به سايت کارگران ايران خوش آمديد
 
  مقالات: توطئه «اصلاح طلبان»، سرکوب «محافظه کاران»؟!

توطئه «اصلاح طلبان»، سرکوب «محافظه کاران»؟!


(محمد قوچانی و شرکايش)

           بهرام رحمانی
 
bamdadpress@ownit.nu 

جناح های حکومت اسلامی ايران، با اين که بر سر تقسيم قدرت و ثروت با همديگر در جدالند، اما در دفاع از حکومت اسلامی و بنيان گذار آن روح الله خمينی، منافع مشترکی دارند. آن ها در سرکوب و کشتار، شکنجه و اعدام، استثمار وحشيانه نيروی کار و همچنين در پرونده سازی برای فعالين فرهنگی، اجتماعی و سياسی دخيلند.
در اين ميان، حتی کسانی که ديروز در سپاه، وزارت اطلاعات و ديگر ارگان های سرکوب فعاليت داشتند امروز، روزنامه نگار، فيلمساز، نويسنده و... شده اند مستقيم و غيرمستقيم برای بقای حکومت اسلامی تلاش می کنند و هيچ فرصتی را در حمله به مخالفين حکومت از دست نمی دهند.
يکی از اين روزنامه نگاران محمد قوچانی، از طرفداران «کارگزاران سازندگی» است که هاشمی رفسنجانی پدرخوانده آن است. وی، در اين اواخر مقالاتی را به ويژه بر عليه کانون نويسندگان ايران، جنبش دانشجويی، نويسندگان آزاده ای هم چون احمد شاملو، فروغ و... نوشته و در آن حس کينه توزانه خود را بر عليه روشنفکران سکولار و چپ و جنبش دانشجويی و دانشجويان آزادی خواه و سوسياليست، هر چه بيش تر بروز داده است. وی، از ياران و هم کيشان عطريان فرها، حجاريان ها، جلايی پورها و... است!
اگر به ۲۸ شماره مجله «شهروند امروز» که تاکنون به سردبيری محمد قوچانی منتشر شده است نگاهی بياندازيم کم تر شماره ای از آن را می بينيم که به گرايش چپ و سوسياليست و روشنفکران آزادی خواه و جنبش دانشجويی حمله نکرده باشد.
برنامه های تيم مجله «شهروند امروز»، شبيه برنامه های «هويت» است. برنامه «هويت» که قبل از دوم ‌خرداد ۱۳۷۶ توسط وزارت اطلاعات و با همکاری صدا و سيما عليه برخی نويسندگان و فعالان سياسی ساخته و پخش می‌گرديد، هدفش تخريب چهره برخی نويسندگان و شخصيت ‌های سياسی و اجتماعی در جامعه بود.
قوچانی، همانند يک مخبر امنيتی، يک شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۶ در شماره‌ ۲٨ مجله‌ «شهروند امروز»، در مطلبی تحت عنوان «زوال رهبری روشنفکری ادبی»، تلاش کرده است ات به زعم خود برای کانون نويسندگان ايران، «پرونده سازی» کند و در ميان اعضای آن، تفرقه و کمشکش ايجاد کند. قوچانی در اين مطلب خود، ظاهرا با بهانه اين که چرا کانون نويسندگان به خاطر مرگ «نوحه سرايی» اطلاعيه نداده است شديدا به کانون نويسندگان می تازد. اما وی با اين بهانه، اهداف و سياست های کانون در دفاع از آزادی انديشه و بيان و قلم و در اعتراض به سانسور و اختناق و سرکوب های فرهنگی و اجتماعی را زير سئوال می برد و حتی اين حکم را صادر می کند که با انتشار متن ۱۳۴ نويسنده، عمر کانون به سر رسيده است. وی، همچنين به نوعی بسته شدن پرونده قتل های سياسی موسوم به «قتل های زنجيره ای» توسط ارگان قضايی حکومت اسلامی را مورد تاييد قرار می دهد. اما روابط عمومی کانون نويسندگان ايران، با فاکت و دلايل روشن و مستدلی جواب مناسب و محکمی به وی داده است.
قوچانی، سردبير مجله شهروند امروز، با تيم قبلی روزنامه «شرق»، فعاليت جديد خود را در اين مجله آغاز کرده است، مدعی «ديده بانی انديشه راست مدرن» است. قوچانی در سرمقاله خويش، مختصات و مؤلفه های «انديشه راست مدرن در ايران» را چنين ذکر می کند: «... اما ايدئولوژی راست مدرن ايران می تواند آميزه ای از مفاهيمی باشد که معمولا به صورت اجزايی مستقل از هم در ايدئولوژی های سياسی ديگر ديده می شود و چون يک کل واحد را تشکيل نمی دهند گاه به صورت ابزار تناقض در ايدئولوژی های سياسی در می آيند. آزادی سياسی بدون آزادی اقتصادی معنا ندارد و آزادی بيان بدون آزادی دينی معنا نمی دهد. حکومت های لائيک همان اندازه در القای لائيسيته، ايدئولوژيک عمل می کنند که حکومت های ايدئولوژيک در نفی آزادی های دينی به همان اندازه غير دموکراتيک است که نفی آزادی های سياسی. دموکراسی های غربی منتهی اليه حکومت های سعادتمند نيستند. جدايی اخلاق و خانواده از سياست و جامعه اشتباهی فاحش است و نمی توان از آزادی مطلق سخن گفت به نحوی که مفهوم آزادی به ضد خود تبديل شود. دموکراسی گرچه تاکنون بهترين شکل حکومت است اما بهترين راه کشف حقيقت نيست و همواره حق با مردم نيست. راست مدرن اعتراضی است به مشهورات زمانه. مشهوراتی چون دموکراسی خواهی و تجدد طلبی.»
در واقع ماه عسل و جوهر سياست «ديده بانی انديشه راست مدرن» قوچانی، که مدعی است «آزادی بيان بدون آزادی دين معنا نمی دهد» و يا «راست مدرن اعتراضی است به مشهورات زمانه. مشهوراتی چون دموکراسی خواهی و تجدد طلبی.» پس روشن است که سياست قوچانی و شرکايش جز حکومت اسلامی، البته کمی تعديل شده چيز ديگری نيست و انتقاد اصلی آن ها به جناح «محافظه کار» و شورای نگهبان اين است که از سياست حذف جناح «اصلاح طلبان» دست بردارند. بدين ترتيب، تيم قوچانی و عطريان فر، پس از شکست جناح «دوم خرداد» دچار بحران شده است، به دنبال راه های برون رفت از اين بحران هستند. از اين رو، زمين و زمان را به هم می دوزند تا بلکه روزنه اميدی برای «اصلاح طلبان» درون و بيرون حکومت پيدا کنند. در همين چند سطر تشريح مختصات و مولفه های افکاری که قوچانی مدعی نمايندگی اش است دم خروس بيرون می زند. برای مثال، ايشان مدعی ست که «آزادی بيان بدون آزادی دينی معنا نمی دهد.» اولا، آزادی شامل اين و يا آن دين نيست، بلکه آزادی انديشه و بيان و قلم و از جمله حق آزادی مذهب و لامذهبی را حق مسلم کل شهروندان فارغ از مليت، جنسيت، مذهب و افکار سياسی شان است. دوما، قوچانی چنين ادعايی را زمانی مطرح می کند که خود و دوستانش از آن آزادی بيان و قلم و تشکلی و از آن چنان موقعيت اقتصادی برخوردارند که روزنامه های مختلف رنگارنگ منتشر می کنند و تشکل های مختلفی نيز به وجود می آورند. همچنين در مضحکه «انتخابات» حق کانديد شدن دارند. بنابراين، بخشی از دستگاه قدرت محسوب می شوند و آزادی نيز دارند. در حالی که حکومت اسلامی، اکثريت مردم ايران را نه تنها از چنين آزادی هايی سلب کرده است و به لحاط اقتصادی به خاک سياه نشانده است، بلکه هر خواست و مطالبه اقتصادی، سياسی، اقتصادی و فرهنگی بر حق جنبش های اجتماعی را نيز شديدا سرکوب می کند. رهبران و فعالين حرکت های اعتراضی را نيز زندان و شکنجه و اعدام می کند. حکومت اسلامی، نه تنها آزادی بيان و قلم و انديشه را به مسلخ برده است، بلکه به تهديد و ترور نويسندگان و فعالين عرصه های سياسی، فرهنگی و اجتماعی مخالف خود در داخل و خارج کشور و سرکوب اقليت های ملی و مذهبی هم دست زده است. حتی اين حکومت در صورت لزوم «خودی هايش» را نيز حذف می کند. قطب زاده را اعدام کردند. بنی صدر را از رياست جمهوری برکنار نمودند. نهضت آزادی را از بارگاه راندند. عبدالله نوری را زندانی و دادگاهی و سرانجام خانه نشين کردند و... بنابراين، آزادی در يک جامعه هنگامی واقعيت پيدا می کند که آزادی های فردی و اجتماعی تامين گردد؛ امنيت شغلی وجود داشته باشد؛ فعاليت همه احزاب و سازمان های سياسی، تشکل های کارگری، نهادهای دمکراتيک و رسانه ها آزاد باشند و البته آزادی مذهب و لامذهبی هم در چنين جامعه ای جايگاه واقعی خود را می يايد. اما قوچانی، قطعا چنين جامعه ای را نمی خواهد. زيرا با موقعيت طبقاتی و باورهايش خوانايی ندارد. از اين رو، قوچانی و دوستانش تحقق نهايی آروزهايشان را در چارچوب همين حکومت ارتجاعی دنبال می کنند و انتقاد آن ها به دولت نيز انتقادی در جهت سازندگی آن و عموما عدم دخالت دادن هر چه بيش تر جناح «اصلاح طلبان» در حاکميت است.

