" />
« September 2008 | Main | November 2008 »
به زنان و مردان رزمنده بخش کشاورزی و توليد در شرکت نيشکر هفت تپه
عزيزان کارگر، همطبقهئی های گراميم!
در شرايط وجود يک بحران عظيم که نظام سرمايهداری بر مردم دنيا و مقدم بر همه بر طبقه جهانی ما تحميل کرده شما تشکل طبقاتی خود را در روز چهارشنبه اول آبان ۱۳۸۷ ايجاد کرديد. در ميان خبرهای تلخی که هر روز از مصائب تحميلی نظام سرمايهداری به همطبقهئيهای ما ميرسد خبر تشکيل سنديکای شما چنان شيرين است که بخشی از آن تلخيها را از بين ميبرد. به خاطر کار متهورانهئی که، عليرغم ميل و تلاش نيروهای امنيتی، اداره کار، مديريت کارخانه و حراست، به آن دست زديد شما شايسته بيشترين ستايشها هستيد.
دوستان گرامی ، تشکيل سنديکا يا هر تشکل ديگر با نيروی خود کارگران خواست و مطالبه روزمره ماست . اما بايد به چند نکته هم توجه کرد .
۱- با تشکيل هر تشکل خودساخته کارگران، يک خار به چشمان هميشه حريص سرمايه داران میرود. در اين رابطه سرمايه داران سکوت اختيار نمی کنند، بلکه هر روز به فکر آن هستند که چطور تشکلهای خود ساخته کارگران را به فساد بکشانند. اين حکم نظام سرمايه داری است.
پس نتيجه می گيرم که تنها تشکيل تشکلها نمی تواند کارگران را به مطالباتشان برساند. جزء مبارزه بی وقفه ما کارگران و نمايندگان منتخب خود کارگران،اين شما نمايندگان منتخب کارگران هستيد که بايد هميشه به فکر مطالبات کارگران باشيد و گزارش عملکرد خود را به هر شکل که برايتان ميسر است به سمع و نظر کارگران متشکل در سنديکای خود برسانيد. آن وقت است که کارگران به شما نمايندگان خود اعتماد پيدا می کنند.
۲- شما عزيزان منتخب، بايد هميشه در بين کارگران باشيد تا فاصله ای ميان منتخبان و بدنه ايجاد نشود.
۳- ما دهها سنديکا و تشکل کارگری داريم که در حال حاضر در کشور ما مشغول به فعاليت هستند. اين تشکل ها بعضی وقت هم از طرف خود کارگران انتخاب می شوند، ولی چون گوش به فرمان ديگران هستند در کمتر از چند سال به يک تشکل پاسيو و بی عمل تبديل می شوند.
دوستان گرامی :
اين يک حقيقت آشکار است که وضع طبقه جهانی ما در حال حاضر اسفبار ميباشد. گرانی، تورم بالا و بيکاری ناشی از تسلط مشتی سرمايهدار انگل سفت سبب شده تا تعداد گرسنگان در جهان از ۸۴۸ ميليون نفر به ۹۲۳ ميليون برسند. آيا مشکل است تصور کنيم که اکثريت عظيم اين گرسنگان همطبقهئی ما و آفرينندگان ثروت و آسايش اين دنيا هستند؟ رسانهها بطور مداوم خبر ميدهند که از بد بدتر ميرسد. گذشته از بيکاری صدها هزار کارگر در آمريکا و اروپا بيکاريهای ديگری نيز در راه است. سازمان بين المللی کار اعلام کرده که شغل ۲۰ ميليون کارگر در خطر است. اين رسانهها تلاش دارند ما را آماده کنند تا دست روی دست بگذاريم و اجازه دهيم هر بلائی که سرمايهداران و دولتهايشان ميخواهند سر ما بياورند. اما کارگر نميتواند ساکت بشيند. سکوت ما و عدم اعتراض ما برای خود و خانوادههايمان به فاجعه منتهی خواهد شد. پس بايد بجنبيم. آنجا که تشکل رفرميستی هست بايد عليه رفرميسم و سازشکاريش مبارزه کرد و آنرا به سازمانی رزمنده و طبقاتی تبديل کرد. آنجا هم که تشکلی نيست کارگران بايد به اتکا به نيروی خود آنرا ايجاد و تحميل کنند. اين دقيقا کاری است که شما انجام داديد.
من اين روزها که ميخوانم، ميشنوم و ميبينم که هزاران کارگر در سنندج، تهران، گيلان و بقيه نقاط ايران در حال راهپيمائی و اعتصاب و اعتراضند تا حقوق معوقه و کار از دست رفته خود را پس بگيرند ضمن همدردی با آنها و تاييد مبارزتشان به خودم ميگويم بايد تبليغ پيرامون ايجاد تشکل خود ساخته طبقاتی را بيشتر کرد. وقتی ميشنوم و ميخوانم و ميبينم که از زبان وزير کار نقل شده است که طی شش ماه گذشته ۲۵۰ هزار کارگر بخش کشاورزی به صف ميليونی بيکاران اضافه شدهاند بيش از گذشته معتقد ميشوم که بايد مصممانهتر در راه ايجاد تشکل و وحدت قدم برداشت. وقتی به سقوط قيمت نفت به زير ۷۰ دلار و به تداوم اين سقوط مواجه ميشوم ميتوانم پيشاپيش ببينم که وضع ما کارگران در ايران و همه کشورهای نفت خيز بدتر خواهد شد. در چنين شرايطی بيشتر از گذشته به ضرورت ايجاد تشکلهای طبقاتی و رزمندهئی فکر ميکنم که شما يک نمونهاش را ايجاد کرديد. من اميدوارم که کارگران در مراکز کاری ديگر عمل مبارزاتی شما را سرمشق قرار دهند و تشکلهای مبارز و خود ساخته خود را ايجاد کنند.
زنده و پاينده باشيد برای کارگران
سقز- محمود صالحی
تاريخ: ۷/۸/۸۷
فرشید شکری
ماههاست مردم آمریکا شاهد کمپین های منظم برندگان دور اول انتخابات ریاست جمهوری یا بطور صحیح تر نامزدهای برگزیده از سوی احزاب صاحب قدرت در این کشور می باشند. در ادامه این مبارزات، بتاریخ هفتم اکتبر 2008 دومین مناظره تلویزیونی کاندیداتورها در ایالت تنسی با حضور جمعی از رأی دهندگان غیر متعهد (بی طرف) برگزار گردید. در آن برنامه تلویزیونی هر دو نفر به سؤالات شرکت کنندگان پاسخ گفتند. تعدادی پرسش هم از طریق اینترنت برای آنان ارسال شد که به آنها نیز جواب دادند. شش روز بعد باراک اوباما در ایالت اوهایو و جان مک کین در ایالت ویرجینیا بشرح طرح های خود که عمدتاً حول بحران اقتصادی جاری دور میزد مبادرت کردند و بلاخره شب چهارشنبه پانزدهم اکتبر سومین و آخرین مناظره ایندو شخص در برابر دوربین های تلویزیونی در لانگ آیلند نیویورک به اتمام رسید.
در طول این مدت اقتصاد، امنیت ملی، مسئله ایران، جنگ درعراق، تغییرات زیست محیطی، بهداشت و خدمات پزشکی، مهاجرت و سقط جنین محورهای اصلی سخنرانی ها و مناظرات مک کین و اوباما بودند که با تسلط تمام، و بشکل بسیار حرفه ای بدین موضوعات پرداختند. در این گفتار سعی می گردد تا به گوشه هایی از دیدگاههای ایشان اشاره شود.
- امروزه با توجه به بحران مالی وسیع ایالات متحده که تنها مختص به این کشور نیست و در اصل بحران سرمایه داری جهانیست، بحث بر روی اقتصاد مخصوصاً تورم فزاینده در این کشور و ارائه راهکارهای پراگماتیستی در برون رفت از این شرایط مشکل اهمیت ویژه ای نزد رأی دهندگان دارد. سناتور جان مک کین در این ارتباط می گوید: « من بنا دارم تا از راه لغو سیستم حداقل مالیات، میزان مالیات بر درآمد طبقه متوسط را کاهش دهم و همان برنامه تخفیف مالیاتی جورج بوش را برای درآمدهای بالا بکار گیرم. در عین حال قصد دارم هزینه های بی مورد دولت را پائین آورده و در نظام خدمات اجتماعی نیز رفرمهائی لحاظ کنم ». پیشنهاد آخر مک کین کاهش 52 میلیارد دلار مالیات بهدف یاری رساندن به بازنشستگان می باشد. سناتور باراک اوباما برنامه خود را اینگونه تشریح می کند: « باید به خانواده های متوسط که در ایندوره با افزایش نرخ کالاهای ضروری و انجماد دستمزد مواجه بوده اند یاری رساند، سیستم خدمات درمانی عمومی و آموزش و پرورش را اصلاح کنیم و لازم است تا معاهدات تجارت آزاد بین آمریکا و کشورهای همسایه را بازنگری کرد ». همچنین اوباما روز دوشنبه سیزدهم اکتبر در جمع هوادارانش در اوهایو از بانک ها درخواست کرد تا موقتاً از توقیف خانه های وام گیرندگان بد حساب دست بردارند. او در مناظره سوم خود پیشنهاد اختصاص 60 میلیارد دلار کمک به دولت های ایالتی را داد تا آنها با این پول به ایجاد اشتغال همت گمارند.
- همانگونه در سه دهه گذشته موضع گیریهایی در رابطه با خطر جمهوری اسلامی برای اسرائیل و مسئله هسته ای ایران از اهم مباحث انتخاباتی نامزدهای پیشین برای احراز مقام ریاست جمهوری بود، در ایندوره نیز چنین مسائلی در فهرست فعالیت های انتخاباتی مک کین و اوباما جای گرفت. مک کین بر سیاست تشدید فشار و مجازات های شدیدتر اقتصادی آنهم توسط جمع زیادتری از ممالک غربی بر ضد ایران تمرکز خواهد کرد. او گفت: « چنانچه این گزینه نتیجه بخش نباشد در صورت نیاز از ابزار نظامی در راستای ممانعت از دستیابی ایران به سلاح هسته ای استفاده می کنیم ». اوباما در سخنانش خود را طرفدار روش موسوم به دیپلماسی تعرضی فردی نامید و مدعی ملاقات و گفتگو با رهبران ایران بدون هیچ پیش شرطی است. او بر این باور است که در صورت دادن مشوق هایی به رهبران ایران، احتمال دارد در رفتار سیاسی آنان تغییراتی رخ دهد.
- نمی توان گفت مک کین و اوباما در ارتباط با راههای تأمین امنیت داخلی چندان اختلافی با همدیگر ندارند، با این اوصاف در اولویت قرار داشتن این قضیه برای مردم مرعوب شده آمریکا باعث شده تا نقطه نظرات این نامزدها بهم نزدیک شود. هرچند مک کین مخالف کاربرد شیوه های غیر انسانی و بیرحمانه از سوی دستگاه های امنیتی کشورش می باشد، معهذا در طی شش سال اخیر به لوایح دولت محافظه کار و نئوکان بوش رأی مثبت داده است. اوباما معتقد به اختصاص بودجه بالاتر به آن بخش هایی از امنیت ملی آمریکاست که هنوز در معرض آسیب پذیری هستند. ایشان از قانون مصوب دولت جورج بوش به نام مقررات میهن پرستی که پس از حملات یازده سپتامبر در آمریکا به اجرا گذاشته شد، انتقاد کرده، اما در سال 2006 به تمدید اجرای آن آری گفت!
- پرداختن به موضوع جنگ درعراق یکی از داغترین مباحث تا این زمان بوده است. مک کینِ موافق با تداوم اشغال بارها اعلام کرده تا وقتی عراق قادر به دفاع از خود نیست، سربازان آمریکا باید در آنجا باقی بمانند. وی که در مجلس سنا با حرارت بسیاری از آخرین نقشه جورج بوش بهدف افزایش نیرو درعراق حمایت بعمل آورد، خروج آمریکا از عراق را در اوضاع فعلی برابر با به آشوب کشیده شدن منطقه می داند. اوبامای مخالف با جنگ معتقد است عملیات نظامی گرفتاری کنونی عراق را حل نمی کند. نامبرده ضمن پشتیبانی از طرح خروج مرحله ای سربازان، از دخالت سازمان ملل متحد بعنوان یگانه راهکار منطقی در ایجاد آشتی ملی و حل بحران عراق نام برد.
- فشار فعالین محیط زیست و هشدارهای دانشمندان و محققین، کاندیداهای دموکرات و جمهوری خواه را ناگزیر به دادن وعده هایی راجع به متوقف ساختن روند تخریب محیط زیست کرده است. مک کین با تأکید بر واقعی بودن خطر تغییرات جوی و عوارض زیانبار آن از چین و هند خواست تا به معاهدات بین اللملی کاهش تولید گازهای سمی و مضر بپیوندند، و دولت آمریکا را ملزم به تلاش هایی در حل این معضل جهانی کرد. اوباما نیز خواهان کاهش 80 درصد از تولید گازهای گلخانه ای آمریکا تا سال 2050 است و نقش آمریکا را در رهبری فعالیت های بین المللی در راستای مقابله با عوارض تغییرات جوی مؤثر دانست. او قول داد تا در یک پریود 10 ساله حدوداً 150 میلیارد دلار در تولید انواع انرژی های پاک سرمایه گذاری کند.
- مک کین با به رخ کشیدن تجربیات کاری خود و تمجید از سوابق سرویس دهی خویش به نیروهای مسلح، و بهبود خدمات پزشکی به پرسنل نظامی، هواخواه دادن مشوق های مالیاتی به مردم است تا از این راه به استفاده از بیمه های پزشکی خصوصی ترغیب گردند! در ضدیت با نظرات مک کین، اوباما خواهان آن است تا کل مردم آمریکا تحت پوشش بیمه های درمانی قرار گیرند. با این تفاسیر اوباما نمی خواهد داشتن بیمه را اجباری کند مگر برای کودکان. اوباما معتقد است با اختصاص یارانه های دولتی بیشتر، پوشش بیمه های پزشکی خصوصی هم تقویت می گردند. اوباما مدعیست در صورت کسب مقام ریاست جمهوری اجازه نمی دهد بیمه کنندگان به خاطر قراردادهای قبلی از ارائه خدمات جدید عدول کنند یا طفره روند.
- طبق آمارهای رسمی شمار زیادی مهاجر غیر قانونی در ایالات متحده زندگی می کنند که اغلب از آمریکای لاتین آمده اند. جمعیت عظیم مهاجرین غیر قانونی، هیئت حاکمه را به چاره جویی وا داشته است. مک کین جمهوریخواه و اوبامای دموکرات مشترکاً خواستار کنترل شدید مرزها هستند با این تفاوت که مک کین از طراحان و مدافعان لایحه عفو مهاجرین غیرقانونی است، و میل دارد تا به کارگران خارجی (فاقد مدارک قانونی) موقعیت اخذ شهروندی داده شود. با کمال تعجب اوبامای آمریکایی- آفریقایی تبار کنترل سخت تر مرزهای آمریکا و مکزیک را توصیه می کند و از کارفرمایان می خواهد تا کارگران مهاجر غیرقانونی را به استخدام خود در نیاورند!
- در خاتمه مروری بر دیدگاه های دو نامزد احزاب جمهوریخواه و دموکرات در آستانه برگزاری همه پرسی ماه نوامبر، به عقاید آنها در خصوص سقط جنین نگاهی میافکنیم. دیوان عالی آمریکا در سال 1973 سقط جنین را آزاد اعلام کرد و از آن هنگام تا به حال عمل سقط جنین در مراکز درمانی و کلنیک های مجهز آمریکا اجرا می شود، معذ لک مک کین خواهان لغو این قانون است و به مذهبی ها و نئوکنسرواتیوهای این کشور قول داده تا قضاتی را که با سقط جنین مخالفند به عضویت در دیوان عالی درآورد و به پیشروی برنامه نهادهای دولتی به منظور تشویق متمولین به قبول سرپرستی از کودکان بی سرپرست کمک رساند. در تقابل با وی اوباما به حق تصمیم گیری زنان در مشورت با خانواده، پزشک و مراجع روحانی سمپاتی دارد و اظهار میدارد: « زنان در این زمینه مخیرند و دولت نباید در این مورد دخالتی داشته باشد».
***
صرف نظر از پرهزینه بودن رقابتهای انتخاباتی آمریکا، شیوه مبارزات انتخاباتی میان نامزدهای ریاست جمهوری یا نخست وزیری در همه ممالک دنیا بهمان گونه ای است که در ایالات متحده می بینیم . هر کدام از کاندیداها از کارآیی نقشه های خود دم می زنند و طرح و برنامه های رقبا را ناکارآمد توصیف می کنند. نمایندگان سیاسی بخشهای مختلف طبقه بورژوازی در زمان فعالیت های انتخاباتی شعارهای کششدار و مدهوش کننده ای بهدف جذب افکار عمومی و عقب راندن طرف های مقابل طرح می کنند که به غیر از موارد پیش پا افتاده ای به هیچکدام از این وعده ها عمل نخواهند کرد و قطعاً اوباما و مک کین هم استثنا نیستند.
بحث های این اشخاص در باب نحوه غلبه بر بحران اقتصادی اخیر و راههای عدم تکرار آن گزافه گویی محض است زیرا بروز گاه و بیگاه بحران های اقتصادی در نظام سرمایه داری یا بالفعل شدن گرایش نزولی نرح سود علی الاصول نتیجه تناقضات داخلی پروسه انباشت سرمایه می باشد و هیچ گریزی از آن نیست.
از واقعه یازدهم سپتامبر بدین طرف، گستراندن ابر وحشت در آسمان این کشور و ترساندن هر لحظه مردم از یورش تروریست ها بوسیله سلاح های مخرب از سوی دو حزب حاکم و میدیای مزدور تاکتیکی در جهت مشروعیت دادن به جنگ در افغانستان و عراق، سرپوش گذاشتن بر آنهمه فجایع و قانع کردن توده ها به ماندگاریشان در این دو کشور بوده است. بنابر این طرح خروج زمان بندی شده دموکرات ها از عراق و عقیده جمهوری خواهان به تداوم اشغالگری تا هنگام توانایی دولت در دفاع از کشور، اگر چه ایده هایی متفاوت اند، اما نه این و نه آن تضمین کننده پایان دادن به اشغال نیستند و از این نظر تمایزی بین هیچکدام وجود ندارد.
در خصوص ایران باید گفت، دیگر از آن گرد و خاکی که اوباما در سفر به منطقه و در دیدار با مقامات دولت نژاد پرست اسرائیل علیه نظام ضد بشری جمهوری اسلامی برپا کرد چیزی مشاهده نشده و این روزها قدری ملایم تر ظاهر می گردد، ولی مک کین بمانند اوایل دارای همان مواضع ثابت است. بی شک حرف های ایندو کاندیدا منعکس کننده عقاید مختلف سردمداران این کشور می باشد، با این وجود هنوز مشخص نیست تغییری در تعاملات فعلی با جمهوری اسلامی روی دهد. یقیناً طبق گفته های اوباما و مک کین، رهبران آمریکا تحت شرایط حاضر گزینه فشارها و تحریم های اقتصادی و سیاسی را با همکاری تعداد زیادتری از دول اروپایی درپیش می گیرند.
واضح است تمامی جملات و عبارات عوام فریبانه ایندو نامزد احزاب دوقلوی ایالات متحده از زاویه منافع اقتصادی و سیاسی سرمایه داران در کنار هم چیده شده اند و بی ربط به خواست طبقه کارگر و مزدبگیر است. چه باراک اوباما از صندوق ها بیرون بیاید و چه جان مک کین هیچ فرقی بحال مردم نخواهد داشت بدین معنی که برخلاف ادعاها و شعارهای آنان درارتباط با بهداشت و بیمه های درمانی، خدمات اجتماعی، بازنشستگی، مهاجرت، سقط جنین، محیط زیست و... نخواهند خواست و یا نخواهند توانست از چارچوبی که برایشان تعیین می شود یک میلی متر خارج شوند، همانطور اسلافشان چنین نکردند. این واقعیت بکرات ثابت شده است.
چهاردهم اکتبر 2008
برگرفته از جهان امروز شماره 214
سخنرانی ابراهیم علیزاده در مراسم به خاکسپاری دکتر جعفر شفیعی
سخنرانی دکتر جعفر شفیعی
ارسالی از طرف ستار فتحی ئویهنگ
سيروان پرتونوری
جنبش چپ دانشحويی ايران در صحنه نبرد با رژيم اسلامی تجارب مهمی کسب کرده که بدون شک دست مايه نبردهای همه جانبه تر و عميقتر آتی آن خواهد بود. هنوز يادآوری صحنه های مبارزاتی دانشجويان و مردم با مزدوران رژيم، در هيجده تير ۱۳۷۸ و خرداد ۱۳۸۲، به همگان شور و هيجان می بخشد. در هر دو خيزش، دانشجويان با پايداری و جسارت خود شور و هيجان مبارزاتی خود را به رژيم نشان دادند. جنبش دانشجويی نه تنها نقش بسزايی در به شکست کشاندن عوامفريبی های دار و دسته های دو خردادی ايفاء کرد بلکه خود را نيز از اسارت در چارچوبه های سياسی رسمی و قانونی که دو خردادی های برای مهار و کنترل اين جنبش به آن تحميل کرده بودند، رها کرد. دوم خردادی ها که با تمام قوا (با استفاده از قدرت دولتی، تشکلات وابسته به حکومت مانند دفتر تحکيم وحدت و مطبوعات رسمی) سعی داشتند سياستهای ضد مردمی و ارتجاعی خود را به جنبش دانشجويی حقنه کنند و آنرا در کانالهای بی آزار و بی خاصيت نگه دارند، با شکست روبرو شدند.
با شکست حقه دوم خرداد، جمهوری اسلامی بيشتر از قبل به سرکوب آشکار جنبش دانشجويی روی آورده است و به شکار فعالين انقلابی اين جنبش می پردازد. برخی ها بازداشت می شوند، برخی ديگر ناپديد، برخی ها تهديد به اخراج می شوند برخی ديگر در صف بيدادگاههای رژيم در انتظار صدور حکمشان نگه داشته می شوند تا دست از پا خطا نکنند. با اين وجود عليرغم افت و خيزها، جنبش دانشجويی به راه خود ادامه خواهد داد و تحت اوضاع سياسی جديد مسيرهای نوينی را تجربه خواهد کرد، به شرطی که فعالين سوسياليست بطور منظم و از روی نقشه عمل درست معضلات و موانع پيشروی اين جنبش را شناسايی کرده و و در بر طرف کردن ان گام بردارند.
جنبشی که با آگاهی بر موقعيت خويش و درس گرفتن از وقايع و تجاربی که پشت سر گذاشته و با در پيش گرفتن استراتژی اتحاد با جنبش کارگری می تواند به پيشروی خود ادامه دهد والبته در اين راه گامهای نخستين راآغازکرده است . هرچند که هنوزدر پيوندی ارگانيک با اين جنبش قرار نگرفته وفشارنيروهای رنگارنگ ورشکسته اصلاح طلب، نيروهای ليبرال،ملی مذهبی ،سوسيال دمکرات های وطنی وغيره...، اين پيشروی را کند می کند.
يکی از معضلات کنونی جنبش دانشجويی در دوره اخير بخصوص در دانشگاه تهران ضعف سازمانی اين جنبش است. بويژه آنکه بسياری از محافل و هسته های دانشجويی قبل از وقايع ۱۳ آذر سال گذشته نتوانستند ادامه کاری خود را حفظ کنند و رژيم به سادگی توانست سازماندهندگان جنبش چپ دانشجويی را دستگير کند و به اين ترتيب از استمرار مبارزات دانشجويی و اتحاد جنبش دانشجويی با ساير جنبشهای توده ای ممانعت به عمل آورد. باتوجه به مراقبت های امنيتی که سازمان اطلاعات و امنيت و ساير نهادهای موازی انجام می دهند لزوم رابطه دقيق و مطمئن بين هسته ها و محافل دانشجويی با يکديگر و با جنبش در سطح گسترده احساس می شود بگونه ای که رژيم به سهولت نتواند با عبور از سطوح گسترده و علنی به استخوانبندی تشکلات دانشجويی هيچ ضربه ای وارد کند.
نفوذ گرايشات غير سوسياليستی در جنبش دانشجويی، تاثيرات بسزايی در عقب نشينی و از دست پاره ای از دستاوردهای در زمينه تحميل عملی دادن حدی از آزادی بيان در محيط دانشگاه، ايجاد نشريات دانشجويی و وبلاگ ها که مبلغ افکار مارکسيستی در ميان دانشجويان بود و ... داشت. و عملا جنبش چپ دانشجويی قربانی در پيش گرفتن سياستهای ابلهانه و ناکارمدی که در تناقض با منافع عمومی جنبش دانشجويی داشت، شد.
امروز يک مسئله مهم و حياتی که در درون جنبش چپ دانشجويی وجود دارد وجود گرايشات متعدد در بين صفوف دانشجويان چپ و سوسياليست است، وجود گرايشات مختلف در جنبش چپ دانشجويی انعکاس گرايشات موجود در سطح اجتماعی است، و اين مهم نبايد هيچ ترديد در پيوند و اتحاد عمل حول راهبردهای سوسياليستی جهت پيشروی جنبش چپ دانشجويی شود. منافع عمومی و طبقاتی طبقه کارگر بايد هدف کلی فعاليت مشترک جنبش چپ دانشجويی باشد.
آلترناتيو سوسياليستی و پيوند با جنبش های اجتماعی برای برون رفت از وضع موجود
جنبش دانشجويی بمثابه يک جنبش سياسی آگاه بايد خواسته ها و منافع جنبش کارگری و ساير جنبش های دمکراتيک اجتماعی را تبليغ کند و به حمايت از خواست و مطالبات عمومی آنها برخيزد. اين يک تعهد اخلاقی و از سر دلسوزی برای اقشار جامعه نيست، بلکه مسئله اينست که يک دستگاه واحد ستم و سرکوب در برابر اکثريت جامعه قرار گرفته و منافع عمومی اکثريت ان را لگد مال می کند. همان دستی که آزادی انديشه را خفه می کند، شيره جان کارگران و زحمتکشان را می مکد، زنان را تحت ستم مضاعف قرار می دهد، حق تعيين سرنوشت را از ملل ستمديده سلب می کند، تحقق مطالبات دمکراتيک جنبش دانشجويی در گرو پيشروی طبقه کارگر خواهد بود. پيوند جنبش دانشجوئی با ساير جنبشهای راديکال اجتماعی حول مبارزه طبقاتی طبقه کارگر بر اين زمينه عينی استوار است. بر اين پايه است که جنبش دانشجويی بايد خود را در قبال مسائل عمومی جامعه مسئول بداند. اگر جنبش دانشجويی دارای سياست و استراتژی روشنی و سوسياليستی باشد، که پيوند با کارگران و توده های ستمديده جامعه را به پيش گذارد و از خواسته های اساسی آنها پشتيبانی کند و مبارزاتشان را ارج گذارد، اين توده ها چگونه می توانند بين خود و اين جنبش ارتباط برقرار کنند؟ بطور مثال، همين چند ماه پيش، اعتراضات و اعتصابات کارگری مهمی در جامعه جريان داشت و جامعه باز هم شاهد چنين مبارزاتی خواهد بود. اين وظيفه يک جنبش دانشجويی انقلابی و پيشتاز است که به پشتيبانی از چنين مبارزاتی برخاسته و در شعارهای خود نقش طبقه کارگر و نيازش به رهايی از ستم و استثمار را منعکس سازد. رژيم سرمايه داری اسلامی و مرتجعين به اهميت پيونديابی جنبش دانشجويی با جنبش توده های محروم جامعه بخوبی آگاهند. آنها می دانند و به تجربه دريافته اند که اتحاد اين دو با هم چه ظرفيت هايی را برای تحت فشار قرار دادن کل نظام سرمايه داری مهيا می سازد. يک کلام، جنبش دانشجويی برای اينکه واقعا نقش يک جنبش پيشتاز و انقلابی ايفا کند و در جنبش های اجتماعی نقش موثر و قدرتمندی بازی کند، بايد سمت و سوی طبقاتی روشنی داشته باشد. اين يک اصول کمونيستی بوده که دانشجويان آگاه و مبارز به ميان توده های کارگر و زحمتکش بروند، با آنان در آميزند و دانش و توان خود را در خدمت ارتقاء آگاهی و مبارزه آنان قرار دهند؛ و از طرف ديگر، در جريان مبارزه و زندگی و کار با توده ها، از تلاش و مبارزه و تجربه غنی آنان آموخته و بدين ترتيب به مبارزينی آبديده تبديل شوند.
اين جنبش در پروسه مبارزاتی خود پيشروانی را در بطن مبارزه پرورش می دهد و به صحنه می آورد که بعنوان نيروی فعال و تازه نفس جذب تشکل های طبقاتی مختلف می شوند. نگاهی به تاريخچه و ترکيب اوليه احزاب و گروه های سياسی در ايران و ساير نقاط جهان نشان می دهد که بسياری رهبران و فعالان آنها محصول جنبش چپ دانشجويی بوده اند. در دورانهايی که تلاطمات اجتماعی و بحران انقلابی جامعه را فرا می گيرد، نه فقط پيشروان بلکه بخش قابل توجهی از توده های دانشجو به تشکيلات های مختلف می پيوندند و فعال سياسی اين يا آن طبقه اجتماعی می شوند. اين روندی است که در دوران انقلاب ۱۳۵۷ و متعاقب آن شاهدش بوديم. طيفی از دانشجويان عضو يا هوادار اين يا آن حزب و سازمان بودند. در آن دوران، سطح وظايف و ميزان تاثير گذاری جنبش دانشجويی بر تحولات جامعه نيز به شکل کيفی ارتقاء يافته بود. آنچه جمهوری اسلامی را وادار کرد تا در بهار ۱۳۵۹ به دانشگاه های سراسر کشور، حمله کند و به کشتار دانشجويان بپردازد، نقش مهمی بود که جنبش دانشجويی در دفاع از دستاوردهای انقلاب و ضربه زدن به ارتجاع تازه به قدرت رسيده ايفا می کرد. هراس هيئت حاکمه اسلامی از دانشگاه و پيشبرد طرح سرکوب، گواه آن بود که جنبش چپ دانشجويی وظايف خود را بدرستی درک کرده و به آن عمل می کند. جنبش دانشجويی از مبارزات و خواسته های طبقه کارگر و زحمتکشان ، بيکاران و حاشيه نشينان، ملل ستمديده و زنان دفاع می کرد. جنبش دانشجويی با تمام قوا به افشای جنايات جمهوری اسلامی در کردستان، ترکمن صحرا، خوزستان و... برخاسته و نشان می داد که چگونه رژيم جمهوری اسلامی از منافع طبقات سرمايه دار دفاع می کند. فعالين جنبش دانشجويی راهی اين مناطق می شدند و به نبردهای انقلابی توده های مردم می پيوستند، چادرهای کمک رسانی به جنبش انقلابی کردستان در دانشگاه ها برپا بود و مردم آزاده و آگاه به آنها مراجعه می کردند. دانشگاه مرکز گردهمايی زنان مبارز بود؛ مراسم روز جهانی زن (هشت مارس) در دانشگاه ها برگزار می شد. دانشگاه ها مرکز بحثهای سياسی در مورد مسائل مهم جامعه بود. کارگران از کارخانه های اطراف به اين گردهمايی ها می پيوستند. دانشگاه مرکز تبليغ و ترويج ادبيات کمونيستی و انقلابی بود. حتی امروز سران جمهوری اسلامی و تشکل های دانشجويی وابسته رژيم با وحشت و نگرانی از آن دوره ياد می کنند. جمهوری اسلامی، دانشگاه را يک "منطقه آزاد شده" و پشت جبهه انقلابی می ديد که درست در مراکز قدرت ارتجاع اسلامی در شهرهای بزرگ، خار چشمش شده بود. به همين خاطر، به دانشگاه حمله کردند و هزاران دختر و پسر دانشجو را به خاک و خون کشيدند يا به زندانها افکندند؛ دست به تصفيه گسترده دانشجويان و استادان کمونيست و انقلابی و ترقيخواه زدند؛ و چند سال دانشگاه ها را به تعطيل کشاندند.
حال که جنبش دانشجويی بطور عاجل با مسئله چگونگی ادامه راه و تعيين سياست و روش و جهت گيری روبروست، بيش از هميشه ضروری است که معيارهای صحيح و روشنی را جلو بگذاريم. اگر قرار است اين جنبش بار ديگر نقش و رسالت تاريخی خويش را بدوش گيرد، بايد از تجارب گذشته جنبش دانشجويی بياموزد و دستاوردهايش را بشناسد و بکار گيرد. معيارهای "نوينی" که امروز جنبش دانشجويی بايد در دست بگيرد، همان معيارهايی است که در دوران شکوفايی اين جنبش در دوران انقلاب ۵۷ و ماقبل ان مسلط شده بود.
جنبش چپ دانشجويی امروز وارد فاز ديگری از مبارزات خود بر عيله نظم موجود شده است که بايد وقايع و رويدادهای سال گذشته و پراتيک گرايشات غير سوسياليستی تجربه ای برای مبارزات آتی خود برای رسيدن به خواست و مطالباتش باشد، از سوی ديگر با بازنگری همه جانبه در آن و ايجاد رويکردی زمينی و واقعی می تواند نقطه عطفی در برآمد گرايش سوسياليستی جنبش چپ دانشجويی باشد. امروز و با باز گشايی دانشگاهها بيش از هر وقت ديگری نبايد اجازه دهيم جنبش چپ و سوسياليستی دانشجويی يکبار ديگر دست خوش گرايشات فرقه ای و سکتاريست قرار گيرد. نبايد اجازه دهيم جنبشی که می تواند در خدمت پيشرفت مبارزه طبقاتی جامعه باشد، در راستای اهداف فرصت طلبانه مورد سواستفاده قرار گيرد.جنبش دانشجويی با پيوند طبقاتی خود با ديگر جنبش های اجتماعی از جمله جنبش کارگری، زنان و جنبش انقلابی کردستان می تواند يکی از جنبش های پيشروی باشد که بر ديگر جنبش های اجتماعی تاثير گذار باشد و برای نيل رسيدن به اهداف سوسياليستی خود گام بردارد.
(جنبش چپ دانشجويی به مانند سايرجنبشهای اجتماعی عليرغم سرکوب گسترده نظام سرمايه داری جمهوری اسلامی به پيشروی خود ادامه می دهد. درچنين فضايی، تلفيق کارمخفی وعلنی و پيوند خوردن هر چه بيشتر با جنبش های طبقاتی در بيرون از دانشگاه اين پيشروی را بيشتر تضمين می نمايد و ادامه کاری اين فعالين چپ را ممکن تر می سازد.)
برگرفته از نشريه جهان امروز حزب کمونيست ايران شماره ۲۱۴
- ارزيابی کلی شما از موقعيت کنونی جنبش کارگری و مبارزات کارگران در ايران چيست؟
در مورد موقعيت کنونی جنبش کارگری بدون ترديد بايد اذعان داشت که امروز تناسب قوای طبقاتی به سود کارگران ايران در حال تغيير است و روزی نيست که خبرهايی از اعتراضات و اعتصابات کارگری به گوش ما نرسد. برای نمونه در همين هفتهی گذشته:
*چهارشنبه سوم مهرماه بيش از هزار تن از کارگران شرکت کشت وصنعت نيشکر هفت تپه در ادامهی اعتصابات و اعتراضات پيشين خود در اعتراض به عدم تحقق خواستههای خود دست به اعتصاب مجدد زدند و جلوی درب مديريت اين شرکت تجمع کردند.
*همچنين حدود ۸۰۰ نفر از کارگران شرکت کاغذسازی پارس هفت تپه در اعتراض به اعلام تعطيلی اين شرکت به مدت دوماه و عدم پرداخت حقوق سه ماههی معوقه خود در جلوی فرمانداری شهرستان شوش تجمع کردند و به اعتراضات خود ادامه دادند.
*کارگران و کارکنان شرکت صنعتی دريايی ايران صدرا، مجددا و در ادامه فعاليتهای خود روز دوشنبه ۱ مهر در مقابل فرمانداری دست به يک تجمع اعتراضی نسبت به اخراج احتمالی خود زدند.
*و همچنين در جنوب ايران، اعتصاب کارگران راننده در اهواز. بيش از ۱۷۰۰ کارگر راننده ۱۵ روز متوالی اعتصاب کرده و به طور کامل دست از کار کشيدهاند.
* کارگران لاستيک البرز در روز اول مهرماه ۸۷ با تشکيل يک اجتماع اعتراضی وسيع موج نفرت و خشم خويش را از ترفندهای کثيف صاحبان سرمايه ابراز داشتند.
* کارگران ريسندگی پرريس سنندج و کارگران فرش غرب بافت و همچنين کارگران نساجی کردستان به مبارزات ضد دولتی خودشان ادامه دادند و به اعتصابات و اعتراضات دامن زدند.
واضح است که اين اتفاقات، اعتراضات لحظهای نيستند. اعتصابات و اعتراضات کارگری همه در تداوم مبارزات کارگری، از روز نخست به حکومت رسيدن اين رژيم در جريان بوده، ولی در دورهی گذشته تغييراتی کيفی در آن رخ داده است. بد نيست در اين مصاحبه با توجه به فشارها و اجحافات و نابسامانیهای اقتصادی موجود به دلايل تداوم اين مبارزات و اعتصابات و اعتراضات کارگری اشاره شود.
امروزه عملا در سطح جهانی، بیسابقه است که طبقهی کارگری که اين قدر زير فشارهای اقتصادی قرار گرفته و رهبران آن دستگير و تحت شکنجه و فشارهای مالی قرار گرفته، کماکان به مبارزات ضدسرمايه داری ادامه داده باشد. اصولا اين در سطح جهانی بیسابقه است و از اين نقطه نظر مهم است که ما دلايل اين اعتراضات را بخصوص در دورهی اخير بشکافيم.
به اعتقاد من دو علت اساسی برای تداوم اعتراضات کارگری وجود دارد:
يکی شرايط تاريخی - تجربی طبقهی کارگر است. طبقهی کارگری که از دوران انقلابیای که منجر به سرنگونی يکی از نظامهای سرمايهداری در منطقه شد، به حرکت در آمد. ديگری شرايط عينی - اقتصادی است، شرايطی که فشارهای اقتصادی چنان زياد است که طبقهی کارگر چارهای جز ادامهی مبارزات ندارد.
بنابراين من در اين جا خيلی کوتاه به اين دو نکته میپردازم:
علت تاريخی- تجربی، به اين مفهوم است که طبقهی کارگر در سه دهی پيش بر اساس سازماندهی و نيروی خود، يکی از بزرگترين متحدين امپرياليزم آمريکا يعنی رژيم شاهنشاهی را سرنگون کرد. بايد اذعان داشت که ستون فقرات رژيم شاه را صرفا تظاهرات تودهای خيابانی نشکاند، بلکه اعتصاب عمومی کارگران، بخصوص بسته شدن شيرهای نفت توسط دستهای پرتوان کارگران شرکت نفت بود که آن رژيم را متلاشی کرد. از اين نقطه نظر ما به جرات میتوانيم بگوئيم که پس از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در روسيه، بزرگترين دستاورد را طبقه کارگر در ايران کسب کرد و بلافاصله پس از چند هفته، بزرگترين شوراهای کارگری را سازمان داد و کل ابزار دولت سرکوبگر شاه را از ميان برداشت.
اين تجربهی مشخص تاريخی بخصوص در ارتباط با ساختن شوراها، امروز پس از بيش از ۳۰ سال در سراسر جهان از آن نام برده میشود و فراموش شدنی نيست. در درون طبقهی کارگر هم اين تجاربی نيست که فراموش شدنی باشد. دولتها و حکومتهای سرمايهداری نبايد فکر کنند که با دستگيری محمود صالحیها و يا منصور اسانلوها، طبقهی کارگر را میتوانند به سادگی ارعاب کرده و به کناری پرتاب کنند. دستگيریها، ارعابها، شلاق زدنها و فشارهای اقتصادی هيچ وقت طبقهی کارگر ايران را به زانو در نخواهد آورد و اين بايد کاملا برای مخالفين طبقهی کارگر که در صدد سرکوب آن هستند و همچنين برای تمام جهانيان روشن باشد. متحدين طبقهی کارگر در سطح بينالمللی به اين موضوع واقف هستند. از اين نقطه نظر با اصرار و استحکام بيشتر از پيش از طبقهی کارگر ايران و از مبارزاتشان در سطح بينالمللی حمايت میکنند، زيرا که به خصلت و به اهميت مبارزات کارگران در داخل ايران پی بردهاند.
بنابراين دور نخواهد بود زمانی که مجددا شوراهای کارگری در ايران ساخته شود و همان روش برخوردی که با نظام شاهنشاهی و دستگاه سرکوبش شد، در دورهای نه چندان دور با اين رژيم و دستگاههای سرکوب آن نيز خواهد شود. مبارزات کارگری متکی بر اين تجربه غنی ادامه خواهد يافت و احيای شورای کارگری، همانند دوران قيام پيش، صورت خواهد گرفت. آن روز به زودی فرا میرسد.
- چرا اين تلاش بزرگ و عظيم که ابعاد بين المللی پيدا کرد، يعنی فلج شدن شاهرگ حياتی رژيم شاهنشاهی به دست طبقه ی کارگر ايران منتهی شد؟ چرا خود اين تجربه ی بزرگ، اين انقلاب عظيم، اين دخالت طبقه ی کارگر به آن سرانجامی که می بايد برسد، نرسيد؟
علت آن در واقع به مسئلهی ذهنی برمیگردد و نبود يک حزب سراسری طبقهی کارگر در جامعه. زيرا که اختناق ۳۶ سالهی رژيم شاهنشاهی چنان زياد بود که امکان خود سازماندهی طبقهی کارگر را در راه ايجاد تشکلات خود منتفی کرد. در شرايطی که طبقهی کارگر به درستی برای سرنگونی رژيم وارد صحنهی مبارزاتی میشد، شرايط اوليه برای ايجاد يک چنين حزبی در حال به وجود آمدن بود که متاسفانه به دليل امکانات لازم و تدارکات قبلی در واقع يک ضد انقلاب با شرکت در درون انقلاب توانست از تداوم پيشرفت مسئلهی انقلاب کارگری در داخل ايران جلوگيری نمايد. اين عامل ذهنی نکتهی بسيار حائز اهميتی است که در دورهی آتی شايد اين تجربه بتواند مورد استفاده قرار بگيرد.
در مورد علت دوم يعنی علت عينی- اقتصادی، حضور کارگران در صحنه مبارزات ضد سرمايهداری بايد توضيحی در مورد ماهيت دولت کنونی داده شود. اين دولت نه تنها يک دولت غيرمتعارف با ساير کشورهای جهان سرمايهداری است، بلکه حتی يک دولت غيرمتعارف با ساير کشورهای سرمايهداری واپسگرا است. دولت واپسگرای سرمايهداری ايران به شکل وحشيانه، بی رحمانه، بدوی و عريان در حال اعمال سرمايهداری و استثمار کارگران است.
بديهی است که هر نظام سرمايهداری در ارتباط با خريد نيروی کار، کارگران را استثمار میکند. در کشورهای اروپايی هم در اواخر قرن نوزده چنين بوده و کارگران به شکل وحشيانه استثمار میشدند. ولی با افزايش مبارزات کارگری و تشکيل اتحاديههای کارگری و ايجاد تشکلات مستقل کارگری و احزاب سياسی مترقی، استثمار بیرويه ديگر نمیتوانست صورت گيرد و باعث شد طبقهی کارگر يک سلسله امتيازات کسب نمايد. مانند: حقوق بيکاری و بازنشستگی، بهداشت و درمان رايگان و غيره. ما تمام اين رفرمهايی که در اين دوران به دست آمد را مديون مبارزات کارگری در سطح کشورهای اروپايی هستيم.
اما در داخل ايران چنين امکاناتی نه تنها وجود ندارد بلکه طبقهی سرمايهدار از طريق اين دولت ويژه در حال استثمار مضاعف طبقهی کارگر میباشد. يعنی نه تنها بيکاری را افزايش میدهد و همچنين دستمزدها را پائين میآورد، بلکه به درجهای کارهای بیسابقه انجام میدهد. به عنوان مثال حقوق کارگرانی را که برای همين حداقل سطح دستمزد کار انجام دادهاند، نمیپردازد! يعنی بعضی کارگران حتا دستمزدهای شش ماه تا يک سالهشان پرداخت نشده است. يکی از مواردی که طبقهی کارگر و کارگران شريف ايران در سطح کارخانهها به مبارزه دست میزنند، برای گرفتن اين حقوق معوقه است. از اين نقطه نظر دو عامل اصلی که از عوامل و شاخصهای سنجش وضعيت اقتصادی در ايران است؛ يکی بيکاری، و ديگری تورم به درجهی بسيار بالايی رسيده است.
در ايران از ۷۰ ميليون جمعيت تنها يک سوم آنها، يعنی ۲۳ ميليون و ۷۰۰ هزار نفر در بازار کار قرار گرفتهاند، و از اين ۲۳ ميليون و ۷۰۰ هزار نفر حدود ۱۲ در صد هم اکنون بيکارند. يعنی طبق آمار رسمی خود دولت، چيزی نزديک به ۳ ميليون نفر بيکارند. تا سال ۱۳۹۱ چيزی در حدود ۲۷ ميليون نفر به بازار کار پيوسته، و بيکاری نزديک به ۱۵ در صد آن خواهد بود. يعنی تا (۲۰ ميليون نفر زير خط فقر میتوانند قرار گرفته باشند).
همين آمار (واحد اطلاعات اقتصادی اکونوميست ژوئيه ۲۰۰۸) نشان میدهد که تا سال ۱۳۹۱ يعنی ۴ سال ديگر جمعيتی که وارد بازار کار میشوند چيزی نزديک ۲۷ ميليون نفر خواهد بود. يعنی يک جمعيت ۴ ميليون نفری به بازار کار خواهند پيوست و از اين تعداد تخمين زده میشود که ۱۵ درصد بيکار خواهند بود. يعنی جوانانی وارد بازار کار میشوند، حتا جوانان تحصيل کرده، و در عرض ۴ سال چيزی در حدود ۴ تا ۵ ميليون بيکار در داخل ايران به وجود خواهد آمد.پ
به هر حال، با شرايط موجود و ترسيم شاخصهايی که اکونوميستها و اقتصاددانهای غربی از آينده میکنند، وضعيت را وخيمتر از آن چه که امروز هست، میبينند. هم اکنون طبق آمار دولتی ۱۴ ميليون زير خط فقر هستند، (بر اساس حقوق خط فقر تعيين شده توسط دولت که ۱۲۰۰۰۰ تومان در ماه است. در صورتی که خط فقر واقعی امروز به ۳۰۰۰۰۰- ۴۰۰۰۰۰ تومان در ماه میرسد. بر اساس همين دادهها در ايران چيزی در حدود ۲۰ تا ۲۵ ميليون نفر زير خط فقر زندگی میکنند).
اين واقعا تأسف انگيز است بخصوص که دولت ايران يک دولت سرمايهداری فقير مانند کشورهای آفريقايی و بدون ثروتهای مالی نيست. اين رژيم يکی از ثروتمندترين کشورهای جهان محسوب میشود. در آمد حاصل از فروش نفت در سال پيش به بيش از ۸۲ ميليارد دلار رسيده، که اين درآمد را دولت عمدتا خرج سلاح برای حزب الله در لبنان و نوار قزه و انواع و اقسام ابزار سرکوبگرانه کرده و مابقی را به شکل بیرويه به جامعه تزريق میکند. از نقطه نظر اقتصادی سياستهای دولت احمدی نژاد تماما سياستهايی بیارتباط و بیرويه بوده و در داخل خود رژيم و طرفداران خود احمدی نژاد نيز امروز انشقاقاتی دارد صورت میگيرد. مثلا در مورد وامهايی که قرار است به بخشی از مردم و شرکتهای کوچک برای خريد آرای مردم در انتخابات رياست جمهوری که ۹ ماه ديگر انجام میشود، اعطا شود، مخالفتهايی در درون خود بانک مرکزی رخ داده است. آقای طهماسب مظاهری، رئيس کل سابق بانک مرکزی، از طرفداران احمدی نژاد همين چند روز پيش در آخرين نامهای که پيش از ترک بانک مرکزی به محمود احمدی نژاد نوشت، از عدم اجرای برنامههايش گله کرده است و استعفا داده است.
جالب است به اين موضوع اشاره شود که وامهای بانکی هم که در طرح دارند، با هدف خاصی پرداخت میگردد ( يعنی يارانههايی که چيزی در حدود سالی ۱۰۰ ميليارد دلار تخمين زده شده است- تايمز مالی ۲۶ سپتامبر ۲۰۰۸). اينها را تصميم دارند سال آينده از يارانههای اساسی بکاهند. ضمنا يارانههای بنزين و مواد سوختی، طی سه سال و نيم آينده از سبد حمايتی دولت خارج میشود. دولت ايران طبق قوانين بينالملی موظف است ظرف سه سال و نيم آينده اين کار را انجام دهد و اين سوبسيد را حذف کند و محققا قيمت بنزين به چيزی در حدود ۴۰۰ الی ۵۰۰ تومان در ليتر خواهد رسيد.
در اين جا من اين قسمت را جمع بندی میکنم به اين صورت که، تحت يک چنين شرايط اسفباری است که طبقهی کارگر مجبور میشود وارد مبارزه شده و تغيرات کيفی و اساسی در مبارزهاش داده میشود.
- رفيق رازی لطفاً توضيح دهيد که نقطه ی قوت در پيشروی جنبش کارگری کدام ها هستند و جنبش کارگری ايران امروز از چه مشکلاتی رنج می برد؟
بله واضح است که پيشرفتهای زيادی در جنبش کارگری بوده، به ويژه يکی از پيشرفتها در ارتباط با مطالباتی است که طبقهی کارگر و کارگران شريف ايران برای مبارزه به دست میآورند و واضح است که در شرايط کنونی با وضع اسفبار کنونی، اولين اعتراضات و مطالباتی که طبقهی کارگر با آن وارد صحنهی مبارزاتی میشود و اعتراضات را سازمان میدهد، با يک سلسله شعارهای اوليه انسانی (مثل ما گرسنه هستيم) میباشند. ولی در عرض چند روز به دليل فشارهای مضاعف اقتصادی و اين حالت انفجاری همين شعارها به شعارهای صنفی و سياسی و حتا شعارهای ضد سرمايهداری تبديل میگردند. ما ابعاد اين تغييرات را در اعتراضات و شعارها و مطالبات کارگری بسيار مشاهده کردهايم.
مثلا در سالهای اخير در کارخانهی بارش اصفهان و چند سال پيش در کارخانهی کشمير و اخيرا در اعتراضات کارگران کارخانهی هفت تپه ما شاهد اين هستيم که طی اولين برخوردهايی که طبقهی کارگر و کارگران با نيروهای انتظامی میکنند از شعارهای معمول فراتر میروند، مثلا زمانی که چند کارگر دستگير میشوند، ساير کارگران به شعار آزادی زندانيان سياسی میرسند و پس از آن به شعار تشکيل سنديکا رسيده و سپس که رژيم قصد دارد با آنها باب يک سلسله مذاکرات و چانهزنیها را باز کند، و نشان داده میشود که دولت به کذب بيان میکند که درآمدی حاصل از اين کارخانهها نيست و اين کارخانهها بايد بسته شود، طبقهی کارگر عموما شعار کنترل کارگری را مطرح میکند. اين تغيير کيفی که در ارتباط با وضعيت آگاهی طبقهی کارگر ملاحظه میکنيم، ريشه در همين مبارزات چند سال پيش طبقهی کارگر دارد. بنابراين اين مسئلهی بسيار حائز اهميتی در مورد پيشرفت جنبش کارگری است.
در مورد مشکلات؛ يک سری کمبودهايی در جنبش کارگری و در اعتراضات و اعتصابات ديده شده که مايل هستم بيشتر در اين مورد صحبت بکنم:
همان طور که در پيش ذکر کردم اعتراضات و اعتصابات کارگری اخير نشانگر تغيير در توازن قوا به نفع کارگران است. اما آن چه که ما بايد در سطح مبارزاتی و در سطح اعتصابات و اعتراضات کارگری به آن توجه کنيم، چيزی است که در طی ۱۰ سال گذشته مشهود و ملموس است؛ در هرحرکتی، در هر کارخانهای، از يک سو تجارب آن کارخانه به طور دائمی در درون کارخانه باقی نمیماند. و از سوی ديگر تجارب به ساير کارخانهها گسترش پيدا نمیکند. ضروری است که در سطح کارخانهها برای اين دو عنصر بسيار مهم راه حلهايی پيدا کنيم.
قابل ذکر است که در هر کارخانه برای تدارک يک اعتصاب و يا اعتراض يک رهبری عملی برای سازماندهی کارها ظاهر میگردد، يک رهبری کوچک که از کميتههای کوچک و افرادی که به هم اعتماد دارند تشکيل شده که اين اعتراضات و فعاليتها را سازمان بدهند. البته ما در گذشته حرکتهای خودجوش و طغيانهايی هم داشته ايم؛ مانند اعتراضات اسلام شهر، ولی در دوران کنونی همهی اين اعتراضات و اعتصاباتی که صورت میگيرد، حساب شده هستند. مطالبات و فعاليتهايی که طرح میگردند، واضح است که تحت يک رهبری و سازماندهی صورت میگيرد. منتهی مشکلی که وجود دارد اين است که اولا اين رهبری در يک موقعيت و يک مبارزهی خاص محدود میماند (ضمن کسب تجارب غنی). اما اين تجارب به محض اتمام مبارزه (پيروزی يا شکست) از ميان میروند. يعنی اگر اين مبارزه تمام گردد (چه به دليل موفقيت و يا شکست)، کميتهها که در درون کارخانهها به وجود آمدهاند، با اتمام حرکت برای دورهای از بين میروند و تداوم پيدا نمیکنند. از طرف ديگر هم برخی از رهبران اصلی و رهبران عملی کارگران در بسياری از موارد به دليل انجام سازماندهی علنی شناخته شده و دستگير میگردند (در مورد کارگران شرکت واحد هم اين را شاهد هستيم، مثلا در مورد منصور اسانلو و بسياری از رهبران عملی کارگران)، اينها دستگير میشوند و بدين ترتيب تداوم مبارزات و تجارب در آن کارخانه قطع میگردد. نه تنها اين تجارب در درون يک کارخانه قطع میشود بلکه تجارب به ساير کارخانهها که مبارزات مشابه انجام میدهند، انتقال نمیيابد.
متاسفانه در سطح سراسری هم همين طور است و اشکال اساسی که ما با آن مواجه هستيم، اين است که زمانی تجاربی در يک کارخانه کسب میشود، اين تجارب به دليل نبود يک رهبری عملی سراسری در سطح کارخانهها، به کارخانههای ديگر منتقل نمیشود.
به همين دليل پيشنهاداتی که من اکنون میخواهم مطرح بکنم بر اساس شرايط فعلی میباشد. اينها راه حلهايی هستند که شايد کامل نباشد ولی به هرحال متکی به تجارب بينالمللی و تجاربی مشابه در کشورهای ديگر، مثلا ۱۹۳۶ در اسپانيا و يا شرايط مشابهی که ما در سطح جهانی داشتيم، به اين دستاوردها در سطح بينالمللی رسيده شده است.
اين تجارب را ما بايد در سطح کارخانهها و در مواقعی که اعتصابات و اعتراضاتی صورت میگيرد، عملی کنيم. آن هم ساختن کميسيونهای مخفی کارگری در سطح کارخانهها است.
به اعتقاد من اشتباه خواهد بود که رهبران عملی کارگران در سطح کارخانه شناسايی شوند، زيرا که شناخته شدن و دستگيری اينها در واقع به تداوم مبارزات در سطح همان کارخانه لطمه میزند. اين کميتههای مخفی در واقع میتوانند با افرادی که از قبل شناسايی کرده و مورد اعتماد هستند، کميتههای دائمی ايجاد کنند، چه هنگامی که در سطح اين کارخانه فعاليت و اعتراضی در جريان باشد و چه نباشد. اگر در سطح اين کارخانه اعتراض يا اعتصابی در جريان باشد رهبران از پشت پرده مخفيانه مبارزات را سامان میدهند و لازم نيست شناخته شوند؛ و زمانی که مبارزه تقليل و تنزل پيدا میکند، اين کميتهها کماکان به طور دائمی بايد به فعاليت خودشان ادامه دهند.
نکتهی بعدی که در مرحلهی بعدی مطرح خواهد شد، اين است که کميتههای مخفی در سطح سراسری میتوانند به همديگر وصل شوند، يعنی اين که مثلا تجربهی کارگران عزيز کارخانههای نساجی در سنندج میتواند در اسرع وقت مثلا به کارگران اهواز و يا کارگران هفت تپه و يا برعکس منتقل شود. به تدريج ما طی يک دورهای اگر ساختار تشکيلاتی سراسری اعلام نشدهای و مخفیای را در سراسر کشور سازمان دهيم، اگر اجحافی در يک کارخانه مثلا در پرريس سنندج از طرف کارفرمايان و نمايندگان رژيم اعمال شود، در چندين کارخانهی ديگر در سراسر ايران در همبستگی با کارگران پرريس سنندج به پا خاسته و دست از کار میکشند و در واقع اين مسئله زمينههای اوليه برای اعتصاب عمومی را به وسيلهی خود کارگران و از طريق خودسازماندهی خود کارگران فراهم میکند. بنابراين تنها مشکلی که ما در دوران گذشته داشتيم اين بوده که تجربههای کميسيونهای مخفی در کارخانهها را خوب عملی نکردهايم و به محض اين که فعاليتی به پايان میرسد، چه در نتيجهی پيروزی و چه شکست، کارگران، کارهايشان را تمام شده تلقی میکنند و ارتباطات با ساير کارگران ديگر کارخانهها شکل نمیگيرد و اين در واقع يکی از مسائل اصلی ما در دورهی آتی خواهد بود که مبارزات را گستردهتر و عميقتر انجام بدهيم.
- يکی از خواسته ها و شعارهای اصلی ی اين دوره ی مبارزات کارگری در ايران ايجاد تشکل های مستقل کارگری بوده، چه تشکل های در سطح محلی و چه تشکل های در سطح سراسری. شما به عنوان يک فعال کارگری ويژگی ها و ساختار تشکيلاتی اين تشکل های کارگری را که بايد تشکيل شوند چگونه می بينيد؟ و اگر چنين تشکل هايی تشکيل شود، به باور شما چه نقش و تأثيری در مبارزات کارگری در دور آينده خواهد داشت؟
به اعتقاد من تشکل مستقل کارگری بسيار نقش مهم و محوری در دورهی آتی ايفا خواهد کرد. دليلش هم اين است که در موقعيت کنونی اگر شرايط ايجاد تشکل مستقل کارگری مهيا گردد و ايجاد شود، به دليل انفجاری بودن وضعيت طبقهی کارگر و شدت فشارهای اقتصادی رژيم و فشارهای نظامی و فشارهای معنوی که از طرق مختلف ايجاد میشود، اين تشکل میتواند نقش چندگانهای ايفا کند و صرفا يک تشکل صنفی نخواهد بود و برعکس تشکلی خواهد بود که در حوزههای سياسی و تشکيلاتی هم وارد خواهد شد و يک محور مرکزی و اصلی برای جذب تمام نيروهای مبارز کارگری خواهد شد.
