|
|
|||
| |
به سايت کارگران
ايران خوش آمديد |
|
|
دیدگاههای متفاوت در تشکلیابی کارگران!
بهرام رحمانی امروز گرهیترین مساله جنبش کارگری ایران تشکلیابی و مبارزه متحد و متشکل و آگاهانه است. از این رو، طبیعی است که بحث فعالین جنبش کارگری پیرامون مسایل مهم و گرهی جنبش کارگری ایران متمرکز شود. همچنین طبیعیست که دیدگاههای متفاوت در تشکلیابی کارگران وجود داشته باشد. هر گرایشی تلاش میکند افق و چشمانداز خود را در درون این جنبش دنبال نماید. مشخصا در بررسی اختلافات درونی «کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل کارگری»، این نگرشها و افقهای متفاوت به طور عینی و آشکارتری خود را نشان داده است. اما برخی از مباحث و موضعگیریهای فعالین جنبش کارگری در مورد اختلافات درونی کمیته هماهنگی، نه تنها سازنده نیست، بلکه بر عکس، مضر هم هست برای نمونه، اخیرا محسن حکیمی و مراد عظیمی از موضع «فعالین لغو کار مزدی» و رضا مقدم، از موضع سازمان «اتحاد سوسیالیستی کارگری» مطالبی را درباره اختلافات درونی کمیته هماهنکی نوشتهاند که در آنها از جمله به مطالب من در مورد این کمیته نیز برخورد ناروایی کردهاند. اساسا باید از نقدهای سالم و سازنده و گرهگشا استقبال کرد اما در عین حال با روشنگری نباید گذاشت گرایشاتی با تحریف و تهمت و افترا خاک به چشم جامعه بپاشند. من در این جا قصد پلمیک با هیچ کدام از این سه رفیق فعال جنبش کارگری را ندارم، بلکه هدفام روشنگری درباره برخورد ناروا و غیرعادلانه آنها، به مواضعی است که در دو مطلب من آمده است.(ضمیمه 1 و2) اما نخست نقل قولهای این سه رفیق را میآورم که خوانندگان اگر این مطالب را نخواندهاند در جریان آنها قرار گیرند تا بتوانند در این مورد قضاوت عادلانهای داشته باشند. سپس سعی میکنم نظر خودم را نسبت به گرایشات این رفقا روشنتر توضیح دهم. این سه نقل قول عبارتند از: رضا مقدم، در تاریخ هشتم فروردین 1387، نوشتهای را تحت عنوان «شورای نگهبان لغو کار مزدی در کميته هماهنگی» منتشر کرده است که در بخش منبع آن، از جمله نوشته است: - «۵ - البته اخير فعالين لغو کار مزدی مطابق عادت مالوف خود نظرات خود در اين مورد را کاملا تغيير دادهاند. اينها در ۱۶ فوريه ۲۰۰۸ اطلاعيهای در اعتراض به شلاق زدن کارگران سنندج منتشر کردند و احکام "صادره بیدادگاههای دولت اسلامی بورژوازی" را محکوم کردند و شعارهای "تند و تيز" عليه نظام حاکم دادند. قبلا محسن حکيمی و فعالين لغو کار مزدی در داخل و خارج که بهرام رحمانی هم آنها را همراهی کرد به ما فحاشی کردند که از جمله چرا محاکم قرون وسطايی رژيم اسلامی را "بیدادگاه" ناميديم. پس از يک ماه از انتشار اطلاعيه فعالين لغو کار مزدی، هنوز محسن حکيمی نامه سرگشادهای عليه به کار بردن "بیدادگاه" منتشر نکرده است که اين ناشی از معيارها و استانداردهای دوگانه هميشگی و بنيادی محافل تملق گويی از يکديگر و غيبت و بدگويی عليه ديگران است.» قبل از رضا مقدم، محسن حکیمی، در تاریخ 8/12/1386، در نوشتهای به نام «خوش بود گر محک تجربه آيد به ميان تا سيه روی شود هر که دراو غش باشد(پاسخی به رفرميستهای درون کميته هماهنگی)، در پاراگراف 4 آن، چنین نوشته است: 4- بر خلاف تصميم هيئت اجرايی کميته هماهنگی مبنی بر عدم درج نوشتههای فعالان خارج کشور در سايت کميته(تصميمی که البته من خود با آن مخالف بودم) نوشته يکی از اين فعالان به نام بهرام رحمانی در حمايت از رفرميستهای درون کميته در سايت درج میشود(رجوع کنيد به نوشته "کميته هماهنگی برای ايجاد تشکل کارگری را تقويت کنيم " به تاريخ 15/10/86 ، مندرج در سايتهای اينترنتی) - قبل از محسن حکیمی نیز مراد عظیمی، با نسبت دادن نظر من به سیاستهای «حزب توده» و این که چرا حزب کمونیست ایران و کومهله(سازمان کردستان حزب کمونیست ایران)، به غیر از جنبش کارگری، به جنبش زنان، جنبش دانشجویی، جنبش مردم انقلابی کردستان و مردم تحت ستم سراسر ایران اهمیت میدهد دیگر وقتی برای فعالیت کارگری باقی نمیماند، پس این رهنمود «کپی رهنمود حزب توده» است. یعنی در واقع مراد، به عنوان فعال لغو کار مزدی، آنچنان کارگر زده شده است که جنبشهای دیگر اجتماعی برایش کمترین ارزش و اهمیتی ندارند. و اگر هم کسی به این جنبشها و در پیشاپش آنها به جنبش کارگری بپردازد کپی رهنمود حزب توده را پیش میبرد؟! کسی که نظر حزب کمونیست ایران و مرا به عنوان عضو این حزب، به سیاستهای حزب توده نسبت دهد یا بیاطلاع از دنیای سیاست و تفاوتهای بنیادی اهداف و برنامه و سیاستها و جهانبینی احزاب است و یا مغرض است! از سوی دیگر، انگار یک دیوار چینی جنبش کارگری با جنبشهای دیگر اجتماعی جدا میکند و عبور از آن زیر پا گذاشتن «خط قرمز» این بخش از «فعالین لغو کار مزدی» است؟ علاوه بر این، من فاکتی از ترجمه «کامران نیری» درباره مارکس آورده بودم که مراد، به شیوه خیلی ناروایی به ایشان نیز حمله میکند. در حالی که مراد میتوانست در مطلب جداگانهای اشکالات ترجمه کامران را بنویسد و منتشر کند. مراد عظیمی، در نوشته مورخه 26 بهمن 1386 خود، چنین مینویسد: آقای بهرام رحمانی- از حزب کمونيست يا کومله- با ملاحظه اين که به نسبت جمعهای ديگر جاپائی در درون «ک-ه» دارند، برای بقاء نفوذشان، در مقالهای تحت عنوان «کميته هماهنگی برای ايجاد تشکل کارگری» را تقويت کنيم، نقش کدخدامنشی يا ريش سفيدی را ايفاء کردهاند. آقای بهرام رحمانی میفرمايند: ”مسلما مهم ترين چالشهای پيشروی جامعه ايران در سال ۲۰۰۸صف بندی جديد طبقاتی جنبش کارگری، جنبش زنان، جنبش دانشجوئی، جنبش انقلابی مردم کردستان و ديگر جنبشهای تحت ستم برابریطلب سراسر ايران با حکومت اسلامی(بخوان شعار رژيم آخوندی مجاهدين و نه حکومت سرمايهداری- از من) از يک سو و شفاف تر شدن مرزبندی های اين جنبش با گرايشات بورژوائی( جنبش زنان، جنبش دانشجوئی، جنبش انقلابی مردم کردستان و ديگر جنبشهای تحت ستم برابری طلبايران، جنبشهای بورژوائی نيستند!، از من) از سوی ديگر است. پيش از پرداختن به ادامه نقل قول آقای بهرام رحمانی لازم است تاکيد کنم که، رهنمود بالا کپی دست اول رهنمود حزب توده در عمق بحران عظيم سرمايهداری و طوفان انقلابی رژيم شاه، که دخالت دو طبقه اصلی يعنی طبقه کارگر و طبقه سرمايهدار را میطلبيد، شعار تشکيل جبهه واحد ضد ديکتاتوری میداد. يا به سخن ديگر، رهنمود آقای بهرام رحمانی همان شعار اتحاد مستضعفان عليه مستکبران است. وقتی من میگويم، يک پيوند نامرئی اينها را به حزب توده وصل میکند، يک جزء اش همين نگرشهاست. آقای بهرام رحمانی ادامه داده میفرمايند: مدتهاست که گروههای چند نفره حاشيهای و غير مسئول خود شيفته با تزها و تئوریهای عجيب و غريبشان حرکت مستمری را بر عليه «ک-ه» آغاز کردهاند. بحث بر سر تغيير اساسنامه در فضائی متشنج نتيجه مثبتی به بار نخواهد آورد. از اين رو، شايد اگر اعضاء «ک-ه» بحث اساسنامه و تغيير آن را به يک دوره ديگری موکول کنند اين فضا را بدون ضايعات پشت سر خواهند گذشت. آقای بهرام رحمانی برای تائيد تقسيم کار در درون طبقه کارگر، يعنی حزبشان و تشکل فراگير اقتصادی کارگران- بخوان حول خواستهای اقتصادی- ما را به دو فاکت از مارکس رجوع میدهند: الف- بند ۲ از مانيفست کمونيست، که میگويد کمونيستها اهدافی جدا از پرولتاريا ندارند...به دريافت آقای بهرام رحمانی، کمونيستها، يعنی تحصيل کردهها با سواد سياسی. تجسم تشکيلاتی اينها، مثلا حزب کمونيست ايشان است که يک عده از اين تحصيل کردهها ساختند. و پرولتاريا، يا کارگران نماد کارگران فراگير، که پايئنتر از تحصيل کردهها هستند و دايره فعاليت اين کارگران ميليونی به فعاليت برای خواستهای اقتصادی محدود میشود. در صورتی که در مانيفست کمونيسم، منظور مارکس از پرولترها و کمونيستها تفاوت آگاهی بين کارگری که آگاهیاش پائين است و کارگری که آگاهی کمونيستی دارد. مارکس تلاش میکرد که هر تعداد بيشتری از کارگران آگاهی سوسياليستی کسب کنند(۱). بنا به برداشت آقای بهرام رحمانی، پيام مانيفست مارکس و انگلس در خدمت حزب کمونيست يا کومله قرار میگيرد، که دل مشغولیاش جنبش کارگری، جنبش زنان، جنبش دانشجويان، جنبش انقلابی مردم کردستان و ديگر جنبشهای تحت ستم برای سراسر ايران عليه جمهوری اسلامی است. بايد منصافه پذيرفت که برای آقای بهرام رحمانی و حزبش ديگر وقتی نمیماند که جنبش کارگری را حول لغو کارمزدی عليه طبقه سرمايهدار سازماندهی کند!...» این فاکتها به روشنی برخورد ناروا و نادرست و غیرمسئولانه این رفقا به نمایش میگذارد. رضا، مواضع مرا به محسن حکیمی و فعالین لغو کار مزدی وصل میکند. محسن، مطلب مرا در تقویت گرایش رفرمیسم درون کمیته هماهنگی... ارزیابی میکند. مراد، مواضع حزب کمونیست ایران و کومهله(سازمان کردستان حزب کمونیست ایران) و مرا به مجاهدین و حزب توده نسبت میدهد. اگر از ادعاهای کاذب و مارکیزنیهای این سه نوشته مورد اشاره بگذریم، لابد باید به این مساله فکر کنیم که اگر این فعالین کارگری، نسبت به مخالفین و یا منتقدین خود این چنین متناقض و ناروا و ناپسند و غیرمسئولانه برخورد میکنند باید فکری به حال و روزگار و سیاستهای خود بکنند و قبل از هر کس نیز به خودشان لطمه میزنند. امیدوارم این رفقا به یک مساله توجه کنند و آن این است که بین منتقد و نقد شونده موجی از انسانیهایی با گرایشات مختلف هستند که این نوشتهها را میخوانند و در مورد آنها قضاوت میکنند. اگر منتقدین ما یک طرفه و غیرعادلانه به قاضی بروند و حق به جانب نیز برگردند نه تنها تاثیر مثبتی از خود برجای نمیگذارند، بلکه در وهله نخست به خودشان لطمه میزنند. برای مثال، فعالین لغو کار مزدی و رضا مقدم و سازمان وی، جدا از این که در فعالیتهای سیاسی و کمپینهای اعتراضی خارج کشور به معنای واقعی حضور چندانی ندارند شاید مشکل بزرگشان نیروی انسانی باشد، اما در عرصه رسانهای در برخی از نوشتههایشان مواضع خوبی نیز اتخاذ میکنند اما به دلیل این که لحن برخوردشان به مخالفین خود، بسیار ناروا و ناپسند است کسی را جلب نمیکنند. مثلا همین تیتری که رضا برای مقاله اخیر خود به نام «شورای نگهبان لغو کار مزدی در کميته هماهنگی» انتخاب کرده است به لحاظ اخلاقی بسیار زشت و ناروا و به لحاظ سیاسی اتهام بزرگی به فعالین لغو کار مزدی زده است. شورای نگهبان یک ارگان سرکوب و قلع و قمع کننده یک جامعه هفتاد میلیونی است. در حالی که کمیته هماهنگی، یک تشکل کارگری است که یکی از گرایشات درون آن نیز فعالین لغو کار مزدی است. از سوی دیگر، محسن حکیمی، در جواب منتقدین در نوشتهای تحت عنوان «کسانی که هدف کمیته هماهنگی را قبول ندارند در میان اعضای این کمیته چه میکنند؟»