" /> از میان مقالات: January 2009 Archives

« December 2008 | Main | February 2009 »

January 30, 2009

مردم، انتخابات و اوضاع جمهوری اسلامی!

 با بالا گرفتن بازار انتخابات رياست جمهوری در ايران ، اختلاف بين جناحهای مختلف رژيم بالا می گيرد. در انتخابات اينبار شاهد کشمکشهای درونی رژيم در درون جناح "اصولگريان" هستيم. هيچکدام از جناحهای حکومتی توان ظاهر شدن منسجم و يکپارچه در مقابل ديگری را ندارد. شاخه شاخه شدن اصولگرايان و "اصلاح طلبان" در نتيجه مشکلات اقتصادی و اعتراض و نارضايتی مردم از مشخصات ايندوره حکومت اسلامی است. وضعيت به جايی رسيده است که هر کدام از جناحهای آن بر سر کار آيند چاره ای جز سرکوب سيستماتيک و حشيانه مردم ندارند و دوره جلو کشيدن جناحی از حکومت بعنوان اصلاح طلب برای سر گرم کردن مردم بسر رسيده است. کمتر حکومتی در طول عمر جمهوری اسلامی به اندازه کابينه احمدی نژاد از طرف هم جناحهای خودی و جناح مقابل اين چنين مورد استيضاح قرار گرفته است. تا کنون ۱۳ وزير کابينه احمدی نژاد به استيضاح کشيده شده اند، فراکسيون های گوناگونی در ميان اصولگرايان عليه جناح خودشان ايجاد گرديده است. در چنين شرايطی هر دو جناح درونی حکومت توانايی رقابت با هم را از دست داده اند و ترديد جناح خاتمی از کانديد شدن هم امری طبيعی است.
 در اين ميان از طرف هر دو جناح و مهره های ديگر رژيم مسله ايجاد " دولت وحدت ملی" طرح گرديد. کروبی اين طرح را قبلا اعلام کرده و امروز علی لاريجانی آن را بدست گرفته و راه نجات مملکت را دراين ميداند. طرح "دولت وحدت ملی" بيان نابسامانی و مشکلات درونی رژيم در اين شرايط بوده و هست. اين رژيم فقط و فقط بدليل بی آلترناتيويی و غيبت جريان چپ و کمونيسم منسجمی که بتواند مبارزات وسيع و گسترده کارگران، زنان، دانشجويان و ديگر اقشار مردم به تنگ آمده را سمت و سو دهد بر سر کار باقی مانده است.
تحليگران ريز و درشت هر دو جناح بر روی اهميت اين "رنسانس و تولد جريان سوم" فکوس نموده اند. در تمامی استدل و راه چارهای آنها عمق بحرانی که رژيم اسلامی با آن دست بگريبان است مشاهده ميشود. اگر چه هنوز در لابلای گفته های افرادی از جناح "اصولگرايان" کسانی چون محمد جواد لاريجانی پيدا می شوند که هنوز از " اجمال بر روی احمدی نژاد " بخاطر حفظ امنيت نظام سخن می گويند.  حتی مهرهای اصلی اين جناح و نزديک به احمدی نژاد براين امر اذعان دارند که:  "اگر چه  طرح  ايجاد دولت وحدت ملی را همانگونه که برخی که گويا کشور در حال بحران است را نمی پذيرم اما اين مفهوم را که ما حول قانون اساسی  اصل نظام و رهبری وحدت کنيم انگونه که رياست محترم مجلس گفته اند را می فهمم".و  در ادامه می گويد بکارگيری نيروهای کارآمد را مثبت می دانم اما برای حفظ امنيت ملی ما بايد روی احمدی نژاد متمرکز شويم". اين گفته های جواد لاريجانی با صراحت تمام وضعيت نظام اسلامی را ترسيم ميکند.  نارضايتی مردم چنان عميق است که حتی تلاش محسن رضايی برای ايجاد جريان سوم جاذبه ای در ميان بسيجيان و جوانان سپاه نداشته است و "خطر" حيزش مردم را جدی ميداند.
در اخرين تلاشها مسله "عبور " از رهبر و ايجاد نوعی جمهوری اسلامی بدون ولايت فقيه يا در بهتر ين حالت دادن موقعيتی تشريفاتی و فرمال دادن به ولايت فقيه مطرح می شود . منتظری  لب به اعتراض می گشايد و بازار گرمی جديد را حول اجرای قانون و کوتاه کردن دست مرجع روحانيت در دادگاهها را طرح می کند.  اينها همگی بخوبی عمق بحرانی را که رژيم اسلامی در آن بسر می برد را نمايان می کند . انچه اينها را به چنين موقعيتی کشانده تلاش برای نجات رژيم از بحران فزاينده ای است که امروز همگی واقفند به تنهايی راه حلی برای برون رفت از آن را  ندارند.
واقعيت اين است که خود اينها نيز می دانند که امروز ديگر برای مردم انتخابات و اينکه کدام جناح از صندوق ارای اينها سر در اورد جای ندارد چرا اگر مردم قبلا د ر دوره انتخاب خاتمی برای ايجاد شکاف در رژيم به خاتمی رای دادند امروز و بعد از دو دوره تجريه بخوبی می دانند که اين سيدان خندان با عمامه و حتی بی عامه های جوابی به انچه مردم انتظارش را می کشند ندارند. تاخير و با لابه و در لفافه طرح کردن اينکه شايد سيد خندان کانديد شود نيز نشانه ای از اين واقعيت است.  به عبارتی مردم از اين رژيم عبور کرده اند و سرنگونی آن امر مردم است . انچه اين وصله ناجور را هنوز با عمق نارضايتی مردم بر سرشان نگه داشته است فقط نبود آن الترناتيو و هژمونی است که جنبش اعتراضی مردم برای سرنگونی رژيم بدان نياز دارد. لذا چه طرح "دولت وحدت مليشان و چه اختلافات اخيرشان بر سر بست دفاتر دوخرداديهای قبلی يا تهداتشان عيله جناح رقيب نشانه ای از آمادگی هيچ جناحی برای بدست گرفتن حکومت نيست برعکس نشانه روشنی از تشتت صفوف همه جناحهاست و همين که مدت زيادی به نمايش انتخاباتيشان نمانده اما با وجود تمامی اين بحثها نتوانسته اند کسانی را از هر دو جناح معرفی کنند نشانه ای از اين تشتت است.
آيا اينها خواهند توانست چنين بحرانی را از سر بگذرانند؟ در حاليکه  با صلاح سرکوب و دستگيری و زندان در اين دوره مجداد بسراغ اعتراضات مردم رفته اند، آيا قادر به  سکوت کشاندن مردم و برون رفت از چنين بحرانی خواهند بود؟ سوالات اساسی است که امروز ذهن هر انسانی را در ايران را بخود مشغول نموده است.  چه طرح دولت وحدت ملی و چه اوجگيری اختلافاتشان و بستن  دفاتر جناح رقيب؛  اينها همانگونه که اشاره کردم نشانه اعتلافات انها نه تنها در کشمکش بين جناحها بلکه در درون همه جناحها و در ميان هم جناحی های قسم خورده به اوج خود رسيده است. بحران اقتصادی جهانی که ابعاد آن امروز بزرگترين تراستهای جهان را به لرزه در آورده است نمی تواند رژيم اسلامی را از آن مستثنا نمود. اين بحران بيکاری گسترده و فقر بی سابقه و شديدتر از هر دوره ای را برای مردم در ايران به همراه خواهد آورد.و قطعا اينها برای مصاف با صف گرسنگان و بيکاری و فقر شديدتری برای مقابله با مردم اماده خواهند نمود.  اما ايا اينها قادر به برون رفت از آن خواهند بود؟
واقعيت اين است که رژيم اسلامی و هر رژيم سرمايه داری ديگری در غياب يک حزب کمونيستی اجتماعی قادر خو اهد بود بحرانهای بزرگتری از اين را به قيمت تحمل فقر و فلاکت و سرکوب از سر بگذراند. آنچه امروز جامعه ايران برای برون رفت بدان نياز دارد تلاش برای  ايجاد صف متحد و تحزب يافته وسيع تودهای ناراضی مردم ايران در حزبی کمونيستی کارگری است. حزبی که افق و پرچم  را به اعتراضات  مردم بدهد. اين شرط فايق آمدن مردم برای ايجاد زندگی شايسته انسانی و خلاصی از حاکميت ۳۰ ساله نکبت اسلامی بر زندگی انهاست.

اسد نودينيان

زانويه ۲۰۰۹

Nodinyan.asad@yahoo.se

برگی از تاریخ!در ضرورت مروري بر تاريخ حزب كمونيست كارگري!

نسان نودينيان

بخش اول

در چند سال گذشته بويژه با انشقاق و جدايي ها در حزب كمونيست كارگري ايران٬ تعابير و تفاسير مختلفي در مورد  حزب كمونيست كارگري براي پوشش دادن به دلايل جدايي انجام شده است. به اين منظور در اين نوشته تلاش خواهد شد كه معرفي حزب كمونيست كارگري را از زبان و متد منصور حكمت بار ديگر بيان كنيم. در فرصتهاي مناسب برخي مباحث مربوط به اين تاريخ و مقدرات كمونيسم كارگري و حزب كمونيست كارگري و حزب كمونیست ایران را مورد ارزيابي و بحث قرار خواهيم داد.

سخنراني منصور حكمت در كنفرانس سالانه تشكيلات آلمان حزب كمونيست كارگري نوامبر 1999 ٬ در باره حزب، گذشته و آینده آن نكات آموزنده فراوانی دارد. منصور حكمت در این سخنرانی ضمن معرفی حزب، به وپژگیهای فعالیت سیاسی یك حزب كمونیستی در آندوره میپردازد و افق و دورنمای حزبی كه بتواند بطرف قدرت سیاسی خیز بردارد را بیان میكند. در اين كنفرانس تعداد زيادي از اعضا و كادرها شركت داشتند٬ حزب در موقعيت رو به رشد بود. تعداد زيادي(نصف بيشتر شركت كنندگان در كنفرانس) از اعضا٬ از نسل جوان بودند و با تاريخ كمونيسم كارگري و حزب آشنايي نداشتند. در آن مقطع زماني كه صدها كمونيست در صفوف حزب كمونيست كارگري متشكل بود٬ شور و شوق انقلابي و اشتیاق براي برداشتن گامهای بزرگتر و دخالت در فضاي سياسي و مبارزاتي ايران و خارج از كشور بالا بود و پراتیک حزب از جامعه جواب میگرفت. حزب و کادرهایش با شتاب و قدرت اراده كمونيستي اين انسانها با ثلابت و محكمي راه هاي سخت و دشوار را ميشكافت و پرچم قدرتمند كمونيسم كارگري را بر فراز اوضاع سياسي ايران بر افراشته كرده بود. اين ثلابت و محكمي٬ اين قدرت حضور و ابراز وجود سياسي كه خارج از كشور را به ميدان فعاليتهاي كمونيستي تبديل كرده بود و جمهوري اسلامي را بطرف ناتوانی در تقابل با حزب کمونیست کارگری منصور حکمت برده بود با تلاشهاي شبانه روزي انجام ميشد. يكي از اين تلاشها و موقعیتی که حزب کسب کرده بود در سخنرانی درخشان و بياد ماندني و بسیار آموزنده منصور حكمت در اين كنفرانس تشکیلات آلمان بود. همچنانكه در سطور بالا اشاره كردم؛ در فرصتهای مناسب تلاش خواهم كرد كه تاریخ كمونیسم معاصر از دهه پنچاه ببعد را مورد ارزیابی و مرور قرار دهم. آوردن بخشهایی از سخنرانی نوامبر 1999 منصور حكمت در آلمان برای آندسته از خوانندگان این نشریه تهیه شده كه از ما بطرق مختلف در مورد گذشته سیاسی ما، شاخصهای یك حزب كمونیستی سوال كرده اند. براي معرفي مجدد حزب كمونيست كارگري دوره منصور حكمت بخشهايي از اين سخنراني را مرور ميكنيم. در اين بخش اثباتا جنبه هاي برجسته معرفي حزب كمونيست كارگري مورد نظر است.  منصور حكمت با علم به تركيب شركت كنندگان در كنفرانس در شروع سخنراني گفت:

"ميخواستم از اين فرصتى که هرچند سال يک بار پيش ميآيد و در حضورتان هستيم استفاده کنم و نکاتى را اينجا اثباتا بگويم. بخصوص با توجه به اينکه شايد خيلى از رفقائى که اينجا هستند رفقاى جديد ما باشند. ميخواهم اين سخنرانى حالت معرفى حزب کمونيست کارگرى از طرف ما باشد."(منصور حكمت كنفرانس آلمان)

 دادن تصوير مشترك و ايجاد هم افقي سياسي٬ باور به وجود ابژكتيو حزب در درون حزب كار دايمي منصور حكمت بود٬ در ادامه آمده است:

 "معمولا کسانيکه ميخواهند عملياتى را انجام دهند. مثلا ميخواهند بانکى را با هم بزنند، يا ارتش بايد کارى بکند، ساعتهايشان را قبل از شروع عمليات با هم تنظيم ميکنند. براى اينکه دقيقا در يک وقت بسر ببرند و همه از نظر زمانى در يک موقعيت همزمان باشند. من هم به يک معنى هدفم در اين بحث اين است که تصوير ما از مقطعى که در آن بسر ميبريم، واحد شده باشد. براى اينکه اين شرط لازم اين است که بعدا همه ما از جهت و سمتى که به آن ميرويم، يک تبيين داشته باشيم و قدم بعدى را مشابه هم تعريف کنيم. به يک معنى ميخواهم در تاريخ حزب ساعتهايمان را باهم ميزان کنيم و بفهميم کجا ايستاده‌ايم. ............ اين حزب پيشينه‌اى دارد و از آن مهمتر آينده‌ای دارد و اين دو عميقا به يکديگر ربط دارند". (منصور حكمت كنفرانس آلمان)

گذشته حزب٬ با فعاليتهايش٬ انسانهاي شريف و كمونيستي كه براي آن تلاش كرده بودند٬ در متدو لوژي منصور حكمت جايگاه ويژه اي دارد. فعل و انفعالات اجتماعي كه كمونيسم كارگري با انقلاب 57 در صحنه سياست كمونيستي ايران با آن روبرو بود٬ از كمونيسم كارگري كه در شروع فعاليتشهايش تحت نام ماركسيسم انقلابي به مصاف سياسي٬ فكري و تئوريك آندوره رفت٬ جرياني قدرتمند و بانفوذ ايجاد كرد.

 اين حزب حاصل فعل و انفعالات اجتماعى‌تر و تاريخى‌ترى است. به يک معنى وظايفى که به عهده دارد با وظايف يک حزب روتين غربى که اين روزها تشکيل ميشود متفاوت است. اين گذشته و آينده به هم مربوطند، بخاطر اينکه خيلى از کارهايى که ما امروز انجام ميدهيم، مديون وجود آن گذشته است و اگر آن گذشته را از تصوير بيرون بياوريم، ما اصلا در موقعيتى نخواهيم بود که اين حرفها را بزنيم، اين کارها را انجام دهيم و اين وظايفى را که قرار است در دستور خود بگذاريم، در مقابل خودمان بگذاريم."(منصور حكمت كنفرانس آلمان)

 طي كردن مسير٬ ابژكتيو بودن حزب٬ علم به تشخيص مسير درست از شاخصهاي موفقيت حزب است. گذشته حزب براي كمونيسم كارگري و منصور حكمت دوره اي مهم از حياتبخشي ماركسيسم و احياي آن در صحنه كمونيسم معاصر در ايران است. ادامه میدهد:

 "گذشته اين حزب، يک گذشته به معنى وسيع کلمه اجتماعى است يعنى هم فکرى است، هم سياسى است، هم پراتيکى است و هم نظامى. همه ابعاد يک حيات اجتماعى را در پيدايش اين حزب ميبينيم. بيست سال پيش براى مثال مسأله انديشه کمونيستى، کمونيسم چيست، مارکس واقعا چه ميگفت نقش تعيين کننده‌ای براى موجوديت ما داشت........ بيست سال پيش کمونيسم چيز ديگرى بود. کمونيسم نسبت به آن چيزى که شما در حزب کمونيست کارگرى ميشنويد متفاوت بود. آن زمان به ما ميگفتند بورژوازى خوب و بد دارد. ممکن است باور نکنيد اما ميگفتند بورژوازى خوب و بد دارد، بورژوازى ملى داريم که دلش به حال مردمش ميسوزد، ميخواهد صنايع بدرد بخور درست کند و بورژوارى کمپرادور (وابسته) داريم که خيلى کثيف است، خارجى است، غربى است، دخترانشان مينى ژوپ ميپوشند و از ما نيستند. اين کمونيسم آن موقع بود. به ما ميگفتند کمونيستها به چيزى به عنوان مذهب خلق يا به عنوان افکار و سنتهاى خلق باور دارند و آنرا براى خودشان محترم ميدانند. تصور اينکه کمونيسم عليه ميهن پرستى است، اينکه کمونيسم پديده‌ای است عليه ميهن پرستى، عليه کل مقوله ميهن و قوميت و مليت، براى کسى قابل تجسم نبود. آن موقع بحث بر سر اين بود که خلق ها چقدر محترم و شريف هستند و کمونيسم آن دوره اساسا کمونيسم ملى بود. کمونيسم آن دوره مدرن نبود. اگر يک کمونيست را از وسط جامعه انتخاب ميکرديد و ميخواستيد بدانيد چه آهنگى گوش ميدهد، چه رابطه‌ای با پيرامون خود، با شوهرش يا زنش، برادرش يا خواهرش، با پدر و مادرش، با فرزندانش، دارد، تصويرى که از او ميگرفتيد همان تصويرى نبود از رابطه‌ای که شما با دوروبرتان داريد. تصويرى به شدت عقب‌مانده بود. در اين کمونيسم، زمان رهايى زن هنوز فرا نرسيده بود، فعلا تضاد خلق و امپرياليسم مسأله بود. تضاد خلق و امپرياليسم تضاد عمده بود. حتى زمان تضاد کارگر و کارفرما هم نرسيده بود. من فقط مثال مسأله زن را زدم. من يادم است در اردوگاه کومه‌له با يک آدم عقب‌مانده‌ای که اگر الان اسمش را بگويم خيلى از شما او را ميشناسيد، بحثى داشتم و او نظرش اين بود که پيشمرگه‌هاى زن بيخودى شلوغ ميکنند، اول بايد مسأله کُرد حل شود! اين کمونيسم آن موقع بود! بيست سال پيش کمونيسم بر سر کمونيسم نبود. اگرشما آدمى بوديد که مانيفست کمونيست، کاپيتال، ايدئولوژى آلمانى را در يک محيط غير ايرانى خوانده بوديد و به اين کمونيسم نگاه ميکرديد آنرا نميشناختيد و ميگفتيد اين جنبش ملی- مذهبى کشور مربوطه است. محيط اين کمونيسم، بافت اين کمونيسم، دانشجويان دانشکده فنى و دانشگاه صنعتى بود. کارخانه‌ها در اين کمونيسم نقشى نداشتند. سنت کمونيسمى که ما بيست سال پيش با آن روبرو شديم حتى عقبمانده‌تر از سنت به اصطلاح کمونيسم حزب توده بود که اقلا اتحاديه‌هاى کارگرى به آن ربطى داشتند و به درجه‌ای کارگر نقشى در موجوديت حزب توده بازى ميکرد. اين کمونيسم، کمونيسم چريکها بود و کمونيسم کسانيکه لطف کرده بودند مشى چريکى را کنار گذاشته بودند."(منصور حكمت كنفرانس آلمان)

ادامه در شماره بعدي ((مبارزان كمونيست))

 

 

 

 

 

 

هاشم :نامه‌ی سرگشاده به "مريم سطوت" (پاسخ علنی به يک نامه)

سلام متقابل! اميدوارم سرگشاده بودن پاسخ من به نامه‌ات باعث رنجش نشود. علت اين‌است که اولا " داستان" را روی سايت گذاشته‌ايد. دوم اينکه امری خصوصی در آن نيست. سوم هم اينکه همچنان از داشتن رابطه امتناع می‌کنم و بالاخره اين‌که طرح آن را با خوانندگان داستان‌هايت مثبت می‌دانم!
راستش انتظار نداشتم ديگر بار از من نظر بخواهی. چون هم درديدار تصادفی‌مان در نشست "جمهوری‌خواهان لاييک" در پاريس (سال ٢٠٠١) و هم در ديداری که آخرين بار برای همين موضوع داشتيم، من صراحتا گفته بودم: ١ـ « از وقتی که شنيده‌ام به ’مذاکره با فرح پهلوی ‘رفته‌ای نمی‌توانم حتی همان سلام و عليک گهگاهی را با تو داشته باشم. » ٢ـ و در آخرين ديدار (سال قبل) که عينا به منظور نظرخواهی درباره‌ی " داستان‌"هايت خواهان ديدار شده بودی و نظرم را راجع به اين داستان‌ها پرسيده بودی گفتم «ساختگی و فاقد حقيقت‌اند و به نظرم برای ارضاء مقاصد ويژه‌ی سياسی و شخصی مينويسی. به همين خاطر برايم جالب نيست و دنبال نمی‌کنم.»
حالا بخش ١٢ آن‌ را به نام "سرگشتگی" برای من فرستادی و اين يادداشت را روی‌اش گذاشته‌ای:
« هاشم عزيز سلام. نمی‌دانم داستان‌های مرا دنبال می‌کنی يا علاقه‌ای به آن نداری. ولی اين شماره‌ی آخر را برايت می‌فرستم. برايم نظرت مهم است. لطفا با ديد يک داستان اين نوشته را بخون و نه بيوگرافی. ممنون از اينکه وقت می‌گذاری.»
درست نمی‌فهمم چرا من انتخاب شده‌ام!؟ به ويژه  که گفته‌ای " با ديد يک داستان اين نوشته را بخوان و نه بيوگرافی" داستان که داستان است! باز اگر گفته می‌شد، پرسناژها : A فلانی‌است، B فلانی، و من تخيلات‌ام يا نکاتی را راجع به آن واقعه نوشته‌ام، نظر تو چيست؟ می‌توانست قابل فهم باشد. اما من ديگر چه می‌توانم در مورد داستان‌هايت بگويم در حالی‌که قبلا نظرم را صراحتا شنيده بودی!؟ باشد، حال که نظر مرا می‌خواهی، نظرم را در مورد «داستان ـ خاطره» نويسی، سبکی که بدان علاقه نشان داده‌ای می‌گويم. گر چه خودم را چندان صالح نمی‌دانم ولی چند نکته‌ی مهم را که فکر می‌کنم ضروری‌ست برايت می‌نويسم:
من فکر می‌کنم «داستان ـ خاطره»‌نويسی می‌بايست ناظر بر حفظ هويت و اصالت هر دو جنبه‌ی «داستان» و «خاطره» باشد. يکی ساخت قصه يا داستان است و ديگری امانت‌داری خاطرات. به ويژه اگر خاطرات جنبه‌ی تاريخی، سياسی و اهميت ويژه‌ای داشته باشد، می‌بايست توجه ويژه بدان مبذول داشت و در حّد وسواس "امانت‌داری" کرده و اصالت اقوال را حفظ نمود. اين بدين معنی‌ست که گفته‌های اين و آن عينا در گيومه گذاشته و هر کجا ابهام و ناروشنی و ترديد وجود دارد ذکر گردد. دو ديگر اين که در چنين «داستان ـ خاطره»‌هايی لااقل هويت و اسامی پرسناژ‌های شهيد داستان که خاطره حول آنها می‌چرخد روشن باشد. نکته‌ی ديگر اين است که مطلقا نمی‌بايست افکار، نظرات و قضاوت‌های امروزمان را جايگزين ديروز کنيم و يا تخيلات ‌مان را در گيومه بگذاريم و به هر شکل شبه ايجاد کنيم.
با اين توضيحات اگر به داستان تو نگاه کنيم آن را فاقد بسياری از اين جنبه‌ها می‌بينيم. البته اين هم واقعيتی‌ست که گذشت زمانی طولانی (بالغ بر سی سال) دقت اقوال را کاهش می‌دهد، لذا کار را با دشواری مواجه می‌کند و جنبه‌ی «خاطره»‌ای آن هم به داستان‌پردازی می‌گرايد و اين می‌شود که می‌بينيم!
بی‌ترديد نوشتن خاطرات سياسی (علی‌ا‌لخصوص) امری ضروری‌ست و پژوهشگران و نسل‌های آتی بدان نياز مبرم دارند. تو هم که علاقه‌مند به آن هستی. به ويژه می‌بينم به کژانديشی‌ها و کژرفتاری‌ها و خشونت و جنايت حساسيت نشان داده‌ای، پيشنهاد می‌کنم تا دير نشده و از حافظه‌ات دور نشده، خاطرات بعد از انقلاب‌ات را هم بنويس، از همکاری با جمهوری‌اسلامی و موّدت‌تان با قدرت حاکمه، و اگر اين قسمت را دوست نداری، قسمت مهاجرت به شوروی و رفتار "رهبران" با برخی اعضای "مسئله‌دار" که موجب پريشانی، خودکشی و بيماريهای روانی علاج‌ناپذير شده‌اند و يا ضد کمونيست شده و به همکاری با دستگاه‌های اطلاعاتی رژيم پرداخته‌اند، بنويس.
از چشم يک نويسنده در اين اعمال هم جنايت نهفته است. جنايتی بدون خون! از آپارات تشکيلاتی‌تان، از دسته‌بندی‌ها، قدرت‌طلبی‌ها و خشونت‌ی که عليه مخالفين "باند رهبری" اعمال می‌شد بنويس. اين‌ها هم نوعی قتل هستند. و ميدانی که جزء معدود کسانی هستی که لااقل به دليل موقعيت ويژه‌ی شوهر‌ت "ماشاالله" (مهدی فتاپور) در جريان مستقيم همه‌ی اين اعمال و کژی‌ها بوده‌ای و با وجود آثار و اسنادی که هنوز باقی‌ست، برای نوشتن خاطراتی که اهميت تاريخی و سياسی‌ی به سزايی دارند چيزی کم نداری. امروز تو ديگر يک عضو ساده و حاشيه‌ای يا "مسئله‌دار" نيستی. يا به قول خودت "يک دختر جوان"! تو حالا پنجاه را پشت سر داری و از عناصر "رهبری اکثريت"، و سرشار از خاطره‌ای. اين خاطرات را بنويس و به نظر من چه بهتر که جنبه‌ی داستانی نداشته باشد و فقط خاطره باشد. زيرا وقايعی که از آن گذشته‌ای نيازی به عنصر تخيل و ايماژيناسيون ‌های عجيب و غريب ندارد و هر واقعه‌اش سرشار از سوررئاليزم و اعجاب است. به خودت نگاه کن: در سال‌های آخر عمر ستم‌شاهی برای آزادی و رهايی خلق به چريک‌های فدايی خلق پيوستی با انقلاب، جانب ارتجاع مذهبی را گرفتی! از ارتجاع مذهبی گريختی به شوروی رفتی کنار حکومت شوروی موضع گرفتی و به مخالفين آن در تشکيلات اجازه‌ی انتقاد نميدادی! از شوروی گريختی به اروپا آمدی. با «شهبانو فرح» ديدار کردی...! شگفتا فی‌الحال خود حکايتی هستی و نميدانی! راه دور نرو همين‌ها را بنويس خاطرات چريکی‌ات در مقابل اين همه خاطره‌ی واقعی و مهم که در آن نقش داشته‌ای بسيار ناچيزند. اگر بنويسی بيشتر ميفهمی چه می‌گويم. من ايمان دارم جنايتی که در قتل «رفيق عبدالله پنجه‌شاهی» اعمال شده است و تو از آن  ناراحتی، يک هزارم آنچه که «رهبری اکثريت» مرتکب شده است نيست! منظورم لو دادن مخالفين و همکاری با کميته‌هاست.
تو مخالف خشونت، جنايت، قتل و بی‌عدالتی هستی؟! اين‌ها را بنويس . نکند هنوز نميدانی که «رهبری اکثريت» که تو هم يار و ياورش بوده‌ای چه کرده‌است؟! يا نکند «عبدالله پنجه‌شاهی» خونش با هزاران انقلابی ديگر فرق داشته است که اينچنين برای شما (البته برای "پژوهشگران جمهوری اسلامی" هم) برجسته شده است؟!
البته نه اينکه بخواهم اهميت آن واقعه را کم کنم (جنايت، جنايت است اما خرد و کلان دارد. شما به خُرد چسبيده‌ايد و کلامی از کلان نمی‌گوييد). به هر رو هم تو ميدانی و هم اسناد گواهی می‌دهند، خود اولين کسی هستم که راجع به طرح اين جنايت با اين و آن صحبت کرده و آن‌را محکوم کرده‌ام. اين ماجرا يعنی طرح علنی آن در تشکيلات،  مربوط به سال اول پس از انقلاب است که هدف من ترغيب  اعضاء به محکوميت آن بود. اما درست اين ماجرا با شکل‌گيری‌ی گرايش «اکثريت» و طرح همکاری آن با جمهوری اسلامی هم‌زمان شد و مسئله‌ی مرگ و زندگی هزاران «عبدالله پنجه‌شاهی» جلوی چشممان قرار گرفت، خود به خود موضوع اين جنايت جايش را به چاره‌جويی و گرد‌آوری قوا برای مبارزه‌ای نظری با گرايش فاجعه‌باری که در حال اتفاق بود داد.
امروز هم که نگاه می‌کنم علی‌رغم اهميت‌ی که اين واقعه دارد و بی‌چون و چرا بايد محکوم شود، اشتباهات پس از انقلاب سازمان را مبنی بر همکاری با جمهوری اسلامی هزار بار خونبار‌تر از آن می‌بينم و اهميت بررسی آن را هزار بار مهم‌تر می‌دانم و شايد صاحب يک ريشه باشند.. به همين جهت خاطرات واقعی خود شما اهميت بسيار دارند. اگر آن عمل را عده‌ای با محدوديت‌های آن‌زمان توجيه کرده‌اند، اعمال خوشونت‌بار درون حزبیِ تشکيلاتی علنی، آن هم در خارج از مرزها نشان از چه دارد؟! اين ها را بنويس تا دير نشده. اگر باز اين‌ها را هم دوست نداری لااقل از خاطره‌ی «مذاکره با فرح پهلوی» بنويس تا مردم بفهمند بعضی از «فداييان خلق»، "آنچه خوبان همه دارند به يک‌جا دارند!"
من تا حدی تو را می‌شناسم. اصفهان‌ات را به خاطر دارم. گرچه کوتاه با هم بوده‌ايم اما داستان‌ات خيلی از واقعيت‌ها و حتی از خودت دور است. همانطور که گفتم طول زمان و تخيل را در آن دخيل می‌بينم. به همين خاطر پيشنهاد می‌کنم راه دور نرو و به ذهنت فشار نياور علی‌الخصوص که شما‌ها با گذشته‌ی چريکی تصفيه حساب‌هايتان را کرده‌ايد. از سال‌های اخير که به خاطر داری بنويس، نترس. حتی اگر نصف شهامت و روحيه‌ای را که در آن شرايط مخفی از خودت و "زبان"ات تشريح کرده‌ای به خرج دهی هم قهرمانی بزرگ ميشوی و هم داستان‌هايت " بست سِلِر" خواهند شد. نترس بنويس. اما واقعيت را بنويس!

بيست و دوم ژانويه ٢٠٠٩
 هاشم

مصاحبه جهان امروز با صلاح مازوجی در مورد اوضاع سیاسی ایران(بخش اول)

(بخش اول)

جهان امروز:

مدتی پیش پلنوم کمیته مرکزی حزب برگزار شد، همانطور که از گزارش آن هم پیداست موضوع مربوط به بحران اقتصادی جهان سرمایه داری و تحلیل اوضاع سیاسی ایران و استنتاج عملی از آن بخش اصلی مباحث پلنوم را بخود اختصاص داده است، در این مصاحبه می خواستم بیشتر به اوضاع سیاسی ایران بپردازیم. در گزارش به سقوط بهای نفت بعنوان یکی از فاکتورهای دخیل در تغییر اوضاع سیاسی ایران اشاره شده است، درحالی که قبلا هم ما همیشه از بحران اقتصادی که رژیم با آن دست بگریبان است صحبت کرده ایم، هدف از تاکید بر این موضوع چه بود؟

صلاح مازوجی:

در اینجا بحث بر سر بحران مضاعفی است که اقتصاد ایران با آن روبرو است، بحث بر سر تاثیرات و پیامدهای بحران اقتصادی سرمایه داری در سطح جهان بر اقتصاد ایران است. بر خلاف دروغپردازی های رئیس جمهور احمدی نژاد که ادعا می کند محاصره اقتصادی و بحران جهانی سرمایه داری هیچ تاثیری بر ایران ندارد و کشور را با قیمت نفت بشکه ای 7 دلار هم اداره می کند، این عوامل و فاکتورها بر تمام گوشه و زوایای کار و زندگی مردم اثرات ویرانگر خود را بجای گذاشته است.

سقوط قیمت نفت به پایین تر از بشکه ای 40 دلار  در بازارهای جهانی در اثر بحران همه جانبه سرمایه داری و کاهش آهنگ رشد اقتصادی در کشورهای غربی که هنوز هم نفت نقش مهمی در تامین انرژی آنها دارد، بحران اقتصادی ایران را تشدید کرده است. رژیم جمهوری اسلامی به دلیل تداوم و تشدید تحریمهای اقتصادی و ضعف و بی بنیه بودن زیر ساخت های اقتصاد ایران توان مقابله با عوارض ناشی از سقوط بهای نفت را ندارد. بنا به گفته کارشناسان امور اقتصادی وا بسته به خود رژیم در یک سال اخیر تحت تاثیر این تحریمها، کالاهای وارداتی مورد نیاز بیش از 40 درصد گرانتر خریداری شده اند. رژیم در یک سال اخیر برای جلوگیری از عواقب اجتماعی تحریمها، با وارد کردن انبوه کالاها با قیمت گرانتر از طریق واسطه ها سعی کرده که این تحریمها را دور بزند. برای نمونه آلمان که یکی مهمترین شرکای تجاری ایران در اروپا بود تا همین اواخر کالاهای خود را از طریق بنگاههای واسطه در دوبی با قیمت بسیار گرانتر به ایران می رساند. جمهوری اسلامی تنها با اتکا به افزایش نجومی قیمت نفت و دلارهای نفتی امکان انجام این مانور و دور زدن تحریمها را پیدا کرده بود. دولت احمدی نژاد در مدت سه سال و نیم حاکمیت خود حدود 260 میلیارد دلار یعنی بیش از تمام دوره 8 ساله ریاست جمهوری خاتمی درآمد نفتی داشته است. با سقوط  بهای نفت امکان انجام این مانورها از رژیم سلب می شود و ما از هم اکنون با موج تازه ای از افزایش نرخ تورم، گرانی و بالا رفتن قیمیت کالاها و مواد پایه ای مورد نیاز مردم، گرانی برخی خدمات اساسی، کمبود کالا و احتکار آن در بازار سیاه روبرو  هستیم.

یعنی اگر در یک دوره در اثر افزایش قیمت نفت، افزایش نقدینگی و  پایین آمدن ارزش ریال نرخ تورم به بالاتر از 30 در صد رسید، اینبار کاهش قیمت نفت عواقب و تاثیراتی بمراتب ویرانگر تر بر زندگی و معیشت مردم برجای خواهد گذاشت.

اضافه بر عوارض تحریمهای اقتصادی، رژیم جمهوری اسلامی به دلیل زیر ساخت های صعیف اقتصادی هم توان مقابله با تشدید بحران ناشی از سقوط قیمت نفت را ندارد. ایران با این همه منابع نفت و گازی که دارد، رژیم حاکم نمی تواند ، نفت و گاز و بنزین و ... با با قیمت ارزان و بطور منظم  در دسترس مصرف کنندگان قرار دهد. اختلال در شبکه گاز رسانی در زمستان گذشته صدها تن قربانی از مردم گرفت. حداقل 30 در صد مردم ایران به آب آشامیدنی سالم دسترسی ندارند. رژیم هر روزه طرح ها  و پروژه های تازه ای برای افزایش قیمت انرژی مصرفی توده های مردم تدارک می بیند. برای مثال دولت بر اساس طرح تحول اقتصادی در نظر دارد هزینه تولید و همچنین میزان مصرف برق را پایین بیاورد و در همین رابطه جهت برنامه های دولت این است که به طرف نرخ های بین المللی انرژی حرکت کند، این یعنی اگر اکنون هر کیلووات برق با قیمت 16 ریال در اختیار کشاورزان و با قیمت 10 تومان در اختیار منازل قرار می گیرد، با اجرای این طرح قیمت گاز و برق 7 تا 9 برابر افزایش می یابد، قیمت بنزین افزایش می یابد. به گفته دبیر انجمن سازندگان تجهیزات صنعتی در حال حاضر بطور میانگین 8 تا 10 در صد قیمت تمام شده تولیدات صنعتی را قیمت انرژی تشکیل می دهد که در صورت هر گونه افزایش در نرخ آن، به همان نسبت نیز قیمت تمام شده و فروش فراورده های صنعتی افزایش می یابد، فقط برای مثال بطور میانگین 6 درصد به قیمت تمام شده صنایع و مواد معدنی و حداقل یک چهارم قیمت های فعلی به قیمت تمام شده سیمان افزوده می شود.  اینها همه در شرایطی است که بر اساس طرح تحول اقتصادی، دولت در نظر دارد تعیین حداقل دستمزدها که در همین قانون کار ارتجاعی و ضد کارگری رژیم آمده را نیز حذف کند.

از طرف دیگر به دلیل بحران سرمایه داری در سطح جهان، تداوم تحریمهای اقتصادی ایران و موقعیت ویران زیرساخت های اقتصادی در این کشور، سرمایه های خارجی در اولویت بندی های خود برای سرمایه گذاری حاضر به قبول ریسک سرمایه گذاری در ایران نیستند و این واقعیت هم سرمایه داری ایران را با مشکلات بیشتری روبرو می کند.

 نگاهی به این ارقام و جهت گیری های دولت نشان می دهد که رژیم جمهوری اسلامی در شرایط محاصره اقتصادی، و ضعف زیر ساختهای اقتصادی برای مقابله با تشدید بحران ناشی از سقوط بهای نفت چه تهاجم گسترده ای را به سطح زندگی و معیشت مردم ایران و در درجه اول طبقه کارگر و اقشار تهیدست جامعه تدارک دیده است. یعنی در دوره احمدی نژاد نه تنها پول نفت به سر سفره مردم نرفت بلکه  سقوط قیمت آن عملا به وسیله ای برای تعرض به سطح زندگی و معیشت مردم  و ربودن هر آنچه در سفره بی رونق آنها باقی مانده تبدیل شده است.

با این توضیحات امیدوارم پاسخ سئوال شما را داده باشم.

جهان امروز:

این سیاستهایی که رژیم در پیش گرفته یا به قول شما این تهاجم وسیعی که به سطح زندگی و معیشت مردم در دستور کار دولت جمهوری اسلامی قرار گرفته چه عوارض اجتماعی بدنبال خواهد داشت؟

صلاح مازوجی:

همانطور که قبلا اشاره کردم رژیم بار سنگین این بحران را بر دوش کارگران و مردم محروم جامعه انداخته است. دولت جمهوری اسلامی در حالی که این تهاجم گسترده را علیه زندگی محرومان جامعه سازمان داده است، چند ماه پیش وقتیکه می خواستند " قانون مالیات بر ارزش افزوده" را به اجرا در آورند و با اعتصاب بازاریان تهران ، تبریز و اصفهان روبرو می شوند، بلافاصله عقب نشینی می کنند. این عقب نشینی دولت قابل درک است رژیم از آنجا که بازاریان یکی از پایگاههای اجتماعی روحانیت حاکم هستند نمی خواهد پایه حکومتی خود را ضعیف کند.

در شرایط کنونی از آنجا که رژیم بنا به ماهیت طبقاتی که دارد نمی تواند هیچ تغییری در جهت بهبود وضعیت زندگی مردم ایجاد کند، زمینه های عینی گسترش اعتراضات توده ای و شورشهای مردمی در شهرهای بزرگ ایران را  بیشتر فراهم می کند.   همین روند واقعی است که سران رژیم جمهوری اسلامی که در خوف و هراسی دائم از برپا شدن شورش های مردمی بسر می برند را بر آن داشته است تا تلاشهای خود را برای مقابله با رویدادهای احتمالی آتی فشرده تر و سازمانیافته تر کنند. تلاش برای ایجاد فضای ترس و وحشت با افزایش شمار اعدام ها و امواج بدون انقطاع بگیر و ببند فعالین کارگری، فعالین جنبش دانشجویی، فعالین جنبش زنان  و قدرت نمایی و تدارک مقابله و رودر رویی با انجام مانور در خیابانها در محور این تلاشها قرار دارد.

انجام دو مانور بزرگ در شهر تهران طی ماههای اخیر که در آن بیش از 40 هزار نفر از نیروهای گردانهای ضد شورش بسیج، بخشی از یگانهای نیروی زمینی سپاه پاسداران و یگانهای ویژه هوابرد شرکت داشتند و همزمان با این مانورها، "نمایش اقتدار" سه هزار گردان بسیج در دیگر شهرهای ایران، ایجاد ستاد بحران، زمزمه سپردن امنیت محلات شهرها به نيروهای بسيجی  بخشی از تلاشهای رژیم برای ایجاد آمادگی جهت مقابله با رویدادهای احتمالی است.

اگر چه حربه ایجاد رعب و وحشت و به میدان آوردن نیروهای سرکوبگر  برای مقابله با رویدادهای احتمالی همواره بخشی از موجودیت رژیم بوده است، اما اینبار که سران رژیم اوجگیری نفرت و انزجار عمومی از ادامه حاکمیت جمهوری اسلامی را دریافته اند، از یک طرف می خواهند به صفوف نیروهای سرکوبگر خود انسجام بخشند،  و از سوی دیگر با رودررو قرار دادن مستقیم و هر روزه آنها با مردم نفرت و انزجار عمومی از سران رژیم را چنان به نفرت از احاد نیروهای مسلح خود تسری دهند، که این نیروها هست و نیست خود را به بقای رژیم گره بزنند و برای بقای رژیم از هیچ جنایتی دریغ نورزند.

از این لحاظ میتوان گفت که چنگ و دندان نشان دادن ها و مانورهای نطامی ماههای اخیر نشانه مرحله جدیدی از رابطه رژیم و مردم ایران است که از مدتها پیش آغاز شده و اکنون بروز آشکارتری پیدا کرده است. جمهوری اسلامی اگر در یک دوره در کنار سرکوب خونین به توهم توده ها ی مردم نسبت به ماهیت رژیم نیز  متکی بود، و در دوره سر کار امدن اصلاح طلبان حکومتی روی توهم بخشی از توده های مردم به جناحی از رژیم حساب می کرد، اکنون که هیچ پایگاهی در میان مردم ندارد این رژیم برای تداوم حیات خود اساسا به نیروهای امنیتی و مسلح متکی است.

 دائمی شدن حضور نیروهای بسیج در کوچه ها و خیابانها و محلات که در واقع پوششی برای حضور دیگر ارگانهای مسلح و امنیتی رژیم هم هست، بخشی از نقشه ایست برای رودر رو ساختن روزمره مردمی که از ستم و مظالم این رژیم به جان آمده اند با نیروهای مسلحی که روزی امروزشان و امیدهای آینده شان را به بقای این رژیم گره زده اند. شواهد نشان می دهد که رژیم نتوانسته است با نشان دادن چنگ و دندان مسلح خود، مردم را مرعوب سازد. اگر در گذشته رژیم توانسته بود فضای رعب و حشت و شکنجه و اعدام  داخل زندان ها را به درون جامعه انتقال دهد و مردم را در خوف و هراس فرو ببرد، امروز این شور و شوق مبارزه ستمدیدگان جامعه است که به درون زندانها انتقال می یابد و روحیه استقامت در مقابل وحشیگری های مامورین جمهوری اسلامی را صد چندان بر می انگیزد.

در شرایط کنونی اگر جنبش کارگری و دیگر جنبش های اجتماعی و توده های مردم معترض در امر فراتر بردن مبارزه علیه رژیم جمهوری اسلامی هنوز جانب احتیاط را رعایت می کنند،  این نه بمعنای مرعوب شدن در مقابل موج اقدامات سرکوبگرانه رژیم، بلکه نشانه فقدان آلترناتیو حکومتی است که توده های رنجدیده ایران پیروزی انقلاب،  سرنگونی جمهوری اسلامی و بهبود واقعی در عرصه های مختلف حیات اجتماعی خود را در گرو بقدرت رسیدن آن ببینند. این پدیده اگر چه ضعف جنبش سوسیالیستی و انقلابی ایران را می رساند، اما می تواند بمعنای پیشروی در اعماق، و نشانه بلوغ سیاسی جامعه و فعالین جنبش های اجتماعی هم باشد، که این بار نمی خواهند بدون نقشه و بدون برنامه و بدون تضمین پیروزی  وارد نبرد نهایی با دشمن شوند.

 در شرایط کنونی آنچه با مبرمیت بیشتر از هر زمان دیگری در پیشاروی جنبش کمونیستی ایران قرار گرفته است تلاش بیوقفه برای شکل دادن به آلترناتیو حکومت کارگری  است که امیدوارم در فرصت های دیگر بتوانیم بیشتر به این موضوع بپردازیم.

 جهان امروز:

این اوضاع و روند رو به رشد اعتراضات توده ای چه تاثیری بر جناح بندیهای درون رژیم دارد؟ آینده جدال و کشمکش جناحهای درون رژیم را چگونه می بینید؟

صلاح مازوجی:

اوضاعی که قبلا بدان اشاره کردیم و نگرانی سران جمهوری اسلامی از امکان خیزش های توده ای، نه تنها مهر خود را بر جدال و کشمکش جناح های درون حاکمیت در این دوره کوبیده است، بلکه آرایش سیاسی رژیم در دوره آتی را نیز تا حدودی تعیین می کند.

اگر سیاستهای اقتصادی و عملکرد دولت احمدی نژاد در عرصه سیاست بین المللی در سه سال و نیم گذشته به تنگ تر شدن حلقه محاصره اقتصادی منجر شده است و این موقعیت با استراتژی اقتصادی اعلام شده دولت و با منافع طبقه سرمایه دار و صاحبان صنایع در ایران که به شدت به تکنولوژی غرب، به مواد خام و سرمایه گذاری های کلان خارجی نیاز دارند در تناقض قرار دارد و همین موجبات نارضایتی بخشی از سرمایه داران و غرولند کردن اصلاح طلبان حکومتی را فراهم کرده است، اما در شرایط کنونی نگرانی جناح های مختلف رژیم از پیشروی جنبش های اجتماعی و خطر خیزش های توده ای، بر تقابل جناح ها تاثیر گذاشته و مسائل دیگر را فعلا به حاشیه رانده است.  اکنون هر کدام از جناح ها در تلاشند تا مسئولیت اوضاع نابسامان کنونی و عواقب آن را به گردن احمدی نژاد بیندازند.

این گفته که گاری وقتی به سربالایی می رسد، اسب ها همدیگر را گاز می گیرند، بیش از هر زمان دیگری در مورد گاری جمهوری اسلامی و سران آن مصداق پیدا کرده است. علیرغم پیام و تاکید مکرر خامنه ای و رئیس دولت به مجلس هشتم مبنی بر وحدت کلمه و تقویت وحدت و انسجام ملی، دولت و مجلس به عرصه کشمکش جناح های مختلف رژیم تبدیل شده اند و همین نشان می دهد تا زمانی که نزاع بر سر راههای تداوم حاکمیت جمهوری اسلامی در چهار چوب جناج بندی های رژیم  به رسمیت شناخته می شود، شکل بندی دسته بندی های جدید و نزاع بین آنها ادامه خواهد یافت، به قول حداد عادل مجلس هشتم نسبت به مجلس هفتم متکثرتر شده است و جناح های بیشتری در آن حضور دارند.

اکنون بخشی از روحانیون حکومتی که احمدی نژاد با افراطی گریهای ایدئولوژیک موقعیت انحصاری دستگاه آنها را به چالش کشیده است، دور رفسنجانی محافظه کار حلقه زده اند. انتخاب رفسنجانی به رئیس مجلس خبرگان گوشه ای از عکس العمل روحانیت به افراطی گریهای احمدی نژاد بود.

جناح اصول گرایان که در دوره نهم " انتخابات" ریاست جمهوری متحد و یکپارچه ظاهر شدند، در دوره حیات مجلس هفتم اختلاف و چند دستگی در میان آنها علنی شد و رسمیت پیدا کرد و اکنون به شدن ادامه دارد. بعد از این تجزیه بخشی از اصول گرایان حول لاریجانی رئیس مجلس گرد آمده اند. باند مافیائی محسن رضائی هم محافلی از اصول گرایان را رهبری می کند.

با نزدیک شدن ایام " انتخابات " ریاست جمهوری نزاع بین جناح های رژیم حال و هوای تازه ای پیدا کرده است. اکنون که طرح تحول اقتصادی و پرداخت مستقیم و نقدی یارانه ها به مجلس رفته است، اگر چه همه جناح ها با اهداف اقتصادی این طرح و خارج کردن کالاهای یارانه ای از شمول نوسانات بازار و تورم افسارگسیخته توافق نظر دارند، اما بر سر نحوه اجرا و زمان اجرای این طرح با احمدی نژاد اختلاف دارند. جناح های مخالف بر این باورند که رئیس جمهور از پرداخت مستقیم سوبسیدها بهره برداری سیاسی و تبلیغاتی می کند و می خواهد در ایام انتخابات آراء اقشاری از رای دهندگان را خریداری کند.

با نزدیک شدن به ایام "انتخابات" رفسنجانی اعلام کرده است که خود را کاندید نمی کند. اصلاح طلبان اگر چه پروژه ای را برای بازارگرمی و کاندید کردن خاتمی سازمان داده اند، اما خود خاتمی از آنجا که روند اوضاع رژیم به طرف قدرت گیری بیشتر نظامیان سمت گیری پیدا کرده است و خامنه ای رسما از احمدی نژاد دفاع می کند، هنوز جرات نکرده خود را کاندید کند.

ناطق نوری نه از توانائی های خودش بلکه از ناتوانی احمدی نژاد روحیه گرفته، برای نارضایتی های فزاینده از عملکرد احمدی نژاد کیسه دوخته و کاندیداتوری خود را اعلام کرده است.

ظاهرا چنین بنظر می رسد در شرایطی که احمدی نژاد با عملکرد سه سال و نیمه دولت مطلوبیت خود را برای کلیت رژیم و بیشتر جناح های آن از دست داده است ،اکثریت جناح ها در یک ائتلاف عملی و غیر رسمی بر سر برکناری وی توافق نظر دارند. در این شرایط پشتیبانی ولی فقیه از احمدی نژاد به مناسبت های مختلف برای جناح های دیگر مشکل ایجاد کرده است.

اما پشتیبانی پی در پی خامنه ای از احمدی نژاد در این دوره قبل از آنکه نشانه اقتدار ولایت فقیه باشد نشانه دست بالا پیدا کردن هر چه بیشتر سپاه پاسداران و نظامیان در معادله قدرت و در تعیین سیاست جمهوری اسلامی است.

از این رو با توجه به اوضاع سیاسی ایران و امکان برآمدهای توده ای و تحولی که در رابطه و مناسبات بین رژیم و مردم بوجود آمده، همه نشانگر این واقعیت است که روند تحولات درون حاکمیت به طرف اقتدار بیشتر سپاه پاسداران و نیروهای امنیتی پیش می رود. جناح های رقیب نیز برای کنار زدن احمدی نژاد چاره ای ندارند بجز اینکه به مهره ای دیگر از سپاه پاسداران تکیه کنند. در همین رابطه اگر به دلیل اوضاع بحرانی، خامنه ای و همه جناح ها بر سر معرفی و یا پشتیبانی از یک کاندید و تشکیل "دولت وحدت ملی" در آینده و با شرکت همه جناح ها به توافق نرسند، محتمل است که جناح های مخالف احمدی نژاد علی لاریجانی رئیس مجلس کنونی که سابقا از کادرهای سپاه پاسداران بوده است را برای کاندیداتوری پست ریاست جمهوری بجلو برانند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ارزیابی از انشعابات و مصاف های کمونیسم کارگری در ایران!

قسمت سوم

مختصری از کرونولوژی گرایشات سیاسی و شکل گیری جناح ها ! 

در این قسمت به سیر رویداها، مقاطع موثر در شکل دادن به جناح بندی در حزب ازهمان ابتدای تشکیل آن تا وقوع انشعاب، شروع دوره جدید فعالیت حزب کمونیست کارگری ایران، آغاز بکار حزب کمونیست کارگری ایران- حکمتیست می پردازم. این کار بدونه دنبال کردن سابقه و پروسه ماجرا از دوران اولیه فعالیت اتحاد مبارزان کمونیست و کومه له و تعقیب ماجرا از ابتدا تا به امروز آن کامل نمیشود. خلاصه و سریع نظری به آندوران خواهیم انداخت.

توجه اینکه، اینجا قصدم تعریف کرونولوژی جنبش کمونیسم کارگری، یا تاریخ گرایشات دیگر در دو حزبی که منصور حکمت ساخت نیست. محدودتر از اینها، حتی این نوشته شرح کامل تاریخ اختلافات در آن دو حزب، تقابل گرایش های مختلف در تاریخ جنبش کمونیسم معاصر را بطور جامعی در بر ندارد و نباید با این توقع آن را خواند. اما در این نوشته به بخشهایی از آن اختلافات، قطعا به مقاطع و دوره های مهم اش، برای مستدل کردن بحث اشاره خواهم کرد.

در دوره جدالهای درونی در حزب کمونیست ایران قدیم و در حزب کمونیست کارگری بعد از منصور حکمت، هر جناحی، اکنون هر حزب و جریان منشعب و جدا شده از آنها، بنا به مصلحت سیاسی و جنبشی خود تعریفی از سیر تکوین آن اختلافات بدست میدهند و ماجرا را به رنگی می بینند. بعضی ها ضرورت بحث را منکر میشوند، بعضی دیگر آن گوشه هایی از وقایع را برجسته میکنند که با منفعت جریان خود و در رقابت با دیگران بکار آید. در چنین وضعی دنبال کردن سیر نسبتا جامع تر و فراتر از تعاریف موجود میتواند به تشخیص همه جانبه تر ما از انشعابات و حلقه های پیوند امروز با گذشته و با اتفاقات و رویدادها در این تاریخ کمک کند. برای این مسئله، کرنولوژی این اختلافات را همزمان و بصورت ادغام در هم در دو سطح مورد توجه قرار میدهم. یکی با رجوع به اسناد و فاکت ها از دوره اتحاد مبارزان کمونیست تا زمان دو تکه شدن حزب کمونیست کارگری ایران و ادامه انشعاب و جدائیها در تکه های جدا شده از آن. دوم با اشاره به اوضاع عمومی تری که جنبش کمونیسم کارگری در متن اوضاع و تحولات سیاسی و تاریخی اش از ابتدا تا به آخر با آن روبرو بود. بدون درجه ای فاصله گرفتن از تحولات درونی و جدال فکری درون احزاب و قرار دادن این تحولات در متن سیاسی و اجتماعی نمی توان جواب درستی به علل و ماهیت آنها داد. تاریخ و مبارزه طبقاتی با جدل عقاید و باورها در جامعه شروع نمیشود. جدل های فکری انعکاس تقابل جنبشهای اجتماعی است که تحت شرایط مختلف و در اشکال مختلفی در درون جریانهای سیاسی در قالب سنت، روش ها، سبک کار در عرصه های عمل، تئوری، سیاست و تشکیلاتی خود را نشان میدهند. سرنوشتی که حزب منصور حکمت پیدا کرد دلایل سیاسی و تاریخی قابل توضیح و روشنی پشت سر دارد. قبل از این نوشته و قبل از اظهار نظر هر کسی در این رابطه منصور حکمت آنرا در ده ها جلسه رسمی و سمینار بیان کرد و حتی بطور مشخص سرنوشت حزب کمونیست کارگری ایران بعد از خودش را در جلسه دفتر سیاسی 20020107 در لندن که هنوزاسنادش پخش نشده است پیش بینی کرد. در این جلسه خطاب بدفتر سیاسی گفت:

"حزب را شما رهبری می پاشانید و پائین می ماند و دوست دارد بماند. حزب از شکافهای بالایش از هم می پاشد.

این پیش بینی منصور حکمت بوقوع پیوست و کمیته مرکزی حزب، تکه و پاره کردن حزب را به کادر و اعضایش تحمیل کرد و آنها را در مقابل عمل انجام شده قرار داد.   

نگاهی فشرده به سابقه و زمینه ها و مقاطع مهم !

1 - دوره اتحاد مبارزان کمونیست !

با تشکیل سازمان "اتحاد مبارزان کمونیست" و آغاز فعالیت آن در سال 1357 و با طرح سلسله مباحث سیاسی و تئوریک مشهور آن تحت عنوان "مارکسیسم انقلابی"، دوره تازه ای از تاریخ چپ و کمونیسم در ایران آغاز شد. چپ وارد دوره جدیدی گردید و کمونیسم منسجم پا بعرصه وجود نهاد. از آن زمان، کمونیسم ملی، بورژوازی ملی و مترقی"اسطوره" شد، کمونیسم اردوگاهی و ضد امپریالیستی حزب توده، مائوئیسم، پوپولیسم و خلق گرائی، چریک ایسم و مذهب مترقی و غیره به پس صحنه رانده شدند. نقد خلق گرایی و تکیه بر ارتدوکسی مارکسیسم به سرعت زیادی به یک جریان نیرومند سیاسی - فکری و سراسری در میان جنبش چپ ایران در آمد.

این تحول در چپ ایران را صرفا با توان سیاسی و تئوریک اتحاد مبارزان کمونیست و حرفهای زیبا و روان شخصیت هایش نمی توان توضیح داد. نکته این است که جریان اتحاد مبارزان کمونیست و ایده هایش محصول تحولات سیاسی و اجتماعی تاریخی جامعه بشری و آندوره جهانی و محلی در ایران بودند. این جریان توانست تحولات محلی و جهانی زمان خودش را درک کند و به ضروریات و نیازهای پیشبرنده چپ و جنبش کمونیستی و مشکلات پیشاروی آن دوره پاسخ دهد.

به بن بست رسیدن کمونیسم اردوگاهی و بورژوایی، قطب روسی و چینی آن در جهان و وقوع انقلاب 1357 در ایران، دو فاکتور محوری و اساسی در این رابطه اند. بحران کمونیسم اردوگاهی در جهان، چپ وابسته و الگو گرفته از این کمونیسم در ایران را دچار بحران کرد و در نتیجه دورنما و قطب نمای جهانی جریانات سیاسی و چپی که نام کمونیسم و سوسیالیسم را بر خود نهاده بودند تیره و تار گردید. همزمان با این تحولات جهانی، انقلاب 1357 در ایران اتفاق افتاد. این انقلاب، سوسیالیسم کارگری و اعتراض کارگری را رشد داد و قشر وسیعی از کارگران رادیکال و سوسیالیست را جلو آورد. در نتیجه این انقلاب، طبقات، اقشار مختلف مردم در جامعه وسیعا به سیاست و دخالت در امورات مختلف سیاسی و اجتماعی روی آوردند و استعدادهای زیادی شکفته شد. چپ رادیکال آنزمان از درک این تحولات جهانی و محلی در ایران و رابط آنها با هم عاجز بود. این دو عامل ضرورت و پایه های تحول در چپ و نیروهای سیاسی را فراهم آورد و اتحاد مبارزان کمونیست این امر را مسئولانه و به نحو درخشانی به پیش برد.

بطور کلی می توان گفت، بحران کمونیسم بورژوایی، تحولات اجتماعی و سیاسی و فکری ناشی از انقلاب 57 و بویژه عامل دخالتگرانه سیاسی اتحاد مبارزان کمونیست چپ ایران و فرهنگ سیاسی آن را زیر و رو کرد. نمای کمونیسم روئیت شد، چپ رادیکالیزه گردید، تا حدی زیادی رنگ سیاسی اتحاد مبارزان کمونیست را به خود زد. از آن پس این چپ، اقتصاد چین و شوروی را سرمایه داری میدانست، هیچ ارودگاهی را قبول نداشت، به مارکس، کارگر و سوسیالیسم کارگری روی آورد، به مبارزه روزمره کارگران اهمیت میداد و همراه با خط کمونیستی برای بیرون آوردن پرچم کمونیسم از زیر آوار جریانات بورژوایی و رفرمیسم خرده بورژوائی و انتقال آن به کارگر و جریان کمونیسم کارگری تلاش کرد. نوشته های این دوره منصور حکمت(م ح) از جمله، انقلاب ایران و نقش پرولتاریا (خطوط عمده)، پیشگفتار به شیوه برخورد به احزاب بورژوایی از لنین، اسطوره بورژوازی ملی و مترقی، دورنمای فلاکت و اعتلای نوین انقلاب – تزهایی در باره اهمیت سیاسی بحران اقتصادی، کمونیست ها و جنبش دهقانی پس از حل امپریالیستی مساله ارضی در ایران، جبهه های اصلی نبرد طبقاتی در شرایط کنونی، رزمندگان و راه کارگر: جدال بر سر تحقق سوسیالیسم خلقی، بحران رزمندگان: پوپولیسم در بن بست، سه منبع و سه جزء سوسیالیسم خلقی و بسیاری دیگر از جمله آثاری هستند که چهره سیاسی چپ را تغیر داد. این منابع و بسیاری دیگر در همین رابط بصورت کتب و جزوات منتشر شدند و اکنون در سایت منصور حکمت با آدرس http://hekmat.public-archive.net/index.html در دسترس عموم قرار دارند.

همراه با تاثیرات و عوارضی که بن بست سوسیالیسم اردوگاهی، تحولات انقلاب 57، مباحثات مارکسیسم انقلابی بر نیروهای چپ نهاد، جریانات چپ و راست ایران با دو مسئله مهم سیاسی - تاکتیکی دیگر روبرو گردیدند و می بایست سیاست خود را در قبال آنها روشن نمایند. یکی جنگ ایران و عراق، دومی مساله ماهیت رژیم جمهوری اسلامی و جناحهای آن بود. کل سازمانها و جریانات چپ حول روشن کردن سیاست خود در قبال این دو موضوع تاکتیکی متمرکز شدند. چهار چوب مواضع آن وقت چپ در قبال جنگ، سوسیال شوینیسم میهن پرستانه خرده بورژوازیی و آنارکوپاسیفیم در قالب عبارات ظاهرا انقلابی و کلیشه ای عاریت گرفته از تاریخ انقلابات کارگری و جنبش کمونیستی، یعنی تبدیل جنگ به قیام و جنگ داخلی بود. جریاناتی مانند حزب توده و چریکها (جناح اکثریت) رژیم اسلامی را ضد امپریالیست و در نتیجه قابل دفاع می دانستند و بدفاع از آن بر خواستند و رسما به زمره جریانات همکار با جمهوری اسلامی پیوستند. دیگر جریانات چپ نسبت به ماهیت رژیم اسلامی سردرگم بودند و بیشتر آنها با خوب و بد کردن جناحها درون رژیم و قائل شدن به تفاوت ماهوی بین این جناحها نسبت به ماهیت دولت جمهوری اسلامی ایجاد توهم میکردند. این مواضع بحران سیاسی جریانات چپ، جریانات موسوم به خط 3 را به نهایت درجه رساند و اکثریت آنها از هم پاشاند.

سیاست کمونیستی اتحاد مبارزان کمونیست در قبال جنگ ایران و عراق در نوشته های، "بیانیه تهاجم رژیم عراق و وظایف ما"، "جنگ، تئوری و تئوری جنگ"، "در باره تاکتیکهای ما در شرایط کنونی" و در رابطه با ماهیت جمهوری اسلامی و جناحهایش در نوشته های، "دو جناح در ضد انقلاب بورژوا امپریالیستی"، "وضعیت انقلاب و موقعیت ویژه لیبرالها" ، "وضعیت کنونی، چشم انداز آن و وظایف کمونیست ها"(از م ح)، جلو توهمات به جمهوری اسلامی و قربانی شدن هزاران فعال چپ را در جنگ ایران و عراق گرفت. وجود این سازمان تکیه گاهی شد برای فعالین چپ و سرگردان سازمانهای متلاشی شده و افراد جدا شده از جریانات باقی مانده. منبع اسناد سایت م ح.

با همه اینها، سازمان اتحاد مبارزان کمونیست در این تحولات غرق نشد، بر سر جواب درستش به مسئله جنگ و ماهیت رژیم توقف نکرد و تحت فضا و استقبال زیادی که از آن نظرات شد اهداف استراتژیک تر خود را از یاد نبرد. همزمان با جوابگویی به مسائل فوری سیاسی و روزمره آندوره دو بستر عمومی اصلی و برنامه قبلا اعلام شده دیگر خود را پی گرفت. اول تدوین برنامه حزب کمونیستی، دوم تلاش برای ایجاد حزب کمونیستی در ایران بود. طرح  و به جلو بردن این دو پروژه، در ابتدا دورنمای نظری جلو روی چپ باز کرد و در ادامه به موضع پراتیک روزمره و فوری تبدیل گردید. تعقیب مداوم این دو هدف و مباحث پیرامون این دو مسئله در آن اوضاع آشفته سیاسی و حمله جمهوری اسلامی به تشکلهای کارگری و توده ای و به سازمانها سیاسی، افقی در برابر نیروهای چپ و فعالین جنبش کمونیستی باز کرد و امید داد. پیشروی در این دو عرصه، موضوع را از سطح نظر به اجرا و پراتیک و عملی کردن آنها کشاند. در همین زمان، مقاومت مردم در برابر هجوم نیروهای جمهوری اسلامی به کردستان و نقش کومه له در آن توجه اتحاد مبارزان کمونیست را به خود جلب کرد. اتحاد مبارزان کمونیست به اهمیت و عادلانه بودن این مقاومت در کردستان، بویژه به نقش کومه له بعنوان سازمانی چپ و دخیل در آن که توانسته بود در برابر لشکرکشی ضد انقلاب اسلامی مقاومت اجتماعی را سازمان دهد آگاه بود. عطف توجه اتحاد مبارزان کمونیست به تحولات در کردستان، به نیروهای چپ و به حل عادلانه مسئله ملی و در راس همه به کومه له از جمله تفاوتهای دیگر این سازمان با دیگر جریانات چپ آن دوره ایران بود. برخورد اتحاد مبارزان کمونیست به کومه له، نوع دخالتش در مسائل سیاسی و اجتماعی کردستان با شکل و شیوه برخورد و روابط آن با سازمانهای چپ در ایران و دخالت در مسائل سیاسی سراسری فرق داشت. کومه له سازمان چپ اجتماعی و با نفوذی در میان مردم بود. در گام اول، اتحاد مبارزان کمونیست سعی میکرد از کانال کومه له، چپ در کردستان را تقویت کند و از این طریق کومه له را. این سازمان درست نمی دانست از بالا سر کومه له و بدونه توجه بدان در مسائل محلی کردستان دخالت نماید و تقویت کومه له و چپ را به نفع مردم و بالا بردن رادیکالیسم درون جامعه میدانست. اگر کومه له دخالت از موضع چپ در تحولات اجتماعی را از دست میداد، در برابر جمهوری اسلامی سنگر بندی نمی کرد، در برابر حزب دمکرات و توطئه هایش نمی ایستاد، از کارگر و دهقان و مردم زحمتکش دفاع نمی نمود و یا اینکه نظر و تئوریهای جهان سومی خود را پرچم میکرد قطعا این روش برخورد اتحاد مبارزان کمونیست تغیر پیدا میکرد. در حقیقت، توجه به کردستان و دخالت در تحولات آن و ارتباط با سازمان کومه له، پروژه سوم اتحاد مبارزان کمونیست در پناه دو مورد دیگری بود که بحثش را کردیم.    

در نتیجه این پراتیک و سیاست ها اتحاد مبارزان کمونیست به یک جریان اجتماعی و قدرتمندترین سازمان سیاسی در مقیاس سراسر ایران تبدیل شد. این جریان به سازمان بزرگ و مرکبی از دو گرایش، چپ روشنفکری رادیکالیزه شده و سوسیالیسم کارگری تبدیل گردید. این دوره رشد سریع، این موقعیت جدید کسب گردیده، اینبار این سازمان، خود اتحاد مبارزان کمونیست را به موضع کار رهبریش تبدیل کرد. برنامه، اهداف، سنت، روش کار، تشکیل حزب کمونیست و چگونگی تداوم پیشروی آن را بطور جدی در دستور رهبریش قرار داد. در چنین مقطعی کنگره اول اتحاد مبارزان کمونیست در شهریور 1361 گرفته شد. این کنگره، کنگره اعلام پیروزی مارکسیسم انقلابی بر پوپولیسم، در همان حال آغاز دوره جدید، دوره عرصه اندام و تعرض جنبش کمونیستی به چپ رادیکال و تامین هژمونی سیاسی بر سر آن بود. بدنبال کنگره اول اتحاد مبارزان کمونیست، رابط بین چپ و خط کمونیستی دگرگون شد و چپ به موقعیت حاشیه ای بودن خود واقف گردید. تحولات سریع سیاسی و اجتماعی دوره انقلاب، چپ روشنفکری ایران را رادیکالیزه کرده بود، رایکالیسم آن را به نهایت درجه بالا برده بود، با این وجود چهار چوب فکری و تبین این چپ رادیکالیزه شده در نقطه نهایی تکاملش جوابگوی شرایط و نیازهای جدید نبود. کمونیسم از این چپ و امتداد رایکالیزه تر کردن ایده هایش در نمی آمد، گسستی ضروری شد. کمونیسم جنبش اجتماعی متفاوتی بود که پس زدن این رادیکالیسم و اعتراض چپ خرده بورژوایی و سبک کار و سنت هایش جزیی از کار و شرط رشد آن در ایران بود و هنوز هست. پیشتازی نظری و عملی رگه مشخصی از کمونیسم سهم اصلی را در رساندن اتحاد مبارزان کمونیست به چنین نقطه ای داشته بود. نشریه شماره چهار"بسوی سوسیالیسم" مصاحبه منصور حکمت بنام "تفاوتهای ما" تماما به تشریح کمونیسم کارگری و تفاوت آن با رگه های دیگر مدعی کمونیسم و از جمله فرق آن با دوره مارکسیسم انقلابی اختصاص دارد. در کنگره اول اتحاد مبارزان کمونیست، اولین تقابل کمونیسم کارگری با چپ رادیکال و متحد دوره ای خود در جدل با خلق گرایی و پوپولیسم در مبحث سبک کار کمونیستی بین منصور حکمت و حمید تقوایی روی داد.

بحثهای سبک کاری، تفاوت بین حرف و عمل به بیان آن زمان، اولین تقابل علنی جنبش کمونیسم کارگری با مارکسیسم انقلابی را بر سر چگونگی پراتیک کمونیستی و رابطه سازمان کمونیستی با مردم و انقلاب مورد نظر کمونیست ها را پیش آورد. در این مبحث سکتاریسم تشکیلاتی و "نایب توده ها بودن در امر انقلاب" فرمولی بود که حمید تقوایی آن را حلقه اصلی در نقد سبک کار پوپولیستی میدانست و منصور حکمت این فرمول را "عمیقترین بیان خصیصه اصلی سبک کار پوپولیستی..." خواند. کمونیستها و پراتیک پوپولیستی- صفحه 378 منتخب آثار م ح. نوشته های دیگر در همین رابطه : "سبک کار، بحث در حاشیه کنگره اتحاد مبارزان کمونیست" و "تبلیغ و ترویج پوپولیستی و تبلیغ و ترویج کمونیستی" و "نقطه قدرت جنبش ما" و "سخنرانی در مورد انفعال و ارتداد" و "اظهار نظر در بحث حمید تقوایی در باره کار روتین و تاکتیک" را می توان نام برد. اتفاقا در این بحث آخری م ح علاوه بر نقد دیدگاه حمید تقوایی به جنبه هایی از نظرات نادرست ایرج آذرین و رضامقدم هم می پردازد. م ح در مبحث جمعبندی از کنگره، تاکید میکند که  در رهبری اتحاد مبارزان کمونیست "یک بلوک نبودیم" و از وجود دو دیدگاه در کنگره اول اتحاد مبارزان کمونیست که در برخورد به تهیه مصوبات کنگره و تهیه پیش نویس برنامه و دیگر مباحث خود را نشان داد صحبت می کند. به این ترتیب وجود دو خط و دو گرایش متمایز در اتحاد مبارزان کمونیست در کنگره اول آنها بر جسته شد و م ح بر این واقعیت تاکید نمود.

هدف از یاد آوری این تقابل ها، نشان دادن چگونگی روندهایی است که در سیر حرکت خود، در دل تحولات سیاسی – اجتماعی، جنبش های متفاوت سیاسی را در مواضع افراد به تقابل با هم میکشاند. افراد و جنبش هایی که در دوره مبارزه با خلق گرایی متحد هم بودند، اکنون ضرورت مبارزه طبقاتی و فراتر رفتن، آنها را رو در روی هم قرار میدهد. یادآوری این تقابل از آنجا مهم است که جنبش کمونیسم کارگری، این رگه از کمونیسم، در این مقطع تفاوت خود با بقیه را نشان میدهد و رادیکالیسم دوره انقلاب پنجاه و هفت برای استحکام و شکل دادن به کمونیسم معاصر را به جا میگذارد. حککا و حککح اکنون به همان چهار چوبه و اسلوب و سنت سیاسی که در کنگره اول اتحاد مبارزان کمونیست نقد شد برگشته اند. از آنجائیکه در آن زمان نقد مستقیما خطاب به نظرات حمید تقوایی بود حزب او امروز علاقه چندانی به این یاد آوریها و موارد مشابه آن را در این تاریخ ندارد و حککح برای کوبیدن رقیب خود از این تاریخ  و به نفع خود سوء استفاده میکند. کنگره اول اتحاد مبارزان کمونیست، محل تلاقی دو دوره بسیار مهم، دوره پایان پیروزی مارکسیسم انقلابی بر خلق گرایی و دوره عروج جنبش کمونیستی است. در صفحه 18 کتاب" در باره فعالیت حزب در کردستان" م ح نوشته است:

 " ...به این ترتیب " مارکسیسم انقلابی ایران" خود یک چهار چوب موقت  فکری و سیاسی برای دو سنت مبارزاتی متفاوت بود. سوسیالیسم کارگری و رادیکالیسم چپ غیر کارگری ایران. شکاف میان این دو سنت تا مقطع طرح مباحثات کنگره اول اتحاد مبارزان کمونیست هنوز مشهود نشده بود و...". خط تاکیدها از متن اصلی است.

مباحث این کنگره این دو خصوصیت و ترکیب گرایشی اتحاد مبارزان کمونیست را در خود دارد. این کنگره جایگاه ویژه ای در شناخت از چپ رادیکال و جنبش کمونیسم کارگری و چگونگی شروع و زیست سیاسی این دو گرایش و مراحل و دوره هایش در حزب کمونیست ایران و کومه له و در ادامه حزب کمونیست کارگری ایران بعد از مرگ  م ح را دارد.

2 - اتحاد مبارزان کمونیست، کومه له و پروسه نزدیکی آنها!

موقعیت سیاسی و نفوذ کلامی که اتحاد مبارزان کمونیست در میان جریات چپ ایران و فعالین آن بدست آورد، شامل حال کومه له و گروه و محافل سیاسی چپ در کردستان هم گردید. سرتاسری بودن انقلاب 57، اعتراض و خواستها و اشکال مبارزاتی سرتاسری و یکسانی را در مقابل رژیم پادشاهی شکل داد. این انقلاب و رادیکالیسم آن، جامعه ایران را بیش از هر زمان دیگری بهم جوش داد. هر حرکتی در تهران و سنندج و اصفهان و سقز می توانست تبریز و آبادان بوکان و مهاباد و شیراز را به غلیان بیندازد. انقلاب سازمانها و محافل سیاسی بیشمار آن زمان را از مخفی گاه ها به خیابانها کشاند و همه جا در مکانهای عمومی بحث و جدل گرم بود و اشتیاق برای جذب ایده های جدید و خواندن نشریات و شرکت در جلسات بالا بود. همراه با این فضا، جریانات معتقد به خط چریکی، نیروهای موسوم به خط سه معتقد به خط مشی سیاسی – توده ای (کومه له در این طیف قرار داشت) و منتقد خط چریکی در شهرهای کردستان فعال بودند و تشکیلات داشتند. علاوه بر ابتکارات و روابط و مکانیسم هایی که انقلاب بوجود آورده بود، این سازمانها و تشکیلات آنها، در انتقال و پخش سریع تغیر و تحولات فکری و سیاسی ایران به کردستان نقش داشتند.

آثار اتحاد مبارزان کمونیست توجه فعالین و محافل سیاسی و بخش زیادی از صفوف کومه له و کادرهای آن را به خود جلب کرد. بدنبال هجوم دوم جمهوری اسلامی به کردستان و تصرف شهرها، اردیبهشت 1359 و با پایان دوره فشرده ای از جنگ و گریز با نیروهای رژیم مجالی برای مباحثات سیاسی و تعمق بر سر رویدادهای جاری ایجاد شد. موضوعات جدی و تازه ای در صفوف کومه له طرح شدند، برنامه و افق چیست و سیاست ها کدام است و معنی تداوم انقلاب چیست، در میان  واحدهای نظامی کومه له بر جسته گردید و از طرف رهبری کومه له سیاست روشن و رهنمودی نمی رسید. در این دوره هر نوشته ای از اتحاد مبارزان کمونیست بدست ما میرسید مبنای جلسات آموزش - سیاسی عمومی واحدهای نظامی و بحث و جدل سیاسی در میان کادرها میشد. از نشریات و جزواتی که از این سازمان میرسید خط و نیرو میگرفتیم. تا جایی که بخاطر دارم چند شماره نشریه"کارگر کمونیست" و شماره اول "بسوی سوسیالیسم" و تعدادی نوشته های دیگر در واحد ما، "گردان کاک فواد" آنقدر مورد استقبال بودند و دست بدست گردید، خط هایش پاک شده بود و بزحمت قابل خواندن بودند. این در حالی بود که هنوز نمی دانستیم موضع رهبری کومه له راجع به این سازمان چیست و راجع به مواضع و سیاستهایش چه میگوید؟ سیاست کومه له در شرایط جدید بعد از تصرف شهرها توسط رژیم معلوم نبود. عطا رستمی از جمله روشن ترین و پروشور ترین مدافعین اتحاد مبارزان کمونیست بود و انگار گمشده ای را یافته و در این رابطه جلسات عمومی و جمعی زیادی در میان واحدهای نظامی گرفت. این وضعیت خاص ناحیه مریوان نبود و در بقیه نواحی با شدت کم و یا زیادتری جریان داشت. شکی نیست که شدت چنین مباحثاتی در تشکیلات شهرها به نسبت بخش نظامی بالا تر بود. بدین ترتیب قبل از گرفتن هر رابط رسمی کومه له و اتحاد مبارزان کمونیست، این سازمان صاحب اتوریته و نفوذ سیاسی در میان لایه ای از کادرهای کومه له بود. پروسه گسترش ایده های "مارکسیسم انقلابی" در کردستان و بطور مشخص در کومه له، قدیمی تر از شروع ارتباط رسمی این دو سازمان با هم بود. این پروسه به همان طریقی که در بقیه مناطق ایران اتفاق افتاده بود در شهرهای کردستان و در تشکیلات کومه له بعنوان سازمان چپ به پیش رفت و نفوذ سیاسی اتحاد مبارزان کمونیست بسرعت در آن جا باز کرد. اما فضای بشدت متحول و جنگی در کردستان و کشمکش شدید مردم و نیروهای سیاسی با جمهوری اسلامی باعث اندک تاخیر و بهانه مقاومت چپ رادیکال و گرایش ناسیونالیستی در این منطقه در برابر اشاعه نظریات اتحاد مبارزان کمونیست گردید. کومه له غرق در مسائل منطقه ای شده بود. سازمان چریکهای فدایی خلق، سازمان پیکار، حزب رنجبران، راه کارگر، رزمندگان و غیره سعی کردند از وجود نیروی نظامی و شرکت خود در جنگ علیه نظام اسلامی برای ایجاد مانع بر سر راه رشد سریع این نظرات در کردستان سدی بسازند. اما اینکار فایده ای نداشت و دوام نیاورد و نظر و راه حلهای اتحاد مبارزان کمونیست در مورد معضلات متعدد، توجه فعالین کمونیست در کردستان را به خود جلب نمود. در ادامه و در نهایت آن، با قبول دیدگاه مارکسیسم انقلابی در کنگره دوم کومه له از طرف این سازمان، بهار 1360، آخرین سنگرهای مقاومت خلق گرایی و پوپولیسم پشت سر نهاده شد. این اقدام کومه له، موانعی را بر طرف کرد و چپ در ایران را بیشتر از هر دوره ای بهم نزدیک نمود.

بطور کلی می توان گفت، حمله سرتاسری جمهوری اسلامی به دستاوردهای انقلاب، به آزادیهای سیاسی، تشکل و سازمانها بیش از هر جریان چپی به اتحاد مبارزان کمونیست و روند رو به رشد آن در ایران و کردستان ضربه زد. این جریان به بزرگترین سازمان چپ و محور اصلی چپ رادیکال و کمونیسم در ایران تبدیل شده بود. اما سرکوب سریع و گسترده و اعدام های وسیع مانع روند پیشرفت سریعتر آن و فرصت اعلام موقعیت کسب شده اتحاد مبارزان کمونیست و بهره برداری از دستاورد هایش در سطح جامعه گردید. پرچم آن دستاوردها و موقعیت کسب شده آن روز اتحاد مبارزان کمونیست را امروز باید بر جسته و مستدل کرد. باید به همگان گفت که اتحاد مبارزان کمونیست در چنین جایگاهی نمی توانست نسبت به کومه له و تحولات آن دوره جامعه کردستان بی تفاوت باشد. امروز ناسیونالیست های کرد و چپ ناسیونالیست از سرکوبگری جمهوری اسلامی در ان زمان به نفع قومیگری امروز خود و وارونه کردن این تاریخ استفاده میکنند. میگویند اتحاد مبارزان به کردستان آمد و کومه له به آن کمک کرد و در حقش بزرگواری کرده است.!! در حالیکه ماجرا برعکس است، اتحاد مبارزان و دخالت های آن کومه له را به جلو هل داد و اگر سرکوبگری جمهوری اسلامی نبود یا این حمله چند ماهی به عقب می افتاد، اتحاد مبارزان کمونیست از موضع بسیار قویتر و با تسلط سیاسی بالاتری در کردستان ایفای نقش مینمود. بدون حمله و با حمله جمهوری اسلامی این سازمان کمونیستی نمی توانست نسبت به این منطقه و سرنوشت و مقدرات طبقه کارگر و مردم زحمتکش و چپ آن کم توجهی کند. در نظر داشتن این واقعیات نکته و تکیه گاهی است در تعین موضع سیاسی درست راجع به آن تاریخ و اتخاذ موضع کمونیستی در برابر حملات چپ و راست به جنبش کمونیستی معاصر.   

دور اول تعرض حکومت اسلامی، 28 مرداد 1358، در برابر اعتراض و مقاومت مردم در شهرها، تشکلهای توده ای، کارگری، زنان، سازمانهای سیاسی، دانشجویان، مقاومت مسلحانه در بعضی نقاط ایران و در کردستان و بدلیل قوام نگرفتن سپاه پاسداران و نیروهای بسیج و ناهماهنگی بین آنها و ارتش ناکام ماند. این دوره به "دور اول مقاومت" یا "دور اول جنبش" در کردستان مشهور است. در دوره دوم حمله به کردستان، اردیبهشت 1359، جمهوری اسلامی توانست تمام تشکل و نهادهای کارگری و توده ای در شهرهای بزرگ ایران را به عقب براند و اکثر آنها را درهم بشکند و کردستان را از حمایت سراسری خود محروم نماید. ادامه این حمله با قتل عام زندانیان سیاسی در سال 1360، توسط ضد انقلاب اسلامی به انتهای خود رسید و شکست انقلاب را قطعی کرد. در هر دو دوره، سالهای 58 و 59، هجوم به کردستان همزمان با تعرض سرتاسری جمهوری اسلامی در مقیاس ایران به مطبوعات و آزادیهای سیاسی و احزاب و تشکلها بوده است. این دو دوره لشکرکشی رژیم اسلامی و دو دوره مقاومت مردم و سازمانها در برابر آن، عمیقا بر مردم و سازمانهای سیاسی اثر گذاشت. دولت اسلامی همراه با لشکر کشی و موج دستگیری و اعدام و  بمباران و توپ باران شهرها، تبلیغات عوام فریبانه ای عیله مردم و نیروهای سیاسی در کردستان را شروع کرد و به ایجاد کینه و نفاق بین مردم در هر دو طرف دامن زد. از این طرف هم، در کردستان، حزب دمکرات و دیگر نیروهای قومی و مرتجعین تبلیغات ناسیونالیستی خود را شدت داند. عوارض مادی حملات نظامی و جنایات رژیم و اینگونه تبلیغات ها جدایی بین مردمی را که محل تولد و مذهب و زبانشان شان یکی نبود بیشتر کرد. در نتیجه این حمله و سرکوب، رادیکالیسم دوره انقلاب عقب نشست، محلی گری، خواست خودمختاری بر زمینه ستم ملی، شکل مبارزه مسلحانه(پیشمرگانه) که تاریخا سنت ناسیونالیست ها بود و اقلیت ناچیزی از مردم امکان شرکت در آن را داشتند بر جسته شدند. کومه له بمثابه سازمان چپ از این محیط فعالیت خود و رشد ناسیونالیسم کرد در جامعه تاثیر پذیرفت و گرایش ناسیونالیستی درون آن نطفه بست. تحت این شرایط از ایفای نقش در مبارزات طبقاتی و سراسری و پلمیک های حاد و مهم چپ غافل ماند و سرگرم رویدادهایی شد که مستقیما به کردستان ربط داشتند و محلی بودند. اما این یک جنبه از کومه له و انعکاسی از گرایش ناسیونالیستی درون آن بود. در برابر با محلی گرایی کومه له، رادیکالیسم انقلاب، وجود طیف وسیعی از فعالین چپ و کمونیسم با نفوذ در آن، دخالت فعالانه کومه له در تحولات و رویدادهای سیاسی، بسیج اجتماعی مردم در برابر حمله رژیم و خنثی کردن تبلیغات حزب دمکرات و کارشکنی و خوش خدمتی هایش به دولت، پایه های چپ رادیکال را در بعد اجتماعی و در درون کومه له استحکام بخشید. رویداد های آن دوره بسیار سریع و پشت سرهم بودند، موضع رسمی رهبری کومه له هر چه بود قبل از رسیدن هر رهنمودی از طرف رهبریش انقلابیون و فعالین کمونیست در محل دخالت میکردند و اقدامات لازم را انجام می دادند. بسیاری از رویدادهای مهم و تعین کننده آندوره بدون دخالت و اطلاع مرکزیت کومه له انجام میشد. نقش رهبری کومه له، نقش محافل وسیع چپ و کمونیست در کردستان، رابطه کومه له و این محافل با هم، پروسه نزدیکی کومه له و این محافل بهم در دل آن تحولات و رویدادها، تاریخ بسیار جالب و پر از تجربه ای دارد که خارج از این بحث ماست. چپ و گرایش کمونیستی در کردستان در دل انقلاب و تحولات اجتماعی بعد از آن با سرعت زیادی رشد کرد و بار آمد و تا امروز نقش اصلی و برجسته ای در این منطقه ایفا کرده است. برآیند این مجموعه این روندها، رشد چپ رادیکال، گرایش کمونیستی در کومه له و لانه کردن ناسیونالیسم کرد در آن بود.

خلاصه اینکه، در بطن تحولات سیاسی و اجتماعی دوره انقلاب و سه ساله بعد از آن، بسیاری از جریانات سیاسی متلاشی شدند یا دچار بحران گشتند. کومه له و اتحاد مبارزان کمونیست تنها دو جریان سیاسی در ایران بودند که در همین دوره رشد کردند و در نتیجه پراتیک خود جلو آمدند. بر جسته شدن این دو جریان در میان سازمانهای چپ ایران، موقعیت واقعی و تقریبا شبیه بهم این دو جریان در این رابطه، این دو سازمان را بیشتر متوجه هم کرد و زمینه مادی ارتباط و نزدیکی سیاسی آنها را فراهم نمود. ناسیونالیستهای کرد از جمله عمر ایلخانی زاده و عبدالله مهتدی خیلی وقت پیش این را با "گول" خوردیم و "پله نرد بان ترقی" شدیم توضیح میدادند و حالا به مقام کشف توطئه از آن دوران و ایجاد باندهای متعصب قومی و نژاد پرست ارتقاء یافته اند. هر چند کومه له و اتحاد مبارزان کمونیست مسیرهای نسبتا جداگانه ای را طی کرده بودند، منشاء پیدایش و حرکت آنها متفاوت بود، محیط جغرافیایی فعالیت یکی نبود، جذب فعالین چپ و کمونیست در آندوره و نفوذ و اعتبار خوشنامی از جمله مشخصات عمومی این دو سازمان بود. داستانهایی که امروزه از طرف جریانات راست و بنام چپ در مورد نزدیکی کومه له و اتحاد مبارزان کمونیست سر هم بندی میشود، نمایش تغیر موقعیت اجتماعی ناسیونالیسم کرد و قدرت آن در کومه له جدید و حزب کمونیست ایران فعلی است. این داستانها، تماما عاری از حقیقت است زیرا نه جنبه مادی و اجتماعی این رویدادها را در نظر می گیرند و نه پروسه واقعی اقدامات انجام شده از طرف رهبری وقت این دو سازمان را.

3 - تدارک تشکیل حزب!

یکی دیگر از عواقب حمله نظامی و فشار حکومت اسلامی بر کردستان و جریانات سیاسی در آن، رشد وحدت طلبی، جستجوی جریانات سیاسی برای کم کردن این فشار و جلوگیری ازانزوای سیاسی و ریزش صفوف خود بود. حزب دمکرات با پخش شایعات مکرر توافق با رژیم و باز گشت مجدد بشهرها و بعدا با پیوستن به "شورای ملی مقاومت"، جنجال براه انداخت و از این طریق بار این فشارها را بر خود کم میکرد و به صفوف درونی خود افق و انسجام میداد. این شیوه فعالیت و اینگونه شایعه ها، روش جا افتاده جریانات ناسیونالیستی برای امروز بفردا رساندن و گذر از تنگناهای سیاسی است.

در مقابل این وضعیت کومه له بعنوان سازمان چپ چکار میکرد و با چه مشکلاتی روبرو بود؟ علاوه بر عوارض سیاسی ناشی از حملات رژیم و تصرف شهرها، با شروع دور دوم "جنبش"، اردیبهشت 1359، تا کنگره دوم بهار 1360، کومه له با مشکل دیگر سیاسی، بحران هویتی و طرح دیدگاهای مشهور به 1 و 2 روبرو بود. حزب دمکرات این وضعیت را فهمیده بود و در این فاصله تبلیغات علیه کومه له، حول اینکه این سازمان برنامه و اساسنامه ندارد و معلوم نیست چه هستند و سیاست کدام است را شدت میداد. از طرف نیروهای چپ هم، پیکار و چریکهای فدایی خلق در مورد آینده مبارزه مسلحانه، مسئله ملی، برنامه و اساسنامه و .... بر کومه له فشار می آمد. تشکیلات هر منطقه ای و شهری کومه له بنا به درک و ابتکارات و توان خود در مقابل آن اوضاع می ایستادند. دفاع کومه له از کارگر و مردم زحمتکش و دهقانان و ایستادگی در برابر حملات جمهوری اسلامی به کردستان و اقدامات ضد کارگری و دهقانی حزب دمکرات و حمایت اش از نیروهای رژیم و پیامهایش به خمینی ماتریال ما برای خنثی کردن آن تبلیغات ها بود. یکدوره ای می توانست این جواب باشد و بالاخره کومه له چه هست و میخواهد چکار کند و برنامه چیست سرجایش باقی بود. در جواب به این وضعیت رهبری کومه له با تحلیل "حکومت لرزان" است و افق بازگشت مجدد به شهرها در پشت آن تحلیل، همان دورنمایی را که شایعه مذاکره حزب دمکرات در بوق کرده بود در جلو روی مردم و صفوف خود قرار داد. این تحلیل انعکاسی از عرصه اندام ناسیونالیسم درون رهبری کومه له بود که با خصلت سیاسی کومه له، با تناسب بین گرایشات چپ و ناسیونالیست درون آن و واقعیات سیاسی اجتماعی جور در نمی آمد. به همین دلیل بعد از مدت کوتاهی، لرزان بودن حکومت اسلامی در میان صفوف کومه له به جوک و مسخره تبدیل شد. پشتیبانی از کاندیداتوری مسعود رجوی از طرف کومه له به این دلیل که مجاهدین چند بند از مطالبات خود مختاری را پذیرفته بود نمونه دیگری از عرصه اندام ناسیونالیسم کرد و نوع جواب رهبری این سازمان در آن سالها بود. در همان زمان در پس استدلالهای رهبری کومه له راجع به روابط دوستانه و نزدیک خود با اتحادمبارزان کمونیست، رقابت با حزب دمکرات و ملحق شدن این حزب به  شورای ملی مقاومت مجاهدین را با خود داشت. آنها مجاهدین را دارند ما اتحاد مبارزان کمونیست را سنگر ناسیونالیسم چپ در برابر راست آن در کردستان بود . 

فاصله بهار 59  تا تشکیل کنگره دوم، بهار 60، دوره بسیار سخت سیاسی برای کومه له بود. سر انجام "دو دیدگاه" مشهور به 1 و 2، تحلیل از جامعه ایران، سرمایه داری است یا نیمه فئودالی و نیمه مستعمره، میبایست روشن شود. بحران هویتی کومه له را در خود فرو برده بود و میبایست نوسانات سیاسی و راست زدنها و خط مشی سیاسی آن تعین تکلیف گردد. در این مقطع کومه له بیشتر از هر دوره ای فشار سیاسی اتحاد مبارزان کمونیست و کادرها مدافع آن در صفوف خود، فشار حزب دمکرات و دیگر روشنفکران ناسیونالیست و حتی فشار شاخه های مختلف چپ ایران از جمله پیکار را که شایع کرده بود کومه له شاخه نظامی آن است، بر خود احساس میکرد. تحولات جامعه کل روندها و فعل و انفعالات سیاسی چپ را در هیئت کومه له و اتحاد مبارزان کمونیست فشرده کرد و رودر روی هم قرار داده بود. فیصله یافتن این روند به طرفی اجتناب ناپذیر بود. اتحاد مبارزان کمونیست استحکام داشت و خط اش روشن بود، کومه له مبهم و انسجامش در خطر بود و پراگماتیسم اش به بن بست رسیده بود. اتحاد مبارزان کمونیست جلو رفته بود، سالها قبل "اسطور بورژوازی ملی و مترقی" را نوشت، داشت "پیش نویس برنامه برای تشکیل حزب کمونیست" را به انتها میرساند. اما در همان حال کومه له را رها نکرد، توجه بیشتری به کومه له و سرنوشت آن بعنوان تنها سازمان چپی که نفوذ اجتماعی داشت و از توان بسیج توده ای برخوردار بود نشان میداد. اجتماعی بودن کومه له و پراتیک چند ساله اخیرش تفاوتی در قضاوت و ملاک برخورد اتحاد مبارزان کمونیست به این سازمان در مقایسه با دیگر جریانات بوجود آورده بود. از نظر دیدگاه رسمی و تئوریک، کومه له عقب مانده ترین شاخه پوپولیسم(مائوئیستی) در ایران را نمایندگی میکرد، ولی این دیدگاه معیار قضاوت و سنجش اتحاد مبارزان به کومه له نگردید. چرا؟ چون این دیگاه و تئوریهای آن مبنای حرکت و عملکرد کومه له در صحنه جامعه نبودند و بین نظر و پراتیک کومه له آن دوران تفاوت مثبتی قرار گرفته بود. انقلاب 57 در کومه له انقلاب کرد، پراتیک کومه له، دفاع از کارگر و مردم زحمتکش، مقاومت در برابر حمله نظامی رژیم به کردستان، رهبری مقاومت 24 روزه مردم در سنندج نوروز 58، بر چیدن اولین مقر پاسداران و مکتب قرآن در 23 تیر مریوان، کوچ مریوان و راهپیمائیهای حمایتی دیگر شهرهای کردستان پایه های سیاسی حرکت به جلو و زمینه واقعی حاشیه ای کردن خط پوپولیستی و ناسیونالیستی درون کومه له را تقویت کرده بود. 

کنگره دوم در چنین وضعی گرفته شد. این کنگره میبایست اول، بحران هویتی و ایدئولوژیک کومه له و پایان دادن به معضل معلق ماندنش در بین دیگاه یک و دو، دوم، گرفتن موضع در قبال جنگ ایران و عراق که بتازگی شروع شده بود، سوم، سیاست در قبال مسئله ملی را روشن نماید. انقلاب 57 و عرصه اندام طبقه کارگر در ایران و پراتیک کومه له در دل آن انقلاب عملا خط بطلانی بر دیگاه یک و رسمی کومه له کشید و مشکل کنگره در رد این دیگاه و انتخاب مارکسیسم انقلابی را ساده نمود. در این کنگره مارکسیسم انقلابی دیدگاه رسمی کومه له شد. در قبال جنگ دو نظر طرح شدند، یکی همان موضع ناسیونالیستی بخشی از چپ ایران، دفاع از میهن توسط شعیب ذکریایی و تعدادی دیگر، دومی اتخاذ سیاستی شبیه موضع اتحاد مبارزان کمونیست در قبال جنگ از طرف عبدالله مهتدی و تعداد دیگری. بالاخره دومی مصوبه شد. قبول مارکسیسم انقلابی و این موضع در قبال جنگ ایران و عراق در قیاس با دیگری گامهای مثبت و رو به جلوی بودند. این دو جهت گیری، دایره تنگ محلی گری و محدود ماندن کومه له به رویدادهای کردستان را پاره نمود و کومه له را به دنیای چپ سراسری و ایفای نقش در آن وارد کرد. با پذیرش دیدگاه مارکسیم انقلابی، کومه له توانست جریانات موسوم به خط سه را دور بزند و از نظر سیاسی در موضع تعرضی و بالاتری قرار گیرد. اما در برخورد به مسئله ملی کنگره گامی به عقب نهاد. در قطعنامه گفته بود مسئله کرد، مسئله ملی، مربوط به بورژوازی است و پرولتاریا نباید در آن دخالت کند و مسئله ملی در سوسیالیسم حل میشود. این موضع ظاهرا چپ محتوای راست و غیر دخالتگرانه و ذهنی داشت و عواقب فوری اجتماعی و پراتیکی برای کومه له بهمراه آورد. این قطعنامه کنگره بدست اتحاد مبارزان کمونیست و مشخصا منصور حکمت رسید. با مشاهده آن، جزوه 40 صفحه ای در نقد قطعنامه و نادرستی مواضع آن خطاب به کمیته مرکزی کومه له نوشت و برایشان روانه کرد. بنا به اهمیت مسئله و محدودیت های ارتباط با کردستان و امکان اینکه جزوه بدست رهبری کومه له نرسد، نوار سخنرانی و نقد خود به قطعنامه در جلسه مشترک با دو نفر از نمایندگان کومه له در تهران را هم جداگانه فرستاد و هر دوی این اسناد بدست رهبری کومه له رسیدند. بعدا نشریه "کارگر کمونیست" شماره های 3 و 9 تحت عنوان "حاکمیت، ناسیونالیسم و آوانتوریسم در جنبش خلق کرد" را به همین موضوع اختصاص داد. بعد از تشکیل حزب کمونیست ایران در توضیح بیشتر این مسئله جلسه ای سخنرانی در خرداد 1363 بنام" ناسیونالیسم و آوانتوریسم" در مقر مرکزی کومه له گذاشت. محور نقد ها:

 بی توجهی کومه له به ستم ملی و ارائه راه حل برای آن، ولونتاریسم و آکادمیسم در برخورد به این معضل اجتماعی در کردستان است. نتیجه گرفته بود که مصوبه کنگره دوم کومه له، نسبت به جنبش ملی شکست طلبانه و لاقید، نسبت به مردم و جنبش دهقانی چپ روانه و لاقید است و رشد سکتاریسم و پاسیفیسم از جمله عواقب چنین سیاستی هائی در تشکیلات کومه له خواهد بود. متاسفانه نه جزوه 40 صفحه ای و نه بحثش با نمایندگان کومه له رو سایت م ح موجود نیست. این اسناد یا از بین رفته و یا اینکه کومه له فعلی که اسناد را نزد خود دارد پخش آنها را مفید به حال امروزش نمی داند.

رهبری کومه له این نقدها از جانب منصور حکمت را پذیرفت و برای اصلاح این سیاست به پیشنهاد اتحاد مبارزان کمونیست کنفرانس ششم را فراخوان داد. با اصلاح این مصوبه در کنفرانس ششم و تغیر موضع بظاهر چپ قطعنامه کنگره در قبال مسئله ملی که در بطن خود ناسیونالیسم کرد و راست روی در کومه له را تقویت میکرد، گرایش ناسیونالیسم درون کومه له را حاشیه ای تر و منزوی تر نمود و امکان تحرک در قالب نقد از بی توجهی های کومه له به مسئله ملی را از آن گرفت. در سطح جامعه دامنه خرافه ناسیونالیستی و استفاده حزب دمکرات از آن را محدود کرد.

همانطوریکه گفتم، اتحاد مبارزان کمونیست ارتباط با کومه له را از نقد آن در سطح علنی شروع نکرد، در درجه اول میخواست خود رهبری کومه له قدم پیش گذارد و این سازمان را تقویت کند. به رهبری کومه له اطلاع داد در صورتیکه این سازمان بر سر مصوبه کنگره دوم خود راجع به مسئله ملی مصر باشد اتحاد مبارزان کمونیست در سطح علنی نقدهایش را پخش خواهد کرد. درگیر بودن کومه له با جمهوری اسلامی، با نیروهای ناسیونالیست کرد، از جمله حزب دمکرات، سازمان دادن مقاومت مردم، موقعیت کومه له در میان نیروهای چپ چنین سیاست مسئولانه ای را طلب می نمود. برخورد درست و بموقع اتحاد مبارزان کمونیست، اعتماد بیشتر رهبری کومه له و طیف وسیع تری از کادرهای آن را به خود جلب کرد. بعد از کنفرانس ششم بحث بر سر برنامه، برنامه پیشنهادی اتحاد مبارزان کمونیست برای تشکیل حزب بطور جدی در تشکیلات کومه له طرح گردید. جلسه مشترک کمیته مرکزی کومه له واتحاد مبارزان گرفته شد، قرار شد برنامه ای که اتحاد مبارزان کمونیست تهیه کرده بود و قبلا بدست کومه له و بسیاری از سازمانهای چپ رسیده بود، مبنای تهیه پیش نویس برنامه جدید مشترک کومه له و اتحاد مبارزان کمونیست گردد و نوشتن متن جدید را منصورحکمت بعهده گرفت.

