اتحادیه ها و انقلاب صنعتی دوم
ناصر اصغری
صبح روز ٢٠ آوريل ١٩١٤ نيروهای مسلح حفاظت و حراست Colorado Fuel and Iron Corporation (CF&I) (شرکت آهن و سوخت کلرادو)، همراه با نيروهای دولتی به معدنکاران اعتصابی اين شرکت و خانواده های آنها يورش آوردند. اين معدنکاران از تاريخ ٢٣ سپتامبر ١٩١٣ يعنی از هفت ماه پيش تا اين زمان در اعتصاب بوده و از خانه های سازمانی خود اخراج شده و در نزديکی معدن با کمک های دريافت شده از "اتحاديه معدنکاران آمريکا" به مبارزه خود ادامه می دادند و در تمام اين مدت در چادر زندگی می کردند و سرمای زمستان سخت ايالت کلرادو آمريکا را به ناچار تحمل می نمودند. در اين يورش که به "قتل عام لادلو" (Ludlow Massacre) معروف است، نزديک به ٤٠ تن، از جمله ١٠ کودک که در ميان آنها نوزادی ٤ ماهه نيز يافت می شد، وحشيانه قتل عام شدند. خواست معدنکاران اعتصابی که روزی ١ دلار و ٦٨ سنت دستمزد دريافت می کردند، از جمله به رسميت شناخته شدن تشکل شان، افزايش ١٠ درصدی دستمزدها، ٨ ساعت کار در روز، اخراج نيروهای مسلح از معدن و اجرا قوانين تصويب شده معدن توسط مجلس بود. اين اعتصاب با قساوتی کم نظير سرکوب شد. بعد از سرکوب اين اعتصاب، که مورخين جنبش کارگری دليل اصلی شروع آن را برای برسميت شناخته شدن تشکل کارگران می دانند، صاحبان معدن برای کارگران اتحاديه ای با تمام دم و دستگاهی که يک اتحاديه امروز داراست، تشکيل دادند.
**
مقدمه
تا قبل از بحث های منصور حکمت در باره تشکل های توده ای کارگران، خيال قريب به اتفاق ما در جنبش چپ و کارگری ايران راحت بود. شورا و سنديکا بعنوان دو الگو از تشکل های توده ای کارگری و يا تشکل هائی برای پيشبرد مبارزه و منافع کارگران در مراحل مختلفی از مبارزه کارگران، فرض گرفته می شدند. گذشته حماسی و اسطوره ای اتحاديه ها نگاه بسياری از ما را محدود کرده بود. اما با بحث های منصور حکمت و قطعنامه حزب کمونيست ايران آن دوره، اين موضوع وارد فاز ديگری شد و آن راحتی خيال ما هم بهم خورد!
وقتی که سنديکاليست هائی که پشت اين گذشته حماسی و اسطوره ای قائم شده بودند و آگاهانه اين "فرض" را باد می زدند خود را با بن بست روبرو ديدند، بحث های ديگری را دامن زدند تا بلکه با اين نوع بحث ها برای مدت ديگری جنبش چپ و کمونيستی کارگران را مشغول کنند. "سنديکا تشکل صنفی کارگران است و شورا تشکل سياسی!"؛ "سنديکا سنگر کارگران در دوران متعارف است، شورا ابزار دوران متلاطم و انقلابی"؛ "تشکل مستقل کارگری" و غيره. برای باز کردن اين گره ها، مجبوريم به تاريخ رجوع کنيم. اما تاريخ، وقتی که مورخ در آن غرق می شود، همانقدر خود، حال و آينده را در آن می بيند که استخوانهای پوسيده گذشتگانی را که مورد تحقيق قرار گرفته اند را! برای ما فعالان اجتماعی در جامعه ای مثل ايران که هيچ "الگوئی" هيچوقت توسط هيچ رژيمی تحمل نشده و بنابراين عملا امکان تحقيق و رسيدن به نتيجه ای مطلوب از اين راه منتفی بوده، پناه بردن به تجارب خارج از مرزهای ايران حياتی است. بطور مشخص جنبش کارگری در ايالات متحده آمريکا و روسيه دنيائی تجربه و آنهم تجاربی بسيار غنی در اختيار علاقمندان اين عرصه قرار می دهد.
پرداختن به اين بحث برای من از اين جنبه اهميت دارد که جايگاه کارگر را در مبارزه و در تشکل مبارزاتی آن نشان دهم. برای ما مهم است که بدانيم و به آن بپردازيم که توده کارگر در آنچه که مربوط به اوست مانند تشکل کارگری، استقلال تشکل کارگری، قانون کار، وزارت کار، و حتی ای ال او و غيره در اين ميان چه نقشی داشته و دارد. برای من پرداختن به "الگوهای" تشکل کارگری از اين نظر اهميت دارد که دخالت کارگر و جايگاه کارگران در آن چيست. اکنون ديگر بسياری، و شايد خيلی از اين "بسيارها" هم با غرولند و اما و اگر، اين حقيقت غير قابل انکار را پذيرفته اند که توده کارگران در سنديکا و تصميم گيری های آن حاشيه ای هستند. اما اين ظاهرا برای آنها دليل کافی نيست که از سنگر سنديکاليسم کنار بکشند. مثلا به اين بهانه که "در شرايط ويژه پليسی و سرکوب و خفقان به الگوهای ديگری جز آنچه آلترناتيو ماست بايد تن داد". با اين نوع بهانه ها در واقع دارند با گذاشتن کلاه شرعی سر طرف مقابل خود، زيرجلکی اهداف ديگری را حقنه می کنند. اگر شرايط پليسی است، پليسی است و تبصره بردار نيست! منظور که نمی تواند تن دادن به خانه کارگر و شاخک های آن (شوراهای اسلامی کار و انجمن های صنفی) باشد. اگر شرايط برای ايجاد شورا و گرد آمدن کارگران در مجامع عمومی پليسی است، برای ايجاد سنديکا هم پليسی است.