، به نادرست مینویسد مخالفین اساسنامه که اکثریت هستند کمتیه هماهنگی را ترک کنند و آن را به اقلیت واگذار کنند. چنین نگرشی نه در جنبش کارگری سوسیالیستی، بلکه حتی برای ظاهر هم شده گرایشات بورژوایی نیز چنین مسالهای را مطرح نمیکنند و به روابط و مناسبات دمکراتیک و انتخابات و آرای اقلیت و اکثریت اهمیت میدهند. محسن، مینویسد: «... اعطای اختیار تغییر هدف کمیته به مجمع عمومی به معنی اعطای اختیار قلب ماهیت کمیته هماهنگی به این مجمع است. و این نقض فرض است.» محسن در جای دیگری در این نوشته خود، تاکید میکند: «حق اقلیت است که از طرفداران تغییر این هدف بخواهد که کمیته هماهنگی را ترک کنند.» یعنی محسن نه مجمع عمومی را قبول دارد و نه اکثریت و اقلیت در یک تشکل، اما از اکثریت میخواهد که کمیته هماهنگی را ترک کنند. این سیاست به غایت سیاست نادرستی است که فعالین لغو کار مزدی در پایهایترین سطح نظریاتشان با خود حمل میکنند. اما محسن و به طور کلی فعالین لغو کار مزدی در این کمیته را نباید با شورای نگهبان مقایسه کرد. بنابراین، باید این لحن رضا را محکوم کرد. دود چنین موضعگیریها و اتهاماتی به چشم کارگران میرود. منافع یک جنبش را صرفا نباید فدای منافع و رقابت تشکیلاتی کرد. سازمان رضا، سازمانها و احزاب سیاسی چپ و کمونیست را «نور ستارگاه مرده» نامیدند. حتی در اطلاعیه معروف سازمانشان با عنوان «پیش به سوی حزب» که به مناسبت اول ماه سال گذشته منتشر کرده بودند جدا از سیاست فیل هوا کردن، باز هم سیاست خود بر علیه سازمانها و احزاب سیاسی چپ و کمونیست را تکرار کردند و در تاریکی محض، دنبال روزنهای گشتند تا به «رهبری» آنها حزب کارگری تر و تازه و جدیدی تشکیل شود که در آن اثری از سازمانها و احزاب موجود نباشد. یعنی انگار تاریخ در نزد اینها از زمانی آغاز میشود که خود دستاندرکار آن باشند. بر این اساس شاید یکی از تشابه سیاستهای رضا و سازمانشان با «فعالین لغو کار مزدی»، متوسل شدنشان به شیوههای ناسالم و ناروا و فرقهگرایی است. من به موقع خود جواب رضا را داده بودم. بنظرم افزودن «بی» به اول «دادگاه»، یعنی «بیدادگاه» نامیدن تغییری در مضمون و محتوای طبقاتی آن نمیدهد. اما براساس دیدگاه رضا، باید دادگاه را بیداگاه نامید، میتوان این نتیجه را گرفت که وی دادگاه بورژوایی را قبول دارد و مخالفتاش با بیدادگاه است. در حالی که به نظر من هنگامی که هیچ دادگاه بورژوایی را قبول ندارید و فراتر از آن خواهان برچیده شدن این دادگاهها و حکومت حامی آن هستید دیگر چه معنی دارد که بر سر بیدادگاه و دادگاه جنجال راه بیندازید؟! بنابراین، استفاده از انواع و اقسام صفتهای همچون «مرگ بر...»، «جلاد...»، «آدمخوار...»، «بیدادگاه و...»، نه تنها نشاندهنده رادیکالیسم نیست، بلکه فرهنگ سرکوبگری و دیکتاتوری را در جامعه تبلیغ و بازتولید میکند. من در مطلبی به نام «تلاش براى لغو احكام دادگاه انقلاب اسلامى سقز و تشكليابى كارگران!»، به تاريخ 9 دسامبر 2005)، چنین نوشته بودم که در این مطلب، نه اسمی از رضا و نه از سازمان وی برده نشده بود، اما این مطلب رضا را چنان برآشفته کرد که در نوشتهای به نام «بهرام رحمانی و «شعبه یکم دادگاه انقلاب اسلامی سقز» را در تاریخ 27 آذر 84 نوشت که در نوع خود «شاهکار؟!» است. رضا در آن مطلب و همچنین در مطلب اخیر خود مرا «متهم» به این میکند که قبلا محسن حکيمی و فعالين لغو کار مزدی در داخل و خارج که بهرام رحمانی هم آنها را همراهی کرد به ما فحاشی کردند که از جمله چرا محاکم قرون وسطايی رژيم اسلامی را "بیدادگاه" ناميديم.» در حالی که این من نبودم که به رضا بگویم چرا دادگاه را بیدادگاه نامیدید، بلکه برعکس این رضا بود که نوشته بود چرا من بیدادگاه را دادگاه نوشته و تیتر مطلب وی نیز هیمن بود. بنابراین، رضا، شعور خوانندگان آگاهاه را دست کم میگیرد و با تحریف واقعیتها سعی دارد به جای این که آن چیزی که احتمالا از من به دل دارد رک و راست بیان کند به تحریف و تهمت و افترا و پروندهسازی علیه من متوسل میشود. اما در مورد گرایش «فعالین لغو کار مزدی»، لازم به تاکید است که اولا، این گرایش فقط به این چند نفری که همواره در نوشتههایشان نه تنها برای جنبش کارگری ایران، بلکه جهان نیز خط و نشان میکشند که اگر پایشان را از سیاستهای مورد نظر اینها یک وجب بیرون بگذارند راست و رفرمیست، تودهای و مجاهد و غیره شدهاند. یا این که آنها، برخورد خصمانهای با سازمانها و احزاب سیاسی چپ و کمونیست دارند. در حالی که این گرایش، در سالهای نخست شکلگیری «کمیته هماهنگی...» نسبت به مخالفین و منتقدین خود و احزاب و سازمانهای سیاسی چپ و کمونیست چنین خصمانه برخورد نمیکردند. بنابراین، باید حساب اینها را با کسانی که سالهای سال پیش از اینهاخود را فعالین لغو کار مزدی مینامیدند و حب و بغض و دشمنی آنچنانی نیز با سازمانها و احزاب سیاسی چپ و کمونیست ندارند، جدا کرد. از آن جایی که فعالین لغو کار مزدی مخالف احزاب سیاسی طبقه کارگر هستند از یک