به سايت کارگران ايران خوش آمديد
 
  مقالات: سندیکا : از این جا مانده و از آن جا رانده!

سندیکا : از این جا مانده و از آن جا رانده!

 آقای عباس عبدی، از فعالان سیاسی «اصلاح طلب» دوخردادی، به مناسبت روز جهانی کارگر امسال (1387) با دو تن از اعضای هیئت مدیرۀ سندیکای کارگران شرکت واحد، آقایان ابراهیم مددی و داود رضوی، گفت و گو کرده است (رجوع کنید به روزنامۀ کارگزاران، 14 اردیبهشت 1387، ص 8، «تشکیلات کارگری جلوی ضررهای ملی را می گیرد»). نفس گفت و گوی یک «اصلاح طلب» دوخردادی با دو فعال کارگری سندیکالیست، مضمون و نوع فرمول بندیِ کاملاً جهت دار و هدفمند پرسش های عباس عبدی و به ویژه پاسخ های «اصلاح طلبانه» و «عبدی پسند» مددی و رضوی، و بالاخره انجام این گفت و گو درمقطع کنونی مبارزات رو به اوج کارگران ایران همه مسائلی هستند که باید هر کارگر آگاه و هر فعال کارگری را به فکر بیندازد و به آن ها حساسیت نشان دهد. من نیز به سهم خود به نقد نکات مهم و اصلی این گفت وگو می پردازم و از این گذر در پایان به یک نتیجه گیری در باب سرنوشت محتوم سندیکا در سرمایه داری ایران می رسم.

عبدی در ابتدا از کارگران شرکت واحد می پرسد که اگر مشکلات کارگران را امروز در سه عنوان دستمزد، قانون کار و امنیت شغلی خلاصه کنیم، به نظر شما مهم ترین مشکل آن ها کدام است؟ مددی مهم ترین مشکل کارگران را فقدان تشکیلات می داند. اما عبدی می گوید فرض کنیم این تشکیلات وجود دارد، از این مرحله به بعد شما دنبال کدام یک از سه مورد بالا خواهید رفت؟ پاسخ مددی به این پرسش، پایین بودن سطح دستمزد است. بحث اصلی از این جا به بعد شروع می شود.

عبدی می پرسد : «علت پایین بودن دستمزد را چگونه تحلیل می کنید؟ آیا کارفرما در حال استثمار کارگران است یا این که خیر. بسیاری معتقد به این تحلیل هستند که ساخت اقتصادی ما موجب بهره وری پایین است و این همه چیز را پایین می آورد، از حقوق کارگر تا سود کارخانه و... به نظر شما کدام یک از این دو عامل مسئلۀ مهم تری تلقی می شود : دستمزد پایین یا ساخت اقتصاد و نظام بهره وری در ایران؟»

آقای عبدی ظاهراً دارد به عنوان یک روزنامه نگار مصاحبه می کند. اما فحوای پرسش های او به روشنی هم سمت گیری نظری خودش - که درخلال پیشرفت گفت وگو بیش از پیش روشن می شود- وهم تلاش او برای القای دیدگاه خود به کارگران شرکت واحد را نشان می دهد. نظر ایشان این است که دستمزد پایین کارگران ایران نه به علت استثمار سرمایه داری بلکه به دلیل «پایین بودن سطح بهره وری» درمراکز کار وتولید است که خود معلول «ساخت اقتصادی» (ناکارآمد و عقب مانده) است. به عبارت دیگر، از نظر ایشان مشکل اصلی کارگران ایران این است که در جامعۀ ایران، برخلاف جوامع پیشرفته سرمایه داری، در یک زمان واحد از یک کالای مشخص تعداد بیشتری کالا با کیفیت بهتر تولید نمی شود. به زعم ایشان، اگر- مثلا با کاربرد تکنولوژی ها و روش های پیشرفته تولیدی - بهره وری بالا برود، مشکل پایین بودن دستمزد کارگران هم حل می شود. زیرا «با بالارفتن بهره وری،هم سود سرمایه دار بیشتر می شود و هم دستمزد کارگر بالا می رود».

حال ببینیم آقای مددی چه پاسخی به پرسش آقای عبدی می دهد : «نظام اقتصادی معیوبی که طی سالیان وجود داشت همواره خطاهای مدیریتی خود در اقتصاد و هم چنین حجم عظیمی از ضربات را به قشر دستمزد بگیر و کارگران منتقل می کرد، چرا که اقشار ضعیف بیشتر ضربه خورده و درمعرض توفان حوادث قرار می گیرند. اما در شرایط حاکم یک عده سودجو از شرایط به نفع خود استفاده می کنند. به این علت من نیز معتقدم که شرایط نابسامان اقتصادی ضربۀ اصلی را به جامعۀ کارگری می زند و در کنار این امر هم صاحبان صنایع و بنگاه های اقتصادی بهره می برند... به گمان من اگر در یک شرایط نرمال قرار بگیریم و صاحبان صنایع هم در چنین شرایطی قرار گیرند، هم سود بیشتری نصیب صاحبان بنگاه ها می شود و هم این کارگران سود بیشتری می برند.» (تأکیدها همه جا از من است)

به این ترتیب، می بینیم که مددی در مجموع با این نظر عبدی موافق است که پایین بودن دستمزد کارگران در ایران به علت «بهره وری پایین» و ساخت اقتصادی «معیوب» است و نه به علت استثمار کارگران (یعنی نظام سرمایه داری). پیش از آن که ادامۀ مصاحبه را دنبال کنیم، همین جا دست به نقد ببینیم این نظر تا چه حد صحت دارد.

برای پی بردن به علت پایین بودن دستمزد، لازم است ابتدا خودِ دستمزد را بشناسیم و بدانیم دستمزد اساساً چیست. فکر نمی کنم دست کم برای فعالان کارگری همچون آقای مددی این نکته محل مناقشه باشد که دستمزد عبارت است از بهای نیروی کار. به سخن دیگر، کارگر نیروی کار خود را برای زمان معینی به کارفرما می فروشد و در ازای آن پولی (یا جنسی) می گیرد که به این پول (یا جنس) دستمزد می گویند، که در شکل پرداخت پولی ماه به ماه «حقوق ماهیانه» هم نامیده می شود. پس، دستمزد عبارت است از قیمت نیروی کار. اما همین تعریفِ به ظاهر ساده وجود یک رابطۀ خرید و فروش و بدین سان وجود یک کالا را پیش فرض می گیرد. همین که از «بهای نیروی کار» صحبت می کنیم، درواقع داریم می گوییم نیروی کار محصولی است که صاحب آن یعنی کارگر آن را به بازار می آورد تا به خریدار این نیرو یعنی کارفرما بفروشد. در علم اقتصاد، به هر محصولی که خریدو فروش شود کالا می گویند. پس، نیروی کار یک کالا است. در هرچه تردید کنیم، در این واقعیت اقتصادیِ نمی توانیم تردید کنیم که در رابطۀ خریدوفروش هر کالایی، خریدار می کوشد آن را به قیمت هرچه کمتری بخرد و فروشنده نیز تلاش می کند کالای خود را به بهای هرچه بیشتری بفروشد. بنابراین، تا همین جا این نتیجۀ کاملاً بدیهی به دست می آید که سرمایه دار می کوشد دستمزد کارگر را در سطح هرچه پایین تری نگه دارد. و علت این کوشش سرمایه دار هم هیچ ربطی به ساخت اقتصادی «معیوب» و «بهره وری پایین» و نظایر این ها ندارد. این اصل اقتصادیِ بی چون و چرا در ایران همان قدر صحت دارد که در سوئیس و انگلستان و سوئد و آمریکا، که نه ساخت اقتصادی «معیوب» دارند و نه بحمداله بهره وری شان پایین است، اما در آن ها سرمایه داران و کارگران همیشه بر سر دستمزد چانه می زنند و در اکثر قریب به اتفاق موارد هم به لطف اتحادیه های به اصطلاح کارگری این چانه زنی به سود کارفرمایان و به زیان کارگران تمام می شود. به عبارت دیگر، در کشورهای اروپایی و آمریکا هم دستمزد کارگران به نسبت سطح زندگی در این کشورها همچنان پایین است. بهترین گواه پایین بودن دستمزد در این کشورها، انبوه عظیم اعتصاب ها و مبارزات کارگران این کشورها برای افزایش دستمزد است. آفتاب آمد؛ دلیل : آفتاب. اما در مورد پایین بودن دستمزد و حیاتی بودن آن برای کارفرما هنوز چیزی نگفته ایم و بحث اصلی در مورد علت پایین بودن دستمزد تازه از اینجا آغاز می شود.