جواب محکم و مستدل کانون نويسندگان ايران به پرونده سازی های محمد قوچانی
قوچانی، يک شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۶ در شماره‌ ۲٨ مجله‌ «شهروند امروز» مطلبی تحت عنوان «زوال رهبری روشنفکری ادبی» نوشته است و در آن، با توطئه و پرونده‌سازی تلاش کرده است در ميان اعضای «کانون نويسندگان ايران» تفرقه و شکاف بياندازد.
اين بيانيه، علاوه بر افشای ماهيت قوچانی، تاکيد ديگری بر اهداف کانون و مواضع جمعی نويسندگان بيانيه ۱۳۴ نويسنده که از اهميت تاريخی برخوردار است. قواچای سعی کرده است در افکار عمومی کانون را منحل شده اعلام دارد و مواضع مبارزه فعالين آن را زير سئوال ببرد. از سوی ديگر، قوچانی تلاش کرده است به طور غيرمستقيم تروريسم حکومت اسلامی در ترور مختاری، پوينده و... را موجه جلوه دهد و افکار عمومی پرونده قتل های موسوم به «قتل های زنجيره ای» را بسته شده تلقی کنند. در حالی که اين پرونده و صدها پرونده جنايت کارانه سران و ارگان ها و جناح های سرکوبگر حکومت اسلامی در نزد افکار عمومی مردم هميشه باز است و فقط با برکناری آن از حاکميت می تواند نقطه پايانی بر ادامه اين جنايات و بسته شدن پرونده سران حکومت اسلامی منجر گردد.
روابط عمومی کانون نويسندگان ايران در تاريخ دی ۱٣٨۶، در جواب قوچانی نوشته است:
«هجوم به کانون نويسندگان ايران، يگانه نهاد مستقل نويسندگان آزادانديش و استبداد ستيز طی چهل سال گذشته، مطلب تازه‌ای نيست. در اين چهل سال، ارکستر هماهنگ ساواک، «کيهان»، «هم‌ ميهن»، «شرق»، «گفتگو»، پادوهای امنيتی و تلويزيون ‌های درون و برون مرزی تا توانسته‌اند نوشته ‌اند، گرفته ‌اند، بسته ‌اند، به زندان انداخته‌اند و سرانجام وقتی با اين همه تيغ‌ شان نبريده است، کشته ‌اند، اما هرگز نتوانسته ‌اند کانون را خاموش کنند.
ظاهرا بهانه‌ فحاشی ‌های نويسنده اين است که چرا کانون چهل روز پس از درگذشت «شاعری جوانمرگ» در مرگ او تسليتی ننوشته و هماهنگ با صدا و سيما، روزنامه ‌های حکيم فرموده و «بيلبوردهای شهرداری تهران» از او تجليل نکرده است. سپس مرقوم فرموده‌ اند که «شاعری که نه کارمند اداره‌ سانسور بود و نه پادوی حجره‌ بازار و بسی بيش از دو کتاب نوشته و سروده بود و اين يعنی همه‌ شرايطی که براساس آن شاعران و نويسندگان می ‌توانند به عضويت کانون نويسندگان ايران درآيند.... آيا اصولا ايران، کانونی به نام نويسندگان دارد؟ يا در اثر جبر زمان و جور زمانه اثری از کانون نمانده؟ که شاعران و نويسندگان جوانمرگ شده را بايد به جای بيانيه‌ های کانون در بيلبوردهای شهرداری تهران جست؟» (تاکيد از ماست). می‌نويسيم خير، غلط به عرض‌ تان رسانده‌ اند، «همه‌ شرايط» عضويت در کانون نويسندگان ايران تنها داشتن دو کتاب و کارمند اداره‌ سانسور نبودن نيست که در آن صورت هر ميرزابنويس پشت ساختمان دادگستری يا فلان انديکاتورنويس سازمان امنيت يا بهمان پادوی حجره‌ بازار هم به صرف داشتن دو کتاب به خود جرئت می‌ داد که از کانون درخواست عضويت کند. عضويت در کانون در وهله‌ نخست مستلزم پذيرش منشور و اساس ‌نامه کانون، سندهای مسلم آزادی‌ خواهی کانون و کانونيان، نداشتن پيشينه‌ سرکوب و حذف فرهنگی و بالاتر از همه اراده‌ درافتادن با سانسور و سرکوب است. کانون از آغاز تولد خود هرگز جمع جبری مشتی نويسنده و شاعر و مترجمی نبوده است که برای گرفتن کوپن ارزاق، زمين و وام مسکن و گدايی از درگاه قدرت گرد هم آمده باشند. کانون هم از آغاز تنفس ‌گاه آزاد همه کسانی بوده است که معتقد بوده ‌اند «هنگامی که مقابله با موانع نوشتن و انديشيدن از توان و امکان فردی ما فراتر می ‌رود، ناچاريم به صورت جمعی- صنفی با آن روبرو شويم، يعنی برای تحقق آزادی انديشه و بيان و نشر و مبارزه با سانسور، به شکل جمعی بکوشيم. به همين دليل معتقديم حضور جمعی ما، با هدف تشکل صنفی نويسندگان ايران متضمن استقلال فردی ماست» (به نقل از متن ۱٣۴ نويسنده - تاکيد از ماست). وانگهی، در اصل نخست منشور کانون نويسندگان ايران آمده است: «آزادی انديشه و بيان و نشر در همه‌ عرصه‌ های حيات فردی و اجتماعی بی هيچ حصر و استثنا حق همگان است. اين حق در انحصار هيچ فرد، گروه يا نهادی نيست و هيچ کس را نمی ‌توان از آن محروم کرد.» به ياد نداريم که «شاعر» مورد نظر نويسنده‌ «شهروند امروز» (و شاعران و نويسندگانی از اين دست) حتی يک دم به اين اصول انديشيده باشد. به ياد نداريم که در قتل تبه‌کارانه‌ی آن دو جوانمرگ ديگر، محمد مختاری و محمدجعفر پوينده، کوچک‌ ترين نشانه‌ای از دريغ و اندوه و اعتراض از خود بروز داده باشد. به يادم نداريم که حتی يک ‌بار (فقط يک ‌بار) در مذمت سانسور (چه رسد به مبارزه با سرکوب بی‌ وقفه‌ دگرانديشان) چيزی گفته باشد... تازه مگر کانون «سازمان وفيات الاعيان» است که خود را موظف بداند در مرگ هر قلم ‌به‌ دستی علم و کُتل راه بيندازد و نوحه ‌سرايی کند؟ هفت هشت کانال تلويزيونی و ده ‌ها ايستگاه راديويی، بسيج سراسری دانشگاه‌ها و مراکز آموزش عالی در بزرگ ‌داشت ايشان بس نبود؟ يکی را به عرش می ‌رسانند ولی سنگ‌ مزار شاعر بزرگ آزاده ‌ای را که به گفته‌ يکی از نويسندگان همين شماره‌ «شهروند امروز» بزرگ ‌ترين شاعر پس از حافظ است، برای سومين بار می ‌شکنند و از احدی صدايی درنمی ‌آيد. راستی، نويسنده از خود نمی‌پرسد که اگر شاملو شاعر کانون است کانون را با «شاعر بيلبوردهای شهرداری تهران» چه کار؟
در بخش ديگری مفتش وار می ‌نويسيد: «سعيد سلطانپور عضو سازمان اقليت بود و می‌خواست کانون را به آن سمت بکشاند.» می‌دانيم که درباره‌ پرونده‌ زنده ‌ياد سعيد سلطانپور، جان باخته‌ راه آزادی، تاکنون هيچ سندی منتشر نشده است. زنده‌ ياد سعيد در سال ۱٣۶۰ و پيش از درگيری ‌های ٣۰ خرداد اين سال، در شب عروسی ‌اش دستگير و دو ماه و اندی بعد بی‌ هيچ محاکمه ‌ای اعدام شد. تاکنون هيچ مقام رسمی درباره‌ اعدام او سخنی نگفته است مگر مبلغان برنامه‌ «هويت» و زمينه‌ سازان سرکوب فرهنگی از قماش نويسنده‌ «شهروند امروز»؛ وانگهی، گيريم سعيد عضو «اقليت» بود، آيا بايد اعدام می‌ شد؟ در کدام دادگاه، به کدامين گناه و با کدام وکيل مدافع و هيئت منصفه و مطابق کدام کيفرخواست؟ تازه به نويسنده‌ «ليبرال» و «غير ايدئولوژيک» «شهروند امروز» چه مربوط که در سايه‌ مافيای آدمخواران، در اين فاجعه‌ دردناک، با هلهله و شادمانی دلقکی که در تنگی عرصه بر پهلوانان به وسط معرکه پريده است، عربده می‌ کشد و نفس‌ کش می‌ طلبد؟» ...
سرانجام، نويسنده‌ «شهروند امروز» متن «۱٣۴ نويسنده» را آغاز پايان کانون می ‌داند؛ راستی چرا؟ چون واکنش تند حاکميت به نامه‌ «۱٣۴ نويسنده»، قتل ‌های سياسی پاييز ۱٣۷۷، موسوم به قتل‌ های زنجيره ‌ای را در پی داشت؟ چون عريضه نويس «شهروند امروز» کار نيروهای امنيتی را ناتمام می‌ داند و در اين ميان هيچ تقصيری را متوجه آمران و عاملان اين قتل‌ ها و ده قتل ديگر نمی‌ داند. و تازه با تبختر حکم می ‌دهد که «کانون هرگز نهادی مدنی» نبوده است؟ گمان نداريم که هيچ خواننده‌ هوشيار و آگاه اين سطور متوجه نباشد که ترجمه‌ معنای واقعی پرونده ‌سازی‌ های نويسنده‌ «شهروند امروز» مهدورالدم شمردن نويسندگان مستقل و ناوابسته به قدرت است.
اما برخلاف نظر مفتش «شهروند امروز» متن تاريخی و ماندگار «۱٣۴ نويسنده» نه آغاز پايان کانون نويسندگان ايران که به راستی آغاز تولدی ديگر، درخششی در شب ديجور نيروهای تاريکی و جهل و خرافه و تباهی بود که قاتلان را رسوای عام و خاص کرد و متن «ما نويسنده‌ ايم» را به سند تاريخی آزادگی نويسنده‌ ايرانی مبدل ساخت.
هنگامی که به منشور، اساس‌ نامه، اسناد بنيادی خود و بالاتر از همه به اصل آزادی وفادار بماند و تن به «مصلحت روز» و تمکين به قدرت‌ های حاکم زمانه ندهد، هم‌ چون يگانه تشکل مستقل نويسندگان مدافع آزادی بيان و قلم و انديشه و نشر دردل مردم و روشنفکران مستقل جای دارد...»

