به سايت کارگران ايران خوش آمديد
 
  مقالات: اتخاذ تاکتيک سرنگونی در شرايط جنگی , تحليل "مشخص" حزب حکمتيست از اوضاع "نامشخص"!

اتخاذ تاکتيک سرنگونی در شرايط جنگی , تحليل "مشخص" حزب حکمتيست از اوضاع "نامشخص"!

هلمت احمديان

سالهاست سرنگونی جمهموری اسلامی در شرايط جنگی، تاکتيک بخشی از اپوزيسيون راست و چپ رژيم است. طيف ها و گرايشات راست (که موضوع اين نوشته نيست)، به  تکرار سناريويی شبيهه آنچه که در عراق و افغانستان به کمک نيروهای خارجی اتفاق افتاد دل دارند  و بخشی از نيروهای چپ در دل اين اوضاع جنگی در پی سرنگونی رژيم هستند که در زير به نمونه مشخص حزب حکمتيست می پردازم.
حزب حکمتيست، از اوضاع "نامشخص" روابط فی مابين آمريکا و  رژيم جمهوری اسلامی، نتيجه "مشخص" خود  را  مدتهاست آماده دارد. موضع اين حزب نه اکنون، بلکه عليرغم کش و قوس هايی که در چند سال اخير در روابط  بين رژيم ايران و آمريکا وجود داشته و  مذاکره و مسامحه از يک سو و گزينه فشار و محاصره اقتصادی و تهديدات نظامی از سوی ديگر همواره در جريان بوده و تقدم و تاخر اين گزينه بر آن ديگری، در هر دوره ای نوسان داشته است، تغييری نکرده است.
صدای اين حزب غالبا هنگامی بلند شده که سنگينی سخن بر احتمال بکارگيری گزينه جنگی بوده است. چرايی برجسته نمودن اين گزينه را در بحث "فاتح شيخ" يکی از سخنگويان اين حزب تعقيب می کنيم.
او در نوشته ای مندرج در سايت ايران تريبون، ضمن اشاره به منافع و مصالح و همچنين موانع موجود بر سر راه آکترهای اين سناريو (آمريکا، اسرائيل، ايران و...)، خطر جنگ را جدی ارزيابی می کند و اظهار می دارد: «خطر جنگ از هميشه جدی تر شده است». او معتقد است که «اين روزها ديگر جای زيادی برای نظربازی در مورد احتمالِ آن باقی نمانده؛ در نتيجه بايد بدترين حالت يعنی عملی شدن تهديدها را فرض گرفت». و اين رهنمود را می دهد که بايد به «مقابله با جنگ افروزی آمريکا و اسرائيل، افشاء و منزوی کردن طيف هوراکشان طرفدار جنگ: ناسيوناليسم عظمت طلب ايرانی اعم از سلطنت طلب و جمهوريخواه، مجاهدين، حزب دمکرات کردستان، دارودسته های قومپرست و فدراليست، که چنان به منافع سکتی خود چسبيده اند که از انهدام جامعه و قربانی شدن زندگی دهها ميليون انسان باکی ندارند» برخاست . اما او در آخر مطلبش، خود نيز به اين نتيجه می رسد که «مهمترين مساله سياسی و تاکتيکی در شرايط جنگی، بالا بردن تپش مبارزه و گسترش آن در جهت سرنگون کردن هر چه سريعتر رژيم است» و  يا «با تشديد فضای جنگ و شرايط جنگی تلاش برای تسريع سرنگونی رژيم به عنوان يک تاکتيک تعرضی و انقلابی برای مقابله با جنگ سرمايه دران برجستگی بيش از بيش پيدا می کند». (خط تاکيد از من است).

سئوال را ابتدا از نتيجه گيری بحث او  شروع کنيم.

تمايزات اين دو نوع سرنگون طلبی، يعنی سرنگونی مورد نظر او که در پرتو تشديد فضای جنگ و شرايط جنگی حاصل می شود، با سرنگونی مورد نظر هوراکشان طرفدار جنگ (ناسيوناليست ها، ليبرال ها و..) در چيست؟

قاعدتا پاسخ اين خواهد بود که اولی سرنگونی از طريق و به توسط پايينی ها خواهد بود و دومی توسط نيروهای اشغالگر. در اين حالت دو موضوع بايد پاسخ بگيرد.

