" /> از میان مقالات: September 2008 Archives

« August 2008 | Main | October 2008 »

September 30, 2008

فرامرز دادور: نگاهی به بحران های اقتصادی در جهان امروز


در جهان سرمايه داری حاضر جوامع عمدتاً به دو قطب تقسيم گشته اند، در يک طرف طيف های بسيار کوچک اما فوق العاده قدرتمند، صاحب و کنترل کننده ی ابزار توليد و فعاليت های اقتصادی بوده به کمک ارگان های امنيتی و نظامی حاکم می باشند. در طرف ديگر اکثريت مطلق جمعيت، يعنی توده های کارگری، زحمتکش و محروم، ناچار، در زير سيادت نظام های استثماری، ناعادلانه و ستمگر زندگی می کنند. بديهی است که در جوامع بخاطر اينکه جريان زندگی ادامه يابد، نياز است که در حوزه های اصلی جامعه و بويژه در حيطه ی اقتصاد، سطح معينی از تعادل و ثبات اجتماعی گرچه با آرايش های معين طبقاتی برقرار باشد. در دنيای امروز، نيروی کار اجتماعی به مثابه ی يکی از ارکان اصلی، گرچه پراکنده و خصوصی شده، شالوده ی بنيادی ساختمان جامعه را تشکيل می دهد و حول محور آن است که توسعه ی پيشرفت اجتماعی صورت می گيرد. در سرمايه داری بخاطر عمدگی خصلت سودجويانه در فعاليت های اقتصادی که متاثر از مناسبات بازار و نبود سياست های برابری طلب و عدالتجو(که بخشی از برنامه های سوسياليستی می باشد) است مجموعه ی روابط توليد/ باز توليد و فعاليت های مالی مربوط به آنها، ماورای ضرورت های انسانی و توان خريد از طرف مصرف کنندگان رشد می يابند. سرمايه که معادل ارزش انباشت گرديده و قابل مبادله ارزيابی می شود و نهايتاً در اشکال پول و ساير اوراق مالی پديدار می گردد، ذاتاً بخاطر حفظ هستی آن، در جهت نفوذ به تمامی شاخه های ممکن سودآور اقتصادی، به حرکت درآورده می شود. فعاليت های سرمايه (سرمايه گذاری)، خارج از سوانح ويژه ی اجتماعی (ب.م. جنگ) و طبيعی (ب.م. زلزله) تنها وقتی متوقف گرديده، دچار رکود می گردد که ظرفيت های بازار برای جذب سرمايه جهت توليد سود (ارزش اضافی) اشباع گردد، و در آن صورت در فعل و انفعالات اقتصادی، مبادله ی کالا و روند صعودی انباشت سرمايه و در واقع ايجاد ثروت خلل ايجاد می شود.
 چندين عامل در گردش کامل پروسه ی توليد تاثير بازدارنده دارند که به برخی از آنها در اينجا اشاره می شود. تاريخ نشان می دهد که در سرمايه داری گرايش به افول در سودآوری همواره وجود داشته و در ابعاد مختلف انجام می گردد. يک فرايند اين است که در پروسه ی رشد اقتصاد، موازنه ی تکامل يابنده بين بخش های متنوع اقتصاد و بويژه، بين بخش ۱ ( توليد کالاهای سرمايه ای) و بخش ۲ ( توليد کالاهای مصرفی) تدريجاً منحرف می گردد. برخی از اقتصاددانان، مارکسيست بخش ديگری (۳) نيز اضافه می کنند که شامل فعاليت های اقتصادی غيرمولد مثل کالاهای تجملاتی و سلاح های نظامی می شود. موضوع اين است که برای سرمايه دارها هدف اصلی منفعت جويی است و برای خاطر آنها در توليد و فعاليت های اقتصادی مربوط درحد امکان سرمايه گذاری می کنند. در نتيجه مجموعه ای از کالاها و ارزش ها در اشکال مايحتاج مصرفی، ابزار توليد و ديگر پديده های ارزش يافته ی اجتماعی، توليد می گردند. اما قدرت خريد درميان مصرف کنندگان که عمدتاً از کارمزد و درآمد حاصل شده بوسيله کارگران و زحمتکشان (سرمايه متغير) تغذيه می گردد محدود بوده و درمقايسه با سطح قيمت ها همواره تقليل می يابد. بعد از يک مدت (معمولاً چندين سال، گاهی ۷ تا ۸ سال)، اضافه توليد در محصولات کالايی و مصرفی که از سطح توان خريد مردم فراتر انجام گرفته منجر به معضل اضافه انباشت در سرمايه و در نتيجه رکود در اقتصاد گرديده و طبعاً در سرمايه گذاری کاهش ايجاد می شود.
برای سرمايه دارها يکی از راهکارها جهت انباشت بيشتر ثروت، تقليل هزينه در عرصه ی خريد نيروی کار (کارمزد و هزينه های اجتماعی مربوطه) و توسل به  ايجاد نوآوری راديکال در عرصه ی تکنولوژی و ايجاد تغيير در جهت سازماندهی و مؤثر نمودن مديريت درعرصه ی کار بوده است. اين نگرش همواره در ميان اقتصاددانان سرمايه داری نيز بوده است که با افزايش نسبی مخارج در عرصه ی سرمايه گذاری برای ابزار توليد جهت بارور نمودن فعاليت های اقتصادی و در واقع ايجاد تغيير در موازنه ی "ترکيب عالی سرمايه" به نفع سرمايه ثابت و به ضرر سرمايه متغير (هزينه های صرف شده برای نيروی کار انسانی) سود بيشتری نصيب صاحبان سرمايه می گردد. اما معضل نهفته در اتخاذ اين روش اقتصادی اين است که حامل تناقضات اجتماعی مربوط به خود نيز می باشد، يعنی اينکه با تقليل سرمايه گذاری در بخش مربوط به مخارج نيروی کار (حقوق و مزايای کارگران)، باز هم قسمت ديگری از محصولات و ارزشهای توليد، از طرف توده های زحمتکش به آنها برگشته نمی شود و نتيجتاً قدرت خريد در ميان مصرف کنندگان که اکثراً همان طبقات و اقشار کارگری، متوسط و محروم هستند نيز کاهش می يابد.
در پروسه ی گردش کالا و برفراز معادله ی "پول- کالا– پول" فعاليت های اقتصادی (عمدتاً توليد، توزيع و مصرف) تنها بخاطر ارضای نيازهای ضرور اجتماعی انجام نمی گيرند، بلکه عمدتاً برای حصول منفعت و پول بوده همواره مشکل اضافه توليد و به گفته ی مارکس "ميکروب امکاناً بحران آفرين" را در بردارند. (آرکِن وی:۱۱۱)*. به بيان ساده، با توجه به اينکه برای صاحبان سرمايه انگيزه اصلی منفعت جويی شخصی و گروهی است، ظرفيت کيفی و کمی محصولات و ارزشهای توليد شده ی اجتماعی لزوماً در تناسب ضرور با احتياجات مبرم مردم قرار نمی گيرند. همانطور که در خطور پيش اشاره گرديد تمايل سرمايه داری، عمدتاً در جهت افزايش هزينه در بخش های تکنولوژيک (سرمايه ثابت) و تقليل در عرصه ی مزايا و حقوق برای کارگران (سرمايه متغير) بوده و نتيجتاً بخاطر ايجاد تنزل در قدرت خريد توده های کارگری و زحمتکش که اکثريت قاطع مصرف کنندگان را تشکيل می دهند، در پروسه ی پول– کالا– پول و در عرصه ی فعاليت های توليدی و توزيعی نيز اغلب اختلال بوجود می آيد. بطور خلاصه، بحران اقتصادی اضافه توليد که جزو لاينفک مناسبات سرمايه داری است وقتی ظهور می کند که در سير گردش تجديد و توسعه سرمايه، بخاطر ظهور مانع بازتوليد و بازانباشت سرمايه، يک وقفه ی جدی مالی ايجاد می گردد. که به عنوان بحران ادواری اضافه توليد تداعی ميشود. از اوايل قرن ۱۹ اين نوع بحران های ادواری با فواصل زمانی ۷ تا ۸ سال يکبار ظهور نموده اند. اما در ۳۰ سال گذشته اقتصاد دنيا دچار تحولات جديدتر شده که در خصلت بحران های  اقتصادی نيز تاثير گذاشته است.
همانطور که درخطوط پيشين اشاره گرديد چگونگی رشد اقتصاد در جهان مدرن سرمايه داری، عمدتاً، به پيدايش و ايجاد منابع جديدتر تقاضا برای سرمايه گذاری و سطح توان صنايع جهت عرضه ی محصولات دارای ارزش مبادله بستگی دارد. اما در چندين دهه ی گذشته، بخشاً، ظهور پديده ی "بلوغ اقتصادی"، يعنی تکامل يافتگی سطح ظرفيت در ساختارهای صنعتیِ کشورهای پيشرفته باعث کاهش عميق تری در حيطه ی تقاضا گرديده و نتيجتاً به اشباع هرچه بيشتر کالاها در بازار اين کشورها منجر گرديده است. به گفته ی فليپ اُهارا که در تاييد نظرگاه دويد گُردِن می نويسد، دهه ها است که ديگر به مانند دوران توسعه يافتگی سرمايه داری در يکی دو قرن اخير، تکنولوژی های نوآور درعرصه هايی مانند "برق، اتومبيل، هواپيما، شيميايی، تلفن، راديو، تلويزيون، بهداشت، لوله کشی" که بطور کيفی و کمی در سطح و ظرفيت توليدات تاثير تعيين کننده داشتند پديدار نگشته اند. گرچه وقوع برخی نوآوری ها در عرصه های اطلاعات و ارتباطات مثل اينترنت موجب پيدايش تحرک های مقطعی در فعاليت های اقتصادی شده اند اما آنها  به مانند ظهور انقلابات تکنيکی در عرصه های نام برده شده، اثر دوران سازی در ايجاد تحول کيفی در حوزه ی بازتوليد نيازها و تقاضاها برای خريد و مصرف محصولات اجتماعی نداشته اند (والدِن بِلو: ۹۸).* اضافه بر آن، سياست های انحصارگرانه از طرف شرکت های فراملی نيز به طور مصنوعی به قيمت برخی از کالاها افزوده تاثير عظيمی در فراخ تر شدن فاصله ی طبقاتی و طبعاً محدوديت های بيشتر در قدرت خريد مردم و در نتيجه به ايجاد اضافه توليد و  انباشت سرمايه ی غير مولد می انجامد. در واقع سالهاست که به خاطر ظهور اشباع در روند فعاليت های اقتصادی در جوامع صنعتی پيشرفته و بويژه رويارويی با مشکل تنزل در سطح "ظرفيت برای مصرف کالاهای کارخانه ای" که از سطح ۸۵ درصد در سالهای ۱۹۶۰ به ۷۹.۸ درصد در سال ۲۰۰۷ تقليل پيدا نموده است، يک پروسه ی تدريجی فاصله گيری از سرمايه گذاری در عرصه های توليدی شکل گرفته است (فاستر، مانتلی ريويو، آوريل ۲۰۰۷: ۱۲).* در عين حال اگر در سالهای جنگ سرد، سرمايه گذاری در بخش های نظامی تا حدی اشتغال آفرين بوده و درصد بالاتر ماليات در جامعه قابل پذيرتر بود ولی در شرايط امروزين که مبالغی بالای تريليون دلار صرف جنگ عراق، افغانستان و ساير پروژه های نظامی شده است، حتی به بهانه ی "جنگ با تروريسم" نيز، رژيم حاکم در آمريکا نمی تواند و قادر نيست که مثل گذشته سرمايه های کلان بازانباشته شده را در صنايع جنگ بکار ببرد. بی شک، دامن زدن به جنگ ماجراجويانه و تجاوزکارانه در عراق و افغانستان هر چه بيشتر ثروت های انسانی و مادی را به هدر داده و به فعاليت های مولد اقتصادی نيز اضافه نکرده است.
برای مقابله با معضل اقتصادی اشباع / انقباض در ۳۰ سال گذشته، بخشی از سرمايه ها به عرصه های بانکی و مالی هجوم آوردند. همانطور که جان بلمی فاستر بدرستی تحليل می کند، مبتنی بر تئوری "تز رکود" که دهه ها پيش بوسيله ی هَری مگراف و پُل سوييزی طرح شده بود، سير حرکت انفجارآميز فعاليت های اقتصادی به سوی بخشهای بانکی/ مالی، در واقع ناشی از "واکنشی است که در قبال ظهور رکود در اقتصاد پايه ای" رُخ می دهد (مانتلی ريويو:۹).* همانطور که ذکر شد اقتصاد سرمايه داری در جهت سودجويی و انباشت سرمايه عمل می کند و مازاد سرمايه های سرگردان، بطور دايم، در جستجوی فرصت های منفعت جويانه برای سرمايه گذاری در گردش هستند. معضل اصلی اقتصاد سرمايه داری يعنی پديده ی بحران در بازتوليد و بازانباشت که از اشباع گرديدن ظرفيت برای جذب سرمايه در بخش های ساختاری حاکی می شود حتی اگر راه حل های موقت مرحله ای ايجاد گشته و از جمله تحولات راديکال در عرصه ی تکنولوژی و مديريت نيز به وقوع بپيوندد، اما هنوز اين مشکل ذاتی در جوامع مدرن امروزی همواره گريبانگير خواهد بود. در واقع به خاطر وجود بحران های بيشمار در سرمايه داری و بويژه نوع اضافه توليد و در نتيجه هجوم سرمايه ها به عرصه های بانکی/ مالی و نهايتاً ايجاد اشباع ظرفيت در اين بخش است که امروزه با رکود عميق تر و بحران اقتصادی خانمان براندازتر، بويژه برای اکثريت توده های کارگری، زحمتکش و محروم روبرو گشته ايم. گرچه در چند دهه ی گذشته، جهت گيری گرانيکاه سرمايه ها به سوی صنايع بانکی/ مالی، برای سالها در بازار اقتصاد جهان ظاهری آرام به نمايش می گذاشت، اما چندی است و بخصوص در ماههای اخير در آمريکا و در برخی از کشورهای صنعتی ديگر، اقتصاد آنها و بويژه صنايع مالی با تلاطم های عظيم روبرو گرديده اند.
اگر تنها در دهه ی گذشته شرکت های بزرگ خصوصی و برخی از رژيم های دنيا (ب.م. چين و برخی کشورهای نفت خيزعربی) بخاطر سودجويی بدنبال سرمايه گذاری مالی بودند و در طی اين پروسه با استفاده از کمک بانک جهانی، صندوق بين المللی پول و سازمان تجارت جهانی باعث پيوندهای مالی وسيع تری در سراسر جهان شده اند. واگر تجويز موازين نئوليبرال اقتصادی در بسياری از جوامع توسعه يابنده (بيش از ۷۰ کشور)، در ميان آنها مکزيک، آرژانتين و تعدادی از کشورهای جنوب آسيای شرقی باعث گرديده است که آنها وادار به گرفتن وام از بانکها و موسسات مالی بين المللی بشوند، در اين جهان سرمايه داری پر از هرج و مرج و نبود سياست های برابری طلب و همبستگی آور که می بايد از طرف دولتهای دمکراتيک و مردمی اعمال شوند نتيجه ای بجز انفجار بحران های اقتصادی در سالهای ۱۹۸۰ (ب.م. مکزيک)، در سالهای ۱۹۹۰ (ب.م. کشورهای آسيای غربی، روسيه، برزيل و آرژانتين)، بجای نگذاشت. در واقع به نوعی، سرمايه های بزرگ متروپل، بخاطر معضل بازانباشت سرمايه و نبود ظرفيت جذب آنها در دنيای صنعتی، با صدور سرمايه های مالی به جوامع عقب افتاده تر که ناچار به استفاده از وام بوده وهستند، آنها را نيز دچار بحران های عظيم تری نمود. در ايران نيز از اواخر ۱۹۸۰ به بعد رژيم جمهوری اسلامی بخاطر تداوم چرخ اقتصاد، گرچه در چارچوب مناسبات عمدتاً غيرتوليدی/ تجاری و به کمک درآمد نفت و توسل به حکومت سرکوب از وام های اعطا شده از طرف مؤسسات و دول امپرياليستی برای ادامه ی حيات سياسی خود و مزايای بسيار عظيم مالی و اجتماعی همراه آن استفاده نموده است.* در سالهای ۱۹۹۰ رقمی به اندازه ی ۳۰ بيليون دلار سطح بدهکاری دولت ايران به بانک های خارجی را تشکيل می داد و در سالهای اخير مقدار بدهی خارجی رژيم ايران، در حاشيه ۲۰ بيليون بوده است. البته بخاطر ازدياد درآمد نفت در چند سال گذشته که به بالای ۷۰ بيليون دلار در سال رسيده است، درصورت وجود يک دولت مردمی که آزادانه انتخاب شده بود و سياست های اقتصادی جامعه را در چارچوب وجود موازين دمکراتيک و مشارکت خلاق مردم برنامه ريزی می کرد، نه فقط اثر بحران های اقتصادی جهان سرمايه داری در طی سالهای گذشته در ايران خفيف تر می بود بلکه با دسترسی به درآمد منابع نفت و گاز، استفاده معقول از آن و توزيع عادلانه ثروت در جامعه وضعيت توده های مردم را به مراتب بهتر می نمود. اما با توجه به وجود يک رژيم خودکامه ی مذهبی که حکومتگران آن در شراکت با بخشی از صاحبان خصوصی ثروت و بخصوص در بخش های تجاری، خدمات و ساختمان، فارغ از نظارت و کنترل مردم و نمايندگان واقعی آنها به غارت منابع طبيعی و اجتماعی و ثروت اندوزی شخصی و گروهی خود مشغول هستند، جامعه نيز دچار شرايطی می گردد که نيمی از جمعيت در زير فقر زندگی می کنند و به نوشته ی محمد صادق جنت يکی از ژورناليست های خودی، اقتصاد کشور حاوی مشکلاتی چون "تورم مزمن، بيکاری دو رقمی و کم رشدی" بوده و توليد سرانه ی آن حدود ۳۰۰۰ دلار يعنی ميانگين جهان (۶۰۰۰ دلار) می باشد (دنيای اقتصاد، ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۷).
هم اکنون در سطح جهان بحران های اقتصادی يکی پس از ديگری ظاهر می شوند. در دهه ی گذشته هجوم سرمايه ها به بخش های مالی (اعتبارات، وام، اوراق مالی و غيره) باعث گرديد که مؤسسات عظيم بانکی و مالی در ماههای اخير با ورشکستگی روبرو گرديده و يا اينکه تنها به کمک دولتهای خود از ورطه ی سقوط نجات يابند. تنها در آمريکا تا بحال (اواخر سپتامبر) تعدادی از شرکت های بسيار بزرگ مالی مانند لهمن برادرز ((Lehman Brothers، مريل لينچ (Merrill Lynch)، فنی می (Fannie Mae)، فردی مَک(Freddie Mac) ، بيرن اَِستِرنز (Bearn Stearns)، آمريکن انترناشنال گروپ (American International Group)، واشنگتن ميوچال (Washington Mutual) که طی سالها به پای خريد و فروش اوراق مالیِ مصنوعاً ارزش يافته، بخصوص بخش های متعلق به وام های مسکن رفته بودند و سپس بخاطر ترکيدن حباب های چندين ده و يا صد برابر ارزش واقعی، در معرض ورشکستگی و سقوط کامل مالی بودند حال مورد حمايت مالی و حتی در مواردی زير نظارت دولت فدرال قرار گرفته، صدها بيليون دلار و احتمالاً بيشتر از يک تريليون دلار از کيسه ی مردم، در شکل ماليات صرف نجات، بازخريد و يا تحليل کامل، اما حساب شده ی اين کورپوريشن ها شده است. همه ی اين اقدامات در حالی انجام می گيرند که صدها هزار از کارکنان اين شرکتها بيکار گرديده و ميليونها نفر بخاطر اينکه قادر نيستند اقساط برای مسکن خود را بپردازند از منازل خود متواری شده در پروسه ی ملحق گرديدن به خيل بی خانمانان و محرومان هستند. تعداد بسياری از مديران قبلی در اين شرکتهای ورشکسته شده و يا بازخريداری گرديده و تجديد حيات يافته با تصاحب ميليون ها  و حتی بيليون ها دلار به زندگی مرفه خود ادامه می دهند. بنا به گزارش اخير در فايننشال تايمز، در حاليکه، طی سه سال گذشته ۷ بانک مهم آمريکا حدود ۵۰۰ بيليون دلار ضرر ديده اند، مقدار پولی که به مدير عاملان اين مؤسسات پرداخت شده نزديک به ۹۵ بيليون دلار بوده است (وُرلد سوسياليست وبسايت، اُرگ، ۱۶ سپتامبر ۲۰۰۸).* اين روزها (هفته آخر سپتامبر) در آمريکا صحبت از تخصيص حدود ۷۰۰ بيليون دلار پشتوانه ی دولتی برای نجات کمپانی های در حال ورشکستگی است و گرچه اين پروژه احتمالاً با چندی تغيير مورد تاييد کنگره آمريکا، احزاب جمهوريخواه و دمکراتيک و کانديدهای رياست جمهوری قرار خواهد گرفت، فقط کافی است در نظر گرفته شود که مبلغ مورد نظر، کوله بار بسيار سنگين ديگری است که به بيش از ۱۱ تريليون دلار بدهی سراسری آمريکا به بانکهای خارجی و بخصوص به بانک مرکزی دولت چين اضافه می شود که قرار است از نسل های کنونی و آينده آمريکا و به مانند گذشته عمدتاً از توده های کارگری و زحمتکش، برای پرداخت آن بيگاری کشيده شود. همه ی اين بده و بستانهای مالی، عمدتاً در درون محدوده ی بين مسئولين حکومتی در آمريکا و برخی از ساير کشورهای پيشرفته صنعتی و مديران رده ی بالای مؤسسات غول پيکر بين المللی و بدون اطلاع و بدور از کنترل اکثريت مطلق توده های کارگری، زحمتکش و محروم انجام می گيرند.
کوتاه سخن، مسئله حياتی اين است که بحران های مزمن سرمايه داری و از جمله بحران بسيار مخرب اقتصادی اخير ناشی از مناسبات رقابت گرا و سودجويانه ی سرمايه داری، معضل های بازتوليد/ بازانباشت سرمايه، خصلت فرصت طلبانه ی سرمايه های سرگردان و سرانجام ترکيدن حباب های بيش از دهها تريليون دلار از سرمايه های مالی که به گفته ی کَوِن فيليپز با پشتيبانی کامل دولت و بانک مرکزی "اقتصاد آمريکا را به گروگان گرفته" و تنها بين سالهای ۲۰۰۶-۱۹۸۷، سطح بدهی در بازار اعتبارات آمريکا را از ۱۱ تريليون دلار به ۴۶ تريليون دلار رساند (بيل مويرز ژورنال، ۱۹ سپتامبر ۲۰۰۸)،* می باشند. بروز اين بحران های ژرف اقتصادی حامل پيام طنين آور جهانی هستند و آن اين است که ضرورت برای سازماندهی سوسياليستی در جوامع يعنی استقرار مالکيت و کنترل اجتماعی بر ابزار اصلی توليد و بويژه در صنايع استراتژيک و ايجاد دمکراسی واقعی سياسی جهت مشارکت جمعی توده ها بر سرنوشتِ اجتماعی خود فرا رسيده است و تنها در صورت استقرار حکومت های دمکراتيک سراسری بوسيله ی کارگران، زحمتکشان و محرومان و انبساط افقی آن در اشکال خود حکومت های محلی و تلاش تدريجی برای محو روابط کالايی و انواع ديگر ستم های اجتماعی در ميان مردم است که در جامعه برابری، عدالت و سعادت همگانی ايجاد می گردد. جنبش سوسياليستی يقين دارد که در قرن بيست و يکم، انسانها با نفی سرمايه داری، در جهان سوسياليسم می آفرينند.
سپتامبر ۲۰۰۸

پا نوشتها:            
• R.Kenway, “Crisis”, in Marxian Economies, edited by John Eatwell, Murry Milgate and Peter Newman, w.w. Nortorn & Company, pp ۱۱۰-۱۱۴.
• Walden Bello, “Dilemmas of Domination”, Metropolitan Books, ۲۰۰۵.
• Monthly Review, An independent Socialist Journal, New York.
• Donya-e eqtesad, a newspaper in Iran   دنيای اقتصاد، تهران
• “The Wall Street Crisis and the failure of American capitalism” by Barry Greg in world Social web site.org, published by the international committee of the ۴th International (ICFI).
• Bill Moyers Journal,
www.pbs. Org/moyers/journal, Sept ۱۹ ۲۰۰۸.

اوضاع سیاسی ایران و ضرورت تشکیل«گرایش مارکسیست‌های انقلابی ایران»

متن سخنرانی افتتاحیهی رفیق مازیار رازی

در کنفرانس گرایش مارکسیست های انقلابی ایران

با درود به تمام رفقای حاضر در کنفرانس!

میخواستم بحثم را با یادآوری یک واقعه تاریخی آغاز کنم. درسال 1898 کنگره کوچکی مرکب از 9 نفر در شهر مینسک (روسیه) ترتیب داده شد. این عده قلیل گروه کوچکی به نام «حزب کارگران سوسیال دموکرات روسیه» را بنا نهادند. گرچه تمام اعضای این گروه بلافاصله دستگیر شدند، اما بنیاد این گروه منجر به یک واقعه تاریخی مهم شد. این گروه بعدها با  نام حزب کمونیست روسیه (بلشویکها) شناخته شد. کمتر از 30 سال پس از این اجلاس 9 نفره، بزرگترین انقلاب کارگری در تاریخ بشر را بلشویکها در اکتبر 1917 در روسیه سازماندهی کردند. ما حامل این سنن تشکیلاتی هستیم.

رفقا! کنفرانس امروز نیز یک واقعه تاریخی است. اما امروز در مقابل ما تکالیف عظیمی قرار گرفته است.

سوالی که در ابتدا باید پاسخ داده شود این است که چرا ما نخستین کنفرانس خود را در این وضعیت و امروز برگزار میکنیم؟ چرا این کنفرانس چند سال پیش و یا  چند سال پس از امروز برگزار نشده است؟

پاسخ به این سوال، برای رفقایی که به اصول حزب لنینی اعتقاد داشته و به اهمیت این حزب پی برده و آن را درک کرده، و به انحرافات شبه آنارشیستی و شبه منشویکی و سانترستی آغشته نبوده، و دچار دلسردی و رخوت نشده باشند، بسیار ساده است. یافتن این پاسخ تنها با ارزیابی وضعیت عینی و ذهنی جامعه امکانپذیر است.

لنین همواره از وجود 4 اصل مهم برای توضیح وضعیت پیشاانقلابی و تدارک سازماندهی انقلاب آتی جامعه سخن به میان آورده است. 1- بحران عمیق اقتصادی و سیاسی و انشقاق در درون هیئت حاکم 2- وخیمتر شدن وضعیت تودههای مردم 3- سازماندهی و تداوم مبارزات کارگری علیه نظام سرمایهداری و 4- رهبری انقلابی برای سازماندهی انقلاب اجتماعی و استقرار حکومت کارگری.

در جامعه ایران تمام شرایط عینی ذکر شده، کم و بیش وجود دارند. تنها عامل ذهنی و یا نبود رهبری انقلابی است که غایب است. اگر این ارزیابی درست باشد؛ بدیهی است که تدارک برای ایجاد یک حزب لنینی در دستور کار مارکسیست‌های انقلابی باید قرار گیرد. به سخن دیگر استراتژی اساسی مارکسیست‌های انقلابی ایجاد یک حزب پیشتاز انقلابی است.

بنابراین پاسخ به سوال بالا این است که: وضعیت برای تدارک ایجاد چنین حزبی امروز آماده‌تر از هر زمان دیگری است. پیش از این، شرایط به پختگی امروز نبود (و ما هم خودمان به اندازه کافی آماده نبودیم)، در آینده هم تشکیل آن دیر خواهد بود. زیرا نمی‌توان در دوره اعتلای انقلابی (که در جامعه‌ای نظیر ایران هر چند دهه یکبار است) یک روزه حزب پیشتاز انقلابی را ساخت و تصور کرد که با ظاهر گشتن یک تشکیلات، بخش تعیین‌کننده‌ی توده‌ها به ناگهان به آن خواهند پیوست! خیر چنین ارزیابی‌ای در تقابل با تجربه انقلاب اکتبر 1917 و سنن بلشویزم است.  تدارک ساختن یک حزب پیشتاز انقلابی از سال‌ها پیش از تشکیل آن باید صورت پذیرد. 

اما، از آنجایی که این حزب باید همراه با کارگران پیشرو (کارگر روشنفکران) ساخته شود، از امروز باید پُلی برای پر کردن این فاصله ایجاد گردد. پُلی که وضعیت پراکندگی مارکسیست‌های انقلابی را به ایجاد یک حزب پیشتاز انقلابی پیوند زند. این پُل «گرایش مارکسیست‌های انقلابی ایران» است که امروز نخستین کنفرانس آن برگزار شده است.

با اشاراتی گذرا به عوامل عینی در جامعه، باید ارزیابی کرد که معیارهای ذکر شده توسط لنین با وضعیت کنونی جامعه ایران چه انطباقی دارد؟

وضعیت بحرانی دولت سرمایه‌داری

الف) بحران اقتصادی جامعه

شاخص سنجش وضعیت اقتصادی تورم و بيکاری است که این دو جزء لاينفک نظام سرمايه‌داری هستند. برای افزايش سود (ارزش افزونه)، سرمايه‌داران مجبورند نیروی کار کارگران را در بازار خریداری کرده و آنها را استثمار کنند. اما این استثمار ساده، کفاف تشنگی سرمایه‌داران را برای ثروتمند شدن، نمی‌دهد. سرمایه‌داران برای رسیدن به سود بیشتر باید تا حد امکان دستمزدها را پايين بياورند و قيمت‌ها را بالا ببرند. این اقدام در کشورهای صنعتی غربی که از سابقه اتحادیه‌های کارگری و مقاومت‌های کارگری برخوردار بوده‌اند، از طریق بالا بردن فناوری تولید (پیشرفت تکنولوژی) انجام می‌گیرد (ماشین‌آلات نوین به کاهش ساعات کار برای تولید صنایع پیشرفته می‌انجامد). اما، در جوامع واپسگرا سرمایه‌داری (مانند ایران) استثمار کارگران به شکل بدوی (همانند اواخر قرن 19 و اوائل قرن 20 در اروپا) صورت می‌گیرد. دستمزدها نه تنها پائین نگه‌ داشته می‌شود که در بسیاری از موارد، اصولا پرداخت نمی‌شوند! اين کار باعث کم شدن قدرت خريد مردم و در نتيجه فروش نرفتن بخشی از محصولات توليد شده می‌شود. برای رفع اين مشکل، سرمايه‌داران وارد رقابت شديدتر با يکديگر می‌شوند و عده‌ای را از ميدان به در می‌کنند. در نتيجه عده‌ی زيادتری بيکار شده و قدرت مصرف جامعه پايين می‌آيد. بحران اقتصادی شدت می‌يابد. اين بحران به صورت بحران اضافه توليد نمايان می‌شود. يعنی اين که جامعه قدرت خريد آن چه را که توليد می‌شود، ندارد. در اين شرايط تورم هم به سرعت ازدياد می‌يابد، زيرا که ورشکستگی بالا می‌گيرد. کارخانه‌ها يکی پس از ديگری يا تعطيل می‌شوند و يا از ظرفيت توليد خود می‌کاهند. پائين آوردن ظرفيت توليد به معنای بالا رفتن مخارج توليد است. بیکاری روزانه افزایش می‌یابد. در مورد ایران آمار و ارقام چنین نابه سامانی‌هايی بسیار است. برای نمونه:

واحد اطلاعات اقتصادی اكونومیست در گزارش ماه جولای 2008 وضعیت بازار كار ایران تا سال 1391 را مورد بررسی قرار داده و پیش‌بینی كرده است كه نیروی كار كشور از 23 میلیون و 700 هزار نفر در سال گذشته به 24 میلیون و 300 هزار نفر در سال جاری خواهد رسید كه افزایش 2.8 درصدی، این میزان را در سال آینده به 25 میلیون نفر خواهد رساند. این واحد انتظار دارد كه در سال جاری نرخ بیكاری ایران از 12 (2 میلیون و 600 هزار نفر) به 12.5 درصد و در سال آینده به 12.9 درصد افزایش یابد (یعنی بیش از3 میلیون و 250 هزار نفر). طی سال 89 شمار افراد شاغل در ایران معادل 25 میلیون و 700 هزار نفر و نرخ بیكاری برابر با 13.2 درصد خواهد بود كه این شاخص‌ها در سال 1390 به ترتیب به 26 میلیون و 400 هزار نفر و 14.1 درصد خواهد رسید. سال 1391 سالی است كه نیروی كار 27 میلیون نفری برای كشور به ثبت خواهد رسید. همچنین در این سال نرخ بیكاری 15 درصدی گریبانگیر دولت خواهد بود (یعنی بیش از 4 میلیون نفر بیکار).

گزارش بانک مرکزی 1387 نشان می‌دهد در پنجمین ماه سال خورشیدی، سیر صعودی قیمت کالاها همچنان ادامه یافته و برنامه‌های دولت و بانک مرکزی برای جلوگیری از رشد قیمت‌ها مؤثر واقع نشده است. نرخ تورم در ایران با محاسبه‌ی قیمت 359 قلم کالا و خدمات مصرفی تعیین می‌شود و میانگین قیمت کالاها در مرداد ماه حاکی از ادامه افزایش نرخ تورم در ایران است. بانک مرکزی ایران نرخ تورم را هر ماه محاسبه می‌کند، اما نرخ رسمی تورم معمولا بر اساس تغییرات یک سال گذشته تعیین می‌شود. بر اساس گزارش جدید بانک مرکزی، در دوازده ماه گذشته تا پایان مرداد میانگین نرخ تورم به 3/22 درصد رسیده است. این گزارش نشان می‌دهد که نرخ تورم در یک سال و نیم اخیر حدود ده درصد افزایش یافته است (البته آمار غیررسمی بیش از این است و به احتمال قوی نزدیک به 35 درصد است).

 بهای بنزین نیز که تابستان سال گذشته سهمیه‌بندی شده، هر لیتر، یک صد تومان است و بنزین آزاد با بهای چهارصد تومان عرضه می‌شود. براساس برنامه باید تا سه سال و نیم دیگر، قیمت بنزین از سبد حمایتی دولت خارج و به قیمت بازارهای بین‌المللی عرضه شود. اضافه بر این فشارهای بین‌المللی برای حل مشکل غنی‌سازی اورانیوم و تحریم‌های اقتصادی بانک‌های ایران در سطح بین‌المللی، وضعیت اقتصادی را وخیم‌تر از پیش کرده است.

در ماه‌های اخیر بازار کالاهای مصرفی به شدت دستخوش تغییر شده و قیمت کالاهای مصرفی روز به روز در حال افزایش است. افزایش نقدینگی مهم‌ترین علت رشد نرخ تورم به حساب می‌آید (بنا بر اقتصاد دانان سرمایه داری) که بر اساس گزارش‌ها از مرز 160 هزار میلیارد تومان فراتر رفته است. گزارش‌ها نشان می‌دهد که در سه سال گذشته بخش عمده‌ای از درآمدهای نفتی به ریال تبدیل شده و نقدینگی از حدود 70 هزار میلیارد تومان به بیش از 160 هزار میلیارد تومان رسیده است. بخش عمده‌ی این پول هنگفت به سمت بازار مسکن سرازیر شده و قیمت مسکن را تا چند برابر افزایش داده است. درآمدهای ارزی ایران در سه سال اخیر حدود 250 میلیارد دلار برآورد شده که به عقیده‌ی کارشناسان اقتصادی، دولت با تبدیل آن به ریال و تزریق آن به اقتصاد، باعث افزایش شدید تورم شده است. بخشی از این درآمدها در بخش‌های غیرمولد و تامین هزینه‌های جاری دولت صرف شده است که به گفته‌ی تحلیل‌گران اقتصادی، به افزایش نقدینگی و رشد تورم منجر شده است.

اما شيوه‌ی هميشگی گردانندکان دولت اين است که کليه‌ی مشکلات و فلاکت‌ها را بر دوش کارگران بيندازد. امروز بيش از هر زمان ديگری، بخش اعظم کارگران در خطر پيوستن به تهيدستان شهری قرار دارند. صدها هزار نفر از کارگران فعال و شاغل کشور به علت سياست‌های دولت، بيکار و بی‌خانمان شده‌اند. بهای مواد اوليه هر روز در حال افزايش است و کوچک‌ترين اقدام اساسی برای مهار کردن آن انجام نمی‌گيرد. سياست‌های سرمايه‌داران، کارگران را در معرض نابودی مالی قرار داده است. ميليون‌ها کارگر به نان شب خود و خانواده‌ی خود محتاج‌اند. آنان نيز که هنوز بيکار نشده‌اند، با افزايش قّيمت‌ها به خيل فقرزدگان می‌پيوندند. طبق آمار دولتی 14 میلیون زیر خط فقر هستند (بر اساس خط فقر تعیین شده توسط دولت که 120000 تومان در ماه است. در صورتی خط فقر واقعی امروز به  300000- 400000 تومان در ماه می‌رسد. یعنی تا 20 میلیون نفر زیر خط فقر می‌توانند قرار گرفته باشند).

یک تصویر کلی از چشم‌انداز وضعیت اقتصادی چنین نشان می‌دهد که از جمعیت 70 میلیونی تنها یک سوم آن در بازار کار قرار می‌گیرند (27 میلیون نفر). از این تعداد 4- 5 میلیون بیکار خواهند بود. با افزایش فرا تر جمعیت، وضعیت به حالت‌های انفجاری می‌رسد. درآمد نفت نیزعمدتا  صرف خرید سلاح و کمک‌رسانی به حزب‌الله منطقه می‌شود. باقی آن با وام‌هایی بدون حساب و کتاب به چند درصد معدود از حامیان دولت پرداخت می‌شود، بدون هیچ برنامه اقتصادی و چشم‌انداز روشنی برای حل مشکلات توده‌های مردم. در نتیجه خیل عظیمی از کارگران جوان و جوانان تحصیل کرده در مقابل نظام ناتوان سرمایه‌داری خواهند ایستاد. این خیل عظیم معترض نیروی بالقوه انقلاب آتی هستند.

ب) بحران سیاسی دولت سرمایه‌داری

در سطح سیاسی «حکام» دچار بحران و اتخاذ مواضع متضاد در مورد حل مسایل ملی و بین‌المللی شده‌اند. برای نمونه:

در سال‌های پیش همواره جناح‌بندی‌ها بر محور جناح "اقتدارگرا" و "اصلاح طلب" تقسیم می‌شد. با سیاست‌های احمدی‌نژاد چه در عرصه ملی و چه بین‌المللی، اختلافات نه تنها در درون جناح‌بندی‌های سنتی بالا گرفته که در درون هر یک از جناح‌های سنتی نیز افتراق‌های عمیق ایجاد گشته؛ تا جایی که خامنه‌ای درخطبه‌های نماز جمعه  تهران، 29 شهریور 1387، مجبور به دخالت رسمی در حل اختلافات میان طیف اصول‌گرایان شد! و موضع رحیم مشائی رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری درباره دوستی با مردم اسرائیل را که روز پیش از آن توسط احمدی‌نژاد به شکلی توجیه شده بود، را اشتباه دانست! و از طرفین (همانند دو کودک لجوج) درخواست کرد که به دعواها خاتمه دهند!

در انتخابات دهم ریاست جمهوری که حدود 9 ماه دیگر برگزار می‌شود، تعدد کاندیداهای اصول‌گرایان، عمق این اختلاف در هئیت حاکم را نشان می‌دهد. احمدی‌نژاد اینک با همقطاران سابق خود مانند علی لاریجانی (رئیس مجلس) و غلامعلی حداد عادل (رئیس مجلس هفتم و رئیس کمیسیون فرهنگی) و محمد باقر قالیباف (شهردار تهران) در حال رقابت است. بقیه هم در حال برخوردهای شدید علیه یکدیگرند. اعتراضات به وزرا طرفدار احمدی‌نژاد و استعفاهای طرفداران او در جریان است. برای نمونه 28 شهریور سرتیپ علیرضا افشار معاون سیاسی وزارت کشور از مقام خود استعفا داد. رئیس کل بانک مرکزی طهماسب مظاهری که تنها یک سال است که به این مقام انتخاب شده و از نزدیکان احمدی‌نژاد محسوب می شود، تا چند روز دیگر از مقام خود به علت اختلاف نظر با سیاست‌های احمدی‌نژاد استعفا خواهد داد.

پس از سپری شدن بیش از 3 سال از ریاست جمهوری احمدی‌نژاد، اصلاح طلبان نیز حملات "بی تعارف" (به قول رفسنجانی) خود به سیاست‌های او را دامن زده‌اند. انتقاد رفسنجانی به اصل 44 قانون اساسی و ناکام ماندن خصوصی‌سازی‌ها (21 مرداد) و انتقادات او به سیاست‌های احمدی نژاد (26 مرداد)، انتقادات خاتمی به احمدی‌نژاد (24 شهریور)  و غیره ادامه دارند.

در عین حال در میان خود اصلاح طلبان اختلافات بالا گرفته است. همدستان پیشین درجناح اصلاح طلبان برای انتخابات ریاست جمهوری در مقابل همدیگر کاندید داده‌اند: محمد خاتمی (دو دوره رئیس جمهور)، مهدی کروبی (رئیس پیشین مجلس)، عبدالله نوری (وزیر پیشین کشور)، علی اکبر ولایتی (مشاور رهبر)، حسن روحانی (دبیر پیشین شورای عالی امنیت ملی) و غیره هر کدام با خطی متفاوت وارد رقابت با یکدیگر شده‌اند. کروبی قصد دارد با بخشی از اصولگرایان مخالف احمدی‌نژاد یک بلوک سیاسی تشکیل دهد و از یک سو احمدی‌نژاد و از سوی دیگر خاتمی را کنار بگذارد.

 

بدیهی است که این وضعیت بحرانی است؛ و هیچ نشانی از استحکام و قدرت و یکپارچگی دولت سرمایه‌داری ایران، مشاهده نمی‌شود. عوامل عینی اول و دوم  بحث لنین: یعنی 1- بحران عمیق اقتصادی و سیاسی و انشقاق در درون هیئت حاکم و 2- وخیم‌تر شدن وضعیت توده‌های مردم، کاملا در مورد وضعیت ایران صادق است.

وضعیت جنبش‌های اجتماعی

الف) تداوم مبارزات کارگری

با وجود اختناق و سرکوب‌ها و وضعیت بسیار وخیم اقتصادی، می‌توان به جرات اذعان داشت که تناسب  قوا به نفع کارگران و تمام قشرهای تحت ستم در حال تغییر است. تغییر تناسب قوا به نفع کارگران به مفهوم این است که طبقه کارگر در ایران شکست نخورده و کماکان در حال مقاومت و مبارزه با نظام سرمایه‌داری برای تحقق مطالبات خود است. طبقه کارگر نه تنها شکست را نپذیرفته بلکه با امکانات اندک بدون دلسرد شدن، به مبارزات ادامه می‌دهد. در زیر به اعتراضات تنها هفته پیش می‌توان اشاره کرد:

  • اعتصاب و اعتراضات کارگران نیشکر هفت تپه نشان داد که بخشی از کارگران ایران توانایی طرح شعارهای مؤثر ضد سرمایه‌داری (مانند کنترل کارگری) را داشته و با جسارت و شهامت به مقاومت خود ادامه می‌دهند. اخیرا تجمع 600 نفری از کارگران هفت تپه به مدیران کارخانه اعتراض کردند.

  • اعتصاب کارگران لاستیک البرز کماکان ادامه داشته و 5 ماه است که حقوق دریافت نکرده‌اند.

  • شرکت لوله سازی خوزستان در 19 شهریور تجمعی در میدان شهدا اهواز به اعتراض به عدم دریافت 6 ماه دستمزد، سازمان دادند.

  • شرکت واحد اتوبوسرانی با روشن گذاشتن چراغ اتوبوس‌های خود درخواست آزادی منصور اسالو را مطرح کردند.

  • کارخانه پرریس، فرش غرب بافت سنندج، نساجی کردستان، کارخانه رامشیر و غیره به تظاهرات ادامه داده اند.

واضح است که دولت سرمایه‌داری در سال پیش مصمم بوده است که بیشترین ضربه را بر پیکر طبقه کارگر وارد سازد. دستگیری فعالان شناخته شده کارگری مانند محمود صالحی و منصور اسالو (دستگیری و ارعاب صدها نفر از کارگران، معلمان، زنان و دانشجویان شریف جامعه)؛ شلاق زدن کارگران و غیره؛ نمایانگر این روش ارعاب‌آمیز بوده است. دولت سرمایه‌داری به شکل حساب شده قصد داشته که فعالان پیشروی کارگری و دانشجویی و زنان را مرعوب کند. تا آنها دست از فعالیت برداشته و مطیع دولت سرمایه‌داری گردند. بدین وسیله استثمار کارگران آسان‌تر عملی گشته و جیب سرمایه‌داران بیشتر پر گردد.

اما آیا دولت سرمایه‌داری در این امر توفیق حاصل کرده است؟ آیا توانسته که تناسب قوا را به ضرر طبقه کارگر سوق دهد؟ آیا دولت سرمایه‌داری، قوی‌تر و طبقه کارگر، ضعیف تر از سال پیش گشته است؟ به نظر من خیر!

بدیهی است که ضرباتی نيز کارگران در این دوره خورده‌اند، مبارزه کارگران و دولت سرمایه‌داری در هر نقطه جهان با تهاجم دولت علیه کارگران روبرو می‌شود. و بدیهی است که در میان فعالان پیشرو جو ترس و وحشت از دستگیری‌های فراتر وجود دارد، برخی موقتا دلسرد گشته و توان استمرار مبارزات را از دست داده‌اند. بختک شبکه پلیسی و وزارت اطلاعات بر فعالان کارگری احساس می‌شود.

اما، در سطح توده‌های وسیع کارگری شکست اعمال نشده است. طبقه کارگر نه تنها توسط دولت سرمایه‌داری شکست نخورده که در مبارزات و اعتصابات سال پیش توفیق نسبی هم به چنگ آورده است (اعتصاب کارگران نیشکر هفت تپه مهم‌ترین نمودار این واقعه است). زیرا توده کارگر در وضعیت وخیم اقتصادی، فرصتی برای پذیرش شکست در مقابل نظام سرمایه‌داری ندارد! آنها یا باید پیروز شوند و یا خود و خانوده خود را به عرصه نابودی بکشانند. در واقع مبارزات کارگران تداوم داشته است. بنابراین می‌توان اذعان داشت که در مجموع تناسب قوای طبقاتی به نفع کارگران و به ضرر دولت سرمایه‌داری است.

عنصر سوم بحث لنین هم به شکل بارزی در ایران مشاهده می‌شود. یعنی  سازماندهی و تداوم مبارزات کارگری علیه نظام سرمایه‌داری توسط کارگران تداوم داشته است.

ب) بحران پیشروی کارگری

اما در سطح رهبران عملی (پیشروی کارگری) بر خلاف خود بدنه کارگری بحران وجود دارد. اگر این استدلال صحیح باشد، باید دید ریشه‌ی کند شدن و یا عدم تمایل کارگران پیشرو به تداوم مبارزه در چیست؟ ریشه آن مطمئنا در تقویت وضعیت اقتصادی و قدرت دولت نیست. همان طور که اشاره شد، انشقاق و افتراق در درون دولت افزایش یافته است. بحران اقتصادی نسبت به سال پیش عمیق‌تر گشته است. تحریم‌های اقتصادی محدود بین‌المللی، تاثیرات خود را بر بنیان دولت گذاشته است.

فشارها، ارعاب‌ها و دستگیرهای دولت ضعیف و بحران‌زده سرمایه‌داری، تنها زمانی می‌تواند کارآیی داشته باشد که جنبش کارگری فاقد سازماندهی و رهبری باشد. بدیهی است که سازمان‌دهی توده‌ای کارگری در وضعیت اختناق دشوار است. توده‌های کارگری تنها در وضعیتی که صبرشان سر آمده باشد، وارد درگیری با دولت سرمایه‌داری می‌شوند. اما مهم‌تر از آن، مسئله بر سر عدم آمادگی پیشروی کارگری برای مقابله با وضعیت کنونی است. پیشروی کارگری در ایران هزینه‌های زیادی پرداخت کرده است. مبارزات دو دهه فعالان کارگری قابل تقدیر است. اما پیشروی کارگری به علت فقدان هماهنگی، نداشتن سازمان‌دهی متحد و عدم رعایت دمکراسی درونی و عدم حضور و دخالتگری مستمر در میان توده‌های کارگری، دچار بحران گشته است. و این وضعیت بحرانی، دست دولت را بر سرکوب‌ها بیشتر باز می‌گذارد.

ج) نیروی گریز از مرکز معلمان و زنان و دانشجویان

تداوم اعتراضات و مقاومتهای لایههای مختلف اجتماعی در دوره پیش، به ویژه معلمان، کارگران، زنان و دانشجویان، دولت را به شدت نگران کرده است. این قشرهای اجتماعی عمدتا دارای گرایشهای گریز از مرکز بودهاند. به سخن دیگر قشرهایی هستند که تا چندی پیش یا از طرفداران اصلاحطلبان حکومتی بوده و یا از نظام به شکلی حمایت میکرده‎اند.

این تحولات و گرایشهای گریز از مرکز را در درون دفتر تحکیم و حتی خانه کارگر و در درون حرکتهای معلمان نيز میتوان مشاهده کرد. در واقع میتوان اذعان داشت که نگرانی دولت سرمایهداری بیشتر از این ریزشی است که در میان طرفدارانش در حال شکلگیری است. اما این گرایشهای گریز از مرکز در مقابل خود تنها یک راه پیدا میکنند و آن هم عقاید و برنامههای سوسیالیستی به مفهوم عمومی آن است. اتفاقی نیست که در میان دانشجویان دفتر تحکیم وحدت بسیاری به سوی عقاید سوسیالستی گرایش پیدا کرده‌اند. در آینده نه چندان دور این گرایشات در میان بخش وسیعی از معلمان، کارگران و زنان نیز مشاهده خواهد شد. تردیدی نیست که نهایتا گرایشات سوسیالیستی در جنبشها دست بالا را خواهند گرفت.

د) جنبش دانشجویی

سرکوبهای سال پیش اکثرا به منظور هراساندن و خسته کردن مبارزین بوده است. دوران اعدامها و سرکوبهای درازمدت و بگیر و ببندهای دورههای پیش، در وضعیت کنونی سپری شده است (مقاومت خود دانشجویان و فشارهای بین المللی این وضعیت را بر دولت تحمیل کرده است). اما این وضعیت به مفهوم آن نیست که ما در شرف ورود به گشایشهای دموکراتیک در جامعه هستیم. در کشورهایی چون ایران، به دلیل رشد ناموزون سرمایهداری، تا زمانی که یک دولت سرمایهداری بر مصدر کار قرار داشته باشد، به هیچ وجه نباید انتظار گشایشهای سیاسی همچون دول غربی داشت، بنابراین سرکوبها و ارعابها ادامه خواهند یافت (و همچنان با حمایت دول غربی)، اما بر خلاف دههی شصت، با هدف "خسته کردن" فعالین و نه کشتار و زندانهای دراز مدت. بدیهی است که  باید سازمان‌دهی دقیقتر، مشخصتر و منطبقتر با وضعیت کنونی صورت پذیرد.

در شرایط کنونی ایجاد اتحاد عملها هنوز در دستور کار قرار دارند. تجربه 13 آذر سال پیش بار دیگر نشان داد که تناسب قوا به نفع هیچ گروه و طیف خاصی نیست که بتواند به تنهایی به اعتراض دست زند. مراسم یادبود 16 آذر سال پیش نیز، مانند سال پیش از آن، میبایستی توسط تمام نیروها و طیفهای متنوع صورت میپذیرفت تا دولت نتواند طیف خاصی را در انزوا مورد تهاجم قرار دهد. در این رابطه، پس از هجوم و دستگیری، صحت روش اجرای مشترک مراسم با سایر گرایشات و گروهای دانشجویی تائید شد. به این دلیل این روش به جای تکروی تائید شد که گرایشات و گروههای مختلف همگی با هم در حمایت از دستگیرشدگان اقدام کردند. فعالین دانشجویی در عمل آموختند که نمیتوان با عمده کردن فقط یک شعار و یک گرایش، وارد میدان شد اما از همه‌ی سایر گرایشات درخواست حمایت و ورود به کارزار کرد. از همه مهم‌تر تجربه سال پیش بار دیگر نشان داد که سازماندهی یک اکسیون تودهای را نمیتوان علنی انجام داد. رهبری و سازمان‌دهی یک اعتراض باید مخفی انجام گیرد تا سازمان‌دهندگان از پیش دستگیر نگردند و بتوانند در روز موعود رهبری اعتراضات را در دست داشته باشند. کار تودهای الزاما  به مفهوم سازمان‌دهی علنی امور نیست (فعالین دانشجویی میبایست در جمعبندی از اعتصاب شرکت واحد درس لازم برای این منظور را آموخته باشند. نوع سرکوب در هر دو حالت کاملا مشابه بود، همان طور که نوع سازمان‌دهی هر دو اعتراض مشابه بود).

ه) بحران سازمان‌های سنتی

بحران سیاسی در سازمان‌های سنتی خارج کشور امروز به اوج خود رسیده است. انشعابات، چند دستگی‌ها، استعفاها، کناره‌گیری‌ها، اخراج و به جان هم افتادن‌ها به یک امر عادی این گرایشات خرده بورژوایی مبدل گشته است. این سازمان‌ها نه تنها قادر نيستند که نقش رهبری‌ کننده در میان قشرهای اجتماعی ایفا کنند، بلکه نمی‌توانند خود را نیز سازمان دهند (در مورد این سازمان‌ها به تفصیل مقالات متعددی در پیش نگاشته شده است و به علت ذیغ وقت از آن می گذریم).

حل مسئله  بحران رهبری

بدیهی که اصل چهارم یاد شده توسط لنین هنوز تحقق نیافته است. به سخن دیگر هنوز در ایران یک حزب بلشویک معتبر و مورد اعتماد تودههای کارگری و دانشجویی ساخته نشده است. احزاب و سازمانهای موجود که با یدک کشیدن نامهای پرطمطراق مانند "کمونیستی" و "کارگری" وارد صحنه سیاسی شده، هیچ یک نه  بدیل رهبری ارائه داده  ونه  خود با عملکردهای حساب شده و مشی سیاسی درست وارد کارزار سیاسی شدهاند. در نتیجه بحران درون جنبش کارگری را تشدید کردهاند.

در چنین شرایطی است که ما به عنوان گرایش مارکسیستهای انقلابی فعاليتهای نظری و عملی خود را در تداوم تجارب گذشته، برای ایجاد پُلی برای رسیدن و ساختن حزب پیشتاز انقلابی و همراه با کارگران و تمامی قشرهای تحت ستم، در راستای استقرار نظام شورایی و درنهایت ساختن یک جامعه سوسیالیستی، آغاز کردهایم.

ما در دوره آتی باید کوشش کنیم که اعتبارسیاسی در درون جنبش کارگری بدست آوریم. کسب این اعتبار امر سادهای نیست. با چند شعار و معرفی چند "رهبر" این کار شدنی نیست. رفقا ما باید در کنار طبقه کارگر و در میان مبارزات تمام قشرهای تحت ستم حضور داشته باشیم و همراه با مبارزات ضد سرمایهداری آنان گام برداریم. تنها با شرکت و درگیری از نزدیک است که به اهداف نهایی خود خواهیم رسید.

رفقا، پیروزی با ماست!

زنده باد مارکسیست‎های انقلابی ایران!

زنده باد سوسیالیزم!

1 مهر 1387

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

September 29, 2008

تشکل چيست و تشکل واقعی ما کارگران کدام است؟

طبقه کارگر،  ميليونها  انسانی را شامل می شود که مالک هيچ چيز جز نيروی کار خود نيستند و برای تآمين معاش بايد آنرا به صاحبان سرمايه به فروش برسانند. کارگران اما در چگونگی فروش و نرخ گذاری نيروی کارشان دخالتی ندارند و بايد مزد را بر اساس آنچه که کارفرما تعيين می کند، دريافت کنند. بنابراين تعين دستمزدها يکی از کشمکش های مهم طبقه کارگر با  طبقه سرمايه دار است. 
کارگران جهان در مبارزه خود بر سر دستمزد و ديگر مطالباتشان، به دستاوردهای مهمی رسيدند و توانسته‌اند بند هايی از خواسته‌های خود را به نظام سرمايه داری تحميل کنند. اين وضعيت حاصل مبارزات جمعی، تلاش‌ها  و قربانی‌های فراوانی است که طبقه کارگر در تاريخ مبارزاتش تا به امروز به سرمايه‌داری تحميل کرده است که اول ماه مه يکی از اين دستاوردها  می باشد.
کارگران؛ ما امروز در ايران با وضعيت فلاکت باری، از جمله عدم امنيت شغلی، دستمزد پايين و زير خط فقر ، کار قراردادی، اخراج، بيکاری و بی حقوقی‌های مضاعفی دست به گريبان هستيم. برای پايان دادن به چنين وضعيتی و خلاصی از فقر و گرسنگی، بناچار بايد به فکر اتحاد و متشکل شدن باشيم. ابزار و مکانيسم اين اتحاد و همبستگی، تشکل است و برای دستيابی به  مطالبات خود بايد برای ايجاد تشکل‌های واقعی، مستقل و طبقاتی تلاش کنيم.
اين تشکل‌ها زمانی ايجاد می شوند که ما کارگران خود را دريابيم و به نيروی عظيم خود باور داشته باشيم.
 نيرويی که در تمام سطوح زندگی امروزی نهفته است و هرآنچه که وجود دارد حاصل کار، فکر، رنج و زحمت دستهای ما  می باشد، اگر چه خود از آن بی بهره ايم. پس بايد برای دفاع از زندگيمان اراده کنيم و در محلهای کار و زندگی خود بدون دخالت کارفرما و دولت و بدون اعمال نفوذ و تعيين صلاحيت از طرف اداره کار و نيروهای امنيتی، نمايندگان خود را در مجامع عمومی انتخاب کنيم و خواسته هايمان را در اين مجامع برای نماينده‌های منتخب مشخص کرده و با حمايت خود، آنها را مجاب به پيگيری و اعلام نتيجه نمائيم. چرا که تجربه گذشته به ما  ياد داده است که  کارفرمايان در بند و بست‌های پشت پرده، گاهآ نمايندگان کارگران را با ترفندهای مختلف، مثل تهديد وتطميع و يا وعده‌های عوام فريبانه، ازپيگيری مطالباتمان باز ميدارند. ما کارگران در  طول حيات نظام سرمايه داری  از اين بابت  شکستها و ضربات سنگينی را متحمل شده ايم، که برای نمونه می توان به مواردی اشاره کرد.
نظام سرمايه‌داری و سرمايه‌داران با شايعه پراکنی در ميان کارگران و تخريب شخصيت نمايندگان و دلسوزان کارگری و يا با اتکا به عوامل نفوذی خود در صفوف ما، سعی در به بيراهه کشيدن روند اعتراضات کارگری را دارن . با اجير کردن و فريب دادن عوامل خود در قالب مخالفت با اشخاص و يا طرح مسائل جانبی، حرکتهای کارگران را منحرف می کنند. حتی با استفاده از مشکلات مالی از خود ما کارگران، آشوبگر و اعتصاب شکن می سازند. اين تجربيات و هزاران ترفند ديگر از مبارزات گذشته برايمان به جا مانده است. بنابراين کارگران تنها با اتحاد خود در تشکلهای مستقل و واقعی خود می توانند از حقوق پايمال شده خود دفاع کنند و دسيسه های گوناگون کارفرمايان را خنثی نموده و درمقابل آن  ايستادگی کنند. چرا که ثابت شده حرکتها و اعتراضات فردی لاجرم منجر به شکست  و اخراج  اين معترضين شده و يا دست آورد آنچنانی نداشته است. با توجه به اين  تجارب، نياز فوری و عاجل ايجاد تشکل کار گری برای ما کارگران بيش از پيش ضروری به نظر ميرسد. آنچه که در ايران به عنوان تشکل رسمی رواج داشته است يعنی  شورای اسلامی و خانه کارگر ( خانه کارفرما ) می باشد که در قانون به نام تشکل  کارگران نام برده شده است! ما کارگران تجربه چند دهه وجود شوراهای اسلامی کار و خانه کارگر را داريم . آندسته از کارگران که در کارخانجات دولتی کار کرده  و يا مشغول به کارند، وجود اين گونه تشکلات دست ساخته کارفرمايان را همراه عملکردشان بخوبی می شناسند. واقعيت اين است که دولت خود صاحب بخش عظيمی از کارخانجات توليدی است و کارفرمای بزرگی محسوب می شود. با توجه به اينکه شوراهای اسلامی کار و خانه کارگر چون تشکلات وزارت کار و دولت می باشند، هنگام انتخاب وتاييد اشخاص، کسانی را تعيين صلاحيت ميکنند که بتواند حافظ منافع دولت و کار فرمايان باشد. به همان شکلی که ما کارگران تلاش داريم نمايندگانی را انتخاب کنيم که از منافع و حقوق ما کارگران دفاع کند. بنابراين دولت و کارفرمايان نيز چنين خواهند کرد. اين يک کشمکش طبقاتی است و ما بخوبی می دانيم که با توجه به نفوذ مالی وسيطره قدرت دولتی و اعمال نفوذها، شورای اسلامی و خانه کارگر با تاييد و نفوذ دولت و کارفرماها و بودجه آنها از طريق وزارت کار و دستگاههای امنيتی تشکيل می شوند و با تعيين حد وحدود قانونی  برای آنها، در اصل نماينده دولت و کارفرما  به اسم کارگر هستند و نمی تواند نماينده کارگران باشند. کسانی انتخاب می شوند که از قانون و قاعده های مشخص شده پا فراتر نگذارند و مورد تاييد کارفرما و دولت باشند. فقط  برای خالی نبودن عريضه، به نام کارگر جهت حضور در مراسمها و مناسبتهای مختلف از آنها استفاده می شود. حتی برای شرکت در چنين جاهايی، کسانی دعوت می شوند که مورد تاييد بوده و يا مطمئن باشند که توانايی دفاع از حقوق خود و همکاران شان را ندارند. پس از واضحات است که شورای اسلامی کار و خانه کارگر نه تنها نماينده ما کارگران نيستند، بلکه نماينده دولت و کارفرما ميباشند و عملکرد چند دهه آنها و ضديتشان با اعتراضات و اعتصابات کارگری مهر تاييد بر اين ادعا است. اگر احياناً حرکت کوچکی هم به نفع کارگران  انجام داده اند، به ناچار و  تحت فشار کارگران و خارج از کنترل اين تشکلهای دولتی بوده است.
 ايجاد تشکل در ميان کارگران از سابقه ديرينه ای برخوردار است و قدمت آن به درازای ايجاد و  شکل گيری نظام سرمايه داری درجهان است. تشکل به خودی خود در انواع  گوناگونش نمی تواند خوب و يا بد باشد، اين تشکل دهندگان  و قدرت به ميدان آمدن کارگران و پيگيری آنها است که ماهيت تشکلها را تعيين می کند.  چرا که تشکل به عنوان ظرف و ابزار مبارزاتی و محل تجمع کارگران می تواند به شيوه و اشکال گوناگون اعتراضات کارگران را در راستای منافع خود هدايت و رهبری کرده و يا حتی در زمان و شرايط متفاوتی اين اعتراضات را به بيراهه بکشاند.  شرايط زمانی و مکانی و دايره نفوذ و قدرت سرمايه داری و کارفرمايان و دولتهايشان دربه انحراف کشيدن اين تشکلات ممکن می باشد. از برجسته ترين تشکلها می توان اتحاديه، سنديکا، شورا، کميته، سازمان و يا حزب را نام برد که عمدتا همگام با رشد نظام سرمايه‌داری در غرب  بوجود آمده اند و سير تکاملی خود را طی کرده‌اند. اما به علت عدم حضور مستقل طبقه کارگر و تسلط تفکرغير کارگری بر آنها، جدای از دست آوردهای مقطعی صنفی و بعضاً سياسی، هنوز در هيچ جای دنيا نتوانسته اند به شيوه ای اساسی تغييری جدی در جهت منافع خود  بوجود آورند.
 در ايران نيز اين تشکلها با سير تکامل سرمايه‌داری، در ميان طبقه کارگر شکل گرفت. اما به دلايل مختلف، ازجمله رشد بورکراسی و ديوان سالاری بورژوازی ، سرکوب و کشتار و عدم آگاهی لازم از دير باز، اين تشکلها ی تاکنونی در ايران و با توجه به شرايط اجتماعی و تاريخی،  مورد بررسی قرار داد و کنکاش پيرامون آن در اين نوشته نمی‌گنجد؛ اما لازم است به اين نکته اشاره کرد که آنها حامل افکار و انديشه‌هايی بودند که بيشتر در تشکلهای کشورهای صنعتی مسلط بود، در اين باره توضيحات مختصری را لازم می دانم.
 سنديکا که در ميان يک صنف خاص تشکيل می شود، در شرايطی ظرف متحد شدن و پيشبرد مبارزات و اعتراضات کارگران بوده است. اما با گذشت زمان و سيطره سياسی و ايديولوژيک نظام سرمايه‌داری بر آنها، افکار سنديکاليستی به يک معضل برای جنبش طبقه کارگر تبديل شده و حتی در برخی از کشورها، از هويت کارگری خارج و به صورت مخدوش، (کارگری - کارفرمايی ) در آمدند. سنديکاها به جای ظرف رزمنده طبقاتی کارگران، امروزه به ابزاری برای مماشات و باز توليد حاکميت سرمايه داری تبديل شده است. عمده ترين علت اين امر را بايد درتسلط حاکميت سرمايه‌داری و نفوذ انديشه‌های آنان و عدم حضور فعالين و پيشروان کارگری و بعضآ عدم آگاهی طبقه کارگر دانست. نمود عينی و ملموس کارکرد اين تشکلها، واگذاری سرنوشت کارگران به عده معدودی از نمايندگان است. بدون اينکه عملکرد آنها از طرف کارگران مورد پيگيری جدی قرار بگيرد، که اين امر ناشی از نگرش طبقاتی و ايدئولوژيک سرمايه و نگاه آن از بالا به تشکل و قدرت است، که تاثير خود را بر طبقه کارگر نيز گذاشته است .
 اتحاديه‌ها نيز در کشورهای صنعتی و حتی توسعه نيافته برای کارگران ظرف متحد شدن و پشتوانه محکمی بودند و در شرايطی هدايت کننده حرکت های راديکال اعتراضی و مبارزات جمعی کارگران به شمار می رفتند. اما به دلايل مختلف، تحت تاثير فرهنگ حاکم بر جامعه که نشات گرفته از حاکميت سرمايه داری است، به انديشه های  رفرميستی آلوده و بخصوص در کشورهای صنعتی به اتحاديه های زرد تبديل شده اند. در حال حاضر اين اتحاديه‌ها، در درون طبقه کارگر، در حال مماشات با سرمايه‌داری هستند و رفرميسم به عنوان نگرش حاکم بر اين اتحاديه‌ها، از مشکلات در حال حاضر طبقه کارگر است.
  آنچه که امروز برای ما روشن است گرايشات رفرميستی و سنديکاليستی موجود درون طبقه کارگر در جهان، از بيماريهای فکری جنبش اجتماعی کارگران است. چرا که با آن همه توان و نيروی کمی و کيفی در طبقه کارگر، هنوز از چانه زنی بر سر مطالبات و مماشات با سرمايه‌داری پا فراتر نگذاشته و نمی تواند از چهار چوب سرمايه و مناسبات آن قدمی جلوتر برود.
البته اين پروسه ناشی از تسلط اقتصادی و اجتماعی سرمايه بر جامعه و به تبع آن ظرفهای مبارزاتی کارگران است.به اين معنا که ما را آموزش می دهند نماينده انتخاب کنيم و همه اختيارات را به او بسپاريم و پيگير مطالباتمان نشويم. نتيجه اين روند، به حاشيه رانده شدن کارگران وتصميم گيری و حرکت از بالا است.
 شوراهای کارگری به عنوان ظرف و ابزار سازماندهی، تشکلی ديگر در ميان طبقه کارگر است که برای اعمال قدرت و اراده  جمعی شکل گرفته و کارگران هنوز هم به آن اميد دارند . ايجاد شوراها ی کارگری از جمله مطالبات روزمره کارگران است. در ميان تشکل‌های موجود برای کارگران، شورا رزمنده ترين و کارآمدترين ابزار متحد شدن و سازماندهی می باشد، چرا که ما کارگران با اراده مستقيم خود در آن دخالت کرده و در تصميم گيری آن ذينفع هستيم. اما نظام سرمايه داری با روش های متفاوت سعی در جلوگيری از ايجاد آنها نموده است . شوراهای کارگری بيشتر در شرايط اعتلای جنبش کارگری شکل گرفته و با افت حرکتهای اعتراضی هم دچار ضعف و اضمحلال می‌شوند .
احزاب وسازمانهای کارگری نيز همگام با پيدايش و رشد سرمايه داری، تشکيل شده و اکنون نيز وجود دارند. آنها به عنوان نمايندگان طبقه کارگر در قدرت سياسی و پارلمان هم سهيم شده اند، اما به علت داشتن انديشه‌های غير کارگری و جدا شدن از منافع طبقه کارگر، به مماشات و همزيستی مسالمت آميز با نظام سرمايه‌داری پرداختند و نتوانسته‌اند طبقه کارگر را به سوی تغيير نظام سرمايه‌داری و لغو استثمار انسان از انسان هدايت کنند. اکثر اين احزاب فقط خود وافکار مطلق شان را می بينند، دچار سکتاريسم و فرقه گرايی شده‌اند و نيز منافع خود را بر منافع جنبش طبقه کارگر ترجيح می دهند. چرا که خود را قيم کارگران می دانند و به نمايندگی و به جای آنها می خواهند تصميم بگيرند! شکی نيست که طبقه کارگر به حزب و سازمان به عنوان ابزار و ظرف  مبارزاتی و سازماندهی نياز دارد، اما حزبی می‌تواند حزب کارگران باشد که خود در روند مبارزات کارگری شکل گرفته و متشکل از کارگران فعال، صاحب نفوذ و مورد اعتماد کارگران بوده و درعمل و زندگی واقعی آنها جايگاه خود را بدست بياورد و در ارتباط تنگاتنگ و ارگانيک با کارگران و مبارزات آنان در محيط های کار و زيست شان باشد.
 هر کدام از اين تشکلها، که مختصر به آنها اشاره شد در شرايط اجتماعی و تاريخی خاصی شکل گرفتند و پيامدهای مثبت و منفی را برای جنبش کارگری به همراه داشته اند که بايد عوامل بوجود آمدن، انحراف و فروپاشی آنها را بررسی کرد و اين تجربيات را امروز بکار برد. بی شک تاثيرات اين تجربه تاريخی و آثار عملی و نظری آن در درون طبقه کارگر همچنان وجود دارد و در جای خود بايد مورد تجزيه و تحليل قرار گيرد.
بنابراين ما کارگران بايد به فکر چگونگی متحد شدن و مقابله با پراکندگی باشيم. نظام سرمايه داری در سراسر دنيا با برنامه های جديدی پای به ميدان گذاشته و به نام جهانی شدن و خصوصی سازی، زندگی را بر کارگران و بشريت سخت تر کرده و دست آوردهای گذشته را بازپس می گيرد. وضعيت ما کارگران در ايران در واقع جدای از کل طبقه کارگر جهانی نيست، اما دارای موقعيتهای يکسانی هم نيستيم. ما کارگران ايران از هرگونه تشکل مستقلی محروم هستيم و امروز تجربه تجمع شدن در زير لوای هيچ يک از اين تشکل‌ها را نداريم و در پراکندگی کامل بسر می بريم.
 آنچه که ما کارگران در ايران با آن دست به گريبانيم عدم امنيت شغلی، اخراجها، حقوقهای معوقه، دسمزدهای پايين، اضافه کاری اجباری و نيروی عظيم بيکاران و ... است. اين در حالی است که حرکتهای  انفرادی و حتی کارخانه ای بدون پشتيبانی مراکز کارگری ديگر، با بدست آوردن يک مطالبه و يا شکست قطعی ما کارگران خاتمه پيدا می کند. اين دردها ما کارگران را تک تک تهديد می کند و بايد به فکر راهکار و برون رفت از اين وضعيت باشيم و ضرورت اتحاد و پشتيبانی از همديگر و نياز به تشکل را در ميان ما صد چندان می کند. اينکه تشکل مورد نظر ما چه نوع تشکلی، چه نامی و چه ساختاری داشته باشد، البته مهم است؛ اما مهم تر از آن، اين است  که چه درک و بينش و گرايش کارگری و چه اهدافی درشکل گيری آنها نقش دارند و پاسخگوی کدام يک از نيازهای فعلی ما کارگران خواهد بود؟  به عبارت ديگر در اين شرايط و با وجود  تجربيات گذشته جنبش کارگری، چه راهکاری را بايد پيش پای خود و کارگران قرار داد و از کجا بايد شروع کرد؟
 در خاتمه بايد بگويم ما کارگران بايد برای دفاع از زندگيمان، در جهت  پيشبرد منافع طبقاتی پيش برويم و بايد به فکر متحد و متشکل شدن باشيم. اين کار را می توان در محلهای کار و زندگی شروع کرد و با ايجاد کميته های کارگری، اعتراضات را حول مطالبات مان سازمان دهيم و برای همبستگی و پيوند اعتراضات به يکديگر  تلاش نموده و برای بوجود آوردن ظرف مناسب اين اتحاد سراسری و طبقاتی بکوشيم. چرا که اتحاد و متشکل شدن تنها راه چاره ما کارگران است و  بايد گفت: کارگران؛ برای رهايی، بايد متحد شد.
وفا قادری
 

September 28, 2008

درس تاریخ !: از: آذرخش

تاریخ پیش میرود و توده های خلق

سیل عظیم کارگران و ستمکشان

نوفنده و مصمم و پیگیر و استوار

با گامهای محکم خود، پیش میروند

چون موجهای سرکش دریای پر خروش

 

            *****

تاریخ پیش میرود وآن سیه دلان

وآن سفله گان پست که با زور و قلدری

بر سر نوشت توده محروم، حاکمند

وآنها که با شکنجه و کشتار و اختناق

ره را به پیشرفت بشر، سدّ کرده اند

باور همی کنند که دنیای پیر ما

ایستاده است و صاحب شور و اراده نیست

خام است این خیال!

 

            *****

دنیای پر تلاطم و پر جنب و جوش ما

دریائی از تحرک و شور است و التهاب

تاریخ نیز با همه جزر ومدّها

تاریخ مرگ کهنه و زائیدن نو است

با چشم معرفت، چو به تاریخ بنگری

در سینه اش نهفته ، چه بسیار درسهاست

درس قیام و شورش و طغیان توده ها

درس مبارزات عظیم ستمکشان

درس تلاشهای غرور آفرین خلق

درس حماسه ها و هزاران نبردها

درس شکست قطعی آنها که سالها

میخواستند سدّ ره زندگی شوند

خود را خدای ساخته، فریاد میزدند

ما صاحب اراده و نیرو و قدرتیم

ما سایه خدا به زمینیم و بندگان

باید به صد خشوع

اطاعت زما کنند

عبادت بما کنند

 

          *****

تاریخ پیش میرود و توده های خلق

پیروز میشوند به یغماگران پست

آینده ای برای خدایان زور نیست

جز ننگ و تیره روزی ونابودی و شکست !

September 27, 2008

وریا شریفی:کمیته هماهنگی بعد از مجمع سوم

اواخر سال گذشته، وقتی مباحث درونی کمیته هماهنگی پیرامون اساسنامه و چگونگی کارکرد این تشکل در جنبش کارگری شدت یافت، جریان موسوم به " لغو کار مزدی" منتقدین خود در این کمیته را "اکثریت بدرد نخور" نامید. با نگاهی گذرا به فعالیت این اکثریت، می توان این موضوع را بررسی کرد.  ادامه مطلب

پاسخی کوتاه به نوشته رفیق فاروق نقشی

در مورد قطعنامه اخیرپلنوم  کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران
اخیرا رفیق فاروق نقشی در نوشته ای به قطعنامه پلنوم کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران در مورد "فراکسیون فعالیت بنام کومه له" پرداخته است ، با توجه به وجود احکام وبرداشت های نادرست  وی از این قطعنامه سعی میکنم پاسخ کوتاهی به این نوشته بدهم.
پرداختن به دیدگاها وروشهای تاکنونی رفقای اقلیت درون حزب کمونیست ایران، بعد از گذشت بیش از 8 سال از طرح موضوع ، علیرغم عدم صراحت وغامض گویی وپیچیدن نظرات راست روانه در قالبهای بعاریت گرفته مارکسیستی وکمونیستی علی القاعده نباید کار دشواری باشد . نقطه شروع این رفقا مخالفت با قالب تشکیلاتی حزب کمونیست ایران بود، هر چند ازابتدای کار با توجه به سابقه تاریخی موضوع واظهار نظرهای عناصر ظاهرا موثر اقلیت مبنی بر تردید در تئوری های مارکس ورسیدن به جامعه سوسیالیستی، آشکار بود که مشکل نه قالب تشکیلاتی بلکه تجدید نظر در مارکسیسم و نتیجتا دوری جستن از کمونیسم ورویکرد به دیدگاهای ناسیونالیستی و سوسیال دموکراتیک بود.
رفیق فاروق درنوشته اش عامدانه تلاش میکند ، " فراکسیون" و "اقلیت تشکیلاتی" در اساسنامه را یکسان به خواننده القا کنند. انتخاب واژه اقلیت تشکیلاتی به جای فراکسیون  در اساسنامه به هیچ وجه تصادفی نیست. مفهوم واقعی آن برجسته کردن جنبه های نظری و سیاسی مسئله در مقابل جنبه های تشکیلاتی آن است. به همین دلیل است که می گوید:

" محفوظ بودن حق اقلیت هر سازمان حزبی برای آنکه همه اعضای سازمان را ازنظر واختلافات خود با اکثریت مطلع نماید ." ( اساسنامه حزب کمونیست ایران- تاکید از من است)

اکثریت تشکیلات این حق را نه تنها از این رفقا سلب نکرده است، بلکه نظرات ودیدگاههای آنها را از طریق رسانه های حزبی به اطلاع جامعه نیز رسانده است و قطعنامه کمیته مرکزی حزب مجددا بر حق این رفقا بعنوان یک اقلیت تشکیلاتی برای اشاعه نظراتشان از طریق رسانه های حزبی تاکید کرده است . سخن گفتن از عدم امکان پخش نظرات، بیشتر بیک شوخی شباهت دارد تا ادعای یک انسان جدی، ادعای رفقا  در این مورد حتی مصرف مظلوم نمایی هم ندارد . جا دارد از این رفقا بپرسیم، تاکنون چند مقاله تحلیلی در نقد برنامه وسیاست وتاکتیکهای حزب وتلاش در جهت روشن کردن دیدگاههای خود نوشته اید وبا سد ویا عدم امکان انتشار آنها روبرو شده اید، یقینا نمیتوانید دراین زمینه ادعایی داشته باشید ، در نتیجه باید سراغ ناتوانی وغیر جدی بودن و ناشفاف بودن در ارائه نظرات و مضافا ضعیف بودن گرایش شما در حزب وجامعه رفت . اقلیت در این دوره طولانی چند ساله هنوز نتوانسته است دیدگاههای اثباتی خود را در زمینه برنامه، استراتژی سیاسی و مبانی تاکتیکی روشن کند بلکه برای پیشبرد دورنمای سیاسی خود  به روشهای منسوخ تشکیلات شکنانه وانحلال طلبانه پناه برده اند ، بیدلیل نیست که ثمره کار فکری این جمع که ادعای پایبندی به متدولوژی مارکس وسوسیالیسم علمی را دارند ، درمدت بیش از 4  سال تنها یک اطلاعیه چند صفحه ای با امضای هفت نفر است .

چرا فراکسیون پذیرفته نشد ؟

رفیق فاروق در شکوائیه خود، از کمیته مرکزی حزب سئوال میکند ، براساس کدام بند اساسنامه فراکسیون را نپذیرفتید .این درست است که اساسنامه نه نفیا ونه ‌اثباتا چیزی در مورد فراکسیون نگفته است ، منطقا در چنین حالتی کمیته مرکزی حزب که در فاصله دو کنگره مسئولیت هدایت تشکیلات را بعهده دارد موظف است دراین باره تصمیم بگیرد . اما از نظر من علیرغم عدم اشاره اساسنامه به مجاز بودن ویا نبودن فراکسیون ، تشکیل فراکسیون بر اساس سنتهای جا افتاده تا کنونی ، در حزب کمونیست بلا مانع است . اما علی القاعده کسانی فراکسیون تشکیل میدهند که برنامه واساسنامه حزب را قبول داشته وبا بعضی از تاکتیکها وسیاستهای مشخصی بااکثریت اختلاف دارند ، مضافا باروشهای سالم مبارزه ایدئولوژیک و با استفاده از مکانیسم های تعریف شده و جاافتاده تشکیلاتی  تلاش میکنند دیدگاه خود به دیدگاه اکثریت تبدیل کنند . اقلیت انحلال طلب حزب کمونیست ایران، چهارچوب تشکیلات را که بیش از نود در صد اعضای حزب با ان موافق است، قبول ندارند .از منظر اقلیت ،"سوسیالیسمی که در حکا وکومه له از ان دفاع میشود ، تنها بدرد توجیه موقعیت عده ای معدود وعلامت رمزی برای ابراز وفاداری افراد یک جمع نسبت بیکدیگر میدانند"، (بیانیه اعلام فراکسیون)  بدون اینکه یک جمله  در مورد سوسیالیسم خیالی خود که بقول خودشان رسیدن به آن در ایران ممکن نیست گفته باشند . تاکتیکها، سیاست وچشم اندازهای حزب را غیر عینی ونامنطبق بر واقعیت میدانند ، بدون اینکه اشاره ای بدلیل نادرست بودن آنها کرده باشند و تاکتیک ها وسیاستها وچشم اندازهای عینی و منطبق بر واقعیات خود را مطرح کرده باشند، برنامه حزب را قبول ندارند وآنرا در خوشبینانه ترین حالت برنامه ای برای رسیدن بیک سرمایه داری دولتی بنام سوسیالیسم میدانند، بدون اینکه آن سوسیالیسم فرضی خود را که از اندیشه های مارکس نشات گرفته و به حکومت کارگری وسوسیالیسم ناب منجر میشود، مطرح کرده باشند ، بعید نیست که مخاطبین خود را به آثار مارکس رجوع دهند. اقلیت در این چند سال به نازلترین روش حزبی وبهره برداری از نارضایتی های تشکیلاتی برای یارگیریهای محدود خود  متوسل شده است .
پذیرش چنین جمعی بعنوان فراکسیون حزبی، نشانه بی توجهی به جایگاه برنامه و اساسنامه حزبی و استراتژی سوسیالیستی در ایجاد وحدت حزبی است و آشکارا در مغایرت با رعایت حقوق اساسنامه ای اکثریت تشکیلات قرار دارد.
مرجع تصمیم گیرنده
رفیق فاروق در ادامه نوشته خود مینویسد، منطقا کنگره کومه له مرجع صلاحیتدارتری برای رسیدگی به مسئله فراکسیون بود. کدام منطق؟ شما که بسیار به کاربست متد علمی و اسناد استناد میکنید لطفا تنها یک کد بمن معرفی کنید، اگر چنین است چرا شما برای اعلام فراکسیون تان بهمان منطق موهوم تکیه نکردید، وبندی ازاساسنامه را برای این کار مورد استناد قرار دادید
 قبلا اشاره شد که اساسنامه  در مورد مجاز بودن یا نبودن فراکسیون چیزی نگفته است، در نتیجه کمیته مرکزی حکا که در فاصله دو کنگره مسئولیت رهبری وهدایت تشکیلات رابعهده دارد ، تنها مرجع ذیصلاح برای پاسخگویی به این مسئله بود.
اما ادعای رفیق فاروق مبنی بر اینکه آنها یک اقلیت معین در یک سازمان معین یعنی سازمان کردستان حزب هستند. این را تنها میتوان یک انتخاب اختیاری وبی پایه نامید ،رفیق فاروق حتما این حقیقت ساده را درک میکند که تشکیلات علنی کومه له در یک جغرافیای معین با تعدادی عضو مستقراست و کمتر از ده نفر ازرفقای عضو تشکیلات علنی با اقلیت همراه شده اند،   بیش از 17 در صد از نمایندگان کنگره از تشکیلات مخفی بودند و هیچکدام با مباحث و دیدگاه های شما موافق نبودند.  هرچند با یقین میتوان گفت که وضع  در آنجا بسیار مایوس کننده تر برای گرایش شماست. اگررفقا میخواستند اقلیتی درتشکیلات علنی اعلام کنند منطقا میبایست تنها از رفقای آن تشکیلات معین تقاضای نامنویسی میکردند وبه طریق اولا پشتیبانی پدر خواندگان "فراکسیون" وجمع آوری طومار ضرورتی نداشت .
گرایشات درون اکثریت ؟
 رفیق فاروق درنوشته اش تلاش میکند در خلوت خود ودور از دنیای واقعی دست به ابداع گرایشات درون اکثریت بزند گویا جماعتی بحث ودیالوگ وانتقاد بر نمی تابند وتصمیم خود را در مورد اقلیت گرفته اند . بر خلاف ادعای ایشان ما همگی ضمن شناخت وعلم به ماهیت اختلافات ، طرفدارمبارزه سالم ومتمدانه ایدئولوژیک وبحث وتبادل نظر در باره نکات مورد اختلاف در فضایی رفیقانه هستیم، برعکس، رفقای اقلیت همیشه باگریز ازبیان نکات اصلی مورد اختلاف از این کار دوری کرده اند. بر خلاف ادعای رفیق فاروق اکثریت تشکیلات در مورد ماهیت اختلافات هم نظر هستند. اگر در دور گذشته در انشعاب عبدالله مهتدی عده ای با موضعی سانتریستی بهر دلیلی ماندگار شدند، پناه بردن به دیپلماسی و کیسه دوختن برای تکرار ان سناریو در این دوره کار عبثی بیش نیست .
رفیق فاروق در ادامه نوشته خود بزرگواری فرموده واظهار میدارند. "ماهنوز بارقه هایی از تعلق خاطر به سوسیالیسم را در شما می بینیم ، پافشاری ما بر کار مشترک از همین ناشی شده است" .

دقیقا بر عکس ادعای رفیق فاروق ، ماندن آنها  نه تنها ربطی به تعلق خاطر ما به سوسیالیسم ندارد ،بلکه اسرار ما برکمونیست بودن ومرز بندی باگرایشات غیرکارگری وضد کمونیستی  باعث رمیدن این رفقا از حزب شده است . دلیل واقعی ماندگار شدن رفقا را باید در بن بست استراتژیک و موقعیت جریانات ناسیونالیستی در منطقه، شکست پروژه های جریان زحمتکشان و تیره و تارشدن دورنمای حمله امریکا به ایران و تکرار پروژه مصیبت بارعراق  و عدم استقبال تشکیلات وجامعه از این گرایش ، جستجو کرد .  رفیق فاروق اگر بر کمونیست بودن خود اصراردارد باید حساب خود را باکسانی که تمایزی بین پارلمانتاریسم وحکومت شورایی قایل نیستند با کسی که آرزوی زیستن تحت حکومت "سرمایه داران باوجدان" رابرای کارگران دارد واز همه مهمتر با بیانیه ای که در بهترین حالت از چهار چوب استراتژی ناسیونالیستی وافکار نیم بند سوسیال دیموکراتیک فراتر نمی رود، روشن کند.
                                                 رحیم عزیزپور 26 /9 /2008

September 26, 2008

کميته هماهنگی منطقه تهران و مجمع عمومی نماينده های کارگری در سنندج

جعفر عظيم زاده
کميته هماهنگی منطقه تهران و مجمع عمومی نماينده های کارگری در سنندج                       

کارگران تشکيل دهنده مجمع عمومی نماينده های کارگران کارخانه های شاهو، نساجی، پرريس و فرش غرب بافت طی بيانيه ای*، پاسخی به اطلاعيه کميته هماهنگی منطقه تهران** در مورد مجمع خود داده اند و طی آن، اطلاعيه کميته هماهنگی منطقه تهران را سانسور اين مجمع ناميده و اعلام کرده اند اين کميته به دروغ گويی متوسل شده است.

بلافاصله پس از اين بيانيه، کميته هماهنگی منطقه تهران مجددا اطلاعيه ای را تحت عنوان " هو و جنجال و تهمت زنی چرا"*** منتشر کرد و اين کارگران را به برخورد هيستريک و خصمانه عليه خود متهم نمود.

بيانيه دوم کميته هماهنگی منطقه تهران ميگويد، کارگران امضا کننده بيانيه به دليل اينکه کميته مزبور اسم کارخانه شاهو را نياورده است، آن کميته را به سانسور متهم کرده اند(نقل به مضمون) و با مانور حول اين نکته تلاش  نموده است منظور کارگران را از سانسورچی خواندن  کميته هماهنگی منطقه تهران، نياوردن اسم کارخانه شاهو از سوی اين کميته جا بزند.

 اين کميته با مظلوم نمايی حق به جانبی مينويسد:

"نام کارخانه شاهو چه مشکلی برای ما داشته است که ما برای حذف آن به کار شنيعی چون سانسور متوسل شويم؟ ثانيا در کجای ادبيات واقعا کارگری جهان و در فرهنگ کدام بخش از کارگران فراموش کردن سهوی يک اسم به سانسور تعبير می شود؟ و بالاخره ثالثا چرا شما به جای اين تهمت يکسره ناروا دوکلمه از ما نپرسيديد که چرا نام کارخانه شاهو را نبرده ايم؟ اين پرسش ها همه نشان می دهند که مشکل شما با خبر منتشره از سوی ما سانسور نيست و مسئله چيز ديگری است".

اما ببينيم واقعيت چيست؟ آيا نياوردن اسم کارخانه شاهو مسئله اين کارگران در سانسورچی و مبصر خواندن کميته هماهنگی منطقه تهران بوده است و يا به دلايل ديگری اين کميته توسط کارگران سانسورچی و مبصر خوانده شده است؟

اين کارگران در بيانيه خود آنجاهايی که به سانسور اشاره دارند فقط در يک جا از نياوردن اسم کارخانه شاهو حرف زده اند و بيان آنان چنان واضح است که در آن اطلاق کلمه سانسور ربطی به اسم کارگران شاهو ندارد، توجه کنيد:

"پس از انتشار گزارش دومين مجمع عمومی نماينده های کارگران تعدادی از کارخانه های سنندج، کميته هماهنگی (منطقه تهران) اقدام به صدور بيانيه ای در اين زمينه کرده و با توسل به سانسور، مجمع عمومی نماينده های کارگران تعدادی از کارخانه های سنندج  را ضمن حذف نام کارخانه شاهو، اجتماع عده ای از کارگران کارخانه های پرريس، نساجی کردستان و فرش غرب بافت ناميده است".

در جمله فوق کلمه سانسور ناظر بر بکار گيری گزينه "اجتماع عده ای از کارگران  به جای مجمع عمومی نماينده های کارگران تعدادی از کارخانه های سنندج" است و نه حذف نام کارخانه شاهو.  

اين جمله با سانسور خواندن گزينه  مجمع عمومی نماينده های کارگران چهار کارخانه زير عنوان اجتماع تعدادی از کارگران ، اشاره ای خبری نيز در لابلای آن به حذف نام کارخانه شاهو تحت عنوان "ضمن حذف نام کارخانه شاهو" دارد. يعنی به دليل نشاندن اجتماع تعدادی از کارگران به جای مجمع عمومی نماينده های کارگران چهار کارخانه سانسوری صورت گرفته و علاوه بر اين سانسور، اسم کارخانه شاهو نيز حذف شده است. کلمه "ضمن" در جمله فوق بيان دونکته متفاوت در يک جمله است.

به اين ترتيب پر واضح است کارگران در بيانيه خود،  کميته هماهنگی منطقه تهران را به دليل اسم نبردن از کارگران شاهو، سانسورچی نخوانده اند و  آنان دلايل ديگری داشته اند که در بيانيه شان به صراحت و اظهر من الشمس به آنها پرداخته اند.

 اما کميته هماهنگی منطقه تهران در بيانيه دوم خود به نکاتی که صراحتا توسط کارگران سانسور و دروغ پردازی ناميده شده است، نپرداخته و با سنت سفسطه گری رايج اش، مسئله کارگران شاهو را به جای آنها نشانده است. با اين حال و عليرغم اين دست و پا زدنها بار ديگر بند را آب داده است.

اين کميته در بيانيه دوم خود مينويسد: "تصور ما اين بود که عده ای از کارگران چند کارخانه نساجی سنندج اجتماع کرده و درمورد حمايت از مبارزات کارگران کارخانه های ديگر از جمله کارگران لاستيک البرز تصميماتی گرفته اند" و سپس اضافه ميکند: ما اضافه کرديم که «در برخی گزارش ها از اين نوع تجمعات به عنوان "مجمع عمومی" نام برده می شود".

 قسم حضرت عباس را باور کنيم يا دم خروس را. از يک طرف می گويند تصور ما اين بود و از سوی ديگر با گفتن اينکه در برخی گزارش ها از اين نوع تجمعات به عنوان مجمع عمومی نام برده شده است  اقرار ميکنند عين خبر را خوانده اند.

وقتی نهادی تصور دلبخواهی خود را به جای عين خبر بسيار شفافی  که خوانده است می نشاند و به جای بکار بردن عنوان - مجمع عمومی نماينده های منتخب مجامع عمومی کارگران چهار کارخانه( يا اصلا سه کارخانه) می نويسد: اجتماع مشترک تعدادی از کارگران،  دارد هم نام اين حرکت و هم ماهيت شرکت کنندگان در آن را انکار ميکند. آيا اسم اينکار سانسور نيست؟

اين کميته در بيانيه اول خود نوشته است: " اين اصطلاح تا جايی که ناظر بر حضور شمار هر چه بيشتر کارگران در نشست ها و اجتماعات و بالا بردن ظرفيت شورايی اين اجتماعات باشد بسيار بجا است. اما در ادبيات برخی محافل به طور معمول نوعی تشکل سنديکاليستی نيازمند اتصال به محافل غيرکارگری را القا می کند، که طبعاً تعبيری زيانبار، فرقه ای و در تعارض با اساس سازمانيابی سراسری، شورايی و ضد سرمايه داری توده های کارگر است. پيداست که کارگران سه کارخانه نساجی سنندج تعبير نخست را مد نظر دارند و از روايت دوم سخت بيزار هستند" 

کارگران با صدای بلند اعلام می دارند ما به پشتوانه منتخب بودن خود از سوی مجامع عمومی کارگران کارخانه های محل کارمان، مجمع عمومی نماينده های کارگران چهار کارخانه را برگزار کرديم و اتحاديه آزاد کارگران آنرا منتشر ميکند، آنوقت اين کميته می گويد اين تعبير برخی محافل .... بوده است!! و بلافاصله اعلام ميکند  کارگران اين کارخانه ها تعبير کميته هماهنگی منطقه تهران مد نظرشان است!! که ما حصل آن آن نيز ميشود: اجتماع مشترک عده ای از کارگران چهار نساجی و بسيار ارزنده!! آيا اين دروغ پردازی نيست؟

اما چرا توسل به سانسور و دروغ پردازی؟ آيا اين کميته نمی توانست همانطور که در بيانيه خود مدعی شده است، با آوردن عين خبر، تعبير خود را از مجمع عمومی ارائه دهد و ثابت کند همايش  نماينده های کارگران چهار کارخانه نبايد مجمع عمومی نماينده های کارگری تلقی شود؟

دليل توسل به سانسور و ... چيست؟ اينکه اين کميته با توسل به سانسور و زير لوای دو تعبير "رفرميستی و ضد سرمايه داری از مجمع عمومی"،  به مجمعی متشکل از نماينده های کارگری تعرض می کند اشتباهی لپی و يا  از سر محفل گرايی و يا دستگاه سانسور بودن اينان  نيست.  بلکه تعرض به سنت مجمع عمومی و تلاش برای پس زدن آن در ميان کارگران است.

 کميته هماهنگی( منطقه تهران)  که هويت فکری و پراتيکی خود را بر دشمنی با تحزب يافتگی کارگران و تطهير دستگاه سرکوب و اختناق بنا نهاده است، در روند سير طبيعی  و اجتناب ناپذير هويتی اش،  اين بار از طريق توسل به سانسور و زير لوای "دو تعبير رفرميستی و ضد سرمايه داری از مجمع عمومی "، مستقيم  و بی واسطه تيغ بر  آگاهی و شعور طبقاتی کارگران کشيده و تحت فشار جنبش کارگری سمت و سوی منافع زمينی موجود در پس ادعاهای لغو کار مزدی خود را،  لخت و عور در برابر کارگران قرار داده  است.

اينها آن نکات نهفته در اطلاعيه پراکنی های  اخير کميته هماهنگی منطقه تهران در رابطه با مجمع عمومی نماينده های کارگران تعدادی از کارخانه های  سنندج است  که بايد بطور مفصل تری به آنها پرداخته شود.

 ما در مقاله ديگری اين جنبه از مسئله را بيشتر خواهيم شکافت  و تلاش خواهيم نمود با پرداختن به نقش کليدی مجمع عمومی به همان شکلی که تا کنون کارگران کارخانه های سنندج اقدام به برگزاری آن کرده اند، منافع طبقاتی ما حصل تعرض به آنرا نشان دهيم.

۳/۷/۱۳۸۷

 

*نماينده های کارگران کارخانه های  نساجی کردستان، پرريس، شاهو و فرش غرب بافت

ما مبصر و سانسور چی نميخواهيم، ما کارگريم و با برگزاری مجمع عمومی خود را متحد می کنيم

پس از انتشار گزارش دومين مجمع عمومی نماينده های کارگران تعدادی از کارخانه های سنندج، کميته هماهنگی (منطقه تهران) اقدام به صدور بيانيه ای در اين زمينه کرده و با توسل به سانسور، مجمع عمومی نماينده های کارگران تعدادی از کارخانه های سنندج  را ضمن حذف نام کارخانه شاهو، اجتماع عده ای از کارگران کارخانه های پرريس، نساجی کردستان و فرش غرب بافت ناميده است.

در اين رابطه بايد بگوئيم:

 اولا عده ای از کارگران سه کارخانه نبودند که به زعم  کميته هماهنگی منطقه تهران اجتماع مشترکی  را برگزار کردند، بلکه اين نماينده های منتخب مجامع عمومی کارگران کارخانه های فوق، بعلاوه کارخانه شاهو بودند که آگاهانه اقدام به برگزاری مجمع عمومی نماينده های کارگران اين کارخانه ها کردند.

دوما بر خلاف سانسور کميته هماهنگی (منطقه تهران)، ما به عنوان عده ای از کارگران يک اجتماع مشترک برگزار نکرديم بلکه همانطور که در گزارش اين مجمع نيز منتشر شده است و با آگاهی بر نقش مجمع عمومی در متحد کردن خود، به عنوان نمايندگان منتخب مجمع عمومی کارخانه محل کارمان، در سطح بالاتری اقدام به بر پايی مجمع عمومی نماينده های کارگران کارخانه ها کرديم.

ما مجمع عمومی خود را در کارخانه محل کارمان با هدف پرداختن به مشکلات  موجود و تصميم گيری و انتخاب نماينده هايمان هميشه برگزار کرده ايم و اين بار آنرا فراتر از محل کارخود در سطح نماينده های منتخب مجامع عمومی کارگران کارخانه های ذکر شده، برگزار نموديم و بنوبه خود تلاش خواهيم کرد  برگزاری اينگونه مجامع (مجمع نماينده های کارگران کارخانه ها) را گسترش هر چه بيشتری بدهيم.  چرا که برگزاری مجمع عمومی نماينده های کارگران کارخانه های مختلف ميتواند پايه و ستون اصلی اتحاد ما کارگران در يک سطح فرا کارخانه ای باشد و ما کارگران با توجه به فشارهای موجود چاره ای جز اين نزديکی و متحد شدن آگاهانه از طريق برگزاری مجامع نماينده های کارگران کارخانه های مختلف نداريم.

کما اينکه پس از برگزاری اين مجمع بود که کارگران کارخانه پرريس بدون اينکه خود راسا تجمعی داشته باشند در تجمع مورخه ۳۰/۶/۸۷ کارگران فرش غرب بافت در مقابل اداره کار شرکت کردند و اين اولين باری بود که در اين سطح در سنندج، کارگران يک کارخانه در تجمع کارگران کارخانه ديگری شرکت می کردند.

سوما: اين آقايان در اين چند ماه گذشته که ما کارگران نساجی و پرريس و غرب بافت در شرايط طاقت فرسايی بطور مداوم درگير مبارزه برای احقاق حق مان بوديم کجا بودند که امروزه يک مرتبه چرت شان پريده  و با توسل به  دروغ اعلام ميکنند ما نماينده های کارگری شرکت کننده در اين مجمع از تعبير و اطلاق عنوان مجمع عمومی به آن بيزاريم. نه آقايان ما مجمع عمومی نمايندگان کارگران تعدادی از کارخانه های سنندج را تشکيل داديم و با آگاهی بر نقش کليدی مجمع عمومی در متحد شدنمان، با شور بيشتری اين مسير را ادامه خواهيم داد.

نماينده های منتخب مجامع عمومی کارگران کارخانه های نساجی کردستان – پرريس، شاهو و فرش غرب بافت :

شريف ساعد پناه – امجد زمانی – فرشيد بهشتی زاد – خالد سواری – سيد خليل حسينی – صلاح اسکويی – ابراهيم جعفری – سعيد حبيب زاده – کاظم کاظمی – خالد خالدی

 ۱/۷/۱۳۸۷

 

 

 

 

 

 

**اجتماع  مشترک کارگران نساجی های سنندج

 

عده ای از کارگران کارخانه های نساجی کردستان، پرريس و غرب بافت سنندج در روز ۲۶ شهريور ۸۷ برای بار دوم دورهم جمع شدند تا درباره ادامه مبارزات متحد خود عليه کارفرمايان با همديگر مشاوره و برنامه ريزی کنند. اين کارگران به دنبال پاره ای گفتگوها تصميم گرفتند که اطلاعيه ای در حمايت از مبارزات کارگران همزنجير خويش در کارخانه لاستيک البرز تهيه کنند و خواستار درج آن در رسانه های مختلف شوند. تشکيل اجتماعات مشترک کارگران کارخانه های مختلف ابتکاری بسيار ارزنده است که اگر به درستی و با نگاهی ضدسرمايه داری پيگيری شود می تواند گامی در راستای سازمانيابی سراسری و شورايی توده های وسيع طبقه کارگر عليه سرمايه باشد. در برخی گزارش ها از اين نوع تجمعات به عنوان « مجمع عمومی» نام برده می شود. اين اصطلاح تا جايی که ناظر بر حضور شمار هر چه بيشتر کارگران در نشست ها و اجتماعات و بالا بردن ظرفيت شورايی اين اجتماعات باشد بسيار بجا است. اما در ادبيات برخی محافل به طور معمول نوعی تشکل سنديکاليستی نيازمند اتصال به محافل غيرکارگری را القا می کند، که طبعاً تعبيری زيانبار، فرقه ای و در تعارض با اساس سازمانيابی سراسری، شورايی و ضد سرمايه داری توده های کارگر است. پيداست که کارگران سه کارخانه نساجی سنندج تعبير نخست را مد نظر دارند و از روايت دوم سخت بيزار هستند. اقدام کارگران هم به لحاظ شروع تلاش متحد و عملی برای سازمانيابی سراسری ضدسرمايه داری همزنجيران خويش و هم از نظر صدور اطلاعيه های حمايتی از مبارزات همسرنوشتان خود بسيار مهم، تحسين انگيز و درسی برای ساير کارگران در همه کارخانه ها و مراکز کار است.

کميته هماهنگی (منطقه تهران)

۲۸ شهريور ۸۷

 

 

 

***هو و جنجال و تهمت زنی چرا ؟

 

در واکنش به انتشار خبری از سوی ما تحت عنوان «اجتماع مشترک کارگران نساجی های سنندج» به تاريخ ۲۸ شهريور ۸۷، اعلاميه ای به تاريخ اول مهر ۸۷ در يکی از سايت های اينترنتی (افق روشن) منتشر شده است. در اين اعلاميه، که عنوان «ما مبصر و سانسورچی نمی خواهيم، ما کارگريم و با برگزاری مجمع عمومی خود را متحد می کنيم» را دارد و نام ده نفر به عنوان «نماينده های منتخب مجامع عمومی کارگران کارخانه های نساجی کردستان، پرريس، شاهو و فرش غرب بافت» زير آن نوشته شده است، کميته هماهنگی برای ايجاد تشکل کارگری (منطقه تهران) به «سانسور»، «دروغ» و «مبصر» بودن متهم شده است. ببينيم مسئله چيست.

تصور ما اين بود که عده ای از کارگران چند کارخانه نساجی سنندج اجتماع کرده و درمورد حمايت از مبارزات کارگران کارخانه های ديگر از جمله کارگران لاستيک البرز تصميماتی گرفته اند. ما، ضمن استقبال از اين اجتماع، آن را «ابتکار بسيار ارزنده» ای ناميديم «که اگر به درستی و با نگاهی ضدسرمايه داری پيگيری شود می تواند گامی در راستای سازمانيابی سراسری و شورايی توده های وسيع طبقه کارگر عليه سرمايه باشد». ما اضافه کرديم که «در برخی گزارش ها از اين نوع تجمعات به عنوان "مجمع عمومی" نام برده می شود. اين اصطلاح تا جايی که ناظر بر حضور شمار هر چه بيشتر کارگران در نشست ها و اجتماعات و بالابردن ظرفيت شورايی اين اجتماعات باشد بسيار بجا است. اما در ادبيات برخی محافل به طور معمول نوعی تشکل سنديکاليستی نيازمند به محافل غيرکارگری را القا می کند، که طبعا تعبيری زيانبار، فرقه ای و در تعارض با اساس سازمانيابی سراسری، شورايی و ضدسرمايه داری توده های کارگر است. پيداست که کارگران سه کارخانه نساجی سنندج تعبير نخست را مد نظر دارند و از روايت دوم سخت بيزار هستند.»

قبل از هر چيز بگوييم که ما در اين خبر از سه کارخانه نساجی سنندج، پرريس و غرب بافت سنندج نام برده ايم و صرفا به طور سهوی و بدون اين که هيچ عمدی در کار باشد نام کارخانه شاهو را ازقلم انداخته ايم. ما از اين بابت در اينجا از کارگران کارخانه شاهو و خوانندگان اين خبر پوزش می خواهيم. اما براين باوريم که برآشفتگی و عصبانيت نويسنده يا نويسندگان اعلاميه مذکور و متهم کردن ما به اتهامات فوق اصلا از اين بابت نيست. توضيح همين نکته و ضرورت روشنگری برای کارگران است که ما را به نوشتن اين جوابيه واداشته است، وگرنه هيچ عقل سليمی و هيچ کسی که ريگی در کفش نداشته باشد يک تشکل را به صرف انجام يک خطای سهوی در انتشار خبر به سانسور متهم نمی کند. حداکثر چيزی که ممکن بود درمورد اين خطای سهوی گفته شود سهل انگاری و بی مبالاتی ما در انتشار خبر بود، و اين با اتهام سانسور از جانب ما يک دنيا تفاوت دارد. اولا آوردن نام کارخانه شاهو چه مشکلی برای ما داشته است که ما برای حذف آن به کار شنيعی چون سانسور متوسل شويم؟ ثانيا در کجای ادبيات واقعا کارگری جهان و در فرهنگ کدام بخش از کارگران فراموش کردن سهوی يک اسم به سانسور تعبير می شود؟ و بالاخره ثالثا چرا شما به جای اين تهمت يکسره ناروا دوکلمه از ما نپرسيديد که چرا نام کارخانه شاهو را نبرده ايم؟ اين پرسش ها همه نشان می دهند که مشکل شما با خبر منتشره از سوی ما سانسور نيست و مسئله چيز ديگری است.

واقعيت مسئله اين است که ما با هوشياری و با توجه به وجود تفاوت ماهوی دو تعبير از «مجمع عمومی» در جنبش کارگری، ضمن دفاع و بجا دانستن آن تعبير از مجمع عمومی که ناظر بر سازمانيابی شورايی کارگران عليه سرمايه است، مرز خود را با تعبير ديگر که مجمع عمومی را نوعی تشکل سنديکاليستی (و بهتر است بگوييم، رفرميستی) متصل به جريانات غيرکارگری تلقی می کند روشن کرديم و در واقع به کارگران هشدار داديم که مواظب باشند که هر گردی گردو نيست. ما ضمن اين هشدار و دقيقا برای مرزبندی با تعبير اخير، در کنار بجا دانستن کاربرد «مجمع عمومی» در عين حال جمع شدن کارگران را «اجتماع» ناميديم. همچنين تاکيد براين نکته را لازم دانستيم که کارگران ( و نه فرقه زده ها) تعبير نخست از مجمع عمومی را مدنظر دارند و از روايت دوم سخت بيزار هستند.

واکنش هيستريک و خصمانه نويسنده يا نويسندگان اعلاميه مورد بحث نشان می دهد که هشدار ما و نيز کاربرد کلمه «اجتماع» (برای تقابل با برداشت فرقه ای و سنديکاليستی) کاملا بجا بوده است، چرا که  اين واکنش بيانگر هيچ چيز نيست جز دفاع شرمگينانه اين نويسنده يا نويسندگان از روايت  دوم . اين اعلاميه نشان می دهد که تلقی نويسندۀ آن از اجتماع نمايندگان کارخانه های فوق نه تلقی يک اجتماع واقعا کارگری بلکه تلقی يک اجتماع کاملا سکتاريستی است. وگر نه چه دليلی دارد که بدون اين که کلمه ای در تاييد تعبير شورايی و ضدسرمايه داری از مجمع عمومی بيان کند درواقع با هوچی گری و جنجال نقد تعبير دوم از سوی ما  را «سانسور» و «دروغ»  و ايفای نقش «مبصر» برای کارگران بنامد؟ آيا همين هو و جنجال و تهمت زنی بی اساس نشان نمی دهد که اين نويسنده يا نويسندگان بدون آن که جسارت و شهامت آن را داشته باشند تلويحا و به گونه ای ضمنی و شرمگينانه از درک فرقه ای و سنديکاليستی از مجمع عمومی دفاع کرده اند؟ آنان می توانستند ضمن تذکر درمورد سهل انگاری ما در حذف نام کارخانه شاهو، فارغ از اتهام زنی و به گونه ای مستدل درک ما را از مجمع عمومی نقد کنند و از تعبير خود از مجمع عمومی دفاع کنند. چه نيازی به اين هو وجنجال و تهمت زنی بود؟ اين گونه هو و جنجال های فرقه ای فقط وفقط ناشی از ضعف استدلال انتقادی برپا کنندگان آن است و به قول معروف برای فاطی تنبان نمی شود.

ما بنا نداشتيم و نداريم که به اين گونه شانتاژها و اتهام های سخيف و ناجوانمردانه به گرايش ضدسرمايه داری و شورايی درون جنبش کارگری ايران که در کميته هماهنگی برای ايجاد تشکل کارگری (منطقه تهران) متجلی است پاسخ دهيم. اما اولا به راستی ديگر نتوانستيم  درمقابل اين پرسش تاب آوريم که « درِ ديزی باز است، حيای گربه کجا رفته است؟» ثانيا، و مهم تر ازآن، وظيفه خود دانستيم که در قالب اين جوابيه هرچند به صورت مختصر و چند سطری بازهم بردرک شورايی و ضدسرمايه داری از مجمع عمومی تاکيد کنيم و درک رفرميستی و سنديکاليستی از آن را افشا سازيم. ما نشان داده ايم و در آينده بيشترخواهيم داد که نه درک اول بلکه درک دوم است که کارگران را مشتی «مش رجب» می داند که قادر به مبازره متحد و متشکل عليه سرمايه و برای نابودی آن نيستند و اتفاقا اين درک است که برای مبارزه کارگران با سرمايه داری «مبصر» تعيين می کند. ما در آينده و به کوری چشم دشمنان رفرميست طبقه کارگر(اعم از نوع سکتاريستی و سنديکاليستی آن) به طور مفصل بازهم به توضيح برداشت شورايی- ضدسرمايه داری از مجمع عمومی و افشای درک رفرميستی از آن خواهيم پرداخت و نشان خواهيم داد که از قضا اين چرت فرقه گرايان رفرميست است که با آمدن فعالان ضدسرمايه داری طبقه کارگر به ميدان مبارزه طبقاتی پاره شده است و بازهم بيش از اين پاره خواهد شد.

باش تا صبح دولتت بدمد

کاين هنوز از نتايج سحر است

کميته هماهنگی برای ايجاد تشکل کارگری (منطقه تهران)

۲ مهر ۱۳۸۷

در جواب به اطلاعيه خبری اپوزيسيون درون کومه له و حزب کمونيست ايران

سيروان پرتونوری
اپوزيسيون درون کومه له و حزب کمونيست ايران طی دو روز  گذشته يک اطلاعيه خبری تحت عنوان اقدامات جديدی از طرف  کومه له و حزب کمونيست ايران و  رفيق ابراهيم عليزاده دبير اول کومه له بر عيله اپوزيسيون به چاپ رسانده اند و برخی موارد را در سطح علنی ابلاغ کرده اند که در اين جزوه کوچک مورد به مورد بر اساس برنامه و اساسنامه حزب کمونيست ايران و کومه له  به آن خواهم پرداخت .

در مورد ارجعيت داشتن فعاليت تحت نام کومه له

اپوزيسيون درون کومه له بدون هيچ منطق و استدال سياسی و تشکيلاتی اين حق را به اکثريت حزب کمونيست ايران و کومه له نخواهند داد که از حفظ اصول و پرنسيب های تشکيلاتی و سياسی اين تشکيلات در برابر گرايشات غير سوسياليستی دفاع کنند در اين جا به لازم ميدانم بيان کنم که استفاده از نام کومه له و يدک کشاندن آن از سوی اپوزيسيون درون حزب کمونيست ايران و کومه له نه تنها برای اين انسانها ارزشی نخواهد داشت بلکه مغايرت با آن سياست و استراتژی و خط و مشی ميباشد که اين انسانها از آن پيروی کرده و استراتژی آينده شان را تشکيل خواهد داد اين انسانها به خوبی اين را درک ميکنند و خود هم زمانی برای اين نام و سواستفاده کردن از اين نام توسط سازمان زحمتکشان مبارزه و فعاليت کرده اند که اين را به توده مردم ابلاغ کنند که کومه له فقط يک نام خشک و خالی و مقدس نيست که اينها بخواهند ان را مثل بت پرستش کنند ما در طول اين چند سال بعد از جدايی سازمان زحمتکشان اين را در ميان توده تبليغ و ترويج کرده ايم که کومه له صرفا يک نام نيست بلکه کومه له مورد نظر ما که در اکثر تشکلات کارگری،زنان،دانشجويی،جوانان،معلمان و غيره نفوذ دارد يک گرايش سوسياليستی می باشد که در طول زيادتر از سه دهه مبارزه مردم کردستان و انسانهای فداکار و جسور کومه له به ثبت رسيده است و کومه له در بين توده های مردم کارگر و زحمتکش کردستان بنابه اين خصوصيات شناخته شده است نه صرفا يک نام خشک و خالی اگر مسئله نام بود در کردستان عراق هم بعضی از جريانات به نام کومه له فعاليت داشته اند و دارند برای نمونه کومه له رنجدارن قبلی و کومه له اسلامی که تند رو ترين و مرتجع ترين جريان اسلامی  در کردستان عراق می باشد که توسط خود رژيم اسلامی تقويت و خط ميگيرد فعاليت دارند.بنابه اين گفته ها برای اپوزيسيون درون کومه له و حزب کمونيست ايران که گرايش و سياست و تئوری آنها با هيچ کدام از تاريخ سياسی و مبارزاتی کو مه له همخانی ندارد و بر عکس بر ضد ان هم می باشد استفاده کردن از نام کومه له در درون خود کومه له جايز نيست و از لحاظ تشکيلاتی هم هيچ وقت امکان ندارد سازمانی به نام کومه له در درون خود فراکسيون به نام کومه له را داشته باشد يا ان را به رسميت بشناسد اختلاف سياسی و استراتژی حق هر انسانی است اين رفقا می توانند با هر نام ديگری برای خود فعاليت داشته باشند و آنچه را در اساسنامه و برنامه اين حزب اشاره شده است را رعايت کنند اما محروم کردن زيادتر از ۹۵% اين تشکيلات برای ارجعيت دادن به گرايشات غير سوسياليستی و غير کومه له ای خود مجاز نيست و نميباشد و ما هم به عنوان اعضای تشکيلات و ستون فقرات اين حزب هيچ وقت اجازه همچين سو استفاده ای نه از طرف شما بلکه از طرف هيچ کسی را نخواهيم داد هر چند کومه له ملک شخصی کسی نميباشد و صاحب اصلی کومه له مورد نظر ما خود توده مردم کارگر و زحمتکش است اما اين توده کاگر و زحمتکش هيچ وقت شما را کومه له نداسته و نخواهند داشت .

در ابطه با خلع عضويت و اخراج رفقا اپوزيسيون در درون تشکيلات :

اين انسانها اگر مقداری منصفانه به اين مسئله مينگريستند بايد واقعيت را بازگو ميکردند که آيا سخنان رفيق ابراهيم عليزاده در جلسه گفت و شنود تشکيلاتی اين طور بود که اين انسانها بيان ميکنند يا نه ؟بر اساس همان اساسنامه و برنامه ای که خود شما به آن اشاره ميکنيد و آن را قبول نداريد و امروز به خاطر ارجعيت دادن به بيانات خود از آن مثال مياوريد بايد بيان کنم که در اين اساسنامه حزب کمونيست ايران نوشته شده است که شرط لازم برای هر انسانی که بخواهد در درون اين تشکيلات عضو شود ۱- بايد برنامه و اساسنامه حزب کمونيست ايران را به رسميت شناخته و از ان تبعيت کند ۲- در يکی از ارگانهای تشکيلاتی فعاليت داشته باشد حال بر اساس اين نوشته از اساسنامه حزب کمونيست ايران کدام يک از رفقای اپوزيسيون درون تشکيلات اين برنامه را قبول دارد و از اين اساسنامه ارجعيت ميکند مگر امکان دارد شخصی که تازه وارد اين تشکيلات خواهد شد برنامه و اساسنامه حزب کمونيست ايران را قبول نداشته باشد و برای پيشمرگ بودن پذيرش شود اين در کدام يک از تاريخ کومه له وجود داشته است که شما از ان دفاع ميکنيد و ما و بخصوص رفيق ابراهيم عليزاده را به اين عملکرد متهم ميکنيد آيا واقعا اگر کلاه خود را قاضی کنيد آيا قبل از برگزاری پلنوم کميته مرکزی حزب کمونيست ايران و صدور قطعنامه در مورد اپوزيسيون تشکيلات رهبری کومه له کدام يک از شما انسانها را خلع عضويت کرده است آيا اين برخورد و اين صدور از طرف رهبری کومه له به بعد از صدور قطعنامه ربط ندارد آن هم فقط در يک مورد اين مسئله پيش آمده است که اين رفقا به شيوه هستريک اين طور به خود امده و اطلاعيه اين چنينی را بر عليه رهبری کومه له صادر کرده اند .در اين جا بايد بگويم اگر شما بيانات رفيق ابراهيم عليزاده را بازگو کرديد ميبايست اين را هم بيان ميکرديد که خيلی از اعضای تشکيلات در درون همان جلسه خواستار اخراج همگی شما بودند از تشکيلات اما رهبری کومه له و بخوص رفيق ابراهيم عليزاده به عنوان ارئه دهنده جلسه از سوی کميته مرکزی کومه له به شيوه کاملا دمکراتيک و اصولی برای شما ارزش قائل بوده و خواستار ان شده است که تمام ارگانهای تبليغی ما برای نظريات اين انسانها باز باشد تا همه توده مردم از اختلاف نظر های ما مطلع باشند. برای کسانی که جدا از سياست اگر در عالم رفاقت هم حساب کنيم نان و ماستی را در سلف سرويس اردوگاه با هم خورده ايم که به اين شيوه و به طور غير واقعی جايزنيست  از بيانات رهبری کومه له به اين شيوه استنجات کنيد .اگر اشخاصی در درون آن جلسه به شما اين را ابلاغ کرده اند چرا خود موضع گيری نکردند چرا سکوت کردند چرا بلند نشدند اين شيوه غير دمکراتيک را نقد کنند کمونيست ها که خودتان ادعا داريد هستيد هيچ وقت از ابراز عقايد خود باکی نداشته اند و ابلاغ کرده اند که کمونيستها عار دارند که مقاصد و نظريات خويش را پنهان سازند. آنها آشکارا اعلام ميکنند که تنها از طريق واژگون ساختن همه نظام اجتماعی موجود، از راه جبر، وصول به هدفهايشان ميسر است. بگذار طبقات حاکمه در مقابل انقلاب کمونيستی بر خود بلرزند. پرولتارها در اين ميان چيزی جز زنجير خود را از دست نميدهند. ولی جهانی را بدست خواهند آورد.اين گفته مارکس با عملکرد و پراتيک شما مغيا يرت دارد مگر اينکه منفعت طلبی آن انسانها را بيان نکند .

در مورد حرکت برنامه ريزی شده از سوی رهبری تشکيلات برای خلع عضويت و انتقال به بيرون از اردوگاه :

برای اين بخش از توضيحاتم به لازم ميدانم از مارکس که جمله ای خوب دارد اشاره کنم  ان هم اين است که مارکس ميگويد انسانها را نه بر اساس انچه خود ميگويند بلکه بر انچه واقعاً هستند بايد قضاوت کرد.رفقای اپوزيسيون در اين مورد هم کاملا اشتباه و عجولانه فکر کردند چون در اين رابطه تنها فقط نمونه ای دارند و ان هم اينجا بيان ميکنم و دوست دارم اگر غير واقعی بود شخص مورد نظر جواب من را بدهد اين رفيقی که اين رفقا به ان اشاره ميکنند به خاطر اينکه با خودش حرف نزده ام نميتوان اسمش را بيان کنم اما چون با همديگر هم ارگانی و در يک جايی کار و فعاليت داشته ايم دوست دارم واقعيت را مثل يک انسان کمونيست بيان کنم اين رفيقی که اپوزيسيون و رهبرانش به اين شيوه عجولانه به ان اشاره ميکنند دو ماه قبل از اينکه توهم داشته باشد به اين اپوزيسيون و حمايت خود را از اين خط و مشی ابراز دارد خود از دبير خانه کومه له تقاضای سازماندهی نموده بود ودبيرخانه کومه له هم بعنوان بخشی از وظايفش ملزوم ميباشد به تقاضای رفقا در موارد مختلف بررسی کرده و جوابگوی نيازهای انسانی شان باشد بعد از دو ماه به اين رفيق عزيز ابلاغ کردند که شما در مقر شهر سليمانيه که ارگان های مهمی از جمله ديپلماسی و غيره در ان وجود دارد سازمان داده شد و اين رفيق بعد از قطعنامه پلنوم کميته مرکزی کومه له از اين سياست و خط و مشی پشتيبانی کرد و به طور روال تشکيلات که رهبری اپوزيسيون خود را به کوچه علی چپ ميزنند کنگره حزب و کومه له که بالاترين مرجع تشکيلاتی است اين حق را به کميته منتخب کنگره اينده خواهد داد که تا دو سال برای کومه له و تا چهار سال برای حزب کمونيست ايران اين رفقا اختيار دارند که سياست و اداره امور تشکيلات کومه له را در اختيار و برنامه ريزی کنند چون همين رفقا، منتخب خود اين رفيق و رفقايی می باشد که به طور آزادانه انتخاب شده اند و برای دو سال امورات سياسی و تشکيلاتی به اين رفقا سپرده خواهد شد حال اين کميته مرکزی اين تصميم را گرفته است به نظر من حق مسلم و واقعی خودش بوده است تا در برابر گرايشات غير سوسياليستی در درون تشکيلات بتواند از سياست و اصول تشکيلاتی و حزبی خود دفاع کند اگر اين کار را انجام نميداد از طرف رفقا مورد انتقاد و باز خواست قرار ميگرفت که بر خلاف اين ادعا های اپوزيسيون گفتم خيلی ها از اعضای اين تشکيلات در ان جلسه خواستار تصفيه حساب جدی و نهايی با اين گرايش در درون تشکيلات بودند اما کميته مرکزی با انتهای صداقت و دمکراسی برای اين اپوزيسيون ارگانهای تبليغی و سياسی و تشکيلاتی را برايشان باز نموده است و صرفا فقط موارد اساسنامه ای را که اگر تا قبل از پلنوم رعايت نکرده بود رعايت کرد .

اپوزيسيون در اخر اطلاعيه خود به ان اشاره ميکند که از تمامی احزاب نهاد ها و سارمانها ميخواهد که اين عمل کميته رهبری را محکوم کنند و جلوی اين نقض دمکراسی را بگيرند .تا جايی که من بيشتر با اينترنت سر و کار دارم و از همه مواضع های سازمانهای مختلف و احزاب مطلع و اگاه باشم حزبی را نديده ام که واقعا از اين فراکسيون اسم خوبی را اورده باشد و انها را ادامه دهنده راه رفقای جانباخته و سياستهای سوسياليستی کومه له بدانند  اتفاقا خيلی از احزاب مدافع اين حرکرت نبوده اند مگر اينکه سازمان های ناسيوناليستی مثل زحمتکشان و خبات و بقيه اين عمل را محکوم کنند که انها هم به طور رسمی اين کا ر را انجام نداده اند و فقط فرض ميباشد انهم به خاطر سياست کمونيستی کومه له می باشد که موقعيت طبقاتی و سياسی انها را به خطر خواهد انداخت .

در آخر  هم بايد بگويم اپوزيسيون کومه له از همان روز اعلام اپوزيسيونش در بيانيه خود و کمپين جمع آوری امضا در ميان ناسيوناليست های تند رو که مدت زمانی از اين تشکيلات دور بوده اند و هر بار که تغييری در درون اين تشکيلات راه می افتد و با امضاهای خود بازرگانی ميکنند و بر عليه کومه له نقشه ميکشند شکست خوردند و اين نيروی سياسی و مادی که اپوزيسيون درون کومه له و حزب کمونيست ايران مد نظرش بود واقعی نگرديد و فقط در خيال و روياهای شيرين خود باقی ماند حالا ميخواهند با توسل به اين نوع فرهنگ و ابزارها ارجعيت خود را ثبت کنند که اينهم تلاشی جزبيهوده نيست و در آخر ناکامی به کام خود اين اپوزيسيون خواهد ماند چون کومه له و بخصوص سياستها و استراتژی کومه له با تمام قدرت و تبليغات سرمايه داری به خود نلرزيد حال با اين اتهامات هيچ وقت نخواهد لرزيد و با اين روش بيشتر ماهيت غير سوسياليستی خود را برای عموم بيان خواهند کرد نيروی مادی اين رفقا که بيشتر وجود عينی دارد رفقای کردستان می باشد که به شاهدی تمامی رفقا اکثر اين رفقا مشکل سياسی با حزب کمونيست ندارند به خاطر مشکلات تشکيلاتی از جمله برخورد فلان کميته مرکزی يا دبيرخانه رفته اندو  اين بيانيه را امضا کرده اند رفقای اپوزيسيون خود خيلی خوبتر اين مسئله را ميدانند که نيروی مادی و واقعی اين اپوزيسيون جای اتکا نيستند و اشخاصی که صرفا مسائل تشکيلاتی برايشان مشغله باشد به نيروی واقعی اين گرايش غير سوسياليستی تبديل نخواهند شد.به قول کارل مارکس ميگه اين شخصيت ها نيستند که تاريخ را می سازند بلکه درست برعکس اين تاريخ است که شخصيت ها را می سازد.
 