کسانی هم هستند که می گويند "در شرايطی که هيچ گونه تشکلی در ايران تحمل نمی شود، چنين برخوردهائی منجر به تخريب تشکل پذيری کارگران می گردد." اين هم نوع ديگری مانع تراشی و جوسازی برای اينست که کارگر چشم بسته به گرايش معينی تسليم شود. هدف من در نوشتن اين مقاله و مقالات اين چنينی در عين حالی که کمک به تلاش برای ايجاد شوراهای کارگری است، کمک به شناخت سنديکا بعنوان بديل سنديکاليسم برای متشکل کردن کارگران می باشد. در اين جمله ظرافتی نهفته است که در هر نوشته ای که به اين موضوع می پردازد، مجبوريم اين ظرافت را يادآور شويم. و آن هم اين است که گرچه سنديکا بديل سنديکاليسم برای متشکل کردن کارگران است، اما سنديکاليسم لزوما کارگران را برای ايجاد سنديکا به ميدان نمی آورد و معترض نمی کند. بلکه اگر مبارزه ای در جريان باشد، جلو می افتد و بديل خود را مطرح می کند. در ايران امروز آنچه را که پرچمدار اتحاديه گرائی است، "توده ايسم" است که سرش در آخور جمهوری اسلامی است. اگر شاهد بقايای جريانات چپی از قبيل جريانات خط ٣ نيز هستيم که مدافع "سنديکاهای سرخ" هستند، قبل از آنکه واقعا آلترناتيوی را مطرح بکنند، ناشی از بی آلترناتيوی آنهاست که نمی توانند راديکاليسم کارگری را از سنديکاليسم تميز بدهند. و نکته آخر در اين مقدمه اين است که در ايران امروز همانند هر جای ديگر دنيا، تلاش برای سازماندهی جنبش کارگری در ابعاد مختص بخود و جغرافيای مخصوص بخود در جريان است. آنچه که جنبش کارگری ايران را از بسياری از جاهای ديگر متمايز می کند، وجود جنبشی نيرومند برای سازماندهی شورائی کارگران است که آن را از جنبش های کارگری در کشورهای ديگر متمايز می کند.
گذرا در باره "تاريخ حماسی" اتحاديه ها
کسی که انقلاب روسيه و تجربه شوراها و کميته های کارخانه آن را، و يا انقلاب ١٣۵٧ ايران و تجربه شوراهای کارگری آن را نشنيده باشد و يا اين دو تجربه را به دلايلی کنار بگذارد، با رجوع به تاريخ، مبارزه کارگران در قالب سنديکاهای کارگری را می بيند که چگونه در مقابل تعرض و تهاجم سرمايه داران و دولتشان می ايستند. اين تاريخ حماسی معمولا در آرشيو سنديکاهائی قرار دارند که نه می خواهند با آن تاريخ تداعی شوند و نه تاريخ پيوسته ای با آن مبارزات دارند. اتحاديه های کارگری امروزه بازوی قدرتمند نظام سرمايه داری هستند. خودشان قبل از هر چيز به شما خواهند گفت که پای اصلی "قرارداد اجتماعی" (Social Pact) برای همزيستی مسالمت آميز بوده اند. نقش امروزشان نه در متحد کردن و متحد نگه داشتن جنبش کارگری، که در ايجاد تفرقه و کنترل خشم کارگران است. اتفاقا يک نقش اساسی شان خنثی و پاک کردن تاريخ مبارزاتی است که بسياری از کارگران با اتکا به آن تاريخ به آينده و مبارزه پيش رويشان اميدوار می شوند.
در برهه ای از تاريخ رشد و تکوين سرمايه داری، اتحاديه های کارگری، حتی اتحاديه صنوف، تنها ابزار و سنگر دفاع و مبارزه کارگران بودند. بسياری از مبارزات قدرتمند و حماسی کارگران، بخصوص در قرن ١٩ و اوايل قرن ٢٠، حاصل مبارزه کارگران متشکل در اين تشکل ها بوده است. ليکن موضوعی که در برخورد به اتحاديه ها که در اکثر مواقع عمدا پوشيده نگه داشته می شود اين است که موقعيت امروزی آنها از پروسه شکل گيریشان در اوان تکوين سرمايه داری تفکيک داده نمی شود. اتحاديه ها همانند هر پديده ديگری تاريخی دارند که پروسه ای را طی کرده است. نمی شود آن تاريخ را و اينکه امروز اتحاديه ها جزئی از سيستم شده اند را دلبخواهی دور زد و ناديده گرفت و به تاريخ حماسی دوره تکوينشان چسبيد. اين همانقدر که دلبخواهی است، ذهنی و غيراجتماعی نيز هست.
مبارزه برای ايجاد تشکل کارگری، و در اکثر موارد برای ايجاد سنديکا، بخش اعظم انرژی فعالين کارگری را بخود اختصاص داده است. اما بحث کاهش درصد اعضای اتحاديه ها و يا آنچه که خودشان به آن "بحران اتحاديه گرائی" می نامند، معضلی شده که فعالين اتحاديه گرا مدت زمانی است با آن دست به گريبانند. در آمريکا درصد نيروی کار شاغل عضو اتحاديه ها از حدود ٣۵ درصد در سال ١٩۵٣، به يک رقم کمتر از ده درصد کاهش يافته است. در کشورهای فرانسه، استراليا و بريتانيا، درصد اعضای اتحاديه ها به پنجاه درصد آن در سال هائی که اين اتحاديه ها بيشترين تعداد کارگران را نمايندگی می کردند، کاهش يافته است. با اين همه چنين بحرانی که امروز اتحاديه گرائی با آن دست به گريبان است، باعث اين نشده که فعالين چپ و کمونيست زيادی پا پيش بگذارند و مشکل را ريشه ای حل کنند. اينجا و آنجا با گرايشاتی برای "اصلاح اتحاديه ها" مواجه هستيم؛ اما همين تلاش ها هم در چهارچوب اتحاديهگرائی است. حتی برای تفکيک خود با اتحاديهگرائی موجود، ترمينولوژی های مخصوصی از قبيل Social Movement Unionism و Community Unionism را اختراع کرده اند. و يا مثلا در ايران ما با ترمينولوژی "سنديکاهای سرخ" روبرو بوده ايم. شکی نيست که اهداف يا بهتر است بگوييم نيات مطرح کننده اين ترمها "سرخ" است. اما همچنانکه بالاتر اشاره کردم، به پروسه طی شده و تاريخ پشت سر گذاشته شده بی اعتنا است و بر روی تاريخ حماسی و اسطوره ای حساب باز کرده است.