سو، همواره درست و نادرست و وقت و بیوقت در هر نوشتهشان به احزاب و سازمانها چپ و کمونیست میتازند و از سوی دیگر، در تلاشند تشکل تودهای طبقه کارگر را به یک سازمانی تبدیل کنند که شرط عضویت در آن پذیرش لغو کار مزدی باشد. تشکل مورد نظر اینها، نه حزب است و نه تشکل تودهای کارگران، بلکه تشکلی است با سیاستهای یک بام و دو هوا که در جهان بیهمتاست! فعالین کار مزدی تجارب تاریخی و مبارزه طبقاتی جهانی را یک جا جارو کردهاند و با راه انداختن گرد و خاک، قرار است به کشف تازهای نایل گردند که در تاریخ کارگری هنوز اتفاق نیافتاده است؟! نباید شک داشت که فعالین سیاسی چپ و سوسیالیست این الفبای سیاسی در عرصه تشکلیابی طبقه کارگر را نمیدانند که تشکل تودهای طبقه کارگر، تشکلی حزبی و سازمانی با برنامه و اساسنامه یک گرایش معین نیست. و صد البته که زایده احزاب هم نیست و برای خودش برنامه و کنگره و مجامع عمومی و تعیین خط و مش و انتخاب رهبری مستقیم خود را دارد. یعنی اگر کارگری که مذهبی است اصولا نمیتواند عضو یک حزب کمونیست شود، در حالی که این کارگر میتواند به راحتی عضو آن تشکل کارگری شود که در مبارزه بر علیه سرمایهداری، از منافع طبقاتی او دفاع میکند. یا کارگر رفرمیست و متوهم به سیاستهای سندیکالیستی و یا کمونیستهایی که چه عضو سازمان و حزبی باشند و چه نباشند حق طبیعیشان است با هم طبقهایهای خود در تشکل طبقاتیشان بر علیه سرمایهداری متحد و متشکل شوند که یک تشکل ایدئولوژیک نیست. تشکلی که به طور روزمره و پیگیر بر علیه ستم و استثمار سرمایهداری مبارره هدفمندی را سازمان میدهد و طبقه کارگر را به عنوان یک طبقه متحد و متشکل و آگاه برای انقلاب اجتماعی و برپایی حکومت کارگری آماده مینماید. بنابراین، آن گرایشی که میخواهد در تشکل کارگری را به روی اعضا و فعالین سازمانها و احزاب چپ و کمونیست و منتقدین خود ببندد سخت در اشتباه است و به مبارزه و تشکلیابی کارگران لطمه میزند. همانطور که در انترناسیونال اول انواع و اقسام سازمانها، احزاب و اتحادیههای کارگری رفرمیست و رادیکال، فعالین گرایشات مختلف از آنارشیستها تا رفرمیستها، سوسیالیستها تا کمونیستها حضور داشتند و در راس آن نیز مارکس و انگلس سیاستگذاری میکردند، تشکل کارگری نیز محلی برای مبارزه و جدل این گرایشات است. اما امروز فعالین لغو کار مزدی، آنچنان برخورد خصمانهای به اتحادیههای کارگری، سازمانها و احزاب چپ و کمونیست و لنین و غیره دارند که معلوم نیست چگونه و در چه پروسه تاریخی به این نتیجه رسیدهاند؟! ما کمونیستها یا چنین نگرشی مخالفیم و بیشترین تلاشمان را در جهت تشکلیابی طبقه کارگر و سرنگونی سیستم سرمایهداری و حکومت حامی سرمایه با یک انقلاب اجتماعی به پیشگامی و رهبری طبقه کارگر آگاه و متحد و متشکل و برپایی حکومت کارگری قرار دادهایم. به همین دلیل شعار اصلی ما، به عنوان حزب کمونیست ایران از زمان تشکیل این حزب «آزادی، برابری، حکومت کارگری» به معنای واقعی است نه حکومت حزبی. حکومتی که با اتکاء به روابط و مناسبات شورایی به سوی لغو مالکیت خصوصی و لغو کار مزدی و برپایی جامعه نوین کمونیستی حرکت میکند. بنابراین، نگرش فعالین لغو کار مزدی به روند مبارزه طبقاتی و این که الا باید سازمانها و احزاب سیاسی چپ و کمونیست را از بین برد و فقط به یک تشکل تودهای طبقه کارگر در مقابل انواع و اقسام تشکلها و احزاب و سازمانها و دولت و ارتش و پلیس و غیره بسنده کرد، عملا طبقه کارگر را از ابزارهای مبارزاتی خود محروم کردن است؛ و تجارب تاریخی مبارزه طبقاتی و انقلابات را نیز نادیده گرفتن است. ما با این نقد و جهتگیری سوسیالیستی کارگری به استقبال برپایی تشکلهای رادیکال مستقل از دولت، از جمله «کمتیه هماهنگی و ...» رفتیم. روشن است که باید گرایشات رفرمیست درون طبقه را در فضایی آزاد و صمیمی مورد نقد قرار داد اما در عین حال باید وجود این گرایشات در تشکلهای تودهای طبقه کارگر را به رسمیت شناخت و از سیاست حذف خودداری کرد. ما با سیاست حذف و متوسل شدن به قرار و قطعنامه و اساسنامه در تشکلهای مستقل کارگری(منظور مستقل از دولت نه احزاب) و در این جا مشخصا در کمیته هماهنگی مخالفیم. نقطه حرکت ما، وحدت و همبستگی طبقاتی کارگران بر علیه سرمایهداری است. این سیاست کمونیستی خود را نیز بارها با صدای بلند گفته و نوشتهایم. و قرارها و قطعنامههایی را نیز در کنگرهها و ارگانهای دیگر حزب به تصویب رساندهایم. ما، عمیقا از موضع طبقاتی و از دیدگاه مارکسی به مبارزه و منافع طبقاتی و از جمله تشکلیابی طبقه کارگر مینگریم نه از دریچه صرفا تشکیلاتیمان. از سوی دیگر، حزب را هدف خود قرار ندادهایم، بلکه حزب ابزاری مهم در رسیدن به هدف که جز انقلاب اجتماعی و برپایی حکومت کارگری چیز دیگری نیست، با ارزش میداینم. اتحاد و همبستگی طبقاتی و تشکلهای تودهای طبقه کارگر، از سیاستهای فرقهای و سکتاریستی را نباید در سازمانها و احزاب خلاصه کرد، بلکه در افراد و هر جمعی به هر نامی نیز این سیاستها عمل میکند. شاید فروپاشی کمیته هماهنگی در بین توده کارگران مساله مهمی نباشد اما توجه کنیم که فروپاشی آن حتی برای یک دوره کوتاهی هم شده در میان فعالین جنبش کارگری و به ویژه