اما در مورد تعريف تشکل مستقل کارگری، يک سلسله ملاحظات دارم که بحث در مورد آن را لازم میبينم.
واضح است که امروز ديگر کسی در درون جنبش کارگری مخالفت با ايجاد تشکل مستقل کارگری نمیکند و همه هم يک تعريف خاص در مورد آن دارند که مورد قبول همگان است، و آن هم اين است که تشکل مستقل به مفهوم اين است که «مستقل از دولت» و «مستقل از احزاب» باشد.
اين توافق بسيار خوبی است که همه به آن دسترسی پيدا کردهاند، ولی اگر کمی به اين مفاهيم نزديکتر برخورد کنيم، میبينيم که اختلافات و انحرافات شديدی حتا در اين مفاهيم وجود دارد. در اين دورهای که فرصتی برای تبادل نظر و مشخص کردن مفاهيم و واژهها و تشکيلات و ساختارهايی که میخواهيم، ايجاد کنيم، وجود دارد بسيار خوب است که اين مسائل موشکافی گردد.
در مورد تشکل مستقل از دولت که همگان از آن صحبت مینمايند، به اعتقاد من انحراف مشخصی که پيش آمده اين است که برخی از فعالين جنبش کارگری مفهوم حکومت را با مفهوم دولت مخدوش میکنند. مفهوم حکومت که بخشی از يک دولت است در واقع دولت را به قوهی مقننه و قوهی قضائيه و قوهی مجريه (ابزار سرکوب) حکومتی و يا کابينه فلان حکومت محدود میکند. پس حکومت، يک بخشی از دولت است. واضح است که اين گرايشات انحرافی مخالف اين دولت هستند و به سرکوبها و حضور لباس شخصیها و نيروهای انتظامی معترضند و حتا اين دولت را مورد سئوال قرار میدهند. اما در همين محدوده میخواهند تشکل مستقل کارگری بسازند، يعنی تشکل مستقل کارگری که خارج از اين حکومت و مستقل از اين حکومت است. در صورتی که از نقطه نظر جنبش کارگری در سطح بينالمللی مفهوم دولت سرمايهداری بسيار فراتر از اينها است. بخصوص در داخل ايران، نهادهای مختلفی هستند که اينها کماکان دولتی هستند. اما مشخصا در قوهی مقننه، مجريه، قضائيه و يا کابينهی احمدی نژاد، ممکن است نباشند.
مثلا همين چند روز پيش اختلافی در درون طيف اصولگرا پيرامون موضوعی پيش آمد. يکی از روسای سازمان گردشگری موضعی گرفت که مورد اختلاف بعضی از افراد دور و بر آقای احمدی نژاد شد و پس از چند روز که اين اختلافات بالا گرفت خامنهای در نماز جمعه به اين مسئله برخورد کرد. اين موضوع کاملا مسجل میکند که نماز جمعهها هم در واقع يک بخشی از اين دولت هستند. همچنين نهادهای کارگری موجود که تحت کنترل و يکی از ابزار تحميق تودهها در گذشته بودهاند، اينها هم بخشی از دولت سرمايهداری در داخل ايران هستند. نهادهايی مثل خانهی کارگر، شوراهای اسلامی کار، حزب اسلامی کار و غيره.
بنابراين وقتی ما از تشکل مستقل کارگری "مستقل از دولت" صحبت میکنيم، منظورمان اين است که مستقل از تمام ابزار دولتی. ابزاری که در واقع بخشی از ابزار استحکام بخشيدن به اين دولت هستند. بعضی از "سرشناسان" جنبش کارگری هم هستند که اين بحث را عنوان میکنند که «تابلوی ورود ممنوع» به تشکل مستقل کارگری برای کارگران نبايد وجود داشته باشد. اينها به شکلی صحبت از اين میکنند که کارگری که حتا طرفدار حزب الله و يا کارگری که حتا طرفدار شورای اسلامی و يا خانه کارگر باشد، بلامانع است که به درون اين تشکل مستقل بيايد. ما بايد اين وجه تمايز را از ابتدا روشن کنيم، کسانی که چه کارگر و چه غير کارگر از يک دولت سرکوبگر دفاع میکنند، خودشان بخشی از اين دولت هستند و از ابزار اين دولت میباشند. تشکل مستقل کارگری بايد مستقل از تمام اجزای اين دولت باشد، بنابراين اين خوانايی نخواهد داشت اگر ما تشکل مستقل کارگری در ايران ايجاد کنيم که فردا آقای محجوب و نمايندههای وابسته به رژيم و شوراهای اسلامی کار و حزب اسلامی کار هم وارد اين تشکل بشوند و بعضی از اين کارگران هم از اين موضوع حمايت کنند. اين شدنی نخواهد بود و چون تشکل مستقل کارگری برای سازماندهی امری صورت میگيرد، يعنی برای سازماندهی اعتصاب کارگران دور هم جمع میشوند، برای حفاظت و دفاع از حقوق اوليهی کارگران دور هم جمع میشوند، بنابراين بايد تشکل مستقل کارگری کاملا از تمام اجزای دولت سرکوبگر پاکيزه باشد.
نکتهی دوم در مورد تشکل مستقل از احزاب؛ همين عده که اشاره کردم از يک سو تشکل مستقل کارگری را مستقل از دولت میدانند ولی عملا منظورشان فقط مستقل از حکومت است، از سوی ديگر صحبت از اين میکنند که اين تشکل بايداز احزاب سياسی هم مستقل باشد. در مجموع اين بحث درست است اما نکتهای که بايد در اين جا اشاره شود اين است که طبقهی کارگر در داخل ايران امروز تشکل مشخص سياسی خودش را ندارد، همانطور که قبلا هم اشاره کردم مفهوم عامل ذهنی اين است که برای به قدرت رسيدن طبقه ی کارگر و برای ايجاد حکومت کارگری، به حزب سراسری طبقهی کارگر در داخل ايران نياز خواهد بود.
در دورهی گذشته و در حکومت شاهنشاهی به دليل نداشتن اين حزب سراسری، در موقعيتی قرار گرفتيم که انقلاب از طرف ضد انقلاب از ما ربوده شد. ولی ديگر در اين شرايط، در اين دوران تدارکاتی، ما میدانيم طبقهی کارگر میتواند به اين ايجاد هستههای اوليه حزب خود مبادرت کند. اگر طبقهی کارگر پرتوان و پر از قدرت را با يک فشار بخار بسيار قوی که از لولهی کارخانه و يا لولهی لوکوموتيو بيرون میآيد، مقايسه کنيم، برای اين که اين نيروی قوی و پرتوان و حرارت بتواند به طور مستمر عمل کند و از تمام منافع و مواضع خود به طور مستمر و پيگير حمايت کند، بايد در درون يک سيلندر خودش را متراکم کرده و سازمان بدهد تا بتواند اهرمهايی که در درون اين سيلندر هستند را به حرکت درآورد و به طور اتوماتيک اين قدرت را بازتوليد و منتقل کند.
اين سيلندر اگر حزب طبقهی کارگر باشد و آن نيروی قوی و پرتوان خود طبقهی کارگر، میبينيم که در دورهی آتی اگر ما بخواهيم، کارهای مؤثر و عميقی انجام دهيم، طبقهی کارگر بايد به حزب خودش برسد و حزب خودش را تشکيل بدهد. پس در شرايطی که طبقهی کارگر حزب خودش را تشکيل بدهد و يا حزبی پيدا کند که آن را از آن خودش بداند و در درون اين حزب رهبران عملیی طبقهی کارگر شرکت داشته باشند و در رهبری اين احزاب، فعالين طبقهی کارگر شرکت داشته باشند، واضح است که اين حزب به هيچ شکلی جدا از طبقهی کارگر و تشکل طبقهی کارگر نمیتواند باشد و بخشی از طبقهی کارگر است.
اين بحث که ما با تمام احزاب برای ورود به تشکل مستقل کارگری مخالف هستيم، کاملا بحث اشتباهی میباشد. از يک طرف اين گرايشات انحرافی بيان میکنند که بخشی از کارگرانی که به عنوان ابزار دولت هستند، میتوانند وارد اين تشکل مستقل شوند! و از طرف ديگر هم آن سازمان اصلیای که طبقهی کارگر برای سازماندهی حکومت کارگری در آينده را میخواهد ايجاد کند، میخواهند از تشکل مستقل کارگری حذف نمايند. بنابراين اين دو بحث دو سوی يک بحث انحرافی هست که در درون جنبش کارگری متاسفانه مدتها است که به راه افتاده و هنوز برخورد جامع و عميقی با آن نشده است. بخصوص اين که اين بحث انحرافی از افراد "سرشناس" جنبش کارگری اعلام میشود و در آتيه میتواند تاثيرات مخربی در ارتباط با تشکيل تشکل مستقل کارگری ايفا کند.
اما به اعتقاد من در شرايط کنونی هنوز آن حزب طبقهی کارگر که مورد اعتماد طبقهی کارگر در سطح سراسری قرار گرفته باشد و متشکل از رهبران عملی طبقهی کارگر باشد، وجود ندارد. اين حزب سراسری، در آينده بايد توسط همه کسانی که در اين سمت و سو گام برداشته و با پيشروی کارگری و کل جنبشی که متعلق به طبقهی کارگر است، به وجود آيد.
- شما تلاش های پيشروان جنبش کارگری و خود طبقه ی کارگر را در اين راستا برای ايجاد تشکلات مستقل کارگری در سال های اخير چگونه ارزيابی می کنيد؟
به نظر من در دورهی گذشته کميتههای مختلفی ايجاد شدند که متشکل از رهبران عملی طبقهی کارگر بودند و کارهای ارزندهای هم در سراسر ايران و کارخانههای مختلف انجام دادند و خبرهای جنبش کارگری را منعکس میکنند و هزينههای بسياری هم پرداختند و کارهايشان قابل تقدير است. من در اين جا میخواهم به يک سری نکاتی در مورد اين کميتههای مختلف اشاره کنم. کميتههای شناخته شدهی بسياری موجود است. مانند: کميتهی پيگيری برای ايجاد تشکل آزاد کارگری، کميتهی هماهنگی برای ايجاد تشکل کارگری، کميتهی هماهنگی برای کمک به ايجاد تشکلهای کارگری، شورای همکاری، اتحاديهی آزاد کارگران، اتحاديهی کميتههای کارگری و غيره. که همه کارهای ارزندهای در حد خود انجام دادند.
اما مسئلهای که به نظر من مطرح است و کمبود و يک اشکال اساسیای که اين کميتهها در سطح ساختاری دارند، اين است که به يک سئوال اساسی کارگران بايد پاسخ دهند و اين سئوال اين است که: اختلاف تمام اين کميتهها بر سر حمايت از کارگران بر سر چيست؟ چرا اين همه کميتههای مختلف ساخته شده است؟ چرا انشقاقات و انشعاباتی در درون اينها شکل میگيرد؟ و چرا اينها در درون يک اتحاد عمل سراسری در سطح ايران نمیتوانند با هم از حقوق طبقهی کارگر دفاع بکنند؟
اين سئوال محوری بسيار مهمی است که رفقا و دوستانی که کمک مهمی در ايجاد اين کميتهها کردهاند، بايد پاسخگو باشند. اين بحثی است که سالهاست در جنبش کارگری بين پيشروان کارگری طرح شده است. ما در درون جنبش کارگری در وهلهی نخست بايد بپذيريم که نظرات مختلف و برنامههای مختلف شکل میگيرد، بعضی از افرادی که در جنبش کارگری وارد صحنهی مبارزاتی میشوند، اينها اعتقاد به سنديکاليزم دارند و يا اصلا سنديکاليست هستند؛ بعضی اعتقاد به عقايد و برنامهی کمونيستی دارند؛ بعضیها اعتقاد به برنامهی سوسياليستی دارند؛ بعضیها طرفدار شعار لغو کار مزدی هستند؛ بعضیها به درجات مختلف گرايشهای سوسيال دموکرات ممکن است داشته باشند؛ بعضیها آنارشيست هستند؛ بعضیها آنارکوسنديکاليست هستند و غيره. يعنی انواع و اقسام نظرات مختلف در درون جنبش کارگری شکل میگيرد و اين تعدد نظرات به دليل اختناق و به دليل اين که بحثهای جامعی وجود نداشته و به دليل همين عدم تبادل نظرات در نبود ميز گردها است. اما کمکاکان اين نظرات مختلف و متعدد در سطح جامعه در درون طيف اپوزيسيون دولت سرمايهداری شکل میگيرند. بنابراين مسئلهای که بايد در وهلهی اول بپذيريم اين است که اختلافاتی ممکن است ميان اين طيفها وجود داشته باشد که اختلافات واقعی هم هستند. امروز هيچ کس، هيچ گروهی و هيچ کميتهای نمیتواند بگويد که آنها تنها نمايندهی راديکال جنبش کارگری در داخل ايران هستند. اين مقام بايد از طريق تبادل نظر از طريق کار مشترک، از طريق عمل مشترک نشان داده شود که چی کسی برنامهاش فراتر و راديکالتر از ديگری است. ما نمیتوانيم قبل از طی اين پروسه به انشقاقات و انشعابات در ميان يک بخش عمده و مهمی از پيشروان کارگری دامن بزنيم. از اين نقطه نظر، اين اشکال اساسی ميان کارگران پيشرو وجود داشته است.
از طرف ديگر مسئلهی رعايت دموکراسی کارگری در اين کميتهها است. برای اين که اتحاد عمل سراسری بين تمام اين گرايشها و کميتههای موجود، ايجاد گردد مسئلهی کليدی همان رعايت دموکراسی کارگری است. بايد حق نظر سايرين به رسميت شناخته و پذيرفته و محترم شمرده شود. ما بر اساس اتحاد عمل میتوانيم با حفظ عقايد خودمان با حفظ موقعيت و تشکيلات خودمان برای حمايت از طبقهی کارگر، برای حمايت از اعتصاب گران، برای حمايت از محمود صالحی، منصور اسانلو، و تمام مبارزينی که در گذشته به زندان افتادهاند و يا ميافتند، متحدا کار مشترک انجام دهيم، آن هم متکی به متحدان بينالمللی خود در سطح جهان که ميليونها کارگر هستند. ما تا به طور متشکل و به طور متحد و منسجم با هم شروع به فعاليت نکنيم واضح است که متحدين بينالمللی خودمان را هم نمیتوانيم به طور پايدار جذب اين حرکت بکنيم.
بنابراين حذفگرايی، افترا، از پشت خنجر زدن، انشعاب و انشقاق در ميان کميتههايی که کاری جز حمايت از طبقهی کارگر ندارند به نظر من يک اشتباه اساسی است و بايد کاملا برطرف شود. خواهش من اين است که ميزگردی تشکيل شود و از تمام رفقای دست اندر کار دعوت شود و اين بحث را انجام دهيم. ما اين بحث را از طريق کتبی سالها است که مطرح کردهايم ولی متاسفانه کسی توجهی نمیکند و حتا مقالاتی که در مورد اين موضوعات نوشته میشود از طريق سايتها، روزنامهها و نشريات اين رفقا حذف میشود که بحثی در اين مورد راه نيافتد. بنابراين يکی از اشکالات و يکی از مسائل کليدی است که رهبران عملی جنبش کارگری که کارهايشان هم قابل تقدير است و هزينههای بسياری هم پرداختند، است. اينها متاسفانه دچار لغزش اساسی شدهاند و اين مسائل ابتدايی را رعايت نمیکنند و اين برخوردها يک سلسله خطراتی در آتيه برای کل ما و کل جنبش کارگری به بار خواهد آورد که اين دو خطر عمده هستند:
اگر ما جلوی اين افتراق را نگيريم و اتحاد عمل سراسری ايجاد نکنيم، يکی از مسائلی که در غياب ما در سطح کارخانهها، در غياب حضور رهبران عملی اتفاق میافتد اين است که، نيروهای متخاصم، نيروهای بورژوا و نيروهای خردهبورژوا میتوانند رهبری طبقهی کارگر را در يک مقطع خاصی به دست بگيرند. اين امر بارها در تاريخ اتفاق افتاده و اين يک خطر بسيار مهمی است، اگر ما اتحاد عمل سراسری نداشته باشيم با اين خطر مواجه خواهيم شد.
خطر مهمتر ديگر اين است که امکان آن وجود دارد که به موقعيت ايران و شرايط کنونی برمیگردد. رفقا خوب اطلاع دارند که سازمان بينالمللی کار «آی ال او» بارها به ايران مسافرت کرده و قصد اين را دارد که يک اتحاديهی کارگری در ايران با همکاری دولت سرمايهداری به وجود آورد. يک اتحاديهی کارگری زرد خواهد بود، که يک روزنهای ايجاد میکند برای طبقه که اکثر طبقهی کارگر را به درون اين اتحاديه بکشد و برای ۱۰ الی ۱۵ سال آينده طبقهی کارگر را به شکل ديگری تحميق بنمايند. واضح است که اگر يک بديل سراسری از متحدين طبقهی کارگر نقدا وجود نداشته باشد، اينها (دولت و آی ال او) موفق میشوند که اين اتحاديه را به وجود آورند و بخش عظيمی از کارگران را در درون اين اتحاديهی زرد کاناليزه کنند و در حقيقت برای يک دورهای کار و زحمات ما به تعويق خواهد افتاد.
از اين نقطه نظر مهم است که در اين فرصتی که ما داريم، و فرصت تنفس کوتاهی هم است (يعنی چانه زنی دولت سرمايهداری ايران با امپرياليزم به زودی به پايان خواهد رسيد و زد و بندهايشان را با هم انجام خواهند داد و سر و کلهی (آی ال او) در داخل ايران پيدا خواهد شد و اين اتحاديهی کارگری را هم ايجاد خواهند کرد)، اين اتحاد عمل سراسری را حتما به وجود آوريم. من توصيه میکنم که تمام نمايندهها و دست اندرکاران اين کميتههايی که اساميشان را برشمردم، جلسهای فراخوانند و با همديگر صحبت نمايند و با حفظ کميتههای خودشان يک اتحاد عمل سراسری برای حفظ منافع کارگران ايجاد نمايند. جز اين راه ديگری وجود ندارد و اساس کار هم پذيرش دموکراسی کارگری است. پذيرش و احترام به حق داشتن اختلاف نظر در درون خودمان است. اگر کسی اين کار را نپذيرد و انجام ندهد، واضح است که در آتيه منزوی خواهد شد.
اين مسئله يکی از اشکالات اساسیای است که ما در مقابل خود و جنبش کارگری داريم.
- آيا از مبارزات اخير نساجی کردستان (پرديس سنندج و فرش غرب بافت) که در هفته ی اخير جدا از مبارزات پيوسته شان برای دستيابی به مطالباتشان به چند حرکت فراکارخانه ای دست زدند، می توانيم به عنوان سرآغاز فاز در مبارزات کارگری در ايران نام ببريم.
به اعتقاد من فعاليت اين رفقا و اين اتحادی که در چند بخش از کارخانه ايجاد شده، فعاليت ارزنده و مهمی است و اين يک تجربهی بسيار غنی میتواند باشد برای ساير کارخانهها در ساير نقاط ايران. البته در ساير نقاط ايران هم کوششهايی در راه ايجاد اتحاد هرچند ناموفق انجام شده است. در هفت تپه هم مواردی ديده شده که کارخانههای مجاور در اتحاد با کارگران هفت تپه يک سلسله اقدامات انجام دادهاند.
اين اقدامات بخصوص يک اقدام بسيار مؤثر و مهم است. عمل متحد اين رفقا که در اين سه کارخانه حضور داشتند بسيار حائز اهميت است. از نقطه نظر مطالباتی که مطرح میشود نکات جالبی در يکی از گزارشات که توسط يکی از دوستان نوشته شده بود، وجود داشت که به آن اشاره میکنم.
در جلسهای در ۳۱ شهريور بين دو نفر از نمايندگان کارگران نساجی کردستان و برخی از نمايندگان دولت، بخصوص فردی به نام فروزنده که رئيس کل بنياد مستضعفان و جانبازان است، ايشان در يکی از بحثهايشان پيشنهاد ۳۰ ميليارد تومان وام را که در اختيار شرکت قرار بدهند، رد میکند و اظهار داشته که کارخانجات نساجی در ايران ضرر میدهند و هيچ گونه سوددهی و ارزشی ندارند و سرمايهگذاری در صنايع نساجی بیارزش است.
اين فصل نوينی در مبارزات و مطالبات ما میتواند در آن منطقه ايجاد کند و آن هم يک سری مطالباتی مرتبط به تجارب گذشتهی جنبش کارگری در چند سال گذشته است (همان طور که در اول بحث اشاره کردم: تجارب کارخانهی بارش اصفهان، کارخانهی کشمير و مواردی در همين اعتصاب هفت تپه). اين موضوع مطرح شده و اين است که ما بايد پاسخ داشته باشيم برای آقايی که اين صحبت را کرده است. کارگران بايد بگويند: آقای فروزنده اگر اين کارخانه هيچ سودی ندارد و ضرر میدهد، بنابراين اين وام را به خود کارگران بدهيد و خود کارگران کنترل توليد و توزيع را در دست گيرند.
طرح اين موضوع مسئلهی خيلی مهمی است زيرا به احتمال قوی اينها که اين پيشنهاد را قبول نمیکنند و فعاليت کارگران وارد يک فاز خيلی مشخصتر و سياسیتر میشود و اين تجربهی بسيار مهم میتواند به سراسر کارخانجات که کارگران خودشان قابليت توليد و توزيع را دارند منتقل شود. کارگران میگويند: "اگر اين کارخانجات سودی ندارد پس کارخانه را به دست خود ما بسپاريد و ما نشان میدهيم که چقدر سودآوری دارد. توليد و توزيع را خودمان سازمان میدهيم"! در برخی از موارد جنبش کارگری بينالمللی هم که شرايط کم و بيش مشابهی با ايران داشته و تحت اختناق بوده، زمانی که اين شعار کنترل کارگری گسترش پيدا میکند و سراسری میگردد، بعضی از کارگران دست به اشغال کارخانهها میزنند و اين کارخانهها را به زور از دست کارفرمايان به دست خود میگيرند و توليد را بلافاصله آغاز میکنند و در عمل نشان میدهند که اين کارخانه با همت خود کارگران چه توليد فراوانی میتواند داشته باشد.
از طرف ديگر مسئلهی مهمی که اين شعار مطرح میکند مسئلهی قدرت کارگری است. طبقهی کارگر در داخل ايران به تدريج طی طرح اين نوع شعارها میتواند اعتماد به نفس پيدا کند و خود را سازمان دهد، مديريت کارخانه را در دست خودش بگيرد و توليد را خود سازمان دهد و اين نوع موارد مشخص، میتواند در آتيه کمک شايانی نمايد برای اين که فعاليت کارگران به جايی برسد که خودشان سازماندهندگان اصلی در کارخانهها بشوند و خودشان قدرت کارگری را به دست بگيرند. اين تجارب کوچک کمک شايانی مینمايد برای به دست آوردن کنترل کارگری در سطح کارخانهها.
زینت میرهاشمی
در پی جنجالهای احمدی نژاد مبنی بر «جراحی بزرگ» و «تحول اقتصادی» و پی آمد آن طرحهایی مبنی بر «نقدی سازی یارانه ها»، پیش نویس طرح «هدفمند کردن یارانه ها» از طرف دولت پاسداران در رسانه های دولتی منتشر شد. بر اساس نوشته پایگاه اینترنی «اقتصاد هوشمند بانکی – دوشنبه 29 مهر) که لایحه فوق را منتشر کرده است، دولت می خواهد در مدت سه سال «قیمت فروش داخلی حاملهای انرژی اعم از بنزین، نفت و گاز و غیره» را افزایش دهد. این طرح «جراحی بزرگ» که با حذف سوبسیدها و نیز افزایش قیمتها در ابعادی غیر قابل پیش بینی همراه است از جمله اجرایی کردن اوامر بانک جهانی در کشورهای پیرامونی است. پایوران رژیم که چشم انداز خیزشهای مردمی را در رابطه با آثار مخرب این گونه طرحها بر وضعیت معیشتی مردم می دانند و احساس خطر می کنند در این طرح ادعا می کنند که «دولت 60 درصد از این عواید را به صورت پرداخت نقدی یا غیر نقدی» به «خانوارهای جامعه» منتقل می کند. در حالی که قیمت نفت خام در سال گذشته به مرز 150 دلار رسید و هیچ زمان این همه دلار وارد درآمد دولت نشده بود، هیچ بهبودی در وضعیت مردم حاصل نشد. اکثریت کارگران، مزدبگیران با عدم پرداخت حقوقشان رویرو هستند. مفتخواران و چپاولگران حاکم حق واقعی مردم را نمی دهند و با وعده های تو خالی ادعا می کنند که «یارانه ها» به صورت نقدی پرداخت می شود. این طرح قبل از اجرایی شدن آن سیر صعودی افزایش بهای کالاها را داشته است.
پایوران رژیم برای جلوگیری از رشد اعتراضهای مردمی در رابطه با گرانی دست به هر حیله ای می زنند. احمد جنتی دبیر شورای نگهبان، شنبه 16 مهر، «مشکلات اقتصادی» ایران را «بزرگنمایی» دشمنان دانسته است و توصیه می کند که با «صحبتهای خصوصی کردن در دولت»، این مسائل را جدی بگیرند. وزیر رفاه در برابر آمارهای ارائه شده از میزان خط فقر و زیر خط فقر بودن کارگران و مزدبگیران بی شرمانه می گوید که اینها فقیر نیستند. عبدالرضا مصری، می گوید اینها «افراد با قناعتی هستند که خودشان تصمیم به چنبن نوعی از زندگی گرفته اند.» وی که مخالف اعلام خط فقر است و بارها گفته است که آن را اعلام نخواهد کرد، این همه اعتراضهای کارگران و مزدبگیران بر سر حقوق خود را نادیده گرفته و تندگدستی و فقر را «انتخاب» آنان دانسته است. (روزنامه ایران – شنبه 6 مهر)
نرخ تورم همچنان رشد صعودی داشته است. بانک مرکزی در روز پنجشنبه 18 مهر، نرخ تورم را 30 درصد اعلام کرد. صندوق بین المللی پول در آخرین گزارش خود به نام «دورنمای اقتصادی جهان» که در اکتبر 2008 منتشر شده است در مورد تورم در ایران نوشته است «نرخ تورم ایران در سال جاری بالاترین میزان در میان 14 کشور منطقه خاورمیانه و چهارمین نرخ تورم بالا در میان 183 کشور جهان خواهد بود.
این منبع چشم انداز اقتصاد ایران را با کاهش نرخ رشد آن پیش بینی می کند.
نرخ تورم در زمینه مایحتاج روزانه مردم بسیار بیشتر است. روزنامه سرمايه در شماره روز یکشنبه 28 مهر خود از رکورد شکنی قيمت مواد خوراکی در شهريورماه خبر داده است. به نوشته این روزنامه « شاخص بهای مواد خوراکی در شهريورماه امسال به رغم تمامی وعده ها و شعارهای مسئولان دولتی، باز هم افزايش يافت.»
اين روزنامه با اشاره به آمارهای ارايه شده از سوی بانک مرکزی نوشت:« شاخص بهای مواد خوراکی در شهريورماه امسال در مقايسه با مدت مشابه سال گذشته ۴۱.۴ درصد افزايش يافته که اين امر نشان از فشاری دارد که جامعه ايرانی برای تامين اصلی ترين نياز خود تحمل کرده است. »
سرمايه ضمن انتشار اين گزارش از قول قائم مقام سابق وزارت امور اقتصادی و دارايی نوشت:«رفتار اقتصادی بی برنامه و ضد اقتصاد دولت نهم نشان داده بايد طی ماههای آينده نيز در انتظار اوج گيری دوباره تورم بود و هزينه بی برنامگی اقتصادی دولت نهم را بايد مردم بپردازند.»
نمایش احمدی نژاد در رابطه با وضعیت خوب اقتصادی ایران حتا مورد تمسخر و انتقاد همقطارانش قرار گرفته است. باندهای مختلف در دعواهای جناحی پرده هایی از این نمایش را بالا می زنند. در مقابل گفت و گوی زنده تلویزیونی احمدی نزاد در رابطه با مطلوب بودن وضعیت اقتصادی کشور، پور محمدی رئیس سازمان بازرسی رژیم، در گزارش خودش می نویسد:«ایران در رتبه دوازدهم فساد دنیا قرار گرفته، و از نظر توزیع درآمد بدترین وضعیت را در منطقه داراست.» (روزنامه اعتماد 18 مهر87)
افزایش واردات به دنبال خود کاهش تولید و نیز بحران در تولید را داشته است. رئیس اتحادیه سراجان از تعطیلی 70 درصد کارگاههای تولیدی داخلی و بیکاری کارگران آن در برابر واردات چینی سخن گفت. (ایلنا 2 مهر)
بر اساس آمار رسمی گمرک، واردات به ایران در 6 ماهه اول سال جاری 29،8 میلیارد دلار بوده که نسبت به سال قبل در همین زمان، رشد 36،4 درصد داشته است. (رادیو فردا 22 مهر87)
روز دوشنبه 29 مهر وزیر کار و امور اجتماعی از رشد بیکاری خبر داد. یکی از وعده های احمدی نژاد پایین آوردن نرخ بیکاری و تک رقمی کردن آن همراه با پایین آوردن نرخ تورم بود. جهرمی در گفتگویی با ایسنا (29 مهر) می گوید «حاصل این اتفاقات موجب شده نه تنها امسال نرخ بیکاری تک رقمی نشود، بلکه به دلیل افزایش بیکاری و ورود نیروهای جدیدی به بازار نرخ بیکاری باز هم افزایش یابد.» وی اعلام می کند که «بر اساس آخرین آمارهای منتشره از سوی مسئولان تامین اجتماعی، در شش ماهه نخست سال جاری بیش 250 هزار نفر از کارگران بیکار شد ه اند.» وی همچنین اضافه می کند که این آمار به جز آمار بیکاران بخش کشاورزی است.
روز یکشنبه 28 مهر نهاوندیان رئیس اتاق بازرگانی و صنایع و معادن، 8 توصیه را برای مقابله با بحران اعلام کرد. وی در هشتمین توصیه خود می نویسد:«باید از این بحران یک فرصت بسازیم و با وجود این که بازارهای سرمایه جهان با تهدیداتی رو به رو هستند، باید فرودگاههایی برای سرمایه های جهانی بسازیم.» ناز و کرشمه های جمهوری اسلامی در برابر سازمان جهانی تجارت و صندوق بین المللی پول و آزاد تر کردن شرایط برای ورود سرمایه گذاری در ایران، به دلیل شرایط بی ثبات حکومتی و وضعیت ناپایدار آن، جنبه اجرایی پیدا نمی کند. سهم مردم ایران در اثر سیاستهای مخرب حکومت سرمایه دارن انگلی افزایش واردات و تعطیلی صنایع و تولیدات داخلی است. دلالان به جای سرمایه گذاری در ایران ترجیح می دهند کالاهای بنجل را وارد بازارهای ایران کنند.
داده های آماری سازمان تجارت و توسعه ملل متحد (انکتاد) که در سپتامبر 2008 منتشر شده است از بالا رفتن 30 درصدی «سرمایه گذاری مستقیم خارجی» در جهان در فاصله سالهای 2006 تا 2007 میلادی خبر می دهد. بر اساس همین گزارش سهم ایران با جمعیت 72 ملیونی کمتر از نصف بحرین، یک سوم عمان، یک هفدهم امارات متحده عربی و یک سی و دوم عربستان سعودی در سرمایه گذاری خارجی است. سهم ایران از 156 میلیارد دلار سرمایه گذاری در کشورهای آسیای خاوری 754 میلیون دلار بوده است. (رادیو فردا – 5 مهر)
روزنامه سرمایه پنجشنبه 4 مهر در رابطه با گزارش فوق نوشت:«سهم ایران در جذب سرمایه های خارجی تنها 4 صدم در صد سرمایه گذاریها بوده است.»
در ماهی که گذشت خبر کشته شدن 7 کارگر ساختمانی در حین کار و نیز زخمی شدن تعدادی دیگر از کارگران در رسانه های دولتی منتشر شد. جان باختن کارگران به دلیل فقدان استانداردهای کار و کنترل و نظارت، هر روزه در گوشه و کنار ایران اتفاق می افتد. این در حالی است که کارگران ساختمانی از بیمه محرومند و در بدترین شرایط امنیتی و معیشتی هستند. در مقابل شرایط فاجعه بار اقتصادی کارگران و مزدبگیران ایران به مبارزه ادامه می دهند.
Zinat_mirhashemi@yahoo.fr
منبع: ماهنامه نبردخلق شماره 280 اول آبان 1387
مبارزه برای نابودی ستم جنسی و رهایی زنان از اشکال گوناگون نابرابری در کلیۀ جوامع درحال توسعه و توسعه یافته جدالی پردامنه، بلا انقطاع و پویا بوده، و علی رغم مشکلات مختلف سیاسی، فرهنگی و اجتماعی فراوان این پیکارها همچنان بدون وقفه ادامه دارند. شنیده شدن اخبار مربوط به مبارزات زنان و مردان برابری طلب در اطراف و اکناف دنیا، محتوای خواسته ها و تسلیم ناپذیری آنان درمقابل کارشکنی دول سرمایه داری باصطلاح دموکرات غرب یا تعرضات وحشیانه هم طبقه ای های آنان در ممالک مذهب زده و دیکتاتوری ، صحت این گفته را گواهی می دهد.
در ایران هم مثل تمامی نقاط گیتی مبارزات تساوی طلبانه برای ایجاد برابری میان زن و مرد وارد مرحلۀ نوینی شده، و در موازات با پیکار برای منجمد ساختن عقاید مردان سنتگرا، برانداختن قیود مذهبی رایج از دست و پای زنان، و انحلال قوانین تبعیض آمیز، صداهایی از اعماق جامعه بگوش می رسند که بطور دقیق پایه های مناسبات تولیدی ای را نشانه رفته که اشکال متنوع بی عدالتی بر روی آن بنا شده اند.
در ایندوره به یمن حضور زنان و مردان سوسیالیست در جنبش رهایی زن، اهداف جریانات راست اپوزیسیون در جذب نیروی زنان و بکار گرفتن توان بالقوه آنان جهت اصلاح یا تغییر نظام سیاسی فعلی، و ترفندهای جناح رفرمیست رژیم به امید استحاله و کنترل جنبش رهایی زن، بر همگان عیان گشته است. این دستاورد گرانقدر اساساً مرهون نوع نگرش کارگران انقلابی و مارکسیست ها به قضیه یعنی به چالش کشیدن زیر بنای اقتصادی و منفک نکردن ساختار فرهنگی غالب از نظام سرمایه داری، و جدیت آنان در امر روشنگری در بین توده هاست.
ویژگی بارز و ملموس دیگر جنبش رهایی زن در این برهه از تاریخ، مطالعه و کنکاش فعالین سوسیالیست جنبش های رهایی زن، کارگری و دانشجویی ایران همانند پیکارگران رادیکال همین جنبش ها در غرب و سایر نقاط دنیا، حول علل نابرابری، و روآوری به تاکتیک های مبارزاتی درخور توجهی می باشد. از این سبب ستیز با کار مشقتبار خانگی هم در زمره خطوط و ارکان اصلی فعالیت ها و جدال های ایشان درآمده است.
اینک خود بحث، مقدمتاً باید گفت طرح مطالبۀ "پرداخت دستمزد" به کار خانگی، همان کاری که عامل واقعی در برابر تکامل و شکوفایی خلاقیت ها و استعدادهای اجتماعی زنان و یکی از موانع مهم در مسیر جدال طبقاتی است، گامی بهدف بسیج زنان طبقات زیردست علیه این کار طاقت فرسا و نهایتاً محو آن در مراحل بعدی است. اصولاً شعار پرداخت مزد به کار خانگی بعنوان مطالبه ای مرتبط با زندگی زنان طبقه کارگر ایران، تعرض و یورشی وسیع به نرخ "هزار و دویست درصدی" ارزش اضافه ای است که در پروسه تولید به جیب رژیم و سرمایه داران سرازیر می شود. از سوی دیگر تحقق این خواست به استقلال مادی زنان منجر میگردد و خود این بی نیازی به کاسته شدن " تسلط " مردان سنتی کمک شایانی می کند. از اینروی هیچکس نسبت به ضد سرمایه داری بودن خواست پرداخت دستمزد به کار خانگی گمانی به خویش راه نمی دهد، با این اوصاف وارسی یا سبک و سنگین کردن آن بنا به وضعیت سیاسی حاکم بسیار اهمیت دارد.
واکنش های قابل حدس:
مسلماً " بشرط " عمومیت یافتن شعار پرداخت دستمزد به کار خانگی، نمایندگان بورژوازی (دولت) منهای استفاده از "سرکوب" بعنوان ساده ترین راه مواجهه با این مطالبه، در برابر دو گزینۀ دیگر قرار خواهند گرفت. ابتدا یا باید به منظور جلوگیری از ملحق شدن میلیونها زن خانه دار به طبقه کارگر ( افزایش کمی کارگران ) و ورود ایشان به عرصه اجتماع سالانه دهها تریلیون مزد پرداخت کنند یا از وحشت سقوط "نرخ سود و اضافه ارزش"، شرایطی مهیا کنند تا زنان خانه دار با حداقل دستمزد و مزایای کارگری جذب بازار کار شوند.
- درحالت اول هیئت اجرائی سرمایه داران موافق با حاکمیت یا شریک در قدرت سیاسی، ناچارند تا بهر نحو ممکن بودجه لازم را برای پرداخت دستمزدها تهیه کنند. اگر دولت نخواهد به تنهائی متحمل این هزینه آنهم از محل درآمدهای نفتی شود، پس راهی جز افزایش میزان مالیات بر درآمد بخش خصوصی ندارد. در نتیجه همزمان با فراهم ساختن مقدمات برکناری خود، این بخش از طبقۀ بورژوازی ایران هم که عموماً دارندگان کارگاهها یا واحدهای تولیدی کوچک و متوسط، و بعضاً بزرگی هستند به صف بخش مخالف پرتاب می گردند.
- در حالت دوم با فاکتور گرفتن از محدودیت ها، چنانچه ترتیبی اتخاذ نمایند تا این چند میلیون زن خانه دار جذب بازار کار در رشته های صنعت و خدمات شوند آنگاه میباید اکثریت این زنان در بخش دولتی استخدام گردند زیرا سهم بخش خصوصی که فعالیتش حول و حوش بیست درصد از کل فعالیت اقتصادی کشور است ظرفیت جذب بسیار ناچیزی نسبت به بخش دولتی دارد. « علی الاصول با نگاه به سمت گیری اقتصادی رژیم پیش آمدن چنین حالتی برای آن مشکل می آفریند ».
حال این پرسش ها پیش می آیند که آیا دستگاه اجرایی، قوه قانون گذاری و رهبران رده بالای رژیم گزینه اول را می پذیرند؟ آیا با توجه به سیاست بیکارسازی و تعدیل نیرو، بتعویق انداختن دستمزدها، تعطیل کردن مراکز تولیدی و... باز سرمایه داران و دولت گزینه دوم را انتخاب می کنند؟ طبق رویکرد اقتصادی نئولیبرالی حاکمیت در هفده، هجده سال گذشته و اهداف آشکار آن از قبیل جذب سرمایه های داخلی و خارجی، و عضویت در سازمان تجارت جهانی، احتمال تحمیل این خواست چقدر است؟ و بلاخره وقتی رهبران رژیم دریافته اند که آمریکائیان برآنند تا جمهوری اسلامی کاملاً به حکومت مورد نظرشان درآید، آیا اجازه می دهند تا با تسلیم شدن در برابر مبارزات رادیکال داخل، کاخ سفید را به ساختن آلترناتیوی بهتر از حکومت فعلی مصرتر سازند؟
پاسخ ها روشن است، مقاومت سرسختانه و گردن ننهادن رژیم و سرمایه داران در تقبل پرداخت دستمزد در شرایط حاضر. معهذا همانگونه در طول یک قرن اخیر نمونه های تاریخی بسیاری در اروپا و ایالات متحده در خصوص پرداخت مزد به کار خانگی مشاهده گردیده، تحمیل مطالباتی از این جنس به جمهوری اسلامی یا هر حکومت بورژوایی دیگری در صورت فراگیر شدنش و ارجحتر از آن تغییر "توازون قوا " بنفع توده های ستمکش و جبهه انقلاب بعید نخواهد بود.
بهر روی غرض از بازگو کردن و ارائه این فرضیات و سؤالات صرفاً جدل بر روی شانس مادیت یافتن یا عدم متحقق شدن این خواست نیست. گذشته از این مسئله اینست که تعلق یافتن مزد به کار برده وار خانگی در پی دارنده آزادی زنان از زیانهای این کار پر سود و منفعت برای سرمایه و طبقه بورژوازی نمی باشد، و با فرض عملی شدن آن کماکان قسمت اعظمی از زنان در کنج خانه هایشان باقی می مانند و از حضور در فعالیت های اجتماعی کاملاً محروم می شوند.
وانگهی چنانچه از طریق این خواست و فشارهای ناشی از آن امکانی فراهم آید تا زنان خانه دار همچون زنان شاغل جذب بازار کار شده و نیروی کار خود را به سرمایه داران و دولت بفروشند ( کارگران آزاد)، بدینسان متعاقب با استثمار شدن در بیرون از منزل بخاطر پخت و پز، نظافت خانه، شست و شو، تر و خشک کردن کودکان، مواظبت از سالمندان و غیره بر زحمات روزانۀ آنان افزوده خواهد شد. پس بدلیل پدید آمدن حالات فوق شعار پرداخت مزد به کار خانگی را نمی شود با مطالبۀ سر راست و رادیکالتر " لغو کار خانگی" بمثابه ارزشمندترین خواست مطرح در جنبش کمونیستی ایران و جنبش رهایی زن قیاس کرد.
جمعبندی:
آنچه نگارنده را به تحریر این نوشته کوتاه راغب ساخت، اولاً بیان کوشش قابل تقدیر طراحان شعار پرداخت دستمزد به کار خانگی در راه رهایی زنان خانه دار از چنگ نان آوران خانواده (مردان) و ثانیاً تأکید بر تلاش وافر ایشان به امید باز شدن منفذهای پیشروی مبارزات جاری بر ضد طبقات استثمارگر می باشد.
بی شک طرح موضوعات اینچنینی صرف نظر از هر نقطه ضعفی، باعث پیوند معنوی مستحکمی میان گرایش سوسیالیستی جنبش رهایی زن با زنان خانه دار خواهد گشت و به تبع آن در آینده حرکت های فعالین چپ و رادیکال جنبش رهایی زن در عقب نشاندن تعرضات رژیم اسلامی- سرمایه داری ایران به حقوق زنان ایران شتاب و قدرت مضاعفی خواهد گرفت.
قدر به یقین ادامۀ پرداختن فعالین جنبش های اعتراضی بویژه جنبش کارگری به مقولۀ کار خانگی و مبارزه سازمانیافته تر بر ضد آن به تحصیل هدف استراتژیک پیشروی پیکار طبقاتی میانجامد. از اینروی بایستی برای گسترش جدال با کار خانگی در سطح جامعه، مجدانه تر کار کرد.
اگرچه پایان یافتن ستم جنسی بدون انهدام نظام سرمایه داری و سیستم کار مزدی توهمی بیش نیست، و اگرچه نجات زنان از مشقات کار در منزل بی هیچ کم و کاستی در گرو لغو یکبارۀ آن است، ولی تا هنگامیکه سرمایه داری سرنگون نشده است، بجهت تنزل دادن فشارهای جسمی و روحی بر کل زنان شاغل یا خانه دار و تسهیل امر مشارکت خیل میلیونی زنان خانه دار در زندگی اجتماعی، توأم با طرح مطالبات متنوع علیه کار خانگی (چه پرداخت دستمزد باشد چه تقبل هزینه های آن از جانب طبقات حاکم یا هر چیز دیگری) برخواست های مهمی از جمله ایجاد اشتغال، دایر کردن شیر خوارگاه، مهد کودک یا مراکز نگهداری از فرزندان زنان کارگر، تغذیه رایگان در مدارس در همه سطوح، تأسیس امکانات خدماتی برای عموم مثل لباسشویی ها، ورزشگاه ها، کتابخانه ها، ملزم کردن دولت به تأسیس مسکن و فراهم ساختن حداقل امکانات زندگی برای طبقه کارگر و مزدبگیر، پرداخت بیمه های بیکاری، ازکار افتادگی و بازنشستگی و... پافشاری کرد.
" اجتماعی" شدن این مطالبات دولت را به تأیید کار خانگی موازی با کاری ضروی در پروسه تولید مجبور می کند و بدین وسیله زنان خانه دار از بار مشکلات کاری که بر خلاف تمایل خود و اجباراً بدان تن داده اند تا حدود زیادی خواهند رست.
بدین اعتبار پاسخ به معضل کار خانگی و نیز پیروزی در امر مبارزه با قوانین ضد زن، فرهنگ مرد سالاری، چند همسری، تن فروشی، قتل های ناموسی و...، مستلزم تعمیق و همگانی کردن مطالبات ذکر شده در میان توده های وسیع زنان، محتاج فعالیت های پیگیرانه تر پیشگامان جنبش رهایی زن در برطرف کردن ناهنجاریها و پلشتی های موجود، و در گرو برپایی تشکلات مستقل خود در متن مبارزات کنونی آنهم در اتحاد با جنبش کارگری است. بطور قطع تصور دستیابی به اهداف مورد تعقیب بدون نیاز به تأمین این شروط، تصوری خام و اندیشه ای بیگانه با منطق است.
فرشید شکری
مندرج در شماره 6 تربیون زن
سپتامبر 2008
پرخاشگری در پوشش دمکراسی خواهی
پاسخی به رفيق مينه حسامی
اخيرا رفيق مينه حسامی در نقد جوابيه کميته مرکزی حزب کمونيست ايران به اقليت، قلمفرسايی کرده اند و با لحن و شيوه ای دور از روش و پرنسيپ های يک مجادله سياسی رفيقانه، به توهين کردن و وارونه کردن حقايق دست زده اند. تا آنجا که به فرهنگ نازل و لحن غير سياسی و پرخاشگرانه ايشان برميگردد، من با چنين روشی سازگاری ندارم، وارد چنين جدل بی مايه ای نخواهم شد و قضاوت را به خواننده نوشته ايشان واگذار ميکنم. اطمينان دارم هر فردی با هر نيتی اين روش منسوخ را در پيش گيرد، در مقابل وجدان بيدار و شعور و آگاهی جامعه و اعضای حزب قرار ميگيرد و بازنده اصلی خود ايشان خواهند بود. اما در پس اتهامات ناروا و دادن تصويری غير واقعی از مناسبات درونی حزب و کومه له و دمکراسی خواهی ايشان اهداف روشن و مشخصی نهفته است که بيانگر وضعيت درونی رفيق مينه و ناتوانی وی و همراهانش در پاسخگويی به سوالات روشن سياسی که در پيش پای خود نهاده اند، می باشد. آنها چاره ای ندارند جز اينکه از جدل بر سر مسائل فرعی دور شوند و به روشن کردن افق و ديدگاهای سياسی و برنامه ای و تاکتيکی خود بپردازند. رفقای اقليت در ملغمه ای بنام بيانيه فراکسيون، کليت حزب، برنامه، سياست و تاکتيک های آن و حتی آرزوی رسيدن به سوسياليسم در ايران را بدون هيچ استدلال و منطقی به چالش کشيده اند. جنجال رفيق مينه در باب آزادی و دمکراسی ، تلاشی بيهوده برای گريز از شفاف گويی و ارائه آلترناتيو و روشن کردن اختلافات واقعی بين حزب و رفقای اقليت ميباشد. ايشان در تلاشند با اين نوشته ذهن صفوف متزلزل اعضای محدودی را که با آنها همراه مانده اند از مسايل واقعی و اختلافات اساسی منحرف کنند و بدين وسيله از پاسخگويی به نياز روشن کردن سياستها و اقناع آنها دوری جويند. اين است جايگاه واقعی نوشته رفيق مينه حسامی.
اين رفقا بااين روش نه تنها نميتوانند توجه کسی را به خود جلب کنند، بلکه همراهان فعلی خود را هم متزلزل تر خواهند کرد. برد چنين جنجالی بسيار محدود و خود را با آن مشغول کردن تنها اتلاف وقت ميباشد. توسل به چنين روشی قبل از هر چيز نشانه غير جدی بودن اين جمع در مبارزه سياسی و عدم احساس مسئوليت درقبال پيشبرد مبارزه طبقاتی و تلاش برای مشغول کردن حزب و کومه له به مسايل فرعی ميباشد.
حزب و اقليت
نوشته رفيق مينه که در واقع منعکس کننده نظرات رهبری اقليت ميباشد، تصويری از حزب و کومه له ارائه ميدهد که نه تنها عضو بودن آنها را در حزب زير سئوال ميبرد، بلکه ضرورت مبارزه با کليت اين حزب را در دستور کار آنها قرار می دهد. نوشته اخير رفيق مينه و ادعاهای غير واقعی اقليت مبنی بر "احساس مسئوليت در قبال سرنوشت کومه له"، "دوری جستن"از انشعابی ديگر" و ايجاد فضای سالم و صميمانه در تشکيلات را بيشتر آفتابی کرده است و برای هر خواننده بيطرفی اين سئوال مطرح ميشود، که چرا اقليتی که چنين تصويری از حزب وکومه له ارائه ميدهد در اين تشکيلات ماندگار شده اند.
آيا بااين لحن پرخاشگرانه و غير دوستانه ميتوان ادعای رفيق مينه برای ادامه کار مشترک را باور کرد؟ من اطمينان دارم که اين رفقا خود به غير واقعی بودن تصويری که رفيق مينه عامدانه از کومه له و حزب ارائه ميدهد واقفند و بنابر اين قاعدتا نبايستی به کارآيی چنين روشی برای جذب نيرو در حزب دل بسته باشند. مشکل اصلی اين رفقا نبايد در نگرانی آنها از زير پاگذاشته شدن دمکراسی در حزب جستجو کرد، چون خود بهتر از هر کسی ميدانند که اين اتهام تا چه اندازه وصله ای نچسپ و غير واقعی ميباشد. مسائل مورد اختلاف آنگونه که در بيانيه اعلام فراکسيون آورده اند، بسيار فراتر از اينها است و از موجوديت حزب تا برنامه آن، از سياست و استراتژی تا تاکتيک و سبک کار، از برخورد به جنبشهای اجتماعی تا سياست در قبال سازمانهای چپ، از راه حل برای حل مسئله ملی تا برنامه حاکميت مردم کردستان، همه را در بر ميگيرد. اينها را با همين صراحت در بيانيه شان گفته اند.
ماندگار شدن اقليت را نبايد در باورهای مشترک مورد ادعای آنها جستجو کرد، بلکه در ناکاميهايشان در جذب نيرو در تشکيلات و در جامعه، عقيم ماندن نقشه ای که زير چتر فراکسيون دنبال می کردند، ناکامی و شکست پروژه سازمان زحمتکشان کردستان، و موقعيت احزاب و جريانات ناسيونالستی منطقه و نهايتا غير جدی بودن آنها در تکميل پروسه ای که سال هاست شروع کرده اند ، بايستی ديد. عصبانيت رفيق مينه و جمع همفکرش در تدوين نوشته اخيرشان از اين واقعيت ناشی ميشود.
آزادی نامحدود درجامعه، آزادی محدود در حزب
شايد توضيح اين مسئله که آزادی فرد در جامعه با آزادی فرد در درون حزب چه تفاوتی دارد، برای هر فردی که تنها چند روز کار حزبی کرده است، خسته کننده باشد. ولی جنجالی که رفيق مينه برپا کرده اند، من را ناگزير کرده است که در اين مورد چند جمله ای بنويسم. انسان وقتی به يک حزب يا يک سازمان سياسی می پيوندد، آگاهانه و آزادانه، بدون هيچ گونه فشاری، برنامه، که ديدگاههای فکری و نظری و استراتژی که سياست و تاکتيکها را بيان کرده است، اساسنامه که مناسبات درونی حزب، حقوق و وظايف اعضا را روشن ميکند، را قبول کرده است. عنصر حزبی تا زمانيکه عضو حزب است ملزم است در راه تحقق برنامه تلاش کند، مقررات و ضوابط مندرج در اساسنامه برای تنظيم مناسبات حزبی را رعايت کند. عضو حزب حق دارد انتخاب کند و انتخاب شود و از طريق فونکسيون های تشکيلاتی از رهبری و سياستهای حزب انتقاد و نظرات خودرا به اطلاع اعضای حزب برساند. فرد مزبور زمانی که به اين نتيجه ميرسد که با مبانی فکری و سياستهای حزب در تضاد است، آزادانه ميتواند صفوف حزب را ترک کند. فرد غير حزبی نه از حقوق تشکيلاتی برخوردار است و نه ملزم برعايت قيد و بند تشکيلاتی است. اگر از متد ابداعی رفيق مينه پيروی کنيم، خيلی راحت يک سرمايه دار عضو حزب محافظه کار ميتواند در يک حزب کارگری و کمونيستی ثبت نام کند و ديدگاههای خود را ترويج نمايد، اينجاست که سياست ليبرالی رفقا در عرصه کار تشکيلاتی نخ نما ميشود. مخدوش کردن آزاديهای بی قيد و شرط سياسی با آزاديهای فردی که آگاهانه به يک حزب و يا جريان سياسی پيوسته است عليرغم ظاهر فريبنده دمکراسی خواهی چيزی جز سنگ اندازی در راه مبارزه واقعی برای تامين آزادی بدون قيد و شرط سياسی در جامعه نيست. اين نه دلسوزی برای آزاديهای بدون قيد و شرط سياسی، بلکه محروم کردن طبقه کارگر از ساختن ابزار حزبی خود از جمله برای تحقق همين هدف نيز هست. بدين ترتيب موضع رفيق مينه نه تنها به تحقق آزاديهای بدون قيد و شرط سياسی در جامعه خدمت نمی کند، بلکه عملا در خدمت تداوم بی حقوقی ها و ادامه وضع موجود قرار ميگيرد.
فراکسيون يا اقليت
رفيق مينه، کميته مرکزی حزب را به زير پا گذاشتن مفاد اساسنامه متهم ميکنند و ابراز ميدارند که اساسنامه حقوق اقليت را پذيرفته ولی کميته مرکزی مانع اجرای عملی آنست. عدم پذيرش فراکسيون از جانب کميته مرکزی حزب يقينا نميتواند مجوزی برای نتيجه گيری اختياری فوق باشد. چه در کنگره کومه له و چه در قطعنامه پلنوم کميته مرکزی حزب به روشنی بر حقوق اقليت تاکيد شده است. اينکه در اساسنامه به فراکسيون اشاره ای نشده است، دقيقا بدين منظور بوده است که از ساختن تشکيلات موازی در درون تشکيلات که اين رفقا نقشه آنرا در سر می پروراندند، جلوگيری شود. آنها حتی صراحتا خواستار عضوگيری و پذيرش پيشمرگ شده اند.
رفقا تفسير کميته مرکزی از اساسنامه را قبول ندارند و انتظار دارند تفسير آنها از اساسنامه حزب به جای تفسير کميته ای که با رای اکثريت نمايندگان در يک کنگره مشخص انتخاب شده و همان اکثريت دست رد به سينه آنها زده است ، پذيرفته شود. اينکه فراکسيون فعاليت تحت نام کومه له پذيرفته نشد صرفا بخاطر اسم بی مسمای آن نبود، ضمن اينکه انتخاب اين نام بخودی خود غير موجه است، بلکه در واقع به خاطر مخالفت اين رفقا با موجوديت اين حزب، با مبانی برنامه ای و استراتژيک و سياسی آن و به دليل نقشه تشکيلايت معينی بود که آنها در درون و در بيرون حزب همزمان و به موازات هم دنبال می کردند. اگر رفقا واقعا دو مقوله "اقليت" و "فراکسيون" را يکسان ميدانند، که البته در عالم واقع چنين نيست، چه اصراری دارند که بعنوان فراکسيون پذيرفته شوند. تا آنجا که به حقوق اقليت تشکيلاتی بر ميگردد، حزب نه تنها نظرات و ديدگاههای آنها را به اطلاع تشکيلات رسانده، بلکه جامعه را نيز از آن مطلع کرده است.
شما بعنوان صاحبان يک خط و جهت سياسی معين هر اندازه که در توان داريد سياستها، عملکرد، استراتژی و تاکتيکهای حزب را نقد کنيد و ديدگاههای خود و نقاط مورد اختلاف را بطور روشن و شفاف در اختيار حزب قرار دهيد تا از طريق رسانه های حزبی نه تنها در اختيار تشکيلات بلکه به اطلاع جامعه برسد، ولی اين حق را برای تشکيلات برسميت بشناسيد که در فضايی متمدنانه، روشها، ديدگاها و استراتژی شما را مورد نقد قرار دهد. شما آزاديد که سياستهای حزب را در قبال جنبشهای اجتماعی غلط و غير مسئولانه قلمداد کنيد، اين حق را نيز برای ما قايل باشيد که از حزب در فرو افتادن در منجلابی که جهتگيری های شما در پيش پای ما قرار می دهد، دفاع کنيم. شما حق داريد که تحقق سوسياليسم در ايران را غير ممکن بدانيد، ما هم حق داريم بگوئيم که شما در نيمه راهی هستيد که ديگران قبلا پيمودند و شکست خوردند.
رفيق مينه در ادامه نوشته خود از اينکه کسانی را که مخالف سياستهای حزب هستند، ناسيوناليست، ليبرال و سوسيال دموکرات خطاب کرده اند، برآشفته ميشود و حزب را به کارگاه ناسيوناليست سازی تشبيه ميکنند. تا آنجا به توليد و بازتوليد گرايشات غير کمونيستی و غير کارگری در يک جريان اجتماعی برميگردد، خصوصا برای جريان کومه له که يکی از جريانات دخيل و موثر در جنبش انقلابی کردستان ميباشد، کاملا طبيعی است و يکی از وظايف اساسی حزب مبارزه و منزوی کردن چنين گرايشاتی ميباشد. اما وقتی بحث بر روی مورد مشخص رفقای اقليت بر ميگردد، ما حق داريم بگوييم که اکثريت قريب به اتفاق رهبری اين جريان هيچگونه اختلاف سياسی جدی با پروژه باز سازی کومه له که از جانب عبدالله مهتدی طرح ريزی شده بود، در مقطع جدايی آنها از کومه له نداشتند. اما آيا نشان دادن اين واقعيت که جريان آنها در محتوای واقعی خود يک حرکت ناسيوناليستی بود، کار دشواری است؟ دليل ماندگار شدن اين رفقا درحزب را در آن هنگام بايد در جايی ديگر، غير از مرزبندی سياسی و فکری با آن جريان جستجو کرد. مضافا اينکه اکثريت کسانيکه از رفقای اقليت پشتيبانی کرده اند، در هنگام جدايی با آن پروژه همراه شدند و رسالت خود در کمک به انشعاب ايفا و سالم تندرست به خانه های خود باز گشتند. برخلاف ادعای رفيق مينه حمايت اين دوستان از اقليت باعث هيچگونه فشاری بر ما نخواهد شد.
