزديک پيدا می کنند. این عناصر کارگری طی دوره ای خود به رهبران حزب کارگری مبدل می گردند. در عین حال از رهبران مبارزِ اتحاديه کارگری نیزخواهند بود. در دوران اعتلای انقلابی، در دورانی که مسئله تسخير قدرت از سوی طبقه ی کارگر طرح می شود واضح است که کل طبقه ی کارگر، کل اتحاديه های کارگری و اين حزبی که از دل طبقه ی کارگر بيرون آمده تضادی با هم نخواهند داشت و اينها وابسته به بدنه خواهند بود. کل اتحاديه های کارگری پشت اين حزب انقلابی که حزب طبقه ی کارگر است، خواهد آمد. از اين نقطه نظر اين وابستگی به طور طبيعی؛ به طور ارگانيک، به طور ملموس طی يک سلسله مبارزآتی طولانی به وجود می آيد. در نتيجه از اين نقطه نظر در بُعد تاريخی آن، یعنی در دوران اعتلای انقلابی اين بحث (یعنی پیوند نزدیک کارگران با حزبشان) درست است.
اما طرح اين بحث امروز اشتباه است. به اين علت که ما امروز حزب کارگری سوسیالیستی در سطح جامعه نداريم. احزاب سنتی موجود، که قرار است با اتحاديه ی کارگری پيوند بخورند؛ آن احزاب کارگری ی نيستند که از میان کارگران ظاهر شده باشند. اينها احزابی نيستند که قرار است با تشکل های مستقل کارگری پيوند داده شوند. کليه گرايش های موجود که پايه ی اجتماعی در درون طبقه ی کارگر ندارند، و يا اصولاً طبقه ی کارگر شناختی از اينها ندارد؛ و یا  اصولاً کوچکترين دخالت گری در مبارزات روزمره ی طبقه ی کارگر در 29 سال گذشته نداشته، احزاب کارگری نیستند.
بنابراين در شرايط کنونی تشکل مستقل کارگری بايد مستقل از، نه تنها دولت و احزاب وابسته به دولت و تمام نهادهای وابسته به دولت باشد؛ بلکه بايد مستقل از احزاب خرده بورژوايی (که با پسوند های کمونیستی و سوسیالیستی و کارگری ظاهر گشته اند) نیز باشد. در اين مسئله هيچ نوع سازشی نمی توان کرد، مگر اينکه سازمآنهای موجود در عمل، به پيشروی کارگری نشان دهند که در کنار طبقه ی کارگر قرار گرفته اند و امر دخالت گری و ساختن حزب پيشتاز انقلابی را همراه با طبقه کارگر انجام داهند.
واضح است که در درون اين احزاب خرده بورژوا همه يکسان نيستند. بعضی ها نقداً به طرف گرايش های بورژوا رفته و در حال مذاکره با گرايش های بورژوايی هستند. تمرکز خود را در ايجاد ميزگردهايی با بنی صدرها و رضاپهلوی ها و سوسيال دمکرات ها و غيره می گذارند. بعضی ها هنوز در جبهه ی مبارزات ضد سرمايه داری باقی مانده اند. اما؛  اين گرايش هايی که در جبهه ی ضد سرمايه داری، و یا در جبهه ی کارگری باقی مانده اند؛  بايد تجربه ی مشترکی با پيشروی کارگری پشت سر بگذارند تا به حزب کارگری مبدل گردند. بنابراين مسئله تشکل مستقل کارگری ايجاد تشکلی است که طبقه ی کارگر را روی پاهای خودش قرار دهد و اعتماد به نفس در طبقه ی کارگر بوجود آورد. تجاربی که پس از آن برای مبارزه ای پی گير ضد سرمايه داری و تا نهايت جایگزین کردن دولت سرمايه داری منجر می شود. طبقه ی کارگر تنها در اين وضعيت خواهد توانست که تجربه را بياموزد.
احزاب «دلسوز» طبقه ی کارگر می گويند: "طبقه ی کارگر برنامه انقلابی ندارد، و در احزابی که ما ايجاد کرده ايم اين برنامه ی انقلابی تدوين شده و آنرا بايد منتقل کنيم به درون طبقه ی کارگر و اگر اين وابستگی، اين ارتباط تنگاتنگ بين اين احزاب موجود که به اسم طبقه ی کارگر و احزاب کمونيستی، سوسياليستی اعلام موجودت کرده اند؛ وجود نداشته باشد طبقه ی کارگر به کجراه خواهد رفت و طبقه ی کارگر در واقع اسير بورژوايی خواهد شد".
پاسخ کارگران پیشرو به اين "دلسوزان کارگران" بسيار ساده است: "دوستان بگذاريد طبقه ی کارگر اشتباه کند، بگذاريد طبقه ی کارگر به کجراه برود، چون اين تنها راهی خواهد بود که طبقه ی کارگر استقلال سياسی، تشکيلآتی خودش را کسب می کند. طبقه کارگر نيازی به قيّم ندارد."! در شرايط کنونی، تجربه نشان داده که در درون طبقه ی کارگر نيروهايی تکامل پيدا می کنند که قادر به تدوين برنامه انقلابی خواهند بود. در آتيه، پيشروی کارگری و به ویژه بخش سوسیالیستی پيشروی کارگری قادر خواهد بود، حزب کارگری سوسیالیستی طبقه ی کارگر را ايجاد کند؛ به شرطی که قيمی بالاسر اينها نباشد، به شرطی که مثل زمان انقلاب دوباره دهها حزب خرده بورژوا خط مشی برنامه برای طبقه ی کارگر تدوين نکنند و آنها را به چرخشهای ناموزونی و چرخش های انحرافی نکشانند . 15  تیر 1386

در باره ناسیونالیسم كرد (٢)

"فعالیت به نام كومه‌له"

ناصر اصغری

در بخش اول این نوشته از لابلای نگاه به آخرین انشعاب در حزب دمكرات كردستان، به ناسیونالیسمی كه این حزب زمانی نماینده اصلی آن بود، نگاهی كردیم. در این قسمت به بخش دیگری از ناسیونالیسم كرد كه عمدتا هر از چند گاهی تحت عنوانی از كومه‌له بیرون می زند نگاهی خواهیم انداخت.

كومه‌له به طور عمده در بستر یك مبارزه توده‌ای بر علیه جمهوری اسلامی شكل گرفت. و كما بیش یك جریان چپ محلی بود كه در مقابل دفاع سیستماتیك حزب دمكرات از زمینداران كرد، از دهقانان كردستان و جنبش دهقانی این منطقه دفاع می كرد. با دست بالا پیدا كردن ماركسیسم انقلابی در این جریان و تشكیل حزب كمونیست ایران، بخش ناسیونالیست این جریان برای مدتی سكوت اختیار كرد. اما با هر جزر و مدی كه امكان ابراز وجود برایش بوجود آمد، با سنگ اندازی جلوی پای بخش چپ و كمونیست این جریان، ناسیونالیسم در این جریان خودی نشان داده و خواهان سهم بیشتری شد.

اولین باری كه ناسیونالیسم در كومه‌له به صورت برجسته ای ابراز وجود كرد، در جریان حمله اول آمریكا به عراق بود كه بر علیه چپ در این جریان ایستاد و نمایندگان آن دنبال یافتن دوستانی در میان احزاب ناسیونالیست كرد عراقی شدند. این ناسیونالیسم در كومه‌له چنان با اعتماد بنفس در به قدرت رسیدن ناسیونالیسم کرد در کردستان عراق زیر سایه حضور آمریکا در عراق عمل می كرد،  كه گرچه كمونیسم از لحاظ نظری در كومه‌له دست بالا را داشت، اما چوب لای چرخ گذاشتن این جریان عملا به امر روزمره اش تبدیل شده بود، با جدا شدن منصور حکمت و بخش اعظم کادرهای کمونیست این چریان از کومه له و حزب کمونیست ایران، میدان مانور برای ناسیونالیست‌ها در این جریان بازتر شد. بار اول عبدالله مهتدی و عمر ایلخانی زاده با گروكشی و همكاری احزاب ناسیونالیست كردستان عراق از كومه‌له جدا شدند و اخیرا هم بخش دیگری تقریبا با همان بهانه و همان پلاتفرم كومه‌له را زیر فشار گذاشته‌اند.

در بخش اول این نوشته به افول حزب دمكرات كردستان اشاره‌ای كردم. عبدالله مهتدی و دوستانش درست با دیدن این وضعیت حزب دمكرات، سعی داشتند با زور اسلحه هم شده كومه‌له را ملاخور بكنند و جای خالی نمایندگی ناسیونالیسم كرد را به این شیوه پر كنند. پروژه اصلی این جریان بردن جریانی متشكل، متحزب و دارای سابقه و پایگاه توده‌ای، به عنوان ناسیونالیسم كرد به بارگاه خاتمی برای بده و بستان بود. این پروژه با هشیاری كمونیست‌ها شكست خورد و فقط كسانی دور و بر این افراد جمع شدند كه حتی ناسیونالیست‌های معمولی هم با دیدن چنین فالانژیسمی انگشت به دهان ماندند. اما با رفتن عبدالله مهتدی و با لاط بازی در آوردن او و دور و بری‌هایش در گروكشی از حزب کمونیست ایران و کومه له، بسیاری از كسان دیگری كه در كومه‌له مثل ایشان فكر می كردند، امید چندانی به پروژه ایشان نداشتند و برای یك دوره چند ساله سكوت اختیار كردند. اكنون بار دیگر این افراد دور گرفته‌اند و بخصوص در محافل خارج كشور، نستالژی افراد زیادی را در این تشكیلات زنده كرده‌اند.

مشكل این افراد منتها این است كه اساسا صداقت سیاسی كافی از خود نشان نمی دهند. در بیرون از تشكیلات خودشان، اگر كسی بخواهد بداند این‌ها چه می گویند، و چرا چنین برخوردهائی از ایشان سر می زند، واقعا فكر خواهد كرد مسئله صرفا بر سر فعالیت به نام "كومه‌له" و یا "حزب كمونیست ایران" است. در یكی از نوشته‌های اصلی سران این جماعت تحت عنوان "ضرورت فعالیت بنام كومه‌له" می گویند كه "نقطه عزیمت بحثشان عبارت است از كار كردن تشكیلات موجود تحت نام كومه‌له و كنار گذاشتن نام حزب كمونیست ایران". این عبارت چنان مظلوم است كه انگار طرف مقابل این بحث بیخود پایش را توی یك كفش كرده كه الا بلا ما باید با همین نام "حزب كمونیست ایران" ظاهر شویم. از بحث‌های داخل تشكیلاتشان خبری ندارم؛ اما وقتی نوشته‌های علنی‌شان را به دقت دنبال كنید، متوجه می شوید كه هیچ چیزی از حزب كمونیست ایران، نه امروز و نه در اوان تشكیل آن را قبول ندارند. وقتی كه از درون تشكیلات این‌ها را كمی زیر فشار قرار دادند، مینه حسامی، كه به نوعی سخنگوی این گرایش شده است، رسما نوشت كه "كومه‌له‌ای كه ایشان در نظر دارد با كومه‌له‌ای كه صلاح مازوجی در نظر دارد، از زمین تا آسمان متفاوت است."

گفتم كه این گرایش و سخنگویانش صداقت سیاسی در ابراز علنی نظراتشان را ندارند. در یكی از نوشته‌هایشان گفته‌اند كه از نظر آن‌ها "كار كردن بنام كومه‌له هم واقعی است و هم یك ضرورت سیاسی". نوشته وارد اصل موضوع نمی شود و به خواننده نمی گوید كه این "ضرورت سیاسی"ای كه این‌ها احساس می كنند چیست كه تغییر نام را برای این دوستان ضروری كرده است. چه ضرورت سیاسی‌ای خط خوردن عنوان "كمونیسم" را ضروری كرده است!؟ خواننده كه نوشته‌های پراكنده این دوستان، علی الخصوص نوشته‌های مینه حسامی را می خواند، تازه به این پی می برد كه همان بحث‌های عبدالله مهتدی قبل از انشعاب ایشان از كومه‌له را تكرار می كنند. خودشان را در هیچ تبیینی كه به تصویب كنگره‌های كومه‌له و حزب كمونیست ایران رسیده است، شریك نمی بینند.

پروژه سازمان زحمتكشان به دنبال احساس خلائی كه عبدالله مهتدی و مشاورین اصلی او احساس می كردند، برای معامله با خاتمی ضروری شده بود. پروژه طرفداران "فعالیت به نام كومه‌له" را حمله آمریكا به عراق و حكومت اقلیم كردستان ضرورت بخشیده است. مشكل این‌ها این است كه می خواهند جریانی كه عمدتا با كمونیسم تداعی شده است را به معامله ببرند. اما زرنگی‌ای كه می كنند این است كه می خواهند به تاریخ بیش از ٢ دهه گذشته كومه‌له رجوع كنند و كل تاریخ ماركسیسم انقلابی و حزب كمونیست ایران را یكشبه قلم بگیرند. قلم گرفتن دلبخواهی این تاریخ صرفا تداعی شدن آن با منصور حكمت است. پائین‌تر به این بخش اشاره خواهم كرد؛ اما لازم است یك نكته را قبل از پایان بردن این بخش یادآوری كنم؛ شاید بشود محافل پیشمرگان بازنشسته در خارج كشور را كه به نوارهای مامله و حسن زیرك و رزازی گوش می دهند و نستالژی‌شان گل می كند به دور چنین پروژه‌هائی گرد آورد؛ اما پایگاه اجتماعی كومه‌له، كه اساسا در تقابل با زورگوئی طبقات بالا دست دور برنامه آن جمع شده‌اند، را نمی شود با چنین پروژه‌هائی به خود نزدیك كرد. و یك نكته بسیار مهمی را كه این‌ها در نظر نمی گیرند، این است كه نه آمریكا و نه هیچ بخشی از جمهوری اسلامی، كومه‌له‌ای كه بدون پایگاه اجتماعی است و كسی برایش تره‌ای خرد نمی كند، را جدی نخواهد گرفت. و این سرآغاز افول و شكست چنین پروژه‌هائی می شود.

برای من این‌ها حاشیه‌ای هستند. دنبال پروژه‌ای شكست خورده افتاده‌اند. كومه‌له هم جریانی است كه اعضایش می توانند بر سر مسائل مورد اختلاف درون تشكیلات خود به بحث بپردازند و یكی از گرایشات در همین بحث‌ها دست بالا پیدا می كند و تشكیلات را به پیش می برد. اما به نظر من گرایش "فعالیت به نام كومه‌له"، كه خواننده احساس می كند تعدادی هستند كه خودشان را بخطا رفته و مغبون احساس می كنند، و تشكیلاتی را مخاطب قرار داده‌اند كه بیائید شما هم در این احساس ما شریك شوید، نمی توانند به این سادگی كل تشكیلات را و یا حداقل اكثریت تشكیلات را با خود همراه كنند. به این دو دلیل ساده كه اولا كسی دنبال آدم فریب خورده نمی افتاد، و دوم اینكه این‌ها در بیان نظراتشان صراحت سیاسی ندارند، چرا كه خودشان نیز می دانند كسی دنبال نظرات این‌ها، اگر صریح بیان كنند، نمی افتاد.

توسل به بحث‌های بیربط و جواب گرفته

مینه حسامی در بخشی از نوشته "در پاسخ به رفیق ابراهیم علیزاده"، كه بیشتر به یك نامه شخصی به شخص خود ابراهیم علیزاده شبیه است تا یك نوشته توضیحی بیرونی، در رد اینكه ابراهیم علیزاده آن‌ها را به سازمان زحمتكشان نزدیك دانسته و منتسب كرده است، می گوید: "رفیق ابراهیم بخوبی می داند كه بدنبال انشعاب آن‌ها در سال ٢٠٠٠، ... حتما بخاطر دارند كه با پایان كنگره ٩ كومه‌له، از ٣ عضو كمیته مركزی كه مأمور به توضیح انشعاب در خارج كشور شده بودند، دو تن از همان رفقایی بودیم كه امروز با این لحن با ما صحبت می كند. از سویی دیگر رفقای كمیته مركزی كومه‌له، رفقا ساعد وطندوست و جعفر امین زاده بلافاصله پس از انشعاب، در مصاحبه‌های جداگانه‌ای در رادیو كومه‌له، به تفصیل در مورد جریان انشعابی صحبت كرده ..." راستش خواننده‌ای كه امروز با نوشته‌های مینه حسامی روبرو می شود، وقت آن را ندارد كه برود آرشیو مطبوعات كومه‌له را زیر و رو كند تا ببیند ایشان آن زمان چه گفته و چه كرده‌اند. آنچه را كه روبروی خود می بیند، مواضعی است كه عبدالله مهتدی و عمر ایلخانی‌زاده با ایل و تبارشان با گروكشی به سراغ كومه‌له آن زمان آمدند و فرموله‌تر بیان كردند.

مینه حسامی اشتباه می كند كه شعور خواننده‌اش را تا این حد دست كم می گیرید. ایشان در زمان انشعاب عبدالله مهتدی هر چه گفته است امروز ارزش چندانی ندارد. عبدالله مهتدی با افول حزب دمكرات به عنوان نماینده ناسیونالیسم كرد و با مشورت كسانی چون بها ادب و صلاح مهتدی می خواست كومه‌له را به بارگاه خاتمی برای معامله ببرد. امروز طرفداران "فعالیت به نام كومه‌له" ارتش آمریكا را پشت مرزهای كردستان دیده‌اند و در رویاهایشان خود را جای مام جلال و كاك مسعود بارزانی می بینند و می خواهند كه كومه‌له‌ای غیر كمونیست و كپی "كومه‌له رنجدران" را به معامله ببرند. سیاست‌های این دو جماعت را با هیچ معیاری نمی توان از هم تفكیك كرد.  او در جای دیگری از نوشته‌اش می نویسد: "چرا كه ایشان (ابراهیم علیزاده) بخوبی بر این واقف است كه ما، هم به لحاظ سیاسی و هم به لحاظ آرمانی كاملا با جریان انشعابی (ایلخانی ـ مهتدی) تفاوت داریم." ما نمی دانیم كه ابراهیم علیزاده چقدر از نظرات ایشان خبر دارند، اما برای ما كه نوشته‌های این افراد را در سایت‌های اینترنتی می بینیم، تفاوتی را ندیدیم. همان حرف‌ها و مواضع را با ادبیاتی خام‌تر مشاهد می كنیم.

یك نمونه دیگر تحلیل ایشان از تشكیل حزب كمونیست ایران است كه تئوریزه كننده آن عبدالله مهتدی است. می گوید: "ارتجاع مذهبی قدرت را در دست خود قبضه كرده و برای سركوب هرگونه صدای آزادیخوانه‌ای از جمله: مبارزات طبقه كارگر، اعتراضات توده‌های مردم و كمونیست‌ها و سوسیالیست‌ها و هرگونه صدای عدالتخواهی اجتماعی پا بمیدان گذاشت و سركوب وسیعی را براه انداخت. ... تشكیلات ما در آنموقع فكر می كرد كه با تشكیل حزب ابزار لازم برای تغییر چنین شرایطی را بدست خواهیم آورد." (مینه حسامی، پاسخ به چند سئوال) این بحثی است كه در كومه‌له و حزب كمونیست ایران دست بالا را دارد و هیچ كسی جلوی آن نایستاده است. عبدالله مهتدی كه از فعالین اصلی ماركسیسم انقلابی در كومه له بود و در دوره كمونیسم كارگری هم یكی از كسانی بود كه برای توضیح مواضع "فراكسیون كمونیسم كارگری" سمینار درون تشكیلاتی می گذاشت، منتها قبل از انشعابشان از كومه‌له، تئوری بالا را برای مینه حسامی تئوریزه كرد.

در جای دیگری از تحلیل‌شان به یكی از عقب مانده‌ترین تحلیلی كه بارها جواب گرفته است، آویزان شده‌اند. می گویند: "اما كادرها هم، آن‌هائی نبودند كه از دل جنبش كارگری و در محیط كار و زندگی آن‌ها، و از متن جدل و مبارزه معین كارگران كه بطور روزمره و بر سر معیشت روزانه خود با بورژوازی و هیئت حاكمه درگیر بودند برخاسته باشند. بلكه بیشتر آدم‌های تحصیلكرده‌ای بودند دارای گرایشات سوسیالیستی و كمونیستی كه در برابر جریانات مختلف چپ آنزمان مرزهای معینی هم داشتند." جالب نیست؟ نقطه اشتراك تمام گروه‌هائی كه پیشینه حكا دارند و می خواهند از این تاریخ جدا شوند و حرف دیگری بزنند، این است كه گویا حزب كمونیست ایران پایگاه كارگری ندارد و از كارگران و در قلب مراكز صنعی درست نشد؛ و در نتیجه حزب كمونیست نیست. همان زمانی كه حزب كمونیست ایران تشكیل شد، كسانی خارج از آن این بحث‌ها را مطرح كردند و همان زمان هم جواب گرفتند. آدمی كه سرش را توی برف كرده و نمی خواهد ببیند چند بار این بحث جواب گرفته، واقعا هم كه شعور مخاطبش را این چنین دست كم می گیرید. نبش قبر كردن این بحث هم در دنباله همان بحث‌های قیافه گرفتنی است كه بگویند ما اختلاف‌مان ریشه دیگری جز ناسیونالیسم دارد است.

تنفر از "كمونیسم كارگری"

مشكل من اما با كومه‌له و حزب كمونیست ایران قبل از هر چیز دیگری این است كه میدان مانور ناسیونالیست‌ها در تنفر پراكنی بر علیه حزب كمونیست كارگری را بر این‌ها تنگ نكرده است. طوری كه اگر مینه حسامی بخواهد تشكیلات خودشان را بر علیه صلاح مازوجی بشوراند، به او می گوید همان فرمولبندی منصور حكمت را در باره "حق شهروندی" در برابر سازمان زحمتكشان به كار می برد! كسی نیست كه به او بگوید عزیز جان فرمولبندی عزرائیل را به كار می برم، تو لطفا بیا بگو كه اشكال این فرمولبندی چیست!؟ یا مثلا رو به ابراهیم علیزاده می گوید كه نظرات ایشان مثل نظرات حزب كمونیست كارگری است! "جریان كمونیسم كارگری" چنان لولو خورخوره‌ای شده است كه حتی در انشعاب بین اقلیت و اكثریت سازمان زحمتكشان هم به همدیگر نزدیكی و دوری به بحث‌های منصور حكمت را یادآوری می كنند و جلب نیرو می كنند. این تنفر پراكنی در دوره جدائی منصور حكمت از حزب كمونیست ایران توسط عبدالله مهتدی باد زده شد و هیچ كسی جلوی آن نایستاد. اكنون كل تشكیلات حزب كمونیست ایران و كومه‌له باید چوب آن را بخورد. كسی اگر در كومه‌له مشكلش سوسیالیسم و كارگر باشد، باید قبل از هر چیزی بر علیه چنین شیوه‌های غیرسیاسی‌ای (در واقع به نوعی هم سیاسی هستند، اما از نوع ضدكمونیستی آن) بایستد. مینه حسامی حق دارد كه به ابراهیم علیزاده می گوید "كمیته مركزی خاموش". او نقطه ضعف ابراهیم علیزاده را می‌داند و سكوت ایشان در برابر تنفر پراكنی بر علیه حزب كمونیست كارگری را هم خوب تشخیص داده است؛ كه مرتب از او، با یادآوری "لولو خورخوره" از ایشان باج خواهی هم می كنند. علیزاده سمینار درون تشكیلاتی بر سر اختلافات درون تشكیلات خودشان می گذارد و با دست و دل بازی اول از هر چیزی كلی حرف بیربط و مینه حسامی پسند بار كمونیسم كارگری و منصور حكمت می كند و بعد هم دو كلمه بی آزار به طرفداران "فعالیت به نام كومه‌له" می گوید. می شود با جریانی اختلاف داشت، اما رواج فرهنگ تنفر پراكنی میدان را بر روی بسیاری از مسائل بعدی و بخصوص برخورد غیرسیاسی باز می كند.

این اما یك جنبه از قضیه است. مشكل كومه‌له با ناسیونالیسم عمیق‌تر است. صلاح مازوجی در جریان مسئله كركوك رسما خواهان كوچ اعراب از این شهر شد، و ابراهیم علیزاده هم سیاست آمریكا در عراق را به نفع كردهای ایران دانسته است. چنین سیاست‌هائی است كه كومه‌له را هر روز از روز قبل بیشتر در پیگیری اهدافی كه جلوی خود گذاشته است و در كنگره‌ها به تصویب رسانده، دور می كند و در واقع كارخانه تولید ناسیونالیست‌های دو آتشه می شود. به نظر من باید همان پایگاهی كه پروژه‌های "سازمان زحمتكشان" و طرفداران "فعالیت به نام كومه له" را ناكام كرده است، فشار بیشتری بر رهبری كنونی كومه‌له بگذارد كه واقعا به طرف چپ بچرخد.

١۵ فوریه ٢٠٠٨

 

 

February 20, 2008

استرس درکار وعدم امنيت شغلی, در جامعه برای کارگران بيداد می کند

کارگری می گويد:
 ما درشرکت ” ميماس “ در جاده قديم کرج کيلومتر۹ هستيم.من يک کارگر  از ۳۱۶ نيروی کاراين شرکت هستم که فقط ۵۶ نفرمان رسمی و بقيه قراردادی هستيم.درحالی که درگذشته اصلا بحثی به نام کارگر قراردادی نداشتيم.الان اين ۵۶ نفررسمی هم هرروز امکان قراردادی شدن شان هست.صاحبان شرکت به پشت گرمی سياست های وزارت کار حکومت دنبال بهانه ای هستند که اين ها را هم قراردادی کنند.با اين وضعيت امنيت شغلی کارگر زيرسئوال است چون واقعا درهمه کارخانه ها وشرکت ها با کارگر قراردادی مثل برده برخورد می شود.قراردادها بعضا يک ماهه,دوماه يا سه ماه است.يک برگ سفيد جلوی ما می گذارند و می گويند امضا کن و هيچ چهارچوب رسمی وجود ندارد. کارفرما هرموقع

دلش بخواهد اين قراردادی ها را بيرون می کند.هيچ مزايايی هم تعلق نمی گيرد.فقط ما هم نيستيم.الان در کل جامعه همين طوراست.برويد بررسی کنيد تمام جامعه کارگری با اين معضل روبرو است. بسياری از شرکت ها به درد ما مبتلا هستند  هيچ نظارت و کنترلی ازطرف دولت يا موسسه ای يا تشکل کارگری براين کار  وجود ندارد.
درنظر بگيريد که الان ۶۰ درصد کارگران حتی رسمی در شرکت ميماس ازخودشان مسکن ندارندواجاره نشين هستند.طرح ۹۰ ساله هم که واقعا مضحک است.ازطرفی شاهد هستيم حتی به طور رسمی در طول سال دوبار قيمت ها افزايش پيداکرده است.حال غيررسمی که ديگر همه ميدانند افزايش قيمت ها بعضا ماهی يک بار حتی بعضا هفته ای است.با اين حال حقوق کارگر ثابت است.
شورای اسلامی ها  تشکل هايی هستند که توسط حکومت به ما تحميل ميشوند ودر چهارچوب رسمی کار می کنند,اما حتی در شرکت ما شورای اسلامی کار را هم نگذاشته اند پابگيرد.ما ساليان است که حتی شورای اسلامی کارهم نداريم.آنها ميگويند که قراردادی ها حق رای ندارند و رسمی هاراهم به شدت زير نظر دارند و کنترل می کنند که اسم شورای اسلامی کار را نياورندچه برسد به تشکل مستقل و غيروابسته کارگری که اصلا اسمش را هم نميشود آورد.
خوب وقتی تشکل کارگری نباشد حکومت هم که خودش ضد کارگر باشد نتيجه اش همين ميشود.به عنوان نمونه به ظاهر اين برگه ای که ازما قراردادی ها می گيرند در ۴ نسخه نوشته می شود اما به جايی داده نمی شود  هيچ کس نمی آيد نظارت کند که اين چه وضعی است. کارگر هم کاری نمی تواند بکند چون در جامعه که کاری نيست و واقعا نان بخور و نمير خودش و خانواده اش در گرو  هريک روز کارش است.لذاکارگرمجبوراست که تن به اين طور وضعيتی بدهد وبرگه سفيد را با اين شرايط امضا کند.
 درد زياد است اگر قرار باشد ما کارگران ازدردهايمان بگوييم روزها می توانيم حرف بزنيم.درشرکت ميماس در تهران و در کل جامعه کارگری استرس کار به قدری بالاست که کارگر نميداند فردايش چه ميشود؟ کارگرنميداند که آينده اش چيست؟امروز را کار دارد اما نميداند که فردا چه ميشود...
انجمن دفاع از کارگران و بيکاران
 

February 18, 2008

تاریخ به روایت راهزنان تاریخ

 ايرج فرزاد
آخوندی به نام " رسول جعفريان " به بهانه سالگرد ۲۲ بهمن ۵۷ مقاله ای نوشته است با عنوان: "  انقلاب اسلامی، پيروزی سنت گرايان ". بالاخره به قدرت رسيدن هر جريان و رگه ای، هر اندازه مهجور و در حاشيه تاريخ و جامعه، با خود بازنويسی و تاريخ نگاری ويژه خود را هم همراه می آورد.
بخشهائی از اين نوشته برای ما که ميخواهند عادتمان بدهند که تاريخ را بايد در بستر محدود به " خودمان " و " فرهنگ خودمان " و در چهارچوب ميراثهای خودمان فهميد و هضم کرد، در عين تلخی گزنده آنها، بسيار عبرت انگيز هم هست. جوهر اصلی پيام اين نوشته همين نکته است. گويا در تاريخ صد سال اخير ايران اتفاقات و تحولاتی روی داده اند که  در مصاف سنت گرائی و تجدد خواهی در دو تند پيچ تاريخ، يکی انقلاب مشروطيت در حدود صد سال پيش و ديگری " انقلاب اسلامی " در ۳۰ سال پيش، سرانجام با پيروزی سنت گرائی حلقه های يک پروسه واحد بوده اند. پروسه ای که به گفته رسول جعفريان: "  البته بايد پذيرفت که جنبش مشروطه جز در سطح روشنفکران نخبه، در سمت و سوی انکار سنت‌ها نبود. شايد هم تناقض اصلی همين بود که صورت و باطن مشروطه با هم تفاوت داشت و برای همين، به اهدافش نرسيد. قانون اساسی مشروطه بر پايه سنت‌گرايی نوشته شد، اما روح مشروطه ضد سنت‌گرايی بود. "
اين " مشاهده " ملا جعفريان البته گوشه ای از يک حقيقت را نشان ميدهد که بفرموده او، انقلاب مشروطه برخلاف انقلاب کبير فرانسه: "  وقتی در اروپا سال ۱۷۸۹ انقلاب فرانسه رخ داد، به رغم آن که اندکی بعد دوباره استبداد برای مدتی برگشت اما روند کلی تحول چنان بود که انقلاب دوباره‌ای لازم نبود. دليل آن اين بود که در همان انقلاب نخست، راه اصلی انتخاب شده بود و کسی در اصل آن ترديد نداشت ". و اين گوشه از حقيقت ما را به سير و سياحت در زوايای ديگری از تاريخ نگاری و سياستمداری اليت سياسی و روشنفکری جامعه ايران در فاصله اين دو " انقلاب " ميبرد.
انقلاب کبير فرانسه به يک دوران نقطه پايانی برگشت ناپذير گذاشت و  گرچه بعدها و پس از انقلاب، ناپلئونی آمد با لشکر کشيهايش و باز سازی استبداد و حکومت دوران مستعجل " صدروزه "، اما، بطور قطع تحولات عظيم انقلاب ۱۷۸۹ در فرانسه، برعکس انقلاب مشروطه " در سطح روشنفکران نخبه " محدود نماند و روح ايده های تجدد طلبی را در قانون اساسی فرانسه بطور برگشت ناپذيری تثبيت کرد، طوری که برگشت استبداد و " سنت گرائی " شکست خورده چنان غير قابل اعاده بود که حتی مورخ سنت گرای " انقلاب اسلامی " اذعان ميکند که در اروپا: " روند تحولات چنان بود که انقلاب دوباره ای لازم نبود ". البته حضرت حجت الاسلام چون خيلی در دالان تکميل انقلاب سنت گرايان نشئه شده است، لزومی نمی بيند که برای قورت دادن هراس خود از قدرت طبقه کارگر صنعتی، به انقلاب ۱۸۴۸ و حماسه کمونارهای پاريس در ۱۸۷۱ در همان فرانسه، دو رکعت " نماز وحشت " هم بخواند. اما مساله اين است که انقلاب مشروطه برخلاف تعابير دراماتيکی که کل طيف اليت روشنفکری ملی اسلامی از آن، حتی تا زمان کنونی ارائه ميدهند، از نظر منبع الهام خود نه ادامه و تکميل کننده پيام انقلاب کبير فرانسه بود و نه فراتر از آن متاثر از جنبشهای به مراتب راديکال تری بود که پيش از وقوع خود، روی داده بودند. بطور مثال جهان مدتها پس از تجربه کمونارهای پاريس در همان فرانسه مهد انقلاب کبير قرن هيجدهم مرز و حدود " انقلابات بورژوائی " و ضد فئودالی را پشت سرگذاشته است. و در مقايسه و البته در تباين با آن سطح از تکامل و تغيير و انتظار بشر از خود و از حقوق مدنی خود، " مجاهدين " مشروطه، منشا الهام و تاسی خود را بطور عمده در ميان " آيات عظام " و قشر روحانی جستجو ميکنند و تاکتيکهای اتخاذ شده به سنتهای فتوا و تحصن در " اماکن مقدس " و مساجد متکی است. اگر به ترکيب نمايندگان مجلس اول مشروطه نگاه کنيد گوش تا گوش با خيل عمامه بسر ها و ملاها روبرو هستيد. بعلاوه جنبش آزاديخواهی عليه استبداد در دوره ناصرالدين شاه قاجار شخصيتی مثل قره العين( طاهره) را از خود بيرون داده است که در آن دوران وانفسا بدون حجاب در ميان مردان ظاهر ميشد و شب اعدام و خفه کردنش توسط گزمه های دربار قاجار، ۲۸ سال بيشتر سن نداشته است. اين حرکت و اين نماد ظهور زن در جنبش ضدحجاب اسلامی، با نفرت اسلامی مجاهدين صدر مشروطه و به عنوان " بابی " تکفير ميشود. انقلاب مشروطه بنابراين، عليرغم وجود گرايش تجدد طلبی و حضور آزاديخواه انقلابی چون باسکرويل " آمريکائی "، هم در قانون اساسی روح اسلامی را حفظ کرد و هم از نظر آرمانهايش نتوانست به دستاوردهای فکری و سياسی بشر اتکا کند و هم رگه های برابری طلبانه حضور زنان را به سايه و حاشيه راند و زن را از تاريخ حذف کرد. شايد يک دليل مهم سلطه مرد سالاری و زن ستيزی در هنر و ادبيات سنتی " خودمان " در همينجا نهفته است. يک دليل اصلی حفظ چهره اسلام و جنبش اسلامی و تصوير دراماتيک از حجج اسلام  نه به عنوان رگه و پرسوناژهائی که مطلقا با آزاديخواهی، سکولاريسم، جدائی مذهب از دولت و نهادهای مدنی و آموزشی تباين دارند، بلکه ميتواند مفسرين آزاديخواهانه و مبتنی بر " قسط اسلامی " و حتی سوسياليستی و " مارکسيسم اسلامی " از اسلام و قرآن و آيه های آن از خود توليد کند و تا مقطع مهمترين تحول سياسی در سال ۵۷ نيز ادامه يابد، همين ريشه ديرين است. بيجهت نيست که " نصيحت " های خمينی به شاه در وعظ مسجد فيضيه قم که مبنای حرکت ارتجاعی ۱۵ خرداد ۴۲ بود، شاه و دربار " سلطان اسلام " را به رعايت قانون اساسی، اين سرمايه " مشروطيت " مراجعه ميدهد. مذهب رسمی شيعه اثنی عشری از دستاوردهای مشروطه و مبنای اعتراض هر آخوند و آيت الله در دوران رضا شاه و محمد رضا شاه بوده است. به اعتبار منع زنان از ورود به صحنه سياست طبق قانون مشروطه است که خمينی نماينده شدن زنان بيحجاب در مجلس سنا و شورای ملی را " اعمالی خلاف قانون اساسی " مينامد و به آن ميتازد. تلخ و گزنده است که کميته های اعتصاب کارگری صنعت مدرن نفت که با اعتصابات خود کمر حکومت نظامی رژيم سلطنت را شکست، نتوانست برای حل معضلات مالی و تامين بودجه لازم برای کارگران اعتصابی، به نيروی عظيم و آماده طبقه کارگر ايران در آن دوره  بحران انقلابی، متکی شود و در مقابل به بازاريان و کميته های امام و جمعيتها و هياتهای اسلامی روی آورد. حقيقت تلخی است وقتی می بينيم جريان فدائی که در آن سالها با اقبال وسيع مردم روبروست و اساسا اسلامی نيست، و در چنان شرايطی قرار گرفته بود که ميتوانست حتی اگر خود راسا برای قدرت سياسی خيز بر نميداشت، از يک کاسه شدن قدرت توسط اسلاميها جلوگيری کند، اما در غفلت زمين گير ميشود و از فرصت کوتاهی که در اختيار دارد  نميتواند به اتکا ميراثهای انقلابيگری دوران مبارزه ضد شاه از تسلط گرايش توده ايستی و جدا کردن اکثريت آن سازمان تحت خط فکری همسو با  رهبری  "امام" جلوگيری کند. دلائل و علل اين رويگردانی از دست بردن به قدرت توضيح داده شده است و باز هم ميتوان آنرا تعميق کرد، اما جريان فدائی به عنوان نيروئی که دست کم طی دهه آخر منتهی به تحولات ۵۷ به عنوان کمونيسم جامعه و نيروئی غير اسلامی شناخته شده بود، از اين ظرفيت و جاذبه در ميان مردم برخوردار بود که حداقل تکميل کننده جوانب ناقص انقلاب مشروطه و حلقه واسط تحولات ايران آن سالها با دستاوردهای انقلاب کبير فرانسه باشد. آنوقت تاريخ نگاری و نگارش جدال گرايشات در متن تاريخ جامعه ايران، با ظاهر شدن نيروئی خوشنام از تحصيلکرده ها و انقلابيون جامعه و دارای سوابق قهرمانيها در برابر استبداد و اختناق ساواک در صحنه نبرد و در شکنجه گاهها و ميدانهای تير، به روال ديگری ميبود. مجموعه اين فاکتورها و فعل و انفعالات، در کنار شرايط بين المللی دوران جنگ سرد، تامين بی دغدغه هژمونی گرايش اسلامی بر جنبش سرنگونی طلبی عليه رژيم شاه را در واقع تثبيت کرد.
فشار سنت راهزنان تاری

