به سايت کارگران ايران خوش آمديد
 
  از میان مقالات: "ملتی" ديگر درست شد! در حاشيه "استقلال" کوزوو

"ملتی" ديگر درست شد! در حاشيه "استقلال" کوزوو

"ملتی" ديگر درست شد! در حاشيه "استقلال" کوزوو

سياوش دانشور
مهمترين خبر رسانه ها در روز يکشنبه گذشته اعلام استقلال کوزوو از صربستان بود که طی يک رای گيری فرمايشی در پارلمان اين کشور به اتفاق آرا اعلام شد.

منطقه بالکان يک محل تلاقی و تضاد منافع کشورهای اروپا و روسيه و آمريکاست: تکه پاره کردن يوگسلاوی، بمباران بلگراد توسط ناتو، جنگها و پاکسازيهای قومی که مدتها "خبر" رسانه ها بود، داستان محاکمه ميلوسويچ در لاهه، تداوم جنگ آمريکا و روسيه جديد در کشورهای بجا مانده از بلوک شرق سابق در قالب انقلابات مخملی، و حالا "استقلال" کوزوو در ادامه اين روند. "استقلال" البته بی ربط ترين واژه ای است که ميتوان به اين ماجرا اطلاق کرد. حمايت آمريکا و کشورهای اتحاديه اروپا، استقرار نيروی نظامی کافی برای برگزاری جلسه پارلمان و رای به اين موضوع، مخالفت روسيه و صربستان و اعلام نگرانی چين، عدم شرکت ١٠٠ "نماينده صرب" در رای برسر "استقلال" و حمله ناسيوناليستهای صرب به سفارت آمريکا٬ از جمله بيانگر اين است که اين روند تا چه حد "مستقل" بوده است. روشن است برای ما بعنوان کمونيست مسئله اين نيست که کوزوو جزو صربستان بماند يا جدا شود. نه "تماميت ارضی" صربستان برای ما ذره ای اهميت دارد و نه کشور شدن کوزوو. اين مردم زمانی در يوگسلاوی کنار هم زندگی ميکردند، هيچ کينه قابل مشاهده و غير قابل حلی از همديگر نداشتند، ناگهان بيدارشان کردند که "صرب" و "کرووات" و "اقليتهای مختلف" هستند. سران قومی و قبيله ای و ملی برايشان تراشيدند. در واقع تناقض منافع کشورهای درگير در بالکان موجد اين نيروهای سياه و امثال "ارتش آزاديبخش کوزوو" شد. "استقلال" امروز مهر اين روند را برخود دارد و پيش درآمد جنگهای فرداست. دو روز طول نکشيد که ناسيوناليستهای صرب به مناطق مرزی يورش بردند و آنها را به آتش کشيدند. "استقلال" کوزوو با اعمال فشار و در متن رقابتهای جهانی صورت گرفت. مخالفتها هم اساسا همين را منعکس ميکنند. در اين ميان مردم اين منطقه کماکان قربانی اند. اگر با "استقلال" کوزوو دورنمای يک زندگی خوشبخت و آزاد و مرفه برای مردم در اين منطقه قابل پيش بينی بود، اگر مردم کوزوو با مستقل شدن به چهارچوب سياسی و مناسبات اجتماعی پيشرفته تر و آزادتری وارد ميشدند، بطور قطع کمونيستها از آن استقبال ميکردند. "استقلال" امروز کوزوو اما چنين نيست. اين پروژه برمتن يک تاريخ خونين پياده شده و چشم انداز تداوم نفرت ملی و قومی و مذهبی را در مقابل هر ناظر واقع بينی ميگذارد.

وقتی دقيق ميشويد ميبينيد تاچه حد دنيای ملت سازی مسخره و مبتنی بر کلاهبرداری سياسی است. ديروز صربها "اکثريت" بودند و مردم کوزوو "اقليت"، امروز بعد از ماجرای "استقلال" مردم کوزوو "اکثريت" اند و مردم موسوم به صرب در کشور جديد "اقليت"! همه ميدانند تاريخ جنگهای يوگسلاوی سابق مبتنی بر قتل و جنايت جمعی گروهها و سران خودگمارده قومی و مذهبی است. همه ميدانند اين خطر هست که اگر دو همسايه سر يک وجب زمين يا يک موضوع بی اهميت در گوشه ای مشکلی برايشان پيش آمد٬ با وجود کينه های ايجاد شده ميتواند منشا يک واقعه بزرگ و جنايتهای هولناک شود. همه ميدانند در مملکتی که هويت قومی دارد مردمی که در آن "قوم برتر" نيستند همواره جانشان در خطر است. به اين دلائل واقعی هاشم تاچی، نخست وزير کوزوو، مجبور است قسم بخورد که دولت جديد کوزوو به "حقوق اقليت های قومی" احترام ميگذارد! در دنيای توحش آپارتايد قومی، تنها ضامن اجرای دمکراسی قبيله ای همين تعهدات پوچ است. 