September 25, 2008

مصاحبه ايسکرا با محمد آسنگران در مورد تحولات درون کومله و سرنوشت فراکسيون "فعاليت بنام کومله"

محمد آسنگران
"۱-اخيرا پلنوم چهارم  کميته مرکزی حزب کمونيست ايران متعاقب کنگره ۱۳ کومه له قطعنامه ای در مورد " فراکسيون بنام کومه له" را تصويب کرده است. در اين قطعنامه آمده است که اين فراکسيون را فاقد مشروعيت سياسی و تشکيلاتی ميداند. "فراکسيون بنام کومه له" اين تصميم را غير دمکراتيک، غير اساسنامه ای و تصفيه گرايانه خوانده است و خواهان تشکيل کميسيونی دو جانبه و محول کردن تصميم نهائی به کنگره آتی شده است. نظر شما در اين مورد چيست؟
محمد آسنگران: ابتدا بايد بگويم من از اتفاقی که در کنگره ۱۳ کومله در مورد فراکسيون افتاد خوشحالم. زيرا برای اولين بار با شفافيت خاصی مدافعين فراکسيون جواب رد قاطعی از کومله گرفتند. قبل از کنگره بنا به روال سالهای گذشته و بنا به اظهار نظرهايی که فعالين کومله و حزب کمونيست ايران در قبال اين فراکسيون کرده بودند با اين قاطعيت نميشد حرف زد. هر چند نقد آنها به فراکسيون هنوز از روشن بينی لازم برخوردار نيست و به ناحق فراکسيون را به سوسيال دمکراسی نسبت ميدهند.اما يک رگه جدی در نقد گرايش ناسيوناليستی و اين فراکسيون به عنوان بخشی از اين گرايش قابل مشاهده بود. چپ کومله به نظر من يک قدم در راستای تحکيم سياست خود برداشت. من با علاقه و حساسيت تمام مباحث کنگره اخير کومله را تعقيب کردم. خوشحالم از اينکه برای اولين بار اين مباحث از تلويزيون پخش شد و همه متوجه شدند که آنچه به اسم کومله و حزب کمونيست ايران وجود دارد يکدست نيست. ما نزديک به دو دهه است که اين سياست را به مناسبتهای مختلف تکرار کرده ايم، که کومله را نميتوان بر سر يک دو راهی نگهداشت. اين کنگره عليرغم هر کمبودی به نظر من يک دريچه راديکال را پيش روی خود باز کرده است. اما آيا اين جهتگيری در عرصه های ديگر هم ميتواند با قاطعيت و روشن بينی بيشتری پيگيری شود يا نه هنوز روشن نيست. کنگره کومله و قطعنامه پلنوم حزب کمونيست ايران در قبال فراکسيون توانست موضع درستی اتخاذ کند. هر نوع سازش با اين فراکسيون دری را ميتواند به روی ناسيوناليستها باز کند که تعرضشان را به کمونيسم و راديکاليسم بيشتر کنند.
اينکه "فراکسيون فعاليت بنام کومله" سياست حزب کمونيست ايران و کومله و تصميمات آنرا "غير دمکراتيک"، "استالينی" و.... ارزيابی کند قابل انتظار است. زيرا موجوديت اين فراکسيون به ضديتش با کمونيسم گره خورده است. اين فراکسيون از آبشخور فضای تبليغات ضد کمونيستی بعد از جنگ سرد تغذيه ميکند. اين اصطلاحات از سر و روی مباحثشان ميبارد. هر نوع چپگرايی و اسم کمونيسم را اينها با استالين و ديکتاتوری و تصفيه و... توضيح ميدهند. اينها حرف تازه ای نيست. "فراکسيون اتحاد" درون ما هم اينها را گفت. اما قضاوت درست و سياست کمونيستی برای هر بيننده و شنونده بيغرضی از ادعاهای شکست خوردگان و افراد مغرض استنتاج نميشود. اگر فراکسيون درون ما فرمولهای اين يا آن کتاب و يا احساسات روزانه و توهمات بيمايه، آنها را به هر طرفی ميچرخاند و هر روز موضعی ۱۸۰ درچه عکس موضع قبلی بيان ميکردند، اتفاقا "فراکسيون فعاليت بنام کومله" يک سياست شناخته شده و قديمی را نمايندگی ميکند. همه کسانی که ساعد وطندوست و مينه حسامی را از قديم ميشناسند ميدانند که آنها اختلافشان با عبدالله مهتدی نه بر سر سياست ناسيوناليستی و کمونيستی، بلکه بر سر اين بود که خود را مدافع پايدار تر و پيگيرتر ناسيوناليسم کرد ميديدند. آنها از زيگزاکهای مهتدی دل خوشی نداشتند و نميخواستند زير بار رهبری او بروند، وگرنه با ناسيوناليسم جاافتاده مهتدی مخالفتی نداشتند.
اکنون هم اين فراکسيون تصميم خود را گرفته است، ميخواهد خود را از  زير سايه کمونيسم خلاص کند. کمونيسم و سوسياليسمی که آنها از آن اسم ميبرند همانقدر معتبر و کمونيستی است که عبدالله مهتدی در نشريه "افق سوسياليسم" از آن اسم ميبرد! "جنبش کردستان" يا همان ″جنبش ملی دمکراتيک″ مورد ادعای فراکسيون(جنبش ناسيوناليستی کرد) که نماينده اش حزب دمکرات است، برای اينها اصل است. کمونيسم و سوسياليسم فقط يک تعارف برای فريب ديگران است. مهتدی که ادعای بيشتری از اينها داشت و پز تئوريسين "سوسياليست"هم بخود ميگرفت، ديديم که سر از چه منجلابی در آورد. ماندن اينها در کومله به دو دليل است: اول اينکه رهبری با اتوريته و قابل اتکايی ندارند. به محض جدا شدنشان از کومله ميتوانند همين چند نفر هم به چند گرايش درون جنبش ناسيوناليستی تقسيم شوند. دومين دليل که احتمالا برای آنها اصل است، ادامه مظلوم نمايی و جمع کردن تعدادی ديگر از اطرافيان در درون کومله است. استفاده از اسم سوسياليسم هم به همين منظور بکار ميرود. فعلا چنين نيروی نيستند و به انتظار جذب نيرو صبر ميکنند. اما اينها در کومله ماندنی نيستند. انتظارشان اين بود که حول و حوش کنگره ۱۳ کومله کسانی از آنها حمايت کنند و امکان اردوگاهی در سليمانيه پيدا کنند. اما اين اتفاق نيفتاد و با شکست روبرو شدند. اکنون سرگردان و به دنبال امکاناتی ميگردند که بتوانند جدايی خود را اعلام کنند. تبليغات جنگ سردی عليه کمونيسم و متهم کردن کومله به سياست تصفيه و برخورد غير دمکراتيک و ... به منظور جذب نيرو و توجيهی برای جدائی صورت ميگيرد. اکنون خطاب نوشته های آنها بيشتر رو به جلال طالبانی است که بگويند احتياج به کمک دارند. اينها در هر حال راهی بجز جدا شدن از کومله پيش روی خود نگذاشته اند. اما اينکه به جريانات سازمان زحمتکشان ميپيوندند يا نه بستگی به موقعيتی دارد که اينها کسب ميکنند.  
۲- برخی از اعضای " فراکسيون بنام کومه له" خود را کمونيست و فعال تشکيل جامعه ای سوسياليستی می دانند و همچنين اعلام کرده اند ناسيوناليست نيستند. دليل پيوستن اين افراد به فراکسيون چيست؟
محمد آسنگران: من کسی را نميشناسم که از موضع چپ تر از کومله فعلی به اين فراکسيون ملحق شده باشد. اينها همگی با هر انتظار و برداشتی که دارند در يک فراکسيون راست و ناسيوناليستی به هم ملحق شده اند و يا از آن حمايت کرده اند. اشخاص بعنوان فرد ممکن است سياست چپ و يا راستی را نمايندگی کنند اما کسی به اين تفاوت فردی نگاه نميکند. در ضمن اگر کسی خود را کمونيست ميداند بايد از اين فراکسيون دوری جويد و منتقد آن باشد. آنچه که از اين فراکسيون و نوشته های دفاع از آن مشاهده ميشود يک جريان ارتجاعی و راست و ناسيوناليستی است. هيچ جنبه مترقی در هدف و سياست آنها ديده نميشود. هدف و استراتژی آنها تلاش برای ملحق کردن کومله به کمپ ناسيوناليسم کرد است. حالا که کومله دست رد به سينه آنها زده است خودشان اين راه را ادامه ميدهند. افراد پراکنده که سالهای سال خارج کومله بوه اند و اکنون ادای سهم از کومله ميکنند نه جدی هستند و نه کسی برای سياست آنها احترامی قايل است.
۳-وضعيت فراکسيون به کجا خواهد انجاميد آيا اينها انشعاب ميکنند يا امکان تجديد نظردر تصميم پلنوم کميته مرکزی وجود دارد؟
محمد آسنگران:    من قبلا هم گفتم اينها تنها راهی که برای خود در نظر گرفته اند پيوستن به کمپ ناسيوناليستهای کرد است. فکر نميکنم که حزب کمونيست ايران هم در اين زمينه تجديد نظری در سياست خود بکند. زيرا کومله از يک موضع نرم و همزيستی مسالمت آميز با ناسيوناليسم کرد به يک سياست راديکالتر روی آورده است. اين نشان ميدهد که چپ کومله حداقل در برخورد به اين دسته از ناسيوناليستهای درونی متوجه ضرر و زيان سياست تا کنونی خود شده است. سخنرانيهای که من در کنگره آنها ديدم نشانی از سازش با اين فراکسيون در آن پيدا نيست. هر چند همه نمايندگان کنگره يک سياست راديکال را نمايندگی نميکردند‘ اما همگی در مقابل اين فراکسيون موضع داشتند. در هر حال به هر نسبتی که کومله از ناسيوناليسم کرد فاصله بگيرد به همان نسبت جای اين فراکسيون در کومله تنگتر ميشود. اينکه فراکسيون انشعاب ميکند يا نه مسئله تنها خواست درونی آنها برای انشعاب نيست. آنها اگر نيروی قابل توجهی در اردوگاه کومله پيدا ميکردند تاکنون انشعاب کرده بودند. اما بجز در خارج کشود نتوانستند کسی را جذب کنند. در خارج کشور هم کسانی که به اينها جذب شده اند‘ هيچکدام فعال سياسی نيستند. با تحرک ناسيوناليسم درون کومله اينها نيز از خواب چند ساله بيدار شدند و به آنها پيوستند و يا حمايتشان را اعلام کردند.  بنابراين تعدادی افراد ناسيوناليست و سرگردان که دل خوشی از کمونيسم ندارند با نوستالوژی کومله قديم در دنيای آرزوهای ملی گرايی خود زندگی ميکنند و کاری از آنها ساخته نيست. زيرا فرسنگها با خواست و توقع مردم کردستان بويژه نسل جديد فاصله دارند. به نظر من با ادامه سياست اخير کومله در قبال اين فراکسيون آنها شانسی برای جذب نيرو ندارند. اگر کومله همان سياست قديمی در مورد عبدالله مهتدی را تکرار ميکرد اينها ميتوانستند از کومله نيرو بگيرند. من فکر ميکنم با شکستی که اين فراکسيون در کنگره کومله خورد و با پخش اين مباحث از تلويزيون هيچ شانسی برای آنها نمانده است. يا بايد مثل دوران تشکيل حزب کمونيست ايران و بعد از آن ساکت و در گوشه ای ناخنهای خود را بجوند و يا راه خود را بگيرند و رسما به کمپ ناسيوناليستها بپيوندند. اما به نظر من ماندنشان کمتر محتمل است.
۴- در جريان اختلافات حزب کمونيست ايران ،افراد زيادی اظهار نظر کرده اند. در اين ميان کوروش مدرسی در بحثی  مدعی شد که کومه له بسيار عقب مانده بود و به تحقير فعالين کومله پرداخته است و مدعی شدکه او اولين مقاله را بر عليه مذهب نوشت. آيا تاريخی که وی مدعی است واقعی است کلا نظر شما در مورد ارزيابی کورش مدرسی چيست؟
محمد آسنگران:  من در مورد مواضع سياسی کورش مدرسی به اندازه کافی نوشته ام. او يک سياست راست را نمايندگی ميکند. درمورد ارزيابی از کومله هم نظرم همين است. بيشتر از اين نبايد از او انتظار داشت. اينکه با تحقير و دماغ بالا با هر مخالفی پز مخصوص بخود را ميگيرد امر تازه ای نيست. به نظرم ايشان بيشتر خودش را تحقير کرده است. اشتباه ايشان اين است که مخاطبين خود را دست کم ميگيرد. در حاليکه اکثر کسانی که حرفهای او را گوش کرده اند قبلا او را ديده اند، ميشناسند و با مواضع سيال و متناقضش آشنا هستند. کورش مدرسی سياست ابن الوقتی را دنبال ميکند. هر روز بر مبنای نياز آنروزش حرف ميزند. متدی غير تاريخی و نامنسجم دارد. فکر نميکنم اظهارات بی پايه او هيچ آدم جدی و مارکسيستی را دچار ارزيابی اشتباه  کند. او همان است که بود و با اين سياستها متاسفانه بيش از پيش بی مسئوليتی خود را نشان داد.
کومله ای که امروز کورش مدرسی در موردش به اينصورت با تحقير حرف ميزند تاريخی دارد بسياری از ما و از جمله خود کورش مدرسی تا اوايل دهه ۹۰ ميلادی در آن تاريخ شريک بوده ايم. من اگر به نقد تاريخ کومله پرداخته ام‘ بر عکس کورش مدرسی، در عين حال تا جايی که فعال آن بوده ام خودم را هم در آن تاريخ شريک ميبينم.
اما در مورد ارزيابی کورش مدرسی از کومله بايد بگويم که، نه در گذشته دور، که همين سه چهار سال قبل، ايشان با هزار زبان خواست به آنها نزديک شود. آن سياست نگرفت و به جای خود بازگشت. روش مدرسی خيلی به سياست دوستان سابقمان علی جوادی و آذر ماجدی در مورد نزديک شدن به جريان خود مدرسی شبيه است. جوادی و ماجدی هم با تاکتيک "اتحاد"‘ فراکسيون درست کردند با تاکتيک "اتحاد" انشعاب! کردند قبل از جدا شدن از ما مخفيانه وارد بند و بست با مدرسی شدند. بعدا اعلام کردند حزب آقای مدرسی "سياستهای منصور حکمت" را نمايندگی ميکند. آنرا به عرش اعلا رساندند. برای نزديکی به آن هرچه توانستند عليه حزب کمونيست کارگری کردند. هر اتهامی خواستند زدند، هر دروغی خواستند گفتند و گفتند ميخواهند با حزب آقای مدرسی اتحاد کنند. ظاهرا اينها بهای اتحادشان با مدرسی بود که بايد ميپرداختند. اما در مقابل دست رد به سينه آنها زده شد. به آنها اعلام کردند: اتحادی درکار نيست اگر ميخواهيد خود را منحل کنند و به حزب ما بپيونديد و چنان با تحقير به آنها برخورد کردند که سياست اتحاد را کنار گذاشتند. و اين دوستان به محض جواب رد، يک پشتک ١٨٠ درجه ای زدند و حزب آقای مدرسی را حزب چپ سنتی خواندند و انتقاد به آنها را شروع کردند.
جوادی و ماجدی با اقداماتی که انجام دادند، هم تاريخ فعاليت خودشان را زير سوال بردند و هم تاريخ و نقش مخرب مدرسی را تطهير کردند. در اين راه اما با سرشکستگی کامل روبرو شدند. هر فعال سياسی جدی اگر چنين افتضاحی را دچار ميشد‘ بايد سياست را ميبوسيد و برای هميشه کنار ميگذاشت. فرهنگ مدرن حتی بورژوايی در کشورهای اروپايی از اين تجارب کم ندارد.
کورش مدرسی هم، در مورد کومله دقيقا همين متد را دنبال کرد. مواضع ۳ سال قبل مدرسی و حزبش را در جريان خيزشهای کردستان در مورد نقش کومله را نگاه کنيد و ارزيابی امروزشان را هم ببينيد. به هر حال ارزيابی غيرمنصفانه و تحقير آميز او از تاريخ يک جريان چپ در کردستان فکر نميکنم کمکی به تنگناهای امروز او بکند.
 
٦ با توجه به اين ارزيابی آيا فکر ميکنيد کومله اکنون با يک جهتگيری درست پيش ميرود؟
محمد آسنگران: به نظر من هنوز زود است چنين قضاوتی داشته باشيم. کومله در برخورد به اين فراکسيون فقط يک دريچه روشن به روی خود باز کرده است. اما سياست تشکيلات داری و کم رنگ شدن نقش تئوری و سياست کمونيستی در رهبری کومله و برخوردهای غير منصفانه ای که فعالين و رهبری کومله به نسبت ارزيابيهايی که از تاريخ کومله کرده اند و نقش منصور حکمت در اين تاريخ همگی نشان ميدهد که رهبری کومله متوجه اين امر مهم نيست که با انکار نقش تعيين کننده منصور حکمت و تحولاتی که در کومله ايجاد شد عملا تاريخ خود را زير سوال ميبرد.
سياست آنها نسبت به نقش و جايگاه منصور حکمت و دمخور شدن آنها با جريانات و گرايشات ناسيوناليست کرد و نزديکی با جريانات چپ سنتی و غير اجتماعی همگی مسايلی است که اگر کومله بخواهد يک سياست کمونيستی را نمايندگی کند‘ بايد آنها را مورد بازبينی قرار دهد. کومله نميتواند خود را يک جريان مارکسيست بداند اما بخشی از تاريخ خود را که کتبی و علنی هم هست و نقش منصور حکمت در آن تاريخ را که غير قابل انکار است‘ يک کار جمعی ناسيوناليستها و کمونيستها قلمداد کند. از اين بدتر، چپ کومله نميتواند در مقابل ناسيوناليستهايی که منصور حکمت را يک روشنفکر غير مارکسيست و حتی ضد کومله مينامند سکوت کند و آن تاريخ را هم ازان خود بداند. به هر حال تاريخ را نميتوان به اين سادگی دستکاری کرد. متاسفانه سکوت و بعضا هماهنگی کومله با سياست گرايشات ناسيوناليستی در اين رابطه، کومله را از يک جريان کمونيستی دور ميکند.
 
کومله نميتواند ادعای کسب قدرت سياسی کند و مخالف نقش احزاب در گرفتن قدرت سياسی باشد. تئوريهايی کنونی کومله برای کسب قدرت سياسی از يک تناقض درخود رنج ميبرد. بدرست يکی از کادرهای کومله در کنگره ١۳ همين تناقض را بخوبی بيان کرد.
 
 ارزيابی رهبری فعلی کومله در مورد جنگ حزب دمکرات با کومله بر خلاف اسناد کنگره ششم اين سازمان و برخلاف مواضع رسمی خود کومله در دوران جنگ با دمکرات‘ که آنرا جنگی طبقاتی بين نمايندگان بورژوزی و پرولتاريا ميداند‘ جنگ احزاب قلمداد ميشود، نه جنگ دو سياست طبقاتی و نه جنگ دو جنبش سياسی در جامعه کردستان و ... انگار احزابی بی ريشه و بدون تاثير و نقش طبقات به جنگ همديگر رفته اند. به هر حال اينها تنها سرخط مسايلی است که کومله هنوز سياستی کمونيستی در قبال آنها ندارد. آيا چپ کومله اين معضلات را متوجه ميشود يا نه بايد ديد.
 
۵- چند تن از اعضای  مستعفی از حزب "حکمتيست" در نوشته هايشان ادعا کرده اند که کوروش مدرسی تاريخ کومه له را جعل کرده تا برای خود تاريخ مثبتی بسازد. در اين مقالات اسم شما نيز بی هيچ دليل و استدلالی وارد صحنه شده است. بدون اينکه فاکت و اظهار نظری در مورد نظرات شما در رابطه با فراکسيون و ارزيابی شما از کومله چيزی بگويند. دليل اين امر را چه ميدانيد ؟
 
محمد آسنگران:  اين سوال را بهتر بود از اين دوستان ميپرسيديد. اما با اين حال اجازه بدهيد نکاتی را جهت روشن کردن مباحث آنها توضيح دهم. اين دوستان بهتر بود همچنان سکوت ميکردند. زيرا اتفاقات معينی که در کومله مورد بحث بود به نتايج خود رسيد. فراکسيون شکست خورد و اکنون به عمليات ايذايی سرگرم است. اينکه حالا بعد از اين اتفاقات هر کسی چه برداشت و تحليلی از اين واقعه دارد زياد تعيين کننده نيست. اين دوستان اگر نقدی به نوشته من داشتند منصفانه اين بود که با فاکت نشان ميدادند با چه چيزی مخالفند. اما چون وارد هيچ بحثی در اين راستا نشده و بسيار غير مسئولانه اسم من را در کنار اسم کورش مدرسی آورده اند چند نکته را لازم ميدانم ياد آوری کنم.
آنچه شايد مورد بحث است اين است که ما تاريخ مشترکی داشتيم. اما آنها از سال ٢٠٠۴ در دفاع از سياستهای کورش مدرسی حزب را ترک کرده و وارد همان ″قايقی شدند که مدرسی ناخدای آن بود″. بعد از چند سال متوجه شدند که اشتباهی سوار شده اند. در حاليکه همان وقت ما به اينها گفتيم راهی که داريد ميرويد به ناکجا آباد است. به هر حال اين دوستان از قايق مدرسی پياده شدند. اما سياستشان و متدشان در قبال مسايل سياسی و اجتماعی هنوز همان است که بود. اکنون با هر واقعه ای تعدادی فاکت از منصور حکمت و ديگر رهبران مارکسيست جمع آوری ميکنند و بدون شناخت از مکان و زمان و بدون توجه به و تاثيرگذاری گفته های خود همان اشتباه قبلی را به نحو ديگری تکرار ميکنند.
اين روش در چپ ايران آشنا است. کم نبودند که به سر مارکس قسم ميخوردند و صدها فاکت از مارکس و لنين پشت سر هم رديف ميکردند و با استناد به آنها از خمينی "ضد امپرياليست" دفاع ميکردند. بدون اينکه متوجه اصل موضوع باشند. اين سبک راه به جايی نميبرد. اگر اين دوستان واقعا بعد از ۴ سال تازه متوجه سياستهای راست کورش مدرسی شده اند بهتر است بروند نوشته های پنج سال قبل ما را يک بار ديگر بخوانند تا متوجه بشوند که اشتباهاتشان کجا است. برای درک و فهم بيشتر اين موضوع‘ نوشته های خودشان در آن دوره را هم بد نيست مروری کنند! البته اگر مثل علی جوادی آنها را از آرشيوشان پاک نکرده باشند. به هر حال اين مباحث در سايت کميته کردستان حزب ما موجود است.
 
نميتوان هر چند سال يک خط و سياست غير مارکسيستی را دنبال کرد و بعد از چند سال باز هم با پز حق به جانب وارد ميدان شد. همه رفقای مستعفی از حزب "حکمتيست" را من از سال ۵۸ و ۵۹ ميشناسم و ميدانم چه مسيری را طی کرده اند. در هر دوره ای از چه دفاع کرده اند و چه نقشی داشته اند. آنها هم از نقش و جايگاه من باخبر هستند.
برخورد صميمانه اين بود که اين دوستان نقدی جدی از سياستهای خود و حمايتشان از سياست غير مارکسيستی مدرسی را شفاف بيان ميکردند. آن وقت صميميت آنها حداقل نسبت به خودشان قابل تامل ميبود. اين دوستان اکنون که در نقد مدرسی مينويسند همان استدلالهای ۵ سال قبل ما را سر و دم بريده تکرار ميکنند‘ اما باز هم خود را حق به جانب ميدانند. اين برخوردها سبک و سطحی است و احتمالا چند سال ديگر متوجه ميشوند که باز هم اشتباه کرده اند. نمونه تيپيک اين نوشته ها اسنادی است که من و ايرج فرزاد در نقد همديگر نوشته ايم. اين رفقا بهتر است دفاع ايرج فرزاد از مدرسی و نقد من را يک بار ديگر مرور کنند. من از همه نوشته های آن دوره خود دفاع ميکنم آيا ايرج و مجيد حسينی و عبه شريفی هم حاضرند اين کار را بکنند؟

تحولات اخیر در قفقاز و کشمکش بین روسیه و گرجستان اصولا مسئله بر سر چیست !

نسان نودېنېان

 جنگ در قفقاز و حمله نظامې و اشغال گرجستان توسط نېروهاى روسېه٬  اتفاق تازه و نادرى نېست. گرجستان در اوائل ماه اوت به اوستېاى جنوبې حمله تدارك شده اى را شروع نمود. و مركز اوستېاى جنوبې را بمباران كرد گزارشها از كشتار نزدېك به ۲۰۰۰ خبر داده اند. در اېن حمله  فاجعه بزرگ انسانې٬ نه ېك پېروزى نظامې٬ كه جز لاېنفك و محتوم  اېنگونه عملېات طراحې شده از طرف قدرتهاى بزرگ است. مراكز تجمع شهروندان پاېتخت اوستېاى جنوبې٬ دانشگاهها٬ بېمارستانها٬ امكان مسكونې هدف قرار گرفتند. هدف اېن حمله در همان ساعتهاى اول مشخص بود٬ بمباران بمنظور تلفات سنگېن بر مراكز كارى و اېجاد رعب و وحشت و تلفات سنگېن.

 گرجستان مېخواست با كمك نېروهاى نطامې خود كنترل اوستېاى جنوبې را باردېگر به دست بگېرد كه با واكنش فورى و نظامې روسېه روبرو شد. و مسكو استقلال ٱبخازېا و اوستېاى جنوبې را كه اواېل دهه نود  مېلادى از گرجستان اعلام استقلال كرده بودند٬ به رسمېت شناخت.

اقدام سریع و قاطع روسیه در این رابطه و حساسیت و عکس العمل آمریکا و دیگر کشورها به این اقدام ربط آنچنانی بدفاع انها از اوستېاى جنوبې  و منافع مردم در ٱن ندارد و ریشه آن در رقابت و کشمکش بین این قدرتها نهفته است.  

گرجستان هم مرز با روسېه و به همین دلیل میخواهند این کشور را عضو ناتو کنند. حمله روسیه بدان و مستقل کردن این دو قسمت و برسیمت شناسی ٱن و حتی بستن قرار دادهای نظامی و همکاری اقتصادی با ٱنها جواب روشنی بود به این برنامه آمریکا و ناتو در منطقه. اضافه بر اینها  اوستېاى جنوبې ېك پاېگاه مرزى براى امرېكا و ناتو محسوب مېشود. دوهزار نېروى نظامې را همراه نېروهاى نظامې امرېكا در عراق مستقل كرده. در همساېگې روسېه و در نزدېكې صحنه ى جنگ خاورمېانه در ٱسېاى مركزى قرار دارد. و اوستېاى جنوبې نېز ېك چهار راه استراتژېك عبور لوله هاى نفت و گاز است. روسېه هم كه از مبتكران و دست اندكار اوپك است و مېخواهد كنترل ارسال گاز به اروپا را از از اېنطرېق در دست داشتب باشد! با تعارېف و تصوېرى كه از حمله مقطعې گرجستان به اوستېاى جنوبې و دخالت قدرتهاى بزرگ نظامې  بدست داده شد٬ جنگ قفقاز و تحولات كنونې در دل صف بندېهاى اېن  منطقه و نېروهاى درگېر در معادلات منطقه اې بمنظور حفظ هژمونې ېكې بر دېگرى قابل تعرېف و روېت است. 

قطب بندېهاى جدېد٬ گوشه هائې از ادامه و سرانجام   جنگ در عراق و بازتاب اېن تحولات هستند. بقول وېلېام كرېستول و لارنس اف كاپلان در كتاب مشترك خود با نام ((جنگ بر فراز عراق)) نوشته اند: مامورېت در بغداد شروع مېشود و در جائې دېگر خاتمه مې ېابد... اېن نظرېه قبل از اېنكه بخواهد به تحولات در خاورمېانه بپردازد٬ بېان ېك واقعېت عظېمترى است كه حمله نظامې امرېكا به عراق شروع دور جدېدى از نظم نوېن جهانې بسرگردگې امرېكا بود٬ كه  در شراېط كنونې  انجام نقش جدېد قلدرى آن با مشکلات جدی روبرو شده است.

امرېكا تلاشهاې زېادى با هزېنه هاې گزاف  مېلېارد دلارى بخرج داده كه توازن موجود قدر قدرتې خود را حفظ كند. با هزېنه هاى نجومې مالې سرماېه گذارى نظامې در ٱسېاى مركزى را بعنوان پېشبرد اهداف خود و معمارى است.  سېر رو به رشد روېدادها بر اېن واقعېت تاكېد دارد كه٬ دوره نظم نوېن جهانې بسرگردگې امرېكا رو به افول است. و اكنون دوره كسوف نظم نوېن جهانې بسرگردگې امرېكا شروع شده.

 اما٬  بعد از فروپاشې دېوار برلېن جنگ در  مناطق بالكان و قفقاز در اشكال مختلف در جرېان بوده. حمله امرېكا در ۲۰ژانوېه ۱۹۹۱ سر ٱغاذ جنگ هاى خونېن در مناطق خاورمېانه٬ بالكان و قفقاز است. جنگ بر سر تقسېم جهان٬ جنگ براى قدر قدرتې و اېنكه كې ژاندارم منطقه است٬ ماحصل اېندوره است كه به طلوع خونېن نظم نوېن جهانې معروف است.

به نظر من جنگ قفقاز از قاعده جنگهاى دو دهه گذشته مستثنې نېست. اما ٱنچه تفاوتهاى موقعېت كنونې را متماېز مېكند٬ موقعېت امرېكا در عراق و افغانستان٬ از ېك طرف و موقعېت روسېه در دل كشمكشهاې چند سال گذشته در ارتباط با جمهورې اسلامې و شروع دوره جدېدى براى باز تعرېف قدر قدرتې توسط روسېه و امرېكا است. براى درك درستتر بحران در قفقاز و موضع اصولې در قبل ٱن باېد موقعېت نېروها و كشورهاېې را بررسې كرد كه در ېكې دو دهه گذشته مركز اېن بحرانها بوده اند. امرېكا و روسېه دونېروى اصلې نام گذارى شده اند٬  دلخورېهاى برادرانه چېن و روسېه در دوران جنگ سرد هم مدتهاست بپاېان رسېده و نېاز هر دو به  منابع و ساكنان همدېگر بمثابه نېروى كار و بازار مصرف بېشتر شده و عملا مزاحمت براى همدېگر اېجاد نمېكنند. كشورهاى دېگر هركدام بسهم خود در كشمكشهاى اېن مناطق دخېل و دنبال سهم و قدرت در قطب بندېهاى كنونې هستند. جمهورې اسلامې٬ تركېه و سورېه سه نېروې دخېلتر از همه كشورها هستند. حضور و مساله اېنها كاملا روشن است. تركېه كه دنبال تحكېم موقعېت بېشتر در ارتباط با ناتو است و جمهورې اسلامې اساسا مركز بحران و دعواهاې كنونې است. اېران با بحران اتمې مېخواهد در خاورمېانه بوېژه وقتې خود را در مقابل امرېكا در عراق و در مقابل اسرائېل در مناطق غزه و فلسطېن موفق ارزېابې مېكند٬ بر اسب اسلام سېاسې سوار شود و با حفظ اېن موقعېت در مقابل مردم اېران باېستد و به عمر حاكمېت سېاهش بېفزاېد! بدون در نظر گرفتن اېن فاكتورها و دخېل كردن موقعېت هر كدام از اېن كشورها در اوضاع سېاسې كنونې بررسې تحولات قفقاز ناقص است. به نظر من مساله استقلال و برسمېت شناختن ٱبخازېا و اوستېاى جنوبې توسط روسېه و تدارك حمله فورى و نسبتا برق ٱسا به گرجستان شروع دوره پېشرفت ترى براى روسېه در مقابل امرېكا و  تكمېل روندې است كه روسېه مېخواهد طې كند.

در ادامه وضعېت كنونې سوال اېن است كه تاثېر تحولات قفقاز و تحركات نظامې كنونې بر اوضاع سېاسې اېران چېست? بسېارې از احزاب و رسانه ها مېگوېند كه جنگ در قفقاز و حمله گرجستان به اوستېاى جنوبې و عكس المعل شدېد و فورى روسېه در واقع تمرېنې است توسط نېروهاى ائتلاف امرېكا براى حمله به اېران! جمهورې اسلامې  در وضعېت كنونې و ابژكتېو داراې بېا و بروى فعال است. همېن چند روز قبل بود كه شتاېن ماېر وزېر امور خارجه ٱلمان در ارتباط با بحران قفقاز با مقامات جمهورى اسلامې به مشورت نشست.  به نظر من از واكنش سرېع و فورى روسېه خوشحال شد و اظهار رضاېت دارد. بالاخره جمهورى اسلامې فكر مېكند در تحولات چند ساله اخېر او توانسته با اسلام سېاسې اش در عراق و افغانستان در  مقابل امرېكا باېستد و اېن  منطقه را به وضعېت بحرانې تر سوق دهد. اېنها همه به نفع او هستند و در واقع اسلام سېاسې هېچوقت در چنېن موقعېتې قرار نگرفته٬ و روى دېگر سكه اېن تحولات مساله حمله نظامې به اېران و تهدېدات جنگ است.  اېن وضعېت دوفاكتو ېعنې جنگ و حمله نظامې به اېران و پاېان بحران اتمې كماكان وجود دارد.  ېكې از احتمالات كماكان حمله به اېران است٬ اما با اېن حرارتې كه تعدادې از اپوزېسېونها مېگوېند و دلشان براې حمله به اېران تنگ شده و براى كسب مقام در مراكز مركزې و دولت فدرال عجله دارند٬ سرعت سنارېوى باب دل اېنها نېست.  اپوزېسېون پرو امرېكائې به مخاطرات جنگ و عواقب زېانبار ٱن در قبال زندگې مردم خود را بې مسئولېت كرده اند. جنگ در قفقاز نشان داد كه اگر سنارېو و نقشه هاى امرېكا در اقدامات نظامې٬ و حمله به اېران عملې شود و نقشه اېجاد ېك فاجعه بزرگ انسانې عملې شود٬ قربانېان بېشمار اهداف بمباران شده چطور به ېك فاجعه مرگبار تبدېل مېشود. ما مخالف جنگ و حمله نظامې به اېران هستېم٬ مردم اېران مېروند كه با سازماندهې تعرض انقلابې خود را براې سرنگونې رژېم جناېتكار اسلامې ٱماده كنند.   

اېن مطلب در نشرېه برابرى  شماره ۵۶ در ۲۴ سپتامبر ۲۰۰۸ منتشر شده.       

 

 

 

 

 

 

 

 

 

September 24, 2008

بازگشايی مدارس و تشديد مبارزه اجتماعی!

بهرام رحمانی
bamdadpress@ownit.nu 

مهر ماه ديگری از راه رسيد و سال تحصيلی ۸۸۱۳ - ۸۷۱۳، جان و تحرک تازه ای گرفته است. يک بار ديگر، شادی و سرور، ياس اندوه به مشغله عمده و مهم خانواده های ايرانی در رابطه با آينده تحصيل و سرنوشت فرزندانشان تبديل شده است. آموزش و پرورش، در حالی فعاليت خود را آغاز کرد که فقر و فلاکت اقتصادی از يک سو و سرکوب های سياسی و اجتماعی از سوی ديگر، نسبت به گذشته، شدت بيش تری يافته است.
با وجود فقر و گرانی فزاينده، فراهم کردن پرداخت شهريه، قلم و دفتر، کيف و کتاب، مقنعه و مانتو برای دختران و...، برای بسياری از خانواده های ايرانی کار چندان ساده ای نيست.
آموزش و پرورش ايران، چهارده ميليون دانش‌آموز و حدود يک ميليون و دويست هزار پرسنل دارد. کمبود بودجه، سيستم اداری ارتجاعی و عقب مانده، سيستم آموزشی خرافی اسلامی، فشارهای اقتصادی بر خانواده های دانش آموزان و دانشجويان برای تامين نيازهای آموزشی، مساله آزادی بين و قلم و تشکل، دست مزد ناچيز معلمان و اساتيد دانشگاه ها و... از جمله معضلات و مشکلات مهمی هستند که بر سر راه آموزش و پرورش ايران قرار دارد.
بيش از ۳ ميليون و ۶۰۰ هزار کودک نيز از تحصيل محروم شده اند. براساس سرشماری مرکز آمار ايران در سال ۱۳۸۵، ميانگين سنی ايرانيان به نسبت سال ۱۳۸۵، چهار سال افزايش داشته است. اين آمار نشان می دهد که تعداد افراد زير ده سال در اين فاصله ۴ ميليون و ۴۰۰ هزار نفر کاهش داشته و به ده ميليون نفر رسيده است. پيرتر شدن جمعيت در يک دهه گذشته، به تنزل چشم گير دانش آموزان انجاميده است. اين تعداد که در دهه هفتاد به حدود ۲۰ ميليون رسيده بود، در سال تحصيلی ۱۳۸۸ - ۱۳۸۷، حدود ۱۴ ميليون است. به جز پيرتر شدن جمعيت، افزايش سرسام آور هزينه ها و فقيرتر شدن بخش وسيعی از مردم ايران، مهم ترين عاملی است که هر سال از شمار دانش آموزان کاسته می شود.
از سويی، مدير عامل انجمن حمايت از کودکان، سی و يکم تير ماه اعلام کرد در سال ۷۵، ده درصد از کودکان بين ۱۰ تا ۱۸ سال مشغول کار بوده ‌اند اما مطابق آمار سال ۸۵ اين تعداد به ۱۲ و ۷ دهم درصد رسيده که يک ميليون و ۶۶۰ هزار کودک را شامل می شود.
تعداد کودکان کار و خيابانی در ايران، دقيقا مشخص نيست. چرا که ارگان های و نهادهای مسئول دولتی اين آمارها را هر چه بيش تر جزئی نشان می دهند تا بی عملی ها و بی توجهی ها و به طور کلی ماهيت ارتجاعی و غيرانسانی حکومت را پرده پوشی کنند.
يونيسف، فروردين امسال تعداد کودکان خيابانی در ايران را بين ۴۰۰ هزار تا يک ميليون نفر برآورد کرده است. مطابق آمار رسمی حکومتی، اين تعداد در کل کشور از ۲۰۰ هزار نفر تجاوز نمی ‌کند. گذشته از تمايل مسئولان به کوچک نشان دادن ابعاد کار کودکان، يکی از مشکلات مهم در اين زمينه به ابهام در تعريف کودک و کار مربوط است. به گفته‌ مدير عامل انجمن حمايت از حقوق کودکان، در ايران بيش از ۹۰۰ هزار دختر خانه‌ دار وجود دارند که با تعريف يونيسف کودک محسوب می ‌شوند. يزدانی، سی و يکم تير ماه ۱۳۸۷، در اين مورد به خبرگزاری حکومتی «ايسنا» گفت: با افزودن اين تعداد به کودکان کار، تعداد آن ها از  دو و نيم ميليون فراتر می‌رود.
با درآمدهای کلان نفتی و کاهش تعداد دانش ‌آموزان، اين احتمال می ‌رفت دولت در بهبود وضعيت آموزش گام های اساسی بردارد، اما اکنون وزارت آموزش و پرورش حتا قادر به پرداخت طلب معلمان نيست. علی ‌احمدی، وزير آموزش و پرورش، اول شهريور ماه به خبرگزاری فارس گفت با بررسی کسری ‌های سال های قبل و نيازهای سال ۸۷ کسری بودجه‌ اين وزارتخانه ۶ هزار و ۷۵۰ ميليارد تومان برآورد شده است.
قرار است دولت برای تامين اين بودجه لايحه ‌ای را به مجلس بدهد که در صورت تصويب، بخشی از سهام کارخانجات بر اساس اصل ۴۴ قانون اساسی فروخته شود تا اين کسری بودجه آموزش و پرورش تامين گردد؟!
به گزارش مرکز پژوهش های مجلس شورای اسلامی، اعتبارات تامين شده برای وزارت آموزش و پرورش در سال گذشته، از ۷ هزار ميليارد تومان تجاوز نمی ‌کند. ظاهرا در واکنش به وضعيت بحرانی آموزش، حتا ۸۰ نماينده‌ مجلس شورای اسلامی، سيزدهم شهريور ماه، طرحی را برای استيضاح علی ‌احمدی هيات رييسه تسليم کردند. اما استيضاح وزير آموزش و پرورش به توصيه‌ رييس مجلس، علی لاريجانی، با دخالت برخی از اعضای هيات رييسه، مباحث پشت پرده و... منتفی شد، در حالی که مشکلات آموزش و پرورش هم چنان ادامه دارد.
از سوی ديگر، مديران مدارس، برای پرداخت هزينه های اجازه مدارس اجاره ای، آب، برق، تعميرات، ميز و نيمکت، کاغذ و ديگر هزينه ‌های جاری مدرسه شديدا تحت فشار و در مضيقه هستند. بنابراين، آموزش و پرورش به لحاظ اقتصادی سال سختی را در پيش دارد.
آموزش و پرورش ايران حدود ۹۰ هزار ساختمان در اختيار دارد که از اين تعداد،  ۶۰ درصدشان، يعنی حدود ۵۴ هزار ساختمان، قديمی و فرسوده هستند و نياز فوری به نوسازی دارند. از تعداد مدارس فعال نيز ۸ هزار مدرسه نسبت به سال گذشته کاسته شده است.
يکی ديگر از مشکلات مهم در عرصه آموزش و پرورش، ممنوعيت زبان مادری غير از فارسی زبان هاست. بخشی از کودکان ايرانی که در خانه به زبان ‌های غيرفارسی صحبت می کنند، به ويژه دانش آموزان ابتدايی با تبعيض و تحقير و مشکلات زيادی سال تحصيلی را آغاز می کنند. بررسی کارشناسان عرصه آموزش و پرورش، نشان می دهد که افت تحصيلی و درصد بی سوادی در مناطق زندگی اقليت ‌های «ملی»، بيش تر از نقاطی است که کودکان به زبان فارسی صحبت می کنند. ايران کشوری است که در آن زبان ها و گويش های مختلفی وجود دارد اما، همه موظفند به زبان فارسی تحصيل کنند و آموزش رسمی زبان های ديگر ممنوع است. اين کودکان که در محيط خانواده به زبان های مادری خود سخن گفته اند در مدارس مجبورند به زبان ديگری تعليم و تربيت ببينند، دچار آسيب های زيادی می شوند. 
حکومت را بايد وادار کرد تا همان سياستی را که با زبان فارسی در پيش گرفته با زبان های ديگر هم داشته باشد؛ اين حداقل گامی در جهت رفع تبعيض بين زبان ‌ها است.
معلمان ايران، به عنوان بخشی از طبقه کارگر اين کشور، زندگی خود را يا به سختی می گذرانند و يا برای تامين هزينه های زندگی خود مجبورند به کار دومی روی بياورند. اين وضعيت و ساعات کار طولانی دو شغله معلمان و کمبودهای مدارس، سبب شده است که کيفيت آموزشی ايران افت فوق العاده ای پيدا کند. در چنين وضعيتی تخصص و حرفه معلمی به شدت تنزل يافته و عرصه آموزش و يادگيری علمی و هنری دانش ‌آموزان لطمه ديده است. اين شرايط را حکومت اسلامی بر معلمان کشور تحميل کرده است. 
در شرايط کنونی ايران، کليه تحقيقات و بررسی های علمی و اقتصادی و آماری نشان می دهند که يک خانوار چهار نفره با درآمدی کم تر از ششصد هزار تومان در شهرهای بزرگ زير خط فقر زندگی می کنند، در حالی که بسياری از معلمان ايران، حقوق شان بين صد تا سيصد هزار تومان در نوسان است. بنابراين، وضعيت معيشتی معلمان کشور، روزبروز بدتر و رو به وخامت می گذارد و اعترضات آن ها نيز شديدا سرکوب می گردد.
بخشی از اين کسری بودجه آموزش و پرورش، شامل مطالبات معلمان و بدهی دولت به معلمان که به تعويق افتاده است و اعتراض معلمان نيز در جهت مطالبات بر حق شان شديدا توسط مامورين انتطامی حکومت اسلامی سرکوب می شود و فعالين اعتراضات معلمان تهديد و تبعيد و زندانی می گردند. دولت حتی پاداش پايان خدمت امسال بيش از ۷۰ هزار نفر از بازنشستگان آموزش و پرورش را پرداخت نکرده است.
لازم به يادآوری است که قبل از بازگشايی مدارس، روز سه شنبه، ۲۶ شهريور ماه، مامورين اطلاعاتی و امنيتی حکومت اسلامی، با هدف زهر چشم گرفتن از فعالين اعتراضات معلمان، ۴۰ تن از اعضای کانون های صنفی معلمان را در تهران بازداشت کردند. تعدادی از معلمان بازداشت شده تا صبح روز چهارشنبه ۲۷ شهريور آزاد شدند.
قرار بود نشست سالانه شورای هماهنگی تشکلات صنفی سراسری معلمان ايران، پس از ماه ها تاخير در ساعت ۹ و نيم روز سه شنبه ۲۶ شهريور ماه در تهران برگزار شود. نمايندگان کانون های صنفی معلمان از شهرهای گوناگون به تهران سفر کرده ‌بودند تا يکديگر را ملاقات کنند. قصد معلمان اين بود که تدارک برگزاری روز جهانی معلم را ببينند که روز ۱۴ مهر ماه است.
اما حدود ساعت ۹ صبح که گروهی از معلمان در محل قرار اوليه خود در ايستگاه مترو علم و صنعت جمع شدند تا سپس با هم به سمت محل جلسه بروند، با هجوم نيروهای امنيتی روبرو گشتند که منتظر ايستاده بودند و معلمان را در گروه های سه يا چهار نفره دستگير کرده، با خود بردند. به گفته محمود دهقان آزاد، معلم ساکن کرج، که خود جزو بازداشت شدگان روز سه شنبه بود، ماموران امنيتی در مجموع ۴۰ نفر را دستگير کردند.
آخرين نشست شورای هماهنگی کانون های صنفی معلمان سراسر کشور حدود يک سال و نيم پيش، در ارديبهشت ماه سال ۱۳۸۶ برگزار شده بود. از آن زمان به بعد نيروهای اطلاعاتی و امنيتی حکومت اسلامی، جلوی برگزاری جلسه‌ های سالانه اين تشکل را گرفته ‌اند.
فعالان صنفی معلمان ايران، به ويژه از زمستان سال ۱۳۸۵ که خواست های خود را طی تظاهراتی وسيع به آگاهی عموم رساندند، زير فشار بوده ‌اند. جمعی از آنان روانه زندان شده و برخی از مدارس اخراج گشتند يا به شهرهای دور از زادگاه شان تبعيد شدند.
 
از سوی ديگر، دانشگاه ها، همواره کانون کشمکش های سياسی و اجتماعی است. تاريخ ۷۰ ساله دانشگاه، اثبات کرده است که دانشگاه، هميشه بالنده و پوياست. دانشگاه هميشه سنگر آزادی و برابری و عدالت اجتماعی بوده و هست.
دانشگاه ها و جنبش دانشجويی همواره به عنوان جنبش اجتماعی آزادی خواه و برابری طلب و عدالت خواه، محل تجمع و تمرکز نيروهايی با درجات آگاهی بالاتر از ميان نسل جوان و دارای پتانسيل اعتراضی در سطح جامعه مطرح هستند. در سال ۱۳۵۷، ايران دارای ۱۶۰ هزار دانشجو بود که اکنون اين آمار به  يک ميليون و پانصد هزار دانشجو بالغ گرديده است. حکومت اسلامی، علاوه بر تهديد و تعقيب و زندانی کردن دانشجويان آزادی خواه و کمونيست، به شکلی برنامه ريزی شده و هدفمند  با اجرای طرح هايی هم چون «ستاره دار کردن دانشجويان»، «سهميه بندی جنسيتی»، «بومی سازی دانشگاه ها»، «مديريت اسکان دانشجويان در خوابگاه ها»، «احضار پی در پی فعالين جنبش دانشجويی به اداره حراست دانشگاه و تهديد آن ها»  و ...، سعی در مقابله با جنبش دانشجويی دارد که برای خنثی کردن اين تهديدها و طرح ها و توطئه های حکومت، فعالين دانشجويی می بايست برخوردی متقابل و اجتماعی  و آگاهانه و هدفمندی اتخاذ کنند.
سال گذشته، فشار بر «بهائيان» افزايش يافت و دانشجويان بهايی از ادامه تحصيل محروم ماندند. گفته می شود سال گذشته،  وزارت علوم، تحقيقات و فناوری ايران، طی نامه ای محرمانه، دستور اخراج دانشجويان بهايی از دانشگاه را صادر کرده است. به گفته جامعه بين المللی بهايی، نيمی از دانشجويان «بهايی» که در پاييز سال گذشته در دانشگاه های ايران ثبت نام کردند به طور تدريجی در طول سال تحصيلی ۱۳۸۵ تا ۱۳۸۶ از دانشگاه ها اخراج شدند. اين سازمان تعداد دانشجويان بهايی اخراج شده از دانشگاه های ايران را تنها در سال تحصيلی ۱۳۸۵ تا ۱۳۸۶، حدود ۱۲۸نفر بر شمرده است.
سال تحصيلی جديد در حالی آغاز شد که تعداد زيادی از دانشجويان بر اساس طرح ستاره دار شدن دانشجويان از تحصيل محروم شده اند، تعدادی از اساتيد مستقل و سکولار به اجبار بازنشسته شده اند، بسياری از تشکل های دانشجويی و نشريات دانشجويی تعطيل شده است.
بر اساس طرح «بومی گزينی» که مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی است، سازمان سنجش موظف می شود ۶۵ درصد از ميزان پذيرش دوره های روزانه دانشگاه ها و موسسات آموزش عالی را به داوطلبان بومی اختصاص دهد. اين مساله اعتراض گسترده ای را در ميان قبول شدگان دانشگاه  های سراسری به وجود آورده است.
نتيجه اعمال رسمی سهميه بندی جنسيتی با اعلام معاون سازمان سنجش، حاکی از آن است مقامات دولتی ميزان قبول شدگان در کنکور که سال گذشته ۶۵ درصد آن را دختران تشکيل می دادند، به ۶۴ درصد کاهش داده اند. کاهش يک درصدی ورود دختران به دانشگاه ها با اعمال سهميه بندی جنسيتی با توجه به آمار نزديک به ۵۰۰ هزار نفری قبول شدگان در کنکور امسال، به معنای جلوگيری از ورود پنج هزار تن از دختران به دانشگاه ها است.
از هنگام تاسيس دانشگاه در ايران که تاريخی ۷۴ ساله دارد، تا سال ۱۳۷۷، همواره ميزان ورود پسران به دانشگاه ها بيش از دختران بود. در اين سال، برای اولين بار دختران با اختصاص ۵۲ درصد از قبولی کنکور، نسبت ورود به دانشگاه را به نفع خود تغيير دادند.
در ماه های گذشته، برخی از مقام های حکومت اسلامی نيز خواستار انجام انقلاب فرهنگی در دانشگاه ها شده اند.
از جمله، معاون فرهنگی وزارت علوم روز ۲۶ دی ماه، فضای دانشگاه ها را با فضای سال های ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۱ مشابه دانست و خواستار اقدام بسيج دانشجويی برای حاکم کردن فضای شهادت در دانشگاه ها شد.
سردار حسن فيروز آبادی، رييس ستاد کل نيرو های مسلح جمهوری اسلامی ايران، گفته است: «با وجود تشکيل کميسيون ها و کميته های انقلاب فرهنگی، هنوز انقلاب فرهنگی به معنای واقعی انجام نشده است.»
۲۸ سال از نخستين انقلاب فرهنگی ارتجاعی در ايران می گذرد. در رويدادهای سال ۱۳۵۹، گروه های حزب اللهی، با حمايت مقام های حکومت اسلامی، به دانشگاه ها هجوم بردند و با ضرب و شتم و کشتار دانشجويان انقلابی و چپ و سکولار دانشگاه ها را تعطيل کردند. در حدود دو سالی که دانشگاه ها تعطيل بودند، هم زمان با تصفيه ده ها هزار دانشجو و هزاران استاد دانشگاه از دانشگاه های سراسر کشور که افکار انقلابی چپ و سکولار و آزادی خواه داشتند، واحدهای درسی اسلامی با هدف تغيير محتوای آموزشی و در نتيجه، تعميق انقلاب فرهنگی در اين مراکز تعيين شدند که تاکنون دانشجويان موظف به گذراندن آن ها بوده اند. هر چند که حکومت اسلامی توانست برای دوره ای جنبش دانشجويی را وادار به سکوت نمايد اما در سال های اخير، جنبش دانشجويی بار ديگر قد علم کرده و رهبری آن نيز با دانشجويان آزادی خواه و چپ و کمونيست است.
در آذر ماه سال تحصيلی گذشته، در جنبش دانشجويی روی داد و ده ها نفر از چهره های چپ و کمونيست جنبش دانشجويی دستگير و زندانی شدند و هنوز هم تعدادی از آن ها در زندان هستند و تحت فشارها و شکنجه های گوناگون قرار دارند. در اين ميان برخی از گروه های سياسی چپ در خارج کشور، فرصت را غنميت شمردند و به اختلافات درون جنبش دانشجويی از موضع فرقه گرايی دامن زدند. اين فرقه ها و جريانات هوچی گر، به تحليل های غيرواقعی متوسل شدند و حتا مسايل امنيتی دانشجويان زندانی را نيز رعايت نکردند. مسلما است که اين واقعه به عنوان يک تجربه تلخ مورد ارزيابی و حمع بندی دقيق فعالين جنبش دانشجويی قرار گيرد تا در آينده اين جنبش، از چنين ضرباتی مصون بماند. بنابراين، اگر جنبش دانشجويی با رعايت موازين امنيتی، مبارزات خود را هر چه بيش تر اجتماعی کند، و هر چه بيش تر بر پيوند عملی و اتحاد و همبستگی با جنبش کارگری و جنبش زنان تاکيد نمايد، به همان نسبت نيز در مقابل نيروهای سرکوبگر حکومت قوی تر و قدرت مندتر ظاهر می گردد. هم چنين فعالين و رهبران جنبش دانشجويی، همواره فرقه گرايی «چپ و راست» را عميقا مورد نقد قرار دهند تا اين جنبش از اين زاويه نيز آسيب پذير نباشد. علاوه بر اين، جنبش دانشجويی بايد رابطه نزديک تری با فعالين عرصه مبارزه دانش آموزان و معلمان برقرار کرده و در تبادل نظر دايمی با همديگر، مطالبات و مبارزات مشترکی را سازمان دهند.
حکومت اسلامی، در سال تحصيلی جديد به دليل ترس از گسترش اعتراضات دانشجويان، کنترل در دانشگاه ها را تشديد کرده است. روزنامه حکومتی کيهان، روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸۷، با انتقاد از اعتراضات تشکل های دانشجويی به کنترل ورودی و خروجی دانشگاه تهران، برای اولين بار نصب گيت های تشخيص هويت دانشجويان در دانشگاه تهران را تاييد کرده است. به نوشته کيهان، «در آستانه درب های ورودی دانشگاه تهران گيت هايی نصب شده که هنگام ورود با قرار دادن کارت دانشجويی بر روی آن، چهره صاحب کارت نشان داده می شود.» اين روزنامه در عين حال نوشته است: «به نظر می رسد اعمال کنترل بر ورودی های دانشگاه ها، عامل خطری برای حيات جريانات غوغازيستی است.» 

آن چه که مسلم است آموزش و پرورش با چهارده ميليون دانش ‌آموز با مديريت ارتجاعی و ناکارآمد، دروس مذهبی خرافی و...، درگير مشکلات زيادی ا‌ست. و هيچ اميدی هم وجود ندارد که در حاکميت موجود، بهبود اساسی در عرصه آموزش ايجاد گردد. همه شواهد و قرائن برآنند که وضعيت روزبروز بيش تر وخيم تر و غيرقابل تحمل تر می گردد. حکومت اسلامی ايران، علاوه بر غارت و چپاول منابع طبيعی کشور و بلعيدن درآمدهای ده ها ميليارد دلاری از منبع فروش نفت، بودجه های کلانی به عرصه ميليتاريسم اختصاص داده است. خيرها حاکی از آن است که مثلا بودجه نيروهای سرکوبگر بسيج در سال جاری دويست درصد افزايش داشته و صنايع مادر کشور نيز به سپاه پاسداران منتقل شده است. در حالی که وزارت خانه هايی نظير آموزش و پرورش و بهداشت و درمان، با کسر بودجه زيادی روبرو هستند.
در چنين شرايطی، طبيعی ست که دانش آموزان مدارس، معلمان، اساتيد دانشگاه ها، خانواده دانش آموزان و دانشجويان، اعتراضات مشترکی را فراخوان دهند و مبارزه همديگر را تقويت نمايند.
در اين ميان، يک فاکتور مهم اين است که بسياری از دانش آموزان و دانشجويان فرزندان کارگران هستند که فقر و استثمار را روزانه با پوست و گوشت خود احساس می کنند. بنابراين، پيوند جنبش دانشجويی و دانش آموزی با جنبش کارگری، امری مهم و حياتی است. مسلما بدون استراتژی طبقاتی و مبارزه در جهت برقراری جامعه آزاد و برابر و انسانی کمونيستی، نه تنها احتمالا اين مبارزه از مسير اصلی و اصولی خود منحرف بشود، بلکه در صورت پيروزی نيز طبقات محروم، به سياهی لشکر طبقات دارا و حاکم تبديل شوند.
يک فاکتور مهم ديگر در مبارزه اجتماعی اين است که تشکل های اجتماعی مستقل نبايد به سکتاريسم و فرقه گرايی ميدان بدهند. از اين رو، اين تشکل های اجتماعی بايد نسبت به گروه هايی که تحت عنوان شبه سوسياليست در خارج کشور به نام «جمعی از کارگران» و به نام های مستعار بعضا يک بار مصرف، که دم خروس شان پيداست بيانيه و مطلب و تحليل منتشر می کنند قبل از اين که به مبارزه طبقاتی ياری برسانند جان فشانی و تلاش و مبارزه کارگران و دانشجويان و... را فدای فرقه گرايی خود می کنند بايد حساسيت بيش تری به خرج دهند و دچار توهم نشوند. از اين رو، فعالين کمونيست جنبش ها و تشکل های اجتماعی، بايد به اعتبار خود و فعالين اش مبارزه خود را با تلفيق مبارزه مخفی و نيمه مخفی و علنی سازمان دهند؛ و سياست ها و تحليل های خود را نه با اتکاء به تئوريسن های شکست خورده و پاسيف شبه سوسياليست، بلکه با رجعت مستقيم به مارکس و با استفاده از تجارب مبارزه طبقاتی طولانی طبقه کارگر جهانی و انقلابات در کشورهای مختلف بيان نمايند.
مسلما، حکومت اسلامی ايران، با تشديد سرکوب های سياسی و اجتماعی و برقراری خفقان و سانسور بيش تر، ضعف و ناتوانی خود و ترس از گسترش جنبش های اجتماعی را به نمايش می گذارد. حکومت اسلامی، با کليه جناح هايش در اين سی سال حاکميت خود، نشان داده اند که جز تحميل فقر، تبعيض، ترور، سرکوب و کشتار به جامعه، هنر ديگری ندارد. اکنون اکثريت مردم آزادی خواه ايران، از اين حکومت و سران و جناح ها و ارگان های قضايی، اجرايی و نظامی و... آن، نفرت دارند. اين مردم، تجربه تلخ حکومت پهلوی و اسلامی را از سر گذرانده اند و به اين نتيجه طبيعی رسيده اند که کليه گرايشات بورژوازی به ويژه ناسيوناليسم و مذهب، اين گرايشات عقب مانده و خرافی بورژواژی برای جوامع بشری خطرناک هستند. از اين رو، اکثريت مردم ايران و در پيشاپيش همه نيروهای کارگری کمونيستی، خواهان برپايی جامعه ديگری هستند؛ جامعه ای که در آن، به هيچ سازمان و حزب و دولتی اجازه داده نمی شود تبعيض و ستم جنسی، اقتصادی و ملی، کودک آزاری، شکنجه های روحی و جسمی و اعدام را بر اين جامعه تحميل کند. جامعه ای که در آن، همه شهروندان بدون توجه به مليت و جنيست و باورهايشان در همه عرصه های اقتصادی، سياسی، اجتماعی و فرهنگی دخالت فعالی دارند و از حقوق و آزادی های فردی و اجتماعی يکسان و برابری برخوردار می شوند.
روشن است که مبارزه دانش آموزان، دانشجويان، معلمان و اساتيد دانشگاه ها، مبارزه ای علنی و بر حق است. خواست و مطالبات زيادی در عرصه اقتصادی، سياسی، اجتماعی و فرهنگی مطرح است. اين بخش آگاه و با سواد جامعه، علاوه براين که طبيعتا از مطالبات کارگران، زنان، کودکان و مردم محروم دفاع می کنند؛ مبارزه در عرصه هايی هم چون جدايی دين از دولت و آموزش و پرورش، غير دينی و علمی کردن دروس درسی، تامين خواب ها، توجه به کيفيت تغذيه، عدم دخالت دولت و ارگان های سرکوب آن در امور مدارس و دانشگاه ها، خروج نيروهای سرکوبگر از کليه مراکز آموزشی، لغو آپارتايد جنسی در مدارس و دانشگاه ها و جامعه، لغو کار کودکان، سامان دهی کودکان خيابانی و کارتن خواب ها، اختصاص دادن بودجه مکفی به آموزش و پرورش، آموزش عالی و تحقيقات علمی، بهداشت و درمان، آزادی تشکل ها و نشريات دانش آموزی و دانشجويی، و هم چنين معلمان و اساتيد دانشگاه ها، آزادی تدريس زبان مادری، آزادی همه دانشجويان و معلمان زندانی و همه زندانيان سياسی، لغو سانسور و شکنجه و اعدام و... امر مستقيم دانش آموزان، دانشجويان، معلمان و اساتيد دانشگاه ها نيز است.
نبايد فراموش کنيم که ما هم زمانی دانش آموز بوديم و تمام آرزوی پدر و مادرها، معلم ها و مربی های دلسوز و آگاه و بزرگ ترين آرزوی همه ما، اين است که دانش آموزان امروز، صاحبان جامعه فردا و هم چنين پدر و مادرانی شوند با ارزش های انسانی عميق تر و بهتر از ما! همواره موفق شويد و زنده باشيد بچه ها!

سوم مهر ۱۳۸۷ - بيست و چهارم سپتامبر ۲۰۰۸
 

داوود رضوی:آنهایی که بیرون گود هستند و میگویند لنگش کن

     آنهایی که بیرون گود هستند و میگویند لنگش کن

چند روز پیش مطلبی از آقای محسن حکیمی در بعضی سایتها آمد که موضوع ان نقد مصا حبه من و اقای ابراهیم مددی نایب رئیس سندیکای شرکت واحد اتوبو سرانی بود.
ولی هر بیننده ای که این مطلب را مطا لعه کرده باشد متوجه خواهد شد که نقد بهانه ای بیشتر نیست و هدف کمرنگ کردن تاثیرات مبارزه سندیکائی شرکت واحد و در کلیت تشکل یابی مستقل در ایران است در این دوره از مبارزات کارگری است .
اینکه آقای حکیمی تازه یادش افتاده بعد از ماهها از گذشت آن مصاحبه به نقد آن بپردازد جای سوال فراوانی دارد چرا که اخیرا ما هم ازطرف ادارات کار استان تهران ,و دیوان عدالت اداری احکام غیر عادلانه ای دریافت کرده و همواره از سوی دادگاه انقلاب همچنان در راهروها برو بیا داریم و فقط مانده بود که امثال حکیمی در ایندوره به ما حمله کنند.
ولی هر خواننده ای که دستی بر آتش مبارزه کارگری در ایران داشته باشد میداند که آن مصاحبه در غالبی یک جانبه بوده است و نبود امکان رسانه های آزاد راه هر نوع ابراز نظری آزاد و دوجانبه بسته است و این نوع مناظرات مشکلات فنی ونظری خاص خودش را دارد. که در زیر به آن هم خواهم پرداخت. ولی بحث اساسی آنجا است که آیا امکان به وجود آمدن سندیکا و نهاد کارگری مستقل در ایران هست یا نه؟ معلوم است اگر بدست انها که بیرون گود هستند مثل آقای حکیمی بسپاریم نه تنها بوجود نخواهد آمد بلکه مانند کمیته هماهنگی از بین خواهد رفت. شانس آوردیم که ایشان در سندیکای ما نبود که اگر اعضای هیئت مدیره سندیکا واحد به فرامین ایشان عمل نمیکردند یا اخراج میشدند یا تبعید.
بقول قدیمیها ده روز کار عملی بهتر از ده سال کار نظری است. آقای حکیمی اگر واقعا به مسائل کارگری اعتقاد دارند که بنظر نمیاید چون نظراتش هم مانند کارهایش بیشتر ترجمه است تا نوع آوری. در جامعه ای که میلیونها انسان دنبال آن هستند که نیروی کارشان را بفروشند وخریدار نیست معلوم نیست شما چطور مزدش را میخواهید لغوکنید. در جامعه ای که مردم باید دو تا سه کار داشته باشند این حرفها یعنی چه ؟ بجای آدرس دادن ما که باید دنبال نهادهای مثل سازمان لغو کار مزدی ایشان برویم که معلوم نیست که به اجرا در آورندگانش از کره مریخ باید به ایران بیایند یا نه ، چرا از همان امکانات موجود حرکت نمیکند، چرا نمیخواهد بپذیرد که کار عملی سخت و پر هزینه است وشما و دوروبری هایتان قادر به این کار نیستند. سنگ بزرگ علامت نزدن است.
آقای حکیمی چطور فعا ل کارگری هستید که مبارزه کارگران شرکت واحد را نه تنها قبول ندارید بلکه مضر جامعه کارگری میدانید که از نظر من شما در اصل نظرات و همان منافع کارفرمایان را دنبا ل میکنید و این در گفتار شما کاملا مشهود است . آنها هم به ما میگویند وجود سندیکای واحد باز دارنده نهادهای دولتی است ، وشما هممیگویید وجود سندیکا باز دارنده نهاد ضد سرمایه داری است. حالا باید ببینیم چه کسانی نهاد ما را باید ارزیابی کنند، دولت، شما یا اعضای آن؟
سازمان ضد سرمایه داری در کشوری که سی سال است خودش را ضد سرمایه داری معرفی کرده است کدام صیغه ای است دیگر؟ سندیکای واحد حداقل در چند سال گذشته مشخص گفته با دولت و شهرداری که کارفرما است درگیر بوده، شما حداقل یک جناح سرمایه داری در ایران را مشخص مورد حمله قرار دهید کلیت آن پیشکش اتان؟ چرا زمانیکه سرکوبگران کارگر که از عوامل اصلی خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار که به محل سندیکا با حمایت عوامل امنیتی ودر حضور پلیس حمله کردند آیا شما چه کاری کردید. در این چند سال حمایتهای بین المللی از سندیکا را چرا زیر سوال بردید و آنرا تخطئه کردید در صورتی که شما خودتان در خفا با آنها کار میکردید. فقط همکاریهای بین المللی برای دیگران حرام است ولی برای خودتان حلال است. در صحبت سرخ و در عمل زرد.
چرا نمیخواهید از خواب دگماتیسم برخاسته و بپذیرد که اگر میلیونها کارگری که در ایران امروز از بی آیندگی و بی امنیتی شغلی و کاری در بحران اجتماعی و فقر هستند را فقط با تلاوت لغوکنندگان مزد نمیشود بوجود آورد. شما بجای مقایسه ایران با کشورهای غربی چرا نمیخواهد بپذیرد دوستانتان که با پول دولتهای رفاه و مالیات کارگران آن جوامع زندگی راحت میکنند وفقط در عالم نظر به پوچی ،بحران و قطع امید از مبارزه واقعی رسیده اند چه ربطی به ما دارد. آش خودتان را میخورید وحلیم مشتی باقر را هم میزنید.
چرا همنظرانتان در همان جوامع آزاد که شب به خانه اشان نمیریزند، قبل از اعتصاب دستگیرشان نمیکنند و یا بیکار نمیشوند و در بدترین حالت گرسنگی ندارند چرا نهادهای لغو کار مزدوری را درست نمیکنند. آنها در آن جوامع حتی نمیدانند که سیستم حکومتی انجاها چیست وچه حزبی سر کار است. چون نیازشان نیست که خودشان به خیابان بیایند برای حفظ امنیت حقوق اجتماعی و نگه داشتن آن، دیگران آن کارها را برایشان میکنند ولی فقط فحش دادن به سندیکا را میدانند ولی نمیدانند که با فحش که سندیکا را از بین نمیرود.
شما بگویید از زمان تشکیل کمیته هماهنگی تا بحال چقدر از لحاظ کمی و کیفی رشد کرده ای؟ تبدیل شده اید به نهاد بیانیه ها. بقول قدیمی ها یک سوزن به خود بزنید و یک جوال دوز به دیگران. برخلاف جریان شما امروز سندیکا واحد توانسته کار خودش را جلو ببرد نه بخاطر سندیکالیسم اش بوده و نه بخاطر ماجراجوی عده ای روشنفکر شکم سیر، بلکه مدیون فداکاری ، پایداری و منافع طبقاتی اعضای اش بوده است. بسیار اتفاق افتاده که هیئت مدیره با هم و یا اعضا و هیئت مدیره با هم نظر متفاوت داشته اند ولی این به هیچ وجه منجر به انشعاب و دشنام و ترک مبارزه اشان نشده است. امروز جنبش کارگری نیاز به تئوریسین ندارد، فقط باید یک سرسوزن به آنهمه حرفی که زده میشود، عمل شود که خودش کلی کار است.
آیا دستگیری بیش از 700 راننده شرکت واحد حاکی از تشکیلات قدرت مند سندیکای شرکت واحد نیست؟ ایا در 16/6/84 چراغ روشن کردن 98 درصد از رانندگان شرکت واحد حاکی از اتحاد منسجم و تشکیلاتی نیست ایا فریاد 10 هزار راننده در استا دیوم ازادی نشانگر تلاش اعضای هیئت مدیره و فعا لین سندیکائی نیست .
ما افتخار میکنیم که تا به امروز در راهروهای دادگاهها و ادارات کار مبارزه امان را ادامه داده ایم و تا به امروز هم وکلای ما بدون دریافت یکریال کارشان را ادامه میدهند و از فعالیتهایمان هم دفاع میکنیم بر خلاف عمل شما.
اری اگر ما هم فقط در سایتها مطلب مینوشتیم کسی کاری با ما نداشت و امروز کارگران شرکت واحد هیچ دستاوردی نداشتند ما با افتخار و غرور بخود میبالیم که توانستیم با پایداری مقاومت و ایستاده گی لقمه نانی به سفره کارگران شرکت واحد بیاوریم و این خود انگیزه مهم در ادامه و پیگیری حقو قمان است
از قول من مینوسید که من گفته ام تشکل سندیکا به کارفرما کمک میکند. یادتان رفته است سندیکا نهاد صنفی است نه تشکیلات انقلابی خوب معلوم است که در جامعه سرمایه داری یا حتی سوسیالیستی آن وجود نهاد صنفی یعنی رشد کلیت آن واحد کاری. تا زمانی که نیروی کار بعنوان مزد خرید و فروش میشود این نهاد هست ولی با شعار که نمیشود به زندگی برابر رسید. دیگر این را هر کسی میداند که اگر کارگران کار شایسته، امنیت شغلی و زندگی در شان انسان داشته باشند. کار کنند که زندگی بکنند نه زندگی بکنند که کار کنند و در محیط کار نمایندگان انها بدون فشار و دخالت دولت و کارفرما انتخاب شوند و از پائین شکل بگیرند قطعا نمایندگان واقعی انها با چانه زنی و دفاع از حقوقشان شرایط مطلوبی برای کارگر ایجاد میکنند و کارگر دیگر دلیلی ندارد که بی رقبتی به کار نشان بدهد و با تمام وجود دل به کار ندهد اگر رضایت داشته باشد به کارش بهتر کار میکند چون میداند سعادت فردی او سعادت اجتماعی را هم با خود به همراه میاورد، خود بخود سطح بهره وری کار بالا میرود و این فقط با بوجود امدن سندیکا ها و تشکل های ازاد کارگری امکان پذیر است و هیچ توهمی نیست انکه دچار توهم شده شما هستید اقای حکیمی که این همه شرایط مطلو بی را که سندیکای شرکت واحد در سخت ترین شرایط موجود حاکم درست کرده نمی بینید که تماما با سند موجود است. ما قضاوت را به کسانی میسپاریم که همچنان با ایستادگی و پرداخت هزینه در بهبود شرایط کار تلا ش میکنند. حالا شما به ما بگویید در این نظام خواب وخیال است ولی دستیابی آن را به تقدیر نمی سپاریم برای اش مبارزه میکنیم.
خوب حالا شما و دیگرانی که در زندگی واقعیاشان کوچکترین ربطی به جنبش کارگری ندارند به ما بگویند ما رفرمیست هستیم ما میگوییم انقلاب پیشکش اتان همین کارهای کوچک را هم نمیتوانید انجام دهید. دوست عزیز امروز لغت رفرمیست فحش شده است برای ادا کنندگانش. شما به ما بگویید که در محیط کارتان در حال کدام انقلاب مداوم هستید. این برخوردها از تنبلی سیاسی است. والا امروز اگر واقعا دلتان برای این مبارزه میتپید میدانستید که در این شوره زار جهانی سرمایه هر کاری برای بهتر شدن وضع کارگران مثبت است. کارگر معمولا در محیط کارش به آدمهای اعتماد میکند که بتواند به آنها ثابت کنند که جدی، مسئول است. به قول معروف ناخدای کشتی آخرین نفری است که کشتی را در حین غرق شدن ترک میکند ولی متاسفانه بسیاری از ناخداهای جنبش کارگری چه در ایران و چه در خارج زودتر از هر کسی صحنه را ترک کرده اند و فقط در اتاقهای اشان و در خلوتشان به این مبارزه اشان ادامه میدهند.
در آخر شما از شورای کارگری نام میبرید ولی هیچ وجود و حضوری ما ندیده ایم و فقط در حد همان صحبت در سایت و کاغذ است ولی سندیکای شرکت واحد و دیگر نهادهای که مبارزه در هر عرصه برای زندگی بهتر برای کارگران فعالیت میکنند همچنان زنده هستند و محکم بروی خواسته های خود اسرار دارد و اگر اینطور نبود امروز بسیاری از واحدهای کارگری منجمله نیشکر هفت تبه و کامینوداران در اهواز به تشکیل سندیکا اقدام نمی کردند و اقای حکیمی یادت باشد که در تمام دنیا اتحا دیه های کارگری از مبارزات کارگران ایران و سندیکای شرکت واحد دفاع کردند و روزگا ری کسی در ایران جرات نداشت اسمی از سندیکا به زبان بیاورد و این ازادی را مدیون مبارزه همه و در نهاد ما اعضای هیئت مدیره سندیکای شرکت واحد و فعالین سندیکائی بخصوص منصور اسالو هستیم و در اخر بگویم که این حرفهای نا امید کننده شما هرگز روحیه امیدواری را در ما از بین نخو اهد برد به امید تشکیل سندیکاها در تمام صنوف
.
داوود رضوی عضو هیئت مدیره سندیکای کارگران شرکت واحد
شهریور 87

 

September 22, 2008

حسن معارفی پور:آغاز سال تحصيلی جديد، آغاز مبارزه ايی ديگر

در آستانه سال تحصيلی جديد هستيم. استرس ناشی از خوشحالی بازگشايی دوباره مدارس و دانشگاهها دانش آموزان و دانشجويان را فرا گرفته است.

هر سال بعد از پايان سال تحصيلی تعدادی از فعالين دانشجويی با خروج از محيط دانشگاه وارد جامعه و بازار کار می شوند. اما با آغاز سال تحصيلی جديد و ورود افراد جديد به دانشگاه دانشجويان جديدی وارد دانشگاه می شوند که در ميان آنها طيف های مختلف با گرايشات مختلف وجود دارد. در اين اثنا دانشجويانی با گرايش چپ و سوسياليست نيز وجود دارند که جای دانشجويان چپی که فارغ التحصيل شده اند را پر می کنند و ممکن است فراتر از آنان قدم بر دارند، اما آنچه واقعی است، اين است که ما در سال تحصيلی گذشته بطور خاص شاهد گسترش سرکوب ها و تنگتر شدن فضای مبارزه بر فعالين دانشجويی به طور خاص و کل فعالين اجتماعی به طور عام بوده ايم.

آنچه روشن است اين است که سرکوب ها دلايل مختلفی دارند که بررسی تمام آنها از حوصله بحث ما خارج است، در اينجا تنها به طور مختصر به نمونه هايی از اين دلايل می پردازيم:

۱.پيشروی گسترده جنبش های اجتماعی به خصوص جنبش دانشجويی و افزايش فشار به رژيم از ناحيه اين جنبش

۲.احساس خطر کردن رژيم از جانب جنبش های اجتماعی به خصوص جنبش چپ دانشجويی

۳.حزبی کردن برخی از اين جنبش ها مانند جنبش دانشجويی توسط عده ای قليل وابسته به حزب حکمتيست

۴.تندروی های بی رويه ی يک رئيس جمهور اصول گرا(احمدی نژاد)

۵.ارتباط و پيوند ميان جنبش های راديکال مانند جنبش کارگری، دانشجويی و زنان

۶.طرف ديگر قضيه نظامی سرکوبگر با در اختيار داشتن ابزار سرکوب و يک ايدئولوژی ضد انسانی و سرکوبگرهمانند اسلام سياسی که به راحتی کوچکترين حرکات آزاديخواهانه و برابری طلبانه را به بدترين شيوه سرکوب می کند.

تمام اين موارد دست به دست هم داده و زمينه برای سرکوب های گسترده سال تحصيلی گذشته را فراهم کرد. سال تحصيلی گذشته به پايان رسيد و سال تحصيلی جديد آغاز شد. سال گذشته يعنی ۸۷-۸۶ سال سرکوب های گسترده، سال اعدام های خيابانی، سال تعرض به انسان ها زير نام اراذل و اوباش، سال دستگيری های گسترده دانشجويان، سال شکنجه های قرون وسطايی، سال قتل زهرا بنی عامر، سال حمله به کارگران هفت تپه، شرکت واحد و ساير فعالين کارگری، سال شلاق زدنهای کارگران سنندج، سال ترور مجيد حميدی، سال زندانی شدن محمود صالحی و بختيار رحيمی، سال تحرمی های اقتصادی، سال تورم بی رويه و تدبختی و فقر طبقه کارگر و زحمتکشان جامعه و سال هزاران جنايت ديگری که رژيم جمهوری اسلامی در مدت يک سال مرتکب شد، بود.

در سال گذشته تحصيلی جنبش چپ دانشجويی تار و مار شد اما توانست عليرغم سرکوب های گسترده تا حدودی سر بر آورد، چشم ها در انتظار سال تحصيلی سرخی هستند که می تواند سرنوشت ساز باشد.

با توجه به اينکه دانشجويان در سال تحصيلی گذشته يکی از سخت ترين سال ها در طول حيات جمهوری اسلامی را سپری کرده اند و از هر لحاظ رژيم در اين سال به آنان فشار آورده است، اين بار با توجه به آنکه يک طيف وسيعی از دانشجويان در تهران و شهرستان ها به آرمان های انسانی سوسياليسم اعلام وفاداری کرده اند و خود را دانشجويان سوسياليست معرفی کرده اند، جای خالی دانشجويان آزادی خواه و برابری طلب از هر لحاظ پر شده است و اگر در سال تحصيلی جاری اين طيف(دانشجويان سوسياليست)بتوانند ۱۶ آذر سرخ ديگری بر پا کنند و ساير برنامه ها را با موفقيت به انجام رسانند و فعاليت علنی خود را درسطح دانشگاه و بيرون آن به طور واقعی انجام دهند، رژيم را وادار به عقب نشينی می کنند.

آنچه لازم و حياتی است اين است که دانشجويان سوسياليست در سال آينده بايستی تمام پتانسيل خود را بکار گيرند و با تمام قوا به مبارزه عليه تبليغات رژيم برخيزند و عينيت وجود واقعی خود را به رژيم و مخالفان خود نشان دهند و اگر چنين امری صورت پذيرد، آن وقت است که رژيم و ديگر مخالفان، که اين طيف دانشجويان سوسياليست را چپ اينترنتی و غيره می دانند شوکه شده و استدلال ها و تحليل هايشان با شکست مواجه خواهد شد.

آنچه روشن است، اين است که رژيم با توجه به سرکوب های گسترده سال تحصيلی گذشته انتظار سربر آوردن دانشجويان چپ و سوسياليست را ندارد و آمادگی برای مقابله با آنان را نيز دارا نمی باشد، به همين دليل نمی تواند به صورت سال گذشته آنها را سرکوب کند و از برگزاری مراسم ها جلوگيری کند، زيرا سال تحصيلی آينده سالی است که انتخابات رياست جمهوری در آن سال انجام می گيرد و رژيم از فضای سياسی هر چند محدود برای بسيج کردن توده ها و کشاندن آنها به پای صندوق رأی استفاده کرده و از سرکوب ها می کاهد تا به اين صورت از نفرت توده ها نسبت به خود بکاهد اما از طرف ديگر مردمی هستند که سه دهه جنايات يک رژيم توتاليتر مذهبی و حامی منافع سرمايه داران را با چشم خود ديده اند و با پوست و گوشت و استخوان آن را لمس کرده اند، به همين دليل مردم از دست چنن نظامی به ستوه آمده اند و گول سياست های مقطعی رژيم را نخواهند خورد. اما هدايت مردم معترضی که بيشتر آنها را توده های کارگر و زحمتکش تشکيل می دهند نياز به رهبرانی انقلابی، راديکال و آگاه دارد که بتوانند با آگاه گری خود مردم را از دام ليبراليسم پرو غرب وطنی و انواع جنبش های سازشکارانه و سرمايه دارانه نجات دهند. دانشجويان چپ  سوسياليست به دليل بالا بودن آگاهی خود و شناخت انواع ايدئولوژی ها و جنبش ها خواهند توانست به عنوان پيشاهنگان جامعه و طبقه کارگر مردم را از دام رژيم و ساير جنبش های ارتجاعی نجات دهند، به همين دليل سال تحصيلی آينده برای تمام جنبش ها به طور عام و جنبش دانشجويی به طور خاص سال سرنوشت ساز خواهد بود.

اما در سال آينده اگر جنبش چپ دانشجويی نتواند با شعارهای راديکال به ميدان بيايد و کسب اعتبار کند سر بر آوردن دوباره آن بسيار مشکل خواهد بود و ممکن است نتواند تا سال های بعد نقش حياتی خود را ايفا کند.

با توجه به شرايط جامعه و دانشگاه تحليل ها نشان می دهد که دانشجويان چپ و سوسياليست بسيار انقلابی تر و راديکال تر از آنند که از مواضع خود عقب نشينند و با تمام مشکلاتی که ممکن است در سر راه آنان وجود داشته باشد مبارزات خود را ادامه می دهند و تسليم رژيم جمهوری اسلامی نخواهند شد و خلاف تصورات و تحليل های آنان عمل خواهند کرد.

 به اميد يک دنيای بهتر

و سال تحصيلی بهتر برای همگان

 

September 21, 2008

بحران جهانی سرمايه داری!


بهرام رحمانی

bamdadpress@ownit.nu

سرمايه داری جهانی، از آمريکا و اروپا تا آسيا و آفريقا ماهيت و هدف يک سانی دارد و آن انباشت سرمايه از هر طريقی است. جنايت کاران اقتصادی در اشکال مختلف در کشورهای جهان، روزانه هزاران ميليارد دلار کلاهبرداری می کنند و با متوسل شدن به چپاول و غارتگری، خشونت و تهديد، جنگ و ترور، کودتا، تحريم های اقتصادی، و قتل های دسته جمعی همگی در راستای کسب سود بيش تر و بيش تر منافع مشترک دارند.
تصميمات اقتصادی و سياسی و اجتماعی سرمايه داری، چه در کابينه ها، پارلمان ها و چه در خارج آن، می بايستی به وسيله سياست مداران و اقتصادانان و تئوريسن های بورژوا، سران نظامی، ارگان ها و علمای مذهبی، با صاحبان صنايع بزرگ و بانکداران و دلالان سهام و بورس ها، يعنی نيروهايی که در راس سيستم سرمايه داری قرار دارند، اتخاذ می شود. در واقع تکميل تقسيم ارضی و اقتصادی جهان، همواره در بين قدرت ها و امپراتوری های سرمايه داری، چه از طريق جنگ و صلح و چه از طريق صدور سرمايه و غيره در جريان است. در دو دهه اخير پس از فروپاشی شوروی، يکه تازی دولت آمريکا، جنگ يوگسلاوی و تقسيم اين کشور، اشغال عراق و افغانستان، حمله اخير روسيه به گرجستان و تقسيم اين کشور به سه منطقه جداگانه، و بحران اخير سرمايه داری جهانی، بخش های مهمی از تقسيم مجدد جهان بين ابرقدرت هاست. روسيه، اگر در دو دهه اخير، يعنی پس از فروپاشی شوروی درگير حل مسايل اقتصادی، سياسی و اجتماعی داخلی خود بود اکنون با حمله نظامی به گرجستان، بار ديگر در مقابل سلطه دولت آمريکا قد علم کرده است. بنابراين، بر خلاف تلاش ها و ادعاهای سياست گذاران کلان و تئوريسين های دولت آمريکا مبنی بر جهان تک قطبی، الان جهان به چند قطب تقسيم شده است که آمريکا نيز يکی از اين قطب هاست.

سرمايه داران، برای حمايت از سرمايه گذاری هايشان، بايد ميدان مانور سرمايه را هر چه بيش تر گسترش دهند و مرزها را پشت سر بگذارند تا هر چه بيش  تر کسب سود کنند. به اين دليل در سراسر تاريخ سرمايه داری، با دستاوردهای تکتيکی عظيم و بزرگ، نه تنها بين کارگران، بيکاران و کشاورزان، بلکه در مناطق فقير نشين و حاشيه نشين شهرها در داخل کشورهای سرمايه داری و در کشورهای عقب نگه داشته شده و در حال توسعه، فجايع انسانی و تخريب محيط زيست عظيمی به وجود آورده اند. به قول مارکس، شيوه توليد سرمايه داری به منظور نيازهای انسانی صورت نيم گيرد، بلکه انگيزه توليد، بيرون کشيدن ارزش اضافی، از يک طبقه کارگر مزدبگير است.

طی هفته اخير با ورشکستگی يکی از بزرگ ترين موسسات مالی آمريکا، بانک های مرکزی در سراسر جهان برای پيشگيری از سقوط بيش تر بازار مالی و سهام کشورهای خود، حجم فراوانی از پول نقد را به اين بازارها وارد کردند.

بنا به گزارش خبرگزاری های بين المللی، در ساعات اوليه بامداد روز دوشنبه، ۱۵ سپتامبر - ۲۵ شهريور ۱۳۸۷، مديران بانک لمان برادرز (Lehman Brothers)، از موسسات بزرگ مالی آمريکا که در زمينه های مختلف خدمات مالی و بانکی فعاليت داشته، درخواست ورشکستگی کرده است.

موسسه لمان برادرز، که در زمينه های مختلف خدمات مالی از جمله بانک سرمايه گذاری، مديريت و معاملات اوراق بهادار و خدمات بانکی فعال بوده، بزرگ ترين موسسه مالی ايالات متحده است که در نتيجه مشکلات ناشی از بحران مالی يک سال اخير اعلان ورشکستگی می کند. قبل از اعلام تصميم مديران اين موسسه، تلاش هايی برای نجات اين موسسه از جمله از طريق فروش آن به چند موسسه مالی، از جمله کنسرسيومی متشکل از بانک های آمريکايی، در جريان بود اما ظاهرا اين تلاش ها به نتيجه نرسيد.
اعلان ورشکستگی موسسه لمان برادرز، که عامل اصلی آن بحران در بازارهای مالی آمريکا و بسياری ديگر از کشورهای جهان عنوان شده، شوک اقتصادی بزرگی در بازارهای مالی جهان را به همراه آورده است.
پيش تر، فدرال رزرو - بانک مرکزی آمريکا - همراه با ده بانک بزرگ جهان توافق کرده بودند يک صندوق اضطراری به مبلغ تا هفتاد ميليارد دلار را به منظور اعطای تسهيلات اعتباری به موسسات مالی ايجاد کنند. هدف از اين اقدام کاهش اضطراب ناشی از دشواری در نظام مالی ايالات متحده و جلوگيری از تاثير منفی آن بر بازار مالی جهان عنوان شده بود. با اين همه، حتی پيش از انتشار خبر درخواست ورشکستگی لمان برادرز، بازارهای بورس در شماری از کشورها، از جمله استراليا، تايوان و هند سقوط کرد و شاخص بهای سهام در اين بازارها کاهش يافت.
لمان برادرز، که چهارمين بانک سرمايه گذاری بزرگ آمريکاست، در پی بحران در بازار مسکن و محدوديت های اعتبار مالی در آمريکا ورشکست شد، کارشناسان علت ورشکستگی اين بانک را سرمايه گذاری سنگين در بخش مسکن آمريکا عنوان کرده اند. بنابراين، اين بحران اقتصادی، به مرزهای آمريکا محدود نمانده و بازارهای جهانی از اروپا تا آسيا را فراگرفته است.
تقاضای بازارهای مالی برای تزريق پول توسط دولت های اروپايی ۱۰۰ ميليارد يورو بود که حکايت از گستردگی بحران سرمايه داری دارد.
اين بحران اقتصادی، نه تنها برخی از بانک ها و موسسات مالی و بازارهای بورس و غيره در سطح بين المللی را در معرض ورشکستگی قرار داده است، بلکه برخی از مراکز کاری نيز تحت تاثير اين بحران، به تعديل نيروی کار دست زده اند و سعی دارند آوار بحران خود را بر سر طبقه کارگر بريزند.

بانک های آمريکا

بحران مالی آمريکا که از ۱۳ ماه  پيش عميق تر شده در هفته های اخير وارد مرحله تازه ای شده است.

هفته گذشته، در خطر  قرار گرفتن موجوديت بانک «مورگان استانلی»، يکی ديگر از نمادهای وال استريت، بازارهای مالی آمريکا بيش از پيش در بحران فرو رفتند. برآورد می شود در طول سال جاری شرکت های آمريکايی به اندازه کل  بازار سهام سوييس ارزش خود را از دست داده باشند. ارزش بازار سوييس در حدود ۹۸۸ ميليارد دلار است.

هراس سرمايه گذاران به اندازه ای است که حتی ضمانت تاريخی دولت آمريکا برای نجات «آمريکن اينترنشنال گروپ» (ای آی جی) که بزرگ ترين  شرکت بيمه دنياست، موثر واقع نشد.

«واشينگتن ميوچوال» که يک موسسه عظيم وام دهنده است، برای بقای خود به دنبال خريدار می گردد. بانک بريتانيايی «اچ بی او اس پی ال سی» پس از آن که نيمی از ارزش بازار خود را در طول تنها يک هفته از دست داد، وادار شد خود را به رقيبش «ليودس تی اس بی گروپ پی ال سی» بفروشد.

اين بحران پس از آن اتفاق افتاد که بانک فدرال رزرو آمريکا، بانک مرکزی اروپا و بانک انگليس از واريز کردن ده ها ميليارد دلار به بازارهای مالی به دنبال اعلام ورشکستگی غول های اقتصادی خودداری کردند.

با اعلام ورشکستگی بانک «لمان برادرز» در روز دوشنبه ۱۵ سپتامبر ۲۰۰۸ و هم چنين رقيب آن، موسسه مريل لينچ، بحران اقتصادی جديدی را در بازارهای جهانی به وجود آورد.
«ای آی جی» روز دوشنبه اعلام ورشکستگی کرده بود و پيامدهای آن در روز سه شنبه در بازار های سهام جهانی ادامه داشت. شاخص سهام «داو جونز»، روز سه شنبه در نيويورک، بين نيم تا يک و نيم درصد کاهش يافت در حالی که روز پيش از آن نيز، اين شاخص ۴ و نيم درصد تنزل کرده بود. روز سه شنبه، پيش از کاهش ارزش سهام در نيويورک، بازرهای بورس و اوراق بهادار در ديگر نقاط جهان نيز شاهد افت ارزش سهام بودند. «آی ای جی» يکی از بزرگ ترين موسسات بيمه آمريکاست.
روزنامه وال استريت ژورنال در سرمقاله روز دوشنبه خود نوشته بود که آمريکاييان روز  دشواری را در پيش رو دارند و خواستار اقدامات دولت آمريکا برای حمايت از بازار وال استريت شده بود.
 پيش تر اعلام شده بود که اين بانک در سه ماهه دوم سال جاری ميلادی متحمل سه ميليارد دلار زيان شده است. در اين ميان، بانک آمريکا، موسسه مريل لينچ را در ازای توافقی ۵۰ ميليارد دلاری خريداری کرد. اين در حالی است که شرکت بزرگ بيمه «آی ای جی» خواستار دريافت وامی اضطراری به ارزش ۴۰ ميليارد دلار از بانک آمريکا برای مقابله با مشکلات داخلی خود شده است.
مارکوس دروگا، مدير موسسه بيمه خصوصی «ماسکوئر» در نيويورک در ارتباط با بروز بحران جديد در بازارهای مالی به شبکه خبری داوجونز گفته که پس از بحران بزرگ سال ۱۹۲۹ ميلادی، اين گسترده ترين تحولات منفی ای است که در تاريخ اقتصاد جهان روی داده است.
به گفته اقتصاد  دانان بوررژوازی، ريشه اين بحران مالی وام هايی است که طی مدتی طولانی برای خريد مسکن در اختيار شمار بسيار زيادی از آمريکايی های کم در آمد قرار گرفت. در پی رکود بازار مسکن، و ناتوانی  وام گيرندگان در بازپرداخت اقساط بدهی شان، تعداد قابل ملاحظه ای از موسسات مالی آمريکايی و نيز غير آمريکايی با دشواری های بزرگ مالی روبرو شدند. برآورد می شود که در طول سال جاری شرکت های آمريکايی به اندازه کل  بازار سهام سوييس ارزش خود را از دست داده باشند. ارزش بازار سوييس در حدود ۹۸۸ ميليارد دلار است.
هنری پائولسون، وزير خزانه داری آمريکا، و بن برنانکی، رئيس بانک مرکزی اين کشور روز سه شنبه با اعضای ارشد کنگره ديدار کردند تا آن ها را در جريان طرح نجات «ای آی جی» از ورشکستگی قرار دهند.
براساس اين طرح، در ازای کمک هشتاد و پنج ميليارد دلاری به اين موسسه، حداکثر ۸۰ درصد دارايی ای آی جی در اختيار دولت می گيرد و مديران اين موسسه تغيير می يابند که تقريبا همان شيوه ای است که در طرح کمک به دو شرکت عظيم «فنی می» و «فردی مک» به اجرا گذاشته شد.
هم زمان با تشديد بحران وال استريت، بانک مرکزی آمريکا با صدور بيانيه ای اعلام کرد، که مجوز تزريق  ۱۸۰ ميليارد دلار به بازار را صادر کرده است. موسسات مالی «فردی مک» و «فانی می» آمريکا نيز مانند «لمان برادرز» هم اکنون با بحران مشابهی مواجه هستند.

بانک های اروپايی

ادامه بحران مالی در بازارهای جهانی در حالی که بانک های مرکزی آمريکا، اروپا و آسيا طی دو روز گذشته ده ها ميليارد دلار بودجه به بازارهای مالی خود تزريق کردند.

پير اشتينبروک، وزير اقتصاد آلمان، به پارلمان اين کشور گفته است: «مشخص است که اين بحران مالی بزرگ ترين بحران بين المللی طی چند دهه اخير است و هنوز به پايان نرسيده است.»

بانک مرکزی اروپا روز سه شنبه ۷۰ ميليارد يورو، معادل ۹۸ ميليارد دلار، و روز دوشنبه هم ۳۰ ميليارد يورو به بازارهای مالی تزريق کرده بود.

در بريتانيا، بانک مرکزی، در دو روز نخست هفته گذشته حدود ۲۵ ميليارد پوند، معادل ۴۴ ميليارد دلار، پول نقد وارد بازار مالی کرد، در حالی که تقاضای بازار از دولت برای کمک مالی، حدود سه برابر اين رقم است.

در لندن، شاخص بهای سهام، يک و نيم درصد سقوط کرد. شاخص سهام در مسکو نيز افت شديد داشته است. سهام بانک «هچ باس»، يکی از بزرگ ترين بانک های بريتانيا، تا ۲۵ درصد کاهش داشت.

امواج نگرانی و  شوکی که از مراکز مالی آمريکا به سراسر جهان پخش شد، حتی بانک مرکزی استراليا را مجبور کرد که حدود ۱.۵ ميليارد دلار پول نقد به بازار مالی و شبکه بانکی کشور تزريق کند.

با  ادامه بحران در بانک ها و موسسه های مالی آمريکا،  مقام های اتحاديه اروپا در نشست دو روزه نيس راه های جلوگيری از سرايت اين بحران به بانک های اروپا را بررسی کردند.

وزيران دارايی کشورهای اتحاديه اروپا و روسای بانک های مرکزی اين اتحاديه روزهای شنبه ۱۳ و يک شنبه ۱۴ سپتامبر ۲۰۰۸، در فرانسه به بررسی بحران مالی بانک آمريکايی « لمن برادرز» و  اثر آن بر بانک های اروپايی پرداختند.

ژان کلود ژانکر، وزير  دارايی لوکزامبورگ، که رياست نشست وزيران دارايی ۱۵ کشور اروپايی را در نيس فرانسه بر عهده دارد، گفت: «واقعا متقاعد شده ام که ما در پايان راه اين بحران مالی نيستيم.»

پی ير اشتاينبروک، وزير دارايی آلمان، ابراز اميدواری کرد تا مسئولان مالی دولت آمريکا تا روز دوشنبه راه حلی برای بحران «لمن برادرز» پيدا کنند.

ماريو دراگی، مدير بانک ايتاليا و رييس شورای ثبات مالی، برآورد می کند در بحران مالی يک سال گذشته که از آمريکا آغاز شد،  بانک ها  نزديک به ۵۰۰ ميليارد دلار ضرر کرده اند.

اکسل وبر، رييس بوندس بانک آلمان، با بيان اين که بانک های مرکزی  اروپا، خود را برای اوضاع وخيم تری آماده کرده اند، گفت: «پس از ورشکستگی  بانک «بر استرنز»،  بحران «لمن برادرز»، تنش ديگری بود که به بازارهای مالی جهان در سال جاری وارد شد. به گفته رييس بوندس بانک آلمان، بازارهای مالی جهان بار ديگر از بی ثباتی اخير دچار شوک شده اند.

ماريو دراگی، مدير بانک ايتاليا و رييس «شورای ثبات مالی»، به  بانکداران و دست اندرکاران  مالی کشورهای اتحاديه اروپا و آمريکا و  توصيه کرد تا ۳۵۰ ميليارد دلار به سرمايه خود بيفزايند تا بتوانند با بحران اعتبار مقابله کنند. وی با اين حال خاطر نشان کرد که ممکن است برخی در يافتن سرمايه مورد نياز با مشکل مواجه باشند.

ماريو دراگی، مدير بانک ايتاليا و رييس شورای ثبات مالی برآورد می کند در بحران مالی يک سال گذشته که از آمريکا آغاز شد،  بانک ها نزديک به ۵۰۰ ميليارد دلار ضرر کرده اند.

بانک های مرکزی اقتصادهای بزرگ جهان اعلام کردند که قصد دارند با تزريق ۳۶۰ ميليارد دلار به بازارهای خود بحران مالی کنونی را مهار کنند.

بانک مرکزی آمريکا همراه با بانک های مرکزی اروپا، ژاپن، بريتانيا، کانادا و سوييس می گويند که در «اقدامی هماهنگ» ۳۶۰ ميليارد دلار را به بازارهای مالی تزريق می کنند.

 

بانک های مرکزی آسيا و اقيانوسيه

روز پنج شنبه ۲۸ شهريور ۱۳۸۷- ۱۸ سپتامبر ۲۰۰۸، ارزش سهام در بازار بورس توکيو ۲ درصد، در بورس های هنگ کنگ و سيدنی ۷ و ۴ درصد و در بازارهای شانگ های، تايوان و هند بين ۳ تا ۵ درصد کاهش يافت.

در اين ميان، سهام در بازارهای بورس در اروپا و آسيا بين ۳۰ تا پنج درصد کاهش ارزش داشته اند. هم چنين ارزش دلار سقوط کرد و هر بشکه نفت نيز به حدود ۹۳ دلار کاهش يافت.

در بازارهای مالی آسيا و اقيانوسيه نيز بانک های مرکزی مجبور به دخالت و تزريق پول شدند. در مجموع، بانک های ژاپن، استراليا و هند طی دو روز نخست هفته گذشته حدود ۸۶ ميليارد دلار وارد بازارهای مالی خود کرده اند.

تزريق پول نقد در ژاپن، با رقمی معادل ۲۴ ميليارد دلار، بزرگ ترين مورد طی شش ماهه گذشته بود و نخست وزير اين کشور برای بررسی وضعيت بازار مالی با مقامات اقتصادی ژاپن ديدار کرد.

در اکثر کشورهای آسيايی مانند اندونزی، هنگ کنگ، تايوان و کره جنوبی مقامات دولتی ناگزير شدند که با دادن تضمين و اطمينان های شفاهی به کنترل اوضاع کمک کنند.

بانک مرکزی هند نيز اعتباری حدود ۶۰ ميليارد روپيه،  معادل ۱.۳۲ ميليارد دلار، وارد بازار کرد که بزرگ ترين مورد تزريق پول در اين کشور طی يک ماه اخير به حساب می آيد.

 

بحران اقتصادی ايران

هر چند که در رابطه با بحران اخير سرمايه داری جهانی در ايران، خبرهای چندانی منتشر نشده است اما مدت هاست که حکومت اسلامی ايران، تورم و گرانی فزاينده ای بر مردم اين کشور تحميل شده است.

زمانی آيت الله خمينی، گفته بود: «اقتصاد برای خر است»، اما در اين سی سال حاکميت اسلامی، قشر جديدی از سرمايه داران در اين کشور ظهور کرده اند که اکثريت آن ها در رديف سران حکومت و نزديکان آن ها قرار دارند. به جرات می توان گفت که برخی از اين ها و به خصوص «آقازاده» ها، حتی يک روز هم برای اين مبالغ کلانی که در اختيار دارند زحمت نکشيده اند.

اکنون خامنه ای و احمدی نژاد، با توسل به زور و نيروهای نظامی با سرکوب و اختناق و شکنجه و اعدام و هم چنين تحميل فشارهای اقتصادی فزانيده ای به اکثريت مردم ايران، راه خمينی را ادامه می دهند.

وخامت شرايط اقتصادی با گرانی سرسام آور بهای مواد غذايی و مسکن همراه است و تصميم دولت به جيره بندی بنزين نيز، که بر گرانی ها افزوده شده است. از سوی ديگر، خاموشی های برق نيز زندگی را بر مردم ايران سخت تر کرده است. از ابتدای تابستان برق جيره بندی شده و در ساعاتی از شبانه روز برق در مناطق مختلف قطع می شود.

روزنامه سرمايه، شنبه ۳۰ شهريور ۱۳۸۷، در رابطه با تورم و گرانی نوشت: شاخص بهای کالاها و خدمات مصرفی در مناطق شهری ايران (شاخص تورم) در مرداد ماه ۱۳۸۷ به عدد ۷/۱۷۸ رسيد که نسبت به ماه قبل ۸/۱ درصد و نسبت به ماه مشابه سال قبل ۶/۲۷ درصد افزايش يافت.

طی پنج ماه اول سال جاری شاخص بهای کالاها و خدمات مصرفی نسبت به دوره مشابه سال قبل معادل ۹/۲۵ درصد افزايش داشته است.

ميزان تورم در ۱۲ ماهه منتهی به مرداد ماه ۱۳۸۷ نسبت به ۱۲ ماهه منتهی به مرداد ماه ۱۳۸۶ معادل ۳/۲۲ درصد است.شاخص کل بهای کالاها و خدمات مصرفی در مرداد ماه ۱۳۸۷ پس از حذف نوسانات فصلی نسبت به ماه قبل ۵/۲ درصد افزايش نشان می دهد. شاخص کل بهای کالاها و خدمات مصرفی در مرداد ماه ۱۳۸۷ نسبت به ماه قبل در کليه استان های کشور با افزايش همراه بود. بيشترين ميزان افزايش متعلق به استان ايلام معادل ۳/۳ درصد و کم ترين افزايش مربوط به استان گيلان معادل ۶/۰ درصد است. هم چنين شاخص مذکور در استان تهران معادل ۱/۲ درصد افزايش داشته است.

در مرداد ماه ۱۳۸۷ شاخص بهای گروه خوراکی ها و آشاميدنی ها در مقايسه با ماه قبل ۷/۱ درصد افزايش يافت که بيش تر ناشی از بالا رفتن شاخص بهای گوشت مرغ معادل ۸/۱۱ درصد بود.

در مرداد ماه ۱۳۸۷ شاخص بهای گروه مسکن، آب و برق و گاز و ساير سوخت ها نسبت به ماه قبل با افزايشی معادل ۱/۲ درصد همراه بود. افزايش فوق بيش تر ناشی از بالا رفتن شاخص بهای ارزش اجاری مسکن شخصی و اجاره بهای مسکن غيرشخصی هر يک معادل دو درصد بوده است. هم چنين شاخص بهای گروه تعميرات و خدمات ساختمانی معادل ۲/۲درصد نسبت به ماه قبل افزايش نشان می دهد.در مقايسه با ماه مشابه سال قبل شاخص بهای گروه مسکن، آب و برق و گاز و ساير سوخت ها ۷/۲۹ درصد افزايش داشته است. 

مردادماه ۱۳۸۷ شاخص بهای گروه بهداشت و درمان نسبت به ماه قبل با افزايشی معادل ۶/۱ درصد مواجه شد. افزايش فوق در اثر بالا رفتن شاخص بهای گروه خدمات پزشکی، دندانپزشکی و پيراپزشکی معادل ۸/۱ درصد و هزينه های بيمارستانی دو درصد بوده است. در مقايسه با ماه مشابه سال قبل شاخص بهای گروه بهداشت و درمان ۲۴ افزايش داشته است. شاخص بهای گروه مزبور پس از حذف نوسانات فصلی نسبت به ماه قبل ۵/۱ درصد افزايش نشان می دهد.

در مرداد ماه ۱۳۸۷، شاخص بهای گروه تحصيل نسبت به ماه قبل معادل ۶/۰ درصد افزايش داشته است. در مقايسه با ماه مشابه سال قبل شاخص بهای گروه تحصيل ۶/۱۳ درصد افزايش داشته است.

در شرايط کنونی ايران، ورشکستگی کارخانه ها، عدم پرداخت به موقع دستمزد ناچيز کارگران، عوارض وخيم خشک سالی و ورشکستگی و خانه خرابی کشاورزان، تشديد تدريجی فشار ناشی از تحريم های اقتصادی خارجی و... بيش از پيش جامعه ايران را نگران کرده است.

در اين ميان روشن نيست که درآمدهای کلان از منبع فروش نفت خام به کجا می رود؟ شرکت ملی نفت حکومت اسلامی ايران، درآمد نفتی ايران در پنج ماهه اول سال جاری را ۴۳ ميليارد دلار اعلام کرده و هم زمان يک نماينده مجلس از موجودی هفت ميليارد دلاری حساب ذخيره ارزی خبر داده است.

علی اصغر عرشی، مدير امور بين الملل شرکت ملی نفت ايران، روز دوشنبه ۲۵ شهريور ۱۳۸۷، درآمد نفتی ايران در پنج ماه اول سال جاری را حدود ۴۳ ميليارد دلار اعلام کرد و گفت که در اين مدت ميانگين قيمت فروش نفت ايران ۱۰۰ دلار بوده است. وزارت نفت ايران درآمد نفتی ايران در سال گذشته را در مجموع حدود ۷۰ ميليارد دلار اعلام کرده بود.

در همين حال با افزايش درآمدهای نفتی ايران، تقاضای دولت برای برداشت از حساب ذخيره ارزی برای جبران کسری بودجه خود افزايش يافته است. محمد رضا باهنر، نايب رييس مجلس شورای اسلامی، روز ۱۰ شهريور با اعلام اين که دولت دچار کسری بودجه ۳۰ ميليارد دلاری شده است، گفت که دولت برای برداشت از حساب ذخيره ارزی به منظور تامين کسری بودجه خود، بايد يک لايحه به مجلس ارائه کند. نايب رييس مجلس ايران اعلام کرده است که دولت در سال جاری دچار کسری بودجه ۳۰ ميليارد دلاری است.

نايب رييس مجلس ايران، هم چنين اقرار کرده است که دولت دچار کسری بودجه شش ميليارد دلاری در آموزش و پرورش، هشت ميليارد دلاری برای واردات بنزين و فرآورده های نفتی، ۱.۵ ميليارد دلار برای وزارت بهداشت، چهار ميليارد دلار برای جبران بدهی های وزارت نيرو و ۱۵ ميليارد دلار برای افزايش سرمايه بانک ها است.

احمدی نژاد، رييس جمهوری اسلامی، اين پاسدار تيرخلاص زن، روز پنج شنبه ۲۸ شهريور ۱۳۸۷، در يک کنفرانس خبری در تهران سخن می گفت؛ اعلام کرد: «بگذاريد تحريم کنند. هر چه بيش تر ما را تحريم کنند، ما بيش تر خدا را شکر می کنيم.»

احمدی نژاد گفت «اين کار آن ها (اعمال تحريم از سوی شورای امنيت) نشانه ضعف آن ها است.» اين در حالی ست که به گفته سخن گوی وزارت خارجه‌ آمريکا، قرار است نمايندگان کشورهای ۵+۱ روز جمعه در واشنگتن گردهم آمدند تا درباره چگونگی برخورد با حکومت اسلامی ايران، رايزنی کنند.

هم زمان خبرگزاری فرانسه، در گزارشی از واشنگتن به نقل از وزارت امور خارجه آمريکا اعلام کرد شش قدرت بزرگ جهان درباره در نظر گرفتن تحريم های جديد بين المللی عليه حکومت اسلامی به توافق رسيدند.

وزارت خارجه آمريکا با انتشار بيانيه ای اعلام کرد نمايندگان کشورهای عضو گروه پنج به علاوه يک (پنج عضو دائم شورای امنيت و آلمان) در نشست روز جمعه ۲۹ شهريور ۱۳۸۷ - ۱۹ سپتامبر ۲۰۰۸ خود در واشنگتن، به بررسی آخرين تحولات مربوط به پرونده هسته ای حکومت اسلامی ايران پرداخته و از گزارش جديد آژانس بين المللی انرژی اتمی که در آن از جمله گفته شده است حکومت اسلامی ايران، هم چنان به برنامه غنی سازی اورانيوم ادامه می دهد، ابراز نگرانی کردند.

در اين بيانيه آمده است وزرای امور خارجه کشورهای پنج به علاوه يک (آمريکا، فرانسه، انگلستان، روسيه، چين و آلمان) هفته آينده در حاشيه اجلاس مجمع عمومی سازمان ملل درباره اعمال تحريم های جديد بين المللی عليه حکومت اسلامی، گفتگو خواهند کرد.

روزنامه گاردين چاپ انگلستان طی مقاله ای با اشاره به گزارش منفی آژانس بين المللی انرژی اتمی در قبال حکومت ايران و اقدامات جديد آمريکا برای مقابله با برنامه هسته ای حکومت اسلامی نوشت کنگره آمريکا در حال بحث در مورد دو قطعنامه است که اگر تصويب شود، به طور فزاينده ای احتمال اقدام نظامی عليه حکومت اسلامی ايران را افزايش خواهد داد.

گاردين نوشت در اين قطعنامه ها از رئيس جمهور آمريکا خواسته شده تا فشارهای اقتصادی و ديپلماتيک را بر حکومت اسلامی ايران افزايش دهد. هم چنين کنگره آمريکا در اين قطعنامه ها خواهان بازرسی سخت تر از محموله هايی است که به ايران وارد يا از اين کشور خارج می شوند.

اين روزنامه نوشت اگرچه اين قطعنامه ها مجوزی برای اقدام نظامی نيست، اما بازرسی از محموله کشتی ها نيازمند محاصره دريايی است و چنين محاصره ای می تواند منجر به درگيری با نيروی دريايی رژيم تهران شود.

گاردين نوشت آمريکا در حال استقرار بزرگ ترين ناوگان کشتی های جنگی در آب های خليج فارس از سال ۲۰۰۳ ميلادی تاکنون است. دو ناو هواپيمابر نيروهای ويژه هم اکنون در آن جا حضور دارند و سومين ناو نيز در بيست و دوم ماه اوت اعزام شده است. هم چنين طبق گزارش ها ناوهای جنگی و ناوهای هواپيمابر فرانسه و انگلستان نيز در راه هستند.

اين روزنامه نوشت اين امر باعث تقويت اين احتمال شده که رئيس جمهور آمريکا ممکن است تا پيش از ترک کاخ سفيد در ماه ژانويه يا قبل از انتخابات ماه نوامبر دستور حمله نظامی عليه رژيم تهران را صادر کند.

در همين حال مسئول سياست خارجی اتحاديه اروپا در مورد آخرين گزارش مديرکل آژانس بين المللی انرژی اتمی گفته است که گزارش جديد اين آژانس، به نفع حکومت اسلامی ايران نيست.

 

«سپتامير سياه»

بدنبال  اعلام طرح دولت آمريکا برای بيرون آوردن نظام بانکی اين کشور از بحران بی سابقه ای که در آن فرو رفته است، شاخص های سهام در مهم ترين کانون های مالی جهان به ويژه اروپا در روز جمعه ۱۹ سپتامبر ۲۰۰۸ جهش هايی کم سابقه را تجربه کردند.

اين طرح که توسط هنری پالسون، وزير خزانه داری، و بن برنانک، رييس بانک مرکزی آمريکا، با همکاری کنگره فراهم آمده، مهم ترين مداخله مقام های دولت اين کشور در امور مالی، بعد از بحران سال ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۲ ميلادی است.

هدف اين طرح آن است که به جای دخالت های گام به گام به منظور کمک مقطعی به اين يا آن بانک، دولت فدرال يک باره به «سم زدايی» عمومی موسسات مالی و بانکی اين کشور بپردازد و دارايی هايی را که خطرناک و نامطمئن تشخيص داده می شوند، از بيلان آن ها بيرون بياورد.

هزينه اين طرح را وزير خزانه داری آمريکا، چند صد ميليارد دلار ارزيابی می کند، ولی منابع کنگره از هزار ميليارد و يا حتی بيش تر سخن می گويند.

در کنار اين طرح عظيم، بانک فدرال آمريکا به منظور اطمينان بخشيدن به سرمايه گذاران و فراهم آوردن زمينه بازگشت به وضعيت عادی، از تزريق باز هم بيش تر نقدينگی در نظام پولی خبر داده است.

بر اساس گزارش ها وزارت دارايی آمريکا پيشنهاد کرده است صندوقی به سقف ۸۰۰ ميليارد دلار تاسيس شود و از طريق آن قسمت عمده ای از قرض ها در بازار وام مسکن آمريکا پرداخته شود.

جورج بوش اين طرح را با عبارت «اقدامی غيرمنتظره» برای حل «چالش هايی غيرمنتظره» ستود. قرار است اعضاء کنگره و مسئولان وزارت دارايی آمريکا برای بررسی اين طرح با يکديگر ديدار کنند.

گفتگوها تا پايان روز يک شنبه ادامه خواهد داشت و انتظار می رود در ظرف چند روز آينده، اين طرح به شکل قانون در کنگره آمريکا به تصويب برسد.

جاستين وب، گزارشگر بی بی سی در واشنگتن گزارش داده است اعتقاد بر آن است که هدف اين طرح منتقل کردن قرض های مشکل زا برای موسسات مالی، به موسسه ای واحد است که وظيفه آن کنترل شرايط به نمايندگی از مردم آمريکا و کسانی است که ماليات می پردازند، تا زمانی در آينده که بتوان اين اقراض را فروخت.

اين خبرنگار می گويد برخی اعضاء کنگره آمريکا نظر مساعدی درباره حل مشکل، که ابعاد آن به صدها ميليارد دلار قرض بالغ می شود، از طريق دولت و پول ماليات مردم ندارند.

روز جمعه دولت آمريکا طرحی را نيز برای تضمين صندوق های بازار پولی اين کشور تا سقف ۵۰ ميليارد دلار اعلام کرد تا اعتماد به بازار را افزايش دهد.

هدف اين طرح کمک به بانک های غيرانتفاعی و مشارکتی است که معمولا در اعتبارات کم خطر مانند اوراق قرضه دولتی سرمايه گذاری می کنند و معمولا سازمان هايی مانند صندوق های بازنشستگی از آن ها استفاده می نمايند.

هم چنين کميسيون نظارت بر معاملات پولی در آمريکا موقتا فروش و خريد سهام های قرضی موسسات مالی را ممنوع اعلام کرد. اين کميسيون اعلام کرده است که اين اقدام را هماهنگ با بريتانيا انجام می دهد که يک روز پيش تر اين نوع خريد و فروش را ممنوع ساخت.

اين نوع دلالی سهام که در آن دلال، سهام در حال افت يک شرکت را قرض کرده، با قيمت بالا به فروش می رساند و دوباره پس از پايين آمدن قيمت، آن را خريده و به شرکت اصلی باز می کرداند، مسبب کاهش قيمت سهام چندين موسسه مالی عمده آمريکا از جمله بانک سرمايه گذاری له مان برادرز شناخته شده است.

روز جمعه، نوزدهم سپتامبر، در آخرين روز هفته مالی در آمريکا و اروپا و آسيا، ابتکار های واشينگتن موجی از اميدواری به وجود آورد، اما ترس از تداوم بحران هم چنان بر جا است. اين شوک بزرگ اقتصادی، که از سوی سرمايه داران «سپتامبر سياه» نام گرفته است، به اين زودی ها خاتمه نخواهد يافت. اقتصاددانان بورژوازی مسئوليت اصلی اين بحران را به بانک های آمريکايی نسبت داده اند که با اعطای وام مسکن به خانواده های فاقد درآمد کافی برای باز پرداخت آن، ابتدايی ترين قوانين حرفه ای را زير پا گذاشتند و ثمره اين بی احتياطی شگفت را در قالب محصولات پيچيده مالی، به کشور های ديگر هم منتقل کردند.

در پی جنگ جهانی دوم، کنفرانس معروف «برتون وودز» نظام پولی و مالی تازه ای را پايه ريزی کرد. اين نظام در کشاکش بحران های مالی نيمه دوم قرن بيستم و اوائل قرن بيست و يکم، بخش مهمی از اقتدار خود را از دست داد. با توجه به بحران مالی اخير، که در ماه سپتامبر به اوج تازه ای رسيد، شماری از صاحب نظران برگزاری «برتون وودز» دوم را پرهيز ناپذير می دانند.  

 

لازم به يادآوری است که بحران اقتصادی ضعيف تر از اين نيز سيزدهم مارس ۲۰۰۸، در آمريکا خود را نشان داده بود. ارزش يورو، پول واحد اروپا، به گونه ای بی سابقه، از يک دلار و پنجاه و شش سنت فراتر رفت.

جرج بوش، رييس جمهوری آمريکا در گفتگو با شبکه تلويزيونی پی بی اس، از کاهش ارزش دلار آمريکا در برابر ديگر ارزهای جهان ابراز نگرانی کرده بود.

از اوائل سال ۲۰۰۸ تاکنون موسسات مالی ايندی مک، فردی مک، فانی می و بير استرنز به مرز ورشکستگی رسيده اند که دولت آمريکا بدهی های آن ها را متقبل شده و يا به آنان اعتبار داده است. کارشناسان بر اين عقيده اند که زنجيره ای از بحران مالی هم اکنون موسسات اقتصادی و بانک های آمريکا را فراگرفته است.

سرانجام برای مهار بحران اخير، خزانه داری فدرال آمريکا اعلام کرد مبلغ ۱۸۰ ميليارد دلار را، از راه افزايش توافق های پاياپای خود با بانک مرکزی اروپا، بانک ملی سويس، بانک ملی انگليس، بانک ژاپن و بانک کانادا به بازارهای پولی می رساند. اين ابتکار باعث شد فعلا کمی بازارهای سهام آرام بگيرند و بورس های اروپائی روندی بالا رونده پيدا کنند. «توافق های پايا پای» به بانک های مرکزی امکان می دهد که در صورت نياز و به منظور ثبات بخشيدن به نظام پولی کشورشان، در کوتاه مدت، به يکديگر پول قرض دهند. اين ابتکار در حالی انجام می گيرد که ميزان وام ها رو به کاهش است و تصميم تاريخی مقامات آمريکائی به دولتی کردن شرکت بيمه «ای، آی، جی» به منظور جلوگيری از ورشکستگی آن چندان تاثيری بر سراسيمگی بازار سهام نگذاشته است.

لمان برادرز که در سال ۱۸۵۰ تاسيس يافته بود بزرگ ترين بحران ها از جمله دوران رکود بزرگ در دهه ۱۹۳۰ را که طی آن تقريبا تمامی بانک های آمريکائی زمين خوردند، از سر گذرانده بود اما اين بار نتوانست زير فشار طاقت فرسای بازار بحرانی مسکن در آمريکا مقاومت کند. متعاقب انتشار خبر فرو ريختن لمن برادرزشاخص داو جونز با سقوط ۵۰۰ واحدی، بزرگ ترين کاهش در يک روز را از زمان وقوع حادثه ۱۱ سپتامبر تجربه کرد. اين بانک در حال حاضر ۶۱۳ ميليارد دلار بدهی دارد.

تا اين جا همه شواهد نشان می دهند که اين بحران اقتصادی در آمريکا، بسيار عميق تر از نقاط ديگر جهان است. بسياری از اقتصاددانان، بحران اقتصادی آمريکا را از شديدترين بحران های دهه های اخير می دانند. هم چنين تاکيد شده است که بحران فعلی اقتصادی آمريکا احتمالا از پرپيچ و تاب ترين بحران از زمان پايان جنگ جهانی دوم تاکنون است.

تخمين زده می شود که در آمريکا، نه يا ده ميليون خانوار ممکن است توانائی بازپرداخت بدهی خود را ندارند. بايد ديد که در آينده واکنش اين خانواده های آمريکايی نسبت به اين وضعيت چگونه خواهد بود. 

از سوی ديگر، با بحران اقتصادی ميزان بيکاری بالا خواهد رفت و شرکت های توليدی سرمايه گذاری های خود را متوقف خواهند کرد. بسياری از کارگران و کارمندان خود را نيز اخراج خواهند کرد.

سخن گوی رئيس جمهور آمريکا، گفته است که اقتصاد اين کشور «از قدرت لازم برای مقابله موثر با تکان های مالی برخوردار است» هرچند دولت هنوز هم نسبت به ثبات ساير موسسات مالی عمده احساس نگرانی می کند.

جورج بوش، رئيس جمهور آمريکا اعلام کرده است که بازارهای مالی را از نزديک تحت نظر دارد و گفته است که اقدامات بانک مرکزی اين کشور «ضروری و مهم» بوده است.

 

نتيجه گيری

يک فاکتور مهم تاثير کوتاه مدت اين بحران، در انتخابات رياست جمهوری آمريکاست. اين بحران، بر نامزد جمهوری خواهان، يعنی جان مک کين تاثير منفی داشته و بر عکس، به نفع نامزد حزب دمکرات، يعنی باراک اوباما منجر شده است. در چنين شرايطی، بسياری از رای دهندگان به نامزد جمهوری خواهان بر سر يک دو راهی قرار گرفته ‌اند. به گزارش خبرگزاری فرانسه از واشنگتن، بروز بحران مالی کنونی در بازارهای مالی جهان موجب شد سير صعودی محبوبيت جان مک کين نامزد جمهوری خواهان در انتخابات رياست جمهوری آمريکا معکوس شود و باراک اوباما نامزد دمکرات ها بار ديگر در نظرسنجی ها از مک کين پيشی بگيرد.

تازه ترين نظرسنجی که دانشگاه کوئينيپياک در اين مورد انجام داده نشان می دهد اوباما که اين هفته نوک تيز حملات خود را به سمت توانمندی و ظرفيت مک کين در نجات اقتصاد آمريکا نشانه گرفته بود، موفق شده است ۴۹ درصد از نظر مثبت افکار عمومی آمريکا را به سمت خود جلب کند و محبوبيت مک کين ۴۵ درصد برآورد می شود.

نتايج نظرسنجی شبکه سی بی اس نيز از برتری محبوبيت اوباما تا ۴۸ درصد در برابر ۴۳ درصد مک کين حکايت دارد و ديگر نظرسنجی ها نيز که در سطح آمريکا انجام شده همگی بر پيشی گرفتن اوباما بر مک کين دلالت دارد. 

دولت آمريکا، حدود ۹۰ ميليارد دلار صرف جنگ عراق کرده است، در حالی که بنا به برآورد سازمان ملل، با نصف اين رقم می توان آب سالم، غذای کافی، خدمات بهداشتی، دفع فاضلاب و آموزش اوليه برای تمام ساکنان کره زمين فراهم کرد.

سازمان خواربار و کشاورزی سازمان ملل متحد (فائو)، در جديدترين گزارش خود اعلام کرد شمار گرسنگان در جهان سال گذشته ميلادی با هفتاد و پنج ميليون نفر افزايش به نهصد و بيست و سه ميليون نفر رسيده است. به گزارش خبرگزاری آلمان از رمف فائو روز پنج شنبه ۱۸ سپتامبر ۲۰۰۸، با صدور بيانيه ای در شهر رم اعلام کرد افزايش قيمت های مواد غذايی، سوخت و کود شيميايی علت اصلی افزايش تعداد گرسنگان در جهان است

فائو، سازمان غذا و کشاورزی سازمان ملل متحد افزايش جهانی قيمت مواد غذايی را مسبب راندن ۷۵ ميليون نفر ديگر به گرسنگی در سال گذشته می داند که تعداد کل گرسنگان جهان را به ۹۲۹ ميليون نفر رساند.

اين سازمان اعلام کرد به حدود ۷۰۰ ميليون دلار کمک های اضطراری نياز است تا از بروز شرايط قطحی کامل در اين منطقه جلوگيری شود.

جان هولمز، مسئول امور انسانی سازمان ملل متحد گفته است به ويژه در بخش هايی از اتيوپی، سومالی، اريتره، شمال کنيا و اوگاندا، ذخاير مواد غذايی به ميزانی بحرانی کاهش يافته است.

اين ناحيه دستخوش خشک سالی و مناقشه های مسلحانه بوده و افزايش قيمت مواد غذايی نيز تاثير عمده ای بر ايجاد شرايط فعلی داشته است.

در دهه های اخير و به ويژه پس از فروپاشی شوروی، آمريکا با هدف برپايی «نظم نوين جهانی» و تقسيم مجدد جهان افغانستان و عراق را اشغال کرد و وضعيت نگران کننده ويژه ای را در جهان به بار آورد و نام آن را «مبارره با تروريسم» گذاشت که در اثر آن، ميليون ها انسان به خاک سياه نشانده شدند. اگر چهره خشن ميليتاريسم بر همگان آشکار است اما هنوز چهره کريه صاحبان صنايع چند مليتی، مديران بانک ها، تئوريسن ها و اقتصادانان بورژوازی، بنگاه های تجاری بين المللی، کانون های شبه سياسی، شبکه ها و گروه های مختلفی که با ظاهری فريبنده در عرصه اقتصادی فعاليت دارند تنها دين و ايمان و وجدان و شرف شان پول و کسب سود بيش تر است. اين ها، اکثريت ساکنان کره زمين را شديدا استثمار می کنند و ميليون ها انسان را از کودک و پير و جوان در باندهای مافيايی قاچاق مواد مخدر، فحشا، جوخه های ترور، قاچاق اسلحه و... به خاک سياه نشانده اند. جنايت ميليتاريستی و اقتصادی هر دو روی يک سکه سياه سرمايه داری جهانی بر عليه زيست و زندگی و برابری و آزادی های فردی و اجتماعی است. سرمايه داران با حمايت و پشتيبانی همه جانبه دولت و ارتش و پليس و...، در همه نقاط جهان به هر جنايتی متوسل می شوند تا حاکميت سرمايه  را تداوم بخشند.

واقعيت اين است که اکثريت شهروندان جهان، برای زندگی بهتر و انسانی می جنگند، در حالی که جنگ برای سرمايه داران و دولت هايشان، تنها برای کسب قدرت، پول و منابع طبيعی است.

اگر در جايی هم نهادهای بين المللی سرمايه داری هم چون صندوق بين المللی پول و بانک جهانی و يا دولت های به اصطلاح «مدافع حقوق بشر» به کشورهای «فقير» و «عقب نگه داشته شده در حال توسعه» وام می دهند در واقع اين کشورها را می خرند و بی رحمانه شيره جان مزدبگيران را می مکند.

در جهانی که اقليتی در ناز و نعمت و ثروت های کلان می لولند و اکثريتی که در منجلاب فقر، آلودگی و جنگ و خشونت های دولتی غرق هستند، چنين جهانی را بايد زير و رو کرد.

در نمايشنامه «تاجر و ونيزی» شکسپير، به بی رحمی سرمايه داران تاکيد شده است. در اين نماشنامه، پس از ناتوانی بدهکار در بازپرداخت به موقع وام و بهره سنگين آن، رباخوار، طبق قرارداد، خواهان بريدن نيم کيلو گوشت از بدن بدهکار می شود. در صحنه سوم از پرده اول اين نمايشنامه، شايلاک رباخوار به آنتونيو (ضامن وام گيرنده) می گويد به عنوان تفنن، اين نکته را جزء شرايط قرارداد بنويسيد که اگر نتوانيد در فلان روز و قلان محل، از عهده تاديه دين خود درآييد، اين جريمه تعلق گيرد که مقدار نيم کيلو از گوشت نازنين شما از هر قسمتی از بدن شما که من مايل باشم، بريده شود.» (ترجمه دکتر علاء الدين پازار گادی، انتشارات سروش)

امروز سرمايه داری مدرن و پيشرفته بر خلاف سابق انسان ها را دسته دسته از يک سو با جنگ ها و سرکوب های وحشيانه سياسی اش، و از سوی ديگر با تحميل فقر و فلاکت اقتصادی، گرسنگی و رياضت کشی را بر اکثريت شهروندان جامعه جهانی تحميل کرده است. بحران ها و آسيب های اجتماعی که در فقر اقتصادی ريشه دارند هر لحظه زندگی ميليون ها انسان، به ويژه کودکان و جوانان در سراسر جهان را به خطر می اندازند.

سرمايه جهانی است بنابراين، طبقه کارگر نيز بايد جهانی بيانديشد و جهانی نيز عمل کند تا در مقابل سيستم سرمايه داری هار تا دندان مسلح، با افق و چشم انداز برانداختن بورژوازی و برپايی جامعه کمونيستی، ايستادگی کند و گام های بلندی در راستای اهداف خود بردارد. از اين رو، هر انسان عدالت خواه در هر جايی که قرار دارد موظف است به خاطر نجات بشريت اين طبقه را تقويت کند. در اين ميان، کمونيست ها وظيفه سنگين تری را آگاهانه و داوطلبانه تقبل کرده اند همواره در تلاشند با تحربيات تاکنونی مبارزه طبقاتی به کار گيرند و در مورد آن تحقيق و بررسی های عميق تری به عمل آورند و در عين حال مبارزه طبقاتی را تشديد نمايند.