آنچه که جناب جعفريان پايداری و تداوم ريشه دار " سنت گرائی " ناميده است، نه از رساله های " علمی " حجج اسلام درآمده است و نه از آثار " شهيد " مطهری و نه از تلاش " نو کردن " سنت گرائی و اسلام زدگی توسط آل احمد و غرب زدگی او و نه از شريعتی و درسهای حسينيه ارشاد او، و نه حتی از فعاليت مسلحانه و چريکی " مجاهدين خلق " در دهه واپسين دوران رژيم سلطنت. در غرب چنين فقه ها و " اساتيد " بسيار پرقدرت تری بويژه در دوره قرون وسطی ميداندار " سنت گرائی " بودند. جوردانو برونوها را در آتش سوزاندند و گاليله ها را محاکمه کردند که بگويند علم غلط است، و کوپرنيک اشتباه کرده است. عليرغم همه تلاشهای دم و دستگاه کليسا و " حوزه علميه " مسيحيت، نتوانستند آثار و ميراثهای ارسطو و افلاطون و سقراط را ريشه کن کنند. مساله اين بود که اين پروسه در شرق و بطور مشخص در ايران، سير متفاوتی طی کرد. انقلاب مشروطه در هفتاد سال پيش از انقلاب ۵۷، بانيان و مدافعان همين " سنت گرائی " و مدافعين سيستم انکيزيسيون اسلامی را پس زد، شيخ  فضل الله نوری مدافع سرسخت حکومت شرعی " سلطان "، به مجازات رسيد و عليرغم به توپ بستن مجلس اول توسط لياخوف و گزمه های محمد عليشاه قاجار، مشروعه گری به سايه و به حاشيه رانده شد، اما طنز تلخ تاريخ اين بود که به گفته جناب جعفريان اين روح ضد سنت گرائی انقلاب مشروطه، در قانون اساسی تجلی نيافت و اين قانون با " روح سنت گرائی " نوشته شد. و همين نکته مهم يعنی عدم تبديل کردن روح ضد سنت گرائی انقلاب مشروطه به قانون، اميد به " انقلاب " ديگری در اعاده و تکميل سنت گرائی را در ميان اليت سياسی و روشنفکری اسلام پناه جامعه ايران، در فاصله اين دو انقلاب شعله ور نگاه داشت. برعکس غرب و اروپا که اراده قاطع برای قطع کردن يکباره سلطه کليسا بر قانون و مبنای مناسبات بين شهروندان جامعه را به امری برگشت ناپذير تبديل کرد، و اليت سياسی و روشنفکری جامعه را مجبور ساخت که در غيبت فشار سنن و ميراث مردگان تاريخ، به تاريخ، به جامعه و به شهروند و حقوق مدنی آنان با معيارهای جديد ناشی از شرايط جديد و تحول يافته بپردازند، در شرق و در اينجا در ايران، بستر واقعی اجتماعی هنوز شاهد حرکت جسد خوفناک مردگان نيمه جان تاريخ و فشار هراسناک " روح " آنان بر قانون اساسی، بر دواير روشنفکری و بر ديدگاه آنان به جامعه و تاريخ و انسان و حقوق مدنی شهروندان بود. سايه سنگين اين فشار " سنت گرا " را ميتوان به روشنی بر مشغله های اليت سياسی و ادبی و فرهنگی و حتی بر احزاب و سازمانهای مدعی چپ و کمونيسم، از جمله مهمترين و " سنتی " ترين آنها، حزب توده، در اين فاصله چند ده ساله ديد: " توده ای هستم و همراه امام، ماندگارم که ايام است به کام ". اين بيت شعر حماسی را در کنار " دفاعيه " بياد ماندنی " نويسنده " و رمان نويس " ميهن اسلامی "، محمود دولت آبادی، در برابر " اتهام " شرکت در کنفرانس برلين که فرمود " مخالفت " با جمهوری اسلامی را " توهين " به خود ميدانم قرار بدهيد. " افتخار " رای به احمدی نژاد از سوی کيارستمی " سينماگر " و مدال و نشان و جايزه گرفتنهای هنرمندان همان ميهن اسلامی در " دهه فجر " را به خاطر داشته باشيد و خود حديث مفصل برخوانيد از اين مجمل سخت جان سنن گرايش ملی اسلامی و مشروعه پناهی.
و اين سوال که در پرتو کدام تحولات سياسی و اقتصادی و در مصاف کدامين گرايشات سياسی و بر چه بستر تاريخی و فشار سنن و ميراث " مردگان بر زندگان " اين دوگانگی و اين " ويژگی " و در عين حال تفاوت انقلاب و تحولات اجتماعی بين شرق و غرب، بين اروپا و ايران، بين انقلاب کبير فرانسه و انقلاب مشروطه، و  بين انقلاب اکتبر و انقلاب ۵۷ بروز کرده است، بايد کماکان در برابرمان قرار بگيرد. چرا تاريخ تحولات اجتماعی در اروپا و غرب حداقل پس از انقلاب کبير فرانسه آن مسير " سنت گرائی " ديرين تر قرون وسطی، دوران انکيزيسيون و دورانهای ماقبل تر را ديگر ادامه نميدهد؟ و اين سوال در اذهان می چرخد: آيا دست يابی اسلام سياسی به قدرت دولتی در ايران با اين اهميت سوق الجيشی و در بستر مماشات و پراگماتيسم غرب، بحث نسبيت فرهنگی و تعرض به دستاوردی که بيش از سه قرن است در اروپا تثبيت شده است را آغاز نکرده است؟ آيا واقعا " سنت گرائی " دارد به تاريخ خود در قرون وسطای اروپا نقبی ميزند؟ اگر نه چگونه است که در انگلستان به جريانات اسلامی امتياز ميدهند و در اسکانديناوی دولت تربيت اخوند و امام جمعه را تقبل کرده است؟ مسئول رسمی بر پا شدن گتوهای " مسلمان نشين " با مساجد و منابر و مدرسه قرآن برای کودکان و حجاب و چاقچول بر سر دختر بچه های معصوم بر عهده کيست و اين تعرض به حقوق شهروندی و تعرض به اصل جا افتاده يک کشور يک قانون، اگر از عواقب پيشروی خزنده جريان اسلامی به قدرت رسيده، در اروپا و مماشات دولتها با آن نيست، از کجاست؟ چه دليلی دارد که در کشورهای غربی، محاکمه جنايتکاران قتلهای ناموسی طبق موازين " فرهنگ " قاتل و نه کشور محل ارتکاب جنايت صورت ميگيرد؟ علت لغو قانون منع حجاب اسلامی در دانشگاههای ترکيه در مجلس ترکيه، اگر چشم فروبستن کشورهای اروپائی به حرکت سينه خيز اسلام سياسی در اين عضو منتظرالورود به جامعه اروپا نيست، چيست؟
و حقيقتا اگر چپ و نيروی غير اسلامی جامعه ايران در متن اعتراضات و خيزش سالهای ۵۷ سدی در برابر قاپ زدن قدرت سياسی توسط " سنت گرايان " بر پا ميکردند و عليرغم تمامی توطئه های کنفرانس گوادلوپ و  ماموريت ژنرال هويزر برای انتقال دم و دستگاه رژيم سلطنت به اسلاميون، می ايستادند، و به موقعيت گروه فشاری اکتفا نميکردند، سير اوضاع اين منظره سياه و خونين را طی ميکرد؟
فروپاشی اردوگاه سرمايه داری دولتی و تحولات پس از اين بزرگترين زلزله سياسی قرن بيستم و امواج مهيب اعلام پايان تاريخ و پايان کمونيسم و حتی اعلام پايان هر اصل جهانشمول، و بلند کردن پرچم انسانيت و سوسياليسم بر ويرانه های اين عظيم ترين تهاجم به آرمان های بشريت متمدن و ظرفيت و توان و شجاعتی که مدنيت و آزاديخواهی جامعه ايران در برابر ارتجاع اسلامی طی تمامی دوران سلطه رژيم اسلامی و " سنت گرايان " از خود نشان داده است، اثبات ميکند که تجدد طلبی، آزاديخواهی و آزاد انديشی و هنر و هنرمند پيشرو و شان و حرمت انسان ميتوانست و کماکان ميتواند به عنوان" فرهنگ " مردم ايران در برابر جهانيان قرار گيرد.
تاريخ در سيری " خطی " ادامه ندارد
برخلاف مورخ تاريخ سنت گرائی، تاريخ در هيچ جا بطور خطی ادامه سير تدريجی و تکامل روندهای محدود و محبوس به کشورهای جداگانه و در بستر تداوم و بازسازی سنتها و ميراثهای باستان و کهن نبوده و در پروسه ای مجزا و بدون تاثير از تحولات" بيرون " از خود اتفاق نيافتاده است. انقلاب فرانسه چکامه خود را از مبارزه برای لغو بردگی در آمريکا گرفت و اعلاميه حقوق بشر و منشور پيروزی آن، ملهم از آن تحول بود. فيلسوفان و روشنفکران تجدد خواه دوران رنسانس در اروپا، عقايد و افکار و آرا فيلسوفان نزديک به ۲۰ قرن قبل از خود در يونان را از زير تيغ دستگاه انکيزيسيون و سايه سنگين سنت ارتجاع ساليان سال بيرون کشيدند. جامعه روسيه در مقطع سال ۱۹۱۷ از نظر اقتصادی بسيار عقب مانده تر از ايران دهه ۵۰ است. صنعت و سرمايه داری در روسيه به دو شهر محدود مانده است، اما لنين و بلشويکها، حزبی را ميسازند که بافت و استخوان بندی آن، نه در ميان اليت سياسی سنت گرا و مدافعين تقسيم فقر در ميان دهقانان، که در ميان کارگران صنعتی همان دو شهر و روشنفکران و متفکران تحصيلکرده و پيشرو و به اتکا افکار و گرايشی است که در قلب اروپای صنعتی، از قلم و فکر مارکس و انگلس تراوش کرده است. اگر انقلاب مشروطه هنوز به بخش معدود " نخبگان سياسی " محدود مانده بود و قانون اساسی اش را برخلاف انقلاب فرانسه از جنبش لغو بردگی آمريکا نگرفت، بلکه با " روح سنت گرائی " نوشت، انقلاب ۵۷ شرايطی فراهم کرده بود که اين بار مستقيما به اتکا انقلاب کارگری اکتبر که الغای بردگی مزدی و لغو هر نوع دولتی را بشارت ميداد، به يکباره بند نافش را با فشار سنگين عتيق و سنت و فرهنگ آن قطع کند. و اين صورت نگرفت به چندين دليل مهم که فاکتورها و عوامل   "خارجی"را ميتوان در دوران جنگ سرد و مساله کمربند سبز و لزوم حفظ منطقه سوق الجيشی ايران در حوزه تقسيم جهان برای تداوم " کار ارزان " در اردوگاه سرمايه داری غرب ديد. چگونگی معماری و پروژه "اسلامی" کردن انقلاب از زوايای مختلفی انجام شده است و کمونيسم ايران و منصور حکمت در اين مورد آثار عميق و آموزنده ای دارد و من خواننده را به مطالعه آن نوشته ها و رساله ها و از جمله مهمترين آنها،" تاريخ شکست نخوردگان "، " ماهواره و آل احمدهای پلاستيکی "، "  ناسيوناليسم چپ و کمونيسم طبقه کارگر - نگاهی به تجربه ايران "  و " آناتومی ليبراليسم چپ " فراميخوانم.
از خادم تاريخ تا سازنده تاريخ

انقلاب ۵۷ ميتوانست آن روح " سنت گرائی " را از قانون اساسی انقلاب مشروطه و رسوبات آن در اعماق روح و روان و فکر اليت سياسی و روشنفکری جامعه ايران يکباره بزدايد، اگر چنانچه طبقه کارگری که به ميدان مبارزه سياسی پا گذاشته بود، خود را به بستر جهانی طبقه خويش و به دکترينها و آرمانهای سياسی طبقه خويش متصل ميکرد و راسا به ياری لايه روشنفکران پيشرو و تحصيلکردگان انقلابی، حزب سوسياليست خود را بنيان ميگذاشت. تمام مساله اين بود که در انقلاب ۵۷، کارگر در صحنه بود اما تئوری انقلابی اش، سوسياليسم و کمونيسم و حزب اش غايب بودند. اين طبقه و فعالين و پيشروان آن مقدرات " سياسی" خود را به اختيار " بازاريان " و آن سازمانها و اليت سياسی سپرده بودند که قادر نشدند با شجاعت و اعتماد به نفس آرمان و تئوريهايشان را، در تمايز با آرمان و تئوريهای همان بازاريان، در مهمترين بزنگاه سياسی ايران در معرض انتخاب جامعه بگذارند. ماتم سياسی برای به حاشيه رفتن بورژوازی "ملی" عزيز در تحولات پس از اصلاحات ارضی در اوائل دهه ۴۰، در دنيای واقعی آن راديکاليسم و سازش ناپذيری انقلابيگری خرده بورژوائی و سوسياليسم ملی و غير کارگری ايران، هر شائبه سوسياليسم کارگری را زدوده بود.  هويت صرفا " ضد شاه " و "ضد آمريکائی"،  در برابر يک جنبش اعتراضی از موضعی ارتجاعی و بستر پيشين اعتراض خمينی و اسلاميون در ۱۵ خرداد سال ۴۲ به اصلاحات ارضی، به بی تفاوتی کشانده و در واقع خلع سلاح شد. پرچم امام " سازش ناپذير" عليه " امپرياليسم جهانخوار"  آمريکا و شاه، آنهم درست در مقطعی که اين رهبری برای شکست انقلاب اختراع و مهندسی شده بود، تمام سوابق انقلابيون و روشنفکران تحصيلکرده با تمامی جاذبه آنها در ميان مردم و کارگران را به حاشيه راند.
و متاسفانه عليرغم اين درسهای تلخ و خونبار، روايت " ريشه دار " بودن سنت گرائی در تاريخ ايران هنوز باب است چون به گفته جناب جعفريان يک انقلاب که ميتوانست واقعا محمل تحولات آزاديخواهانه و پيشرو باشد، در خونين ترين تصفيه ها و کشتار نسلی از انقلابيون و روشنفکران انقلابی، به عنوان پيروزی سنت گرائی نام گرفت.
انقلاب ۵۷ ميتوانست نه روح نيمه جان سنت گرائی در انقلاب مشروطيت، که اهداف و آرمانهای انقلاب شکست خورده اکتبر را تکميل کند و تاريخ را و جايگاه سنت و روشنفکران سنت گرا و اسلام زده را در همان موقعيت حاشيه ای و در متن تاريخ راهزان تاريخ قرار بدهد.
اما، از منظر سنت گرائی پيروزمند که به قدرت و اهرم دولتی دست يافته است، تاريخ ايران و بستر فکری اليت روشنفکری و ادبی " سنت گرا "، جامعه ايران حافظ و مدافع و حامل تاريخ راهزنان تاريخ است. در حمله اسلام به جامعه وقت ايران، هر نشانی از تمدن قبلی و هر اثری از هر نوع ديگری از انديشه غير اسلامی، ريشه کن شدند و از دواير و مذاهب و فرقه های غير اسلامی از قبيل مانويان، حروفيان، نقوطيان، راونديان، مزدکيان و زرتشتيان و... همراه با نويسندگانش اثری بر جای نگذاشتند. نسل کاملی از سوسياليستهای جامعه ايران همراه با آثار نوشته و ننوشته و خاطرات و توانائيهايشان، از دم تيغ سنت گرايان پيروز گذرانده شدند و تاريخ متفکران و نويسندگان آزاديخواه و سکولار و غير مذهبی، کسانی چون صادق هدايت، علی دشتی و کسروی و بيژن مفيد و ... مشمول تير جوخه های مرگ و يا آتش سوزان انتقام اسلاميون و سانسور نفرت پراکنی دولتی شدند. اسلام و " سنت گرائی " برخلاف تاريخ غرب که در جريان رنسانس و انقلاب کبير فرانسه، آثار و تمدن و دستاوردهای فکری دوران بشر ماقبل از سلطه قرون وسطی و آثار فيلسوفان و متفکرين يونان باستان را به تاريخ تجدد خواهی و منشور انقلاب خود متصل کرد، برعکس، بر بستر راهزنی تاريخی سايه سنگين خود را تا جائی گستراند که کشيش اسلامی مدافع انکيزيسيون و قلع و قمع هر انديشه انسانی را به عنوان محصول " طبيعی " رهبر يک انقلاب عظيم معرفی کردند. و اين منظره که طفيلی ترين عناصر جامعه و ميراث داران راهزنان تاريخ به فاصله هفتاد سال از خيزش اوليه انقلاب مشروطه ميتوانند در " تقاص خون " مرتجع مشروعه طلبی چون شيخ فضل الله، انتقام وحشيانه ای از جامعه ايران بگيرند، واقعا دردناک است. گردنه بگيران و باجگيران و چاقو و قمه کشها و رهگذران عاطل و باطل تاريخ لم داده بر مسند دفاع از   " ديالوگ تمدن" ها و ميراث دار سنت گرائی، به قدرت دولتی چنگ زدند و در پراگماتيسم سودجويانه دولتهای سرمايه داری غرب به عنوان دولت و محصول " فرهنگ " خود ايرانيان تحويل گرفته و برسميت شناخته شدند.
تحولات آتی و در حال جريان جامعه ايران نميتواند به " جنبش سرنگونی " و " ضد استبدادی " محدود بماند. مبارزه برای بزير کشيدن رژيم اسلامی و يا فروپاشی اين رژيم اين بار بايد بتواند، تجربه انقلاب اکتبر و شکست آن و تجربه ها و درسهای تلخ و شيرين انقلاب ۵۷  و آن کشتار عظيمی که از نسل انقلابيون ايران توسط جمهوری اسلامی انجام شد، را در برابر خود بگيرد و از تکرار اشتباهات جلوگيری کند. طبقه کارگر سوسياليست ناچار است از نيروی پياده نظام و اهرم فشار " صادق " و دنباله رو گرايشات و تئوريهای بورژوائی و اسلامی و ملی و اسلام زده و سوسياليسم خرده بورژوائی، به نيروئی برای خود و در راه آزادی کل جامعه تبديل شود و تئوری و دکترين رهائی و آزادی انسان از بردگی مزدی را بر تارک جنبش و حرکت و تشکل و حزب خود حک کند. طبقه کارگر ايران و اليت سياسی و روشنفکری مارکسيست جامعه ناچارند برای تبديل شدن به اهرم رهائی جامعه و نيروی متحد کننده مردم، حزب انقلابی و جسور و دارای اعتماد به نفس و  برخوردار از اراده و اشتها برای دخالت در قدرت سياسی و دارای ظرفيت در تغيير موازنه نيرو  به نفع مردم را بسازند.
۱۵ فوريه ۲۰۰۸
www.iraj-farzad.com
iraj.farzad@gmail.com
http://iraj-f.blogfa.com
iraj_farzad@yahoo.com

February 17, 2008

ما کارگران تازه راه مبارزه برای بدست آوردن حقوق خود را پيدا کرده ايم

کارگران سد گاوشان و کارگاههای مربوط به آن در نيمه دوم امسال برای چندمين بار متوالی در برابر بی حقوقی مطلق و پرداخت نشدن چندين ماه حقوق معوقه دست به اعتصاب زدند .

به دنبال اعتصاب اين کارگران در کارگاههای ، هلتوشان و توانکش در آبان و آذر ماه سال جاری که به مدت ۱۰ روز و بيشتر به طول کشيد موفق شدند که چندين ماه حقوق معوقه خود را مربوط به ماههای تير و مرداد و شهريور دريافت کنند . اما تقريبا تقريبا همان زمان و تا حال که چندين ماه طول می کشد هيچ گونه حقوق و مزدی دريافت نکردند که مجددا باعث شد برای چندمين بار همگی به اتفاق از روز يکشنبه ۸۶/۱۱/۲۱ با تجمع در محل کار خود به مدت چندين روز متوالی دست به اعتصاب زده و خواستار پرداخت تمامی حقوق معوقه خود شدند .

و همچنين موضوع ديگری که در اين اعتصاب از سوی کارگران مطرح شد درخواست بن ارزاق و خواربار امسال است که تا حالا به هيچ عنوان پرداخت نشده و گويا قرار نيست از آن هيچ حرفی به ميان آورند .

يکی از کارگران در مورد بن کارگری ميگويد: در سال ۸۵ و براساس اعلام دستگاههای مربوطه به خود شرکت قرار شد که پول بن ها را به ماپرداخت کنند اما عملا اين طور نشد در مواردی کسی که سماجت به خرج می داد و اين حق قانونی و طبيعی خود را طلب می کرد با انواع و اقسام حساب و کتابهای پيچيده و توجيهات مختلف يا حاضر به پرداخت هيچ وجهی در اين خصوص نمی شدند و يا نهايتا با پرداخت مبالغ ناچيزی در حدود ۱۰ و ۲۰ هزار تومان سرو ته آن را به هم می آوردند و ما به دليل نداشتن هيچ گونه فيش حقوقی نمی توانستيم هيچ گاه ادعای خود را ثابت کنيم .به گفته او يکی ديگر از معضلا ت و مشکلات آنها نداشتن فيش حقوقی است که براحتی و با توجيهای مختلف و بدون به جا گذاشتن هيچ گونه ردی و به صورتهای غير قانونی بر حق ما کارگران از هيچ اجحافی رويگردان نيستند و در اين صورت نيز ما کار گران برای ثابت کردن ادعايمان هيچ مدرکی دردست نداريم فقط به اين دليل که ما پشتوانه مالی نداريم و تشکل منسجمی که بتواند اعتراضات و اعتصابات ما را نمايندگی و حمايت کند موجود نيست ، مجبور  ميشويم برای از دست ندادن همين کار هم با اين شرايط سخت و طاقت فرسا با اين همه اجحاف و بی حقوقی و ظلم ساکت بمانيم و از حقوق واقعی خود چشم بپوشيم .

يکی ديگر از کارگران از شرايط سخت کار در داخل تونلها می گويد و از اينکه هيچ گونه حقوق و مزايايی بابت سختی کار به آنها تعلق نمی گيرد و همچنين رعايت نشدن بهداشت به هيچ درجه ای .

او می گويد کار در داخل تونلها با شرايط سخت و طاقت فرسا و رطوبت و سرما و در ساعات طو لا نی قابل قياس با هيچ شرايط و جای ديگری نيست .

طبق قانون بايد کارهای مانند کاردر معادن و کار با ماشين آلات و وسايلی که از لحاظ روانی و جسمی برای کارگران زيان آور است به ۶ ساعت در روز کاهش يابد اما با اين وجود ما با همين شرايط سخت و ساعت طو لانی و رطوبت نيز به کار مشغوليم و معمولا چندين ماه تحت همين شرايط هيچ دستمزدی دريافت نمی کنيم .تازه به اضافه موارد ديگری از قبيل ندادن نهار و يا شام ، حساب نکردن ساعت نهار جزء ساعات کارو بطور قطع ، نبودن هيچ گونه امکانات و سرويسهای بهداشتی و توالت در محيطهای کار ، خصوصا داخل تونلها برای رفع حاجات - اين قسمت را داخل پرانتز و با شرمندگی می گويد !

و تازه شرم آورتر از همه اينها اينکه نهار همانجا در محيطی پراز بو و کثافات، آلوده و مرطو ب و حتی در حالت سر پا صرف می شود ، بدون آنکه ساعات صرف نهار جزء ساعت کار به حساب آيد .و در پاسخ به اين سئوال که مگر مامورين بهداشت برای کنترل بهداشت محيط کار و ديگر مسايل بهداشتی سرکشی نمی کنند ؟ می گويد اولا مامورين بهداشت هيچ گاه برا ی کنترل بهداشت محيط کار هيچ کاری نکرده و حتی زحمت بازديد از قسمتهای مختلف کارگاه و تونلها را به خود نمی دهند، و ثانيا در موارد ی که هم چون آب آشاميدنی به تشخيص مامورين بهداشت ، آب مصرفی صد در صد آلوده بوده و با نصب بر چسب و اعلا م آلوده بودن آن ، هيچ کار برا ی آوردن شرب مصرفی نشده و کارگران به ناچار از همان آب آلوده مصرف می کنند.

تازه توضيح موارد بهداشتی به همين جا ختم نمی شود! دود و گرد و غبار خاک ناشی از کار و ماشين آلات حفاری بزرگ و کوچک در داخل تونلها به حد زياد است که لامپ پروژکتوری ۲۰۰۰ وات تنها از چند قدمی مان معلوم نيست .

غير از تذکر ساده و اعلا م الوده بودن آب ، مامورين بهداشت و اداره بهداشت  اين شهرستان هيچ تاثيری در بهبود اين شرايط نداشته و ندارد.

کارگر ديگری اعلا م ميدارد که با ۱۰ سال سابقه کار در شرکت من و همه کارگران اين شرکت بصورت قرداد موقت ۱ ماه مشغول بکاريم و در پايان هر ماه اگر آقايان مديران و کارفرمايان پيمانکار از ما راضی باشند قرداد دوباره تمديد خواهد شد و در صورت هر گونه اعتراض و نافرمانی تمديد نمی شود و هيچگونه مزايای از قبيل سنوات ، پاداش ، عيدی و شرايط ويژه و حق شيفت به ما تعلق نمی گيرد .

حتی در طول ۱۰ سال که من در اين شرکت مشغول به کارم برای يک بار هم نماينده ی اداره کار را که در ظاهر مدافع حقوق ما کارگران می باشد نديده ام چه رسد به اينکه از طريق شکايت به اين اداره به حقوق خود برسيم . او می گويد در برابر در خواست حتی يک روز مرخصی برای مداوای کودکم و مراجعه به پزشک گفته می شود ،مشکلات شخصی شما هيچ ربطی به ما ندارد .

اين اعتصابات در هر دو مورد و به اتفاق تا روز پنچشنبه ۲۵/۱۱/۸۶ ادامه داشت تا بالا خر ه مديرا ن و کارفرمايان مجبور به پاسخگويی در برابر کارگران شدند و بعد از بحث و جدالهای فراوان در مورد مطالبات آنها که در راس آنها ۴ ماه حقوق معوقه بود . با قول و قرارهای همچون پرداخت کردن دو ماه از حقوق را تا تاريخ يکم اسفند و به عبارتی چند روز آينده به صورت موقت سرکارهای خود باز گردند.

اما کارگران زير بار اين قول و قرارها نرفته و تهديد کردند که اگر تا تاريخ ذکر شده تمامی حقوق معوقه آنها پرداخت نشود با حضور در جلو فرماندار ی اين شهرستان دست به اعتصاب گسترده تری زده و کار را در سطح وسيعتری کاملا به تعطيلی خواهند کشيد .

پيش به سوی اعتصاب گسترده کارگران

February 15, 2008

به خانم لویس آربوور، نماینده سازمان ملل حقوق بشر

تاریخ 7/2/2008

روز 28 ژوئن 2008 همسرم محمود صالحی، فعال کارگری  و زندانی سیاسی شناخته شده، را برای بار دوم به پزشک قانونی بردند. قرار بود پزشکان پیرامون نظر اطبای بیمارستان توحید سنندج و نیز متخصصین کلیه وقلب اظهار نظر قانونی کنند. این اطبا در چندین نوبت نظر داده‌اند که تنها کلیه باقیمانده محمود، در حال از کار افتادن است وهمین موجب تنگی نفس، ناراحتی قلبی، متغییر بودن فشار خون، سر گیجه، گرفتگی عروق، ضعف شدید، مسدود بودن رگ متصل به قلب، ورم کلیه و باقی عوارض خطرناک شده و او احتیاج به معالجه فوری دارد. به عبارت دیگر از نظر آنان جای محمود نه زندان که بیمارستان است.

 همسرم به خاطر تلاش برای برگزاری مراسم مستقل اول ماه مه در زندان است و این امری کاملا غیر عادلانه است. کمپین بزرگی که خودم یکی از فعالان آنم وسیعا کار کرده و میکند تا به مقامات بقبولاند که برگزاری مراسم مستقل روز کارگر یک حق بسیار ابتدائی است و مقامات حق ندارند محمود را در زندان نگه‌دارند. اما تمام تلاش و استدلالهای فعالان این کمپین و سازمانهای جهانی کارگری و حقوق بشری در میان مقامات قضائی ایران بی اثر بوده و همسرم در زندان مانده است. به همین جهت امید من و سایر فعالان رهائی محمود به این بود که پزشکان قانونی به هنگام معاینه کردن همسرم بر اساس سوگندنامه بقراط و به طرزی بیطرفانه عمل کنند، نظرات کارشناسانه اطبای قبلی را تایید نمایند و موجبات آزادی همسرم را فراهم نمایند.. اما این امید واهی بود. پزشکان قانونی حقوق بگیر دولت و خود بخشی از سیستم قضائی – امنیتی ایران هستند. به این دلیل آنها برخلاف نظر اطبای قبلی و عوارض مشهود نظر دادند که محمود در موقعیت خطرناکی نیست و میتواند در زندان بماند.

من به پزشکی قانونی رفتم و به حکمشان اعتراض کردم. من به آنها یادآوری نمودم که نه تنها اطبای بیمارستان توحید، بلکه پزشکان زندان هم نظر داه‌اند که وضع محمود وخیم است. آنها، که شخصا تمام گزارشات را در دسترس داشتند، اظهار نظر نمودند که رای پزشکان خارج از پزشکی قانونی برای آنها از هیچ اهمیتی برخودار نیست.  من جویا شدم که چطور میتوانم قانونا و رسما به حکمشان اعتراض کنم. مدیر کل پزشکی قا نونی، که میدانست اداره‌اش بخشی از سیستم قضائی کشور است و آنجا احکام بر اساس رابطه تعیین میشود و نه ضابطه، من را به دادگاه حواله داد. او به این تریتب نشان داد که اداره‌اش هیچ راهکار و سیاستی برای بررسی شکایات ندارد من به نزد معاون دادستان رفتم. او بلافاصله در هیئت یک پزشک ظاهر گردید، نظر پزشکان قانونی را تایید کرد و گفت که پزشکان بیمارستان توحید به نادرست محمود را به بخش سی سی یو یعنی مراقبتهای ویژه برده بودند. او در ضمن گفت که تا کنون سابقه نداشته است کسی از پزشک قانونی شکایت کند. مقصود او این بود که اگر.  شکایت کردن فایده‌ئی داشت در 28 سال گذشته کسی به خود زحمت میداد تا علیه اشتباهات عدیده اداره‌اش لااقل یک شکایت علیه آنها به جریان اندازد. او میخواست من را به این ترتیب از رفتن به دادگستری باز دارد، اما با رفتن من به دادگستری تیر او به سنگ خورد.

 اینجا برای چندمین بار به من ثابت شد که فریاد رسی نیست و اعتماد به نفس مدیر کل پزشکی قانونی دال بر بیهوده بودن شکایت واقعی بوده است. من از شکایت صرف نظر کردم و از معاون دادستان خواستم لااقل بنا به قوانین خودشان به محمود مرخصی بدهند. او اظهار داشت که همسرم زندانی امنیتی است و حق برخورداری از مرخصی را ندارد. اصطلاح زندانی امنیتی در ایران برای زندانی سیاسی بکار میرود.

حال من از طریق این نامه تقاضا دارم که شما بر اساس قوانین جهان شمول حقوق بشر خواستار آزادی فوری همسرم بشوید و یا لااقل به کاربدستان ایران فشار بیاورید تا همسرم را به نزد یک عده پزشک متخصص و مستقل ببرند تا آنها بر اساس تخصص و وجدان پزشکیشان در باره محمود نظر دهند. در دو اداره مورد اشاره پزشک جای زندانبان نشسته و زندانبان جای پزشک. در چنین شرایطی حقوق انسانی من، همسرم و فرزندانم متحقق نمیشود مگر از طریق اعتراض. پیشاپیش از همکاری شما متشکرم.

با احترام نجیبه صالحزاده

رونوشت به:

سازمان عفو بین‌الملل

پزشکان بدون مرز

هیئت حقوق بشر سازمان ملل متحد

کمیته بین‌المللی سلیب سرخ

کنفدراسیون اتحادیه‌های آزاد کارگری

به همه اتحادیه‌های کارگری و نهادهای دفاع از حقوق بشر

February 7, 2008

 

Ms. Louise Arbour

United Nations High Commissioner for Human Rights

Palais Wilson
52 rue des Pâquis
CH-1201 Geneva, Switzerland 

 

RE: Mahmoud Salehi

 

Dear Ms. Louise Arbour;

 

On January 28, 2008, my spouse, Mahmoud Salehi, a well-known labour activist and political prisoner, was taken to the government’s medical examiner for the second time in recent months. It seemed that it had been decided that doctors, including the hearth and kidney specialists, at the Tohid hospital in city of Sanandaj , were going to make formal recommendations regarding Mahmoud’s health. These physicians have reported a number of times that Mahmoud’s only kidney is losing its functions and that has caused asthma, hearth problems, fluctuating blood pressure, dizziness, vessel clogging and the clogging of the hearth’s vessel, extreme weakness or fatigue, kidney inflammation, and many other dangerous side-effects. As a result, he requires immediate treatment. Thus they think he should stay in hospital.

 

My husband has been imprisoned because of his efforts to organize an independent May Day event. This is totally unjust. A big campaign, which I am a part of as well, have been actively advocating that organizing an independent Labour Day is a basic right and the authorities should not keep Mahmoud in prison. However, all our efforts and that of international labour and human rights organizations have not changed the decision of the judiciary authorities and my partner is still in prison. Therefore, we all were hoping that the official medical examiners would check him up in an objective and professional manner, according to Boghrat Oath (ethical code for physicians), and would confirm other doctors’ recommendations and recommend his release from hospital due to his serious health conditions. But that was a false hope. The official medical examiners are employees of the state and a part of the judiciary and security system of the government. Consequently, they denied all other doctors’ recommendation and decided that Mahmoud should stay in prison because they think he is not in life threatening situation.

 

I contacted these medical examiners and protested their decisions. I reminded them that not only the physicians at the Tohid Hospital but also the prison’s doctors have reported that Mahmoud’s situation is very serious. They, despite having all these reports, responded that the advise of other physicians are not important to them. I asked them how I could formally appeal their decision. The chief medical examiner, who knows well they are protected by the judiciary system, told me that I could go to the court. Thus he indicated that his office does not have any appeal system.  I approached the Deputy Prosecutor. He spoke with me as if he was a medical doctor, confirming the medical examiner’s decision and adding that doctors in Tohid hospital made a mistake by transferring Mahmoud to the CCU section of the hospital. He also added that no one has ever filed a complaint against the government’s medical examiners. He basically suggested that filing a complaint are not going to go, anywhere otherwise others would have done it in the past 28 years. He also unsuccessfully wanted to prevent me from going to the judiciary. At the judiciary, once again, it was proved to me that there is no one there to be concerned and that no wonder the medical examiner was so confident any complaints against them would be futile.  Therefore instead of launching a complaint, I asked the Deputy Prosecutor to allow a temporary leave for Mahmoud according to their regulations. He responded that my husband is a security prisoner and is not entitled to any prison leave. The term “security prisoner” is used in Iran for political prisoners.

 

Now, through this letter, I am asking you, based on the universal human rights, to call for the immediate freedom of my husband, Mahmoud Salehi; or, as a minimum, please pressure Iranian authorities to allow a specialist and ethical and independent examination of Mahmoud’s health. At the above mentioned offices, doctors are acting as prison guards and prison guards as doctors. Given such unjust situation, the human rights of my husband, me and my children will not be realised unless there are more protests.

 

I thank you in advance for your cooperation.

 

Najibeh Salehzadeh

 

cc:

The United Nations Human Rights Council

Amnesty International (AI);

International Committee of the Red Cross;

Médecins Sans Frontières (MSF) (Doctors Without Borders)

International Trade Union Confederation (ITUC)

Other relevant labour and human rights organizations

 

 

 

 

 

 

سه گزارش از وضعيت كارگران در شركتهاي نفتي لاوان

آرش آريان

سه گزارش از وضعيت كارگران در شركتهاي نفتي لاوان

ارسالي از يكي از كارگران به تلويزيون كانال جديد

گزارش اول – ٢٢ دي

با سلام و خسته نباشيد

من سالهاست که بدنبال درگاهي براي بيان دردهاي کارگران شاغل در شرکتهاي نفتي واقع در جزيره لاوان بوده ام ولي به هر دري زده ام نتوانسته ام پيامهاي خود و دوستان خود را اشاعه دهم. البته براي چند شبکه اخبار مهمي را ارسال کردم. آن زمان من با شما آشنا نبودم و اين کانالها هم پخش نکردند و يا حتي سرتيتر گزارش هاي مرا هم جهت خبر نزدند. و من دلسرد شدم تا اينکه چند ماهي است که کانال شما را روي هاتبرد دارم و تمام مطالب شما را ياد داشت و ضبط ميکنم و به کانال شما علاقه مند شده ام. براي همين نسبت به تعهد انساني خود و بعنوان يک کارگر شاغل در اين شرکتها خواستم درگاه و پنجره اميدي براي کارگران به استثمار کشيده اين جزيره باشم.