احمد شاملو، فروغ فرخزاد و جلال آل احمد
محمد قوچانی، در سرمقاله‌ شهروند شماره‌ ۲۳، به بهانه پرداختن به مقاله «قيصر امين‌پور» به زنده ياد احمد شاملو می پردازد. قوچانی، در قسمت ‌هايی از آن سرمقاله خود که به شاملو و ديگر شاعران نوپرداز آزادی خواه وِ چپ پرداخته شده است، می نويسد:
«حتا راديکاليسم خفته در شعر مدرن - که شاعران آن را در تقابل با سلطنت پهلوی قرار می‌ داد- از عوارض و علايم شبه مدرنيسم پهلوی بود که در شعر شاعرانی چون احمد شاملو تبلور می‌ يافت و آنان با وجود مرزبندی سياسی در افق فلسفی و جهان ‌بينی مذهبی (لايسيزم) با اين نظام سياسی هم‌ رای و هم‌راه بودند.»
 قوچانی، به احکام خود چنين ادامه می دهد: «شعر مدرن در موضع‌گيری سياسی گاه شعری انقلابی بود در نقد ديکتاتوری پهلوی و سرمايه‌داری‌ ِ دولتی و امپرياليسم غربی که بر ايران آن زمان تحميل می شد. گروهی از شاعران در سطح مجادلات سياسی می ماندند و به دليل کوتاهی عمر و باختن جان (نه در مقام شاعر که در جايگاه چريک) موفق به فتح قله های شعری نمی شدند و بيش‌تر به سبب اعتقادات سياسی خود به شاعرانی نامور تبديل می شدند و گروهی ديگر گرچه از منظر شکاف سياسی اپوزيسيون محسوب می‌ شدند اما با برجسته کردن پيوند فکری خود با حکومت سعی می کردند از مزايای لائيک بودن بهره برند و حيات شعری خود را تا فتح قله‌ های شعری ادامه دهند. خسرو گلسرخی شاخص گروه اول و احمد شاملو شاخص گروه دوم بود که نظام پهلوی در برخورد با آن‌ ها در وضعيتی متناقض به سر می‌ برد، از سويی شاملو را هم ‌سو با خود می ‌يافت و از سوی ديگر اختلاف نظر سياسی با او را احساس می کرد.»
 «در رژيم جمهوری اسلامی اگر فروغ فرخ زاد زن نبود به واسطه‌ «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد» همتای جلال آل احمد ستوده می شد.»
 «همان‌گونه که شاملو در جهان بينی فلسفی با نظام گذشته متحد بود و در تحليل سياسی از آن فاصله داشت، قيصر (امين پور) در جهان‌ بينی دينی با نظلم جديد متحد بود و در تحليل سياسی از آن فاصله می گرفت.» «قيصر شاعر جهان بی خدا نبود، هم چون شاعران نو مخالف قدرت بود اما ضدحکومت نبود.»
قوچانی می نويسد، چون شاملو لائيک بوده و حکومت پهلوی هم حکومتی لائيک بوده، پس «جهان بينی فلسفی شاملو با رژيم پهلوی متحد بوده» و اگر اختلافی هم بوده، «در مخالفت سياسی با قدرت بوده و نه در ضديت با حکومت پهلوی.» وی، فراتر از اين ها می رود و می افزايد: «تازه شاملو و ديگر شاعران چپ جزو «کارگزاران فرهنگی حکومت پهلوی» هم بوده‌ اند...»
معلوم نيست قوچانی، اين تحليل های ادبی غيرواقعی خود را از کدام عطاری پيدا کرده است؟ اما يک مسئله در افکار قوچانی و دوستانشان صريح و روشن است: آن ها منتقد جناحی به جناح ديگر حکومت اسلامی هستند. بر اين اساس، قوچانی ها هر روشنفکر متعهد و مترقی را که از موضع دفاع از آزادی انديشه، بيان، قلم و تشکل مستقل مخالف حکومت باشد را برای موقعيت خود و حکومت شان خطرناک ارزيابی می کنند و به همين دليل به هر وسيله ای متوسل می شوند تا برای نويسندگان و هنرمندان متعهد و آزادی خواه پاپوش و پرونده سازی کنند. استاد همه اين ها نيز حسين شريعتمداری مدير مسئول و نماينده ولی فقيه در روزنامه کيهان، و يا لاريجانی رييس صدا و سيمای جمهوری اسلامی است.
براساس تفکرات قوچانی، «فروغ هم ‌تای جلال آل‌احمد بود و اگر زن نبود مورد وثوق جمهوری اسلامی قرار می‌ گرفت»! خواننده آگاه هرچه بيش تر فکر می کند که «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد» فروغ، چه ارتباط فکری و انديشگی با حکومت اسلامی و يا جلال آل‌احمد دارد حيرت زده می شود؟!

«ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد»
و اين منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمين
و ياس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی اين دست های سيمانی.
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک، خاک پذيرنده
اشارتی ست به آرامش
...
در واقع هر انسانی که نسبتا به فرهنگ سياسی، ادبی و اجتماعی جامعه ايران و به تفاوت های فکری و جهان بينی فروغ و جلال آشنايی داشته باشد بايد به اين روزنامه نگار پرمدعای جناح «اصلاح طلب» حکومت اسلامی بگويد که يا شما ناآگاهيد و يا غرض و مرضی و ريگی در کفش تان هست که با خراب کردن روشنفکران سکولار و چپ، خوش خدمتی بيش تری به ارتجاع حاکم نشان دهيد. اگر افکار آل احمد نزديکی هايی با افکار و سياست های ارتجاعی حکومت اسلامی دارد، فروغ هيچ نسبت و نزديکی با اين گرايش ارتجاعی نداشته و شاعر آزادی ای بود.
بنظر می رسد تيم عطريان فر و قوچانی در مجله «شهروند امروز»، تحريف واقعيت های تاريخی و خراب کردن روشنفکران و هنرمندان و فعالين سياسی سکولار و چپ در جامعه ايران را در صدر اولويت فعاليت های خود قرار داده است. در واقع بهترين خدمتی که اين تيم به نوبه خود برای حکومت اسلامی و ارتجاع و خرافات مذهبی و اقتصاد نئوليبراليسم می کند.
اگر مامورين اطلاعاتی حکومت اسلامی، برای سومين بار قبر شاملو را تخريب کردند، قوچانی نيز ماموريت دارد به شکلی ديگری شاملو را تخريب نمايد. اما، حکومت اسلامی و همه جناح ها و قلم به دستان آن هم چون قوچانی می دانند که شاملوها، فروغ ها، مختاری ها، پوينده ها، در دل ميليون ها ايرانی به ويژه نيروی جوان جای دارند و با تخريب قبر شاملو و جلوگيری از مراسم های يادبود آن ها، و قلم فرسايی های مغرضانه و غيرواقعی قوچانی، در عزم و اراده اکثريت جامعه و به ويژه جنبش دانشجويی، جنبش کارگری، جنبش زنان و نويسندگان و هنرمندان برابری طلب و آزادی خواه و چپ در جهت مبارزه با کليت حکومت اسلامی کم ترين تاثيری ندارد. حکومت اسلامی، همه جنايت های خود را بر عليه جامعه ايران انجام داده و اکنون نيز به آخر خط خود نزديک شده است. بنابراين، ترس و واهمه اصلی قوچانی و هم کيشانش از رشد و گسترش اعتراضات سياسی - اجتماعی و احتمال تغيير توازن قوا به نفع کارگران، زنان، دانشجويان، نويسندگان، روزنامه نگاران و هنرمندان مترقی و پيشرو و راديکال است.