نزدیک به اکثریت سازمانهای چپ در له یا رد و اصلاح برنامه پیشنهادی اتحاد مبارزان کمونیست نظر داده بودند. سازمان "رزم انقلابی" از جمله سازمانهایی بود که در نقد آن برنامه بقلم کورش مدرسی جزوه 90 صفحه ای نوشته بود. منصور حکمت راجع به این جزوه و محتوای سیاسی آن در سخنرانی خود تحت عنوان " جمعبندی از کنگره – بحث پس از کنگره اتحاد مبارزان کمونیست، تاریخچه ای از ارتباط و دیالوگ با کومه له در مورد برنامه" راجع به جزوه رزم انقلابی میگوید این نقد:

"بعنوان مانیفست ضد انصاری خرده بورژوائی که انتقادش اساسا از زاویه خرده بورژوایی به انحصارات امپریالیستی، دید آکادمیستی و دگمی نسبت به امپریالیسم، سرمایه مالی، انقلاب و غیره دارد و خیلی عقب مانده و راست است."

منبع سایت منصور حکمت پیاده شده عین گفته ها.

 منصور حکمت در گفتگو با نشریه "کارگر کمونیست" شماره 4 مرداد 1361 تحت عنوان"گامهای عملی در راه ایجاد حزب کمونیست ایران" برای بار دوم راجع به این جزوه اظهار نظر کرده و نوشته است:

"سازمان رزم انقلابی برخورد فعالی داشت و نوشته مفصلی در نقد پیش نویس، طبعا از زاویه دیدگاهای خود که آشکارا با مبانی تئوریک پیش نویس مغایر است، فرستاد."

کورش مدرسی از سازمان خود به مدت دو هفته مرخصی گرفته بود، با این جزوه و نظرات به کردستان آمد تا اتحاد مبارزان کمونیست را به عقب براند و کومه له را "نجات" دهد و از نزدیکی به اتحاد مبارزان کمونیست بر حذر دارد. وقتیکه اوضاع را در کردستان دید جزوه و نظراتش را بدور ریخت و در کردستان ماند و به پشت سرش نگاه نکرد. اینجا به چگونگی تغییرموضع کورش مدرسی و تاریخ پیوستن او به نیروهای مدافع برنامه حزب در آستانه تشکیل آن میرسیم. با تشکیل کنگره موسس کورش مدرسی وارد حزب شد و قبل از آن نه عضو کومه له بود و نه عضو اتحاد مبارزان کمونیست و ایشان از جمله رهبری "سازمان رزم انقلابی" سازمان پوپولیستی که در جناح راست خط سه قرار داشت بوده است.

با تثبیت و قبول پیش نویس برنامه حزب، در تشکیلاتهای کومه له و اتحاد مبارزان کمونیست و مصمم بودن این دو سازمان در تشکیل دادن حزب، جواب به انبوه نقدهایی که از طرف سازمانهای مختلف از پیش نویس اول و برنامه مشترک این دو سازمان شده بود ضرورت چندانی نداشت. تشکیل عملی حزب صورت مسئله و میدان جدلهای سیاسی را بهم زد، نقد دیدگاه سازمانهای مختلف و جزوه رزم انقلابی حاشیه ای شدند. اگر آن روز این جزوه نقد میگردید، محتوای آن نقد منبع معرف امروزی نظر کورش مدرسی بطریقی که حزب حکمتیست و ایشان در مورد حمید تقوایی عمل میکنند میشد. این نقد انجام نگرفته نباید بعنوان برگ برنده ای در دست ایشان و منفی حمید تقوایی ترجمه گردد.

4 – تشکیل حزب کمونیست ایران، پایان یکدوره و آغازی دیگر!

تدوین برنامه و تشکیل حزب کمونیست هدفی بود که نتنها کومه له و اتحاد مبارزان کمونیست، بلکه طیف وسیعی از فعالین سیاسی، دسته و گروه و محافل مستقل و جدا شده از سازمانهای چپ را بدور خود جمع کرده بود. با تشکیل حزب در شهریور 1362 و رسیدن به این هدف، حفظ پیشتازی نظری، پراتیکی، گسترش و تکامل ابعاد فعالیت، سازماندهی و آرایش تشکیلاتی متناسب با اهداف حزب و شرایط سیاسی در دستور رهبریش قرار گرفت. بهبود کار در تمام این موارد به ترکیب گرایشی درونی حزب که در مبحث اتحاد مبارزان کمونیست و کومه له و نیروهای چپ بحثش را کردیم برمیخورد. عوارض شکست انقلاب 57 و تسلط جمهوری اسلامی بر کشور و لشکرکشی به کردستان و تصرف مناطق آزاد در این مسئله ضرب میشد و بر ترکیب گرایش حزب اثر می نهاد.

جاذبه عمومی و اجتماعی مارکسیسم و رادیکالیسم انقلاب، طیف وسیعی از سازمانهای سیاسی و فعالین خرده بورژوا را زیر پرچم مارکسیسم به حرکت وا داشته بود. تشکیل حزب کمونیست ایران تعرضی سیاسی به موج سرکوب ضد انقلاب اسلامی در شرایط فرو کش کردن رایکالیسم دوره انقلاب را هم در خود داشت. حزب چکیده یکدروه جدل نظری فشرده جریان مارکسیسم انقلابی و فعالیت سیاسی اجتماعی آن در دوره پر تحول انقلابی و عربده کشیهای اسلام سیاسی بر فراز جامعه ایران بود. تشکیل حزب، حزب را به محل تجمع و اطراق چپ رادیکال، ناسیونالیسم کرد و سر و کله زدن مدام گرایش کمونیسم کارگری با این دو گرایش تبدیل کرده بود. کارها مطابق نظر و سیاست های رسمی و کمونیستی حزب به پیش نمی رفت. حرکت لاک پشتی بود و تعجیلی در کار نبود. فاصله بین کنگره موسس حزب کمونیست ایران، سال 62 تا کنگره سوم سال 67 که سر آغاز علنی کردن اختلافات و پیش کشیدن بحث گرایشات درون حزب در سطح دیگر و بطور جدی تری بود، دوره تلاشهای بی وقفه و واقعا شبانه روزی منصور حکمت برای تبدیل حزب کمونیست ایران به حزبی کارگری کمونیستی و تک بنی پر کرده است. این دوره زمانی برای گرایشات چپ رادیکال و ناسیونالیسم کرد درون حزب و کومه له، دوره خمودگی، سکوت، انزوا، بله بله گفتن، قبول دارم ها، دوره "باورهای مشترک" و از این طریق هضم و تغییر سیاستهای رسمی حزب بویژه در عرصه پراتیکی بود. در جلسات رسمی دستها بالا میرفت و در اجرا کارهای دیگری میشد.

دو عامل امکان جست و خیز سیاسی چپ رادیکال و ناسیونالیسم کرد در حزب کمونیست ایران را در این فاصله زمانی محدود کرده بود. یکی، عدم وجود تغیر و تحولاتی اجتماعی در ایران و در سطح بین المللی که بتواند شاخک های این گرایشات را حساس کند و به آنها قوت قلب دهد و زمینه عرضه اندام سیاسی آنها را فراهم نماید. دوم، قرار دادن کمیت و کیفیت متفاوت و سطح بالایی از فعالیت کمونیستی، نظری و پراتیکی  و حزبی و سازمانی از طرف گرایش کمونیسم کارگری، م ح، در برابر حزب و گرایشات درون آن بود. چپ و ناسیونالیسم در برابر مسائل راه حل و آلترناتیویی نداشتند، کمونیسم کارگری داشت، مدام راه  و افق نشان میداد و بدور خود نیرو جمع میکرد و کادر بار میآورد. بدنبال تشکیل حزب، گرایش کمونیستی درون آن، با فعالیت های نظری و پراتیکی اش، بطور دائم فاصله حزب و کومه له را بمثابه تشکیلات با چپ و ناسیونالیسم درون آنها بیشتر میکرد و کیفت عالیتری از فعالیت به نسبت دوره قبل از تشکیل حزب ارائه میداد. حاصل آن برجسته شدن بیشتر کومه له و حزب بود. این دو در سطح اجتماعی جلو آمدند، مورد توجه مردم و جریانات سیاسی قرار گرفتند و در نتیجه آن توان مقاومت و اعتراضات کارگری و توده ای در شهرها بویژه در کردستان بالا رفت. جشن و مراسم های کارگری اول ماه مه در سنندج، تشکیل اتحادیه صنعتگران، تجمع و مراسم ها ی توده ای ادامه دار خانواده ها به یاد جانباخته گان کمونیست در سنندج، اشکال متنوع مقاومت علیه جنگ ایران و عراق و عوارض آن، سر باز زدن جوانان از رفتن به سربازی، فضای سرکوب و اختناق جمهوری اسلامی را در همان دوره شکافت. چپ و ناسیونالیسم درون حزب، بهت زده و ناباورانه به این سیر پیشروی اجتماعی حزب و افول دیگر جریانات خیره شدند، اسیر مشغولیات سنتی ما قبل حزب بودند. این حرکات سیاسی و اجتماعی در سنت ناسیونالیسم کرد جایی نداشت، این گرایش در حزب پراکنده تر و منزوی تر گردید و در گوشه و کنار آن قائیم شد. اگر از کنگره موسس تا کنگره سوم را دوره سکوت، اطاعت و انتظار، دوره سنگ اندازی بر سر راه حزب برای چپ پوپولیست و ناسیونالیسم کرد به حساب آوریم، برای کمونیسم کارگری دوره بالندگی و رشد، دوره روشن کردن تفاوت بنیادی این گرایش با چپ رادیکال و استحکام پایه های حزبی و تئوری و نظری و پراتیکی آن بود. برای مستدل و برجسته کردن این مسئله در نزد خواننده بطور جداگانه و خیلی خلاصه در سطح کومه له و حزب کمونیست ایران به دوره ها و مراحل مهمی از چگونگی نقش گرایش کمونیستی و تقابل گرایشات در حزب و تشکیلات کردستان آن (کومه له) اشاره خواهم کرد. اما از قبل وارد شدن به بحث مشخص تر حزب کمونیست ایران و کومه له، نکاتی در رابطه با سر تیتر زیر را لازم میدانم.

5 - کمونیسم کارگری، حزب، رهبری و سیاست !

 ذهنیت و درک عمومی تا کنونی راجع به کمونیسم معاصر در ایران، کمونیسم منصور حکمت، کمونیسم یا (کمونیسم کارگری) در میان احزاب موسوم به کمونیسم کارگری و موافقان آن مخدوش و التقاطی است. این التقاط بر مبنای قاطی کردن دوره ها و مراحلی که این جنبش در شرایط متفاوت سیاسی در قالب و اشکال مختلف از سر گذرانده و خود را بیان کرده استوار است. بین رهبری سیاسی حزب، شیوه برخورد این رهبری به گرایشات، سیاست آن در قبال اوضاع و احوال متفاوت اجتماعی فرق آنچنانی نمی بینند. این ناروشنی و التقاط در خلاء سیاسی انجام نمی شود و خیرش را جنبشهای دیگری میبرند.

چپ رادیکال، سیاست کمونیستی و رهبری سیاسی منصورحکمت در برخورد به احزابی که ساخت و گرایشات درون آنها را درک نمی کند. از آن سیاستهای درست در هر لحظه و دوره ای، اصول میسازد، متد را کنار میگذارد، برخورد ایدئولوژیک و کلیشه ای و تقلید گونه جای سیاست را میگیرد. این چپ سیاست سرش نمی شود، نمی تواند توضیح دهد چرا منصور حکمت با چپ رادیکال حزب ساخت، چرا وجود ناسیونالیسم کرد در گوشه و کنار حزب کمونیست ایران و کومه له را تحمل کرد و چرا در نقطه ای وجودش را غیر قابل قبول دانست؟ این چپ در بهترین حالت تحرک این گرایشات علیه کمونیسم را با نامردی، عدم درک این و آن، اشتباه خود یا دیگران، عدم صراحت افراد و گرایشات دیگر و غیره توضیح میدهد و بهم خوردن معادله قوا بین جنبشهای سیاسی در پرتو تحولات جامعه را نمی بیند. آنجایی که این چپ "عمیق" میشود، به کشف کمبودهای کمونیسم  م ح، نارسائیهای آن، اشتباهاتش و یا به بر جسته کردن آن مقاطعی از تاریخ این کمونیسم دست میزند که بدرد خود و حزب اش بخورد. وقتیکه این روش به احزاب فعلی و به زمین واقعی و مادی مبارزه سیاسی بر می گردد، هر حزبی به آن مقاطعی از این جنبش، تاریخ آن، اسناد، کنگره، پلنوم و سمینار و نقل قول هایش علاقمند میشوند که ابزار کارایی برای پس زدن دیگری باشد و به جوهر روش کمونیستی و معنی آن در هر دوره سیاسی توجه نمیشود. این روش در چپ ایران قدیمی است و ریشه دار. هم اکنون در بطن دعوای"موافقان" م ح، آگاهانه یا نا آگاهانه، مبانی تئوری و سیاسی چپ جدید، چپ نو این عصر ایران علیه کمونیسم م ح و تاریخش قوام میگیرد و این موضوعی است که باید بطور جداگانه به آن پرداخت.

هنوز خیلی ها در مورد سیر حرکت جنبش کمونیسم کارگری از اول تا به امروز آن روشن نیستند. در میان بسیاری، موافقان امروزی، راجع به این مسئله اختلاف نظر جدی که هنوز به موضوع کشمکش بین آنها تبدیل نشده وجود دارد. در این باره فعلا کشیدن مرزی لازم بنظر می آید و برای اینکار به دوره هایی از آن تاریخ  اشاره میکنم. با این توضیح که قصد دوره بندی جامع و دقیق این تاریخ را در این بحث محدود ندارم. بر اساس عوامل مختلف، زمانی، اجتماعی، سازمانی و سیاسی و یا با ترکیبی از اینها می شود تاریخ هر ماجرا و جنبشی را بمنظور بیان منظور خود تقسیم بندی کرد. شکل این دوره بندیها زیاد مهم نیست و مهم آنچه است گفته میشود. فکر میکنم اگر بر اساس تعقیب تلاشهای منصور حکمت بعنوان رهبر جنبش کمونیسم کارگری اینکار بشود رابطه دوره بندیها وتحولات در جامعه و احزاب بصورت بهتری نشان داده میشود. 

اگر سالهای قبل از تشکیل حزب کمونیست ایران، فعالیت سازمانی اتحاد مبارزان کمونیست و کومه له را بعنوان دوره اول نام ببریم با تشکیل حزب، این دو سازمان به هدف اعلام شده خود رسیدند و ایندوره را با موفقیت بسر انجام رساندند. در این مرحله سیاست و مواضع کمونیستی بعنوان رگه جداگانه در مارکسیسم انقلابی و در قالب سازمان اتحاد مبارزان کمونیست خود را بیان میکرد. نه کومه له و نه اتحاد مبارزان کمونیست تک گرایش نبودند و این دو بعنوان جریان های مرکبی وارد حزب شدند. هر دو تشکیلات متحدانه، اما مجموعا با ترکیبی از سه گرایش، کمونیسم کارگری، چپ رادیکال و ناسیونالیسم کرد به حزب پیوستند. قبلا اشاره کردم که در جمعبندی از کنگره اول اتحاد مبارزان کمونیست منصور حکمت گفته بود: من نمی توانم جمعبندی مشترکی از کنگره بدهم چون در کنگره "یک بلوک نبودیم". بدنبال آن حزب کمونیست ایران زیر پرچم "مارکسیسم انقلابی" شکل گرفت. اما امروز در اذهان خیلی ها در قدم اول مارکسیسم انقلابی به دوره اتحاد مبارزان کمونیست محدود میشود و در قدم بعدی نقش جریان کمونیستی را از آن دوره  حذف میکنند و این تاریخ را به چپ سنتی می بخشند. با این قیاس و روش برخورد، از نقش و جایگاه کمونیسم در اتحاد مبارزان کمونیست و حزب کمونیست ایران سهمی به گرایش کمونیستی ومنصور حکمت نخواهد رسید. در پس این دید مارکسیسم تکامل گرا و کتابی خفته است. کمونیسم و حزب و رهبر آن در هر دوره ای با جواب دادنش به نیازهای جدال سیاسی و طبقاتی از دید منافع جهانی طبقه کارگر سنجیده میشود و کمونیسم کارگری این راه را پی گرفت و جلو آمد. 

با تشکیل حزب، دور دوم، دوره بغرنج و پیچیده تری به نسبت قبل از آن در زندگی سیاسی گرایشات زیر سقف حزب واحدی آغاز شد. هلهله و شادی اولیه چپ بمناسبت تشکیل حزب و عمر بی خیالی و خوش نشینی آن در حزب کوتاه بود. کار محفلی و در گوشی و خرد به سیاق گذشته و حتی از نوع سازمانی پیشین بردی نداشت و حزب کار میخواست و افق انترناسیونالیستی. در این دوره ملی گرایی گاه گاهی به مناسبت های مختلف در تشکیلات کومه له سر از سوراخ در میآورد و بعد از انجام عمیلت ایزایی ناموفق به سر جای خود بر می گشت. این دوره از جمله مهم ترین بخش تاریخ کمونیسم کارگری، دوره تلاش شبانه روزی منصور حکمت، حوصله، متانت، گذشت ها از سر سیاسی و پهن کردن "چتر نجات" برای خیلی ها بمنظور تغیر حزب و امکان ارتقا سیاسی برای همه اعضا حزب و جلو کشیدن کادرهای کمونیست بود. در این دوره، همزمان و متناسب با تغیر و تحولات در جامعه و در حزب، جنبش کمونیسم کارگری پنج مرحله مختلف از آرایش سیاسی و تشکیلاتی را برای بر جسته کردن تفاوت خود با دیگر گرایشات بخود گرفت. این دوره ها و مراحل جواب کمونیستی به مغضلات متعدد سیاسی و رفع موانع سر راه پیشروی کمونیسم کارگری و بمنظور تغیر حزب بوده است.

مرحله اول، در این مرحله منصور حکمت اصرار زیادی رو به بیرون رو به جامعه بر جدایی ما بین خط خود با بقیه رهبری نمی کرد. تمام اسناد و ادبیاتی که در این مرحله نوشت بنام "باورهای مشترک" کلیت رهبری در انظار جامعه و تشکیلات به حساب می آمد. در میان کادرها و بدنه حزب و کومه له اطلاع و شناخت زیادی از عمق تفاوتها و نوع عملکرد گرایشات و مدافیعن آنها نداشتند. تداعی شدن رهبری کومه له و حزب کمونیست ایران با آن نظرات، به همه اتوریته داده بود و حزب و رهبریش برای همه عزیز بودند. عموم تشکیلات از وضع حزب آگاه نبودند، اقلیتی از کادرها به توان منصور حکمت و فاصله او با بقیه رهبری آگاه بودند. در آن فضای سرکوب و خفقان دولت اسلامی بر مردم، حزب و تشکیلات کردستان آن (کومه له) رشد کردند، تکیه گاهی و امیدی برای اعتراض و مبارزه مردم بودند. در حزب استعداد و توانایی رهبری منصور حکمت روشن تر شد و رهبری حزب و کومه له پشت سر او قرار گرفتند و اتوریته اش را می پذیرفتند. اما آنطوریکه او انتظار داشت کارها به پیش نمی رفت و تعجیلی در کار نبود و سنت و عادت و روشهای دیگر قوی بودند و فعالیت ها متناسب با حزب کمونیستی و توقع از آن نبود.

مرحله دوم، گامی بود در جهت جدا کردن خط سیاسی خود از بقیه و بر جسته کردن آن با بیان اسم کمونیسم کارگری در معرفی آن بود. قبلا بحث خطوط و گرایشات در حزب شده بود و در این مرحله بر فاصله خط کمونیستی با بقیه تاکید بیشتری میشد. در این مرحله چپ رادیکال و سنت هایش مورد نقد مستقیم تری قرار گرفتند. کمونیسم کارگری در حزب دیدگاه و رهبر داشت، مسلط بر اوضاع بود، چپ و ناسیونالیست کرد رهبر و پرچمدار نداشتند، اما جبهه آنها در مقاطع مهم سیاسی روئیت میشد و خود را نشان میدادند و به عقب رانده میشدند. این کشمکش در حزب دائمی و مستمر بود. در آن زمان هر وقتی بحث چپ رادیکال میشد بدون اینکه نامی از شخص خاصی برده شود حمید تقوایی بدلیل سابقه نظراتش بعنوان سمبل و نمونه کامل این خط به ذهن می آمد و گویی ایشان بلا گردان همه شده بود و وجودش برگ معافیتی برای بقیه است. کسی این بحثها را به خود نمی گرفت، همه بنوعی خود را کنار می کشیدند، ولی در ظاهر به دور این نظرات حلقه میزدند و در عمل و اجرا جلوش را میگرفتند. حالا هم، همین روش برخورد در سطح احزاب موجود در برخورد به حزب کمونیست کارگری ایران و حمید تقوایی دارد عمل میکند. انگار چپ رادیکال همان است و بس و بقیه معافیت شان را گرفته اند و واکسن زده اند.! خط همان است و روش همان از ابتدا تا به امروز، فقط سطوح اش فرق کرده است، آندوره شکلی از رو در رویی با خط کمونیستی در حزب کمونیست ایران بود، امروز نرمی از رقابت بین احزاب متعدد بر سر میراث داری آن برای پس زدنش است.

مرحله سوم، اعلام کانون کمونیسم کارگری بود. این اقدامی بود فراتر از مرحله های اول و دوم. تشکیل کانون کمونیسم کارگری ترکیبی از تصمیم سیاسی جدی تر منصور حکمت و بیان تشکیلاتی آن در قالبی قانونی و متناسب با ضوابط حزب بود. اقدامات و ادبیات ایندوره به نام کانون کمونیسم کارگری و یا انتشارات کانون کمونیسم کارگری چاپ و پخش میشدند. در نتیجه عیان تر شدن فاصله های سیاسی، روابط بین افراد و مناسبات و دوری و نزدیک ها کم کم دچار تغیر شدند. سنت فعالیت چپ و ناسیونالسیم، در اشکال بی میلی بکار، سرگرم شدن به امورات دیگر، کار خرد و حاشیه ای و... در پناه محفلیسم آنها جبهه ای بود. سمینارهای پشت سرهم کانون کمونیسم کارگری در جواب به مسائل و روش فعالیت آن توجه اکثریت بسیار بالایی از کادر و اعضای حزب را به خود جلب کرد. همراه با تغیر و تحولات در دنیا(شوروی سابق و اروپای شرقی و پایان جنگ سرد) جنب جوش راست و چپ در تشکیلات در راه بود و کانون و آرایش آن برای جوابگویی به دوره پیش رو در حزب و جامعه کافی نبودند و مرحله بعدی ضرورت پیدا کرد.

مرحله چهارم، تشکیل فراکسیون کمونیسم کارگری و اعلام آن در مرداد ماه 1369 بود. صفحه961 منتخب آثار منصور حکمت یا سایت م ح. در این مرحله اوضع جدید تدابیر سیاسی و تشکیلاتی دیگری را طلب میکرد. ادامه وضع موجود در پرتو شرایط جدید جهانی و منطقه ای داشت حزب کمونیست و کومه له را به ظرف ابزار وجود گرایشات دیگر و مخدوش کردن مرزگرایشات، اساسا به ضرر کمونیسم کارگری تبدیل میکرد. آنها فراکسیون اعلام نشده خود را داشتند و پرو بالش میدادند. حزب به این طرف میرفت که از حالت منزلگاه و محل اطراق گرایشات رام شده در گوشه و کنار آن به محیط رشد آنها بدل شود. زندگی سیاسی مشترک این گرایشات زیر سقف حزب، بشکل سابق مضر بود و اگر کمونیسم کارگری کوتاه می آمد چپ و ناسیونالیسم دست بر نمی داشتند. این را تغیر اوضاع در بیرون از حزب و در دنیا نشان میداد. در استقبال از این وضعیت مانند همیشه ابتکار عمل سیاسی از نظر اجتماعی و حزبی در دست کمونیسم کارگری بود. سالها پیش از این منصور حکمت در کنگره سوم از موضع تعرضی به استقبال این وضعیت رفته بود. تداوم این تعرض، شکل پیشرفته تری از مبارزه سیاسی و ابزار حزبی و قانونی را طلب میکرد. با فروریختن دیوار برلین و پائین آوردن مجسمه لنین، هجوم "نظم نوین جهانی" و "بازار آزاد" و "دمکراسی" علیه هر نوع حق طلبی در دنیا قوت گرفت. مقابله با آن شرایط راه چار جدی تری را برای عبور حزب و افراشته نگداشتن پرچم کمونیسم کارگری طلب میکرد. برای این امر تشکیل فراکسیون بمنظور پیش بردن هر دو جنبه سیاسی و تشکیلاتی مبارزه ضرورت حیاتی پیدا کرد. در جواب به چنین نیازی منصور حکمت تشکیل فراکسیون کمونیسم کارگری در حزب کمونیست ایران را بر مبنای سیاست و دیدگاهای کمونیسم کارگری اعلام کرد. فراکسیون کمونیسم کارگری، ابزار تشکیلاتی تعرض سر راست و مستقیم کمونیسم به چپ رادیکال برای جلو بردن حزب در جهت تبدیل آن به حزب کمونیست کارگری بود. با اعلام فراکسیون، چپ بیشتر زیر ذره بین و قضاوت قرار گرفت و سکوت و بی "موضعی" آن و خوش فکری کمونیسم کارگری بیشتر از هر زمانی بر جسته گردید. کل آن ادبیات کمونیستی، نظرات و سیاست هایی که در سالهای پیشین از موضع کمونیسم کارگری در حزب داده شده بود به یکباره پشت سر فراکسیون قرار گرفت و با آن تداعی گردید. در نتیجه خط سانتر و "باورهای مشترک" و "تائید های صوری" و "بله بله" و غیره لخت و عریان از نظر سیاسی در برابر عموم حزب و کادرهایش قرار گرفت. محل اطراق و انتظار چپ بهم خورد و غرولند و جنب جوش محفلی علیه کمونیسم کارگری و ارگانهای قانونی حزب و مصوبات آن را  شدت دادند. چپ درون حزب راه در روی نداشت و زیر فشار و منگنه سیاسی خط کمونیستی قرار گرفت و دنبال راه چاره بود. در چنین وضعی، ناسیونالیست کرد در حزب از برکات بازار آزاد و نظم نوین همگام با جشن و شادی نیروهای دیگر ملی در کردستان عراق و بر متن لت و پار کردن ده ها هزار نفر جان گرفت و به وسط دعوای کمونیسم کارگری و چپ پرید و حریف شد. 

مرحله پنجم، تصمیم به کناره گیری، نه انشعاب، منصور حکمت از حزب کمونیست ایران است. از قبل طی نامه ای این تصمیم خود را به اطلاع پلنوم بیستم حزب رساند. در این پلنوم بحثی با عنوان" توضیح به پلنوم پیرامون تصمیم به کناره گیری" ارائه داد. این نامه و این توضیحات در شماره 63 نشریه کمونیست و صفحه 1037 منتخب آثار چاپ شدند و در سایت م ح در دسترس هستند. حتی پیش تر از این در شماره های 58 و 59 نشریه کمونیست بحث جدایی را طرح کرده بود. ناسیونالیسم کرد درون حزب رهبر و پرچمدار آنهم در میان رهبران اصلی و تعدادی از بنیانگذاران کومه له(ابراهیم علیزاده و عبدالله مهتدی) پیدا کرده بود. با این وجود هنوز از اعلام اختلاف و پای نهادن به مبارزه سیاسی مستقیم سر باز میزدند و منکر وجود اختلافات می شدند و"اعلام اختلاف سیاسی یک جانبه ماند". تلاشهای منصور حکمت و پلنوم شانزدهم حزب نتوانست این افراد را از این موضع در بیاورد و به این طرف خط باز گرداند. مشکل اصلی حزب گرایش ناسیونالیستی آن نبود، مشکل همراهی تعداد معینی از کادرهای رهبری کومه له و بلند کردن پرچم ملی توسط آنها بنام اینکه هنوز اختلاف نیست بود. دنیا با شدت در حال تحول بود و آزادیخواهی زیر تعرض بورژوازی جهانی. سر و کله زدن دورن حزبی با خط راست ناسیونالیستی و یا تصفیه تشکیلاتی آنها که مقدور و در توان خط کمونیستی از نظر سیاسی و تشکیلالتی بود، ماجرا را تمام نمی کرد. حزب را از کار باز میداشت، به خود مشغول میکرد، نیروهای دیگر اجتماعی به کمک ناسیونالیسم درون حزب می شتافتند و بیرون از حزب ملی گرایی در پناه ملیتاریسم آمریکا رو آمد و به نوایی رسیده بود. لذا کناره گیری از حزب و تشکیل حزبی دیگر سریع تر از ادامه کاری و ماندن در آن حزب جنبش کمونیسم کارگری را در صحنه سیاسی و اجتماعی  قرار میداد. تشکیل حزب کمونیست کارگری ایران در 30 نوامبر 1991 و نقش آن در جامعه درستی این اقدام را به اثبات رساند. در همان نامه توضیحی م ح نوشته: " من راه کوتاه تر و کم مشقت تری پیدا کرده ام، آنهم تشکیل یک حزب سیاسی دیگر است بر مبنای عقایدی که پایه اش روی دهه نود استوار است و ....".  طرح کردن قبلی کناره گیری از حزب بخاطر غافلگیر نکردن حزب و دادن فرصت و آمادگی اداره حزب به کسانی بود که در نظر داشتند در حزب باقی بمانند. منصور حکمت آگاه بود که کناره گیری او مهم ترین تحول در این حزب را بوجود خواهد آورد. سرنوشتی که بعد از این جدایی کومه له و این حزب پیدا کرده اند حقانیت این نظر و نقش او را به اثبات رساند. در نتیجه فاصله زمانی بین پلنوم بیست تا پلنوم بیست و یکم را برای طی کردن متمدنانه پروسه جدایی در نظر گرفته بود. با وجود اینکه قبلا اعلام به کناره گیری کرده بود در پلنوم اکثریت مطلق آراء مخالفین و موافقین خود در کمیته مرکزی حزب را برای عضویت در دفتر سیاسی و اداره حزب تا روز آخرش آورد. همه به توانایی، احساس مسئولیت، انصاف و صلاحیت او برای طی کردن پروسه جدایی و نقل انتقالها واقف بودند. هیچ فرد دیگری در حزب نمی توانست بدان شیوه و با آن سطح بالا از درایت و فرهنگ سیاسی آن پروسه حساس در یک حزب مسلح با اردوگاهای متعدد در نوارمرزی ایران و عراق را به سرانجام برساند. 

3 – دوره سوم، با تشکیل حزب کمونیست کارگری ایران آغاز میشود. گرایش کمونیسم کارگری این حزب را ساخت و هیچ گرایش دیگری در ساختن آن در تهیه برنامه و اساسنامه و دیگر اسنادش دخیل نبود. این حزب، حزب کمونیستی کارگری و تک بنی بود. اختلافات و جدل سیاسی در آن رنگ و بوی درون طبقه ای داشت. در این حزب خط و سیاست کمونیستی و رهبر آن و کادرهای کمونیست صاحب خانه بودند و هر نظر و گرایش دیگری در آن می توانست تا به آخر خط رفیق همراه باشد و یا اینکه سر هر پیچی راهش را جدا کند. این حزب با حزب کمونیست ایران فرق داشت، م ح حزب کمونیست ایران و کومه له را حزب گرایشات تعریف میکرد، بر آن اصرار می نمود، مخالفین چپ و راست منکر وجود گرایش در آن می شدند. اما هیچگاه حزب کمونیست کارگری ایران را حزب مرکب و گرایشی تعریف نکرد، باز هم "موافقین" امروزیش منکرش هستند و حزب او را مرکب و گرایشی تعریف میکنند. در هر حال نظر مخالفین دیروزی در انکار وجود گرایشات با نظر "موافقین" امروزیش در گرایشی خواندن حزب م ح  یکی است و مکمل همد یگرند. در بخش آخر همین قسمت بیشتر در باره حزب کمونیست کارگری ایران بحث خواهیم کرد.

مجید حسینی

20090118

majid.hosaini@gmail.com 

mobarezan.kommunist@yahoo.se 

 

January 29, 2009

دیدار با پرزیدنت کنفدراسیون جهانی کارگران مواد غذائی IUL

دیدار با پرزیدنت کنفدراسیون جهانی کارگران مواد غذائی IUL

فرهاد شعبانی

امروزپنج شنبه 29 ژانویه، مطابق قرار قبلی با آقای "هانس اولف نیلسون" پرزیدنت کنفدراسیون جهانی کارگران مواد غذائی)  (IULکه در عین حال دبیر فدراسیون کارگران مواد غذائی سوئد LIVS) (نیز می باشد، دیدار و ملاقاتی برگزار شد.

در این دیدار که ساعت 10 و 15 دقیقه قبل از ظهر آغاز و به مدت 45 دقیقه ادامه داشت، موقعیت کنونی طبقه کارگر ایران، سرکوب مبارزات آنها توسط دولت جمهوری اسلامی، دستگیری رهبران و فعالین جنبش کارگری برای ایشان تشریح و اقدامات مشخص ایشان و کنفدراسیون جهانی کارگران مواد غذائی در حمایت از طبقه کارگر ایران و رهبران و فعالین زندانی کارگران خواسته شد.

ابتداء لیست فعالین و رهبران زندانی جنبش کارگری ایران بصورت کتبی در اختیار ایشان قرار داده شد. این اسامی عبارت بودند از :

منصور اسانلو،  محسن حکیمی، ابراهیم مددی، پدرام نصرالهی، برهان سعیدی و بیژن امیری. در عین حال به اطلاع ایشان رسانده شد که بیژن امیری دیشب با قرار وثیقه و بطور موقت آزاد شده است.

سپس موقعیت کنونی طبقه کارگر ایران چه بلحاظ اقتصادی و چه به بلحاظ تلاشهای مبارزاتی برایشان تشریح گردید. بی پاسخ گذاشتن خواستها و مطالبات کارگران، سرکوب اعتراضات کارگری توسط دولت جمهوری اسلامی، دستگیری و زندانی کردن فعالین و رهبران کارگری، موقعیت دشوار و تنگناهای اقتصادی طبقه کارگر، ارائه طرح تحول اقتصادی و لایحه هدفمند کردن یارانه ها  به مجلس شورای اسلامی که یکی از بندهای آن لغو افزایش دستمزد کارگران است، برایشان تشریح شد.

عدم مشروعیت تشکلهای زرد دولتی خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار، رشد تشکلهای مستقل کارگری و مبارزه کارگران و فعالین جنبش کارگری علی رغم هزینه بالا برای ایجاد این تشکلها یکی دیگر از موضوعاتی بود که با ایشان در میان گذاشته شد. 

آقای "هانس  اولف نیلسون" که قبلا و طی نامه ائی به امضای خود خواهان آزادی محمود صالحی از زندان شده بود و کنفدراسیون جهانی کارگران مواد غذائی جمهوری اسلامی ایران را بخاطر نقض حقوق کارگران محکوم کرده بود، از بابت تداوم سرکوب مبارزات کارگران در ایران اظهار نگرانی کرد.  

از اقدامات ایشان در حمایت از مبارزات کارگران ایران و تلاش آنها برای ایجاد تشکلهای مستقل کارگری پرسیدم. پاسخ دادند که در دوسطح در ماههای فوریه و مه دست به اقدام خواهند زد.

ماه فوریه در ایتالیا با همکارانش در کنفدراسیون نشستی خواهند داشت. در این جلسه موقعیت طبقه کارگر ایران و رفتار جمهوری اسلامی با کارگران را مطرح خواهد کرد و می کوشد که استراتژی روشنی در این باره اتخاذ شود، و در نشست اعضای هئیت مدیره کنفدراسیون جهانی کارگران مواد غذائی که در ماه مه امسال برگزار می شود یکبار دیگر رفتار جمهوری اسلامی با کارگران ایران را در دستور خواهد گذاشت و میخواهد که این کنفدراسیون خط مشی روشنی را برای حمایت از کارگران ایران در دستور بگذارد.

در رابطه با آزادی رهبران و فعالین  دستگیر شده جنبش کارگری ایران گفت. همین آلان اسامی آنها را برای دفتر مرکزی کنفدراسیون در ژنو خواهد فرستاد تا در سایت کنفدراسیون ثبت و برای کلیه سازمانهای وابسته به این کنفدراسیون در 134 کشور دنیا فرستاده شود و از آنها بخواهند که برای آزادی فعالین جنبش کارگری ایران تلاش کنند.

در پایان این نشست از ایشان پرسیدم که شخص خودت چه پیامی برای کارگران زندانی و خانواده هایشان دارید؟

آقای "هانس اولف نیلسون" پاسخ داد : من با کارگران زندانی  ابراز همبستگی می کنم. نه برای کنفدراسیون جهانی کارگران مواد غذائی و نه برای فدراسیون کارگران مواد غذائی سوئد قابل قبول نیست که دولت جمهوری اسلامی کارگرانی را که برای حقوق خود مبارزه می کنند دستگیر و زندانی کند. مطلقا غیر قابل قبول است و ما این رفتار را محکوم می کنیم. ما هر کاری که از دستمان بربیاید برای آزادی آنها انجام می دهیم. تلاش می کنیم که اوضاع در ایران آنچنان تغییر کند که آنها بتوانند حقوق دمکراتیک و انسانی خود را طلب کنند. می کوشیم که بر دولت ایران تاثیر بگذاریم بطوریکه به کنوانسیونهای سازمان ملل و حقوق بشر احترام بگذارد.

کنفدراسیون جهانی کارگران مواد غذائی که مقر آن در ژنو قرار دارد دارای  3 میلیون عضو در 134 کشور جهان است. در ماه مارس سال 2007 میلادی  آقای "هانس اولف نیلسون" بعنوان پرزیدنت این کنفدراسیون انتخاب شده است.

 

بحران ساختاری سرمايه داری گفتگو با ايستوان مزاروش:برگردان: ايوب رحمانی

برگردان: ايوب رحمانی


آنچه که به دنبال می آيد  برگردان گفت¬و¬گويی است با ايستوان مزاروش که توسط "جوديث اور" و " پاتريک وارد" انجام شده و در آخرين شماره نشريه ی انگليسی زبان "سوسياليست رويو"  به چاپ رسيده است. ايستوان مزاروش فيلسوف مجارستانی تبار و استاد بازنشسته دانشگاه ساسکس د ر انگلستان است. از مزارش تا کنون چندين کتاب به چاپ رسيده است. معرفترين آن¬ها عبارتند از: "نظريه ی از خود¬بيگانگی از نگاه مارکس"، "قدرتِ ايدئولوژی" و "فراسویِ سرمايه". آخرين کتاب او با عنوان" چالش و ومسئوليت در زمان تاريخی" به تازگی انتشار يافته است.

س: طبقه¬ی حاکم هميشه از بحران¬های جديد شگفت زده می شود و از آن¬ها به عنوان يک لغزش ياد می کند چرا شما بر اين باوريد که بحران¬ها جزء ذاتیِ سرمايه داری هستند؟
ج : من به تازه گی از ادموند فلپس که در سال ۲۰۰۶ جايزه نوبل در اقتصاد را دريافت کرد نکته هايی شنيدم. فلپس ، يک نيوکينری است. او البته که سرمايه داری را ستايش می کرد و معضلات کنونی را تنها يک سکسکه کوچک می شمرد. او می گفت " تنها کاری که ما حالا بايد انجام دهيم اين است که به ايده های کينری ومقررات باز گرديم"
جان مينارد کينز بر اين باور بود که سرمايه داری، ايده آل است، منتها او خواهان مقررات بود. فلپس پشت سرهم اين ايده مسخره را تبليغ می کرد که اين نظام به يک آهنگ¬ساز می ماند . يک آهنگ ساز     ممکن است روزهای بدی در زندگی¬اش داشته باشد و در آن روزها نتواند بخوبیِ هميشه، چيزی را بيافريند. اما اگر شما به کل زندگی او نگاه کنيد می بينيد که او فوق العاده است! به موزارت فکر کنيد، او حتما چند روز بدی هم در زندگی¬اش داشته است. بنابراين سرمايه داری وقتی که دچار مشکل می شود درست به همان روزهای بد موزارت می ماند.
 اگر کسی به چنين چيزی باور داشته باشد بايد کله اش مورد معا ينه پزشکی قرار گيرد. اما بجای اين¬که کله فلپس مورد معاينه قرار گيرد به او  جايزه¬یِ نوبل داده می شود.
اگر مخالفان ما در اين سطح فکری قرار دارند – که در طول  بيش از پنجاه سال گذشته نشان داده¬اند که در اين سطح هستند و بنابراين آنچه فلپس می گويد يک لغرش اتفاقی ازسوی اقتصاد دان برنده جايزه نوبل نيست- ما می توانيم بگويم " خوشا که مخالفان ما در چنين سطح پايينی قرار دارند" اما  چنين انديشه هايی به فاجعه  می¬انجامد، فاجعه¬ای که ما هر روز داريم تجربه می¬کنيم. ما در بدهی نجومی غرق شده ايم. ميزان واقعی بدهی¬ها در اين کشور( بريتانيا) به تريليون¬ها سرمی¬زند.
اما نکته¬یِ مهم اين است که اينان به دليل وجود بحرانِ ساختاری در نظام توليد، به ريخت¬و¬پاش مالی رو آورده بودند. اين اتفاقی نيست که پول به گونه¬ای ماجراجويانه به بخش مالی سرازير شده است. در عرصه¬ی اقتصادِ توليدی ، انباشتِ سرمايه نمی¬توانست به معنای واقعی، کارکرد داشته باشد.
 ما داريم از بحرانِ ساختاریِ نظام حرف می زنيم .اين بحران خودش را به همه جا گسترانده است؛حتی رابطه¬یِ ما با طبيعت را در بر گرفته و شرايط بنيادين دوامِ زيست انسان را تهديد می¬کند. برای نمونه، آنان هر از گاهی برای کاهش آلودگی کره¬ی زمين اعلامِ هدف می کنند. ما حتا وزارت انرژی و آب و هوا داريم که در حقييت وزارت " باد هوا" است؛ چون هيچ کاری جز هدف¬گذاری برای کاهش آلودگی انجام نمی دهد. ما به هدف اعلام شده نزديک هم نمی¬شويم چه برسد به اين¬که به آن برسيم. اين بخشی از بحران ساختاری نظام است. فقط راه حل های ساختاری می توانند ما را از اين شرايط هولناک برهانند.
س: شما آمريکا را امپريا ليسم کارت اعتباریِ توصيف کرده ايد، منظورتان چيست؟
ج: من سخن سناتورِ سابق، جورج مک گاورن را در پيوند با جنگ ويتنام نقل  کردم. او گفت که آمريکا جنگ ويتنام را با کارت اعتباری پيش برد. اين نوع اقتصاد تا آنجا می تواند ادامه يابد که ساير جهان بتواند اين بدهی را تحمل کند.
آمريکا در موقعيت ويژه ای به¬سر می¬برد، چون از زمان قرار داد "برتون وودز" (۱) به اين سو، آمريکا کشور مسلط بوده است. اين که گفته شود راه حل نيوکينزی و يک "برتون وودز" جديد می تواند مشکلات امروز را بر طرف کند، خيال پردازی است. تسلط امريکا که قرارداد"برتون وودز" بلافاصله بعد از جنگ حهانی دوم، آن را فرمول بندی کرد، از لحاظ اقتصادی واقعی بود.  اقتصاد آمريکا در آن زمان نسبت به اقتصادهای ديگر جهان، از موقعيت بسيار نيرومندتری بر خوردار بود. اين قرارداد، تمامِ نهادهای اقتصادی مهم و بين المللی را بر اساس حق ويژه¬ی آمريکا تاسيس کرد. حق امتياز دلار، امتيازی که از راه صندوق بين المللی پول، سازمان¬های تجاری و بانک جهانی نصيب اش شد، همگی تحت تسلط امريکا صورت گرفت. اين امتيازها هنوز هم باقی است .
اين واقعيت را نمی¬توان ناديده گرفت. نمی¬توان در باره¬ی انجام رفرم و اِعمال مقررات در اين¬جا و آن¬جا به خيال¬پردازی پرداخت. اين اشتباه است که  تصورکنيم باراک اوباما از موقعيت برتری که آمريکا از اين راه بدست آورده - و بوسيله برتری نظامی حمايت می شود -  صرف نطر خواهد کرد.
س: کارل مارکس، طبقه حاکم را " باند برادر های در حال نزاع" می خواند. آيا فکر می کنيد که طبقات حاکم در جهان، برای يافتن يک راه حل، با يکديگرهمکاری خواهند کرد؟ 
ج: در گدشته، امپرياليسم، شامل  چند بازيگر مسلط می شد که منافع خود را حتی به قيمت دو جنگ جهانی  وحشتناک در قرن بيستم، پيش بردند. جنگ های محدود ، صرف نظر از اين¬که تا چه اندازه وحشت بار هستند را نمی توان با جنگ جهانی جديد که ممکن است با هدف تجديد آرايش قدرت ااقتصادی وسياسی صورت گيرد، مقايسه کرد.
اما تصور يک جنگ جهانی جديد غير ممکن است. البته هنوز عده ای ديوانه در ارتش هستند که امکان چنين جنگی را رد نمی¬کنند . اما اين جنگ به معنی نابودی کامل انسان خواهد بود.
ما بايد به  جايگاه جنگ در نظام سرمايه داری بيا نديشيم . اين يک قانون بنيادی بود که اگر نيرويی نمی توانست خود را از راه تسلط اقتصادی اعمال کند، به جنگ متوسل می شد.
از جنگ دوم جهانی به اين سو، امپرياليسم برتر جهانی پديد آمده و با موفقيت عمل کرده است . اما آيا اين گونه سيستم دايمی است؟ آيا می¬توان تصور کرد که در آينده هيچ تضادی پديد نخواهد آمد؟ آن¬چه از چين بگوش می¬رسد کنايه از اين است که اين نوع تسلط اقتصادی نمی¬تواند برای هميشه ادامه يابد . چين قادر نخواهد بود که همچنان هزينه مالی اين تسلط را بپردازد. دنگ شيائوپينگ زمانی گفت: تا وقتی که گربه موش می گيرد، مهم نيست که چه رنگی– سوسياليست يا سرمايه دار- است . اما اگر  اوقات خوشِ موش گيری، جايش را به اوقات وحشتناک سم موش بيکاری توده¬ای داد، آنگاه شما چه می¬کنيد؟ در واقع، همين  وضعيت دارد در چين پديد می آيد.
اين تضادها و تخاصمات ذاتی نظام سرمايه داری است. بنابراين ما بايد به فکر حل¬کردن آن¬ها از راه ديگری باشيم، و تنها راه، تغيير واقعی اين نطام است.
س- آيا هيچ بخشی از اقتصاد جهانی می¬تواند خود را از اين شرايط  جدا سازد ؟
ج: اين غير ممکن است. جهانی شدن، شرط لازم توسعه ی انسان است . مارکس اين موضوع را از همان زمان که گسترش نظام سرمايداری آشکار شده بود، به تئوری در آورد. مارتين وولف، مقاله نويس فايننشال تايمز، گله می کند که وجود دولت های کوچک و بی اهميت به تعداد زياد، باعث مشکل کنونی شده است. او استدلال می کند کاری که بايد انجام گيرد، " ادغام حقوقی" ا ست. به عبارت ديگر ادغام کامل امپرياليستی، - که اين خود، نوعی خيال¬بافی است. اين ها نشان دهنده¬یِ تضادها و تخاصمات غير قابل حل جهانی شدن سرمايه داری است . جهانی شدن،ضروری است، اما  شکل عملی،  کارا و پايدار آن، جهانی شدن سوسياليستی بر اساس برابری واقعی است.
اگر چه جدا شدن از تاريخ جهانی،  تصور پذير نيست، اما اين به آن معنا نيست که در هرمرحله، همه¬ی بخش¬های جهان،  يک¬سان هستند. برای نمونه، در مقايسه با اروپا،  آنچه که در امريکای لاتين دارد روی می دهد به طور کامل متفاوت است. حالا از چين که در بالا به آن اشاره کردم و آسيای دور و ژاپن که دچار مشکل ژرف است ، صرف نطر می کنم. 
کمی به گذشته بر گرديم. از زمان جنگ جهانی دوم به اين سو، چند معجزه! داشته ايم؟  معجزه برزيل، معجزه ژاپن، معجزه پنج ببر کوچک؟ خنده آور اما اين  است که همه اين معجزات، به واقعيتی سخت و افتضاح آور تبديل شدند.
مدير يک "هدج فاند" (٢) به ۵۰ ميليارد دلار اختلاس متهم شده است. جنرال موتورز و ديگران از دولت امريکا  فقط ۱۴ ميليارد دلار می¬خواستند. چقدر کم! . به آن¬ها بايد ١٠٠ ميليارد دلار داده شود. اگر يک سرمايه دار هدج فاند، آن¬گونه که متهم شده، می تواند ۵٠ ميليارد دلار اختلاس کند، به آن¬ها هر مبلغی که امکان دارد بايد داده شود.
نظامی که ازنظر اخلاقی اين گونه فاسد عمل می کند، امکان دوام ندارد، زيرا که قابل کنترل نيست. مردم حتی اقرار می¬کنند که نمی¬دانند اين نظام چگونه کار می کند. ياًس و نوميدی راه حل نيست. راه حل اين است که اين نطام را بايد در خدمت منافع و مسئوليت اجتماعی، به کنترل در آورد و جامعه را بطور ريشه ای دگرگون کرد.
س: خصلت ذاتی سرمايه داری اين است که هرچه بيشتر به کارگران فشار بياورد.  دولت های بريتانيا و آمريکا، دارند  آشکارا در اين راه کوشش می کنند.
 ج : تنها کاری که آن¬ها می¬توانند بکنند اين است  که از کاهش دستمزد کارگران جانب داری کنند. دليل اصلی که سنای امريکا تزريق حتی ١۴ ميليارد دلار به  سه کارخانه بزرگ اتومبيل سازی امريکا را رد کرد، اين است  که آنها نتواستند قول کاهش شديد دستمزد کارگران را بگيرند.  يک لحطه  به تاثير اين  کاهش و تعهداتی که کارگران دارند - برای نمونه  بازپرداخت وام کلان مسکن - فکر کنيد. اين که از کارگران خواسته شود به نصف شدن دستمزدشان رضايت دهند، مشکلات ديگری در اقتصاد بوجود می آورد. اين خود، يک تضاد ديگر است.
سرمايه و تضاد های آن از يک¬ديگر جدايی ناپذيرند. ما بايد از نمود ظاهری اين تضاد ها فراتر رويم و به ريشه¬یِ آن¬ها بپردازيم. اين¬جا و آنجا اين تضادها را  دست کاری می کنند اما آنها دوباره با  نيرو وشدت زيادتری سر برمی¬آورند. اين تضادها را نمی¬توان برای هميشه به زير فرش هل داد،زيرا ديگر اکنون فرش به شکل کوه در آمده است.
  س- شما با جورج لوکاچ، مارکسيتی که به دوره انقلاب روسيه و پيش تر از آن می پردا خت پژوهش می کرديد؟
ج - من تا پيش از ترک مجارستان در ١۹۵٦، به مدت ۷ سال با لوکاچ کار کردم و تا زمان مرگ لوکاچ در ١۷۷۱ دوست نزديک هم بوديم. ما با يکديگر اشتراک نظر داشتيم و به همين دليل من می خواستم با او کار کنم. شروع کار من با لوکاچ هم¬زمان شد با حمله آشکار و گسترده¬یِ عليه او. من نمی توانستم اين را تحمل کنم وبه دفاع از او برخاستم که اين خود، مشکلات ديگری به دنبال آورد. من درست زمانی مجارستان را ترک کردم که به¬عنوان جانشين لوکاچ در دانشگاه برای تدريس زيبايی شناسی  تعيين شده بودم. من دقيقا به اين دليل کشور را ترک کردم که باور داشتم آنچه که دارد روی می دهد مسايل بسيار بنيادی است که آن سيستم قادر به حل اش نيست.  
من از ان زمان به اين سو،  تلاش کرده ام که اين مسايل  را در کتاب هايم، به ويژه در "نطريه ی از خود بيگانگی از نگاه مارکس" و در " فراسوی سرمايه" فرمول بندی کنم. لوکاچ به¬درستی می¬گفت که بدون استراتژی نمی¬توان تاکتيک داشت. بدون داشتن نظرگاه استراتژيک در مورد اين مسايل، نمی¬توان برای آن¬ها راه حل روزانه ارايه داد. بنابراين من کوشش کرده ام اين مسايل را به¬طور پيوسته  مورد تحليل قرار دهم. زيرا نمی¬توان  در شکل يک مقاله که به رويدادهای روزانه می پردازد به اين مسايل پرداخت ؛اگرچه وسوسه¬یِ شديدی  انسان را به اين سمت می¬کشاند.  به¬جای آن بايد از چشم انداز تاريخی به اين مسايل نگريست. از زمانی که نخستين مقاله نسبتا بلند من در يک  نشريه ادبی در مجارستان در ١٩۵٠ چاپ شد من تا انجا که توانسته ام سخت کار کرده ام و کارهايم را انتشار داده ام. ما به اندازه  توان خويش سهم خود را در راه تغيير ادا می¬کنيم. اين کاری بوده است که من در طول زندگی ام کوشش کرده ام انجام دهم. 
 س: به نظر شما در حال حاضر چقدر امکان تغيير وجود دارد.
ج: سوسياليست ها بر خلاف ديگران ، مشکلات موجود بر سر راه ارائه¬ی راه حل را اندک نمی دانند.حاميان سرمايه داری، چه نيو کينزی¬ها و چه ديگران، می توانند انواع راه حل های ساده ارائه دهند. به نطر من بحران کنونی مانند بحران¬های گذشته نيست؛ بحران کنونی بسيار ژرف است . معاون رييس بانک مرکزی انگلستان اقرار کرد که اين ژرف ترين بحران اقتصادی در تاريخ انسان است. من تنها اين را اضافه می کنم که اين بزرگترين بحرانِ اقتصادی در تاريخ انسان نيست بلکه، بزرگترين بحران از هر لحا ظ است. بحرانِ اقتصادی را نمی توان از بقيه¬یِ سيستم جدا کرد.
فريب¬کاری و تسلط سرمايه و استثمار کارگران نمی¬تواند تا ابد ادامه داشته باشد. توليد کنندکان را نمی¬توان برای هميشه تحت کنترل نگاه داشت . مارکس استدلال کرد که سرمايه داران، سرمايه ی شخصيت يافته اند. آنها کارگزاران آزاد نيستند بلکه مجری الزامات اين نظام هستند. بنا براين مشکل برای انسانيت اين نيست که بايد يک عده از سرمايه دا ران را از سر راه جارو کرد. جايگزين کردن  يک نوع از سرمايه ی شخصيت يافته با نوع ديگر، به  تکرار همان فاجعه  می انجامد و ما دير يا زود به احياء سرمايه داری می رسيم.
مشکلاتی که جامعه با آن رو به رو است از چند سال پيش شروع نشده است . دير يا زود اين مشکلات بايد حل شوند، اما اين مشکلات را آن گونه که اقتصاد دان برند ه جايزه نوبل می¬پندارد نمی¬توان در چارچوب سرمايه داری حل کرد. تنها راه حال ممکن، بنياد نهادن بازتوليد اجتماعی است که  در کنترل توليد کنندگان باشد. ايده سوسياليم هميشه همين بوده است .
ما به انتهای توان سرمايه در کنترل جامعه رسيده ايم. منظور من در اينجا فقط بانک¬های تجاری و بانک¬های مسکن نيست - اگر چه آنان همين¬ها را نيز نمی¬توانند کنترل کنند- بلکه منظور من کل جامعه است. هنگامی که اوضاع خراب می شود کسی مسئوليت آن را به عهده نمی¬گيرد. گاه گاهی سياست مداران می گويند: " من همه مسئوليت را به عهده می گيرم،" اما بعد از آن  چه اتفاقی می افتد؟ آن¬ها مورد ستايش و تحسين قرارمی¬گيرند. تنها آلترناتيو، طبقه¬یِ کارگر است که همه¬یِ آن چيزهايی را که ما در زندگی به آن نياز داريم، توليد می¬کند. چرا نبايد کارگران بر آنچه که خود توليد می کنند کنترل داشته باشند؟
 من  در تمام کتاب¬هايم، هميشه بر اين نکته تاکيد کرده ام که گفتنِ نه، نسبتا، آسان است. ما بايد به دنبال يافتن جنبه¬یِ اثباتی [ مسائل] باشيم.
پا نوشته ها:
١- کنفرانس برتون وودز در جولای ١۹۴۴ و در اواخر جنگ دوم جهانی به ابتکار دولتهای آمريکا و بريتانيا در مکانی به همين نام در آمريکا برگزار شد. نمايندگان ۴۴  دولت در اين کنفرانس شرکت داشتند. هدف کنفرانس بررسی راههای بازسازی اروپایِ بعد از جنگ و تنظيم و کنترل سيستم مالی بينالمللی از طريق وضع قوانين، مقررات و برپايی نهادهای مالی جهانی بود. طرح ايجاد صندوق بين-المللی پول و بانک بين-المللی بازسازی و توسعه  که در حال حاضر يکی از چهار نهاد صندوق جهانی است، در اين کنفرانس تصويب شد
٢- "هدج فاند" ها  بنگاه¬های مالی هستند که به سرمايه گذاری در ديگر مؤسسات و خريد وفروش سهام آن¬ها می¬پردازند. هدج فاندها از بسياری از مقرارتِ مالی معاف هستند و می¬توانند به بورس¬بازی¬های هم¬راه با ريسکِ زياد اقدام کنند. بنا بر قانون، هرهدج فاند نمی¬تواند بيش از۱۰۰ عضو داشته باشد، به همين خاطر اعضای هدج فاند ها را بانک¬ها ، موسساتِ مالیِ بزرگ و افراد بسيار ثروتمند تشکيل می دهند. در آمريکا حد اقلِ سرمايه گذاری در هدج فاند ٢۵٠هزار دلار است.
***

"توهم" در باره ی «کنترل کارگری»؟


چند سال پيش مقاله ای تحت عنوان «شوراها و توهم کنترل کارگری» توسط سعيد رهنما در «کارمزد» (جلد سوم) در ايران انتشار يافته است. مقاله به منظور توضيح مفهوم «کنترل کارگری» در اين نشريه منتشر شده بود. نويسنده پس از يک برخورد تاريخی به ظهور شوراها در ايران به تعريف مفهوم «کنترل کارگری» پرداخته است. به اعتقاد وی «شوراهای کار با نقش کنترل کارگری به مفهوم مطلق آن، يعنی کنترل توليد، مديريت و توزيع، به تنهايی توسط کارگران هرگز و در هيج جا عملی نشده است. آن چه... اتفاق افتاده، اشکال و درجات مختلف دموکراسی صنعتی و مشارکت کارگری بوده است... می توان ادعا کرد که دموکراسی صنعتی تنها شيوه عملی و مقبولی است که در آن، طبقه ی کارگر حداقل در مقطع کنونی از تحول جامعه ی بشری، می تواند از حقوق خود دفاع کند...» (ص ۵۲). او ادامه می دهد که «در مرحله بالاتر يعنی مرحله ی «مشاوره»، مديريت با کارگران در اتخاذ تصميمات مشاوره می کند... و بالاخره در بالاترين سطح مشارکت يعنی «خودگردانی» کارگران در سطوح مختلف امور را به عهده می گيرند.... اين خودگردانی در واقع چيزی جز کنترل کارگری نيست.» (ص ۵۳-۵۴).

به سخن ديگر مسئله کنترل کارگری که قرار است کسب قدرت کارگری را برای تشکيل حکومت کارگری زمينه ريزی کند، به زعم ايشان از آنجايی که هيچ کجا کنترل کارگری (البته به مفهوم مطلق آن!) اعمال نشده پس کارگران بايد به خدمت بورژوازی در آمده و دست «دوستی» به سوی مديران دراز کرده و متحدا با آنها در سطوح عالی تر به «مشارکت» و سپس «خودگردانی» که همانا «کنترل کارگری»! است، نايل آيند. البته چنانچه اين سخنان از زبان سخنگويان دست دوم و سوم سرمايه داران و يا خادمان آنها در درون اتحاديه های کارگری زرد اروپايی، به زبان آورده می شد، تعجبی نداشت، اما قرار است اين سخنان «نخبگان» کارگری ايران باشد که در نشريه ای با نام «کار مزد» انتشار می يابد! بديهی است که اين گونه عقايد در نظريات اصلاح طلبانه و مماشات جويانه با بورژوازی ريشه دارد. برای توضيح اين مطالب بايد به ريشه اين استدلال ها و مفهوم واقعی «کنترل کارگری» و «مديريت کارگری» نزد کارگران پيشرو، اشاره شود.

ريشه نظری «مديرت»، يا «مشاورت» و «خودگردانی» کارگری همراه با مديران و نظارت دولت بورژوايی، يکی از حيله های قديمی سرمايه داران برای کنترل بر امور کارگری است. نه تنها دولت های سرمايه داری غربی و آمريکای شمالی چنين سياست هايی را سال ها است که طرح و در مواردی به اجرا گذاشته اند، که حتی دولت جمهوری اسلامی نيز بر اين نظر همسويی نشان داده است.

طرح مشارکت کارگری توسط نمايندگان سرمايه داری و خادمان آنها در جنبش کارگری مطلب نوينی نيست. اين گونه طرح ها در هيچ قسمت جهان به نفع کارگران نبوده و تنها زنجيرهای اسارات آنها را تقويت کرده است. کافی است به عملکرد اين قبيل طرح ها در نظام جمهوری اسلامی نظر افکنده شود. پس از نزديک به يک دهه از طرح مشارکت و مديريت کارگری، نه تنها سهمی از توليد نصيب کارگران نشده که حتی حقوق های عقب افتاده نيز به آنها داده نمی شود. اين چه مشارکت و مديريتی است که کارگران حتی موفق به دريافت دستمزد ناچيز خود در ازای کار مشقت بار، نمی شوند؟ طبعا چنين سياستی در کشوری نظير ايران آزمايش خود را پس داده است. اما در کشورهايی که در آنها دمکراسی بورژوايی حاکم است چه؟

بحث پيرامون اين مبحث در ميان رفرميست های اروپايی و مارکسيست های انقلابی بيش از يک قرن است که در جريان است. برای نمونه در دهه بيست در بحبوحه اشغال کارخانه ها در ايتاليا توسط کارگران، طرح لايحه پيشنهادی «مشارکت کارگران در مديريت» کارخانه توسط يکی از نمايندگان پارلمان (جيوليتی) ارائه داده شد. اين طرح مورد استقبال بسياری از رفرميست های درون جنبش کارگری نيز قرار گرفت. هدف اصلی طرح لايحه مسدود کردن مبارزات کارگری برای کسب قدرت سياسی بود. در مقابل اين نظريات رفرميستی، آنتونيو گرامشی در اين مقطع در جبهه موضع مارکسيزم انقلابی قرار گرفته و نوشت:

"برای کمونيست ها برخورد به مسئله کنترل همچون برخورد به مهم ترين مسئله عصر کنونی است. يعنی برخورد به مسئله اعمال قدرت کارگری بر وسايل توليد و در نتيجه دستيابی به قدرت دولتی. از چنين ديدگاهی، طرح لايحه، تصويب آن و به اجرا در آمدنش در چارچوب دولت بورژوايی، مسائلی ثانونی هستند. تنها دليل وجود و منشاء قدرت کارگری در درون طبقه کارگر است، در توانايی سياسی اين طبقه، در قدرت عملی که اين طبقه در اختيار دارد به مثابه عامل تعيين کننده و غيرقابل تغيير در توليد و به عنوان نيروی سازمانده سياسی و نظامی". (نظم نوين ۱۰ فوريه ۱۹۲۱، منتخب آثار سياسی گرامشی  ۱۹۲۱-۲۶ انتشارات Lawrence & Wishart .)

همچنين بحث های مشابه ای در سال ۱۹۳۹ در مورد «نظار ت کارگری» بر صنايع ملی شده در مکزيک در جريان بودکه در اين دوره نيز حزب استالينيستی مکزيک مواضع رفرميستی اتخاذ کرده بود و مارکسيست های انقلابی در مقابل مواضع فرصت طلبانه و فرقه گرايانه موجود در جنبش کارگری، اعلام موضع کردند.(۴) موارد بسياری نيز در تاريخ جنبش کارگری مشاهده شده که همواره رفرميست های درون جنبش کارگری، تحت لوای «مشارکت» کارگری خواهان مماشات با بورژوازی شده اند. امر مسلم اين است که در هيچ موردی اين قبيل «مشارکت» ها به نفع کارگران تمام نشده و همواره آنها را ضعيف تر از پيش کرده است. چرا؟

علت آن ساده است. تاريخ بارها نشان داده است که طبقه کارگر برای تحقق خواست های ريشه ای خود نياز به قدرت سياسی دارد. رشد نيروهای مولده و شکوفايی اقتصادی و حل تکاليف دمکراتيک و سوسياليستی در جامعه تنها می تواند با براندازی ريشه ای نظام بورژوايی (که مسدود کننده رشد نيروهای مولده است) تحقق يابد. طبيعی است که طبقه کارگر نمی تواند همراه با طبقه ای که خواهان استثمار، سرکوب و ارعاب آن است، همزيستی مسالمت آميز داشته باشد. هرگونه همزيستی و آشتی (موقت و دائمی)، به نفع قدرت حاکم تمام می شود و امر به قدرت رسيدن طبقه کارگر را به تعويق می اندازد.  

اما، تدارک برای اين قدرت سياسی يک روزه و بلافاصله پس از براندازی طبقه سرمايه دار بدست نمی آيد. طبقه کارگر برای اعمال قدرت سياسی، نياز به تجربه کافی و لازم در امور مديريت (کارگری) دارد. در نظام سرمايه داری تمام ابزار توليدی و مراکز اداری و نظارت و کنترل از طبقه کارگر سلب شده و به دست نمايندگان سرمايه داری سپرده شده است. مسئله بر سر آن است که چگونه می توان، در درون نظام سرمايه داری و پس از آن، اين تدارکات اوليه و ضروری را برای کسب تجربه کافی بدست آورد؟ پاسخ تاريخی جنبش کارگری در سطح بين المللی اين است که با طرح مطالبه «کنترل کارگری» زمينه اوليه برای مقابله با نظام سرمايه داری گشوده می شود. تنها گرايشاتی که مايل به شکستن چارچوب نظام سرمايه داری نمی باشند (رفرميست های جنبش کارگری) در مقابل اين مطالبه ايستادگی می کنند.
 

January 28, 2009

علیه نئولیبرالیسم در فرانسه ، در ایران و در سراسر جهان

پنجشنبه 29 ژانویه از طرف تمام سندیکاهای فرانسه ، روز اعتصاب عمومی و تظاهرات اعتراضی  سراسری اعلام شده است.  تعرض نئولیبرالیسم جهانی علیه حقوق اجتماعی کارگران ، زحمتکشان، بازنشستگان، بیکاران، شدت بیسابقه ای یافته است. بحران عظیم اقتصاد جهانی برآمده از بحران سرمایه مالی که در ذات سرمایه داری نهفته است ، بیش از پیش بدوش مزدبگیران ، بیکاران و بخش بزرگی از بازنشستگان که کم درآمد میباشند سنگینی میکند. افزون آن که در این شرایط بحران سرمایه داری دولت سارکوزی از همان ابتدای بقدرت رسیدنش، با تصویب قوانین  مالیاتی  جدید  و تحت عناوین مختلف میلیاردها یورو به کیسه سرمایه داران بزرگ که خود مسبب بحران اخیر هستند، سرازیر کرده و بموازات آن بر شدت استثمار افزوده، بیکاری و فقر را افزایش داده ،  از قدرت خرید و از بیمه ها و خدمات اجتماعی کاسته، به فعالین جنبش کارگری و نیروهای انساندوستانه نظیر "انجمن حق مسکن" تهاجم آورده و آنها را بدلیل حمایت از کارگران و شهروندان محروم اجتماعی به دادگاه ها کشانده و به جریمه های نقدی محکوم میسازد.

     علاوه بر کارگران تولیدی ، کارگران و کارکنان راه و ترابری در بخش های مختلف آن ، گاز و برق ، پست ، معلمین ، پرستاران و سایر کارکنان اجتماعی و نیز دانش آموزان و دانشجویان از تعرضات استثمارگرانه دولت سارکوزی مصون نمانده و بسیاری از آنان در شرف بیکاری و فقر و یا محرومیت از حقوق و خدمات اجتماعی قرار گرفته اند. دولت سارکوزی با پیاده کردن برنامه های ضد مردمی خود، حقوق ابتدائی کارگران ، زحمتکشان و سایر اقشار ضعیف اجتماعی را نقض نموده و گام به گام دستاوردهای مبارزاتی شان را پس گرفته و خدشه دار میسازند.

     نئولیبرالیسم نه فقط در فرانسه بلکه بعنوان پدیده ای جهانی مدت ها است که در همه کشورها  تهاجمات گسترده خود را آغاز کرده است. نظام سرمایه داری جمهوری اسلامی حلقه ای از سلسله زنجیره نئولیبرالیسم بشمار میرود. رژیم حامی سرمایه داران با خصوصی سازی های مداوم و بستن بخشی از واحدهای تولیدی بر فقر و بیکاری هر چه بیشتر کارگران و زحمتکشان می افزاید و حقوق اولیه و انسانی آنها را چون همیشه نادیده میگیرد و با سرکوب و اختناق وحشیانه ، مستقیما سیاست های نئولیبرالیستی را که از طریق FMI (صندوق بین المللی پول) و بانک جهانی دیکته میشوند ، در جهت اهداف استثمارگرانه اش دنبال میکند.

نهادهای همبستگی با کارگران ایران در خارج از کشور هم چون گذشته از اعتصابات و اعتراضات عمومی در جهت دفاع از حقوق کارگران و سایر زحمتکشان در فرانسه پشتیبانی مینماید و با شرکت فعالانه  در اعتصاب 29 ژانویه فریاد اعتراضمان علیه نئولیبرالیسم و سیاست های دولت سارکوزی و نیز افشای همه جانبه رژیم دیکتاتوری و ضد کارگر جمهوری اسلامی را به گوش همگان میرسانیم.

زنده باد همبستگی بین المللی کارگری

زنده باد سوسیالیسم

27.1.2009

-         کمیته همبستگی با کارگران ایران-استرالیا labour.kargar@gmail.com 

-         کمیته حمایت از کارگران ایران- تورنتو کانادا Toronto_committee@yahoo.ca 

-         کمیته دفاع از کارگران ایران- نروژ  ghol1@hotmail.com  

-         همبستگی سوسیالیستی با کارگران ایران-فرانسه sstiran@yahoo.fr

-         کانون همبستگی با کارگران ایران-فرانکفورت و حومه kanoonhf_2007@yahoo.de 

-         کانون همبستگی با جنبش کارگری ایران-هانوفر kanon.hannover@yahoo.de 

-         کمیته همبستگی کارگران ایران و سوئد  isask@comhem.se 

-         کانون همبستگی با کارگران ایران-گوتنبرگ kanounhambastegi@gmail.com

-         انجمن کارگری جمال چراغ ویسی www.anjomanj.com

-         شورای همبستگی کارگران-فرانکفورت kaumares@web.de 

 

 

 

 

 

 

سالگرد کشتار کارگران خاتون آباد را به روز مبارزه متحدانه علیه جمهوری اسلامی تبدیل کنیم .

حسن رحمان پناه

در روز4 بهمن سال 1382 صدها تن از کارگران گرسنه مجتمع مس خاتون آباد از توابع شهر بابک در استان کرمان همراه با خانواده هایشان در اعتراض به سیاستهای ضدکارگری وضد انسانی جمهوری اسلامی از جمله اخراج از کار، دست به اعتراض وتظاهرات دستجمعی زدند. خواست کارگران وخانواده هایشان دفاع از حق حیات وزندگی وزیستن در جهنمی بود که جمهوری اسلامی علیه آنان واکثریت مردم ایران از 29 سال قبل ایجاد کرده است. اما جانیان قاتل وسرکوبگر اسلامی که به فرهنگ تک صدای اسلامی عادت کرده و قدرت شنیدن وتحمل هیچ صدای دیگری را ندارند به سیاق همیشگی خود، خواست عادلانه کارگران ناراضی مس خاتون آباد را با گلوله و آتش جواب دادند. به گفته شاهدان عینی، کارگران و خانواده هایشان از زمین و هوا با سلاح گرم و هلیکوپتر مورد یورش قرار گرفته ودرندانه سرکوب شدند. دراین یورش وحشیانه وبیرحمانه 4 کارگر و 1 دانش آموز جانباختند وعده بیشتری مجروع و به بیمارستان انتقال یافتند. فرمانده عملیات رژیم علیه کارگران ابتدا این پیروزی را با آب و تاب اعلام کرد واظهار داشت ما از جانب مقامات بالا دستور آتش داشتیم. این تبلیغات در واقع برای زهرجشم گرفتن از جنبش کارگری وایجاد رعب ووحشت در صفوف این جنبش به راه انداخته شده بود که کارگران از آن به بعد اقدام به اعتراض و مبارزه ننمایند. کارگزاران اصلی رژیم سانسور شدیدی را جهت جلوگیری از پخش خبر جنایت خاتون آباد و درج حقایق در مطبوعات وکانالهای خبررسانی برقرار کردند. اما زمانیکه اعتراض دستجمعی درداخل و خارج کشور آغاز وگسترش یافت و به همت بخشی از فعالین کارگری چهلمین روز جانباختگان خاتون آباد در برخی از مراکز کارگری گرامی داشته شد وبه مدت 5 دقیقه دست از کار کشیدند، مقامات جمهوری اسلامی به خود آمدند وبرای توجیه جنایت خود کارگران جانباخته را بیشترمانه عده ای اراذل واوباش واخلالگر توصیف کردند.

بعد از اعتراضات و نارضایتیهای گسترده در داخل و خارج  و به کوشش و همت فعالین کارگری وافشاگری پیرامون جنایات خاتون آباد و با اعتراض نهاد و تشکلهای چپ و کارگری در خارج کشور به جنایت صورت گرفته و در خواست توضیح ازمقامات رژیم اسلامی، مسئولین و کارگزاران جمهوری اسلامی بسیار بیشرمانه کشتار کارگران را تکذیب و افراد به قتل رسیده را چند نفر غیرکارگر و اخلالگر معرفی کردند.

امروز برای طبقه کارگر اگاه و متحد جزو درک عمومی است که مبارزه واعتراض کارگران و مردم ستمدیده علیه مناسبات و قوانین ضد انسانی سرمایه داری درهر گوشه ای از این کره خاکی که نظام موجود را با چالش جدی روبرو سازد ،بلافاصله بوسیله همین دولتها  و ارگانهای سرکوبگر این نظام، به خشن ترین شکل سرکوب و در رسانه های وابسته به آنان به مثابه امری عادی و دفاع از "دمکراسی" و "امنیت ملی " که چیزی جز دفاع از حریم "مقدس"سرمایه و مالکیت خصوصی نیست ، جار زده میشود. تاریخ جنبش کارگری، از نبرد قهرمانانه کموناردهای پاریس برای تغییر مناسبات موجود وقتل عام آنان، تا کشتار کارگران شیکاگو در امریکا برای کاهش ساعت کار، از سرکوب شدید کارگران در آرژانتین وشیلی تا معادن طلا در افریقای جنوبی وچاهای طلای سیاه در خاورمیانه، از سرکوب بیرحمانه کارگران کره، اندونزی و فلیپین تا زنده به گور کردن روزانه معدنچیان در معادن ذغال سنگ روسیه و چین، از اعدام سخنران اول ماه مه کارگران سنندج درسال 68، تا کشتار کارگران مس خاتون آباد در 4 بهمن 82 ، از دستگیری و زندان و شکنجه کارگران سقز تا زندان و شکنجه رهبران کارگری شرکت واحد و نیشکر هفت تپه  و .......، تاریخ چند صد ساله ای است که صفحات آن با خون کارگران و نبرد و مقاومت دلیرانه آنان رنگین شده است.

از گذشته تا کنون و به وسعت سبعیت و وحشیگری بورژوازی، مبارزه و مقاومت کارگران در سراسر جهان برای تغییر نظم ناعادلانه و ضد انسانی موجود در جریان بوده و خواهد بود که برخی از این حرکات از برجستگی ویژه ای برخودارند. چنین حرکاتی عکس العمل آگاهانه، نقشه مند ومتحدانه کارگران با افق روشن و طرح خواست ومطالباتی است که نیروی طبقاتی آنان را در بعد اجتماعی وسراسری درمقابل بورژوازی به میدان می آورد. حرک آگاهانه وهدفمند جمعی از فعالین کارگری و بخشی از مزدبگیران و برده گان نظام سرمایه داری در نهادهای تولیدی در داخل کشور در حمایت از کارگران جانباخته خاتون آباد کرمان وخانوادهای آنان و نام گذاری 4 بهمن بعنوان روز گرامیداشت جانباختگان جنبش کارگری ایران، بخش کوچکی از این نوع حرکات آگاهانه وهدفمند و گرامیداشت یاد قربانیان گمنامی است که کل جامعه و بشریت مدیون کار و زحمات شبانه روزی آنان است.

از کشتار کارگران خاتون آباد در 4 بهمن 1384 تا کنون تحولات زیادی در فضای سیاسی واعتراضی ایران، در توازن قوا میان کارگران و مردم معترض از یک سو و رژیم اسلامی وجناحهای بورژوازی از سوی دیگر بوجود آمده است. جنبش کارگری به جلو سوق یافته  واعتراضات ومبارزات کارگری به امری روزانه تبدیل شده است. در طول 5 سال گذشته در جنبش کارگری ایران اعتراضات و وقایع مهمی بوقوع پیوسته که هر کدام به سهم خود تاثیرغیرقابل انکاری در پیشروی این جنبش داشته است. برای نمونه به موارد بارز آن میتوان  اشاره کرد. از جمله، رویداد اول ماه مه سقز در سال 1383 که به دستگیری محمود صالحی و چند تن از فعالین کارگری منجرشد  که عواقب آن  انعکاس وسیع داخلی وجهانی یافت و میتوان رویدادهای بعد از آن را به عنوان دور جدیدی از جنبش کارگری نام نهاد . همچنین برگزاری مراسمهای اول ماه در چند سال گذشته  و صدور قطعنامه های پایانی این مراسمها  که خواست و مطالبات طبقه کارگر ایران را بیان داشته، راهپیمایی کارگران کشت وصنعت کارون، اعتصابات پیروزمند هر ساله  کارگران کوره پزخانه ها در نقاط مختلف ایران ، چندین بار اعتراض واعتصابات کارگران نساجی،پرریس و شاهو در سنندج در طول 5 سال گذشته، اعتراض وپیروزی کارگران ایران خودرو، کنترل تولید در شرکت (آونگان اراک) توسط کارگران به مدت چند هفته در سال 84،سازماندهی مجدد سندیکای کارگران شرکت واحد و حومه و نبرد مداوم میان کارگران و فعالین این سندیکا و دولت اسلامی و نهادهای سرکوبگر آن که هم اکنون نیز دو تن از فعالین این سندیکا(منصور اسانلو و ابراهیم مددی) در زندان به سر می برند، مبارزه متحدانه کارگران نیشکر هفت تپه علیه بی حقوقیهای روزانه و ایجاد سندیکا در این واحد تولیدی با اتکا به نیروی خود، ایجاد چندین نهاد و تشکل کارگری در دل خفقان و سرکوب روزانه اسلامی علیه کل جامعه ایران و بویژه جنبش کارگری و تحمیل دوفاکتوی این تشکلات به دولت، و بسیاری نمونه های متعدد دیگر، گوشه های درخشانی از اعتراضات و مبارزات اگاهانه ، متحدانه و سازمانیافته طبقه کارگر ایران در 5 سال گذشته  در تقابل با نظام ضدبشری سرمایه و حکومت اسلامی حامی آن است . همه موارد ذکر شده نشان میدهد که جنبش کارگری ایران چند گام مهم به جلو برداشته و ضمینه نسبتآ مساعدی را برای پیشرویهای آینده فراهم نموده و این جنبش  را در موقعیت وشرایط بسیار مساعدتر ومناسبت تری نسبت به گذشته در تقابل کار وسرمایه قرار داده است.

حمایت سازمانها، احزاب، نهادها وفعالین کارگری در خارج کشور و جلب وجذب حمایتهای بین المللی از جنبش کارگری تأثیر غیرقابل انکاری در ایجاد شرایط وفضای کنونی به نفع جنبش کارگری در داخل کشور برجای گذاشته است.

اکنون جنبش کارگری ایران از فعالین وچهره های شناخته شده و با اتوریته ای برخوردار است که در سطح کل جنبش کارگری ودر میان بسیار از تشکل ونهادهای کارگری در سطح جهان هم شناخته شده وداری اعتبار ونفوذ کلام هستند. چهرهای که با زبان و کلام خود جامعه وطبقه کارگر وتمام انسانهای محروم وبرابری طلب را برای حمایت از جنبش طبقاتی کارگران مورد خطاب قرار میدهند وجنبش کارگری را در سطح علنی وآشکاری نمایندگی وهدایت میکنند و از سوی دیگر کل نظام سرمایه داری را در ایران به چالش طلبیده اند. همچنین حرکات آگاهانه وهوشمندانه ای برای وصل کردن جویبارهای پرتحرک جنبش کارگری در داخل کشور وتبدیل آن به سیل بنیان کن نظام سرمایه مشاهده میشود که رژیم اسلامی وجناحهای موافق و مخالف آن در درون نظام وخارج آز آن و طیف لیبرال و وحشت زده از انقلاب را عمیقأ نگران وبه تکاپو واداشته است.

اما در پنجمین سالگرد گرامیداشت یاد قربانیان خاتون آباد نباید فراموش کرد آنچه که جمهوری اسلامی توانست در روز 4 بهمن علیه اعتراض مسالمت آمیز و حق طلبانه کارگران و خانوادهای آنان انجام دهد وهزینه سنگین چنین جنایتی را نپردازد و کماکان برمسند قدرت بافی بماند، تنها ناشی از تشتت وپراکندگی طبقه کار و عدم وجود تشکل های توده ای و رزمنده کارگری است که نتوانسته اند در اعتراض به جنایت انجام شده نیروی میلیونی ومتحدانه طبقه کارگر را به میدان بیاورند.

بی شک طبقه کارگر قدرتمند و سازمانیافته در مقابل چنین جنایتی با چند دقیقه سکوت ودست از کار کشیدن و اطلاعیه صادر کردن(هرچند هم لازم و ارزشمند باشد) رضایت نخواهد داد. اکنون نیز برای جلوگیری از تکرار چنین فجایعی وهم برای مقابله آگاهانه و فعالانه کل طبقه کار در مقابل بورژوازی، طبقه کارگر ایران نیاز فوری و حیاتی به ایجاد تشکل های توده ای- کارگری، مستقل از دولت و نهادهای وابسته به آن  و صاحبان کار و سرمایه دارد. تشکل های  که همدوش با احزاب کارگری و کمونیستی هر گونه اعتراض و نارضایتی کارگران را در نبرد کوچک ومحلی تا اعتراض وسیع و سراسری و نهایتآ  سازماندهی انقلاب کارگری و سوسیالیستی هدایت وتضمین خواهند کرد.

در گرامیداشت سالروز قربانیان خاتون آباد، ایجاد تشکل های کارگری میتواند ولازم است به یکی از بحث ها ومشغله های اصلی فعالین ودست اندکاران جنبش کارگری تبدیل شده وعملأ برای آن گام برداشت.

امسال روز 4 بهمن را، آگاهانه ومتحدانه به روز انزجار از جمهوری اسلامی وکل نظام ظالمانه سرمایه داری و روز تحکیم وحدت مبارزاتی و طبقاتی کارگران ایران  برای ایجاد تشکل های مستقل و رزمنده کارگری  تبدیل کنیم.

2/بهمن/1387

ادعاهای بی اساس رضا مقدم؟!

 بهرام رحمانی

در ادامه جلسات پالتاکی درباره سولیداریتی سنتر (مرکز همبستگی آمریکایی) که گردانندگان اصلی آن علی خدری از اتحاد سوسیالیستی کارگری و صدیق اسماعیلی از اعضای حزب کمونیست ایران بودند این بار سناریوی سوم را رضا مقدم وارد صحنه کرده است تا به نوعی خرابکاری این رفقایش را از ذهن ها پاک کند. چه در نامه  «اتحاد بین المللی در حمایت از کارگران در ایران»، چه در این دو جلسه پالتاکی و چه در سخنان رضا مقدم هیچ سند حتا محکمه پسندی در رابطه با نفوذ مرکز همبستگی آمریکا در جنبش کارگری ایران و هم چنین عضویت مهدی کوهستانی نژاد در این مرکز ارائه نشده است. بعلاوه رضا مقدم، در این بحث خود یک مشت اتهام واهی و بی اساسی را آن هم به زشت ترین و نارواترین شکل به برخی از فعالین سیاسی و سازمان های چپ مخالف خود نسبت داده شده است.

همان طور که در مطلب قبلی خود در تاریخ سی ام آذر 1387 - بیستم دسامبر 2008، در مورد نامه «اتحاد بین المللی در حمایت از کارگران در ایران» و جلسات پالتاکی در این مورد نوشته بودم، در این جا باز هم تکرار می کنم تا خواننده ای که از این ماجرا اطلاعی ندارد دچار سر در گمی نشود:

«اطلاعیه اتحاد بین المللی در حمایت از کارگران در ایران به تاریخ بیست و ششم نوامبر 2008، مبنی بر خاتمه دادن به همکاری این نهاد با آقای مهدی کوهستانی نژاد، موضوعیتی برای یک هیاهو و جنجال تازه اینترنتی و فعالیتی جدید برای برخی از تشکل­ هایی که گویا برای «دفاع از مبارزات کارگران ایران» به وجود آمده ­اند و فعالینی که گویا تمام هم و غم­ شان «اتحاد و همبستگی کارگران» در مبارزه علیه ستم و استثمار سرمایه داری است، فراهم کرده است. متعاقب این اطلاعیه، چندین مقاله و اطلاعیه شخصی، دو جلسه پالتالکی از سوی کمیته­ های همبستگی کارگری در کشورهای مختلف اروپایی و آمریکای شمالی و استرالیا، اطلاعیه ­ای از جانب کارگران اخراجی بافت غرب مبنی بر عدم شرکت آن ها در این جلسه، و هم چنین اطلاعیه­ هایی از جانب «سندیکای شرکت واحد» و «آتحادیه آزاد کارگران ایران» در انتقاد و توضیح مسایل مربوط به این واقعه منتشر شده است و احتمالا سریال جلسات پالتاکی و غیره هم در راه است.»

حتا اگر هم فرض کنیم کوهستانی نژاد، عضو مرکز همبستگی آمریکا هست و یا نیست تاثیری بر این واقعیت ندارد که تاکید کنیم نباید بدون سند و ثبوت فردی را متهم به عملی کرد که هنوز در هیچ دادگاه بی طرفی جرم وی به اثبات نرسیده است. همین دادگاه های بورژوایی غرب چنین مساله ای را رعایت می کنند و اصل را بر برائت مجرمین می گذارند. اما کسانی نظیر رضا مقدم، با یک چرخش قلم و زبان، به هر کسی که مخالفند تهمت و افترا می زنند؛ متهم می کنند و برایش پرونده می کنند.

یکی از ویژگی های مهم سیاسی و اخلاقی کمونیست ها رک گویی و بیان واقعیت ها به توده کارگران و مردم آزادی خواه است که هر چند به ضررشان هم تمام شود. کسی که به معنای واقعی به افکار سیاسی و اخلاقی و انسانی کمونیسم پایبند است و حرمت انسانی را پاس می دارد هرگز منافع خصوصی و تشکیلاتی خود را بر منافع طبقه کارگر و مردم آزاده ترجیح نمی دهد؛ به هیچ کس، حتا به مخالفین سیاسی خود نیز تهمت و افترا نمی زند و با خلوص نیت در فضایی سالم نقد و نظر خود را پیش می برد.

بحثی که اخیرا از رضا مقدم منتشر شده است آن چنان زمین و زمان را از بحث امپریالیسم لنین تا فروش جنبش انقلابی کردستان به آمریکایی ها، از موضع اسانلو در رابطه با شرکت در انتخابات ریاست جمهوری خاتمی، از سفر آنا بیوندی به ایران در سال 1383 تا برداشتن اطلاعیه جلسه پالتاکی در رابطه با مرکز همبستگی آمریکایی از سایت اتحادیه آزاد کارگری و... به هم دوخته است تا نشان دهد بحث های پالتاکی هم فکرانش در رابطه با ماجرای مهدی کوهستانی نژاد و مرکز همبستگی آمریکا از موضع چپ و رادیکال بوده و کسانی که با این جلسات مخالف کرده اند راست و طرفدار مرکز همبستگی آمریکا هستند. رضا در این بحث خود، به شکلی غیرمسئولانه و ارادی و دل به خواهی و من درآوردی گرایش سازی می کند؛ دشمن خیالی می آفریند؛ یک طرفه به قاضی می رود و سرمست و پیروز هم برمی گردد. ایشان ادعاهایی را هم چون گذشته در مورد خودشان و دیگران پیش کشیده که در واقع علل و ریشه آن را باید در تفکر نئوتوده ایستی و فرقه ای ایرج آذرین - رضا مقدم مورد بررسی قرار داد. فرقه «اتحاد سوسیالیستی کارگری» که پایه های فکری خود را در این سال ها بر روی تزها و تئوری های رفرمیستی و پاسیفیستی ایرج آذرین بنا کرده است؛ تئوری هایی هستند که چندین دهه طولانی در جنبش کارگری جهان به عنوان گرایش راست و رفرمیست و سندیکالیست معروفند. این ها، در سال ها اخیر رسما و علنا نه تنها پاسیفیسم را تبلیغ کرده اند، بلکه فراتر از آن همه سازمان ها و احزابی که به نام چپ و سوسیالیسم و کمونیسم فعالیت دارند و بر سرنگونی حکومت اسلامی توسط جنبش های اجتماعی و در پیشاپیش همه طبقه کارگر تاکید می کنند «نور ستارگان مرده» نامیده اند؛ به شدت مبلغ و مرج «انشعاب و جدایی» و «تفرقه و پراکندگی» بوده اند. عملکردهای فرقه گرایی و تفرقه افکنی این ها را می توان به دقت ریاضی در برخورد به «کمیته هماهنگی...»، در برخورد به فعالین دانشجویی آزادی خواه و برابری طلب دستگیرشده در سال گذشته و اکنون نیز تفرقه اندازی در کمیته های همبستگی با کارگران ایران در خارج کشور و... نشان داد. ایرج آذرین - رضا مقدم، سال گذشته سیاست توده ایستی خود را در هم جهتی با پرونده سازی وزارت اطلاعات حکومت اسلامی برای فعالین جنبش دانشجویی نشان دادند و قبل از آن نیز تمام تلاش خود را در جهت تفرقه و شکاف و انشعاب در کمیته هماهنگی... به کار انداخته بودند و اکنون نیز در جهت متلاشی کردن کمیته های همبستگی با کارگران ایران در خارج کشور «عزم و اراده به اصطلاح طبقاتی» خود را با تمام انرژی به کار گرفته اند. تیم مقدم - آذرین به نام کارگران جزوه منتشر می کند؛ با اسامی مستعار مختلف در مورد جنبش کارگری و دانشجویی مطلب منتشر می کند؛ مشغله های کاذب و غیرواقعی برای فعالین جنبش کارگری کمونیستی می تراشند و... همه این اعمال آن ها، عملا به نفع بورژازی و به ضرر کارگران تمام می شود.

بحث رضا مقدم که به لحاط فنی نه رییس جلسه ای دارد و نه کسی آن را آغاز و به پایان می رساند و نه صدایی، سرفه ای و عطسه ای، سئوالی، دست زدنی و... شنیده می شود؟ فقط وی نوشته ای را بدون این که حتا لحظه ای هم مکث کند تند و تند قرائت می کند. البته این مساله مهم نیست تاکید من به این خاطر است که این ها حتا در امور فنی نیز صادق نیستند حال اگر منافع سیاسی و تشکیلاتی شان در میان باشد بی شک به هر گونه توطئه گری متوسل می شوند. در هر صورت گویا رضا، بحث خود را تحت عنوان «مرکز همبستگی آمریکایی و غوغای حکمتیست ها، ظاهرا در جلسه تشکیلاتی اتحاد سوسیالیستی کارگری، 17 ژانویه 2009»، ضبط و سپس در سایت شان «خانه کارگر آزاد» منتشر کرده است.

مرکز همبستگی آمریکا، یکی از مراکز وابسته به هیات حاکمه آمریکاست که همواره تلاش می کند در جنبش کارگری ایران و یا کشورهای دیگر نفوذ کند. در این مورد تاکنون مقالات و گزارشات افشاگرانه زیادی به طور اثباتی و بدون این که خبری از نامه اتحاد بین المللی و بحث های پالتاکی در این مورد باشد در سایت های اینترنتی منتشر شده است. بنابراین، یک وجه مهم سیاست پایه ای دولت های امپریالیستی، نه تنها نفوذ در جنبش های کارگری، بلکه نفوذ در همه جنبش های رهایی بخش و آزادی خواه است که از یک سو، این جنبش ها از مضمون و محتوای سیاسی - طبقاتی شان تهی سازند و از سوی دیگر، آن ها را به سیاهی لشکر بورژوازی تبدیل کنند. اما مساله مهم سیاسی که رضا و هم فکرانش از پرداختن به آن طفره می روند و حتا در برخورد به ماجرای مهدی کوهستانی نژاد نیز هیچ اشاره ای به آن نمی کنند سیاست های سندیکالیستی و رفرمیستی است که رضا و مهدی کوهستانی نژاد و هم چنین دیگر هم فکرانشان سال ها در «اتحاد بین المللی در حمایت از کارگران در ایران»، تبیین و ترویج و تبلیغ می کردند. بنابراین، افشاگری های رضا و هم فکرانش از مرکز همبستگی آمریکایی و ماجرای مهدی کوهستانی نژاد را صرفا باید در رقابت های اعضای درون «اتحاد بین المللی در حمایت از کارگران در ایران» مورد بحث و بررسی قرار داد و خارج از آن، به معنای واقعی کوچک ترین ربطی به جنبش کارگری ایران ندارد. امروز بزرگ ترین خطری که جنبش کارگری ایران را تهدید می کند سیاست های راست و رفرمیستی تفکر طیف توده ایستی، سندیکالیستی و سکتاریستی است که در جنبش کارگری ایران ریشه تاریخی دارد.

به ادعاهای رضا مقدم در این بحث اخیرش توجه کنید: «... موقعی که آنا بیوندی به ایران رفت هیچ کدام از فعالین گرایش راست کارگری با وی دیدار نکردند چرا که یک جوری چغلی حکومت بود...»

برای این که بی پایه بودن این ادعای رضا را به طور مستند و از قلم خودش نشان دهیم به این فاکت توجه کنید: «در هفته اول اردیبهشت سال 1383 هیاتی از کنفدراسیون اتحادیه های آزاد کارگری به ایران رفتند. خانه کارگر میزبان آن ها بود و به همراه به بازدید از چندین مرکز صنعتی رفتند تا وضع کارگران ایران را مشاهده کنند...» (رضا مقدم، به نقل از «به پیش!30»، یک شنبه 1 اردیبهشت 1387، 20 آپریل 2008)

می بینیم که رضا مقدم، چه حافظه تاریخی قوی دارد و در تحلیل های به اصطلاح سیاسی و تاریخی خود چقدر «صداقت» سیاسی و واقع بینی از خود نشان می دهد؟! به قول معروف مشت نمونه خروار است. ادعاهای بی پایه رضا مقدم را پی می گیریم:

«... می توان دو استراتژی را در جنبش کارگری مطرح کرد: گرایش چپ درباره مرکز همبستگی آمریکا موضع می گیرد و گرایش راست موضع نمی گیرد و چرا ساکت است... این ضعف گرایش راست است که ایدئولوگی ندارد که بیاد تبیین کند ارتباط با مرکز همبستگی آمریکایی را از نظر تئوریک و سیاسی و بگوید چرا جنبش کارگری به این مرکز احتیاج دارد. کمبود این ایدئولوگ ها باعث شده دست به یک سری اعمال کثیفی علیه مخالفین مرکز همبستگی بزنند. که کثیف هنوز کم است.»

واقعا تحلیل «کارشناس؟!» مسایل کارگری ما، به حدی سطحی و تخیلی است که ادعا می کند بحث مرکز همبستگی آمریکایی، فعالین جنبش کارگری را دو تکه کرده است: طرفداران مرکز همبستگی آمریکایی و مخالفین این مرکز که پرچمدارش رضا و هم فکرانش هستند. فقط یک فرقه گرا می تواند این چنین تراوشات فکری خود را با هدف آلوده کردن فضای سیاسی، به زبان بیاورد. رضا آشکارا تلاش می کند با طرح مسایل غیرواقعی فضای بی اعتمادی و کدورت را در میان فعالین سیاسی جنبش کارگری دامن بزند. آیا واقعا تاکنون کسی شنیده و یا خوانده است که از فعالین مدافع مرکز همبستگی آمریکا باشد؟! من شخصا نه دیده ام و نه شنیده ام. از این رو، طرح چنین مساله غیرواقعی چندش آور و به لحاظ سیاسی و حتا غیراخلاقی و شنیع و فاجعه بار است. حتا گرایشات راست متمایل به سلطنت طلبان هم اگر ارتباط خود با این مرکز و یا مراکزی مشابه آن هم داشته باشند نه تنها به زبان نمی آورند، بلکه سعی می کنند آن را پرده پوشی کنند؛ با این هدف که از یک سو در جامعه رسوا نشوند و از سوی دیگر، همکارانشان در ایران، دچار مشکل امنیتی نشوند. اما برای رضا مقدم، مهم نیست که این بحث هایش شاید به عنوان بهانه و دستاویزی در دست مامورین وزارت اطلاعات حکومت اسلامی بر علیه فعالین کارگری مورد بهره برداری قرار گیرد. هم اکنون تعدادی از فعالین کارگری از منصور اسانلو تا محسن حکیمی در زندان به سر می برند و یکی از اتهامات مشترک آن ها به خطر انداختن «امنیت ملی» است. رضا در این بحث خود شدیدا به اسانلو حمله می کند اما حتا یک جمله در رابطه با زندان و شکنجه وی و محکوم کردن جنایات حکومت اسلامی به زبان نمی آورد؟ در حالی که مثلا به بهمن شفیق و حکمتیست ها به شکل شنیع و هیستریکی می تازد، به «اصلاح طلبان» درون حکومت اسلامی چنین حمله ای نمی کند و آن قاتلان و مرتجعان را مفتخر به «جنبش اصلاحات؟» می کند. مثال دیگری بزنم رضا و هم فکرانش تا دیروز شنیع ترین دشنام های سیاسی را حتا با تنزل خصلت های اخلاقی نثار محسن حکیمی، عضو کمیته هماهنگی و کانون نویسندگان ایران می کردند که اکنون چند هفته ای است وی دستگیر و زندانی شده است، رضا و گروهش حتا یک اطلاعیه خشک و خالی دو سطری نیز در محکوم کردن حکومت اسلامی مبنی بر دستگیری وی نداده اند؟! این دیگر اوج سیاست فرقه گرایی است که عملا می گوید اگر مخالفین سیاسی ما زندانی شود نه تنها حمایت نمی کنیم، بلکه در دل خود نیز احتمالا به نوعی اظهار خوشحالی می کنیم که یکی از مخالفین سیاسی مان از سر راه برداشته شده است. بنابراین، رضا مقدم، فعالین جنبش کارگری را به دل خواه به راست و چپ تقسیم می کند و برای آن ها پرونده کاذب درست می سازد از ویژگی ها و خصوصیات بارز فرقه گرایی اش است.

یک سئوال اساسی دیگر از رضا، این است که واقعا چرا وی، نگران است کسی از فعالین جنبش کارگری داخل و یا خارج کشور، از مرکز همبستگی آمریکایی دفاع نمی کند؟ این تخم تفرقه افکنی آشکار رضا مقدم در میان فعالین جنبش کارگری ایران را چگونه باید تحلیل و تفسیر کرد؟!

رضا به ادعاهای خود چنین ادامه می دهد: «در صورتی که توجه کنید توی جنبش کردستان این اتفاق افتاد. مهتدی یکی از برادران عبدالله مهتدی، یک تبیینی به دست داد یک تبیینی کاملا سیاسی. به این شکل که اگر آمریکا مخالف حق ملت ها برای خودمختاری، دولت واحد و غیره بوده به خاطر این بوده که در دوران شوروی این جنبش ها نزدیک بودند به جنبش های سوسیالیستی و اگر مخالفت می کرد آمریکا با این جنبش ها که ماهیت و اهداف سوسیالیستی نداشتند و خواست های ملی داشتند به خاطر ماجرای شوروی بوده الان که ماجرای شوروی تمام شده و جنگ سرد تمام شده آمریکا برخوردش به مسایل ملی فرق می کند و  ماهیت برخوردش تفاوت کرده و به این اعتبار آمریکا می تواند متحد جنبش های ملی باشد از جمله آن راجع به جنبش کردستان حرف می زد و می تواند متحدش باشد و می تواند ازش کمک بگیرد. این یک تبیین سیاسی داد راجع به این ماجرا بالا و پایین و دوره قبل و بعدش را  همه توضیح داد. ما در گرایش راست جنبش کارگری کسی که بیاد این ها را به سیاسی ترین شکل ممکن توضیخ دهد نداریم...»