اتحاديه گرائی و راديکاليسم کارگری
با رجوع به تاريخ در هر دوره ای، بخصوص در تعيين کننده ترين مقاطع آن، خود را با مقابله و رودروئی راديکاليسم کارگری با گرايش محافظه کار و رفرميست که اتحاديه ها سنگر اصلی اش بوده است، مواجه می بينيم. با همه اينها در تاريخ متشکل جنبش کارگری و بخصوص متشکل در اتحاديه های کارگری، جز در موارد معدودی، شاهد همزيستی دو گرايش راديکال و رفرميستی می باشيم. اين همزيستی يا بدين دليل بوده است که هر دو گرايش تقريبا به يک اندازه مورد سرکوب هيئت حاکمه قرار می گرفتند؛ و يا هم به دليل سرکوب گرايش راديکال و در نتيجه خزيدن و تمکين اين گرايش به رهبری گرايش راست و رفرميستی در اتحاديه بوده است. در بسياری موارد رهبری رفرميست و سازشکار اتحاديه ها، محملی برای فعالين گرايش راديکال بوده است.
اجازه بدهيد اينجا به يک نمونه اوليه و مشخص اين همزيستی اشاره کنيم. با معرفی ماشين بخار و قبل از آن مصادره چراگاهها از دامداران خرد (پروسه ای که به آن Enclosure گفته می شود) که باعث کنده شدن مردم هر چه بيشتری از زمين برای فراهم کردن نيروی کار لازم و هم چنين دامداری (گوسفندداری) کلان برای تهيه پشم مورد نياز صنايع روبه رشد انگليس شد، جامعه انگليس شاهد فرو رفتن بخش عظيمی از مردم به فقر و فلاکت بی نظيری شد که به نوبه خود خشم کارگران و خلع يد شدگان را به همراه آورد. "قانون تجمع" (Combination Laws) که در سال ١٧٩٩ توسط پارلمان انگليس بتصويب رسيده بود، هرگونه تشکلی را غيرقانونی اعلام کرده و مجازات سختی را برای تلاش برای متشکل شدن در نظر گرفته بود. با تداوم فقر غيرقابل باوری که متوسط سن در بعضی از شهرهای صنعتی انگليس را به ١٨ سال رسانده بود، اعتراض در جامعه به دو شکل در جريان بود. يکی در شکل لاديسم (Luddism) و ديگری کمپين برای رفرم. لاديسم که اسم ديگری برای جنبش ماشين شکنی بود، فرم راديکال اعتراض به اين فقر بود. فرم رفرميستی اعتراض، همزاد و اتفاقا زاده شده از دل لاديسم بود. دولت انگليس در عين حالی که هرگونه اعتراض را سرکوب می کرد و رهبران اين اعتراضات را اعدام، زندانی و به استراليا تبعيد می کرد، در عين حال هرگونه تجمع را هم با اتکا به "قانون تجمع" غيرقانونی اعلام کرده بود. و در عين حالی که تشکيل اتحاديه های کارگری غيرقانونی بودند، نسبت به کمپين رفرم هم، که پيشقراولانش آن را علاوه بر جلوگيری از درنده خوئی سرمايه داری تازه دور گرفته، برای کاهش نفوذ راديکاليسم هم معرفی می کردند، بی اعتنا بود! تعدادی از سياستمداران با نفوذ در انگلستان آن دوره، با اعتراض به وضعيتی که لاديستها بر عليه آن مبارزه می کردند، موافق بوده و احساس همدردی می کردند؛ اما مخالف شيوه های راديکال اين اعتراض بودند. تعدادی نيز کمپينی "لابی ايستی" راه انداخته بودند که دولت به ايجاد يکسری اتحاديه های کنترل شده رضايت بدهد. يکی از اولين رهبران کارگری به نام Gravener Henson (گريونر هنسن) که بافنده ای با نفوذ، هم در ميان کارگران و هم در بين سياستمداران پارلمانی بود، کمپين لابی ايستی خود را خستگی ناپذير به پيش برد و خواهان اجازه ايجاد "نيمچه اتحاديه های کارگری" شد که هم تهديد لاديسم را کم کند و هم اجازه بدهد کارگران اعتراض خود را از يک کانال قانونی به گوش سياستمداران برسانند.
واضح است که اين سنگربندی به اين سياه و سفيدی نبود. همچنانکه بالاتر اشاره کردم، اتحاديه سنگر هر دو گرايش راديکال و رفرميست در کنار هم بود. راديکاليسم در جامعه آن دوره و محدوده ای که لادياتها (Luddite) فعاليت داشتند، تنها به لاديسم محدود نمی شد. همان اتحاديه هائی که دو تن از پيشقراولان شناخته شده رفرميستش گريونر هنسن و فرانسيس پلس (Francis Place) بودند، عناصر بسيار راديکالی داشت که بعدها معلوم شد از شيوه های لاديستی هم برای ابراز اعتراض خود استفاده می کردند. در بين ماه های آوريل تا اکتبر سال ١٨١٤ که لاديسم تقريبا بعد از يکسری ترورها و اقدامات بسيار خشن از طرف دولت انگليس سرکوب شده بود، در منطقه ناتينگهم حدود ١٠٠ دستگاه پارچه بافی و کارخانه به آتش کشيده شدند. اين ماشين شکنی در کارخانجاتی صورت گرفت که دستمزدها کمتر از دستمزدهای اعلام شده از طرف فعالين برای ايجاد و قانونی کردن همان "نيمچه اتحاديه"ها و يا اتحاديه های اوليه و ابتدائی پرداخت می شدند. پليس دو تن از اعضای اين اتحاديه ها را دستگير کرد که به دنبال آن اسنادی نيز به مصادره پليس در آمد. بر اساس منافات فعاليت برای ايجاد اين اتحاديه ها با "قانون تجمع"، کليه اموال آنها مصادره شده و تعدادی نيز دستگير شدند. تلاش برای ايجاد اتحاديه ها و يا بقول خودشان همان "نيمچه اتحاديه"ها برای چندين سال ديگر به عقب رانده شد.