يک مسئله مضحک ديگر "پرچم ملی" کوزوو است که روز يکشنبه کنار پرچمهای آمريکا، در پريشتينا پايتخت کوزوو، توسط مردمی مسخ شده رقصانده ميشد. پرچمی که منبعد نشانگر "هويت ملی" و دوستی و دشمنی اين مردم با بقيه خواهد بود. تکه پارچه ای که تا چند هفته قبل وجود خارجی نداشت و ناگهان "هويت" مردم شد! رسانه ها پا را فراتر نهادند و به بيمارستانها رفتند. دوربين ها روی نوزادانی متمرکز شد که بعد از اين رای پارلمان بدنيا آمدند. آنها برخلاف براداران و خواهران و پدران و مادرانشان دارای "مليت کوزوو ای اورژينال" هستند! واقعا عجب دنيای وارونه ای است! نوزاد بيچاره و بيخبر از دنيا تا از شکم مادر بيرون می آيد مهر يک مليت و مذهب و ارتجاع بر پيشانی اش حک ميشود، بدنيا می آيد و برشانه های کوچکش يک تاريخ جنايت پيشينيان گذاشته ميشود، در جاهائی مقروض بدنيا می آيد، با الفاظ همان تاريخ برايش لالائی ميخوانند، همينطور ارزشها و ضد ارزشها و تعصباتش را شکل ميدهند، همينطور از او يک جانی، يک کاراديچ و يک آرکان و ميلوسويچ بالقوه ميسازند! بله همينطور! ناسيوناليسم و هويت ملی به همين پوکی و به همين شناعت است. اعلام "استقلال" يک نقطه عطف اين روند است! شايد درميان اين گرد و خاک و تبليغات ضد بشری و خلسه مذهبی ملی گرائی، که ويترين نمايش رقابتهای جهانی و منطقه ای است و پوچی "استقلال" را برملا ميکند، مدافعين حقوق کودک بايد از حقوق و بيگناهی اين کودکان دفاع کنند.

و بالاخره "ملتی" ديگر درست شد، و همراه آن موجی از نفرت قومی و شاخ و شانه کشيدن قومی ابراز وجود کرد. درست مانند کشورها و "ملت" های ديگر که بعد از پايان جنگ سرد سرهم شدند. آيا سيم خاردار کشيدن بين مردم و ديوار آپارتايد قومی بالا بردن و جدا کردن آنها از همديگر، درسی برای مردم ايران و مناطق بحرانی جهان خواهد شد؟ آيا عوامفريبی و جناياتی که اين کشور سازيها و "ملت" سازيها به آن متکی است، تلنگری به ذهنيت شکل گرفته پيرامون هويت کاذب ملی خواهد زد؟ يا نه، "استقلال" کوزوو اميدی را در دل فدراليستها و منتظرين در اتاق انتظار "ملت" شدن زنده خواهد کرد؟ ترديدی نيست برای ناسيوناليستهای دوآتشه که لابد هر کدام سابقه جنايتی دارند "استقلال" کوزوو يک پيروزی است. اما اين سيرک "ملت" سازی برای طبقه کارگر اين کشور جديد پشيزی ارزش ندارد. ديروز کارگران توسط بورژواها استثمار ميشدند و قربانی جنگ آنها بودند، امروز نيز کمابيش در به همان پاشنه ميگردد. برای طبقه کارگر و کمونيسم، اين ماجرا حلقه ای از يک روند تماما ارتجاعی و ضد کارگری است که عواقب ناگوار آن بر اتحاد طبقه کارگر در بالکان و اروپا تاثيرات منفی و مخرب باقی خواهد گذاشت.