رحيم عزيزپور ۲۴ / ۱۰ / ۲۰۰۸
بهرام رحمانی
bamdadpress@ownit.nu
شصتمین دوره نمایشگاه بینالمللی کتاب فرانکفورت، که شامگاه سه شنبه، ۱۴ اکتبر با سخنرانی وزیر خارجه آلمان گشایش یافت، روز یک شنبه ۱۹ اکتبر 2008 - ۲۸ مهر 1387، به پایان رسید. براساس آمار، در تاریخ شصت ساله این نمایشگاه، امسال تعداد بازدیدکنندگان آن بی سابقه بوده است.
در شصتمین دوره نمایشگاه بینالمللی کتاب فرانکفورت، بیش از صد و ده کشور با حدود ۷ هزار ناشر شرکت داشتند. تنها سه هزار و ۳۳۷ غرفه این نمایشگاه به ناشران آلمانی زبان اختصاص داشت. حضور هزار نویسنده از گوشه و کنار جهان، یکی دیگر از رویدادهای مهم نمایشگاه امسال بود.
یکی از کتاب هایی که در طول نمایشگاه، فروش چشم گیری داشت، کتاب «برج»، اثر نویسنده آلمانی، اووه تلکمپ (Uwe Tellkamp) بود که جایزه امسال انجمن ناشران کتاب آلمان به وی تعلق گرفت.
اووه تلکامپ، در رمان هزار صفحه ای خود، به هفت سال پایانی حکومت جمهوری دمکراتیک آلمان می پردازد. قهرمانان این کتاب در شهر درسدن زندگی می کنند و ویژگی های زندگی با نظامی در حال فروپاشی را به تصویر می کشند.
یکی از وقایع مهم نمایشگاه بین المللی کتاب فرانکفورت که به طور برجسته ای توجه ناشران و رسانه های آلمان و بین المللی را به خود جلب کرد، فروش بی سابقه کتاب های کارل مارکس، بنیان گذار سوسیالیسم علمی است.
روزنامه انگلیسی گاردین، نوشت: «کارل مارکس بار دیگر بازگشته است»، این نظر ناشران و کتابفروشان در آلمان است که می گویند آثار وی این روزها به سرعت و در ابعاد بی سابقه ای به فروش می رسد. دلیل اصلی علاقه به آثار کارل مارکس، بحران اقتصادی اخیر در جهان و آلمان اعلام شده است. بخش اعظم خریداران آثار مارکس، «نسل جوان دانش پژوهان و پژوهشگران هستند که اخیرا دریافته اند وعده های نئولیبرایسم (لیبرالیسم نو) برای به ارمغان آوردن خوشبختی برای بشریت، حقیقت ندارد.» ...
گاردین، نوشت: محبوبیت آثار نوشتاری معمولا متناسب با زمانه دستخوش تغییر می شود و شاید این نکته مثبتی باشد که می بینیم همیشه موفقیت و فروش آثار مکتوب محصول تبلیغات و روش های بازاریابی حیله گرانه نیست. مسلما اگر کارل مارکس زنده بود، از موفقیت آثار خود تحت تاثیر گسترش یک بحران اقتصادی در نظام سرمایه داری بسیار خوشنود می شد.
گاردین در آخر مقاله خود می افزاید: و بالاخره برای کتابخوان هایی که هنوز به مرحله علاقه مندی به فرضیه ها و دیدگاه های سیاسی کارل مارکس نرسیده اند، مکاتبات وی با دوست و همفکرش؛ فردریش انگلس، هم زمان با یکی از بحران های اقتصادی قرن نوزدهم آمریکا می تواند کتابی سرگرم کننده و جالب باشد. مارکس در یکی از این نامه ها در سال ۱۸۵۷ میلادی، در کمال اعتماد به نفس، سقوط کامل بازار مالی آمریکا - وال استریت - را پیش بینی کرد و خطاب به انگلس نوشت: «بحران و سقوط مالی در آمریکا، مایه بسی مسرت است. این بحران به این زودی ها به پایان نخواهد رسید.»
سازمان «نویسندگان دربند»، سازمانی که به نویسندگان زیر پیگرد و زندانی در سراسر دنیا یاری می رساند، با برگزاری کنفرانسی به ترکیه و هم چنین چین پرداخت. چین، مهمان سال آینده این نمایشگاه تعیین شده است. ۵۸ مرکز از مجموع ۱۴۰ مرکز «انجمن قلم» در جهان، از جمله «انجمن قلم آلمان»، با «کمیته نویسندگان در بند»، فعالانه همکاری دارند.
بنا به گزارش رسانه ها از نمایشگاه کتاب فرانکفورت، در آغاز کنفرانس مطبوعاتی «کمیته نویسندگان دربند» ویلفرید شولر Wilfried Schuller، دبیر کمیته نویسندگان دربند، درباره کار روزانه این کمیته گفت:
«ما همیشه تنها می توانیم به چند نفر کمک کنیم، آن هم به وسیله مشاهده و دنبال کردن وضعیت آنان و سپس مطرح کردن آن در سطح بین المللی. روشن است که کشورهای زیادی هستند که در آن ها شکنجه می کنند و مانع آزادی بیان می شوند؛ کشورهایی هستند که در آن ها به خاطر جنگ داخلی، جنگ های قبیله ای و انواع و اقسام دشمن خویی ها، نمی گذارند آزادی عقیده وجود داشته باشد.»
دکتر زیگفرید گاوخ Siegfried Gauch، معاون رییس انجمن قلم آلمان، درباره آخرین نتایج فعالیت های همکاران «کمیته نویسندگان در بند»، گزارش داد. وی گفت:
«در سال گذشته ۶۷ مرکز کمیته نویسندگان دربند در دنیا، بیش از هزار مورد نویسنده را در ۹۰ کشور جهان پیگیری کردند. برای ۵۵ نویسنده تلاش های ما ثمربخش نبود، این عده را کشتند. بیش از ۲۰۰ نفر را به حبس های طولانی مدت محکوم کردند. ۹۴ نفر از زندان آزاد شدند. در نیمه نخست سال ۲۰۰۸، بیست نفر به قتل رسیدند، ۷ نفر سر به نیست شدند، ۱۸۹ نفر دستگیر و زندانی شدند و محاکمه ۲۲۳ نفر در جریان است.»
هر سال، یک کشور میهمان افتخاری نمایشگاه کتاب فرانکفورت تعیین می شود، و امسال ترکیه با موضوع «ادبیات ترک در قرن بیستم» میهمان این نمایشگاه بود. کشوری که در آن، نویسندگان و روزنامه نگاران از وضعیت زندگی و کاری راحتی برخوردار نیستند. در این کشور، هنوز هم به معنای واقعی آزادی بیان و آزادی های فردی و اجتماعی وجود ندارد؛ به خصوص در گذشته، بسیاری از نویسندگان و روزنامه نگاران سرشناس ترکیه، هم چون ناظم حکمت، عزیز نسین، یاشار کمال و... در این کشور متحمل زندان های درازمدت شده اند.
اورهان پاموک، نویسنده مشهور ترکیه و دارنده جایزه نوبل ادبیات، در یک سخنرانی در حضور عبدالله گل، رییس جمهوری این کشور، از دولت ترکیه، به دلیل رفتارش با نویسندگان و آزادی بیان و قلم، شدیدا انتقاد کرد.
پاموک که در مراسم افتتاحیه نمایشگاه کتاب فرانکفورت، گردهمایی سالانه و بین المللی صنعت نشر، سخن می گفت، در سالنی پر از جمعیت که عبدالله گل، رییس جمهوری ترکیه نیز در ردیف اول آن نشسته بود، گفت: «یک قرن ممنوعیت و سوزاندن کتاب، محبوس کردن یا کشتن نویسنده ها، زدن انگ خائن به آن ها و تبعیدشان، هیچ یک از این ها به غنای ادبیات ترکیه کمک نکرده که هیچ، آن را فقیرتر هم کرده است.»
اورهان پاموک، در سخنرانی سه شنبه شب خود گفت: «عادت دیرینه حکومت ترکیه به مجازات کردن نویسندگان و ممنوع کردن کتاب های آن ها هنوز پا برجاست. هنوز هم از ماده ۳۰۱ قانون جزایی ترکیه برای سرکوب و خفه کردن نویسنده ها استفاده می شود، همان طور که در مورد من استفاده شد. در حال حاضر، صدها نویسنده و روزنامه نگار بر اساس همین ماده قانونی، محاکمه و گناهکار شناخته می شوند.»
عبدالله گل، رییس جمهوری ترکیه، در سخنرانی خود در این نمایشگاه که بلافاصله پس از سخنرانی پاموک انجام شد، گفت: ترکیه به جایزه نوبل پاموک «واقعا افتخار» می کند.
گل، به انتقادات پاموک، مستقیما جواب نداد، اما گفت: «امروز من می توانم با خوشحالی بگویم که به لطف اصلاحات سیاسی و اقتصادی که دارند در ترکیه جا می افتند» ترکیه دارد به شرایط لازم برای پیوستن به اتحادیه اروپا نزدیک تر می شود.
رییس جمهوری ترکیه، افزود: «گرچه هنوز در این کار کاملا موفق نشده ایم و راه زیادی را باید برویم، در مقایسه با گذشته می توانیم بگوییم که ترکیه پیشرفت کرده است.»
اورهان پاموک، در سال ۱۹۵۲ در خانواده ای مرفه در استانبول، چشم به جهان هستی گشود. او، از ۷ سالگی رویای نقاش شدن را در سر داشت. اما وی، پس از گذراندن دوره مقدماتی در مدرسه انگلیسی زبان «روبرت کالج»، در زادگاه اش استانبول، در دانشگاه همین شهر، به تحصیل در رشته معماری پرداخت. سپس رشته اش را تغییر داد و به تحصیل روزنامه نگاری پرداخت؛ رشته ای که هیچ گاه در آن شاغل نشد.
وی، در میان سال های ۱۹۸۵ تا ۱۹۸۸، در نیویورک زندگی کرد، هر گز استانبول را برای مدتی طولانی ترک نکرده است. پاموک، در سال های جوانی خود، آن چنان تحت تاثیر ادبیات مدرن اروپا تصمیم گرفت که زندگی خود را به تمامی وقف ادبیات کند. این آرزو به تحقق پیوست و او به یکی از درخشان ترین نویسندگان نسل جدید ترکیه تبدیل شد، تا آن جا که با دریافت جایزه نوبل ادبیات به شهرتی جهانی رسید.
اورهان پاموک، در بیست و سه سالگی تصمیم به رمان نویس شدن گرفت. به همین دلیل خود را در خانه حبس کرد تا فقط بنویسد. اولین رمان پاموک، به نام «جودت بیگ و پسرانش»، در سال ۱۹۷۹ برنده جایزه موسسه انتشاراتی «ملیت» در ترکیه شد. همین رمان در سال ۱۹۸۳ جایزه «اورهان کمال» را نیز به خود اختصاص داد.
اورهان، از زمان انتشار نخستین رمان اش «جودت بیگ و پسرانش»، به مدت هشت سال تقریبا ناشناخته ماند و بی آن که بتواند از راه نوشتن درآمدی داشته باشد، در خانه تابستانی مادری در کنار دریای مرمره، خود را یک سره وقف نوشتن کرد.
از دیگر رمان های پاموک می توان به «قلعه سفید» در سال ۱۹۸۵، «زندگی نو» در سال ۱۹۹۴ و «سرخ نام من است» در سال ۱۹۹۸، «برف» در سال 2002 و هم چنین واپسین رمانش «موزه بی گناهی» که در سال ۲۰۰۸، در آلمان توسط انتشارات هانزر، منتشر شده اند، اشاره کرد.
کتاب «استانبول: خاطرات و شهر» او به ۵۸ زبان ترجمه شده و بیش از هفت میلیون نسخه از آن به فروش رفته است.
اورهان پاموک، در کتاب خود زندگی نامه اش «استانبول» نوشته است که از کودکی تا بیست و دو سالگی علاقه ای شدید به نقاشی داشته و آرزو داشت تا در آینده نقاش شود. او دوره دبیرستان را در کالج آمریکایی رابرت گذارند و سپس وارد دانشکده فنی استانبول شد. اما پس از سه سال تحصیل در رشته معماری تصمیم گرفت رشته خود را تغییر دهد. از این رو، وی وارد دانشکده روزنامه نگاری استانبول شد. اما هرگز به سراغ حرف روزنامه نگاری نیز نرفت.
داستان «حوزون» (حزن)، جایگاه ویژه ای در کتاب و در زندگی پاموک مییابد. «حوزون»، اندوهی که در روح جمعی استانبول موج می زند. پاموک، درباره پس زمینه های «حوزون» می گوید: «در این جا، در این احساس جمعی، موضوع بر سر یک ضایعه است. موضوع بر سر زوال امپراتوری عثمانی ست. موضوع بر سر فروپاشی قدرت و قلمرو آن زمان است. موضوع بر سر احساس و دریافت ایستادن و زیستن بر مرز مغرب زمین است. در سویه دیگر مرز، کشورهای پرقدرت هستند، و در این سوی مرز ما هستیم که این چنین فقیر ایستاده ایم.» مالیخولیا هم چون ابری تیره بر تمامی «استانبول» سایه افکنده است.
برخی منتقدان شاهکار او را رمان «کتاب سیاه» که در سال ۱۹۹۰، منتشر شده است، می دانند. این اثر پاموک، یکی از پرفروش ترین کتاب های ترکیه شد و راه را برای شهرت جهانی وی هموار کرد.
«کتاب سیاه»، بر یک داستان جنایی استوار است، در عین حال فرهنگ و تاریخ سرزمینی بر پرتگاه آشفتگی و پریشانی را روایت می کند. وکیلی اهل استانبول در جریان جستجوی همسر خود، که به همراه برادر ناتنی اش بدون این که هیچ گونه ردپایی از او برجای مانده باشد، مفقود شده است، چنان در پاورقی های برادر ناتنی همسرش، که روزنامه نگار بود، غرق می شود که در نهایت به خود او استحاله می یابد. جستجو از پی دو گمشده، به جستجوی شخصیت اصلی رمان در پی خویش بدل می شود.
«برف»، در سال ۲۰۰۲ منتشر گردید یک رمان سیاسی است. رمانی که سیاست های مذهبیون، مساله حجاب، پیگردهای پلیس، گرایشات گوناگون «سیاسی» را در برمی گیرد.
«برف» که شخصیت اصلی آن در شهر فرانکفورت، به قتل می رسد در آلمان که بیش از دو و نیم میلیون ترک تبار در آن اقامت دارند طرفداران زیادی دارد.
در سال ۲۰۰۳، رمان «سرخ نام من است» برنده جایزه بینالمللی «ایمپک» شد. سال ۲۰۰۵ جایزه صلح ناشران آلمان به او تعلق گرفت. در همان سال، جایزه معتبر «ریکاردا هوخ» را نیز در آلمان دریافت کرد.
اورهان پاموک، با اشاره به آخرین رمانش تحت عنوان «موزه بی گناهی» که امسال در نمایشگاه بین المللی کتاب فرانکفورت، عرضه شده است، گفت: «عشق واقعی بیش تر شبیه تصادف با اتومبیل یا بیماری سخت است تا شبیه طعم شیرین داستان های رمانتیک.»
«موزه بی گناهی»، این کتاب جدید پاموک، در دو روز اول انتشار به زبان ترکی، صد هزار نسخه از کتاب در ترکیه به فروش رفته است. «موزه بی گناهی»، داستان عشق کمال، پسر یک خانواده ثروتمند اهل استانبول است به خویشاوندی دور و فقیر، اولین رمانی است که از پاموک، پس از دریافت جایزه نوبل، منتشر شده است. ماجرای داستان درباره عشق میان یک مرد ثروتمند و دختری فقیر در استانبول است. داستان در سال های دهه هفتاد میلادی می گذرد و دو شخصیت اصلی آن بالای سی سال سن دارند. کتاب به مسایل حساسی چون تمایلات جنسی و بکارت در ترکیه اشاره می کند که صحبت درباره آن ها «تابو» محسوب می شود. اورهان پاموک، به روزنامه صباح گفته است که این لطیف ترین رمانی است که تا کنون نوشته است.
اورهان پاموک، هم چنین در یکی از گفتگوهایش با یک نشریه آلمانی، درباره رمان جدید خود «موزه بی گناهی» می گوید: «وقایع نگاری ماجرای عاشقانه کمال است، فردی از طبقه بالای جامعه، کسی که در کتاب گاهی به عنوان عضوی از نخبگان فرهنگی جامعه توصیف می شود، در ۱۹۷۵، سی سال سن دارد و در این کتاب شیفتگی عاشقانه خود نسبت به یکی از اقوام دورش را شرح می دهد. دختری هجده ساله به نام افسون که در یک فروشگاه کار می کند و بسیار زیبا هم هست. او به عنوان جبران ناکامی اش در به دست آوردن دل آن دختر، هرچه را که افسون لمس کرده و او می تواند آن را برای خودش جمع آوری کند برمی دارد و در انتها موزه ای از چیزهایی می سازد که با داستان عاشقانه آن ها به نوعی مربوط بوده است.
«موزه بی گناهی» من ضمنا یک موزه واقعی هم هست که تلاش می کند تمامی این اشیاء را نگه دارد. من برای این موزه حدود شش سال است که در حال جمع آوری چیزهایی هستم. من خانه ای خریداری کرده ام که عملا همان جایی است که این بخش از داستان از ده سال پیش در آن می گذرد. من آن را به یک موزه تبدیل کرده ام به طوری که اکنون «موزه بی گناهی» هم یک رمان است و هم یک موزه.
لذت رمان و لذت موزه در حال تکمیل شدن دو موضوع کاملا متفاوت از هم است. موزه مورد نظر مصورسازی رمان من نیست و رمانم نیز توصیف آن موزه نیست. آن ها شاید دو بازنمایی از یک ماجرای واحد هستند. و هنگامی که ما به این موزه برویم می توانیم داستان مورد بحث را صرفا با لمس کردن و مشاهده چیزهایی کوچکی که در کتاب ظاهر می شوند دوباره از خاطر بگذرانیم. این درست مانند یک خاطره واقعی است. و در انتهای داستان قهرمان کتاب می گوید که همه باید بدانند که او زندگی شادی داشته است.» (گفتگوی راینر تراوبه از نشریه اینترنتی قنطره با اورهان پاموک»، برگردان: علیمحمد طباطبایی)
پاموک، از اواسط دهه ١٩٩٠، مقالاتی را درباره حقوق بشر، آزادی بیان و عقیده نوشت و در آن ها به انتقادات جدی از دولت ترکیه پرداخت. اولین رمان سیاسی او، به نام «برف» در سال ٢٠٠٢ منتشر شد.
پاموک، پس از مصاحبه کوتاهی در سال ۲۰۰۵، به جرم «توهین به ترک ها» و انتقاد از سیاست های دولت های ترکیه در کشتار ارمنی ها و کردها مورد دادخواست قرار گرفت. شکایتی علیه پاموک با استناد به «ماده ٣٠١» دایر بر تحقیر ترک ها و زندانی شدن او از شش ماه تا سه سال مطرح شد.
محاکمه ارهان پاموک، جمعه نهم دسامبر 2005، آغاز شد، محاکمه ای که تمام نگاه ها را به خود متوجه کرد. اين دادگاه، نه يک مجرم يا جنايت کار، بلکه اورهان پاموک، نويسنده سرشناس اين کشور را به محاکمه کشيد. او متهم است که به تاريخ ملی ترکيه توهين کرده است.
در دوران اخير که حاکميت ترکيه تلاش دارد قوانین خود را با معیارها و ارزش های اتحادیه اروپا منطبق سازد، چنين اظهاراتی به سادگی ناشنيده گرفته می شود.
اما اين بار دادگستری ترکيه، به دو دليل واکنش تندتری نشان داد: «نخست آن که این مهم ترین «تابوی سیاسی - تاریخی» ترکیه از زبان نامی ترين نويسنده ترکيه به زبان آمده و ديگر آن که، اين سخنان زمانی بیان می شوند که ترکيه خود را برای ورود به اتحاديه اروپا آماده می کند.
او، به رسانه ها گفت: «من اصلا تعجب نکردم زيرا صحبت درباره قتل عام يک ميليون ارمنی دوران عثمانی هنوز در اين کشور تابو به شمار می رود و کسی حق ندارد آن را به زبان بياورد. اما زمان پيش می رود و مردم کم کم شروع کرده اند به صحبت درباره آن.»
پاموک، افزود: «چنين برخوردهايی نشان می دهد که فرهنگ اختناق و استبداد هم چنان زنده است و عقايد مخالف هنوز با سرکوب و زندان روبرو می شوند.»
سرانجام دادگاه استانبول، با فشار کانون¬ های نویسندگان کشورهای اروپایی و جوامع بین ¬المللی مدافع آزادی بیان، دادگستری ترکیه و هم چنین به دلیل دریافت نکردن اجازه از وزارت دادگستری مجبور به عقب ¬نشینی شد و در ٢٣ ژانویه ٢٠٠٦ تصمیم به رد شکایت گرفت.
«در ترکیه ۳۰ هزار کرد به قتل رسیده اند و یک میلیون ارمنی قتل عام شده اند. هیچ کس در این باره حرف نمی زند. پس من این کار را می کنم.» این موضع صریح سیاسی اورهان پاموک است. او، در این موضع گیری با کلمات بازی نمی کند و با ایما و اشاره سخن نمی گوید. چنین سخنانی در کشوری هم چون ترکیه تماما «تابو» محسوب می شود، برای نویسنده پیامدهای سنگینی به همراه آورد. از یک سو، براساس قوانین ترکیه او را به دلیل اتهام «اهانت به ترک ها» به دادگاه کشیدند و از سوی دیگر، ناسیونالیست های ترکیه، بارها او را تهدید به مرگ کردند. تا جایی که وی مدتی مجبور به زندگی مخفی شد.
پارلمان ترکيه، با اصلاح قانون آزادی بيان در اين کشور، ماده مربوط به «اهانت به ترک ها» را در مصوبه ای حذف کرد، و ازاين پس، به جای آن، «اهانت به ملت ترکيه»، جرم شناخته می شود. گرچه اين ماده اکنون اصلاح شده اما نويسندگان و روشنفکران ترکيه واتحاديه اروپا آن را کافی نمی دانند. تاکنون هزاران تن از روشنفکران و نويسندگان ترکيه، با استناد به همين ماده قانونی، بارها تحت پيگرد قضايی قرار گرفته اند.
اتحاديه اروپا، خواهان لغو قوانين محدود کننده آزادی بيان در ترکيه شده، و چنين اصلاحاتی را نشانه تعهد اين کشور به اصلاحات سياسی و آزادی بيان، و نيز هموار کننده راه پيوستن ترکيه به اين اتحاديه دانسته است.
پاموک، در مقابل سانسور و در دفاع از آزادی بیان و قلم، آن چنان حساس است که در این موارد بدون هیچ گونه ملاحظه و خودسانسوری، آشکارا نظریاتش را در برنامه های زنده تلویزیونی ابراز می دارد. تا جایی که انتقاد صریح و تند پاموک از سیاست دولت ترکیه، در رابطه با کردها و پافشاری اش بر حقیقت «نسل کشی» ارمنی ها در دوران عثمانی، باعث شد که اعطای معتبرترین جایزه فرهنگی ترکیه به او لغو شود.
«در تاریخ، روایت¬ های مختلفی درباره قتل ¬عام ارمنی ¬ها توسط ترکان جوان عثمانی وجود دارد. در برگ¬ هائی از تاریخ می ¬خوانیم، روز شنبه 24 آوریل 1915، در شهر استانبول، 600 نفر از ارامنه صاحب نام به دستور دولت ترک¬ های جوان به قتل رسیدند.
این کشتار، سرآغاز قتل ¬عام ارامنه توسط دولت ترک ¬های جوان بود که حدود یک میلیون و دویست هزار نفر از جامعه ارمنی امپراتوری عثمانی در جریان آن جان خود را از دست دادند.
در زمان امپراتوری عثمانی، ارمنی ¬ها و یونانی ¬ها در کنار همدیگر زندگی می¬ کردند بدون این که با مشکلی مواجه شوند. آن ¬ها نقش مهمی در عرصه بازرگانی و سیستم اداری حکومت عثمانی داشتند. تا این که در سال 1909، سلطان عبدالحمید دوم توسط جنبش ملی ¬گرای «ترک¬ های جوان» به رهبری انور پاشا، دستش از حکومت کوتاه ¬شد...
طلعت پاشا، با کمک ترکان جوان، در «تشکیلات مخصوصه» که سازمان پلیس مخفی عثمانی بود به مطالعه امکان اجرای طرح پاکسازی قومی ارمنی ¬ها پرداخت و سر آخر به مدیریت بهاء¬الدین شاکر که آن زمان عضو کمیته مرکزی «اتحاد و ترقی» و مسئول شاخه سیاسی «تشکیلات مخصوصه» بود، توانست طرح خود را به اجرا درآورد.
ارامنه هفت ایالت شرقی، توسط ارتش تحت فرماندهی ترک ¬های جوان قتل¬ عام و یا در کاروان ¬های انبوه گردآوری و به مناطق جنوبی تبعید شدند. حتی آن ¬هائی هم که از دست ارتش جان سالم بدر می ¬بردند، تقریبا کلیه آن ¬ها، از بی ¬آبی و بی¬ غذائی و یا بر اثر حمله اقوام مختلف که توسط ترک¬ های جوان تحریک شده بودند، در راه جان خود را از دست دادند. پس از ایالت ¬های شرقی، نوبت به ارامنه سراسر امپراتوری عثمانی رسید و آنان نیز به دستور جنبش ناسیونالیست ¬های ترک ¬های جوان قتل¬ عام شدند.
بدین ترتیب، در روز شنبه 24 آوریل 1915، در شهر استانبول 600 نفر از ارامنه صاحب نام شهر به دستور دولت ترک¬ های جوان به قتل رسیدند که این جنایت سرآغاز قتل¬ عام دهشتناک ارامنه توسط جنبش ترک¬ های جوان بود.
در آن دوره، امپراتوری عثمانی، دو میلیون تبعه ارمنی داشت که در مجموع دو سوم آن¬ ها در جریان این کشتار جمعی جان خود را از دست دادند.
بسیاری از رهبران جمهوری ترکیه و به ویژه بنیان ¬گذار آن مصطفی کمال آتاترک خود از رهبران ترکان بود که در دوه دهه پایانی امپراتوری عثمانی حکومت را در استانبول در دست داشت.
سایت اینترنتی بی¬بی¬سی، در تاریخ 22 آوریل 2005، درباره قتل ¬عام ارامنه نوشت: تاکنون حدود پانزده کشور یا پارلمان آن ¬ها از جمله روسیه و فرانسه کشتار ارمنه را رسما «قتل¬ عام» اعلام کرده¬ اند...
با وجود این، اعضای انجمن بین ¬المللی کارشناسان قتل ¬عام، پس از بررسی همه مدارک و متون موثق به این نتیجه رسیدند که در حدود یک میلیون و دویست هزار ارمنی در جریان «قتل ¬عام» کشته شدند. این انجمن در نامه اخیر خود به نخست ¬وزیر ترکیه بار دیگر بر این رقم تاکید کرده است.
ارامنه، همواره اصرار ورزیده ¬اند که ترکیه باید رسما به ارتکاب قتل ¬عام اذعان کند. اما ترکیه ادعا می ¬کند از آن¬ جائی که در آن زمان ارامنه ساکن شرق آناتولی به رهبران ترک پشت کرده و در کنار نیروهای مهاجم روسیه قرار گرفته بودند، قربانی جنگ های داخلی شدند.
یکی از نگرانی ¬های دولت ترکیه این است که اگر چنان ¬چه کشتار سال 1915 را بپذیرد، نسل کشی محسوب خواهد شد و در آن صورت، احتمال مطرح شدن غرامت پیش خواهد آمد.¬» (1)
اورهان پاموک، هم چنین در جریان محاکمه یاشار کمال، نویسنده کرد ترکیه که به عنوان یک نویسنده چپ و محبوب شهرت جهانی دارد، به پشتیبانی از او برخاست. یاشار کمال که قارسی زبانان آشنایی بیش تری با نوشته های وی دارند، بارها به دلیل داشتن افکار چپ و فعالیت های فرهنگی، سیاسی و اجتماعی، دادگاهی و زندانی شده است. وی، چند سال نیز با شهامت فوق العاده ای به سرکوب و کشتار مردم کرد و کوچ دادن اجباری آن ها به نقاط دیگر ترکیه، اعتراض کرد که با خشم دولت ترکیه روبرو گردید و به دادگاه کشانده شد. اما این بار به دلیل شهرت جهانی وی، تحولات ترکیه و حمایت قوی از او که در داخل و خارج کشور راه افتاده بود، نتوانستند او را زندانی کنند.
پاموک، در ردیف نخستین نویسنده های ساکن کشورهای به اصطلاح «اسلامی» بود که از سلمان رشدی، نویسنده رمان «آیه های شیطانی»، در مقابل فتوای مرگ او از سوی آیتالله خمینی، حمایت کرد.
از زمان قتل هرانت دینک، روزنامه نگار ارمنی، او تحت مراقبت ویژه نیروهای امنیتی قرار دارد. ناسیونالیست های ترکیه، هرانت دینک را در ژانویه 2007 ترور کردند. یکی از متهمان پرونده قتل دینک، هنگام انتقال به دادگاه، پاموک را تهدید کرد.
«هرانت دينک، Hrant Dink سردبير نشریه آگوس، ۵۳ ساله، ساعت ۳ بعد از ظهر جمعه، ۱۹ ژانویه 2007، در مقابل دفتر روزنامه «آگوس»، در استانبول، توسط فردی ناشناس به ضرب گلوله کشته شد. بنا به گفته مقامات ترکيه، جوان ۱۸ يا ۱۹ ساله¬ای چهار بار به سوی اين خبرنگار شليک کرده است.
هراند دينک، روزنامه ¬نگار معروف ترک ارمنی تبار، بارها به خاطر طرح موضوع کشتار ارامنه در دوران امپراتوری عثمانی که آن را نسل کشی می ¬نامید، از سوی دستگاه قضايی ترکیه تحت تعقیب قرار گرفته بود. این روزنامه¬ نگار، اخیرا توسط گروه ¬های ناسیونالیست ترکیه تهدید به مرگ شده بود.
هراند دینک، تابستان سال گذشته در پی انتشار مطالبی درباره قتل¬ عام ارامنه در امپراتوری عثمانی، محاکمه شد. این روزنامه¬ نگار، از جمله روشنفکرانی بود که ماده 301 قانون اساسی ترکیه را که بر اساس آن طرح موضوع نسل ¬کشی ارامنه، تحت عنوان توهین به ملیت ترک جرم محسوب می ¬شود، مورد انتقاد شدید قرار داده بود.
دولت ترکيه، همواره قتل ¬عام ارامنه در اوايل قرن بيستم را انکار می ¬کند، اگر چه سازمان ملل متحد، کشتار ارامنه را همراه با کشتار روندا و هولوکاست يهوديان، به عنوان يکی از سه نسل ¬کشی قرن بيستم به رسميت شناخته است.» (2)
اورهان پاموک که برنده جایزه نوبل ادبیات سال 2006 بود برای دریافت جایزه خود، به همراه همسر و دختر خود «روئيا» به استکهلم آمده بود، طی مراسمی در سالن بزرگ کنسرت اين شهر جايزه نوبل خود را دريافت کرد. جايزه نوبل ادبيات توسط مايکل سوهومان، رئيس کميته جايزه نوبل و کارل گوستاف شانزدهم پادشاه سوئد، به اورهان پاموک داده شد.
عنوان سخنرانی اورهان پاموک، «چمدان پدرم» نام داشت که در آن به ستايش از او پرداخت. و اشاره ای به چمدانی است که پدر پاموک، پیش از مرگش به او داده بود. در این چمدان، دست نوشته های پدر اورهان پاموک از زمان جوانی وجود داشت.
«دو سال پیش از مرگش، پدرم این چمدان کوچک را داد که پر بود از دست نوشته ها و دفترچه های شخصی او و پدرم با لحن طنز همیشگی اش به من گفت که این نوشته ها را زمانی بخوانم که او دیگر نباشد...
«به نظرم راز نويسندگی در الهام نيست كه معلوم نيست از كجا می آيد، بلكه در سماجت و صبر است. آن مثل زيبای تركی، با سوزن چاه كندن، به نظرم می رسد كه وصف حال نويسنده هاست. صبر فرهاد را كه به خاطر عشق اش كوه ها را می كَند دوست دارم و درك می كنم. آن جا كه در رمانم «نام من قرمز» از نقاش های قديم ايران صحبت می كنم كه سال ها با اشتياق نقش اسب می كشند، چندان كه آن را از بر می كنند و حتی با چشمان بسته می توانند اسبی زيبا بكشند، می دانم كه از پيشة نويسندگی و از زندگی خودم نيز صحبت كرده ام. نويسنده برای آن كه بتواند سرگذشت خود را به تدريج به عنوان سرگذشت ديگران روايت كند و بتواند نيروی اين روايت را در درون خود حس كند، به نظر من بايد صبورانه سال هايش را پشت ميز وقف اين هنر كند و نوعی خوش بينی به دست آورد...
اما داستانم قرينه ای ديگر نيز دارد كه همان روز به خاطر آوردم. 26 سال قبل از آن كه پدرم چمدانش را به من بسپارد، 22 ساله كه بودم، تصميم گرفتم همه چيز را رها كنم و رمان نويس شوم، خودم را در اتاقی حبس كردم، چهار سال بعد اولين رمانم جودت بيك و پسرانش را تمام كردم و نسخه تايپ شده آن را با دستی لرزان به پدرم دادم تا بخواند و نظرش را به من بگويد. نه فقط به اين دليل كه به ذوق و فكرش اعتماد داشتم، بلكه چون برخلاف مادرم با نويسنده شدنم مخالفت نكرده بود، برايم خيلی مهم بود كه تاييدش را بگيرم. آن هنگام پدرم با ما نبود، در جايی دور بود. بی صبرانه در انتظار بازگشتش ماندم. دو هفته بعد كه برگشت، دوان دوان در را به رويش باز كردم. پدرم هيچ حرفی نزد، اما چنان در آغوشم گرفت كه فهميدم از رمانم خيلی خوشش آمده است. چند لحظه سكوت كرديم، هر دو خيلی احساساتی شده بوديم. پس از مدتی پدرم اعتمادش را به من يا به اولين رمانم با لحنی اغراق آميز و پرهيجان به زبان آورد و گفت اين جايزه را كه امروز شادمانه پذيرفته ام، روزی خواهم گرفت.
البته پدرهای ترك معمولا به پسرانشان می گويند «روزی پاشا خواهی شد!» پدرم هم اين حرف را كه روزی نوبل خواهم گرفت بيش تر برای روحيه دادن به من گفته بود. پدرم در ماه دسامبر سال 2002 درگذشت.
اعضاي محترم آكادمی سوئد كه مرا شايستة اين جايزة بزرگ دانسته ايد، مهمانان گرامی، امروز خيلی دلم می خواست كه پدرم در ميان مان بود.»
بنابراین، پدر اورهان پاموک، نوشتن را به عنوان حرفه خود انتخاب نکرد. اما شور و علاقه زیادی به کتاب و نوشتن را به پسرش منتقل و هم چنین او را به نوشتن تشویق کرد. «هنگامی که به کتابخانه پدرم نگاه می کردم، تصویری کوچک از دنیای واقعی را می دیدم.»
جایزه نوبل، از مدال طلای نوبل، ۱۰ ميليون کرون سوئدی (معادل يک ميليون و چهارصد هزار دلار) و يک ديپلم افتخاری تشکیل شده است.
پس از این که جایزه نوبل ادبیات به اورهان پاموک تعلق گرفت، حدود هشتاد تن از نویسندگان و روزنامه ¬نگاران ناسیونالیست ترکیه، اعطای این جایزه را به اورهان محکوم کردند و دلیل آن را موضع ¬گیری ¬های سیاسی او در رابطه با قتل ¬عام ارامنه و کردها نامیدند.
بدین ترتیب، اورهان پاموک، در ردیف نویسندگانی قرار دارد که علاوه بر دفاع قاطع و پیگیر از آزادی بیان و قلم، حرف دل مردم کرد و ارمنی را که دهه هاست توسط دولت های ترکیه، شدیدا سرکوب و قتل ¬عام شده ¬اند، بیان می¬کند از جایگاه انسانی و اجتماعی خاصی در نزد آزادی ¬خواهان برخوردار است.
پیش از پایان نمایشگاه بینالمللی کتاب فرانکفورت، گونتر گراس و زیگفرید لنز، نویسندگان مشهور آلمانی، همراه با اورهان پاموک، نویسنده با نام ترکیه و پائلو کوئلهو، نویسنده معروف برزیلی در غرفه های ناشران خود حاضر شدند و با علاقمندان به بحث و گفتگو نشستند.
چهارم آبان 1387 - بیست و پنجم اکتبر 2008
منابع:
1- از کتاب: «اورهان پاموک و تابوهای دولت تركیه، آزادی اندیشه و بیان»، نویسنده: بهرام رحمانی، انتشارات: کتاب ارزان، پائیز 2006، ص¬ص 44 تا 47. این کتاب، قبل از این که اورهان پاموک، برنده جایزه نوبل ادبیات 2006 شود، نوشته شده است.
2 - «هراند دينک، خبرنگار معروف ارمنی تبار ترکیه ترور شد»، عنوان مقاله ای بود که در بیستم ژانویه 2007، در رابطه با ترور هراند دینک، منتشر کرده بودم.
فواد عبداللهي
جنبش کمونيستي در لحظات خطيرى در تاريخ معاصر شکست خورده است اما اساسا بعد از تجربه انقلاب اکتبر روسيه اين شکست سرنوشت جهان را براى دهها سال رقم زد. تعداد انسانهايي که تحت تاثير اين انقلاب يا پيامدهاي آن قرار گرفتند بسيار عظيم است. هيچ پديده اي را در قرن بيست سراغ نداريد که اينهمه جوامع انساني را تحت تاثير خود قرار داده باشد. اين انقلاب از نظر فکري و سياسي بدرستي نمايندگي نشد و لذا مقاومتى در برابر پيشروى ناسيوناليسم و افق بورژوايى در شوروى از موضع کمونيستي و کارگري سازمان نيافت. اکتبر ١٩١٧ انقلاب سوسياليستي کارگران، نتواست نيروى طبقاتى خود را زير پرچم خود حفظ کند بنابراين در يک مقطع تعيين کننده و در قبال يک مساله محورى دوران پس از انقلاب (مسئله سازمان دادن اقتصاد سوسياليستي)، عملا پرچم و برنامه مستقلى ارائه نداد و زمين اين بازي را به ناسيوناليسم و بورژوازي روسيه واگزار کرد.
اما مستقل از تحليل شکست اين انقلاب، اهميت و جايگاه آرمانهاي برخاسته از آن براي انسان امروزي و براي طبقه کارگر خورد شده و مچاله شده زير چرخ دنده هاي قانون کار مزدي چيست؟ اکنون بعد از ٩١ سال از انقلاب ١٩١٧ دنياي سرمايه داري دستخوش تلاطمات و سردرگمى اجتماعى وسيع است.
مناسبات بورژوايي توليد و مبادله همراه با نظام بورژوايي مالکيت از عهده مهار نيروي کار انساني بر نمي آيد. جامعه بيش از اندازه مملو از معاش و ثروت است. مملو از ثروتي که اکثريت ساکنين کره زمين از آن بي بهره اند. عرضه از تقاضا پيشي گرفته است. نیروهای مولد و بالا رفتن توليد، رشد بي سابقه اي را طي کرده اند، بلاخره گرایش نزولی نرخ سود مارکس را از زير خروار تبليغات ضد کمونيستي ميدياي نوکر، مزدور، بي شرافت و پست قرن بيست و يکم دوباره به ميدان مي کشد. وال استريت از نیروی کار محدود و انباشت سرمایه نامحدود، فرو ميپاشد. شدت بخشيدن به روند استثمار و خانه خرابي بيشتر طبقه کارگر و زدن امکانات و خدمات رايگان اجتماعي از جمله بهداشت و طب، آموزش و پرورش همگاني و بيمه بيکاري بار ديگر در دستور قرار مي گيرند.
دوران ناباوري به ايده تغيير اساسي جامعه در بين مردم به سر رسيده است. اميد به مارکس و به تغيير شکوفه ميدهد و توهم به اصلاح گنديدگي سرمايه بيش از پيش زدوده مي شود. بشريت دارد گرد و خاک تبليغات جنگ سردي بورژوازي عليه کمونيسم را کنار ميزند و واقعيات رو مي شوند. در اين دنياي وارونه، از ترس انقلاب کارگران و مزدبگيران عليه نظم سرمايه، کشيش "سوسياليست" مي شود و اوباما "مارکسيست". در تلاش اند تا اين موجودات ارتجاعي، اين خدايان سرمايه را بعنوان نمايندگان اميد به دگرگوني و اصلاح جامعه بورژوايي به خورد مردم دهند. انتخاب بين بد و بين بدتر، انتخاب شر کمتر، يکى از مکانيسم هاى اصلى حرکت سياسى توده مردم در جامعه بورژوايى بوده است. اين سهم مردم از آزادى است که در اين جامعه بعنوان "واقع بينى" از آن تجليل ميشود. اگر از نظر شغال هاي بورژوازي، اوضاعى که در دنيا برقرار است اسمش دموکراسى است، بسيار خوب، اما مشکل مردم بر سر اين دموکراسى نيست ، بلکه تاريخ تلاش و مبارزه بشر سر آزادى و برابرى بوده است. کار مزدى، تقسيم جامعه به کارگر و سرمايه دار، به مزد بگير و مزد بده و تنزل دادن کار، بعنوان يک فعاليت مولد و خلاق، به "شغل"، بعنوان روش امرار معاش، بخودى خود حکم ورشکستگى اين نظام است. تنها يک نگاه کوتاه به آمار سرکوبهاى سياسى، اعدامها، شکنجه ها، محدوديتها و ممنوعيت هايى که بر بخشهاى مختلف مردم اعمال ميشود، تا چه رسد به فقر و بيکاري بيخانمانى و آوارگى و جنگ و مرگ و مير ناشى از بى غذايى و بد غذايى در همين چند ساله حاکميت دموکراسى، حکم بسيار جالبى در مورد دنياى تحت سيطره دموکراسى ميدهد! دوران نگرش بورژوايي به آزادي بسر رسيده است.
اگر انقلاب ١٩١٧ روسيه اهميتي دارد همين اميد به تغيير و دگرگوني بنيادي است. کمتر کسي امروز پيدا مي شود که نظام اقتصادى موجود را بهترين و ممکن ترين نظم بنامد و به توحش خودش اعتراف کند. با نقد مارکس به سرمايه دارى، بشريت ضرورت و امکانپذيرى يک نظام اقتصادى و اجتماعى برتر را اعلام کرده است. جامعه اى متکى بر برابرى و آزادى کامل انسانها، جامعه اى مبتنى بر تلاش خلاقانه همگانى براى تامين نيازهاى بشرى، جامعه اى که در آن وسائل توليد دارايى مشترک همه مردم باشد. جامعه اى جهانى بدون طبقات، بدون تبعيض، بدون کشور و بدون دولت مدتهاست مقدور است. خود سرمايه دارى مقدمات مادى اين نظام اقتصادى نوين را فراهم کرده است. اينها آرمانهاي انقلاب ١٩١٧ روسيه اند. هيچکس نمي تواند سرکوب ملي و صف نان و طعام را با توجيهاتش به انقلاب اکتبر روسيه بچسپاند.
اساس مبحث فتيشيم کالايى در کتاب سرمايه مارکس را بخوانيد تا ببينيد که چگونه سرمايه دارى و تبديل توليد و مبادله کالاها به محور مناسبات متقابل انسانها مبناى از خود بيگانگى و بى چهرگى انسان در جامعه سرمايه دارى است. انقلاب سوسياليستي اکتبر يعني بازگرداندن اين هويت به انسان. شعار از هر کس به اندازه قابليتش و به هر کس به اندازه نيازش، تماما مبتنى بر برسميت شناختن و تضمين حق خود هر انسان در تعيين جايگاهش در حيات مادى جامعه است.
انقلاب ١٩١٧ تجسم تمام و کمال وفادارى به تعبير مارکس از کمونيسم بعنوان "ماترياليسم پراتيک" است. درک نقش اراده انقلابى طبقه کارگر در سير مادى جامعه سرمايه دارى و درک تحزب کمونيستي و دامنه عمل عنصر فعاله انقلاب کارگرى بر زمينه عينيات اجتماعى در هر دوره است. انقلاب اکتبر مبشر "امکان پذيري" سوسياليسم در اين عصر است.
هر کمونيست و رهبر کارگري که به سوسياليسم بعنوان يک امر عاجل و عملى نگاه کند، براى هر کس که به تحقق عملى سوسياليسم و انقلاب کارگرى فکر کند، انقلاب اکتبر يک منشاء غنى آموزش و الهام باقي خواهد ماند.
بحران اخير سيستم سرمايه داری در سطح بين المللی که نه از کشورهای فقير و در حال توسعه، بلکه از آمريکا، يعنی از قلب جهانی سرمايه داری پيشرفته آغاز شد و به سرعت به تمام کشورهای جهان سرايت کرد.
اکنون کليه نيروهای طبقه سرمايه دار، از احزاب و سازمان ها و نهادها و دولت ها به حال آماده باش درآمده اند تا به زعم خود اين بحران فزاينده خود را مهار کنند. واقعه ای که در دهه های اخير بی سابقه بوده است و هرگز کسی از سيستم سرمايه داری حرکت و آماده باش مشابهی را در رابطه با حل بحران بی کاری، فقر و گرسنگی در جهان نديده است.
بدين گونه، سرمايه داری جهانی با حمايت دولت هايشان سعی دارند از يک سو، هر چه بيش تر از اموال عمومی را صرف برون رفت بحران خود بکنند از سوی ديگر، در تلاشند آوار آن را مانند هميشه بر سر طبقه کارگر بريزند.
سازمان بين المللی کار، در آخرين گزارش خود هشدار داده است که ادامه بحران مالی در جهان، ۲۰ ميليون نفر ديگر را در آستانه بی کاری قرار داده است.
بر اساس گزارش سازمان بين المللی کار، در صورت ادامه روند کنونی تا پايان سال ۲۰۰۹ شمار بی کاران در جهان به ۲۱۰ ميليون نفر خواهد رسيد و حداقل ۴۰ ميليون انسان ديگر به جمع گرسنگان در جهان افزوده خواهند شد.
در حالی که در مدت کوتاهی دولت ها، ميلياردها دلار کمک برای رهايی جهان از بحران مالی اختصاص داده اند، يک ميليارد انسان گرسنه در گوشه و کنار جهان به دست فراموشی سپرده شده اند.
افزايش ناگهانی و لجام گسيخته بهای مواد غذايی در ماه های گذشته، بحران گرسنگی را گسترش داده است. اين بخشی از مطالعه ای است که مؤسسه ياری رسان اُکسفام (Oxfam) آن را منتشر کرده است. يکی از کارشناسان اين مؤسسه در آلمان گفته است در حالی که ميلياردها دلار در سراسر جهان برای مقابله با بحران مالی هزينه می شود، اين طور به نظر می رسد که گرسنگان به دست فراموشی سپرده شده اند. اکسفام می افزايد کشورهای صنعتی بيش از ۱۲ ميليارد دلار برای مبارزه با فقر در سراسر جهان تصويب کردند، که تاکنون تنها يک ميليارد آن پرداخت شده است، در حالی که دولت آلمان برای مقابله با بحران مالی تا سقف ۵۰۰ ميليارد يورو در نظر گرفته است.
بحران موجود سرمايه داری، بار ديگر اين واقعيت غيرقابل انکار را در مقابل جوامع جهانی قرار داد که انسان ها برای رهايی خود از هرگونه فشار و تبعيض و نابرابری های اقتصادی، سرکوب های سياسی و اجتماعی، بايد به نيروی خود اتکاء کند. بايد با جديت و جسارت بيش تری اين اعتماد به نفس را داشت که با اتحاد و همبستگی همه نيروی های واقعی خواهان تغيير سيستم موجود و در پيشاپيش همه طبقه کارگر آگاه با استراتژی سوسياليستی می توانند سرمايه داری و دولت های آن ها را زير بکشند و برابری و آزادی واقعی را در همه زمينه های اقتصادی، سياسی، اجتماعی و فرهنگی برقرار کنند و به هرگونه سلطه و ستم و استثمار سرمايه داری پايان دهند.
اکنون بيش از هر زمان ديگری از تاريخ، راه حل طبقاتی مارکس، برای هر انسان مبارز جذابيت دارد و اين جذابيت چيزی جز مبارزه متحد و متشکل برای پايان دادن به هرگونه ستم و نابرابری و به ويژه استثمار انسان از انسان چيز ديگری نيست. جامعه ای که مارکس تصوير کرده جامعه ای است که در آن، همه انسان ها در فضايی آزاد و برابر از همه نعمات و از آخرين دستاوردهای بشری برخوردار می گردند و هر کس به اندازه نياز خود سهم می برد.
در روزهای اخير، خبرگزاری های بين المللی خبری مهمی را مبنی بر اين که در نمايشگاه کتاب فرانکفورت استقبال بی سابقه ای از آثار کارل مارکس شده است را پخش کردند.
يورن اشترومپ، رئيس انتشارات «کارل ديتس» در شهر برلين، در همين رابطه به روزنامه گاردين چاپ لندن، گفت: «مارکس دوباره مد شده است.» وی، هم چنين درباره فروش کتاب های مارکس در نمايشگاه بينالمللی کتاب فرانکفورت، گفت: «اين روزها کتاب های مارکس در نمايشگاه به خوبی فروش می رود و اين افزايش بی سابقه موجب شگفتی ما شده است.»
يورن اشترومپ، درباره مخاطبان امروز آثار مارکس، گفت: «بيش تر جوانان و نسل امروز دانشگاه رفته کتاب های مارکس را می خرند و اين نشان دهنده اوضاع بد اقتصادی امروز ما و هم چنين ناموفقيت اقتصاد نئوليبرال امروز اروپا است.»
به ياد داريم که طی سال های دهه ۱۹۸۰، خانم مارگارت تاچر در انگلستان و رونالد ريگان در آمريکا، تعرض بی سابقه ای را به دستاوردهای دوره گذشته طبقه کارگر و مردم آزادی خواه آغاز کردند که نهايت به شکست دولت های رفاه در غرب انجاميد.
از سوی ديگر، در پايان دهه نود با فروپاشی شوروی، شادی و سرور سرمايه داری ليبرال جهانی را فراگرفت. آن چنان که تئوريسين هايی هم چون فرانسيس فوکوياما، از موضع سرمايه داری ليبرال که در رقابت دو بلوک غرب و شرق، پيروز شده بود اين تحولات را «پايان تاريخ» ناميد. تئوری وی، اين بود که «شکست بلوک شوروی نشان داده است هيچ بديل ترقی خواهی که بتواند به عنوان يک نظام، جايگزين سرمايه داری ليبرال شود، عملا وجود ندارد.»
اما تحولات دهه اخير، به ويژه جنبش های قدرتمند ضدسرمايه داری و ضدجنگ و غيره، اين تئوريسين های بورژوازی از جمله فوکوياما را وادار کرده است تا ادعاهای خود را پس بگيرند. جنبش هايی که هر جا نهادها و دولت های سرمايه داری جهانی جمع می شوند آن چنان حضور ده ها هزار نفری می يابد که به کشمکش و درگيری متقابل بين معترصين و پليس حافظ سرمايه داری منجر می شود. اين جنبش که بسيار متنوع است و گرايشاتی از کارگران و کمونيست ها تا طرفداران محيط زيست و ضدجنگ و غيره را در برمی گيرد همواره نگرانی نيروهای سرمايه داری را نگران کرده است. اين جنبش به ويژه در نوامبر ۱۹۹۹ در سياتل بر عليه سازمان تجارت جهانی، اعلام موجوديت کرد که در آن، حدود ۴۰ هزار نفر که بخش اعظم آن ها، اعضا و فعالين سازمان های کارگری آمريکا و نيروهای جوان پرانرژی بودند. نمونه های ديگر اعتراضات جهانی، می توان به تظاهرات ۱۶ آوريل ۲۰۰۰ واشنگتن، ۳۰ ژوئن ۲۰۰۰ ميلو، ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۰ ملبورن، ۲۶ دسامبر ۲۰۰۰ پراگ، ۱۰ اکتبر ۲۰۰۰ سئول، ۶ و ۷ دسامبر ۲۰۰۰ نيس فرانسه، ۲۰ ژانويه ۲۰۰۱ واشنگتن، ۲۰ و ۲۱ آوريل ۲۰۰۱ کبک سيتی، ۱۴ تا ۱۶ ژوئن ۲۰۰۱ گوتنبرگ سوئد و ... اشاره کرد که در تمامی اين حرکت های اعتراضی، تظاهرکنندگان در مقابل يورش وحشيانه پليس، دست به نمايش قدرت اجتماعی زدند. اعتراض در گردهمايی جنوا (ايتاليا)، پليس ضدشورش با خشونت به تظاهرکنندگان عليه سران گروه هفت کشور صنعتی، حمله کرد و يک جوان ايتاليايی به نام «کارلو جوليانی» را به قتل رساند. يا می توان به جنبش اعتراض به موافقتنامه «نفتا» در اوايل ژانويه ۲۰۰۴، اشاره کرد که در آن، شورش مسلحانه در ايالت چياپاس در جنوب شرقی مکزيک، به رهبری «فرمانده مارکوس»، رهبر ارتش رهايی بخش زاپاتيست ها اشاره کرد. در هر صورت جنبش ضدسرمايه داری، يک جنبش نوينی با جهت گيری انترناسيوناليستی است که در برگيرنده جريان های سياسی گوناگونی است. از اين رو، ضروری است که نيروهای کمونيستی، بر روی آن مکث و تعمق بيش تری داشته باشند و رشد و تکامل دهند.
هر چند وقايع تروريستی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ در آمريکا، و به دنبال آن اعلان جنگ بوش و هم فکرانش در سراسر جهان «بر عليه تروريسم؟»، از جمله تهديدی آشکار بر فعالين جنبش ضدسرمايه داری جهانی نيز بود. از اين رو، تاثيری زيادی اما موقتی، بر افول اين جنبش داشت. در پی وقايع ۱۱ سپتامبر، دولت های سرمايه داری جهان و در راس همه دولت آمريکا، توجيهی پيدا کردند تا قوانين پليسی سخن تری را با تعرض به دستاوردهای دوره گذشته طبقه کارگر و نيروهای آزادی خواه، به تصويب برسانند و دست پليس را برای تعقيب و تهديد و زندانی کردن هر کسی باز بگذارند.
به اين ترتيب، جدال و مبارزه طبقاتی عظيمی که حدود دويست سال پيش، با انقلاب فرانسه آغاز شد، هنوز هم بر عليه سرمايه داری ادامه دارد و تحولات و انقلابات در اين تاريخ، مبارزه دايمی و بی وقفه بين طبقه کارگر و طبقه سرمايه دار را با هم افت و خيزهايش به نمايش می گذارد. جوانب مختلف نظری و پراتيکی مبارزه ضدسرمايه داری را بنيان گذاران سوسياليسم علمی، مارکس و انگلس تشريح شده است و در بيش از ۱۵۰ سال تجربه مبارزه طبقاتی در سطح جهان موجود است. نقد اساسی مارکس، بر شيوه توليد سرمايه داری است، نقدی که در هر شرايطی، رجوع همه جانبه نظری و هم عملی در مبارزه عليه سرمايه داری، امری ضروری برای همه فعالين جنبش کارگری کمونيستی است.
در چنين شرايطی، طبقه کارگر بايد تنها به فکر آلترناتيو طبقاتی خود باشد که مارکس آن را به صريح ترين شکلی روشن کرده است. طبقه کارگر نه تنها نبايد اجازه دهند سرمايه داری بحران خود را با بی کار کردن هر چه بيش تر شاغلين به طبقه کارگر تحميل کند، بلکه حتا اجازه ندهد اموال عمومی را که بايد برای رفاه جامعه صرف شود توسط دولت ها در اختيار سرمايه داران قرار داده شود. بعلاوه مهم تر از همه، طبقه کارگر نيز خودسازمان دهی، کنفرانس ها و نشست ها و برنامه های طبقاتی خود را بر عليه سرمايه داری در مقابل جامعه قرار دهد. فروش بی سابقه کتاب های مارکس در نمايشگاه بين المللی کتاب فرانکفورت، پيام اش به جامعه ای اين است که افکار و آرا و سياست های اقتصادی و اجتماعی مارکس، آلترناتيو واقعی اين وضعيت است اما، اين امر به تنهايی کافی نيست و بايد نيروهای کارگری کمونيستی کليه امکانات خود را به کار اندازند تا اين بحران جهانی سرمايه داری را عليه خود سرمايه داری، به يک جنبش اجتماعی واقعی و قدرتمند انترناسيوناليستی تبديل کنند. يعنی همان طور که سرمايه داری جهانی با دولت هايشان دست به دست هم داده اند تا از اين بحران رها شوند کليه نيروهای کارگری کمونيستی نيز دست به دست هم دهند تا جوامع بشری را از شر سرمايه داری رها سازند.
در دوره حاضر، اين احتمال وجود دارد که با توجيه اين که طبقه کارگر از اين بحران آسيب می بيند نيروهای ليبرال و رفرميست پارلمانی و غيرپارلمانی از طريق رهبری رفرميست اتحاديه های کارگری طبقه کارگر را به دنبال رقابت ها و سياست های خود بکشانند. هر چند شکی نيست که از هر بحران سرمايه داری، طبقه کارگر هم متحمل ضرر و زيان و بی کاری و غيره می شود. حتا قدرت چانه زنی را نيز از رهبران سنديکاها می گيرد اما، مساله ظريف در اين جاست که طبقه کارگر و طبقه سرمايه دار در دل هر بحرانی به دنبال منافع کاملا متفاوت طبقاتی خود هستند. از اين رو، طبقه کارگر نبايد دنبال اين و يا آن جناح بورژوازی بيافتد، بلکه بر عکس مبارزه طبقاتی خود را بر عليه کليت سيستم سرمايه داری به طور مستقل و با بسيج همه نيروهای جنبش کارگری کمونيستی، مردم آزادی خواه، برابری طلب و عدالت جو پيش ببرد.