اعضای کمیته هماهنگی سرخوردگی ایجاد میکند. بنابراین، باید تلاش کنیم این کمیته از هم نپاشد. از هم پاشیدن هر تشکل کارگری چه رفرمیست و چه رادیکال شادی و سرور بورژوازی و حکومت آنها را به دنبال دارد و هیچ کارگری و کمونیستی را خوشحال نمیکند. مارکس و انگلس، این بنیانگذاران سوسیالیسم علمی، «لغو کار مزدی» را یکی از مسایل پایهای و مهم برپایی جامعه نوین کمونیستی میدانند. اما آنها در همه اسناد تاریخی و پایهای خود به ویژه در مانیفست کمونیست، به تضاد کار و سرمایه و مالکیت خصوصی و کار مزدی تاکید دارند نه فقط کار مزدی. بنابراین، فعالین لغو کار مزدی، جنبش کارگری کمونیستی و برافکندن سرمایهداری با یک انقلاب اجتماعی و لغو مالکیت خصوصی و کار مزدی را ناقص بیان میکنند. مناسبت سرمایهداری فقط در کار مزدی خلاصه نمیشود و ابعاد گستردهای دارد. اما لغو کار مزدی، نه کشف گرایش «فعالین لغو کار مزدی» و نه مخالفین این گرایش است. اخیرا کتابی به نام «کار مزدی و سرمایه، ارزش قیمت و سود»، از کار مارکس، توسطه میرجواد سیدحسینی و نفیسه نمدیانپور به فارسی برگردانده شده است، سند بسیار مهمی است. در پیشگفتاری که انگلس در 30 آوریل 1891، برای این کتاب نوشته است از جمله میخوانیم: «انتشار این جزوه نخستین بار به صورت مجموعهای از سرمقالات در «نویه اینیشه زایتونگ»، 4 اوریل 1849، آغاز شد. متن حاضر، شامل سخنرانیهای ایراد شده مارکس، سال 1847، در باشگاه کارگران آلمانی بروکسل است...» همچنین در این پیشگفتار تاکید شده است که: «مارکس، نخستین کسی بود که تحقیق کاملی برای کشف کیفیت شکلدهنده ارزش کار به عمل آورد. دستآورد وی گویای این نکته بود: با توجه به شرایط مختلف، این گونه نیست که در همه کارها، برای تولید کالا، ارزش کالا معادل با مقدار کار در نظر گرفته شود. بنابراین، اگر ما امروز به طور مختصر به اقتصاددانانی چون ریکاردو بگوییم که ارزش کالا به وسیله کار لازم برای تولید آن، تعیین میشود به طور ضمنی ملاحظات و محدودیتهای در نظر گرفته شده به وسیله مارکس را نیز پذیرفتهایم. برای هدف کنونی ما، همین مقدار کافی است؛ اما برای دستیابی به اطلاعات بیشتر میتوان به نقد اقتصاد سیاسی مارکس که در سال 1859 منتشر شد و نیز جلد اول سرمایه مراجعه کرد...» این کتاب که 227 صفحه است در صفحه 226 آن، مارکس، چنین تاکید میکند: «... بنابراین، آنها نباید در جنگهای همیشگی و اجتنابناپذیر سرمایه و یا تغییرات بازار هدر بروند. طبقه کارگر باید به این درک برسد که با همه بدبختیهایی که نظام کنونی بر آنها تحمیل میکند، بتواند به طور همزمان شرایط مادی و اشکال اجتماعی را برای بازسازی اقتصادی جامعه به وجود آورد. به جای شعار محافظه کارانه: «یک دستمزد خوب برای یک روز کاری خوب!» آنها باید بر پرچمشان شعار انقلابی «الغای نظام دستمزدها» را ثبت کنند.» بنابراین، بحث لغو کار مزدی به اندازه تاریخ سوسیالیسم علمی، قدمت دارد و تازگیها کشف نشده است. از سوی دیگر، مارکس در یادداشتهایی بر برنامه حزب کارگران آلمان(نقد برنامه گوتا)، که یکی از مهمترین و معروفترین اثار مارکس به شمار میآید، از جمله مینویسد: «... البته در مراحل اولیه جامعه کمونیستی، یعنی در آن موقعی که این جامعه پس از دردهای طولانی زایمان از بطن جامعه سرمایهداری برون میآید این کمبودها اجتنابناپدیر خواهد بود. حق هیچگاه نمیتواند در مرحلهای بالاتر از ساخت اقتصادی جامعه و تحولات فرهنگی تابع آن قرار گیرند. تنها در مراحل بالاتر جامعه کمونیستی، یعنی پس از این که تبعیت اسارتبار انسان از تقسیم کار پایان گیرد، هنگامی که تضاد بین کار یدی و کار فکری از جامعه رخت بربندد، هنگامی که کار از یک وسیله(معاش) به یک نیاز اساسی زندگی مبدل گردد و بالاخره هنگامی که نیروهای تولیدی همراه با تکامل همه جانبه افراد جامعه افزایش یابد و چشمههای ثروت تعاونی جامعه فوران نماید، تنها در آن زمان میتوان از افق محدود حقوق بورژوائی فراتر رفت و جامعه خواهد توانست این شعار را بر پرچم خود بنویسد که: «از هر کس بر جسب تواناییاش و به هر کس بر حسب نیازش.» اگر به این بحث مارکس کمی دقیق شویم و تعمق بیشتری کنیم آن وقت، تناقض فعالین لغو کار مزدی هر چه برجستهتر میشود. اینها میخواهند اهداف نهایی خود را در کمیته هماهنگی و در صحنه تشکلیابی کارگران ایران که هنوز جنین آن در سراسر کشور شکل نگرفته است از یک سو، و این که طبقه کارگر به حزب و سازمان نیاز ندارد به مشغله و دعوای فعالین کارگری تبدیل کنند نشاندهنده این است که چقدر از سیاست مارکسی و اولویتهای دورهای و واقعی طبقه کارگر جوان ایران دور هستند. از سوی دیگر، بر خلاف ادعای فعالین لغو کار مزدی، علاوه بر این که خود مارکس در انترناسیونال اول با احزاب و اتحادیههای کارگری رنگارنگ و با گرایشات مخالف فعالیت میکرد؛ و احزاب کارگری کمونیستی برای مارکس آن قدر مهم بودند که وی در نقد برنامه گوتا، از جمله تاکید میکند: «میخواستم با بررسی مفصل مفاهیمی چون «حاصل کار بدون کم و کاست» و نیز «حقوق مساوی» و «توزیع عادلانه» نشان دهم که هر کوششی که از طرفی نظریاتی را که در دورهای خاص به معنای معینی داشته ولی امروزه منسوخ و به اراجیف لفظی مبدل شده