روشنفکر ايرانی در حال زوال است؟
محمد قوچانی، در سرمقاله ای تحت عنوان «در نکوهش روشنفکری»، هفته چهارم مرداد ۱۳۸۶، «حکم» می دهد که روشنفکری ايرانی در حال زوال است؟! وی، در اين مورد می نويسد:
«مذهب‌ ستيزی و سنت‌ ستيزی روشنفکران کار عبث و بيهوده ‌ای است. مذهب ‌زدايی اتفاقی است که هرگز رخ نخواهد داد... شگفت آن که در اين پايان تاريخ روشنفکری، روشنفکری ايران آميخته به  بدترين بلاها شده است. آغشته به ايدئولوژی ‌های بشری که آن را به جناح ‌های سياسی و نه اعتقادی تعميم می ‌کند... روشنفکران ايران دل در گرو معبودی دارند که مدت‌ هاست مرده است. روشنفکری جهان سال ‌هاست تن ‌زار و نزاری دارد. اما روشنفکران ايران هنوز مقلد قبله ‌های سنتی و روشنفکری ‌اند. و اين دليل اصلی زوال روشنفکری ايرانی است. در جهانی که ساموئل هانتينگتون و فرانسيس فوکوياما و آنتونی گيدنز مشاوران سياستمداران آن هستند ديگر فاصله روشنفکران و ديگر نخبگان مدرن از ميان رفته است... ايران نيز دير يا زود بايد از اين سنت روشنفکری عبور کند. اين بار نبايد خبرها به ايران دير برسد. اين بار نبايد ساعتمان  را به وقت قرن پيش اروپا تنظيم کنيم.»
قوچانی، از «مذهب زدايی» حرف به ميان آورده است تا به جدايی کامل دين از دولت و آموزش و پرورش سرپوش بگذارد. مبارزه نه برای «مذهب زدايی»، بلکه برای جدايی کامل دين از دولت و آموزش و پرورش، مبارزه ای بس مهم و ريشه تاريخی جهانی دارد. از نويسندگان دوران رنسانس، احزاب و سازمان های چپ و سوسياليست تاکنون، برای اين جدايی مبارزه کرده اند. مبارزه در راستای جدايی دين از دولت و آموزش و پرورش برای سازمان ها و احزاب کمونيستی، جدا از مبارزه طبقاتی نيست. بنابراين، قوچانی، مسئله «مذهب زدايی» را پيش می کشد تا در افکار عمومی سردرگمی ايجاد کند. مذهب کاملا امر خصوصی انسان هاست و نبايد کم ترين دخالتی در دولت و آموزش و پرورش داشته باشد. بنابراين، نمی توان در امر خصوصی افراد دخالت و از جمله «مذهب زدايی» کرد. اما با تمام قدرت می توان در مبارزه طبقاتی برای جدايی دين از دولت و آموزش و پرورش روشنگری و مبارزه علمی کرد.
همچنين به ياد داريم که پس از سقوط اتحاد شوروی، دو کتاب بيش از همه در سطح بين المللی جلب توجه کردند: يکی کتاب «پايان تاريخ» فرانسيس فوکو ياما و ديگری کتاب «رويارويی تمدن ها»، اثر ساموئل هانتيتگون. فوکوياما، از سقوط بلوک شوروی، پيروزی دموکراسی ليبرال در مقياس جهانی را نتيجه گرفت. به عقيده نويسنده کتاب «پايان تاريخ»، برافتادن نظام‌ های کمونيستی باعث شده است که سرمايه‌ داری ليبرال در سرايت و اشاعه به سراسر دنيا، ديگر با موانع چندانی روبرو نباشد و اينک بتواند دامنه نفوذ خود را با شتاب و سرعت بيش تری تا اقصی نقاط جهان گسترش دهد.
هانتينگتون، در اوج شادمانی که فوکو ياما از پيروزی و گسترش شتابناک ليبراليسم نويد می داد پيش ‌بينی ديگری از سير و سمت تحولات آتی جهان ارائه داد.
هانتينگتون، نظريه «رويارويی تمدن ‌ها» را در سال ۱۹۹۳ به صورت مقاله و دو سال بعد در شکلی مبسوط تر به صورت کتاب درآورد بر اين ايده محوری متکی است که در قرن نوزدهم چالش ميان دولت- ملت‌ های نوبيناد جهت‌ دهنده اصلی به تحولات و نزاع‌ های تاريخی بود، در قرن بيستم رويارويی ايدئولوژی‌ ها و جنگ سرد بين دو نظام سرمايه‌داری ليبرال و کمونيسم چنين نقشی را بازی می ‌کرد و اينک، يعنی در آستانه ورود به قرن بيست و يکم که کمونيسم ورافتاده و روندهای جهانی شدن مرزهای دولت‌ های ملی را به عنوان عنصر هويت ‌بخش به شهروندان تضعيف کرده، اين سنن و فرهنگ ‌ها هستند که هويت ‌ساز می ‌شوند. به باور هانتينگتون، در قرن بيست و يکم بشر بيش از پيش تعريف وجودی و نيز،‌ دوری و نزديکی خود با ديگران را بر مبنای اشتراکات فرهنگی، قومی و مذهبی استوار می کند. هانتينگتون، قرن بيست ‌و يکم را «دوران جنگ‌ های مسلمانان» می ‌نامد.
نظريه هانتيگتون فوکوياما را هواداران و منتقدان، از زوايای مختلفی مورد نقد قرار داده اند. از جمله از موضع طبقاتی، نه جنگ بين تمدن ها و فرهنگ ها و مذاهب. جنگ واقعی بين طبقات است و در جهان امروز سرمايه داری تمام جهان را فراگرفته است. در سيستم سرمايه داری، اقليتی سرمايه دار با حمايت دولت و ارتش و با بهره گيری از خرافات ملی و مذهبی اکثريت جامعه بشری، يعنی کارگران و مردم محروم و فقير را به طور وحشيانه ای استثمار می کنند. از اين رو، جنگ واقعی بين اين دو طبقه اصلی جامعه، يعين طبقه سرمايه دار و طبقه کارگر است و انقلابات و تحولات جهان نيز در شکل عالی تر اين مبارزه طبقاتی به وقوع می پيوندند. همان طور که در تاريخ دوران اوليه انسانی، دوران برده داری، دوران فئودالی، هر کدام جای خود را با مبارزه اجتماعی به ديگری داده اند؛ بر اين اساس در آينده نيز با مبارزه ای که به پيشگامی طبقه کارگر متشکل و متحد و آگاه در جريان است سرمايه داری واژگون و جای خود را به جامعه سوسياليستی خواهد داد. واقعيت های روند تاريخی و تکامل تاريخ بشر، به ما نشان می دهد که هم «رويارويی تمدن ‌ها» هانتينگتون و هم «پايان تاريخ» فوکو ياما، از موضع نئوليبراليسم و به ويژه در راستای گسترش سياست های سلطه گری دولت آمريکا در جهان «يک قطبی» مطرح شده است. امروز حدود ۱۸ سال از فروپاشی شوروی و تلاش دولت آمريکا در راستای «نظم نوين جهانی» و رويای ساختن «جهان يک قطبی» می گذرد. در اين مدت، جهان بر خلاف دولت آمريکا و نظريه پردازان آن، نه تنها به سوی «يک قطبی» شدن پيش نرفته است، بلکه برعکس عملا چند قطبی هم شده است. غول هايی مانند چين، ژاپن و اتحاديه اروپا و حتی روسيه، رويای سلطه گری دولت آمريکا بر جهان را تحقق نيافتی کرده است. بنابراين، روندهای تاريخی در دنيای پس از فروپاشی شوروی، اين واقعيت های اقتصادی و اجتماعی جهان را در حد قابل لمسی در مقابل جوامع بشری قرار داده است که همين امروز، نويسندگان اين تزها  و تئوری ها را نيز دچار ترديد کرده است. از اين رو، بی جهت نيست که توجه قوچانی ها از به اين پرچم داران نئوليبراليسم جهانی و چپ ستيز جلب است.
مهم تر از همه، امروز با تحولات پرشتاب و دستاوردهای علمی و تکنولوژيکی، جهان به يک دهکده کوچکی تبديل شده است که انسان ها را به مسيحی، مسلمان، بودائی، يهودی و... تقسيم کردن سياستی فاشيستی و زمينه سازی برای راه انداختن جنگ های مذهبی است. از سوی ديگر، باز هم از طريق همين دستاوردهای بشری و هم از طريق ميليون ها مهاجر و پناهنده فرهنگ جهانی ساخته شده است که در نزديکی جوامع بشری به همديگر تاثيرگذار و روندی مهم است.
در جهان امروز منافع اقتصادی و سياسی طبقات مختلف، مسير مبارزه انسانی را تعيين می کند. امروز برای اکثريت توليدکنندگان نيازهای اجتماعی در جهان، از جمله مسئله دستمزد، معضل بی کاری، بيمه بيکاری مکفی، شدت استثمار، نابرابری زن و مرد، لغو شکنجه و اعدام، لغو کار کودکان، فقر و توسعه‌ نيافتگی، برکناری حکومت های ديکتاتوری، نجات محيط زيست، نابودی سلاح های اتمی، اعتراض جهانی به جنگ، اعتراض جهانی عليه سرمايه داری و...، نقش اصلی را در نوع رابطه ميان انسان‌ ها،‌ سازمان ها و احزاب، دولت ها و همچنين تبادل نظرهای علمی و فرهنگی در سطح جهان ايفا می کنند.
تئوری «پايان تاريخ»، يکی از تئوری های نئوليبراليستی بر عليه سوسياليسم علمی که بنيان گذاران آن، مارکس و انگلس هستند، يعنی علم رهايی بشر در جهان است. اين سوسياليسم کارگری، ربطی به فروپاشی دولت شوروی و سوسياليسم روسی ندارد. فوکوياما، به عنوان يک نظريه پرداز کاخ سفيد، در تلاش است که جامعه بشری بپذيرند تاريخ کمونيسم با فروپاشی شوروی به پايان رسيده است. بنابراين، سيستم موجود را که مبتنی بر استثمار انسان از انسان است، تغيير ناپذير معرفی می کند. از اين زاويه تئوری فوکوياما، شور و شوق ليبرال ها در تمام جهان و در ايران نيز کسانی هم چون قوچانی ها را برانگيخته است. اين تئوری قبل از هر نقدی، با واقعيت های جهان بشری و روند تکامل تاريخ انسان خوانايی ندارد.