دولت های سرمايه داری و در راس همه هفت کشور پيشرفته صنعتی جهان، در عکس العملل به بحران اخير، ماهيت ستم گری خود را هر چه بيش تر به شهروندان جهان نشان دادند. اين دولت ها، در حالی که به سرنوشت ميليون ها شهروند فقير و بی کار خود در کشور خودشان و در سطح جهان بی تفاوت هستند و کم ترين کمکی نمی کنند حتا به تعهدات بين المللی و قوانين خود نيز پايبند نيستند، اکنون همگی بسيج شده اند و ميلياردها دلار از بودجه دولت را که بايد صرف خدمات اجتماعی، اشتغال، بيمه های اجتماعی و بی کاری و غيره کنند به دلالان بورس و بانک ها و شرکت های بزرگ می بخشند؟! اين دولت ها تاکنون هرگز اين قدر دست و دل بازی در جهت کمک به شهروندان نيازمند و فقير و حتا گرسنه از خود نشان نداده اند. اين ماهيت واقعی سرمايه داری است که جان انسان ها برايش بی ارزش است. آن چه که برای آن ها مهم است حفظ سيستم سرمايه داری و کسب سود بيش تر است! بنابراين، طبقه کارگر نبايد در مقابل اين وضعيت ساکت بماند و اجازه دهد طبقه سرمايه دار، هم چنان عنان گسيخته به سلطه و يکه تازی و استثمار خود ادامه دهد. از اين رو، راهی که انسان از طريق آن از شر سرمايه داری رها می شود؛ راهی است که بنيان گذارن سوسياليسم علمی، يعنی مارکس و انگلس پيش پای جوامع بشری قرار داده اند.
از سوی ديگر، در اين بحران، دولتی کردن بخشی از اقتصاد، که خواست بخشی از هيات حاکمه است تحقق يافت. اقتصاد دولتی نيز هم چون اقتصاد خصوصی، چيزی جز فقر و محروميت و فلاکت برای کارگران نبوده است.
اين ولخرجی دولت ها حتی صدای رسانه های محافظه کار را نيز درآورده است. برای نمونه، روزنامه محافظه کار انگليسی «ديلی تلگراف» در شماره روز دوشنبه هفته پيش خود، موضوع ملی کردن سهام بانک ها و موسسات مالی توسط دولت ها را مورد بررسی قرار داده است، می نويسد: «بحران مالی سبب اقدامی از طرف دولت ها شده که تا چند ماه پيش تصورناپذير می نمود. امروز ديگر ملی کردن بخش هايی از بانک های بزرگ که تا چندی پيش برای حزب کارگر بريتانيا تابو به حساب می آمد، عادی شده است. اين تصميم را اکنون همه احزاب بريتانيا پذيرفته اند.
دولت ها، اگر وضعيت مناسب مالی داشته باشند، بايد ماليات های مردم را سبک تر کنند تا پول بيش تری به جيب شهروندان شان سرازير شود و آن ها بتوانند کالاهای بيش تری خريداری کنند. وظيفه دولت ساخت خودرو و يا سرپرستی بانک ها، آن چه به زودی قرار است تحقق يابد، نيست. دولت ها بايد بدانند که برای حمايت از سيستم مالی کشورشان حق ندارند در پولی که دسترنج فعاليت مردم اين کشورهاست، دخل و تصرف کنند.»
در واقع دولت ها، برای نجات مالی بازارهای بورس و بانک ها و... از جيب ماليات دهندگان خرج می کنند و با اين اقدام خود، خسارت ها را متوجه شهروندان کرده ند، يا به عبارت ديگر آن را بين شهروندان سرشکن نموده اند.
اکنون دنيای سرمايه داری، به سوی بن بستی که نه تنها اقتصادی، بلکه ايدئولوژيکی هم هست حرکت می کند. مهم تر اين که اين بحران نه از کشورهای فقير و در حال توسعه، بلکه مستقيما از قلب سرمايه داری جهانی، يعنی ايالات متحده آمريکا آغاز شده است. دولت ها با تزريق پول نمی توانند اين بيمار را که لحظه به کما فرو می رود نجات دهند.
در پی بروز بحران مالی در جهان، بازار سهام دچار افت شديد شده است. قيمت نفت در حال کاهش است. اين بحران با وجود تدابيری که از سوی دولت های غربی برای کمک به بازار صورت گرفته هم چنان کابوس سرمايه داران ادامه دارد.
«دومينيک اشتراس کان»، رئيس صندوق بين المللی پول پس از ديدار با «جورج بوش»، رئيس جمهور آمريکا، وزرای دارايی هفت کشور صنعتی جهان و رئيس بانک جهانی در «واشنگتن»، در يک کنفرانس خبری هشدار داد که نظام مالی جهان بر لبه يک فروپاشی فراگير حرکت می کند.
رئيس صندوق بين المللی پول، گفت: ترس از سقوط بانک ها به دليل بدهی سنگين به اين بحران دامن می زند، اما کشورهای ثروتمند تاکنون موفق نشده اند اعتماد جهانی برای مقابله با اين بحران را جلب نمايند.
در آمريکا، اروپا، آسيا و آفريقا، در اثر بحران مالی سرمايه درای ضرباتی که بر زندگی روزمره خانواده ها به ويژه خانواده های فقير و بی کار وارد آورده است، مورد بحث هيچ دولت و نهاد سرمايه داری نيست. با اين مقدمه به اين بحران و راه های بورژوايی برای برون رفت از آن را پی می گيريم.
هفت کشور صنعتی
رهبران هفت کشور صنعتی جهان موسوم به گروه هفت، با برگزاری اجلاسی مشترک با ساير کشورها برای بحث درباره اصلاح وضعيت مالی جهان توافق کردند. آن ها هم چنين با از سرگيری مذاکرات تجاری که پيش تر در سال جاری بی نتيجه مانده بود به اتفاق نظر رسيده اند.
اين تصميم پس از درخواست گوردون براون، نخست وزير بريتانيا، برای بازسازی صندوق بين المللی پول جهت کمک به نظارت بر نظام های مالی جهان اتخاذ شد.
سران گروه هفت، شامل آمريکا، بريتانيا، فرانسه، ايتاليا، آلمان، کانادا، ژاپن و روسيه، در بيانيه ای مشترک گفتند لازم است تغييراتی در سيستم های نظارت بر بخش های مالی جهان، با هدف رفع کمبودهايی که بحران کنونی آشکار کرده، داده شود.
در ادامه اين بيانيه آمده است که رهبران گروه هفت چشم انتظار ملاقات با سران کشورهای «مهم» جهان در آينده نزديک برای اتخاذ دستور کاری جهت اصلاحات نظام مالی هستند. براون، به بی بی سی گفته است که اين ملاقات در «چند هفته آينده» انجام خواهد شد.
نخست وزير بريتانيا، پيش از اجلاس سران اتحاديه اروپا در بروکسل مصرانه خواستار يک اجلاس جهانی برای اصلاح صندوق بين المللی پول (آی ام اف) با هدف کمک به نظارت بر نظام های مالی جهان شده بود.
هفت کشور بزرگ صنعتی و گروه واحد پولی يورو ، تصميم گرفته اند با دخالت خود در حوزه مالی مانع از بروز رکود اقتصادی شوند. ولی شرط اين اقدام آن ها برای نجات، کنترل سختگيرانه است.
در مشورت هايی که ميان نمايندگان هفت کشور صنعتی صورت گرفت، قرار است سير به شدت نزولی اين وضعيت بحرانی با اتخاذ اقداماتی قطع شود. از جمله اين اقدامات تجديد سرمايه گذاری برای بانک هايی است که در معرض ورشکستگی قرار گرفته اند. از آن جا که سرمايه گذاران خصوصی پول خود را در اختيار اين بانک ها قرار نمی دهند، از آن جا که بانک ها پول به يکديگر قرض نمی دهند و از آن جا که اعتماد متقابل ميان بانک ها از ميان رفته است، در چنين وضعيتی، اين دولت ها هستند که بايد وارد عمل شوند.
در آمريکا دولت و پارلمان اين کشور يک بسته کمکی ۷۰۰ ميليارد دلاری را به تصويب رسانده اند. در بريتانيا قرار است بانک هايی که به شدت در معرض خطر قرار دارند، دولتی شوند. دست دولت آلمان برای هر نوع وضعيت اضطراری باز است. اين به طور مشخص بدان معناست که دولت فدرال با تزريق پول به بانکهای در معرض خطر، به کمک آن ها خواهد شتافت. در صورتی که دولت سرمايه نقد در اختيار اين بانک ها بگذارد، بدان معناست که بخشی از سهام اين نهاد را در تصاحب خواهد کرد، ولی نه برای هميشه. دولت در مدت بازسازی اين نهاد بانکی، در مالکيت بانک سهيم خواهد بود.
در آلمان، برخلاف کشورهای آمريکا، بريتانيا و اسپانيا، از ورشکستگی شرکت های ساختمان سازی خبری نيست. ميزان سپرده های بانکی در آلمان ۱۱ درصد است و اين در مقايسه با آمريکا رقمی است بسيار بالا. سپردههای بانکی در ايالات متحده آمريکا منهای نيم درصد است.
آلمان، نه با تنگنای اعطای اعتبارات و وام های بانکی، بلکه فقط با گران شدن اعتبارات بانکی روبرو است. از سوی ديگر در آلمان يک نظام سه حلقه ای بانکی وجود دارد، متشکل از بانک های خصوصی، بانک های پسانداز منطقه ای و بانک های تعاونی. درست همين بانک های پس انداز منطقه ای و بانک های تعاونی، که بانک های خصوصی آن ها را سيستم های غيرمدرن و مخل بازار می ناميدند، نشان دادند که از ثبات بيش تری برخوردار هستند.
نمايندگان هفت کشور ثروتمند دنيا روز جمعه ۱۷ اکتبر ۲۰۰۸ در واشنگتن، تاکيد کردند از همه ابزار های لازم برای مقابله با بحران مالی استفاده خواهند کرد، ولی اين کشور ها بر سر طرح بريتانيا برای تضمين وام بين بانک ها به توافق نرسيدند.
در حالی که رکود جهانی، بازار های مالی را تهديد می کند، اعضای گروه هفت اذعان کردند که راه حل های مختص به يک کشور يا موردی نخواهد توانست به بحران مالی کنونی پايان دهد.
در حالی که در نشست بعد از ظهر روز جمعه وزيران اقتصادی آمريکا، کانادا، بريتانيا، آلمان،ايتاليا، فرانسه و ژاپن بر حمايت مالی از بانک ها به عنوان اصلی ترين الويت در شرايط کنونی تاکيد شد، ولی اين کشورها نتوانستند بر سر نحوه ارائه اين کمک ها به توافق برسند.
کنفرانس پاريس
رهبران کشورهای اروپايی منطقه يورو به اضافه بريتانيا، در پايان نشست خود در پاريس درباره بحران مالی اخير، با انتشار بيانيه ای آمادگی خود را برای تضمين وام های بانکی اعلام کردند.
نخست وزيران و روسای جمهوری ۱۵ کشور اروپايی که واحد پول مشترک يورو دارند به اضافه بريتانيا، روز يک شنبه ۲۱ مهر ماه در شهر پاريس گرد هم آمدند تا راهی برای مقابله با بحران مالی اخير که بازار های مالی اروپا را درچار انجماد کرده است بيابند.
در بياينه پايانی نشست پاريس آمده است که تدابير تازه ای با هدف مقابله با مشکلات موجود در تامين منابع مالی جديد انديشيده خواهد شد. هنوز گزارشی از جزئيات اين تدابير تازه منتشر نشده است.
نيکلا سارکوزی، رييس جمهوری فرانسه که ميزبان نشست پاريس بود پس از پايان اين گرد همايی به خبرنگاران گفت که رهبران شرکت کننده در اين اجلاس برسر طرحی برای مقابله با بحران مالی اخير به توافق رسيده اند. به گفته رييس جمهوری فرانسه، بر اساس اين طرح دولت ها وام ها و برخی منابع بانکی را تضمين می کنند تا شايد با اين کار، اعتماد به بانک ها جلب شود و سرمايه گذاران علاقه مند به سرمايه گذاری شوند.
سارکوزی، هم چنين گفته است که کشورهای دارای واحد پول مشترک يورو تواق کرده اند که از ورشکستگی بانک ها جلوگيری کنند.
هم چنين به گزارش خبرگزاری رويترز، گردون براون، نخست وزير بريتانيا که به دعوت دولت فرانسه در اين نشست شرکت کرده بود در پايان اين نشست به خبرنگاران گفت که اعتقاد دارد، در چند روز آينده، اقدامات جهانی به منظور مقابله با بحران مالی به مردم نشان خواهد داد که وضعيت بانک ها به حال اول خود بازگشته است.
رهبران کشورهای اروپايی که در پاريس با يکديگر ديدار کرده اند بر سر برنامه ای برای حل بحران بانکی به توافق دست يافته اند و می گويند اجازه نخواهند داد هيچ موسسه مالی عمده ای به ورطه ورشکستگی بيفتد.
اين رهبران تعهد کرده اند که وام بين بانک ها را تا پايان سال ۲۰۰۹ تضمين کنند و می گويند با خريد سهام ممتاز (preference shares) در اين بانک ها سرمايه گذاری خواهند کرد.
سارکوزی گفت رهبران با چارچوبی موافقت کرده اند که بر اساس آن هر کشور می تواند با خريد سهام ممتاز به بانکهای خود نقدينگی تزريق کند. وی، گفت دولت های آلمان، فرانسه، ايتاليا و ديگران در روز دوشنبه جزئيات طرح های مربوط به هر کشور را که بر اساس چارچوب مورد توافق خواهند بود، اعلام خواهند کرد.
او گفت: «در چند روز گذشته بحران وارد مرحله ای شد که ديگر نمی توان از رويارويی مستقيم با آن طفره رفت يا اقدامی يک جانبه را انجام داد.»
سارکوزی گفت تضمين ها با نرخ تجاری داده خواهند شد و تاکيد کرد مديران «مشکل دار» از سمت خود برکنار خواهند شد و سهامداران بی احتياط از مداخله دولت که با استفاده از ماليات صورت می گيرد بهره ای نخواهند برد.
خوزه مانوئل باروسو رئيس کميسيون اروپا نيز که در گفتگوها حضور داشت با استقبال از طرح منطقه يورو گفت طرح مورد توافق قرار گرفته «به بدبينی افراطی به بازارها خاتمه خواهد داد.»
دومينيک اشتراوس، رييس صندوق بين المللی پول نيز از طرح اروپا استقبال کرد و گفت: «فکر می کنم اکنون طرح جامعی داريم و به نظر من بازار به آن واکنش نشان خواهد داد.»
در حالی که رهبران منطقه يورو در پاريس گرد آمده اند پرتقال اعلام کرد که ۲۷ ميليارد دلار را به تضمين نقدينگی بانک هايی که در پرتقال فعاليت دارند اختصاص داده است.
پيش تر، امارات متحده عربی، استراليا و زلاند نو اعلام کرده بودند که تمام سپرده های بانک های خود را تضمين می کنند. دولت امارات متحده عربی گفته بود که تمام سپرده های بانک های محلی خود را تضمين می کند.
کوين راد، نخست وزير استراليا نيز پس از دو روز مذاکرات اضطراری، اعلام کرد که برای سه سال آينده تمام سپرده های بانک ها، اعم از اينکه چه مبلغی باشد، تضمين می شود. دولت زلاند نو هم اعلام کرد که تمام سپرده های بانکی کشور را به مدت دو سال تضمين می کند.
رهبران اتحاديه اروپا در نشست پاريس، موافقت کردند که يک بودجه بيست ميليارد دلاری برای کسب و کارهای کوچک در نظر بگيرند و خواسته اند يک کنفرانسی بين المللی برای بررسی وضعيت مالی جهانی برگزار شود.
اين اجلاس بدون حضور ساير کشورهای عضو اتحاديه اروپا، از جمله اسپانيا، برگزار شد و به همين دليل، انتقاداتی را در پی داشت.
پارلمان اروپا، هشدار داده که رهبران تنها چهار کشور عضو اتحاديه اروپا نمی توانند برای تمام کشورهای عضو تصميم بگيرند.
مقررات اتحاديه اروپا
وزيران دارايی کشورهای عضو اتحاديه اروپا، روز دوشنبه، به منظور يافتن راه حلی برای مواجهه با بحران مالی اخير، در لوکزامبورگ گرد هم آمدند. اين نشست دو روزه در ادامه گفتگوهای چهار قدرت بزرگ اقتصادی اروپا يعنی فرانسه، بريتانيا، آلمان و ايتاليا صورت می گيرد.
در جريان نشست اخير اين چهار کشور، اگر چه تصميم گرفته شد که حرکتی مشترک برای مقابله با بحران انجام شود، اما طرح نجات مالی، همانند آن چه در آمريکا، انجام شد، با مخالفت روبرو شد.
پيش تر، در روز شنبه، سران کشورهای بريتانيا، فرانسه، آلمان و ايتاليا در کاخ اليزه در پاريس گرد هم آمدند. آنان اعلام کردند که قصد دارند وضعيت شکننده بانک های اتحاديه اروپا را به سامان برسانند.
رهبران چهار کشور اروپايی روز شنبه تلاش کردند، علی رغم تفاوت ديدگاه ها در رويارويی با بحران مالی اخير، موضع واحدی مانند آمريکا اتخاذ کنند.
در بيانيه ای که در پايان نشست اين رهبران در پاريس منتشر شد، آمده است: «ما به طور مشترک متعهد شديم تا سلامت و ثبات سيستم بانکی و مالی را تضمين کنيم و هم چنين تمام اقدامات ضروری برای دستيابی به چنين هدفی را انجام خواهيم داد.»
نخست وزير لوکزامبورگ، ژان کلود يونکر، که رياست «يوروگروپ» را برعهده دارد، پس از اين نشست گفت رهبران اروپايی توافق کرده اند که مقررات مالی و محدوديت های بودجه ای آن ها بايد در هرگونه راهکار پيشنهادی در نظر گرفته شود. وزيران دارايی حوزه واحد پولی يورو عضو «يوروگروپ» هستند.
مقررات اتحاديه اروپا برای ثبات سيستم بانکی سه بند مهم را شامل می شود: تضمين دولتی برای بانک ها، امکان اين که دولت در صورت لزوم و بخش بحران ساز سهام بانک ها را خريداری کند و ايجاد سرمايه پشتوانه با مشارکت دولت و بانک ها که بتواند هزينه چنين بحرانی را متقبل شود. از اين گذشته دولت اين امکان را داشته باشد که در صورتی ورشکستگی بانک ها، کنترل آن را به دست گيرد.
نشست کميته پولی و مالی صندوق بين المللی پول
به گزارش خبرگزاری رويتر، وزرای دارائی ۱۸۵ عضو صندوق بين المللی پول از طرح گروه هشت برای مهار بحران بازارهای مالی حمايت کردند.
وزير دارائی مصر، به عنوان رئيس کميته پولی و مالی صندوق بين المللی پول گفت اين که ۱۸۵ کشور توسعه يافته و در حال توسعه از طرح گروه هشت حمايت می کنند می تواند به بازگشت اعتماد به بازارهای مالی کمک کند.
يوسف پتروس غالی افزود: «ما به اين طرح متعهد هستيم. اين عنصر مهمی برای بازگرداندن اعتماد به بازار است.» وی، در ادامه گفت: «بحران کنونی بحرانی نظامند است که نياز به اقدامات نظامند دارد.»
شرکت کنندگان در نشست کميته پولی و مالی صندوق بين المللی پول هم چنين خواهان دقت نظر، همکاری و آمادگی کامل برای مقابله با بحران فعلی شدند.
استراس کان، رئيس صندوق بين المللی پول نيز از طرح گروه هشت استقبال کرد و گفت: «حمايت اعضای صندوق بين المللی پول از طرح مزبور اهميت بسياری دارد زيرا نشان دهنده هماهنگی ميان کشورهای توسعه يافته و بقيه جهان در مورد بحران کنونی است.»
وی، در پاسخ به اين پرسش که آيا طرح گروه هشت کافی است گفت: «در روزهای آينده آنچه من انتظار دارم اين است که واکنش نهادهای مختلف برای باز کردن يخ بازارها کافی خواهد بود.»
وی، گفت صندوق بين المللی پول بايد از اين بحران درس بگيرد و راهکارهايی را برای بازگرداندن اعتماد به بازار ارائه دهد. در نشست کميته پولی و مالی صندوق هم چنين نسبت به سرايت بحران مالی به کشورهای در حال ظهور هشدار داده شد و بر لزوم هماهنگی ميان کشورهای در حال توسعه و توسعه يافته تاکيد شد.
نشست کميته پولی و مالی صندوق بين المللی پول در راستای کنفرانس سالانه و مشترک صندوق بين المللی پول و بانک جهانی در واشنگتن برگزار شد. اگر چه اين کنفرانس هر ساله برگزار می شود اما در سال جاری به دليل بحران مالی جهان از وزن و اهميت بسياری برخوردار شده است.
صندوق بين المللی پول
به گزارش خبرگزاری فرانسه از واشنگتن، صندوق بين المللی پول در گزارشی که روز ۸ اکتبر ۲۰۰۸ - ۱۷ مهر ۱۳۸۷ منتشر کرد، سال ۲۰۰۹ را از نظر اقتصادی سالی تيره و تار برای جهان دانست.
صندوق بين المللی پول در گزارش خود تحت عنوان «چشم انداز اقتصاد جهانی» اعلام کرد اقتصاد جهان وارد مرحله ای حساس شده زيرا با خطرناک ترين بحران مالی از دهه ۱۹۳۰ تاکنون مواجه است.
با به وجود آمدن بحران جديد، صندوق بين المللی پول مجبور شده پيش بينی های خود درباره رشد اقتصادی جهان را به طور کلی به سه درصد و رشد اقتصادی کشورهای توسعه يافته را به پنج دهم درصد کاهش دهد.
اين نهاد جهانی سرمايه داری، در ژوييه گذشته، رشد اقتصادی معادل سه و نه دهم درصد برای سال ۲۰۰۹ و يک و چهاردهم درصد را برای کشورهای توسعه يافته پيش بينی کرده بود.
صندوق بين المللی پول، هم چنين در گزارش خود رکود اقتصادی در آمريکا را که توليد ناخالص آن قرار بود امسال يک و شش دهم درصد افزايش يابد، پيش بينی کرده و تصريح می کند که رشد اقتصادی اين کشور در سال ۲۰۰۹ از يک دهم درصد فراتر نخواهد کرد.
به گفته اين نهاد جهانی سرمايه داری، اقتصاد آمريکا در اواخر سال ۲۰۰۸ و اوايل سال ۲۰۰۹ به احتمال زياد رشد منفی را تجربه خواهد کرد. بر اساس پيش بينی های صندوق بين المللی پول، وضع اقتصای منطقه يورو نيز وضع بهتری نخواهد داشت. به عنوان مثال اگر رشد اقتصادی اين منطقه امسال يک و سه دهم درصد است در سال آينده به دو دهم درصد خواهد رسيد.
هم چنين بر اساس پيش بينی های صندوق بين المللی پول، رشد اقتصادی در فرانسه در سال ۲۰۰۹ صفر درصد، در آلمان صفر درصد، در اسپانيا، انگلستان و ايتاليا منفی خواهد بود.
آمريکا
مجلس نمايندگان آمريکا، ۴ اکتبر ۲۰۰۸، در دور دوم بررسی لايحه موسوم به نجات مالی طرح ۷٠٠ ميليارد دلاری نجات موسسات مالی آمريکا را با ٢۶٣ رای موافق در برابر ١۷١ رای مخالف، تصويب کرد. هدف از ارائه لايحه ياد شده، نجات سيستم مالی آمريکا از بحرانی است که دچار آن شده است. مجلس نمايندگان آمريکا، دوشنبه گذشته نسخه اوليه اين لايحه را رد کرده بود اما مجلس سنای آمريکا روز چهارشنبه نسخه اصلاح شده آن را تصويب کرد.
جرج بوش، رييس جمهوری آمريکا در واکنش به تصويب اين لايحه از آن استقبال کرد. بوش گفت که ما به جهان نشان داديم که می توانيم بازارهای مالی را با ثبات نگه داريم و نقشی عمده در اقتصاد جهان داشته باشيم. در لايحه تصويب شده توسط مجلس سنا، ١۰۰ ميليارد دلار ديگر از ماليات ها کاسته شده است تا حمايت بيش تر نمايندگان جمهوری خواه در مجلس نمايندگان را به دست آورد.
طرح نجات موسسات مالی روز جمعه پس از تصويب در مجلس نمايندگان، با امضا جرج بوش، رييس جمهوری آمريکا، به صورت قانون در آمد.
نيويورک تايمز، در شماره روز جمعه هفته پيش خود نوشته است: «اين لايحه که ابتدا و دو هفته پيش فقط در سه صفحه از سوی کاخ سفيد تسليم کنگره شد، به هنگام تصويب تبديل به مدرکی ۴۵۰ صفحه ای شده بود.»
بر اساس طرح نجات مالی که به درخواست وزارت خزانه داری آمريکا تدوين شده، قرار است دولت حدود ۷۰۰ ميليارد دلار وام های غيرقابل وصول و پر خطر موسسات مالی آمريکا را خريداری کند تا با اين اقدام، شاخص های بازار بورس را افزايش دهد و اعتماد خريداران را دوباره جلب کند.
طرح نجات مالی ابداعی هنری پالسون، وزير خزانه داری آمريکا، که روز جمعه به صورت قانون در آمد، بزرگ ترين مداخله دولت آمريکا در اقتصاد اين کشور پس از رکود اقتصادی دهه ۱۹۳۰ ميلادی محسوب می شود.
بحران مالی آمريکا که از ۱۳ ماه پيش کليد خورده، در هفته های اخير وارد مرحله تازه ای شده و اميدها برای اين که اين بحران تنها به چند موسسه وام مسکن محدود شود به نااميدی تبديل شده بود. برآورد می شود که در طول سال جاری، شرکت های آمريکايی به اندازه کل بازار سهام سوئيس ارزش خود را از دست داده باشند. ارزش بازار سوييس در حدود ۹۸۸ ميليارد دلار است.
ژان دانيل، سرمقاله نويس نوول اوبزرواتور، سخن از بن بست ايدئولوژيکی سرمايه داری به ميان آورده و کرده که دنيای سرمايه داری با آن روبرو شده است.
ژان دانيل، اعتراض يکی از جمهوری خواهان کنگره آمريکا را منعکس می کند که گفته است برای چند ماه کمک، احتمال دارد آزادی تجاری خود را برای سال ها ازدست بدهند.
سرمقاله نويس نوول اوبزرواتور يادآور می شود که اين مساله در کشوری که بنياد ايدئولوژيک آن از نظر فلسفی و حتی مذهبی بر احترام مطلق به آزادی سرمايه و جدائی آن از دولت بنا شده، غيرقابل قبول است. به نظر وی، آمريکائيان امروز وارد جنگ جديدی شده اند که هم رديف حمله به برج های دوقلو در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ است.
نوول اوبزرواتور می نويسد: بر زمينه بحران اقتصادی سال های سی و بيکاری در آلمان هيتلر به قدرت رسيد، در حالی که در آمريکا با ۳۰ درصد بی کاری در همين دوره، روزولت رئيس جمهوری شد.
به نظر سر مقاله نويس نوول اوبزرواتور، با همه اين اوضاع و احوال اگر چه آمريکا وجهه خود را در جهان از دست داده اما، هنوز هم در صورت يک برخورد جهانی قادر به حفظ برتری خود می باشد. به هرحال وقت آن رسيده است که دنيای قديم جای خود را به چيز جديدی بدهد.
سرمقال مجله اکسپرس به قلم کريستف باربيه، به پيش بينی جنگ ناشی از رکود اقتصادی پرداخته است. او در تمثيلی شاعرانه دنيا را فرو رفته در رنگ سرخی می بيند که از آتش سوختن بازار مالی ناشی می شود و يا به غروب آمريکا برمی گردد. اما با اين حال وی عقيده دارد آمريکا تاکنون قابليت خود را در برون رفت از بحران ها درصد سال گذشته نشان داده است و اين بار هم می تواند چنين کند.
کريستف باربيه همانند همکار خود در نوول اوبزرواتور، به عوامل جديدی اشاره می کند که در تعادل جهانی بايد در نظر گرفته شوند. وی می نويسد: هند، چين، روسيه و برزيل برتری يک جانبه آمريکا را نمی پذيرند و به هر حال در کمک به بحران جهانی بايد بر نقش آن ها حساب کرد.
وی می افزايد: آمريکا می تواند اين عامل جديد را نپذيرد و دنيا را به جنگ بکشد. می تواند بعد از گرجستان به سراغ اوکراين برود، بعد از تبت، تايوان را در مقابل چين تقويت کند يا ايران و پاکستان را بعد از عراق هدف قرار بدهد تا خاورميانه را به دردسر بياندازد.
نويسنده مقاله در ادامه احتمالات به جنگی اشاره می کند که از رکود اقتصادی ريشه خواهد گرفت و نيز به تاثير غير قابل پيش بينی بحران بر سياست کشورها انگشت می گذارد و مثل همکار مطبوعاتی خود، قدرت گيری هيتلر و روی کار آمدن روزولت را بعد از بحران مالی سال ۱۹۲۹ يادآوری می کند که يکی به ناسيوناليسم جنگ طلب منجر شد و ديگری قوانين کار را عوض کرد.
کريستف باربيه کشورهائی را برنده بحران می داند که بتوانند راه حلی برای موقعيت پس از بحران بيابند و او اين قابليت را در اروپا و فرانسه می بيند. (برگرفته از سايت راديو فرانسه)
روزنامه «وال استريت ژورنال» در مطلبی با عنوان «بحران مالی ممکن است از تسلط جهانی آمريکا بکاهد»، نوشت: در گزارش همه جانبه ای که اخيرا توسط دستگاه های دولتی آمريکا تهيه شده است، اين کشور در سال های آينده کماکان نقش برتر خود را در جهان حفظ خواهد کرد، هر چند صرفه جويی مالی ناشی از بحران اقتصادی ممکن است از ميزان نفوذ و اقتدار جهانی آن بکاهد.
به نوشته وال استريت ژورنال، شوک تاريخی اقتصاد آمريکا در ماه های اخير با کاهش توانايی اش برای اعمال اراده خود در سطح حهانی هم زمان بود.
اقتدار و نفوذ آمريکا در دوره اخير از سوی قدرت های اقتصادی در حال ظهور مثل چين، هند و کشورهای توليد کننده انرژی مانند روسيه و ايران به چالش کشيده شده است.
وال استريت ژورنال در ادامه اين مقاله نوشت: دستگاه های اطلاعاتی آمريکا در حال انجام آخرين بررسی ها در مورد گزارش تحقيقی هستند که به موقعيت آمريکا در دهه های آينده می نگرد. اين گزارش قرار است در ماه نوامبر و پس از برگزاری انتخابات رياست جمهوری منتشر شود.
به نوشته وال استريت ژورنال، «دوران پس از جنگ سرد و تسلط چشم گير آمريکا که طی آن، شاهد برتری فزاينده اين کشور از نظر نظامی، سياسی، اقتصادی و حتی فرهنگی بوديم، با سرعتی فزاينده رو به کاهش است، به استثنای مورد برتری نظامی.»
وال استريت ژورنال اضافه کرد: «اين شرايط بر اصلاحات و تغيير ساختار نهادهای بين المللی مثل سازمان ملل متحد، بانک جهانی و صندوق بين المللی پول تاثير خواهد گذاشت. در حال حاضر، ديپلمات های سازمان ملل متحد در حال بحث در مورد گسترش تعداد اعضای شورای امنيت هستند تا قدرت های درحال ظهور را نيز در ميان اعضای آن که پس از پايان جنگ جهانی دوم شکل گرفت، بگنجانند. همزمان، بحث های ديگری در جريان است که برای صندوق بين المللی پول نيز دفاتر يا نهادهای منطقه ای و مکمل تاسيس شود.»
بودجه نظامی آمريکا تقريبا معادل جمع بودجه نظامی تمامی قدرت های بزرگ است. با وجود شوک اخير بر اقتصاد آمريکا، نرخ برابری دلار و اوراق قرضه دولتی اين کشور در هفته های اخير در مقابل ارزهای ديگر افزايش يافته که به اعتقاد برخی صاحب نظران نشانه ادامه موقعيت برتر آمريکا است.
بسياری از کشورها، از ژاپن و اسرائيل گرفته تا متحدان اروپايی آمريکا، هنوز هم به قدرت آمريکا برای تضمين ثبات منطقه ای در گوشه و کنار جهان احتياج دارند.
جرج بوش، رئيس جمهور آمريکا، برای بحث درباره بحران مالی موجود با نيکولا سارکوزی همتای فرانسوی خود و خوزه مانوئل باروسو، رئيس کميسيون اروپا ديدار کرد.
اين سه نفر در کمپ ديويد، درباره چارچوب اجلاس هشت کشور صنعتی جهان در ماه نوامبر گفتگو کردند که احتمالا چين، هند و ديگر اقتصادهای بزرگ جهان نيز در آن شرکت خواهند داشت.
جورج بوش رئيس جمهور آمريکا برای نجات سيستم بانکی اين کشور تدابير تازه ای را اعلام کرده است. اين تدابير شامل اختصاص ۲۵۰ ميليارد دلار از پول دولت برای خريد سهام بانک های آمريکايی است که با مشکلات مالی روبرو هستند.
اين پول از بودجه ای که کنگره آمريکا هم اکنون برای تضمين بدهی های بانک ها تصويب کرده تامين خواهد شد. جورج بوش گفت اين اقدام، يک تدبير اساسی کوتاه مدت برای تضمين کارآيی بانک های آمريکاست و پس از آن که وضع بانک ها بهتر شد، اين بانک ها ترغيب خواهند شد سهام شان را مجددا از دولت خريداری کنند.
پس از اظهارات جورج بوش بهای سهام در وال استريت نيويورک رو به افزايش گذاشت ولی اندکی بعد دوباره کاهش بهای سهام شروع شد.
دولت آمريکا انتظار دارد با اجرای برنامه جديد، علاوه بر افزايش دسترسی بانک های خصوصی به نقدينگی از طريق فروش سهام به دولت، آن ها را به از سرگيری مبادلات متعارف با يکديگر و هم چنين، افزايش وام دهی به مشتريان تشويق کند.
شايان ذکر است که ميزان بدهی های دولت آمريکا به قدری بالا رفته که تابلوی شمارشگر قروض ملی اين کشور که در نيويورک نصب شده، فضای کافی برای ثبت رقم جديد ندارد. به گزارش بی بی سی، اين شمارشگر، ميزان بدهی کشور آمريکا را ثبت کرده و نمايش می دهد اما ماه گذشته که ميزان اين بدهی از مرز ۱۰ تريليون دلار گذشت، اين تابلو ديگر قادر نبود تمام ارقام را نشان دهد. اين تابلو در سال ۱۹۸۹ نصب شد تا وام ۲.۷ تريليون دلاری آن زمان اين کشور را نشان دهد.
صاحبان اين شمارشگر می گويند که دو صفر ديگر به صفحه آن اضافه خواهند کرد که بتوانند رقم هزار تريليون را ثبت کند.
برخی اقتصاددانان می گويند که کمک ۷۰۰ ميليارد دلاری آمريکا به موسسات اقتصادی اين کشور ممکن است بدهی های آمريکا را به بيش از ۱۱ تريليون دلار برساند.
در شرائطی که قدرت خريد شهروندان آمريکايی به شدت پايين آمده است، بدهکاری خانواده های آمريکائی به بانک ها و...، به سطحی بی سابقه رسيده است. به اين ترتيب، ديگر تشويق به مصرف وام دهی آسان نمی تواند به اين اقتصاد بحرانی ياری رساند. در حالی که با همين وام ها همواره ميلياردها دلار از اقتصاد آمريکا خارج گرديد.
سقوط ۵٠٠ واحدی سهام «داو جونز» که طی هفت سال اخير بی سابقه بوده است، واقعه تلخی برای «وال استريت» به بار آورد. به دنبال بحران نظام مالی آمريکا، بانک بزرگ سرمايه گذاری «برادران له مان» اعلام ورشکستگی کرد. در همين حال «بانک آمريکا» نيز از خريد شرکت اعتباری رو به ورشکستگی «مريل لينچ» که در زمينه وام های بلند مدت مسکن فعال است، سرباز زد. کمی بعد از اين که دولت آمريکا از کمک به بانک سرمايه گذاری برادران له مان امتناع کرد، وضعيت شرکت بيمه «گروه بين المللی آمريکا» (AIG) واقعه را به گونه ای رقم زد که زنگ خطر با شدت بيش تری برای سرمايه داری و دولت آمريکا به صدا درآيد. در عين حال بحران شديد اقتصادی که بازارهای مالی جهان را در برگرفت، منجر به به زانو درآمدن بسياری از موسسات مالی و سقوط چشم گير سهام شد. تمامی اين رويدادها به فاصله چند هفته بعد از کمک های وسيع دولتی به دو شرکت عظيم اعتباری مسکن يعنی «فردی مک» و «فنی مئی»، و شرکت سرمايه گذار «بيراشترنز» صورت می گيرد. بنابراين، جايگاه اقتصادی برتر آمريکا در سطح جهانی، در معرض خطر جدی قرار گرفته است.
فرانسه
نيکلای سلرکوزی، رييس جمهوری فرانسه، که کشورش در حال حاضر رياست ادواری اتحاديه اروپا را در اختيار دارد، به وضوح اعلام کرده است که می خواهد به سمت همکاری با آمريکا برای متحول ساختن دستگاه مالی جهان حرکت کند.
وی که در اجلاس کشورهای فرانسه زبان در شهر کبک سخنرانی می کرد گفت اين بحران «موقعيتی برای تغيير دادن عادت های بد ما است... که رشد اقتصادی را به گونه ای ديگر نشان دهيم.» «جهان با بدترين بحران اقتصادی و مالی خود از دهه ۱۹۳۰ ميلادی روبرو است. ما بايد خطرها را دريابيم، بفهميم که چطور کار به اين جا کشيده شد، چه کسی مسئول است و چه اتفاقی افتاد. و ما بايد از آن درس بگيريم.»
فيگارو، با اشاره به بحران در فرانسه و جهان نوسته است اختصاص داده است، درباره فرانسه می نويسد: در شب های بحران در اليزه، نيکلا سارکوزی، رياست جمهوری فرانسه، وزرا، مشاوران، روسای بانک ها، به شب ها تا ديرهنگام به بررسی راههای حل بحران و سقوط بورس و هم چنين تعيين تاريخ يک اجلاس جديد در سطح کشورهای اروپايی پرداختند.
فيگارو هم چنين در مقاله ای اين بحران را با بحران سال های ۱۹۲۹ مقايسه می کند و ياد آور می شود که بايد اصلاحات اساسی انجام داد. اگر تصميمات درستی اتخاذ شود، برنده اين بحران خواهيم بود. ما از جامعه ای که بر اساس اعتماد بنا شده بود به جامعه ای ترسو تبديل شده ايم. بايد تمام تلاش را جهت برگرداندن اعتماد عمومی انجام داد. اين رويدادهای غير منتظره، اصلاحات اساسی می طلبد. بحران فعلی بزرگ ترين بحران از زمان پيدايش نظام سرمايه داری در جهان است.
آلمان
پارلمان آلمان، با اکثريت آرا، طرح نجات مالی ۶۷۵ ميليارد دلاری (۵۰۰ ميليون يورو) را از تصويب گذارند.
پتر استروک، رهبر فراکسيون سوسيال دموکرات ها در پارلمان آلمان، پس از تصويب اين طرح
ابراز اميدواری کرد اين قانون بتواند بازارهای مالی را از افتادن در ورطه رکود نجات دهد. حزب سوسيال دموکرات آلمان، در دولت ائتلافی آنگلا مرکل، صدر اعظم، شرکت دارد.
طرح نجات مالی آلمان پس از تاييد دولت آنگلا مرکل تسليم پارلمان اين کشور شده بود. اين طرح، بخشی از طرح گسترده تر کشورهای اروپايی برای سامان دادن به اوضاع بحرانی بازارهای مالی اتحاديه اروپاست.
پيش ازتصويب اين طرح، خانم مرکل با هشدار نسبت به بی ثباتی بازارهای مالی گفته بود: «بايد با تصويب اين طرح، در کوتاه ترين زمان ممکن، پايه ای برای آرام کردن اوضاع بازارهای مالی ايجاد کنيم.»
اين طرح تا سقف ۵۴۰ ميليارد دلار (۴۰۰ ميليارد يورو)، وام های بانک ها به يکديگر را تضمين و ۱۰۸ هم چنين ميليارد دلار (۸۰ ميليارد يورو) سرمايه تازه نيز به نظام بانکی اين کشور تزريق می کند. بر اساس گزارش ها، در صورت نياز، دولت دارايی های ريسک دار را خريداری خواهد کرد.
در اين طرح، تا سقف ۲۷ ميليارد دلار (۲۰ ميليارد يورو) نيز برای پشتيبانی از ضمانت های بانک ها پيش بينی شده است.
پارلمان آلمان، روز جمعه ۱۷ اکتبر ۲۰۰۸، با ۴۷۶ رای موافق در برابر ۹۹ رای مخالف، طرح نجات مالی را به تصويب رساند. يک نماينده نيز در اين رای گيری رای ممتنع داد. اين مصوبه سپس به اتفاق آرا به تاييد مجلس اوليای آلمان رسيد.
سبزها و چپ گرايان در پارلمان آلمان مخالف اين طرح بودند، در حالی که دموکرات های آزاد در اين طرح به ائتلاف دموکرات مسيحی - سوسيال دموکرات پيوستند.
هورت کوهلر، رييس جمهوری آلمان، بعد از ظهر جمعه با امضای اين مصوبه، به آن جنبه رسمی داد. اين طرح، بزرگ ترين طرح نجات مالی آلمان پس از جنگ جهانی دوم به شمار می رود.
دولت آلمان، هيپو (Hypo Real Estate) دومين بانک بزرگ وام مسکن در کشور اين کشور را فعلا از سقوط قريب الوقوع نجات داد.
وزارت دارايی آلمان، اعلام کرده که با تعدادی از بانک ها برای اعطای کمک اضطراری به ارزش تقريبی ۷۰ ميليارد دلار به هيپو، به توافق رسيده است. اين توافق پس از آن حاصل شد که آنگلا مرکل، صدراعظم آلمان، تاکيد کرد، دولتش برای نجات هيپو تلاش خواهد کرد.
هيپو، يکی از بزرگ ترين موسسات مالی در آلمان و اروپا، روز يک شنبه ۵ اکتبر ۲۰۰۸، به دليل بن بست در مذاکرات دولت آلمان با ساير بانک ها برای کمک به آن با خطر ورشکستگی روبرو شد.
مذاکره کنندگان بر سر برنامه ۴۸ ميلياد دلاری نجات اين موسسه به توافق نرسيده و مذاکرات را متوقف کرده بودند، اما پس از آن دولت آلمان اعلام کرد که طرحی به ارزش حدود ۷۰ ميليارد دلار را برای کمک به بانک هيپو به اجرا می گذارد.
بريتانيا
دولت بريتانيا، برای نجات بزرگ ترين بانک های بريتانيا از خطر ورشکستگی، به تخصيص ۴۰۰ ميليارد پوند اختصاص داد.
دولت بريتانيا رسيد که با تخصيص ۴۰۰ ميليارد پوند، وام و اعتبار، از ورشکستگی بزرگ ترين بانک های اين ديار جلو گيری کند. و برای محکم کاری بيش تر و در اقدامی بی سابقه، بانک های مرکزی آن ها، همراه با بانک مرکزی اروپا و بانک مرکزی جمهوری خلق چين، هم زمان از نرخ بهره بانکی کاستند.
سوئد
آندرش بوری Anders Borg وزير دارائی سوئد شامگاه گذشته بلافاصله پس از بازگشت از بروکسل برای اجرای مقررات اتحادیۀ اروپا در مورد سيستم بانکی و مقابله با بحران اقتصادی با رهبران احزاب اپوزيسيون مذاکره کرد. به گفته وزير دارائی سوئد از حزب محافظهکاران يا مدراتها، رهبران احزاب چپ، سوسيالدمکرات و محيط زيست نظرات خود را در اين زمينه بيان کردند.
آندرش بوری در اين مورد به بخش خبری راديو سوئد گفت: «مسلما ما نظرات آن ها را به بهترين شکل ممکن مورد ارزيابی و ملاحظه قرار می دهيم. اما مساله اين است که از طرفی ما بايد در چارچوب مقررات اروپائی عمل کنيم و از سوی ديگر بايد نگرش مشترکی با کشورهای شمالی بوجود بياوريم که کشورهای سوئد، دانمارک و فنلاند، مقررات و شرايطی مشترک (برای برون رفت از بحران اقتصادی) داشته باشند.
توماس اوستروس، سخن گوی اقتصادی حزب سوسيال دمکرات، نقطه نظرات خود را تلفنی با وزير دارائی کشور در ميان گذاشته است. مهم ترين مساله توماس استروس برای مقابله با بحران اقتصادی و يافتن راهی برای برون رفت از چنين بحرانی از جمله اين است که برای کسانی که در اين زمينه از کمک های دولتی سوء استفاده میکنند، امکان مجازات در نظر گرفته شود. استروس در اين مورد به اکوت گفت: «به نظر من بايد امکانات مجازات به طور روشن وجود داشته باشد. اين امکان بيش تر برای کسانی است که تضمين های دولتی را به کار می گيرند و بعد در انجام وظايفشان اهمال می کنند. در اين صورت بايد بتوان هيئت رئيسه و روسای مربوطه را از کار برکنار کرد و امتيازات فوق العاده آن ها الغا شود.»
آندرش بوری می گويد دولت از وجوه موجود در خزانه داری که برای پرداخت وام های دولتی در نظر گرفته شده استفاده می کند و بانک ها بايد بهره خالص آن را بپردازند. به اين ترتيب، برای مقابله با بحران اقتصادی، ضرری متوجه شهروندانی که ماليات پرداخت می کنند نخواهد شد.
برای مثال، مجتمع صنايع دفاعی ساب Saab در نظر دارد کادر پرسنلی خود را کاهش دهد. اين موسسه قرار است تا دو سال آتی ۵۰۰ نفر از پرسنل خود را از کار بر کنار کند. کم شدن ميزان فروش و سفارشات دليل اين امر عنوان شده است.
ارقام مالی نشان می دهند که در سه فصل نخست سال جاری اين شرکت متحمل خسارت مالی شده است. از ميزان فروش اين شرکت در اين مدت ۵ درصد کاسته شده يعنی مجموع فروش اين شرکت به ۴ و ۶ دهم ميليارد کرون بالغ شده است. از ميزان سفارشات به اين موسسه هم ۲۱ درصد کاسته شده است.
اقتصاد ايران و نفت
برخی ادعاهای حاکی از آن است که بحران اقتصاد جهانی تاثيری در اقتصاد ايران ندارد، اما مدعيان فراموش کرده اند که اقتصاد ايران تکيه بر درآمد نفت دارد. آن هم در حالی که قائم مقام بانک مرکزی ايران، افت قيمت نفت را به مثابه زنگ خطری دانسته و ادعا کرده است: «ذخاير ارزی کشور درحدی است که نياز وارداتی کشور را برای بيش از يک سال پاسخ می دهد.» اما وی هشدار می دهد که «با توجه به حجم قابل ملاحظه نقدينگی، رفتارهای سوداگرانه و عواملی از اين دست بايد مراقب پاشنه آشيل در بازار ارز بود.»
روزنامه اعتماد، در گزارشی آثار سقوط قيمت نقت خام به زير ۷۰ دلار را مورد توجه قرار داده، و نوشته «زنگ خطر برای اقتصادهای نفتی به صدا درآمده است.»
به نوشته اين روزنامه، در حالی که ۲۵ تير ماه سال جاری رئيس دولت نهم گفته بود «قيمت نفت ديگر به پايين تر از ۱۰۰ دلار نخواهد رسيد، چون عواملی که دست اندرکار بازار نفت هستند، به راحتی نمی توانند چنين اقدامی را انجام دهند، و چنين کاری موجب دگرگونی مناسبات اقتصادی جهان خواهد شد»، اين پيش بينی محمود احمدی نژاد با گذشت ۹۰ روز نقش برآب شد و قيمت نفت ۵۰ درصد سقوط کرد.
اعتماد با اشاره به اين که «اکنون قيمت نفت ايران به زير ۶۵ دلار در هر بشکه رسيده» نوشته ايران به عنوان کشوری که بيش از ۸۰ درصد اقتصاد آن به درآمدهای نفتی وابسته است با مشکل روبرو می شود.
اين روزنامه در عين حال تاکيد کرده اگرچه به گمان بسياری از کارشناسان سيل عظيم درآمدهای نفتی در دو سال اخير می توانست ايران را به يکی از اقتصادهای برتر دنيا تبديل کند، اما نه تنها اين گونه نشد بلکه تورم در کشور به مرز ۳۰ درصد رسيده، و دولت با کسری بودجه قابل توجهی مواجه است.
سرمايه، به نقل از مهرزاد غنی پور نوشت: «هزينه های ماهانه ثروتمندترين افراد جامعه ۱۹ برابر بيش تر از فقيرترين اقشار جامعه است.» اين نکته ای بود که سعيد مدنی، کارشناس رفاه اجتماعی در همايش «فقر، نابرابری و کودکان» که عصر روز چهارشنبه به مناسبت روز جهانی کودک در حسينيه ارشاد برگزار شده بود به آن اشاره کرد. به گفته او ۱۰ درصد ثروتمندترين افراد جامعه نسبت به ۱۰ درصد فقيرترين اقشار هزينه های ماهانه بيش تری دارند. او در ادامه گفت: «رتبه ايران در خاورميانه از لحاظ تورم، اول است و ايران به لحاظ تورم پنجمين کشور دنياست.»
او با اشاره به اين که هزينه های ماهانه زندگی ۲۰ درصد ثروتمندترين افراد جامعه ۱۱ برابر هزينه های ماهانه زندگی ۲۰ درصد فقيرترين افراد جامعه است، گفت: «در اين شرايط نامساعد اقتصادی و اجتماعی کودکانی که در خانواده های فقير به سر می برند شرايط بدتری از لحاظ آموزش و تغذيه دارند به طوری که هنوز مساله سوء تغذيه و کوتاهی قد و کمبود وزن در بعضی استان ها از جمله سيستان و بلوچستان، کردستان و خرم آباد بسيار جدی است.»
در حالی که اکثريت مردم ايران، نگران آينده خود و فرزندانشان هستند و فقر و بی کاری و گرانی و تورم کمرشکن شده است؛ خبرگزاری حکومتی فارس، در تاريخ ۱۵ مهر ۱۳۸۷ - ۶ اکتبر ۲۰۰۸، به نقل از يکی از نمانيدگان مجلس شورای اسلامی، نوشت: «مجلس ۱۰۰ ميليون تومان پول به نمايندگان داده است. ۸۰ ميليون از اين مقدار بابت اجاره مسکن است، البته ۵۰ ميليون تومان از اين مقدار بلاعوض بوده و ۳۰ ميليون تومان آن نيز به صورت وام قرضالحسنه است. هم چنين مجلس ۲۰ ميليون تومان بابت خريد ماشين در اختيار نمايندگان گذاشته است.»
از سوی ديگر احمدی نژاد، رئيس جمهوری اسلامی ايران، بحران مالی جهانی را شکست سيستم های مديريت اقتصادی جهان دانسته و هيچ اشاره ای به تاثير اين بحران ها بر ساير کشورهای جهان و از جمله ايران نکرده است؟!
اما بانک مرکزی ايران، نرخ تورم شهريور ماه گذشته در ايران را ۲۹.۴ درصد اعلام کرد که نسبت به مرداد ماه گذشته حدود ۴ درصد افزايش يافته است. هم چنين به گزارش بانک مرکزی، سطح عمومی قيمت کالاها و خدمات در ايران نسبت به شهريو ماه سال گذشته ۲۳.۳ درصد افزايش يافته است.
بر اساس گزارش های بانک مرکزی، نرخ تورم هم زمان با آغاز به کار دولت محمود احمدی نژاد، سير صعودی گرفته و از حدود ۱۱ درصد در اسفند ماه سال ۱۳۸۳ به حدود ۳۰ درصد در شهريور ماه گذشته رسيده است.
طهماسب مظاهری، در تاريخ ۱۵ مهر ماه در جلسه توديع خود، سياست های اقتصادی دولت از جمله افزايش نقدينگی و افزايش هزينه های دولت را عامل افزايش تورم در ايران اعلام کرد. پيش از او، داوود دانش جعفری هم علت افزايش نرخ تورم را افزايش نقدينگی در سيستم مالی ايران و ناتوانی زير ساخت های اقتصادی در جذب نقدينگی وارد شده به جامعه عنوان کرده بود.
رحيم ممبينی، معاون بودجه معاونت برنامه ريزی و نظارت راهبردی رياست جمهوری، در نشستی با خبرنگاران در تاريخ ۲۳ مهر ۱۳۸۷ - ۱۴ اکتبر ۲۰۰۸، به تشريح ابعاد بخشنامه بودجه سال ۸۸ کل کشور پرداخت و از پيش بينی قيمت پايه نفت بين ۵۵ تا ۶۰ دلار، قيمت دلار ۸۹۰ تومان، نرخ تورم ۲۰ درصدی و رشد اقتصای ۷ درصدی در بودجه سال ۸۸ خبر داد و گفت: بودجه سال جاری دولت با ۶ تا ۷ هزار ميليارد تومان کسری مواجه خواهد شد.
رييس کل بانک مرکزی ايران نيز با هشدار نسبت به پايين آمدن بهای نفت، اعلام کرد در صورت ادامه اين روند ۵۴ ميليارد دلار از درآمدهای پيش بينی شده محقق نخواهد شد.
محمود بهمنی، رييس کل جديد بانک مرکزی، در دومين همايش خدمات بانکی و صادرات گفت: «برای نجات از بحران های مقطعی بايد حجم و تنوع صادرات غيرنفتی را افزايش دهيم چرا که وابستگی به نفت ما را آسيب پذير می کند.»
به گفته بهمنی، «بحران اخير در بازارهای جهانی باعث شده طی سه ماهه اخير قيمت نفت نصف شود، بنابراين بودجه کشورهايی که به نفت وابسته است به شدت تاثير می گيرد.»
از آن جا که نزديک به ۸۵ درصد از درآمد ارزی ايران وابسته به صادرات نفت است، با فرو رفتن اقتصادهای جهان در رکود و کاهش تقاضا، بهای نفت و در نتيجه، درآمد ايران کاهش خواهد يافت.
پيش از اظهارات رييس کل بانک مرکزی، غلامحسين نوذری، وزير نفت ايران نيز اعلام کرده بود که پايين آمدن بهای نفت به سرمايه گذاری در بخش توليد نفت ضربه می زند.
روزنامه سرمايه، از رشد ۱۴۷ درصدی بدهی دولت به بانک ها خبر داده است. اين روزنامه نوشته «بدهی دولت به بانک ها که در پايان سال ۸۳ رقمی بالغ بر ۳۶ هزار و ۷۹۳ ميليارد ريال بود با گذشت سه سال و در پايان سال ۸۶ به ۹۰ هزار و ۸۸۱ ميليارد ريال افزايش پيدا کرده است.»
به نوشته سرمايه «دولت علاوه بر بانک ها به بانک مرکزی نيز بدهکار است و بدهی دولت به بانک مرکزی تا پايان فروردين سال جاری ۱۰۱ هزار و ۷۸۵ ميليارد ريال بود که اين رقم تا پايان ارديبهشت همين سال به ۱۰۹ هزار و ۲۳۱ ميليارد ريال افزايش يافت.»
هم چنين ايلنا، شنبه ۲۷ مهر ۱۳۸۷ - ۱۸ اکتبر ۲۰۰۸، نوشت: رئيس اسبق سازمان مديريت و برنامه ريزی کشور گفت اگر دولت سال آينده بخواهد رويه سه سال گذشته را در خرج کردن پول دنبال کند، وضعيت خطرناکی را پيش رو خواهيم داشت.
ستاری فر، در پاسخ به اين سئوال که کاهش قيمت نفت چه تاثيری بر اقتصاد ايران در سال آينده خواهد گذاشت، اظهار داشت؛ با توجه به اين که سال آينده انتخابات در پيش داريم، نقل و انتقالات در قدرت نوعی بی ثباتی ايجاد خواهد کرد، ضمن اين که دولتی که سه سال عادت کرده خرج او بيش تر از دخلش باشد، سال آينده سال بسيار خطرناکی را پيش رو خواهد داشت.
وی، افزود؛ متاسفانه ما امروز در کشور با بحران آمار مواجه هستيم. رئيس جمهور اعلام می کند ميزان مصرف ارز ما کم شده و وابستگی بودجه به نفت کاهش يافته است، اما در مقابل آمارهای بانک مرکزی نشان می دهد که ميزان مصارف ارز در بودجه تنها در سال ۸۶ حدود ۷۹ ميليارد دلار بوده است.
ستاری فر، در ادامه گفت، اگر در دوران طلايی افزايش قيمت نفت، درآمدهای حاصل از فروش نفت به حساب ذخيره ارزی واريز می شد، امروز بايد در حساب ذخيره ارزی ۱۵۰ ميليارد دلار پول ذخيره می شد، در حالی که اين رقم براساس گزارش بهمن ماه سال گذشته بانک مرکزی ۶/۱۴ ميليارد دلار بوده است. دولت ظرف سه سال گذشته ۱۹۷ ميليارد دلار نفت فروخته است و همه آن را مصرف کرده است. او اضافه کرد؛ ايران تنها کشور عضو اوپک است که ريالی از افزايش قيمت نفت را که تا حدود ۱۵۰ دلار هم رسيد، ذخيره نکرده است. در حالی که کشورهای عضو اوپک هر کدام به فراخور خود از اين افزايش ها پس انداز کردند. به اقرار کاظم دلخوش، عضو کميسيون اقتصادی مجلس، «کسری بودجه فقط در بخش آموزش و پرورش رقمی حدود ۶ هزار ميليارد تومان است» و بنابراين به نظر نمی رسد رقم اعلام شده از سوی دولت واقعی باشد.
هم چنين جعفر قادری، يک عضو کميسيون برنامه و بودجه مجلس می گويد افزون بر کسری ۶ هزار ميلياردی دولت در آموزش و پروش، وزارت بهداشت دو هزار ميليارد تومان و وزارت نيرو نيز سه تا چهار هزار ميليون تومان کسری بودجه دارد.
يکی ديگر از مشکلات توليد گاز در ايران که به طور مستقيم به توليد برق ارتباط پيدا می کند، تحريم اقتصادی و نبود سرمايه کافی برای توسعه ميدان های گازی جنوب ايران است. در چند ماه گذشته، چندين شرکت خارجی به دليل تحريم های موجود از بازار انرژی ايران خارج شده و يا اينکه فعاليت خود را به حداقل رسانده اند.
با فرا رسيدن فصل سرما، تامين سوخت ايران را يک چالش مهم اجتماعی است که در مقابل حکومت اسلامی قرار دارد.
در فصل زمستان از آن جا که مصرف گاز خانگی بالا می رود، نيروگاه های گازی در صورت کمبود گاز از سوخت کمکی نفت کوره و گازوييل استفاده می کنند. اگر اين سوخت تامين نشود، شهروندان ايرانی با احتمال خاموشی های زمستانی مواجه خواهند شد.