۱. پايينی ها و در راس آنها طبقه کارگر، چگونه و در چه پروسه ای تحت اين شرايط مرگبار فرصت اعمال اراده انقلابی خود را پيدا خواهند کرد؟
۲. اگر حمله نيروهای خارجی به حذف و سرنگونی رژيم جمهوری اسلامی بينجامد _ که قطعا گرايشات و احزاب و نيروهای غير کارگری دست بالا را پيدا می کنند_ ما چه خواهيم کرد؟

پاسخ به هر دو سئوال مستلزم اين امر است )نه اينک، بلکه از خيلی قبل از اين هم(، که سرنگونی بدون پاسخ روشن و کار هدفمند به امر جايگزينی و آلترناتيو سوسياليستی، اگر آب در هاون کوبيدن نباشد، ربطی به يک استراتژی سوسياليستی ندارد  و چه بسا نفعش برای نيروهای دست راستی جامعه خواهد بود. تجربه قيام ۵۷ برای مردم ايران کافی است که به راه حل هايی باور کنند که آنها را مطمئن سازد که سر از ناکجاآبادی دگر در نمی آورند.
نيروهای ناسيوناليست، جمهوری خواه و ...  تکليفشان مشخص است و مرادشان از سرنگونی اين است که آمريکا بيايد و جمهوری اسلامی را برايشان جارو کند و ائتلاف آنها را سر کار بياورد.