متأسفانه اينجا پرداختن به کل آن تاريخ برايمان مقدور نيست، اما آنچه که شايان ذکر است، اين است که بسياری از رهبران کمپين رفرميستی که سردمداران کمپين موفق لغو "قانون تجمع" در سال ١٨٢٤ نيز بودند هيچگونه ميانه ای با راديکاليسم کارگری نداشتند و هدف از مطالبه رفرمشان در وهله اول خلاصی از شر راديکاليسم کارگری بود. البته من با عينک امروز به سالهای اوليه ١٨٠٠ نمی نگرم. اما آنچه که اينجا مد نظر است اين نکته است که در هر برهه ای از تاريخ مبارزه طبقه کارگر، رفرميسم جدا از هر مطالبه ديگری را که مطرح می کرد، مقابله با راديکاليسم نيز جزئی از وجودش بوده است. بی خود نيست که در آستانه انقلاب اکتبر عناصر محافظه کار جنبش کارگری در تقابل با راديکاليسم کارگری و شوراها و کميته های کارخانه، در اتحاديه های کارگری سنگر گرفته بودند. و يا راديکاليسم کارگری و رفرميسم و گرايش محافظه کار در جنبش کارگری آمريکا در شکل IWW و يا شواليه های کار با اتحاديه های فدارسيون کار آمريکا روبرو بودند. و شايد بهترين و ملموسترين نمونه برای خوانندگان اين نوشته، انقلاب ۵٧ ايران باشد. گرايش محافظه کار، حتی با سر بر آوردن شوراهای کارگری در هر گوشه و کناری، محکم به سنديکا چسبيده بودند و حتی بعد از شکست حکومت پهلوی، کمونيست ها را تهديد می کردند!
تأثير انقلاب صنعتی دوم در شکل گيری اتحاديه های معاصر
در تاريخ معاصر، و در تاريخ جنبش کارگری، و اتفاقا برای درک تفکيک ذکر شده بالا، و برای درک بهتر وضعيت امروزی تشکل های موجود کارگری، حياتی است که دو دوره از رشد و توسعه سرمايه داری را از هم تفکيک کنيم. دو دوره انقلاب صنعی اول و دوم. انقلاب صنعتی اول با توسعه و رشد صنعت و سرمايه داری، طبقه کارگر را نيز رشد داد. نه تنها از لحاظ عددی در مدت زمان کوتاهی ميليون ها دهقانِ از زمين کنده شدهِ و مهاجر وارد اين عرصه از توليد شدند، بلکه تشکل های توده ای کارگران نيز با همان آهنگ و سرعت پا گرفتند. اما در اواخر دهه هفتاد قرن ١٩ ميلادی (١٨٠٠)، اين رشد و توسعه در صنايعی که موضوع اصلی انقلاب صنعتی اول بودند، صنايعی چون آهن و راه آهن، معادن و پارچه بافی، کاهش پيدا کرد. همزمان با رو به کندی گرائيدن رشد در اين صنايع، صنايع ديگری جوانه زدند و سرمايه گذاری در آنها چندين برابر افزايش يافت. بطور مشخص صنايعی چون ارتباطات، ماشين سازی، نفت و صنايع شيميائی و مهمتر از همه برق. صنايع نامبرده بالا، صنايع و رشته های موضوع انقلاب صنعتی دوم بودند. خاصيت اين صنايع تازه، قبل از هر چيزی در پيچيدگی آنها بود. "انقلاب صنعتی دوم" صرفا يک اسم نبود. در شيوه پروسه توليد نيز انقلابی ايجاد کرد. اينجا شرح و مقايسه همه جانبه دو انقلاب صنعتی اول و دوم امکان پذير و مد نظر نيست. اما گفتن چند جمله برای درک بهتر بحث امروز ما و اينکه در اين دو دوره شيوه روبرو شدن کار و سرمايه نيز متفاوت بود، ضروری است.
مهمترين نکته شايد اين باشد که تکيه صنايع موضوع انقلاب صنعتی اول بر "اختراعات" بود. اما پروسه توليد در دوره انقلاب صنعتی دوم، تحقيق و آزمايش در آزمايشگاههای حرفه ای و مدرن بود. همين پيچيدگی احتياج به سرمايه ای به مراتب بيشتر داشت. در نتيجه چنين صنايعی در انحصار تعداد بسيار محدودی از شرکت ها (کئوپراسيونها) قرار می گرفتند. چنين طرح های پيچيده و پرهزينه ای احتياج مبرمی به ثبات دارند؛ و اين ثبات بدون به در کنترل در آوردن نيروی کار امکان پذير نيست. اگر سرمايه داران دوره انقلاب صنعتی اول هر روزه با کارگران خود در جنگ و گريز بودند و با اخراج فله ای کارگران خود روز بعد همان اندازه کارگر بدونِ حتی يک روز آموزش استخدام می کردند، و يا بدون در نظر گرفتن عواقب زندگی کارگران و نيروی کار فعال در جامعه، وضعيتی چون وضعيت طبقه کارگر انگليس را با کمک نمايندگانشان در دولت بر جامعه سوار و تحميل می کردند، در دوره انقلاب صنعتی دوم، با از دست دادن کارگرانش (چه به خاطر ترک شغل به دليل ناامنی معيشتی و چه به دليل اصطکاک های حاصله از روابط بين کارگر و کارفرما)، توليد در سطوحی دچار اختلال می شد و اين مسئله ای بود که بايد از آن پرهيز می گشت. همچنين برای پرهيز از تنش های سياسی بين کارگران و سرمايه داران، احتياج به پائين آوردن فاکتور فقر مطلق و ناامنی اقتصادی و شغلی داشتند. اگر جان راکفلر پدر، رئيس شرکت ها و معادن بسيار زيادی، از جمله شرکت CF&I با قتل عام به پيشواز اعتصاب کارگرانش می رفت، جان راکفلر پسر، متخصص ليبرال استخدام می کند تا برای کارگران همان معدن، تشکل کارگری درست کنند.