«... مخالفان مرکز همبستگی آمریکا اجازه نخواهند داد جنبش کارگری ایران به اصطلاح آلت دست مرکز همبستگی آمریکا باشد این جور که جنبش کردستان شد. بخشی از جنبش دانشحویی که تحکیم وحدت بود آمریکایی ها خوردند. جنبش کردستان هم با هاش همین کار را کردند. حتا اگر به گروه های زنان و تشکل هایی که دارند نگاه کنید می بینید که چه استراتژی دارند نوع فعالیتی که دارند چه نزدیکی هایی وجود دارد و یا چه مطابفت هایی وجود دارد و کجا بر هم منطبق می شوند برخی چیزهایشان...»

در این جا رضا مقدم، به روال سیاست های همیشگی شان به برخی از فعالین سیاسی و سازمان های سیاسی که حتا مخالف مرکز همبستگی آمریکایی هستند بی محابا می تازد، برای آن ها پرونده سازی می کند؛ آن ها را به مرکز همبستگی آمریکایی متصل می کند، در حالی که چنین چیزی واقعیت ندارد.

رضا، برای طرفداران خود چنین «قول؟!» می دهد: «... ممکن است یک عده رفتند جنبش کردستان را فروختند به آمریکایی ها، این اتفاق در جنبش کارگری ایران نخواهد افتاد...» در واقع رضا به طرفداران خود می گوید: آسوده بخوابید که من بیدارم!

بدین ترتیب، این که رضا مقدم می گوید یک عده جنبش کردستان را به آمریکایی ها فروختند، ادعای کمی نیست که به سادگی از کنار آن بگذریم. اگر از این موضع سیاسی به غایت راست مقدم بگذریم، چنین ادعایی به حدی غیرواقعی و غیرسیاسی است که به داستان های تخیلی شباهت دارد که فقط تراوشات فکر گوینده و نویسنده آن است. به ویژه با وجود این که حکومت ارتجاعی سرمایه داری اسلامی، سی سال است در این منطقه سرکوب و کشتار می کند، اما هنوز هم نتوانسه حاکمیت خود را در کردستان تثبیت کند و روزبروز نیز نفرت مردم از این حاکمیت افزایش می یابد، هم چنین ناسیونالیسم کرد نیز در مقاطعی از جناح های حکومت اسلامی و در دوره دیگری با نیروهای آمریکایی هم جهت و هم سیاست شده اند اما هنوز نتوانسته اند جنبش انقلابی کردستان و به ویژه جنبش کارگری را مرعوب کنند به طوری که حتا هیچ تحلیل گر واقع گرای بورژوازی نیز نمی تواند از این واقعیات چشم پوشی کند. اما تحلیلگر به اصطلاح چپ ما، شکست این جنبش و فروش آن به آمریکایی ها را نه به در یک تحلیل علمی و اثباتی مستقل، بلکه در لابلای یک بحث دیگری به طور مرموزانه و زیرکانه پیش می کشد.

در این میان، کومه له - سازمان کردستان حزب کمونیست ایران، در سی سال حاکمیت جنایت کارانه اسلامی، با هر ضعف و کمبودی از موضع سوسیالیستی و چپ پرچم دار جنبش انقلابی کردستان است. من جدا زا هر مساله ای هیچ منطقی در این بی منطقی رضا مقدم نمی یابم، شاید این پرخاشگری هیستریک رضا مقدم به جنبش انقلابی کردستان، ناشی از آن است که از امکانات تلویزیونی، رادیویی، سایت های اینترنتی حزب کمونیست ایران و کومه له محروم شده است؟!

اما به این مساله هم نیز در این جا تاکید کنم که از یک لحاظ می توان گفت رضا و گروه وی، به ویژه ایرج آذرین، در رابطه با جنبش انقلابی کردستان به همان موضع قبل از سال های نود خود برگشته اند. در آن سال ها، فراکسیون کمونیسم کارگری توسط دفتر سیاسی وقت متشکل از «منصور حکمت، رضا مقدم، ایرج آذرین»، در درون حزب کمونیست ایران تشکیل شد و این فراکسیون رهبری و هدایت کلیه ارگان های تشکیلاتی را به اصطلاح آن دوره «تسخیر» کرد. اما هنوز دو سه ماهی از عمر این فراکسیون نگذشته بود که شوروی از هم پاشید، آمریکا با هدف برپایی «نظم نوین جهانی» به عراق حمله کرد و شرایط بسیار سخت و خطرناکی را در منطقه حاکم شد، یک دفعه دفتر سیاسی که از رهبری تشکیلات در آن دوره سخت ناتوان شده بود راه فرار را در پیش گرفت و از حزب کمونیست ایران و کومه له جدا شد و در آن شرایط بسیار سخت و دشوار و خطرناک حزب کمونیست ایران را تا پای انحلال پیش برد. از سوی دیگر، سنتی را تحت عنوان فراکسیون سازی از خود بر جای گذاشتند که هنوز هم دامنگیر حزب کمونیست ایران و کومه له است.

هم چنین رضا مقدم و ایرج آذرین، هیچ فرصتی را برای حمله به زنده یاد منصور حکمت از دست نمی دهند و و همه گناه ها و تقصیرها و اشتباهات و خطاهای سیاسی را به گردن منصور حکمت می اندازند. در حالی که تا روزی که این ها در کنار منصور بودند حتا برای نمونه یک صفحه هم در نقد سیاست ها و عملکردهای وی ننوشته بودند. بنابراین، هر اتفاقی که در سال 1991 در جدایی فراکسیون کمونیسم کارگری روی داد این دو نفر هم با منصور حکمت در دفتر سیاسی بودند. بنابراین، در خوب و بد فعالیت سیاسی آن دوره شریک و سهیم بودند. حتا قبل از جدایی 150 نفر از اعضا و کاردهای حزب کمونیست کارگری ایران که رضا مقدم نیز جزو آن ها بود قبل از آن تاریخ هیچ کس از این ها حتا برای نمونه یک صفحه نیز در نقد سیاست های منصور حکمت و سیاست های کمونیسم کارگری ندیده و نشنیده است. ایرج آذرین نیز پس از شش هفت غیبت سیاسی و عزلت گزینی سر و کله اش پیدا شد که انتقادشان نه انتقاد به بنیادهای سیاسی و مواضع کمونیسم کارگری، بلکه به خطای رهبری و در راس همه منصور حکمت محدود بود. فقط حدود 15 نفر با رضا و ایرج هم مواضع و هم تشکیلات شدند چون بسیاری از این 150 نفر اعتماد سیاسی به این ها نداشتند. این ها می خواستند در هر ارتشی اگر هم در ارتش قبلی شکست خورده باشند هم چنان درجه سرهنگی داشته باشند؟! اما سرهنگی که در ارتش قبلی شکست خورده باشد خلع درجه می گردد نه ارتقا درجه. سرانجام از این 15 نفر نیز تعدادی پس از مدتی از این ها کناره گیری کردند. شاید در مورد سیاست ها و عملکردهای گروه اتحاد سوسیالیستی کارگری به یک بررسی و نقد مستقلی نیاز باشد.

امروز حتا گروه عبدالله مهتدی نیز که دوره ای از جلسات وزارت امور خارجه آمریکا نیز سر درآورد و از کمک های «سخاوت مندانه» مادی و معنوی دولت آمریکا نیز برخوردار گردید اکنون بیش از هر زمان دیگری در جنبش انقلابی کردستان به حاشیه رانده شده و بد نام است. حزب دمکرات دچار انشعاب شده و امروز حتا گرایش ناسیونالیستی کرد را نیز همانند سابق رهبری نمی کند. پژاک هم با تغییر سیاست های آمریکا در منطقه، موقعیت قبلی خود را از دست داده است و پایگاه چندانی در میان مردم کردستان ندارد. در چنین شرایطی، تنها کومه له است که هم چنان پرچم دار گرایش سوسیالیستی در کردستان و جنبش انقلابی کردستان است. مساله ای که رضا مقدم - ایرج آذرین، هرگز عمیقا آن را نپذیرفته اند. به طور کلی امروز شرایط سابق تغییر کرده و  تبلیغات حمله نظامی احتمالی آمریکا به ایران نیز کم رنگ شده است رضا مقدم چنین بحثی را به صحنه سیاسی کردستان پرتاب می کند؛ قبل از هر چیز توهین و دهن کجی و بی احترامی بزرگی به همه جان باختگان راه آزادی و سوسیالیسم در جنبش انقلابی کردستان و همه زنان و جوانان و کارگران سوسیالیست است که در جنبش انقلابی کردستان قهرمانانه مبارزه می کنند. تحلیل های عینی و واقعی سیاسی و نظری جنبش کارگری و جنبش انقلابی کردستان هم خلاف ادعاهای رضا مقدم را نشان می دهد.

حال باید دید که آیا کسی از نویسندگان حزب کمونیست ایران و کومه له به موضع تازه مقدم که عملا نقش واقعی سیاسی و اجتماعی کومه له در جنبش انقلابی کردستان را نفی کرده است، جوابی خواهد داد؟ و خواهد گفت درست است که جریان راست عبدالله مهتدی برای یک دوره ای در مقطع جدایی از حزب کمونیست ایران و کومه له ضربه ای به جنبش انقلابی کردستان زد اما چندی طول نکشید که رابطه این ها با آمریکا و اتخاذ سیاست های راست و ناسیونالیستی شان به حدی آشکار و دست شان رو شد که بین رهبری این جریان نه تنها شکاف و کشمکش عمیقی در گرفت، بلکه حتا درگیری فیزیکی نیز روی داد که نهایت امر به جدایی شان منجر گردید، هر دو جناح عبدالله مهتدی - عمر ایلخانی زاده در نزد مردم کردستان بی آبرو شدند. تحلیل و مشاهده واقعی از جنبش انقلابی کردستان این است که کومه له در پیشاپیش این جنبش حرکت می کند. بنابراین، اگر عبدالله مهتدی ها نتوانستند جنبش انقلابی را به آمریکایی ها بفروشند اکنون رضا مقدم با یک چرخش زبان، آن را دودستی تقدیم نیروهای آمریکایی می کند. به این ترتیب، فرقه رضا مقدم - آذرین پس از بالا آوردن رسوایی در کمیته هماهنگی... جنبش دانشجویی و اکنون نیز مشغول توطئه چینی در جنبش انقلابی کردستان و صحنه سیاسی این منطقه است. بر این اساس ضروری ست کسانی که در حزب کمونیست ایران هنوز هم به سیاست های مخرب این گروه، متوهم هستند اکنون تعمق فکری بیش تری به خرج دهند و با این موضع رضا مقدم بدانند که این ها آن چنان به سیاست های مخرب و توطئه گرایانه ای آلوده شده اند که هر کس به آن ها نزدیک شود آلوده تر خواهد شد!

رضا در این بحث خود، از پرونده سازی برای اتحادیه آزاد کارگری در ایران نیز غافل نمانده و به این بهانه که به ادعای وی، بیانیه مربوط به مهدی کوهستانی نژاد را از سایت خود برداشته اند می گوید بعدا در این مورد توضیح خواهند داد.

رضا مقدم و رفقایش که تا دیروز عضو «اتحاد بین المللی در حمایت از کارگران در ایران» بودند اساسا سیاست های رفرمیستی و سندیکالیستی را تقویت می کردند از جمله با مهدی کوهستانی نژاد سال ها همکار و هم فکر بودند. اکنون به نظر می رسد که رضا مقدم و هم فکرانش یا از اتحاد بین المللی در حمایت از کارگران در ایران، بیرون آمده اند و یا رقبایشان آن ها را وادار به خروج از این اتحاد کرده اند. این را می توان از برخورد هیستریک رضا به یدالله خسروشاهی و هم چنین واحد لندن اتحاد بین المللی حس کرد.

دیدیم که رضا در مورد همه چیز سحن گفت و به تعداد زیادی پرخاشگری کرد جز این که بتواند نشان دهد که مرکز همبستگی آمریکایی در میان تشکل ها کارگری و فعالین آن ها نفوذ دارد و بی آن که نشان دهد بالاخره چه کسی مدافع این مرکز است؟

در واقع رضا و هم فکرانش در زیر پا گذاشتن حرمت انسانی، وارونه کردن واقعیات سیاسی، تفرفه افکنی در میان فعالین سیاسی کارگری و تشکل های آن ها، نفی واقعیت های مبارزه تاریخی و هم چنین پرونده سازی علیه مخالفین تبحر پیدا کرده اند. از این رو، این گروه تا خرخره در توطئه گری و فرقه گرایی فرو رفته و هر قدمی نیز برمی دارد بیش تر در این باتلاق فرو می رود.

در اندیشه فرقه گرایی، استقلال فکری اعضای فرقه بی معنی است و هر چه رهبر بگوید بدون هیچ کم و کاستی باید پذیرفته شود در غیر این صورت، با خشم رهبری فرقه مواجه می گردد. رهبر در برج عاج می نشیند، چهره اش را به کم تر کسی نشان می دهد و به خصوص با دستورالعمل های کتبی و نامه نویسی دستورات خود را صادر می کند و هر کسی را مخالف خود بداند انواع و اقسام تهمت ها را نثارش می کند. در اندیشه فرقه، تاریخ از جایی آغاز می شود که خود می نویسد و خارج از خواست و اندیشه فرقه، همه چیز باید نفی شود و هر کسی با فرقه و رهبری آن مخالفت کند، دشمن محسوب می گردد. بر این اساس، بی جهت نیست که رضا مقدم، به همه کسانی که با وی و فرقه شان مخالف هستند شدیدترین تهمت ها و دشنام ها را می دهد.

عموما به هر درجه ای که جنبش کارگری ایران در جهت خودسازمان دهی گام های جدی برمی دارد و فعالین واقعی و دلسوز خود را پیدا می کند به همان درجه نیز دوستان دروغین این طبقه، همانند «اتحاد سوسیالیستی کارگری» به حاشیه رانده می شوند. در هر صورت، با راه انداختن جنجال و هیاهو در مورد مرکز همبستگی آمریکایی و آن هم بدون هیچ گونه سند محکمه پسندی، اگر برای فرقه هایی هم چون فرقه مقدم - آذرین، سیاستی برای از تب و تاب نیفتادن است اما بر عکس، برای فعالین کارگری و تشکل های آن کاملا مضر بوده و امنیت آن ها را به خطر می اندازد. هم چنین روابط و مناسبات فعالین کارگری را نیز تیره می کند. از این رو، ضروری است که فعالین جنبش کارگری کمونیستی ایران و تشکل های آن در خارج و داخل کشور، مرزبندی محکم و شفافی با این نوع فرقه ها و فرقه گرایانی که کسب و کارشان تفرقه اندازی است ترسیم کنند تا دچار انحراف، انشعاب و کدورت و دشمنی نشوند.

مسلم است که جنبش کارگری کمونیستی ایران، در گام نخست هنگامی می تواند از نفوذ ارگان ها و گرایشات سرمایه داری از جمله مرکز همبستگی آمریکا مصون بماند که با استراتژی کمونیستی بر علیه سرمایه داری و حکومت های حامی سرمایه مبارزه کند و همواره گرایشات رفرمیست و فرقه گرا و سندیکالیست را به طور اثباتی و در فضایی سالم عمیقا مورد نقد سیاسی قرار دهد.

هشتم بهمن 1387 - بیست و هفتم ژانویه 2009

 bamdadpress@ownit.nu

 

مرکز همبستگی امریکائی و غوغای حکمتیست ها

کلیک کنید! مرکز همبستگی امریکائی و غوغای حکمتیست ها    رضا مقدم جلسه تشکیلاتی اتحاد سوسیالیستی کارگری 17 ژانویه 2009 28دی ١٣٨٧

January 27, 2009

علل تحمیل حجاب به زنان در جامعه تحت سلطه ارتجاع مذهبی

سیروان پرتونوری

یكی از مهمترین معیارهای پایه ای سنجش اینكه یك جامعه، جایگاه آزادی زنان در آن جامعه است. اگرچه برخورد دولت های سرمایه داری به موقعیت و حقوق زنان متفاوت است، اما علی العموم هدف از تداوم تبعیض جنسی و مردسالاری در پرتو تداوم استثمار نظام سرمایه داری قابل توضیح است. در کشوری مثل ایران این ستم و تبعیض مضاعف است و به عریانترین و خشن ترین شکل خود اعمال می گردد،  بگونه ای كه سخن گفتن از كم و كیف آن توضیح واضحات است و شاید تكرار ساده آن بویژه برای قربانیان آن که با گوشت و پوست و استخوان درد آن را لمس می كنند، کافی نیست. باید راه چاره را جست و آن را به توده ای محروم و ستمدیده نشان داد.

یکی از مظاهر زندانی کردن زنان تحمیل حجاب بر زنان است. بررسی علل تحمیل آن به زنان در جامعه تحت سلطه ارتجاع مذهبی، از این حیث حائز اهمیت است كه این بار ستم تاریخی بر زن با محور قرار دادن این حربه صورت می پذیرد. طبعا منظور از تحمیل حجاب صرفاً تعیین یك نوع پوشش اجباری نبوده، بلكه بطور كلی منظور جایگاهی است كه از این رهگذر برای زنان در مناسبات تولیدی و در جامعه تعیین می شود.

اگر از بعد تولید و مصالح اقتصاد تحت سلطه ایران به مسئله بنگریم، می بینیم همانگونه كه رضاشاه با كشف حجاب اجباری در صدد وارد كردن گسترده تر زنان به عرصه تولید برآمد و تامین نیروی كار ارزان را از این طریق پی می گرفت، امروز نیز رژیم  اسلامی راه حل برون رفت از بحران مزمن بیكاری در جامعه، تامین تقریباً مجانی بخشی از هزینه های تولید و خدمات اجتماعی نظیر كار خانه و تربیت و پرورش فرزندان، و پاسخگویی در ناتوانی هایش در توسعه امكانات اجتماعی از قبیل مراكز آموزشی و تحصیلی و غیره را دنبال می كند. تمامی نظامات اجتماعی استثمارگرانه در جهان بر یك پایه مشترك قرار داشته اند و آن حفظ نقش درجه دوم و تبعی زن در جامعه و محروم كردن زنان از اساسی ترین حق خود یعنی حق دخالت و شراكت در قدرت سیاسی می باشد. آنجائی هم كه زنان نقشی قسمی و جانبی در قدرت سیاسی ایفاء می كنند، این نقش بگونه ای است كه تضاد بنیادین با تداوم نظام مبتنی بر ستم و استثمار مردسالارانه ندارد.

باید بدین امر واقف بود كه مسئله حجاب و تحمیل آن توسط رژیم  اسلامی در دورهای اخیر دارای جنبه ای صرفاً ایدئولوژیك نبوده، بلكه بطور عمده بدینوسیله اهداف مرتجعانه سیاسی خاصی دنبال می شود. دیدیم كه چگونه بازی شطرنج، نواختن آلات موسیقی و خوردن گوشت برخی حیوانات با چرخش زبان، حلال و مباح اعلام شد، ولی هر چه می گذرد رژیم  اسلامی در تحمیل هرچه بیشتر حجاب از تهاجم، لحظه ای غافل نمی ماند. شاید بتوان انتظار حلال گشتن گوشت سگ و خوك و نظایر این ها را كشید ولی در خصوص حجاب و عقب نشینی در تحمیل آن، چنین چیزی بوقوع نخواهد پیوست. اهمیت این موضوعات برای رژیم  اسلامی كیفیتاً متفاوت است. امروز بیش از هر زمان دیگری خشم زنان آمادگی سرریز شدن دارد؛ زنانی كه زیر ستم چرخ های سنگین قرون وسطایی سرمایه داری های  اسلامی بجان آمده اند. كوتاه آمدن در امر تحمیل حجاب توسط حاکمان این رژیم در عمل ندیده گرفتن آن شكافی می باشد كه بشدت قابلیت عمیق شدن و ظرفیت از كنترل خارج كردن اوضاع را دارد. سرمایه دارن اسلامی حاكم به این امر بخوبی واقفند كه با نادیده گرفتن این شكاف به یك جنبش وسیع توده ای پا داده می شود. جنبشی كه خیلی سریع به سایر شئون اجتماعی و به میان سایر اقشار و طبقات اجتماعی  سرایت كرده و حاكمیت ارتجاعی مذهبی را تهدید خواهد كرد. آری خشم زنان در این دوره آن تنور داغ و آماده ای است كه هیئت حاكمه اسلامی  به منظور حفظ پایه های سلطه و اقتدار خود چاره ای جز سرد كردن آن ندارد.

عمده ترین دستاویز مضحك رژیم  اسلامی برای سركوب زنان «حفظ سلامت و صلاح جامعه» است. مثلا در نشریات و کتاب های ارتجاعی و مذهبی این رژیم می خوانیم: «ابتذال و سوء رفتار زنان و چهره های هوس انگیز و مفسده خیز آنان، از مسئله احتكار و تورم زیان كمتری ندارد... صلاح و فساد زن در سرنوشت فرد و جامعه اثر انكارناپذیر دارد». خوب، اگر بی حجاب بودن زنان عاملی فساد برانگیز در جامعه باشد، و اگر تعریف سردمدارن رژیم اسلامی از صلاح و سلامت اجتماعی درست باشد، ما می گوییم كه راه حل دیگری نیز برای جلوگیری از اشاعه فساد در جامعه وجود دارد. اگر سردمداران رژیم  باخدا، آنقدر به خدای خود ایمان دارند كه زندگی این دنیا برایشان بی ارزش باشد، اگر آنقدر كه مدعی اند به بهشت برین و آخرت اعتقاد دارند، و اگر آنقدر به صلاح و سلامت جامعه علاقمندند، با كور كردن چشمان هرزه آنان به عوض در اسارت نگهداشتن زنان نیز می توان بدین مقصود نائل آمد. این مرتجعین حق دارند زمانی كه میگویند بی حجابی دهن كجی به ارزشهای اسلامی است.

نگرانی ارتجاعیون مذهبی از شلوغ شدن جهنم در آخرت نیست، وحشت آنها از تبدیل به سوسك شدن زنانی در آخرت نیست كه تارهای مویشان را نامحرم دیده، نگرانی و وحشت عمیق آنها از كوتاه شدن عمر بهشتی است كه آنان با غصب قدرت سیاسی در این جهان برای خود ساخته اند! ولی تا آنجا كه به جهانبینی ایده آلیستی مذهبی مرتبط است، وسایل مختلفی برای زندانی نمودن زنان در محدوده معینی بكار گرفته می شود. در اسلام مهمترین ابزار این نقشه آگاهانه تحمیل نوعی پوشش بنام حجاب است. در اسلام حجاب قرار است موجودیت زن را به بند كشد و فعلیت او را پوشیده دارد و نه سر و رو و موی او را! تحمیل حجاب در عمل یعنی تخصیص یك جامعه زنانه به زنان! تحمیل جامعه زنانه هم به مفهوم دور نگاه داشتن زنان از جامعه مردان یعنی همان صاحبان اصلی سرمایه و املاك و قدرت. زن با بینش سرمایه دارانه اسلامی بوسیله مرد تعریف می گردد، و بر اساس منافع طبقاتی سالارمردان جامعه نقش و جایگاهش مشخص میشود.

هدف از تحمیل حجاب همان هدفی است كه از تجاوز به زنان زندانی سیاسی برای درهم شكستن و مطیع كردنشان دنبال می شود. حجاب، با شخصیت زن همان كاری را می كند كه وقتی وی را بدون رضایت و آگاهی به مردی شوهر می دهند؛ همان كاری را می كند كه تاخت زدن زنان میان خانواده ها؛ همان كاری را می كند كه رد و بدل كردن زنان میان خانواده های قدرتمند حاكم. همان كاری را كه آزار جنسی زنان توسط مردان در محل كار. اینها همه برای تثبیت مناسبات قدرت در جامعه است. برای نشان دادن آن است كه كی حاكم است و كی محكوم و برای سرجای خود نشاندن محكوم است؛ برای نشان دادن سلطه مالكیت خصوصی است؛ برای تثبیت سلطه طبقات استثمارگر بر طبقات استثمار شونده و سلطه مرد بر زن است. سلطه گری مرد بر زن، یك پدیده اجتماعی ماورا طبقاتی نیست. سلطه گری مرد بر زن، از ستونهای قدرت اجتماعی طبقات استثمارگر و دولتهای مرتجع است. و سلطه گری مرد بر زن حتی در میان كارگران، قدرت طبقات استثمارگر و دولت آنان را تحكیم میكند.

حجاب با زنان همان كاری را می كند كه نماز و دعا با كلیه ستمدیدگان میكند. یعنی تمرینی روزمره است برای عادت كردن به عبودیت و اطاعت. در حالیكه ستمدیدگان برای رهائی خود نیاز به روحیه شورش و انقلابی گری دارند و نه اطاعت. زن با چادر به سر كردن خود را عادت میدهد كه از مردانی كه صاحب وی هستند اطاعت كند، تابع جامعه مردسالار مستبد شود. زن با تمرین اطاعت از مرد خانه در واقع به تمرین اطاعت از حكومت و تن دادن به اشكال گوناگون بردگی میپردازد. طبقات حاكمه برای زنان در خارج از خانه ناامنی ایجاد میكنند و به مردان نیز یاد میدهند كه در خیابانها برای زنان ناامنی ایجاد كنند تا زنان با میل حجاب سر كنند و فكر كنند كه بخاطر خودشان دارند حجاب سر میكنند. وقتی پاسداران رژیم  اسلامی به زن میگوید: «خواهر حجابت را رعایت كن» منظورش آن است كه «خواهر حاكمیت مرا رعایت كن»، «حاكمیت مردان بر زنان را رعایت كن». حجاب یك نقش اجتماعی بزرگ بازی می كند، نقشی كه مستقیما در ارتباط با قدرت سیاسی و اقتصادی است.حجاب با هیچ كردن زنان آنان را وادار به گردن گذاردن به این حاكمیت ها می كند. چادر نقش خرد كننده شخصیت، درهم شكستن حس غرور و سربلندی، بزدل كردن زن را بازی می كند. وقتی كه به زن آموخته شود كه شكل بدنش را بپوشاند و از آن شرم كند بالاجبار یاد می گیرد كه جرات فكر كردن و دست زدن به كارهای بزرگتر را هم نكند و به این ترتیب موجودی عقب مانده می ماند. و با عقب مانده نگاه داشتن زنان ثبات نظم سیاسی حاكم تضمین می شود. از زنان كارگر، كارگرانی مطیع درست می كند. حجاب از كودكی همان كاری را با روح و مغز زنان می كند كه چاردیواری محدود خانه. برای مطیع كردن زنان، زرادخانه نظام پدرسالاری رژیم  اسلامی تنها به حجاب اكتفا نمی كند، اما این یكی از سلاح های مهم و موثرش می باشد.

منافع طبقاتی كه كنترل و مالكیت عمده منابع اقتصادی، اجتماعی و سیاسی را به خود اختصاص داده، و دیگر اقشار و طبقات اجتماعی می بایست حول تامین حداكثر این منافع سازمان یابند! همانطور كه موضوع اساسی مبارزه طبقه كارگر با طبقات استثمارگر این نیست كه چه میزان از ارزش اضافه تولید شده توسط وی سهم خود اوست، موضوع اساسی مبارزاتی زنان در رفع ستم مضاعف این نیست كه چه میزان از تولید آنان در جامعه به خود آنان بازمی گردد، و یا اینكه در یك جامعه مبتنی بر بهره كشی و ستمگری تا چه حد از حقوق دمكراتیك برخوردار است. گسترش تدریجی میزان اختیارات و حقوق زن در جامعه طبقاتی مردسالار، تضمین كننده هیچ جهش كیفی در موقعیت اجتماعی و جهانبینی زنانی كه طی قرون و اعصار از ستم مضاعف رنج برده اند و از اساسی ترین حق خویش یعنی حق حاكمیت سیاسی و رهائی كامل محروم بوده اند، نخواهد بود! محدود شدن دامنه مبارزه زنان به درخواست آزادی پوشش از رژیم  اسلامی بیان یك مبارزه رفرمیستی است! برای زنان مبارزه برای هر حق انسانی خود، در صورتیكه مستقیماً لبه حمله اش متوجه سرنگونی رژیم سرمایه داری اسلامی و هر نظام استثمارگرانه مردسالار نباشد، مبارزه ای در خود بوده و كمترین پتانسیل ممكن را برای نزدیك گرداندن آنان به قدرت سیاسی داراست. زنان ستمدیده می بایست با آن تعریف از زن مبارزه نمایند كه جهان را بر اساس دیدگاه و منافع ارتجاعی سرمایه دارهای مرد توضیح میدهد.

همانطور كه رهائی پرولتاریای جهان  از رهائی زنان جدائی ناپذیر است، نابودی ستم بر زن بدون تغییر جامعه بشری بر شالوده ای نوین و متفاوت كه در آن اثری از استثمار و طبقات اجتماعی نباشد، امكان ناپذیر است.

برگفته از نشریه جهان امروز شماره 219

 

January 25, 2009

پویان انصاری:جایزه سیمون دوبووار آری! جایزه نقدی نه !!!

       

Pouyan49@yahoo.se

 

 

همانطور که در سایتهای اینترنتی خواندیم و یا شنیدیم، جایزه سیمون دوبووار به کمپین یک میلیون امضاء که برای تغییر نابرابری زنان در جامعه حکومت الله در ایران تلاش میکنند، اعطاء شد! از طرف کمپین، خانم سیمین بهبهانی شاعر بزرگ و به قولی بانوی شعر ایران، نماینده دریافت این جایزه شد.

خوشبختانه ایشان با وحود کهولت، به خوبی و سلامتی به پاریس آمدند و جایزه را طی تشریفاتی روز چهارشنبه ۲۲ ژانویه دریافت کردند. و امیدوارم که ایشان صحیح

و سالم هم به ایران برگردند.

 

هر سال به همراه این جایزه، مبلغ ۳۰ هزار یورو نیز به برندگان آن،و امسال به کمپین تعلق گرفت . اما کمپین یک میلیون امضاء در این مراسم اعلام کرد که از دریافت این پول خود داری می‌کند .

نکته ای که باعث شد من چند خطی کوتاه در این مورد بنویسم نگرفتن این مبلغ از طرف کمپین بود!

 

مسلمأ کمپین با تجربه ای که از نظام زن ستیز جمهوری اسلامی در ایران دارد ! از بیم انگ خوردن و ... یا بهتر بگویم از ترس این رژیم ، از دریافت این مبلغ امتناع کرد. چرا که مبادا در فردای مبارزه‌شان برای برابری زنان در جامعه، مُستَمسَکی به دست آخوندهای با عبا و بی عبا بیافتد که احیانأ باعث آزار و اذیت و یا دستگیری آنها شود.

 

لازم به تذکر است  که این جایزه نقدی در کشورهای اروپایی و یا آمریکایی که به مناسبت‌هایی به افراد و یا سازمان‌هایی تعلق می‌گیرد ، از مالیات دسترنج مردم آن کشور است نه از غارتگران سرمایه‌های مردمی مانند مافیای شکر،سیگار، نفت و ... در ایران.

 

خیلی از نویسندگان و شاعران و ... .. در همین اروپا و یا آمریکا برای چاپ کتاب خود

و یا ... از این مزایا استفاده می‌کنند.

تعدادی از فعالین حقوق بشر و وکلا و دکترا و ... در ایران هم به برون مرز آمدند و از این نوع جایزه های نقدی بهره مند شدند. کسی هم از آنها، از گرفتن آن امتناع نکرد و تا آنجائیکه اطلاع داریم خوشبختانه هیچکدام به خاطر دریافت این مبالغ دستگیر و یا بازداشت نشدند.

 

اما سئوال در اینجاست، آیا جمهوری قرون وسطایی اسلامی در ایران،در این۳۰ سال حکومتش، برای دستگیری و یا به زندان انداختن و شکنجه و اعدام مبارزین همواره از حربه‌هایی مانند چماقش و انگ زدن که مثلأ طرف جاسوس صهیونیسم است و یا به کمک دلارهای آمریکایی قصد برهم زدن امنیت کشور را داشتند استفاده نکرده است.

 

خانم سیمین بهبهانی، این را خوب می‌دانید و آگاهید که اگر قرار باشد برای نمونه،رژیم فرهنگ‌کُش حمهور اسلامی،خود شما را به هر دلیل مسخره‌ای بازداشت کند، چه جایزه و پول گرفته باشید یا نگرفته باشید برایتان پاپوش درست می‌کند، و به ضرب منطق و سند چماقی‌اش، شما هم جاسوس اسرائیلی و یا آمریکایی می‌شوید که میلیون‌ها دلار و یورو و پوند هم در حسابتان واریز شده است!

 

مگر در مورد کسانی که تاکنون دستگیر و زندانی کرده و مورد ضرب و شتم  قرار داده، سندی از جاسوس بودن و یا واریز شدن پول به حساب طرف، نشان داده است !؟

 

ایکاش کمپین این پول را می‌گرفت و مثلأ به بچه‌های خیابانی کشور "عدل علی" که پناهگاهشان کارتن‌هاست کمک می‌کرد!

 

وقتی ملایان با عبا و بی عبا با درآمد بیلیاردی دلار ازفروش نفت،نان خالی هم به این کودکان گرسنه نمی‌دهد و(بقیه اقشار مردمی را بیخیال)در عوض،میلیون‌ها دلار صرف حماس، حزب الله، مقتدار صدر، حسن نصرالله ... و یا خانه و جاده سازی ... در کشورهای آمریکای جنوبی می‌کند، چه اشکالی داشت که یورو اروپایی، شکم تنی چند از کودکان خیابانی مانند دختران 12، 11 ساله را که بخاطر معیشت زندگی مورد آزار جنسی هم قرار میگیرند (که خود به آن اِذعان دارید) سیر می‌کرد!؟

 

و اگر رژیم این بچه‌ها را به خاطر اینکه با پول اروپائیان شکمی سیر کرده‌اند! دستگیر می‌کرد دیگر نمی‌توانست با انگ زدن جاسوس، بهایی ... و اخلال در نظم آخوندها یا همان امنیت ملی !  به خیال باطل شان  آنها را در انظار عمومی بی‌آبرو کند و یا آنها را حاسوس‌های کشورهای غربی بخواند.

 

هرچند از این رژیم کودک کُش هیچ کاری بعید نیست) در هر حال این واکنش هم می‌توانست یک نوع مبارزه مسالمت‌آمیز کمپین، مانند سایر تاکتیک هایش در مقابل نظام باشد!

 

باز هم ایکاش بعنوان " سمبولیک "  هم شده، کمپین یک میلیون امضاء و خانم سیمین بهبهانی این جایزه را به زنان مبارز خارج از کشور که سالهاست علیه رژیم زن ستیز جمهوری اسلامی مبارزه میکنند، اهدا می کرد !.

 

متاسفانه این حرکت کمپین (خود داری از دریافت پول) هیچ منطق و استدلالی را به همراه نداشت جز بیم از انگ خوردن و یا اینکه خدا نکرده بی آبرو شدن ... !!!

 

اما سئوال اساسی اینجاست، از طرف چه نظامی!؟  نظامی که کارنامه ننگین سی سال‌اش، بر همگان روشن است.

ژانویه ۲۰۰۹ - استکهلم

بيش از ۳۵ درصد جمعيت ايران زير خط فقر مطلق هستند

زينت ميرهاشمی

 اول بهمن ۱۳۸۷

طرح «تحول اقتصادی» احمدی نژاد که در همسويی با نهادهای بين المللی مانند صندوق بين المللی پول و سازمان تجارت جهانی تنظيم شده است، اثرات زيانبار خود را بيش از همه بر زندگی کارگران و مزدبگيران می گذارد.

در طرح اخير، حداقل دستمزد که همه ساله تعيين می شد، حذف خواهد شد. اگر چه اين حداقل دستمزد در همه جا رعايت نمی شد و هرگز با رشد نرخ تورم تناسب نداشته، اما پايه ای برای دستمزد محسوب می شد. بر اساس طرح فوق، کارفرمايان و صاحبان سرمايه آزاداند که برای خريد نيروی کار هر نرخی بخواهند تعين کنند. با توجه به آمار بالای بيکاری، عدم امنيت کار و قراردادهای کوتاه مدت کار، صاحبان کار با دست باز ميزان استثمار را بالاتر می برند. در طرح فوق «لايحه هدفمند کردن يارانه ها» وجود دارد که افزايش دستمزد را الزامی نمی داند. بنابراين افزايش ساليانه دستمزد از قانون حذف خواهد شد. بنابراين پايه حقوق و يا حداقل حقوق در کار نخواهد بود.

اين طرح در هنگامی ارائه شد که بهای نفت خام بالای ۱۴۰ دلار رسيده بود.  رژيم در حمايت از سرمايه داران و در شرايطی که با رانت دولتی چپاولگران جيبهايشان را با افزايش بهای نفت پر می کردند، دولت وعده دادن «يارانه» را به مردم داد. در حالی که کارگران و مزدبگيران بسياری از واحدهای توليدی به دليل عقب افتادن ماهها حقوقشان دست به اعتراض می زنند، دولت پاسداران وعده «يارانه» نقدی می داد و در حالی که يارانه ای در کار نيست، قيمتها افزايش پيدا کرده است.

در ماهی که گذشت، بهای مواد خوراکی همچنان رشد صعودی داشته است. روزنامه سرمايه ۲۲ دی در رابطه با افزايش قيمت مواد خوراکی نوشت:«بررسی گزارشهای رسمی بانک مرکزی از متوسط  نرخ خرده فروشی برخی مواد خوراکی در تهران نشان دهنده رشد تا ۱۶۸ درصدی قيمتها در بازار ۳۸ قلم ماده خوراکی طی يک سال گذشته است.» تفاوت درصدی که قيمتها و هزينه های زندگی با تغير اندک دستمزدها دارد، حکايت از گستره عميق فقر است که به طور روزانه بر کارگران و مزدبگيران تحميل می شود.

اثرات بحران مالی جهانی و کاهش بهای نفت خام بر اقتصاد بحرانی ايران خود را هر چه بيشتر نمايان می کند. رشد نقدينگی در اقتصاد ايران در اثر بالا رفتن قيمت يهای نفت خام  طی سه سال اخير به طور تقريبی از ۷۰ هزار ميليارد تومان به مرز ۱۷۰هزار ميليارد تومان رسيده است.

بالا بودن بهای نفت خام طی دو سال گذشته، هيچ بهبودی در وضعيت اقتصادی و معيشتی مردم نداشته است. بر عکس از آنجايی که نقدينگی توليد شده در اثر اين افزايش وارد بخشهای توليدی و صنعت نشده، هر چه بيشتر به بالارفتن تورم ياری رسانده است. با بالا رفتن تورم، قيمت مواد خوراکی و وسايل مورد احتياج مردم به شکل بی سابقه ای افزايش پيدا کرده است. بر اساس گزارش بانک مرکزی نرخ تورم در سال جاری نسبت به سال قبل رشد دو برابر داشته است. افزايش تورم بيشترين آسيب را بر وضعيت کارگران و مزدبگيران و مردم محروم جامعه می گذارد.

رشد تورم که همراه با تعطيلی واحدهای توليدی است، بيکاری را افزايش می دهد. کارگزاران رژيم بر سر ارائه آمار کسانی که زير فقر هستند و نيز آمار بيکاری مجادله می کنند. مسئولان حکومتی حاضر به ارائه دقيق اين آمار نيستند.

در سال گذشته عليرغم درآمد بالای نفت، توليد به ميزان زيادی کاهش پيدا کرده است. بر اساس گزارش روزنامه سرمايه ۲۳ دی، آمارهای بانک مرکزی نشان می دهد که در سال ۸۶ نسبت به سال ۸۵، تاسيس واحدهای صنعتی کاهش ۳/۱۱ درصدی داشته است.

اين کاهش به طور مستقيم منجر به بيکاری بيشتر شده است. وزير کار رژيم، نرخ بيکاری را بيش از ۵/۱۰ در صد اعلام کرده است. (ايسنا ۱۴ ژانويه) اين در حالی است که بسياری از اقتصاددانان داخل ايران نرخ بيکاری را بين ۲۵ تا ۳۰ درصد می دانند.

وزير بازرگانی رژيم  در نخستين اجلاس مجمع سازمانهای توسعه تجارت اکو در رابطه با تاثيرات بحران مالی جهانی گفت؛ بحران اقتصادی جهانی توليد را در ايران کاهش داده و بيکاری را به دنبال خواهد داشت. (اعتماد ۳۰ دی)

حسين راغفر، پژوهشگر حوزه رفاه و تامين اجتماعی اعلام کرد که «۲۰ ميليون نفر ايرانی زير خط فقر زندگی می کنند.» (اعتماد ۱۲ ژانويه)

وزير رفاه رژيم که هيچ تمايلی به آشکار شدن ميزان فقر در ايران ندارد، يکی از علتهای نبود فقر در ايران را يکسان نبودن آن با ديگر کشورها می داند. وی در مصاحبه ای اعلام کرد که «در کشور ما کودکان با شکمهای برآمده که در عکسها می بينيم وجود ندارد.» لابد تا روزی که شکم کودکان خيابانی در ايران به عکسهای کودکان در کشورهای فقير برسد، عبدالرضا مصری و همقطارانش قصد دارند ثروت مردم را بچاپند. مصری قبلا اعلام کرده بود که تا پايان سال جاری هيچ ايرانی زير خط فقر شديد نخواهد بود.

بر اساس گزارش روزنامه اعتماد ملی اول بهمن، سازمان بهشت زهرا اعلام کرده است که ۴۸ نفر در تهران بر اثر سوء تغذيه جانشان را از دست داده اند.

تدوين کننده نقشه جغرافيايی فقر در ايران در سال ۸۶، اعلام کرد که «حداقل ۳۵ درصد جمعيت کشور زير خط فقر مطلق به سر می برند.» (اعتماد ۱۳ ژآنويه)

معلمان و فرهنگيان از جمله کسانی هستند که آسيبها و زيانهای شديدی در اثر گسترده شدن فقر می بينند. آنها عليرغم اعتراضهای گسترده ای که داشتند و منجر به دستگيری فعالان اين جنبش شد، همچنان از حقوق خود محروم هستند. محمود بهشتی لنگرودی سخنگوی کانون صنفی معلمان اعلام کرد که:«معلمان حق التدريس و معلمانی که به صورت اضافه کاری در مدارس فعاليت می کنند در ۵ ماه گذشته حقوق نگرفته اند و اين در حالی است که چرخ زندگی برخی از آنها تنها از اين راه می چرخد.» (ايلنا ۲۰ ژانويه)

روز چهارشنبه ۱۱ دی، تعداد زيادی از معلمان در اعتراض به وضعيت خود در مقابل مجلس رزيم رفته که توسط ماموران دستگير شدند.

رژيم با بوق و کرنا از کمک به زنان سرپرست خانوار دم می زند. اسم اين کمک را هم «مستمری» گذاشته و گيرندگان آن را هم «مستمری بگير» اعلام می کند. در حالی که خط فقر بالای ۷۰۰ هزار تومان اعلام شده، مستمری به زنان سرپرست خانوار ۵ نفره،  ۶۰ هزار تومان است.

استاد جامعه شناسی دانشگاه تهران، ژاله شادی طلب می نويسد:«بيش از ۵۰ درصد خانوارهای زن سرپرست جزء فقيرترين گروهها هستند، در حالی که اين رقم در خانوارهای مردسرپرست ۱۶ درصد است.» 

مخبر کميسيون بهداشت و درمان مجلس رژيم روز سه شنبه ۱۰ دی از تصويب مبلغ  ۶ هزار و ۵۰۰ تومان جهت سرانه درمان برای سال ۸۸ خبر داد. اين ميزان تعيين شده نسبت به رشد نرخ تورم، افزايش هزينه های زندگی و نيز گرانی کالاهای مصرفی، هيچ خوانايی ندارد و به ناهنجاری بيشتر بهداشت و درمان می انجامد.

بر اساس گزارش خبرگزاری مهر ۱۰ دی، نايب رئيس انجمن پزشکان عمومی نرخ سرانه سلامت کمتر از ۱۵ هزار تومان را رفتن مردم به زير خط فقر اعلام داشته است.

سطح بهداشت و درمان در ايران به ويژه در شهرهای دور از مرکز و نيز اکثريت روستاها، نامناسب است. کارگران و مزدبگيران با دستمزدهای ناچيز نمی توانند از عهده هزينه های درمان خود و فرزندانشان برايند و طبيعی است که موضوع سلامت تبديل به موضوع درجه چندم در سبد هزينه های خانوار می گردد. پديده سلامت و بهداشت مردم برای رژيم جايگاهی ندارد. در حالی که حق بهداشت و درمان مردم جای شايسته در بودجه عمومی ندارد، ثروت کشور توسط رژيم جهت سياستهای تروريستی در منطقه هزينه می شود. حداقل نرخ سلامت و حداقل دستمزد که هيچ تناسبی با رشد تورم ندارد، باعث تشديد فقر خواهد شد.

اتحاد بین المللی در حمایت از کارگران در ایران:کارگران بخون خفته خاتون آباد یاران فراموش ناشدنی

تاریخ جنبش جهانی کارگری فداکاریها و از خود گذشتگی های کارگران بسیاری را با خود به همراه دارد. هیچ دستاورد کارگری در سطح جهان بدون سرکوب از طرف سیستم های سرمایه داری و آغشته شدن به خون کارگران بوجود نیامده است.هزاران کارگر بخاطر دست یابی به یک زندگی بهتر و شایسته انسانی طی این دوران توسط سرمايه دارى و رژيمهاى آن به خاک و خون کشیده شده اند. از اروپا و آمريكاى شمالى گرفته تا آمريكاى لاتين، آفريقا و آسيا، جملگی جاده بی انتها و خونباری را به نمایش می گذارند که طبقه کارگر جهانی توسط نیروهای سرمایه در كشورهاى مختلف به خون در غلطیده اند و شریف ترین و مبارزترین فعالان خود را در راه سعادت این طبقه از دست داده اند.

در ایران در سال های قبل از ١٣٢٠ و بعد از آن این سناریو تکرار شد و جان نثاران طبقه کارگر توسط رژیم ستم شاهی در خون خود غلطیدند. کارگران نفت، نساجی ها ، ماهگیران ، کوره پزخانه ها ، کارگران در جاده قدیم کرج و ... ضمن یک مبارزه نابرابر به گلوله بسته شدند.  رژيم سرمايه دارى جمهورى اسلامى  از همان ابتدای سال ١٣٥٨ با حمله به راهپیمایی کارگران بیکار در اصفهان و به گلوله بستن و کشتن چند کارگر و یک دانشجو ددمنشی خود را به نمایش گذاشت. لیست ٥٥٠ نفر از فعالین کارگری که در زندان های این رژیم تا سال ١٣٦٧ اعدام شده بودند موجود بوده كه در اختیار نهاد های بین المللی نيز قرار گرفته است. اين سركوب و كشتار كارگران به انحاى مختلف تداوم داشته است. در ماه بهمن ١٣٨٢ نيروهاى انتظامى و ضد شورش جمهورى اسلامى جمعيتى حدود دويست نفر از کارگران مس خاتون آباد را که در اعتراض به عدم وجود امنیت شغلی و اخراج كارگران به همراه خانواده های خود دست به اعتراض و اعتصاب زده بودند را به گلوله بست و چهار کارگر و یک دانش آموز را به جمع جانباختگان طبقه کارگر اضافه نمود. اين كشتار در سطح وسيع توسط فعالين و تشكلات كارگرى در ايران و در كشورهاى ديگر شديدا محكوم شد و شكايتهايى هم در ايران و هم در سازمان جهانى كار صورت گرفت و بعلاوه صدها نامه اعتراضى به جمهورى اسلامى ارسال شد و آكسيونهاى اعتراضى زيادى توسط نيروهاى كارگرى و مترقى برگزار گرديد. خواست شناسايى عامرين و عاملين اين كشتار توسط تشكلات و فعالين كارگرى و مترقى در ايران و در سطح بين المللى از همان ابتدا مطرح بوده است. اما جمهورى اسلامى ايران از هرگونه پذيرش مسئوليتى همچون هميشه سرباز زده است. اتحاد بين المللى كه از همان ابتدا چندين كارزار اعتراضى را در اين مورد سازمان داده بود كماكان خواستار پيگيرى پرونده كشتار كارگران در خاتون آباد و محكوميت جمهورى اسلامى ايران ميباشد و از تمامى تشكلات و نهادهاى كارگرى ميخواهيم اين امر مهم را بطور جدى پيگيرى نموده و آنرا به فراموشى نسپارند.

 

اتحاد بین المللی در حمایت از کارگران در ایران همچون سالیان گذشته به سهم خود و با همه توان در جهت افشای ماهیت سركوبگر و ضد كارگر رژیم سرمايه دارى جمهورى اسلامى و انعکاس اخبار مبارزاتی کارگران ایران در سطح جهان از هیچ کوششی دریغ نخواهد ورزید وبرای جلب پشتیبانی از اقدامات و خواسته های کارگران حداکثر کوشش خود را بخرج خواهد داد.

 

یاد کارگران جان باخته خاتون آباد گرامی باد!

 

اتحاد بین المللی در حمایت از کارگران در ایران

 

بهمن ماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت

از آثار لنین:دوران مداخله جنگی بیگانگان وجنگ داخلی بخش سوم

از آثار لنین:دوران مداخله جنگی بیگانگان وجنگ داخلی بخش سوم

.

چند اسانامه، در باره اتحادیه های کارگری، شوراهای کارگران، قطعنامه ها و....

.

برنامه اتحادیه مارکسیستها

January 24, 2009

اعتراض کن لوچ کارگردان سوسياليست سرشناس بريتانيایی به سرکوب فعالین کارگری در ایران

 

رونوشت به: احمدى نژاد، خامنه اى، شاهرودى و سفير دائمى جمهورى اسلامى در سازمان ملل

*********************

 

من اطلاعات رسيده راجع به زندان افكندن فعالين كارگرى در كشور شما را مطالعه كرده ام. اين پيام بيان كننده خشم مردم بسيارى نسبت به بى اعتنايى سنگدلانه حكومت شما نسبت به آزاديهاى مدنى ميباشد.

كن لوچ

كارگردان سينما

انگلستان

 

من اين پيام را مينويسم كه اعتراض شدید خود را نسبت به موج جدید دستگیری ها و سرکوب فعالین کارگری در ایران اعلام کنم. بر اساس آخرین خبر ها، فعالین کارگری که در حال حاضردر زندان بسر می برند عبارت اند از:

- آقای منصور اسانلو، رییس هییت مدیره سنديكاى کارگران شرکت واحد اتوبوس رانی تهران و حومه. ایشان در ژوییه سال 2007 به پنج سال زندان محکوم شد و در حال حاضر در زندان بسر می برد. منصور اسانلو توسط ماموران لباس شخصی در عصر روز سه شنبه 10 ژوییه 2007 ربوده شد. ماموران امنیتی بار ها اسانلو را کتک زده اند. او از لحاظ سلامتی دچار مشکلات شدیدی است.

- آقای افشین شمس، عضو "کمیته هماهنگی برای كمك به ایجاد تشکل های کارگری" ، عضو "کمیته دفاع از محمود صالحی" و عضو " انجمن کاریکاتوریست ها" . آقای شمس در ژوییه  سال 2008 در محل کار خود در الیگودرز دستگیر گردید و سپس به زندان دستگرد در اصفهان فرستاده شد.   ایشان در نوامبر 2008  حکم یک سال زندان را از دادگاه دریافت کرد. این حکم در غیاب وکیل آقای افشین صادر گردید.

- آقای فرزاد کمانگر معلم 33 ساله، فعال حقوق بشری و اتحادیه ای در استان کردستان. ایشان توسط دولت ایران به اعدام محکوم  شده و به شدت مورد  شکنجه قرار گرفته است. او از تاریخ 25 دسامبر 2008  به زندان رجایی شهر انتقال یافته و در بخش بیماری های عفونی زندان بسر می برد. علیرغم تلاش های قانونی و اعتراض های بین المللی، حکم اعدام آقای  فرزاد کمانگر لغو نشده است.

- اقای محسن حکیمی عضو کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل کارگری و عضو کانون نویسندگان ايران . آقای حکیمی در 22 دسامبر 2008، حوالی نیمه شب، توسط ماموران لباس شخصی در تهران دستگیر شد. بر اساس آخرین خبر ها او در بخش 209 زندان اوین، زندانی است .

- آقای بیژن امیری که کارگر خود رو سازى و عضو هیئت کوهنوردی کارگران است  در 22 دسامبر 2008 توسط نیروی حفاظت شرکت ایران خودرو دستگیر گردید. بنابر آخرین خبر ها، ایشان در بخش 209 زندان اوین بسر می برد.

- آقای ابراهیم مددی نایب رییس هییت مدیره سندیکای کارگران شرکت واحد تهران و حومه. آقای مددی در گذشته بارها دستگیر شده بود. ایشان آخرین بار  در 27 دسامبر 2008 دراداره کار تهران، ناحیه شمال، دستیگر شد. وکیل ایشان، اقای مولایی به بخش فارسی رادیو بی بی سی گفته است که آقای مددی به حکم دادگاه انقلاب اسلامی شعبه 14 دستگیر و توسط دادگاه به اتهام " اقدام علیه امنیت ملی" و تبلیغ علیه نظام" به سه سال نیم زندان محکوم شده است.  آقای مولایی گزارش می دهد که حکم دادگاه هرگز  به دست او و یا بدست آقای مددی نرسیده و بنابراین، آنها امکان اعتراض به حکم را نداشته اند. دادگاه ادعا می کند که حکم را  قبلآ بطور شفاهی به اطلاع آقای مددی که در ارتباط با مورد دیگر دستگیر شده بود، رسانده است.  آقای مددی در سال گذشته میلادی به چهار ماه زندان محکم گردید و اکنون در اوین زندانی است.

- آقای پدرام نصرالهی  که عضو کمیته هماهنگی برای كمك به ایجاد تشکلات کارگری در کردستان است در24 دسامبر 2008 دستگیرگردید.

-آقای بختیار رحیمی  فعال کارگری در کردستان، در 23 دسامبر 2008  دستگیرشد. ایشان در گذسته نیز دستگیر گردیده و بعد از چندماه حبس، آزاد شده بود.

افزون بر همه این ها، تعداد زیادی از فعالین کارگری در ایران یا به زندانهای تعلیقی محکوم شده اند یا در انتظار محاکمه هستند و یا اینکه به خاطر فعالیت های کارگری از کار اخراج شده اند. ازجمله، اعضای سندیکای کارگران شرکت واحد تهران، و همچنين پنج نفر از اعضای سندیکای کارگران شرکت نیشکر هفت تپه، كه در 20 دسامبر 2008 محاکمه شدند و اکنون در انتظار حکم دادگاه  بسر می برند.

من این دستگیری ها و سرکوب فعالین و تشکلات کارگری در ایران را محکوم می کنم و خواهان آزادی فوری و بدون قید شرط همه کارگران زندانی هستم.  همچنین از دولت ایران می خواهم که حقوق کارگران را برای تشکل یابی، گرد همایی و اعتصاب برسمیت بشانسد، به پیگرد فعالین کارگری خاتمه دهد و از دخالت در امور تشکل های کارگران خود داری کند.   

  بیست و دوم ژانویه دوهزار و نه

 

ترجمه و تكثير از اتحاد بین المللی در حمایت از کارگران در ایران

 

To: info@leader.ir ; dr-ahmadinejad@president.ir ; info@judiciary.ir ; iran@un.int

Cc: info@workers-iran.org

Subject: protest letter

 

I have read the information about Labour activists imprisoned in your country. These words express exactly the outrage of many people at your government’s callous disregard for civil liberties. From Ken Loach, Film Director, England.

 

I am writing to strongly protest against a new wave of arrests and repression of labour activists in Iran. According to the latest news, the current labour activists who are known to be in jails across Iran are as follows:

 

- Mr. Mansour Osanloo, the president of the board of directors of the Syndicate of Tehran and Suburb Bus Company, sentenced to five years imprisonment, incarcerated since July 2007.  Mansour Osanloo was kidnapped by plain clothes agents in the evening of Tuesday, July 10, 2007.  Osanloo has been beaten numerous times by security forces. He has some serious health problems.

 

- Mr. Afshin Shams, a member of "Coordinating Committee to Help Form Workers' organizations", a member of the "Committee in Defence of Mahmoud Salehi" and a member of "Caricaturists. He was arrested at his work in city of Aligoodarz on July on July 3, 2008 and later was transferred to Dastgerd prison in Isfahan. On November 1, 2008, he was November 1, 2008. Afshan Shams received his verdict from the court according which he has been sentenced to one year imprisonment. The verdict was given without the presence of Afshin's lawyer.

 

- Mr. Farzad Kamangar, a 33 year old teacher and union and human rights activist from Kurdistan province. He has been sentenced to death by the Iranian government and has been severely tortured.  He has been transferred to Rajayee Shahr Prison since December 25, 2008 and he is kept in Infectious Diseases section of the prison. His lawyer has expressed surprise with this transfer. Despite legal efforts in Iran and international protests, Farzad's execution sentence has not been revoked. For more info please refer o the http://www.labourstart.org/farzad

 

- Mr. Mohsen Hakimi, a member of the Coordinating Committee to Form Workers' Organization and a member of the Iranian Writers' Association, was arrested by the plain-clothes security agents near midnight on December 22, 2008 in Tehran. According to the latest news, he is incarcerated in section 209 of the Evin Prison.

 

- Mr. Bijan Amiri, who is an auto worker and a member of workers' mountain-climbing board, was arrested by the Iran Khodro Company's security forces on December 22, 2008 in the factory.  According to the latest news, he is incarcerated in section 209 of the Evin Prison.

 

- Mr. Ebrahim Madadi, the vice-president of the board of directors of the Syndicate of Tehran and Suburbs Bus Company. Mr. Madadi has been arrested a number of times before. The latest arrest took place in the North Branch of the Employment office in Tehran on December 27, 2008. Mr. Molayee, Maddi's lawyer, has told the BBC Persian that Mr. Madadi has been arrested according to a court order issued by division 14 of the Islamic Revolution Court according to which he has been sentenced to three and half years of imprisonment for "acting against the national security" and "propaganda against the system" . However, Mr. Molayee reports that the court order was never given to him or Mr. Madadi, thus they did not have a chance to appeal it. The court claims that they had verbally informed Mr. Madadi about it when he was detained for another case previously.  Mr. Madadi had spent about 4 months in prison last year. Mr. Madadi is currently detained in Evin prison. 

 

- Mr. Pedram Nasrolahi, who is a member of the Coordinating Committee to Help Form Workers' Organizations in Kurdistan, arrested on December 24, 2008.

 

- Mr. Bakhtiar Rahimi, a labour activist in Kurdistan was arrested on December 23, 2008. Mr. Rahimi had been previously incarcerated and released after a few months. 

 

In addition, many labour activists in Iran are under suspended sentences or await trials and are suspended or expelled from their workplace as the result of their labour activities, including many member of the Vahed Syndicate in Tehran as well as five leaders of the Syndicate of Haft Tapeh Sugar Cane Company Workers' Syndicate who were put on trial on December 20, 2008 and are now awaiting their verdict. 

 

Therefore, I condemn all these arrests and repression of labour activists and organizations in Iran and demand the immediate and unconditional freedom of all incarcerated workers. I also ask the Iranian government to respect workers' rights to organize, assemble and strike, put an end to persecution of labour activists and not to interfere in the affairs of independent workers' organizations.

January 23, 2009

قتل عام غزه انسان گرايی يا اپورتونيسم سياسی

amf.jpg

آذر ماجدى

قتل عام غزه یک تراژدی عظیم انسانی است. بیش از 1300 انسان کشته و حدود 5300 نفر مجروح شدند. بیش از یک سوم به خون غلطیدگان کودک اند. یک میلیون و نیم انسان را در یک قفس زندانی کرده اند، گرسنگی داده اند و بمدت سه هفته از هوا و زمین و دریا بمباران و توپ باران کرده اند. خانه هایشان را بر سرشان ویران کرده اند. مدارس و بیمارستان ها را با خاک یکسان کرده اند. به کودکانی که لرزان در کنار پدر و مادر پرچم سفید برافراشته از خانه شان خارج میشده اند، شلیک کرده اند. پناهگاه های سازمان ملل را توپ باران کرده اند. این جنایت و کشتار لکه ننگ و شرم تاریخ بشریت است.

همچون هر واقعه مهم و تکان دهنده بین المللی، کشتار غزه جنبش ها و جریانات سیاسی در جهان را قطبی کرد. بخشی از کشتار و جنایت وقیحانه دولت اسرائیل به خشم آمدند و صدای اعتراض خود را علیه آن و در همبستگی با مردم فلسطین و غزه به گوش جهانیان رساندند. و دسته ای که در طرفداری از دولت اسرائیل به توجیه جنایات آن پرداختند. در میان جریانات و احزاب سیاسی ایران نیز همین وضعیت مشاهده شد. تراژدی غزه همچون آئینه ای افشاگر سیاست های ارتجاعی و ضد انسانی بخشی از اپوزیسیون بود.

"اومانیسم تان گل کرده؟"

"مثال مشخص امروز همین جنگ غزه است. کسی که از موضع سنتی میاید میگوید علیه اسرائیل باید بایستی و اگر علیه اسلام سیاسی صحبت کنی آب به آسیاب اسرائیل می ریزی، من میگویم شما میخواهی دولت اسرائیل را سرنگون کنی؟... چرا این حرف را می زنی؟ میخواهی دائره المعارف و جنگ مواضعت رادیکال بماند؟ چون سی سال است همه علیه اسرائیل حرف زده اند و اسرائیل در این جنگ 1000 نفر کشته است و حماس فقط 30 نفر، بنا بر این باید بیشتر علیه اسرائیل بود؟ اومانیسم ات گل کرده؟"

فکر می کنید این جملات را چه کسی گفته است؟ به چپ متعلق است یا به راست؟ این لحن صحبت و شیوه را کسی از کمونیست ها انتظار ندارد، لذا اذهان متوجه جنبش ناسیونالیسم پرو غرب می شود. اما متاسفانه اینها سخنان حمید تقوایی است. آیا این شوک آور نیست که لیدر حزبی که در نشریاتش عکس منصور حکمت و این جمله تاریخی او "اساس سوسیالیسم انسان است" درج شده، با حالت تمسخر از کسانی که جنایت اسرائیل را محکوم کرده اند، بپرسد: "اومانیسم تان گل کرده؟" از کشتار 1000 نفر انسان به شکلی صحبت کند که انگار 1000 پشه کشته شده است؟ نه تنها شوک آور که درد آور است.

بنظر می رسد که کار بدستان حزب سریعا متوجه گاف لیدرشان شده اند، چون این بخش از سخنرانی ایشان بیش از چند ساعت بر روی سایت ها نماند. سریعا پاک شد. اما این نقطه سياهى  است که در کارنامه سیاسی ایشان و حزب دگردیسی کرده ای که حمید تقوایی لیدرش است، باقی خواهد ماند. با این موضع دیگر برای کسی شکی باقی نمی ماند که حمید تقوایی ربطی به کمونیسم کارگری منصور حکمت ندارد، که این دیگر آن حزب کمونیست کارگری سابق نیست و فقط در اسم با آن حزب شریک است. آن حزب پر افتخاری که انسان گرایی، اصولی گری کمونیستی و آزادیخواهی و برابری طلبی را نمایندگی می کرد. آن حزبی که مایه افتخار تمام کمونیست ها و انسان دوستان بود. حزبی که احترام به حیات انسان، شان و حرمت انسان و به انسانیت از اصول خدشه ناپذیرش بود. این دیگر ربطی به آن حزبی ندارد که منصور حکمت در سال 2001 با دیدن تصویر کشته شدن یک پسر بچه در آغوش پدرش آنچنان بدرد آمده بود که در اطلاعیه رسمی حزبی آن را ثبت کرد. ح ک ک اکنون در مقابل کشته شدن حدود 300 کودک، با تمسخر از محکوم کنندگان دولت و ارتش اسرائیل می پرسد: "چرا این حرف را می زنی؟" "اومانیسم ات گل کرده؟"

ما بعنوان کسانی که با قاطعیت جنایت اسرائیل را محکوم کردیم، با افتخار اعلام می کنیم که اومانیسم و انسان گرایی هیچگاه در خاطرمان کمرنگ نمی شود که با دیدن جنایت و سبعیت "گل کند." ما متعلق به آن رگه از کمونیسم هستیم که اساس سوسیالیسم را انسان می داند. ما بخاطر تعلق به انسانیت و انسان دوستی، بخاطر آنکه قلب مان از مشقت و درد انسان ها به درد می آید، کمونیست شده ایم و می کوشیم که پرچم کمونیسم منصور حکمت را برافراشته نگاه داریم. ما قلب مان بخاطر تک تک آن 300 کودک، بخاطر تمام مردم بيدفاعى که در غزه و 3 نفری که در شهرک جنوب اسرائیل قربانی شده اند، می طپد. ما انسان گرایی و انسان دوستی مان با این کشتار بشدت زخم خورده است و از اینکه به این رگه از کمونیسم متعلق ایم، بخود افتخار می کنیم.

در اینجا باید از شما بخواهم که لطف کنید و عکس منصور حکمت را از نشریاتتان حذف کنید، همانگونه که در پلنوم 25 و 26 با جدیت قصد اینکار را داشتید. قرار بهرام سروش را در پلنوم آتی تان به رای بگذارید. منصور حکمت کمونیست عميقا انساندوستى بود که وقتی تصویر تیر خوردن آن بچه ده ساله فلسطینی را در آغوش پدر دید، گفت که رغبت اش را به زندگی از دست داده است. مطمئن باشید که اگر خود امکان داشت به سخن آید، از شما میخواست که عکس اش را و سخن اش را حذف کنید. اساس سوسیالیسم قطعا انسان است. اما نزد شما اساس سوسیالیسم و سیاست اپورتونیسم است. توضیح میدهیم.

چنین موضع گیری از جانب حمید تقوایی بهیچوجه اتفاقی نیست. نتیجه منطقی متدولوژی ایشان و سیاست هایی است که در این چند سال اتخاذ کرده است. مواضع ایشان بیشتر و بیشتر و لخت و عریان تر پوپولیسم ضد رژیمی ایشان را عیان می کند. ابتدا یک بخش نسبتا مفصل از صحبت ایشان در انجمن مارکس کانادا در مورد مبحث قدرت دوگانه را نقل می کنیم:

"سرنگونی یعنی فلسفه وجودی حزب. حزب برای چپ فرقه ای، برای چپ غیر حزبی... مجموعه ای از مواضع است؟ ... حزب برای من این نیست. خوب موضع گرفتن یعنی اینکه این موضع به استراتژی سرنگونی جمهوری اسلامی منجر می شود یا نه؟ ...

نمی بیند که از احمدی نژاد تا لاریجانی تا خاتمی سوار اسب مرگ بر اسرائیل شده اند برای اینکه موقعیت خودشان را تثبیت کنند. مگه نمی بینی در آن جامعه همه تشنه این هستند که یکی بیاید بگوید: سالوسان دروغگوی خیانتکار! شما که اندازه اسرائیل محکوم اید. حزبی که میگوید می خواهد بورژوازی را بیاندازد و فقط نمیخواهد کلکسیون مواضع رادیکالش را درست کند، معیارش این است. با این موضع فقط مرگ بر اسرائیل بروم در خیابان تهران، رژیم میاید چهارپایه میگذارد زیر پایم، مردم با گوجه فرنگی و تخم مرغ می زنند تو کله ام، اگر سپاه پاسداران بالای سرشان نباشد.

موضع شما چیست؟ چون تاریخا همیشه چپ مخالف اسرائیل بوده و آمریکا طرفدار اسرائیل بوده، باید علیه اسرائیل بود؟ مجموعه موضعت  را می خواهی رادیکال نگاه داری؟ رادیکال هم نیست. تاکتیک سرنگونی رژیم، رادیکالیسم سیاسی است...

میخواهم بگویم که این یک شاخص است. بحث حزب و قدرت سیاسی و حزب و قدرت دوگانه این شاخص را میگذارد جلوی خود و از این سر نگاه می کند. رادیکالیسم بحثی است سیاسی برای حزب مدعی قدرت سیاسی. و اگر هر جا موضعی بگیرم، چه در دنیا، چه بین المللی، چه ایران که من را با جمهوری اسلامی مخدوش کند، قدرت دوگانه را به سازش بکشد، سر یک نقطه، سر حماس گفته شود اینها یک حرف می زنند... . اینقدر الان هژمونی دست اسلامیون است، که در همین کانادا میخواهی بروی تظاهرات نمیدانی حسابت را چطوری از مسلمین جدا کنی، یک عالم زن محجبه و الله اکبر میاید در تظاهرات. ... در کانادا این ارتجاعی است، در ایران از ارتجاعی گذشته، رژیمی است. در ایران رژیمی است. کسی که این را نفهمد، از سیاست هیچ چیزی نفهمیده است.  و به همین خاطر شاخص بحث سرنگونی تعیین کننده است. در بحث قدرت دوگانه هم این تعیین کننده است. (پیاده شده از نوار سخنرانی حمید تقوایی در مورد قدرت دوگانه، بخش پاسخ. خط تاکید ها از ما است.)

پوپولیسم ضد رژیمی

این نقل قول کلکسیونی است از مواضع پوپولیستی، راست و ارتجاعی. زمانی که تمام اصول، آرمان و افق به سرنگونی رژیم محدود شود، آنوقت سیاستمدار ما میتواند از هر موضعی سر درآورد. یکبار از طبقه کارگر، بورژوازی و کمونیسم اسم برده شده است، اما در متن کل مبحث، اینها اشاراتی کاملا فرمال و برای خالی نبودن عریضه است. چرا که اولا یک کمونیست کارگری در موضع گیری در مورد چنین جنگی از تاکتیک حرکت نمی کند، از آرمان، اصول کمونیستی و افق رادیکال و انقلابی سوسیالیستی حرکت می کند. اما مساله اینجاست که برای حمید تقوایی تاکتیک و استراتژی یکی است: سرنگونی جمهوری اسلامی.

دوما، این چگونه تاکتیکی است که با انسانیت و انسان گرایی در تناقض قرار می گیرد. نزد کمونیست کارگری هیچ تاکتیکی که با اصول انسان گرایانه و انسانیت متناقض باشد، تاکتیک کمونیستی و قابل اتخاذ نیست. لذا اگر مجبور می شویم که در دفاع از تاکتیک خود، اومانیسم را به سخره بگیریم، آنگاه اشکالی اساسی در تاکتیک اتخاذ شده موجود است. برای کمونیسم کارگری همانگونه که هدف وسیله را توجیه نمی کند، همانگونه که وسیله نیز باید مانند هدف انسانی و اصولی باشد، تاکتیک نیز باید از این نظر با اصول و استراتژی کمونیستی خوانایی داشته باشد.

سرنگونی هم تاکتیک و هم استراتژی بدون افق کمونیستی یک تله بزرگ سیاسی برای مدعی کمونیسم است. این شیوه برخورد سر از سازمان مجاهدین در می آورد. مجاهد حاضر است برای سرنگونی جمهوری اسلامی با "شیطان" بسازد. یک زمان در ارتش عراق زیر فرماندهی صدام حسین بجنگد، یکبار صدها انسان را تحت نام عمليات فروغ جاویدان به ایران گسیل کند و به کشتن دهد، و بار دیگر در پیشگاه آمریکا نوکری کند. این سرنوشت بسیار تلخ و دردناکی است، اما رهبری ح ک ک پا در این مسیر گذارده است. زمانی که با یک فاجعه انسانی، با کشته شدن انسان ها از کودک و سالخورده، با این لحن و زبان صحبت می شود، روشن است که تا پایان مسیر راه چندانی باقی نمانده است.

سوما، ایشان با "حاتم بخشی" خاصی نمایندگی مردم فلسطین، یا غزه را به حماس می بخشد. تبلیغات اسرائیل را خوب قورت داده است. نفرت از حماس که همدست رژیم اسلامی است آنچنان جلوی چشمان شان را گرفته است که حتی یک لحظه به این واقعیت ساده و روشن نمی اندیشد که مردم فلسطین قربانی هم حماس و تروریسم اسلامی و هم دولت اسرائیل و تروریسم دولتی اند. اگر بخواهیم هنوز خوش بینی خود را حفظ کنیم، باید بگوییم که دشمنی با حماس موجب می شود که کشتار مردم غزه توسط اسرائیل را یک امر عادی جلوه دهد و محکوم کردن دولت اسرائیل را نه تنها موضعی اشتباه ارزیابی کند، بلکه آنرا همراهی با رژیم اسلامی بخواند.

حمید تقوایی با این سیاست با یک تیر دو نشان می زند: هم حماس را به نمایندگی مردم غزه ارتقاء می دهد و هم رژیم اسلامی را مدافع مردم غزه و مخالف کشتار مردم غزه. این یک سیاست ارتجاعی است. نه حماس نماینده مردم غزه است و نه رژیم اسلامی ذره ای از کشتار مردم غزه خم به ابرو می آورد. این دو نیروی تروریست ارتجاعی هر دو بر درد و مشقت مردم فلسطین سرمایه گذاری می کنند و از آن به نفع حیات و بقای خود و افزایش نفوذ خود بهره می جویند. حماس پس از آتش بس بر ویرانه های زندگی و کاشانه مردم دارد جشن پیروزی می گیرد. حماس از حمله اسرائیل شادمان است. هر چه جنگ طولانی تر شود، کشتار وحشیانه تر و ویرانی بیشتر باشد، حماس شادمان تر است. کودکان به خون درغلطیده برای حماس سرمایه سیاسی اند و حمید تقوایی نیز با سخاوتمندی خاصی این فاجعه را به حماس تقدیم می کند.

ایشان اعلام می کند که اگر در تهران علیه اسرائیل تظاهرات کنید، مردم به شما تخم مرغ پرتاب می کنند. این موضع ایشان را کاملا در کنار ناسیونالیسم پرو غرب قرار می دهد. جنبشی که پرو اسرائیل است و ضد فلسطین. جنبشی که برای بمباران غزه کف می زند و هورا می کشد. حمید تقوایی هشدار می دهد که هیچگاه نباید موضع حزب ایشان با رژیم اسلامی مخدوش شود یا "قدرت دوگانه" به سازش کشیده شود. (قدرت دوگانه به سبک تقوایی که مقوله ای مضحک است، لذا ما به آن نمی پردازیم.) این مساله در این متن طرح می شود که اگر حزب علیه اسرائیل موضع بگیرد، در کنار حماس قرار می گیرد و آنگاه موضع اش با رژیم اسلامی مخدوش می شود. کمی در این استدلال دقیق شوید، تا پوچی آن را در پشت ظاهر باصطلاح رادیکال آن دریابید. آیا این عین موضع دولت اسرائیل و آمریکا نیست؟

نزد این دو دولت معادله سیاسی چنین است: غزه مساوی حماس، حماس دشمن اسرائیل، پس کشتار غزه موجه و قابل دفاع است.

نزد حمید تقوایی: غزه برابر حماس، حماس همکار رژیم اسلامی، پس حمله اسرائیل به غزه، یعنی حمله به حماس پس بلا مانع و محکوم کردن اسرائیل همکاری با رژیم اسلامی است.

اپورتونیسم سیاسی

این متدولوژی حمید تقوایی است. بر مبنای مشاهدات ساده معادلات ساده کشف می کند و از آنها یک ساختمان باصطلاح تئوریک می سازد. واقعه ای دیگر مشاهدات دیگری به همراه دارد و به معادلات ساده دیگری منجر می شود و ایشان در تناقض با بحث دیروز خود یک تئوری جدید ابداع می کند. تناقض گویی یکی از خصلت های تئوریک ایشان است. اما باید انصاف داشت، ایشان در یک مورد کاملا پیگیر و منسجم حرکت می کند، سرنگونی رژیم اسلامی و پراگماتیسم اپورتونیستی ناظر بر این استراتژی – تاکتیک.

اپورتونیسم سیاسی ایشان چنان مزمن است که در مورد جنگ اسرائیل علیه غزه کنار ناسیونالیست های پرو غرب می ایستد و در خیزش سه سال پیش آذربایجان در کنار ناسیونالیسم ترک. خشم بحق مردم به یک خیزش علیه رژیم اسلامی دامن زد، اما لااقل در ابتدا هژمونی در دست ناسیونالیسم ترک بود و شعارهای راسیستی، ارتجاعی، ناسیونالیستی و دست راستی کاملا دست بالا داشت. موضع ایشان در آن زمان در همراهی با رئیس دفتر سیاسی فعلی حزب شان که خیزش آذربایجان را "شکوفه های انقلاب" خواند، "دفاع از خیزش آذربایجان" بود.

در ضدیت با جمهوری اسلامی هم با ناسیونالیست های ترک همراه می شود، و هم در کنار اسرائیل قرار می گیرد. اکنون چند سال است که ما به ایشان هشدار داده ایم که سیاست شان عملا پرو اسرائیلی و پرو آمریکایی است. اکنون می بینیم که در حرف نیز ایشان از اسرائیل دفاع می کند و کسانی که اسرائیل را محکوم می کنند، فرقه ای و همراه رژیم اسلامی می نامد. اما ایشان در عین حال واقف است که این موضع را نمی توان به راحتی در جنبش چپ و حتی در حزب خود طرح کند، (اطلاعيه حزبى شان با موضع حميد تقوائى تفاوت دارد) لذا با مقداری چرخاندن موضع می کوشد که موضع پرو اسرائیلی خود را مقبولیت دهد. به این ترتیب می گوید که مخالفین و محکوم کنندگان دولت اسرائیل شعار "مرگ بر اسرائیل" می دهند. این عوامفریبی نیازی به افشاء ندارد. خود ایشان بهتر از هر کسی آگاه است. اما موضع پرو اسرائیلی بدرست در میان چپ آن چنان مذموم است که باید با اغراق و چرب کردن مواضع آن را به خورد کادرهای حزب داد.

تا آنجا که به موضع ایشان در مورد فلسطین مربوط می شود، ایشان صراحتا در نشریه انترناسیونال اعلام کرده است که حل مساله فلسطین در گرو از بین رفتن اسلام سیاسی است. از نظر ایشان اسرائیل دارد عینا همین کار را می کند، دارد با اسلام سیاسی می جنگد و هدفش نابودی اسلام سیاسی است. لذا ایشان در بهترین حالت کشتار و قتل عام را می تواند بعنوان هزینه ای برای رسیدن به هدف مقدس و آرمانی، یعنی نابودی اسلام سیاسی و سرنگونی رژیم اسلامی توجیه کند. از این رو است که به آنها که از کشتار مردم غزه به خشم آمده اند، طعنه می زند و با تمسخر از آنها می پرسد: "اومانیسم تان گل کرده است؟" در مورد حزب الله موضع ایشان خلع سلاح حزب الله بود. این موضع نیز عین موضع اسرائیل و آمریکا است. آنها برای اجرای موضع خود عمل نیز کردند. اعلام کردند که بمباران و کشتار مردم لبنان دو سال پیش برای انجام این هدف بوده است.

آنچه توجه کمونیست ها را به این سیاست ها و مواضع حمید تقوایی جلب می کند، این واقعیت است که ایشان از مخدوش شدن سیاست هایشان با اسرائیل و آمریکا یعنی با تروریسم دولتی هیچ ابایی ندارند. اصلا مساله شان نیست. اما از اینکه ممکن است بنظر رسد که یک موضع ایشان به موضع رژیم اسلامی شبیه است، بسیار نگران و برافروخته می شوند. این هم اتفاقی نیست. همان گونه که در بالا گفتیم این همان مسیر آشنایی است که سازمان مجاهدین طی کرده است. این نتیجه منطقی پوپولیسم ضد رژیمی است.

ایشان می گوید هر موضعی که اتخاذ کند، چه در رابطه با مسائل بین المللی و چه در رابطه با ایران باید به استراتژی سرنگونی رژیم اسلامی منجر شود. این تنها معیار و شاخص درست بودن و یا رادیکال بودن یک موضع برای حمید تقوایی است. آیا از این بهتر می شد ناسیونالیسم را فرموله کرد، آیا از این بهتر می شد انترناسیونالیسم را از پنجره بیرون انداخت. این یک موضع ارتجاعی است. خوب یک دفعه بروید از سیاست "رژیم چنج" دفاع کنید و خیال خود و همه را راحت کنید. البته به این سیاست هم نزدیک شده اند. کسانی که در جنگ آمریکا علیه ایران دنبال فرصت های مناسب می گشتند. کسانی که حاضر نشدند تحریم اقتصادی ایران را محکوم کنند. نزد اینها جنگ دارای برکت بود. وقتی کلیه این سیاست ها را در کنار هم قرار دهید، به تغییر ماهیت و دگردیسی کامل این حزب پی می برید. به قرار گرفتن رهبری حزب کنار ارتجاع تروریسم دولتی.

جایگاه سازمان اکس مسلم نیز در کل این تصویر کاملا روشن است. سازمان اکس مسلم کودک این اپورتونیسم پراگماتیستی، این پوپولیسم ضد رژیمی و سیاست پرو اسرائیلی است. اتفاقی و اشتباه تاکتیکی نیست. یک وصله ناجور به این حزب نیست. واقعیت امر اینست که این اسم حزب است که با سیاست های آن خوانایی ندارد. این اسم است که عده ای را فریب می دهد و انتظار مواضع کمونیستی، اصولی، انقلابی و رادیکال از این حزب دارند. این حزب اکس مسلم است. در نتیجه به بهانه وجود تعدادی زن محجبه در تظاهرات علیه اسرائیل و در محکومیت کشتار غزه شرکت نمی کند، اما در کنار سکولاریست های پرو آمریکایی – پرو اسرائیلی با افتخار می ایستند و عکس میگیرند. تروریسم دولتی و اسلامی از یک جنس اند. به یک میزان ارتجاعی و جنایتکار اند. البته ظاهرشان با هم فرق می کند. یکی فوکل کراواتی و ژیگول است؛ دیگری محجبه و امل.

بیایید اسم حزب تان را رسما بگذارید اکس مسلم تا با این همه تناقض مواجه نشوید و مردم را به اشتباه نیاندازید. عکس منصور حکمت را نیز همانطور که پیش از این تاکید داشتید، از بالای نشریات تان بردارید. عبور از منصور حکمت در محتوا را به فرم هم انتقال دهید. خیال خود، ما، طبقه کارگر و مردم را راحت کنید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

January 22, 2009

خسرو شاکری-زند:اندر سوگ سياوش شاملو!

 

هنگامي که خبر نهايي مزايده (مصادره)اسباب و اثاثه ی منزل احمد و آيدا شاملو را خواندم دل بيمارم را درد ديگري هم گرفت – درد بيماري خودخواهي های بزرگ آدم هاي کوچک که با خود خواهي هاي بزرگ ذره اي هم بزرگ نمي شوند.

به ياد ندارم چگونه در آستانه ي انقلاب در لندن با شاملو آشنا شدم. شايد زنده ياد ساعدي، که از پيش مي شناختم، مرا نزد او برد و با او آشنا ساخت. آن ساعتي که آنجا بودم بيش از آنچه در فکر چگونگي همکاري پيشنهادي او با ايرانشهر بوده باشم، به نظاره ي چهره، چشمان، حرکت هاي صورت و دست هاي او، به زبانِ بدن (body laguage/langage corporel) شاملو مشغول بودم. مي گشتم تا مردي را که دهه ها از راه شعرش از دور مي شناختم و برايش احترامي عميق قائل بودم، از طريق چهره، چشمان، حرکات صورت اش آنچه که وي در باره ي آينده ي تاريک انقلاب مي گفت براستي دريابم که ژرفناي افق مهيب آينده ي ايران را در چشمانم و مغزم می ترکاند. بهت زده از افقي که او از آينده ای مهيب در برابر منِ بدبين نسبت به انقلاب ساخت از وی جدا شدم، تا اينکه يک ماه و نيم بعد او در تهران مرا به همکاري براي کتاب جمعه به نزد خود خواند. در نخستين جلسه اي که با حضور مدعوين براي بحث درباره ي مجله ي مورد نظر او برگذار بود احترام ام براي او ريشه هاي عميق تري يافت، چه او با مدارا و شکيبايي بی سابقه ای در ايران به همه گوش مي داد و هيچ در صدد نبود عده اي معروف و غير معروف را به زائده هاي خود بدل سازد. در طول حدود يکسالي که از نزديک به طور روزمرَه او را مي ديدم و به نحوه ي کار او آشنا مي شدم، هرروز بيش از پيش در شگفتي مي شدم که چگونه در کشوري که هر کس دنبال نامي است و با بدست آوردن خرده نامی با ديگران، حتي کساني که از شانه هايشان بالارفته است، حقيرانه رفتار مي کند، مردي پيدا شده بود اين چنين شکيبا که هيچ چيز را بر همکارانش تحميل نمي کرد، بل حتي با آنان در تدوين نوشته ها و مصاحبه هاي خود شور مي کرد. نکته ی ديگری که طی آن سال و چند ماهی در کمبريج (ماساچوسِت) مرا در خصايل او خيره کرد اين بود که هرگز نديدم که وی، برخلاف ما ايرانيان، از کسی بد گويی کند، يا کسی را خوار سازد. بزرگمنشی او غول آسا بود.

در چند ماهي که، پس از سخنراني اش در دانشگاه هاروارد در کمبريج، او و همسرش <مهمان>من بودند و از صبح تا شب را با هم سر مي کرديم او را بيشتر شناختم و احترام ام براي او بيشتر شد. تصور نشود که او بي عيب و انساني کامل بود؛ نه، اما کمال انسانيت در او بود. رابطه ي عاشقانه اش با آيدا چون دانوبي که خروش هاي آغازين خود را پشت سر گذاشته بود در آرامشي دلپذيرِ ديدني به پيش می رفت. آنچه مصاحبت با او را دلپذير تر مي ساخت زبان پر مزه ريز ظريف و شاعرانه ي وي در باره ي همه چيز بود.

او گاه به گاه از سه فرزندش سخن مي گفت. نخستين آنان، سياوش، را در همان روزهاي نخستين پس از انقلاب در تهران ديده بودم. فرصت زيادي دست نداد با او آشنا شوم. او در باره ي نقش انقلابي خود در آن روزها لاف ها مي زد، بدون آنکه بداند انقلاب به کار گرفتن اسلحه ي گرم نيست؛ انقلاب هنگامي انقلاب است که انسان ها يک به يک و با هم از سرشتي ديگر شوند و تمام زباله هاي ضد انساني را از خصايل خود بزدايند. به نظر می رسد که او نيز در موج غرَای فساد رشد يابنده غرق شده است.

پسر ديگر شاملو، سيروس، به درخواست پدرش همسفر من از تهران تا پاريس شد. چند روزي پس از بسته شدن روزنامه آيندگان ناگزير شدم اتوموبيلي را که براي ايرانگردي با خود آورده بودم به فرنگستان بازگردانم، چون دولت بازرگان آوردن خود رو را ممنوع کرده بود – امري که شگفت انگيزانه مشمول دو اتوموبيل آلمان شرقي برای نوراالدين کيانوری و مريم فيروز فرمانفرما نشد، که رانندگان زن و مرد جوان کمونيست شان، به همراه من به مرز ايران رسيده، و مرزبانان از من خواسته بودند سخنان آنان را ترجمه کنم.

به هنگام بازگشت، شاملو از من پرسيد آيا مي توانستم سيروس را همراه خودبه آلمان  ببرم؟ با ترتيباتي که براي خروجش دادم با هم سفري جالب از راه ترکيه و يونان به فلورانس وسپس پاريس کرديم. چه سفري! من مي راندم و خسته مي شدم و او با نواي زيباي گيتارش خستگي را از من مي زدود. وي از پاريس به قصد اقامت رهسپار شمال آلمان شد. اما بعد ها شنيدم – شايد از خود شاملو – که فلورانس را بيشتر پسنديده بود و در آنجا رحل اقامت و خانواده افکنده بود. در آن سفر، هم با سيروس آشنا شدم و هم از شاملو شناخت بيشتري پيدا کردم.

ديگر فرزند شاملو را،که در آن دوران در لندن مي زيست، هرگز نديده ام. آن طور که از شاملو شنيدم سرش به کار خويش بود.

حال نمي دانم که سياوش به نمايندگي از آن دو توانسته است چنين حکمي را از دادگاهي مردانه عليه بانوئی بگيرد که از نظر نظام حاکم چون شهروندي درجه ي سوم – بانويي غير مسلمان – تلقي مي شود. چه پيروزي شرافتمندانه اي! و چه آسان. دلم مي خواست سياوش در درنگي به اين مي انديشيد که، اگر پدرش اکنون او را نظاره مي کرد، چه حالي مي داشت. البته حکمي که سياوش را پيروز کرده است همان آتش سياوش ما ايرانيان نبود، بل <مثل آب> بود، که خاکي است پاشيده بر سر فرهنگ ايران.

اما نبايد فراموش کرد که، در عين اينکه مصادره ي يادگار هاي شاملو ضايعه ايست ناپسند، اهميت فرهنگي شاملو چنان است که با چنين اقدامات ناپسندی کوچک نمي شود. آيدا خود در ياري و ياوري خويش در زندگي شاملو بنوبه خويش شمايلي است که تاريخ ادب ايران هرگز فراموش نخواهد کرد. فراموش نمي توانم کرد که، هنگامي که به دلايلي، که حال گفتن ندارد، تيراژ 30 هزاری کتاب جمعه به زير ده هزار سقوط کرد و ناشر پول پرست ديگر انتشار آن مجله را برای کيسه ی سيراب نشدنی اش به اندازه ی کافی سودآور نمی يافت، احمد شاملو جواهرات آن بانوي فداکار را به گرو گذاشت تا انتشار مجله قطع نشود، و نشد، چون، با تغييراتي در مجله، تيراژ باز به 30 هزار رسيد.

ياري و ياوري آيدا با کار فرهنگي شاملو آن بانو را وارث به حق و شمايلی در کنار شاملو مي سازد؛ نه يک امر ژنتيک و نه يک حکمِ نظامي مردسالار و اسلام سالار هيچکدام نمی توانند آن حقانيت فرهنگی را مانع شوند.

 

خسرو شاکری-زند

پاريس، اول بهمن 1387

 

جهانگیر ویسی: تنها به نيروي خود متكي شويم

جهانگیر ویسی

آزموده را آزمودن خطاست، تجربه تاريخي به ما كارگران و رهبران كارگري آموخته است سرمايه‌داران در همه حال استثمار را ترجيح خواهند داد. وظيفه‌ي تاريخي به ما حكم مي‌كند نگذاريم خود و دوستانمان و هم‌طبقه‌اي‌هايمان در دام ترفندهاي بورژوازي بيافتند. تاريخاً فهميده‌ايم سياست‌هاي اشتباه رهبران كارگري و كارگران ناآگاه ضربات مهلكي را بر پيكر مبارزات طبقاتي فرود آورده‌اند. زيان‌هايي بر سر خود و بر سر هزاران و ميليون‌ها انسان درآورده شده كه جبران‌ناپذير بوده‌اند. همگي ما تجربه تلخ جنگ جهاني را به ياد آوريم، بورژواهاي كشورهاي مزبور آن جنگ را براي خودشان جنگ ملي و ميهني ناميدند و چه بسا ميليون‌ها هم‌ميهن خود را قرباني آتش آن جنگ نمودند. كه در آن دوران كارگران اين قدرتمندترين نيرو مي‌توانست تصميمات مناسبي را اتخاذ نمايد. متأسفانه بخش اعظمي از آن‌ها زير چتر سوسيال‌دمكراسي بورژوازي در بحراني‌ ترين شرايط به دام ترفندهاي آن‌ها گرفتار شده و به سياست‌هاي آن‌ها لبيك گفته و سرانجام اين نيروي مقتدر به ابزاري براي آن‌ها مبدل شد. استدلال‌ها و همچنين داعيه‌هايي دال بر اينكه از اين طريق ما به بهره‌مندي خواهيم رسيد به متلاشي شدن وحدت طبقاتي در آلمان منجر گرديد. و نهايتاً در جلو چشم آن‌ها رفقاي مبارز و واقعي آلمانيشان كشته و تيرباران و فراري گشتند و بقيه كارگران با آن رفرم نيم‌بند بورژوازي ساختند و تا به امروز در زير فرمان آن يوغ قرار دارند. اگر اين نيروي عظيم در مقابل بورژوازي متحدانه مي‌ايستاد چرخ بورژوازي به حركت جنون‌آورش ادامه نمي‌داد و آن همه كشته و ويراني به جاي نمي‌گذاشت.  سياست درست آن بود در جنگ امپرياليستي كه حول منافع سرمايه‌داران و بحران آن‌ها بود شركت نمي‌نمودند. اينجاست كه تاريخ به ما اثبات خواهد نمود اگر سياست و تاكتيك و استراتژي مناسب عمل شود. نه زمين و نه انسان در اين طغيانگري قرباني نمي‌شد. تجربه اثبات نموده است كه تنها منبع درآمد خالص و ناب براي سرمايه‌داران ارزش اضافه از طريق استثمار كارگران به دست مي‌آيد. اكنون چگونه بورژوازي به رحم و شفقت درآمده و رسانه‌هاي آمريكايي و امثالهم با پرداخت مقداري هزينه تبليغي مي‌خواهند كارگران كشورهاي ديگر را نجات دهند. حقيقت اين است در اين چند سال اخير با توجه به عقيم ماندن سياست‌هاي كشورهاي امپرياليستي در مقابل نوچه‌گان خويش و تمرد بخشي از جناح‌هاي نافرمانشان در ظاهر به خونخواهي ملت‌هاي ديگر برخواسته‌اند.

گويي اينان نيستند كه در كوره گرماگرم استثمار در منطقه عسلويه و نيروگاه‌هاي حرارتي و توليد برق و غيره جان و روح كارگر ايراني را مكيده‌اند. آنجا در آن گرماي سوزان هزاران كارگر ايراني در بدترين شرايط كاري و گذران زندگي با شديدترين شيوه استثمار و به ارزاني نيروي كارشان گرفته مي‌شود و در خدمت كمپاني‌هاي غربي قرار مي‌گيرند در آنجا هزاران كارگر دچار زيان‌هاي جبران‌ناپذيري از نظر جسمي و روحي گشته‌اند. يادمان نمي‌رود از سال 1359 به بعد ميليون‌ها كارگر زن و مرد اخراج، بيكار از خانه و كاشانه تبعيد و محروم و يا با زندان و مرگ روبرو شدند و كسي از آقايان بزرگ‌منش و دولت‌هايشان چه ليبرال و نئوليبرال دم برنياوردند و سكوت را بر منافع به كف آمده  ترجيح دادند. حال كه ناسپاسان يعني بخشي از بورژوازي ايران نسبت به آن‌ها بداخمي نشان داده است و از سوي ديگر كارگران ايران بنا به ضرورت و نياز واقعي به خاطر تنها زنده ماندن و جنگيدن براي آينده‌اي بهتر به ميدان آمده است. و هر روز اعتراض طبقاتيش در عرصه‌هاي مختلف گسترش مي‌يابد. براي كلاه گذاشتن بر سر كارگران، زنان، دانشجويان، معلمان و ستم‌ديدگان، همه جناح‌هاي بورژوازي را وا داشته است كه «رُل دايه بهتر از مادر» را به عهده بگيرند. و از طرف ديگر اهرم فشاري باشند بر آن بخش از سرمايه‌د اري متمرد ايران. از اين رو در اين گيرودار و در اين زدوبند سرمايه‌داران داخلي و خارجي مي‌خواهند از همديگر انتقام بگيرند تا رقيب را وادار به تمكين خواسته‌هاي خود نمايند. براي نيل به اين مقصود بهتر است تا توجه مبارزات كارگران، زنان، دانشجويان، معلمان را به خود جلب نمايند. براي آن‌ها اشك تمساح  ريخته شود. و يا اينكه چند دلار و ريالي هزينه گردد و آن قدر هم نباشد كه اينان سرپاي خود هم بتوانند بايستند. اينجاست كه كارگران و زحمتكشان و هم طبقه‌ايهايمان بايد آگاه باشند و اين تجربه تاريخي را كسب كرده باشند براي ما سياست درستي نخواهد بود اگر قدمي نيز با آن‌ها همگام شويم . اگر امثال حزب توده مستقل بودند بعدها آن حزب به قرباني جولانگاه روسيه و آمريكا و انگليس و ايران مبدل نمي‌شد و قرباني آرام سرمايه لقب نمي‌گرفت. كارگران ايران به اين سياست و منطق و اين حد از كاركرد رسيده‌اند كه هيچ وجوهي و هيچ كمكي از طرف دولت‌هاي بورژوازي به صلاح و سلامت او نيست، مشارکت در جنگ بورژاها ، عملي بس خطرناك و مشمئزكننده براي طبقه كارگر، معلمان، دانشجويان و ستمديدگان خواهد بود. شركت ما در سياست‌ها، تاكتيك‌هاي آن‌ها به قرباني شدن ما در دامن آن‌ها تبديل خواهد شد. زیرا در همکاری و توافق  بورژواهاي داخلي و خارجي طبقه كارگر اولين قرباني قراردادهايشان خواهند بود. به همين دليل ساده است كه ما هيچ كمكي را از طرف دولت‌هاي بورژوازي و نمايندگانشان از جمله (مركز همبستگي امريكايي) سوليداريتي را قبول نخواهيم كرد و آن را به نقد جدي و چالش خواهيم كشيد. و به هم طبقه‌ايهايمان يادآور مي‌شويم نبايد قرباني گرگ‌هاي بورژوازي شوند. آن‌ها از اين در هراسند ما با اتحاد و همبستگي و توافق طبقاتيمان و اعتراضمان و با وجود رهبران واقعي نه ساختگي و قلابي به تشكلات خود دست يابيم. بورژوازي از آينده خود بيمناك است. به همين خاطر سعي در بيرون راندن رهبران واقعي، تشكلات واقعي و جايگزين نمودن رهبران قلابي و ساختگي به تبع ساختن قدرتي ظاهري از بالا به پايين و تحميل آن به طبقه كارگر هستند. هدف آن‌ها خلع صلاح قدرت طبقاتي پاييني‌‌هاست. اگر آن‌ها به اين امر تاريخي موفق شوند و بخشي از كارگران و هم‌طبقه‌ايهايمان سر تكريم در مقابلشان فرود آورند و ماهيت طبقاتي را فراموش نمايند زيانبارترين ضربه تاريخي را خواهيم خورد. اين وظيفه ماست كه طعمه اختلافات و تضادهاي سرمايه‌د اران داخلي و خارجي نشويم. وحدت طبقاتي براي ايجاد تشكل‌هاي طبقاتي وظيفه حياتي در دوره كنوني است.

ترفندهاي بورژوازي به اين هم خاتمه نخواهد يافت اين افكار چه بسا نقشه‌هاي شومي را براي به بن‌بست رساندن جنبش كارگري را در دستور كار خود قرار داده‌ است. با پيش كشيدن اتحاديه‌هاي صوري و قلابي كه تنها از مخيّله چند آدم فراتر نرفته است طرح‌هاي انقلاب مخملي اقشار و اقمار بورژواليبرالي را به عنوان الترناتيو جار مي‌زنند و حتي با جمع‌آوري امضاهايي و فرستادن اين امضاها به عاليجنابان نمايندگان بورژوازي ايران قصد برگشت كارگران به شيوه‌هاي دوره‌هاي قبلي را  دارند. زيرا مي‌دانند كه كارگران در اين دو ساله اخير همه آن شيوه و كاركردها را پشت سر گذاشته و با توجه به بحران شديد سرمايه‌ داري و عدم جوابگويي تمام ارگان‌هاي بورژوازي به خواسته‌هاي انسانيشان، تنها چاره كار را در ايجاد تشكل‌هاي واقعي خود نه به شكل‌هاي صوري و ظاهري از طرف چند كس و از بالا بدون در نظر گرفتن تم واقعي اتحاديه‌ها (زيرا اتحاديه خود از جمع چندين تشكل واقعي و موجود در درون كارگاه‌ها و مجتمع‌ها و ديگر مؤسسات معني مي‌يابد) كه البته كارگران ايران از اتكا به اين نوع تشكل‌ها نيز گذر نموده است تا برسد به اينكه به اتحاديه‌هاي قلابي و از بالاي سر كارگران كه از مخيله بورژوا ليبرال‌هاي كاخ‌نشين ايجاد شده پيروي نمايند. مي‌شود با هر ترفندي بخشي از كارگران را اغوا نمود امّا نمي‌شود براي هميشه مبارزه واقعي را از چنگشان خارج نمود.

به همين دليل اين پروكاسيون تبليغي نهايتاً در برابر اراده و خواست واقعي كارگران نيز افشا خواهد شد. به همين خاطر گردانندگان اين نوع طرح‌ها به شيوه‌هاي بسيار ناهنجار و غيراخلاقي به مبارزه با رهبران واقعي جنبش كارگري روي آورده و حتّي بدون پرده پوشي، از عوامل بورژوا ليبرال و افراد و نمايندگاني مثل مركز همبستگي امريكايي «سوليداريتي» دفاع نموده و نسبت به ناقدين آن‌ها يعني رهبران جنبش واقعي كارگري كينه‌توزانه و پرخاشگرانه عمل نمودند و مي‌نمايند. و حتي در ميان كارگران و تشكل‌هاي كارگري به  تخريب شخصيت و كاركرد اين رهبران متوسل شده‌اند. به همين خاطر كارگران ايران تنها از طريق ايجاد تشكل‌هاي واقعي خود در درون كارخانه‌ها و كارگاه‌ها و متحد شدن آن‌ها در مجموعه بزرگتري از قدرت شورايي خود مي‌توانند سد راه تمام زدوبندها و طراحي‌هاي بوژواليبرال‌ها و نئوليبرال‌ها شوند. در اين عرصه از مبارزه دست به دامان شدن دولت سرمايه‌دارها از سر گذشته است. فرستادن امضا و نامه‌ي گدايي، كاركرد خود را از دست داده است. اين عمل تنها انرژي و نيروي كار چندين كارگر و فعالين كارگري را به هدر داده و افكار آن‌ها را از مسير واقعي مبارزه جدا و تنها مزيتش مطرح شدن چند نفر عاليجنابان بالانشين در رسانه‌هاي امريكايي و خشنودي سرمايه‌داران داخلي و امثالهم را ميسر مي‌سازد. سرمايه‌داران آمريكايي و ساير دولت‌ها اگر راست مي‌گويند بروند به كارگران، اتحاديه‌ها، سنديكاها و بيكاران كشورهاي خود هديه دهند كه زير ديون و وام‌ها و فقر كمرشان خم گشته است. و نمي‌توانند چاره‌ي بحران‌هاي پيش رو را حل نمايند. ما از كارگران و فعالين كارگري مي‌خواهيم تمام انرژيمان را حول ايجاد تشكل‌هاي واقعي نه صوري و ظاهري بلكه در درون خود كارگران و تنها با نيروي خود كارگران را از اساسي‌ترين اولويت‌ها قرار دهيم. بگذاريد قدرت و نيرو و انرژي به درون طبقه كارگر و به دست تواناي كارگران در مسير واقعي خويش حركت كند  و همچنان كه اين روند نيز تداوم داشته و چه بسا به ضرورت واقعي و نياز مبرم امروز جنبش كارگري تبديل شده است. و همچنين به هم‌طبقه‌ايهايمان مي‌گويم كه تنها به صندوق‌هاي مالي ايجاد شده توسط خود در درون كارخانه‌ها و كارگاه‌ها و مجامع‌ها و صندوق مالي بين‌المللي كارگري به دست تواناي خود كارگران و هم‌طبقه‌ايهاي مبارزمان متكي شويم. تنها با اتكا به نيروي خود مي‌توانيم موفق باشيم و موفق خواهيم شد.