در چنين شرايطی، سئوالات متعددی مطرح است. مهم ترين آن ها اين است که آيا دنيای سرمايه داری واقعا با يک بحران جدی روبروست؟ آيا اين بحران، در موقعيت اقتصاد کلان، چه تغييراتی را به وجود خواهد آورد؟ آيا بحران جهانی سرمايه داری در مبارزه طبقاتی طبقه کارگر، چه تاثيری خواهد گذاشت؟

مسلما، بحران سرمايه داری جهانی عميق تر خواهد شد. در چنين موقعيتی، طبقه کارگر بايد به فکر آلترناتيو طبقاتی و همبستگی انترناسيوناليستی خود باشد و اجازه ندهند گرايشات سنديکاليستی و رفرميستی طبقه کارگر را به دنبال اين و يا آن جناح بورژوازی بکشانند. در حاضر اين زمينه وجود دارد که مبارزه طبقه کارگر، به ويژه طبقه کارگر آمريکا، نسبت به گذشته برجسته و گسترده و راديکال تر شود. بنابراين، ما در ماه های آينده شاهد نتايج اين بحران و اعتراضات اجتماعی به پيشگامی طبقه کارگر آگاه و متشکل و متحد خواهيم بود.
سی ام شهريور ۱۳۸۷ - بيستم سپتامبر ۲۰۰۸

September 20, 2008

آغاز باز گشايی مدارس و دانشگاهها و طرح امنيتی کردن


 فضای دانشگاه از سوی رژيم
سيروان پرتونوری
امسال با بازگشايی مدارس و دانشگاهها ميليونها دانش آموز و دانشجو  نيز مثل هر سال با علاقه و شور و شوق جديد و با اميد به زندگی بهتر و به اميد رهايی از ظلم و ستم  و از بين بردن  خرافه اسلامی از جامعه و از محيطهای آموزشی، روانه کلاسهای درس ميشوند. با اينحال هنوز خيلی ها از نسل جوان پشت درهای مدرسه و دانشگاه مانده اند، هنوز برای خيلی ها مدرسه و کلاس مناسب و حتی مدرسه و کلاسی موجود نيست که پای به آن بگذارند. به جای تحصيل رايگان در تمام سطوح و کمک هزينه به کودکان و نوجوانان زير ۱۸ سال توسط دولت، هزينه اکثريت آنان به درآمد ناچيز پدران و مادران شان تحميل ميشود.  هنوز هزاران کودک و نوجوان يا در کوچه ها و حلبی آبادها رها شده اند و يا همراه پدران و مادران خود در مراکز کار و خيابانهای شهرها با فقر و فلاکتی که رژيم  اسلامی سرمايه به جامعه و به زندگی آنان تحميل کرده است، دست و پنجه نرم ميکنند. و بيکاری،فحشا ،اعتيادو فساد  نيز بخش وسيعی از نسل جوان جامعه ما را  تهديد ميکند.

رژيم  اسلامی در کنار بی حقوقی مطلق سياسی و اقتصادی و اجتماعی  که به مردم و جامعه ايران تحميل کرده است، از همان روز اول سرکار آمدن خود با اين نسل درافتاده است تا اين نسل را به سکوت و تمکين وادارد.  از يورش نظامی و به خون کشيدن دانشجويان گرفته تا کشيدن حجاب خفقان و جهل و خرافه اسلامی بر مدارس تا حضور و دخالت هر روزه مزدوران و ماموران اطلاعاتی رژيم  اسلامی در محطيهای آموزشی. با اينحال اين نسل به جمهوری اسلامی تمکين نکرده است و تمکين نخواهد کرد. اين نسل را جمهوری اسلامی نميتواند به شکست بکشاند. اين نسل به انترنت دسترسی دارد، زندگی جوان و امسال خود را  در جامعه مدرن را می بيند، دسترسی آنان را به امکانات مدرن و پيشرفته می بيند، با آنان ارتباط برقرار کرده  و ميکند، خود را و زندگی و آينده خود را با زندگی جوان ديگر کشورها مقايسه ميکند و به کمتر از زندگی مرفه و آزاد و مدرن رضايت نميدهد. اين نسل همراه مردم جامعه ای که در آن ۷۰ درصد آدمهای ضد باورهای مذهبی و ضد خرافه  دارد که از دست رژيم  اسلامی کارد به استخوانشان رسيده است مبارزه خود را برای بزير کشيدن رژيم  اسلامی ادامه ميدهد. اين نسل و اين ۷۰ درصد مردم اين جامعه نيروی مادی  جنبش ما و اميد اين جامعه برای دست يافتن به آزادی و برابری و يک دنيای بهترند.
برای عقب راندن و درهم شکستن يورش جديدی که اوباش اسلامی به مدارس و دانشگاهها تدارک ديده اند، در پی سرکوب اين نسل ميباشد . جمهوری اسلامی در چند ماه  اخير يورش جديدی را به آزادی و به معيشت مردم بويژه طبقه کارگر سازمان داده و در تدارک گسترش آن به مدارس و دانشگاههاست که نمونه بارز  آن زندانی و شکنجه فعالين چپ و سوسياليست دانشگاههای ايران در مقطع ۱۳ آذر بود .

امسال در حالی به پيشواز بازگشايی دانشگاهها می رويم که تعدادی از فعالان دانشجويی در زندانهای مخوف اوين و ديگر زندانهای رژيم در شهرستانها بسر می برند.

دانشجويان چپ و سوسياليست در مقطع ۱۳ آذر و با بر پايی روز دانشجو که امروز هر ارزيابی و يا نقدی از آن حرکت داشته باشيم  اجازه ندادند تا صدای چپ و سوسياليست در درون دانشگاههای سراسر کشور خاموش بماند و با برپايی مراسمات و آکسيون ها  از جمله هشت مارس ها  و ديگر مراسمات اعتراض خود را نسبت به نظم کنونی سرمايه در بريده و اعلام داشتند تا زمانی که فاصله طبقاتی، ظلم و ستم در جامعه موجود است مبارزه طبقاتی هم در دانشگاه و در درون جامعه زنده خواهد  ماند .رژيم اسلامی برای مقابله با اين حرکت نسل جوان و کمونيست در دانشگاههای ايران، به زندانی کردن، شکنجه، اذيت و آزار تهيد،ايجاد فضای ارعاب و و حشت پناه برد تا شايد برايش امکان داشته باشد  با اتخاذ اين تاکتيک های کهنه صدای آزادی خواهی و برابری طلبی را به شکست بکشاند اما برای رژيم و سردمدارانش مشخص شد که زندان، شلاق، شکنجه و اذيت آزار نميتواند صدای اين نسل انقلابی و کمونيست را در درون دانشگاهها خاموش و خفه کند بلکه با اين نوع تاکتيک ها زيادتر دانشجويان و ديگر جنبش های اجتماعی را برای از بين بردن نظم کنونی سرمايه جسورانه تر به مبارزه ای پيگير با ديگر جنبش های اجتماعی وا ميدارد و برای برقراری جامعه ای آزاد و برابر به دور از هرگونه ظلم و ستم و نابرابری تلاش و مبارزه خواهند کرد و در اين ميان چيزی برای از دست دادن ندارد بجز از زنجيرهايشان .

بعد ازمدتی که از تعطيلی دانشگاهها گذشته و حال در مقطع بازگشايی دانشگاه ها و مراکز آموزشی، برخوردهای غيرانسانی حکومت اسلامی با فعالان جنبش دانشجويی، هم چنان ادامه دارد. حکومت با صدور احکام تعليقی و احکام دادگاهی و ادامه بازداشت برخی از فعالان دانشجويی و انحلال تشکل های دانشجويی و پليسی کردن مراکز آموزشی را شديدتر کرده است.

در سال تحصيلی جديد، تعداد زيادی از دانشجويان بر اساس طرح ستاره دار شدن دانشجويان از تحصيل محروم شده اند. بر اساس اين طرح، دانشجويانی که فعاليت های سياسی داشتند، از تحصيل بازماندند.

نمونه ای ديگر از امنيتی کردن فضای دانشگاه طرحی می باشد که بر اساس خبرنامه آزادی برابری اعلام شده است مسئولين دانشگاه تهران در گامی جديد برای سرکوب فعاليت های دانشجويی،اقدام به  اجرای طرح جديدی برای کنترل ورود  و خروج  دانشجويان کرده اند.در اين طرح جديد که قرار است تا شروع سال تحصيلی به بهره برداری برسد، تعدادی gate در آستانه درهای ورودی نصب شده،که هنگام ورود با قرار دادن کارت دانشجويی بر روی آن،چهره صاحب کارت نشان داده شده و پس از تطبيق آن با چهره فرد،به وی اجازه ورود داده می شود.

اجرای اين طرح، که هزينه های هنگفتی داشته است،در شرايطی بسياری از دانشجويان با محروميت از تحصيل،زندان ،تهديد و ساير اشکال سرکوب مواجه هستند، گامی ديگر در امنيتی کردن فضای دانشگاه و محدود کردن آزاديهای دانشجويان است امروزه بايد فرياد "دانشگاه پادگان نيست "را بلندتر از هر زمان ديگری سر داد(منبع خبرنامه آزادی برابری)

با بازگشايی مدارس و دانشگاهها  يک بار ديگر بايد دانشجويان چپ و سوسياليست و ديگر جنبش های اجتماعی يورش رژيم  اسلامی را به آزادی و به معيشت روزانه مردم و به مدارس و دانشگاهها بايد عقب رانند. بايد متحد انه و با همبستگی هر چه فراوانتر چه در مدارس چه در دانشگاه و چه در محله و محيطهای کار در مقابل تعرض رژيم اسلامی مقابله کرد امروز در درون جنبش چپ و سوسياليستی که در درون دانشگاهها و مدارس جريان دارد گرايش های مختلفی وجود دارد، اما اين گرايشات نبايد دانشجويان و اتحاد و همبستگی طبقاتی شان را در برابر رژيم سرمايه اسلامی کاهش داد بايد در مقابل تعرضات رژيم طرح های رژيم تاکتيک های ضد انسانی رژيم با هر گرايشی که در درون جنبش چپ و سوسياليستی که  وجود دارد بايد مقابله کرد و تعرضات رژيم را به شکست بينجاميد ، دست در دست هم بگذاريد . اتحاد و تشکل ما ضامن عقب راندن يورش اوباش اسلامی به آزادی و به زندگی ماست. دانشگاه سنگر دفاع از آزادی و برابری است. از آن در مقابل تعرض رژيم  اسلامی دفاع کنيد. دست مراکز امنيتی و جاسوسی رژيم  اسلامی را از دانشگاه و از مدارس کوتاه کنيد و تعرض جمهوری اسلامی به اين سنگر دفاع از آزادی و برابری را عقب برانيد.
زنده باد اتحاد و همبستگی طبقاتی مان بر عليه نظم سرمايه

هفت سال پس از رويداد ۱۱ سپتامبر*

 
حسن رحمان پناه
هفت سال پيش در چنين روزی يعنی ۱۱ سپتامبر سال ۲۰۰۱، در ايالات متحده آمريکا رويدادی به وقوع پيوست که ابعاد آن تنها به ايالات متحده محدود نماند، بلکه سراسر جهان را تحت تاثير قرار داد. شايد آنچه که اين حادثه را به رويدادی جهانی تبديل کرد، قبل از هر چيز موقعيت ايالات متحده آمريکا به مثابه بزرگترين قدرت اقتصادی و نظامی جهان و اساسا  قدرت نظامی برتر اين کشور بود.
از طرف ديگر تا هنگام حادثه ۱۱ سپتامبر، آمريکا به مثابه مرکز ثبات سرمايه و قلب سرمايه داری جهانی شناخته شده و با استفاه از تکنولوژی فوق مدرن و دوربينهای الکترونيکی در آسمان و زمين و دريا، از بيشترين امکانات حفاظتی بهرمند بود. با در نظر گرفتن چنين امکاناتی، عمليات تروريستی ۱۱ سپتامبر در اين کشور تا به حال نزد اذهان عمومی دهها سوال بی جواب بوجود آورده  و ابعاد اين عمليات تروريستی را در هاله ای از سوال و ناروشنی فرو برده است.
حادثه ۱۱ سپتامبر چگونه رويداد و برنده جنگ کيست؟
روز ۱۱ سپتامبر ابتدا يک هواپيما به يکی از برجهای دوقلوی سازمان تجارت جهانی در شهر نيويورک کوبيده شد. کسانی که اين حادثه هولناک را مشاهده کردند و در مطبوعات و  رسانه های جمعی نيز آنرا منعکس نمودند، ابتدا تصور می کردند از جانب خلبان اين هواپيما اشتباهی رويداده است. اما در مدتی کمتر از ۱۸ دقيقه هواپيمای ديگر خود را به برج دوم کوبيد و هردو بنای سر به فلک کشيده سازمان تجارت جهانی در ميان شعله های آتش و دود فرو ريختند. ديگر هيچ شک و ترديدی باقی نماند که اين يک اقدام سازماندهی شده و تروريستی است که از هواپيمای مسافربری به مثابه يک گلوله انسانی بر ضد اهداف غير نظامی استفاده شده است. هواپيمای سوم نيز خود را به ساختمان پنتاگون "وزارت دفاع آمريکا" کوبيده و  چهارمين هواپيما نيز که گويا قصد حمله به کاخ سفيد را داشت در ميانه راه سرنگون شد. اين عمليات تروريستی که هزاران انسان بی دفاع و غيرنظامی را به کام مرگ فرستاد، جهان را شوکه کرد.
بنا به آمارهای اعلام شده بيش از ۳ هزار نفر از ۴۰ هزار کارمند اين مرکز بازرگانی که تبعه ۹۰ کشور مختلف بودند در اين حادثه جان خود را از دست دادند که در ميان آنان ۲۴۳ نفر مامور آتش نشانی بودند. تمامی کانالهای تلوزيونی و خبری در سرتاسر جهان گزارشهای تصويری و خبری اين فاجعه را لحظه به لحظه برای ساکنين کره زمين پخش نمودند. از نظر مردم عادی آمريکا و جهان اين رويداد فاجعه ای غيرقابل تصور بود که هزاران انسان بيگناه را در راه اهداف ضد نسانی قربانی کرد. برای مسئولين ايالات متحده آمريکا و مخصوصا برای طراحان سياسی نئوليبرال حاکم بر کاخ سفيد به رهبری بوش، اين فاجعه بمثابه يک نعمت الهی بود تا با اتکاء به آن سياستهای جنگ افروزانه خويش را تحت عنوان جنگ ضد تروريزم و با نام دفاع از "دمکراسی" و حتی به تعبيری ديگر "جنگ صليبی" در سطح جهان اعلام کرده و جهان را به طرف فاجعه وحشتناکتر جنگی ديگر بکشانند. در مقابل اين گروه جنگ طلب، سران و رهبران القاعده و ساير گروههای تروريستی مذهبی، به جنگ مذهبی بوش  لبيک گفته و جوانان مسلمان بيشتری را برای فرستادن به بهشت و خوشگذرانی با ۷۰ حوری و جويبار شراب، با ريش تراشيده دعوت کردند. جنگ دو جبهه تروريست عملا آغاز شده و هرکدام خدا را پشتيبان خود به حساب می آوردند. اما از آغاز آن جنايت تروريستی تا بحال بيشترين قربانيان آن اعمال ضد انسانی، مردم عادی و بيگناه و بی دفاع بوده اند و در آينده نيز همانها خواهند بود.
برنده و پيروز اين جنگ، مراکز نظامی و صنعتی ايالات متحده آمريکا و ساير کشورهای پشتيبان گروههای تروريست و تندرو اسلامی هستند. بنا به گزارش يک منبع موثق تحقيقات جهانی با نام (Global Issuas.org) هزينه های نظامی ايالات متحده آمريکا در سال ۲۰۰۸ ميلادی، ۹/۷۱۱ ميليارد دولار يعنی ۴۸ درصد کل بودجه نظامی جهان می باشد. بنا به همين منبع بودجه نظامی تعدادی از قدرتهای بزرگ جهان مانند اتحاديه اروپا که از ۲۷ کشور تشکيل شده است ۲۸۹ ميليارد دلار يعنی ۲۰ درصد از بودجه نظامی جهان، (بودجه دو قدرت بزرگ جهانی اين اتحاديه يعنی انگليس ۴/۵۵ ميليارد دلار و فرانسه ۵۴ ميليارد دلار) است. بودجه چين ۱۲۲ ميليارد دلار، برابر با ۸ درصد، روسيه ۷۰ ميليارد دلار يعنی ۵ درصد، آسيای جنوب شرقی و استراليا جمعا ۱۲۰ ميليارد دلار، ژاپن ۱/۴۱ ميليارد دلار و خاورميانه و شاخ آفريقا نيز جمعا ۸۲ ميليارد دلار می باشد. آمار ذکر شده نشان می دهد که بودجه نظامی آمريکا تنها ۱۳ ميليارد دلار از بودجه نظامی تمامی اين قدرهای بزرگ و اتحاديه اروپا و جمعی از کشورهای مهم آسيايی، خاورميانه و شاخ آفريقا کمتر است.
بی جهت نيست که در بازار بورس جهانی بخش نظامی بسيار پر رونق بوده و در قسمت عرضه تکنولوژی هر سال شاهد به نمايش در آمدن جديدترين سلاحهای جنگی کشتار جمعی انسانها توسط شرکتهای مالی_نظامی  هستيم.
آفرينندگان ۱۱ سپتامبر و جهان پس از آن فاجعه
شکی نيست که رويداد ۱۱ سپتامبر اقدامی تروريستی و جنايتکارانه بوده و محکوم است. اما نبايد فراموش کنيم، کسانی که در روز ۱۱ سپتامر سال ۲۰۰۱ اين جنايت را بر ضد بشريت انجام دادند خود دست پرورده و سازماندهی شده آمريکا و سازمان (CIA) بودند. اسامه بن لادن و سازمان تروريستی القاعده و ساير گروهای وابسته به آنها، اشخاص و گروههای مرتجع و عميقا واپسگرايی بودند که آمريکا در ضديت با کمونيزم و آزاديخواهانه در خاورميانه و جاهای ديگر، آنها را ايجاد و برای جنگ بر ضد شوروی سابق و بنا به گفته خودشان جهت ممانعت از پخش و گسترش "ويروس کمونيزم" در افغانستان، روانه اين کشور شدند. هنگامی که در افغانستان بر عليه نيروهای شوروی سابق می جنگيدند با نام مجاهدين راه خدا از آنها اسم برده ميشد. همزاد آنها يعنی طالبان، به دست آمريکا و با همکاری سازمانهای مخفی سيا و پاکستان و عربستان سعودی و با کمک و پشتيبانی بی دريغ دلارهای نفتی عربستان و ارتش پاکستان ايجاد گرديده و در مدت چند ماه در سال ۱۹۹۶ ميلادی بخش اعظم  خاک افغانستان را اشغال کردند. اين گروه تا قبل از حمله آمريکا به افغانستان که بعد از ۱۱ سپتامبر انجام گرفت، ۹۰ درصد از کشور افغانستان را زير سلطه داشتند. در واقع بن لادن و سازمان تروريستی القاعده و طالبان و ساير گروههای بنياد گرايی اسلامی و تندروها، مارهای سمی بودند که بر دوش غول امپرياليسم سر برآورده و در سطح جهان از خون و مغز جنبش چپ و راديکال و آزاديخواه تغذيه می کردند. با فروپاشی  شوروی سابق و اردوگاه به اصطلاح سوسياليستی شرق، خصومت و ضديت گروههای بنيادگرا و ضد کمونيست مانند القاعده و بن لادن جهت مقابله با اين جبهه به پايان رسيد، اما رقابت و دشمنی امپرياليستها بر سر منافع منطقه ای و جهانی نه تنها تمام نشد بلکه در شکل و شمايل جديد و در سطح جهان و اينبار در اشکال ديگر ادامه يافت. اگر ايالات متحده آمريکا و متحدينش قبلا جهت اعمال هژمونی و سلطه خود بر جهان و پيشگيری از نفوذ اردوگاه شرق و کشور شوروی، کومونيزم را بهانه قرار داده بودند، بعد از متلاشی شدن اين بلوک، جنگ بر عليه تروريزم و دولتهای ياغی را بهانه نمودند تا بتواند قدرت يک جانبه خود را بر جهان مسلط نمايد. در استراتژی نئوليبرالهای حاکم بر کاخ سفيد بازگشت به دوره جنگ سرد و تحمل يک يا چند رقيب در سطح جهان ابتدا قابل تصور نبود. تثبيت هژمونی آمريکا بر جهان و ساير کشورهای مخالف اين کشور، سياستی بود که بدون در نظر گرفتن نتايج و ضرر و زيان و تلفات انسانی و جهانی آن، حتی اگر به قيمت استفاده از سلاحهای اتمی تمام می شد، سياستمداران آمريکا را دچار شک و دو دلی نمی کرد. شروع جنگ در کشورهای ضعيفی مانند افغانستان و بعدها عراق و تهديد ايران و سوريه و سودان و چند کشور ديگر به لشکر کشی و دخالت نظامی، در واقع جنگی بود جهت مهار رقبای اصلی آمريکا مانند چين و روسيه، اتحاديه اروپا و ژاپن در سطح جهان. در بطن اين تغيير و تحولات و رقابتهای امپرياليستی، دور زدن و  کنار گذاشتن مراکز دست و پاگير بين المللی مخصوصا سازمان ملل متحد که بعد از جنگ جهانی دوم ايجاد گرديد، زير پا گذاشتن قوانين و موازين اين سازمان و پشت گوش انداختن تصميمات آن، در نظر نگرفتن آراء اعضای شورای امنيت سازمان ملل متحد، عملا ابرقدرتی و زياده روی های آمريکا را بر جهان و رقبايش مفروض می گرفت.
واقعيت اين است که آمريکا به مثابه يک ابرقدرت جهانی و اساسا با پشتيبانی  قدرت برتر نظامی به تنهايی قادر به نابود کردن چند باره کره زمين  می باشد. اما امروز ۷ سال بعد از ۱۱ سپتامبر و قد علم کردن رقبای جهانی آمريکا، مخصوصا روسيه و چين، حتی فوکويامای تئوريسين "پايان تاريخ و جهان يک قطبی "به اين قناعت رسيده که از نظراتش عقب نشينی کرده و از دنيای چند قطبی و پايان هژمونی منحصر بفرد آمريکا بر جهان و مد نظر قرار دادن شرايط جديد از جانب سياست گذاران آن ابرقدرت، سخن بگويد. حمله روسيه به گرجستان و اشغال اين کشور و سپس اعلام جدايی دو استان اين کشور بمثابه دو جمهوری مستقل که جمعيت هر دو استان جمعاً به ۲۰۰ هزار نفر نمی رسد، جوابی به زياده روی های آمريکا در سطح جهان، بويژه کوشش و کمک اين کشور به استقلال کوسوو در اين اواخر بود.
پس از حادثه ۱۱ سپتامبر و حمله تروريستی به برجهای دوقلوی سازمان تجارت جهانی، جهان وارد فازی جديدی از رقابت امپرياليستها و گروههای مذهبی و مرتجع دست پرورده آنان شد. اما دلايل چنين رقابت و اختلافاتی، نه از روز حادثه ۱۱ سپتامبر، بلکه رويدادهای سالهای قبل بود که مدتها پيشتر شکل گرفته بود. بعد از رويداد ۱۱ سپتامبر، جنگ، کشتار، ترور، عمليات انتحاری و دهها پديده شوم ديگر در بازار رقابت جهانی به مسائلی عادی و روزمره تبديل شدند، که روزانه شاهد دهها نمونه از اين وحشيگری و کشتار مردم عادی در محل کار و زندگی آنها هستيم.
امروزه ۷ سال پس از رويداد ۱۱ سپتامبر و سقوط دولت طالبان و القاعده در افغانستان و ۵ سال بعد از سقوط حکومت بعث در عراق توسط آمريکا که به بهانه جنگ عليه تروريزم و داشتن سلاح کشتار جمعی انجام شد،  وعده به ارمغان آوردن" آزادی و دمکراسی" برای اين کشورها و بويژه منطقه خاورميانه که همواره برای قدرتهای امپرياليستی بمثابه يک پمپ بنزين بوده است، جهان علی العموم و منطقه خاورميانه بالاخص، نه تنها هيچکدام از وعده و وعيدهای آمريکا به مرحله اجرا درنيامد، بلکه اين منطقه هرچه بيشتر به کام جنگ، کشتار، آواره گی، گسترش و رشد تروريزم و بنياد گرايی اسلامی، احياء مجدد فرهنگ عشيره گرايی و ارتجاعی و بسياری پديده های ضد انسانی ديگر فرو رفته که حاصل جنگ و کشتار اين دو جناح مرتجع می باشند. طرفهای درگير در اين جنگ محق و شايسته هيچگونه پشتيبانی نيستند. هدف تروريستها و بنيادگرايان مذهبی، بنا به گفته خودشان مقابله بر ضد کفر و الحاد و ايجاد جامعه توحيدی است که افغانستان، سودان، ايران، عربستان سعودی و برخی کشورهای ديگر، چند نمونه از اين گونه حکومتهای مذهبی هستند. هدف آمريکا و متحدانش از "مبارزه عليه تروريزم"، تسلط بر جهان و به زانو در آوردن ديگر رقبای امپرياليستی در منازعات منطقه ای و جهانی و اعمال هژمونی خود بر آنان و غارت منابع طبيعی، بويژه نفت و مواد خام سوختی خاورميانه و استفاده از نيروی کار ارزان کشورهای در حال توسعه و به تصرف در آوردن بازار مصرف بزرگ اين کشورها می باشد.
حمله نظامی آمريکا به افغانستان و عراق، راه را برای گسترش تروريزم در اين کشورها هموار کرد. تروريزم و خشونت کور اسلامی، محصول جنگ، بحران و لشکرکشی نظام سرمايه داری است. اين دو پديده دو روی يک سکه اند که بر همديگر تاثير می گذارند و از يکديگر نيرو می گيرند.
همراه با شروع جنگ تروريستها و امپرياليستها، جنبش صلح طلبی و عدالتخواهی در سطح جهان به ميدان آمد و قد علم کرد. اما اين جنبش، ضعيف، با نگرش و ديدگاههای متفاوت و نيروهای شرکت کننده گوناگون و شعار و استراتژی ناروشن بود. نقطه ضعف اصلی اين جنبش، پراکندگی چپ و جريانات سوسياليست و جنبش کارگری و عدالتخواه در سطح جهان بود. امروزه سرنوشت بشريت ميتواند جدا از اسارت و بردگی در دست امپرياليستها و تروريستها باشد.
بشريت آگاه ، آزاديخواه و متشکل، ميتواند و قادر است اين شرايط ضد انسانی را پايان بخشد. سوسياليزم و حکومت کارگری بيشتر از هر زمان ديگری به خواست و نياز واقعی انسان برای رهايی از کليه مصائب و معضلات اجتماعی نظام سرکوبگرانه سرمايه داری تبديل شده است. مبارزه عليه تروريزم در هر شکل و نمود آن و مبارزه عليه امپرياليسم و انحصار طلبی که تروريزم خود حاصل و زاده آن است، امروز به بخش جدايی ناپذير از مبارزه برای سوسياليزم و حکومت کارگری تبديل شده است.
ترجمه از کردی: چيا محمدی
*اين مطلب در شماره ۴۵۷ روزنامه کردی زبان همشهری(هاولاتی) به تاريخ ۱۴/۹/۲۰۰۸ در کردستان عراق چاپ و پخش می شود منتشر گرديده است .
 

September 19, 2008

اتخاذ تاکتيک سرنگونی در شرايط جنگی , تحليل "مشخص" حزب حکمتيست از اوضاع "نامشخص"!

هلمت احمديان

سالهاست سرنگونی جمهموری اسلامی در شرايط جنگی، تاکتيک بخشی از اپوزيسيون راست و چپ رژيم است. طيف ها و گرايشات راست (که موضوع اين نوشته نيست)، به  تکرار سناريويی شبيهه آنچه که در عراق و افغانستان به کمک نيروهای خارجی اتفاق افتاد دل دارند  و بخشی از نيروهای چپ در دل اين اوضاع جنگی در پی سرنگونی رژيم هستند که در زير به نمونه مشخص حزب حکمتيست می پردازم.
حزب حکمتيست، از اوضاع "نامشخص" روابط فی مابين آمريکا و  رژيم جمهوری اسلامی، نتيجه "مشخص" خود  را  مدتهاست آماده دارد. موضع اين حزب نه اکنون، بلکه عليرغم کش و قوس هايی که در چند سال اخير در روابط  بين رژيم ايران و آمريکا وجود داشته و  مذاکره و مسامحه از يک سو و گزينه فشار و محاصره اقتصادی و تهديدات نظامی از سوی ديگر همواره در جريان بوده و تقدم و تاخر اين گزينه بر آن ديگری، در هر دوره ای نوسان داشته است، تغييری نکرده است.
صدای اين حزب غالبا هنگامی بلند شده که سنگينی سخن بر احتمال بکارگيری گزينه جنگی بوده است. چرايی برجسته نمودن اين گزينه را در بحث "فاتح شيخ" يکی از سخنگويان اين حزب تعقيب می کنيم.
او در نوشته ای مندرج در سايت ايران تريبون، ضمن اشاره به منافع و مصالح و همچنين موانع موجود بر سر راه آکترهای اين سناريو (آمريکا، اسرائيل، ايران و...)، خطر جنگ را جدی ارزيابی می کند و اظهار می دارد: «خطر جنگ از هميشه جدی تر شده است». او معتقد است که «اين روزها ديگر جای زيادی برای نظربازی در مورد احتمالِ آن باقی نمانده؛ در نتيجه بايد بدترين حالت يعنی عملی شدن تهديدها را فرض گرفت». و اين رهنمود را می دهد که بايد به «مقابله با جنگ افروزی آمريکا و اسرائيل، افشاء و منزوی کردن طيف هوراکشان طرفدار جنگ: ناسيوناليسم عظمت طلب ايرانی اعم از سلطنت طلب و جمهوريخواه، مجاهدين، حزب دمکرات کردستان، دارودسته های قومپرست و فدراليست، که چنان به منافع سکتی خود چسبيده اند که از انهدام جامعه و قربانی شدن زندگی دهها ميليون انسان باکی ندارند» برخاست . اما او در آخر مطلبش، خود نيز به اين نتيجه می رسد که «مهمترين مساله سياسی و تاکتيکی در شرايط جنگی، بالا بردن تپش مبارزه و گسترش آن در جهت سرنگون کردن هر چه سريعتر رژيم است» و  يا «با تشديد فضای جنگ و شرايط جنگی تلاش برای تسريع سرنگونی رژيم به عنوان يک تاکتيک تعرضی و انقلابی برای مقابله با جنگ سرمايه دران برجستگی بيش از بيش پيدا می کند». (خط تاکيد از من است).

سئوال را ابتدا از نتيجه گيری بحث او  شروع کنيم.

تمايزات اين دو نوع سرنگون طلبی، يعنی سرنگونی مورد نظر او که در پرتو تشديد فضای جنگ و شرايط جنگی حاصل می شود، با سرنگونی مورد نظر هوراکشان طرفدار جنگ (ناسيوناليست ها، ليبرال ها و..) در چيست؟

قاعدتا پاسخ اين خواهد بود که اولی سرنگونی از طريق و به توسط پايينی ها خواهد بود و دومی توسط نيروهای اشغالگر. در اين حالت دو موضوع بايد پاسخ بگيرد.

۱. پايينی ها و در راس آنها طبقه کارگر، چگونه و در چه پروسه ای تحت اين شرايط مرگبار فرصت اعمال اراده انقلابی خود را پيدا خواهند کرد؟
۲. اگر حمله نيروهای خارجی به حذف و سرنگونی رژيم جمهوری اسلامی بينجامد _ که قطعا گرايشات و احزاب و نيروهای غير کارگری دست بالا را پيدا می کنند_ ما چه خواهيم کرد؟

پاسخ به هر دو سئوال مستلزم اين امر است )نه اينک، بلکه از خيلی قبل از اين هم(، که سرنگونی بدون پاسخ روشن و کار هدفمند به امر جايگزينی و آلترناتيو سوسياليستی، اگر آب در هاون کوبيدن نباشد، ربطی به يک استراتژی سوسياليستی ندارد  و چه بسا نفعش برای نيروهای دست راستی جامعه خواهد بود. تجربه قيام ۵۷ برای مردم ايران کافی است که به راه حل هايی باور کنند که آنها را مطمئن سازد که سر از ناکجاآبادی دگر در نمی آورند.
نيروهای ناسيوناليست، جمهوری خواه و ...  تکليفشان مشخص است و مرادشان از سرنگونی اين است که آمريکا بيايد و جمهوری اسلامی را برايشان جارو کند و ائتلاف آنها را سر کار بياورد.

نيروهای سوسياليست هم در شرايطی که طبقه کارگر  به اين درجه از آمادگی برای کسب قدرت سياسی نرسيده باشد، قطعا به انتظار نمی نشينند و نظاره گر بی طرف و بی عمل اوضاع نخواهند بود و می کوشند با درايت سياسی در شرايط جنگی به ميزان توان سازمانيافته خود از اوضاع بهره گرفته و خود را نيرومندتر کنند و هرجا هم اين امکان را يافتند از طريق دستيابی به بخشی از اهرم های قدرت سياسی، موقعيت خود را تقويت کنند. اما اين امر واقعی و ناگزير که در واقع مهر ضعف عدم آمادگی طبقه را بر خود دارد، نه تنها نبايد ايداليزه شود، نه تنها نبايد به عنوان تاکتيک تعرضی و انقلابی به خورد کسی داده شود، بلکه بايد تاکيدی باشد بر سنخ ديگری از کار با مش و عملکردی سوساليستی برای فايق آمادن بر ضعف ها و کاستی ها و موانع تشکل يابی در درون جنبش های اجتماعی و بويژه جنبش کارگری، و اين روندی است که در هياهو و سرو صداهايی که حکمتيست ها هراز چندگاهی بر پا می کنند و در کمپين های متناوب ضد جنگشان جايی ندارد.
مضاف بر اين تمايز پايه ای، در سطح تحليلی هم در سناريوی مرگبار جنگ، آلترناتيو مورد نظر "فاتح شيخ" نه تنها عملی نيست، بلکه در خوشبينانه ترين حالت، يا جمهوری اسلامی به وسيله نيروهای خارجی از قدرت ساقط می شود (تکرار سناريوی عراق)، که در اين حالت ميدان عمل زيادی برای پايينی ها نيست. يا بعکس آمريکا به جای يک جنگ تمام عيار عليه جمهوری اسلامی موسسات هسته ای و مراکز نظامی رژيم را هدف حملات جنگنده های خود قرار می دهد که در آنصورت اين پديده برای جمهوری اسلامی برکتی خواهد بود، که از آن قدرتمندتر بيرون می آيد.
واقعيت اين است که اين دومی محتمل تر است. چرا که آمريکا و متحدينش برنامه جارو کردن جمهوری اسلامی را، که در بحران منطقه بمراتب قوی تر از گذشته شده، ندارند و نهايتا احتمال دارد عملياتی ايذايی را پيش برند که همچنانکه ذکر آن رفت، اين حالت به استحکام و قدرت گيری بيشتر جمهوری اسلامی در منطقه تبديل می شود و دست رژيم اسلامی را برای سرکوب بيرحمانه تر جنبش های آزاديخواهانه و اجتماعی در ايران بازتر خواهد گذاشت. با اين وصف و از آنجاکه  "فاتح شيخ" به جز سر دادن شعاری خوش آب و رنگ، تحليلش در قيد اين نيست که پاسخ اين وضعيت را بدهد، نمی تواند مرزبندی روشنی را حتی در  سطح اتخاذ تاکيتک از جانب حزبش با نيروهای راست، ارائه دهد.
چه فاکتورها و مولفه هايی به حزب حکمتيست اين اطمينان خاطر را داده که استراتژی سرنگونی جمهوری اسلامی را که در واقع استراتژی همه نيروهای انقلابی است، به تاکتيک روز و ثابت خود در چند سال اخير تبديل کند؟
بلشويک ها در جريان انقلاب روسيه با اطمينان از درجه آمادگی، رشد و سازمانيافتگی طبقه کارگر روسيه توانستند که از شرايط جنگ به نفع تثبيت هژمونی طبقه کارگر در راه کسب قدرت سياسی بهره گيرند و اين روند حاصل کار مستمر کمونيستی آنها و تشديد مبارزه طبقاتی در درون جامعه بود. برای فاتح شيخ و حزبش به چه اعتباری تاکتيک تعرضی و انقلابی برای مقابله با جنگ و سرنگونی جمهوری اسلامی آنهم در شرايط جنگی ضد مردمی، برجستگی يافته است؟
اگر اين امر واقعی  و درست است که سرنگونی جمهور ی اسلامی قدم اول يک انقلاب کارگری و استراتژی سوسياليستی است، اما اولا مسئله مهم اين است که تحت چه شرايطی اين استراتژی جنبه تاکتيکی پيدا می کند و دوما فراهم نبودن شرايط مطلقا به اين معنی نيست که حزبی يا جريانی می تواند به نيابت طبقه با اتکا به جوخه های رزمی اش اين رسالت طبقاتی را به سر "منزل" رساند. همه اهميت مسئله و تمايز يک استراتژی سوسياليستی از غيرسوسياليستی در واقع در اين نکته نهفته است که طبقه کارگر از راه تشديد مبارزه طبقاتی و سازمانيابی خود به استقبال سرنگونی می رود و به اين اعتبار مهر خود را بر تحولات جامعه می کوبد و اين مشی برای حزب حکمتيست که سرنگونی، برايشان هم تاکتيک و هم استراتژی است، محلی از اعراب ندارد.
سئوال دوم و ساده تر  که مصداق تحليل "مشخص" حزب حکمتيست از اوضاع "نامشخص" است، در واقع اين است که اساسا چرا اين حزب از همان بدو تشکيلش، خطر و شبح گزينه جنگ ايران و آمريکا را در ميان ساير گزينه های ديگر سياسی، ديپلماتيک، محاصره اقتصادی و تحريم ها،  قطعی تر و محتمل تر ديده و می بيند؟ و چرا با هر تهديد و سنگ اندازی ای که طرفين به هم می کنند، آنچنان اين گزينه را آنگرانديسمان و بزرگنما می کند، که انسان خود را در وسط ميدان جنگ هراسان و گم گشته می بيند و کسانی که به اين شدت و حدت روی دست يازيدن آمريکا و اسرائيل به گزينه جنگی تاکيد نمی کنند، تماشاچيان و نظاره گران بی اثر و خنثی اوضاع ناميده می شوند؟
حزب حکمتيست همانگونه که در نوشته "فاتح شيخ" هم به آن اعتراف شده، حداقل دو سال و نيم است که هر از چندگاهی کمپين ضد جنگ را راه انداخته است. اين کمپين افت و خيزهای خود را داشته است. نظريه پرداز اين حزب، دلايل اين افت و خيزها در اتخاد گزينه نظامی از طرف آمريکا را،  به درستی به فاکتورهايی همچون شکست ها و ناکامی های آمريکا در پيشبرد پروژه اش در عراق، رقابت های داخلی بين دو حزب اصلی در آمريکا و ... توضيح داده است، اما توضيح نداده که چرا با علم بر همه اين موانع و شکاف ها، کمپين ضد جنگ اين حزب بلافاصله و بدنبال عربده هر ژنرالی بر عرشه ناوگان های جنگی آمريکا در خليج فارس و يا مانور ماجراجويانه اسرائيل بر فراز مديترانه و يا
مانور نظامی سپاه پاسداران،  به سرعت جان می گيرد و در فاصله کوتاهی دوباره به خاموشی می گرايد.
نيروها و گرايشاتی در جامعه ايران هر از چندگاهی به شيوه ای افراطی، خطر و شبح مرگبار جنگ را با مشاهده هر فکت جديدی که پيش می آيد، طرح می کنند، چون بدينوسيله می خواهند پروژه های ليبرالی و صلح طلبانه اش را بازارگرمی کنند. حزب حکمتيست از اين دسته و گرايش نيست، اما خاصيت و ارزش مصرف  يک بعدی نگری ايی که مکررا در بزرگ نمايی اين وجهه (که بطور واقعی می تواند يکی از وجوه سياست های ارتجاعی و امپرياليستی قدرت های منطقه باشد) بروز می دهند، چيست؟

"فاتح شيخ"در نوشته اش برای نشان دادن اين امر که خطر جنگ از هر زمانی بيشتر شده است، از فکت و فيگورهای موجود در بين قدرتهای درگير فراتر رفته و حکمی غير واقعی را (که تا کنون سخنگويان نئوکانسراتيوهای هئيت حاکمه آمريکا نيز با اين قطعيت بيان نکرده اند) پيش می کشد. او می نويسد: «برای آمريکا و اسرائيل مطلوبيت جنگ بيشتر از کنار آمدن با رژيم اسلامی است. چون هدف اصلی شان صرفا غلبه بر آن رژيم نيست بلکه از اين راه، نشان دادن عضله به رقبای جهانی بزرگتر است. بعلاوه سازش با رژيم اسلامی می تواند موقعيت آنها را به سراشيب سقوط غيرقابل کنترل براند. حذف جمهوری اسلامی از معادلات خاورميانه، يا تضعيف شديد آن، شرط مهم تامين منافع درازمدت آنها در پروسه جاری "تقسيم مجدد جهان " است.». (خط تاکيد از من است)
دلايلی که او برای مطلبوبيت جنگ در مقابل کنار آمدن طرفين آورده، قرابتی با سير رويدادها ندارد. بعکس و از آنجا که آمريکا و متحدينش برنامه حذف جمهوری اسلامی را در پروسه جاری «تقسيم مجدد جهان» ندارند، کنار آمدن با آن را بيشتر ترجيح می دهند. کنار آمدن با جمهوری اسلامی (مقداری رام و مهار شده) که بتواند کانون های بحران را کاهش داده و دشمنی موجود را به روابطی قابل قبول برای آنها تبديل سازد، هنوز هم کفه سنگين سياست های جاری فی مابين است. هنوز هم گزارش و طرح بيکر- هميلتون که اخطاری جدی به هيئات حاکمه آمريکا برای کاهش بحران در منطقه بود، موضوعيت دارد و سير رويدادها نيز بيشتر اين روند را گواهی می دهد.
با اين وصف، حکم قطعی ارجحيت حذف جمهوری اسلامی به جای سازش، تبينی دلبخواهی و عامدانه است، زيرا همانگونه که اشاره شد هنوز است آمريکا کنار آمدن با سران پراگماتيست جمهوری اسلامی را، به متکی شدن به اپوزيسيون بورژوا ليبرالی رژيم اسلامی ترجيح می دهد. از ميان دلايل ملموس و قابل درک اين روند همچنين به نقشی که رژيم اسلامی برای تخفيف بحران در عراق و افغانستان و .. در راستای منافع آمريکا و متحدينش می تواند انجام دهد، نقش و ظرفيت بالقوه ای که برای سرکوب جنبش های اجتماعی رو  به رشد در ايران دارد  و ...  را نيز می توان اشاره و تاکيد کرد.
+++

آنچه پشتيوانه تحليل، تبيين و متعاقبا اتخاذ تاکتيک انقلابی در اوضاع خطير فراروی است، نه غرق شدن در هياهوهای هدفمند و جنجالی که طرفين درگير  يعنی آمريکا و رژيم اسلامی راه می اندازند، بلکه از طرفی افشا رياکاری و بندو بست های پشت پرده پروپاکاندهای هدفمند طرفين مخاصمه و از طرف ديگر متمرکز شدن بر جنبش های توده ای و اجتماعی موجود در جامعه و تلاش برای متکی کردن آنان بر تشکل های توده ای شان است. اين پروسه و اين آماده سازی که در گرو کار امروز ماست، ضرورتش را از مانورهای سياسی، ديپلماتيک و نظامی فی مابين رژيم ايران و آمريکا نمی گيرند و شدت و نبض آن با کمرنگ و يا پررنگ شدن خطر جنگ نيست.
ترديدی در اين واقعيت نيست که اگر چنانچه دولت های ايران و آمريکا برای دست يازيدن به منافع و مطامع خود در منطقه جنگی ويرانگر را بر مردم تحميل کنند، وظيفه همه نيروهای مردمی، راديکال و سوسياليست اين خواهد بود در جبهه ای سوم بر عليه اين جنگ و عوارض ويرانگر آن به مقابله برخيزند. اين واقعيت مبرهن، نه گمانی زنی می طلبد و نه تحليل و تئوری و تبليغ و ترويج. اثرات ويرانگر آن را مردم عراق و افغانستان چندين سال است در دهشتناک ترين شکلش درگير هستند و مردم ايران هم شاهد اين تراژدی مرگ و کشتار هستند.
صحبت روی اين است که استراتژی سوسياليستی و مستقل و متکی به نيروی خود، نمی تواند راههای پبشروی خود را در بطن ديپلماسی متناقض و البته هدفمندی که طرفين جنگ تعقيب می کنند، پيش ببرد. استراتژی سوسياليستی نمی تواند با نظريات کودتايی، انقلاب و طبقه کارگر را در پيشبرد استراتژی سرنگونی رژيم جمهوری اسلامی از قلم بيندازد و حزب را جايگرين آن کند.
بر اين اساس  ضمن اينکه نبايد احتمال هرگونه ماجراجويی جنون آميز جنگی را منتقی دانست و خود را برای مقابله با عوارض خانمانسور آن آماده ساخت، اما نبايد به ترسيم فضايی مجازی، البته هدفمند کمک کرد (آنگونه که حزب حکمتيست می کند) و با هر عربده جنگی که سر داده می شود، به ارائه تببين های اغراق آميز و افراطی در غلطيد. خوفی که آگاهانه هم از موضع «چپ» و هم از جانب بعضی از نيروهای «راست» با اغراق گويی در حمله نظامی به ايران ايجاد می شود، به نتيجه ای جز در کنار نيروهای رژيم برای دفاع از «باب ميهن»، يا آوانتوريسم  و نظريات کودتايی و از بالا به قيميت نيروهای توده ای در برخورد به رژيم اسلامی نمی انجامد.
برای مردم به ستوه آمده ايران، برای جنبش های کارگری، دانشجويی و جوانان، زنان و همه جنبش های دمکراتيک و آزاديخواهانه ای که در ايران در جريان است، تکليف تنها پشت کردن به کشمکش ارتجاعی بين رژيم اسلامی و جنايت و کشتار و نيروهای جنگ طلب و اشغالگر امپرياليستی است. جنگ قدرت و کش و قوس هايی که در روابط  دولتين ايران و آمريکا در جريان است، ربطی به منافع و خواست های مردم محروم و ستمديده ايران ندارد و حاصلی به جز فقر و دربدری و روزگاری تيره و تارتر برای برای آن ها به همراه ندارد. رشد افق و استراتژی سوسياليستی که به رشد آگاهی و نيروی متشکل طبقه کارگر و توده های  مردم، در قالب جنبش های اجتماعی در جريان می انجامد، تنها ضامن پيشروی به سوی جامعه بدور از هر نوع سلطه گری است.

بحران اقتصادی و سير صعودی نرخ تورم

فرشيد شکری

 بعد از تخطئه انقلاب توسط بورژوازی و دول امپرياليستی غرب ، و با بقدرت رسيدن (رساندن) جمهوری اسلامی، تا به امروز مردم دربند ايران با هزار و يک درد بی درمان دست به گريبان بوده اند. تعرض گسترده رژيم سرمايه داری جديد به دستاوردهای قيام ۱۳۵۷ شمسی، سرکوب مستمر اعتراضات حق طلبانه کارگران، زنان و جوانان، بازداشت و شکنجه کردن، کشتارهای فردی و دسته جمعی زندانيان سياسی، لشکرکشی به کردستان و ترکمن صحرا، صدور و اجرای احکام قرون وسطايی مانند سنگسار، دست بريدن، چشم درآوردن، شلاق و... ، به اضافه تحميل فقر و سيه روزی به طبقه کارگر و مزدبگير که موجب شکلگيری آسيب های اجتماعی از قبيل تن فروشی، کار کودکان، دربدری، کارتن خوابی، اعتياد و خودکشی شده ، هديه رؤسای معمم و غير معمم حکومت به مردم تحت ستم ايران در اين سه دهه بوده است. آلترناتيو ارتجاعی ای که در آن شرايط انقلابی برگزيده، تقويت و بر مسند قدرت نشانده شد تا بحال زندگانی چند نسل از ميليون ها انسان را در اين ملک به فنا و تباهی کشانده است.
بدنبال موفقيت حکومتگران در انجام "مأموريت" قلع و قمع کمونيست ها و بقيه نيروهای آزاديخواه در اوايل انقلاب و طی ده سال نخست حاکميت خود، سريعاً برای انطباق يافتن با خواست اقتصادی کل طبقه سرمايه دار ايران و جهان همانا خصوصی سازی بعلاوه شراکت دادن بورژوازی داخل در تصميم گيری های اقتصادی کشور، جايگزينی اقتصاد علمی بجای الگوهای سابق، و ايجاد شرايط مقتضی جهت رقابت در بخش خصوصی و دولتی يا پايان انحصارات، استارت اتخاذ سياست های اقتصادی تجويز شده (نئوليبراليسم) از طرف بانک جهانی و صندوق بين المللی پول را در دوره رفسنجانی زدند، اما تناقضات درونی رژيم منجمله " بافت سياسی و مبانی عقيده تی" و مرزبندی ميان خودی ها از غير خودی ها، مانع از کسب نتايج مطلوب گرديدند. در زمان خاتمی نيز شعار توسعه سياسی را به مقصود حل اين گرفت ريشه ای مطرح کردند، وليکن بعلت عروج دوباره جنبش های اجتماعی و مبارزات توده ای باز توفيق چندانی نيافتند. با آمدن سپاه پاسداران و جناح اصولگرا، خامنه ای شخصاً فرمان اجرای اصل چهل و چهار قانون اساسی را صادر کرد، ولی در اين مقطع هم به سبب مشغوليت های فراوان يعنی اعتراضات داخل و فشارهای بين المللی هيچ فرج و گشايشی عايدشان نگشته است.
نظام بورژا- اسلامی  از همان اوان شکلگيريش اين بحران ساختاری اقتصادی را با خود يدک می کشد و با تمامی تلاشهای تاکنونی جهت حل آن، هنوز اين معضل بر جای خود باقيمانده است. برنامه خصوصی سازی ها که قرار است به غير از استخراج و توليد نفت خام اکثر صنايع مهم و کليدی کشور به بخش خصوصی واگذار شود بطور کامل اجرا نگرديده و کما فی السابق حاکميت و نهادهايش مانند رهبری، سپاه پاسداران، بنياد مستضعفان و غيره بزرگترين بنگاههای اقتصادی هستند و اين وضعيت به حفظ نارضايتی طيف هايی از طبقه بورژوازی کشور و شکوه يا گلايه های تندتر جناح رفرميست رژيم منتهی گرديده است.
ازنو دولت بهدف چيره شدن بر اين بحران همزمان با وارسی لايحه اصل ۴۴ قانون اساسی در مجلس اعلام کرده تا اواخر سال جاری تعدادی از شرکت های بزرگ دولتی نظير پالايشگاه ها و سدها را به بخش خصوصی واگذار می کند. « بر همين اساس ۲۰ درصد از سهام صنايع مس ايران در روز چهارشنبه ۲۱ شهريور به ارزش هزار ميليارد تومان در بورس تهران فروخته شد که بزرگترين معامله بورس تهران در تاريخ  ۴۰ ساله اين سازمان به حساب می آيد ».
درجوار اين اوضاع، خروج سرمايه های بخش غير دولتی به بيرون از کشور و به جريان افتادنشان در کشورهای حاشيه خليج فارس بويژه امارات متحده عربی بر اين نابسامانی اقتصادی افزوده است.
قضيه مجازات های مالی و تجاری شورای امنيت سازمان ملل يکی ديگر از فاکتورهای شدت يافتگی بحران اقتصادی و همچنين رشد " نرخ تورم " در اين ايام ارزيابی می شود. چنانچه بخواهيم با وسواس زيادتری موضوع را بررسی کنيم ميبينم که قطعنامه های اعمال شده از جانب کشورهای "پنج + يک" به بازرگانان و وارد کنندگان اقسام کالاهای مصرفی فشار زيادی وارد آورده است. اين قضيه البته نه به تنهايی ولی بعنوان يک عامل مهم، بر افزايش قيمت تمام شده کالاهای وارداتی اثر گذاشته است و مسلماً بار سنگين اين تورم فقط بر شانه های " طبقه کارگر و مزدبگير" می باشد. در همين زمينه (تورم و گرانی) بهتر است تا به گزارش بانک مرکزی استناد کنيم.                     
به گزارش بانک مرکزی ايران، در شش ماهه اول سال ۱۳۸۷ خورشيدی قيمت کالاها مداوماً افزايش داشته و آمارها نشانگر آنست که نرخ تورم از ۸/۱۲ درصد در سال ۱۳۸۶ به ۳/۲۲ درصد در مرداد ماه امسال رسيده است، يعنی در عرض يک سال و نيم ۱۰ درصد افزايش! گويا بانک مرکزی ايران ضمن برآوردهای سالانه خود ، مرتباً نرخ تورم را با احتساب قيمت بيش از سيصد و پنجاه قلم کالا و خدمات مصرفی در ماه تعيين می کند. نا گفته پيداست که صعود تورم تا اين حد معيشت کدام طبقه اجتماعی در ايران را زير ضرب می گيرد. ناچيز بودن سطح دستمزدهايی که هيچگاه با رشد ادواری نرخ تورم خوانايی نداشته، بتعويق افتادنشان و مشکل هميشگی اجاره مسکن کم بودند، حالا بايد قيمت مايحتاج روزانه هم برای تداوم يک زندگی بخور و نمير بالا و بالاتر رود.
رسانه های رژيم می گويند : « بانک مرکزی در اين مدت جهت مهار نرخ تورم به سياست های انقباضی روی آورده است ». معنای سياست انقباضی محدود کردن وام های پرداختی به متقاضيان از سوی بانک ها و کنترل رشد نقدينگی است. از قرار معلوم و طبق خبر انتشار يافته، بانک مرکزی قصد داشته تا از اين طريق مانع از بالاتر رفتن نرخ تورم شود، با اين احوال باز قيمت کالاهای مصرفی در حال افزايش است و نشانه ای از توقف اين روند ديده نمی شود! دوباره در لا به لای خبرها می خوانيم : « دولت در ايندوره سعی کرده با ثابت نگاه داشتن قيمت برخی از کالای ضروری  مثل گوشت قرمز، مرغ و تخم مرغ به مقابله با اين وضعيت برود ». علی الظاهر وزارت بازرگانی با افزودن شمار بازرسان خود در سراسر کشور به منظور بررسی قيمت ها، جلوگيری از تقلب و عرضه خارج از شبکه، به تمامی شرکت ها، فروشگاه ها و مغازه های کوچک و بزرگ سرکشی می کنند تا شايد مانع از گران فروشی شوند، اما تا بحال اين دستور العمل قوه اجرائيه فايده ای دربر نداشته است.
بر پايه شنيده ها، احمدی نژاد و کابينه وی در راستای مرتفع کردن مسئله تورم به افزايش واردات تکيه کرده اند. همانگونه در پاراگراف پيش از نقل گزارشات توضيح داديم اين برنامه ابداً کارآيی ندارد و بر مبنای قرائن موجود هم در اين مدت افاقه نکرده است. تازه، بيم آن ميرود واردات بيشتر به توليدات داخلی آسيب وارد کند. کارشناسان معتقدند، تمايل عمومی به خريد و مصرف کالاهای خارجی به کم شدن تقاضای محصولات داخلی منجر می شود.
انتقاد اصلی ای که از دولت نهم و اقتدارگرايان گرفته می شود تبديل " دلارهای نفتی " به ريال و تزريق آن به بازار است. به باور وابستگان به اصلاحات و طيف هايی از بورژوازی ناخشنود هنگامی درآمدهای نفتی به شدت افزايش پيدا کنند، و آنگاه ارزهای به دست آمده به اقتصاد ملی تزريق شوند، ناگهان ارزش پول ملی تقويت شده و تقاضا برای کالاها و خدمات داخلی و خارجی رشد می کند.

انتقاد کنندگان می افزايند: « اين عمل در سير صعودی نرخ تورم نقش اصلی را بازی می کند ». طبق آمار منتشره، درآمد نفتی ايران از زمان آغاز رياست جمهوری احمدی نژاد به حدود ۲۵۰ ميليارد دلار بالغ گشته است. بر اساس آخرين گزارش ها دولت تقريبا کل اين مبلغ را به مصرف رسانيده و ريالی به حساب ذخيره ارزی که محلی برای نگهداری از مازاد درآمد نفت است واريز نکرده! قسمت عمده اين پول هنگفت به سمت بازار مسکن سرازير شده و قيمت مسکن را تا چند برابر افزايش داده، و مقدار ديگر اين درآمد ها يا در بخش های غير مولد بکار گرفته شده يا برای تأمين هزينه های جاری دولت صرف گرديده که افزايش نقدينگی ( از هفتاد هزار ميليارد تومان به صد و شصت ميليارد تومان ) و رشد تورم را بهمراه آورده است.

در تقابل با اين سخنان، مقامات دولتی اظهار می دارند: « گرانی بهای نفت در بازارهای جهانی و گرانی محصولات وارداتی عامل افزايش قيمت کالاها در بازار داخلی و بالا رفتن نرخ تورم بوده است ». جديداً مرکز " پژوهش های مجلس رژيم " آثار و پيامدهای منتج شده از گران شدن قيمت نفت خام را بر اقتصاد کشور تدقيق و اعلان کرده: « افزايش قيمت نفت در کوتاه مدت واردات کالاهای مصرفی را بالا می برد ».

آنچه را بورژوازی رقيب و دانش آموختگان و اقتصادان های اين طبقه در مورد سازه های سير صعودی نرخ تورم در ايران بيان می دارند يا آنچه را دولت محافظه کار و نظامی وقت توجيه ميکند و در مقام دفاع از سياست هايش برمی آيد، ذره ای از اين واقعيت نمی کاهد که مسببين اين شرايط خود ايشان و رژيم سرمايه داری حاکم می باشند. منهای دولت فعلی هشت دولت ضد کارگری ديگر آمدند و رفتند و عملکردهای همه آنان را تجربه کرده ايم. در اين سی سال دامنه فقر گسترده تر و شکاف طبقاتی عميق و عميقتر شده است.

تحقيقات بعمل آمده و آمارهای انتشار يافته بوسيله نهادهای رژيم مبين آنست که قدرت خريد اکثريت سکنه ايران بشکل خيره کننده ای سقوط کرده است. حتی اختصاص سالانه نود هزار ميليارد تومان سوبسيد به مواد غذايی و سوختی مشکل قربانيان مناسبات توليدی حاکم (فقرا و مستمندان) را برطرف نساخته زيرا بطورعموم خانوارهای کم درآمد، فقير و زير خط  فقر توانايی تهيه همه نيازمندی های روزانه خود و فرزندانشان را ندارند و فی الواقع اين يارانه ها نصيب اقليت پر درآمد و دارا می شود.

يارانه های دولتی درحقيقت راهکاری بهدف تحمل بار کردن فشارهای کمرشکن و خرد کننده اقتصادی برای کارگران و حقوق بگيران از ترس طغيان آنان است. وگرنه در کشور ثروتمندی چون ايران با بهره مندی از آن همه منابع و ذخاير زير زمينی، و يک چنين طبيعت بکر، و آب و هوای متنوعی می شود بالاترين درجه از " رفاه و خدمات اجتماعی" را فراهم و ارائه داد، و اصلاً نيازی به سوبسيدهای دولتی نباشد. طرح پرداخت " يارانه های نقدی " دولت کنونی نيز بجای شيوه قبلی، دگرگونی خاصی پديد نمی آورد و باز همان چند درصد از افراد دارا و برخوردار، بدليل مصرف بالاتر، سهم قابل توجهی از يارانه ها خواهند برد و مقدار ناچيزی به افراد ناتوان و فقير خواهد رسيد.  

باری، اگر در فاصله سال های ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۸ قيمت مايحتاج عمومی به کندی بالا می رفت و کمتر احساس می شد، بخاطر جنگ بود و سران رژيم از اين واهمه داشتند تا مبادا مصائب جنگ و عدم مهار رشد نرخ تورم بساط حاکميتشان را برباد دهد. اما بمحض پايان جنگ ارتجاعی و آنگاه تسلط ميانه روهای جناح راست جمهوری اسلامی بر دستگاه اجرايی کشور حساسيت ها در اين رابطه کمتر شد. از آن دوره تا اين تاريخ ( دوره رياست جمهوری هاشمی رفسنجانی، خاتمی و احمدی نژاد ) مضاف بر حملات سازمانيافته به سفره کارگران و زحمتکشان در قالب "برنامه های پنج ساله توسعه " و "اصلاحات اقتصادی " بنفع طبقه سرمايه دار، کنترل گرانی برای حاکمين محلی از اعراب ندارد.

ترديدی نيست فقر و تورم موجود ريشه در سياست های اقتصادی ضد کارگری رژيم سرمايه داری حاضر دارد و بدون کمترين شک و شبه ای در سال های پيش رو بر شدت و حدت آن افزوده خواهد شد. جديت جمهوری اسلامی در به مقصد رسانيدن برنامه های اقتصاديش و مبدل گشتن به حکومت "متعارف " همه سرمايه داران ايران و امپرياليست ها، از آينده تيره تری برای توده های ستمديده خبر می دهد.

اينکه طيف های مختلف بورژوازی ليبرال دارای اختلافات سياسی لاينحلی با رژيم اند يا اينکه جناح های رقيب اصولگرايان و سپاه پاسداران بعلت ضعف در مديريت، فقدان دانش لازم در پيشبرد سمتگيريهای اقتصادی و تشنج آفرينی درعرصه روابط خارجی از شرکای خويش خرده می گيرند، کشمکش های درونی جبهه سرمايه می باشد و رسالت ما در اين خصوص استمرار بخشيدن به افشای ماهيت و مطامع طرفين منازعه از اپوزيسيون ليبرال و ناسيوناليست گرفته تا جناح رفرميست رژيم است. از طرف ديگر وقتی سرکوب و قهر عريان تمامی مجاری تنفسی جامعه را مسدود کرده، وقتی خصوصی سازيها، تعطيلی واحدهای توليدی، اخراجها، بيکار سازيها، معلق ساختن دستمزدها و گرانی و تورم روز افزون زندگی ميليون ها کارگر و خانواده های آنان را به نيستی کشانيده، و وقتی بحران هسته ای و قطعنامه های تحريمی شورای امنيت ميرود تا جامعه را با دردسرهای زيادتری دست به گريبان کنند، راه اندازی اعتراضات و اعتصابات منسجم و متحدانه ترعليه نظام استبدادی- سرمايه داری حاکم بايد بدون وقفه ادامه يابند تا بتوان هم بر اين گرفتاريها غلبه کرد و هم احتمال وقوع مخاطرات آتی را به صفر رسانيد.

همزمان با اين مبارزات، گسترانيدن چشم انداز سوسياليسم کارگری در اعماق جامعه و در درون جنبش های اعتراضی تنها راهبرد اساسی در کسب و تثبيت هر دستاوردی ( بازستانيدن حقوق لگد مال شده و گرفتن مطالبات فی الحال مطرح صنفی و سياسی جنبش های اجتماعی ) و پشت سرنهادن مراحل بعدی پيکارهايمان تا تحقق يافتن اهداف استراتژيک همانا پيشروی مبارزه طبقاتی، وقوع انقلاب کارگری، پياده کردن ساختمان سوسياليسم ، و استقرار جامعه بدون طبقه است. بايستی بيش از مقطع کنونی جامعه به سمت گرايش چپ و سوسياليستی بچرخد، و اين بديل از جانب اکثريت قاطع آحاد کشور يعنی طبقه کارگر پذيرفته شود. همه گير شدن اين افق به اندازه متشکل شدن کارگران در تشکل های طبقاتی و توده ای خود و سازمان يافتن زنان و دانشجويان در نهادهای مستقل اشان اهميت دارد.

يکبار ديگر بايد تصريح کرد، شرط پاسخگويی به الزاماتی که اوضاع سخت حاضر فرا روی انسان های کمونيست گذاشته در گرو " اتحاد عمل و همگرايی" همه فعالين داخل و خارج کشور است. بی گمان در پرتو داشتن يک استراتژی مشترک می شود بهم نزديک شد و مکانيسم هايی را فراهم کرد تا گرايش چپ و سوسياليست با تأمين اتوريته خود درسطح جامعه يا در درون جنبش های کارگری، زنان و دانشجويی، ضربات نهايی را بر پيکر نظام سرمايه داری حاکم وارد نمايد.

                                         چهاردهم سپتامبر ۲۰۰۸
 

آزمون جنبش زنان درمقابله با"لايحه دفاع ازخانواده" و نقاط آسيب پذيرآن

تقی روزبه  taghi_roozbeh@yahoo.com

"لايحه دفاع ازخانواده"،که شماری از فعالان زن به درستی آن را لايحه ضدزن،لايحه رسميت  بخشيدن هرچه بيشتربه پديده چندعيالی(تعددزوجات)،لايحه قانونی کردن حرمسرا(=همسران دائمی+همسران موقت ومنقطع،بی شمار،وبی نياز به ثبت رسمی +تمکن مالی مرد) ناميده اند، ودريک کلام گسترش دامنه تبعيض جنسی وبی حقوقی هم اکنون موجود بين زن ومرد،مخالفت وسيعی را برانگيخته.
درمروری پيرامون اين واکنش ها معلوم می شود که طيف گسترده ای مرکب ازگرايشات گوناگون،ازجمله بخش مهمی ازاصول گرايان وحاميان رژيم تا اصلاح طلبان وتحول طلبان و تا نيروهای راديکال،هرکدام به نحوی  دربرابر آن به موضعگيری وصف آرائی پرداختند: قوه قضائيه(که تهيه کننده اصلی اين لايحه وارائه دهنده آن به دولت بود)،مخالف دست بردن قوه مجريه به متن پيشنهادی اش واضافه کردن مواد ۲۳ و۲۵ وبرخی تغييرات ديگر(که آنرامغايربا استقلال قوای سه گانه،واقدامی غيرکارشناسانه ميدانست) بوده  ورسما نارضايتی خود را توسط سخنگوونيزرئيس اين قوه ابرازداشته است. زنان اصول گرا(ازجمله مريم بهروزی ازسوی جامعه زينب)وبخشی ازروحانيون ومدرسين قم ونيزسايرافرادومحافل وتشکل های وابسته به اين جريان نيزمخالفت خود را باافزوده شدن مواد فوق به لايحه اعلام داشته اند.طيف های گوناگون اصلاح طلب،ازجمله جبهه مشارکت وملی-مذهبی ها ونوانديشان دينی(که آنرا فاجعه –البته ازمنظرتضعيف "کيان خانواده"-دانسته اند) وجبهه ملی وتحکيم وحدت و... نيزباشکال گوناگون مخالفت کمابيش قاطع خود را با آن ابراز
داشته اند. بی ترديد دراين ميان، تشکل ها وکانون های مستقل ومتعلق به جنبش زنان وازجمله کمپين يک ميليون امضاء، فعال ترين وقاطع ترين بخش مخالفين اين لايحه را تشکيل داده وهمانها بودند که نخستين جرقه های های اعتراض را برافروختند.
 کانون اعتراض به خصوص حول ماده ۲۳ و۲۵ بوده است که اين خود محرک اصلی درايجاد همگرائی درميان چنين طيف رنگارنگ وگسترده وبعضا متضاد شده است.چنانکه ميدانيم دربارنخست، کليات لايحه مزبوردرکميسيون حقوقی و قضائی مجلس اسلامی وازجمله توسط زنانی که دراين کميسيون حضوردارند، بطورکامل و بدون اصلاحی درآن تصويب شد و قراربود که هرچه زودتر برای تصويب به صحن مجلس بيايد.
به موارات فعل وانفعالات فوق شاهد شکل گيری يک اجماع گسترده عليه اين لايحه بويژه درميان زنان وفعالين آن بوديم؛البته باگرايشات،جهت گيری ها وملاحظات گوناگونی که هرکس وهرجريانی اززاويه نگاه خود به حقوق زن داشت.برخی ها فقط با اندکی اصلاحات موافق بودند وبهمين دليل با قراردادن شرط وشروطی درمواد مناقشه برانگيز،آماده کنارآمدن با آن بودند و برخی ديگربا کليت لايحه مخالفت می کردند واشکالات وارد به آن را به مراتب بيش ازمواد ۲۳ و۲۵ ديده و خواهان پس گرفته شدن کليت آن بودند.
بنظرميرسد که دولت احمدی نژاد با ارائه اين لايحه حداکثری وتماما ارتجاعی، ناشيانه دست به لانه زنبوربرده بود وبا برانگيختن بيشترين همگرائی درميان پوزيسيون واپوزيسيون وبهم ريختن صفوف خودی وغيرخودی، چالش بزرگی را دربرابرخود  بوجود آورد.چالشی که امکان برنده شدنش درآن پيشاپيش زيرسؤال قرارداشت  وعملا هم چيزی جز آش نخورده ودهان سوخته نصيبش نشد.بويژه درشرايطی که باندهای درونی حاکميت سخت به جان يکديگرافتاده اند وهرروز به يکديگرپشت پا می زنند، اقدام دولت نتوانست حتا ازحمايت حداقل سايرجناحهای طبقه سياسی حاکم برخوردارباشد.
آسيب پذيری فوق دوچندان می شد،اگرکه نيازرژيم  وبخصوص باندهای ذی نفوذ برقوه اجرائی درآستانه "انتخابات" دوره دوم رياست جمهوری به تلاش ِتشکل های زنان حامی خويش ونقش واهميت آنان دربسيج پايه توده ای را به آن اضافه کنيم. بی شک،بی اعتنائی به نارضايتی و مخالفت سازمان ها و نهادهای زنان متعلق به حاکميت وطيف باصطلاح اصول گرا با لايحه فوق،درکنارنارضايتی گسترده بيرون ازحاکميت،می توانست تاوان سنگينی را بهمراه داشته باشد.تحت چنين فشارسنگين و وضعيت شکننده ای که بنظرمی رسيد عقب نشينی اجتناب ناپذيراست،بخش های ديگرحاکميت،عليرغم اصرار دولت برلايحه خود،برآن شدند تاسريعا باگرفتن ابتکارعمل ازبالا وواردکردن اصلاحات محدود وکنترل شده به آن، اولا اجازه بهره برداری ازعقب نشينی ناگزير را به نيروهای مخالف وجنبش زنان ندهند وثانيا ازاين وضعيت بوجود آمده برای تضعيف موقعيت حريف درساختار قدرت و تقويت جاپای خود سودجويند.بهمين دليل زعمای قوم به تکاپو وپيغام وپسغام دادن افتادند. رئيس مجلس ازنارضايتی روحانيون ومراجع سخن به ميان آورد،"آيت اله امينی" امام جمعه  قم و ازمدرسين حوزه،اعتراض روحانيت به مواد ۲۳ و۲۵ وضرورت تقويت کيان خانواده را خاطرنشان ساخت.ديگرفقط اين طرفداران فقه باصطلاح پويا-ازقبيل صانعی ها- نبودند که ازاين لايحه انتقاد می کردند،بلکه روحانيت سنتی نيزباوقوف به عمق مقاومت ونارضايتی موجود نسبت به آن،نگران گشوده شدن جبهه "جنگ خانگی" وخطر ازدست دادن امتيازاتی که عملا وجودداشت،بودند.تجربه کهن اشان به آنها نهيب می زدکه نقد موجود را فدای نسيه ِتصريح قانونی نکنند.هرچه که باشد روحانيون دراندازه گرفتن ضربان نبض نارضايتی مردم وباصطلاح آشنائی با رگ خواب آنها،يدطولائی دارند!. لاريجانی که درپست جديد، درنقش حامی روحانيت و حوزه قم به صحنه آمده است، برای رايزنی به ديدار مراجع قم  شتافت. کميسيون زنان مجلس نيز برای گرفتن رهنمودهای لازم ازولی فقيه برای مواجهه با معضل پيش آمده به حضور"مقام معظم" شرفياب شدند.نتيجه نهائی اين رايزنی ها  منجربه توافق حول  اصلاح همان موادی شد که بيش ازهمه مناقشه برانگيزبودند.باين ترتيب دامنه نارضايتی بيرون ازساختارقدرت  ورقابت های درونی ساختارقدرت، دست بدست هم داد وکليت رژيم را وادارساخت که عليرغم ميل وماهيت وجهت گيری عمومی خود برای اعمال حاکميت هرچه بيشتر قوانين فقهی برامورقضائی و مناسبات اجتماعی، دست به يک عقب نشينی تاکتيکی ومحدود بزند وباانصراف ازطرح لايحه دولت درصحن علنی مجلس، آن  را برای اصلاحاتی به کميسيون قضائی بازگرداند.والبته دراين ميان برای آنکه فرصتی برای ابرازوجود به مخالفين خود وبوجود آمدن اين تصورکه گويا کل لايحه پس گرفته شده است ندهد،اززبان رئيس مجلس اعلام کردکه لايحه پس گرفته نشده وبزودی با اصلاحاتی برای تصويب به صحن مجلس بازخواهد گشت و چنين نيزشد.يعنی کليات لايحه با حذف بند ۲۳ و۲۵ واصلاحی درماده ۵۳ بسرعت واردصحن مجلس شد وبه سرعت هم مورد تصويب قرارگرفت.تغييرات به عمل آمده ودامنه ونقطه تمرکزآن،قبل ازهرچيز نشاندهنده هدف رژيم مبنی بر جلب رضايت خودی ها و جمع وجورکردن صفوف بهم ريخته اش،برای تأمين شرايط لازم برای تداوم تعرض وتجاوز خود به حقوق زنان  بود.
وقتی ازعقب نشينی تاکتيکی(والبته درعين حال تحميل شده) رژيم سخن به ميان می آوريم،بايد تأکيد کنيم که گرچه بازگشت لايحه ازصحن علنی به کميسيون برای اصلاح موادی درآن، ازنظررژيم معنائی جز تأييد همان قوانين ورويه تبعيض آميزموجود نبوده(وباين اعتبارتلاش تحميل کننندگان ِعقب نشينی به رژيم جهت جلوگيری ازتعرض جديد رژيم و بدترشدن وضعيت است)،اما اولا بهيچ وجه به معنای ناديده گرفتن اهميت عقيم گذاشتن تعرض تازه رژيم به حقوق زنان و تحميل يک عقب نشينی به وی نيست. برعکس نفس اين عقب نشينی وپس راندن تعرض دشمن،هرچه هم که دامنه آن محدود بوده باشد،آنهم درشرايطی که مواجه با امواج پی درپی تهاجم وسرکوب مستمرهستيم،کمترين دست آوردش،درحکم نفس تازه کردن برای پيشرويهای بعدی جنبش مقاومت محسوب ميشود.ولی مهم است که ضمن داشتن تصويردرستی از جايگاه واقعی اين عقب نشينی ومقاصد دشمن وحتا تلاش برای آشفته کردن صفوف درونی آن،بتوانيم درمقابل پاتک های آن وتبديل عقب نشينی به سکوئی برای تعرض های بعدی،صفوف خود را منسجم ترنمائيم.بهمين دليل بايد ازمبالغه پيرامون اين دست آورد-مثلا بعنوان يک دست آوردتاريخی ونظائرآن-اجتناب کنيم و با درنظرگرفتن همه عوامل دخيل دراين عقب راندن ومهمترازآن، از توهم پراکنی وتقليل علل وعوامل آن به يک علت،يعنی حساب بازکردن پيرامون نتايج يک ائتلاف موردی واجماع به عمل آمده اجتناب ورزيم. چراکه درچنين صورتی موجب ناديده گرفتن ضعف ها وآسيب پذيری های مهمی خواهد شد که همين آزمون موجود آنها را نيزبه نمايش گذاشته است. وثانيا –عقب نشينی تحميلی- تاکتيکی به معنی آن است که رژيم هرگز ازقصد وهدف خود منبی برسرکوب جنبش زنان وتحميل سلطه آموزه های فقه برقواعد ومناسبات اجتماعی و ازجمله بين مردان و زنان کوتاه نيامده است، بلکه هدف عمده اش فراهم آوردن شرايط مناسب برای تداوم سرکوب وگرفتن ابتکارعمل ازدست مخالفين ،بهم ريختن اجماع عمومی وانسجام بخشيدن به صفوف درونی خود وازهمه مهمترآشفته کردن صفوف مخالفين وجنبش زنان است.اين هدف رژيم را فاطمه آليا ازاعضاء کميسيون قضائی مجلس وازملاقات کنندگان با ولی فقيه، بروشنی برزبان آورد:
"ما بايد اين نقد را خودمان انجام بدهيم و ابتکار عمل را ازآنها (رسانه های مغرض) بگيريم . ما بايد بگوييم ماده ۲۳ ابهام دارد گرچه لايحه خانواده مجموعه بسيار خوبی است اما بايد برخی موارد تصريح وبعضی موارد به آن اضافه کنيم" .
درهرحال نبايد فراموش کنيم که رژيم جمهوری اسلامی بدليل سطح مطالبات ونيزسطح مقاومت ونافرمانی زنان که تحمل وتمکين به آن، فراترازظرفيت های تنگ ومتصلب آن است، وبدليل ماهيت تاريک انديش ومهمترازهمه ورودش به اوج انحطاط وگنديدگی کل حيات خويش،رازبقاء خود را در يورش سيستماتيک ومستمربه مردم  ودراين مورد مشخص به  جنبش زنان جستجومی کند .بطوری که می توان تصورکرد توقف تهاجم همان است وبه صدا درآمدن آژيرخطرفروپاشی، همان. 
مقابله با"لايحه حمايت از خانواده"،باچه رويکردی؟!
بی شک،همانطورکه آزمون عملی اخير نشان داد، دربرابر چنين لايحه مافوق ارتجاعی زمينه های شکل گيری يک اعتراض بزرگ و گسترده وجود داشت ودارد والبته بهمان نسبت کم عمق وباخواستی محدود وحداقلی. ومحتملا با  درک چنين زمينه ای بود که  فراخوان به "ائتلاف بزرگ" توسط شماری ازتشکل ها و سايت های مستقل زنان وکمپين يک ميليون امضاء،اصلاح طلبان وملی مذهبی وها و طيف تحکيم وحدت ... صورت گرفت.درسطوربالا ازنقاط آسيب پذيراقدامات وحرکات صورت گرفته توسط فعالين وتشکل های مستقل زن وچگونگی اعتراضات صورت گرفته سخن به ميان آمد. نگاهی به همان متن فراخوان ائتلاف بزرگ ونيزفرايند اعتراضات واقدامات ومصاحبه ها ونوشته های به عمل آمده،به روشنی محدوديت ها وکاستی ها وبطورکلی نقاط آسيب پذير را به نمايش می گذارد.اين نقاط آسيب پذيررا می توان درسه عرصه گفتمان حاکم بربيانيه وسايرمواضع اعلام شده، درنگاه به بالا و چانه زنی با قدرت( لابی گری به جای نگاه به بدنه اجتماعی وبسيج آن) ودربی توجهی به سازوکاروقواعد حرکت های جنبشی( ازجمله دخيل بستن به  نقش نخبگان به جای نقش آفرينی بدنه اجتماعی، درنقض خصلت پلوراليستی جنبش وتن سپردن به فرادستی نيروهای اصلاح طلب وليبرال اعم ازنوع اسلامی ويا غيراسلامی آن) ملاحظه کرد.
دراين فراخوان وديگرمواضع اتخاذشده اعتراض ها به لايحه مزبوراززاويه دفاع قاطع ازکيان "خانواده"صورت می گيرند و اساسا لايحه دولت را به عنوان لايحه ضد خانواده مورد نقد وانتقادقرارمی دهند(تاازحقوق انسانی برابرزن ومرد درتمامی سطوح وابعاد خود).گوئی که خانواده درساختارجامعه ما دژدفاع ازحقوق زنان است وهنوزهم- دروجه غالب خود-نه تبلوروياخته جامعه ای مبتنی برسلسه مراتب مردسالار ومظهرهمه گونه تبعيضات نهادينه شده،اعم ازحقوقی،فرهنگی واقتصادی مبتنی براستثمار مضاعف کاربدون دستمزد).اگرکسی به اين فراخوان ونوشته ها وشعارها و...نگاهی بکند دچاراين تصوروتوهم می شود که گوئی جمهوری اسلامی،نعوذ بالله!،خواهان درهم شکستن کيان خانواده است وهمه نيروهای ائتلاف بزرگ درتلاش برای حفظ دژمقدس خانواده و رهائی زن اززيرستم مضاعف ؟! روشن است که دراين مورد گرايشات گوناگونی درميان فعالين وجنبش زنان وجود دارد و همه نيروها وفعالين قطعا چنين نمی انديشند.اما نحوه فرموله کردن و نحوه بيان، جملگی نشاندهنده سيطره گفتمان فوق است .وهمين واقعيت  اين سؤال را پيش می آورد که آيا تحت چنين گفتمانی ميتوان برای رهائی زن گام های واقعی و راستينی برداشت؟ 
دومين نکته بارز دراين فراخوان، تأکيد به هرشيوه ممکن است.مراد ازهرشيوه ممکن نيزاساسا بازکردن راه برای باصطلاح لابی کردن بخشهائی از حاکمان و مراجع تقليد واصلاح طلبان دولتی  است.دراين صورت بندی ونيزمشاهده سايراقدامات وکنش های اخير نشان داد،خط قرمزی برای لابی کردن وجودندارد. حتا پيشاپيش يکی ازهمين تشکل های زنان ِ وابسته به حاکميت ودرهمکاری با کمپين فراخوان،از لابی کردن خامنه ای سخن به ميان آورده بود. وزنان کميسيون جبهه مشارکت نيزکه خود ازجمله فراخوان دهنده گان وازحاميان آن محسوب ميشوند، ازاقدام به نوشتن نامه به رهبری برای حل معضل لايحه سخن به ميان آورده بوند(قاعدتا اين کشف بزرگ بايد حتا برای خود اين جماعت "اصلاح طلب" هم شوکه آورباشد!). ويا همين تشکل فراخوان دهنده،درکميسيون خانه احزاب به رياست موسوی تبريزی و درکنار ۲۰ تشکل ديگر وازجمله تشکل های متعلق به اصول گرايان برای همکاری وهماهنگی درمورد نحوه برخورد با لايحه دفاع از خانواده نشست مشترک برگزارمی کند.و يا درنشست مشترک اخيری که باحضوربرخی ازفعالين کمپين وشماری اززنان فعال با افراد وجريانات وابسته به حاکميت،درپی اصلاح لايحه وبرای ارزيابی وجمع بندی ازحرکت واحيانا روشن کردن گام های بعدی دردفتر اداورتحکيم وحدت صورت گرفت،نه فقط ازاصلاح طلبان حکومتی بلکه ازکسانی چون مريم بهروزی هم برای شرکت دعوت به عمل  آمده بود.شگفت آنکه دراين نشست معلوم ميشود که ظاهرا صداوسيمای جمهوری اسلامی هم ازنيروهای ائتلاف بزرگ است!
براستی معلوم نيست که دراين آشفته بازارِهمه باهم مرزدوست ودشمن کجاست وچه کسی عليه چه کسی مبارزه می کند؟! آيا رؤيای به پايان رسيدن جنگ صليبی نمادهای مستقل عليه نظم وسيستم مذهبی حاکم،وجايگزين شدن آن با نمادهای ترکيبی(آنطورکه خانم نوشين احمدی خراسانی آرزومی کند)، جهش آسا ازمرحله نظرورزی به تاکتيک عملی پاره ای ارفعالين جنبش زنان فراروئيده است؟!
سومين نکته بکارگيری اصطلاح ائئلاف بزرگ است.روشن است که فراخوان آشکارا وآگاهانه ازکاربردعبارتی چون همسوئی،همگرائی،اقدام مشترک حول موضوعی مشترک ونظايرآن اجتناب کرده است، تابتواند لفظ ائتلاف را که معنای مشخص تری دارد و همکاری مشخص ترو فراموردی  را بازتاب ميدهد،بکارگيرد.بيهوده نيست،که درهمين نشست دفتر ادوارتحکيم وحدت،خانم فخرالسادات محتشمی، ازفعالان بنام اصلاح طلبان حکومتی(آنهم ازنوع  راست آن)،مهمترين دست آورد اين حرکت را شکل گيری همين ائتلاف بزرگ می داند.ائتلافی که وقتی بوجود آمد،می تواند،به مثابه ابزارو اهرم مؤثری برای سايراهداف اصلاح طلبان ودادوستدهای سياسی بين جناحهای مختلف  مورد بهره برداری قرارگيرد.ويا بقول تحکيم وحدتی ها پايه اجتماعی مناسبی برای اصلاح طلبی پيگيرمحسوب گردد.يعنی آن نظری که علت عمده شکست اصلاح طلبان را درعدم سازماندهی جامعه مدنی و عدم ريشه داشتن درآن عنوان می کرد،اکنون در سودای پيوند جنبش زنان به مثابه بدنه و بستراجتماعی با پروژه اصلاح طلبی، به تکاپو افتاده است. گوئی که تکرار تجربيات شکست خورده قصدبازايستادن ندارند.ايفای نقش تسمه نقاله برای مشارکت در"قدرت" و انتقال "قدرت"، به اين يا آن جناح از حاکميت،گوئی که به جزئی جدانشدنی از اين تشکل نيمه دانشجوئی و نيمه حزبی تبديل شده است.  
رويکرد ما(افراد ونيروهای مدافع جنبش رهائی کامل زن) نسبت به اين فراخوان چه می تواند باشد؟:
يک حرکت بزرگ ويک جنبش وسيع وتک مضمونی که در مورد قانون چندهمسری زمينه هم دارد،وحتا بخشا و بدرجاتی ممکن است برخی ازجريانات نزديک به حاکميت راهم بطورموقت وموردی با خود همراه وهمسوکند،فی نفسه نه ناممکن است ونه نادرست. وبهمين دليل برای عقب راندن تعرض رژيم وپس گرفتن لايحه وتقويت جنبش توده ای،اگرکه بدرستی با آن برخورد شود،می تواند تاحدی دربهم ريختن صفوف دشمن مفيد باشد. وبازهم ميدانيم که چنين حرکاتی عموما حول يک وياچند خواست مشترک و ملموس وبرانگيزاننده وفراگيريعنی يک يا چند خواست حداقلی می توانند صورت گيرند.يعنی آندسته ازخواست ها ومطالباتی که بيشترين قدرت بسيج توده ای را داشته وبتوانند فصل مشترک جريانات وگرايشات گوناگون ومبنای يک آکسيون گسترده را تشکيل بدهند. اما نيروهای راديکال که دراهداف راهبردی با دفاع ازمطالبات ريشه ای وتلاش برای مشارکت ونقش آفرينی هرچه بيشتربدنه اجتماعی شناخته می شوند ونيز درتاکتيک، باپيوند-ونه شکاف و گسست- بين اهداف پايه ای و گام های مشخص ومطالبات بی واسطه وملموس،متمايزمی شوند،وآنهائی که خواهان پس گرفتن کل اين لايحه هستند ونه صرفا بدنبال انجام اصلاحاتی درآن ونيز به دنبال تعرض به قوانين سراسرتبعيض آميز موجود و گشودن راه پيشروی های بعدی هستند ونه درجا زدن، نمی توانند اولا خود را دراين گونه حرکت های گسترده وبخشا همراه با نيروهائی حتا باماهيت واپسگرا منحل کنند وصفوف استراتژيک معطوف به هدف بنيادی را بهم بريزند. و ثانيا نبايد درهيچ شرايطی تن به فرادستی نيروهای رفرميست وطرفداراصلاح سيستم ويا ارتجاعی برجنبش بدهند وبطريق اولی نمی توانند هموارکننده راه کسب اين فرادستی بشوند.درحقيقت می توان اعتراضات گسترده وبزرگ را بدون تن دادن به  يک گفتمان متعلق به اصلاح طلبان وليبرالها و ويا با خزيدن به زيرچتر مذهب وروحانيت سنتی و با وفاداری به قواعد ومنطق يک حرکت جنبشی،پلوراليستی، وبدون گسستن از هدف رهائی صورت داد.ازقضا يکی ازمختصات حنبش های نوين وعميقا دموکراتيک،خصلت پلوراليستی وچندگونگی آن است. بنابراين بايد گفت، همسوئی موقت وموردی حول يک آماج آری ولی زير چتر يک گفتمان وبدترازآن تحت فرادستی نيروهای سازشکار وحامل مطالبات موردی ومقطعی رفتن هرگز!می جنگيم حول هدف معين ومشترک، اما نه با بهم ريختن آرايش صفوف خود وبافاصله گرفتن ازمطالبات پايه ای خود .دراينجا مساله بهيچ وجه برسر دغدغه حفظ خلوص وپاکی نيست، بلکه آنست که چنين ترکيبی-همه باهم ودرهم- وبانقض قواعد حرکت جنبشی حتا قادرنخواهد بود،اگرنتواند ازپائين مقاومت را سازمان ندهد واگرنتواند درهرلحظه ازحرکت، آگاهی معطوف به رهائی واقعی را بپراکند وآرايشی دارای ظرفيت مناسب با خواست های خود را به ميدان بياورد،حتا قادر نخواهد بود همان خواست اوليه يعنی  پس گرفتن لايحه را هم پيش ببرد.برعکس درهمان گام نخست با مانوری حول يک رفرم،بی رمق شده و ازنفس خواهد افتاد وبجای پيشروی،شکاف وچندستگی وآشفتگی بجانش رخنه خواهد کرد(شگردی که رژيم اسلامی مهارت ويژه ای درآن دارد).ولی ترکيب يک جنبش کم عمق،تک مضمونی ولی گسترده درکنارفعال شدن نيروهای راديکال ومعطوف به رفع ستم جنسی و برابری همه جانبه زنان ومردان می تواند،باگسترش عمقی وطولی درپايه های اجتماعی و باتعميق آگاهی درتجربه عملی، اززمين گيرشدن خود جلوگيری کند وگام های بعدی را به تدريج بردارد. به اين ترتيب نقطه عزيمت برای شکل گيری يک جنبش،با پويش درونی و درروند تکوينش درنظرگرفته ميشود.اساسا معنای يک جنبش متکثريعنی آنکه جريانات مختلف می توانند،ضمن اقدام همسو ويا مشترک خود، بيانيه ها وفراخوان هاوتبليغ وترويج ايده های خود را اززاويه نگاه  خود نسبت به لايحه وهرموردديگری بدهند ولزومی هم ندارد درعرصه های که صدای مشترکی وجود ندارد بيانيه مشترکی بدهند.حتامی توان  حول تجمع درمقابل مجلس وسايراشکال اعتراضی مشترک با نيروهائی که بهرحال آمادگی مقابله بااين لايحه را دارند به توافق رسيد، ولی الزاما زيرچتر بيانيه ای جمع نشد که نه فقط منعکس کننده محدوده توافق ودرانطباق با آن چه که بطورواقعی حول آن اشتراک نظرو عمل وجود داردنيست،بلکه درنزدطرفداران رهائی زن،فی الواقع حامل عناصری از گفتمان ضدرهائی هم است.بديهی است که قرارگرفتن درزيرچنين چتری، جزطناب پيچ کردن خود درچنبره چنين گفتمانی و تمکين به ملزومات آن نخواهد بود. نتيجه اين نوع حرکت ها بی ترديد رو آمدن،اسلامی ها و ليبرال ها و نيروهای واپسگرا ولاجرم تنگ ترشدن عرصه برنيروهای مترقی ولائيک وواقعا دمکرات ومدافعان برابری کامل زن ومرد خواهد بود.هم چنين به معنی دورشدن ازمختصات يک جنبش متکثرومتکی برمشارکت فعال ازپائين وبرپايه سازماندهی افقی و ياهمان جنبش چهره به چهره است.
چنانکه مشهوداست دراين جا بحث نه برسرضديت با اسلام ومشروط کردن هرنوع همکاری وهمسوئی حتا موردی به شرط وشروطی هم چون اسلام زدائی،نفی ساختارسنتی خانواده وسلسه مراتب خانوادگی،ويا مطالباتی هم چون پذيرش آزادی پوشش ونظائرآن به عنوان پيش شرط يک اقدام وآکسيون مشترک است.اما همکاری وحضورکسانی هم چون خانم شيرين عبادی ها با توجه به اعتقاد وتفسيرمعينی که ازاسلام وحقوق زن درآن دارند يک چيزاست،ورفتن زيرچتر فی المثل گفتمان خانم عبادی ها چيزديگری. يک حرکت بزرگ وهمراهی گسترده می تواند ترکيبی ازهمه اين گرايشات گوناگون با فصل مشترک ضديت با لايحه باشد،اما نمی تواند گفتمان يک گرايش را(حتا يک گرايش مترقی را تاچه رسد به يک گفتمان واپسگرا را)  پرچم خود بکند وبقيه گفتمان ها را درذيل آن جای دهد.
 کنه نقد حاضرنيزبرنقض قواعد يک حرکت جنبشی ازجنبه های گوناگون وازجمله ازاين جنبه است که بجای ارائه يک فراخوان وپلاتفرم ناظربرنقطه تماس وبيان کننده اشتراک عمل معين و حول مطالبه مشخص-به مثابه  يک توافق حداقلی- عملا بزيرپرچم يک پلاتفرم حداکثری(آنهم البته باماهيت  گفتمان مذهبی-ليبرالی وتحميل آن بديگران ) رفته است.
بی شک جنبش زنان –مثل هرجنبش ديگر- تدريجاالگوی اعتراضی،فراگير ومتکثر خود را درمتن کشاکش همين آزمون ها خواهد آفريد.اما بگمان من تاهمين جا،آزمون صورت گرفته نقدا حساسيت ومسئوليت بيشتری را ازسوی همه فعالين پيگيرحقوق زنان وهمه مدافعان راستين برابری اجتماعی بين زنان ومردان وازهمه ما برای  درست نهادن خشت های اوليه  طلب می کند:
 بجای لابی گری دربالا ودخيل بستن به اين يا آن باند قدرت ونيزدخيل بستن به نخبگان درون جنبش،بايد به نقش آفرينی پايه اجتماعی وخصلت جنبشی حرکت های اعتراض تأکيدشود. نبايد فراموش کنيم که اين دو دورويکردمتفاوت ازهم بوده و نافی همديگرند.مرزبندی با استراتژی  وتاکتيک معطوف به اصلاح سيستم حاکم، و البته  نه الزاما نفی هر مبارزه برای اين يا آن رفرم وازجمله برای تغييرقانون، برای ازنفس نيفتادن جنبش زنان دارای اهميت است.تعميق پيوند فعالين زن وساير فعالين  حقوق برابر، با زنان اعماق ونارضايتی های انباشته شده آنان وتقويت پايه های جنبش بربسترمطالبات هم اکنون موجود به مثابه نقطه عزيمت وتعميق آگاهی وسازمان يابی آنها براين بستر، شرط لازم برای گشودن راه پيشروی به مثابه يک جنبش اجتماعی زنده وپويا است. پيوند متقابل باسايرجنبش های اجتماعی ونيروهای متعلق به آن ها وحمايت وهمبستگی متقابل، هم چنان ازاهميت راهبردی برخورداراست(حتا درهمين مرحله ای که هنوزبا تک جوش ها وجوانه های اين گونه جنبش ها سروکارداريم.نبايد فراموش کنيم که عناصرفعال ولی پراکنده جنبش ها وجود دارند که پيوند وهمبستگی متقابل آنها با يکديگر به تکوين آنها به صورت يک جنبش فراگيروپايدار ياری خواهد رساند).بی گمان شفاف شدن هرچه بيشترگفتمان وسازمان يابی وهمگرائی بيشتردر صفوف نيروهای راديکال وخواهان نفی هرگونه ستم جنسی-طبقاتی ومدافع آزادی وبرابری اجتماعی،درداخل دايره وسيع ترجنبش وکنارسايرنيروها وگرايشات، ازضرورت های مهم ديگر پيشروی به جلواست. وبالأخره بايد ضمن کانونی کردن مبارزه عليه حاکميت،به اهميت نقد مواضع نظری-سياسی جريانات وگرايشات رفرميستی وليبرالی اشاره کردکه دراين جنبش وجود دارندونقش فعالی هم دارند.درواقع آنها مدت هاست که آتش بارنظری خود را عليه طرفداران دنيای ديگری ممکن است وبايد آن را بدست خودمان بسازيم، راهوارکردن اسب اصلاح طلبی،تقديس لابی گری وهمه باهم،تقديس واشاعه فلسفه پراگماتيستی وتطهيرجامعه سرمايه داری ونئوليبراليسم  شروع کرده اند.
۲۰۰۸-۰۹-۱۸--۲۸-۰۶-۸۷
http://www.taghi-roozbeh.blogspot.com/

September 18, 2008

آوات شريفى باز نویسی:مزد روزانه عادلانه برای کار روزانه عادلانه

مقدمه

انگلس در اين مطلب از دريچه يك شعار كهنه به نقد مقولات پايه اقتصاد سياسى بورژوايى ميپردازد۔ متد و روشى كه در اين مطلب كوتاه بكار گرفته شده است از خود موضوع مورد بحث فراتر و مهم تر است۔

انگلس به سياق ماركس و متد علمى او گذشته را براى اين ميخواهد كه آينده را ترسيم كند۔ او از روزنه يك شعار قديمى به مباحث مانند عدالت اجتماعى و پوچى مبانى عدالت خواهى بورژوايى ميرسد۔

اگر چه اين شعار اكنون كار بردى در جنبش كارگرى معاصر ندارد، اما متد و روش مستتر در اين مطلب كوتاه، در مقابله با عدالت خواهى و دمكراسى طلبى دروغين بورژوايى و توهمات اقمار و اليت سياسى اين طبقه قرار ميگيرد، و مشعلى است كه مسير آينده را براى مبارزان راه عدالت واقعى اجتماعى روشن ميكند۔

من اين مطلب را جهت نشر در نشريه كانون كمونيسم و قابل دسترس كردن عمومى آن در فرمات "ورد" بازنويسى كرده ام۔

به استثناى ٢ پرانتز، در كنار "ملك و زمين" واژه طبيعت را و در كنار كلمه زحمتكشان واژه توده كاركن جامعه را اضافه كرده ام  كه مترادف هاى معاصر ميباشند و به درك مطلب كمك ميكنند ، بقيه نوشته مطابق اصل همانگونه بازنويسى شده است۔

آوات شريفى

سپتامبر ٢٠٠٨

مزد روزانه عادلانه

برای کار روزانه عادلانه

فريدريش انگلس

(١٨٨١)

در ١٥ سال اخیر شعار بالا شعار انتخاباتی جنبش کارگری انگلستان شده است و در ایام بالا گرفتن کار اتحادیه های کارگری و بعد ازالغای قوانین ننگین ضد ائتلاف در سال١٨٢٤، این شعار خدمات بزرگی انجام داد و از این مهمتر خدماتی بود که درزمان جنبش شکوهمند چارتیستی – یعنی رمانیکه کارگران انگلیسی پیشاپیش طبقه کارگر اروپائی گام بر میداشتند، انجام گرفت۔

 اما زمان توقف نمیکند و بسیاری ازموضوعاتی که پنجاه سال و حتی سی سال پیش دلخواه و ضروری بودند، اکنون کهنه شده اند و کاملا نامتناسب می باشند۔ آیا آن راه حل معروف دیرینه نیز یکی از این موضوعات است؟

مزد روزانه عادلانه برای کار روزانه عادلانه؟ خوب، اما مزد روزانه عادلانه و کار روزانه عادلانه چیست؟ و اینها چگ.نه بوسیله قوانینی که جامعه مدرن تحت آنها موجودیت یافته و تکامل می یابد تعیین میشوند؟

 برای آنکه بتوانیم پاسخی برای این سئوالات پیدا کنیم، بایستی نه به علم اخلاق یا حقوق و یا عدالت استناد ورزیم و نه به احساسات ظریف انسان دوستانه و دادگری و یا حتی شفقت و ترحم متوصل کردیم. آنچه از نظر اخلاقی عادلانه است، آری حتی آنچه از بر حسب قانون عادلانه است، میتواند با آنچه از نظر اجتماعی عادلانه است، بی اندازه تفاوت داشته باشد. در باره عدالت یا بی عدالتی اجتماعی می توان فقط به کمک یک علم  قضاوت کرد، بوسیله علمی که به واقعیت مادی تولید و مبادله می پردازد، یعنی علم اقتصاد سیاسی.

خوب حالا بر اساس اقتصاد سیاسی، چه چیزی مزد روزانه ی عادلانه و کار روزانه عادلانه  نامیده میشود؟ خیلی ساده، سطح مزد و مدت و شدت کارروزانه ای که بوسیلۀ رقابت میان کارفرمایان و کارگران در بازار آزاد، تعیین می گردد. خوب، حالا که آنها به این نحوتعیین می گردند، چیستند؟

مزد روزانه عادلانه  تحت شرایط عادی، مبلغی است که برای امرار معاش کارگر ضروری باشد، معیشتی که او بر اساس سطح زندگی، موقعیت و کشور خود لازم دارد تا قادر به ادامه کار و بقای نسل خود باشد. سطح واقعی مزد می تواند بر حسب نوسانات جریان بازار، گاهی بالاتر و گاهی پائین تراز این مقدار باشد ولی در شرایط عادی این مبلغ باید بهر حال عبارت باشد از حد متوسط کلیه نوسانات مزدها.

کار روزانه عادلانه به معنی آن مدت از كار روزانه و آن شدت از کار واقعی است که طی آن یک کارگر تمام نیروی کار یک روزش را به مصرف رسانده باشد، بدون آنکه به فعالیت او برای انجام کار در فردای آنروز و یا روزهای بعد از آن لطمه ای وارد آمده باشد. بر این اساس، موضوع می تواند به شرح زیر توصیف گردد:

کارگر تمام نیروی کار یک روز خود رابه سرمایه دار می دهد یعنی تا حدی که برایش مقدور است و بدون آنکه تکرار مداوم آن غیر ممکن گردد۔ در مقابل، او درست همان مقدار از مایحتاج زندگی را دریافت می کند که ادامه همان فعالیت را برای او امکان پذیر می سازد. همین و نه بیشتر۔

 بر حسب طبیعت این قرارداد، کارگر هر چه بیشتر و سرمایه دار هر چه کمتر مایه می گذارد. این کاملا نوع مخصوصی از عدالت! است.

ولی ما می خواهیم قدری عمیقتر به موضوع بپردازیم:

 از آنجا که طبق نظر اقتصاددانان سیاسی، مزد و مدت کار، بوسیله رقابت تعیین می شود، عدالت باید ظاهرا چنین باشد که هر دو طرف در شرایط مساوی، نقطه حرکت عادلانه واحدی داشته باشند.

اما قضیه به این صورت نیست. اگر سرمایه دار نتواند با کارگر به توافق برسد، این امکان برایش وجود دارد که صبر کند و در ضمن این مدت از سرمایه اش امرار معاش نماید۔ اما کارگر قادر به این کار نیست۔ او فقط از دستمزدش زندگی میکند و به این جهت باید در زمان، در هر جا و تحت هر شرایطی به گار بپردازد۔ برای کارگر نقطه حرکت عادلانه ای وجود ندارد۔ او به علت گرسنکی در وضع کاملا نامناسبی قرار دارد۔ با وجود این، طبق اقتصاد سیاسی طبقۀ سرمایه دار، این کمال عدالت است.

البته این حد اقل موضوع است۔ به کار بردن نیروی مکانیکی و دستگاه های ماشینی در حرفه های جدید و بسط و تکامل دستگاه ماشینی در حرفه هائی که فعلا رواج دارند، دائما بیشتر«دستها» را از محل کارشان بیرون می راند و این امر به مراتب سریع ترازبه کار گماشتن «دست های» زائد شده توسط کارخانه های جدید کشور صورت می گیرد. این «دست ها» به عنوان یک ارتش ذخیره کامل در اختیار سرمایه قرار می گیرند۔ در مواردی که وضع بازار بد باشد، اینها گرسنگی می کشند، به تکدی می پردازند، دزدی می کنند و یا آنکه به کارگاه می روند (نگاه کنید به صفحات بعد) و در ایامی که وضع بازار خوب است، برای گسترش تولید مورد استفاده قرارنمی گیرند و تا زمانیکه نه تنها تمام مردان بلکه تمام زنان و اطفال کار پیدا نکرده باشند- یعنی آنچه می تواند صرفا درایام تولید اضافی سرسام آور مورد داشته باشد- رقابت (میان افراد) این ارتش ذخیره، موجب پائین نگاه داشتن دستمزدها شده، موجب تقویت سرمایه در مبارزه با کارگران می شود. کارگران نه تنها در مسابقه با سرمایه وضع نا جوری دارند بلکه باید وزنه سنگینی را هم که به پایشان بسته شده است، به همراه بکشند. البته این امر از نظر اقتصاد سیاسی سرمایه داری به معنی عدالت است!

حالا ما می خواهیم بررسی کنیم که سرمایه بوسیله کدام منبع می خواهد این دستمزد کاملا عادلانه را بپردازد. طبیعی است بوسیله سرمایه. ولی سرمایه تولید ارزش نمی کند و به استثنای ملک و زمین(طبيعت)، کار تنها منبع ثروت است. سرمایه چیزی نیست به جز انبوهی از محصول کار۔

 از این مطلب چنین نتیجه گیری می شود که مزد کار بوسیله خود کار پرداخت می شود و کارگر دستمزدش را از محصول کار خودش دریافت میکند۔ طبق آنچه معمولا عدالت نامیده می شود، مزد کارگر باید عبارت از محصول کار او باشدو این بر اساس اقتصاد سیاسی عادلانه نیست۔ بر عکس، محصول کار کارگر نصیب سرمایه دار می شود و کارگر سوای مایحتاج زندگیش چیزی عایدش نمی گردد و به این ترتیب نتیجه نهائی این مسابقه غیر عادی رقابت «عادلانه»ایست که محصول کار کسانی را که کار میکنند بطور اجتناب ناپذیری دردست آنهائی که کار نمی کند انباشته می سازد و محصول کار دست آنها به صورت وسیله نیرومندی برای به بردگی گرفتن کسانی که آنرا بوجود آورده اند، در می آید.

مزد روزانه عادلانه برای کار روزانه عادلانه، درباره کار روزانه عادلانه- که  عادلانه بودن آن نیز عینا در قماش عادلانه بودن اجرت است- باید نکاتی را متذکر شد۔ ولی مجبوریم این مطلب را به فرصت دیگری محول نمائیم. از آنچه شرح دادیم بوضوح عیان می گردد که این شعار قدیمی، کهنه شده و امروز دیگر اعتباری ندارد۔ عدالت اقتصاد سیاسی، و در حقیقت عدالتی که موجب تثبیت قوانین مسلط بر جامعه کنونی شده است، عدالتی کاملا یک جانبه بوده و به نفع سرمایه دار است۔ به این جهت باید شعار انتخاباتی قدیم را برای همیشه به خاک سپرده و شعار دیگری را جانشین آن کرد۔

این خود مردم زحمتکش اند(توده كاركن جامعه) که باید صاحب وسائل کار، مواد خام، کارخانه ها و ماشین آلات باشند.

باز نويسى از: آوات شريفى

سپتامبر ٢٠٠٨

 

 

 

 

 

 

 

 

سندیکا : از این جا مانده و از آن جا رانده!

 آقای عباس عبدی، از فعالان سیاسی «اصلاح طلب» دوخردادی، به مناسبت روز جهانی کارگر امسال (1387) با دو تن از اعضای هیئت مدیرۀ سندیکای کارگران شرکت واحد، آقایان ابراهیم مددی و داود رضوی، گفت و گو کرده است (رجوع کنید به روزنامۀ کارگزاران، 14 اردیبهشت 1387، ص 8، «تشکیلات کارگری جلوی ضررهای ملی را می گیرد»). نفس گفت و گوی یک «اصلاح طلب» دوخردادی با دو فعال کارگری سندیکالیست، مضمون و نوع فرمول بندیِ کاملاً جهت دار و هدفمند پرسش های عباس عبدی و به ویژه پاسخ های «اصلاح طلبانه» و «عبدی پسند» مددی و رضوی، و بالاخره انجام این گفت و گو درمقطع کنونی مبارزات رو به اوج کارگران ایران همه مسائلی هستند که باید هر کارگر آگاه و هر فعال کارگری را به فکر بیندازد و به آن ها حساسیت نشان دهد. من نیز به سهم خود به نقد نکات مهم و اصلی این گفت وگو می پردازم و از این گذر در پایان به یک نتیجه گیری در باب سرنوشت محتوم سندیکا در سرمایه داری ایران می رسم.

عبدی در ابتدا از کارگران شرکت واحد می پرسد که اگر مشکلات کارگران را امروز در سه عنوان دستمزد، قانون کار و امنیت شغلی خلاصه کنیم، به نظر شما مهم ترین مشکل آن ها کدام است؟ مددی مهم ترین مشکل کارگران را فقدان تشکیلات می داند. اما عبدی می گوید فرض کنیم این تشکیلات وجود دارد، از این مرحله به بعد شما دنبال کدام یک از سه مورد بالا خواهید رفت؟ پاسخ مددی به این پرسش، پایین بودن سطح دستمزد است. بحث اصلی از این جا به بعد شروع می شود.

عبدی می پرسد : «علت پایین بودن دستمزد را چگونه تحلیل می کنید؟ آیا کارفرما در حال استثمار کارگران است یا این که خیر. بسیاری معتقد به این تحلیل هستند که ساخت اقتصادی ما موجب بهره وری پایین است و این همه چیز را پایین می آورد، از حقوق کارگر تا سود کارخانه و... به نظر شما کدام یک از این دو عامل مسئلۀ مهم تری تلقی می شود : دستمزد پایین یا ساخت اقتصاد و نظام بهره وری در ایران؟»

آقای عبدی ظاهراً دارد به عنوان یک روزنامه نگار مصاحبه می کند. اما فحوای پرسش های او به روشنی هم سمت گیری نظری خودش - که درخلال پیشرفت گفت وگو بیش از پیش روشن می شود- وهم تلاش او برای القای دیدگاه خود به کارگران شرکت واحد را نشان می دهد. نظر ایشان این است که دستمزد پایین کارگران ایران نه به علت استثمار سرمایه داری بلکه به دلیل «پایین بودن سطح بهره وری» درمراکز کار وتولید است که خود معلول «ساخت اقتصادی» (ناکارآمد و عقب مانده) است. به عبارت دیگر، از نظر ایشان مشکل اصلی کارگران ایران این است که در جامعۀ ایران، برخلاف جوامع پیشرفته سرمایه داری، در یک زمان واحد از یک کالای مشخص تعداد بیشتری کالا با کیفیت بهتر تولید نمی شود. به زعم ایشان، اگر- مثلا با کاربرد تکنولوژی ها و روش های پیشرفته تولیدی - بهره وری بالا برود، مشکل پایین بودن دستمزد کارگران هم حل می شود. زیرا «با بالارفتن بهره وری،هم سود سرمایه دار بیشتر می شود و هم دستمزد کارگر بالا می رود».

حال ببینیم آقای مددی چه پاسخی به پرسش آقای عبدی می دهد : «نظام اقتصادی معیوبی که طی سالیان وجود داشت همواره خطاهای مدیریتی خود در اقتصاد و هم چنین حجم عظیمی از ضربات را به قشر دستمزد بگیر و کارگران منتقل می کرد، چرا که اقشار ضعیف بیشتر ضربه خورده و درمعرض توفان حوادث قرار می گیرند. اما در شرایط حاکم یک عده سودجو از شرایط به نفع خود استفاده می کنند. به این علت من نیز معتقدم که شرایط نابسامان اقتصادی ضربۀ اصلی را به جامعۀ کارگری می زند و در کنار این امر هم صاحبان صنایع و بنگاه های اقتصادی بهره می برند... به گمان من اگر در یک شرایط نرمال قرار بگیریم و صاحبان صنایع هم در چنین شرایطی قرار گیرند، هم سود بیشتری نصیب صاحبان بنگاه ها می شود و هم این کارگران سود بیشتری می برند.» (تأکیدها همه جا از من است)

به این ترتیب، می بینیم که مددی در مجموع با این نظر عبدی موافق است که پایین بودن دستمزد کارگران در ایران به علت «بهره وری پایین» و ساخت اقتصادی «معیوب» است و نه به علت استثمار کارگران (یعنی نظام سرمایه داری). پیش از آن که ادامۀ مصاحبه را دنبال کنیم، همین جا دست به نقد ببینیم این نظر تا چه حد صحت دارد.

برای پی بردن به علت پایین بودن دستمزد، لازم است ابتدا خودِ دستمزد را بشناسیم و بدانیم دستمزد اساساً چیست. فکر نمی کنم دست کم برای فعالان کارگری همچون آقای مددی این نکته محل مناقشه باشد که دستمزد عبارت است از بهای نیروی کار. به سخن دیگر، کارگر نیروی کار خود را برای زمان معینی به کارفرما می فروشد و در ازای آن پولی (یا جنسی) می گیرد که به این پول (یا جنس) دستمزد می گویند، که در شکل پرداخت پولی ماه به ماه «حقوق ماهیانه» هم نامیده می شود. پس، دستمزد عبارت است از قیمت نیروی کار. اما همین تعریفِ به ظاهر ساده وجود یک رابطۀ خرید و فروش و بدین سان وجود یک کالا را پیش فرض می گیرد. همین که از «بهای نیروی کار» صحبت می کنیم، درواقع داریم می گوییم نیروی کار محصولی است که صاحب آن یعنی کارگر آن را به بازار می آورد تا به خریدار این نیرو یعنی کارفرما بفروشد. در علم اقتصاد، به هر محصولی که خریدو فروش شود کالا می گویند. پس، نیروی کار یک کالا است. در هرچه تردید کنیم، در این واقعیت اقتصادیِ نمی توانیم تردید کنیم که در رابطۀ خریدوفروش هر کالایی، خریدار می کوشد آن را به قیمت هرچه کمتری بخرد و فروشنده نیز تلاش می کند کالای خود را به بهای هرچه بیشتری بفروشد. بنابراین، تا همین جا این نتیجۀ کاملاً بدیهی به دست می آید که سرمایه دار می کوشد دستمزد کارگر را در سطح هرچه پایین تری نگه دارد. و علت این کوشش سرمایه دار هم هیچ ربطی به ساخت اقتصادی «معیوب» و «بهره وری پایین» و نظایر این ها ندارد. این اصل اقتصادیِ بی چون و چرا در ایران همان قدر صحت دارد که در سوئیس و انگلستان و سوئد و آمریکا، که نه ساخت اقتصادی «معیوب» دارند و نه بحمداله بهره وری شان پایین است، اما در آن ها سرمایه داران و کارگران همیشه بر سر دستمزد چانه می زنند و در اکثر قریب به اتفاق موارد هم به لطف اتحادیه های به اصطلاح کارگری این چانه زنی به سود کارفرمایان و به زیان کارگران تمام می شود. به عبارت دیگر، در کشورهای اروپایی و آمریکا هم دستمزد کارگران به نسبت سطح زندگی در این کشورها همچنان پایین است. بهترین گواه پایین بودن دستمزد در این کشورها، انبوه عظیم اعتصاب ها و مبارزات کارگران این کشورها برای افزایش دستمزد است. آفتاب آمد؛ دلیل : آفتاب. اما در مورد پایین بودن دستمزد و حیاتی بودن آن برای کارفرما هنوز چیزی نگفته ایم و بحث اصلی در مورد علت پایین بودن دستمزد تازه از اینجا آغاز می شود.

بحثی که در بالا به آن اشاره کردیم، یعنی چانه زنی خریدار و فروشنده، در مورد هر کالایی صادق است و به خرید و فروش نیروی کار منحصر نمی شود. این چانه زنی پیش از پیدایش کالای نیروی کار نیز وجود داشته است. پیش از پیدایش خرید وفروش نیروی کار، در هر خریدوفروشی مقداری از کارنهفته در یک کالا (مثلا 4 ساعت کار) با همان مقدارکار مبادله می شد و کالای خریده شده توسط خریدار چیزی اضافه براین مقدار کار برای او ایجاد نمی کرد. به عبارت دیگر، مقداری ارزش آفریده شده توسط کاریک انسان(مثلا دو کیلو گندم) با همان مقدارارزش آفریده شده توسط کارانسان دیگر(مثلا یک دست پیراهن) مبادله می شد. صاحب دو کیلو گندم با خرید یک دست پیراهن و مصرف آن همان مقدار کاری را مصرف می کرد که خود صرف تولید دو کیلو گندم کرده بود و، به همین سان، صاحب یک دست پیراهن نیز با خرید دو کیلو گندم و مصرف آن همان مقدارکاری را مصرف می کرد که خود صرف تولید یک دست پیراهن کرده بود. اما «نیروی کار» نه گندم است، نه پیراهن و نه هیچ کالای دیگر. این کالا با همه کالاهای دیگر یک فرق بسیار اساسی دارد و آن این است که، برخلاف همه کالاهای دیگر، وقتی مصرف می شود مقدار کاری بیش از آنچه صرف تولید آن شده است تولید می کند. شما وقتی یک کیلو برنج را به قیمت سه هزارتومان می خرید و می خورید، به اندازۀ همان سه هزار تومان در بدن خود کار (به صورت کالری) تولید می کنید. در جریان مصرف این یک کیلو برنج، هیچ کاری اضافه بر مقدارکاری که صرف تولید آن شده است تولید نمی شود. اما در مورد «نیروی کار» چنین نیست. نیروی کار یک کالای زنده است. در جریان مصرف آن، کاری بیش از آنچه که صرف تولید آن شده است تولید می شود. به این کار، کاراضافی و به ارزش معادل آن ارزش اضافی می گویند. مثلاً شما ممکن است نیروی کار خود برای 8 ساعت کار را با خوردن یک عدد نان بربری و 200 گرم پنیر و اجاره بهای یک شب استراحت و خواب در منزل و ارزش یک روز استهلاک کفش ولباس و ... در بدن خود تولید کنید. اما آیا در 8 ساعت کاری که انجام می دهید به اندازۀ ارزش یک نان بربری و 200 گرم پنیر و... ارزش تولید می کنید؟! مسلم است که چنین نیست. اگر چنین باشد، سرمایه دار باید دیوانه باشد که نیروی کار شما را می خرد!! سرمایه دار به این دلیل نیروی کار شما را می خرد که مصرف آن در طول مثلاً 8 ساعت کارارزشی بیش از ارزش خریدش تولید می کند. کارگر ایرانی در جریان یک روز کار بیش از ده برابر مزدی که می گیرد یعنی بیش از ده برابرارزشی که صرف تولید نیروی کارش می کند برای سرمایه دار ارزش تولید می کند. تفاوت مقدار ارزشی که کارگر صرف تولید نیروی کارش کرده (یعنی مزد) و مقدار ارزشی که در طول یک روز کار عملاً برای سرمایه دار تولید کرده است، کجا می رود؟ روشن است که این تفاوت، که چیزی جز همان سود نیست، یکراست به جیب سرمایه دار می رود.

پس، کارفرما نیروی کارکارگر را برای بیرون کشیدن سود از او می خرد. هر کارگری که چند سال برای یک کارفرما کار کرده باشد به چشم خود دیده و تجربه کرده است که چگونه انباشت همین سود به صورت سرمایۀ بازهم بیشتربرای سودآوری بازهم بیشتر و بازهم انباشت بیش از پیش سرمایه کارفرما را روز به روز ثروتمندتر و کارگر را روز به روز فقیرتر می کند. درهمین جا لازم است مفاهیم اقتصادی ای چون مزد، کارِمزدی، استثمارکارِمزدی، سرمایه، ارزش اضافی، سود و نظایر آن ها را باردیگر مرور کنیم، زیرا در مقابل افرادی چون عباس عبدی به آن ها احتیاج پیدا خواهیم کرد. مزد یا دستمزد همان قیمت نیروی کار است. کارِمزدی کاری است که در ازای مزد انجام می گیرد. استثمار کارِمزدی به معنی بیرون کشیدن ارزشی بیش از ارزش نیروی کار از جسم و جان کارگر مزدبگیر است. سرمایه همان رابطۀ خریدوفروش نیروی کار است که به صورت اشیایی چون کارخانه و زمین و ماشین آلات و مواد اولیه (سرمایۀ ثابت)و نیز نیروی کار خریداری شده (سرمایۀ متغیر) در می آید. ارزش اضافی همان ارزش بیشتری است که از جسم و جان کارگر بیرون کشیده می شود. سود همان است که ارزش اضافی به طور واقعی خود را به آن صورت نشان می دهد. و الی آخر.

پس ازاین نگاه کوتاه به مقولۀ دستمزد و مرور اجمالی برخی از مفاهیم اقتصاد سیاسی طبقۀ کارگر، برمی گردیم به این پرسش که آیا علت پایین بودن دستمزد «ساخت اقتصادی معیوب» و «بهره وری پایین» است یا استثمار کارِمزدی و به طورکلی نظام سرمایه داری؟ در این بحث و مرور اجمالی به این نتیجه رسیدیم که سرمایه دار نیروی کار کارگر را برای آن می خرد که او را استثمار کند، یعنی از این نیروی کار ارزش اضافی یا سود بیرون بکشد. همین امر وجود یک رابطۀ معکوس را بین سود سرمایه دار و دستمزد کارگر نشان می دهد : هرچه بهایی که سرمایه دار برای نیروی کار می پردازد بیشتر باشد سودی که گیر خودش می آید کمتر است و هرچه این بها کمتر باشد سود سرمایه دار بیشتر می شود. دستمزدِ بالاتر کارگر معنایش آن است که او مقدار بیشتری از ارزشی را که تولید کرده از چنگ سرمایه دار خارج نموده و از آنِ خود کرده است. به بیان دیگر، افزایش دستمزد کارگر به این معنی است که زمان کار اضافی کارگر ( کاری که کارگر در ازای آن هیچ چیزی دریافت نمی کند) کاهش یافته و درعوض زمان کار لازم او ( کاری که کارگر در ازای آن مزد دریافت می کند) افزایش یافته است. مثلاً اگر تا پیش از افزایش دستمزد، کارگراز 8 ساعت کار روزانه فقط یک ساعت برای جبران دستمزد و 7 ساعت دیگر را مفت ومجانی برای سرمایه دار کار می کرد، پس از افزایش دستمزد کار مفت و مجانی برای سرمایه دار (یعنی کار اضافی، که نباید با اضافه کاری اشتباه شود) مثلاً 6 ساعت و کاری که دستمزد را جبران می کند ( کار لازم) 2 ساعت می شود. بنابراین، بیرون کشیدن کار اضافی از جسم و جان کارگر و تشدید این روند، که خمیرمایه و جوهرۀ نظام سرمایه داری است و سرمایه بدون آن هیچ معنایی ندارد، مستلزم آن است که دستمزد کارگر همیشه پایین باشد. به عبارت دیگر، علت پایین بودن سطح دستمزد کارگران نفس وجود سرمایه داری و استثمار کارِمزدی است و نه «ساخت اقتصادی معیوب»، «بهره وری پایین»، «توسعه نیافتگی اقتصادی»، «تصمیمات غلط دولت» و نظایر این ها. اصل بی چون وچرای سودآوری در نظام سرمایه داری حکم می کند که دستمزد حتی در کشورهای به اصطلاح پیشرفتۀ اروپا و آمریکا نیز پایین باشد. منتها پایین بودن سطح دستمزد در این کشورها را باید با سطح سودآوری سرمایه در این کشورها سنجید و نه با سطح دستمزد کارگر ایرانی. بدیهی است که سطح دستمزد کارگر اروپایی و آمریکایی نسبت به سطح دستمزد کارگر ایرانی بسیار بالاتر است. اما اولاً، چنان که گفتیم، در قیاس با سطح سودآوری سرمایه در این کشورها دستمزد کارگران این کشورها همچنان بسیارپایین است؛ ثانیاً، و مهم تر از آن، اختلاف سطح دستمزد کارگر اروپایی و آمریکایی با کارگر ایرانی علاوه بر سطح بالای سودآوری در آن کشورها به سطح مبارزۀ کارگر آن جا و دستاوردهای تاریخی او درمورد افزایش دستمزد نیز مربوط می شود. قانون ذاتی سرمایه در همه جای دنیا نگه داشتن دستمزد در سطح پایین است. در هیچ کجای دنیا، سرمایه دار به دلخواه خود سرسوزنی به دستمزد کارگران اضافه نکرده است و نمی کند. نه تنها نمی کند بلکه می خواهد و می کوشد سطح دستمزد را پایین تر از آنچه هست ببرد. بنابراین، اگر درشرایط مساوی از نظر عوامل اقتصادی در جایی سطح دستمزد کارگران نسبت به جاهای دیگر بالاتر است این امر فقط و فقط در اثر مبارزۀ کارگران آن جا میسر شده است و لاغیر.

فکر می کنم تا اینجا همین مقدار برای نشان دادن این نکته کافی باشد که علت پایین بودن دستمزد کارگران همانا سرمایه یا رابطۀ اجتماعی خریدوفروش نیروی کار است. ربط پایین بودن سطح دستمزد به عواملی چون «ساخت اقتصادی معیوب» و «بهره وری پایین» چیزی جز وارونه سازی حقیقت نیست. این وارونه سازی از کسانی چون عباس عبدی قابل انتظار است، زیرا ایشان به هرحال از نمایندگان سیاسی و سخنگویان بخشی از طبقۀ سرمایه دار ایران است، بخشی که در عرصۀ سیاست خود را «اصلاح طلب» و «لیبرال» معرفی می کند. اما آیا وارونه سازی حقیقت از کارگرانی چون ابراهیم مددی و داود رضوی نیز قابل انتظار است؟ آیا قابل انتظار است که آقای مددی به عنوان فعال کارگری به جای آن که وارونه پردازی یک نمایندۀ سرمایه داری را افشا کند درکنار این نماینده بایستد و همچون او گرسنگی کارگران ایران را نه به مناسبات سرمایه داری بلکه به «اقتصاد معیوب» و «خطاهای مدیریتی» نسبت دهد؟ آیا قابل انتظار است که آقای مددی به عنوان کارگر آگاه به جای عریان کردن و افشای سرمایه به عنوان علت العلل تمام فقر و سیه روزی و کل مصائب زندگی کارگران ازجمله سطح پایین دستمزد، برای «متضررشدن کارفرمایان و صاحبان بنگاه ها» دل بسوزاند؟ آیا آقای مددی نمی داند که متضررشدن سرمایه داران چیزی جز یک وارونه نمایی آشکار نیست؟ کارگری که ریگی در کفش نداشته باشد و منافع خود را به منافع بخشی از طبقۀ سرمایه دار گره نزده باشد نیک می داند که سرمایه داری که همچون زالو خون کارگران را می مکد و به ویژه در برهوت کنونی بی حقوقی کارگران تسمه از گرده کارگران می کشد نمی تواند متضرر باشد. او خوب می داند که مسئله اصلاً به صورتی که کارفرما مطرح می کند، نیست. کارگر آگاهی که تنه اش به تنۀ سرمایه داران و نمایندگان آن ها نخورده باشد می داند که سرمایه به جایی می رود که سودآوری بیشتری داشته باشد. سرمایه دار صاحب کارخانه نساجی یا قندوشکر وقتی می بیند سودآوری رشته های دیگر بیشتر است سرمایه اش را برای کسب سود بیشتر به این رشته ها منتقل می کند، اما این کار را به بهانۀ «متضررشدن» در رشتۀ تولیدی خودش می کند. همچنین، وقتی انبوه کارگران ارزان تر و بی حقوق تر دمِ درِ کارخانه ها صف بسته اند و حاضرند نیروی کارشان را به ثمن بخس و با قراردادهای یک ماهه و دوماهه بفروشند، هر سرمایه دارِ برخوردار از عقل سلیمی این کارگران را به کارگران قدیمی واستخدام دائم خود ترجیح می دهد. سرمایه داری که دلش برای استثمار کارگر ارزان تر و بی حقوق تر لک زده است کارگران استخدامی و قدیمی خود را دسته دسته از کارخانه بیرون می ریزد، اما این کار را به بهانه «کمبود مواد اولیه»، «فقدان نقدینگی» و «زیان دهی» کارخانه می کند.

پس، زیان دهی سرمایه داران صاحب کارخانه هایی که یکی پس از دیگری تعطیل می شوند چیزی جز وارونه نمایی حقیقت نیست، و از کارگری چون آقای مددی انتظار نمی رود که این وارونه نمایی را تحویل کارگران را دهد. اما فرض کنیم این سرمایه داران حقیقت را می گویند و واقعاً دارند ضرر می کنند. طبیعی و بدیهی است که زیان دهی سرمایه داران برای کسانی چون آقای عبدی اهمیت داشته باشد و آنان را نگران کند. اما زیان دهی سرمایه دار چرا باید برای کارگر اهمیت داشته باشد؟ آیا این اهمیت از این لحاظ است که اگر سرمایه دار متضرر نشود و سود ببرد، دستمزد کارگر افزایش می یابد؟ در بالا نشان دادیم که چنین نیست. دستمزد کارگر با سود سرمایه دار نسبت معکوس دارد و برای آن که سرمایه دار سود بیشتری ببرد لزوماً دستمزد کارگر باید کاهش یابد. یعنی دقیقاً الزام سودآوری بیشتر ( و نه متضررشدن سرمایه دار) است که سطح دستمزد کارگر را پایین نگه می دارد. آیا زیان دهی سرمایه دار از این نظر باید برای کارگر اهمیت داشته باشد که اگر سرمایه دار متضررنشود وسودببرد، کارگر بیکار نمی شود؟ اصلاً چنین نیست. سود سرمایه دار ممکن است سر به فلک بزند اما در همان حال کارگران دسته دسته بیکار شوند. کافی است کارخانه های خودروسازی را مثال بزنیم که از سودهای نجومی برخوردارند اما هر از گاهی صدها و هزاران کارگر خود رابیکارمی کنند. بیکاری معلول علل دیگری است که درذات سرمایه داری نهفته است و ربطی به متضررشدن سرمایه داران ندارد. اینجا جای بحث دربارۀ علل بیکاری نیست. همین قدر بگویم که گرایش سرمایه و الزام سودآوری آن ایجاب می کند که برای تشدید بهره کشی از کارگران از تکنولوژی و ماشین آلات هرچه مدرن تر و پیشرفته تر استفاده کند، و علت اصلی بیکاری همین پدیده است. به عبارت دیگر، ماشین و فن آوری که قاعدتا باید درخدمت آسایش و رفاه و فراغت انسان باشد، در چهارچوب نظام سرمایه داری و الزامات سودآوری آن به عامل بیکاری و بدین سان فقر و بدبختی و گرسنگی انسان تبدیل می شود.