"انتخابات" پاکستان
با پايان جنگ سرد تنها اردوی سرمايه داری دولتی نبود که پايان يافت، بلکه دمکراسی ليبرال که مدتها سيمای سياسی غرب را تشکيل ميداد نيز در اساس به پايان خود رسيد. دمکراسی در دنيای پساجنگ سرد متکی به بمب و ترور و آدمکشی است. يک دمکراسی قبيله ای و عشيره ای! "انتخابات" اخير پاکستان نيز از اين قاعده مستثنی نبود. بدنبال ترور بی نظير بوتو که قرار بود پروژه آمريکا را مبنی برايجاد بالانسی در قدرت ارتشی ها و اسلاميها در پاکستان پياده کند، هدف واقعی اين "انتخابات" را بايد در تداوم همان سياست در ميان ماتريال موجود طبقه حاکم در پاکستان جستجو کرد. آنچه که جالب است تمام شاخه های اين ارتجاع ارتشی- اسلامی- نيمه اسلامی هرکدام در دوره های مختلف امتحان خود را پس داده اند و هر کدام در دوره ای نور چشمی سياستهای آمريکا در اين کشور بودند. اينکه نهايتا کدام حزب قبيله ای و خانوادگی دراين نمايش سهم بيشتری در قدرت سياسی پيدا ميکند، مطلقا تاثيری به حال رفاه و امنيت مردم محروم و طبقه کارگر پاکستان ندارد. واقعا چه فرقی ميکند که حزب مسلم ليگ "شاخه قائد اعظم" پرويز مشرف، يا حزب مسلم ليگ "شاخه نواز شريف"، يا حزب مردم پاکستان خانواده بی نظير بوتو دراين "انتخابات" قرعه بنامشان درآيد؟ آنهم نمايشی که با ترور شروع شد و با بمبگذاری و بازهم ترور ادامه يافت و بنا به اعتراف خودشان ۸۰ ميليون پاکستانی واجد شرايط در اين مضحکه شرکت نکردند! اگر منتخبين دمکراسی از آمريکا تا اروپا و بيشتر نقاط دنيا با اکثريت يک اقليت بيست سی درصدی مردم تعيين ميشوند، که تازه براساس معيارهای خودشان هيچوقت نماينده کاذب همان اکثريت فرضی جامعه هم نيستند، چرا در پاکستان و ايران و ترکيه اينگونه نباشد؟ دمکراسی همين است، يک کلاهبرداری سياسی تمام عيار. نوعی نمايش علی بابا و چهل دزد بغداد!

هدف انتخابات در دنيای دمکراسی دخالت مردم در سرنوشت سياسی نيست، بلکه سلب دخالت آنها در سياست بطور کلی و مشروعيت دادن به ديکتاتوری سرمايه در اشکال مختلف در يک پروسه عوامفريبانه و کرونولوژيک بطور خاص است. هدف اساسی "انتخابات" پاکستان اجرای منويات آمريکا در منطقه در تقابل با اسلام سياسی است. همان مسيری که ترکيه پيمود در پاکستان نيز اجرا ميشود. دوران حکومتهای ارتشی نوکر آمريکا و نسبتا سکولار به پايان رسيده است. مطلوبيت دورانی اين نوع حکومتها به پايان رسيده است. اين نيروها جايشان را به نوعی حکومتهای اسلامی ميدهند که قابليت مهار جريانات اسلامی مخالف آمريکا را داشته باشند. و اگر قرار است در صحنه بمانند بايد غلظت اسلامی شان را بالا ببرند. مشرف با اينکه تا "امام" شدن رفت اما نتوانست شرايط لازم را تضمين کند و نهايتا ناچار شد اين سناريو را بپذيرد. مسئله اساسی آمريکا کماکان تحميل توازنی جديد به اسلام سياسی در مناطق استراتژيک بحرانی است. دمکراسی بمب و ترور در پاکستان ادامه دمکراسی عشيره ای در عراق و افغانستان و ترکيه است. اين نوع دمکراسی دارد کمابيش تصوير مدل غربی و پسا ليبرال دمکراسی را هم شکل ميدهد. حضور روزافزون بليه مذهب و کليسا و کنيسه و مسجد در غرب "ليبرال و آزاد" را همه ميبينند.

پايان دادن به اين توحش و بربريسم سياسی و نظامی را نبايد در حيطه دولتها و نيروهای کمپ بورژوازی امروز دنبال کرد. کسانی که يکجانبه و ازسر مخالفت قاطعشان با امپرياليسم گوشه چشمی به اسلاميون دارند، و يا کسانی که آنتی اسلاميسم شان موجب شده که به مذهب بطور کلی تخفيف بدهند و گوشه چشمی به اردوی مقابل داشته باشند، در زمين سياسی بالائی ها بازی ميکنند. پاسخ طبقه کارگر و کمونيسم به اين اوضاع تعريف استراتژی پيروزی در يک سنگر معين است. اين پيروزی تنها ميتواند روی دوش اردوی سومی بنا شود که نفعی مادی چه تاکتيکی و چه استراتژيک با کمپ بالائی ها ندارند. يک انفجار کارگری کمونيستی در يک گوشه دنيا ميتواند منشا برگرداندن روندها در خاورميانه و به اين اعتبار در جهان باشد. اين پرچم مدتهاست در ايران تحت سلطه جمهوری اسلامی، در  مهمترين مرکز تروريسم سياسی، برافراشته شده است. طبقه کارگر ايران و اردوی آزادی و برابری رسالت و وظايفی بس سنگين و دورانساز بعهده دارد. بايد موانع اين پيروزی را برداريم و سازمان مناسب اين پيروزی را ايجاد کنيم. پيروزی انقلاب کارگری در ايران فصل جديدی را در دنيا آغاز ميکند.*    

از يک دنيای بهتر شماره ۳۸


 
 

    » مطالب ديگرى از همين نويسنده

  

  • مسئله تشکل کارگری و جدلهای کميته هماهنگی
  • به کارگران شرکت واحد
  • مارکسيسم، نقد مذهب
 

Copyright © 2005 - 2006 kargaran-iran.com