نگاهی به مصاحبۀ مطبوعاتی مشاور ارشد رییس جمهور ایران

فرشید شکری

 درپی اعلام رسمی لایحۀ پیشنهادی دولت مبنی رها سازی قیمت ها و حذف یارانه ها که با قید یک فوریت روز سه شنبه دهم دی ماه به مجلس تسلیم گردیده بود، در تاریخ بیست و یکم دی ماه چند تن از خبرنگاران گروه سیاسی ایرنا (خبرگزاری جمهوری اسلامی) با سید مجتبی ثمرۀ هاشمی مشاور ارشد احمدی نژاد در این زمینه و مسائل متفرقۀ دیگر در نهاد ریاست جمهوری، گفتگویی بعمل آوردند. برپایۀ خبر مربوط به این نشست مطبوعاتی که در سایت ایرنا منتشر شده است، بعلاوۀ پرسشهایی در خصوص لایحۀ هدفمند کردن یارانه ها ( حذف سوبسیدها ) سؤالاتی در باب اصلاحیۀ قانون انتخابات، اختلافات درونی اصولگرایان و رویگردانی برخی از آنان از احمدی نژاد، انتقادات مجلس از دولت و دولت از نهاد قانونگذاری، بودجۀ سال هشتاد و هشت، بحث دولت وحدت ملی، نتایج سفرهای استانی رییس دولت، سیاست خارجی و چگونگی تعامل با ایالات متحده، و مسئلۀ هسته ای طرح شده بود.

ثمرۀ هاشمی در پاسخ به سؤالی در رابطه با تغيير قانون انتخابات رياست جمهوری و برطرف سازی  ثبت نام های بی ضابطه، همزمان با تمجید از آن بخاطر ممانعت از ثبت نام افرادی که شرایط لازم را ندارند، به نقد آن نیز پرداخت. وی معتقد است اصلاحیۀ قانون انتخابات رجال سیاسی تأیید شده را محدود به داشتن مصادیق و مسئولیتهای دولتی می کند. به زعم او بسیارند صاحب نظران و عالمانی که هیچ سمتی ندارند اما در عین حال جامع الشرایط می باشند. چنین اظهاراتی پیش از آنکه گویای دموکراسی خواهی این صاحب منصب اصولگرا برای همۀ اعوان و انصار جمهوری اسلامی باشد راهکاری برای جلوگیری از حادتر شدن اختلافات درونی حاکمیت است. مقصود این شخص در رد یا قبول موادی از اصلاحیۀ قانون انتخابات ریاست جمهوری، دلجویی از اصولگرایان مخالف با دولت و بدین ترتیب یارگیری کردن قبل از فرا رسیدن انتخابات دور دهم ریاست جمهوری است. این مراد در پاسخهای ثمرۀ هاشمی به پرسشهای بعدی کارکنان ایرنا در باب انتخابات بخوبی عرض اندام می کند. طبق گزارش انتشار یافته هنگامی خبرنگار ایرنا می پرسد که در بحث انتخابات افرادی خواهان عبور اصولگرايان از احمدی نژاد هستند؛ طراحان  دنبال چه می گردند و نظر شما چیست؟ ثمره هاشمی می گوید: « اين بحث را بايد در فرصت مناسبی مطرح کرد. متأسفانه به رغم اينکه توصيه شده بود که فعلاً نبايد فضا انتخاباتی شود و طرح اين مباحث زود است، عده ای وارد آن شدند ». و سپس در سرزنش آنان میافزاید: «اصولگرايی شرايطی دارد از جمله اينکه میباید مؤمن به اصول انقلاب اسلامی و متعهد به رعايت اصول شرعی و قانونی بود». او که خود را در مقام یک ناصح میبیند برخلاف نزاعهای آشکار و پنهان مجلس با دولت بویژه درگیری میان لاریجانی با احمدی نژاد، معتقد است: « هر چه همگرایی و همکاری مجلس و دولت با توجه به اهداف مشترک در سند چشم انداز، برنامه چهارم توسعه و برنامه های آتی نزدیکتر باشد به نفع ملت و پيشرفت کارهاست. البته منظورم این نيست که دولت يا مجلس از حقوق قانونی خود استفاده نکنند. يا اينکه انتقادات منصفانه مطرح نشوند. هم انتقاد منصفانه مجلس از دولت و هم انتقاد منصفانه دولت از مجلس بايد مسموع باشد ». حرفهای کدخدا منشانه و مواضع نرم ثمرۀ هاشمی روبه مجلسی یان (خصوصاً نمایندگان اصولگرای مخالف با عملکرد دولت) آنهم پس از استیضاح چند تن از اعضای کابینۀ دولت، فریز کردن یا عدم تصویب بعضی از طرحها و لوایح، خرده گرفتن ها و اعتراضات مستمر محافظه کاران و رفرمیست های مجلس به نحوۀ مدیریت دولت نهم قویاً بر برداشت فوق تأکید دارند.  

لایحۀ ضد کارگری هدفمند کردن یارانه ها که در حقیقت تمام مواد و بندهای آن درپی دارندۀ حذف سوبسیدهای دولتی بر کالاهای ضروری و مایحتاج روزانۀ شهروندان مانند نفت، گاز، بنزین، گازوئیل، برق و آب است، جزو سؤالات خبرنگاران ایرنا از مشاور اول احمدی نژاد بود. ثمرۀ هاشمی با ابراز امیدواری از تصویب این لایحه، به پرسشهای طرح شده اینچنین جواب داد: « در برنامۀ هدفمند کردن يارانه ها قرار است مقداری از هزينه هايی که ذخيره می شوند در خدمت عمران کشور باشند. بنابراین بعنوان يکی از منابع تأمين اعتبارات طرح ها و پروژه ها در نوشتن بودجه 88 مدخليت پيدا می کند ».

چنانچه این لایحه تصویب و به مرحلۀ اجرا درآید قیمت محصولات ذکر شده افزایش خواهند یافت و این به بالارفتن قیمت سایر اقلام مصرفی منتهی خواهد گشت. اولین بازده این طرح عبور نرخ تورم از مرز سی درصد و رکود اقتصادی بمراتب شدیدتر است. گویا دولت بنا دارد در ازای حذف یارانه ها به خانواده های کم درآمد کمک نقدی پرداخت کند، لیکن تا کنون میزان وجوه پرداختی رسماً اعلام نشده است! وانگهی با فرض تحقق این وعدۀ فریبکارانه، سؤال اینست که آیا با درآمد فعلی حاصل از فروش نفت (سی و پنج دلار در هر بشکه- تازه اگر قیمت آن بازهم کاهش نیابد) سطح این مساعدتها چقدر میتواند باشد؟ آیا میزان کمکها در حدی خواهد بود که خانواده های کارگری روی آن حسابی باز کنند؟! بدون هیچ شک و شبه ای هدف از تهیۀ این لایحه به جیب زدن بخش عظیمی از درآمدهای کشور است. نیت دیگر اینان از ارائۀ آن به مجلس، حذف تعیین سالیانۀ حداقل دستمزد کارگران می باشد. مادۀ سیزده این لایحه، افزایش حداقل دستمزدها را که هیچگاه متناسب با نرخ تورم افزایش نداشته اند از دستور نهادهای ذیربط خارج می سازد. از اینروی با توجه به اقتصاد بیمار کشور، نرخ تورم و روند صعودی آن و نقشۀ ضد کارگری مستور شده در پس طرح کنونی بعینه می شود دورنمای وضعیت مشقتبارتری را برای طبقۀ کارگر و مزدبگیر ایران در سالهای آینده مشاهده کرد.  

ثمرۀ هاشمی در قسمت دیگری از صحبتهای خود روی بحث دولت وحدت ملی و دور دوم سفرهای استانی احمدی نژاد، اختصاراً عنوان نمود: « آنها می گويند دولت وحدت ملی، این يعنی دولتی که ایشان هم در آن حاضر باشند. اما دولت ملی رييس جمهورش را مردم انتخاب می کنند، رييس جمهور، وزیران را به مجلس معرفی می کند و مجلس رأی می دهد و دولت تشکيل می گردد، اين می شود دولت ملی. اگر مردم به تعداد خاصی رأی ندادند  ضرورت ندارد در دولت حضور داشته باشند »! واقعاً پز مردم سالاری این جماعت آزار دهنده است. طوری وانمود میکنند انگار در عرض سی سال گذشته توده های رنجدیده و تحت ستم این کشور حرف اول و آخر را زده اند. آقای مشاور و بزرگترهایش نیک می دانند درصورت مهیا گشتن شروط یک برآمد انقلابی، تمام بنیان های ظلم و جوری که ساخته اند یک شبه بدست جنبش های اجتماعی و با رهبری طبقۀ کارگر بر سرشان خراب خواهد شد. بگذریم، ثمرۀ هاشمی با تعریف فوق، آب پاکی را بر دستان همسنخ های خویش ریخت. نغمۀ مخالف سر دادن و بی اعتبار کردن تز دولت وحدت ملی حامل این پیغام است که سپاه پاسداران بدین راحتی ها به معامله تن نمی دهد و اراده کرده تا در دور آتی نیز دستگاه اجرایی را تصاحب کند. اینجا لزومی به تأمل در تمجیدهای مشاور ارشد احمدی نژاد در بارۀ بیا و بروهای بی ثمر رییس وی و تورهای مسافرتی هیئت دولت نیست. این مانورهای تبلیغی در همان اوایل به باد تمسخر گرفته شدند. هنوز پیش نویس مصوبات استانی تهیه نشده تا بقول خودشان در جلسات استانی کابینه تصویب شوند. بهانه هم اینست که نیاز به کار کارشناسی است! 

ثمرۀ هاشمی بمانند رهبرانش مواضع رژیم را در مورد مناسبات با ایالات متحده اینگونه توصیف کرد: « اصول سياست خارجی جمهوری اسلامی ايران معين است. چهار اصل عمده سياست خارجی عدالت، اخلاق، حفظ کرامت انسانی و تفاهم و دوستی است. در خصوص آمريکا هم این شرايط وجود دارد. هر چه اين اصول رعایت گردند ،آن وقت شکاف هايی که بين دو دولت و دو ملت هست، کمتر می شود. در نامه ای که آقای رييس جمهور به اوباما نوشتند اشاره کردند، این راهی  که آمريکا از قدیم الایام در پیش گرفته مبتنی بر بی عدالتی ، اشغالگری ، فتنه انگيزی  و دفاع ازستمگرانی مثل رژيم صهيونيستی و پشت پا زدن به ارزشهای انسانی و تهاجم به مظلومان و ملت های مستقل است ، اگر این راه ادامه يابد و تغييری اتفاق نيفتد ، نفرت ملت ها از آمريکا فزونی می یابد و به طور طبيعی نه فقط فاصله ها کم نمی شوند بلکه اضافه می شوند ».

بنگرید چگونه حکومتی که خود همداستان رژیم های بیدادگر عصر حاضر است، جزو فاسدترین نظام هاست، هرگز کرامت انسانها را پاس نداشته و تفاهم یا دوستی هم مفهومی برایش ندارد، بدین نحو از نکویی و فضیلت دم می زند. دهه هاست مصرف این عبارات فریبنده در جامعه ای با آن همه رشد و بلوغ سیاسی به پایان رسیده است و برعکس تصورات اینان چه روابط دولت ایران با دولت آمریکا حسنه شود و چه نشود، برای شهروندان ایران تفاوتی ندارد. اکثریت سکنۀ این کشور هر دو طرف منازعه را به یک چشم می نگرند و سالهاست دریافته اند که این تقابلات تنها حول منفعت های سیاسی و اقتصادی می چرخند و غرض طرفین گرفتن امتیاز از همدیگر است. جدال غرب و ایالات متحده با جمهوری اسلامی بر سر پروندۀ هسته ای نیز در همین چارچوب ارزیابی می گردد. اتفاقاً، دیر زمانیست جهانیان هم می دانند که مبارزۀ همزمان علیه رژیم اسلامی- سرمایه داری ایران و امپریالیسم آمریکا مشخصۀ اصلی اوضاع سیاسی در این سرزمین است. 

در انتهای مصاحبۀ منتشر شده یکی از خبرنگاران می پرسد؛ منتقدان مدعی اند مواضع دولت نهم روی قضیۀ هسته ای چند قطعنامه تحريمی را برای ايران ببار آورده است، پاسخ شما به منتقدان چيست؟ مشاور احمدی نژاد دوباره دهان به انتقاد از رقبا می گشاید و منتقدین دولت نهم را کسانی می داند که معتقد به تسليم در مقابل متجاوزگرانند و ايستادگی را برنمی تابند. همچنین اضافه می کند: « تحريم ها از ابتدای انقلاب به اشکال مختلف اعمال شده است و تشديد آن اثری نخواهد داشت. ملت ما تحريم ها را به فرصتی جهت پيشرفت و تعالی و اتکای به خود تبديل کرده اند »! مشاور بافراست و درایت پاسدار احمدی نژاد در خاتمۀ درافشانی خود ادامه می دهد: « تحريم ها موجب شده اند راههای بهتری جهت تامين نيازها پيدا شوند. در فضای این تحريم ها سرعت سرمايه گذاری در کشور افزايش يافته و کارهای عمرانی چند برابر شده است! بورس ايران به عنوان بورس موفق به کار خود استمرار داده، ذخاير ارزی کشور به نحو مطلوب صيانت شده و کشور مسير تعالی و پيشرفت خودش را می رود و ثابت شد که نه تحريم ها ، نه تهديدات نظامی، نه فتنه گری ها ، هيچکدام قدرت آنرا ندارند تا ملت رشيد ايران را از حرکت به جلو متوقف سازند»!

نقد نظرات لیبرالها، اصلاح طلبان و میانه روهای حاکمیت ازجانب ثمرۀ هاشمی دعوای بین جناحی است و به خودشان مربوط می باشد، اما اینکه مردم ایران تحریم های چندین ساله را به مجالی جهت ترقی و روی پای خود ایستادن مبدل ساخته اند یا این تحریم ها موجب شده اند تا راههای بهتری به منظور تأمین نیازمندیها به منصۀ ظهور برسند و... کذب محض است و نهایت بی شرمیست. انسان ناخواسته از دروغپردازیهای این حضرات خنده اش می گیرد. از این گذشته ثمرۀ هاشمی از کدام مردم سخن میراند؟ از خود و مقامات لشکری و کشوری، از کارفرمایان، سرمایه داران و بنگاههای عظیم اقتصادی حاکمیت یا از طبقۀ کارگر که اسفبارترین شرایط اقتصادی را تحت حاکمیت آنان در این سه دهه تجربه کرده اند؟ آری این تحریم ها هیچگاه مشکلی برای طبقۀ حاکم ایجاد نکرده و نخواهد کرد زیرا راههای معامله بسیار است. هزینه آنرا توده های فرودست جامعه می پردازند و این مسئله هم ربطی به آنها ندارد. بواقع منظور ایشان از واژۀ مردم، بورژوازی و رژیم آنهاست نه میلیونها انسان اسیر در زندان ایران. اینان محکومند در نتیجه باید سپر بلا شوند و تاوان سیاست های منطقه ای و بین المللی آنان را بدهند. مدت هاست توده های فرودست جامعه مستمع چنین مهمل بافی هایی توسط رهبران ریز و درشت رژیم هستند. در صد زیادی از لاطایلات مشاور ارشد رییس جمهور را  هم  پیشتر مقامات رده بالای رژیم از جمله شخص احمدی نژاد مکرراً ایراد کرده بودند. 

در خاتمه باید معروض داشت، اگرچه حول و حوش طرح های اقتصادی یا این لایحۀ پیشنهادی جدید، جدال های درون جناحی یا درگیریهای قوای مجریه و مقننه با یکدیگر، و موضوع سیاست خارجی کم و بیش تحلیل ها و بحث های مفید و روشنگرانه ای طبع و نشر گردیده اند، با این اوصاف واجب است تا در برنامه عمل های اقتصادی رژیم سرمایه داری ایران، کلنجار رفتن بالهای آن با یکدیگر و موضوعاتی از این نوع بیشتر فوکوس کرد. حلاجی کردن وقایع داخلی حاکمیت و شکافتن کنش ها و پردازش های رهبران رژیم یعنی سیاست های آنان در عرصه های مختلف اقتصادی، سیاسی و اجتماعی یکی از پایه ای ترین ارکان فعالیتهای سیاسی و مبارزاتی است. تحلیل درست از شرایط عینی مسیر صحیح به آغوش کشیدن اهداف مورد جستجو را می نمایاند. فاش نمودن نیرنگ های جمهوری اسلامی در حوزه های گوناگون و روشن کردن علل ناسازگاری های موجود در میان هیئت حاکمه برای توده ها بسی ضروریست. نیروهای چپ و کمونیست و پیشگامان جنبش های رادیکال جامعه از این طریق خواهند توانست توده های وسیع کارگران و مردم ستمدیده را علیه دست درازیهای رژیم و سرمایه داران بسیج کنند. در پرتو این افشاگریها فرصت سرگرم کردن افکار توده های ناراضی از جناحهای حاکمیت باز ستانده می شود و ریاکاریهای آنان برای حفظ این نظام جنایت پیشه که بواقع هدف مشترک این درس آموختگان منطق " ماکیاول " است، باطل می گردد.

                                           چهاردهم ژانویه 2009    

 

January 21, 2009

جدال بر سر تاريخ كمونيستى كومه له پايان نيافته است!

(پيرامون مواضع رهبرى حزب حكمتيست)

عبدالله شريفى

پرتو، نشريه حزب حكمتيست در  شماره ٥٢ مطلبى تحت عنوان:  "کومه له رادیکال وکمونیست به گذشته متعلق است" (باز هم دیپلماسی یا انتخاب سیاسی )، به قلم رحمان حسين زاده، منتشر كرده است۔  اگر چه اين مطلب به ظاهر و حتى با عاريت گرفتن عنوان (ديپلماسى يا انتخاب سياسى) از مطلب منصور حكمت در رابطه با تحولات دهه ٩٠ و سازمان كومه له، تزيين شده است، اما انتشار اين مطلب از نظر سياسى بطرز روشن و غيرقابل ترديدى گوياى تقابل با متد و روش منصور حكمت است۔ هرچند در سراسر مطلب اسم منصور حكمت و نقل به معنى از او موج ميزند اما محتوا و مضمون مطلب بطرز "دردناكى"منتج از متد غير ماركسيستى، و امروز بايد گفت معرفه ای است که كورش مدرسى بطور شاخص چنین روشی را نمایندگی میکند۔

ميگويم دردناك چون اين مطلب از قلم رحمان حسين زاده جارى شده است و رابطه عاطفى و سياسى من و رحمان طى سالها مبارزات مشترك و توقع "بيجاى" من از او در رابطه با تقابل با خط و متد كورش مدرسى و تعرض دو ساله نظرى و سياسى به كمونيسم منصور حكمت، پذيرش اين ذوب شدن و تسليم و رضايت او و جمعى از كادرها، در دگرديسى و عبور از منصور حكمت، ماجرا را برايم دردناك كرده است۔

 اما حقايق جدال گرايشات اجتماعى و منافع زمينى و طبقاتى در قلمرو سياست، بارها مرزهاى علقه ها را در نورديده و تصاوير و ايميچ هاى شخصيت ها و احزاب را بشدت دگرگون كرده است۔

ديپلماسى و رابطه احزاب!

مطلب نشريه پرتو، به رابطه كومه له و حزب دمكرات كردستان ايران ميپردازد و ديدار ابراهيم عليزاده و مصطفى هجرى را به عنوان نمودى بر آغاز يك روند ترسيم ميكند۔

 تا آنجايى كه انتقاد به راست روى و تمكين رهبرى كومه له به ناسيوناليسم كرد مربوط است، عموما پلميكى در روند پروبلماتيك عقب راندن گرايش راست و ناسيوناليستى درون كومه له و مانع شدن راسترويى كومه له، بحثى معتبر است و ما از زمان منصور حكمت مداوما اين مسير را پى گرفته ايم، اما بحث مطلب رحمان حسين زاده از اين جنس نيست، چرا؟

١۔ از نظر متدولوژى، مطلب مذكور از شخصيت ها و احزاب شروع ميكند، عكس ابراهيم عليزاده و مصطفى هجرى را و نشست اين دو حزب را تا سطح آغاز يك فاز و یک نقطه چرخش برگشت ناپذیر و محتوم ارتقا ميدهد۔ براى ما ماركسيستها، بر عكس، روش و شيوه برخورد به احزاب بورژوايى و خرده بورژوايى را در جدال گرایشات اجتماعی و در روند مبارزه طبقاتى و در مسير پروسه و روندهاى عمومی تر ميبينيم۔

بحث منصور حكمت در رابطه با ديپلماسى يا انتخاب سياسى، در ابتداى دهه ٩٠ بر بستر تحولات جهانى بعد از جنگ سرد و بر متن جنگ خليج و تجديد آرايش سياسى احزاب منطقه، نوشته شده است۔ كسى که از جلسه و نشست دو حزب، استنتاج سياسى خود را ميگيرد، از نظر اصولى و اساسى با متد ماركس بيگانه است۔

 معلوم است که انگیزه اصلی نگارش مطالب از این دست در حزب حکمتیست یک اعلام "موضع" در میدان "فعالیت سیاسی" است که پس از تکه پاره شدن حزب کمونیست کارگری، به عنوان ميدان "فعالیت" و "اکتیو" ظاهر شدن در آن، بازتعريف شده است.

 

برداشت غير ماركسى از تاريخ در متد كورش مدرسى سابقه دار است۔ براى كسانى كه تاريخ را مبارزات طبقات بدانند و رابطه سه بعدى گذشته و حال و آينده را از اين زاويه درك كنند، قدرى عجيب است كه روايت عارفانه اشو* در مورد آينده كه در "نواورى" كورش مدرسى رنگ ميدهد كه ميگويد تاريخ صفحه "نوشته نشده" ايست كه آيندگان بر روى آن مينويسند، اكنون دارد به ديفالت جمعى از رهبرى حزب حكمتيست تبديل ميشود۔

شورى مساله در اين رابطه، كش دادن جلسه دو حزب به استنتاجاتی نظير اينكه "چون حزب دمكرات با تشكيل اتحاديه روحانيون كرد(البته حزب حكمتيست آنها را علماى اسلامى مينامد!) اسلامى شده پس  كومه له هم به اين اسلامگريى تمكين كرده است" و غيره، ديگر مرز سطحى بودن و غير جدى بودن نقد به بهانه گیری و ملانقطی گری سقوط میکند.

٢۔ تا آنجا به ديپلماسى و رابطه با احزاب و دولتها بر ميگردد، منصور حكمت تلاش كرد تا سیاست کمونیستی و دخالتگری سیاسی یک حزب کمونیست کارگری را صاحب سنت معينى كند۔ قرار هاى مصوب پلنوم دهم حزب كمونيست كارگرى ايران، نوشته منصور حكمت نمونه شفافيت اصولى در اين رابطه ميباشد۔

 آنجا در بند ٣(اين قرار از ٣ بند ديگر و چند تبصره تشكيل شده است) به دو اصل استقلال حزب و علنيت اشاره ميكند، بدين معنا روابط با دول و احزاب بايد بر اين دو اصل استوار باشد۔

 حزبى كه خود را كمونيست ميداند نميتواند افق و استراتژى خود را بخاطر روابط ديپلماتيك رقیق و تعدیل کند و چنان "دیپلوماسی" هائی نباید با استراتژی یک حزب کمونیستی در تناقض قرار بگیرند. همزمان، اين روابط نبايد از چشم جامعه و مردم پنهان بماند۔ حتی وقتی بحث از "سازش" در تاکتیک است، این را باید صراحتا به جامعه اعلام کرد. مخالفت کمونیسم کارگری با دیپلوماسی مخفی و سری یک پرنسیپ برنامه ای است.

 من با مفروض و محرز قرار دادن پذيرش اين اصول براى هر جريانى كه خود را كمونيست بخواند، به مطلب نشريه پرتو بر ميگردم۔

رحمان حسين زاده از رابطه و جلسه اخير كومه له و حزب دمكرات كردستان انتقاد ميكند و آن را به سطح انتخاب سياسى ارتقا ميدهد. خوب، بايد پرسيد كه حزب حكمتيست در رابطه با ديپلماسى و ارتباط با احزاب بر چه اصولى حركت ميكند؟  كدام اصول را در مقابل كومه له "مطلوب" خود قرار ميدهد؟

 

اگر رابطه با احزاب ارتجاعى و راست مانند حزب دمكرات "بد" است، پس دو قدم آنطرفتر بايد رابطه با قياده موقت و اتحاديه ميهنى جلال طالبانى "بدتر" باشد۔ اگر ابراهیم علیزاده با کسی جلسه علنی گرفته است که از "طرحهای پنتاگون دفاع کرده است"، رابطه و دیپلوماسی مخفی با نیروهای اتحادیه میهنی و قیاده موقت که محصول مستقیم حضور نظامی آمریکا در منطقه اند، چه نام میگیرد؟

 دنيا را نميشود با يك بام و دو هوا توضيح داد، مردم ميپرسند كه رابطه حزب حكمتيست با اتحاديه ميهنى در سليمانيه بر چه اصولى استوار است؟ چرا احدالناسی از این رابطه خبر ندارد، شفافیت و علنیت سیاستهای کمونیستی پیشکش. اين توجیه که درصورت علنی شدن این مناسبات توضیح خواهیم داد که در محدوده رابطه "شخصى" است، زیاد از حد، زمختی یک اپورتونیسم را به جلو صحنه میراند. بالاخره اگر اصول طرح شده منصور حکمت را هم مشمول مرور زمان کرده اید، اصول و موازین حزب حکمتیست را به اطلاع مردم برسانید. اینکه "ارگانها و مراجع ذیربط حزبی در جریان اند" شاید در ذهنیت خودفریبی دسته جمعی دو سال اخیر در حزب حکمتیست "کارائی" اش را نشان داده باشد. اما تکلیفتان را با پرنسیپها و اصول کمونیستی و شفافیت و صداقت در برابر جامعه، باید روشن کنید.

گرفتن امكانات مادى و تداركاتى از دول و احزاب فى النفسه جاى ايراد ندارد، ديپلماسى، سازش، آتش بس، رفت و آمد، و۔۔۔ مقولات سياسى و معتبرى هستند و احزابى كه بخواهند كارى كنند لابد جايى براى اين گونه مفاهيم در زندگى سياسى خود باز خواهند كرد، اما روابط مخفيانه و بدور از چشم جامعه از پايه از نظر كمونيسم نوع منصور حكمت مذموم شمرده شده است و مردود است۔

چاپ عكس ملاقات ابراهيم عليزاده و مصطفى هجرى را قبل از نشريه پرتو، در نشريات و سايت هاى حزب كمونيست ايران ميتوانست يافت، اگر فردا كسى فيلم و عكس ملاقات "هیات" رهبرى حزب حكمتيست و قياده موقت و حزب جلال طالبانى را علنى كرد، رهبرى حزب حكمتيست در مقابل مردم و جامعه چه ميتواند بگويد؟ چگونه و بر مبناى كدام اصل از خود دفاع ميكند؟

"افشاگری" راست روی در کومه له و جار زدن سازش با سیاستهای ناسیونالیستی در این تشکیلات از یک طرف، و همسوئی واقعی با فشاری که ناسیونالیسم صریح کردی از بیرون و درون متوجه کومه له فعلی کرده است، از طرف دیگر، علی القاعده ذهنیت بیدار جامعه را در مورد سکوت حزب حکمتیست در باره دپیلوماسی پنهان با محصولات پنتاگون فریب نخواهد داد. عمر مفید این گونه جنگ مواضع شفق سرخی و دال دالی مدتهای مدید است بسر رسیده است. 

٣۔ حاتم بخشى تاريخ كمونيسم كارگرى بعد از تجزيه و فروپاشاندن حزب كمونيست كارگرى، به امرى عادى بدل شده است۔ در اين بخشش سخاوتمندانه متاسفانه رهبرى حزب حكمتيست "گام بلندى برداشته است"۔

مدتى قبل در سمينارى از سمينارهاى حزب حكمتيست، رسما اعلام ميكنند كه ماركسيسم انقلابى بعنوان اجزايى از چپ سنتى، متعلق به گذشته چپ سنتى است و آنرا بايگانى كردند، امروز تاريخ كمونيستى كومه له را به عنوان گذشته در ليست "اثار باستانى" ثبت ميكنند۔

تاريخ كمونيسم ايران و بويژه تاريخ سى سال اخير قابل مصادره نيست، روايت كمونيستى از اين تاريخ زنده است۔ قرائت حاشيه اى كه بنا به فراخور نيازهاى افت و خيز"منفعت" سازمانى و مصالح حقير گروهى استخراج ميشوند، بايد در مقابل نقد كمونيستى قرار بگيرند۔

جدال بر سر تاريخ كمونيستى كومه له براى جبهه ما كمونيستها به قوت خود باقى است۔ هيچ درجه از راستروى سازمان كنونى و رهبرى فعلى كومه له، دست شستن و بايگانى اين تاريخ را مجاز نميكند۔

نميتوان در مقابل حافظه تاريخى مردم در يك جامعه بصورت اختيارى و بنا به مقتضيات روز و بالا و پايين رفتن منافع سازمانى، شانه بالا انداخت و خيال خود را آسوده كرد۔ كومه له كمونيستى در حافظه تاريخى مردم كردستان جايگاه ويژه دارد۔ كارگر و زن وروشنفكر انقلابى آن جامعه، آن گذشته اى كه مشمول بايگانى رهبرى حزب حكمتيست شده است را پاس ميدارند۔

در آن جامعه براى اولين بار كارگر به منافع طبقاتى خود آشنا شد و شخصيت پيدا كرد، در آن جامعه برابرى زن و مرد و حقوق كودك از زبان آن تاريخ جارى ميشود۔ فرهنگ مبارزاتى كنونى اميد به تغيير، دل بستن به امكان زندگى بهتر و شايسته انسان، محصول جنگها و جدال ها بود كه آن تاريخ را شكل ميدهند۔

همين چند سال قبل بود كه همين كومه له التقاطى و ناسيوناليزم زده و بى اشتها در دفاع از كمونيزم، با فراخوانى شهرهاى كردستان را تعطيل كرد، اگر آن حافظه تاريخى نبود قطعا چنين امرى با كيفيت كنونى رهبرى كومه له ممكن نبود۔ آن دوره  حزب حكمتيست به درستى از آن حركت حمايت كرد و من و رحمان و امثال ما، بازهم به درست در مورد آن اتفاق نوشتيم و گفتيم۔

آيا كسى كه امرى جدى براى تغيير جامعه رادر دستور دارد اين اهميت نقش حافظه تاريخى و نفوذ معنوى كمونيزم را ناديده ميگيرد؟

مقاطعى از تاريخ اين جدال ثبت شده است، منصور حكمت اتفاقا بعد از امضاى ابراهيم عليزاده  به حزب دمكرات و بعد از تمكين رهبرى    كومه له به حزب نفرت عليه كمونيسم كارگرى بود كه مجددا و قاطعانه  راه كومه له كمونيستى را در مقابل رهبرى وقت كومه له قرار داد۔ اكنون اوضاع به مراتب وخيم تر است، اكنون كومه له با هر تفسيرى كه از خود و كمونيزمش دارد در عالم واقع موضوع مورد جدل ناسيوناليسم كرد است.

 بعداز كودتاى باند مهتدى ايلخانيزاده، ما شاهد سر بر آوردن فراكسيونى  در درن كومه له از همان جنس در شرايط جديد هستيم، اكنون ما شاهد "جان گرفتن" عوامل و اشخاصى هستيم كه بر متن اوضاع بحرانى ناسيوناليسم كرد هنوز از دوز ضد كمونيستى خود كم نكرده اند۔ عبدالله مهتدى تازه يادش افتاده كه خود را براى كسب حب اين فراكسيون  به روز كند و كمونيسم را با جنايت و كشتار مترادف قرار دهد۔ كودتاگران ضد كمونيستى شانه بشانه خیز محفل دو خردادى ايرج آذرين و رضا مقدم بيش از هميشه در كمين سر كشيدن توشه كومه له و تاريخش نشسته اند۔ اين اوضاع را ضربدر نوع كمونيسم خاكسترى و التقاطى و حال و هواى رهبرى فعلى كومه له كنيد تا ابعاد ضرورت دفاع از تاريخ كومه له را ترسيم كنيد۔

واقعا سخت است كه در عالم سياست اين محاصره كومه له را از جانب انواع دست راستيها ديد و اين حقيقت را نديد كه هنوز جنگ ادامه دارد!؟

شاید هم این توقع از كسانى كه در اين تاريخ دوساله با كمونيسم دانش آموزى و حاشيه اى تسليم و رضايت داده باشند، بیجاست. 

۴. در همان نوشته، نویسنده وسط دعوا نرخ تعیین میکند و به یک تصویر سازی جعلی و یکطرفه دست میزند. "سابقه" ابراهیم علیزاده را در پلنوم ۱۶ کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران به رخ او میکشد. اگر مواضع آن روز اشخاص را مبنا بگيريد پس چگونه است كه قضاوت امروزى در مورد شخصيت ها اينقدر متناقض است؟

 خوشبختانه، اکثر مباحث این پلنوم قابل دسترس اند(به سايت حزب کمونیست ایران مراجعه كنيد، اين مباحث در اين سايت قابل دسترس ميباشند). بد نیست که به چند جمله اول نوار سوم در فاصله زمانی یکساعت و ۲۹ دقیقه گوش بدهید تا موضع کورش مدرسی را در مورد هم خطی ایشان با عمر ایلخانی زاده در "برپا کردن سد" در برابر مباحث و سیاستهای کمونیسم کارگری، از زبان خود او بشنوید. صرفنظر از مهارت خیره کننده ای که ایشان در این پلنوم در تشخیص پس بودن هوای حال و روز راست در رهبری کومه له و برای جدا کردن "سهم" و حساب خود در طول دوره کارشکنیهای راست بکار برده است، یک واقعیت بسیار آشکار است۔ فکر میکنم رحمان حسین زاده واقعا باور کرده است که فقط برای خود آنها در حزب حکمتیست "تاریخ صفحه ننوشته است"، اگر نه، علی القاعده کسی که در خانه شیشه ای نشسته است، به طرف پنجره مردم سنگ پرتاب نمیکند! بعلاوه اصلا عاقلانه نبود که حس کنجکاوی مردم را در مورد آن تاریخ صف بندی "چپ و راست" که همین پلنوم ۱۶ بخشی از آنست، تحریک کرد. این را دیگر باید به حساب ناشیگری در سیاست گذاشت که نویسندگان حزب حکمتیست فکر میکنند که تعبیر رندانه و یک طرفه تاریخ را میتوانند به مردم بفروشند.

 گناه از ما نیست اگر وجدانهای بیدار جامعه، در این دعوت به بازخوانی تاریخ گذشته، خواهان کل حقیقت و نه بخش دستکاری شده آن باشند.

بهانه اصلى جهت بايگانى تاريخ كومه له!

مطلب (كومه له كمونيستى به گذشته تعلق دارد) در تداوم خود چهره واقعى خود را نشان ميدهد۔ انتقاد از كومه له و نقد از رابطه احزاب در كردستان شروع ميشود و سريعا ماهيت واقعى قهر از كومه له را برملا ميكند۔ نويسنده مطلب در ادامه نوشته خود اعتراف ميكند كه مساله اش نفوذ و تاريخ كمونيستى كومه له در جامعه كردستان نيست، بلكه دلخورى از نوع رفتار كومه له در رابطه تحركات دانشجويى سال گذشته است كه به مساله دانشجويان آزاديخواه و برابرىطلب معروف است۔

مساله اين است كه كومه له در ماجراى اخير تحركات دانشجويى طرف خط ايرج آذرين ايستاده است و اين پايه اصلى رنجش رهبرى حزب حكمتيست شده است۔

بار ديگر متاسفانه رحمان حسين زاده از دريچه "تز" هاى ناب بهمن شفيق- كورش مدرسى تاريخ كمونيستى كومه له و گذشته را قربانى ميكند۔  كد و رمز پذيرش اين خط در تكرار عامدانه و معنى دار "نئوتوده ايسم" به كومه له است۔

در اين رابطه بايد به چند نكته اشاره كرد:

١۔ اصرار سمج رهبرى حزب حكمتيست برای نماینده نیابتی و  صاحب مطلق ماجرا در داستان "دانشجويان آزاديخواه و برابرى طلب" موضوع را از حمايت جبهه اى از مبارزات مردم عليه استبداد و جنايات جمهورى اسلامى فراتر ميبرد۔ امروز مد شده است كه هر مخالف سياسى  خود را به جرم مخالفت با (داب) جواب دهند۔ اين قرائت از اين ماجرا به جايى رسيده است كه عنان متانت سياسى را از دست رهبرى حزب حكمتيست رها كرده و نه چون پديده اى در ميان پديده ها و تحركى در ميان تحركات، بلكه از آن تعصب خاصى ساخته اند۔ رهبرى اين حزب آشفته ميشود وقتى ما بدرستى كمونيسم آنها را كمونيسم دانشجويى خوانده ايم اما عملا  خودشان هستى خود را با اين اتفاق توضيح ميدهند۔

براى رهبرى اين حزب، مبدا مختصات تاريخ روى ١٣ آذر پارسال صفر شده است، انگار شروع تاريخ ١٣ آذر سال گذشته است، نه تنها سياست درونى و "چسپ درونی" خود را، بلكه تقابل هاى سياسى خود را با اين مساله ميسنجند۔

٢۔ ماجراى سركوب جنايتكارانه تحركات آزاديخواهانه دانشجويان توسط جمهورى اسلامى، و پيامد هاى ناگوار آن و ظهور پليسى مابانه و مبتذل جماعت ايرج آذرين در اين رابطه، فشار انتقادى را از زاويه كمونيستى به سياست هاى حزب حكمتيست كم كرد، امكان مانور خط كورش مدرسى را تا بدانجا برد كه از اين اتفاق براى خود سنگرى بسازند۔

اتفاق ١٣ آذر و حركت مبارزاتى دانشجويان اكنون بعد از يكسال، بعداز تلفات معنوى آن، روايت گوناگونى دارد كه به نظر من همان درجه از روايت خود دانشجويان كه علنى شده است، دانشجويانى كه خوشبختانه از چنگ جنايتكاران اسلامى رهايى يافته و اكنون مشكل امنيتى ندارند، بيشتر به واقعيت نزديك است۔

قرائت حزب حكمتيست و جماعت ايرج آذرين دو روى يك سكه اند۔ يكى از آن تصورات عرفانى و آسمانى و ماهوى ميسازد و ديگرى منكر وجودى آن است۔ جالب است كه روايت خود دانشجويان با قرائت قيم مابانه اين دو گرايش فرق اساسى دارد۔ معلوم نيست چرا خود اين دانشجويان ميداندارى اين چنينى را قبول دارند و خود ميداندار نميشوند؟

٣۔ یک تناقض را اینجا نویسندگان حزب حکمتیست باید به مردم توضیح بدهند، اين تناقض عيان اين است، از طرفى ميگويند كه باند ایرج آذرین رضا مقدم، نئوتوده ای هستند و از طرف ديگر كه بسيار ديدنى است هر اندازه ایرج آذرین و رهبری حزب حکمتیست از نظر مواضع پایه ای سیاسی و نظری و تئوریک به همدیگر نزدیک میشوند، از هر دو سو، با لحن پرخاشگرانه تر تظاهر علنى ميكنند.  دراين ميان كسى نيست بپرسد كه لطفا توضیح بدهید چرا نتایج سیاسی تزهای "چشم انداز و تکالیف" ایرج آذرین، خط راهنمای سیاسی و در مقوله "سیاست آوردنهای" کورش مدرسی به محور تبديل شده است؟ فقط کافی است به "استدلالات تئوریک" تر ایرج آذرین از پروسه "متعارف شدن" رژیم اسلامی و پایان مبارزه برای "سرنگونی" رژیم اسلامی نگاه کنید و آنها را با یکدیگر مقایسه کنید. یک سیاست واحد منشویکی، پرو دوخردادی، یکی "فاتح" رهبری تکه ای کنده شده از حزب کمونیست کارگری و دیگری در ماتم از دست دادن فرصت در پی "استعفا" در سال ١٩۹۹، و محروم ماندن از "ابزار" حزبی و بى سهم برای پیش بردن همان سیاستها.

واقعيت اين است كه این جدال دو سیاست کمونیستی و ضد کمونیستی با یکدیگر نیست، دعوا بر سر مشروعیت مالکیت بر یک سیاست واحد است. تز "جنگ قدرت" در اینجا نیز بین دو جریان که یکی "نیرو و حزب" دارد و دیگری فاقد تشکل و نیرو، انگار مصداق یافته است!

در خاتمه، به نظر من اشكال كومه له و رنگ باختن "چپ" گرايش در نشست و بر خاست با حزب دمكرات نيست، مشكل كومه له پايه ای تر است، رهبرى كومه له بعداز جنگ خليج در مسيرى التقاطى و تمكين به ناسيوناليسم كرد قرار گرفت و از تاريخ و تفسير خود از "باورهاى مشترك" هم دفاع نكرد۔ طى اين سالها و حتى از تشكيل حزب كمونيست ايران، كومه له و تاريخ كومه له، موضع جدال كمونيسم و ناسيوناليسم بوده است۔ وظيفه كمونيستهاى كارگرى است مستقل از هر درجه دور و نزديكى به رهبرى فعلى كومه له در اين جدال ميدان را براى ناسيوناليسم كرد خالى نكنند۔ اين تاريخ، تاريخ كومه له كمونيستى، بخشى پر افتخار از تاريخ سى ساله اخير كمونيسم در ايران است۔

 

٩ ژانويه ٢٠٠٩

---------------------------------

* اشو فيلسوف و متفكر فرقه اى از مسيحيت معاصر است كه بطرز عجيبى تئورى تسكين فقرا و آرامش عذاب وجدان بورژوا ها را نمايندگى ميكند۔ او آثار خود را در مجموعه دفترچه هاى تعاليم عرفانى خود منتشر كرده است۔ او معتقد است  كه زندگى آتى بشر را يك بوم نقاشى سفيداست ، براى آشنايى با اين عرفان معوج به دفترچه "عشق رقص زندگى" از تعاليم اوشو مراجعه كنيد۔

به جنون آدمکشی علیه مردم غزه باید پایان داد

به جنون آدمکشی علیه مردم غزه باید پایان داد

كشتار هزاران نفر و مجروح شدن تعداد خيلى بيشترى از مردم فلسطين در غزه و بمباران خانه و كاشانه مردم قلب بشريت ازاديخواه را به درد مى اورد. بمباران بیرحمانه مناطق مسکونی غزه توسط بمب افکنهای اسرائیل، و تلفات مردم سیویل و بویژه کودکان تا این لحظه از مرز ۹۰۰ کشته و نزدیک به ۴۰۰۰ زخمی گذشته است.

 تمام غزه كه به لحاظ جغرافيائى  بسيار محدود مى باشد٬ به ميدان بمبارانها و شليك راكتها تبديل شده است.  حتى مدارسى هم كه تحت پوشش سازمان ملل مى باشند و مردم از انها به عنوان مكانهاى امن استفاده مى كنند از بمبارانها در امان نيستند. تمام اينها به اضافه محاصره اقتصادى كل غزه در طول چند ماه گذشته زندگى مردم را به يك جهنم واقعى تبديل كرده است.  اينكه بانى و مسبب اين دور جديد كشتار مردم فلسطين بر عهده چه كسى و يا كسانى مى باشد و يا چه دلايل سياسى معينى موجب اين دور جديد كشتار مردم فلسطين شده اند٬ ذره اى از عمق ضد انسانى اين توحش كم نمى كند. انچه اين روزها در غزه مى گذرد، بايد به عنوان مدارك جنايت جنگى به پيشانى بانيان ان كوبيده شود. بشريت آزاديخواه در سطح دنيا به حق انزجار خود را از اين جنايات به نمايش مى گذارد. اين جنايات جنگى بايد هر چه زودتر خاتمه پيدا كند و بايد به دور از پروپاگاند طرفين ماجرا٬ ماهيت واقعى پشت اين اتفاقات را براى مردم توضيح داد. اينبار موشك پرانى حماس مستمسك و دست آويز اين جنايت قرار گرفته است. ولى ساده لوحى سياسى است كه اگر اين دليل و بهانه را از بانيان اين جنايات بر عليه مردم فلسطين قبول كنيم. اين اولين بار نيست كه حماس موشك به طرف اسرائيل پرتاب مى كند و حتى خود دوستان  اسرائيل هم مى گويند كه اين با اين حمله وسيع به غزه تناسب ندارد. با وجود این واقعیت، و علیرغم جنایات آشکار دولت و ارتش اسرائیل، کوچکترین دلیل برای حمایت از دست بردن به هر حربه غیر انسانی، تحت عنوان "مقاومت مردم فلسطین"، از جمله تبدیل کردن زندگی مردم نوار غزه به سکوهای پرتاب موشک به طرف مناطق مسکونی اسرائیل نیست. حتی کشته شدن ۱۰ غیر نظامی اسرائیلی بر اثر شلیک راکتهای حماس، در برابر ۹۰۰ کشته و ۴۰۰۰ زخمی بمبارانهای بی ملاحظه غزه و مردم ساکن آن توسط ارتش اسرائیل، جوانب زشت و ضدانسانی جنایت جنگی و تبدیل زندگی شهروندان به میدان جنگ را توجیه نمیکند. جنایات جنگی، "نسبیت"بردار نیستند.

فاكتورهاى سياسى معينى در دو طرف اين ماجرا بانى اين دور جديد جنايت بر عليه مردم در غزه مى باشند. دولت حاكم در اسرائيل از يك بحران طولانى رنج مى برد. ماه آينده قرار است در اسرائيل انتخابات برگزار شود. حزب كارگر و حزب كاديمه در تلاش براى نجات زندگى سياسى خود مى باشند. مى خواهند با نشان دادن "قاطعيت" در مقابل حماس برگ برنده اى در مقابل حريف انتخاباتيشان يعنى حزب دست راستى ليكود به رهبرى ناتانياهو كه آنها را به بى عملى در مقابل حماس و ناتوانى در تامين "امنيت" مردم در اسرائيل متهم مى كند٬ به دست بياورند. از طرف ديگر حماس هم به منظور جلوگيرى از انزواى سياسى خود در بين دولت هاى عربى از به وجود امدن شرايطى كه هم اكنون در غزه در جريان مى باشد٬ استقبال مى كند. به علاوه دولت اسرائیل هم به منظور از سر گذراندن بحران و تناقضات خود و هم "دست بالا" پیدا کردن در برابر حماس و بطور غیر مستقیم در برابر جمهوری اسلامی، قبل از آغاز رسمی ریاست جمهوری اوباما، به این نمایش جنایت و آدمکشی دست زده است.

اما مستقل از اين فاكتورهاى مشخص٬ فاكتورهاى جهانى تر و منطقه اى ترى هم در خلق اين ماجرا نقش ايفا مى كنند.

سرنوشت این مردم در دو سو، بازیچه جنگ قدرت میان دولتها و احزاب و گروههای ناسیونالیست و قومپرست و مذهبی در ٦٠ سال گذشته بوده است. در یک سو یک کشور قومی – نژادی – مذهبی توسعه طلب و تجاوزگر؛ و در طرف ديگر دولتهای مستبد در کشورهای عربی٬ دولت اسلامى حاكم بر ايران٬ جریانات  اسلامی که  بر نفرت سرمایه گذاری میکنند و گروههای ناسیونالیست عرب که سالها از مساله فلسطین براى تسلط سياسى خود بر مردم استفاده كرده اند٬ قرار دارند. دولت آمریکا هم در این رابطه به سیاست دفاع بی چون و چرای خود از اسرائیل ادامه داده است.

 تشكيل دولت مستقل و متساوى الحقوق فلسطين يك گام تعيين كننده در راستاى پايان دادن به مشقات مردم فلسطين و اسرائيل  مى باشد. ولى راه پايان دادن قطعى به فجايعى كه بر عليه مردم فلسطين صورت مى گيرد و این حفره خونینی که در پیش پای مردم خاورمیانه باز شده است، خارج شدن دولت و جنبشهای اعتراضی و مدنی از زیر سلطه قومیت و مذهب و نژاد پرستی است. مادام و تا زمانی که بنیانهای قانون گذاری و مبانی دولت و حق و حقوق و منزلت شهروندان در اسرائیل، بر اساس آیات تورات و بازگشت "یهودیان" به پشت دیوار ندبه استوار است، و بر این اساس خود را در برابر "مردم مسلمان" و "عرب" فلسطین و از طریق اشغال و تصرف محل زندگی آنها تعریف میکند، اسلام سیاسی، حزب الله و حماس و انواع "جنبشهای مقاومت اسلامی" محصولات تبعی آن خواهند بود. سوال این است که آیا خود مردم منطقه و انساندوستی کل بشریت قادر خواهند شد سدی در برابر تداوم این سیل سرشار از خون و قتل عام و بمب انتحاری و اشغال و اشغالگری و نفرت قومی و نژادی و مذهبی که از زمان تشکیل دولت اسرائیل در سال ۱۹۴۸، امنیت و آسایش را از شهروندان اسرائیل و فلسطین و کل مردم منطقه سلب کرده است، بنا کنند؟

ما میلیاردها مردم جهان در معادلات  و منافع سیاسی ای که پشت این جنایات اند، سهیم نیستیم، اما به اتکا همان روحیه ای که در گرماگرم کشتار مردم غزه، مردم طرفدار صلح و آسایش اسرائیل درتظاهرات خود نشان دادند و به اتکا خشم عمیقی که مردم جهان علیه این صحنه های نمایش جنون آدمکشی از خود بروز داده اند، باید راهی فراتر از سالوسی و ریاکاری دولتها وجود داشته باشد. مردم خاورمیانه و جهان نمیتوانند این چوب خونین لای زخم را بر روح و جسم خود تحمل کنند.

داریوش نیکنام

۱۱ ژانویه ۲۰۰۹

کوره های آدم سوزی اسرائيل در غزه

اسرائيل با قتل عام مردمی بی دفاع و دزديدن سرزمينشان شکل گرفت و بند نافش به تعرض های خونين و تکرار مکرر جنايت عليه بشريت گره خورده است. حمله ارتش اسرائيل در چند هفته اخير از هوا، زمين و دريا به مدارس، مهد کودک ها، بيمارستان ها، پناهگاه های سازمان ملل و مناطق مسکونی در نوار غزه اوج نوينی در اين حيات ضد بشری است. تابش خيره کننده ی ابرهای سفيد که سه هفته آسمان غزه را پوشاند و همه ی مردم دنيا بر صفحات تلويزيون خود مشاهده کردند، چيزی جز انفجار بمب های فسفری و سوزاندن تن انسان نبود. با توجه به اينکه ۴۵  درصد از اهالی شهرغزه را کودکان زير ۱۴ سال تشکيل می دهند، تعجب آور نيست که آنان يک سوم قربانيان حملات اسرائيل بودند. جنايات اسرائيل عليه مردم فلسطين را می توان و بايد با نسل کشی يهوديان توسط  هيتلر که در جنگ جهانی دوم چند ميليون يهودی را به کوره های آتش سوزی سپرد، مقايسه کرد. فاشيست های اسرائيلی به مردم دنيا می گويند چون بازمانده های آن جنايت هستند، پس حق دارند در ارتکاب جنايت و نسل کشی با هيتلر برابری کنند. اين است اصل اخلاقی وهويتی دولت اسرائيل و سربازان و حاميانش.  

در جريان سلاخی مردم غزه، نمايندگان امپرياليسم آمريکا در مقابل دوربين های تلويزيون ظاهر شده و به مردم جهان که از اين جنايت هولناک شوک شده بودند اعلام کردند: "جنگ همان صلح است"! نماينده ی آمريکا در سازمان ملل اعلام کرد: «حق اسرائيل در دفاع از خود غيرقابل مذاکره است.» کشورهای امپرياليستی اروپائی نيز روی همين خط حرکت کرده و در نهايت عوامفريبی با بهانه گيری از موشک پرانی های حماس، صحبت از "دو طرف جنگ" و لزوم قبول "آتش بس از سوی دو طرف" کردند. صحبت از "دو طرف جنگ" کردن در حاليکه يک طرف يک پايگاه نظامی مسلح به سلاح های هسته ای و بمب افکن و دارنده ی يکی از پيشرفته ترين زرادخانه نظامی جهان است و طرف ديگر پناهندگانی بی دفاع و گرسنه اند، دروغ وقيحانه ای بيش نيست. هدف اسرائيل، نه تنبيه حماس، بلکه تنبيه دسته جمعی و خرد کردن مردم فلسطين است. موشه يالون، رئيس نيروهای نظامی اسرائيل در سال ۲۰۰۲ هدف عمومی اسرائيل از حمله به مردم فلسطين را به طور مختصر و روشن اعلام کرد: « بايد کاری کرد که فلسطينی ها با تمام وجود درک کنند که مردمی شکست خورده اند.» (نقل شده در روزنامه هرالد تريبون بين المللی-۹ ژانويه ۲۰۰۹ توسط پروفسور رشيد خالدين)

۹ سال پيش اسرائيل به طور رسمی اشغال نوار غزه را خاتمه داد.* اما همواره اين قطعه سرزمين کوچک را که جمعيتی قريب به يک و نيم ميليون نفر را در بر دارد، در محاصره ی اقتصادی و تهديد حملات نظامی، بمباران، ترورهای سياسی، نگاه داشت. طی اين مدت، اسرائيل غزه را به ميدان تعليم نيروهای نظامی و امنيتی خود تبديل کرد. امروز نيز آخرين تئوری های جنگ شهری خود را در آنجا آزمايش می کند.

دولت اسرائيل عوامفريبانه ادعا "دفاع از خود" در مقابل موشک پرانی های حماس می کند. موشک هائی که طی دهسال گذشته حماس به شهرهای اسرائيل پرتاب کرده، به اندازه ی سه و نيم دقيقه ی اول حملات هوائی اخير اسرائيل، تلفات غير نظامی به بار نياورده است. کارکرد موشک پرانی های حماس زير سلطه نگاه داشتن اهالی مستاصل غزه است تا مبارزه با اسرائيل. حماس هرگز به فکر مقاومت سازمان يافته، موثر و رهائی بخش عليه اسرائيل نبوده و نمی تواند باشد و اسرائيل هم از اين امر آگاه است. تنها کارکرد نيروهای مرتجع اسلامی مانند حماس، جهاد، حزب الله و جمهوری اسلامی خدمت به منطق مافيائی دولت اسرائيل در براه انداختن هولوکاست عليه مردم فلسطين تحت عنوان "دفاع از خود" است.

حملات اخير اسرائيل را می توان سرفصلی برای سياست های رئيس جمهور جديد آمريکا در خاورميانه نيز محسوب کرد. روزنامه ی نيويورک تايمز که نظرات بخش مهمی از هيئت حاکمه ی آمريکا را منعکس می کند، نوشته است: «اهود باراک (وزير دفاع کنونی اسرائيل) هيچگاه به اندازه ی ديگران حماس را جدی نگرفت. باراک، حماس را يک مصاف استراتژيک کوچک می دانست که موشک پرانی ها و مسلح شدنش را می توان برای مدتی تحمل کرد تا پوششی برای برخورد به مشکلات بزرگتر باشد ...گيليد شر که دهسال پيش رئيس دفتر باراک بود می گويد: "چشمان باراک روی ايران است. حماس و حزب الله در رابطه با ايران برای او تهديد محسوب می شوند."» (نيويورک تايمز-۹ ژانويه)

در ۱۸ ژوئيه ی گذشته شخصی به نام بنی موريس،  نويسنده و پروفسور با نفوذ اسرائيلی، در روزنامه ی نيويورک تايمز نوشت: «تقريبا به طور قطع اسرائيل در ۴ تا ۷ ماه آينده تاسيسات هسته ای ايران را مورد حمله قرار خواهد داد». خود اين شخص نيز معتقد است اسرائيل بايد دست به حمله بزند. زيرا در غير اينصورت، «تهران صاحب سلاح اتمی خواهد شد. در هر حالت، هولوکاست هسته ای در آينده ی خاورميانه نوشته شده است.» اين است منطق مافيائی آمريکا و سگ هار آن  در خاورميانه.

موضع اوباما رئيس جمهور جديد آمريکا نيز دفاع از اين منطق مافيائی اسرائيل است. او در يکی از سخنرانی های کارزار انتخاباتی اش در مقابل "کميته ی روابط عمومی آمريکا - اسرائيل" گفت: «برای ممانعت از دسترسی ايران به سلاح هسته ای همه کار خواهم کرد» و سه بار تکرار کرد: "همه کار".

 جمهوری اسلامی را بايد افشا کرد

جمهوری اسلامی همواره از مسئله فلسطين برای پيشبرد سياست خارجی خود منجمله انجام معاملات پشت پرده با اسرائيل و آمريکا استفاده کرده است. اين بار نيزعمال جمهوری اسلامی نمايش های مسخره مانند به صف کردن بسيجی ها برای ثبت نام جهت "جنگ با اسرائيل"، به راه انداختند. هياهوی ضد اسرائيلی جمهوری اسلامی به رشد يک گرايش منفی در ميان جوانان و مردم کوچه و خيابان در حمايت از مردم فلسطين و موضع گيری عليه جنايات اسرائيل دامن زده است. به علاوه وجود نيروئی مانند حماس در رهبری مردم فلسطين، اين گرايش منفی را شدت بخشيده است و مانع مهمی در گسترش همبستگی و حمايت از مردم فلسطين است. وظيفه ی نيروهای پيشروی سياسی در جنبش های دانشجوئی و کارگری و زنان است که پيچيدگی اين وضعيت را تحليل کرده و با افشای مقاصد جمهوری اسلامی و ماهيت ارتجاعی حماس، به مردم بياموزند که موضع گيری عليه جنايات اسرائيل و موجوديت ضد بشری آن و حمايت از مردم فلسطين، يک اصل ابتدائی مربوط به حس عدالت جوئی و نفرت از ستم و استثمار است. عدم موضع گيری  عليه جنايات  اسرائيل به بهانه ی آنکه ضديت با اسرائيل يکی از کارت های اعتباری جمهوری اسلامی است همان منطق سران رژيم جمهوری اسلامی است که جنايات هيتلرعليه يهوديان را تائيد کرده و يا "مهم" تلقی نمی کنند. جنايات اسرائيل را بايد محکوم کرد؛ از مردم فلسطين بايد قاطعانه حمايت کرد و در عين حال جمهوری اسلامی و حماس را به عنوان نيروهائی ارتجاعی که مانع مبارزه عليه اسرائيل هستند، افشا کرد. جنايات اسرائيل و آمريکا، موجب تقويت جمهوری اسلامی و حماس و امثالهم شده است. اما طنز ماجرا در آنجاست که از تقويت اين نيروهای بنيادگرای اسلامی ارتجاعی بيش از هر کس اسرائيل و امپرياليسم آمريکا سود می برند. 

نابودی جنبش فلسطين به دست حماس و سازمان آزاديبخش فلسطين

تابستان گذشته، حماس با ميانجی گری مصر يک آتش بس شش ماهه با اسرائيل امضا کرد که در ۱۷ دسامبر خاتمه يافت. حماس از تمديد اين آتش بس امتناع کرد زيرا اسرائيل دائما اين قرارداد را با تحميل محاصره اقتصادی و ترور رهبران و فعالان حماس نقض کرده بود. اما موشک پرانی های حماس نه تنها "حماسه مقاومت مردم فلسطين" نيست بلکه نشانه ی آن است که اين "مقاومت" مدتهاست که مورد معامله قرار گرفته است. حماس و سازمان آزاديبخش فلسطين پس از شورش انتقاضه (سنگباران) سال ۱۹۸۸ بطور قطع جنبش مقاومت فلسطينی ها را فروختند و در عوض سلطه بر اهالی غزه و کرانه غربی رود اردن را بدست آوردند. خصلت ارتجاعی و مافيائی اين دو نيروی فلسطينی بهترين سلاح اسرائيل در تضعيف و سرکوب مقاومت مردم فلسطين بوده است. حماس با استفاده از ماهيت افشا شده ی سازمان آزاديبخش فلسطين در يک انتخابات توسط مردم فلسطين انتخاب شد. اما خود حماس توسط اسرائيلی ها و با هدف تضعيف سازمان آزاديبخش فلسطين، تقويت شده بود. وقتی حماس لاف می زند که نوار غزه را تبديل به گورستان صهيونيستها خواهد کرد، برای عرض اندام سياسی در مقابل دولتهای ارتجاعی منطقه و امپرياليستها است. خيانت های سازمان آزاديبخش فلسطين و ادغام آن در شبکه ی حکام ارتجاعی عرب وابسته به آمريکا، موجب رشد محبوبيت حماس و نيروهای اسلامی در ميان مردم فلسطين و لبنان شد. اما از سوی ديگر، حماس دست در دست سازمان آزاديبخش فلسطين بطور موثری جنبش جوانان مشهور به انتفاضه يا شورش سنگباران را به سوی اهداف ارتجاعی حاکميت خود جهت داده و فرونشاند. با محبوبيت حماس، اغلب نيروهای چپ فلسطين نيز روسری و چادر به سر کرده و تسبيح در دست گرفتند. اينان با دفن عقايد نيم بند مارکسيستی خود در واقع به دفن آرمان های رهائی بخش مردم فلسطين دامن زدند. آنان عليرغم اينکه به خوبی از  ايدئولوژی و برنامه ی اجتماعی به غايت ارتجاعی حماس مطلعند اما کماکان آن را نماينده ی مقاومت مردم فلسطين دانسته و از آن حمايت می کنند.

همه نيروهای مقاومت فلسطين، به جای اتکا به خود برای پيشبرد آرمان های عادلانه و ترقيخواهانه، بيراهه های "حل مسالمت آميز مسئله فلسطين" را در پيش گرفتند. ارائه طرحهای "حل مسالمت آميز مسئله فلسطين"  از سوی امپرياليستها و رژيم های عرب منطقه و اسرائيل فقط برای سرکوب شورش های انقلابی توده ها و حذف انقلاب از دستور کار مردم فلسطين و توده های کشورهای عربی بود. تقويت نيروهای اسلامی مکمل اين سياست "حل مسالمت آميز" می باشد. در دهه ۱۹۹۰ امپرياليستها با کمک رهبران سازشکار اين جنبش تکه زمينی  را تحت عنوان فلسطين به دلالان فلسطينی فروختند، تکه زمينی که نه تنها به پايگاهی برای ادامه ی مقاومت فلسطين تبديل نشد بلکه به عاملی برای فرسودگی اين مقاومت بدل شد. بسياری از نيروهای جنبش فلسطين اميدوار بودند در اين معامله چيزی همرديف يا نزديک به دولت سياه پوست آفريقای جنوبی نصيبشان شود. اما در همان آفريقای جنوبی نيز آنچه رخ داد کشيدن يک پرده ی ديگر بر استثمار و ستم ديرينه ی مستعمره چيان سفيد بود. يک قشر بورژوازی سياه تعليم يافت تا همان نظام را در اشکالی ديگر بازسازی کنند. توده های مردم و تمام مقاومت آنان عليه ستم و استثمار توسط اين قشر فروخته شد تا سهمی در قدرت بدست آورد. نتيجه آن شد که امروز همان توده هائی که حماسه های مقاومت عليه رژيم آپارتايد به راه انداختند، مهاجران سياه پوستی را که از ديگر نقاط آفريقای فقير و ايدز زده برای کار به ژوهانسبورگ می روند زنده زنده در آتش می سوزانند.  

امروزه ما شاهد يک جنگ ارتحاعی يک طرفه در سرزمين فلسطين هستيم: جنگ اسرائيل عليه مردم فلسطين. دليل عمده ی اين امر نيز وجود رهبرانی چون سازمان آزادی بخش و حماس می باشند. ايدئولوژی های ناسيوناليستی و اسلامی اين جريانات، همواره ظرفيت های انقلابی مردم فلسطين را به هرز برده و نه تنها اين خلق ستم ديده را يک گام به رهائی نزديک نکرده بلکه آنان را بيش از پيش به باتلاق نااميدی سوق داده اند. زمانی مبارزات رهائی بخش فلسطين الهام بخش تمام ستمديدگان و نيروهای مترقی جهان در مبارزه عليه ارتجاع و امپرياليسم بود. اما امروزه، مبارزه ای باقی نمانده که الهام بخشد. آنچه محرک مبارزات مردم جهان عليه اسرائيل است، نه باصطلاح مقاومت حماس بلکه جنايات هولناک اسرائيل عليه مردم است. جنبش رهائيبخش مردم فلسطين نيازمند تولدی نوين است. جوانانی که در فلسطين، آمريکا، کانادا، مصر و اردن و غيره عليه اسرائيل به پا خواسته اند؛ جوانان يهودی الاصل که در خود اسرائيل و در سراسر جهان به عناوين گوناگون به حمايت از مردم غزه و مقابله با جنايات اسرائيل برخاسته اند؛ می توانند و بايد با طرد ايدئولوژی های شوونيستی، ناسيوناليستی و مذهبی، پرچم رهائی بشريت را عليه اسرائيل و امپرياليستها بلند کنند. پرچم اتحاد انترناسيوناليستی تمام مردم خاورميانه را به اهتزاز درآورند. صف دوستان در مقابل دشمنان رنگارنگ را (از امپرياليستها و اسرائيل گرفته تا نيروهای ارتجاعی درون فلسطين مانند حماس و باند محمود عباس و دولت های عربی و جمهوری اسلامی ايران) متمايز کنند. تئوری های کمونيستی را که انقلاب های سوسياليستی بزرگ قرن بيستم در روسيه و چين را ممکن کرد، راهنمای فکر و عمل خود کنند.

آينده ی اين جنگ يک طرفه ی ناعادلانه و شنيع که بيش از نيم قرن ادامه يافته، به تولد يک نسل نوين جنبش کمونيستی در فلسطين اشغالی (منجمله در اسرائيل و در ميان جوانانی که به ماهيت ارتجاعی اسرائيل آگاهند) گره خورده است. تولد چنين جنبشی می تواند الهام بخش شکل گيری جنبش کمونيستی در مصر و اردن و لبنان نيز بشود. رهائی مردم فلسطين از چنگال اسرائيل و نابودی اين سگ هار امپرياليسم آمريکا در خاورميانه، تنها بر بستر انقلابی که نه تنها فلسطين بلکه کشورهای همسايه ی آن را نيز در بر گيرد، ممکن است. امروز خاورميانه مرکز تضادهای نظام سرمايه داری امپرياليستی است و در همين جاست که پرچم موج نوين انقلابات سوسياليستی قرن بيست و يکم می تواند و بايد به اهتزاز درآيد.

حزب کمونيست ايران (مارکسيست- لنينيست- مائوئيست)

ژانويه ۲۰۰۹

- پس از اولين جنگ اعراب و اسرائيل در سال ۱۹۴۸ مصر کنترل نوار غزه و اطراف آن را در دست گرفت. در جنگ ۶ روزه ۱۹۶۷ اسرائيل شهر و نوار غزه را اشغال کرد و غزه ۲۷  سال در اشغال اسرائيل ماند. پس از آغاز شورش سنگباران جوانان (انتفاضه) در سال ۱۹۸۷، غزه بار ديگر مرکز درگيری ميان فلسطينی ها و اسرائيلی ها شد. شرايط اقتصادی غزه بدتر شد. در سپتامبر ۱۹۹۳ رهبران اسرائيل و سازمان آزاديبخش فلسطين (ساف) معاهده ی اسلو را امضا کردند که طبق آن در سال ۱۹۹۴ اداره ی شهری (شهرداری و پليس) نوار غزه و شهر اريحا (جريکو) در کرانه ی غربی رود اردن به دست نهادی به نام "آتوريته فلسطينی" تحت رهبری ياسر عرفات سپرده شد. اکثر نيروهای اسرائيلی از غزه بيرون رفتند اما به گسترش دهکده های اسرائيلی نشين ادامه دادند. در سال ۱۹۹۵ طبق يک معاهده ی ديگر که ميان اسرائيل و ساف امضا شد، برخی شهرهای ديگر نيز به دست فلسطينی ها سپرده شد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

January 20, 2009

تحریف واقعیت های تاریخی در فیلم «سرزمین گمشده»؟!

                                                                      بهرام رحمانی

bamdadpress@ownit.nu 

یکی از فعالیت های «فرهنگی» حکومت اسلامی ایران، تحریف تاریخ واقعیت های جامعه ایران، از طریق انتشار کتاب و فیلم و غیره است. حکومت اسلامی، سعی دارد تاریخ ایران را با افکار خرافی و عقب مانده خود جعل کند و به خورد جامعه دهد. از سوی دیگر، هدف حکومت اسلامی ایران از جعل واقعیت های تاریخی، بدنام کردن مبارزات تاریخی مردم حق طلب ایران است.

اواسط آذر ماه 1385، فیلمی «مستند» به کارگردانی «وحید موسائیان»، در سینما فرهنگ تهران با مضمون وقایع 21 آذر 1325 آذربایجان پخش شد. این فیلم با مصاحبه هایی با افراد فرقه دموکرات آذربایجان رویدادهای سیاسی بعد از شهریور 1320 و تحولات اجتماعی آن دوران را به شکلی وارونه به بیننده القا می کند.

فیلم «سرمین گمشده»، در سطح گسترده ای در صدر رسانه های حکومت اسلامی و ارگان های ذیربط آن قرار گرفت. این فیلم پرخرج ظاهرا «مستند»، مبارزات مردم آذریابجان و فرقه دمکرات آذربایجان و به ویژه فعالیت های چشم گیر این فرقه در یک سال حکومت خودمختار در آذربایجان را تحریف می کند؛ بر کشتارهای حکومت پهلوی در آذربایجان که حدود 50 هزار نفر برآورده شده است خط بطلان می کشد.  به نظر می رسد که این فیلم، یا با سفارش مستقیم ارگان های حکومت اسلامی ساخته شده و یا پس از ساختن آن، به دلیل هم جهتی با سیاست های فاشیستی مورد توجه رسانه ها و ارگان های این حکومت قرار گرفته است. بی جهت نیست که در جشنواره فیلم فجر ۱۳۸۶، جایزه اول به فیلم سرزمین گمشده تعلق گرفته است.

حکومت اسلامی، در راستای سیاست ها غیرانسانی خود و در بد نام کردن مبارزات تاریخی مردم مناطق مختلف ایران، برای نوشتن کتاب هایی و یا ساختن فیلم هایی بودجه های کلانی را با تبلیغات وسیع آن ها در رسانه هایش اختصاص می دهد؛ در حالی که سانسور و اختناق و سرکوب از سیاست های پایه ای و دایمی حکومت اسلامی بر علیه آزادی بین، قلم، اندیشه و تشکل، از جمله در عرصه تولیدی سینمایی است.

فیلم «سرزمین گمشده»، چه نخست توسط تیم این فیلم تهیه شده و چه با سفارش وزارت ارشاد اسلامی تهیه شده باشد هیچ تغییری در این واقعیت نمی دهد که این فیلم به نفع حکومت اسلامی و حتا به نفع حکومت سرنگون شده شاهنشاهی است و جنایات حکومت ها را پرده پوشی می کند.

وحید موسائیان، با خیال راحت این فیلم را شهر به شهر ایران و دانشگاه به دانشگاه این کشور نمایش داده است. در خارج کشور نیز رسانه های سلطنت طلبان و پان ایرانیست ها و ده ها سایت و وبلاگ اینترنتی وسیعا آن را تبلیغ می کنند. بر اثر این تبلیغات وسیع و جمایت های مادی و معنوی ارگان های ذیربط حکومت اسلامی، این فیلم هم چنین در کشورهایی نظیر ارمنستان و استرالیا نیز جوایزی دریافت کرده است.

جوایز فیلم «سرزمین گمشده»

اين فيلم جوايز بسياری از جشنواره‌ های مختلف در داخل ايران و در ايروان و استرالیا دریافت کرده است؛ از جمله جایزه «سیمرغ بلورین»، به عنوان بهترین فیلم مستند را از بيست و پنجمين جشنواره فجر تهران. (1385) بهترین تهیه کننده فیلم مستند بلند از جشن خانه‌ سينماي ايران. لوح سیمین بهترین پژوهش جایزه بزرگ شهید آوینی. (1386)  و...

لازم به تاکید است که وزیر ارشاد اسلامی، سردار محمد حسين صفار هرندی، سردبير سابق کيهان، به شکل بسيار آشکاری از سانسور و اختناق دفاع می کند، در سال های اخیر، تلاش کرده است که «خودی» ها را در عرصه های فرهنگی از جمله در عرصه سینما نیز بالا بکشد و کارگردانان و فیلمسازان معروف و مستقل را هر چه بیش تر منزوی نماید. هم چنین به دلیل این که اکثریت داوران جشنواره فجر، سرداران مديريت ارشاد هستند، جوایز این جشنوراه را بیش تر از همه، به قیلم های ساخته شده «جنگ مقدس» و فیلم های «خودی» ها اختصاص می دهند. از این رو، وزارت ارشاد حکومت اسلامی، سینمای ایران را به جولانگاه سیاست های جنگ طلبانه و خرافات اسلامی و تحقیر زنان تبدیل کرده  وبه ابتذال کشیده است.

شرح مختصری از فيلم «سرزمین گمشده»

گفتنی است كه عوامل توليد اين فيلم مستند ‌٦٥ دقيقه ‌ای به شرح ذيل است: نويسنده و كارگردان: وحيد موساييان؛ تصويربردار: شهريار اسدی؛ تدوين: عليرضا فارسيجانی؛ موسيقی: فريدون شهبازيان؛ مجری طرح: روح اله برادری؛ تهيه‌كننده: مركز گسترش سينمای مستند و تجربی، موسسه راويان هنر شرق، طوبی فيلم.

فیلم با تصاويری تاريخی مربوط به كنفرانس جنگ دوم جهانی در تهران با حضور استالين و تصاويری از فتح برلين و شكست نازی ‌ها و هيلتر به صورت فيلم ‌های خبری سياه و سفيد نمايش داده می ‌شود.

سپس این فيلم، با نمایش تصاویری از استالین و گفتگو با سران حزب توده و یا اعضای فرقه که بعدا به حزب توده گرویده اند، نشان دهنده این است که از همان سرآغاز فیلم، مبارزات بر حق و عادلانه فرقه دمکرات آذربایجان را به استالین و حزب توده وابسته نماید.

در این فیلم با برخی از اعضای سابق فرقه دمکرات گفتگویی صورت گرفته است که برخی از آنان نسبت به گذشته خود اظهار نارضایتی کرده اند. اما گفتگو با اعضای صدر فرقه در این فیلم بسیار کم است. در گفتگوی 1500 دقیقه ای آن هایی که بحث و نظرشان با سیاست های تهیه کنندگان در تضاد بوده است سانسور شده اند.

در ادامه تهیه کنندگان این فیلم، ماهیت خود را به نمایش می گذارند با این شکل که آنان از تحریف تاریخی پا را فراتر گذاشته و مستقیما فرقه دمکرات را «خائن» و «وطن فروش» می نامند؛ برای بیننده آگاه به مسایل تاریخی این تصور پیش می آید که آیا فیلم سرزمین گمشده، با سفارش وزارت ارشاد و تبلیغات اسلامی حکومت اسلامی تهیه نشده است؟!

فیلم سرزمین گمشده، روايتی از تحولات سياسی اجتماعی ايران در خلال جنگ جهانی دوم و سال ‌های پس از آن‌ است. اين فيلم در آذربايجان، قزاقستان، قرقيزستان، سوئد، آلمان و فرانسه تصويربرداری شده است.

مساله جهت دار این فیلم، این است که فرقه دمکرات را به شوروی متصل می کند و خط بطلانی بر همه مبارزات مستقل و برحق مردم آذربایجان می کشد. نشان دادن یکی از صحنه ها در این فیلم، سرگذشت مردی روستایی است که به دنبال الاغش از سیم خاردار خط مرزی عبور کرده و وارد حریم شوروی می شود، ماموران مرزبانی، او را به جرم جاسوسی دستگیر می کنند و به مدت 15 سال به سیبری تبعید می شود؟!

در این فیلم، سعی می شود با اتکاء به گوشه هایی از سخنان گفتگوشوندگان به این شکل نشان داده شود که این ها در شرایط ترس و وحشتی که از طرف فرقه بر مردم حاکم گردیده بود، همگی آن ها از ترس مردم و نه از ترس هجوم وحشیانه ارتش جنایت کار شاهنشاهی به آذربایجان، سلاح ها را به زمین انداخته و از کشور گریختند که در نهایت به اردوگاه های وحشتناک سیبری تبعید شدند.

خود این گفته موساییان، ای مساله را نشان می دهد که وی از 1500 دقیقه فیلم، 65 دقیقه را بیرون کشیده است که با افکار خود و سفارش دهندگان فیلم خوانایی داشته باشد.

وحید موسائیان، ارتباطات بسیاری در سفر کردن به نقاط مختلف دنیا و پیدا کردن افراد مصاحبه شونده در آذربایجان، باکو، پاریس، آلمان، قرقیزستان و... داشته که بدون حمایت مالی کلان و روابط حکومتی امکان پذیر نبوده است.

وزارت ارشاد اسلامی و ارگان های اطلاعاتی اجازه دادند که کارگردان این فیلم در داخل ایران، شهر به شهر و دانشگاه به دانشگاه سفر کند و فیلم را به نمایش بگذارد.

لازم به یادآوری است که پيش تر نيز به سال 1333 پرويز خطيبيی، فيلمی به نام قيام پيشه ‌وری بر علیه فرقه دمكرات و شخص پيشه ‌وری ساخته بود كه مورد استقبال مردم قرار نگرفت. در آن فيلم، خطيبی كه آن زمان طنز پرداز و روزنامه‌ نگار درباری معروف بود، با پشتيبانی و سرمايه‌ نظاميان خشمگين از وجود شاخه‌ نظامی «حزب توده» در ميان افسران ارتش وقت، توانست فيلم «قيام پيشه ‌وری» را به طور کلی بر عليه جريانات چپ آن زمان، از جمله علیه شخصيت و مبارزه پيشه‌ وری بسازد. 

تبلیغ و نمایش گسترده رسانه ها و نهادهای حکومت اسلامی درباره این فیلم

به گزارش خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا)، تصويربرداری اين فيلم، به مدت ‌٧ ماه در كشورهای آذربايجان، قزاقستان، قرقيزستان، سوئد، آلمان و فرانسه به طول انجاميده است.

وحيد موسائيان در يادداشت كوتاهی،‌ آخرين اثر مستندش «سرزمين گمشده» را اين گونه روايت كرده است: رويدادهای سياسی بعد از شهريور ‌١٣٢٠ و تحولات اجتماعی آن، موجب نفوذ همسايه شمالی در ايران می شود كه پيامد آن، شكل ‌گيری نسلی از مهاجرينی است كه سال های زيادی از عمر خود را در اردوگاه‌ های سيبری، از دست می ‌دهند.

به گزارش سايت سينمايی سوره، اين كارگردان، در مورد احتمال كانديدا شدن فيلم «سرزمين گمشده» برای حضور در اسكار و اخباری كه در اين زمينه شنيده می ‌شود، اظهار داشت: اين فيلم مستند است و شايد برای حضور در بخش مستند اسكار معرفی شود.

گروه فرهنگ: فيلم مستند بلند «سرزمين گمشده» ساخته «وحيد موسائيان» در بخش ويژه «کارگردانان فراسوی مرزها» جشنواره بين المللی فيلم ايروان به نمايش درخواهد آمد.

چهارمين دوره جشنواره بين المللی فيلم ايروان،  زردآلوی طلايی، طی روزهای 18 تا 23 تيرماه 1386 در کشور ارمنستان برگزار خواهد شد و فيلم مستند بلند «سرزمين گمشده» به کارگردانی وحيد موسائيان، در بخش ويژه «کارگردانان فراسوی مرزها» جشنواره، روی پرده رفت. اين بخش، به منظور شناخت فرهنگی و ارتباط بيش تر بين کشورهای همسايه ارمنستان به ويژه ايران، آذربايجان، ترکيه، روسيه و ... پايه گذاری شده است.

به گزارش روابط عمومی بنیاد سینمایی فارابی، در جلسه نقد و بررسی فیلم موسائیان به همراه یک کارشناس تاریخ حضور خواهد داشت.

فیلم سرزمین گمشده، دوشنبه 31 اردیبهشت ‌ماه ساعت 17 در موزه هنرهای دینی امام علی(ع) به نمایش درمی‌آید.

در روز جمعه، مورخ 16 آذرماه 1386، اعضای کانون فیلم تاریخ، شاهد نمایش و نقد و بررسی فیلم «سرزمین گمشده» بودند. میهمانان این جلسه، وحید موسائیان، کارگردان این فیلم و یکی از پژوهشگران  تاریخ بودند.

موسائیان پس از اظهارات این پژوهشگر، گفت که به تصویر کشیدن همه آن اتفاقات، این فیلم از 1500 دقیقه مصاحبه، بیرون آمده است.

به گزارش فارس، مراسم اهدای جوايز اين جشنواره روز 22 آبان در شهر بريس بين استراليا برگزار خواهد شد و گزارش آن نيز روز 26 آبان از شبكه سی.ان.ان پخش خواهد شد. وحيد موسائيان كه اوايل هفته آينده جهت شركت در جشنواره آسيا پاسيفيك عازم شهر بريس بين استراليا خواهد شد، با مستند «سرزمين گمشده» تاكنون موفق به دريافت سيمرغ بلورين جشنواره فجر تنديس جشن خانه سينما، لوح سيمين بهترين پژوهش جايزه بزرگ شهيد آ وينی و ديپلم افتخار بهترين فيلم جشنواره سينما حقيقت شده است.

عصر چهارشنبه و به مناسبت فرارسيدن شصت و دومين سالگرد پايان ‌يافتن غائله آذربايجان (21 آذر) فيلم مستند بلند «سرزمين گمشده» ساخته «وحيد موسائيان» در سالن سينما حقيقت «مركز گسترش سينمای مستند و تجربی» روی پرده خواهد رفت.

به گزارش مركز خبری اميد به نقل از روابط عمومی مركز گسترش سينمای مستند و تجربی، اين فيلم مستند 65 دقيقه ‌ای كه تحولات سياسی ـ اجتماعی ايران در خلال جنگ جهاني دوم و سال های پس از آن را به تصوير می ‌كشد، ساعت 16:30 عصر چهارشنبه (20 آذر 1387) و با حضور جمعی از هنرمندان سينمای ايران نظير «خسرو سينايی» در سالن سينما حقيقت اين «مركز» به نمايش عمومی درخواهد آمد.

علاقمندان به منظور تماشای اين فيلم مستند ـ كه موفق به ثبت افتخارات زيادی نظير كسب سيمرغ بلورين جشنواره فجر، تنديس جشن خانه سينما، دپيلم افتخار جشنواره سينما حقيقت و نشان طلايی جايزه بزرگ شهيد آوينی شده ـ می ‌توانند ساعت 16:30 عصر چهارشنبه (20/9/87) به سالن سينما حقيقت واقع در خيابان سهروردی شمالی، ميدان شهيد قندی، شماره 15 مراجعه كنند.

تهران، خبرگزاری جمهوری اسلامی ‪۱۷/۰۹/۸۷، مستند بلند سرزمين گمشده ساخته وحيد موسائيان به مناسبت فرا رسيدن شصت و دومين سالگرد پايان يافتن غائله آذربايجان در سالن سينما حقيقت مركز گسترش سينمای مستند و تجربی روی پرده می ‌رود.

به گزارش روز، يك شنبه ايرنا از روابط عمومی مركز گسترش سينمای مستند و تجربی، اين فيلم ساعت‪ ۱۶ و ‪ ۳۰ دقيقه‪ ۲۰ آذر ماه، با حضور جمعی از هنرمندان سينمای ايران به نمايش عمومی درخواهد آمد.

اين فيلم مستند‪ ۶۵ دقيقه‌ ای تحولات سياسی - اجتماعی ايران را در خلال جنگ جهانی دوم و سال‌ های پس از آن، به تصوير می ‌كشد...

می بینیم که رسانه های حکومت اسلامی و ارگان های ذیربط آن در تبلیغ این فیلم نهایت «سخاوت» را به خرج داده اند. آن ها، هم چنین همانند ژنرال های شاه، کشتار مردم آذربایجان و مبارزات بر حق و عادلانه آن ها را «پایان غائله آذربایجان» نامیده اند.

علاوه بر این رسانه ها که به عنوان نمونه به آن ها اشاره کردیم ده ها سایت اینترنتی و وبلاگ نیز این فیلم را تبلیغ می کند.

مختصری درباره تشکیل فرقه دمکرات آذربایجان و دولت خودمختار محلی

جنبش آذربایجان، به رهبری فرقه دمکرات آذربایجان و جعفر پیشه ­وری، یک جنبش چپ و برابری ­طلب بود که حدود 55 سال پیش، ارتش شاهنشاهی، نه تنها اعضا و فعالین این جنبش، بلکه مردم آذربایجان را بی ­رحمانه و وحشیانه سرکوب و قتل­ عام کرد.

بر خلاف تبلیغات مسموم­ کننده و غیرواقعی طیف پان ایرانیست ها و سلطنت ­طلبان و حکومت اسلامی، رهبران فرقه دمکرات آذربایجان و هم چنین پس از آن­ ها هیچ کدام از نیروهای چپ و کمونیست و آزادی ­خواه آذربایجان، بخثی از جدایی آذربایجان از ایران به زبان نیاورده است و بر عکس این نیروها، همواره در همکاری و همبستگی و اتحاد با فعالین گرایش چپ جامعه سراسر ایران، پیش ­قدم بوده ­اند. این جهت گیری نیروهای چپ و کمونیست آذربایجان، در تحولات حساس جامعه ایران، به حصوص در انقلاب مشروطیت، در جنگ جهانی دوم که ایران از سوی شوروی، آمریکا و انگلیس اشغال شده بود و هم چنین در انقلاب 1357 و وقایع پس از آن به اثبات رسانده است. بنابراین، متهم کردن جنبش دمکراتیک آذریابجان به «تجزیه طلبی» و یا «وابستگی به شوروی»، جز تحریف تاریخ و دشمنی و خصومت با مبارزات آزادی خواهانه و عادلانه چیز دیگری نیست. هر چند که در آن شرایط ایران، وجود گرایشاتی که طرفدار شوروی باشد یک واقعیت بوده است. همان طور که کل دم و دستگاه حکومت رضاخان طرفدار هیتلر و فاشیسم آلمان بود هم یک واقعیت تاریخی غیرقابل انکار است. دلیل اصلی برکناری رضاخان از حکومت و تبعید وی از ایران نیز توسط متفقین، همکاری و همفکری نزدیک و فعال وی با هیتلر بوده است. از سوی دیگر، رفع ستم ملی و حل پایه ­ای این ستم، جز از طریق اتحاد و همبستگی کارگران سراسر ایران و مبارزه سراسری در جهت سرنگونی حکومت مرکزی و برقراری یک جامعه عادلانه و آزاد و برابر و انسانی امکان ­پذیر نمی باشد. راه حل محلی و منطقه ای ناسیونالیستی نه تنها ستم ملی را از بین نمی برد، بلکه به کمشکش و خصومت دامن می زند.

مبارزه سیاسی و اجتماعی فرقه دمکرات آذربایجان با استقبال مردم این منطقه به ویژه کارگران و زحمت ­کشان قرار گرفت. در حالی که در فروردین ماه 1321، کمیته ایالتی حزب توده ایران، فعالیت خود را در تبریز شروع کرده بود با تشکیل فرقه دمکرات آذربایجان مخالفت می کرد بنابراین، نسبت دادن رهبران فرقه دمکرات آذربایجان به حزب توده، اگر از سر بی اطلاعی نباشد در جهت بدنام کردن آن است. چرا که حزب توده، یک حزب بدنام است.

پیشه وری، در سال 1309 به اتهام فعاليت ­های كمونيستی 11 سال در زندان به سر ­برد و پس از آزادی روزنامه «آژير» را از خرداد 1322 تا اواسط 1324 منتشر کرد.

پیشه ­وری، در دوره 14، قانون­ گزاری از تبریز به نمایندگی مردم تبریز انتخاب شد. در اثر مخالفت عده ­ای از وکلا، اعتبارنامه ­اش را مجلس رد کرد.

سرانجام در مهر ماه 1324، کنگره فرقه دمکرات آذربایجان با شرکت هزاران نفر از نمایندگان مردم و با پشتیبانی 150000 امضاء تشکیل شد. کنگره اساسنامه فرقه را مورد تصویب قرار داد. در این اساسنامه به آزادی ­های فردی، اجتماعی، آزادی وجدان و مطبوعات اشاره شده است. برای اولین بار در تاریخ سیاسی ایران، به زنان حق شرکت در انتخابات داده شد. حمایت و پشتیبانی گسترده کارگران و مردم محروم و روشنفکران سیاسی سوسیالیست از فعالیت ­های فرقه، حکومت مرکزی را به وحشت انداخت. از این رو، حکومت مرکزی عوامل مستقیم و غیرمستقیم خود را مامور خرابکاری و کارشکنی و تفرقه کرد تا از این طریق فرقه را نابود کند. کارگران و مردم محروم به ویژه جوانان، دسته ­دسته با شور و شوق به صفوف فرقه می ­پیوستند. حکومت مرکزی، بحث مداخله نظامی و تحریم همه جانبه اقتصادی و اداری آذربایجان را پیش کشید. کنگره و مجلس منتخب فرقه، برای پیش­ گیری از احتمال حمله نظامی و تحریم اقتصادی حکومت مرکزی، دولت دمکراتیک خودمختار آذربایجان را به رهبری پیشه ­وری تشکیل داد.

روز 21 آذر 1324 - 12 دسامبر 1945 مجلس ملی آذربایجان، با حضور 75 نماينده از 101 نماينده رسما گشایش یافت. ميرزا علی شبستری، 47 ساله به رياست مجلس برگزيده شد و همين مجلس ارگان ­های گوناگون دولت «ملی آذربايجان» را تعیین کرد. كابينه هم با شركت ده نفر وزير تشكيل گرديد و پيشه­ وری به عنوان «باش وزیر»­ (نخست وزير) انتخاب شد. اين كابينه عامدانه و آگاهانه وزير امور خارجه و وزیر جنگ انتخاب نکرد. زیرا «دولت ملی» خود را تابع ايران می­دانست و كوششی هم به عمل نياورد كه مثلا در سازمان ملل متحد عضو شود يا از دولت ­ها بخواهد دولت تازه تاسیس آذربايجان را به رسميت بشناسد.

دولت محلی به رهبری پیشه ­وری، در 21 آذر 1324 از مجلس ملی رای اعتماد گرفت و بلافاصله با سرعت و با تمام قوا اقدامات مهم اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی را در جهت سازندگی و بهبود منافع کارگران و مردم محروم آغاز کرد.

دولت خودمختار آذربایجان، فعالیت ­های فرهنگی و عمرانی گسترده ­ای را در عرصه تدریس به زبان مادری در مدارس ابتدایی، تاسیس دانشگاه و مراکز تربیت معلم، اصلاحات اداری، باز سازی اقتصادی و حمایت از صنایع محلی، اصلاحات ارضی در روستاها، تشکیل شوراهای شهری و روستایی همراه با کمیته ­های نظارتی، تهیه قانون کار، تصویب قوانین مالیاتی که در آن مالیات بر مواد غذایی حذف شده بود، تشکیل کلاس­های سواد آموزی، ایجاد فرستنده رادیویی و مراکز اطلاع­ رسانی و چاپخانه و ده ­ها طرح و پروژه سازندگی و عمرانی را در دستور فعالیت ­های خود قرار داد. خیابان ­های اصلی تبریز آسفالت شدند. خیابان ­ها به نام ستارخان، باقرخان و دیگر قهرمانان انقلاب مشروطیت نام ­گذاری شدند. بیمارستان ­ها و کلینیک ­ها تاسیس گردید. خانه ­های سالمندان به وجود آمد. یکی دیگر از مهم­ ترین اقدامات دولت خودمختار، تقسیم زمین بین کشاورزان و اصلاحات در حوزه کشاورزی بود.

دولت محلی، هم چنین برای حفظ دستاوردهای خود، ارتش محلی را با شرکت داوطلبانه گروه­ های فدایی تشکیل داد. همه این اقدامات ارتجاع محلی و حکومت مرکزی را بیش از پیش به وحشت انداخت.

حکومت یک ساله بر آزادی زن تاکید داشت. برنامه زنان و شکستن موانع رشد زنان را در راس اصلاحات قرار داد. تشکیلات زنان، با آموزش ­های لازم، دختران جوان را وارد عرصه ­های گوناگون اجتماعی کرد. با شکل ­گیری تشکیلات زنان­(قادین لار تشکیلاتی)، مربیان تعلیم و تربیت برای اعزام به دهات، وسایل ورود زنان برای خدمت در نهضت سوادآموزی همگانی پایه فعالیت اجتماعی زنان را فراهم کرد. هم چنین آن عده ­ای از زنان به نیروهای مسلح حکومت محلی پیوستند.

فرا گیری زبان فارسی بعد از سه یا پنج سال به عنوان زبان دوم در برنامه ­های آموزشی گنجانده شد. عمران و آبادی و راهسازی گسترش یافت.

روزنامه جبهه، ارگان حزب ایران، در سرمقاله هشتم مهر ماه 1325، شماره 258، نوشت: «… نهضت آذربایجان آزادی ­خواه، اصلاح ­طلب و مترقی است. در آذربایجان املاک را تقسیم می­ کند، عوارض را حذف می ­نماید. تمام عملیات در جهت ترقی دادن سطح زندگی دهقانان انجام می­ گیرد و در آذربایجان در عرض یک سال، 500 مدرسه می ­سازند. بیمارستان ­های متعدد ساختند، دانشگاه تشکیل می ­دهند، کودکستان و تیمارگاه آماده می ­کنند، یعنی در بالا بردن سطح دانش اهالی کوشش فراوان مرعی می­ دارند، با تمام قوا راه­ ها را تعمیر کرده خیابان ­ها را اسفالت می ­کنند، از ناامنی جلوگیری کرده در مقابل فساد به سختی مبارزه می ­نمایند. رهبران نهضت آذربایجان از آزادی ­خواهان مبارز قدیمی هستند که اغلب اهل فضل و دانشند...»

دولت خودمختار آذربایجان، حتا مخالفین سیاسی خود را که برای نابودی دولت و کشتار مردم اقدام کرده بودند را هر گز به اعدام محکوم نکرد. دادگاه ها علنی برگزار می شد و مجرمین از وکیل مدافع برخوردار بودند.

بدین ترتیب، همه اسناد و موضع ­گیری ­های پیشه ­وری و دولت خودمختار محلی آذربایجان، حاکی از آن است که آن­ ها نه تنها مخالف جدایی آذربایجان از ایران بودند، بلکه همواره به اتحاد و همبستگی همه کارگران و مردم محروم سراسر ایران و بست و گسترش سیاست­های جاری در آذربایجان به همه نقاط ایران اصرار می ­ورزیدند. مهم ­تر از همه پیشه­ وری یک کمونیست بود و انترناسیونالیسم پرولتری را در افق و چشم­ انداز خود قرار داده بود، بنابراین، پیشه ­وری نمی ­توانست در عین حال ناسیونالیست و خواهان جدایی آذربایجان از ایران باشد. تلاش او و کابینه ­اش در جهت از بین بردن هرگونه ستم و تبعیض و نابرابری و برقراری رابطه متقابل آزادانه و برابر و یک ­سان برای همه شهروندان ساکن ایران بود.

سرانجام ارتش شاهنشاهی با حمایت دولت­ های بریتانیا و ایالات متحده آمریکا، هجوم بی ­رحمانه خود را برای نابود کردن دولت محلی و سرکوب مردم آزادی­ خواه آذربایجان آغاز کرد. این ارتش، آن­ چنان کشتار وحشیانه ­ای از مردم آذربایجان کرد که شاید ارتش­ های اشغالگر هم به این شکل شنیع در تخریب و ویرانی و تجاوز به حریم خصوصی شهروندان و کشتار مردم بی­ گناه دست نمی زنند؟!

ارتشبد حسین فردوست، در خاطراتش درباره حمله به آذربایجان، چنین می ­نویسد: «به دستور شاه در 22 آذر ماه عازم تبریز شدم تا پول مورد نیاز ارتش را به آن ­جا برسانم. فرودگاه تبریز هم ­چنان می ­سوخت. مسیر راه پر از جسد بود. لیستی را نشانم دادند که حدود 2000 نفر را تیر باران کرده بودند.»

علاوه بر عملکردهای جانیانه ارتش شاهنشاهی، مرتجعین و خوانین مسلح محلی نیز هر جا اعضای فرقه و فدائیان را گیر می ­آوردند در جا به قتل می­ رساندند. بخشی زیادی از هوادارن و اعضای شناخته شده فرقه که از ترس جان خود به کوه­ ها و دشت­ ها و جنگل ­ها پناه برده بودند، از شدت سرما و گرسنگی و بیماری جان دادند و یا طعمه حیوانات وحشی و درنده شدند. در این میان نیز تعدادی از جمله پیشه ­وری موفق شدند با گذشتن از رودخانه ارس، به آذربایجان شوروی پناهنده شوند.

بسیاری از مردم آذربایجان در سال­ های بعد، توسط حکومت مرکزی و به اجبار به مناطق جنوبی و شرقی کشور کوچ داده شدند. تهدید و تعقیب و زندانی کردن کارگران و روشنفکران فعال سیاسی، در ابعاد گسترده ­ای با هدف تحت فشار قرار دادن جامعه آذربایجان و محروم کردن جامعه از رهبران و فعالین سیاسی و اجتماعی ادامه یافت.

ویلیام دوگلاس، قاضی آمریکایی که پس از تسخیر آذربایجان توسط ارتش شاهنشاهی به تبریز رفت، مشاهدات خود را چنین توصیف کرد: «ارتش ایران، ارتش رهایی ­بخش در مسیر خود آثار خشونت برجای گذاشت. ریش دهقانان را آتش زدند. به ناموس زنان و دختران آنان تجاوز کردند، اموال خانه ­ها را به غارت بردند، دام­ ها را دزدیدند. ارتش از زیر هرگونه کنترل در رفت. رسالتش نجات دادن بود، ولی به غارت مردم غیرنظامی پرداخت و کشته ­ها و ویرانی ­ها پشت سر نهاد. زندان­ ها مملو از آذربایجانی های بی­گناه است، چوب ­های دار و اعدام فراوان است. با ناسیونالیست ­ها نیز بدرفتاری می­ شود. دهقانان بیچاره را که برای دمکرات­ها ابراز علاقه کرده بودند، در معرض توهین قرار دادند. یک دهقان پیر آذربایجانی به ما چنین گفت: مال و حیثیت ما را پایمال کردند، آثار این حوادث جگرسوز هرگز از خاطر اذربایجانی ­ها زدوده نخواهد شد.»­(مجله دنیا، آبان 1354، ص 20، مقاله حسین جودت، «21 آذر یک روز تاریخی در جنبش انقلابی ایران»)

روزنامه داد، در ستون اخبار مورخه 23 اذر ماه 1325 خود نوشت: «حکومت نظامی در تبریز - کشتار ششصد نفر از دمکرات­ های آذربایجان» و «اعزام هیات به آذربایجان برای تشکیل ادارات دولتی»، گوشه ­های از جنایت ارتش شاهنشاهی در تبریز را برشمرد.

بدین ترتیب، روز 21 آذر که روز جنگ و کشتار و گرسنگی و زندان و اعدام و ظلم و ستم بر مردم آذربایجان بود، توسط رضا پهلوی و حکومت سرکوبگرش روز «نجات آذربایجان» نام گذاری شد. از این رو، ارتش ایران، با کشتار و سرکوب مردم محروم و تحت ستم به ویژه سرکوب خونین مردم آذربایجان و کردستان، به عنوان یک ارتش دشمن شهروندان بازسازی و تربیت شد.

آثار و عواقب شکست جنبش دمکراتیک آذربایجان، فقط به آذربایجان محمدود نماند، بلکه ضربه شدیدی به کل روند جنبش ­های دمکراتیک و چپ در سراسر ایران زد.

حکومت مرکزی، با بسیج عربده ­کشان سید­ضیاء، سران عشایر و ارتش و ژاندارمری تحت فرمان ژنرال شوارتسکف آمریکایی، با شکستن اعتصاب کارگران خوزستان، اصفهان، مازندران، گیلان، تهران و سرکوب خونین اعتراضات توده­ ای توانست حاکمیت دیکتاتوری لرزان خود را به جامعه تحمیل کند، اما این سلطه خود را نتوانست بر آذربایجان نیز گسترش دهد. این مساله باعث شد که حکومت مرکزی و ارتش سرکوبگر آن کینه غیرقابل تصوری بر حنبش­ اجتماعی و دمکراتیک آذربایجان پیدا کنند که این کینه را روز 21 آذر با کشتار خونین و حتی تجاوز به حریم خصوصی انسان ­های بی ­دفاع و بی ­گناه به اوج رساندند.

برای این که تاریخ واقعی تحریف نشود؛ فراموش نگردد؛ به ویژه نیروی جوان ایران، به واقعیت ­های تاریخی کشور خود آشنا باشند تا هدف و مسیر فعالیت­ های سیاسی و اجتماعی خود را آگاهانه انتخاب ­کنند؛ نباید گذاشت چه از طریق فیلم و چه از طریق کتاب و غیره تاریخ را به انحراف بکشانند.