بحثی که در بالا به آن اشاره کردیم، یعنی چانه زنی خریدار و فروشنده، در مورد هر کالایی صادق است و به خرید و فروش نیروی کار منحصر نمی شود. این چانه زنی پیش از پیدایش کالای نیروی کار نیز وجود داشته است. پیش از پیدایش خرید وفروش نیروی کار، در هر خریدوفروشی مقداری از کارنهفته در یک کالا (مثلا 4 ساعت کار) با همان مقدارکار مبادله می شد و کالای خریده شده توسط خریدار چیزی اضافه براین مقدار کار برای او ایجاد نمی کرد. به عبارت دیگر، مقداری ارزش آفریده شده توسط کاریک انسان(مثلا دو کیلو گندم) با همان مقدارارزش آفریده شده توسط کارانسان دیگر(مثلا یک دست پیراهن) مبادله می شد. صاحب دو کیلو گندم با خرید یک دست پیراهن و مصرف آن همان مقدار کاری را مصرف می کرد که خود صرف تولید دو کیلو گندم کرده بود و، به همین سان، صاحب یک دست پیراهن نیز با خرید دو کیلو گندم و مصرف آن همان مقدارکاری را مصرف می کرد که خود صرف تولید یک دست پیراهن کرده بود. اما «نیروی کار» نه گندم است، نه پیراهن و نه هیچ کالای دیگر. این کالا با همه کالاهای دیگر یک فرق بسیار اساسی دارد و آن این است که، برخلاف همه کالاهای دیگر، وقتی مصرف می شود مقدار کاری بیش از آنچه صرف تولید آن شده است تولید می کند. شما وقتی یک کیلو برنج را به قیمت سه هزارتومان می خرید و می خورید، به اندازۀ همان سه هزار تومان در بدن خود کار (به صورت کالری) تولید می کنید. در جریان مصرف این یک کیلو برنج، هیچ کاری اضافه بر مقدارکاری که صرف تولید آن شده است تولید نمی شود. اما در مورد «نیروی کار» چنین نیست. نیروی کار یک کالای زنده است. در جریان مصرف آن، کاری بیش از آنچه که صرف تولید آن شده است تولید می شود. به این کار، کاراضافی و به ارزش معادل آن ارزش اضافی می گویند. مثلاً شما ممکن است نیروی کار خود برای 8 ساعت کار را با خوردن یک عدد نان بربری و 200 گرم پنیر و اجاره بهای یک شب استراحت و خواب در منزل و ارزش یک روز استهلاک کفش ولباس و ... در بدن خود تولید کنید. اما آیا در 8 ساعت کاری که انجام می دهید به اندازۀ ارزش یک نان بربری و 200 گرم پنیر و... ارزش تولید می کنید؟! مسلم است که چنین نیست. اگر چنین باشد، سرمایه دار باید دیوانه باشد که نیروی کار شما را می خرد!! سرمایه دار به این دلیل نیروی کار شما را می خرد که مصرف آن در طول مثلاً 8 ساعت کارارزشی بیش از ارزش خریدش تولید می کند. کارگر ایرانی در جریان یک روز کار بیش از ده برابر مزدی که می گیرد یعنی بیش از ده برابرارزشی که صرف تولید نیروی کارش می کند برای سرمایه دار ارزش تولید می کند. تفاوت مقدار ارزشی که کارگر صرف تولید نیروی کارش کرده (یعنی مزد) و مقدار ارزشی که در طول یک روز کار عملاً برای سرمایه دار تولید کرده است، کجا می رود؟ روشن است که این تفاوت، که چیزی جز همان سود نیست، یکراست به جیب سرمایه دار می رود.

پس، کارفرما نیروی کارکارگر را برای بیرون کشیدن سود از او می خرد. هر کارگری که چند سال برای یک کارفرما کار کرده باشد به چشم خود دیده و تجربه کرده است که چگونه انباشت همین سود به صورت سرمایۀ بازهم بیشتربرای سودآوری بازهم بیشتر و بازهم انباشت بیش از پیش سرمایه کارفرما را روز به روز ثروتمندتر و کارگر را روز به روز فقیرتر می کند. درهمین جا لازم است مفاهیم اقتصادی ای چون مزد، کارِمزدی، استثمارکارِمزدی، سرمایه، ارزش اضافی، سود و نظایر آن ها را باردیگر مرور کنیم، زیرا در مقابل افرادی چون عباس عبدی به آن ها احتیاج پیدا خواهیم کرد. مزد یا دستمزد همان قیمت نیروی کار است. کارِمزدی کاری است که در ازای مزد انجام می گیرد. استثمار کارِمزدی به معنی بیرون کشیدن ارزشی بیش از ارزش نیروی کار از جسم و جان کارگر مزدبگیر است. سرمایه همان رابطۀ خریدوفروش نیروی کار است که به صورت اشیایی چون کارخانه و زمین و ماشین آلات و مواد اولیه (سرمایۀ ثابت)و نیز نیروی کار خریداری شده (سرمایۀ متغیر) در می آید. ارزش اضافی همان ارزش بیشتری است که از جسم و جان کارگر بیرون کشیده می شود. سود همان است که ارزش اضافی به طور واقعی خود را به آن صورت نشان می دهد. و الی آخر.

پس ازاین نگاه کوتاه به مقولۀ دستمزد و مرور اجمالی برخی از مفاهیم اقتصاد سیاسی طبقۀ کارگر، برمی گردیم به این پرسش که آیا علت پایین بودن دستمزد «ساخت اقتصادی معیوب» و «بهره وری پایین» است یا استثمار کارِمزدی و به طورکلی نظام سرمایه داری؟ در این بحث و مرور اجمالی به این نتیجه رسیدیم که سرمایه دار نیروی کار کارگر را برای آن می خرد که او را استثمار کند، یعنی از این نیروی کار ارزش اضافی یا سود بیرون بکشد. همین امر وجود یک رابطۀ معکوس را بین سود سرمایه دار و دستمزد کارگر نشان می دهد : هرچه بهایی که سرمایه دار برای نیروی کار می پردازد بیشتر باشد سودی که گیر خودش می آید کمتر است و هرچه این بها کمتر باشد سود سرمایه دار بیشتر می شود. دستمزدِ بالاتر کارگر معنایش آن است که او مقدار بیشتری از ارزشی را که تولید کرده از چنگ سرمایه دار خارج نموده و از آنِ خود کرده است. به بیان دیگر، افزایش دستمزد کارگر به این معنی است که زمان کار اضافی کارگر ( کاری که کارگر در ازای آن هیچ چیزی دریافت نمی کند) کاهش یافته و درعوض زمان کار لازم او ( کاری که کارگر در ازای آن مزد دریافت می کند) افزایش یافته است. مثلاً اگر تا پیش از افزایش دستمزد، کارگراز 8 ساعت کار روزانه فقط یک ساعت برای جبران دستمزد و 7 ساعت دیگر را مفت ومجانی برای سرمایه دار کار می کرد، پس از افزایش دستمزد کار مفت و مجانی برای سرمایه دار (یعنی کار اضافی، که نباید با اضافه کاری اشتباه شود) مثلاً 6 ساعت و کاری که دستمزد را جبران می کند ( کار لازم) 2 ساعت می شود. بنابراین، بیرون کشیدن کار اضافی از جسم و جان کارگر و تشدید این روند، که خمیرمایه و جوهرۀ نظام سرمایه داری است و سرمایه بدون آن هیچ معنایی ندارد، مستلزم آن است که دستمزد کارگر همیشه پایین باشد. به عبارت دیگر، علت پایین بودن سطح دستمزد کارگران نفس وجود سرمایه داری و استثمار کارِمزدی است و نه «ساخت اقتصادی معیوب»، «بهره وری پایین»، «توسعه نیافتگی اقتصادی»، «تصمیمات غلط دولت» و نظایر این ها. اصل بی چون وچرای سودآوری در نظام سرمایه داری حکم می کند که دستمزد حتی در کشورهای به اصطلاح پیشرفتۀ اروپا و آمریکا نیز پایین باشد. منتها پایین بودن سطح دستمزد در این کشورها را باید با سطح سودآوری سرمایه در این کشورها سنجید و نه با سطح دستمزد کارگر ایرانی. بدیهی است که سطح دستمزد کارگر اروپایی و آمریکایی نسبت به سطح دستمزد کارگر ایرانی بسیار بالاتر است. اما اولاً، چنان که گفتیم، در قیاس با سطح سودآوری سرمایه در این کشورها دستمزد کارگران این کشورها همچنان بسیارپایین است؛ ثانیاً، و مهم تر از آن، اختلاف سطح دستمزد کارگر اروپایی و آمریکایی با کارگر ایرانی علاوه بر سطح بالای سودآوری در آن کشورها به سطح مبارزۀ کارگر آن جا و دستاوردهای تاریخی او درمورد افزایش دستمزد نیز مربوط می شود. قانون ذاتی سرمایه در همه جای دنیا نگه داشتن دستمزد در سطح پایین است. در هیچ کجای دنیا، سرمایه دار به دلخواه خود سرسوزنی به دستمزد کارگران اضافه نکرده است و نمی کند. نه تنها نمی کند بلکه می خواهد و می کوشد سطح دستمزد را پایین تر از آنچه هست ببرد. بنابراین، اگر درشرایط مساوی از نظر عوامل اقتصادی در جایی سطح دستمزد کارگران نسبت به جاهای دیگر بالاتر است این امر فقط و فقط در اثر مبارزۀ کارگران آن جا میسر شده است و لاغیر.