نيروهای سوسياليست هم در شرايطی که طبقه کارگر  به اين درجه از آمادگی برای کسب قدرت سياسی نرسيده باشد، قطعا به انتظار نمی نشينند و نظاره گر بی طرف و بی عمل اوضاع نخواهند بود و می کوشند با درايت سياسی در شرايط جنگی به ميزان توان سازمانيافته خود از اوضاع بهره گرفته و خود را نيرومندتر کنند و هرجا هم اين امکان را يافتند از طريق دستيابی به بخشی از اهرم های قدرت سياسی، موقعيت خود را تقويت کنند. اما اين امر واقعی و ناگزير که در واقع مهر ضعف عدم آمادگی طبقه را بر خود دارد، نه تنها نبايد ايداليزه شود، نه تنها نبايد به عنوان تاکتيک تعرضی و انقلابی به خورد کسی داده شود، بلکه بايد تاکيدی باشد بر سنخ ديگری از کار با مش و عملکردی سوساليستی برای فايق آمادن بر ضعف ها و کاستی ها و موانع تشکل يابی در درون جنبش های اجتماعی و بويژه جنبش کارگری، و اين روندی است که در هياهو و سرو صداهايی که حکمتيست ها هراز چندگاهی بر پا می کنند و در کمپين های متناوب ضد جنگشان جايی ندارد.
مضاف بر اين تمايز پايه ای، در سطح تحليلی هم در سناريوی مرگبار جنگ، آلترناتيو مورد نظر "فاتح شيخ" نه تنها عملی نيست، بلکه در خوشبينانه ترين حالت، يا جمهوری اسلامی به وسيله نيروهای خارجی از قدرت ساقط می شود (تکرار سناريوی عراق)، که در اين حالت ميدان عمل زيادی برای پايينی ها نيست. يا بعکس آمريکا به جای يک جنگ تمام عيار عليه جمهوری اسلامی موسسات هسته ای و مراکز نظامی رژيم را هدف حملات جنگنده های خود قرار می دهد که در آنصورت اين پديده برای جمهوری اسلامی برکتی خواهد بود، که از آن قدرتمندتر بيرون می آيد.
واقعيت اين است که اين دومی محتمل تر است. چرا که آمريکا و متحدينش برنامه جارو کردن جمهوری اسلامی را، که در بحران منطقه بمراتب قوی تر از گذشته شده، ندارند و نهايتا احتمال دارد عملياتی ايذايی را پيش برند که همچنانکه ذکر آن رفت، اين حالت به استحکام و قدرت گيری بيشتر جمهوری اسلامی در منطقه تبديل می شود و دست رژيم اسلامی را برای سرکوب بيرحمانه تر جنبش های آزاديخواهانه و اجتماعی در ايران بازتر خواهد گذاشت. با اين وصف و از آنجاکه  "فاتح شيخ" به جز سر دادن شعاری خوش آب و رنگ، تحليلش در قيد اين نيست که پاسخ اين وضعيت را بدهد، نمی تواند مرزبندی روشنی را حتی در  سطح اتخاذ تاکيتک از جانب حزبش با نيروهای راست، ارائه دهد.
چه فاکتورها و مولفه هايی به حزب حکمتيست اين اطمينان خاطر را داده که استراتژی سرنگونی جمهوری اسلامی را که در واقع استراتژی همه نيروهای انقلابی است، به تاکتيک روز و ثابت خود در چند سال اخير تبديل کند؟
بلشويک ها در جريان انقلاب روسيه با اطمينان از درجه آمادگی، رشد و سازمانيافتگی طبقه کارگر روسيه توانستند که از شرايط جنگ به نفع تثبيت هژمونی طبقه کارگر در راه کسب قدرت سياسی بهره گيرند و اين روند حاصل کار مستمر کمونيستی آنها و تشديد مبارزه طبقاتی در درون جامعه بود. برای فاتح شيخ و حزبش به چه اعتباری تاکتيک تعرضی و انقلابی برای مقابله با جنگ و سرنگونی جمهوری اسلامی آنهم در شرايط جنگی ضد مردمی، برجستگی يافته است؟
اگر اين امر واقعی  و درست است که سرنگونی جمهور ی اسلامی قدم اول يک انقلاب کارگری و استراتژی سوسياليستی است، اما اولا مسئله مهم اين است که تحت چه شرايطی اين استراتژی جنبه تاکتيکی پيدا می کند و دوما فراهم نبودن شرايط مطلقا به اين معنی نيست که حزبی يا جريانی می تواند به نيابت طبقه با اتکا به جوخه های رزمی اش اين رسالت طبقاتی را به سر "منزل" رساند. همه اهميت مسئله و تمايز يک استراتژی سوسياليستی از غيرسوسياليستی در واقع در اين نکته نهفته است که طبقه کارگر از راه تشديد مبارزه طبقاتی و سازمانيابی خود به استقبال سرنگونی می رود و به اين اعتبار مهر خود را بر تحولات جامعه می کوبد و اين مشی برای حزب حکمتيست که سرنگونی، برايشان هم تاکتيک و هم استراتژی است، محلی از اعراب ندارد.
سئوال دوم و ساده تر  که مصداق تحليل "مشخص" حزب حکمتيست از اوضاع "نامشخص" است، در واقع اين است که اساسا چرا اين حزب از همان بدو تشکيلش، خطر و شبح گزينه جنگ ايران و آمريکا را در ميان ساير گزينه های ديگر سياسی، ديپلماتيک، محاصره اقتصادی و تحريم ها،  قطعی تر و محتمل تر ديده و می بيند؟ و چرا با هر تهديد و سنگ اندازی ای که طرفين به هم می کنند، آنچنان اين گزينه را آنگرانديسمان و بزرگنما می کند، که انسان خود را در وسط ميدان جنگ هراسان و گم گشته می بيند و کسانی که به اين شدت و حدت روی دست يازيدن آمريکا و اسرائيل به گزينه جنگی تاکيد نمی کنند، تماشاچيان و نظاره گران بی اثر و خنثی اوضاع ناميده می شوند؟
حزب حکمتيست همانگونه که در نوشته "فاتح شيخ" هم به آن اعتراف شده، حداقل دو سال و نيم است که هر از چندگاهی کمپين ضد جنگ را راه انداخته است. اين کمپين افت و خيزهای خود را داشته است. نظريه پرداز اين حزب، دلايل اين افت و خيزها در اتخاد گزينه نظامی از طرف آمريکا را،  به درستی به فاکتورهايی همچون شکست ها و ناکامی های آمريکا در پيشبرد پروژه اش در عراق، رقابت های داخلی بين دو حزب اصلی در آمريکا و ... توضيح داده است، اما توضيح نداده که چرا با علم بر همه اين موانع و شکاف ها، کمپين ضد جنگ اين حزب بلافاصله و بدنبال عربده هر ژنرالی بر عرشه ناوگان های جنگی آمريکا در خليج فارس و يا مانور ماجراجويانه اسرائيل بر فراز مديترانه و يا
مانور نظامی سپاه پاسداران،  به سرعت جان می گيرد و در فاصله کوتاهی دوباره به خاموشی می گرايد.
نيروها و گرايشاتی در جامعه ايران هر از چندگاهی به شيوه ای افراطی، خطر و شبح مرگبار جنگ را با مشاهده هر فکت جديدی که پيش می آيد، طرح می کنند، چون بدينوسيله می خواهند پروژه های ليبرالی و صلح طلبانه اش را بازارگرمی کنند. حزب حکمتيست از اين دسته و گرايش نيست، اما خاصيت و ارزش مصرف  يک بعدی نگری ايی که مکررا در بزرگ نمايی اين وجهه (که بطور واقعی می تواند يکی از وجوه سياست های ارتجاعی و امپرياليستی قدرت های منطقه باشد) بروز می دهند، چيست؟