لازم به تاکید است که تمام بدبختی ­های جامعه ایران، نه مردم فارس زبان، بلکه حکومت ­های مرکزی هستند. از سوی دیگر، صرفا به ناسیونالیسم مردم تحت ستم کردستان، بلوچستان، خوزستان، آذربایجان و غیره تکیه کردن نه تنها ستم ملی را حل نمی ­کنند، بلکه این ستم را با تقابل شوونیست ­های فارس به یک جنگ داخلی تبدیل می­ کنند. باید دید مضمون و محتوا و جوهر سیاست ­هایی که جریانات و شخصیت­ های مختلف سیاسی و اجتماعی از موضع منافع و مصالح «ملیت» ها ارائه می­ دهند به نفع کدام طبقه­ است و چه افق و چشم­ اندازی را دنبال می ­کند؟ نهایتا عامل همه فقر و فلاکت اقتصادی و سرکوب ­های مداوم سیاسی در ابطن سیستم سرمایه داری نهفته است. از این رو، طبیعی است که برای رهایی از فلاکت اقتصادی و سیاسی و هم چنین ظلم و ستم ملی، باید بر اتحاد و همبستگی کارگران و آزادی­ خواهان و مردم تحت ستم سراسر ایران تاکید کرد.

بدین ترتیب، همه جنایات حکومت مرکزی و مبارزات بر حق و عادلانه مردم آذربایجان در آن دوره، در فیلم «سرزمین گمشده»، آگاهانه «گم» شده است و فقط ار لابلای گفتگوهای 1500 دقیقه ای، 65 دقیقه از آن بخش هایی از صحبت های گفتگوشوندگان انتخاب شده است که با اهداف و سیاست های تهیه کنندگان این قیلم هم خوانی دارد. مسلم است که اگر در یک گفتگویی حتا جمله مهمی جا به جا شود احتمال دارد که مضمون بحث گفتگوکننده آن چنان تغییر کند که منظور وی نبوده است.

***

حکومت شاه و اکنون نیز حکومت اسلامی، هرگونه مبارزه مردم تحت ستم مناطق مختلف ایران در جهت تحقق برابری و حقوق یک سان در سراسر ایران و برخورداری ملیت های مختلف ایران از به کارگیری زبان مادری را به بهانه «تجزیه طلبی» و «به خطر انداختن تمامیت ارضی» شدیدا سرکوب کرده اند و باعث عقب ماندگی اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی سراسر جامعه ایران شده اند. انبوهی از اسناد و مدارک و شواهد تاریخی در رابطه با جنایات حکومت پهلوی و اسلامی در سرکوب و کشتار مطالبات بر حق و عادلانه مردم آذربایجان، کردستان، خوزستان، سیستان و بلوچستان و... وجود دارد که با ساختن این گونه فیلم های مستند دروغین و انتشار کتاب و غیره نمی توانند بر چشم جامعه ایران خاک بپاشند و ذهن جامعه را به مبارزات بر حق تاریخی مردم تحت ستم سراسر ایران و در این جا مردم مبارز و حق طلب آذریابجان بدبین نمایند.

در فیلم سرزمین گمشده، آن چه که از مصاحبه شوندگان پخش شده است نه دلایل سیاسی و اجتماعی که آن ها را به مهاجرت و پناهندگی وادار کرده است، بلکه به زندگی این افراد در آن سوی مرزها را پرداخته تا نشان داده شود که این انسان ها نه قربانی حکومت ایران، بلکه قربانی فرقه دمکرات و حکومت شوروی هستند؟!

تاریخ را به سادگی نمی توان تحریف کرد. زیرا تاریخ چشم ها و گوش های فراونی دارد که از واقعیت های ان دفاع می کنند و همواره آن را زنده نگاه می دارند هر چند که بخش هایی از این تاریخ تلخ و ناگوار هم باشد.

سیاست نژاد پرستی و شوونیستی با حکومت رضاخان پایه های خود را در جامعه ایران محکم کرد و با استفاده از دستگاه های تبلیغاتی و ارگان های سرکوب خود یورش به مردم حق طلب تحت ستم را آغاز کرد که تا به امروز ادامه دارد.

فیلم مستند «سرزمین گمشده»، تفاوت چندانی با کتاب و خاطراتی که وزرات اطلاعات حکومت اسلامی در تحریف تاریخ مبارزه احزاب و سازمان ها و شخصیت های فرهنگی و اجتماعی و سیاسی به صورت سریال پخش می کند، ندارد. بنابراین، طبیعی ست که هر انسان آزادی خواه، برابری طلب، این گونه تلاش های شوونیستی و ناسیونالیستی را از جمله در تحریف تاریخ محکوم کند و از حقوق مردم تحت ستم ایران و از برابری و همبستگی شهروندان سراسر این کشور دفاع نماید و در حد توان و امکانات خود، اجازه ندهد ناسیونالیست ها و شوونیست ها و حکومت اسلامی، بین کارگران و مردم آزادی خواه مناطق مختلف ایران تفرقه بیاندازند و مانع مبارزه مشترک و متحد نیروهای کارگر سوسیالیستی و مردم آزاده در جهت سرنگونی حکومت اسلامی شوند.

سی ام دی 1387 - نوزدهم ژانویه 2009

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زمانی که رهبر سازمان زحمتکشان خود را مجرم ميداند؟

 
سيروان پرتونوری
تلويزيون آسو سات  کانال رسمی سازمان زحمتکشان شاخه  رفرم  در هفته های گذشته گفتگويی را با عمر ايلخانی زاده رهبر اين سازمان در رابطه با جدايی های  اخير  خود از سازمان زحمتکشان را ترتيب داده بودند.در اين گفتگو  عمر ايلخانی زاده برخی اظهارات را در رابطه  با حزب کمونيست ايران و کومه له و چگونگی جدايی از اين حزب را نيز بيان کردند  که به لازم دانستم برخی توضيحات و واقعيت های عينی که نه سال از آن سپری شده است را به روی کاغذ آورم.
امروزه بعد از سپری شدن چند سال  از انشعاب سازمان زحمتکشان از کومه له و حزب کمونيست ايران بر کسی پوشيده نيست که اين سازمان در اوايل انشعاب خود که اعلام ميداشتند کومه له را بازسازی خواهند کرد و ان را از حزب کمونيست ايران بيرون اورده اند  و حزب کمونيست ايران را مانعی جدی و زائد در راه پيشرفت و ترقی کومه له در جامعه کردستان ميدانستند؛ شاهد هستيم که کومه له مورد نظر اينان چگونه يک شبه در يک حالت صدو هشتاد درجه تغيير و از مواضع کمونيستی خود تجديد نظر کرد و به اغوش ناسيوناليسم کرد خيزش برداشت.
در اوايل انشعاب ما اعلام کرديم  که پروژه مد نظر رهبران اين سازمان ربطی به سياست ها و استراتژی ها و سنت های سوسياليستی و جا افتاده ای که  کومه له  زيادتر از سه دهه برای تحقق آن استراتژی مبارزه کرده است و در اين رابطه هم سابقه مبارزاتی و درخشانی را  در جامعه کردستان دارا است را نخواهند داشت و زائد بودن حزب کمونيست ايران از ديدگاه رهبران   زحمتکشان يک بهانه ای برای روی گردانی از استراتژی های سوسياليستی کومه له در کردستان و تبديل کردن کومه له به يک جريان محلی و ناسيوناليستی بود ما در اوايل اعلام داشتيم که سياست و خط و جهت های اين سازمان با منافع طبقاتی طبقه کارگر و زحمتکشان در کردستان همخوانی نخواهد داشت و اين سازمان برای از بين بردن کومه له و استراتژی های سوسياليستی کومه له قد علم کرده و ميخواهند در روز روشن سر کومه له را زير برف کنند .
خوشبختانه اگر در اوايل انشعاب برای مجمو عه ای از اقشار جامعه و فعالين قديمی کومه له اين توهم به وجود امده بود که گويا اين سازمان کومه له هستند و ما حزب کمونيست ايران اما روز به روز که زمان سپری ميشود حقانيت حرف ها و بيانات ما در رابطه با ماهيت ضد کومه له ای اين سازمان برای توده های مردم روشن تر ميشود که اين سازمان نه تنها ربطی به کومه له ندارد حتی ربطی به مبارزه طبقاتی که خود چند سال در راه تحقق آن مبارزه کردند را ندارند و از اين خط و جهت دوری کرده اند و به سوی ناسيوناليسم کرد خيزش برداشته اند .
امروز که خود اين سازمان از ان حزب تک بنی به يک حزب سه بنی تبديل شده است و هنوز هم مشخص نيست که از لحاظ سياسی و خط و جهت هايشان چه تفاوت هايی با هم دارند بلکه تنها قدرت و منافع شخصی برای رهبران اين سازمان برای جدايی هايشان ملاک بوده است در چنين موقعيتی است که عمر ايلخانی زاده که ضعف نام رهبری کومه له را دارد در پشت تريبون تلويزيون خود ظاهر ميشود و کلی بيانات غير واقعی را به زبان می اورند که انگار نه انگار کسی به حرفهای ايشان گوش ميدهد عمر ايلخانی زاده که خود را رهبر کومه له قلم داد ميکند به شيوه ای حرف ميزند انگار همه فعالين سياسی و توده های مردم کردستان در خواب ابدی فرو رفته اند و ايشان ميتواند برای خود هر چی که به ذهنشان رجوع ميکند را بيان دارند.
امروزه سازمان عمر ايلخانی زاده به شيوه ای در بحران داخلی و خارجی قرار گرفته است که علنا در مصاحبه خود از احزاب های ناسيوناليست کردستان بخصوص شاخه های منشعب شده سازمان زحمتکشان و اپوزيسيون درون تشکيلاتی ما تقاظا ميکند که يک بار ديگر دور هم جمع شوند تا صفوف ناسيوناليسم کرد و بی افقی اين گرايش را از وضعيتی که است زيادتر دچار بحران نکنند .
عمر ايلخانی برای توجيه  و حقانيت حرفهای خود به رهبری حزب کمونيست ايران حمله ميکند و کلی حرفهای غير واقعی را که خود از هر کس ديگری خوبتر ميداند را به زبان مياورد و در قسمتی از بياناتش ميگويد حزب کمونيست ايران حالا نه تنها ترک نبرده است بلکه از بين رفته است و ما در تشکيل حزب کمونيست ايران اشتباه کرديم و خود را در اين رابطه مجرم ميدانيم .
در اينجا بايد از عمر ايلخانی زاده سوال کرد که ايا ممکن است استنتاجات واقعی خود را در باره از بين رفتن حزب کمونيست ايران را بيان کنند که بر چه مبنای واقعی و علمی ايشان از بين رفتن حزب را ابلاغ ميکنند ايا امکان دارد حزبی که از بين رفته باشد عمر ايلخانی زاده خود را به زحمت اندازد و در رابطه با ان سخن پرانی کند اگر حزب کمونيست ايران از بين رفته است چرا اين حزب را مشغله خود کرده ايد و کلی حرف های غير واقعی را در رابطه با ان بيان ميداريد؟اگر واقعا خود را در جريان پروسه تشکيل حزب کمونيست ايران مجرم ميدانيد ايا امکان دارد توضيح دهيد که چرا در کنگره هفتم حزب کمونيست ايران طی دو بار سخنرانی از طرف رهبر پيشينت عبدالله مهتدی از نمايندگان تقاضا کرديد که برای انتخاب شدن در کميته رهبری حزب  به شما رای بدهند  ايا اگر خود را در روز اول مجرم ميدانستيد چرا خود و ديگر رهبران سازمان زحمتکشان خود را برای رهبری ان کانديد ميکرديد اگر حزب کمونيست ايران زائد بود چرا عبدالله مهتدی چند سال دبير اول ان بود چرا همه اختلافات شما و دشمنی های شما با حزب کمونيست ايران از وقتی اغاز شد که شما برای رهبری در اين حزب رای نياورديد و دنبال چراغ سبزهای جناح دوم خرداد رفتيد و در آن موقعيت بود که ماهيت اصلی و واقعی تان برای همه اعضا مشخص شده بود و عملکرد شما در رابطه با ان بی پرنسيبی که برای اعضا مشخص شده بود مورد نقد قرار گرفت از اين ديدگاه بود که اعضا تشکيلات خواهان استعفای رهبر پيشينت عبدالله مهتدی و همراهانش شدند.
موقعی که عمر ايلخانی زاده خود را در پروسه تشکيل حزب کمونيست ايران و مبارزه در راه ارمانهای کمونيستی مجرم ميداند بايد از ايشان سوال کرد که ايا واقعا بايد خود را در پروسه تشکيل حزب کمونيست ايران  بايد مجرم دانست يا در موقعی که از نام کومه له سواستفاده ميکنيد و نام ان را در بين توده های مردم با سياستهای ناسيوناليستی خود خدشه دار ميکنيد و خاک به چشم همه توده های مردم کردستان بخصوص خانواده جانباختگان کومه له ميکنيد و عملکرد های ضد کومه له ای خود را هنوز با نام و استفاده از اعتبار کومه له انجام ميدهيد از ديدگاه من تشکيل حزب کمونيست ايران جرم نيست بلکه عملکرد و خيانت شما به همه جانباختگان صفوف حزب کمونيست ايران و کومه له جرم می باشد. 
امروزه عمر ايلخانی زاده که خود را دبير اول کومه له قلم داد ميکند و ضعف نوشتن اين جمله را در تلويزيون های خود دارد امکان دارد بيان کند که چرا حزب واقعی خود که قرار بود تحرکات و شور و شوق هايی در عملکرد و پراتيک روزانه اش در جامعه کردستان داشته باشد به اين روز افتاده است، چه عامل زائد ديگری به قول خودتان باعث شد که صفوف تان سه شقه شود و هر کدام از نام و اعتبار کومه له برای خود استفاده کنيد. در کدام مقطع تاريخ سياسی ومبارزاتی کومه له بوده است که کومه له امريکايی شود و به نيروی واقعی خود توده مردم باور نداشته باشد و نيروهای  خارجی را مبنای هر تغييری در درون جامعه بداند تا شايد در کنار تانک های امريکايی در اينده کردستان موقعيتی به دست اورد،ايا در کدام مقطع حيات مبارزاتی کومه له پرچم ناسيوناليستی کردستان به رسميت شناخته شده است و فدراليسم شعار واقعی برای حل مسئله ملی بوده است ،در کجای تاريخ کومه له مذاکره و نشست پنهانی با نيروهای اطلاعاتی در جهت منافع حزبی و شخصی وجود داشته است در کجای تاريخ کومه له سياست های حزب دمکرات و کومه له با هم تفاوت نداشته است که حال شما با حزب دمکرات هيچ گونه تفاوت سياسی نداريد ايا اين نوع عملکرد ها با تاريخ مبارزاتی کومه له همخانی داشته يا دارد که با سواستفاده از نام و اعتبار کومه له داريد فعاليت ميکنيد رهبران سازمان زحمتکشان بايد خوب بدانند که کومه له فقط نام نيست بلکه تاريخ مبارزاتی و استراتژی های سوسياليستی در کردستان بوده و می باشد سابقه مبارزاتی کومه له سابقه ای بوده است که کارگران و زحمتکشان  خود را حول و حوش سياست های سوسياليستی کومه له متشکل ميکردند که اين سابقه با عملکرد فعلی شما هيچ خوانايی ندارد و علنا هم بر عليه ان مبارزه ميکنيد  و ربطی به ان هم نداريد پس لطفا از اين زيادتر برای خود رسوايی به بار نياوريد و نام کومه له را بازيچه دست خود و ديگران نکنيد نام کومه له و خط و جهت سياسی کومه له از ان محبوب تر و خوشنام تر است که شما يا کسانی ديگر بخواهيد از ان نام برای حقانيت مواضع و خط و جهت های خود از ان  استفاده کنيد امروزه توده های مردم در کردستان سطح اگاهی سياسی شان در سطوحی است که همه مسائل ها  را به خوبی درک ميکنند و اختلافات و تناقضات سياسی بين احزاب را درک کرده اند سازمان شما روز به روز در بين توده های مردم منزوی تر و منفعل تر ميشود که خود شما خوب از ان مطلع  هستيد و به خاطر همين منزوی بودن است که در پشت کانال قرار ميگيريد و کلی حرفهای غير واقعی را به زبان مياوريد .
رهبری سازمان زحمتکشان وقتی خود را در پروسه تشکيل حزب کمونيست ايران که يک ضروريت سياسی و جواب دادن به ضروريتی بود که جنبش کمونيستی ايران تشنه اش بود مجرم ميداند بايد خوب بداند که توده های مردم  يک رهبر مجرم  نميخواهند که برای انان تعيين تکليف کند و سمت و سو به انان نشان دهد توده های مردم در کردستان رهبری ميخواهند که مورد اعتماد و منافعی جدا از منافع طبقاتی انان نداشته باشد که متاسفانه نه شما و نه ديگر هم شاخه ای هايتان اين اعتماد را نداريد و نخواهيد داشت و روز به روز هم در بين توده های مردم منزوی تر خواهيد شد .
حزب کمونيست ايرانی که عمر ايلخانی زاده خود را در رابطه با تشکيل ان مجرم ميداند ضرورتی بود که از بطن شرايط سياسی و اجتماعی ايران احساس ميشد ابعاد اين ضرورت از جهتی ناروشنی و ابهام در سرنوشت انقلاب ايران بود و از جهت ديگر عدم تشکل طبقه کارگر در قطعيت بخشيدن به اين سرنوشت .
کومه له هم بر حسب موقعيتی که داشت ميتوانست و ميبايست يکی از ارکان اين ضرورت باشد زيرا مبنای استراتژی غير مدونی که برای خود ترسيم نموده بود ابدا نميتوانست بقا و تداوم فعاليت خود را به کردستان محدود نمايد ثانيا به ان چنان جريانی اجتماعی تبديل شده بود که رقم زدن سرنوشت طبقه کارگر ايران بدون کومه له غير ممکن بود.
حزب کمونيست ايران تا امروز مروج و مبلغ مارکسيزم به روايت کارگری مارکس بوده و توانسته تمايز اين روايت را با روايت های ديگر از مارکسيزم مخصوصا با روايت روسی و روايت های ليبرالی از مارکسيزم در سطح جنبش کارگری و کمونيستی ايران مطرح نمايد و در اين راستا به ميزان نسبتا زيادی از تزلزلات بوجود امده در ميان کمونيستها کاسته است .
اما نکته جالب اينجاست عمر ايلخانی زاده که از ما کومه له ای تر شده است در شرايطی رهبری حزب کمونيست ايران را به بقاو پس مانده های کمونيسم کارگری متهم ميکند که هفتده  سال پيش و در جريان حمله کمونيسم کارگری به کومه له و کادرهايش در جبهه کمونيسم کارگری قرار داشتند و از فعالين اصلی در هم شکستن مقاومت کادرهای کومه له و اخراج دسته جمعی انها از کومه له بودند.
سازمانی که امروز مدعی کومه له بودن است و ما را به بقايای کمونيسم کارگری منتسب ميکند هفتده  سال پيش ما را که در برابر هجوم کمونيسم کارگری به کومه له مقاومت ميکرديم با وارد اوردن اتهاماتی چون ناسيوناليست بودن راه پيوستن اعضای کومه له و حزب را  به صفوف خبات را نشان ميدادند و پای احکام اخراج بسياری از کومه له و حزب کمونيست ايران را امضا کردند .
اکثريت قابل توجه سازماندهندگان اين انشعاب و فعالين اين جدايی طی دوران قبل از انشعاب  از بی تفاوت ترين کادرهای تشکيلات ما نسبت به فعاليت در کردستان و حيات سياسی کومه له بوده اند که امروز عمر ايلخانی زاده به چنين شتابی ما را متهم ميکند و واقعيت ها را وارونه بازگو ميکنند .
عمر ايلخانی زاده در قسمتی ديگر از بيانات خود ميگويد مابه چپ کردستانی معتقد هستيم و برای تحقق ان مبارزه ميکنيم، آيا امکان دارد اين تعريف من در اوردی خود از چپ را بيشتر برای عموم باز گو کنيد ايا در مانيفست کمونيست مارکس و انگلس از چپ المانی يا چپ فرانسه ای سخنی گفته اند که شما حال گرايش چپ را به کردستان محدود ميکنيد اين چگونه چپی است که فقط در محدوده جغرافيايی مثل کردستان و با افق های ناسيوناليستی می تواند واقعيت بخش باشد ايا تعريف عمومی شما از گرايش چپ چيست حتما از ديدگاه شما گرايش چپ ملغمه ای از ناسيوناليسم از رفرميسم از ريزيونيست، سوسيال دمکراسی و غيره است اين چپ ناسيوناليستی که شما به ان اشاره ميکنيد در کدام  يک از مقاطع مبارزاتی تاريخ کومه له پرچم دار داشته است که شما خود را متعلق به ان ميدانيد و هنوز هم با کمال پررويی خود را رهبر کومه له معرفی ميکنيد تعبير شما از چپ واقعی که ما برای ان مبارزه ميکنيم خيلی انحراف دارد و ربطی به گرايش چپی ندارد که کمو نيستهای ايران و بخصوص کومه له و حزب کمونيست ايران برای ان مبارزه ميکنند فکر کنم استفاده کردن از واژه چپ برای شما خيلی سنگين و هضم نشدنی است چون سياست و پراتيک روزانه سازمان شما با ان خيلی در تضاد است و برای از بين بردن اين گرايش در بين توده های مردم هم مبارزه ميکنيد.
کومه له با تکيه بر صداقت انقلابی اش راه خود را ادامه ميدهد مردم هم ما را قضاوت خواهند کرد و هم انشعابيون از کومه له را اگر چه تاکنون همه ما از محک ازمايش گذشته ايم .رهبران سازمان زحمتکشان هم بايد خوب بدانند که سواستفاده از نام و اعتبار کومه له برای شما هيچ امتيازی ندارد و نخواهد داشت چون عملکرد واقعی شما با ماهيت سياسی و طبقاتی تاريخ مبارزاتی کومه له خيلی در تضاد می باشد امروزه برای همه توده های مردم ماهيت ناسيوناليستی سازمان شما و استراتژی های شما مشخص شده است با چراغ سبز نشان دادن به ديگر منشعبينتون و اقليت درون تشکيلاتی ما نخواهيد توانست موقعيت لرزان و بحرانی سازمان و افق تان را منسجم کنيد پس لطفا مقداری در بازگو کردن واقعيت ها صادق باشيد و از پشت تريبون های خود هم به عنوان رهبر کومه له ظاهر نشويد چون شما اقليتی از کومه له بوديد که جدا شديد نه اکثريتی از آن.
 

چرا جنگ٬ چرا اکنون، چرا غزه؟

على جوادى

جنگ ادامه سیاست در اشکال دیگر است. این کلیشه اگرچه کهنه است اما همچنان به قوت خود باقی است و کماکان چهارچوبی برای شروع ارزیابی از هر جنگی بدست میدهد. مساله نتیجتا پرداختن به اهداف سیاسی نیروهای درگیر است. به سئوالات متعددی باید پاسخ داد. اهداف دولت اسرائیل از برپایی چنین جنگ و خون و آتشی در غزه چیست؟ در سوی دیگر٬ حماس چه اهدافی را در تداوم این جنگ جستجو میکند؟ زمان و شرایط کنونی چه جایگاهی در این جنگ خانمانسوز دارند؟ چرا غزه اکنون به صحنه جنگ تبدیل شده است؟

اما نمیتوان به ارزیابی از این جنگ پرداخت بدون آنکه احساس انسانی خود را در قبال این فاجعه بیان کرد. ما کمونیستیم. سیاست ما عین انسانیت ما است. اساس سیاست و سوسیالیسم ما انسان است. انسان٬ مستقل از تقسیم بندیهای کاذب ملی و قومی و مذهبی و کشوری. و این جنگی علیه انسانیت است. جنگی علیه ماست. آنهایی که به درد آمدن دلهای مردم در این فاجعه را به سخره میگیرند٬ بویی از انسانیت نبرده اند. گرایش ناسیونالیسم پرو اسرائیلی و پرو غربی در راس این سنت ضد انسانی قرار دارد. تصاویر نشاندهنده یک فاجعه انسانی و تاریخی اند. کودکانی که نشکفته پر پر شده اند. انسانهایی که همه چیزشان به گروگان گرفته شده است، تا نابود شوند. آن پدران و مادرانی که خود تکه تکه میشوند گویا در زمره خوشبخت ترین کشته شدگان هستند. نمی مانند تا شاهد نابودی تدریجی نزدیکان و همسایگان و عزیزان خود باشند. نمی مانند تا شاهد جسد خمپاره باران شده کودکان خود باشند. وارونه است، تلخ و دردناک است، اما این معنای امروزی خوشبختی در غزه است. قلب جهانی به درد آمده است. بشریتی که به خیابان می ریزد گوشه بسیار کوچکی از انسانهایی هستند که لعنت خود را بر مسببین این جنگ نٽار میکنند.

 

برگی دیگر بر تاریخ خون و آتش و جنایت بشر اضافه شد. نزدیک به هزار و سیصد تن کشته و چند هزار تن مجروح و زخمی شده اند. هزار و سیصد تن در غزه و ۱۳ نفر در اسرائیل. روزی ٥٠ نفر در غزه در این جنگ بیست و چند روزه کشته شدند. روزی ٢٠٠ نفر مجروح و زخمی. بخش اعظم کشته شدگان انسانهایی هستند که هیچ نقشی در این جنگ و آتشی که یکی از بزرگترین ارتشهای نظامی جهان و موشکهای حماس ایجاد کردند٬ نداشته اند. قربانیانی هستند که از هر دو سو زندگی و سرنوشتشان به اسارت گرفته شده است. سهم کودکان بالاست. دولت اسرائیل مسبب اصلی چنین فاجعه ای است. حماس در تداوم بخشیدن به آن و اتکاء بر این زخم خونین. آنچه اسرائیل در غزه انجام میدهد یک جنایت جنگی است. یک نسل کشی تمام عیار است. آنان که تداوم این آتش زمینه ساز بقاء و تغذیه سیاسی شان است٬ دشمنان آشکار مردم و انسانیت اند.

چرا جنگ؟

جنگ علی العموم دو سو دارد. اما این جنگی تروریستی است. تروریسمی که عامل اصلی آن دولت اسرائیل است. دولت اسرائیل یکی از بزرگترین ارتشهای آدم کشی و کشتار در جهان را در اختیار دارد. این نیرو علی العموم محتاج جنگ و خونریزی است. ماشینی است که هر از چند گاهی باید به حرکت درآید. از این رو محتاج صحنه عملیاتی است. کشتار و آدمکشی بخشی از تعریف داده شده این ابزار جنگی است. قلدری و زور گویی رکن اصلی استراتژی عمومی این دولت است. چشم انداز و نقش منطقه ای این دولت توسط جریانات راست و سوپر ارتجاعی و قومی استوار شده است. اسرائیل یک ستون و متحد استراتژیک دولت آمریکا است. تلاش برای تامین هژمونی آمریکا در سطح جهان و منطقه در عین حال مستلزم برپایی چنین جنگهایی است. اسرائیل جایگاه ویژه ای در این استراتژی جهانی آمریکا برای تحکیم موقعیت سیاسی این نیرو ایفا میکند. از این رو جنگ برای دولت اسرائیل ابزاری برای تامین هژمونی منطقه ای و تغییر توازن قوای سیاسی در این راستا است. این جنگ در عین حال تلاشی برای نشان دادن مطلوبیت و جایگاه دولت اسرائیل در سطح جهانی است.  

اما اهداف عمومی بیانگر اهداف مشخص و امروزی دولت اسرائیل از جنگ کنونی در غزه نیستند. نتیجتا باید به اهداف ویژه دولت اسرائیل در این جنگ پرداخت. واقعیت این است که راست و ارتجاع در اسرائیل تحت فشار بین المللی برای حل مساله فلسطین قرار دارند. شرایط جهانی و منطقه ای تغییر کرده است. دوران تاریخی اشغال فلسطین عملا به پایان رسیده است. حتی دست راستی ترین گرایشات در آمریکا هم ایده کشور مستقل فلسطینی و راه حل "دو کشور" را ناچارا و بطور دو فاکتو پذیرفته اند. به این مجموعه باید تغییر و تحولات در آمریکا را نیز افزود. قدرت دولتی در آمریکا دست به دست شده است. گرایش راست جایش را به گرایش سانتر و بعضا چپ در طبقه حاکمه داده است. این تغییرات برای ارتجاع اسرائیل به معنای نزدیک شدن و ناچارا تسلیم شدن به لحظه و زمان برسمیت شناخته شدن کشور مستقل فلسطین است. از قرار به لحظه کابوس نزدیک میشوند. نتیجتا تعیین چند و چون کشور مستقل فلسطینی مساله اصلی اسرائیل است. و نه نفس آن. نتیجتا سئوال این است: کدام فلسطین؟ کدام مختصات؟ کدام سرزمینها؟ کدام شرایط؟ تحمیل موقعیت برتر در تعیین چند و چون حل این معادله مساله پایه ای سیاست اسرائیل در این جنگ است. جنگ کنونی پرده ای در این راستا است. جنگ بر سر سرنوشت فلسطین و آینده است. هر آنچه امروز تخریب میشود، انسانهایی که به خاک و خون کشیده میشوند، قربانیان اهداف دولت اسرائیل در تعیین مشخصات فلسطین آتی از زاویه این نیرو است.

 

در سوی دیگر این جنگ حماس قرار دارد، یک جریان اسلامی تا مغز استخوان ارتجاعی. کوچکترین ربطی به درد و ستم مردم فلسطین ندارد. انگلی است که از وجود زخم تاریخی بر پیکر این مردم تغذیه میکند. این جریانی تروریست و اسلامی است. ترور و آدمکشی ابزار پیشروی سیاسی این جریان و تمام نیروهای اسلام سیاسی است. این جریان برای بقاء نیازمند باز نگهداشتن این زخم دیرینه است. مساله فلسطین سرمایه سیاسی این جریان است. این جریانی است که کشته شدن مردم بیگناه غزه برایشان سرمایه سیاسی بیشتر ایجاد میکند. خالد مشعل رهبر این جماعت اوباش با وقاحت خاصی این سیاست را فورموله میکند. رسما میگویند در اثر کشتار و آدمکشی ارتش اسرائیل تقویت شده اند. علنا میگویند که هر چقدر اسرائیل بیشتر این مردم را میزند این جریان تقویت میشود. بعضا حقیقت تلخ و دردناکی را بیان میکنند. نتیجتا جنگ و تداوم وجود مساله فلسطین در شرایط کنونی ابزاری برای قدرتمند شدن این جریان است. این جریان خواهان صلح نیست. جنگ و ترور رکن پایه ای و استراتژیک قدرتگیری این جریان است. ماشین آدمکشی دولت اسرائیل زمینه ای برای بقاء و گسترش این جریان است.

 

اما دلایل ویژه حماس برای تداوم بخشیدن به این جنگ کدامست؟ چرا از این جنگ استقبال میکند؟ چه اهدافی را مد نظر دارند؟ در پاسخ باید به مولفه های زیر اشاره کرد: حماس بدنبال تغییر موقعیت سیاسی و جایگاه خود در جامعه فلسطین است. بدنبال تحکیم موقعیت ارتجاعی خود است. در غزه در پس یک کشمکش ارتجاعی توانست جریان ناسیونالیست الفتح را که در حال حاضر گرایشی پرو غربی بر آن حاکم است، حاشیه ای کند و قدرت در غزه را یکسره قبضه کند. موشک پراکنی حماس در ادامه محاصره اقتصادی غزه توسط اسرائیل به این جریان زمینه ای برای تغییر موقعیت حماس بدست میدهد. حماس در پس این جنگ به دنبال تغییر موقعیت خود است. مساله حماس اسرائیل نیست. علیرغم تمام تبلیغات و ادعاهای کاذب این جریان، اسرائیل هدف این تقابل نیست. جنگ و گریز و کشمکش با اسرائیل مجرایی برای قدرتمند شدن حماس در کل منطقه فلسطینی است. حماس به مقابله با اسرائیل می پردازد اما هدفش اسرائیل نیست. هدف تحکیم سلطه سیاسی در سرزمینهای فلسطینی است. هدف حاشیه ای کردن جریان الفتح و تبدیل شدن به نیروی شماره یک در ساحل غربی و غزه است. این هدف حماس در پس این جنگ است. مساله حماس قدرت سیاسی است. از اینرو در این جنگ فقط باید باقی بماند. برای این جریان اسلامی مساله این نیست که چه تعداد از مردم بیگناه غزه و یا اسرائیل کشته میشوند. برای حماس کافی است باقی بماند تا بتواند خود را با مانورهای بعدی در مقام نیروی اول در فلسطین قرار دهد.

 

چرا الان؟

قدرت و محدوده مانور اسرائیل در حال محدود شدن است. تغییر و تحولات در آمریکا، فشار بشریت آزادیخواه برای تغییر، زمان و حلقه را برای راست و ارتجاع اسرائیل تنگ تر کرده است. نتیجتا برای ارتجاع اسرائیل پیش از آنکه دریچه های بیشتری بسته شوند، باید عمل کرد. دوران پایانی ریاست جمهوری جورج بوش شاید به اعتباری مناسبترین شرایط برای پیشبرد این اهداف باشند. میان پرده ای است که میتواند با دست بازتری بزند. برخلاف تصورات رایج در تحلیل های ژورنالیستی، انتخابات اسرائیل نقش چندانی در تعیین زمان این جنگ ایفا نمیکرد. این بار همه جناحهای دولت اسرائیل در تهاجم به غزه و براه انداختن قتل عام در این منطقه همصدا بودند. همزمانی این جنگ با آخرین پرده های دوران حاکمیت نئوکانسرواتیوها مساله تعیین کننده ای تر در تعیین زمان و مدت این جنگ بود. پنجره زمانی کوچکی برای اقدام جنگی با آزادی عمل همه جانبه وجود داشت. آتش بس شش ماهه به پایان رسیده بود. اسرائیل فشار اقتصادی و گرسنگی دادن به مردم را تشدید کرده بود. احتمال عکس العمل بسیار بود. دولت اسرائیل برای چنین اوضاعی از پیش آماده شده بود. و زمینه ها را برای راه اندازی یک جنگ هوایی و دریایی و زمینی فراهم کرده بود.

 

در طرف دیگر، حماس خواهان اجتناب از این جنگ نبود. برای این جریانات جنگ مائده ای آسمانی است. از این رو به استقبال جنگ رفت. ادامه محاصره اقتصادی، درد و رنج بی سابقه این مردم به حماس مشروعیتی در از سر گیری جنگ و تلاش برای تغییر این وضعیت میداد. حماس نیازمند جنگ برای تغییر توازن قوای سیاسی میان خود و جریان رقیب، الفتح، بود. و چه شرایطی بهتر از آن که مردمی به نابودی تهدید شده اند، دولتی که آماده حمله و جنگ است و جریانی که میتواند بر کشته های مردم و قربانیان این جنگ، برای خود سرمایه سیاسی بیشتری بسازد و راه رسیدن این جریان را به قدرت سیاسی را هموار کند. حماس با محاسبه مجموعه این شرایط به استقبال جنگ رفت. به موشک پراکنی ها ادامه داد. بهانه های بیشتری را در اختیار ارتجاع اسرائیل قرار داد.

چرا غزه؟

این جنگ قدرت در منطقه است. غزه جدیدترین صحنه چنین کشمکشی است. آن فاکتوری که غزه را به عنوان صحنه عملیات چنین جنگی مطرح کرده است عمدتا به مساله تقابل دو قطب تروریستی در منطقه برميگردد. پیشبرد سیاست قدر قدرتی و قلدری اسرائیل مستلزم از میان برداشتن هر نوع قدرت مقابله ای است. برای اسرائیل جنگ باید به تضعیف جدی و یا نابودی حماس منجر شود. بطوریکه نتواند وزن و دخالتی در تعیین و چند و چون موقعیت آتی فلسطین داشته باشد. از طرف دیگر مساله جدال دو قطب تروریستی مساله ای محوری در سطح منطقه است و تاکنون به کشمکشهای مهمی در سالهای اخیر دامن زده است. جنگ در لبنان پرده پیشین چنین جدالی بود. اسرائیل برای شرایطی تلاش میکند که اسلام سیاسی و نیروهای متعدد آن نتوانند در غزه عرض اندام کنند. نتوانند غزه را به پایگاه و جبهه ای برای اسلام سیاسی تبدیل کنند. برای اسرائیل جنگ در غزه پیش در آمد جنگی است که بتواند محدوده های منطقه امن اسرائیل را گسترش دهد. مساله محدود کردن نیروی تسلیحاتی حماس یک مساله این جنگ است. جنگ در غزه در محور تلاقی دو تقلا قرار دارد. تقلایی برای تسلیم شرایط خوار و خفت آورتر برای تعیین آینده کشور فلسطین و از طرف دیگر جنگ غزه جبهه ای از تقابل دو قطب تروریستی جهان معاصر است.

در سوی دیگر حماس به دنبال موقعیت برتر سیاسی در فلسطین است. جنگ و تروریسم ابزاری برای دستیابی به این هدف ارتجاعی است. حماس به این جنگ نیاز داشت. چرا که برای تبدیل شدن به نیروی برتر در فلسطین نیازمند تحمیل خود بمثابه یک نیروی سیاسی در سطح منطقه و فرای نیروهای اسلام سیاسی است. قدرت گیری حماس در فلسطین با ایزوله شدن بیشتر این نیرو در سطح بین المللی و عدم برسمیت شناسی آن همراه بود. حماس باید این معادله را برهم میزند. حماس نمیتواند نیروی اول در فلسطین باشد بدون اینکه بمثابه نیرویی در قدرت برسمیت شناخته شود. حماس به استقبال جنگ رفت. کشته ها و زخمی های مردم بیگناه زمینه ای برای مشروعیت ارتجاعی این نیرو است. شرکت حماس در کنفرانس قطر، برسمیت شناخته شدن دو فاکتو٬ عملا تامین کننده چنین موقعیتی است.

 

پس از آتش بس یکطرفه

اعلام آتش بس یکطرفه از جانب اسرائیل و متعاقبا اعلام آتش بس یک طرفه و یک هفته ای از جانب حماس به جنایت در غزه پایانی موقت داد. اسرائیل اعلام کرد که در این جنگ ضد انسانی به اهداف خود رسیده است. حماس هم اعلام کرد که پیروز شده است. رجزخوانی های این نیروهای ارتجاعی از هر دو سو  بلند است. انتظار دیگری هم نمیتوان داشت. غزه ویران شد. هزاران نفر کشته و زخمی شدند تا جنگ قدرت در فاز دیگری به پیش برده شود. پیش از آتش بس طرفین اعلام میکردند که هرگز حاضر به رسمیت شناسی یکدیگر نیستند. یک مانع جدی را عدم برسمیت شناسی اعلام میکردند. اما با تغییر شرایط این مانع به یکباره دود شد و از میان رفت. از یکطرف اسرائیل تحت فشار عظیم بین المللی قرار گرفته بود، از طرف دیگر حماس نمیتوانست به جنگ ادامه دهد. ادامه جنگ برای حماس با ریسک و مخاطرات بالایی میتوانست همراه باشد. این بار نیز هر دو طرف به استقبال آتش بس رفتند.

 

این آتش بس ناپایدار و موقت است. تا زمانیکه اسرائیل وادار به برسمیت شناسی کشور مستقل فلسطینی نشود، تا زمانیکه نیروهای ارتجاعی قوم پرست و اسلامیست در دو سوی این تقابل حاشیه ای و ایزوله نشوند، جنگ قاعده و آتش بس استثنایی بر قاعده است. پایان دادن به این وضعیت کار بشریت متمدن، کار اردوی آزایخواهی و برابری طلبی و انسانیت و کمونیسم کارگری است. *

 

 

 

 

 

January 19, 2009

مصاحبه با مازیار رازی:در باره وضعیت کنونی فلسطین در حاشیه آتش بس اخیر

 

 وضعیت کنونی خاور میانه در حاشیه حمله نظامی به نواز غره را چگونه ارزیابی می کنید؟

طی سه هفته پیش اسرائیل بار دیگر ماجراجویی در منطقه خاور میانه را  آغاز کرده و بيش از هزار و سيصد تن مردم بی گناه فلسطینی را به خاک و خون کشید و در مقابال سکوت "انسان دوستان" امپریالیست قرار گرفت.

ظاهراً اسرائیل برای مبارزه با "تروریزم" و جلوگیری و موشک های حماس است که مردم بی دفاع را به خاک و خون کشانده است؛ در صورت که هدف اصلی حل بحران امپریالیزم در منطقه و بحران سیاسی درونی خود رژیم صیهونیستی بوده است. دیروز آقای «اهود اولمرت»، نخست وزير اسرائيل، درخواست اعلام آتش بس یکجانبه و برقراری آرامش به منظور حل بحران جاری در نوار غزه کرده و هچنان ادعا داشته که دولت اسرائیل به تمام اهداف خود رسیده است. حماس نیز با وساطت مصر و شرکا به آتش بس تن داده است.

امروز حتی مطبوعات بورژوایی غرب که تا کنون سکوت کرده بودند؛ اذعان داشته اند که این خشونت دولت سرمایه داری یک "جنایت علیه انسانیت" است. البته، از نقطه نظر ما مارکسيست ها هر جنگی که برای غارت توده ها و افزايش سود و ثبات سرمايه شروع شود در کلـّيت آن جنايت است.

آیا این نخستین بار است که این گونه تهاجمات صورت می گیرد؟ اگر نه تاریخچه این تجاوزات چگونه بوده است؟

خیر این نخستین بار نیست. تهاجم اخیر به خاک فلسطینی ها تازگی ندارد.  8 سال پیش محله تل سلطان، از محلات رفح، صحنه درگيری های خشونت آميز بين افراد مسلح فلسطينی و نيروهای اسرائيلی بوده که  اين محله را به محاصره در آورده و به تخريب خانه های فلسطينيان و جستجو برای يافتن کسانی ادامه داده اند که آنان را "تندروهای فلسطينی" می خوانند. طی عمليات رفح، بيش از 40 فلسطينی کشته شدند و نيروهای اسرائيلی به تخريب خانه های فلسطينيان مبادرت کردند. سازمان ملل متحد تخمين می زند که حدود 1600 فلسطينی در جريان عمليات جاری اسرائيل در باريکه غزه خانه های خود را از دست داده اند.


همچنین 6سال پيش؛ حمله نظامی اسرائيل به شهرهای کرانه باختری رود اردن و مقر ياسر عرفات در رام الله، اذهان عمومی جهان را به خود مشغول کرد. در آن زمان تاکتيک ضد انسانی دولت راستگرای شارون و حمله نظامی به شهرهای کرانه باختری رود اردن؛ نه تنها منجر به کشتار صدها نفرمردم بی گناه فلسطينی؛ و مانند حملات اخیر به لبنان، تخريب زير بنای اقتصادی مانند قطع منابع برق و آب آشاميدنی، دوا و غذا رسانی و غيره شد، بلکه نيروی نظامی اسرائيلی از رفت و آمد آمبولانس ها و وسايل غذايی به بيمارستانها نيز جلوگيری کردند. بدين ترتيب تضمين کردند که زخمی شدگان همه به هلاکت برسند! (اين وقايع مورد تاييد سازمان های بين المللی نيز قرار گرفت).

در سال 1982 هم برای اخراج نيروهای سازمان آزاديبخش فلسطين (الفتح) از لبنان وارد آن کشور شده و بعضی محلات بيروت را با خاک يکسان کردند. در اين جنگ حدود 17500 نفر کشته شدند. در روزهای 16 تا 18 سپتامبر ارتش اسرائيل گذاشت که همکاران فالانژيِست خود وارد اردوگاه های صبرا و شتيلا، که ساکنينشان خلع سلاح شده بودند، شوند، و پناهندگان داخل اردوگاه ها را به قتل برسانند. کلّ پروسه ايجاد و بقاء اين دولت شامل کشتارهای عظيمی در منطقه بوده است.  

پشینه این اقدامات چه بوده اند؟

در طول تاريخ، زمانی که منافع امپرياليزم آمريکا به خطر می افتاد (مانند امروز در عراق و افغانستان)، در اسرع وقت اقدامات ضروری انجام می پذيرفت. برای نمونه در سال 1956 زمانی که دولتهای بريتانيا، فرانسه و اسرائيل کانل سوئز را اشغال کرده و قصد سرنگونی دولت ناصر را داشتند، دولت آيزنهاور منافع خود در منطقه را در خطر ديد و  دولتهای بريتانيا و فرانسه را تهديد به تحريم مالی کرد. در نتيجه ارتش اين کشورها بلافاصله کنار کشيدند و نخست وزير بريتانيا آنتونی ايدن استعفا داد.

بديهی است که امروز دولت آمريکا و اسرائيل هيچ تضادی با يکديگر در سياستهای خود ندارند. بدون کمک های مالی و نظامی آمريکا دولت اسرائيل از نظر اقتصادی يک هفهته هم دوام نخواهد آورد. آمريکا سالانه 3000 ميليون دلار کمک «انسان دوستانه» به اسرائيل می کند. کمک های نظامی سر به فلک می کشد! 

در دوره پیش؛ دولت آمريکا و اسرائيل متکی بر يک برنامه حساب شده وارد مذاکره و معامله با ياسر عرفات شدند. هدف مذاکرات يزاک رابين و عرفات با وساطت آمريکا در اين امر نهفته بود که اسرائيل، کار سرکوب و کنترل نا آرامی ها و حرکتهای ضد اسرائيلی و ضد آمريکايی مردم فلسطين را به عهده عرفات، به مثابه يک پليس، بگذارد. سازمان آزاديبخش فلسطين (الفتح) به رهبری ياسر عرفات در  13  نوامبر 1974 مبارزه مسلحانه عليه اسرائيل را در مقابل تشکيل «دولت کوچک فلسطين» کنار گذاشت. اين تغيير موضع در راستای  مبدل شدن يک «سازمان آزاديبخش» به يک «دولت بورژوا»  در مناطق اشغالی بود. دولت اسرائيل (با توافق دولت آمريکا) نهايتاً کرانه باختری رود اردن را در مقابل خريداری ياسر عرفات به مثابه يک «پليس» در به کنترل در آوردن مردم فلسطين به او اعطا کرد.

اما، تحرکات مردم فلسطين ناشی از فقر و فلاکت منجر به تقويت گرايش های خرده بورژوايی مانند حماس /حزب الله شد. گرايش هايی که از جانب ايران و سوريه تغذيه مالی می گردند. فشارهای توده ای موقعيت رهبری جناح عرفات را در سالهای پيش دشوراتر و دشوارتر کرد. آنها  در مقابل يک تضاد واقعی قرا ر گرفت: از يک سو می بايستی به عنوان يک خدمتکار امپرياليزم و اسرائيل نقش خود را در کنترل حرکتهای توده ای به خوبی ايفا کند؛ و از سوی ديگر محبوبيت  توده ای خود را به گرايش های حماس/حزب الله از دست ندهد. اين تناقض عينی منجر به وضعيت بحرانی گشت. انتخابات اخیر در فلسطین و پیروزی حماس و اسماعيل هنيه نمایانگر سیاست های اشتباه پیشین عرفات و عباس بود.

اينبار حمله نظامی اسرائيل تنها به منظور ارعاب مردم فلسطين است. دولت اسرائيل متکی بر تغيير موقت تناسب قوا به نفع دولت آمريکا در منطقه (اشغال افغانستان و عمدتاً عراق) برنامه ريزی کرده که کار جنبش فلسطين را يک سره کند.

بديهی است که اين روش  راه حلی برای بحران منطقه ارائه نمی دهد.  همانطور که تجربه اشغال افغانستان و عراق نشان داد دولت آمريکا تا «خرخره» در بحران عميق تری فرو رفته است. به همين ترتيب اسرائيل نيز گور خود را در مناطق اشغال شده خواهد کند.

همچنين بديل ها گرايش های خرده بورژوايی حماس/حزب الله که از طريق اقدامات انتحاری جوانان بی تجربه به کارهای بی ثمر تروريستی دست می زند، نيز پاسخگو نيستند. آنها در بهترين حالت، در مقام قدرت، کاری بيش از ياسر عرفات انجام نخواهند داد.

تنها از طريق وحدت زحمتکشان اسرائيلی و فلسطينی در مقابل دولتهای اسرائيل و حماس و حزب الله؛ در راستای تشکيل يک فدرال سوسياليستی در منطقه است که  صلح  به اين منطقه بازخواهد گشت. تا زمانی که دولتهای بورژوايی فلسطينی در مصدر قدرت قرار گيرند، و تا زمانی که رهبری توده های فلسطينی در دست حزب الله/حماس باشد، دست های اسرائيل و آمريکا از منطقه کوتاه نخواهد شد. رهبری این جریانات شبه فاشیستی در نهایت با امپریالیزم توافق می کنند و پشت زحمتکشان عرب در فلسطین و لبنان را خالی خواهند کرد.

با تشکر از شما

با آرزوی پیروزی برای همه مردم ستم کش جهان علیه نظام امپریالیزم وسرمایه داری!

30 دی1387

سوسیالیسم یا بربریت در حاشیه فجایع تراژدیک مردم غزه

حامد سعیدی

بیش از 20 روز از حملات گسترده دولت اسرائیل به نوار غزه میگذرد. تاکنون در پی این حملات بیش از 6 هزار نفر کشته و مجروح شده اند. از یک طرف حملات هوایی و زمینی ارتش اسرائیل با موشکهای مدرن و تانکهای زره ای و ادامه محاصره اقتصادی مردم فلسطین، از طرف دیگر پرتاب موشک از سوی نیروهای حماس به خاک اسرائیل، بیش از پیش سیاستهای جنگ افروزانه و بربریت دولتهای سرمایه داری و ارتجاع مذهبی را به نمایش میگذارد.

حملات پی در پی و ادامه محاصره و بستن مرزهای فلسطین و عوارض آن منجر به قتل، آوارگی، بی خانمان شدن، کمبود مواد غذایی و سوختی، کمبود وسایل بهداشتی و دارو در بیمارستانها و .... شده است. کودکان ، زنان و مردمان بی دفاع و غیر مسلح قربانیان اصلی این فجایع غیر انسانی هستند و مدام بر قربانیان این واقعه تراژدیک افزوده میشود. دولت اسرائیل بنا به موقعیت کنونی خود در منطقه و برای پیشبرد اهداف شوم خود، دست به کشتار وحشیانه  مردم بی دفاع فلسطین زده است. فجایع ببار آمده توسط دولت اسرائیل در موقعیتی است که اولا: این دولت در آستانه انتخابات و برای جبران و توجیه شکستی که سال پیش در پی جنگ یک ماهه با  حزب الله به دنبال داشت، اتوریته نظامیش زیر سوال رفته و زیر آماج حملات گسترده ای مابین ناسیونالیسم یهودی قرار گرفته بود. دوما: دولت اسرائیل با کشتار وحشیانه مردم غزه، تلاش می‌کند که آنها را وادار به عقب نشینی از خواست و مطالبات حق طلبانه و انسانی چند دهه خود کرده و مثل همیشه مبارزات و اعتراضات آنها را سرکوب کند که پرتاب راکتهای گروه حماس و تند روی آن را توجیه گر پیشبرد اهداف سیاسی و نظامیش می‌داند.

وجود نیروهای ارتجاعی حماس که بهانه ای است برای اعمال سیاستهای وقیحانه دولت اسرائیل علیه مردم فلسطین، بیانگر این است که از یک سو وجود جریانات ارتجاعی و اسلامی  که ریشه در عملکرد  سیاسی و اقتصادی نظام سرمایداری جهانی و فساد اداری و سیاسی حاکمان فلسطین، از طرف دیگر فقدان یک آلترناتیو چپ و سوسیالیستی نیرومند در سازماندهی اعتراضات مردم حق طلب، عملا زمینه واقعی عروج و رشد نیروهای ارتجاعی را فراهم آورده است.

اینک جلو چشم همه و مدعیان آزادی و دمکراسی ، مردم رنج دیده فلسطین به شیوه وحشیانه و غیر انسانی سلاخی و کشته  میشوند و دولت آمریکا هم با صدور رای ممتنع خود بر ادامه یا پایان این جنگ خانمان سوز، عملا به دفاع از رژیم اسرائیل برخواسته و بیش از هر زمانی رسوایی خود را به جهانیان اثبات کرد. سالیان مدیدیست که بحران فلسطین تمام شدنی نیست و مدام به بهانه های واهی زیر حملات شدید ارتش اسرائیل با کمک امپریالیسم جهانی، کودکان و زنان را کشته، آواره و در فقر و گرسنگی نگه میدارند. پایان دادن به اعمال بربرمنشانه نظام سرمایه داری، فقط با به میدان آمدن و پیشروی طبقه کارگر و جنبشهای رادیکال اعتراضی و  اجتماعی به رهبری مبارزین سوسیالیست امکان پذیر خواهد بود.

زمنیه های واقعا موجود پیشروی جنبش سوسیالیستی

از یک سو در پی حملات دولت اسرائیل و فجایع به بار آورده منجر به اعتراضات گسترده ای در اقصی نقاط جهان گشته و صدها هزار نفر از اتحادیه های کارگری ، احزاب و سازمانها وانسانهای آزادیخواه و رادیکال و سوسیالیست در اعتراض به این اعمال وحشیانه و غیر انسانی پا به میدان نهاده اند و حضور اعتراض آمیز خود را نسبت به این فجایع نشان داده اند. و خواستار توقف سریع و بدون قید شرط جنگ و پایان دادن به محاصره و تحریم مردم بی دفاع فلسطین شده اند و شدیدا این کشتار وحشیانه را محکوم کرده اند. اقدام متحدانه کارگران عرب و یهودی در اعتراض به این شرایطی که مردم فلسطین در آن قرار گرفته اند، نشان از بالا بودن سطح اگاهی و درمیدان بودن حرکت اعتراضی در اسرائیل نسبت به اعمال بربر منشانه دولتهای سرکوبگر سرمایه داری میباشد.

از سوی دیگر: بعد از فروپاشی بلوک شوروی و پایان جنگ سرد  از سوی دولتهای سرمایه داری جهان  بانگ " نظم نوین جهان"ی و " پایان تاریخ " سرداده شد، اما دیری نپاید که عملکرد  نظم نوین جهانی خود را در لشکرکشی و جنگ و خونیری در عراق و افغانستان و فلسطین، یورش وسیع به سطح معیشت طبقه کارگر و مردم زحمتشکش جهان و عروج ارتجاع مذهبی، قومی، فاشیستی، نمایان گشت  و بیش از هر زمانی ادعای دمکراسی خواهی سرمایه داری جهانی رنگ باخته تر شد.

فقر و گرسنگی، بیماری، نبود مسکن و عدم دسترسی به ابتدایی ترین نیازهای انسانی اکثریت توده های مردم جهان که ناشی از استثمار و به غارت بردن ثروت جامعه از سوی طبقه حاکم بر جامعه است و متعاقب آن سالانه میلیونها کودک و زن و مرد از گرسنگی و ... از پایی در میایند و قربانی نظام بربری سرمایه داری خواهند شد. بحران سرمایه داری جهانی که خصلت گسست ناپذیر سیستم سرمایه داریست و اخیرا تمام وجود نظم سرمایه را تنیده و کم کم تمامی سیستم جهانی را در بر میگرد.  تاثیرات مخرب این بحران عملا بر سر طبقه کارگر و مردم زحمتکش جهان فرو میریزد. سرمایه داری جهانی برای مقابله با آن به شیوه وسیعتری به طبقه کارگر حمله خواهد کرد. اولین گام این یورش بیکارسازی میلیونی در سطح جهانی بیشترین ضربات به  سطح معیشت طبقه کارگر را به دنبال خواهد داشت، یورش به دستمزد روزانه طبقه کارگر، گرسنگی و فلاکت  به سرعت رو به فزونی میرود و جان مردمان بیشتری را میگیرد، سطح رفاهیات اکثریت توده های فقیر جامعه را تا پایین ترین سطح خود تنزل میدهند. در کل باید گفت شکاف طبقاتی بیش از پیش افزایش خواهد یافت. در کنارش برای کسب بیشرین سود و مقابله با فروپاشی و کمترین ضرر، سرمایه داری تمام تلاش خود را به کار میگیرد که کل ثروت و منابع طبیعی را تحت هژمونی خود قرار دهد و از هر راهی جهت کسب آن کوتاهی نخواهند کرد. جنگ ، کشتار و به خون کشیدن مردمان بی دفاع، زنان و کودکان، گرسنه نگه داشتن آنان و در ادامه به برده گرفتن طبقه کارگر ومردم زحمتکش از هدف واقعی بورژوازی جهانی میباشد.

در این بحبوحه و هجوم تمام عیار سرمایه به طبقه کارگر و مردم زحمتکش، تنها راه مقابله نیروی واقعا موجودی که بیشترین تاثیراتش را به دوش خواهد کشید طبقه کارگر خواهد بود. طبقه کارگر همانطور که در رسانه های خبری به چشم میخورد در اثر عملکرد سیاستهای سرمایه داری دست به اعتراض و اعتصابات پی در پی میزنند. سرمایه در صدد است طبقه کارگر را به شیوه مدرن استثمار و برده وار به کار گیرد. درکل باید گفت مبارزات چند قرن اخیر طبقه کارگر و دستاوردهای کسب شده را، بورژوازی جهانی در صدد است از آنان بگیرد . طبقه کارگر هم بی تفاوت نخواهد نشست و از هر امکانی جهت مقابله با آن به پا میخیزد. اعتصاب و اعتراض و کنترل کارخانه ها از سوی طبقه کارگر در اقصی نقاط جهان در سطح نسبتا خوبی در میدان مبارزه بوده است. اما اینکه سرمایه داری این ظرفیت را در خود میبیند که به هر شیوه ای که بخواهد دست به کشتارکودکان، زنان و مردم بی دفاع جهان بزند، طبقه کارگر را گرسنه و در فقر نگه دارد، به رشد نیروهای بنیادگرایی مذهبی و قومی کمک کند، تنها درغیاب یک جنبش نیرومند سوسیالیستی این امکان را به دست خواهد آورد.

برای مقابله وسیع و مبارزه برای احقاق حقوق انسانی مردم زنج دیده جهان تنها با نیروی متشکل و نیرومند طبقه کارگر و جنبشهای رادیکال و سوسیالیستی امکان پذیر خواهد بود. سیستمی که جنگ افزارهای مدرن را به کار میگیرد که مردم را سلاخی و به خون بکشد، تنها از طبقه کارگر و مبارزات رادیکال و اعتراضی توده ای جهانی بر خواهد آمد که با اعتصاب، اعتراض و به میدان آمدن  سازمانیافته خود در تقابل با جنگ قرار بگیرد. تنها از جنبشی متشکل از کارگران و اقشار گوناگون رادیکال جهان بر می آید که برای کسب نیازهای انسانی و رفاهی خود و جامعه، به مقابله با سرمایداری به پا خیزد. اگر چه جنبشهای اجتماعی و کارگری تا حدودی در میدان مبارزه بوده و در تلاش برای پیشروی هر چه بیشتر خود مبارزه کرده، اما بدون سازماندهی و متشکل کردن اعتراضات و اعتصابات در سطح جهان و پیوند عمیق مابین جنبشهای اعتراضی و اجتماعی امکان اینکه به این بربریت سرمایداری پایان دهد، اگر نگوییم غیر ممکن باید گفت مشکل خواهد بود. سازماندهی و گسترش هر چه بیشتر مبارزات اجتماعی و طبقاتی را مبارزین رادیکال و سوسیالیست باید به دوش بکشند. اکنون که لیبرالیسم جهانی بعد از بحران اخیر سرمایداری و رسوایی و پوچ بودن ادعاهایشان ، بیش از هر زمانی رنگ باخته است و این سوسیالیسم است که از نظر سیاسی دارای چنین ظرفیتیست که بتواند سوسیالیسم را هم از نظر سیاسی و هم از نظر اجتماعی به معنای واقعی به یک جنبش نیرومند تبدیل کند.

برای پایان دادن به کشتار مردم بی دفاع، زنان و کودکان فلسطین، پایان دادن به فقر و گرسنگی، جنگ و خونریزی، افشای سیاستهای شوم و بربرمنشانه دولتهای سرکوبگر سرمایه داری همچون اسرائیل و ... را باید فعالین سوسیالیست عملا و در سطح وسیعی به  میدان بیایند و از هر امکانی جهت اتحاد و سازماندهی طبقه کارگر و جنبشهای اعتراضی و اجتماعی برای مقابله با کشتار و بربریت سرمایداری گام بردارند. پیوند عمیق و ناگسستنی فعالین سوسیالیست با جنبشهای اجتماعی، در رهبری کردن خواست و مطالبات رادیکال و حق طلبانه توده های مردم  امکان پذیر خواهد بود. اعتراض گسترده در سطح جهانی در مقابله با جنگ، خونیریزی مردم غزه وحشیگیری سرمایه داری یا در یک کلام" جنبش جهانی ضد جنگ "  و پیوند آن با جنبش کارگری و سوق دادن و پیوند  آن به یک جبنش همه جانبه ضد کاپیتالیستی اکنون زمنیه های عینی را در خود فراهم آورده است. و تشدید هر چه بیشتر مبارزه و اعتراضات اجتماعی و طبقاتی در سطح وسیعی امکان مقابله با سرمایه داری را خواهد داشت و تنها با پیشبرد و به پیروزی رساندن این حرکتها و اعتراضات اجتماعیست که میتوان در یک پروسه مبارزاتی به عمر نظام سرمایه داری پایان داد.

 در آخر باید گفت تنها در غیاب یک جبنش نیرومند کارگری و سوسیالیستی است که بربریت سرمایه داری و ارتجاع مذهبی، قومی و فاشیستی دست بالا را پیدا خواهند کرد، پس برا ی مقابله با جنگ و کشتار مردم بی دفاع جهان و بربریت  سرمایه داری و ارتجاع مذهبی در هرچه نیرومند تر کردن جنبش رادیکال و  سوسالیستی بکوشیم.

http://www.besoyesosyalism3.blogfa.com/ 

17 Jan  2009

 28دی  ١٣٨٧

 

 

در مقابله با سیاستهای سولیداریته سنتر و سوء استفاده های جمهوری اسلامی، برگرفته از جهان امروز

فعالين کارگری بايد متحد و يکپارچه ظاهر شوند.

مدتها است که "مرکز همبستگی" آمريکائی، مشهور به سوليداريتی سنتر، همزمان با رشد نسبی جنبش کارگری ايران  تلاشهايی را  برای رخنه کردن در ميان تشکلات و نهاد های کارگری در داخل و خارج کشور آغاز کرده است.
فعالين کارگری متشکل در اين نهادها با آگاهی به منافع طبقاتی کارگران، در  امر روشنگری و افشای ماهيت سرمايه دارانه و امپرياليستی تلاشهای سوليداريته سنتر و همچنين عليه سوء استفاده های جمهوری اسلامی تلاش ها، مقاومت و مبارزه مثبتی را انجام داده اند. اين کوشش ها دستاورد های خود را داشته است، اما در همان حال در جريان اين تلاشها و مبارزه ای که صورت گرفته برخی عجله کاری و شتابزدگی مشاهده شده که خاتمه دادن به آنها جنبش کارگری ايران و فعالين آن را در موقعيت مناسبتری برای تداوم مبارزه عليه اين سياستها قرار می دهد. آنچه در اين کارزار مهم است اين است که فعالين کارگری و جنبش کارگری ايران آگاه تر ، متحد و يکپارچه تر از اين کارزار بيرون بيايند. بحث بر سر اهداف سوليداريته سنتر و ضرورت هوشياری و مقابله با سوء استفاده های جمهوری اسلامی تلاشی است برای ادای سهم در همين راستا.
 
 
سوليداريتی سنتر

مرکز آمريکائی برای همبستگی بين المللی کارگری (مشهور به سوليداريتی سنتر) به لحاظ سازمانی بازوی فدراسيون کار آمريکا برای فعاليتهای بين المللی است. اين مرکز، که در ۲۶ کشور شعبه دارد، در عمل بازوی وزارت خارجه‌ی آمريکا برای پيشبرد سياستهايش از طريق تشکلها و فعالين کارگری در کشورهای مختلف است. بر طبق مقاله‌ئی که هاری کلبر (Harry Kelber) در ژوئن ۲۰۰۵ نوشته و سايت "کارگر آمريکائی عليه جنگ" آنرا درج کرده است، سوليداريتی سنتر ۹۰ در صد از بودجه‌ی خود را از حکومت ايالات متحده ميگيرد که حدود ۳۰ ميليون دلار است.  اين مرکز فقط ۲ در صد از بودجه‌اش توسط فدراسيون کار آمريکا تامين ميگردد که ۶۰۰ هزار دلار ميباشد. بقيه بودجه‌ی اين مرکز توسط مرکز بد نامی تامين ميشود که اسم "اهدائيه‌ی ملی برای دموکراسی" را روی آن گذاشته‌اند و به NED نيز شهرت دارد. اين نهاد ميلياردها دلار بودجه ميگيرد که کنگره‌ آنرا تصويب ميکند. اين نهاد کاملا فراجناحی و فراحزبی عمل ميکند و به واقع در خدمت کل طبقه‌ی سرمايه‌دار آمريکاست. "اهدائيه‌ی ملی برای دموکراسی" روی سايت خود بخشی از پولی را که برای فعاليت در کشورهای گوناگون در اختيار سوليداريتی سنتر گذاشته، منتشر کرده‌ است. مايکل بارکر Michael Barker با استفاده از همين سايت، نوشته است که "اهدائيه‌ی ملی برای دموکراسی" در سال ۲۰۰۵ مبلغ ۱۸۵ هزار دلار در اختيار سوليداريتی سنتر گذاشته است تا آنرا برای حمايت از جنبش کارگری "در حال ظهور و ماندگار" ايران صرف کند.

سوليداريتی سنتر فعاليتهای سياسی خود را عوامفريبانه در پوشش دفاع از حقوق کارگران، تقويت دموکراسی و کمک به رشد اتحاديه‌گرائی انجام ميدهد. مسئولين آن معمولا از ميان سياستمداران کار کشته‌ئی تعيين ميگردند که بطور مستقيم يا غير مستقيم در وزارت خارجه‌ی آمريکا کار کرده‌اند. اين مرکز فعاليتهای خود را تحت هدايت چنين رهبرانی با امکانات بسيار وسيع و با روشهائی کاملا پيچيده پيش ميبرد.

تجارب تا کنونی نشان ميدهد که سوليداريتی سنتر در ايران بدليل غلظت ضد سرمايه‌دارانه‌ی جنبش کارگری و ضديت آن با امپرياليسم آمريکا، عليرغم وجود نقاط آسيب پذير در جنبش کارگری برای رخنه‌ی اين مرکز ، و کمی تجربه در برخورد با چنين مرکزی، موفقيتی کسب نکرده‌ است. اما همينکه چند سال پيش وزير خارجه امريکا اعلام کرد که بخشی از پولی را که به اپوزيسيون ايران اختصاص داده اند به سازمانهای غير دولتی داده می شود، و بدنبال آن سوليداريته سنتر فعال شد اين بهانه را به رژيم جمهوری اسلامی داده است که با اتهامات بی اساس فعالين کارگری را تحت تعقيب قرار دهد.

در مبارزه عليه تلاشهای سوليداريتی سنتر در ايران ضروری است به نکته‌ی مهمی توجه کرد. در اينجا رژيم حاکم از موضعی ارتجاعی با سياستهای آمريکا در عرصه‌ی سياسی و گاه اقتصادی مخالفتهائی دارد که هيچ ربطی به منافع کارگران ندارد. اما وجود همين کشاکش پيشبرد مبارزه عليه سوليداريتی سنتر را پيچيده ميکند. در اينجا کارگران و فعالين کارگری لازم است طوری عمل کنند که مبارزه‌شان به شيوه‌ی مستقل و طبقاتی چنان پيش برود که امکان هيچ سوءاستفاده‌ئی به رژيم و مراکز اطلاعاتی آن ندهند. در ضمن در اين عرصه لازم است که فعالين جنبش کارگری ايران با اعتماد به نفس و بدور از هرگونه هراس زدگی عمل کنند. اتکا به تاريخ جنبش کارگری و بويژه اولين اعتصاب بزرگ کارگران نفت ابادان در ۱۳۰۸ عليه شرکت نفت انگليس و نيز شوراهای کارگری دوران انقلاب اين اعتماد به نفس را توجيه ميکند. اگر در ۱۳۰۸ دولت ايران و شرکت نفت نتوانستند کارگر را فريب بدهند، در ۱۳۸۷ نيز امکان روياروئی و به شکست کشاندن سياستهای سوليداريتی کاملا وجود دارد. چون اگر شيوه‌های امپرياليستی اکنون بسيار پيچيده شده و امکانات فنی به وفور در اختيار دشمن ميباشد، کارگران نيز به همت فعالين خود به شدت آگاه و هوشيار شده اند و به اهداف و شگردهای نهادهائی چون سوليداريته سنتر آگاهی دارند.

نکته‌ی ديگری که بايد مورد اشاره قرار گيرد فعاليتهای کارگری در داخل و خارج در جهت پيوند گرفتن با تشکلهای بين المللی کارگری است. اينکار برای تقويت جنبش کارگری ايران ضروری است و نبايد دچار وقفه شود. هرگونه تماس و فعاليتی اگر با شناخت، شفافيت، با توجه به نيازهای مبارزاتی جنبش کارگری ايران و با حفظ تمام اصول انجام گيرد قابل دفاع است. آخرين نکته‌ايکه لازم است بار ديگر بر آن تاکيد شود حفظ و تحکيم وحدت و يکپارچگی کليه فعالين و نهادهای کارگری در داخل ايران است برای افشا ی سياستهای اين نهاد ضد کارگری و مقابله قاطع با هر گونه سوء استفاده جمهوری اسلامی و عوامل آن عليه فعالين کارگری. فعالين کارگری بايد با هر گونه اتهام زنی عوامل رژيم به فعالين کارگری مبنی بر گرفتن کمک از اين نهاد امريکائی مقابله کنند. نبايد گذاشت رژيم جمهوری اسلامی به بهانه فعاليت های سوليداريته سنتر و اينکه وزارت خارجه امريکا اعلام کرده است که به تشکلهای غير دولتی کمک می کند، فضای اتهام زنی و بی اعتمادی را در ميان کارگران دامن زند.
با اتحاد و همبستگی طبقاتی اين سياست جمهوری اسلامی را با شکست روبرو سازيم.

برگرفته از جهان امروز شماره ۲۱۹

ادریس دژبند:غزه نمونه بارز بربریت سرمایه داری و ارتجاع

هدف از نوشتن این مقاله به نقد کشیدن سرمایه داری و دیکتاتوری اسرائیل که زندگی اسف باری را بر مردم عزه تحمیل کرده است.

در اول نوشتن لازم است بگویم که حمله اسرئیل فقط حمله به غزه نیست بلکه حمله به احساس و عواطف وابتدایی ترین حقوق انسانی مردم جهان است و هرکس که یک زره از انسانیت بو برده باشد این عمل اسرائیل را محکوم می کند، برای این است که ما شاهد اعتراض صدها هزار نفر در اقصی نقاط جهان هستیم ، از اروپا گرفته تا آسیا و آفریقاو... مردمان آزادی خواه به خیابانها ریخته اند و با حمل پلاکاردهای مرگ بر اسرائیل، جنگ را متوقف کنید خشم  وانزجار خود را از حمله به غزه اظهار میکنند.

هر روز بر آمار کشته شدگان افزوده می شود ، بیمارستانها مالامال از کشته شدگان و مجروحین است و دولت اسرائیل با محاصره وبستن مرزهای فلسطین مردم عزه از نیازهای ابتدایی که خوراک و سوخت و پوشاک و مواد بهداشتی و دارو است  جلوگیری کرده است و مدام بر آمار قرببانیان افزوده میشود.

بیشترین قربانیان این جنگ وحشیانه کودکان و زنان هستند، کودکانی که تمام آرزوهایشان بازیهای کودکانه، رفتن به مدرسه و ... است، اما بایستی در این کشتارگاه سرمایه داری و ارتجاع کشته شوند و یا در این زمستان سرد و طاقت فرسا آواره و بی خانمان شوند و از آغوش گرم مادر بی بهره  و دنبال جنازه پدر ، خواهر و یا یکی از اعضای خانواده شان سرگردان شوند، کودکانی که به جای جمع و تقسیم ریاضی بایستی توپ و خمپارهای نظم سرمایه که عزه را غرق خون کرده، را بشمارند و یا  آمار کشته شدگان را به جمع و تقسیم کنند ، بجای هوای پاک  بایستی دود بمبهای شیمایی و موشکهای مدرن را تنفس کنند ، بجای فوتبال درکوچه ها بایستی دنبال پناه گاهی بگردند که خود را از مرگ نابه هنگام نجات بدهند. نوشتن بیان کردن این گونه وحشیگیری تمام شدنی نیست.

شبهای غزه به شب خون تبدیل شده است، خیابانها همه سرخ در اتش ودود گشته اند ، خانه ها همه ویران وکانون گرم خانوادها از هم پاشیده است و این سهم مردمی است که بربریت سرمایه و ارتجاع مذهبی حق زندگی را از آنان سلب کرده اند، آیا در این میان سرمایه داران ضرری را متحمل شده اند، آیا آنان هیچگاه چنان فشار مرگ باری را تجربه کرده اند تا درد کودکانی که در نواره غزه شاهد کشته شدن خانواده و یا هم بازیهایشان و یا زخمی شدن خود که لحظه لحظه به مرگ نزدیک میشوند را درک خواهند کرد؟ بی تردید بایستی بگویم آنان هیچکدام از این دردها حتی به فکرشان هم خطور نکرده است. سرمایه داری برای حفظ بقای خود حاضر است که مردمان زیادی را قربانی کند و بجز منفعت خود هیچ چیز دیگری را دنبال نخواهند کرد، این جنگ و کشتار وحشیانه نمونه بارز و ماهیت واقعی نظام سرمایه داریست.

در این دوره بحرانی نظام سرمایه داری جهانی که جهان شاهد آن است و ورشکستگی کارخانه های بزرگی که چرخه اقتصادی کشورهایشان بروی آن می چرخید و برای حل این بحران به چنین جنگهای احتیاج دارند تا دید افکار عمومی را از این سو به سوی دیگر بکشند. تا چند هفته پیش تمام خبرها رسانه ها همه بر روی این بحران جهانی متمرکز بود اما امروز حمله اسرائیل به نواره غزه در سرتیتر تمام روزنامه و سایتهاها به چشم می خورد و این گونه جنگها پایانی ندارد تا زمانیکه سرمایه داری در حال سوداندازی باشد حقوق انسانی مردمان جهان دست یافتنی نیست و نخواهد بود.

پس باید متحدانه در جهت سازماندهی اعتراضات و جنبشهای رادیکال و طبقاتی توده های ستم دیده جهان  گام برداشت و اینچنین توان به عقب راندن سرمایه داری میسر خواهد بود. و بایسی در برابر این گونه یورش وحشیانه و غیر انسانی هیچ گاه آرام ننشینیم و از هیچ کوششی برای رهایی انسان از قید و بند نظام ناعادلانه و طبقاتی سرمایه داری دریغ نکنیم. برای مبارزه متحدانه و یکپارچه این نیروهای چپ و سوسیالیست هستند که بایستی بار سنگین سازماندهی و تشکل یابی جنبشهای رادیکال اجتماعی را به دوش بشکند و سعی در پیوند عمیق جنبش جهانی ضد جنگ و رادیکال برای مقابله با به خون کشیدن مردم بی دفاع جهان و مشخصا فلسطین مبارزه کنند.

این جنبش چپ و سوسیالیستی نیرومند است که توان مقابله با بربریت سرمایه داری را دارد.

Jan  2009 
دی ماه  ١٣٨٧

 

 

January 17, 2009

اخلال گری در مبارزات طبقاتی

 اخيرا شخصی با امضای "ژيلا ناصری!" دو يا سه مطلب در برخی از سايتهای اينترنتی پخش کرده است که  در همه آنها  نوعی دست پاچگی و استيصال سياسی به چشم ميخورند. آخرين مطلب "جوابی به نوشته‌‌ "توضيح واضيحات"..." نام دارد و در سايت اتحاد کارگری، درج شده است. در نوشته ادعا شده است که  نوشته‌هايی که با امضای "جمعی از فعالين کارگری" چاپ می‌شوند متعلق به "اتحاد سوسياليستی کارگری" می‌باشد و من را هم به عنوان مسئول وبلاگ "جافک" و نيز عضو "اتحاد سوسياليستی کارگری" معرفی کرده و ضمنا اضافه کرده‌ است که وبلاگهای ديگری هم توسط من در دست ساختن است. چندی پيش نيز شخصی با ادبياتی مشابه اما امضايی متفاوت، ايجاد وبلاگهای متعدد و همچنين مطلبی با امضای "شاهو آرمانی" را به من نسبت داد.
من ضمن احترام به گرايشات مختلف و نيز تشکل‌های فوق‌الذکر ("جمعی از فعالين کارگری" و "اتحاد سوسياليستی کارگری") تعلق تشکيلاتی خود به آنها و همچنين اداره وبلاگهای آنها و از جمله وبلاگ "جافک" را رسما تکذيب می‌کنم.

البته هدف من از اين يادداشت، تنها تکذيب اين نوع ادعاهای بی اساس نيست، بلکه اين را بهانه‌ای قرار دادم تا يادآور شوم که در مسير مبارزات طبقاتی، پديده‌هايی از اين دست سر راه سبز خواهند شد تا با سنگ پرانی، توهين، جعل امضاء و ...، برای فعالين کمونيست و مبارز کارگری ممانعت بوجود بياورند. درد ناشی از اين کارهای آزار دهنده نميتواند دردی ماندگار باشد. سنت مبارزاتی چندين ساله جنبش کارگری ايران، جسارت، شجاعت و جانبازی کمونيستها، اين درس ارزشمند را از خود بجا گذاشته‌اند که مسير پر سنگلاخ و پر دردسر مبارزات طبقاتی را بايد با آرامش و با حوصله پيش برد. به اين اعتبار نه صدور تکذيبيه با نام کارگران اخراجی و جعل امضای آنان، نه سنگ پرانی کسانی که از سر استيصال سياسی، اسامی مستعارشان را از ميان جنس مخالف انتخاب می‌کنند و نه "شکست خوردگانی" که فحاشی و هتک حرمت به کمونيستها و فعالين واقعی جنبش کارگری را آرامبخش و تسلی روان خود می‌دانند، هيچ کدام در مبارزات پيش‌رو مانعی ايجاد نمی‌کنند و اين نوع اقدامات مطلقا بازدارنده نيستند. جنبش کارگری ايران و فعالين واقعی اين عرصه بدون توجه به اين مسائل و ضمن احساس تاسف برای اين در هم شکستگان، مسير خود را می‌پيمايند.

صديق اسماعيلی

۱۵/۱/۲۰۰۹
__________________________________________________

در زير، دو مطلب "توضيح واضحات" و "جوابی به نوشته "توضيح واضيحات"..." ضميمه است.

جوابی به نوشته‌‌ "توضيح واضيحات" گروه‌ نئوتوده‌ایھای نوظھور

‌ دو ھفته‌ قبل، نوشته‌ای راجع به‌ "وبلاگ جافک" نوشتم و با استناد به‌ نوشته‌ھای ھمين "وبلاگ"‌، ثابت کردم که‌ اين "وبلاگ" مطعلق به‌ گروه‌ نئوتودئی ( آذرين – مقدم ) می باشد. در تاريخ ۱۲ دی ماه ۱۳۸۷، اين جماعت نئوتودئی ھم به‌ نوشته‌ی مورد نظر پاسخ داده و بسيار زيرکانه‌ از واقعيت بيان شده‌ گريز رفته‌ و چنان می پندارند ‌ که‌ گويا اين "وبلاگ" وابسته‌ به‌ آنھا نيست. قديمی ھا گفته‌اند که‌ دروغگو کم حافظه‌ است.

در رابطه‌ با اين جماعت، ادعای قديمی ھا واقعيت دارد. زيرا آنھا در جوابيه‌ خويش به‌ من اينطور نوشته‌اند:‌  " ناگفته نماند که يک مساله ديگر هم ما را شگفت زده کرد و آنهم ميزان «محبوبيت» برخی گرايش ها يا افراد در سطح جنبش کارگری است؛ تا حدی که ظن به نزديکی و ارتباط با آنها، باعث حذف از ليست لينک ها يا پرهيز از انتشار مقالات می شود!!" 

آدم نمی داند به‌ دم خروس باور کند يا به‌ قسم حضرت عباس. باری به‌ ھر حال، به‌ اطلاع خوانندگان عزيز سايت ھای آشتی، ھلويست، افق روشن، اتحاد کارگری، آزادی بيان و ... می رسانم که‌ من خبر طعلق اين "وبلاگ" به‌ جماعت "آذرين – مقدم" را نه‌تنھا از کسی نشنيده‌ام بلکه‌ از نزديک و از کل ماجرا نيز خبر دارم و کاملأ مصمم ھستم که‌ پروژه‌ی وبلاگ سازی، در جلسه‌ شورای مرکزی اين گروه طرح گرديد و کار تکنيکی کل وبلاگ ھای درست شده‌ و يا در حال ساختن نيز به‌ آقای "صديق اسماعيلی" عضو اين جريان واگذار شده‌ است.
ضرورت ايده‌ی "وبلاگ" سازی در بين اين جماعت، برای اولين بار از جانب "ايرج آذرين" طرح شد. نامبرده‌ در جلسه‌ی شورای مرکزی اظھار داشت که‌ جريان "اتحاد سوسياليست کارگری"، در بين مردم محبوب نيست. به‌ ھمين دليل، پيشنھاد نامبرده‌ اين بود که‌ برخی از نظرات اين گروه را زير پوشش ھای ديگر انعکاس دھند، بھتر است.
در نوشته‌ی قبلی، من وبلاگ سازی را جزء حق و حقوق اين جماعت تلقی کردم اما انتقاد من اين بود و کماکان اين است: کسی که کارگر نيست و روزی‌ محيط کار را از داخل به‌ چشم نديده و به‌ اسم کارگر وبلاگ درست می کند و امضای کارگران را زير نوشته‌ھايش می گذارد را اھانت به‌ کارگر دانسته‌ و می دانم. پيشنھاد عملی من اين بود و اين است که‌ انسان ھا از نقاب استفاده‌ نکنند و ھر آنچه‌ که‌ درست می دانند با اسم خويش بنويسند.
ژيلا ناصری

‏۲۰۰۹‏/۰۱‏/۱۲

____________________________________________________________

توضيح واضحات!

فکر می کرديم که بروز مسائل عجيب در جنبش کارگری و به طور کلی در جنبش سياسی ايران چندان هم عجيب نيست. ولی بايد اعتراف کنيم که اين جنبش بار ديگر ما را شگفت زده کرد. حدودا دو هفته پيش در سايت آشتی با نوشته کوتاهی به قلم ژيلا ناصری روبرو شديم با اين مضمون که وبلاگ «جمعی از فعالين کارگری» را يک جريان نئوتوده ای برای فريب کارگران علم کرده است و اين هم در شمار سايت ها و وبلاگ های گوناگونی است که برای پنهان کردن چهره واقعی خود درست می کنند. راستش را بخواهيد مساله را جدی نگرفتيم. به خود گفتيم که اين يک سوء تفاهم گذرا است و اگر نويسنده بار ديگر به تک تک مقالات، بولتن ها و اطلاعيه هايی که تا به حال به امضای ما منتشر شده رجوع کند، به سادگی می تواند به اشتباه يا پيشداوری خود پی ببرد. حتی فکر کرديم که اين فکر احتمالا بر اثر يک شايعه پراکنی برايش پيش آمده است و ناشی از برداشت مستقيم از مقالات ما نيست؛ چرا که کوچکترين اشاره ای به هيچيک از مواضع مکتوب «جمعی از فعالين کارگری» نشده بود.

کم کم داشتيم ماجرا را فراموش می کرديم که متوجه شديم آخرين مقاله ما تحت عنوان «حلقه های پيوند بحران و سرکوب» در چند سايت کارگری که معمولا به انتشار مقالات جمعی از فعالين می پرداختند، گذاشته نشده است. و يکی دو سايت هم لينک وبلاگ ما را از ليست لينک های خود حذف کرده اند! خوشبختانه مسولان يکی از سايت های کارگری به ما علت عدم انتشار مقاله آخر از سوی خودشان را در ميان نهاد و نوشته ژيلا ناصری را هم ضميمه کرد. اين دوستان به ما يادآور شدند که عدم موضع گيری در مقابل اين نوشته به معنی تاييد آن است و تا زمانی که پاسخی علنی به آن ندهيد، ما از انتشار مقالات جمعی از فعالين کارگری اجتناب می ورزيم.

اين تذکر باعث شد که ما به خود آييم و بدانيم در اين جنبش با چه واقعيات و مشکلاتی روبروييم و چه چيزهايی را بايد مدام مد نظر قرار دهيم. اگر در مقالاتی که از ما تاکنون منتشر شده دقت کرده باشيد متوجه می شويد که ما تلاش کرده ايم از پرداختن به اين نوع مجادلات که آنها را فرعی ارزيابی می کنيم بپرهيزيم و توجه خود را روی خطوط و جهت گيری ها و برنامه های گوناگون طبقاتی و سياسی و تشکيلاتی متمرکز کنيم. به هر حال، خود را با توجه به مسائل پيش آمده ملزم می دانيم که اطلاعات مطرح شده در نوشته ژيلا ناصری را رسما تکذيب کنيم و بار ديگر توجه همه رفقا و دوستان را به مواضع و جهت گيری های خود که آشکارا و مستقيما در مرزبندی با اکونوميسم و رفرميسم و رويزيونيسم قرار دارد، و هيچ قرابتی با گرايش مورد نظر ژيلا ناصری ندارد، رجوع دهيم.

ناگفته نماند که يک مساله ديگر هم ما را شگفت زده کرد و آنهم ميزان «محبوبيت» برخی گرايش ها يا افراد در سطح جنبش کارگری است؛ تا حدی که ظن به نزديکی و ارتباط با آنها، باعث حذف از ليست لينک ها يا پرهيز از انتشار مقالات می شود!!

با اين توضيح کوتاه، اميدواريم در بين همه دوستان و رفقا اگر شبهه ای به وجود آمده بود، رفع شده باشد.

به اميد پيروزی

فردا از آن طبقه کارگر است

«جمعی از فعالين کارگری»

۱۲ دی ماه ۱۳۸۷

دو استراتژی و دو رویکرد متفاوت در جنبش دانشجویی

 حامد سعیدی

جنبش دانشجویی از بدو فعالیت خود در ایران به عنوان اصلی ترین جنبشهای پیشتاز اجتماعی عمل کرده و تا به حال در روند رو به پیش مبارزات اجتماعی و سیاسی نقش ارزنده را ایفا کرده است.  جهت گیری اتحاد با جنبش کارگری، اتحاد با جنبش زنان و دیگر جنبشهای دمکراتیک و انقلابی و برافراشتن پرچم دفاع از مطالبات این جنبش ها در این دوره  قطب نمای حرکت و مبارزه جنبش دانشجویی و بویژه  فعالین چپ و سوسیالیست این جنبش بوده است.

جنبش دانشجویی یکی از جنبشهای پایدار اجتماعی است  که در دوره یکی، دو سال اخیر بحث و مجادلات زیادی حول استراتژی سیاسی این جنبش، مبارزه و راهکارهای گوناگون پیشاروی آن و ضرورت  پیوند آن با سایر جنبشهای اجتماعی در جریان بوده است. اکنون با توجه به ضربات سال گذشته، تداوم سیاست سرکوبگرانه رژیم در مقابله با این جنبش، دستگیری و بگیرو ببندهای هر روزه فعالین دانشجویی، و عقب نشینی هایی که به این جنبش تحمیل شده است، بایستی با شناخت بیشتری از موقعیت کنونی، ظرفیت و پتانسیل واقعی آن را بشناسیم  تا با گامهای سنجیده، این جنبش را از موقعیت کنونی عبور دهیم و پیشروی آتی آن را تضمین کنیم. بعد از یک دوره رکود، مبارزات دانشجویی در طی چند سال اخیر که چپ دانشجویی نقش بارزی در رهبری آن ایفا کرد منجر به کسب دستاوردهای دمکراتیک و مهمی در جنبش دانشجویی شد و آن را در موقعیت بمراتب مناسب تری قرار داد. این روند رو به پیش بعد از ضربات سال گذشته با وقفه روبرو شده است. به دنبال آن بحثهای مختلفی حول موانع و پیش شرط های پیشروی جنبش دانشجویی انجام گرفته و هنوز هم در جریان است.

دربطن مبارزات دانشجویی و مباحث درون آن بحثهایی هم حول سبک کار، شیوه سازماندهی و تشکل یابی در دانشگاه انجام گرفته  که خود را در دورویکرد و سبک کار متفاوت نشان داده است.  اخیرا هم مقاله از رفیق حامد محمدی ("کسب هژمونی در دانشکده ها" و گردش به راست دانشجویان سوسیالیست ) در نقد بیانیه دانشجویان سوسیالیست (در مورد وضعیت کنونی جنبش دانشجویی و مباحثات اخیرچپ دانشجویی  ) منتشر شده است . بحث من نه فقط در نقد مقاله رفیق محمدی، بلکه اساسا در شکافتن دو رویکرد متفاوت در سازماندهی جنبش دانشجویی است که رفیق محمدی خود به مثابه یکی از نمایندگان  رویکرد نخبه گرایانه  (که در ادامه بیشتر به آن میپردازم) در جنبش دانشجویی هستند. این دو رویکرد یکی درتاکید بر اتحاد با جنبش کارگری و دفاع از مطالبات این جنبش و دیگر جنبش های دمکراتیک اجتماعی بر اتخاذ استراتژی سوسیالیستی در درون جنبش دانشجویی پای می فشارد و با این جهت گیری  و حضور فعال  در مبارزات دانشجویان حول خواست و مطالبات صنفی و  دمکراتیک می خواهد زمینه های ایجاد تشکل توده ای دانشجویان را فراهم آورد و در این روند توده هر چه بیشتری از دانشجویان را به حقانیت راهکارهای استراتژی سوسیالیستی متقاعد کند .  رویکرد دوم تحت نام رادیکالیسم ، با رفرمیسم تلقی کردن مبارزات  روزمره دانشجویان حول خواست و مطالبات صنفی و دمکراتیک، عملا  در مقابل جنبش حی و حاضر شانه بالا می اندازد و خود را بی  وظیفه می کند.

رفیق محمدی در نقد بیانیه آورده است " بیانیه قصد داشته است که سبک کاری نوین را ارائه دهد که خلاصه آن عبارت است از رهبری مطالبات صنفی دانشجویان از سوی نهادهای غیردولتی. اما این رفقای عزیز این نکته را نیز فراموش کرده اند که مطالبات صنفی را هرآلترناتیوی می تواند رهبری کند و حتی به دستاوردهای دلخواه کلیه دانشجویان برسد ، از یک تحکیمی گرفته تا یک لیبرال."    در ادامه و در نقد اینکه کسب  هژمونی در دانشگاه توسط فعالین سوسیالیست یک حربه راست روانه میباشد آورده است که " ... بر سر کسب هژمونی. بر سر اینکه با پیگیری مطالبات صنفی دانشجویان به یک جایگاه توده ای در دانشگاه تبدیل شود و غافل از اینکه این پتانسیل را یک جریان لیبرال دانشجویی هم دارد. بیانیه با غرق کردن جنبش دانشجویی در یک منجلاب صنفی صرف و با انفصال حلقه ارتباطی با جنبش کارگری نه بعنوان یک ایده آلیست ذهنی بلکه بعنوان یک مبارزه عینی و واقعی اسیر تئوری کسب هژمونی  می شود،"

چکیده بحث ایشان این است که گویا دانشجویان سوسیالیست در صددند مبارزات سیاسی را کنار زده و عملا به صنفی گری روی آورده اند و گویا این ایشان هستند که مقوله اتحاد استراتژیک با طبقه کارگر را مطرح و یاد آوری کرده اند. قبل از هر چیز بایستی بر ضرورت پیگیری مطالبات صنفی و دمکراتیک در جنبش دانشجویی به مثابه گام اول پیشروی پرداخته شود.

عدم تشکل در سطح وسیع و توده ای، یکی از نقاط ضعف واقعی جنبشهای رادیکال اجتماعیست که اکنون فعالین سوسیالیست مدام با آن دست و پنجه نرم میکنند تا بتوانند تلاش برای تشکل یابی و سازمانیابی، جنبشهای اجتماعی را تقویت کنند. طبعا پیشروی هر جنبشی در گرو تشکل یابی و هر چه توده ای تر کردن آن با در پبش گرفتن سبک کار واقعگرایانه و عینی با افق سوسیالیستی میباشد.

برای ما امری روشن است که بستر شکل گیری و رشد جنبش دانشجویی را بر خلاف جنبشهای اجتماعی دیگر نمی توان به مولفه مادی نیرومندی در جامعه ارجاع داد تا نفع مشترکی که بر این اساس برای " دانشجو" شکل می گیرد را بتوان مبنای ابژکتیو وحدت این جنبش محسوب داشت . بنابراین موقعیت کنونی جنبش دانشجویی در در گرو فرارفتن این جنبش از مطالبات صنفی و ایفای نقشی با خصلت سیاسی بر مبنای مطالبات عمومی  در ابعاد جامعه بوده است. بنا بر این ویژگی پایه ای ، جهت گیری سیاسی و محتوای مطالبات جنبش دانشجویی را نمی توان با استنتاج از منافع عینی قشر دانشجو تحصیل نمود.

در کشور اختناق زده ای مانند ایران دانشگاه و جنبش دانشجویی به مرکز اعتراض و محیط سیاسی- فکری پیشتاز در جامعه مبدل می شود. دلایل این پیشتازی را باید در مولفه هایی مانند امکان بروز ساده تر و کم هزینه تر اعتراض در دانشگاه ، نشاط سیاسی و فعالیت بیشتر دانشجویان بمثابه قشری هنوز تثبیت نایافته در نظم اجتماعی ، بالا بودن هزینه سرکوب اعتراضات دانشجویی برای حکومت و ... جستجو کرد. اعتراض و فعالیت سیاسی در دانشگاه مستقیما به جامعه کانالیزه می شود و تاثیر و بسامدی بسیار فراتر از ابعاد دانشگاه می یابد. با اینحال  تاریخا و همواره مبارزه صنفی در دانشگاه و جود داشته است و چه بسا در بسیاری از موارد این گرد آمدن حول خواستهای صنفی بوده که دانشگاه را به حرکت در آورده است، اما روشن است در جامعه اختناق زده ای مانند ایران که هر مبارزه صنفی به دخالت نیروهای سرکوبگر رژیم می انجامد این مبارزات بسرعت سیاسی می شوند.

در دانشگاههای ایران ما در دوره سلطه بی منازع سازمان تحکیم وحدت که تلاش می کرد مبارزات صنفی دانشجویان را در همین محدوده و در چهار چوب قوانین جمهوری اسلامی محصور دارد، اما این مبارزات بسرعت سیاسی شدند.

بنابراین شرکت و حتی برانگیختن مبارزات صنفی  ایرادی ندارد، در این مبارزات واقعی که از نیازهای واقعی سرچشمه می گیرد باید شرکت کرد، مبارزه را برانگیخت، اما نباید خود را به همین مبارزه صنفی محدود کرد، این وظیفه فعالین سوسیالیست است که در این مبارزات فعالانه شرکت کنند و در جریان این مبارزه توجه دانشجویان را به مسائل اساسی تر جامعه، به تقابل طبقات اجتماعی، و گرایشات مختلف اجتماعی و غیره جلب کنند.

شرایط تحمیل شده بر دانشگاهها از سوی رژیم حاکم بر ایران ( پادگانی کردن دانشگاه، دستگیری و سرکوب فعالین دانشجویی، نبود آزادی بیان، تفکیک جنسیتی، عدم تشکل مستقل دانشجویی، نبود رفاهیات لازم در دانشگاه و ...) دانشجویان را به مبارزه می کشاند، در این مبارزات باید فعالانه شرکت کرد، تا آن را گامی به جلو ببریم.

قطعا برای  برداشتن هر گامی  جهت به پیروزی رساندن هر حرکت اجتماعی و پیشروی هر جنبشی نیازمند " تشکل " یابی و توده گیر کردن مبارزات اجتماعیست و فقط گام اول این پیشروی را زمانی میتوان تضمین کرد که به نیروی واقعی و سازمانیافته متکی بود. واقعیت این است که تا زمانی که توده وسیعی از دانشجویان با هم متحد و متشکل نشوند " تشکل " به معنای واقعی آن شکل نخواهد گرفت. در دانشگاه هم آن زمینه عینی را که میتوان توده وسیعی از دانشجویان را حول مطالبات دمکراتیک متشکل کرد، وجود دارد. و با به راه انداختن اعتراضات و اعتصابات توده ای جهت مبارزه برای کسب مطالبات دانشجویان با شرکت وسیع دانشجویان امکان پیروزی را هر چه بیشتر تقویت میکند. ضرورت پیگیری خواستهای صنفی دانشجویی از اینجا ناشی میشود، که در هر گامی که دانشجویان حول این خواستها متشکل و سازمان یابند امکان  سرکوب و ضربه پذیری آن به حداقل خود میرسد. تشکل مستقل و توده ای در دانشگاه ظرفیست برای پیگیری ابتدایی ترین خواست صنفی ودمکراتیک دانشجویان، و متشکل شدن توده دانشجو این امکان را به وجود می آورد که توده وسیعتری از دانشجویان متحدانه جهت مبارزه برای کسب خواستهایشان فعالیت نمایند، که پیروزی این حرکت امکانپذیر تر خواهد بود و این مهم مبارزات دانشجویان را چند گام فراتر جهت مبارزه برای خواست های سیاسی و اتحاد با سایر جنبشهای اجتماعی را  ارتقاء می دهد.

اما کدام جریان توان تشکل یابی و سازمان دادن دانشجویان حول مطالبات دمکراتیک را دارد؟ هر چند، هستند آنهایی که پیگیری مسائل صنفی را "رفرمیسم" و "راست روی" تلقی میکنند و مدعی این هستند که پیگیری خواست های صنفی ودمکراتیک دانشجویان را جریانات راست و لیبرالی هم توان رهبری کردن و سازمان دادن آن را دارند !!! (همانطور که رفیق محمدی بیان میکند). اما! جریانات راست(با تمام گرایشات آن) پیگیری خواست صنفی و سیاست زداییشان ناشی از عدم پیگیری خواست و مطالبات دانشجویان است و مطالبات دانشجویان را در جهت مقاصد سیاسی خود بکار میگیرند (نقش لیبرالها در اعتراض دانشجویان دانشگاه زنجان در خرداد 87 و ساخت و ساز با مسئولین دانشگاه و عدم رسیدن دانشجویان به خواست هایشان دال بر این واقعیت است).  اما در تقابل با جریانات راست، دانشجویان چپ و سوسیالیست بایستی به طور وسیعی جهت کسب هژمونی و رهبری کردن مبارزات خودجوش و اعتراضات و اعتصابات توده ای دانشجویی  جهت سازماندهی آن گام بردارند. و پیگیری خواستهای دمکراتیک و صنفی دانشجویان را تا پیروزی و رسیدن به آن پیگیری نمایند. پیوند ناگسستنی و عمیق  فعالین سوسیالیست جنبش دانشجویی با توده وسیع دانشجویان زمینه عینی توده گیر شدن استراتژی سوسیالیستی در این جنبش خواهد بود." کسب هژمونی  نیز نه از طریق رقابت بر سر هدایت و کنترل دالهای شناور در عرصه گفتمانی که از طرقی نظیر تعریف و تثبیت مطالبات اصلی توده دانشجویان به روایت سوسیالیستها ، تثبیت اصول کار متشکل و در عین حال غیر بوروکراتیک و متکی به آگاهی و مشارکت توده دانشجویان ( مساله " تشکل( " ، تربیت رهبران مسلح و متکی به استراتژی سوسیالیستی و ... ممکن است."  (1)

گسترده تر کردن هر چه بیشتر جنبشهای اجتماعی بدون ترس از اغتشاش مواضع سوسیالیستی خود، تنها راه مبارزه عمیق و توده ای جهت پیشروی و پیوند جنبشهای اجتماعی حول خواست و مطالبات عمومی در سطح اجتماعی میباشد. تشکل یابی جنبشهای اجتماعی گامی در جهت کسب آگاهی و فراروی از شرایط موجود، که در آن فعالین سوسیالیست به تبلیغ و ترویج سوسیالیسم میپردازند و سوسیالیسم  را به معنای واقعی به یک جنبش عینی و اجتماعی تبدیل خواهند کرد و سوسیالیسم عملا در بطن مبارزات توده ای و سازمانیافته اجتماعی شکل خواهد گرفت. نه نخبه گرایی که فقط متکی به تئوریهای ذهنیگرایانه که گویا بدون و جود یک جنبش توده ای امکان تحقق و پیروزی مبارزات اجتماعی تا رسیدن به یک انقلاب سوسیالیستی امکان پذیر است. چنین تئوری دال بر غیر واقعی بود آن است.

رفرمیست خواندن پیگیری مطالبات رفاهی و دمکراتیک جنبش دانشجویی و دو دستی تقدیم کردن آن به لیبرالیسم "چپ روی کودکانه " و در افتادن به نخبه گرایی و ذهنی گرایی چیزی دیگری بیش نیست. آنهایی که مدعی رادیکالیسم اجتماعی هستند وعملا خواستهای عینی و واقعی جنبشهای اجتماعی را تقدیم لیبرالیسم و جریانات راست میکنند ( گویا "مطالبات صنفی را هرآلترناتیوی می تواند رهبری کند و حتی به دستاوردهای دلخواه کلیه دانشجویان برسد ، از یک تحکیمی گرفته تا یک لیبرال.") که این سیاست و رویکرد جز به بیراهه بردن مبارزات واقعی جنبشهای رادیکال اجتماعی چیز دیگری نمیتواند باشد. و گرایشی که رفیق محمدی مبلغ آن هستند نه تنها در جنبش دانشجویی، بلکه در جنبش کارگری از سوی گرایش لغو کار مزدی به رهبری محسن حکیمی هم تبلیغ میشد که از طرف رفقای زیادی از فعالین سوسیالیست جنبش کارگری نقد وبه حاشیه رانده شد. سیاست ذهنی گرایانه حاکم بر بخشی از چپ ایران یکی از موانع سر راه تشکل یابی در جنبشهای اجتماعی بوده است. رفیق محمدی باید بیاد داشته باشد که یکی از عوامل ضربه پذیری چپ دانشجویی در آذر ماه 86 عدم توده ای بودن و تشکل یابی به معنای واقعی آن بود.