شايد هيچ صنعتی به اندازه صنعت برق، و بطور مشخص شرکت هائی چون جنرال الکتريک (GE) و وستينگ هاوس (Westinghouse) در شکل دادن به اتحاديه های کارگری معاصر مؤثر نبوده اند. اين شرکت ها در واقع شرکت های مدرنی بودند که سياست ليبرالی در برخورد به معضلات کارگران خود را در پيش گرفتند. اينها شرکت هائی بودند که همانند هر شرکت بزرگ ديگری سياست فکر شده در برخورد به معضلات کارگری را نيز داشتند. تا قبل از سياست ليبرالی برخورد به جنبش کارگری، سرمايه داران بيشتر سياست سرکوب را دنبال می کردند. بجای شاخ به شاخ شدن هر روزه با کارگران، و حيف و ميل کردن بخش عظيمی از حاصل دسترنج کارگران به سياست اجير پليس، متفکرين شرکتهای مدرن سياست معروف به Corporate Labor Policy را دنبال کردند. بهرحال چهار دهه اول قرن گذشته (١٩٠٠) مهمترين دهه های پا گرفتن و سازمان دادن اتحاديه های کارگری بودند. در اين چهار دهه، شرکت های نامبرده با تعويض وزرای کابينه آمريکا با مديران خود و بالعکس، جای پای خود را در دولت برای پيشبرد طرح های خود سفت کردند.
واکنش دولت
با مرور جنبش کارگری آمريکا، بخصوص در قرن ١٩، با يک دنيا اعتصاب و جنگ و گريز بين کارگران و سرمايه داران روبرو می شويم. اين وضعيت جنبش کارگری آمريکا را هر روز راديکالتر می کرد. طبقه حاکمه متوجه اين نکته شده بود که اين راديکاليزم بقاء سيستم سرمايه داری آمريکا را به چالش می طلبد. اندرو کارنگی (Andrew Carnegie) که بعد از راکفلر ثروتمندترين فردی است که تاريخ مدون بخود ديده است، در اعتراض به رابطه کارگر و سرمايه دار در آمريکا می گويد که وضعيتی به شدت غيرقابل انعطاف که حاصل بی اعتمادی بين طرفين است، فقط دره بين اين دو را عميقتر کرده است. واکنش دولت آمريکا، که اکنون سياستمدارانِ متکی به زور سرنيزه جای خود را به ليبرالهائی داده بودند که قبلا در کارخانه های خود طرحهای موفقی را به اجرا گذاشته بودند، راه آمدن و در واقع "اهلی کردن" جنبشی بود که داشت هست و نيستش را بر باد می داد. جنگ اصلی بين کارگران و سرمايه داران بر سر برسميت شناخته شدن تشکل های کارگری بود. اولين اقدام دولت آمريکا، قانونی کردن تشکل های کارگری و وضع قوانين و مقرراتی بود که در چهارچوب آن بشود کارگران را بدون سرکوب پليسی کنترل کرد.
در سال ١٩٣۵، مجلس نمايندگان آمريکا (Congress) قانونی را به نام قانون وَگنر (Wagner Act) به تصويب رساند که در آن به کارگران اجازه قانونی بستن قراردادهای دسته جمعی داده می شد. اين قانون البته بايد توسط پروسه ای که دولت مرکزی آن را تنظيم کرده بود به پيش برده می شد. همزمان با اين قانون، "کميته ملی روابط کار" (National Labor Relations Board) نيز ايجاد شد که "روابط منصفانه کاری"(١) (Fair Labor Practices) را به اجرا بگذارد. قانون وَگنر سه قيد همراه داشت که علاوه بر زير سئوال بردن استقلال طبقاتی کارگران، گرايش چپ را نيز تا حدودی حاشيه ای کرد. اين سه قيد عبارتند از: ١) فقط يک اتحاديه و آن هم اتحاديه ای که حداکثر عضو را دارا باشد حق نمايندگی کارگران را دارد. ٢) کسر کردن خودبخودی حق عضويت در اتحاديه از دستمزد کارگران توسط مديريت و ٣) عضو شدن اجباری کارگران در اتحاديه موجود. گرچه قوانين و توازن قوای بعدی بين کارگران و سرمايه داران در آمريکا، سازمان دادن حتی چنين تشکلهائی را هم سخت کرده است، اما در زمان تصويب قانون فوق، فعالين کارگری چپ را به شدت در موضعی ضعيف قرار داد.
چگونه اين اتحاديه ها ايجاد شدند؟
اما اتحاديه هایِ کارگریِ بعد از تصويب قانون وَگنر به معنای واقعی کلمه اتحاديه های زرد نبودند. اتحاديه هائی نبودند که دولت و يا شرکتها برای کارگران خود ايجاد کرده و يا سياستهای آنها را ديکته می کردند. نگاه ليبرالی مديريت صنايع دور تازه، در تقابل با نگاه سرکوبگرانه و اليگارشی مديران و سرمايه داران دوره قبل، به رابطه کارگر و کارفرما و تلاش مداوم برای ايجاد ثبات در کارخانه، آنها را به فکر کردن به راه حل های اساسی سوق داد. بالاتر به نقش کمپانی های توليد لوازم برقی مثل GE و Westinghouse اشاره کردم. امروزه اتحاديه های کارگری با مستقل بودن از کارفرما و شرکتها شناخته شده اند. با افزايش دستمزد، سابقه (seniority)، چانه زدن بر سر مرخصی سالانه، مزايای شغلی و بيمه ها و غيره شناخته شده اند. با دقيق شدن در تاريخ GE و وستينگ هاوس، متوجه می شويم که همه اينها و حتی بسيار بيشتر، مزايائی بودند که مديريت اين شرکتها به کارگران خود عرضه کردند. اين ها را به کارگران عرضه کردند يا از کارگران قبول کردند که کارگران از تصرف قدرت سياسی و راديکاليسم کارگری فاصله بگيرند.