دردها و مصائب بسيار است و يک مثنوي ميشود نميدانم از کجا شروع کنم از اعتصاباتي که در سالهاي گذشته شد و بدون هيچ انعکاس خبري نابود شدند و عوامل آن اخراج و يا زنداني شدند. حالا هم کليه کارگران را به مانند بزغاله وارد يک سوله کرده اند

قضيه از اين قرار است که شرکت پالايش نفت لاوان توسط عواملي اداره ميشود که سالهاي سال است  مثل زالو به جان سفره ملي ما افتاده اند. کساني چون داريوش ايرانپاک٬ حيدر علي ملازاده صادقيون٬ هاشم نامور٬ داريوش دهداري(البته اين پادو است)٬ ناصر تنگستاني٬ اسداله امينيان و ... اين عوامل تلاش کردند و موفق شدن پس از تخليه اتاقهاي کارگري يک سوله به مانند زمان خدمت سربازي تهيه کرده و حدود ٢٠ نفر را در آن جاي داده اند. اين در حالي است که اين سوله از ديوارهاي پيش ساخته و با جنسيت قوم ساخته شده است و مانند يک دالان مي مانند که اطاقهاي ٣٠ متري حواشي آن را فرا گرفته است. سرويسهاي بهداشتي هم بايد با تاکسي و يا آزانس رفت. اين بماند که کارگرهايي که شب کارند اگر وسط روز نياز به حمام يا دستشويي داشته باشند. در سرما و يا گرما چه وضعيتي خواهند داشت که مسافت ١٠٠ متري را طي نمايند و خواب از چشمان آنها خواهد پريد. بارندگي هاي ديروز هم که جاي خود از هر نقطه سقف آن ريزش باران داشت يک سيرک را نشان ميداد. كارگران با باراني و با پلاستيک دراز کشيدند تا شايد يک خوابي داشته باشند و شب کاري آنها را اذيب نکند. مساله ديگر حقوق و مزاياي اينهاست که واقعا جاي تاسف دارد که متوسط حضور آنها در ماه شايد به ٢٨ روز هم برسد ولي بالغ بر سيصد هزار تومان نميشود. و اضافه کاري براي خودشان بيشتر از حقوق کارگران است. اين در حالي است که خود افراد رسمي ميانگين ١٤ روز را در منطقه هستند. مثلا همين ناصر تنگستاني بالغ بر سه ميليون تومان به صورت پايه دريافت ميکند که با احتساب مزايا و ديگر پاداشها به پنج ميليون تومان ميرسد. حالا خودتان حقوق مدير عامل٬ رئيس امور اداري و ديگران را حساب کنيد. من بعدا مفصلا به اين موضوع خواهم پرداخت فقط اگر شما جوابم را داديد حاضرم درد دل کارگران را ارائه کنم و گرنه من شرمنده ام که مزاحم شدم.

با تشکر آرش آريانژاد

گزارش دوم: ٢٤ دي

شرکت پالايش نفت لاوان در جزيره اي مرجاني به همين نام واقع شده است. اين شرکت داراي ويژگي هاي خاص خودش مي باشد که طبق شرايط زمان به آن اقماري ميگويند. يعني ١٤ روز کار و ١٤ روز استراحت. البته کار روزانه ١٢ ساعت محسوب ميشود. از ٥ و نيم صبح تا ٦ عصر بعد از ظهر. اين اصول کلي کار در اين شرکت بوده است. ولي بعد از روي کار آمدن بعضي از آقايان براي افراد رسمي همان ١٤ روز کار به همراه همان مقدار استراحت باقي مانده است. ولي براي کارگران که فشار بيشتر کاري را متحمل ميکردند گاها تا ٦٠ روز در منطقه مي مانند و فقط ١٠ ساعت در روز حساب ميگردد و براي رسمي ها ١٢ ساعت.

اين از وضع کاري اينجا . جالبي کار اينجاست که با اينکه در بعضي از جاهها مثل خدمات اداري و رستوران که جا و غذاي کليه نيروهاي کارگر با شرکت مي باشد ولي اينکار بدين صورت انجام ميگرد که: به کارگران اول وسايل خواب دسته دوم و يا سوم راتحويل مي دهند. از پتو ٬ ملافه٬ حوله و غيره گرفته تا تشک و ... اين در حاليست است که براي يک نيروي رسمي که همين شرايط دارد(جا و غذا با شرکت ) همه چيز نو دست اول است. کارگران بايد از آب لوله که غير قابل شرب و از آب برگشتي از فاضلابهاي انساني گرفته شده است٬ استفاده کنند و لي نيروهاي رسمي بايد از آب معدني استفاده کنند. جالبي کار اينجاست که سهميه کارگران در جيب بعضي از آقاياني ميرود که حقوقشان از ٣ ميليون تومان در ماه(١٤ روز) بيشتر مي باشد. اين بماند . از سوغاتهايي که پيمانکار رستوران به بعضي آقايان( رئيس امور اداري و همکارانش پيشکش ميکند. حتي يکسال به رئيس امور اداري وقت حبيب دستغيب يک پرايد پيشکش داده بودند. نام پيمانکار هم آقاي کلاري نام شرکتش هم سارا بود...(ميتوانيد تحقيق کنيد) . رئيس امور اداري وقت هم ايرانپاک با دار و دسته اش است که امثال داريوش دهداري و ... براي اينکه صداي بعضي مسئولين دزد و زالو صفت نظير ناصر تنگستاني بخوابد هم ترياک و مواد مخدر تهيه ميکنند که ديگر زحمت نکشند بروند دهکده بخرند.

با تشکر و سپاس

گزارش سوم: ٢٥ دي

انتقال کارگران به سوله هاي ١٥ نفري که آدم را ياد سربازي مي اندازد.کارگران(که اکثرا بومي استان هزمزگان و شهرستانهاي همجوار منجمله لامرد فارس هستند) پس از اينکه از کمپ پيمانکاران به خاطر وقايع اسف بار بهداشتي و همچنين مسائل حقوقي(اشاره به حوادث و اعتصاب کارگران در سال ١٣٨٢ دارد که پس از تحصن ٤٨ ساعته و عدم حضور در سر کار نود درصد آنها را اخراج کردند. بعدا مفصلا توضيح داده خواهد شد.) به کمپ پروژه آورده بودند و هر ١٠ نفر را در يک سوئيت ٢٥ متري جاي دادند لازم به ذکر است که اين سوئيت ها شامل دو اطاق خواب و يک هال به همراه يک دستشويي بود که قبلا توسط تكنيسين هاي خارجي طراحي شده بود و از رده خارج بودند ولي به هر حال کارگران به اين سوئيت ها آمدند و راضي بودند.تا اينکه ....

تا اينکه از ١٥ روز پيش شروع به انتقال آنها به سوله هاي پيش ساخته اي کرده اند که مساحت آنها بصورت ٣٠ متر مربع است و هر سوله شامل ١٠ اطاق ميشود که هر اطاق ٣٠ متري در حاشيه يک راهرو قرار گرفته است. جالبي کار اينجاست که در اين سوئيتها افراد نوبتکار نگهباني و آتش نشاني که از کارگران زحمت کش اين شرکت مي باشند و اکثرا بچه هاي بومي کردن مي باشند٬ در اين سوله جاي داده اند که به محض اينکه يکي ته راهرو راه برود همه از خواب مي پرند تا چه رسد به دربهاي آلومينيومي که با کوچکترين بسته شدني تمام ساختمان به لرزه در مي آيد و همه از خواب بيدار ميشوند. آدم ياد دوران آموزشي در خدمت سربازي اجباري مي افتد. چند روز پيش بارندگي بوده و بچه هاي شب کار که در حال خواب بوده اند مي بينند که قطره هاي باران است که بسوي آنها نشانه رفته اند. براي همين با پلاستيکي که بر روي سر و صورت خود کشيدند تا شايد بتوانند اندکي استراحت کنند که شب سر کار اذيت نشوند. اين در حالي است که اين سوله ها هنوز تمام نشده است و بالاي آن روي سقف شيرواني دار کارگران در حال کار مي باشند که سروصداي بچه ها را در آورده تا جايي که به نيت تحصن جلوي در حراست جمع شدند. اما خيلي راحت به آنها گفته شد اگر نميخواهيد تسويه حساب کنيد و برويد. ما اينجا آدم داريم که با ماهي صد تومان کار ميکند. با توجه به همين وضعيت اين کارگران را که هيچ گونه پناه مالي و در آمد ديگري ندارند و همه به اين پول نياز دارند مجبور به ماندن و تحمل كردن کردند. كارگران در اين کشور هيچ تکيه گاهي ندارند. شعارهاي وزير کار همش شعار بدون و شعول است و اشعاري بيش نيست.

لازم به ذکر است که سرويسهاي بهداشتي از سوله حدود ٢٥٠ متر فاصله دارد که با احتساب مسافت رفت و برگشت نيم کيلومتر ميشود. حالا شما خود را جاي اين کارگران فرض کنيد که شب کاري دارند کارهاي سخت را انجام ميدهند بعد براي يک حمام در هواي سر و گرم کشنده تابستان چه کار بايد انجام دهند؟ با شرجي شدن هوا به محص اينکه از حمام برگشتي دوباره بايد برگردي و به حمام بروي چون بوي عرق در فضاي اطاق مي پيچد و به سونايي تبديل ميشود که تحملش غير ممکن است. آري اين شعور مسئولان اين مملکت است. تو را به هر کسي که اعتقاد داريد اين حرفها را انعکاس دهيد. چون ما تنها اميدمان همين کانال شده است. تازه بين بچه ها بارقه اي از اميد به واسطه اولين گزارشم پيش امده است. البته اين موضوع بين من و يک نفر ديگر هست. انشاالله به ما کمک کنيد تا بتوانيم احزاب و دسته هاي کارگري را همينجا نهال کاري کنيم. با تشکر از لطف شما.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قيمتها و دستمزد كارگران:متن تنظيم شده گفتگوي شهلا دانشفر با اصغر كريمي

قيمتها و دستمزد كارگران

متن تنظيم شده گفتگوي شهلا دانشفر با اصغر كريمي در تلويزيون انترناسيونال

شهلا دانشفر: اصغر کریمی، با نگاهی به دستمزد و قیمتها کاملا روشن است که وضعیت زندگي كارگران از چه قرار است. دستمزد کارگر در ماه ١٨٣ هزار تومان و هزينه مسکن حداقل ٢٥٠  تا ٣٠٠ هزار تومان در ماه. به اقلام دیگر مثل قيمت مواد غذایی، پوشاک و همه اینها هم اگر نگاه كنيم فكر ميكنم روشن باشد كه زندگي كارگران در چه وضعيتي است.

شما بطور مشخص اين وضعيت را چگونه مي بينيد؟

اصغر کریمی: من هم یک لیستی از قیمتهای اجناس و سبد هزینه یک خانواده پنج نفره دارم، که هنوز شاید خیلی حرفه ای تهیه نشده باشد ولی بسیار واقعی تر از لیست هائی است که دولت و شورایعالی کار و غیره میدهند. چیزهایی که یک خانواده پنج نفره احتیاج دارد حدودا چقدر میشود. به جای اینکه بگوییم دستمزد کم است که مسلما کم است ببینیم چقدر کم است. برویم سراغ مسکن. اگر شهرهای بزرگ معیار باشد برای یک خانواده پنج نفره، که حداقل باید پنج تا اتاق داشته باشد، ولی حتی اگر دو سه تا اتاق هم در نظر بگیریم کمتر از ٣٠٠ هزار تومان گیر نمی آید. یعنی این ارقامی که من میگویم آن زندگی مرفهی که حق کارگر است را هنوز در نظر گرفته نشده. یک زندگی خیلی پایئن تری هست. که کارگران ممکن است اعتراض کنند که چرا شما زندگی پائین را تصویر کردید، ولی من میخواهم بگویم یک درجه اگر زندگی بخواهد انسانی تر باشد چقدر باید باشد.

بهررو سراغ قیمت ها و نیازهای یک خانواده پنج نفره در ماه برویم. مسکن ٣٠٠ هزار تومان، آب و برق و تلفن ٤٠ هزار، گاز ١٠هزار، نان ١٠ هزار، ٨ کیلو برنج که فکر میکنم میشود هر سه روز یا ٤ روز یک وعده ١٦ هزار تومان، ٤ کیلو تخم مرغ ٦٥٠٠، سبزیجات ٥ هزار، حبوبات ١٠ هزار، سبزیجات را هم اینطور حساب نکردیم که هرروز بتوان سالاد درست کرد خیلی کمتر از اینها فرض کردیم، لبنیات شامل پنیر و کره و ماست ٢٠ هزار، یک روغن ٥ کیلویی ٧ هزار، ٣ کیلو گوشت قرمز ٢٠ هزار، ٥ کیلو مرغ ١٠ هزار، که اینها روی هم  میشود ٨ کیلو مجموعا گوشت که هر ٤ روزی میشود یک کیلو که دیگر بحث کباب و غذای با کیفیت بالا نیست، گویچه فرنگی و پیاز و سیب زمینی ٢٠ هزار، میوه ٣٠ هزار، باز هم میوه به این معنی نه که هر روز کارگر وقتی از سر کار آمد یا بچه اش از مدرسه آمد بتوانند هر روز میوه ای داشته باشند، قند و چای ٦ هزار، ایاب و ذهاب ٢٠ هزار، پوشاک در ماه متوسط ٢٠ هزار تومان، دکتر و درمان در ماه ٣٠ هزار، تحصیل ٥٠هزار تومان، هزینه سفر اگر یک بار در سال باشد ٦٠٠ هزار و سر شکن کنیم در ماه میشود ٥٠ هزار، وسائل زندگی از گاز و یخچال و اتو تلویزیون و کامپیوتر و چیزهای مختلفی که خراب میشود یا تعمیر میخواهد ٥٠ هزار، تفریح ماهانه ماهی ٦٠ هزار، قند و چایی و شکر و پودر لباس شویی را من حساب نکردم و بدون حساب این چیزها و تنقلات و هزار یک چیز خورد و ریز که معمولا یک خانواده در عرض یک ماه زندگی به آنها نیاز دارد اینها یک چیزی حدود ٨٠٠ هزار تومان میشود. خیلی اجناس خرد و ریز زیاد دیگر را هم حساب نکرده ایم که اگر آنها را هم حساب کنی حدود یک میلیون میشود. این تازه یک حداقل است. این برای یک زندگی بخور و نمیر است. این برای یک زندگی شایسته انسان نیست. این زندگی خیلی فرق دارد با زندگی مدیرها یا با زندگی حجت الاسلام ها و آخوندها یا زندگی مقامات و وزرا و نمایندگان و یا زندگی بسیار اشرافی کارفرماها و آقازاده ها و دزدها و چپاولگرهایی که در واقع بخش اصلی درآمد عظیم جامعه، یعنی محصول کار کارگر، به جیب آنها میرود. این برای یک زندگی بخور و نمیره که اروپا رفتن در آن حساب نشده که حق هرکسی هست. در این برآورد تفریح و سفر هم به آن معنی یک سفر واقعا تفریحی نیست فقط از این شهر بروند یک شهر دیگر یا بروند برای دیدن اقوامشان. فکر نمیکنم که با ٦٠٠ هزار تومان در سال بتوانند یک هفته هتل و رستوران و واقعا تفریحی داشته باشند و لذت ببرند. حالا باید کارفرما و دولت و آنها که درمورد دستمزد دارند تصمیم میگیرند بیایند بگویند که کدام از این اقلام که گفتیم را کارگر نمیخواهد و لازم ندارد. مسکن نمیخواهد؟ سبزیجات نمیخواهد؟  گوشت و برنج نمیخواهد، درمان و اینها نمیخواهد؟ یا لبنیات نمیخواهد یا پوشاک کدامیک از اینها را نمیخواهد؟ من فکر میکنم کارگران باید اینها را بگذارند جلوی خودشان. خیلی هم بهتر میتوانند اینها را حساب کنند خیلی دقیقتر از این ارقامی که ما اینجا صحبت میکنیم. کارگران میتوانند همین امروز بگویند قیمت متوسط اجناس در سبزی فروشی یا لبنیاتی نزدیک خانه شان یا آنجایی که میروند لباس میخرند و بقیه لوازم زندگیشان را چقدر است و حساب کنند که یک زندگی که فورا رنجور و داغون نشی و شکمت گرسنه نباشد یعنی حداقل مواد غذایی و پوشاک در آن باشد چقدر میشود. بگذارند چلوی مقامات حکومت و بگویند که از نظر شما کدامیک از این اقلام را بگذاریم زمین و احتیاج نداریم! بگویند شما لطفا یک سبد هزینه برای ما تهیه کنید و به ما بدهید و بگویید که برای یک خانواده ٥ نفره ما با این ١٨٠ هزار تومان یا مقداری که میدهید کدامیک از اینها را بخریم و کدامیک را نخریم! من فکر میکنم مسئله روشن است احتیاج به هیچ پروفسور و  آمار بانک مرکزی و تورم ساختگی و دوزو دروغهای طبقه حاکم ندارد، به هیچکدام نیازی نیست یک کارگری که ٦ کلاس سواد داشته باشد در ماه میتواند حساب کند که این اقلامی است که من در یک ماه میخواهم برای خانواده ام و دستمزد من چقدر باید باشد. کارفرماها، تجار و بانکداران و صاحبان املاک و آنهایی که در واقع مملکت را قبضه کرده اند و آن اقلیتی که مفت خور جامعه هستند یعنی طبقه سرمایه دار، طبقه بالای جامعه، اینها اقلامشان را مرتب گران میکنند و کارگر نمیتواند جلوی گرانی را بگیرد تنها راهی که دارد این است که برای دستمزدش مبارزه کند. امروز دستمزد کمتر یک میلیون معنی اش گرسنگی است.

شهلا دانشفر: به راستی نگاهی به اقلامی که شما اینجا اعلام کردید و دستمزد کارگر خودش براي محكوميت اين رژيم و اين نظام كافي است. این یک جنایت آشکار است. این سطح قیمتهاست و دستمزد کارگر را ١٨٣ هزار تومان تعینن میکنند. و سبدی را که اینها دارند تعیین میکنند روشن است در حد همان "نقطه بقا" است. حتی نفطه بقا هم نیست کارگری که کلیه اش را میفروشد کارگری که با این وضع دارد زندگی میکند که اصلا وصف ناپذیر است. به هر حال الان مسئله آخر سال است و تعیین حداقل دستمزدها است بحث داغ است به عنوان آخرین سوال که وقت کمی نیز هست. با توجه به این وضعیت شما تاکیداتتان کجاها است؟

اصغر کریمی: مسئله روشن است کارگران نباید بگویند یک میلیون و یا هرمبلغی که کارگران واقعا برای زندگی نیاز دارند زیاد است و نمیدهند. حقمان را باید بخواهیم. ما داریم تولید میکنیم ما داریم استثمار میشویم هر کارگری ماهی حداقل دارد ١٠ میلیون بیست میلیون تومان سود میرساند به کارفرما که از این مقدار یک میلیونش را میخواهد. این حقمان است چیز اضافی نمیخواهیم، دزدی نیست، غارت نیست، مال خودمان است بخش کوچکی از درآمدی است که داریم برای طبقه مفتخور تولید میکنیم. حقمان است که بخواهیم و برایش مبارزه کنیم. بنابراین گفتن این که نمیدهند و نمیشود و این زیاد است، خود این سطح توقع و انتظارمان را می آورد پائین. ما باید اینقدر بخواهیم. خوب بالاخره ما یک قیمتی میگذاریم جلوی حکومت جلوی آنهایی که برای دستمزد تصمیم میگیرند و بعد یک جدلی و دعوایی اینجا  بین دو طرف رخ میدهد و این وسط روی یک چیزی سازش میشود. کارگر نمیتواند منتظر بماند که آخر سال ١٥ تا ٢٠ درصد به این دستمزد ناچیز که سه بار زیر خط فقر است اضافه کنند، و تازه بگویند تورم فلان قدر بوده و کلاه آخوندی سر مردم  بگذارند. کارگر با تمام وجود و همان هفته اول که دستمزد را گرفت با این قیمت ها در بازار فورا متوجه میشود که با ١٥، ٢٠ درصد افزایش دستمزد یعنی قدرت خریدش نسبت به سال قبل باز هم پائین آمده، بالا نرفته است.

شهلا دانشفر: بحثی که اینجا هست همین است که میخواهند دستمزدها را بر اساس تورم افزایش دهند و بعضا در میان خود کارگران این بحث افزایش دستمزد متناسب با تورم میشود.

اصغر کریمی: تو این ٣٠ سال اگر دستمزد هرسال متناسب با تورم واقعی، نه تورم کذایی که با دزد و دغل جلوی کارگر میگذارند، بالا رفته بود الان باید حقوق کارگر دو میلیون میبود. ٢٩ سال دستمزد را متناسب با تورم افزایش نداده اند حالا یکباره نمیتوانند بگویند مثلا امسال تورم ٢٠ درصد بوده و ما هم ٢٠ درصد اضافه میکنیم. در طول این سی سال قیمت ها ٥٠٠ برابر و ١٠٠٠ برابر شده در حالیکه دستمزدها صد برابر هم نشده. الان بحث افزایش دستمزد متناسب با تورم، اگر شما این سی سال را حساب نکنید گول زننده است. اول آقایان بیایند دستمزد را هم به اندازه این سی سال بالا ببرند تازه قدرت خرید کارگر میشود مثل ٣٠ سال قبل آنوقت راجع به تورم امسال حرف بزنیم. بحث افزایش دستمزد متناسب با تورم موقعی درست است که حداقل دستمزد را یکجا بر اساس قیمتها و نیاز این دوره کارگر حساب کنند بعد بگویند امسال مثلا تورم ٢٠ درصد بوده و دستمزدها هم ٢٠ درصد افزایش می یابد. تازه استانداردهای زندگی مرتب در تمام دنیا بالا میرود و کارگر هم باید سطح زندگی اش بالا برود چرا باید مثل ٣٠ سال قبل زندگی کند. ٣٠ سال قبل کامپیوتر نبود، ماشین لباسشوئی و ظرفشوئی هم شاید زیاد رایج نبود، خیلی چیزهای دیگر هم نبود الان هست و باید کارگر هم که خودش اینها را تولید میکند حق استفاده از آنرا داشته باشد. به این معنی دستمزد فقط با تورم نباید بالا برود علاوه بر تورم استانداردهای زندگی بالا میرود، بازدهی کار هم هرروز بالا میرود و دستمزد هم باید بیشتر از تورم بالا برود.

امسال حتی اگر دستمزدها را ٥٠ درصد هم اضافه کنند یعنی ٢٧٠ هزار بدهند این فقط به اندازه هزینه مسکن هم نمیشود. این قبول نیست. با ٢٧٠ هزار تومان زندگی نمیشود کرد. کارگری که خانه ندارد که اکثرا ندارند برای ٥ نفر تو تهران تو اصفهان تو هیچ جای ایران یک خانه دو سه اطاق خوابه کمتر از سیصد هزار تومان نمیشود. تو کپر و حصیر که نمیتوان زندگی کرد. تازه کلی ودیعه و امثال این چیزها را میخواهند. چیزی که تاکید باید بشود این است که کارگران باید یک عددی را برای حداقل دستمزد بگذارند جلوی دولت و کارفرما. موقع تعیین دستمزد است و کارگران حق دارند نظر بدهند و برای نظر جمعی دادن هم باید مجمع عمومی خود را تشکیل بدهند، جمع شوند دسته جمعی، مشورت کنند، قیمت اجناس را بیاورند برای یک زندگی پنج نفره حساب کنند و واقعا آنقدر که برای زندگی کردن نیاز دارند، تعیین کنند، دسته جمعی یک خواست را امضا کنند، یک تومار از کارخانه شان که همه امضا کرده اند تهیه کنند بدهند وزارت کار و شورایعالی کار. این مشروع ترین و عملی ترین کاری است که باید بکنند. حقشان است که جمع شوند و تصمیم بگیرند. میدانم که حتی خواست جمع شدن هم با مخالفت کارفرما روبرو میشود، ترس از دست دادن همین کار موقت و بیکاری هست و خطر اخراج و غیره ولی بالاخره اگر در این عرصه هم ما خواسته خودمان را مطرح نکنیم متحد نشویم مبارزه نکنیم، اتفاقا بیشتر ما را اخراج میکنند، بیشتر اجحاف میکنند و وضعمان داغان تر میشود. مگر قیمت همه کالاها را صاحبان آن یعنی کارفرماها تعیین نمیکنند؟ خوب کارگر هم که صاحب نیروی کار است و آنرا میفروشد باید حق داشته باشد خودش قیمتی روی آن بگذارد نه اینکه در این مورد هم باز کارفرما و دولت کارفرما تصمیم بگیرد. اگر همه جا فروشنده نرخ تعیین میکند در این مورد هم کارگر که فروشنده نیروی کار است باید دستمزد پایه را تعیین کند. این کاملا مشروع است.

و وقتی از حداقل دستمزد صحبت میکنیم برای همه است یعنی هیچ حقوقی نباید کمتر از این باشد. آنوقت بیمه بیکاری هم همینقدر باید باشد، حقوق معلم و پرستار و کارمندان آموزش و پرورش و بیمارستانها و جاهای مختلف هم نباید کمتر از این بگیرند. حقوق بازنشستگی هم نباید کمتر از این باشد. مسئله این است که متحد و دسته جمعی کارخانه به کارخانه باید یک حرکتی براه انداخت. یک ماه و خرده ای وقت است تا زمان تعیین حداقل دستمزد توسط دولت و کارفرماها و به نظر من اگر شهرهای بزرگ و کارخانه های بزرگ به اضافه معلمان و بازنشستگان اگر همه اینها یک خواسته ای را مطرح کنند یه حرکتی در جامعه میشود و دولت میداند که دیگر کارد به استخوان مردم رسیده و قبول نمیکنند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

"در بازار رقابت آزاد كار دائم براي كارگران بي معناست"

يادداشت سر دبير

"در بازار رقابت آزاد كار دائم براي كارگران بي معناست"

كاظم نیكخواه

در اخبار بين المللي اين شماره كارگر كمونيست ميخوانيد كه كارخانه نوكيا در شهر بوخوم آلمان قرار است تعطيل شود و به روماني منتقل شود. در نتيجه اين اقدام هزاران نفر از كارگران در آلمان بيكار ميشوند. دليل آن را مديريت اين شركت اينطور اعلام كرده است "هیچ چیز نمیتواند تصمیم ما را عوض كند، خیلی مشكل است كه بتوان تصور كرد كه شركت در جائی كه هزینه‌اش برای هر كارگر ١٠ برابر كارخانه دیگر است، به كارش ادامه دهد." وی همچنین گفته است:"در بازار رقابتی آزاد كار دائم برای كارگر اصلا بی‌معناست."

اين داستاني آشنا در اين دوره فعلي است. كارخانه ها را در كشورهاي غربي تعطيل ميكنند و به كشورهايي انتقال ميدهند كه نيروي كار ارزان است. در نتيجه آن هرروز هزاران نفر در اين يا آن كشور بيكار ميشوند. طبعا در آن سوي مرزها هم هزاران نفر به كار گرفته ميشوند. روشن است كه اين بيانگر رقابتي پنهان و آشكار ميان كارگران است. امروز در دوره "گلوباليزاسيون" اين روند به معضلي براي كارگران در كشورهاي صنعتي پيشرفته تر تبديل شده است. هرروز دولتها دارند به اين دليل از بخشي از مزايا و دستاوردهاي تاريخي كارگران در اين كشورها ميزنند. بيمه بيكاري، بيمه درماني و كلا تامينات اجتماعي هرروز دارد فقير تر ميشود. كارگران هم مبارزه ميكنند اما همانگونه كه در اين خبر هم مشاهده ميكنيم بطور بلاواسطه راه حلي جلوي كارگران در كشورهاي صنعتي قرار ندارد. آيا بايد كارگر انگليسي و آلماني و فرانسوي به كارگر رومانيايي و مجار و بنگلادشي لعنت بفرستد؟ آيا بايد به اين تهاجم آشكار تن دهد و دم بر نياورند؟ آيا بايد كارگران خواهان بستن مرزها شوند و از محبوس كردن سرمايه ها در چارچوب خاك و مرز و بوم خود دفاع كنند؟ متاسفانه همه اينها را اينجا و آنجا شاهديم. يكي از خصلتهاي "جنبش ضد گلوباليزاسيون" كه بعضا به صورت تظاهراتهاي چند صد هزارنفره خود را نشان ميدهد همين اسير شدن در چنگال ناسيوناليسم است. جنبش ماشين شكني در قرنهاي ١٨ و ١٩ امروز به صورت جنبشي براي محبوس كردن سرمايه ها در چارچوبه هاي ملي خودرا نشان ميدهد. آن اولي گرچه كارگري بود اما اين كارگري بودن چيزي از ارتجاعي بودن و رو به عقب بودن آن نميكاست. اين جنبه از جنبش ضد گلوباليزاسيون هم كاملا ارتجاعي است. كارگر را عليه كارگر بسيج ميكند. رقابت ميان كارگران را مبنا قرار ميدهد و از زندگي كارگر خودي در برابر كارگر خارجي و آن طرف مرز دفاع ميكند.

بطور واقعي امروز طبقه كارگر در برابر يك سوال جدي قرار گرفته است كه بايد بدان پاسخ گويد. و آن اينست كه راه مقابله با اين تهاجم بسيار گسترده سرمايه داري به زندگي كارگران چيست. چيزي كه در مبارزات كارگري به راحتي قابل مشاهده است اينست كه اتحاديه ها كه زماني ظرفي براي مبارزه كارگر بودند امروز بهيچوجه پاسخگوي اين معضل و بسياري از معضلات كارگران كه از آن ناشي ميشود نيستند. اين يكي از مسائلي است كه كارگران را در برابر تهاجم سرمايه خلع سلاح كرده است. ميشود به اين نتيجه رسيد كه اين يك روند عيني است و كاري نميتوان كرد. بايد صبر كرد تا سرمايه در كشورهاي كم تر پيشرفته يا "جهان سومي" به اندازه كافي رشد كند تا زماني كه كارگران در آنجا هم بتوانند سطح زندگي خودرا به سطح زندگي كارگران در كشورهاي تاريخا پيشرفته تر برسانند و آن وقت مساله حل خواهد شد. اين راه حل نيست. اين به قهقرا فرستادن كارگران و كل جامعه در دنياي پيشرفته كنوني است. اين تئوريها و نظريات اينجا و آنجا وجود دارد. آنچه اينجا من ميخواهم بطور خيلي خلاصه تاكيد كنم اينست كه روندي كه از آن صحبت ميكنيم به خودي خود به طور عيني به بهبودي در زندگي كارگران در هيچ كجا منجر نخواهد شد. امروز شكاف ميان فقر و ثروت از تمام دوره هاي تاريخ بشري بيشتر است. مرگ از گرسنگي از هميشه بيشتر است. فجايع سرمايه در جوامع بشري از تمام تاريخ بشر بيشتر است و الي آخر. راهي كه جلوي كارگران قرار دارد دفاع از فعال و رزمنده و متشكل از سطح زندگي خويش است. اما پيشبرد اين امر امروز بدون يك رويكرد انترناسيوناليستي بدون بريدن از ناسيوناليسم، بدون جهاني ديدن طبقه خود غير ممكن است. مخالفت با حركت سرمايه، جلوگيري از بسته شدن و انتقال كارخانه ها و امثال اينها پوچ و بي نتيجه است. كارگران ناچارند دست به مبارزه اي سوسياليستي و طبقاتي در سطح بين المللي بزنند. نمونه هايي از اين را اينجا و آنجا شاهديم. اما هنوز تا رسيدن به جايي كه كارگران نيز مثل سرمايه داران منافع و مصالح طبقاتي خودرا بدرستي تشخيص دهند فاصله داريم. و تا پركردن اين فاصله فشار را برگرده خويش در همه جا احساس خواهيم كرد. كارگر ناچار است در برابر گلوباليزاسيون سرمايه دارانه، گلوباليزاسيون سوسياليستي را قرار دهد.  در اين رابطه توصيه ميكنم به بحثي تحت عنوان "گلوباليزاسيون و طبقه كارگر" كه در شماره هاي ٢٣ و ٢٤ و ٢٦ كارگر كمونيست داشتيم مراجعه كنيد. بازهم در اين باره سخن خواهيم گفت. ٧ فوريه ٢٠٠٨

 

 

 

February 14, 2008

مضحکه انتخابات مجلس هشتم را تحریم کنید!

" انتخابات" مجلس هشتم اسلامی نزدیک است." انتخاباتی" که فقط  به اراده و تصمیم شورای نگهبان وولی فقیه است.  دراصل 99 قانون اساسی جمهوری اسلامی آمده است: " شورای نگهبان نظارت برانتخابات مجلس خبرگان ، ریاست جمهوری، مجلس شورای اسلامی و مراجعه به آرای عمومی و همه پرسی ها را برعهده دارد."
شورای نگهبان نظارت خود را " استصوابی" تفسیر میکند و اختیار کامل در رد صلاحیت ویا تایید نامزدهای انتخاباتی دارد. از این رو " انتخابات" مجلس هشتم همانند " انتخابات" پیشین، نمایشی برای جبهه خودیهاست. دراین مضحکه انتخاباتی  دوجبهه، یکی اصول گرایان متشکل از جامعه روحانیت مبارز، حزب موتلفه اسلامی، جامعه اسلامی مهندسین، گروه آبادگران، جمعیت ایثارگران، حزب الله ایران، دارودسته علی لاریجانی، محسن رضایی... و دیگری جبهه " اصلاح طلبان" شامل سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، حزب کارگزاران سازندگی، جبهه مشارکت، حزب همبستگی، مجمع روحانیون مبارز، حزب اعتماد ملی.، حزب اعتدال و توسعه... شرکت میکنند.  این دوجناح به رغم رنگ و تطورات ائتلافی  و اختلاف سلیقه بر سر برخی مسائل سیاسی اجتماعی  اما در اساس  ومبانی فلسفی هیچ اختلاف جدی بر سر حفظ نظام سرمایه داری و ارگانهای سرکوب آن ندارند. جناح " اصلاح طلب"  که هم اکنون مردم را به شرکت دراین نمایش انتخاباتی دعوت میکند و مضحکانه وعده تغییرات و اصلاحات را میدهد، سالهاست با عملکرد عوامفریبانه و ارتجاعی اش حساب پس داده و دیگر حنایش رنگی ندارد.  جناح مدعی اصلاحات  باهشت سال دوره ریاست جمهوری محمد خاتمی و صاحب بودن اکثر کرسیهای مجلس دوره ششم اما هیچ غلطی نکرد سرانجام با ساخت و پاخت با ولی فقیه و ماستمالی کردن وعده های انتخاباتی شریک و همدست علی خامنه ای  درسرکوب مردم برای حفظ نظام جمهوری اسلامی  گردید.جناح دوم خردادی نه می توانست و نه می خواست حرکتی خارج از منافع نظام برای مردم انجام دهد. شکست جناح دوم خرداد و رای اعتراضی مردم به  این مرتجعین  تجربه گرانبهایی برای توده ها به همراه  داشت و یک بار دیگر نشان داد که تغییرات اساسی به نفع مردم درچهارچوب نظام  فاسد جمهوری اسلامی متصور نخواهد بود و توده ها دیگر کوچکترین اعتمادی به این مردم فریبان دروغگو و شارلاتان ندارند. کل نظام جمهوری اسلامی درنزد مردم ایران فاقد مشروعیت و فاقد صلاحیت  برای اداره و رهبری کشور است. مردم  از خود می پرسند رژیمی که حتا به جناح خودیها رحم نمی کند وبه رد صلاحیت نامزدهای انتخاباتی دست می زند وای به حال غیر خودیها که خواهان تغییر و تحولات بنیانی درجامعه اند و هیچ سرسازشی با دستگاه دیکتاتوری ولایت فقیه و هرم حکومتی اسلامی ندارند. پس شرکت درنمایش انتخاباتی که هیچ تاثیری بر زندگی مردم ندارد و انتخابات بمنظور تعیین قیم برای صغار و تنها موجب مشروعیت حکومت دزدان و غارتگران است ، فاقد موضوعیت می باشد. تحریم انتخابات قلابی حد اقل وظیفه تک تک مردم ایران  و بیان اعتراض به وضعیت اسفناک و غیر قابل تحمل موجود است. مردم می پرسند رژیمی که هرروز حقوق اولیه کارگران را پایمال میکند و نمایندگان آنها را به زندان می اندازد، دانشجویان را بشدت سرکوب میکند، به سرکوب خشن زنان درقالب مبارزه " برای امنیت اجتماعی" ادامه میدهد و دریک کلام هیچ وقعی به خواسته های انسانی و سوزان مردم نمی گذارد و عفریت فقر و گرانی سرسام آور حلقوم مردم را میفشارد، پس درچنین شرایطی شرکت  دراین نمایش انتخاباتی ورای دادن به این دزدان بی وجدان و اراذل واوباش موضوعیتی نخواهد داشت. وقتی دهها نفر از مردم محروم و زحمتکش دراثر بارش برف و سرما وفقدان مسکن و امکانات اولیه جان می بازند و از سویی آقازاده ها با اتوموبیل های آخرین مدل و کاخ های سربه فلک کشیده  ثروتهای عظیم مردم را غارت میکنند،  شرکت توده ها دراین نمایش انتخاباتی و رای به عاملین و کارگزاران این نظام فاسد به معنای تایید و ضعیت دهشتناک کنونی است و موضوعیتی نخواهد داشت. به این نمایش باید  نه گفت ووسیعا  آن را تحریم کرد.
اما تحولات منطقه و خیره شدن انظار جهان به تحولات ایران موجب شده که اینبار نیز رژیم برای حفظ ظاهر به تکاپو افتد و پای مردم را بمیان بکشد و به نقش آنها در" انتخابات اهمیت دهد. طبیعتا تاکتیکهای متنوعی درگرم نگاه داشتن تنور رقابت انتخاباتی و زد وبندهای پشت پرده درپیش است تامردم را به نتایج این نمایش و آینده خوشبین گردانند. اینبار نیز می خواهند مردم را بین انتخاب وبا و طاعون قراردهند وبا تهدید و ارعاب وپخش کوپن خواربارو توسل به فریب مردم شرکت آنها را به مثابه مشروعیت " دمکوکراتیک" نظام درانظارجهانی توجیه کنند.
بی تردید مردم این رژیم ضدمردمی و فاسد را نمی خواهند و تحریم انتخابات بیان روشن بیزاری از رژیم یعنی آرزوی سرنگونی آن است. این نمایش انتخاباتی باید وسیعا و بطورفعال تحریم گردد ومردم رااز رفتن به پای صندوقهای رای برحذر داشت. بگذاریم روز انتصابات، روز بی آبرویی رژیم جمهوری اسلامی، روز ترس از مرگ وی باشد.
عدم شرکت مردم در" انتخابات" و بسیج و سازماندهی توده ها دراین مسیر، چشم انداز جدیدی درفردای شکست رژیم فراهم میکند. هرجریان سیاسی که تحت هربهانه ای مردم را به شرکت دراین انتصابات دعوت کند به همدست کاربدستان ولایت فقیه و شورای نگهبان بدل میشود و به طولانی شدن عمر منحوس جمهوری اسلامی یاری می رساند.
عده ای ازجمله نهضت آزادی ایران راه حل اجرای یک انتخابات آزاد ودموکراتیک را بر نظارت بین المللی بر انتخابات پیشهاد میدهند. اینان یا نادانند و یا عوام فریب و عامل امپریالیسم که از نقش توده ها و انقلاب وحشت دارند و همواره کوشیده اند از بالای سر توده ها و زد وبند با امپریالیسم حاکمیت ارتجاعی خویش را بر مردم تحمیل کنند. نظارت بین المللی بر انتخابات دخالت در امور داخلی مردم ایران است و پای امپریالیسم رارسما  در ایران برای توطئه و خرابکاری و به انحراف بردن مبارزات مردم بازمیکند. ازطرفی آیا تجربه نظارت بین المللی برانتخابات  دموکراتیک فلسطین و پیروزی سازمان حماس و سپس دبه درآوردن امپریالیستها و تحریم وگرسنگی و تشنگی دادن مردم به خاطر رای دادن به آلترناتیو مورد پسند خویش ، کافی نیست تا از بازی نظارت امپریالیستی بر انتخابات  درس بگیریم؟
سرنوشت مردم ایران تنها با اتکا به نیروی خویش  و درمتن مبارزه طبقاتی خود مردم بویژه کارگران و زحمتکشان تعیین میگردد. تنها با پیکاری نقشه مند، صبورانه و طولانی  است  که می توان رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی را برانداخت و نظامی مستقر گردانید که حافظ منافع توده های  مردم باشد. تحریم فعال و گسترده این " انتخابات " در راستای  تحقق چنین نظامی صورت میگیرد.