فکر می کنم تا اینجا همین مقدار برای نشان دادن این نکته کافی باشد که علت پایین بودن دستمزد کارگران همانا سرمایه یا رابطۀ اجتماعی خریدوفروش نیروی کار است. ربط پایین بودن سطح دستمزد به عواملی چون «ساخت اقتصادی معیوب» و «بهره وری پایین» چیزی جز وارونه سازی حقیقت نیست. این وارونه سازی از کسانی چون عباس عبدی قابل انتظار است، زیرا ایشان به هرحال از نمایندگان سیاسی و سخنگویان بخشی از طبقۀ سرمایه دار ایران است، بخشی که در عرصۀ سیاست خود را «اصلاح طلب» و «لیبرال» معرفی می کند. اما آیا وارونه سازی حقیقت از کارگرانی چون ابراهیم مددی و داود رضوی نیز قابل انتظار است؟ آیا قابل انتظار است که آقای مددی به عنوان فعال کارگری به جای آن که وارونه پردازی یک نمایندۀ سرمایه داری را افشا کند درکنار این نماینده بایستد و همچون او گرسنگی کارگران ایران را نه به مناسبات سرمایه داری بلکه به «اقتصاد معیوب» و «خطاهای مدیریتی» نسبت دهد؟ آیا قابل انتظار است که آقای مددی به عنوان کارگر آگاه به جای عریان کردن و افشای سرمایه به عنوان علت العلل تمام فقر و سیه روزی و کل مصائب زندگی کارگران ازجمله سطح پایین دستمزد، برای «متضررشدن کارفرمایان و صاحبان بنگاه ها» دل بسوزاند؟ آیا آقای مددی نمی داند که متضررشدن سرمایه داران چیزی جز یک وارونه نمایی آشکار نیست؟ کارگری که ریگی در کفش نداشته باشد و منافع خود را به منافع بخشی از طبقۀ سرمایه دار گره نزده باشد نیک می داند که سرمایه داری که همچون زالو خون کارگران را می مکد و به ویژه در برهوت کنونی بی حقوقی کارگران تسمه از گرده کارگران می کشد نمی تواند متضرر باشد. او خوب می داند که مسئله اصلاً به صورتی که کارفرما مطرح می کند، نیست. کارگر آگاهی که تنه اش به تنۀ سرمایه داران و نمایندگان آن ها نخورده باشد می داند که سرمایه به جایی می رود که سودآوری بیشتری داشته باشد. سرمایه دار صاحب کارخانه نساجی یا قندوشکر وقتی می بیند سودآوری رشته های دیگر بیشتر است سرمایه اش را برای کسب سود بیشتر به این رشته ها منتقل می کند، اما این کار را به بهانۀ «متضررشدن» در رشتۀ تولیدی خودش می کند. همچنین، وقتی انبوه کارگران ارزان تر و بی حقوق تر دمِ درِ کارخانه ها صف بسته اند و حاضرند نیروی کارشان را به ثمن بخس و با قراردادهای یک ماهه و دوماهه بفروشند، هر سرمایه دارِ برخوردار از عقل سلیمی این کارگران را به کارگران قدیمی واستخدام دائم خود ترجیح می دهد. سرمایه داری که دلش برای استثمار کارگر ارزان تر و بی حقوق تر لک زده است کارگران استخدامی و قدیمی خود را دسته دسته از کارخانه بیرون می ریزد، اما این کار را به بهانه «کمبود مواد اولیه»، «فقدان نقدینگی» و «زیان دهی» کارخانه می کند.

پس، زیان دهی سرمایه داران صاحب کارخانه هایی که یکی پس از دیگری تعطیل می شوند چیزی جز وارونه نمایی حقیقت نیست، و از کارگری چون آقای مددی انتظار نمی رود که این وارونه نمایی را تحویل کارگران را دهد. اما فرض کنیم این سرمایه داران حقیقت را می گویند و واقعاً دارند ضرر می کنند. طبیعی و بدیهی است که زیان دهی سرمایه داران برای کسانی چون آقای عبدی اهمیت داشته باشد و آنان را نگران کند. اما زیان دهی سرمایه دار چرا باید برای کارگر اهمیت داشته باشد؟ آیا این اهمیت از این لحاظ است که اگر سرمایه دار متضرر نشود و سود ببرد، دستمزد کارگر افزایش می یابد؟ در بالا نشان دادیم که چنین نیست. دستمزد کارگر با سود سرمایه دار نسبت معکوس دارد و برای آن که سرمایه دار سود بیشتری ببرد لزوماً دستمزد کارگر باید کاهش یابد. یعنی دقیقاً الزام سودآوری بیشتر ( و نه متضررشدن سرمایه دار) است که سطح دستمزد کارگر را پایین نگه می دارد. آیا زیان دهی سرمایه دار از این نظر باید برای کارگر اهمیت داشته باشد که اگر سرمایه دار متضررنشود وسودببرد، کارگر بیکار نمی شود؟ اصلاً چنین نیست. سود سرمایه دار ممکن است سر به فلک بزند اما در همان حال کارگران دسته دسته بیکار شوند. کافی است کارخانه های خودروسازی را مثال بزنیم که از سودهای نجومی برخوردارند اما هر از گاهی صدها و هزاران کارگر خود رابیکارمی کنند. بیکاری معلول علل دیگری است که درذات سرمایه داری نهفته است و ربطی به متضررشدن سرمایه داران ندارد. اینجا جای بحث دربارۀ علل بیکاری نیست. همین قدر بگویم که گرایش سرمایه و الزام سودآوری آن ایجاب می کند که برای تشدید بهره کشی از کارگران از تکنولوژی و ماشین آلات هرچه مدرن تر و پیشرفته تر استفاده کند، و علت اصلی بیکاری همین پدیده است. به عبارت دیگر، ماشین و فن آوری که قاعدتا باید درخدمت آسایش و رفاه و فراغت انسان باشد، در چهارچوب نظام سرمایه داری و الزامات سودآوری آن به عامل بیکاری و بدین سان فقر و بدبختی و گرسنگی انسان تبدیل می شود.

بنابراین، برخلاف آنچه آقای مددی فکر می کند، متضررنشدن سرمایه دار لزوماً به سود کارگر تمام نمی شود. این گونه سخن گفتن عملاً معنایی جز دفاع از بخشی از طبقۀ سرمایه دار درمقابل بخش دیگر آن ندارد. این ادعا که گویا عدم زیان دهی سرمایه دار به سود کارگر است از جنس همان اعتراض خانۀ کارگر و شوراهای اسلامی کار به کاهش تعرفه های واردات است. چند وقت پیش در روزنامۀ "کاروکارگر" خواندم که 120 تشکل «خانۀ کارگری» درمورد کاهش تعرفه های واردات کالا به ویژه لوازم خانگی به دولت اعتراض کرده اند. این اعتراض خانۀ کارگر هیچ ربطی به منافع کارگران ایران ندارد و درواقع دفاع آشکاراز بخشی از سرمایه داران صنعتی داخلی درمقابل سرمایه داران واردکنندۀ کالاهای خارجی است. بسیارخوب، سرمایه داران تولیدکنندۀ داخلی و زوائد آن ها یعنی تشکل های خانۀ کارگری به سرمایه داران واردکنندۀ کالای خارجی اعتراض کنند که چرا با واردات کالا به تولید داخلی و ملی ضربه می زنند. کارگر چرا باید به سیاهی لشکر این اعتراض تبدیل شود؟ کارگر چرا باید به کاهش تعرفه های واردات اعتراض کند؟ مگر مسئله و مشکل کارگر کاهش یا افزایش تعرفه واردات است؟ آیا اگر تعرفه واردات افزایش یابد و به جای واردات، کالا در داخل تولید شود مشکلات زندگی کارگران حل می شود؟ مثلاً، آیا اگر تعرفه واردات شکر افزایش یابد، کارگر نیشکرهفت تپه دیگر اخراج و بیکار نمی شود؟ فرض کنیم تعرفه واردات شکر افزایش یابد و دست مافیای شکر از «واردات بی رویۀ شکر» کوتاه شود. فرض کنیم تولید کارخانۀ نیشکرهفت تپه و دیگر کارخانه های قندوشکر دوباره برقرارشود، کارگران به سرکاربازگردند و شکر را درداخل تولید کنند. اگر نوسازی ماشین آلات عهدبوقی همین کارخانۀ هفت تپه برای تأمین رقابت با قیمت شکر وارداتی و بدین سان تضمین سودآوری مطلوب سرمایه دار ایجاب کرد که هزاران کارگر این واحد تولیدی رهسپار برهوت خانمان سوز بیکاری شوند آیا بازهم می توانیم حفظ کار کارگران را در گرو افزایش تعرفه واردات شکر بدانیم؟ افزون براین، اگر علت بیکاری کارگران نیشکرهفت تپه کاهش تعرفه واردات باشد، پس کارگران کارخانه های صنایع بزرگ درحال رشدِ داخلی (مثلا خودروسازی ها) چرا بیکار می شوند؟ قابل درک است که شوراهای اسلامی کار و انجمن های صنفیِ نوعِ خانه کارگری به دفاع از «سرمایۀ داخلی» درمقابل «سرمایۀ خارجی» برخیزند و درواقع کارگران عضو خود را به سیاهی لشکر بخشی از بورژوازی داخلی تبدیل کنند، زیرا این تشکل ها درواقع زائده و پشت جبهۀ جناحی از طبقۀ سرمایه دار هستند. اما کارگر چرا باید از «سرمایۀ داخلی» (یا «ملی»!) درمقابل «سرمایۀ خارجی» دفاع کند؟ کارگرانی چون مددی و رضوی چرا باید از بخشی از طبقۀ سرمایه دار درمقابل بخش دیگر آن دفاع کنند؟ مگر این کارگران نمی گویند که می خواهند تشکل «مستقل» ایجاد کنند؟ مگر این ها نبودند که چون نخواستند به قالب تشکل های خانۀ کارگری درآیند مورد ضرب وشتم وحشیانه خانۀ کارگری ها و شورای اسلامی شرکت واحد قرارگرفتند به طوری که حتی زبان منصور اسانلو را بریدند؟ اگر قرار باشد سندیکای کارگران شرکت واحد هم مثل تشکل های خانۀ کارگری از سرمایه داران «اصلاح طلب» و نمایندگان آن ها دفاع کنند و همچون آقای مددی برای متضررشدن آن ها دل بسوزانند، پس فرق این تشکل با خانۀ کارگر و تشکل های زیرمجموعۀ آن چیست؟

