به سايت کارگران ايران خوش آمديد
 
  از میان مقالات: منظور ما از برقراری سوسياليسم واقعی چيست؟

منظور ما از برقراری سوسياليسم واقعی چيست؟

 سيروان پرتونوری
سرمايه داری به يکباره ظهور نکرد، بلکه از درون جامعه فئودالی رشد کرد، به تدريج قدرت گرفت و در نهايت سيستم فئودالی را از بين برد. رشد توليد کالايی (توليد به منظور فروش) در اقتصاد و شکل گيری بازرگانی از عوامل رشد سرمايه داری بودند. پيشه وران و بازرگانان در شهرها تجمع کردند و با انباشت سرمايه در دستان پيشه وران و بازرگانان کم کم آنان تبديل به طبقه ای شدند که در جامعه فئودالی به آنان طبقه سوم يا طبقه متوسط می گفتند. انقلاب صنعتی به خصوص اختراع ماشين بخار و تکامل شيوه های ذوب فلزات عامل مهمی در تحول فرماسيون اجتماعی- اقتصادی از فئوداليسم به سرمايه داری بود. به موازات رشد نيروهای مولد، با پيدايش طبقات جديد، انديشه های بورژوايی اومانيسم، عقل گرايی و ليبراليسم زمينه های فکری انقلابات بورژوايی را فراهم آوردند. انقلابات بورژوايی هلند، انگلستان و فرانسه ضربات قطعی بر سيستم فئوداليسم وارد آوردند. به هر حال به تدريج سيستم سرمايه داری سيستم مسلط اجتماعی-اقتصادی جهان شد.
سرمايه داران يعنی صاحبان وسايل توليد و کار در مقابل انبوه فاقدان وسايل توليد که مجبورند برای امرار معاش خود برای سرمايه داران کار کنند يا به عبارتی نيروی کار خود را به آنان بفروشند، يعنی مزدکاران.تضاد طبقاتی در جامعه سرمايه داری، همانا تضاد بين مزد کاران و سرمايه داران است.
چنان که ميبينيم  جامعه سرمايه داری براساس استثمار طبقه کارگر استوار است، گروه کوچکی از انسان ها بر همه چيز حاکم اند، اکثريت کارگران صاحب هيچ چيز نيستند، سرمايه داران فرمان می دهند، کارگران اطاعت می کنند. سرمايه داران استثمار می کنند، کارگران استثمار می شوند. تمام ماهيت جامعه سرمايه داری عبارتست از اين استثمار بی رحمانه ای که داماً افزايش می يابد.
سر مايه داری با باز پس گيری تمامی انچه که طبقه کارگر طی ۲۰۰ سال مبارزه به دست آورده است ثابت کرده است که اصلاح پذير نيست و هر گونه اصلاحات اجتماعی در چارچوب تنگ سرمايه داری موقتی و گذار است در شرايط فعلی رهايی از کليه مصائب مستقيم و غير مستقيم سرمايه داری تنها سرنگونی کاپيتاليسم از طريق يک انقلاب سوسياليستی امکان پذير است.در حال حاضر در سطح جهانی تنها نيرويی که منافع واقعی خود را تماما در تضاد با سرمايه داری ميبيند و بنابراين تنها با دست زدن به يک انقلاب راديکال قادر به پيشبرد منافع خويش است طبقه کارگر است .اينک به اثبات رسيده است که هرگونه سوسياليزم و راديکاليسم غير کارگری قادر به نفی کليت سرمايه داری نيست و توانايی گسست کامل از نظم کاپيتاليستی را ندارد و بنابراين جبرا در مقطعی از رشد خود تمامی ادعاهای خود در باره عدالت اجتماعی و آزادی را کنار گذاشته و به سمت سرمايه جهانی حرکت ميکند .بنابراين رهايی از نظم وايرنگر سرمايه ،پايان دادن به مناسبات سرمايه ،از بين بردن استثمار انسان از انسان و ايجاد نظامی اجتماعی مبتنی بر برابری انسان ها ،عدالت اجتماعی و آزادی تنها از طريق سرنگونی سرمايه داری از طريق يک انقلاب راديکال کارگری و سوسياليستی امکان پذير است .
از طرف ديگر سرمايه داری به اوج توحش خود رسيده است کشورهای بزرگ سرمايه داری هنوز موفق نشده اند به دوران طلايی خود باز گردند ،سود آوری سرمايه در بخش های صنعتی پايين آمده است و سرمايه داری مالی ،برای کسب فوق سودهای عظيم محملی مناسب تر از نظامی گری ندارد .هزينه های تسليحاتی و نظامی نه تنها پايين نيامده است بلکه روز به روز در حال افزايش است و کشورهای امپرياليستی برای گسترش نفوذ و حضور مستقيم خود در کشورهای پيرامونی و باز تقسيم جهان ،باعث جنگ های جديدی شده است و هيچ چشم اندازی نيز برای پايان اين وضع متصور نيست به جز تغيير و دگرگونی نظم کنونی سرمايه با انقلابی راديکال و سوسياليستی .