بنابراین، برخلاف آنچه آقای مددی فکر می کند، متضررنشدن سرمایه دار لزوماً به سود کارگر تمام نمی شود. این گونه سخن گفتن عملاً معنایی جز دفاع از بخشی از طبقۀ سرمایه دار درمقابل بخش دیگر آن ندارد. این ادعا که گویا عدم زیان دهی سرمایه دار به سود کارگر است از جنس همان اعتراض خانۀ کارگر و شوراهای اسلامی کار به کاهش تعرفه های واردات است. چند وقت پیش در روزنامۀ "کاروکارگر" خواندم که 120 تشکل «خانۀ کارگری» درمورد کاهش تعرفه های واردات کالا به ویژه لوازم خانگی به دولت اعتراض کرده اند. این اعتراض خانۀ کارگر هیچ ربطی به منافع کارگران ایران ندارد و درواقع دفاع آشکاراز بخشی از سرمایه داران صنعتی داخلی درمقابل سرمایه داران واردکنندۀ کالاهای خارجی است. بسیارخوب، سرمایه داران تولیدکنندۀ داخلی و زوائد آن ها یعنی تشکل های خانۀ کارگری به سرمایه داران واردکنندۀ کالای خارجی اعتراض کنند که چرا با واردات کالا به تولید داخلی و ملی ضربه می زنند. کارگر چرا باید به سیاهی لشکر این اعتراض تبدیل شود؟ کارگر چرا باید به کاهش تعرفه های واردات اعتراض کند؟ مگر مسئله و مشکل کارگر کاهش یا افزایش تعرفه واردات است؟ آیا اگر تعرفه واردات افزایش یابد و به جای واردات، کالا در داخل تولید شود مشکلات زندگی کارگران حل می شود؟ مثلاً، آیا اگر تعرفه واردات شکر افزایش یابد، کارگر نیشکرهفت تپه دیگر اخراج و بیکار نمی شود؟ فرض کنیم تعرفه واردات شکر افزایش یابد و دست مافیای شکر از «واردات بی رویۀ شکر» کوتاه شود. فرض کنیم تولید کارخانۀ نیشکرهفت تپه و دیگر کارخانه های قندوشکر دوباره برقرارشود، کارگران به سرکاربازگردند و شکر را درداخل تولید کنند. اگر نوسازی ماشین آلات عهدبوقی همین کارخانۀ هفت تپه برای تأمین رقابت با قیمت شکر وارداتی و بدین سان تضمین سودآوری مطلوب سرمایه دار ایجاب کرد که هزاران کارگر این واحد تولیدی رهسپار برهوت خانمان سوز بیکاری شوند آیا بازهم می توانیم حفظ کار کارگران را در گرو افزایش تعرفه واردات شکر بدانیم؟ افزون براین، اگر علت بیکاری کارگران نیشکرهفت تپه کاهش تعرفه واردات باشد، پس کارگران کارخانه های صنایع بزرگ درحال رشدِ داخلی (مثلا خودروسازی ها) چرا بیکار می شوند؟ قابل درک است که شوراهای اسلامی کار و انجمن های صنفیِ نوعِ خانه کارگری به دفاع از «سرمایۀ داخلی» درمقابل «سرمایۀ خارجی» برخیزند و درواقع کارگران عضو خود را به سیاهی لشکر بخشی از بورژوازی داخلی تبدیل کنند، زیرا این تشکل ها درواقع زائده و پشت جبهۀ جناحی از طبقۀ سرمایه دار هستند. اما کارگر چرا باید از «سرمایۀ داخلی» (یا «ملی»!) درمقابل «سرمایۀ خارجی» دفاع کند؟ کارگرانی چون مددی و رضوی چرا باید از بخشی از طبقۀ سرمایه دار درمقابل بخش دیگر آن دفاع کنند؟ مگر این کارگران نمی گویند که می خواهند تشکل «مستقل» ایجاد کنند؟ مگر این ها نبودند که چون نخواستند به قالب تشکل های خانۀ کارگری درآیند مورد ضرب وشتم وحشیانه خانۀ کارگری ها و شورای اسلامی شرکت واحد قرارگرفتند به طوری که حتی زبان منصور اسانلو را بریدند؟ اگر قرار باشد سندیکای کارگران شرکت واحد هم مثل تشکل های خانۀ کارگری از سرمایه داران «اصلاح طلب» و نمایندگان آن ها دفاع کنند و همچون آقای مددی برای متضررشدن آن ها دل بسوزانند، پس فرق این تشکل با خانۀ کارگر و تشکل های زیرمجموعۀ آن چیست؟

واقعیت این است که کارگران به درستی سود یا زیان سرمایه دار را مسئلۀ خودشان نمی دانند. مسئلۀ کارگران این است که دستمزدشان کفاف حتی یک زندگی حداقل را نمی دهد. حرف دل کارگر نه سود و زیان سرمایه دار بلکه این است که امنیت شغلی ندارد و کارفرما هرلحظه اراده کند اورا بیکار می کند. حرف دل او این است که درصورت بیکاری تحت پوشش بیمۀ بیکاری کافی قرارندارد و همان بیمۀ بیکاری ناکافی و موقت هم از دستمزد یک کارگر شاغل بسیارکمتر است، که البته اکثریت کارگران بیکار از همان هم محرومند. حرف دل او این است که در محیط کارش ایمنی ندارد و به دلیل آن که سرمایه دار نمی خواهد برای ایمنی محیط کار هزینه کند، روزانه شمار زیادی از کارگران با کوچک ترین غفلتی جان خود را از دست می دهند. حرف دل کارگر بسیاری حرف های دیگر از این دست است. دغدغه هایی چون «متضررشدن» کارفرما، «کاهش تعرفه واردات»، «واردات بی رویۀ شکر» و نظایر آن ها نه حرف دل و دغدغه کارگران بلکه دغدغۀ سرمایه دارانی است که با دیدن کوه سربه فلک کشیدۀ سود سرمایه داران دیگر خود را مغبون می بینند و برای جبران این غبن می کوشند پا روی دوش کارگران بگذارند تا به این ترتیب با تکیه به نیروی کارگران حرص سیری ناپذیر سوداندوزی خویش را ارضا کنند. این سرمایه داران و نمایندگان سیاسی آن ها همچون عباس عبدی می کوشند که در این وانفسا و برهوت بیداد فقرو فلاکت که کارگران دارند به معنای واقعی کلمه در آتش سرمایه می سوزند، از آتش سوزان جهنم واقعی سرمایه داری برای خود طرفی ببندند. برخورد سرمایه داران «اصلاح طلب» دوم خردادی با کارگران ما را به یاد انسانی می اندازد که درآتش می سوخت و ازانسان های دیگر کمک می خواست. انسان های زیادی با شنیدن ناله های جگرخراش مرگ آلودش به یاری اش شتافتند و کوشیدند او را از مرگ حتمی نجات دهند. در این میان، فردی به صورت همچون آدمیزاد اما به سیرت چونان دیو و دد درحالی که دسته گندمی دردست داشت دوان دوان خود را به محل آتش سوزی رساند و عربده کشان از امدادگران خواست که آتش را خاموش نکنند زیرا او می خواهد گندم اش را برشته کند !! داستان طمعی که عباس عبدی و امثال او به کارگران بسته اند از این دست است. آنان می خواهند از آتش سوزانی که دیگر چیزی نمانده کارگران را جزغاله کند برای خود طرفی ببندند. دراین طمع البته هیچ چیزغریبی نیست. سرمایه داران و اعوان و انصارشان همیشه و درهمه جا به کارگران طمع می بندند. غریب و تأسفبار آن است که کارگر به دست خود راه را برای این طمع سرمایه داران هموار کند، آتش بیار معرکه آنان شود، دربرابرشان زانو بزند و خود را به تخته پرش آنان برای جهیدن به قدرت تبدیل کند.

عبدی سپس گفت و گوی خود را با کارگران شرکت واحد این گونه ادامه می دهد : «... اگر فرض تحلیلی شما این باشد که مشکل امروز، استثمار کارگر است، او در قبال کارفرما جبهه گیری می کند. اما اگر فرض این باشد که برخی سیاست ها موجب پایین آمدن بهره وری می شوند، یقینا کارفرما هم از این سیاست ها متضرر می شود. گرچه کارگر بیشتر متضرر خواهد شد. در این صورت ممکن است کارگر و کارفرما هر دو در یک جبهه با این سیاست ها مخالفت کنند. اما اکنون باید پرسید که استثمار زمینۀ فشار بیشتر بر کارگر را فراهم می آورد یا توسعه نیافتگی ساخت اقتصادی و تصمیمات غلط....»

عبدی کمی پایین تر همین پرسش را این گونه مطرح می کند : «مسئله این است که آیا فعالیت و تشکیلات کارگری در درجۀ اول علیه کارفرما است یا علیه سیاست های غلط اقتصادی. البته بسیاری این دو را یکی می گیرند که اشتباه است چرا که می بینیم بسیاری از صاحبان صنایع هم به این سیستم اقتصادی معترض هستند. از این رو پاسخ به سئوال من درواقع جهت گیری کلی تشکیلات کارگری را نشان می دهد.»

پاسخ مددی به پرسش عبدی چنین است : «البته می توان گفت توسعه نیافتگی اقتصادی تأثیر بسیاری روی متضرر شدن کارگر می گذارد. اگر در شرایط اقتصادی دیگری عمل کنیم شاید شرایط بهتری نیز برای کارگران فراهم شود....»

عبدی بی درنگ می پرسد : «منظورتان این است که کارفرما هم متضرر می شود؟»

و مددی نیز همان پاسخی را می دهد که عبدی می خواهد : « بله. اما عمدۀ فشار همواره روی کارگران است. من چون مسائل کارگری را در اولویت خود می دانم بنابراین معتقدم در این شرایط ضربۀ اقتصادی بر صاحبان بنگاه ها چندان زیاد نیست و شاید این افراد چندان از بلبشوی اقتصادی هم ناراضی نباشند. به عنوان مثال تحت عنوان خصوصی سازی و کارآفرینی امتیازاتی اعطا شد که امروز مشخص شده است که به نوعی برباددادن منافع بود. در این شرایط کارگران باید فشارهای بیشتری را متحمل شوند. در سال های اولیۀ پیروزی انقلاب و دوران جنگ همواره کارگران همچون دیگران تحت فشار اقتصادی قرارداشتند، اما این دوران ویژه ای بود. امروز هم براساس برنامه هایی که بعداً معلوم می شود بی حساب و کتاب بوده، کارگران متضررمی شوند. از این رو، به نظر من اگر کارگران در سازمان ها و تشکل های فراگیرتری سازماندهی می شدند توان جلوگیری از بسیاری ضررهای ملی را داشتند».

می بینیم که چگونه یک نمایندۀ فکری و سیاسی سرمایه داری «اصلاح طلب» با هوشیاری و جهت دهی سنجیده و حساب شده می کوشد کارگر و به طورکلی تشکیلات کارگری را به متحد خود تبدیل کند تا «هردو در یک جبهه» علیه بخش دیگری از طبقۀ سرمایه دار و نمایندگان آن (جناح احمدی نژاد و به طورکلی جناح راست دولت جمهوری اسلامی) موضع بگیرند. عبدی آشکارا و زیرکانه می کوشد کارگران را به جهت مورد نظر خود یعنی اتحاد کارگران با سرمایه داران «خصوصی» و «اصلاح طلب» برای مقابله با «سیاست های غلط» دولت احمدی نژاد بکشاند. متأسفانه آقای مددی نیز دقیقا به دلیل سندیکالیست و رفرمیست (اصلاح طلب) بودن اش همان جوابی را می دهد و همان جهتی را برمی گزیند که عبدی می خواهد. او نیز چون عبدی از «توسعه نیافتگی اقتصادی» سخن می گوید و برای متضررشدن کارفرما دل می سوزاند، هرچند به عنوان یک کارگر به هرحال نمی تواند نگوید که «مسائل کارگری را در اولویت خود می داند» و «ضربۀ اقتصادی به صاحبان بنگاه ها چندان زیاد نیست و شاید این افراد چندان از بلبشوی اقتصادی هم ناراضی نباشند.»

اما «عبدی پسند»ترین سخن آقای مددی همان است که روزنامۀ «کارگزاران» یعنی ارگان کنونی سرمایه داران اصلاح طلب آن را تیتر کرده است : تشکیلات کارگری جلو ضررهای ملی را می گیرد. اولاً باید از آقای مددی پرسید که مگر «ضرر ملی» ضرر کارگر است که شما به عنوان کارگر برای آن دل می سوزانید؟ برای هر کارگر آگاهی روشن است که «ضرر ملی» چیزی جز ضرر سرمایه داران و دولت آن ها نیست، که آن هم، همان گونه که گفتم، چیزی جز وارونه پردازی نیست. راست آن است که سرمایه دار ممکن است در شرایط خاصی نتواند سوداندوزی مطلوب داشته باشد، واین با متضررشدن فرق می کند. اما فرض کنیم سرمایه داران و دولت آن ها واقعاً ضرر می کنند. دل سوزی کارگر برای ضرر سرمایه دار چه معنایی دارد؟ یک معنای دل سوزی کارگر برای ضرر سرمایه داران و دولت آن ها می تواند این باشد که گویا اگر سرمایه داران به جای ضرر سود ببرند، این سود علاوه بر سرمایه دار به جیب کارگر هم می رود. این، حقیقت ندارد. همان گونه که گفتیم، اتفاقاً سودآوری سرمایه مستلزم کاهش دستمزد کارگران است و نه افزایش آن. ثانیاً، اساساً کارگر چرا باید خود را وارد بحث سود و زیان کسانی بکند که چه سود ببرند و چه زیان هدفشان چیزی جز بهره کشی از کارگران نیست. دراین مورد، فکر می کنم همان ضرب المثلی که خودِ کارگران به کار می برند گویاتر از هر بیان دیگری است. آن ها می گویند کارگر مثل مرغ می ماند که آن را هم در عزا می کشند و هم در عروسی. به راستی، برای کارگری که هم در سوددهی سرمایه استثمار می شود و هم در زیان دهی آن، چه فرقی می کند که سرمایه دار سود می کند یا زیان؟ ثالثاً، مگر کارگران «ملت» و «میهن» دارند که آقای مددی می کوشد آنان را نگران و دل سوز «ضرر ملی» نشان دهد؟ دراین مورد نیز کارگران آگاه می دانند که «ملت» و «میهن» بورژوازی هیچ معنایی جز شقه شقه کردن کارگران دنیا و تبدیل آن ها به گوشت دم توپ سرمایه داران «خودی» درمقابل سرمایه داران «بیگانه» ندارد. پایین تر درمورد ناسیونالیسم یا ملی گرایی آقای مددی بیشتر سخن خواهم گفت. رابعاً، و از همۀ این ها مهم تر، برداشت مددی از تشکل کارگری است. از نظر مددی، تشکل کارگری سازمانی است که از ضرر ملی جلوگیری می کند. دراینجا، آقای مددی راز این همه سندیکا سندیکا کردنِ خود و سندیکالیست های دیگر را به خوبی برملا می کند. پرسش این است که آیا کارگران تشکل را برای مبارزه با سرمایه داران و دولت آن ها می خواهند یا برای جلوگیری از ضرر آن ها ؟ آیا اقدام خودِ کارگران شرکت واحد دربرپایی تشکل خویش بدون اجازۀ دولت اقدامی علیه سرمایه داران و دولت آن ها بود یا برای جلوگیری از ضرر آن ها ؟ آیا اعتصاب کارگران شرکت واحد برای افزایش دستمزد و دیگر مطالبات ضدسرمایه داری کارگران شرکت واحد بود یا برای جلوگیری از ضرر کارفرما و دولت سرمایه داری ؟ آیا خودِ مددی و اسانلو و دیگر فعالان شرکت واحد به علت مبارزه برای افزایش دستمزد کارگران و لطمه زدن به منافع سرمایه داران به زندان افتادند و محاکمه شدند و همچنان می شوند یا برای جلوگیری از ضرر شرکت واحد و دولت جمهوری اسلامی؟ و بالاخره آیا جلب نظر سرمایه داران «اصلاح طلب» و نمایندگان آن ها همچون عباس عبدی این قدر اهمیت دارد که روی تمام مبارزات کارگران شرکت واحد از جمله مبارزۀ خودِ مددی خط بطلان کشیده شود؟

درک سرمایه دارانۀ آقای مددی از تشکل کارگری در پاسخ به پرسش بعدی عباس عبدی خود را بیشتر نشان می دهد. عبدی می پرسد : «در جوامعی مثل آمریکا تعداد بیکاران کم هستند و اغلب نیز تحت پوشش بیمه ای قرار دارند. اما در ایران درصد بیکاری زیاد است و حجم بالایی از این بیکاران هم افرادی هستند که تازه می خواهند به عنوان نیروی کار جدید وارد بازار کار شوند. شما فکر می کنید یک سندیکای کارگری برای این افراد چه کاری می تواند انجام دهد. چرا همواره بین کسانی که کار و شغل دارند با کسانی که بیکار هستند، رقابتی نیز وجود دارد؟» آقای مددی چنین پاسخ می دهد : «... تصور من این است که اگر سندیکاها سازوکارهای مناسبی داشته باشند می توانند تأثیر لازم را بر صاحبان قدرت جهت یافتن راه حل مشکلات جامعه بگذارند. به عنوان مثال، اگر برخی روش ها کمکی به حل بیکاری نمی کند اتحادیه های کارگری می توانند فشار بیاورند تا این روند ادامه نیابد. به عنوان مثال، میلیون ها تن کالا از چین وارد کشور می شود. اگر جلو ورود این کالاها گرفته شود یقیناً تا حدی به تقویت تولید و کاریابی کمک خواهد کرد.»

به این ترتیب می بینیم که به نظر مددی سندیکا تشکلی است که به صاحبان قدرت کمک می کند تا آن ها راه حل مشکلات جامعۀ سرمایه داری را پیدا کنند. در اینجا مددی کاملاً درست می گوید. باید اذعان کرد که سندیکا همین است که او می گوید. سندیکا هم اکنون در همه جا ابزار و عصای دست سرمایه داران و دولت آن ها است. سندیکا به سرمایه داران و دولت آن ها کمک می کند که راه حل مشکلات جامعۀ سرمایه داری را پیدا کنند، به عبارت دیگر به سرمایه داران و دولت ها می گوید کارگر را چگونه استثمار کنند که دچار مشکل نشوند. سندیکا مبارزۀ کارگران با سرمایه داران و دولت آن ها را به سازش می کشاند تا سرمایه داران و دولت آن ها دچار مشکل نشوند. سندیکا با اعتصاب کارگران یا حداقل با ادامۀ آن مخالفت می کند و در راه آن سنگ می اندازد تا سرمایه داران و دولت آن ها دچار مشکل نشوند. در حالی که شکم گرسنۀ کارگران و خانواده هایشان آنان را به اعتصاب می کشاند، سندیکا برسر کارگرانِ خواهان اعتصاب فریاد می زند که «طبق کدام قانون می خواهید اعتصاب کنید؟» (این را منصور اسانلو در یکی از جلسات عمومی سندیکا پیش از اعتصاب اول، که من خود در آن حضور داشتم، ازیکی از رانندگان طرفدار اعتصاب پرسید. آن کارگر راننده هم در پاسخ به این پرسش دست فرزند کوچکش را- که با خود همراه آورده بود- بلند کرد و گفت: طبق قانون شکم گرسنۀ این بچه ام !). سندیکا از کارگران می خواهد که پایشان را از چهارچوب قانون بیرون نگذارند تا سرمایه داران و دولت آن ها دچار مشکل نشوند. کمکی که سندیکا به صاحبان قدرت می کند تا راه حل مشکلات جامعۀ سرمایه داری را پیدا کنند چیزی جز این ها نمی تواند باشد. سندیکا فقط با این کارها می تواند به صاحبان قدرت کمک کند تا آن ها مشکلات جامعۀ سرمایه داری را حل کنند. سندیکا تشکل سازش کارگر با سرمایه دار است و در هرجا که جز این عمل کرده است فقط و فقط در اثر فشار تودۀ کارگران از پایین بوده است. نظر مددی درمورد جلوگیری از ورود کالای خارجی برای حل مشکل بیکاری همان طرح خانۀ کارگر مبنی بر بالابردن تعرفه های واردات است، که چنان که گفتم هیچ ربطی به حل مشکل بیکاری ندارد و صرفاً طرحی است برای تقویت سرمایۀ صنعتی در مقابل سرمایۀ تجاری. بنابراین، ازاین لحاظ، سندیکای مورد نظر آقای مددی چیزی جز شکل اپوزیسیونی خانۀ کارگر و تشکل های دولتی نیست. به عبارت دیگر، سندیکا چیزی جز شکل اپوزیسیونیِ انجمن صنفی نیست. منظورم از اپوزیسیون در اینجا اصلاح طلبان بیرون از حکومت اعم از مذهبی و غیرمذهبی است. اگر اصلاح طلبان درون حکومت اهداف سیاسی خود را از طریق تشکل هایی چون «انجمن صنفی روزنامه نگاران» دنبال می کنند، اصلاح طلبان بیرون حکومت نیز اهداف خود را در زمینۀ مسائل کارگری از طریق سندیکا پی می گیرند، و این اهداف نه تنها در جهت منافع کارگران نیست بلکه کارگران را دقیقاً به سیاهی لشکر جناحی از طبقۀ سرمایه دار تبدیل می کند.

آقای داود رضوی درک کارفرمایی از تشکیلات کارگری را رو راست تر از مددی بیان می کند. ایشان می گوید : «اکنون در تمام دنیا این بحث را پذیرفته اند که یک تشکیلات مستقل کارگری که بدون دخالت دولت شکل گرفته باشد، می تواند به کارفرما نیز کمک کند.» حسن اظهارنظرهای کارگرانی چون داود رضوی در این است که درک سرمایه دارانه از تشکل «مستقل»(!) کارگری را در لفافۀ چپ نمی پوشاند. رضوی آشکارا می گوید تشکل مستقل کارگری تشکلی است که به کارفرما کمک می کند. ایشان دچار این توّهم مخرب و ضدکارگری است که گویا تشکلی که به کارفرما کمک کند می تواند مستقل باشد. به نظر ایشان، برای آن که یک تشکل کارگری مستقل باشد همین کافی است که دولت در شکل گیری آن دخالت نداشته باشد. شاید ایشان نمی داند که در اروپا و آمریکا دولت کوچک ترین دخالتی در شکل گیری اتحادیه های کارگری ندارد، اما همین اتحادیه ها نه تنها مستقل نیستند بلکه تا مغز استخوان به رابطۀ سرمایه (و نه لزوماً کارفرما و دولت) وابسته اند. به این ترتیب، در دیدگاه آقایان رضوی و مددی، تشکل کاملاً وابسته به سرمایه به تشکل مستقل کارگری تبدیل می شود. بی دلیل نیست که دیدگاه این کارگران در دل عباس عبدی قند آب می کند. دقت کنید : «شکی نیست که امروز کارفرما نیز باید متوجه شده باشد که در نبود تشکیلات مستقل کارگری متضرر می شود. چون این تشکیلات به دنبال تحقق خواسته ها و برنامه هایی است که سطح بهره وری را بالا خواهد برد.» برای هرکس که می خواهد معنای تشکل «مستقل» از نظر سرمایه داران و نمایندگان آن ها بداند این سخن عباس عبدی بهترین تعریف را به دست می دهد : تشکل «مستقل» کارگری تشکلی است که به دنبال تحقق خواسته ها و برنامه هایی است که سطح بهره وری را بالا خواهد برد. کور از خدا چه می خواهد جز دو چشم بینا ؟! نمایندۀ سرمایه از تشکل «مستقل» کارگری چه می خواهد جز تلاش برای بالابردن سود سرمایه دار؟! بی دلیل نیست که «حزب مشارکت اسلامی» به عنوان یکی از احزاب سرمایه داری «اصلاح طلب» از تشکل «مستقل» ی چون سندیکای کارگران شرکت واحد (و نه از تودۀ کارگران شرکت واحد) دفاع می کند و نمایندگان خود را به مجمع این سندیکا می فرستد. همین جا لازم است بگویم که درست در نقطۀ مقابل این دفاع رفرمیستی از سندیکای شرکت واحد، «کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل کارگری" قرارداشت که جلوتر از تمام تشکل های دیگر پای به پای کارگران شرکت واحد و درکنار آنان از مبارزاتشان دفاع کرد به طوری که در تکثیر و توزیع اعلامیۀ اعتصاب در شهر تهران از خودِ فعالان شرکت واحد هم فعال تر بود.

اما مشکل سندیکالیست های شرکت واحد به رفرمیسم منحصر نمی شود. سکۀ رفرمیسم آنان روی دیگری نیز دارد که همان ناسیونالیسم است. در بالا، نگرانی آقای مددی درمورد «ضررملی» را دیدیم، ضرری که درواقع چیزی جز ضرر سرمایه داران ایرانی و دولت آن ها نیست. ملی گرایی مددی خود را آشکارا در بحث مقایسۀ ایران با چین نشان می دهد. او می گوید : «شما ببینید که سطح رفاه چین در 10 سال گذشته چقدر بالا آمده است. ما هیچ کدام از آن رفاه برخوردار نیستیم و همچنین کار هم نداریم. چین اکنون سالانه رشدی معادل 10درصد دارد. اما در ایران وضعیت چگونه است؟ به نظر من آن فرایند ملی که سبب رشد 10درصدی چین می شود، در ایران وجود ندارد.» در اینجا از این طنز تلخ و تأسفبار تاریخ می گذرم که روزگاری نه چندان دور حزب توده و اکثریت فدایی و اعوان و انصار آن ها «حزب کمونیست» چین و دولت آن و احزاب و گروه های طرفدار آن ها را تحت عنوان «مائوئیسم» و«انحراف به طرف سرمایه داری» مورد شدیدترین کینه ها و نفرت ها قرار می دادند تا آن حد که نه تنها از لو دادن آنان به پلیس سیاسی دریغ نمی کردند بلکه حتی از اعدام آن ها توسط جمهوری اسلامی دفاع می کردند. اکنون همان «مائوئیسم» و مظهر«انحراف به طرف سرمایه داری» به الگوی آقای مددی بدل شده است !! دردناک و تأسف انگیز است، اما واقعیت دارد. بگذریم.

دراینجا نیز می بینیم که چگونه آقای مددی رشد سرمایه داری را معادل بالارفتن رفاه عمومی می گیرد.بحث ها ی پیشین را تکرار نمی کنم و همین قدر می گویم که سرمایه داری - به ویژه در اوضاع و احوال کنونی آن که دوران نئولیبرالیسم نامیده می شود - ممکن است از رشد 10درصدی که چه عرض کنم حتی از نرخ رشدهای بسیاربالاتر برخوردار باشد درحالی که کارگران در فقر و نکبت مطلق دست وپا بزنند. لازمۀ سودآوری افزون تر و بدین سان رشد بیشتر سرمایه داری تحمیل فقر و سیه روزی هرچه بیشتر برطبقۀ کارگر است. و اگر درجایی چنین نیست، بدون هیچ تردیدی علت آن فقط و فقط مبارزۀ طبقه کارگر است و نه گرایش سرمایه داری به رشد رفاه عمومی. بی گمان، سرمایه داران و دولت آن ها از خوشحالی در پوست خود نخواهند گنجید وقتی ببینند یک کارگر در وارونه نمایی حقیقت با آن ها همصدا شده و چنین گرایشی را به سرمایه داری نسبت می دهد.

اما نکتۀ مورد نظرمن در گفتۀ آقای مددی عبارت «فرایند ملی» است. مددی با این عبارت جان کندن کارگران چینی ازجمله تن دادن به یکی از وحشیانه ترین شکل های تشدید استثمار در تاریخ سرمایه داری و نیزکشتار یکریز و مدام کارگران در اعماق سیاه معادن سرمایه برای رشد سرمایه داری چین و ساقط کردن خود از هرگونه هستی را به یک ارزش تبدیل می کند که کارگران ایرانی نیز باید آن را الگوی خود کنند. درواقع وقتی ایشان از فقدان «فرایند ملی» درمیان کارگران ایران انتقاد می کند دارد به کارگران ایران می گوید که چرا مثل کارگران چینی برای سرمایه داران جان نمی کنند و نرخ رشد سرمایه را در ایران بالا نمی برند. و این درست همان نکته ای است که عبدی می خواهد از زبان مددی بشنود. عبدی که دقیقاً منتظر است مددی همین نکته را بگوید حرف او را می قاپد و بلافاصله می گوید : «سئوال من در رابطه با این که مشکل ما درکجاست نیز ناظر برهمین بحث بود، یعنی بیگانگی کارگر با سیستم اقتصادی. البته ممکن است برخی کارگران وضع بهتری به نسبت چین داشته باشند اما آن حس را که کارگر چینی دارد، کارگر ایرانی ندارد...». می بینیم که به نظر عباس عبدی مشکل کارگر ایرانی این است که با سیستم سرمایه داری بیگانه است. برای آن جان نمی کند. از جانش برای آن مایه نمی گذارد. حس ناسیونالیستی کارگر چینی را ندارد. ناسیونالیسم یا ملی گرایی، که چیزی جز نظریه تکه تکه کردن کارگران جهان و دادن یک هویت ملی به هریک از این تکه ها برای تبدیل آن ها به گوشت دم توپ و سیاهی لشکر سرمایه داران این یا آن کشور نیست، جزء جدایی ناپذیری از ایدئولوژی سرمایه داری و نمایندگان آن است. از عباس عبدی هم انتظاری جز دفاع از ناسیونالیسم نمی رود. بحث ما بر سر ناسیونالیسم ابراهیم مددی به عنوان کارگر شرکت واحد است. متأسفانه مددی در پاسخ به عبدی بازهم همان چیزی را که او می خواهد تکرارمی کند : « بله، کارگر چینی به طور آگاهانه به دستمزد پایین راضی است. چرا؟ چون قصد فتح بازار جهانی را دارد. اگر در ایران هم چنین حسی ایجاد شود یقیناً مردم ایران و کارگران ما برای تحقق آن مایه خواهند گذاشت. سابقۀ چنین امری هم وجود دارد، مثل 8 سال جنگ با عراق. اما اکنون به دلیل برخی برنامه و سیاست های لرزان فاقد چنین حسی هستیم». دقت کنید که چگونه در اینجا تلاش طبقۀ سرمایه دار چین و دولت آن برای پایین نگه داشتن سطح دستمزد تحت لوای ناسیونالیستی «فتح بازار جهانی» به عنوان امری که گویا کارگران چینی خود داوطلب آن شده اند نشان داده می شود. این وارونه نمایی را اگر یک نمایندۀ سرمایه مرتکب شود جای تعجب نیست. زیرا این نماینده به هرحال می کوشد ذهن کارگر را از دشمن اصلی اش یعنی سرمایه منحرف کند و رقیب خارجی خود در عرصۀ بازار جهانی را به عنوان دشمن کارگر معرفی کند. این نمایندۀ ناسیونالیست سرمایه داری می کوشد حقیقت را وارونه نشان دهد و به کارگر القا کند که مبارزه با این دشمن خارجی برای فتح بازار جهانی مستلزم پایین بودن سطح دستمزد کارگران و بدین سان تحمل فقر و فلاکت و سیه روزی و همچنین خفقان و سرکوب است. این نمایندۀ سرمایه با این کار درواقع به وظیفۀ طبقاتی خود عمل می کند و به این معنا بر او هیچ حَرَجی نیست. اما وقتی کارگر طوطی وار این وارونه نمایی نمایندۀ سرمایه را تکرار می کند انسان نمی تواند متعجب و متأسف نشود. تأسف آورتر از این، توجیه وتقدیس جنگ جنایتکارانه دو دولت سرمایه داری ایران و عراق برای گوشت دم توپ کردن کارگران این دو کشور است. مددی از کارگران ایران می خواهد حس ناسیونالیستی داشته باشند و همچون زمان جنگ ایران وعراق برای تحقق منافع سرمایه داران ایرانی و دولت آن ها از خود مایه بگذارند. گویا خون کارگران ایران در سلاخ خانه های کار وتولید کم مکیده می شود که اینک باید آن را در میدان جنگ برای سرمایه داران بر زمین بریزند. از مددی به عنوان کارگر انتظار می رفت که رک وصریح به عبدی بگوید : برو این دام بر مرغ دگر نه ! اما او نه تنها این را نمی گوید بلکه با پای خود وارد دام صیادی چون عبدی می شود. سهل است، کاسۀ داغ تر از آش هم می شود و آنچه را که حتی عبدی نمی گوید بر زبان می آورد : تقدیس جنگ سرمایه دارانۀ ایران و عراق و تبلیغ آن به عنوان امری که در خدمت منافع کارگران است. او افسوس می خورد که اکنون کارگران ایران فاقد حس ناسیونالیستی زمان جنگ ایران وعراق هستند. هشت سال جنگ به کارگران ایران نشان داد که آنان نباید روی مین سرمایه داران می رفتند و نباید خود را فدای منافع آنان می کردند. اکنون آقای مددی بر فقدان این حس ناسیونالیستی در میان کارگران افسوس می خورد. جای بسی تأسف است.

به این ترتیب، روشن می شود که تشکیلاتی کارگری که کارش جلوگیری از ضررهای ملی باشد ( یعنی همان سندیکا یا اتحادیه ) چیزی جز یک تشکل رفرمیستی – ناسیونالیستی نمی تواند باشد : از یک سو درعرصۀ اقتصاد جلو ضرر سرمایه داران و دولت آن ها را می گیرد و، از سوی دیگر، در قلمرو سیاست کارگران را قربانی و گوشت دم توپ «ملت» و «میهن» بورژوازی می کند. حداکثر کاری که چنین تشکلی برای کارگران می تواند بکند چانه زنی با کارفرما برای درصد بسیار ناچیزی از افزایش دستمزد در چهارچوب پذیرش بی چون و چرا ومطلق مناسبات سرمایه داری است، که درمورد کشورهایی چون ایران حتی این چانه زنی نیز منتفی است ( پایین تر درمورد چرایی این نکته توضیح خواهم داد ). این کار نیز در غیاب توده کارگران و در پشت درهای بسته انجام می گیرد. مسئولان سندیکا در این مورد دقیقاً مثل رؤسای ادارات دولتی عمل می کنند (به این معنا سندیکا خود نوعی ادارۀ دولتی است که کارگران باید از دست کارفرما به آن شکایت کنند ) و مثلاً تصمیم می گیرند که به مذاکرات خود با کارفرما خاتمه دهند یا آن را ادامه دهند یا فرمان پایان اعتصاب را صادر کنند، بدون این که در هیچ یک از این موارد نیازی به شرکت دادن توده کارگران در تصمیم گیری ببینند. برای نمونه وقتی قالیباف، شهردار تهران، به منطقۀ 6 شرکت واحد آمد و کارگران این شرکت را با وعده و وعید فریب داد و از هیئت مدیرۀ سندیکای کارگران این شرکت خواست به اعتصاب (اعتصاب اول این کارگران در اوایل دی ماه 84) پایان دهند، آقای مددی بدون این که تصمیم گیری در این مورد را به نظرخواهی از تودۀ کارگران اعتصابی موکول کند از کارگران خواست به اعتصاب پایان دهند. در آن زمان منصور اسانلو- رئیس هیئت مدیره - در بازداشت بود و مددی به عنوان نایب رئیس باید به جایش تصمیم می گرفت. همین جا بگویم که وقتی اسم منصور اسانلو را می برم نمی توانم به ظلمی که درحق او (و نیز آقای غلامحسینی) شده است اشاره نکنم. من فعالیت کارگری اسانلو و غلامحسینی را حق مسلم آنان می دانم و محکومیت وحبس آن ها را در زندان به علت فعالیت کارگری محکوم می کنم. اما درعین حال مخالفت با دیدگاه ها و عملکرد اسانلو را حق مسلم خود می دانم و بر این باورم که این دیدگاه ها و عملکرد به حال جنبش کارگری کاملاً مضر است و باید مورد نقد جدی قرار گیرد. اسانلو در مصاحبۀ اخیرش حتی با نفس اعتصاب کارگران شرکت واحد مخالفت کرده و درواقع از آن اعلام برائت نموده است. او می گوید : « تا زمانی که من مدیر سندیکا بودم ما اعتصاب نکردیم و هیچ بیانیه ای مبنی بر اعتصاب در دوران حضور بنده در هیئت مدیرۀ سندیکا صادر نشد.» (مصاحبه با مسعود باستانی، نشریۀ شهرگان، 26 تیر 87) پرسش این است که اساساً چرا باید اعتصاب کردن یا نکردن کارگران به تصمیم رئیس یا نایب رئیس یا حتی کل اعضای هیئت مدیرۀ سندیکا مشروط شود؟ کارگری که شکم گرسنۀ فرزندش به او می گوید اعتصاب کن تا بتوانی حقت را از حلقوم کارفرما بیرون بکشی چرا باید منتظربماند که رئیس یا نایب رئیس سندیکا به او بگوید اعتصاب بکند یا نکند؟ این دقیقاً ساختار و مکانیسم تصمیم گیری در سندیکا است که باعث محرومیت کارگران از شرکت و تصمیم گیری درمورد مسئلۀ مهمی چون شروع اعتصاب یا ادامه یا پایان آن می شود. و این ساختار و مکانیسم نیز دقیقاً در راستای همان ماهیت سرمایه دارانه، رفرمیستی و غیرکارگری سندیکا است. سندیکا نه تشکل مبارزه برای منافع کارگران بلکه تشکل تقویت پشت جبهۀ احزاب جناح چپ بورژوازی است. به گفتۀ زیر از اسانلو دقت کنیم تا این معنای سندیکا را بهتر درک کنیم : «اگر فدراسیون سراسری کارگران تشکیل شود هرکسی بخواهد رئیس جمهور شود اول باید با ما مذاکره کند.» (همان جا) آقای اسانلو با این گفته می خواهد بگوید که وقتی سندیکا تودۀ کارگران را درخود متشکل کند و به یک قدرت بدل شود آنگاه در مذاکره با نامزد ریاست جمهوری (مثلا خاتمی) مطرح خواهد کرد که در صورت پیگیری مطالبات کارگران از سوی این نامزد، سندیکا از کارگران خواهد خواست که به او رأی بدهند. من پایین تر توضیح خواهم داد که این حرف ها در ایران خواب وخیالی بیش نیست. اما فرض کنیم چنین باشد. مصادیق اعلای گفتۀ اسانلو را در اروپا و آمریکا باید جست. آیا واقعاً اسانلو فکر می کند در مذاکرات اتحادیه های کارگری اروپا و آمریکا با نامزدهای ریاست جمهوری چیزی نصیب تودۀ کارگران اروپا و آمریکا شده است یا می شود؟ چه چیزی؟ آری، بدون شک در این مذاکرات چیزهای زیادی، از پول و سهام گرفته تا مقام های گوناگون، نصیب رهبران اتحادیه ها شده است. اما فکر نمی کنم آقای اسانلو بتواند این ها را به حساب امتیازات تودۀ کارگران بگذارد. به عبارت دیگر، حتی در بهترین سندیکاها نیز کلاه تودۀ کارگران پس معرکه است و این ها فقط نقش سیاهی لشکر احزاب سرمایه داری و جیره خواران آن ها در رهبری سندیکاها را ایفا می کنند. سندیکا نه تشکل تودۀ کارگران بلکه تشکل مطلوب جناح رفرمیست – ناسیونالیست بورژوازی است. ازهمین رو است که دکتر محمد ستاری فر، معاون رئیس جمهوری و مدیر عامل سازمان تأمین اجتماعی در دولت اول خاتمی (76 تا 80) « درحسرت سندیکای مستقل» به سر می برد. ( شهروند امروز، 15 اردیبهشت 87) یا داریوش فروهر، ملی گرا و پان ایرانیست معروف و اولین وزیر کار رژیم جمهوری اسلامی که خود به دست عوامل همین رژیم کاردآجین شد، این گونه کارگران را به دوری از شورا و کمیتۀ انقلابی و روی آوردن به سندیکا فرا می خواند : « یادآور می شوم که تنها راه کارگر برای دفاع از حقوق خود تشکیل سندیکای واقعی است و نه تکیه به شوراهای خلق الساعه و کمیته های انقلابی. همۀ نیروی خود را برای ساختن سندیکای واقعی که مدافع حقوق شما باشد بسیج کنید و به همت سندیکاها محیط کارخانه ها را از برخورد و اعمال نظریات سیاسی این دسته و آن دسته به دور دارید.» (روزنامۀ کیهان، 8/1/58)

پرسش مهمی که در اینجا پیش می آید این است که اگر سندیکا تشکل مطلوب جناح سرمایه داری «اصلاح طلب» است پس چرا جمهوری اسلامی، که یک دولت سرمایه داری است، آن را سرکوب می کند و نمی گذارد تشکیل شود؟ چرا رهبران آن را محاکمه می کند و به زندان می اندازد؟ فکر می کنم پاسخ این پرسش در خودِ این پرسش نهفته است : درست به همان دلیل که جمهوری اسلامی اصلاح طلبی را برنمی تابد، سندیکا یعنی تشکل مطلوب این جریان رانیز برنمی تابد و آن را سرکوب می کند. بحث مفصل درمورد چرایی این واقعیت جامعۀ سرمایه داری ایران مجال دیگری را می طلبد. در اینجا به این نکتۀ اساسی بسنده می کنم که رابطۀ سرمایه در ایران یک ویژگی ذاتی و اساسی دارد و آن خرید وفروش نیروی کار به قیمت بسیارارزان و حتی شبه رایگان همراه با تحمیل بی حقوقی مطلق بر کارگران است. دوام و بقای سرمایه در ایران درگرو حفظ این ویژگی ذاتی واساسی است. بدون این ویژگی اساساً رابطۀ سرمایه در ایران نمی تواند معنا و موجودیت داشته باشد. اما حفظ این ویژگی مستلزم چماق یعنی دولت دیکتاتور و مستبدی (اعم از سلطنتی یا دینی) است که کمترین اعتراض کارگری حتی درمورد مطالبات پایه ای را نیز با شلاق و شکنجه و زندان و اعدام و تیرباران و حمام خون پاسخ گوید. بدیهی است که چنین روبنایی هیچ گونه رفرم و اصلاح در چهارچوب مناسبات سرمایه داری ازجمله وجود تشکل های کارگری قانونی خواستار چانی زنی کارگران و کارفرمایان و احقاق حقوق کارگران حتی برمبنای قانون خودِ جمهوری اسلامی را برنمی تابد. در چنین وضعیتی، در برابر کارگر ایرانی دو راه بیشتر باقی نمی ماند : یا تن دادن به فقر وفلاکت و سیه روزی و سرکوب یا اعمال قدرت طبقاتی علیه سرمایه و دولت آن از طریق اتحاد و تشکل شورایی وضدسرمایه داری سراسری طبقۀ کارگر. راه سندیکا سازی و درخواست از دولت برای رسمیت دادن و قانونی کردن سندیکا هیچ معنایی جز دادنِ آدرس غلط به کارگران و فرستادن آن ها به دنبال نخود سیاه ندارد. در اثبات صحت این نکته همین بس که بگویم جمهوری اسلامی سرمایه اکنون دیگرحتی اجازۀ تشکل های مصوب در قانون کار خودش ( یعنی شورای اسلامی کار و انجمن صنفی) را هم نمی دهد، چه رسد به سندیکا که اگرچه هیچ فرق ماهوی با انجمن صنفی ندارد اما به علت نام و شکل اپوزیسیونی اش به هر حال مورد طعن و لعن و غضب جمهوری اسلامی است . درایران، تشکل واقعی و راستین تودۀ کارگران فقط و فقط درجریان مبارزه ای طولانی و توأم با هزینه های بسیار و فقط و فقط به صورت اعمال قدرت تحمیل کننده طبقۀ کارگر علیه طبقۀ سرمایه دار و دولت آن یعنی فقط و فقط به صورت « دوفاکتو» ( یعنی غیرقانونی و غیررسمی، درمقابل « دوژور» یعنی قانونی و رسمی) می تواند تشکیل شود.

به این ترتیب، سندیکا در ایران از یک سو نه سازمان راستین طبقۀ کارگربلکه تشکل مطلوب جناحی از طبقۀ سرمایه دار است و، از سوی دیگر، نه فقط بخت و اقبال قانونی و رسمی شدن را ندارد بلکه توسط دولت سرمایه داری سرکوب می شود. این همان ویژگی سندیکا در ایران است که من آن را با ضرب المثل «از این مانده و از آن جا رانده» بیان می کنم. کارگر اگر به نظام سرمایه داری و دولت آن توّهم داشته باشد و فکر کند از راه قانون سرمایه می تواند به حق وحقوقش برسد دنبال انجمن صنفی می رود و نه دنبال سندیکا، که همان انجمن صنفی است با این تفاوت که نه تنها مزیت قانونی و رسمی بودن را ندارد بلکه سرکوب هم می شود و اعضای آن هم کارشان را ازدست می دهند و هم باید زندان را تحمل کنند. از سوی دیگر، کارگری هم که نظام سرمایه داری را شناخته باشد و توّهمی به آن و قوانین اش نداشته باشد دنبال تشکل شورایی ضدسرمایه داری می رود، که اگرچه غیرقانونی و غیررسمی و هزینه بردار است اما به هرحال درقبال هزینه ای که کارگر برای آن می پردازد دستاوردی هم برای او دارد زیرا با تکیه بر نیروی خودرهانندۀ تودۀ کارگران قادر است سرمایه دار و دولت آن را عقب نشاند و حق وحقوق کارگران را درحد توانش به آن ها تحمیل کند. پس، این دسته از کارگران هم دنبال سندیکا نمی روند، زیرا سندیکا نه فقط هزینه بردار است و کارگر به خاطرش هم کارش را از دست می دهد و هم به زندان می افتد بلکه مطلقاً توان آن را ندارد که حتی ابتدایی ترین مطالبات کارگران را بر سرمایه و دولت آن تحمیل کند. به عبارت دیگر، حکایت سندیکا برای این دسته از کارگران همان حکایت «آش نخورده و دهن سوخته» است. بدین سان، سندیکا در ایران تشکلی است که از هردو سر وِل است : نه به درد کارگر متوّهم به سرمایه داری می خورد و نه به کار کارگر ضدسرمایه داری می آید. نه کارگر طرفدار سرمایه داری دنبال آن می رود و نه کارگر مخالف سرمایه داری.

آنچه سندیکای شرکت واحد اکنون پس از سه سال به ناچار به زبان آورده دقیقاً اعتراف و اذعان به همین «از این جا ماندگی و از آن جا راندگی» یا «ازدوسروِل بودن» است : «متأسفانه امروز با گذشت سه سال از نخستین اعتراض صنفی مان به بیشتر خواسته هایمان که نرسیدیم هیچ بلکه حدود 30 نفر از همکارانمان هنوز با حکم اخراج، بیکار هستند و دو نفر روزهای سختی را در زندان های ایران می گذرانند» («سومین سالروز اعتراض آرام سندیکایی (روشن کردن چراغ اتوبوس ها) گرامی باد»، 16/6/87). باید از دوستان هیئت مدیرۀ سندیکای شرکت واحد که این گونه صادقانه به ناکامی سندیکا اعتراف می کنند پرسید : چرا به اینجا رسیده اید که دیگر حتی نام اعتصاب جسورانه و دلاورانۀ خود را نمی برید؟ چرا سندیکا نتوانست به بیشتر خواسته های کارگران برسد؟ چرا حدود 30 نفر از همکارانتان هنوز با حکم اخراج، بیکار هستند؟ و چرا دو نفر از اعضای هیئت مدیره روزهای سختی را در زندان می گذرانند؟ آیا فکر می کنید که علت این ناکامی و شکست فقط سرکوب است؟ بدون شک، سرکوب عامل بسیار مهمی در ناکامی سندیکای شرکت واحد است. اما سندیکا برای مقابله با این سرکوب چه کار کرد؟ آیا سندیکا توانست تودۀ کارگران شرکت واحد را برای مقابله با این سرکوب بسیج کند؟ انصاف حکم می کند که بپذیریم از زمان اعلام موجودیت سندیکا تا زمان سرکوبِ آن فاصله و فرصت بسیارکمی بود و درواقع سرکوبگران حتی فرصت مقابله با سرکوب را به کارگران ندادند. اما آیا درهمان فاصلۀ اندک چند ماهه، سندیکا به جای هدردادن وقت و انرژی خود در مذاکره و چانه زنی با نوریان و سردار طلایی و سرهنگ زمانی و... و درواقع به جای دادنِ آدرس غلط به کارگران نمی توانست درجهت بسیج و متشکل کردن تودۀ کارگران شرکت واحد برای مقابله با سرکوب قدم بردارد؟ آیا فهم این نکته دشوار بود که سرکوبگران درهمان زمانِ مذاکره درواقع داشتند نقشۀ سرکوب شما را می کشیدند؟ شما نه تنها کارگران شرکت واحد را برای مقابله با سرکوب آماده نکردید بلکه به سرکوبگران فرصت دادید که خود را کاملاً آمادۀ سرکوب کنند. شما نه تنها کارگران را به ادامۀ اعتصاب تشویق نکردید بلکه گول عوام فریبی شهردار تهران را خوردید و از کارگران خواستید به اعتصابشان پایان دهند. آیا فکر می کنید سندیکا نیروی بسیج کارگران برای مقابله با سرکوب را نداشت؟ اما مگر شما نمی گفتید سندیکا 8000 نفر عضو دارد؟ اگر این ادعا واقعاً صحت داشت و دارد، کجا بودند این 8000 نفر در موقع اعتصاب و سرکوب فعالان سندیکا؟ از دوحال خارج نیست : یا این ادعا صحت نداشت که دراین صورت هیئت مدیرۀ سندیکا باید پاسخگو باشد، یا سندیکا واقعاً 8000 نفر عضو داشت اما برای بسیج متشکل و متحد این 8000 نفر هیچ کاری صورت نگرفت که بازهم هیئت مدیره باید پاسخگو باشد.

علت تمام این ناکامی ها این بود و این است که سندیکا، چه به لحاظ ماهیت رفرمیستی اش و چه از نظر ساختار غیرشورایی و بوروکراتیک اش، ناتوان تر از آن است که بتواند اعتصاب ضدسرمایه داری کارگران را به سرانجام برساند. موفقیت اعتصاب در نظام سرمایه داری ایران درگرو تشکلی است که بتواند با قدرت تمام آحاد کارگران را علیه این نظام بسیج کند و این نیز چیزی جز یک شورای قدرتمند ضدسرمایه داری نیست. بدیهی است که این شورای کارگری ضدسرمایه داری نیز آماج شدیدترین و بیرحمانه ترین حملات سرکوبگرانه دولت سرمایه قرار خواهد گرفت. اما فرق آن با سندیکا این است که درمقابله با سرکوب و دیگر ترفندها ی سرمایه و دولت آن نه بر عده ای سندیکالیست رفرمیست که به سادگی جانب سرمایه دار و اعوان و انصارش را خواهند گرفت بلکه بر تودۀ کارگر متشکلی تکیه خواهد کرد که گرسنگی خود و خانواده هایشان جای هیچ گونه سازشی با کارفرما و دولت را برای آنان باقی نگذاشته است و نمی گذارد، شورایی که در آن هر زمان که کارگران اراده کنند می توانند برگزیدگان خود را عزل کنند و به جای آنان نمایندگان راستین خود را- که زیر نظارت دائم تودۀ کارگران قراردارند- انتخاب کنند.

با امید به این که نکات بالا و به طورکلی تجربۀ سندیکای شرکت واحد مورد توجه همۀ کارگران ایران ازجمله خودِ کارگران شرکت واحد و نیز کارگران نیشکرهفت تپه قرارگیرد سخن خود را در اینجا به پایان می رسانم.

محسن حکیمی

شهریور 1387

 

سعيد كيوان:« به همان مبارزه‌ي اقتصادي جنبه‌ي سياسي دادن ! »

« به همان مبارزه‌ي اقتصادي جنبه‌ي سياسي دادن ! »

مدتي پيش آقاي ثقفي مطلبي تحت عنوان " اتحاديه‌هاي كارگري و استقلال" نوشته بودند و چند روز پس از آن آقاي اشرفي به زعم خودشان آن را نقد كرده‌اند. به دليل نكات مهمي كه در مقاله‌ي آقاي ثقفي موجود بود و همچنين نقدي غير اصولي كه آقاي اشرفي از آن كرده است، بر آن شدم تا در اين مورد چند نكته را بيان كنم. البته قبل از آن به جناب آقاي اشرفي و دوستانشان تبريك مي‌گويم چرا كه توانسته‌اند نسبت به نوشته‌هاي پيشين خود به ظاهر پيشرفتي حاصل كنند، نوشته‌هايي كه از سر تا ته‌شان به جز توهين، تهمت و تخريب فعالان كارگري، سياسي و اجتماعي چيزي ديده نمي‌شد. نوشته‌ي جديد ايشان اما، بر بستري به ظاهر تئوريك ارائه شده است و جواب اين سؤال را كه "چه هدف و گرايشي بر آن حاكم است؟" بر عهده‌ ي خواننده‌ي آگاه مي‌گذارم. آقاي اشرفي خواننده را به خواندن آثار ماركس و ماركسيست‌ها توصيه مي‌كند، به همين خاطر عذر من را در آوردن نقل قول‌هاي طولاني قبول كنيد، چرا كه به توصيه‌ي ايشان عمل كرده‌ام.

هنگامي كه شروع به خواندن نوشته‌ي آقاي اشرفي تحت عنوان " آقاي ثقفي كجاي جنبش چپ ايستاده است؟"

مي‌كنيد، اولين نكته‌اي كه باعث حيرت شما مي‌شود تلقي ايشان از تشكل‌هاي آزاد و مستقل مي‌باشد. همه‌ي كساني كه آشنايي هر چند اندكي از جنبش كارگري ايران در سال‌هاي اخير دارند خوب مي دانند كه هر گاه حرفي از تشكل آزاد و مستقل زده شده، همواره تأكيد بر مستقل بودن تشكل‌هاي كارگري نسبت به تشكل‌هاي مصنوعي كارگري ( بخوانيد ضد كارگري ) كه از طرف دولت و سيستم سرمايه‌داري ساخته و پرداخته شده، بوده است. نهاد‌هايي مانند خانه‌ي كارگر، شوراهاي اسلامي كار و... آيا استقلال تشكل كارگران نسبت به اين گونه محافل ضد كارگري باعث مي‌شود تا آنان را دشمن تشكل‌يابي كارگران در تشكل هاي طبقاتي بناميم؟ آيا واژه‌ي آزاد در كنار تشكل بدين معنا نيست كه كارگران مي‌توانند آزادانه و بدون دخالت نهاد‌هاي سرمايه‌داري ( از قبيل وزارت كار) اقدام به ايجاد تشكل‌هاي كارگري كنند؟ آيا به كار بردن واژه‌ي آزاد بدين معني كه كارگران براي تشكل‌يابي خود نياز به اخذ هيچ مجوزي از هيچ نهادي ندارند و خودشان مي‌توانند با برپايي مجمع عمومي و برگزاري انتخابات اقدام به تشكيل سنديكا يا اتحاديه كنند، آنان را مستحق دريافت عنوان " وابسته‌ترين و جنايت‌كارترين تشكل‌ها" مي‌كند ؟

از آقاي اشرفي نمي‌توان پذيرفت كه نمي‌دانسته‌اند اين كلمات در ادبيات كارگري ( دستِ‌كم در ايران ) حامل چنين معاني‌اي هستند، چرا كه ايشان خود را يك فعال كارگري مي داند و در كميته‌‌اي عضو مي‌باشد كه هدف خود را ايجاد " تشكل‌هاي آزاد" عنوان مي‌كند. آيا نمي‌توان چنين نتيجه گرفت كه ايشان قصد بازي با كلمات جهت فرافكني را دارد؟

آقاي اشرفي كه بنا بر نوشته‌ي ايشان، خود را يك سوپر انقلابي و ابر راديكال مي‌پندارد، در نوشته‌ي خود از جرياني به نام سنديكاهاي انقلابي نام برده است كه به بررسي آن مي‌پردازيم. سنديكا يا اتحاديه سازماني است كه در آن گروهي از طبقه‌ي كارگر به منظور دفاع از مطالبات اقتصادي و اجتماعيِ شان در مقابل كارفرمايان و سرمايه‌داران، خود را متشكل مي‌كنند. اتحاديه‌ها يا سنديكاهاي كارگري، سازمان‌هاي كارگري در درون نظام سرمايه‌داري هستند. بنابراين انتظار تبديل چنين تشكل‌هايي به سازماني انقلابي ناشي از عدم درك صحيح از نقش و كاركرد آنان مي باشد.البته بايد اين نكته را متذكر شد كه، بين پلاتفرم سنديكايي و اعضاي سنديكا تفاوت وجود دارد، چرا كه بر خلاف پلاتفرم سنديكا كه ظرفيت تبديل شدن به پلاتفرمي انقلابي را ندارد، اعضاي سنديكا مي‌توانند با استفاده از پراتيك مبارزاتي و بالا بردن تحليل طبقاتي به كارگراني راديكال و انقلابي تبديل شوند. علاوه بر آن، سنديكاها از آن جهت كه مراكزي براي تشكل طبقه‌ي كارگر به وجود آورده‌اند، مي‌توانند به امر انقلاب ياري رسانند، چرا كه كارگران براي بار نخست در آنجاست كه فوايد تشكيلات و سازمان‌هاي كارگري را درك مي‌كنند و از اين‌رو براي تشكل‌هاي راديكال آمادگي بيشتري كسب ‌مي‌كنند. كارل ماركس در متني كه در اولين كنگره انجمن بين‌المللي كارگران (بين الملل اول) تصويب شد، در اين باره چنين مي‌نويسد:

"... بدون اينكه كارگران خود به خود متوجه باشند، اتحاديه هاي كارگري مراكزي براي تشكل طبقه‌ي كارگر به وجود آورده‌اند، همان‌گونه كه انجمن‌هاي شهر و كمون‌هاي قرون وسطي ( به عنوان مراكز تشكل) براي طبقه ي متوسط عمل كردند. اگر به اتحاديه‌هاي كارگري در جنگ و گريز مابين كار و سرمايه احتياج است، وجود آن‌ها به عنوان عاملين تشكل  براي فرا‌سو رفتن از نظام كارمزدي و حكومت سرمايه پر اهميت‌تر است."

آقاي اشرفي به خواننده رهنمود مي‌دهد كه براي بهتر فهميدن مطلب آقاي ثقفي و خود ايشان به بررسي جرياني بپردازيم كه خواهان اخراج تمامي كارگران سوسيالسيت و كمونيست از اتحاديه‌هايشان هستند. جالب اينجاست كه آقاي ثقفي در نوشته‌ي خود مطلبي دارد كه يكسره با اين اتهام متفاوت است، ايشان مي‌گويد: " استقلال اتحادیه‌ی صنفی و کارگری مفهومش آن است که این اتحادیه متعلق به اعضاء همان صنف است که دارای گرایشات مختلف سیاسی و اقتصادی هستند. در میان کارگران یک کارخانه یا یک بخش، کارگران طرفدار سرمایه داری و یا مخالف آن در کنار هم قرار دارند. نمی‌‌توانیم بگوییم مثلا کارگران طرف‌دار فلان حزب نباید وارد اتحادیه شوند یا این اتحادیه متعلق به آن گرایش خاص است. تنها کاری که میتوان انجام داد، محدودیت‌های اساسنامهای است که به تصویب کارگران برسد. مسائلی از قبیل عدم پذیرش اساسنامه یا اشتهار به فعالیت‌های ضد‌کارگری و همکاری با محافل ضد‌کارگری میتواند افراد را از عضویت در اتحادیه محروم کند. اما هیچ کدام از گرایش‌های درون طبقه کارگر و در نتیجه گرایش‌های موجود در جامعه را نمی‌توان از شرکت در اتحادیه منع کرد ."  و در جاي ديگري مي‌گويد: "اتحادیه‌ی روزنامهنگاران میتواند افراد سانسور‌چی را درون خود راه ندهد، زیرا ضد آن صنف هستند و مساله‌ی مهم صنفی در میان روزنامهنگاران، همانا آزادی بیان است. اما کارگران صنایع اتومبیل‌سازی تنها میتوانند جاسو‌سانِ کارفرما یا حراستی‌ها را آن هم با ترفند‌هایی از درون خود اخراج کنند. آنها یک کارگر سلطنت طلب، کارگر حزبالهی ساده یا طرفدار یک حزب مذهبی ‌فناتیک را در درون خود دارند و نمی‌توانند آنها را کنار بگذارند. هم چنان که یک کارگر طرفدار سوسیا‌لیسم را نمی‌توانند کنار بگذارند."  من از فحوي اين دو پاراگراف چنين استنباط مي‌كنم: همانطور كه نمي‌توان كارگري را به دليل داشتن مطالبات رفرميستي  از حضور در اتحاديه منع كرد، نمي توان مانع از حضور كارگران پيشرو، آگاه و مبارز در اتحاديه‌ها شد. فقط در بين اعضاي يك اتحاديه يا سنديكا بايد فصل مشتركي مانند عدم اشتهار به فعاليت هاي ضد كارگري وجود داشته باشد. حال بهتر است آقاي اشرفي خود توضيح دهند كه از كجاي اين مطلب گرايش به اخراج كارگران كمونيست از اتحاديه‌ها را تحصيل كرده‌اند!!

او در جاي ديگر چنين مي‌نويسد : " حال به کاربردن و تبلیغ کردن آنها(کلمات "مستقل " و "آزاد" )از جانب فعالین کارگری چه معنایی دارد؟ در حالی که لنین می گوید حتی علوم وقتی از فیلتر طبقاتی می گذرد شکل طبقاتی به خود می گیرد." در اين باره بايد گفت با تعريفي كه از تشكل هاي آزاد و مستقل در ابتداي اين نوشته عنوان كردم، هيچ ربطي بين گفته‌هاي لنين و جمله‌ي قبلي آن پيدا نمي‌كنم. در هر حال سنديكا يك سازمان طبقه‌ي كارگر است و چه شما بخواهيد و چه نخواهيد بنابر ماهيت خود داراي خاصيت طبقاتي مي‌باشد.اما در ادامه بايد بگويم آيا كسي كه از سنديكا انتظار يك نهاد انقلابي و راديكال را دارد، گونه‌اي ديگر از همان‌هايي نيست كه شعار « به همان مبارزه‌ي اقتصادي جنبه‌ي سياسي دادن» را مطرح مي‌كردند و لنين در مقابله با افكار ترديونيونيستي آنان « چه بايد كرد» خود را نوشت ؟ لنين در قسمتي از اين كتاب از زبان يك كارگر مبارز به يك اكونوميست چنين مي‌گويد: " آخر، « مبارزه اقتصادي كارگران عليه كارفرمايان و حكومت» – كه شما آن را كشف آمريكا مي‌دانيد – در بسياري از نقاط دور افتاده‌ي روسيه به توسط خود كارگراني صورت مي‌گيرد كه موضوع اعتصابات را شنيده ليكن از سوسياليسم تقريباً چيزي به گوش‌شان نخورده است. آخر آن « فعاليتي» كه شماها با پيش كشيدن درخواست‌هاي مشخصي، كه وعده‌ي نتايج محسوسي را مي‌دهند، مي‌خواهيد از آن پشتيباني نماييد در بين كارگران ما ديگر اكنون موجود است و ما خودمان در فعاليت روزمره‌ي سنديكايي و كوچك خود اين درخواست‌هاي مشخص را اغلب بدون هرگونه كمك روشنفكران مطرح مي‌كنيم. ولي چنين فعاليتي ما را قانع نمي‌كند.... ما مي‌خواهيم با همه‌ي جوانب حيات سياسي مفصلاً آشنا شويم و فعالانه در همه و هر گونه واقعه‌ي سياسي شركت نماييم. براي اين كار لازم است كه روشنفكران آن چه را ما خودمان هم از آن آگاهيم كمتر تكرار كنند و بيشتر از چيزهايي براي ما صحبت كنند كه هنوز نمي‌دانيم و شخصاً از تجربه‌ي فابريكي و اقتصادي خود هيچ‌وقت نمي‌توانيم بدانيم يعني : از دانش سياسي. اين دانش را شما روشنفكران مي‌توانيد بدست آوريد و شما موظفيد آن را صد و هزار بار زيادتر از آن چه تا به حال به ما رسانده‌ايد، به ما برسانيد....بفرماييد اين وظيفه‌ي خود را با صرف قواي بيشتري انجام دهيد و راجع به « افزايش فعاليت توده‌ي كارگر» قدري كمتر حرف بزنيد." در اين نوشته لنين به خوبي اشاره مي‌كند كه يك كارگر در مواجهه با كساني كه قصد دارند به تشكل‌هاي كارگري و صنفي او رنگ و بوي سياسي و انقلابي دهند تأكيد مي‌كند كه مبارزه‌ي اقتصادي كارگر عليه كارفرما و سرمايه‌دار در قالب تشكل‌هايي مانند سنديكا ديگر او را قانع نمي‌كند و نياز به آگاهي سياسي دارد. جناب آقاي اشرفي اگر به دنبال نقش سازمان‌ها و احزاب چپ مي‌باشيد، در اين‌جا دنبال آن بگرديد! و كم‌كاري‌هاي سازمان‌ها و احزاب كمونيست ( البته در صورت وجود) و شخصيت‌هاي چپ را در اين‌گونه موارد، با خيال‌پردازي ذهني در مورد تشكل‌هاي ابتدايي كارگران، موجه جلوه ندهيد.

يكي ديگر از رهبران انقلاب اكتبر روسيه، و از ياران نزديك لنين يعني لئون تروتسكي نيز در يكي از اسناد بين‌الملل چهارم در سال 1938 چنين مي‌نويسد: "... الف- اتحاديه‌هاي كارگري نه داراي برنامه‌اي يكسره انقلابي هستند و نه با در نظر گرفتن وظيفه، تركيب و نحوه‌ي پذيرش اعضاء مي‌توانند داري چنين برنامه‌اي باشند. در نتيجه اتحاديه ها نمي‌توانند جانشين حزب بشوند. ايجاد احزاب ملي انقلابي، به عنوان بخش‌هاي بين‌الملل چهارم، وظيفه اساسي عصر انتقالي است.  ب- اتحاديه‌هاي كارگري، حتي نيرومندترين‌شان، بيش از بيست الي پنج درصد از اعضاء طبقه كارگر، آن هم بيشتر، اقشار فني‌تر و پردرآمد‌تر را، در بر نمي‌گيرند. اكثريت ستمديده‌تر طبقه كارگر، به صورت اتفاقي و در دوران خيزش‌ها و جهش‌هاي استثنايي در جنبش كارگري، وارد صفوف مبارزه مي‌شوند. در اين قبيل مواقع لازم است كه سازمان‌هاي مناسبي از نوع كميته‌هاي اعتصاب، كميته‌هاي كارخانه و سر‌انجام شوراها، كه همه‌ي توده‌هاي مبارز را در بربگيرند، ساخته شود.  ج- اتحاديه‌هاي كارگري، به عنوان سازمان‌هايي كه مظهر اقشار بالاي پرولتاريا هستند همانگونه كه سرتاسر تجربه‌ي تاريخي گذشته من‌جمله تجربه‌ي تازه‌ي اتحاديه‌هاي آنارشيستي سنديكاليستي در اسپانيا نشان مي‌دهد، تمايل شديدي براي سازش با رژيم‌هاي بورژوا دمكراتيك از خود نشان داده‌اند. در دوران مبارزه شديد طبقاتي، گروه‌هاي رهبري كننده اتحاديه‌هاي كارگري مي‌كوشند رهبري جنبش توده‌اي را بر عهده بگيرند تا جنبش را بدل به يك حركت بي‌بو و خاصيت كنند.اين اتفاق هم‌اكنون در دوران اعتصابات ساده، علي‌الخصوص در اعتصابات توده‌اي نشسته، كه اصل مالكيت بورژوازي به خطر مي‌افتد، در شرف وقوع است. در دوران جنگ و يا انقلاب، موقعي كه بورژوازي در دشواري‌هاي استثنايي غرق شده، رهبران اتحاديه‌هاي كارگري، معمولا تبديل به وزراي بورژوا مي‌شوند..... در تمام شرايط ممكن بايد سازمان هاي مستقل و مبارزي بيافرينند كه با وظايف مبارزه توده‌اي عليه جامعه‌ي بورژوازي سنخيت بيشتري داشته باشند؛ و در صورت لزوم حتي از انفصال كامل از دستگاه محافظه‌كار اتحاديه كارگري روگردان نباشند." گمان مي‌كنم درباره‌ي اين‌كه قالب سنديكاها نمي‌تواند انقلابي باشد مطلب به اندازه‌ي كافي روشن است.

آقاي اشرفي در جاي ديگر چنين مي‌نويسد: "  جدا کردن وظایف تشکل های کارگری و مطالبات مختلف کارگری آنگونه که آقای ثقفی مرز بندی و آنکادره کرده است جز در تئوری های رفرمیستی هیچ گاه در عینيت وجود نداشته است." بسيار جاي تعجب دارد كسي كه بنا بر گفته‌ي خود آثار بزرگان كمونيسم را مطالعه كرده است چنين بگويد. آيا در نوشته‌هاي اين بزرگان هرگز به نام‌هايي نظير سنديكا، اتحاديه، شورا و.... بر نخورده‌ايد؟ اگر كار همه‌ي اين‌ها يكي بود، ديگر چه دليل براي اين گسست تشكيلاتي وجود داشت و آيا بهتر نبود سازمان‌هاي كارگري كه به قول شما همه وظايف مشابهي را دنبال مي‌كنند در يك قالب واحد گرد هم آيند؟ آيا واقعاً درك نقش تاريخي كه هريك از سازمان‌هاي كارگري در برهه‌هاي مختلف تاريخ و به تبع آن وظايف گوناگون آن‌ها را درك نمي‌كنيد يا اين كه خود را به كوچه‌ي علي راست مي‌زنيد؟ البته هيچ‌گاه نمي‌توان منكر ارتباط و اثر متقابل تشكل‌هاي موجود بر هم شد، ارتباطي كه باعث رشد هر چه بيشتر آگاهي طبقاتي بين كارگران مي‌شود، ولي اين كه بگوييم بين اين تشكل‌ها وظايف گوناگوني وجود ندارد ديگر از آن حرف‌هاست!

در زمينه‌ي ارتباط و اثر متقابل سازمان‌هاي سياسي و تشكل‌هاي كارگري نيز آقاي اشرفي باز به فرافكني پرداخته‌اند. من با خواندن نوشته‌ي آقاي ثقفي، در هيچ جاي آن نديدم كه منكر اين رابطه شده باشد. بلكه همواره بر عدم تصرف سازمان مستقل كارگران و وابسته كردن آن به احزاب سياسي تأكيد شده است. آيا براي اينكه بتوان به كارگران سازمان‌يافته درون تشكل‌هاي كارگري مستقل آموزش سياسي داده شود، بايد فلان يا بهمان اتحاديه را تبديل به بازوي احزاب سياسي كرد؟ آيا انتقاد از اين كه در درون شوراي مركزي اتحاديه‌هاي كارگري در سال 1320، نمايندگان كارگران از بين خود كارگران نبودند و تركيب هيأت مركزي نه از طريق انتخابات بلكه از طريق انتصاب از بالا بود، انتقاد نابجايي است؟ آقاي اشرفي درباره‌ي اين موضوع چنين مي‌نويسد : " آقای ثقفی در جای جای نوشته خود نتیجه گیری می‌کند که سرکوب تشکل‌های کارگری به دلیل مستقل نبودن و وابسته بودن آنها به احزاب و سازمان‌های چپ بوده است و حتی به طور غیرمستقیم می‌گویند احزاب چپ با وابسته کردن تشکل های کارگری به خود بهانه به دست دولت دادند تا تشکل های وابسته بسازد." و در جاي ديگر چنين عنوان مي‌كند : ".... و ما می بینیم که کارگران هفت تپه و جاهای دیگر علی‌رغم این‌که وابسته به احزاب نیستند اما همچنان سرکوب می شوند" در اين باره بايد گفت كه اقداماتي نظير اين كه احزاب سياسي، تشكل‌هاي كارگري را وابسته به خود كنند، باعث مي‌شود تا حاكميت سرمايه‌داري توحش خود را عريان‌تر به نمايش گذارد. البته من نيز در اين مورد با آقاي اشرفي هم عقيده‌ام كه اگر چنين نيز نشود دولت‌هاي سرمايه‌داري و بورژوازي هنگامي كه پاي منافع و سود متزايدشان در ميان باشد، هنگامي كه قرار باشد در روابط استثماري كه بين انسان‌ها بنا نهاده‌اند خللي وارد شود، هنگامي كه كارگراني مانند كارگران هفت تپه براي مطالبه‌ي حقوق معوقه و ديگر مطالبات‌شان قصد ايجاد تشكلي مستقل را داشته باشند، باز از هيچ‌گونه سركوب و جنايتي دريغ نخواهند كرد زيرا هرگز بين كار و سرمايه آشتي برقرار نخواهد شد. و مي‌دانم كه آقاي ثقفي نيز در اين باره كاملا با ما هم عقيده است.

در پايان، اميدوارم طرح چنين نقد‌ها و بحث‌هايي داراي انگيزه‌ي طبقاتي و روشنگري باشد، چرا كه اگر چنين باشد باعث غناي مبارزه‌ي طبقاتي مي‌شود و در غير اين صورت، اگر انگيزه‌‌ي اختلافات شخصي و... در ميان باشد، ره به ناكجاآباد مي‌برد.

سعيد كيوان

27/6/87     

September 17, 2008

مصاحبه مبارزان کمونیست با اسد نودینیان

مبارزان کمونیست:  دلیل آوردن لیستی از نام کادرها با شروع بکار مبارزان کمونیست و اکنون حذف آن نام ها چیست؟ 

  

اسد نودینیان: بهنگام راه اندازی سایت"مبارزان کمونیست"، آوردن اسامی در زیر نوشته ای تحت عنوان" جهت اطلاع عموم" که همان موقع منتشر شد ضروری بود به چند دلیل. 

  

-  این جمع فعالین سیاسی کمونیست گمنام و ناشناخته ای نیستند و نزدیک به سه دهه در مراکز کلیدی و رهبری سازمانها و احزابی چون، حزب کمونیست ایران، کومه له قدیم، حزب کمونیست کارگری ایران و حزب کمونیست کارگری – حکمتیست فعالیت کرده ایم. جریانات سیاسی مختلف، فعالین سیاسی و مردمی که در شهرها و مناطق زیادی از کردستان ما را می شناسند باید بدانند ما میخواهیم چکار کنیم. بعد از جدائی از حزب کمونیست کارگری ایران – حکمتیست، لازم بود که همگان بدانند ما از نظر سیاسی کجا ایستاده ایم و خط مشی و اهداف ما چیست. در آن نوشته کوتاه بطور فشرده اهداف و تعلق گرایشی این جمع را مشخص نمودیم تا در این رابطه جای هیچگونه نا روشنی و سوالی باقی نماند.

  

- نکته دیگر فعالیت سیاسی بدون تشکل بردی ندارد و ما از جمله  فعالین سازندگان آن احزابی بودیم که از آنها اسم بردیم. در طول حیاط سیاسی خود، حتی دوران قبل از قیام 57، برای فعالیت سیاسی خود تشکل  درست کردیم. گذاشتن امضای جمعی ما به پای آن نوشته، اعلام ادامه فعالیت کمونیستی این جمع بصورت متشکل بود. در این راستا ابتدا سایت "مبارزان کمونیست" و در ادامه نشریه مبارزان کمونیست را منتشر کردیم. در شروع کار گفتیم به تناسب امکانات و دامنه فعالین این جمع اشکال سازمانی خود را تغیر خواهیم داد.

  

- در همان دوران تعداد کادرهائی که بفاصله کوتاهی از آن حزب کناره گرفتیم بیشتر از جمع ما، مبارزان کمونیست بودند. اسامی را آوردیم تا مشخص شود چه کسانی از این تعداد با هم این جمع را تشکیل داده اند. در گرما گرم استعفا از آن حزب طبیعی بود که تصور شود همه با هم دست به اینکار زده ایم، هم  ما و هم آن رفقا نمی خواستیم چنین تصوری بوجود آید. 

          

اگر در ابتدا آوردن اسامی ضروری بود، اکنون حذف آنها ضرورت پیدا کرده است. هیچکدام از موارد بالا به شکل قبلی باقی نمانده و مشکلات اولیه را پشت سر گذاشته ایم. از این به بعد ماندگاری نامها لزومی ندارد و از دو نظر برای ما محدویت ایجاد میکند. هم برای آنهائیکه بخواهند با ما همکاری کنند وبه این جمع بپیوندند و هم برای کسانیکه بخواهند از این جمع جدا شوند. نمی شود دائما  لیست موجود را با رفتن فردی کم و با پیوستن کس دیگری  زیاد کرد. کیفیت فعالیت ما امکان بر داشتن محدویت ها را فراهم کرده است و آوردن اسم ها محصول دوره ای بود که سپری شده و با وضعیت فعلی این جمع خوانائی ندارد.  

   

  

مبارزان کمونیست:  به مشکلات اشاره کردید مشکلات شما چه بود؟ 

  

 اسد نودینیان: اولین و مهم ترین مشکل ما همان مشکلی که جنبش کمونیستی در ایران با آن روبرو است و آن نبودن حزب است. حزبی که کمونیسم معاصر، کمونیسم  كارگرى منصور حکمت  را نمایندگی کند و یا حد اقل بیشتر به این جنبش نزدیک باشد. چگونگی تشکیل حزب و ملزومات آن بعد از متلاشی شدن حزب منصور حکمت و تلاش در این جهت مشغله دائمی جمع ما است. عوارض ناشی از نابودی آن حزب عمیقا بر ما و وجه اجتماعی کمونیسم و آلترناتیو آن در جامعه اثر گذاشت. آن حزب حاصل تلاش و تجربیات نظری و پراتیکی چند نسل از کمونیستها با رهبری منصور حکمت بود. نابودیش اتفاق و یا انشعابی از نوع آنهائیکه در میان جریانات حاشیه ای روی میدهد نیست. این مشکل جدی است که با آن درگیریم.

  

جمع ما و بقیه رفقا در نتیجه نقدی که به حزب کمونیست کارگری- حکمتیست داشتیم از آن جدا شدیم و همین نقد را با درجاتی از تفاوت و ویژگی به بقیه احزاب موجود در این طیف داریم. در اوایل چهار چوب نقد ما و اینکه ما چه میگوئیم به صورت کنونی برای ما روشن نبود و این مسئله کم کم کامل شد. در این زمینه به جلو رفته ایم و داریم مشکلات اولیه ناشی از آن را پشت سر میگذاریم و از لحاظ نظری و در نتیجه پراتیکی روی آن تمرکز داریم.

  

اما وجود برنامه یک دنیای بهتر، اساسنامه و اصول سازمانی و دیگر اسناد و سیاست های حزب دوران منصور حکمت نه تنها کار ما را آسان کرده است، پایه های تشکیل حزب و ساختمان آن را برای کمونیستها مهیا نموده است. 

  

  

مبارزان کمونیست: هدف و برنامه اتان چیست و  میخواهید چکار کنید؟ 

  

اسد نودینیان: در جواب به سوال قبلی تا حدودی اهداف و برنامه مبارزان کمونیست را بحث کردم. از همان روز اول فعالیت متشکل را در دستور خود گذاشته ایم. برای دستیابی به ملزومات تشکیل حزب، برای ساختن حزب در وهله اول به کیفیت معینی از فعالیت و کمیتی از کادرهای کمونیست که بتوانند در عرصه های نظری و سیاسی و پراتیکی بمثابه حزب کار کند لازم است. منظور رسیدن به آماری از کمیت و کیفیت بی مرز و نامشخص، تعداد کادر، حتی دامنه  فعالیت، نیست. جمع ما هنوز توان و ظرفیت بالقوه خود را برای کار در این جمع بکارنینداخته است. اگر اینکار را میکرد، با همین تعداد میشود مثل حزب کار کرد و حتی حزب را درست کرد. مثل مشهور، بچه شیر از بچگی باید شبیه شیر باشد، در مورد این جمع هم صادق است و فعلا ما شبیه آن نیستیم. اما نکته مهم برای ما این است که سیاست ناظر بر کار و فعالیت ما و هر گامی که بر میداریم در جهت و راستای تقویت کمونیسم و سازمانیابی آن باشد و ما مصمم به انجام این کاریم. بدون حزب کمونیستی نه انقلاب اجتماعی ممکن است و نه بسر انجام رساندن اعتراض و مبارزات موجود به نفع مردم. مردم از دست جمهوری اسلامی به تنگ آمده اند، جامعه تشنه آلترناتیو کمونیستی و پیدا کردن راه چاره ای برای خلاصی از دست این رژیم است. 

  

  

از تمام کمونیستها و انسانهای انقلابی و مبارز میخواهیم که قدم جلو گذارند و برای خلاصی مردم از    دولت اسلامی و به سر انجام رساندن امر انقلاب اجتماعی در ایران ما را یاری دهند و به این حرکت بپیوندند.

  

 

September 16, 2008

وارونه پردازی های شمس الواعظین درباره کارگران

آقای شمس الواعظین، «اصلاح طلب» معروف و عضو انجمن صنفی مطبوعات  می گوید: « بی‌‏توجهی رسانه‌‏ها به مسائل اقشار آسیب‌‏پذیر موجب پیدایی بی‌‏اعتمادی در این قشر شده است. این مسئله باعث بی‌‏اعتمادی مطلق در بین طبقاتی می‌‏شود که روزی اصلی‌‏ترین پایگاه اجتماعی حکومت و حوزه قدرت سیاسی به شمار می‌‏رفتند. در نتیجه ما شاهد کاهش مشارکت سیاسی طبقات کارگری و آسیب‌‏پذیر خواهیم بود» (خبرگزاری ایلنا، 24/6/87)

شمس الواعظین خطر فروریزی توهم های کارگران به اپوزیسیون «اصلاح طلب» سرمایه را خوب درک کرده  و از این بابت به وحشت افتاده است. او به رسانه های رسمی این باندها انتقاد می کند که چرا وظیفه خود را در معماری هر چه ماهرانه تر افکار عمومی کارگران بر اساس ملزومات ماندگاری سرمایه داری خوب انجام نمی دهند. این ها حرف های آقای «اصلاح طلب» وعضو انجمن صنفی مطبوعات است. پیداست که او حرف دل خویش را می زند. او ازجمله مدافعان و حامیان و نمایندگان فکری و سیاسی نظام سرمایه داری است. طبیعی است که فروریزی توهم های کارگران به قدرت سیاسی سرمایه را خطر تلقی کند و از رسانه های سرمایه بخواهد که برای رفع این خطر تلاش کنند. طرح تمامی این نکات برای شمس الواعظین و همه همانندانش امری عادی است و هر کسی جز این پندارد بی گمان انسانی بیگانه با الفبای درک مادی تاریخ است. هدف ما از نگارش این چند سطر نیز نقد نظرات ایشان نیست. آنچه مورد بحث ماست نه انتقاد بلکه افشای پاره ای وارونه پردازی های این «اصلاح طلب» دوخردادی است. وارونه پردازی های وی به طور بسیار مختصر عبارتند از:

1. او چنین وانمود می کند که گویا توده های کارگر تا حالا به دولت سرمایه یا به این و آن باند اپوزیسیون طبقه سرمایه دار در درون و بیرون دولت سرمایه داری باورداشته اند و این باور بر اثر غفلت مطبوعات سرمایه در مهندسی ماهرانه افکار کارگران دچار تزلزل شده است. این سخن از بیخ و بن نادرست است. اگر کارگران ایران تا لحظه حاضر نظام سرمایه داری و دولت این نظام را از میان نبرده اند در وهله اول زیر فشار سرکوب دولت سرمایه و در وهله دوم به علت توهمات ناشی از راه حل پردازی های اپوزیسیون های راست و چپ سرمایه بوده که مانع سازمانیابی درست مبارزه ضدسرمایه داری آنان شده است. به این ترتیب، شمس الواعظین دست به یک وارونه پردازی آشکار می زند هنگامی که کارگران را پایگاه قدرت دولت های سرمایه داری معرفی می کند.

2. شمس الواعظین عروج جنبش کارگری، اعتصابات گسترده کارگران در مناطق مختلف کشور، خروش خشم توده های چند میلیونی کارگر در سراسر جامعه را بسیار خوب می بیند و این امر سراسر وجودش را به رعشه می اندازد. او با مشاهده این وضعیت و احساس هراس ناشی از آن، انتقاد خود را متوجه رسانه ها و دستگاه های مهندسی افکار طبقه خود می کند. او می پندارد که اگر این مطبوعات  تلاش بیشتر کرده و برای معماری افکار کارگران سرمایه گذاری بیشتری کرده بودند کارگران از دولت  فاصله نمی گرفتند. این تصور عضو انجمن صنفی مطبوعات نیز نادرست است. رسانه های جمعی سرمایه در انجام وظایف مورد نظر شمس الواعظین هیچ کوتاهی نکرده اند. آن ها هر چه در توان داشته اند برای شست و شوی مغزی توده های کارگر انجام داده اند. شالوده خیزش های گسترده کارگری در شرایط کنونی فشار مرگبار و بیش از پیش شدت استثمار سرمایه و محروم شدن تام و تمام طبقه کارگر از هر نوع حق و حقوق انسانی است. بیکاری و گرسنگی و مرگ و میر انبوه ناشی از گرسنگی، اجبار به تن فروشی زیر فشار فقر و بالارفتن لحظه به لحظه شمار کودکان خیابانی خانواده های کارگری است که آتش خشم و قهر کارگران را همه جا علیه سرمایه و دولت آن شعله ور ساخته است. در این جا نیز آقای شمس الواعظین جمود تاریخی تفکر خود را با آشکار ترین وارونه پردازی  ها به هم پیوند می زند تا شاید بر روی واقعیت های روشن زندگی کارگران پرده اندازد.

شمس الواعظین می داند که تا چند ماه دیگر مضحکه عوام فریبانه ای به نام انتخابات ریاست چمهوری توسط دولت سرمایه به صحنه آورده خواهد شد. او از حالا با تمامی قوا مترصد است که شاید بازهم با سوء استفاده از موقعیت ضعیف و پراکنده جنبش کارگری بخش هایی از کارگران را پشت سر این یا آن باند سرمایه به صف کند. به همین دلیل دست به دامن اربابان جراید و صاحبان رسانه ها می شود که دست به کار شوند و موقعیت ضعیف جنبش کارگری را وثیقه اثربخشی توهم بافی ها و ترفندپردازی های خود سازند. آنچه ایشان برنامه ریزی می نماید و به مطبوعات سرمایه توصیه می کند جزء جدایی ناپذیر ستمی است که نظام سرمایه داری علیه کارگران روا می دارد. کارگری که گول این وارونه پردازی ها را بخورد یا همچون رهبران شوراهای اسلامی کار و خانه کارگری ها مزدور سرمایه است، یا مانند افراد آویخته به احزاب و محافل چپ و راست تا مغز استخوان دچار رفرمیسم منحط سرمایه پسندانه است و یا، در بهترین حالت، انسانی مستأصل و ناآگاه است. شرایط کنونی جنبش کارگری نه شرایط غلتیدن در منجلاب توهم به این و آن باند سیاسی طبقه سرمایه دار بلکه شرایط تلاش بی امان و هدفدار و آگاه برای سازمانیابی سراسری و شورایی ضد سرمایه داری این جنبش حول منشور مطالبات پایه ای طبقه کارگر است.

کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل کارگری (منطقه تهران)

25 شهریور 87

www.hamaahangi.com

hamaahangi@gmail.com


 

September 15, 2008

علیه جعل حقیقت و تاریخ تراشیهای کاذب

 کومه له و تاريخ آن که مورد ارزيابی گرايشهای مختلف سياسی از ناسيوناليسم کرد تا چپ سنتی و خورده بورژوايی قرار گرفته است، رهبران اوليه آن کمونيست و مانيفست خوانده بودند و در جريان انقلاب ۱۳۵۷ ايران عليه جريان ارتجاعی و ضد انقلابی جمهوری اسلامی ايران مقاومتی را در کردستان ايران سازماندهی و رهبری کردند که کومه له را بجريان توده ای مورد اعتماد توده کارگر و زحمتکش در مقياس ايران تبديل کرد. اکثريت رهبران و کادرهای کومه له با اعتماد به نفس به جريان مارکسيسم انقلابی پيوستند و يکی از افتخارات و نقطه قوتهای کادرهای کمونيست کومه له اين بود که همراه اتحاد مبارزان کمونيست در اوج سرکوب و اعدامها و هجوم به جريانات چپ و قتل عامهای جمهوری اسلامی، به نيروهای برنامه حزب کمونيست پيوستند و در ادامه حزب کمونيست ايران را تشکيل دادند.
يک  نقطه قدرت مهم و اساسی ديگر کومه له اين بود که کمونيسم را در جامعه کردستان به جريانی مدعی قدرت و دخالتگر در صحنه معادلات سياسی در مقابل رژيم ضد انقلاب جمهوری اسلامی و ديگر جريانات ارتجاعی و ضد کارگری، تبديل کرد.
لازم است بر اين حقيقت تاريخی و انکار ناپذير تاکيد کنم تا زمانی که سياستهای سازمان کردستان حزب کمونيست ايران (کومه له ) توسط جريان راديکال و کمونيست تدوين ورهبری می شد، کومه له تشکيلاتی منسجم بود، اما با جدايی جريان کمونيسم کارگری از حزب کمونيست ايران، متاسفانه بنا به دلايل مختلف که مهمترين آنها ختم جنگ ايران و عراق و پس از آن حضور ميليتاريسم آمريکا در منطقه در جريان جنگ سال ۱۹۹۱ بود، گرايش ناسيوناليست و قوم پرست که تا آن مقطع در     کومه له لانه کرده و لم داده بود و ساکت و بی حرف منتظر فرصت ابراز وجود بی پرده بود، زمينه را فراهم ديد که عليه تاريخ کومه له وجريان کمونيستی و مارکسيستی، زهر کينه و دشمنی پخش نمايد.
هم اکنون در ادامه تکه پاره شدن کومه له فعلی، فراکسيونی اعلام موجوديت نموده است که مورد ارزيابی جريان چپ خورده بورژوايی و محفل نادم از کمونيسم انقلابی( محفل ايرج آذرين  رضا مقدم) قرار گرفته است. من در اينجا به موضع چپ بازگشته به دوران ماقبل مارکسيسم انقلابی و نکاتی از سمينار کورش مدرسی: "به بهانه تشکيل فراکسيون در تشکيلات کومه له " اشاراتی ميکنم.
کورش مدرسی از موضعی متکبرانه و تحقير آميز، تصويری کاملا وارونه از تاريخ سوابق سياسی خود و تاريخ واقعی کومه له کمونيست به مخاطبين سمينار خود ارائه ميدهد. يک شيوه ناسالم در اين نوع تاريخ تراشيها، اين است که او با آويزان شدن به منصور حکمت طوری وانمود ميکند که انگار منصور حکمت هم در جمع  ضمير "ما"ی او قرار ميگيرد.
همينجا اين توضيح را بدهم که از نظر من اظهارنظر و ارزيابی هر کسی از سير افت و خيز کومه له، چه دارای پيشينه ای در اين سازمان باشد يا نه، مجاز است و هرکسی هم مجاز است که آن ارزيابيها را واقعی، تاريخی، ماترياليستی و مارکسيستی بداند يا خير. اما مساله اين است که کورش مدرسی، در لابلای شکافی که تکه پاره شدن کومه له و جدا شدن چند خرده سازمان و محفل صراحتا ناسيوناليست و قوم پرست باز کرده است، يک تاريخ دروغين، هم از مقدرات و عروج و افول    کومه له بهم ميبافد و هم بدتر از آن، يک تاريخ غيرواقعی تر از گذشته سياسی خود سر هم بندی ميکند. کورش مدرسی ميگويد که کومه له از آنوقت که به کار سازماندهی مقاومت در برابر رژيم اسلامی روی آورد، "کردستانی" و در نتيجه ناسيوناليست شد. طبعا برای کسی که از موضع مقولات انتزاعی و کتابی به تاريخ يک حرکت پراتيک کمونيستی نگاه ميکنند، اين محدوده جفرافيائی فعاليت کمونيستها در کردستان، ناسيوناليستی طبقه بندی ميشود. اما به نظر من از منظر نگاهی که مارکسيسم به پراتيک انقلابی دارد، سازماندهی يک مقاومت وسيع برای تقابل با ارتجاع تازه به قدرت رسيده اسلامی و توجه و جاذبه ای که اين موضع انقلابی در ذهنيت کارگران آگاه و چپ جامعه در مقياس ايران به خود معطوف کرد، و با توجه به اينکه سازماندهندگان آن حرکت بزرگ خود را کمونيست و مدافع مارکس و لنين ميدانستند، عين سياست کمونيستی و در جوهر خود انترناسيوناليستی بود. اصلا مهم نيست که قرار گرفتن کمونيستها و يک سازمان کمونيستی در راس يک حرکت توده ای و اجتماعی در محمل کدام شعارها و در چه مکان جغرافيائی انجام شده باشد. کما اينکه دست بردن بلشويکها به شعارهای زمين و قطع جنگ، بطور درخود هيچ رگه سوسياليستی را نمايندگی نميکرد. اشکال و ايراد کومه له و مشکلی که تمامی طيفهای مدافع "کومه له کردی و کردستانی" طرح ميکنند، اين نيست که کومه له نفوذ اجتماعی خود را پشت تشکيل اولين حزب واقعا کمونيستی در طول تاريخ بعد از جنگ دوم جهانی در سطح ايران گذاشت، ايراد و اشکال دور شدن از آن موضع پراتيک کمونيستی و واگذاری ميدان در جدالهای سياسی، به ناسيوناليسم کرد و تغيير ريل و گسست اجتماعی و طبقاتی از پيشينه و تاريخ پيوسته جنبش کمونيستی، به حق ملل و آرمان "دولت ملی کرد" و "دولت کردی"  است.
از طرف ديگر، من يکی در پرونده "گفتم، گفتم" های کورش مدرسی در آن مقاطع نه بيانيه حقوق پايه ای مردم زحمتکش را ديده ام، نه دخالت در قطعنامه های کنگره ششم کومه له و تدوين استراتژی "سوسياليستی" در کردستان و نه سياستهای روشن در رابطه با جنگ کومه له با حزب دمکرات و نه طرح آتش بس يکجانبه و نه احساس مسئوليت عميق در مورد سرنوشت انسانها، چه تشکيلاتی و چه غير آن، در جريان جنگ خليج. اما در مقابل، در کنگره چهارم به زبان کورش مدرسی نقد "ناسيوناليسم از موضع ناسيوناليسم" را ميشود ديد و اکنون هم ميتوان به نوار سخنان او گوش داد و با ادعای مبارزه او با "عقب ماندگيها و عقب زدن ناسيوناليسم" مقايسه کرد.
من واقعا دقيقا نميدانم که در طيف سازمانهای سوسياليسم خلقی ايران، او در مقطع تلاش برای تشکيل حزب کمونيست ايران، چه موضع مخالف و يا ابهام آميزی در باره برنامه مشترک کومه له و اتحاد مبارزان داشت.  و اگر خود او نوشته هايش  را در نقد اين برنامه در دسترس داشته باشد، به نظر من حداقل در خلوت خود نميتواند بپذيرد که در اين مهمترين مقطع برش از ناسيوناليسم چپ و سوسياليسم خلقی، اگر نه مخالف، حداقل، نقش فعالی نداشته است. بعلاوه شاهدان زنده آن دورانهای تعيين کننده از تاريخ کمونيسم ايران، در برابر "ما گفتيم" های امثال او و محمد آسنگران و ادبيات ثبت شده و در دسترس، به نفع چنين تاريخ سازيهای کاذبی شهادت نميدهند.
کورش مدرسی و محمد آسنگران با اين" ما گفتيم ها"آدمهای صالحی برای منبر رفتن و دفاع از کومه له در مقاطع مختلف و تند پيچهای تاريخی نيستند. بحرانی که بر سر کومه له آمده است، اتفاقات سپری شده و مواضع انسانهای مختلف در آن گذشته ها را مشمول مرور زمان و فراموشی نميکند.  اصلا جالب نيست که چنين کسانی خود را به منصور حکمت و نام او آويزان کنند، بهتر و عادلانه است که بحثها را به نام خودشان و بدون شريک کردن منصور حکمت در تاريخ گذشته خود مطرح کنند. بگذاريد جامعه هم آنتی پاتی به هر موضع غير تاريخی و غير واقعی و غير زمينی را به حساب صاحبان آنان بنويسد. لطفا و خواهشا پشت منصور حکمت و کمونيسم کارگری پنهان نشويد.
من خواننده را به اسناد تاريخ مباحثاتی که در طول دوران عروج و افول کومه له، صوتی و نوشتاری و مستند و انتشار يافته، در دسترس اند، و مواضع ناموجود مدعيان رجوع ميدهم و پاسخ شايعات مبهم و کلی بافيها و جعل و دستکاری حقايق و تاريخ تراشيها را در مورد نقش آدمهای واقعی و کمونيستهای کومه له در جريان جدال "چپ و راست" و تقابلی که بين ناسيوناليسم و کمونيسم در درون کومه له، بويژه در دوره جنگ خليج در سال ۱۹۹۱ اتفاق افتادند، به اين اسناد و فاکتها و حقيقتها رجوع ميدهم. فکر نميکنم اين روشی صميمانه باشد که کسانی بر بستر ويرانه يک تشکيلات سابقا کمونيست، و در برهوت خيالی، از خود نقش قهرمان بسازند و برای مقاصد ديگری به خورد کسانی بدهند که اطلاعی از آن تحولات ندارند.
در پايان  لازم ميدانم در رابطه با کومه له فعلی نکته ای بگويم. به نظر من تا زمانی که کومه له فعلی مرز خود را با تکه پاره های ناسوناليست و قوم پرست روشن نکند و تنها مدافع خود مختاری و حق تعيين سرنوشت و يا تشکيل دولت "کردی" باقی بماند، فقط از موضع يک جريان ناسيوناليست "چپ"، با ديگر جريانات مدعی نامهای مختلف کومه له زحمتکشان يا حزب کومه له و يا طيف  کومه له، مرز بندی کرده است. با چنين استراتژی ناسيوناليستی، ادعای دفاع از سنتهای تاريخ کمونيستی کومه له و دستاوردهای حزب کمونيست ايران، فقط يک تعارف و جنگ و دعوائی برای حفظ نيرو در آستانه انشعابی ديگر است.
غفار غلام ويسی  ۳ سپتامبر ۲۰۰۸

اتحادیه ها و انقلاب صنعتی دوم

ناصر اصغری
صبح روز ٢٠ آوريل ١٩١٤ نيروهای مسلح حفاظت و حراست Colorado Fuel and Iron Corporation (CF&I) (شرکت آهن و سوخت کلرادو)، همراه با نيروهای دولتی به معدنکاران اعتصابی اين شرکت و خانواده های آنها يورش آوردند. اين معدنکاران از تاريخ ٢٣ سپتامبر ١٩١٣ يعنی از هفت ماه پيش تا اين زمان در اعتصاب بوده و از خانه های سازمانی خود اخراج شده و در نزديکی معدن با کمک های دريافت شده از "اتحاديه معدنکاران آمريکا" به مبارزه خود ادامه می دادند و در تمام اين مدت در چادر زندگی می کردند و سرمای زمستان سخت ايالت کلرادو آمريکا را به ناچار تحمل می نمودند. در اين يورش که به "قتل عام لادلو" (Ludlow Massacre) معروف است، نزديک به ٤٠ تن، از جمله ١٠ کودک که در ميان آنها نوزادی ٤ ماهه نيز يافت می شد، وحشيانه قتل عام شدند. خواست معدنکاران اعتصابی که روزی ١ دلار و ٦٨ سنت دستمزد دريافت می کردند، از جمله به رسميت شناخته شدن تشکل شان، افزايش ١٠ درصدی دستمزدها، ٨ ساعت کار در روز، اخراج نيروهای مسلح از معدن و اجرا قوانين تصويب شده معدن توسط مجلس بود. اين اعتصاب با قساوتی کم نظير سرکوب شد. بعد از سرکوب اين اعتصاب، که مورخين جنبش کارگری دليل اصلی شروع آن را برای برسميت شناخته شدن تشکل کارگران می دانند، صاحبان معدن برای کارگران اتحاديه ای با تمام دم و دستگاهی که يک اتحاديه امروز داراست، تشکيل دادند.

**
مقدمه

تا قبل از بحث های منصور حکمت در باره تشکل های توده ای کارگران، خيال قريب به اتفاق ما در جنبش چپ و کارگری ايران راحت بود. شورا و سنديکا بعنوان دو الگو از تشکل های توده ای کارگری و يا تشکل هائی برای پيشبرد مبارزه و منافع کارگران در مراحل مختلفی از مبارزه کارگران، فرض گرفته می شدند. گذشته حماسی و اسطوره ای اتحاديه ها نگاه بسياری از ما را محدود کرده بود. اما با بحث های منصور حکمت و قطعنامه حزب کمونيست ايران آن دوره، اين موضوع وارد فاز ديگری شد و آن راحتی خيال ما هم بهم خورد!

وقتی که سنديکاليست هائی که پشت اين گذشته حماسی و اسطوره ای قائم شده بودند و آگاهانه اين "فرض" را باد می زدند خود را با بن بست روبرو ديدند، بحث های ديگری را دامن زدند تا بلکه با اين نوع بحث ها برای مدت ديگری جنبش چپ و کمونيستی کارگران را مشغول کنند. "سنديکا تشکل صنفی کارگران است و شورا تشکل سياسی!"؛ "سنديکا سنگر کارگران در دوران متعارف است، شورا ابزار دوران متلاطم و انقلابی"؛ "تشکل مستقل کارگری" و غيره. برای باز کردن اين گره ها، مجبوريم به تاريخ رجوع کنيم. اما تاريخ، وقتی که مورخ در آن غرق می شود، همانقدر خود، حال و آينده را در آن می بيند که استخوان‌های پوسيده گذشتگانی را که مورد تحقيق قرار گرفته اند را! برای ما فعالان اجتماعی در جامعه ای مثل ايران که هيچ "الگوئی" هيچوقت توسط هيچ رژيمی تحمل نشده و بنابراين عملا امکان تحقيق و رسيدن به نتيجه ای مطلوب از اين راه منتفی بوده، پناه بردن به تجارب خارج از مرزهای ايران حياتی است. بطور مشخص جنبش کارگری در ايالات متحده آمريکا و روسيه دنيائی تجربه و آنهم تجاربی بسيار غنی در اختيار علاقمندان اين عرصه قرار می دهد.
پرداختن به اين بحث برای من از اين جنبه اهميت دارد که جايگاه کارگر را در مبارزه و در تشکل مبارزاتی آن نشان دهم. برای ما مهم است که بدانيم و به آن بپردازيم که توده کارگر در آنچه که مربوط به اوست مانند تشکل کارگری، استقلال تشکل کارگری، قانون کار، وزارت کار، و حتی ای ال او و غيره در اين ميان چه نقشی داشته و دارد. برای من پرداختن به "الگوهای" تشکل کارگری از اين نظر اهميت دارد که دخالت کارگر و جايگاه کارگران در آن چيست. اکنون ديگر بسياری، و شايد خيلی از اين "بسيارها" هم با غرولند و اما و اگر، اين حقيقت غير قابل انکار را پذيرفته اند که توده کارگران در سنديکا و تصميم گيری های آن حاشيه ای هستند. اما اين ظاهرا برای آنها دليل کافی نيست که از سنگر سنديکاليسم کنار بکشند. مثلا به اين بهانه که "در شرايط ويژه پليسی و سرکوب و خفقان به الگوهای ديگری جز آنچه آلترناتيو ماست بايد تن داد". با اين نوع بهانه ها در واقع دارند با گذاشتن کلاه شرعی سر طرف مقابل خود، زيرجلکی اهداف ديگری را حقنه می کنند. اگر شرايط پليسی است، پليسی است و تبصره بردار نيست! منظور که نمی تواند تن دادن به خانه کارگر و شاخک های آن (شوراهای اسلامی کار و انجمن های صنفی) باشد. اگر شرايط برای ايجاد شورا و گرد آمدن کارگران در مجامع عمومی پليسی است، برای ايجاد سنديکا هم پليسی است.
کسانی هم هستند که می گويند "در شرايطی که هيچ گونه تشکلی در ايران تحمل نمی شود، چنين برخوردهائی منجر به تخريب تشکل پذيری کارگران می گردد." اين هم نوع ديگری مانع تراشی و جوسازی برای اينست که کارگر چشم بسته به گرايش معينی تسليم شود. هدف من در نوشتن اين مقاله و مقالات اين چنينی در عين حالی که کمک به تلاش برای ايجاد شوراهای کارگری است، کمک به شناخت سنديکا بعنوان بديل سنديکاليسم برای متشکل کردن کارگران می باشد. در اين جمله ظرافتی نهفته است که در هر نوشته ای که به اين موضوع می پردازد، مجبوريم اين ظرافت را يادآور شويم. و آن هم اين است که گرچه سنديکا بديل سنديکاليسم برای متشکل کردن کارگران است، اما سنديکاليسم لزوما کارگران را برای ايجاد سنديکا به ميدان نمی آورد و معترض نمی کند. بلکه اگر مبارزه ای در جريان باشد، جلو می افتد و بديل خود را مطرح می کند. در ايران امروز آنچه را که پرچمدار اتحاديه گرائی است، "توده ايسم" است که سرش در آخور جمهوری اسلامی است. اگر شاهد بقايای جريانات چپی از قبيل جريانات خط ٣ نيز هستيم که مدافع "سنديکاهای سرخ" هستند، قبل از آنکه واقعا آلترناتيوی را مطرح بکنند، ناشی از بی آلترناتيوی آنهاست که نمی توانند راديکاليسم کارگری را از سنديکاليسم تميز بدهند. و نکته آخر در اين مقدمه اين است که در ايران امروز همانند هر جای ديگر دنيا، تلاش برای سازماندهی جنبش کارگری در ابعاد مختص بخود و جغرافيای مخصوص بخود در جريان است. آنچه که جنبش کارگری ايران را از بسياری از جاهای ديگر متمايز می کند، وجود جنبشی نيرومند برای سازماندهی شورائی کارگران است که آن را از جنبش های کارگری در کشورهای ديگر متمايز می کند.

گذرا در باره "تاريخ حماسی" اتحاديه ها

کسی که انقلاب روسيه و تجربه شوراها و کميته های کارخانه آن را، و يا انقلاب ١٣۵٧ ايران و تجربه شوراهای کارگری آن را نشنيده باشد و يا اين دو تجربه را به دلايلی کنار بگذارد، با رجوع به تاريخ، مبارزه کارگران در قالب سنديکاهای کارگری را می بيند که چگونه در مقابل تعرض و تهاجم سرمايه داران و دولتشان می ايستند. اين تاريخ حماسی معمولا در آرشيو سنديکاهائی قرار دارند که نه می خواهند با آن تاريخ تداعی شوند و نه تاريخ پيوسته ای با آن مبارزات دارند. اتحاديه های کارگری امروزه بازوی قدرتمند نظام سرمايه داری هستند. خودشان قبل از هر چيز به شما خواهند گفت که پای اصلی "قرارداد اجتماعی" (Social Pact) برای همزيستی مسالمت آميز بوده اند. نقش امروزشان نه در متحد کردن و متحد نگه داشتن جنبش کارگری، که در ايجاد تفرقه و کنترل خشم کارگران است. اتفاقا يک نقش اساسی شان خنثی و پاک کردن تاريخ مبارزاتی است که بسياری از کارگران با اتکا به آن تاريخ به آينده و مبارزه پيش رويشان اميدوار می شوند.
در برهه ای از تاريخ رشد و تکوين سرمايه داری، اتحاديه های کارگری، حتی اتحاديه صنوف، تنها ابزار و سنگر دفاع و مبارزه کارگران بودند. بسياری از مبارزات قدرتمند و حماسی کارگران، بخصوص در قرن ١٩ و اوايل قرن ٢٠، حاصل مبارزه کارگران متشکل در اين تشکل ها بوده است. ليکن موضوعی که در برخورد به اتحاديه ها که در اکثر مواقع عمدا پوشيده نگه داشته می شود اين است که موقعيت امروزی آنها از پروسه شکل گيری‌شان در اوان تکوين سرمايه داری تفکيک داده نمی شود. اتحاديه ها همانند هر پديده ديگری تاريخی دارند که پروسه ای را طی کرده است. نمی شود آن تاريخ را و اينکه امروز اتحاديه ها جزئی از سيستم شده اند را دلبخواهی دور زد و ناديده گرفت و به تاريخ حماسی دوره تکوينشان چسبيد. اين همانقدر که دلبخواهی است، ذهنی و غيراجتماعی نيز هست.
مبارزه برای ايجاد تشکل کارگری، و در اکثر موارد برای ايجاد سنديکا، بخش اعظم انرژی فعالين کارگری را بخود اختصاص داده است. اما بحث کاهش درصد اعضای اتحاديه ها و يا آنچه که خودشان به آن "بحران اتحاديه گرائی" می نامند، معضلی شده که فعالين اتحاديه گرا مدت زمانی است با آن دست به گريبانند. در آمريکا درصد نيروی کار شاغل عضو اتحاديه ها از حدود ٣۵ درصد در سال ١٩۵٣، به يک رقم کمتر از ده درصد کاهش يافته است. در کشورهای فرانسه، استراليا و بريتانيا، درصد اعضای اتحاديه ها به پنجاه درصد آن در سال هائی که اين اتحاديه ها بيشترين تعداد کارگران را نمايندگی می کردند، کاهش يافته است. با اين همه چنين بحرانی که امروز اتحاديه گرائی با آن دست به گريبان است، باعث اين نشده که فعالين چپ و کمونيست زيادی پا پيش بگذارند و مشکل را ريشه ای حل کنند. اينجا و آنجا با گرايشاتی برای "اصلاح اتحاديه ها" مواجه هستيم؛ اما همين تلاش ها هم در چهارچوب اتحاديه‌گرائی است. حتی برای تفکيک خود با اتحاديه‌گرائی موجود، ترمينولوژی های مخصوصی از قبيل Social Movement Unionism و Community Unionism را اختراع کرده اند. و يا مثلا در ايران ما با ترمينولوژی "سنديکاهای سرخ" روبرو بوده ايم. شکی نيست که اهداف يا بهتر است بگوييم نيات مطرح کننده اين ترم‌ها "سرخ" است. اما همچنانکه بالاتر اشاره کردم، به پروسه طی شده و تاريخ پشت سر گذاشته شده بی اعتنا است و بر روی تاريخ حماسی و اسطوره ای حساب باز کرده است.

اتحاديه گرائی و راديکاليسم کارگری
با رجوع به تاريخ در هر دوره ای، بخصوص در تعيين کننده ترين مقاطع آن، خود را با مقابله و رودروئی راديکاليسم کارگری با گرايش محافظه کار و رفرميست که اتحاديه ها سنگر اصلی اش بوده است، مواجه می بينيم. با همه اينها در تاريخ متشکل جنبش کارگری و بخصوص متشکل در اتحاديه های کارگری، جز در موارد معدودی، شاهد همزيستی دو گرايش راديکال و رفرميستی می باشيم. اين همزيستی يا بدين دليل بوده است که هر دو گرايش تقريبا به يک اندازه مورد سرکوب هيئت حاکمه قرار می گرفتند؛ و يا هم به دليل سرکوب گرايش راديکال و در نتيجه خزيدن و تمکين اين گرايش به رهبری گرايش راست و رفرميستی در اتحاديه بوده است. در بسياری موارد رهبری رفرميست و سازشکار اتحاديه ها، محملی برای فعالين گرايش راديکال بوده است.
اجازه بدهيد اينجا به يک نمونه اوليه و مشخص اين همزيستی اشاره کنيم. با معرفی ماشين بخار و قبل از آن مصادره چراگاه‌ها از دامداران خرد (پروسه ای که به آن Enclosure گفته می شود) که باعث کنده شدن مردم هر چه بيشتری از زمين برای فراهم کردن نيروی کار لازم و هم چنين دامداری (گوسفندداری) کلان برای تهيه پشم مورد نياز صنايع روبه رشد انگليس شد، جامعه انگليس شاهد فرو رفتن بخش عظيمی از مردم به فقر و فلاکت بی نظيری شد که به نوبه خود خشم کارگران و خلع يد شدگان را به همراه آورد. "قانون تجمع" (Combination Laws) که در سال ١٧٩٩ توسط پارلمان انگليس بتصويب رسيده بود، هرگونه تشکلی را غيرقانونی اعلام کرده و مجازات سختی را برای تلاش برای متشکل شدن در نظر گرفته بود. با تداوم فقر غيرقابل باوری که متوسط سن در بعضی از شهرهای صنعتی انگليس را به ١٨ سال رسانده بود، اعتراض در جامعه به دو شکل در جريان بود. يکی در شکل لاديسم (Luddism) و ديگری کمپين برای رفرم. لاديسم که اسم ديگری برای جنبش ماشين شکنی بود، فرم راديکال اعتراض به اين فقر بود. فرم رفرميستی اعتراض، همزاد و اتفاقا زاده شده از دل لاديسم بود. دولت انگليس در عين حالی که هرگونه اعتراض را سرکوب می کرد و رهبران اين اعتراضات را اعدام، زندانی و به استراليا تبعيد می کرد، در عين حال هرگونه تجمع را هم با اتکا به "قانون تجمع" غيرقانونی اعلام کرده بود. و در عين حالی که تشکيل اتحاديه های کارگری غيرقانونی بودند، نسبت به کمپين رفرم هم، که پيشقراولانش آن را علاوه بر جلوگيری از درنده خوئی سرمايه داری تازه دور گرفته، برای کاهش نفوذ راديکاليسم هم معرفی می کردند، بی اعتنا بود! تعدادی از سياستمداران با نفوذ در انگلستان آن دوره، با اعتراض به وضعيتی که لاديستها بر عليه آن مبارزه می کردند، موافق بوده و احساس همدردی می کردند؛ اما مخالف شيوه های راديکال اين اعتراض بودند. تعدادی نيز کمپينی "لابی ايستی" راه انداخته بودند که دولت به ايجاد يکسری اتحاديه های کنترل شده رضايت بدهد. يکی از اولين رهبران کارگری به نام Gravener Henson (گريونر هنسن) که بافنده ای با نفوذ، هم در ميان کارگران و هم در بين سياستمداران پارلمانی بود، کمپين لابی ايستی خود را خستگی ناپذير به پيش برد و خواهان اجازه ايجاد "نيمچه اتحاديه های کارگری" شد که هم تهديد لاديسم را کم کند و هم اجازه بدهد کارگران اعتراض خود را از يک کانال قانونی به گوش سياستمداران برسانند.
واضح است که اين سنگربندی به اين سياه و سفيدی نبود. همچنانکه بالاتر اشاره کردم، اتحاديه سنگر هر دو گرايش راديکال و رفرميست در کنار هم بود. راديکاليسم در جامعه آن دوره و محدوده ای که لادياتها (Luddite) فعاليت داشتند، تنها به لاديسم محدود نمی شد. همان اتحاديه هائی که دو تن از پيشقراولان شناخته شده رفرميستش گريونر هنسن و فرانسيس پلس (Francis Place) بودند، عناصر بسيار راديکالی داشت که بعدها معلوم شد از شيوه های لاديستی هم برای ابراز اعتراض خود استفاده می کردند. در بين ماه های آوريل تا اکتبر سال ١٨١٤ که لاديسم تقريبا بعد از يکسری ترورها و اقدامات بسيار خشن از طرف دولت انگليس سرکوب شده بود، در منطقه ناتينگهم حدود ١٠٠ دستگاه پارچه بافی و کارخانه به آتش کشيده شدند. اين ماشين شکنی در کارخانجاتی صورت گرفت که دستمزدها کمتر از دستمزدهای اعلام شده از طرف فعالين برای ايجاد و قانونی کردن همان "نيمچه اتحاديه"ها و يا اتحاديه های اوليه و ابتدائی پرداخت می شدند. پليس دو تن از اعضای اين اتحاديه ها را دستگير کرد که به دنبال آن اسنادی نيز به مصادره پليس در آمد. بر اساس منافات فعاليت برای ايجاد اين اتحاديه ها با "قانون تجمع"، کليه اموال آنها مصادره شده و تعدادی نيز دستگير شدند. تلاش برای ايجاد اتحاديه ها و يا بقول خودشان همان "نيمچه اتحاديه"ها برای چندين سال ديگر به عقب رانده شد.

متأسفانه اينجا پرداختن به کل آن تاريخ برايمان مقدور نيست، اما آنچه که شايان ذکر است، اين است که بسياری از رهبران کمپين رفرميستی که سردمداران کمپين موفق لغو "قانون تجمع" در سال ١٨٢٤ نيز بودند هيچگونه ميانه ای با راديکاليسم کارگری نداشتند و هدف از مطالبه رفرمشان در وهله اول خلاصی از شر راديکاليسم کارگری بود. البته من با عينک امروز به سال‌های اوليه ١٨٠٠ نمی نگرم. اما آنچه که اينجا مد نظر است اين نکته است که در هر برهه ای از تاريخ مبارزه طبقه کارگر، رفرميسم جدا از هر مطالبه ديگری را که مطرح می کرد، مقابله با راديکاليسم نيز جزئی از وجودش بوده است. بی خود نيست که در آستانه انقلاب اکتبر عناصر محافظه کار جنبش کارگری در تقابل با راديکاليسم کارگری و شوراها و کميته های کارخانه، در اتحاديه های کارگری سنگر گرفته بودند. و يا راديکاليسم کارگری و رفرميسم و گرايش محافظه کار در جنبش کارگری آمريکا در شکل IWW و يا شواليه های کار با اتحاديه های فدارسيون کار آمريکا روبرو بودند. و شايد بهترين و ملموسترين نمونه برای خوانندگان اين نوشته، انقلاب ۵٧ ايران باشد. گرايش محافظه کار، حتی با سر بر آوردن شوراهای کارگری در هر گوشه و کناری، محکم به سنديکا چسبيده بودند و حتی بعد از شکست حکومت پهلوی، کمونيست ها را تهديد می کردند!

تأثير انقلاب صنعتی دوم در شکل گيری اتحاديه های معاصر
در تاريخ معاصر، و در تاريخ جنبش کارگری، و اتفاقا برای درک تفکيک ذکر شده بالا، و برای درک بهتر وضعيت امروزی تشکل های موجود کارگری، حياتی است که دو دوره از رشد و توسعه سرمايه داری را از هم تفکيک کنيم. دو دوره انقلاب صنعی اول و دوم. انقلاب صنعتی اول با توسعه و رشد صنعت و سرمايه داری، طبقه کارگر را نيز رشد داد. نه تنها از لحاظ عددی در مدت زمان کوتاهی ميليون ها دهقانِ از زمين کنده شدهِ و مهاجر وارد اين عرصه از توليد شدند، بلکه تشکل های توده ای کارگران نيز با همان آهنگ و سرعت پا گرفتند. اما در اواخر دهه هفتاد قرن ١٩ ميلادی (١٨٠٠)، اين رشد و توسعه در صنايعی که موضوع اصلی انقلاب صنعتی اول بودند، صنايعی چون آهن و راه آهن، معادن و پارچه بافی، کاهش پيدا کرد. همزمان با رو به کندی گرائيدن رشد در اين صنايع، صنايع ديگری جوانه زدند و سرمايه گذاری در آنها چندين برابر افزايش يافت. بطور مشخص صنايعی چون ارتباطات، ماشين سازی، نفت و صنايع شيميائی و مهمتر از همه برق. صنايع نامبرده بالا، صنايع و رشته های موضوع انقلاب صنعتی دوم بودند. خاصيت اين صنايع تازه، قبل از هر چيزی در پيچيدگی آنها بود. "انقلاب صنعتی دوم" صرفا يک اسم نبود. در شيوه پروسه توليد نيز انقلابی ايجاد کرد. اينجا شرح و مقايسه همه جانبه دو انقلاب صنعتی اول و دوم امکان پذير و مد نظر نيست. اما گفتن چند جمله برای درک بهتر بحث امروز ما و اينکه در اين دو دوره شيوه روبرو شدن کار و سرمايه نيز متفاوت بود، ضروری است.
مهمترين نکته شايد اين باشد که تکيه صنايع موضوع انقلاب صنعتی اول بر "اختراعات" بود. اما پروسه توليد در دوره انقلاب صنعتی دوم، تحقيق و آزمايش در آزمايشگاه‌های حرفه ای و مدرن بود. همين پيچيدگی احتياج به سرمايه ای به مراتب بيشتر داشت. در نتيجه چنين صنايعی در انحصار تعداد بسيار محدودی از شرکت ها (کئوپراسيونها) قرار می گرفتند. چنين طرح های پيچيده و پرهزينه ای احتياج مبرمی به ثبات دارند؛ و اين ثبات بدون به در کنترل در آوردن نيروی کار امکان پذير نيست. اگر سرمايه داران دوره انقلاب صنعتی اول هر روزه با کارگران خود در جنگ و گريز بودند و با اخراج فله ای کارگران خود روز بعد همان اندازه کارگر بدونِ حتی يک روز آموزش استخدام می کردند، و يا بدون در نظر گرفتن عواقب زندگی کارگران و نيروی کار فعال در جامعه، وضعيتی چون وضعيت طبقه کارگر انگليس را با کمک نمايندگانشان در دولت بر جامعه سوار و تحميل می کردند، در دوره انقلاب صنعتی دوم، با از دست دادن کارگرانش (چه به خاطر ترک شغل به دليل ناامنی معيشتی و چه به دليل اصطکاک های حاصله از روابط بين کارگر و کارفرما)، توليد در سطوحی دچار اختلال می شد و اين مسئله ای بود که بايد از آن پرهيز می گشت. همچنين برای پرهيز از تنش های سياسی بين کارگران و سرمايه داران، احتياج به پائين آوردن فاکتور فقر مطلق و ناامنی اقتصادی و شغلی داشتند. اگر جان راکفلر پدر، رئيس شرکت ها و معادن بسيار زيادی، از جمله شرکت CF&I با قتل عام به پيشواز اعتصاب کارگرانش می رفت، جان راکفلر پسر، متخصص ليبرال استخدام می کند تا برای کارگران همان معدن، تشکل کارگری درست کنند.
شايد هيچ صنعتی به اندازه صنعت برق، و بطور مشخص شرکت هائی چون جنرال الکتريک (GE) و وستينگ هاوس (Westinghouse) در شکل دادن به اتحاديه های کارگری معاصر مؤثر نبوده اند. اين شرکت ها در واقع شرکت های مدرنی بودند که سياست ليبرالی در برخورد به معضلات کارگران خود را در پيش گرفتند. اينها شرکت هائی بودند که همانند هر شرکت بزرگ ديگری سياست فکر شده در برخورد به معضلات کارگری را نيز داشتند. تا قبل از سياست ليبرالی برخورد به جنبش کارگری، سرمايه داران بيشتر سياست سرکوب را دنبال می کردند. بجای شاخ به شاخ شدن هر روزه با کارگران، و حيف و ميل کردن بخش عظيمی از حاصل دسترنج کارگران به سياست اجير پليس، متفکرين شرکتهای مدرن سياست معروف به Corporate Labor Policy را دنبال کردند. بهرحال چهار دهه اول قرن گذشته (١٩٠٠) مهمترين دهه های پا گرفتن و سازمان دادن اتحاديه های کارگری بودند. در اين چهار دهه، شرکت های نامبرده با تعويض وزرای کابينه آمريکا با مديران خود و بالعکس، جای پای خود را در دولت برای پيشبرد طرح های خود سفت کردند.

واکنش دولت

با مرور جنبش کارگری آمريکا، بخصوص در قرن ١٩، با يک دنيا اعتصاب و جنگ و گريز بين کارگران و سرمايه داران روبرو می شويم. اين وضعيت جنبش کارگری آمريکا را هر روز راديکالتر می کرد. طبقه حاکمه متوجه اين نکته شده بود که اين راديکاليزم بقاء سيستم سرمايه داری آمريکا را به چالش می طلبد. اندرو کارنگی (Andrew Carnegie) که بعد از راکفلر ثروتمندترين فردی است که تاريخ مدون بخود ديده است، در اعتراض به رابطه کارگر و سرمايه دار در آمريکا می گويد که وضعيتی به شدت غيرقابل انعطاف که حاصل بی اعتمادی بين طرفين است، فقط دره بين اين دو را عميق‌تر کرده است. واکنش دولت آمريکا، که اکنون سياستمدارانِ متکی به زور سرنيزه جای خود را به ليبرالهائی داده بودند که قبلا در کارخانه های خود طرحهای موفقی را به اجرا گذاشته بودند، راه آمدن و در واقع "اهلی کردن" جنبشی بود که داشت هست و نيستش را بر باد می داد. جنگ اصلی بين کارگران و سرمايه داران بر سر برسميت شناخته شدن تشکل های کارگری بود. اولين اقدام دولت آمريکا، قانونی کردن تشکل های کارگری و وضع قوانين و مقرراتی بود که در چهارچوب آن بشود کارگران را بدون سرکوب پليسی کنترل کرد.

در سال ١٩٣۵، مجلس نمايندگان آمريکا (Congress) قانونی را به نام قانون وَگنر (Wagner Act) به تصويب رساند که در آن به کارگران اجازه قانونی بستن قراردادهای دسته جمعی داده می شد. اين قانون البته بايد توسط پروسه ای که دولت مرکزی آن را تنظيم کرده بود به پيش برده می شد. همزمان با اين قانون، "کميته ملی روابط کار" (National Labor Relations Board) نيز ايجاد شد که "روابط منصفانه کاری"(١) (Fair Labor Practices) را به اجرا بگذارد. قانون وَگنر سه قيد همراه داشت که علاوه بر زير سئوال بردن استقلال طبقاتی کارگران، گرايش چپ را نيز تا حدودی حاشيه ای کرد. اين سه قيد عبارتند از: ١) فقط يک اتحاديه و آن هم اتحاديه ای که حداکثر عضو را دارا باشد حق نمايندگی کارگران را دارد. ٢) کسر کردن خودبخودی حق عضويت در اتحاديه از دستمزد کارگران توسط مديريت و ٣) عضو شدن اجباری کارگران در اتحاديه موجود. گرچه قوانين و توازن قوای بعدی بين کارگران و سرمايه داران در آمريکا، سازمان دادن حتی چنين تشکلهائی را هم سخت کرده است، اما در زمان تصويب قانون فوق، فعالين کارگری چپ را به شدت در موضعی ضعيف قرار داد.
چگونه اين اتحاديه ها ايجاد شدند؟

اما اتحاديه هایِ کارگریِ بعد از تصويب قانون وَگنر به معنای واقعی کلمه اتحاديه های زرد نبودند. اتحاديه هائی نبودند که دولت و يا شرکتها برای کارگران خود ايجاد کرده و يا سياستهای آنها را ديکته می کردند. نگاه ليبرالی مديريت صنايع دور تازه، در تقابل با نگاه سرکوبگرانه و اليگارشی مديران و سرمايه داران دوره قبل، به رابطه کارگر و کارفرما و تلاش مداوم برای ايجاد ثبات در کارخانه، آنها را به فکر کردن به راه حل های اساسی سوق داد. بالاتر به نقش کمپانی های توليد لوازم برقی مثل GE و Westinghouse اشاره کردم. امروزه اتحاديه های کارگری با مستقل بودن از کارفرما و شرکت‌ها شناخته شده اند. با افزايش دستمزد، سابقه (seniority)، چانه زدن بر سر مرخصی سالانه، مزايای شغلی و بيمه ها و غيره شناخته شده اند. با دقيق شدن در تاريخ GE و وستينگ هاوس، متوجه می شويم که همه اينها و حتی بسيار بيشتر، مزايائی بودند که مديريت اين شرکتها به کارگران خود عرضه کردند. اين ها را به کارگران عرضه کردند يا از کارگران قبول کردند که کارگران از تصرف قدرت سياسی و راديکاليسم کارگری فاصله بگيرند.
صنعت جديد متشکل در کئوپوراتيسم مدرن در واقع به مسائل و معضلاتی که کارگران را به اعتراض وامی داشت و به آغوش راديکاليسم و سوسياليسم می راند، عکس العمل نشان داد. مغزهای متفکر اين شرکتها در اينکه وضعيت پيش رو و سيستم پارلمانی موجود قابليت و توان رودر روئی و جوابگوئی به اين معضلات را داشته باشد، ترديد داشتند. همين متفکرين بارها چه در آمريکا و چه در اروپا از پارلمان‌ها خواهان قانونی کردن انجمن‌ها و اتحاديه ها شدند. همچنين شيوه هايی برای نظردهی کارگران خود به وجود آوردند تا بلکه بتوانند ريشه برخاستن تضادها و کشمکشها را ارزيابی کنند و عکس العمل نشان بدهند. تمام اين شيوه ها در عين حال يک انقلاب در شيوه برخورد به کارگران، نسبت به دوره‌های قبل از خود بود. يکی از خصوصيات منحصر به فرد سياست های کارگری شرکت های جديد در سال های ١٩٢٠، ايجاد "شوراهای همکاری کار" (Works Councils) و "اتحاديه های شرکت" (Company Unions) بود. اينها نهادهايی بودند که از دل "کميته های چانه زنی" (Bargaining Committee) که در زمان جنگ جهانی اول توسط "هیأت سراسری کارگری دوران جنگ" National War Labor Board، درست شده بودند و توسط مديريت نيز حمايت می شدند بيرون آمده بودند. اين مترسک ها همانند شوراهای اسلامی کار کارخانجات در ايران امروز قرار بود خبرچين مديريت باشند. و بقول يکی از تاريخ‌نگاران، نهادهايی بودند که قبل از اينکه غرولند کارگران به نقطه جوشی برسد، نارضايتی کارگران را به مديريت خبر می دادند. همچنين قرار بود سياست های شرکت مربوطه را بين کارگران جا بياندازند. آنچه که شرکت های تازه به دوران رسيده و متفکرانشان مورد توجه قرار دادند اين بود که چنين نهادهائی نه تنها باسمه ای بلکه مورد سوءظن دائم کارگران نيز هستند. از نظر اين متفکرين، شرکت هائی که اين نهادها را ايجاد کرده بودند نسبت به خلق کردن رهبران و معتمدين کارگری کم توجهی می کردند. يکی از مشاورين اوون يانگ (Owen Young)، از اصلی ترين رؤسای هیأت مديره شرکت جنرال الکتريک، به نام اترتون براونل (Atherton Brownell)، به او می گويد که جنرال الکتريک با اينکه مزايای زيادی را عرضه کرده و مطالبات زيادی از کارگران را برآورده کرده است، اما فرصت آفريدن رهبرانی را که امکان مقابله با عناصر راديکال جنبش کارگری را داشته باشند را از دست می دهد. اين رهبران بايد کارگران را نه بعنوان توده ای از  آدمها، بلکه بعنوان جمعی متشکل دور خود داشته باشند. از نظر او مديريت بايد با چنين رهبرانی بر سر مطالبات کارگران چانه بزنند. او می گويد که هر چه سطح زندگی کارگران را بالا ببريم، در آينده ای نه چندان دور باز با کارگرانی با توقع بالاتر مواجه خواهيم شد. او در واقع دارد به يکی از موفقترين رؤسای يکی از بزرگترين و موفقترين کمپانی ها می گويد که بايد به فکر ايجاد اتحاديه های کارگری باشد.