آنتونی گيدنز نيز يکی از نظريه پردازان و جامعه شناسانی است که مورد توجه قوچانی بوده است. گيدنز، مهم ترين نظريه پرداز اجتماعی بريتانيايی، مشاور ارشد تونی ‏بلر (نخست وزير سابق انگلستان) و حزب کارگر انگليس است. آنتونی، حدود سه دهه است که جايگاه چشم‏ گيری در جامعه شناسی ليبرالی پيدا کرده است، به تعبيری مغز متفکر حزب کارگر، يعنی حزب حاکم انگلستان است.
در ايران نيز کتاب «جامعه شناسی» وی، جزو منابع درسی دانشگاهی است و در دفعات متعدد به چاپ رسيده است. از ديگر آثار مهم گيدنز، می‏توان به کتاب «راه سوم» اشاره کرد. در مقدمه اين کتاب آمده است، منظور ما از نگارش اين کتاب کوچک، مشارکت در گفتگوهايی است که در حال حاضر در بسياری ‏از کشورها درباره آينده سياست های سوسيال دموکراتيک جريان دارد.‏ دلايل بحث به حد کافی روشن اند: فروپاشی نظريه غالب درباره رفاه اجتماعی که تا سال ۱۹۷۰ بر ‏کشورهای صنعتی مسلط بود، بی اعتباری نهايی مارکسيسم و دگرگونی های بسيار عميق اجتماعی، ‏اقتصادی و فنی که موجب وقوع اين جريانات شد.‏ در مقابل، چه بايد کرد؟...
‏ گيدنز، تاکيد دارد که «راه سوم» در انگلستان، با سياست های «تونلی بلر» و حزب کارگر جديد همراه است... گسستگی «تونی بلر» از ‏حزب کارگر (قديم) واقعيتی ملموس است اما نبايد از ياد برد که حرکتی مشابه، به ‏وسيله اکثريت احزاب سوسيال دموکرات اروپا، در عمل، انجام پذيرفته بود.‏ گرچه، در بسياری از نقطه نظرها، بحث های پيش گرفته شده در بريتانيا، می تواند از بحث موجود در ‏شاخه های پيشرفته سوسيال دموکراسی اروپا، فراتر به نظر آيد، اما اين کشور بايد هم چنان آماده ‏همراهی فعال با پيدايش انديشه های تازه باشد. انگلستان بايد به جای بسنده کردن بر گرايش ها و مفاهيم ‏آمريکايی، جايگاهی پرنشاط و زنده برای تبادل نظر آفرينش گر ميان ايالات متحده و قاره اروپا فراهم ‏آورد. اغلب کشورهای اين قاره، برعکس انگلستان، تجربه های بلند مدت حکومت نئوليبرال را در ‏پيشينيه خويش ندارند. «تاچريسم» با تمام توان ها و ناتوانی هايش به هرحال بر جامعه بريتانيا تاثير ‏گذاشته است. «مارگارت تاچر» مانند اکثر نئوليبرال ها، يک محافظه کار عادی نبود. او، در حالی که ‏سياست هايش دگرگونی بنيادين در جامعه را ايجاب می کرد، با برافراشتن پرچم بازار، موسسات و ‏رجال سنتی و ريشه دار را مورد حمله قرار داد. واکنش حزب کارگر، و پيش از همه روشنفکران ‏طرفدار آن، تاييد مجدد ديدگاه های چپ کهنه بود. شکست های انتخاباتی اما، جهت گيری نوين را ‏ايجاب کرد. در نتيجه، بحث های سياسی در انگلستان لحنی آزادتر نسبت به ساير سوسيال دموکرات های ‏تازه اروپا يافتند و انديشه های شکل گرفته در بريتانيا، برغم بافت و پيشينيه دگرگون جوامع، در ‏گفتگوهای موجود در قاره اروپا، بسيار معتبر به نظر می رسند.‏..
بدين ترتيب، گيدنز، پرچمدار کنار گذاشتن کليه دستاوردهايی است که با مبارزه پيگير کارگران و مردم آزادی خواه به احزاب حاکم سوسيال دموکرات در غرب تحميل شده بود. چرخش و روی آوری به سوی سياست های اقتصادی و اجتماعی بازار آزاد و سياست های تاچريسم و ريگانيسم در جهان است. در واقع عروج تاچريسم و ريگانيسم درد هه هشتاد و فروپاشی شوروی در دهه نود، شکست «دولت رفاه» را در غرب به دنبال داشت. بسياری از دستاوردها اقتصادی و اجتماعی توسط دولت های سوسيال دموکرات و راست پس گرفته شد. در دهه های اخير، همين سياست های نئوليبرالی باعث شده است که پاره ای از حقوق سوسيالی و ديگر بيمه های اجتماعی در حاکميت دولت های پيشرفته صنعتی غرب محدودتر گردد. در مقابل تورم و گرانی قدرت خريد مردم تنزل يافته و بيکاری به يک معضل اجتماعی تبديل شده است. ميليون ها انسان به ويژه مهاجرين و پناهندگان هر چه بيش تر به حاشيه شهرها رانده شده اند. اعتراض ده ها هزار جوان حاشيه نشين شهر پاريس و برخی ديگر از شهرهای فرانسه در سال گذشته، سران اتحاديه اروپا را به تفکر واداشته است تا راه حلی برای حل اين معضل اجتماعی فزاينده پيدا کنند. کنوانسيون ۱۹۵۱ ژنو زير سئوال رفته و هيچ دولتی از آن تبعيت نمی کند و... بنابراين، جای تعجب نيست که قوچانی از موضع ضدکمونيستی شيفته اين تئوريسين ها و ستايشگر بازار آزاد و نئوليبراليسم آن ها شده است.

«کاش به جای اين خيل روشنفکران مدهوش دموکراسی جمعی از تاجران عاشق سرمايه ‌داری داشتيم»؟!
قوچانی، در سرمقاله ديگری تحت عنوان «تاجران برتر از روشنفکران» در مجله «شهروند امروز»، به تاريخ هفته سوم شهريور ۱۳۸۶، از موضع سرمايه داران و حکومت حامی سرمايه، چنين می نويسد:
«روشنفکران ايرانی در صد سال گذشته با دميدن در تئوری ‌های توسعه دولتی نه تنها امکان توسعه ملی را از جامعه ايرانی سلب کرده ‌اند بلکه امکان هرگونه تغيير را از آن گرفته ‌اند. اين همه که در وصف دولت سخن گفته ‌ايم درباره بازار سخن نگفته ‌ايم. فراموش کرده ‌ايم حق انتخاب اول در بازار بايد به رسميت شناخته شود و بعد در پارلمان. فراموش کرده‌ ايم که کارمندان يک دولت نمی ‌توانند مخالفان آن دولت باشند. فراموش کرده ‌ايم دولتی که خرج ملت خود را می ‌پردازد نمی ‌تواند نافرمانی آن ها را تحمل کند.»
قوچانی، تاکيد می کند: «شکاف «دولت - بازار» مهم ‌ترين شکاف تاريخ معاصر ماست که ناديده گرفته شده است. بازار حتی از حزب هم برای دموکراسی ضروری ‌تر است. جامعه مدنی بدون بخش خصوصی معنا ندارد. جامعه باز بدون اقتصاد آزاد معنا ندارد. کاش به جای اين خيل روشنفکران مدهوش دموکراسی جمعی از تاجران عاشق سرمايه ‌داری داشتيم. شايد آن روز دموکراسی را نه در کتاب ‌ها که در خيابان ‌ها احساس می‌کرديم...»
در اين جا نيز قوچانی، علاوه بر اين که تاريخ را وارنه نشان می دهد تا سياست نئوليبرالی خود را پيشرو جلوه دهد، مدعی است که روشنفکران ايرانی در صد سال گذشته، به دليل اين که دولت گرا بودند توسعه ملی را از جامعه سلب کرده اند. اين دروغ بزرگی بيش نيست. در صد سال گذشته، اولا روشنفکران همواره مورد غضب حاکمان قداره بند ملی و مذهبی حکومت پهلوی و جمهوری اسلامی و در معرض خطر ترور، زندان و کشنجه و اعدام بوده اند. و از سوی ديگر، اکثر روشنفکران ايرانی اگر هم آشکار بر عليه حاکمان و قدرت مندان ديکتاتور مبارزه نکنند اما حامی حکومت ها نيز نبوده اند و در رشد و توسعه جامعه در حد توان و ظرفيت خود تلاش کرده اند. نه اين که بنا به ادعای کاذب قوچانی،«امکان هرگونه تغيير را از جامعه گرفته اند»؟ سئوال از قوچانی اين است که روشنفکران چگونه و به چه ابزار و امکانی «امکان هرگونه تغيير را از آن گرفته اند»؟!
قوچانی، نخست تاريخ را وارونه می کند تا سپس به روشنفکران توصيه کند که مانند وی، به ستايش بازار بپردازند و «عشق به تاجران عاشق سرمايه داری» را برتر از «روشنفکران مدهوش دموکراسی جمعی» بدانند. و البته توصيه اکيد ايشان اين است که ضديت با حکومت اسلامی را کنار بگذارند و مشغول کارهای خودشان باشند و در مسايل سياسی و اجتماعی دخالت نکنند.