است بر حزب تحمیل کند و از طرف دیگر جهانبینی واقعبنیانهای را که به قیمتی گزاف در حزب پایهگذاری شده و قوام گرفته است، با توسل به هجویات ایدئولوژیک دیگری - مثل حق و امثال اینها که در میان دمکراتها و سوسیالیستهای فرانسوی رایج است - منحرف سازد، این کوشش سرشتی جنایتکارانه خواهد داشت.» بنابراین، فعالین لغو کار مزدی، بیجهت پشت سر سیاستهای مارکس قایم میشوند تا به سازمانها و احزاب حمله کنند و عضویت و فعالیت اعضای آنها را در تشکلهای کارگری ممنوع نمایند. در پایان از نظر من سه گرایش درکهای نادرست و تنگنظرانه، سکتاریستی و رفرمیستی از تشکل تودهای طبقه کارگر دارند به تشکلیابی کارگران و مشخصا رشد و گسترش «کمیته هماهنگی...» لطمه زدهاند: 1- گرایش سندیکالیستی و رفرمیستی در داخل و خارج کشور؛ 2- بخشی از «فعالین لغو کار مزدی» 3- سازمان «اتحاد سوسیالیستی کارگری». اما در مقابل این سه گرایش، گرایش کارگری کمونیستی درون جنبش کارگری که من خود را با تمام وجود متعلق به آن میدانم منافع کل طبقه کارگر را مدنظر دارد و با وجود این که به کار و فعالیت متشکل حزبی اهمیت میدهد اما حزب را نه هدف، بلکه ابزار مهمی برای رسیدن به انقلاب اجتماعی و به قدرت رسیدن طبقه کارگر میداند و مرزبندی روشن و محکمی هم با سکتاریسم؛ فرقهگرایی، خودخواهی و غیره دارد. آرزوی قلبیام این است که گرایشات درون کمیته هماهنگی به جای حذف همدیگر، اختلافات و گرایشات مختلف آن را به رسمیت بشناسند و در فضایی رفیقانه و سالم همدیگر را نقد کنند اما به آن وظیفه اساسی و هدفی که در پیش پای خود گذاشتهاند و در این راستا نیز تاکنون بهای سنگینی پرداختهاند، یعنی یاری رساندن به متشکل شدن کارگران در سطح سراسری بر علیه سیستم سرمایهداری بپردازند و نگذارند با فروپاشی کمیته هماهنگی و یا حذف همدیگر، تجربه و خاطره و آموزش و سنت بدی در جنبش کارگری ایران پای بگیرد. تلاش کنیم در سال جاری، کارگران ایران به آن درجه از تشکلیابی بر علیه سرمایهداری، یعنی در سطح وسیع سراسری و تودهای نائل آیند که از یک سو، حکومت سرمایهداری اسلامی، جرات یورش نه تنها به جنبش کارگری، بلکه هیچ یک از جنبشهای اجتماعی را نداشته باشد و توازن قوای طبقاتی به نفع کارگران و اکثریت جامعه تغییر یابد؛ و از سوی دیگر، بحثها و عملکردهای رفرمیستی، سکتاریستی، تنگنظرانه و فخرفروشانه هر چه بیشتر رنگ ببازد. و در هر شرایطی، سیاستهای رادیکال سوسیالیستی و انقلابی بر فعالیتها و مبارزات جامعه ما حاکم باشد. این هم وظیفه مهمی است که در درجه اول در مقابل نهادها، تشکلها، سازمانها، احزاب و فعالینی قرار دارد که منافعی جدا از منافع طبقه کارگر و انقلاب اجتماعی و برپایی حکومت کارگری با روابط و مناسبات شورایی و نهایتا ساختن جامعه نوین بیطبقه کمونیستی برای خود تصور نمیکنند؛ و با خلوص نیت و با هر کم و کسری اما، به طور پیگیر در مبارزه طبقاتی حضور فعالی دارند. دوازدهم فروردین 1387 - سی و یکم مارس 2008 ضمیمه 1: در جواب «رضا مقدم» بهرام رحمانی در تاریخ نهم دسامبر 2005، مطلبی تحت عنوان «تلاش براى لغو احكام دادگاه انقلاب اسلامى سقز و تشكليابى كارگران!» نوشته بودم. در آن مطلب، به فعالیت دو عرصه مختلف در این دوره، یعنی مبارزه برای لغو احکام دادگاه انقلاب اسلامی سقز و تشکلیابی کارگران تاکید کرده و آن را به شکل زیر به پایان برده بودم: «در جمعبندى اين مطلب لازم به تاكيد است كه آزادى بىقيد و شرط تشكيل اتحاديهها، شوراها، انجمنها، كميتههاى كارگرى و...، جزئى از حق مسلم كارگران براى ايجاد هر نوع تشكل صنفى و سياسى است و همواره كارگران كمونيست در صف مقدم مبارزه طبقاتى قرار مىگيرند. گرايش راديكال و كمونيستى طبقه كارگر، همواره منافع كل طبقه را مدنظر دارد و براى جلوگيرى از تفرقه و پراكندگى به طور مداوم به فكر چارهجويى و راهحل مىافتد. همچنين از تلاشهاى كارگران براى ايجاد تشكلهاى مستقل حمايت و استقبال مىكند و از هر طريق ممكن به آنها يارى مىرساند. براى نزديك شدن هر چه بيشتر تشكلهاى كارگرى براى برپايى يك تشكل سراسرى و جلوگيرى از سياستهاى بوروكراتيك، مجامع عمومى را كه به دمكراسى مستقيم و اراده مستقيم كارگران اتكاء دارد، توصيه و تشويق مىكند. اعتصاب طولانى 57 روزه كارگران نساجى كردستان يك بار ديگر اين واقعيت را در مقابل جنبش كارگرى ايران قرار داد كه اگر كارگران با برگزارى مجامع عمومى منظم با نمايندگان منتخب خود در مشورت و تبادل نظر مداوم قرار گيرند، ترفندها و توطئههاى كارفرمايان، نيروهاى امنيتى و ديگر ارگانهاى دولتى نمىتوانند تاثيرى در عزم و اراده و پيشبرد مبارزه و پيروزى آنها داشته باشند. بنابراين كارگران هر نوع تشكلى به وجود مىآورند و هر نوع اسمى به تشكل خود اختصاص مىدهند اگر به مجامع عمومى اتكاء كنند، از يكسو به طور متحد و قدرتمند در مقابل سرمايهداران ظاهر مىشوند و از سوى ديگر از غلتيدن تشكلشان به سياستهاى رفرميستى و بوروكراتيك جلوگيرى مىكنند. در رابطه با لغو احكام دستگيرشدگان اول ماه مه 83 سقز نيز فعاليت در عرصه بينالمللى، برقرارى تماس با اتحاديهها و سنديكاهاى كارگرى، تشكلهاى بينالمللى مدافع حقوق بشر، رسانههاى گروهى، سازمانهاى مختلفى كه تحت