يک نکته ديگر در اين بين شايان ذکر است که متوجه شويم چگونه دگرديسی در اتحاديه های کارگری راديکال به وقوع می پيوست. در جنبش کارگری آمريکا، فدارسيون کار آمريکا هميشه نماينده راست ترين و محافظه کارترين بخش متشکل طبقه کارگر بوده است. ساموئل گامپرز (Samuel Gompers) از اصلی ترين رهبران فدراسيون کار آمريکا (AFL) در باره سوسياليسم  می گويد: "جنايت صنعتی که اتحاديه های کارگری آمريکا با تمام قوا بر عليه آن خواهند ايستاد!"(٢) جدا از اظهارات اين چنينی، کارگران حتی برای مبارزه بر سر پيش پا افتاده ترين مطالبه مشکلات زيادی با اين نهاد داشته و دارند. در برابر اين نهاد راست، فعالين کارگری، شواليه های کار و بعدها IWW را سازمان دادند. بعدها با پيشنهاد سناتوری و همکاری متفکرين صنايع جديد، "کنگره تشکلات صنعتی" (Congress of Industrial Organization(CIO)) را سازمان دادند. فعالين گرايش چپ که هيچوقت نتوانستند حتی همان همزيستی ساده با فدراسيون کار آمريکا را داشته باشند، اکنون فعالين اصلی CIO شده بودند. اتفاقا CIO ابتدا از تجمع چندين اتحاديه چپ تر و ناراضی عضو AFL تشکيل شد. اما زير فشار گرايش راست و قوانينی چون قانون وَگنر، بمرور زمان CIO و AFL به هم نزديک شدند و فعالين گرايش چپ يا تماما به گرايش راست تمکين کردند و يا هم به معنای واقعی کلمه از تشکل های کارگری اخراج شدند.

اما فعالين گرايش چپ تر در اتحاديه ها، که به نوعی به گرايش راست تمکين کرده بودند، به مرور زمان از طرف توده کارگران نيز مورد بی اعتنائی قرار گرفتند. از يک طرف قانون وَگنر فقط به يک اتحاديه اجازه فعاليت و نمايندگی کردن کارگران را می داد، که تماما دست فعالين گرايش چپ را در حنا گذاشت. از طرف ديگر اتحاديه های صنعتی با همکاری و همفکری متفکرين و مشاورين صنايع جديد و با رهبری رهبران و معتمدين گرايش راست در بين کارگران ايجاد می شدند. اما مهمتر از همه همين صنايع به بخش اعظم مطالبات کارگران جامه عمل پوشانده بودند. گرايش چپ که تلاش اصلی آن متشکل کردن کارگران برای بهبود وضعيت رفاهی آنها بود، اکنون خود را با اين واقعيت روبرو می ديدند که آنچه را که سالها برايش مبارزه می کردند، اکنون جامه عمل پوشيده است. کارگران اجازه تشکيل اتحاديه های خود را داشتند و اکثر مطالبات اقتصادی آنها توسط مديريت جواب مثبت گرفته بودند. انقلاب و سوسياليسم در دستور کار اين گرايش نبود. مسائلی چون بيشتر از يک تشکل حق فعاليت در محيط کار داشته باشد و غيره، مسئله اصلی توده کارگران نبود. در واقع فعالين گرايش چپ تر جنبش کارگری خلع سلاح شده بودند.
صدور سياست اتحاديه گرائی امروزی
در خصوص صنايع جديد و شرکتهای مدرن اشاره به يک نکته ديگر حائز اهميت است. همچنانکه بالاتر اشاره کردم، صنايع جديد بنابه تمرکز سرمايه در آنها، در انحصار تعداد معدودی شرکت ها قرار گرفتند. همين شرکت ها از اولين شرکت‌های آمريکائی بودند که شروع به سرمايه گذاری و بازاريابی در خارج از مرزهای آمريکا و بخصوص در اروپا نيز کردند. اين شرکتها همراه با سرمايه گذاری، شيوه مديريت تازه و برخورد با کارگران و متشکل شدن آن را نيز با خود به کشورهای ديگر صادر کردند.
اشاره به اين نکته مهم است، چرا که سياست AFL-CIO که حاصل پروسه طی شده بالاست، در شصت هفتاد سال گذشته سياست غالب بر نهادهای کارگری در ديگر کشورهای غربی و همچنين سياست غالب بر ICFTU و اکنون نيز ITUC بوده است.
راديکاليسم در جنبش کارگری آمريکا
با اين وضعيت شايد خواننده ای خود را با اين سئوال روبرو ببيند که مبارزه راديکال طبقه کارگر بخصوص در آمريکا در چه اشکالی به پيش رفته است. در تقابل با سياستهای راست و رفرميستی جنبش کارگری آمريکا، علاوه بر همزيستی دو گرايش راست و چپ در بسياری از اتحاديه ها و در دوران مختلف، ما همچنين با دو فرم ديگر از نهادهای کارگری نيز روبرو هستيم. "شواليه های کار (Knights of Labor) و "کارگران صنعتی جهان" (Industrial Workers of the World (IWW)). اين نکته نيز اضافه شود که "فدراسيون کار آمريکا" در اوان تشکيل، خود را يک جريان ضد ايده های سوسياليستی تعريف نکرده بود. اتفاقا جريانی بود که در امتداد شواليه های کار تشکيل شد و بر اساس ايده های ضد نظام موجود شکل گرفت.

از سال ١٨٦٩ که سال تأسيس "شواليه ها" بود تا تأسيس "فدراسيون کار آمريکا" در سال ١٨٨٦، "شواليه ها" صدها اعتراض ميلتانت سازمان دادند. IWW هم از سال تأسيس ١٩٠۵ تا تقريبا ١٩١٤ که سالهای موفق آن بود، صدها اعتراض موفق و ميليتانت را سازمان داد. در همين سالها اين نهاد کارگری، هم مورد تعرض "فدراسيون کار آمريکا" و هم سرکوبگريهای پليس قرار گرفت. در ادامه اين سنت، اعتراضات مهمی سازمان داده شد که فعالين کارگری زيادی در پوشش اتحاديه های کارگری CIO و حتی AFL سازمان دادند و مورد سرکوب پليس و سرزنش اتحاديه های مادر قرار گرفتند. افول دو نهاد ياد شده را بايد در متن ديگری و در چشم اندازی که آنها برای آينده جنبش کارگری در نظر داشتند، جستجو کرد.

 ختم کلام

اتحاديه های کارگری هر چه بودند و گرايشات مختلف در آن با چه مکانيزمهائی و چند من چريش کنار هم می ماندند و همزيستی می کردند، مؤلفه ای است که به تاريخ پيوسته است. اما انقلاب صنعتی دوم تحولی بنيادی را در اتحاديه گرائی بوجود آورد. با اين تغيير اساسی در شيوه توليد و روابط اجتماعی، اتحاديه ها تشکل‌هائی نماندند که کارگران آنها را ايجاد می کردند و بعد ثبت آنها را به حکومت تحميل می‌کردند. اتفاقا اتحاديه های بعد از انقلاب صنعتی اتحاديه هائی بودند که دولت چهارچوب آن را تعيين می‌کرد و با کمک گرايش سوسيال دمکرات درون جنبش کارگری کورس (مسير) اتحاديه گرائی را برای هميشه عوض کردند.
آن زمان چنين سياستی به صرفه بود. امروزه آنچه را که شاهدش هستيم در دستور روز گذاشتن تخريب و از بين بردن همين اتحاديه ها، توسط خود بورژوازی هستيم. ميلتون فريدمن می گويد که "وظيفه دولت محافظت از منافع شخصی از دشمن خارجی و داخلی است. تنظيم رابطه بين آدم ها را به بازار بسپارد." طبقه کارگر اين بار بايد ايجاد تشکل هائی را در دستور خود بگذارد که علاوه بر مبارزه بر سر مطالبات رفاهی روز، به فکر برانداختن نظام سرمايه داری هم باشد. همزيستی و "قرارداد اجتماعی" در دنيای واقعی پوچ هستند. کارگران راه درازی را پيموده اند؛ صد سال کلاه گشاد گذاشتن سر کارگران ديگر بس است.
توضيحات
ـــــــــــــــ
١) Fair Labor Practices و Unfair Labor Practices ترمهائی قانونی هستند که اتحاديه ها و کارفرمايان در رابطه با همديگر، بخصوص در مذاکرات بر سر بستن قراردادهای دسته جمعی از آن استفاده می کنند تا طرف ديگر را متوجه موارد قانونی بکنند.
٢) An industrial crime, against which the trade unions of America will contend to the end

***

ضميمه

"تشکل مستقل کارگری"

مسئله استقلال طبقاتی و همچنين دست درازی بورژوازی به آزادی و استقلال تشکل کارگران چنان با کل ايده اين نوشته در هم تنيده است که هنگام نوشتن اين نوشته لازم ديدم چند نکته هم بعنوان ضميمه در باره "تشکل مستقل کارگری" بگويم.

"تشکل مستقل کارگری" نيز دچار سرنوشتی مانند "اتحاديه" شده است. ريشه اين مقوله و ترمينولوژی هر چه باشد، امروز بعنوان ابزاری برای مخالفت با دخالت کمونيست ها در مبارزه کارگران بکار گرفته می شود. شايد يادآوری اين نکته بی مناسبت نباشد که در کشورهائی که نهادهای موجود کارگری دست ساز دولت بوده اند، معمولا از اين ترم برای تفکيک تشکلی که فعالين کارگری برای ايجاد آن مبارزه می کنند، استفاده می شود و يا تاريخا استفاده شده است. مثلا تلاش برای تشکل پذيری در شوروی و چين، در تقابل با مترسکهای دست ساز دولت، از ترم "مستقل" استفاده می شد. اما همچنانکه اشاره کردم، اين ترم اکنون ديگر ابزاری شده برای مخالفت با نفوذ و دخالت کمونيستها در تشکلهای کارگری! ما تاکنون درباره اين مقوله در همين نشريه چندين بار اظهار نظر کرده ايم. بطور مشخص طرح جورج لاج در کتاب "پيشگامان دمکراسی: کارگران در کشورهای روبه توسعه" را در نشريه شماره ٤ "کارگر کمونيست" به بحث گذاشته ايم. اين ترم اکنون ديگر شناخته شده است. اما لازم است که باز هم به جنبه های باز نشده اين ترمينولوژی پرداخته شود. در اين بخش با اشاره به چند نمونه تاريخی، می خواهم بار ديگر اين ترم را زير نورافکن قرار بدهم.

١) در روسيه پيش از انقلاب اکتبر، يکی از رؤسای پليس تزار به نام سرگئی زوباتف (Sergei Zubatov) که در جوانی و قبل از دستگيری اش يک ناردونيک بود، بعد از شروع همکاری با پليس مخفی روسيه، سريعا در اين دم و دستگاه رشد می کند و در مدت کوتاهی به يکی از طراحان اصلی نفوذ در محافل کارگری تبديل می شود. آنچه که زوباتف را در بحث مشخص امروز ما مهم می کند اين است که او در بين کارگران با نفوذ در بين فعالين و معتمدين کارگری و بخصوص در بلاروس و شهر صنعتی مينسک، برای مقابله با سوسيال دمکراسی و تشکل های تحت نفوذ محافل سوسيال دمکرات کارگری روسيه، شروع به ايجاد نهادهای کارگری طرفدار دولت تزار کرد که در بين چپها به نام "سوسياليسم پليسی" و يا "تشکل های زوباتويستی" معروف شدند. اما خود ايشان و گردانندگان اين نهادها به نهاد خود می گفتند "تشکل مستقل کارگری".
٢) برای نمونه دوم، باز هم سراغ روسيه می رويم. در آخرين روزهای حکومت شوروی که اعتصابات کارگری زيادی سازمان داده شدند، در تقابل با اتحاديه های کارگری دست نشانده دولت، تشکل‌های ديگری برای هدايت و رهبری اعتصابات کارگری ايجاد شدند. گرچه اين تشکل‌ها بدون دخالت فيزيکی دولت و نيروهای ليبرال طرفدار صندوق بين الملل پول و بانک جهانی ايجاد شده بودند، اما علنا خود را در کمپ اپوزيسيون ليبرال می دانستند. نه تنها در اين کمپ بودند، بلکه با امکانات نهادهای رسمی کارگری غرب و بخصوص "فدارسيون کار آمريکا" پا گرفتند و هدايت می شدند. اين نهادها هم در تقابل با اتحاديه های دولتی به خودشان می گفتند "تشکل مستقل کارگری"؛ اما اتحاديه های نسبتا کوچکتر که از لحاظ امکانات مالی امکان رقابت با اتحاديه ها و ديگر نهادهای دست ساز دولت و همچنين "تشکلهای مستقل کارگری" را نداشتند، ترجيح می دادند که به خودشان بگويند "اتحاديه آزاد".

٣) در آمريکا، آن اتحاديه های زردی (اتحاديه های شرکت) را که کارفرماها برای کارگران ـ قبل از قانون وَگنر ـ ايجاد می کردند، در واقع با قانون وَگنر غيرقانونی اعلام شدند. اما اغلب اين اتحاديه ها، از جمله اتحاديه ايجاد شده در شرکت CF&I بعد از قتل عام لادلو، تا سالها بعد از اين قانون نيز تحت عنوان "تشکل مستقل کارگری" به حيات خود ادامه دادند.

٤) "جنبش همبستگی" معرف همه در لهستان (Niezależny Samorządny Związek Zawodowy – Solidarność) هم، که در تار و پود خود وابسته بود و در قدم بقدم آن توسط کليسای کاتوليک و واتيکان و سازمان های جاسوسی آمريکا هدايت می شد، نام واقعی آن "اتحاديه کارگری مستقل خودگردان ـ همبستگی" است.

۵) در اوايل نيمه اول دهه ۵٠ قرن گذشته، دولت کانادا با همدستی کمپانی کشتی سازی و "کنگره کار و حرفه" (Trade and Labor Congress) فردی را به نام هال بنکس (Hal Banks)، يکی از سازمان دهندگان "اتحاديه بين المللی دريانوردان (SIU)" که قبلا ٢٧ بار به جرم ضرب و شتم کارگران متهم شده بود و يکبار هم يکی از کارگران را زير مشت و لگد به قتل رسانده بود، از آمريکا وارد کردند تا "اتحاديه دريانوردان کانادا (CSU)" را، که يک اتحاديه راديکال و کمونيست بود، از بين ببرد و اتحاديه "مستقلی" را برای کارگران سازمان بدهند. گرچه SIU نام "مستقل" را يدک نمی کشد، اما هدف وارد کردن هال بنکس که بعدا موجب افتضاح سياسی برای دولت و نهادهای رسمی کارگری آمريکای شمالی شد، دقيقا "ايجاد تشکل مستقل کارگری" معرفی شد!
نمونه های اين چنينی زيادی را می شود معرفی کرد. اما گفتن يک نکته در اين رابطه اهميت دارد. فقط ضد کمونيست‌ها نيستند که می‌خواهند چنين القاء کنند که گويا تشکل‌های زير نفوذ ايده های کمونيستی، تشکل‌های غير مستقلی هستند؛ بلکه در بين چپها هم گاها شاهديم کسانی به دام اين لفاظی ها می افتند. منتها ضدکمونيست‌ها آگاهانه چنين فرمولی را به کار می‌برند، اما کسانی که در کمپ چپ اين لفاظی‌های را تکرار می‌کنند، در واقع منطق بورژوازی را پذيرفته اند و از سر احساس گناه و يا "تبرئه" خود به اين دام می‌افتند. و گرنه هيچ اندازه تکرار "استقلال" تشکل کارگری، بدون استقلال طبقاتی تشکل کارگری، نهادی را مستقل نخواهد کرد.
٢٧ اوت ٢٠٠٨، ٦ شهريور ٨٧

حه‌وت ساڵ پاش کاره‌ساتی ۱۱ی سێپته‌مبه‌ر

  
حه‌سه‌ن ره‌حمان په‌ناه‌

حه‌وت ساڵ له‌مه‌وبه‌ر له‌ رۆژيکی‌وه‌ک ئه‌مڕۆدا‌واته‌ له‌ ۱۱ی سێپته‌مبه‌ری ساڵی ۲۰۰۱دا، له‌‌ويلايه‌ته‌ يه‌کگرتووه‌کانی ئه‌مه‌ريکا روداوێک رويدا که‌ لايه‌نه‌کانی ئه‌م روداوه‌ هه‌ر به‌ ته‌نيا داوێنی ئه‌مه‌ريکای نه‌گرته‌وه‌، به‌ڵکو پانتايی جيهانيشی ته‌نی. ره‌نگه‌ ئه‌و شته‌ی که‌ ئه‌م روداوه‌ی کرد به‌ رووداوێکی جيهانی، به‌ر له‌هه‌ر شتێک بوونی‌ويلايه‌ته‌ يه‌کگرتوه‌کانی ئه‌مه‌ريکا‌وه‌ک گه‌وره‌ترين هێزی ئابووری‌و نيزامی جيهان‌و ئه‌ساسه‌نيش هێز‌و توانای نيزاميی ئه‌و‌وڵاته‌ بێ.
له‌لايه‌کی‌ ديکه‌وه‌ تا کاتی روودانی ۱۱ی سێپته‌مبه‌ر ئه‌مه‌ريکا‌وه‌ک ناوه‌ندی سوباتی سه‌رمايه‌‌و دڵی سه‌رمايه‌ ده‌ناسرا‌و به‌ که‌ڵک‌وه‌رگرتن له‌ تێکنۆلۆژيای پێشکه‌توو‌و دوربينه‌ ئه‌لکتريکيه‌کان له‌ ئاسمان‌و  زه‌وی‌و له‌ ده‌ريادا له‌ زۆرترين پارێزه‌ر به‌هره‌مه‌ند بووه‌. به‌ هه‌بوونی ئاوا ئيمکاناتێک، عه‌مه‌لياتی تيرۆريستيی ۱۱ی سێپته‌مبه‌ر له‌م‌وڵاته‌ هێشتا له‌لای بيروڕای گشتيی خه‌ڵکی جيهان ده‌يان پرسياری هيشتۆه‌ته‌وه‌‌و ئه‌م کرده‌وه‌ تيرۆريستييه‌ی له‌ خه‌رمانه‌يه‌ک له‌ شک‌و تاريکيدا راگرتوه‌.
 
۱۱سێپته‌مبه‌ر چۆن روويدا‌و براوه‌ی شه‌ڕ کێيه‌؟

رۆژی ۱۱ی سێپته‌مبه‌ر سه‌ره‌تا فڕۆکه‌يه‌کی موسافيربه‌ری خۆی به‌ يه‌کێک له‌ بورجه‌کانی  رێکخراوی بازرگانيی جيهانی له‌ شاری نیۆیۆرکدا کێشا. ئه‌و که‌سانه‌ی ئه‌م روداوه‌يان ديت‌و دواتر له‌ مێديا‌و راگه‌يه‌ندراوه‌ گشتييه‌کاندا گێڕايانه‌وه‌، له‌ سه‌ره‌تادا‌وايانده‌زانی له‌لايه‌ن فڕۆکه‌وانی ئه‌م فڕۆکه‌وه‌ هه‌ڵه‌يه‌ک رويداوه‌، به‌ڵام له‌ماوه‌ی که‌متر له‌ ۱۸ ده‌قيقه‌دا فڕۆکه‌ی دووهه‌ميش خۆی به‌ بورجی دووهه‌مدا دا‌و هه‌ر دووک بورجه‌که‌ له‌نێو ئاگر‌و دووکه‌ڵدا تێک رمان. ئيتر هيچ شک‌و دوو دڵييه‌ک نه‌مايه‌وه‌ که‌ ئه‌مه‌ کرده‌وه‌يه‌کی سازماندراو‌و تيرۆريستييه‌ که‌ له‌ فڕۆکه‌ی موسافيربه‌ری‌وه‌ک گولله‌ی ئينسانی له‌دژی ئامانجه‌ غه‌يره‌ نيزامييه‌کان که‌ڵک‌وه‌رگيراوه‌. فڕۆکه‌ی سێهه‌م خۆی کێشا به‌ بينای پنتاگۆندا‌و چواره‌م فڕۆکه‌ش که‌ گوايا ئامانجی  کۆشکی سپی‌ بووه‌ له‌ مه‌سيری رێگادا پێکرا‌و له‌ناو چوو. ئه‌م کرده‌وه‌ تيرۆريستييه‌ که‌ سه‌دان موسافير‌و هه‌زاران ئينسانی ئاسايی به‌ره‌و کامی مه‌رگ برد، جيهانی راچڵه‌کاند.
به‌پێی ئاماره‌ راگه‌يه‌نراوه‌کان له‌ ۴۰ هه‌زار کارمه‌ندی ئه‌م ناوه‌نده‌ بازرگانييه‌ زياتر له‌ ۳ هه‌زار که‌سيان  له‌ خه‌ڵکی  ۹۰‌وڵاتی جيهان بوون که‌ له‌م روداوه‌دا گيانی خۆيان له‌ده‌ستدا‌و‌ له‌نێو ئه‌واندا  ۲۴۳ مه‌ئموری ئاگر کوژێنه‌وه‌يان تێدا بوو. سه‌رجه‌می کاناڵه‌ ته‌له‌فزیۆنی‌و هه‌واڵنێريه‌کان له‌ سه‌رتاسه‌ری جيهان گوزارشه‌ ته‌سويريه‌کان‌و هه‌واڵی ئه‌م کاره‌ساته‌يان سات به‌ سات بۆ دانيشتوانی سه‌ر گۆی زه‌وی بڵاوده‌کرده‌وه‌. بۆ خه‌ڵکی  ئاسايی ئه‌مه‌ريکا‌و جيهان ئه‌م روداوه‌ کاره‌ساتێکی باوه‌ڕ پێنه‌کراو بوو که‌ به‌ هه‌زاران که‌سی بێتاوانی له‌رێگای ئامانجی دژی ئينسانيدا کرده‌ قوربانی. بۆ کاربه‌ده‌ستانی‌ويلايه‌ته‌ يه‌کگرتوه‌کانی ئه‌مه‌ريکا‌و به‌تايبه‌ت بۆ سياسه‌تداڕێژه‌رانی نيئۆليبڕاڵی کۆشکی سپی به‌ سه‌رۆکايه‌تيی بوش، ئه‌م کاره‌ساته‌‌وه‌ک نيعمه‌تێکی له‌ ئاسمانه‌وه‌ نازڵبوو‌وابوو تاکو له‌م  رێگايه‌وه‌ سياسه‌ته‌ شه‌ڕئه‌نگێزييه‌کانی خۆيان له‌ ژێرناوی شه‌ڕ له‌دژی تيرۆريزم‌و به‌نێوی پشتيوانی له‌ «دێموکراسی»‌و ته‌نانه‌ت به‌ ته‌عبيری «شه‌ڕی سه‌ليبی»  له‌ئاستی جيهاندا راگه‌يه‌نن‌و جيهان به‌ره‌و کاره‌ساتی سامناکی شه‌ڕی ديکه‌ په‌لکێشکه‌ن. له‌ به‌رانبه‌ر ئه‌و تاقمه‌ شه‌ڕخوازه‌دا، سه‌رکرده‌‌و رابه‌رانی ئه‌لقاعيده‌‌و باقی گروپه‌ تيرۆريسته‌ مه‌زهه‌بيه‌کان له‌به‌يکيان بۆ شه‌ڕی مه‌زهه‌بی‌وت‌و لاوانی موسڵمانی زياتريان بۆ ناردن بۆ به‌هه‌شت‌و خۆش رابواردن له‌گه‌ل ۷۰ حۆری‌و جۆگه‌له‌ی شه‌ڕاب، به‌ ريشی تاشراوه‌وه‌ بانگه‌واز کرد. شه‌ڕی دوو به‌ره‌ی تيرۆريست به‌ کرده‌وه‌ ده‌ستی پێکرد‌و هه‌ر کامه‌يان خواوه‌نديان به‌ پشتوپه‌نای خۆيان ده‌زانی. به‌ڵام تا ئێستا زۆرترين قوربانييه‌کانی ئه‌م کرده‌وه‌ دژی ئينسانيانه‌ خه‌ڵکی ئاسايی‌و بێتاوان‌و بێديفاع بوون ‌و له‌ داهاتوشدا هه‌ر ئه‌وان ده‌بن.
براوه‌‌و سه‌رکه‌وتووی ئه‌م شه‌ڕه‌ ناوه‌نده‌ نيزامی‌و پيشه‌سازييه‌کانی‌ويلايه‌ته‌ يه‌کگرتوه‌کانی ئه‌مه‌ريکا‌و باقی ده‌وڵه‌تانی پشتيوانی هێز‌و گروپه‌ تيرۆريست‌و توندڕه‌وه‌ ئيسلاميه‌کانن. به‌پێی سه‌رچاوه‌يه‌کی باوه‌ڕپێکراوی لێکۆڵينه‌وه‌ی جيهانی به‌ ناوی (Global Issuas.org) هه‌زينه‌ی نيزاميی‌ولايه‌ته‌ يه‌کگرتووه‌کانی ئه‌مه‌ريکا له‌ ساڵی ۲۰۰۸دا ۹/۷۱۱ ميليار دۆلار‌واته‌ ۴۸ ده‌رسه‌دی هه‌موو بودجه‌ی نيزاميی جيهانه‌. هه‌ر به‌ پێی ئه‌م سه‌رچاوه‌يه‌ بودجه‌ی نيزامی ژماره‌يه‌ک له‌ زلهێزه‌کانی ديکه‌ی جيهان‌وه‌ک يه‌کێتی ئه‌وروپا که‌ له‌ ۲۷‌وڵات پێکهاتووه‌ ۲۸۹ ميليار دۆلار، ‌واته‌ ۲۰ له‌ سه‌دی بودجه‌ی نيزامی جيهانه‌، (بودجه‌ی دوو زلهێزی جيهانی ئه‌و يه‌کێتييه‌‌واته‌ ئينگلستان ۴/۵۵ ميليار دۆلار‌و فه‌ڕانسه‌ ۵۴ ميليار دۆلاره‌)، چين ۱۲۲ ميليار دۆلار‌واته‌ ۸ له‌ سه‌د، روسيه‌ ۷۰ ميليار دۆلار‌واته‌ ۵ له‌ سه‌د، باشوری خۆرهه‌ڵاتی ئاسيا‌و ئوستڕاڵيا سه‌رجه‌م ۱۲۰ ميليار دۆلار، ژاپۆن ۱/۴۱ ميليار دۆلار، رۆژهه‌ڵاتی ناوه‌ڕاست‌و شاخی ئه‌فريقا پێکه‌وه‌ ۸۲ ميليار دۆلاره‌. ئاماری ئاماژه‌ پێکراوی سه‌ره‌وه‌ نيشانده‌دات که‌ بودجه‌ی نيزامی ئه‌مه‌ريکا  ته‌نيا ۱۳ ميليار دۆلار له‌ هه‌موو ئه‌و زلهێزانه‌‌و يه‌کێتی ئۆروپا‌و کۆمه‌ڵێک‌وڵاتی گرنگی ئاسيا، رۆژهه‌ڵاتی ناوه‌ڕاست‌و شاخی ئه‌فريقا که‌متره‌.
بێ هۆ نييه‌ که‌ له‌ بازاڕی بورسه‌ی جيهانيدا به‌شی نيزامی پڕ ره‌ونه‌قه‌‌و له‌ به‌شی تێکنۆلۆژيادا هه‌موو ساڵێک‌ شايه‌تی نمايشکردنی نۆيترين سيلاحه‌کانی شه‌ڕ بۆ کۆمه‌ڵکوژی‌و کوشتاری ئينسانه‌کانين.

خۆڵقێنه‌رانی ۱۱ی سێپته‌مبه‌ر‌و جيهان پاش ئه‌وکاره‌ساته‌

جێگای گومان نييه‌ که‌ رووداوی ۱۱ی سێپته‌مبه‌ر کرده‌وه‌يه‌کی تيرۆريستی‌و جينايه‌تکارانه‌ بوو‌و مه‌حکومه‌. به‌ڵام نابێت له‌ يادمان بچێت که‌سانێک که‌ له‌ رۆژی ۱۱ی سێپته‌مبه‌ری ساڵی ۲۰۰۱ دا ئه‌م جينايه‌ته‌يان له‌دژی به‌شه‌رييه‌ت خوڵقاند خۆيان ده‌ست په‌روه‌رده‌‌و سازماندراوی ئه‌مه‌ريکا‌و سازمانی CIA بوون. ئوسامه‌ بنلادن‌و رێکخراوی تيرۆريستی ئه‌لقاعيده‌‌و باقی گروپه‌کانی سه‌ر به‌ ئه‌وان، که‌سان‌و جه‌رياناتێکی دواکه‌وتوو‌و تا سه‌ر ئێسقان کۆنه‌په‌ره‌ست بوون که‌ ئه‌مه‌ريکا بۆ به‌رامبه‌رکێ کردن له‌گه‌ڵ کۆمۆنيزم‌و ئازاديخوازی له‌ رۆژهه‌ڵاتی ناوه‌ڕاستدا پێکی هينابوون‌و بۆ شه‌ڕ له‌دژی سۆڤيه‌تی پێشوو‌و به‌ قسه‌ی خۆيان بۆ به‌رگريکردن له‌ بڵاوبوونه‌وه‌ی «ڤايرۆسی کۆمۆنيزم» له‌ ئه‌فغانستان ره‌وانه‌ی ئه‌و‌وڵاته‌يان کردبوون. کاتێک که‌ له‌ ئه‌فغانستان له‌دژی هێزه‌کانی شووره‌وی پێشوو شه‌ڕيان ده‌کرد‌وه‌ک موجاهدينی رێگای خودا ناويان لێ ده‌بردن. ئاوه‌ڵدوانه‌ی ئه‌وان يانی تاڵيبان، ئه‌ويش به‌ده‌ستی ئه‌مه‌ريکا‌و به‌ هاوکاريی رێکخراوه‌ نهێنييه‌کانی سازمانی سيا‌و پاکستان‌و عه‌ره‌بستانی سعودی‌و به‌ يارمه‌تی‌و پشتيوانی بێ دريغی دۆلاره‌ نه‌وتييه‌کانی عه‌ره‌بستان‌و ئه‌رته‌شی پاکستان پێکهات‌و له‌ماوه‌ی چه‌ند مانگدا به‌شێکی زۆر له‌ خاکی ئه‌فغانستانی داگير کرد. ئه‌و تاقمه‌ هه‌تا به‌ر له‌ هێرشی ئه‌مه‌ريکا بۆسه‌ر ئه‌فغانستان که‌  پاش ۱۱ی سێپته‌مبه‌ر ئه‌نجامدرا، ۹۰ده‌رسه‌دی خاکی ئه‌و‌وڵاته‌يان له‌ ژێر چنگ دابوو. له‌ راستيدا بن لاده‌ن‌و رێکخراوی تيرۆريستی ئه‌لقاعيده‌ ‌و تاڵيبان‌و باقی گروپه‌ بونيادگه‌را ئيسلامی‌و توندڕه‌وه‌کان، چه‌ند ماری  ژه‌هراوی بوون که‌ له‌سه‌ر شانه‌کانی دێوه‌زمه‌ی ئيمپرياليزم سه‌ريان ده‌رهێنا‌و له‌ئاستی جيهاندا خوێن‌و مێشکی بزووتنه‌وه‌ی چه‌پ‌و راديکاڵ‌و ئازاديخوازنه‌يان ده‌خوارد. به‌ لێک هه‌ڵوه‌شانی سۆڤيه‌تی پێشوو‌و ئۆردوگای به‌ ناو سۆسياليستی شه‌رق، تايبه‌تمه‌ندی‌و دژايه‌تی گروپه‌ بونيادگه‌را‌و دژی کۆمۆنيسته‌کانی‌وه‌ک ئه‌لقاعيده‌‌و بنلادن بۆ به‌رامبه‌رکێ له‌گه‌ڵ ئه‌و به‌ره‌يه‌ کۆتايی پێهات، به‌ڵام رقه‌به‌رايه‌تی‌و دوژمنايه‌تی ئيمپرياليسته‌کان له‌سه‌ر به‌رژه‌وه‌نده‌ ناوچه‌يی‌و جيهانييه‌کان نه‌ ته‌نيا کۆتايی پێ نه‌هات به‌ڵکو له‌ شکڵ‌و شێوازێکی نوێدا‌و له‌ ئاستی جيهانيدا هه‌روا له‌ ئارادا مايه‌وه‌. ئه‌گه‌ر‌ويلايه‌ته‌ يه‌کگرتوه‌کانی ئه‌مه‌ريکا له‌ پێشوودا بۆ داسه‌پاندنی هێژمونی‌و ده‌سه‌ڵاتی خۆی به‌سه‌ر جيهان دا‌و به‌رگريکردن له‌ نفووزی ئۆردوگای شه‌رق‌و‌وڵاتی شوره‌وی، کۆمۆنيزميان کردبۆ بيانوو، پاش لێک هه‌ڵوه‌شانی ئه‌م بلوکه‌، شه‌ڕ له‌دژی تيرۆريزم‌و ده‌وڵه‌ته‌ ياخيبووه‌کانی کرده‌ بيانوويه‌ک بۆ ئه‌وه‌ی که‌ ده‌سه‌ڵاتی يه‌ک لايه‌نه‌ی خۆی به‌سه‌ر جيهاندا بسه‌پێنێ. له‌ ستراتێژی نيئۆليبڕاڵه‌کانی ده‌سه‌ڵاتدار به‌سه‌ر کۆشکی سپيدا گه‌ڕانه‌وه‌ بۆ سه‌رده‌می شه‌ڕی سارد‌و ته‌حه‌مولکردنی يه‌ک يان چه‌ند ره‌قيب له‌ئاستی جيهاندا سه‌ره‌تا ته‌سه‌ور نه‌ده‌کرا. داسه‌پاندنی هێژمۆنی ئه‌مه‌ريکا به‌سه‌ر جيهان‌و باقی‌وڵاتانی به‌رهه‌ڵستکاری ئه‌و‌وڵاته‌، سياسه‌تێک بوو که‌ به‌بێ له‌ به‌ر چاو گرتنی ئاکام ‌و زه‌ره‌ر‌و زيانی ئينسانی‌وجيهانييه‌کانی، ته‌نانه‌ت  ئه‌گه‌ر به‌ قيمه‌تی ئه‌وه‌ش ته‌واو بوايه‌ت که‌ له‌ چه‌که‌ هه‌سته‌ييه‌کان که‌ڵک‌وه‌رگرن، کاربه‌ده‌ستانی ئه‌مه‌ريکای تووشی شک‌و دوو دڵی نه‌ده‌کرد. ده‌ستپێکردنی شه‌ڕ له‌‌وڵاتانێکی لاوازی‌وه‌ک ئه‌فغانستان‌و دواتر عێراق‌و هه‌ڕه‌شه‌کردن له‌ ئێران‌وسوريه‌‌و سودان‌و چه‌ند‌وڵاتێکی ديکه‌، له‌راستيدا شه‌ڕ بوو بۆ مه‌هار کردنی ره‌قيبه‌ ئه‌سڵييه‌کانی ئه‌مه‌ريکا‌وه‌ک چين‌و روسيا، يه‌کێتی ئه‌وروپاو ژاپۆن له‌ ئاستی جيهانيدا. له‌ناخی ئه‌م ئاڵوگۆڕ‌ورقه‌برايه‌تيه‌ ئه‌مپرياليستيه‌دا، ده‌رهاويشتنی نيهاده‌ ده‌ست‌و پێگره‌کانی نیۆنه‌ته‌وه‌يی به‌تايبه‌ت رێکخراوی نه‌ته‌وه‌يه‌کگرتوکان که‌ دوای شه‌ڕی دووهه‌می جيهانی پێکهات، پيشلکردنی ياسا‌و مه‌وازينه‌کانی ئه‌و رێکخراوه‌‌و گوێ نه‌دان به‌ بڕياره‌کانی، له‌به‌رچاو نه‌گرتنی ده‌نگی ئه‌ندامانی شورای ئه‌منييه‌تی رێکخراوی نه‌ته‌وه‌يکگرتووکان، به‌ کرده‌وه‌ زلهێزی‌و سه‌ره‌ڕۆيی ئه‌مه‌ريکای به‌ سه‌ر جيهان‌و ره‌قيبه‌کانيدا فه‌رز ده‌کرد.
 راسته‌ ئه‌مه‌ريکا‌وه‌ک زلهێزێکی جيهانی به‌ پاڵپشتی هێزی گه‌وره‌تری نيزامی به‌ ته‌نيا توانا‌و زه‌رفيه‌تی له‌ناو بردنی گۆی زه‌وی بو چه‌ندين جار هه‌يه‌، به‌ڵام ئه‌مڕۆ ۷ساڵ پاش ۱۱ی سێپته‌مبه‌ر‌و سه‌ربه‌رزکردنه‌وه‌ی رقيبه‌ جيهانييه‌کانی ئه‌مه‌ريکا، به‌ تايبه‌ت روسيه‌‌و چين، ته‌نانه‌ت فۆکۆيامای تیۆری دارێژی «کۆتايی مێژوو‌و جيهانی تاک جه‌مسه‌ری» به‌و قه‌ناعه‌ته‌ گه‌يشتووه‌ که‌ له‌ نه‌زه‌ريه‌که‌ی پاشگه‌ز بێته‌وه‌‌و باس له‌ دنيای چه‌ند چه‌مسه‌ری‌و کۆتايی هێژموونی تاقانه‌ی ئه‌مه‌ريکا به‌ سه‌ر جيهاندا‌و له‌ به‌ر چاوگرتنی هه‌لومه‌رجی تازه‌ له‌ لايه‌ن سياست داڕێژه‌رانی کۆشکی سپی ده‌کات. په‌لاماری روسيه‌ بۆ سه‌ر گورجستان‌و داگيرکردنی ئه‌و‌وڵاته‌‌و پاشان دابڕينی دوو ئه‌ياله‌ت‌وه‌ک دوو کۆماری سه‌ر به‌خۆ که‌ به‌ هه‌ردوو ئه‌يالاته‌که‌وه‌ نفوسيان ناگات به‌ دووسه‌د هه‌زار که‌س،‌وه‌ڵامدانه‌وه‌ به‌ سه‌ره‌ڕۆييه‌کانی ئه‌مه‌ريکا له‌ ئاستی جيهانی به‌ تايبه‌ت سه‌ربه‌خۆکردنی ئه‌م دوايانه‌ی کۆسۆڤۆ بوو.
به‌ روودانی کاره‌ساتی ۱۱ی سێپته‌مبه‌ر‌و هێرشی تيرۆريستی بۆسه‌ر بورجه‌ دوانه‌کانی رێکخراوی بازرگانيی جيهانی، جيهان چووه‌ ناو فازێکی نوێ له‌ شه‌ڕ‌و رقه‌به‌رايه‌تی ئه‌مپرياليسته‌کان‌و گروپه‌ مه‌زهه‌بی‌و دواکه‌وتووه‌ ده‌ست کرده‌کانی ئه‌وان که‌ هۆکاره‌کانی ئه‌و کێشه‌‌و ململانه‌يه‌ نه‌ک له‌ رۆژی ۱۱ی سێپته‌مبه‌ردا به‌ڵکوو ساڵيانێکی له‌ مێژتربوو فه‌راهه‌م ببوو. پاش کاره‌ساتی ۱۱ی سێپته‌مبه‌ر، شه‌ڕ، کوشتار، تيرۆر، کرده‌وه‌‌و عه‌مه‌لياتی خۆکوژی‌و ده‌يان ديارده‌ی نيگه‌تیڤی ديکه‌ له‌ بازاڕی رقه‌به‌رايه‌تی جيهانيدا  بوو به‌ کارێکی باو‌و ئاسايی. رۆژانه‌ شاهيدی ده‌يان نموونه‌ له‌م ‌وه‌حشيگه‌ريی‌و کۆشتاری خه‌ڵکی ئاسايی له‌ شوێنی کار‌و ژيانيانين. 
ئه‌مڕۆ ۷ ساڵ پاش کاره‌ستی ۱۱ی سێپته‌مبه‌ر‌و روخاندنی ده‌وڵه‌تی تاڵيبان‌و ئه‌لقاعيده‌ له‌ ئه‌فغانستان‌و ۵ ساڵ پاش روخاندنی ده‌وڵه‌تی به‌عس له‌ عێراق  له‌ لايه‌ن ئه‌مه‌ريکاوه‌ که‌ به‌ بيانوی شه‌ڕی دژه‌ تيرۆر‌و خاوه‌ندارێتی چه‌کی کۆکوژ ئه‌نجام درا‌و هه‌روه‌ها به‌ڵێنی هێنانی ئازادی‌و دێموکراسی بۆ ئه‌م‌وڵاتانه‌‌وبه‌ تايبه‌ت ناوچه‌ی رۆژهه‌ڵاتی ناوه‌ڕاست درا که‌ هه‌موو کات بۆ ئيمپرياليسته‌کان‌وه‌ک پۆمپی به‌نزينێک‌وابووه‌، جيهان به‌ گشتی‌و رۆژهه‌ڵاتی ناوه‌ڕاست به‌ تايبه‌تی، نه‌ته‌نيا هيچکام له‌ به‌ڵێنه‌کانی ئه‌مه‌ريکای تێدا جێبه‌جێ نه‌کراون، به‌ڵکوو ناوچه‌که‌ هه‌رچی زياتر به‌ره‌و شه‌ڕ، کۆشتار، ئاواره‌يی، سه‌رهه‌ڵدان‌و گه‌شه‌ی تيرۆريزم‌و بونيادگه‌رايی ئيسلامی، بوژانه‌وه‌ی فه‌رهه‌نگی عه‌شيره‌يی‌و دواکه‌وتوانه‌‌و زۆر ديارده‌ی دژی ئينسانی ديکه‌ چووه‌ که‌ به‌رهه‌می شه‌ڕ‌و کۆشتاری ئه‌و دوو لايه‌نه‌ کۆنه‌په‌ره‌سته‌ن.  لايه‌نه‌کانی ئه‌م شه‌ڕه‌ دواکه‌وتوانه‌ ناڕه‌وان‌و شياوی هيچ چه‌شنه‌ پشتيوانی کردنێک نين. ئامانجی تيرۆريسته‌کان‌و بونيادگه‌را مه‌زهه‌بييه‌کان به‌‌وته‌ی خۆيان خه‌بات له‌دژی کفر‌و ئيلحاد‌و پيکهێنانی کۆمه‌ڵگايه‌کی دينييه‌ که‌ ئه‌فغانستان، سودان، ئێران‌و عه‌ره‌بستان‌و زۆر‌وڵاتی ديکه‌ چه‌ند نمونه‌يه‌ک له‌و کۆمه‌ڵگا دينييه‌ن. ئامانجی ئه‌مريکا‌و هاوپه‌يمانه‌کانی له‌ خه‌بات له‌دژی تيرۆريزم، زاڵبوون به‌سه‌ر جيهاندا‌و ده‌رهاويشتنی ره‌قيبه‌ سه‌ره‌کييه‌ ئيمپرياليستيه‌کانی خۆيان له‌ کێشه‌ ناوچه‌يی‌و جيهانييه‌کان‌و داسه‌پاندنی هێژمونی خۆيان به‌سه‌ر ئه‌واندا‌و تاڵانکردنی سه‌رچاوه‌ سروشتيه‌کان، به‌تايبه‌ت مه‌وادی نه‌وت‌و سوته‌مه‌نی رۆژهه‌ڵاتی ناوه‌ڕاست‌و که‌لکَوه‌رگرتن له‌هێزی کاری هه‌رزانی ‌وڵاتانی له‌حاڵی گه‌شه‌‌و هێنانه‌ ژێر رکێفی بازاڕی گه‌وره‌ی مه‌سره‌فی ئه‌م ‌وڵاتانه‌يه‌.
هێرشی نيزامی ئه‌مه‌ريکا بۆسه‌ر ئه‌فغانستان‌و عێراق، بواری په‌ره‌سه‌ندنی تيرۆريزمی له‌و‌وڵاته‌ خۆش کرد. تيرۆريزم‌و توندوتيژی کوێرانه‌ی بونيادگه‌رايی ئيسلامی‌ له‌ دايکبووی شه‌ڕ‌وقه‌يران‌و له‌شکرکێشی نيزامی سه‌رمايه‌دارييه‌. ئه‌م دوو ديارده‌يه‌ دوو رووی دراوێکن‌و کاريگه‌رييان له‌سه‌ر يه‌کتر هه‌يه‌‌و له‌ يه‌کتر هێز‌و‌وزه‌ ‌وه‌رده‌گرن.
له‌گه‌ڵ ده‌ستپێکردنی شه‌ڕی تيرۆريسته‌کان‌و ئيمپرياليسته‌کان، بزووتنه‌وه‌ی ئاشتيخواز‌و عه‌داڵه‌تخواز له‌ئاستی جيهاندا هاته‌ مه‌يدان‌و باڵای هه‌ڵبڕی. به‌ڵام ئه‌م بزووتنه‌وه‌يه‌ لاواز، خاوه‌نی بۆچوون‌و روانگه‌ی جۆراوجۆر به‌ پێکهاته‌ی جياواز‌و دروشم‌و ستراتێژی نارۆشن بوو. خاڵی لاوازی سه‌ره‌کی ئه‌م بزووتنه‌وه‌يه‌ له‌ پرژ‌وبڵاوی چه‌پ‌و جه‌رياناتی سوسياليست‌و بزووتنه‌وه‌ی کرێکاری‌و عه‌داڵه‌تخواز له‌ئاستی جيهان دايه‌. ئه‌مڕۆ چاره‌نووسی به‌شه‌رييه‌ت ده‌توانێت جياواز له‌ ديليه‌تی ده‌ستی تيرۆريسته‌کان بێت.
به‌شه‌رييه‌تی ئاگا‌و ئازاديخواز‌و رێکخراو، ده‌توانێ کۆتايی به‌م بارودۆخه‌ دژی ئينسانييه‌ بێنێ. سوسياليزم‌و حکومه‌تی کرێکاری زياتر له‌ هه‌ر کاتێکی ديکه‌ بوون به‌ پێويستييه‌کی راسته‌قينه‌ی ژيانی ئينسان بۆ رزگاری له‌ به‌ڵا‌و نه‌هامه‌تييه‌کانی کۆمه‌ڵگای سه‌رمايه‌داری. خه‌بات له‌ دژی تيرۆريزم له‌ هه‌ر شکڵ‌و شێوازێکيدا‌و خه‌بات له‌دژی ئيمپرياليزم‌و پاوانخوازييه‌کانی که‌ تيرۆريزم خۆی له‌ دايکبووی ئه‌وه‌، ئه‌مڕۆکه‌ بوه‌ته‌ به‌شێکی جيا نه‌کراوه‌ له‌ خه‌بات بۆ سۆسياليزم‌و شۆڕشی کرێکاری.
۱۱سێپته‌مبه‌ری ۲۰۰۸.
ئه‌م بابه‌ته‌ له‌ رۆژنامه‌ی هاوولاتی ژماره ۴۵۷ ه‌ا چاپ کراوه
http://www.hawlati.info/NewsDetailN.aspx?id=۲۷۶۴&LinkID=۶۷

 

در دفاع از يك تاريخ!(پيرامون تنش ها و جنجال اخير حول مساله كومه له)

 Abe_sharifi©yahoo.com

عبدالله شريفی

با اعلام علنی و رسمی جمعی از اپوزيسيون درون کومه له، به نام (فراکسيون فعاليت به نام کومه له)، بار ديگر تاريخ و سياست های قديم و جديد کومه له به روايت های گوناگون از جانب احزاب و شخصيت های متفاوت مورد بازبينی قرار گرفت۔

در اين ميان اين نکته قبل توجه است که جنجال و هلهله حول مساله کومه له و فراکسيون آن، خود مساله فراکسيون را به حاشيه راند، اين جنجال از اصل موضوع برجسته تر گرديد۔ اوضاع طوری پيش رفت که اگر کسی جانب انصاف را رها نکرده باشد، بايد از دريچه اين اتفاق به اين جنجال نيز بپردازد۔

به همين دليل من در اين نوشته سعی ميکنم ابتدا به خود مساله، يعنی فراکسيون و خود کومه له، مستقل از قضاوتهای رايج بپردازم و آنگاه در دفاع از يک تاريخ، جنجال و پژواک حول اين قضيه را نيز بررسی کنم۔

فراکسيون محصول چيست؟

اعلام فراکسيون درون کومه له نه تنها دور از انتظار نبود بلکه تاخير و نابهنگامی سياسی تحرک راست ناسيوناليستی درون کومه له مقداری جای تامل است۔

فکر نميکنم اين واقعيت غير قابل انکار که گرايش ناسيوناليستی از همان بدو فعاليت علنی کومه له در اين سازمان وجود داشته است، مورد اعتراض حتی کسانی در صفوف کومه له هم واقع شود۔ اين گرايش، در هر شرايطی بسته به توازن قوا واکنش نشان داده است۔ زمانی در مقابل کمونيزم سکوت کرد، زمانی با عروج موج ضد کمونيستی سر از لاک خود در آورد و تحرک علنی خود را شروع کرد و تا اکنون در هر شرايطی به نحوی خود نمايی کرده است۔

نقد مارکسيستی منصور حکمت در اين رابطه، دستاوردهايی که عملا، صحت و استواری خود را به همه نشان داده اند،چه از نظر متدلوژيک و چه از نظر شفافيت تاريخی، بخشی از دستاورد کمونيسم معاصر است که خوشبختانه در دسترس عموم است۔ (من نسل جوان و مشتاق به سرنوشت کمونيسم ايران را به مباحثی نظير، فقط دو گام به پس، کومه له و ديپلماسی در شکاف دولت های منطقه، سمينار انشعاب کومه له در انجمن مارکس، انشعاب کومه له و بازسازی ناسيوناليسم کرد و۔۔۔ از منصور حکمت مراجعه ميدهم۔)

من قصد ندارم اين تاريخ را تکرار کنم، اما ياد اوری بسيار کوتاه و موجز بخشی از اين رويدادهای تاريخی برمدخل  اين بحث، جهت نشان دادن پيوستگی و رابطه درونی يک رگه انتقادی معين از اين تحولات وارتباط آن با اين واقعه اخير، در متن يک پروسه، بی شک مفيد خواهد بود۔

روشن است که جدال بر سر اينکه کومه له چيست؟ جدالی است بسيار با سابقه، از کنگره اول اتحاد مبارزان کمونيست، از کنگره دوم کومه له، تا کنون اين جدال به بهانه های مختلف جلودار صحنه ارزيابی تاريخی حول مساله کومه له بوده است۔

متاسفانه دفالت رهبری کنونی کومه له بشيوه قابل تاسفی دگرگون شده است۔ اکنون حتی چند گام از همان روايت "باورهای مشترک" هم به عقب رفته است و لحن و مواضع آنها در مقايسه با گذشته غير قابل شناسايی است۔ اکنون به نظر ميرسد که هر چه در مورد بستر کمونيستی، سابقه پراتيک کمونيستی، نقش در همسوئی با مارکسيسم انقلابی و کلا زيرو بم های تاريخ دلبستگی کومه له قديمی تر به مارکسيسم گفته و نوشته شود، از نظر رهبری کومه له فعلی، با خونسردی نزديک به روحيه يخ روی سنگ، روبرو شود۔

 شما هر اندازه و حجم از حقايق تاريخی را سر رهبری کومه له بريزيد از نظر آنها، کومه له همان اردوگاه نظامی و همان ذهنيت جا افتاده ناسيوناليستی است. در ذهنيت ناسيوناليسم چپ، کمونيسم، بويژه کمونيسم کارگری "عملی" نيست، اما حق تعيين سرنوشت، با هر راه و روشی، چه فدرالی و چه خودمختاری، مساله ای واقعی و عملی و مهمتر از آن ميدانی برای "بقاء" نام "کومه له" است.
 مارکسيسم ديگر از منظر اين ناسيوناليسم چپ نقد علمی و سلبی جهان وارونه سرمايه نيست، نوعی از چپ و "کمونيزمی" است که با آن تنها ميشود حق تعيين سرنوشت و نهايتا مسله ملی کرد را توضيح داد۔ شما اگر مارکس را، اگر لغو کار مزدی را، اگربرابری انسان را از حزب کمونيست ايران حذف کنيد اتفاق عجيبی روی نميدهد اما اگر مسله کرد را  اگر مسله سرنگونی رژيم را حذف کنيد تار و پود اين سازمان بهم ميريزد۔ اين هم نوعی از انواع کمونيزم های رايج است۔

اکنون رهبری کومه له روزانه از طرق متفاوت دارند به جامعه ميگويند که گذشته کومه له هر چه بوده، بوده، کمونيسم آن در خوش بينانه ترين حالت به برکت کمونيستهای "کرد" بوده است. اکنون افتخار به ياد همرزميها با "کومه له رنجدران و مام جلال" در قنديل و قرار دادن کمونيستهائی چون دکتر جعفر در آن ليست حشر و نشر و در آن همسرنوشتی در "روزهای سخت شورش"،  بازار گرمی و مشغله رهبری کومه است و بر سر اين نزديکيها و دوستيهای ديرينه با سران احزاب ناسيوناليست کرد، با ساير لايه های مدعی کومه له در مسابقه غم انگيز و کسل کننده ای بسر ميبرند۔ ترديد بايد داشت که ياداوری اين تاريخ روشن و مستند، بتواند نوری بر  فضای تار و بيروح حاکم براين جريان بتاباند۔ اما با اين همه نبايد جانب حقيقت را رها کرد و اجازه داد تاريخ را با اين گونه روايات دستکاری و جعل کنند۔  
بر گرديم به مسله فراکسيون، ظاهرا مساله فراکسيون حذف نام "حزب کمويست ايران" است۔ از نظر اين فراکسيون مانع، تابلو "کمونيست" بودن است۔ (فراکسيون فعاليت به نام کومه له)  يک اسمگذاری سطحی و غير واقعی است۔ اين رمز و کدی است که قرار است تابلو "کمونيست بودن" را بر در ورودی اين سازمان مورد تعرض قرار دهد۔

از منظر ناسيوناليسم کرد، کومه له، جريانی است که به کمونيزم آلوده شده است و بايد در هر مرحله تراپی و جراحی ناسيوناليستی شود۔ اين بار خاصيت فراکسيون اين است که با حذف نام (حزب کمونيست ايران) زمين بازی را به همان جا ببرد که خود ميخواهند۔ حذف کلمات"کمونيست" و "ايران" برای اين فراکسيون معنای سياسی جدی دارند۔ ناسيوناليزم کرد نه با جريانی سراسری و ايرانی و نه با جريانی که اسم کمونيزم را يدک بکشد نميتواند به اهداف خود دست يابد۔ اينها خسته شده اند، ديگر حاضر نيستند يک بام و دو هوای تا کنونی را تحمل کنند۔

فراکسيون، بر خلاف انشعاب دور قبل (سازمان زحمتکشان)، ميخواهند تمام کومه له را با خود ببرند۔ پيروزی اين جماعت در حذف نام حزب کمونيست ايران، سير رفرم و اصلاحات ناسيوناليستی را دامنه ميزند و برنامه و اساسنامه و سياست و عملکردها را در مراحل بعدی با تکاندن اثرات "کمونيستی" مواجه خواهند شد۔ نه تنها اين بلکه در صورت پيروزی و دست بالا پيدا کردن اين جماعت، بعيد نيست که روند تصفيه و کنار گذاشتن و محاکمات غير رسمی "کمونيستها"  نيز در دستورقرار نگيرد۔

سازمان زحمتکشان درست شد تا به مسائل روز جواب دهد، اين سازمان با کنار زده شدن پروژه که فلسفه وجوديش را توضيح ميداد، شکست خورد و رفت و تکه پاره شد۔ عملا اين باند هر کاری کنند ديگر از خاصيت تهی شده اند۔

 داستان فراکسيون بر عکس است، اين جمع معين فراکسيون، هر تصميمی بگيرند و هر جايی بروند، باز ذره ای از اين واقعيت کم نميکند که مساله اساسی فراکسيون، جواب به مساله مقطعی روز نيست بلکه پروژه دراز مدت تری است که ميخواهد کومه له را تصاحب کند و در فکر و چاره تحقق آرمانهای استراتژيک تر ناسيوناليسم کرد باشد۔
تحرک ناسيوناليستی فراکسيون را با سياه لشکر و پدر خوانده هايش، بايد شناخت۔ طومار حمايت از فراکسيون را با طومارهای دوران انشعاب عبدالله مهتدی مقايسه کنيد خوب متوجه خواهيد شد که تقريبا همان نيرو اين بار هم به حرکت در آمده است۔

اگر توجه کرده باشيد، هنگام انشعاب سازمان زحمتکشان از کومه له، صراحت ناسيوناليستی و قوم پرستی در اوج بود، مايه افتخار بود، اصلا لازم نبود که چيزی پنهان بماند۔ عبدالله مهتدی حق به جانب ظاهر ميشد و با هلهله ضد کمونيستی آن دوره همراه شده بود۔ برای اشغال و جنگ ويرانگر آمريکا عليه مردم عراق سر دسته سازمان دادن سور و سات و "هلپه رکه" در ميادين شهرهای اروپا بود۔  و حتی طرح حمله و خلع سلاح کومه له را جار ميزدند۔

کومه له دست بالا نداشت بلکه با سکوت و با مرزبندی خود از گذشته کمونيستی خود، به اميد سپری شدن آن موج نشسته بود۔

 امروز اوضاع فرق ميکند با فاکتورهای انشعاب عبدالله مهتدی از کومه له نميتوان ظهور فراکسيون را توضيح داد۔

امروز همان رهبران تئوريک از بيرون سازمان زحمتکشان، همان طراحان فکری از نوع شعيب ذکريايی دم از چپ و کمونيزم ميزنند۔ امروز همان نقش را اما با ردای قرمز دارند ايفا ميکنند، چرا؟

فراکسيون درون کومه له در هسته اصلی خود ناسيوناليست است که سوسياليسم و چپ نمايی را به عاريه گرفته است۔ دليل اين عاريه گرفتن را بايد در موقعيت کنونی ناسيوناليسم کرد جستجو کرد۔ در چنيين شرايطی مقابله با سايه اعتبار و اثرات کمونيزم کارگری درون کومه له اين پوشش "چپ" را ضروری کرده است۔

 ناسيوناليسم کرد اکنون از اعتبار ساقط است، افول و بی آينده بودن اين ناسيوناليسم احزاب خود را بيش از همه با بحران روبرو کرده است۔ احزاب ناسيوناليست در کردستان عراق ضربدر اوضاع بحرانی احزاب دمکرات کردستان ايران، برای کسی مايه تسلی و قوت قلب نيستند۔
 شرايط عرض اندام تعرضی ناسيوناليسم درون کومه له نيز به همين موازات زير و رو شده است. همان فاکتوری که اين دريدگی قبلی را موجه ميکرد و قوت قلبی بود( به قدرت رسيدن احزاب ناسيوناليست)، اکنون خود در نقطه حضيض است.
 زير سوال رفتن "حاکميت هه ريم" توسط حکومت ائتلاف مالکی و به رياست جمهوری طالبانی( که رئيس يکی از دو حزب "عمده" کرد است)، ابهام در مساله "کرکوک" و جريان تشنج نيروهای "دولت" مرکزی با نيروی ميليشای احزاب کرد درشهرهای خانقين و مندلی و مهمتر از آن باز شدن يک جريان انتقادی از سوی جامعه عليه "بی کفايتی" و "فساد" حکام کرد و نيز فاصله گرفتن طيف هائی از "روشنفکران" و "اليت سياسی کرد"، به نحو روشنی نشان داده است که مساله کرد، عليرغم شرايط مساعد، از جانب احزاب ناسيوناليست پاسخ نگرفت.

انسانها عقل و هوش دارند و مقايسه ميکنند. چطور شد که مسائل "ملی" کمتر مهمی چون تيمور شرقی و کوسوو "حل" شدند اما مساله کرد در کردستان عراق با وجود امکان تشکيل دولت مستقل ولی بی شهامتی سياسی جريانات ناسيوناليست لاينحل ماند و زندگی مردم کردستان عراق بازيچه دولتمداران، ايران و ترکيه و عراق و آمريکا باقی ماند؟ 
با اين وضعی که بر سر اين جنبش آمده است، با صراحت کلام ناسيوناليستی، سهمی از نيرويی نه در داخل ايران و نه در داخل کومه له به فراکسيون نخواهد رسيد۔ اين گنگی فراکسيون درون کومه له، محصول شرايط کنونی جنبش ناسيوناليستی کرد در منطقه است۔ اشتباه محض و ساده لوحی است که جدل را به اين عرصه" کمونيزم" عاريه گرفته شده کشاند تا مثلا ثابت کنيم اين فراکسيون کمونيست هست يانه؟! دلبستگی اين جماعت به کمونيزم حتی نزد خودشان نيز قابل باور نيست۔

در اين رابطه بايد اشاره کرد که عدم امکان به ميدان آمدن جدی يک راه حل قاطع و روشن از جانب جريان چپ و راديکال و سوسياليست نيز فاکتوری است که موجب شده است "ناسيوناليسم چپ" ميدانی برای فعاليت دگر باره و ابراز وجود خود پيدا کند.

 اين ميدان را جريان فراکسيونی ها با نوستالژی کومه له قبل از تشکيل حزب کمونيست ايران و تکرار توهم آميز تحولات آن سالها نشان ميدهند. انگار ميشود امثال شيخ عزالدين را دوباره به عنوان "شيخ سرخ" علم کرد و با حزب دمکرات و جريان فدائی، "هيات نمايندگی خلق کرد" و طرح چند ماده ای خودمختاری به دولت مرکزی تدوين کرد. اين اشتها، علاوه بر غير سياسی بودنش، غير واقعی و ذهنی و يک ساده لوحی نوستالژيک است. چرا که نه ماموستا ديگر يادش ميرود که اسلامی است و نبايد با کمونيستها تداعی شود، نه حزب دمکرات پس از جنگ با کومه له و تکه پاره شدن خود، ردای "هيات خلق کرد" را ميپوشد، و نه جريانی چون فدائی در آن مقطع لرزان در صحنه سياسی باقی است و نه بافت متغير و جوان جمعيت شهر های گسترش يافته  کردستان آن دوران قبلی است، همه چيز عوض شده است، از جمله مکانيسمهای تغيير قدرت و دخالتگری در سياست و همراه کردن مردم با خود، نيز تغيير کرده است۔ در اين ميان چيزی که مشمول اين تغيير نميباشد ذهنيت جماعت فراکسيون درون کومه له است، اين فراکسيون به نظر ميرسد که در آن دوران اوليه و غير قابل تکرار فريز شده اند. اين فراکسيون در دنيای فعلی زندگی نميکنند و تحولاتی که بر سر ذهنيت مردم، بافت جمعيتی آن و توقعات و انتظارات مردم و نيز تغييراتی که بر سر جنبشهای اجتماعی آمده است را کلا از ذهنيت خود حذف کرده اند. پر کردن اين خلا با ذهنيت اين  لايه از ناسيوناليست چپ نوستالژيک اسير در روحيات سه دهه قبل، مطلقا ميسر نيست.

چرا کتمان حقيقت؟

نميدانم در درون کومه له چند تا انسان به همان درجه  منصف، مانند محمد نبوی پيدا ميشوند که با تفسير و لحن خاص خود، توجه را به تفکيک و تمايز منصور حکمت با امثال کورش مدرسی معطوف کنند و علنی بيان کنند۔ اما ميدانم که حقيقتی به قدرت و واقعيت خود موجوديت کومه له وجود دارد که کتمان ميشود و آن اين است که تلاشی ممتد و سمج در حذف منصور حکمت از تاريخ کومه له  در جريان است۔

 شايد اگر کسانی که خود به فاکتهای حقيقتی واقعی تاريخ کومه له و مباحث آن، در تندپيچهای سياسی نزديکترند، شجاعت سياسی لازم را داشتند، اميد به سد کردن اين تصوير سازی کاذب  چندان دور از انتظار نبود۔

باور کنيد که اين حقيقت را نميشود حذف کرد که کومه له با منصور حکمت و کمونيزمی که او نمايندگی کرد، کومه له شد۔ اکنون نيز حافظه تاريخی که کومه له را با اعتبار کمونيزم در جامعه ميشناسند، تصويرهمان دوره است۔ در غياب اين روند کومه له مسير متفاوتی را ميپيمود۔

 اگر کومه له در اذهان تاريخی معادل آزادی و برابری است، معادل برابری زن و مرد، مدافع حقوق انسانی، طرفدار طبقه کارگر و انقلاب سوسياليستی است، اگر اين تاريخ با آزادی بی قيد و شرط، اعتقاد به آزادی و برابری حقوق شهرونديمعنی شده است، اگر کومه له با ضد مذهب و ضد خرافه ناسيوناليستی شناخته شد واگر کومه له جريانی است که قلدری نظامی حزب دمکرات کردستان را شکست داد و۔۔۔

اين همه تصوير انصافا و واقعا از کجا آمده است؟

 اين ١٥ سال اخير اين تصوير را داده است؟ آن چند سال اول و نشريه شورش و طرح چند ماده ای "هيات نمايندگی خلق کرد" برای خودمختاری اين تصوير را ساخت؟ يا اين تصوير دهه هشتاد است که مايه افتخار همه ماست که در آن سهيم بوديم۔
انسان ها ميتوانند و حق دارند انتخاب های سياسی خود را داشته باشند، اما محق نيستند تاريخ را وارونه کنند و برای خود تاريخ سازی کنند۔

  ميگويند که منصور حکمت کومه له را منحل کرد، اسناد و مدارک و حقايق تاريخی موجودند، آيا کار زيادی ميخواهد که رهبری کومه له در مقابل اين اراجيف خصمانه ناسيوناليستی درون خود بايستد و از حقيقت دفاع کند؟ منصور حکمت در ساختن کومه له با آن اعتبار و قدرت طبقاتی يکی از عناصر مهم و تعيين کننده بود۔ آمدنش و رفتنش روشن و مستدل در اختيار قضاوت عمومی است۔
انصافا تنها يک سازمان را منصور حکمت منحل کرد و آن سازمان اتحاد مبارزان کمونيست بود که پس از تشکيل حزب کمونيست ايران موجوديت مستقل آنرا لازم نديد. در حالی که اصرار و پافشاری کرد که کومه له نه تنها باقی بماند، بلکه برای پس زدن تحريکات حزب دمکرات و ناسيوناليسم کرد، حتی "حق ويژه" هم داشته باشد. برعکس اين کادرهای قديمی تر کومه له در آن مقطع بودند، از جمله شعيب زکريائی، که در جلسات پلنومها و کنگره ها، از جمله کنگره موسس حزب کمونيست ايران، چند نوبت مختلف در رد حفظ استقلال تشکيلاتی کومه له استدلال ميکردند که چنان موضعی "امتياز دادن و باج دادن" به ناسيوناليسم درون کومه له است! نوار مباحث کنگره موسس و کنگره سوم کومه له که در سايت رسمی کومه له و حزب کمونيست ايران است، به نفع اين حقايق گواهی ميدهند.
 منصور حکمت طرح حل مساله کرد را آورد۔ منصور حکمت طرح آتش بس يک جانبه در جنگ حزب دمکرات عليه کومه له را آورد. او بود که در کمونيستی کردن و افق دادن به کومه له خستگی ناپذير کوتاه نيامد، با اين وصف سوال اين است چرا کسی پيدا نميشود و انصاف را بر هر مصالح حقير و زود گذر ترجيح دهد و بگويد " من هر چند به سياستهای بعدی منصور حکمت انتقاد دارم و منتقد او هستم اما اين تصوير و سکوت در مقابل شيطان سازی ناسيوناليستی ضد حقيقت است"۔

 و همان گونه و به همان روش انسانی که منصور حکمت در بحث انشعاب کومه له در انجمن مارکس ميگويد که بگوييم اينها "چيزی نيستند" غلط است. منظورش از اينها، عبدالله مهتدی و بقيه بود. گفت اينها که امروز اين انتخاب سياسی را کرده اند هر يک در پروژه های بزرگ و انسانی شرکت داشتند۔ رهبری کومه له در توجيه جانب محتاطانه و محافظه کارانه ای که معمولا در مقابل مخالفين خود دارد از "احترام به زحماتی که در راه کومه له کشيده شده" دم ميزند، انصافا کسی بود که بيش تر از منصور حکمت در اين راه تلاش کرده باشد؟ پس انصاف و عدالت کجا رفت؟؟!!!

منصور حکمت با رفتن خود دست از سر کومه له بر نداشت و از تلاش برای تقويت کمونيزم در درون کومه له باز نايستاد او در جدل با عبدالله مهتدی و عمر ايلخايزاده، نقاط قوت تاريخی کومه له را ياداوری ميکند. در بحث انجمن مارکس بارديگر بر امکان نقش کمونيستی کومه له در آينده ميگويد و موانع آن را نشان ميدهد از اين عمل مسئولانه تر کجا ميشود پيدا کرد؟

نگاهی به جنجال حول مساله!
در ميان جنجال و بررسی تاريخ کومه له در پرتو واقعه اعلام فراکسيون درون کومه له، سناريويی که قبلا بدان اشاره کردم به طرز عجيبی کامل ميشود۔ در ابتدا گفتم که تاريخسازی برای خود و به اختيار خود و دستکاری تاريخ، سکوت عامدانه در مقابل مخالفان و ساختن اساطير غير واقعی که کومه له را نجات داده اند، کاری است که هر کس ميخواهد به جنبش های ديگر باج بدهد برای خود ميسازد۔ در ميان کسانی که در مورد فراکسيون و کومه له بزبان آمدند و گفتند و نوشتند، بررسی کورش مدرسی – محمد آسنگران، جای تامل دارد۔
هر چند محمد آسنگران چيز زيادی نگفت و فقط به تکرار فاعلين مشترک و ناموجود "ما و منصور حکمت گفتيم" بسنده کرده بود، اما خطوط مباحث اين دو آشکارا نشانی از يک نگرش را نمايش ميدهد۔


البته اين نوع مواضع، بخشی از رهبری کومه له و کل رهبری بيرون تشکيلاتی و درونی فراکسيون را خوشحال کرد. چرا که اين نقاط ضعف بهانه شد، خود آويزان کردن اين دو به منصور حکمت دليلی بدست داد، تا بار ديگر سيل بدگويی و قضاوت های غير منصفانه و خصمانه را عليه منصور حکمت بر کاغذ بياورند۔

اين دو منتقد، ميگويند که کومه له "فعال" نيست۔ معلوم نيست اين به چه معنا است؟ در چی و در چه کاری فعال نيست؟ آکسيون خارج کشوری ندارد؟ اطلاعيه های محکوم ميکنم و حمايت ميکنم نميدهند؟ دانشجوی هوادار ندارند؟ عليه مخالفين درون خود کمپين نميگذارند، (که انصافا به گردپای شيوه های رايج در حزب متبوع خود منتقدين نميرسند)، و بر اين مبنا برای خود کار سياسی تعريف نميکنند؟ در چه کاری فعال نيست، اگر فعاليت های احزاب متبوع ايشان فعاليت است خوب کومه له هم کم و بيش از اينها کمتر فعال نبوده است۔

يکی از اين دوتن، کومه له را تحقير ميکند و ديگری شرايط را نميبيند۔ بگذار محض يادوری دوستداران متد مارکس هم شده با ارجاع به مقدمه مارکس بر چاپ دوم آلمانی کتاب هيجدهم برومر لوئی بناپارت(١٨٦٩) اين روش را بر ملا سازيم۔ مارکس در مورد وقايع سياسی فرانسه در اواخر نيمه اول قرن نوزدهم، و در بررسی کودتا و تحولات آن دوره ميگويد: "بسياری عکس العمل نشان دادند و نوشتند اما دو نوشته، يکی از ويکتور هوگو به اسم ناپلئون صغير و ديگری از پرودن باسم کودتا شاخص هستند۔" او  در ادامه ميگويد: "هوگو با تحقير ناپلئون شرايط را فراموش ميکند و پرودن با نديدن نقش ناپلئون و چسپيدن به شرايط با روح خشک عناصر تحرکات و کودتا را می ستايد و به اشتباه مورخان به اصطلاح واقع بين دچار ميشود۔" او در ادامه در دفاع از متد خود می افزايد که :" من اما نشان ميدهم که نبرد طبقاتی در فرانسه چگونه اوضاع و احوالی به وجود مياورد که در نتيجه آن آدم کم مايه دلقک مابی توانست نقش قهرمان را بازی کند۔۔۔"
البته قابل انتظار نيست که متد مارکس در اين آشفته بازار جايی داشته باشد اما  اوضاع هر چه باشد متد علمی بررسی تاريخی صحت خدشه ناپذير خود را از دست نميدهد۔

کورش مدرسی بر خلاف محمد آسنگران فراتر ميرود و به نقد "جعل تاريخ" البته با جعل اختياری تاريخ و تاريخسازی برای خود ميپردازد۔ دو نمونه از چند نمونه مستتر در سخنرانيش را تحت عنوان (کومه له توهم يا واقعيت به بهانه اعلام فراکسيون) اينجا نقل به معنی ميکنم و به کذب هر کدام از اين ادعاها اشاره ميکنم۔
او ميگويد که مذهب سراپای کومه له را فرا گرفته بود۔ رهبری کومه له در خرافات بود که برای اولين بار مطلب ضد مذهبی ايشان در راديو پخش شد و رهبری کومه له از ترس و هراس به او "بر و بر" نگاه ميکردند و۔۔۔ اين تصوير ضد واقعيت است۔ اولا  مدتها قبل از آمدن کورش مدرسی، در ميان بخش قابل ملاحظه ای از کادرها و رهبری کومه له طرفداری جدی از مباحث ا۔ م۔ ک شکل گرفته بود۔ دوره برزخی کوتاه آمدن و محافظه کاری در برابر مذهب به بهانه "باور توده ها"، و پوپوليسم ضربات جدی خورده بود۔  خوشبختانه جمع کثيری از شاهدان عينی آن دوره در قيد حيات هستند و حتما بسياری از اين انسانها از جمله کسانی که فعال حزب حکمتيست و يا احزاب ديگر هستند مانند من اين خاطرات را بياد دارند و آن دوره را به شکلی تجربه کرده اند۔ من که هر هفته بنا به مسئوليتم در جوله واحدهای نظامی ميبايست برای مردم سخنرانی کنم و به واحد تحت مسئوليتم خط بدهم، فاصله گرفتن از و نقد مذهب و گرايش به مانيفست و آثار کلاسيک مارکسيستی را در ميان جمع زيادی از کادرهای کومه له، ميديدم و حس ميکردم۔ هنگامی که کورش مدرسی به  مقرها و اردوگاههای کومه له آمد، مفاد برنامه و پيش نويس برنامه حزب از جانب ا۔ م۔ ک خيلی وقتها بود که در مقرها و در ميان واحدهای نظامی مورد بحث و بررسی بود۔

خيلی وقت ها بود که ضد مذهبی بودن مايه افتخار بود۔ حتی مردمانی که در ارتباط با کومه له بودند با اين خصلت جديد ضد مذهبی کومه له آشنا بودند۔

البته هميشه گرايشات عقب مانده در هر شرايطی چه بصورت سکوت يا ابراز وجود علنی مقاومت خواهند کرد اما در حقيقت ضد مذهبی شدن کومه له با کمترين مقاومت روبرو بود۔ اما اين تصوير را به رهبری و کادرهای کومه له آن دوره بار کردن برای تاريخسازی از خود، برای خود نقش تراشيدن، بشدت غير واقعی و متاسفانه ناچارم بگويم سالم نيست۔
نکته دوم مساله تخليه ناحيه اورامان است، که بنا به ادعای ايشان چون جمعی کشف کرده بودند که مردم کارگر نشين اورامان بنا به خصلت کارگريشان فاسد هستند پس اين منطقه مکانی مناسب برای فعاليت کومه له نيست و به اين دليل کميته کومه له در اورامان از جانب رهبری کومه له منحل شد۔۔۔۔ اين ادعا نشانه بی مسوليتی و اهانت به تاريخ کسانی است که در  آن تصميم شرکت داشتند۔
 برای روشن شدن قضيه من بار ديگر به عنوان شاهد زنده ناچارم مساله را در رد اين جعل آشکار، توضيح بدهم: ماجرا از اين قرار بود که منطقه آزاد اورامان فقط عبارت بود از نودشه و نوسود و روستاهای اطراف، شهر پاوه هيچگاه به تصرف نيروی پيشمرگ در نيامد و يکی از پايگاههای استراتژيک نظامی جمهوری اسلامی بود۔ واحد های ما در منطقه ای بسر ميبردند که از يک طرف به مرز عراق منتهی ميشد که آن هنگام کومه له نه تنها با دولت عراق رابطه نداشت بلکه نيروی کومه له در عراق هم تحت تعقيب بود، از طرفی ديگر با منطقه مجاور بود که باز مانده نيروی خلع سلاح شده سپاه رزگاری در آن مستقر بودند که با کومه له در جنگ بودند۔ و از طرفی ديگر شهر پاوه بود که تحت اشغال نيروهای نظامی رژيم بود۔

بدين گونه تنها راه ارتباط واحدهای رزمی کومه له در آن منطقه با ساير تشکيلات کومه له در مريوان و کامياران از راه صعب العبور کوه شاهو ممکن بود که آن هم در فصل سرما و زمستان که بخش زيادی از سال بود، عملا غير ممکن بود۔

نه تنها تامين آذوقه بلکه بيماری و مداوای زخميهای اين واحد محاصره شده، معضل لاينحلی بود۔ در همين بحبوحه، در حاشيه اين فضا، چند نفر انگشت شمار اين مساله را طرح کرده بودند که چون مناسبات منطقه اورامان دهقانی نيست پس بدرد فعاليت کومه له نميخورد، اين نظر عقب مانده همان جا به تندی جواب گرفت و هيچگاه به عنوان استدلال يا فشاری بر تصميم تخليه ناحيه اورامان جايی پيدا نکرد۔

 هر سه تن از اعضا کميته ناحيه اورامان در دور بعدی که من هم يکی از آنها بودم اکنون زنده هستيم  و حتما به ياد داريم که اتفاقا همين مشکلات ارتباطی باعث شد که مقر کميته ناحيه اورامان درمنطقه ژاورود مستقر شود۔

به نظرم تصوير سازی برای جمعی جوان بيگناه و بی خبر از آن تاريخ، از رهبری کومه له آن دوره، که مذهبی بود و ضد کارگر بود و ضد زن بود، در جهت تاريخسازی حول محور "خود"، برای آينده کورش مدرسی نيز مفيد نيست۔ هنوز زود است که تاريخ پر افتخار آن دوران که کمونيزم را با جدال و فداکاری خستگی ناپذير بصورت اجتماعی به پرچمی تبديل کرد، اختياری و برای منافع حقير دستکاری شود۔

تصوير عقب مانده و دهقانی به رهبری کومه له زمانی خيلی زودتر از جانب منصور حکمت چلنج شد و پرونده اش بايگانی شد۔ دست بردن مجدد به آن آرشيو خاک خورده جدل در مقابل سياست های امروز کومه له و فراکسيون نيست، اظهار ندامت و پشيمانی است در مقابل جواب آن موضع که کومه له را، درست در مقطعی که به نيروهای مدافع قاطعانه برنامه حزب کمونيست تبديل شده بود، دهقانی و عقب مانده ارزيابی ميکرد۔

عقب ماندگيهای که کورش مدرسی به آنها اشاره ميکند نه تصوير و معرف رهبری و کادرهای آن موقع کومه له، بلکه گرايشی حاشيه ای بود که هيچگاه در آن زمان قادر به ابراز وجود علنی نشد۔

مساله تنها به اين منتهی نميشود، کورش مدرسی در بحث خود ادعا ميکند که از نظر اصولی فراکسيون حق دارد اعلام شود. ادعای خيلی حکيمانه و حاتم بخشی سخاوتمندانه ای است، اما تاريخ زنده همين دو سال حزب حکمتيست نشان ميدهد که اگر چه احکام ايشان در مورد فراکسيون عموما درست است اما ايشان فرد صاحب صلاحيتی برای اين ابراز نظر نميباشد۔ کومه له نهايتا اگر حتی هم صوری بوده باشد امکان تشکيلاتی را از مخالفينش قطع نکرد و کسی را بخاطر نقد و موضع متفاوت سياسی علنا و در ملا عام تقبيح نکرده است۔

در خاتمه او اصرار دارد که همه چيز کومه له را به کنگره اول اين سازمان نسبت دهد. اين هم واقعی نيست. کنگره اول کومه له هيچ جايگاهی حتی نزد عبدالله مهتدی و عمر ايلخانزاده هم پيدا نکرد۔ نه فراکسيون کنونی کومه له و نه کسی را نميتوان يافت که از اين کنگره، يعنی کنگره اول کومه له، دفاع و خود را منتسب به آن بداند۔ همان گونه که کسی کورش مدرسی را با آخرين شماره نشريه رزم انقلابی از سازمان رزم انقلابی نميشناسد و نبايد بشناسد، امروز کسی يا جناحی را از کومه له نميتوان با کنگره اول کومه له شناخت۔ اين هم متد و روش غير علمی و غير مارکسيستی است از بررسی و نقد تاريخ ميباشد که متاسفانه در اين آشفته بازار سياست امکان خود نمايی پيدا کرده است۔

آينده کو مه له و فراکسيون!

فعلا فراکسيون و رهبری کومه له در "همزيستی مسالمت آميز" بسيار شکننده ای بسر ميبرند۔ رهبری کومه له از زبان پلنوم حزب کمونيست ايران اعلام کرد که فراکسيون را برسميت نمی شناسد و فراکسيون مستقل از ارگانهای حزبی گزارش و تفسير خود را از کنگره ارائه داد۔

رويدادها و شواهد نشانه ای از وحدت و توافقی بين دو طرف قضيه را نشان نميدهند۔ از طرفی ديگر، حرکت از دو طرف فاقد نقشه و برنامه عمل معين و مشخصی است۔ اختلافات رفته رفته در اين مسير بيشتر ميشود و با توجه به سابقه جدل و لحن دو طرف قضيه، فعاليت دراز مدت در کنارهم، بعيد به نظر ميرسد۔

 فراکسيون نيز مانند رهبری کومه له درکی اردوگاهی از کومه له دارد و قبول اين درک مشترک، نقطه ضعف فراکسيون است، چون نيروی فراکسيون بيشتر در تشکيلات خارج ميباشد و برای مقاصد و اهداف مبنتی بر اين درک از کومه له نيروی قابل اتکايی نيست۔

ضمنا سياه لشکر طومارهای حمايت از فراکسيون، نيروی سيال و ناپايداری است که هيچگاه اين نيرو جمعا در يک سازمان متحد نميشود۔ اين نيروی غير مادی و فرمال که گروه فشار ناسيوناليسم کرد در اروپا است، در دوره های قبل هم نشان داد که برای عبدالله مهتدی و سازمانش نيرويی نشد که هيچ، بلکه اسباب"زحمت" را فراهم آورد۔
سوما رهبری اصلی و "تحريک کنندگان" و پدر خوانده های فراکسيون خارج از تشکيلات کومه له هستند۔ اينها در ميان تشکيلات کومه له فاقد اتوريته و اعتبار ميباشند۔ اينها در جريان انشعاب عبدالله مهتدی در خصومت عليه همان مقدار چپ بودن کومه له کوتاهی نکردند و سابقه اين دوره حافظه قابل اتکای صفوف کومه له است۔

با اين وصف اين فراکسيون نهايتا  پتانسيل و امکان متلاشی شدن و هر يک  به گوشه ای رفتن را در خود دارد۔ ازتناقض کاراکتر های شخصيتهای فراکسيون و عبدالله مهتدی و سير رو به افول پروژه ايشان، امکان رفتن و ملحق شدن به آن بخش نيز کمترين احتمال است۔

رهبری کومه له آلياژی از گرايشات مختلف که از هواداران ايرج آذرين گرفته تا هواداران عبدالله مهتدی بصورت گرايشات فکری را در خود جمع کرده است۔

خط رسمی فعلا فی سبيل الله در دست چپ طرفدار حق تعيين سرنوشت است۔ که فعلا با  اين توجيه که نيروها را و کومه له را حفظ کنيم تا ببينيم چه ميشود، اين محافل را دور هم نگهداشته است۔

البته حفظ نيرو کار منطقی و مقوله ای سياسی  و معتبر است، فی نفسه کار نادرستی نيست اما استراتژی انتظار آن هم با اتکا به توهمی محشون از يک گذشته غير قابل تکرار، گرفتار شدن در دام نوستالژی است که نه تنها مقدور به حفظ نيرو نيست بلکه نيروی جمع شده را بتدريج و تناوب متفرق ميکند۔

تنها راه کومه له باز گشت قاطع به بستر کمونيسم پراتيک و تاريخ واقعی اش در جدال بر سر کمونيسم و افق کمونيزم مارکس است که اين انتظار هم متاسفانه چندان ماتريال دلخوش کننده ندارد.

 آيا نسل جوان کومه له قادر است با اين افق، رهبری کومه له را در دست بگيرد و کومه له را بار ديگر به همان حافظه تاريخی قدرتمند کمونيستی وصل کند؟ سوالی است که جواب آن را بهتر است به آينده بسپاريم۔

٥ سپتامبر ٢٠٠٨ 

September 14, 2008

محمد اشرفی:آقای ثقفی کجای جنبش کارگری ایستاده است؟ نقد نوشته آقای ثقفی با عنوان"اتحادیههای کارگری واستقلال"

اخیرا" آقای ثقفی مطلبی با عنوان "اتحادیههای کارگری واستقلال" نوشته اند که در دید اول بسیار اصولی ، استخوان دار و دارای پایه های منطقی اجتماعی به نظر می رسد.و برای کسانی که جنبش کارگری و تاریخچه گرایشات درونی آن را نمی دانند گفتاری جدید به نظر می آید.(البته در قسمت اول نوشته آقای ثقفی موارد صحیح وجود دارد اما در مورد شورا تعریف کاملا" ضد کارگری ، انحرافی ورفرمیستی ارایه کرده است)  با کمی دقت در تاریخ جنبش کارگری ، تضادهای طبقاتی وهمچنین صف بندی گرایشهای درون طبقه کارگربا وضوح معلوم می شودکه این نوشته حرف واقعی ودفاع از کدام گرایش درونی جنبش کارگری بوده و آب در آسیاب کدام طبقه ریخته وکدام طبقه را برای دفاع از منافع کدام طبقه به زائده تبدیل می کند؟

در صف آرایی نبرد وستیز طبقاتی و جهان تحت سلطه حاکمیت طبقاتی، افراد ، تشکل ها و طبقه میانی از لحاظ حاکمیت وتشکل و دولت بی طرف ، بینابینی از لحاظ استقلال وجود واقعی ندارند. بنابراین طبقه میانه بسمت طبقه که توازن قوا را به سود خود کرده است متمایل می شود و در زمان قدرت دوگانه حاکمیت

 بنا پارتیسم را ایجاد کرده پس از سرکوبی انقلاب حاکمیت را تقدیم سرمایه داری می کند.پس تشکل های میانه(مستقل) بی معنا است در واقع تشکل های میانه دنبالچه سرمایه داری هستند با ژست "مستقل" یا "آزاد" این مورد را می توان با لیست کردن تشکل های که در سطح جهان کلمه مستقل و آزاد را به عنوان پسوند نام خود دارند متوجه شد که اکثریت آنها به جزء برخی استثنا ها تشکل های وابسته به نهاد های سرمایه داری هستند و حتی می دانیم در جهان کلمه آزاد مربوط به وابسته ترین و جنایت کارترین تشکل ها است. البته مستقل نیز دستکمی از آن ندارد و هر دو دقیقا" برای مبارزه و مقابله با تشکل های واقعی و رادیکال کارگری بکار گرفته شده اند و اگر در ایران نیز به این موضوع خوب دقت کنیم متوجه خواهیم شد افرادی که دشمن تشکل یابی کارگران در تشکلهای طبقاتی و سازمانهای سیاسی کارگران هستند از کلمه "مستقل" و "آزاد" استفاده می کنند که غیر مستقیم آب در آسیاب سرمایه داری و رهبران تشکلهای رفرمیستی جهان (سرمایه داری ) می ریزند.

برای بهتر فهمیدن جایگاه مطلب آقای ثقفی و خودایشان ما باید عمل کرد دو جریان اتحادیه ای و سندیکایی جهانی را که در مقابل یکدیگر قرار دارند.( تشکلهای رفرمیستی( زرد) در مقابل تشکلهای رادیکال( سرخ)) وجنایاتی که طیف تشکلهای زرد بر علیه جریان دیگر و برعلیه کارگران برای دفاع از منافع سرمایه داران انجام داده اند و همچنین در حال انجام دادن هستند را مطالعه کنیم و ببینیم کدام جریان به آقای ثقفی  نزدیکی وانس و الفت دارد و با مقایسه آن دو جریان می توانیم شناخت خوب طبقاتی بدست آوریم.دو جریان جهانی عبارتند از:

1-       جریان سند یکاهای  انقلابی (جریان واقعا" کارگری و رادیکال است)

2-       جریان AFL- CIO و تمامی جریاناتی که به این جریان وصل هستند که از جمله می توان آی ال او ، سی ال سی ، آی سی اف تی یوو... صدها مورد را که بطور مستقیم و غیر مستقیم ازنهاد های سرمایه داری تغذیه شده و توسط آنها رهبری می شوند.(که جریانات ضد کارگری و رفرمیستی هستند) نام برد  در این رابطه لازم است بدانیم

1-      جریانات زرد نیز اعتقاد دارند نزدیکی کارگران به احزاب چپ باعث سرکوب تشکل های کارگری و خود کارگران می شود. این تز مشترک حکومت های سرمایه داری ، تشکل های زرد با آقای محسن حکیمی و آقای ثقفی است.

2-      یکی از شروط مهم این جریانات برای اتحادیه های که می خواهند به آنها بپیودند این است که اول باید از جریاناتی که به احزاب چپ نزدیک هستند جدا شوید و در مرحله دوم تمامی کارگران سوسیالیست و کمونیست را باید از اتحادیه خود اخراج کنید آیا این شرایط راکه جریانات وابسته به سرمایه داری بخصوص وابسته به امریکا دارند همان شروطی نیست که حاکمیت ایران دارد و تا به امروز پیش برده است؟ نزدیک بودن به این جریان جنبش کارگری مارا به کجا خواهد برد؟

3-      یکی از دلایل آقای ثقفی برای شرکت دراجلاس آی ال او به عنوان "نماینده مستقل  جنبش کارگری ایران" این است که در ایران استانداردهای مربوط به تشکلها و مطالبات کارگری رعایت نمی شود وما باشرکت در آی ال او می توانیم آنها را نسبت به این موضوع آگاه نماییم . اما ما با مطالعه تاریخچه آی ال او و امثال آن که همگی تحت تسلط (ned) بخصوص (فدارسیون کار آمریکا – کنگره ی سازمانهای صنعتی ) afl - cio هستند می توانیم درک کنیم که آی ال او و بقیه آنها کاملا" با استفاده از فعالیت های سیا و امثال آن از وضعیت ایران خبر دارند و آنچه آنها می خواهند همین است که ما فکر کنیم خبر ندارند و برای آگاه کردن آنها خود را به آنها نزدیک و وابسته کرده و سپس سیاست های آنها را در درون جنبش کارگری پیش ببریم . یعنی دوری از احزاب را تبلیغ کنیم ، از عناصر پیشرو در ورود به جمع کارگران با مکانیسم های مختلف جلو گیری نماییم ، کارگران را ازآگاه شدن دور نماییم ، مطالبات کارگری را به مطالبات صنفی و اقتصادی محدود نماییم و شکست اعتراضات کارگری را با بزرگ کردن شرایط فشار ، و فقر غیره توجیه و تئوریزه کنیم تا در کارگران به جای روحیه مبارزه ، یاس و ناامیدی ریشه بدواند. ما در هفت تپه پس از گذشت حدود دوسال کارگران را به یاس نا امیدی رسانده ایم که آنها امروز به جای سندیکا می خواهند انجمن صنفی تشکیل بدهند این است نتیجه وارد شدن رفرمیسم به درون جمعی کارگران که دست آورد پیوند رفرمیسم داخلی با رفرمیسم جهانی است.(می گویند عوامل دولت انجمن صنفی را به کارگران تحمیل می کند اگر غیر از این بود باید تعجب می کردیم بنابراین  ، این موضوع نمی تواند دلیل عدم انجام وظیفه پیشروان باشد و نتیجه می گیریم که عوامل دولت و سرمایه داری وظایف خود را بخوبی انجام داده اند و فعالین کارگری نه تنها وظیفه خود را انجام نداده اند بلکه نا دانسته کمک حال عوامل سرمایه داری شده اند که باعث شده عوامل سرمایه دست بالا را در میان کارگران داشته باشد)

در جای جای نوشته آقای ثقفی تلاش شده است مسئولیت سرکوب شدن جنبش کارگری و تشکلهای آن را از دوش سرکوبگران بر داشته به عهده سازمانها و احزاب چپ بگذارد. (زمانی آقای حکیمی می خواست به همه ثابت کند که مسئولیت سرکوب جنبش کارگری به عهده احزاب است ...و حالا آقای ثقفی در این مسیر حرکت می کند ) مهمترین دلیلی که می توان برای این افکار و اندیشه  آقای ثقفی یافت با تکیه به دو صف بندی عمده درجنبش کارگری تعلق ایشان به جریان رفرمیستی است برای ثابت کردن این ادعا باید به عملکرد ، تئوری و تاریخچه سلاله های رفرمیسم در جنبش کارگری رجوع کرد. جهت ادامه بحث لازم است که بدانیم دو گرایش عمده مورد بحث عبارتند از :

1- طیف رادیکالیزم در جنبش کارگری

2- طیف رفرمیسم در جنبش کارگری

صف بندی این دو طیف نه تنها مربوط به امروز نیست بلکه مربوط تنها به ایران نیز نمی باشد. هر چند در جنبش کارگری ایران خصوصیات خاص و متفاوت با جنبش کارگری دیگر نقاط جهان وجود دارد اما در اصول پایه ای ادامه و بخشی از جنبش جهانی کارگران است.

تقسیم بندی دو طیف مورد بحث از روز اول پیدایش مبارزات و جنبش کارگری ایجاد شده است و در دوره های متفاوت دارای بر آمد و نمود خاص وهمچنین نماینده گان مشخص داشته است. همچنین در هر زمانی با توچه به شرایط زمانی و فرود و فراز  و اوج گیری مبارزه میان طبقه کارگر با سرمایه داران مرز صف بندی میان دو گرایش فوق نیز واضح یا پنهان گردیده است. یعنی مرز بندی و صف آرایی میان طبقه کارگر و سرمایه داران در نبرد طبقاتی هرچه حاد تروشفافتر شود صف بندی و مرز بندی میان دو گرایش درون جنبش کارگری نیز دقیق تر و شفافتر می گردد و هر کدام ازفعالین گرایشات نامبرده با عملکرد و اعلام نظرات خود جایگاه خود را در یکی از صف ها مشخص ترمی نمایند. در رابطه با صف و مرز بندی دو طیف درون جنبش کارگری و روش و مکانیسم های رفرمیستها مطلبی با عنوان (جنبش کارگری ، رادیکالیزم و باج خواهی رفرمیستها)به زودی منتشر خواهد شد. بنابراین در این نوشته به نقد موارد نوشته شده در مطلب "اتحادیههای کارگری واستقلال" می پردازم.

توصیه می کنم خوانندگان برای درک بهتر موضوع مبارزه درون طبقاتی میان رادیکالیزم با رفرمیسم به

مجموعه نوشته ها و عملکرد های زیر مراجعه نمایند.

1-      به نوشته های مارکس و مارکسیست ها در مقابله با برنشتاین و شرکاء مراجعه شود.

2-      همچنین به نوشته های لنین در مقابله با کائو تسکی وسردمداران انترناسیونال دوم مراجعه کنید.

3-      تاریخچه بوجود آمدن آی ال او ، فدراسیون کار آمریکا ، کنگره ی سازمانهای صنعتی و تشکلهای زیر گروه آنها ، خانه کارگر و تمامی تشکل های از این دست که به طبقه کارگر در بعد داخلی و جهانی تحمیل شده اند و تقابل و عملکرد آنها در جهت شکست دادن رادیکالیسم و غالب کردن رفرمیسم به طبقه کارگر را بررسی کنید.

4-      مطالعه و بررسی جنایاتی که تشکل های نام برده در جایگاه تشکل های کارگری که تماما" کلمات "مستقل" و "آزاد" را با خود به صورت پس وند یدک کشیده  و بر علیه کارگران در تمامی دنیا از آمریکای لاتین گرفته تا اروپا ، آسیا و افریقا انجام داده اند .

پس از مطالعه نوشته آقای ثقفی و چهار مورد گفته شده بالا می توان متوجه شد که آقای ثقفی در کجای جنبش ایستاده و به کدام گرایش تعلق دارد.

جدا کردن وظایف تشکل های کارگری و مطالبات مختلف کارگری آنگونه که آقای ثقفی مرز بندی و آنکادره کرده است جزء در تئوری های رفرمیستی هیچ گاه در عنیت وجود نداشته است. و در طول تاریخ مبارزاتی کارگران رفرمیست ها با درجات متفاوت و روشهای گوناگون تلاش کردتد کارگران را از اندیشیدن به مطالبات سیاسی برحذر دارند یا مطالبات مختلف کارگری را تقسیم کرده میان آنها دیوار چین کشیده اند.برای آنها تقدم و تاخر قائل شده اند. هر چند شعار همبستگی طبقاتی را می دهند اما بدون اندیشه سیاسی همبستگی طبقاتی امکان پذیر نیست بنابراین با جدا کردن مطالبات سیاسی از دیگر مطالبات و تقدم وتاخر قائل شدن میان آنها باعث تاخر در همبستگی طبقاتی شده و بدنبال آن هرگز زمان مطرح کردن مطالبات سیاسی نمی رسد چون مطرح کردن مطالبات سیاسی را به درجه ای از همبستگی طبقاتی وابسته می کنند و در حالی که همبستگی طبقاتی بدون سراسری شدن مطالبات و اعتراضات، یعنی مطرح شدن مطالبات سیاسی بدست نمی آید در نتیجه هرگز همبستگی طبقاتی ممکن نمی گردد.در نهایت شعار همبستگی از جانب رفرمیست ها همانگونه که در طول تاریخ رفرمیست ها ثابت شده است برای ایجاد انحراف بین  کارگران است و بس. مطالبات سیاسی و همبستگی طبقاتی بشدت  وابسته به یکدیگربوده و همدیگر را باز تولید می کنند.

برخی در گرایش رفرمیستی جدا کردن مطالبات را کاملا" واضح بیان می کنند و دیوار چین میان آنها می کشند و به کارگران توصیه می کنند در حوزه مطالبات صرفا" صنفی و اقتصادی توقف کنند تا برای مطالبات دیگر زمان مساعد برسد که البته در تئوری ها و عملکرد رفرمیستی هرگز آن زمان مناسب نمی رسد. از طرفی با توچه به شرایط ویژه ایران امکان پذیر شدن زمان مناسب بطور مضاعف غیر ممکن می گردد.در طول تاریخ، ایران دچار استبداد بوده و به همین دلیل همیشه اول سازمان سیاسی بوجود آمده و بدنبال آن امکان ایجاد تشکل کارگری مهیا شده است و از طرفی در تمامی جهان کارگران زمانی توانستند به مطالبات خود برسند که بین تشکل های اقتصادی و سیاسی کارگران پیوند ارگانیک ایجاد شده است و دقیقا" به همین دلیل است که دولت های سرمایه داری تلاش می کنند نگذارند میان تشکل های اقتصادی و صنفی کارگران با تشکلهای سیاسی آنها پیوند برقرار شود وهمین دلیل اختراع استفاده از کلمات "مستقل " و "آزاد" از جانب سرمایه داران بوده است. حال به کاربردن و تبلیغ کردن آنها(کلمات "مستقل " و "آزاد" )از جانب فعالین کارگری چه معنایی دارد؟ در حالی که لنین می گوید حتی علوم وقتی از فیلتر طبقاتی می گذرد شکل طبقاتی به خود می گیرد. در این حالت این بینابینی ها یا به قول انگلس ماتریالیست های شرمگین به دنبال چه چیزی جزء سازش طبقاتی هستند؟ موکول کردن سازمان یابی سیاسی کارگران به پس از ایجاد شدن سازمان اقتصادی کارگران و دیوار کشیدن میان مطالبات سیاسی و اقتصادی کارگران در واقع خاک پاشیدن به چشم کارگران است.  چند مورد می توان مثال زد که در طول مبارزات جنبش کارگری در ایران قبل از ایجاد شدن سازمانها و احزاب سیاسی تشکلهای توده ای کارگران توانسته اند ساخته شوند؟

 این نشان می دهد که به دلیل استبداد زدگی ایران در طول تاریخ امکان  ساخته شدن تشکل واقعی کارگران در ایران بدون وجود سازمان سیاسی آنها نا ممکن است با توجه به این پاشنه آشیل هر گونه  مخالفت با سازمان سیاسی و پیوند ارگانیک  آن با سازمان اقتصادی کارگران و تبلیغ تقدم و تاخر در آن خدمت مضاعف به سرمایه داری است.

آقای ثقفی در جای جای نوشته خود نتیجه گیری  می کند که سرکوب تشکل های کارگری بدلیل مستقل نبودن و وابسته بودن آنها به احزاب و سازمانهای چپ بوده است و حتی به طور غیر مستقیم می گویند احزاب چپ با وابسته کردن تشکل های کارگری به خود بهانه به دست دولت دادند تا تشکل های وابسته بسازد.

این گفته غسل دادن دولت های سرمایه داری با آب زمزم است که اگر احزاب چپ خطا نمی کردند دولت های سرمایه داری احزاب و تشکل های کارگری را سرکوب نمی کردند این گفته از یک جهت کاملا" درست است اگر احزاب چپ وجود نداشتند یا برای بدست آوردن مطالبات سیاسی مبارزه نمی کردند دلیلی برای سرکوب وجود نداشت چون سرمایه داری به خطر نمی افتاد پس آقای ثقفی توصیه می کند که در محدوده صنفی، اقتصادی توقف باید کرد وبرای باقی ماندن و سرکوب نشدن نباید سرمایه داری را به خطر انداخت این یعنی همان تئوری بقاو همان رفرمیسم است. از طرفی می گویند چون مستقل نبودند سرکوب شدند و ما می بینیم که کارگران هفت تپه و جاهای دیگر علی رغم اینکه وابسته به احزاب نیستند اما همچنان سرکوب می شوند پس با توجه به این مورد معنای استقلال را از نظر آقای ثقفی باید کشف کنیم اینجا نیز به تشکل های بر می خوریم که هدفشان عدم مبارزه با سرمایه داری است تمامی تشکل های رفرمیستی جهان هیچ گاه نه تنها از طرف دولت ها سرکوب نمی شوند بلکه خود به سود سرمایه داری کارگران را سرکوب می کنند مانند خانه کارگر و مانند تشکل های جهانی که پسوند آزاد و مستقل را باخود دارند. پس توصیه آقای ثقفی به کارگران چانه زنی و عدم مبارزه با سرمایه داری است این موضوع تئوریزه کردن بحث انجمن صنفی وعدم انجام وظیفه فعالین در هفت تپه را نیز توجبه می کند.

 با این تئوری می توانیم ساخته شدن تشکل های کارگری توسط نهاد های سرمایه داری بخصوص آمریکا را پاک و منزه نشان بدهیم که اگر احزاب چپ جهانی و انترناسیونالیستی و سازماندهندگان اعتراضات 1886 که منجر به ثبت روز جهانی کارگرشد اقدام به بر قراری پیوند با تشکل های کارگری نمی کردند وآنها را وابسته بخود نمی کردند و اگر اقدام به مبارزه با سرمایه داری نمی کردند سرمایه داری مجبور به ساختن تشکلهای زرد (رفرمیستی ) و سرکوب تشکل های دیگر و مجبور به راه اندازی جنگ های جهانی و جنایات متعدد و... نمی شد بنابراین عامل جنایت نه سرمایه داری بلکه این احزاب چپ هستند که باعث ناراحتی سرمایه داری شده اند. این چنین است که آقای ثقفی ندانسته در جهت تئوریزه و بی گناه قلمداد کردن سرمایه داری قرار گرفته است چون نهایت جریان رفرمیست به دفاع از سرمایه داری ختم می شود و هیچ راه دیگری وجود ندارد.

دولت جمهوری اسلامی نیز می گوید کارگران کار سیاسی نکنند و وارد تشکل های سیاسی نشوند و دولت های سرمایه داری همچنین نهاد های بین المللی نیز می گویند کارگران با قبول سه جانبه گرایی ، قانون گرایی و داخل شدن در تشکل های دست ساز سرمایه داری و دوری جستن از احزاب چپ و قبول نظام سرمایه داری آزاد هستند تشکل خود را بسازند.اما شرایطی که گذاشته است کارگران را از مبارزه با سرمایه داری و مبارزه برای مطالبات سیاسی منع کرده است . این موارد نقاط مشترک میان رفرمیست ها ، دولت جمهوری اسلامی و دولت و نهادهای جهانی سرمایه داری است. که همگی آنها را دریک جبهه و طیف رفرمیستی در اختیار سرمایه داری علیه رادیکالیزم و کارگران قرارمی دهد.

در ادامه بحث به بخشهای از نوشته آقای ثقفی می پردازیم آقای ثقفی در قسمتی از نوشته خود نقل قولی از گرامشی در تعریف از اتحادیه می آورد البته ناقص چون گرامشی پس از تعریف اتحادیه و روحیه کارگران عضو بیان می کند که وظیفه اتحادیه آموزش کار گران و دادن آگاهی طبقاتی به آنها است و حتی گرامشی در نوشته خود با عنوان کارگر کارخانه و دیگر نوشته های خود از کارگران پیشرو به عنوان رهبران اتحادیه ها برای تبدیل مطالبات صنفی و اقتصادی کارگران به مطالبات سیاسی تعریف می کند اما آقای ثقفی به قسمتی از گفته های گرامشی تکیه دارد که برای منظور رفرمیستی لازم است. حتی در همین تعریف نیز گرامشی یکی از عمده ترین وظایف اتحادیه را آموزش و رساند آگاهی طبقاتی به کارگران می داند بنابراین سازمان کارگران برعکس گفته آقای ثقفی دارای افق و جهت است.

قسمت مهم و کاملا" انحرافی بحث آقای ثقفی مربوط به تحریف شورا است .

آقای ثقفی شورای کارگری را سازمان تولید می نامد و می گوید:

... سازمان تولید به طور کلی از سازمان کارگران و یا همان اتحادیه متفاوت است. سازمان کارگران مربوط به کارگران یک بنگاه یایک رشته ی خاص است. اما سازمان تولید شامل کلیه ی بخشهای تولیدی میشود از آن جمله شامل توزیع تدارکات ،حفاظت ونگهداری، مدیریت و تقسیم کار، آموزش وسایر بخشهای مربوط به تولید می شود. به همین جهت است که می گوئیم شورا یک سازمان کلیدی است که به کل سازمان تولید مربوط می شود و جایگزین دولت در تولید هستند و کل تولید را دردست میگیرند و از آغاز تا انجام را رهبری می کنند.. هیچ گاه نباید سازمان کارگران را با سازمان تولید اشتباه گرفت...

همچنین می گوید: ... زمینه برای رشد شوراهای کارگری فراهم میشود، که در حقیقت همان سازمانهای تولید بدون دخالت دستگاه اداری سرمایهداری است. شوراهای کارگری جایگزین دولت و دستگاه اداری سرمایهداری در تولید هستند...

رفرمیسم آقای ثقفی اینجاست ، که شورای کارگری را جایگزین دولت در تولید می داند نه جاگزین دولت در کل حاکمیت.در رابطه با شورای کارگری مراجعه به نوشته های مارکس ، انگلس و لنین اولا" می توان تعریف ، معنا و مفهوم شورای کارگری و حوزه قدرت آن را آموخت تا از چنین آموزش های انحرافی نجات یافت و از طرفی ثابت می شود که آقای ثقفی چقدر به برنشتن ارادت دارد.

باز آقای ثقفی می گویند :

...در سال 1320 همزمان با سقوط دولت رضاشاه، در ظرف دوماه، ابتدا حزب توده و سپس شورای متحده مرکزی اتحادیههای کارگری شکل گرفت .ترکیب هیات مرکزی این دو نهاد بیانگر اشتراک اعضاء آن بود که نه ازطریق انتخابات اتحادیههای کارگری بلکه با انتصاب از بالا آغاز شده بود . این نوع شکل گیری به دولتیها و نیروهای ارتجاعی امکان داد تا آنان نیز دست به کار اتحادیه ی دست ساز دیگری همانند اسکی (اتحاد سندیکای کارگران که به وسیله حزب دموکرات قوام السلطنه ساخته شده بود.) و امکا (اتحاد مجامع کارگری که به وسیله کارخانه داران اصفهان ساخته شده بود). بزنند واتحادیه هایی به وجود آورند، که تنها دست آموز حکومتیان وسرمایه داران باشند.(4)...

ادامه می دهند :  ...تجربه دهه 1320-30 وهمچنین دوره کوتاه سال های 57-58 نشان داد که استقلال تشکل های اتحادیه ای از احزاب مطلقا ضروری است و آموزههای گرامشی را در این زمینه تایید می کند...

...همین اشتباه است که بعضی از سازمان کارگران، انتظار سازمان تولید را دارند درنتیجه گاه سازمانهای سیاسی این اشتباه را مرتکب میشوند که سازمان کارگران را به نوعی وابسته به خود میکنند. البته احزاب سرمایهداری تمام تلاش خودرا در این زمینه به کار میبرند.اما طرفداران اندیشه کارگری باید از نفوذ احزاب بوژوایی جلوگیری کنند و خودشان نیز با درک درست از سازمان کارگران آن را درجایگاه واقعی خود ببیند...
این که حزب توده مرتکب چه خطاهای بزرگی شده و چه ضربه های مهلکی به کارگران وجنبش های اجتماعی زده است اصلا" جای شکی نیست . اما چون حزب توده با انتصاب از بالا در شورای متحده باعث شده بهانه و امکان (اگر حزب توده آن خطا هارا نمی کرد دولت امکان ایجاد اتحادیه های دست سازرا نداشت؟ کدام قدرت و چه تعهدی می خواست از دولت جلوگیری کند ؟ شاید منظور آقای ثقفی این است که اگر حزب توده این کار را نمی کرد تعهد اخلاقی ، حجب و حیا و ترس از آبروریزی باعث می شد قوام این کار را نکند. من سازکار دیگری را برای جلو گیری از قوام را نمی دانم شاید آقای ثقفی بدانند  پس خواهش می کنم آن سازکاری که می توانست از قوام و کارخانه داران جلو گیری کند نام ببرند) بدست قوام و کارخانه دارها داد ه شود تا آنها نیز دست به اتحادیه سازی بزنند از آن بهانه های کوچه ی علی چپ است. یعنی اگر حزب توده و شورای متحده این کارها را نمی کردند بیچاره قوام و کارفرمایان اصفهانی دست به سندیکا سازی تقلبی نمی زدند پس نتیجه می گیریم مقصر همیشه احزاب کارگری هستند . اگر از ایشان سوال شود چرا دولت سرمایه داری امریکا و همپیمانانش اقدام به ساختن (فدراسیون کار آمریکا – کنگره ی سازمان های صنعتی ) و همچنین اقدام به ساختن آی ال او کردند با این روش استدلال خواهند گفت احزاب چپ اروپا با وابسته کردن اتحادیه ها و سندیکا ها به خودشان امریکا و سرمایه داران بدبخت را مجبور کردند اقدام به ساختن تشکل های کارگری بکنند که شرط قبول پیوستن اتحادیه ها به آی ال او و کنفدراسیون های زیر نظر(فدراسیون کار آمریکا – کنگره ی سازمان های صنعتی) قطع رابطه با احزاب چپ و اخراج کمونیست ها از اتحادیه های متقاضی عضویت بوده است و این کنفدراسیون ها پسوند "آزاد" یا "مستقل" را به دنبال نام خود داشته و دارند که آقای ثقفی آنها را با استقلال اتحادیه های صنفی بیان می کنند و در تاریخ موجود است که این گونه آزاد بودن و استقلال داشتن در یونان و ایتالیا و... چه جنایاتی را مرتکب شده اند باید دقت کرد که آقای ثقفی با محکوم کردن احزاب چپ از چه گرایشی دفاع می کند و از کارگران  به سود چه گرایشی می خواهد  میان حزب طبقه خود وسازمان اقتصادیشان دیوار چین بکشند. آیا اگر احزاب و سازمانها در سالهای 57 و58  در تشکل های کارگری حضور نداشتند و در کنار می ایستادند  جمهوری اسلامی خانه کارگر را نمی ساخت؟ یا تشکل ها را سرکوب نمی کرد؟ اگراحزاب و سازمانها در سالهای فوق کنار می ایستادند و از راه دور مراقبت می کردند آیا می توانستند ازوارد شدن جمهوری اسلامی و عوامل بورژوازی در داخل تشکل های کارگری جلو گیری نمایند؟ چون این مورد به زمانی مربوط است که اکثریت فعالین کارگری آن را دیده اند می توان موچ مجرم را در حین ارتکاب جرم گرفت باید منتظر جواب آقای ثقفی بود.)  در رابطه با اتحادیه و سندیکاها لنین می گوید سه نوع سندیکا داریم :

1-      آنهای که تحت کنترل کلیسا هستند

2-      آنهای که تحت تسلط لیبرال ها هستند

3-      و آنهای که سندیکا های انقلابی هستند

گرامشی اتحادیه ها را دائما" به یک دید ثابت و ساکن نمی بیند بلکه به آنها تا رسیدن به آگاهی طبقاتی افق و چشم انداز می دهد. اما آقای ثقفی همه چیز را در اتحادیه ساکن و مکانیکی می بیند و توصیه می کند که چپ ها کنار بایستند و در همین حال مواظب باشند بورژوازی وارد اتحادیه ها نشود. اصلا" سندیکا و اتحادیه بی طرف معنی ندارد در سندیکا و اتحادیه ای که به ظاهر "مستقل" و "آزاد" دیده می شود در واقع تحت تسلط بورژوازی آن محل یا منطقه است که حکومت آنجا را دردست دارد. اگر چپ ها کنار بایستند در واقع کاربورژوازی و حاکمیت پنهانش را در اعمال قدرت و حفظ وضعیت موجود آسان کرده اند.

او همچنان ادامه می دهد :

...تجربهی دهه 1320 تا 1330 نشان داد که شورای متحده کارگران اساسا شورا نبود. یعنی هیچ گونه دخالتی در سازمان تولید نداشت. بلکه تنها یک فدراسیون کار در کنار سرمایهداری بود و احزاب سیاسی آن زمان سعی داشتند شورای متحده را به عنوان بازوی کارگری حزب مورد استفاده قرار دهند. در مقابل نیروهای ارتجاعی ووابسته به سرمایه دارا ن بیشترین سوء استفاده را در ایجاد سازمانهای زرد کارگری کردند. آنها باسوء استفاده از گرایشات عقب مانده کارگران دست به تشکیل سندیکاها واتحادیه های وابسته به خود زدند  وبرای مدتی توانستند مبارزات کارگران را به بی راهه بکشانند . این مساله بیشترین ضربه را به کارگران وارد کرد. زیرا با سرکوب حزب توده درسال1327 کلیهی رهبران شورای متحده تحت تعقیب قرار گرفته وعملا نتوانستند رابطه ی خود را باکارگران حفظ کنند وبا کودتای 28 مرداد بسیاری از فعالین کارگری وابسته به حزب یا دستگیر یا مجبور به ترک محل کار خود شدند. در نتیجه تمام آن سازمان کارگری از هم پاشید...

یعنی اگر شورای متحده رابطه با حزب توده نداشت سرکوب نمی شد و تشکل های کارگری از هم نمی پاشید با این گفته می توان نتیجه گرفت که علل شکست کارگرا ن دولت و نظام های استبدادی نیستند بلکه احزاب چپ هستند که تشکل های کارگری را به خود وابسته کرده باعث سرکوب می شوند این نیز هم رفرمیسم است و هم دفاع از سرمایه داری در سرکوب و همان انحلال طلبی)

در این رابطه بنابه گفته آقای ثقفی شورا به آن تشکلی گفته می شود که در تولید دخالت داشته باشد در این صورت شورا یا باید مشاور حاکمیت سرمایه داری در کارتولید باشد تا بتوانند شورا نامیده شود یا بعداز برقراری حکومت کارگری می تواند بوجود بیاید . وبا توجه به اینکه ایشان اعتقاد دارد که شورا جاگزین دولت در امر تولید است نه جایگزین کل دولت بنابراین ایشان اصلا" شق دوم را قبول ندارد یعنی شورا فقط مشاوردولت سرمایه داری در تولید است (سازمان تولید ) و همچنین از گفته ایشان مستفاد می شود که  شوراهای کارگران در سال 1917 قبل از اکتبر شورا نبودند.
ایشان همچنان ادامه می دهند :

...اصرار نمایندگان شورای متحده مرکزی بر این مساله که نمایندگان کارگران میتوانند افرادی خارج از کارگران باشند، به معنای آن بود که اعضاء حزب به نمایندگی کارگران برگزیده شوند و این مساله بهانه ای شد برای آنکه دولت مردان و سرمایه داران به تعیین نماینده برای کارگران دست بزنند و با کودتای 28 مرداد کلیه ی فعالان کارگری وابسته به اتحادیههای غیردولتی به اتهام وابستگی حزبی مورد تعقیب قرار گیرند و امکان هرگونه تداوم کاری از آنان گرفته شود...

اینکه نمایندگان کارگران خارج از کارگران باشد کاملا" غلط است ولی اینکه بگویم اگر نمایندگان کارگران از خودشان بودند سرکوب نمی شدند این یعنی دفاع از استبداد و سرمایه داری و ایجاد توهم در میان کارگران نسبت به دولت های سرمایه داری و ایجاد تفکر گریز(انحلال طلبی) از حزب در میان کارگران و ترساندن کارگران از کار متشکل و محدود کردن مطالبات کارگری به مبارزات تریدیونی . برای اثبات غلط بودن این گفته کافی است بگویم نمایندگان  کارگران هفت تپه ، لاستیک البرز، نساجی ها و... که بیرون از کارگران نبوده ووابسته به احزاب و سازمانها نیز نیستند. پس چرا سرکوب می شوند؟

باز آقای ثقفی بیان می کنند :
...امروزه خدمت به جنبش کارگری در آن است تا این جنبش آنقدر توانمند شود که کادرهای مورد نیاز خود را به وجود آورد و این کادرها بتوانند با استقلال از احزاب سیاسی و اهرمهای دولتی و کارفرمایی، وظایف اتحادیه ای خود را در سطوح مختلف به پیش برند...

 یکی دیگر از شاخصه های رفرمیستها این است که حزب طبقه کارگر را در کنار دولت سرمایه داری و کارفرمایان قرار می دهند و بین آنها نسبت به کارگران و منافع طبقه کارگر تفاوت قائل نمی شوند. این نیز تز کارگرکارگری ها است که پیروان امروزی آن، خود را جنبشی می نامند و به برنشتن اقتدا می کنندکه می گفت "جنبش همه چیز و هدف هیچ چیز" که البته آقای ثقفی نیز در آنجا یکه می گوید شوراها "جایگزین دولت در تولید هستند" یعنی مشاور سرمایه داری در تولید خواهند بود این نهایت لطف آقای ثقفی برای طبقه کارگر است. دنباله روی و جنبشی بودن خود را به اثبات می رساند.

آقای ثقفی ادامه می دهند:

...درنتیجه به روشنی میتوان گفت هرگونه تلاش ازجانب یک تشکل سیاسی و یا دولتی در جهت تصرف اتحادیهها عبث و بیهوده است زیرا تنها به معامله گران لطمه می زند . تلاش دولتها درجهت تصرف اتحادیه، همواره منجر به بی اعتمادی کارگران به اتحادیهها شده است زیرا دولت سرمایهداری همواره جانب کارفرمارا می گیرد واین برای کارگران ثابت شده است . تلاش احزاب سیاسی در جهت در اختیار گرفتن اتحادیهها باعث می شود آنها نتوانند کالای خودرا در بازار به بهترین قیمت بفروشند. حضور یک حزب سیاسی در معاملات کالا همواره معادله خرید وفروش را بر هم میزند .عدم حضور احزاب سیاسی و ممنوعیت فعالیت آنان دریک جامعه ی تک صدایی، باعث میشود که گاه مرز این فعالیتها مخدوش شود. در حالیکه فعالان اجتماعی باید با هوشیاری تمام مرز این فعالیتها را رعایت کنند .در غیر این صورت هم به خود لطمه زده اند وهم به فعالیتهای اجتماعی. گاه فرصت طلبان وعوامل سرمایهداری ازهمین اشتباه استفاده کرده واتحادیههارا به طرفداری از سیاستهای حاکم دعوت می کنند ،که نمونههای آن را در میان گرایشات راست به کرات مشاهده کرده ایم .هرچند این راست گرایان همواره خواهان استفاده ابزاری از اتحادیهها برای چانه زنی با بالادستیها بوده اند .اما جریانات رادیکال با اشتباهاتشان نباید بهانه به دست فرصت طلبان سازشکار بدهند تا سندیکا واتحادیه را از حالت یک سازمان پرولتری دوران بورژوازی خارج کنند وبه زائده سرمایهداری تبدیل کنند....

اولا" این بخش از گفته آقای ثقفی نشان می دهد که او کاپیتال را بدون رگه ها وروح انقلابگریش درک میکند در حالیکه کاپیتال از کالا فقط به عنوان کالا برای فروش یا معاوضه حرف نمی زند بلکه از ذات دگر گون کننده روابط کالایی حرف می زند که روح انقلابی گری در آن نهفته است که متاسفانه تمامی رفرمیست ها در درک این اصل از کاپیتال ناتوان هستند. آقای ثقفی اینجا نیز می خواهد بگوید که اگر جریانات راست اتحادیه و سندیکا هارا به دولت وصل می کنند برای این است که جریانات چپ با اشتباهاتشان بهانه به دست جریانات راست داده اند تا آنها سازمانهای چانه زنی کارگران را تصرف کرده و به دولت وصل کردند این قسمت تکمیل کننده قسمت قبل است که گفتند با وصل شدن اتحادیه ها به احزاب چپ بهانه سرکوب به دولت های استبدادی داده شده است. ایشان مبارزات طبقاتی را به جای بررسی و تحلیل طبقاتی با فرصت طلبانه و اشتباه بودن، تحلیل می کنند و در تحلیل های ایشان برخورد های طبقاتی وعامل اصلی یعنی تضاد کار و سرمایه اصلا" دیده نمی شودبه این جهت تحلیلش غیر طبقاتی است.

آقای ثقفی مثال های متعددی از کامپیوتر و کارد میوه خوری و ... می زند تا ثابت کند که حزب جای تشکل کارگری ، اتحادیه و سازمان کارگری را نمی تواند بگیرد و ادامه می دهد:

...اتحادیه ی کارگری باید جایگاه خود را داشته باشد، همان گونه که حزب طبقه کارگر و سازمان کارگری جایگاه خودرا دارد وهیچکدام را نمی توان به جای دیگری به کار برد.عدم شناخت هر یک باعث بلبشو ودر هم ریختگی خواهد شد...

این درست است که سازمان کارگران و حزب طبقه کارگر هیچ کدام نمی توانند جای دیگری را پر کنند ولی تفکیک مکانیکی و بدون ارتباط ارگانیک آنها باهم و خواستن از سازمان سیاسی کارگران که در کنار ایستاده و مواظب باشد که بورژوازی وارد تشکل کارگری نشود این در واقع شعبده بازی و انحراف است از یک طرف می خواهیم ارتباط ارگانیک بین دو ابزار طبقه کارگر که مکمل یکدیگر هستند را منکر شویم از طرف دیگر به کارگران می گویم که بورژوازی بیرون از تشکل شما قرار دارد. و این گونه می خواهیم ثابت کنیم که تشکلهای کارگری در جامعه سرمایه داری که تمامی ارکانش تحت تسلط بورژوازی است می توانند "مستقل" باشند . این همان پنهان کردن حاکمیت وسرکوب سیستماتیک سرمایه داری است. تبلیغ مستقل بودن در بستر سرمایه داری برای تشکل کارگری و قطع ارتباط حزب طبقه کارگر با تشکل کارگری در حینی که بورژوازی تسلط کامل دارد و  واگذاری وظیفه نگهبانی از راه دور برای حزب طبقه کارگرجهت حفظ "استقلال" تشکل کارگری خود عین خدمت گذاری به بورژوازی خواهد بود که حاکم بستر و زمینه ای است که تشکل کارگری در آن ساخته شده است. یعنی بورژوازی در مرکزیت حضور دارد ولی رفرمیست ها با شبعده بازی به حزب طبقه کارگر می گویند نوبت بازی تو نرسیده است بنابراین تو در کنار بایست و مراقب باش که بورژوازی نتواند وارد تشکل کارگری شود حال حزب طبقه کارگربا در کنارایستادن چگونه می تواند از ورود بورژوازی که در تمامی ریشه های اجتماعی تشکل های کارگری حضور دارد جلو گیری کند و در همین حال "استقلال" دروغین تشکلهای کارگری را هم خدشه دار نکند مجزه ای است که فقط در تئوری های رفرمیست ها یافت می شود. ودرهمین حال با بیان کلمات زیبای چون مستقل بودن ، آزاد بودن ، دمکراسی و... از نا آگاهی آنها سو استفاده کرده کارگران را از پیوند با سازمان سیاسی خود منع می کنند و از طرفی کارگران را می ترسانند که اگر به احزاب چپ نزدیک شوید وا ویلا است چون سرمایه داری ، بورژوازی و دولتهای سرمایه داری و نهاد های داخلی و جهانی همه ، شما را سرکوب خواهند کرد ودر این سرکوب مقصر آنها نیستند بلکه مقصر احزاب چپ هستند که شما را به خودشان وابسته می کنند. این تهدید دنباله و ادامه همان تهدیدی است که سرمایه داری با استفاده از تشکلهای دست ساز داخلی و جهانی خود که همگی در گرایش رفرمیستی سینه می زنند و همچنین با استفاده از ابزارهای مختلف رسانه ای و همینطور با استفاده از ارتش و پلیس و سازمانهای جاسوسی بر علیه تمامی تشکل های رادیکال و کشور های پیشرو یا ناسازگار با آمریکا همیشه به کار می رود . دراین رابطه مثال های بسیاری می توان زد از جمله در رقابت اورتگا با چامورا در انتخابات نیکارا گوئه تمامی نهاد های نظامی ، رسانه ای ، مدنی و ... مردم نیکاراگوئه را تهدید می کردند که اگر به اورتگا رای بدهید اول تحریم می کنیم و سپس حمله نظامی خواهیم کرد و در همین حال به ساندنیست ها اخطار می کردند که باعث کشته شدن مردم بی گناه نشوید . راستی بین این تهدید و تحلیل وتهدید رفرمیستها چقدر تشابه وجود دارد؟

باز ایشان با مثال های مکانیکی کارد و کامپیوتر ادامه می دهند که باید تفاوتهارا شناخت و در نتیجه گیری ازشناخت تفاوتها به تقدم وتاخر می رسندوبرای انجام وظیفه هر کدام از تشکلهای کارگری زمانهای متفاوتی قائل شده و آنها را به صورت سری نه موزای( که برخی از آنها همزمان می توانند ایجاد و باهم دارای ارتباط ارگانیک داشته باشند) قرار داده می گویند :

...زیرا که اساسا شناخت عرصه تفاوت ها ونایکسانی ها است ونه عرصه ی همانندی ها .اگر تنها به همانندی ها توجه کنیم وکاربرد هر سازمانی را در جایگاه خود نشناسیم، عملا خودرا از مزایای آن سازمان محروم کرده ایم. اتحادیه، فدراسیون، شورا وحزب همه تشکل های کارگری هستند اما با وظایف وعملکردهای متفاوت در دوره های متفاوت . با شناخت دقیق تر آن ها است که می توانیم نتایج مناسب را از عملکرد آنها بدست آوریم...

ایشان ادامه می دهد :

...درکنار سازمان های کارگری در درون سیستم سرمایهداری می تواند سازمان های کارگری برای برنامه ریزی جهانی متفاوت از نظام سرمایهداری مورد مطالعه قرار گیرد. ساختار چنین سازمان هایی که در گسترش خود می تواند حزب طبقه کارگر را در برگیرد با سازمان های اتحادیه وفدراسیون کاملا فرق دارد .هرچند نمیتواند بی ارتباط با سازمان های کارگری درون نظام بورژوائی باشد . اما شکل گیری و برنامه ریزی واهداف آن مسیر خاص خود را دارد .مخلوط کردن این سازمان ها با یکدیگر وتفکیک نکردن وظایف آنان می تواند به ندانم کاری وسردرگمی بیانجامد که ضرر آن تنها متوجه طبقه ی کارگر می شود  در زمینه حزب طبقه کارگر وسازمان سیاسی متعلق به این طبقه بحث های مفصلی وجود دارد که باید درجایگاه خود به آن پرداخته شود ...

این همان حواله کردن به آینده است و آنقدر بی اهمیت است که با آن به صورت یک موضوع فرعی و درجه چندمی برخورد شده و به آینده موکول می گردد. اگر یک پاگراف با بی میلی پرداخته می شود برای بستن دهان برخی است. نه اینکه آقای ثقفی واقعا" به این گفته خود اعتقادی دارد همانکه می گوید شوراها سازمان تولید برای جایگزین شدن به جای دولت در امر تولید است نشان می دهد که ایشان چقدر به سازمان سیاسی کارگران اعتقاد دارد.

درپایان لازم است ابزارهای که رفرمیست های داخلی را به رفرمیستهای بین المللی اتصال می دهد تا آنجاییکه امکان دارد بشناسیم. همانگونه که گفته شد بر اثر شدت گیری نبرد طبقاتی صف  آرایی رفرمیست ها در مقابل رادیکالها در داخل شفافتر می گردد .و رفرمیستها به سمت و سوی حمایت های غیر مستقیم و با تهی کردن مبارزات کارگران از مضمون طبقاتی به دفاع از سرمایه داری مشغول می شوند به همین صورت و بسیار گسترده تر در سطح جهانی نیز اتفاق می افتد. جالب است افراد و تشکلهای جهانی که تحت تسلط رفرمیست جهانی هستند برای پیش برد اهداف ضد کارگری خود و فریب کارگران به نام دفاع از کارگران ایران افراد و تشکلهای را دعوت می کنند که چون خودشان خط رفرمیست را پیش میبرند . از جمله نهاد های جهانی کارگری مانند   clc   - ilo  ، itcuf و... که زیر نفوذ تشکل های آمریکایی مانند (فدراسیون کار آمریکا cio – کنگره ی سازمانهای صنعتی afl ) هستند و تماما" کارگران را فریب داده در قالب داخلی و جهانی به زائده سرمایه داری تبدیل می کنند. از مجموعه دعوت گنندگان هستند. برای بهتر درک کردن موضوع لازم به ذکر است که در آمریکا بسیاری از کارگران وقتی می خواهند ضدکارگری بودن فدراسیون کار آمریکا را بیان کنند نام آن را به صورت زیر می نویسند :  AFL- CIA=AFL- CIO    یعنی فدراسیون کار آمریکا با سازمان سیا مساوی است . همچنین در جهت کسب آگاهی بیشتر مطالعه متن سخنرانی مادلین آلبرایت وزیر سابق امور خارجه آمریکا در رابطه با دیپلماسی کارگری بسیار مفید است.( در داخل متن- مختصری در مورد اتحادیه های کارگری کانادا و آمریکا قرار دارد) در همین حال برای شفافیت بیشتر هم پیمانی رفرمیستهای داخلی با جهانی و درک میزان خدمت گذاری آنها به سرمایه داری مطالعه مقاله های تحقیقی زیر بسیار مفید خواهند بود.