نه به انتخابات  ضد دموکراتیک مجلس هشتم جمهوری اسلامی!
سرنگونی رژیم سرمایه داری جمهوری اسلامی فقط  بدست مردم ایران!

نقل از  توفان الکترونیکی شماره 18 بهمن 86
ارگان الکترونیکی حزب کارایران
www.toufan.org
toufan@toufan.org

پیش بسوی تحریم انتخابات قلابی مجلس هشتم اسلامی!

ما كارگران خودمان را وارد خيانت بازاري به اسم انتخابات نميكنيم!

ما كارگران خودمان را وارد خيانت بازاري به اسم انتخابات نميكنيم!

نامه يكي از كارگران زحمت كش شرق تهران كه در آستانه برگزاري انتخابات نمايشي مجلس براي دفتر انجمن دفاع از كارگران و بيكاران ارسال شده است ازنظرتان ميگذرد.

 

وقتي حرف دل مردم در مجلس زده نميشود انتخابات و مجلس آن كشور چه مفهومي ميتواند داشته باشد؟ آخر اين انتخابات يعني چه؟ موقع شعار دادن كه ميشود مي آيند پشت تريبون و داد ميزنند كه ما سيب زميني را ميكنيم كيلويي فلان تومان,اين قولهايي است كه موقع تبليغ انتخابات تا به حال زياد شنيده ايم.من سوال ميكنم آخر تا به حال كدام يكي از اين آدمهايي كه به اسم نماينده كارگران وارد مجلس شده است سر سوزني مشكل كارگران را حل كرده است كه اين دومي باشد؟!اين همه سال هزاران هزار به قول خودشان قانون را تصويب كردند و رد و قبول كرده اند اماحتي يك قانون نبوده كه به نفع كارگر باشد,تماما به نفع كارفرما بوده است.كارفرما هم كه واضح است يعني چه كساني!كساني كه از خودشان هستند.يك نفر بلند نشده در اين مجلس از كارگر دفاع كند. اين چه مجلسي است.كدام دلخوشي و اميدي برايمان باقي مانده كه دوباره راي بدهيم.البته من كه تا به حال اصلا راي نداده ام .با افتخار هم شناسنامه ام را به همه نشان ميدهم كه سفيد سفيد است.اين ها تمام روزنه هاي اميد را به روي ما كارگران بسته اند.من كه حتي دنبال هم نميكنم ببينم اسم كانديداها چيست چون اصلا انگيزه اي براي اين چيزها ندارم.اصلا اسم هيچ كدامشان را هم نشنيده ام و برايم اصلا پشيزي اهميت ندارند.بگذاريد بروند خودشان عزل كنند و خودشان نصب كنند تا ببينيم جواب خدا و خلق خدا را چطور ميخواهند بدهند البته اينهايي كه ما در اين ساليان ديديم خدا و پيغمبري را قبول ندارند و گرنه سر سوزن از پاسخ دهي به خدا ميترسيدند.من معتقدم اين انتخابات نمايش و تئاتر است.اين نماينده ها از قبل انتخاب شده اند ونيازي نيست كه ملت بيچاره زه خودش زحمت بدهد و كسي را انتخاب كند.من سال 83 يك معضل جدي داشتم به اسم بيكاري.وقتي از شهرستان خودمان همراه با 4 برادر ديگرم امدم تهران براي كار بيكار بودم و به شدت دنبال جايي براي كار كردن در تهران ميگشتم.رفتم پيش حسن زماني كه آن موقع مثلا نماينده شهر خودمان در مجلس بود كه براي كار كمكم كند.جوابش به من اين بود كه:“ آقا آيا شما به من راي ميدهي؟” گفتم:“چطور مگر؟” گفت:“به دليل اينكه آنهايي كه اين ورق را امضا كنند و تعهد بدهند كه به من راي ميدهند برايشان كارت صادر ميكنم كه بتوانند وام بگيرند در غير اين صورت وام و كار خبري نيست و در بهترين صورت بايد بروي در نوبت تا شايد وام گيرت بيايد.”به او گفتم:“مگر تو كي هستي كه اين دستورات را به من ميدهي؟و بعد اتاق را ترك كردم و آمدم بيرون”. بله ! اينها اين قدر بي غيرت هستند. براي تبليغ خودشان مي آيند ميگويند برويد راي بدهيد تا بهتان وام بدهيم.اين وام را ميخواهم چه كنم؟تازه اگر اهل اين بوديم كه از اين كارها بكنيم 2 ميليون وام ميدهند كه به درد هيچ كجاي زندگي ما هم نميخورد. ميخواهم به اين نماينده و بقيه دارو دسته اش بگويم اگر راست ميگويي هزارتا از اين وامهاي 2 ميليون توماني را كه ميده به مردم تا بهت راي بدهند به جاي آن بيا چند كارخانه در شهرستان بزن و توليدات كشورت را جمع و جور كن تا جوانهاي كشورت آواره اين شهر و آن شهر نشوند كه از بيكاري به هزار بلا گرفتار شده اند.خلاصه كه من خودم كه راي نميدهم هيچ, به خانواده ام هم توصيه ميكنم كه راي ندهند.حتي از كنار صندوقهاي راي هم نبايد رد شويم.ما به نماينده اي كه فقط شعار ميدهد و تا موقع عمل ميرسد به فكر جيب خودش است كاري نداريم و دخالتي در اين خيانت بازار نميكنيم.

اجازه بدهيد يك نمونه كه هم خنده دار و هم گريه دار است را برايتان تعريف كنم.همين حسن زماني كه در بالا اشاره كردم كه امسال هم با كمال پررويي خودش را كانديد كرده است,4 سال پيش در مجلس به او جايزه ساكت ترين نماينده را دادند!چرا كه يكي از نمايندگاني بود كه حتي در مجلس اسم كارگر را هم نمي آورد چه رسد به اينكه لايحه و يا دفاعيه اي به نفع كارگر ارائه دهد.اين نهايت عجز و ناتواني يك نماينده راميرساند كه نتواند از مشكلات كارگران شهرستانش حداقل حرف بزند عمل پيش كش!بعد توقع دارد دوباره به او راي بدهند؟! واقعا كه اينها بي شرم و وقيح هستند!! او سال 83 معاون صدا و سيما بود.كسي است كه اصلا نميداند و نميفهمد كه سياست را با چه نقطه اي مينويسند بعد ادعاي نمايندگي دارد و مي آيد پشت تريبون و براي يك سري انسانهاي زحمت كش و بي پناه شعار ميدهد.راه ميافتد از اين ده به آن يكي ده تا از روستائيان بي سواد راي جمع كند.اگر اين دولت راست ميگويد چرا آقاي كاظمي كه تحصيلات عالي داشتند و قاضي بودند و تمام مردم شهر او را قبول داشتند براي نمايندگي مجلس انتخاب نكرد؟ او را رد صلاحيت كردند چون مردمي بود و از حق كارگران دفاع ميكرد.موجودي به اسم حسن زماني را انتخاب كردند چون كله گنده است و گردنش كلفت است و نوكر و چاكر حلقه به گوش دولت است.اين زماني حتي سر سوزن براي شهرستان كار نكرده است.چرا راي بدهم؟! اگر راي بدهم خيانت ميكنم به هم وطنم خيانت ميكنم به وطنم.شايد همان يك راي من باعث بشود كه چنين افرادي در انتخابات پيروز بشوند پس چرا اين خيانت را در حق مردمم بكنم.حداقل من كه اين را ميفهمم نميكنم همه اطرافيانم را هم آگاه ميكنم كه به طايفه و كاروان دزدان راي ندهند.مملكت ما دارد از بيكاري نابود ميشود. اين حجم نيروي جوان و بالنده در اين كشور وجود دارد. ميليونها جوان را كه در جنگ نيست و نابود كردند.ميليونها جوان را كه در آتش اعتياد سوزاندند.ميليونها جوان از كشور فرار كرده اند.اين حجم جوان هم بيكار و آواره در اين كشور وجود دارد كه دنبال كار ميگردند.بعد اين دولت ميرود افغاني استخدام ميكند.آخر مگر مردم خودتان مسائلشان حل شده كه دلسوز كشورهاي ديگر شده ايد بيايند اين سوال را جواب بدهند,درحالي كه نرخ بيكاري در كشور به تك رقمي رسيده است چرا كارگر افغاني استخدام ميكنند؟درستش اين است كه گزينه اول براي استخدام ايراني باشد و هروقت تمام ايرانيها و جوانان كشور كار داشتند و از فرط فشار زندگي خود را دار نزدند آن وقت بروند افغاني استخدام كنند ولي الان در كشور ما همه چيز عكس شده است.گزينه اول و آخر افغاني است و من جوان ايراني بايد بروم از گرسنگي و نداري خودم را بكشم.

من از اين فرصت استفاده ميكنم به تمام دوستان و آشنايان و تمام مردم و هم وطنان آگاه و با غيرتم درخواست ميكنم كه با فهمي بالا نسبت به خيانتهاي كه اين مجلس و اين دولت به كشور كرده است,اين انتخابات را محكوم كنند چرا كه اين بايكوت كردن ما راهي خواهد بود براي به دست آوردن حقوق به يغما رفته خودمان.

با سپاس

 

ارسال شده از طرف انجمن دفاع از كارگران و بيكاران

86.11.24                          

 

گرامی باد ۲۶ بهمن روز کومه له!

 بهرام رحمانی
bamdadpress@ownit.nu 

روز گرامی¬داشت کومه¬له، روز قدردانی و ارج¬گذاری به يک جريان اجتماعی است که پرچم¬دار استراتژی کمونيستی در جنبش کردستان است. کومه له در سه دهه گذشته، دوران سخت و پر تحولی را با سرافرازی و پيروزمندانه پشت سر گذاشته است.

روز کومه¬له، روز گرامی¬داشت ياد هزاران مبارز انقلابی و کمونيست است که در راه آزادی و آرمان¬های کمونيستی با سربلندی جان باختند. ياد همه جان¬باختگان راه آزادی و سوسياليسم گرامی باد!

روز کومه له، روز پدران و مادران و خواهران و برادرانی است که عزيزانشان در صفوف کومه له در جنگ نابرابر با نيروهای جهل و جنايت حکومت اسلامی جان باخته اند اما آن ها هم چنان کومه له را سازمان محبوب خود می دانند. چرا که اين جريان اجتماعی و محبوب، اهداف و آرمان های جان باختگان راه آزادی و سوسياليسم  را بی وقفه پيگيری می کند.

اين روز عزيز را به کارگران و کمونيست¬ها و مردم انقلابی و برابری¬طلب کردستان و سراسر ايران، خانواده های جان باختگان صفوف کومه له و حزب کمونيست ايران، و همچنين رفقای عزيزم در صفوف کومه¬له و حزب کمونيست ايران، صميمانه تبريک می¬گويم!

بيست و ششم بهمن، روز گرامی داشت کومه له، آغاز فعاليت علنی اين جريان کمونيستی ست که مبارزه خود را در سال ۱۳۴۸ در خفقان و ديکتاتوری حکومت پهلوی آغاز کرد. بنيان گذاران اين سازمان، از همان آغاز فعاليت خود، افق و چشم¬انداز انترناسيوناليسم پرولتری را در مقابل خود قرار داده بودند و هيچ¬گاه مبارزه خود را به محل محدود نکرده و در مبارزه سراسری در جهت سرنگونی حکومت پهلوی فعال بودند. چون که با سرنگونی حکومت مرکزی، مردم کردستان هم می توانند به سرنوشت خويش حاکم شوند؛ نه با غرق شدن در مبارزه محلی.

کومه له، در انقلاب ۱۳۵۷ مردم ايران، حضور برجسته ای داشت. کومه له، روز بيست و ششم بهمن ۱۳۵۷، در روزهای پرتلاطم انقلاب ۵۷، فعاليت تشکيلاتی خود را علنی کرد و به سرعت به يک جريان اجتماعی و محبوب در کردستان تبديل شد و سنگر محکمی برای همه کمونيست های ايران به وجود آورد.

بنيان¬گذاران اين سازمان، از جمله زنده ياد رفيق فواد مصطفی سلطانی، همواره چشم انداز تشکيل حزب کمونيست ايران را در مقابل اين سازمان قرار داده بودند تا دوش به دوش کمونيست های سراسر ايران اين حزب را به وجود آورند. اما رفيق فواد در جنگ با عوامل حکومت اسلامی جان باخت و تشکيل حزب کمونيست ايران را نديد. حزبی که جدا از منافع طبقاتی کارگران، هيچ منافع ديگری برای خود تصور نمی کند. با اين چشم انداز، حزب کمونيست ايران در شهريور ۱۳۶۲، به دنبال بيش از يک سال مباحث پايه ای و تئوريک و برنامه ای تشکيل حزب را در سطح علنی و درونی و با دخالت مستقيم و فعالانه رهبران و کادرها و اعضای کومه¬له و گروه های ديگری از سراسر ايران مشارکت داشتند، سرانجام با برگزاری کنگره موسس، حزب کمونيست اعلام موجوديت کرد. بنابراين، کومه له در تشکيل حزب کمونيست ايران، نقش موثر و محوری داشت. استقبال اعضا و دوستداران کومه¬له از پيوستن به صفوف حزب کمونيست ايران، نفوذ عميق آرمان¬های کمونيستی و برابری¬طلبانه در صفوف کومه¬له بود.

ما، در حالی بيست و نهمين سالگرد آغاز مبارزه علنی کومه له را گرامی می داريم که جريانات راست و ناسيوناليست، و تئوريسين¬ها و کارشناسان بورژوازی، در تحليل¬ها و تفسيرهای خود سرمايه¬داری را اذلی و ابدی معرفی می کنند. اين بحث ها پس از فروپاشی شوروی بسيار داغ بود اما به مرور زمان چنين بحث هايی به سردی گراييد و بی اساس بودن خود را نشان داد. زيرا واقعيت های اقتصادی، سياسی و اجتماعی جهان و تکامل تاريخ، همگی به خوبی نشان می دهند که به معنای واقعی طبقه کارگر با اتکا به نيروی عظيم طبقاتی خود قادر است نه تنها خود، بلکه کل جامعه بشری را از تبعيض، ستم، سرکوب، جنگ، زندان و اعدام، و مهم تر از همه استثمار بورژوازی نجات دهد و جامعه را به سوی محو دولت و طبقات رهنمون سازد و با لغو مالکيت خصوصی و کار مزدی جامعه کمونيستی را برقرار نمايد.

امسال در شرايطی روز کومه له را گرامی می داريم که حقانيت درستی مواضع و مباحث کومه له و حزب کمونيست ايران و مصوبات و قطعنامه های کنگره های کومه له و حزب، از جمله در رابطه با اشغال نظامی افغانستان و عراق به اثبات رسيده است. آمريکا و متحدانش نه تنها هيچ گونه «آزادی» و «دموکراسی» مورد ادعايشان را در اين کشورها برقرار نکرده اند، بلکه وضعيت مردم اين کشورها به مراتب بدتر و ناامن تر نيز شده است. تروريسم گروه های مذهبی و ناسيوناليستی عنان گسيخته ادامه دارد و روزانه قربانی می گيرد. همواره نيروهای آمريکا و متحدانش در عراق و افغانستان مردم را می کشند. هنوز بخش هايی از افغانستان در کنترل نيروهای طالبان است. وضعيت اقتصادی و اجتماعی مردم کردستان عراق نيز بهبود نيافته و فقر و بيکاری و تورم و گرانی نفس گير است.

محافل، گروه ها، سازمان ها و احزاب ناسيوناليست کرد، که همواره از مردم می خواستند منتظر وعده ها و دخالت های آمريکا در کردستان ايران و يا سراسر ايران باشند و با بوق و کرنا حمله قريب الوقوع آمريکا به ايران را تبليغ می کردند دچار فروپاشی و انشعابات پی در پی شده اند. در طول سال گذشته، با ادامه مذاکرات مستقيم نمايندگان حکومت اسلامی و آمريکا در عراق، تبليغات خصمانه آن ها عليه همديگر فروکش کرده و همچنين احتمال حمله نظامی آمريکا و متحدانش به ايران، کم رنگ تر شده است همه جريانات ناسيوناليست، اعم از ناسيوناليست کرد، آذری، بلوچ، عرب، فارس و... هر چه بيش تر منزوی و سرخورده شده اند.

در چنين شرايطی، روند مبارزه راديکال سياسی و اجتماعی در کردستان، روزبروز وظايف کومه له را نسبت به گذشته سنگين تر کرده است. تصويب و انتشار سند «برنامه کومه له برای حاکميت مردم در کردستان»، پاسخ شايسته سياسی به يک نياز واقعی مردم انقلابی کردستان بود. اما بايد برای جا انداختن اين سند تاريخی در افکار عمومی مردم کردستان، بايد اقدامات وسيع و گسترده ای را سازمان دهی کرد.

گروه ها و محافلی که از کومه له جدا شده اند به خصوص گرايش عبدالله مهتدی - عمر ايلخانی زاده، با اتخاذ مواضع ناسيوناليستی و هماهنگ کردن سياست های خود با خواست نمايندگان دست چندم دولت آمريکا، به سرعت راه اضمحلال و شکست پشت سر شکست را از سر می گذرانند. ورشکستگی سياست های اين گرايش سبب شد که سال گذشته، آن چنان انشعابی بين عبدالله و عمر به وجود آيد که اگر پليس امنيتی کردستان در اردوگاهشان مستقر نمی شد شايد همديگر را می کشتند. اين عاقبت هر فرد و جريانی است که در مخالفت با کمونيسم و حزب کمونيست ايران، کناره گيری می کنند. مخالفت با حزب کمونيست ايران، در واقع اسم رمز کنار گذاشتن کمونيسم و روی آوری به سياست های راست و ناسيوناليستی است. اين مسئله نه يک ادعا، بلکه در عمل و در دنيای واقعی ديديم که عبدالله و عمر قبل از انشعاب از کومه له، زمزمه انحلال حزب کمونيست ايران و يا جدايی کومه له از اين حزب را سر دادند. اما هنگامی که در اين راه موفق نشدند انشعاب زودرس و سريعی را بر کومه له تحميل کردند و به سرعت به سوی سياست های ناسيوناليستی خيز برداشتند يک واقعيت غيرقابل انکار است.

هيچ کدام از سازمان ها، احزاب، گروه ها و محافل مختلف چپ ايران، با وجود احتمال  هر اختلاف و انتقادی که احتمالا به کومه له و حزب کمونيست ايران داشتند اين گروه ناسيوناليست را به عنوان «کومه له» برسميت نشناختند. اين سازمان ها و همچنين مردم انقلابی کردستان، خيلی زود به ماهيت سياسی راست و ناسيوناليست اين گروه پی بردند. بنابراين، حتی سرقت نام «کومه له» نيز نتوانست اين جريان را از فروپاشی نجات دهد.

اين بار زمزمه هايی از سوی گرايشات راست و ناسيوناليست راه افتاد که کومه له، با انشعاب گروه مهتدی، تضعيف شده است. اما يک واقعه مهم تاريخی نشان داد که کومه له با رفتن گروه مهتدی نه تنها ضعيف نشده است، بلکه سياست های کمونيستی آن شفاف تر و عميق تر شده و پايگاه اجتماعی اش نيز قوی تر شده است. ۱۶ مرداد ۱۳۸۴ - ۷ آکوست ۲۰۰۵، هنگامی که کومه له در ادامه اعتراضات مردم کردستان، فراخوان يک اعتصاب عمومی و سراسری را داد، در حالی که با حمايت و پشتيبانی همه سازمان ها و احزاب چپ ايران قرار گرفت، اما جريانات ناسيوناليست، به ويژه گروه عبدالله مهتدی - عمر ايلخانی زاده، تلاش کردند در مقابل اين فراخوان بايستند. اين گروه، منتظر ماند اين فراخوان شکست بخورد تا تبليغات مسمومی را عليه کومه له سازمان دهد. اما از شانس بد اين ها، فراخوان اعتصاب عمومی با استقبال بی نظير مردم روبرو شد و اعتصاب شکوهمند ۱۶ مرداد در تاريخ جنبش انقلابی کردستان ثبت گرديد. اين موضع گيری گروه «زحمتکشان» نشان داد که اين ها دوستان دروغين مردم کردستان هستند. گروه «زحمتکشان» به رهبری مهتدی - عمر، برای پيش برد اهداف حقير تشکيلاتی خود، نخست به جناح «دوم خرداد» حکومت اسلامی و سازمان فدائيان اکثريت نزديکی سياسی نشان دادند. اما سپس با شکست اين جناح، اين بار سياست هايی خود را به سوی دولت آمريکا چرخاندند که سرانجام کارشان به درگيری داخلی و فروپاشی کشيده شد. زيرا سياست ها و جهت گيری ها و وعده هايشان يکی پس از ديگری با شکست مواجه شد و صدای اعتراض اعضا و کادرهايش بر عليه رهبری روزبروز بلندتر شد. رهبری که ناتوان از جوابگويی بود به ابزارهای تشکيلاتی برای مرعوب مخالفين درون تشکيلات متوسل شد که جز شکست حاصل ديگری نداشت. اين بايد يک درس آموزنده برای هر کس و هر محفل و گروهی است که به کمونيسم پشت می کند.

اعتصاب عمومی ۱۶ مرداد، حتی به متوهم ترين انسان ها و مخالفين کومه له نيز نشان داد که کومه له، نه تنها تضعيف نشده، بلکه با شادابی و با انسجام بيش تری فعاليت های سياسی - تشکيلاتی خود را پيش می برد و پايگاه اجتماعی آن نيز روزبرو قوی تر می گردد.

کومه¬له، يک جريان کمونيستی است که بخشی از فعاليت های تشکيلات علنی آن به آموزش پيشمرگان، يعنی نيروی مسلح کارگران و زحمت¬کشان، پيشاهنگ و يار و ياور مردم انقلابی کردستان اختصاص دارد. نيروی مسلح کومه¬له که در نزديک به سه دهه گذشته، در  هر دوره با پيوستن نيروی جوان به اين عرصه، آموزش های سياسی کمونيستی و نظامی می بينند، خود را برای حمايت و پشتيبانی از اعتصاب و اعتراض کارگران و مردم جان به لب رسيده، به ويژه در يک برآمد توده ای آماده می کنند.
مسلم است که طبقه کارگر متحد و متشکل و آگاه، يک نيروی اجتماعی قوی و نيروی اصلی محرکه انقلاب آينده ايران است. مهم¬ترين و اصلی ترين وظيفه استراتژيک کمونيست¬ها، اتحاد و همبستگی طبقه کارگر و برپايی تشکل سراسری کارگران است که با قدرت در مقابل تهاجم سرمايه داری و حکومت حامی سرمايه بايستد؛ گام به گام با تحميل مطالبات خود به آن ها، زمينه را برای برپايی انقلاب اجتماعی و برافکندن سرمايه داری و برپايی حکومت کارگری مساعد سازد. کومه¬له¬ و حزب کمونيست ايران، در اين راستا با جديت و پيگيرانه و با خلوص نيت مبارزه می کند.

اکنون دولت احمدی نژاد، با اتکا به نيروی ارگان های امنيتی و سرکوبگر، اعم از وزارت اطلاعات، نيروهای سپاه پاسداران و بسيج، باندهای مافيايی و انصار حزب الله و غيره با دستگيری، محاکمه و به بند کشيدن فعالين و پيشروان جنبش کارگری، زندانی کردن و اعدام، سرکوب سيستماتيک زنان، اعمال کنترل شديدتر بر محيط دانشگاه¬ها و احضار فعالين جنبش دانش¬جويی به کميته¬ها انظباطی، دستگيری رهبران سوسياليست و آزادی خواه جنبش دانشجويی، بستن رسانه¬ها، مسدود کردن سايت¬های اينترنتی و دستگيری روزنامه نگاران و وبلاگ نويسان، راه انداختن موج اعدام¬ها در ملاء¬عام، اجرای طرح های ارتجاعی در جهت سرکوب شديدتر زنان و جوانان و... فضای رعب و وحشتی را به وجود آورده است تا مانع رشد و گسترش اعتراضات توده ای گردد. اما حکومت اسلامی با همه اين وحشی گری هايش موفق نشده است جنبش¬های اجتماعی در ايران را مرعوب و از پيشروی باز دارد.
استراتژی کومه¬له و حزب کمونيست ايران، مبارزه جدی و پيگير بر عليه سرمايه داری و سرنگونی حکومت سرمايه¬داری جمهوری اسلامی و تحقق شعار «آزادی، برابری، حکومت کارگری» است. حکومتی که وسيع ترين آزادی های فردی و اجتماعی را با توزيع عادلانه ثروت به ارمغان می آورد و با پشتوانه قوی اجتماعی، در جهت لغو مالکيت خصوصی و لغو کار مزدی و برقراری جامعه اشتراکی کمونيستی گام های محکم برمی دارد.
 
گرامی باد رفيق محمد حسين کريمی و همه جان باختگان را آزادی و سوسياليسم! گرامی باد بيست و ششم بهمن، روز کومه له!

بيست و ششم بهمن ۱۳۸۵ - چهاردهم فوريه ۲۰۰۸

February 13, 2008

نگاهی به جنبه‌های دیگری از نظرات محسن حكیمی

ناصر اصغری

طی این مدت یكی دو ماه گذشته، انگشت نما شدن و زیر فشار رادیكالیسم كارگری قرار گرفتن خط محسن حكیمی، چنان مدافعین این خط را زیر فشار گذاشته است كه به معنای واقعی كلمه به سیم آخر زده‌اند. مجبور شده اند لخت و عریان خود را در كنار مرتجعین اسلامی ببینند. و نه تنها این، بلكه مجبور شده‌اند رسما بگویند كه در جنگ با كمونیسم، مذهبیون را با آغوش باز می پذیرند.

كمونیسم را می كوبد كه از مسلمان قهرمان بسازد

محسن حكیمی در یكی از آخرین شاهكارهایش، كه به لطف جنگ بر سر "اساسنامه"ها این فرصت برای مخاطبین وی فراهم شد تا از بعد دیگری از نظرات ایشان مطلع شوند، رسما گفته است كه حاضر است با "كارگران مذهبی" بسازد، اما به هیچ وجه نمی تواند با كارگران كمونیست راه بیاید. حكیمی در نوشته "كشمكش دو رویكرد در كمیته هماهنگی و راه برون رفت از آن" به تاریخ ٢۵ مهر ٨٦ می نویسد: "[فعال كارگری جنبشی] (یعنی محسن حكیمی) به این نگاه نمی كند كه این یا آن كارگر فلان كتاب ماركس یا لنین را خوانده است یا نه. به این نگاه می كند كه او در اعتصاب‌ها و اعتراضات كارگران چه می كند. البته، این به معنای بی اعتنایی و بی تفاوتی او نسبت به نظریه‌های ارتجاعی و عقاید خرافی كارگران نیست. بدیهی است كه او همچون یك كارگر پیشرو این نظریه‌ها و عقاید را نقد می كند. اما این نظریه‌ها و عقاید ملاك دوری و نزدیكی او با كارگران نیستند." او سپس كلی حرف بی ربط در باره كارگران كمونیست و چپ می گوید و برای اینكه نزدیكی‌اش را به اسلامی‌ها توجیه كند، فعال چپ و كمونیست را ترسو، مرعوب شده و بی خاصیت نشان می دهد و نتیجه می گیرد: "فعال جنبشی‌ای كه برای ایجاد تشكل به نیروی خود كارگران فعالیت می كند، اساس فعالیت خود را بر نزدیكی با دستۀ اول (یعنی اسلامی‌ها) قرار می دهد، ضمن آن كه در جریان این نزدیكی و در فضایی دوستانه نظریه‌ها و عقاید خرافی كارگران را نقد می كند." یعنی در بین دو فعال كارگری در كنار مذهبی و خرافاتی‌ها قرار می گیرد و می خواهد آنها را با بحث و نقد قانع كند. محسن حكیمی می داند كه نسلی از كارگران پا جلو گذاشته‌اند كه واقعا ماركس نخوانده‌اند، لنین نخوانده‌اند و الحق شاید باورهای مذهبی هم داشته باشند؛ اما توسل محسن حكیمی به این كارگر كه اعتراض هم می كند این نیست كه او كارگری رزمنده و اعتراض سازمان ده شده است، بلكه همانطور كه در نوشته‌اش نشان می‌دهد، از این سر است كه كارگر كمونیست را بكوبد و حقیر نشان بدهد. محسن حكیمی می توانست این كار را نكند. مثل هر فعال كارگری ای كه مشكلش واقعا سرمایه‌داری است، كارگر سازمان ده و معترض را بشناسد و با او اعتراضات بیشتری سازمان بدهد. اما او مشكل واقعی خود را بارها و بارها توضیح داده است كه "كشت و كشتار و جنایات دولت به تنهائی و بدون بهره گیری از نقش گروه‌های كمونیستی قادر به تحمیل وضعیت حاضر به كارگران نبوده است." این همان نكته اصلی‌ای است كه تمام آسمان ریسمان كردن‌های پشت قهرمان سازی و عمومیت بخشیدن به "كارگران" مسلمانان، قرار است در برابر فعالین سوسیالیست قرار داده شود.

محسن حكیمی كارگر كمونیستی كه زیر سر نیزه پاسداران و حراست، جزوه كمونیستی به دست فعالین كارگری می رساند، خط می دهد و اعتصاب سازمان می دهد را می شناسد و می داند كه ترسو نیست؛ كارگران را بر علیه قوانین ضد انسانی می شوراند. اما او در كمال "انصاف" او را در برابر عامل شورای اسلامی كار، كه مسلمان است و در زیر فشار اعتراضات كارگری به دنبال شعارهای كارگران برای اینكه انگشت نماتر نشود، او (عامل شورای اسلامی) هم شعاری می دهد، می شكند؛ لگد مال می كند؛ مرعوب شده نشان می دهد، كه از عامل شورای اسلامی كار قهرمان بسازد. كارگر كمونیست را می كوبد كه به راحتی كنار مذهبیون و جریانات اسلامی قرار گیرد.

جمهوری اسلامی نماینده سرمایه نیست!

محسن حكیمی یك مشكل دیگر هم با كمونیستها دارد؛ اینكه كمونیستها بر علیه رژیم اسلامی هستند! در همان نوشته می نویسد: "عزیمت بلاواسطه از عرصه سیاست و مبارزه صرفا ضدرژیمی مبارزه‌ای فراطبقاتی است كه كارگرن را به زائده و سیاهی لشكر این یا آن جناح از سرمایه‌داری تبدیل می كند، ..."

اول از هر چیزی این نكته شایان توجه است كه محسن حكیمی این بحث را در برابر كسانی مطرح كرده است كه تا دیروز با هم در یك محفل بودند و قرار بود با هم تشكل كارگری درست كنند. اكنون به نظر می رسد كه بخشی از این محفل به این نتیجه رسیده است كه مشكل كارگران هر چه باشد، اول باید تكلیفشان را با جمهوری اسلامی معلوم كنند. من در نوشته "پشت صحنه بحران و افول "كمیته هماهنگی"" به این موضوع اشاره كرده‌ام.

نكته دوم اینكه كارگر با جمهوری اسلامی طرف است. یعنی با رژیمی كه جز خودشان، همه اعتراف می كنند كه از نظر قانون و عملكرد و سیاست متحجر و عقب مانده و آناكرونیستیك (anachronistic) است. كارگر قبل از اینكه كارگر باشد، زن است كه در این حكومت به نصف انسان تنزل پیدا كرده است. برای روزه نگرفتن شلاق می خورد. كودكش تحمیق مذهبی میشود. مورد تبعیض ملی، جنسی، مذهبی، و و و قرار می گیرد. اگر جزئی از دم و دستگاه حكومت نباشد، غیرخودی است. كارگر با یك چنین پدیده ای طرف است. محسن حكیمی با چنین رژیمی مشكلی ندارد. ظاهرا به این دلیل كه ایشان خیلی "ضد سرمایه" هستند. اما "ضدیت" او با سرمایه دكوری در ویترینی است كه به درد تزهای ارتجاعی و قالب كردن آنها به كارگران می خورد. فقط محسن حكیمی می تواند مدعی باشد كه جمهوری اسلامی نماینده سرمایه در ایران نیست. فقط محسن حكیمی می تواند به چشم خانواده كارگر به تیر بسته شده خاتون آباد نگاه كند و بگوید كه مشكل كمونیست‌ها این است كه با نماینده سرمایه نمی جنگند. فقط محسن حكیمی می تواند به كارگری كه دستمزدهای ناچیزش را دریافت نكرده است و برای آن مجبور شده است اعتراض كند و اعتراضش را به گلوله می بندند، بگوید كه جمهوری اسلامی نماینده سرمایه نیست. فقط محسن حكیمی می تواند به كارگران بگوید كه قانون كار جمهوری اسلامی قانون كار سرمایه در این كشور نیست. همه اینها را محسن حكیمی در آن جمله نقل قول شده گفته است.

از همین نمونه‌ها می توان متوجه شد كه ما با چه پدیده‌ای مواجه هستیم. و از همینجا میتوان فهمید كه بحران و انزوای این خط كه یك خط راست است، از كجا ریشه می گیرد.