گام اول را که با پیگیری خواست و مطالبات دانشجویی از طریق " تشکل " یابی و با به راه انداختن اعتراض و اعتصابات توده ای دانشجویی زمینه عینی برای تبدیل کردن جبنش دانشجویی به یک جبنش عمیق اجتماعی میباشد، توضیح دادیم. و این مهم زمینه عملی برای پیوند با سایر جنبشهای اجتماعی را امکان پذیر خواهد کرد. ( بگذارید یک مثال بزنیم:  تشکل و سازمانیابی جنبش دانشجویی این امکان فراهم می آورد که هر آینه رژیم قصد سرکوب دیگر جنبشهای اجتماعی را داشته باشد میتوان با به راه انداختن و سازماندهی اعتراضات دانشجویی  در تقابل با رژیم و اعلام حمایت از سایر جنبشهای اجتماعی که تحت سرکوب رژیم هستند توازن قوا را به نفع خود تغییر و رژیم را ناچار به  عقب نشینی کرد، در مورد سایر جنبشهای اجتماعی هم بر همین واقعیت استوار است) این گامیست جهت  پیوند عمیق مابین جنبش های رادیکال اجتماعی.

 اما! تداوم و پیشروی برای کسب دستاوردهای دمکراتیک دردانشگاه و مقابله با اختناق و سرکوب رژیم، در درجه اول در گرو بسیج بدنه جنبش دانشجویی حول خواستهای دمکراتیک است. اتکا به بدنه جنبش دانشجویی و تلاش برای هر چه توده ای تر کردن این جنبش، بخشی از یک استراتژی سوسیالیستی است. اما در سطح جامعه تنها با اتکا به نیروی واقعی و عینی طبقه کارگر، و حضور سازمانیافته و متشکل آن در صحنه سیاسی و در اتحاد با دیگر جنبش های رادیکال اجتماعی است که می توان رژیم هار جمهوری اسلامی را به عقب راند. اگرچه در مقاله قبلی خود (جنبش دانشجویی، افق و چشم انداز) به تفصیل به این مساله پرداخته ام و لازم به تکرار آن نیست ، اما جهت زدودن هر گونه توهم و اتهامی( که از طرف رفیق محمدی هم انجام شده) از اینکه گویا دانشجویان سوسیالیست درعدم پیگیری اتحاد استراتژیک با طبقه کارگر به رفرمیسم در افتاده اند، با آوردن نقل قولی  از بیانیه های دانشجویان سوسیالست  به هر چه روشنتر شدن این مقوله کمک خواهد کرد.

"2 -  استراتژی : مبارزه جنبش دانشجویی برای آزادی و برابری و ایفای نقش این جنبش در سطح عمومی و اجتماعی ، به ناچار این جنبش را در مقابل نیروهای داری منفعت در حفظ نظم موجود قرار می دهد  و در نتیجه حرکت این جنبش را در رویارویی با مناسبات قدرت در عرصه سیاسی قرار می دهد و به این اعتبار سرنوشت آن  در حصار جامعه مدنی و در مقام "دیده بان" آن تعیین نمی شود . جنبش دانشجویی ایران مانند هرجای دیگر برای پیشبرد مطالبات خویش ( صرفنظر از نوع و ماهیت آنها ) نیاز به آزادیهای سیاسی و حقوق دموکراتیک مانند آزادی تشکل ، بیان ، نشریات دانشجویی ، گردهمایی و تظاهرات ، شرکت در تصمیم گیریهای دانشگاه و ... دارد . تاثیرگذاری بیشتر این جنبش در شرایط اختناق سیاسی تنها با کسب میزانی از حقوق دموکراتیک امکان پذیر می شود . در این راستاست که مبارزات جنبش دانشجویی خود می تواند بخشی از یک مبارزه گسترده تر برای کسب آزادیهای دموکراتیک در کشور استبداد زده ای مانند ایران و نماد، نگارخانه و تریبونی برای این مبارزات  و پیشتاز آنان باشد .

در این مسیر جنبش دانشجویی باید بداند که به همیاری کدام نیروی اجتماعی می تواند اتکا کند و پاسخ به این سوال را در نیرویی بیابد که قدرت تحمیل آزادیهای سیاسی و حقوق دموکراتیک به استبداد حاکم را داراست . مبارزات اجتماعی جنبش کارگری به علت نیاز ساختاری آن به تشکل با اشکال گوناگون خفقان سیاسی آشتی ناپذیر است و به مبارزه برای کسب آزادیهای دموکراتیک در سطح عمومی گره خورده است . مکان این طبقه در تولید و خصلت گریز ناپذیر جمعی مبارزه اش به او جایگاهی می دهد که برای هیچ یک از طبقات و اقشار تحت ستم موجود نیست . زمانی که توده های طبقه کارگر در سطح وسیع به مبارزه برخیزند قدرت تحمیل حقوق دموکراتیک و آزادیهای سیاسی به استبداد حاکم را خواهند یافت و ایجاد تشکلهای توده ای کارگران گامی اساسی به سوی دموکراتیزه کردن فضای سیاسی و کسب حقوق پایدار است ." (2)

 " بر اين مبناست که بخش سوسياليست جنبش دانشجويي به طرح مقوله " اتحاد جنبشهاي دموکراتيک حول جنبش کارگري " مي پردازد . بر اين اساس است که دانشجويان سوسياليست بحث " نمايندگي افق پرولتري در جنبش دانشجويي " را مطرح مي سازند و در بدنه جنبش دانشجويي به تبليغ و ترويج اين مساله مي پردازند  که اين چشم انداز را براي تداوم مبارزات خويش برگزينند  چرا که ممکن ترين و واقع بينانه ترين راه براي مبارزه پيگير در راستاي تحقق مطالبات دموکراتيک در سطح جامعه است . به اين معناست که شعار " اتحاد جنبش کارگري و دانشجويي " را پيش مي کشند و از بخش چپ جنبش دانشجويي دعوت مي کنند که مبارزه در راه تشکل يابي طبقه کارگر و غلبه بر موانع عيني و ذهني آن را به هسته اصلي راهبرد خود بدل سازند . " (3)

دی ماه 87

http://besoyesosyalism3.blogfa.com/ 

زیر نویس ها "

1)      (بیانیه دانشجویان سوسیالیست در مورد وضعیت کنونی جنبش دانشجویی و مباحثات اخیرچپ دانشجویی  )

2)      (بیانیه دانشجویان سوسیالیست در مورد اعتراضات دانشگاه شیراز و بحثهای ایجاد شده پیرامون آن )

3)      (بیانیه دانشجویان سوسیالیست به مناسبت 1 می روز جهانی کارگر )

 

 

 

January 15, 2009

شمس الدين امانتی: سنت مبارزات چپ و انقلابی درشهر سنندج بعد از ٣دهه همچنان زنده و پويا است

بقا وتداوم جهت گيری سياسی درست با اتکا به نيروی آگاه ورزمنده در صفوف توده های مردم، درغياب تشکيلات علنی وانقلابی که اجازه فعاليت نداشته باشد، کماکان در جامعه و درعرصه های مختلف مبارزاتی معتبر و قابل پراتيک است.
روز شنبه ٢١ ديماه ٨٧ جوانان شهر سنندج بعد از اتمام مسابقه بسکتبال بين تيم تراکتور سازی سنندج و تيم شهر کرد در مسير سالن آزادی و ميدان مرکزی تظاهرات گسترده ای را در اعتراض به سياستهای سرکوبگرانه رژيم سرمايه داری جمهوری اسلام برگزار کردند که منجر به دستگيری تعدادی از تظاهر کنندگان شد.
٢٦ سال قبل (٢/٦/٦١) نيزدر همين مسير در جريان مسابقات کشتی در داخل همين سالن وبعد از اتمام مسابقات، جوانان معترض به سياستهای سرکوبگرانه  رژيم اسلامی تظاهرات اعتراض آميزی را برگزار کردند که منجر به دستگير تعداد زيادی ازتظاهر کنندگان شد. مسئوليت و سازماندهی آن حرکت اعتراضی ٢٦ سال قبل به عهده کو مه له بود. آن سنت مبارزاتی، امروز نيز حتا بدون دخالت تشکيلات کو مه له امری معتبرو قابل اجراست که صاحبان اصلی آن مردم مبارز و انقلابی کردستانند که همچنان کو مه له وسياست هايش را معتبر، قابل دفاع ومحبوب نگاه داشته اند. اين پديده انقلابی وعجين شده بين ما و مردم آزاديخواه کردستان آنچنان مستحکم و قابل دوام است که با هيچ نيروئی خدشه دار وگسستنی نخواهد بود. شاهد اين ادعا مبارزه روزمره مردم شريف وانقلابی کردستان در برابر سرکوب هر صدای حق طلبانه ای است که روزانه از جانب رژيم جمهوری اسلامی عليه آنان اعمال ميشود. مقاومت وپايداری  مردم آزاديخواه امکان هر نوع پيشروی و پيروزی  را از رژيم سرکوبگر اسلامی در کردستان سلب کرده ودر مقابل آن پتانسيل عظيم و نهفته ای را در بطن خود ذخيره و تداوم و پيروزی جنبش انقلابی کردستان را با اتکا به نيروی اتحاد واگاهی درآينده تضمين خواهد کرد.
در جريان يورش رژيم و مقاومت مردم حق طلب، بی شک نه تنها موفقيتی نصيب اين رژيم هار نخواهد شد بلکه مردم از هر فرصتی جهت اعتراض به کليت نظام فاسد اسلامی استفاده خواهند کرد. اين حرکات اعتراضی تنها مختص به عرصه ميادين ورزشی نيست، بلکه با نگاهی گذرا به مبارزات کارگران، زنان، دانشجويان٬ محصلين، معلمين وسايراقشار زحمتکش جامعه ميتوان به زنده بودن روزانه اين مبارزات و درستی سياستهای انقلابی کو مه له در جهت تقويت و گسترش اين  مبارزات در صفوف اقشارمختلف در جامعه کردستان پی برد. روزانه صدها مسابقه ورزشی در شهرهای مختلف ايران برگزار خواهد شد اما کمتر ميتوان وجه مشترکی ازانگيزه شرکت کنندگان درآن مسابقات را در مقايسه با تماشاچيان سنندجی يافت.
 چپ به رهبری کو مه له در کردستان جريانی توده ای و قوی است. اين ويژه گی غيرقابل انکار، با خون مردم انقلابی و هزاران رزمنده کمونيست و جانباخته صفوف کومه له که درخت تنومند آزادی را آبياری کرده اند عجين شده  که به نوبه خود يکی از تفاوتهای اساسی جامعه کردستان در مقايسه با ساير نقاط ايران است.
اتخاذ سياستهای درست کو مه له در طول سه دهه گذشته، علی رغم هر نوع کم وکاستی وافت وخيز، طی ساليان متمادی و در بطن مبارزه حاد سياسی و طبقاتی  به فرهنگ پيشتاز وانقلابی در جامعه کردستان تبديل شده است. اين اعتبار وپايگاه عظيم اجتماعی که سرمايه گرانقدری برای حال و آينده کومه له و جنبش انقلابی کردستان است با هيچ درجه ازتهمت ،فحاشی و افترای "مخالفين سياسی" عليه جريان ما، در ميان مردم کردستان و در بطن  مبارزه واقعی و روزانه خدشه ای وارد نخواهد کرد. با مراجعه به افکار عمومی، اين حقايق،  دست يافتنی، گويا و به آسانی قابل اثبات است. 

زنده باد آزادی

درود بر مردم انقلابی سنندج

١٤ /١ /٢٠٠٩
 

January 13, 2009

وحشت حکمتيست ها از رشد و نفوذ کمونيسم

سيروان پرتونوری
رهبران حزب حکمتيست به روال هميشگی خود طی روز های اخير از رسانه های خود، حزب کمونيست ايران و سازمان کردستان اين حزب کومه له را مورد هجوم ادبيات هميشگی خود قرار داده اند که هر رهگذری که به سايت يا تلويزيون های اين حزب مراجعه کند اين هجوم غير سياسی و به دور از شئان انسانی که خود را کمونيست می داند را ملاحظه می کند و برايش سوالهايی در ذهن جای می گيرد که دليل اين همه اتهام پراکنی و ادبيات غير کمونيستی از کجا سرچشمه ميگيرد و چه عواملی با عث شده است که رهبران اين جريان به اين سرعت به خود آمده و حزب کمونيست و کومه له را آماج حملات غير واقعی خود قرار دهند.
کلماتی که در طول اين مدت و از زبان کميته رهبری اين جريان بر عليه ما بيان شده است عبارتند از ناسيوناليست،نئوتوده ايست،همکار اطلاعات،بی شهامت،پست،داشتن فساد پليسی،کار پليسی،جاسوس،تروريست،خيمه زدن در همسايگی اطلاعات و ...غيره بوده اند که از طرف کمونيستهای دو آتشه حکمتيست بر عليه ما بيان شده است .در اينجا بايد گفت آيا واقعا برای کسی که خود را کمونيست می داند استفاده از همچنين واژه هايی عليه ما جايز است؟آيا اخلاق و ادبيات کمونيستی که در اصول مارکسيسم به آن اشاره شده است جايی در ميان رهبران جريانی که خود را کمونيست می داند دارد ؟ مبارزه با بی فرهنگی مناسبات سرمايه داری و التر ناتيو کمونيستهای حکمتيست اين نوع ادبياتی است که بر عليه ما به روی کاغذ می آورند .
ترتسکی در مقاله ای تحت عنوان مبارزه با بی فرهنگی می گويد : استفاده از واژه های رکيک و ناسزا مانع رشد شخصيت و فرهنگ کارگران است؛حتی مانع عمده ای بر سر راه تحول مبارزات طبقاتی است.کلمات زشت و ناسزا ديواری نفوذ ناپذير بين زنان و مردان ايجا می کند که مانع مهمی بر سر راه اتحاد پرولتاريا و تحول سياسی و تشکيلاتی است. با اشاره به اين نوشته ترتسکی با هر نقدی که از وی داشته باشيم رهبران حکمتيست که خود را کمونيست می دانند چه نقشی را در مبارزه با اين نوع فرهنگ های غلط و ضد انسانی که خوديکی از رشد دهندگان اين فرهنگ غير کمونيستی هستند را دارند؟آيا رهبران اين جريان هنوز خود را متعلق به مارکسيسم و ادبيات پيشرو می دانند؛ آيا ادبيات و عملکرد اين جريان ربطی به کمونيسم دارد که هنوز پايه ای ترين اصول مارکسيسم يعنی اخلاق انقلابی را فرا نگرفته اند .آيا برای رهبران اين جريان کمونيست بودن فقط در قالب شعار و گفتار است يا کمونيست بودن هر انسانی از پراتيک و عملکردش مشخص خواهد شد به قول لنين انسانها را نبايد بر اساس آنچه که خود می گويند بلکه بر اساس آنچه که واقعا هستند بايد قضاوت کرد.
توسل به ابزار فحاشی برای پوشش افتضاحات سياسی در درون جنبش های اجتماعی!
متوسل شدن به ابزار فحاشی و اتهام زنی اين مدت رهبران حکمتيست بر عليه ما هم جنبه سياسی دارد و هم جنبه تشکيلاتی که در زير به طور خلاصه به مواردی که رهبران حکمتيست را وا داشته است که برای پوشش افتضاحات سياسی خود به ابزار اتهام زنی و پرخاشگری متوسل شوند اشاره خواهيم کرد.
شکست سياست های اپورتونيستی در درون جنبش چپ دانشجويی!
همانطور که همه فعالين سياسی چه در داخل و چه در خارج مطلع هستند حکمتيست ها در جريان ۱۳ آذر سال ۸۶ با تحليل های ليبرالی خود که از اوضاع سياسی و اجتماعی ايران چه در بعد داخلی و چه در بعد بين المللی داشتند و تهديدهای حمله نظامی آمريکا به ايران را مشاهد ميکردند،با تحليل های راست گرايانه و پا در هوای خود حس ميکردند که رژيم اسلامی در حال سقوط می باشد و حزب حکمتيست بايد خود را آماده تصرف قدرت سياسی کند. در آن مقطع بود که سازمان دادن و انتقال نيروهای گارد کاغذی از مناطق کردستان به دانشگاه تهران را از اولويت های سياسی و تاکتيکی خود برای تصرف قدرت سياسی قرار دادند و از بلند گوهای تبليغاتی خود فراخوان سنگرها را در دانشگاه حفر کنيد را به فعالين چپ جنبش دانشجويی ابلاغ ميکردند  بر اساس همين تحليل های راست گرايانه و ليبرالی حکمتيست ها بود که چند نفر از رهبران و چهر های اصلی تشکل دانشجويان آزادی خواه و برابری طلب (داب)که زير سياستهای و خط و جهت های اين حزب فعاليت ميکردند با عملکردهای خود و ارتباط گيری های سهل انگارانه  با ديگر دانشجويان باعث شدند که قبل از برگزاری مراسم ۱۳ اذر تعداد زيادی از فعالين اين جنبش دستگير و روانه سياه چالهای مخوف رژيم شوند. ضرباتی که در مقطع ۱۳ آذر و بعد از آن به بدنه جنبش چپ دانشجويی وارد آمد از عملکردهای غير مسئولانه و آوانتوريستی سکتاريسم حکمتيست سرچشمه ميگيرد حکمتيست ها از اين جنبش به عنوان ابزاری استفاده ميکردند  که شايد امکان داشته باشد همراه با قهرمانان گارد کاغذی قدرت سياسی رژيم را تصرف کنند و پرچم حکمتيست را بر روی کاخ های رياست جمهوری خامنه ای و احمد نژاد بر پا دارند ،اما ديديم که تحليل های نادرست و ماليخوليايی  اين حزب از اوضاع جامعه و عملکردهای اين حزب چگونه بهانه ای در دست رژيم قرار گرفت تا دستاوردهای اين جنبش را که با مبارزات پيگير خود به رژيم تحميل کرده بودند را پس گيرد و به اين جنبش ضربه وارد آورند. امروزه بعد از يک سال و چندی از اين حوادث جنبش چپ دانشجويی به خوبی درک کرده است که حرکات اپورتونيستی و ضد جنبشی اين حزب چه ضربه مهلکی به اين جنبش و دستاوردهای ان وارد کرده است .امروزه همه اين افتضاحات و گن کاريها جلوی چشم همه فعالين اين جنبش و ديگر جنبش های اجتماعی قرار گرفته است و اين جريان پا در هوا با عملکرد های خود باعث چند شقه شدن صفوف اين جنبش راديکال و کمونيست شد. ما در اوايل اين ضربات که به بدنه جنبش چپ دانشجويی وارد امده بود و بانی اصلی اين ضربات که حکمتيست ها بودند  را مورد نقد قرار داديم و در مقابل راه کار  و استراتژی سوسياليستی برای پيشبرد اهداف جنبش را به فعالين اين جنبش پيشنهاد داديم  و ماهيت واقعی اين جريان انحرافی را برای همه بر ملا ساختيم اما در مقابل اين نقد ها حکمتيست ها و چند تن از فعالين داب که از اعضای اين حزب بودند ما را به هم سوی وزارت اطلاعات و کار پليسی و باند ايرج آذرينی متهم ميکردند اما خوشبختانه روز به روز با گذشت زمان پشت پردهای اين وقايع برای فعالين  اين جنبش و ديگر فعالين جنبش های ديگر بر ملا شد که چه جريانی کار پليسی انجام داده است و چه کسی با عملکردهای خود يک جنبش راديکال و چپ را فدای سياستهای اپورتونيستی و سکتاريستی خود کرده است . حال حکمتيست ها که در درون اين جنبش روز به روز رسواتر می شوند برای جبران اين گن کاريها و پوشش اين افتضاحات به بار امده از ديد اعضا و فعالين خود و ديگران می خواهند با برپا کردن جو و فضايی غير سياسی و اتهام زنی اين افتضاحات را از ديد همگان پوشش دارند و انسجام تشکيلاتی خود را که در بحران بسر ميبرد را با اين نوع جو و فضا سر گرم کنند اما بايد بگويم که با اين نوع اتهام زنی ها و فحاشی ها نميتوانيد خود را تبرئه کنيد بايد برای اين نوع افتضاحات و رسوايی هايی که به بار اورده ايد جواب پس بدهيد. وقتی محمد فتاحی می نويسد که يکی از دانشجويان داب را مورد فشار قرار داده ايد تا در تلويزيون کومه له بر عليه داب و عملکرد حکمتيست ها حرف بزند به مزاجشان بر ميخورد و فوری عکس العمل نشان ميدهد ولی جناب اقای فتاحی بايد بداند که اين يکی از آن دانشجويانی است که سياست های ضد کمونيستی و اپورتونيستی شما را نقد ميکند اگر برای ديگر فعالين اين جنبش شرايط و فضای آزادی موجود بود تا بتوانند حرف بزنند  از اين خرابتر را هم ميشنيديد اگر مقداری به خود زحمت دهيد و تغيير و باز نگری که بر  جنبش چپ  دانشجويی روی داده است را ببينيد همه در مقابل اين نوع حرکات غير مسئولانه شما بوده است جنبش چپ دانشجويی بعد از وقايع ۱۳ اذر تغييراتی را در صفوف خود ايجاد کرده است و راه کار های سوسياليستی برای خود اتخاذ کرده است که نمونه ان مراسم ۱۳ اذر در مازنداران و شيراز بود . تشکل داب هيچ وقت به سياست های شما گرايش نداشته است و نخواهد داشت حکمتيست های درون اين تشکل همان هايی بودند که در حال حاضر نزد خودتان به سر ميبرند و در اينده نزديک هم ان چند نفر ديگر هم که در داخل داريد را از دست خواهيد داد چون در عالم واقعيت ماهيت حزب تان برايشان بر ملا شده است و ديگر هيچ اميدی به سياست ها و عملکردهای حزبتان در درون اين جنبش نيست و نخواهد بود پس لطفا کم زحمت به خود دهيد و در تلويزيون ها و مصاحبه هايتان اين تشکل را به خود ربط دهيد چون رسوايی بيشتر نثار خودتان خواهد شد .
جنبش کارگری :
حکمتيست ها از اين که در درون جنبش کارگری هيچ نفوذ و اعتباری ندارند به شدت هراسان هستند و وقتی يک جريان کمونيستی را مشاهده ميکنند که در درون اين جنبش روز به روز رشد ميکند را به شيوه هيستريک مورد حمله قرار ميدهند تا شايد بتوانند با اين نوع حملات از نفوذ و رشد اين حزب بکاهند. اما بايد بدانيد که نقش و جايگاه جنبش کارگری در درون سياست های شما خالی است بايد بدانيد که تز حزب و قدرت سياسی و شعار سرنگونی به جای انقلاب کارگری از اين جا سرچشمه ميگيرد که شما به نيروی واقعی و مادی طبقه کارگر به عنوان نيروی اصلی محرکه هر انقلاب سوسياليستی و کارگری باور نداريد و به خاطر اين نوع بينش بود که جنبش دانشجويی را انتخاب کرديد تا شايد بتوانيد از نيروی ان قدرت سياسی را تصرف کنيد اما ديديم سياست های پا در هوايتان رسوا و بر ملا شد .
جلسات پالتاکی حزب کمونيست ايران و ديگر جريانات چپ با فعالين کارگری داخل و خارج طوری حکمتيست ها را عصبانی و هراسان کرده است که مقاله محمد فتاحی را هر شخصی مطالعه کند  گريه کردن ايشان را حس ميکند محد فتاحی وقتی ما را در مقاله خود به نئوتوده ايسم واژه قديمی ليدرش متهم ميکند بايد خوب تشخيص دهد که  اين نوع اتهامات به رفيق صلاح مازوجی و ديگر اعضای حزب نمی چسبد عملکرد اين انسانها برای همگی مشخص شده است و فکر نميکنم که کسی نباشد که نداند اتهام های رهبران حکمتيست بر عليه ما  از کجا سرچشمه ميگيرد محمد فتاحی در نامه خود فراخوان اعلام فراکسيون دفاع از کومه له را فراخوان داده  است، از چه وقت  کومه له دوست شده ايد و دلتان برای کومه له ميسوزد، از چه وقت فراخوان ضربه زدن  به کومه له جای خود را به فراخوان دفاع از کومه له نزد حکمتيست ها داده است  لازم نيست برای کومه له نقش خاله خرسه را بازی کنيد کومه له با تبليغات شديد جمهوری اسلامی هيچ گونه خدشه ای به سابقه مبارزاتی و درخشانش وارد نيامد حال با اين نوع اتهامات به رهبرانش از سوی حزبی که هنوز سه رقمی نشده است وارد نخواهد آمد .
عملکرد مسئولانه حزب کمونيست ايران و کومه له در درون جنبش های اجتماعی خيلی شفاف تر از ان است که شخصی مثل محمد فتاحی با ديگر هم نبردانش بخواهند کومه له را دچار ضربه و خدشه کنند ما در سياستهای و در عملکرد خود ابلاغ کرده ايم که منافعی جز از منافع طبقه کارگر و زحمتکشان نداريم و همه مبارزه و تلاشمان برای رهايی اين جنبش و ديگر جنبش های اجتماعی خواهد بود.
ارتباط ما با ديگر جريانات سياسی ؟
حکمتيست ها ما را هميشه و مخصوصا رفيق صلاح مازوجی را متهم کرده اند که گويا با جريان اتحاد سوسياليستی کارگری نشست داريم  و اعلام ميکنند که رهبری کومه له و حزب خط فکری و سياسی اش را از ايرج اذرين ميگيرد و يا ميگويند در درون ما فراکسيون ايرج اذرينی و جريان نئوتوده ايسمی وجود دارد . رهبران اتهام زن حکمتيست بايد خوب بدانند که موضع ما در مقابل اين جريان از خيلی وقت پيش ابلاغ شده است و نقدهای خود را از اين جريان هم بيان کرده ايم و درست چند سال است که ما هيچ گونه ارتباطی با اين جريان نداشته ايم  سياست ما در رابطه با روابط ديپلماسی با احزاب های سياسی در گزارش سياسی کميته مرکزی کومه له به کنگره ۱۳ ابلاغ شده است و لازم نيست رهبران حکمتيست در کوچه و پس کوچه های اينترنت دنبال اين بگردند که کشف کنند که ما با چه جرياناتی نشست داريم. ما برای گفتگو و ارتباط با جريانات سياسی ايرانی برای خود اصول هايی را مد نظر داريم  که هر جريانی اين  اصول ها را رعايت کند حاضر به روابط ديپلماسی هستيم ديگر لازم نيست رحمان حسين زاده کاراگاه بازی به خرج دهد و عکس رفيق ابراهيم  با مصطفی هجری را کشف کند و به عنوان افشا کردن روی سايت ها درج کند. ايا نزد رهبران حکمتيست ارتباط با جريانات سياسی ايرانی بخصوص جريانات چپ در حد يک رابطه ديپلماسی در جهت پيشبرد منافع  جنبشی بهتر است يا رابطه با دولتی مثل اسرائيل يا سلطنت طلبان ؟
نگرانی حکمتيست ها از اين نيست که به قول خودشان گويا خط ايرج اذرينی يا حزب دمکراتی در درون ما رشد پيدا کند نگرانی اين حزب از اين است که فکر ميکنند ما با اتحاد سوسياليستی کارگری در درون يک حزب فعاليت خواهيم کرد و اين به نوبه خود برای حکمتيست ها نگرانی به بار اورده است که حزب ما در حال رشد است. نه فقط اتحاد سوسياليستی کارگری بلکه هر جريان چپی  که خود را با سياست های حزب کمونيست ايران و کومه له تداعی کند و ان را قبول داشته باشد دروازه های اين حزب بر روی آنان باز بوده و است پس لطفا برای خود مشغله درست نکنيد فکر ميکنيد با اين نوع اتهامات ميتوانيد ما را از سياستهای خود و عملکرد خود مورد تاثير قرار بدهيد رفيق صلاح و رفيق ابراهيم عليزاده و ديگر اعضای اين حزب از شما رهبران حکمتيست خيلی عاقل تر و سياسی تر هستند که شما بخواهيد انها را از چيزی با خبر کنيد يا به انها سمت و سو بدهيد خيال شما و ديگر دشمنان کومه له و حزب را هم راحت کنم که نه فراکسيونی به نام ايرج اذرينی در کار است نه  ديگاه و نظری در مخالفت با حزب کمونيست ايران و کومه له خوشبختانه در مقطع فعلی حزب از انسجام تشکيلاتی و سياسی قوی برخوردار است که نمونه بارز ان را ميتوانيد از مباحثات کنگره ۱۳ کومه له در برابر اقليت تشکيلاتی درون حزب در يابيد و همين انسجام سياسی و تشکيلاتی حزب کمونيست ايران و کومه له چه در داخل و چه در خارج و چه در تشکيلات علنی است که حکمتيست ها را نگران کرده است تا ما را مورد هجوم های غير کمونيستی خود قرار دهند .
وحشت حکمتيست ها از رشد و نفوذ کمونيسم :
در بالا به طور خلاصه وار مواردی که حکمتيست ها را به اين شيوه به وحشت انداخته است که با حملات غير سياسی و غير واقعی افتضاحات خود را پوشش دهند اشاره کردم . امروزه در جامعه ايران جنبش های اجتماعی با مبارزه و اعتراضات پيگير خود بر عليه نظم سرمايه داری اسلامی و برای رسيدن به خواست و مطالبات خود برخی خواست ها ی اوليه خود را به رژيم تحميل کرده اند و با رشد اين مبارزات ديوار اختناق و سرکوب رژيم ترک برداشته است و اين ترک برداشتن برای ما موقعيتی را فراهم کرده است تا بتوانيم از لا به لای اين ترک برای نفوذ در جنبش های اجتماعی و تاثير گزاری بر روی انان قدم برداريم در چند سال اخير ما شاهد رشد چشمگيری از نفوذ حزب در ميان جنبش های اجتماعی بوده ايم و اين نفوذ و تاثير گزاری به مراتب خود برای جرياناتی که دشمن ما هستند نا خوشايند بوده است که حکمتيست ها نمونه بارز ان هستند امروزه هم حملات رهبران اين جريان و اتهام پراکنی هايشان و ننگ زدن هايشان به رهبران ما به خاطر همين رشد و نفوذ حزب کمونيست و کومه له می باشد که روز به روز ماهيت غير مارکسيستی بودن اين جريان در درون جنبش های اجتماعی بر ملا شده است حکمتيست ها از رشد و نفوذ کمونيسمی که حزب کمونيست ايران و کومه له برايش مبارزه ميکند هراسان هستند و به همين خاطر است که تمام نيرو و انرژی خود را صرف اتهام زنی و پرخاشگری بر عليه ما انجام ميدهند تا شايد با چنين بر پا کردن جو و فضايی لطمه ای به سابقه مبارزاتی ما وارد اورند و افتضاحات و انحرافات خود را از ديد همگان پوشش دارند اختلافات درون تشکيلاتی تان  و نا منسجم بودن صفوف خود را هيچ وقت نميتوانيد تا اخر با اين نوع عملکردها منسجم کنيد اگر اين نوع حملات و استفاده  از اين نوع اتهام زنی ها برايتان امتيازی داشته باشد خيلی موقت است در اينده چه خواهيد کرد خوب ميدانيد در درون تشکيلات تان  چه اختلافاتی وجود دارد از کناره گيری کوروش مدسی ليدرتان تا نوشته  محمود قزوينی در نقد گارد کاغذی تان  و انتقاد از افتضاحاتی که در درون جنبش چپ دانشجويی به بار اورديد امروزه بيش از هر وقت ديگری موقعيت حزب حکمتيست را لرزان کرده است اگر نيرويی داريد ان را برای انسجام خود به خرج دهيد نه برای اتهام زدن و نا سزا گفتن به رهبران حزب کمونيست ايران و کومه له اين حزب لازم به دلسوزی شما ها را نداشته و نخواهد داشت يک ضرب المثل ميگويد اگر لا لايی بلديد چرا خودتان نميخوابيد.
 

صورت مساله عوضی است،نگاهی به آخرین بحث کورش مدرسی

متاسفانه تاريخ اين چند ساله اخير كمونيسم در ايران با انشقاق حزب كمونيست كارگرى و مرگ نابهنگام منصور حكمت سيرى دردناك و تراژديك را پيمود۔ بى مايه ترين نظريه ها امكان بروز يافتند و حاشيه ای   ترين و غير اجتماعى ترين تز هاى نقد شده و خاك خورده مجددا به عنوان "دكترين" هاى جديد و در افزوده هاى عتيق امكان سر بر آوردن كردند۔ باور و اعتقاد به اصول و اصالت تئورى ماركسيسم جاى خود را به دهن کجی و لاقيدى سياسى  داده است ۔ در اين رابطه سمينار كورش مدرسى  قابل تامل و بررسى است۔

کورش مدرسی در سمیناری تحت عنوان بررسی اوضاع سیاسی ایران و موقعیت چپ ، ارزیابی ای ارائه داده است که  بررسی و نقد برخی نکات و مواضع آن برای کسانی که فلسفه "آوردن تز"ها و پس گرفتن یکی پس از دیگری آنان را با توضیحات "تئوریک" میخواهند درک کنند، خالی از لطف نیست.

 مهمترین نکات محوری این بحثها از نظر من که باید بدانها پرداخت عبارتند از :

- بررسی اوضاع سیاسی ایران وموقعیت چپ و پایان یک دوره

- مرحله بندی انقلاب

- جنبش سرنگونی 

- متعارف شدن جمهوری اسلامی 

من در متن بررسی اوضاع سیاسی ایران، موقعیت چپ و پایان یک دوره به بقیه بندهای دیگر نیز میپردازم.

در  این قسمت  کورش مدرسی از جمله چنین گفته است: " به نظر من این چپ منظورم کل چپ است و مکررا در جاهای مختلف گفته ام این چپ پوپولیست ،  ربطی به مارکسیسم ندارد ،  ربطی به طبقه کارگر ندارد،  ربطی به انقلاب کارگری ندارد،  این چپ یک پوپولیست است که پراتیکش وارونه است، بخاطر یک دوره وارونه که ما در ایران به سر می بریم پوپولیسمی از نوعی دیگر به وجود آمده می خواستم یک بار دیگر این ماجرا را نگاه کنیم، این پایان یک دوره است ".

در نگاه اول چنین به نظر میرسد که او یک چپ انتزاعی را نقد میکند که  معلوم نیست منظور مشخص او کدام چپ است؟ قدری که میشکافیم معلوم میشود  منظور حزب توده و اکثریت نیست  ،  اینها جریانی راست و پرو رژیمی اند و ربطی به چپ ندارند  منظور راه کارگر، طیفهای مختلف چریکهای فدایی و حزب رنجبران هم نیست  احتمالا "مخاطب" او  طیفهایی از کمونیسم کارگری هستند که در زمان منصور حکمت در حزب کمونیست کارگری متشکل شده بودند، اما وقتی بیشتر دقت میکنید متوجه میشوید این انتقادات دارد به نوشته هائی  پاسخ میدهند که مبنای همه تزهای کورش مدرسی از دوران اختلافات درونی تا تبدیل شدن آنها به "چسپ درونی" حزب حکمتیست،  بوده اند. در حقیقت این "کل چپ" پدیده و کمونیسم و شخصی جز مارکسیسم انقلابی و کمونیسم کارگری و منصور حکمت نیستند!    در این رابطه اصلا نیازی نیست که بازی با کلمات و خبرگی در مقوله تراشی و جنگ مواضع را به عنوان  صورت مساله بپذیریم.

کورش مدرسی در بررسی خود که آن را پایان یک دوره می نامد اظهار می کند ،  که در این دوره اتفاقاتی افتاده است  و "زمین سیاسی جامعه ایران شخم خورده است" و در نتیجه تعدادی از عناصر کمونیست که منتقد سیاستهای حزب حکمتیست بوده اند و نظراتشان را مستدل و در مقابل جامعه برای قضاوت ارائه داده اند،  آدمهای بریده و خسته ای هستند که یادشان رفته وقتی در سربالائی میخواهند "خستگی در کنند"، دنده ماشین شان روی دنده خلاص بوده است. و یا به توصیه های  کارشناس هواشناسی توجه نکرده و در "جاده لغزنده" با دنده سبک حرکت کرده اند. انگار كه جهان همراه اینها خواب نما شده است و كسی  دیگر  از دریچه

ماركس تاریخ را كه مبازره طبقات و جدال گرایشات اجتماعی است ، نميبيند و ظاهرايك فرقه و تلوريهاى بى پايه قرار است تاريخ را توضيح دهند!

خیلی خوب است کسی که خود را متخصص روحیه معرفی میکند، لااقل برای نشان دادن صداقت خود در تحلیلها و استدلالهایش، یاس و فراخوان رفتن به خانه ها را تئوریزه نکند. "جنبش سرنگونی" که شکست خورد، پس منشور سرنگونی هم فعلا بایگانی است. اوضاع هم که دارد متعارف میشود و رژیم اسلامی دارد با مقتضیات تولید سرمایه داری خود را تطبیق میدهد و تشکیلات ایشان هم به "دوران" حفظ خود عقب نشسته است. نتیجه اینکه طرف خودش دارد "تئوری" سرخوردگی و "خستگی" از سرنگونی را می آورد، اما بخاطر همان اپورتونیسم "وارونه" تصمیم گرفته است کاسه کوزه ها را سر دیگران خراب کند. این را در اصطلاح معرکه گیران، کشیدن عکس مار مینامند.

اما، کار به اینجا ختم نمیشود. ظاهرا، تعدادی اندک از حاضرین در جلسه او به نظر میرسد در درون حزب حکمتیست، هنوز ابهامات تئوریکشان در مورد تز آوردنهای کورش مدرسی، لااقل تا زمان برگزاری همین حلسه، باقی است!  و نسبت به پیشینه تز متعارف شدن رژیم اسلامی و منشور سرنگونی و انقلاب ایران و وظایف کمونیستها، دچار شک و تردید اند. انگار بفهمی نفهمی، یک رابطه ای بین جدلهای مارکسیسم انقلابی و سوسیالیسم خلقی و ملی و نیز سابقه مباحث کمونیسم کارگری با مدافعین "دکترین رفسنجانی" و اینکه رسالت دوخرداد تبدیل کردن رژیم اسلامی به رژیم "متعارف" سرمایه داری در ایران است، برقرار شده است و برای هضم همزاد آنها در تزهای کورش مدرسی "استدلال تئوریک" بیشتری لازم است. اینجاست که نه تنها بحث لنین در دو تاکتیک و در رابطه با انقلابهای ۱۹۰۵ و ۱۹۱۷ و مواضع مارکس و انگلس در رابطه با انقلاب ۱۸۴۸، بلکه خود منصور حکمت هم وارد ماجرا میشوند و به عنوان شاهد مورد استناد قرار میگیرند! جملات زیر فقط بیرون ریختن "معلومات" به منظور "ارعاب تئوریک" اند. اصل ماجرا یعنی حلول سیاستهای ناسیونالیسم چپ و فعال شدن مواضع اپوزیسیون دوخردادی درون حککا در سال ۹۹، با زرنگی و مانور "هنرمندانه"ای با مساله انقلاب دموکراتیک و سوابق مرحله بندی انقلاب در روسیه و اروپا و ایران عوض میشود. خودتان بخوانید و نامربوط بودن این استدلال را با محتوای تزهای کورش مدرسی که من به برخی از آنها فوقا اشاره کردم، استخراج کنید.

"لازم است راجع به مرحله بندی انقلاب صحبت کنم و رابطه پوپولیسم با مرحله بندی انقلاب ، بخصوص مستدل بکنم که این پوپولیسم بدون اینکه روش بشه ،  چگونه ضد لینینی است ، چگونه ضد منصور حکمت است ،  بحثهای انقلاب ۱۹۰۵ و ۱۹۱۷ را ، این پوپولیسم مرحله بندی انقلاب می داند ، نه جربزه اش را دارد،  نه جرائتش را دارد نه انسجام تئوریکش را دارد ،  به لنین بپردازد ، به ما بند می کند ،  از نظر آنها کسی که می گوید انقلاب ۱۹۰۵،  انقلاب دمکراتیک بود ، جمهوری انقلابی کارگران و دهقانان بود ، اینها می گویند مرحله بندی انقلاب بود ،اینها جرات ندارند روشن کنند ، و وقتی کسی راجع به آنها حرفی می زند آنها می گویند ، شما مرحله بندی انقلاب می کنید باید آنها را زیر فشار گذاشت که تکلیفشان را با مارکس ۱۸۴۸، با منصور حکمت ۱۳۵۷ روشن کنند ".

سوال اساسی این نیست که کسی "جربزه" انتقاد به لنین را دارد یانه. گرچه منصور حکمت تنها کسی است که در تمامی تاکتیکها و دولت موقتها و مرحله انقلابهای لنین با شهامت و "جربزه" تمام بین کلیشه پردازی از لنین و کپی برداری از سیر انقلاب ۱۹۰۵ و ۱۹۱۷، و "متد لنین" و برداشت او از مارکس و تزهای فوئر باخ تفاوت قائل شده است. سوال این بود و این است که چه شرایطی و چه اوضاع و احوالی موجب شده اند تا تزها و سیاستها و تحلیلهای منشویکی و دوخردادی و چپ ناسیونالیست و ملی، علیرغم انبوه ادبیات مارکسیسم انقلابی و کمونیسم کارگری، اکثرا به زبان و قلم منصور حکمت، به نام "سیاست آوردنها" و تزهای جدید به بخشی از لایه انسانی دخیل در تاریخ تحزب کمونیستی ایران، به این راحتی فروخته شود؟ سوال این نیست که زیرکانه تئوریزه کردن شکست را با حمله به دیگران پنهان کرد، مساله کورش مدرسی این است که چگونه با ساختن تصویر منفی و از مدافعان کمونیسم منصور حکمت، به عنوان واداده و خسته، لایه باقیمانده حزب خود را برای مرعوب کردن کمترین تردیدها در مورد بستر واحد تزهای خود با تئوریسینهای دوخردادی به فروبستن لب وا دارد و "تشکیلات را سر خط نگهدارد". بحث کشاف تئوری مراحل و دولت موقت، خیلی وقتها پیش پاسخ داده شده اند. طرح دوباره آنها، تزیین تزهای "تکالیف و چشم انداز" و اعلام پایان مبارزه برای سرنگونی رژیم اسلامی در پوشش تزهائی است که اتفاقا بار" معلوماتی" آنها در زمان طرح شان بسیار پائین بود. دلیل اصلی رجعت به استدلال تئوریک و مقایسه تاریخی، تلاشی نافرجام برای جبران این نقیصه است. آنوقتها رسالت مهم همراه کردن عده ای اتفاقا نه با آن تزها که اساسا با مساله "لیدری" بود. "در پایان" این سناریو به فرجام رسیده، دیگر باید همراهان بی خبر را توجیه کرد. حقیقت هم این است که آن تزها، قرار نبود زیاد هم بار تئوریک داشته باشند. بحث، در دوره پس از انشقاق در حککا در سال ۲۰۰۴، اعلام گام به گام و بسیار رندانه کهنه شدن ادبیات مارکسیسم انقلابی و کمونیسم کارگری بود. اکنون که این اسباب کشی و مهاجرت سیاسی، با پایان نظر و رای و فکر مستقل و انتقادی افراد در درون حزب حکمتیست به سرانجام رسیده است، لازم آمده است قدری با دکوراسیون "تئوریک" مزین شود. فلسفه این انبوه انفجار "معلومات" چیزی جز این نیست. حلقه های آخر در "بریدن" از تئوریها و سیاستها و متدهای مارکسیسم انقلابی و مبانی کمونیسم کارگری است.

اين زيكزاك هاى "تئوريهاى" يكبار مصرفى ، و آوردن و بعدا يكى يكى آنها را بايگانى كردن، اظهار فضليت درمورد "كسى براى تحليل تره خورد نميكند" و یا " چه فرقى دارد جمهورى اسلامى متعارف شود يا نشود گيرم كه نشد۔۔۔" ممكن است كه موجب تسلیم و رضای دسته جمعى  به اين انتقال و شيفت سیاسی باشد، اما اين روش و منش سياسى شناخته شده كمونيسم حاشیه  ای و دانش آموزی قطعا  به امر مارکسیسم  و جنبش سوسیالیستی طبقه كارگر بی ربط۔ است.

همه چیز "شکست خورد"، اما یک امر به پیروزی رسید. صاحبان تزها و سیاستهائی که "جربزه" یک تقابل سیاسی، متین و مستدل و جدلی را با مباحث مارکسیسم انقلابی و کمونیسم کارگری نداشتند، در رفتند. در مقابل  محتوای همان تز و سیاستها، حتی با پشتوانه تئوریک به مراتب کمتری، در راس یکی از تکه های کنده شده از حزب کمونیست کارگری، به "پیروزی" رسیدند.

 غفار غلام ویسی

یکم ژانویه 2009

January 12, 2009

دوستان حکمتیست، مواظب باشید به انحلال حزبتان بیش از چند گام لرزان فاصله ندارید!

حدود يک سال است  جنگ بر سر دستگيری تعدادی از دانشجويان مبارز دانشگاه های ايران در داخل و خارج کشور در جريان است. در اين رابطه دو نفر از جمع سه نفره تشکيل دهنده گان فراکسيون کمونيسم کارگری از طرف آقايان حکمتيست به انجام کار پليسی و حتی بدتر متهم شده اند که من از تکرار چنين اتهاماتی شرم دارم. اين در حالی بود که تمامی دانشجويان قبل از شروع اين گرد و خاک به  پا کردنهای مصلحتی دستگير و زندانی شده بودند. اين جنگ غيره مسئولانه اينترنتی همچنانکه هيچ ربطی به دستگيری برنامه ريزی شده دانشجويان از طرف نظام کثيف اسلامی نداشت همانگونه هم در دفاع از دانشجويان  آزاديخواه وبرابری طلب به راه نيفتاد  و ربطی هم به مخالفان سياسی و فعاليتهای آزاديخواهانه اين دانشجويان نداشت!

تنها هدف از به مسئله ی روز کردن اين داستان از طرف حکمتيستها به راه انداختن جنگی بود برای گذر از بحران سياسی و اختلافات شديد درون تشکيلاتی که حزب حکمتيست با آن رو برو بود! جنگی بود بين دو جريان که هيچ کدام از آنها  نه در ميان مردم معترض ايران و نه در ميان صدها هزار دانشجويی که ميخواهند همين امروز جمهوری اسلامی را به زباله دان تاريخ بسپارند نفوذی داشتند.

حزب حکمتيست برای لاپوشانی شکستهای پی در پی اش در عرصهای سياسی، تشکيلاتی و همچنين برای منحرف کردن افکار عمومی از ماجرای دانشجو گيت اتهام زنی به جريانات سياسی را شروع کرد که جز ضرر وزيان سياسی، جانی و حيثيتی برای دانشجويان در بند و از بند رسته ايران چيزی به همراه نداشت. در اين رابطه بدون اينکه کومه له و حزب کمونيست ايران در اين رسوائی  نقشی داشته باشند و بدون دليل و مدرک مستند قابل اعتما د و حتی عامی پسند مورد تعرض قرار داده و دها اتهام  ناروا و بی جا را به آن جريان نيز نسبت داد. بدون اينکه درک کنند که بد و بيراه گفتن به کمونيستها و راه اندازی جنگ بی حاصل حلال حل اختلافات درون تشکيلاتی و ديگر مشکلاتی که به علت در پيش گرفتن سياستهای غلط با آن روبرو هستند نيست!

حزب حکمتيست تابه حال نشان داده است هر و قت دچار اختلافات درون تشکيلاتی و يا طرحهای راست روانه اش با شکست  مواجه شده و يا زمانی که با نقد های کوبنده سياسی جريانات ديگر از جمله حزب اتحاد کمونيسم کارگری، حزب کمونيست کارگری رو برو و از جواب دادن به آنها در مانده و عاجز می بوده ، به جای جواب به نقدهای آنها نوک اتهامات  ناروا يش را متوجهه کومه له کرده است  گوئی مسبب تمام شکستها و بحرانهايش کومه له و حزب کمونيست ايران بوده اند است.

آقايان حکمتيست اين بار هم مانند هميشه به جای بررسی و پيدا کردن راه حل درست و اصولی برای رسوائی به بار آمده (دانشجو گيت) در تلاش بوده و هست تا با پرخاشگری و معرکه گيری عوامل اصلی به  وجود آورنده اين رسوائی را بی گناه و ديگران را مسبب دستگيری دانشجويان قلمداد کنند. غافل از اينکه با  راه اندازی جنگ زرگری و يا با بکار گيری ترفندهای فرسوده اسلامی مابانه اش که صدها بار مردم شاهد تکرارشان بوده نمی توان بحران شديد تشکيلاتی را پشت سر گذاشت و از انحلال حزبی که هر چند ماه يک  بار با استعفای چنده نفره از اعضای کميته مرکزی اش رو برو است جلوگيری کند!

در اين شکی نيست که جمهوری اسلامی با زير پا گذاشتن تمامی قوانين بين المللی که تا به امروز تحت فشار کمونيستها، جنبش چپ و مردم آزاديخواه جهان برای دفاع از حد اقل حقوق اوليه انسانها تدوين و به تصويب جوامع بين المللی رسيده  مخالفان سياسی خود را سرکوب و به  بند کشيده است. همه ميدانند جمهوری اسلام حکومت صد هزار اعدام است. همه ميدانند جمهوری اسلامی برای سر پاماندنش حتی به نزديکترين حاميان و مدافعان ديروزی اش چه در داخل و چه در خارج از کشور رحم نکرده است، چه رسد به افرادی که همين امروز خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی هستند.

ولی اين تنها يک طرف قضيه است . به غير از جمهوری اسلامی افراد منفعت پرست و جريانات فرصت طلبی هم هستند که برای رسيدن به آنچه که ميخواهند در قبال جان و زندگی مردم احساس مسئوليت نمی کنند و تنها چيزی که برايشان مهم نيست ادامه کاری و فعاليت مداوم وحفظ جان و زندگی اعضا و يا هوادارانی است که با جان و دل برای به زير کشيدن اين نظام گنديده به چنين جريانی پيوسته اند غافل از اينکه ديگر از اين کاه سوخته دودی بر نمی خيزد.

جريانی که رسما وعلنا اعلام می کند برای مقابله با سناريوی سياه و... در شهرها هسته های مسلح  تشکيل داده است ،اعلام ميکند تعدادی از اعضای کميته مرکزی اش از داخل کشور انتخاب شده اند،جريانی که در قرن بيست و يکم در عصری که اينترنت بر جهان حاکم است افتخار ش اين است که نيروی مسلحش در چند عمليات جسورانه موفق به نوشتن شعارهای مرگ بر جمهوری اسلامی زنده باد حزب حکمتيست در کوچه و  پس کوچه های شهر سنندج و مهاباد شده است، جريانی که رئيس دفتر سياسی اش اقدام به صدور پيام  تبريک به گروه مسلح خيالی حزبش می کند را نمی توان در به وجود آوردن چنين مشکلاتی بی تقصير باشد!

تمام مخالفان و موافقان جمهوری اسلامی و حتی کودن ترين آنها ميدانستند که روزی طيف دانشجويانی که به دانشجويان آزاديخواه و برابری طلب معروف شده بودند قربانی ندانم کاريها، فرصت طلبيها، خود بزرگبينی ها و منافع حقير تشکيلاتی حزب حکمتيست خواهند شد. کودنترين انسانها ميدانستند ليدر و تعدادی از اعضای رده بالای دور و بر ليدر اين جريان ميخواهند دانشجويان آزاديخواه و برابری طلب را به ابزاری برای بدست گرفتن هر چه بيشتر سکان رهبری حزب حکمتيست (که تعداد اعضايش حالا به کمتر از پنجاه نفر هم رسيده است) تبديل کنند.

متاسفانه نزديک به يک سال است که نامه ها و اسناد  درون تشکيلاتی و مهم حزب حکمتيست در وبلاگی با نام .... درج می شود. وبلاگی که سايتهای اين حزب و نزديک به آن روی آن و بلاگ صفحه نظر خواهی درج  و به مردم معرفی اش کردند. هفته ها اين وبلاگ را به تريبونی برای فحاشی  به کمونيسم ، جنبش آزاديخواهی مردم، به مارکس، انگلس و بخصوص به شخص منصور حکمت تبديل کردند.

نظرها و نوشته های درج شده در اين وبلاگ باعث شد مشکلات شديد امنيتی برای تعدادی از مردم در داخل کشور به و جود بيايد. در اين وبلاگ تعدادی زيادی را متهم به سرقت مسلحانه از مردم عادی ، طرح نقشه برای مصادره بانکها، زور گيری و.. کردند. که همين امر باعث شد تعدادی انسان بيگناه محل زيست، کار و خانواده خود را رها کرده و راهی خارج کشور شده و احتمالا تعدادی هم دستگير و زندانی شوند!

با وجود تمام اين مشکلات و مستندات تازه بعد از يک سال حزب حکمتيست اطلاعيه ای را با نام "سرقت اطلاعات کفن پوسيده ای بر لاشه جمهوری اسلامی در مورد سرقت اطلاعات از حزب حکمتيست" صادر کرده است.

متاسفانه در اين اطلاعيه باز هم تلاش کرده اند بجای پيدا کردن راه حل اصولی و مناسب برای حل مسئله دانشجويان و احساس مسئوليت در برابر وضع به وجود آمده از قبول واقعيت طفره رفته و نقش داشتن خود را در بوجود آوردن اين همه مشکلات انکار کرده اند. با علم به وضعيت تاسفباری که دارند باز هم تلاش می کنند که حزبشان را نماينده و سخنگوی جنبش کمونيسم و چپ جامعه معرفی کنند. چنان به تعريف و تمجيد از خود بر خواسته اند که گوئی جمهوری اسلامی از نفوذ حزب حکمتيست به وحشت افتاده و تمام نيروهای چپ و راست جامعه از  کومه له، حزب کمونيست کارگری، حزب اتحاد و سلطنت طلبان گرفته تا جناحهای معترض درون و بيرون از حاکميت را رها کرده و با تمام قوا به جنگ حزب حکمتيست آمده است! گوئی جمهوری اسلامی به غير از اين سی ، چهل نفر حکمتيست مخالفی ندارد  و در نبود اين رامبوهای ۲۰۰۸ درون اين فرقه جمهوری اسلامی مشکلی نخواهد داشت. معلوم نيست اين دوستان با تکرار مکررات و تعريف و تمجيد بی مورد از خود تا کی تلاش می کنند خاک به چشم خود و تعداد معدودی از افراد که تنها گناهشان اين است که به آنها اعتماد کرده اند به پاشند !

دوستان، کافی است که جمهوری اسلامی  به کارگران، مردم و دانشجويان به قبولاند که اتهامات حزب شما نسبت به ايرج آذرين، رضا مقدم از تشکيل دهندگان اصلی فراکسيون کمونيسم کارگری، کومه له و حزب کمونيست ايران، حميد تقوائی و حزب کمونيست کارگری ايران ، حزب اتحاد کمونيسم کارگری و ديگر جرياناتی که خود را چپ ميدانند درست است. همين کافی است تا همه به اين نتيجه  برسند که هر چه تا به حال در مورد سوسيا ليسم و کمونيسم شنيده اند نادرست و گفته های آيت الله ها و آخوندهای ريز درشت اسلام در مورد کمونيسم و سوسياليسم صحيح و درست است. 

دوستان، باورکنيد سمج ترين مدافعان و موافقان سياسيتان محتويات اين اطلاعيه را از شما قبول نخواهند کرد  پس لطفا حاشيه نرويد  به اصل مسئله به پردازيد ! با مردم رو راست باشيد و بيش از اين درک و شعور سياسی مردم را دست کم نگيريد! " مردم خر نيستند"  به جای اتهام زنی، دروغ پردازيهای اظهر من الشمستان نويد بشارت را شناسائی کنيد! راه حل درست و اصولی همين است! باعث نشويد مردم از کمونيسم و چپ گريزان شوند. هنوز راه های اصولی برای جلوگيری از انحلال حزبتان وجود دارد!

باور کنيد به انحلال حزبتان بيش از چند گام لرزان فاصله نداريد! از لحن فحاشيهايتان ميتوان دريافت که داريد با چه مشکلاتی دست و پنجه نرم می کنيد.

محمد محمدی

 

 

مارکسیستی که‌ صدای غزه‌ شد، دکتر ماتس گیلبرت است

هدف از نوشتن این چند سطر نشان دادن گوشه‌ کوچکی از کار و فعالیتهای سوسیالیستی و بشر دوستانه‌ خستگی ناپذیر دکتر مادس(ماتس)گیلبرت  است که‌ این روزها زبان حال مردم ستمدیده‌ فلسطین و چشم حقیقت بین ما در غزه‌ شده‌  است.

  دکتر مادس گیلبرت، آن پزشک انسان دوست انقلابی، مراسم  سال نو را همراه با همکارانش در غزه‌ با چای و آرزوی سال بهتری برای جامعه بشری برگزار کردند. گیلبرت، هم در عرصه‌ پزشکی و آموزش دادن جوانان و دانش آموزان در زمینه‌ یادگیری کمکهای اولیه‌ * و همچنین درعرصه‌ فعالیتهای بشر دوستانه‌ و سیاست  سوسیالیستی ،از کوشاترین  و مبارزترین  پزشکان اروپا و به‌ ویژه‌ نروژ می باشد. دکتر گیلبرت از مبارزین و فعالین تشکیل دهنده جنبش ضد جنگ وتنام در دهه‌ هفتاد میلادی و شاخص ترین و قاطع ترین مخالفان جنگ و کشتار مردم بالکان و افغانستان و عراق محسوب می شود.

 

 دکتر مادس گیلبرت، در اعتراض به‌ عضویت کشور نروژ در سازمان آتلانتیک شمالی(ناتو) و شرکت ناتو در کشتار و ویرانیهای بالکان و یوگوسلاوی به‌ ویژه‌، شکل و ابتکار جدیدی را در مبارزه‌ علیه‌ جنگ طلبان و آدم کشان ابداع کرد. زمانی که در سال 1999 وزیر کار و اقتصاد، لارس سپوتهایم، رهبر حزب "چپ" نروژ که‌ حزب ایشان  یکی از احزاب راست و لیبرال نروژ میباشد، پروژه‌ آموزش کمکهای اولیه‌ را برای  سیاح و گشتگرهای  که‌ با کشتیها و قایقهای تفریحی در آبهای نروژ وقت آزاد خود را سپری میکنند، در دستور کار خود قرار داد و پراتیک آنرا آغاز کرد، حاضر نشد این آموزش را( که‌ بیشتر جنبه‌ خود نمای و تبلیغاتی برای وزیر و رهبر حزب چپ داشت) به‌ او یاد بدهد. این سر باز زدن ،مادس، در آموزش دادن  وزیر کار و اقتصاد،  به‌ حرکت و ابتکار اعتراضی  مدرن و جسورانه‌ای در جامعه‌ و میدیای نروژ تعبیر شد. دکتر مادس که آموزش دهنده این نمایش پزشکی بود، در برابر چشمان حیرت زده‌ روزنامه‌ نگاران و رئوسای حکومتی، از این راه انزجار و اعتراض خود را علیه‌ دولت وقت که‌ ، لارس، یکی از مهرههایش بود ابراز نمود.

 

    با تلاش و فعالیت مادس، مرکز درمانی و پزشکی در شمال نروژ تاسیس شد. این موسسه‌ ‌ آموزشهای پزشکی را در چهارچوب و محدوده‌ کمکهای اولیه‌ و معالجه‌ بیماران و مجروحان سطحی  به‌ صورت مجانی برای  یاری و کمک رسانیدن به‌ مردم، افغانستان، انگولا و کامبوجیا و غیره اراء و در اختیار داوطلبان میگذاشت.

 

 یکی از همکاران ماتس، او را انسانی جهان وطنی، با هوش، ایدیالیست و پر تلاش و عالی وصف میکند و اضافه‌ میکند که‌ ماتس، برای آن چیزی که‌ خود به‌ دان معتقد و فکر میکند درست است، مبارزه میکند و در این راه هم انرژی و اشتیاقش پایان نیافتنی است.

  در جریان حمله‌ به‌ برجهای آمریکای در 11 سپتامبر، در جریان مصاحبه‌ با یک روزنامه‌ نگار، چنین دیدگاه خود را بیان کرد پرفسور گیلبرت: " اگر حمله‌ به‌ عراق و کشتار مردم  سویل این کشور حق مشروع آیالات متحده‌ آمریکا باشد، به‌ همان میزان هم حق اخلاقی، مردم عراق است که‌ با همان اسلحه‌ای که‌ به‌ آن دست رسی دارند، مواضع آمریکا حمله هدف قرار بدهند. کشتار مردم بی گناه و مدنی، یکی است، اینکه‌ آمریکای است یا عراقی و افغانستانی، هیچ فرقی نمیکند".‌

 

یک انقلابی رادیکال

 

 گیلبرت در اوایل 1970 به‌ عضویت حزب کمونیست کارگری نروژ در آمد و در این سالها در بسیاری از جنبشها و حرکتهای ضد سرمایه‌داری و ضد جنگ در سراسر دنیا شرکت فعال و موثری هم در این عرصه‌ و هم در عرصه‌ پیش برد استراتژی و سیاستهای رادیکال و خدمتگذارانه‌ در جهت رفاه و دست مزد بیشتر و مبارزه‌ علیه‌ سیاستهای راست گریانه و خارجی ستیز، انجام داده‌ است که‌ قابل تحسین و احترام هستند.

" استثمار شده‌گان، برای کسب قدرت باید پیکار کنند، و این مبارزه عدالتخواهانه‌ در بسیاری از جاهای که‌ یک اقلیت جنایت پیشه‌، اکثریت مردم را استثمار میکنند، حتما با خشونت توام خواهد بود" پرفسور ماتس گیلبرت.

 

 گیلبرت به‌ دلیل اینکه‌ در جوار انجام خدمت و فعالیتهای پزشکی ‌، به‌ کار و تلاش برای یک دنیا بهتر و مبارزه‌ پیگیر برای یک جامعه‌ سوسیالیستی مشغول است و هم اکنون عضو فعال حزب سرخ نروژ( حزبی که‌ ،از اتحاد و اتلاف احزاب چپ و کمونیستی نروژ تاسیس شد، در سال جاری) است، از شناخته‌ شده‌ترین چهره‌های سوسیالیست در رشته‌  خود و عرصه‌ سیاست و مبارزه‌ رادیکال در  کشورهای سکاندیناوی است. او عضویت در' پزشکان بدون مرز' را نپذیرفت. چون ایشان معتقد است که‌ انسان منطقی و عدالت خواه‌ نمی تواند ' بی طرف' باشد در جریان مبارزه و ماجرای از نوع اختلافات و جنگ در غزه‌ یا عراق. او معتقد است که‌ زندگی و کار پزشکی از نوع "بی طرف" بودنش  با اخلاق و عقیده‌ ایشان جور در نمی آید. یا اینکه‌  آدم تنها شغل و کار پزشکی خودش ه‌ا انجام بدهد و بس، شما را از نزدیکی و اگاهی به‌ شرایط زندگی روزمره‌ مردم بی خبر و منفعل می سازد. حق با مادس است. انسان مسئول و مدافع خط و تز ، دنیا بهتر، نمی تواند دهان و چشم و گوش خود را از واقعیتها ببندد و عنوان بی طرف را برای خود انتخاب کند. خوب واضع است که‌ او در " سازمان پزشکان بدون مرز" که‌ بی طرفی یکی از بندهای اساسنامه‌ای و بنیاد اخلاقی شان است، نمی گنجد.

 

آن پیامک تاریخی از غزه‌ به‌  همه‌ جهان

 

  دکتر گیلبرت و دکتر اریک فوسه‌، آن دو یار و دکتر شجاع و مدافع استثمار شده‌گان، با مشاهدء اولین نشانها واقدامات جنگ جویانه‌"حماس" و پذیرای دولت و احزاب فاشیست و خونریز اسرائیل، در روز 30.12.2008 همراه چند دکتر مصری خود را به‌ نوار غزه‌ رساندند. این حرکت و اقدام جسورانه‌ آنها یکی از مهم ترین کارهای بود که‌ بشر متمدن در این شرایط می توانست‌ انجام بدهددکتر مادس گیلبرت و دوستش فوسه‌، همزمان که‌ از زمره‌ پزشکان با تجربه‌ و فداکار هستند، در میدان سیاست هم رادیکال و متفکر و نظریه‌ پرداز چپ و منتقد نترسی هستند. دکتر مادس، در این زمینه‌ زبان زد خاص و عام است. آنها وقتی تصمیم گرفتند که‌ باید در اسرعه‌ وقت وارد غزه‌ شوند، میدانستند که‌ دولت و میدیا اسرائیل و امپریالیسم خون ریز همه‌ واقعیتها را وارونه‌ و وقایع را سانسور میکنند و اجازه‌ نخواهند  داد که‌ هیچ خبرنگار منصف و راستگویی وارد این منطقه‌ شود.

 

   اریک فوسه‌، در این رابطه‌ چنین اظهار نظرمیکند: " به‌ نظر من بهترین کاری که‌ من و مادس انجام دادیم، این بود که با فرستادن اخبارات و حقایق ترسناکی به‌ بیرون غزه‌ که‌ اینجا خودمان مشاهده‌اش می کنیم‌ ، نقشه‌ و اهداف ضد انسانی اسرائیل و میدیا این کشور را به‌ هم ریختیم  و دیوار سانسوری که‌ قرار بود جنایتش را در غزه‌ در پس آن از دنیا پنهان کند  فرو ریختیم. ما نگذاشتیم این سیاست از قبل برنامه‌ ریزه‌ شده‌، عملی شود ".

  مادس گیلبرت،  در یک ابتکار و اقدام سانسور شکنانه‌‌ با فرستادن پیامکی از راه  تلفن دستی که‌ همراه داشت، دنیا را در جریان نتیجه‌ جنایتهای رژیم فاشیستی اسرائیل در آن سوی دیوار جنگ و سانسور قرار داد. این  گزارش کوتاه، اشک در چشم همه‌ انسانهای شریف و عدالت خواه جاری کرد و همه‌ را به‌ یاری طلبید و از انفعال بیرون آورد. مادس و اریک،  تنها کانال و صدای فریاد و بیان واقعیات و وقایع تلخ در غزه‌ هستند، که‌ با دادن گزارشات دقیق و عینی همه‌میدیای امپریالیستی که‌ به‌ شدت از وجود آنها هراسان و نگرانند، تحت تاثیر  قرار داده‌اند.

   برای اولین بار در یک جنگ و کشتار عام انسانها ، گوشه‌ی هر چند کوچک، اما گویا را از ثمر جنایتهای حکام  سرمایه‌داری را از زبان یک شاهد مارکسیست دریافت کردیم. قدرت چهارم که‌ همان میدیا میباشد و تحت رهبری و کنترل سرمایه‌دارن و رژیمهایشان قرار دارد، هزار و یک تلاش را در جهت سانسور گزارشات گیلبرت و فوسه‌ انجام داده است. اما  وقتی آن  پیام را از راه موبایل به مردم عادی و دوستانش ارسال کرد و در آن از وحشتناک بودن و وحشیانه‌ بودن تهاجم اسرائیل سخن میگفت دیگر تردیدی در عمق فجایح در غزه‌  باقی نگذاشت و همه‌ چیز از زیر تیغ سانسورچیان در رفت.

  "تشکر از حمایت وسیعتان...آنها دو ساعت پیش بازار تره‌ باری را در مرکز شهره‌ غزه‌  بمباران کردند... 80 نفر زحمی و 20 نفر کشته‌ بر جای گذاشته‌ است...  همه‌ را به‌ اینجا ،بیمارستان "شیفا"(شفا) منتقل  کرده‌اند... مرگ، خون و آمپوتاسيون، قطع دست و پا، اطراف ما را فراگرفته است.. تعداد زيادی کودک، زنان حامله...من هرگز چيزی به اين وحشتناکی نديده‌ام. اکنون صدای تانکها را میشنویم. این را به‌ دیگران بگو، این خبر به‌ بقیه‌ برسان، تو هم فریاد بزن و دیگران را در جریان بگذار. هر کاری می توانی انجام بده. کاری بکنید. بیشتر انجام بدهید.." مادس گیلبرت،3.1.09، ساعت: 13.50 غزه‌، فلسطین". این پیامک، هوشداری به‌ بشریت عدالت خواه  و افشاء "بشریت" جنایت پیشه‌ بود. گزارش و پیامکی که‌  دیوار سانسور راست های افراطی نشسته‌ در اریکه‌ قدرت و میدیایشان را فرو ریخت و در فاصله‌ نه‌ چندان طولانی  این پیام کوتاه، اما تکان دهنده‌ماتس انسان دوست و ضدسرمایه‌ و دشمن جنگ، همه‌ نروژ و... اروپا و... دنیا را درنوردید.

  ماتس نخواست بی طرف و فقط یک پزشک متخصص بیهوشی  بماند. او که‌ سالها است در این میدان و برای ستمدیده‌گان می جنگد، تجربه‌ و عقیده‌ و کارهای ارزشمندش در گذشته‌ و حال این درس مهم  را به‌ او آموخته‌ که‌ آنچه‌ وظیفه‌ی یک انسان برابری خواه و عدالت طلب است، چیزی نیست جز پیکار و کوشش علیه‌ این نظام و افشاء آن و نشان دادن حقیقت ها  به‌ جامعه‌ . این دکتر مارکسیست فداکار و جسور یاد آور خاطره‌ء پزشک و رهبر مارکسیست و شوریده‌ دیگری است به‌ نام " چه‌ گوارا".  سودان، لبنان، افغانستان  و غیره‌ و پاکستان هم( در جریان زمین لرزه‌ء 2005) از دیگر میدانهای پیش بردن کمک و فعالیتهای بشر دوستانه‌دکتر ماتس گیلبرت و همکارش دکتر اریک فوس هستند.

  دکتر فوس همکار و همرزم دیرین دکتر گیلبرت، در مصاحبه‌ با یکی از روزنامه‌های نروژی در رابطه‌ با حضور خود و گیلبرت پس از 14 روز در غزه‌، چنین گفت: " شرایط  باور نکردنی است. کشتار و قصاوت همه‌ مرزها را طی کرده‌ اینجا. من و مادس به‌ شدت متأثر  و خشمگین هستیم. خسته‌گی و بی خوابی و دیدن این همه‌ جنایت و خون ریزی ما را به‌ شدت نارحت و بیقرار و افسرده‌ کرده. من وقت فکر کردن به‌ ترس را ندارم. تازه به‌ جای حالت ترس، خشمگین و عصبانی هستم". بله‌، این قاطعیت و حقایق گویی این دو قهرمان خیلی از فاشیستها و نژادپرستان دنیا را آزورد و به‌ " درافشانی" وادار کرد.

 یکی از این نیروها و افراد، رئیس حزب نژاد پرست نروژ، "سیو ینسن" است. سیو. در سخنرانی یک متینگ "پشتبانی" از دولت فاشیستهای اسرائیل که‌ افراطیون و نژادپرستان نروژی و اسرائیلی و آمریکای برگزار کرده‌ بودند، از جنگ و جنایت و تهاجم اسرائیل به‌ غزه‌ حمایت کرد و مردم غزه‌ را سزاوار این "تنبیه" و کشتار دانست. سیو، همچنین در مورد دادن گزارش و اخبار جنگ در غزه‌، از طرف گیلبرت  به‌ جامعه‌ء جهانی گفت: " دکتر مادس گیلبرت،از حزب سرخ، اخبار و دیدگاههای خود را بدون سانسور در همه‌ء میدیاها انتشار میدهد. در اینکه‌ این شیوه‌ از کار، سیاست جریان سیاسی  مشخصی است، تردیدی نیست. به‌ همین خاطر است که‌ من به‌ این کار(شیوه‌یه‌ گزارش دهی بدون سانسور و راستگویانه‌ هدف این خانم است) اعتراض دارم و مخالفش هستم".

  به‌ قول حزب سرخ، این اظهارات "سیو" جز فریاد به‌ سانسور، چه‌ می تواند باشد!؟ سیو بعد از اظهاراتش در مورد فلسطین و کارهای دکتر مادس، زیر شدیدترین انتقادات  جامعه‌ سیاسی و مدنی نروژ قرار گرفته و به‌ شکلی به‌ یک دادگاهی مردمی کشانده‌ شده‌. سیو و حزب مطبوعش از شاخص ترین احزاب و نیروهای نژاد پرست و پوپولیست پرو " جورج بوشی" در اروپا میباشند و در خارجی ستیزی و سیاست جنگ طلبانه و حمایت بی شرمانه‌ از کشتار مردم افغانستان و عراق و بالکان، چهره‌ کریه شان برای همه‌ شناخته‌ شده‌ است.

 

 افراد و نیروهای راست و افراطی و فاشیست ارکان و نیروی مدافع و حافظ نظام سرمایه‌داری و مروج جنگ  و ویرانی هستند. آنها نیروی پیش برنده‌ نقشه‌های انسان ستیز و مجری برنامه‌ها و سیاستهای سرمایه‌دارن هستند. اینکه‌ در کجا یا با کدام زبان تکلم دارند و یا رنگ پوستشان چه‌ شکلیست، هیچ تفاوتی نمی کند. آنها بخش مهمی از دستگاه‌ و ماشین سرکوب و سانسور و استثمار این نظام هستند. در این راه هر رسوایی و گردن کجی را به‌ جان میخرند و آماده‌ هر خوش خدمتی و جان فشانی در راه اجرا پروژه‌های بربریت منشانه‌ سیستم حاکم هستند. در ایران  و کردستان، این نیروهای قدرت طلب فاسد و تشنه‌ استثمار در حسرت" برگشتن" به‌ "وطن" چه‌ نامه‌ها و دعوت نامه‌ها که‌ ننوشتند برای "پرزدنت بوش" در راستای به‌ قدرت رساندنشان زیر سایه‌ بمبهای ویران گر و در لابه‌لای گردو خاک زنجیر تانک و ناوگانهای جنایت کارش در ایران!؟ از نیروهای چپ می خواستند که‌ "پانیک" نکنند و بگذارند تا" پروژه‌ و نقشه‌ء خاورمیانه‌ برزگ" به‌ اجرا در آید.

 آنها همان چیزی را می خواستند که‌ همجنسان و هم مسلکانشان در بالکان، آمریکای لاتین، سودان، کنگو، افغانستان و عراق و غیره‌ ، از اربابانشان خواستند  و به‌ قیمت کشتار و خانه‌ خرابی مردم  این  جوامع دریافت کردند. نژادپرستان اسرائیلی، افراطیون مرتجع حماس و حزب الله‌، افسران جنایت کار کودتاچی در آمریکای لاتین و آفریقا، ژاندارم و ژنرالهای تروریست در ترکیه‌ و پاکستان، عشایر و ناسیونالیستهای فاسد در عراق و کردستان ، طالبانهای  وحشی درافغانستان و لیبرالها و فاشیستهای جنگ سالار در غرب و شرق، همه‌ از یک جنسند، و تا اینها در قدرت باشند و نظام و الگوهای سیاسی و دولتداری ستمگرانه‌ و برده‌دارانه‌خود را پیش ببرند، دنیا هیچگاه روی صلح و امنیت و رفاه و عدالت را به‌ خود نخواهد دید و زخم فلسطین و هیروشیما و حلبچه‌ و سردشت و رواندا وغیره‌ عمیق تر و چاره‌ ناپذیر خواهد بود

 این نظام و قوانینی که‌ امروزه‌ بر جهان حکم می راند، پایه‌های مادی و معنوی  خود را بر استثمار و تحمیل کار و زندگی بردگی و افروختن جنگ و کشتار بنا نهاده‌ است. تا روزی که‌ این نظام خشن زالو صفت به‌ زیر کشیده‌ نشود و در جای آن یک نظام انسانی و عادلانه‌ برقرار نگردد، هر روز باید شاهد و نظاره‌گر جنایتهای به‌ غایت وحشیانه‌تر از این دست باشیم.

  برای برچیدن و به‌ تاریخ سپردن این نظم ننگین و سود پرست، باید همه‌ء آزادیخواهان و عدالت طلبان و برابریخواهان دکتر چه‌گواراها، دکتر گیلبرتها، فرزاد کمانگرها و چارلی چاپلینها و محمود صالحی ها را الگو قرار بدهند و در راه برپای نظام سوسیالیستی پیگیر و متحد باشند.

 

آریس زارعی

Bahoz-58@hotmail.com

10.1.2009

 

 * دکتر مادس گیلبرت، کتاب مفیدی در این خصوص برای کلاسهای دوره‌ء نو جوانی(راهنمایی وغیره‌) نوشته‌ که‌ به‌ زبان نروژی میباشد.

 

January 10, 2009

توضیح واضحات!

فکر می کردیم که بروز مسائل عجیب در جنبش کارگری و به طور کلی در جنبش سیاسی ایران چندان هم عجیب نیست. ولی باید اعتراف کنیم که این جنبش بار دیگر ما را شگفت زده کرد. حدودا دو هفته پیش در سایت آشتی با نوشته کوتاهی به قلم ژیلا ناصری روبرو شدیم با این مضمون که وبلاگ «جمعی از فعالین کارگری» را یک جریان نئوتوده ای برای فریب کارگران علم کرده است و این هم در شمار سایت ها و وبلاگ های گوناگونی است که برای پنهان کردن چهره واقعی خود درست می کنند. راستش را بخواهید مساله را جدی نگرفتیم. به خود گفتیم که این یک سوء تفاهم گذرا است و اگر نویسنده بار دیگر به تک تک مقالات، بولتن ها و اطلاعیه هایی که تا به حال به امضای ما منتشر شده رجوع کند، به سادگی می تواند به اشتباه یا پیشداوری خود پی ببرد. حتی فکر کردیم که این فکر احتمالا بر اثر یک شایعه پراکنی برایش پیش آمده است و ناشی از برداشت مستقیم از مقالات ما نیست؛ چرا که کوچکترین اشاره ای به هیچیک از مواضع مکتوب «جمعی از فعالین کارگری» نشده بود.

کم کم داشتیم ماجرا را فراموش می کردیم که متوجه شدیم آخرین مقاله ما تحت عنوان «حلقه های پیوند بحران و سرکوب» در چند سایت کارگری که معمولا به انتشار مقالات جمعی از فعالین می پرداختند، گذاشته نشده است. و یکی دو سایت هم لینک وبلاگ ما را از لیست لینک های خود حذف کرده اند! خوشبختانه مسولان یکی از سایت های کارگری به ما علت عدم انتشار مقاله آخر از سوی خودشان را در میان نهاد و نوشته ژیلا ناصری را هم ضمیمه کرد. این دوستان به ما یادآور شدند که عدم موضع گیری در مقابل این نوشته به معنی تایید آن است و تا زمانی که پاسخی علنی به آن ندهید، ما از انتشار مقالات جمعی از فعالین کارگری اجتناب می ورزیم.

این تذکر باعث شد که ما به خود آییم و بدانیم در این جنبش با چه واقعیات و مشکلاتی روبروییم و چه چیزهایی را باید مدام مد نظر قرار دهیم. اگر در مقالاتی که از ما تاکنون منتشر شده دقت کرده باشید متوجه می شوید که ما تلاش کرده ایم از پرداختن به این نوع مجادلات که آنها را فرعی ارزیابی می کنیم بپرهیزیم و توجه خود را روی خطوط و جهت گیری ها و برنامه های گوناگون طبقاتی و سیاسی و تشکیلاتی متمرکز کنیم. به هر حال، خود را با توجه به مسائل پیش آمده ملزم می دانیم که اطلاعات مطرح شده در نوشته ژیلا ناصری را رسما تکذیب کنیم و بار دیگر توجه همه رفقا و دوستان را به مواضع و جهت گیری های خود که آشکارا و مستقیما در مرزبندی با اکونومیسم و رفرمیسم و رویزیونیسم قرار دارد، و هیچ قرابتی با گرایش مورد نظر ژیلا ناصری ندارد، رجوع دهیم.

ناگفته نماند که یک مساله دیگر هم ما را شگفت زده کرد و آنهم میزان «محبوبیت» برخی گرایش ها یا افراد در سطح جنبش کارگری است؛ تا حدی که ظن به نزدیکی و ارتباط با آنها، باعث حذف از لیست لینک ها یا پرهیز از انتشار مقالات می شود!!

با این توضیح کوتاه، امیدواریم در بین همه دوستان و رفقا اگر شبهه ای به وجود آمده بود، رفع شده باشد.

به امید پیروزی

فردا از آن طبقه کارگر است

«جمعی از فعالین کارگری»

12 دی ماه 1387

January 09, 2009

هنگامی که قافیه در عرصه سیاست برای «حکمتیست ها» تنگ می شود!

هلمت احمدیان

حملاتی که از طرف قلمزنان حزب «حکمتیست» بر علیه حزب کمونیست ایران و کومه له در روزهای اخیر در سایت های اینترنتی آنها درج شده است، نشان دهنده تنگی قافیه برای این جمع است و گرنه مبارزه سیاسی متمدنانه با مشتی اتهام و غوغاسالاری و کینه توزی و جار و جنجال، جایگزین نمی شد.

در این حالت شاید بهترین پاسخ به آنها، پاسخ ندادن باشد. اما با اینحال از مواردی نمی توان اغماض کرد.

این اولین بار نیست که قلم زنان «حکمتیست» فیل هوا می کنند؛ غوغاسالاری می کنند و از موضع حق به جانب و "دست بالا" به فحاشی می پردازند. سوژه و تیترهایی که اینان هر بار به آن بند می کنند، ظاهرا مرزبندی با جریانات راست و ناسیونالیستی و در این اواخر به بهانه "فراکسیون" درون حزب کمونیست ایران بوده است. اما اگر تحت تاثیر گرد و خاکی که در درون نوشتجات اینان به پا می شود، نشد و شعارها و ادعاهای گنده آنها را کنار گذاشت، مشاهد می شود که به جز چراغ سبز دادن به گرایشات راست و دشمی هیستریک با کومه له و حزب کمونیست ایران چیزی از نوشتجات آنها استنناج نمی شود. یعنی به بهانه توپیدن به طرف دیگر، چپ و رادیکالیسمی که کومه له نمایندگیش می کند، مورد آماج حملات بددهنانه این جمع که به فرهنگ سیاسی و پلمیکی آنها تبدیل شده است، قرار می گیرد.

قبل از اینکه به مواردی از نوشتجات اخیر آنها اشاره شود، بجاست تاملی در پاسخ به این سئوال داشت که چرا در چند ماه اخیر حزب «حکمتیست» کمپین های کینه توزانه و هیستریکش را بدینگونه علیه کومه له و حزب کمونیست ایران تدارک دیده است؟

آیا این تعرضات نشان از رشد و نفوذ و گسترش و شادابی و سرحالی این جریان است یا بعکس؟ تعرض به دیگران معمولا یا از سر یاس و استیصال و برای پرده پوشی ناکامی ها  صورت می گیرد و یا از موضع قدرت. "تعرضات" «حکمتیست ها» از کدام موضع است؟

این حزب علیرغم اینکه غالب کادرهایش از اعضای قدیمی کومه له هستند، علیرغم اینکه اکنون رابطه داخل و خارج مطلقا به سیاق سابق نمانده و راه تاثیر گذاری بر مبارزات اجتماعی در داخل به مراتب فراهم تر است، و ... نقش و تاثیراتش در این جنبش های اجتماعی در داخل با رکود مطلق روبرو گشته است.

این حزب در یکی دو سال اخیر تعدادی از اصلی ترین و موثرترین کادرهایش را از دست داد و آنها اکنون از طرق دیگری مبارزه می کنند و راه خود را از ابداعات غیرمارکسیستی این گروه جدا کرده اند. سیاست های این حزب چه برای جنبش دانشجویی و چه  جنبش کارگری تعریف زیادی ندارد که در ادامه مطلب به آنها اشاره ای می شود. با توجه به همین چند شاخص به نظر نمی رسد تعرض این حزب به کومه له و حرب کمونیست ایران، نشانگر حال خوش این حزب باشد و به نظر می رسد بیشتر مصرف داخلی برایشان داشته باشد.

تعرضات متکی بر تحریف، سناریوسازی های اختیاری، خودبزرگ بینی های مضحک  که بیش از هر چیز از بحران استراتژیک این حزب نشات می گیرد، نشانگر شکست سیاست های «حکمتیست» ها و به راست گرویدن این جریان است و این خود از منظر چپ جامعه خوشحال کننده نیست.

سردرگمی استراتژیک «حکمتیست ها»

کسانی که مواضع و دیدگاههای حزب حکمتیست  را از همان آغاز نطفه بستن آن در حزب کمونیست کارگری، مباحثات دوره انشعاب و بعد از آن را تعقیب کرده باشند، به روشنی در می یابند، که این جریان در یک بحران استراتژیک بسر می برند. نطفه این جریان در حزب کمونیسم کارگری با تز  مجلس مؤسسان، دولت موقت و تز معروف «مردم از سوسیالیسم می رمند» کوروش مدرسی ابراز وجود کرد. این استراتژی لیبرالی در آن حزب امکان این را نیافت که به سیاست رسمی تبدیل شود. بعد از انشعاب، حزب حکمتیست این امکان را یافت که این تزها را به سیاست رسمی و اعلام شده خود تبدیل کند، اما اینبار نیز اپورتونیسم ریشه دار این جریان از طرفی، و از طرف دیگر رشد خودآگاهی و رادیکالیسم موجود در جنبش چپ و کمونیستی ایران مانع آن شد که این سیاست های راست را با همین فورمولبندی ها بخورد هوادارانش بدهد، از این رو  رهبری این جریان، محتوی و مضمون این تزها را در زرورق پیچیدند و به هواخواهانشان عرضه کردند. سند منشور سرنگونی «حکمتیست ها» نسخه در زرورق پیچیده شده همان تزهای مجلس موسسان، دولت موقت و «مردم از سوسیالیسم می رمند» بود. این جریان از آنجا که مدتهاست متد مارکسیستی در برخورد به پدیده انقلاب، دینامیسم آن، نیروهای محرکه انقلاب و ... را بطور کامل کنار گذاشته است، در سند منشور سرنگونی هم حرفی از انقلاب و ضرورت هژمونی طبقه کارگر برای به پیروزی رساندن آن به میان نمی آورند. بی جهت نیست که منتقدین درون صفوف خودشان هم این سند را پوپولیستی ارزیابی می کنند. استراتژی «حکمتیست ها» بسیار از مقوله انقلاب دمکراتیک موجود در فرهنگ چپ سنتی هم محدود تر است. اینها در این سند حتی از ساختار حکومت شورائی هم سخنی به میان نمی آورند، مبادا مردم فروپاشی و سرنگونی رژیم را با انقلاب عوضی بگیرند و از آن برمند. تمام هدف منشور سرنگونی سر کار آوردن دولت موقت است، دولت موقتی که ترکیب و بافت طبقاتی تشکیل دهندگان آن معلوم نیست و از آن سخنی به میان نمی آید، اصلا معلوم نیست مردم چرا باید قیام کنند، به خیابانها بریزند رژیم اسلامی را به زیر بکشند و بعدا یک دولت موقت را که هویت آن معلوم نیست سر کار بیاورند.

غیر مارکسیستی بودن این استراتژی بر کسی پوشیده نیست و خوشبختانه هر روزه تعداد بیشتری از اعضا و کادرهای این حزب به این واقعیت پی می برند و همین روند است که حلقه تنگ رهبری این جریان را با نگرانی اضمحلال و فروپاشی روبرو کرده است.

غیر مارکسیستی بودن استراتژی سیاسی «حکمتیست ها»، تنها در ناکارآیی و بیهودگی آن برای سرنگونی جمهوری اسلامی خود را نشان نمی دهد، بلکه نادرستی و غیرمارکسیتسی بودن این استراتژی که طبقه کارگر در آن هیچ مکانی در تحولات اجتماعی ندارد، طی چندین سال گذشته بارها در تبیین شرایط مبارزه طبقاتی و ارزیابی از اوضاع سیاسی ایران در تبیین های این حزب خود را نشان داده است. زمانی که طبقه کارگر از استراتژی سیاسی حزب حکمتیست حذف می گردد و استراتژی انقلاب کارگری جای خود را به مقوله سرنگونی و یا دقیق تر بگوییم فروپاشی رژیم جمهوری اسلامی می دهد، آنگاه در تبیین و ارزیابی از اوضاع سیاسی درجه هوشیاری، سازمانیابی و آمادگی طبقه کارگر مبنا قرارنمی گیرد و می توان در فقدان آمادگی طبقه کارگر به لحاظ سازمانیابی توده ای و حزبی و در غیاب حضور فعال آن در صحنه سیاسی و صرفا با حضور اقشار و طبقات متوسط در صحنه رویارویی با رژیم، جنبش سرنگونی خواهی را در اوج دانست، اما در عوض زمانی که طبقه متوسط عقب نشینی کرده اما مبارزه و اعتصابات کارگری رشد پیدا می کند و جنب و جوش در میان فعالین کارگری برای ایجاد تشکل های کارگری گسترش می یابد، این بار جنبش سرنگونی را شکست خورده ارزیابی می شود. پست لیدری حزب که " اوج گیری" جنبش سرنگونی آن را ضروری ساخته بود، ضرورت خود را از دست می دهد و موجبات کنار رفتن فخر فروشانه لیدر فراهم می آید.

حزب «حکمتیست ها» مدتهاست با ارزیابی نادرست از اوضاع سیاسی و بویژه در این یکی دو سال اخیر که حمله نظامی آمریکا را قریب الوقوع می دید، با بکار بردن تعابیری از قبیل «موقعیت بحرانی»، «جامعه در معرض از هم پاشیدگی قرار دارد» و ... هرگونه کار روتین کمونیستی در امر سازمانیابی طبقه کارگر و اتخاد راهکارهای سوسیالیستی در جنبش های دمکراتیک اجتماعی را تحقیر و تخطئه می کرد. بر اساس همین تحلیل ها بود که رهبری این حزب به تشکیل جوخه های «گارد آزادی» برای شعار نویسی بر در دیوار روی آورد. تا به هوادارانش چنین القا کند که در فردای فروپاشی جمهوری اسلامی با اتکا به همین "گارد" که در عالم واقع موجودیتی ندارد، می تواند وزنه سنگین تری در دولت موقت داشته باشد. در واقع همین سردرگمی استراتژیک است که حزب خرده بورژوائی حکمتیست را به حملات هیستریک به حزب کمونیست ایران و کومه له و دفاع شرمگینانه از مواضع راست اقلیت تشکیلاتی واداشته است.

احزاب و تشکل های دانشجویی و کارگری

اسد گلچینی یکی از کادرهای این حزب در نوشته اخیرش اشاره دارد که «کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل های کارگری» ، «کمیته پیگیری برای ایجاد تشکل های آزاد کارگری» و «اتحادیه آزاد کارگران ایران» و امثالهم به این دلیل که تشکل های محیط کار کارگران نیستند، و یا ضمائم گرایشات معینی بوده اند  و ...، تشکل کارگران نیستند. 

اما طرح این مسئله  برای چیست؟ به نظر نمی رسد که این تشکل ها هم غیر از این ادعایی داشته باشند چرا که تقریبا همگی وظیفه اصلی خود را کمک به ایجاد و تقویت تشکلات کارگری در محل کار و زیست گذاشته اند. اما تاکید بر این واقعیت مبرهن از طرف آقای گلچینی که نوعی مقابله ایشان را با این تشکلات را می رساند برای چیست؟

جواب این سئوال را بعهده خواننده می گذارم.

از جنبه ای دیگر صرفنظر از دستاویز و سناریو سازی هایی که «حکمتیست ها» برای توجیه شکست سیاست های ماجراجویانه شان در جنبش دانشجویی داشته اند، یکی از اشکالات غوغایی که پیرامون نقش منفی حکمتیست ها در دور گذشته در مورد جنبش دانشجویی  راه افتاد، منتسب کردن دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب (داب) به حکمتیست ها بود، در حالیکه این حقیقت نداشت. در بین این طیف از دانشجویان هم، گرایشات سیاسی مختلف (نه وابستگی تشکیلاتی) وجود داشته و دارد. «حکمتیست ها» از این تعرض غیرواقعی مطلقا ناخشنوند نبودند چون هم موجبی جهت گریز از نقدی سبک کاری برایشان فراهم می شد و هم هئیبتی کذایی به آنها بخشیده می شد. وابستگی فکری و سیاسی این یا آن فعال سیاسی چه در تشکلات دانشجویی و چه سایر تشکلات دیگر در اوضاع و احوال سیاسی کنونی ایران و آویزان کردن آنها  به احزاب سیاسی یک اشتباه محض است. که هم می تواند مورد سئواستفاده رژیم قرار گیرد و هم به احزابی که می خواهند به این اعتبار برای خود "وجهه و اعتبار اجتماعی" بخرند، "فرصت" می سازد.

چه کسی به رشد ناسیونالیسم در کردستان خدمت کرده است؟

رحمان حسین زاده در آخرین "شاهکارش" ضمن به قرض گرفتن عکسی از آرشیو حزب دمکرات از ملاقات هئیت کمیته مرکزی کومه له با حزب دمکرات، با انتشار عکس ابراهیم علیزاده و مصطفی هجری به قول خودش افشاگری کرده است. این ملاقات و عکس را به شاهد گرفته و کومه له را همسو با این حزب که در کنگره اخیرش تشکیل «اتحادیه علمای کردستان» را اعلام کرده، معرفی کرده است. او از این نمونه به مقاطع مختلف تاریخی نقب زده و احکام داهیانه و شعارهایی را که از فرط تکرار، خود باور کرده  مبنی بر اینکه کومه له با ناسیونالیسم سازش کرده و... را باز هم تکرار کرده است!!

نه از سر اشتیاق بازگشت به گذشته ها و نه از موضع مناقشه با این ادعای غیرواقعی، اما با مراجعه بسیار ساده به تاریخی که هنوز شاهدان بسیار دارد، باید واقعا این دادخواهی را از رحمان حسین زاده و همفکرانش در حزب حکمتیست کرد که در گذشته آنها بوده اند که با تضعیف کومه له، لطمات غیرقابل جبرانی  به چپ و کمونیسم در بعدی اجتماعی در کردستان وارد ساخته اند و اکنون هم آنها هستند که با حمله هیستریک به کومه له اسباب خوشحالی مضحک و زودگذر گرایش ناسیونالیستی را فراهم می آورند. آنها بودند که جریانی را که در یک نبرد واقعی و اجتماعی توانسته بود تاثیرات خود را در همه عرصه ها بر علیه گرایشات ناسیونالیستی در یک جامعه تثبیت کند، تضعیف کردند و از این رهگذر در عمل به جریانات ناسیونالیستی و راست جامعه یاری رسانند.

آقای حسین زاده که خود زمانی در کومه له کار کرده و مسئولیت داشته نیک می داند که ملاقاتی هایی که اکنون او را با ذوق و شوقی ساده لوحانه آن را "افشا" می کند،  همواره امری بسیار عادی و جاافتاده در کومه له بوده است. او می داند که اینگونه دیدارها در سطحی گسترده، آنزمان که او یارانش نیر همگی با کومه له بودند، هر روز اتفاق می افتاد. ملاقات کومه له با همه احزاب راست و چپ جامعه و حتی با دولت ها، هیچگاه متکی بر یک دیپلماسی مخفی و غیرقابل دفاع نبوده، بلکه بر پرنسیب های جاافتاده و قابل دفاع استوار بوده است. نااستواری «حکمتیست ها»، استواری و اعتماد به نفس و سنت های جاافتاده کومه له را الزاما تغییر نمی دهد.

«حکمتیست ها» و مبارزه ایدئولوژیک

قطعا می شود با «حکمتیست ها» و هر جریان دیگری روی مواضع کومه له و حزب کمونیست ایران در قبال مسائلی مهم و حیاتی در منطقه از جمله در قبال جنگ و قدرقدرتی آمریکا و متحدینش در منطقه، در قبال موضع گیری روی جریانات ارتجاعی و ناسیونالیستی، راجع به جنبش دانشجویی و جنبش کارگری و هر پدیده اجتماعی  سیاسی دیگر به اتکا به مصوبات رسمی (مصوبات و قطعنامه های کنگره ها و نشریات پیشرو، جهان امروز و بسوی سوسیالیسم) بحث و جدل کرد، اما این هم باید از تنگ بودن قافیه این دوستان سرچشمه گرفته شده باشد که با ذره بین  در این گوشه و آن گوشه، با اتکا به اظهار نظر فردی این یا آن رفیق عضو حزب در جلسات اینترنتی در پالتاک، با برداشت و تفاسیر غیر مستند و دلبخواهی و رواناکاویی های "داهیانه"، ما را شقه شقه می کنند. فراکسیون اعلام نشده برایمان می سازند و از "فراکسیون" اعلام شده دلجویی می کنند و نه تنها به مواضع سیاسی «رسما اعلام شده آنان» پیله نمی کنند، بلکه  به نوعی آنها را تشویق نیز می کنند. ( اشاره به مطلبی به قلم محمد فتاحی تحت عنوان چرا کسی از فراکسیون دفاع از کومه له دفاع نمی کند). به نظر می رسد موارد همسویی حزب حکمتیست با رفقای اقلیت درون ما روزبروز بیشتر می شود!

6 ژانویه 2009 برابر با 17 دیماه 1387

***

لینک مطالبی از «حکمتیست ها» را که در این نوشته با آنها استناد شده می توان
در آدرس های زیر مطالعه نمود.

http://www.oktoberr.org/maqalat/2009/01/post_402.html

http://www.oktoberr.org/maqalat/2008/12/post_401.html

http://www.azadi-b.com/J/2009/01/post_215.html

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سندیکالیسم ارگان سازش طبقاتی و مشاوره به بورژوازی، در حاشیه سخنان رضا رخشان

آذر ماجدی

سندیکالیسم یک گرایش بورژوایی درون طبقه کارگر و جنبش کارگری است. فعالین رادیکال و سوسیالیست کارگری با این حکم مخالفتی نخواهند داشت. این حکمی است که تاریخا به اثبات رسیده است. مبارزه برای بهبود شرایط زیست و کار طبقه همزاد جامعه سرمایه داری است. همزمان با حاکمیت نظام سرمایه داری، کالا شدن نیروی کار، استثمار نیروی کار و پیدایش طبقه کارگر و بورژوا مبارزه کارگران برای بهبود شرایط کار و بالا بردن نرخ فروش نیروی کار آغاز گردیده است. اما در میان طبقه کارگر گرایشات متفاوتی وجود دارد. گرایشی که رفرمیسم نامیده می شود و سندیکالیسم یا تردیدیونیونیسم را در برمی گیرد و گرایش انقلابی و ضد سرمایه داری که سوسیالیست و کمونيست است.

رفرمیسم صرفا به معنای مبارزه برای اصلاحات نیست. گرایش انقلابی و سوسیالیستی نیز برای اصلاحات مبارزه می کند. مبارزه برای اصلاحات و بهبود شرایط زیست و کار یعنی شرایط اقتصادی و همچنین شرایط سیاسی یکی از فعالیت های روزمره و دائمی گرایش سوسیالیستی است. لذا این افسانه پوپولیستی که گویی سندیکالیسم برای اصلاحات مبارزه می کند و گرایش سوسیالیستی و انقلابی صرفا در فکر و تدارک انقلاب سوسیالیستی است، یک تز و حکم پوچ و بی اساس است.

رفرمیسم در واقعیت امر اشاره به دیدگاهی عمیق تر دارد. رفرمیسم دیدگاهی است که برای دریافت بعضا دستمزد بیشتر، یا قدری بهبود شرایط کار، اراده جمعی و حرکت مستقیم کارگری را نابود می کند و به جنگ افق انقلابی و ضد سرمایه، یعنی سرنگونی سرمایه و سرمایه داری، الغای استثمار و کار مزدی و لاجرم حذف آرمان ایجاد یک دنیای آزاد و برابر در میان طبقه کارگر می رود. لذا رفرمیسم یک گرایش مضر و مخرب است. باید توجه داشت که این نقد رفرمیسم بهیچوجه ریشه در دیدگاه پوپولیستی ای که مبارزه اقتصادی طبقه کارگر را تحت نام اکونومیسم تحقیر می کند، ندارد. این دیدگاه پوپولیستی بهمان اندازه مخرب و انحرافی است.

کمونیسم کارگری همواره موکدا اعلام کرده است که باید از هر تلاش طبقه کارگر برای ایجاد تشکل و اتحاد در صفوف کارگران استقبال کرد. بویژه در جامعه ایران که تحت اختناق شدید یک رژیم سرکوبگر قرار دارد و جنبش کارگری در آن دچار ضعف های تاریخی بسیار در عرصه تشکل و اتحاد است، این مساله نقشی تعیین کننده تر پیدا می کند. هر میزان تجهیز بهتر طبقه کارگر برای جنگ با سرمایه و بورژوازی یک حرکت کاملا مثبت است. کمونیسم کارگری از این شرایط کاملا استقبال می کند. اما این مساله بمعنای سکوت در قبال گرایش رفرمیستی و سندیکالیستی نیست. این گرایش باید عمیقا مورد نقد قرار گیرد. رفرمیسم فقط افق انقلابی و سوسیالیستی کارگر را کور و عقیم نمی کند، بلکه حتی در دستیابی به خواست های بلافاصله کارگران نیز برایی و کارآیی ندارد.

مشاور بورژوازی، ارگان سازش طبقاتی

تاریخا و سنتا سندیکالیسم و ترید یونیونیسم نقش مشاور بورژوازی و دولت آن را ایفاء کرده اند. این از خصوصیات ذاتی این گرایش است. در هر جامعه و در هر شرایط تاریخی که سندیکالیسم شکل گرفته است عملا به این شکل عمل کرده است. نقش اصلی سندیکالیسم، زدودن خصومت طبقاتی و ایجاد آشتی طبقاتی میان طبقه کارگر و بورژوازی و دولت آن است. این مهمترین خصیصه و نقش سندیکالیسم است. این اتفاقی نیست که سندیکای جدیدالتاسیس نیشکر هفت تپه، بمحض ایجاد و علیرغم آنکه از دل مبارزه طولانی و قهرمانانه کارگران نیشکر هفت تپه شکل گرفته است نیز در همین جهت قدم بر میدارد. رضا رخشان سخنگوی سندیکا این نقش را خیلی صریح و روشن فرموله و توجیه می کند:

"چون که اولویت کارگرهفت تپه از آغاز مبارزاتش، ابتدا حفظ مجموعه تولیدی بوده است و خواسته های صنفی کارگران درعرض این هدف بوده است. برای کارگرهفت تپه بسیارمهم است که در بستر وجود شرکت، به مطالبات وخواسته های صنفی خود دست پیدا کند. از این رو سندیکا دردو جبهه مشغول بکار است. جبهه اول، برخورد، راهنمایی و مشورت با مدیریت (بادرنظرگرفتن دولتی بودن کارخانه) برای احیا و نجات شرکت از این وضعیت بغرنج صورت می گیرد. سندیکا نقطه نظرات کارگران را در اداره هرچه بهتر کارخانه به مدیریت منتقل میکند. تا همین چندی پیش نظر و نقش کارگرهفت تپه در مدیریت و تصمیم گیریهای کلان شرکت، هیچ انگاشته می شد. اما امروزه با این همه تلاش و مبارزه کارگرهفت تپه هم نسبت به مطالبات خود مصراست و هم بدلیل بیمناکی ازآینده شرکت، نسبت به عملکرد مدیران خود حساس میباشد. و از طریق پرسش گری و نظارت، همه مسئولان شرکت را نسبت به عملکردشان پاسخگو کرده است. امروز کارگرهفت تپه، علاوه برمطالبات صنفی خود بدنبال دفاع از کیان شرکت میباشد. (پاسخ رضا رخشان به محسن حکیمی. کلیه نقل قول های این مطلب از همین نوشته است.)