1- مختصری در مورد اتحادیه های کارگری کانادا و آمریکا                                         از نادر احمدی

2- نگاهی به تاریخچه فدارسیون کار آمریکا و کنگره ی سازمانهای صنعتی( بخش اول)      از رحیم عابدین زاده

3- نگاهی به تاریخچه فدارسیون کار آمریکا و کنگره ی سازمانهای صنعتی( بخش دوم)      از رحیم عابدین زاده

4- نگاهی به تاریخچه فدارسیون کار آمریکا و کنگره ی سازمانهای صنعتی( بخش سوم)      از رحیم عابدین زاده

 محمد اشرفی

                                                                                 25/6/1387

 

 

 

محمد اشرفی

September 13, 2008

داستان زندگې غم انگېز قربانېان ناامنې محېط کار!

نسان نودېنېان 
در چند ماه گذشته جنبش کارگری شاهد اعتراضات گسترده در مراکز تولېدی و صنعتې بود. روند اعتراضات به نسبت شروع سال ۸۷ که در ارتباط با تعېن دستمزدها و پاداشهای ٱخر سال وسېع و گسترده بودند٬ همچنان در ابعاد وسېع و پر دامنه ای ادامه داشت. مطالبات و خواستهای کارگران اساسا حول حقوق و دستمزدهای پرداخت نشده فرموله شده است. اعتراضات بخشهای مختلف جنبش کارگری کماکان صحنه اعتراض کارگر علېه سرماېه داران و دولت جمهوری اسلامې است. بر کسې پوشېده نېست که امروز جنبش کارگری در اېران در موقعېت طبقه معترض٬ مخالف نظام جمهوری اسلامې است. بررسې اعتراضات کارگری هر روز بېشتر از گذشته بر اېن واقعېت انکار ناپذېر تاکېد دارد که٬ جنبش کارگری با تمام ضعف و ناتوانې هاېې که در شکل سراسری و در عدم تجلې مطالبات کوبنده تر سېاسې برای بزانو در ٱوردن دولت و کارفرها در رنج و فقدان افق استراتژېک بسر مېبرد٬ اما بعنوان طبقه معترض و طرفدار سرنگونې ظاهر مېشود. ترفندهای متعارف شدن رژېم اسلامې و نقشه هاې دلسرد و ماېوس کننده تعدادې از احزاب سېاسې براې باز تعرېف فعالېتهای زېر زمېنې به اصطلاح تشکېلاتې با روندهای رو به افزاېش مبارزات کارگران و مطالبات و خواستهاې ٱنها٬ اعلام نشده باطل شدند. ٱنچه بر واقعېات دوره کنونې ساېه افکنده٬ عدم وجود ېک حزب کمونېستې قدرتمند است که بتواند خېل عظېم و معترض طبقه کارگر و مزدبگېران جامعه را سازماندهې هداېت و رهبری کند.
با انتشار هر شماره نشرېه مبارزان کمونېست٬ جمعبندې و مسائل اعتراضات کارگری بشکل فشرده ای منتشر مېشود.   در اېن جمعبندی کوتاه به نا امنې و عدم اېمنې جان کارگران در محېط هاې کار مېپردازېم.
نا امنې محېط های کار در مراکز تولېدی و صنعتې تا پروژه های ساختمانسازی هر سال قربانېان زېادی را از کارگران مېگېرد. چند روز قبل ېکې از کارگران سد گتوند علېا در استان خوزستان بنام دارېوش نعېم زاده هنگام تلاش برای بېرون کشېدن لودری که درتونل سد گېر کرده بود٬ جان باخت. در سد گتوند اېن دومېن مورد مرگ کارگران است و بفاصله دوماه ېکې دېگر ازکارگران بنام احمد حلاج شوشتری در اثر رها شدن و برېدن کابل و اصابت به او جان باخت. کم نېستند مواردې از نا امنې محېط کار که بطور دسته جمعې از کارگران قربانې گرفته است. کشته شدن ۵٠ کارگر پروژه ساختن سد کارون در عسلويه يکی دو سال پيش. انفجار در معدنی در باب نيزو که منجر به مرگ ١١ معدنکار در سال ٨٤ گرديد. در شيراز آخرين خبر از مقامات دولتی چنين است که در دو ماه اول امسال ١٨ کارگر ساختمانی در حين کار جان خود را از دست داده اند. در ايران خودرو آمار سوانح کار سر به آسمان زده است. جان باختن ۱۹ کارگر ساختمانې  در اثر رېزش قابل پېش بېنې در ېک ٱپارتمان چند طبقه در منطقه سعادت ٱباد در تهران٬ و انفجار در کارخانه گاز محمد شهر کرج بيش از ١۵ کارگر را به کام مرگ فرو برد. ۵ کارگر در چاهی در ياسوج جان باختند.
و  روز يکشنبه ۵خرداد ساعت ۴بعداز ظهر در کارخانه توليدی کيمياگران سپهر، در پانزده کيلومتری شهرستان شازند در استان مرکزی انفجار شديدی جان ۳۳ نفر از کارگران اين مرکز توليدی را گرفت. و ده ها کارگر زخمی و سوخته روانه بيمارستان شدند. تا کنون هيچ کس و مقام دولتی و کارفرمايی مسئوليت عدم ايمنی و از دست دادن جان اين ۳۳کارگر و ده ها زخمی را بعهده نگرفته است. سرمايه داران و دولت با ريا و فريب ميخواهند جان کارگران قربانی آتش سوزی را با يک ميليون تومان بخرند! و به مرور اين حادثه دردناک را برای خانواده های کارگران عادی کنند. دولت جمهوری اسلامی و کارفرما و مديران جانی و جنايتکار کارخانه شازند اراک مسئول و بانی قتل کارگران هستند. آنها موظفند مستمری حقوق و مزايای کارگران جان باخته و کارگران مجروح و زخمی را به خانواده و وابستگان آنها پرداخت کنند. و غرامت ناشی از عدم ايمنی محيط کار را نيز پرداخت و فوری   کارگرانی که در اثر آتش سوزی بيکار شده اند به محلهای کار بازگردانند، و محيط امنی با استاندارهای بالای ايمنی را در کارخانه فراهم کنند. در تاريخ جنبش کارگری ايران حادثه دلخراش و دردناک آتش سوزی کارخانه کيمياگران سپهر در شهرستان شازند، بعنوان جنايت دولت و کارفرماها عليه کارگران ثبت شده است. در نظام جمهوری اسلامی جنايتکار در ۲۹سال گذشته هزاران کارگر بر اثر رعايت نکردن ايمنی های محيط کار جان خود را از دست داده اند.   داستان غم انگېز نا امنې محېط کار٬ داستان زندگې کارگرانې است که از قربانېان خاموش نظام سرماېه و جهنمې در رژېم جناېتکار اسلامې زندگې مېکنند. روز ېکشنبه تازه از خواب بيدار شده بودند. چايی دم کرده حاضر بود و دور هم نشسته بودند و داشتند صبحانه می خوردند. به يکباره ساختمان فرو ريخت و همه کارگرها زيرآوار سنگين بتنی دفن شدند.۴۴/۸ دقيقه صبح ديروز ساختمانی هفت طبقه و خالی از سکنه در سعادت آباد تهران که سابقه ريزش نخستين اش به سال ۸۱ بازمی گردد، به يکباره فرو ريخت تا کارگرهايی که تعدادشان بيش از ۲۰ نفر تخمين زده شده، به زير آوار فرو روند. حسين نورعلی، دانشجوی علوم دينی و مجرد پله های تاريک خانه را که پايين بروی به اتاقی با ديوارهای سيمانی می رسی. مادر مدارک پسر جوانش را به دستمان می دهد:”حسين در کنکور دانشگاه علمی شرکت کرده و منتظر نتيجه بود. پدرش بيمار ديابتی از کارافتاده ای است و برادر ۱۷ ساله اش در تهران کارگری می کند. مستاجرند. حسين و برادرش بايد خرج خانواده ۱۰ نفری را تامين می کردند.” مادر فيش حقوقی طلبگی حسين را نشان مان می دهد تا بدانيم که حسين دانشجوی علوم دينی در حوزه علميه بوده است. عزيزعلی کمتر از ۵۰ سال داشته و پدر پنج پسر و دو دختر بوده است. يک پسر دانشجو، يک سرباز و يک دانش آموز و چند فرزند ديگر که همه هزينه هايشان را پدر به عهده داشت. عزيزعلی تنها نان آور خانه به پسرانش اجازه نداد که برای کار در ساختمان با او بروند. يکی از پسرها سر به زير انداخته و می گويد: “پدرم گفت هنوز ساختمان را کاملا خراب نکرده ايم و خطرناک است وقتی خواستيم که شروع به ساختن دوباره آن کنيم به شما می گويم که بياييد.”  زن عزيزعلی حرف پسر را ادامه می دهد: “او قبلاً مغازه داشت اما با اين گرانی نتوانست کرايه آن را بدهد و مجبور به کارگری شد و گاهی به بندر می رفت و جنس می آورد.”  او خواسته اش را با چشمان خيس بيان می کند:”پسرم سرباز است او به خاطر نداری حتی از پادگان بيرون نمی رود. اگر او را از تهران به کوهدشت منتقل کنند کمکی برای خانواده خواهد بود. اما مهم تر از همه چيز اين است که مقصر مرگ شوهرم را معرفی کنند. کسی که باعث خانه خرابی اين همه خانواده شده و از درد ما بی خبر است.”  علی حسين و سعيد يوسفيان پدر و پسر  سعيد دانش آموز بود و تازه امسال وارد پيش دانشگاهی می شد. پدر هميشه برای کارگری به تهران می رفت و اين اولين بار بود که سعيد با او همراه شد تا در اوقات فراغت تابستان به پدر کمک کند، برادرش که دانشجوی حسابداری است، می گويد:”فقط به ما بگويند مقصر کيست؟ مهندس ناظر، شهرداری، پيمانکار يا صاحب ملک؟” اين خواسته اغلب بازمانده های قربانيان حادثه سعادت آباد است.  حسين پيری هاشم آبادی ۱۸ ساله مجرد حسين هر سال تابستان راهی تهران می شد اما از يک سال پيش درس خواندن را هم کنار گذاشت تا بتواند در طول سال به زحمت پولی برای خانواده به دست آورد. برادرش دانشجوی مديريت دانشگاه آزاد تهران است. پدرش سه سال پيش به خاطر سه ميليون بدهی زندانی شده و حسين خرج خانواده شش نفری شان را درمی آورد. مادرش به سينه می کوبد: “من فرزندم را می خواهم ۲۰ ميليون تومان پول که جای حسين را نمی گيرد.” -   مراد ياری ۱۸ساله بازمانده از تحصيل چندسالی می شد که با برادرها در تابستان کار می کرد. پدرش چهارماه پيش درگذشته است. مراد بايد به همراه دوبرادر ديگر در تهران کار می کرد چرا که برادر ديگرش بيمار کليوی است و هزينه درمانش بيشتر از توان اين خانواده ۹نفری است.  بهرام و مهران پيرزاده نور  زن عزادار مرگ شوهر و پسر ۱۹ ساله اش است. زن ها دور تا دور اتاق نشسته و می گريند. عکس های بهرام و مهران در تاقچه پيش رويشان است. مادر می گويد: “درس مهران خوب بود ولی از دو سال پيش به خاطر خانواده مجبور به ترک تحصيل شد. آنها در مناطق مختلف تهران کارکرده بودند و اين بار يک آشنا آنها را به ساختمان سعادت آباد برده بود. دختر نوجوان خانواده هم ترک تحصيل کرده و در خانه مانده است. روزی ۱۵ هزار تومان حقوق می گرفت. اين بار ۱۷ روز پس از شروع کار جديد ساختمان بر سرشان آوار شد و هيچ گاه دستمزد خود را به خانه نبردند.  هوشمند منصوری ، دانشجوی الهيات، تازه داماد  صدای ناله از خانه می آيد. مادر هوشمند، پدر و همسرش در حلقه بستگان به زاری نشسته اند. دانشجوی دانشکده الهيات دانشگاه الشتر بود. يک سال پيش به خاطر نداشتن هزينه ۱۵۰هزار تومانی دانشگاه را رها کرد. از دوران دبيرستان کارگری می کرد و بعد از گرفتن ديپلم اين سومين بار بود که برای کار به تهران می آمد. خرج خانواده با او بود. پدرش سه سال بيکار شد و در کنار مادر مريض اش با پاک کردن و دسته بندی سبزی پولی به دست می آورد. عروس ۱۷ ساله خيره به گل قالی سکوت کرده است. مادر می گويد: “۲۱ روز پيش آخرين بار بود که هوشمند را ديديم. شش فروردين ۸۷ ازدواج کردند و فقط سه ماه زندگی مشترک را تجربه کرد.” پنج فرزند ديگر خانواده دانش آموز و دانشجو هستند. پدر هوشمند می گويد: “ما به خاطر فقر و بدبختی فرزندمان را از دست داديم بايد پيش از اين حادثه به دادمان می رسيدند. حالا ديگر پرداخت خسارت هم جبران زخم و درد ما را نمی کند.”  افشار و عابدين سعادتی ۲۴ و ۲۹ ساله و مجرد  اين دو برادر در پايه سوم راهنمايی به خاطر فقر شديد خانواده مجبور به بستن دفتر و کتاب مدرسه شدند. خواهرشان در قبرستان روستای آزاد بخت روی زمين نشسته و گريه می کند:”فقط تقاضای معرفی مقصر اين حادثه را دارم.” صورتش را خراشيده و عکس برادرانش را در آغوش گرفته و می بوسد. از خرابی ساختمان سعادت آباد بی اطلاع بوده اند:”اگر می دانستيم اجازه نمی داديم که آنجا کار کنند.” افشار و عابدين سال ها قبل در کوره های آجرپزی کوهدشت کار می کردند اما بعد از تعطيلی کوره ها به پايتخت رفتند. احسان و موسی آزادبخت  هر دو ۲۰ ساله پسرعمو بودند. موسی تازه دبيرستان را تمام کرده بود. احسان تا سال دوم دبيرستان تحصيل کرد اما پدر نمی توانست از پس مخارج زندگی برآيد به ناچار احسان هم دست به آجر و سيمان برد. خواهرش می گويد: “قبلاً اينجا زمين کشاورزی داشتيم و از اين راه گذران می کرديم اما با اين خشکسالی ديگر گندم ديم هم نمی توانستيم بکاريم.”  احسان لحظه ای قبل از ريزش ساختمان، خود را از طبقه سوم به پايين انداخت به همين خاطر جسدش سالم تر از ديگران بود ولی او هم در اثر خونريزی مغزی جان داد.  يحيی و فريبرز سعادتی آزادبخت  يحيی ۲۶ سال داشت و فريبرز ۲۴. هر دو مجرد بودند مادر توان حرف زدن ندارد. زنان سياهوش او را دوره کرده اند. آب به حلقش می ريزند و شانه هايش را تکان می دهند. مادر دست را در هوا می چرخاند و به عکس های جوانانش اشاره می کند. اين دو پسر در يک روز از دستش رفتند. رحمان آزادبخت دانشجوی فوق ليسانس و پسرخاله اين دو برادر می گويد: “شب قبل از حادثه با آنها صحبت می کردم می گفتند که نسبت به کمی حقوق شان اعتراض کرده اند، چرا که طبقه های ساختمان زياد و کار خطرناک بوده است اما کارفرما با پيشنهاد حقوق بيشتر آنها را راضی به ماندن کرد.”  ميثم قاسمی و علی ابدالی  نامزد ميثم هنوز باور نمی کند که شريک زندگی آينده اش برای هميشه رفته است. ۱۹ سال داشت و تازه ديپلم گرفته بود. علی ابدالی هم پدر پنج فرزند است که اکنون بدون سرپرست مانده اند. در همه خانه ها تا روز چهلم در گذشتگان باز است. زن ها می آيند و می روند. زاری می کنند، فاتحه می خوانند و هر پنجشنبه بر سر مزار حاضر می شوند. اين مادران به اين زودی سياه از تن درنمی آورند. تا مدت ها غذای مفصلی نخواهند خورد به مهمانی نمی روند و در هيچ مراسم شادی شرکت نمی کنند. مردگان ۱۷ نفر بودند اما چندين طايفه از پس اين اتفاق عزادار شدند. 
چه داستانې از اېن همه رنج و مشقت در زندگې قربانېان خاموش نظام جناېتکار اسلامې و سرماېه از داستان زندگې و مشقات اېن کارگران٬ قربانېان نا امنې محېط کار مېتواند غم انگېزتر و تراژېک تر باشد. تا نظام سرماېه و نظام جمهورې اسلامې بر سر کار هستند٬ سرنوشت مېلېونها کارگر و مزدبگېر جامعه همېن است که در زندگې اېن کارگران به تصوېر کشېده شد. تنها راه چاره سوسېالېسم و جامعه اې عاری از ستم طبقاتې است. مرگ بر سرماېه٬ مرگ بر رژېم جناېتکار اسلامې!

 

September 12, 2008

اعتراض مشترک سه کارخانه کردستان گامی به پيش برای جنبش کارگری ايران

سيروان پرتونوری
در چند سال  اخير مبارزه طبقه کارگر ايران برای رسيدن به خواست و مطالبات برحق خود ابعاد تازه تری در مسير مبارزات کارگری بر عليه نظم سرمايه به خود گرفته است.
در شرايط و موقعيتی که تورم خارج از کنترل و بيکاری ميليونی در درون جامعه شمار زيادتری از کارگران ايران را به زير خط فقر می راند و طبقه کارگر ايران در يکی از دشوار ترين و سخترين دوران اقتصادی و زندگی خود در سه دهه گذشته به سر ميبرد و ميزان دستمزد واقعی طبقه کارگر به شدت به سطح پايينی آمده است ،پرداخت دستمزد های معوقه و استمرار کار به خواست و مطالبه محوری بخش وسيعی از طبقه کارگر ايران و خانواده هايشان تبديل گشته است.
نمونه بارز تجمع اعتراضی طبقه کارگر ايران برای دست يافتن به حق و حقوق بر حق خود اعتراض سه کارخانه  " نساجی کردستان،" "فرش غرب بافت"و  "پرريس" سنندج بود که از هفته گذشته آغاز تا اينکه روز پنچ شنبه ۲۱ شهريور ماه در يک اقدام مشترک تظاهراتی را از مسير پل مردوخ به سمت استانداری کردستان برپا داشته و در آنجا دست به تجمع اعتراض آميز زدند.
اما اعتراض کارگران اين سه کارخانه از ديگر اعترضاتشان در گذشته برای دست يا فتن به خواست و مطالبات خود بعد تازه تری به خود گرفته است که در چند سال اخير در طول مبارزات طبقه کارگر ايران بر عيله نظم سرمايه کم نمونه بوده است .
مبارزه و تظاهرات مشترک کارگران اين سه کارخانه برای دست يابی به حق و حقوق خود هم جنبه اعتراضی و از همه مهمتر جنبه سياسی تر ی به خود گرفته است، اقدام مشترک کارگران اين سه کارخانه در سنندج نشان از اگاهی طبقاتی و سياسی طبقه کارگر ايران را نسبت به گذشته فراخوان ميدهد .مبارزه متحدانه کارگران اين سه کارخانه بر عليه نظم کنونی سرمايه درس و تجربه ای واقعی و مهمی را به روی مبارزات طبقه کارگر در ايران گشوده است، مبارزات هماهنگ کارگران اين سه کارخانه يکی از حياتی ترين وجهه مبارزاتی طبقه کارگر ايران بر عليه نظم سرمايه به شمار ميرود که ديگر هم طبقه ای های اين جنبش بايد از کارگران کردستان درس گرفته و آن را درسی عملی در مبارزات آتی خود به کار گيرند. طبقه کارگر ايران فقط از راه اتحاد و همبستگی طبقاتی و مبارزاتی است که ميتواند به خواست و مطالبات بر حق خود دست يابد رمز پيروزی کارگران ايران اتحاد و همبستگی طبقاتی شان بر عليه نظم سر مايه است .
امروز کارگران اين سه کارخانه با اين حرکت هماهنگ و يک پارچه خود از لحاظ عملی جنبش کارگری ايران را گامی به پيش برده اند، حرکت کارگران اين سه کارخانه بدون هيچ شک و ترديدی يک پيروزی واقعی در تاريخ جنبش کارگری ايران به حساب خواهد آمد و در صورت ادامه و تداوم اين حرکت به ديگر واحد ها و مراکز کارگری و کارخانه ها جنبش کارگری ايران را وارد فاز جديدی از مبارزات خود بر عيله دم و دستگاه سرمايه خواهد کرد و اين دستاورد در مبارزات کارگری برای هميشه به نام کارگران پيشرو کردستان در تاريخ اين جنبش ثبت خواهد شد .
کارگران اين سه کارخانه بايد اين پيروزی و اين حرکت را روز به روز تداوم بخشند و تنها راه تضمين اين اعتراضات هماهنگ و يک پارچه ايجاد تشکل های مستقل کارگری سراسر ی است که طبقه کارگر ايران ميتواند به خواست و مطالبات خود به شيوه ای سازمان يافته تر و منسجم تر رسد. طبقه کارگر ايران در جريان مبارزه برای خواست و مطالبات خود تمام راهها را آزموده اند و مدتهاست به تجربه در يافته اند که تلاش برای تحقق مطالباتشان از طريق اداری و مجراهايی که قوانين ضد کارگری جمهوری اسلامی برايشان تعريف کرده است راه به جايی نميبرد. امروز با خارج شدن از محيط کارخانه و مراکز توليدی و به خيابان کشيدن اعتراضات کارگری،ايجاد راه بندان ها، تشکيل تجمع های اعتراضی در جلو مراکز دولتی ،تظاهرات و راهپيمايی همه نشان از ان ميدهد که روی آوری به اشکال موثرتر مبارزه برای تحت فشار قرار دادن کارفرمايان و دولت در ميان کارگران عموميت بيشتری پيدا کرده است اين اعتراضات جمعی کارگران و سازمانيابی اين حرکات نشان از روی کار آمدن طيفی ديگر از کارگران پيشرو به عرصه مبارزه بر عليه نظم سرمايه را ميدهد.
طبقه کارگر ايران نه تنها برای به زير کشيده شدن جمهوری اسلامی بلکه حتی برای دستيابی به خواست ها و مطالبات روزانه و حداقل خود راهی جز سازماندهی سوسياليستی صفوف خود در پيش ندارند امری که نيروهای کمونيست بايد در راه تحقق آن تمام نيرو و توان خود را به کار گيرند .
امروزه بر همه فعالين و مدافعين جنبش کارگری ايران در داخل و خارج کشور است که فعالانه تر از ديروز به حمايت از مبارزات روبه گسترش و هماهنگ کارگران ايران توجه بيشتری داشته باشيم و خبر اين پيروزی بزرگ را در سطح بين المللی منعکس دهيم.
به گفته کارل مارکس يکی از بناينگذارن و رهبران جنبش کمونيستی جهان، بگذار طبقات حاکمه در مقابل انقلاب کمونيستی بر خود بلرزند. پرولتارها در اين ميان چيزی جز زنجير خود را از دست نميدهند. ولی جهانی را بدست خواهند آورد.
زنده باد اتحاد و همبستگی طبقاتی کارگران بر عليه نظم سرمايه

اتحادیه سوسیالیست های انقلابی ایران: ضد امپریالیزم امروزی

بورژوازی بومی ممکن است، به دلیل کنش توازنی میان توده ها و پیوند هایش به امپریالیزم از یک سو، و منافع ملی (و منطقه ای) آن، به عنوان یک عضو بورژوازی کوچکتر در سیستم امپریالیزم از سوی دیگر، در شرایط مشخص، نه تنها موضع "ضد امپریالیستی" را در کلام اتخاذ کند، بلکه به تحریک رویداد های دیپلماتیک و حتی آغاز پیکار نظامی در مقیاس کوچک نیز دست بزند.

نمود ظاهری تضاد منفع هر چه باشد، بورژوازی بومی در بنیاد خود پس رونده و ارتجاعی باقی می ماند. این مخالفت با امپریالیزم دارای ماهیت مترقی نیست. نه تنها بورژوازی نسبت به درگیر شدن در یک جنگ حقیقی با امپریالیزم بی تمایل است – یعنی جنگی که ضد سرمایه داری هم هست و جانب سوسیالیزم را می گیرد-  بلکه به عنوان طبقه ی حاکم، خواهان حفظ وضعیت موجود است.

منافع کارگران در این کشور ها همان منافع کارگران در کشور های امپریالیستی و توسعه یافته سرمایه داری است. پرولتاریای این کشور کمتر از برادران و خواهران خود در اروپا و آمریکای شمالی نیستند. بنابراین کارگران در کشور های تحت سلطه باید موضع سیاسی مستقل و ساختار سازمانی ای مستقل از بورژوازی کشور خود حفظ کنند، و نهایت تلاش خود را برای استفاده از بحران برای سرنگونی نه تنها دولت خود، بلکه کل سیستم سرمایه داری به کار بندند.

جبهه سوم

ما، با در نظر گرفتن آنکه در تمامی کشور های تحت سلطه، شرایط تاریخی عینی و وضعیت اقتصادی به شدت تغییر کرده است، بورژوازی ملی در این کشور علاقه مند به ارتقا یک "منافع ملی" است، و آنکه سلطه ی امپریالیستی شکل جدیدی به خود گرفته است، معتقدیم که سه اصل کمینترن همچنان  قابل اجراست، اما در شکلی تغییر یافته.

مهمترین فاکتور برای مارکسیست ها باید توسعه ی مبارزه ی طبقاتی، بخصوص مبارزه ی پرولتاریا، باشد. طبقه ی کارگر در این کشور ها طی چندین دهه  مکرراً اعتصاب های بزرگ و یا حتی اعتصاب های عمومی را توسعه داده ، برای برپایی سازمان ها و اتحادیه های کارگری مستقل تلاش کرده ، شوراهای کارگری تشکیل داده و تولید را کنترل کرده است.

با در نظر گرفتن نحوه ای که این کشور ها به استقلال رسیده اند، یعنی، در حیطه ی جغرافيايی  مستعمره ای که دارای ملیت های گوناگون بود، ستم ملی توسط گروه قومی یا مذهبی غالب، و مبارزه علیه دولت مرکزی به وضوح مشاهده شده اند. "منافع ملی" ِ دولت ملی در مقابل تمام حقوق اولیه ی ملیت ها و کارگران است.

برای مثال، به همین دلیل است که شکست رژیم بعث در عراق در سال 1991 نشانه ای برای شورش تعداد فراوانی از کرد ها و شیعه های علیه آن رژیم بود. درست است که رهبری هر دو جنبش ارتجاعی بود. توده ها با وجود توهم بزرگی که نسبت به وعده های امپریالیزم آمریکا داشتند، نشان دادند که در صورت وجود یک رهبری انقلابی نیروی شگرفی برای تشکیل جبهه  سوم وجود داشت.

در کشور هایی مانند عراق یا ایران، طبقه ی کارگر باید توده ها را در تشکیل جبهه سوم رهبری کند – نه با بورژوازی ِ کشور خود برای دفاع از "منافع ملی" و نه با امپریالیزم.  این جبهه ی سوم، جبهه ی متحدی از کارگران و تمام لایه های تحت ستم و استثمار جامعه است. جبهه ی سوم نباید تنها ضد امپریالیستی باشد، بلکه برای سرنگونی سرمایه داری از طریق طرح خواسته های انتقالی مانند کنترل کارگری مبارزه خواهد کرد.

این جبهه ممکن است از تمامی سازمان های چپ و یا مترقی بخواهد تا از آن حمایت کنند، تا این جبهه ی حقیقتا انقلابی و مستقل را به یک آلترناتیو حقیقی در مقابل دو اردوگاه دیگر مبدل سازد. مارکسیست ها باید به جای دعوت به کارگران به پیوستن به ارتش بورژوازی دست نشانده ی مرتجع، کارگرانی که در ارتش هستند را به شلیک به سوی افسران خود، تشکیل شوراهای سربازان، مسلح ساختن توده ها با سلاح های سنگین برای دفاع از کارخانه ها و محلات، آموزش توده ها در زمینه ی مهارت های نظامی و نیز انجام جنگ انقلابی علیه امپریالیزم و بورژوازی کشور خود فرا بخوانند.

این روش راستین مواجه شدن و شکست دادن امپریالیزم است. البته عملی ساختن ِ آن بسیار دشوار است. اما آماده سازی برای یک انقلاب مانند امور عادی نیست. این وظیفه ی ماست. اینکه آیا چنین جبهه ای واقعا شکل می گیرد یا خیر، به تدارکات تئوریک و عملی پیش از رویداد و همچنین اقدامات مصمم ما برای کسب توانایی رهبری توده ها در زمان آغاز درگیری بستگی دارد.

سناریوی کابوس

کابوس برای مارکسیست ی کشور های تحت سلطه و نیمه مستعمره زمانی به حقیقت می پیوندند که درگیری میان رژیم و امپریالیزم آغاز شود، و چپ بین الملل نه تنها به ساخت چنین جبهه ای کمک نکند، بلکه به ضوح در کنار این رژیم ارتجاعی در مقابل امپریالیزم های قلدر، قرار بگیرد.

نتیجتاً، این خط بدان معنا ست که کارگران باید مبارزه طبقاتی را تا زمان پایان درگیری به حالت تعلیق در آورند! این خط در عمل بیشتر به بین الملل دوم در جولای سال 1914 شبیه است تا بین الملل سوم در سال های 1919 تا 1922.

کسانی که مواضعی چون دفاع از خمینی، قذافی و یا صدام اتخاذ کرده اند، نه تنها به طبقه ی کارگر این کشور ها خیانت کرده اند، بلکه کل چپ را بی اعتبار ساخته اند. به دلیل همین اشتباهات، وظیفه ی ساختن سازمان های مارکسیستی انقلابی که در توده ها ریشه دوانده اند بسیار سخت تر شده است.

اتحادیه سوسیالیست های انقلابی ایران

مه 2008

September 11, 2008

در شوق یک خیز بلند:به مناسبت حرکت مشترک کارگران 3 کارخان، نساجی کردستان، پرریس و فرش غرب بافت.

 فرهاد شعبانی
بنا به خبرهای رسيده روز ۵ شنبه ۲۱ شهريور ماه، شماری زيادی از کارگران ۳ کارخانه نامبرده ؛ در ادامه اعتراضات پيوسته هفته گذشته خود، در اقدامی مشترک تظاهراتی را از مسير پل مردوخ به سمت استانداری کردستان برپا داشتند و در آنجا اجتماع کردند.
اعتراضات جداگانه هفته گذشته کارگران هر ۳ کارخانه يعنی تجمع کارگران" نساجی کردستان" در محل کارخانه و استانداری، تجمع کارگران "فرش غرب بافت" در مقابل اداره کار استان و اعتصاب ۹ روزه  کارگران "پرريس" ضمن بالا بودن ارزش مبارزاتی اش، اما اين پرسش را در اذهان دامن زده بود؛ چرا و به چه دليل اعتراضاتی که خواستها و مطالباتش يکی است، طرف مقابلش يکی است، پيروزی مبارزه هرکدام بر مبارزات ديگری تاثير بلاوسطه خواهد داشت، و از همه اينها مهمتر اقدام مشترک و مبارزه متحدانه کارگران در شرايط کنونی از اکسيژن برای جنبش کارگری حياتی تر است ؛ چرا کارگران و پيشروان جنبش کارگری دست به اقدام مشترک و مبارزات هماهنگ و فراکارخانه ائی نمی زنند.؟
خوشبحتانه کارگران آگاه و بيدار اين ۳ کارخانه به اين پرسش پاسخی عملی و مبارزاتی دادند و با هماهنگ کردن اعتراضات خود جنبش کارگری ايران را گامی ديگر به پيش بردند. بدون ترديد حرکت کارگران اين ۳ کارخانه درخود يک پيروزی بشمار می آيد و در صورت تداوم و آموختن ديگر واحدها و مناطق کارگری از تجربه اش جنبش کارگری را در مبارزات خود وارد فاز و مرحله ديگری خواهد کرد و اين پيروزی بنام کارگران و پيشروان جنبش کارگری اين ۳ کارخانه ثبت خواهد شد.
اين حرکت يکی ديگر از دستاوردهای مبارزاتی کارگران و جنبش کارگری کردستان و ايران است. ما تا بحال شاهد حمايتهای معنوی کارگران از مبارزات همديگر بوده ايم. و در گام های پيشرو تر کارگران واحدهای ديگر نمايندگان خود را برای حمايت از مبارزات جاری به صف اعتراضات ديگر واحدها اعزام داشته اند، اما تاکنون شاهد حرکت فراکارخانه ائی زيادی نبوده ايم. اقدام کارگران ۳ کارخانه فوق گام مهمی در اين جهت است و آن را بايد يک پيروزی بزرگ بحساب آورد. پيروزی که بايد با تلاش برای ايجاد تشکلهای مستقل کارگری سراسر ی کامل و به سرانجام برسد.
بر همه ما فعالين و مدافعين جنبش کارگری ايران در داخل و خارج کشور است که فعالانه تر از ديروز به حمايت از مبارزات روبه گسترش و هماهنگ کارگران ايران بپردازيم و خبر اين پيروزی بزرگ را در سطح وسيعی منعکس کنيم.
زنده باد همبستگی مبارزاتی کارگران
درود بر اقدام شجاعانه کارگران پرريس، نساجی کردستان و فرش غرب بافت سنندج 

توهین و تلاشهایی قابل درک!

خبراعتصاب "زندانيان سياسی و مدنی کرد" در زندانهای جمهوری اسلامی در دو سه هفتهُ اخير به يکی از سرتيترهای سايتهای سياسی – خبری جريانات ناسيوناليست و قومی تبديل شده است.
 در اين رابطه، کميتهُ کردستان حزب حکمتيست نيزاطلاعيه ای داده است که با چنين جملاتی شروع ميکند: "چند روز است خبر اعتصاب غذای زندانيان در زندانهای ايران از سوی تشکيلات "حقوق بشر کرد" پخش شده است. خواستهای زندانيان که در ۶ ماده اعلام شده است، همگی آنها برحق اند و ربطی به کرد يا فارس و ترک بودن زندانی ندارد." اين اطلاعيه ضمن اشاره به مبارزات اخير مردم در شهرهای کردستان عليه بيعدالتيها و پاپوش دوزيهای هرروزه عليه زندانيان سياسی و عليه حکم اعدام صادره برای فرزندان مبارز مردم، ميگويد " زندانيان زيادی در زندانها هستند، از اسانلو تا فرزاد کمانگر و هانا عبدی و فرهاد حاج ميرزايی تا دانشجويان آزاديخواه و برابری طلب و ... تا زندانيان سياسی محکوم به اعدام تا فعالين اول ماه مه که به زندان وشلاق محکومند و ... همه در برابر يک رژيم وحشی و جنايتکار قرار دارند که بايد مبارزه ای توده ای و در همه اشکال ممکن برای آزادی آنها را دامن زد. اين زندانيان و اين تبليغات تفرقه افکنانه و قومی "حقوق بشر کرد" را ببينيد، چه ربطی به اين فضای زندان و مبارزهُ مردم دارد؟ ... منتسب کردن زندانيان به ملتها و عشاير و مذاهب مختلف عين ارتجاع است و بايد زندانيان و مردم اگاه از آن خودداری کنند."

در همين رابطه چند مقاله ای توسط اعضا و رهبران حزب حکمتيست نيزنوشته و پخش شده است که اساسآ ضمن توضيح همسرنوشتی و همدردی کليهُ زندانيان سياسی، برضرورت اتحاد و مبارزه همه مردم و زندانيان عليه اين تضييقات و فشارهای جسمی و روحی عليه آنان و خودداری از تفرقه افکنی در اين صفوف پای فشاری شده است. در ضمن، نويسندگان اين مقالات صراحتآ تلاش نيروهای قومی جهت تقسيم بندی زندانيان بر مبنای قومی - ملی را محکوم کرده و پرده از ماهيت ارتجاعی و ضد مردمی اين نيروها برداشته اند.

در عکس العملی قابل انتظار از جانب اين نيروها، حميد بهرامی از اعضای رهبری حزب کومله کردستان در سايت بروسکه جوابيه ای نوشته و حزب ما را، بخاطر چنين موضع انسانی و بشردوستانه ای، فاشيست و ضد انسانی و همرنگ سرکوبگران خلق کرد ناميده است. در اين نوشته، ايشان ضمن توهينهای نابجايی، به نيروها و احزاب غير کرد هم تاخته است که چرا در چنين مسائلی بدفاع از مردم کرد نپرداخته اند.

اعتراض و ناراحتی ايشان و هرکسی از اين قماش در افشای ضديتشان با انسانيت و حقوق انسانی، با مبارزات مردم و زندانيان سياسی، با آزادگی و حق طلبی مردم و از همه مهمتر در تلاش ضد بشريشان برای برافراشته نگاهداشتن پرچم تفرقه و جدايی مردم بر مبنای قوميت و تعلقات ملی و غيره، کاملآ قابل درک است. همين تفکر و اعتقاداتِ تقسيم مردم بر مبنای قوميت و غيره ، برای مبارزاتشان، و برای عدم موفقيتشان در راه سرنگونی رژيمهای ديکتاتور و خونخوار و حتی در راه احقاق کوچکترين حقی تاکنون برای بشريت هزينهُ بسيار سنگينی در بر داشته است. تلاش احزاب و نيروهای قومپرست جهت تکه پاره کردن صفوف مبارزاتی مردم و سوء استفاده از مبارزاتشان برای قابل قبول و اعتماد نشان دادن خود در پيشگاه اقساء دشمنان مردم – از جمله دولت امريکا – تاکنون جز ناکامی و روسياهی در پيشگاه مردم چيز ديگری نصيبشان نکرده است. اين نيروها، سرگشته و محروم از حمايت دولت امريکا، سرخورده از راه انداختن سناريوی خون و انسان کشی در ايران -که در عراق راه انداخته شد -، امروز در تلاشند تا در صفوف انسانهايی که از هر کسی اسيرتر و بيحقوق ترند، جدايی و تفرقه راه بياندازند.

 زندانيان سياسی، آنهم در اسارتگاههای رژيم هار و خونخواری چون جمهوری اسلامی، در زمرهُ اسرايی اند که  بنا به موقعيت کاملآ بيدفاعی که در آن بسر ميبرند برای نجات جان خود ممکن است به هر راه نجاتی روی بياورند. اما هر راهی، به نجات و آزادی نميانجامد. اين نوع تلاش قابل درک است. اما آنچه که به نقش احزاب سياسی و تشکلهای بيرون از زندان، و فارغ از ترس و نگرانيها و فشارهای داخل زندانها، مربوط ميشود اين است که کدام راه و شيوهُ مبارزه را برای انسانهای دربند توصيه ميکنند. جريانات ناسيوناليست و قومپرست، مثل هر موضوع ديگر اجتماعی، راه تفرقه و جدايی را توصيه کرده اند و برای آن دارند تلاش هم ميکنند. اين نوع تلاش هم قابل درک است. اين احزاب و تشکلها با چنين توصيه ای دارند بهترين خدمت را به خود رژيم حاکم و تداوم بدبختيها و محروميتهای حاکم بر جان و مال زندانيان ميکنند، چون تفرقه و چند دستگی در صفوف زندانيان به حاکمان جلاد در سرکوب و ادامهُ وضع ناهنجار فعلیِ اين اسرا موقعيت دست بالاتری ميدهد.  همين، به روشنی نشان ميدهد که احزاب و تشکلهای قومپرست، مسئله و مشغله شان ( و دقيقآ نقش شان) نه نجات زندانيان از چنين روزهای سياهی بلکه ميدان دادن به دشمنان مردم در ادمهُ سرکوب و اعدام و شکنجه شان است. و گرنه هر انسان منصف و باوجدانی که خود را همدرد و مدافع زندانيان سياسی ميداند، ميتواند اين را بخوبی درک و قبول کند که راه نجات انسانهايی که در موقعيت ناهنجار ولی يکسانی قرار دارند، تنها راه فقط اتحاد و همدلی تعداد هر چه بيشتری از همين نگون بختهاست.

نکتهُ جالب ديگری نيز در نوشتهُ حميد بهرامی مورد اشاره قرار گرفته است که به همين موضع ايشان مربوط است. ايشان به جنبش اعتراضی و اعتصاب عمومی مردم در شهرهای کردستان در سال ۸۴ اشاره کرده و نيروهای غيرکردزبان را مورد ملامت قرار داده که چرا از آن حمايت نکرده اند. ناسيوناليستها طبق عادت و طرز تفکر هميشگی خود، که اتفاقآ تاکنون هميشه روسياهی بيشتری برای خودشان بار آورده است، از درد و محنت مردم ميگويند، خود را بعنوان رهبران بلامنازع مردمِ محروم جا ميزنند و خواهان حمايت و همسنگری اند ولی وقتی چنين حرکات و اعتراضاتی در سطحی سراسری راه ميافتد انگار هيچ اتفاقی نيافتاده و در هيچ نوع اعتراضی حضور نمييابند. اتفاقآ در جريان اعتراض مورد اشارهُ ايشان، که يکی از بزرگترين اعتراضهای وسيع اجتماعی در کردستان در سالهای اخير بوده است، حزب مورد تآييد ايشان نه تنها از اين اعتراض (که اتفاقآ در شهرهای کردزبان هم روی داده بود) حمايت نکرد، بلکه رهبری حزبشان همزمان سرگرم قدم زدن در راهروهای کاخ سفيد امريکا بدنبال پيدا کردن يکی از مسئولين بودند که با آنها بگفتگو بنشيند. اين تلاش هم قابل درک است. اساس ناسيوناليزم و قومپرستی بر مبنای معاملات از بالای سر مردم و با دشمنان رنگارنگ مردم، ولی بنام و ظاهرآ برای آنان، بوده و هست. روی ديگر اين سياست، عدم اعتقاد به شرکت و دخالت مردم در سرنوشت خويش و ميدانداری شان برای دفاع از حق و حقوق خود است. در نتيجه به همان اندازه که نيروی کمتری از مردم در صحنه و فعال باشند راه برای معاملات کثيف چنين دارودسته هايی بازتر است. تلاش اخير جريانات قومپرست برای تکه پاره کردن صفوف زندانيان سياسی و مدافعانشان نيز بر همين مبنا و در همين راستاست. اينها دارند برای ايجاد تفرقه و چند دستگی در صفوف مبارزاتی مردم (و فرزندان اسيرشان) سرمايه گذاری ميکنند.

 نوشتهُ توهين آميز و سراپا نفرت حميد بهرامی عليه حزب حکمتيست ريشه در دردی دارد که نزديک به سی سال است گريبان کل احزاب ناسيوناليست و قومپرست در کردستان را گرفته است. حضور فعال مردم در دفاع از حق طلبی و آزاديخواهی شان، حضور صف مصمم و فعال کمونيستها در کردستان در خنثی کردن توطئه و بند و بستهای ناسيوناليستها با دشمنان مردم، حضور اقشار وسيع کارگران محروم ولی حق طلب در ميدان مبارزات اين سه دهه، حضورمبارزاتیِ زنان و جوانان و ديگر اقشار محروم در جامعه سد محکمی در مقابل هرگونه تلاش تفرقه افکنانهُ ناسيوناليستها وقومپرستان ايجاد کرده است. نوشتهُ حميد بهرامی عليه ما، بازتاب درماندگی و عدم موفقيت کل جريانات ناسيوناليست و قومپرست در پيشبردن سياستهای بغايت ضدمردمی و تفرقه افکنانهُ آنها و همکاری و همراهی شان با دشمنان آزادی و برابری ست. اينها بخوبی بر اين حقيقت واقفند که ما حکمتيستها به همراهی و با حمايت مردم آگاه و حق طلب در کردستان هرگونه توطئه ای جهت از هم پاشيدن صفوف مبارزاتيشان را از همان ابتدا عقيم و خنثی ميکنيم. اين تلاش هم قابل درک است، البته برای صف آزادگی و نجات مردم نه برای حاميان تداوم بدبختيهای آنان!

مصطفی يونسی

۱۰ سپتامبر ۲۰۰۸
 

مصاحبه بهزاد سهرابی با يدالله خدری يکی از نمايندگان کارگران نساجی کردستان

( اين مصاحبه از روی نوار صوتی پياده شده )
سهرابی . با عرض سلام خدمت شما دوست عزيز و گرامی ، قبل از هر چيز اگر ممکن است خودتان را برای خوانندگان ما معرفی کنيد.
 خدری . با سلام به شما اقای سهرابی، من يدا الله خدری کار گر نساجی کردستان هستم که حدودا ۱۸ سال در اين مرکز مشغول به کارمی باشم. من  قبلا استخدام رسمی بودم که چند سال پيش اخراج  شدم و  اکنون به صورت قراردادی در کارخانه نساجی کردستان مشغول به کار هستم. من قبلا  در قسمت مقدمات بافندگی و بعدا به عنوان مکانيک دستگاه‌های بافندگی مشغول به کار بوده که بعد از بستن سالن بافندگی، در قسمت ريسندگی مشغول به شدم.
سهرابی . اگر ممکنه در رابطه با اعتراضات جديد کار گران نساجی کردستان و روند چگونکی اين اعتراضات که هنوز ادامه دارد، توضيح دهيد.
خدری . در رابطه با اعتراضات نساجی کردستان، ما کارگران اين  کار خانه  حدود ۴ ماه است که حقوق خود را دريافت نکرده ايم و هيئت مديره، طی بخشنامه‌ائی تصميمات  خودش را کتبا  اعلام و عنوان نمود که تا تاريخ ۳۱ شهريور ۸۷ بايد کليه کار گران خود را به امور اداری معرفی و با اين کارخانه تسويه حساب کنند. اين يعنی عدم رعايت حق و حقوق کار گران و سوابق آنان و زير پا گذاشتن حقوق شهروندی و صنفی کار گران. کار فرما ميخواهد با پرداخت يک مبلغ ناچيز و با توجه به بحران و تورمی که در جامعه وجود دارد با ما کارگران نساجی تسويه حساب کند!!. و ما را از کار خانه بيرون کنند. اعتراضات ما از بدو تصميم هيئت مديره شروع شد. ما در ابتدا به صورت متناوب در داخل کارخانه اعتراض خود را شروع کرديم و بعد از اينکه مواد اوليه کار خانه تمام شد و در پی بخشنامه صادر شده مبنی بر تسويه حساب با کارگران و با توجه به سياست‌های آشکار هيئت مديره، ما تصميم گرفتيم که به طور جدی از منافع خود دفاع کنيم. برای اولين کار ما در مقابل درب ورودی کار خانه دست به تجمع زده و به تصميمات هيئت مديره اعتراض کرديم. ( از اول مرداد ماه امسال  اعتراضات ما شروع شد ) بعد از پايان تعطيلات تابستانی يعنی ۱۵ مرداد  اعتراضات ما حالتی جدی به خود گرفت و ما مطالبات و خواست های خودمان را بصورت کتبی به اداره کار، استانداری، اداره صنايع و ديگر ارگان‌های ذی ربط ارسال کرديم و متاسفانه تا کنون هيج نتيجه‌ای از آن نگرفته ايم.  ما تصميم گرفتيم که اعتراضات خود را  به جلو استانداری انتقال داده تا بتوانيم از حقوق خود دفاع کنيم در اين را بطه ما از روز يکشنبه تا امروز که ۲۱ شهريور است به مدت ۵ روز ميباشد که هر روز در مقابل استانداری کردستان دست به تجمع ميزنيم و ميخواهيم صدای خود را به گوش مسئولين استان برسانيم!! اما تا کنون هيچ نتيجه‌ای عايد ما نشده.يعنی در اين ماه مبارک رمضان هم و در آستانه باز گشائی مدارس، نسبت به پرداخت حقوق که برای امرار معاش ما و خانوده‌هايمان حياتی است، مسئولين استان و هيئت مديره کارخانه هيچ اقدامی را صورت نداده‌اند.
سهرابی . در مورد مطالباتی که در دستور کار شما ميباشد و آنچه که شما در حين اعتراضات به آن اشاره داريد اگر ممکن است بيشتر توضيح دهيد و در صورت امکان  مطالبات مشخص خود را  بيان نمائيد.
خدری. ما جند مطالبه کارگری داريم. يکی از آن مطالبات که برای ما ضروری و حياتی است  استمرار کار در محل کارمان است و بعدا دريافت حقوق معوقه  ميباشد. حتی آن حداقل قوانين کار هم به نفع ما نبوده و کارفرما با توجه و با اتکا به همين قوانين اداره کار ميخواهد ابتدائی ترين حق ما را که کار و استمرار کار است را از ما بگيرد. يعنی آن جوی باريکی که ما ميتوانيم در حد بخور و نمير ازش استفاده کنيم، ميخواهد آن را هم از ما بگيرد.  پس حياتی ترين شعار و خواست و مطالبه ما ادامه کار و استمرار کار در محل کار خود مان ميباشد و بر اين مطالبه پا فشاری خواهيم کرد چرا که اين حق ماست. آلان  ما کارگران حدود ۴ ما است که حقوق خود را دريافت نکرده‌ايم که اين هم يکی ديگر از خواست‌های ما ميباشد.
سهرابی. ما کارگران هر روز شاهد بی حقوقی و پايمال شدن حقوقمان از طرف سر مايه دارن و صاحبان سرمايه هستيم، کارگران در ايران هر روز به اشکال مختلف از حقوق خود اما در شکل پراکنده  آن، ازحقوق خود دفاع ميکنند،  اما گاها ما شاهد آن هستيم که اين اعتراضات به آن نتيجه دلخواه نمی رسد، شما دليل اين عدم مو فقيت را در چه چيز ارزيابی می کنی؟ سد و موانع را در چه چيز ميبينی؟
خدری. اين سد و موانع در خصلت  جامعه سرمايه داری است. سرما يه داران و صاحبان سرمايه، حرص و طمع سيری ناپذيری دارند. اينها تا آنجا که توان داشته باشند و براشون مقدور باشه هر کاری را بر عليه ما  انجام ميدهند. اينها حتی به سفره خالی ما دست درازی ميکنن و اين حداقل  دستمزد بخور و نمير را از ما ميگيرند و به سودهای خودشان اضافه می کنند. صاحبان سرمايه از هيچ جنايتی روی گردان نيستن . يعنی حرص و طمع سر مايه داران آنقدر زياد است که جون انسان‌های کار گر و زحمتکش و فقير برای آنها هيچ معنی و ارزشی ندارد. و اينان در رابطه با اصل ۴۴ قانون اساسی ميخواهند به هر طريق ممکن همه چيز را خصوصی کرده و به زندگی ما لطمه سنگينی وارد ميکنند.  به اين دليل سرمايه داران با هم متحد هستند و ما در عوض پراکنده ايم و دليل اينکه ما بيشتر اوقات موفق نميشيم ااين است که ما با هم اتحاد و همبستگی نداريم.
سهرابی . به نظر شما در شرايط موجود برای  برون رفت از وضعيت فعلی  بايد چکار کرد ،  تا  کارگران بتوانند با همبستگی و اتحاد طبقاتی به اين شرايط اسفناک و غير انسانی اعتراض کنند و بتوانند توانمند در مقابل حاکيميت افسار گسيخته سيستم  سرمايه داری در جهت دست يابی به منافع خود مبارزه کنند؟
خدری. پيشنهاد و راه کار من اينه که  بايد کار گران خود و نيروی خودشان را بشناسند. حق و حقوق خودشان را تشخيص بدهند و برای رسيدن به آن مبارزه کنند. برای رهائی از اين بن بست ما کارگران بايد با هم اتحاد و همبستگی داشته باشيم. يعنی در سايه اتحاد و همبستگی است که کارگران به حق و حقوقشان ميرسند خارج از اين اگر کارگران جدا از هم عمل کنند ما به چيزی دست پيدا نميکنيم. تنها در سايه اتحاد، در سايه با هم بودن و در سايه آگاهی  است که ما به حقوق خود می رسيم. کارگر بايد به عنوان يک کارگر، به عنوان يک شهروند به حقوق خودش آگاه باشد. با اتحاد صد در صد ما موفق ميشيم. اگر کارگر آگاهی طبقاتی داشته باشد، اگر منافع کارگری خود را بشناسد آگاهانه از آن دفاع خواهد کرد. اگر کارگر آگاه به منافع خود باشد قدم‌هايش استوارتر و منافع هم طبقه‌ای خود را بهتر درک ميکند و می تواند در راستای آن مطالبات، گام‌های استوار و محکمی را بردارد.
سهرابی. با تشکر از اينکه در اين گفتگوی صميمانه و کارگری شرکت کرديد . من هم به عنوان يک کارگر با حرف های شما موافق هستم و تنها با اتحاد و همبستگی و آگاهی طبقاتی است که ما ميتوانيم به نيروی خود به اين مناسبات خاتمه دهيم و دنيا ی متفاوتی را جايگزين کنيم، دنيائی فارغ از بردگی و کار مزدی ، دنيائی فارغ از استثمار و درندگی ، دنيا ئی شاد و زيبا که شايسته هر انسانی است. موفق و پيروز باشد. چون کارگران نساجی  ميخواهند به صورت راهپيمائی يه طرف استانداری حرکت کنند و برا ی اينکه ما هم بتوانيم با آنها هم گام شويم تا ديدار بعد اين مصاحبه را به پايان ميرسانم. به اميد پيروزی طبقه کار جهانی.
۲۱ شهريور ۱۳۸۷

September 10, 2008

محمد رضا شالگونی:رویارویی سوسیالیسم و مذهب از کجا بر می خیزد


" من به اندازه یک ابر دلم می گیرد   
وقتی از پنجره می بینم حوری
-دختر بالغ همسایه
پای کمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می خواند ".
( سهراب سپهری )