سوسياليسم به يک نظام  رهايی بخش  بشريت  اطلاق می گردد که به رهايی انسان ها از قيودات ناعادلانه اقتصادی، اجتماعی و تشکيل جامعه ای عاری از استثمار و نابرابری معتقد باشد. بر اساس جهان بينی سوسياليستی ارزش های انسانیِ برابری طلبی و آزاديخواهی مانند مالکيت و کنترل جمعی و دمکراتيک  بر توليدات اجتماعی، بايد بر  روابط غيرکالايی، غيرکارمزدی، حق تعيين سرنوشت در زندگی شخصی و تشکيل خود حکومتی های محلی،در نظم سرمايه  حاکم شود و  بايد  افق و مناسبات همبستگی آور جايگزين موازين استثمارگر سرمايه داری شود  و مالکيت و کنترل خصوصی بر ابزار اجتماعی توليد و فعاليت های اقتصادی و ثروت، سيستم پولی و کارمزدی، حکومت اقتدارگرايانه صاحبان قدرت و ثروت و فرهنگ سودجويی فردی و رقابت گرايی لغو  گردد. اگر در چارچوب کاپيتاليسم، صاحبان سرمايه از طريق اهرم هايی نظير مالکيت خصوصی بر ارکان عمده ی اقتصاد (سرمايه، تکنولوژی، اطلاعات، غيره) و بکارگيری نيروی کار پرولتاريا و  اکثريت توده های مردم  زحمتکش به توليد و بازتوليد ثروت و تصرف خصوصی آن می پردازند و اگر بر مبنای قانون ارزش به کارگر عمدتا، معادل متوسط مخارج معيشت وی و خانواده اش حقوق (بخشی از ارزش واقعی) پرداخت می شود و مابقی آن (ارزش افزوده) به عنوان سود به سرمايه دار تعلق می گيرد، طبعا اين رابطه ی استثمارگرانه و نابرابر به ايجاد فاصله ی بسيار فراخ طبقاتی بين اقليتی از صاحبان ثروت و قدرت در يک طرف و اکثريت عظيمی از کارگران  و  مزدبگيران، زحمتکشان، بيکاران در طرف ديگر و نتيجتا گسترش فقر و محروميت وسيع در ميان توده های مردم يعنی بخش اعظم جامعه منجر می گردد که عوارض اجتماعی بسيار ديگری مانند اختيار زدايی، مصرف گرايی بی هدف، ازخود بيگانگی، فرد گرايی و رقابت های ناسالم اقتصادی ،اجتماعی ماحصل ناهنجار آن می باشند.
بنا بر نظر ديالکتيکی و پيشرو  جنبش چپ، با ظهور سوسياليسم يعنی تغيير راديکال در مناسبات اقتصادی، اجتماعی سرمايه داری با نظامی که بر اساس مالکيت و کنترل عمومی و دمکراتيک بر اهرم های اصلی اقتصاد و ثروت توليد گشته از آنها استوار باشد، زندگی تقريبا برای همه ی انسان ها شکوفاتر و دلپذيرتر خواهد گرديد. اگر در جامعه ی سرمايه داری به خاطر وجود روابط کارمزدی، نيروی کار همچون يک شيی وجود خارجی و قدرتی مستقل به خود يافته است  و حتی در مقابل شخصيت انسانی قرار می گيرد و اکثريت مردم اسير قيودات استثمارگر و ستمگر اجتماعی و تحت کنترل سرمايه و مناسبات کالايی آکنده از آن قرار می گيرند، درصورت برقراری سوسياليسم، کارگران و اکثريت قاطع توده های مردم (مزدبگيران، بيکاران، محرومان شهر و روستا و ساير اقشار زحمتکش مانند اغلب پزشکان، متخصصان تکنولوژيک، کامپيوتری، مديران در رده های پايين و متوسط) فارغ از کنترل سرمايه بوده و  با مشارکت آگاه و مستقيم خود در سازماندهی اقتصادی، اجتماعی جامعه و از طريق نفی سيستم کارمزد و روابط بيگانه گرای مشتق يافته از آن که پديده ی عمده ی نفی کننده ی انسانيت است، به ايجاد جامعه ای آزاد، برابر، عادلانه و همبستگی آور اقدام می کنند. در جامعه ی جديد ديگر زندگی مردم تحت کنترل عوامل مخرب اجتماعی (مناسبات استثمارگرايانه،ستمگرايانه و محدوديت های مادی، معنوی متاثر از آن) قرار نمی گيرد بلکه ارزش ها و موازين مثبت بدست آمده در طول تاريخ بشری و از جمله آزادی، دمکراسی و عدالت اجتماعی با ظرفيت های بسيار وسيع تر، راديکال تر و انسانی تر متکامل تر شده در جامعه استقرار می يابند.