در دی ماه سال گذشته، به دليل اختلاف بر سر بهای گاز، ترکمنستان صادرات گاز خود به ايران را قطع کرد و در نتيجه، چند استان شمالی و غربی ايران با کمبود گاز مواجه شدند که به کاهش توليد در ايران و تعطيلی چند روزه مدارس، اداره های دولتی، کارخانه ها و واحدهای خدماتی نظير نانوايی ها در بخش هايی از ايران منجر شد و اعتراضاتی نيز در پی داشت.
روزنامه کارگزاران، ۲ ابان ۱۳۸۷، به نقل محمدحسن صالحی مرام، مديرکل اشتغال اتباع بيگانه وزارت کار در همايش سراسری بيمه بی کاری که در شيراز برگزار شد، گفت: نرخ بی کاری ۹ درصد و ۱۰ درصد نيست بلکه نرخ بی کاری ۲۴ درصد است.
محمود احمدی نژاد، مرداد ماه سال جاری خبر داده بود که نرخ بی کاری در ۱۸ استان کشور تکرقمی شده است. وی، هم چنين پيش بينی کرده است که نرخ بی کاری تا پايان برنامه پنجم توسعه به ۳ درصد برسد.
از سوی ديگر، روزنامه جمهوری اسلامی نيز در ۲ آبان ۱۳۸۷، به نقل از معاون مرکز آمار خبر داده است که موج دوم بی کاری فارغ التحصيلان در راه است. به نوشته اين روزنامه، عليرضا زاهديان ضمن هشدار در خصوص فرا رسيدن موج دوم بی کاری فارغ التحصيلان گفته «جمعيت فارغ التحصيل دانشگاهی ۲۰ تا ۲۹ ساله در سال جاری موج دوم تقاضای ورود به بازار کار را تشکيل می دهند.»
اين مقام حکومت اسلامی در مرکز آمار، تاکيد کرد که در حال حاضر متولدين سال های ۶۰ تا ۶۵ که بالغ بر ۹ ميليون نفر هستند نيز به سن اشتغال رسيده اند.
لازم به تاکيد است اين بحران اقتصادی در حالی ايران را فراگرفته است که به گفته محمد علی خطيبی، نماينده ايران در اوپک، با افزايش نرخ جهانی نفت، درآمد نفتی ايران در سال جاری تا حدود ۳۰ درصد نسبت به سال گذشته افزايش داشته است. درآمد سال گذشته ايران از فروش نفت ۷۰ ميليارد دلار بود. کسی به غير از سران حکومت اسلامی، به درستی خبر ندارد که اين مبالغ هنگفت، صرف چه عرصه هايی شده و يا به جيب چه کسانی سرازير شده است؟!
سقوط سريع قيمت نفت
همراه با از سرگيری روند نزولی بهای سهام در بورس های عمده، بهای نفت خام در بازارهای جهانی نيز به سرعت کاهش يافته است.
در معاملات بازارهای نفتی آسيا در روز پنج شنبه، ۱۶ اکتبر ۲۰۰۸ - ۲۵ مهر، بهای نفت خام به سرعت سقوط کرد و به پائين ترين سطح از ماه اوت سال ۲۰۰۷ تنزل يافت. به گزارش خبرگزاری فرانسه، بهای نفت روز چهارشنبه در پايان معاملات نفتی بازار لندن به زير ۷۰ دلار در هر بشکه رسيد. اين پائين ترين بهای نفت طی ۱۶ ماه گذشته است.
سقوط بهای نفت برای کشورهای توليد کننده آن، به ويژه برای ايران زنگ خطر را به صدا در آورده است. کشورهای صادر کننده نفت (اوپک) اعلام کرده اند که در نظر دارند نشستی فوق العاده در اين باره تشکيل دهند.
تا سه ماه پيش که رشد شتابان قيمت جهانی نفت به يک روند عادی تبديل شده بود و می رفت تا مرز ۱۵۰ دلار را نيز در نوردد، کم تر کسی به خود جرات می داد تا حتا تصوری از يک روند معکوس را آن هم برای چشم اندازی بسيار کوتاه مدت به مخيله خود راه بدهد، چه رسد به اين که بتواند آن را ابراز کند. ادعا می شد که ديگر دوران نفت ارزان به سر آمده است؟ اما گذشت تنها سه ماه کافی بود تا روزی فرا برسد که در آن، خوشحالی نفت ۷۰ دلاری برای مصرف کنندگان جايگزين شادکامی سه ماه پيش نفت ۱۴۵ دلاری برای توليدکنندگان شود.
افزايش سرعت سقوط باعث شد که توليدکنندگان اوپک به يک نشست اضطراری بيانديشند. برخی توليدکنندگان نفت که در چند سال اخير اقتصاد خود را به نفت گران عادت داده اند، آمادگی همراهی با چنين تصميمی را خواهند داشت که باعث کاهش مضاعف درآمد آن ها از محل کاهش فروش (علاوه بر کاهش درآمد از محل کاهش قيمت) خواهد شد؟
به اين ترتيب، از ماه ژوئيه سال جاری تاکنون، بهای نفت خام کمابيش به نصف کاهش يافته است. روند نزولی بهای نفت خام از اواخر ماه ژوئيه و با انتشار گزارش هايی حاکی از احتمال کاهش رشد اقتصاد جهانی آغاز شد و با بروز بحران در بخش مالی بسياری از کشورهای عمده جهان در ماه جاری شدت گرفت.
در حالی که کشورهای اوپک به رعايت سهميه بندی در توليد و صادرات نفت ملزم شده اند، کاهش بهای نفت به منزله تنزل شديد در عوايد نفتی اين کشورهاست.
در صورت بروز رکود جهانی و کاهش بهای نفت، احتمالا برخی از کشورهای عضو اوپک که از درآمد سرانه بالا و ذخاير ارزی سرشاری برخوردارند می توانند اين بحران را بدون مواجهه با دشواری قابل توجهی پشت سر بگذارند.
در مقابل، بروز چنين وضعيتی برخی ديگر از کشورهای صادر کننده نفت را که نتوانسته اند از درآمدهای نفتی سال های اخير برای تقويت بنيه اقتصادی خود يا دست کم ايجاد ذخاير ارزی مناسب هم چون ايران استفاده کنند با شرايط نامساعدی مواجه می سازد.
وزيران نفت اوپک، در اجلاس خود در ماه سپتامبر سال جاری برای مقابله با روند نزولی بهای نفت تصميم گرفتند سهميه بندی مورد استفاده در سپتامبر سال قبل را رعايت کنند تا با کاهش عرضه، مانع از تنزل بهای نفت شوند.
در آن زمان، برخی از کشورهای عضو اين سازمان، بهای ۱۰۰ دلار در هر بشکه را قيمت مناسبی برای نفت خام می دانستند و در صورت ادامه روند کنونی، بعيد نيست وزيران اوپک در اجلاس بعدی خود کاهش سهميه ها را مورد توجه قرار دهند.
در سال های گذشته، به خصوص از اواسط دهه ۱۹۸۰ تا اواخر دهه ۱۹۹۰، معمولا اکثر کشورهای عضو اوپک در دوران کاهش بهای نفت، برای حفظ عوايد خود از سهميه های تعيين شده تجاوز می کردند که به نوبه خود، کاهش بيش تر بهای نفت و تشديد رقابت برای جلب مشتری از طريق عرضه نفت ارزان تر را در پی داشت.
تنزل بهای سهام
نشانه توقف رشد اقتصادی پس از بيش از يک دهه رشد مستمر از برخی ديگر از کشورهای غربی نيز گزارش شده، از جمله بريتانيا و آلمان از افزايش شمار بی کاران در ماه های اخير خبر داده اند.
در عين حال، برخی از کارشناسان ابراز اميدواری کرده اند که اقدامات اخير دولت های غربی در کمک به نظام بانکی و کاهش نرخ بهره ممکن است دسترسی توليدکنندگان و مصرف کنندگان به نقدينگی را افزايش دهد و دست کم مانع از بروز رکودی عميق در سطح جهانی شود.
با اين همه، ظاهرا بازارهای مالی جهان نسبت به چشم انداز اقتصادی جهانی نظر مثبتی نداشته اند و شاخص بهای سهام در بازارهای عمده پس از بهبود موقت در اوايل هفته های گذشته، بار ديگر تنزل کرد.
سهام داران نگران آن هستند که رکود اقتصادی باعث کاهش سوددهی و حتا ورشکستگی شرکت های توليدی و خدماتی شود و در نتيجه، ارزش سهام آن ها را تنزل دهد.
سقوط بهای سهام در بورس توکيو در پی تحولی مشابه در بورس های ايالات متحده گزارش می شود که در جريان آن، شاخص بورس نيويورک حدود ۸ درصد تنزل کرد که بالاترين ميزان تنزل يک روزه اين شاخص طی بيست و يک سال گذشته بود.
ساير بازارهای آسيايی نيز با سير نزولی بهای سهام مواجه اند و از جمله شاخص های بهای سهام در بورس های استراليا، کره جنوبی و هنگ کنگ هر کدام حدود ۵ درصد تنزل کرد.
گزارش نهادهای بين المللی در رابطه با فقر و گرسنگی در جهان
هم زمان با فرارسيدن روز جهانی غذا، سازمان بين المللی «آکسفام»، در گزارشی اعلام کرده است که به دليل افزايش قيمت مواد غذايی در جهان ۱۲۰ ميلون انسان ديگر به شمار گرسنگان افزوده شده اند.
بر اساس اين گزارش، افزايش قيمت مواد غذايی باعث تشديد فقر در ميان فقيرترين کشورها جهان شده، در حالی که سود شرکت های بين المللی چهار برابر افزايش يافته است.
هم زمان نيز سازمان ملل متحد شمار انسان هايی که در سراسر جهان از گرسنگی رنج می برند را حدود ۱ ميليارد نفر اعلام و خواستار اقدام جهانی برای مبارزه با فقر و گرسنگی شده است.
مراسم روز جهانی ريشه کنی فقر، در مناطق مختلف جهان در حالی برگزار شد که بحران مالی فعلی، تامين منابع لازم برای تحقق اين هدف را به مخاطره انداخته است.
روز جمعه، ۱۷ اکتبر ۲۰۰۸ - ۲۶ مهر ۱۳۸۷، به مناسبت روز جهانی ريشه کنی فقر و برای تاکيد بر لزوم تلاش برای بهبود شرايط زندگی ميليون ها تن از کسانی که با فقر و عواقب آن مواجه هستند، تظاهرات و راهپيمايی هايی در نقاط مختلف جهان سازمان داده شد. سال گذشته، بيش از چهل ميليون نفر در سرتاسر جهان در تظاهرات و راهپيمايی های روز ريشه کنی فقر شرکت داشتند.
در آستانه اين روز، سازمان ملل متحد نيز اعلام کرده است که حدود سه ميليارد نفر، يعنی حدود نيمی از جمعيت جهان، با درآمدی کم تر از دو دلار در روز به زندگی خود ادامه می دهند. به گفته اين سازمان، تلاش برای مقابله با اين وضعيت و دست يابی به هدف کاهش فقر در جهان ادامه خواهد يافت.
سابقه برگزاری روز جهانی ريشه کنی فقر به سال ۱۹۸۷ و گردهمايی حدود يک صد هزار نفر در ميدان حقوق و آزادی بشر در محله تروکادرو، پاريس، باز می گردد که محل امضای اعلاميه جهانی حقوق بشر در سال ۱۹۴۸ بوده است.
براساس ماده ۲۵ اعلاميه جهانی حقوق بشر، برخورداری از امکانات مناسب رفاهی، از جمله دسترسی به خوراک، پوشاک، مسکن و خدمات درمانی و اجتماعی کافی از جمله حقوق اساسی تمامی افراد بشر محسوب می شود.
گردهمايی سال ۱۹۸۷ به ياد قربانيان فقر، گرسنگی، خشونت و ارعاب و سرکوب صورت گرفت و مجمع عمومی سازمان ملل متحد با تصويب قطعنامه ای در سال ۱۹۹۳ اين روز را به رسميت شناخت و برگزاری آن را به کشورهای عضو سازمان توصيه کرد.
سازمان فراخوان جهانی برای اقدام عليه فقر، که خود را بزرگ ترين شبکه جامعه مدنی در جهان معرفی می کند، گفته است که در ماه های اخير، خانوارهای فقير در شماری از کشورهای آمريکای لاتين شاهد کاهش پول ارسالی توسط افراد اين خانواده ها بوده اند که برای کار به ايالات متحده مهاجرت کرده اند.
توقف ارسال پول توسط کارگران مهاجر، که ناشی از کمبود تقاضا برای نيروی کار در ايالات متحده است، می تواند بسياری از خانوارهای وابسته به اين منبع درآمد را با خطر گرسنگی مواجه سازد.
هم چنين، اين نگرانی نيز وجود دارد که بحران مالی کنونی باعث کندی تلاش در راه دست يابی به هدف های توسعه هزاره شود که پيش از اين نيز، تحقق تمامی آن ها در موعد مقرر چندان محتمل به نظر نمی رسيد.
هدف های توسعه هزاره در اجلاس سران کشورهای عضو سازمان ملل در سال ۲۰۰۰ به تصويب رسيد با اين منظور که تا سال ۲۰۱۵ ميلادی، از شدت برخی از عوارض توسعه نيافتگی، از جمله فقر گسترده، به طرز قابل توجهی کاسته شود.
حمع بندی
ريشه بحران کنونی را بايد در ماهيت سيستم سرمايه داری مورد بررسی قرار داد که هدف اصلی آن در هر شرايطی کسب سود است. ميليون ها کارگر در جهان شبانه روز توليد می کنند و پس از دريافت بخش ناچيزی از حاصل کار خود به عنوان دست مزد، باقی حاصل کار آن ها به عنوان «کار اضافی»، به جيب سرمايه داران ريخته می شود.
بحران اخير از آن جا آغاز شد که موسسات مالی آمريکا، اوراق رهنی زيادی را بر اساس وام های رهنی به فروش رساندند. براساس آمارهای منتشر شده، بيش از ۹ تريليون دلار از اين اوراق در آمريکا وجود دارد. دارايی های ۷۵۰۰ بانک هم در همين حدود است. ارزش سهام در آمريکا نيز ۱۲ تا ۲۰۰۰ ميليارد دلار در نوسان بوده است.
اين آمارها حاکی از آن است که نظارت جدی بر روی وام های رهنی صورت نگرفته بود. موسسات رهنی در آمريکا، تا ۱۲۰ درصد ارزش ملک وام دادند. حتا برای مبلمان هم وام دادند. بنگاه های معاملات املاک هم خانوارها را تشويق کردند تا هر چه بيش تر زندگی خود را پيش فروش کنند. در نتيجه بسياری از اين خانوارها، در سال های اخير قادر به پرداخت اقساط وام های خود نشدند. خانه های آن ها يکی پس از ديگری در معرض حراج قرار گرفت. بازار مسکن با مازاد عرضه و افت قيمت روبرو شد و زمينه های بحران اخير را به بار آورد.
سرمايه گذاری ها در داخل آمريکا، هم چون سرمايه گذاری در موسسات بانک های تجاری، بازنشستگی، شرکت های بيمه و خانوارهای که پس انداز خود را به خريد اوراق سهام اختصاص می دادند تا درآمدی کسب کنند، با ريسک همراه روبرو بودند. از اين رو، هنگامی که بحران اخير از راه رسيد شاخص داوجونز از حدود ۱۴۰۰۰ طی مدت کوتاهی به ۸۰۰۰ افت کرد. يعنی افت قيمت اوراق رهنی، به بازار سهام، اوراق قرضه و غيره نيز به سرعت سرايت کرد. وقتی بازار نيويورک با اين بحران مواجه شد، سهام سرمايه گذاران خارجی در آن و هم چنين در سطح جهان نيز تحت تاثير قرار گرفتند. بنابراين، وقتی قيمت سهام با بحران و کاهش روبرو می شود يکی از پيامدهای آن، اين است که شرکت ها ديگر نمی توانند مانند سابق به فروش سهام ادامه دهند در معرض ورشکستگی قرار می گيرند.
واقعه از يک بحران عميق مالی سرمايه داری حکايت دارد، به همين دليل طبقه سرمايه دار با دولت هايشان در کشورهای مختلف جهان آن چنان به وحشت افتاده اند که دامنه آن تا کجا کشيده خواهد شد هنوز روشن نيست؟
اين بار بحران سرمايه داری، درست از قلب سرمايه داری جهانی، يعنی ايالات متحده آمريکا آغاز شد و به سرعت به تمام کشورهای جهان سرايت کرد. آمريکا پس از جنگ جهانی دوم، با توجه به ويژگی ابرقدرتی اقتصادی، سياسی و نظامی خود توانست «دلار» را در جهان رشد دهد و به سرعت تراز حساب جاری خود را بالا ببرد. بدين ترتيب، آمريکا که خود آفريننده ارز جهان بود و به ويژه دلار بعد از جنگ جهانی دوم تقريبا تنها پول قابل تبديل به طلا در جهان بوده است، کشورهای جهان را وادار کرد که ذخاير خود را به دلار دخيره کنند.
در واقع آمريکا دلارهای رنگی را تن تن چاپ کرد و به جهانيان داد و در مقابل آن، مواد خام و کالاهای ضروری و سرمايه های انسانی دنيا را به خدمت خود درآورد. در چنين موقعيتی کشورهای جهان راهی جز نگاه داری ذخاير خود به دلار نداشتند. از اين رو، نوسان دلار بر اقتصاد سراسر جهان تاثير عميقی می گذارد، به طوری که حتا دولت های بزرگی که به لحاظ اقتصادی نيز قدرتمند بودند هم چون چين، آلمان، ژاپن و...، همواره مراقبت بودند که ارزش دلار پايين نيايد و از اين راه ارزش ذخايرشان آسيب ببيند. از سوی ديگر، دلارهای حاصله از توليدات کلان و نفت کشورهای های بزرگ پيشرفته نيز عمدتا در آمريکا سرمايهگذاری می شد. اين موقعيت ويژه ای بود که در سطح جهان، نصيب آمريکا شده بود.
اما اکنون با ظهور رقبايی هم چون يورو، ين ژاپن و يوآن چين، اين موقعيت برتر اقتصاد آمريکا در سطح جهانی متزلزل شده است. بنابراين، هر روز بيش تر از روز گذشته، سرمايه داری ابعاد جهانی به خود گرفت.
از سويی روسيه نيز با حمله اخير خود به گرجستان، نشان داد که به سياست های سلطه طلبانه آمريکا، بيش از اين نظاره گر نمانده و از حاشيه به بطن آمده است تا نقشه جغرافيا سياسی جديدی را طرح ريزی کند. کارشناسان و تئوريسن ها و سياست مداران آمريکايی که پس از فروپاشی شوروی، اين بزرگ ترين و قدرتمندترين رقيب خود، قدرقدرتی خود را با حمله به عراق و بمباران يوگسلاوی و تقسيم اين کشور و هم چنين اشغال افغانستان و عراق به جهانيان اعلام کردند. اما اکنون به ناچار بايد بپذيرند که در اين راه شکست خورده اند. اکنون جهان جديد چند قطبی در حال شکل گيری است و آمريکا در اين جهان تنها يکی از قدرت های بزرگ بدون آينده ای مشخص است. ابرقدرتی که با ظهور رقبای جديد و بحران اقتصادی فزاينده ديگر آينده اش هم چون گذشته روشن نيست.
به اين ترتيب، سرمايه داران و دولت آمريکا، همان قدر به تحولات بازارهای مالی جهان هم چون اروپا، چين، ژاپن و آسيای جنوب شرقی اهميت می دهند که به بازارهای مالی خودشان در داخل کشورشان اهميت می دهند. و در مقابل بازارهای جهانی نيز همين اهميت را قائلند حاکی از هم آميختگی بازارهای مالی بينالمللی است.
در يک دوشنبه اکتبر سال ۱۹۸۷ که به «دوشنبه سياه» معروف شد، شاخص صنعتی داوجونز بيش از ۲۰ درصد کاهش داشت که بيش ترين کاهش يک روزه در تاريخ آمريکا بود.
در رابطه با سقوط چهار موسسه مالی آمريکا در وال استريت که عوارض و پيامدهای آن حتا به کشورهای بزرگ اتحاديه اروپا و خاورميانه نيز کشيده شده است، اينترنشنال هرالد تريبون، نوشت: «در شرايطی که کشورهای اروپايی اولين جبهه بودند که از ترکش های شديد بحران اقتصادی آمريکا ضربات سهمگينی را متحمل شدند ولی آن گونه که پيش بينی می شد اين موج بازارهای اقتصادی - مالی دبی در امارات متحده عربی را نيز تحت تاثير قرار داده است. اين تاثيرات بحران مالی بر همسايگان ايران اين احتمال را تقويت می کند که اين موضوع به ايران هم کشيده شود.» علاوه بر شرکت های مشهور در وال استريت، بسياری از شرکت های سرمايه داری نيز بحرانی تر شده است.
در هر صورت آمريکا، ۳۰۰ ميليون جمعيت دارد. ايالات متحده آمريکا، صاحب بازارهای مالی گسترده ای است، وام های بانکی ۱۸ درصد، وام های غيربانکی ۳۸ درصد، سهام ۱۱ درصد، اوراق قرضه ۳۲ درصد از منابع اين بازار را شامل می شوند. بر اساس آمار، بازار پول آمريکا با ابزارهای متنوعی هم چون بيش از يک تريليون دلار اسناد خزانه کوتاه مدت، بيش از دو تريليون دلار گواهی سپرده، حدود دو تريليون دلار اوراق تجاری، حدود نيم تريليون دلار دلارهای اروپايی با بازارهای پولی بينالمللی هم پيوستگی دارد. هم چنين بيش از ۲۰ تريليون سهام، ۱۰ تريليون اوراق رهنی، سه تريليون اوراق قرضه شرکتی، سه تريليون اوراق بهادار دولتی بلندمدت، سه تريليون اوراق بهادار شرکت های دولتی و ... عمق و گستردگی بازار سرمايه آمريکا را نشان می دهند. ارزش توليد ناخالص داخلی آن حدود ۱۲ تريليون دلار است. تعداد بانک های آمريکا بالغ بر هفت هزار و ۵۰۰ بانک است. تعداد ۱۱ هزار موسسه اعتباری غيربانکی در آمريکا به فعاليت اقتصادی مشغولند. ارزش دارايی های انواع واسطه های مالی در آمريکا حدود ۴۰ تريليون دلار است. شايان ذکر است که ده بانک اول آمريکا، حدود نيمی از دارايی های بانکی را در اختيار دارند.
اعطای ۷۰۰ ميليارد دلار توسط دولت از پول ماليات دهندگان آمريکايی به سرمايه داران، شايد برای دوره ای از رشد بحران مسکن جلوگيری کند اما رشد بحران بخش های ديگر بازارهای مالی را نمی تواند مهار کند. زيرا وقايع وال استريت و وقايع پس از آن در سطح بين الملی نشان می دهد که بحران سرمايه داری، عميق تر از آن است که با تزريق پول بيش تر مهار شود و به حالت عادی برگردد.
جهانی سازی اقتصاد به رشد نابرابری اقتصادی، هم در داخل کشورها بين فقير و غنی و هم بين کشورهای توسعه نيافته و در حال توسعه و پيشرفته، منجر شده است. «گزارش توسعه انسانی ٢۰۰٨- ٢۰۰٧» با آمار غيرقابل انکار خود اين را نشان می دهد. چهل درصد جمعيت جهان با درآمدی کم تر از ٢ دلار در روز و با ۵ درصد درآمد جهانی زندگی می کند، در حالی که ٢۰ درصد جمعيت جهان بيش از دو سوم درآمد جهانی را به خود اختصاص می دهد. بيش از ۸۰ درصد جمعيت جهان در کشورهايی زندگی می کنند که تفاوت درآمد در آن ها در حال گسترش است.
از سويی، جهانی سازی رشد بی کاری را سرعت بيش تری بخشيده است. رشد اشتغال هميشه کم تر از نرخ جهانی رشد توليد ناخالص داخلی بوده است. اين دو مشخصه روی هم نشان می دهند که قدرت خريد اکثريت وسيع جمعيت جهان در حال کاهش است.
در واقع، سرمايه داری موقعی که نتواند آنچه را که توليد کرده است بفروشد، به طور ناگزير دچار بحران می شود. تحت اين شرايط، تنها راهی که سرمايه داری می تواند از طريق آن سطح سود خود را حفظ کند اين است که دست مزدها را منجمد کنند؛ نيروی کار مازاد را اخراج نمايند و مردم را به گرفتن وام بيش تر تشويق کند. وام هايی که هزينه کردن آن ها موجب حفظ سطوح فعاليت اقتصادی می شود. اما موقعی که زمان بازپرداخت اين وام ها برسد، عدم پرداخت آن ها ناگزير خواهد بود. اين اتفاقی است که در آمريکا در بحران کنونی وام های نامرغوب (وام هايی که با نرخ های بهره بالاتر از نرخ معمول داده می شوند) روی داده است، بحرانی که به سقوط قيمت های مسکن و عدم پرداخت وسيع وام های مسکن انجاميد. بسياری از اين ها قبل از اين ورشکست شده بودند و بسياری ديگر سرنوشت مشابهی را در پيش داشتند. حجم ضررهای ناشی از وام های مسکن به اصطلاح «نامرغوب» حدود ۴۰۰ ميليارد دلار تخمين زده می شود. آن چه که در حال حاضر در مورد آن حرف زده نمی شود سرنوشت دردناک ۹ ميليون خانواری است که قادر به بازپرداخت وام خود نيستند و زندگی شان متلاشی شده است. تازه اين ها خانوارهای متوسطی بودند که امکان وام گرفتن از بانک ها را داشتند و شامل ده ها ميليون شهروند گرسنه و بی خانمان آمريکايی نمی باشند.
همه تدابير و تزريق ميلياردها دلار به بازارهای مالی جهان، هنوز نگرانی سرمايه داران را برطرف نکرده است. دانا پرينو، سخن گوی کاخ سفيد، روز چهارشنبه ۱ آبان ماه۱۳۸۷ - ۲۲ اکتبر ۲۰۰۸، در گفتگو با خبرنگاران، گفت: «جورج بوش، رئيس جمهور آمريکا از سران ۲۰ کشور جهان برای شرکت در نشستی جهت بررسی بحران مالی دعوت کرده است. بنا به گفته سخن گوی کاخ سفيد، سران هفت کشور صنعتی جهان و رهبران دولت های اندونزی، برزيل، چين، آرژانتين، ترکيه و عربستان سعودی از جمله شرکت کنندگان در اين نشست که در «واشنگتن» برگزار می شود، خواهند بود.
دانا پرينو، هم چنين، گفت: «رئيس جمهور آمريکا از روسای صندوق بين المللی پول و بانک جهانی، دبيرکل سازمان ملل متحد و رئيس مجمع ثبات مالی نيز برای حضور در نشست واشنگتن دعوت کرده است.» اين امر نشان دهنده اين واقعيت است که تدابير تاکنونی دولت های سرمايه داری جهان و در راس همه آمريکا، با تزريق ميلياردها دلار به بازارهای مالی، وحشت و نگرانی سيستم سرمايه داری را برطرف نکرده است.
نگرانی از احتمال بروز رکود در اقتصاد جهانی باعث سقوط بازارهای سهام شده و بر بازارهای ارز و کالا نيز تاثير گذاشته است. روز پنج شنبه، ۲ آبان ۱۳۸۷ - ۲۳ اکتبر ۲۰۰۸، معاملات در بورس های شرق آسيا با تلاش سهامداران برای فروش سهام آغاز شد که کاهش سريع شاخص ها را در پی داشت به نحوی که در ساعات نيمروز، نيکی - شاخص بهای سهام در بورس توکيو - بيش از ۷ درصد تنزل کرده بود. ساير بازارهای سهام آسيايی نيز با شرايط مشابهی مواجه بودند و از جمله سهامداران در بازارهای هنگ کنگ، سنگاپور و استراليا متحمل زيان های سنگينی شدند.
ادامه روند نزولی بهای سهام در بازارهای آسيايی تحت تاثير تنزل داو جونز - شاخص بورس نيويورک - در معاملات روز گذشته گزارش می شود که بيش از ۵ درصد تنزل کرد.
سقوط بهای سهام در اکثر بازارهای جهان در حالی گزارش می شود که مقامات آمريکايی از برگزاری اجلاس سران برای بررسی وضعيت اقتصاد جهانی خبر داده اند. جرج بوش، رئيس جمهور آمريکا، از رهبران بيست کشور ثروتمند و در حال توسعه جهان برای شرکت در اجلاسی در واشنگتن در روز ۱۵ ماه نوامبر دعوت کرده است. سخن گوی کاخ سفيد گفته است که شرکت کنندگان در اين اجلاس پيشرفت در مقابله با بحران مالی را ارزيابی خواهند کرد و به مذاکره برای دست زدن به اقداماتی هماهنگ از جمله اصول جديدی جهت نظارت بر فعاليت های بخش مالی و بهبود وضعيت اقتصاد جهانی مبادرت خواهند کرد.
قرار است وزيران نفت اوپک روز جمعه اين هفته برای بررسی بازار نفت تشکيل جلسه بدهند و برخی از کشورهای عضو، از جمله ايران، خواستار کاهش سطح توليد اعضای اين سازمان به منظور مقابله با روند نزولی بهای نفت خام شده اند. بهای سبد نفتی اوپک که در اواخر ماه سپتامبر اندکی زير يک صد دلار در هر بشکه بود در هفته جاری به زير شصت و چهار دلار تنزل کرده است.
چنين روندی سبب می شود که سرمايه گذاری افت پيدا کند و از سوی ديگر، قدرت خريد خانوارها به سرعت پايين آيد. هم چنين اين وضعيت موجب افت تقاضای جهانی برای کالاها و خدمات می شود. به طوری که در حال حاضر شاهد کاهش سريع قيمت نفت به عنوان مهم ترين کالا در جهان هستيم.
افت قيمت نفت، سران کشورهای صادرکننده نفت به ويژه ايران را که در انزوای جهانی به سر می برد شديدا به وحشت انداخته است. قيمت نفت به حدود کم تر از ۷۰ دلار در هر بشکه رسيده است. اين کاهش قيمت سبب که حکومت اسلامی ايران با بحران اقتصادی شديدی روبرو شود و ذخاير ارزی آن نيز ته بکشد. به اقرار سران حکومت، دولت پاسدار احمد نژاد، کسر بودجه کلانی به بار آورده و چکونگی تصويب بودجه سال آينده نيز در پرده ابهام قرار گرفته است. بعلاوه همان طور که در بالا اشاره کرديم هم اکنون نيز برخی از وزارت خانه ها هم چون وزارت آموزش و پرورش و بهداشت و درمان، آموزش عالی و تحقيقات علمی با کسر بودجه کلان روبرو هستند و حتا دست مزد صدها هزار کارگر نيز به تعويق افتاده است. از سوی ديگر، بی کاری و تورم و گرانی و غيره زندگی اکثريت مردم ايران را با مشکلات عديده و بحران های اجتماعی مواجه کرده است. بنابراين، جامعه ايران در آستانه تحولات بزرگی قرار دارد.
ايران، چهارمين صادرکننده بزرگ نفت، برای تامين بودجه خود اتکای فراوانی به درآمدهای نفتی خود دارد و به همين سبب سران حکومت اسلامی، از افت قيمت نفت خام به تکاپو و وحشت افتاده اند و شديدا نگران آينده حاکميت خود هستند. از سوی ديگر، تحريم های اقتصادی شورای امنيت سازمان ملل متحد نيز هر چند در حال حاضر تاثير ضعيفی بر اقتصاد ايران گذاشته اما، اقتصاد اين کشور را به سوی بحران شديدتری سوق داده است. در چنين وضعيتی فشار بر روی مزدبگيران و مردم محروم نيز افزايش بيش تری خواهد يافت. هم چنين دور از انتظار نيست که اين وضعيت، به گسترش و رشد اعتصابات کارگری و اعتراضات اجتماعی و حتا شورش های شهری نيز منجر شود.
بی شک با تشديد بحران سرمايه داری، پلاريزاسيون طبقاتی نيز در جامعه صف بندی های جديدی را به وجود می آورد. در چنين شرايطی، کارگران راديکال و سوسياليست، مسئوليت سنگين و خطير سياسی و اجتماعی به عهده دارند. آنان بايد تمامی نيروهای طبقه کارگر را بر عليه سرمايه داری با افق و چشم انداز و استراتژی سوسياليستی متحد کنند و گام های سريعی را در راه پر پيچ و خم مبارزه طبقاتی بردارند. اکنون همه جوامع جهانی در آستانه يک تحول عظيم اقتصادی، سياسی و اجتماعی قرار دارند. از اين رو، سرنوشت و آينده اين جوامع، به چگونگی ايفای نقش تاريخی جنبش کارگری کمونيستی در اين تحولات جهانی بستگی دارد.
همان گونه که مارکس و انگلس، در مانيفست کمونيست در ۱۸۴۸، پيش بينی کردند که سرمايه داری مضمحل و جای آن را جامعه کمونيستی خواهد گرفت اکنون يک بار ديگر حقانيت مبارزه نظری و پراتيکی اين بنيان گذاران سوسياليسم علمی به اثباب می رسد.
در جهان ما، ديگر يک مشت سرمايه دار بی رحم با همه نهادها و شرکت های کلان شان و هم چنين با دولت هايشان، يا به قول مارکس تراست ها و کارتل ها بر اقتصاد جهان سلطه ندارند، کسانی که بتوانند بيش از اين طبقه کارگر را به استثمار بکشند. سرمايه داری جهانی در حال حاضر درگير يک بحران عظيم شده است. به اين ترتيب، نوبت به خود سرمايه رسيده است که توسط طبقه کارگر به زير کشيده شود.
۲ آبان ۱۳۸۷ - ۲۳ اکتبر ۲۰۰۸
تشکل های کارگری در ايران موضوع و معضل بسياری از فعالين اين جنبش است. همواره تلاشی در اين راه وجود دارد تا بتواند کارگران را به حقوق اوليه ی خود آگاه نموده و حساسيت آنها را به امر سازماندهی خودشان جلب کند. مبارزات طبقاتی کارگران در چندين سال گذشته در ايران پيشرفتهايی داشته و توانسته است خواست هايی را در واحد ها و کارخانجاتی بر کارفرما بقبولاند. در عين حال دستاورد ها و مبارزات کارگران در ايران حول هيچ چيزی نيست جز همان که به زندگی روزانه شان گره خورده است و اگر به دقت بنگريم سطح مبارزات کارگری در ايران و خواست ها همچنان در آستانه يک آگاهی عمومی برای طبقه کارگر قرار دارد. هنوز کارگران کارخانجات بزرگ و مراکز صنعتی خواست هايشان را بدرستی نشناخته اند و بر لزوم همبستگی طبقاتی شان آگاه نيستند .
اما در کنار تمامی شعارها و در کنار آن تلاش هايی که برای تحقق امر سازمانيابی طبقه کارگر انجام می شود ، تلاش برای به کرسی نشاندن حق ايجاد تشکل های آزاد کارگری در ايران همواره جز اصلی ترين شعار ها و مطالبات آنهاست. در سالهای گذشته دائما اين شعار مطرح بوده و هرگونه تلاشی که فعالين کارگری و خود کارگران برای بدست آوردن اين حق داشته اند علاوه بر تمامی مشکلات در بهترين حالت با سرکوب حاکميت مواجه بوده. عمده ترين مشکلاتی که بر سر فعالين کارگری بوده ، بيش از هر چيز سرکوب بوده است که نتايج آن در افتراق و پراکندگی کارگران و فعالين اش خود را نشان داده است.
اما نقطه و کور سويی که به ظاهر فعالين سوسياليست و کمونيست جامعه را چه در داخل يا خارج به خود جلب ميکند و اميد يک فعاليت کارگری و حرکت و اعتراضی را به آنها ميدهد ، تشکل های کارگری است که اعلام موجوديت ميکنند. تشکل های کارگری در سطوح مختلف و به شيوه های مختلف در سطح جامعه ما ظاهر می شوند ، اگر چه اندک. فرضا سنديکای اتوبوسرانی زمانی اعلام موجوديت نمود که مطمئن بود تعداد بسياری از کارگران با اين سنديکا همراه خواهند شد و بعد از گذشت مدتی حملات سرمايه داران هار ايران و دستگاه امنيتی شان به آنها آغاز گشت. تشکل های کارگری ديگری نيز وجود دارند که از مجموع فعالين کارگری تشکيل يافته که هر يک بنا به دغدغه های خاص خودشان در آن حضور دارند .
تشکل های کارگری را اگر بخواهيم بشناسيم بهتر است سطح پيشرفت مبارزات کارگران و کليه موارد اتفاق افتاده را در کنار هر يک از تشکل ها قرار دهيم. منظور از تشکل در اينجا مشخصا همان مجموع چندين فعال کارگری است که در ظرف يک تشکل با هر نامی به فعاليت مشغولند. کميته هماهنگی ، کميته پيگيری، شورای همکاری و ... اينها را همه مجموعه فعالينی در برميگيرد که با هدف بالابردن سطح آگاهی طبقاتی کارگران و جذب و متحد کردن کارگران دور هم جمع شده اند . تصوری وجود دارد که گويا اين مجموعه از فعالين کارگری که نام تشکل های مختلف را بر خود قرار داده اند ، حکم طبقه کارگر ايران را دارند و يا اساسا کارگران ايران را تشکيل ميدهند يا نمايندگی ميکنند.از جمله فاکتورهايی که فرضا دانشجويان آزادی خواه و برابری طلب برای برخی محکوم هستند اين است که چرا اين دانشجويان با شورای همکاری ادامه ی فعاليت نداده اند. اشاره ميکنند که دانشجويان گويی از شعار متحد جنبش کارگری بودن فاصله گرفته اند.اگر چه که عده ای به هر بهانه ای سرکوب دانشجويان را جز تاکتيک های جديدشان قرار داده اند ، اما من تنها مايلم به اين بهانه بيان کنم که فرضا شورای همکاری يا تشکل های اين چنينی چه نوع کارکردی در جامعه کارگری ايران دارند و اصولا شناخت اربابان تئوری از جمع های داخل تا چه حد است.
تشکل هايی که اکنون در ايران وجود دارند، به جز آندسته که خود کارگران آنها را خود با تاکيد بر مطالبات روزمره شان تشکيل داده اند و يا حداقل به آن روی خوش نشان داده اند ،مانند سنديکای اتوبوسرانی يا غيره (که البته اينها نيز جای بررسی دارد) ، از دسته ای از فعالين تشکيل يافته است که اگر چه تلاش شان ارزشمند است اما براستی موفقيتی در راه هدفهايی که برای خود تعريف کرده اند ، کسب نکرده اند. انتظاری نيست که فرضا لزوما تا امروز حتما ميبايستی تشکل آزاد کارگری بوجود می آمد ، بلکه حداقل می بايست سطحی از حرکت و تلاش در اين راه را در آنها ميديدم .تشکل های کارگری همواره حول يک گروه از محافل شکل ميگيرد و افراد درون آن ، خودشان برای عقب و جلو افتادن در رقابت هستند و حتی به درست ، نمی توانند از دايره ی جمع خودشان به بيرون اتفاقی را رقم بزنند . آنچيزی که مبنای شکل گيری اين تشکل ها در پايه است در حقيقت بسيار می تواند پيشرو و در دوره ی خود مفيد باشد اما در زمانی که می بايست برای امر مشخصی نظری صادر شود يا حرکتی را تدارک ببينند، هميشه يک جای کار می لنگد. بيش از اينکه درد مشترک تمام اين تشکل ها عامل پيوند شان باشد ، مسائل حاشيه ای ، سکت ها و منافعی به جز منفعت طبقه کارگر عامل جدايی هستند. اگر چه منافع طبقاتی کارگران در اين تشکل ها بسيار موضوع بحث هستند ، اما هر کس بنا به هر دليلی که به تشکل وارد شده باشد به دنبال تعريف منفعت خاص خود در هر پراتيکی است.
تشکل های کارگری متاسفانه خودبخود نتوانسته اند در بيرون از خود موجب پيشروی طبقه کارگر را فراهم نمايند و به امر تشکل يابی و سازمان يابی کارگران کمک کنند . زمانی که اتفاقاتی در جامعه کارگری ايران به وقوع می پيوندد ، بنا به اين که بسيار عينی و در دستور می شوند و نياز به سفسطه ی تئوريک ندارند ، همکاری ها نزديک تر می شود و همه حول يک موضوع شايد برای چند روزی بتوانند با هم بيانيه صادر کنند و يا کار مشترکی را به پيش ببرند ، اما در لحظاتی که کار مشترک آنی وجود ندارد ، برای هر تعريفی از کار يا هر پيشنهادی برای پيشبرد امر کارگران و نزديک تر شدن به اهداف تشکل مشکلات سر بر می آورند .
اينکه ما مبارزه طبقاتی جاری را با اين تشکل ها تبيين کنيم و ببينيم بسيار کودکانه است اما در واقع می توان گفت که اين جمعها فعالين کارگری ای هستند که برای پيشبرد امر کارگران مايلند حرکتی کنند و در مقاطعی می توانند تاثير گذار باشند. همانطور که لزوما ارتباط با اين تشکل ها لزوما معنای ارتباط با طبقه کارگر ايران را نخواهد داد ، عدم فعاليت مشترک با آنها نيز به معنی قطع ارتباط با طبقه کارگر ايران نيست. مبارزه طبقاتی بدون تشکل های کارگری نيز برقرار است و لزوما ارتباط با اين تشکل ها به معنی دخيل شدن و تاثير گذاشتن بر مبارزه طبقاتی و يا امر پرولتاريا نيست. متاسفانه اين خنده دار شده است که تصور کنيم ميبايست با پا گذاشتن به محافل شبانه ی تشکل های کارگری امر مبارزه ی طبقاتی را پيش برد . اين که اين چنين است را ميبايست بررسی کرد ، اما واقعيت اين است که تشکل ها نتوانستند تاثير خاصی بر مبارزات طبقاتی بگذارند. مبارزات طبقاتی و خيلی ساده تر مبارزات کارگران جايی در بيرون از اينها و در درون کارخانه ها و کارگاه ها برقرار است .اينکه چگونه بتوان کارگران کارخانه های بزرگ را نسبت به وضعيت شان حساس کرد و به هر شکل به آنها قدرت طبقاتی شان را نشان داد می تواند يکی از اموری باشد که تشکل های کارگری و مشخصا فعالين کارگری فعال به آن بپردازند. اما همانطور که گفته شد با توجه به فضايی که بر نشست های اين فعالين حاکم است و همچنين بنا به دلايل ديگری که ناشی از فضای حاکم بر فعالين سياسی در ايران است ، می بايست مبارزات کارگران را در کارخانه ها و فابريک ها دنبال نمود و نه در تشکل های اين چنينی . تشکل های کارگری به واقع اکنون يا دادگاه تشخيص خطوط چپ از راست و ترديونيونيسم از غيره است و يا مکانی برای سبقت های سياسی.
مشکلات اين دسته از فعالين در واقع تماما به پای خودشان نيست و بخشی از آن مربوط به سبک کار سياسی است که مبنای فعاليت برخی شده است و همچنين سبک کاری که به نظر فعالين خارج از ايران درست می آيد.
در خارج از اين گود و در خارج از بحث های تمامی اين جريانات ، کارگران در هر لحظه ای که خود لازم بدانند به ميدان ميايند و برای گرفتن مطالباتشان ، براساس درک و آگاهی شان پا به عرصه ی مبارزه می گذارند و راهی جز تحليل برای ما باقی نمی گذارند. کارگران ، خود رهبران شان را به درستی می شناسند و دانشجويان چپ نيز بهتر از هر کس می دانند که چگونه اتحاد اين دو جنبش را با هم بوجود آورند ، پس مواظب باشيد که در راه سرکوب سياسی يکديگر تئوری های بی ربط نبافيد.
آقای راندال هاوارد
رییس فدراسیون جهانی کارگران حمل و نقل
از کارگران و فعالين کارگري "آی.تی.اف" به خاطر اعلام یک هفته همبستگی با کارگران ایران بسیار تشکر میکنم
طبقه کارگر جهان در سراسر دنیا با مصائب و مشکلات بیشماری علی الخصوص در طول این بحران بزرگ و گسترده اقتصادی مواجه شده اند که همه آنان به اتحاد و حمایت از همدیگر نیازمندند، با این حال ما کارگران ایران با مشکلات بیشتری مواجه شده چون از حقوق اساسی کارگری از قبیل آزادی تشکل محروم شدهایم. بنابراین همبستگی طبقاتي کارگران جهان با کارگران ایران اهمیت بسیاری برای ما دارد و من اميدوار هستم که اين حمایت و همبستگي طبقاتي ادامه داشته باشد.
ما کارگران ایران علی رغم محرومیتمان از حقوق اصلی کارگری در تلاش و مبارزه روزانه در راستای بهبود موقعیت کار و اجتماعی خود هستیم. هر چند در این مبارزه ما درحال رودرویی با سبعیت و پرداخت بهای سنگینی هستیم، اما ما به مبارزه خویش ادامه داده تا هنگامیکه به اهدافمان از جمله دستیابی به حق تشکل نائل می شویم. همبستگی و پشتیبانی کارگران جهان، ما را در این مبارزه و در جهت تحقق خواست و مطالباتمان یاری خواهد داد.
اجازه بدهید از این فرصت استفاده کرده و از فدراسيون و سایر کارگراني که برای آزادی من از زندان، کمپینهایی را سازمان دادهاند و همچنین از کوشش های بی نهایت با ارزش شما جهت رهائی منصور اسانلو، رئیس سندیکای شرکت اتوبوس رانی تهران، مراتب قدردانی و تشکرم را بعمل آورم.
ارادتمند
محمود صالحی
26 مهر 1387 -
18. Oct.2008
Mahmoud Salehi
18. Oct.2008
Dear Randal Howard, The President of International Transport Workers’ Federation (ITF)
Thanks to you, Executive Board and IFT’s activists for announcing a week of solidarity with workers in
We, the Iranian workers, despite our deprivation from workers’ basic rights are trying and struggling daily to improve our social and working situations. While in struggle we are facing brutality and paying big price. But we will continue our struggle until we will achieve our aims including the achievement the right of freedom of association. Your solidarity and support will help us in this struggle
Please let to use this opportunities to thank you and all those comrades that campaigned to release me from prison and I highly value your attempts to free Mansour Osanloo, the President of Tehran Bus Workers’ Union, from the Jail.
Yours sincerely
Mahmoud Salehi
طی چند سال اخیر با توجه به ضرب آهنگ تند رشد جنبش های اجتماعی اعتراضات و اعتصابات متعدد، شاهد پدید آمدن کمیته ها و تشکل های مستقل با استراتژی سوسیالیستی که پا به عرصه ی مبارزه طبقاتی نهاده اند بودیم. این مهم به وضوح پیدا و ملموس است که در حال حاضر فعالین چپ و سوسیالیست با آگاهی طبقاتی و پتانسیل بالای خود پرچمدار جنبش های اجتماعی و اهرم فشاری در تقابل با نظم سرمایه داری در ایران بوده و هستند. کما اینکه فعالین سوسیالیست در جنبش کارگری، زنان و دانشجویی به کرات دخالتگر بوده و مبارزه برای ارتقاء آگاهی طبقاتی و ایجاد تشکل های توده ای کارگری را تنها آلترناتیو برون رفت از وضع موجود برگزیده اند، بعضا نیز هزینه های سنگین همچون اعدام، زندان و شکنجه را در راه رهایی جامعه پرداخته اند.
از یک سو دستگیری فعالین کارگری و سرکوب کارگران معترض توسط ماشین سرکوب بورژوازی که برای ابتدایی ترین حقوق خود مبارزه میکنند، از سوی دیگر شرایط فلاکتبار معیشتی که حاکمیت بورژوایی برای کارگران فراهم میسازد، طبقه کارگر ایران را با مشکلات فراوانی مواجه میکند. بدینگونه وظیفه سوسیالیست ها در عرصه مبارزه طبقاتی که هر روزه با سرمایه داری دست به گریبانند، وظیفه ایست بس دشوار و سنگین چون این فعالین سوسیالیست هستند که باید در راس سازمان دهندگان اعتصابات و اعتراضات کارگران حضور مدام داشته باشند. پس آگاهی سیاسی و نیروی خود را باید در متشکل کردن کارگران با انواع و اقسام گرایشات راست و چپ به کار گیرند در عین حال جهت گیری این مبارزات را نیز به سمت اهداف و آرمانهای انسانی که همانا جامعه سوسیالیستی است سوق دهند.
وضعیت کنونی جنبش کارگری مرحله جدیدی از مبارزات کارگری برای کسب خواست و مطالبات صنفی و طبقاتی خود را از سر میگذراند، اما نباید گذاشت گرایش سوسیالیستی آن منجمد و کند شود زیرا روزنه ای برای نفوذ اکونومیسم و رفرمیسم است. این خود می تواند در دراز مدت به یک معضل عینی و شکاف عمیقی مابین فعالین سوسیالیست و جنبش کارگری تبدیل شود که پیشروان مبارزه طبقاتی با اتخاذ تاکتیک های مناسب و کار آمد میتوانند مانع گسست سوسیالیسم علمی از بدنه این جنبش شده و چه بسی توان استثمار شوندگان را در راه بزیر کشیدن استثمار کنندگان و حامیان آنان در ابعاد گسترده برای ایجاد یک جامعه انسانی بدور از هر نوع نا برابری بسیج کنند.
هرچند طبقه کارگر در یک حالت تدافعی که فعلا از حقوق معوقه و امنیت شغلیش دفاع میکند به سر میبرد، اما اینجاست که ضرورت انتقال آگاهی سوسیالیستی و اشاعه ی رادیکالیسم به درون طبقه حائز اهمیت است. زیرا پرداخت نکردن دستمزدها، نبود امنیت شغلی، دستمزدهای پایین، افزایش ساعات کار، تا بیکاری، فقر، فحشا و هزاران معضل و مصیبت دیگر که بر سر طبقه کارگر سرازیر میشود از شاخص های سیستم ضد انسانی سرمایداری بوده و هست. کارگری که در شیوه تولید سرمایداری نیروی کارش را به سرمایدار میفروشد کالا تولید میکند و در مقابلش مزد میگیرد که در اکثر موارد سرمایدار با کار سنگین و طاقت فرسا شیره جان کارگر را میمکد و دستمزدها را در پایین ترین سطح نگه میدارد، بعضا نیز حقوقشان را نمیدهد. در نتیجه کارگر قدرت خریدش را از دست میدهد و زیر خط فقر به زیستن خود ادامه میدهد. پس تنها راه نجات بردگان كارمزدي در هم شکستن مناسبات کاپیتالیستی و برقراری مالکیت اجتماعی بر ابزار تولید است.
سرمایه داران همواره به دنبال انباشت سرمایه هستند به طوری که هر زمان احساس کمبود ارزش اضافی کنند دست به سفره فقیرانه زحمتکشان که خود تمام امکانات رفاهی را می سازند ولی از آن بی بهره اند در از میکنند. سرمایه داران و حامیانه سرمایه که اقلیت اندکی هستند با استثمار طبقه کارگر و حتی تخریب محیط زیست جهت کسب سود بیشتر، بشریت را در نظم بربریت خود نگه داشته و در صدد نابودی کره زمین به منظور سودآوری هستند.
نظام سرمایداری زمانی هم که با بحران اقتصادی روبرو میشود با بیکار سازی، کاهش دستمزدهای توده کارگران و گرسنه گذاشتن آنان در صدد فروکش کردن بحران میباشد، اما هیچ وقت ریشه و منشا’ این بحرانها را نمی تواند بخشکاند. اقلیت سرمایدار و حامیانه سرمایه با اعلام "سرمایداری پایان تاریخ است", سعی در خلع سلاح و کند کردن مبارزات رادیکال کارگران هستند.
علت نبودن توان قوا به نفع کارگران را می توان پراکندگی مبارزات، عدم سازمانیابی اعتراضات و عدم هماهنگی مابین اعتصابات کارگران نامید. این پیشروان چپ کارگری هستند که با سازمان دادن و ایجاد هماهنگی ما بین این مبارزات میتوانند سدی باشند در برابر نا امید شدن بردگان كارمزدی از مبارزات ضد سرمایداری و نفوذ رفرمیسم در جنبش کارگری. ما فعالين سوسياليست ميتوانیم در دل همين مبارزات نطفه های تشکلهای توده ای و طبقاتی را ببندیم. همیچنین شیوه تولید ناعادلانه ی سرمایداری که با خرید نیروی کار ما، تنها به دنبال افزایش ارزش اضافی است را نابود کنیم.
به یمن مبارزاتی که کارگران در برابر سرمایداری از خود نشان داده اند، باید گامهای فراتری از انچه که هست برداشت و با دادن افق سوسیالیستی به مبارزات از عقیم شدن تلاش های کارگران برای برون رفت از این خود بیگانگی انسان جلوگیری کرد. ما فعالین سوسیالیست با فراهم کردن زمینه های مبارزاتی و در پیش گرفتن مبارزه تئوری و پراتیک میتوانیم در جهت کنار زدن موانع سر راه پیشروی جنبش کارگری با فعالیتهای بی وقفه خود مبارزه کنیم.
فعالین سوسیالیست باید با افشای ماهیت گرایشات ناسیونالیستی، رفرمیستی و غیر کارگری که در صدد حفظ نظام طبقاتی سرمایداری و کشاندن طبقه کارگر به قهقرا هستند، راه را برای توده کارگران بمنظور کنار زدن سرمایداری و حامیانش هموار سازند. ما با نقد جریانات غیر کارگری که برای کارگران اشک تمساح میریزند اما فی الواقع در توهمات خود بدنبال خیز بسوی قدرت سیاسی هستند و خود را در مقام قیوم طبقه کارگر می بینند ماهیت واقعی این فرصت طلبان را افشا خواهیم کرد
همه اینها نیازمند این است که کارگران را به آگاهی سوسیالیستی مسلح کنیم.
زنده باد سوسیالیسم
مهر 1387
دانشجویان سوسیالیست دانشگاه های ایران
چهند پرسيار و روونکردنهوه لهگهڵ سايتی بۆ رۆژههڵات
حهسهن رهحمان پهناه
بهرِێزان دهستهی نووسهرانی سايتی بۆ رۆژههڵات: ماندوو نهبن، ئهم کاتهتان باش.
له مايلێکدا که بۆ منتان ناردووه داوای روونکردنهوهتان له سهر ههواڵێکی سايتی بۆ رۆژههڵات که له رێکهوتی ۱۴-۱۰-۲۰۰۸ له ژێر ناونيشانی "فشارهکان بۆ سهر فراکسيوَنی کوَمهڵه تا دیَت پهره دهستیَنیَت" له من کردووه.
پێش وهڵامی پرسيارهکهتان پێم خۆشه چهند تێبينی يان راستکردنهوه له دارِشتنی ههواڵهکهی سايتهکهتان باس بکهم.
يهکهم: مهقهری ناوهندی کۆمهڵه له ئاوايی زهرِگوێزی گهورهيه نهک زهرِگوێزهڵه، که مهقهری ناوهندی سازمانی زهحمهتکێشانی کوردستانی لێيه.
دووههم: به پێچهوانهی ههواڵهکهی سايتی بۆ رۆژههڵات، سهرکردايهتی کۆمهڵه له مهقهری زڕگوێزه نهک سهرکردايهتی حيزبی کۆمۆنيستی ئێران.
سێههم: ههروهکوو چۆن ئهو ههواڵهتان که کهسانی نهناسياو و بێ ناونيشان له "زڕگوێزهڵه" وهرگرتووه، دهکرا و دهتانتوانی ههواڵی دروست و راستهقينه له کهسی ناسراو و به ناونيشانی واقعی له زهرِگوێزی گهوره و له زمانی ناوهندی کۆمهڵه ههر ئهو سهعاته وهرگرن و لهگهڵ ئهو ههواڵه نارِاسته بڵاوی کهنهوه. که ئهوه نيشانهی به پهرۆش بوونی ئێوه وهک ناوهندێکی ههواڵ و گهياندنی راستيهکان به جهماوهر دهبوو که ئهرکی راگهياندنه بهرپرس و سهربهخۆيهکانه.
بهڵام سهبارهت به پرسيارهکهتان دهبێ بڵێم که:
۱_ کێشه و ناکۆکی له ناو ريزهکانی حيزبی کۆمۆنيستی ئێران و رێکخراوی کوردستانی ئهم حيزبه (کۆمهڵه) شتێکی نارِۆشن و شاراوه نييه. پێشتر چ له پلاتفۆرمی کهمايهتييهکی ناوخۆيی تهشکيلاتی ئێمهدا و چ له کۆنگرهی ۱۳ی کۆمهڵهدا ئهو باس و ناکۆکيانه به رونی باس کران و به تايبهت باسهکانی کۆنگره له رێگای تهلفزیۆنی کۆمهڵهوه بڵاو کرانهوه و به ئاگاداری کۆمهڵگا گهيشتووه.
۲_ ژمارهيهکی کهم له کادر و پێشمهرگهی کۆمهڵه و حيزبی کومونيست بۆچوونێکی ديکهيان به پێچهوانهی بهرنامه، ئامانج، ستراتێژی و چوارچیَوهی تهشکيلاتی تا ئێستای حيزب و کۆمهڵه پهيدا کردووه و ڕاشکاوانه ڕايانگهياندووه و بۆ گهيشتن بهو ئامانجانهی که بۆ خۆيان دياريان کردووه ناوی "فراکسیۆنی تێکۆشان به ناوی کۆمهڵه"يان له سهر خۆيان داناوه. باسی ئهو هاورِێيانه له کۆنگرهی ۱۳ی کۆمهڵه به روونی قسهی له سهر کرا و وهڵامی خۆی وهرگرتهوه و کۆنگره به قهرارێک داوای له کۆميتهی ناوهندی حيزبی کۆمۆنيستی ئێران کرد، وهڵامی تهشکيلاتييان بداتهوه.
۳_ پلنۆمی کۆميتهی ناوهندی حيزب که ئهندامانی کۆميتهی ناوهندی کۆمهڵهش تیَدا بهشدار بوون، وهڵامی ئهو کهمايهتييهی دايهوه و ڕايگهياند که چالاکيی ئهوان به ناوی "فرِاکسیۆنی تێکۆشان به ناوی کۆمهڵه" قهبول ناکرێت و ئهو ناوه به مانای بیَ بهش کردنی ۹۵%ی تهشکيلاتی حيزب و کۆمهڵه له ههڵسوورِانی سياسی و رێکخراوهيی خۆيانه.
۴_ پاش ئهو بڕيارهی پلنۆم، کۆميتهی رههبهری کۆمهڵه له يهکهمين دانيشتنی خۆياندا بڕياری دا که له تهشکيلاتی کوردستانی حيزب واته کۆمهڵه، کهسێک بهرنامه و رێبازی حيزبی قبول نهبێت که به مانای برنامه و ریَبازی کۆمهڵهشه، ناتوانێت ببێت به ئهندام و پاش دهرچوونی ئهو بڕيارنامهيه ئهگهر ئهندام بێت و ببێت به ئهندامی "فرِاکسیۆن"، به هۆی ئهوهی که فرِاکسيوَنهکهيان به رهسمی نهناسراوه ئهندامهتی لێ وهردهگيرێتهوه. دياره ئهو کهسه بۆ پێشمهرگايهتيش وهر ناگيرێت. ئهو برِياره رووی له رابردوو نييه و بۆ داهاتو کاری پیَ دهکریَ.