واقعیت این است که کارگران به درستی سود یا زیان سرمایه دار را مسئلۀ خودشان نمی دانند. مسئلۀ کارگران این است که دستمزدشان کفاف حتی یک زندگی حداقل را نمی دهد. حرف دل کارگر نه سود و زیان سرمایه دار بلکه این است که امنیت شغلی ندارد و کارفرما هرلحظه اراده کند اورا بیکار می کند. حرف دل او این است که درصورت بیکاری تحت پوشش بیمۀ بیکاری کافی قرارندارد و همان بیمۀ بیکاری ناکافی و موقت هم از دستمزد یک کارگر شاغل بسیارکمتر است، که البته اکثریت کارگران بیکار از همان هم محرومند. حرف دل او این است که در محیط کارش ایمنی ندارد و به دلیل آن که سرمایه دار نمی خواهد برای ایمنی محیط کار هزینه کند، روزانه شمار زیادی از کارگران با کوچک ترین غفلتی جان خود را از دست می دهند. حرف دل کارگر بسیاری حرف های دیگر از این دست است. دغدغه هایی چون «متضررشدن» کارفرما، «کاهش تعرفه واردات»، «واردات بی رویۀ شکر» و نظایر آن ها نه حرف دل و دغدغه کارگران بلکه دغدغۀ سرمایه دارانی است که با دیدن کوه سربه فلک کشیدۀ سود سرمایه داران دیگر خود را مغبون می بینند و برای جبران این غبن می کوشند پا روی دوش کارگران بگذارند تا به این ترتیب با تکیه به نیروی کارگران حرص سیری ناپذیر سوداندوزی خویش را ارضا کنند. این سرمایه داران و نمایندگان سیاسی آن ها همچون عباس عبدی می کوشند که در این وانفسا و برهوت بیداد فقرو فلاکت که کارگران دارند به معنای واقعی کلمه در آتش سرمایه می سوزند، از آتش سوزان جهنم واقعی سرمایه داری برای خود طرفی ببندند. برخورد سرمایه داران «اصلاح طلب» دوم خردادی با کارگران ما را به یاد انسانی می اندازد که درآتش می سوخت و ازانسان های دیگر کمک می خواست. انسان های زیادی با شنیدن ناله های جگرخراش مرگ آلودش به یاری اش شتافتند و کوشیدند او را از مرگ حتمی نجات دهند. در این میان، فردی به صورت همچون آدمیزاد اما به سیرت چونان دیو و دد درحالی که دسته گندمی دردست داشت دوان دوان خود را به محل آتش سوزی رساند و عربده کشان از امدادگران خواست که آتش را خاموش نکنند زیرا او می خواهد گندم اش را برشته کند !! داستان طمعی که عباس عبدی و امثال او به کارگران بسته اند از این دست است. آنان می خواهند از آتش سوزانی که دیگر چیزی نمانده کارگران را جزغاله کند برای خود طرفی ببندند. دراین طمع البته هیچ چیزغریبی نیست. سرمایه داران و اعوان و انصارشان همیشه و درهمه جا به کارگران طمع می بندند. غریب و تأسفبار آن است که کارگر به دست خود راه را برای این طمع سرمایه داران هموار کند، آتش بیار معرکه آنان شود، دربرابرشان زانو بزند و خود را به تخته پرش آنان برای جهیدن به قدرت تبدیل کند.

عبدی سپس گفت و گوی خود را با کارگران شرکت واحد این گونه ادامه می دهد : «... اگر فرض تحلیلی شما این باشد که مشکل امروز، استثمار کارگر است، او در قبال کارفرما جبهه گیری می کند. اما اگر فرض این باشد که برخی سیاست ها موجب پایین آمدن بهره وری می شوند، یقینا کارفرما هم از این سیاست ها متضرر می شود. گرچه کارگر بیشتر متضرر خواهد شد. در این صورت ممکن است کارگر و کارفرما هر دو در یک جبهه با این سیاست ها مخالفت کنند. اما اکنون باید پرسید که استثمار زمینۀ فشار بیشتر بر کارگر را فراهم می آورد یا توسعه نیافتگی ساخت اقتصادی و تصمیمات غلط....»

عبدی کمی پایین تر همین پرسش را این گونه مطرح می کند : «مسئله این است که آیا فعالیت و تشکیلات کارگری در درجۀ اول علیه کارفرما است یا علیه سیاست های غلط اقتصادی. البته بسیاری این دو را یکی می گیرند که اشتباه است چرا که می بینیم بسیاری از صاحبان صنایع هم به این سیستم اقتصادی معترض هستند. از این رو پاسخ به سئوال من درواقع جهت گیری کلی تشکیلات کارگری را نشان می دهد.»

پاسخ مددی به پرسش عبدی چنین است : «البته می توان گفت توسعه نیافتگی اقتصادی تأثیر بسیاری روی متضرر شدن کارگر می گذارد. اگر در شرایط اقتصادی دیگری عمل کنیم شاید شرایط بهتری نیز برای کارگران فراهم شود....»

عبدی بی درنگ می پرسد : «منظورتان این است که کارفرما هم متضرر می شود؟»

و مددی نیز همان پاسخی را می دهد که عبدی می خواهد : « بله. اما عمدۀ فشار همواره روی کارگران است. من چون مسائل کارگری را در اولویت خود می دانم بنابراین معتقدم در این شرایط ضربۀ اقتصادی بر صاحبان بنگاه ها چندان زیاد نیست و شاید این افراد چندان از بلبشوی اقتصادی هم ناراضی نباشند. به عنوان مثال تحت عنوان خصوصی سازی و کارآفرینی امتیازاتی اعطا شد که امروز مشخص شده است که به نوعی برباددادن منافع بود. در این شرایط کارگران باید فشارهای بیشتری را متحمل شوند. در سال های اولیۀ پیروزی انقلاب و دوران جنگ همواره کارگران همچون دیگران تحت فشار اقتصادی قرارداشتند، اما این دوران ویژه ای بود. امروز هم براساس برنامه هایی که بعداً معلوم می شود بی حساب و کتاب بوده، کارگران متضررمی شوند. از این رو، به نظر من اگر کارگران در سازمان ها و تشکل های فراگیرتری سازماندهی می شدند توان جلوگیری از بسیاری ضررهای ملی را داشتند».

می بینیم که چگونه یک نمایندۀ فکری و سیاسی سرمایه داری «اصلاح طلب» با هوشیاری و جهت دهی سنجیده و حساب شده می کوشد کارگر و به طورکلی تشکیلات کارگری را به متحد خود تبدیل کند تا «هردو در یک جبهه» علیه بخش دیگری از طبقۀ سرمایه دار و نمایندگان آن (جناح احمدی نژاد و به طورکلی جناح راست دولت جمهوری اسلامی) موضع بگیرند. عبدی آشکارا و زیرکانه می کوشد کارگران را به جهت مورد نظر خود یعنی اتحاد کارگران با سرمایه داران «خصوصی» و «اصلاح طلب» برای مقابله با «سیاست های غلط» دولت احمدی نژاد بکشاند. متأسفانه آقای مددی نیز دقیقا به دلیل سندیکالیست و رفرمیست (اصلاح طلب) بودن اش همان جوابی را می دهد و همان جهتی را برمی گزیند که عبدی می خواهد. او نیز چون عبدی از «توسعه نیافتگی اقتصادی» سخن می گوید و برای متضررشدن کارفرما دل می سوزاند، هرچند به عنوان یک کارگر به هرحال نمی تواند نگوید که «مسائل کارگری را در اولویت خود می داند» و «ضربۀ اقتصادی به صاحبان بنگاه ها چندان زیاد نیست و شاید این افراد چندان از بلبشوی اقتصادی هم ناراضی نباشند.»

اما «عبدی پسند»ترین سخن آقای مددی همان است که روزنامۀ «کارگزاران» یعنی ارگان کنونی سرمایه داران اصلاح طلب آن را تیتر کرده است : تشکیلات کارگری جلو ضررهای ملی را می گیرد. اولاً باید از آقای مددی پرسید که مگر «ضرر ملی» ضرر کارگر است که شما به عنوان کارگر برای آن دل می سوزانید؟ برای هر کارگر آگاهی روشن است که «ضرر ملی» چیزی جز ضرر سرمایه داران و دولت آن ها نیست، که آن هم، همان گونه که گفتم، چیزی جز وارونه پردازی نیست. راست آن است که سرمایه دار ممکن است در شرایط خاصی نتواند سوداندوزی مطلوب داشته باشد، واین با متضررشدن فرق می کند. اما فرض کنیم سرمایه داران و دولت آن ها واقعاً ضرر می کنند. دل سوزی کارگر برای ضرر سرمایه دار چه معنایی دارد؟ یک معنای دل سوزی کارگر برای ضرر سرمایه داران و دولت آن ها می تواند این باشد که گویا اگر سرمایه داران به جای ضرر سود ببرند، این سود علاوه بر سرمایه دار به جیب کارگر هم می رود. این، حقیقت ندارد. همان گونه که گفتیم، اتفاقاً سودآوری سرمایه مستلزم کاهش دستمزد کارگران است و نه افزایش آن. ثانیاً، اساساً کارگر چرا باید خود را وارد بحث سود و زیان کسانی بکند که چه سود ببرند و چه زیان هدفشان چیزی جز بهره کشی از کارگران نیست. دراین مورد، فکر می کنم همان ضرب المثلی که خودِ کارگران به کار می برند گویاتر از هر بیان دیگری است. آن ها می گویند کارگر مثل مرغ می ماند که آن را هم در عزا می کشند و هم در عروسی. به راستی، برای کارگری که هم در سوددهی سرمایه استثمار می شود و هم در زیان دهی آن، چه فرقی می کند که سرمایه دار سود می کند یا زیان؟ ثالثاً، مگر کارگران «ملت» و «میهن» دارند که آقای مددی می کوشد آنان را نگران و دل سوز «ضرر ملی» نشان دهد؟ دراین مورد نیز کارگران آگاه می دانند که «ملت» و «میهن» بورژوازی هیچ معنایی جز شقه شقه کردن کارگران دنیا و تبدیل آن ها به گوشت دم توپ سرمایه داران «خودی» درمقابل سرمایه داران «بیگانه» ندارد. پایین تر درمورد ناسیونالیسم یا ملی گرایی آقای مددی بیشتر سخن خواهم گفت. رابعاً، و از همۀ این ها مهم تر، برداشت مددی از تشکل کارگری است. از نظر مددی، تشکل کارگری سازمانی است که از ضرر ملی جلوگیری می کند. دراینجا، آقای مددی راز این همه سندیکا سندیکا کردنِ خود و سندیکالیست های دیگر را به خوبی برملا می کند. پرسش این است که آیا کارگران تشکل را برای مبارزه با سرمایه داران و دولت آن ها می خواهند یا برای جلوگیری از ضرر آن ها ؟ آیا اقدام خودِ کارگران شرکت واحد دربرپایی تشکل خویش بدون اجازۀ دولت اقدامی علیه سرمایه داران و دولت آن ها بود یا برای جلوگیری از ضرر آن ها ؟ آیا اعتصاب کارگران شرکت واحد برای افزایش دستمزد و دیگر مطالبات ضدسرمایه داری کارگران شرکت واحد بود یا برای جلوگیری از ضرر کارفرما و دولت سرمایه داری ؟ آیا خودِ مددی و اسانلو و دیگر فعالان شرکت واحد به علت مبارزه برای افزایش دستمزد کارگران و لطمه زدن به منافع سرمایه داران به زندان افتادند و محاکمه شدند و همچنان می شوند یا برای جلوگیری از ضرر شرکت واحد و دولت جمهوری اسلامی؟ و بالاخره آیا جلب نظر سرمایه داران «اصلاح طلب» و نمایندگان آن ها همچون عباس عبدی این قدر اهمیت دارد که روی تمام مبارزات کارگران شرکت واحد از جمله مبارزۀ خودِ مددی خط بطلان کشیده شود؟