صنعت جديد متشکل در کئوپوراتيسم مدرن در واقع به مسائل و معضلاتی که کارگران را به اعتراض وامی داشت و به آغوش راديکاليسم و سوسياليسم می راند، عکس العمل نشان داد. مغزهای متفکر اين شرکتها در اينکه وضعيت پيش رو و سيستم پارلمانی موجود قابليت و توان رودر روئی و جوابگوئی به اين معضلات را داشته باشد، ترديد داشتند. همين متفکرين بارها چه در آمريکا و چه در اروپا از پارلمانها خواهان قانونی کردن انجمنها و اتحاديه ها شدند. همچنين شيوه هايی برای نظردهی کارگران خود به وجود آوردند تا بلکه بتوانند ريشه برخاستن تضادها و کشمکشها را ارزيابی کنند و عکس العمل نشان بدهند. تمام اين شيوه ها در عين حال يک انقلاب در شيوه برخورد به کارگران، نسبت به دورههای قبل از خود بود. يکی از خصوصيات منحصر به فرد سياست های کارگری شرکت های جديد در سال های ١٩٢٠، ايجاد "شوراهای همکاری کار" (Works Councils) و "اتحاديه های شرکت" (Company Unions) بود. اينها نهادهايی بودند که از دل "کميته های چانه زنی" (Bargaining Committee) که در زمان جنگ جهانی اول توسط "هیأت سراسری کارگری دوران جنگ" National War Labor Board، درست شده بودند و توسط مديريت نيز حمايت می شدند بيرون آمده بودند. اين مترسک ها همانند شوراهای اسلامی کار کارخانجات در ايران امروز قرار بود خبرچين مديريت باشند. و بقول يکی از تاريخنگاران، نهادهايی بودند که قبل از اينکه غرولند کارگران به نقطه جوشی برسد، نارضايتی کارگران را به مديريت خبر می دادند. همچنين قرار بود سياست های شرکت مربوطه را بين کارگران جا بياندازند. آنچه که شرکت های تازه به دوران رسيده و متفکرانشان مورد توجه قرار دادند اين بود که چنين نهادهائی نه تنها باسمه ای بلکه مورد سوءظن دائم کارگران نيز هستند. از نظر اين متفکرين، شرکت هائی که اين نهادها را ايجاد کرده بودند نسبت به خلق کردن رهبران و معتمدين کارگری کم توجهی می کردند. يکی از مشاورين اوون يانگ (Owen Young)، از اصلی ترين رؤسای هیأت مديره شرکت جنرال الکتريک، به نام اترتون براونل (Atherton Brownell)، به او می گويد که جنرال الکتريک با اينکه مزايای زيادی را عرضه کرده و مطالبات زيادی از کارگران را برآورده کرده است، اما فرصت آفريدن رهبرانی را که امکان مقابله با عناصر راديکال جنبش کارگری را داشته باشند را از دست می دهد. اين رهبران بايد کارگران را نه بعنوان توده ای از آدمها، بلکه بعنوان جمعی متشکل دور خود داشته باشند. از نظر او مديريت بايد با چنين رهبرانی بر سر مطالبات کارگران چانه بزنند. او می گويد که هر چه سطح زندگی کارگران را بالا ببريم، در آينده ای نه چندان دور باز با کارگرانی با توقع بالاتر مواجه خواهيم شد. او در واقع دارد به يکی از موفقترين رؤسای يکی از بزرگترين و موفقترين کمپانی ها می گويد که بايد به فکر ايجاد اتحاديه های کارگری باشد.
يک نکته ديگر در اين بين شايان ذکر است که متوجه شويم چگونه دگرديسی در اتحاديه های کارگری راديکال به وقوع می پيوست. در جنبش کارگری آمريکا، فدارسيون کار آمريکا هميشه نماينده راست ترين و محافظه کارترين بخش متشکل طبقه کارگر بوده است. ساموئل گامپرز (Samuel Gompers) از اصلی ترين رهبران فدراسيون کار آمريکا (AFL) در باره سوسياليسم می گويد: "جنايت صنعتی که اتحاديه های کارگری آمريکا با تمام قوا بر عليه آن خواهند ايستاد!"(٢) جدا از اظهارات اين چنينی، کارگران حتی برای مبارزه بر سر پيش پا افتاده ترين مطالبه مشکلات زيادی با اين نهاد داشته و دارند. در برابر اين نهاد راست، فعالين کارگری، شواليه های کار و بعدها IWW را سازمان دادند. بعدها با پيشنهاد سناتوری و همکاری متفکرين صنايع جديد، "کنگره تشکلات صنعتی" (Congress of Industrial Organization(CIO)) را سازمان دادند. فعالين گرايش چپ که هيچوقت نتوانستند حتی همان همزيستی ساده با فدراسيون کار آمريکا را داشته باشند، اکنون فعالين اصلی CIO شده بودند. اتفاقا CIO ابتدا از تجمع چندين اتحاديه چپ تر و ناراضی عضو AFL تشکيل شد. اما زير فشار گرايش راست و قوانينی چون قانون وَگنر، بمرور زمان CIO و AFL به هم نزديک شدند و فعالين گرايش چپ يا تماما به گرايش راست تمکين کردند و يا هم به معنای واقعی کلمه از تشکل های کارگری اخراج شدند.
اما فعالين گرايش چپ تر در اتحاديه ها، که به نوعی به گرايش راست تمکين کرده بودند، به مرور زمان از طرف توده کارگران نيز مورد بی اعتنائی قرار گرفتند. از يک طرف قانون وَگنر فقط به يک اتحاديه اجازه فعاليت و نمايندگی کردن کارگران را می داد، که تماما دست فعالين گرايش چپ را در حنا گذاشت. از طرف ديگر اتحاديه های صنعتی با همکاری و همفکری متفکرين و مشاورين صنايع جديد و با رهبری رهبران و معتمدين گرايش راست در بين کارگران ايجاد می شدند. اما مهمتر از همه همين صنايع به بخش اعظم مطالبات کارگران جامه عمل پوشانده بودند. گرايش چپ که تلاش اصلی آن متشکل کردن کارگران برای بهبود وضعيت رفاهی آنها بود، اکنون خود را با اين واقعيت روبرو می ديدند که آنچه را که سالها برايش مبارزه می کردند، اکنون جامه عمل پوشيده است. کارگران اجازه تشکيل اتحاديه های خود را داشتند و اکثر مطالبات اقتصادی آنها توسط مديريت جواب مثبت گرفته بودند. انقلاب و سوسياليسم در دستور کار اين گرايش نبود. مسائلی چون بيشتر از يک تشکل حق فعاليت در محيط کار داشته باشد و غيره، مسئله اصلی توده کارگران نبود. در واقع فعالين گرايش چپ تر جنبش کارگری خلع سلاح شده بودند.