"فاتح شيخ"در نوشته اش برای نشان دادن اين امر که خطر جنگ از هر زمانی بيشتر شده است، از فکت و فيگورهای موجود در بين قدرتهای درگير فراتر رفته و حکمی غير واقعی را (که تا کنون سخنگويان نئوکانسراتيوهای هئيت حاکمه آمريکا نيز با اين قطعيت بيان نکرده اند) پيش می کشد. او می نويسد: «برای آمريکا و اسرائيل مطلوبيت جنگ بيشتر از کنار آمدن با رژيم اسلامی است. چون هدف اصلی شان صرفا غلبه بر آن رژيم نيست بلکه از اين راه، نشان دادن عضله به رقبای جهانی بزرگتر است. بعلاوه سازش با رژيم اسلامی می تواند موقعيت آنها را به سراشيب سقوط غيرقابل کنترل براند. حذف جمهوری اسلامی از معادلات خاورميانه، يا تضعيف شديد آن، شرط مهم تامين منافع درازمدت آنها در پروسه جاری "تقسيم مجدد جهان " است.». (خط تاکيد از من است)
دلايلی که او برای مطلبوبيت جنگ در مقابل کنار آمدن طرفين آورده، قرابتی با سير رويدادها ندارد. بعکس و از آنجا که آمريکا و متحدينش برنامه حذف جمهوری اسلامی را در پروسه جاری «تقسيم مجدد جهان» ندارند، کنار آمدن با آن را بيشتر ترجيح می دهند. کنار آمدن با جمهوری اسلامی (مقداری رام و مهار شده) که بتواند کانون های بحران را کاهش داده و دشمنی موجود را به روابطی قابل قبول برای آنها تبديل سازد، هنوز هم کفه سنگين سياست های جاری فی مابين است. هنوز هم گزارش و طرح بيکر- هميلتون که اخطاری جدی به هيئات حاکمه آمريکا برای کاهش بحران در منطقه بود، موضوعيت دارد و سير رويدادها نيز بيشتر اين روند را گواهی می دهد.
با اين وصف، حکم قطعی ارجحيت حذف جمهوری اسلامی به جای سازش، تبينی دلبخواهی و عامدانه است، زيرا همانگونه که اشاره شد هنوز است آمريکا کنار آمدن با سران پراگماتيست جمهوری اسلامی را، به متکی شدن به اپوزيسيون بورژوا ليبرالی رژيم اسلامی ترجيح می دهد. از ميان دلايل ملموس و قابل درک اين روند همچنين به نقشی که رژيم اسلامی برای تخفيف بحران در عراق و افغانستان و .. در راستای منافع آمريکا و متحدينش می تواند انجام دهد، نقش و ظرفيت بالقوه ای که برای سرکوب جنبش های اجتماعی رو  به رشد در ايران دارد  و ...  را نيز می توان اشاره و تاکيد کرد.
+++