۵ فوریه ٢٠٠٨

در آستانه یک صدمین سالگرد 8 مارس روز جهانی زن

 ۸ مارس ۱۸۷۵ ياد  آور مبارزات زنان کارگر کار خا نجات نساجی شهر نيو يورک است. زنان کارگر کارخانجات نساجی شهر نيو يورک برای بهبود شرايط سخت کار ودر اعتراض به  پائين بودن دستمزدها دست به اعتراض زدند اما اين اعتراض با برخورد قهر آميز پليس مواجه و به شيوه  وحشيانه ای سرکوب شد.
در روز ۸ مارس ۱۹۰۷ مجد دا کار گران نساج امريکا باخواست ۱۰ ساعت کار دست به اعتراض و راه پيمائی زده که اين اعتراض نيز توسط  پليس سرکوب شد. سال ۱۹۰۸ حزب سو سيا ليست آمريکا به تشکيل کميته ملی زنان برای حق رای زنان در انتخابات اقدام و در همان سال کار گران زن بافنده  با شعار ممنوعيت کار کودکان و کسب حق رای برای زنان دست به تظاهرات زد ند که در نتيجه سال ۱۹۰۹ روز ۸ مارس بعنوان روز ملی زن در امريکا اعلام شد ودر سال ۱۹۱۰ در کنگره بين الملل سو سياليستها که در شهر کپنهاک بر گذار شد،”  کلارا زتکين” زن  مبارز و سو سياليست، عضو حزب سو سيال دمو کرات آلمان ، ۸ مارس را به پاس مبارزات خستگی ناپذير زنان کار گر نيو يورک بعنوان روز جهانی زن به کنگره پيشنهاد و اين پيشنهاد به تصويب کنگره رسيد.
۸ مارس ۱۹۱۱ در کشور های دانمارک، استراليا، سوئد و آلمان در گرامی داشت اين روز تظاهراتی بر پا شد.
 در ۸ مارس ۱۹۱۷ زنان روسيه به خا طر اعتراض به اخراج و افرايش قيمت ها و بستن کار خانجات دست به تظا هرات زدند. درسال ۱۹۷۵ از طرف سازمان ملل متحد اين روز به عنوان روز زن اعلا م و در سال ۱۹۷۷ يو نسکو ۸ مارس را بعنوان روز جهانی زن به رسميت شناخت. سنت گرامی داشت ۸ مارس تا کنون ادامه داشته و هر ساله زنان  معترض جهان به همراه ديگر انسان های آزاديخواه در اکثر کشور های جهان در اين روز دست به اعتراض ميزنند و خواست و مطالبات خود را در برابر قوانين و مناسبات تبعيض آميز بيان و از منافع انسانی و طبقاتی  خود دفاع ميکنند.
آن چه گذ شت تار يخچه بسيار مختصری از پيدايش روز جهانی زن و مبارزات زنان کارگر در جهت دستيابی به مطالبات خود و ديگر هم سر نوشتانی بود که طی يک قرن به دليل حاکميت مناسبات تبعيض آميزادامه داشته واکنون در جهت نابودی آپارتايد جنسی و احقاق برابری در تمامی شتونات اجتماعی، همراه با ديگر انسان های عدالتخواه و برابری طلب مبارزات خود را پيش برده است. اينک اين مبارزات  ازهم فکری و حمايت و گستر ده ای برخوردار بوده و دفاع از منافع مشترک و انسانی و طبقاتی به عنوان رکن اساسی در اين مبارزه سر لوحه خوا سته ها يشان می باشد. هم زمان با آن، زنان کارگر با توجه به توازن  قوا و شرايط مو جود در هر جامعه ای در برابر قوانين ضد زن ايستاد گی کرده و دست به اعتراض زده و خواست های دمو کراتيک خاصه زنان را ابراز و از اين خواست ها دفاع مينمايند.
امروز ما شاهد مناسبات توليدی و روابط کار و سرمايه ای هستيم، که در آن زنان و مردان در عرصه کار و زندگی، به يک اندازه استثمار شده و در فضا ای آکنده به تما می اشکال ستمگرانه دست به گريبانيم که بيان هر خواست انسانی جرم تلقی شده و زن و مردمعترض، به اين مناسبات به يک ميزان دادگاهی و محاکمه می شوند و احکام صادره بدون  تبعيض بر سر زنان و مردان نازل شده و در اين هنگام است که چوبه دار بطور مساوی و برابر برای زنان و مردان معترض و برابری خواه بر پا می گردد و ما شاهد اعدام های  بدون  تبعيض هستيم .!!
ما هر روزه شاهد پايمال  شدن ابتدا ئی ترين خواست ها و اميال انسانی هستيم که تو سط سيستم بورژوازی قهرا ًو با توجه به قوانين موجود بی مهابا و در دم، به نام دفاع از ناموس و غيرت وفرهنگ  خفه و سرکوب شده و  زنان و مردان را سنگ سار و احکام قرون وسطا ئی را در مورد آنان به اجرا در مياورند. ما امروز شاهد فقر و فلاکت روز افزونی هستيم، که حاميان سر مايه و تمامی اعوان و انصار مدافع نظام سر مايه داری با تمام توان از اين بی حقوقی ها به انحا ه مختلف و با استفاده از تمامی مبلغان و ايد ئو لو گ های رنگا رنگشان  در هر طيف و منصب، از اين بی حرمتی دفاع کرده و با ايجاد فضای اخلاقی و عاطفی همراه با رعب و وحشت به دور ازيک ديد واقعی ، پرده ای ابهام آميز بر روی اين جنايت و وحشيگر ی ها کشيده تا بدين گونه بتوانند افکار عمومی را پذيرای آن نمايند و به عنوان مدافعان سيستم سر مايه داری و با توجه به تمامی امکانات از اين مناسبات استثمار گرايانه دفاع نمايند.
 ما امروز شاهد بی حقوقی ميليو ن ها انسانی هستيم که در بد ترين شرايط زيستی و معيشتی خود با اين زندگی تحميلی مالا مال از فقرو تحقير، دست و پنجه نرم ميکنند تا شايد بتوانند در آينده نه چندان دور، اين مناسبات تبعيض آميز را تغيير و به خواست های خود دست يابند. ما امروزه شاهد انيم که در مراکز کارگری در ازا ء کار برابر دستمزد پائين تری به کارگران زن پرداخت ميشود و رذالت و وقاحت را به جائی کشا نده اند که کارفرمايان وقيحانه  در صد د بر آوردن نياز های جنسی خود گاهاً کارگران زن را مورد سو استفاده جنسی قرار داده و حتی در بعضی از مراکز توليدی و خدماتی در رختکن زنان با گذاشتن دوربين های مجهز آنان را از هر حيث مورد تحقير قرارميدهند.
 اين تنها  گوشه هائی از اين دنيای وارونه و پراز فقر، تحقير وتحجر و دور از روابط انسانی می باشد که خاصه نظام سر مايه داری بوده که هر روزه به خاطر عدم  انسجام و پراکند گی تو ده های کارگر اينچنين به حرمت و کرامت  انسانی دست درازی کرده و خود را مالک بلا منازع ما در تمامی موارد ميدانند .
زنان و مردان کارگر؛
برای رهائی ازاين مناسبات تبعيض آميز و از بين بردن تما می نا برابری های اجتماعی  (در کليه شئو نات خود ) و پايان دادن به اين آپارتايد جنسی و قوانين زن ستيز و لغوهر گونه استثمار انسان از انسان و دست يابی به يک زندگی شايسته انسانی، راهی جز اتحاد و همبستگی طبقا تی در پيش روی ما در ضد يت با کل مناسبات  بورژوازی وجود ندارد.  بی شک اولين گام در اين راستا دست يابی به اين مهم ، يعنی ايجاد تشکلات توده ای طبقاتی کارگری می باشد.
تاريخ مبارزه تا کنونی بشريت، بر سر تخاصم،  کشمکش طبقاتی  و در جهت دست يابی به يک زندگی انسانی تا به امروز ادامه داشته است و تا آن هنگام که نظام سر مايه داری سايه شوم خود را بر جامعه گسترانيده باشد ، ما شاهد بی حقوقی  هر چه روز افزون تر اين مناسباث استثمارگرانه خواهيم بود و به تبع آن کار گران معترض و فعالين اين طبقه ، مورد هجوم قرارگرفته و هر روز ما شاهد دستگيری و زندانی شد ن آنان می باشيم .
 مراسم  ۸ مارس امسال بايد متفاوت از ساليان گذشته حول مطالبات طبقاتی ، خود را ساز مان دهی کند و آگاهانه از منافع  کارگران و زحمتکشان و تما می مزد بگيران  دفاع و با دور انديشی و پخته گی لازم به ايجاد تشکلات توده ای طبقاتی، جدا ی از جنسيت و مليت و  به دور از هر گونه مناسبات  قومی و مذ هبی و با حاکم کردن روحيه شورائی در ايجاد چنين تشکلاتی، تنها بر اساس مصالح و منافع و ديد طبقاتی و همسو و هم گا م  با تشکلات کار گری حضور هر چه  گسترده تری از  زنان و مردان برابری خواه در جهت شناخت مطالبات خود و رسيدن به اين خواست ها با  داشتن استراتژی و آلتر ناتيو طبقاتی  و با شناخت معظلات و بر اساس  سبک کار مشخص، به کاری عملی و پراتيک شده ای دست زد ه، تا  بتوانيم زمينه را برای بوجود آوردن  دنيائی عاری از هر گونه تبعيض، زندان، اعدام و شکنجه فراهم کنيم و با حرکت همه جانبه ی طبقه کارگر آگاه وبا درک ضرورت نابودی  نظام سرمايه داری بر اساس منافع طبقاتی گا می موثر را برداشته تا در يک پروسه مبارزاتی و طبعا بسيار سخت اما ممکن، به رهبری و نيروی خود طبقه کارگر شاهد بر پائی جامعه ای آزاد و برابر باشيم.

بهزاد سهرابی    ۸۶/۱۱/۲۴

February 12, 2008

آیا حزب کمونیست ایران باعث شد کو مه له به این روز گرفتار آید، یا خانواده مهتدی وایلخانی زاده؟

Starf1955@hotmail.com

وقتی هر بار از زبان عبدالله مهتدی و همفکرانش می شنوم که می گویند " کومه له را از حزب کمونیست ایران بیرون کشیدیم." بیاد یکی از فیلم های صمد آقا میافتم که از ابتدا تا انتهای فیلم به سرکار استوار میگفت " همان دختره شما را کتک کاری کرد."
واقعاً نمیدانم تکرار این جملۀ خنده دار و لوث شده، چه سودی بحال آنان دارد؟ آیا این دوباره گوئی ها دال بر عصبانیت آنها از شکست سرقت نام کومه له و شکست پروژه هایشان نیست؟ اگر کماکان می خواهند با این حرف ها هواداران خود را دلخوش نگه دارند، پس تکلیف خودشان چه می شود؟ آنان بهتر می دانند که مرتکب چه اشتباه بزرگی شدند.
حال سؤال من از آنها این است که بعد از این همه اشتباه و انحراف، بهتر نیست دست از سرمردم کردستان بردارند؟ مردم هیچگاه فراموش کار نبوده و نخواهند بود. مطمئن باشید مردم هرگز نقش شما در انشعاب اول 1369 (فراکسیون کمونیسم کارگری) از حزب کمونیست ایران و کومه له، اظهار ندامت و بازگشت بدامان تشکیلات در سال 1370، ضربه و انشعاب دوم 1379 و حتی خود این دو پاره کردن تشکیلات سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان (1386) که تصویر کاملی از جنگ بر سر قدرت و نبردی عشیره ای را به نمایش گذاشت و نزدیک بود ده ها نفر از فرزندان مردم زحمتکش کردستان را به کشتن بدهید، از یاد نمی برند.
آنچه در ادامه می خواهم بدان بپردازم، جدائی شما از کومه له در سال 1379 است. ما پس از انشعاب شما گفتیم، کو مه له بودن شوخی نیست، تنها نام اهمیت ندارد بلکه محتوی مهم است. ما به کرات در رادیو، نشریات و پالتاک گفتیم، شما هیچ ربطی به کو مه له ندارید. کومه له جریانی کمونیست است. هزاران انسان صادق و کمونیست جانشان راه برای تحقق یافتن آرمان های انسانی آن فدا کردند. شما نخواهید توانست بسادگی این تاریخ و این ماهیت را تغییر دهید.
خودتان خوب می دانید کومه له چطور پا بمیدان مبارزه گذاشت و چگونه به امید کارگران و زحمتکشان کردستان مبدل شد. هنگامی این تشکیلات علنی شد، تعداد رهبران و پیشمرگان آن از شمال بگیر تا جنوب به پنجاه نفر نمیرسید. کسی چنین نامی را تا هنگام علنی شدنش نشنیده بود. سؤال می کردند که این تشکیلات چه موقع و چه تاریخی بوجود آمده، برنامه اش چیست؟ رهبرانش چه کسانی هستند؟ تمامی اینها برای مردم کردستان و چپ های ایران مسئله بود.
مردم نام حزب دموکرات کردستان ایران، حزب توده، سازمان چریک های فدائی و احزاب دیگر را شنیده بودند اما هیچگاه نام کومه له را نشنیده بودند. بعدها در تظاهرات ها و میتینگ های شهرهای کردستان، راهپیمائی بسمت مریوان، تحصن یکماهۀ شهر سنندج، تأسیس اتحادیه ی دهقانان، تقسیم اراضی میان زحمتکشان و ایجاد بنکه های محلات، برای مردم روشن شد کومه له چه جریانی است.
یک عده انسان کمونیست و شرافتمند که تمام زندگی خود را وقف خدمت به مردم زحمتکش شهرها و روستاهای کردستان کرده بودند، کسانیکه سال ها پیش از علنی شدن کومه له بعنوان دکتر و معلم در میان مردم زندگی کرده بودند.
هنگامی رهبران کومه له اعلام نمودند که ما کومه له هستیم، هزاران زن، مرد، پیر و جوان زحمتکش بمانند آنان گفتند کومه له اند. آیا این مردم زحمتکش برنامۀ کومه له را خوانده بودند؟ خیر. در واقع صداقت و پاکی رهبران کومه له باعث گردید تا مردم ستمکش کردستان بسوی این تشکیلات جذب شوند و آنرا نمایندۀ خود بدانند. مردم مریوان، سنندج، و کامیاران بیاد دارند رفقا فواد، صدیق کمانگر و کادرهای دیگر کومه له هر کاری را قبل از اینکه انجام دهند و یا هر تصمیمی بگیرند فوراً با مردم در میان می گذاشتند.
دوستان سابق ما (سازمان زحمتکشان) بارها در نشریات، رادیو و تلویزیون اظهار داشته اند، کومه له را از حزب کمونیست ایران بیرون آوردیم. ما هم در جواب این دوستان هزاران بار گفته ایم شما به کدام برنامه و اساسنامۀ کومه له عمل کرده اید؟ با کدام سنت کومه له تداعی می شوید؟ فرق جریان شما با حزب دموکرات و یا سایر احزاب ناسیونالیست منطقه در چیست؟
در این بخش از نوشته لازم است توضیح کوتاهی برای کسانی بدهم که خیال می کنند عبدالله مهتدی و یارانش کومه له را از حزب کمونیست ایران جدا کردند و بنیان گذار اصلاحات و رفرم حزبی می باشند.
باید بگویم عبدالله مهتدی، فاروق بابامیری، محمد شافعی و برخی از دوستانشان ازجمله رضا کعبی، سالار آشناگر، ابوبکر مدرسی و بهمن علی یار در کنگرۀ هفتم حزب کمونیست ایران خود را برای کمیته مرکزی کاندید کردند، اما فقط ابوبکر مدرسی و بهمن علی یار انتخاب شدند. در موقع انشعاب سال 2000 جلوی درب کنگرۀ نهم کومه له تنها دو نفر از ایشان عضو کمیته مرکزی حزب بودند (ابوبکر مدرسی و بهمن علی یار) و تنها عمر ایلخانی زاده و رضا کعبی هم از اعضای کمیته مرکزی کومه له بودند. « ناگفته نماند عبدالله مهتدی از یازدهم شهریور 1362 تا به امروز یک روز در تشکیلات کومه له فعالیت نکرد و یک ساعت برای کومه له زحمت نکشید، به غیر از برهم زدن صفوف تشکیلات و انشعاب در آن.»
جای بسی تعجب است که هم اکنون هر دو جریان عبدالله مهتدی و عمر ایلخانی زاده مدعی آنند که حزب کمونیست ایران کومه له را به این روز کشانید!!! من در پاسخ به آنان می گویم مگر فراموش کرده اید با تأسیس حزب کمونیست ایران تعداد داوطلب پیشمرگه شدن چندین برابر شد و اردوگاه های آموزشی به نسبت سال های قبل از 1362 جمعیت زیادتری را بخود دید. مگر بیاد ندارید قبل از تأسیس حزب کمونیست ایران (از زمان علنی شدن کومه له در 26 بهمن 57 تا 11 شهریور 62) چند گردان پیشمرگ داشتیم و بعد از تشکیل حزب کمونیست ایران تعداد گردان های پیشمرگ چند برابر شد؟ آیا آن عزیزانی که به صفوف تشکیلات مخفی وعلنی پیوستند، نمی دانستند کومه له کمونیست است و سازمان کردستان حزب کمونیست ایران؟! « خواننده گرامی، اولین آموزشگاه های کومه له یعنی در سال 1360 در ناحیه سنندج- تکیه هه شه میز و هانه گلان و ناحیه سنندج- دیواندره نرگه سله، ده ره هه وان و خورخوره سقز بود. ازخرداد 1363 به بعد اردوگاه های آموزشی در کردستان عراق عبارت بودند از کوجرین وه کوره داوی، گه لاله وه شین کاوی، مه علوومه وه چوخماخ، باساک، چناره، و چیا. همچنین مسئولین سیاسی و نظامی آموزشگاه داوطلبین در جنوب کردستان ایران این افراد بودند: شمس الدین آریا نژاد، ایوب حیدری (کا سلیمان) و...، هاشم رضائی، جعفر ایلخانی زاده، خالد سیادت و... مسئولین آخرین آموزشگاههای کومه له تا سال 1369 بودند. این افراد شاهد هستند که تبلیغ و ترویج سیاسی کومه له برای داوطلبان چه بود؟ خود این رفقا به داوطلبین می گفتند کومه له کمونیست است، کومه له یک جریان محلی نیست، سازمان کردستان حزب کمونیست ایران است، مخالف با سیاست های امپریالیسم آمریکاست و در کنار مبارزه جهت رهائی کارگران و زحمتکشان ایران و کردستان و رفع ستم ملی، همچنین علیه ناسیونالیسم و ملی گرائی فعالیت می کند . در ضمن اگر اینان می دانستند داوطلبی کمونیست 24 عیار نیست یا قبولش نمی کردند یا پنج ماه در پذیرش بصورت بلا تکلیف رهایش می کردند .»
من با شهامت اعلام می کنم، خانوادۀ مهتدی و ایلخانی زاده بانی آن همه مصائب و مشکلات برای کومه له بودند نه حزب کمونیست ایران. شکی نیست که منصور حکمت هم نقش اساسی ای در آن انشعاب داشت اما نامبرده و افراد دیگری مثل رضا مقدم، ایرج آذرین و حمید تقوائی چون می دانستند همچون عبدالله مهتدی و رفقایش در دو شقه کردن تشکیلات کارائی ندارند لذا آنان را برای قلع و قمع مخالفین فراکسیون به کردستان فرستادند. ابوبکر مدرسی هم در اروپا می توانست در جهت دو پاره کردن کومه له مفید باشد. این افراد هم با جان و دل مأموریت منصور حکمت را پذیرفتند. ما هفت سال پیش عنوان کردیم اینان حتی ناسیونالیست هم نیستند، مسئلۀ اصلی اینان (عبدالله مهتدی و عمر ایلخانی زاده) تنها قدرت است و بس. 
مورد دیگر اینست که، بسیاری از طرفداران زحمتکشان هنگام سرباز کردن اختلافات درونی این جریان به خانوادۀ جانباختگان پناه می بردند. آنان ضمن معرفی خود بعنوان برادر دو شهید، خواهر سه شهید و مادر شهید، از دو طرف می خواستند تا دست از اختلافاتشان بکشند، بخصوص " ریباز" نام ها، عبدالله مهتدی و عمر ایلخانی زاده را به خون شهیدان کومه له قسم می دادند. اما غافل از اینکه عبدالله و عمر هیچ اعتقادی به خون شهیدان، پرچم و خاک کردستان هم ندارند و تنها منافع شخصی خودشان را در نظر می گیرند.
بد نیست در این بخش و پیش از ادامه حرف هایم با امثال " ریبازها" مقداری در مورد اختلافات داخلی این جریان که منجر به انشعاب شد صحبت کنم. وقتی کنگره یازده سازمان زحمتکشان ((کسی نمی داند این عدد 11 از کجا آمد)) بدون هیچ نتیجه ای پایان یافت، بعدها بسیاری از خودشان می گفتند آن کنگره غیر عادی بود، برخلاف اساسنامه حزب تشکیل و به اتمام رسید. حال باید پرسید چرا و به چه دلیل کادرها و اعضای این جریان از آن کنگره ابراز نارضایتی کردند؟ ما می دانستیم بلاخره روزی این جریان به بن بست میرسد چرا که افکار و اندیشه هایشان دیگر ربطی به رهبران، اعضا، پیشمرگان و هواداران کومه له که تا آخرین لحظات زندگی برای رهائی کارگران و زحمتکشان مبارزه کردند و با شعار زنده باد کمونیسم و زنده باد کومه له جانشان را فدای آرمان های انسانی خود کردند، نداشت.
معلوم بود تنها با ادعای کومه له بودن نمی توان بسادگی ماهیت و محتوای چنین جریانی که پرچم کمونیسم را در کردستان برافراشت تغییر داد. برداشتن سرود " انترناسیونال" و جایگزین کردن سرود ملی " ای رقیب"، برداشتن پرچم سرخ کو مه له و بلند کردن پرچم کردستان، برداشتن عکس رفیق محمد حسین کریمی در روز کومه له و نصب عکس هنرمندان، بجای گرامی داشت روز جهانی زن و اول ماه مه به پیشواز روز حمله آمریکا به عراق و آزادی کرکوک رفتن، مراجعه به وزارت امور خارجه آمریکا، کنگره، سنا و پنتاگون، نشست و درج اطلاعیه مشترک با " یه کگرتووی ئیسلامی و بزووتنه وه ی ئیسلامی"، فراخوان مشترک برای گرفتن سه روز، روزه سیاسی، ارتباط گرفتن با جریان های خائنی چون توده و اکثریت و افرادی امثال بنی صدر که دستانشان بخون هزاران انسان کمونیست و شرافتمند آغشته است اساسا هیچ ربطی به کومه له ندارد.
ازهرکسی در ایران و کردستان سؤال شود کومه له چگونه جریانی است، خواهد گفت؛ کومه له یعنی مخالفت با سیاست های امپریالیسم، ستیز با ارتجاع، مبارزه پیگر برای پایین کشیدن طبقات استثمارگر و بقدرت رسیدن طبقۀ کارگر. کومه له یعنی دفاع واقعی از برابری میان زن و مرد، درافتادن با فرهنگ مردسالاری. کومه له یعنی صداقت کامل برای رفع ستم ملی در ایران و نه زد و بند با دولت و یا طبقات ستمگر ملل بالا دست.
مشی کنونی عبدالله مهتدی، همفکران حال حاضرش و یاران جدا شده از وی کاملاً مغایر و در تضاد با کومه له است، اینرا همگان می دانند. سیاست ها، مواضع و استراتژی رهبران زحمتکشان باعث انشقاق در میان این جریان شد و به چنین عاقبتی دچار آمد.
حالا می خواهم از آنانی که روزهای اول جدائی عبدالله مهتدی و عمر ایلخانی زاده از کومه له و حزب کمونسیت ایران برای این افراد کف می زدند بپرسم کجایید؟ چرا هنگام شدت گیری اختلافات درونی زحمتکشان وقتی طرفداران این دو نفر روی همدیگر چاقو کشیدند و با پنجه بوکس به جان هم افتادند « حتی یکی از جوانان پیشمرگ بخاطر پدید آمدن آن شرایط دست به خود کشی زد.» هیچ عکس العملی از خود نشان ندادید؟
واقعاً گروه وحدت کجا مخفی شده اند؟ تا همین پنج ماه قبل رفقای وحدت طلب سایت های اینترنتی " آشتی، بروسکه و هه لویست" را پر از مطالب خود کرده بودند. اینان تنها کارشان نوشتن علیه کومه له و کمونیسم بود و همراه مطالب هایشان عکسی از سیمای خود نیز منتشر می کردند. پس آن همه دفاع از خط زحمتکشان چه شد؟ چرا به دادشان نرسیدید؟! پس چرا هر بار به کردستان بازمی گشتید در مقرات و اردوگاه های آنان اقامت می کردید یا در مراسمات آنها در صندلی های اول می نشستید.
بیاد دارم هر دو باری که عبدالله مهتدی و دوستانش از کومه له جدا شدند یک مورد درگیری پیش نیامد چون در حقیقت ما بودیم نمی گذاشتیم کار به درگیری های فیزیکی بکشد. اما آنها اینبار ثابت کردند چه انسان هائی هستند.
موضوع دیگر در این رابطه، اتهام زدن هر دو جناح زحمتکشان قبل از انشعاب و بعد از آن است. در این مدت هر دوطرف ادعا می کردند که طرف مقابل برای شکست دادن رقیبش عده ای لمپن، اخراجی و مشکوک را به میان خود راه داده اند. البته من کاری به صحت وسقم چنین ادعاهائی ندارم با این وجود لازم است خاطر نشان کنم آنها پس از انشعاب از کومه له در سال 2000 افراد بی صلاحیت را بدرون خود راه دادند و من حاضرم با ارائه مدرک آنرا ثابت کنم. برای نمونه می توانم به قاتل آرام فتحی ( کرمانشاه) و همچنین قاتل پنج نفر از کادرهای کومه له و دهها مورد دیگر اشاره کنم. « جالب است این را هم اضافه کنم که همچنین این دو جناح یکدیگر را به کشیدن خط قرمز بر روی اطلاعیه کومه له (اعتصاب 16 مرداد) و یا حمله به اردوگاه حزب کمونیست ایران و کومه له مقصر می دانند.»
ضمناً، دو جناح زحمتکشان در دوره اختلافات درونی شان می گفتند: اعضاء، پیشمرگان، هواداران و خانواده های جانباختگان از ما تقاضا کرده اند تا با هم بسازیم و از انشعاب پرهیز کنیم! « بنا بر ادعای آنها حدود 800 خانواده جانباخته با امضاء و نوشتن تومار و تماس گرفتن از طرفین خواسته اند که جداً از انشعاب دوری کنند! واقعاً من در طول زندگی ام دروغ های شاخدار زیاد شنیده ام اما مثل این هرگز. برای اطلاع طرفداران این جریان و حالا این دو جناح باید بگویم در 7 سال گذشته یک عدد عکس جانباختگان کومه له روی سایت هایشان درج نشده و در حقیقت هم اهمیتی برایشان نداشته، حال این 800 خانواده از کجا پیدا شده اند؟ واقعاًً جای سؤال دارد.» پس، قبل از انشعاب اتان از کومه له و حزب کمونیست ایران چطور؟ آیا پیش از انشعاب صدها نفر از اعضاء، هواداران، خانواده های جانباختگان و دوستان کومه له شما را از انشعاب منع نمی کردند « من لیست اسامی تمامی کسانی که با انشعاب در کنگره نهم کومه له مخالف بودند در اختیار همگان قرار می دهم و لازم است بگویم که همه این افراد با نام و مشخصات اصلی پای آن درخواست را امضاء کردند.»  ولی شماها پا را در یک کفش کردید و گفتید یا 50 - 50 ، یا می رویم و عاقبت هم رفتید.
در اینروزها گفته می شود جماعت مهتدی نام سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان را عوض کرده اند. در حقیقت این اولین باری نیست که عبدالله برای تغییر نام تلاش می کند. « عبدالله مهتدی در تمامی این تغییر نام ها از روز اول تا امروز نقش محوری داشته است.»
بحث دیگر اینست که حداقل در یک سال گذشته افرادی چون هیرش علیزاده، محمد محمدی (حه مه ی کامیاران ) و... به نقد و افشای رهبران جناح اکثریت زحمتکشان مبادرت ورزیده اند، حال پرسش من از ایشان اینست چرا در طی این سال ها سکوت کردید؟! مگر نمی دانستید ابوبکر مدرسی، فاروق بابامیری، عبدالله کهنه پوشی، محمد شافعی و شخص عبدالله مهتدی همه مخالفین فراکسیون کمونیسم کارگری را اخراج کردند؟ چطور شده حالا این سخنان را پس از هفت سال مطرح می کنید؟ « رهبران سازمان زحمتکشان از سال های 1363- 1364 تا زمان هر دو انشعاب حاضر نبودند برای یک دوره چهار یا شش ماهه برای کار کردن به کردستان برگردند.»
کاک هیرش یادت رفته عبدالله مهتدی در مصاحبه با " ئاوینه" گفت: ما دیر مشغول بیرون آمدن از حزب کمونیست ایران شدیم و وقتی از حزب کمونیست انشعاب کردیم مردم کردستان شیرینی پخش کردند در حالیکه وی تا پنج ماه قبل از انشعاب کاندید کمیته مرکزی حزب کمونیست شد اما رأی نیاورد، و وقتی ایشان را برای مشاور کمیته مرکزی حزب کاندید کردند با عصبانیت نام خود را از لیست پیشنهادی پاک کرد! « همان موقع داریوش نویدی و ابوبکر مدرسی گفتند: پیشنهاد مشاور شدن بی احترامی به عبدالله مهتدی است که هفده سال دبیر اول حزب کمونیست ایران بوده و حالا او را با رئوف بانه هم سطح می گیرید! اینک من- ستار فتحی می پرسم مگر از نظر شما میان انسان ها اختلافی وجود دارد؟ آیا این نوع دیدگاه ها ادعای شما در برابری میان انسانها و رعایت عدالت اجتماعی را زیر سؤال نمی برد؟ تازه من باید بگویم رئوف بانه از همگی شما بیشتر برای کومه له زحمت کشیده است. » کاک هیرش و کاک محمد (حه مه ی کامیاران ) بخاطر ندارید این جماعت در دوره سربلند کردن فراکسیون کمونیسم کارگری چه بلاهائی سر کادرهای کومه له آوردند؟
 لازم به ذکر است، ابوبکر مدرسی در گفتگو با نشریه " کار" گفت: حرکت های زشتی که اقلیت انجام دادند در تاریخ کومه له بی سابقه است. " دیگ به دیگ می گوید رو سیاه". آقای مدرسی آیا شما هنگام " فراکسیون کمونیسم کارگری" و "جعبه سیاه" (پیش از انشعاب سال 2000) مرتکب بی پرنسیبی و ده ها عمل نا متعارف نشدید؟ آیا آن اعمال بی سابقه نبود که اینک رفتار جناح عمر ایلخانی زاده را بی سابقه میدانید؟! چطور شد وقتی اقلیت کمیته مرکزی از شما جدا شدند در همان مصاحبه با نشریه کار گفتید: آنها (عمر ایلخانی زاده و همفکرانش) خیلی وقت بود در حال توطئه بودند. آیا شما هم در دوره انشعاب از کومه له مشغول توطئه نبودید؟
در انتهای این بخش باید بگویم عبدالله مهتدی به جماعت عمر می گوید، ما پنج کرسی کمیته مرکزی به اقلیت دادیم ولی چون می دانستند درکنگره رأی نمی آورند بدین خاطر در آن کنگره شرکت نکردند. من از ایشان می پرسم چرا خود شما در کنگره کومه له در سال 2000 شرکت نکردید؟ حتماً شما هم می دانستید که رأی نمی آوردید.
حال به سخنام با امثال کاک ریبازها و محمدها برمی گردم. دوستان! تمام تشکیلات کومه له از رهبری تا آخرین نفر می دانند وقتی رفیق دکتر جعفر شفیعی، رفقای گردان شوان، رفقای اردوگاه بوتی و کاک صدیق کمانگر جانباختند، عبدالله مهتدی بدور از هر مخاطره ای در اروپا سرگرم زندگی شخصی، تحصیلات با هزینه تشکیلات و در پی گرفتن شهروندی کشورهای اروپا بود و تنها چند دفعه به کردستان بازگشت آنهم برای دوپاره کردن کومه له.
بدانید کاک ریبازها، کاک هیرش ها و کاک محمدها، پس از جانباختن رفقای گردان شوان، پس از بمباران اردوگاه بوتی و جانباختن رفقای ما در آن اردوگاه و ترور کاک صدیق کمانگر و با تشدید اختلافات فراکسیون کمونیسم کارگری با کومه له و حزب کمونیست ایران، سه نفر از سران انشعاب سال 2000، یعنی عبدالله مهتدی، فاروق بابامیری و محمد شافعی فی الفور به کردستان بازگشتند تا به سرکوب مخالفین فراکسیون کمونیسم کارگری و مدافعین کومه له بپردازند. این دوستان که امروز مدام از جانباختگان نام می برند و سر مزارهایشان ظاهر می شوند، در دوران فراکسیون کمونیسم کارگری بمنظور جمع کردن نیرو برای فراکسیون از اردوگاه " سوران" تا اردوگاه " زر گویز" که حدود 150 کیلومتر با هم فاصله داشتند می رفتند، درحالیکه حاضر نبودند برای ادای احترام به رفقای گردان شوان، بوتی، دکتر جعفر، کاک صدیق و کاک سعید معینی به سر مزار آنان بروند. اگر بگوئیم رفقای گردان شوان و بوتی را نمی شناختند و یک روز هم با آنان نبودند ولی سالیان سال با رفقا صدیق کمانگر و دکتر جعفر آشنائی و رفاقت داشتند.
شایان ذکر است در آن موقع این سه نفر در اردوگاه " سوران" اقامت داشتند، فاصلۀ این اردوگاه تا مزار رفقای بوتی فقط هفت کیلومتر بود. بعدها که به اردوگاه زرگویز نقل مکان کردند باز هم حاضر نبودند سر مزار رفقا دکتر جعفر، کاک صدیق و گردان شوان بروند که حدود 25 کیلومتر با اردوگاه فاصله داشت. حالا هر سال هنگام سالروز جانباختن این عزیزان ظاهر می گردند و خود را نزدیک ترین رفقای ایشان می دانند.
باید از عبدالله مهتدی پرسید، چگونه برای ادای احترام و خواندن " فاتحه" سر مزار کسی رفتید که مقبره اش صدها کیلومتر از سلیمانیه دور است؟ آیا این شخص از رفقای جانباختۀ کومه له اهمیت بیشتری نزد شما دارد؟ یا مصلحت شخصی شما از همه چیز ارجحتر است. کاک ریبازها و... من در طول حیات خویش کسی را ندیده ام باندازۀ عبدالله مهتدی در اندیشۀ منافع فردی خود باشد. اگر نمی دانید، بدانید که این واقعی ترین چهرۀ این انسان است.
دوباره برای اطلاع شما بایستی بگویم، کسانیکه ادعا می کنند کومه له از حزب کمونیست ایران جدا شد ادعائی کاملاً کذب است. در آن زمان (مقطع انشعاب 2000) تمام ارگان های رهبری، رادیو، انتشارات، آموزشگاه، تکش، نمایندگی ها در داخل و خارج با تشکیلات ماندند یعنی چیزی حدود هشتاد و پنج درصد از اعضا و پیشمرگان کومه له و تنها درصد اندکی با انشعابیون یعنی خانواده های مهتدی، ایلخانی زاده، سیادت و علی یار که با همدیگر نسبت خویشاوندی نزدیک دارند، همراه شدند.
« گفتنی است هنگام جدائی یکی از اردوگاه های کومه له را به آنها دادیم و تا سه ماه نیز از کمک های مالی تشکیلات با آنکه دست تنگ هم نبودند، برخوردار گردیدند. درضمن حدود هفت ماه وسایل شخصی ایشان از قبیل پاسپورت نزد ما بود که بعداً به ایشان بازگردانیده شد.»
سخن کوتاه اینکه عبدالله مهتدی در یک جسله پالتکی با حضور اعضای این جریان در نهایت عصبانیت به همه می تازد تا جائیکه به کادرهای این حزب در خارج کشور میگوید " آب و هوای اروپا شما را از راه بدر کرده است." « کسی نیست بگوید خودت هم تمام عمر در اروپا زندگی کردی! » در جائی دیگر می گوید، " نمی توانید از انشعاب حرف  بزنید" و در پایان هم می گوید، " رضا کعبی باعث این همه مشکلات برای کومه له شده است." واضح است این انسان هرگاه به بن بست می رسد دیگران را مقصر می داند، تا دیروز حزب کمونیست ایران و منصور حکمت مقصر بودند و امروز نوبت رضا کعبی رسیده. ها ها ها ها ها!
گرامی باد یاد و خاطره جانباختگان کومه له و حزب کمونیست ایران                                                                      
گرامی باد 26 بهمن سالروز علنی شدن کومه له

February 07, 2008

درباره ناسیونالیسم كرد (١)حزب دمكرات كردستان

ناصر اصغری

سال‌ها بود كه دیگر به ناسیونالیسم كرد فكر نكرده بودم. اما دوم ری‌بندان امسال، سالگرد جمهوری مهاباد، بار دیگر توجه‌ام را به این مسئله جلب كرد.

جمهوری مهاباد شاید از مهمترین وقایع در تاریخ جنبش ناسیونالیسم كرد باشد. همه ناسیونالیست‌های كرد، بخصوص در كردستان ایران را، به جنب و جوش در می آورد. نه حكومت اسماعیل آقا سمیتقو (سیمكو)، و نه حكومت اقلیم كردستان در عراق، افتخاری مثل یك حكومت خودمختار كردی مثل جمهوری مهاباد برای ناسیونالیست‌های كرد ندارد. اما جمهوری مهاباد قبل از هر چیزی، حزب دمكرات كردستان ایران را در اذهان تداعی می كند. گرچه امروز گروه‌های دیگری هم خودشان را به این روز آویزان می كنند، اما قاضی محمد، رئیس دولت جمهوری مهاباد، اولین رهبر این حزب نیز بود. هدف این نوشته پرداختن به جمهوری مهاباد و قاضی محمد و یا گروه‌های دیگر ناسیونالیست كرد در ایران نیست. می خواهم نظری به انشعاب حزب دمكرات كردستان ایران بیاندازم.

اگر شما هم با یكی دو تا از اعضاء یا كادرهای این حزب آشنائی داشته باشید و آخرین انشعاب این حزب شما را هم كنجكاو كرده و از این آشناهایتان دلیلش را پرسیده باشید، بعید نیست جوابی را كه من شنیده‌ام، شما هم شنیده باشید. یكی از این آشنایانم با شوخی و برای اینكه از زیر جواب در برود می گفت كه "فرقشان یك خط تیره (ــ) است." یعنی یكی "حزب دمكرات كردستان ایران" است و دیگری "حزب دمكرات كردستان ـ ایران". یكی هم می گفت مسئله بر سر موقعیت تشكیلاتی و نزاع قدرت بین مصطفی هجری و عبدالله حسن زاده بوده است. جواب دوم گر چه بسیار ارباب و رعیتی است، اما واقعی است. اگر حتی دعوا بین عبدالله حسن زاده و مصطفی هجری بر سر دبیر اولی این حزب است و كادرهای این حزب ریشه اختلافات را نبینند، در واقع دارند به خودشان به عنوان یك رعیت نگاه می كنند؛ چرا كه در بین دعوای دو ارباب جانب یكی را گرفته‌اند، بدون اینكه واقعا بدانند موضوع سر چیست!

موضوع سر چیست؟

حزب دمكرات كردستان ایران تا قبل از دوره خاتمی نماینده اصلی ناسیونالیسم كرد بود. اكنون جز در محافل خارج كشور و آنهم از سر دیپلماسی، كه گروه‌های ناسیونالیست كرد به احترام همدیگر كلاه از سر بر می دارند و در مراسمشان به همدیگر پیام می دهند، حزب دمكرات كردستان را در بستر اصلی فعالیت خود، یعنی كردستان، نمیتوان بعنوان نیروی جدی ناسیونالیسم كرد به حساب آورد! عبدالله حسن زاده در دیداری با عرفان قانعی فرد این ادعا را اعتراف می كند. می گوید: "دوران حضور ما به پایان رسیده و مردم جور دیگری به اوضاع می نگرند." جز در حضور بهم رساندن در سالن‌های انتظار كاخ سفید و تقاضای بمب باران ایران از آمریكا، در هیچ واقعه سیاسی مهمی بحثی از تأثیرگذاری سیاسی این حزب به میان نیامده است. البته پائین‌تر به بخش منشعب حزب دمكرات كردستان كه گفته است موافق حمله آمریكا به ایران نیست، خواهم پرداخت.