صدور سياست اتحاديه گرائی امروزی
در خصوص صنايع جديد و شرکتهای مدرن اشاره به يک نکته ديگر حائز اهميت است. همچنانکه بالاتر اشاره کردم، صنايع جديد بنابه تمرکز سرمايه در آنها، در انحصار تعداد معدودی شرکت ها قرار گرفتند. همين شرکت ها از اولين شرکتهای آمريکائی بودند که شروع به سرمايه گذاری و بازاريابی در خارج از مرزهای آمريکا و بخصوص در اروپا نيز کردند. اين شرکتها همراه با سرمايه گذاری، شيوه مديريت تازه و برخورد با کارگران و متشکل شدن آن را نيز با خود به کشورهای ديگر صادر کردند.
اشاره به اين نکته مهم است، چرا که سياست AFL-CIO که حاصل پروسه طی شده بالاست، در شصت هفتاد سال گذشته سياست غالب بر نهادهای کارگری در ديگر کشورهای غربی و همچنين سياست غالب بر ICFTU و اکنون نيز ITUC بوده است.
راديکاليسم در جنبش کارگری آمريکا
با اين وضعيت شايد خواننده ای خود را با اين سئوال روبرو ببيند که مبارزه راديکال طبقه کارگر بخصوص در آمريکا در چه اشکالی به پيش رفته است. در تقابل با سياستهای راست و رفرميستی جنبش کارگری آمريکا، علاوه بر همزيستی دو گرايش راست و چپ در بسياری از اتحاديه ها و در دوران مختلف، ما همچنين با دو فرم ديگر از نهادهای کارگری نيز روبرو هستيم. "شواليه های کار (Knights of Labor) و "کارگران صنعتی جهان" (Industrial Workers of the World (IWW)). اين نکته نيز اضافه شود که "فدراسيون کار آمريکا" در اوان تشکيل، خود را يک جريان ضد ايده های سوسياليستی تعريف نکرده بود. اتفاقا جريانی بود که در امتداد شواليه های کار تشکيل شد و بر اساس ايده های ضد نظام موجود شکل گرفت.
از سال ١٨٦٩ که سال تأسيس "شواليه ها" بود تا تأسيس "فدراسيون کار آمريکا" در سال ١٨٨٦، "شواليه ها" صدها اعتراض ميلتانت سازمان دادند. IWW هم از سال تأسيس ١٩٠۵ تا تقريبا ١٩١٤ که سالهای موفق آن بود، صدها اعتراض موفق و ميليتانت را سازمان داد. در همين سالها اين نهاد کارگری، هم مورد تعرض "فدراسيون کار آمريکا" و هم سرکوبگريهای پليس قرار گرفت. در ادامه اين سنت، اعتراضات مهمی سازمان داده شد که فعالين کارگری زيادی در پوشش اتحاديه های کارگری CIO و حتی AFL سازمان دادند و مورد سرکوب پليس و سرزنش اتحاديه های مادر قرار گرفتند. افول دو نهاد ياد شده را بايد در متن ديگری و در چشم اندازی که آنها برای آينده جنبش کارگری در نظر داشتند، جستجو کرد.
ختم کلام
اتحاديه های کارگری هر چه بودند و گرايشات مختلف در آن با چه مکانيزمهائی و چند من چريش کنار هم می ماندند و همزيستی می کردند، مؤلفه ای است که به تاريخ پيوسته است. اما انقلاب صنعتی دوم تحولی بنيادی را در اتحاديه گرائی بوجود آورد. با اين تغيير اساسی در شيوه توليد و روابط اجتماعی، اتحاديه ها تشکلهائی نماندند که کارگران آنها را ايجاد می کردند و بعد ثبت آنها را به حکومت تحميل میکردند. اتفاقا اتحاديه های بعد از انقلاب صنعتی اتحاديه هائی بودند که دولت چهارچوب آن را تعيين میکرد و با کمک گرايش سوسيال دمکرات درون جنبش کارگری کورس (مسير) اتحاديه گرائی را برای هميشه عوض کردند.
آن زمان چنين سياستی به صرفه بود. امروزه آنچه را که شاهدش هستيم در دستور روز گذاشتن تخريب و از بين بردن همين اتحاديه ها، توسط خود بورژوازی هستيم. ميلتون فريدمن می گويد که "وظيفه دولت محافظت از منافع شخصی از دشمن خارجی و داخلی است. تنظيم رابطه بين آدم ها را به بازار بسپارد." طبقه کارگر اين بار بايد ايجاد تشکل هائی را در دستور خود بگذارد که علاوه بر مبارزه بر سر مطالبات رفاهی روز، به فکر برانداختن نظام سرمايه داری هم باشد. همزيستی و "قرارداد اجتماعی" در دنيای واقعی پوچ هستند. کارگران راه درازی را پيموده اند؛ صد سال کلاه گشاد گذاشتن سر کارگران ديگر بس است.
توضيحات
ـــــــــــــــ
١) Fair Labor Practices و Unfair Labor Practices ترمهائی قانونی هستند که اتحاديه ها و کارفرمايان در رابطه با همديگر، بخصوص در مذاکرات بر سر بستن قراردادهای دسته جمعی از آن استفاده می کنند تا طرف ديگر را متوجه موارد قانونی بکنند.
٢) An industrial crime, against which the trade unions of America will contend to the end
***
ضميمه
"تشکل مستقل کارگری"
مسئله استقلال طبقاتی و همچنين دست درازی بورژوازی به آزادی و استقلال تشکل کارگران چنان با کل ايده اين نوشته در هم تنيده است که هنگام نوشتن اين نوشته لازم ديدم چند نکته هم بعنوان ضميمه در باره "تشکل مستقل کارگری" بگويم.