آنچه پشتيوانه تحليل، تبيين و متعاقبا اتخاذ تاکتيک انقلابی در اوضاع خطير فراروی است، نه غرق شدن در هياهوهای هدفمند و جنجالی که طرفين درگير  يعنی آمريکا و رژيم اسلامی راه می اندازند، بلکه از طرفی افشا رياکاری و بندو بست های پشت پرده پروپاکاندهای هدفمند طرفين مخاصمه و از طرف ديگر متمرکز شدن بر جنبش های توده ای و اجتماعی موجود در جامعه و تلاش برای متکی کردن آنان بر تشکل های توده ای شان است. اين پروسه و اين آماده سازی که در گرو کار امروز ماست، ضرورتش را از مانورهای سياسی، ديپلماتيک و نظامی فی مابين رژيم ايران و آمريکا نمی گيرند و شدت و نبض آن با کمرنگ و يا پررنگ شدن خطر جنگ نيست.
ترديدی در اين واقعيت نيست که اگر چنانچه دولت های ايران و آمريکا برای دست يازيدن به منافع و مطامع خود در منطقه جنگی ويرانگر را بر مردم تحميل کنند، وظيفه همه نيروهای مردمی، راديکال و سوسياليست اين خواهد بود در جبهه ای سوم بر عليه اين جنگ و عوارض ويرانگر آن به مقابله برخيزند. اين واقعيت مبرهن، نه گمانی زنی می طلبد و نه تحليل و تئوری و تبليغ و ترويج. اثرات ويرانگر آن را مردم عراق و افغانستان چندين سال است در دهشتناک ترين شکلش درگير هستند و مردم ايران هم شاهد اين تراژدی مرگ و کشتار هستند.
صحبت روی اين است که استراتژی سوسياليستی و مستقل و متکی به نيروی خود، نمی تواند راههای پبشروی خود را در بطن ديپلماسی متناقض و البته هدفمندی که طرفين جنگ تعقيب می کنند، پيش ببرد. استراتژی سوسياليستی نمی تواند با نظريات کودتايی، انقلاب و طبقه کارگر را در پيشبرد استراتژی سرنگونی رژيم جمهوری اسلامی از قلم بيندازد و حزب را جايگرين آن کند.
بر اين اساس  ضمن اينکه نبايد احتمال هرگونه ماجراجويی جنون آميز جنگی را منتقی دانست و خود را برای مقابله با عوارض خانمانسور آن آماده ساخت، اما نبايد به ترسيم فضايی مجازی، البته هدفمند کمک کرد (آنگونه که حزب حکمتيست می کند) و با هر عربده جنگی که سر داده می شود، به ارائه تببين های اغراق آميز و افراطی در غلطيد. خوفی که آگاهانه هم از موضع «چپ» و هم از جانب بعضی از نيروهای «راست» با اغراق گويی در حمله نظامی به ايران ايجاد می شود، به نتيجه ای جز در کنار نيروهای رژيم برای دفاع از «باب ميهن»، يا آوانتوريسم  و نظريات کودتايی و از بالا به قيميت نيروهای توده ای در برخورد به رژيم اسلامی نمی انجامد.
برای مردم به ستوه آمده ايران، برای جنبش های کارگری، دانشجويی و جوانان، زنان و همه جنبش های دمکراتيک و آزاديخواهانه ای که در ايران در جريان است، تکليف تنها پشت کردن به کشمکش ارتجاعی بين رژيم اسلامی و جنايت و کشتار و نيروهای جنگ طلب و اشغالگر امپرياليستی است. جنگ قدرت و کش و قوس هايی که در روابط  دولتين ايران و آمريکا در جريان است، ربطی به منافع و خواست های مردم محروم و ستمديده ايران ندارد و حاصلی به جز فقر و دربدری و روزگاری تيره و تارتر برای برای آن ها به همراه ندارد. رشد افق و استراتژی سوسياليستی که به رشد آگاهی و نيروی متشکل طبقه کارگر و توده های  مردم، در قالب جنبش های اجتماعی در جريان می انجامد، تنها ضامن پيشروی به سوی جامعه بدور از هر نوع سلطه گری است.


 
 

    » مطالب ديگرى از همين نويسنده

  

  • راهکار سوسياليستی در اوضاع سياسی کنونی «موانع و امکانات»
  • انقلاب از نگاه امروز!(امری مشترک در مقابل دو نسل!)
 

Copyright © 2005 - 2006 kargaran-iran.com