درک سرمایه دارانۀ آقای مددی از تشکل کارگری در پاسخ به پرسش بعدی عباس عبدی خود را بیشتر نشان می دهد. عبدی می پرسد : «در جوامعی مثل آمریکا تعداد بیکاران کم هستند و اغلب نیز تحت پوشش بیمه ای قرار دارند. اما در ایران درصد بیکاری زیاد است و حجم بالایی از این بیکاران هم افرادی هستند که تازه می خواهند به عنوان نیروی کار جدید وارد بازار کار شوند. شما فکر می کنید یک سندیکای کارگری برای این افراد چه کاری می تواند انجام دهد. چرا همواره بین کسانی که کار و شغل دارند با کسانی که بیکار هستند، رقابتی نیز وجود دارد؟» آقای مددی چنین پاسخ می دهد : «... تصور من این است که اگر سندیکاها سازوکارهای مناسبی داشته باشند می توانند تأثیر لازم را بر صاحبان قدرت جهت یافتن راه حل مشکلات جامعه بگذارند. به عنوان مثال، اگر برخی روش ها کمکی به حل بیکاری نمی کند اتحادیه های کارگری می توانند فشار بیاورند تا این روند ادامه نیابد. به عنوان مثال، میلیون ها تن کالا از چین وارد کشور می شود. اگر جلو ورود این کالاها گرفته شود یقیناً تا حدی به تقویت تولید و کاریابی کمک خواهد کرد.»

به این ترتیب می بینیم که به نظر مددی سندیکا تشکلی است که به صاحبان قدرت کمک می کند تا آن ها راه حل مشکلات جامعۀ سرمایه داری را پیدا کنند. در اینجا مددی کاملاً درست می گوید. باید اذعان کرد که سندیکا همین است که او می گوید. سندیکا هم اکنون در همه جا ابزار و عصای دست سرمایه داران و دولت آن ها است. سندیکا به سرمایه داران و دولت آن ها کمک می کند که راه حل مشکلات جامعۀ سرمایه داری را پیدا کنند، به عبارت دیگر به سرمایه داران و دولت ها می گوید کارگر را چگونه استثمار کنند که دچار مشکل نشوند. سندیکا مبارزۀ کارگران با سرمایه داران و دولت آن ها را به سازش می کشاند تا سرمایه داران و دولت آن ها دچار مشکل نشوند. سندیکا با اعتصاب کارگران یا حداقل با ادامۀ آن مخالفت می کند و در راه آن سنگ می اندازد تا سرمایه داران و دولت آن ها دچار مشکل نشوند. در حالی که شکم گرسنۀ کارگران و خانواده هایشان آنان را به اعتصاب می کشاند، سندیکا برسر کارگرانِ خواهان اعتصاب فریاد می زند که «طبق کدام قانون می خواهید اعتصاب کنید؟» (این را منصور اسانلو در یکی از جلسات عمومی سندیکا پیش از اعتصاب اول، که من خود در آن حضور داشتم، ازیکی از رانندگان طرفدار اعتصاب پرسید. آن کارگر راننده هم در پاسخ به این پرسش دست فرزند کوچکش را- که با خود همراه آورده بود- بلند کرد و گفت: طبق قانون شکم گرسنۀ این بچه ام !). سندیکا از کارگران می خواهد که پایشان را از چهارچوب قانون بیرون نگذارند تا سرمایه داران و دولت آن ها دچار مشکل نشوند. کمکی که سندیکا به صاحبان قدرت می کند تا راه حل مشکلات جامعۀ سرمایه داری را پیدا کنند چیزی جز این ها نمی تواند باشد. سندیکا فقط با این کارها می تواند به صاحبان قدرت کمک کند تا آن ها مشکلات جامعۀ سرمایه داری را حل کنند. سندیکا تشکل سازش کارگر با سرمایه دار است و در هرجا که جز این عمل کرده است فقط و فقط در اثر فشار تودۀ کارگران از پایین بوده است. نظر مددی درمورد جلوگیری از ورود کالای خارجی برای حل مشکل بیکاری همان طرح خانۀ کارگر مبنی بر بالابردن تعرفه های واردات است، که چنان که گفتم هیچ ربطی به حل مشکل بیکاری ندارد و صرفاً طرحی است برای تقویت سرمایۀ صنعتی در مقابل سرمایۀ تجاری. بنابراین، ازاین لحاظ، سندیکای مورد نظر آقای مددی چیزی جز شکل اپوزیسیونی خانۀ کارگر و تشکل های دولتی نیست. به عبارت دیگر، سندیکا چیزی جز شکل اپوزیسیونیِ انجمن صنفی نیست. منظورم از اپوزیسیون در اینجا اصلاح طلبان بیرون از حکومت اعم از مذهبی و غیرمذهبی است. اگر اصلاح طلبان درون حکومت اهداف سیاسی خود را از طریق تشکل هایی چون «انجمن صنفی روزنامه نگاران» دنبال می کنند، اصلاح طلبان بیرون حکومت نیز اهداف خود را در زمینۀ مسائل کارگری از طریق سندیکا پی می گیرند، و این اهداف نه تنها در جهت منافع کارگران نیست بلکه کارگران را دقیقاً به سیاهی لشکر جناحی از طبقۀ سرمایه دار تبدیل می کند.

آقای داود رضوی درک کارفرمایی از تشکیلات کارگری را رو راست تر از مددی بیان می کند. ایشان می گوید : «اکنون در تمام دنیا این بحث را پذیرفته اند که یک تشکیلات مستقل کارگری که بدون دخالت دولت شکل گرفته باشد، می تواند به کارفرما نیز کمک کند.» حسن اظهارنظرهای کارگرانی چون داود رضوی در این است که درک سرمایه دارانه از تشکل «مستقل»(!) کارگری را در لفافۀ چپ نمی پوشاند. رضوی آشکارا می گوید تشکل مستقل کارگری تشکلی است که به کارفرما کمک می کند. ایشان دچار این توّهم مخرب و ضدکارگری است که گویا تشکلی که به کارفرما کمک کند می تواند مستقل باشد. به نظر ایشان، برای آن که یک تشکل کارگری مستقل باشد همین کافی است که دولت در شکل گیری آن دخالت نداشته باشد. شاید ایشان نمی داند که در اروپا و آمریکا دولت کوچک ترین دخالتی در شکل گیری اتحادیه های کارگری ندارد، اما همین اتحادیه ها نه تنها مستقل نیستند بلکه تا مغز استخوان به رابطۀ سرمایه (و نه لزوماً کارفرما و دولت) وابسته اند. به این ترتیب، در دیدگاه آقایان رضوی و مددی، تشکل کاملاً وابسته به سرمایه به تشکل مستقل کارگری تبدیل می شود. بی دلیل نیست که دیدگاه این کارگران در دل عباس عبدی قند آب می کند. دقت کنید : «شکی نیست که امروز کارفرما نیز باید متوجه شده باشد که در نبود تشکیلات مستقل کارگری متضرر می شود. چون این تشکیلات به دنبال تحقق خواسته ها و برنامه هایی است که سطح بهره وری را بالا خواهد برد.» برای هرکس که می خواهد معنای تشکل «مستقل» از نظر سرمایه داران و نمایندگان آن ها بداند این سخن عباس عبدی بهترین تعریف را به دست می دهد : تشکل «مستقل» کارگری تشکلی است که به دنبال تحقق خواسته ها و برنامه هایی است که سطح بهره وری را بالا خواهد برد. کور از خدا چه می خواهد جز دو چشم بینا ؟! نمایندۀ سرمایه از تشکل «مستقل» کارگری چه می خواهد جز تلاش برای بالابردن سود سرمایه دار؟! بی دلیل نیست که «حزب مشارکت اسلامی» به عنوان یکی از احزاب سرمایه داری «اصلاح طلب» از تشکل «مستقل» ی چون سندیکای کارگران شرکت واحد (و نه از تودۀ کارگران شرکت واحد) دفاع می کند و نمایندگان خود را به مجمع این سندیکا می فرستد. همین جا لازم است بگویم که درست در نقطۀ مقابل این دفاع رفرمیستی از سندیکای شرکت واحد، «کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل کارگری" قرارداشت که جلوتر از تمام تشکل های دیگر پای به پای کارگران شرکت واحد و درکنار آنان از مبارزاتشان دفاع کرد به طوری که در تکثیر و توزیع اعلامیۀ اعتصاب در شهر تهران از خودِ فعالان شرکت واحد هم فعال تر بود.