"تشکل مستقل کارگری" نيز دچار سرنوشتی مانند "اتحاديه" شده است. ريشه اين مقوله و ترمينولوژی هر چه باشد، امروز بعنوان ابزاری برای مخالفت با دخالت کمونيست ها در مبارزه کارگران بکار گرفته می شود. شايد يادآوری اين نکته بی مناسبت نباشد که در کشورهائی که نهادهای موجود کارگری دست ساز دولت بوده اند، معمولا از اين ترم برای تفکيک تشکلی که فعالين کارگری برای ايجاد آن مبارزه می کنند، استفاده می شود و يا تاريخا استفاده شده است. مثلا تلاش برای تشکل پذيری در شوروی و چين، در تقابل با مترسکهای دست ساز دولت، از ترم "مستقل" استفاده می شد. اما همچنانکه اشاره کردم، اين ترم اکنون ديگر ابزاری شده برای مخالفت با نفوذ و دخالت کمونيستها در تشکلهای کارگری! ما تاکنون درباره اين مقوله در همين نشريه چندين بار اظهار نظر کرده ايم. بطور مشخص طرح جورج لاج در کتاب "پيشگامان دمکراسی: کارگران در کشورهای روبه توسعه" را در نشريه شماره ٤ "کارگر کمونيست" به بحث گذاشته ايم. اين ترم اکنون ديگر شناخته شده است. اما لازم است که باز هم به جنبه های باز نشده اين ترمينولوژی پرداخته شود. در اين بخش با اشاره به چند نمونه تاريخی، می خواهم بار ديگر اين ترم را زير نورافکن قرار بدهم.
١) در روسيه پيش از انقلاب اکتبر، يکی از رؤسای پليس تزار به نام سرگئی زوباتف (Sergei Zubatov) که در جوانی و قبل از دستگيری اش يک ناردونيک بود، بعد از شروع همکاری با پليس مخفی روسيه، سريعا در اين دم و دستگاه رشد می کند و در مدت کوتاهی به يکی از طراحان اصلی نفوذ در محافل کارگری تبديل می شود. آنچه که زوباتف را در بحث مشخص امروز ما مهم می کند اين است که او در بين کارگران با نفوذ در بين فعالين و معتمدين کارگری و بخصوص در بلاروس و شهر صنعتی مينسک، برای مقابله با سوسيال دمکراسی و تشکل های تحت نفوذ محافل سوسيال دمکرات کارگری روسيه، شروع به ايجاد نهادهای کارگری طرفدار دولت تزار کرد که در بين چپها به نام "سوسياليسم پليسی" و يا "تشکل های زوباتويستی" معروف شدند. اما خود ايشان و گردانندگان اين نهادها به نهاد خود می گفتند "تشکل مستقل کارگری".
٢) برای نمونه دوم، باز هم سراغ روسيه می رويم. در آخرين روزهای حکومت شوروی که اعتصابات کارگری زيادی سازمان داده شدند، در تقابل با اتحاديه های کارگری دست نشانده دولت، تشکلهای ديگری برای هدايت و رهبری اعتصابات کارگری ايجاد شدند. گرچه اين تشکلها بدون دخالت فيزيکی دولت و نيروهای ليبرال طرفدار صندوق بين الملل پول و بانک جهانی ايجاد شده بودند، اما علنا خود را در کمپ اپوزيسيون ليبرال می دانستند. نه تنها در اين کمپ بودند، بلکه با امکانات نهادهای رسمی کارگری غرب و بخصوص "فدارسيون کار آمريکا" پا گرفتند و هدايت می شدند. اين نهادها هم در تقابل با اتحاديه های دولتی به خودشان می گفتند "تشکل مستقل کارگری"؛ اما اتحاديه های نسبتا کوچکتر که از لحاظ امکانات مالی امکان رقابت با اتحاديه ها و ديگر نهادهای دست ساز دولت و همچنين "تشکلهای مستقل کارگری" را نداشتند، ترجيح می دادند که به خودشان بگويند "اتحاديه آزاد".
٣) در آمريکا، آن اتحاديه های زردی (اتحاديه های شرکت) را که کارفرماها برای کارگران ـ قبل از قانون وَگنر ـ ايجاد می کردند، در واقع با قانون وَگنر غيرقانونی اعلام شدند. اما اغلب اين اتحاديه ها، از جمله اتحاديه ايجاد شده در شرکت CF&I بعد از قتل عام لادلو، تا سالها بعد از اين قانون نيز تحت عنوان "تشکل مستقل کارگری" به حيات خود ادامه دادند.
٤) "جنبش همبستگی" معرف همه در لهستان (Niezależny Samorządny Związek Zawodowy – Solidarność) هم، که در تار و پود خود وابسته بود و در قدم بقدم آن توسط کليسای کاتوليک و واتيکان و سازمان های جاسوسی آمريکا هدايت می شد، نام واقعی آن "اتحاديه کارگری مستقل خودگردان ـ همبستگی" است.
۵) در اوايل نيمه اول دهه ۵٠ قرن گذشته، دولت کانادا با همدستی کمپانی کشتی سازی و "کنگره کار و حرفه" (Trade and Labor Congress) فردی را به نام هال بنکس (Hal Banks)، يکی از سازمان دهندگان "اتحاديه بين المللی دريانوردان (SIU)" که قبلا ٢٧ بار به جرم ضرب و شتم کارگران متهم شده بود و يکبار هم يکی از کارگران را زير مشت و لگد به قتل رسانده بود، از آمريکا وارد کردند تا "اتحاديه دريانوردان کانادا (CSU)" را، که يک اتحاديه راديکال و کمونيست بود، از بين ببرد و اتحاديه "مستقلی" را برای کارگران سازمان بدهند. گرچه SIU نام "مستقل" را يدک نمی کشد، اما هدف وارد کردن هال بنکس که بعدا موجب افتضاح سياسی برای دولت و نهادهای رسمی کارگری آمريکای شمالی شد، دقيقا "ايجاد تشکل مستقل کارگری" معرفی شد!
نمونه های اين چنينی زيادی را می شود معرفی کرد. اما گفتن يک نکته در اين رابطه اهميت دارد. فقط ضد کمونيستها نيستند که میخواهند چنين القاء کنند که گويا تشکلهای زير نفوذ ايده های کمونيستی، تشکلهای غير مستقلی هستند؛ بلکه در بين چپها هم گاها شاهديم کسانی به دام اين لفاظی ها می افتند. منتها ضدکمونيستها آگاهانه چنين فرمولی را به کار میبرند، اما کسانی که در کمپ چپ اين لفاظیهای را تکرار میکنند، در واقع منطق بورژوازی را پذيرفته اند و از سر احساس گناه و يا "تبرئه" خود به اين دام میافتند. و گرنه هيچ اندازه تکرار "استقلال" تشکل کارگری، بدون استقلال طبقاتی تشکل کارگری، نهادی را مستقل نخواهد کرد.
٢٧ اوت ٢٠٠٨، ٦ شهريور ٨٧