نام چپ، سوسياليست و كمونيست فعاليت دارند از يكسو و افكارسازى حول اين مساله و ديگر مطالبات كارگران از سوى ديگر را بايد هر چه بيشتر تعميق و گسترش دهيم. در عين حال ما بايد در فضايى دوستانه و رفيقانه انتقادات خود را به سياستهايى كه نسبت به آنها نظر داريم در موقع مناسب و در جاى خود مطرح كنيم. با اميد اين كه همه نيروهاى جنبش كارگرى كمونيستى شرايط حساس اين دوره را در نظر بگيرند و از قطبى كردن بىمورد بحثها و به تقابل كشاندن غيرضرورى آنها، به اين دو اولويتى كه در بالا اشاره كرديم توجه بيشترى را مبذول دارند و انرژىها را بىخود به هرز نبرند. ادامه بحثهاى كشدار و اعلام مواضع عجولانه و فكر نشده به كشمكشهاى غيراصولى دامن مىزند و به مبارزه متحد طبقاتى لطمه وارد مىسازد كه باعث شادى سرمايهداران و رژيم حامى سرمايه مىگردد. سرانجام در هر شرايطى، دفاع از منافع مستقل طبقه كارگر، آرمان سوسياليسم و رهايى از بىعدالتى، ستم، اختناق، استثمار و استبداد سرمايهدارى وظيفه دايمى كليه نيروهاى جنبش كارگرى كمونيستى در ايران و جهان است!» همانطور که ملاحظه کردید در جمعبندی مطلب یاد شده و در هیچ جای آن، اسمی از رضا مقدم و اتحاد سوسياليستى كارگرى برده نشده است، اما رضا مقدم، در جواب من، مطبی تحت عنوان «بهرام رحمانى و "شعبه يكم دادگاه انقلاب اسلامى سقز"»، به تاریخ 27 آذر 1384، نوشته است که گویا منظور من صرفا اتحاد سوسياليستى كارگرى از یک سو و تغییر موضع من نسبت به رژیم به توصیه محسن حکیمی از سوی دیگر بوده است. رضا سئوال میکند چرا من، به جای دادگاه انقلاب اسلامی سقز، کلمات تندی مانند «بیدادگاه و رسوا» به کار نبردهام. همچنین او در این مطلب، نظر شخصی مرا تا کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران که عضو آن هستم تعمیق داده است. رضا مینویسد: «در طول اين نوشته بهرام رحمانى هر بار كه به صدور احكام و دادگاه مربوطه مىخواهد اشاره كند انگار مراقب است كه مبادا كلمات تندى نظير "بیدادگاه" و "رسوا" از قلمش جارى شود، و با كوتاه و بلند كردن عنوان رسمى "شعبه اول دادگاه انقلاب اسلامى سقز" چند بار به آن رجوع مىدهد. بدين ترتيب وى در خارج كشور كه به قول خودش "از هر لحاظ دستمان باز است" رهنمودهاى نامه سرگشاده حكيمى مبنى بر بكار بردن عبارت "دادگاه انقلاب اسلامى سقز" به جاى "بیدادگاه سقز" را حتى در انتخاب تيتر مطلبش نيز اجابت كرده است. اتحاد سوسياليستى كارگرى طى دو اطلاعيه مفصلا معناى مضر سياسى اين توصيههاى حكيمى براى طبقه كارگر را بحث كرده است و میتوان به آن رجوع كرد. اما بهرام رحمانى ما را بدليل همين پاسخها مورد ناسزاگويى قرار داده و به كمپين فحاشى عليه ما كه اخيرا در خارج كشور آغاز شده پيوسته است.» اولین سئـوال برای خواننده این است که اگر مطلب بهرام رحمانی را نخوانده آن را مطالعه کند و سپس قضاوت نماید که در کجای نوشته بهرام رحمانی ناسزاگویی وجود دارد و در کجای نوشته او اسم رضا و اتحاد سوسياليستى كارگرى و یا فاکتی از محسن حکیمی رفته است؟ مهمتر از همه چرا باید اطلاعیههای شما مبنای فعالیت ما قرار گیرد؟ رضا، چرا با جملات بازی میکند و کاری به محتوا و مضمون بحث بهرام رحمانی ندارد؟ خواننده مطلب من و رضا در اولین نگاه به این نتیجه ساده میرسد که رضا و من حق داریم مطلب همدیگر و یا هر مطلب دیگری را از دید خود مورد نقد قرار دهیم، اما چرا رضا، آنچنان برآشفته شده است که رحمانی را متهم به کوتاه آمدن در قبال جمهوری اسلامی میکند و به این هم بسنده نکرده و به زعم خود توپ تفرقه و اختلاف را حتا به سوی کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران و سازمان کردستان آن کومهله پرت مینماید: «بهرام رحمانى با اجابت رهنمود محسن حكيمى آيا فراموش كرده كه عضو كميته مركزى حزبى است كه سازمان كردستان آن هيچگاه شيوه مبارزه مسلحانه خود را عليه رژيم اسلامى پس نگرفته است؟ آيا تغيير لحن زبان تبليغى شما عليه رژيم اسلامى منوط به بحث و تصميم كنگره يا دستكم پلنوم كميته مركزى درباره تغيير ماهيت رژيم اسلامى و ارگانهايش نيست؟ آيا لحن و زبان تبليغى عضو كميته مركزى حزبى مسلح عليه رژيم اسلامى نبايد با مسلح بودن آن خوانايى داشته باشد؟ آيا بهرام رحمانى نمیداند در رويدادهايى كه به بحران "جعبه سياه" در اين حزب معروف شد، تغيير زبان و لحن تبليغى عليه رژيم مسئلهاى بود كه برايش توطئه چيده بودند و حاضر بودند قيمت گزافى بابت آن بدهند؟ البته بهرام رحمانى میتواند اسلحه حزبى خود را با ماشين تحرير عرضه نويسان جلوى ساختمان دادگسترى كه ملزمند عبارت "قوه محترم قضائيه" و "شعبه اول دادگاه انقلاب اسلامى سقز" را بكار برند، تعويض كند، اما هيچ حزب، سازمان و گروهى نمیتواند از زير فشار چنين چرخشهايى كمر راست كند.» نخست در مورد محسن حکیمی بگویم، همان طور که همگان مطلع هستند، ایشان عضو «کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل مستقل کارگری» و یکی از هفت نفر دستگیرشده اول ماه سقز است. بنابراین طبیعی است که من هم به عنوان عضو حزب کمونیست ایران و هم به عنوان یک فعال جنبش کارگری کمونیستی وظیفه خود و تشکیلاتم بدانم که با تمام امکانات از لغو احکام دستگیرشدگان و تلاش آنها برای آزادی برگزاری مراسم اول ماه مه، آزادی تشکل، تجمع، اعتصاب و بیان دفاع و مبارزه کنیم. تاکنون نیز در این راستا هیچگونه تامل و کوتاهی نکردهایم. این هم طبیعی است که با برخی نظریات و موضعگیریهای محسن و یا کسانی که وقت و بیوقت از شخص او دفاع بدی هم میکنند موافق نباشم. چنین اختلافاتی در بین اعضای سازمانها و احزاب هم وجود دارد، اما این اختلافات مانع فعالیت مشترک و متحد آنها نمیشود. همچنین بحثهایی نظیر مبارزه مخفی و علنی و یا تلفیق آنها و این که تشکل علنی کارگران نمیتواند مخفی باشد و به طور کلی راه و روش تشکلیابی کارگران صرفا با اعلام موضع و صدور اطلاعیه و انگیزه شناسی و بازی با کلمات و غیره نه تنها کارساز نیستند، بلکه افکار عمومی را نیز مخدوش میسازند. از این رو، باید بحثهای اثباتی را بدون تراشیدن دشمن خیالی و یا چسبیدن به این و یا آن کلمه در فضایی غیرجنجالی داشت. از سوی دیگر اولا، خواننده بلافاصله با خواندن مطلب رضا مقدم، با خود میگوید که مگر بهرام رحمانی، در همین مقاله موضع صریح و روشن طبقاتی علیه سیستم سرمایهداری و رژیم حامی سرمایه و برقراری جامعه کمونیستی اتخاذ نکرده است؟ اگر چنین است که هست، پس چرا رضا به خود اجازه داده است که آن را وارونه جلوه دهد؟ ثانیا، خواننده این سئوال را از او خواهد کرد که چرا خودتان تاکنون چنین نکردهاید و حتی فراتر از آن، در دورهای نیز به نوعی خواهان حذف «سرنگونی جمهوری اسلامی» از ادبیات سازمانها و احزاب چپ و کمونیست و سرنگونیطلب، شده بودید؟ خوب، این هم موضع جدید صرفا ضدرژیمی رضا و اتحاد سوسياليستى كارگرى است که لابد در جمع خودشان کنگره و پلنوم برای آنها گرفتهاند و آن را به دیگران هم توصیه میکنند؟! همچنین باید از رضا پرسید که کدام کنگره حزبی و پلنومی درباره این که مثلا اعضایش در مطالب خود هنگامی که از دادگاه انقلاب اسلامی سقز و... نام میبرند حتما باید چند تا فحش هم نثار این ارگان بکنند، در غیر این صورت مواضع حزب را زیر سـوال بردهاند؟ افراد و جریاناتی که خواهان سرنگونی کلیت رژیم جمهوری اسلامی با یک انقلاب اجتماعی و برپایی حکومت کارگری هستند، دیگر چه لزومی دارد که پشت هر ارگان آن یک صفت هم بگذارند؟ بنابراین، تکرار صفتها پشت هر ارگان جمهوری اسلامی، آن هم در یک مطلب که نویسنده خواهان سرنگونی کلیت این رژیم است، چه ضرورتی وجود دارد، غیر از این که خواننده را با تکرار این صفتها خسته کند، چه خاصیتی دارد؟ البته من شخصا هیچ مخالفتی در به کار بردن چنین صفتهایی در نوشته دیگران ندارم. بنابراین، تغییر مواضع پایهای سیاسی افراد و جریانات نه از سر عدم به کار بردن صفتهایی مانند «بیدادگاه، خونخوار، رسوا و ننگین و یا زنده باد و مرده باد و...»، بلکه تجدید نظر در مواضع پایهای اصول و پرنسیبهای کارگری کمونیستی و طبقاتی است که این هم نیاز به طرح یک مجموعه بحثهای سیاسی و پروسهای چندین ساله است. قاعدتا جمعی که از جناح دوم خرداد رژیم «جنبش اصلاحات» تراشید و 7 - 6 سال گذشته را نیز دست روی دست گذاشتند تا این اصلاحات به سرانجام برسد آن وقت تازه موعد مبارزه طبقاتی «ناب» اتحاد سوسیالیستی کارگری از راه برسد، باید اصولا بیشتر نگران «جعبه سیاه» بغل گوشش باشد و مشغلهاش را بگیرد. از سوی دیگر واقعیتهای جهان در این 18 - 17 سال اخیر به طور بنیادی تغییر کرده و دوران سرهنگها نیز به سر رسیده است. حائز اهمیت است که ادبیات و فرهنگ سیاسی جنبش کارگری کمونیستی باید زبان واقعی خودش را پیدا کند و صرفا از شعار دادنهای بیجا و بیمورد و به کار بردن زبان پرخاشگری دوری جوید. باید فرهنگ سیاسی کمونیستها حتا در طرح شعارها و به کار بردن صفتها نیز با فرهنگ سیاسی بورژوازی متفاوتتر و ملموستر باشد. فرهنگ سیاسی بورژوازی و زبان آن زور، ستم، پرخاشگریهای پدرسالارانه، مذهبی، از بالا، قیمماآبانه، تبعیضآمیز، و فرهنگ و زبان تهدید، ترور و شکنجه و اعدام و استثمار است، در حالی که برعکس، فرهنگ سیاسی و زبان کارگری کمونیستی آزادیخواهانه، برابریطلبانه، رهاییبخش و انسانی است. این مساله نیز نه ربطی به اطلاعیه محسن حکیمی و نه اطلاعیههای اتحاد سوسياليستى كارگرى دارد. بدین ترتیب رضا، بهتر میداند که نسبت دادن «جعبه سیاه» به بحث من، جز فضاسازی و تحریک ناشیانه سیاسی چیز دیگری بیش نیست. حتی درست کردن چنین فضایی به نفع خودش هم نیست. در خاتمه از رضا و اتحاد سوسياليستى كارگرى، مادام که پای حزب کمونیست ایران و سازمان کردستان آن کومهله را به میان آورده است، این سئـوال پرسیده شود که اگر شما این قدر نگران بروز «جعبه سیاه» دیگری در حزب کمونیست ایران و سازمان کردستان آن هستید، هنگامی که کومهله، فراخوان اعتصاب عمومی 16 مرداد 84 در کردستان را داد و این اعتصاب در سرتاسر کردستان هم با موفقیت بیسابقهای برگزار شد، در آن روزها چه قبل از اعتصاب و چه پس از پایان موفقیتآمیز و شکوهمند آن، چرا و به چه دلیل سیاست سکوت در پیش گرفته بودید؟ 21 دسامبر 2005 ضمیمه 2:«کميته هماهنگی برای ايجاد تشکل کارگری» را تقویت کنیم! |
|||
|
|
|||
|
» مطالب ديگرى از همين نويسنده |
|||
|
|
|||
|
Copyright © 2005 - 2006 kargaran-iran.com |
|
||