اما مشکل سندیکالیست های شرکت واحد به رفرمیسم منحصر نمی شود. سکۀ رفرمیسم آنان روی دیگری نیز دارد که همان ناسیونالیسم است. در بالا، نگرانی آقای مددی درمورد «ضررملی» را دیدیم، ضرری که درواقع چیزی جز ضرر سرمایه داران ایرانی و دولت آن ها نیست. ملی گرایی مددی خود را آشکارا در بحث مقایسۀ ایران با چین نشان می دهد. او می گوید : «شما ببینید که سطح رفاه چین در 10 سال گذشته چقدر بالا آمده است. ما هیچ کدام از آن رفاه برخوردار نیستیم و همچنین کار هم نداریم. چین اکنون سالانه رشدی معادل 10درصد دارد. اما در ایران وضعیت چگونه است؟ به نظر من آن فرایند ملی که سبب رشد 10درصدی چین می شود، در ایران وجود ندارد.» در اینجا از این طنز تلخ و تأسفبار تاریخ می گذرم که روزگاری نه چندان دور حزب توده و اکثریت فدایی و اعوان و انصار آن ها «حزب کمونیست» چین و دولت آن و احزاب و گروه های طرفدار آن ها را تحت عنوان «مائوئیسم» و«انحراف به طرف سرمایه داری» مورد شدیدترین کینه ها و نفرت ها قرار می دادند تا آن حد که نه تنها از لو دادن آنان به پلیس سیاسی دریغ نمی کردند بلکه حتی از اعدام آن ها توسط جمهوری اسلامی دفاع می کردند. اکنون همان «مائوئیسم» و مظهر«انحراف به طرف سرمایه داری» به الگوی آقای مددی بدل شده است !! دردناک و تأسف انگیز است، اما واقعیت دارد. بگذریم.

دراینجا نیز می بینیم که چگونه آقای مددی رشد سرمایه داری را معادل بالارفتن رفاه عمومی می گیرد.بحث ها ی پیشین را تکرار نمی کنم و همین قدر می گویم که سرمایه داری - به ویژه در اوضاع و احوال کنونی آن که دوران نئولیبرالیسم نامیده می شود - ممکن است از رشد 10درصدی که چه عرض کنم حتی از نرخ رشدهای بسیاربالاتر برخوردار باشد درحالی که کارگران در فقر و نکبت مطلق دست وپا بزنند. لازمۀ سودآوری افزون تر و بدین سان رشد بیشتر سرمایه داری تحمیل فقر و سیه روزی هرچه بیشتر برطبقۀ کارگر است. و اگر درجایی چنین نیست، بدون هیچ تردیدی علت آن فقط و فقط مبارزۀ طبقه کارگر است و نه گرایش سرمایه داری به رشد رفاه عمومی. بی گمان، سرمایه داران و دولت آن ها از خوشحالی در پوست خود نخواهند گنجید وقتی ببینند یک کارگر در وارونه نمایی حقیقت با آن ها همصدا شده و چنین گرایشی را به سرمایه داری نسبت می دهد.

اما نکتۀ مورد نظرمن در گفتۀ آقای مددی عبارت «فرایند ملی» است. مددی با این عبارت جان کندن کارگران چینی ازجمله تن دادن به یکی از وحشیانه ترین شکل های تشدید استثمار در تاریخ سرمایه داری و نیزکشتار یکریز و مدام کارگران در اعماق سیاه معادن سرمایه برای رشد سرمایه داری چین و ساقط کردن خود از هرگونه هستی را به یک ارزش تبدیل می کند که کارگران ایرانی نیز باید آن را الگوی خود کنند. درواقع وقتی ایشان از فقدان «فرایند ملی» درمیان کارگران ایران انتقاد می کند دارد به کارگران ایران می گوید که چرا مثل کارگران چینی برای سرمایه داران جان نمی کنند و نرخ رشد سرمایه را در ایران بالا نمی برند. و این درست همان نکته ای است که عبدی می خواهد از زبان مددی بشنود. عبدی که دقیقاً منتظر است مددی همین نکته را بگوید حرف او را می قاپد و بلافاصله می گوید : «سئوال من در رابطه با این که مشکل ما درکجاست نیز ناظر برهمین بحث بود، یعنی بیگانگی کارگر با سیستم اقتصادی. البته ممکن است برخی کارگران وضع بهتری به نسبت چین داشته باشند اما آن حس را که کارگر چینی دارد، کارگر ایرانی ندارد...». می بینیم که به نظر عباس عبدی مشکل کارگر ایرانی این است که با سیستم سرمایه داری بیگانه است. برای آن جان نمی کند. از جانش برای آن مایه نمی گذارد. حس ناسیونالیستی کارگر چینی را ندارد. ناسیونالیسم یا ملی گرایی، که چیزی جز نظریه تکه تکه کردن کارگران جهان و دادن یک هویت ملی به هریک از این تکه ها برای تبدیل آن ها به گوشت دم توپ و سیاهی لشکر سرمایه داران این یا آن کشور نیست، جزء جدایی ناپذیری از ایدئولوژی سرمایه داری و نمایندگان آن است. از عباس عبدی هم انتظاری جز دفاع از ناسیونالیسم نمی رود. بحث ما بر سر ناسیونالیسم ابراهیم مددی به عنوان کارگر شرکت واحد است. متأسفانه مددی در پاسخ به عبدی بازهم همان چیزی را که او می خواهد تکرارمی کند : « بله، کارگر چینی به طور آگاهانه به دستمزد پایین راضی است. چرا؟ چون قصد فتح بازار جهانی را دارد. اگر در ایران هم چنین حسی ایجاد شود یقیناً مردم ایران و کارگران ما برای تحقق آن مایه خواهند گذاشت. سابقۀ چنین امری هم وجود دارد، مثل 8 سال جنگ با عراق. اما اکنون به دلیل برخی برنامه و سیاست های لرزان فاقد چنین حسی هستیم». دقت کنید که چگونه در اینجا تلاش طبقۀ سرمایه دار چین و دولت آن برای پایین نگه داشتن سطح دستمزد تحت لوای ناسیونالیستی «فتح بازار جهانی» به عنوان امری که گویا کارگران چینی خود داوطلب آن شده اند نشان داده می شود. این وارونه نمایی را اگر یک نمایندۀ سرمایه مرتکب شود جای تعجب نیست. زیرا این نماینده به هرحال می کوشد ذهن کارگر را از دشمن اصلی اش یعنی سرمایه منحرف کند و رقیب خارجی خود در عرصۀ بازار جهانی را به عنوان دشمن کارگر معرفی کند. این نمایندۀ ناسیونالیست سرمایه داری می کوشد حقیقت را وارونه نشان دهد و به کارگر القا کند که مبارزه با این دشمن خارجی برای فتح بازار جهانی مستلزم پایین بودن سطح دستمزد کارگران و بدین سان تحمل فقر و فلاکت و سیه روزی و همچنین خفقان و سرکوب است. این نمایندۀ سرمایه با این کار درواقع به وظیفۀ طبقاتی خود عمل می کند و به این معنا بر او هیچ حَرَجی نیست. اما وقتی کارگر طوطی وار این وارونه نمایی نمایندۀ سرمایه را تکرار می کند انسان نمی تواند متعجب و متأسف نشود. تأسف آورتر از این، توجیه وتقدیس جنگ جنایتکارانه دو دولت سرمایه داری ایران و عراق برای گوشت دم توپ کردن کارگران این دو کشور است. مددی از کارگران ایران می خواهد حس ناسیونالیستی داشته باشند و همچون زمان جنگ ایران وعراق برای تحقق منافع سرمایه داران ایرانی و دولت آن ها از خود مایه بگذارند. گویا خون کارگران ایران در سلاخ خانه های کار وتولید کم مکیده می شود که اینک باید آن را در میدان جنگ برای سرمایه داران بر زمین بریزند. از مددی به عنوان کارگر انتظار می رفت که رک وصریح به عبدی بگوید : برو این دام بر مرغ دگر نه ! اما او نه تنها این را نمی گوید بلکه با پای خود وارد دام صیادی چون عبدی می شود. سهل است، کاسۀ داغ تر از آش هم می شود و آنچه را که حتی عبدی نمی گوید بر زبان می آورد : تقدیس جنگ سرمایه دارانۀ ایران و عراق و تبلیغ آن به عنوان امری که در خدمت منافع کارگران است. او افسوس می خورد که اکنون کارگران ایران فاقد حس ناسیونالیستی زمان جنگ ایران وعراق هستند. هشت سال جنگ به کارگران ایران نشان داد که آنان نباید روی مین سرمایه داران می رفتند و نباید خود را فدای منافع آنان می کردند. اکنون آقای مددی بر فقدان این حس ناسیونالیستی در میان کارگران افسوس می خورد. جای بسی تأسف است.