کۆميتهی ناوهندی حيزب و کۆمهڵه بهو هاورِێيانهيان ڕاگهياند که ئهوان وهک "فرِاکسیۆن" ناتوانن له نێو ئێمهدا ئهندام بۆ خۆيان وهربگرن، بهڵام وهک کهمايهتييهک به پێی پیَرِهوی ناوخۆ دهتوانن بير و بۆچونهکانی خۆيان به کهڵک وهرگرتن له ههموو ئورگانهکانی تهبليغاتی کۆمهڵه ( راديوَ، تهلهفزيوَن، گۆڤار و سايتی ئينترنیَتی، کۆبونهوهکانی ئاسايی ناوخۆيی) بڵاو بکهنهوه و بهمجۆره مهجالی ئهوهيان ههبیَ له کۆنگرهکانی حيزب و کۆمهڵه دا ببن به زۆڕايهتی (ئهکسهريهت) تهشکيلات.
له کاتی دهرکردنی ئهو بڕيارنامهوه تهنيا يهک ئهندام که پاش ئهو بڕياڕنامه بهو کهمايهتيه پهيوهست بووه ئهندامهتی لێ وهرگيراوهتهوه و ههر له ريزی ئیَمهش دا ماوه، هيچ ئهندام و پێشمهرگهيهکی سهر بهو کهمايهتييه، له کۆمهڵه و له مهقهرهکانی کۆمهڵه له زرڕگوێز دهر نهکراون و ههواڵی گهيشتوو به سايتی بۆرۆژههڵات که له لايهن تهلهفونێکی نهناسياوهوه پیَی دراوه به تهواوهتی نادروست و ههڵبهستراوه.
۵_ له چهند حهوتووی ڕابردوودا له دوو کهس که ناويان له ريزی ئيمزای پلاتفۆرمی کهمايهتی بووه و ئهو کهسانه نهک پێشمهرگه و ئهندام و نه له زڕگوێزی گهوره، بهڵکوو له شاری سلێمانی و سهرقاڵی کار و ئيشی رۆژانه و شهخسی خۆيان بوون به هۆی دژايهتی و ئيتهامی نارِهوا و درکاندنی زانيارييهکانی ناو مهقهرهکانی کۆمهڵه، کارتی لايهنگرييان لێ وهرگيراوهتهوه. ههروهکوو له ناوهکه دياره، لايهنگر دهبێ لايهنگر و دۆست بێت نهک رکهبهر و دژ. کهسێک که له ژێر ناوی لايهنگری دژايهتی رێکخراوێک دهکات بۆ دهبێت پێناس و بهڵگهی ئهو رێکخراوهی پێ بێت؟ بۆ ناچێت بۆ لای ئهو لايهنهی که باوهرِی پێيهتی و بهڵگهی پێناسی ئهوێ وهر گرێت؟ پێويسته بڵێم که ئهو دوو کهسه پیَشتر ژيانی مادديان له لايهن کۆمهڵهوه دابين نهکراوه که ئيستا لیَيان برِابیَ و هيچ زهختێک لهو بابهتهوه بۆ کهس نههاتووه.
۶_ له بهشی کۆتايی ههواڵهکهی بۆ رۆژههڵاتدا هاتوه که گوايه "رێکخراوی کوردستانی حيزبی کۆمۆنيست" له تازهترين کۆنگرهدا رێگهی گرت له خۆههڵبژاردنی ئهندامانی فرِاکسیۆن و ئێستا فشارهکانی خستووهته کار بۆ وهدهرنانی نهياران و نارِازيانی ناو ئهو حيزبه! (ئهڵبهته رۆشن نييه که بۆچی سايتی بهرِێزی بۆرۆژههڵات له هێنانی ناوی کۆمهڵه خۆ دهپارێزێت)؟
پێويسته بڵێم که ئهو زانيارييهش نارِاسته و به مهبهستی چهواشهکاری و بۆ ئامانجی دياريکراو به سايتی بۆرۆژههڵات دراوه و به داخهوه بهرِێوهبهرانی بهرِێزی ئهو سايته به بێ ههوڵدان بۆ پرسين و دهرخستنی ڕاستييهکان ههواڵهکهيان وهک خۆی گێرِاوهتهوه.
بۆ ئاگاداری ئێوه و ههموو خوێنهرانتان له کۆنگرهی ۱۳ی کۆمهڵهدا و له بهشی ههڵبژاردنی ئهندامانی ناوهنديدا، ئهو هاورِێيانه بۆخۆيان له زمانی وتهبێژهکهيانهوه ڕايانگهياند که ئهوان به هۆی ئهوهی که زۆربهی نوێنهرانی کۆنگره نهيارانی ئهوانن و دهزانن دهنگ ناهێننهوه خۆيان بۆ ئهندامهتی کۆميتهی ناوهندی ههڵنابژێرن. نهواری دهنگ و رهنگی ئهو هاورِێيه و ئهو قسه و باسه ههيه.
بهرِێزان: ئهوهی که رێگای پێ نهدرا و ئهوه که خۆيان به هۆی ئهوهی که زانيان دهنگ ناهێنن و خۆيان ههڵنهبژارد، ئايا يهک مانای ههيه و يان بۆ مهبهستێکی دياريکراو، ئاوهژوو کراوهتهوه؟
له کۆتاييدا وێرِای ئومێدی سهرکهوتن له بوواری کارهکهتاندا، هيوادارم له گهياندنی راستييهکان به جهماوهر، پشت به حهقيقهت ببهستن و ئيجازه نهدهن کهسانی نابهرپرس و بێ ناونيشان لهتمه له خۆتان و سايتهکهتان بدهن.
حهسهن رهحمان پهناه
۱۵ی ئۆکتۆبری ۲۰۰۸
"جدال بر سر اقتصاد" يا آنچه که "بحران مالی" در آمريکا و اروپا نام گرفته است، بر جدال اساسی تری متمرکز شده است و آن نه جدال بر سر اقتصاد فعلی که توجه به مکان انسان در اقتصاد سرمايه داری حاکم و ديکتاتوری سرمايه و پول در سرتاسر اين کره خاکی است.
در آمريکا، مقامات و نهادهای مختلف حکومتی، از بوش گرفته تا سنا و کنگره نمايندگان طرح آوردند، بررسی کردند، برگشت دادند و کميسيون تحقيق راه انداختند و سرانجام به تصويب کنگره، طرح تجديد نظر شده مجلس سنا برای اختصاص بودجه ۷۰۰ ميليارد دلاری، پيشنهاد اوليه بوش، مورد توافق قرار گرفت. در لابلای بحث و جدلها، معلوم شد که حزب "پريزيدنت" بوش و "سناتور مک کين"، حزب جمهوريخواه، موافق طرح ۷۰۰ ميليارد دلاری برای "نجات" بانکها و موسسات مالی و شرکتهای مسکن و وام دهندگان اعتبارات رهنی و به اين ترتيب اعاده "اعتماد" به سيستم مالی و بانکی آمريکا، به اين شيوه نبودند. استدلالشان کلاسيک بود: دولت نبايد در مکانيسمهای سرمايه داری و "قانون بازار و رقابت سرمايه" دخالت کند، "ما که سوسياليست نيستيم"! اما نه تنها دولت آمريکا، بلکه دولت انگلستان و بانک مرکزی اروپای واحد، ناچار شدند در مقابل ديکتاتوری پول و سرمايه و آنجا که اين رقابت "آزاد"، از لاشه فرد سرمايه دار و بانکهای "خصوصی" نيز گذشته بود، در برابر قدر قدرتی قهر و غضب بت دنيای سرمايه داری، تکانی بخورند و اعلام کنند که به اين سادگيها در برابر قربانی شدن مالکان درشت تر حقوقی بر پول و سرمايه، تسليم نميشوند. آنطرفتر بردگانی که طی نسلها اين قدرت عظيم مالی و پولی و سرمايه را خلق کرده و خود، ناتوان و بريده از هر امکان مقاومت، نظاره گر بلاتکليف اين جدال بودند، شب و روز را در کابوس و دلهره گذراندند. در کنار و همگام با اين بحران مالی، سيری از بيکاری و بيکار سازی در سراسر آمريکا براه افتاده بود. طی نه ماه سال جاری ميلادی، فقط در آمريکا ۶۰۰ هزار نفر شغل خود را از دست دادند و اين به نوبه خود دست آنان را از پرداخت اقساط منازل مسکونی و رهنی شان کوتاه کرد. بسياری ناچارا منازلشان را ترک کردند و بسوی ديگر افراد خانواده و يا قوم و خويشها و دوستان پسر و دختر خود اسباب کشی کردند. بلافاصله موجی از تهاجم به زندگی شهروندان در همه ابعاد براه افتاد، شرکتهای بيمه "درمانی" و مطب پزشکان و بيمارستانها، که بويژه در آمريکا، به نسبت کلفتی کيف پول "مشتريان"، "خدمات" ارائه مبدهند، يکی يکی عذر بيماران و مريضهای عادی و "اورژانس" را خواستند. کودکان را از مهد کودک به خانه های از اين پس نامعلومشان پس فرستادند و به ذهن معصوم کودکانه شان "فهماندند" که آنها ديگر حق بازی با اسباب بازيها و محبت معلمين و سرپرستان خود در مهد کودک و شيرخوارگاه را ندارند. بسياری از "ناتوانان" جسمی و روحی و بازنشستگان و کهنسالان، به حال خود رها شدند و پس اندازهای محقر ساليان و برای "آينده" خود و فرزندان، صرف زندگی امروز شد. تعهد خانواده ها و دوستان و نزديکان برای تامين مالی ادامه تحصيل و زندگی عزيزانشان ناچارا لغو شدند و فضائی از تيرگی همين فردای پس از امروز بر زندگی ميليونها نفر سايه انداخت. امکانات و وسائلی که تاکنون جزء ملزومات معمولی زندگی بود، از دست رفتند و ماشينها و قايقها و وسائل زندگی با نوع اسقاط تر و ارزانتر و دست دومی تر و "کم مصرف" تر تعويض شدند. مشتريان بازارهای متوسط لباس و پوشاک به مغازه های دست دوم فروشی روی آوردند و در اين ميان بساط خيرات و حسنات کليساها که بين مردم فقير و اضافه شده به خيل بيکاران و بی مسکن ها و کارتون خوابها، غذاهای "اهدائی" ثروتمندان "نيکوکار" و خداپرست را توزيع ميکردند، رونق گرفت و دست بی پناهان ناتوان و بی اختيار شده به آستان خدا برای شکرگزاری بر اين مسکين نوازی ثروتمندان با ايمان و باز شدن روزنه نور الهی در دل آنان، به هوا بلند شد. خداوند متعال سرمايه به اين ترتيب به مدد خالقين واقعی جهنم مخلوق خود شتافت تا خشم و نفرت از منشا آنرا، به مشيت الهی و چاره آنرا در شفقت دل بی رحم بت و خدای واقعی سرزمين جستجو کنند. تهاجمی که ظاهرا ربط مستقيمی به بازار بورس و "نرخ بهره" و بانکها و شرکتهای رهنی و مسکن ندارد، به سطح زندگی و معيشت واقعی مردم آغاز شد. به اين ترتيب در يک تسلسل زنجيروار و تصاعدی، انبوه عظيمی از صدها هزار نفری که در آمريکا در معرض از دست دادن خانه های مسکونی خود که "بانکها"يشان و اعتبار دهندگانشان ورشکست شده بودند، قرار گرفته بودند، از دايره عطوفت و مهربانيهای بسته "نجات" ۷۰۰ ميليارد دلاری بيرون افتادند. اما همه جا، در همان آمريکا و اروپا و انگلستان، صف بستند تا از محل پول ماليات دهندگان، "اعتبار" و کسب و کار بانکداران و قماربازان بازار بورس و "وضع بحرانی" بانکهای رهنی را اعاده کنند. سه کشور فرانسه، آلمان و اسپانيا، با اختصاص يک تريليون و ۳۰۰ هزار ميليارد دلار، يعنی رقمی در حدود دوبرابر بسته نجات دولت آمريکا، به ياری بانکهای در معرض ورشکستگی برخاستند تا با پيش خريد بخشی از سرمايه های در معرض "خطر"، از سقوط "سيستم مالی" جلوگيری کنند. و اين مبلغ عظيم و کلان فقط ۳ درصد سرمايه بانکهای مذکور است! در سوئد همزمان با دم گرفتن با اين مناسک تعظيم بر آستان بت قهار سرمايه، فقط در يک مورد، عذر سه هزار کارگر کارخانه "ولوو" را خواستند.
در انگلستان، بانک مرکزی با دخالت و تصويب دولت و دخالت مستقيم گوردن براون نخست وزير، اعلام کرد که سرمايه چند بانک بزرگ و موسسه اعتبارات رهنی را يکجا خريده است و آنان را "ملی" اعلام کرده است. و اين تعويض مالکيت سرمايه بانکی از خصوصی به دولتی، کمترين لطمه ای به سرمايه سرمايه داران و بانک داران و قماربازان نازنين مالی نزده است، در حالی که هزاران نفر که حفظ منزل و سرپناهشان، به قدرت بازپرداخت وامهای رهنی بستگی مستقيم دارد، در دلهره و هراس، به تعويض جا و مکان مالکان حقوقی سفته بازان و قمار بازان و سرمايه داران شرکتهای مسکن و بانکها، هاج و واج، نگاه ميکنند. در همه موارد دولتها صراحتا اعلام کردند که هدف آنها از "دخالتگری ها در اقتصاد"، "تضمين" اعاده اعتماد به بانکداری و بازگرداندن قدرت بلامنازع پول و سرمايه و جلوگيری از سقوط "اعتبار" آنهاست.
بحران مالی که تظاهر پولی بحران اقتصادی سرمايه داری در کشورهای "کلاسيک" آنست، به نحو برجسته ای تضاد سيستم سرمايه داری با نفس زندگی انسان، و بی ارادگی انسان خلاق همه نعمات در برابر مخلوقات خود، سرمايه، را به جلو صحنه رانده است. سرمايه داری حتی در مقابل صاحبان حقوقی خود در هيات افراد، هيچ رحمی جز همان قانون ارزش افزائی و سير تمرکز دائمی آن در دست تعداد هر چه کمتری، ندارد. اين بحران به همه ما نشان داد که هر اندازه انسان بيشتر کار ميکند، بيشتر نعمات می آفريند، بيشتر خلاقيت از خود بروز ميدهد، تا زمانی که قانون سرمايه و تمرکز آن و کسب سود حاکم است، سرمايه قدرتمندتر و مهمتر از آن، در بيرون از کنترل توليد کنندگان در برابر آنها قرار ميدهد و چون هيولائی ناشناخته و بيگانه در برابرشان و عليه شان قد علم ميکند. در يک حساب سر انگشتی بروشنی ميتوان ديد که از محل همان اعتبار "ماليات دهندگان"( که شهر وندان و توليد کنندگان جامعه اند) يعنی از مجموع مبلغ ۳ تريليارد دلاری بسته "نجات" مشتی انگشت شمار بانکدار و سرمايه دار و قمار باز مفت خور بازار بورس و سفته بازی، ميتوان نه تنها شهروندان را از خطر بی مسکنی نجات داد، بلکه بسياری رفاهيات را در سطح اجتماعی گسترش داد. ميشد نه تنها کودک را از مهد کودک به خانه ناکجا آباد، نفرستاد، بلکه صدها هزار دختر و پسر جوان را صاحب خانه کرد، دانشگاههای جديد راه انداخت و خلاقيت و توانائيها را توسعه داد. ميشد سالخوردگان را در مراکز پيشرفته تری در پناه گرفت و معلولين و ناتوانايان بيشتری را ياری کرد و اعتماد به نفس شان را اعاده کرد. اينها نميشوند، چون، برای سرمايه داری و سرمايه، "نمی صرفد"، چون انگيزه سود است و سود آوری و تمرکز قدرت اقتصادی در دستان تعداد هر چه کمتری از جمعيت، چون سرمايه فقط با محکمتر کردن زنجير بردگان خالق خود، ميتواند بر جا بماند. آيا مناظر اين بحران پولی و مالی به همه ما نشان نميدهد که بزير کشيدن قدرت غضبناک بت سرمايه، راه نجات از نکبت سرمايه داری است؟ و آيا بشر محق نيست که در جامعه رها از سلطه خوفناک ديکتاتوری سرمايه، و در جامعه آزاد انسانی، کاغذ توالتها و خود توالتها را به نقش اين اسکناسهای منفور منقش کند و روی کاسه توالتهائی ساخته از "طلا" و "فلزات و شمش های گرانبها" بنشيند؟ و آيا جالب نخواهد بود که در چنان توالتهائی داستان يک مشت راهزن تاريخ و سژمايه داران و قمار بازان بازارهای بورس را، آنهم با ضمير ماضی بسيار بعيد، همزمان خواند تا نظم ضدانسانی سرمايه داری و ديکتاتوری پول و سرمايه، ضميمه و مکمل اوقات دفع کثافات و نجاسات شوند؟
و سوال اين است که نيروی محرکه اين انقلاب رهائيبخش کجاست؟ از آن نيروهائی که در غرب خود را "سوسياليست" ميخوانند، در اين مهمترين دوره و زمان که زندگی انسان در ابعاد ميليونی در رعب و وحشت، بی اختيار مانده و در کابوس دلهره مات و متحير مانده است، در هيچ جا خبری نيست و هيچ بحث و جدل "داغ" و مبارزه ايدئولوژيک و "افشاگری"های رايج در اين دواير را بر سر اين معضل گريبانگير ميليونها انسان "عادی" نميبينيم و نمی شنويم. اگر در دل همين اوضاع آشفته، که زندگی واقعی ميليونها انسان را زير و رو کرده است، شما به دفتر و مقر و اداره يکی از اين نوع سوسياليستها مراجعه کنيد و مثلا بگوئيد که در اختلاف ترتسکی و استالين در فلان مساله حق با استالين بوده است، اگر شما را جر ندهند، دستکم شما را با اهانت از محل بيرون ميکنند. و همين شايد برای همه ما که سوسيالسم را به روايت مارکس فهميده ايم، ما را به اين قناعت ميرساند که اين سوسياليسم های موجود، ديگر دارند تاريخ درونی "خودش" را ادامه ميدهد و سوسياليسم را برای خودش توضيح و تفسير و ترويج ميکند و در فضای آن تاريخ درونی خود ويژه، نفس ميکشد. اين نوع "سوسياليسم" در آن سردخانه حاشيه جامعه و در انزوا از تاريخ و متن زندگی و تلاش و علائق و عواطف انسان واقعی، فريز مانده و يخ بسته است. و شايد اين حقيقت آزاردهنده در مورد سرنوشت سوسياليسم ايران بويژه پس از تکه پاره شدن حزب سياسی کمونيستی طبقه کارگر، حزب کمونيست کارگری ايران، و معماری اين فروپاشی توسط همان گرايشها و شخصيتهای همواره حاشيه ای در بستر و تاريخ سی ساله آن، بسيار روشن تر هم معنی شود. و با وجود اين، دنيا، حتی از زبان سران دولتهای بورژوائی، و از زبان کشيشها و اسقفها، به ما ميگويد که پاسخ اين اوضاع سوسياليسم مارکس و نقد او بر "سرمايه" و دست بکار شدن برای ايجاد حزبی کمونيستی است که معضلش نه زندگی در تاريخ و گذشته خود و باد زدن حس تکريم به عظمت "منيت" شخصيتهای هميشه بی نقش در تندپيچهای مبارزه کمونيستی و يا داير نگاه داشتن کوره تملق مصدرمنشی در دايره بسته و مخفی فرقه خودی، که پرداختن به مسائل واقعی جامعه انسانی است.
کمونيسم داستان و فلسفه زندگی انسان است و تئوری آنهم دست بردن به ريشه مسائل است. اين حقيقت که با تشديد بحران سرمايه داری، بورژواها و کشيشها "مارکسيست" ميشوند، و تلاش ميکنند که از طريق مراسم و راه انداختن کمپين "صدقه" و "فقير نوازی"، وجوه کريه جايگاه انسان را در سيستم استثمار کار مزدی، حک و اصلاح و رفو کنند، قبل از هر چيز و مهمتر از هر تعبير "مسيحائی" که به مارکس و نقد او بر کاپيتال و سرمايه سوار ميکنند، نشان از يک هراس کل دم و دستگاه بوروژازی و حافظان بردگی مزدی از به ميدان آمدن نيروی محرکه اين انتقاد انقلابی و پراتيک، يعنی طبقه کارگر صنعتی است. معلوم شد که عليرغم مهندسی جشن پايان سوسياليسم، مارکس و سوسياليسم انقلابی و پراتيک او، کماکان جواب معضل گريبانگير بشريت اسير در چنگال سرمايه و سرمايه داری است. و مارکس تئوری انقلابی خود را به موقعيت عينی طبقه کارگر صنعتی و مبارزه دائمی اين طبقه با استثمار سرمايه داری متصل کرد. برای او طبقه کارگر در مبارزه برای رهائی خود و همراه با اين رزم برای آزادی، کل جامعه را آزاد و رها ميکند. چه از نظر مارکس نقطه رجوع تئوری انقلابی دست بردن به ريشه مسائل جامعه است. و برای انسان ريشه و بنياد مسائل، خود انسان است. جامعه نياز به احيا و تجديد سازمان کمونيسمی دارد که قاطع و جسور و شجاع و سياسی، پای به ميدان قطع زنجيرهای اسارت بردگی مزدی و گسستن طوق بردگی سرمايه داری بگذارد و حکم بازگرداندن اختيار به انسان را با غرش کوبنده و رعد آسای لنين و منصور حکمت، فرياد بزند.
نيمه اول اکتبر ۲۰۰۸
بخش پنجم: ضرورت تبليغ همه جانبه در بين همه اهالی
لنين در سالهای آغازين قرن بيستم، عاجلترين وظيفه سوسيال دمکراتها را سازماندهی تبليغات همه جانبه سياسی تشخيص می دهد. و البته اين را نه يک کار در خود، بلکه ابزاری برای يک هدف بزرگتر می بيند: رفع نياز طبقه کارگر به آگاهی سياسی و تربيت سياسی و انجام وظايف سوسيال دمکراتيک در ارتباط با سازماندهی انقلاب اجتماعی.
مهمترين استدلالات چه بايد کرد در ضديت با خط اکونوميستی به شکلی که امروز با آن مواجه هستيم در همين بخش از کتاب آمده است. لنين در اينجا نه فقط بار ديگر بر اين واقعيت تاکيد می گذارد که آگاهی سياسی طبقاتی کارگران را نميتوان از درون يعنی از مبارزه اقتصادی آنان تکامل داد بلکه خاطر نشان می کند که آگاهی سياسی طبقاتی فقط در حيطه مناسبات همه طبقات و قشرها با دولت و حکومت، در حيطه مناسبات متقابل بين همه طبقات می تواند به دست آيد. او می گويد که برخلاف ديد اکونوميستها، مساله فقط بردن آگاهی بين توده کارگران نيست. بلکه سوسيال دمکراتها بايد بين همه طبقات اهالی بروند و واحدهای ارتش خود را در همه جهات بسازند. (اين نکته خلاف همه تئوری ها و پراتيک به اصطلاح ضد پوپوليستی است که برای دوره ای در جنبش چپ ايران باب بود و کماکان بسياری از فعالين اين جنبش متاثر از آن هستند.)
بين همه طبقات اهالی رفتن و ارتش خود را در همه جهات ساختن، از زمين تا آسمان با نگرش و عملکرد اکونوميستهای "واقع بين" شده جنبش ايران در سال های اخير تفاوت دارد. اينان تحت فشار تحولات فهميده اند که بايد به همه طبقات و جنبشهای اجتماعی بپردازند. ولی يکم اين کار را با يک رويکرد رفرميستی انجام می دهند. يعنی اين ارتباطات اجتماعی و شعارهای عمومی را می خواهند در خدمت يک استراتژی رفرميستی قرار دهند. ثانيا دورنما و چارچوب محدودی را برای منافع هر قشر و طبقه در نظر دارند (مثلا می توان به نحوه برخورد اينان به مساله زن نگاه کرد). ثالثا در تعيين متحدان و دور و نزديک بر اساس يک دورنمای بورژوايی جلو می روند؛ يعنی به قشرهايی بيشتر می پردازند که مدرنيسم بورژوايی را نمايندگی می کنند.
تصويری که لنين از محدود نگری محافل سوسيال دمکرات در اواخر قرن نوزدهم ارائه می دهد انگار از روی بيماريهای رايج در جنبش ما نوشته شده است: محافلی که فقط به موضوعات کارخانه يا همدستی حکومت با کارفرمايان و يا اختناق پليسی در محيط های کارگری می پردازند. در ميتينگ های کارگری خارج از اين محدوده صحبت نمی شود يا به ندرت صحبت می شود. در زمينه تاريخ جنبش انقلابی و مسائل سياست داخلی و خارجی حکومت، مسائل تکامل اقتصادی کشور و جهان، موضع طبقات گوناگون در جامعه مدرن و امثالهم خيلی کم سخنرانی و بحث می شود.
اين محدودنگری نتايج معينی ببار می آورد. همانگونه که در مورد جنبش سوسيال دمکراتيک روسيه به بار آورد و باعث عقب ماندن عناصر آگاه از جنبش خودبخودی شد. يا همين وضعيتی که بعد از حداقل يک دهه فعاليت عناصر و محافل مبتلا به اکونوميسم در جنبش چپ ايران حاکم است. تفاوت بر سر اينست که ما ميخواهيم رهبر سياسی انقلاب پرولتری و تريبون توده ها باشيم يا يک منشی اتحاديه صنفی. مقايسه ليبکنخت بزرگ با نايت تريديونيونيست اين تفاوت را آشکار می کند. نايت به تدوين مطالبات فوری پرولتاريا و ارائه ابزار برای تحقق آنها می پرداخت. ولی ليبکنخت علاوه بر اينها، ايده های درخشان و کامل را ترويج می کرد. نشريه اش را به ارگان اپوزيسيون انقلابی تبديل کرده بود و وضع سياسی و اقتصادی و اجتماعی کشور را از دريچه منافع بخشهای مختلف اهالی افشا می کرد.
يک سوال: آيا کمونيستها به مساله ارتباط با قشرها و طبقات اجتماعی به عنوان يک ضرورت يا اجبار برخورد ميکنند؟ آيا توجه به خواسته ها و منافع متحدان انقلاب را تحت فشار شرايط انجام می دهند؟ يعنی فرضا اگر فشار شرايط نباشد اين منافع را در نظر نميگيرند و جايی که زورشان می رسد اين منافع را از قشرها و طبقات غير پرولتر سلب ميکنند؟ ما در چه بايد کرد با پاسخ اين سوالات به شکل مستقيم روبرو نيستيم. ولی سرنخ هايی از اين بحث را لنين در اين اثر و بعدها به شکل عميقتر در آثار دوران انقلاب ۱۹۰۵ و به ويژه بعد از انقلاب ۱۹۱۷ (خصوصا در بحث بر سر مساله دهقانی و رفرم ارضی) جلو می گذارد. در بين سوسيال دمکراتهای روس نهايتا دو برخورد به اين سوالات وجود داشت. يکم برخوردی که ريشه در نگرش اکونوميستی داشت و منافع طبقه کارگر را در حيطه محدود منافع کارگران در نظر می گرفت و اين منافع را در مقابل منافع دهقانان يا خرده بورژوازی, سبک و سنگين می کرد. و بعد از انقلاب اکتبر هم به اسم "تابع کردن منافع بقيه به منافع پرولتاريا" سياست اجبار و زور را در مقابل ساير قشرها و طبقات متحد پرولتاريا فرموله می کرد. حتی در مورد کارگران نيز با تزهايی مانند نظامی کردن سنديکاها يا دولتی کردن سنديکاها روبرو شديم که ادامه همان نگرش بود. دوم, برخورد لنين که دورنمای کمونيسم جهانی را مد نظر داشت و همه چيز را با اين هدف می سنجيد و جهت می داد. اين يعنی رهايی نوع بشر و نه فقط طبقه کارگر يا کارگران از مناسبات حاکم. وقتی که اينگونه به مساله انقلاب اجتماعی نگاه کنيم، طبقه کارگر را ابزار حياتی رسيدن به آن هدف می بينيم و نه خود هدف. با اين نگرش است که می توان به ضرورت تامين و تداوم اتحادهای پايه ای طبقاتی در سراسر دوران سوسياليسم و اتخاذ سياست های صحيح در اين راستا جواب درست داد. با اين نگرش است که می توان به مناسبات استراتژيک پرداخت و به تاکتيکهای مقطعی در رفتار با قشرها و طبقات گوناگون بسنده نکرد. با اين نگرش است که ميتوان از "استفاده ابزاری" از طبقات غير کارگر و حتی توده کارگران فاصله گرفت. اين بحث به معنی نفی ضرورت ديکتاتوری پرولتاريا که مسلما عنصری از جبر را در سراسر دوران سوسياليسم به همراه دارد نيست. بلکه بر سر مضمون و جهت گيری اين پديده است. حتی می شود گفت که بحث بر سر مفهوم و دامنه و چارچوب همين جبر است. وقتی که لنين در چه بايد کرد می گويد "ما بايد به مثابه تئوريسين، مروج، مبلغ و سازمانده بين همه طبقات اهالی برويم" بايد با يک ديد استراتژيک به مساله نگاه کنيم که محدود به دوران قبل از کسب قدرت سياسی نيست بلکه در سراسر دوران سوسياليسم هم بايد چنين کنيم. در اينجا بحث در چارچوب چگونگی درگير کردن هر چه بيشتر و کيفيتا بالاتر توده ها در اداره امور جامعه و دولت بعد از پيروزی انقلاب نيست، بلکه بر سر رهبری يک فرايند به سوی يک هدف معين است که برقراری چنين مناسباتی را بين عنصر آگاه با حرکت همه طبقات اهالی می طلبد.
لنين در همين بخش از وظايف مختلف سوسيال دمکراتها در قبال کارگران و نمايندگان ساير طبقات اجتماعی صحبت ميکند. او می گويد کارگرانی هستند که می خواهند حرفهای يک سوسيال دمکرات را بشنوند. و کسانی ديگری که می خواهند از دهان سوسيال دمکراتها حرفهای يک دمکرات را بشنوند. اين اشاره ای است به دو رشته وظايف سوسيال دمکراتيک که لنين در آثار بعدی خود به ويژه در مقطع انقلاب بورژوا دمکراتيک ۱۹۰۵ روسيه جلو گذاشت. کل بحثهای لنين در اين بخش و تاکيدی که بر توضيح وظايف عمومی دمکراتيک در برابر کل خلق می کند حاکی از اينست که او هدف را متحول کردن جامعه قرار داده بود و نه رفرم در وضعيت يک طبقه خاص (طبقه کارگر). لنين می گويد که ما در حين انجام اين وظيفه حتی يک لحظه هم نبايد اعتقادات سوسياليستی خود را بپوشانيم يا فراموش کنيم. اين گفته ها متعلق به دوره ای است که لنين هنوز تجربه انقلاب ۱۹۰۵ و شکستش را نداشت. در واقع در جريان آن انقلاب و ده ساله بعد از شکست آن بود که تزهای لنين در مورد ضرورت رهبری طبقه کارگر در انقلاب بورژوا دمکراتيک فرموله شد. و در انقلاب اکتبر خطوط اوليه اما مهمی از رابطه تحولات دمکراتيک با انقلاب سوسياليستی خودنمايی کرد. به اين بخش از بحثهای لنين بايد از زاويه نگرش تکامل يافته کنونی بايد نگاه کرد. يعنی در عمل مشکل بتوان با کسانی روبرو شد که فقط بخواهند از دهان ما حرفها و شعارهای دمکراتيک را بشنوند. و ما هم مشکل بتوانيم فقط مسائل ناب دمکراتيک را مستقل از جهت گيری و جوانب سوسياليستی به زبان آوريم. اين به خصوصيت انقلاب و وظايف چند گانه آن در عصر امپرياليسم و محتوای هر انقلاب به مثابه بخش لاينفکی از پروسه انقلاب پرولتری جهانی برمی گردد. انجام تحولات دمکراتيک انقلابی در جوامعی که کماکان انجام گسترده چنين تحولاتی را طلب می کنند, به ناگزير با نطفه ها, جوانه ها و جنبه های سوسياليستی از همان مرحله آغازين انقلاب عجين خواهد بود.
چه بايد کرد تاکيد دارد که اگر سوسيال دمکرات ها فعاليت همه قشرها را رهبری نکنند نمی توانند پيشاهنگ انقلابی باشند. تربيت سوسيال دمکراتيک کارگران برای اينست که به رهبران سياسی جامعه تبديل شوند و قادر به رهبری مبارزات قشرها و طبقات مختلف باشند. لنين می گويد برخلاف تصور اکونوميستها نمی توان با محدود کردن عرصه نفوذ (مثلا با زوم کردن به روی جنبش کارگری و مطالبات کارگران) اين نفوذ را عميقتر کرد. جالب است که لنين در مورد ضرورت اعمال رهبری بر جنبشهای قشرهای مختلف اجتماعی از زنان حرفی نمی زند. آيا در آن مقطع هنوز جنبش زنان در روسيه به ظهور نرسيده بود؟ آيا به همين علت زنان عمدتا در چارچوب خانواده کارگری و يا زنان کارگر مد نظر قرار می گرفتند؟ شايد هم مساله به يک بی توجهی عمومی به مساله زن به طور کلی در جنبش سوسيال دمکراتيک آن روز اروپا برمی گشت و اينکه مقاومت و مبارزات زنان برای کسب برابری اجتماعی و سياسی صرفا حرکت زنان بورژوا قلمداد ميشد. (يعنی در همان چارچوبی که آن زمان بيشتر به چشم می آمد.) به هر حال در سالهای بعد نگرشهای مختلفی نسبت به اين موضوع در صفوف سوسيال دمکراتهای روس بروز کرد. انقلاب اکتبر برخوردی پيشرو به مساله زن اتخاذ کرد ولی نگرش محدود و به اصطلاح کارگريستی نسبت به اين مساله در صفوف کمونيستها باقی ماند که تا امروز هم به شکل های مختلف ادامه دارد.
لنين در بحث از سازماندهی افشاگری سراسری از اين صحبت می کند که به هنگام تبليغ، هر مساله را با روح پيگير سوسيال دمکرات پاسخ می دهيم بدون باج دهی به هيچ انحراف عامدانه يا ناعامدانه از مارکسيسم. مهم درک اين نکته است که افشاگری ها را حزبی رهبری می کند که هر حمله بر حکومت را به نام کل مردم پيش می برد. تربيت انقلابی پرولتاريا را به پيش می برد. استقلال سياسی اش را حفظ می کند. مبارزه اقتصادی طبقه کارگر را رهبری می کند. و از هر درگيری خودبخودی کارگران با استثمارگران برای آوردن شمار بيشتری از پرولتاريا به اردوی ما استفاده می کند. نکته اينجاست که اين کارها در تضاد با هم نيستند بلکه ضروری و مکمل يکديگرند.
اکونوميستها در مقابل درک و طرح لنين از اين صحبت می کردند که او به ايدئولوژی پر بها می دهد. و برای اينکه فورا حزب را به مبارزه با استبداد مطلقه بکشاند به استدلال تئوريک روی آورده است. يعنی به جای اينکه منتظر شود تا پيشرفت مبارزه طبقه کارگر، خود شرايط عينی را برای مطرح شدن موضوع قدرت سياسی فراهم کند، پيشاپيش بر مبنای ضرورتی که در ذهن به آن رسيده، وظايف حزب را معين کرده است. اين يک اختلاف نظر پايه ای با اکونوميستها است که در سالهای بعد از انقلاب اکتبر نيز عليه خط لنين بيان شد. و هم اينک نيز در جمعبندی از انقلاب اکتبر و نظرات لنين از جانب جريانات گوناگون ابراز می شود. در اين بحث، واقعيتی نهفته است. واقعيتی به نفع ديدگاه لنينيستی و نه برخلاف آن. ايدئولوژی, نقش فعال در تغيير عينيت دارد. اين به درک از رابطه ديالکتيکی عين و ذهن برميگردد. ذهن از عين سرچشمه می گيرد ولی يک عامل منفعل و حاشيه ای نيست. بلکه به مثابه يک پديده مادی بر عينيت موجود تاثير می گذارد و آن را تغيير می دهد. انقلاب اجتماعی صحنه اين تاثير گذاری متقابل است. جهانبينی، تئوری و روش کار که در يک مجموعه، ايدئولوژی را می سازند عنصر آگاه (حزب) را به تشخيص و ارزيابی تضادها و مناسبات و راه دگرگونی آنها رهنمون می کنند. در اين ميان تئوری (نظرات و راهکار های مدون) نقش پويا و فعالی در پيشبرد و تکامل ايدئولوژی بازی می کنند. وقتی که لنين می گويد بدون تئوری انقلابی، جنبش انقلابی نمی تواند وجود داشته باشد بر تاثير تعيين کننده عنصر ذهنی در جهت دادن به جنبشهای اجتماعی و طبقاتی، فرايندهای عينی و دگرگونی شرايط موجود تاکيد دارد. نکته اينجاست که اکونوميستها چه بدانند چه ندانند خود ايدئولوژی و تئوری های معينی را راهنمای عمل خود قرار داده اند. اشکال آنان اين نيست که وظايفشان را مستقل از هرگونه ايدئولوژی و تئوری انجام می دهند. مشکل در مضمون طبقاتی اين ايدئولوژی است: ايدئولوژی بورژوايی. حرفهای مدونی که آنان عليه خط چه بايد کردی می زنند در واقع تئوری های بورژوايی آنان است. آنان هم با استدلال تئوريک، دامنه وظايف حزب را به دنباله روی از جنبش خودبخودی محدود می کنند که نتيجه ای جز حفظ وضع موجود ندارد. ادامه دارد......
فردا از آن طبقه ی کارگراست
جمعی از فعالين کارگری (jafk)
مهر۸۷
Jafk.blogfa.com : وبلاگ
Kargaran_fa@yahoo.com

حمیدی- با عرض سلام به شما دوست عزیز و با تشکر از اینکه به من اجازه دادید تا در رابطه با اعتراضات کارگران فرش غرب بافت گفت و گوئی با شما داشته باشم. قبل از هر چیز از شما میخواهم خودتان را معرفی نمائید و بگوئید چند سال است که در شرکت فرش غرب بافت مشغول به کار هستید و آیا این شرکت خصوصی میباشد یا دولتی؟
خالدی- من هم به نوبه خود از شما تشکر میکنم. من خالد خالدی هستم که به طور رسمی از سن 15 سالگی وارد بازار کار شدهام و در شغل های مختلفی از جمله کار ساختمانی مشغول به کار بوده ام و بعدا برای اینکه درامد مناسبتری داشته باشم به مراکز تولیدی روی آورده که در این رابطه درمراکز تولیدی لباس شروع به کار کردم و بعد از چند سال کار کردن من را اخراج کردند. از سال 1374 یعنی نزدیک به 14 سال در کارخانههای فرش بافی کار کرده ام. من قبلا در فرش ستاره باختر مشغول به کار بودم که در آنجا به بهانه تغییر ساختار، ما را اخراج کردند و از سال 1379 در کارخانه فرش غرب بافت به طور رسمی مشغول به کار شده و حدودا 9 سال است که کارگر فرش غرب بافت میباشم و ضمنا این شرکت کاملا خصوصی میباشد.
حمیدی – در این مدت که شما در غرب بافت مشغول به کار بودهاید در رابطه با مطالبات خود اعتراضاتی داشته اید، لطفا در این رابطه توضیح دهید.
خالدی – ما کارگران غرب بافت نسبت به عدم شرایط ایمنی و ندادن وسائل ایمنی از جمله گوشی، ماسک، لباس کار مناسب، کفشهای مخصوص در سالن تولید و غیره همیشه در شرکت بر سر این مسائل درگیرمیشدیم و همچنین در مورد اضافه کاری اجباری، کسر حقوقها و این قبیل مسائل کارگری همیشه بگو مگو وجود داشته اما هیچ وقت به اعتراض جدی منجر نشده بود.
حمیدی – اعتراضات اخیر شما از چه تاریخی شروع و در چه رابطه ای این اعتراضات صورت گرفت و خواست و مطالبات شما چیست؟
خالدی – اعتراضات ما از مورخه 16 تیر 87 شروع شده و این اعتراض ما در رابطه با بستن کارخانه آغاز شد که کارفرما اعلام کرد کارخانه را تعطیل خواهد کرد. در این رابطه ما در دفاع از حق و حقوق خود دست به اعتراض زده و خواست مشخص ما بازگشت به کار بوده است.
حمیدی – برای دفاع از مطالبات خود تا کنون به کدام مراکز مراجعه کرده اید ؟ و شکل اعتراض شما چگونه بوده است؟
خالدی – ما برای دفاع از مطالباتمان به اکثر نهادهای مربوطه منجمله، اداره کار، استانداری کردستان، حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی، اداره بازرسی کل کشور و حتی به نماینده شهر سنندج در مجلس شورای اسلامی هم مراجعه نمودهایم. ما جلساتی با مسئولین اداره کار و استانداری کردستان از جمله آقای نادر محمدی یکی از مسئولین اداره کار و با خویش رئیس شورای حل اختلاف اداره کار و اقبال پور نماینده استانداری داشته ایم، اما متاسفانه با توجه به اینکه رای هیات تشیص، ابقاء به کار کارگران بود اما در شورای حل اختلاف به صدور این رای اصلا توجهی نکردند و در چندین جلسه حضوری و غیر حضوری به نفع کارفرما حرف زده شد و عملا از کارفرما دفاع نموده و بدون هیچ دلیل موجهی حکم اخراج کارگران رسمی این شرکت را صادر کردند. باید متذکر شوم در جلسه روز اول که جلسه هیئت شورای حل اختلاف بود، آقای ایوبی در آن شرکت نکرده بود و آنان جلسه را به آن خاطر که ایوبی کارفرمای غرب بافت در آن حضور نداشت را به تعویق انداختند و قرار شد که جلسه بعدی، بعد از 15 روز دیگر دوباره تشکیل شود و این فرصتی بود تا آقای ایوبی بتواند مدارک لازم را که کلا جعلی میباشد را بر علیه ما آماده کند و در جلسه تحویل دهد و نهایتا شورای حل اختلاف به استناد مدارک جعلی کارفرما، رای اخراج ما را صادر نمود.
ما برای پیگری مطالبات خود، در مقابل اداره کار و استانداری کردستان چندین بار دست به تجمع زدهایم.
حمیدی – آیا اداره کار و یا استانداری و دیگر مراکز دولتی به خواست های شما رسیدگی کرده یا بهتر بگویم در رابطه با معضل شما کاری انجام داده اند؟
خالدی – خیر تا کنون هیچ کاری برای ما انجام نداده اند.
حمیدی - به نظر شما چرا همیشه با وجود اینکه حق و حقوق کارگران ضایع میشود، اما در بدست آوردن خواست های خود موفق نیستیم و اکثر مواقع کارگران به خواستهای خود نمیرسند ؟
خالدی – به دلیل نا آگاهی کارگران در مورد عدم شناخت حق و حقوق خود. به دلیل حمایت اداره کار و ارگانهای ذی ربط از صاحبان کارخانه و سرمایهداران. به دلیل بی اطلاعی در مورد ایجاد تشکلهای کارگری، چه در زمان کار و چه در زمان بی کاری.
حمیدی – نظر شما در رابطه با تشکل های کارگری چیست ؟
خالدی – به نظر من اگر تمام کارگران کارخانهها و سایر مشاغل کارگری در زمان کار با اطلاع رسانیهای درست خود، با تشکل آشنا شوند و بتوانند در زمان مخصوص تشکلات کارگری را در میان خود به وجود آورند، این آغاز راهی خواهد شد که کارگران به مسائل حقوقی خود آشنا شده و در آن زمان کارگران با داشتن تشکل می توانند در مقابل اخراج و یا فشار کارفرما ایستادگی و از حقوق خود دفاع نمایند. ما باید بتوانیم بحث تشکل و ضرورت ایجاد تشکل کارگری را برای همه کارگران توضبخ دهیم تا کارگران بتوانند تشکل خود را ایجاد کرده و از مطالبات کارگری خود دفاع نمایند. تنها با داشتن تشکل واقعی کارگران است که ما میتوانیم با هبستگی و اتحاد از منافع مشترک خود دفاع کنیم.
حمیدی – راه کار شما برای برون رفت از شرایط موجود چیست و برای اینکه کارگران در اعتراضات خود موفق شوند باید چگونه عمل کنند؟
خالدی – به طور خلاصه تنها راه واقعی، ایجاد تشکل های کارگری و مبارزه دائمی درراه رسیدن به مطالبات خود؛ این تنها چاره ما کارگران است. ایجاد تشکل های کارگری.!
حمیدی – گویا مجمع عمومی مشترکی با حضور کارگران چند کارخانه در سنندج برگزار شده است که شما هم در این مجمع شرکت داشتهاید لطفا در این رابطه توضیح دهید.
خالدی – اولا مجمع عمومی تعریف خاص خود را دارد و تعریف ساده آن این است که، اکثریت کارگران یک مرکز و واحد کارگری در آن شرکت داشته باشند اگر این را قبول کنیم که با حضور اکثریت کارگران میتوان گفت که مجمع عمومی بر گزار میشود، باید گفت که ما مجمع عمومی به آن معنای واقعی نداشته ایم. ماچند نفر از نمایندگان چند کار خانه بودیم و دور هم جمع شده تا برای وضعیت خود و چگونگی گرفتن حق و حقوق خود حرف بزنیم که در آن جلسه یک برگه که نام نمایندهها چند شرکت در آن نوشته شده بود به ما دادند و ما آن را امضاه کردیم. این چیزی است که ما از آن اطلاع داریم و فکر نکنم این معنی مجمع عمومی داشته باشد چون مجمع عمومی بدون حضور اکثریت کارگران بی معنی میباشد.
حمیدی - با تشکر از حضور شما در این مصاحبه، امیدوارم با اتحاد وهمبستگی کارگری در این مبارزه طبقاتی پیروز باشید.
خالدی – من هم از شما تشکر کرده و امیدوارم که ما کارگران بتوانیم تشکلهای واقعی که حامی منافع کارگران باشد را ایجاد کنیم.
کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکلهای کارگری
17 مهر 1387
اعلام فراکسيون تحت عنوان "فعاليت بنام کومه له" از طرف تعدادی از رهبران و اعضای کومه له و حزب کمونيست ايران با عکس العمل های وسيعی در درون اين دو جريان و ديگر نيروهای سياسی روبرو گرديد. تا کنون احزاب، سازمانها، جمعهای مختلف سياسی و فعالين منفرد زيادی در له يا عليه آن و همچنين در مورد تاريخ کومه له اظهار نظر کرده اند. ما فکر ميکنيم ماجرای کومه له و اتفاقات حول آن ادامه دار است و بحث در مورد: ۱ - اين فراکسيون ۲ - کومه له فعلی ۳- تاريخ کومه له، يعنی کومه له قديم و جايگاه مباحثات حول اين ماجرا هم برای کمونيست ها و جريانات چپ و هم برای جريانات راست اهميت دارد. قبل از شروع نگاهی به خطوط کلی اظهار نظرهای تا کنونی راجع به اين موضع بيندازيم.
فشرده ای از خطوط کلی اظهار نظر ها
بر خورد و توضيحات جريانات مختلف سياسی در باره علت اين اتقاق و معرفی آن را در چهاردسته زير تقسيم بندی کرده ايم:
۱- مرزبندی نکردن قاطع رهبری کومه له و حزب کمونيست ايران با گرايش ناسيوناليسم کرد، مبارزه نکردن با آن، سازش کردن، آوانس دادن به اين گرايش، در نتيجه به اعلام کنندگان فراکسيون و در ادامه به خود فراکسيون. همراه با آن نهيب زدن به کميته مرکزی کومه له و در مواردی گامی "چپ" تر از آن دست بدامن شدن کمونيست ها و کادرهای بدنه کومه له و حزب کمونيست ايران برای پايان دادن به اين وضعيت يک محور مشترک نقد از طرف تمام اين جريانات است. رهبری حزب کمونيست ايران و کومه له را سرزنش و نصيحت ميکنند که اگر نمی خواهند هر مدتی يک فراکسيون از درون آنها بيرون بزند بايد قاطعانه با گرايش ناسيونالستی درون کومه له مرزبندی کنند تا اين گرايش منزوی گردد و کومه له از دست چنين مشکلاتی خلاص گردد.
۲- رهبری کومه له و حزب کمونيست ايران و اکثر جريانات ديگر عليرغم تفاوت های ناچيزی که در نوشته بعضی از آنها وجود دارد همه در يک نکته مشترک هستند و فراکسيون را جريان ناسيوناليستی ميدانند و اين فراکسيون را هم رديف و يا از نوع کودتای قبلی درون کومه له و حزب کمونيست ايران توسط دارودسته " زحمتکشان" به حساب می آورند.
۳- بيشتر اين جريانات ضرورت اين فراکسيون را در نتيجه فعال نبودن رهبری کومه له، تکه و پاره شدن پروژه "زحمتکشان"، بی افقی ناسيوناليسم کرد، بی خاصيتی حزب کمونيست ايران، يا غلط بودن سياست های اين حزب از کنگره دوم کومه له تا تشکيل حزب و ادامه آن سياست ها تا به امروز می دانند.
۴- حمله به منصور حکمت، جنبش کمونيسم کارگری، بويژه بحث و ديدگاه "حزب و قدرت سياسی" نکته مشتر ک افراد اين فراکسيون و طيف کومه له ای های پراکنده و رهبری کومه له و حزب کمونيست ايران بود.
۵- و .....
اينها سر خط اصلی نظر و سياست تمام جريانات در رابطه با اين فراکسيون است. همانطوريکه مشاهده ميکنيد همه بلااستثناء در محدوده کومه له و حزب کمونيست ايران برای حل مشکل می گردند. تمام جريانات با تقاضای دوستانه و غير دوستانه با لحن آرام و يا خشن دست بدامن رهبری کومه له و حزب کمونيست ايران برای پايان دادن به اين وضعيت هستند. عليرم وجود نکات درستی در نقدها ما خلاف تمام اين جريانات نظر داريم و در اين نوشته آن را مستدل خواهيم کرد و هر جائی لازم شد به موارد بالا بر ميگرديم و نخست از فراکسيون شروع ميکنيم.
۱- فراکسيون"فعاليت بنام کومه له"
فراکسيون" فعاليت بنام کومه له"، از موضع راست به کومه له و حزب کمونيست ايران نقد دارد و ادعای سوسياليستی آن نتوانسته ناسيوناليسم قوی اين حرکت را از انظار مخفی کند. "سوسياليسم" اين فراکسيون، تحمل حزب کمونيست ايران در کردستان و تداعی شدن کومه له در کمپ چپ ايران را بدليل اينکه فکر ميکند رگه و آثاری از کمونيسم کارگری در اين حزب و کومه له باقی است ندارد. اين جماعت برنامه تعطيل کردن آن حزب و مخصوصا خارج کردن کومه له از اين مدار و بنياد نهادن کومه له سوم و تجديد آرايش آن را در سر دارند. هدف، پاک کردن حزب کمونيست ايران از صحنه سياست، استراتژی، تسخير کومه له و تغيير آن است.
از نظر اين فراکسيون، کومه له فعلی و سياستهايش، حتی کومه له بدون حزب کمونيست ايران قابل تحمل نيست. اگر غير از اين بود چرا فراکسيون"فعاليت بنام کومه له" را اعلام کردند؟ اگر از سر عشق به کومه له دست به اينکار زده اند، چرا اعضای اين فراکسيون از حزب کمونيست ايران خارج نميشوند و در کومه له موجود بفعاليت نمی پردازند؟ چرا اعضای فراکسيون از شدت دشمنی با حزب کمونيست ايران، عليه کومه له و بنام کومه له فراکسيون درست ميکنند؟ حزب کمونيست بهانه است و دفاع از کومه له قلابی. اگر مرکزيت حزب کمونيست ايران بساط آن حزب را جمع کند و تابلويش را پائين بياورد، آيا اين فراکسيون به مراد خود ميرسد، کارش تمام است و حاضر بکار و فعاليت تحت رهبری کومه له فعلی و سياست های آن خواهد بود؟ ما فکر نمی کنيم. چرا؟ چون، اهداف و منشاء حرکت اين جماعت انعکاسی از اوضاع جديد سياسی، عدم وجود حزب کمونيستی در صحنه سياست ايران يا جريانی که چپ با آن تداعی گردد و بويژه ثمره سياست های کومه له در بطن تحولات يکدهه و نيم اخير در منطقه است.
در قياس با کومه له، غلظت قوميگری فراکسيون بالاتر است. اما در ابتدای اعلام آن، فراکسيون تنها با پرچم و شعار ناسيوناليستی جلو نيامد و در پناه آن پرچم ضديت با چپ و کمونيسم را با ورد سوسياليسم سوسياليسم بلند کرده است. همين اندازه از تفاوت، دفاع از کومه له را در مقابل اين جريان ضروری کرده است. اما دفاع از کومه له در قالب ربط دادن فراکسيون به ادامه کودتای دارودسته زحمتکشان و يا اکتفا کردن به معرفی جنبه ناسيوناليستی آن جوابگو نيست و از سطح موجود وقايع بسيارعقب است. چنين موضعی پايه های ديگر شکل گيری فراکسيون، تکيه آن بر لايه روشنفکران"چپ" سرخورده و ضد کمونيست و قشر "چپ" ناسيوناليسم بار آمده ايندوره در جامعه کردستان و نقش کومه له در بارآوری آنها را به حاشيه ميراند. زحمتکشان از سر قومی گريش پرچم ضد کمونيستی را به هوا برد، فراکسيون با سوسياليسم اش، آن يکی در دوره رونق ناسيوناليسم کرد و وجود حزب کمونيست کارگری ايران متولد شد و اين يکی در دوره بحران ناسيوناليسم و تکه تکه شدن حزب کمونيست کارگری ايران و هر يک از اينها محصول دوره جداگانه ای هستند. با نوع برخورد و معيارهای درستی که نزديک به ده سال قبل به زحمتکشان شد امروز نمی توان کومه له و حزب کمونيست ايران و فراکسيون را مورد ارزيابی قرار داد. فراکسيون تفاوتهائی دارد و کومه له و حزب کمونيست ايران تغيير کرده اند. فعالين اين فراکسيون فکر ميکنند دوره، دوره چپ نمائی و سوسياليسم خواهی برای سر و سامان دادن به يک کومه له خودمانی و ناسيوناليستی و تماما ارتجاعی در کردستان است. فراکسيون آينده ای ندارد و نمی تواند به اين هدف خود برسد، نمی تواند بنام سوسياليسم يا ناسيوناليسم در کردستان نيرو جمع کند و به جريان جدی تبديل شود اما خط اش هست. اين ناتوانی بخاطر پشتيبانان اروپايی نشين آنها که دستشان به جائی بند نيست نمی باشد و اين استدلال بسيار سطحی و سنتی است. بلکه، به اين دليل که کومه له فعلی رقيب آنها است، اين کومه له سالهای سال است بصورت معقول تر و بازار پسند تری سرگرم انجام اين وظيفه که فراکسيون برايش کيسه دوخته، هست و کمی آنطرف تر نمايندگان جا افتاده تر ناسيوناليسم چمباتمه زده اند. اين وضعيت آينده فراکسيون را تاريک کرده است.
وزن ناسيوناليسم کرد در فراکسيون و کومه له تفاوت زيادی با هم ندارد، اما خصلت ضد کمونيستی فراکسيون زير نقاب چپ نمائی عيان است. همرا با نقد ناسيوناليسم فراکسيون بايد اين خصلتش را زير نور گرفت و به عموم نشان داد. چنين برخوردی پای چپ ناسيوناليست و نقش آن را به ميان می کشد و امکان مانور از کومه له را ميگيرد. اشکال موضع جريانات چپ در اين زمينه به کومه له امکان داد که همراه و حتی جلو تر از آنها در برخورد به فراکسيون ژست بگيرد و با بر خورد "قاطع" به فراکسيون و با به جا آوردن توصيه های دوستانه و خشمگينانه اين طيف چپ در قطعنامه کميته مرکزی حزب کمونيست ايران مورخ ۲۴ اوت ۲۰۰۸، جايی برای انتقاد جدی آنها بر خود باقی نگذارد.
رهبران کومه له و حزب کمونيست ايران دوست دارند نقد از فراکسيون به جنبه ناسيوناليستی آن محدود بماند، اين وجه فراکسيون بيشتر برجسته گردد، تا با برخورد"قاطع"به فراکسيون خود را پرچمدار مبارزه عليه ناسيوناليسم جا بزنند و سابقه ای را قيچی کنند و تاريخ ديگری را برای خود دست و پا نمايند. بی کفايتی جريانات سياسی، حزب کمونيست کارگری و حزب حکمتيست، در اين زمينه خطر سياه به سفيد نشان دادن را به کومه له داده است و خطر پيدا شدن سر و کله سوسياليسم کردی و چپ کردی در شرايط فعلی کردستان را بالا برده است. فراکسيون نماينده صريح تر اين روند است و به همساز کردن ناسيوناليسم با چپ و ارائه کمونيسم معتدل و بی آزار کردستانی که مبتکر و شروع کننده آن رهبری کومه له فعلی ميباشد اميد بسته است. نقطه ضعف فراکسيون ادعاهای "سوسياليستی" آن است و نقطه قوتش مخالفت صريح با بقای حزب کمونيست ايران و رابطه آن با کومه له ميباشد. از نظر سياسی و عملی خط فراکسيون در درون کومه له قوی است، رهبر و سر چشمه سازمانی اين روند در کردستان کومه له است نه فراکسيون. اعلام کنندگان فراکسيون جناح راست درون کومه له نبودند، جزيی از کومه له اند، برشی از رهبری و کادرهای آنند که از کومه له جلو زده اند، وجوهی از سياست های کومه له را تکامل دادند و از موضع حق به جانب به نقد کومه له فعلی بر گشته اند. تفاوت فراکسيون با کومه له همين اندازه است و نه بيشتر.