از انشاء پردازی ها در بزرگ کردن نقش کارگر در برابر کارفرما که بگذریم، آقای رضا رخشان دارد خیلی روشن و به زبان ساده می گوید، سندیکا مشاور کارفرما است و هدف مهم و اصلی آن حفظ کارخانه است و پس از آن مساله خواست های کارگران را در چهارچوب حفظ "کیان شرکت" دنبال می کند. از این روشن تر نمی شد نقش سندیکا را در به سازش طبقاتی کشاندن کارگران و ایفای نقش مشاور کارفرما بیان و فرموله کرد. البته ایشان با یک جمله معترضه "با در نظر گرفتن دولتی بودن کارخانه" کوشیده است نقش مشاوری خود را توجیه کند. به این مساله در پایین خواهیم پرداخت.

سندیکالیسم و ناسیونالیسم

سندیکالیسم گرایش ناسیونال – رفرمیست بورژوایی را درون طبقه کارگر نمایندگی می کند. ناسیونالیسم دشمن طبقه کارگر و مبارزه انقلابی برای واژگونی سرمایه داری است. ناسیونالیسم یک گرایش خطرناک است که در صورت حاکمیت، دشمن واقعی طبقه کارگر و مردم زحمتکش را در اذهان آنها مخدوش می کند. ناسیونالیسم میان کارگر و سرمایه دار یک هم جهتی و هم هدفی دروغین تعریف می کند. بالا بردن شدت کار و تولید و کیفیت محصولات که هدف اصلی بورژوازی برای افزایش سودآوری است به هدف اصلی کارگران ترجمه و تبدیل می شود. "افتخار ملی" و افزایش تولید و "ثروت ملی" به مهمترین منفعت و هدف کارگران و زحمتکشان جامعه بدل می شود. این ماهیت واقعی ناسیونالیسم است و سندیکالیسم عینا این گرایش را درون طبقه کارگر نمایندگی می کند. ایجاد جدایی و تفرقه میان کارگران بر مبنای "ملیت" یکی از ترفند های قدیمی و کارآی بورژوازی است. سندیکالیسم همواره نه تنها در مقابل این تاکتیک بورژوازی کاملا تسلیم است، بلکه بعضا خود شدید تر از بورژوازی بر مبنای "ملیت" منافع کارگران را در مقابل یکدیگر قرار می دهد. در حالیکه این حکم مارکسیستی بهترین تبین از منافع کارگری است: کارگران سرزمین ندارند و انترناسیونالیسم کارگری یکی از خصلت های مهم جنبش انقلابی طبقه کارگر است.

جالب اینجاست که آن چنان ناسیونالیسم و سندیکالیسم با یکدیگر عجین و هم ریشه اند که هر سندیکای تازه تاسیسی نیز بلافاصله به ایفای نقش و وظیفه ناسیونالیستی خود مشغول می شود. باز از زبان آقای رضا رخشان بشنویم:

"سندیکای نیشکرهفت تپه مشکلات تمامی کارگران تولید قند و شکر ایران، منجمله واردات بی رویه شکر، پایین بودن تعرفه گمرکی و فرسوده بودن صنایع تولید شکررا درداخل کشور منعکس کرده است. به گفته آقای شفیعی مدیرعامل شرکت، تنها کارخانه تولید شکر در کشور که آنهم  بدلیل تلاشهای پیگیر کارگران منجمله اعتصابات و...تامین اعتبارشده است، کشت و صنعت نیشکرهفت تپه می باشد." 

در این جوابیه آقای رضا رخشان در رابطه با سیاست شناخته شده ناسیونالیسم بورژوایی، یعنی پروتکشنیسم، داد سخن داده است. حمایت از تولید داخلى، هدف و وظیفه کارگر نیست. کارگر هیچگونه منفعتی در حمایت از تولید داخلى ندارد. این بخشی از بورژوازی است که از پروتکشنیسم سود می برد و برای اعمال آن تلاش می کند. این یک جدال قدیمی میان بخش های مختلف بورژوازی است. بارها و بارها در طول تاریخ طبقه کارگر قربانی ناسیونالیسم بورژوایی شده است. شدت کار طاقت فرسا، شرایط سخت کار، دستمزدهای ناچیز و بخور و نمیر را بخاطر "تولید ملی"، "افتخار ملی" و "ثروت ملی" به تن خریده است. این یک گرایش انحرافی و بورژوایی است و باید با قاطعیت نقد و از صفوف جنبش کارگری طرد شود. کارگران نباید نگران تعرفه های گمرکی و غیره باشند. آنها کار می کنند و باید از دستمزد مکفی و زندگی انسانی برخوردار باشند. اگر بورژوازی از تامین این خواست پایه ای و حداقل کارگران عاجز است، کنار برود، طبقه کارگر خود کنترل را بدست می گیرد.

رفرمیسم و سرمایه داری دولتی

گرایش رفرمیستی درون طبقه کارگر منجمله سندیکالیسم از دولتی شدن سرمایه ها دفاع می کند. این گرایش سرمایه داری دولتی را بعنوان یک هدف غائی کارگران قلمداد می کند. تاریخا سندیکالیسم و سوسیال دموکراسی همدوش و دست در دست یکدیگر در دوجبهه، یکی در میان طبقه کارگر و دیگری در میان بورژوازی، از سرمایه داری دولتی بعنوان یک گرایش رفرمیستی دفاع کرده اند.

بعلاوه جا زدن سرمایه داری دولتی بجای سوسیالیسم در شوروی و بلوک شرق بمدت 60 سال یک سنت محکم در دفاع از سرمایه داری دولتی را درون بورژوازی بوجود آورده است. بورژوازی ناسیونالیست روسیه موفق شد با ایجاد سرمایه داری دولتی و جا زدن آن بعنوان سوسیالیسم و محصول انقلاب کارگری اکتبر، طبقه کارگر و زحمتکشان شوروی را چندین دهه به فداکاری افسانه ای برای قدرتمندی شوروی وادارد. جنبش ناسیونال – رفرمیسم شوروی به شکل گیری یک سنت قوی ناسیونال رفرمیست در میان بورژوازی و جنبش کارگری بین المللی دامن زد. لذا سرمایه داری دولتی توسط این گرایش بعنوان یک رفرم مهم و به نفع کارگران جلوه گر میشود. جریانات چپ پوپولیست و سنتی در سطح بین المللی سرمایه داری دولتی را عملا بعنوان سوسیالیسم معرفی می کنند. در میان جنبش چپ ایران این یک گرایش کاملا حاکم است، از راست ترین جناح آن حزب توده و اکثریت تا جریانات چپ رادیکال دیگر سرمایه داری دولتی را مترادف با سوسیالیسم می دانند.

از همین رو است که گرایشی درون جنبش کارگری به دفاع از دولتی شدن واحدهای تولیدی بلند شده است و مبارزه کارگران برای احقاق حقوق شان را عملا به طرح خواست دولتی شدن واحد تولیدی گره می زند. اینها در مقابل طرح خواست انقلابی کارگری، کنترل کارگری توسط حزب اتحاد کمونیسم کارگری، به شکلی ارتجاعی از خواست دولتی شدن دفاع کرده اند. در این زمینه علاوه بر بحث آقای رضا رخشان که در بالا در دفاع از سازشکاری سندیکا، دولتی بودن نیشکر هفت تپه را ذکر کرده است، مورد کارخانه لاستیک البرز را نیز داریم.

کارگران لاستیک البرز در چند ماه اخیر یک مبارزه طولانی برای دریافت حقوق معوقه خود سازمان دادند. پس از مدتی این کارخانه دولتی شد. در این میان کارگران موفق شدند فقط دو ماه از هشت ماه حقوق معوقه خود را دریافت کنند و سپس منتظر شدند تا هیات مدیره دولتی به وعده های دولت عمل کند. در این میان برخورد تشکلی که نام خود را "اتحادیه آزاد کارگران ایران" گذاشته است به این واقعه جالب توجه است.

اولا باید گفت که این "اتحادیه" یک تشکل توده ای کارگری نیست. در محیط کار کارگران تشکیل نشده است. تشکل تعداد معدودى فعال و کارگران بيکار و منفرد است که توسط عده ای شکل گرفته است. از این نوع نهادها که نه تشکل توده ای کارگران اند و نه تشکلات حزبی، تعدادی در ایران تشکیل شده است. باید به ماهیت و نقش این تشکلات در زمان دیگری پرداخته شود. (ضمنا توجه خوانندگان را در این زمینه به مقاله سیاوش دانشور در شماره ٧٧ نشریه برای یک دنیای بهتر جلب می کنم.) فقط به اشاره به این نکته بسنده میکنیم که این تشکلات عملا به ضرر منافع کارگران عمل می کنند و موجب تفرقه و گسترش اختلافات و سکتاریسم درون جنبش کارگری هستند.

تا آنجا که به اتحادیه آزاد کارگران برمی گردد، وجه تثمیه این نام معلوم نیست. اتحادیه آزاد چه صیغه ای است؟ آزاد به چه اشاره دارد؟ اینها همه سوالاتی است که باید در جایی دیگر به آن پرداخته شود. اما از بحث خود دور نشویم. این به اصطلاح اتحادیه آزاد کارگران ایران به کارگران لاستیک البرز بخاطر دولتی شدن کارخانه تبریک گفته است. گویی با دولتی شدن کارخانه کارگران به خواست هایشان خواهند رسید. این گرایش بسیار انحرافی است که باید از درون جنبش کارگری طرد گردد. سرمایه داری دولتی یا خصوصی مساله و محور مبارزات کارگران نیست. کارگران با کل این نظام از اساس در جنگ اند. آن گرایش و رهبران عملی کارگری که می کوشند کارگران را به سربازان مبارزه برای دولتی کردن سرمایه داری بدل کنند، عملا دارند در خدمت بورژوازی عمل می کنند و منافع کارگران را قربانی می نمایند.

پراگماتیسم توجیه سازش طبقاتی

آقای رضا رخشان در این جوابیه با حرارت بسیار پراگماتیسم را بعنوان یک روش اصولی و واقع گرایانه مطرح کرده است. پاسخ ایشان به مساله شعار "تصرف کارخانه" است که توسط "کمیته هماهنگى براى ايجاد تشکل کارگرى" مطرح شده است. ما در جایی دیگر به نقد این شعار آنارکوسندیکالیستی پرداخته ایم. تصرف تک کارخانه یک سیاست انقلابی و کمونیستی نیست. طبقه کارگر با اجتماعی کردن وسایل تولید و مبادله می تواند حاکمیت خود را عملی کند. کسانی که شعار تصرف کارخانه ها را می دهند، عملا در پوشش یک ظاهر رادیکال کارگران را در اسارت این نظام نگاه می دارند. به پایه های نظام کاری ندارند، در حالیکه ظاهرا به یک عمل انقلابی و رادیکال فراخوان می دهند. از این رو است که این شعار را باید نقد و طرد کرد. آنارکوسندیکالیسم پاسخ کارگران نیست. در مقابل سندیکالیسم، کارگران نباید آنارکو سندیکالیست شوند. این دو گرایش هر دو به زیان منافع طبقاتی کارگران است.

آنچه در شرایط کنونی میتواند مطرح و بعنوان یک سیاست انقلابی کارگری کارساز و پیشبرنده مبارزه طبقه کارگر باشد، سیاست کنترل کارگری است که ما آن را مطرح کرده و در میان بخش هایی از جنبش کارگری نیز با استقبال روبرو شده است. اما در اینجا فرصت بحث در این رابطه نیست. (به ضمیمه نشریه برای یک دنیای بهتر در رابطه با کنترل کارگری رجوع کنید.) قصد، نقد سیاست رفرمیستی، تقلیل گرایانه و سازشکارانه سندیکالیسم است که توسط آقای رخشان به روشنی و با حرارت طرح می شود:

 "اما نسخه شما چیست؟ کارگران با تصرف کارخانه ها و با ایجاد شورای کارگری زمام امور را بدست خویش گیرند. آیا در شرایط حاضر این فکرعملی است؟ آیا بهانه راجهت سرکوب کارگران فراهم نمی آورد؟ آیا این انداختن کارگران دردام ایدئولوژیک نیست؟ آیا پذیرفتنی است به خاطر یک ایده و خیال، سندیکا که واقعیت و خواست کارگران امروزاست را نفی کرد؟ آیا این تحمیل اندیشه کمونیستی شما برعموم کارگران نیست؟

 مشکل شما اینست که براساس معیارها وایدئولوژی جزم گرای خود، در مورد جنبش کارگری قضاوت می کنید. و هنوز در خیال یک ایده مانده اید. من کارگر این چنین نمی خواهم. من بدنبال نابود کردن و حذف سرمایه دار نیستم. من بدنبال تسخیر جایی، براندازی و...نیستم. من جستجوگر حقوق پایمال شده خویشم. من با ایجاد تشکل مستقل و قدرتمند، حق خویش را می ستانم."

همانطور که در بالا اشاره شد، از مساله "تصرف کارخانه ها" می گذریم. آنچه در این دفاعیه آتشین از سندیکالیسم برملا می شود جالب توجه است. آقای رخشان از حاکمیت گرایش انقلابی و رادیکال در میان کارگران آگاه است. لذا ابتدا به ساکن به انقلابی گری و رادیکالیسم حمله ور نمی شود. ابتدا به پراگماتیسم متوسل می شود. اینگونه وانمود می کند که گویی او هم یک انسان رادیکال و انقلابی است، فقط بخاطر عدم آماده بودن شرایط، سندیکالیست شده است. لذا ابتدا به "عملی نبودن" اشاره می کند. سپس مساله سرکوب کارگران را مطرح می کند، تا کارگران را از هر گونه رادیکالیسم و انقلابی گری بترساند و خود را بعنوان یک رهبر مسئول جلوه گر سازد. اما جالب اینجا است که ایشان نیز مانند کلیه رهبران رفرمیست، رژیم را عامل سرکوب کارگران نمی داند، بلکه رادیکالیسم را بعنوان عامل اصلی معرفی می کند. گویی این تقصیر گرایش رادیکال است که برای سرکوب "بهانه" بدست رژیم می دهد.

همین یک پاراگراف کوتاه خصلت های ذاتی سندیکالیسم و رفرمیسم را بعنوان یک سنت جاافتاده بخوبی نشان می دهد. آقای رضا رخشان نشان می دهد که یک رهبر تردست رفرمیست و سندیکالیست است. ایشان در این دفاعیه قدم به قدم جلو می رود و صریحا ضد کمونیسم خود را آشکار می کند. و در انتها رسما و علنا اعلام می کند که ضد سرمایه و سرمایه داری نیست. خواهان حذف سرمایه داری نیست، بقول خودش برانداز نیست و فقط میخواهد حقوق برای کارگر دریافت کند. و حق کارگر را هم لابد گرفتن ذره اى حقوق می داند، نه بیشتر.

حال پس از بررسی و شکافتن این جوابیه، اگر به بخش اول صحبت ایشان در مورد نقش سندیکا در هماهنگی مبارزه کارگران بپردازیم، منظور واقعی از این هماهنگی را درخواهیم یافت:

"یک چیز دیگر اینکه، بدنبال تشکیل سندیکا در دو ماه پیش تا کنون، یک نوع هماهنگی و انسجامی درروند فعالیت و حرکت کارگران شکل گرفت که اگر احیانا در گذشته تکروی ها وناهماهنگی هایی بین کارگران از نظر تاکتیک حرکت و جنبش وجود داشت اما اکنون  سندیکا، تکنیک و روش حرکت را با درک شرایط موجود تعین میکند. و اگر قرارباشد اعتصابی رخ دهد، سندیکا با درنظرگرفتن بهترین شرایط ازنظر زمان و موقعیت به آن اقدام خواهد نمود."

با در نظر گرفتن دفاعیه آتشین ایشان از سندیکا و سندیکالیسم در پایان این جوابیه، و در متن سخنان ایشان در مورد نقش و هدف سندیکا، کاملا روشن می شود که این هماهنگی و انسجام در دنیای واقعی به چه معنا است و در مواردی که کارگران بخواهند دست به حرکت رادیکال در نفی سرمایه داری بزنند، سندیکا در مقابل این حرکت کارگران خواهد ایستاد. زیرا این "سندیکا است که روش و تکنیک حرکت را تعین می کند" این گفته بسیار گویا و خصلت نما است. تحمیل بورکراتیسم سندیکایی به کارگران و سقط و عقیم کردن حرکات رادیکال کارگری، مقابله با عمل مستقیم کارگری و ضدیت با اعمال اراده جمعی کارگران از خواص دیگر سندیکالیسم است. الحق که آقای رضا رخشان در این جوابیه کوتاه چه روشن و شفاف تمام خصائص سندیکالیسم را برملا کرده است.

ما در عین حالی که از هر حرکت کارگران برای تشکل و اتحاد استقبال می کنیم، با نقد قاطعانه سندیکالیسم بعنوان يک خط مشى می کوشیم فعالین کارگری را به معضلات و ضرباتی که سندیکالیسم به جنبش طبقه کارگر وارد می آورد، آگاه نمائیم. تشکیل مجامع عمومی کارگری در کلیه واحدهای تولیدی، اساس و پایه تشکلات توده ای رادیکال کارگری است. ما طبقه کارگر را فرا می خوانیم تا با تشکیل مجامع عمومی و تبدیل آن به یک سنت پایدار کارگری، شرکت توده کارگران در مبارزه، اعمال نظر جمعی کارگران و حرکت رادیکال کارگران را تامین نمایند. طبقه کارگر جدالی آشتی ناپذیر با سرمایه و سرمایه داری دارد. تلاش برای صلح و آشتی میان دو طبقه اصلی، تلاشی جهت عکس منافع طبقه کارگر است. کارگران به تشکیل ارگان های آشتی طبقاتی و مشاوره دادن به بورژوازی و دولت نیاز ندارند. کارگران باید تشکلات توده ای خود برای پیشبرد مبارزه شان برای تامین یک زندگی انسانی را برپا دارند. *

 

 

کشتار مردم فلسطين نتيجه جنگ دو قطب تروريست است

 محمد آسنگران

نگاه مختصری به موضعگيری جريانات سياسی در قبال اين جنگ
کشتار بيرحمانه مردم فلسطين بوسيله ارتش اسرائيل در غزه و موشک پرانی حماس عليه مردم اسرائيل تنها يکی از نتايج جنگ تروريستها است.

کسی که بخواهد ريشه ها و عواقب اين جنگ را بررسی کند و راه خلاصی از آن را نشان دهد، ناچار است از يک موضع اومانيستی صرف و تنها مخالفت با جنگ فراتر برود. کشتار اخير بيرحمانه مردم فلسطين که از روز ٢۷ دسامبر ٢٠٠٨ بوسيله ارتش اسرائيل آغاز شده است، فجايعی خلق کرده که بشريت متمدن دنيا را دچار شوک نموده است. اين کشتار بيرحمانه از هوا و زمين و دريا بوسليه ارتشی مجهز به انواع سلاحهای کشتار جمعی، از جانب رهبران دولت اسرائيل امری عادی و ″دفاع از شهروندان″ اين کشور قلمداد ميشود. اينرا رهبران دولت اسرائيل بارها تاکيد کرده اند و سخنگوی ارتش اسرائيل رسما اعلام کرد هر جا شبه نظاميان حماس باشند، آنجا را هدف قرار ميدهند. خانه مردم، مدارس، بيمارستان و ساختمانهای متعلق به سازمان ملل و صليب سرخ و غيره به همين دليل تا کنون مورد هدف قرار گرفته اند. اما اين جنگ  نه در دفاع از شهروندان اسرائيل است و نه دفاع از مردم فلسطين. دولت اسرائيل و جريانات اسلامی از نوع حماس در اين جنگ هر کدام اهداف ديگری را تعقيب ميکنند.

واقعيت اين است که سازمانهای تروريست اسلامی و حماس با حمايت همه جانبه جمهوری اسلامی به بهانه دفاع از مردم تحت ستم نوار غزه، اين مردم را به گروگان گرفته و آنها را گوشت دم توپ جنگ ارتجاعی خود کرده اند. در مقابل، دولت نژادپرست اسرائيل کشتار جمعی مردم غزه را به بهانه امنيت مردم اسرائيل توجيه ميکند. اين گفته ها يک ذره حقيقت را با خود ندارند. 

اين جنگ، جنگ تروريستها است، از مردم فلسطين بايد دفاع کرد!

با تمام شدن موعد آتش بس ٦ماهه که با ميانجيگری مصر ممکن شده بود، حماس اعلام کرد آتش بس را تمديد نميکند و تمايلی به آتش بس با اسرائيل ندارد. اسرائيل اين موضع حماس را يک مائده آسمانی برای خود فرض کرد و اعلام کرد او هم تمايلی به تمديد آتش بس ندارد. هر دو طرف متخاصم مخالفت خود را با آتش بس اعلام کردند. اما هر کدام اهداف و سياستهای مجزای خود را تکرار کردند. چند روز قبل از آغاز اين جنگ و قبل از حمله رسمی ارتش اسرائيل، موشک پرانی حماس به سمت شهرها و شهرکهای اسرائيلی  آغاز شد. اين موشک پرانی طبق گزارشات رسيده روزانه به ٨٠ موشک ميرسد.

 اين جنگ اکنون به نقطه ای رسيده است که از آن به عنوان يک فاجعه انسانی در غزه ياد ميشود. دو طرف اين مسابقه برای رسيدن به اهداف تعيين شده خود ابعاد کشتار و نا امن کردن زندگی مردم فلسطين و اسرائيل را به موقعيت وحشتناکی رسانده اند. اگر چه تلفات مردم اسرائيل قابل مقايسه با غزه نيست اما ماهيت جنگ و ماهيت و اهداف جنگ طلبان با تعداد تلفات تعيين نميشود. در جنگ ايران و عراق هم سالهای اول جنگ، ارتش عراق تلفات چندانی در مقايسه با کشتاری که ميکرد نداشت. اما کمونيستها شکی نداشتند که آن جنگ را جنگی ارتجاعی بخوانند. جرياناتی که به هر دليلی يکی از طرفين جنگ را محکوم ميکردند مستقيم و غير مستقيم خود را مدافع و نزديک طرف ديگر ميدانستند.
حال سوال اين است در جنگ اخير چرا دو طرف اين جنگ به يک مسابقه آدم کشی علاقه مند هستند؟ چرا هر دو به يک نتيجه واحد رسيدند که نه تنها احتياجی به ادامه آتش بس ندارند بلکه با وجود اين همه فجايع و کشتار با برقراری آتش بس مخالفت ميکنند؟ آيا اصلا اين جنگ دو طرفه است يا فقط جنگ يک طرفه اسرائيل عليه مردم و ″مقاومت″ فلسطين است.؟ آيا اين جنگ ادامه همان جنگ قديمی و تاريخی اشغال فلسطين بوسيله اسرائيل است؟ جواب احزاب و جريانات چپ به اين سوالات چيست؟ تفاوت راست و چپ در قبال اين جنگ کجا است.؟ در اين نوشته تلاش ميکنم به جواب اين سوالات بپردازم.
آيا اين جنگ ادامه همان جنگ قديمی و تاريخی اشغال فلسطين بوسيله اسرائيل است؟

در جواب اين سوال يک آره و نه نميتواند تمام حقايق را بيان کند. کسی که فرضش اين است که اين کشتار ادامه همان زخم قديمی جنگ اعراب و اسرائيل است، يا ساده لوح است يا اينکه نميخواهد تحولات دنيای بعد از جنگ سرد و کشمکش دو قطب تروريستی به سرکردگی آمريکا و جمهوری اسلامی  و نقش و جايگاه سهم خواهی اسلام سياسی برای شريک شدن در قدرت را ببيند. اين دسته از جريانات نقش جمهوری اسلامی و جنگ طلبی جريانات اسلامی را ناديده ميگيرند و فقط جنايات دولت اسرائيل را محکوم ميکنند.

اينکه تاريخا جنگ اسرائيل عليه مردم فلسطين يکی از پيامدهای اتمام جنگ جهانی دوم بود و اشغال فلسطين از جانب اسرائيل و حمايت دول غرب به رهبری آمريکا از اسرائيل هر دو دولت اسرائيل و آمريکا را به يک طرف اين جنگ جنايتکارانه تبديل ميکرد واقعيتی انکار ناپذيراست. طی ده های متمادی مردم فلسطين قربانی سياستهای تجاوزکارانه و نژاد پرستانه دولت اسرائيل بوده اند. دوره ای طرفهای مقابل دولت اسرائيل، شامل جنبش مقاومت فلسطين و کل دولتها و ناسيوناليسم عرب به رهبری جمال عبدل ناصر را در بر ميگرفت. آن دوره نيروهای درگير به نمايندگی از ناسيوناليسم عرب به رهبری جمال عبدلناصر و بعدا به رهبری ياسر عرفات از يک طرف و جريانات صهيونيست و آمريکا که اسرائيل مجری آن بود از طرف ديگر تعريف ميشدند. اين نزاع تاريخی تا کنون قربانيانی در ابعاد ميليونها آواره، زخمی و معلول به بار آورده و ده ها هزار نفر را به کام مرگ فرستاده است. راه جلوگيری از اين کشتار و آوارگی مردم تشکيل يک کشور و دولت فلسطينی متساوی الحقوق مثل ديگر کشورها و دولتهای همجوار است. مانع اصلی برای تحقق چنين خواستی اسرائيل و دولت آمريکا هستند.
در اين سطح از بحث واقعيت اين است که جنگ اعراب و اسرائيل دچارتحولاتی شده است. طی دهه های گذشته تحولاتی در دنيا بوجود آمده است که ماهيت و ابعاد و نيروهای درگير در جنگ فلسطين را دچار تحولاتی جدی کرده است. در دهه ٦٠ ميلادی ناسيوناليسم عرب و کشورهای درگير در جنگ ٦ روزه که به جنگ اعراب و اسرائيل معروف شد، شکست خوردند. اسرائيل به عنوان پيروز آن جنگ کشورهای مقابل خود را وادار به عقب نشينی کرد. و برای دهه های متمادی موقعيتی برتر در منطقه را برای خود به ارمغان آورد. همزمان با نتايج آن جنگ ناسيوناليسم عرب تحقير شد. يکی از پيامدهای جنگ اعراب و اسرائيل آماده شدن زمينه برای به ميدان آمدن و رشد و گسترش نيروها و جريانات اسلامی بود.

قدرتمند شدن جريانات اسلامی در لبنان و فلسطين تا مقطع قدرت گيری جمهوری اسلامی در ايران مسجل نبود. اما با استقرار جمهوری اسلامی در ايران و پايان ″جنگ سرد″ در ابعاد جهانی، نيروهای درگير با اسرائيل عملا به نفع اسلاميها و قدرتمند شدن آنها تغيير يافت. به اين ترتيب الفتح به عنوان تنها نيروی اصلی رهبری کننده جنبش فلسطين جای خود را به جريانات اسلامی طرفدار جمهوری اسلامی داد. جمهوری اسلامی با اعمال نفوذ و قدرت مالی و تسليحاتی خود توانست نيروهای چپ و سکولار آن جامعه را حاشيه ای کند و ناسيوناليسم تحقير شده عرب هم برای کسب امتياز به اسلام سياسی پناه برد. چنانچه اکنون در فلسطين جريانات اسلامی از نوع حماس و حزب الله به نمايندگی از جنبش اسلام سياسی و جمهوری اسلامی، حرف اول و آخر را ميزنند. آنچه که از الفتح به عنوان تنها نيروی مطرح باقی مانده است تلاش ميکند ناسيوناليسم عرب را در فلسطين نمايندگی کند. الفتح با موقعيتی تضعيف شده رهبرانش اتوريته خود را از دست داده و نميتواند جريانات اسلامی را مهار کند. رقابت دو جنبش اسلامی و ناسيوناليستی در فلسطين به نفع اسلاميها و به نفع جمهوری اسلامی تمام شد.

اگر تا قبل از اين تحولات، جبهه ای به اسم ″جبهه آزاديبخش مردم فلسطين″ عليه دولت اشغالگر اسرائيل سمپاتی زيادی در دنيا ايجاد کرده بود، با قدرتگيری جريانات تروريست اسلامی و دخالت مستقيم جمهوری اسلامی در اين نزاع تاريخی محبوبيت خود را از دست داد. با اين تحولات عملا جنگ جريانات سياسی فلسطين به بخشی از رقابتهای اسلام سياسی با دولتهای غربی و سهم خواهی اين جنبش ارتجاعی از رقبای خود تبديل شد. 

جدايی دو بخش فلسطين به رهبری الفتح و محمود عباس در کرانه غربی رود اردن از يک طرف و نوار غزه با تسلط حماس از طرف ديگر انعکاس همين تحولاتی است که بالاتر به آن اشاره شد. در تکميل اين سناريو قدرتگيری حزب الله در لبنان و کسب حق وتو در مصوبات مجلس لبنان موقعيت برتر جريانات اسلامی به نسبت سالهای گذشته را نشان ميدهد.

بنابراين جنگ کنونی حماس و اسرائيل در فلسطين همانند جنگ سال ٢٠٠٦ حزب الله و اسرائيل در لبنان نه جنگ مردم فلسطين و اسرائيل و نه جنگ اعراب با دولت اشغالگر اسرائيل است. بلکه جنگ دو قطب تروريستی برای تصاحب قدرت بيشتر در اين نزاع خونين و تاريخی است. جريانات اسلامی تلاش ميکنند خود را به پيشينه حقانيت تاريخی مبارزه مردم فلسطين وصل کنند. اما اهدافی مجزا از مطالبات بر حق مردم فلسطين را تعقيب ميکنند. اگر اين تحولات را بپذيريم اکنون يک طرف اين جنگ حماس و حزب الله به نمايندگی از جمهوری اسلامی و کل جنبش اسلام سياسی و طرف ديگر آن اسرائيل به نمايندگی از آمريکا و متحدينش است.

هدف طرفين اين جنگ اين است که در پس اين کشتار و خونريزيها و قربانی کردن هست و نيست مردم فلسطين، تعادل به نفع يکی از آنها تغيير کند. ادامه جنگ و محاصره مردم غزه برای اسرائيل قرار است جريانات حماس و حزب الله را در موقعيتی ضعيف قرار دهد که امتياز کمتری از اسرائيل بخواهند و به تبع جمهوری اسلامی در مذاکرات با رقبای خود از جمله آمريکا از موقعيت ضعيفتری وارد معامله بشود. هدف حماس و جمهوری اسلامی و  کل جنبش ارتجاعی اسلام سياسی هم تداوم جنگ و خصومت و فضای جنگی در فلسطين و خاورميانه است. جنايات اسرائيل برای اين نيروها برکت الهی است. سرمايه سياسی اينان جنايات اسرائيل و درد و رنج مردم فلسطين است و ازينرو خواهان تداوم جنگ و فضای جنگی  در فلسطين و خاورميانه هستند. حماس روی اين حساب ميکند که اگر در اين جنگ شکست نخورد، يعنی جنگ با توازن قوائی شبيه جنگ ۳۳ روزه لبنان تمام شود، آنگاه پيروز قلمداد خواهد شد و ميتواند در معاملات بعدی سهم بيشتری را عايد خود کند. مردم فلسطين در ميان جنگ اين دو قطب تروريستی قربانی سهم خواهی و قدرت طلبی آنها شده اند و کل هستی و موجوديتشان به خطر افتاده است.

واقعيت تلخ اين است که پيروزی و شکست هر کدام از طرفين جنگ کنونی به معنای خانه خرابی و کشتار بيشتر مردم فلسطين است. بنابر اين از موضع بشريت متمدن حق با هيچ کدام از طرفين اين جنگ نيست. اين يک جنگ ارتجاعی است. اين جنگ مردم فلسطين عليه اشغالگران نيست. اين جنگ، جنگ دو قطب تروريستی عليه مردم فلسطين و اسرائيل است. دفاع از مردم تحت ستم فلسطين و تامين امنيت مردم اسرائيل نبايد به دفاع از يکی از طرفين و يا سکوت در مقابل يکی از آنها بی انجامد. رهبران دو طرف اين جنگ بايد به عنوان جنايتکاران جنگی به محاکمه کشيده شوند و محکوم گردند. رهای مردم فلسطين و ايجاد يک کشور مستقل و متساوی الحقوق فلسطينی فقط هنگامی ممکن است که نيروهای سکولار و آزاديخواه جهان اسرائيل و آمريکا را ناچار به قبول اين خواست کنند و به کمک مردم فلسطين برخيزند و جريانات تروريست و جنگ طلب اسلامی را حاشيه ای کنند. فقط با تقويت جريانات چپ و سکولار در فلسطين و اسرائيل جريانات جنگ طلب و تروريست طرفين حاشيه ای ميشوند.                                

موضع دولتها در قبال اين جنگ!

موضع جريانات راست مدافع اسلام سياسی و دولت نژادپرست اسرائيل روشن است. هر کدام از آنها تلاش ميکنند با استفاده از استدلال ها و توجيهات جنگ طلبان دو طرف درگير، به عنوان مدافع يکی و مخالف طرف مقابل تاثير بگذارند. بنابر اين تکليف آنها روشن است. مرکل صدر اعظم آلمان گفته است مقصر اصلی اين جنگ حماس است و اسرائيل از خودش دفاع ميکند. اينرا دولت بوش هم هميشه تکرار کرده است. سازمانها و جريانات غير دولتی مدافع اسرائيل هم همين استدلال را تکرار کرده و به دفاع از سياستهای دولت نژادپرست اسرائيل برخواسته اند. دولتهای عربی تحت فشار افکار عمومی و آمريکا موضعی دو پهلو گرفته اند. آنها با محکوم کردن حملات اسرائيل، ناخوشنودی خود را از حماس و دخالت جمهوری اسلامی پنهان نکرده اند. دولتهای اروپايی ضمن دفاع از اسرائيل به دنبال راه سازشی هستند که رقابت خود با آمريکا را ملحوظ کنند. چاوز و تعدادی ديگر از کشورهای دوست جمهوری اسلامی و ″ضد امپرياليست″ هم به نفع جريانات اسلامی موضع گرفته اند. جمهوری اسلامی خود را مدافع سرسخت جريانات اسلامی و يک طرف جنگ اعلام کرده است و تلاش ميکند هم رهبری خود را بر جنبش اسلام سياسی تحکيم کند و هم به عنوان يک دولت مدعی به دنبال سهم خواهی بيشتر از رقبايش باشد. 
موضع جريانات "چپ" در قبال اين جنگ

اما در اين ميان صفی از چپهای ″ضد امپرياليست و مدافع جريانات اسلامی را ميبينيم که مستقيم و غير مستقيم جريانات اسلامی را تقويت ميکنند. ام.ال.پ.د. ″حزب مارکسيست لنينيست آلمان″ گفته است: ″ اسرائيل آتش بس را شکسته است و مردم فلسطين حق دارند با اسلحه مقاومت کنند و جنبش مقاومت حق دارد عليه اسرائيل بجنگد.... جنبش مقاومت فلسطين برای امپرياليستها يک مانع محوری برای تسلط بر خاور ميانه است. مديای رسمی ميگويند اين جنگ عليه جريان اسلامیفوندامنتاليست حماس است. در حاليکه امپرياليستها عليه مقاومت متحدانه مردم فلسطين ميجنگند. اين سياستی است که ده ها سال است از جانب اسرائيل عليه نيروهای انقلابی فلسطين اعمال ميشود. نيروهای سازشکار الفتح با امپرياليستها مذاکره ميکنند و مردم و نيروهای انقلابی مقاومت سازمان ميدهند و....″

دفاع آشکار و سمپاتی اين جريان به اصطلاح چپ از جريانات اسلامی کاملا واضح است. آنها مشکلشان رهايی مردم فلسطين از اين مصائبی که دولت اسرائيل و جريانات اسلامی به آنها تحميل کرده اند نيست. اين نوع احزاب خجولانه تحت عنوان ″نيروهای انقلابی مقاومت در فلسطين″ از حماس  و حزب الله دفاع ميکنند.  

اس دبليو پی در انگليس در جريان جنگ لبنان رسما اعلام کرد ″همه ما حزب الله هستيم″ و با عکس حسن نصر الله به خيابان آمدند و عليه ″امپرياليسم″ تظاهرات سازمان دادند. در تظاهراتهای اخير هم اين حزب همان موضع قبلی خود را تکرار کرده است. در کشورهای غربی و کشورهای اسلام زده سياست حاکم بر اين تظاهراتها تفاوت چندانی با هم نداشتند. در اکثريت قريب به اتفاق اين تظاهراتها دفاع از جريانات اسلامی و دفاع از جنگ قدرت اين جريانات در مقابل آمريکا و اسرائيل پرچم و خواست آنها بود. در دفاع از جريانات اسلامی تحت لوای اصطلاح طلايی ″جنگ مقاومت″ که بعضی از جريانات چپ ايرانی هم در جريان جنگ اسرائيل و حزب الله آنرا تکرار کردند، عملا به دنبالچه های اسلام سياسی تبديل شدند.

اگر چه اکثريت شرکت کنندگان در اين تظاهراتها در کشورهای غربی مردم صلح طلب و ضد جنگ بودند، اما رهبری و سياست حاکم بر آنها بطور واضحی از جانب جريانات اسلامی و ″چپ″ پرو اسلامی و ″ضد امپرياليست″ تعيين شده بود. شعار و خواست جمهوری اسلامی و ديگر جريانات ارتجاعی در خاور ميانه و کشورهای عربی همان خواست و مطالبه ای بود که در کشورهای غربی بوسيله جريانات ″چپ″، ″ضد صهيونيست و ضد امپرياليست″ فرياد زده شد. چاوز ″سوسياليست″ و خامنه ای اسلاميست و جرياناتی از نوع  م. ل. پ.د. آلمان و اس. دبليو پی انگليس و ديگر جريانات از اين نوع، يک شعار و يک مطالبه يکسان بلند کردند و جار کشيدند.

خامنه ای در پيامش اين جنگ را "جنگ با کفار حربی" اعلام کرده و حسين شريعتمداری نماينده خامنه ای در کيهان و مدير مسئول اين روزنامه ادامه نتايج ″منطقی″ چنين سياستی را اين گونه بيان کرده است: ″ساکنان شهرک های صهيونيست نشين شهروند نيستند، تمامی آنها بدون استثناء جنايتکارانی هستند که به بهای آوارگی ميليون ها فلسطينی و قتل عام همه روزه آنان در سرزمين غصب شده فلسطين حضور دارند، بنابراين اعدام انقلابی آنها در هر نقطه ای از دنيا که تردد می کنند و يا پنهان شده اند، کمترين مجازات اين آدمکشان خونريز است.″

در جريان اشغال سفارت آمريکا در ايران در اوايل قدرت گيری جمهوری اسلامی همين صف بنديها در ميان اپوزيسيون ايجاد شد و جريانات اپوزيسيون راست و ″چپ″ در کنار يکی از طرفين قرار گرفتند. اغلب جريانات چپ آنزمان در زير پرچم ″ضد امرياليستی″ خمينی قرار گرفتند. امپرياليسم آمريکا را محکوم کردند و با سمپاتی و يا سکوت در مقابل جمهوری اسلامی از گروگانگيری کارمندان سفارت آمريکا حرف زدند و اطلاعيه صادر کردند. در آن زمان تنها استثنا اتحاد مبارزان کمونيست و تا حدودی کومله بود که در مقابل اشغال سفارت، اهداف جمهوری اسلامی را تشريح کردند و به مردم هشدار دادند.

اکنون يک بار ديگر به دليل ابعاد فجايعی که ارتش اسرائيل در غزه ببار آورده است، چپ اپوزيسيون جمهوری اسلامی ايران در قبال اين جنگ انگار يک بار ديگر به اصل خود بازگشته است. جريانات پرو اسلامی و ملی اسلامی از نوع سازمان اکثريت و حزب توده و ... هميشه در کنار جمهوری اسلامی و جريانات اسلامی بوده اند و اينجا مورد بحث ما نيستند. اما اطلاعيه های راه کارگر، کومله و ″حزب حکمتيست″  و ديگر جريانات خرد و ريز اين صف را نگاه کنيد، همگی به درست  اسرائيل را به دليل جنايتش در اين جنگ محکوم کرده اند. اما در مورد نقش حماس و جمهوری اسلامی و اسلام سياسی يا سکوت کرده اند و يا با اشاره ای کوتاه نوشته اند دليل اين جنگ وجود آنها و موشک پرانی حماس نيست و اسرائيل بهانه گيری ميکند. در حاليکه واقعيت از بنياد متفاوت از آن چيزی است که اينها نوشته اند. مشکل اين نيست که اسرائيل بهانه گيری ميکند يا نميکند. مشکل از آنجا آغاز ميشود که اين دو قطب تروريستی به ادامه اين جنگ برای برتری خود احتياج دارند.

جمهوری اسلامی خود را يک پای اين جنگ ميداند و سران رژيم اسلامی اينرا آشکارا گفته اند. پيروزی و شکست حماس و ديگر جريانات اسلامی در اين جنگ مستقيما به جمهوری اسلامی و موقعيتش در رقابت با رقبايش تاثير دارد. همچنانکه شکست نخوردن حزب الله در لبنان در جنگ ۳۳ روزه ٢٠٠٦ با اسرائيل باعث برتری کل اسلام سياسی و تحکيم موقعيت جمهوری اسلامی شد و جمهوری اسلامی آنرا پيروزی خود اعلام کرد. معادلات جنگ کنونی در نوار غزه هم از همان فاکتورها و از همان قوانين جنگ اسرائيل و حزب الله تبعيت ميکند.

نگاهی به موضعگيری جريانات "چپ" متد و سياست نادرست آنها را به وضوح نشان ميدهد.

حزب کمونيست ايران در اطلاعيه ای که در مورد اين جنگ صادر کرده است يک کلمه از نقش و جايگاه حماس و جريانات اسلامی در کشتار مردم و ادامه جنگ ننوشته است.

″دولت اسرائيل که همواره دنبال بهانه ای برای اعمال زور با هدف  به تسليم کشاندن مردم فلسطين است، با استفاده از فرصت پايان مهلت آتش بس، در يکی از جنايتکارانه ترين حملات خود نوار غزه را بخاک و خون کشيد. مردم فلسطين که اين چنين مورد تهاجم و سرکوب قرار ميگيرند، گناهی ندارند جز اينکه خواهان کسب ابتدائی ترين حقوق خود هستند، خواهان پايان يافتن آوارگی و دربدری و حاکم شدن بر سرنوشت خود هستند″. حزب کمونيست ايران

راه کارگر که هميشه هوای جريانات ملی اسلامی را داشته است، در مورد حماس و ... در فلسطين سکوت کرده و چنين نوشته است:

″رژيم نژادپرست اسرائيل که جنايات خود را با قتل عام مردم روستای دير ياسين ٦٠ سال پيش آغاز کرد و تا امروز اين عملکرد جنايتکارانه را ادامه داده نميتوانست بدون حمايت های مالی ، سياسی ، نظامی و تبليغاتی امپرياليست ها به حيات خود ادامه دهد . اسرائيل پايگاه نظامی امپرياليسم در منطقه خاورميانه است .بشريت مترقی می بايست مبارزه ضد امپرياليستی را با مبارزه عليه نژادپرستی پيوند بزند و....″. راه کارگر
مظفر محمدی يکی از اعضای رهبری "حزب حکمتيست" در خصوص اين جنگ چنين ميگويد:

″جنگ دولت اسراييل عليه مردم غزه جنگی  يک طرفه است.  در اين جنگ کل بورژوازی و قوم پرستی و نژاد پرستی در ابعاد جهانی عليه يک ميليون و نيم انسان در گوشه کوچکی از اين کره خاکی همدست شده اند.
دولت جنايتکار اسراييل جواب پرتاب سنگ توسط کودکان و نوجوانان فلسطينی را با گلوله های توپ و بمب ميدهد. دولت امريکا از اين جنايت حمايت کرده است. اتحاديه اروپا، سازمان ملل و دولتهای عربی با ديپلماسی رياکارانه بورژوايی شان نظاره گر اين جنايت اند.″ اين سياست تکرار همان سياست دفاع از حزب الله است که در سال ٢۰۰۶ اعلام کردند.

 رهبری "حزب حکمتيست" در اطلاعيه خود اين چنين نوشته است:

″ بشريت آزاديخواه قبل از هر چيز بايد به روشنی بداند و اعلام کند که اين موشک پرانی جريانات اسلامی تا مغز استخوان ارتجاعی و جانی "حماس" و "جهاد" نيست که چنين کشتار جمعی سهمگينی توسط  اسرائيل را ايجاب کرده است. .... حزب حکمتيست يورش جنگی وحشيانه اسرائيل به غزه را شديدا محکوم ميکند و افکار عمومی آزاديخواه جهان را خطاب قرار ميدهد که با تمام توان اسرائيل و حاميانش را زير فشار بگذارند که بيدرنگ به اين جنگ و به محاصره اقتصادی و نظامی مردم غزه پايان دهند. حمايت همه جانبه سياسی و انسانی از مردم فلسطين وظيفه هر نيروی آزاديخواه در سراسر جهان است. از اطلاعيه حزب حکمتيست

اينها رسما نوشته اند جنگ يک طرف دارد. حماس و جهاد و...نقشی در اين جنگ ندارد. پرتاب موشکهای حماس هم به "پرتاب سنگ توسط کودکان و نوجوانان" تعبير شده است!

اطلاعيه حزب حکمتيست به اين اکتفا کرده است که جريانات اسلامی را ارتجاعی بنامد اما  در مورد   جنگ طلبی همين جريانات تا مغز استخوان ارتجاعی و سياست و استراتژی جنگ افروزانه آنها، که جمهوری اسلامی نقش محوری در آن دارد، کاملا سکوت کرده است. اينها متوجه اين واقعيت نيستند و يا نميخواهند اين واقعيت را بپذيرند که با قدرت گيری حماس قيام بر حق مردم که با پرتاب سنگ توسط کودکان و نوجوانان آغاز شده بود، بوسيله حماس پايان داده شد و موشک پرانی جريانات تروريست جای آنرا گرفت. 

 اشکال اين موضعگيريها فقط اين نيست که در مورد نقش مخرب حماس و جريانات اسلامی سکوت ميکنند. اشکال آنجا است که نپرداختن به جريانات اسلامی از نوع حماس عليه مردم فلسطين ناچارشان ميکند که در مورد نقش مخرب جمهوری اسلامی در فلسطين هم سکوت کنند. همين سکوت کردن عملا آنها را درقبال جمهوری اسلامی خلع سلاح ميکند.

دولتی که بانی صنعت تروريسم است و در تبلغات خود حول اين جنگ رسما از تلويزيونش فراخوان به عمليات انتحاری ميدهد، معلوم نيست اين جريانات بر اساس کدام منفعت در مقابل آن سکوت کرده اند. اين احزاب در مقابل جمهوری اسلامی و نقش تعيين کننده ای که در جنگ دو قطب تروريستی، که خود يک قطب آنرا تشکيل ميدهد، ايفا ميکند، چشم خودرا ميبندند. ظاهرا غلظت "ضد امپرياليست" بودن و "ضد صهيونيست" بودن اين جريانات به حدی رسيده است که نميتوانند نقش مخرب جمهوری اسلامی و حزب الله و حماس را ببينند. بجز سازمان چريکهای اقليت که دو طرف جنگ را ديده و محکوم کرده است، ديگر جريانات خرد و ريز منسوب به "چپ" اپوزيسيون جمهوری اسلامی مواضعی شبيه به جريانات فوق و يا افراطی تر در دفاع از حماس اتخاذ کرده اند. با تصويری که راه کارگر و حزب کمونيست ايران و "حزب حکمتيست" از نيروهای درگير در جنگ داده اند، حسن نصرالله و خالد مشعل و رهبران جمهوری اسلامی بايد به خود ببالند که اين چنين بی گناه قلمداد شده اند.!؟

اما گوشه ای از واقعيت اين جنگ و نقش حماس را رابرت فيسک، روزنامه نگار معروف انگليسی، اين چنين بيان ميکند: " رهبران دروغ می گويند، غيرنظاميان می ميرند و درسهای تاريخ ناديده انگاشته می شوند .... نياز آنان به شهدای مسلمان همانقدر حياتی است که اسرائيل به کشتن آنان محتاج است. درسی که اسرائيل فکر می کند آموزش است – زانوبزنيد وگرنه ما شما را خُرد خواهيم کرد – درسی نيست که حماس می آموزد. حماس به خشونت نيازمند است تا بر ستم بر فلسطينيان تأکيد ورزد – برای تأمين آن به اسرائيل نيازمند است. پرتاب چند راکت به اسرائيل، وی را بر سر لطف می آورد."

حد اقل انتظار اين بود که جريانات "چپ" اپوزيسيون جمهوری اسلامی هم در همين حد واقعيات را بيان ميکردند. اما عينک "ضد امرياليستی" فعلا امکان ديدن جريانات ارتجاعی و ضد جامعه ای از نوع حماس و حزب الله و جمهوری اسلامی را از آنها سلب کرده است. *

دو رکن ضد کارگری طرح تحول اقتصادی،افزایش قیمت ها و حذف تعیین حداقل دستمزد کارگران

فرهاد شعبانی

روز سه شنبه 10ام دی ماه لایحه پیشنهادی دولت احمدی نژاد در مورد "رها سازی قیمت ها و حذف یارانه ها"  با قید یک فوریت به مجلس اسلامی داده شد.  این لایحه که عنوان دیگر آن "هدفمندکردن یارانه ها " و یا به عبارتی ساده تر "حذف یارانه هاست" دو عنصر ضد کارگری را در خود دارد که هدف این نوشته بررسی این دو عنصر ضد کارگری است.

در پاراگراف پایانی بند – د- این لایحه و قبل از آغاز ماده یک آن آمده است :

 " بنابراين براى جلوگيرى از اسراف و تبذير در مصرف حامل‌هاى انرژى و اصلاح ساختار فعلى اقتصاد، اجراى طرح تحول اقتصادى بالاخص هدفمند كردن يارانه‌ها الزامى است".

  و در بندهای الف، ب ، ج  ماده 1 و تبصره 1 ماده یک این لایحه چنین می خوانیم :

دولت مجاز است با رعايت موارد زير قيمت حامل‌هاى انرژى را اصلاح كند:
الف) قيمت فروش داخلى بنزين، نفت گاز، نفت كوره، نفت سفيد و گاز مايع و ساير مشتقات متناسب با قيمت فوب خليج فارس و شرايط اقتصادى كشور به‌گونه‌اى تعيين شود كه حداكثر پس از سه سال از ابلاغ اين قانون قيمت حامل‌هاى يادشده كمتر از نود درصد از قيمت‌هاى فوب خليج فارس با احتساب هزينه‌هاى مترتب(شامل حمل و نقل، توزيع و ماليات و عوارض قانونى) نباشد.

ب) قيمت فروش داخلى گاز طبيعى به گونه‌اى تعيين شود كه حداكثر ظرف 3 سال از ابلاغ اين قانون حداقل معادل 75 درصد متوسط قيمت گاز طبيعى صادراتى شود.
ج) قيمت فروش داخلى برق به‌گونه‌اى تعيين شود كه حداكثر ظرف 3 سال از ابلاغ اين قانون حداقل معادل قيمت تمام شده آن باشد.

 در ماده 3 و بند الف آن چنین آمده است :

 ماده 3- دولت مجاز است، با رعايت موارد زير قيمت آب و كارمزد جمع‌آورى و دفع فاضلاب را تعيين كند:
الف) قيمت آب براى مصارف مختلف با توجه به كيفيت و نحوه استحصال آن در كشور به‌گونه‌اى تعيين شود كه حداكثر ظرف 3 سال از ابلاغ اين قانون، حداقل معادل قيمت تمام شده آن باشد.

و بالاخره  ماده 4 و بند الف ماده 5 این لایحه چنین فرمولبندی شده است :

ماده 4- دولت مجاز است حداكثر ظرف 3 سال، قيمت ساير كالاها و خدمات اساسى و همگانى غيرحاكميتى را حداقل معادل قيمت تمام شده تعيين كند.

بندالف ماده 5 : كمك مستقيم و در قالب پرداخت نقدى و يا غيرنقدى يا واگذارى سهام از جمله سهام قابل عرضه در بورس بر حسب اختيار به خانوارهاى جامعه هدف.

 این بخش از لایحه به افزایش قیمتها مربوط است که به جزئیات و پیامدهای آن خواهیم پرداخت.

به زبانی ساده تر کلیه مواد و بندهای فوق بیانگر حذف یارانه ها ( سوبسید ) دولتی به کالاهائی چون : بنزین، گازوئیل، نفت کوره، نفت سفید، برق، آب و فاضلاب و  افزایش قیمت این کالاها طی یک پروسه 3 ساله تا سطح قیمت کشورهای منطقه خلیج فارس و قیمت تمام شده در بازارهای جهانی است. در مقابل بجای سوبسید بر این اقلام قرار است توجه کنید "قرار است" دولت به خانواده های کم درآمد کمک های نقدی پرداخت کند.

افزایش بی رویه قیمت مشتقات نفتی، برق ، آب و فاضل آب که به نوبه خود  بر افزایش قیمت دیگر کالاهای مورد نیاز در جامعه تاثیر مستقیم خواهد داشت و مطابق منطق سرمایه داری نرخ تورم در اقتصاد  بیمار و در حال رکود و متورم ایران را از این بالاتر افزایش می دهد. این در حالی است که طبقه کارگر ایران با دستمزد 219600 تومان در ماه سال 1387 قادر به تامین بار هزینه های سنگین زندگی نیست و بنا به آمارها بیش از 70% طبقه کارگر ایران مطابق استاندارهای این جامعه زیرخط فقر زندگی می کنند.

در مقابل حذف سوبسیدها همانطوریکه اشاره شد قرار است دولت به خانواده های کم درآمد کمک های نقدی پرداخت کند. مصوبه ائی در باره میزان این کمکهای نقدی وجود ندارد و مبلغ رسمی آن هنوز مشخص نیست، برخی از منابع دولتی مبلغ 50 تا 70 هزار تومان را تبلیغ کرده اند، اما بانک مرکز ایران در پیش بینی 2 سناریو برای قیمت هر بشکه نفت صادراتی ایران هم نرخ افزایش مشتقات نفتی و برق در بازارهای داخلی را پیش بینی کرده است و هم میزان پرداختی احتمالی دولت به خانواده های کم در آمد را.

 بانک مرکزی پیش بینی کرده است در صورتیکه قیمت نفت در سطح 35 دلار باقی بماند مبلغ پرداختی دولت به خانوارها مابین 19 تا 26 هزار تومان در ماه خواهد بود.

از طرفی دیگر بسیاری از کارشناسان اقتصادی و صاحب نظران مسائل سیاسی - اجتماعی بر این باورند که باتوجه به کاهش قیمت نفت و کسری بودجه در سال آینده، دولت از عهده پرداخت کمکهای مستقیم به خانوارهای کم درآمد بر نخواهد امد و این جنبه از لایحه وعده ای بی اساس و در بهترین حالت همانند دیگر وعده های دولتهای تاکنونی رژیم جمهوری اسلامی یا بر فریب افکار عمومی استوار است و یا در کوتاه مدت مصرف انتخاباتی دارد.

از اینرو خانواده های کارگری و کم درآمد در ایران هم بار حذف سوبسیدها و عدم دریافت کمک های نقدی را باید همزمان بر دوش خود حمل کنند، تازه اگر فرض را براین بگیریم که این مبلغ پرداخت شود 26 هزار تومان یا 50 هزار تومان چه پولی است که به آن امید بست؟  

بنابراین براساس این لایحه و تصویب آن در مجلس اسلامی جامعه کارگری ایران بلحاظ اقتصادی سالهای بسیار سخت و دشوارتری را در پیش خواهد داشت بطوریکه درآمدها با هزینه ها نه تنها هیچ نسبتی نخواهند داشت، بلکه دامنه انسانی فقر و سیه روزی کارگران و مردم زحمتکش گسترده تر خواهد شد.

این تازه بخشی از لایحه بود. ماده 13 این طرح حذف تعیین حداقل دستمزد کارگران را هدف گرفته است. یعنی با تصویب این لایحه افزایش ناچیز سالیانه حقوق کارگران حذف می شود. این موضوع یعنی رکن دوم ضد کارگری این لایحه در ماده 13 طرح بطور روشن و بدون ابهام چنین فرمولبندی شده است :

ماده 13- الزام افزايش حقوق كاركنان دستگاه‌هاى اجرايى موضوع ماده (150) قانون برنامه چهارم توسعه و مواد (64) وتبصره آن و ماده (125) قانون مديريت خدمات كشورى و ماده (41) قانون كار از زمان اجراى اين قانون موقوف‌الاجرا خواهد شد و تمامى قوانين مغاير با اين قانون از زمان ابلاغ، لغو مي‌شود و ساير آئين‌نامه‌هاى اجرايى موردنياز اين قانون حداكثر پس از 2 ماه، به پيشنهاد وزارت امور اقتصادى و دارايي، وزارت رفاه و تامين اجتماعي، معاونت برنامه‌ريزى و نظارت و راهبردى و معاونت توسعه مديريت و سرمايه انسانى رئيس جمهور به تصويب هيأت وزيران خواهد رسيد"

اما ابتداء ببینیم ماده 41 قانون کار چه می گوید :

"شورايعالي كار همه ساله موظف است، ميزان حداقل مزد كارگران را براي نقاط مختلف كشور و يا صنايع مختلف با توجه به معيارهاي ذيل تعيين نمايد :

 1- حداقل مزد كارگران باتوجه به درصد تورمي كه از طرف بانك مركزي جمهوري اسلامي ايران اعلام مي‌شود.

 2- حداقل مزد بدون آنكه مشخصات جسمي و روحي كارگران و ويژگي هاي كار محول شده را مورد توجه قرار دهد بايد به اندازه اي باشد تا زندگي يك خانواده، كه تعداد متوسط آن توسط مراجع رسمي اعلام مي‌شود را تامين نمايد"

تاریحا" افزایش دستمزد کارگران تحت حاکمیت و مدیریت اقتصادی دولت جمهوری اسلامی ایران متناسب و همپا با رشد تورم افزایش نیافته و این قلمرو همواره یکی از اصلی ترین عرصه های کشمکش مابین طبقه کارگر از یک طرف  و دولت و کارفرمایان از طرف دیگر بوده است.

فعلا از این صرفنظر می کنم  آیا شورای عالی کار بعنوان نماینده دولت و سرمایه داران صلاحیت تعیین حداقل دستمزد کارگران را دارد یا نه ؟ تنها به این بسنده می کنم که سطح استاندارد زندگی کارگران طی 30 سال گذشته دائما" تنزل کرده، بطوریکه اظهر المن شمس است که  میلیونها کارگر زیر خط فقر زندگی می کنند و هیچ کسی نمی تواند این واقعیت را انکار کند و این خود  نشان می دهد که این شورا در تعیین حداقل دستمزدها منافع سرمایه داران و دولت را بر افزایش دستمزد کارگران ارجحیت داده  و در این تردیدی نیست، منتهی با تصویب این طرح پرداخت یارانه نقدی جای خود را به تعیین همین حداقل ناچیز سالانه دستمزد می دهد. به زبانی ساده تر افزایش دستمزدی براساس این ملاک های نامناسب و ضد کارگری در کار نیست. 

در این رابطه محمد جهرمی وزیرکار می گوید :

"یکی از موارد طرح تحول اقتصادی که هنوز در مجلس تصویب نشده، شامل این پیشنهاد است که اگر تصویب شود، برای کارمندان و کارگران به جای تعیین حداقل دستمزد و افزایش سالانه دستمزد، همان یارانه مستقیم پرداختی توسط دولت حساب شود.»

هر دو موضوع را با هم بررسی کنیم.

  از یک طرف با حذف سوبسیدها و به اعتراف خود طرح قیمت حامل ها و مشتقات نفتی طی 3 سال آینده به قیمت کشورهای خلیج فارس و قیمت تمام شده در بازارهای بین المللی در بازار داخلی به فروش می رسد، که منطقا" با خود افزایش قیمت حمل و نقل و مسافرت و کالاهای دیگر را بطور گسترده ائی به دنبال خواهد داشت و خانوارهای کارگری را از این بیشتر زمین گیر خواهد کرد و درصد تورم بطور افسارگسیخته به سمت قله های صعود میل خواهد کرد.

  از طرفی دیگر شاهد بنام افزایش ناچیز دستمزدها که هر سال نه بر مبنای تورم سال در پیش بلکه بر مبنای تورم سالی که گذشت، نه به نسبت تورم واقعی بلکه بر مبنای ملاک نامناسب و آمار جعلی و بی اعتبار بانک مرکزی( آمارهائی که اساسا جهت فریب افکارعمومی آن بر صداقت و درستی اش ترجیح دارد، و تاکنون هیچ مرجع مستقلی چه در داخل و در آنسوی مرزهای ایران به اعتبار آمارهای دولت و بانک مرکزی مشروعیت نداده است) و نه با حضور نمایندگان کارگران و مطابق درخواست آنها بلکه با رای مستقیم نمایندگان دولت و کارفرمایان متشکل در شورای عالی کار تعیین می شود؛ نخواهیم بود و بجای آن کمک هزینه مستقیم دولت جانشین آن خواهد شد که پرداخت آن در هاله ائی از ابهام و ناروشنی است و البته در صورت پرداخت هم هیچ گوشه ائی از افزایش قیمت ها را پر نخواهد کرد.

در یک جمعبندی می توان گفت طبقه کارگر ایران با دولت و مجلسی درگیر است که با تصویب این لایحه شرایط زندگی را برای آنها دشوارتر و آنها را در مقابل انتخاب مبارزه برای زنده ماندن و یک زندگی انسانی یا فرورفتن در تیره روزی و فقری دهشتناک و مرگ تدریجی قرار می دهد.

پرسش اینجاست. چکار باید کرد؟

دو وظیفه همزمان بر دوش کلیت جامعه کارگری ایران و پیشروان جنبش کارگری قرار می گیرد. جلوگیری از تصویب این طرح در مجلس و مبارزه برای افزایش دستمزدها با تعیین میزان آن توسط نمایندگان منتحب مجامع عمومی کارگران رشته های گوناگون تولید و خدمات و نه شورای عالی کار. در بهترین حالت شورای عالی کار باید طرف مذاکره باشد.

به باور من بحران اقتصادی کنونی و تاثیراتش بر اقتصاد ایران، کاهش قیمت نفت و طرحهای دولتی مقابله با این بحران از جمله لایحه هدفمند کردن یارانه ها که بر زندگی توده های وسیعی از کارگران و اقشار کم درآمد جامعه ایران تاثیر مستقیم دارد می تواند زمینه مناسبی برای بسیج و کشاندن طبقه کارگر و اقشار کم درآمده جامعه به مبارزه ائی گسترده و سراسری علیه دولت و طرحهایش باشد. افزایش قیمتها و حذف افزایش دستمزدها در کنار سرکوب شدید جنبش کارگری و دیگر جنبشهای اجتماعی فعال شدیدترین و گسترده ترین حمله ائی است که دولت سرمایه داران حاکم بر این علیه طبقه کارگر سازمان داده است. مبارزه برای افزایش دستمزدها و مقابله با این طرح می تواند به گرانیگاه یک حرکت سراسری و گامی اساسی برای زایش تشکلهای مستقل کارگری تبدیل شود. این مبارزه چند فاکتور مهم مبارزاتی را در خود دارد، وحدت طبقه کارگر حول یک خواست مشترک، انتخاب نمایندگان واقعی کارگران و دادن مشروعیت به هویت طبقاتی طبقه کارگر در بعد سراسری که حاصل مبارزه و خود آگاهی این طبقه خواهد بود.

نباید این مهم را فراموش کرد که طبقه کارگر در عین حال با حکومتی غیر مشروع در نزد توده های وسیع مردم، دارای تنش های درونی جناحها، درگیر یک بحران اقتصادی، دارای مشکل با جامعه بین المللی و محاصره شده بوسیله مبارزات روزمره کارگران، دانشجویان، زنان و مردم مبارز کردستان روبرو است، آیا این شرایط سیاسی - اقتصادی نمیتواند زمینه های بسیج طبقه کارگر و توده های وسیع مردم برای مقابله ائی گسترده را فراهم آورد؟ چرا می تواند.

 

هێزی راست و ناسیۆنالیستی كوردستان له‌وپه‌ری بێ به‌رنامه‌یی و سه‌رلێشێواوی دایه‌

سالی ڕابردوو ساڵی له‌یه‌ك ترازان و دابڕانی ئه‌م ره‌وته‌بوو كه‌ئه‌و دابڕانه‌له‌شكست و ناكامی سیاسه‌ته‌كانییه‌وه‌سه‌رچاوه‌ی ده‌گرت. ئه‌م ره‌وته‌و حیزبه‌كانی باوه‌ری به‌هێزی جه‌ماوه‌ر نییه‌و چاو له ‌ده‌ستی ئه‌م و ئه‌وه‌.

وتووێژی خۆرهه‌ڵات نیوز له‌گه‌ڵ حه‌سه‌ن ره‌حمان په‌ناه‌ئه‌ندامی كومیته‌ی ناوه‌ندی كۆمه‌ڵه‌(رێكخراوی كوردستانی حیزبی كۆمۆنیستی ئێران)

سازدانی: هێرش ناسری

به‌شی دووهه‌م و كۆتایی

بارودۆخی پارته‌ئۆپۆزسیۆنه‌ئێرانی و كوردوستانییه‌كان له‌ئیستادا، چۆن هه‌ڵده‌سه‌نگێنن؟

وه‌ڵام: سه‌ره‌تا ئه‌وه‌بڵێم به باوڕی من ئێران زیندووترین كۆمه‌ڵگای رۆژهه‌ڵاتی ناوه‌ڕاسته‌. رژیمێك له‌م ولاته‌ده‌سه‌ڵاتی سیاسی له‌ده‌ستدایه ، ‌نه‌ك هه‌ر له‌م ناوچه‌یه‌به‌ڵكوو له زۆربه‌ی جیهان له‌سه‌ركوت و دیكتاتوری دا كه‌م وێنه‌یه‌. ئه‌م ده‌سه‌لاته،‌سی ساله كاره‌سات به ‌سه‌ر ئه‌و خه‌ڵكه‌ دێنێت به‌ڵام جه‌ماوه‌ری ئه‌م ولاته‌كۆڵیان نه‌داوه‌. ره‌وته‌ئه‌سڵییه‌كانی خه‌بات له‌م كۆمه‌ڵگایه‌، له‌وانه‌بزووتنه‌وه‌ی كرێكاری، ژنان، روناكبیری، خوێندكاری، بزووتنه‌وه‌ی شۆڕشگێرانه‌ی كوردوستان و.... هه‌روا زیندوو و له ‌حالی ململانێ و به‌ره‌و گه‌شه‌كردندان.

ئه‌م تایبه‌تمه‌ندییه‌كه‌ئاماژه‌ی پێكرا‌بێ گومان كاریگه‌ری له ‌سه‌ر حیزب و لایه‌نه سیاسی و ئۆپۆزسیۆنه‌كان هه‌یه‌. یه‌كێك له‌باشییه‌كان و زیندوو بوونی كۆمه‌ڵگای ئێران و كوردستان ئه‌وه‌یه‌كه گۆره‌پانی سیاسی ئه‌م ولاته‌‌له‌لایه‌ن یه‌ك یا چه‌ند حیزبه‌وه‌پۆله‌ن نه‌كراوه‌و حیزبی زۆر و جۆراوجۆر له كۆمۆنیست، راست، چه‌پ و میانه‌، هه‌تا مه‌زهه‌بی و سكۆڵار و  لیبراڵی تێدا هه‌یه‌.

به‌لام پێویسته‌  بلێین كه ‌وه‌زعی ئۆپۆزسیۆن و هێز و ئیمكانات و ڕاده‌ی نفوزیان له ‌كوردستان و ئێران وه‌ك یه‌ك نییه‌. كوردستان چه‌ند تایبه‌تمه‌ندی هه‌یه‌كه ‌له‌باقی شوێنه‌كانی دیكه‌ی ئێران جیای ده‌كاته‌وه‌ئه‌و تایبه‌تمه‌ندییانه‌ئاوا به‌زه‌قی له‌هه‌موو ئیران به‌دی ناكه‌ین. ئه‌م تایبه‌تمندیانه‌به‌كۆرتی بریتین له‌:

یه‌كه‌م: كوردستان كۆمه‌ڵگایه‌كی حیزبی و حیزبییه‌ت یافته‌یه‌. حیزب و ڕێكخراوی جێ كه‌وتوو به‌سیاست، ڕێباز و كادر و هێزی ئینسانی ناسراوی تێدایه‌، كه‌سیماكانی و شێوازی خه‌باتیان و چی ده‌كه‌ن و چییان ده‌وێت بۆ زۆربه‌ی خه‌ڵكی كوردستان روون و ناسراون.

دووهه‌م: راست و چه‌پی كوردستان و سكولار و ئایینی ئه‌م ناوچه‌یه‌تا ڕاده‌یه‌كی زۆر بۆ خه‌ڵك ناسراون و جه‌ماوه‌ر وه‌ك خۆیان قه‌زاوه‌تیان  له ‌سه‌ر ده‌كه‌ن.

سێهه‌م: له‌كوردستان جه‌ره‌یانی كۆمۆنیست و چه‌پ ره‌وتێكی كۆمه‌ڵایه‌تی به‌هێز و خاوه‌ن ڕابردووی ڕۆشن و به‌رنامه‌و ستراتێژی دیاری كراو بۆ به سه‌ركه‌وتن گه‌یاندنی خه‌باتی چینایه‌تی و هه‌روه‌ها خه‌باتی نه‌ته‌وایه‌تی خه‌ڵكی كوردستانه‌. من لام وایه‌یه‌كێك له ‌هۆكاره‌سه‌ره‌كییه‌كانی خۆڕاگری و زیندوو بوونی بزووتنه‌وه‌ی خه‌ڵكی كوردستان له ‌پاش ڕاپه‌ڕینی خه‌ڵكی ئێران له‌ساڵی ١٣٥٧ ی هه‌تاویدا هه‌تا ئێستا، هه‌ڵسوڕانی چالاكانه ‌و به‌بێ ڕاڕایی جه‌ره‌یانی كۆمۆنیست و چه‌پ له‌ڕێبه‌رایه‌تی ئه‌م بزووتنه‌وه‌‌بووه كه‌له‌كۆمه‌ڵه‌دا خۆی نیشان داوه‌.

چوارم: بێزاری گشتی له‌كۆماری ئیسلامی ڕاستییه‌كی حاشا هه‌ڵنه‌گره‌و هاوكار و ده‌ست و پێوه‌نده‌كانی كۆماری ئیسلامی له ‌ناو خه‌ڵكی كوردستان ریسوا و به‌تاقه‌وه‌كه‌وتو‌وه‌ن. مانگرتنی گشتی گلاوێژی ی84 هه‌تاوی و پاش یه‌ك مانگ خۆپیشاندان و ناره‌زایه‌تی رۆژانه‌كه‌ده‌یان كه‌سی تێدا شه‌هید و بریندار كرا و بڕیاری ئه‌م مانگرتنه‌كه‌كۆمه‌ڵه‌دای، نموونه‌ی هوشیاری سیاسی خه‌باتێكی یه‌كگرتووانه‌ی جه‌ماوه‌ری نارازی له‌دڵی هه‌ل و مه‌رجێكی زۆر ئاسته‌نگ و هه‌ستیاردا له‌ژێر چه‌پۆكی رژیمێكی سه‌ره‌ڕۆ و دیكتاتۆردا بوو كه‌هه‌ڵقوڵاوی بێزاریكی سیاسی گشتی و ڕێبه‌رایه‌تیه‌كی ژیر بوو كه‌به‌سه‌ركه‌وتنی گه‌یاند.

پێنجه‌م: خه‌بات بۆ كۆتایی هێنان به‌سته‌می نه‌ته‌وایه‌تی خواستێكی ره‌وا و به‌رحه‌قه‌که خه‌ڵكی كوردستان بۆی تێده‌كۆشیت، به‌ڵام له‌به‌شه‌كانی دیكه‌ی ئێران و ئه‌و شۆینانه‌ی كه ‌سته‌می نه‌ته‌وایه‌تی هه‌یه‌، خه‌بات بۆ كۆتایی به‌و سته‌مه‌وه‌ها گوڕ و تینێكی نییه‌‌.

شه‌شه‌م: خه‌ڵكی كوردستان عاده‌تی به خۆ چه‌كدار كردن و خه‌باتی چه‌كداری هه‌یه‌، زۆر قه‌بول ناكات و سه‌ركوت به‌به‌ره‌نگاری وه‌لام ده‌داته‌وه‌. ئه‌م شێوازه‌له‌خه‌بات ته‌بعه‌ن خاڵی پۆزه‌تیڤ و نێگاتیڤی خۆی هه‌یه‌. هێزی جیاواز به‌تاكتیك و ستراتژی جیاواز له‌م شێوه‌له‌خه‌باتدا به‌شدارن .خه‌ڵكی كوردستان له‌پاش ڕاپه‌رینی 57 و پاش بڕیاری جیهادی خۆمه‌ینی له‌28ی گه‌ڵاوێژی 58وه‌هه‌تا ئێستا قازانجی له و شێوه‌خه‌باته‌كردووه‌‌نه‌ك زه‌ره‌ر.

 ئه‌مانه‌كۆمه‌ڵێك تایبه‌تمه‌ندی گرینگن كه‌ئێمه‌ئه‌م تایبه‌تمه‌ندییانه‌به‌و زه‌قییه‌له ‌هه‌موو شوێنه‌كانی ئێران نابینین.

به‌ڵام پێویسته‌بڵێم له ‌هێندێك له‌بواره‌كاندا له‌وانه‌خه‌باتی كرێكاری، دانشجویان، ژنان و رۆشنبیران، به‌باوه‌ری من خۆ ڕێكخستن و هوشیاری سیاسی له‌شوێنه‌كانی ئێران به ‌تایبه‌ت له‌شاره‌گه‌وره‌كان له ‌ئاست كوردستان له‌سه‌رتر و له‌پێشتره‌‌.

سه‌باره‌ت به‌وه‌زعی ئۆپۆزسیۆن چ له ‌كوردستان و چ له‌ئێران، ناتوانین هه‌ڵسه‌نگاندنێكی یه‌ك ده‌ستمان بۆ هه‌موو مه‌یل و هێزه‌كان وه‌ك یه‌ك هه‌بێت. به‌ڵام به ‌گشتی وه‌زعی ئۆپۆزسیۆن له‌ئێران باش نییه‌. له‌و نێوه‌دا وه‌زعی ئۆپۆزسیۆنی ئیسلامی و پاشان لیبراڵ و بورژوازی له ‌هه‌موو خه‌رابتر و چه‌پ وه‌ك ڕه‌وتێكی كۆمه‌ڵایه‌تی، له‌وان زۆر باشتر، خۆشناوتر و جێگای  متمانه‌تره‌. به‌ڵام هێشتا ئه‌م ره‌وته‌چه‌په‌پرژوبڵاو و ئاڵۆزه‌‌و به ‌سه‌ر حیزب و مه‌یلی جۆراوجۆردا دابه‌ش بووه‌. یه‌كێك له ‌كه‌لێنه‌كانی بۆشایی سیاسی ئێران و گه‌لاله‌  نه‌بوونی به‌دیلی شۆڕشگێرانه‌له ‌به‌رانبه‌ر كۆماری ئیسلامی وه‌ك هێزیكی گه‌وره‌ی كۆمه‌ڵایه‌تی كه ‌جه‌ماوه‌ر متمانه‌ی پێ بكات،گرفتی بلاوی هێزه‌چه‌پ و سوسیالیسته‌كانه‌.

كۆمه‌ڵگای كوردستان له‌م بابه‌ته‌وه‌فه‌رق ده‌كات. چه‌پ و راستی دیاره‌. هێزی ئاینی ئۆپۆزسیۆن غه‌یر یاسایی كه‌دیار و نفوزی جه‌ماوه‌ری له‌كوردستان بێت كه‌زۆرتر له‌سله‌فیه‌كان و موفتی زاده‌یه‌كاندا خۆ ده‌نوێنن، كه‌م رنگه و ئه‌مه‌جێگای دڵخۆشییه‌.

هێزی راست و ناسیۆنالیستی كوردستان له‌وپه‌ری بێ به‌رنامه‌یی و سه‌رلێشێواوی دایه‌. سالی ڕابردوو ساڵی له‌یه‌ك ترازان و دابڕانی ئه‌م ره‌وته‌بوو كه‌ئه‌و دابڕانه‌له‌شكست و ناكامی سیاسه‌ته‌كانییه‌وه‌سه‌رچاوه‌ی ده‌گرت. ئه‌م ره‌وته‌ و حیزبه‌كانی باوه‌ری به‌هێزی جه‌ماوه‌ر نییه‌و چاو له ‌ده‌ستی ئه‌م و ئه‌وه‌. ئۆپۆزسیۆنی نایاسایی ئه‌م ره‌وته‌هه‌تا دوێنی دڵی به‌وه‌خۆش بوو كه ‌بوش كۆماری ئیسلامی بۆ ده‌روخێنێت و به‌ده‌سه‌ڵات ده‌گات. ئێستا كه‌ئه‌وه‌ڕوی نه‌داوه‌، دڵخۆشی خۆی ده‌داته‌وه‌كه‌ئۆباما پشتیوانی له‌"بزووتنه‌وه‌‌كۆمه‌ڵایه‌تییه‌كان ده‌كات" و گه‌شه‌ده‌ستێنن و به‌هێز ده‌بێ. ئۆپۆزسیۆنی یاسایی ئه‌م ڕه‌وته‌له ‌ناوخۆی وڵات جارێكی دیكه‌دڵی به‌ئیسلاح خۆازان و خاته‌می خۆش كردووه‌‌و به‌كۆكردنه‌وه‌ی نامه ‌و تۆمار له ‌به‌ری ده‌پارێته‌وه‌‌بێته‌وه‌ساحه‌ی كێبڕكێی سه‌رۆك كۆماری و هیوای پێ به‌ستو‌وه‌. له‌به‌رانبه‌ر ئه‌م ڕه‌وته‌ناسیۆنالیست، لیبراڵ و حیزبه‌كانیدا، ره‌وتی چه‌پ و سۆسیالیست له ‌كوردستان كه‌خۆی له‌كۆمه‌ڵه‌دا ده‌بینێته‌وه‌له ‌هه‌موو كات زیاتر حه‌قانیه‌تی سیاسه‌ت و هه‌ڵوێسته‌كانی له ‌مه‌ڕ ڕوداوه‌كانی ناوچه‌، ئێران و كوردستان ده‌ركه‌وتوه‌و پێگه‌و ئیعتباری كۆمه‌ڵایه‌تی زیاتر بووه‌. له گه‌ڵ بزووتنه‌وه‌‌كۆمه‌ڵایه‌تییه‌كان زیاتر تێك هه‌ڵپێكراون و توانا و زه‌رفیه‌تی بۆ ڕێبه‌رایه‌تی بزووتنه‌وه‌‌ی شۆڕشگێرانه‌ی خه‌ڵكی كوردستان زیاتر نیشان داوه‌. سه‌رجه‌م و به‌گشتی من به‌ره‌ی چه‌پ و سۆسیالیست وه‌ك  به‌دیل و ئاڵترناتیڤی كۆماری ئیسلامی و به ‌تایبه‌ت و ئه‌گه‌ر ده‌سه‌لاتی ئیسلامی له‌ئاكامی ‌سه‌ر هه‌ڵدانی ڕاپه‌رین و بزووتنه‌وه‌یه‌كی كۆمه‌ڵایه‌تی بروخێت،پێی خۆشبین و هیوا به‌خش ده‌بینم.

 

پێك هێنانی به‌ره‌ی كوردستانی چی لێهاته‌وه‌، ئێوه‌وه‌ك كۆمه‌له‌(رێكخراوی كوردستانی حزبی كۆمۆنیستی ئێران) ئاماده‌ن له‌گه‌ڵ هه‌ر دوو كۆمه‌ڵه‌ی شۆرِشگێری زه‌حمه‌تكێشان و كۆمه‌ڵه‌ی زه‌حمه‌تكێشان بچنه‌به‌ره‌یه‌كه‌وه‌؟

وه‌ڵام: پێك هینانی "به‌ره‌ی كوردستانی" له ‌لایه‌كه‌وه‌به ‌هۆی جیاوازی ستراتێژی و شێوازی خه‌بات له‌دژی كۆماری ئیسلامی، و هه‌روه‌ها به‌هۆی بێ باوه‌ری زۆربه‌ی ئه‌و حیزب و لایه‌نانه‌له ‌كوردستان به‌هێزی جه‌ماوه‌ری خه‌ڵك و به‌كرده‌وه‌‌هیواخواستن بۆ ده‌خاله‌تی ده‌ره‌كی به‌هێزی سه‌ربازی له ‌دژی كۆماری ئیسلامی و له‌لایه‌كی دیكه‌وه‌به‌هۆی  جیابوونه‌وه‌و دابڕانی حیزبه‌كان له‌سالی رابردوودا، به ‌كرده‌وه‌هیچی بۆ نه‌كراوه‌و به‌بنبه‌ست گه‌یشتووه‌. به‌ڵام هێندێك له‌لایه‌نه‌كان له ‌كاتی سه‌ردانی یه‌ك و بۆ ئه‌وه‌ی قسه‌یه‌كیان كردبێت كه‌له ‌سایته‌كان و كاناله‌كانی ڕاگه‌یاندن باسی لێ بكه‌ن، باس له‌پێك هینانی "به‌ره‌" یان هاوكاری له‌گه‌ڵ یه‌ك ده‌كه‌ن.

ئێمه‌وه‌ك كۆمه‌ڵه‌هیچ چه‌شنه‌پێوه‌ندی یه‌كی ره‌سمی و سیاسیمان له‌گه‌ڵ سازمانی زه‌حمه‌تكێشانی كوردستانی ئێران كه‌سالی 2000ی زاینی له‌ئێمه‌جیا بوونه‌وه‌و پاره‌كه‌بوون به‌سێ به‌ش نییه‌‌. به‌ڵام گرژیش له نێوانماندا نییه‌‌و له‌ئاستی نوێنه‌رایه‌تیمان له‌شاری سلێمانی پێوه‌ندیمان هه‌یه‌و ئه‌گه‌ر كار و بارێك یان مه‌سئه‌له‌یه‌ك بێته‌‌پێشه‌وه‌له‌و ڕێگاوه‌چاره‌سه‌ری ده‌كه‌ین.

پێك هێنانی "به‌ره‌" یان هاوكاری به‌ته‌نیا له‌گه‌ڵ ئه‌و دوو، سێ لایه‌نه‌ی كه‌ئێوه‌باستان كرد بۆ كۆمه‌ڵه‌مه‌وزوعیه‌تی نییه ‌و ئێمه‌‌ئه‌و كاره‌ناكه‌ین.

له بواری پێك هێنانی به‌ره‌یان هه‌ر ئاستێكی دیکه له هاوکاری،كۆمه‌ڵه‌بیر له‌هاوكاری فراوانتر و به‌رین تر له‌گه‌ڵ هه‌موو حیزب و لایه‌نه‌كان به‌بێ جیاوازی ده‌كاته‌وه‌و له‌وه‌ها كات و هه‌لومه‌رجێكدایه‌كه‌به‌ره‌یان چه‌شنێكی دیکه له هاوكاری پێك هات ئێمه‌بوون و نه‌بوونی هیچ كام له‌و لایه‌نانه‌ناكه‌ین به مه‌رجی به‌شداری كردن یان نه‌كردن.

ئه‌مرۆ پاش 8 سال دابڕانی ئه‌وان له‌كۆمه‌ڵه‌و سێ پارچه‌بوونیان و هه‌روه‌ها ئه‌و سیاسه‌تانه‌ی كه‌ئه‌مرۆ هه‌ركامه‌یان ڕه‌چاوی ده‌كه‌ن بۆ زۆربه‌ی كۆمه‌ڵانی خه‌ڵكی كوردستان، به‌تایبه‌ت به‌شی هوشیار و به ئاگای ئه‌و خه‌ڵكه‌، جیاوازییه‌كانمان روون و ئاشكران. من لام وایه‌ئه‌و لایه‌نانه‌كۆمه‌ڵه‌نین، به‌ڵكوو دژ به كۆمه‌ڵه‌‌و ڕابردوویش كار ده‌كه‌ن. خۆزه‌گه‌حیزب، ریكخراوه‌، ئه‌نجومه‌ن یان تاكی كوردستان كه‌زۆر له‌ژیر كاریگه‌ری فه‌ره‌نگ و كلتووری رۆژهه‌ڵاتی ناوه‌راست و عه‌شیره‌گه‌ری ئیسلامیدان، فێربواین كه‌چین، چۆنن‌و كێن،‌ئاوا خۆیان به‌جه‌ماوه‌ر بناسێنێت.

لایه‌نێك كه‌له‌حیزبێك یان ڕێكخراوێك جیا ده‌بێته‌وه‌، حه‌تمه‌ن كێشه‌و موشكلی سیاسی و فیكری و ڕێكخراوه‌یی هه‌یه‌، ئه‌گه‌ر وایه‌، حه‌ق وایه‌سه‌ر لێشیواوی بۆ خؤی و خه‌ڵكیش دروست نه‌كات و به‌پێی سیاسه‌تی تازه‌و ڕێبازی تازه‌خۆی پێناسه‌بكات و ناوی‌تازه‌یش بۆ خوی دیاری بكات. ناكرێت چۆله‌كه‌ره‌نگ كه‌یت و به‌نه‌رخی قه‌ناری بیفرۆشیت.

بۆیه‌كۆمه‌ڵه‌به‌سیاسه‌ت، ئیدئۆلۆژی، ستراتێژی و پراتیكی دیاری كراو ده‌ناسرێته‌وه‌. نه‌قه‌ت چاوی له‌زلهێزه‌كان و رزگاری به‌ده‌ستی ئه‌وان بووه‌، نه‌هیچكات خۆشباوه‌ری به‌ده‌سه‌ڵاتی ئیسلامی بووه‌، نه‌قه‌ت حیزبی بێ ئیدئۆلۆژی و بێ سیاسه‌ت بووه و نه‌قه‌ت خزمه‌تكاری لایه‌نێكی دیكه‌بووه‌كه‌به‌ڕاوڕووت و زه‌خت و زۆر منداڵی خه‌ڵكیان بۆ برفێنێت و بۆیان به‌رێت.

بێ گۆمان هه‌موو ئه‌و كرده‌وانه‌به ‌ناوی كۆمه‌ڵه‌دژ به‌فیداكاری و قاره‌مانه‌تی هه‌زاران تێكۆشه‌ری گیان به‌ختكردوو و بنه‌ماڵه‌كانیان و كۆسپێكی گه‌وره‌ی سه‌ر ڕێگای هاوكاری ئێمه له‌گه‌ڵ ئه‌و لایه‌نانه‌یه‌.

 

ده‌نگۆی ئه‌وه‌هه‌بوو كه‌چه‌ند پارتێكی ئۆپۆزسیۆنی كوردی كه‌له‌حزبه‌كانی دیكه‌جیابوونه‌ته‌وه‌، به‌بێ به‌شداری حیزبی دایك به‌ره‌پێك بێنن، ئێوه‌تا چه‌ند له‌وه‌ئاگادارن، تا چه‌ند ئه‌گه‌ریی دروست بوونی دوو به‌ره‌ی جیاوازی كوردستانی له ‌سه‌ر ده‌ستی پارته‌ئۆپۆزسیۆنه‌كوردییه‌كان له‌ئارا دایه‌و هه‌ڵوێستتان له‌و باره‌یه‌وه‌چییه‌؟

وه‌ڵام: ئێمه‌ئاگاداری ئه‌و هه‌واله‌هه‌ین و بۆ ئه‌و دانیشتنه‌بانگهێشت كراوین .به‌لام به‌هۆی ئه‌وه‌ی كه‌پێمان وایه‌ئاكامێكی نابێت و ریگا به‌جێگایك نابات به‌شداریمان تێدا نه‌كرد.

باس له‌سه‌ر پێك هێنانی به‌ره‌یان هاوكاری حیزب و پارته‌كانی كوردستانی ئێران زۆر له‌مێژه‌له‌ئارادایه‌و هێنده‌وتراوه‌و دروشمی بۆ دراوه‌و سوێندی پێ خۆراوه‌له ‌ناوه‌رۆكی ئه‌سلی كه‌"به‌ره"‌یا "هاوكاری" یا هه‌ر شتێك بێت دوور كه‌وتۆه‌ته‌وه‌. ئێمه‌پێمان وایه‌كێشه‌ی سه‌ره‌كی ناو نییه‌‌به‌ڵكوو ناوه‌رۆكه‌. زۆر یه‌ك له‌و هێز و لایه‌نانه‌ئێستاش نازانن چی ده‌كه‌ن و وه‌دوای چی كه‌وتوون. هه‌روه‌ها لێكدانه‌وه‌یه‌كی دروست و عه‌ینییان بۆ رووداوه‌كانی ناوخۆی كوردستان و ئێران و ناوچه‌كه‌نییه‌. زۆربه‌ی ئه‌و حیزبانه‌"به‌ره‌" یا هاوكاریان بۆ وه‌لام دانه‌وه‌به‌ویست و داخوازه‌كانی خه‌ڵكی كوردستان و به‌هێزكردنی ریزی خه‌باتی ئه‌وان له‌ناوخۆی وڵات له‌به‌ر چاو ناگرن. كه‌سانێك "به‌ره‌یان" بۆ ئاوردانه‌وه‌ی ئه‌مریكا له‌خه‌ڵكی كورد و رووخاندنی كۆماری ئیسلامی به‌ده‌ستی ئه‌مریكا یا دروستكردنی زۆنێكی ئه‌منیه‌تی له‌كوردستان بۆ ده‌سه‌ڵاتداریه‌تی فه‌ردی و حیزبی خۆیان ده‌وێت. كه‌سانێك بۆ ئه‌وه‌یان ده‌وێت بۆ نموونه‌خه‌باتی چه‌كداری تێدا به‌هێز كه‌ن تا گوشاری زیاتر بۆ كۆماری ئیسلامی بۆ دانیشتن و ساتوو سه‌ودا پێك بێنن. كه‌سانێك له‌حیزبه‌كانیان دابراون و هه‌ر به‌و ناوانه‌وه‌كار ده‌كه‌ن و ده‌یانهه‌وێت ناویان مه‌تره‌ح بێت. حیزبه‌چكۆله‌كانیش هێندێكیان پاشكۆی حیزبه‌كانی دیكه‌ن و پێ یان وایه‌كه‌س نازانێت و هه‌ندێكیان كه‌حیزب نین ده‌یانهه‌وێت ئه‌دای حیزب ده‌ر بێنن.

كۆمه‌ڵه‌خاوه‌نی سیاسه‌تێكی روون و ئاشكرا بۆ هاوكاری حیزب و ڕێكخراوه‌‌سیاسیه‌ره‌سه‌نه‌كانی كوردستانه‌. ئه‌و هاوكاریه‌ناوی "به‌ره‌"، "جبهه‌"، "كاری هاوبه‌ش"، هاوكاری یا هه‌ر شتێكی له‌و چه‌شنه‌بێت، گرینگ ناو نییه‌‌، به‌ڵكوو هه‌روه‌ك ئاماژه‌ی پێكرا ناوه‌رۆكه،‌كه‌سه‌ره‌ڕای بیر و بۆچوونی جیاواز، له‌حزمه‌ت به‌به‌هێز كردنی خه‌بات و یه‌ك ریزی خه‌ڵكی كوردستان له‌دژی كۆماری ئیسلامی بێت.

كۆمه‌ڵه‌شه‌رتی بۆ هاوكاری نییه و شه‌رتیش له‌كه‌س قه‌بول ناكات‌‌و هیچ هێزێكیش له‌و هاوكارییه‌ده‌ر ناهاویت، مه‌گه‌ر لایه‌نێك بۆ خۆی نه‌یێت. هاوكاری نێوان حیزب و رێكخراوه‌كان به ‌لای ئێمه‌وه‌نه‌بۆ پێك هێنانی حیزبی هاوبه‌ش و یه‌ك بوونی فكری و ئیدۆلۆژی و نه‌بۆ شاردنه‌وه‌ی بیروباوه‌ر و ئامانجه‌كانمانه‌،به‌ڵكوو هه‌ر وه‌كوو چۆن ده‌بێ خاڵه‌‌هاوبه‌شه‌كانمان روون بێت، جیاوازییه‌كانیشمان ده‌بێت ئاشكرا بێت.

كۆمه‌ڵه‌  باوه‌ری قولی به‌پلۆرالیزمی سیاسی و تۆله‌رانس هه‌یه‌و پێمان وایه‌ده‌سه‌ڵات مڵكی جه‌ماوه‌ره‌و ده‌نگ و ڕای ئه‌وان له ‌ناوخۆی وڵات، گه‌وره‌و چكۆله‌یی هه‌ر هێزیك له‌پاشه‌رۆژدا دیاری ده‌كات.

به‌ڵام ئێمه‌كۆمه‌ڵێك ئوسول یان پڕه‌نسیبی خۆمان بۆ هاوكاری هه‌یه‌كه‌هیچی حیزبی نییه‌و هه‌موو داخوازی بزووتنه‌وه‌‌ی خه‌ڵكی كوردستانه‌و هه‌ر هێزێك كه‌خۆی به‌به‌شێك له‌و خه‌ڵكه‌‌بزانێت پێویسته‌پێی پایه‌به‌ند‌بێت. ئه‌و خاڵانه‌بریتین له‌:

* هه‌وڵدان بۆ رووخاندنی كۆماری ئیسلامی له‌رێگای خه‌باتی جه‌ماوه‌ری و به‌ده‌ستی خه‌ڵكی ئێران و كوردستان.

* ده‌سه‌ڵات ئه‌مری جه‌ماوه‌ر ومافی بێ ئه‌ملا و ئه‌ولای ئه‌وانه‌.

* به ره‌سمیه‌ت ناسینی ئازادی بێ قید و شه‌رتی سیاسی بۆ هه‌موو حیزب و لایه‌نه‌سیاسی و كۆمه‌ڵایه‌تی و تاكه‌كه‌سی له‌كوردستان.

*ئه‌نجام نه‌دانی دانوساندن و وتووێژی یه‌ك لایه‌نه‌له‌گه‌ل كۆماری ئیسلامی

* به ره‌سمیه‌ت ناسینی ئازادی بیر و باوه‌ر و ئه‌ندێشه‌له كوردستان.

* به‌ره‌سمیه‌ت ناسینی جیایی دین له‌ده‌وڵه‌ت.

* به‌ره‌سمیه‌ت ناسینی به‌رابه‌ری ژن و پیاو له ‌هه‌موو بواره‌كانی سیاسی، ئابووری، كۆمه‌ڵایه‌تی و ناو بنه‌ماڵه‌.

* به‌ره‌سمیه‌ت ناسینی جیاوازی بیر و باوه‌ر و حیزبی جۆراوجۆر (پلورالیزمی سیاسی) ده‌ست نه‌بردن بۆ چه‌ك له‌كاتی كێشه‌و ئیختلافاتی ناوخۆ، به‌ڵكوو چاره‌سه‌ر كردنیان له‌رێگای سیاسی و وتووێژه‌وه‌.

* ----------

 هه‌ر حیزب و لایه‌نێك ئه‌م ویست و داخوازانه‌كه‌ماف و داخوازی ره‌وای خه‌لكی كۆردستانن به ره‌سمیه‌ت بناسێ و به‌كردوه‌هه‌وڵی بۆ بدات و له‌گۆڕه‌پانی خه‌باتی سیاسی و جه‌ماوه‌ری كوردستاندا پێگه‌و جێگای هه‌بێت، ئێمه‌ئاماده‌ی هاوكاری كردنین له‌گه‌لیاندا.

 

ماوه‌یه‌كی زۆره‌كه‌له ‌ناو رێكخراوی كوردستانی حزبی كۆمۆنیستی ئێران (كۆمه‌ڵه‌) ره‌وتێك به ‌ناوی "فراكسیۆن" پێك هاتووه‌، ده‌كرێ باسی چۆنیه‌تی پێك هاتنی ئه‌و ره‌وته‌و هه‌ڵوێسته‌كانی ئه‌و ره‌وته‌مان بۆ بكه‌ی؟

وه‌ڵام: راگه‌یاندنی ره‌سمی ئه‌و "فراكسیون"ه‌نزیكه‌ی مانگێك پێش كونگری ١٣ی كۆمه‌له‌له‌هاوینی ئه‌مسالدا بوو.به‌لام مێژووی دروستبوون و سه‌رهه‌ڵدانی به ره‌سمی ئه‌و ره‌وته‌ده‌گه‌رێته‌وه‌بۆ هاوینی ٢٠٠٠ی زایینی و جیابوونه‌وی سازمانی زه‌حمه‌تكێشانی كوردستان له‌كۆمه‌ڵه‌كه‌پاره‌كه‌بوون به‌سێ به‌ش. ئه‌وكات چه‌ند كه‌س له‌ئه‌ندامانی ئێستای ئۆپۆزسیۆن له‌گه‌ڵ چه‌ند ئه‌ندامی دیكه‌ی حیزب كه‌ئه‌و كه‌سانه‌دواتر ئیستعفایان دا و له‌گه‌ڵ ئێمه‌نه‌مان و له‌زه‌حمه‌تكێشان نز‌یك بوون، كۆڕێكیان به‌ناوی "گروهی وه‌حدت" دروستكرد كه‌له‌ده‌ره‌وی ئێمه‌یش چه‌ند كه‌سی دیكه‌هاوده‌نگیان بوون. ئه‌و كۆره‌بۆ یه‌ك گرتنه‌وه‌ی كۆمه‌ڵه‌و سازمانی زه‌حمه‌تكێشان كاریان ده‌كرد.

به‌ڵام به ‌هۆی كۆمه‌لێك هۆكار و به‌تایبه‌ت دووركه‌وتنه‌وه‌ی به‌په‌له‌ی سازمانی زه‌حمه‌تكێشان له‌ئامانجه‌كانی كۆمه‌ڵه‌كه‌پێش جیابوونه‌وه‌یان‌بۆ زۆر كه‌س له‌ئێمه‌ئاشكرا و چاوه‌روانكراو بوو كه‌به‌ره‌و كوێ ده‌چن،له‌كرده‌وه‌دا ئه‌و كۆره‌تێك چوو. ژماره‌یه‌ك له هاورێیانی ئێمه ‌به ڕواڵه‌ت ره‌خنه‌یان له‌قه‌واره‌یان به‌وته‌ی خۆیان  ‌"تابلۆی" حیزبی كۆمۆنیست گرتبوو و پێیان وابوو "ئه‌م حیزبه‌وجوودی خارجی نییه‌و هه‌رچی هه‌یه‌كۆمه‌ڵه‌یه‌و ته‌نیا به‌ناوی كۆمه‌ڵه‌وه‌چالاكی بكه‌ین"، زیاتر له‌كۆمه‌له‌دوور كه‌وتنه‌وه‌و له‌بیروباوردا له‌و كه‌سانه‌نه‌زیك بوونه‌وه‌. بۆ زۆربه‌ی كادر و ئه‌ندامانی حیزب و كۆمه‌ڵه‌ئاشكرا بوو كه‌ئه‌م دۆستانه‌كێشه‌ی "تابلۆ" ناكه‌ن به‌ڵكوو باس له‌سه‌ر ناوه‌رۆكی تابلۆكه‌یه‌كه‌شتێك به‌غه‌یری بیر و باوه‌ر، سیاسه‌ت و ستراتێژی نییه‌. پاش بێنه ‌و به‌ره‌یه‌كی هه‌شت ساله‌، سه‌ر ئه‌نجام مانگێك پێش كونگره‌ی ١٣ی كۆمه‌ڵه‌كه هاوینی ئه‌مسال به‌سترا، ئه‌و هاورێیانه‌به ‌كۆی 45 كه‌س له‌ده‌ره‌وی وڵات و ناو هێزی پێشمه‌رگه‌ی كۆمه‌ڵه‌، خۆیانیان به‌ناوی "فراكسیۆنی فه‌عالیه‌ت به‌ناوی كۆمه‌ڵه‌" ناساند. ئه‌م جه‌معه‌به‌پشت به‌ستن به‌چه‌ند كه‌س له ‌كادر و هه‌ڵسوڕاوانی پێشتری كۆمه‌ڵه‌كه‌به‌نهێنی ماوه‌یه‌كی دوور و درێژ بوو كاریان ده‌كرد، له‌به‌یانیه‌یه‌كدا كه‌سه‌نه‌دی فكری و سیاسی ئه‌وانه‌بۆچوونه‌كانی خۆیان ڕاگه‌یاند كه‌له ‌زۆر بوواره‌وه‌به‌رانبه‌ر به سیاسه‌ت و ئامانجی ناسراوی كۆمه‌ڵه‌بوو. جیا له‌بواری فكری ،له ‌بواری كاری ڕێكخراویشدا ئه‌وان خۆازیاری ئه‌وه‌بوون و هه‌ن كه‌كۆمه‌ڵه‌به‌ته‌نیا له ‌كوردستان چالاكی بكات و ببێت به رێكخراوێكی كوردستانی كه ئه‌مه‌‌له‌گه‌ڵ هیچ ده‌وره‌یه‌ك له‌مێژووی كۆمه‌ڵه‌ناگۆنجی‌. ئه‌وان پێشتر ده‌یانووت ئێمه‌‌له‌گه‌ڵ قه‌واره‌و چوار چێوه‌ی "حیزبی كۆمۆنیستی ئێران" مۆخالفین،به‌لام له‌و به‌یانیه‌دا به‌ئاشكرا ده‌لێن  ته‌نیا باس له‌سه‌ر حیزب و سیاسه‌ته‌كانی نییه‌‌، "به‌ڵكوو سیاسه‌ته‌كانی كۆمه‌ڵه‌یش ده‌بێ پێدا چوونه‌وه‌ی پێدا بكرێت" به‌بێ ئه‌وه‌ی باس له‌و سیاسه‌تانه‌بكه‌ن. دیاره‌ئه‌وان سیاسه‌تی ئارام و به‌كاوه‌خۆیان گرتووه‌ته‌پێش و ده‌یان هه‌وێت پێداچوونه‌وه‌یه‌كی بنه‌ڕه‌تی به‌هه‌موو سیاسه‌ته‌چینایه‌تی و كۆمۆنیستییه‌كانی كۆمه‌ڵه‌و حیزبدا بكه‌ن و له‌كه‌نار ئه‌وه‌یشدا ئیمكاناتی دروستكردنی رێكخراوێكی تازه‌له‌گه‌ل ئامانج و بیروباوه‌ری تازه‌یان به‌ده‌ست بێنن. هه‌ر چه‌ند كه‌پێم وایه‌توانای فكری ئه‌وه‌یان نییه‌و دۆسته‌كانیان له‌ده‌ره‌وه‌ی ئێمه‌زیاتر هانیان ده‌ده‌ن. به‌ڵام ئه‌و رێباز و فكره‌ی كه‌ئه‌وان هه‌ولی بۆ ده‌ده‌ن به ‌باوه‌ری من له‌مێژه‌ته‌جربه‌كراوه‌و ناكام ماوه‌ته‌وه‌. دوایین ته‌جره‌به‌ی جیابوونه‌وه‌ی سازمانی زه‌حمه‌تكێشان له ‌كۆمه‌ڵه‌و ئه‌و چاره‌نووسه‌بوو كه‌تووشی هات. بۆیه‌ئه‌م بۆچوونه‌كه‌سۆسیال دێمۆكراسییه‌كی كوردیه ‌و من به‌سۆسیال- ناسیونالیستی ده‌شوبهێنم، له‌به‌رانبه‌ر ڕه‌وتی كۆمۆنیستی كۆمه‌ڵه‌كه‌نز‌یكه‌ی 40 سال خه‌باتی نهێنی و ئاشكرا ده‌كات، و به‌كۆمۆنیست و كرێكار و خه‌باتی چینایه‌تی و هه‌وڵدان بۆ كۆمه‌ڵگای ئازاد و یه‌كسان ناسراوه‌، به‌بیری ناسیۆنالیستی و سۆسیال دێمۆكراسی كوردی و به‌رێكخراوی ئۆستانی به‌جێگای سه‌رتاسه‌ری پێناسه‌ناكرێت و ئامانج و بیروباوه‌ری ئه‌وان به‌دژایه‌تی له‌گه‌ڵ مێژوی 40 ساله‌ی كۆمه‌ڵه‌ده‌زانم.