به این ترتیب، روشن می شود که تشکیلاتی کارگری که کارش جلوگیری از ضررهای ملی باشد ( یعنی همان سندیکا یا اتحادیه ) چیزی جز یک تشکل رفرمیستی – ناسیونالیستی نمی تواند باشد : از یک سو درعرصۀ اقتصاد جلو ضرر سرمایه داران و دولت آن ها را می گیرد و، از سوی دیگر، در قلمرو سیاست کارگران را قربانی و گوشت دم توپ «ملت» و «میهن» بورژوازی می کند. حداکثر کاری که چنین تشکلی برای کارگران می تواند بکند چانه زنی با کارفرما برای درصد بسیار ناچیزی از افزایش دستمزد در چهارچوب پذیرش بی چون و چرا ومطلق مناسبات سرمایه داری است، که درمورد کشورهایی چون ایران حتی این چانه زنی نیز منتفی است ( پایین تر درمورد چرایی این نکته توضیح خواهم داد ). این کار نیز در غیاب توده کارگران و در پشت درهای بسته انجام می گیرد. مسئولان سندیکا در این مورد دقیقاً مثل رؤسای ادارات دولتی عمل می کنند (به این معنا سندیکا خود نوعی ادارۀ دولتی است که کارگران باید از دست کارفرما به آن شکایت کنند ) و مثلاً تصمیم می گیرند که به مذاکرات خود با کارفرما خاتمه دهند یا آن را ادامه دهند یا فرمان پایان اعتصاب را صادر کنند، بدون این که در هیچ یک از این موارد نیازی به شرکت دادن توده کارگران در تصمیم گیری ببینند. برای نمونه وقتی قالیباف، شهردار تهران، به منطقۀ 6 شرکت واحد آمد و کارگران این شرکت را با وعده و وعید فریب داد و از هیئت مدیرۀ سندیکای کارگران این شرکت خواست به اعتصاب (اعتصاب اول این کارگران در اوایل دی ماه 84) پایان دهند، آقای مددی بدون این که تصمیم گیری در این مورد را به نظرخواهی از تودۀ کارگران اعتصابی موکول کند از کارگران خواست به اعتصاب پایان دهند. در آن زمان منصور اسانلو- رئیس هیئت مدیره - در بازداشت بود و مددی به عنوان نایب رئیس باید به جایش تصمیم می گرفت. همین جا بگویم که وقتی اسم منصور اسانلو را می برم نمی توانم به ظلمی که درحق او (و نیز آقای غلامحسینی) شده است اشاره نکنم. من فعالیت کارگری اسانلو و غلامحسینی را حق مسلم آنان می دانم و محکومیت وحبس آن ها را در زندان به علت فعالیت کارگری محکوم می کنم. اما درعین حال مخالفت با دیدگاه ها و عملکرد اسانلو را حق مسلم خود می دانم و بر این باورم که این دیدگاه ها و عملکرد به حال جنبش کارگری کاملاً مضر است و باید مورد نقد جدی قرار گیرد. اسانلو در مصاحبۀ اخیرش حتی با نفس اعتصاب کارگران شرکت واحد مخالفت کرده و درواقع از آن اعلام برائت نموده است. او می گوید : « تا زمانی که من مدیر سندیکا بودم ما اعتصاب نکردیم و هیچ بیانیه ای مبنی بر اعتصاب در دوران حضور بنده در هیئت مدیرۀ سندیکا صادر نشد.» (مصاحبه با مسعود باستانی، نشریۀ شهرگان، 26 تیر 87) پرسش این است که اساساً چرا باید اعتصاب کردن یا نکردن کارگران به تصمیم رئیس یا نایب رئیس یا حتی کل اعضای هیئت مدیرۀ سندیکا مشروط شود؟ کارگری که شکم گرسنۀ فرزندش به او می گوید اعتصاب کن تا بتوانی حقت را از حلقوم کارفرما بیرون بکشی چرا باید منتظربماند که رئیس یا نایب رئیس سندیکا به او بگوید اعتصاب بکند یا نکند؟ این دقیقاً ساختار و مکانیسم تصمیم گیری در سندیکا است که باعث محرومیت کارگران از شرکت و تصمیم گیری درمورد مسئلۀ مهمی چون شروع اعتصاب یا ادامه یا پایان آن می شود. و این ساختار و مکانیسم نیز دقیقاً در راستای همان ماهیت سرمایه دارانه، رفرمیستی و غیرکارگری سندیکا است. سندیکا نه تشکل مبارزه برای منافع کارگران بلکه تشکل تقویت پشت جبهۀ احزاب جناح چپ بورژوازی است. به گفتۀ زیر از اسانلو دقت کنیم تا این معنای سندیکا را بهتر درک کنیم : «اگر فدراسیون سراسری کارگران تشکیل شود هرکسی بخواهد رئیس جمهور شود اول باید با ما مذاکره کند.» (همان جا) آقای اسانلو با این گفته می خواهد بگوید که وقتی سندیکا تودۀ کارگران را درخود متشکل کند و به یک قدرت بدل شود آنگاه در مذاکره با نامزد ریاست جمهوری (مثلا خاتمی) مطرح خواهد کرد که در صورت پیگیری مطالبات کارگران از سوی این نامزد، سندیکا از کارگران خواهد خواست که به او رأی بدهند. من پایین تر توضیح خواهم داد که این حرف ها در ایران خواب وخیالی بیش نیست. اما فرض کنیم چنین باشد. مصادیق اعلای گفتۀ اسانلو را در اروپا و آمریکا باید جست. آیا واقعاً اسانلو فکر می کند در مذاکرات اتحادیه های کارگری اروپا و آمریکا با نامزدهای ریاست جمهوری چیزی نصیب تودۀ کارگران اروپا و آمریکا شده است یا می شود؟ چه چیزی؟ آری، بدون شک در این مذاکرات چیزهای زیادی، از پول و سهام گرفته تا مقام های گوناگون، نصیب رهبران اتحادیه ها شده است. اما فکر نمی کنم آقای اسانلو بتواند این ها را به حساب امتیازات تودۀ کارگران بگذارد. به عبارت دیگر، حتی در بهترین سندیکاها نیز کلاه تودۀ کارگران پس معرکه است و این ها فقط نقش سیاهی لشکر احزاب سرمایه داری و جیره خواران آن ها در رهبری سندیکاها را ایفا می کنند. سندیکا نه تشکل تودۀ کارگران بلکه تشکل مطلوب جناح رفرمیست – ناسیونالیست بورژوازی است. ازهمین رو است که دکتر محمد ستاری فر، معاون رئیس جمهوری و مدیر عامل سازمان تأمین اجتماعی در دولت اول خاتمی (76 تا 80) « درحسرت سندیکای مستقل» به سر می برد. ( شهروند امروز، 15 اردیبهشت 87) یا داریوش فروهر، ملی گرا و پان ایرانیست معروف و اولین وزیر کار رژیم جمهوری اسلامی که خود به دست عوامل همین رژیم کاردآجین شد، این گونه کارگران را به دوری از شورا و کمیتۀ انقلابی و روی آوردن به سندیکا فرا می خواند : « یادآور می شوم که تنها راه کارگر برای دفاع از حقوق خود تشکیل سندیکای واقعی است و نه تکیه به شوراهای خلق الساعه و کمیته های انقلابی. همۀ نیروی خود را برای ساختن سندیکای واقعی که مدافع حقوق شما باشد بسیج کنید و به همت سندیکاها محیط کارخانه ها را از برخورد و اعمال نظریات سیاسی این دسته و آن دسته به دور دارید.» (روزنامۀ کیهان، 8/1/58)

پرسش مهمی که در اینجا پیش می آید این است که اگر سندیکا تشکل مطلوب جناح سرمایه داری «اصلاح طلب» است پس چرا جمهوری اسلامی، که یک دولت سرمایه داری است، آن را سرکوب می کند و نمی گذارد تشکیل شود؟ چرا رهبران آن را محاکمه می کند و به زندان می اندازد؟ فکر می کنم پاسخ این پرسش در خودِ این پرسش نهفته است : درست به همان دلیل که جمهوری اسلامی اصلاح طلبی را برنمی تابد، سندیکا یعنی تشکل مطلوب این جریان رانیز برنمی تابد و آن را سرکوب می کند. بحث مفصل درمورد چرایی این واقعیت جامعۀ سرمایه داری ایران مجال دیگری را می طلبد. در اینجا به این نکتۀ اساسی بسنده می کنم که رابطۀ سرمایه در ایران یک ویژگی ذاتی و اساسی دارد و آن خرید وفروش نیروی کار به قیمت بسیارارزان و حتی شبه رایگان همراه با تحمیل بی حقوقی مطلق بر کارگران است. دوام و بقای سرمایه در ایران درگرو حفظ این ویژگی ذاتی واساسی است. بدون این ویژگی اساساً رابطۀ سرمایه در ایران نمی تواند معنا و موجودیت داشته باشد. اما حفظ این ویژگی مستلزم چماق یعنی دولت دیکتاتور و مستبدی (اعم از سلطنتی یا دینی) است که کمترین اعتراض کارگری حتی درمورد مطالبات پایه ای را نیز با شلاق و شکنجه و زندان و اعدام و تیرباران و حمام خون پاسخ گوید. بدیهی است که چنین روبنایی هیچ گونه رفرم و اصلاح در چهارچوب مناسبات سرمایه داری ازجمله وجود تشکل های کارگری قانونی خواستار چانی زنی کارگران و کارفرمایان و احقاق حقوق کارگران حتی برمبنای قانون خودِ جمهوری اسلامی را برنمی تابد. در چنین وضعیتی، در برابر کارگر ایرانی دو راه بیشتر باقی نمی ماند : یا تن دادن به فقر وفلاکت و سیه روزی و سرکوب یا اعمال قدرت طبقاتی علیه سرمایه و دولت آن از طریق اتحاد و تشکل شورایی وضدسرمایه داری سراسری طبقۀ کارگر. راه سندیکا سازی و درخواست از دولت برای رسمیت دادن و قانونی کردن سندیکا هیچ معنایی جز دادنِ آدرس غلط به کارگران و فرستادن آن ها به دنبال نخود سیاه ندارد. در اثبات صحت این نکته همین بس که بگویم جمهوری اسلامی سرمایه اکنون دیگرحتی اجازۀ تشکل های مصوب در قانون کار خودش ( یعنی شورای اسلامی کار و انجمن صنفی) را هم نمی دهد، چه رسد به سندیکا که اگرچه هیچ فرق ماهوی با انجمن صنفی ندارد اما به علت نام و شکل اپوزیسیونی اش به هر حال مورد طعن و لعن و غضب جمهوری اسلامی است . درایران، تشکل واقعی و راستین تودۀ کارگران فقط و فقط درجریان مبارزه ای طولانی و توأم با هزینه های بسیار و فقط و فقط به صورت اعمال قدرت تحمیل کننده طبقۀ کارگر علیه طبقۀ سرمایه دار و دولت آن یعنی فقط و فقط به صورت « دوفاکتو» ( یعنی غیرقانونی و غیررسمی، درمقابل « دوژور» یعنی قانونی و رسمی) می تواند تشکیل شود.