محمد قوچانی بر عليه جنبش دانشجويی
محمد قوچانی، ۱۵ مهر ۱۳۸۶ در شماره ۱۹ «شهروند امروز»، در يادداشت سردبير، تحت عنوان «التقاط جديد: پوپوليسم جاده صاف کن کمونيسم»، می نويسد: «نفوذ انديشه های کمونيستی از نوع استالينی آن در دانشگاه های ايران خطری نيست که صادق ترين اصول گرايان و سنت گرايان از آن نگران نباشند و اين خطر واقعا وجود دارد. هنگامی که دولت همه اهداف خود را در اقتصاد و آن هم اقتصاد معيشتی خلاصه می کند، هنگامی که فرديت انسان ها را ناديده می گيرد و تنها با جمعيت سخن می گويد ... آيا انتظاری جز احيای چپ گرايی در ايران بايد داشته باشيم؟ هنگامی که قواعد اساسی فقه اسلامی در اصالت فرد و اقتصاد آزاد را ناديده می گيريم، آيا می توانيم از بازگشت دوباره چپ ها به دانشگاه ها نگران نباشيم؟... به همين دليل است که ضروری ست محافظه کاران سرشناس از جمله همان مقام عالی رتبه دولت فعلی اين بار مانع از تکرار فاجعه شوند تا التقاط جديد نفاقی تازه نسازد.»
محمد قوچانی، در سرمقاله اش، فتوا می دهد: «بر اساس هر يک از اين ايدئولوژی های وارداتی در ايران جنبشی تقليدی شکل می گرفت که سعی داشت آخرين مدل های مارکسيستی وارداتی را در ايران اجرا کند.» و می افزايد: «آخرين شکل مارکسيسم در ايران دهه های ۴۰ و ۵۰ اما کاستروئيسم بود. ايرانيان ساده دل گمان می بردند تئوری محاصره شهرها از طريق حاشيه ها و هجوم رزم آوران مارکسيست از کوه ها و جنگل ها رمز پيروزی انقلاب است. بدين ترتيب جنگل های سياهکل گيلان بديل کوه های سييراماستيرای کوبا شد و کمونيست های ايران هر دم انتظار کاسترو يا چه گوارايی که از کوه پايين آيد و کوهپايه را تسخير کند و ديکتاتوری را براندازد و سوسياليسم را اجرا کند.»
چنين تحليلی اوج بی سوادی و عدم آگاهی وی با تاريخ مارکسيسم و مبارزه کمونيستی را نشان می دهد و از طرف ديگر، بيانگر اين واقعيت است که او نيز هم چون بسياری از هم کيشان خود در حکومت اسلامی، هنوز از چپ ستيزی و کمونيست و آزادی خواه کشی سير نشده است.
به شاهکار قوچانی در تحريف تاريخ توجه کنيد: «محمدرضا پهلوی نه تنها سعی می کرد همواره دوست اتحاد جماهير شوروی يا جمهوری خلق چين بماند نه تنها ميزبان برژنف و هواکوفنگ در تهران بود بلکه با انقلاب سفيد و تاسيس سپاه دانش و سپاه بهداشت سعی می کرد کارکردهای کاسترو در جامعه ايران را به دوش کشد و با ايجاد حزب رستاخيز و به خدمت گرفتن گروهی از کمونيست ها و مائوئيست های سابق در آن به پادشاهی خود رنگ و بوی سوسياليستی بدهد و رد پای فاشيسم را با رنگ و لعاب سوسياليسم دولتی پنهان کند. موج چپگرايی چنان شديد بود که حاکميت وقت و اپوزيسيون زمان هر دو به سوی سوسياليسم می رفتند.»
قوچانی که در چندين روزنامه حکومتی به عنوان روزنامه نگار و سردبير کار کرده در تحريف واقعيت های تاريخی و پرونده سازی استاد شده است. بی جهت نيست که خود را شاگرد حجاريان، و جلايی پور، شمس الواعظين و... می داند. اگر اين هم کيشان و همکاران قوچانی، نظير حجاريان، عطريان فر، حسين شريعتمداری و ... در زندان، زندانيان سياسی را وادار به اقرار دروغ می کردند و هنوز هم اين روش شناخته شده شکنجه گران حکومت اسلامی بر عليه زندانيان سياسی است؛ قوچانی نيز در تلاش است شاه سرنگون شده ايران را که دشمن سرسخت کمونيسم و آزادی های فردی و اجتماعی بود؛ نقش ژاندارم آمريکا در منطقه را به عهده داشت و اساسا با کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۲۳، با حمايت دولت آمريکا پايه های حاکميت خود را محکم کرد، طرفدار «اصلاحات کمونيستی» معرفی می کند؟! لابد در ۱۶ آذر ۱۳۳۲ که ماموارن حکومت نظامی شاه وارد دانشگاه تهران شدند و دانشجويان را به گلوله بستند که در اثر آن سه دانشجو جان باختند بخشی از اصلاحات «کمونيستی» شاه بوده است؟
قوچانی، نيک می داند که هم حکومت اعليحضرت همايونی، يک حکومت ديکتاتوری بود که اکثريت مردم ايران و در پيشاپيش همه کارگران به ويژه کارگران قهرمان صنايع نفت با انقلاب خود، با اميد و آرزوی برقراری يک جامعه مرفه و انسانی و آزاد اين حکومت را به گورستان تاريخ فرستادند. و هم حکومت اسلامی را که بنيان گذار مرتجع آن آيت الله خمينی را قوچانی ها «رهبر» و «پدر معنوی» خود می دانند، دير يا زود به همان گورستانی خواهند فرستاد که حکومت پهلوی را فرستادند. محمدرضا شاه، در مصاحبه با ارويانا فالاچی رسما با صدای بلند گفته بود که «ما کمونيست ها اعدام می کنيم.» او، در اين مصاحبه زنان را تحقير کرده بود. خمينی نيز پس از انقلاب ۵۷، در مصاحبه با فالاچی، بر سرکوب ها و اعدام ها تاکيد می کند و زنان را منحرف کننده مردان می نامد. بنابراين، اگر ظاهر لباس پوشيدن محمدرضا شاه و خمينی را به کناری بگذاريد افکار ارتجاعی و جنايت کارانه آن ها تفاوت چندانی با هم ندارند. سران حکومت اسلامی و در راس همه خمينی، به صدور تروريسم، برقراری آپارتايد جنسی، آدم کشی و آزادی کشی و دشمن درجه يک آزادی بيان و قلم و آزادی های فردی و اجتماعی و رفاه و شادی در جهان معروفند.
قوچانی، همچنين حزب رستاخيز را که به دستور شاه، عوامل حکومت موسس آن بودند به احزاب سوسياليست نسبت می دهد... در حالی که اين حزب نه توسط کارگران و سوسياليست ها، بلکه توسط حکومتی که دشمنان طبقاتی آن هاست به وجود آمده بود. نه حزب رستاخيز و نه شبه احزابی که تاکنون به طور رسمی در حکومت اسلامی به وجود آمده اند هيچ کدام ربطی به دخالت مردم مزدبگير و زحمت کش و آزادی خواه در سرنوشت خويش نداشته و جريانات دست ساز حکومتی ها و پليس مخفی آن ها بودند تا از اين طريق حاکميت و سلطه خويش را بر جامعه تحميل کنند.
قوچانی، نهايت پس از اين زمينه چينی ها و تحريف تاريخ و واقعيت ها، فتوای خود بر عليه دانشجويان چپ و آزادی خواه و برابری طلب را چنين صادر می کند: «اما التقاط جديد تنها حرکتی سياسی است که برای سرکوب کردن حريف بستری را برای حريفان اصلی خود مهيا می کند که بازنده اصلی در نهايت خود او خواهد بود. نفوذ انديشه های کمونيستی از نوع استالينی در دانشگاه های ايران خطری نيست که صادق ترين اصول گرايان و سنت گرايان از آن نگران نباشند و اين خطر واقعا وجود دارد. هنگامی که دولت همه اهداف خود را در اقتصاد و آن هم اقتصاد معيشتی خلاصه می کند هنگامی که فرديت انسان ها را ناديده می گيرد و تنها با جمعيت سخن می گويد هنگامی که برادران مدرن و مسلمان خود را در ترکيه و عراق همان آزادی خواهان مومن و مسلمان را وامی گذاريم و از آمريکای لاتين دوست می گيريم و هر سال به ديدار هوگو چاوس و اوا مورالس می رويم و ميزبان فرزندان چه گوارا در ايران می شويم و برای مراسم بزرگ داشت چريکی که نسبتی با ملت و فرهنگ ما ندارد پيام می فرستيم آيا انتظاری جز احيای چپ گرايی در ايران بايد داشته باشيم؟ هنگامی که قواعد فقه اسلامی در اصالت فرد و اقتصاد آزاد را ناديده می گيريم آيا می توانيم از بازگشت دوباره چپ ها به دانشگاه ها نگران نباشيم؟»
قوچانی، نگران است که توازن قوای طبقاتی به نفع طبقه کارگران و کمونيسم تغيير کند. اين ترسی است که به جان سران حکومت اسلامی و حاميان قلم به دست آن هم چون قوچانی ها افتاده است. آن ها، با هر اعتراض کارگران، زنان، دانشجويان و مردم عدالت خواه خواب از چشمانشان می پرد و ترس و واهمه تمام وجودشان را می گيرد. قوچانی، از شعارهای دانشجويان معترض و خواهان تغيير نظير «سوسياليسم يا بربريت»، «جنبش دانشجويی متحد جنبش کارگری است»، «آپارتايد جنسی لغو بايد گردد»، «مرگ بر ديکتاتور» و... آن چنان به وحشت افتاده است که از حاکمان قداره بند درخواست می کند هر چه زودتر آن ها سرکوب سرکوب کنند. در چنين شرايطی، قوچانی حق دارد نگران آينده حکومت اسلامی و از کف رفتن قدرت ملی - مذهبی ها و ليبرال ها باشد.
قوچانی، حتی در ادامه نوشته خود، تعادل خود را از دست می دهد و می نويسد: «نسل جديدی از سوسياليست ها که بهتر است به آن ها لقب سوسول سوسياليست را بدهيم. همان طبقه متوسطی که چون تاريخ ملی اش را نخوانده و قهرمانانش مرده اند و در پی قهرمان گمشده اش می گردد که امروزين باشد و مد روز و خوش قيافه و موضوع گفتگوهای عاشقانه رو به سوی ارنستو چه گوارا می برد و روی تی شرت و پوستر و مجله و ديوار خانه او را بت خويش می سازد.»
اگر اين گفته قوچانی واقعيت دارد، يعنی فعالين و رهبران جنبش دانشجويی «سوسول سوسياليست» هستند پس چه ترسی از اين «سوسول سوسياليست» ها دارند که ارگان های اطلاعاتی - امنيتی حکومت اسلامی، در کم تر از دو هفته حدود ۶۰ دانشجوی «سوسول  سوسياليست» را در منازل، خيابان، محل کار و دانشگاه دستگير و زندانی کردند و در زير وحشيانه ترين شکنجه ها قرار دادند؟
محمد قوچانی، در پايان مقاله مورخه هفته اول دی ۱۳۸۶ تحت عنوان «مرگ جنبش دانشجويی...»، تاکيد می کند: «... و اين سرنوشت محتوم جنبش دانشجويی است: جنبش دانشجويی مرد، زنده ‌باد دانشگاه.»
مثل معروفی است که می گويند: «لنگه کفش در بيابان نعمتی است.» از کشوری که حکومت آن دشمن درجه يک آزادی بيان «شهرت و آوازه؟» جهانی دارد؛ حکومتی که ده ها هزار انسان جوان و پير، زن و مرد را اعدام و فقط در سال ۶۷ چندين هزار زندانيان سياسی را قتل عام کرده است؛ هنوز چوبه های دار آن در خيابان ها برپاست و «مجرمين؟!» را در خيابان ها در مقابل چشمان ناباور کودکان و بزرگان به دار می آويزد تا رعب و وحشت بيش تری در جامعه ايجاد کند؛ حکومتی که زندان هايش مملو از فعالين جنبش کارگری، جنبش زنان، جنبش دانشجويی، روزنامه نگار و وبلاگ نويس و مردم آزادی خواه و معترض است؛ و حکومتی که به کانون نويسندگان اين مملکت، نه تنها اجازه برگزاری حتی يک مجمع عمومی در سال را نيز نمی دهد، بلکه اعضای فعال آن را نيز تهديد و ترور می کند، آثارشان را شديدا سانسور می نمايد؛ جای تعجب نيست که در چنين مملکتی، قوچانی ها، قلم به دست شوند و تحت عنوان «روزنامه نگار» مخالفين حکومت جنايت کارشان و به ويژه گرايش چپ جامعه و جنبش های اجتماعی عدالت خواه و برابری طلب را اين چنين وقيحانه مورد اهانت و افترا قرار دهند.
قوچانی، به اصطلاح دست پيش می گيرد تا پس نيافتد. زيرا وی، به خوبی می داند که طرفداران گرايش وی و هم فکرانش در دانشگاه های ايران، يعنی «دفتر تحکيم وحدت» که يکی از فرقه های هفده گانه جناح «دوم خرداد» بود مرده است، نه جنبش دانشجويی. شايد سازمان ها و احزاب به هر دليلی از بين بروند اما جنبش ها هميشه زنده اند. حکومت اسلامی، شايد با وارد کردن ضربات پليسی بتوانند مانع پيشروی و حرکت سريع اين جنبش ها را شود، اما نمی تواند آن ها را از بين ببرد. بعلاوه جنبش دانشجويی ايران، امروز بيش از هر زمان ديگری زنده و بالنده است و به همين دليل نيز لرزه بر اندام حاکمان و قلم به دستان سيستم موجود انداخته است. قلم به دستانی چون قوچانی، با قلم خود کانون نويسندگان و جنبش دانشجويی را در نزد افکار عمومی ترور می کنند و مامورين امنيتی حکومت آن ها نيز فعالين چپ و آزادی خواه دانشجويی را تعقيب و تهديد، دستگير و زندانی و شکنجه می کنند. برای مثال جانيان حکومت اسلامی، ابراهيم لطف اللهی دانشجوی ترم ۵ دانشکده حقوق سنندج، که از روز ۱۶ دی ۱۳۸۶ در  سر جلسه امتحان بازداشت شده بود، زير شکنجه جان باخت. روز ۲۵ دی ۱۳۸۶، به خانواده اين دانشجو، اطلاع داند که پسرشان در زندان خودکشی کرده است و برای تحويل گرفتن جسدش به گورستان مراجعه کنند. علی رغم  حضور خانواده اش در گورستان، مامورين از تحويل جسد امتناع ورزيدند و در ساعت ۱۱ همان شب جسد را  دفن کردند و روی قبرش بتون ريختند. نيکبخت، وکيل خانواده لطف اللهی خواستار نبش قبر و کالبد شکافی شده است.
اگر پرونده قتل «زهرا  کاظمی»، خبرنگار ايرانی - کانادايی و يا پرونده قتل خانم دکتر «عامری» که در زندان امر به معروف همدان به قتل رسيد به سرانجام رسيد؟ پرونده اين قتل و حشيانه نيز به سرانجام خواهد رسيد؟!
آيا تاکنون قوچانی و همکارانش به عنوان روزنامه نگار، اين جنايات را محکوم کرده اند و يا خبر آن را در رسانه های رنگارنگ خود اعلام کرده اند؟! هرگز!
برخلاف تصور قوچانی، نه جنبش دانشجويی، نه جنبش کارگری و نه جنبش زنان تعطيل شدنی نيستند. با دستگيری هر کدام از رهبران و فعالين اين جنبش ها، ده ها تن ديگر جای آن ها را می گيرند و اين جنبش ها را هدايت و رهبری می کنند. در واقع وضعيت اجتماعی و سياسی جامعه ايران و همچنين افکار عمومی بين المللی با شرايط دهه های شصت و هفتاد که حکومت اسلامی، با حملات وسيع و اعدام های گسترده توانست يک دوره ای اين جنبش ها را به سکوت وادار نمايد، امروز بسيار متفاوت است، يعنی تکرار وقايع آن سال ها برای حکومت اسلامی امکان پذير نيست؛ نه به اين دليل که وحشی گری های حکومت اسلامی کم شده است، بلکه جنبش های اجتماعی ايران سطح مبارزه خود را به جايی رسانده اند که حکومت اسلامی، جرات تکرار فجايع دهه های شصت و هفتاد را ندارد. اکنون هر اقدام سرکوبگرانه حکومت اسلامی، بلافاصله اعتراضات گسترده ای را به دنبال دارد. برای مثال، اعتراضات دانشجويی که از ۱۳ آذر آغاز شده است، هنوز هم ادامه دارد.