اتكاء اصلی ناسیونالیسم كرد و نیروهای نماینده آن نه به مردم كرد زبان، بلكه به شكاف‌های منطقه‌ای بین دولت‌ها بوده است. اگر دولت مركزی كوچكترین تمایلی در برسمیت شناختن آنها نشان داده و امتیازی به این نیروها داده است، بدون هیچ ملاحظه‌ای جواب مثبت دریافت كرده است. دو مورد بسیار مشخص و علنی شده این ادعا، ترور عبدالرحمان قاسملو و صادق شرفكندی بود كه در واقع برای مذاكره با عوامل مستقیم و غیرمستقیم دولت اسلامی حضور به هم رسانده بودند كه متأسفانه به دام تروریست‌های اسلامی افتادند. حزب دمكرات كردستان بعد از شرفكندی و در دوره خاتمی این فرصت را از دست داد. گرچه این حزب هیچ‌گاه به عنوان یك جریان جدائی طلب شناخته نشده و این "اتهام" نسبت به خود را رد كرده است، اما در این دوره بر سرنگونی جمهوری اسلامی تأكید داشته است. در دوره خاتمی كه می توانست از آن نمد برای خود كلاهی بدوزد، فرصت را سوزاند و از دست داد! یعنی زمانی كه جمهوری اسلامی در اوج قدرت خود بود، رهبران حزب دمكرات برگ مذاكره با رژیم را رد نكردند. اما در دوره خاتمی كه در واقع دوره زوال جمهوری اسلامی شروع شده بود، حزب دمكرات مواضعی گرفت كه به جریانات و محافل دیگری از ناسیونالیسم كرد میدان داده شد. جریاناتی چون "كمیسیون كرد مجلس اسلامی"، "جبهه متحد كرد"، "پژاك" و شخصیت‌هائی چون بها ادب و گروه‌های دیگر ناسیونالیستی رشد كردند كه توجه محافل ناسیونالیستی كرد را چه در داخل و چه در خارج به خود جلب كردند. یك نیروی سیاسی ناسیونالیستی هر فرصتی را غنیمت می شمارد كه از آن استفاده كرده تا توسط دولت مركزی به عنوان نماینده سیاسی مردمی كه ادعای نمایندگی آن را دارد به رسمت شناخته شود. قاسملو و بعد از او شرفكندی این سیاست را دنبال می كردند. به نظر می رسد كه عبدالله حسن زاده هم این سیاست را دنبال می كند. اما رهبری بعدی حزب دمكرات علی العموم به قول منصور حكمت بی برنامه بود.

شاید این سئوال مطرح شود كه ساختن و مذاكره كردن با رژیمی كه وارد دوره زوال خود شده است، به ضرر حزب دمكرات كردستان تمام می شد. این منطق در باره یك جریان ناسیونالیستی درست نیست. مثال‌های زیادی می توان آورد كه یك نیروی ناسیونالیست واقع بین و پراگماتیست، در هر شرایطی به استقبال مذاكره با دولت مركزی رفته‌اند؛ و حزب دمكرات كردستان ایران هم بارها گفته است كه برای حل مسئله ملی كرد، (حالا آنطوری كه او تعریف می كند) حاضر است با رژیم سر میز مذاكره بنشیند. اگر جمهوری اسلامی حزب دمكرات كردستان را به عنوان یك نیروی نماینده حتی بخشی از ناسیونالیسم كرد می پذیرفت، این جریان برای خودش جاپائی باز می كرد. ناسیونالیست‌هائی كه امروز دور جریانات دیگر ناسیونالیستی كه بالاتر از آنها اسم برده شد جمع شده‌اند، آن وقت امیدی به این حزب پیدا می كردند. اتفاقا عروج و رشد این جریانات از سر ناامیدی ناسیونالیسم كرد به حزب دمكرات كردستان از به كرسی نشاندن آمال این جنبش است.

اگر جمهوری اسلامی به قدرت انقلاب سرنگون شود، مردم كردستان از حزب دمكرات و تعیین لباس پاسبان‌ها در خیابان‌ها، كه این حزب علی العموم نماینده چنین خواست‌هائی است به سرعت عبور خواهند كرد. رهبری این حزب به درست برای سرنگون نشدن این رژیم به قدرت انقلاب توده‌ها، به رژیم چنج آمریكا دل بسته است. از طرف دیگر بخش انشعابی آن به زد و بند با جمهوری اسلامی دل خوش كرده است.

با چنین تضعیف و حاشیه‌ای شدن حزب دمكرات كردستان، و در واقع قائل شدن نقش حقیری چون سازمان زحمتكشان و اشخاص ناشناسی كه بعنوان نمایندگان اعراب و بلوچ‌ها و غیره در ایران معرفی می شوند، برای جریانی كه در گذشته‌ای نه چندان دور به عنوان نماینده اصلی ناسیونالیسم كرد شناخته شده بود، حتی اگر اعضای رهبری آن، مشكل سیاسی خاصی با همدیگر نداشتند، به خاطر از دست دادن همین فرصت‌ها، و تنزل موقعیت آن به چنین فلاكتی، باعث شكاف در صف رهبری این جریان می شد. هر جریانی، چه ناسیونالیستی، چه غیر آن، اگر فرصت‌ها را به این ساده‌گی از دست بدهد و وارد دوران افول خود بشود، ورای اینكه در باره خودشان چه می گویند و دیگران در باره‌اش چه می گویند، دچار اختلاف خواهد شد. حزب دمكرات كردستان به چنان سرازیری‌ای افتاده است كه خودشان می گویند دوره‌شان به پایان رسیده است.

یك نیروی جدی ناسیونالیستی نه سیاست ساختن با دولت مركزی را از دست می دهد، و نه سیاست رژیم چنج را. قاعدتا باید از تجارب جلال طالبانی و مسعود بارزانی استفاده می كردند. منتها حزب دمكرات كردستان نه در این موفق است و نه در آن یكی. در صحنه سیاست ساختن با دولت، فرصت‌های خوب را می سوزاند و به تله‌های رژیم می افتد. حتی وقتی كه بها ادب در صدد پیوند دادن آنها و كومه‌له با دولت اسلامی بود، حزب دمكرات قدرتمند ظاهر نشد. در صحنه خارجی و رژیم چنج هم محاسبات بخصوص بخش مصطفی هجری این حزب، بر مبنای تجربه عراق بود. اما این‌ها متوجه نشدند كه آمریكا بعید است دیگر به شیوه رژیم صدام رژیم دیگری را سرنگون كند.

بخش انشعابی این حزب به رهبری عبدالله حسن زاده نسبتا پراگماتیست‌تر است. وقتی كه مصطفی هجری در سالن‌های انتظار كاخ سفید، منتظر دیدار با سیاستمداران دست چندم آمریكا بود تا از ایشان خواهش كند ایران را بمب باران كند و رژیم آن را برای ایشان سرنگون كند، عبدالله حسن زاده می گفت: "بدا به احوال كسی كه از كشوری خارجی بخواهد كه وطنش را برایش اشغال كند و حكومتش را تغییر دهد! ... من هر روز عراق را می بینم و هرگز حاضر نیستم كه چنین بلایی سر كشورم بیاید و ایران به چنین حال و روزی مانند عراق بیافتد! ... الان هم من برای دفاع از سرنوشت مردمم، حاضرم با حكومت گفتگو كنم."

باعث این وضعیت چیست؟

جنبش ناسیونالیستی در غیاب یك آلترناتیو سوسیالیستی می تواند میدان مانور داشته باشد. در كردستان ایران، ناسیونالیسم كرد و جریان نماینده این جنبش هیچ وقت دستش باز نبوده است. فشار چپ جامعه، حزب دمكرات كردستان را به یك جنگ طولانی با كمونیست‌ها كشاند كه نهایتا مجبور به قبول شكست شد. دوره كنونی دیگر دست بالا پیدا كردن چپ در جامعه را حتی ملاقات كنندگان مصطفی هجری در كاخ سفید به وی یادآوری كردند. چپی كه در جامعه دست بالا را دارد حزب دمكرات را در دایره چپ این جامعه قرار نمی دهد. اگر منظور از چپ، جناح چپ جنبش ملی اسلامی بود، شاید جائی برای حزب دمكرات كردستان در معادلات آینده وجود داشت. اما چپی كه دست بالا پیدا كرده است، به چیزی كمتر از كل آزادی رضایت نمی دهد. ناسیونالیسم كرد، همانند هر ناسیونالیسمی سد راه آزادی است. جنبش برابری طلبی جائی برای بند و بست با بالائی‌ها را برای هیچ نیروئی باقی نگذاشته است. نه بمب‌های آمریكائی را می خواهد و نه حكومت قرآن و وحشت اسلامی را. كسانی كه واقعا می خواهند از شر جمهوری اسلامی راحت بشوند و بر ستم ملی هم نقطه پایانی بگذارند، باید به صف انقلاب و برابری طلبی جامعه بپیوندند.

١ فوریه ٢٠٠٨

 

 

February 06, 2008

يک گام به پيش تشکيل سنديکای واحد و مصافهای جديد (انتشار مجدد)


بهمن شفيق
توضيحی بر انتشار دوباره نوشته حاضر:
از مدتی قبل در نظر داشتم به مناسبت دومين سال اعتصابات شکوهمند دی و بهمن ۸۴ کارگران شرکت واحد در مطلبی هم به بزرگداشت مجدد اين اعتصابات و ارزيابی از تأثير آنان در تکوين جنبش کارگری ايران بپردازم و هم در حد توان خود به طرح معضلاتی که سنديکای واحد امروز با آن روبروست و به موضوع حياتی موقعيت کنونی جنبش کارگری در مسير ايجاد تشکلهای توده ای محيط کار. کمبود فرصت اما اجازه اين کار را به من نداد. با مروری بر نوشته حاضر به نظرم رسيد که ميتوان همين نوشته را دوباره منتشر کرد. مباحث مندرج در نوشته حاضر گرچه حدود سه سال قبل و پس از تشکيل سنديکای واحد عنوان شده اند، اما هنوز در ميان فعالين جنبش کارگری ايران مطرح اند. هنوز و به ويژه در ميان فعالين سوسياليست، در مباحثه بر سر ايجاد تشکل توده ای کارگران در محيط کار و اهميت اين تشکلها در مبارزه سوسياليستی، ديدگاههای نادرستی عمل می کنند. گرچه تحولات ماههای اخير و طرح ديدگاههای کاملا متفاوت و اميدوار کننده در ميان بخشهايی از فعالين سوسياليست جنبش کارگری نشان از ورود به دورانی نوين در عرصه ايجاد تشکلهای توده ای کارگران در محيط کار را با خود همراه دارد، اما هنوز تا رسيدن به يک درک عمومی واقف به اهميت اين تشکلها در ميان فعالين سوسياليست جنبش کارگری راهی – شايد ديگر نه چندان – دراز در پيش است. هنوز کار زيادی لازم است تا الگوی متفاوتی از فعاليت سوسياليستی در ميان کارگران شکل بگيرد. الگويی که هم و غم اصلی خود را نه بر پرداختن به مباحث نظری و سياسی انتزاعی بلکه بر سازماندهی و سازمانيابی کارگران متمرکز کند. هنوز تا رسيدن به وضعيتی که در آن مباحثات سياسی و نظری بر بستر کار روتين سازماندهی کارگران صورت بگيرد و معيار پيشروی عملی جنبش کارگری و تأمين راديکاليسم سوسياليستی در آن با شاخص پيشرفت در سازمانيابی کارگران – اعم از سازمانيابی توده ای و حزبی -  ارزيابی شود فاصله است. هنوز در وضعيتی نيستيم که فعالين سوسياليست به گونه ای بديهی در صف اول مبارزه عملی برای ايجاد تشکلهای توده ای قرار داشته باشند. امری که الگوی شناخته شده فعاليت سوسياليستی در دوران شکوفائی اين جنبش در نيمه دوم قرن نوزدهم و دهه های اول قرن بيستم بود و در تشکيل سه انترناسيونال و فعاليت بلشويکی نمونه های بارز خود را می يافت. اين يک پيش شرط اساسی تأمين جهتگيری سوسياليستی در تشکلهای توده ای کارگران نيز هست. ميتوان از دور به نقد اين و آن تشکل توده ای کارگران نشست و هر موضعگيری آنان را با اصول ابدی انقلابی به بوته نقد کشيد. اين حقيقتا راحت ترين کار است. اما در چنين صورتی ديگر نبايد انتظار آن را داشت که تشکلهای توده ای کارگران رغبتی به سوسياليسم از خود نشان دهند. برای سوسياليسم امروز که از يک جدائی تاريخی از جنبش کارگری رنج می برد، اين اهميتی دوچندان دارد. سوسياليسم امروز پا به پا و همدوش با جنبش طبقه کارگر و در پاسخگويی به مسائل گرهی پيش روی جنبش طبقاتی است که ميتواند به بازسازی خود به عنوان بخشی از جنبش طبقه کارگر بپردازد و برای طبقه کارگر ايران مبارزه در راه ايجاد تشکلهای توده ای محيط کار بی ترديد يکی از گرهی ترين مشکلات امروز آن است. هر چه فعالين سوسياليست به ايفای نقشی مسئولانه تر و جدی تر در اين مبارزه بپردازند، به همان اندازه هم در غلبه بر فلاکت کنونی مؤثر واقع خواهند بود و هم در ايجاد پيش شرطهای يک جنبش نيرومند سوسياليستی و ايجاد يک حزب توانمند کارگران سوسياليست.
دو سال پس از اعتصابات شکوهمند کارگران واحد، جای اين پرسش باقی است که چرا تا به امروز هنوز سنديکای ديگری پا به عرصه نگذاشته است؟ صرفنظر از عواملی از قبيل سرکوب و اختناق و فقر و بيکاری وسيع، فقدان و يا ضعف آن نوع فعاليت سوسياليستی سازمانده تشکلهای کارگری از نوع بلشويکی بی ترديد از عوامل بازدارنده اين روند بوده است.  پرداختن به امر مبارزه برای ايجاد دهها و صدها سنديکا و تشکل توده ای کارگران امروز ضرورتی حياتی است.
در نوشته حاضر ارزيابی های معينی از موقعيت کميته های پيگيری و هماهنگی نيز ارائه شده اند. در اين ارزيابی ها بايد امروز تجديد نظر کرد. اما اين موضوع نوشته حاضر نيست که به همان شکل اوليه منتشر می شود.
سخن آخر اين که تشديد مبارزه برای ايجاد تشکلهای توده ای محيط کار در عين حال بهترين بزرگداشت هزار کارگری است که در اعتصاب بهمن ماه ۸۴ واحد، روانه اوين شدند. نشانه های اميد بخش اين روند هم امروز مشاهده می شوند. اين نشانه ها را تقويت کنيم.
۵ فوريه ۲۰۰۸ – ۱۵ بهمن ۸۶
***************************************
پيش شرط تقسيم کار کارخانه ای اقتدار بی قيد و شرط سرمايه دار بر انسانها است که اعضای ساده مکانيسم عمومی متعلق به وی را تشکيل می دهند. تقسيم کار اجتماعی، توليد کنندگان مستقل کالاها را در مقابل يکديگر قرار می دهد که هيچ اقتدار ديگری به جز رقابت، اجباری که منافع متقابلشان بر آنها اعمال می کند، را به رسميت نمی شناسند، همچنانکه در عالم حيوانات "جنگ همه بر عليه همه" کم يا بيش شرط وجودی همه انواع را در خود دارد. همان آگاهی بورژوايی که تقسيم کار کارخانه ای و الحاق مادام العمر کارگر به يک ابزار و انقياد بی قيد و شرط کارگر جزئی شده نسبت به سرمايه را به عنوان سازمان کاری جشن می گيرد که باعث افزايش بهره وری کار است، به همان نسبت با صدای بلند به اعتراض در مقابل هر نوع کنترل آگاهانه اجتماعی و تنظيم اجتماعی فرايند توليد به عنوان دخالت در حق غير قابل تخطی مالکيت، دخالت در آزادی و "نبوغ" خود مبنای سرمايه دار منفرد بر می خيزد. بسيار خصلت نماست که همان سينه چاکان سيستم کارخانه ای چيزی بدتر از آن درباره هرگونه سازماندهی عمومی کار اجتماعی بر زبان نمی آورند جز آن که اين تمام جامعه را به يک کارخانه تبديل می کند.
مارکس، سرمايه

ديگر نبايد ترديدی در اين باشد که جنبش کارگری ايران دوران رخوت را به طور قطعی پشت سر گذاشته است. با تشکيل سنديکای شرکت واحد دوره گذار بينابينی از رخوت به تشکل يابی که اساسا با تحرکات کارگری در عرصه سياسی مشخص می شد نيز جای خود را به دوران جديدی می دهد که تشکيل سازمان کارگران در محيط کار شاخص متمايز کننده آن از دوره قبلی است. اغراقی در اين نيست اگر که دوران کنونی را دورانی تاريخی برای جنبش کارگری در ايران قلمداد کنيم. آنچه در ايران امروز رقم ميخورد، برای دوره ای طولانی آرايش پايه ای دو جناح متخاصم در مبارزه بين کار و سرمايه و موقعيت آتی آنان را تعيين می کند. اين بعد از مساله اهميت بحث و بررسی و مجادله صادقانه و به دور از حب و بغض بر سر مسائل جاری جنبش را دوچندان می کند. چرا که اين تنها راه کاهش امکان اشتباهات و تصحيح آن است. جنبش کارگری جنبش يک فرقه محدود اجتماعی نيست و با اشراق و مکاشفه مبشران و پيامبران هم به پيش نمی رود. اتکا به خرد جمعی تنها اهرم اين جنبش در مواجهه با واقعيات سخت جهان متخاصم پيرامونی است و اين نيز با بحث و تبادل آرا قابل دست يابی است.
نوشته حاضر بحثی است پيرامون موقعيت کنونی جنبش کارگری در ايران. عنوان نوشته نشان می دهد که از نظر نگارنده تشکيل سنديکای شرکت واحد تحولی است به پيش. پرداختن به جوانب مختلف اين تحول برای شناخت موقعيت کنونی و برداشتن گامهای بعدی حائز اهميت است.

 سنديکای واحد: در اهميت سازمانيابی در محيط کار

قبل از هر چيز لازم است به اهميت سازمان کارگران در محيط کار پرداخت. اين امر به ويژه از آن رو لازم است که اهميت سازمان کارگران در محيط کار در مباحثات جاری در ميان فعالين چپ و جنبش کارگری با سهل انگاری در مقوله مبارزه صنفی قرار گرفته و از همين زاويه نيز مورد تائيد و يا انتقاد قرار می گيرد. اين امر تا آنجا پيش می رود که در ادبيات سياسی چپ اين روزها حتی تمايز روشنی نيز بين تشکيلات کارگری در درون و در بيرون محيط کار به چشم نمی خورد. ما در اين نوشته قصد وارد شدن به آن مباحثاتی را نداريم که تحت عناوين مختلف و اساسا با نقد به سنت سنديکاليستی عملا مرز بين تشکل کارگران در محيط کار و تشکل کارگری بيرون از اين محيط را مخدوش می کنند. اين اغتشاش منحصر به اين ديدگاهها نيست و به طور عمومی تری در مباحث ماههای اخير به چشم می خورد و به خصوص در اين تلقی خود را نشان می دهد که کميته های پيگيری و هماهنگی برای ايجاد تشکلهای کارگری را عملا جايگزين تشکل کارگری در محيط کار قلمداد می کند. سوء تفاهم نشود. مساله بر سر عدم ضرورت فعاليتهايی از نوع کميته های پيگيری و هماهنگی نيست. مساله بر سر تلقی نادرستی است که چنين کميته هايی را نه زمينه ساز و مکمل تشکيلات محيط کار کارگران بلکه جايگزين آنان قلمداد می کند.
سنديکای واحد سازمان کارگران شرکت واحد در محيط کار آنان است و اين چيزی است که اين سنديکا را از انواع تشکلهای کارگری نوع کميته پيگيری و هماهنگی متمايز می کند. کميته های نامبرده، به ويژه کميته پيگيری، البته تاثيرات عميقی بر تحول جنبش کارگری در ايران بر جا گذاشته اند. با اين همه شاخص اصلی اين کميته ها و وجه مشترکشان، شکل گرفتن آنها در خارج از فرايند بلاواسطه توليد ارزش اضافه و به عبارتی خارج از محيط کار است. به اين اعتبار عرصه عمل کميته های مذکور اساسا در حوزه سياست قرار دارد و تاثير آنها بر کار و زندگی کارگران نيز تاثيری است با واسطه. اين سخن به معنای قائل شدن به مرزی غير قابل عبور بين سياست و اقتصاد در جامعه سرمايه داری نيست. روشن است که زمينه عمومی استمرار و بقای نظام متکی بر کار مزدی در عرصه سياست و ايدئولوژی تحکيم می يابد و به همين ترتيب هر جنبش سياسی که به انتقاد از اين زمينه عمومی در سطح سياست بپردازد، به سهم خود راه را برای ايجاد تشکلهای محيط کار هموارتر کرده است. با اين همه روند مشخص توليد ارزش اضافه در فرايند بلاواسطه توليد متحقق می شود. اين دوگانگی از جهتی ممکن است صوری به نظر برسد. واقعيت اين است که نظام سرمايه داری کليتی از هر دو اين فرايندها است. استقلال نسبی اين عرصه ها از يکديگر و به ويژه ساختار سياسی و ايدئولوژيک مناسبات سلطه طبقاتی در هر جامعه مشخص سرمايه داری به ويژگيهای مشخصی نيز در اين دو عرصه می انجامد. در عام ترين سطح برای توضيح اين وضعيت تبيينی بهتر از عبارات مارکس در آغاز نوشته حاضر نمی توان يافت.
نکته اساسی در تبيين فوق اين است که، بر خلاف تلقی رايج در چپ، ايجاد سازمان کارگران در محيط کار است که بيش از هر چيز با مقاومت سرمايه دار مواجه می شود. اين درک در مقابل درک رايج مبنی بر آن که بورژوازی در عرصه مطالبات صنفی کارگران کوتاه خواهد آمد و حتی خود داوطلبانه به ايجاد سازمانهای کارگری برای تحقق مطالبات صنفی دست می زند قرار دارد. حقيقتا نيز وجود اتحاديه های کارگری جزئی از تصوير عمومی سرمايه داری امروز است. اما وضعيت امروز وضعيت طبيعی سرمايه داری نبوده است و تنها در اثر مبارزات سنگين کارگران به دست آمده است. مارکس در سرمايه از جمله به توصيف اين مبارزه می پردازد. دوما نفس وجود اتحاديه های کارگری هنوز چيزی درباره  ميزان حضور و دخالتگری تشکل های کارگری در روند توليد را توضيح نمی دهد. واقعيت اين است که در کشورهای پيشرفته سرمايه داری نيز گرايش عمومی سرمايه به آن است که ميزان دخالتگری کارگران در خود روند توليد را تا جائی که می تواند کاهش دهد. از همان آغاز تکوين سرمايه داری، پشت درهای کارخانه ديکتاتوری واقعی سرمايه آغاز می شود. سازمان کارگران در محيط کار در واقع به چالش طلبيدن اين ديکتاتوری است. اين حوزه اقتدار مطلق سرمايه است، حوزه ای است که سرمايه دار به هيچ وجه مايل به تقسيم قدرت خود با کارگران نيست و هر ميزان از تغيير در روند توليد ارزش اضافه و بهبود به نفع کارگران تنها در نتيجه مبارزه کارگران و تحميل عقب نشينی به سرمايه دار امکان پذير می گردد. اين ويژگی به خصوص در دوره هايی آشکار می شود که کارگران آغاز به سازماندهی خود در محيط کار می کنند.
نگاهی به مبارزه جاری کارگران واحد به خوبی نشانگر اين مدعاست. مبارزه کارگران شرکت واحد در شرايطی جاری است که ماههای اخير شاهد تحرکات چشم گير کارگران در خارج از محيط کار بود. به ويژه در برگزاری مراسم اول ماه مه امسال در شهرهای مختلف کارگران به اشکالی بسيار راديکال به بيان مطالبات، آرزوها و سياستهای خود پرداختند. پرچمهای قرمز در شهرها به احتزاز در آمد و سرود انترناسيونال در مراسم کارگران خوانده شد. همه اين تحرکات از جانب بورژوازی و رژيم سياسی اش تحمل شد. حمله ارتجاع به کارگران از نقطه ای شروع شد که شايد کمتر کسی انتظارش را می کشيد و آن هم سنديکای در حال تاسيس شرکت واحد بود. در چهارچوب تحولات عمومی سياسی جامعه می شد سرود انترناسيونال در مراسم کارگری را تحمل کرد، جسارت کارگران شرکت واحد را نمی شد. آنها وارد حريم قدرت بورژوازی شده اند. آنها نظم سياه عرصه توليد ارزش اضافه و عوامل حافظ آن را به مصاف طلبيدند. اين ديگر قابل تحمل نبود.
امروز مبارزه در اين عرصه به نقطه ای متحول رسيده است، بی آن که هنوز غير قابل برگشت باشد. کارگران شرکت واحد يک تعرض جيره خواران بورژوازی را به عقب رانده اند. آنها سنديکای خود را تشکيل داده اند. با اين همه اين هنوز به معنای پايان اين مبارزه نيست. هنوز خطر حمله به سنديکا دفع نشده است و چه بسا پس از انتخابات رياست جمهوری اين حمله مجددا در دستور کار قرار بگيرد. اما حتی در صورتی که چنين حمله همه جانبه ای واقع نشود، کارزار بعدی کشاندن سنديکا به نبردی فرسايشی برای به رسميت شناساندن خود و تحميل خود به عنوان طرف مذاکره و مرجع نمايندگی کارگران خواهد بود. مبارزه کارگران واحد ادامه خواهد يافت، اما اين حکم را تا همين اکنون می توان صادر کرد: طبقه کارگر ايران در هيات کارگران واحد تعرض به حوزه قدر قدرتی سرمايه را آغاز کرده است و اين نويد بخش آينده ای بهتر است.

سنديکای واحد: تشکل توده ای کارگران در محيط کار

سنديکای شرکت واحد اولين تشکيلات کارگری نيست که در دوره اخير به عنوان تشکيلات محيط کار کارگران اعلام موجوديت می کند. در دو سال اخير تعداد ديگری از تشکلهای کارگری نيز تحت عنوان کميته های محل کار، از قبيل کميته کارخانه قند مياندوآب، پا به عرصه گذاشته اند که با همين مدعا اعلام موجوديت کرده اند. با اين حال يک تمايز جدی بين اين دسته از تشکلهای کارگری و سنديکای واحد وجود دارد که به آنها نقش و موقعيتی کاملا متفاوت در مبارزه کارگران می بخشد. اين تشکلها علنی نيستند و همين امر نيز باعث می شود که هيچ کس نه از ميزان نفوذ آنان در ميان کارگران محيط کار مطلع است و نه از ترکيب و تعداد اعضای اين تشکلها. همه اينها البته حتی ذره ای از حقانيت چنين تشکلهايی نمی کاهد. مساله اما نه بر سر حقانيت، بلکه بر سر وسيع ترين سازماندهی کارگران در مبارزه برای بهبود وضعيت زندگی شان است. همه اين تشکلها، گر چه با نگرشهای متفاوت، بر ضرورت چنين مبارزه ای تاکيد دارند. خوشبختانه ديدگاهی که هر گونه بهبودی در اوضاع زندگی کارگران را منوط به تحول در رژيم سياسی حاکم می کند امروز در ميان جنبش کارگری و به طور کلی در چپ هيچ مدافع قابل توجهی ندارد. با اين همه اين امر هنوز به معنای درک ملزومات تشکيل سازمان توده ای کارگران در محل کارشان نيست.
سازمان توده ای کارگران قبل از هر چيز بايد علنی باشد. اين اگر پيش شرط هرگونه مبارزه موفقيت آميزی نباشد که با هدف بهبود وضعيت زندگی مزدبگيران صورت می پذيرد، در مقابل تنها تضمينی است که برای حفظ دستاوردهای مبارزاتی کارگران قادر به دفاع از اين دستاوردها در مقابل تعرض بورژوازی است. تاريخ جنبش کارگری در تمام جهان نشان می دهد که نابودی تشکلهای توده ای کارگران مقدمه تحميل فلاکت بر کارگران بوده است. رو آوردن به اشکال مخفی سازمان کارگران شايد بتواند برای دوره هايی از عقب نشينی جنبش کارگری به عنوان آلترناتيوی موقت مورد توجه قرار گيرد. چنين اشکالی از سازمان کارگران اما به هيچ وجه قادر به جايگزينی سازمانهای توده ای کارگری نيستند. توده کارگران در درجه اول برای بهبود وضعيت زندگی خود و خانواده اشان به مبارزه رو می آورند. مخاطرات دست زدن به مبارزه مخفی مانعی جدی در رو آوری کارگران به اين نوع تشکل است. عضويت در يک سازمان مخفی و يا نيمه مخفی فی نفسه به معنای حرکت در خارج از چهارچوبهای مجاز سياسی است و به اين معنا نفس عضويت در اين تشکلها از جانب دولت سرکوبگر جرم به حساب آمده و تعقيب و دستگيری و اخراج و زندان را به همراه خواهد داشت. اين برای يک خانواده کارگری يعنی درافتادن به ورطه فلاکت. آن هم در شرايطی که هنوز هيچ سازمان موثری در حمايت از چنين کارگرانی وجود ندارد.
اشکال نيمه مخفی سازمان کارگری از جنبه ديگری نيز به عنوان مانع پيشرفت مبارزه کارگران عمل خواهند کرد. اين سازمانها دقيقا به دليل علنی نبودن از شفافيت لازم در ساختارهای تصميم گيری برخوردار نيستند. مستقل از اين که مبتکران چنين تشکلهايی تا چه حد به دمکراسی پايه ای در تشکل پايبند باشند، نفس مخفی بودن اين تشکلها ساختارهای تصميم گيری آن را نيز از انظار پنهان نگه داشته و عملا از مشارکت توده کارگران در تصميم گيری ها پيشگيری کرده و امکان نظارت آنها بر اين روند را از آنان سلب می کند.
وجه ديگر مساله محدود ماندن ميزان نفوذ اين تشکلها چه در جامعه و چه در محل کار است. يک تشکل مخفی و يا نيمه مخفی مبارزاتی کارگری پيشاپيش خود را از امکانات علنی فعاليت محروم کرده است. اگر رو آوری به اين شکل سازمانی در دوره های اختناق برای احزاب سياسی اجتناب ناپذير است، برای تشکل توده ای کارگری اين يعنی پايان حضور اجتماعی. به همين دليل نيز چنين اشکالی از سازمان هيچ گاه در ميان کارگران از اقبال چندانی برخوردار نمی شود. رو آوری کارگران در دوره های اختناق سياسی به سازماندهی محفلی نيز پاسخی به همين مشکل است. محفل برای فعال کارگری آلترناتيو طبيعی سازمان کارگری در دوره های اختناق است، در حالی که کميته مخفی چنين نيست.
نگاهی به تشکلهای کارگری مخفی و نيمه مخفی دو سال اخير و مقايسه موقعيت کنونی آنان با سنديکای شرکت واحد به خوبی اين تمايزات را آشکار می کند. هيچ کس نمی داند که چه تعداد کارگر در اين کميته ها متشکل اند، ميزان نفوذ آنها در محل کارشان چيست، تصميمات چگونه اتخاذ می شوند و تصميم گيرندگان چه کسانی هستند. همه اين وجوه در سنديکای شرکت واحد روشن اند. ميزان کارگرانی که در مجمع عمومی آن شرکت کرده اند، محل جلسات و گرد هم آيی ها،  ارگانها و نهادها و همچنين روال تصميم گيری در آن و سرانجام ميزان و امکان مداخله کارگران در حيات اين سازمان. همه اينها تنها با حفظ خصلت علنی سنديکا امکانپذير شده است. می توان با روال تصميم گيری در آن مخالف بود، نهادهای رهبری کننده آن و اصول حاکم بر آن را مورد انتقاد قرار داد.  اما نمی توان مدعی عدم شفافيت در اين ساختارها شد.
از نقطه نظر گسترش ميزان نفوذ نيز مقايسه بين اين دو نوع تشکل حاوی درسهای قابل توجهی است. در حالی که سنديکای واحد در مدت کوتاهی که از اعلام موجوديت آن می گذرد، نه تنها موفق به بسيج بيش از نيمی از کارگران شرکت واحد شده است، بلکه همچنين در سطح سياسی نيز تاثيراتی محسوس بر فضای جامعه به جا گذاشته است. اين در حالی است که خارج از حوزه فعالين چپ کمتر کسی حتی از موجوديت کميته های مخفی و نيمه مخفی کارگری مطلع است تا چه رسد به تاثير گذاری بر فضای سياسی جامعه. در سطح خود محيط کار نيز هيچ معياری برای سنجش ميزان نفوذ اين تشکلها در دست نيست.
بديهی است که دست زدن به فعاليت علنی در واحدهايی که از سابقه مبارزاتی ای شبيه شرکت واحد برخوردار نيستند، به ويژه برای آنها که اولين قدمها را بر می دارند، از مخاطرات جدی ای برخوردار است که اخراج شايد ساده ترين و در عين حال موثر ترين آنها باشد. مساله اما بر سر آن است که جمع و يا کميته ای که از آغاز چنين چشم اندازی را در فعاليت خود ملحوظ نمی کند، پيشاپيش امکان عمل خود را محدود کرده است. مهم اين است که با هر درجه از طرح چنين چشم اندازی ميزان و امکان گسترش نفوذ ايده تشکل يابی افزايش خواهد يافت.
سنديکای شرکت واحد بنا بر اين ملاحظات مناسبترين شکل سازمانی غير حزبی لحظه کنونی را در مقابل طبقه کارگر ايران قرار داده است. حتی اگر نتوان اين شکل سازمانی را به دلايلی از قبيل محدوديتهای واحدهای توليدی کوچکتر و يا ويژگی های ديگر احتمالی، به عنوان شکلی قطعی در ساير شاخه های توليد به کار گرفت، از اصول حاکم بر آن می توان استفاده فراوان کرد. اين پيشروترين دستاورد سازمانی طبقه کارگر ايران در شرايط کنونی است.

سنديکای واحد: کدام چشم انداز؟

تشکيل سنديکای شرکت واحد بدون ترديد يک گام بزرگ به پيش برای کل جنبش کارگری ايران به حساب می آيد. اين گام اما هنوز آغاز راهی است که مسير آن به هيچ وجه روشن نيست. مشارکت وسيع کارگران و تاکتيکهای هوشمندانه فعالين سنديکا بدون ترديد نقطه اتکای نيرومندی برای سنديکا به حساب می آيد. آينده سنديکا اما در گرو عواملی بيش از اين است.
سنديکا در شرايطی تشکيل شد که از يک سو در سطح سياسی در جامعه توازن شکننده ای بر متن نوعی بی ثباتی وجود داشت. جناحهای مختلف رژيم، درگير در جدالی برای تعيين آرايش دوران "پسا خرداد"ی، هرکدام بيش از آن به کار خود مشغول بودند که بتوانند در مقابل مخاطرات در حال ظهور واکنش بموقع نشان دهند. بی اعتمادی و انزجار عمومی مردم نسبت به جناحهای مختلف سياسی حاکم همه آنها را وادار به نشان دادن چهره ای معتدل و "دمکراسی خواه" کرده بود. موقعيت نامساعد رژيم در سطح بين المللی و خطر مداخله نظامی آمريکا و يا تشديد انزوای کنونی، نياز به کسب مشروعيت در انتخابات را به يک نياز حياتی تبديل کرد. همين امر نيز کليت رژيم را وادار به نشان دادن چهره ای ملتطف تر نمود. روشن بود که اين توازن تا زمان انتخابات برجا خواهد ماند.
بر متن همين شرايط بود که نخست کميته پيگيری برای ايجاد تشکلهای آزاد کارگری و سپس کميته هماهنگی ايجاد تشکل کارگری پا به عرصه گذاشتند. فعاليت اين کميته ها، به ويژه کميته پيگيری که به نظر می رسد در شهرهای بزرگ از نفوذ بيشتری برخوردار است، به نوبه خود توجه بخشی از افکار عمومی را جلب نموده و به حمايت برخی از فعالين جنبشهای ديگر اجتماعی، از قبيل جنبش دانشجوئی، از جنبش کارگری به طور عمومی و حق آزادی ايجاد تشکلهای کارگری به طور ويژه شد. برای اولين بار بعد از دو دهه بيانيه هايی از سوی تعداد نسبتا وسيعی از انجمنها و تشکل های دانشجوئی صادر شد که در آنها مخالفت با ايجاد تشکلهای کارگری به عنوان سياستی ارتجاعی محکوم می شد. در عرصه بين المللی نيز تلاش رژيم در پيوستن به سازمان تجارت جهانی و سازمان بين المللی کار و حساسيت روز افزون اتحاديه های بين المللی کارگران نسبت به تحولات درون جنبش کارگری ايران در تقويت اين فضای مساعد نقشی جدی ايفا کرد.
بر متن اين فضای سياسی مساعد بود که هيات موسس سنديکای شرکت واحد با تشخيص درست لحظه مناسب گام به مرحله عملی ايجاد سنديکا گذاشت. اکنون وجود خود اين سنديکا نيز تبديل به جزئی از همان شرايط مساعد عمومی شده است.
با اين حال توازن شکننده کنونی توازنی پايدار نيست. روند قطعی تحولات را نمی توان پيش بينی کرد. اما اين قطعی است که بلاتکيفی ماههای اخير بورژوازی در مقابل جنبش کارگری ديرپا نخواهد بود و تعرض فعال به سازمانهای کارگران بار ديگر در راس سياستهای بورژوازی قرار خواهد گرفت. بورژوازی ايران برای تثبيت موقعيت خود در بازار های بين المللی به نيروی کار ارزان متکی است. بدون نيروی کار ارزان هيچ يک از شاخه های توليد قادر نخواهد بود حتی يک روز در بازار بين المللی سر پا بماند و تامين نيروی کار ارزان هم در گرو بی تشکلی کارگران است. کارگر متشکل حاضر به فروش نيروی کار خود زير ارزش واقعی اش نخواهد بود.
اين که اين تعرض چه اشکالی را به خود بگيرد معلوم نيست. اما اين تعرض واقع خواهد شد. دل خوش کردن به موازين سازمان بين المللی کار تنها می تواند توهمی بزرگ باشد. نمونه چين نشان می دهد که حقوق کارگران به سادگی در پيشگاه منافع اقتصادی قربانی می شوند.
مهم تر اما اين است که برمتن توازن قوای تاکنونی امکان پيشروی های بيشتری نيز وجود داشت و هنوز هم وجود دارد. اگر کارگران واحد توانسته اند تشکيلات خود را ايجاد کنند، چرا کارگران کارخانجات ديگر نتوانسته اند و يا نتوانند در فرصت مناسب کنونی دست به اين اقدام زنند؟ اين سوالی است تعيين کننده. ايجاد تشکل در محيط کار آن حلقه تعيين کننده ای است که امروز قادر به متحد کردن کارگران و تغيير توازن قوا به نفع کل طبقه کارگر است. بی توجهی به اين نياز لحظه کنونی و ماندن در سطح تشکلهای بيرون محيط کار يعنی محروم کردن طبقه از شانسی تاريخی. چشم انداز آينده را اين موضوع رقم می زند. يا سنديکای واحد به عنوان تنها تشکل توده ای کارگران در محل کار باقی خواهد ماند که در اين حالت حتی در صورت بقا با مشکلاتی بزرگ روبرو خواهد شد و يا در روزها و هفته های آينده سنگ بنای دهها و صدها تشکل ديگر در کارخانجات و واحد های توليدی گذاشته خواهد شد. تنها و تنها در اين صورت است که امکان ايجاد بهبود در معيشت کارگران به يک امکان واقعی تبديل خواهد شد، تنها در اين حالت است که کارگران حتی قادر خواهند بود بر حيات سياسی جامعه تاثير گذار باشند.
توجه به اين وظايف قبل از هر کس در مسئوليت فعالين کميته های پيگيری و هماهنگی است. به ويژه اين وظيفه هر سوسياليستی است که امر اتحاد طبقاتی را در سر لوحه فعاليت خود نوشته است، مستقل از اين که امروز در کدام حزب و تشکل و کميته مشغول به کار است. روش کار فعالين سنديکای واحد و اسناد مصوب اين سنديکا الگوی مناسبی را در اختيار قرار داده است. اين الگو را به دست بگيريم و سازمانهای مبارزه طبقاتی کارگران را ايجاد کنيم. اين نياز لحظه کنونی است.