چهار – پنج دهه اخیر در رابطه سوسیالیسم و مذهب دوره پر پیچ وتابی بوده است و باعث شده نظر بسیاری از مارکسیست ها در باره مذهب به طور چشم گیر تغییر کند. بعضی از این تغییرات نتیجه عمیق تر شدن درک از سوسیالیسم و شرایط اجتماعی پا گرفتن آن بوده ، ولی بعضی دیگر در پی شکست های جنبش کمونیستی و وارفتگی و روگردانی بسیاری از فعالان آن از پیکار طبقاتی صورت گرفته است. [١]
تا اوایل دهه ١٩٦۰ نظر مسلط در جنبش جهانی کمونیستی ، دوری و دشمنی میان کمونیسم و مذهب را در حدی می دید که تصور وجودِ کوچک ترین فصل مشترک میان آنها را یک اصول فروشی خطرناک می دانست. اما موج بزرگ پیکارهای طبقاتی و ضدامپریالیستی جهان سوم که در دهه ١٩٦٠ به اوج خود رسید ، این نظر را تا حدی تعدیل کرد. در متن این پیکارها جریان های مذهبی عدالت خواه و ضد امپریالیستی ظاهر شدند که تحت تأثیر رادیکالیسم سیاسی مارکسیسم ، مبارزه برای بهبود شرایط زندگی طبقات محروم را هدف اصلی خود اعلام می کردند. برجسته ترین این جریان ها "الهیات رهایی بخش" امریکای لاتین بود که با دعوت به بازگشت به آموزش های مسیحیت اولیه ، از کلیسا می خواست درکنار تهیدستان و لگدمال شدگان بیایستد ، با جنبش های انقلابی و سوسیالیستی همراهی کند و به شباهت های انکار ناپذیر میان آموزش های مارکس و مسیح بی اعتنا نماند. خیز بزرگِ سوسیالیسم انقلابی امریکای لاتین علیه امپریالیسم امریکا ( یعنی حامی جهانی تمام طبقات بهره کش و دیکتاتوری های این قاره ) بستر اجتماعی و سیاسی رویش الهیات رهایی بخش بود. فشار از پائین بر کلیسای کاتولیک چنان قوی بود که "کنفرانس عمومی اسقف های امریکای لاتین" که در سال ١٩٦٨ در شهر مدلین کلمبیا برگزار گردید ، ناگزیر شد اعلام کند که در کنار تهیدستان ایستاده است. آنچه سلسله مراتب واتیکان را به تحمل چنین موضع گیری هایی ناگزیر می ساخت این بود که ( به قول ویکتور کیرنان ، تاریخ نویس نامی مارکسیست ) مردم کلیسا را ترک می کردند: " ثروتمندان دیگر به آن نیازی نداشتند و تهیدستان دیگر آن را نمی خواستند ".( کیرنان ، ١٩٩١)
در مناطق دیگر جهان نیز جریان مشابهی در کار بود. از جنگ ویتنام گرفته تا جنبش های ضداستعماری مردم افریقا و بیداری ناسیونالیزم ضد امپریالیستی عرب و داغ تر شدن مسأله فلسطین ؛ از گسترش مبارزات سیاهان و جنبش حقوق مدنی امریکا گرفته تا نیرومندتر شدن جنبش ضد آپارتاید افریقای جنوبی ؛ از جنبش اعتراضی دانشجویان وجوانان ( که با اعتراضات بی امان جوانان امریکا علیه جنگ ویتنام و شورش بزرگ دانشجویان فرانسه در مه ١٩٦٨ خصلت جهانی پیدا کرد ) گرفته تا موج بزرگ گسترش فمینیسم اورپا و امریکای شمالی ؛ از "انقلاب فرهنگی" چین گرفته تا ظاهر شدن نشانه های پایان بزرگ ترین رونق اقتصادی تاریخ سرمایه داری و تیره تر شدن دورنمای "دولت رفاه" و " اشتغال کامل" در اورپا و امریکا ؛ همه تکان هایی بودند که با کشاندن مردم عادی به میدان اقدامات توده ای ، میدان جاذبه اندیشه مارکسیستی را ( که در پیکارهای دهه های پیشین در جایگاه اندیشه آلترناتیو قرار گرفته بود ) گسترش می دادند. در چنین فضایی بود که در افریقا ، آسیا ، خاورمیانه و حتی اورپا بعضی از مذهبی ها درمی یافتند که ( دست کم در مبارزه علیه جنگ و نابرابری و دیکتاتوری و امپریالیسم ) می توانند متحد کمونیست ها باشند و بعضی از آنها حتی خود را سوسیالیست می نامیدند. در کشور خود ما نیز شکل گیری سازمان مجاهدین خلق و جریان های الهام گرفته از شریعتی در همین دوره اتفاق افتاد. خلاصه این که تجربه دهه ١٩٦٠ و اوائل دهه ١٩٧٠ نشان داد که گسترش مبارزات توده ای طبقات زحمتکش و حتی خودِ گسترش نفوذ توده ای مارکسیسم ضرورتاً به حاشیه رانده شدن مذهب نمی انجامد ، بلکه می تواند به ظهور و فعال شدن بعضی جریان های مذهبی سوسیالیست یا متمایل به سوسیالیسم بیانجامد.
اما تغییر جهت دگرگونی ها تجربه دیگری را نیز به نمایش گذاشت. از آغاز دهه ١٩٨٠ وقتی مصیبت های مدل انباشت نئولیبرالی سرمایه ، همراه با حمله عمومی به دست آوردهای دموکراتیک طبقه کارگر در کشورهای مرکزی سرمایه داری و سازماندهی جنگ های داخلی و قتل عام های گسترده غیرنظامیان بی دفاع و بی بها شدن جان زنان و کودکان وپیران در کشورهای پیرامونی سرمایه داری شروع شد ؛ و هم زمان با آن ، بحران درونی و درماندگی "سوسیالیسم اردوگاهی" آشکار گردید ؛ تعرض تاریک اندیشی مذهبی نیز در مقیاسی جهانی آغاز شد. بنیادگرایان مذهبی در میان معتقدان تقریباً همه ادیان و تقریباً در همه کشورها فعال شدند. از قدرت گیری آخوندهای شیعه از طریق سوار شدن بر انقلاب مردم ایران و خفه کردن آن گرفته تا راه اندازی مجاهدین افغان به دست امپریالیسم امریکا ( والبته با پول حکومت دودمانی – نفتی خوش نام سعودی و مباشرت دیکتاتوری نظامی خوش نام تر پاکستان ) ؛ از تبدیل بنیادگرایی پروتستانی به یک نیروی سیاسی قدرتمند در ایالات متحد امریکا گرفته تا قدرت نمایی کلیسای کاتولیک در لهستان ؛ از ستیزه جوتر شدن ناسیونالیزم مذهبی اسرائیل گرفته تا فعال شدن بنیادگرایی مذهبی – قومی هندوها در هند و بودایی ها در سریلانکا ؛ از داغ شدن دشمنی بنیادگرایان اسلامی علیه مسیحیان مصر گرفته تا خون ریزی های مذهبی – قومی میان مسلمانان ومسیحیان سودان و نیجریه ؛ تاریک اندیشی مذهبی در همه جا پیکارهای طبقاتی معطوف به آزادی ، برابری و سوسیالیسم را به حاشیه راند و همراه با آن جریان های مذهبی چپ نیز زیر حمله قرار گرفتند. مثلاً مواضع "الهیات رهایی بخش" در امریکای لاتین وجاهای دیگر ، مخصوصاً به خاطر رابطه آن با مارکسیسم و جنبش های انقلابی ، زیر فشار قرار گرفت و یک بار در سال ١٩٨٤ و بار دیگر در سال ١٩٨٦ از طرف دستگاه تفتیش عقاید واتیکان یا به اصطلاح " مجمع اصول ایمان " به ریاست کاردینال یوزف راتسینگر ( یعنی همین پاپ بندیکت شانزدهم کنونی) رسماً محکوم شد و بعضی از چهره های رادیکال این جنبش بارها توبیخ ، تعلیق و بعضی حتی از کلیسا اخراج شدند.( نگاه کنید به بیانیه "مجمع اصول ایمان" در باره الهیات رهایی بخش در سایت واتیکان).
هر نظری که در باره علل احیای تاریک اندیشی مذهبی این دوره ( یعنی دوره ای که از اواخر دهه ١٩٧۰ شروع شده و هنوز هم ادامه دارد ) داشته باشیم ، ناگزیر باید قبول کنیم که اولاً این هم زمانی چیرگی جهانی مدل انباشت نئولیبرالی سرمایه با احیای ( باز هم جهانی ) تاریک اندیشی مذهبی نمی تواند تصادفی باشد ؛ ثانیاً برخلاف تصور اندیشمندان دوره روشنگری اورپا ( و البته غالب مارکسیست ها ) مذهب یا حتی تاریک اندیشی مذهبی ضرورتاً یک پدیده اجتماعی پیشامدرن نیست ، بلکه می تواند پدیده نسبتاً پایدار "پسامدرن" هم باشد ؛ و بنابراین ، ثالثاً مذهب به سادگی در برابر خردگرایی و روشنگری ذوب نمی شود و ریشه دارتر و جان سخت تر از آن است که پیشتر تصور می شد.
و در همین دوره تجربه سومی را هم شاهد بوده ایم: سقوط حزب- دولت های "کمونیستی" اتحاد شوروی و اورپای شرقی نشان داد که علی رغم مبارزات ضد مذهبی منظم ، همه جانبه و طولانی این دولت ها ، نه تنها باورهای مذهبی اکثریت قاطع مردم این کشورها هم چنان پابرجا ماند، بلکه مذهب به عنوان یک نهاد اجتماعی نیز از هم نپاشید. باید توجه داشته باشیم که در این کشورها دستگاه مذهب و روحانیت به مدت چهار تا هفت دهه در حالت انجماد و حتی از هم گسستگی تشکیلاتی به سر می برد و زیر کنترل دولت قرار داشت و لااقل به صورت علنی نمی توانست به تبلیغات مذهبی بپردازد و در حالی که انجام مراسم و مناسک مذهبی ظاهراً آزاد بود ، ولی در عمل مذهبی بودن تنبیهاتی به دنبال می آورد یا لااقل راه ورود به دستگاه های دولتی را ( که شرط حیاتی برای پیشرفت اجتماعی افراد بود ) می بست. به عبارت دیگر ، بدون پشتیبانی مؤثر دستگاه مذهب و بدون سپر دفاعی لازم در ساختارهای قدرت بود که باورهای مذهبی اکثریت بزرگ مردم دوام آوردند. با توجه به این تجربه می توان نتیجه گرفت که اگر باورهای مذهبی در زیر فشار دیکتاتوری های "روشنگر" پابرجا می مانند ، در دموکراسی های روشنگر ( خواه سوسیالیستی باشند یا نه ) قاعدتاً از توان مقاومت بیشتری برخوردار خواهند بود. ممکن است گفته شود که همین سرکوب حزب- دولت های "کمونیستی" بود که مقاومت مذهبی را بر می انگیخت. آری ، سرکوب هر عقیده ای می تواند آن را مقاوم تر سازد ؛ اما از این ملاحظه درست نمی توان نتیجه گرفت که دموکراسی سوسیالیستی هر نوع اعتقاد مذهبی را به سرعت ذوب خواهد کرد. در واقع اگر قبول کنیم که مشارکت سیاسی و اجتماعی فعال اکثریت کارگران و زحمتکشان در موجودیت هر دموکراسی سوسیالیستی نقش تعیین کننده ای دارد ؛ و اگر قبول کنیم که نفوذ باورهای مذهبی در میان طبقات پائین قاعدتاً بیشتر است تا در میان طبقات بالا ؛ باید بپذیریم که شکل گیری دموکراسی سوسیالیستی ضد مذهبی ( اگر هم شدنی باشد ) روندی پر فراز و فرود و کند خواهد بود.
تجربه هایی که به آنها اشاره کردم جای تردیدی باقی نمی گذارند که پیکار برای سوسیالیسم در قرن بیست و یکم بدون درک روشنی از رابطه جنبش سوسیالیستی و مذهب با دشواری ها و تناقض های غیرقابل حلی روبرو خواهد بود. با پاک کردن صورت مسأله نمی توان از این دشواری ها گریخت. حقیقت این است که رویارویی جنبش سوسیالیستی ومذهب را نه می شود به اختلاف بر سر مسائل صرفاً فلسفی تقلیل داد و نه به بدفهمی این یا آن متفکر اجتماعی از رابطه آنها. بخش اعظم این رویارویی از اختلاف آنها بر سر مجموعه بسیار مهمی از مسائل اجتماعی واقعاً حیاتی بر می خیزد. بنابراین مسأله این است که چگونگی این رویارویی های گریز ناپذیر را به درستی بشناسیم و برای حل تناقضات ناشی از آنها راهی بیابیم. چنین کاری بدون یک نظریه ماتریالیستی مذهب شدنی نیست ؛ نظریه ای که در ادامه سنت ماتریالیسم تاریخی مارکس ، بر علل و چگونگی تکوین ، دگرگونی و دوام مذهب ، مخصوصاً در پیوند با روابط اقتصادی- اجتماعی و رویارویی های طبقاتی ، متمرکز شود و روشنایی بیندازد. بعضی از مارکسیست ها ممکن است بگویند چنین نظریه ای هم اکنون وجود دارد و در توضیح جایگاه ونقش اجتماعی مذهب نیز به حد کافی روشنگر است. اما من فکر می کنم حق با آنهایی است که معتقدند ما با یک نظریه ماتریالیستی منسجم در باره مذهب هنوز فاصله داریم. نگاهی کوتاه به خطوط اصلی نظر مارکس و انگلس و چند تن از پر نفوذترین نظریه پردازان جنبش مارکسیستی در باره مذهب این نکته را روشن تر می سازد.
نگاهی به نظر مارکسیست ها در باره مذهب
آ - مارکس و انگلس. مهم ترین محورهای نظر مارکس و انگلس در باره مذهب را می توان در چند نکته خلاصه کرد:
١ – هردو در تمام دوره فعالیت شان برای سوسیالیسم ، مخالف قاطع هر نوع مذهب بودند و شورش علیه اقتدار " آسمان" را در پیوندی نا گسستنی با شورش علیه قدرت های زمینی می دیدند. به جرأت می توان گفت که آنها همیشه به شعار مارکس جوان وفادار ماندند که حتی پیش از آن که به کمونیسم بگرود ، در رساله دکترای خود، پرومته را "ارجمندترین قدیس و شهید گاهشمار فلسفه" نامیده و اعتراف او را ( به نقل از نمایش نامه "پرومته در زنجیر" آخیلوس) هم چون شعار خود علیه همه خدایان آسمانی و زمینی دانسته بود که: " از گله خدایان بیزارم ". کافی است به یاد داشته باشیم که مارکس حتی چند دهه بعد نیز ( در "نقد برنامه گوتا" ) تقریباً با همین لحن ، در باره ضرورت هشیاری در قبال "جادوگری مذهب" به رهبران حزب سوسیال دموکرات آلمان هشدار می داد. یا انگلس در سال ١٨٨٦ ( در " لودویگ فوئرباخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمان " ، بخش دوم ) بحث مربوط به رابطه اندیشه و هستی را "مسأله بنیادی بزرگ کل فلسفه" می نامید و بر اهمیت رویارویی ماتریالیسم و ایده آلیسم بر سر این مسأله تأکید می کرد و ( همانجا ، بخش سوم ) حتی از فوئرباخ انتقاد می کرد که به طور کامل از مذهب نبریده است. البته باید به یاد داشت که لبه تیز حمله آنها همیشه متوجه مذهب نهادی شده و مسلط و رابطه آن با ساختار قدرت بود.
٢ -  آنها برخلاف تصور متفکران روشنگری قرن هژدهم ، مذهب را صرفاً ساخته و پرداخته شارلاتان ها  و عوام فریبان  نمی دانستند ، بلکه در راستای سنت فکری "هگلی های جوان" در آلمان ، آن را بازتاب رنج ها و بی خویشتنی مردم می دانستند که در طول قرون شکل گرفته است و تا زمانی که این شرایط دوام داشته باشد ، از بین نخواهد رفت. آنها به کارکرد اجتماعی متناقض و چند جانبه مذهب توجه داشتند و بنابراین ، مخالفت شان با آن یک جانبه و ساده گرایانه نبود. حتی همان توصیف معروف مارکس از مذهب ( در " نقد فلسفه حق هگل – مقدمه " ) ، بر خلاف تصور خیلی ها ، اشارتی است به همین کارکردِ متناقض: " رنج مذهبی در آن ِ واحد بیان رنج واقعی است و اعتراض علیه رنج واقعی. مذهب آهِ مخلوق ستم دیده ، دل جهان سنگ دل و روح اوضاع بی روح است. مذهب افیون مردم است."
٣ – آنها مذهب را بازتاب وهم آلود و مسخ شده واقعیت های زمینی و روابط اجتماعی می دانستند و به همین دلیل معتقد بودند به جای پرداختن به بحث های انتزاعی در باره مذهب ، باید به بررسی مشخص خودِ همین واقعیت های زمینی پرداخت. زیرا انسان با از بین بردن روابط اجتماعی بهره کشانه است که می تواند از خرافات مذهبی رهایی یابد ( مثلا نگاه کنید به  تز شماره چهار در باره فوئرباخ ). بعلاوه آنها ، مذهب را از همه اشکال ایدئولوژیک دیگر  نسبت به زندگی واقعی پرت تر و بیگانه تر می دیدند ( مثلاً نگاه کنید به "لودویگ فوئرباخ و..." ، بخش چهارم).
٤ – آنها ، علی رغم مخالفت قاطع با هر نوع مذهب ، معتقد بودند مذهب در گذشته بارها پرچم فکری جنبش های اجتماعی پیشرو یا پوشش ایدئولوژیک شورش های طبقات محروم بوده و به این اعتبار نقش مترقی داشته است. مثلاً انگلس ( در "لودویگ فوئرباخ و..." ، بخش سوم ) از بوداگرایی ومسیحیت و اسلام به عنوان "سه مذهب جهانی" یاد می کند که هم چون پوشش فکری ِ"نقطه چرخش های بزرگ تاریخی" عمل کرده اند. یا حتی مسیحیت نخستین را ( مثلاً در "در باره تاریخ مسیحیت نخستین" ) هم چون "سوسیالیسم" بردگان و از جهاتی شبیه جنبش سوسیالیستی قرن نوزدهم می بیند. و ( در "جنگ دهقانی در آلمان" ، فصل دوم ) آموزش های مذهبی توماس مونتسر را نگرش پرولتری نطفه ای می داند و می گوید " درست همان گونه که فلسفه مذهبی مونتسر به بی خدایی نزدیک می شد ، برنامه سیاسی او نیز به کمونیسم نزدیک می گردید ". با این همه ، آنها معتقد بودند که از انقلاب فرانسه به بعد ، مذهب ظرفیت همگامی با جنبش های انقلابی و پیشرو را از دست داده و به ویژه در پیکار برای سوسیالیسم نمی تواند نقش مثبتی داشته باشد. به همین دلیل ، آنها نه تنها با "سوسیالیسم مسیحی" قرن نوزدهم به شدت مخالف بودند و آن را همزاد " سوسیالیسم فئودالی" و مانند آن ، ارتجاعی ارزیابی می کردند ( مثلاً در "مانیفست کمونیست" ، بخش سوم ) ؛ بلکه هم چنین سوسیالیست ها و کمونیست هایی را هم که در تبلیغ اندیشه های سوسیالیستی به آموزش های پایه ای مسیحیت متوسل می شدند ( مانند لامُنه ، کابه و له رو در فرانسه و ویتلینگ و طرف داران او در آلمان) مورد انتقاد قرار می دادند (به نقل ازمک لللان، ١٩٨٧، ص ٢٢–٢١).
٥ – آنها مذهب را در حال عقب نشینی و حتی زوال می دیدند ؛ ولی در باره زمان زوال آن ، در فرصت های مختلف و دوره های مختلف ، پیش بینی های مختلفی داشته اند. مثلاً انگلس در سال ١٨٤٥ می گفت " زحمتکشان کشور ما نوشته های بزرگ ترین فیلسوفان آلمان ، مانند فوئرباخ و دیگران را می خوانند و می فهمند و از نتیجه پژوهش های آنها ، هر قدر هم که این نتیجه رادیکال به نظر برسد ، استقبال می کنند. مردم آلمان مذهب ندارند". و در سال ١٨٧٣ می نوشت که کارگران سوسیال دموکرات آلمان " کاملاً از خدا بریده اند ، در دنیای واقعیت زندگی و فکر می کنند و بنابراین ماتریالیست هستند. به نظر می رسد که در فرانسه نیز وضع همین طور است" ( به نقل از مک للان ، ١٩٨٧ ، ص ٥٤ ). گاهی به نظر می رسد آنها فکر می کنند مذهب در همین جامعه سرمایه داری معنای خود را از دست می دهد ،  مثلاً ( در "ایدئولوژی آلمانی" ، بخش مربوط به فوئرباخ ) گفته می شود که صنعت به بهترین نحوی مذهب و اخلاق را می روبد و هر دو را به دروغ عریان تبدیل می کند ؛ یا ( در آنتی دورینگ ، ١٩٧٨ ، ص ٤١٨ ) گفته می شود " تنها دانش واقعی از نیروهای طبیعت است که خدایان یا خدا را از تک تک مواضع شان بیرون می راند... این روند تا آنجا پیش رفته است که به لحاظ نظری می شود آن را پایان یافته تلقی کرد". ولی در جاهای دیگر با این تأکید آنها ( مثلاً در "کاپیتال" ، فصل اول ، بخش چهارم ) روبرو هستیم که مذهب تنها با رهایی از جامعه طبقاتی و برقراری سوسیالیسم از بین می رود.
٦ – آنها در عین مخالفت با مذهب ، با هر نوع اقدام سیاسی برای ممنوعیت و سرکوب آن به شدت مخالف بودند. مثلاً انگلس در سال ١٨٧٤ ، در نقد برنامه کمونارد های بلانکیست مهاجر ، از هر اقدامی برای ممنوعیت مذهب انتقاد می کند. یا ( در آنتی دورینگ ، بخش سوم ، فصل پنجم ) از اویگن دورینگ که مدافع ممنوعیت مذهب بوده انتقاد می کند و او را متهم می کند که در این زمینه از بیسمارک نیز فراتر رفته است و یادآوری می کند با سرکوب مذهب نمی شود آن را از بین برد. آنها خواهان جدایی کامل مذهب از دولت بودند. مثلاً مارکس ( در "جنگ داخلی در فرانسه" ، بخش سوم ) با لحن ستایش آمیزی از اقدامات کمون پاریس یاد می کند که از طریق قطع حمایت دولتی از کلیسا و مصادره موقوفه های آن ، "نیروی مذهبی سرکوب را در هم شکست" و کشیشان را به خلوتگاه زندگی خصوصی فرستاد تا مانند پیشینیان قدیس خود از صدقات مومنان تغذیه کنند. یا انگلس در سال ١٨٩١ ( در نقد پیش نویس برنامه ارفورت حزب سوسیال دموکرات آلمان ، بخش دوم ) خواست جدایی مذهب از دولت را به عنوان یکی از مطالبات سیاسی مهم به این صورت یادآوری می کند: "جدایی کامل کلیسا از دولت. تمام انجمن  های مذهبی ، بدون استثنا ، باید از طرف دولت به عنوان انجمن های خصوصی تلقی بشوند. آنها باید از هر نوع حمایت از منابع عمومی و از هر نوع اعمال نفوذ در مدارس عمومی محروم شوند. ( نمی توان آنها را از تشکیل مدارس خودشان ، با منابع خاص خودشان و آموزش مهملات خودشان در آنها بازداشت. ) " .
ب - مارکسیست های حزب سوسیال دموکرات آلمان:
 با گسترش نفوذ توده ای حزب سوسیال دموکرات آلمان بود که در یک دوره چهل ساله ( از ١٨٧٥ تا ١٩١٤ ) مارکسیسم به جریان فکری بی رقیب در جنبش کارگری تمام اورپا تبدیل شد. و در بطن این حزب بود که بسیاری از نظریه پردازان با نفوذ مارکسیسم در دوره یاد شده ، آوازه یافتند. غلبه قطعی مارکسیسم بر جریان های سوسیالیستی دیگر در داخل این حزب و از طریق آن در احزاب اورپایی دیگر ، ماتریالیسم را با سوسیالیسم گره زد. البته رواج بینش پوزیتویسم علمی در فضای روشنفکری آلمان و اورپا ؛ گسترش نفوذ داروینیسم ( که در آلمان مخصوصاً از طریق کتاب عامه فهم ارنست هِکِل به نام "معمای جهان" در ١٨٩٩ عملاً به یک جنبش فکری تبدیل شد ) ؛ و ضعیف شدن تحرک کلیسای کاتولیک زیر فشار سیاستِ "کولتورکمپف" – مبارزه فرهنگی - دوره بیسمارک ؛ نیز عواملی بودند که بی اعتنایی به مذهب نهادی را در میان روشنفکران تقویت می کردند(مک للان ، ١٩٨٧ ، ص ٦١ – ٥٨ ).
حزب سوسیال دموکرات آلمان در سال ١٨٧٥ در برنامه گوتا ، مذهب را "یک مسأله خصوصی" اعلام کرد. و در سال ١٨٩١ در برنامه ارفورت ، که نخستین برنامه کاملاً مارکسیستی بود ، دوباره همین موضع را مورد تأئید قرار داد. ولی رهبران تاریخی حزب ، یعنی اوگوست ببل و ویلهلم لیبکنشت ، همیشه بی خدایی را نتیجه منطقی و تاریخی سوسیالیسم اعلام می کردند. نتیجه عملی سیاست حزب در رابطه با مذهب ، تمرکز روی مقابله با موضع گیری های  سیاسی و اجتماعی کلیسا بود که عموماً محافظ کارانه و ارتجاعی بودند. و این بعضی از رهبران حزب را وسوسه می کرد که سوسیال دموکراسی را یک مذهب آلترناتیو در مقابل مذهب رسمی قلمداد کنند. مثلاً یوزف دیتسگن ( که مارکس و انگلس به عنوان یک "کارگر فیلسوف" او را می ستودند که مستقل از آنها به دیالکتیک ماتریالیستی دست یافته است ) در اوایل دهه ١٨٧٠ سلسله مقالاتی با عنوان "مذهب سوسیال دموکراسی" در ارگان حزب نوشت که در آنها از جمله گفته می شد ، آموزش های سوسیالیسم مصالحی برای یک مذهب جدید فراهم می آورند که برخلاف هر مذهب دیگری ، نه تنها به دل و   عاطفه ، بلکه هم چنین به خرد انسانی تکیه می کند و با شکل مذهبی خود و مراجعه شورانگیزش به دل و روح انسانی از همه دانش های زمینی متمایز می گردد. یا حتی خودِ ویلهلم لیبکنشت در سخنانی خطاب به  نمایندگان رایشتاگ ، گفت ، نگرش سوسیال دموکرات ها "یک مذهب است ، اما نه مذهب پاپ ها ، بلکه مذهب انسانیت". در این نوع برخوردها معمولاً اشاراتی می شد به بعضی شباهت های موجود میان ارزش های مسیحیت نخستین و سوسیالیسم.
اما اگوست ببل همیشه از هر نوع ابهام و دو پهلو گویی در باره رابطه مذهب و سوسیالیسم اجتناب می کرد. او مسیحیت و سوسیالیسم را "هم چون آب و آتش در مقابل هم" می دید. و در کتاب معروف خود به نام "زن در سوسیالیسم" که در سال ١٨٧٩ انتشار یافت و در کنار "آنتی دورینگ" به پر خواننده ترین کتاب سوسیال دموکراسی تبدیل شد ، تأکید می کرد که گسترش علوم طبیعی افسانه ها و توهمات مذهبی را قدم به قدم عقب می راند و در جامعه نوین سوسیالیستی هر نوع مذهب از بین خواهد رفت.
از میان نظریه پردازان سوسیال دموکراسی آلمان ، کارل کائوتسکی و هاینریش کونو مطالعات متمرکزتری در باره مذهب انجام دادند. نظر اولیه کائوتسکی در باره آغاز شکل گیری مذهب، همان تأکید بر ترس از طبیعت بود:" ریشه های فکری مذهب ، علل اندیشه و احساس مذهبی ، در وجود نیروهای فوق انسانی و غیر قابل فهمی نهفته است که در برابر آنها انسان ناتوان است و فعالیت آنها را نه می تواند کنترل کند و نه پیش بینی ؛ نیروهایی که چنان نفوذ تعیین کننده ای در ایجاد رنج ها و مصیبت های انسان دارند که او احساس می کند باید خشم آنها را فرو بنشاند". کائوتسکی این نیروها را به دو نوع طبیعی و اجتماعی تقسیم می کرد و معتقد بود که در دوره کمونیسم اولیه نیروهای اجتماعی نقشی نداشتند و انسان خود را بخشی از طبیعت می دید. و بنابراین معتقد بود که ریشه اجتماعی مذهب تنها با ظهور تولید کالایی اهمیت پیدا می کند و در دوره باستان خیلی برجسته نبوده است. اما در سال ١٩١٣ تحت تأثیر کتاب کونو ، نظر او عوض شد و پذیرفت که مذهب از همان آغاز پایه اجتماعی داشته است. اما ( همان طور که مک للان یادآوری می کند ) او همیشه بر کارکردِ متحد کننده مذهب در مقابل نیروهای تهدیدآمیز تأکید داشت و معتقد بود که مذهب نیروی خود را از اخلاق اجتماعی می گیرد. و از این لحاظ شباهت زیادی میان نظر او و کارهای لِوی- بروول و دورکیم وجود دارد. برمبنای این نظر ، توجه به خدایان نتیجه نیاز اجتماعی است و انسان های اولیه کمتر از مثلاً انسان دوره رنسانس که گاه به گاه به خدا نیاز داشت ، مذهبی بودند ؛ و اکثر انسان های معاصر که تقریباً در فقر دائمی به سر می برند ، نیاز بیشتری به خدا احساس می کنند.
کائوتسکی در باره تکوین مسیحیت نیز مطالعات وسیعی انجام داد و کتاب "بنیادهای مسیحیت" او احتمالاً مهم ترین کاری است که مارکسیست ها در این باره نوشته اند. تحلیل او ، به ویژه در رابطه با ساختار طبقاتی جامعه یهود در دوره ظهور مسیحیت و ساختار طبقاتی جامعه روم در دوره گسترش مسیحیت در آن ، از اهمیت ویژه ای برخوردار است. مک للان ضمن این که نظر کائوتسکی را در باره خودِ مسیح ، حواریون او و مسیحیان نخستین ، به خاطر نبودِ اطلاعات تاریخی کافی در اوایل قرن بیستم ، کهنه شده می داند ؛ ولی می گوید ، جالب ترین بخش های کتاب کائوتسکی آنجایی است که او طرح خلاصه انگلس را در باره جامعه روم و زوال فکری آن گسترش داده است. کائوتسکی نیز مانند انگلس ، مسیحیت نخستین را نوعی جنبش "پرولتری" می دانست ؛ در حالی که مطالعات بعدی نشان داده اند که این جنبش بیشتر خصلت خرده بورژوایی داشته است. اما او برخلاف نظر انگلس معتقد بود که هدف مسیحیت نخستین ایجاد جامعه آرمانی در روی زمین بود و نه در ملکوت آسمان. هم چنین یکی از ضعف های تحلیل کائوتسکی سکوت او در باره جنبه معاد شناسانه تفکر عهد جدید است. یکی از ویژگی های تحلیل کائوتسکی در باره مسیحیت ، اعتقاد اوست به این که کلیسای کاتولیک از زمان سقوط امپراتوری روم تا اواخر قرون وسطی نقش مثبت و مترقی در تداوم تحولات اجتماعی داشته و برعکس ، رفورماسیون در مقایسه با دوره قبل ، از جهات زیادی یک دوره عقب گرد بوده است. البته او این نظر را بعدها تا حدی تعدیل کرد و نقش متفاوت رفورماسیون و پایه طبقاتی مختلف آن در کشورهای مختلف را مورد توجه بیشتری قرار داد.
نظر کائوتسکی در باره آینده مذهب به طور شگفت انگیزی مبهم و دوپهلوست. از یک طرف او همان نظر مارکس و انگلس را تکرار می کند که پیشرفت علوم طبیعی و تکنولوژی فضای مذهب را تنگ تر می سازد ؛ ولی از طرف دیگر معتقد است که شرایط جامعه معاصر بازگشت به مذهب را تقویت می کند و هم طبقات بهره کش برای حفظ موقعیت خود از مذهب استفاده می کنند و هم طبقات بهره ده زیر فشار بی ثباتی وبی پناهی اجتماعی پناهگاهی در مذهب می جویند. اما به طور کلی ، در رابطه با نقش اجتماعی مذهب ، کائوتسکی خود را ادامه دهنده راه مارکس و انگلس می داند. ولی البته نظر او نسبت به مذهب ، در مقایسه با نظر مارکس و انگلس کمتر خصمانه است ؛ در عین حال که نگرش نو داروینی او در باره نقش آگاهی ، باعث می شود که مذهب را شکل بی ربط شونده ای از ایده آلیسم اخلاقی بداند. او مدافع همان موضع حزب سوسیال دموکرات آلمان است که مذهب باید از صحنه سیاست بیرون رانده شده و به صورت یک "مسأله خصوصی" نگریسته شود.
هاینریش کونو در میان مارکسیست ها اولین کسی بود که متمرکز ترین مطالعه را در باره منشأ تکوین مذهب انجام داد. تز اصلی کتاب او که در سال ١٩١٣ با نام "منشأ مذهب و اعتقاد به خدا"  منتشر شد ،  تأکیدی بود بر این که مذهب در آغاز از روح باوری ( آنی میسم ) برخاسته است و نه از پرستش نیروهای طبیعت. در نیمه قرن نوزدهم ، سانسکریت شناسانی مانند ماکس مولر در مطالعات شان در باره منشأ افسانه های هندواورپایی به این نتیجه رسیده بودند که مذهب با خصلت خدایی بخشیدن به نیروهای طبیعت آغاز شده و خدایان جز پدیده های طبیعی شخصیت یافته چیز دیگری نیستند. و نظرات مارکس و انگلس در باره منشأ مذهب نیز تحت تأثیر همین مکتب شکل گرفته بود. کونو این نظریه را به انتقاد گرفت. او با تکیه بر مطالعات انسان شناسی و مخصوصاً اثر معروف ادوارد تایلور ، به نام "فرهنگ نخستین" ( منتشر شده در سال ١٨٧١ ) استدلال کرد که نه حوادث طبیعی بیرونی ، مانند رعد و برق و توفان و زمین لرزه ، بلکه طبیعت خودِ انسان ، تولد و زندگی ومرگ خود او بود که نخستین معماهای اصلی را در ذهن او کاشت. بعلاوه ، انسان حتی در ابتدایی ترین مراحل تکامل خود ، به صورت گروهی زندگی می کرد و این زندگی جمعی ، نفوذ به سرعت فزاینده و دائماً گسترنده ای بر دنیای مفهومی او می گذاشت و حتی تصورات انسان از طبیعت با فنونی که او برای کسب معیشت اش به کار می گرفت ، مشروط می شد. بدفهمی های برخاسته از پدیده هایی مانند رویاها و از حال رفتن ها بود که در آغاز ، روح باوری را در میان انسان های نخستین به وجود آورد. سپس اندیشه تسکین دادن به روح مردگان و دادن هدایا برای موفقیت در جنگ ها به میان آمد و از آنجا گروهی از نخبگان به وجود آمدند که کارشان سرو کله زدن با این ارواح بود. و در مراحل بعدی ، همراه تکوین قبایل بزرگ تر ، سلسله مراتبی از خدایان به وجود آمد. به همین دلیل ، در جاهایی مانند بعضی مناطق افریقا که قبایل بزرگ شکل نگرفتند ، خدایان قبیله ای و سلسله مراتب خدایان به وجود نیامدند و فقط پرستش خویشاوندان مرده تداوم یافت. اما پرستش طبیعت در مراحل بعدی با گذار به کشاورزی به میان آمد ، یعنی هنگامی که وابستگی انسان ها به پدیده های طبیعی مانند باران و غیره ، برای بارورتر کردن کارشان ، آغاز گردید ( به نقل از مک للان ، ص ٧٩ – ٧٦ ). کونو از طرف کائوتسکی به عنوان نخستین مارکسیستی که گزارشی ماتریالیستی از منشأ مذهب به دست داده ، مورد ستایش قرار گرفت ، اما مک للان می گوید ، در روی کرد او چندان چیز مارکسیستی ویژه ای وجود ندارد ؛ حداکثر چیزی که او نشان داد این بود که نتایج قوم نگاری پسا تایلوری بهتر از نظرات قبلی با رویکرد مارکسیستی خوانایی دارد.
به طور کلی حزب سوسیال دموکرات آلمان و سایر احزاب سوسیال دموکرات اورپایی ( که از سال ١٨٨٩ در انترناسیونال دوم گرد آمدند ) مذهب را یک مسأله خصوصی اعلام می کردند ، همه خواهان جدایی کامل مذهب و دولت بودند و درعین حال همه در مقابله آشکار با دستگاه های کلیسایی و سیاست های آنها قرار داشتند. حتی جریان های رفرمیست درون این احزاب ، در حالی که در بسیاری از حوزه های حیاتی سیاست های سازش کارانه ای را تبلیغ می کردند ، در رابطه با مذهب ، خواهان تجدید نظرهای برنامه ای چشم گیری نبودند. مثلاً وقتی ادوارد برنشتین ضرورت تجدید نظر در مارکسیسم را مطرح کرد ، در حوزه فلسفی نیز به دیدگاه نوکانتی گرائید ، اما خواهان سازش با مذهب نشد. و روزا لوگزامبورگ که ( از اولین سال های قرن بیستم ) شاخص ترین چهره جناح انقلابی حزب محسوب می شد و مبارزه همه جانبه ای را علیه رویزیونیسم برنشتین پیش می برد ، در رابطه با مذهب موضعی تندتر از دیگران نداشت. مثلاً او در مقاله ای با عنوان "سوسیالیسم و کلیساها" ( که در سال ١٩٠٥ برای حزب سوسیال دموکرات لهستان نوشت ) به جای حمله به مذهب ، به افشای مواضع ارتجاعی کلیساهای شاخه های مختلف مسیحیت می پردازد ؛ و از آن فراتر ، آنها را متهم می کند که در دشمنی با کمونیسم ، در واقع حواریون مسیح را محکوم می کنند ، چرا که آنان "کمونیست های پرشوری" بودند.
پ - مارکسیسم اتریشی:
 به لحاظی در میان احزاب سوسیال دموکرات اورپایی یک استثنا محسوب می شد. زیرا این جریان گر چه مانند همه جریان های دیگر سوسیال دموکراسی اورپا بر ضرورت جدایی دولت و مذهب تأکید می ورزید ، ولی بر خلاف نظر مسلط در میان سوسیال دموکرات ها ، در مجموع نظر خوش بینانه ای نسبت به مذهب داشت. و به خاطر همین نگرش استثنایی است که نام بعضی از نظریه پردازان آن در غالب بحث های مربوط به رابطه مارکسیسم و مذهب به میان می آید. باید توجه داشت که این جریان محصول فضای اجتماعی و روشنفکری دهه های پایانی امپراتوری اتریش بود و از جریان های فکری مختلفی تأثیر گرفته بود.
حزب سوسیال دموکرات اتریش زیر نفوذ مستقیم حزب سوسیال دموکرات آلمان و شخص کائوتسکی شکل گرفت که در کنفرانس مؤسس آن در سال ١٨٨٩ فعالانه شرکت کرد و تا آخر رابطه شخصی نزدیکی با ویکتور آدلر ( بنیان گذار و متحد کننده جریان های موسس حزب ) و نظریه پردازان اصلی آن داشت. از طرف دیگر ، غالب نظریه پردازان مهم مارکسیسم اتریشی ( مانند کارل رنر ، ردولف هیلفردینگ ، ماکس آدلر ، وبعدها ، اتو باوئر ، فردریش آدلر و گوستاو اِکشتاین ) شاگردان کارل گرون برگ بودند که استاد دانشگاه بود وبعدها نیز نخستین مدیر "موسسه پژوهش های اجتماعی فرانکفورت" ( معروف به"مکتب فرانکفورت" ) شد. تز اصلی گرون برگ این بود که "... درک مادی تاریخ نه یک سیستم فلسفی است و نه می خواهد باشد ... هدف آن تجریدات نیست ، بلکه دنیای مفروض مشخصی است که در جریان تکامل و دگرگونی قرار دارد". بنابراین مارکسیسم را یک علم اجتماعی می دید که باید به شیوه ای دقیق و منظم ، از طریق تحقیقات تاریخی ، اجتماعی و منطقی تکامل یابد. به همین دلیل ، بعضی ها او را "پدر مارکسیسم اتریشی" نامیده اند. همچنین مارکسیسم اتریشی از پوزیتویسم ارنست ماخ ، نیز شدیداً تأثیر پذیرفت و از این طریق با فیلسوفان "محفل وین" نیز تا حدی خویشاوندی فکری داشت. بعلاوه ، ماکس آدلر شدیداً تحت تأثیر فلسفه نوکانتی آلمان قرار داشت. بسیاری از نظریه پردازان مارکسیسم اتریشی در قبال جنگ جهانی اول و انقلاب اکتبر موضعی سانتریستی اتخاذ کردند و به ابتکار فردریش آدلر بود که انترناسیونال " دو و نیم" به وجود آمد که تلاش می کرد انترناسیونال کمونیست را با سوسیال دموکرات ها آشتی دهد ( نگاه کنید به مقدمه تام بوتومور بر "مارکسیسم اتریشی" ، ١٩٧٨ ، ص ٤٤- ١ ).
ماکس آدلر اولین مارکسیست سرشناس اورپایی بود که تحت تأثیر فلسفه کانت ، نگرش تأئید آمیزی به مذهب پیدا کرد. او فلسفه کانت را همچون فلسفه سوسیالیسم می دید و سعی می کرد آن را با  "سوسیالیسم علمی" مارکس آشتی بدهد. و در راستای تئوری شناخت کانت ، استدلال می کرد که علم نمی تواند خدا را اثبات یا رد کند ، اما مذهب اتحاد دو حوزه طبیعت و اخلاق است و "باور به پیوستگی این دو و ضرورت پیوستگی شان". بنابراین ، خدا اصل بنیادینی است که عقلانیت و معناداری جهان را تضمین می کند و بدون آن جهان خالی و بی معنا خواهد بود. خودمختاری ِ خرد عملی است که تصور خدا را مفروض می گیرد و بدون آشتی ِ سزاواری و پاداش از طریق خدا و جاودانگی ، زندگی انسانی تحمل ناپذیر می گردد. پس خدا ، برخلاف پندار متافیزیک قدیم ، یک چیز بیرونی نسبت به جهان نیست ؛ بلکه "خصلت ویژه آگاهی ماست". آدلر می گفت ، برای کانت ، حوزه خرد مساوی است با جهان اجتماعی ؛ وتعریف خدا به عنوان"هدف" که برای شرط امکان اش به چیز دیگری نیاز ندارد ، دربر دارنده مفهوم تکامل و پیشرفت است. اندیشه پیشرفت به مذهب می انجامد و حتمیت پیشرفت نه از تئوری یا اخلاق ، بلکه فقط از آگاهی مذهبی حاصل می شود. آدلر با استناد به تزهای مارکس در باره فوئرباخ ، بر محوریت پراکسیس ( عمل ) در رابطه با  مناسبات اجتماعی تأکید می ورزید و یادآوری می کرد که تصمیم گرفتن ، ارزیابی کردن ، اراده نمودن ، امید بستن و باور کردن چیزهایی هستند که تماماً برای علیت اجتماعی ضرورت دارند. جامعه شناسی علمی می تواند تضادهای یک شیوه تولید را کشف کند ؛ اما "پیشرفت در تکامل تاریخی تنها هنگامی حاصل می شود که اراده برای بهبود و باور به دستیابی به این هدف وجود داشته باشد ، یعنی عوامل علیّ برای پراکسیس انقلابی شکل بگیرد. و او از اینجا نتیجه می گرفت که ضرورتی به رد اندیشه های مذهبی وجود ندارد. فراتر از این ، به نظر آدلر همه جنبش های انقلابی توده ای عنصری "مذهبی" در خود دارند که همان موعود گرایی است و هر حزبی که این عنصر را از دست بدهد ، علی رغم همه عبارت پردازی های انقلابی ، در دوره های بحرانی شکست می خورد. به نظر آدلر رویکرد حزب سوسیال دموکرات آلمان در اوت ١٩١٤ یادآور هولناک همین حقیقت بود. او می گفت ، مارکسیسم تئوری علمی تکامل اجتماعی است ؛ اما این به معنای آن نیست که "عامل ذهنی" که مارکسیسم به آن معترف است ، از کارکردن باز می ماند. دانش مربوط به پیدایش ضروری سوسیالیسم ، نمی تواند جای باور به سوسیالیسم را بگیرد ؛ زیرا پیدایش ضروری تنها از طریق همین باور معنا پیدا می کند.
مک للان سه نکته مهم را در باره نظر آدلر یادآوری می کند. اول این که او مفهوم محدودی از مذهب را در مدّ نظر دارد و غالباً مذهب را به حد اخلاق کاهش می دهد و حداکثر ، مذهب را ، مانند شلایرماخر ، عبارت از یک احساس وابستگی مبهم به چیزی بزرگ تر می داند. دوم این که آدلر در پی نشان دادن رابطه ای میان مارکسیسم و مذهب نیست ، بلکه می خواهد نشان بدهد که حوزه های عمل کرد آنها چنان از هم جدا است که ضرورتاً قابل جمع هستند. سوم این که او چنان تفسیری از تزهای مارکس در باره فوئرباخ و نیز آنتی دورینگ انگلس به دست می دهد که آنها را نوعی مارکسیسم ( جامعه شناسانه ) در مقابل ماتریالیسم ( فلسفی) پلخانف قرار بدهد. زیرا  می خواهد مارکسیسم را به علم تجربی جامعه کاهش بدهد. در واقع ، او در مورد مارکسیسم نیز مانند مورد مذهب ، مفهوم محدودی را در مد نظر دارد. (مک للان ، ص ٨٩– ٨٤ ).
اوتو باوئر ، نظریه پرداز دیگر مارکسیسم اتریشی نیز در سال ١٩٢٧ در کتابی با عنوان " سوسیال دموکراسی ، مذهب و کلیسا" رابطه سوسیالیسم و مذهب را به تفصیل مورد بررسی قرار داده است. در این بررسی ، باوئر می کوشد نشان بدهد که سوسیالیسم و مذهب غیر قابل جمع نیستند. و این کار را با جدا کردن کلیسا و سلسله مراتب و سیاست های آن از باورهای مذهبی مردم عادی آغاز می کند. با استناد به گفته مارکس در مانیفست کمونیست ، باوئر مذهب را ابزار کنترل اجتماعی بورژوایی معرفی می کند و می گوید اندیشمندان برجسته بورژوازی در دوران روشنگری مخالف مذهب بودند ؛ اما حالا که آنها در جایگاه طبقه مسلط قرار دارند ، می گویند "مذهبِ توده ها باید حفظ شود". به همین منظور ، آنها حتی شناخت شناسی کانت را احیا کرده اند و علم را به حوزه پدیده های قابل مشاهده محدود می کنند تا فضایی برای مذهب باز کنند. هرچند با پیشرفت علم ، بورژوازی غیر مذهبی شده ، ولی نقش سنتی مذهب در میان پرولتاریا از طریق سرمایه داری ، تقویت شده است. حالا قدرت های اجتماعی همان طور برای توده زحمتکشان ناشناخته و کنترل ناپذیر شده اند که پیشتر نیروهای هولناک طبیعی برای بشر ترساننده و کنترل ناپذیر بودند. بنابراین ، همان طور که مارکس می گوید ، مذهب افیون مردم است. اما مذهب همیشه و همه جا ضرورتاً در کنار ارتجاع نبوده است و در دوره های تاریخی مختلف هر طبقه ای روایتی خاص خود از مسیحیت را پرداخته است. باوئر از این مقدمات نتیجه می گیرد که " مذهب تا زمانی افیون مردم است که مردم سلطه سرمایه داری را بدون جنگیدن علیه آن تحمل می کنند ؛ اما مذهب ایدئولوژی نخستین و ابتدایی ترین شورش های پرولتاریا را نیز شکل داده است".او می گوید مذهبِ "حقیقی" تقریباً به طور انحصاری در میان پرولتاریا پایه دارد و بورژوازی تنها در زمینه های اجتماعی مذهبی است. مذهب به عنوان "آه مظلومان" هنگامی پذیرفتنی است که به وسیله طبقات زحمتکش به کار بسته شود ؛ اما هنگامی که به وسیله اسقف های انگل صفت به کار گرفته می شود ، قطعاً پذیرفتنی نیست.
باوئر ضمن استناد گسترده به مارکس و آنتی دورینگِ انگلس در باره کارکرد مذهب در جامعه طبقاتی ، نظر آنها را در باره از بین رفتن آن در جامعه سوسیالیستی زیر سؤال می برد. او می گوید انسان جامعه سوسیالیستی مسلماً از پندارهای مذهبی عامیانه ای که ریشه در مصیبت های جامعه طبقاتی دارند ، آزاد خواهد شد ؛ اما جامعه سوسیالیستی ، فرهنگی بسیار رنگارنگ ، با فردیتی قوی خواهد داشت و بنابراین ، مذهب در معنای فلسفی آن ، آیا نمی تواند در چنین جامعه ای شکوفا بشود؟ البته او خود جواب مثبت به این سؤال نمی دهد ولی یادآوری می کند که پاسخ آدلر به آن مثبت است. باوئر می گوید ، همان طور که مارکس گفته است ، کلیسا مسائل دنیوی را به مسائل کلامی تبدیل می کند و پیکار طبقاتی میان پرولتاریا و بورژوازی را پیکار میان مسیحیان و خدانشناسان می نمایاند. در مقابل ، سوسیال دموکراسی باید مسائل کلامی را به مسائل دنیوی برگرداند و تلاش نماید مذهب را به یک مسأله غیرحزبی و شخصی تبدیل کند. زیرا سوسیال دموکراسی علی رغم منشأ آزاد اندیشانه اش ، بدون شکل دادن به بلوکی که ، دست کم ، بخشی از کارگران ، خرده بورژوازی و دهقانان مذهبی را دربر داشته باشد ، نمی تواند قدرت بگیرد. او در اثبات درستی چنین سیاستی دو دلیل می آورد: اول این که از دیدگاه ماتریالیسم تاریخی روشن است که مذهب مدتها دوام خواهد آورد و در این فاصله وظیفه حزب این است که کل طبقه کارگر را متحد سازد و به ملاحظات فلسفی اولویت ندهد. دوم این که  ماتریالیسم فلسفی کاهش گرایانه ای که از علوم طبیعی گرفته شده ، ضرورتاً جزئی از مارکسیسم نیست. همان طور که پزشکان و زیست شناسان ضمن هم رائی در اصول حرفه ای شان ، می توانند در باره معنای جهان اختلاف نظر داشته باشند ؛ چرا مارکسیست ها نتوانند در عین توافق در باره تکامل جامعه انسانی ، نظرات متفاوتی در باره منشأ و معنای جهان داشته باشند؟ پلخانف و لنین ماتریالیسم برگرفته از علوم طبیعی را به جزئی از جهان بینی خود تبدیل کرده اند. اما فریدریش آدلر گرچه یک ماتریالیست تاریخی واقعی است ، بر پایه کارهای ماخ راه دیگری برگزیده و منکر این است که مارکسیسم به طور ذاتی نفی کننده خدا است ؛ و ماکس آدلر برپایه نظرات کانت به همان نتیجه رسیده است. باوئر می گوید ، نمی خواهد داوری کند که کدام یک از این جهان بینی ها درست است ؛ بلکه می خواهد نشان بدهد که طرفداران سوسیالیسم علمی مانند اینها می توانند جهان بینی مبتنی بر ماتریالیسم ضدمذهبی ، پوزیتویسم بی تفاوت نسبت به مذهب ، یا ایده آلیسم انتقادی مذهبی داشته باشند. باوئر معتقد است که هرچند وجود سازمان آزاد اندیشانه در درون حزب ضروری است ، ولی این سازمان نباید نگرش های خود را بر کل حزب تحمیل کند. او می گوید ، تبلیغات ضدمذهبی به عنوان یک هدف سیاسی مقدم ، یک اندیشه قدیمی لیبرالی است که متأسفانه به وسیله بلشویک ها احیاء شده است ؛ زیرا آنها نمی خواهند بپذیرند که مذهب یک مسأله خصوصی است. او می گوید بلشویک ها به این دلیل می توانند فقط غیر مذهبی ها را عضوگیری کنند که حزب شان یک حزب پیشاهنگ است و نه حزب کل طبقه کارگر. اما چنین سیاستی برای کشورهای سرمایه داری پیشرفته غرب مناسب نیست.   
 ت- مارکسیسم روسی : از اول در مقایسه با همه جریان های مارکسیسم در اورپا ، موضع ضد مذهبی تندتری داشت. و این ( همان طور که مک للان یادآوری می کند ) بیش از هر چیز دیگر ، به خاطر مذهبی بود که در مقابل اش قرار داشت. مسیحیت اورتدوکس از آغاز با قدرت سیاسی درهم تنیده بود و کنستانتین ( بنیان گذار روم شرقی یا بیزانس و نخستین امپراتور روم که به مسیحیت گروید ) رئیس کلیسا نیز محسوب می شد. کلیساهای مختلف اورتدوکس همه کلیساهای ملی بودند و همیشه خود را با سیاست های دولت های مربوطه شان انطباق می دادند. این گرایش در کلیسای اورتدوکس روسیه با اصلاحات پتر اول در اوایل قرن هژدهم چنان تقویت شد که گاهی حتی افراد غیر روحانی از طرف تزارها برای اداره کلیسا تعیین می شدند ، کلیسا صرفاً بخشی از دستگاه دولت محسوب می شد و اراده پادشاه اراده خدا تلقی می گردید. و این علت اصلی بیگانه شدن لایه های تحصیل کرده روسیه از کلیسا بود. در سراسر قرن نوزدهم ، روشنفکران روسیه کلیسای اورتدوکس را همچون دژ اصلی ارتجاع فئودالی می نگریستند. مارکسیست های روسیه گرچه غالباً تحت تأثیر سوسیال دموکراسی آلمان قرار داشتند ؛ ولی وقتی پای مذهب به میان می آمد ، سیاست سوسیال دموکرات های آلمانی را نادیده می گرفتند و ماتریالیسم دانشنامه نویسان قرن هژدهم فرانسه را جذاب تر می یافتند (مک للان ، ص ٩٢ – ٩٠ ).
گئورگی پلخانف که "پدر مارکسیسم روسی " محسوب می شود ، دانش و ایمان را در تقابل با یک دیگر می دید و به تبعیت از انگلس ، بر دوگانگی ماتریالیسم و ایده آلیسم در تمام طول تاریخ فلسفه تأکید می ورزید ؛ با نتیجه گیری از انسان شناسی تایلور ، منشأ ایده آلیسم را در آنی میسم مذاهب اولیه می دید ؛ و به پیروی از اوگوست کنت و پوزیتویست های بعدی ، مذهب را متعلق به مرحله تاریخی پائین تری در تکامل فکری انسان می دانست. از نظر پلخانف "بینش سوسیالیستی پیگیر در ناهمخوانی مطلق با مذهب قرار دارد". بنابراین ، او مخالف سوسیال دموکرات های آلمانی بود  که مذهب را مسأله ای خصوصی تلقی می کردند: " سوسیالیسم علمی مدرن ، مذهب را به عنوان محصول بینشی اشتباه آمیز در باره طبیعت و جامعه رد می کند و آن را هم چون مانعی بر سر راه تکامل همه جانبه پرولتاریا محکوم می سازد. ما حق نداریم درهای سازمان مان را به روی کسی که به باورهای مذهبی آلوده است ، ببندیم ؛ اما باید هر چه از دست مان بر می آید ( البته با سلاح معنوی) انجام بدهیم تا آن ایمان را در او از بین ببریم یا دست کم رفیق مذهبی مان را از اشاعه پیشداوری های مذهبی در میان کارگران باز داریم" ( پلخانف ، "یاداشت هایی بر کتاب فوئرباخ ِ انگلس" ). پلخانف می پذیرفت که ماتریالیسم تاریخی ضرورتاً نافی اعتقاد به مذهب نیست ؛ بنابراین سعی می کرد به کمک ماتریالیسم فلسفی ( یا ماتریالیسم دیالکتیک ) این خلاء را پر کند و راه رخنه مذهب در جنبش طبقه کارگر را ببندد. مک للان می گوید ، پلخانف که بیشتر به فلسفه توجه داشت تا به تاریخ ، سعی کرد ماتریالیسم دیالکتیک را از انگلس بگیرد ، اما در باره رابطه سوسیالیسم و مسیحیت از او و جانشینان سوسیال دموکرات اش در آلمان پیروی نکند.
لنین در حوزه مسائل فلسفی و در رابطه با مذهب شدیداً تحت تأثیر پلخانف بود ؛  در اوایل علاقه ای به فلسفه یا تاریخ تطبیقی مذهب نداشت و مذهب را بیشتر از زاویه مسائل سیاسی مورد توجه قرار می داد.  به طور کلی نگرش لنین نسبت به مذهب خصمانه تر از نظر مارکس و انگلس بود ولی بیشتر تأکیدات ضد کلیسایی داشت تا بی خدایی. محور اصلی نظر لنین در باره مذهب چنین است: "مذهب یکی از اشکال ستم معنوی است که همه جا به سنگینی بر توده های مردم که زیر بار کار بی وقفه برای دیگران وزیر بار نیاز و تنهایی کمر خم کرده اند، فشار می آورد. درماندگی طبقات بهره ده در مبارزات شان علیه بهره کشان ، به طور گریز ناپذیر ، همان گونه باور به زندگی ِ بهتر بعد از مرگ را به بار می آورد که ناتوانی انسان ابتدایی در مبارزه با طبیعت ، باور به خدایان ، شیاطین ، معجزات و مانند آنها را در ذهن او به وجود می آورد. مذهب به آنهایی که زحمت می کشند و تمام عمرشان را در فلاکت زندگی می کنند ، می آموزد که تا در این دنیا هستند ، سر به راه و بردبار بمانند و به امید پاداش آسمانی خوش باشند. اما به آنهایی که با کار دیگران زندگی می کنند ، می آموزد که تا در این دنیا هستند ، خیرات نمایند و به این ترتیب ، راه بسیار ارزانی پیش پای شان می گذارد تا تمام موجودیت بهره کشانه شان را توجیه کنند و به بهایی اندک ، بلیطی برای خوشی در بهشت به دست بیاورند. مذهب افیونی برای مردم است. مذهب وسیله ای است برای مستی روحی که بردگان سرمایه تصویر انسانی خود ، یعنی خواست شان برای یک زندگی شایسته انسان ، را در آن غرق کنند". لنین در ادامه می گوید ، ولی پرولتاریای جدید ، در اثر کار در کارخانه های بزرگ و زندگی شهری ، به طور فزاینده خود را از خرافات مذهبی رها می سازد: " پرولتاریای امروز جانب سوسیالیسم را می گیرد که علم را در جنگ با ابهام مذهب به کار گرفته است و با پیوند دادن کارگران به همدیگر در مبارزه  ای نقد برای زندگی بهتر در روی زمین ، آنها را از باور به زندگی بعد از مرگ آزاد می سازد"( لنین ، مقاله "سوسیالیسم و مذهب" ، دسامبر ١٩٠٥ ).
در همان جا لنین می گوید ، سوسیالیست ها مذهب را یک امر خصوصی می دانند ؛ اما یادآوری می کند که معنای این حرف باید به دقت روشن شود تا بدفهمی به وجود نیاید. ما می گوئیم مذهب در رابطه با دولت یک امر خصوصی است و به این وسیله جدایی کامل کلیسا از دولت را می خواهیم تا  همه در داشتن هرنوع اعتقاد مذهبی یا بی خدایی مطلقاً آزاد باشند. اما مذهب در رابطه با حزب ما به هیچ وجه نمی تواند یک امر خصوصی باشد: "حزب ما اجتماع مبارزان دارای آگاهی طبقاتی پیشرفته برای رهایی طبقه کارگر هستند. چنین اجتماعی نمی تواند و نباید به نبودِ آگاهی طبقاتی ، نادانی یا تاریک اندیشی در شکل اعتقادات مذهبی بی تفاوت باشد". با این همه او مخالفِ آوردن ماتریالیسم و بی خدایی در برنامه حزب است و مبارزه با خرافات مذهبی را در تبلیغات حزبی کافی میداند. و دلیل او هم این است که مسأله مذهب نباید بدون ارتباط با مبارزه طبقاتی به میان کشیده شود. در جامعه ای که توده کارگران از ستم بی پایان رنج میبرند ، احمقانه است فکر کنیم که خرافات مذهبی را فقط با تبلیغات بتوان از میان برد. اگر کارگران در متن مبارزات خودشان علیه نیروهای تاریک سرمایه داری به روشنایی دست نیابند ، هیچ تبلیغاتی نخواهد توانست آنها را به روشنایی برساند. "وحدت در مبارزه واقعاً انقلابی طبقه ستم دیده برای ایجاد بهشت در روی زمین ، برای ما مهم تر است از وحدت نظر پرولتری در باره بهشت در آسمان".
باز همان جا لنین می گوید ، مبارزه برای جدایی کلیسا از دولت ، حتی از حمایت عناصر ناراضی درون کلیسا برخوردار خواهد بود که سوسیالیست ها نیز باید از مبارزات این "اعضای صادق و صمیمی روحانیت" پشتیبانی کنند و آنها را وادارند که در خواستِ آزادی روی حرف شان بیایستند و خواهان قطع هرنوع رابطه میان مذهب وپلیس بشوند. لنین هم چنین فکر می کند طرح شعار جدایی دولت از کلیسا برای بیداری سیاسی دهقانان تهیدست و اقلیت های مذهبی که زیر فشار دولت و کلیسای اورتدوکس قرار دارند ، و البته جلب آنها به طرف سوسیال دموکراسی اهمیت دارد و( در مقاله "خطاب به تهیدستان روستایی" ، مارس ١٩٠٣ ) تأکید می کند که: "هیچ مقامی حتی حق سؤال کردن در باره مذهب کسی را نباید داشته باشد. این موضوعی است که به وجدان افراد مربوط است وکسی حق مداخله در آن را ندارد. همه مذاهب و همه کلیساها باید در برابر قانون از منزلت مساوی برخوردار باشند".
اما لنین بعد از شکست انقلاب ١٩٠٥ ، علی رغم میل خود ناگزیر شد مذهب را نه تنها از لحاظ عملی ، بلکه همچنین به لحاظ تئوریک نیز مورد توجه بیشتری قرار بدهد. زیرا انقلاب و شکستِ آن موجی از توجه به مذهب و ایده آلیسم را در میان روشنفکران روسیه دامن زد. بعضی از محافل فلسفی کوشیدند میان کلیسای اورتدوکس و روشنفکران نزدیکی ایجاد کنند. مثلاً سرگی بولگاکف ضمن حمله به سوسیالیست های معاصر ، کوشید با طرح مجدد اندیشه داستایوسکی ( که مسیحیتِ اورتدوکس "سوسیالیسم روسی ماست" ) به کمک اصول سوسیالیستی ، کلیسا را سرزنده سازد. یا نیکلای بردایف که یک لیبرتارین ( اختیار گرای) افراطی بود ، کوشید یک نوع آنارشیسم مسیحی انقلابی به وجود بیاورد. این موج بعضی از روشنفکران بلشویک را هم گرفت. تا آن موقع لنین معتقد بود که مارکسیسم نیازی به فلسفه ندارد وحزب نیاید خط فلسفی خاصی داشته باشد. اما در سال های ١٩٠٨ و ١٩٠٩ برای مقابله با "بلشویک های چپ" به رهبری آلکساندر بوگدانف که به فلسفه ماخ گرائیده بودند و به لحاظ سیاسی نیز مخالف شرکت در انتخابات دومای سوم بودند ؛ ناگزیر شد از سنت ماتریالیستی حزب دفاع کند. محصول این مبارزه فکری کتاب "ماتریالیسم و آمپریوکریتسیسم" است که هر نوع ایده آلیسم فلسفی را به عنوان جاده صاف کن خرافات مذهبی رد می کند و به ویژه حمله را روی نظریه شناخت ایده آلیسم ذهنی متمرکز می سازد و می خواهد نشان بدهد که  نظریه ماخیست ها جز تکرار تزهای جرج برکلی (فیلسوف انگلیسی قرن هژدهم ) چیز دیگری نیست. در اینجا او از ماتریالیسم دانشنامه نویسان قرن هژدهم و حتی از ماتریالیسم ارنست هکل به گرمی ستایش می کند. او هر نوع تردید در ماتریالیسم را به شدت می کوبد و حتی آگنوستسیسم (ندانم گرایی) را که انگلس "ماتریالیسم شرمگین" اش می نامید ، "ایده آلسیم شرمگین" معرفی می کند. و البته آماج سیاسی حمله لنین در اینجا بوگدانف و "خداسازان" بلشویک هستند.
بر خلاف "خدا جویان" که می خواستند به کمک اندیشه های سوسیالیستی مذهب را احیاء کنند ؛ "خدا سازان" اعضای حزب بودند که می کوشیدند سوسیالیسم را منزلت مذهب ببخشند تا آن را برای کارگران جذاب تر سازند. لوناچارسکی ، گورکی و بازارف از چهره های معروف "خداسازان" بلشویک بودند. آنها به پیروی از نمونه هایی مانند "مذهب انسانیتِ " اوگوست کنت ، نقد فوئرباخ از مسیحیت و شیوه دیتسگین می خواستند به بی خدایی شان رنگ مذهبی بدهند و بینش خود در باره پیشرفت سوسیالیستی را هم ارز "خداسازی" معرفی کنند. لوناچارسکی در کتابی دو جلدی به نام "سوسیالیسم و مذهب" ( در سال ١٩٠٨ ) سوسیالیسم مارکس را "پنجمین مذهب بزرگ" بعد از کیهان باوری ابتدایی ، فلوتونیسم ، یهودیت و مسیحیت ، نامید و نوشت "به جرأت می گویم که این فلسفه یک فلسفه مذهبی است... که درخشان ترین ، واقعی ترین و فعال ترین راه حل را برای مسائل نفرین شده خودآگاهی انسانی ... عرضه می کند" ( به نقل از مک للان ، ص ١٠١ ). لنین در ژوئن ١٩٠٩ با تصویب قطعنامه ای ار طرف فراکسیون بلشویک ، موضع "خدا سازان" را به عنوان یک نظر ارتجاعی رسماً محکوم کرد و ( در چند نوشته مانند "رویکرد حزب کارگران به مذهب" ، در مه ١٩٠٩ ؛ و دو نامه به ماکسیم گورکی ، در نوامبر ١٩١٣ ) نظر آنها را در ردیف نظرات تولستوی و "خدا جویان" قرار داد و تأکید کرد که اندیشه خدا همیشه اندیشه بردگی ، آن هم بدترین نوع بردگی ، یعنی بردگی بدون امید ، بوده است. در مجموع ، درگیری فکری لنین با "خداسازان" ، ضدیت او را نسبت به مذهب تندتر کرد.
بعد از انقلاب ١٩١٧ لنین نظر سوسیال دموکرات های آلمان را که مذهب را امری خصوصی تلقی می کردند ، زیر حمله گرفت و حتی نظر پلخانف را که مذهب خود به خود ، در نتیجه دگرگونی نگرش به جهان ، محو خواهد شد ، به شدت مورد انتقاد قرار داد و با گنجاندن بندی در برنامه جدید حزب در سال ١٩١٨ تأکید کرد که " حزب باید بکوشد پیوند میان طبقات بهره کش و سازمان های تبلیغاتی مذهبی را متلاشی کند و توده های زحمتکش را از پیشداوری های مذهبی واقعاً آزاد سازد؛ به این منظور ، حزب باید وسیع ترین تبلیغاتِ ممکن علمی ، آموزش و ضد مذهبی را سازمان بدهد". این فرمول در شرایطی که حزب و دولت در هم ادغام می شدند ، جز سرکوب مذهب معنای دیگری نمی توانست داشته باشد.
تروتسکی نیز که یکی از برجسته ترین نظریه پردازان مارکسیسم روسی بود ، در باره مذهب نظری چندان متفاوت با لنین و پلخانف نداشت. او مذهب را رقیب ایدئولوژیک اصلی مارکسیسم می دانست: "آسمان تنها موضع دارای استحکامات برای عملیات نظامی علیه ماتریالیسم دیالکتیک است". او که در سال های ٢ – ١٩٢١ رئیس "جامعه بی خدایان" در شوروی بود ، بر آشتی ناپذیری مذهب و مارکسیسم تأکید می ورزید: "ما بی خدایی را که عنصر جدایی ناپذیر نگرش ماتریالیستی به زندگی است ، شرط ضروری آموزش نظری انقلابیان می دانیم. آنهایی که به دنیای دیگری باور دارند ، قادر نیستند همه شور و شوق شان را روی دگرگون سازی این جهان متمرکز سازند". او "انقلابیان خام عضوگیری شده از شرق" را از این قاعده مستثنا می کرد و معتقد بود که نفی بی واسطه اسلام به عنوان شرط عضویت در حزب عملی نیست ( تروتسکی: "وظایف آموزش کمونیستی" ). تروتسکی معتقد بود که کلیسای اورتدوکس هرگز نتوانسته در آگاهی توده های مردم نفوذ عمیقی داشته باشد و بیشتر روی مراسم ومناسک تشریفاتی و عادات مذهبی افراد تکیه می کند و بنابراین سینما می تواند جای آن را بگیرد و نقش بسیار مؤثری در شکل دادن به فرهنگ جدید سوسیالیستی و غیر مذهبی بازی کند ( تروتسکی: "ودکا ، کلیسا و سینما" در مجموعه "فرهنگ و انقلاب" ). از نظر تروتسکی ، محو شدن مذهب فقط در جامعه سوسیالیستی کاملاً پیشرفته امکان پذیر خواهد شد.
بوخارین که یکی از تواناترین نظریه پردازان حزب بلشویک بود ، بیش از لنین و تروتسکی به بررسی مذهب علاقه نشان می داد.او در کتاب " ماتریالیسم تاریخی: یک سیستم جامعه شناسی" که در سال ١٩٢١ منتشر شد و مدت ها یکی از پرخواننده ترین کتاب های درسی کمونیستی بود ، برای توضیح کارکرد مذهب روی مفهوم "تعادل" متمرکز می شود و می گوید در درون جامعه تعادلی میان جامعه و طبیعت وجود دارد که دائماً به هم می خورد و دائماً باز برقرار می گردد. در روزگاران نخستین "نیاز به چیزی احساس می شد که بتواند همه این "دانش ها" و "خطاها" را باهم نگهدارد و تعادلی میان آنها به وجود بیاورد. مذهب و علم عمومی می بایست این اصل وحدت بخش را تأمین کند و پاسخی برای مجردترین و عمومی ترین پرسش ها فراهم آورد".
او نیز منشأ مذهب را با روح گرایی ( آنی میسم ) توضیح می دهد ، ولی برخلاف نظر انگلس و تایلور ، معتقد است که مفهوم روح بازتاب شکل اقتصادی معینی از جامعه است ، هنگامی که تقسیم کار از طریق جدایی پذیری در ساختار طایفه ، به کار اداری منجر گردید. آنگاه شیوه تولید به الگویی برای تفسیر همه مراحل وجود  به ویژه خودِ انسان تبدیل شد: " روح هدایت کننده بدن است و همان گونه بر آن برتری دارد که سازمان دهنده و مدیر بر مجری ساده برتری دارد... بقیه دنیا تماماً برهمین روال نگریسته می شود:  پشت هر چیزی ، انسان "روح" آن چیز را می بیند ؛ همه طبیعت با "روح" به جنب و جوش در می آید ... این روح گرایی  ضرورتاً به شکل گیری مذهب می انجامد که با پرستش نیاگان ، بزرگان و به طور کلی سرپرستان و سازمان گران طایفه آغاز می گردد". بوخارین برای این توضیح خود از کتاب هاینریش کونو و نیز از آثار ماکس وبر در باره مذاهب شرقی استفاده می کند ، بی آن که ضرورتاً تفسیر آنها را بپذیرد. او با استفاده از وبر ، می گوید میان ساختارهای مذهبی و ساختارهای اجتماعی خوانایی چشم گیری وجود دارد. و در توضیح این که چرا در سرمایه داری علی رغم پخش بودن قدرت سیاسی ، مذهب تک خدایی دوام می آورد ، می گوید اقتصاد سرمایه داری از یک سو با رابطه سلطه و سلطه پذیری مشخص می شود و از سوی دیگر با مناسبات مبادله غیر سازمان یافته. اگر پابرجا ماندن مذهب ناشی از رابطه اولی باشد ، کم رنگ بودن و غیر جسمانی بودن خدای امروزی منعکس کننده رابطه دومی است. بوخارین می گوید نظریه اش در باره مذهب را از بوگدانف گرفته است.
ث – مارکسیسم غربی :
 عنوانی است کلی برای شماری از نظریه پردازان مارکسیست که از دهه ١٩٢٠ به بعد در اورپای مرکزی وغربی نظریه های شان را مطرح کردند. غالب این افراد در مجموعه فکری – سیاسی واحدی قرار نمی گرفتند ، ولی شباهت های چندی باهم داشتند : آنها هم با مارکسیسم رسمی اتحاد شوروی و هم با رفرمیسم احزاب سوسیال دموکرات مرزبندی داشتند ؛ بیشتر روی مسائل فرهنگی و فلسفی متمرکز بودند ، و از جنبش سوسیالیستی برخاسته از پائین ، با تأکید بر دموکراسی فعال توده ای طرفداری می کردند. نظریه پردازان قرار داده شده زیر این عنوان غالباً به نقش اجتماعی و فرهنگی مذهب توجه بیشتری داشتند که به چند نفر از برجسته ترین آنها در این حوزه اشاره می کنم.
آنتونیو گرامشی یکی از بنیان گذاران اصلی حزب کمونیست ایتالیا بود. شهرت او به عنوان یک نظریه پرداز برجسته مارکسیست بیش از هر چیز مدیون "دفترهای زندان" اوست که در دوره اسارت ده ساله اش در زندان های فاشیسم نوشته شده اند. این نوشته ها به صورت یادداشت هایی هستند که در تدارک کار تئوریک بزرگی که او در نظر داشته ، تهیه شده اند و عمداً با زبانی خاص برای گریز از توجه زندانبانان. مهم ترین هدف گرامشی در این نوشته ها طرح مبانی استراتژی سوسیالیستی است و توجه او به مذهب نیز در همین راستاست.
در این نوشته ها ، نه تنها مذهب بلکه همچنین فلسفه ، علم و ایدئولوژی عمدتاً به لحاظ کارکرد اجتماعی آنها مورد توجه قرار می گیرند. و بنابراین همه آنها هم چون پدیده های توی هم رفته و در اثر گذاری روی هم ، نگریسته می شوند که هر چند حوزه های خاص خود را دارند ، ولی در متن زندگی اجتماعی ، جدا از هم و بی ارتباط باهم نیستند. و درست به همین دلیل ، وقتی در متن زندگی اجتماعی نگریسته می شوند ، هیچ کدام به صورت خالص وجود ندارند. برای درک روشن تری از نظر او ، کافی است چند ملاحظه او را در کنار هم قرار بدهیم:
١ - گرامشی در باره مذهب چنین می گوید: " توجه شود که مسأله مذهب نه در معنای اعتقادی بلکه در معنای دنیوی ِ وحدتِ ایمان میان دریافتی از جهان و هنجار رفتاری متناسب با آن در نظر گرفته شود. اما چرا این وحدت ایمان را «مذهب» بنامیم و نه «ایدئولوژی» یا حتی به صورتی سرراست «سیاست»؟ "
٢ - او سه عنصر بنیادی متمایز را در ایدئولوژی مورد تأکید قرار می دهد: عنصر نخست فلسفه است که به وسیله روشنفکران طبقه حاکم و معطوف به اعضای آن طبقه تولید می شود و سنگ بنای هر مجموعه ایدئولوژیک محسوب می گردد.عنصر دوم ، فهم همگانی است که "فلسفه غیر فیلسوفان" محسوب می شود و ویژگی بنیادی اش این است که دریافتی است ، حتی در مغز یک فرد ، تکه – پاره ، نا پیوسته و کم اهمیت ، در انطباق با موقعیت اجتماعی و فرهنگی توده هایی که فلسفه شان است. عنصر سوم ، فرهنگ عامه ( فولکولور ) است که اسم جمعی برای باورها ، نظرات و خرافات عامیانه است که نفوذشان را از طریق سنت کسب می کنند. گرامشی می گوید هرچند مذهب در هر سه عنصر ایدئولوژی نقش دارد ، ولی بنا به طبیعت خود به فهم همگانی و فرهنگ عامیانه نزدیک تر است تا به فلسفه ؛ زیرا این دو هستند که رسوب ایدئولوژیک مذهب را تأمین می کنند.
٣ – گرامشی می گوید ، هر مذهبی طیفی است از مذاهب مختلف و غالباً نا هم ساز ؛ مثلاً کاتولیسیسمی برای دهقانان وجود دارد ، کاتولیسیسمی برای خرده بورژوازی و کارگران شهری ، کاتولیسیسمی برای زنان و کاتولیسیسمی برای روشنفکران که خودش نیز گنگ و ناپیوسته است.
همان طور که از ملاحظات فوق می توان فهمید ، گرامشی معتقد است که سازمان یابی اکثریت محروم جامعه ، و فعال شدن آنها برای بزرگ ترین ابتکار تاریخی ، نه با نادیده گرفتن مذهب بلکه با فعال شدن عناصر اعتراض نهفته در آن امکان پذیر خواهد شد. البته این به معنای کنار آمدن با  تاریک اندیشی مذهبی نیست ؛ زیرا گرامشی "انقلابی کردن کل سیستم مناسبات فکری و اخلاقی"  جامعه را شرط لازم ابتکار تاریخی پرولتاریا می داند و "لائیسیسم" را یکی از شرایط لازم آن می بیند وحزب کمونیست را پایه ای برای "لائیسیسم مدرن" و "لائیک سازی کامل تمام جنبه های زندگی و تمام مناسبات عرفی" می نگرد. اما از نظر او کارگران به صورت توده منفعل و با گرویدن به آموزش های طلایی کمونیست ها ، به باز سازی جامعه بر نخواهند خاست ، بلکه از تمام مصالح فرهنگی مترقی دَم دست شان استفاده خواهند کرد. از نظر گرامشی ،  پیوند دیالکتیکی ِعالی ترین سطوح تئوری کمونیستی  با فهم همگانی و فرهنگ عامه  و درهم آمیزی فعال آنها شرط لازم برای شکل گیری جنبش سوسیالیستی واقعاً توده ای است. او حتی کلیسای کاتولیک را به خاطر تلاشش برای حفظ پیوند زدن عالی ترین سطح الهیات با مسیحیت فولکولوریک مردم مورد ستایش قرار می دهد و آن را تجربه آموزنده ای برای کمونیست ها می داند: "قدرت کلیسای کاتولیک در این واقعیت بوده و هنوز هم هست که وحدت اعتقادی توده افراد «مذهبی» را عمیقاً یک ضرورت می دانسته و تلاش کرده است سطوح فکری بالا را از جدا شدن از سطوح پائین تر بازدارد. کلیسای روم همیشه سرسختانه ترین مبارزه را برای جلوگیری از شکل گیری «رسمی» دو مذهب ، یعنی مذهب روشنفکران و مذهب مؤمنان عادی ، سازمان داده است". ( آنتونیو گرامشی: "گزیده دفترهای زندان" ، ترجمه انگلیسی ، ١٩٧١ ، بخش سوم ).
بعضی از متفکران مکتب فرانکفورت ، که بیش از حد مقبول در سنت کلاسیک مارکسیستی بر عناصر روبنایی تأکید داشته اند ، توجه ویژه ای به مذهب کرده اند. ماکس هورکهایمر مفهوم خدا را انتقادی ضمنی بر همه نظم های سیاسی و اجتماعی می داند: " مفهوم خدا برای زمانی دراز جایی بود که این اندیشه را زنده نگه می داشت که علاوه بر آن چه بیان عمل کردِ طبیعت و جامعه هستند ، هنجارهای دیگری هم وجود دارد. ناخشنودی از سرنوشت زمینی نیرومندترین انگیزه برای پذیرش یک هستی برین است. اگر عدالت با خدا به یاد می آید ، پس قرار نیست به همان میزان در جهان یافت شود. مذهب سندِ آرزوها ، تمایلات و اتهامات نسل های بی شمار است". به نظر او ، میراث مذهب ، اندیشه عدالت کامل است که هرچند واقعیت یابی آن در جهان شاید ناممکن باشد ، ولی هم چون بنیادی ثابت برای مخالفت با قدرت های موجود عمل کرده است. البته فراموش نباید کرد که هورکهایمر نیز مانند بسیاری از مارکسیست ها معتقد بود که مذهب در حال از بین رفتن است. ( به نقل از مک للان ، ص ١٢٥- ١٢٤ ).
والتر بنیامین که یکی از بزرگ ترین منتقدان ادبی و نظریه پردازان فرهنگی قرن بیستم به حساب می آید و پیوندهایی هم با مکتب فرانکفورت داشت ، بر ضرورت پیوند مارکسیسم و نوعی الهیات شورشی تأکید می ورزید. او معتقد بود که مارکسیسم بدون پیوند با نوعی مُنجی باوری ( مسیانیسم ) و تکیه بر مفهوم عدالت کامل ، می تواند به پوزیتویسم بغلتد و مورد سوء استفاده رفرمیسم قرار بگیرد. نمونه ای از این نظر او را می شود در "تزهایی در باره تاریخ" ( که به روایتی آخرین نوشته او قبل از خودکشی اش در فرار از دست عوامل نازی ها است ) مشاهده کرد: "١ - حکایت می کنند از عروسکی کوکی که چنان ساخته شده بود که می توانست به استادی شطرنج بازی کند ، و هر حرکت مهره های حریف را با حرکتی مناسب پاسخ گوید. عروسکی در جامه تُرکی با قلیانی در کنار ، رو در روی ِ صفحه شطرنجی گذارده بر میزی عریض. مجموعه منظمی از آینه ها این توهم را بر می انگیخت که این میز از همه سو شفاف است. حال آن که به واقع ، گوژپشتی ریزاندام که شطرنج بازی خبره بود درجوف عروسک می نشست و به یاری رشته ها دستان عروسک را هدایت می کرد. می توان نوعی قرینه فلسفی برای این دستگاه در ذهن متصور شد. عروسکی که نامش «ماتریالیسم تاریخی» است ، باید هماره برنده شود. او می تواند به سهولت همه حریفان را از میدان به در کند ، به شرط آن که از خدمات الهیات بهره جوید ، همان الهیاتی که چنان که می دانیم ، امروزه آب رفته است و باید از انظار کناره گیرد". و باز همانجا ، در قسمت دیگری چنین می گوید: " ١٢ - ... نه انسان یا انسان ها ، بلکه خودِ طبقه مبارز و ستمدیده مخزن معرفت تاریخی است. در اندیشه مارکس ، این طبقه در مقام آخرین طبقه به بند کشیده شده ، در مقام آن انتقام گیرنده ای ظاهر می شود که رسالت رهایی را ، به نام نسل های بی شمار پایمال شدگان، به انجام می رساند. این باور ، که برای مدتی کوتاه در گروه اسپارتاکیست ها ظهور و خیزشی دوباره یافت ، همواره از دید سوسیال دموکرات ها امری مردود بوده است. آنها عملاً موفق شدند طی سه دهه ، نام بلانکی را [از صفحات تاریخ] محو سازند ، هر چند که این نام همان شعار و آوای مبارزه جویانه ای بود که در [فضای تاریخی] قرن پیشین طنین افکنده بود. سوسیال دموکراسی صلاح دید نقش منجی ِ نسل های آینده را به طبقه کارگر واگذار کند ، تا از این طریق رگ و پی ِ عظیم ترین نیروی این طبقه بریده شود. تعلیم [ایفای] این نقش ، طبقه کارگر را واداشت تا هم حس نفرت و هم روح ایثار خویش را از یاد ببرد ، زیرا آنچه هر دو آنها را تغذیه می کند ، بیشتر تصویر نیاکان به بند کشیده شده است ، تا تصویر نوادگان رها شده از بند". ( ترجمه مراد فرهاد پور ).
لوسین گلدمن که شاگرد لوکاچ بود و عمیقاً تحت تأثیر اثر معروف او " تاریخ و آگاهی طبقاتی" قرار داشت ، یکی از معدود مارکسیست هایی است که تلاش زیادی کرده اند تا نشان بدهند که میان مارکسیسم و مذهب خویشاوندی عمیقی وجود دارد. او در کتاب "خدای پنهان" می کوشد با استفاده از دید تراژیک پاسکال و روش اشراقی او در رسیدن به ایمان به خدا ، اهمیت ایمان به امکان آزادی بشریت در اندیشه مارکسیستی را نشان بدهد. از نظر گلدمن ، ایمان پاسکال به "خدایی که وجودش را نمی توان اثبات کرد ، در حالی که وجود دارد... و زیستن به طور کامل و انحصاری برای این خدا که همیشه غایب است و همیشه حاضر" ؛ و پذیرش ریسک و "شرط بندی" روی این ایمان بود که او را از غلتیدن به ابهام و سازش باز می داشت. و همین نوع شرط بندی روی امکان آزادی بشریت و خطر کردن برای آن ، در اندیشه مارکسیستی نیز مطرح است و بنابراین بی آن که اعتقاد به خدا را قاچاقی وارد مارکسیسم کنیم ، می توانیم بگوئیم که مارکسیسم نیز یک نوع ایمان است و توجه به این جنبه از مارکسیسم برای سرزندگی آن اهمیت دارد.( کولاکوفسکی،جلد سوم،ص٣٤١– ٣٢٤).
ارنست بلوخ بیش از هر متفکر مارکسیست دیگری روی رابطه مذهب و مارکسیسم متمرکز بوده و بر ضرورت نوعی پیوند میان مذهبِ معترض و مارکسیسم تأکید کرده است. در واقع محور فعالیت های فکری او ( در یک دوره طولانی پنجاه ساله ١٩٧٠ – ١٩٢٠ ) روی همین مسأله متمرکز بود. از نظر بلوخ ، امید مهم ترین اصل زندگی انسانی است. تمام نوشته های مهم او ( از "روح آرمان شهر" یعنی نخستین نوشته مهم اش در ١٩١٨ گرفته تا کتاب اصلی او ، یعنی "اصل امید" که جلد سوم آن در ١٩٥٩ به پایان رسید ) بر مدار همین اصل می چرخند. او از یک طرف ، امید به رستگاری را در مذاهب مختلف و به ویژه در معاد شناسی مسیحی ، تجلی روح آرمان شهری می بیند ؛ و از طرف دیگر ، کمونیسم را تنها "آرمان شهر مشخص " می داند ؛ و بنابراین ، نتیجه می گیرد که بی خدایی مارکسیستی نمی تواند نفی ساده مذهب باشد ، بلکه ناگزیر است انسان گرایی فعالی باشد که "گنجینه امید" نهفته در مذهب را به دنیای واقعیت بیاورد. تصادفی نیست که بلوخ با تعبیر خاص خود می گوید ، خدا هنوز وجود ندارد ، اما وجود خواهد داشت. یا می گوید: مارکسیسم حقیقی مسیحیت حقیقی را جدی می گیرد. یا این که ، فقط یک بی خدا می تواند یک مسیحی خوب باشد. از نظر بلوخ ، تا زمانی که هنوز چیزی برای امید بستن وجود دارد ، نوعی باور مذهبی ، جزیی عادی از شرایط انسانی است. او تلاش الهیاتِ لیبرال برای حذف یا به حاشیه راندن معاد شناسی مسیحی و تعبیر اخلاقی از "موعظه بالای کوه" مسیح را به شدت مورد انتقاد قرار می دهد و تأکید می کند که "موعظه بالای کوه" در شرایط انتظار پایان قریب الوقوع جهان معنا می داشته و بنابراین ، از این نظر ، انجیل نه یک پیام اجتماعی یا اخلاقی ، بلکه پیام رستگاری اُخروی بوده است. توجه به دو نکته در نظرات بلوخ اهمیت دارد: نخست این که او خواهان رقیق کردن ماتریالیسم مارکسیستی  از طریق آمیختن آن با اعتقادات مذهبی نیست بلکه نقد ماتریالیستی مذهب را ضروری می داند ؛ دوم این که او همیشه بر عنصر اعتراض و امید در مذهب تأکید می کند و با مذهب تخدیر کننده و پاسدار نظم ( بهره کشانه ) به شدت مخالف است. به نظر او جنبش های مذهبی ارتدادی ِ شورشی مانند کاتارها ، هوسیت ها و آناباپتیست ها بودند که مسیحیت راستین را زنده نگهداشتند ، تصادفی نبوده که بلوخ ( در "توماس مونتسر ، همچون متکلم انقلاب" در ١٩٢١ ) با پرداختن به زندگی مونتسر ، به پیروی از انگلس ، روی بررسی یکی از این جنبش های مذهبی شورشی متمرکز شد. او حتی بزرگ ترین مرتد را در خودِ مسیح می بیند. ( بلوخ: "بی خدایی و مسیحیت" ، ١٩٧٢ ؛ مکللان ، ص ١٣٣ – ١٣٠ ؛ کولاکوفسکی ، جلد سوم،ص ٤٥٠ –٤٢١ ).
***
از نیمه دوم دهه ١٩٢٠ به بعد ، با شکل گیری سیستم استالینی و تحکیم سیستم حزب – دولت "کمونیستی" در اتحادشوروی ، ظاهراً مسأله مذهب با سرکوب آن حل شد. و بنابراین ، نظریه پردازان حزب – دولت ها هر چه در باره مذهب پرداختند ، جز رهنمودهای بوروکراتیک برای حل وفصل مسائل امنیتی مربوط به ناراضیان مذهبی ، ارزش دیگری نداشت. و سیاستی که در دولت شوروی در برخورد با مذهب شکل گرفت ، مانند خود این دولت الگویی شد برای همه نظام های "کمونیستی" که علی رغم همه تفاوت ها و اختلافات شان در حوزه های مختلف ، آن را الگویی بی همتا و تردید ناپذیر تلقی کردند. چکیده سیاست مزبور چنین بود: الف - پذیرش آزادی مذهب در حد حق افراد در داشتن اعتقادات مذهبی به عنوان یک امر خصوصی و نیز حق آنها در انجام عبادات و فرایض مذهبی در محدوده زندگی خصوصی ، به شرط رعایتِ قوانین دولتی. ب - ممنوعیت تبلیغات مذهبی. ج - آزادی تبلیغات ضدمذهبی و معمولاً سازمان دهی فعال آن از طرف دستگاه های حزب حاکم. تردیدی نمی توان داشت که اصل اول این سیاست جز یک تدبیر مصلحتی چیز دیگری نبود و به جرأت می توان گفت که آزادی مذهب در عمل چندان معنایی نداشت. زیرا اولاً افراد مذهبی نمی توانستند به مقامات حزبی برسند و به این ترتیب عملاً از حق انتخاب شدن به مسؤولیت های عمومی محروم می شدند ؛ ثانیاً انجام اعمال مذهبی در حدی و در حوزه هایی مجاز شمرده می شد که به صورت "تبلیغات" مذهبی در نیاید.
یک ارزیابی
مارکسیسم و تاریک اندیشی مذهبی :
 مخالفت مارکسیسم با مذهب قبل از هر چیز مخالفت با تاریک اندیشی و کارکرد ارتجاعی مذهب در جامعه انسانی است. همان طور که از نمونه های اشاره شده در بالا نیز می شود فهمید ، این مخالفت نقطه هم رایی همه جریان هایی است که به نحوی با سنت اندیشه مارکسیستی ارتباط پیدا می کنند. و این کاملاً طبیعی و گریز ناپذیر است. اندیشه ای که پیکار برای آزادی ، برابری و همبستگی همه افراد انسانی را دلیل وجودی خود می داند ، نمی تواند با نیروهایی که به نحوی از انحاء در مقابل این پیکار بزرگ می ایستند ، کنار بیاید. با هیچ توجیه فلسفی یا مصلحت تاکتیکی نمی شود و نباید این ضدیت را کم رنگ کرد. اما آیا هر باور مذهبی مساوی با تاریک اندیشی است؟ پاسخ این سؤال ، به نظر من ، قطعاً منفی است. کسی می تواند با همه تصورات ما از رهایی انسان و شرایط رسیدن به آن همراه شود و در عین حال اعتقادات مذهبی داشته باشد. این یک فرض انتزاعی نیست ؛ به تجربه می دانیم که چنین افرادی به فراوانی وجود دارند و حتی فراتر از فرض ما ، نه علیرغم اعتقادات مذهبی ، بلکه به دلیل همین اعتقادات شان با جنبش سوسیالیستی همراه شده اند. و این ما را ناگزیر می سازد که معیاری سنجش پذیر برای شناسایی تاریک اندیشی اجتماعی داشته باشیم. من فکر می کنم ساده ترین و در عین حال بهترین راه دست یابی به چنین معیاری این است که بگذاریم خودِ مخالفان سوسیالیسم خود را معرفی کنند. نیروی ارتجاعی و تاریک اندیش نیرویی است که در مقابل سوسیالیسم و هدف های آن می ایستد ، خواه مذهبی باشد یا ضد مذهبی. به تجربه تاکنونی می دانیم که دستگاه مذهب ( دست کم ) در همه مذاهب مسلط در جوامع مختلف ، در مقابل جنبش سوسیالیستی و همه جنبش های آزادی وبرابری خواهی قرار داشته اند. و این البته تصادفی نبوده است. زیرا دستگاه مذهب بدون مفهوم "مقدس" یعنی چیزی که غیر قابل بحث و چون و چرا اعلام می شود ، معنایی ندارد. اما صرف نظر از هر عقیده ای که در باره مفهوم "مقدس" داشته باشیم ، نمی توانیم نقش دستگاه مذهب را نادیده بگیریم که زیر پوشش حوزه مقدسات و به نام پاسداری از آن ، عملاً و گاهی رسماً خود را سخن گو ، رابط و مفسر حوزه مقدسات در میان افراد عادی معرفی می کند. به عبارت دیگر ، وظیفه اساسی و تخطی ناپذیر دستگاه مذهب ، گستراندن حوزه مقدسات به میان آدمیان و مقدس سازی گروهی از موجودات دوپا است. مثلاًَ همه دستگاه های مذاهب مسلط ، کهتری زن را نسبت به مرد یک قانون مقدس (یا الهی) تلقی می کنند و پاسداری از این قانون مقدس را وظیفه خود می دانند. آیا این جز غیر قابل بحث اعلام کردن نابرابری در میان انسان ها معنای دیگری می تواند داشته باشد؟
جالب این است که گاهی دستگاه مذهب این مقدس سازی را علی رغم نصّ مقدس مذهب مربوطه انجام می دهد. مثلاً بنا به متن صریح انجیل هایی که مقدس ترین سند کلیسای کاتولیک محسوب می شوند ، تولد و رستاخیز عیسای مسیح با معصومیت و تقدس دو زن پیوند خورده است. تولد او از مادرش مریم ، یعنی یک زن باکره ، نشانه اولوهیت او تلقی می شود ؛ و تنها شاهد زنده شدن و بر خاستن او از گور ، زن دیگری است به نام مریم مجدلیه ( یا ماگدلینا ) که از نزدیک ترین پیروان او بود. با این همه کلیسای کاتولیک هنوز هم حاضر نیست حق کشیش شدن زنان کاتولیک را بپذیرد ، با این استدلال عجیب که هیچ یک از حواریان دوازده گانه مسیح زن نبودند! مثالی دیگر: روحانیت همه شاخه های اسلام قرآن را مهم ترین سند مذهبی خود می دانند و حتی فراتر از آن ، همه کلمات آن را وحی از طرف خداوند تلقی می کنند.اما بنا به متن صریح همان قرآن ، مجازات "زنای محصنه" نه تنها سنگسار نیست ، بلکه حداکثر صد ضربه شلاق است. می گویم "حداکثر" به این دلیل ، که اگر شوهر شاهدی نداشته باشد که زنش را در حین هم خوابی با مرد دیگری دیده است و زن منکر ادعای شوهرش باشد ، آنها بعد از ادای سوگند ، برای همیشه از هم جدا می شوند ( مراجعه کنید به متن قرآن ، سوره نور ، آیه های ٢ تا ٩ ). اما دستگاه مذهبِ همه شاخه های اسلام ، علی رغم نص صریح قرآن ، با هم رأیی عجیبی ، سنگسار "زنای محصنه" را غیرقابل بحث می دانند! این نوع نمونه ها نشان می دهند که دستگاه مذهب خود را تنها داور محدوده حوزه مقدسات می داند. با اعتقاد به همین نقش بود که خمینی در فتوای معروف اش در باره ولایت مطلقه فقیه اعلام کرد که اگر لازم باشد ، می شود حتی نماز و روزه را به طور موقت تعطیل کرد.
 وجود مقدسات یا بایدها و نبایدهای غیرقابل بحث در یک جامعه ضرورتاً به اراده و وجود دستگاه مذهب بستگی ندارد ، بلکه برعکس ، دستگاه مذهب است که از مقدسات معتقدان یک مذهب آویزان می شود و گاهی علیرغم باورهای همان معتقدان می کوشد دایره شمول آنها را تغییر بدهد و "باید"ی را به "نباید" یا "نباید"ی را به "باید" تبدیل کند. بنابراین ، برخلاف تصور آنهایی که وجود دستگاه مذهب را برای حفظ ارزش های حیاتی بشری ضروری می بینند ، جامعه انسانی می تواند راه های بهتری برای حفظ ارزش های مثبت خود پیدا کند. مثلاً اجتناب از رابطه جنسی با خویشاوندان خیلی نزدیک در همه فرهنگ های انسانی عمومیت دارد و منشأ آن احتمالاً به دوره پیش از فرهنگ ، یعنی دوران تکامل بیولوژیک نوع انسانی تعلق دارد. به عبارت دیگر ، این یک تابو در سطح جهانی بوده است که علی رغم اختلافات مذاهب گوناگون و دشمنی های گاهی بسیار خونین میان آنها ، از طرف همه رعایت شده و تا آنجا که اطلاع داریم ، هیچ جریان ضد مذهبی نیز علیه آن برنخاسته است. ممکن است گفته شود که این پذیرش عمومی بدون تأئید آن از طریق مذاهب گوناگون حاصل نمی شد؛ که کاملاً درست است. اما می دانیم که با آمیزش فرهنگ های گوناگون ، هرچند بعضی از "باید" ها و "نباید" های مذاهب مختلف کم رنگ تر می شوند ، اما این تابو هم چنان دست نخورده باقی مانده ؛ نه صرفاً به دلیل این که نقطه توافق همه مذاهب و فرهنگ هاست ، بلکه بیش از همه به دلیل این که چیزی عمیق تر از حلال ها و حرام های مذاهب مختلف را بیان می کند. تصادفی نیست که با پیشرفت علوم طبیعی و توده ای تر شدن دست آوردهای آن ، دایره شمول اجتناب از ازدواج با خویشاوندان عملاً حتی گسترده تر هم می شود و گاهی بی توجه به سنت های مذهبی. مثلاً در میان مسلمانان ازدواج دختر عمو و پسر عمو امری بسیار رایج است و حتی در میان شیعیان ، الگوی زوج نمونه ، یعنی فاطمه وعلی ، معمولاً شاهدی بر مطلوب بودن این نوع ازدواج ها تلقی می شود. اما می دانیم که اکنون در ایران ، با افزایش آگاهی مردم از مخاطرات ازدواج های فامیلی ، این الگو به تدریج زیر سؤال قرار می گیرد و حتی جمهوری اسلامی که اصرار دارد نه تنها واجبات ، بلکه حتی مستحبات عصر شتر چرانی را نیز به اجرا بگذارد ، بنا به "مصلحت نظام" ناگزیر شده "اُسوۀ حسنه" بودن زوج نمونه را در این مورد یواشکی درز بگیرد.
البته بعضی ها همین بازی مذهب با مفهوم "مقدس" را مثبت می دانند. مثلاً امیل دورکیم و به طور کلی جامعه شناسان و انسان شناسان فونکسیونالیست ( مانند مالینوسکی و پارسونز ) این نقش مذهب را برای حفظ هم بستگی و هم آهنگی اجتماعی مفید و ضروری می دانند. اما ضعف چنین نگرشی این است که نظم مبتنی بر مفهوم مقدس را در مقابل هرج و مرج و قانون جنگل قرار می دهد ؛ گویی جز این دو راه دیگری وجود ندارد. این نگرش قرابت زیادی با نظریه محافظه کارانه معروف تامس هابس ، فیلسوف سلطنت طلب قرن هفدهم انگلیس دارد که در دوره انقلاب انگلیس انسان را طبیعتاً ، حیوانی گرگ صفت می نامید و به نام ضرورت اجتناب از قانون جنگل ، از سلطنت مطلقه دفاع می کرد. به خاطر همین قرابت است که تالکوت پارسونز "مسأله نظم" هابسی را "مسأله محوری جامعه شناسی"  می نامد.
چنین نگرشی خواه ناخواه به توجیه تاریک اندیشی ها، نابرابری های اجتماعی و خشونت های ناشی از آنها می انجامد. زیرا اولاً تاریک اندیشی مذهبی منشأ بسیاری از زورگویی ها و نابرابری ها در جامعه انسانی است. همان طور که در بالا اشاره کردم ، کافی است به عنوان یک نمونه سؤال کنیم که آیا تصادفی است که تقریباً همه مذاهب نهادی شده مخالف برابری اجتماعی زنان با مردان هستند؟ ثانیاً تمام تاریخ انسانی آکنده از خشونت ها و بی رحمی هایی است که توسط مذاهب مختلف دامن زده شده اند. شاید گفته شود که اعتقادات مذهبی پوشش و بهانه این نوع جنگ ها و خشونت ها بوده اند ، نه علت آنها. آری ، ولی نمی شود انکار کرد که اعتقادات مذهبی با دادن پوشش مقدس به بسیاری از جنگ ها و خون ریزی ها ، بر خشونت و توحش های آنها افزوده اند. بی تردید هر مذهبی در میان پیروان خود هم بستگی ایجاد می کند ؛ اما همین ایجاد همبستگی میان "خودی"ها همراه است با دشمنی و نفرت نسبت به "دیگران" که "مقدس" های آنها را قبول ندارند. در واقع بخش اعظم خون ریزی های مذهبی تاکنونی میان معتقدان مذاهب رقیب بوده است ، نه بین مذهبی ها و غیرمذهبی ها. فراموش نکنیم که در غالب جنگ ها و خشونت های مذهبی ، طرف مقابل یا "دشمن" ، به فرقه مذهبی هم جوار و خویشاوند تعلق داشته است. مثلاً در بطن خودِ اورپای "متمدن" جنگ ها و قتل عام هایی که در گذشته از طرف فرقه های مختلف مسیحی علیه هم راه افتاده ، در شمار خونین ترین جنگ های اورپائیان بوده است. در "جنگ های سی ساله" که در نیمه اول قرن هفدهم ( از ١٦١٨ تا ١٦٤٨ ) میان کاتولیک ها و پروتستان ها جریان داشت و تقریباً همه قدرت های اورپایی در آن درگیر شدند ، حدود دو- سوم جمعیت پاره ای از ایالت های آلمانی نابود شدند. فرقه های مختلف اسلامی نیز همین نوع جنگ ها و قتل عام ها را علیه یک دیگر به راه انداخته اند. رشته طولانی "جنگ های صلیبی" که دست کم در ٩ دور خونین و در فاصله ١٢٧٢ – ١۰٩٥ سازمان داده شد و بخش بزرگی از آبادترین مناطق دنیای آن روز را به خاک و خون کشید ، میان مسیحیان و مسلمانان روی داد ، یعنی پیروان دو مذهب ابراهیمی. در حال حاضر نیز شاهدیم که چگونه بنیاد گرایی های مذهبی مختلف ، در کنار ناسیونالیزم های افراطی و گاه در آمیختگی با آنها ، کار سازمان دهندگان آدم خواری های بزرگ امروزی را تسهیل و توجیه می کنند.
ثالثاً استدلال فونکسیونالیست ها برپایه یک فرض ضمنی بنا شده که کاملاً نادرست است و نادیده گرفتن آن بسیار خطرناک: آنها عملاً و گاهی با صراحت ، جامعه انسانی را یک جمع ارگانیک تصویر می کنند مثلاً  نظریه امیل دورکیم در باره مذهب ( که در اثر اصلی او در این باره ، به نام "اشکال ابتدایی زندگی مذهبی" بیان شده) بر پایه مطالعات انسان شناسی در مورد بومیان استرالیا بنا شده است ؛ در حالی که تعمیم آنها به جوامع طبقاتی کاملاً گمراه کننده است. در دوران سرمایه داری ، با توجه به وجود طبقات و تضادهای طبقاتی ، مهاجرت ها و آمیزش های فرهنگی ، نه تنها جامعه تک مذهبی پدیده نادری است ، بلکه حتی در میان پیروان یک مذهب واحد نیز برداشتی واحد از مسلمات همان مذهب عملاً ناممکن است. در واقع برخلاف ادعای سموئیل هانتینگتون که با مترادف کردن "تمدن" با "مذهب" ، تز "جنگ تمدن ها" را مطرح کرد ، در دنیای امروز ، به قول دیتر زنگهاس ، با "جنگ درون تمدن ها" روبرو هستیم (  زنگهاس: "جنگ درون تمدن ها" ، ترجمه انگلیسی ،٢٠٠٢ ). در چنین دنیایی تأکید مارکسیسم بر ضرورت مبارزه با تاریک اندیشی مذهبی بیش از پیش اهمیت پیدا می کند. حقیقت این است که هم بستگی آگاهانه برای آزادی ، برابری و هم بستگی عمومی انسانی در میان اکثریت محروم جوامع امروزی ، بدون مبارزه بی امان علیه تاریک اندیشی های گوناگون اجتماعی ، هدفی دست نیافتنی خواهد ماند. و حتی فراتر از این ، هم بستگی مؤثر اکثریت زحمتکش و محروم با هم بستگی فعال مذهبی و ناسیونالیستی غیر قابل جمع است و شکل گیری و دوام اولی ( دست کم )به حد معینی از کم رنگ شدن دومی بستگی دارد.    
باید توجه داشت که هر دستگاه مذهب ( مخصوصاً هنگامی که پاسدار مذهب مسلط یا قدرتمند در یک جامعه باشد ) از آنجا که متولی حوزه مقدسات محسوب می شود ، یعنی در حساس ترین حوزه های زندگی مردم اعمال نفوذ می کند ، بخشی از ساختار قدرت محسوب می شود. روحانیتِ مذهب مسلط در هر جامعه طبقاتی ، خواه جزئی از طبقه حاکم باشد ، خواه در ائتلاف و هم سویی مستقیم یا غیر مستقیم با آن ، شاخه ای از پاسداران بهره کشی طبقاتی ، یا به قول لویی آلتوسر ، یکی از دستگاه های ایدئولوژیک دولت است. در اینجا مذهب دیگر فقط "افیون مردم" یا وسیله تسلی آنها نیست ، بلکه وسیله ای برای کنترل اجتماعی طبقات فرودست هم هست. توجه به این نقش مذهب البته مختص مارکسیسم نیست ، جریان های دیگر جامعه شناسی نیز منکر این نقش نیستند ، اما طبیعی است که بنا به نگرش اجتماعی شان ، ضرورتاً موضعی انتقادی در قبال آن ندارند. (نگاه کنید به برایان ترنر: "مذهب و تئوری آجتماعی" ، ١٩٩١ ، ص ١٣٣ – ١۰٩).   
ماتریالیسم مارکسیستی و سوسیالیسم :
 اندیشه مارکسیستی بنحو همه جانبه ای با ماتریالیسم درهم تنیده شده است. به نظر من ، این یکی از درخشان ترین جنبه های سنت مارکسیستی است که البته  در دو – سه دهه گذشته ، حتی از طرف بعضی جریان های چپ مورد انتقاد قرار گرفته است. اما تقریباً در همه این انتقادات ، ملاحظات ومصلحت های سیاسی ، حساسیت به متد علمی و تیزی تحلیل را به حاشیه می رانند. در اهمیت حیاتی ملاحظات سیاسی برای مارکسیسم تردیدی نمی توان داشت ، چرا که مشغله اصلی آن دگرگون کردن جهان است. اما همین دگرگون سازی فاعلی آزاد می طلبد ؛ فاعلی که به هیچ تقدیری گردن نگذارد و پیش هیچ قدرتی زانو نزند و دست بر سینه نیایستد.فراموش نباید کرد که ماتریالیسم مارکسیستی یک ماتریالیسم اجتماعی است. بی خدایی مارکس با تأکید بر خدایی یا ( بهتر بگوئیم ) خداگونگی انسان شروع می شود: " بنیاد نقد غیر مذهبی چنین است: انسان مذهب را می سازد ، مذهب انسان را نمی سازد". در اینجا منظور از "انسان" ، نوع ِ انسان است و نه انسان فردی که در مقابل فرد دیگری قرار داده شده است. بی خدایی مارکسیستی چیزی نیست جز انسان گرایی فعال و پر شور. نسب نامه بی خدایی مارکس را نه در فردگرایی بورژوایی ، بلکه دقیقاً در مقابله با آن باید جُست. نسبِ این بی خدایی از طریق ماتریالیسم فوئرباخ به مونیسم ( یا می توانید بگوئید ، پان ته یسم ) اسپینوزا می رسد. اسپینوزا بود که گفت: "انسان برای انسان خداست". کافی است این کلام او را با گفته به همین اندازه معروفِ فیلسوف ماتریالیست هم عصرش ، هابس ( که گفته است: "انسان برای انسان گرگ است" ) مقایسه کنید تا معلوم شود ماتریالیسم مارکس کجا را نشانه می گیرد. هدف ماتریالیسم مارکس پی افکندن شورش اجتماعی علیه همه قدرت های زورگوی تحمیل شده بر گرده انسان است. افزودن "دستور مطلق" کانتی یا "نگرش تراژیک" پاسکالی به این ماتریالیسم آن را تقویت نمی کند، از نفس می اندازد.  نه به دلیل این که این ماتریالیسم اخلاقی نداشته باشد ، بلکه به این دلیل که می خواهد تبارشناسی اخلاق جامعه طبقاتی را به زیر آفتاب بکشاند. وقتی کانت از "این آسمان پر ستاره در بالای سرم و از این قانون اخلاقی در درون سینه ام" صحبت می کند ، برای محکم تر کردن پایه های اخلاق مورد نظر خود ، منشأ آن را به پشت ابرها می برد و بر آن است که اگر دستورات اخلاقی منشأ فرا انسانی نداشته باشد ، درهم می شکند. اما ماتریالیسم مارکس با دست گذاشتن روی تبارشناسی اجتماعی اخلاق نشان می دهد که همه مطلق های اخلاقی ، و در کنار آنها خودِ خدا ، ساخته خودِ انسان است. و جالب این است که همه مطالعات علوم اجتماعی و علوم طبیعی این تأکید مارکس بر زمینی بودن آنها را تأئید می کنند و آنهایی که در پی انکار منشأ زمینی اخلاق و مذهب و خدا هستند ، از کانت و پاسکال گرفته تا تالکوت پارسونز و میرسیا الیاد به ایمان گرایی ( فیده یسم ) یا نوعی تجربه درونی و اشراقی پناه می برند. استدلال کسانی که می ترسند نقد ماتریالیستی اخلاق ، هم بستگی انسانی و تعهد افراد به منافع نوع ِ انسانی را تضعیف کند ، در خوشبینانه ترین حالت به استدلال کسی می ماند که برای مقابله با نژادپرستی ، نظریه تکامل را کنار بگذارد و با چسبیدن به افسانه آفرینش ، بکوشد مردم را قانع کند که نسبِ همه مان به پدر و مادر واحدی می رسد.  
اما تأکید ماتریالیسم تاریخی مارکس بر منشأ انسانی اخلاق برای بی اهمیت کردن آن نیست ، برای نشاندن آن در بستر دگرگونی های تاریخی و ارج گذاشتن به اخلاق آگاهانه انسانی در دورنمای تاریخی "ملکوت" آزادی است. در پاسخ آنهایی که کمونیست ها را به نفی مذهب ، اخلاق ، فلسفه ، سیاست و حقوق ، ومهم تر از آن ، به نفی "حقایقی ابدی همچون آزادی ، عدالت وغیره" متهم می کنند ، مارکس ( در مانیفست ، بخش دوم ) می گوید: " چکیده این اتهام چیست؟ محرک تاریخ ِ همه جوامع تاکنونی ، تضادهای طبقاتی بوده است که در دوره های مختلف ، اشکال مختلف داشته اند. این اَشکال هر چه بوده باشند ، استثمار بخشی از جامعه توسط بخشی دیگر ، حقیقت مشترک همه سده های گذشته است. پس جای تعجب نیست که شعور اجتماعی در طول قرن های متمادی ، علیرغم تنوعات و تفاوت ها ، در نوعی قالب عمومی حرکت کرده است ؛ قالبی که فقط با محو کامل تقابل طبقاتی به تمامی از میان می رود. انقلاب کمونیستی قطعی ترین گسست از مناسبات مالکیتی است که از گذشته برجای مانده اند ؛ پس جای تعجب نیست که در مسیر پیشرفت اش ، از افکاری که پسمانده گذشته هایند ، به قطعی ترین شکلی بگسلد". تأکید مارکس به معنای این نیست که اخلاق کمونیستی هیچ عنصری از گذشته در خود نخواهد داشت ، زیرا او منکر عناصر مثبت و با ارزش در میراث گذشته نیست و همان طور که اشاره شد او و انگلس از عناصر ارجمند مسیحیت اولیه ( یعنی مذهب دوران باستان ) با ستایش یاد می کنند و حتی جنبه هایی از آن را با سوسیالیسم قابل مقایسه می دانند. او می خواهد آینده گروگان گذشته و زمین گروگان آسمان نباشد. با همین جهت گیری است که ( در تز سوم در باره فوئرباخ ) تأکید می کند که "آموزش دهنده خود به آموزش نیاز دارد". هدف تأکید او این است که به پرولتاریا ( یا می توانید بگوئید ، انسان زحمتکش ِ رهایی جو ) هشدار بدهد که نیازی به آموختن "حقایق ابدی" از زبان فیلسوفان و پیامبران گذشته یا ناجیان و آموزگاران مدرن و گردن گذاشتن به مصلحت اندیشی های آنها ندارد. مارکس چند سال پیش از نوشتن "تزهایی در باره فوئرباخ" ، در پیش درآمد رساله دکترای خود ، از زبان "پرومته در زنجیر" (در نمایشنامه آخیلوس) آورده بود که: " مطمئن باشید ، من این سرنوشت مصیبت بارم را با بندگی شما عوض نخواهم کرد. بهتر که بنده این صخره باشم ، تا فرزندی فرمان بردار برای زئوس ِ پدر".  آیا تردیدی وجود دارد که پرومتۀ مارکس همان پرولتاریاست؟
اما آیا پرولتاریا برای رسیدن به سوسیالیسم ، نخست باید همه اعتقادات مذهبی را کنار بگذارد؟ جواب این سؤال از نظر مارکسیست ها قطعاً منفی است. در واقع این ( در کنار ضرورت مبارزه با تاریک اندیشی مذهبی ) دومین نقطه هم رأیی مارکسیست ها در باره مذهب است. مسلم است که مارکسیسم وارث سنتِ جناح رادیکال "روشنگری" است. و مارکس و انگلس دست آوردهای فکری آن را برای شکل گیری پیکار طبقاتی آگاهانه پرولتاریا بسیار کارساز می دانند. اما همان طور که پیشتر اشاره کردم ، آنها ضمن این که مانند متفکران عصر روشنگری ، مذهب را مجموعه ای از اعتقادات وَهم آلود می دانند و نقش اجتماعی آن را ، مخصوصاً در دنیای امروز ، در مجموع محافظه کارانه ارزیابی می کنند ؛ ولی برخلاف متفکران عصر روشنگری ، آن را صرفاً ساخته و پرداخته شارلاتان ها نمی دانند ، بلکه کارکردی اجتماعی برای آن قائلند که تا دوام دارد ، موجودیت اش ادامه خواهد یافت. بنابراین ، وقتی از جنبش انقلابی پرولتاریا صحبت می کنند ، هرگز منظورشان جنبش انقلابی کارگران بی خدا نیست. نه فقط آنها ، بلکه حتی پلخانف و لنین (که در برخورد با مذهب موضع تندتری دارند ) مخالف گنجاندن ماتریالیسم در برنامه های حزبی هستند. در واقع قبل از تکوین حزب – دولت های "کمونیستی" ، هیچ مارکسیستی خواهان گنجاندن ماتریالیسم در برنامه های حزبی و گذاشتن شرط بی خدایی در عضوگیری های حزبی نیست. فراموش نباید کرد که حتی در دوران استالین ماتریالیسم دیالکتیک و بی خدایی رسماً جزیی از اصول برنامه حزب کمونیست شوروی شمرده نمی شده است.
ابهام در تنظیم رابطه دو نقطه هم رأیی مارکسیست ها ، یعنی تأکید بر ضرورت مبارزه با تاریک اندیشی مذهبی ، و تأکید بر خطر جدا کردن جنبش انقلابی کارگران بی خدا از کل جنبش انقلابی طبقه کارگر ، باعث شده است که بعضی جریان های چپ تأکید بر نقطه اول را نالازم و حتی نادرست بنامند. مثلاً اوتو مادورو ، فیلسوف و جامعه شناس نومارکسیستِ ونزوئلایی ، می گوید مذهب ضرورتاً عاملی محافظه کارانه در جامعه نیست ، بلکه "غالباً یکی از مجراهای اصلی ( و گاهی تنها مجرای ) دَم دست برای شکل گیری انقلاب اجتماعی است". یا جی.کی. نلسون مدعی است که واقعیت های اجتماعی نظر مارکسیست ها و فونکسیونالیست ها را در باره نقش محافظه کارانه مذهب تأئید نمی کند. و برای اثبات ادعای خود به نمونه هایی از حوادث دهه های اخیر اشاره می کند: نقش کاتولیسیسم در جنبش جمهوری خواهی ایرلند، نقش مارتین لوترکینگ و جریان او در جنبش حقوق مدنی امریکا در دهه ١٩٦٠ ، شاخه های مختلف الهیات رهایی بخش در دهه های ١٩٦٠ و ١٩٧٠ ، نقش خمینی در رهبری انقلاب ایران ، نقش کلیسای کاتولیک در شکل گیری جنبش "همبستگی" لهستان ، نقش فعال کشیشان سیاه و مخصوصاً اسقف توتو در مقاومت علیه رژیم آپارتاید افریقای جنوبی. ( به نقل از "جامعه شناسی" هارالامبوس ، ١٩٩٥ ، ص ٤٥٣ و ٣ – ٤٦٢ ).
به نظر من ، این انتقادات بر بدفهمی مضاعفی بناشده اند: بدفهمی ازنظریه مارکسیستی در باره مذهب ، و بدفهمی از نقش مذهب در بستر دگرگونی های اجتماعی معاصر. به چند دلیل: اولاً همان طور که پیشتر اشاره کردم ، مارکسیسم مدعی نیست که مذهب همیشه و در همه سطوح و حوزه های اجتماعی نقش محافظه کارانه دارد. نظر مارکسیسم در باره نقش محافظه کارانه مذهب ، عمدتاً ناظر به دوران مدرن و پیکارهای طبقاتی معطوف به سوسیالیسم است. به عبارت دیگر ، مارکسیسم منکر این نیست که مذهب تحت شرایط معینی ، حتی در دوران معاصر ، می تواند نقش مثبتی در تحولات اجتماعی داشته باشد ؛ ولی در مقابله با بهره کشی و همه اشکال و شرایط دوام آن ، در مجموع نقش مذهب را محافظه کارانه می بیند. ثانیاً اگر به گفته خودِ مارکس ( در مقدمه "نقد اقتصاد سیاسی" ) توجه کنیم ، می بینیم که از دیدگاه او ، دگرگونی ِ "صورت های ایدئولوژیکِ" روابط اجتماعی را نمی توان با دقتِ علوم طبیعی ردیابی کرد. همچنین او در یکی از فشرده ترین و جامع ترین جمع بندی های نظریه اش در باره رابطه دولت با ساختار اقتصادی جامعه ( در جلد سوم "سرمایه" ، فصل ٤٧ ) یادآوری می کند که زیر ساخت اقتصادی واحد ، در نتیجه اوضاع و احوال تجربی بی شمار متفاوت ، می تواند با روساخت سیاسی بی نهایت متنوعی همراه باشد که شناختن آنها فقط از طریق تحلیل شرایط مشخص تجربی امکان پذیر است. بی تردید ، این ملاحظه مارکس در باره دولت ، با قطعیت به مراتب بیشتری ، در باره مذهب نیز صادق است. ثالثاً در نمونه هایی که یاد می شود ، معمولاً نقش مثبت مذهب در برانگیختن اعتراض در یک سطح ، به معنای نقش مثبت آن در همه سطوح اجتماعی تلقی می شود ؛ در حالی که واقعیت های تجربی ضرورتاً درستی چنین تعمیمی را تأئید نمی کنند. مثلاً ما ایرانی ها بهتر می دانیم که هرچند نقش مذهب در برانگیختن انقلاب ایران علیه دیکتاتوری شاه غیرقابل انکار است ، اما نقش آن در طول مسیر انقلاب و در مجموعه حوادث چند دهه اخیر تاریخ ایران ، نه تنها محافظه کارانه ، بلکه فاجعه بار بوده است. همین نقش متناقض مذهب را می شود مثلاً در مجموعه تحولات چند دهه اخیر لهستان نیز ردیابی کرد. به نظر من ، تجربه الهیات رهایی بخش ، تجربه بسیار امید بخشی است که کمونیست ها به هیچ وجه نباید آن را نادیده بگیرند ؛ اما حتی دادن کارت سفید به همه جریان های آن قابل دفاع نیست. زیرا موضع بعضی از این جریان ها مثلاً در مورد برابری زن و مرد یا برخورد با حقوق هم جنس گرایان و بعضی حوزه های دیگر ، آشکارا محافظه کارانه است. به طور کلی ، کاهش دادن هدف های سوسیالیسم به رهایی از دیکتاتوری ، استعمار ، ستم ملی یا تبعیض نژادی و در یک کلام ( به قول مارکس در "مسأله یهود" ) به "رهایی سیاسی" ، پاک کردن صورت مسأله است. سوسیالیسم "رهایی انسانی" است که بدون رهایی از همه اشکال ستم و بهره کشی و نابرابری ، دست نیافتنی خواهد ماند. 
ابهام در نظریه مارکسیستی مذهب. تاریک اندیشی مذهبی در تمام تاریخ طولانی خود، هرگز با چالشگر پیگیر و سمجی چون مارکسیسم روبرو نبوده است. پیش از ظهور مارکسیسم ، مخاطب همه منتقدان تاریک اندیشی مذهبی ، نخبگان و دانش آموختگان بوده اند ؛ مارکسیسم نخستین جنبش روشنگری بوده که خطاب به توده محرومان و محروم ترینان سخن گفته است ، خطاب به آنانی که آرام و سر به راه نگهداشتن شان ، وظیفه اصلی مذهب سازمان یافتۀ نگهبان نظم شمرده می شود. همچنین مارکسیسم نخستین جنبش روشنگری است که نورافکن خود را روی تناقض اخلاقی مذهبِ سازمان یافته متمرکز کرده است ، بر تناقض میان لالایی خواندن برای تهیدستان و محرومان ، و گره خوردن با ثروتمندان و بهره کشان. با این همه ، نظریه مارکسیستی مذهب ابهام ها و گسست هایی دارد که از کارآیی آن می کاهند. در اینجا من به بعضی از آنها اشاره می کنم.
١ – چشم گیرترین ویژگی مطالعات مارکسیستی در باره مذهب ، محدود بودن آنهاست. تقریباً هیچ یک از نظریه پردازان پرنفوذ مارکسیست مطالعه همه جانبه ای در باره مذهب انجام نداده اند. خودِ مارکس نمونه بسیار گویایی است. در واقع معروف ترین توصیف او از مذهب در نوشته ای آمده است که تکمیل ( یا بهتر بگوئیم ، پایان ) "نقد مذهب" را اعلام می کند. و این اشاره ای است به مطالعات فوئرباخ در باره مذهب. همه حرف های مارکس در باره مذهب ، در لابلای بحث های مربوط به مسائل دیگر بیان شده است. مورد انگلس ، البته فرق می کند. اما حتی او نیز ، جز در یکی – دو مورد ، در جریان بحث های دیگر است که به تحلیل مذهب می پردازد. "بنیادهای مسیحیتِ" کائوتسکی ، بی تردید تحقیق متمرکز و بسیار با ارزشی است ، اما بیش از آن که در باره چیستی مذهب باشد ، جامعه شناسی تاریخی مسیحیت نخستین است. همین را در باره آثار دیگر نظریه پردازان پرنفوذِ دوره گسترش مارکسیسم نیز می توان گفت. این ارزیابی ، مسلماً در مورد افرادی مانند ارنست بلوخ صادق نیست. اما فراموش نباید کرد که امثال بلوخ در سنت مارکسیستی ، معمولاً نویسندگانی آئین شکن تلقی شده و مورد بی توجهی قرار گرفته اند. البته ، محدود بودن مطالعات مارکسیستی در باره مذهب ، از ارزشمند بودن آنها نمی کاهد ، بلکه ( با توجه به دست آوردهای نسبتاً موفق ِ پیکار مارکسیست ها علیه تاریک اندیشی مذهبی ) نشان می دهد که با از میان برداشتن ابهام های موجود و پرداختن نظریه منسجمی در باره چیستی مذهب ، می شد و می شود دست آوردهای به مراتب بهتری داشت.
٢ – یکی از ابهام های نظریه مارکسیستی مذهب این است که از یک طرف نقد مذهب را بسیار با اهمیت می شمارد. مثلاً در همان نوشته معروف مارکس گفته می شود: "... نقد مذهب مقدمه هر نقدی است ... مذهب نظریه عمومی این جهان ، چکیده جامع آن ، منطق عامه پسند آن ، مایۀ آبروی معنوی آن ، غیرت آن ، تأئید اخلاقی آن ، مکمل پر ابهت آن ، و منبع عمومی تسلی و توجیه آن است... بنابراین ، نقد مذهب ، نقد نطفه ای دره اشک هاست ، دره ای که مذهب هاله تقدس آن است". این توصیف کوبنده ، قاعدتاً مخاطب اش را متقاعد می کند که نقد مذهب بسیار مهم است. اما از طرف دیگر ، درنگ بیشتر در نقد مذهب ، بی حاصل شمرده می شود. در همانجا گفته می شود: " ... بنابراین ، به محض این که جهان ِ فراسوی حقیقت از میان برخاست ، وظیفه تاریخ است که حقیقت این جهان را دریابد. به محض این که شکل مقدس از خود بیگانگی انسانی بر ملا شد ، وظیفه بی واسطه فلسفه ای که در خدمت تاریخ باشد ، است که اشکال نامقدس آن را برملا سازد. بدین سان ، نقد آسمان به نقد زمین تبدیل می شود ، نقد مذهب به نقد حقوق و نقد الهیات به نقد سیاست".
این ابهام دو برداشت متفاوت می تواند به وجود بیاورد. اول این که مذهب صرفاً بازتاب واژگونه روابط اجتماعی است ؛ بنابراین ، دلیلی ندارد بعد از فهمیدن رابطه آن با روابط اجتماعی واقعی ، باز همچنان به تحلیل تصویر واژگونه آنها بچسبیم. سخن دیگری از مارکس می تواند این برداشت را تقویت کند. او ( در "مسأله یهود" که حدود یک سال پیش از مقاله بالا نوشته شده ) می گوید: "مذهب خود محتوایی ندارد و نه با تکیه بر آسمان بلکه به اتکاء زمین زنده میماند ، و با از میان برخاستن واقعیت واژگونه ای که نظریه آن است ، به خودی خود فرو می پاشد". برداشت دوم می تواند این باشد که مذهب شکل بدوی حقوق و سیاست است ، بنابراین ، با پرداختن به نقد حقوق و سیاست ، نقد مذهب نیز مضمون روشن تری پیدا خواهد کرد. توصیف مذهب به عنوان "نقد نطفه ای" روابط اجتماعی واقعی ، در متن بالا ، این برداشت را می تواند تأئید کند. همچنین در تأئید آن به سخن انگلس ( در "لودویگ فوئرباخ..." ، بخش چهارم ) می توان استناد کرد که رابطه مذهب را با زندگی واقعی ، پرت تر و بیگانه تر از همه اشکال ایدئولوژیک دیگر می داند.
پذیرش برداشت اول ، با توجه به نظریه مارکسیستی در باره روابط زیر بنایی و روبنایی ، این سؤال را پیش می آورد که مگر حقوق یا سیاست ، و به طور کلی "صورت های ایدئولوژیک" دیگر ، بازتاب واژگونه روابط اجتماعی پایه ای نیستند؟ اما آیا این از اهمیت مطالعه مشخص و متمرکز روی هر یک از این "صورت های ایدئولوژیک" می کاهد؟ پاسخ مثبت به این سؤال به نفی تأکیدات مکرر خودِ مارکس و انگلس بر پیوند دیالکتیکی و کنش متقابل زیربنا و روبنا می انجامد. اما پذیرش برداشت دوم ، خواه ناخواه باعث می شود که رابطه مذهب نسبت به حقوق یا سیاست را مانند رابطه مثلاً باستان شناسی به تاریخ یا رابطه انسان شناسی به جامعه شناسی بدانیم. چنین فرضی مسلماً گمراه کننده است ، زیرا مذهب هر قدر هم که قدیمی تر از حقوق یا سیاست باشد ، فقط به گذشته مربوط نمی شود ، بلکه در امروز ِ جوامع انسانی نیز نقش بسیار فعالی دارد.
به نظر می رسد مارکس و انگلس ، بعداز کار فوئرباخ ، عملاً "نقد مذهب" را تمام شده تلقی کردند و یا به خاطر تمرکزشان روی کار سنگین نقد اقتصاد سرمایه داری ، دیگر مجالی برای پرداختن به مذهب پیدا نکردند. و در هر حال سرمشق آنها کم توجهی به مطالعات مربوط به مذهب را در میان مارکسیست ها به یک سنت تبدیل کرد.
٣ – ابهامی دیگر در نظریه مارکسیستی مذهب این است که از یک سو جدا کردن کارگران بی خدا و معتقد به مذهب را ، حتی در عضوگیری های حزبی ، نادرست می داند ؛ و از سوی دیگر ، احزاب سوسیالیست/کمونیست را به تبلیغ فعال علیه مذهب توصیه می کند. این ابهام در مارکسیسم روسی به یک تناقض آشکار تبدیل می شود. زیرا پلخانف و لنین و دیگران جای ابهامی باقی نمی گذارند که حزب باید علیه هرنوع باور مذهبی تبلیغ کند. اما آنها نظر خود را از پاره ای موضع گیری های خودِ مارکس و انگلس استنتاج می کنند. مثلاً همان طور که در بالا اشاره کردم ، مارکس ( در "نقد برنامه گوتا" ، بخش چهارم ) به رهبران حزب سوسیال دموکرات آلمان یادآوری می کند که ضرورت مبارزه علیه "جادوگری مذهب" را در برنامه حزبی بگنجانند. اگر منظور او مبارزه با تاریک اندیشی مذهبی باشد ، مسلم است که حزب با بیان روشن مطالبات خود رسماً می تواند به آنها اعلام جنگ بدهد ، بی آن که ضرورتاً نیازی به اشاره به منشأ مذهبی یا غیرمذهبی آنها داشته باشد ؛ اما اگر منظور او مبارزه علیه هرنوع اعتقاد مذهبی باشد ، آیا این توصیه ، خواه ناخواه به جدایی کارگران مذهبی از غیرمذهبی (دست کم) در سطح حزبی نمی انجامد؟
در هر حال ، این ابهام مایه آشفتگی های زیادی در جنبش سوسیالیستی بوده است ، نه فقط بعد از انقلاب اکتبر و غلبه مارکسیسم روسی ، بلکه حتی پیش از آن. همان طور که قبلاً اشاره کردم ، بعضی از رهبران سوسیال دموکراسی آلمان ، آن را نوعی مذهب در مقابل مذهب متعارف معرفی می کردند. به تجربه می دانیم که این "رقابت" به نفع سوسیالیسم نیست ، زیرا نه تنها به شکاف در جنبش کارگری دامن می زند ، بلکه به این شکاف رنگ تعصب آلودی می دهد که فائق آمدن برآن کار آسانی نیست. سوسیالیسم بدون پیکار علیه تاریک اندیشی ( مذهبی و غیر مذهبی ) ، و همچنین بدون پیکار برای متحد ساختن و متحد نگهداشتن بخش های مختلف طبقه کارگر ، رویایی دست نیافتنی خواهد ماند. بنابراین ، همه چیز و از جمله سرنوشت خودِ مارکسیسم به عنوان یک جریان فکری انقلابی ، به هم آهنگ کردن و هم آهنگ نگهداشتن این دو پیکار موازی و حیاتی بستگی دارد. مارشال برمن ، در مقاله ای که به مناسبت صد و پنجاهمین سالگرد مانیفست کمونیست نوشته ، خاطره زیبایی از هانس مورگن تاو ( تئوریسین بزرگ روابط بین الملل ) نقل می کند که به یک لحاظ می تواند به همین نکته مورد بحث ما روشنایی بیاندازد: پدر مورگن تاو پیش از جنگ جهانی اول در یک محله کارگری شهر کوبورگِ باواریا در آلمان پزشک بوده و موقع عیادت از بیمارانش ، غالباً پسر کوچک اش  را نیز با خود همراه می برده است. بسیاری از بیماران ِ در حال مرگ او ، گرفتار بیماری سل بودند و پزشک برای نجات آنها عملاً نمی توانسته کاری انجام بدهد و تنها به آنها کمک می کرده که با عزتِ نفس بمیرند. و وقتی آخرین خواست آنها را می پرسیده ، بسیاری از کارگران می خواسته اند که هنگام دفن ، همراه مانیفست کمونیست به گور سپرده شوند و از پزشک شان خواهش می کرده اند مواظب باشد که کشیش مانیفست را با انجیل عوض نکند ( برمن ، ١٩٩٩ ، ص ٢٥٣ ). بی تردید ، این خاطرۀ هیجان انگیز نشان دهنده عمق گره خوردگی انبوهی از کارگران آن دوره آلمان با آرمان بزرگ سوسیالیسم است. اما بی درنگ این سؤال به ذهن آدم خطور می کند که آیا همه کارگران باواریا یا حتی کوبورگ احساسات مشابهی نسبت به مانیفست و انجیل داشته اند؟ به تجربه آن چه چند سال بعد در آلمان اتفاق افتاد ، می دانیم که جواب این سؤال منفی است.
٤ – کم توجهی به مطالعه همه جانبه مذهب در میان مارکسیست ها باعث شده که "نقد مذهب" از سطح کلی فراتر نرود. در نتیجه ، در نوشته های متفکران اصلی دوره گسترش مارکسیسم ، با نظریه منسجمی در باره مذهب که بر تعریفات و مفهومات دقیقی استوار باشد ، روبرو نیستیم. مثلاً وقتی از نقش اجتماعی مذهب ، یا از ضرورت مبارزه با مذهب ، صحبت می شود ، غالباً معلوم نیست منظور دستگاه مذهب است یا مجموعه باورهای مذهبی مومنان ؛ صحبت از مذهب مسلط در جامعه است یا مذهب اقلیت. غالباً تمرکز روی کارکرد مذهب در تنظیم رابطه طبقات ، که البته به درستی مشغله اصلی مارکسیست هاست ، کارکرد های دیگر ِ مذهب را در سایه قرار می دهد. در نتیجه ، حتی در رابطه با کارکرد طبقاتی مذهب مسائل مهمی در ابهام می مانند. مثلاً یکی از مهم ترین مسائلی که در این نوشته ها بی جواب می ماند ، یا فراتر از آن ، حتی به صورت سؤال طرح نمی شود ، این است که چگونه مذهب می تواند علیرغم ستیزهای کم و بیش دائمی میان طبقات ، پیوند مومنان طبقات بالا و پائین را حفظ کند و به قول معروف ، گرگ و میش را در کنار هم به آبشخور بیاورد. همان طور که در بالا اشاره کردم ، این یکی از سؤالات مهمی بوده که ذهن متفکر بزرگی مانند آنتویو گرامشی را در "یادداشت های زندان" به خود مشغول می داشته است.
مجموعه این ابهام ها وگسست ها نشان می دهد که جنبش سوسیالیستی ، مخصوصاً در قرن بیست و یکم که سرمایه جهانی فاصله میان پیروان مذاهب مختلف را از میان برداشته ، به تقابل های مذهبی دامن زده و ابعادی جهانی بخشیده است ، برای دست یافتن به مبانی یک استراتژی منسجم در قبال مذهب ، به ابزارهای نظری دقیق تر و کارآمدتری نیاز دارد. فراموش نباید کرد که شکل گیری اولیه نظریه مارکسیستی مذهب در دورانی و در مناطقی از جهان صورت گرفته که مارکسیست ها عمدتاً با مسیحیت روبرو بودند و حتی تصادم میان شاخه های مختلف آن آشکارا فروکش کرده بود. و بنابراین از مسائل مربوط به رویارویی های کنونی مذاهبِ گوناگون چندان خبری نبود.
مذهب و مسأله مرگ
حوادث دهه های اخیر بعضی از مارکسیست ها را نیز به تأمل بیشتر در باره مذهب و توضیح علل و پی آمدهای فعال شدن بنیادگرایی های مذهبی وا داشته و در این میان کارهای با ارزش قابل توجهی هم صورت گرفته است. یکی از این کارها مطالعه ای است که آلکساندر ساکستون ، مارکسیست امریکایی در باره مذهب انجام داده و چکیده مطالعات پانزده ساله اش را در کتابی با عنوان "مذهب و چشم انداز انسانی" در سال ٢٠٠٦ منتشر کرده است. به نظر من ، اهمیت کار ساکستون در این است که روی مسأله مرگ متمرکزمی شود و آن را پایه روانی کشش به مذهب در زندگی تک تک افراد انسانی معرفی می کند. تز ساکستون می تواند یکی از گسست های اصلی در نظریه مارکسیستی مذهب را پر کند. مارکسیست ها تاکنون روی توضیح کارکرد اجتماعی مذهب متمرکز بوده اند و زمینه روانی آن را تقریباً نادیده گرفته اند. او با دست گذاشتن روی رابطه مذهب و مسأله مرگ ، سعی می کند به هسته مرکزی مذهب ، یعنی بخش ثابت آن در همه مذاهب و در همه دوران های جامعه انسانی ، روشنایی بیندازد. ساکستون معتقد است که هسته مرکزی مذهب محکم تر از آن است که به این زودی ها و به سادگی از بین برود. اما او نقش اجتماعی مذاهب سازمان یافته و رقابت و دشمنی های آنها را در قرن بیست ویکم ، مخصوصاً با توجه به بحران زیست محیطی کنونی و احتمال استفاده از سلاح های کشتار توده ای ، بسیار خطرناک می داند و برای مقابله با این خطر ، ضرورت همکاری با مذهبی های مترقی را مورد تأکید قرار می دهد و این همکاری را مخصوصاً برای متحد کردن جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر تعیین کننده می داند. با توجه به اهمیت کار ساکستون ، در زیر گزارش بسیار کوتاهی از تزهای اصلی او را می آورم .
١ – مذهب چیست؟ از نظر ساکستون دست یافتن به تعریفی جامع از مذهب برای تحقیق علمی در باره آن اهمیت دارد. تعریف پیشنهادی خود او چنین است: "مذهب اعتقاد به نیرو ( یا نیروهای ) روحی فوق انسانی و فوق طبیعی ، اما انسان گونه ای است که در طبیعت ( یا بر فراز آن ) عمل می کنند". از نظر او صفت "انسان گونه" ( آنتروپومورفیستیک ) در این تعریف ، تعیین کننده وغیر قابل حذف است. باید توجه داشت که این یک تعریف کمینه است و او با این تعریف می کوشد ، به پیروی از ادوارد تایلور ، روی فصل مشترک همه باورهای مذهبی دست بگذارد تا عمومیت کشش به مذهب در ذهن انسان را نشان بدهد. همچنین باید توجه داشت که هر نوع اعتقاد به مذهب ، ضرورتاً اعتقاد به "خدا" به مفهومی که در مذاهب یکتا پرست ( مونوته یست ) می بینیم ، نیست. زیرا در مذاهب یکتا پرست خدا یک هستی فراطبیعی است و به این اعتبار ، درکی دوگانه گرا از هستی وجود دارد. در حالی که در مذاهب یگانه گرا ( مونیست ) و یا در اعتقاد به همه خدایی یا وحدت وجود ( پان ته یسم ) خدا و طبیعت جدا از هم نیستند و هستی به خالق و مخلوق تقسیم نمی شود. مثلاً وقتی مولوی می گوید "چون که بی رنگی اسیر رنگ شد/ موسیی با موسیی در جنگ شد" ، به همین وحدت اشاره می کند. و همین طور هر اعتقاد به نیروی روحی ، ضرورتاً اعتقاد به هستی واحد یا اعتقاد به خدای واحد نیست. مثلاً در روح باوری ( آنی میسم ) با اعتقاد به نیروهای روحی گوناگون روبرو هستیم. بنابراین ، ساکستون که در پی ِ یافتن فصل مشترک میان همه اعتقادات مذهبی و نیز میان مذاهب  "تکامل یافته" و روح باوری است ، در تعریفِ خود می کوشد اختلافات آنها را دور بزند.
٢ – سرآغاز مذهب.  تز مرکزی ساکستون چنین است: "زمانی نه چندان دور در گذشتۀ سیاره ما ، حیوانی که احتمالاً بعضی وقت ها روی دو پا راه می رفت و لای پاهایش را با انگشتانش می خاراند ، به وجودِ فردی ِ خود آگاهی یافت و مرگِ بازگشت ناپذیر را بازشناخت. این دو دریافت شاید جداگانه حاصل شده باشند ؛ اما هنگامی که برداشت دوم استوار برجای نشست ، حیوان مذهب را ابداع کرد و به نخستین انسان تبدیل شد". ( ساکستون ، ٢٠٠٦ ، ص ٥٥ )
ساکستون عمداً تز خود را به این صورت بیان می کند و عمداً آن را یک اسطوره می نامد ، یک اسطوره جدید. اما می گوید ، اسطوره من از اسطوره های قدیمی مانند گیل گمش ، موسی یا پرومته ، کوتاه تر و ساده تر است و نیز احتمالاً ساده تر و باورکردنی تر از اسطوره های جدیدی مانند آنچه تایلور ، دورکیم یا فروید بیان کرده اند. و منظور او از اسطوره جدید ، البته ، فرضیه است. او می گوید اسطوره های قدیمی معمولاً اعتقاد به نیروهای فوق طبیعی را منتقل می کنند ؛ اما فرضیه ها مطلبی را بیان می کنند که اثبات علمی درستی و نادرستی آن امکان پذیر باشد. و یادآوری میکند که با آوردن کلمه "ابداع" در تز یاد شده ، خواسته است یک فرضیه را بیان کند و نه یک اسطوره را. به هر حال او با این فرضیه ، چیزی را بیان می کند که آن را "بحران آگاهی" می نامد ، آگاهی از مرگ فردی. او می گوید چون نیاگان ما پیش از انسان شدن ، به صورت گروهی می زیستند ، پس بحران آگاهی بدون زمینه اجتماعی تصور ناپذیر است. اما چون نخستین یورش ِ بحران ، روانی بود و با آگاهی از مرگ فردی فرود آمد ، نخست باید آن را به عنوان یک حادثه درونی و یک تجربه درون نگرانه بررسی کرد.
ساکستون با تأئید نظریه جا افتاده ای که مذهب را محصول ترس میداند ، یادآوری می کند که شاید دقیق تر و بهتر آن است که سرآغاز مذهب را نه در وحشتِ تنها ، بلکه در همنوایی وحشت و امید جای بدهیم. چکیده توضیح او در این باره چنین است: برای غالب جانوران ، وحشت یک چیز ِ گاه به گاهی و آنی است که با خطر بی واسطۀ مرگ برانگیخته می شود. و در میان حوادث تهدید کنندۀ زندگی ، فاصله های تغذیه خون سردانه و بازیافت آرامش قرار دارند. والتر بورکرت گفته است: "شاید ما از خود بپرسیم که چگونه گله گور خرها و گوزن های افریقایی می توانند در حضور شیرها بچرند. شیرها حمله خواهند کرد... اما فقط در لحظه خطر بی واسطه است که یک حیوان به گریز می افتد ؛ دیگران نیروی خود را ذخیره می کنند و به چرا ادامه می دهند و به زودی حیوانی هم که توانست این بار از چنگال جانور مهاجم بگریزد ، به آنها ملحق می شود. آنها چه می توانند بکنند؟ اما انسان ها از آنجا که آگاهانه می کوشند محیط شان را کنترل کنند ، خاطره های شان را به حافظه بسپارند و آینده را پیش بینی کنند ، نمی توانند حضور کشدار شیرها را فراموش نمایند". آگاهی موارد وحشت را ، همراه با واکنش های آکنده از درماندگی که بر می انگیزد ، دائمی و بی امان می سازد. وحشت و واکنشی که به طور بی پایان ادامه یابد ، برای موجود زندۀ محکوم به آگاهی به نحو مرگ باری مختل کننده خواهد بود. پس آگاهی را باید نفرین شدگی بدانیم یا هم چون نقطه اوج تکامل و پیروزی ارج بگذاریم؟ هر دو. اما تکامل با دادن موهبتِ الفت به بعضی انواع گزین شده – به ویژه جانوران شکارگری که بچه های محدودشان به مواظبت طولانی مادری نیاز دارند – این بن بست را پیش بینی کرده بود. این موهبت برای جانوران شکارگر که وضعیت زیستی شان با تحمیل مرگ بر موجودات دیگر تعریف می شود ، شاید طنز آمیز به نظر برسد. اما برای آنها الفت همچون پادزهر ِ مرگ عمل می کند. و اما برای انسان های شکارگر ، آگاهی که وحشت مرگ را گریزناپذیر ساخته است ، ولع پیوندِ دائمی را نیز چاره ساز می کند. پیوندِ مادر و فرزندی ، مانند تمایلات جنسی به والایش ها و تلطیف های ظریف کارانه میدان می دهد. همین فرایند روانی است که پل رادین آن را "خیال پردازی های جبرانی" می نامد.
با توصیف تفصیلی چنین فرایندی است که ساکستون فرضیه اش را به صورتی قطعی تر ، طرح می کند: "هنگامی که پیدایش آگاهی ، دانایی به مرگ فردی را تحمیل کرد، نیاگان ما با نسبت دادن پنداشت هایی انسان گونه به طبیعت ، در پی ِ پناه از این وحشت برآمدند و به آن پنداشت ها هم چون موجودات روحی ، واقعیت بخشیدند". ( ص ٦٣ ). 
٣ – "تکامل" مذهب.  چکیده نظر ساکستون در این باره چنین است: پنداشت های موجودات روحی ، در آغاز باید در موقعیت هایی به شدت محلی ظاهر شده باشند ، در آن صخره ، این چشمه آب ، آن غار یا فلان لبۀ لیز سنگِ برآمده از میان آب. این جایگاه ها همچون محل سکونت موجوداتی نامرئی در می آیند که با ما تماس های آشنای مهربانانه یا دشمنانه برقرار کرده اند. این روح گرایی (آنی میسم) است. وظیفه روانی آن در بی واسطه گی مطلق آن نهفته است. اما چگونه این ارواح محلی به اعماق جهان راه یافته اند؟ با این سؤال است که خیال دامنه های یک نیروی آفرینش گر ِ سایه وار را لمس می کند و باز می گردد. و این یگانه گرایی (مونیسم) است. یگانه گرایی روی دیگر سکۀ روح گرایی است. این دو سو تقسیم ناپذیر ، ولی در تنش اند. رشته مفهوم پردازی ها از روح گرایی شروع می شود و به طرف موجودات روحی بزرگ تر و نیرومند تر حرکت می کند. چرا؟ توضیحات متعددی در باره این حرکت وجود دارد. تایلور آن را صرفاً حرکت فکری صعودی می بیند. جامعه شناسانی مانند دورکیم و وبر آن را تابعی از پیدایش واحدهای سازمان اجتماعی بزرگ تر و کارآمدتر ( از گروه به قبیله ، از قبیله به شهر- دولت و غیر آن ) می دانند. اما ساکستون قبل از هرچیز بر ضرورت تمرکز روی فهم منطق درونی این حرکت تأکید می کند: آن چه در آغاز به کشف موجودات روحی دامن زد ، نیاز روانی به نیرومند شدن در مقابل وحشت های طبیعت ، یعنی در مقابل مرگ بود. اما ارواح آنی میستی در درون طبیعت جای دارند. و سر انجام ، همه موجودات روحی که در درون طبیعت و تابع آن پنداشته می شوند ، به لحاظ مفهومی قاعدتاً باید در دفاع از انسان ها در مقابل طبیعت ، ناتوان شوند. این پویایی است که مفاهیم الوهیت را از روح گرایی به طرف چند خدایی ( پولی ته یسم ) ، وحدت وجود ( پان ته یسم ) ، و نهایتاً به یکتا پرستی ( مونوته یسم ) که شاید از تصور هر موجود روحی شخصیت یافته به یگانه گرایی (مونیسم) نزدیک تر باشد ، پیش می راند. حتی وحدت وجود ، علیرغم جذابیت های زیادی که دارد ، نمی تواند نیاز به دفاع در مقابل طبیعت را ارضاء کند ؛ زیرا الوهیتِ پان ته یستی ، به خاطر این که مساوی با طبیعت است ، در درون طبیعت باقی می ماند و نه بیرون از آن و بر فراز آن. به این ترتیب ، جستجوی امنیت روحی در یکتا پرستی ، یعنی اندیشه خدای آفریدگار شخصیت یافته است که به نقطه توقف منطقی خود می رسد.
اما حرکت معکوسی هم وجود دارد. مفهوم آفریدگار - حتی هنگامی که همچون پدرسالار ریش سفیدِ آشنایی که انگشت جادویی اش را به طرف انسان دراز کرده - تصویر می شود ، یک انتزاع فکری باقی می ماند. چنین خدایی بیش از آن دور است که نگران این غار یا آن چشمۀ آب ، دردِ آرتروز زانوی من یا شیفتگی شوهرم به زن سلیطۀ دم ِ در مان باشد. بنابراین از جمع خدایان دوباره به روح گرایی باز می گردیم ، به قدیس های محلی ، به ضریح های کنار جاده ، به تعویذها و دعاهای اتوموبیل ها. این بازگشت ، به لحاظی به خاطر فرار از انحصار روحانیت حرفه ای و دستگاه های مذهبی نهادی است که در تاریخ ، "پیشرفتِ" به سوی یکتاپرستی را همراهی می کنند. مذهب ، بنا به این فرضیه ، از پیوند عاطفی با موجوداتی روحی که دَم دست احساس می شدند ، آغاز شد. دسترسی به خدایی که دست اش به عالم نظم می بخشد ، به هر حال ، آسان نخواهد بود ؛ مخصوصاً هنگامی که به لحاظ تاریخی ، ظاهراً به پشت دیوارهای معابد رسمی و سلسله مراتبِ روحانیت انحصارگر پس کشیده باشد. این خدای پنهان همچنین خدایی است که عارفان در پی اش هستند. اما او در عمیق ترین سطح ِ انتزاع مفهومی قرار دارد. بنابراین ، حرکت های معکوس دوباره می توانند آسمان و زمین را با فرشتگان و شیاطین پر کنند ؛ اینها-همان گونه که در مسیحیت و اسلام می بینیم- بوسیله پادشاه یکتاپرستانه شان نظم داده می شوند ؛ یا - آن گونه که در هندوگرایی و بوداگرایی دیده می شود- در میدان نیروی یک آفریدگار یگانه گرایانه مهار می شوند.
٤ – جنبه اجتماعی مذهب.  تز مرکزی ساکستون پیدایش مذهب را در دوران شکارگری انسان قرار می دهد ؛ یعنی پیش از شکل گیری طبقات و جامعه طبقاتی. او می گوید: تا آنجا که من می دانم ، انسان شناسی جامعه پیشینی را که در آن اصلاً از باور مذهبی خبری نبوده باشد ، نشان نمی دهد. به این ترتیب ، مذهب در بین باستانی ترین و همگانی ترین پیوستگی های فرهنگی است و مانند توانایی ابداع و یادگیری زبان ، شاید مقدم بر فرهنگ انسانی بوده باشد. " آنچه به روشن ترین نحوی انسان را از انواع دیگر متمایز می سازد و به او قدرت کنترل بر آنها را می بخشد ، فرو رفتن او در فرهنگ است. فرهنگ - که به وسیله زبان از آگاهی به بار آمد - شاید بدون به میان آمدن موجودات روحی برای حمایت از آگاهی در برابر وحشتِ فلج کنندۀ مرگ ، زهدان باروری پیدا نمی کرد". حتی فراتر از این ، ساکستون پیدایش مذهب را به دوره ای نسبت می دهد که هنوز تکامل بیولوژیک انسانی به طور قطعی پایان نیافته بود.( در این باره نگاه کنید به ص ١٩٣ – ١٨٠ ). اما او با همه تأکیدی که روی توضیح روان شناختی زمینه پیدایش و دوام مذهب دارد ، آن را کافی نمی بیند و توضیح فرهنگی یا اجتماعی مذهب را ضروری و حیاتی می داند.
ساکستون این ادعا را که مذهب اخلاق را به وجود آورده ، نادرست می داند و می گوید مبنای اخلاق ، یعنی روابط متقابل اجتماعی میان اعضای گروه ، پیش از زبان و حتی پیش از شکل گیری انسان کنونی وجود داشته و با پیدایش گروه های انسانی شکل گرفته است. اما او نقش مذهب را در حفظ اخلاق اجتماعی مهم می داند. با انتقال به جوامع کشاورزی و شکل گیری نابرابری های اجتماعی ، بهره کشی ، اخلاق برابری طلب جوامع ابتدایی را کنار می زند. و به موازات این ، در جوامع کشاورزی ، تشریفاتِ تنظیم رابطه میان جامعه و موجودات روحی از طریق مهارت های جدیدی انجام می شود و به ترتیب ، گروه اجتماعی روحانیان به وجود می آید که افراد با نفوذی هستند و با رؤسا و جنگجویان پیوند دارند و از نابرابری های گسترش یابنده نفع می برند و حمایت می کنند. در اینجا مذهب نقش دوگانه ای بازی می کند: از یک سو انسجام تجمعات انسانی را در دوره از هم پاشیدگی جوامع شکارگر و انتقال به جوامع کشاورز حفظ می کند و از سوی دیگر به نابرابری و بهره کشی جنسی و طبقاتی در حال شکل گیری مشروعیت می بخشد ؛ از یک سو ، از همبستگی جامعه برای مقابله با طبیعت و "دیگران" پاسداری می کند ، و از سوی دیگر ، به منافع بهره کشان درون جامعه تقدس می بخشد.
٥ – مذهب و امپراتوری شیطان.  از نظر ساکستون، مذهب که برای مقابله با شر طبیعی ، یعنی وحشتِ مرگ به وجود آمده بود ؛ با شکل گیری جامعه طبقاتی ، شر اجتماعی را ابداع می کند. شر اجتماعی از ستیز درون گروهی بر می خیزد. در جوامع شکارگر که انسان در دسته های کوچک و اجتماعات پراکندۀ دور از هم زندگی می کرد ، هویت اخلاقی احتمالاً به اعضای هر گروه محدود می شد. در این دوره ، برخورد دسته های مختلف با یک دیگر ، اتفاقی ، ولی غالباَ خون بار بود. آنها یک دیگر را مانند حیوانات مهاجم یا حتی خطرناک تر می نگریستند. بنابراین برای هرگروه معین ، اکثریت موجودات انسانی ، به قلمرو بیگانۀ شر طبیعی تعلق داشتند. اما تحت نفوذ مذهب ، شر اجتماعی به طرف شر طبیعی لغزید و هر دو به سوی شر مطلق رانده شدند. این حرکت با همان منطق حرکت از روح گرایی به طرف یکتاپرستی پیش می رود. خدای آفریدگار واحد ، باید نه تنها آفریدگار طبیعت ، بلکه همه انسان های دیگر نیز انگاشته شود. این حرکت فکری ، شر و خیر را از هم جدا می نماید ، از قالب های طبیعی و اجتماعی انتزاع می کند و به آنها خصلت خدایی می بخشد. روحانیت بخشیدن به شر و ارتقاء آن تا سطح کیهانی ، هزینه ستیز اجتماعی را برای طرف های درگیر در آنها افزایش می دهد ، مدافعان اخلاق اجتماعی را نیرو می بخشد و زرادخانه بهره کشان جنسی و طبقاتی را به شدت تقویت می کند.
از طرف دیگر ، روحانیت بخشیدن به شر ، دشمنی میان پیروان مذاهب مختلف را پر دامنه تر و خونبارتر می سازد. ساکستون می گوید: " فرهنگی که با بهره کشی می ماند ، گروگان مسأله شر است". مذهب و جنگ در سراسر تکامل فرهنگی انسان دوش به دوش هم حرکت کرده اند. آموزش غالب مذاهب در بعضی از زمان ها و بعضی از مذاهب در همه زمان ها ، اکثریت بشریت را محکوم به تباهی و عذاب دانسته اند. مذاهب به طور ریشه ای در مقابل هم قرار دارند. مذهب که ظاهراً برای مقابله با شر به وجود آمده ، نه تنها در مقابله با آن شکست خورده و نیروی خود را تحلیل برده است ؛ بلکه از مسأله شر یک امپراتوری ساخته است ، امپراتوری شیطان.
با توجه به نگرش مذهب به مسأله شر ، ساکستون می گوید، مذهب با این که در بخش بزرگی از تاریخ انسانی در کمک به بقای انسان و تقویت همبستگی جامعه انسانی نقش مهمی داشته ، ولی اکنون که بشریت در سایه بحران زیست محیطی و خطر به کارگیری سلاح های کشتار توده ای قرار گرفته ، نقش مخربی پیدا کرده است. زیرا اولاً مذاهب به خصومت های موجود دامن می زنند و عملاً در میان پیروان خود ، بی تفاوتی به رنج پیروان مذاهب دیگر را تقویت می کنند. ثانیاً با اشاعه اعتقاد به مشیت الهی ، و خدای همه دان و همه توانی که رستگاری ما را می خواهد ، خطر زیست محیطی و جنگ های هولناک هسته ای را در نظر پیروان خود کم اهمیت جلوه می دهند.
٦ – ضعف نقد مارکسیستی مذهب.  سکستون نقد مارکسیستی مذهب را نا موفق می داند و معتقد است که مارکسیست ها باید به یک نظریه ماتریالیستی در باره مذهب دست یابند. او می گوید مارکس و انگلس عملاً از نظریه فوئرباخ در باره مذهب فراتر نرفتند و بعدها به خاطر کارهای بسیار مهم تری که در دست داشتند ، مجال پرداختن به مسأله مذهب را نیافتند. و بعد از آنها نیز مارکسیست های دیگر نیاز به تمرکز بیشتر روی این مسأله را احساس نکردند ، زیرا در دوره پیشروی سکیولاریسم و عقب نشینی اجتماعی مذهب قرار داشتند و فکر می کردند که مذهب در حال از بین رفتن است. ساکستون دوره دویست ساله میان اوج گرفتن روشنگری قرن هژدهم تا نیمه قرن بیستم را ، دوره پیشروی سکیولاریسم می نامد و معتقد است از نیمه قرن بیستم به این طرف ، اندیشه مذهبی ضد حمله خود را آغاز کرده است. با توضیحاتی که دادم ، روشن است که از نظر او ، ضعف اصلی نظریه تاکنونی مارکسیستی در باره مذهب ، بی توجهی ، به مسأله مرگ فردی است ؛  مسأله ای که همیشه بر ذهن تک تک افراد انسانی سنگینی می کند.
ساکستون معتقد است که ضدیت مارکسیسم با هرنوع اعتقاد مذهبی ، مانعی جدی بر سر راه عملی شدن طرح اصلی خودِ مارکسیسم ، یعنی اتحاد طبقاتی کارگران ، ایجاد کرده است. البته او خواهان عدم انتقاد از مذهب یا اعتقادات مذهبی نیست و حتی آن را خطرناک می داند. او می گوید واگذاشتن ابتکار مبارزه با تاریک اندیشی مذهبی به مذهبی های میانه رو اشتباه بزرگی است ؛ زیرا حتی اگر خواهان تقویت معتقدان میانه رو مذهب هستیم ، ابتکار مبارزه را نباید به آنها بسپاریم. فراموش نباید بکنیم که خودِ آنها در بعضی حوزه ها با تاریک اندیشان اشتراکات انکار ناپذیری دارند.
نکته پایانی
حتی اگر با هیچ یک از تزهای ساکستون موافق نباشیم ، دست کم باید بپذیریم که او روی مسائل بسیار مهمی دست گذاشته است. من با این که بعضی تزهای او را قانع کننده نمی یابم و نیز ناپیوستگی هایی میان بعضی از تزهای او می بینم ، اما معتقدم ، تز مرکزی او ، یعنی رابطه مذهب با مسأله مرگ فردی ، به جنبه مهمی از روانشناسی انسانی روشنایی می اندازد و یکی از دلائل دوام مذهب در جامعه انسانی را نشان می دهد. او خود با پای بندی به منطق مطالعه علمی ، کارش را یک فرضیه می داند ، یعنی آغاز راه و نه پایان آن.
در هر حال ، دو نکته را باید به خاطر بسپاریم: نخست این که کمونیست ها نمی توانند با نادیده گرفتن مذهب ، در پیکار برای سوسیالیسم پیشروی کنند. مذهب هنوز همچنان با ماست و به سادگی نیز از میان رفتنی نیست. و مشکل این است که نه می توان با مذهب کنار آمد ، و نه می توان همه معتقدان به آن را مرتجع نامید. مگر نه این است که پایگاه اصلی مذهب در میان همان طبقاتی است که امید و سرنوشت بشریت را رقم می زنند؟ دوم این که مبارزه با تاریک اندیشی مذهبی ، به نظریه ماتریالیستی منسجمی در باره مذهب نیاز دارد که ما هنوز با آن فاصله داریم. 
******
 [١] در این نوشته "مذهب" را مترادف "دین" به کار برده ام ، زیرا گرچه این دو اصطلاح در ادبیات اسلامی معنای یکسانی ندارند ، ولی در فارسی امروزی مترادف هم به کار می روند و اولی فعال تر از دومی به کار گرفته می شود. 
مشخصات بعضی از منابع یاد شده
Berman,Marshall: Adventures in Marxism, 1999, Verso
Haralambos,Michael & Holborn, Martin: Sciology, 1995, HarperCollins
Kiernan,Victor: New Left Review, I/190 – Nov/Dec 1991
Kolakowski,Leszek: Main Currents of Marxism, Vol. 3, 1978, Oxford University Perss.
McLellan, David: Marxism and Religion, 1987, McLellan Press.
Saxton, Alexander: Religion and the Human Prospect, 2006, Monthly Review Press
Senghaas, Dieter: The Clash within Civilizations, 2002, Routledge, London and New York
Turner,Bryan S: Religion and Social Theory, 1991, Sage Publications
Vaticanwebsite,
http://www.vatican.va/roman_curia/congregations/cfaith/documents/rc_con_cfaith_doc_19840806_theology-liberation_en.html
INSTRUCTION ON CERTAIN ASPECTS OF THE "THEOLOGY OF LIBERATION" from the Congregation for the Doctrine of the Faith

برگرفته از نشریه راه کارگر ( شماره های 341، 342،343 ).

بهنام کارگر:اعتصابات هفت تپه وگامی دیگر در پیشروی جنبش کارگری ایران

pdf کلیک کنید

September 09, 2008

نامه ای از یک کارگر

كارخانه اي كه از آن گزارش خواهيم داد در بين سال هاي1350تا 1355 تاسيس شده است، اين نوشته تاكيد آمارگونه بر وضعيت گذشته و حال كارخانه دارد به وي‍ژه بر روي نيروي انساني تاكيد دارد. ما معتقديم نگاه آماري به محيط هاي كار مي تواند ما را بر چگونگي توليد، وضعيت كارگران در گذشته و حال و در كل ميزان توازن قوا در محيط هاي كار را مشخص مي كند. اين نگاه در كارخانه هاي بزرگ و كوچك دقت تحليل ها را از وضعيت جنبش كارگري بالا خواهد برد. و مبارزات كارگري را به لحاظ عملي ارتقا خواهد بخشيد. تاريخ تاسيس اين كارخانه در سال 1340 بوده و تعداد كارگران در سال تاسيس 20 نفر بوده و نوع مالكيت بعد از انقلاب تحت پوشش وزارت صنايع سنگين سازمان گسترش بانك هاي مختلف و هم اكنون حدود يك سال است كه كاملا خصوصي شده است.

ميزان مشاركت كارگران در سال 57 فعال بوده است به شكلي كه كارخانه توسط كارگران به كنترل آن ها در آمده است و حدود شش ماه كارخانه تحت مراقبت و تحت كنترل كارگران بوده است. جز اولين كارخانه هايي بوده است كه شوراهاي كارگري در آن شكل گرفته است .

نگاه آماري به اين كارخانه قبل و بعد از خصوصي شدن نشانگر بسياري از واقعيت هاي تلخ مي باشد. بايد به اتفاقات و تغييرات بعد از خصوصي شدن نگاه موشكافانه بيندازيم.

اعمال سيستم مديريتي به شكل باند و دسته، پرداخت آكورد به شكل انتخابي و فقط براي سرپرستان نورچشمي مديريت، گم شدن اصول كاري و قوانين مصوبه كاري در كشاكش و تضاد بين مديران است. قائم مقام مدير عامل شركت را در واقع قلكي مي داند جهت تغذيه مالي بساز و بفروشي خارج از شركت و به نوعي كارهاي شخصي اش و تمام امكانات مالي تحت شعاع همين مساله مي باشد. قابل ذكر است مديريت اين كارخانه از طبقه كارگر بوده و با دغدغه هاي زندگي يك كارگر از نزديك آشنا بوده و بنا به ادعاي خود با كارگري تمام هزينه ی تحصيل خود را فراهم نموده ولي متاسفانه پايگاه طبقاتي خود را فراموش كرده است.

قراردادهاي موقت كار، قراردادها در شرف به كارگيري كارگر بسته نمي شود بلكه كارگر به شكل آزمايش بودن بدون لباس كار و كفش ايمني مشغول به كار مي شود(كه اين مساله باعث شدن قطع شدن پاي كارگري در ماه هاي اخير شده است ) بعد 10 يا 15 روز قراردادي با او بسته مي شود قرارداد شامل يك برگ مي باشد كه اين نوع قرارداد قبلا به صورت 3 برگي منعقد مي گرديد. به غير از دست مزد و شرايط كار و مدت قرارداد كه يك ماهه مي باشد (هم براي كارگران ساده و مشخص) البته دست مزد براي كارگر ساده و متخصص يكسان مي باشد و بعد تمام مفاد آن يك طرفه به نفع كارفرما است. حداقل حقوق براي كارگران فني و ساده بعد از 15 روز روزمزد قرارداد يك ماهه به احتساب 15 روزه مي باشد كه عملا وقتي قرارداد بسته مي شود 15 روز ديگر از قرارداد يك ماهه باقي مانده است. هر كارگري تلاش مي كند خود را كاملا با شرايط كارفرما وفق دهد تا 15 روز بعدي برايش قرارداد بعدي تمديد شود. در خط هاي توليد شرايط به گونه اي است كه جدا از مهارت فني هر كاري كه از نظافت سالن ها گرفته تا تميز كاري و جوشكاري و آهنگري و مونتاژ و غيره بايد انجام دهد  لازم به توضيح است طبق قانون كار و طبقه بندي مشاغل         به طبقه شغلي خود انجام وظيفه مي نمايد.

بعد از چند قرارداد يك ساله آن از شرايط كاري كارگر راضي بودند يعني اين كه هميشه اضافه كار باشد تعطيلات هميشه وقتي جمعه ها سر كار باشد در صورت نياز تا 10 شب هر شب حتي اگر زير برف و باران همه باشد        در صورت نياز شب تا صبح نيز كار كند اعتراض نكند استراحت حين كار نداشته باشد دير نيايد از سر نهار و صبحانه به موقع برگردد و... رعايت شود قرارداد 2 ماهه بسته مي شود ساعت كار از 7 صبح تا5/4 بعد از ظهر مي باشد سرويس صبح يك ربع به 7 در كارخانه حاضر مي شود ساعت 5/4 تا5/7 بعد از ظهر اضافه كاري اجباري ميباشد كه سرويس 15/7 حركت ميكند. وقت صبحانه يك ربع از وقت خود كارگران است و ساعات نهار نيم ساعت عملا با تعداد كارگران و صف ايستادن وقت نهار به 15 دقيقه ميرسد. صبح و بعدازظهر حق نوشيدن يك ليوان چاي را دارند كه از طرف كارفرما تهديد به قطع شدن كه با اعتراضات كارفرمايان رسمي و قديمي فعلا سكوت گذاشته شده است. سرويس هاي اياب و ذهاب به دست پيمانكار اداره مي شود كه مسير نسبت به قبل محدودتر گشته است. به شكلي كه بعضي كارگرها به جز مسير سرويس 1 تا 3 كورس بايد با كرايه خود بر سر كار حاضر شوند سرويس ها نيز در آستانه ی جمع شدن بودند كه با مقاومت كارگران قديمي و رسمي فعلا دست و پا شكسته برقرار مي باشند نهار و صبحانه بعد از خصوصي شدن به دست پيمان كار محول گشته است كه هم كيفيت و هم كميت غذا تغيير پيدا گشته است. به خاطر واگذاري به پيمان كار اعتراضات گسترده بصورت تحصن  توسط كارگران قديمي و قراردادي صورت گرفت كه موجب تغييرات در كيفيت و كميت غذا شد كه اين كشمكش همچنان ادامه دارد. تعطيلات رسمي به شكل اضافه كار عادي پرداخت مي شود. چگونگي محاسبه تعطيلات ساليانه به شكلي بسيار مبهم براي كارگران قراردادي محاسبه مي شود در صورت اخراج زير يك سال سابقه سنوات به كارگران پرداخت نمي شود. در صورت اين كه كارگران نخواهند اضافه كاري بمانند بايد حتما برگه مرخصي از سرپرست واحد را داشته تا بتواند از شركت خارج شوند.

با اعتراض و نوشتن طومار براي انتخابات شوراي اسلامي  براي وضعيت تشكل هاي كارگري ( تعاوني مصرف كارگران، تعاوني مسكن كارگران و شوراي اسلامي كار و  كه قبل از خصوصي شدن به شكل فعال بوده و اكنون همه نيمه فعال هستند ) كه با طومارنويسي و نامه به اداره كار كه با ممانعت مديريت كارخانه و كشمكش هاي فراوان هنوز مسئله شوراي اسلامي كار به شكل تعليق در آمده است. اعتراضات شفايي به صورت اعتراض براي تغيير مديريت آشپزخانه و رستوران به پيمان كاري در نهار خوري به شكل نخوردن غذا، اعتراض براي برقراري سرويس ها كه بيشترين تعداد كارگران در مناطق كرج و شهرك هاي حاشيه آن، اسلامشهر، شهريار، قلعه حسن خان، فرديس و حاشيه تهران مي باشد به شكل شفاهي و بيشتر توسط كارگران رسمي صورت گرفته است.

قانون كار و مفاد آن با شرايط فعلي كم كم از محيط كارخانه زدوده مي شود

در اين كارخانه از سال حدود 64 طرح طبقه بندي مشاغل به اجرا درآمده است و طي سال هاي طولاني دستخوش تغييرات خاص قرار گرفته است. در سال 1375 حدود 80 نفر از كارگران قراردادي با تلاش شوراي اسلامي به استخدام رسمي شركت درآمدند اين مصادف با ارائه بخشنامه قرارداداهاي موقت كار از طرف وزارت كار بود اين تعداد با استخدام رسمي تحت جداول طرح طبقه بندي مشاغل پذيرفته شدند. در سال هاي بعد ضريب بهاي جدول دستخوش تغيير گرديد كه باعث افزايش مختصر در حقوق ها و گرفتن مبلغي به عنوان عقب افتادگي توسط پرسنل گرديد.  لازم داشتن طرح طبقه بندي مشاغل داشتن كميته طبقه بندي مشاغل مي باشد. داشتن كميته طبقه بندي مشاغل در اين كارخانه از طرف مديريت مستلزم داشتن كميته انظباطي است. دهه 60 مديران مختلف تلاش كردند كه آئين نامه انظباطي را در كارخانه پياده كنند در دوره هاي مختلف با مخالفت كارگران و شوراي وقت گرديد. دلايل مخالفت كارگران با داشتن آئين نامه انظباطي اين بود كه كار فرمايان در هراس بودند كه توسط اين آئين نامه و كميته مربوطه با تذكر و اخطارهاي مختلف باعث خراب شدن پرونده هاي كارگران به وي‍‍ژه كارگران معترض و اخراج شده آنها گردد تركيب كميته انظباطي با يك نفر سرپرست به انتخاب سرپرستان ويك نفر نماينده مديريت به انتخاب مدير عامل و انتخاب يكنفر پرسنل به انتخاب پرسنل مي باشد. طبق تعريف قانون كار از سرپرست يعني سرپرست نماينده قانوني كارفرما مي باشد يعني اينكه در خوشبختانه ترين حالت اين تركيب با دو نفر راي بر عليه كارگران شامل مي گشت. چونكه اعتراضات مداوم و هميشگي در راي بدست آوردن مطالبات در مقاطع مختلف در كارخانه دنبال مي شد داشتن كميته انضباطي وضعيت كارگران را از نظر اخراج مورد تهديد قرار ميداد. به همين خاطر طرح طبقه بندي مشاغل در گيرو دار كميته انظباطي در سايه قرار گرفت و ناقص اجرا شد. قبل از خصوصي شدن شركت نيز اين طرح به شكلي بلا استفاده مانده بود. با حاكميت بخش خصوصي و كم شدن تركيب كارگران رسمي به عناوين مختلف به هيچ عنوان بحثي در مورد اين طراح از طرف كارفرما مطرح نمي شود. و اين بحث به شكل خام بين كارگران رسمي به عنوان راه كاري براي افزايش حقوق مطرح ميشود. خصومت كارگران رسمي به مساله طرح طبقه بندي و شوراي اسلامي كار و سرويس و رستوران و ساعات كار و ختم نمي شود. بلكه كارفرماي جديد به هيچ عنوان حاضر به افزايش هيچ درصدي به عنوان دستمزد به كارگران رسمي نيست. و اين بدان معناست كه كارگران رسمي تحت فشارهاي جانبي يا بازخريد شده و با مبلغ سنوات يك ماه در سال اخراج گردند و يا تسليم خود را به عنوان كارگران قراردادي با شركت كار كنند. و اين سياست كارفرما تا حدودي موفق بوده است. اين كشمكش و مقاومت بين كارگران رسمي و كارفرما بر سر مطالبات گذشته و امروز همچنان ادامه دارد.

در طول تاريخ همواره سرمايه است كه حرف اول را مي زند، زندگي مي سازد، عشق مي آفريند و تسهيلات فراهم مي كند عزت و آقايي را سبب مي شود اما آيا هرگز فكر كرديم چه كساني باعث فراهم و انباشته شدن اين سرمايه ها گرديده اند ؟ مسلما همگان بر اين امر واقفند آيا هرگز زحمت تفكر و انديشه و تحقيق در مورد عاملين فراهم شدن اين سرمايه ها را به خود داده ايم ؟ كارگران اين قشر عظيم كه در هر جامعه اي همواره باوجود تلاش بسيار فراوان از بهره زحمات خود بي بهره اند نه تنها مورد توجه سرمايه داران و در نتيجه دولت ها نبوده اند بلكه همواره به اسف بارترين وضع مورد ستم قرار گرفته اند

 

September 06, 2008

شكست سناريوي قوم پرستي درون حزب كمونيست ايران نگاهي به اختلافات درون حزب كمونيست ايران و كومله

  حزب کمونيست ايران با سابقه ی تاريخی بيش از دو دهه فراز و نشيب های زيادی را پشت سر گذاشته است .دو انشعاب کمونيسم کارگری و زحمتکشان در سال های گذشته از نمونه های بارز اين فراز و نشيبها می باشد اما اين بار نوبت به ناسيوناليسم کرد در فراکسيون تحت عنوان ضرورت فعاليت به نام کومله (که ادامه دهنده راه سازمان زحمتکشان است )نمايان می شود ،اما آنچه رفقای فراکسيون در مدت يکی دو ماه پيش و قبلاًدر کنگره های پيشين و کنگره ی ۱۳ کومله و حتی بعد از آن بيان کرده اند واقعياتی را نشان می دهد که اختلافات درون حزب کمونيست ايران را بيش از پيش روشن کرده است و باعث برجسته تر شدن اين اختلافات شده و اختلافات استراتژيکی و تاکتيکی کومله و حزب کمونيست ايران با مدافعان (ضرورت فعاليت به نام کومله )را بيش از هر زمانی خود را نشان داده است در اينجا لازم نمی دانم به تاريخچه ی اختلافات درونی حزب کمونيست ايران اشاره کنم برای اطلاع بيشتر خواننده را به خواندن مطلب (پشت سخنان متناقض يک نگرش چه می گذرد به قلم نگارنده )دعوت می نمايم .آنچه واقعی است اين است که مدافعان اين نگرش انسان های اپورتونيست و آنتی کمونيستی هستند که از دوره ی بر جسته شدن اين اختلافات در چند سال گذشته، عوام فريبی و عدم صداقت در بيان حقايق و انديشه هايشان فوران می کند .افرادی که با تغيير در پايگاه اجتماعی يا به هر طريق ديگر از ريل راديکاليسم و کمونيسم خارج شده اند يا  از همان ابتدا (منظور تاسيس حزب کمونيست ايران است )با کمونيسم و انقلابيگری بيگانه بوده اند ،امروز با اين توهم  که اوضاع را برای اعلام فراکسيون و فعاليت ناسيوناليسم درون حزب کمونيست مناسب ارزيابی می کردند ،خود را به عنوان يک اقليت به حزب کمونيست ايران و جامعه معرفی کرده اند .با نگاهی گذار به مباحث درون کنگره، که تاکنون بيشتر اين مباحث از تلويزيون کومله و حزب کمونيست ايرانkomala tv) (پخش شده و همچنين با  شفاف تر شدن مواضع مدافعان اين نگرش فکری در بيان انديشه ها و سخنانشان و به دنبال آن برخورد ريشه ای کنگره به قضيه در جواب های راديکال پی در پی مدافعان حزب کمونيست ايران و فعاليت سراسری چه تشکيلات علنی و چه  تشکيلات مخفی( داخل  کشور )به آنان و عدم پيشوازی از بحثهای اين آقايان جز عده ی معدود و انگشت شمار از پيشمرگان،نشان از بی پايگاهی آنان چه در تشکيلات کومله و حزب کمونيست و چه در داخل کشور می باشد .


اگر تا ديروز رفقای حزب کمونيست ايران (اکثريت )با آنان به شيوه ای غيرمارکسيستی و سازش کارانه برخورد کرده اند .امروزبا روشن شدن اختلافاتی  که مارا از لحاظ استراتژی در جبهه ی مخالف با آنان قرار می ده، حلقه ی محاصره از هر لحاظ بر آنان تنگ شده و ما ديگر شاهد تکرار سخنان ليبرالی از قبيل( اينکه آنان همسنگران ما هستند،گذشته ی پر افتخاری دارند و از قبيل آن نيستيم )چون با راديکاليزه شدن تشکيلات حزب کمونيست و کومله در نتيجه فشار سياسی واقعی داخل کشور به اين تشکيلات در نتيجه ی رشد جنبشهای اجتماعی که خود اين جنبش ها از لحاظ خط مشی از خط فکری غالب بر حزب کمونيست  بهره می گيرند،يا در چارچوب اهداف و آرمان ها ی اين حزب قدم بر می دارند از حاميان اين طيف به عنوان (همسنگران ديروز کومله  و دشمنان امروز طبقه ی کارگر ا )ياد می شود .که خود اين مباحث نشان از مخالفت شديد رفقای راديکال و کمونيست درون حزب کمونيست ايران، کومله و هواداران اين حزب با يک نگرش که تمام تلاش خود را بر سرمايه گذاری بر روی اپورتونيسم و پوپوليسمی که با يدک کشيدن اسم کومله بر خود بتواند باعث تحميق توده های کارگر و کمونيست در کردستان شود و آنان را با خود همراه کند ،اما غافل از اين که جو انقلابی و راديکال حاکم بر کردستان ايران که ناشی از فعاليت بيش از سه دهه مبارزه ی کومله و حزب کمونيست ايران در اين منطقه می باشد ،اجازه ی توهين به انسان های مبارز ،فعال ،کمونيست و مردم اين منطقه توسط هرکس يا کسانی يا هر جريانی داده نمی شود و با اين سبک کار عوامفريبانه به شدت جواب داده ميشود.


اگر مينه حسامی ها ، جعفر امين زاده ها ، حبيب الله گويلی ها و ساعد وطندوستها بخواهند از طريق يدک کشيدن نام کومله بر خود و بر شمردن سابقه ی مبارزاتشان طرفدارانی به خود جذب کنند ،در واقع به بيراهه رفته اند .مردم کردستان بسيار انقلابی ترو راديکال تر از آنند که مدافعان ناسيوناليسم درون حزب کمونيست تصور آن را کرده باشند ،برای اثبات صحت اين ادعا به گفته های تشکيلات مخفی (تکش )در کنگره ی سيزدهم کومله (سازمان کردستان حزب کمونيست ايران )که برخی از اين گفته ها از تلويزيون پخش شد توجه نماييد که نشان از مخالفت شديد آنان با گرايش مزبور است .


اما بعد از برگزاری پلنوم کميته مرکزی و مباحث پلنوم با توجه به اين که "ضرورت فعاليت با نام کومله "آن هم در درون سازمانی که خود اين سازمان از اوايل تاسيس حزب کمونيست ايران با همين نام (کومله) فعاليت می کند و به کار خود ادامه می دهد ؛بسيار جاهلانه به نظر می رسيد، چندی پيش با برگزاری پلنوم کميته مرکزی ،پلنوم فراکسيون را به رسميت نشناخت و ادامه ی فعاليت تحت اين عنوان را فاقد مشروعيت دانست .البته لازم به ذکر است که اگر چه "مدافعان ضرورت فعاليت با نام کومله "که  در کنگره ی سيزدهم کومله توانستند نظرات خود را تا حدودی شفاف تر از گذشته اعلام نمايند و اختلافات خود را با ما بيان کنند،اما با توجه به بحثهای گذشته شان در سال های اخير که اعلام می کردند اختلاف آنان تنها باقالب و اسم "حکا"می باشند ،اما در کنگره  با پيگيری مباحث آقايان ساعد وطن دوست،جعفر امين زاده و محمد امين (مينه) حسامی از رهبران اين طيف، به نگرش واقعی هر کدام از آنان پی می بريم که هر نفر ازاين سه نفر  يک نگرش فکری را هدايت مد کنند و يک خط مشی را دارند .برای نمونه در سخنرانی ساعد وطن دوست سوسيال  دمکراسی به عنوان گرايش فکری مطلوب و نظام های سوسيال _دمکرات به عنوان نظام های مطلوب شناخته می شوندو تلاش ايشان با توجه به گفته هايشان در کنگره ی سيزدهم برای برپايی نظام سوسيال   دموکراتيک می باشد ،نه نظام سوسياليستی .همچنين در سخنان جعفرامين زاده که همواره خود را کمونيستی دو آتشه به حساب می آورد برجسته کردن مسائل قومی و  ملی و دفاع از آن  عليرغم اينکه خود مردم (از مليت های مختلف )از آن دفاع نکنند ،ضروری است و حزب کمونيست به اين مسئله  بها نداده است و سخنانی امثال اين که نه تنها کمکی به رفع مسئله ی ملی نمی کند بلکه قوم پرستی و ناسيوناليسم را تشديد می نمايد .و اما رهبر قديمی اين گروه مينه (محمد امين )حسامی که سابقه ی ناسيوناليست بودنش به بيش از دو دهه بر می گردد و همچنين در جريان تشکيل حزب کمونيست ايران از معدود کسانی است که باتشکيل حزب کمونيست ايران مخالفت می ورزد و امروز در کنگره ی سيسزدهم کومله،شورا وپارلمان را تنها به صرف انتخابی بودن اعضای آن،هر دو نظام را در يک سطح قرار می دهد و معتقد است تفاوت ماهوی ندارند.         


من در جواب ايشان خواهم گفت که آيا گرايشی غير مارکسيستی تر و آنتی کمونيستی تر از اين وجود دارد که شورا وپارلمان راهمسان در نظر گيرد و دمکراتيک بداند؟


نظام پارلمانتاری به نُظر من و هر مارکسيست راديکالی جز ديکتاتوری اقليت بر اکثريت توده  های کارگر زحمتکش  چيز ديگری نيست .


دولت در اين نظام به عنوان حافظ منافع طبقه ی سرمايه دار و حامی نظام سرمايه داری که اساس  اين نظام بر کار مزدی که استثمار انسان از انسان استوار است ،چگونه می تواند با نظام شورايی که در آن مردم با انتخابات واقعی،حضور و نقش توده ايی خود حافظ نظامی هستند که اساس آن آزادی،برابری و رفاه همگانی ودر يک کلام انسان است در يک رده باشند؟نظام شورای به عنوان حافظ منافع طبقاتی طبقه ی کارگر و سوسياليسم است. مينه حسامی تضاد آشتی ناپذير دو طبقه ی تاريخا در حال ستيز را ناديده می گيرد و نقش دولت به عنوان حافظ منافع اين دو طبقه را يکسان در نظر گرفته و خواهان آشتی طبقاتی می شود(البته جرات ابراز آن را به طور صريح ندارد و  به شيوه ای عوامفريبانه خواهان متوهم کردن شنونده می باشد). اين سخنان پوچ و بی مايه بيش از هر چند نشان از بی اعتقادی سرد مداران يک گرايش فکری به مبارزه ی طبقاتی ،کمونيسم و انقلاب کارگری می باشد.بهره گيری از رويزيونسيم شديد درون نگرش فکری مدافعان و سردمداران اين گرايشات (چون در خط مشی آنان سوسيال دمکرات  تا پارلمانتاريست و ناسيوناليست و  غيره را در بر می گيرد )تا جايی است که آنها را از حزب دمکرات هبيشتر به عقب ميبرد،با مطالعه ی( کورته باس ) بحث کوتاه در مورد سوسياليسم اثر قاسملو می توان به اين واقعيت پی برد.با تنگتر شدن حلقه ی محاصره بر آنان عقب نشينی مضحکی که در موضع گيری های آنان شاهد بوديم ،برای نمونه نگاه کنيد به سخنرانی ساعد وطن دوست از رهبرانشان در تلويزيون کومله به زبان کردی بعد از اتمام کنگره در زمينه های مختلف که در آن ايشان با باز پس گرفتن سخنان  گذشته ی خودو آنچه در کنگره گفته است و از تلويزيون هم، پخش شده است اينبار به عنوان يک سوسياليست ُظاهر می شود که نشان از افکار متناقض  ريزيونيستی ايشان و ماهيت اپورتونيستی خط فکری حاکم بر گرايش فکری اقليت موجود در حزب کمونيست ايران می باشد .همچنين بعد از تصميم گيری پلنوم کميته مرکزی و عدم به رسميت شناخته شدنشان از ميزان جال و جنجال هايی که تا کنون به پا کرده اند به شدت کم شده و ما از هر لحاظ چه تئوريک و چه پراتيک شاهد عقب نشينی آنان بوده ايم . بنابراين با توجه به  مشاهده ی شيوه ی کار اين طيف که همراه با محفل گرايی و به دور از اخلاق سياسی برای جذب و وادار کردن اعضای حزب کمونيست و پيشمرگان کومله از يک طرف و از طرف ديگر عدم رسميت تشکيلاتی آنان بعد از پلنوم،کومله و حزب کمونيست رويکردی راديکال نسبت به آنان در پيش گرفته و بر همگان روشن است که اين محفل بايد در آينده ی نزديک برای جلوگيری از بی اعتبار شدن بيش از پيش شان صفوف کومله و حزب کمونيست ايران را با احترام ترک کنند تا سرنوشتشان مانند سرنوشت عبه دلير و امثال ايشان نصيب آنان نيز نشود.  جدا از تمام تبليغات پوپوليستی و خرده بورژوايی که از طرف برخی از اعضای حزب در گذشته می شد آنان دشمنان طبقاتی ما و طبقه ی کارگر می باشند، مبارزه ی ايدوئولوژيک ما با آنان مبارزه ی طبقاتی ميان دوطبقه ی ذاتا متخاصم يعنی  بورژوازی و پرولتاريا است و اين مبارزه مرزهای خانوادگی و عشبره ايی و اخلاقی وغيره را در می نوردد وتنها منافع طبقاتی را در نظر دارد . اما با توجه به آنکه منافع طبقاتی  پرولتاريا به دليل آن که در جريان مبارزه ی طبقاتی با بورژوازی، رقابت ميان طبقه ی کارگر در رنگ می بازد و جای آن   را (به دليل هم سرنوشتی و منافع مشترک طبقاتی مشترک )همبستگی می گيرد ،اما  عکس اين قضيه در موردطبقه ی سرمايه دار صدق می کند،  درجريان مبارزه درون طبقه ی سرمايه دار که رقابت برای حداکثر کردن سود جای همبستگی طبقاتی را می گيرد و منافع فرد ی بر منافع طبقاتی ترجيح داده می شود ،امکان اتحاد طبقه ی سرمايه دار از بين می رود درمقابل ضرورت اتحاد طبقه ی کارگر بسيار بيشتر از طبقه ی سرمايه دار است .بنابراين در تضاد بين تز و آنتی تز  ،تز (بورژوازی )وآنتی تز(پرولتاريا) ناگزير يکی ديگری را از بين خواهد برد و با توجه به مباحثی که مطرح شد امکان نابودی بور‍‍ژوازی بسيار بيشتر از پرولتارياست.                    

 پيش به سوی اتحاد طبقاتی طبقه ی کارگر
 

September 05, 2008

سخنرانى رفيق صديق كمانگر شب قبل از جانباختنش

 

 برای دریافت سخنرانی کلیک کنید

مرخصی اجباری ترفند جديد صاحبان سرمايه عليه کارگران.

فرهاد شعبانی
سرمايه داران  و کارفرمايان ايران و رژيم جمهوری اسلامی،  سرکوب مبارزات و پايمال کردن حقوق و مزايای طبقه کارگر را در سه دهه اخير به شيوه های گوناگون پيش برده اند. انحلال شوراها ی کارگران در سالهای اول بعداز قيام، تحميل تشکلهای ايدئولوژيک مذهبی - دولتی به کارگران در محيط های کار، تلاش برای تصويب ارتجاعی ترين قوانين کار، وادار کردن کارگران به توليد انبوه تحت عنوان جنگ و اعزام دسته جمعی کارگران به جبهه های جنگ ارتجاعی ايران و عراق؛ تعديل نيروی انسانی و خصوصی سازی صنايع بزرگ و بيرون آوردن کارگاههای کوچک از شمول قانون کار در دوران بازسازی و اصلاحات؛  و عدم پرداخت حقوق کارگران طی سالهای اخير و توسل به نيروهای مسلح برای سرکوب اعتراضات کارگری همه و همه روشها و ابزارهائی بوده اند که سرمايه داری ايران از آنها عليه طبقه کارگر و مبارزات ضد سرمايه داری اش بهره گرفته است.
مدتی است که سرمايه داران و کارفرمايان دست به اجرای تاکتيک ديگری عليه کارگران زده اند. انهم وادار کردن کارگران به مرخصی اجباری است. اين اقدام در لوله سازی اهواز بکار گرفته شد و در خبرهای چند روز پيش خوانديم که کارفرمايان نساجی پرريس در سنندج هم دست به چنين اقدامی زده اند.
در دو مورد نامبرده کارفرمايان بحران مالی و در لوله سازی اهواز واداشتن کارگران به مرخصی اجباری را با عدم پرداخت وام از جانب بانک و نداشتن مواد خام برای توليد توجيه کرده اند.
 پاسخ کارگران به چنين ترفندی چه بايد باشد ؟
صورت مسئله روشن است. اين کارگران آماده بکار نيستند که متقاضی مرخصی اجباری اند، بلکه کارفرماست که بنا به دلائل اقتصادی و يا هر دليل ديگری کارگران را به مرخصی اجباری می فرستد. ما فرض را براين می گيريم که کارفرما بنا به مشکلات مالی که با آن روبروست و قادر به ادامه توليد نيست تصميم می گيرد کارگران را به مرخصی اجباری بفرستد.
 از طرفی ديگر ما با کارگرانی روبرو هستيم که دارای قرارداد شفاهی ياکتبی موقت يا دائم با کارفرما هستند و آماده بکارند. بنابراين بدون هيچ برو برگشتی در حالتی که کارفرما علی رغم ميل کارگران آنها را به مرخصی اجباری می فرستد، کارگران حق استفاده از حقوق و کليه مزايای خود بدون کم و کسر را دارند. حق استفاده کارگران از حقوق و مزايا در دوره مرخصی اجباری نيازی به استدلال ندارد و تنها منطق آن اين است که کارگر دارای قراردادکار با کارفرماست، کارگر آماده به کار است و علی رغم ميل خود به مرخصی فرستاده می شود. بقيه دلائل از جمله عدم پرداخت وام از جانب بانک، نبود مواد خام برای ادامه توليد و ............ مشکل کافرماست و ربطی به کارگر ندارد. همانطوريکه کارفرمايان نسبت به مشکلات اقتصادی و اجتماعی کارگران نهايت بی مسئوليتی را نه تنها از خود نشان می دهند، بلکه با عدم پرداخت حقوق و مزايای کارگران و استثمار شديد و غير انسانی آنها مشکلات عديده ديگری را به بار سنگينی که کارگران در محيط کار و جامعه بدوش می کشند، می افزايند. دليلی ندارد که مشکل مالی کارفرما به معضلی ديگر بر مشکلات کنونی کارگران تبديل شود.
بعنوان تجربه بايد اشاره کرد که در کشورهائيکه کارگران حتی در اتحاديه های رفرميست سازمانيافته اند و دارای اتحاديه های کارگری هستند. کارگری که به هر دليلی به مرخصی اجباری فرستاده می شود. از کليه حقوق و مزايای خود مطابق ساعات و روزهائيکه در سرکار حاضر است برخوردار است. پرداخت حقوق و مزايای کارگران در کشورهائيکه سيستم بيمه بيکاری در جريان است بدين شکل پرداخت می شود که کارفرما موظف است کارگر و تشکل کارگری مربوبطه اش را در زمان مناسب در جريان موضوع قرار دهد و همچنين موظف است که معرفی نامه و تائيديه ائی در اختيار کارگران قرار دهد که زمان آغاز و پايان مرخصی اجباری در آن قديد شده باشد. کارگر با در دست داشتن اين معرفی نامه و تائيديه به صندوق بيمه بيکاری مراجعه  و کليه حقوق و مزايای خود را بدون کم و کسر دريافت می کند. در صورتيکه چنين امکانی وجود نداشته باشد. کارفرما خود موظف است که حقوق کارگران در اين دوره را پرداخت کند.
بنابراين هيچ دليلی ندارد که صاحبان سرمايه در لوله سازی اهواز و پرريس سنندج و در کارگاهها و کارخانه های ديگر در ايران موظف به پرداخت اين حقوق و مزايا نباشند.  اما می دانيم که امروز چنين نيست و بايد با مبارزه ائی متحد و سازمانيافته که از پشتيبانی کارگران حوزه ها ورشته های ديگر برخوردار شود اين خواست را بايد به سرمايه داران ايران تحميل کرد.
اما در حقيقت اين نکته را نبايد فراموش کرد که دست زدن کارفرمايان در ايران به چنين اقدامی اساسا" ماهيتی ضد کارگری دارد و اگر نگوئيم حقه ائی برای بيکارسازی کارگران دائم و استخدام کارگران قراردادی بجای آنهاست؛ به قصد شانه خالی کردن از پرداخت حقوق کارگران و گامی در راستای بيکارسازيهای طولانی مدت کارگران است. در چنين موقعيتی ضمن هوشياری برای جلوگيری از تعطيل کارخانه و کارگاه درست ترين شعار و مطالبه بايد پرداخت بدون کم و کسر کليه حقوق و مزايای دوران مرخصی اجباری باشد. " ما حاضر بکاريم و پرداخت کليه حقوق و مزايای ما، حق ماست" را  به شعار اين اعتراضات تبديل کنيم. اين شعار و شعارهای ديگر ما بايد

 

September 03, 2008

گراميداشت زندانيان سياسی سال ۶۷ را با تشديد مبارزه متحدانه عليه جمهوری اسلامی ارج نهيم.

حسن رحمانپناه
در هفته های اول مرداد سال ۱۳۶۷ اخبار وحشتناک و تکان دهنده ای از داخل زندانهای جمهوری اسلامی به خارج درز کرد که حاکی از کشتار و قتل عام هزاران انسان در بند بود. اين کشتار و وحشيگری در نيمه اول شهريور همان سال به اوج خود رسيد. ابعاد کشتار زندانيان در بند به وسعت ايران بود. در بسياری از شهرهای کشور يکی از وحشيانه ترين و بيسابقه ترين کشتارهای سياسی در تاريخ ايران به وقوع پيوست که نمونه آن را تنها در جنگهای غارتگرانه امثال يورش چنگيزخان مغول به ايران، نسل کشی يهوديان به فرمان هيتلر و توسط نازيها، نسل کشی ارامنه در ترکيه توسط ترکهای جوان و همفکران کمال اتاتورک، يا قتل عام و انفال کردها در کردستان عراق توسط رژيم فاشيست بعث در اواخردهه هشتاد ميلادی قرن گذشته را ميتوان نام برد. اين جنايات هولناک همچون ديگر نمونه های ذکر شده، مطابق برنامه آگاهانه و به منظور نابودی نسلی از مخالفين دربند حکومت اسلامی صورت گرفت که به حق ميتوان نام عمليات نسل کشی زندانيان سياسی ايران را بر آن نهاد.
شايد يکی از ويژگيهای کشتار زندانيان سياسی در سال ۱۳۶۷ در ايران با ديگر موارد بيان شده در اين باشد که تمام قربانيان اين فاجعه عظيم، زندانی بودن آنها در پشت مله های آهنين بود که بسياری از آنها سالهای عمر خود را در آن سياه چالها گذرانده و علی اقاعده موازين ناظر بر حقوق زندانی سياسی بر پرونده آنها حاکم بود. بسياری از آن قربانيان دوره زندانی خود را طی کرده در انتظار آزاد شدن به سر ميبردند. دليل بازداشت بسياری هنوز ناروشن و در انتظار به اصلاح تفهيم جرم بودند. اما کسانيکه اين جرم و جنايت عليه زندانيان را مرتکب شدند از جای ديگر باخته و خشم زد انسانی خود را بر زندانيان در بند خالی کردند. در خارج زندانها اتفاق بزرگی روی داده بود. جنگ ويرانگر ايران و عراق با ابعاد وسيع تلفات انسانی و خسارت و ضرر و زيان بزرگ اقتصادی که به تخريب بسياری از شهرها و مناطق مسکونی دو طرف منجر شده بود با شکست جمهوری اسلامی پايان يافته بود. خمينی کسی که آغاز جنگ را نعمت الهی جار زد، با سرافکندی شکست آنرا با سرکشيدن جام زهر معروفش و قربانی کردن بيهوده جان صدها هزار انسان بيگناه در شهرا و جبهه ها قبول کرد. خمينی چه بعنوان رهبر مذهبی و معنوی حکومت اسلامی و چه بعنوان فرمانده کل قوا در روز ۲۷ تيرماه ۱۳۶۷ قطعنامه ۵۹۸ شورای امنيت سازمان ملل مبنی بر آتس بس را پذيرفت. اين شکست در واقع شکست پان اسلاميسم جمهوری اسلامی و پايان صدور اسلام ناب محمدی بود. ديگر راه قدس و حرمين شريفين از کربلا و نجف نميگذشت و شعار جنگ جنگ تا پيروزی با شکست کامل مواجه شده بود. پايان جنگ برای مردم زجر کشيده ايران، گشايش دريچه اميدی بود که ميتوانستند خواستها و مطالبات خود را از طريق آن مطرح کنند. شوق و شادمانی در دل مردم بوجود آمد و شکست و زبونی رژيم اسلامی را نقطه اميدی برای پيشروی مبارزه و تحق خواستهای خود در آينده ميدانستند. سران جمهوری اسلامی و در راس همه خمينی و مشاوران اصليش رفسنجای و خامنه ای و ديگر همفکران آنان بر اين واقعيات اطلاع کامل داشتند. آنان نقشه مند و آگاهانه تصميم گرفتند که شادی و خوشحالی مردم از پايان جنگ را به عزا و سوگواری تبديل کنند. دليل موجهی برای کشتار مردم کوچه و بازار نداشتند. سران جمهوری اسلامی که بقول خودشان، حکومتشان محصول پيروزی خون بر شمشير بود مصم بودند که انتقام شکست درجنگ را از مردم ايران بگيرند. آنان برای بقای خود به ريختن خون هر چه بيشتر نياز داشتند. از نظر حاکمان ايران مناسبترين و بی سروصداترين جا تنها زندانها بود که دهها هزار انسان معترض و مبارز و در عين حال بی دفاع در پشت ميله های آهنين آن به بند کشيده شده بودند. خمينی با ايجاد کميته ای مرکب از نيری قاضی شرع، اشراقی دادستان تهران و موسوی اردبيلی دادستان کل کشور و با صدور فتوای مذهبی و سعی کنيد " اشدائی علی کفار" باشيد، دستور قتل هزاران زندانی سياسی در تاريک خانه های حکومت اسلامی را صادر کرد. با صدور اين فتوا و مامور کردن افراد بادشده، قصابان حرفه ای همچون لاجوردی و داوری و دهها جنايتکار ديگر، زندانها را برای رهبر اسلامی به جبهه جنگ يک طرفه تبديل کردند و شکست در جبهه را به پيروزی اسلام به دور از انظار مردم در زندانها تبديل کردند. هزاران چوبه دار برپا شد و زندانيان آرامنخواه با گفتن "نه" به جلادان بر دار اعدام آويزان و ننگ تاريخ را بر پيشانی قاتلان حک کردند. خبر اين جنايات از راديو و تلويزيون و مطبوعات پخش نشد. خمينی و شاگردانش تصور کردند که قفل هميشگی استبداد را بردهان جامعه زده اند. اجساد قربانيان اين جنايات را مخفيانه در خاوران تهران، دارالرحمه شيراز، باغ رضوان اصفهان، حيات دادگاه انقلاب سنندج و دهها مکان ديگر دفن کردند. گورستان يان عزيزان را لعنت آباد نام نهادند تا به خيال خام خود مردم از آنها دوری جويند. گورستانهايی که بلافاصله به آرمگاه عزيزان فراموش نشدنی تبديل شدند و به يقين در آينده نه چندان دور به ميعادگاه  عاشقان راه رهايی بشريت تبديل خواهند شد. ديری نپاييد خبر اين جنايت هولناک در ايران و در خارج کشور پخش شد. مردم ايران که کم کم داشتند تن خسته و فرسوده خود را از زير آوار جنگ ويرانگر ايران و عراق بيرون می کشيدند متوجه شدند که چه فاجعه ای عليه عزيزان آنها انجام گرفته است. عده انگشت شماری از همرزمان قربانيان جنايت تابستان ۶۷ که از آن قتل عام دسته جمعی جان سالم به در برده بودند گوشه هايی از سبعيت سفاکان اسلامی و مظلوميت زندانيان دربند و بی دفاع را برای اذهان عمومی بازگو کرده اند. اما هنوز اين کل حقيقت نيست. هنوز بخش بزرگی از واقعيات اين جنايت در تاريکخانه حاکميت ننگين رژيم اسلامی از اذهان مردم پنهان است.
بسياری ازآمران و عاملان اين جنايت، از دادستان سابق کل کشور تا رئيس دادگاهها و ديگر جانيان اسلامی که  در  فاجعه کشتار زندانيان سياسی سال ۶۷ جزو بازوان قدرتمند امام و اسلام در نبرد عليه زندانيان بودند، چند  سال  بعد لباس اصلاح طلبان حکومتی به تن کردند  و برای نجات کشتی توفان زده حکومت اسلامی به تکاپو افتادند که اين بار کشتی آنان نيز به گل نشست. ۳سال بعد جانی و بسيجی سابق، احمدی نژاد برای نجات حکومتی اسلامی به ميدان آمد که ابزار اصلی حفظ حاکميت ايشان سرکوب بيرحمانه و برپاکردن چوبه های دار در ملاء عام است.اما بی ترديد بازگشت جامعه ايران به ۳۰خرداد ۶۰ و کشتار زندانيان سياسی در مرداد و شهريور ۶۷ غير ممکن است. زيرا توازن قوای مبارزه طبقاتی در صحنه جامعه به نفع مبارزه روزانه و جاری توده های به ستوه آمده و به زيان حکومت اسلامی تغييريافته است. امروز ديگر اعدامهای فردی و جمعی به بهانه های واهی، مردم ايران را نه تنها مرعوب و وحشتزده نمی کند بلکه خشم و نفرت آنان نسبت به حکومت اسلامی را بيشتر تشديد ميکند.
امروز در شرايطی ياد قربانيان قتل عام سال ۶۷ را گرامی ميداريم که بحران حکومت اسلامی به هر لحاظ عميقتر گرديده است.  اعتراضات کارگری، توده ای، دانشجويی و زنان در حال گسترش و خودسازماندهی و جنبش انقلابی کردستان سير رو به پيش داشته است. جريانات بورژوازی در اپوزيسيون، از سلطنت طلب و جمهوريخواه تا ليبرال و ملی ـ مذهبی، و احزاب ناسيوناليست  محلی، اميد خود را برای رسيدن به قدرت به ناوهای جنگی و موشکهای دوربرد آمريکا گره زده اند و خواب و خيال تکرار سناريوی افغانستان و عراق را با همه بلايا و مصيبت های آن برای مردم ايران می بينند. هدف عمومی آنها تغيير در بالا و خنثی کردن دخالت مردم در تحولات و مسائل سياسی جامعه است.اما فضای سياسی جامعه ايران و بويژه سيرنزولی سم توهم به حمله نظامی آمريکا و دخالت خارجی برای سرنگونی حکومت اسلامی، بسيار کاهش  و به همان نسبت اعتماد به نيروی خود برای رهايی در ميان مردم افزايش يافته است.
اکنون سرنوشت محتوم انقلاب آتی ايران تکرار رويداد قيام بهمن ۵۷ و معامله از بالا برسر خواستها و مطالبات مردم و سرکار آمدن ضدانقلاب اسلامی ويا تکرار سناريوی افغانستان و عراق در ايران نيست. بلکه طبقه کارگر و مردم ستمديده و جريانات چپ و کمونيست در اين کشور همچنانکه يکی از قيامهای شکوهمند قرن بيست را در تاريخ ثبت کردند، اين بارهم ميتوانند درسالهای آغازين قرن بيست و يکم بزرگترين افتخار اين قرن را که همانا يک انقلاب عظيم توده ای برای به گور سپردن جمهوری اسلامی است بنام خود به ثبت برسانند و با درس گرفتن از اشتباهات گذشته راه پيروزی در آينده را همواره کنند. انقلابی که محاکمه و مجازات سران رژيم اسلامی بدليل جنايت عليه بشريت در داخل و خارج کشور از اقدامات اوليه آن خواهد بود.
تنها در چنين شرايطی است که "لعنت آبادها" به ميعادگاه عاشقان راه آزادی و برابری تبديل خواهند گرديد و قربانيان قتل عام سال ۶۷ و ديگر جانباختگان راه رهايی بشريت هرگز فراموش نخواهد شد.