طی اين ماجرا جريانات مختلف سياسی دو بار پشت سر کومه له به صف شدند، بار اول با توقع بر خورد "قاطع" از کومه له، بار دوم با محدود کردن نقد به ناسيوناليسم در کومه له و فراکسيون و نا ديده گرفتن نقش و جايگاه چپ ناسيوناليست و خصلت بر جسته و ضد کمونيستی فراکسيون. اين موضع چپ هست اما نارسا است و خوانائی با موضع کمونيستی در اين ماجرا ندارد. نقد و افشای فراکسيون بدون نقد کومه له و جلوگيری از پيشرفت ناسيوناليسم چپ و حنثی کردن فرصت طلائی که بر خورد به فراکسيون برای کومه له فراهم آورده است به جائی نمی رسد. مشکل اصلی فراکسيون نيست، ناسيوناليسم درون کومه له هم نيست، "چپ" آن، به عبارت دقيق تر حزب کمونيست ايران و کومه له و رهبری آنها است. در هاله ابهام قرار دادن نقش اين چپ در اين دوره به بهانه مقابله با ناسيوناليسم فراکسيون، به بهانه دعوا با کومه له جديد بر سر تاريخ کمونيستی کومه له قديم، ناشی از بی افقی و منفعت عمومی تر چپ است. قرار است چند بار ناسيوناليسم کرد به چپ خدمت کند و بلا گردان آن شود؟ تحرک ناسيوناليسم کرد در مباحث مشهور به چپ و راست در کومه له اين چپ را از زير ضرب کمونيسم کارگری بدر برد، اين چپ با ناسيوناليسم برادر شد و آن را شريک کومه له کرد و در ماجرای فراکسيون باز هم اين چپ پشت سر کومه له بسيج شدند و حمله به ناسيوناليسم را استتار بی جوابی خود کرده اند. اين دو اتفاق بهم ربط دارند و مورد اخير پايه مشترک جنبشی تمام اين جريانات را بر ملا کرد. بسيج جريانات سياسی پشت سر ناسيوناليسم چپ در کردستان(کومه له)، مشکل فعالين کمونيست در کردستان را چند برابر کرد، اين مواضع پايه های اجتماعی "چپی" را تقويت نمود که سالها است ضديت با کمونيسم معاصر را جزء هويت خود قرار داده و اکنون"چپ" ترين کادرهای کومه له سخنگويان اصلی آنند. ما تمام کمونيستها و انسانهای انقلابی را به ايجاد صفی محکم و قاطع و بی گذشت در مقابل اين حرکت رو به عقب فرامی خوانيم. جريان ما بسهم خود در اين راه خواهد کوشيد و اجازه نخواهيم داد اين سناريو را با اين شکل و در سکوت بسرانجام برسانند؟ سر نوشت اين فراکسيون بهر جائی برسد خطر تزريق کردن خط راست و ناسيوناليستی به چپ در کردستان و رواج کمونيسم به روال کومه له فعلی و از زبان آن به جای خود باقی است. اين خطری است که چپ و کمونيسم در جامعه کردستان با آن روبرو است و بايد در مقابل آن سنگر بندی کرد. از اين زاويه بايد بسراغ فراکسيون و نقد آن رفت و از خط کمونيستی در برابر اين چپ و ناسيوناليسم دفاع کرد. پشت سر کومه له قرار گرفتن به بهانه مقابله با فراکسيون خواسته و ناخواسته ناسيوناليسم و تکيه گاه چپ آن در کردستان را از زير ضرب در می برد.
بخش زيادی از امضاء کنندگان طومار پشتيبانی از فراکسيون از جمله حمايت کنندگان کودتای زحمتکشان عليه کومه له و مدافع اين جريان قومی هم بودند. اين جماعت با تکرار مجدد اين نقش در ماجرای فراکسيون بعنوان پشتيبان و لشکر ذخيره حرکات راست و ارتجاعی در کردستان خود را شناسانده اند. جالب اينکه بخش ديگر امضاء کنندگان طومار از رهبران و کادرهای قديمی کومه له اند که بعد از يکدهه و نيم کناره گيری از فعاليت حزبی و سازمانی به اين طيف پيوستتند و فرصت را غنيمت شمردند تا در رکاب اين فراکسيون و گرايش آن باز گشت مجدد خود به فعاليت متشکل را اعلام دارند.
علل تشکيل اين فراکسيون را در چند محور زير بايد جستجو کرد. ا- همزيستی برادرنه چپ و ناسيوناليسم در کومه له و حزب کمونيست ايران. (چپ درون اين جريانات در زمان قبل از جدائی گرايش کمونيسم کارگری، دنباله رو و بی جواب بود و بعد از جدائی اين بی جوابی در آن برجسته تر گرديد. اين چپ سعی کرد در همراهی با ناسيوناليسم کرد و چپ رفرميست و ناسيوناليست ايرانی عوارض اين بی جوابی ومشکلات آن بر تشکيلاتش را کم کند. حاصل اينکار بالا رفتن نقش ناسيوناليسم کرد و سهم خواهی آن در کومه له و تشديد تناقضات درونی آن است.) ۲- متلاشی شدن حزب کمونيسم کارگری ايران عامل ديگر و مهم آن است. اين اتفاق کشمکش برای تعيين سرنوشت کومه له را مجددا جلو آورده است. ۳- بحران سياسی و سازمانی ناسيوناليسم کرد.
۲ – کومه له فعلی
کومه له فعلی با کومه له قديم فرق اساسی دارد. اين فرق اختراع ما نيست، رهبری کنونی کومه له با سوزاندن آثار منصور حکمت در آن تشکيلات، با ممنوع کردن کتاب هايش، با غير قانونی کردن طرفداری از او و محاکمه و اخراج مدافعين اش اين تفاوت را به همگان اعلام کرد. اين پيام اوليه کومه له و حزب کمونيست ايران در معرفی خود بعد از جدائی گرايش کمونيسم کارگری از آن به جريانات سياسی و مردم بود. در ادامه با انقلابی خواندن حزب دمکرات، دفاع از حکومت "نو پا"، دفاع از مذهب بنام مذهب زحمتکشان، جاخوش کردن در جبهه احزاب ناسيوناليست کرد در منطقه، سکوت در مقابل کشتار زنان، ترور کارگران، سکوت در برابر ترور بيش از ۵۰۰ نفر از پناهندگان سياسی در کوچه و خيابانهای سليمانيه به دست جمهوری اسلامی با همکاری احزاب ناسيوناليست کرد و همزمان دشمنی با حزب کمونيست کارگری عراق آنرا به اوج خود رساند. اين عملکرد و سياست ها مبنای اختلاف کومه له و فراکسيون و قبل تر از اين با دارودسته زحمتکشان نبود و اينها از جمله نقاط مشترک و توافقات کنونی اين جريانات با هم است. رهبری کومه له منشا و آغازگر راهی است که فراکسيون جديدا شروع کرده و زحمتکشان و جريان رفرم تا ته آن رفتند.
در مباحثات مربوط به فراکسيون، رهبران کومه له و حزب کمونيست ايران به اين خط مشترک وفادار ماندند و مربوط و نا مربوط به منصور حکمت و مخصوصا نظريه کسب قدرت توسط حزب حمله می بردند. هنوز انسانهای چپ و منصف در حزب کمونيست ايران و کومه له متوجه نيستند که پشت کردن به گذشته کمونيستی کومه له و آن حزب و بد بيراه گفتن به منصور حکمت تناقضات درونی آنها را شدت می دهد و بدور فراکسيون و زحمتکشان و حرکات ديگری از اين قبيل نيرو جمع ميکند. فراکسيون و شاخه های مختلف زحمتکشان بنفع به راه انداختن جريان ارتجاعی و ضد کمونيست اين تناقضات را از خود تکانده اند و هنوز کومه له و اين حزب در دام آن اسيرند و تحت تاثير ايرج آذرين و رضا مقدم حمله به حزب و قدرت سياسی را بدان اضافه کرده اند. رهبران حزب کمونيست ايران و کومه له، محبوبيت کمونيستی دوره پيشين را ميخواهند، اما سياستهايش را نمی خواهند، شخصيت و رهبران اين جريان کمونيستی را به باد ناسزا و تهمت و افترا می گيرند و منشاء تناقض همين جا است. اين سياست ها زمينه تولد جريانات صريح تر و قاطع تر از کومه له را هموار ميکند، تناقضات درونی آن را تحت شرايط سياسی جديد فعال ميکند و امروز فراکسيون و ديروز زحمتکشان و فردا جريان و اتفاقات ديگری از ان بيرون خواهد آمد. کومه له در مسير پشت کردن به گذشته کمونيستی خود به انتهای خط رسيده و تکيه گاه اجتماعی آن در ميان کارگران و مردم زحمتکش تخريب گشته و اين جريان ميدان آزادی است برای جولان جريانات ضد کمونيست.
آن جرياناتی که از سر مخالفت با نابودی حزب کمونيست کارگری ايران را بی ربط بخود ميدانند و يا انشعاب از آن حزب را نشانه" قدرت" مند شدن خود و "قيام" به حساب ميآورند فقط محدود نگری سياسی خود را بنمايش ميگذارند. ماهيت هر جريان و تعريف از خود آنها هر چه هست به جای خود اما حذف فاکتور سرنوشت حزب کمونيست کارگری ايران در برخورد به کومه له سر چشمه دنباله روی آنها از کومه له و قرار گرفتن پشت چپ ناسيوناليستی آن است. همه اين جريانات از جمله حزب حکمتيست در زنده باد حزب کمونيست کارگری ايران به کومه له بخاطر برخورد"قاطع" اش به فراکسيون شريک اند. متلاشی شدن حزب کمونيست کارگری ايران بر موقعيت کل چپ، از جمله حزب کمونيست ايران و کومه له از دو جهت اثر گذاشت. يکی، بخشی از چپ ناسيوناليست درون کومه له را به طمع انداخت تا در شرايط متلاشی شدن جريان کمونيستی و در شرايط بی رمقی و بی افقی ناسيوناليسم کرد و بحران آن با پوشش ناسيوناليسم تکانی بخود دهد و برای تصرف کومه له و پايان دادن به عمر حزب کمونيست ايران گام بر دارد. دوم، نابودی آن حزب کومه له را برجسته کرد، موقعيت آن را بمثابه يک سازمان در رابطه با ديگر احزاب و جريانات تغيير داد. اين وضعيت (بر جسته شدن) در کومه له تلاطمی ايجاد کرد و اعلام فراکسيون انعکاسی از تصادم درونی کومه له (منظور تقابل جناح چپ و راست نيست) ناشی از اين وضعيت است. اگر توجه کرده باشيد يک دهم آنچه از همان ابتدا رهبری کومه له در مقابل اين فراکسيون "قاطع" بود در برابر باند زحمتکشان نبود. دليل فرعی و کم اهميت آن ماندگاری فراکسيون در کومه له و بلند کردن پرچم تصرف آن از درون بود و الا کومه له مشکلی چندانی با سياست های آنها در درون خود و يا بصورت جريان جداگانه ندارد و تجربه زحمتکشان اين را نشان داد. دليل اصلی تر آن اين است که در دوره جدائی زحمتکشان چپ و کمونيسم در جامعه با حزب کمونيست کارگری ايران تداعی ميشد، کومه له در حاشيه بود، اگر رهبری کومه له در ان زمان به زحمتکشان بر خورد قاطع و چپ ميکرد خيرش به کسيه حزب منصور حکمت می ريخت. اما اکنون ماجرا بر عکس است، تکه و پاره شدن آن حزب کومه له را بر جسته کرده است و رهبری کومه له هر چه برخورد صريح تر بکند حاصلش را خود درو خواهد کرد. منظور اين است که تفاوت در برخورد کومه له به فراکسيون با زحمتکشان دليل عميقا سياسی و اجتماعی دارد و توقع برخورد قاطع از کومه له و به به گفتن به آن اين جهت سياسی معين را تقويت کرد. آن دوره تشکيلات کومه له در شهرهای کردستان در پناه تشکيلات حزب کمونيست کارگری فعاليت ميکردند و از رهبری کومه له حرف شنوائی نداشت، اين دوره بر عکس است، اين تشکيلات به رهبری کومه له توجه دارد و در نتيجه خطر تزريق گرايش چپ ناسيوناليستی به چپ در شهرهای کردستان بسيار بالا رفته است. اين وضعيت برخورد صريح به کومه له را برای تقويت جنبش کمونيستی در کردستان ضروری کرده است.
بر جسته شدن کومه له ناشی از زحمات و پراتيک آن نيست، گنج باد آورده ای است که بحران ناسيوناليسم کرد و در درجه اول ضربه ای که به کمونيسم منصور حکمت وارد شد بدامن آن انداخت. در اينجا بايد اعتراف کرد که بی "سياستی" های کومه له، سکوت آن، "سنجيدگی" ان، تبخر آن در ايجاد بالانس بين گرايشات مختلف و سياست انتظار برای يکبار هم شده محصول داد و کومه له را به اين موقعيت رساند. ولی عمر سر مستی اين دوره بسيار کوتاه بود و اين موقعيت باد آورده تاوان بدنبال دارد و بار ديگر تنش های درونی کومه له را شدت داد و امکان اينکه ماجرا در شکل اين فراکسيون و يا بطرق ديگری در درون کومه له ادامه يابد اجتناب ناپذير است و اين جزء لايتجزای کومه له اين دوره است. بار ديگر کومه له و سرنوشت آن در دستور قرار گرفته و تعيين تکليف آن مورد نزاع است، هر آنکسی که سابقه ای در کومه له دارد در شکل دادن به اين کومه له خود را صاحب حق ميداند و علت اصلی عکس العمل های وسيع و دخالت فعالين قديمی کومه له ای همين است. کومه له بايد تعيين تکليف بشود. جدائی گرايش کمونيسم کارگری از کومه له و حزب کمونيست ايران در سال ۱۹۹۱ و تکه و پاره شدن حزب آن در سال ۲۰۰۴ دو واقعه موثر بر کومه له بودند و در اولی کودتای زحمتکشان و در دومی ماجرای فراکسيون بوقوع پيوست.
کومه له جريان چپ ناسيوناليستی است، در نتيجه از دو سو، يکی تحولات در ناسيوناليسم کرد و ديگری در چپ و جنبش کمونيستی تاثير می پذيرد. هر وقتی بحث کومه له ميشود ترکيب اين جريان بصورت دو جناح با صف بنديهای روشن در درون کومه له به ذهن ميايد، اين ذهنيت واقعی نيست. در کومه له فعلی جناح بندی که، در سياست و قطعنامه و يا هيئت افرادی بنام چپ و يا ناسيوناليست خود را نشان دهد وجود ندارد. کومه له و کل آن بمثابه تشکيلات و بدنه کادری و رهبری آن يک جريان چپ ناسيوناليستی است. شکل گيری جناح بندی چپ و ناسيوناليسم در درون کومه له نشانه تغيير جدی و مثبتی در اين تشکيلات می تواند باشد ولی اين چپ اين توانائی و کاليبر دست زدن به چنين اقدامی را ندارد. به جزء در دو مقطع، کودتای زحمتکشان و اعلام اين فراکسيون که تعرض از جبهه ارتجاعی به کومه له بوده است، در طول هفده سال اخير شاهد هيچ تعرض مشابهی از طرف چپ درون آن نبوده ايم و اين چپ بی جواب و بی افق دائما به گرايش ناسيوناليستی درون خود سرويس ميدهد و حتی اعتراضات احتمالی چپ درون کومه له را آرام ميکند. بدنبال جدائی دارودسته زحمتکشان رهبری کومه له اين کار را کرد و چپ معترض به سياست رهبری در برخورد به اين جريان را با مرفين "سنجيدگی" و "واقع بينی" و "ديپلماسی" سر جايش نشاند. هر چه زمان ميگذرد چپ درون کومه له ضعيف تر و ميدان مانورش محدودتر ميگردد و احتمال تبديل شدن کومه له به آنچه فراکسيون ميخواهد هست و مگر اينکه تحولات سياسی در جامعه اين روند را موقتا به تاخير بيندازد.
۲ – کومه له قديم و حزب و قدرت سياسی
تاکنون اظهار نظرهای مختلفی راجع به کومه له و تاريخ آن بيان کرده اند. شايد لازم باشد در آينده به آنها پرداخته شود. در اينجا مسًله ای که برای ما اهميت دارد، جايگاه و معنی حمله مشترک فراکسيون و کومه له و حزب کمونيست ايران به مباحث حزب و قدرت سياسی در اين ماجرا است. از توضيح درک ناقص و سيخکی چپ راجع به حزب و قدرت سياسی و حزب و جامعه ميگذريم و بر اين نکته تاکيد ميگذاريم که اين ديدگاه يکی از شاخص های اصلی تفاوت کمونيسم معاصر با چپ سنتی و راديکال است. مخالفت جريات ارتجاعی و ضد کمونيست با اين نظرات طبيعی است، اما مخالفت کومه له با آن نه تنها مشکلی از سر آن کم نمی کند بر حجم مشکلاتش خواهد افزود.
تمام آن اقدامات و سياست هائی که در دوره انقلاب ۵۷ تا مقطع جدائی کمونيسم کارگری در سال ۱۹۹۱ کومه له را محبوب کرد و به جريان اجتماعی تبديل نمود در سنت و سياست های کسب قدرت توسط حزب و ديد گاه منصور حکمت جا ميگيرند. در دوره انقلاب و قبل از تشکيل حزب، فعالين کمونيست و کادرهای کومه له در کردستان به آنچه اصلا عمل نکردند سياست و ديدگاه های رسمی کومه له بود. صديق کمانگر قدم پيش گذاشت، بنام خود راسا، رهبری مبارزات توده ای در سنندج را بدست گرفت و فراخوان مقاومت در مقابل تعرض پادگان و نيروهای جمهوری اسلامی را به مردم داد. در آن دوره صديق کمانگر عضو کومه له نبود و با اين حرکت خودش کومه له را به عضويت شرکت در جنبش توده ای در آورد و در حقيقت او بود که کومه له را عضو خودش کرد. فواد مصطفی سلطانی ان زمان رهبر کومه له بود و شخصا در مريوان در راس حرکات توده ای، اتحاديه دهقانان، کوچ مريوان و غيره قرار گرفت و دخالت گريش او را بعنوان رهبر برجسته اعتراضات مردم در کردستان عليه جمهوری اسلامی و صف ارتجاع در آورد. ميخواهيم نتيجه بگيرم که آنجائی که کادرهای کمونيست بنام خود و يا بنام کومه له راسا به اقداماتی دست زدند توانستند مردم را به دور خود جمع کنند و با اين سنت فعاليت کومه له را اجتماعی کردند. نفس تشکيل حزب کمونيست ايران در اوج تعرض جمهوری اسلامی و کشتار سالهای شصت تعرضی بود به وضع موجود که اميد داد، جنگ و مقاومت در برابر جمهوری اسلامی، خلع سلاح سپاه رزگاری، به شکست کشاندن تعرض حزب دمکرات، سنت شکنی در رابط با زنان در درون کومه له و جامعه، فعاليت عليه مذهب، دفاع از کارگر، انتشار حقوق پايه ای مردم در کردستان و ده ها نمونه ديگر از جمله کارهائی بود که کومه له مستقيما بدان دست زد و مردم را بدورش جمع کرد. دخالت سر راست کومه له بمثابه حزب و سازمان آن را قدرتمند کرد و از اين طريق کارگر به آن اعتماد نمود. حزب کمونيستی که به بهانه "دموکراتيک" بودن، کارگر بودن، بگويد من قدرت را نمی خواهم و پشت سر کارگر و مردم قايم شود و خود را جزيی از اين کارگران و مردم به حساب نياورد چرا کارگر ان و اين مردم به آن اعتماد کنند؟ تمام نقاط برجسته تاريخ کومه له و حزب کمونيست ايران بر ميگردد به نقشی که اين تشکيلات ها بطور مستقيم از طرف خود و بنام خود اعلام کردند و به پای مسئوليت ان رفتند. اين تاريخ و اين سنت فعاليت سياسی هيچ ربطی به کومه له فعلی و حزب کمونيست ايران ندارد و به ما کمونيست ها مربوط است. آيا کسی از طيف کومه ای ها و حزب کمونيست ايران می تواند دو رقم، بايد گفت يک مورد، از فعاليت کومه له منطبق بر ديدگاه و نظرات رسمی آن را در دوره انقلاب و قبل از تشکيل حزب نام ببرد که در اجتماعی شدن کومه له موثر بوده باشد؟ آيا تمام اين فعاليت ها به نام چپ و کمونيسم انجام نگرفته؟ کدام کار مثبت و بزرگی را از کومه له سراغ داريد که بنام ناسيوناليسم انجام گرفته باشد؟ نقش و سنت دخالتگری چپ و کمونيسی فواد مصطفی سلطانی، صديق کمانگر، عطا رستمی، ايوب نبوی، کاک شوان و بسياری ديگر از کسانيکه که جانباخته اند و يا زنده اند و امروز نظرشان چيز ديگری است در سنت کمونيستی ما جا ميگيرند و تمام آنهايی که بنام کمونيسم فعاليت کردند و به پای آزاديخواهی جان شان را دادند به ما مربوط هستند. بايد حساب اين هياهوی ارتجاعی و عقب مانده را از اين تاريخ جدا کرد و پديده فراکسيون و کومه له و حزب کمونيست ايران را آنطوريکه هست مبنا گرفت و معرفی کرد.
ابتدا در نظر داشتيم اين قسمت از نوشته را به بحث مفصلی در رابطه با جايگاه حزب، حزب و قدرت سياسی، حزب و جامعه و استراتژی آن که يکی از شاخص های اصلی تفاوت و مورد منازعه کمونيسم معاصر با اپوزسيون چپ راديکال برای به صحنه اوردن کمونيسم تغيير دهنده است، اختصاص دهيم. از اينکار منصرف شديم به اين اميد که در نوشته های بعدی مفصل تر به آن بپردازيم.
۴ اکتبر ۲۰۰۸
يدی کريمی
yadik@bolina.hsb.se
مجيد حسينی
majid.hosaini@gmail.com
فرهاد شعبانی
روز سه شنبه 7 اکتبر اطلاعیه ائی با عنوان: در دفاع از آزادى بيان و عقيده ( هر نوع تسويه سياسی و تشکيلاتی محکوم است!) را مطالعه کردم.
پارگراف اول این اطلاعیه چنین فرموله شده است :
"بر طبق اخبار رسيده و بر اساس اطلاعيه خبری فراکسيون فعاليت بنام كومهله كه اخيرأ منتشر شده است، از جانب رهبری حزب کمونيست ايران (حکا) يک سری اقدامات برای کنار گذاشتن اعضاء و هواداران اين فراکسيون و همچنين افرادى كه مخالف عملكردهاى نادرست رهبرى اين تشكيلات هستند وطور ديگرى مى انديشند, به اجراءگذاشته شده است"
برای من بعنوان شخصی که در متن این رویدادها هستم و با دقتی مسئولانه رویدادهائی را که حتی خودم حضورا" شاهدش نباشم را تعیقیب می کنم، مطالعه این پارگراف بی نهایت حیرت انگیز بود. حیرت انگیز از این لحاظ برای تشکلی که خود را در مقابل به اصطلاح نقض آزادی بیان مسئول و ناظر می داند در باره مسائل پیرامونش این چنین اطلاع رسانی و قضاوت بکند.
پارگراف اول و کل این اطلاعیهِ چند پارگرافی، مملو از ابهام و اتهامات نارواست و از یک متدلوژی اطلاع رسانی امروزی بشدت رنج می برد. برای اثبات این ادعا نکات آمده در اطلاعیه را با هم بررسی می کنیم.
در پارگراف اول آمده است:
بر طبق اخبار رسیده و بر اساس اطلاعیه خبری فراکسیون فعالیت بنام کومه له که اخیرا" منتشر شده است.
من می پرسم کدام اخبار ، کی ؟ کجا ؟ چگونه ؟ کدام اقدامات؟ برای کنار گذاشتن کدام عضو و هوادار و افراد مخالف ؟ توسط چه کسانی؟ در این پارگراف از هیچکدام از عناصر و فاکتورهای تشکیل دهنده یک خبر اثری نیست.
دوستان ! آیا این را فرض نگرفته اید در دنیائی که دسترسی به اطلاعات مستقل از میدیا و دستگاههای اطلاع رسانی آنچنان آسان و قابل حصول و در گردش اطلاعات انقلابی عظیم و باور نکردنی صورت گرفته ، نمی توان شعور مخاطب را به کرانه های مه آلود ابهام کشاند؟ آیا برای اعتبار اطلاعیه تان هم بود، نمی بایست موردی از این خبر ها و اقدامات مورد ادعا را با پاسخ به کی ، کجا، چگونه مورد اشاره قرار می دادید؟
تا آنجائیکه من شما دوستان و فعالین این نهاد را بشناسم. اکثریت شما در کشورهای اروپائی و به ادعای شماری از خودتان در یکی از متمدترین جوامع اروپائی که از آن بعنوان مهد دمکراسی غربی هم نام می برید، زندگی می کنید. در کشوری که در زمینه اطلاع رسانی به شهروندانش جزء ده کشور ردیف اول دنیاست، و بسیاری از شما بدون تردید از دستاوردهای این جامعه در این زمینه بهره برده اید. آیا به این فکر نکرده بودید که اطلاع رسانی و قضاوت بر چنین مبنائی لطمه ائی جدی به اعتبار صادرکنندگان چنین اطلاعیه و منبع خبری وارد خواهد آورد؟ لااقل برای من که از همان ابتدای صدور اطلاعیه رفقای اقلیت صفوف تشکیلات که متوجه شدم اطلاعیه این رفقا نیز برپایه ذهنیت صادر شده نه واقعیت، و اطلاعیه شما بطریق اولی، اعتبار چنین اطلاعیه ائی در مقابل علامت سئوال قرار گرفته و آن را با دیده تردید بزرگ نگاه خواهم کرد.
علاوه بر این خطای بزرگ، شما صادرکنندگان اطلاعیه متدی را در برخورد به ما فعالین صفوف کومه له و حزب کمونیست بکار برده اید که اتفاقا" و علی رغم تمام ادعاهای اومانیستی، بشر دوستانه و دمکرات مابانه تان بسیار ناعادلانه و عاری از حقیقت و بدور از انصاف است.
مکثی کوتاه در واژه هائی که شما دوستان در اطلاعیه بکار برده اید بیانگر تردید ناپذیر این حقیقت است : محدود ساختن هر نوع اظهار نظر آزاد در درون تشکيلات حکا" بر خلاف ادعای شما طی سالهای گذشته بیشترین انرژی فعالین جریان ما صرف بحث و تبادل نظر پیرامون دیدگاه رفقای مخالف وجود حزب کمونیست ایران شده و بسیاری از شما صادر کنندگان این اطلاعیه ناظر و شاهد و حتی درگیر این مباحثات چه در جمعهای کوچک و چه درتجمعات بزرگتر و سازمانده مباحثات بوده اید. و باز برخلاف تمام ادعاهائی که تلاش می شود به ذهنیت مخاطب القاء شود، این ما بودیم که مصمم و پیگیر خواهان طرح بحث مربوط به دیدگاه رفقای اقلیت درون تشکیلات در کنگره سیزدهم کومه له بودیم. برای تاریخ شهادت می دهم که من، صلاح مازوجی و چند رفیق دیگر از اعضای کمیته مرکزی کومه له و تعدادی دیگر از شرکت کنندگان در کنگره مصرانه خواهان گنجاندن این بحث در دستور جلسات کنگره بودیم و این را تحت فشار هیچکسی طرح نکردیم. ما نه از دیالوگ با این رفقا خسته شده ایم و نه اینکه آنها را از استفاده از ابزارهای تشکیلاتی برای اظهار نظر محروم ساخته ایم.
چرا بی پایه و در روز روشن دیگران را به نکرده متهم می کنید و دست به تحریف حقایق می زنید.؟ در کدام حزب سیاسی تاریخ معاصر ایران و کردستان، قبل انشعاب و جدائی این چنین دیدگاهها چه بلحاظ زمانی و امکان شانس دیالوگ و در مقابل هم قرار گرفتن احترام آمیز را داشته اند. نزدیک به یک دهه است که ما درگیر این بحث هستیم . آیا تاریخی نزدیک به یک دهه برای قضاوتی عدالتخواهانه در باره ما کافی نیست؟ اما متاسفانه شما به روشهای دیر آشنا عادت کرده اید و عملکرد خلاف این روشهای دیر آشنا در جریان ما را نمی خواهید ببینید. شاید از سر مصلحت است ؟!
بررسی مورد به مورد اتهامات شما دوستان از حوصله این مطلب خارج است اما جهت قضاوت خوانندگان اطلاعیه تنها آنها را در کنار هم قرار خواهم داد و در باره پیامدهای این متدلوژی بطور کلی قضاوتی مختصر خواهم کرد . شما مدعی هستید که ما : آزادی اندیشه و فکر را در نطفه خفه می کنیم. ما تنگ نظر و سراسیمه ایم. ما پرنسیپهای احزاب آزادیخواه و انسان دوست و سنتها و روشهای جا افتاده در این احزاب در دنیای معاصر را زیر پا گذاشته ایم .(ای کاش می نوشتید که منظورتان کدام احزاب است تا با هم وارد دیالوگی مشخص تر می شدیم) و شما همچنین مدعی هستید که ما : لجوجیم، غیر مسئولیم، بد آموزیم، و کردارهای ناپسند داریم. من حاضرم در دیالوگی رودرو با صادر کنندگان این اطلاعیه ثابت کنم که کسانیکه به این آسانی و در حالیکه سالهاست شاهد عملکرد مسئولانه ما نسبت به جامعه، به کومه له و سرنوشت این جریان و دنیای پیرامونمان هستند، چنین اتهاماتی را بارمان می کنند، بدون شک اگر اهرمهای قدرت در جامعه را در اختیار داشتند. ادعاهای اومانیستی و دمکراسی خواهی شان دود می شد و هوا می رفت و شمشیر تکفیر را آنچنان بر فرق سر تک تک مان فرود می آوردند که پایه های تمدن زمانه برای سرنوشت مان به لرزه در میا مد.
با وجود همه اینها من نه تنها از این کمپین اتهام زنی و موج سواری بر آشفته نیستم، بلکه رفتار حزب کمونیست ایران و کومه له - سوای اشتباهات این یا آن- را نسبت به مخالفین صفوف خود مسئولانه، متواضع و صبورانه ارزیابی می کنم و از آن دفاع می کنم. هر چند که تردید ندارم و مدعی ام رفقای مخالف صفوف ما در باورهای مشترکمان تجدید نظرکرده اند. تجدید نظری که چه در عرصه راه حلهای اقتصادی برای جامعه، نگاه به جنبش های اجتماعی و جایگاه آنها در استراتژی سوسیالیستی قابل روئیت است.
و اما گرچه برماست بیشتر از این هم دیدگاههای رفقایمان را مورد نقد قرار بدهیم اما براین باورم در این شرایط برای کل حزب کمونیست ایران و کومه له در حالیکه رژیم جمهوری اسلامی هستی و هویت طبقه کارگر و اقشار فردوست جامعه را به وسعت ایران در مقابل انتخاب بود و نبود قرار داده است اولویت باید عرصه های دیگر مبارزه باشد نه صرف انرژی بیش از نیاز به این مباحثات.
بعنوان کلام آخر باید بگویم که متاسفانه با صدور این اطلاعیه و چنین قضاوتی نه تنها در خود را بوته آزمایشی منفی و شکست خورده قرار دادید، بلکه اعتبار ادعاها و ناظر بی طرف بودنتان در این رویدادها برای مخاطبین تان بطرز چشمگیری زیر سئوال رفت.
ghazvini.m@gmail.com
آگوست ٢٠٠٤
حزب حکمتيست وظايف و طرحهايی را پيش رو ميگذارد که مربوط به وظايف روز يک حزب کمونيستی نيست، بلکه وظايفی بی ربط به وظايف روز و وظايف احتمالی آينده اند. برای همين وظايف روز به حاشيه رانده ميشود و يا انجام نميشود. يکی از اين طرحها گارد آزادی است که با شکست روبرو شد و امروز ديگر خود حزب حکمتيست کمتر از آن حرفی ميزند.
گارد ازادی نه تنها يک طرح بلکه يک ديدگاه و يک متد فکری و سياسی است. در اين ديدگاه حزب کمونيستی با تصور اينکه احتمال سناريوی سياه وجود دارد، تاکتيک سازماندهی برای آن زمان را امروز در دستور کار خود قرار ميدهد. اينکه به قول لنين " يک مارکسيست نبايد از آنچه که ممکن است، بلکه بايد از آنچه واقعی است آغاز کند" برای رفقای حزب حکمتيست بی معنا است. حزب حکمتيست برعکس هر مارکسيست از آنچه در آينده ممکن است آغاز ميکند. بقول رفقای حزب اين حزب ضد انتظار است.
اينکه کمونيستهايی شرائط روز را نبينند و پراتيک اشتباهی را در دستور روز خود بگذارند دور از انتظار نيست . اگر اشتباه بزرگی نباشد جبران آن هم سخت نيست. يکبار در دهه نود حزب کمونيست کارگری عراق از سر شيفتگی به شورا (که اين شيفتگی را بايد قدر دانست) فکر ميکرد با تبليغ شورا در هر شرائطی ميتوان مردم را در شوراها متشکل کرد و دست به اين عمل زد. فکر ميکنم هر کسی که از دور شاهد قضيه بود ميدانست که اين تلاش بيهوده است و پا نميگيرد و پا نگرفت و شکست خورد. اما ديدگاه گارد آزادی فقط يک اشتباه مانند اشتباهی که رفقای عراقی مرتکب آن شدند نيست، اين يک روش فکری است، اشتباهی بسط يافته است.
من قبلا در نوشته هايی تناقضات سند گارد ازادی و تناقضات فعاليت آن با زندگی و مبارزه مردم را بررسی کرده ام. نشان داده ام نميشود مردم را با تبليغات به شرائط و دنيای سناريوی سياه و جنگ برد و تصوير آن دنيا را برايشان ساخت و در آن دنيا جنگيد و مبارزه کرد. کاری که ديدگاه گارد ازادی خود را به آن مشغول ساخته است. در اينجا به جنبه های ديگری از ديدگاه گارد ازادی ميپردازم. در اين ديدگاه از آنجا که در عراق و سومالی شيرازه جامعه از هم پاشيده است و مرز اپوزيسيون و پوزيسيون در آنجاها به هم خورده است، در ايران هم ميتوان با نشان دادن آن به مردم، مردم را قانع کرد که به صف گارد ازادی بپيوندند و از خودشان دفاع کنند.
يکی از طرحها و ايده های اساسی حزب حکمتيست در سند گارد آزادی فورموله شده است. از نظر حزب حکمتيست قراربود کارگر سنديکای شرکت واحد و نفت و هفت تپه و نساجی سنندج، جوانان اهواز و مشهد و تهران... و ديگر توده های مردم در محيط زيستشان همين امروز در نيروی مسلح گارد آزادی متشکل شوند. آنهم برای يک احتمال ممکن در آينده، احتمال بوجود آمدن سناريوی سياه! . اين ايده که بيشتر به يک فانتزی شباهت داشت تا يک ايده مبتنی بر واقعيت به مدت ٤ سال پراتيک شد. اگر حزب حکمتيست حتی يک حزب با نفوذ اجتماعی در ايران بود با همين يک طرح ميتوانست کاملا حاشيه ای شود.
سازمان گارد آزادی يا نيروی مسلح حزب حکمتيست، که حزب حکمتيست ٤ سال پيش آن را اعلام کرده بود، اساسا موجوديت خارجی نيافت. فقط در کردستان در سطح بسيار محدود تلاشهايی برای شکل گيری آن شد که به سرعت با شکست مواجه شد.
حزب حکمتيست در سال ٢٠٠٥ بدون هيچ پيش زمينه قبلی و بدون هيچ گونه تدارک از پيشی اعلام نمود که تشکيل سازمان مسلح حزب حکمتيست را در سراسر ايران در دستور خود دارد و اين سازمان را در محيط زيست کارگران و مردم تشکيل ميدهد. ضرورت تشکيل اين سازمان، نه از سازماندهی مبارزه مردم برای اهداف امروز و برای سرنگونی رژيم، بلکه از احتمال وقوع سناريوی سياه در آينده در ايران و پاسخ به آن استنتاج شده است. يک طرح عجيب و غريب و ناسوتی برای يک شرائط احتمالی در اينده. شايد هم تلاشی برای تحقق يک فانتزی. طرحی که در بی نظير بودن شبيه طرح کنترل کارگری علی جوادی و حزب اتحاد در شکل بسط يافته اش است که معلوم نيست که تئوری اش بر مبنای کدام واقعيت و از کدام آسمان بر حزب اتحاد نازل شده است.
حالا ديگر کاملا روشن شده است که ضرورت مسلح شدن يک حزب و ايجاد يک سازمان مسلح از احتمال وقوع وقايعی در آينده صورت نميگيرد، بلکه به فاکتورهای مختلف ديگری در بطن اوضاع روز بستگی دارد که بايد مورد ملاحظه قرار گيرند. از آن فاکتورها ميتوان از درجه سلطه رژيم بر جامعه، اشکال و سنت های مبارزاتی و روحيه مردم، نفوذ حزب سياسی کمونيستی در ميان مردم، و....را نام برد.
بحث سازماندهی نظامی مردم در محيط زيست و يا سازماندهی حزب مسلح، بحث اسلحه داشتن و يا داشتن چند هسته نظامی مسلح با اهداف محدود در اين و يا آن شرائط در کشورهايی با رژيمهای سرکوبگر وحشی مانند ايران نيست. به اين معنا همه احزاب سياسی چپ در ايران پس از انقلاب " مسلح" بودند. در دست و بال همه احزاب سياسی اسلحه بود. اما به جز در کردستان و يا در مقطعی در ترکمن صحرا که مبارزه مردم بر عليه رژيم با کمک احزاب چپ شکل مسلحانه به خود گرفت، هيچ سازمان و حزبی در تهران و مشهد و اهواز.... از سازماندهی نظامی مردم و يا ايجاد سازمان مسلح حزبی حرفی نميزد. فقط برخی از آنها مانند اقليت فدائی در زمان سرکوبگريهای سال ٦٠ به تشکيل هسته های نظامی روی آورد و جريانی مانند اتحاديه کمونيستها با تئوری شبيه تئوری حزب حکمتيست دست به سازماندهی مسلح و مبارزه مسلحانه زد.
تئوری حزب حکمتيست مبنی بر سازماندهی مسلح مردم در محيط زيست بدون در نظر گرفتن فاکتور شرائط روز، سنت های مبارزاتی مردم و....از تئوری نوع اتحاديه کمونيستها است.
به هر حال اگر اتحاديه کمونيستها توانست يک حرکت جدی بر اساس آن تئوريش عرضه کند، حزب حکمتيست حتی نتوانست تئوريش را کمی پراتيک کند. اين تئوری در همان گامهای اول به سنگ خورد. اما با اصل طلائی "تئوری و سند حرف ندارد و مشکل سنت آدمهاست"، تلاش شده است تا شکست اين پروژه پنهان بماند.
طبق سند گارد ازادی قرار بود سازماندهی گارد ازادی که نيروی مسلح حزب تعريف شده بود توسط کميته های کمونيستی در کارخانه و محله و دانشگاه صورت گيرد. خوشبختانه حزب حکمتيست در عمل به اين طرف نرفت و يا اينکه نتوانست برود. اجرای چنين طرحی در ايران توسط يک حزب کمونيستی ميتواند به يک فاجعه ختم شود.
يک ايده ديگر که حالا با روشن شدن غلط بودن طرح گارد ازادی سعی ميشود تا در ميان رهبران و کادرهای حزب حکمتيست جا انداخته شود اين است که ما امروز مردم را به شکل غير مسلح در گارد آزادی متشکل ميکنيم تا در آينده همين سازمان را مسلح کنيم. ظاهرا به نظر ميايد عقب نشينی خوبی از طرح اوليه باشد. اما اگر قرار نيست مردم را همين امروز در شکل نظامی متشکل کنيم، ديگر متشکل کردن مردم در سازمان مسلح و يا سازمانی که عنوان نظامی دارد بی معناست. مسلما زمانی که سازماندهی مسلح در دستور کار يک حزب سياسی قرار گيرد، هزار و يک فعاليت اجتماعی ديگر هم در پرتو آن و يا جدا آن سازماندهی ميشود. اين را بسياری از رفقايم که سابقه فعاليت طولانی در يک مبارزه اجتماعی وسيع نظامی و اجتماعی در کردستان دارند، بايد بهتر از من بدانند. اما در اين مورد شيپور از سر گشاد آن زده ميشود. ميخواهند از سر نمايش قدرت نظامی، به قدرت اجتماعی تبديل شوند. اما اگر شرائط برای مسلح شدن و ابراز وجود نظامی و نمايش نظامی وجود نداشته باشد و زمانش هنوز فرا نرسيده باشد( البته از رفقا معذرت ميخواهم که از انتظار و زمان تغيير شرائط حرف ميزنم) فعاليت نظامی به همراه فعاليت اجتماعی دود ميشود و به هوا ميرود. ميگويند گارد ازادی فقط مسئله مسلح شدن نيست. بعيد ميدانم کسی در دنيا پيدا شده باشد که گفته باشد هدفش از مسلح شدن و مسلح کردن فقط جنبه نظامی دارد. حتی امير پرويز پويان هم ميگفت هدفش از فعاليت مسلحانه نيرو دادن به توده هايی است که از ديکتاتوری و سرکوب مرعوب شده اند.
طرفداران طرح گارد ازادی مرتب با مثالهايی از قدرتمند شدن و توده ای شدن حماس در فلسطين، حزب الله در لبنان و مقتدا صدر در عراق کوشش ميکنند تا نمونه ای از امکان پذيری سازماندهی مسلح در هر شرائطی بدست دهند. اين رفقا فراموش ميکنند که مقتدا صدر تا قبل از سقوط صدام اصلا وجود خارجی نداشت. اما با فروريختن دولت عراق و جامعه اينها به سرعت رسيدند و خودشان را مسلح کردند. يعنی مقتدا صدر و اسلاميون هم شرائط مشخص را کاملا در نظر گرفتند. فاکتی که ظاهرا هر مارکسيستی درتعيين تاکتيک آن را در نظر ميگيرد. در باره فلسطين و لبنان هم همينطور است. يک فاکتور مسلح شدن و مسلح ماندن نيروهای سياسی، چه ارتجاعی و چه انقلابی در آن مناطق، نه تنها وضعيت دولت و سابقه تاريخی اشکال مبارزه مردم در مقابل اسرائيل، بلکه دخالت و حمايت يک جبهه از دولتها از آنهاست. حزب الله بدون جمهوری اسلامی نميتوانست موجوديت يابد و حماس با سوار شدن بر مبارزه جاری مردم فلسطين که اساسا هميشه شکل نظامی داشته است و در لابلای تضادهای دولتهای عربی با اسرائيل رشد کرد. از آنجا که نه ايران شرائط لبنان و فلسطين و عراق و سومالی را دارد و نه حزب حکمتيست ميتواند به عنوان يک حزب کمونيستی چشم اميد به اين و آن دولت و نيمه دولت داشته باشد، گارد آزادی هم پوچ از آب در ميايد.
در ديدگاه گارد ازادی درک مارکس ناقص بود که به کارگران انگليس نگفت که از کارگران فرانسه ياد بگيرند و مسلح شوند. مگر نه اينکه کارگران فرانسه در هر نبردی از ١٨٤٨ تا ١٨٧٠ مسلح بودند. در اين ديدگاه مارکس و انگلس دچار يک اشتباه بزرگ شده بودند که کارگران انگليس را در آن زمان فرانخواندند که مانند کارگران فرانسه عمل کنند و از آنها ياد بگيرند. همچنين همه مارکسيستها در طول تاريخ اشتباه کرده اند که هميشه شرائط مشخص را در اتخاذ تاکتيکهايشان بکار بسته اند، آنها همه منتسب به حزب انتظار بوده اند. قرن ٢١ آغاز شده است و شرائط مشخص در اين تاريخ بی معنا است، تفاوت وظايف گذشته و روز و اينده معنايش را از دست داده است. در قرن ٢١ کافی است از بررسی اوضاع جهان به خلق تئوريها و طرحهای تاريخی- خيالی رسيد.
نقد طرح گارد ازادی در ميان کادرها و رهبران حزب حکمتيست، معمولا با درک مخالفت با هرگونه سازماندهی مسلح در هر شرائطی معنی ميشود. بعيد ميدانم مارکسيستی پيدا شود که چنين درکی از مسئله داشته باشد، آنچه مورد بحث است يک طرح و يک عمل مشخص است، نه يک بحث علی العموم در باره مسلح شدن حزب و مردم.
در کردستان ايران در هر برآمد و بحران سياسی جديی، مبارزه مردم و احزاب با رژيم به سرعت شکل مسلحانه خواهد گرفت، برای اين هر حزبی بايد در کردستان خود را برای اين شرائط آماده نگه دارد. مسلما روش يک حزب کمونيستی مانند احزاب ناسيوناليست، ٢٠ سال اردوگاه داری سر مرزها و لای دعواهای دولتها و نيمه دولتها نيست. حزب حکمتيست که پای در سنت کمونيسم کارگری دارد از اين روشها بری است. اما روش گارد ازادی همچنين هيچ سنخيتی با زندگی و مبارزه مردم ندارد. هيچ کارگر و دانشجو و فعال حقوق اجتماعی پيدا نميشود که در شرائط کنونی وارد سازمانی با عنوان مسلح شود. اين به معنای بستن کامل دست و پای خودش و دود شدن فعاليت فعال و مبارز کارگری و زن و دانشجو است.
طرح گارد ازادی با مفاهيمی که برای يک حزب کمونيستی اساسی هستند، يعنی جنبش طبقه کارگر و مبارزه مردم در شهرها، اعتلای سياسی و قيام و... خوانائی ندارد. با متحد و متشکل کردن مردم در شرائط کنونی تناقض دارد. هيچ کارگر و دانشجو و فعال حقوق اجتماعی و.. نميتواند در شرائط کنونی وارد سازمانی با عنوان مسلح شود و وظايف مبارزتی امروز خود را پيش ببرد. يک حزب کمونيستی فردا به موقع حزب و سازمانهای تحت نفوذ خود را مسلح ميکند.
آب در هاون کوبيدن
در سمينار کميته مرکزی که در١٤ ژوئيه ٢٠٠٨ برگزار شد، اعضای کميته مرکزی حزب ما اين را پذيرا شدند که سند گارد آزادی بايد تغيير کند و بند مربوط به اينکه گارد آزادی نيروی مسلح حزب ميباشد تغيير کند و به عنوان يک تشکيلات ميليتانت اساسا غير مسلح در شرائط کنونی معرفی شود. تشکيلاتی ميليتانت که بموقع دست به اسلحه هم خواهد برد، اما فعلا و در شرائط کنونی تشکيلاتی اساسا غيرنظامی است و مبارزه مردم را با توجه به سطح کنونی آن متحد و متشکل ميکند. ظاهرا اين تغيير به عنوان تغيير يک بند از سند گارد آزادی صورت ميگيرد، اما اگر با اين مسئله آنطور که بايد مواجه شويم، در واقع ما با يک تغيير اساسی و زير و رو کننده در سند و ديدگاه مربوط به گارد ازادی روبرو هستيم. مواجهی که از آن اجتناب ميشود.
تمامی بحث چند سال اخير من اين بود که با هر تحليلی و با وجود پيش فرض هر اتفاقی مانند قيام و يا سناريو سياه، نميتوان امروز ابتدا به ساکن از سازماندهی مسلح شروع کرد. اين بحث به شيوه خاصی در حزب ما پذيرفته شد و الان در تبليغات ما هم تکرار ميشود.
اما اگر دقت کنيم وارد کردن چنين تغييری در سند گارد آزادی اهميتش برای اين سند مانند اين است که حزبی بند مربوط به سوسياليسم و انقلاب سوسياليستی را از سند خود حذف کند و يا آن را وارد سند خود کند. چنين تغييری يا با چرخش سريع در احزاب شکل ميگيرد و يا در پايان يک دگرديسی. در اين مورد ما نه شاهد چرخش سريع هستيم و نه پايان يک دگرديسی، بلکه تناقض فعاليت کمونيستی با متد و سنت غير کمونيستی چنين تغيير و تجديد نظری را ضروری ميسازد. چنين تغييری يک تغيير ساده نيست که گويا تناقضات تاکنونی سند گارد آزادی که موجب فعاليتهايی به همان اندازه متناقض ميشد، با تغيير يک بند مرتفع ميشود و همه دوباره بدنبال کارشان ميروند. بحث گارد آزادی اساسا با مسئله سازماندهی مسلح مردم در محيط زيست شروع شده است، از داشتن پتانسيل نظامی شروع شده است. نام گارد آزادی نام يک نيروی مسلح است، نميشود با تغيير يک بند مسئله را عوض کرد. تمامی گارد آزادی از سازماندهی آن تا تعيين فرمانده نظامی و شخصيت انتخاب شده برای اين هدف دارد ميگويد گارد ازادی نيروی مسلح حزب است، اين را نميتوان با تغيير يک و يا ١٠ بند عوض کرد. برای تغيير گارد آزادی از عنوان بازوی نظامی حزب به عنوان نيروی متشکل ميليتانت و نيروی اعمال اراده مردم، بايد نام و کل سند و ديدگاه پشت آن را تغيير داد. اين تغيير يک تغيير ساده در يک سند حزبی نيست. با چنين تغييری هيچ چيزی از گارد آزادی به معنای تاکنونی آن باقی نميماند. نه نام، نه سند و نه فعاليت آن. با پذيرش اين تغييربحث اينکه سند و ايده گارد ازادی درست بوده است اما در عمل چيز ديگری پراتيک ميشد دور ريخته ميشود و معلوم ميشود کار و فعاليت تاکنونی کاملا منطبق با سند و طرح ارائه شده بوده و اين سند و متد پشت آن است که بايد کاملا و به طور پايه ای نقد شود و کنار گذاشته شود.
به اين ١٢ بند گارد آزادی و به همه تبليغات تاکنونی حول گارد آزادی و به شکل سازماندهی آن ( فرمانده و عنوانهای نظامی ديگر) توجه کنيد تا ببينيم برای تغيير گارد آزادی از نيروی مسلح به نيروی غير مسلح با چه چيزی مواجه هستيم.
"داشتن پتانسيل و قدرت نظامی توسط حزب طبقه کارگر يک امر حياتی تبديل است و حزب کمونيست کارگری - حکمتيست برای دادن پاسخ همه جانبه به اين موقعيت "گارد آزادی" را تشکيل ميدهد.
۲. گارد آزادی نيروی مسلح حزب کمونيست کارگری - حکمتيست است و بعنوان بازوی نظامی حزب در خدمت اهداف، آرمانها و برنامه اين حزب سازمان ميابد. هدف فوری اين نيرو تضمين قدرت نظامی حزب، طبقه کارگر و و مردم انقلابی برای دفاع از آزادی و امنيت سياسی و اجتماعی در جامعه است.
۳. گارد آزادی هسته تسليح عمومی مردم و تشکيل ميليس توده ای است و يکی از اشکال اصلی سازمان يابی جوانان و مردم بخصوص در محلات و شهر ها است.
۴. در شرايط کنونی٬ با توجه به موقعيت حزب و شرايط خاص سياسی در کردستان٬ که از همان ابتدا احزاب بدون پتانسيل نظامی را فاقد هر شانسی ميکند٬ سازمان دادن گارد آزادی وظيفه عاجل حزب در کردستان است. اين نيرو، در کردستان، بعلاوه وظيفه حفاظت از رهبران کمونيست مردم و فعاليت های حزب (دسته های سازمانده و غيره) در مقابل تعرض و مزاحمت جمهوری اسلامی و يا دارودسته های مسلح سياسی، قومی و مذهبی ديگر را بر عهده دارد.
۵. حزب بتدريج و طبق يک نقشه دقيق و حساب شده سازمان دادن گارد آزادی در ساير نقاط ايران را نيز در دستور خود قرار خواهد دهد.
۶. گارد آزادی در هر منطقه جزو سازمان حزب در آن منطقه است و سلسله مراتب فرماندهی آن توسط کميته حزب در منطقه تعيين ميشود.
۷. گارد آزادی دارای فرماندهی سراسری و ستاد مرکزی است. فرمانده سراسری گارد آزادی به پيشنهاد دبير کميته مرکزی و تاييد دفتر سياسی تعيين ميشود. فرمانده سراسری گارد آزادی معاون نظامی دبير کميته مرکزی خواهد بود و مستقيما تحت اتوريته او کار خواهد کرد.
۸. واحد های گارد آزادی در محيط زيست مردم و اساسا در شهرها سازمان ميابند. بعلاوه گارد آزادی ميتواند در شرايط لازم واحد های منظم و متحرک را نيز سازمان دهد. علنی بودن يا مخفی بودن اين نيرو تابع شرايط سياسی و نيازهای حزب است.
۹. سازمان گارد آزادی هر جا که اختناق سياسی حاکم است از سازمان حزب در محيط کار و زيست جدا است. مبنای سازمان دهی آن واحد های منفصل است که مستقيما به فرماندهی وصل هستند.
۱۰. شرط عضويت در گارد آزادی، مانند عضويت در حزب يعنی تقاضای فرد و پذيرش او توسط کميته حزب است.
۱۱. عضويت در گارد آزادی و عضويت در حزب يکسان نيستند. اما هر کس با پيوستن به گارد آزادی بطور اتوماتيک عضو حزب خواهد شد مگر اينکه خود صراحتا عکس اين را بخواهد.
۱۲. آئين نامه ها، مقررات و ضوابط عمومی گارد آزادی توسط دبير کميته مرکزی تهيه ميشود و بايد به تصويب دفتر سياسی برسد. در هر حال اين ضوابط و مقررات نميتوانند با اصول سازمانی حزب در تناقض قرار گيرند. رفتار گارد آزادی و اعضای آن نميتواند با مواد برنامه حزب و فلسفه انسانی٬ آزاديخواهانه و برابری طلبانه کمونيستی حزب در تناقض قرار گيرد. "
۱۳.
من در طول چند سال اخير مرتب سند گارد آزادی و فعاليتهای آن را نقد کرده ام و ناممکن بودن عملی آن را نشان داده ام. از نظر من پذيرش صحيح تغييری که در سمينار حزبی عنوان شد، زمانی ميتواند به نتايج درست ختم شود که رفقای ما اين تغيير را تا سطح متد در زمينه فعاليت سياسی پيش ببرند و اين يعنی نفی پروژه گارد ازادی. نميشود پريروز در سمينار کميته کردستان از "مشغول بودن به تسليح عمومی مردم و منتظر نماندن مانند ديگران" حرف زد و پس فردا يکباره گفت اصلا منظور از گارد آزادی سازمان مسلح نبوده است. يکروز فرمانده نظامی برای آن تعيين کرد و فردا اعلام نمود که اصلا اين تشکيلات نظامی نيست.
سند تشکيل گارد آزادی و فعاليت حول آن گواه جان سختی ديدگاه سنتی مسلح شدن و مبارزه مسلحانه در کردستان و تلاشی برای انطباق اين سنت بر مبارزه کارگری و مردم در شهرها بوده است. در اين سنت در کردستان حزب غير مسلح معنائی ندارد، برای همين در اين ديدگاه، دانشجو و کارگر بندرعباسی و تهرانی و مشهدی هم بايد همين امروز در سازمانی مسلح سازماندهی شود. واقعيات سرسخت نشان داد که اين گونه تلاشها بيهوده اند و چنين انطباقی غير محال. تلاش برای چنين انطباقی با خود خطرات زيادی را برای جنبش جاری کارگری و مردم به همراه مياورد.
اين ذهنيت در کنگره ٢ حزب عدم شکل گيری و موفقيت گارد آزادی را با اين استدلال توضيح ميداد که "همانطور که سنديکا و شورا ساخته نشد، گارد آزادی هم ساخته نشد". اما سنديکا و شورا و تشکيلات های توده ای و غير توده ای بر يک مبارزه جاری استوار هستند. اعتراض و اعتصاب خود نشان از اشکالی از سازمانيابی کارگران و مردم است که از قبل بدست آمده اند و حزب سياسی بر روی همين پايه دست به سازماندهی ميزند. عناصر تشکيل اتحاديه و شورا بدون وجود دائمی و شکل گرفته آنها هميشه وجود دارد. به يک معنا هر تجمع و اعتراض و اعتصاب کارگری يک سنديکا و شورای موقت است. رهبران و محافل کارگری هميشه هستند. سطحی از تشکل يابی کارگران هميشه است. اما آيا سازماندهی مسلح مردم چنين حالتی دارد؟ آيا سازمانيابی مسلح مردم به طور خودبخودی وجود دارد؟ آيا رهبران و محافل مسلح کارگران و مردم را ميتوان يافت؟ ولی گارد آزادی به عنوان نيروی مسلح حزب نه تنها بر هيچ مبارزه جاری استوار نيست، بلکه بر هيچ تحليلی از شرائط سياسی که امکان پذيری آن را ممکن ميسازد نيز استوار نبوده است.
برای حزب حکمتيست اين سوالات معنا ندارد. اين حزب "ضد انتظار" است. شرائط مشخص برايش مفهومی ندارد.
به نظر من نام و چهره مسلحی که گارد آزادی به خود گرفته است، آن را از هرگونه کارکردی در شرائط جاری خارج ساخته است و اگر حزب حکمتيست ميخواهد شايسته نام يک حزب کمونيستی باشد، بايد پروژه گارد ازادی را به عنوان يک پروژه غلط و انحرافی کاملا از دستور کار حزب خارج سازد و آن را مورد نقد قرار دهد.
شکی نيست که يک حزب کمونيستی و انقلابی بموقع سازماندهی مسلح مردم را در دستور کار خود قرار ميدهد، اما بدون در نظر گرفتن اين شرائط سازماندهی مسلح را در دستور حزبی گذاشتن به معنای حاشيه ای شدن و نابودی آن حزب است. خوشبختانه در سطح عملی اين پروژه در دستور حزب قرار نگرفت و يا بسيار محدود به آن عمل شد. برای همين اثرات منفی آن هم محدود ماند. هر چه بود امروز نميتوان پروژه ای را که برای داشتن پتانسيل نظامی شکل گرفته بود را با يک تبصره به پروژه غيرنظامی تبديل کرد. علارغم تلاشها و فداکاريهايهای بسيار، گارد ازادی فقط در سطح تبيغات خالی و در حرف مانده است، برای پايان فعاليت آن بايد اين تبليغات را قطع کرد. پايان تبليغات برای گارد ازادی، پايان پروژه گارد آزادی است.
زمانی فکر ميکردم نام گارد آزادی برای حزب حکمتيست در کردستان ايران مثبت است اما به طور واقعی نام گارد آزادی خود مانع جدی برای نزديک شدن اين حزب به مردم و متحد و متشکل کردن آنها در شرائط کنونی است. نام و عنوان يک پديده گاها بيان کننده کامل محتوی پديده است. کلمه گارد برای عنوان و نامگذاری يک نيروی مسلح بکار برده ميشود و با همين هدف هم در اين مورد به کار رفته است، نميتوان همين نام را برای متحد و متشکل کردن مردم در يک سازمان غير نظامی بکار برد. همچنان که نميتوان مردی را فاطمه ناميد و زنی را حسن و فکر کرد بدينوسيله جنسيتشان عوض ميشود. تجديد نظر در سند گارد آزادی و تغيير آن از نيروی مسلح به نيروئی اساسا غير مسلح و توده ای در شرائط کنونی جز با اعلام پايان کل اين پروژه ممکن نيست.
برای سازماندهی يک تشکيلات ميليتانت که پايه آن در محلات قرار داشته باشد بايد فکر ديگری کرد. بايد مبارزه جاری ميليتانت مردم را در محلات سازمان داد. اما نه با گارد آزادی.