در اينجا قابل اهميت است اشاره گردد که در قرن ۲۰ آنچه که به نام سوسياليسم در برخی از جوامع و به ويژه در شوروی سابق تجربه شد با ماهيت انسانی يک جامعه ی سوسياليستی که تا به حال ميليون ها انسان زندگی و جان خود را در راه آن باخته اند فاصله داشت. نظام های مستبد تک حزبی که در آن انسان ها نمی توانستند عقايد دگرانديش خود را ابراز کنند، گروه ها و سازمان های اجتماعی، سياسی خود را تشکيل بدهند و به ويژه اينکه کارگران حق تشکيل اتحاديه ها و سازمان های مستقل خود را نداشتند و در عوض برنامه ريزی های اقتصادی، اجتماعی و تصميم گيری های استراتژيک برای ساختمان جامعه کاملا سانتراليزه و تحت کنترل يک اقليت بسيار کوچک در رهبری احزاب و در زير نظر حکومت گران بودند، هيچگونه قرابتی با يک جامعه ی سوسياليست که حکومت واقعی پرولتاريا مستقر بوده و انسان ها بر زندگی شخصی و اجتماعی خود کنترل آزاد، آگاه و همبستگی آور داشته باشند، نداشتند. اگر به اين نظريه ی بسيار مهم بنيانگزاران سوسياليسم (مارکس و  انگلس) پايبند باشيم که "آزادی هر فرد در قيد آزادی برای همه" است، ديگر بايد بديهی باشد که سوسياليسم يعنی ايجاد شرايطی عادلانه، برابرگونه و بدون استثمار از دمکراسی مرسوم بورژوايی يعنی مشارکت آزاد و آگاه انسان ها در تعيين سرنوشت فردی و خصلت مناسبات اجتماعی جدا ناپذير است. سوسياليسم يعنی تبلور يک زندگی انسانی در ابعاد مادی و معنوی جامعه ، يعنی يک ساختار سياسی واقعا انسانی که  دست يافتنی نخواهد بود. مسئله ی بسيار حياتی اين  است که نفی مناسبات مخرب سرمايه داری و نقد از سوسياليسم تجربه شده در اين قرن تنها طرف ساده تر قضييه است و موضوع چگونگی حرکت در جهت ايجاد سوسياليسم واقعی است که همچون چالش اصلی در مقابل جنبش چپ قرار دارد.
سوسياليسم مثل مراحل ديگر تکامل اجتماعی امری اجتماعی و جهانی است که در رابطه با يک مجموعه جهانی بايد مورد بررسی قرار گيرد. تغيير مناسبات بين کار و سرمايه  و کيفيت اين رشد و ظرفيت و درجه تکاملی آنها بايد مورد توجه عميق در مقياس جهانی قرار گيرد. اساس سوسياليسم  انسان است  و مارکس به اين  نکته تاکيد کرده است. اما زمان به مارکس اجازه نداد تا اين انديشه را بيشتر بشکافد.
سوسياليسم مرحله ای از تکامل تاريخ اجتماعی است و ضرورت استقرار آن اهميتی دارد  که بشريت در نهايت به اين ضرورت تاريخی پاسخ خواهد داد و گريزی از آن نيست و هرکس در اين حکم تاريخی شک دارد بايد به گذار تاريخی در گذشته نگاه کند. با قبول اين حکم، البته پروسه رشد تاريخی سوسياليسم ممکن است کند و يا تند باشد که اين خود موضوعی قابل بحث است.
اما اعتقاد به فلسفه ی ماترياليسم ديالکتيک يعنی پيشروی ناگزير جامعه به سوی موازين عالی تر معنوی و مناسبات عادلانه تر اجتماعی به مثابه ی سوخت و انرژی ذهنی انسان های سوسياليست، سرانجام در مبارزات و فعاليت های جنبش های آزاديخواه و عدالت جو ماديت پيدا می کند. تاريخ بشری مٌهر خود را بر پيروزی اين روند مترقی و انقلابی زده است. معتقدان به اين راه مقدس انسانی، لاجرم، بايد عمل کنند.

زنده باد سوسياليسم


 
 

    » مطالب ديگرى از همين نويسنده

  

  • آغاز بازگشايی مدارس و دانشگاهها و ترس و وحشت سران رژيم از آن
  • جای خالی تاثیرات جنبش چپ دانشجویی در اعتراضات اخیر مردمی
  • خشونت علیه زنان و مبارزه برای ریشه کردن آن
  • زمانی که رهبر سازمان زحمتکشان خود را مجرم ميداند؟
  • در جواب به اطلاعيه خبری اپوزيسيون درون کومه له و حزب کمونيست ايران
  • آغاز باز گشايی مدارس و دانشگاهها و طرح امنيتی کردن
  • اعتراض مشترک سه کارخانه کردستان گامی به پيش برای جنبش کارگری ايران
  • در دفاع از کمونیسم: نقدی بر اعلام فراکسیون فعالیت تحت نام کومه له
  • منظور ما از برقراری سوسياليسم واقعی چيست؟
 

Copyright © 2005 - 2006 kargaran-iran.com