اگوست ۲۰۰۸
برگرفته از جهان امروز شماره ۲۱۱

رضا شهابی: خوش بود تا محک تجربه آيد به ميان (رضا شهابی)

 در جواب مطلبی منتشره در سايت اخبار روز با عنوان« سنديکاها بايد تقويت شوند» که ما حصل گفتگويی است بين اخبار روز و حسين اکبری فعال کارگری و از اعضای هيئت موسسان بازگشايی سنديکاها .
خوب بود آقای اکبری اين مطلبی که انتقاد به سنديکا داشته را حداقل در عرف اخلاقی برای خود سنديکا هم ميفرستاد.
آقای اکبری در اين پرسش و پاسخ به سوالات آقای صادق کار عمدا در مورد کارگران نيشکر هفت تپه و سنديکای کارگران شرکت واحد پاسخ می دهد و نظرات شخصی خود را بيان می کند ، بخشی که مربوط می شود به سنديکای کارگران واحد، مورد نظر ماست.
سوال در مورد نامه ی آقای اسانلو خطاب به هيئت مديره و توصيه هايی در دوری از تفرقه و اتحاد هر چه تمامتر است که به نظر آقای اکبری نگرانی اسانلو در اين نامه ها چه مقدار جدی است؟
ممنون هستيم که آقای آکبری اين بحث را آغاز کرد. اتفاقا تخم بدبينی و مشکلات سنديکا در چند ماه گذشته را خود نهادی که آقای اکبری بنيانگذار آن است شروع کرد، چرا که اعضايی هيئت مديره فقط با مضمون آگاهی رسانی به رسانه های برون مرزی متوسل شده اند و اگر شرايط مناسب بود هيچ موقع چنين کاری نميکردند. ولی زمانی که همين نامه ای که آقای اکبری به آن استناد ميکند نه از طريق سنديکا بلکه توسط کسانی منتشر شد که حتی حاضر نبودند بگوييند که از چه طريقی بدستشان رسيده است. اگر واقعا از اتحاد حرف ميزنيد حداقل آن را خودتان رعايت کنيد. سنديکا حزب مخفی سياسی نيست و آقای اسالو وشما بهتر از هرکسی ميدانيد که هيچکس در سنديکا نظرات ايشان را سانسور نميکند حتی اگر مخالف آنباشند مانند دفاع ايشان در انتخابات مجلس نهم.اما امسال شما با خودشرينی ميخواهيد بگوييد که او به شما اعتماد دارد نه به سنديکا. آيا بهتر نبود بجای پخش آنمطلب آنرا در اختيار سنديکا قرار ميداديد و ميگذاشتيد در نحوه انتشار آن خود سنديکا تصميمبگيرد نه شما. اکثر ما بهای آنرا داده ايم که بتوانيم علنا بدون واهمه عقايد و منافع خود را بيان و برای آن مبارزه کنيم. و هنوز هم ميدانيمکه مان زيادی بايد مبارزه کنيم تا اين سنديکا را بسازيم و مثل خود آقای اکبری هم صاحب کارخانه نيستيم که غم نان نداشته باشيم و هر روز هم نگران ريختن اسبابمان در خيابان توسط صاحبخانه هستيم.
کارگران واحد با تحمل هزاران سختی و مشقت سنديکای خود را احيا کرده و حال به خاطر نداشتن تجربه کافی امکان دارد به ابزاری دردست آنهايی بدل شوند که مخالف سنديکا هستند مورد خطاب بی شک شوراهای اسلامی کار و تشکيلات خانه کارگر است که اولين زد وبرخورد را با اعضای سنديکا داشتند . حسين اکبری نامه آقای اسانلو را سرشار از مسئوليت پذيری معرفی می کند و عمق نگرانی را با جمله ای از اسالو نمايان می سازد اينکه: آنچه مرا بيشتر از زندان رنج می دهد تفرقه و رفتار غير مسولانه و تفرقه انگيز است. آقای اسالو در زندان است ونميشود با کسی که در زندان زير فشار است ودر شرايط مساوی نيست برخود کرد ولی شما که قيم ايشان شده ايد لطف کرده و بگوييد در نبود ايشان چه کاری برای اين سنديکا انجام داده ايد. آيا برای فعالين بيکار سنديکا در کارگاهتان کار پيدا کرده ايد، صندوق بيکاری درست کرده ايد، چند بار با ما به وزارت کار مراجعه کرديد، چند روز را در زندان با بازجوهای ما درگير بوديد، برای بچه های کارگران بيکار لباس عيد تهيه کرديد، گردهمای های تفريحی گذاشته ايد، مقاله در دفاع از ما نوشته ايد، با سايتهای اينترنتی که با شما هر به چند وقت مصاحبه ميکنند گفتيد که برای هيئت مديره سنديکا هم وقت و ستون بگذاريد ووووو
آقای اکبری در ادامه گوش زد می کند که اين سنديکا جوان است و نياز به حمايت دارد و برای دفاع و پاسداری از اهداف آن می بايستی به اساسنامه پايبند بود و با مطرح کردن ماده ۲۵ اساسنامه در نبود رئيس – مسوليت حسن انجام امور را به نايب رئيس محول می کند و از مصاحبه ای نام می برد که راديو برابری با يکی از اعضا هيئت مديره انجام داده و در آن مصاحبه –خانم مصاحبه کننده از يکی از اعضای هيئت مديره در مورد صحت نامه اسانلو سوال کرده و حسين اکبری می خواهد به گونه ای به همگان بفهماند که نايب رئيس آقای مددی است و همه کاره اگر سوالی هست بايد از ايشان بشود. اين را امسال شما نميتوانند تعيين کنند بلکه اعضای سنديکا بايد تصميم بگيرند چه بسا زمانی که همه ما در زندان بوديم سخنگوی ما خانواده و بچه هايمان از جمله دختر نه ساله آقای سليمی بود و در آينده هم همين روح جمعی را پيش خواهيم برد وبدانيد که بلندگوی سنديکا را در اختيار شما قرار نخواهيم داد.
در مورد مسائل تفرقه انگيز به نظر بنده تفرقه ای در ميان نيست مگر اينکه شما قصد داريد تفرقه بياندازيد. شما خودتان بهتر از هرکس ميدانيد سنديکا حزب سياسی نيست که بمحضی که مشکل پيدا شد در آن انشعاب کرد وبخش ديگری علم شود.سنديکا نهادی است صنفی وطبق قوانين وقطعنامه هايش کار ميکند و بقول معروف با روح جمعی کار ميکند و اگر حتی رئيس هم موافق نباشد بايد مطابق رای اکثريت عمل کند. کسی را نميشود زوری به کاری واداشت هر کسی به اندازه توان وعلايق اش در کار داوطلبانه جمعی شرکت ميکند و اگر با عقايداش جور در نيامد ميتواند برای مدتی کنار بايستد و يا کار کند و اعتماد اعضا را جلب کند و نظرات خودش را پيش ببرد. لازم به توضيح است که تمام مشکلات پيش آمده در هر گروه و دسته ای می تواند بازخورد حرکت های رهبری آن گروه و دسته باشد اگر اساسنامه اصل باشد بايد همه جا ميزان عمل واقع شود نه هرگاه رئيس خواست حرفش را به کرسی بنشاند و ديگر اعضا مخالفت کردند در اساسنامه دنبال ماده و بند و تبصره گشت اول اينکه سنديکا قائم به شخص نيست اين را بار ها تکرار کرده ايم دوم سنديکا فقط اسانلو و نايب رئيس نيست سوم رئيس و نايب رئيس در سنديکا مثل ديگران يک رای دارند چهارم رياست و نايب رئيسی را هيئت مديره به ايشان اعطا کرده و می تواند عنوان ها را به هر کس بدهد پنجم اگر قرار براين باشد که هر چه رئيس می گفت ديگران تائيد می کردند نياز به سنديکا نبود کارگران واحد می توانستند در کنار شورا ها بمانند و خانه کارگری باشند و اخراج هم نشوند و کتک هم نخورند تازه تشکيلات خانه کارگری و شوراها که عريض و طويل تر است و اينکه چرا آن راديو با يکی از اعضا صحبت کرده دليلش هم اين است که چرا اخبار روز با حسين اکبری گفتگو داشته به نظر من کار آن راديو يه قدم پيش تر است چرا که آن راديو لااقل با يکی از اعضا هيئت مديره صحبت کرده ولی اخبار روز با يک نفر که هيچ نسبتی با سنديکا ندارد مصاحبه کرده است ، اعضا هيئت مديره بهتر می توانند عمق جدی بودن يا نبودن نامه اسالو را درک کنند يا حسين اکبری ؟
اتفاقا ما بيشتر از هرکسی خواهان آن هستيم که نايب رئيس سنديکا بيشتر وقت برای سنديکا بگذارد و زمانی بيشتری بگذارد برای مسائل مهم سنديکای و انرژی خودش را نگذارد برای جبهه ها، مشارکتها و اعتمادهای که سی سال است که جامعه کارگری ما چيزی جز خصوصی سازی ، بيکاری و فقر نصيب اش نکرده است. درست ميگوييد نايب رئيس وقت کم ميگذارد ولی شما بعنوان کسی که دلش برای اين سنديکا ميسوزد چکار کرده ايد. به اوتوصيه کرده ايد که اين نهادهای شريک در قدرت کاری برای اين سنديکا که هيچ برای کل جامعه کارگری نميکند و يا اينکه در خفا او را همياری ميدهيد.
اما اگر دنبال پاسخ هستيد من می گويم اعضای هيئت مديره سنديکا ديگر آن اعضا سه سال پيش نيستند آنها در اين سه سال بسيار رنج و مشقت کشيده اند و تمام زندگی خود را برروی سنديکا گذاشته اند و اجازه نخواهند داد که با آنها بازی شود
من نمی دانم شما با چه فاکتورهايی به اين نتيجه رسيديد که يا در خانه کارگر و شوراها حل می شوند يا آنارشيست می شوند. خانه کارگر که ديگر خودشان هم اميدی به آينده اش ندارند ولی موضوع مهم اين است که تا بحال مامورين امنيتی سعی کرده اند که ما را به هر جرمی متصل کنند تا دست از اين مبارزه برداريم وممنون از شما که يک مدرک جرم جديد در اطلاعات برای ما باز کرديد. همين مانده است که برچسب آنارشيست هم داشته باشيم تا اين دفعه دنبال اسلحه در خانه های ما باشند و اگر همنبود يکی بگذارند ومشکل دائمی را درست کنند.
هيچکس به اندازه اعضا ی هيئت مديره نگران سنديکا و آقای اسالو نيست اگر به اطلاعيه های سنديکا رجوع شود بيش از نود درصد اطلاعيه ها در دفاع از اسالو بوده ،آقای اکبری شما از معدود کسانی هستيد که پشت ديوار سنديکا گوش خوابانده ايد که در آنجا چه می گذرد ، چرا خود را به کوچه علی چپ می زنيد ، شما که به قول خودتان از همه مسائل سنديکا آگاهيد و خوب می دانيد چه کسانی چوب لای چرخ سنديکا می گذارند و با کارهای حاشيه ای خواسته و نا خواسته روند رو به جلو سنديکا را کند می کنند و از سنديکا برای بهره های شخصی سوئ استفاده می کنند ولی اين را بدانيد که اعضاء هيئت مديره و فعالين سنديکا و کارگران شرکت واحد اين اجازه را به اين افراد نمی دهند و با هوشياری کامل تمام مسائل و اتفاقات داخل و خارج سنديکا را زير ذره بين گذاشته اند که اگر حرکتی يا مطلبی خارج از خرد جمعی سنديکا صورت بگيرد سريعا" عکس العمل نشان می دهند چه از داخل سنديکا باشد و چه از خارج سنديکا فرقی نمی کند
خيلی ها دوست دارند با برخورد به سنديکا خودشان را مطرح کنند مانند کسی که بين دوپاسبان رفت وگفت من را کجا ميبريد. و علت اين که جواب به شما داديم برای اين است که در داخل کشور زندگی ميکنيد. در غير اين صورت ما ديگر با اين نوع برخوردها عکس العمل نشان نخواهيم داد و در عمل ثابت ميکنيم که به کجا ميرويم. عمل بلندترين فريادهاست.
خوش بود تا محک تجربه آيد به ميان تا سيه روی بود هر که در او غش باشد
رضا شهابی
عضو هيئت مديره و مسئول کميسيون مالی
۱۰ شهريور

موقعیت جنبش دانشجویی ایران!

 بهرام رحمانی

bamdadpress@ownit.nu 

موقعیت کنونی جامعه ایران و نقش جنبش های اجتماعی در این شرایط حساس بسی خطیر است. فقر و فلاکت اقتصادی و تورم و گرانی فزاینده و کمرشکن از یک سو، و سرکوب های وحشیانه حکومت اسلامی از سوی دیگر، زندگی را بر اکثریت مردم ایران غیرقابل تحمل کرده است. کلیه عملکردها و سیاست های غیرانسانی حکومت اسلامی، سبب شده است که آسیب های اجتماعی به مرحله بحرانی و انفجاری برسند و از کودک، جوان و پیر گرفته تا زن و مرد از این آسیب های خانمانسوز در امان نیستند.

انواع و اقسام فشار غیرانسانی مسئولین حکومت اسلامی در دانشگاه ها، علاوه بر تهدید و اخراج، تجاوز و زندان و... به رشد خودکشی در میان دانشجویان نیز منجر شده است. به عنوان نمونه دو دانشجو دانشگاه های سیستان و بلوچستان و دانشگاه آزاد لاهیجان خودکشی کردند. دختر دانشجو دانشگاه آزاد لاهیجان خود را از محل اتاق حراست دانشگاه در طبقه چهارم به پایین انداخته و جان سپرد و یکی از دانشجویان دانشگاه سیستان و بلوچستان نیز بر اثر فشارهای حراست دانشگاه با خوردن قرص خودکشی کرده است. دختر دانشجوی دانشگاه لاهیجان پیش از این نیز چندین بار به کمیته انضباطی دانشگاه احضار شده بود و سرانجام پس از این که مجددا به حراست احضار شد، خودکشی کرد. روزنامه اعتماد در این زمینه نوشت: این دانشجوی دختر که به دلیل نامشخصی به اتاق حراست دانشکده فنی این دانشگاه مراجعه کرده بود، بعد از دقایقی خود را از پنجره اتاق - واقع در طبقه چهارم- به پایین انداخت و به زندگی خود پایان داد.

این خودکشی ها در دانشگاه های مختلف کشور، در حالی صورت می گیرد که مسئولین وزارت علوم پاسخ گوی مشکلات دانشجویان و فشارهای وارده بر آن ها از طرف کمیته های انضباطی و حراست دانشگاه ها نمی باشند. چندی پیش مشاور وزیر علوم در مصاحبه با خبرگزاری های دولتی با اذعان به خودکشی های دانشجویان، «خودکشی» را دومین علت اصلی مرگ در بین دانشجویان ایرانی برشمرده بود. طبق گفته رئیس حراست ‏کل وزارت علوم، از هر ۲۸ مورد خودکشی دانشجویی در ایران، ۷ مورد مربوط به پسران و ۲۱ مورد دیگر مربوط به ‏دختران است. بر اساس آمار اعلام شده از سوی نهادهای دولتی، سالانه ۴۲۰۰ ‏دانشجوی ایرانی خودکشی می کنند که بخشی از آن ها به مرگ دانشجو منتهی می شود.

شکی نیست که خودکشی راه حل نیست، بلکه با روی آوری به مبارزه جمعی می توان در مقابل فشارهای حاکمیت و مسئولین دانشگاه ها ایستاد و این وضعیت را تغییر داد.

مسلما در چنین شرایطی، فقط جنبش های اجتماعی و در پیشاپیش این جنبش ها، جنبش کارگری متشکل و متحد و آگاه قادر است در مقابل این همه وحشی گری های حکومت اسلامی بایستد و آلترناتیو و استراتژی طبقاتی خود را در مقابل جامعه قرار دهد.

اساس بحث ما در این جا، مربوط به موقعیت جنبش دانشجویی است که به ویژه پس از وقایع 16 آذر سال گذشته، تحلیل های متفاوتی در مورد این جنبش در جریان است. تحلیل هایی که به بهانه جنبش دانشجویی، هدف اصلی اش طرح دیدگاه ها و منافع حقیر سکتاریستی است. بر این اساس، این تحلیل ها ته تنها نفعی به جنبش دانشجویی ندارند، بلکه در میان کشمکش های فرقه ای، پرونده دانشجویان دستگیر شده در مقطع 16 آذر سال گذشته را سنگین تر کرده اند و از این طریق به جنبش دانشجویی لطمه زده اند.

در ایران دو میلیون و ۴۰۰ هزار دانشجو داریم اما هنوز جنبش دانشجویی نتوانسته است که بخش جشم گیری از این دانشجویان را در تشکل های اجتماعی خود متشکل نماید. تنها درصد کمی از این دانشجویان به فعالیت و مبارزه مشترک و متحد سیاسی، اجتماعی و فرهنگی روی آورده اند. بنابراین، بسیار مهم است که فعالین جنبش دانشجویی برای متشکل کردن دانشجویان، طرح و نقشه عمل هدفمندی داشته باشند.

اما در همین سطح نیز فعالیت های جنبش دانشجویی سران حکومت اسلامی و مسئولین آن در دانشگاه ها را آن چنان به هراس انداخته است که همواره به فکر تخریب جنبش دانشجویی و تهدید و پرونده سازی های کاذب برای فعالین این جنبش هستند. بنا به گزارش خبرنامه امیرکبیر، 2 شهریور 1387 برابر با 23 آکوست 2008، بازنشستگی اجباری ۲۱ اساتید برجسته دانشگاه تهران، موجی از اعتراضات را به همراه داشت. مسئولین دانشگاه تهران در روزهای گذشته تیم های امنیتی را در مقابل درب های ورودی دانشگاه و خوابگاه ها مستقر نموده اند.

براساس این طرح، دانشجویان در هنگام ورود به خوابگاه و دانشگاه موظفند کارت الکترونیک دانشجویی خود را وارد دستگاه نمایند و بر این اساس کلیه اطلاعات ورود و خروج و مدت زمان حضور آن ها در دانشگاه یا خوابگاه ثبت می شود. هم زمان با این طرح، طول نرده های حفاظتی اطراف خوابگاه و دانشگاه نیز در حال افزایش است و عملا دانشگاه در حفاظی امنیتی قرار می گیرد. هم چنین بدینوسیله از حضور و شرکت دانشجویان دانشگاه های در تجمعات و اعتراضات همدیگر جلوگیری به عمل می آید.

این وقایع در مقطع بازگشایی مدارس و دانشگاه ها، نشان دهنده ترس سران حکومت اسلامی از سر گرفتن اعتراضات در مراکز آموزشی است. از سوی دیگر، احضار دانشجویان به «حراست دانشگاه»، محروم کردن فعالین دانشجویی از تحصیل و احضار آن ها به دادگاه های انقلاب و بازداشت دانشجویان و هم چنین ادامه بازداشت برخی از دانشجویانی که در مقطع 16 آذر سال گذشته در زندان به سر می برند همگی حاکی از آن است که حکومت اسلامی بیش تر از گذشته در صدد مرعوب کردن این جنبش است.

جنبش دانشجویی ایران، تاریخ پرفراز و نشیبی را پشت سر گذاشته است. حمله حکومت نظامی شاه به دانشگاه، سبب شد که جنبش دانشجویی تا سرنگونی این حکومت، همواره بر علیه آن باشد. در شانزدهم آذر ۱۳۳۲، در پی اعتراض دانشجویان دانشگاه تهران به سفر ریچارد نیکسون، معاون وقت رییس جمهوری آمریکا به ایران، مامورین حکومت نظامی شاه وارد دانشگاه تهران شدند و با شلیک به دانشجویان، سه دانشجو به نام های احمد قندچی، مهدی شریعت رضوی و مصطفی بزرگ نیا را به قتل رساندند. این جنایت حکومت شاه، آن چنان خشم دانشجویان را برانگیخت که تا سرنگونی حکومت پهلوی لحظه ای از مبارزه علیه آن دست نکشیدند. در واقع دانشگاه ها به سنگر محکمی برای گرایش چپ تبدیل شدند.

جنبش دانشجویی در پیروزی انقلاب 57 مردم ایران، نقش فعال تری ایفا کرد. اما به دنبال سرکوب انقلاب و دستاوردهای آن توسط حاکمان اسلامی جدید، و حمله به دانشگاه ها تحت عنوان حرکت ارتجاعی «انقلاب فرهنگی»، جنبش دانشجویی در مسیری قرار گرفت که هرگز نمی توانست با حکومت اسلامی از در سازش دربیاید.

حمله به دانشگاه ها، تحت عنوان «انقلاب فرهنگی»، يک حرکت سياسی ارتجاعی و وحشیانه از سوی حاکمان جدید بود. زیرا برای حکومت اسلامی تازه به دوران رسیده، مهم بود که این مراکز فرهنگی برابری طلبانه و پایگاه چپ را نابود سازد و فرهنگ و سیاست ارتجاعی و خرافی اسلامی را در آن ها حاکم گردانند.

اهداف اصلی سران و طراحان حکومت اسلامی در انقلاب فرهنگی، پاک سازی دانشجویان و اساتید چپ از دانشگاه های کشور، سهمیه بندی دانشگاه ها در میان ارگان های سرکوب، تدوین کتاب های درسی با موازین اسلامی و برقراری آپارتاید جنسی در دانشگاه ها بود. تئوریسین ها و سران حکومت اسلامی، بر این تصور بودند که با پاک سازی دانشجویان و استادان آزادی خواه و چپ و تغییر دروس درسی، دانشگاه ها را به مراکزی در جهت تولید افکار خرافی اسلامی تبدیل خواهند کرد. تصوری که با معیارهای علمی و تکامل تاریخ بشر خوانایی نداشت. اما حاکمان جدید، با راه انداختن ماشین رعب و وحشت، ترور و سرکوب، شکنجه و اعدام و هم چنین بهره برداری از موقعیت جنگی، انقلاب 57 مردم ایران را به شکست کشاندند و جنبش های اجتماعی از جمله جنبش دانشجویی را نیز تا حدودی و برای دوره ای مرعوب کردند.

اما هرگز اساتید و دانشجویان چپ مرعوب این فضا نشدند و خود را برای دور دیگری از مبارزه آزادی خواهانه و عدالت خواهانه آماده کردند. در سال های بعد و تغییراتی که در کل جامعه ایجاد شد، حنبش کارگری و جنبش زنان تکانی خورد، فضای حاکم بر دانشگاه ها نیز متحول گردید. دانشجویان در تحولات «دوم خرداد 76» و دگرگونی های پس از آن نقش مهمی ایفا گردید. در این دوره، «دفتر تحکیم وحدت»، به عنوان جریان طرفدار جناح دوم خرداد حکومت، در محیط های دانشگاهی دست بالا را داشت. در این سال ها، جنبش دانشجویی ایران، سیاست های ارتجاعی جناح دیگری از حکومت اسلامی را تجربه کرد.

حمله به دانشگاه تهران و خواب گاه های دانشجویی در 18 تیرماه 1378، سرکوب و بازداشت گسترده فعالان جنبش دانشجویی، در دستور مسایل امنیتی حکومت قرار گرفت. این واقعه جرقه ای شد که دانشجویان در اعتراض به این تهاجم به خیابان ها بریزند و با حمایت و پشتیبانی مردم جان به لب رسیده و آزادی خواه به اعتراض وسیعی دست بزنند. این حرکت دانشجویان، در داخل و خارج کشور ابعاد بسیار گسترده ای داشت تا این که سرانجام همه جناح های درون حکومت و حتی بیرون آن دست به دست هم دادند و این اعتراض دانشجویان را به شدت سرکوب کردند. از آن تاریخ، هم جناح دوم خرداد حکومت و هم بازوی دانشجویی آن «دفتر تحکیم وحدت» ورشکستگی سیاسی خود را نشان دادند و توهم به این جناح نیز کم رنگ تر شد. این بار شفاف تر و صریح تر از گذشته، مبارزه سیاسی و اجتماعی مستقل جنبش دانشجویی و فعالین و رهبران این جنبش، از موضع منافع طبقه کارگر و مردم محروم و ستم دیده بر علیه کلیت حکومت اسلامی سازمان دهی شد. تا این که در سال های اخیر دانشجویان سوسیالیست، چپ، سکولار و آزادی خواه با هدف پیوند با جنبش کارگری و دخالت در تحولات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی کشور، رهبری جنبش دانشجویی را در دست گرفتند. در واقع جنبش دانشجویی از سال 1383 و به ویژه با روی دولت نهم به ریاست پاسدار احمدی نژاد، در مقابل سرکوب ها و تهدیدهای شدید نه تنها عقب نشینی نکرد، بلکه اعتراضات خود را گسترش داد.

محمود احمدی نژاد، روز بيستم آذرماه سال ۱۳۸۵ در حالی به دانشگاه امير کبير قدم گذاشت که با اعتراض شديد دانشجويان مواجه شد. اعتراض ها تا آن جا پيش رفت که دانشجويان معترض عکس رييس جمهوری را سوزاندند. همین واقعه و وقایع پس از آن، سبب شد که دولت نهم، پیگیرانه به فکر انتقام گیری از فعالین جنبش دانشجویی باشد. با این مقدمه، تحلیل و بررسی جنبش دانشجویی ایران را ادامه می دهیم.

موضع گیری هایی در رابطه با دستگیری های 16 آذر 1386

جنبش دانشجویی ایران فراز و نشیب های زیادی را پشت سر گذاشته است. این جنبش، همواره خود را در کنار جنبش کارگری کمونیستی تعریف کرده و هم چنین به مشکلات و معضلات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جاری در جامعه بی تفاوت نمی باشد. جنبشی که نظاره گر وقایع و تحولات خودبه خودی نبوده و برای تغییر نظم موجود با اتکا به استراتژی کمونیستی از هر تلاش و کوششی فروگزار نمی باشد.

نیروهای اطلاعاتی و انتظامی حکومت اسلامی در مقطع 16 آذر سال گذشته، به فعالین جنبش دانشجویی به ویژه در تهران یورش بردند و بیش از جهل نفر از فعالین این جنبش را در منازل، محیط کار، خیابان و دانشگاه دستگیر کردند. شکنجه گران وزارت اطلاعات حکومت اسلامی، آن ها را در زیر شدیدترین شکنجه ها قرار دادند و اتهامات سنگین و غیرواقعی به آن ها نسبت دادند. در این میان، از یک سو تبلیغات بخشی از اپوزیسیون غیرمسئول طوری بود که موقعیت این دانشجویان به خطر انداخت و از سوی دیگر، شنیع تر از آن، وبلاگی به نام «وبلاگ مارکسیسم» در لابلای تحلیل خود از موقعیت جنبش دانشجویی، اتهاماتی را که وزارت اطلاعات به تنی چند از دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب زده بود و آن ها را در ارتباط با یکی از احزاب اپوزیسیون سرنگونی طلب که طرفدار مبارزه مسلحانه نیز است نامیده بود، به نوعی مورد تایید قرار داده بود. این نوشته بی نام و نشان که اتهامات نسبت داده شده به دانشجویان دستگیر شده توسط وزارت اطلاعات را مورد تایید قرار داده بود به ایرج آذرین نسبت داده شد. اما ایرج آذرین، طی نوشته ای آن را رد کرد اما مضمون و محتوای تحلیل وبلاگ مارکسیسم را تکرار نمود و پس از آن، تیم «آذرین و رضا مقدم» بدون هیچ گونه احساس مسئولیتی تبلیغات وسیعی راه انداختند که گویا دانشجویان دستگیر شده وابسته به حزب «حکمتیست» هستند و چون این حزب گارد آزادی نیز دارد بنابراین، حزب «سیاسی - نظامی» است. این ها نه تنها از دانشجویان دستگیر شده حمایت نکردند، نه تنها اتهامات وزارت اطلاعات را که با شکنجه به دانشجویان تحمیل کرده است محکوم نکردند، بلکه آگاهانه طوری قلم زدند که گویا تنی چند از دانشجویان دستگیر شده وابسته به حزب حکمتیست هستند. نوشته های تیم آذرین و مقدم به حدی شنیع و چندش آور بود که کارنامه سیاه همکاری حزب توده و اکثریت با حکومت اسلامی و لو دادن فعالین سیاسی به پلیس این حکومت، در ذهن همه فعالین و جریانات سیاسی چپ و کمونیست تداعی شد. بدین ترتیب، برای اولین بار در تاریخ سی سال حکومت جنایت کارانه اسلامی، و پس از همکاری های گسترده توده ای - اکثریتی در سال های اوایل انقلاب 57 با این حکومت، و لو دادن فعالین سیاسی، برای اولین بار «تیم ایرج آذرین و رضا مقدم»، بدون توجه به موقعیت امنیتی دانشجویان دستگیر شده و اتهاماتی که وزارت اطلاعات به آن ها زده بود آشکارا پرونده آن ها را سنگین تر کردند اولین حرکت شنیع و چندش آور در میان همه نیروهای چپ بود. البته تیم یادشده قبل از این نیز دسته گل بزرگی به آب داده بودند و بر علیه یکی از فعالین شناخته شده جنبش کارگری که با دویست میلیون تومان وثیقه از زندان آزاد شده بود اطلاعیه ای منتشر کردند که در تاریخ جنبش کارگری ایران نیز بی سابقه بوده است. تاکنون سابقه نداشته که یک گروه سیاسی خارج از کشوری، علیه یک فعال سیاسی جنبش کارگری که در داخل کشور زیر خفقان پلیسی فعالیت علنی دارد اطلاعیه بدهد؟ این نمونه ها به وضوح نشان می دهند که فرقه های سیاسی غیراجتماعی و بی ریشه از نوع تیم آذرین و مقدم، چه قدر برای جنبش های اجتماعی و تشکل های آن مضر و خطرناک هستند؟!

علاوه بر این ها، تیم ایرج آذرین و رضا مقدم، در شکایت نامه مخفیانه ای که بر علیه من به کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران نوشته بود و سپس آن را بدون این که جواب کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران را نیز منتشر کنند در سایت خود به نام «بارو» قرار داده، ادعا کرده است که به دلیل این که حزب کمونیست ایران جلو آزادی بیان عضو کمیته مرکزی خود (بهرام رحمانی) را نگرفته است رابطه سیاسی خود را با این حزب قطع می کند نیز شاهکار دیگر پرونده سازی پلیسی این تیم علیه مخالفین اش است. این که رابطه سیاسی تیم آذرین و مقدم با حزب کمونیست ایران در چه سطحی و در چه مواردی بوده است؟ در این جا وارد این بحث نمی شوم و اصولا باید کمیته اجرایی حزب کمونیست ایران در این مورد جواب گو باشد. من بخشی هایی از نظر خودم را در این موارد، در نوشته هایم قبلی ام توضیح داده ام و در این جا وقت خواننده را نمی گیرم. هدفم از طرح این مساله، این است که حزب کمونیست ایران که تیم آذرین و مقدم ادعا داشته با این حزب رابطه سیاسی داشته، سازمان کردستان آن، یعنی کومه له، نیروهای مسلح دارد، معلوم نیست چرا این تیم به «حکمتیست» ها که می گویند گارد آزادی مسلح دارند بر چسب «حزب نظامی - سیاسی» می زنند؟! این تزویر و دورویی سیاسی این تیم، از کجا ناشی می شود؟ این ها اگر مخالف مبارزه مسلحانه هستند چرا این ها رک و راست و شفاف بر علیه مبارزه مسلحانه موضع نمی گیرند؟ البته شکی نیست که سیاست های اپورتونیستی و فرقه گرایی و پاسیفیستی به حدی در تیم ایرج آذرین و رضا مقدم ریشه دوانده است که سر زدن اقدامات زشت تر و توطئه گرانه تر از آن ها دور از انتظار نیست. بنابراین، این تیم به دلیل ورشکستگی سیاسی، حضور خود در جامعه را با راه انداختن جار و جنجال و هیاهو و با پرونده سازی پلیسی بر علیه مخالفین سیاسی خود نشان می دهد. مسلما، مبارزه مسلحانه ای که در خدمت پیشروی جنبش کارگری کمونیستی بر علیه حکومت اسلامی تا دندان مسلح و آدم کش قرار دارد قابل پشتیبانی است.

البته من در این جا قصد ندارم وارد بحث تفاوت های سیاسی و طبقاتی حزب کمونیست ایران با تیم آذرین و مقدم بشوم. در صورت نیاز آن را باید در یک بحث مستقلی مورد بررسی قرار داد. به طور کلی ماهیت طبقاتی تیم آذرین و مقدم را غیرکارگری و سوسیالیسم شان را سوسیالیسم بورژوایی ارزیابی می کنم و مهم تر از همه، به معنای واقعی این تیم، یک فرقه کاملا حاشیه ای و غیرموثر است که موجودیت خود را با دروغ بافی ها و توطئه ها نگاه می دارد.

در هر صورت سیاست های پایسیفیستی و رفرمیستی این تیم تحت عنوان «اتحاد سوسیالیستی کارگری» در قالب واقعا «سوسیالیسم غیرکارگری» از یک سو، و رسوایی سیاسی اخیرشان با تکرار و یادآوری سیاست های طبف توده ای - اکثریتی، آن را هر چه بیش تر رسواتر و منزوی تر کرده است. البته این تیم، بیش از این نیز برخلاف ادعاهایش به معنای واقعی منشا اثر هیچ تحول نظری و عملی نبود و به عنوان یک فرقه در کمین حوادث برای اجرای توطئه های خود نشسته بود.

در این میان، با وجود این که هنوز هم رهبری حزب کمونیست ایران درباره حوادث اخیر جنبش دانشجویی و رابطه سیاسی با تیم آذرین و مقدم به سیاست سکوت ادامه می دهد اما اکنون بی سر و صدا لینک سایت «تریبون جوان» که «وبلاک مارکسیم» نیز وابسته به آن است از لینک های صفحه اصلی سایت حزب کمونیست ایران که در کنار سایت پیام و ترببون زن قرار داشته حذف کرده است؟ سایت تربیون جوان نیز اطلاعیه ای با این مضمون در  بالای سایت خود قرار داده است: «قابل توجه کاربران گرامی سایت تریبون جوان؛ به دلیل برخی مشکلات فنی، مدت طولانیست که در کار سایت وقفه ایجاد شده است. ضمن عذرخواهی از تمامی کاربران گرامی، بدنبال رفع مشکلات موجود، در آینده بسیار نزدیک، سایت تریبون جوان کار خود را طبق روال معمول از سر خواهد گرفت. منتظر نظرات و پیشنهادات شما هستیم. مدیریت سایت تریبون جوان»

ناگفته نماند که بیش از 98 درصد مطالب درج شده در «وبلاگ مارکسیسم»، وابسته به سایت «تریبون جوان»، مربوط به تیم آذرین و مقدم است؟!

سئوال اساسی این است که آیا نباید یک حزب سیاسی کمونیستی جدی، از بیان حقیقت کوچک ترین ابایی نداشته باشد؟ اگر کمونیست ها در جایی کم کاری و یا اشتباهی کرده باشند باید با خلوص نیت به طور علنی از خود انتقاد کنند. نشان دادن صداقت و بیان واقعیت ها و عدم ترس از انتقادات اصولی سیاسی و اجتماعی از ویژگی های مهم خصوصیات کمونیستی هستند. هر فعال و جریان سیاسی کمونیستی جدی و مسئول، اگر در جایی دچار اشتباهی شود صریحا از خود انتقاد می کند و حقیقت را با جامعه در میان می گذارد و از این اقدام خود، نه تنها سرشکسته نمی شود، بلکه در جامعه نیز از احترام بیش تری برخوردار می گردد. بنظرم خطرناک تر برای حزب کمونیست ایران و سازمان کردستان آن کومه له، این است که به تحلیل ها و جهت گیری هایی روی بیاورند که در تیم آذرین و مقدم به بن بست رسیده است. برای مثال، جهت گیری هایی هم چون نگرش به دولت کنونی حکومت اسلامی که به گفته آذرین «دولت سرمایه داران» نیست و باید در روند «جنبش اصلاحات» به «دولت سرمایه داران» تبدیل شود. این نگرشی غیرانقلابی و غیرطبقاتی و غیرسوسیالیستی به یک حکومت سرمایه داری جانی است که شدیدا طبقه کارگر را استثمار می کند و روزانه دست به خشونت و آدم کشی می زند. اگر توصیه و تئوری آذرین را به کار ببندیم باید مانند خود ایشان و تیم اش، شعار سرنگونی حکومت اسلامی را از ادبیات سیاسی خود حذف کنیم و هم چنین نیروهای خود را نیز خانه نشین نماییم تا دولت سرمایه داران در ایران تشکیل شود؟! اگر حکومت اسلامی، یک دولت سرمایه داری نیست؛ پس نماینده و حامی چه طبقه ای است؟ حزب کمونیست ایران و کومه له نباید تاریخ جهت گیری سیاسی انقلابی کمونیستی خود را با جهت گیری های پاسیفیستی و غیرانقلابی و رفرمیستی تیم آذرین و مقدم خدشه دار نماید. تا این جا نیز سکوت رهبری حزب کمونیست ایران در قبال تیم آذرین و مقدم، سبب شده است که این حزب لطمه ببیند واقعیت غیرقابل پرده پوشی است. این تیم از وضعیت پیش آمده بسی خرسند و احساس پیروزی می کند. رهبری حزب کمونیست ایران، باید رسما به اعضای خود و جامعه توضیح بدهد که رابطه اش با تیم ایرج آذرین و رضا مقدم که در شکایت نامه علیه من، ادعا کرده اند رابطه سیاسی خود را با این حزب قطع کرده اند این رابطه در چه سطحی و در چه عرصه هایی بوده است؟

البته باید تاکید کنم که از نظر من رابطه سیاسی و تبادل نظر و مشورت سازمان ها و احزاب سیاسی یا نهادها و کانون های دمکراتیک و اجتماعی با همدیگر نه تنها مضر نیست، بلکه این یک ضروت سیاسی و اجتماعی است. اما بحث و گره اصلی در این جاست که این رابطه باید شفاف و بدون تفسیر و سوء تفاهم هم برای اعضای تشکیلاتی و هم جامعه باشد. هم چنین مصلحت اندیشی مقطعی و چسبیدن به شرایط و امکانات موجود، نباید یک جریان سیاسی جدی را زمین گیر کند و از  افق و چشم انداز و تحولات سیاسی و اجتماعی در درازمدت عاجز بماند. هر دو وجه این مسایل مهم اند اما اگر در جایگاه خود قرار نگیرند به فاجعه و بحران تبدیل می شود. بنابراین، به لحاظ سیاسی و اجتماعی ضروری است که کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران، در مورد روابط خود و ادعاهای تیم آذرین و مقدم و هم چنین در مورد سایت دانشجویی تریبون جوان که اکنون به حال تیمه تعطیل درآمده است موضع شفاف و صریح و روشنگرانه ای اتخاذ کند. این اقدام قبل از هر کس، به نفع خود این حزب تمام می شود در غیر این صورت، به عنوان یک مساله مبهم و سئوال برانگیز در درون این حزب و بیرون از آن باقی خواهد ماند.

عضویت فعالین جنبش های اجتماعی در سازمان ها و احزاب اپوزیسیون

حق مسلم و طبیعی هر فعال جنبش کارگری، دانشجویی، زنان، روشنفکری و غیره است که به هر سازمان و حزب و نهادی احساس نزدیکی سیاسی دارند بپیوندند و عضو آن شوند. اگر در ایران، فعالیت احزاب اپوزیسیون ممنوع است جنایت بزرگی ست که حکومت اسلامی به زور گلوله به جامعه ایران تحمیل کرده است. بنابراین، عضویت در یک سازمان سیاسی نه جرم است و نه فخرفروشی، انتخابی آگاهانه و آزادانه است.

اساسا جامعه ای که در آن نهادهای دمکراتیک و اجتماعی، کانون ها گوناگون فرهنگی و اجتماعی، رسانه های عمومی، سازمان ها و احزاب سیاسی به دلیل سانسور و خفقان سرکوب دولتی نتوانند به طور علنی و آزادانه به کار متشکل سازمانی و آگاه گری اجتماعی دست بزنند آن جامعه، عقب نگاه داشته می شود. از سوی دیگر، جایگاه واقعی و روابط و مناسبات این نهادها و سازمان ها نیز برای جامعه ناشناخته باقی می ماند. در این میان جنبش ها در هر شرایطی، به بقای خود ادامه می دهند و بر این اساس، جنبش ها مقدم تر بر سازمان ها و احزاب سیاسی هستند.

اگر قوانین مبارزه در شرایط مخفی اگر رعایت نشود به فجایع انسانی و اجتماعی منجر می گردد. در این میان سازمان ها و احزاب باید طوری فعالیت های خود را پیش ببرند که به هیچ عنصر فعال سیاسی داخل کشور، چه موافق سیاست های او باشند و یا نباشند آسیبی نرسد.

در کشوری که هر حرکت اعتراضی بر حق سیاسی و اجتماعی شدیدا سرکوب می گردد و فعالین سیاسی دایما در معرض تهدید و ترور، زندان و شکنجه و اعدام قرار دارند به ویژه اپوزیسیون سرنگونی طلب حکومت اسلامی، نباید طوری حرکت کنند که مستقیم و غیرمستقیم تداعی کننده سیاست های حکومت دیکتاتوری در عرصه های آزادی بیان، قلم، تشکل و اعتراض و اعتصاب شوند.

آیا جنبش دانشجویی پس از دستگیری های 16 آذر سال گذشته دچار بحران شده است؟

برخی از جریانات و فعالین سیاسی و اجتماعی واقعه 16 آذر سال گذشته جنبش دانشجویی را طوری تحلیل می کنند که گویا این جنبش با این دستگیری ها دچار رکود و بحران شده است؟

این واقعیت است که جنبش دانشجویی از 16 آذر سال گذشته تاکنون از آکسیون ها احساسی و اراده گرایانه دور شده است به همین دلیل، آن بخش از نهادها، سازمان ها و احزابی که از این وضعیت به این نتیجه می رسند که جنبش دانشجویی پس از ضربات 16 آذر سال گدشته دچار رکود و بحران شده است، تحلیل های سطحی دارند. زیرا خود این جریانات با آکسیون های چند نفره و غیرموثر زنده اند و تنها فعالیت جدی شان نیز همین است. بر این اساس، اگر آکسیونی برگزار نشود دیگر آن جنبش و یا تشکل دچار بحران شده است؟! هر چند که اگر هر فعال سیاسی و اجتماعی جنبشی دستگیر شود ناراحت کننده و ضربه ای بر آن جنبش است. اما می دانیم که جنبش های اجتماعی هم چون جنبش کارگری، جنبش زنان و جنبش دانشجویی در ایران با وجود این که هنوز در سطح سراسری و سازمان یافته تشکل های توده ای خود را به وجود نیاورده اند و این ضعف این جنبش ها و همه نهادها، سازمان ها و احزابی است که بدون حضور تشکل های توده ای تحولات جدی اقتصادی، سیاسی و اجتماعی را متصور نیستند. اما از سوی دیگر، این واقعیت هم در مقابل ما قرار دارد که اکنون با وجود سانسور و خفقان شدید، تهدید و ترور، شکنجه و اعدام در جامعه ایران، فعالین این جنبش ها بی شمارند و با دستگیری آن ها پیشروی این جنبش ها شاید کند شود اما قطع نمی گردد. بر این اساس، به باور من جنبش دانشجویی پس از 16 آذر سال گذشته، از آکسوینسم پرهیز می کند و به فکر سازمان دهی آن حرکت هایی در راستای منافع صنفی و سیاسی خود و هم چنین منافع اجتماعی مردم محروم و ستم دیده و آزادی خواه است که تاثیر اجتماعی قوی و ماندگار از خود بر جای بگذارد. اگر با این افق و چشم انداز به تحلیل سیاسی وقایع اخیر جنبش دانشجویی برویم با این واقعیت مواجه خواهیم شد که این جنبش، نه تنها دچار رکود و بحران نیست و رشد آن نیز فروکش نکرده است، بلکه به حدی پیش رفته است که با انتقام وحشیانه حکومت اسلامی نیز روبرو است.

مروری بر سه حرکت موفقی که جنبش دانشجویی پس از ضربات پلیسی 16 آذر سال گذشته سازمان داده است این واقعیت را هر چه بیش تر به ما نشان می دهد که جنبش دانشجویی از 16 آذر سال گذشته، نه عقب نشینی، بلکه موضع تعرضی به خود گرفته است.

اعتصاب دانشجویان دانشگاه سهند تبریز

اعتراض و اعتصاب غذای دانشجويان اين دانشگاه ابتدا در اعتراض به «قصد يکی از مسئولان دانشگاه سهند به تجاوز به يک «دختر دانشجو» آغاز شد. فعالان دانشجويی دانشگاه سهند تبريز می گويند که يکی از مسئولان دانشگاه سهند تبريز قصد داشته است به صورت اجباری با يکی از دختران اين دانشگاه رابطه جنسی برقرار کند. 

تجمع اعتراضی دانشجويان دانشگاه صنعتی سهند تبريز در اعتراض به اقدام شنیع معاون فرهنگی دانشجويی، دكتر زاهد و رییس حراست، حسينی، با دختران و وضعيت چندش آور اخلاقی برخی از كارمندان ذيربط، روز 2 اردیبهشت 1387، در صحن دانشگاه بين ساعات 12 الی 14 برگزار شد.

بار دیگر جامعه دانشگاهی ايران، شاهد تحقیر و توهین و بی حرمتی به چند دانشجوی دختر بود. پس از وقايع بی شرمانه مسنولین دانشگاه های تهران، كرمانشاه و سبزوار اين بار دانشگاه صنعتی سهند تبريز بود که با این پدیده شرم آور روبرو می شد. این تجمع توسط جمع کثیری از دانشجویان با هدف اعتراض به فضای آلوده فرهنگی در دانشگاه که توسط مسئولین یاد شده و کارمندان ذیربط پیش آمده بود، برگزار شد. در این تجمع دانشجویان با در دست گرفتن پلاکاردهایی هم چون «تکرار حادثه کرمانشاه؟»، «نبود سند=دلیل سکوت»، «دانشگاه زنده است»، «نوآوری مسئولین در سال شکوفایی»، «حق»، «بی حیایی تا کی؟» و... بود. دانش جویان معترض با سر دادن شعارهایی هم چون «ننگ بر حراست پوشالی»، «زاهد، حسینی، استعفا استعفا»، «دانشجو می میرد ذلت نمی پذیرد» و... ریاست دانشگاه، دکتر چناقلو را هدف خود قرار داده بودند خواستار پاسخ گویی به شرایط ناامن اجتماعی و فرهنگی دانشگاه بودند. این تجمع با استقبال پرشور دانشجویان دختر نیز قرار گرفته بود. دختران با اعلام این جمله که: «بدانید دانشجو زنده است و شرافت و وجدان انسانی هنوز پا بر جاست»، انزجار خود را از رفتارهای غیرانسانی معاونت فرهنگی دانشجویی و رییس حراست اعلام نمودند.

دانشجویان در پایان اعتراض خود، بیانیه جمعی خود را قرائت کردند که در بخشی از آن آمده بود: «در راستای اتفاقاتی که در طی چند وقت اخیر در دانشگاه رخ داده است بر آن شدیم تا جهت احقاق حقوق دانشجویان و اعتراض به این روند بیانیه هایی را صادر کنیم. در دانشگاهی که طرز پوشش و حجاب دختران، محیط فرهنگی را به مخاطره می اندازد؛ به چند دانشجوی دختر تعرض می شود و ما به دلیل عدم دسترسی به سند و مدرک - که انتظار وجود آن درخواستی غیر معقول است- تهدید می شویم و مجبور به اختیار کردن سکوتیم. در دانشگاهی که پاسخ چرا جوییِ وجود چنین زمینه هایی در یک محیط آکادمیک، اتهام به وضع نامناسب پوشش دختر قربانی است؛ چگونه می توان انتظار بالندگی فرهنگی داشت؟

حداقل نیاز یک انسان برای زندگی در هر اجتماعی تامین امنیت وی می باشد که چندی است این حقوق زیر سئوال رفته است. ما در محیطی محصوریم که در آن تعامل اجتماعی معمول بین دانشجویان، اعمال منافی عفت به شمار می رود و به شدت محکوم می شود اما تجاوز به حداقل های حقوق انسانیِ یک دانشجو، کارآمدی مسئولان را اثبات می کند!!...» (جمعی از دانشجویان دختر دانشگاه صنعتی سهند تبریز، 2 اردیبهشت 1387»

بدن ترتیب، اعتراض دانشجویان دانشگاه سهند، به یک اعتصاب عمومی منجر شد. حتی سایت حکومتی آفتاب، سه شنبه 10 ارديبهشت 1387، درباره تحصن دانشجویان دانشگاه سهند، نوشت: تحصن دانشجویان دانشگاه صنعتی سهند تبریز، وارد هفتمین شب خود شد. یکی از دانشجویان متحصن دانشگاه سهند تبریز به خبرنگار سیاسی آفتاب گفت: «تعدادی از دانشجویان این دانشگاه، از هفته پیش تحصنی را در اعتراض به آنچه -که قصد یکی از مسئولان این دانشگاه برای تعرض به یک دختر دانشجو ذکر کرد- آغاز کردند که با توجه به عدم واکنش مناسب مسئولین دانشگاه، جمعی از دانشجویان از جمعه وارد اعتصاب غذا شدند.»

وی افزود: «تاکنون حدود 20 نفر از کسانی که اعتصاب غذا کرده اند به دلیل ضعف جسمانی راهی بیمارستان شده‌اند.»

بنا به گفته این فعال دانشجویی، ظهر امروز نیز وقتی حدود 400 نفر از دانشجویانی که قصد داشتند به صورت نمادین دسته گلی را به دکتر چناقلو، رئیس دانشگاه در اعتراض به بیمارستانی شدن این دانشجویان تقدیم کنند، از ورودشان به درون ساختمان رئیس دانشگاه  ممانعت به عمل آمد.

در حالی تحصن دانشجویان دانشگاه صنعتی سهند تبریز خاتمه یافت، كه متحصنین موفق شدند به جز بند اول تمامی چهار بند دیگر یعنی عذر خواهی معاونت آموزشی دكتر قالیچی از جمع سی نفره دانشجویان فعال، بررسی مسائل و احكام كمیته های انضباطی در كمیته تجدید نظر با حضور نمایندگان منتخب دانشجویان طی هفته آینده، ‌عدم تفكیك جنسیتی و عدم تبعیض در فعالیت های فرهنگی میان تشكل ها در امور منتسب به امور فرهنگی به خواسته های مطلوب خود دست یابند. بند اول نیز با توجه به حتمی بودن بركناری دكتر زاهد معاونت دانشجویی فرهنگی در ماه های آینده و خارج بودن توان دانشگاه در بركناری حسینی ریاست حراست، دانشجویان به اكثریت بالایی از خواسته های خود دست یافتند و برای اولین بار پس از روی كار آمدن دولت جدید،‌ جنبش دانشجویی موفق به كسب نتایجی گشت كه شایسته جنبش آن هاست. توجه به بندهای درخواستی در این تحصن كه هر كدام شان در هر دانشگاهی موردی برای تحصن و تجمع است، نشان از بزرگی حركتی بود كه سهند از پس آن برآمد.

در این تحصن كه نزدیك به پنج روزش را متحصنین در اعتصاب غذا بودند، ۳۴ نفر دست به اعتصاب غذا زدند و ۲۸ مورد به مراكز درمانی منتقل گشتند كه حال برخی در زمان انتقال بسیار وخیم بود. دانشجویان در پایان امضای كتبی ریاست دانشگاه دكتر چناقلو را برای مصونیت افراد فعال در بخش های مختلف تحصن دریافت كردند. دانشگاه های خواجه نصیرالدین طوسی تهران، تربیت معلم تهران، شیراز، ‌سیستان و بلوچستان، آزاد تبریز،‌ سمنان، تربیت معلم تبریز و دانشگاه تبریز حمایت رسمی خود را از طریق بیانیه ها اعلام نمودند. ضمن آن كه دانشگاه آزاد تبریز در تجمعی كه دو ساعت به طول انجامید خواستار پیگیری مسئولین بلندپایه نسبت به فجایع انسانی در حال رخ دادن در سهند شدند و با این كار دلگرمی زیادی به متحصنین دادند. ضمنا دانشجویان دانشگاه تبریز با كمك مالی خود حمایت شان را از حركت دانشجویان سهند اعلام نمودند.

از زمان ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد، به ویژه دانشگاه ها شاهد اعتراض ها، تحصن ها و اعتصاب غذاهای بيش تری بودند. در دولت نهم دانشجويان «ستاره دار» از دانشگاه ها اخراج شدند و بسیاری از دانشجویان به دلیل حضور فعال در این اعتراضات راهی زندان شدند.

اعتصاب دانشجویان دانشگاه تربیت معلم کرج

اعتصاب خرداد ماه سال جاری دانشجویان تربیت معلم، یکی از موفق ترین اعتصاب های دانشجویان، پس از اعتصاب دانشجویان سهند تبریز بوده است.

تحصن دانش جویان دانشگاه تربیت معلم در اعتراض به مشکلات صنفی دانشگاه، از جمله کاهش کيفيت ‏غذایی دانشگاه و تغيير برنامه غذايی آغاز شده‎ ‎بود، در روز يک شنبه 12 خرداد به شکل اعتصاب غذا آغاز‏‎ ‎شد و با گذشت چند روز در ‏تاريخ 19/3/87 و نيز شروع امتحانات حالت عمومی به خود گرفت.

خواست های اين دانشجويان، عزل معاونت‎ ‎فرهنگی، عزل معاونت آموزشی، بهبود کامل وضعيت ‏سلف سرويس، بهبود مطلوب امکانات‎ ‎رفاهی و خوابگاهی، معذرت خواهی رئيس حراست برای ارعاب ‏خانواده های متحصنين، ايجاد سالن مطالعه مرکزی مناسب، ندادن حکم کميته انظباطی به هيچ کدام از ‏دانشجويان و به‎ ‎تعويق افتادن امتحانات بود.

بدنبال این تجمع اعتراضی، مسئولين وزارت علوم و نيروهای امنيتی طی ‏اقدامی به بازداشت دانشجويان، احضارهای‎ ‎گسترده به دادگاه انقلاب و کميته های انضباطی و صدور احکام ‏محروميت از تحصيل‎ ‎پرداختند. در همين راستا، فشارها بر دانشجويان دانشگاه تربيت معلم با احضار ۱۰‏ دانشجو به دادگاه انقلاب و...، ‏وارد ابعاد تازه ای گردید.

اسامی دانشجويانی که تاکنون به‏‎ ‎دادگاه انقلاب احضار شده اند عبارت است از: ‏امين شجاع، امين آريا، عباس رشيدی، امير‎ ‎سالاری، فاروق معروفی، محمد شريفی، مصلح فتاح پور، سيوان ‏فرخ زاد، شبنم مددزاده و‎ ‎فيروزه صداقتی. هم چنين برای 8 نفر از دانشجويان تربيت معلم حکم دو ترم ‏محروميت از تحصيل و برای بيش از 40 نفر از آنان نيز احضار به کميته انضباطی صادر شده است‏.

علاوه بر این، روز شنبه 2/6/87 مهدی احمدی و چندی از ‏دانشجويان برای‎ ‎سومين بازجويی خود به اتاق 32 دادگاه انقلاب کرج احضار شده اند و اين غير از احضار ‏های‎ ‎مستقيم آنان به وزارت اطلاعات بوده است.

شایان ذکر است که مصلح فتاح پور و فاروق معروفی (مجری تحصن و اعتصاب غذای تربيت معلم) در همين ‏روز به دادگاه مراجعه کرده و تا اين لحظه خبری‎ ‎از وی نيست که دوستان و نزدیکان آن ها نگرانند که از سوی دادگاه ‏انقلاب برای آنان قرار بازداشت صادر شده باشد.‏

مبارزه دانشجویان دانشگاه تربیت معلم کرج، یکی از گسترده ترین مبارزات دانشجویان در دانشگاه های کشور  بوده است با پیروزی به پایان رسید. این مبارزه در بین مبارزات دانشجویان در سال های اخیر، بسیار برجسته بود.

تحصن گسترده دانشجویان تربیت معلم پردیس کرج، با حضور بیش از سه هزار دانشجو و همراه با اعتصاب غذای حدود ۱۳۰ دانشجو برگزار شد. این در حالی است که دانشجویان متحصن با فشارهای شدید از سوی مقامات دانشگاه روبرو بودند. مهدیه گلرو، فعال دانشجویی که از نزدیک تجمع و اعتصاب غذای دانشجویان دانشگاه تربیت معلم را دنبال کرده، در گفتگو با رادیو فردا درباره فشارهای وارد شده بر دانشجویان متحصن گفته بود: «دانشجویان برای مصاحبه و ارتباط داشتن با خبرگزاری ها تحت فشار شدید هستند و از مصاحبه با آنان به شدت منع شده اند. ارتباط تلفنی با دانشجویانی که در دانشگاه متحصن هستند به سختی برقرار می شود و خطوط تلفن همراه به شدت دچار اختلال است. به دلیل تعطیلات در ایران فعالان دانشجویی سعی می کنند خبرها را به رسانه ها برسانند.»

 مهدیه گلرو، درباره، حضور فعال دختران در این تحصن گفت: «همیشه تابوی حضور دختران در تحصن ها به ویژه شب ها وجود داشت. دختران دانشگاه تربیت معلم پردیس کرج سختی در فضای باز ماندن را به خود خریدند، حتی در در فضای باز خوابیده اند و کنار همکلاسی های خود باقی مانده اند.»

دانشجویان خواستار برکناری معاونت امور فرهنگی و فوق برنامه دانشگاه، رسیدگی به وضعیت غیر قابل قبول برنامه غذایی، رسیدگی به وضعیت نامناسب سرویس های ایاب و ذهاب، رسیدگی به وضعیت بد خوابگاه ها، جلوگیری از تخریب کتابخانه پسران، لغو احکام انضباطی صادر شده برای هشت تن از دانشجویان متحصن، برکناری معاونت آموزشی دانشگاه و عذرخواهی کتبی ریاست دانشگاه از دانشجویان و خانواده های آنان به دلیل اتهامات واهی، و نیز به تعویق افتادن برگزاری امتحانات پایان ترم تحصیلی شده بودند که همگی آن ها با مبارزه پیگیر و متحدانه دانشجویان به رییس دانشگاه تحمیل شد و به این ترتیب، اعتصاب آنان با موفقیت به پایان رسید.

بنا به خبرنامه دانشجویی امیرکبیر، تحصن و اعتصاب غذای دانشجویان دانشگاه تربیت معلم پردیس کرج در حالی پایان یافت که دانشجویان به تمام خواسته های خود رسیدند. نماینده وزارت علوم به دانشگاه تربیت معلم رفت و با همراهی مسئولان دانشگاه با نمایندگان دانشجویان متحصن مذاکره کرد. این مذاکرات از صبح تا ساعت ده شب ادامه یافت و طی این مذاکرات مسئولان دانشگاه تمام خواسته های دانشجویان را پذیرفتند.

پس از تحصن و اعتصاب غذای دانشجویان دانشگاه سهند تبریز در اردیبهشت ماه گذشته، این دومین تحصن و اعتصاب غذا در دانشگاه های ایران بود که در آن دانشجویان به تمام خواسته های خود رسیدند.

اعتصاب دانشجویان دانشگاه زنجان

تحصن دانشجویان دانشگاه زنجان، 25 خرداد 1387، هنگامی آغاز شد که دکتر حسن مددی، از اساتید گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه زنجان و معاون دانشجویی دانشگاه زنجان، قصد داشت با تهدید یکی از دانشجویان دختر وی را مجبور به ارتباط جنسی نماید.

پس از آن که یکی از دانشجویان دختر دانشگاه زنجان به کمیته انضباطی احضار شده بود، دکتر مددی این دختر دانشجو را تحت فشار قرار داده بود تا به خواسته های بی شرمانه وی تن دهد. مددی تنها راه این دختر دانشجو برای جلوگیری از اخراج شدن از دانشگاه را پذیرش خواسته های شرم آور وی دانسته بود. پس از ادامه تهدیدهای معاونت دانشجویی، دانشجویان دانشگاه تصمیم گرفتند نقشه تجاوزکارانه دکتر مددی را فاش سازند.

ساعت هفت بعد از ظهر روز 24 خرداد 1387، این دانشجوی دختر در حالی که یک ضبط صوت نیز با خود به همراه داشت، با معاون دانشجویی در دفتر وی قرار گذاشت و هنگامی که معاون دانشگاه برای انجام این عمل شنیع در حال درآوردن پیراهنش بود دانشجویان به دفتر وی یورش برده و ضمن جلوگیری از این عمل شرم آور از این اقدام فیلم بردای کردند و پس از آن اقدام به برگزاری تجمع اعتراضی نمودند. 

به دنبال افشای این مساله و تهدیدات معاون دانشجویی دانشگاه زنجان، بیش از ۳۰۰۰ نفر از دانشجویان شب 29 خرداد تجمع کرده و خواستار استعفای دکتر مددی معاونت دانشجویی، و دکتر نداف، رئیس دانشگاه زنجان شدند. در این تجمع که تا پاسی از شب نیز ادادمه داشت دانشجویان دختر و پسر دانشگاه زنجان به محض حاضر شدن ریاست دانشگاه در جمع دانشجویان یک صدا استعفای کادر ریاست دانشگاه را خواستار شدند. عده ای زیادی از دانشجویان دانشگاه زنجان شب را در سالن ورزش دانشگاه سپری کردند تا صبح با اضافه شدن باقی دانشجویان به جمع متحصنین، تحصن تا رسیدن به خواسته های دانشجویان که توسط شورای متحصنین اعلام شد ادامه پیدا کند. ضمنا امتحانات یک شنبه و دوشنبه دانشگاه زنجان لغو شد. 

به دنبال افشای رسوايی اخلاقی معاونت دانشجويی دانشگاه زنجان توسط دانشجويان اين دانشگاه و انتشار فيلمی از اين معاون دانشگاه که قصد تعرض به دختر دانشجويی را داشت، وزير علوم  ايران بی شرمانه گفت، افشای اين کار درست نبوده و افشای گناه از خود گناه مهم تر است.

به گفته دادستان زنجان، دختر دانشجويی که معاون دانشجويی دانشگاه زنجان قصد تعرض به او را داشته بازداشت شده است. اين در حالی است که مسئولين دانشگاه و استان زنجان پيش تر به دانشجويان اين دانشگاه قول داده بودند که برای اين دختر دانشجو مشکلی پيش نمی آيد.

جعفر گل ‌محمدی، دادستان عمومی و انقلاب زنجان، روز جمعه  در نشستی مطبوعاتی به حادثه دانشگاه زنجان و اقدامات قضايی صورت گرفته در اين‌باره اشاره کرد و گفت: «ارتباط ناصحيح عاملان حادثه دانشگاه زنجان، محرز شده و هر دو متهم اين پرونده، در حال حاضر با قرار قانونی در بازداشت به سر می‌برند لذا تحقيقات در اين زمينه ادامه دارد.»

گل محمدی ادامه داد: «با کسانی که در اين ماجرا تشنج آفرينی کرده و از وقوع بزه، مطلع و به مراجع قانونی اطلاع نداده‌اند، برخورد قانونی صورت خواهد پذيرفت.»

در حالی که رسانه های حامی دولت، سناریوهای مختلفی  بر علیه دانشجویان تبلیغ می کردند، رئیس دانشگاه، بالاخره مجبور به پذیرش انجام این عمل غیرانسانی و تجاوزکارانه توسط معاونش شد و از این بابت از دانشجویان رسما عذرخواهی کرد.

روزنامه کیهان، ارگان سرکوب و سانسور رسمی دولت، خبرگزاری حکومتی فارس و سایت های رجا نیوز و برنا که سابقه طولایی در تبلیغ و توجیه جنایات حکومت اسلامی بر علیه جنبش های اجتماعی و فعالین سیاسی و فرهنگی مخالف حکومت دارند و همواره بر فساد اقتصادی و اخلاقی مسئولین دولتی سرپوش می گذارند این بار نیز سعی نمودند این مساله را توطئه‌ای برای بی آبرویی دولت نهم و ایجاد اغتشاش جلوه دهند. این ها بی شرمانه نهایت تلاش خود را برای تبرئه مسئول متخلف و متجاوز به خرج دادند و حتی برای دانشجویان معترض پرونده های کاذبی درست کنند. جالب این که این دروغ پراکنی‌ ها در حالی صورت پذیرفت که فیلم این ماجرا انتشار یافته بود و رئیس دانشگاه نیز رسما وقوع این عمل شرم آور را پذیرفته است؟!

اما پس از یک هفته اعتراضات گسترده در دانشگاه زنجان، در ساعت اولیه صبح روز چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱٣٨۷ -  ۱٨ ژوئن ۲۰۰٨، مسئولین دانشگاه زنجان با کلیه مطالبات دانشجویان متحصن موافقت کردند. برکناری مددی، معاون دانشجویی خاطی این دانشگاه، و محاکمه اش، بررسی کفایت رئیس دانشگاه توسط کمیته ای مرکب از دانشجویان و اساتید، تعویق امتحانات تا روز شنبه و هم چنین بهبود وضعیت فرهنگی و فعالیت تشکل های مستقل خواست هایی بود که با تمامی آن ها موافقت شد.

این وقایع شرم آور، نه تنها فساد اخلاقی در دولت نهم و حامیانش، بلکه در میان مسئولین و مقامات و روسای دانشگاه ها نیز خود را نشان داد.

فعالیت سیاسی دانشجویان ممنوع؟!

دادستان کل ایران، قربانعلی دری نجف آبادی، روز سه شنبه 29 مرداد 1387 در یکی از علنی ترین حملات لفظی علیه فعالیت سیاسی دانشجویان را بیان کرده است. وی گفته است: «جریان آفرینی دانشجویی پیگرد قانونی دارد چه رسد به این که این جریان آفرینی یک جریان آفرینی سیاسی باشد.» (ایرنا)

در حالی که در دوره گذشته مسئولین حکومتی برای جلب حمایت و پشتیبانی دانشجویان، آن ها را تشویق می کردند که به فعالیت سیاسی مدنظر آن ها روی بیاورند. برای نمونه، محمد مهدی زاهدی وزیر علوم بهار سال گذشته پس از بازداشت تعدادی دانشجو در مازندران گفته بود: «هیچ کس حق بازداشت دانشجویان به خاطر فعالیت سیاسی شان در داخل دانشگاه را ندارد.» هم چنین غلامحسین محسنی اژه ای وزیر اطلاعات در دولت محمود احمدی نژاد نیز تقریبا یک سال پیش گفته بود: «ما معترض دانشجویانی نخواهیم شد که می خواهند به بیان عقاید و نظرات خود بپردازند.»

در حالی که اخیرا قائم مقام معاون فرهنگی وزير علوم فعاليت های سياسی دانشجويان را تهدید کرده است. ‏غلامرضا خواجه سروی، در جمع معاونان فرهنگی دانشگاه های کل کشور گفته است:‏‎ ‎‏«ما نمی خواهيم دانشگاه ها ‏پايگاه فعاليت صنفی و سياسی حرفه ای يا حتی فعاليت نشريات حرفه ای و کارهای فرهنگی باشد... برای ‏مثال، در خرداد ماه گذشته در چند دانشگاه ناآرامی هايی ايجاد شد که احتمالا دليل آن دامن زدن به مسائل ۱۸ ‏تير بود. همه اين تحرکات به نظر می رسد تلاشی برای به هم ريختن دانشگاه ها و انتقام گيری از سياست های ‏وزارت علوم است.»

روشن است که این تهدیدها و جلوگیری از فعالیت سیاسی دانشجویان، شامل دانشجویان حزب الهی و بسیجی و طرفداران این و یا آن جناح حکومتی نمی شود، بلکه این خط و نشان کشیدن ها بر علیه جنبش دانشجویی مستقل و دمکراتیکی است که رهبری آن در دست گرایش سوسیالیستی درون این جنبش است. گرایشی که موجودیت کامل این حکومت و فراتر از آن سیستم سرمایه داری را زیر سئوال برده است.

بی شک فعالین جنبش دانشجویی، آگاه تر از آن هستند که از هدف اصلی سیاست های متضاد و متناقض سران، ارگان های حکومت اسلامی و جناح آن را از خامنه ای و احمدی نژاد گرفته تا رفسنجانی، خاتمی و کروبی و غیره درباره جنبش دانشجویی غافل باشند. جنبش دانشجویی سی سال تجربه زندگی در حاکمیت حکومت اسلامی و سیاست های آن در عرصه دانشگاه ها را پشت سر گذاشته و اکنون مرز خود را با همه جناح های آن و به ویژه در عرصه مبارزه رهایی بخش طبقاتی کشیده است. اکنون باید بیش از هر زمان دیگری، این مرزها را مستحکم تر کرد.

صدها تن دانشجو در سال های اخیر دستگیر، زندانی و بازجویی شده اند اما دانشجویان زیر بار این گونه فشاها، تهدیدها و توهین ها و زورگویی ها  نرفته اند و با شهامت ایستادگی کرده اند. پس از این نیز هرگز جنبش دانشجویی مرعوب سیاست های خشونت بار، تهدید و تحقیر و زندان و شکنجه حکومت اسلامی، نخواهد شد و به فشارهای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی در جامعه نیز بی تفاوت نخواهد شد.

یک فاکتور مهم دیگر نیز این است که فعالیت جنبش های اجتماعی، فعالیتی مخفی نبوده و همه فعالین آن نیز نمی توانند مخفی باشند. از این رو، مبارزات دانشجویی دانشگاه های سراسر کشور، جمعی و علنی سازمان دهی شود و جمعی هم پیش برده می شود. اگر در وضعیت کنونی جامعه ایران، به دلیل سانسور و خفقان شدید بخشی از حرکت جنبش دانشجویی اجبارا مخفی سازماندهی می شود باید کلیه موازین امنیتی را رعایت کند. یعنی دشمن را نباید دست کم گرفت. شاخک های اطلاعاتی حکومت اسلامی بسیار فعال است. دانشجویانی که با روش کار علنی و نام و نشان حقیقی خود فعالیت علنی دارند باید بدانند که هر چقدر فعالیت شان علنی و جنبه اجتماعی پیدا کند به همان نسبت نیز ضریب امنیتی شان بالا می رود و حکومت به راحتی جرات دستگیری آن ها را به خود نمی دهد. اما اگر این فعالین جنبش دانشجویی با نیروهای اپوزیسیون سرنگونی طلب چپ در تماس هستند باید به طور ویژه تر موازین امنیتی را رعایت کنند و به هیچ وجه در مورد مخفی کاری کم ترین ریسکی نکنند.

یک مساله مهم دیگر این است که چون در ایران فعالیت احزاب سیاسی ممنوع است، بار این کار بر جنبش های اجتماعی و از جمله جنبش دانشجویی گذاشته شده است. این واقعیتی است که نمی توان از آن فرار کرد. اما این مساله جنبش دانشجویی را هر چه بیش تر آسیب پذیر کرده است. از این رو، فعالین جنبش دانشجویی نباید به جنبش عظیم دانشجویی به عنوان یک حزب و سازمان سیاسی بنگرند و فعالیت های خود را نیز بر این اساس سازمان دهی کنند. فعالیت احزاب را حکومت جانی اسلامی ممنوع کرده است و هر فعال دانشجویی را دستگیر می کند به عنوان به «خطر انداختن امنیت ملی» و ارتباط با احزاب سرنگونی طلب، زیر شدید ترین شکنجه ها قرار می دهد و برای آن ها پرونده سازی های غیرواقعی و کاذب درست می کند. بر این اساس، آن بخش از فعالین دانشجویی که با احزاب اپوزیسیون به ویژه احزاب چپ و کمونیست سرنگونی طلب در ارتباط هستند باید همیشه مسایل امنیتی را رعایت کنند. برای مثال، هرگز برای تماس های خود از تلفن منزل و کامپیوتر شخصی استفاده نکنند و هیچ گونه سند و مدرک و مطلبی را که نشان دهنده ارتباط آن ها با احزاب اپوزیسیون باشد در منزل و همراه خود نگاهداری نکنند. فراتر از این ها، سازمان ها و احزاب سیاسی نیز احساس مسئولیت بیش تری در مورد امنیت اعضای فعال حود در داخل کشور داشته باشند و از ان ها، قرفا فعالیت های تشکیلاتی نخواسته، بلکه توصیه کنند در جنبش های اجتماعی برای پیش برد امر مستقیم این جنبش ها فعال باشند.

دور جدیدی از اخراج اساتید سکولار و تاکید بر انقلاب فرهنگی جدید

هنوز چند ماهی از استقرار دولت احمدی نژاد نگذشته بود و انتصابات دولت جديد به طور كامل به پایان نرسیده بود كه اندك اندك، طبق پيش بينی هايی كه از قبل نيز می شد، فشارها وارده بر جنبش کارگری، زنان و دانشجویی تشدید گردید.

احكام نسبتا سنگين زيادی چه از سوی قوه قضاييه و چه از سوی كميته های انضباطی دانشگاه ها بر عليه دانشجويان صادر شد. چندين نشريه دانشجويی تعطیل گردید و مشكلات زيادی بر سر راه فعالیت های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی دانشجویان مستقل و چپ ايجاد شد.

آيت ا... مصباح يزدی كه بسياری وی را پدر معنوی دولت جديد می دانند در ديدار با وزرا و مسئولین دولتی به صراحت خواستار اسلامی شدن دانشگاه ها شده و از وضع كنونی دانشگاه ها به شدت انتقاد كرده بود. وی در ديدارهای خود تاكيد كرده است: «برای تغيير كتاب های دانشگاهی پروژه ‌‌ای را تعريف كردند كه در پرتو آن علما كتاب ها را مورد بررسی قرار دهند و اشكالات آن را شناسايی كنند. بيش از ده سال وقت صرف شد ولی هنوز نتيجه ‌اش مشخص نشده است. اساتيد هم بايستی مورد بازآموزی قرار گيرند.» جالب آن كه در كنار اين گونه اظهارات پزدی، اصلاح طلبان حكومتی که وی را تئوريسين خشونت لقب داده اند، موسوی خوئينی ها از نزديكان خاتمی و مديرمسئول روزنامه توقيف شده سلام در اظهارات مشابهی خواستار تصفيه حتی انجمن های اسلامی و دفتر تحكيم وحدت از نيروهای مخالف انديشه دينی شده است. حوادث ١٨ تير كوی دانشگاه تهران از جمله اعتراضات دانشجويان به توقيف روزنامه سلام آغاز شده بود كه در همان دوران و پس از آن هيچ گونه حمايتی از دانشجويان از سوی خاتمی و خوئينی ها نشد. به گفته انجمن پلی تكنيك: «استبداد متصلب و خشن، ندای مخالف را بر نمی تابد و منفعت طلبان سياسی، جنبش دانشجويی مستقل و غير وابسته را. اقتدارگرايانی كه هيچ گاه جنبش دانشجويی مستقل، آرمان گرا و آزادی خواه را تحمل نكرده اند همراه با اصلاح طلبان درون حكومتی ای كه نتوانسته اند در انتخابات اخير از جنبش دانشجويی باج گيری كنند به دو تيغه قيچی استبداد تبديل شده اند كه می خواهد حلقوم آزادی خواهان و عدالت خواهی را از هم بدرد.»

مديرکل روابط عمومی دانشگاه تهران، از پيگيری اين اداره در مورد گزارش های مربوط به دور تازه حذف برخی اساتيد دانشگاه ها خبر داده است.

محمد صادق ضيايی، به خبرگزاری حکومتی مهر گفته است: «کار پيگيری اين گزارشات به آقای ستاری پور، معاون مديرکل روابط عمومی دانشگاه تهران سپرده شده تا بررسی کنند و با مدير نيروی انسانی دانشگاه صحبتی داشته باشند و اطلاعات لازم را دريافت کنند.»

دور اول پاک سازی استادان دانشگاه در ايران، ۲۸ سال قبل در جريان انقلاب فرهنگی و تعطيلی دانشگاه ها صورت گرفت. در ۲۸ سال گذشته، برخی از استادان دانشگاه که اغلب اساتيد حوزه علوم انسانی بوده اند در مواردی ممنوع التدريس شدند.

دور جديد اخراج استادان دانشگاه به دنبال آن آغاز شد که محمود احمدی نژاد، رییس جمهوری اسلامی، ۱۴ شهريور ۸۵ در «جمع جوانان برگزيده کشور» گفت: «دانشجو بايد امروز در دانشگاه بر سر رييس ‌جمهوری فرياد بزند که چرا استاد ليبرال و سکولار در دانشگاه ها حضور دارد.»

محمود احمدی نژاد، با وجود تصفيه گسترده استادان و دانشجويان طی انقلاب فرهنگی در سال های اوليه پس از انقلاب بار ديگر اعلام کرد: «نظام آموزشی ايران ۱۵۰ سال متاثر از نظام سکولار بوده و استعمار از اين طريق به دنبال تعميم نظام سکولار در ايران است».

احمدی نژاد، وعده داد که دولت نهم برای تغيير اعضای سکولار هيات علمی دانشگاه ها تلاش خواهد کرد. اخراج استادان اصلاح طلب يا منتقد و سکولار با اخراج دکتر حسن نمکدوست استاد علوم ارتباطات دانشگاه علامه تهران آغاز شد و پس از آن، حکم بازنشسنگی ناخواسته ۴۰ تن از استادان دانشگاه تهران به آنان ابلاغ شد.

در ادامه پرونده سازی به استادان دانشگاه ها و توجیهی برای اخراج آن ها، خبرگزاری حکومتی فارس در ۹ خرداد ۸۶، ابراز نگرانی مديرکل ضد جاسوسی وزارت اطلاعات «از نشست ‌های علمی که بيگانگان در آن ها حضور فعالان دارند» را منعکس کرد.

وی به اين خبرگزاری گفته بود: «متاسفانه اساتيد دانشگاه های ما به ‏شدت در معرض تهديد سرويس های جاسوسی بيگانه هستند و با برقراری يک ارتباط ساده علمی از طرف بيگانگان ناگهان خود را در يک دام ‏خطرناک اطلاعاتی می ‌بينند.»

اين مقام وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی، به فعالان علمی هشدار داده و گفته بود «ما به همه اتباع کشورمان به خصوص فعالان علمی و اساتيد دانشگاهی هشدار می دهيم که به ارتباط با بيگانگان به ‏راحتی اعتماد نکنند و دريافت پول از بيگانه‌ ای که قصد او و حتی تابعيت آن نامعلوم است، قبول نکنند چرا که اين افراد با ترفندهای ‏اطلاعاتی فرد را به دام خود می ‌اندازند و ناگهان افراد در پشت پرده با يک سرويس اطلاعاتی بزرگ و بی ‌رحم روبرو می شوند.‏»

بسیح دانشجویی نیز صرحا درخواست کرده است که اجرای مجدد انقلاب فرهنگی در دانشگاه های کشور از سوی بسيج دانشجويی به مرحله اجرا درآید. هفته اول مرداد ۸۶ نيز ۱۰۰۰ تن از استادان بسيجی در مشهد طی گردهمائی چند روزه از سوی محمود احمدی نژاد ماموريت يافته بودند تا طراحی برنامه پنجم توسعه را  آماده کنند.

سخنان احمدی نژاد، در خبرگزاری ايسنا انتشار یافت به استادان بسيجی گقت «مسئوليت امروز ما اين است که انديشه های باطل غيرحقيقی را بشکنيم و بر پايه نظام اسلامی، الگوهای رهايی بخش برای زندگی بشريت طراحی، تدوين و ارايه کنيم.» 

تمامی اين شواهد حاكی از آن است كه هنوز هم جنبش دانشجويی دوران سخت و پرتلاطمی را در پيش رو دارد. اشاره به «گوشه ای» از مشكلات نشان دهنده این واقعیت است که سرکوب دانشگاه ها، هم چنان در اولویت برنامه های دولت نهم قرار دارد.

در چنین شرایطی، قطعا همکاری و هم فکری نزدیک تر فعالین دانشجویی با اساتید سکولار و چهره های خوش نام دانشگاه ها، برای خنثی کردن توطئه های بسیج دانشجویی بر علیه دانشگاه ها امری ضروری است.

جمع بندی

بدین ترتیب، جنبش دانشجویی با نگاهی به فعالیت های گذشته خود و جمع بندی آن ها آکسیونیسم و آکسیون های احساسی و غیرموثر را کنار گذاشته و به فعالیت های ماندگارتر و موثرتری روی آورده است. نمونه های برحسته آن سه حرکت موفق اخیر است که در بالا به آن ها اشاره کردیم. این حرکت ها به حدی حکومت اسلامی را در دانشگاه ها در تنگنا قرار داده است که مسئولین آن از هر فرصتی برای سرکوب جنبش دانشجویی و تهدید فعالین این جنبش، بهره برداری می کنند. قطعا به کارگیری دستاوردها و تجارب این حرکت های موفق و پیروز، برای هر فعال جنبش دانشجویی امری مهم و ضروری است.

این جهت گیری جنبش دانشجویی و دوری از آکسیونیسم، گامی مثبت و پا گذاشتن در راهی موثرتر با استفاده از تجارب تاکنونی مثبت و منفی این جنبش است. با این جهت گیری حنبش دانشجویی گام دیگری در جهت مبارزه سوسیالیستی و طبقاتی در پیوند با جنبش کارگری برداشته و مرزهای خود را با گرایشات بورژوایی و لیبرالی روش تر کرده است.‏ از سوی دیگر، فعالین جنبش دانشجویی به عنوان یک جنبش آگاه و موثر در تحولات جامعه ایران، نقش مهم خود را عمیق تر درک کرده اند و تحت تاثیر تبلیغات صرفا نمایشی و زودگذر این و یا آن سازمان و حزب سیاسی غیراجتماعی و غیرمسئول قرار نمی گیرند. در عین حال طرفداری آن ها از هر سازمان و حزب سیاسی، حق طبیعی شان است. اما این فعالین نباید طوری حرکت کنند که منافع یک جنبش اجتماعی را قربانی منافع کوچک تشکیلاتی نمایند.

در مجموع از 16 آذر سال گذشته، ارزیابی از جنبش دانشجویی و نگرش های متفاوت در رابطه با این جنبش، به یک مشغله عمومی در داخل و خارج کشور بین همه نیروهای سیاسی تبدیل شده که به نظر من می توان آن ها را به سه دسته عمده تقسیم کرد: 1- نیروهایی که بدون توجه به موقعیت سیاسی و تشکیلاتی دانشجویان دستگیر شده برای آزادی فوری و بدون قید و شرط آن ها تلاش کردند و افشاگری گسترده ای را بر علیه حکومت اسلامی به ویژه در خارج کشور راه انداختند؛ 2- نگرشی که در عین حال برای آزادی دانشجویان دستگیر شده تلاش می کرد اما در عین حال، به دلیل مصلحت گرایی و منافع تشکیلاتی به سیاست های مبهم و ناروشنی روی آورد؛ 2- جریاناتی که تلاش کردند این جنبش را به زایده این و یا آن حزب سیاسی نسبت دهند و برخوردی غیرانسانی با دانشجویان زندانی آزادی خواه و برابری طلب دستگیر شده داشته باشند و حتی در تحلیل های خود با اتهاماتی که وزارت اطلاعات حکومت اسلامی به این دانشجویان زده بود هم جهت و هم صدا شدند.

در چنین شرایطی، ضروری است که نه تنها فعالین جنبش دانشجویی، بلکه فعالین جنبش کارگری و زنان و غیره نیز در جمع بندی وقایع جنبش دانشجویی به این مساله مهم تاکید کنند که: جنبش های اجتماعی هرگز تحمل سیاست های سکتاریستی و مناقع حقیر فرقه ای را ندارند. فرقه ای که حتی چند نفر هم باشد می تواند به جنبشی لطمه بزند. مثل معروفی است که یک دیوانه سنگی به چاهی می اندازد که صد تا عاقل نمی توانند آن را از چاه بیرون بکشند. از سوی دیگر، هیچ فرد و جریان اپوزیسیون که در خارج کشور در زیر خطرات مستقیم پلیسی قرار ندارد نباید طوری قلم بزند و سخن بگوید که لطمه ای بر تشکل و نهاد و فعال سیاسی داخل کشور که زیر خفقان پلیسی حکومت اسلامی مبارزه می کنند، وارد شود. حتی اگر این تشکل و فعال سیاسی مخالف صددرصد آن ها باشد. هر جریانی و فردی چنین اعمالی مرتکب شود عاقبتش بهتر از طیف توده ای - اکثریتی نخواهد بود. دوری همه جریانات سیاسی از این طیف به دلیل پروروس بودن آن ها نمی باشد، بلکه به دلیل این است که آن ها در یک دوره معین از تاریخ سیاسی ایران با حاکمیت جانی و تروریستی هم چون حکومت اسلامی ایران، همکاری کردند و فراتر از آن، فعالین سیاسی مخالف این حکومت را به پلیس و سپاه و بسیج، یعنی این نیروهای سرکوبگر معرفی کردند که بسیاری از آن ها نیز اعدام شدند. جامعه هرگز چنین وقایعی را فراموش نمی کند و در موقع خود، عاملان این وقایع را مورد بازخواست قرار می دهد.

مسلما، مبارزه اصلی را باید بر علیه ستم و استثمار حکومت اسلامی و برچیده شدن بساط این حکومت با افق و چشم انداز برقراری یک جامعه کمونیستی آزاد و برابر و انسانی اختصاص داد. اما در عین حال نباید به روابط و مناسبات ناسالم سیاسی و اجتماعی از جمله در درون تشکیلات های سیاسی چشم بست و همه چیز را به آینده حواله داد. اگر ما همین امروز نمی توانیم حکومت اسلامی را سرنگون کنیم و همه ستم ها و سرکوب ها و نابرابری ها و شکنجه ها و اعدام را از بین ببریم اما می توانیم در درون این و یا آن تشکیلات روابط و مناسباتی را که در اهداف و چشم انداز خود مثلا در عرصه آزادی بیان و قلم، رعایت برابری در همه عرصه های تشکیلاتی و عدم نگرش ابزاری به اعضا و... قرار داده ایم پایبند باشیم. پراتیک سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ما، همواره در معرض قضاوت جامعه قرار دارد؛ باید از نقدهای دلسوزانه و سازنده استقبال کرد و در فضایی به دور از جنجال و تهمت و افترا، انتقادات سازنده و اصولی را پذیرفت.

آن چه که در شرایط حاضر در جنبش دانشجویی مهم و حائز اهمیت است تاکید به همکاری همه طيف های آزادی خواه، چپ و سوسیالیست درون این جنبش در هم فکری و تبادل نظر و همکاری نزدیک در عرصه مبارزات از حق آزادی بیان، قلم، تشکل و حق اعتصاب و تجمع است. هر چه قدر این طیف ها در دفاع از حقوق صنفی، سیاسی و انسانی خود و جامعه، متحد و هماهنگ حرکت کنند به همان نسبت نیز در مقابل حاکمیت جانی قدرتمندتر ظاهر خواهند شد. در عین حال اختلافات نظری خود را نیز در فضای سالم تری پیش ببرند.

حکومت اسلامی، سه دهه بعد از آن همه تصفيه ها و فشارهايی که بعد از انقلاب فرهنگی پيش آورد و آن همه تغييراتی که در کتاب های درسی ايجاد کرد و آن همه دانشحو و استاد را از دانشگاه ها اخراج کرد، باز هم جنبش دانشجویی پیگیرانه خواهان تحولات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی به نفع اکثریت تولیدکنندگان و مردم آزادی خواه جامعه ایران است. دانشگاه نهادی مدرن و تولید کننده افکار آزادی خواهانه و عدالت جویانه است. تجربیات تاکنونی نیز نشان داده است که دانشگاه ها همواره پايگاه چپ و انديشه های مدرن و برابری طلب خواهند ماند و به تفکرات ارتجاعی اجازه رشد نخواهند داد.

دوازدهم شهریور 1387 -  دوم سپتامبر 2008

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

September 02, 2008

جمعی از فعالین کارگری: يادداشتهايی در مورد كتاب ”چه بايد كرد“ لنین نكات اصولی و درس هايی برای امروز

 بخش سوم: جايگاه تئوری
لنين در بخشی که به نظرات انگلس در مورد اهميت تئوری اشاره دارد، عمدتاً می خواهد رابطه تئوری و عمل انقلابی از يک طرف، و رابطه تئوری با ايدئولوژی و ديدگاه منسجم طبقاتی از طرف ديگر را نشان دهد. اگر بخواهيم به شرايط آن دوران جنبش سوسيال دمکراتيک روسيه اشاره کنيم و با شرايط خودمان مقايسه ای انجام دهيم، بايد بگوييم که در روسيه اکونوميستها کاملاً به کار تئوريک بی توجه بودند که به قول لنين اين در واقع هم بی توجهی به اهميت تئوری بود و هم بی توجهی به وظايف عاجل. سوالات در سطح جنبش سوسيال دمکراتيک اروپا بسيار بود ولی اکونوميستها به فکر پاسخگويی به اين سوالات نبودند. به نظر می آيد که اکونوميستهای فعلی خودمان توجه بيشتری به تئوری نشان می دهند. لااقل ادعای فعاليت تئوريک دارند. يعنی نظرات اکونوميستی رفرميستی را با ظاهری تئوريکتر به جنبش ارائه می دهند. به منابع بين المللی هم نظران خود بيشتر رجوع می کنند. بخش بزرگ فعاليت تئوريک اينان به مقابله تئوريک با تئوری انقلابی مارکسيستی برمی گردد و البته آموزه های رهبران انقلابی طبقه کارگر را به شکل های مختلف زير سوال می برند يا بی اهميت جلوه می دهند. بنابراين ما در بحث با اين گرايش، بايد وارد مباحث تئوريک هم بشويم و بدون اينکه دنبال تيله های نامربوط يا تهمت هايی که به تجارب انقلابات گذشته می زنند بيفتيم، مضمون تئوريهايشان و تاثير اين تئوريها بر مبارزه طبقاتی و پراتيک انقلابی را توضيح دهيم.

گرچه در شکل، حالا با بحث "آزادی انتقاد" به سبک اکونوميستهای روس روبرو نيستيم و سالهاست که اين قبيل جريانات بدون نياز به توجيه "آزادی انتقاد" علناً عليه پايه های اساسی مارکسيسم شمشير کشيده اند، ولی مضمون و نتيجه فعاليت تئوريک اينان خيلی شبيه به نتيجه "آزادی انتقاد" اکونوميستهای دوران لنين است. به قول لنين اين شعار به التقاط گرايی و بی اصولی در نيروهای جنبش سوسيال دمکراتيک دامن می زد. در جنبش ما نيز اين دو پديده به شدت رواج يافته است. به ويژه در ميان نسل جوان چپ، التقاط گرايی بيداد می کند و برای رفع اين بيماری، مبارزه مشخصی بايد انجام شود.

در اينجا لازم است بر شرايطی که بر اهميت تئوری می افزايد، از ديد لنين، تاکيد بگذاريم چون برای ما هم بسيار درس آموز است. لنين می گويد:

<!--[if !supportLists]-->· <!--[endif]-->حزب در مرحله تشکيل است و چارچوبش تازه ترسيم شده و هنوز مرزبندی هايش با ساير گرايشات که می توانند جنبش را به بيراهه بکشانند مشخص نيست. (مرزبندی های اصولی به مرزبندی بخش مهمی از جنبش تبديل نشده است. يعنی هنوز يک قطب شکل نگرفته است.)

<!--[if !supportLists]-->· <!--[endif]-->در اين شرايط، هر خطای کوچکی می تواند کار را به جاهای باريک بکشد.

<!--[if !supportLists]-->· <!--[endif]-->بيهوده و سطحی انگاشتن مجادلات حزبی، نشانه کوته بينی است.

<!--[if !supportLists]-->· <!--[endif]-->جنبش سوسيال دمکراتيک يک جنبش بين المللی است و فقط در صورت استفاده از تجارب ساير کشورها می تواند موفق باشد.

 استفاده به معنی کپيه برداری يا اجرای مو به موی آن تجارب نيست بلکه رفتار نقادانه با آنها و آزمودن مستقلانه آنهاست. اين کار مهارت می خواهد. به نظر می آيد که ما بيشتر از اينکه با کپيه برداری روبرو باشيم با نفی غير ديالکتيکی و برخورد خصمانه به اين تجارب و يا بی توجهی ناسيوناليستی نسبت به آنها روبرو هستيم. يعنی يک وظيفه مشخص در دفاع از آن تجارب و ترويج دستاوردها و جدا کردن جوانب مثبت و منفی آنها بر دوشمان قرار گرفته است. هرچند که نکته "رفتار نقادانه و آزمودن مستقلانه" به هيچ وجه نبايد تحت پوشش دفاع از تجارب گذشته، پشت گوش انداخته شود.

برای انجام کارهای بزرگ نياز به يک زرادخانه تجارب تئوريک ـ سياسی و انقلابی است. انجام وظايف بيسابقه سياسی و تشکيلاتی نياز به حزبی دارد که تحت هدايت پيشرفته ترين تئوری قرار داشته باشد.

به قول انگلس، مبارزه تئوريک يکی از سه مبارزه بزرگ پرولتاريا است: سياسی ـ اقتصادی ـ تئوريک. انگلس تاکيد می کرد که درک تئوريک بالای کارگران آلمان عامل جا افتادن سوسياليسم علمی در ميان آنان بود. نکته مهمی که لنين در مورد اين مبارزه سه جانبه ذکر می کند را بايد در کليه فعاليتهای انقلابی که بر مبنای يک استراتژی واحد انجام می شود مد نظر قرار داد. او می گويد که اين سه مبارزه در هماهنگی و ارتباط متقابل و سيستماتيک با يکديگر بوده و يک تهاجم متحد المرکز را شکل می دهد. اين جريان واحد است که جنبش را قدرتمند و شکست ناپذير می کند. روشنتر بگوييم، مبارزه تئوريک اگر چه يک وظيفه خاص انقلابی است ولی وقتی موثر است که در ارتباط متقابل و در هماهنگی با ساير وظايف مبارزاتی انجام گيرد. مساله اين نيست که امروز مارکس را بخوانيم بهتر و مفيدتر است يا آموزگاران و رهبران بعدی پرولتاريا را. بحث بر سر چگونه خواندن، در ارتباط با چه کاری خواندن، و توانايی سنتز کردن تئوری ها در يک پراتيک انقلابی است. لنين روی نکته ای انگشت می گذارد که شايد بديهی به نظر بيايد ولی تاريخ به ما نشان داده که يک انحراف و ناروشنی عمومی و کهنه بر سر همين نکته وجود داشته و دارد. او می گويد که به سوسياليسم بايد به مثابه علم نگاه کرد و مداوما آن را آموخت و در پراتيک آن را محک زد و تکامل داد و نو کرد. لنين می گويد که رهبران وظيفه دارند بر سر مسائل مختلفی که مرتباً ظاهر می شوند به يک درک روشن تئوريک برسند و برای اينکه علمی به مساله برخورد کنند بايد خود را از نفوذ مقولات يا عبارات سنتی که از جهانبينی کهنه برمی خيزد آزاد کنند. مقولات سنتی، فقط به تئوريهای شناخته شده بورژوايی يا فئودالی محدود نمی شود. چه بسا همان ديدگاه ها در قالب چپ ارائه شود. چه بسا تئوريهای مارکسيستی که به علت تغيير و تحولات در شرايط مادی ديگر کارايی ندارند يا اينکه پيشرفت عمل، نادرستی شان را به اثبات رسانده است. اينها را بايد تشخيص داد و کنارشان گذاشت. مثلاً همانطور که لنين، اين نگرش کهنه شده دوران مارکس و انگلس را که انقلاب از کشورهای پيشرفته تر سرمايه داری نظير انگلستان آغاز می شود با تشخيص پديده امپرياليسم کنار گذاشت و تزهای جديدی را تدوين کرد. و يا بحثهای مائو در مقابل نگرش نادرست و متافيزيکی استالين از سوسياليسم و خاتمه مبارزه طبقاتی در جامعه سوسياليستی.

با وجودی که بحث چه بايد کرد حول مساله اکونوميسم و وظايف و نقشه انقلابيون پرولتر است، اما در گوشه هايی از آن به نکات مهم و جالب توجهی برمی خوريم که گويا برای سالها بعد، بعد از دوران لنين، نوشته شده است. مثلاً لنين در زمينه وظيفه تاريخی سوسيال دمکراسی روس در سازماندهی انقلابی که می تواند پيشتاز انقلاب جهانی شود ناگهان به اين نکته اشاره می کند که به نفع جنبش نيست که کارگران يک کشور معين در راس اين جنبش بين المللی قرار بگيرند. ظاهرا لنين در اين بخش به جايگاهی که می تواند به حزب سوسيال دمکراتيک روسيه در صورت پيروزی انقلاب روس داده شود اشاره دارد. ظاهرا يک پيشگويی عجيب در مورد کمينترن و جايگاه رهبری کننده حزب شوروی در آن است. مسلماً لنين پيشگو نبوده و آينده خودشان را هم نمی توانسته ترسيم کند. ولی يک چيز را در عمل تجربه کرده بوده. آنان در انترناسيونال دوم عضو بودند و سنگينی جايگاه حزب سوسيال دمکرات آلمان با همه "غول های تئوريکش" را در آن تشکيلات حس می کردند. لنين می دانست که اگر يک حزب قدرتمند به امتيازات ويژه ای در بين احزاب پرولتری دنيا دست پيدا کند و اين امتيازات بخواهد به تحميل خط و مشی و استراتژی و تاکتيک های مورد نظر حزب بالادست بر احزاب پايين دست بينجامد، چه مشکلاتی در راه پيشبرد پروسه انقلاب در هر کشور ايجاد می شود. رهبری ايدئولوژيک و سياسی در بين نيروهای سوسيال دمکرات با اعمال فشار و نفوذ با استفاده از جايگاه و امتيازات رسمی و حقوقی و حق وتو و امثالهم فرق دارد.

يک نکته که در ترويج بحث چه بايد کرد و ديدگاه لنين در شرايط کنونی بايد در نظر گرفت اينست که بسياری از جريانات و افراد منتسب به جنبش چپ، بحثهای لنين را قبول ندارند، خيلی ها اصلاً تکاملات لنين را نفهميده اند و موضوع عصر امپرياليسم را درک نکرده اند، خيلی ها بحث را به مارکس محدود کرده اند و درکشان از مارکسيسم علمی نيست يعنی معتقد نيستند که بايد تکامل پيدا کند و نقادانه به آن برخورد شود. بنابراين ما در تلاش برای پيشبرد بحثهای لنين نمی توانيم مثل قديم با آوردن نقل قول از کتاب چه بايد کرد، بقيه ای را محکوم کنيم که لنين را قبول ندارند. چون خودشان هم اعلام می کنند که قبول نداريم حالا حرف حسابتان چيست؟ يک جنبه ديگر هم اينست که جنبش ما به بحث پلميکی عادت کرده و نه به بحث اثباتی. در اين دوره بايد استدلالی تر صحبت کنيم تا نقل قولی. بايد درست بودن ديدگاه های چه بايد کردی و نادرست بودن گرايشات اکونوميستی و تاثير و نتيجه هر يک را با مثال های بسيار و روشن جلو بگذاريم. به نوعی بايد مثل خود لنين به هنگام نوشتن چه بايد کرد عمل کنيم. وقتی که لنين چه بايد کرد را نوشت, او را در جنبش سوسيال دمکراسی رهبری اصلی به حساب نمی آوردند. در آن جنبش "غول های" تئوريکی مثل کائوتسکی وجود داشتند. بحثی که لنين مطرح می کرد هم به هيچ وجه يک بحث رايج و مقبول نبود. اين بحث، پايه ديدگاه حزب لنينی است که آن موقع هنوز شکل نگرفته بود. در واقع لنين خلاف جريان شنا می کرد. و همانطور که بعدها اثبات شد، بخش بزرگی از جنبش سوسيال دمکراسی اروپا منجمله حزب آلمان که در راس اين جنبش قرار داشت، به گرايشات رفرميستی مبتلا بود. ولی موقعيت لنين باعث نشد که از دامن زدن به مبارزه تئوريک ضروری برای پالايش جنبش و ريختن شالوده صحيح برای حزب پيشاهنگ باز بماند. از روش بحث لنين در مبارزات جاری بايد آموخت.

   ادامه دارد...

 فردا ازآن طبقه ی کارگر است

 

کومه له و مقاومت قهرمانانه مردم کردستان در برابر یورش سراسری رژیم اسلامی در 28 مرداد 1358

كومه‌له، به عنوان یك جریان چپ و سوسیالیست كه از سال‌هاى 1348 فعالیت سیاسى خود را به دلیل اختناق و سرکوب رژیم پهلوی به طور مخفیانه آغاز كرده بود، در انقلاب مردمی سال 57 با شركت فعال خود سریعا به یك جریان اجتماعى و محبوب در میان مردم كردستان تبدیل گردید. با براندازی رژیم پهلوی، این سازمان سوسیالیستى در کردستان فرصتی گرانبها و با ارزش به دست آورد و در این فرصت تاریخی و انقلابی، به سرعت جنبش سیاسی و توده ای و مردمی گسترده ای را در سراسر کردستان پدید آورد. تشکل های مردمی، جمعیت ها، اتحادیه های دهقانی، تشکل های کارگری، زنان، حرکت های سیاسی اعتراضی مردمی، همانند کوچ مردم شهر مریوان، راهپیمایی طولانی سنندج ــ مریوان و بانه و سقز به طرف مریوان، چهره واقعا نوینی به کردستان و جنبش آن داد. این جنبش نوین تماما به نام کومه له و در پیشاپیش آن فواد مصطفی سلطانی در تاریخ مبارزات این ملت ثبت شده است. ارزش های سیاسی، برابری طلبانه، دفاع از حقوق زنان، از مردم زحمتکش، آزادی های سیاسی بی قید و شرط، شکستن انحصار سیاسی در دست ناسیونالیسم  سنتی در کردستان و  نقش بر آب کردن توافقات پنهانى و سیاست‌هاى راست جریانات ناسیونالیست و ارتجاعى كرد با رژیم، علنیت در مبارزه و کشاندن سیاست های چپ و رادیکال به میان توده ها،  از مشخصات دوره ای در کردستان است که کومه له به عنوان یک جریان سوسیالیستی و پیشرو در بطن تحولات عمیق جامعه کردستان حضور فعالانه ای داشت و به این اعتبار می توان گفت که جنبش کردستان در ابعادی اجتماعی از جنبش های سنتی قبل از خود جدا گشت و افقی نوینی به روی مبارزاتش گشوده شد.
رژیم تازه بقدرت رسیده اسلامی با مسلح کردن مرتجعین محلی و فئودال ها و با در اختیار قرار دادن پول و امکانات زیادی به آنها و دایر کردن مکتب های قرآن در اکثر شهرهای کردستان می خواست جا پای خود را در کردستان باز کند، اما در کردستان بخاطر قدرت چپ این دارودسته های ارتجاعی نتوانستند جمهوری اسلامی را به مردم بقبولانند.
مردم کردستان، که خواهان حق و حقوق دمکراتیک خود و آزادی­های سیاسی بودند، به هیچ عنوان زیر بار زور و ستم رژیم اسلامی نمی­رفتند و در مقابل ضد انقلاب جمهوری اسلامی که تاب تحمل تعیین سرنوشت مردم به دست خود، بویژه در سیمای جنبشی نوین و رادیکال در کردستان را نداشت، تدارک حمله به کردستان و تعیین تکلیف را آن را در سر می پروراند.
و بدینگونه رژیم اسلامی در تقابل مقاومت مردم کردستان، نیروهای سرکوبگر خود و گروه­های پاسدار و حزب­الهی را به کردستان فرستاد تا مردم انقلابی و آزادی­خواه را سرکوب کنند. جمهوری اسلامی تازه بقدرت رسیده برای سرکوب انقلاب، برای سرکوب آزادی های سیاسی، برای استقرار پایه های قدرت خود، برای به شکست کشاندن انقلاب 57 مردم ایران، دست به حمله به همه دستاوردهای انقلاب کرد. بعد از حمله به دانشگاه ها و ترکمن صحرا و به گلوله بستن کارگران بیکار در اصفهان یورشی جنایتکارانه به کردستان را سازمان داد.
کردستان که در مقابل رژیم تازه به دوران رسیده سنگری مهم در ادامه انقلاب 57 بود، نهایتا  در روز 27 اسفند ماه 1357 مورد حمله قرار گرفت. در این روز نیروهاى مستقر در پادگان سنندج، شهر را مورد حمله قرار دادند كه در اثر این حمله وحشیانه ده‌ها نفر جان‌باختند و صدها نفر نیز زخمى گردیدند. در دومین روز جنگ ارتش‏ اسلامى بر علیه مردم شهر سنندج، صدیق كمانگر سخنگوى شورای موقت سنندج، در نامه‌اى به خمینى، هشدار داد که: «این درگیرى مسلحانه از طریق صفدرى نماینده دولت و پادگان سنندج تحمیل شده است.» بدنبال این واقعه طالقانى، در راس‏ یك هیات دولتى وارد سنندج شد و با نمایندگان كردستان براى تشكیل شوراى 11 نفرى شهر، به توافق رسید و اوضاع كمى آرام شد. اما رژیم، به اعزام نیروهاى سركوبگر به كردستان، به تبلیغات دروغین براى انحراف افكار عمومى و انواع و اقسام توطئه‌هایش‏ ادامه داد.
در آن دوره مردم شهرها و روستاى‌هاى كردستان، توسط شوراها و كمیته‌هاى انقلابى اداره امور را در دست داشتند و بر مذاكرات سازمان‌ها و نمایندگان منتخب مردم با نمایندگان رژیم، نظارت مى‌كردند.هنگامى كه مذاكرات نمایندگان رژیم در كردستان جریان داشت در عین حال مردم تركمن صحرا مورد هجوم نیروهاى وحشى جمهورى اسلامى قرار گرفتند كه صدها تن كشته و مجروح شدند. نیروهاى ارتش‏ و حزب‌الهى، به شهر گنبد كاووس‏ حمله كردند و نیروهاى سیاسى تركمن صحرا را به خاك و خون كشیدند. خلخالی جلاد  فقط  در یک روز 94 نفر از فعالین سیاسی ترکمن صحرا را اعدام کرد.
عوامل رژیم در تاریخ 31 فروردین ماه 1358، یك جنگ داخلى كرد و ترك را در شهر نقده راه انداختند و پاسداران تحت فرمان ملاحسنى و نیروهاى ارتش‏ این شهر را ویران كردند و حتی اموال مردم را نیز به غارت بردند. در این جنگ داخلى از پیش طراحى شده، مردم كرد مجبور شدند خانه و كاشانه خود را ترك نمایند.
در این میان مردم شهرهاى كردستان و نیروهاى سیاسى، بر علیه جنگ و خشونت رژیم، دست به تظاهرات و بسیج توده‌اى زدند، اما نیروهاى سپاه پاسداران در شهر مریوان به روى تظاهركنندگان آتش‏ گشودند كه فقط روز 23 تیر ماه، 24 نفر جان خود را از دست دادند و بیش‏ از 40 نفر نیز زخمى گردیدند. هواپیماهاى جنگى با هدف آفریدن رعب و وحشت بر روى شهرهاى كردستان به پرواز درآمدند و دیوار صوتى را شكستند. مردم مریوان اجبارا شهر را ترك كردند كه به كوچ سیاسى مردم مریوان با سازماندهی کومه له و رهبری کاک فواد، در تاریخ مبارزات انقلابی مردم کردستان ثبت شد. از سوی دیگر ارتش‏ و سپاه پاسداران تحت فرماندهى چمران، به شهر پاوه حمله كردند.
در مقابل این جنایت و و حشیگری ها، فعالیت نیروهای مسلح پیشمرگ توانست جمهوری اسلامی را وادار به عقب نشینی کرده و خمینی را وادار کرد اولین جام زهر را بنوشد و در 26 آبانماه به مردم کردستان پیام آتش بس بدهد تا بلکه بتواند نیروهای خسته و فرسوده اش را برای مدتی بازسازی و دوباره به کردستان حمله کند،پس‏ از این همه جنگ و جنایت و كشتار و تخریب، سپاه پاسداران و ارتش‏ در شهرهاى كردستان، روز 27 مرداد ماه 1358، خمینى با صدور اطلاعیه‌اى به ارتش‏ و حزب‌الله فرمان داد كه با تمام قوا به شهر پاوه حمله كنند. متن فرمان خمینى جلاد چنین است: «فرمان امام به عنوان فرمانده كل قوا درباره حوادث پاوه، 27 مرداد 58،از اطراف ایران گروه‌هاى مختلف ارتش‏ و پاسداران و مردم غیرتمند تقاضا كرده‌اند من دستور بدهم به سوى پاوه رفته، غائله را ختم كنند. من از آنان تشكر مى‌كنم و به دولت و ارتش‏ و ژاندارمرى اخطار مى‌كنم، اگر با توپ‌ها و تانك‌ها و قواى مسلح تا 24 ساعت دیگر حركت به سوى پاوه نشود، من همه را مسئول مى‌دانم.
من به عنوان ریاست كل قوا به رییس‏ ستاد ارتش‏ دستور مى‌دهم كه فورا با تجهیز كامل عازم منطقه شوند و به تمام پادگان‌هاى ارتش‏ و ژاندارمرى دستور مى‌دهم كه بى‌انتظار دستور دیگر و بدون فوت وقت با تمام تجهیزات به سوى پاوه حركت كنند و به دولت دستور مى‌دهم وسایل حركت پاسداران را فورا فراهم كند.
تا دستور ثانوى، من مسئول این كشتار وحشیانه را با قواى انتظامى مى‌دانم و در صورتى كه تخلف از این دستور نمایند با آنان عمل انقلابى مى‌كنم. مكرر از منطقه اطلاع مى‌دهند كه دولت و ارتش‏ كارى انجام نداه‌اند. من اگر تا 24 ساعت دیگر عمل مثبت انجام نگیرد، سران ارتش‏ و ژاندارمرى را مسئول مى‌دانم. والسلام روح‌الله‌الموسوى الخمینى، 27 مرداد 58»‌(روزنانه كیهان و اطلاعات، 27 مرداد ماه 58(
نیروهاى سركوبگر جمهورى اسلامى، با كلیه جنگ‌افزارهاى سبك و سنگین، توپ و تانك و هواپیما و هلیكوپتر به كردستان یورش‏ بردند. روز 28 مرداد 11 نفر از جوانان پاوه را بدون هیچ‌گونه دادگاهى تیرباران كردند. خمینى، در 28 مرداد دستور حمله به سنندج را نیز صادر كرد. روز 28 مرداد 58، خلخالى جلاد به عنوان حاكم شرع از سوى خمینى، براى راه انداختن اعدام‌هاى دسته‌جمعى بدون محاكمه، به كردستان اعزام گردید.
خلخالی، در کتاب خاطرات خود که نوشته­های روزنامه­های وقت نیز ضمیمه آن است، درباره وقایع کردستان چنین می­نویسد: «دیروز یازده نفر در سنندج و پریروز نه نفر در مریوان، با رای دادگاه انقلابی به مرگ محکوم شدند... اعدام 20 نفر دیگر: آیت­الله خلخالی دیروز وارد سقز شد و در محل تیپ سقز دادگاه صحرایی خود را برای رسیدگی به پرونده­های دستگیرشدگانی که در حوادث سقز دست داشتند و حمله به تیپ سقز و گردان­هایی که از سنندج و کرمانشاه اعزام شده بودند، حمله کرده بودند، تشکیل جلسه داد و به اتهامات بیست نفر افسر و درجه­دار ژاندارمری و ارتش و غیرنظامیان رسیدگی کرد. عده­ای از افسران و درجه­داران موقعی که به پادگان حمله شده بود، سر خدمت حاضر نشده بودند که در نتیجه متهم به همکاری با مهاجمان شدند...»
آیت‌الله منتظرى، نایب امام نیز گفت: «حوادث كردستان عكس‏العمل شكست امپریالیسم و صهیونیسم است. مردم سراسر كشور آمادگى خود را براى سركوب اشرار در كردستان اعلام كرد، خلخالى به ‌فرمان امام‌ به كردستان اعزام شد.»
روز 29 مرداد ماه، نیروهاى ارتش‏ و پاسدار بخشى از شهر سنندج را به تصرف خود درآوردند. همین روز 7 نفر از مردم پاوه در زندان دیزل‌آباد اعدام شدند. روزنامه كیهان روز 30 مرداد ماه، خبر از تیرباران 9 نفر دیگر در پاوه را داد. درگیرى‌هاى شدید ارتش‏ سركوبگر و نیروهاى بسیج و سپاه از یك‌سو و مقاومت نیروى پیشمرگ از سوى دیگر در تمام شهرهاى كردستان ادامه یافت تا آخر سر رژیم جنایتکار اسلامی توانست مناطق کردستان را زیر کنترل خود در آورد و این مناطق را از دست مردم و نیروهای پیشمرگ باز گرفتند.
آنچه كه اشاره شد، تنها چند نمونه از انبوه جنایات بى‌شمار رژیم جمهورى اسلامى در كردستان، در ماه‌هاى اول بهار و تابستان 1358 است. البته در این جنایات دولت موقت بازرگان، بنى‌صدر، توده‌اى‌_‌اكثریتى، جریانات به اصطلاح ملى‌ مذهبى و همه جناح‌هاى رژیم در یك صف واحد در به شكست كشاندن انقلاب و سركوب خونین انقلابیون آزادى‌خواه، چپ و كمونیست و قتل‌عام مردم كردستان شریك و سهیم بوده‌اند.
مقاومت و مبارزه مردم کردستان در طول حکومت اسلامی و علی رغم فراز و نشیبهایی که به خود دیده، اما تسلیم نشده و رژیم ناچار است با هزینه های گزاف "امنیت" را حفظ کند. اگر دهه اول حکومت اسلامی برای مردم کردستان  دهه سرکوب وحشیانه، اعدامهای جمعی، بمباران و اشغال نظامی و زندان و شکنجه و همچنین مقاومت درخشان سیاسی و نظامی مردم بود، اگر دهه دوم دهه خاموشی، سکوت و ترس و اشغال نظامی و عقب نشینی های سیاسی و نظامی برای جنبش کردستان بود، دهه سوم حکومت اسلامی، قاطعانه میتوان گفت که دهه خیزش مجدد، دهه خودآگاهی جنبش انقلابی کردستان، دهه اعتلای جنبش سیاسی در شهرها، دهه استقرار تشکلهای مردمی، فرهنگی و سیاسی، دهه اتحاد مردم و به اعتقاد من دهه جنبش نوینی در کردستان ایران است که از سوم اسفندماه 1377 شهر سنندج و دیگر شهرهای کردستان شروع میشود و با ده ها حرکت و جنبش بزرگ و کوچک، گاه کم دامنه و گاه وسیع در  تظاهراتها ،در تحریم انتخابات رژیم در اعتصاب عمومی 16 مرداد در اعتصاب و اعتراضات کارگری ،دانشجویی ، زنان و غیره تعریف و خود را نشان داده است.
بنابراین مهم‌ترین ویژه‌گى كومه‌له، چه در اوایل انقلاب و چه در حال، سیاست‌هاى كارگرى كمونیستى و انترناسیونایستى و وجهه اجتماعى آن است كه همواره افق رهایى مردم كردستان را در مبارزه مشترك طبقاتى سراسر ایران و سرنگونى رژیم جمهورى اسلامى با یك انقلاب اجتماعى دنبال کرده و مى‌كند.
بدین ترتیب همه سیاست‌ها و پراتیك سوسیالیستى كومه‌له، در طول حاكمیت جمهورى اسلامى، كه نكته اتكایش‏ حضور فعال در میان كارگران، زنان، جوانان و مردم محروم و زحمت‌كش‏ كردستان و حتا خارج از آن است، با مبارزه پى‌گیر، هدف‌مند و جانفشانى‌هاى زیادى به دست آمده است. اکنون بعد از اعتراضات اخیر در کردستان و بخصوص بعد از اعتصاب عمومی 16 مرداد در همه شهرهای کردستان چپ در جامعه در موقعیت بهتری قرار گرفته است. باید این موقعیت را روز به روز ارتقا بخشید و کار و  مبارزه رادیکال و سوسیالیستی را در جنبش انقلابی مردم کردستان ادامه داد.
یاد همه انسانهایی  كه در راه آزادى و سوسیالیسم جان باختند، گرامى باد!

September 01, 2008

چگونگی مواجهه با امواج سرکوب ها

فرشید شکری

درحال تکوین بودن خیزش ها و حرکت های انقلابی  کارگران و زحمتکشان، زنان، جوانان و ملل به ستوه آمده، بروزعلائم یک انفجارعظیم اجتماعی، و نمایان شدن نشانه های تلاشی بنیادهای ستم توسط پائینی ها، عرصه را بر نظام استبدادی حاکم به تنگ آورده است. این برآیند و رشد جنبش های طبقاتی و دموکراتیک بر ضد شرایط اقتصادی- سیاسی ایجاد شده حاکمیت را به تدارک مقابله ای گسترده واداشته است. 

زیر پا نهادن حقوق مدنی و آزادی های اساسی، تعقیب و دستگیری معترضین و صدور پی در پی احکام زندان، شلاق، تبعید و اعدام در کل کشور گواه بر عزم حکومتگران در خفه کردن فریاد حق طلبی توده های ستمکش ، و ممانعت از هرگونه فعالیت اجتماعی، سیاسی و فرهنگی  در این مقطع همانند دوره های گذشته است.   

شدت یافتن حملات پلیس و ارگان های سرکوبگر رژیم هار اسلامی- سرمایه داری ایران به مراسمات و تجمعات مختلف ، یورش به خانه و کاشانه کوشندگان رادیکال جنبش های کارگری، زنان و دانشجویی، بازداشت های خودسرانه، ضبط اموال، و شکنجه های جسمی و روحی دستگیر شدگان به اعمال هر روزه مأموران اطلاعاتی و امنیتی مبدل گردیده که بواقع دلالت بر وحشت سرمایه داران و رژیم آنها از قدرت گیری جبهه انقلاب و آزادیخواهی دارد. از این رو بمنظور درافتادن با درندگی حاکمین واپسگرای ایران برای جلوگیری از تداوم بگیر و به بندها، و آدم کشی های رسمی و نقشه مند دولتی، میباید به راهبردهای مثمر ثمری اتکاء کرد.  

تحقیقاً از درون مشورت ها و تبادل نظرها در باره وضعیت وخیم حاضر راهکارهای کنکرت و عملی ای استنتاج خواهند شد. آنچه مهم است، طرح سؤالات درست در این زمینه می باشد. این پرسش های دقیق خود مقدمه یافتن تاکتیک های مبارزاتی سودمند و شروعی جهت راهوار گشتن مسیر تقابل با عاملین وضعیت اسفناک جاری است. برای عینیت یافتن این امر و سپس درنوردیدن فاصله ها و نزدیک شدن به مقصود یا فراهم آمدن موقعیتی تا بشود در آن کار را یکسره کرد ، گنجینه ای از تجربیات تاریخی را داریم. بهره بردن از " آزمون ها و خطاهای " پیشین، پسرفت ها و پیشرفت ها، و آن درس های ارزنده نیازمند بازخوانی این تجارب در دوره های گوناگون است. حذر از تکرار زیان های قبلی چنین رجوع و نیز ژرف نگری یا تعقلی را از ما طلب می کند.

بر بستر تعمق در شاخص های عینی، همه جانبه نگری، طرح پرسش های " چاره جویانه " و عاقبت رجوع است که خطوط مبارزاتی گره گشا و تسهیل کننده در بی رمق ساختن سیاست سرکوب، و از توش و توان انداختن یورش های پلیس به اعتصابات کارگری و اعتراضات مردمی به اذهان خطور می کنند. با یک چنین متدولوژی ای می توان هر چه بیشتر موازنه قوا را به زیان طبقات سلطه گر تغییر داد. آنچه همیشه ضرورت داشته و دارد، دست بردن به راهبردهای تاریخاً پراتیک شده ای است که در مواردی نتایج موفقیت آمیزی داشته اند. لاجرم حاصل آمدن کمترین گشایش در این شرایط بغرنج، همچنان وابسته به بررسی و درپیش گرفتن دیگر بار آن راهبرد ها بشکل سنجیده تر و با برنامه تر است.  

ابتدا خاطر نشان می کنیم این بحث چندان تازگی ندارد و مداوماً نکات بسیار آموزنده ای  چه بصورت مکتوب و چه شفاهی در اختیار دو نسل از فعالین داخل گذاشته شده و در حقیقت انتقال تجربیات گران بهاء مبارزاتی به جوانترها جزو اهم کارهای رفقای با سابقه و پیشکسوت بوده است، معذلک پرداختن بدین موضوعات (تاکتیک های پیشروی مبارزه) نه فقط تعطیل ناپذیر بلکه ضرورت تبادل آراء روی این نقشه عمل ها با نگاه به سیر صعودی دستگیری ها، شکنجه ها و اجرای احکام شلاق و اعدام در ملاء عام یا درون زندانها بیش از پیش در برابر ما خودنمایی می کند. در هرحال غرض آنست تا از پیشنهادات و نظرات متنوع تمهیدات و راه حل های سودمندتری منتج شود، و حداقل این همفکری ها به سرعت بخشیدن گام هایمان بیانجامد.   

هیچ نارضایتی ای یا گرفتن مراسمی مصون از عکس العمل شدید نیروهای نظامی و امنیتی رژیم نبوده و در این سه دهه اعلام هر مخالفتی در قباحت تمام و به سبعانه ترین وجه سرکوب شده، و باز در آتیه خواهد شد. طبعاً نظام ضد بشری ایران هیچگاه قادر نخواهد گشت تا خللی در اراده کارگران و توده های عاصی در راستای مضمحل ساختن دیکتاتوری و استبداد حاکم ایجاد کند، با این اوصاف همگان اذعان دارند که صف انقلاب و آزادیخواهی تا این زمان متحمل لطمات بسیار سنگینی شده است.

- نتیجتاً به جهت کاهش خسارت ها و هزینه های این نبرد، و طی آسانتر مسیر پر پیچ و خم مبارزه تا رسیدن به رهایی بایستی سیاست هایی حساب شده، بدور از هیجان و با رعایت جوانب کامل احتیاط پی ریزی کرد. بنابراین فعالین علنی و پیکارگران داخل ملزم به مجری ساختن روش های فکر شده و عاقلانه اند.

دامنه نفوذ وزارت اطلاعات و حضور عناصر خودفروخته در داخل جامعه شوخی بردار نیست. هرچند اینگونه اشخاص خیلی زود شناخته می شوند ولیکن باز افرادی هستند که هنوز نقاب بر صورت هایشان دارند و کسی آنها را نمی شناسد. پس بدین ترتیب ادامه کاری و درامان ماندن از تعرض حاکمیت درگرو تیز هوشی و هوشیاری است. هرچقدر سنجیده تر حرکت کرد به همان میزان از احتمال افتادن بدام دژخیمان کاسته می شود، و به هر درجه ای جانب احتیاط را گرفت به همین نسبت امکان پیشروی بسوی اهداف سهلتر می گردد.

جا دارد تا تحصن ها و اعتصابات کارگری و همچنین تظاهرات مردمی به گونه ای طراحی شوند که در اثنای وقوع یا پس از خاتمه یافتن اشان سیمای سازمان دهندگان برای کارفرمایان و نیروهای سرکوبگر رژیم آشکار نشود. عدم شناسایی شدن و تحت تعقیب قرار گرفتن سازمان دهندگان خود موفقیت با ارزشی است ((حتی اگر آن ابراز مخالفت ها بدون کسب خواسته های مطروحه بپایان برسند)) زیرا پیشروان جنبش های اجتماعی مجدداً خواهند توانست اعتراضات بعدی را سازمان دهند.

- نکته بعدی، پرهیز کوشندگان رادیکال جامعه (( دراینجا بخشی از فعالین کارگری مورد خطابند))  از نشان دادن سمپاتی فکری یا تمایل قلبی خود به یک جریان یا حزب سیاسی مشخص است. حاملان " گرایش سوسیالیستی" جنبش کارگری قادر خواهند شد بدون بیان رابطه معنوی با احزاب موجود کارگری به وظیفه تسری دادن نگرش خود بدرون کل طبقه و بسیج نيروى کارگران حول اهداف و آرمانهای طبقاتی همدوش با سایر فعالین رادیکال کارگری مبادرت ورزند. پیشروان سوسیالیست جنبش های زنان و دانشجویی هم شایسته است تا با التفات به این اصل مختصات مبارزات خود را تنظیم کنند. ابطال اتهام زنی، مارک و برچسب زنی، بی خاصیت کردن جاسوسان و ازکار انداختن دستگاه پلیسی- امنیتی رژیم مقدور نیست الا با دقت در الزامات یک کارعلنی موفق.

فعالین علنی نباید اجازه دهند تا ضد انقلاب و بورژوازی حاکم آنان را از حضور در مبارزات کارگران به جان آمده، زنان اسیر در چنگال ارتجاع مذهبی ، و جوانان بی نصیب از ابتدایی ترین حقوق خویش، محروم سازد. پرورش یافتن جمعی دیگر و آمدن نسلی جدید قابل ایستا نبوده و نیست و تاریخ کشمکش طبقاتی مملو از ظهور یا به صحنه وارد شدن هاست. با این وجود آنچه در ردیف امر پیکار با نابرابری و استثمار از اهمیت بسزایی برخوردار است، حفظ جان خود از گزند جنایت پیشگان، و صاحبان زر و ابزارهای زورگویی می باشد. قبل از طرح نکته ای دیگر در باب نحوه مقابله با حملات رژیم بی مناسبت نیست تا موضوعی را بیان داریم.

درست است حماقت های حاکمین در حوزه روابط خارجی سبب انزوای سیاسی ایران در سطح جهان گشته ، و حتی با اینکه اقتصاد ایران در سال جاری شاهد " افزایش صادرات نفت ، بالا رفتن صادرات محصولات غیر نفتی و رشد واردات " بوده اما چون بانک های غربی در این دو، سه ماه ( شروع تحریم های مالی از سوی اتحادیه اروپا ) از مراودات بانکی با ایران خودداری ورزیده اند ، لذا بنگاههای خصوصی و مؤسسات وابسته به حکومت ( وارد کنندگان و صادر کنندگان ) اجباراً از طریق واسطه و حواله پرداخت های خود را جابجا کرده اند که این مشکل هم باعث افزایش قابل توجه هزینه ها برای کمپانی های غیرانتفاعی و دولتی شده و آنان را متحمل خسارت هایی کرده است. با همه اینها ، نه فشارهای اقتصادی و نه رو در رویی نظامی غرب بعنوان یک " احتمال" ، به اندازه بحران داخلی ( گسترش روزافزون مخالفت ها و اعتراضات ) سرمایه داران و دولت اشان را مرعوب نکرده اند و همانطور بارها تأکید کرده ایم  بیم  طبقه حاکم از اوجگیری روند مبارزات داخل است و بس.

دستگیری افشین شمس از فعالان رادیکال جنبش کارگری، صدور حکم زندان و شلاق برای چند تن از مبارزین شهر سنندج به اسامی شیوا خیر آبادی- سوسن رزانی- عبدالله خانی- سید غالب حسینی و خالد حسینی به جرم شرکت در مراسم روز جهانی کارگر امسال همچنین رأی حکم اعدام برای تعدادی روزنامه نگار، دانشجو، معلم، فعال مدنی و حقوق بشر به نام های عدنان حسن پور- هیوا بوتیمار- فرزاد کمانگر- انور حسین پناهی- فرهاد وکیلی- علی حیدریان- ارسلان اولیایی، حبیب الله لطیفی، اعدام یعقوب مهرنهاد و عبدالناصر طاهری در سیستان و بلوچستان به اتهام همکاری با گروه "جندالله" یا بدار آویختن دهها زندانی غیر عقیدتی  در تاریخ شنبه ششم و یکشنبه هفتم مرداد ماه 1387 در تهران و شهرهای دیگر، تنها گوشه هایی از این واقعیت را یعنی آغاز موج تازه سرکوب ها و اعمال ددمنشانه رژیم بهدف تشدید فضای رعب و  وحشت و در اساس غلبه بر این بحران (فشار داخلی ) را به نمایش گذاشت.    

- با روشن شدن این مسئله ، نگرانی در مورد ببار آمدن فجایعی شبیه کشتارهای سال 1360 ، سال 1367 و در مجموع تمامی وحشیگری هایی که در طول این سی سال از رهبران جنایتکار رژیم دیده ایم ، بیشتر شده است. نبایستی گذاشت بیش از این امنیت و جان فعالین سیاسی و مدنی به مخاطره بیافتد. تداوم مبارزات رادیکال زنان، دانشجویان، ملل زیردست و در رأس آنها طبقه کارگر در به گور سپردن نظام اسلامی- سرمایه داری ایران نیازمند وجود رهبران عملی خود در محیط های زندگی، کار و تحصیل است.

بدین اعتبار مانع گشتن از تکرار بازداشت ها و صدور این احکام تکان دهنده بستگی به برگزاری آکسیون ها و کمپین های متحدانه ما در درون و بیرون از مرزها دارد. بی گمان با اعتراضات وسیع، سراسری و پرتعداد علیه حاکمیت و قوه قضائیه اش در داخل، بعلاوه کوشش های منظم تر نیروهای کمونیست و سایرمبارزین راه آزادی در خارج از کشور لغو احکام صادره ممکن، میدان تعرض نهادهای نظامی- امنیتی محدود و تحمیل عقب نشینی های یکی پس از دیگری به جمهوری اسلامی حتمی خواهد گردید.

                                             بیستم آگوست 2008