با اينکه برداشت و درک صرف نظامی ناشی از تعرف دقيق سند گارد ازادی است. با اين همه در ميان رهبران و دست اندرکاران اين پروژه و تقريبا عموم رهبری حزب حکمتيست مرتب از عدم درک اين سند و مفهوم نشدن آن برای دست اندکاران و فعالين آن و جان سختی سنتهای قديمی حرف زده ميشود و بالاخره امروز رضايت داده شد که اشکال کوچکی هم در سند گارد ازادی است که با تجديد نظر آن مشکل حل ميشود. اما تجديد نظر در "نامفهوم" گارد آزادی، آن را برای کسی مفهوم نميکند، بلکه فقط فانتزی را اجازه ميدهد تا مدتی خود را مفهوم بپندارد. اگر جايی صحبت از جان سختی سنت قديمی در ميان مبارزين کمونيست در حزب حکمتيست باشد، اين جان سختی قبل از همه به همين سند گارد آزادی برميگردد.عقب نشينی از سند گارد ازادی کافی نيست. بايد آن را نقد کرد و کنار زد.
سازماندهی غيرنظامی مردم در سازمانی با عنوان مسلح اب در هاون کوبيدن است. رهبری حزب حکمتيست آب در هاون کوبيدن را بهتر از پذيرش يک اشتباه و تصحيح آن ميداند.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
در طول چند سال گذشته گارد آزادی را از جنبه های مختلفی مورد نقد قرار دادم. نوشته زير را که به کنگره ٢ حزب ارائه داده بودم و در نشريه کنگره منتتشر شد را برای مطالعه خوانندگان ضميمه ميکنم.
بحثی برای کنگره
٩ مه ٢٠٠٦
در باره نيروی مسلح حزب
رفقا
در رابطه با سازمان دادن نيروی مسلح حزب، اولين سوالی که در حزب ما بايد پاسخ گيرد اين است که آيا يک حزب سياسی در هر شرائطی مسلح ميشود؟ يا اينکه حزب در چه شرائطی مسلح ميشود و مسلح ميماند؟ چنين سوالی در حزب ما اصلا طرح نشد. فقط توضيح ضرورت حزب مسلح کافی بود تا حزب ما ايجاد سازمان مسلح را در دستور خود قرار دهد. کنگره ما اين سوال را جلوی خود قرار دهد و به آن بپردازد.
نکات انتقادی زير به سازماندهی گارد آزادی بخشی از انتقادهای من به پروژه گارد آزادی است که از زمان آغاز فعاليتهای آن داشته ام. از آن زمان تاکنون هم اوضاع سياسی تغيير زيادی کرده است و هم در باره پروژه گارد آزادی و تاثيرات آن ميتوان با فاکتهای بيشتری حرف زد و قضاوت کرد.
ساختن گارد آزادی در خارج از کردستان برخلاف قطعنامه های کنگره ها و تاکيدات پلنوم ها از دستور کار همه حزب عملا خارج شده است و در حزب فقط گاه به گاه حرف آن زده ميشود. اما تقريبا برای همه روشن است که چنين پروژه ای در شرائط کنونی قادر به پراتيک شدن نيست. مگر اينکه حزب ما بخواهد تشيکلات حزب در ايران را وارد فعاليتهای آوانتوريستی و غير اجتماعی کند. تاکنون تشکيلات حزب بدرست از اين عمل دوری جسته است.
پس از سه سال از تشکيل گارد آزادی امروز ميتوان راحتتر در باره آن قضاوت کرد و نشان داد که آيا اين طرح برای حزب مناسب بوده است يا نه. پس از سه سال حتی در خود کردستان حزب ما نتوانست يک واحد پايدار گارد آزادی را در محيط زيست و کار مردم تشکيل دهد. تشکيل گارد ازادی از افراد در محل بيشتر همان حالت حضور رهبران علنی و ديدار رفقايی مانند عبدالله و مجيد و...را دارد و پروژه سازماندهی مردم در محل زيست و کار ممکن نشد. من دو سال پيش اين انتقاداتم را در مورد پروژه گارد آزادی نوشتم. امروز در شرائط سياسی جديد و با تجربيات تاکنونی ديگر بايد به اين پروژه به اين شکل خاتمه داد. سازمان مسلح حزب در محيط زيست و کار حتی در شرائط کردستان هم ممکن نيست.
حزب ما تاکنون ميبايستی در کردستان ايران به يک حزب موثر در حيات جامعه تبديل شود. کمونيسم در کردستان ايران دارای وزن و قدرت خاصی است که با بقيه نقاط در منطقه خاورميانه قابل مقايسه نيست اما حزب ما از ابتدای تشکيل تاکنون پيشرفت بسيار کمی برای فتح اين کمونيسم داشته است و حتی در موارد زيادی پسرفت داشته است. جستجوی علت اين مسئله و راههای فائق آمدن بر آن بايد يک موضوع بحث کنگره ما باشد. فعاليت در عرصه های مختلف اجتماعی، متحد و متشکل کردن کارگران و مردم و اشکال تشکل يابی آن، نقاط قوت و ضعف ما در هر کدام از عرصه ها بايد مورد بحث کنگره باشد. يکی از عرصه های مهم فعاليت حزب ما در کردستان ايران پروژه گارد آزادی است. کنگره بايد به اين عرصه فعاليت و بررسی آن توجه خاصی کند. بخش بسيار محدودی از حزب بايد مسلح باشد اما همين بخش هم نبايد دست به عمليات آشکاری که تاکنون ميزد بزند. گسترش نيروی مسلح حزب نبايد با هدف و جهت سازمان دادن يک نيروی مسلح در محيط زيست و کار و سازمان دادن سازمان مسلح " توده ای" باشد، بلکه بايد سازمان مسلح ما سازمانی محدود برای حفظ چهره نظامی حزب در کردستان باشد.
در خارج از کردستان نه تنها سازمان نظامی، بلکه هرگونه وارد کردن انسانها در سازمانی که نام و چهره نظامی دارد يک آوانتوريسم تمام عيار است که فقط قابل مقايسه با حرکت جريانات حاشيه ای مانند جريانات چريکی و تروريستی است. حزب ما بايد از اين حرکت دوری کند. بخشی عمده حزب ما فکر ميکند يک حزب سياسی ميتواند در هر شرائطی مسلح شود و اساسا به پيش شرطی برای مسلح شدن حزب قائل نيستند. اين برای يک حزب سياسی خطرناک است. قدرت مسلح در پيشروی و عدم پيشروی يک حزب نقش زيادی دارد و حتی زمانی تماما به آن گره ميخورد. اما دادن قدرت معجزه آسا به آن در هر شرائطی حاکی از درک غلط بخش عمده رفقای حزب ما از مسئله است. اگر رفقايی فکر ميکنند تمام و يا بخش عمده ضعفهای حزب عراق و يا هر حزب و سازمان کمونيستی ديگری به مسلح نبودن آن بر ميگردد ديگر دادن جايگاه غلط به يک وسيله است.
متاسفانه طرح غلط گارد آزادی و تلاش برای فراهم آوردن عملياتهای آشکار که خارج ار توان و ظرفيت نيروی حزبی ما در کردستان ايران بوده است، تاثيرات منفی خود را بر فعاليت حزبی و کار توده ای ما در کردستان ايران آشکار ساخته است. امروز بايد به جای صحبت کردن از وجود برداشتهای غلط بر سر گارد آزادی، کل پروژه گارد آزادی به اين شکل را تغيير داد و وزن و اهميت صحيحی به جايگاه اسلحه در حزب داد. تعريف پروژه نيروی مسلح حزب به شکل امروز آن و تعريف فلسفه وجودی آن اشتباه بوده است و بايد تغيير کند.
حزب بايد با نيروی مسلح محدود فعااليتهای محدودی را در اشکال ديگری دستور بگذارد. بايد ديد حفظ چهره نظامی حزب در کردستان چه اشکالی در شرائط کنونی ميتواند بگيرد. شرائط جنبش کارگران و مردم و شرائط روحی مردم، وضعيت قدرت حکومتی و درجه سيطره نيروهای آن بر جامعه، مهمترين فاکتور در وجود و عدم وجود نيروی مسلح و يا اشکال و حد و حدود آن است
در زير يک يادداشت انتقادی گذشته ام را برای مطالعه نمايندگان کنگره ميفرستم.
محمود قزوينی
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
هدف نيروی مسلح در شرائط کنونی چيست.
آيا حزب در هر شرائطی ميتواند مسلح شود و آيا سازماندهی نظامی و مسلح به هيچ شرائط عينی و اوضاع سياسی وابسته نيست و در هر شرائطی يک حزب ميتواند مسلح شود.
چند مشکل مربوط به گارد آزدی
مقدمه
رفقای عزيز من مخالف تشکيل نيروی مسلح حزب( گارد آزادی) در خارج از کزدستان در شرائط کنونی هستم. به نظر من سند گارد ازادی و فعاليتهای ما حول آن دارای اشکالاتی است که من سعی ميکنم آنها را در اينجا بنويسم.
هر چه زمان ميگذرد تناقضات تشکيل گارد آزادی بيشتر نمايان ميشود. از اينکه تاکنون حتی در يک مورد و به شکل ضعيفی هم شده، گارد آزادی نتوانسته است در مقابل تعرضات رژيم سدی ببندد، در عدم درک رهبران و سازماندهندگان گارد آزادی از فلسفه وجودی گارد آزادی نيست، بلکه اين در خود فلسفه وجودی گارد آزادی است که در سند حزبی آمده است. سوال بالای سر ما اين است که چرا سازمانی که چندين عمليات مهم و سخت داشته است، نتوانسته است حتی در يک مورد در مقابل تعرض نيروهای رژيم سد ببندد. علت اين مسئله در سند اهداف و شکل سازماندهی گارد آزادی نهفته است.
با اينکه کسی از سر اهداف گارد آزادی يعنی مقابله با سناريو سياه در آينده جذب گارد آزادی نميشود، بلکه جوانان از سر مبارزه با رزيم به سراغ گارد آزادی ميايند، با اين همه گارد آزادی نميتواند آنها را در محلات برای همين امرشان سازمان دهد. تناقضات اين مسئله در سند اهداف گارد آزادی است. شکل عمليات تاکنونی گارد آزادی دير يا زود به بن بست کامل ميرسد و نشانه های آن همين الان هم هويداست. اين وضعيت به ضد خود تبديل ميشود و دستاوردهای مثبت تاکنونی گارد آزادی برای ما از بين ميرود.
صحبت از استقبال از گارد آزادی در بقيه نقاط ايران ميشود. اولا ابعاد اين استقبال خيلی محدود است و قابل نام بردن نيست و دوما طبيعی است که با بسته شدن فضای سياسی، جوانان سرخورده از مبارزه سياسی، به عمليات منفرد مسلحانه و يا به هر حال دست بردن به اسلحه حذب شوند. به نظر من ابراز تمايل بسيار محدود در بقيه نقاط ايران به گارد آزادی از سر استيصال مبارزاتی است و نه قدرت متشکل عنصر پيشرو.
مشکلات سند گارد آزادی
اعلام تشکيل گارد آزادی تاکنون نتايج مثبتی برای ما داشته است. اول از همه به ما چهره قوی تری به عنوان حزبی که قدرت نظامی هم دارد در کردستان داده است. اين چهره برای حزب ما برای دخالت در سياست در کردستان از ابتدا مهم و ضروری بوده است. کلمه کومه له و دموکرات در سياست، قبل از هر چيز مردم را به ياد توان نظامی اين جريانات و قدرت آنها برای دخالت در اوضاع سياسی با اهرم نظامی مياندازد. اين البته با يک تاريخ طولانی مبارزه مسلحانه اين احزاب حاصل شده است. در مورد ما اينطور نيست. اما گشتهای سياسی ونظامی و سپس اعلام گارد آزادی، کمی ما را در اذهان به عنوان حزبی که قدرت نظامی هم دارد و يا ميتواند داشته باشد، شناسانده است. نقطه متبت اعلام گارد ازادی در اين است. اما سند گارد آزادی و امری که برای آن تشکيل شده است آن را دچار مشکلات لاعلاجی ميسازد که قادر به پيشبرد همين وجه مثبت آن نيز نخواهد بود.
- سند گارد آزادی به احتمال وقوع شرائطی در آينده ارجاع دارد. گارد آزادی برای شرائطی که در آينده احتمال وقوع دارد تشکيل ميشود. اما هيچگاه نميتوان مردمی را و يا بخش پيشرو مردمی را جهت احتمال وقوع شرائطی در آينده سازماندهی کرد. کارگران و مردم را بايد در مبارزات روزمره شان سازماندهی و متحد کرد. و همان نيروی متحد شده را در هر شرائطی در آينده به کار گرفت. اگر قيام شد، اگر جنگ داخلی و سناريوی سياه ايجاد شد، اگر شرائط جنگی ايجاد کردند و...بايد همان نيرو را با توجه به شرائط جديد به کار گرفت و مردم را در شرائط جديد سازماندهی کرد. نميتوان مردم را بر اساس وقوع شرائطی در آينده سازماندهی کرد. با هيچ حجم تبليغاتی نميتوان مردم و يا بخش پيشرو مردم را در شرائط سناريو سياه، جنگ و يا قيام قرار داد. حتی اگر مردم حرف ما را در مورد وقوع سناريو سياه و يا قيام قبول کنند، امروز برای آمادگی برای قيام و يا مقابله با سناريو سياه مسلح نميشوند.
- شرائطی که سازماندهی گارد آزادی را در کردستان ممکن ميکند، وجود يک سنت طولانی مقاومت مسلحانه در مقابل جمهوری اسلامی و وارد شدن اسلحه در زندگی و مبارزه مردم و وجود احزاب سياسی مسلح در کردستان است. اين شرائط در مناطق ديگر وجود ندارد و بر اساس اراده ما بوجود نميايد. وارد کردن اسلحه در محيط زيست مردم تا شرائطی که رژيم به شکل امروزی سرجايش است ممکن نيست. مردم را در خارج از کردستان فقط در شرائط قيام و يا در شرائط فروپاشی رژيم ميتوان مسلح سازماندهی کرد. اينکار الان ممکن نيست و به ما و تشکيلات ما ضربات مرگباری خواهد زد.
- به نظر من گارد ازادی در شرائط کنونی فقط در کردستان ممکن است و سازماندهی آن بايد در سطح محدود و به شکل واحدهای نظامی مستقل که گاها مانورهايی مانند گشت سياسی و نظامی ميدهند صورت گيرد. سازماندهی گارد ازادی در محل زيست مردم فقط زمانی ممکن ميشود که شرائط آن فراهم شود. تضعيف و يا در هم شکستن نيروی نظامی رژيم از جمله ضروريات اين شرائط است. در شرائط کنونی بايد نيروی مسلح محدود و کوچک را سازمان داد تا به حزب چهره نظامی و چهره حزبی که آماده نبرد نظامی است بدهد.
سازماندهی گارد آزادی در شهرهای کردستان و آمادگی روحی و روانی جوانان و مردم برای دست بردن به اسلحه، سازماندهی در محيط زيست را در سطح محدود در کردستان ممکن ميسازد. برای همين بايد بگويم شرائط برای سازماندهی مسلح مردم در کردستان در سطح محدود فراهم بوده و هست. براساس داده ها و تصورات خودم واحدهای گاردهای آزادی ما واحدهای نظامی مستقل هستند و با سازماندهی مردم در محيط زيست فاصله دارند.
فعاليت گارد ازادی در خارج از کردستان و کردستان بيشتر همان کنترل محله تعريف ميشود. چگونه گارد آزادی به عنوان نيروی مسلح حزب به اين عمل دست ميزند مسئله ای ناروشن است. اگر ما تشکيلات کنترل محلات را سازماندهی کرده بوديم و الان شرائط آماده ای برای مسلح شدن وجود داشت، حتما همان تشکيلات محلات و يا بخشی از آن را مسلح ميکرديم. لزومی به سازمان مسلح جداگانه ای نيز نبود. يا اگر شرائط برای سازماندهی مسلح بوجود آمده بود، ما هم تشکيلات خودمان را مسلح ميکرديم و هر کدام از تشکيلات ما بسته به موضوع فعاليت خود مسلح ميشدند. اما سند گارد ازادی به اينها رجوع ندارد. علت مسلح شدن مردم به شرائطی گره خورده است که ممکن است در آينده بوجود بيايد.
- فعاليتهای گارد آزادی در داخل شهرهای کردستان بيشتربا پخش اعلاميه و اعلام کنترل محلات که هر کسی ميتواند از دور هم ببيند که کنترل محلات بيشتر به معنای کنترل برای پخش اعلاميه است و کنترلی به ان معنا در کار نيست. اگر کنترل محلات به معنای کنترل نظامی بخشی از محله معنی شود، آنوقت اين کنترل، کنترل يک قدرت نظامی ديگر در مقابل قدرت رژيم است. اين نوع کنترل با کنترل محله ای که مورد نظر امروز ماست خيلی متفاوت است. چنين کنترلی حتی در کردستان فقط در صورت گشت سياسی و نظامی معنی پيدا ميکند. در غير اينصورت کنترل سياسی و نظامی ممکن نيست و معنی نميابد. حضور رهبران مردم در ميان مردم موقتی و موضعی است. اما کنترل سياسی و نظامی محله بدست انسانهايی درهمان محله و شهر چيز ديگری است که در شرائط کنونی و در توازن قوای کنونی ممکن نيست.
بايد تاکيد کنم که حزب ما در کردستان بايد چهره مسلح داشته باشد. دلائل من همان است که حتی در سندهای اوليه تشکيل حزب کمونيست کارگری ايران در سال ۹۱ هم بيان شد و سپس فاکتورهايی که بعدا به آن اضافه شد. در دوره قبل، يعنی در دوره قبل از گارد ازادی تلاش داشتيم تا دادن چهره مسلح به حزب را با گشت سياسی و نظامی و يا با استقرار در کردستان عراق زير پوشش حزب عراق تامين کنيم. گارد آزادی از اين فراتر رفته است و سازماندهی هسته های مسلح در محل زيست مردم را در دستور حزب قرار داده است و اين اشتباه بوده است. بايد تشکيل گارد آزادی پس از سازماندهی مردم در محلات و کنترل محله وارد دستور شود. به اين صورت گارد آزدی کنترل محله را تکامل ميدهد. نميتوان با تشکيل گارد آزادی به سراغ کنترل محلات رفت. تشکيل گارد آزادی قبل از سازماندهی کنترل محلات، نيروی مسلح حزب را از مردم و از محلات جدا ميکند و آن را تثبيت ميکند.
تناقض های گارد آزادی با سازماندهی روزمره مردم و تناقض آن با تشکيلات حزبی ما در ايران
- گارد ازادی نيروی مسلح حزب تعريف شده است و سازماندهی آن در سراسر ايران از سنندج تا مشهد ضروری و به موقع تشخيص داده شده است . از آنجا که سازماندهی مسلح نميتواند در دستور حزب در خارج از کردستان قرار گيرد، مرتب سردرگمی در تعريف اين وظايف وارد تبليغات ما ميشود. گارد آزای نيروی مسلح حزب تعريف ميشود. اما نميشود به هيچ کارگر و دانشجو و زن و جوانی در تهران و شيراز گفت بيا اسلحه بگير. تازه زمانی که اسلحه هم گرفت، معلوم نيست ميخواهد با آن چه کند. اين است که وظايف روتين و معمولی حزب در شرائط کنونی مانند کنترل محلات و پخش اعلاميه و اوراق تبليغی حزب، فعاليت گارد ازادی تعريف ميشود و ميخواهد اين تناقض ر ا بپوشاند. تاکنون در تعريف فعاليتهای گارد آزادی بخصوص در خارج از کردستان ايران مرتب دچار مشکل شده ايم. هيچکس تاکنون تعريف روشن و يا حتی تعريف ناروشنی که سرخط فعاليتهای گارد آزادی را بدست بدهد ارائه نداده است. فقط اکتوئل شدن حمله آمريکا به ايران ضرورت وجود نيروی مسلح حزب در سراسر ايران را آنهم بيشتر در تبليغات ما در شرائط کنونی آشکار ساخته است. از آنجا که سند بدون وجود اين فاکتور نوشته شده است در رجوع به سند و فعاليتهای امروز گارد ازادی من به مسئله جنگ و مسئله تبليغات ما جهت مسلح شدن مردم در صورت بوجود آمدن شرائط جنگی و يا شرائط فروپاشی رژيم و سناريوی های آينده ديگری نميپردازم. در اين مورد هم بايد ميان تبليغات جنگی و خود واقعه تفاوت قائل شد. تا زمانی که تبليغات جنگی جريان دارد و نه خود جنگ ما هم نميتوانيم مردم را مسلح کنيم بلکه بايد تبليغات برای مسلح شدن در صورت جنگ را در دستور داشته باشيم.
در برخورد به گارد آزادی مانند هر مورد ديگر بايد تبليغات را از خود مسئله جدا کرد. امروز ميشود در باره مسلح شدن مردم در صورت حمله آمريکا تبليغات کرد و راه های آن را گفت. اما کمتر کسی امروز حاضر ميشود مسلح شود.
روشن بود که در خارج از کردستان نميتوان به سراغ سازماندهی دسته های مسلح رفت. برای همين گارد ازادی شد بچه های محل که بايد محله را کنترل کنند. شد هشياری نسبت به عوامل رژيم و...
وظايفی که برای گارد آزادی در خارج از کردستان بيان ميشود، بيشتر همان وظايف تشکيلات حزبی، وظيفه سازمان جوانان ما ميباشد. چيزی به ان افزوده نميشود.
سوالی که در رابطه با گارد آزادی طرح ميشود اين است که: آيا ما ميتوانيم درحالت معمولی، در شرائط غير انقلابی، در شرائط غير سناريو سياه، درشرائط غير نظامی، در شرائطی که هنوز بحران سراپای جامعه را فرانگرفته است، مردم و يا تشکيلات حزب را در محيط زيست مسلح کنيم. مسئله مسلح شدن مستقيما به مسئله روحيه مردم گره خورده است. تشکيلات حزب ما يک هسته جدا از مردم نيست. اگر روحيه مردم به اين سطح نرسيده است، اگر روحيه تهور و بيباکی در مردم به آن اندازه نرسيده است که دست به اسلحه ببرند، تشکيلات ما هم نميتواند اين کار را کند. و اگر اين کار را کند به يک هسته جد ااز مردم که دلمشغوليهای خود را دارد تبديل ميشود. گارد آزادی در خارج از کردستان ميتواند اين بلا را سر تشکيلات حزب ما بياورد.
هيچ اندازه از احتمال در بوجود آمدن شرائط انقلابی، هيچ اندازه از احتمال درباره بوجود آمدن شرائط سناريوی سياه نميتواند، مردم و حتی بخش پيشرو مردم را که معمولا دراحزاب متشکلند، را به شيوه مبارزه ای جلب کند که در آينده ضروری ميشود. قيام ضرورتی است که ما امروز آن را برای مردم توضيح ميدهيم، اما مسلح کردن مردم برای قيام و سازماندهی قيام، فعاليتی نيست که امروز ان را در دستور خود قرار دهيم. سازماندهی قيام به شرائط بحرانی و انقلابی نياز دارد که کمتر به اراده ما بستگی دارد. سناريوی سياه خطری است که ما آن را امروز برای مردم توضيح ميدهيم و هشياری در آنها بوجود مياوريم. نيروهای سناريوی سياه و فاکتورهايی که ميتواند سناريوی سياه را ايجاد کند را برای مردم بازگو ميکنيم. اما مردمی که دارند روزها به سر کار ميروند و مشغول تامين معيشت خود هستند، دانش آموزان و دانشجويانی که مشغول درسند و هزار و يک مشکل برای تامين تحصيل و ادامه تحصيل دارند و...را نميتوان برای مقابله با سناريوی سياه در آينده سازماندهی کرد. نميتوان آنها را در محيط زيستشان به اين منظور سازماندهی کرد.
برای همين اگر نخواهيم دست به کارهايی بزنيم که ما را از مردم و از مبارزات روزمره مردم جدا کند، مجبور ميشويم تعاريف و وظايفی را جلوی خود قرار دهيم که هم اکنون ضروريند. کنترل محلات، طرد جريانات قومی و هشياری در مقابل آنهاو..وظايفی که ربطی به گارد آزادی و وظايف آن ندارند. رفيق کورش در معرفی بحث گارد ازادی هم به همين نکات پرداخته است و وظايفی را برای گارد آزادی تعريف کرده است که وظايف عمومی تشکيلات حزب در شرائط معمولی است.
با هشياری نسبت به خطر سناريوی سياه نميتوان انسانهايی را متحد و متشکل کرد. هوشياری و متحد شدن مردم در شرائط کنونی نه با اسلحه، بلکه بر مجموعه ای از فعاليتهای متنوع سياسی و اجتماعی استوار است. گارد ازادی به عنوان نيروی مسلح حزب تعريف شده است. نميتوان آن را به يک تشکل غير نظامی تقليل داد و بعد برايش وظايف تعريف کرد. مردم و همينطور فعالين ما وارد يک سازمان نظامی نميشوند که وظايف سياسی ضروری روز را انجام دهند. حتما سازمان نظامی هم به مسائل سياسی و اجتماعی روز ميپردازد. اما آن يک سازمان نظامی است و نه يک سازمان سياسی غير نظامی. وارد شدن به يک سازمانی که چهره نظامی به خود گرفته است، قيد و بند زيادی بر روی فعاليت سياسی و اجتماعی در شکل نافرمانی مدنی و سازماندهی اجتماعی مردم به منظور کنترل محله ايجاد ميکند. گارد آزادی و سازمانی که قيافه نظامی به خود گرفته است، سازمانی که نيروی مسلح يک سازمان سياسی تعريف شده است، نافرمانی سازمان نميدهد، بلکه فرمان صادرميکند و با قدرت آن را اجرا ميکند. پست بازرسی برای کنترل درست ميکند و....
برای کنترل محله بايد سازمانهای محله را سازمان داد که بر سر مسائل روز مردم، کنترل محله را از دست رژيم و نيروهای مرتجع خارج ميکنند. برای اين منظور بايد تشکيلات حزب، مردم وسيعی را وارد شبکه فعاليت خود کنند. بايد سازمان اين کار را ساخت. با تشکيلات گارد آزادی که به عنوان نيروی مسلح حزب تعريف شده است نميتوان به سراغ اين مسئله رفت.
اگر کسانی برای کنترل محله که بيشتر يک فعاليت گسترده نافرمانی مدنی و کنترل فضای ارزشی و سياسی و فکری محله است، وارد گارد آزادی يعنی بازوی مسلح حزب ما شوند، در شرائط کنونی خود رااز کار روزمره خود دور ساخته اند. مردم را بايد امروز هنوز در سازمانهای غير مسلح متحد و متشکل کرد. سازمان محله در اين مورد استثناء نيست. مسلما بايد نقشه داشت و همين سازمانها را بموقع مسلح کرد. اما نبايد امروز با سازمان مسلح به سراغ کنترل محله رفت. سازمان مسلح مانعی بر کتنرل محله در شرائط کنونی است. نيروی مسلح بدون اسلحه هم نقض غرض است.
حزبی که امروز به رهبر مبارزات مردم در ايران تبديل شود و يا نفوذ قابل ملاحظه ای در ميان مردم داشته باشد، بموقع ميتواند مردم را در شرائط ديگر در اشکال ديگر سازماندهی کند. حزبی که امروز رهبر مبارزه کارگران شرکت واحد شود، رهبران دانشجوئی را داشته باشد، در ميان سربازان و ارتش هم نفوذ خواد کرد و اين خمير مايه و هسته ميليس توده ای آينده خواهد بود. البته ميتوان با يک نيروی مسلح کوچک در شرائط خاصی به يک نيروی مادی مسلح نيز تبديل شد. اما نميتوان درشرائط معمولی، در شرائط مبارزه سياسی، مسلح شدن را در دستور قرار داد. مسلح شدن بدون چشم انداز تبديل شدن به يک نيروی مسلح مادی در همين شرائط حاضر غيرممکن است. نيروی مسلحی که بتواند اظهار وجود نيز کند.
تشکيلات حزب و گارد آزادی
يکی از مشکلات اساسی ما در برخورد به گارد آزادی در کردستان و خارج کردستان اين است که کادرهای خوب ما که امروز در سازماندهی فعاليت اجتماعی و سياسی و حزبی نقش دارند نبايد در فعاليت گارد آزادی شرکت کنند. و واقعا شرکت در فعاليت گارد آزادی ميتواند برای تشکيلات ما مرگبار باشد. افرادی که در فعاليت اجتماعی و سياسی امروز شرکت دارند نميتوانند و نبايد وارد سازماندهی گارد آزادی شوند. شرکت هر فعال کارگری، هر فعال حقوق زن، هر فعال حقوق کودک، هر دانشجوی مبارز دانشگاه در گارد آزادی، به معنی فاصله گرفتن از فعاليت روزمره خود ميباشد. در حالی که همين فعالين و کادرهای کمونيست ما در ايران که تشکيلات ما را امروز ميسازند هستند که ميتوانند موفقيت و يا عدم موفقيت هر پروژه ما
در ايران را رقم بزنند. از اول ماه مه امروز تا مسلح شدن مردم و قيام فردا به همين کادرها گره خورده است. در حالی که ما بايد هشيار باشيم تا اين کادرها و تشکيلات ما با اين بخش تشکيلات تماس حاصل نکنند.
البته در همين مورد هم تناقض کم نيست. مثلا قرار است سازمان گارد آزادی در شرايط فعلی از سازمان حزب در محيط کار و زيست جدا باشد و مبنای سازمان دهی آن واحد های منفصل باشد که مستقيما به کميته کل کشور مرتبط هستند. اما از طرف ديگر تشکيل گارد آزادی به کميته های کمونيستی سپرده ميشود که البته اگر در شرائط کنونی چنين شود ما نه کميته کمونيستی خواهيم داشت و نه گارد آزادی، نه در فعاليت اجتماعی و سياسی موفق خواهيم بودو نه در فعاليت نظامی.
به دليل مجموعه دلائلی که ذکر کردم ما بايد از گارد آزادی آنطور که در سند حزبی ما آمده است عقب نشينی کنيم. نام گارد آزادی را حفظ کنيم. آن رامحدود به کردستان کنيم.
گشت سياسی و نظامی و حضور در کردستان عراق ( منظورم حضور اردوگاهی نيست) را سازماندهی کنيم. در سطح محدودی سازمان مسلح در شهرها ايجاد کنيم. اين سازمان مسلح هيچ نوع فعاليت رو به بيرونی نبايد داشته باشد. بلکه بايد فقط مسلح باشد و آمادگی داشته باشد تا بموقع وارد عمل شود.
در حال حاضر تا زمانی که فضای جنگی و خطر جنگ وجود دارد، گارد آزادی را به عنوان مرکز جنگی مردم بر عليه رژيم و در آينده نيروهای جنگی ديگر بشناسيم و از مردم بخواهيم که آن را تقويت کنند و در زمان جنگ به گارد آزادی بپيوندند. اين را در خارج از کردستان فقط بايد در سطح تبليغاتی حفظ کنيم. تبليغ اينکه مردم بايد مسلح شوند و ارگان آن هم وجود دارد و ميتوان بموقع به آن پيوست مهم است.
در سازماندهی مسلح مردم و يا تشکيلات ما بايد يک نکته مهم را در نظر گرفت و آنهم اينکه ۱- در کردستان مردم سالها در سطح وسيع با رژيم مسلحانه جنگيدند و احزاب سياسی اصلی درکردستان مسلحند ۲- در کردستان ارتش و نيروهای نظامی رژيم، نيروی "بيگانه" و اشغالگر محسوب ميشوند که وجب به وجب خاک کردستان را با زور اسلحه به تصرف در آوردند. در حالی که اين حالت در بقيه نقاط ايران وجود ندارد. در کردستان قيام و مبارزه مردم با ارتش و قدرت نظامی رزيم، به منظور بيرون راندن آن از کردستان معنی دارد. انحلال ارتش وسپاه در کردستان صورت نميگيرد. اما در تهران و مشهد قيام و مبارزه مسلحانه مردم بايد ارتش را در برگيرد و بخشی از ارتش به قيام و به مردم بپيوندد. مسلح شدن مردم در تهران فقط در زمان اعتلای انقلابی و قيام و درشرائط درهم شکستن ارتش و يا شرائط فروپاشی رزيم صورت ميگيرد، اما در کردستان مردم مسلحند و هر اعتراض گسترده ای ميتواند مردم را به رويارويی نظامی با رژيم و نيروهای نظامی آن بکشاند، برای همين چهره نظامی داشتن برای يک حزب مهم است.
محمود قزوينی ۹ مه ۲۰۰۶

لازم به ذکر است توضيحات مذکور فقط درحد اطلاعات موثق ونزديکی است که من درمورد مسائل دارم و درمورد مسائل درون تشکيلات مانند رد و بدل شدن نوشته ها ، مباحث و نشستهای اعضاء فراکسيون با رفقای مخالف اطلاعات چندانی ندارم وجوابيه اين قسمت ازاظهارات رفيق فاروق را به اين رفقا واگذارمی کنم.
پيش از اينکه به اصل موضوع بپردازم لازم می دانم توضيحات مختصری در اين مورد داشته باشم.
معمولا چه دردرون و يا بيرون از يک سازمان زمانی که فرد، گروه يا تعدادی از اعضاء به يک فکرو نتيجه مشترک می رسند که اهداف و آرمانهای خود را به شيوه ای ديگردنبال کنند يا اينکه بازنگرشی دراين مورد داشته باشند راه کارها و اهداف جديد خود را به شيوه ای کنکرت و مدون در دستور کار قرارمی دهند و سپس آنرا ارائه و پراکتيزه خواهند کرد و در نهايت ازآن دفاع می کنند . اما بر اساس برداشتی که من تا به حال از برنامه ها و اهداف اين رفقا و به نمايندگی ازآنها رفيق فاروق داشته ام نه تنها برنامه ای واضح و مدون نداشته بلکه هرباردر جهتی از اهداف خود دفاع می کنند که با دفاعيات و توضيحات قبلی آنان متفاوت است . يا اينکه هر جا به نفعشان باشد ازسياست مشخصی دفاع کرده و در جای ديگردرست همان سياستی که خود بر آن نقد داشته اند دنبال ميکنند. مانند نقد از متدولوژی حاکم بر احزاب... .
در پ ۲ اين متن انتقادی رفيق فاروق نوشته اند که ما علاوه بر دفاع از فراکسيون از پرنسيبها و اصول ناظربرفعاليت ومبارزه کمونيستی و انقلابی کومله و جريان راديکال سوسياليستی درون جامعه نيز دفاع می کنيم . رفيق گرامی اين فقط تصميم کميته مرکزی حزب يا کومله به تنهائی نيست اگرشما کنگره کومله را به عنوان يک مرجع صلاحيتدارقبول داريد و نمايندگان داخل کشور را به عنوان نمايندگان طبقه کارگرنه ، بلکه به عنوان نمايندگان جامعه که درکنگره حضورداشته اند قبول داريد خواهان اين تصميم بوده ودرآرا و تصميمات نهائی کنگره نيزمشخص شد . اين نهايت نگرانی و عدم قبول ايجاد چنين فراکسيونی بود که در کنگره اعضاء کميته مرکزی کومله و حزب را ملزم نمود تا دراولين فرصت به چنين اقدامی دست بزنند و در نهايت به اين تشويش و نگرانی حاکم برحزب وجامعه پايان دهند. اين به معنی اخراج شما يا ارج ننهادن به زحمات و فعاليتهای تاکنونی شما نيست بلکه اين جواب اصولی و به جائيست به تصميم سياسی نا به وقت و اشتباه،درمقطعی تاريخی و حساس است . که در مورد آن نيزبه اندازه کافی هم درمباحثات کنگره و هم در نوشته ها به آن پرداخته شد. اگر شما جريان راديکال و کمونيستی کومله و جامعه را قبول داريد اين تصميم و عملکرد شما را انحرافی وغيراصولی می داند.
در مورد کالبد شکافی که برروی واژه ها ی متن مذکورانجام داده ايد اين برداشت کلی و منفی شما از موضوع است . شما شخصا در کنگره ۱۳کومله حدودا يک ساعت و نيم در موارد مختلف و منجمله متدولوژی مارکسيستی و انحرافات آن در احزاب چپ و غيره صحبت کرديد اما دقيقا همان نکته ای که برآن نقد داشتيد خود دوباره مرتکب آن شديد . شما درادامه همين بحث در کنگره اشاره کرديد که رفقای مخالف ما ازسخنان و نوشته های ما برداشتی اشتباه نموده و قبل از آنکه تجزيه و تحليل درست و منطقی از آن داشته باشند پاسخی ازقبل آماده ارائه داده که حاصل برداشتها و ذهنيات خود آنهاست. و آنرا به عنوان يکی ازعوارض منفی متدولوژی احزاب چپ معرفی نموديد که خود شما نيزدراين مورد همان شيوه آنها را تکرا نموده ايد .دوست عزيز اين استنباط شما ازاين متن است اما کلمات و واژه های اصلی متن اين معنی را نمی رسانند . هر واژه ای معنی مشخصی دارد و نمی توان آنرا خود به خود و بر اساس تمايلات شخصی جايگزين واژه ديگری نمود . اگراين دوستان به جای کلمه(اطلاع ) می خواستند کلمه (اجازه) را به کار برند بدون هيچ تعارفی اين کاررا می کردند اما به کار بردن اين کلمه (اطلاع) نه به منظوری خاص بلکه درست جنبه اعتقادی دارد چون دراخلاقيات کمونيستی و راديکال اينگونه کلمات(اجازه) محلی از اعراب ندارد و سالها مبارزه کمونيستی درراستای محو چنين فرهنگ منحط بورژوا مابانه ای بوده است. واين رفقا نه از روی ترس از افکارعمومی جامعه و يا تعارف بلکه درست ازروی عدم اعتقاد به چنين عمل و رفتاری است. شما بدون اينکه در مورد دقيق يا نادقيق بودن اين منظوراطمينان حاصل کنيد ، بر اين واژه تمرکز نموده تحليلها و استنباطات خود را از آن نموده و در نهايت به نتايج مطلوب خود رسيده ايد و در نهايت چنانچه بارها درکنگره تاکيد کرديد که هدف ازبيان اين مطالب نکات کلی و اساسی است و شخص يا اشخاص معينی مد نظر نيست درست به عکس اينباررفقای مخالف خود را به شيوه ای علنی و آشکارمورد اتهام قرارداده و آنها را به استقرار ديکتاتوری حزبی و استالينيسم متهم کرده ايد. اين خود نمونه بارزی ازتناقضات شما درعمل وگفتارشماست. دوست عزيزاگرواقعا رفتاروعملکرد دوستان مخالف با شما و ديگرمخالفان به اين صورت بود مسلما هم آنها و هم شما تا اين حد نمی توانستيد رشد کنيد و جرياناتی مانند کمونيست کارگری و منشعبين چنين ضربات سنگينی به کومله و حزب کمونيست نمی زدند .
در جائی ديگر رفيق فاروق به دو کلمه " تحصيل حاصل" اشاره کرده و توضيحاتی در مورد آن ارائه داده اند . در نوشته رفيق فاروق اين استنباط از اين کلمات شده گويا اين رفقا اين دو کلمه را در متن مزبور با اهداف عوام فريبانه وبرای تشويش اذهان عمومی به کاربرده و با اهداف سياسی بوده است . دوست عزيز اگرما مدت طولانی با اين دوستان نبوده ايم اما شناختی کافی ازآنها داريم وبه کاربردن چنين وازه ها ئی را در حق آنها درست و منصفانه نمی دانيم چنانچه در حق شما هم چنين است . شما چندين سال است که دوست ، همسنگرو همرزميد و شناخت بهتر ی از آنها داريد و مسلما هم خود به اين آگاهيد که اين دوستان نه تنها از اين اتهام مبراهستند بلکه جزو صادقترين و پاکترين افراد اين جامعه اند واينان کسانی هستند که همچون شما و سايررفقا تمام زندگی و هستی خود را در اين راه گذاشته اند بنابراين به کاربردن چنين کلماتی جهت گرفتن تائيديه از جامعه و اثبات واقعيت مجاز نيست.
شما کنگره را به عنوان يک مرجع صلاحيتداربرای تائيد يا رد فراکسيون معرفی کرده ايد. حال سوال من اينست شما کنگره ای که شرکت در انتخابات کميته مرکزی را برای خود مجاز نداستيد و يکی از رفقای فراکسيون قبل از انتخابات اعلام کرد که به دليل گرايشی بودن انتخابات کنگره وعدم انتخاب رفقای ما از طرف کنگره هيچکدام دراين انتخابات کانديد نخواهيم شد چگونه ممکن است که به اعلام موجوديت فراکسيون رای مثبت دهد. و از طرفی اگرواقعا به اين روش معتقد بوديد چرا آنرا به رای نگذاشتيد يا به صورت قطعنامه ای آنرا پيشنهاد نکرديد وعملی که خود عمدتا از آن صرف نظرکرده ايد گناهش را به گردن ديگران می گذاريد. و حتی در جائی به طفره رفتن کنگره از اين موضوع اشاره کرده ايد که اين به معنی آنست که شما آنرا مطرح نموده و کنگره از طرح آن به هر دليلی طفره رفته که ابدا چنين نبوده.
اشاره کرده ايد که " اساسا رفقای رهبری حزب نه تمايلی به گشودن باب مباحثه حول فراکسيون داشتند و نه موافق طرح آن در کنگره بودند... . "
اولا: دوست عزيزدراينجا فقط به رفقای حزبی اشاره کرده ايد که آنها تمايلی به بحث اين موضوع نداشتند کويا اين کنگره ، کنگره حزب بوده و يا شما درآن هيچگونه قدرت اجرائی نداشتيد . اين کنگره ۱۳کومله بود و شما هم به عنوان اعضاء و کادرهای کومله در آن حضور داشتيد . ثانيا : اگر به خاطرداشته باشيد رفقای مخالف فراکسيون در کنگره ۱۲ تمايل به گشودن مبحث فراکسيون داشتند و اولين کسی که باب اين بحث را گشود رفيق صلاح بود که همگی ديديم رفيق ساعد به دليل عدم تمايل به گشودن اين بحث چگونه با او برخورد کرد چون هم شما و هم او احساس می کردند برای طرح اين مسئله هنوز زود است اما در طول اين دو سال چه اتفاق مهمی به نفع شما و به ضرر آنها رخ داده که آنها ازاين تمايل خود به شدت صرف نظر کرده و شما نيز شديدا به طرح آن متمايل شده ايدخود جای سوال دارد . در کنگره ۱۳ هم تا جائی که من اطلاع دارم اکثرا موافق ارائه اين بحث بودند وبه محض که آنرا به رای کنگره گذاشتندبا بيشترين رای به تصويب کنگره رسيد و فاکتهائی هم که در اين مورد ارائه داده ايد قبلا جواب خود را از کنگره گرفته و من نياز به توضيحات بيشتری در اين مورد نمی بينم . و اگر به زعم شما که بارها هم به آن اشاره کرده ايد اعضاء مخالف فراکسيون مستقيما براکثراعضاء کنگره اعمال نفوذ کرده اند مسلما اين امر در مورد عدم گشودن مبحث فراکسيون در کنگره هم صدق می کرد و می توانستند در اين مورد هم اعمال نفوذ کنند اما طبق تحليل شما باز شدن اين موضوع برخلاف تمايل آنها بوده و آنها ناچار به دنباله روی از رای اکثريت کنگره شده اند که به نظر من چنين نبود.
شما درجائی به ضرورت بازنگری اساسنامه اشاره کرده ايد و درجائی ديگربه ضرورت انحلال حزب کمونيست تاکيد داريد . اين برنامه دو وجه ای که شما آنرا مد نظر داريد شما را به کدام سمت هدايت می کند اگر می خواهيد حزب را منحل کنيد ديگر نيازی به بازنگری در برنامه و اساسنامه آن وجود ندارد و اگر خواهان بازنگری درآن هستيد ديگر چرا راه انحلال را انتخاب نموده ايد.
شما با آوردن فاکتهائی پايبندی خود را به سوسياليسم و کمونيسم مجدادا اعلام داشته ايد و اعتقاد راسخ خود را به سرنگونی نظام و سيستم سرمايه داری از طريق انقلاب اجتماعی به رهبری طبقه کارگر اعلام داشته ايد اما در بيانيه اعلام موجوديت فراکسيون نامی ازانقلاب و طبقه کارگر نبرده ايد. و اين جای سوال دارد . يا شما ذاتا به اين معتقد نيستيد يا بيانيه راخود ننوشته ايد يا اينکه اين نکات اساسی و پايه ای را فراموش کرده ايد.
و نکته آخر فعاليت تحت نام کومله است . دوست عزيز . از حزب و سازمان و گروه و غيره بگذريم. آيا شما تا به حال ديده ايد که يک شرکت ، کارخانه يا هر مرکز توليدی با يک سرمايه مشترک ، يک هيئت مديره يا مديرکل و يک نوع توليد با يک نام ودرعين حال با دو هدف متفاوت فعاليت کند. يا اينکه اگر دوکارخانه يا هر چيز ديگری با هيئت مديره و سرمايه مختلف اما با همان نام بخواهد فعاليت کند طبق قوانين تجارت جهانی تحت پيگرد قرارنخواهدگرفت وجرم محسوب نميشود. البته در اينجا منظور نمايندگان تائيد شده آنها نيست.امادرجائيکه ماخودرابالاترازافکارآنها ، اخلاقياتشان و رفتار آنها می دانيم چون چنين قيد و بند قانونی و اجرائی در اين مورد وجود ندارد بی محابا خود را محق می دانيم در داخل يک تشکيلات ، تشکيلات ديگری با يک اسم مشترک به وجود بياوريم و ازآن« دفاع نموده و مدعی شويم که ما حق هيچکس را پايمال نکرده و اين حق مسلم ماست. در صورتی که شما بارها گفته ايد ما با مخالفين فراکسيون اهداف مشترکی داريم ما بازبينی بعضی از برنامه ها واساسنامه ها ی حزب و کومله را لازم می دانيم که اين اهداف شما با پيشنهاد اصلاح در برنامه ها و اساسنامه های حزب و کومله برآورده خواهد شد ديگری نيازبه بوجود آوردن فراکسيون و غيره ندارد و اين جواب را بارها از ديگر رفقا نيز شنيده ايد. اگر پلنوم چهارم حزب يا هر مرجع ديگری فراکسيون را به رسميت نشناخته دليل بر اين نيست که به اسم ديگری فعاليت آن رسميت دارد بلکه اگربه اسم ديگری فعاليت خود راشروع کند ديگر نخواهد توانست با نام کومله اهداف خود را پراکتيزه کند و تفکيک آن دوبرای جامعه آسانترخواهدبوداميدوارم شما نيز با همان اهداف مشترکی که برآن پافشاری می کنيد بيشتربه فکر پيشبرد اهداف و نيازهای طبقه کارگروزحمتکش باشيدوکمتراختلافات درون سازمانی و تشکيلاتی را برجسته کنيد چون طبقه ای که درراه آرمانها و منافع آن سالها تلاش و کوشش بی دريغ نموده ايد دراين مقطع بيشترازهرزمانی نيازبه تشکل و اتحاد دارد ما بايد بيشترين تلاش را درراه ايجادتشکل و اتحاد اين طبقه داشته باشيم . و اين بدون وجود يک حزب چپ راديکال و سوسياليسم به وجود نخواهد آمد.
شيرزاد حسنی ۱۲/۷/۱۳۸۷
مقدمه:
دربطن کشمکش پرولتاريا با بورژوازی، در جدال هر روزه استثمار شدگان و ستمديدگان با استثمار کنندگان و ستمگران، در مصاف های بدون توقف اردوی کار با اردوی سرمايه به اضافه وجود رقابت های اقتصادی و سياسی ميان سرمايه داران و طبقات حاکمه، يک شاخص عينی ديگر در سايه مناسبات توليدی اين عصر عبارت است از تلاش امپرياليست ها برای حفظ سلطه خود بر کشورهای در حال توسعه يا تکريم و کرنش بردن بی چون و چرای بورژوازی صاحب قدرت در آن ممالک به هر وسيله ممکن.
پس از پايان استعمار قديم و استقلال اکثريت کلونی های سابق در آسيا، آفريقا، آمريکای لاتين و مابقی نقاط جهان، چپاول و غارت کشورهای جهان سوم اشکال ديگری بخود گرفت. وارد آوردن اقسام فشارها به دول سرمايه داری کمپرادور و نيز غير وابسته، تحريم و تهديد نظامی نافرمانان به عناوين مختلف، و بند و بست با اپوزسيون راست آن دولت ها، چند نمونه رايج از متدولوژی برخورد قدرت ها با سرزمين های جنوب در دوره استعمار نوين می باشند.
برمبنای اين مؤلفه تاريخی مختص به دوران امپرياليسم می شود تبيين ابژکتيوی از فاکتورهای رنگ به رنگ شدن طبقات حاکم کشورهای توسعه نيافته در باب معاشرت با همتايان قلدرشان بدست داد. بعبارت بهتر با مطالعه آن پارامترهايی که به زايش درگيری يا رايزنی های پيوسته و دنباله دار در بين آنان منجر می گردد، می توان سمتگيری های گوناگون حاکمين جوامع تحت سلطه منجمله ايران را در گستره روابط خارجی به خوبی تشخيص داد.
بر اين اساس و جهت عرضه يک تحليل درست و واقع بينانه از اوضاع می طلبد تا سوای تدقيق مبارزات طبقاتی و اثرات اين پيکارها بر فضای سياسی کشور، همچنين به علل کش و قوس های ديپلماتيک ميان قدرت ها با حاکميت پرداخته شود. با يکچنين اسلوبی قادر می گرديم تا از مقاصدی که در پس مباحث و تبليغات اغواگرايانه جناح های رژيم قبل و موقع برگزاری انتخابات رياست جمهوری يا انتخابات مجلس از ديد جامعه مستور می گردند، پرده برداری کنيم.
* نگاه غربی ها به انتخابات رياست جمهوری در ايران :
موقعيت ژئوپولتيک و ژئواکونوميک ايران در سطح منطقه بستر مادی رويکردی متفاوت را نسبت به آن فراهم نموده است. برپايه مستندات تاريخی قرن اخير، اين کشور بيش از همه ممالک تحت سلطه خاورميانه در کانون توجهات امپرياليست ها، و محل تصادم و تلاقی منافع آنان با يکديگر بوده است. روی کار آوردن رضا خان مير پنج، خلع يد وی و سپردن زمام امور به پسرش محمد رضا، کودتای بيست و هشت مرداد سال سی دو، و مدد رساندن به استقرار نظام ضد بشری حاضر به هدف تخريب و به شکست کشاندن انقلاب ۱۳۵۷ شمسی ، چند مثال برجسته از دخالتگری دول سلطه گر غرب علی الخصوص بريتانيا و ايالات متحده در سرنوشت مردم ايران هستند.
قبل و هنگام جنگ امپرياليستی دوم بريتانيا رل عمده ای را در صحنه سياسی ايران بسود خويش و بزيان رقبا بعهده داشت، وليکن پس از اين دوره يعنی در مقطع جنگ سرد، و بعد از سقوط سوسياليسم بورژوائی درشرق، برغم تمامی تنش های ظاهری کاخ سفيد با تهران در گذشته و حال، آمريکا بيشترين رد پا را در ايران از خود بجا گذاشته، و همچنان بر آن است تا به ايفای اين نقش بپردازد.
بنابراين، آنچه برای ايالات متحده و سايرين با نزديک شدن به موعد يک انتخابات تا تکميل پروسه برگزاری آن اهميت دارد اينست که از قبل رفتارهای خود با تهران و همچنين جدال های درونی سيستم بويژه حول انتخابات ، دگرگونی هايی بنفع بورژوازی کشورهايشان حادث شود. از نظر امپرياليست ها شرط اساسی حمايت از جمهوری اسلامی و کمک به ماندگاريش تأمين اين خواست است و فرقی ندارد چنين امری توسط اصلاح طلبان متحقق گردد يا محافظه کاران! واقعيتی که هر کدام از جناحين رژيم سال هاست بدان رسيده اند.
در مقطع ظهور جنبش رفرميسم بورژوايی اغلب رهبران غرب صراحتاً و برخی ها تلويحاً از بابت قدرت گيری دوم خردادی ها ابراز رضايت کردند و بدفعات خوشنودی خود را از آن واقعه بيان داشتند. پس از شکست پروژه اصلاحات به همت جنبش های کارگری، زنان، دانشجويی و جنبش انقلابی کردستان باز وقتی ملتفت شدند حالا تندروها می خواهند مسير اصلاح طلبان را بپيمايند، همان حساب را روی اين جناح گشودند. اصرار اروپائيان بر ادامه گفتگو با ايران و نشست و برخاست رسمی و غير رسمی نمايندگان آمريکا با فرستادگان رژيم در عراق و چند پايتخت اروپايی جای ترديدی باقی نمی گذارد. از اينجا پی می بريم که فشارهای کشورهای متروپل و در پيشاپيش آنها ايالات متحده بر رژيم نه به نيت تضعيف يا سرنگونی آن، بل تاکتيکی برای اصلاح و وادار ساختن رهبران نظام به بازنگری در سياست های داخلی و خارجی يا سبک و سياق حکومت داريست.
در واقع امپرياليست ها و ليبرال های مخالف سرنگونی يا رفرميست ها در صدد آنند تا برمتن تقابلات جاری بديلی از درون رژيم شکل گيرد که بتوانند آنرا ضمن جايگزينی با اين شرايط در مقابله با آلترناتيو سوسياليستی طبقه کارگر تقويت، و به جامعه تحميل کنند. تعديل در ساختار سياسی و سرعت دادن به آهنگ کند اجرای سياست های نئوليبرالی، و در يک کلام برآوردن نيازهای کل طبقه بورژوازی ايران و سرمايه های امپرياليستی با حفظ ظرفيت سرکوب جنبش های راديکال اجتماعی يا به بيراهه کشاندن اين جنبش ها، توقعات ديروز و امروز آنان از حاکميت است و بدين تحولات دل بسته اند.
* تکاپوی بيشتر جناح های رژيم در ايندوره :
آنچنانکه گفتيم، ويژگی های کم نظير و در مواردی بی نظير ايران در خاورميانه مانع از چشم پوشی از آن است. از اينروی بخش های مرتجع و مترقی يا مستبد و دموکرات بورژوازی بنا به داشتن نيازمنديهای مشترک طبقاتی با بلوک قدرتمند سرمايه داری يا محتاج بودن به ارتباطات بازرگانی و مراوده با بيرون، مؤظف به انعطاف پذيری در برابر تمايلات مادی آنها هستند. نظريه کوشش رژيم در خود تطبيقی با اوضاع حاکم بر زمين از اين واقعيت انکار ناشدنی منتج شده، به ديگر سخن جمهوری اسلامی در مسير شتاب دادن به امر توسعه اقتصادی مبتنی بر مناسبات سرمايه داری و از اين ارجعتر دريافت ضمانت نامه بقاء از سوی ژاندارم های جهان چاره ای غير از اين نخواهد داشت.
موضوع مبارزات انتخاباتی در ايران که ديريست از دايره يک رويداد مرتبط با مسائل داخلی اين کشور خارج، و به قالب منطقه ای و فرا منطقه ای هزيمت کرده، از اين زوايه قابل ارزيابی خواهد بود. هرچند انتخابات دهم رياست جمهوری سال آينده برگزار می شود، اما عملاً مسابقه ای نفس گير در بين دو جناح آغاز گرديده است.
تا کنون هيچکدام رسماً کانديدای خود را تعيين نکرده اند، با اين وجود خبرها از آن حکايت دارد که اعتدالگرايانِِ مرکب از اصلاح طلبان دورانديش و برخی از اصولگرايان واقع بين تمايل دارند تا محمد خاتمی و حسن روحانی به ميدان رقابت ها پا بگذارند. اقتدارگرايان هم علاوه بر محمود احمدی نژاد از حداد عادل و محمد باقر قاليباف نام می برند.
جهش بسمت وحدت و انسجام تشکيلاتی در زمره سلسه اقدامات جناح های اصولگرا و رفرميست به اميد برتری يافتن در انتخابات آتی می باشد. بنا به اخبار مندرج در تارنماهای وابسته به نظام تعدادی از چهره های نامی محافظه کار و اصلاح طلب، فائق آمدن بر تشتت آراء و پاک کردن اختلافات نظری جناح متبوع خويش را پيش شرط کسب پيروزی در اين رقابت ها می دانند.
تبليغ برنامه های کاملاً متشابه در حوزه اقتصاد يا توصيف راهکارهای همگن در حل بحران سرمايه داری کشور، ارائه راهبردهای اختصاصی مربوط به روابط بين المللی، و بحث بر روی مسائل سياسی، فرهنگی، علمی و دانشگاهی در گردهمايی ها و سمينارهای متعدد، نشان از خيز برداشتن جناح های حاکميت به هدف بازار گرمی و دست بالا گرفتن در انتخابات رياست جمهوری دهم دارد.
زود هنگامی فعاليت های « رسميت نيافته » انتخاباتی با دادن وعده های سر خرمن، شعار کذايی تبديل ايران به بهشت منطقه، تمجيد و دفاع از برنامه های خود برای آينده کشور، باد زدن هويت ايرانی و برانگيختن احساسات ملی درخطابه ها و سخنرانی هايشان بيانگر تدبيری بهدف فرونشاندن زبانه های آتش اعتراضات طبقه کارگر و توده های ستمديده نسبت به اين وضعيت اقتصادی، سياسی و اجتماعی دشوار است.
اين مبارزات پيش از موعد که با خرده گرفتن های قراردادی و اصرار بر پيشبرد سياست های مندرج در سند چشم انداز همراه گرديده مفهومی غير از تجديد عهد و ميثاق با سرمايه داران و امتنان خاطر بخشيدن به پيگيری خواست های آنان ندارد. از سوی ديگر مقصود از اين جدل ها و پلميک ها ارسال مستقيم و غير مستقيم پيغام های دلگرم کننده به دول غربی مبنی بر تلاش برای تغيير، دگرديسی و متحقق ساختن اميال و تمناهای ايشان است.
در اين سه دهه ليدرهای رژيم بورژوا- مذهبی ايران با بکارگيری ترفندهای هوشمندانه توانسته اند حداقلی از واجدين شرايط رأی دادن را به پای صندوق ها و حوزه های رأی گيری بکشانند. مقامات جمهوری اسلامی با استفاده از امکانات وسيع مالی و تبليغی خود در ۹ دوره از انتخابات رياست جمهوری و ۸ دوره از انتخابات مجلس سعی نمودند تا حکومت شان را نزد جهانيان مشروع جلوه دهند و شايد باز هم به مقاصد هميشگی خود در انتخابات دوره دهم دستيازند.
در نتيجه از هم اينک ميبايد پيکارگران گرايش سوسياليستی طبقه کارگر در جنبش های اجتماعی تمام معادلات يا نقشه های داخلی و خارجی حاکمين را بر هم ريخته، و با کار آگاهگرانه و مبارزه ای منظم مانع از نمايش موفق مضحکه انتخابات سال ۱۳۸۸ شوند.
۳۰ سپتامبر ۲۰۰۸