به این ترتیب، سندیکا در ایران از یک سو نه سازمان راستین طبقۀ کارگربلکه تشکل مطلوب جناحی از طبقۀ سرمایه دار است و، از سوی دیگر، نه فقط بخت و اقبال قانونی و رسمی شدن را ندارد بلکه توسط دولت سرمایه داری سرکوب می شود. این همان ویژگی سندیکا در ایران است که من آن را با ضرب المثل «از این مانده و از آن جا رانده» بیان می کنم. کارگر اگر به نظام سرمایه داری و دولت آن توّهم داشته باشد و فکر کند از راه قانون سرمایه می تواند به حق وحقوقش برسد دنبال انجمن صنفی می رود و نه دنبال سندیکا، که همان انجمن صنفی است با این تفاوت که نه تنها مزیت قانونی و رسمی بودن را ندارد بلکه سرکوب هم می شود و اعضای آن هم کارشان را ازدست می دهند و هم باید زندان را تحمل کنند. از سوی دیگر، کارگری هم که نظام سرمایه داری را شناخته باشد و توّهمی به آن و قوانین اش نداشته باشد دنبال تشکل شورایی ضدسرمایه داری می رود، که اگرچه غیرقانونی و غیررسمی و هزینه بردار است اما به هرحال درقبال هزینه ای که کارگر برای آن می پردازد دستاوردی هم برای او دارد زیرا با تکیه بر نیروی خودرهانندۀ تودۀ کارگران قادر است سرمایه دار و دولت آن را عقب نشاند و حق وحقوق کارگران را درحد توانش به آن ها تحمیل کند. پس، این دسته از کارگران هم دنبال سندیکا نمی روند، زیرا سندیکا نه فقط هزینه بردار است و کارگر به خاطرش هم کارش را از دست می دهد و هم به زندان می افتد بلکه مطلقاً توان آن را ندارد که حتی ابتدایی ترین مطالبات کارگران را بر سرمایه و دولت آن تحمیل کند. به عبارت دیگر، حکایت سندیکا برای این دسته از کارگران همان حکایت «آش نخورده و دهن سوخته» است. بدین سان، سندیکا در ایران تشکلی است که از هردو سر وِل است : نه به درد کارگر متوّهم به سرمایه داری می خورد و نه به کار کارگر ضدسرمایه داری می آید. نه کارگر طرفدار سرمایه داری دنبال آن می رود و نه کارگر مخالف سرمایه داری.

آنچه سندیکای شرکت واحد اکنون پس از سه سال به ناچار به زبان آورده دقیقاً اعتراف و اذعان به همین «از این جا ماندگی و از آن جا راندگی» یا «ازدوسروِل بودن» است : «متأسفانه امروز با گذشت سه سال از نخستین اعتراض صنفی مان به بیشتر خواسته هایمان که نرسیدیم هیچ بلکه حدود 30 نفر از همکارانمان هنوز با حکم اخراج، بیکار هستند و دو نفر روزهای سختی را در زندان های ایران می گذرانند» («سومین سالروز اعتراض آرام سندیکایی (روشن کردن چراغ اتوبوس ها) گرامی باد»، 16/6/87). باید از دوستان هیئت مدیرۀ سندیکای شرکت واحد که این گونه صادقانه به ناکامی سندیکا اعتراف می کنند پرسید : چرا به اینجا رسیده اید که دیگر حتی نام اعتصاب جسورانه و دلاورانۀ خود را نمی برید؟ چرا سندیکا نتوانست به بیشتر خواسته های کارگران برسد؟ چرا حدود 30 نفر از همکارانتان هنوز با حکم اخراج، بیکار هستند؟ و چرا دو نفر از اعضای هیئت مدیره روزهای سختی را در زندان می گذرانند؟ آیا فکر می کنید که علت این ناکامی و شکست فقط سرکوب است؟ بدون شک، سرکوب عامل بسیار مهمی در ناکامی سندیکای شرکت واحد است. اما سندیکا برای مقابله با این سرکوب چه کار کرد؟ آیا سندیکا توانست تودۀ کارگران شرکت واحد را برای مقابله با این سرکوب بسیج کند؟ انصاف حکم می کند که بپذیریم از زمان اعلام موجودیت سندیکا تا زمان سرکوبِ آن فاصله و فرصت بسیارکمی بود و درواقع سرکوبگران حتی فرصت مقابله با سرکوب را به کارگران ندادند. اما آیا درهمان فاصلۀ اندک چند ماهه، سندیکا به جای هدردادن وقت و انرژی خود در مذاکره و چانه زنی با نوریان و سردار طلایی و سرهنگ زمانی و... و درواقع به جای دادنِ آدرس غلط به کارگران نمی توانست درجهت بسیج و متشکل کردن تودۀ کارگران شرکت واحد برای مقابله با سرکوب قدم بردارد؟ آیا فهم این نکته دشوار بود که سرکوبگران درهمان زمانِ مذاکره درواقع داشتند نقشۀ سرکوب شما را می کشیدند؟ شما نه تنها کارگران شرکت واحد را برای مقابله با سرکوب آماده نکردید بلکه به سرکوبگران فرصت دادید که خود را کاملاً آمادۀ سرکوب کنند. شما نه تنها کارگران را به ادامۀ اعتصاب تشویق نکردید بلکه گول عوام فریبی شهردار تهران را خوردید و از کارگران خواستید به اعتصابشان پایان دهند. آیا فکر می کنید سندیکا نیروی بسیج کارگران برای مقابله با سرکوب را نداشت؟ اما مگر شما نمی گفتید سندیکا 8000 نفر عضو دارد؟ اگر این ادعا واقعاً صحت داشت و دارد، کجا بودند این 8000 نفر در موقع اعتصاب و سرکوب فعالان سندیکا؟ از دوحال خارج نیست : یا این ادعا صحت نداشت که دراین صورت هیئت مدیرۀ سندیکا باید پاسخگو باشد، یا سندیکا واقعاً 8000 نفر عضو داشت اما برای بسیج متشکل و متحد این 8000 نفر هیچ کاری صورت نگرفت که بازهم هیئت مدیره باید پاسخگو باشد.

علت تمام این ناکامی ها این بود و این است که سندیکا، چه به لحاظ ماهیت رفرمیستی اش و چه از نظر ساختار غیرشورایی و بوروکراتیک اش، ناتوان تر از آن است که بتواند اعتصاب ضدسرمایه داری کارگران را به سرانجام برساند. موفقیت اعتصاب در نظام سرمایه داری ایران درگرو تشکلی است که بتواند با قدرت تمام آحاد کارگران را علیه این نظام بسیج کند و این نیز چیزی جز یک شورای قدرتمند ضدسرمایه داری نیست. بدیهی است که این شورای کارگری ضدسرمایه داری نیز آماج شدیدترین و بیرحمانه ترین حملات سرکوبگرانه دولت سرمایه قرار خواهد گرفت. اما فرق آن با سندیکا این است که درمقابله با سرکوب و دیگر ترفندها ی سرمایه و دولت آن نه بر عده ای سندیکالیست رفرمیست که به سادگی جانب سرمایه دار و اعوان و انصارش را خواهند گرفت بلکه بر تودۀ کارگر متشکلی تکیه خواهد کرد که گرسنگی خود و خانواده هایشان جای هیچ گونه سازشی با کارفرما و دولت را برای آنان باقی نگذاشته است و نمی گذارد، شورایی که در آن هر زمان که کارگران اراده کنند می توانند برگزیدگان خود را عزل کنند و به جای آنان نمایندگان راستین خود را- که زیر نظارت دائم تودۀ کارگران قراردارند- انتخاب کنند.

با امید به این که نکات بالا و به طورکلی تجربۀ سندیکای شرکت واحد مورد توجه همۀ کارگران ایران ازجمله خودِ کارگران شرکت واحد و نیز کارگران نیشکرهفت تپه قرارگیرد سخن خود را در اینجا به پایان می رسانم.

محسن حکیمی

شهریور 1387

 


 
 

    » مطالب ديگرى از همين نويسنده

  

 

Copyright © 2005 - 2006 kargaran-iran.com