۱۸ ژوئن ۲۰۰۵ - ۲۸ خرداد ۱۳۸۴

 

February 03, 2008

تآملی در اظهارات رییس ستاد احیای امر به معروف ونهی از منکر

pdf

دمکراسی تشکيلاتی از ديد ضدسرمايه داری آقا حکيمی

مدتی است که بحران کميته هماهنگی باعث شده که از طرف فعالين کميته و همچنين کسانی که در خارج از کميته هستند بحثها و نقدهايی انجام گيرد و بالاخره آقای محسن حکيمی با مقاله‌ای با عنوان ـ‌کسانی‌که هدف کميته هماهنگی را قبول ندارند در ميان اعضای اين کميته چه می‌کنند‌ـ گويا سوت پايان مجادله و بحث را زدند. و با يک فرمان تمام مخالفين نظری خودرا اخراج کردند.
ابتدا بگويم که من قصد آنرا ندارم که با نظرات آقای حکيمی در مورد جنبش کارگری و کمونيستی وارد مجادله شوم. چون تاکنون نوشته‌های زيادی در نقد نظرات انحرافی ايشان انجام گرفته است[۱].
منتها با خواندن مقاله اخير آقای حکيمی برخود لازم دانستم نکاتی را در مورد اين نوشته مختصراً توضيح بدهم.
در ابتدای مقاله ايشان تلاش دارند که بگويند کارگران ذاتاً ضدسرمايه هستند. به‌قول معروف: از کرامات شيخ ما اين است‌که شيره را خورد و گفت شيرين است. آقای حکيمی می‌گويد که کارگران ذاتاً ضدسرمايه هستند. کسی اين را رد نمی‌کند و هنوز ايشان حرف جديدی نزده‌اند. منتها نتيجه‌ای که ايشان از اين مسئله می‌گيرند، خيلی غيرواقعی و غيرکارگری می‌باشد و به‌هيچ‌وجه با مبارزات آنی و آتی طبقه‌کارگر ربطی ندارد. استدلالهای آقای حکيمی براين که کارگران ضدسرمايه هستند اين است‌که کارگران می‌گويند: چرا من که تمام ثروت جامعه را توليد می‌کنم خودم و خانواده‌ام بايد در فقر و محروميت زندگی کنيم؛ يا چرا زيباترين خانه‌ها را بسازم و خودم در مخروبه‌هايی که جای هيچ انسانی نيست زندگی کنم؛ ويا چرا من جان بکنم و کار کنم و توسرمايه‌دار مفت‌خور بخوری و... تمام اينها درست است. کارگران در هر مبارزه و اعتراضی اينها را می‌گويند، ولی نگاه کنيم به‌مبارزات ۲۰۰ سال گذشته کارگران جهان و خواسته‌هايشان... و راه دور نرويم هم‌اکنون اکثر اعتصابات و اعتراضات کارگران ايران با چه شعارهايی سازماندهی ميشود و چه خواستهايی دارند، نگاه کنيم به‌کارگران نساجی در شهرهای مختلف، کارگران نيشکر هفت‌تپه، کارگران خاتون آباد، کارگران شرکت واحد و هزاران نمونه ديگر. خواسته‌های اينان چيست، امنيت شغلی، حقوقهای عقب‌افتاده، اضافه حقوق، تشکل مستقل و آزاد کارگری و...
کارگران در مبارزات جاری خود بدرستی با مطرح کردن خواستهای مشخص و روشن و قابل قبول برای اکثر کارگران خود را سازماندهی می‌کنند و دست به‌اعتراض می‌زنند و با توازن قوا شعارهايی اساسی‌تر را مطرح می‌کنند.
آيا اگر کارگران در مبارزات روزمره خود اين خواسته‌ها را مطرح می‌کنند، اگر تشکلی به‌هرنامی ايجاد شد و برای اين خواستها قهرمانانه مبارزه کرد، چون کلمه جادويی ضدسرمايه را در اساسنامه يا سند هويت و يا در سر درِ تشکل خود ندارند سازشکارند و نوکر سرمايه؟
با همين ديد بود که ايشان و هم‌فکرانشان در روزهای اعتصاب و رودررويی کارگران واحد و سنديکايشان از آنها حمايت که نکردند هيچ بلکه عليه آنان موضع گرفتند[۲]. روش آقای حکيمی مانند روش اسلاميهای راديکال است که می‌گويند تو هرچقدر کار انسانی بکنی تا زمانی که نگويی اشهد ان لا إله إلا الله فايده ندارد.
آقای حکيمی خوب ميداند چه مبارزات عظيمی برای هشت ساعت کار روزانه، بيمه و خدمات اجتماعی، لباس کار، مرخصی ساليانه، امنيت شغلی، و... در جهان انجام گرفته و خوشبختانه در صف اول اين مبارزات در همه کشورهای جهان کمونيستها بوده‌اند. در همه اين مبارزات کارگران بيکار شدند، زندانی شدند، کشته دادند تا توانستند خواسته هايی را برای بهبود شرايط زندگی خويش به دست بياورند. اما ايشان همه اين دستاوردها و مبارزات را ناديده می‌گيرند و با عنوان کردن تزهايی مثل رفرميسم راست و چپ همه اينها و حتی پيروزی طبقه‌کارگر در مقاطعی از تاريخ مثل انقلاب اکتبر را نيز به‌حساب سازش و نوکری کارگران می‌گذارد. دست‌مريزاد به‌اين همه ضدسرمايه‌داری بودن ايشان...
اما به دو مورد ديگری که برای من مهم تر می باشند نيز بايد اشاره کنم. اول برخورد ايشان به بهزاد سهرابی. ايشان با لاقيدی کامل بهزاد سهرابی را به اين دليل که در مقاله ای از ايشان و همفکرانشان در خارج از کشور نام برده است، به کار پليسی متهم می کند. اما خود آقای حکيمی در تمام سخنرانی های تاکنونی اش، در دانشگاهها و جاهای ديگر و در همه نوشتجاتش گفته است که فعاليت علنی می کند. او حتی به کسانی که ميخواستند از او دفاع کنند توصيه می کرد که با اسم علنی خود ظاهر شوند. ضمنا طرفداران آقای حکيمی و دوستانشان در خارج از کشور بارها ايشان را رفيق خود اعلام کرده اند. اينها لو دادن نيست، اما حالا که بهزاد سهرابی در نوشته ای لغو کارمزدی در خارج از کشور و ضد سرمايه داری آقای حکيمی را در يک جهت می داند، اين شد لو دادن؟ ايشان که خود چندين مصاحبه با نشريه لغو کارمزدی در خارج کشور انجام داده است. علاوه بر اين همفکران آقای حکيمی بارها و بارها اسانلو را به احزاب چپ و راست و غيره متصل کرده اند، چرا آقای حکيمی حتی يک بار و برای نمونه هم که شده به آنها اعتراض نکرد؟ اسانلو که به پنج سال زندان محکوم شده است و ايشان چند روز در بازداشت به سر برده است. اين مظلوم نمايی برای چيست؟
مورد دوم برخورد ايشان با مخالفين خود در کميته هماهنگی می‌باشد که می‌گويد هرکسی با اساسنامه مصوب مجمع عمومی دوم مخالف است بايد کميته هماهنگی را به‌زبان خوش ترک کند به‌نظرم می‌آيد که آقای حکيمی نه تنها در مبارزات کارگران شرکت نداشته و تاريخ اين جنبش را نمی‌شناسد، بلکه حتی با موازين ابتدائی مبارزه سياسی نيز آشنا نيست. ايشان بايد لااقل با ابتدايی‌ترين حقوق دموکراتيک آشنايی داشته باشد، که اگر در يک مجمع عمومی اساسنامه‌ای تصويب شد همين مجمع عمومی حق دارد آنرا تغيير دهد ويا کلاً عوض کند.
چون در تمام تشکلهای کارگری و حتی غيرکارگری مثل دانشجويان، زنان، نويسندگان و غيره مجمع عمومی بالاترين ارگان تصميم‌گيری می‌باشد، و اگر ما اعضای اين جنبشها و تشکلها را دارای عقل و منطق بدانيم. لذا مجمع با اکثريت آرا حق دارد اسم، اساسنامه، سند هويت و غيره را عوض کند.
همه دعوای کمونيستها و آزاديخواهان اين است‌که بگويند هيچ قانونی ابدی و ازلی نيست. برعکس اين تفکر مذهبيون می‌باشد که می‌گويند در مورد هر پديده‌ای ميتوان بحث و جدل کرد، الا قوانين اوليه الهی. لابد اساسنامه مصوب مجمع عمومی دوم از نظر آقای حکيمی قرآن است‌که کسی حق ندارد آنرا تغيير دهد. لذا حکيمی و همفکرانشان از يک ديد غيرعلمی به‌مسئله نگاه می‌کنند و در مقاله‌اشان می‌گويند هرکسی که اساسنامه را قبول ندارد بايد کميته... را ترک کند. چرا نمی‌توان در کميته ماند و استدلال کرد و اکثريت را قانع کرد که اساسنامه بايد عوض شود. و اقليت هم با خفظ اختلاف خود در تشکل باقی بمانند و نظر خودرا تبليغ کنند و اينرا برسميت شناخت؟
آقای حکيمی تمام احزاب کمونيست ازجمله حزب بلشويک را فرقه می‌دانند ولی مگر فرقه بودن شاخ و دم دارد؟ ايشان و همفکرانشان صد بار بيشتر به‌يک سکت عقب‌مانده شبيه هستند تا همه احزاب و سازمانهای چپ کنونی.
آقای حکيمی، اگر شماها امکان اجتماعی و نفوذ حزب بلشويک و لنين، و ديگر احزاب چپ را داشتيد با مخالفين چه می‌کرديد؟ فعلاً که شما نه به داريد و نه به بار که اين چنين فرمان صادر می‌کنيد تا چه رسد به اين که روزی دستتان به جايی برسد.

کميته هماهنگی ملک طلق و شرکت خصوصی هيچ کس نيست که با دستور بخواهد هرکس با اساسنامه مجمع عمومی ـ‌بخوان اساسنامه حکيمی و شرکا‌ـ مخالف است برود. آقای حکيمی جنبش کارگری ايران را دست کم گرفته است.

مرتضی افشاری
اول فوريه ۲۰۰۸

[۱] از جمله مراجعه کنيد به: "در نقد پيش نويس منشور تشکل کارگری ضد سرمايه داری" در سايت www.omied.net
[۲] نگاه کنيد به: "کالبد شکافی يک پرخاش" در سايت اميد
 

انقلاب از نگاه امروز!(امری مشترک در مقابل دو نسل!)

هلمت احمدیان
بخشی از جامعه کنونی ایران، شاهد عینی انقلاب مردم ایران در بهمن 1357 بود که در روز 22 بهمن منجر به سرنگونی رژیم شاهی گردید. این نسل در یک تجربه زنده شاهد تفوق نیروی عظیم و خروشنده خود برای سرنگونی تاج و تختی که ابدی می نمود، شد و برای قدرت متشکل و متحد و یکپارچه خود را در یکی از بزرگترین تحولات تاریخ ایران تجربه کرد. برای این نسل قطعا بازخوانی و بازبینی قیام 57 و درس گیری از آن حائز اهمیت است و مهمترین درسی که از آن می تواند بگیرد این است که سرنگونی تنها بخشی از راه تغییر بنیادی است و بدون جایگزینی بدیلی که بتواند منافع توده های مردم را هم پاس دارد، الزاما و نه تنها به نتیجه ای مثبت نمی انجامد، بلکه می تواند به همان ضد انقلابی تبدیل شود که تبلور خود را در قدرت گیری رژیم سرکوبگر جمهوری اسلامی نشان داد. رژیمی که نزدیک به سه دهه مجموعه ای از ضایعات غیرقابل تصور جانی و مالی را بر مردمی که به امید دنیایی بهتر انقلاب کرده بودند، تحمیل کرده است. رژیمی که تا توانست کشت، زندانی کرد و سیاهی و اختناق را بر فضای جامعه ایران حاکم کرد. رژیمی که جامعه ایران را چند قدم به عقب برد و بحران و فقر و گرسنگی و مصیبت های فراوان اجتماعی را بر مردم وارد ساخت.
از این رو اکنون واضح تر از همیشه این سئوال در مقابل این نسل قرار دارد که چه کند که در مقطع انقلاب 57 نکرد و چه کند که به همان راه گذشته رانده نشود.
و اما این سئوال تنها در مقابل آنانی که خود درگیر و شاهد قیام توده های مردم در سال 57 بودند قرار ندارد، بلکه سئوالی مهم در مقابل بیش از نیمی از جمعیت 71 میلیونی ایران نیز هست که بعد از بهمن 57 چشم به دنیا گشوده اند و زیر سایه شوم حاکمیت جمهوری اسلامی پا به عمر گذاشته اند. با این حساب این مرور و بازنگری اهمیت بیشتری برای این نسل پیدا می کند.
 این نسل که تحت حاکمیت یکی از جانی ترین و مستبدترین رژیم های جهان متولد شده، پا به زندگی گذاشته و رشد کرده است، اگر چه خاطره و درس مستقیمی از انقلاب ندارد، ولی اکنون در بستر جنبش های اجتماعی در ایران به محرک و انرژی اصلی حرکت رو پیش و انقلابی در جامعه تبدیل شده است. حرکت وسیع و گسترده پیشروان جنبش دانشجویی با گرایشات و افقی چپ و سوسیالیستی، نمایانگر رشد و به بار نشستن این نسل خودساخته و مصمم است. این نسل در علنی ترین شکل موجود بر فضای سیاسی ایران تاثیر گذاشته است و ظرفیت های سرکوبگری رژیم را به چالش گرفته است. این نسل سنت دیرینه جنبش رادیکال دانشجویی را زنده کرده است و نه فقط در جنبش دانشجویی، بلکه در سایر جنبش های دیگر اجتماعی همچون جنبش کارگری و جنبش رهایی زن و ... نسلی از رهبران عملی پیشرو و خوش فکر را پرورانده است. این نسل اکنون به زبان حال و تبلور نیاز به تحول و دگرگونی بنیادی در اعماق جامعه ایران تبدیل شده است.
اینک در آستانه گرامیداشت سالگرد قیام باشکوه مردم در بهمن 57 امر مهم مشترک در مقابل هر دو نسل قدیم و جدید که به آینده ای آزاد و برابر و بدور از هرگونه زور و ستمگری چشم دارند، این است که روی مهمترین درس هایی که از گذشته می گیرند تاکید کنند، تا آینده همچون گذشته نشود و «آزموده را آزمودن خطاست» مصداق حرکت آینده نشود.
هر دو نسل اکنون در جامعه ای با معضلات و بحران های لاینحل از طرفی و زمینه مناسب رشد و گسترش حرکت های رادیکال اجتماعی از طرف دیگر قرار دارند. آنها  می روند که خود را برای انقلابی نوین آماده سازند. انقلاب از نگاه امروز و از منظری سوسیالیستی برای پیشروان این نسل ها، بر نکات زیر تاکید دارد:
1. بقای رژیم جمهوری اسلامی اگر بخشا به زور و کشتار و سرکوب بیرحمانه مخالفین مقدور گشته است، اگر این بقا در پرتو نبود آلترناتیوی قدرتمند که توده های مردم را سازمان یافته به میدان آورد مقدور گشته است، در عین حال بخشا نیز در پرتو سیاست تجاوزکارانه و جهانخوارانه ای مقدور گشته که خاورمیانه را به قربانگاهی تبدیل کرده است  که در آن مطامع امپریالیستی مقدم بر همه چیز است.
جمهوری اسلامی بر خلاف جار و جنجال های ژورنالیستی از این بازی مرگبار بر سر سرنوشت مردم منطقه نفع برده است و نفوذ اختاپوسی خود را در همه مراکز بحرانی همچون عراق، افغانستان، لبنان و فلسطین و ... گسترش داده است. ادامه سیاست های اشغالگرانه قدرت های امپریالیستی در منطقه به تقویت و رشد ارتجاع اسلامی، تروریسم لجام گسیخته و ادامه بقای جمهوری اسلامی می انجامد. از سوی دیگر رژیم اسلامی به بهانه «مبارزه با امپریالیسم»، با اعتماد به نفس بیشتری به جان جنبش های اجتماعی در داخل ایران افتاده است. همه این امتیازات برای این رژیم منحوس به بهای دخالت های از بالای آمریکا و متحدینش در منطقه فراهم آمده است. علیرغم همه این واقعیات بسیاری از نیروهای ناسیونالیست و لیبرال، آینده و افق و استراتژی خود را به دخالت از بالای آمریکا گره زده اند. معنای عملی این راهکار، متوهم ساختن بخش هایی از مردم توسط این ورشکستگان سیاسی است. توهم به این عنوان که آنها را از عمل مستقیم و متکی بخود بازداشته و امید و انتظار را برای تغییر از بالا در میان آنها رواج می دهند. هرچند روند اوضاع و ناکامی های نیروهای اشغالگر در پیشبرد پروژه هایشان در منطقه از طرفی و تلاش های دو طرفه آمریکا و ایران برای رسیدن به توافقاتی از طرف دیگر، عملا حنای این نوع آلترناتیوها را کمرنگ ساخته است، اما بجاست روی این مسئله تاکید کرد که هر گونه حرکت عدالتخواهانه ای برای پیشروان نسل قدیم و جدید در ایران، از کانال مرزبندی تمام وکمال با این نوع«راه حل» های مزورانه می گذرد. اتکا به بالایی ها برای تغییر، تغییری در وضع فلاکتبار اکثریت مردم محروم ایران نمی دهد و نتیجه ای جز ادامه استثمار و بی حقوقی و فقر توده های مردم در بر ندارد.
2. سرنگونی طلبی صرف، اگر چه تا حدی مرزها را با جریاناتی که آلترناتیوهایشان در همزیستی با رژیم جمهوری اسلامی در شکل فعلی یا رقیق تر شده اش می گنجد، را نشان می دهد، ما بخودی خود فضیلتی نیست و مرزی را روشن نمی سازد و راهی اصولی را نشان توده های مردم نمی دهد. همانگونه که در تجربه بهمن 57 نیز روی آن تاکید شد، سرنگونی در کنار شق جایگزینی است که می تواند مفهومی قابل دفاع  پیدا کند. سرنگونی مورد نظر ما نه با کودتا و نه با حمله و اشغال نظامی و نه از طریق آلترناتیوسازهای احتمالی آمریکا و متحدینش همخوانی ندارد، چرا که این نوع سرنگونی به جایگزینی ای که در آن منافع تودهای محروم و ستمدیده مبنی قرار داده شود، منجر نمی گردد.
سرنگونی فقط در پرتو خودیابی، متکی شدن به نیروی خود و حضور قدرتمند و متشکل جنبش های کارگری، دانشجویی، زنان و سایر تشکل های دموکراتیک و مترقی در بطن تحولات جامعه حاصل می گردد.
لذا برای کمونیست ها نه تنها سرنگونی جمهوری اسلامی، بلکه  همزمان تلاش برای ایجاد آلترناتیوی رادیکال که منافع توده های مردم را پس از سرنگونی نیز  پاسداری کند حائز اهمیت است و این امر مستلزم تغییرات رادیکال  اجتماعی از هم اکنون در زمینه ای اقتصادی و دموکراتیک در جامعه ایران است. پشیبان پیش رفتن این روند حضور متشکل  طبقه کارگر در صحنه سیاسی جامعه است، چرا که این طبقه نمایندگی همه خواسته های توده های محروم را می کند و نه فقط خواسته ای محدود اقشاری که از محدویت های فرهنگی و حقوقی در رژیم توتالیتر جمهوری اسلامی در عذابند.
3. بر این اساس درس و اولویت مهم و اصلی توجه به امر تشکل یابی های توده ای در جنبش های اجتماعی است. تشکل یابی و نیروی متشکل و جمعی بویژه در جنبش کارگری امری حیاتی و سرنوشت ساز است، این کارگران بودند که ستون فقرات انقلاب 57 را تشکیل دادند و این نفتگران بودند که کمر رژیم شاهی را شکستند. محرومان جامعه تنها در تشکل های علنی و توده ای خود می توانند در توازن قوای نیروها در هر تغییر و تحولی، پیشروهای رو به جلو را در آینده تضمین نمایند و از این طریق پایه های آلترناتیو خود را برای ایرانی بدون جمهور ی اسلامی بسازند.
اگر چه تلاش های ارزنده ای در چند سال اخیر در راستای ایجاد تشکل های توده ای کارگری صورت گرفته است، اما این واقعیتی است که هنوز طبقه کارگر از فقدان تشکل های توده ای و سراسری خود  رنج می برد. این کمبود بخشا به دلیل وضعیت فلاکت بار اقتصادی کارگران و بخشا به خاطر اختناق و عملکردهای سرکوبگرانه رژیم است که نمونه هایش را در کشتار کارگران خاتون آباد و دستگیری و به بندکشیدن سخنگویان و فعالین جنبش کارگری شاهد بوده ایم. با این حال این ضعف ضمن اینکه به هیچ وجه مجوزی برای هیچ جریان و فردی نیست که به بهانه آماده نبودن طبقه برای ایفای نقش خود، به نیابت طبقه برخیزد، بلکه تاکیدی است بر ضرورت فعالیت آگاهانه و وحدت طلبانه، برای به میدان آوردن قدرتمندتر کارگران. این پروسه ضمن اینکه برای طبقه کارگر ایران بستری برای ساختن ارکان حاکمیت خود در دل تحولات آتی است، تنها راهی است که می تواند تعرضات رژیم را به حرکت های کارگری، آزایخواهانه و رو به پیش جامعه سد کند.
+++
جامعه ایران در نیاز به تحول و تغییر می جوشد. ظرفیت و پتانسل این میل و نیاز به تغییر که در تحرکات و مبارزات روزمره در جنبش کارگری، دانشجویی، زنان و ... خود را به بارزترین شکل نشان می دهد، این تحرکات تنها نوک قله پیدای کوهی است که در پهنه جامعه ایران بر پیکره ای مملو از درد و رنج و فقر و گرسنگی و بیکاری خود را گسترانده است و به صورت بحرانی مزمن در اعماق جامعه ریشه دوانیده است. این جامعه همه راه های مقدوری که مدعی بود، اندکی از تباهی های جامعه را می کاهد تجربه کرد و آن را به کنار گذاشت. جنبش موسوم به اصلاحات در بالاترین ارکان حکومتی نیز نتوانست حتی به بخشی از نیازی که توده های ستمدیده و محروم ایران و بویژه نسل جوان خواهان آن بود پاسخ دهد. راه حل ها و برنامه های بورژوا لیبرالی اپوزیسیون درون و بیرون حاکمیت از آنجا که برنامه ای برای پاسخگویی به معظلات ریشه ای جامعه نداشتند، به همان سرعتی که به جلو صحنه آمدند به همان سرعت هم به عقب رانده شده و در پستو ها خزیدند.
برخلاف روایت های لیبرالیستی و مغرضانه ای که از این نیاز عمیق اجتماعی به تغییراتی بنیادی ارائه می گردد و انقلاب را با خشونت طلبی مترادف می گیرند.  برای گذر از این همه تباهی و فلاکت نیاز به انقلابی دیگر است. به عکس یاوه گویی های بورژوا لیبرالی، تنها راه پایان دادن به خشونت و جنگ و کشتار انسانها تغییرات انقلابی در جامعه ست. جامعه ای که براساس منافع اکثریت آحاد آن بنا شده باشد، جامعه ای که آحاد آن بر اساس جنسیت و ملیت شقه شقه نشده و مورد تبعیض و آزار قرار نگیرند، نیازی به خشونت ندارد. خشونت و قهر همواره ابزار اقلیت ستمگر برای اعمال حاکمیت بر اکثریت بوده است.
جامعه ایران بیشتر از هر زمانی دیگر، پذیرای راه حلی رادیکال و سوسیالیستی است. این جامعه را بهمنی دگر نیاز است.

February 01, 2008

سپاه پاسداران حکومت اسلامی - این نیروی تروریستی مخوف؟! (2)

 