تيم مجله «شهروند امروز» به رياست محمد عطريان فر
محمد قوچانی، عضو شناخته شده تيم  محمد عطريان فر است. عطريان ‌فر، معاون سياسی و امنيتی سابق وزير کشور، از بنيان گذاران بازداشتگاه «وصال»، يکی از شکنجه گاه‌ های مخوف حفاظت اطلاعات


 
 

    » مطالب ديگرى از همين نويسنده

  

  • دیدگاه­های متفاوت در تشکل­یابی کارگران!
  • سخنان «بهرام رحمانی» در تظاهرات یکم مارس 2008 استکهلم
  • به استقبال صدمين سالگرد هشت مارس بشتابيم!
  • گرامی باد ۲۶ بهمن روز کومه له!
  • انقلاب 57 و عزاداری سلطنت طلبان
  • توطئه «اصلاح طلبان»، سرکوب «محافظه کاران»؟!
  • سپاه پاسداران حکومت اسلامی - این نیروی تروریستی مخوف؟! (2)
  • بحران گاز و کمبود نان و خودسازمان دهی اجتماعی!
  • جامعه ما را به کجا می برند؟
  • «کميته هماهنگی برای ايجاد تشکل کارگری» را تقويت کنيم!
 

Copyright © 2005 - 2006 kargaran-iran.com