 سپاه پاسداران حکومت اسلامی - اين نيروی تروريستی مخوف؟! (۲)
لينک به بخش نخست (بحران شماره ۴)
 بخش دوم
 مختصری درباره رحيم صفوی فرمانده قبلی و محمد علی جعفری   فرمانده جديد سپاه
 برخی از چهره های سرشناس سپاه و وزارت اطلاعات
 نيروی برون مرزی؛ سپاه قدس
مختصری درباره رحيم صفوی فرمانده قبلی و محمد علی جعفری فرمانده جديد سپاه
آيت الله علی  خامنه ای رهبر حکومت اسلامی  و فرمانده کل قوای مسلح ايران، روز شنبه دهم شهريور ماه ۱۳۸۶، يحيی رحيم صفوی را از فرماندهی سپاه پاسداران برکنار و به جای وی محمد علی جعفری را به اين سمت منصوب کرد.
فروردين ۵۹، يوسف کلاهدوز، قائم‌مقام فرمانده کل سپاه ايران، به رحيم صفوی ماموريت داد تا به کردستان برود و به نيروهای سرکوبگر برای سرکوب مردم انقلابی کردستان بپيوندد. صفوی، به همراه ۲۰۰ پاسدار اصفهانی عازم سنندج می شود و فرماندهی نيروهای سپاه در کردستان را برعهده می گيرد. او، اولين «گردان ضربت» را برای سرکوب شورش مخالفان پايه ‌گذاری می کند. اولين فرمانده گردان ضربت نيز، برادر وی سيدمرتضی صفوی بود.
يحيی رحيم صفوی  از سال ۱۳۷۶فرماندهی سپاه پاسداران ايران را بر عهده داشت. اين تغيير زمانی صورت گرفت که رسانه های آمريکا اعلام کردند که واشنگتن در نظر دارد سپاه پاسداران را در ليست گروه های تروريستی قرار دهد. سخنرانی رحيم صفوی فرمانده کل سپاه در سال ۱۳۷۷، در شهر قم، گفته بود: «ما سنگی به چاه انداختيم تا مارها بيرون بيآيند و سرشان را بکوبيم. قلم ها را می شکنيم و زبان های را می بريم...»
در فروردين گذشته قرارداد نسبتا بزرگ احداث ٢٧ کيلومتر از متروی تهران به يکی از زير مجموعه‌های سپاه (قرارگاه خاتم‌انبياء) واگذار شد. اين قرارگاه که تحت مديريت سردار وفايی (رييس دفتر رحيم صفوی، فرمانده سپاه) قرار دارد پيش از اين نيز در بسياری از پروژه‌ها و اقدامات اقتصادی کشور دخيل و ذيسهم بوده است و از جمله پروژه بزرگ انجام فازهای ١٥ و ١٦ ميدان‌های گازی عسلويه را از آن خود کرده است.
با قرارداد يک ميليارد و سيصد ميليون دلاری برای ايجاد خط‌ لوله گاز از عسلويه به بندرعباس و سيستان و بلوچستان که روز چهارشنبه ١٧ خرداد ميان قرارگاه سازندگی خاتم‌الانبياء و وزارت نفت منعقد شد، دخالت و سلطه سپاه پاسداران بر پروژه‌های اقتصادی کلان کشور نقطه عطف ديگری يافت و اين نهاد از رهگذر به قدرت رساندن احمدی‌نژاد، قراداد بزرگی را که می‌بايست با انجام مناقصه و با درنظر گرفتن صلاحيت‌های شرکت متقاضی واگذار شود بدون انجام هرگونه تشريفات و مقرراتی از آن خود کرد و در چنگ انداختن بر فعاليت‌های اقتصادی کشور خيز بلند ديگری برداشت.
در جريان انعقاد قرارداد مزبور رحيم صفوی به عهده گرفتن انجام اين پروژه ‌ها از سوی سپاه را به اين نسبت داد که در مناطقی مانند سيستان و بلوچستان و کردستان امنيت کافی برقرار نيست و شرکت‌های خصوصی چندان رغبتی به فعاليت در اين مناطق ندارند...
رحيم صفوی، پيش از امضای اين قرارداد گفته بود: «سپاه پاسداران به عنوان يک نهاد عمومی، انقلابی که محصول فداکاری ملت بزرگ ايران است علاوه بر دو ماموريت دفاع از امنيت کشور و دفاع از انقلاب اسلامی پس از پايان جنگ بزرگترين افتخارش کمک به دولت در سازندگی ايران بوده است.»
وی با اشاره به اين که سپاه فرزند ملت است و نيروهای جوان و متخصص نسبتا کاملی دارد افزود: «نيروهای جوان فقط قانع به دفاع نيستند بلکه با مجوز مقام معظم رهبری به عنوان نياز انقلاب وارد سازندگی شده اند.» اما نقطه کليدی سخنان فرمانده سپاه چنين بود: «ما به هيچ عنوان مانع پيمانکاران شخصی و عمومی در کشور نبوده و نيستيم. در مواقعی که هيچ پيمانکاری حاضر نيست به لحاظ امنيت و سختی کار به ميدان بيايد يا قيمت بالا می دهد به ميدان آمده ايم.» وی تاکيد کرد که سپاه تا به حال همه پروژه ها را براساس استاندارد و مطابق انتظار کارفرما انجام داده است: «پروژه ها را به قيمت پايين تری بسته ايم.» صفوی با تاکيد بر رعايت زمان بندی پروژه گفت: «اميدوارم در اين پروژه عظيم که با عنايت رياست جمهوری و سعی و تلاش وزير مومن و انقلابی به سپاه واگذار شده عزم، اراده، دانش فنی، سرعت انقلابی و تخصص و رعايت استانداردهای فنی را به منصه ظهور برسانيم.»
رحيم صفوی، پس از برکناری از فرمادهی کل سپاه پاسداران، دستيار و مشاور عالی علی خامنه ای، فرمانده کل قوا شده است. وی در گقتگويی با خبرگزاری حکومتی «مهر» درباره استراتژی نطامی حکومت اسلامی و موقعيت نظامی آمريکا در منطقه گفت: سران کاخ سفيد بدانند جمهوری اسلامی هيچ گاه تسليم اين فشارها نخواهد شد و بايد اين موضوع را درک کنند که اگر عاقلانه بينديشند، بايستی ايران قدرتمند را بپذيرند...
فرمانده سابق سپاه پاسداران توضيح داد: جنگ نامتقارن همان «نبرد علوی« است که ما حدود ۴ سال و نيم پيش، آن را تبديل به يک استراتژی بازدارنده کرديم. آن هم بعد از اين که آمريکايی ها عراق و افغانستان را اشغال نظامی کردند و با حضور حدود ۵۱ هزار نيرو در افغانستان و ۱۶۱ هزار نيرو در عراق، شرايط جديدی را در منطقه رقم زدند.
وی ادامه داد: در حال حاضر که تهديدات عليه جمهوری اسلامی ايران را از سوی يک قدرت فرامنطقه ای چون آمريکا احساس می‌کنيم، ساختار و هم سازمان نيروهای مسلح کشورمان را تغيير داده ايم و در اين تغيير، شيوه آموزش ها، استراتژی جنگی و دکترين نظامی نيروهای مسلح به ويژه نيروهای سه گانه سپاه تغيير يافت و در اين راستا سلاح ها و تجهيزات متناسب با جنگ فرامنطقه ای طراحی شد که نام اين استراتژی را «دفاع همه جانبه، نبرد علوی و جنگ نامتقارن» گذاشتيم.
صفوی گفت: مفهوم اين استراتژی آن است که ما ضعف و قوت های دشمن را شناسايی می کنيم تا بتوانيم به بهترين و موثرترين روش، با بهره گيری از نقاط قوت خود، برای ضربه زدن به دشمن وارد عمل شويم. مثلا اين يک واقعيت است که  تجهيزات و تسليحات دشمن از ما برتری دارد ولی ما هيچ گاه به سلاح و تجهيزات تکيه نکرده ايم ، بلکه انسان محوری را در دستور کار داريم و از نيروی انسانی مومن شجاع و خردمند همراه با واحدهای کوچک خودکفا، متحرک و چابک بهره منديم.
فرمانده سابق سپاه پاسداران همچنين اداعا کرد: امروز نيروهايی که سپاه تربيت کرده قادرند هم با هلی کوپترهای آمريکايی مقابله کنند و هم با واحدهای زرهی يا مکانيزه آنان. امروز نيروی مقاومت بسيج با تشکيل ۲۵۰۰  گردان عاشورا و الزهرا در کشور، دفاع مسطح يا موزاييکی را آموزش داده که بدان مفهوم است که در هر روستا که يک پايگاه بسيج است، مردم آن منطقه عضو بسيج اند و می توانند از روستای خود دفاع کنند.
وی در ادامه گفتگو با مهر خاطر نشان کرد: در بعد نظامی و امنيتی نيز اکنون در بسيج توانسته ايم  گام های اوليه را برداريم و حدود ۲۰ الی ۳۰ درصد آن ها را تجهيز کنيم و با برنامه ريزی که کرده ايم، اميدواريم در چند سال آينده به طور کامل همه آن ها تجهيز شوند.
صفوی ادامه داد: در ساير رسالت های بسيج نيز خوشبختانه توانسته ايم کارهای بسياری را انجام دهيم، مثلا تاسيس بسيج اساتيد، بسيج دانشجويی، بسيج مهندسين و ... که اين امر نشان از آن دارد که ظرفيت بسيج آن قدر وسيع است که می تواند تمامی نخبگان کشور را در اقشار متخصص درخود جای دهد و طبيعتا سپاه پاسداران از ظرفيت اين اعضای بسيجی استفاده می کند زيرا اين پشتوانه عظيم علمی برای سپاه بسيار مهم و تاثير گذار است.
از سرلشگر صفوی در خصوص تلخ ترين و شيرين ترين خاطره وی در ايام فرماندهی سپاه پاسداران سئوال شد که وی چنين توضيح داد: برای بنده مشکل است که بخواهم تلخ ترين و شيرين ترين خاطره را برای بيان کنم، زيرا در اين سال ها، هم در عرصه سياسی داخلی و هم در عرصه خارجی کشور شاهد حوادث مختلفی بوديم که در اين ميان حادثه فتنه هجده تير سال ۱۳۷۸ حادثه ای تلخ و زشت بود که خوشبختانه با حضور به موقع بسيج و سپاه، کم تر از يک روز مسئله جمع و جور شد. اين حادثه جزو تلخ ترين خاطرات بنده به حساب می آيد...
خبرنگار مهر از فرمانده سابق سپاه در خصوص تغييراتی که در اين نهاد نظامی رخ داده و مسئوليت جديدش  سئوال شد که سرلشگر صفوی  توضيح داد: بنده از مدتی قبل در خصوص تغييراتی که قرار است در سپاه انجام شود، باخبر بودم. اکنون نيز به عنوان دستيار و مشاور عالی فرمانده کل قوا جلسات خصوصی با سرلشگر جعفری فرمانده جديد سپاه دارم، زيرا سپاه قدرت دفاعی کشور است و همين امر باعث می شود روابط بنده با سرلشگر جعفری پايدار بماند. همان گونه که با امير سرلشگر صالحی فرماندهی کل ارتش، سردار نجار وزير دفاع و سردار احمدی مقدم فرمانده نيروی انتظامی ارتباط داشته و خواهم داشت تا بتوانم در موضع دستياری و مشاورت حضرت آقا، به درستی انجام وظيفه کنم...
صفوی، فرماند کل سپاه، فرمان عمليات سياسی  را در مراسم صبحگاه لشکر ۷ رسول، درباره دخالت سپاه در سياست گفت: «... ما در مرحله دوم بايد به  صحنه بيائيم و با رای خود نگذاريم ليبرال ها و لو يک نفر اين ها به مجلس بروند و  بخواهند برای ملت و کشور مشکل درست کنند. ...» (کيهان ۲۹ فروردين سال ۱٣۷۵).
محمدعلی جعفری، متولد سال ۱۳۳۶ در يزد است. جعفری در سال ۱۳۵۸ به عنوان نماينده دانشکده در انجمن اسلامی دانشگاه تهران حضور داشت و در اشغال سفارت آمريکا در ۱۳ آبان ۱۳۵۸ در تهران نيز فعال بود. او پس از تعطيل دانشگاه، مدتی در جريان انقلاب فرهنگی فعال بود و پس از شروع جنگ به عنوان يک بسيجی عازم جبهه‌ ها شد و در سال ۱۳۶۰ به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد. جعفری در دوران جنگ بيش از يک دهه مسئوليت فرماندهی نيروی زمينی سپاه را برعهده داشتند.
محمد علی جعفری، به عنوان مسئول عمليات ستاد مشترک و جانشين نيروی زمينی سپاه مشغول فعاليت بود و از سال ۱۳۷۱ مسئوليت فرماندهی نيروی زمينی سپاه را به مدت ۱۳ سال بر عهده داشت، که در ۵ سال آخر آن، مسئوليت فرماندهی قرارگاه ثارالله تهران نيز بر عهده وی بود. در سال ۱۳۸۴، مسئوليت راه اندازی مرکز راهبردی سپاه از طرف آيت الله خامنه ای به وی واگذار شد. و در اين مدت او در مرکز مذکور مشغول فعاليت بوده است.
سردار جعفری در سال ۱۳۸۴مامور به تشکيل مرکز راهبردی سپاه شد. وی شرح وظايف مرکز راهبردی را اين گونه توصيف کرده بود: «مرکزی برای فکر کردن با فراغت خاطر از مسئوليت های اجرايی و مشرف بر مسائل و ماموريت ‌های سپاه از طريق به‌کارگيری نيروهای فرهيخته سپاهی که پشتوانه بسيار ارزشمندی برای رشد و تعالی اين نهاد خواهد بود.»
در حکم آيت الله خامنه ای برای وی آمده است: «سردار سرتيپ پاسدار محمدعلی جعفری، باتوجه به تجارب با ارزش و سابقه درخشان شما در دوران‌ های گوناگون و در رده ‌ها و مسئوليت‌ های متنوع سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، جناب عالی را با اعطای درجه سرلشگری به فرماندهی اين سازمان انقلابی و خدمتگزار منصوب می ‌کنم. انتظار دارم پيشرفت روز‌افزون و تحول‌ آميز سپاه در همه ابعاد آن را در برنامه‌ مديريت و فرماندهی خويش برجسته سازيد. لازم می ‌دانم تقدير و سپاس خود را از خدمات ارزنده سردار سرلشگر صفوی ابراز نمايم. توفيقات همه شما را از خداوند متعال مسئلت می ‌کنم.»
 بدين ترتيب، سردار رحيم صفوی، پس از ده سال از فرماندهی سپاه کنار رفت. پيش از او محسن رضايی به مدت ۱۶ سال فرماندهی اين ارکان سرکوب مهم را پس از چند دوره فرماندهی ‌های کوتاه ‌مدت برعهده داشت.
برخی از چهره های سرشناس سپاه و وزارت اطلاعات
سه چهره معروف و سه نامزد رياست جمهوری، يعنی هاشمی رفسنجانی و محسن رضائی و محمود احمدی نژاد، در دور گذشته که به قدرت رسيدن احمدی نژاد منجر شد در بسياری از ترورها، به ويژه در قتل قاسملو و فاضل رسول و قادری در اتريش دخالت مستقيم داشته اند.
رفسنجانی که در جلسات شورای انقلاب شرکت می کرد در تشکيل شورای موقت سپاه دخالت داشت، اخيرا گفته است بانی سپاه او بوده است.
پاسدارهای ديروز، مانند محمود احمدی نژاد، رييس جمهوری، امروز کت و شلوار پوش شده اند. اين ها طوری خود را دانشگاهی و فرهنگی معرفی می کنند که انگار روزی سرکوبگر و شکنجه گر و تيرخلاص زن نبودند؟!  محمد باقر قاليباف، شهردار تهران، کت و شلوار سفيد می پوشد. علی لاريجانی، دبير اسبق شورای عالی امنيت ملی پز ديپلمات می دهد. محسن رضايی، خود را نظريه پرداز مسايل استراتژيک معرفی می کند. اما در پس اين قيافه های بزک کرده، افکار ارتجاعی و سابقه آدمکشی و تروريستی و شکنجه گری و تيرخلاص زن نهفته است. اين ها و هم فکرانشان خون انسان های بی شماری را ريخته اند که تاريخ هرگز فراموش نخواهد کرد.
«... محسن آرمين، مصطفی تاج زاده، محمدباقر ذوالقدر و يحيی رحيم صفوی روزگاری در يک نهاد با هم همکاری می کردند.» (۵)
سردارانی که با علی خامنه ای، رهبر حکومت اسلامی ايران، رابطه نزديکی دارند، در انجام هر کاری دست شان باز است.
* محمود احمدی نژاد، عضو شورای مرکزی جمعيت ايثارگران انقلاب  اسلامی، از چهره های شاخص اصولگرايان است که هم چون بسياری ديگر از هم چهره های سرشناس و مهره های اصلی حکومت اسلامی از  حوزه نظامی و از مسير سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، پا به عرصه سياست گذاشته  است.
وی يکی از سخنرانان عمده در همايش و نشست های گروه های «لباس شخصی»، يعنی چماق داران معروف به انصار حزب الله است .  وی در سال ۱۳۶۵، «داوطلبانه به تيپ  ويژه سپاه پيوسته بود.»
محمود احمدی نژاد در دوران رياست جمهوری اکبر هاشمی رفسنجانی،  استاندار اردبيل بود. احمدی نژاد پيش از اين که استاندار اردبيل شود، چهار سال  در دهه شصت معاون و فرماندار ماکو و خوی بود. از جمله مسئوليت های پاسدار احمدی نژاد، مسئوليت ستادهای جنگی در استان های غربی کشور بود. احمدی نژاد در سال های نخست دهه شصت نقش ويژه ای در سرکوب و دستگيری مخالفان سياسی در شهرهای ماکو و خوی ايفاء کرده است. وی در اين دو شهر به عنوان «عضو تيپ ويژه سپاه»، سمت فرمانداری اين دو شهر را نيز به عهده داشته است.
پس از پيروزی جناح دوم خرداد حکومت «اصلاح طلبان» در انتخابات رياست جمهوری و با  تحولاتی که پس از دوم خرداد ۷۶ در ساختار دولت و وزارت کشور و مجلس رخ داد، فعاليت محمود  احمدی نژاد در استانداری پايان يافت، به طوری که خودش می گويد، به «فعاليت های علمی  فرهنگی و اجتماعی» روی آورد تا اين که درست دو سال پيش از ثبت نام نامزدهای انتخابات  رياست جمهوری نهم، (ارديبهشت ماه ۱۳۸۲) در دومين جلسه شورای شهر تهران، به سمت شهردار پايتخت منصوب گرديد.
احمدی نژاد، يکی از پايه گذاران انجمن دانشجويان اسلامی، پاسدار و از مسئولين ترور مخالفين، به ويژه در خارج از کشور  بود. از اين رو، پس از به قدرت رسيدن وی، در وين پايتخت اتريش، اعلام گرديد که وی به همراه رفسنجانی و محسن رضايی در قتل رهبران کرد در سال ۱۹۸۹ دخالت مستقيم داشته است. هر سه اين افراد جزء داوطلبين انتخابات رياست جمهوری اخير بودند و با همديگر رقابت کردند. حاميان اصلی احمدی نژاد در اين نمايش انتخاباتی، سپاه، سپاه قدس، گروه های فشار و سرکوب، لباس شخصی ها، انصار حزب الله، اين اراذل و اوباش و چماق دار است.
علی لاريجانی، از جمله کادرهای اوليه سپاه پاسداران است.  وی حدود ده سال  متمادی مسئوليت «صدا و سيما»، يعنی راديو و تلويزيون را به عنوان نماينده ولی فقيه به عهده داشت. لاريجانی،  از جمله  مسئول تهيه برنامه هايی مانند هويت يک و دو ...و تواب سازی بود. برنامه هايی که هدف اصلی آن تخريب چهره های مستقل مبارز فرهنگی و اجتماعی و پرونده سازی برای آنان بود. راديو بی بی سی، در اين رابطه گفته است: «توليد مجموعه برنامه «هويت» که در آن بسياری از چهره های روشنفکری ايران مورد شديدترين حملات قرار گرفتند، به زعم بسياری، از نقاط تاريک کارنامه لاريجانی به حساب می آيد. در سال ۱۳۷۷ و پس از ماجرای قتل های زنجيره ای، حضور روح الله حسينيان در برنامه ای با عنوان «چراغ» جنجال های بسياری آفريد. موضوع اعترافات فعالان دانشجويی در تلويزيون، که بسياری آن ها را تحت فشار می دانستند، از ديگر نقاط مورد سئوال در عملکرد سازمان صدا و سيما بود. پيش تر در جريان نا آرامی های مربوط به کوی دانشگاه تهران - تيرماه ۱۳۷۸ - سازمان صدا و سيما مورد انتقادهای تند دانشجويان قرار گرفت که درخواست استعفای دکتر لاريجانی، رياست سازمان، را داشتند؛ خواسته ای که در آن زمان به جايی نرسيد تا حدود چهار سال بعد سرانجام به حکم رهبر جمهوری اسلامی ايران، لاريجانی جای خود را به معاون سازمان و همقطارش در سپاه پاسداران، عزت الله ضرغامی، بسپارد.»
«محسن رضايی»، در سال شصت  و در اوج سرکوب خونين مردم قبل از اين که به فرماندهی کل سپاه پاسداران منصوب شود، فرماندهی اطلاعات سپاه را به عهده داشت. وی از جمله پاسدارانی است که در سرکوب مخالفين، سرکوب مردم کردستان، طرح های خانه گردی برای دستگيری مخالفين سياسی و اعضای اپوزيسيون، شکنجه و کشتار زندانيان سياسی و ترور فعالين اپوزيسيون در داخل و خارج از کشور نقش ويژه ای ايفا کرده است. بسياری از افراد تحت فرمان وی در شکنجه گاه ها و زندان های حکومت اسلامی، به شکنجه گران و آدمکشان حرفه ای تبديل شده اند.
وی طی دوران فرماندهی خود در سپاه ده ها هزار تن از جوانان و دانش آموزان کشور را به مسلخ جنگ ايران و عراق فرستاد. وی، طی سخنانی در راديو تلويزيون دولتی، سخن از «مرحله اول سياست جنگ» و سپس «مرحله دوم و بسيج  عمومی»، از جمله دانش آموزان مدارس کشور را تشويق می کرد به جنگ بروند. يا با هجوم ناگهانی به محلات، جوانان را دستگير کرده و به زور به جبهه های مرگ می فرستادند.
رضايی، در زمستان سال ۱۳۶۳، با افتخار «تشکيل کلاس های دبيرستان در جبهه ها» را اعلام کرد. طرحی که در آن دوران با هماهنگی وی و وزارت آموزش و پرورش به اجرا درآمد. روزنامه اطلاعات در ۲۳ مرداد ۱۳۶۳ و چند روز پس از سمينار مشترکی که رضايی به همراه چند تن از مقامات وزارت آموزش پرورش برگزار کرده بودند، در اين رابطه به نقل از آنان نوشت: «ضمن تاکيد بر نقش ارزنده و قابل ستايش دانش آموزان در جنگ، موضوع تربيت دانش آموزان برای خدمت در جبهه ها  و تهيه امکانات و تقويت مجتمع های آموزشی در جبهه ها» در صدر وظايف قرار گرفته است. (۶)
مسئوليت‌های رضايی در حکومت اسلامی ايران عباتند از: پس از تشکيل سپاه پاسداران مسئوليت دفتر سياسی اين نهاد را برعهده داشت و در سال های ۶۰ تا ۷۶ فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود. وی، از سال ۶۸ تا ۷۶ نيز فرماندهی قرارگاه بازسازی خاتم‌الانبياء را عهده‌ دار بود. او پس از استعفاء از فرماندهی کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به عنوان دبير مجمع تشخيص مصلحت نظام و رييس کميسيون اقتصاد کلان اين نهاد منصوب شد که در حال حاضر اين مسئوليت را برعهده دارد.
محسن رضايی می گويد: «پس از پيروزی انقلاب دوره ای از فعاليت های سياسی پايان گرفت و يک مرتبه با اين مساله روبرو شدم که کشورم دچار ناامنی و شورش و جنگ شده است. آن موقع لباس سياست را درآوردم و به جبهه رفتم و لباس رزم پوشيدم. آن هم پس از ۱۰ سال فعاليت سياسی. من در تشکيل سازمان مجاهدين انقلاب در تشکيل برخی ديگر از گروه ها، در استقرار نظام جمهوری اسلامی و تشکيل دولت و مجلس نقش داشتم اما وقتی جنگ شد به خاطر ضرورت آن روزها لباس نظامی پوشيدم و وقتی جنگ تمام شد، احساس کردم بايد به ضرورت ديگر در عرصه مديريت و اقتصاد بپردازم و به همين دليل دوباره لباس نظامی را درآوردم...» (۷)
بازتاب: قبل از فرماندهی سپاه، امام چه شناختی از شما داشتند؟
رضايی: در حقيقت در مدرسه علوی ما به امام پيوستيم. سياست من هم هميشه آن بود که بدون واسطه پيش امام می ‌رفتم. يعنی اصلا از طريق مسئولان و... خيلی کم عمل می ‌کردم. لذا بنا به حوادثی که پيش می ‌آمد، بلافاصله می ‌رفتم خدمت امام و اطلاعات و تحليل ‌های خودم را خدمت ايشان می ‌دادم، به طوری که يک روز ناچار شدم، سازمان مجاهدين انقلاب را رها کنم و بيايم در سپاه و اطلاعات سپاه را پايه‌ گذاری کنم. اطلاعات سپاه را که پايه‌ گذاری کردم، با اين‌که از ابتدا در طرح اساسنامه سپاه چنين چيزی پيش ‌بينی نشده بود؛ يعنی اصلا واحدی به اسم «واحد اطلاعات» وجود نداشت، ولی به خاطر ارتباطی که من با امام برقرار کردم و تاييد‌هايی که ايشان می ‌کرد، همين باعث شد که ما يک واحدی را با نام «واحد اطلاعات و بررسی ‌های سياسی» در سپاه درست کنيم و به اين وسيله تحليل ‌ها و نظرات خودمان را مرتب می ‌رفتيم و به امام می ‌داديم و ايشان نيز مرتب مرا تشويق می ‌کرد. می گفت، «شما ادامه بده» و حتی مثلا می ‌گفت، اين کار را شما دنبالش برويد و جوابش را برايم بياوريد. اين ارتباط تقريبا دو سال قبل از اين که من فرمانده سپاه شوم به طور مستمر با امام برقرار شد. (۸)
* محمد باقر قاليباف، کانديد دوره گذشته رياست جمهوری و شهردار فعلی تهران بزرگ و فرمانده سابق نيروی انتظامی است که از زمان تاسيس سپاه پاسداران تا قبل از پست نيروی انتظامی، در آن مشارکت داشت. از آن جمله فرماندهی لشکر نصر و سپس فرماندهی نيروی هوايی سپاه پاسداران را عهده دار بود.
راديو بی بی سی، اشاره به سوابق قاليباف، به نامه ای نيز اشاره کرده است که در آن، وی از جمله عليه دانشجويان معترض نوشته است. «وی برای سه سال فرمانده نيروی هوايی سپاه بود و وقايع کوی دانشگاه تهران نيز در همين دوره رخ داد. چند روز پس از نا آرامی های کوی دانشگاه تهران، روزنامه کيهان نامه محرمانه جمعی از فرماندهان سپاه به محمد خاتمی رييس جمهور را منتشر کرد. فرماندهان امضاء کننده نامه به خاتمی نوشته بودند که «کاسه صبر» ايشان لبريز شده و «اگر دولت نا آرامی ها را کنترل نکند» وارد عمل خواند شد. نام محمد باقر قاليباف، فرمانده وقت نيروی هوايی سپاه پاسداران نيز در ميان امضاء کنندگان است. اما در دوره فرماندهی قاليباف اتفاق ديگری نيز در يکی از ادارات تحت امرش رخ داد که موجب پرسش های بسياری در مورد عملکرد وی شد. اداره اماکن نيروی انتظامی بارها اقدام به احضار يا بازداشت روزنامه نگاران، سينماگران، فعالان سايت های اينترنتی و وبلاگ نويس ها کرد. بازداشت هايی که عموما بدون طی مراحل قانونی انجام می شد. مسايل مربوط به پرونده وبلاگ نويسان همواره يکی از سئوالات خبرنگاران يا شرکت کنندگان در جلسات سخنرانی قاليباف در جريان مبارزات انتخاباتی بوده است. وی تاکنون پاسخی که مانع از طرح دوباره اين موضوع در مصاحبه ها يا جلسات پرسش و پاسخ شود، ارائه نداده است.»
* سعيد حجاريان، که امروز يکی از چهره های سرشناس و تئوريسين جناح اطلاح طلب حکومت اسلامی (دوم خرداد) است، يکی از  گردانندگان دفتر اطلاعات و امنيت نخست ‌وزيری، از بازجويان بند ۲۰۹ و بخش  اطلاعات و امنيت سپاه پاسداران، نماينده دولت برای دفاع از لايحه‌ تشکيل وزارت  اطلاعات حکومت اسلامی در محلس، پيگير طرح اهداف و اسناسنامه وزارت اطلاعات، پايه گذار وزارت  اطلاعات و دستگاه امنيتی جمهوری اسلامی، معاونت وزارت اطلاعات در همه سرکوب ها و شکنجه ها و اعدام های سال های اوايل انقلاب ۵۷ نقش فعال و تعيين کننده ای داشت.
* عماد‌الدين باقی، يکی ديگر از چهره های معروف دوم خرداد است، درباره گذشته خود چنين  توضيح می دهد: «من فقط دو سال در اوايل انقلاب (سال ۱۳۶۱ - ۱۳۵۹)  در سپاه بودم و دوره سربازی ام را گذراندم. در آن زمان سپاه به واقع  نهادی مردمی و مورد احترام همگان بود و من نيز مطلقا در هيچ کار اجرايی و عملياتی  نبودم. در تمام اين دو سال عضو دفتر سياسی در بخش خارجی و مسئول بررسی و تحليل  اخبار و رويدادهای اروپا و آمريکا بودم و مدتی هم عضو مرکز تحقيقات عقيدتی و سياسی  بودم که کارش تدوين جزوات آموزشی بود و چند ماه نيز تدريس می کردم. بنابراين در مدت  عضويت در سپاه نيز صرفا کار آموزش و پژوهش انجام می دادم و سرانجام به دليل نوشتن  مجموعه مقالات و کتابی در فشار شديد قرار گرفتم به نحوی که جريده کيهان در چند سال  گذشته يکی از اتهامات مرا اخراجی بودن از سپاه ذکر کرده بدون اين که تمام ماجرا را  بگويد.»
حال کيهان راست می گويد يا باقی، مربوط به خودشان است مسئله مهم عضويت وی در سپاه پاسداران، در سال ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۱، يعنی دوره اوج رعب و وحشت آفرينی حکومت اسلامی و نقش جنايت کارانه سپاه در اين دوره و دوره های بعد از آن است. امروز کسی انتظار ندارد که اعضای سابق سپاه مانند باقی، نقش حقيقی خود در سپاه را به جامعه اعلام کنند. بر خلاف ادعای باقی، سپاه هيچ موقع يک «نيروی مردمی و مورد علاقه همگان» نبوده، بلکه بر عکس هم ديروز اين نيروی مخوف و هم امروز آن جز سرکوب، تهديد و ترور، شکنجه و اعدام مخالفين و حتی منتقدين حکومت اسلامی چيز ديگری نبوده است و مورد نفرت همگان است.
 روح الله حسينيان که بارها در جريان پرونده قتل های زنجيره ای و حمله به خوابگاه دانشجويان نام او در مطبوعات وقت انعکاس يافت، دورانی نماينده دادستانی در وزارت اطلاعات و امنيت فلاحيان بود و اکنون رئيس مرکز اسناد انقلاب اسلامی است. او، به شدت از سعيد امامی و جنايات وی در واقعه «قتل های زنجيره ای» دفاع کرد مجلس ختمی که پس از «خودکشی؟!» سعيد امامی در زندان، برای وی ترتيب داد، به بالای منبر رفت و به دفاع از امامی برخاست. وی، سعيد امامی را يکی از ماندگارترين اخبار آن دوران ناميد. روح الله حسينيان، هم اکنون يکی از جدی ترين حاميان احمدی نژاد و دولت او است.
 حسين شريعتمداری، برای برخی از زندانيان سياسی اوين و همچنين در دوران سعيدامامی در وزارت اطلاعات، اتاق تواب سازی راه انداخته بود برای تمامی فعالين فرهنگی و سياسی چهره شناخته شده ای است. حسين بازجوی زندان اوين بوده است. 
فعاليت حسين شريعتمداری، مدير مسئول کيهان، با مديران همه روزنامه ها ايران و جهان متفاوت است. زيرا او هر روز اولين کارش بررسی سياست های رسمی حکومت و مخالفين آن است تا در مورد آن موضعگيری کند. او، از هيچ کس و هيچ مرجعی واهمه ای ندارد. زيرا او، نماينده رهبر حکومت اسلامی در روزنامه دولتی کيهان است. بنابراين، پشت اش گرم و محکم است و از خط و نشان کشيدن به هر کس و هر جريانی کم ترين ابايی ندارد.
او، حتی به سبک آيت الله ها فتوا صادر می کند و تفاوت فتوای او با فتوای مرگ آيت الله ها در اين است که او از طريق يک نشريه دولتی پرتيراژ به طور علنی فتواهايش را صادر می کند. آيت الله ها عموما فتواهای خود را مخفی به عوامل خود برای اجرا ابلاغ می کنند. آخرين فتوای وی در مورد مجری يک برنامه تلويزيونی ماهواره ای خارج کشور است. اين اولين بار است که يک شبکه ماهواره ای چنين مورد خشم قرار گرفته  تا جائی که مدير مسئول کيهان در موردش می نويسد: «اگر سر اين مار به سنگ سنگين کوبيده  نشود، مارهای فراوان ديگری که غرب در آستين دارد، جرات حضور و فرصت گزيدن بيش تر  پيدا می کنند.» وی، روش اجرای حکم را نيز چنين تعيين می کند: «... شليک  گلوله ای بر پيشانی منحوس و کفر گرفته او، ضرورتی غيرقابل ترديد دارد.» شريعتمداری، صريحا آرزوی خود را در انتخاب عنوان اين  مطلب چنين برجسته است: «چه دلنشين است، صفير آن گلوله» !
روزنامه کيهان، از همان تاسيس اش با بودجه دولتی شاه و موازين حکومت سلطنتی بنا نهاده شد و تا امروز که حسين شريعتمداری، به عنوان نماينده ولی فقيه بر آن مديريت می کند، هم چنان سياست ها و اهداف حکومت اسلامی را تبليغ و ترويج می کند.
حسين شريعتمداری، در جواب به کسانی که گفته اند حسين بازجوی زندان اولين بوده است، در مقاله‌ای در مورخ ۵ - ۱۰- ۱۳۷۸ روزنامه کيهان که خود مدير مسئول آن بود با تاييد اين ادعا نوشت: «دعوت از اينجانب برای بحث و گفتگو با زندانيان گروهکی از جانب حجت الاسلام مجيد انصاری صورت گرفته بود... آن هنگام را اينجانب جزو پربرکت ترين ايام عمر خود می ‌دانم که بر اثر آن تعداد قابل توجهی از عناصر گروهکی بريده از انقلاب و مردم به آغوش انقلاب و ملت بازگشتند.» (۹)
همچنين گفته شده است که حسين شريعتمداری، معاون بخش اجتماعی وزارت اطلاعات در دوران فلاحيان، از فرماندهان سپاه پاسداران، مسئول بخش فرهنگی زندان ‌های حکومت اسلامی، از فعالان طرح تروريستی «قتل ‌های زنجيره‌ای» و از مشاوران ويژه صدا و سيما است.
حسين شريعتمداری، همچنين ادعا کرده است که احسان طبری از رهبران و تئوريسن سرشناس حزب توده را او با بحث در زندان به اسلام جلب کرده است؟! حتی عکس از وی در حين بازجويی احسان طبری و گروهی شکنجه گر که دور او را در زندان اوين گرفته اند منتشر شده است.
حسين شريعتمداری، در گفتگو با خبرنگار سياسی خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا)، درباره‌ فعاليت خود پس از پيروزی انقلاب اسلامی در زندان ‌ها گفت: «من بعد از انقلاب چون در دفتر سياسی سپاه بودم، بعضی وقت‌ ها پيش می ‌آمد که بعضی از سران گروه ‌ها دستگير می‌ شدند و يا قرار می‌ شد با آن ‌ها صحبت شود، افرادی می ‌رفتند و با آن ‌ها صحبت می‌ کردند؛ از جمله من. با افرادی نظير احسان طبری و سران حزب توده، در زندان بحث ‌هايی داشتيم. با احسان طبری نزديک چند ماه مباحثه داشتيم.»
«در زندان ‌ها، يک ديدگاه اين بود که کسانی که زندانی می‌ شوند ديگر آدم‌ بشو نيستند. اما ديدگاه ديگر اين بود که کسانی که زندانی می‌ شوند، فريب يک جريان و گروهی را خورده ‌اند؛ بنابراين خوب است که مشکلات آن ‌ها در ميان گذاشته شود و با آن ‌ها بحث شود. با اين انگيزه ما می ‌رفتيم و من خودم بحث ‌های زيادی می کردم و اين را هم بگويم که نه اسم مستعار داشتم و نه چيز مخفی ديگری، بلکه خيلی عادی بودم؛ چون اولا در بين آن ‌ها کسانی بودند که قبل از انقلاب در زندان بودند و من را می ‌شناختند، از طرفی نيازی به اين کارها نبود.»
«آقای مجيد انصاری در مقطعی مسئول زندان ‌ها شدند. آقای مجيد انصاری با بنده تماس گرفتند، گفتند که «من ديدگاه تو را می‌ دانم که تو هم اعتقاد داری خيلی از اين ‌ها بچه‌ هايی هستند که فريب خورده ‌اند و دچار توهمی هستند که تشکيلات به آن‌ ها القا کرده؛ چون چنين سابقه و ديدگاهی داری، دلم می‌ خواهد بياييد در زندان با هم همکاری کنيم. من هم همين نظر را دارم» بعد از تماس آقای مجيد انصاری و اصرار ايشان، من به اتفاق دو سه تا از بچه‌ های ديگر به آن‌ جا رفتيم. رفتن ما چند سالی ادامه داشت که هفته ‌ای دو يا سه روز به آن ‌جا می‌ رفتيم. من معمولا بعد از ظهرها می‌ رفتم اما بعضی از دوستان هفته ‌ای دو ـ سه روز از صبح می‌ رفتند.» «آن دوران، دوران بسيار مشعشعی است که ده‌ ها جلد کتاب توسط زندانی ‌ها نوشته شده است...
«ما در آن موقع،‌ نشريات ضدانقلاب را که در خارج از کشور چاپ می ‌شد به ديوار زندان می ‌زديم و همه‌ زندانی‌ ها می‌ خواندند. بعضی ‌ها اعتراض می‌ کردند که اين نشريات ممنوع است...» « البته با افراد غيره مانند اعضای نهضت ‌های خارجی هم بعضا مذاکراتی غيررسمی داشتيم؛ مثلا با آقای راشد الغنوشی. يا مثلا در دوران نزديک فروپاشی شوروی سابق با بعضی از سران آذربايجان که يکی از آن ‌ها بعدا رييس‌جمهور شد، در تبريز مذاکراتی داشتيم. بنابراين، اين بحث‌ ها تا حدود سال ۶۸-۶۷ دايما بود.» (يعنی تا مقطع قتل عام زندانيان سياسی)
شريعتمداری، درباره‌ چگونگی حضور خود در کيهان و سير تغيير مسئولان آن گفت: «من خودم از قبل از اين ‌که مسئوليت سرپرستی موسسه کيهان و مديرمسوولی روزنامه را داشته باشم، از سال‌ های ۶۴ يا ۶۵ همراه با کارهای ديگر که می‌ کردم، بعدها، رهبر معظم انقلاب، بنده را انتخاب کردند.
شريعتمداری، درباره‌ی قاضی مرتضوی و عملکرد او در تعامل با رسانه ‌ها، گفت: «وی قاضی هوشمند، قانون دان، متعهد و غيروابسته به هيچ جريان و گروه سياسی است، به نظر من ‌هم، تصميماتش در بسياری از مواقع سرنوشت ساز و به نفع مردم و نظام بوده است.»
انصاری، رئيس فراکسيون مجمع روحانيون در مجلس نيز به ايسنا، گفته است: «در آن زمان از آقای حسين شريعتمداری و چند نفر از همکارانشان که درقسمت فرهنگی سپاه پاسداران و واحدهای فرهنگی مشغول به کار بودند و در اين موضوع تسلط کامل داشتند دعوت کردم و آن ها چند سالی با سازمان زندان ها همکاری کردند. وی گفت: آقای شريعتمداری ساعت های متمادی، گاهی با يک يا چند نفر از دختران و پسران گروهکی به بحث های نظری، فکری و اعتقادی می پرداختند و بعضا در جلسه های عمومی تر به پرسش زندانيان پاسخ می ‌گفتند، در واقع اين اولين بار بود که در زندان ها جلسه پرسش و پاسخ برگزار می شد. انصاری افزود: آقای شريعتمداری در آن زمان به دليل آشنايی کامل به مبانی نظری گروه های مارکسيستی و چپ و سابقه قبل از انقلاب و توانايی بالا، مباحثات ايدئولوژيک زيادی با سران برجسته گروهک های چپ از جمله با احسان طبری، عمويی و ديگر سران حزب توده و ساير گروه ها داشتند که نتيجه اين مباحث برای کادرهای پايين تر و جوانانی که فريب تبليغات آن ها را خورده بودند، سازنده بود. (۱۰)
اخيرا محمود احمدی ‌نژاد، رييس ‌جمهور از برگزيدگان جشنواره  مطبوعات و هم ‌چنين هشت تن از کسانی که مقاله «منتقدانه و منصفانه» نسبت به «عملکرد  دولت نهم» نوشته بودند، تقدير و تشکر کرد.
به گزارش خبرنگار سياسی خبرگزاری دانشجويان  ايران «ايسنا»، صفارهرندی، وزير فرهنگ و ارشاد اسلامی در توضيحی با بيان اين‌ که «اين  بخش از جشنواره در ميانه راه اضافه شد»، افزود: «در حالی که هيات داوران کار خود را  کرده بود، آقای رييس‌جمهور تصميم گرفت که از تعدادی از منتقدان خود نيز با اهدای  جوايزی تقدير و تشکر کند.» (۱۱)
در صدر اين هشت نقر از رسانه های دولتی، دو نفر از همه سرشناس بودند: اولی، حسين شريعتمداری مدير مسئول روزنامه‌ کيهان و دومی  محمدکاظم انبارلويی سردبير روزنامه رسالت. هر دوی اين روزنامه حکومتی و از طرفداران سفت و سخت احمدی نژاد هستند.
* محمد قوچانی درباره عبدی، گنجی، حجاريان و ... چنين نوشته است: «... عباس اميرانتظام بزرگ ترين قربانی دانشجويان پيروخط امام ارائه می دهد متفاوت و جالب توجه است:
 «با کليه کسانی که تا به حال صحبت کرده ام پس از چند دقيقه صحبت، يک حالت انسانيت از صورت و بياناتشان مشخص می شود جز يک نفر. جوانی است در حدود ٢٢ تا ٢۴ سال به نام عباس که روز اول هم از طرف دانشجويان آمده بود و سئوالات زننده ای نوشته بود. اين شخص حرفش و نگاهش با دنيايی از کينه و نفرت توام است و مانند خنجری است که به دل فرو می رود مانند مامور عذاب.» ١٣ اين تصوير از عباس عبدی تا چه اندازه واقعی است؟ نمی دانيم. هر چند عباس عبدی پس از انتشار خاطرات عباس امير انتظام، حضور خود را به عنوان مامور حبس امير انتظام تکذيب کرد و تکذيبيه ای به چاپ های بعدی کتاب اضافه کرد، اما نگاه عبدی و ديگر جوانان هم عصر او به مردانی چون امير انتظام هيچ گاه خالی از خشم نبوده است.
چند ماه پس از اشغال سفارت آمريکا در بهار ١٣۵۹ عباس عبدی به شيراز رفت. دبير هيات هفت نفره فارس شد و سپس به تهران بازگشت. در تهران عضو دفتر نخست وزيری شد. دفتری که هنوز پايگاه و زادگاه بسياری از نيروهای امنيتی جمهوری اسلامی شناخته می شود. سعيد حجاريان، خسرو تهرانی و عباس عبدی بخشی از اين نيروها بودند. در کنار دفتر اطلاعات نخست وزيری، نهاد ديگری نيز قرار داشت که تداوم صورت ايدئولوژيک نظام جمهوری اسلامی در اين گونه نهادهای امنيتی محسوب می شد. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی آموزگارانی از نسل جوانان جنوب تهران چون عمادالدين باقی و اکبر گنجی داشت که اين بار نه در جنوب تهران که در قم با يکديگر آشنا شدند ديدار در مرکز تحقيقات عقيدتی سياسی سپاه قم صورت گرفت که به دوستی ديرپايی تا زندان اوين انجاميد گنجی از اهالی خيابان سيزده آبان (نهم آبان سابق) بود و پس از انقلاب اسلامی روابط خود را با اعضای حلقه نازی آباد تکميل کرد در سپاه پاسداران همت او دعوت از چهره های فرهنگی چون دکتر سروش و دکتر شهيدی بود تا در محيط نظامی به فعاليت فرهنگی بپردازد. باقی نيز در دفتر سياسی سپاه به تدريس و تاليف می پرداخت. اکبر گنجی در سال ١٣٣٨ به دنيا آمد و در نازی آباد رشد کرد. پس از انقلاب اسلامی با آموزه هايی از شهيد مطهری و شريعتی به صف نسل جديد انقلابيان پيوست گرچه هيچ گاه در زمره کادر مرکزی قدرت قرار نگرفت. اين صفت گنجی و باقی علی رغم تفاوت های فردی و فکری شان مشترک بود، همچنان که عبدی و حجاريان تمايل بيشتر به حضور در ساخت قدرت داشتند. سعيد حجاريان تئوريسين و بنيانگذار اصلی وزارت اطلاعات شد.
در آغاز موقعيت او چنان بود که گزينش کادرهای نظام را به او سپرده بودند: «من آن موقع برای بعضی از پست ها در نخست وزيری کار گزينش هم می کردم يعنی مسئوليت گزينشی بعضی از کادرها را داشتم. يکی از اين گزينه ها نيز سعيد امامی بود مردی که در سال ١٣۷۷ خبرساز شد.»
حجاريان اما مهم تر از اين حرف ها بود: «بچه های نازی آباد و علی آباد در جنوب شهر تهران به نيکی به ياد دارند که سعيد از آغاز مسلمانی روشن ضمير و انديشه ورزی با ايمان بود و تاکنون نيز از گذشتهٌ خويش شرمنده نبوده است... سعيد که بحق می توان او را بنيانگذار صالح وزارت اطلاعات ناميد در مجلس شورای اسلامی از تشکيل يک نهاد دموکراتيک اطلاعاتی و امنيتی سخن می گفت‌» وی در واقع نه فقط پيشنهاد ادغام نهادهای موازی اطلاعاتی بلکه پيشنهاد تاسيس يک وزارتخانه را داد که در برابر نمايندگان مجلس پاسخگو باشد. در مجلس و بيت امام حضور يافت تا از اين پيشنهاد دفاع کند و خود حداقل ٨ سال را در اين نهاد گذراند تا علی فلاحيان آمد و سعيد حجاريان کار را به او واگذار کرد. همراه با سعيد اما جوانان بسياری از جنوب و نازی آباد هم وارد وزارت اطلاعات شدند. عباس عبدی نيز به وزارت اطلاعات پيوست: «پس از تشکيل وزارت اطلاعات به دعوت آقای ری شهری به واحد بررسی آن وزارتخانه رفتم و مسئوليت اداره بررسی کشورهای همسايه را داشتم ولی مدت زيادی در آنجا نماندم و اولين کسی از مديران بودم که بدون استعفا از آن جا بيرون آمد.‌» وزير اطلاعات هرچند در جمع جوانان جنوب تهران نمی گنجيد، اما دور از ايشان هم نبود. ری شهری همان گونه که از نامش برمی آمد به حاشيه تعلق داشت اما با پيروزی انقلاب اسلامی و با ورود به وزارت اطلاعات به سرعت وارد متن شد. (۱۲)
بدين ترتيب، سران و دست اندرکاران همه جناح های حکومت اسلامی، جدا از اين که امروز در چه موقعيتی قرار دارند، بايد به اين واقعيت آشکار تاکيد کرد که همه آن ها، حالا يکی بيش تر و ديگر کم تر، همگی در سرکوب و کشتار مردم ايران نقش داشته اند، بنابراين، نبايد اجازه داد با تحريف واقعيت ها خاک بر چشم جامعه بپاشند.
نيروی برون مرزی؛ سپاه قدس
سپاه قدس که از آن به عنوان شاخه برون مرزی سپاه ياد می شود در جريان جنگ ايران و عراق تاسيس شد. در آن زمان سپاه پاسداران با اين تحليل که با حمايت از نيروهای مخالف صدام در کردستان عراق که در حال جنگ مسلحانه با دولت عراق بودند به گروهی از اعضای سپاه ماموريت هماهنگی و حمايت از گروه های مخالف صدام در کردستان عراق را واگذار کرد. همين گروه در سال های بعد با به کارگيری تعدادی از شيعيان عراق که در قالب مجلس اعلای اسلامی عراق در ايران بر عليه صدام فعاليت می کردند، سپاه بدر را نيز تشکيل دادند.
سپاه قدس، پس از جنگ اول عراق با نيروهای بين المللی که منجر به تفکيک دو منطقه در شمال و جنوب عراق شد، کار خود را گسترش داد و سرمايه گذاری قابل توجهی بر روی جذب و آموزش شيعيان جنوب عراق در قالب سپاه بدر انجام داد.
محسن رضايی، پرسابقه ترين فرمانده سپاه، گفته است: «در اولين فراخوان نيرو از ميان اسرای عراقی حدودا ۳۰۰ الی ۵۰۰ نفر داوطلب شدند که پس از انجام مصاحبه و شناسايی، جذب شدند و در تيپ بدر سازماندهی شدند. طبيعتا در جذب و استفاده از اسرای عراقی با احتياط عمل می کرديم. و بعدا که عملکرد آن ها را خوب ارزيابی کرديم کار را توسعه داديم.» (۱۳)
اعضای سپاه بدر که تحت نظر سپاه قدس در دوره صدام تشکيل شد، پس از سقوط صدام به عراق باز گشتند. محمدرضا نقدی که زمانی فرماندهی سپاه قدس را بر عهده داشت و پس از آن فرماندهی حفاظت اطلاعات نيروی انتظامی را برعهده گرفت، در خصوص بحران عراق پس از صدام گفته است: «سلطه طلبی آمريکا در عراق با بن بست مواجه شده که اين ثمره تلاش های آن روز شهيد دقايقی است و الان لشگر بدر مثل سدهای آهنين مقابل توطئه های استکبار است و افراد لشکر بدر بعضا در پست های کليدی دولت عراق هم حضور دارند و به رام امام پايبند و وفادار هستند.» (۱۴) سپاه قدس، به برنامه ريزی و انجام ترور مخالفان در خارج از مرزهای ايران را نيز به عهده داشت.

پايان بخش دوم (بحران ۶)

ادامه دارد...

bamdadpress@ownit.nu

منبع:  http://farsi.irancrises.com