 

ره‌وتی فراكسیۆن له‌چه‌ند به‌یاننامه‌یه‌ك دا كه‌پێشتر بڵاویانكردۆته‌وه‌، ئاماژه‌یان به‌وه‌داوه‌كه‌ئه‌وان خۆیان به‌كۆمه‌ڵه‌ده‌زانن و نایانهه‌وێت و ئامانجی جیابونه‌وه‌یان له‌كۆمه‌ڵه‌نییه‌، به‌ڵام ئه‌وه‌لایه‌نی به‌رامبه‌ری ئه‌و ره‌وته‌یه‌ده‌یه‌وێ ئه‌وان له‌ناو حیزب ده‌ركات و به‌جیاییخوازیان له‌قه‌ڵه‌م بدات، تا چه‌ند ئه‌و ده‌نگۆیانه‌راستن وبۆمان روون بكه‌وه‌؟

وه‌ڵام: ئه‌وه‌ی كه‌ئه‌و "فراكسیۆنه‌" خۆیان به‌كۆمه‌ڵه‌ده‌زانن، تا ئێستاش ئه‌وان به‌ناو هه‌ر  به‌شێكن له‌ئه‌ندامانی كۆمه‌ڵه‌و حیزب و كه‌س نه‌ی ووتووه‌ئه‌وان له‌ده‌ره‌وه‌ی ئه‌و حیزبه‌ن یان كۆمه‌له‌ن. به‌لام كرده‌وه‌ی رۆژانه‌ی ئه‌وان له‌دژی ئه‌و حیزبه‌یه‌كه‌به‌رواله‌ت هێشتا ئه‌ندامین.  ئه‌وه‌ی راستی بێت و ئه‌وه‌ی كه‌ئه‌وان داوای ده‌كه‌ن چ له ‌باری فكری و سیاسی و چ له ‌باری ستراتێژی و چۆن هه‌ڵسوڕان و قالبی ریكخراوه‌یی، له‌گه‌ڵ تێكۆشان و مێژووی كۆمه‌ڵه‌ناته‌بایه ‌و ئێمه‌ئه‌و راستیه‌مان پێ وتوو‌ن.

ئه‌وه‌ی كه‌گۆیا لایه‌نی به‌رانبه‌ر واته‌زۆرینه‌ی ٩٥ ده‌رسه‌دی حیزب و كۆمه‌ڵه‌ده‌یانهه‌وێت "ئه‌وان ده‌ركات وبه‌جیاییخوازیان له‌قه‌له‌م بدات" ئه‌و ئیدیعایه‌ی ئه‌وان زور دووره‌له‌راستی. به‌لام راستیه‌كه‌ی ئه‌وه‌یه‌كه‌ئه‌وان هه‌م به‌بیر و باوه‌ر وهه‌م له‌كرده‌وه‌دا خۆیان له‌ته‌شكیلاتی حیزب و كۆمه‌ڵه‌جیا كردووه‌ته‌وه‌.ئه‌وان به‌و كه‌مینه‌بچوكه‌وه‌خوازیاری هه‌لوه‌شانه‌وه‌ی حیزبن و ده‌بێت زۆربه‌(ئه‌كسه‌ریت) به‌قسه‌یان بكات. به‌لام كاتێك ئه‌كسه‌ریت(زۆرینه‌) له‌كونگره،له‌پلینۆم، له‌كۆبونه‌وه‌كانی ته‌شكیلاتی و به‌سه‌نه‌د و به‌لگه‌و به‌پێی پیره‌وی ناوخویی پیێان ده‌لین و ئیسباتی ده‌كه‌ین كه‌ئه‌و "فراكسیون" و شێوه‌كاری ژێر به‌ژێره‌ی ئه‌وان له‌گه‌ل باوه‌ر و پرنسیپه‌كانی ناسراوی كۆمه‌له‌و حیزبی كومونیست ناگونجێ‌و ئه‌وه‌ئه‌وانن ئه‌گه‌ر بیان هه‌وێت له‌گه‌ل ئه‌م ریكخراوه‌بمێنه‌وه‌ده‌بی ده‌ست له‌و شێوه‌كاره‌هه‌لگرن و ناتوانن به‌و ناوه‌وه‌هه‌لسوران له‌نێو ئێمه‌دا بكه‌ن ،هاواریان ده‌چێته‌ئاسمان و ده‌لێن دێمۆكراسی نییه‌؟ معلوم نییه‌ئه‌و دێمۆكراسی یه‌ی ئه‌وان له‌چ‌نه‌وعێكه و نمونه‌كه‌ی له‌كۆیی دیكه‌ده‌بینین‌؟!ئه‌وان خۆیان موته‌عه‌هد و پایبه‌ند به‌قه‌رار و بڕیاره‌كانی ته‌شكیلات نازانن و سه‌رپێچی لێ ده‌كه‌ن. له‌گه‌ڵ جه‌معێكی دیكه‌سه‌رقاڵی هه‌ڵسوڕانی ژێر به‌ژێر و نهێنین. به‌ئاشكرا ره‌هبه‌ری و سه‌ركردایه‌تی خۆیان هه‌یه‌. كۆبوونه‌وه‌ی ئاشكرا و داخراو ده‌گرن و له ‌چاوی ئه‌ندامان و هه‌ڵسوڕاوانی حیزب و كۆمه‌ڵه‌ی ده‌شارنه‌وه‌. كۆمیته‌و به‌رپرسیان بۆ لایه‌نگران له ‌كوردستانی عێراق داناوه‌. بۆ نموونه‌له‌سه‌ر "یاسای فره‌‌ژنی" كه ‌له ‌لایه‌ن پارلمانی كوردستانی عێراقه‌وه‌له‌‌مانگی 11 په‌سندكرا ڕاگه‌یاندنیان به‌ناوی "فراكسیۆنی چالاكی به‌ناوی كۆمه‌ڵه‌" ده‌ركرد كه‌كه‌س نه‌یزانی حیكمه‌تی ئه‌و ڕاگه‌یاندنه‌به‌غه‌یری ئه‌وه‌ی كه‌"بڵێن ئێمه‌هه‌ین" چی بوو. چۆن كۆمه‌ڵه‌له ‌هه‌موو كه‌س زیاتر له‌دژی ئه‌و یاسا پیاوسالار و كۆنه‌په‌رستانه‌یه‌رۆیشت و له‌قاویدا. مه‌ئموریان له‌سنوور داناوه‌كه‌"سی دی" و نوسراوه‌یان بۆ بنێرێته‌وه‌بۆ ناوخۆی كوردستانی ئێران. له‌گه‌ڵ زۆر كه‌س له‌دۆستان، لایه‌نگران و بنه‌ماڵه‌ی گیانبه‌خت كردووانی كۆمه‌ڵه‌له ‌ناوخۆی وڵات په‌یوه‌ندییان گرتووه‌كه‌كار له‌گه‌ڵ ئه‌وان بكه‌ن و زۆر شتی دیكه‌. ئه‌گه‌ر ئه‌مانه‌به‌ئاشكرا جیا بوونه‌وه‌و دروستكردنی ڕێكخراوێكی دیكه‌نییه ؟ ئه‌ی‌چییه‌؟ ئه‌وه‌ی راستی بێت ئه‌وان به‌بیر و باوه‌ر و به‌كرده‌وه‌سه‌رقاڵی دروست كردنی رێكخراوێكی دیكه‌له ‌ناو ئێمه‌دان. ئێمه‌ئه‌م چه‌شنه‌كار و هه‌ڵسوڕانه‌مان لێ قه‌بوول نه‌كردووه‌و نایكه‌ین و به‌مه‌شروعی نازانین. بۆیه‌ئه‌وه‌ئه‌وانن كه‌عه‌مه‌له‌ن خۆیان جیا كردووه‌ته‌وه‌، به‌لام له‌لایه‌كه‌وه‌ده‌زانن له‌وه‌ها پروژه‌یه‌كدا سه‌ركه‌وتوو نابن و له‌لایه‌كی دیكه‌وه‌هێشتا ئیمكاناتی سه‌ربه‌خۆ بوونیان به‌ته‌واوه‌ته‌ی بۆ ئاماده‌نه‌كراوه‌بویه‌به‌ئاشكرا رایناگه‌ینن

 

یه‌كێك له‌داواكانی ره‌وتی فراكسیۆن جیاكردنه‌وه‌ی كۆمه‌ڵه‌یه‌له‌حزبی كۆمۆنیستی ئێران و كاركردن به‌ناوی كۆمۆنیستی كوردستانه‌، ئایا ئه‌و داوایه‌له‌لایه‌ن ئێوه‌وه‌په‌سنده‌، ئه‌گه‌ر په‌سنده‌، بۆ، ئه‌گه‌ر نا بۆ؟

وه‌ڵام: سه‌ره‌تا ئه‌وه‌بڵێم داوای ئۆپۆزسیۆنی ناوخۆی ڕێكخراوی ئێمه‌‌، "جیا بوونه‌وه‌ی كۆمه‌ڵه‌له‌حیزبی كۆمۆنیستی ئێران بۆ پێك هێنانی حیزبی كۆمۆنیستی كوردستان نییه‌". ئه‌گه‌ر وا بوایه‌، ئه‌و داوخوازه‌له‌وه‌ی ئێستایان باشتر و له‌پێشتر بوو و له‌وانه‌بوو پاش دروستكردنی "حیزبی كۆمونیستی كوردستان" نزیكترین دۆستی ئیمه‌بووایه‌ن. من باوه‌رم وایه‌به‌شێك له‌كێشه‌كه‌ی ئێمه‌له ‌سه‌ر نه‌فسی كۆمۆنیزم و ده‌ور و ته‌ئسیر و پراتیكی ئه‌م جیهان بینییه‌بۆ خه‌باتی ئێستا و دوا رۆژه‌. به‌باوه‌ری من ئه‌وه‌ی ئه‌م هاورێیانه‌ی ئێمه‌داوای ده‌كه‌ن كۆمۆنیزم نییه‌، به‌ڵكوو له‌باشترین حاله‌تی خۆی دا به‌كوردستانی كردنی  سۆسیال دێمۆكراسی ئۆروپایی یه‌. ئه‌وان به‌بیانوی سه‌نعه‌تی نه‌بوونی كوردستان و بگره‌ئێران شۆرشی كرێكاری و سۆسیالیستی به‌ناوی ئه‌وه‌ی كه‌سۆسیالیزم به‌ته‌نیا له یه‌ك وڵات جی به‌جی نابێ  ره‌ت ده‌كه‌نه‌وه‌. خوازیاری گه‌شه‌ی ئابووری و پیشه‌سازی له‌وڵاتن، به‌لام باسی ناكه‌ن كه‌ره‌نج و ئازاره‌كانی  پیشه‌سازییه‌كی ئه‌وتۆ له‌سه‌رشانی چ كه‌س و چ چینێك ده‌بێت؟ ئه‌وان حیزبی كۆمۆنیست و كۆمه‌ڵه‌به‌"ستالینسم" تاوانبار ده‌كه‌ن، به‌لام فه‌رامۆشی ده‌كه‌ن كه‌ستالین و"ستالینسم" به‌رهه‌می شكستی شور‌شی كرێكاری، له‌گۆڕنانی ماركسیسم و ئامانجی كۆمۆنیستی و زیندوو كردنه‌وه‌ی ناسیۆنالیزمی روسی، له قه‌واره‌ی گه‌شه‌ی ئابووری و سه‌نعه‌تی دا  و مه‌وعیزه‌ی سازشی چینایه‌تی و سه‌رئه‌نجام ماڵوێرانی بۆ چینی كرێكاری  روسیه‌وهه‌موو جیهان بوو. باس له‌سه‌ر ئیتهام وه‌شاندن و شه‌ره‌قسه‌ی هه‌رزه‌كارانه‌نییه‌،به‌لام له‌سیاسه‌ت و كرده‌وه‌دا ئه‌و بۆچونه‌به‌گشتی ‌نه‌ك ته‌نها ‌كۆردستانی یان ئیرانیش نییه‌، به‌لكوو جیهانیه‌و به‌پێچه‌وانه‌وه‌ده‌قاوده‌ق ستالینیستیه‌. هه‌شتا سال پاش كاره‌ساتی ستالین و دار و ده‌سته‌كه‌ی له شوره‌وی پێشوو هێشتا دووكه‌ڵه‌كه‌ی ده‌چێته‌‌چاو كۆمۆنیسته‌كانی ئه‌مرۆ. به باوه‌ری من ڕوانگه‌و جیهه‌تی سیاسی ئۆپۆزسیۆنی ناو كۆمه‌ڵه‌و حیزب زیاتر له‌گه‌ڵ ستالین و ستالینسم دێته‌وه‌نه ک پێچه‌وانه‌كه‌ی.

سه‌باره‌ت به‌په‌سه‌ند كردن یا نه‌كردنی داوای  ئۆپۆزسیۆن له‌لایه‌ن حیزبه‌وه‌، ده‌بێ بڵێم، هه‌ر وه‌ك خۆیان وتوویانه‌داواكه‌ی ئه‌وان له‌سه‌ر گۆڕینی قالب و چوارچێوه‌ی رێكخراوه‌یی نییه‌، به‌ڵكوو دژایه‌تی له‌گه‌ڵ هه‌موو سیاسه‌ت، ستراتێژ و مێژووی حیزب و كۆمه‌ڵه‌یه‌. ئه‌وه‌ی که ئه‌وان ته‌نانه‌ت به‌ناوی كۆمه‌ڵه‌یشه‌وه‌ده‌یلێن و ئه‌گه‌ر به‌فه‌رز هه‌مووشمان ئه‌وه‌بلێن كه‌ئه‌وان داوای ده‌كه‌ن، به ‌باوه‌ری من  ئاسه‌وارێك له‌كۆمه‌ڵه‌ی كۆمۆنیست و ماركسیست که تا ئێستا چالاک بووه نامێنیته‌وه‌و ده‌بێت به‌لقێكی دیكه‌له‌لقه‌كانی سازمانی زه‌حمتكێشانی كۆرڕستان كه‌هه‌ر به‌هوی ئه‌و جیاوازیانه‌وه‌له‌گه‌ل كۆمه‌له‌نه‌مان. هه‌ر بۆیه‌ئاخرین مه‌رجه‌ع و ناوه‌ندی بڕیار دان واته‌كۆنگره‌ی١٣ی كۆمه‌ڵه‌كه‌هاوینی ئه‌مساڵ به‌سترا له‌باری فكری و سیاسی وڵامی ئه‌و كه‌سانه‌ی دایه‌وه‌و جوابی نه‌هایی ته‌شكیلاتیشی سپارد به‌كۆمیته‌ی ناوه‌ندی حیزبی كۆمۆنیستی ئێران. كۆمیته‌ی ناوه‌ندی حیزبیش مانگێك پاش كۆنگره‌ی كۆمه‌ڵه‌به‌سترا و وڵامی ته‌شكیلاتی ‌به شێوه‌ی  ره‌سمی و عه‌له‌نی دایه‌وه‌و پێی ڕاگه‌یاندن به ‌هۆی ئه‌وه‌ی که ویست و داخوازه‌سیاسی و ڕێكخراوه‌ییه‌كانی ئه‌وان له‌گه‌ڵ ڕابردوو و ئێستای حیزبی كۆمۆنیست و كۆمه‌ڵه‌نایێته‌وه‌، داواكانیان په‌سند ناكرێت و خوازیاری هه‌ڵوه‌شاندنه‌وه‌ی "فراكسیۆن"ه‌كه‌یانی لێ كردن. به‌ڵام ئه‌وان به‌جێی ئه‌وه‌ی ولام به‌قه‌رار و بریاره‌كانی حیزبی بده‌نه‌وه‌، شێوازگه‌لێكی نامۆ به‌سۆننه‌ت و تێكۆشانی تا ئێستای كۆمه‌له‌و حیزبی كومونیستی یان  به‌كار هێناوه‌‌كه‌ئاسایی یه‌لێیان قبول نه‌كرێت . له‌تشكیلاتی ئیمه‌دا ئازادی ته‌واوی ده‌ربرینی بیروبۆچوون ‌له‌چوارچێوه‌ی به‌رنامه‌و په‌یره‌وی ناوخۆ وهه‌لسوورانی كه‌مایه‌تی ناوخۆی حیزبی،هه‌تا پێك هێنانی "فراكسیون" هه‌یه‌. به‌لام حیزب له‌ناو حیزب دا دروستكردن، كاری نهینی و شاراوه‌كردن و پێیان وابێت كه‌س ئاگادارنییه‌، هێلی سووری نێوانمانه‌و‌كه‌س بۆی نی یه‌ بیبه‌زینێ.  كۆمه‌لێك له‌ناو حیزبێك دا كه‌گه‌یشتنه‌ئه‌و قۆناغه‌ی كه‌له‌باری بیر و بۆچونه‌وه‌،ئاوا له‌گه‌ل ئه‌و حیزبه‌نامۆ بن و بگه‌نه‌ئه‌و ئاسته‌ی كه‌نه‌هینی كاری و كاری ژێربه‌ژێر بكه‌ن، سادقانه‌تر و شه‌ریفانه‌تر ئه‌وه‌یه‌كه‌واز له‌و حیزبه‌بێنن و ئه‌وه‌ی كه‌خۆیان باوریان پی یه‌تی ئه‌وه‌بكه‌ن . ئه‌وه‌چ شێوه‌یك له‌ژیانی سیاسی یه‌كه‌باوه‌ره‌ت به‌حیزبێك نه‌مابێ، پیره‌وی ناوخۆی پێ شێل بكه‌ی،چالاكی نه‌هێنی تێ دا بكه‌ی و تێی دا بمینیته‌وه‌، ئایا ئه‌وه‌سوء ئیستفاده‌كردن له‌نیاز پاكی ره‌هبه‌ری ئه‌و حیزبه‌نی یه‌؟

حه‌سه‌ن ره‌حمان په‌ناه (ئه‌ندامی كومیته‌ی ناوه‌ندی كۆمه‌ڵه)‌:‌هه‌ڕه‌شه‌ی شه‌ڕ و په‌لاماری نیزامی، به‌زیانی خه‌باتی خه‌ڵكی ئێران

به شی یه که م

 0000

January 08, 2009

چرا مطالبه ی «کنترل کارگری» باید در محور جنبش کارگری قرار گیرد؟

مازیار رازی

در دوره آتی مبارزات طبقاتی، با تغییر تناسب قوا به نفع کارگران، ما شاهد اشغال کارخانه ها و اعمال کنترل کارگری توسط کارگران خواهیم بود. از این رو بررسی مفاهیم اولیه این تجربه کارگری بسیار حائز اهمیت است. بحث و تبادل نظر در این مورد می تواند ما را به ابزار بُرنده تر و مؤثرتری در نبرد با سرمایه داری مجهز کند. در این مقاله به مفاهیم اساسی کنترل کارگری در دوره کنونی پرداخته می شود.

اخیرا مقالاتی در باره ی این موضوع توسط برخی از فعالان کارگری نگاشته شده است. متاسفانه هنوز مفهوم «کنترل کارگری» نه از لحاظ تاریخی و نه از لحاظ اهمیت طرح مطالبه انتقالی دوره کنونی به درستی درک نشده است. نمونه بارز این بد فهمی را می توان در مقاله اخیر آقای «جعفر عظیم زاده» تحت عنوان «نگاهی کوتاه به سیاست کنترل کارگری بر متن حاکمیت اقتصادی سیاسی بورژوازی» مشاهده کرد. ایشان به اشتباه مدافعان طرح مطالبه «کنترل کارگری» را به کسانی منتسب می کند که خواهان تحت کنترل قرار دادن و اداره کارخانه های  "ورشکسته" اند! ایشان در مقابل مدعی است که:  "این کنترل در دوران تلاطمات تعیین کننده اجتماعی که طبقه کارگر در آستانه کسب قدرت سیاسی قرار میگیرد بمثابه ابزاری برای خلع ید از سرمایه داران و کنترل تولید توسط کارگران بکار گرفته میشود." 

مواضع مشابه به نظریات آقای جعفر عظیم زاده در این مدت توسط سازمان های سنتی مکررا تکرار شده است و همه نشانگر عدم درک صحیح این طیف از چند موضوع اساسی است. اول؛ نداشتن آشنایی درست با مفهوم تاریخی و کنونی «کنترل کارگری» و دوم؛ نداشتن درک کافی از مطالبات انتقالی در عصر امپریالیزم به عنوان یک تاکتیک مهم دخالتگری در جنبش کارگری علیه نظام سرمایه داری. در این مقاله کوشش می شود که به شکل مثبت به این نکات اساسی اشاره شود تا تبادل نظرها بتوانند در مسیر صحیح به نتیجه مطلوب برسد.

مفهوم مارکسیستی کنترل کارگری

پیش از پرداختن به توضیح مفهوم «کنترل کارگری» در دوره کنونی (پیشا برکناری نظام سرمایه داری)، می بایست به مفهوم کلاسیک کنترل کارگری پرداخته شود.

مارکسیست های انقلابی بر این باورند که پس از کنار گذاشتن نظام سرمایه داری توسط قدرت کارگری، جامعه وارد یک مرحله انتقال از سرمایه داری به سوسیالیزم می گردد. به قول کارل مارکس (در جزوه نقدی بر برنامه گوتا) در این دوره وجه تولید غیرکاپیتالیستی در جامعه حاکم شده؛ اما وجه توزیع کماکان بورژوایی باقی می ماند. زیرا انقلاب سوسیالیستی از بطن جامعه سرمایه داری متولد شده و بسیاری از ناهنجاری های بورژوایی، تا رشد کیفی نیروهای مولده در سطح جهانی، برای دوره ای باقی خواهد ماند.

همچنین صاحبان قدرت نوین، طبقه کارگر، از آنجایی که آمادگی اعمال مدیریت کارگری نداشته، کماکان برخی از مناسبات جامعه بورژوایی را اجبارا بایستی حفظ کنند. باید واقف بود که روز پس از انقلاب کارگری، نمی توان با جایگزین سازی تکنیسین ها (یا حتی مدیران وابسته به سرمایه داری) با کارگران در کارخانه ها تمام مسایل فنی و راه اندازی کارخانه ها را به یکباره حل کرد. باید واقف باشیم که کارگران برای اعمال مدیریت کارگری بایستی تجربه و آمادگی قبلی داشته باشند. در جامعه بورژوایی، کارگرانی که حداقل بیش از 8 ساعت در روز (به اضافه چند ساعت ایاب وذهاب) کار کرده و هیچ امکان سازماندهی امور تولیدی را نداشته، نمی توانند به صرف کسب قدرت سیاسی بلافاصله تمام امور را به صورت حرفه ای خود بدست گیرند. از اینرو نیاز به دوره ای است که کارگران به اعمال مدیریت و کاردانی آشنایی پیدا کنند. در این مورد نیز نیاز به یک دوره انتقالی است. اما در این دوره انتقالی کنترل تولید و توزیع باید در دست خود کارگران باشد. این نظریه، «کنترل کارگری» نام گرفته است، این دوره، دوره ای است که حکومت کارگری در بسیاری از ادارات و کارخانه ها و مؤسسات از همان مدیران و افراد با تجربه ای که پیش از انقلاب، کارخانه ها را می چرخاندند، استفاده خواهد کرد، اما تحت «کنترل کارگری». کارگران در این دوره وقت تنفس می یابند تا در تمام سطوح کار اداری و مدیریت آشنایی پیدا کرده و پس از آن، تمام  امور را بدست خود گیرند، بدون اینکه لطمات اقتصادی جبران ناپذیر، به علت عدم آمادگی اداره امور، به طبقه کارگر و جامعه نوین سوسیالیستی، تحمیل گردد.

مفهوم اولیه کنترل کارگری (به ویژه متکی بر تجربه انقلاب اکتبر 1917 روسیه) از این موقعیت ویژه سرچشمه می گیرد. یعنی دوره ای بلافاصله پس از نابودی نظام سرمایه داری که کارگران هنوز زمان یادگیری امور فنی را نداشته و مجبورند که با استخدام تکنیسین ها و مدیران و کاردانان پیشین، زمانی برای تعلیم تمام امور و انتقال تجربه مدیریت کارگری به کارگران جوان، داشته باشند. اما وجه مشخصه و یا تضمین توفیق این دوره این است که تمامی کنترل و نظارت تولید و توزیع در دست خود کارگران باشد؛ یعنی کنترل کارگری اعمال گردد (تا اینجا شاید کم و بیش این مفهوم مورد توافق منقدین طرح مطالبه کنترل کارگری قرار گیرد).   

اما در جامعه سرمایه داری چه (موضوعی که مورد بد فهمی و اختلافات است)؟ بدیهی است که همان مفهوم از «کنترل کارگری» و همان مضمون می تواند در جامعه سرمایه داری نیز طرح گردد. کارگران از طریق اعمال یک سلسله مطالبات انتقالی (مطالباتی که توسط دولت سرمایه داری قابل تحقق نبوده و منجر به تشدید رودررویی کارگران و دولت سرمایه داری می گردد) در عمل تجربه کنترل کارگری را بدست آورده و خود را برای حکومت آتی خود آماده می کنند. به سخن دیگر، طبقه کارگر برای تدارک اعمال مدیریت کارگری، پس از سرنگونی نظام سرمایه داری، ضروری است که  سازماندهی تولید و توزیع را در درون نظام سرمایه داری نیز تجربه کند. برای این امر، آنها بایستی در وهله نخست اعتماد به نفس لازم را کسب کنند. آنها بایستی سازماندهی راه اندازی چرخ های اصلی صنایع را بدست گرفته و به خود و سایرین در عمل نشان دهند که صاحبان اصلی ابزار تولید، خود آنها هستند.

نخستین گام در این راه نیز اعمال کنترل و نظارت مستقیم بر تولید در سطح هر کارخانه و کارگاه هست. تجربه حاصله از یک اعتصاب و یا یک اشغال کارخانه و گرفتن امور اداری و تولید به دست خود، زمینه اولیه کنترل کارگری را فراهم می آورد. اینکه سرمایه داران کنترل را به کارگران واگذار می کنند و یا نمی کنند در محور این بحث قرار ندارد. در واقع باید فرض را بر این گذاشت که سرمایه داری در مقابل این خواست مقاومت کرده و این امر اصولا قابل تحقق در نظام سرمایه داری نمی باشد. سؤالی که در اینجا توسط منقدین طرح می گردد این است که اگر سرمایه داران، کنترل و نظارت را به کارگران واگذار نمی کنند چرا باید اصولا چنین مطالبه ای طرح گردد؟ در پاسخ به این نکته باید اعلام شود که عدم واگذاری کنترل کارگری به کارگران مرحله نوینی از مبارزات ضد سرمایه داری را با آگاهی بالاتر کارگران با دولت به دنبال خواهد آورد. در واقع طرح این مطالبه پلی ایجاد خواهد کرد بین آگاهی کنونی کارگران در مورد نحوه ی سازماندهی امور خود و مرحله رودرویی نهایی با نظام سرمایه داری. اساس مطالبه انتقالی در عصر امپریالیزم در این نکته نهفته است که متأسفانه مورد توجه منقدان قرار نمی گیرد. آنها طرح مطالبات کارگری را یک بعُدی و بر اساس این روش چانه زنی (سندیکالیستی) یا سرمایه داری می پندارند. در نتیجه با چنین مواضعی به ناچار در جبهه رفرمیست ها قرار می گیرند.

اما، در جامعه سرمایه داری، از آنجایی که کنترل اکثر امور جامعه در دست طبقه حاکم و دولت و مدیران آن است، کسب تجربه کنترل کارگری تنها می تواند مستقل از تمامی نهادهای وابسته (و افراد و احزاب وابسته) به دولت صورت گیرد. هر دخالت و یا حضور سیاسی و تشکیلاتی عوامل، نهادها و احزاب، این روند را مسدود خواهد کرد. زمانی که تصمیم اینکه چه کالاهایی بایستی تولید شوند؛ چه نوع کارخانه ای تأسیس گردد؛ چه تعداد کارگر استخدام گردد؛ بهای تولیدات چقدر باشد؛ شرایط فروش چگونه باشد؛ دستمزدها و ساعات کار و حقوق مدیران و یا تصمیم پیرامون امکانات رفاهی، جریمه، پاداش، اخراج و ترفیع رتبه و غیره چقدر باشد... همه و همه برعهده سرمایه داران و مدیران انتصابی آنها باشد، هیچگاه کارگران تجربه عملی برای اداره امور خود را نخواهند یافت. دخالت های برخی از کارگران در «مدیریت» و طرح های «خودگردانی» و «مشارکت» (در این مورد در زیر توضیح داده خواهد شد) نه تنها هیچ تغییری در موقعیت کارگران نمی دهد که امر تجربه کنترل کارگری را به تعویق انداخته و آنها را به اسرای مدیران مبدل می کند.

البته سرمایه داران از این موقعیت ویژه و قدرت مطلق خود برای پیشبرد مقاصد خود، یعنی کسب سود بیشتر، استفاده می کنند. از اینرو است که کوچکترین اقدام کارگران مانند کم کاری، کُند کاری و یا یک اعتصاب، کل منافع هیئت حاکم را به مخاطره می اندازد. کارگران پیشرو در تقابل با این شیوه ها، محققا خواهان نظارت و کنترل مستقیم بر کلیه امور تولیدی، در جریان قرار گرفتن اسرار معاملاتی سرمایه داران، کسب اطلاع در باره دخل و خرج کارخانه، اطلاعات در امور وام گیری کارخانه ها از بانک های داخلی و خارجی، میزان دستمزها و حقوق مدیران، سود و زیان کارخانه، علت اخراج یا ارتقاء کارگران و غیره هستند. سرمایه داران، مدیران و کارفرمایان موظفند که تمام اطلاعات مربوط به کارخانه را در اختیار کارگران قرار دهند- اما بدیهی است که چنین نمی کنند. از اینرو مبارزه برای این مطالبات ابتدایی نیاز به سازماندهی مستقل دارد. ایجاد تشکلی که از طریق مبارزه در صدد کسب این حقوق پایه ای برآید و توسط شیوه هایی نظیر اشغال کارخانه ها و بدست گرفتن کنترل بر تولید و توزیع تمام تزویرهای سرمایه داران مبنی ضرردهی کارخانه و توجیه اخراج ها و غیره را برملا کند؛ این تشکل چیزی به جز تشکل مستقل کارگری نمی تواند باشد و همچنین مبارزه حول هر یک از این مطالبات انتقالی میتواند مبارزه ای برای کسب تجربه کنترل کارگری باشد. در واقع تنها شیوه کسب اعتماد به نفس و کسب آگاهی ضد سرمایه داری در جامعه سرمایه داری از طریق تجربه موارد ذکر شده است.

"ورشکستگی" کارخانه ها؟

اول، طرح موضوع "ورشکستگی" کارخانه در جامعه تنها توسط خود سرمایه داران و مدیران کارخانه  اعلام می گردد. تعیین  "ورشکستگی" کارخانه و یا قابلیت آن به تداوم تولید، خود نیاز به باز شدن دخل و خرج کارخانه دارد. 

اگر سرمایه داران ادعا می کنند که کارخانه "ورشکسته" شده است، کارگران در مقابل به آنها می گویند: "دفاتر دخل و خرج را باز کنید"! بگذارید همه کارگران ببینند که این کارخانه چه مقدار تولید کرده و چه مقدار مخارج داشته است.

فعالان جنبش کارگری نباید تحلیل ها و نظریات سرمایه داران را بدون مورد سؤال قرار دادن آن بپذیرند! واقعیت این است که اگر دفاتر دخل و خرج کارخانه باز گردد، مشاهده خواهد شد که این کارخانه ها می توانند تحت نظارت خود کارگران و بدون حیف و میل حقوق های کلان مدیران و برنامه ریزی صحیح سود آور باشند.

اما منظور واقعی سرمایه داران این است که در این حوزه (برای نمونه نساجی در کردستان)، سرمایه آن طور که باید و شاید سودآور نیست، تا مثلا در حوزه ساختمان سازی در حوالی تهران. به سخن دیگر سرمایه از یک حوزه سود آور به حوزه بیشتر سود آور گرایش پیدا می کند. برای توجیه این انتقال ساده، سرمایه داران اعلام می کنند که کارخانه موجود "ورشکسته" شده است.

دوم، در جامعه ای که در آن حدود 80 درصد صنايع و اقتصاد کشور در دست دولت می باشد، مطرح کردن خواست باز کردن دفاتر دخل و خرج در مقابل "ورشکسته" اعلام شدن يک کارخانه يا واحد توليدی ی دولتی، می تواند که نه فقط دست فاسد مديران را رو کند، بلکه معملات پشت پرده ی دولتی و «آقازاده» ها را نيز برملا کند.

همچنين "ورشکسته" شدن حتی يک کارخانه ی دولتی بيانگر "ورشکستگی" سياست های توسعه ی اقتصادی و رشد صنايع (حداقل) دولت فعلی را نشان می باشد! و در طی پروسه ای کارگران می توانند به اين تنيجه ی منطقی برسند که در واقع کل نظام سرمايه داری "ورشکسته" می باشد. و اگر يک کارخانه يا واحد توليدی ی دولتی تحت کنترل کارگران قرار گيرد، به خصوص اگر آن در بخش حياتی ی نفت و گاز باشد، رودررويی ی کارگران فقط با مديريت نخواهد بود، بلکه بلافاصله به رودررويی با دولت بورژوايی تبديل می شود. چنين رودررويی ای می تواند بسيار سريعتر به واحد های ديگر، صنايع متفاوت و نقاط جغرافيايی دور گسترش پيدا کند؛ و جنبه ی ضربه ای بر عليه کل بورژوازی به خود بگيرد!

با تأسف برخی از فعالان جنبش کارگری (مانند آقای جعفر عظیم زاده) بدون مقاومت در مقابل ادعای کاذب سرمایه داری، آن ادعاها را تکرار کرده و یکی از شیوه های مؤثر مطالبات انتقالی کارگری (کنترل کارگری در وضعیت کنونی) را مردود اعلام می کنند.

اکنون برای روشن شدن این موضوع می پردازیم به مفهوم مطالبات انتقالی.

کاربرد برنامه ی انتقالی در جنبش کارگری

مطالبات کارگری را نمی توان به صورت تصنعی و فرمول وار به طبقه ی کارگر تحمیل کرد. حد اقل نطفه های آن مطالبات بایستی در درون خود جنبش کارگری به نقد شکل گرفته باشند. شعارهای محوری کارگری از یک سو از دل جنبش کارگری ظاهر می گردد و از سوی دیگر نقش تقویت کننده سازمان دهی و برنامه ریزی درازمدت در جامعه ی سرمایه داری را ایفا می کند. مثلا در سالهای اخیر در کارخانه ی بارش اصفهان و چند سال پیش در کارخانه ی کشمیر و اخیرا در اعتراضات کارگران کارخانه ی هفت تپه ما شاهد این هستیم که اولین برخوردهایی که طبقه ی کارگر و کارگران با نیروهای انتظامی می کنند از شعارهای معمول فراتر می روند، مثلا زمانی که چند کارگر دستگیر می شوند، سایر کارگران به شعار آزادی زندانیان سیاسی می رسند؛ و پس از آن به شعار تشکیل سندیکا رسیده و سپس که رژیم قصد دارد با آن ها باب یک سلسله مذاکرات و چانه زنی ها را باز کند، و نشان داده می شود که دولت به کذب بیان می کند که درآمدی حاصل از این کارخانه ها نیست و این کارخانه ها باید بسته شود، طبقه ی کارگر عموما شعار کنترل کارگری را مطرح می کند. این تغییر کیفی که در ارتباط با وضعیت آگاهی طبقه ی کارگر ملاحظه می کنیم، ریشه در همین مبارزات چند سال پیش طبقه ی کارگر دارد. بنابراین این مسئله بسیار حائز اهمیتی در مورد پیشرفت جنبش کارگری است.

برای بررسی شعارها محوری کنونی جنبش کارگری، در ابتدا باید مفهوم «مطالبات کارگری» روشن شود و سپس مطالبات محوری از آن استنتاج شود. مطالبات عموما به سه دسته تقسیم می شوند: مطالبات دموکراتیک، مطالبات «حداقل» و مطالبات «انتقالی».

اول؛ مطالبات دموکراتیک آن دسته از شعارهایی هستند که الزاما با سلطه ی سیاسی بورژوازی در تضاد نیستند، اما حقوق پایه ای کلیه ی قشرهای تحت ستم را گسترش می دهند. برای نمونه خواست هایی مانند آزادی حق بیان، تشکل و اعتصاب، آزادی تأسیس سندیکاهای کارگری، آموزش و پرورش مجانی و همگانی، لغو قوانین حقوقی و جزایی ارتجاعی، برابری کامل زنان و مردان در کلیه ی سطوح، آزادی و احترام به حقوق و حیثیت بشری، حق شکایت و دادگاهی کردن هر مقام دولتی توسط هر شهروند و غیره، شامل «مطالبات دموکراتیک» هستند.

گرچه مبارزه برای حقوق دموکراتیک همواره یکی از مبارزات عمده ی کمونیست ها بوده و هست، اما در کشورهایی نظیر ایران تحقق چنین خواست هایی، مگر در وضعیت استثنایی، غیرعملی است. زیرا که اختناق حاکم حتی تحقق چنین خواست هایی را نمی تواند برای مخالفان خود در درون هیئت حاکم تحمل کند. با این وجود، چنین خواست هایی در برنامه و تبلیغات کارگری جای دارند و تبلیغات حول آن ها باید صورت پذیرد. زیرا به علت وضعیت اختناق، گاهی نیز آن مطالبات به شعارهای محوری کارگران مبدل می گردند.

طرح شعارهای دموکراتیک از این زاویه حائز اهمیت هستند که در وهله ی نخست کارگران باید این امکان را بیابند که خود را سازمان دهند. بدون سازمان دهی تشکیلاتی و سیاسی، کارگران قادر به ایفای نقش انقلابی خود نخواهند بود. و همچنین طی این مبارزات کارگران به ماهیت طبقاتی دولت (و نه صرفا شکل حکومت استبدادی) پی خواهند برد. علاوه بر این ها، برای آن که طبقه ی کارگر بتواند کلیه ی قشرهای تحت ستم را که خواست هایی عمدتا دموکراتیک دارند، به جهت مبارزه برای انقلاب سوسیالیستی جلب کند، مطالبات دموکراتیک را باید از «آنِ» خود کند.

دوم؛ مطالبات سنتا «حداقل»، که آن ها نیز نظام سرمایه داری را نفی نمی کنند. مطالباتی نظیر حقوق بیکاری، بیمه های اجتماعی، بازنشستگی، حق مرخصی با پرداخت دستمزد و غیره از جمله این خواست ها هستند. اهمیت این مطالبات در اواخر قرن نوزدهم بسیار زیاد بود. زیرا که حزب های سوسیال دموکرات می توانستند، به اصلاحاتی به نفع کارگران دست یابند. اما این خواست ها، امروزه، حتی در کشورهای غربی کم رنگ شده اند، زیرا بورژوازی در حال پس گرفتن بسیاری از «اصلاحات» گذشته است. تحقق این خواست ها در کشورهایی نظیر ایران نیز (مانند مطالبات دموکراتیک) یا غیرقابل تحقق اند و یا چنان چه بخشا تحقق یابند، عمدتا «اصلاحاتی» به نفع رژیم هستند و نه طبقه ی کارگر. اما علیرغم این ها، مبارزه حول این شعارها نیز ضروری است.

سوم؛ مطالبات «انتقالی»اند که تحقق نهایی آن ها مستلزم شکسته شدن چارچوب نظام سرمایه داری است. این مطالبات شامل شعارهایی مانند افزایش دستمزدها متناسب با تورم، کاهش ساعات کار متناسب با افزایش بیکاری، باز کردن دفترهای دخل و خرج شرکت ها، کارخانه ها و بانک ها، نظارت مستقیم کارگری برای تدوین قوانین موجود، کنترل بر تولید و توزیع و غیره می باشند.

از آن جایی که این مطالبات، در عصر اخیر، در پی هر حرکتی، به محور عملی مبارزات کارگری تبدیل شده است، یکی از پایه های اساسی مطالبات کارگران پیشرو را تشکیل می دهند و برای دوره ای تاریخی در رأس برنامه ی حزب پیشتاز انقلابی آتی در ایران قرار می گیرد. مطالبات انتقالی از لحاظ کیفی با مطالبات دموکراتیک، جزئی و «حداقل» متفاوت اند، زیرا مطالبات دموکراتیک و حداقل، هیچ یک نظام سرمایه داری را زیر سؤال نبرده و از مطالبات محوری درازمدت طبقه ی کارگر نمی توانند باشند.

در عصر انقلابات، دینامیزم مبارزات طبقاتی از مبارزه حول مطالبات دموکراتیک و حداقل، فراتر می رود. برخی نیز بر این باورند که با طرح شعار «سرنگونی رژیم» به تنهایی طبقه ی کارگر را برای تدارک رودرویی با رژیم آماده می کنند. محققا این طور نیست! طرح این سرنگونی، بدون طرح شعارهای محوری کارگری صرفا در سطح تبلیغاتی باقی می ماند. افزایش چند شعار «دموکراتیک» بر شعار «سرنگونی رژیم» نیز طبقه ی کارگر را برای مبارزه ی روزمره با رژیم نمی تواند سازمان دهد. تنها یک سلسله از مطالبات مشخص و ملموس انتقالی است، که از آگاهی کنونی طبقه ی کارگر آغاز شده، آن ها را گام به گام برای سرنگونی رژیم می تواند آماده کند.

برنامه ی طبقه ی کارگر ترکیبی از مطالبات «حداقل»، «حداکثر» سنتی، «دموکراتیک» و «انتقالی» است. البته در رأس این برنامه، مطالبات انتقالی قرار گرفته اند، زیرا که رودررویی روزمره ی «کار» و «سرمایه» را به طور پیگیر تشدید می کند و وضعیت را برای کسب اعتماد به نفس و نهایتا تسخیر قدرت توسط طبقه ی کارگر آماده می کند.

"توهم" در باره ی «کنترل کارگری»؟

چند سال پیش مقاله ای تحت عنوان «شوراها و توهم کنترل کارگری» توسط سعید رهنما در «کارمزد» (جلد سوم) در ایران انتشار یافته است. مقاله به منظور توضیح مفهوم «کنترل کارگری» در این نشریه منتشر شده بود. نویسنده پس از یک برخورد تاریخی به ظهور شوراها در ایران به تعریف مفهوم «کنترل کارگری» پرداخته است. به اعتقاد وی «شوراهای کار با نقش کنترل کارگری به مفهوم مطلق آن، یعنی کنترل تولید، مدیریت و توزیع، به تنهایی توسط کارگران هرگز و در هیج جا عملی نشده است. آن چه... اتفاق افتاده، اشکال و درجات مختلف دموکراسی صنعتی و مشارکت کارگری بوده است... می توان ادعا کرد که دموکراسی صنعتی تنها شیوه عملی و مقبولی است که در آن، طبقه ی کارگر حداقل در مقطع کنونی از تحول جامعه ی بشری، می تواند از حقوق خود دفاع کند...» (ص 52). او ادامه می دهد که «در مرحله بالاتر یعنی مرحله ی «مشاوره»، مدیریت با کارگران در اتخاذ تصمیمات مشاوره می کند... و بالاخره در بالاترین سطح مشارکت یعنی «خودگردانی» کارگران در سطوح مختلف امور را به عهده می گیرند.... این خودگردانی در واقع چیزی جز کنترل کارگری نیست.» (ص 53-54).

به سخن دیگر مسئله کنترل کارگری که قرار است کسب قدرت کارگری را برای تشکیل حکومت کارگری زمینه ریزی کند، به زعم ایشان از آنجایی که هیچ کجا کنترل کارگری (البته به مفهوم مطلق آن!) اعمال نشده پس کارگران باید به خدمت بورژوازی در آمده و دست «دوستی» به سوی مدیران دراز کرده و متحدا با آنها در سطوح عالی تر به «مشارکت» و سپس «خودگردانی» که همانا «کنترل کارگری»! است، نایل آیند. البته چنانچه این سخنان از زبان سخنگویان دست دوم و سوم سرمایه داران و یا خادمان آنها در درون اتحادیه های کارگری زرد اروپایی، به زبان آورده می شد، تعجبی نداشت، اما قرار است این سخنان «نخبگان» کارگری ایران باشد که در نشریه ای با نام «کار مزد» انتشار می یابد! بدیهی است که این گونه عقاید در نظریات اصلاح طلبانه و مماشات جویانه با بورژوازی ریشه دارد. برای توضیح این مطالب باید به ریشه این استدلال ها و مفهوم واقعی «کنترل کارگری» و «مدیریت کارگری» نزد کارگران پیشرو، اشاره شود.

ریشه نظری «مدیرت»، یا «مشاورت» و «خودگردانی» کارگری همراه با مدیران و نظارت دولت بورژوایی، یکی از حیله های قدیمی سرمایه داران برای کنترل بر امور کارگری است. نه تنها دولت های سرمایه داری غربی و آمریکای شمالی چنین سیاست هایی را سال ها است که طرح و در مواردی به اجرا گذاشته اند، که حتی دولت جمهوری اسلامی نیز بر این نظر همسویی نشان داده است.

طرح مشارکت کارگری توسط نمایندگان سرمایه داری و خادمان آنها در جنبش کارگری مطلب نوینی نیست. این گونه طرح ها در هیچ قسمت جهان به نفع کارگران نبوده و تنها زنجیرهای اسارات آنها را تقویت کرده است. کافی است به عملکرد این قبیل طرح ها در نظام جمهوری اسلامی نظر افکنده شود. پس از نزدیک به یک دهه از طرح مشارکت و مدیریت کارگری، نه تنها سهمی از تولید نصیب کارگران نشده که حتی حقوق های عقب افتاده نیز به آنها داده نمی شود. این چه مشارکت و مدیریتی است که کارگران حتی موفق به دریافت دستمزد ناچیز خود در ازای کار مشقت بار، نمی شوند؟ طبعا چنین سیاستی در کشوری نظیر ایران آزمایش خود را پس داده است. اما در کشورهایی که در آنها دمکراسی بورژوایی حاکم است چه؟

بحث پیرامون این مبحث در میان رفرمیست های اروپایی و مارکسیست های انقلابی بیش از یک قرن است که در جریان است. برای نمونه در دهه بیست در بحبوحه اشغال کارخانه ها در ایتالیا توسط کارگران، طرح لایحه پیشنهادی «مشارکت کارگران در مدیریت» کارخانه توسط یکی از نمایندگان پارلمان (جیولیتی) ارائه داده شد. این طرح مورد استقبال بسیاری از رفرمیست های درون جنبش کارگری نیز قرار گرفت. هدف اصلی طرح لایحه مسدود کردن مبارزات کارگری برای کسب قدرت سیاسی بود. در مقابل این نظریات رفرمیستی، آنتونیو گرامشی در این مقطع در جبهه موضع مارکسیزم انقلابی قرار گرفته و نوشت:

"برای کمونیست ها برخورد به مسئله کنترل همچون برخورد به مهم ترین مسئله عصر کنونی است. یعنی برخورد به مسئله اعمال قدرت کارگری بر وسایل تولید و در نتیجه دستیابی به قدرت دولتی. از چنین دیدگاهی، طرح لایحه، تصویب آن و به اجرا در آمدنش در چارچوب دولت بورژوایی، مسائلی ثانونی هستند. تنها دلیل وجود و منشاء قدرت کارگری در درون طبقه کارگر است، در توانایی سیاسی این طبقه، در قدرت عملی که این طبقه در اختیار دارد به مثابه عامل تعیین کننده و غیرقابل تغییر در تولید و به عنوان نیروی سازمانده سیاسی و نظامی". (نظم نوین 10 فوریه 1921، منتخب آثار سیاسی گرامشی  1921-26 انتشارات Lawrence & Wishart .)

همچنین بحث های مشابه ای در سال 1939 در مورد «نظار ت کارگری» بر صنایع ملی شده در مکزیک در جریان بودکه در این دوره نیز حزب استالینیستی مکزیک مواضع رفرمیستی اتخاذ کرده بود و مارکسیست های انقلابی در مقابل مواضع فرصت طلبانه و فرقه گرایانه موجود در جنبش کارگری، اعلام موضع کردند.(4) موارد بسیاری نیز در تاریخ جنبش کارگری مشاهده شده که همواره رفرمیست های درون جنبش کارگری، تحت لوای «مشارکت» کارگری خواهان مماشات با بورژوازی شده اند. امر مسلم این است که در هیچ موردی این قبیل «مشارکت» ها به نفع کارگران تمام نشده و همواره آنها را ضعیف تر از پیش کرده است. چرا؟

علت آن ساده است. تاریخ بارها نشان داده است که طبقه کارگر برای تحقق خواست های ریشه ای خود نیاز به قدرت سیاسی دارد. رشد نیروهای مولده و شکوفایی اقتصادی و حل تکالیف دمکراتیک و سوسیالیستی در جامعه تنها می تواند با براندازی ریشه ای نظام بورژوایی (که مسدود کننده رشد نیروهای مولده است) تحقق یابد. طبیعی است که طبقه کارگر نمی تواند همراه با طبقه ای که خواهان استثمار، سرکوب و ارعاب آن است، همزیستی مسالمت آمیز داشته باشد. هرگونه همزیستی و آشتی (موقت و دائمی)، به نفع قدرت حاکم تمام می شود و امر به قدرت رسیدن طبقه کارگر را به تعویق می اندازد.  

اما، تدارک برای این قدرت سیاسی یک روزه و بلافاصله پس از براندازی طبقه سرمایه دار بدست نمی آید. طبقه کارگر برای اعمال قدرت سیاسی، نیاز به تجربه کافی و لازم در امور مدیریت (کارگری) دارد. در نظام سرمایه داری تمام ابزار تولیدی و مراکز اداری و نظارت و کنترل از طبقه کارگر سلب شده و به دست نمایندگان سرمایه داری سپرده شده است. مسئله بر سر آن است که چگونه می توان، در درون نظام سرمایه داری و پس از آن، این تدارکات اولیه و ضروری را برای کسب تجربه کافی بدست آورد؟ پاسخ تاریخی جنبش کارگری در سطح بین المللی این است که با طرح مطالبه «کنترل کارگری» زمینه اولیه برای مقابله با نظام سرمایه داری گشوده می شود. تنها گرایشاتی که مایل به شکستن چارچوب نظام سرمایه داری نمی باشند (رفرمیست های جنبش کارگری) در مقابل این مطالبه ایستادگی می کنند.

21 آذر 1387

از میلیتانت شماره 19

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

غزه٬ راه فرار از بمب هم وجود ندارد!

آذر ماجدی
"ما چه خطايی مرتکب شده ايم؟ فرق ما با انسان های ديگر چيست؟" مادر فلسطينی با بغض و گريه اين جملات را خطاب به گزارشگر تلويزيون الجزيره فرياد می کشيد. می پرسيد "چرا بچه من بايد از شيشه کثيف شير بخورد؟" تازه اين آخرين بطری شيری است که برای اين کودک باقی مانده است. اين مادر فلسطينی و کودکانش شانس داشته اند که خود را به پناهگاه های درب و داغان سازمان ملل در غزه برسانند. بسياری حتی از چنين امکانی نيز بی بهره اند. پس از ۸ روز بمباران شديد، پس از ريختن صدها تن بمب بر سر يک ميليون و نيم مردم اسير شده در زندان غزه، پس از کشتن بيش از ۶۶۰ نفر و مجروح شدن نزديک به ۳۰۰۰ انسان، ارتش اسرائيل با تانک وارد غزه شده است. اکنون ارتش اسرائيل غزه را به دو نيم تقسيم کرده و امکان رفت و آمد را از يک بخش به بخش ديگر عملا از مردم سلب نموده است.

در روز اول اشغال غزه از وضعيت خانواده ای گزارش می دادند که تانک به ماشين شان شليک کرده بود. تمام افراد خانواده يا کشته شده بودند يا از جراحت بيهوش بودند، دختر بچه ای در ماشين جان سالم بدر برده بود و با تلفن دستی به فاميل شان وضعيت را خبر داده بود. اما زمانی که عده ای برای کمک به اين خانواده عازم شدند، سربازان اسرائيلی امکان عبور به آنها نمی دادند. دختر بچه در ماشين با مردگان و مجروحان خانواده اش تنها در انتظار کمک بود.

يک دکتر نروژی از يک سازمان حقوق بشر که توانسته بود خود را به درون غزه برساند، می گفت: وضع بسيار وخيم است. اين مردم از بمباران فرار هم نمی توانند بکنند. اينطور نيست که مردم بتوانند از شرايط جنگی به جای ديگری پناهنده شوند، چون اسرائيل راه خروج از غزه را بسته است. مردم غزه در يک قفس هستند و اسرائيل بمباران شان می کند. چه توصيف تکان دهنده اما درستی از وضعيت يک ميليون و نيم انسان.

هجده ماه است که اسرائيل راه ورود و خروج غزه را بسته است. اجازه ورود هيچ نوع کالايی را نمی دهد. هر از چند گاهی بمدت چند ساعت يکی دو گوشه مرز را باز می کند تا مقداری نفت و غذا وارد شود و دوباره مرزها را می بندد. غزه به يک زندان بزرگ بدل شده است، راستش نه چندان بزرگ وقتی تعداد زندانيان را در نظر بگيريم. مردم گرسنه، محروم از آب آشاميدنی، بدون سوخت و برق، بدون کار، فقير و تحقير شده و اسيرند. و اکنون يازده روز است که زير بمباران و توپ باران ممتد قرار دارند. تا سه شنبه شب تعداد کشته شدگان به ۶۶۰ نفر رسيده بود. تعداد بسياری کودک جان خود را از دست داده اند.

روز سه شنبه دو مدرسه سازمان ملل که به پناهگاه مردم بدل شده است، با پرتاب توپ منفجر شد و ۴۰ نفر فقط در يکی از اين حوادث جان سپردند. ۹۰ درصد مردم از آب آشاميدنی محروم اند. حدود يک ميليون برق ندارند. بيمارستان ها با ژنراتور کار می کنند. نيمه زمستان است و مردم  سوخت ندارند. طبق گزارش يک خبرنگار مردم در طول روز در گوشه ای که آفتاب است نزديک هم جمع می شوند تا خود را کمی گرم نگاه دارند.

اين فقط شمه ای از اوضاع وخيم و دلخراش مردم غزه است. دستگاه تبليغاتی اسرائيل اما ميگويد اوضاع وخيم نيست و تا حماس از بين نرود عمليات را قطع نخواهد کرد. اين کشتار دستجمعی، اين خشونت و جنايت در روز روشن در مقابل دوربين ها انجام می گيرد و دولت اسرائيل با وقاحت تمام از حق دفاع از خود سخن می گويد. می گويد در مقابل راکت های حماس که طی اين مدت موجب مرگ ۴ نفر شده است، "بايد از خود دفاع کند." مجازات جمعی مردم غزه، کشتار و به خون کشيدن مردم غزه، گرسنگی دادن يک ميليون و نيم انسان، اين معنای دفاع از خود دولت اسرائيل است.

بايد از اين دولت جنايتکار پرسيد: دولت اسرائيل ۶۰ سال است که هر روزه در يک گوشه ای از فلسطين مردم را مورد حمله قرار می دهد. گاه قصابی شان می کند مثل صبرا و شتيلا، گاه با تانک از روی خانه هايشان رد می شود و ساکنين خانه را در همانجا مدفون می کند مثل قتل عام جنين، گاه از خانه شان فراری شان می دهد و بعد زمين را غصب می کند و در آنجا شهرک های يهودی نشين بنا می کند، گاه به کودکان ده دوازده ساله ای که در اعتراض به اشغال گری اسرائيل به سربازان سنگ پرتاب می کنند، شليک می کند و اين کودکان را به خون می کشد و زمانی که مشغول شليک کردن به فلسطينی ها نيست، راه غذا و آب و سوخت را بر آنها می بندد، ديوار آپارتايد در سرزمين فلسطين برمی افرازد و فلسطينی ها را روزمره در پست های مرزی مورد توهين و تحقير قرار می دهد. آيا ۶۰ سال است که اسرائيل دارد از خود دفاع می کند؟

اين خط تبليغاتی دولت اسرائيل و دولت آمريکا در دفاع و تائيد کليه کشتار و جنايات ارتش اسرائيل است. عليرغم برتری چشمگير تکنيکی، مالی و امکانات تبليغاتی، اين پروپاگاند جنگی چندان تاثيری در ميان مردم جهان نگذاشته است. حمله اخير اسرائيل به غزه خشم وسيع مردم جهان را برانگيخته است. طی يازده روز اخير هر روز در کشورهای مختلف منطقه، عرب و اروپا، آمريکا و استراليا تظاهرات های وسيع چند هزار نفره عليه دولت اسرائيل و جنگ و کشتار در غزه براه افتاده است.

بنظر می رسد که دولت اسرائيل با توافق و تائيد دولت بوش تصميم گرفته است که در دو سه هفته ای که از حاکميت بوش باقی است تلاش خود را برای نابودی کامل غزه و ضربه زدن به حماس انجام دهد. از يک سو اميد و از سوی ديگر هراس رنگ باخته ای در مورد عکس العمل دولت اوباما به مساله فلسطين وجود دارد. در تمام طول کمپين انتخاباتی اوباما مردم جهان به "تغيير" در سياست خارجی دولت آمريکا اميد بسته بودند. هيچگاه انتخابات آمريکا اين چنين هيجان و توجهی را در سطح جهان ايجاد نکرده بود. "نه" وسيع جهانی به بوش و سياست های قلدر منشانه و کشتار و سرکوبی که در بخشی از جهان حاکم کرده است، مردم را به هواداری از اوباما کشاند. بسياری از ناظرين تلاش می کردند که با ارجاع به زندگی شخصی اوباما، به رنگ پوستش، به اينکه مدتی در اندونزی زندگی کرده است، برخاستن از خانواده فقير و آژيتاسيون او برای تغيير، بگويند که اوضاع خاورميانه با به قدرت رسيدن اوباما تغيير خواهد يافت. اين فضا، ظاهرا، دولت اسرائيل و بوش را به انجام اين عمليات در آخرين روزهای حاکميت بوش کشانده است. البته همه ميدانند که سياست خارجی آمريکا در رابطه با مساله فلسطين و خاورميانه تغييرات فاحشی نخواهد کرد. اما برای محکم کاری و قرار دادن اوباما در مقابل کار انجام شده، اين نقشه پياده شده است.

دولت اسرائيل گفته است که اشتباه جنگ لبنان را تکرار نخواهد کرد. يعنی بی مهابا تر خواهد کشت. وقيح تر به تبليغات دروغين در داخل اسرائيل و در سطح بين المللی ادامه خواهد داد تا اين جنگ را به نفع اسرائيل تمام کند. بايد ديد. اعتراض بين المللی اين بار بسيار شديد و گسترده است. اعتراض در داخل خود اسرائيل نيز بسيار گسترده است. نيروهای طرفدار صلح در اين مدت چندين تظاهرات وسيع در اورشليم و تل آويو سازمان داده اند.

اما مساله اساسی اينجاست که مساله فلسطين راه حل نظامی ندارد. ۶۰ سال است که اين جنگ بشکل نابرابر در جريان بوده است. دولت اسرائيل يکی از پيشرفته ترين، پيچيده ترين و مدرن ترين تجهيزات نظامی دنيا را با دلارهای آمريکايی در اختيار دارد. در تمام اين مدت از حمايت دولت های غربی، بويژه حمايت کامل آمريکا برخوردار بوده است. کشتارهای وحشيانه، اذيت و آزار دائمی، زندانی و شکنجه، تحقير و توهين، گرسنگی و فقر و آوارگی بر ميليون ها فلسطينی تحميل شده است. اما اين جنگ همچنان ادامه دارد. طنز تلخ اينجاست که حماس دست ساز و دست پرورده خود اسرائيل است. همانگونه که بن لادن ساخته آمريکا است. اسرائيل اين هيولای اسلامی را بر مردم فلسطين تحميل کرد و حالا برای مقابله با آن مردم فلسطين را کشتار می کند.

مساله فلسطين از طريق سياسی قابل حل است. تشکيل دولت مستقل و متساوی الحقوق فلسطين، جمع کردن شهرک های اسرائيلی از ساحل غربی و نوار غزه، آزاد کردن کليه زندانيان فلسطينی و روشن کردن وضعيت آوارگان فلسطينی از ملزومات تامين صلح در اين منطقه است. حاشيه ای کردن جريانات راست گرا در هر دو سو يکی از ملزومات تامين صلح است. جريانات راست، ارتجاعی تندرو و مذهبی در هر دو سو مانع اصلی صلح هستند. با حل مساله فلسطين و تشکيل دولت مستقل فلسطين شرايط برای حاشيه ای کردن اسلام سياسی و تروريسم اسلامی نيز مهيا می گردد. جنگ و کشتار جز گسترش نفرت و هول دادن مردم فلسطين به دامن جريانات ارتجاعی چون حماس نتيجه ديگری نخواهد داشت. دو سال پيش در حمله به لبنان شاهد بوديم که حزب الله نه تنها حذف نشد، بلکه جنگ موجب گسترش نفوذش بيشتر شد. به احتمال قوی پس از پايان جنگ در غزه نيز شاهد شرايط مشابه ای برای حماس خواهيم بود.

نيروهای انسان دوست و صلح طلب در سطح جهان بايد بشکلی سازمان يافته و متحد فشار بر دولت های اسرائيل، آمريکا و دولت های غربی را برای پايان دادن به کشتار و تحريم اقتصادی افزايش دهند. بايد کوشيد تا مذاکرات صلح از سر گرفته شود. بايد هر نوع قيد و شرطی برای از سر گرفتن مذاکره از ميان برداشته شود. بايد هر چه سريعتر دولت مستقل و متساوی الحقوق فلطسينی مستقر شود. *

 

علیه‌ کشتار مردم فلسطین و جنایت سرمایه‌ به‌ پا خیزیم

 

اعتراض و تنفر جهانی به تهاجم  و کشتار مردم فلسطین توسط دولت مذهبی و نژادپرست اسرائيل در هر گوشه‌ای از این کوره‌ خاکی که‌ بشر آزادیخواه و ضد ظلم نفس بکشد، دیده‌ و شنیده‌ میشود.

  غروب امروز بیش از 600 نفردر شهر ، لیله‌هامر، نروژ در یک راهپیمایی  با حمل مشعل  و پلاکاردهای که‌ روی آنها  شعارهای  در حمایت از مردم  فلسطین و در محکومیت دولت جنایتکار اسرائیل نوشته‌ شده‌ بود، شرکت کردند. این راهپیمای و آپل که علیه‌ قتل عام مردم زندانی ساکن غزه‌، که‌ امروز وارد یازده‌همین روز خود شده‌ است، از وسط شهر حرکت خود را به‌ سوی محل  متینگ شروع  کرد. متینگ اعتراضی با سخنرانی سریع و آتشین ، برگلیوت اورداهل، از شورای مشترک کمیته‌ کمپین و کلیسا، و ،براگه‌ پیترسن، از طرف سازمان جوانان سوسیالیست نروژ، در راستای حمایت از مردم فلسطین و محکومیت دولت اسرائیل، سردی هوای این غروب غم انگیز را به‌ گرمی دستهای سولیداریتی و اعترض دلهای انسان دوست در این خصوص تبدیل کرد. راهپیمای و متینگ اعتراضی بعد از دو ساعت، با خاموش کردن مشعلها، پایان یافت.

 لازم به‌ یاد آوری است که‌، نتیجه‌ء این حملات و تهاجم خونین تا همین امروز جان بیش از 650 نفر از مردم نواره غزه را‌ که‌ بیش از 47% آنها کودک هستند گرفته‌ است. دولت وحشی اسرائیل بیمارستانها، مدارس و بازارهای که‌ مردم گرسنه‌ و بی رمق در آنها خوراک ناچیز خودرا تهیه‌ میکنند، بمباران و ویران کرده است و بیشترین تلفات و قوربانیان جنوساید خود را در این مکانها گرفته‌ است.

 در راستای جلوگیری از کشتار و ویرانی بیش از این در غزه، ده‌ها جلسه‌ء اصطراری و فوری و چند جانبه،‌ و اعتراضات گسترده‌ آنجام گرفته‌ است‌، اما چنان پیداست که‌ رژیم اسرائیل گوشش به‌ این اقدامات و تنفر مردم آزادیخواه‌ جهان علیه‌ این قتل عام در قرن بیست و یک، بدهکار نیست تا روزی که‌ چراغ ادامه‌ جنایت علیه‌ بشریت از سوی آمریکا سبز و در حال درخشش باشد.

  سران آیالات متحدء آمریکا به‌ بهانه‌ء  اینکه‌ گویا در حال "چنچ" دستگاه حاکمیت هستند و یکی کاخ "سفید" را ترک میکند و حاکم دیگری در حال اسباب کشی به‌ همان کاخ است، هیچ گونه‌ عکس العملی انجام نمی دهند، و رژیم نژادپرست و آدم کش اسرائیل هم به‌ بهترین وجه از این فرصت طلایی برای زهر چشم گرفتن از مردم فلسطین و خاورمیانه‌ به‌ خوبی استفاده‌ میکند.

جنگ در غزه و چرخش قلم ها و زوم دوربین‎های میدیای دستگاه حاکم در جهان به‌ سوی این منطقه‌، به‌ نفع همه‌ء رژیم های توتالیتار و جنایت پیشه‌ است در کل جهان و به‌ ویژه‌ در خاورمیانه‌.  یکی از این دولتهای جنایت پیشه‌ دیگر، که‌ از این مجال نهایت استفاده‌ خود را برای محکم کردن پایه‌های لرزان خود، رژیم جمهوری اسلامی ایران می باشد. این رژیم در این گیر و دار، سرکوب و جنایتهای خود را هم رو به‌ بیرون مرزهای ایران و هم رو به‌ داخل ایران خشن تر و غیره‌ قابل تحمل تر کرده‌ است. این رژیم  خوب متوجه‌ این مهم است که‌ افکار عمومی جهان و فشار غرب روی این رژیم در جهت امتیاز گیری از آن، در حال حاضر کاملا در جای دیگری متمرکز شده‌ و ایشان هم همه‌ء تلاش خود را در جهت منحرف کردن افکار و فشار عمومی علیه‌ خود و تشدید این شرایط و جنگ در غزه، به‌ عمل می آورد.‌ در داخل هم سرکوب و دست گیری فعالین کارگری، دانشجوی، زنان و جنبش انقلابی کردستان را شدت بخشیده‌ و روزانه‌ چندین نفر را به‌ اتهامات واهی، در ملع عام به‌ طناب جرسقیل‎ها آویزان میکند. در کنار همین فرصت طلایی روزانه‌ با بمبارانهای وحشیانه‌ء خود زندگی و امنیت را از  مردم نوار مرزی کردستان ایران و عراق سلب کرده است و هیچ "همسایه‌" و هیچ کشوری هم خم به‌ ابرو نمی آورد‌. تازه‌ از این اذیت و ستم بر این مردم رنج کشیده‌ حمایت هم می کنند، چون گویا  "اعاده‌ء حیثیت" میکندو... رژیم اسلامی هم، همچون اسرائیل ،این حملات و بمباران  وحشیانه‌ را علیه‌ مردم زحمت کش و ساکنین روستاهای مرزی کرد در کردستان عراق را زیر نام "حق دفاع مشروع" از کشور و حاکمیت و تمامیت ارضی خود انجام میدهد.

 در همسایه‌گی رژیم اسلامی و رژیم اسرائیل، رژیم ژنرالها و اسلامیهای ترکیه قرار دارد که‌ آن  هم با همین " استدلال و حق مشروع" خود، بود و نبود مردم کرد را در آن طرف دیگر مرز کردستان عراق به‌ نابودی کشانده‌ و روزانه‌ به‌ عنوان "تفنن"، روستاها و مزارع و دام های مردم این منطقه‌ را کشتار و ویران میکند. البته‌ شانس و اقبال خوب همراهشان است. "دولت " عراق "خودی" است و آمریکا و غرب هم، مخالفان این دولتها را به‌ عنوان "تروریست" و مخرب شناسانده‌اند و همچنین "حق دفاع مشروع "از خود را،( که‌ تا حالا بیشتر با تجاوز و تهاجم این رژیمها به‌ به‌ حق و "تمامیت ارضی" دیگران توام بوده‌)، هم به‌ این همسرنوشتان و همکاران خود  در خاورمیانه‌ و آسیا روا دیده‌اند. خوب باید هم این "حق" را اهدا کنند، چون این بازار خرید وفروش "کالای" سیاست و دیپلوماسی است. باید "چیزی" داد و " چیزه‌کی" گرفت.

  عجب  زمانه‌ای است. همین سیاست و جنایتی که‌ امروزه‌ اسرائیل در ابعاد بزرگتری علیه‌ مردم فلسطین آنجامش میدهد، رژیم های تهران و آنکارا هم سالها است که‌ در ابعاد کوچکتر و به‌ شیوه‌های دیگر  علیه‌ مردم معترض و آزادیخواه ایران و ترکیه‌ و به‌ ویژه‌ مردم کرد آنجا می دهند و تا همین امروز هم درحال ادامه‌اش هستند. اما امروز رژیم هم کیش و هم خون خود را در اسرائیل سر زنش و "محکوم"‌ میکنند؟! به‌ خاطر پیش برد همان سیاست و اعمال ضد بشری!!

 در هیچ کجای گیتی امنیت و صلح نیست و جنگ و کشتار و ستم در هر گوشه‌ء دنیا زبانه‌ کشیده‌. در زیر سایه‌ی این نظام نعلتی فینانس کاپیتال لیبرالیست، همه‌ سلب امنیت و آرامش و حقوق ابتدای شده‌ایم. بیش از 80% انسانهای این عصر از راه فروش نیروی جسمی و فکری خود شب را به‌ روز می رسانیم، یعنی تنها زمانت و "کالای" که‌ برای زنده ماندن خود، به‌ بازار سرمایه‌داری امپریالیستی در شکل فینانس کاپیتالش عرضه‌ میکنیم، نیروی کاری است که‌ هر روز ارزش و قیمت آن سیر نزولی پیدا میکند. تازه‌ این سیستم سود پرست طمعکار سرمایه‌ دار که‌ دارد، در جهت استثمار و انباشت سود کلان تر، هر روز بیشتر و سریع تر طبیعت و جامعه‌ی بشری را به‌ لب پرتگاه سوق میدهد، حاضر نیست این کلای حراج شده‌ء میلیونها انسان کارگر و زحمت کش را بخرد. روزانه‌ شاهد بیکار سازی و بازستانی و حراج مسکن و حتی وسایل و لوازم خانگی مزد بگیران هستیم در ازاء وام و قرضهای که‌ چندی پیش برای " دوشیدن"مان داده‌ بودند. آنها( بنگاهای سرمایه‌داری، شرکتهای عظیم تجاری و فینانسی، دولتشان، بانکها، فروشگاهای وسایل الکترونیکی، مکانیکی و خانگی و...) ازطریق دادن این وامها سودهای نجومی را به‌ جیب و کیسه‌اشان میزنند. اما زمانی که‌ متوجه‌ شدند که‌ به‌ هر دلیلی که‌ هست، و بدون شک مسبب اصلی خودشان هستن، توان باز پرداخت این وامها را نداریم، این را به‌ نفع خود و حق خود می دانند که‌ رخت و کتاب و زیر اندازمان را بیرون بریزند و خانه‌ یا هر چی که‌ هست، مصادره‌اش کنند. این به‌ این معنا نیست که‌ به‌ هیچ وجه توان پرداخت قسطها و وام گرفته‌ شده‌ را نداریم، نخیر. بیشتر بانکها و بنگاها، سودی که‌ برای آن وام داده‌ شده‌ تعینش میکنند در بیشتر موارد حداقل به‌ اندازه‌ء خود آن مقدار وامی است که‌ ماهانه‌ باید بازپرداخت شود. یا در بعضی موارد و کشورها  سودی که‌ هر ماه باید همراه قسطهای وام به‌ حساب سرمایه‌داران واریز شود یک و نیم و یا دوبرابر خود قسط و پولی است که‌ به‌ عنوان " دست مایه‌" به‌ شما داده‌ شده.  سرمایه‌داران و نظام مدافع و محافظ‎شان، بر این اعتقاد هستند که‌ هر چی که‌ داریم مال آنها است و آنها و نظام سود آورشان است که‌ برای همه‌ء ما تعین سرنوشت و تکلیف می کند. آنها ثابت کرده‌اند، هر وقت "اراده‌" کنند و لازم باشد برای حفظ نظام درنده‌ خویشان، حاضر هیچ که‌ نیستند نیروی کارمان  را با نازل ترین قیمت هم خریداری کنند، بلکه‌ دست مزدهای بسیار حقیر و ناچیزمان را هم نخواهند پرداخت. این نظام حاضر به‌ دادن هیچ نوع حق و مطالبه‌ای به‌ مردم تولید کننده و تهی دست نسیت. نه‌ در مورد حقوق کارگران و زنان  و نه‌ در مورد حقوق مردمان ستمدیده‌ای چون مردم فلسطین و کرد و برما و غیره‌. این سیتسم در خدمت جمع محدودی قرار دارد که‌ حاضر هستند همه‌ء  گیتی و همه‌ء انسانها را در ازاء کسب یک مقدار سود "ناچیز" نابود کنند. این یک ادعا نیست، بلکه‌ یک واقعیت تلخ و اثبات شده‌ء تاریخ است متاسفانه‌.  جنگهای کلونیالیستی در عصر تولد نظام بردگی مزدی و جنگها و تهاجمات دوران رشد و تکامل نظام امپریالیستی همین نظام در سراسر جهان به‌ رهبری، فرانسه‌، انگلستان، آمریکا و روسیه‌ و آلمان و هلند و غیره و جنگهای اول و دوم، جنگ در خلیج و بالکان و خاورمیانه‌ء فعلی و... همه‌ و همه‌ در خدمت و در راستای به‌ دست آوردن مواد خام سرشار و  تقریبا مجانی، نیروی کار بسیار ارزان و جمع آوری سود و ارزش اضافی هر چه‌ بیشتر بوده‌اند و همین امروز هم همین سیاست و شگرد و مسیر را دارند طی میکنند. آیا این نظام و حکامش، اهداف و  استراتژی و جهان‎شان، قابل تحمل است بیش از این؟ آیا کشتار، تبعیض، راسیسم، آپارتاید، بردگی مزدی، لت وپار کردن کودکان و سنگسار و گردن و اعضای بدن آدمها را زدن و انسانها را به‌ خاطر زبان، رنگ ، فرهنگ  و به‌ دلیل اعتراض و طلب حق کردن، و در نهایت قتل عام و زنده‌ به‌ گور  کردن آنها قابل قبول است؟   در سرمای خشن زمستان در کناره‌ رود غزه‌ و رود نیل که‌ گویا زمانی مرکز "تمدن" بشری از نوع امروزیه‌ش بوده‌، کودکان، زنان و مردان بی گناه و مدنی را  زیر تانک و بمبهای چند صدتنی هواپیمای رژیم هاری چون اسرائیل در وحشیانه‌ترین شکل آن دارند جنوساید می کنند، آیا بشر متمدن برابری طلب و عدالت خواه امروز تا کی می خواهد این همه‌ تحقیر و توهین به‌ انسان را تحمل کند؟ آیا درست که‌ دست بر قضا نشست و نظاره‌ گر حلق آویز نو جوانان و ترور زنان و تحقیر و زندانی کارگران و مبارزان سیاسی  در ایران، ترکیه‌ ،عراق، خاورمیانه‌، آمریکا، روسیه‌، چین و افریقا و غیره بود؟ بشر برابری طلب و ضد ظلم و صلح جو نباید فرصت به‌ دست آمده‌ را که‌ همانا خم شدن کمر این نظام بربریت منش سرمایه‌داری است در همه‌ء زمینه‌ها( جز در زمینه‌ء نظامی، میلتاریستی) از دست داد و باری دیگر مجال داد که‌ این نظام با به‌ خاک و خون کشیدن جهان و به‌ گرسنه‌ و مرگ کشاندن میلیونها انسان کارگر و رنجبر  در سرتاسر جهان، زخم کاریش را تیمار بخشد. نظام سرمایه‌داری با تمام الگوهایش و تئوریهای راه کاری تا امروزیش، دریکی از سخت ترین و دشوارترین و عمیق ترین بحرانهای تاریخ خودش گرفتار آمده‌. این غول آدم خوار، هم در زمینه‌ءسیستم اقتصادی و هم در زمینه‌ء شکل و نظام سیاسی و ایدئولوژیکی بیمار است و به‌ شدت سراسیمه‌ و پریشان است. اما با این حال در فکر درمان و راه چاره‌ است و در این جهت هر "درمان ارزان قیمت" وهر  راه " مناسبی" را می آزماید. راه اندازی جنگهای خونین و تهاجم ویرانگر، یکی از "راه کارهای" این نظام بوده‌ در طول تاریخ حیات خود برای هضم کردن و جواب به‌ نیاز سرمایه‌ و سود اندوزان. بنا به‌ این تجارب و فاکتهای تاریخی، هر آن احتمال بر افروختن جنگ جهانی دیگری را باید ازشان انتظار کرد. البته‌ این بحث به‌ این معنا نیست که‌ گویا جنگهای دیگرشان که‌ بعد ازپایان جنگ 1945 که‌ با بمبهای اتمی و هسته‌ای آمریکا بر سر مردم ژاپن به‌ اوج و پایان خود رسید، هیچ جنگی رخ نداده‌ که‌ کل بشریت و این " دهکده‌" مه‌ آلود در آن درگیر نشده‌ باشد و به‌ طریقی دود و آتش این جنگ به‌ قیمت جان و کار و مالش تمام نشده‌ باشد؟!  امروز افروختن هر جنگی، اگر در ابعاد "کوچکی" هم باشد، امنیت و سرنوشت همه‌ء ساکنان این "دهکده‌"‌ را با خطر جدی روبرو خواهد کرد.  اما از نظر نظام سرمایه‌داری لیبرالیست/فینانس، تا ابرقدرتهای امپریالیستی با هم بر سر منافع حقیر خود سر شاخ نشوند و  جنگ قدر قدرتی راه نیافتد، جنگهای که‌ آنها مستقیم و غیره‌ مستقیم بر جهان و مردم زحمتکش تحمیل کرده‌اند و روزانه‌ جان و مال صدها هزار انسان بی دخالت در این جنایتها را میگیرد، مخاطره‌ آمیز نیستند و نمی توان آنها را جنگ "جهانی" نامید . واقعیت اینست که‌ این نظام پول پرست و انسان ستیز عمر " مفید" خود را از سر گذرانیده و به‌ ماشین قوراضه‌‌ و کهنه‌ای می ماند که‌ هر روز خرج و مخارج تازه‌ای می طلبد و هر روز در جای خللی در آن ایجاد شده‌ و باید مرتب وقت و پول خود را صدقه‌اش کنی. هزینه‌ء این ماشین پوسیده‌ اما جانی و درنده‌، بر گرده‌ء طبقه‌ء زحمت کش و کارگر است و این از مسیر استثمار، کشتار، بیکار سازی و بی خانمان کردن هر چه‌ شدیدتر و  گسترده‌تر ملیاردها انسان شریف و رنجبر این طبقه‌، در سراسر این جهان تائمین می گردد.  ‌‌‌

جنگ و تجاوز به‌ ابتدایی ترین حق و حقوق مردم فلسطین ناشی از سیاست و منافع و استراتژی این نظام خشن است. این نظام منافع همه‌هء حاکمان و ابرقدرتهای دنیا را محفوظ و به‌ هم وصل کرده‌ است. آنها بنا به‌ توانایی که‌ در به‌ خاک نشاندن مردم کشور خود و نشان دادن استعداد خود در زمینه‌ء خوش خدمتی وحرف شنوی از از الگوها و راهنمایی های این نظام و بنگاهای آن( از نوع صندق جهانی پول و بانک جهانی و غیره) "دوستی" بسی "صمیمی" را با هم بنیاد نهاده‌ و به‌ شکلی از اشکال به‌ شدت به‌ هم وابسته‌ و محتاج هستند.

  اگر در بازار بورس نیورک قیمت کلاها و اوراق بها دارشان کمترین حالت سقوط یا سعودی به‌ خود ببینند، بر نرخ نفت در خاورمیانه‌ و بنزین در ژاپن و ماهی در نروژ و خلاصه‌ بر همه‌ء مایحتاج و بسات و کالاهای بازار آزادی که‌ برای شکار مردم تهیدست و نیروی خالق این جامعه‌ و سودآفرینیه‌ برای سرمایه‌داران راه اندازی شده‌ است، تاثیرات آنرا مشاهده‌ میکنیم. این نظام زنجیره‌ای هر جا یکی از این حلقه‌هایش با بقیه‌ بدنه‌ء زنجیر همراهی نکرد، بعد از مدت نه‌ چندان طولانی، حرکت کل زنجیر را دچار مشکل و در نهایت که‌ حلقهای مختل شده‌ زیاد شدند، دچار بحران می شود و در نتیجه‌ء آن همه‌ مارا در باتلاق به‌وجود آمده‌ء ناشی از شکستهای دکترین کاپیتالیست این نظام در عرصه‌های سیستم اقتصادی، انباشت سود و ارزش اضافی و همچنین ناشی از نظام سیاسی،حقوقی و  جنگهای خانمان سوز و فرسایشی، خود فرو میبرد.

به‌ هر رو باید نیروهای انقلابی و سوسیالیست، علیه‌ کل این نظام فاسد و نمایندگان مرتجع و جنگ طلب و جنایت کارش در خاورمیانه‌ و ایران و ترکیه‌ و عراق و اسرائیل و فلسطین و افغانستان و غیره‌، در پیشاپیش این اعتراضات و شورشهای بردگان مزدی و مردمان جان به‌ لب رسیده‌ء این مناطق جنگ و فقر تحمیل شده‌ و کل جهان باشند.

 نباید به‌ هیچ کدام از این جنایت پیشه‌ها و چماق بدستان سرمایه‌ در  هیچ جای دنیا فرصت و فرجهی داد باید آتش مبارزه‌ و شعله‌های شورش تهیدستان و مزد بگیران را مشعل دارتر و گسترده‌تر کرد و نباید در برابر جنایت هیچ کدام  تحت هیچ شرایط و تحت هیچ بهانه‌ای بی خبر و ساکت ماند در برابر سرکوب و کشتار انسانهای حق طلب و عدالتخواه.

 مردم آزادیخواه و شریف، انسانهای آزاده‌ و نیروهای سوسیالیست و مترقی!

 باید رژیم انسان ستیز اسرائیل را پارک کرد و آنهای هم که‌ ریاکاری و یا سکوت شرم انگیز را پیشه‌ کرده‌اند، افشاه‌ و رسوا کرد.

آریس زارعی

6.1.2009 لیله‌هامر

 

 

 

 

 

کجاست یک جو انسانیت!(نقد مواضع پرو اسرائیلی در پوشش چپ)

على جوادى

در نگاه اول به ستون مقالات سایت آزادی بیان توجه ام به مطلبی تحت عنوان "حماس مسبب جنایت" از علیرضا گلزاری، جلب نشد. تیتر را خواندم اما علاقه و کششی برای مطالعه آن در خود احساس نکردم. مگر میتوان تردید کرد که حماس و کلا جریانات اسلامی مسبب جنایت نیستند؟ مگر میشود حکومت اسلامی را دید و نتوان تصور کرد که حماس در صورت امکان رژیمی تمام عیار از جنس رژیم آدمکشان اسلامی در هر بخش و منطقه ای از فلسطین که بتواند ایجاد خواهد کرد؟

اما علیرغم احساس اولیه ام روی مطلب کلیک کردم. بخاطر کشتار مردم بی دفاع فلسطین. بخاطر تصاویری از جنایت که در این چند روز گذشته ذهن و روح هر انسان با وجدانی را به شدت متاثر کرده است. بخاطر جنایتی که در مقابل چشمان بهت زده بشریت متمدن علیه مردم فلسطین در جریان است. بخاطر تصاویر مادرانی و دختران و کودکان و افراد بیگناهی که قربانی جنگ وحشیانه اسرائیل علیه مردم غزه به بهانه حمله به حماس هستند. مردمی که تاریخا قربانی تجاوزگری و آدمکشی دولت اسرائیل بوده اند. و این بار کشمکش و جدال جریانات تروریسم دولتی اسرائیل و تروریسم اسلامی به زندگی شان ابعاد فاجعه آمیزتری داده است. بخاطر همان تعداد اندکی که در اسرائیل قربانی راکت پراکنی های تروریستی حماس هستند.

باید اذعان کنم که مطلب کوتاه و موجز و تکان دهنده بود! به صفوف مردم "صلح طلب" اشاره میکند. اما از پیش حکمی آهنین در این باره صادر کرده است. کل مردم معترضی را که در مقابل تجاوز و وحشیگری بی حد و حصر دولت اسرائیل به میدان آمده اند، خواهان قطع جنگ و کشتار مردم بیگناه فلسطین هستند، خواهان پایان دادن به محاصره غذایی، دارویی، سوختی این مردم هستند، و در عین حال تاییدی هم بر جنایت و راکت پراکنی حماس به مردم بیگناه جنوب اسرائیل ندارند را کلا در صفوف "ناسیونالیسم عرب" و "اسلام سیاسی" قرار داده است. (چه بذل و بخششی؟) تا بتواند حکم ردی بر این تلاش مردم و بشریت متمدن بزند. فراتر میرود. مطلب در جمله اول تکلیف خود را با اعتراضات گسترده مردم که جریانات اسلامی و ناسیونالیستی هم در آن حضور دارند، روشن کرده است. همه این مردم را، همه اعتراض علیه جنایت اسرائیل را به حساب "ناسیونالیسم عرب" و "اسلام سیاسی" گذاشته است. هیچ تفکیکی میان خواست عادلانه مردم عادی برای پایان دادن به این جنگ و خونریزی و کشتار وحشیانه و نقش و جایگاه نیروها و جریانات اسلامی و ناسیونالیستی در این اعتراضات قائل نشده است. و نه تنها هیچ تفکیکی قائل نشده بود بلکه با زبردستی خاصی همه این مردم را "آدمهای به ظاهر شریف" نامیده است. علاقه ام به ادامه مطالعه مطلب بیشتر شده بود. علاقه ای همراه با حیرت و تعجبی وافر وانزجار!

تزهای ارتجاعی

تزهای مقاله اساسی و موجزند است. استنتاجی ارتجاعی و توجیه گر جنایتی باور نکردنی اند. اعلام میکند که این جنگ دو طرف دارد. در یک سوی این جنگ اسلام سیاسی و رژیم اسلامی است و در سوی دیگر دولت اسرائیل و آمریکا و متحدین اش. تردیدی نیست. حماس یک نیروی درگیر در این جنگ است. اسلام سیاسی در یک سوی این جدال است. اما آیا این پایه تحلیلی مبانی جنگ و نیروهای درگیر در جنگ، ذره ای از بار جنایت، ابعاد و دامنه جنایت و کشتار و قتل عامی که در غزه توسط دولت اسرائیل در جریان است، کم میکند؟ آیا وجود دو سو در جنگ، وجود دو نیرو در هر جنگی، جنایت جنگی هر کدام از این نیروها را توجیه میکند؟ آیا وجود دو نیرو در جنگ دوم جهانی، کشتار مردم بیگناه ژاپن را با بمب اتمی توسط دولت آمریکا توجیه میکند؟ مگر نه اینکه هیتلر آغازگر جنگ دوم جهانی بود؟ مگر نه اینکه کوره های آدم سوزی هیتلر میلیونها انسان را به خاکستر تبدیل کرد؟ آیا هیچ کس که ذره ای انسانیت در وجودش است میتواند توجیه گر پرتاب بمب اتم در ناکازاکی و هیروشیما باشد؟ و نابودی سیصد هزار تن از مردم ژاپن را توجیه کند؟ به همین اعتبار آیا میتوان هیچ توجیهی بر جنایت دولت اسرائیل یافت؟ کمتر انسان شریفی موشک پرانی حماس به مناطق مسکونی را تایید میکنند. اما جنگ در دو سطح کاملا متفاوت در جریان است. مردمی در غزه در حال نابودی و از بین رفتن اند. یک فاجعه انسانی در جریان است. آب و غذا و دارو و سوخت و سر پناهی ندارند. جامعه ای درحال نابودی است. چه کسی میتواند چشم بر این فاجعه عظیم انسانی ببندد؟

اما مطلب به دنبال اثبات تز دیگری است. میخواهد در پس اثبات این تز عام و درست که "حماس مسبب جنایت" است، نشان دهد که اسرائیل قربانی است و مسبب جنایتی نیست. میخواهد نشان دهد که فقط حماس عامل این کشتار و جنایت است. از این رو و برای اثبات این حکم در ابتدا اشاره میکند که جنگ دو سو دارد. اما این تز حلقه پایانی استدلالش نیست. حلقه شروعی است که در حلقه بعد بتواند تمام "تقصیر" را بر دوش یک سوی جدال قرار دهد. برای اثبات این حکم دست راستی خود به کودکان متوسل میشود: میگوید: "حتی کودکان ٧ ساله در غزه هم میدانند که حماس عامل اصلی این کشت و کشتار است." ذکر علت یکی از مهمترین جنایت چهل سال اخیر از زبان کودکان ۷ ساله اگر حتی واقعی باشد، که نیست، یک عوامفریبی آنهم از نوع اسلامی اش است. چه کسی تاکنون برای اثبات احکام سیاسی خود به "کودکان ۷ ساله" متوسل شده است؟ کودکان غزه خود یکی از قربانیان این جنایت عظیم هستند. دهها کودک تاکنون کشته شده اند؟ هزاران کودک در شرایط تکان دهنده ای به اسارت گرفته شده اند. نزدیک به صد زن در این تجاوز کشته شده اند. آمار سازمان ملل حاکی از این است که ۲۵ درصد کشته شدگان مردم عادی هستند. یک و نیم میلیون تن از این مردم تحت محاصره و نابودی تدریجی قرار دارند. آیا دولت اسرائیل هیچ نقشی در این جنایت ندارد؟ بیگناه و بی تقصیر است؟ فقط از خود دفاع میکند؟ این موضع رسمی وزارت دفاع اسرائیل است! این موضع بوش است.

ادامه مقاله در ارتباط با اثبات این تز ارتجاعی به نگارش در آمده است. بمنظور اثبات این تز باید تمام واقعیت را دگرگون کرد. باید راسخ بود. منطق را باید به انتها رساند. اما چگونه؟ میگوید: "حماس با پرتاب موشکهای خود از مناطق مسکونی و استقرار حتی در مدارس آتش جنگ را شعله ور میسازد و با اینکار چهره ای معصوم  و در عین حال با به خاک و خون کشیده شدن مردم عادی چهره ای وحشی از دولت اسرائیل ترسیم میکند." در این زمینه باید گفت: چهره دولت اسرائیل در سطح جهان روشن است. از پیش از وجود و شکل گیری حماس شکل گرفته بود. بعلاوه حماس خود محصول و دست پرورده دولت اسرائیل است. دولت دست راستی اسرائیل یک دستگاه جنایت و کشتار است. بسیاری از سران این کشور در زمره جنایتکاران بشری قرار دارند. اقدام نویسنده تلاشی مفتضحانه برای خارج کردن اسرائیل از مسئولیت جنایتی است که تاکنون مرتکب شده است. در این تصویر گویا دستگاه نظامی و آدمکش اسرائیل نمیداند که به کجا و چه اهدافی شلیک میکند؟ آیا تیراندازی بسوی آمبولانسها هم ناشی از مخفی کردن دستگاه پرتاب موشک در آمبولانسهای در حال حرکت است؟ اجازه دهید برای ادامه بحث بپذیریم که حماس از اماکن مسکونی و محل زندگی مردم جهت پرتاب موشکهای خود استفاده میکند. فرض معقولی است. اما راه حل چیست؟ آیا تلاش یک نیروی ارتجاعی مانند حماس توجیه گر حمله به این اماکن زندگی و درمان است؟ فرض کنیم که حماس مدرسه و بیمارستان ها را به پایگاه پرتاب موشک تبدیل کرده باشد و تلاش کرده است که از کودکان و بیماران برای خود سپر دفاعی ایجاد کند. اقدامی جنایتکارانه است. تردیدی نیست. اما آیا چنین جنایتی توجیه گر حمله اسرائیل به این اماکن است؟ آیا حتی پلیس دولتهای دست راستی زمانیکه تعدادی جنایتکار کودکان و مردم را گروگان میگیرند، به سادگی به طرف مردم بیگناه شلیک میکنند؟ آیا هر جنایتی جنایت دیگری را توجیه میکند؟ آیا با فرض چنین ادعایی، اسرائیل نمی بیند که حماس این مردم را علیرغم خواست آنها به سپر دفاعی خود تبدیل کرده است؟ آیا در اینصورت نباید از حمله به این مراکز اجتناب کرد؟ و این سیاست حماس را خنثی کرد؟ آیا نباید ازشلیک به سوی خانه های مردم، به آمبولانسها و بیمارستانها تحت هر شرایطی اجتناب کرد؟ پس کجاست انسانیت؟ ثانیا مگر این بار اولی است که اسرائیل مناطق مسکونی مردم، خانه و کاشانه آنها را بمباران میکند؟ سیاست رسمی و اعلام شده دولت اسرائیل "مجازات دسته جمعی است". هر کسی و همه را مجرم میداند و مجازات میکند. امروز یک میلیون و نیم مردم را بخاطر حضور حماس به نابودی میکشند. پریروز فاجعه جنین و قتل عام مردم این منطقه را خلق کردند. روز پیش از آن فجایع صبرا و شتیلا را بوجود آوردند. ۶۰ سال است که اسرائیل این مردم را قتل عام و کشتار کرده است. چه کسی میتواند این تاریخ را انکار کند؟ ثالثا ما انسانیم. ما کمونیستیم. ما اعلام میکنیم که در جنگ خود علیه رژیم اسلامی و هر ارتجاعی از توسل به چنین اقداماتی خودداری خواهیم کرد. ما به سوی مردم، شهرها، مدارس، بیمارستانها، به منابع سوخت و آذوقه و زندگی مردم حمله نخواهیم کرد. ما سیاست اعلام شده ای در این زمینه داریم:

"جريان ما به صرف نظامى شدن اوضاع اصول خود را فراموش نميکند. مطمئن باشيد ارتش اين حزب نه فقط مردم غير نظامى را به مخاطره نمياندازد، بلکه مورد حمايت خود قرار ميدهد. مطمئن باشيد اين حزب مناطق مسکونى و محيط کار و زندگى مردم غير نظامى را حتى اگر طرفداران سرسخت نيروهاى مقابل باشند، نميکوبد. مطمئن باشيد معاش مردم را گرو نميگيرد. مطمئن باشيد راههاى ارتباطى مردم و امکان دسترسى آنها به نيازمندى هايشان را سد نميکند. مطمئن باشيد اين حزب با اسراى جنگى مطابق انسانى ترين موازين رفتار ميکند، ما مجازات اعدام نداريم و در شرايط جنگى هم نخواهيم داشت. مطمئن باشيد در کليه مناطقى که توسط ارتش کارگرى محفوظ نگاهداشته شده است نه فقط مدنيت سازمان مييابد، بلکه تمام حقوقى که در برنامه حزب اعلام شده است براى مردم تضمين خواهد شد. در چنان مهلکه اى کمونيسم کارگرى جريانى خواهد بود که براى مردم امنيت و رفاه و اميد همراه مياورد."(منصور حکمت، سناریوی سیاه، سناریوی سفید، ژوئن ۱۹۹۵)

تز بعدی نتیجه منطقی پایه هایی است که تاکنون چیده شده است. "این معادله در منطقه خاورمیانه بدون نابودی جمهوری اسلامی و اسلامی سیاسی ... معادله ای غیر قابل حل باقی خواهد ماند." ظاهر قضیه رادیکال و چپ است! اما باید پوسته ها را کنار زد و به اعماق نگاهی انداخت. تنها مدافعان اسلام سیاسی و جریانات ارتجاعی و دست راستی "ضد امپریالیستی" مخالف نابودی اسلام سیاسی و جمهوری اسلامی هستند. مسلما سرنگونی رژیم اسلامی ضربه ای تعیین کننده به جنبش اسلام سیاسی است. اما بحث بر سر "معادله" ای در منطقه خاورمیانه است. معادله ای که از قرار مساله فلسطین و جنایت و جنگ کنونی دولت اسرائیل یک رکن دیگر آن است. به بررسی این تز باید پرداخت. واقعیت این است که نابودی اسلام سیاسی از صحنه سياسى خاورمیانه یک مولفه مهم در تخفیف کشمکش های این منطقه است. اسلام سیاسی نیرویی است که در پس عروج جمهورى اسلامى در منطقه به کشمکشهای منطقه ای ابعاد پیچیده تری داده است. در این واقعیت لحظه ای نباید تردیدی کرد. اما این تمام واقعیت تخاصمات منطقه نیست. اتفاقا یک رکن اساسی بقاء اسلام سیاسی در منطقه وجود تجاوزگری و سرکوبگری دولت اسرائیل و بی حقوقی مطلق مردم فلسطین است. مساله فلسطین یک پایه بقاء و گسترش اسلام سیاسی است. زخمی است که ارتجاع اسلامی از آن تغذیه میکند. منبعی برای بقاء این جریان آدمکش است. هر "معادله ای" علی القاعده و بنا به تعریف دو سو دارد. چگونه است که در این معادلات به یکباره سرکوبگری اسرائیل و جنایت تاریخی و امروزی این دولت محو میشود؟ چه منفعتی بیانگر این سیاست دست راستی است؟ چگونه است که حل این معادله "دو سویه" به یکباره به نابودی یک سوی قضیه گره میخورد؟ آیا این موضع هیچگونه تمایزی با موضع رسمی دولت اسرائیل و رئیس عملیات کشتار "سرب مذاب" در غزه دارد؟ آیا ارتش اسرائیل برای چنین موضعی هورا نخواهد کشید؟ چه کسی میتواند بمباران و کشتار مردم بیگناه غزه را ببیند و به آنها بگوید: این فانتومهایی که شما را بمباران میکنند، این بمب ها که بر سرتان میریزند، این تانکها که خانه و زندگی تان را نابود میکنند، این دولتی که آب و آذوقه و دارویتان را به گروگان گرفته است، مقصر نیستند؟ هیچ تقصیری ندارد! خوشبختانه کمتر انسان با وجدانی ذره ای ارزش برای چنین استدلالاتی قائل خواهد شد.

جایگاه حل مساله فلسطین

توجیه جنایت دولت اسرائیل در این جنگ ضد انسانی یک رکن این سیاست دست راستی و پرو اسرائیلی است. مساله دیگر بر سر مبانی و پایه های تحلیلی چنین سیاستی است. در این سیاست حل مساله فلسطین به نابودی اسلام سیاسی و رژیم اسلامی گره خورده است. این سیاست وارونه است؟ چرا؟ از نظر ما کمونیستهای کارگری، که نابودی اسلام سیاسی و سرنگونی رژیم اسلامی و از بین بردن تروریسم اسلامی یک رکن استراتژی سیاسی مان است، اتفاقا حل مساله فلسطین و برسمیت شناخته شدن کشور مستقل و با حقوق شناخته شده بین المللی یک حلقه اصلی در چنین پروژه ای است. منصور حکمت در فردای فاجعه ۱۱ سپتامبر این سیاست را چنین فورموله کرد:

"هر سياست فعال و پيشرو مردمى براى مقابله با تروريسم اسلامى بايد از همينجا شروع کند: ١) حل مساله فلسطين. بايد اين معضل تاريخى حل بشود. مردم فلسطين بايد کشور مستقل خود را داشته باشند. بايد آمريکا و دولتهاى غربى را ناگزير کرد از حمايت يکجانبه خود از اسرائيل دست بردارند. بايد اسرائيل را وادار کنند صلح و استقلال فلسطين را بپذيرد. حل مساله فلسطين مهم ترين رکن مقابله با اسلام سياسى و تروريسم اسلامى است و جزء اصلى يک دستور کار پيشرو و فعال در قبال اوضاع کنونى است. " (منصور حکمت، دنیا پس از ۱۱ سپتامبر) و در  گفتگو با پرسش میگوید: "هر چه زودتر کشور مستقل فلسطین ایجاد شود، پنبه اسلام و اسلامیت در منطقه زودتر زده خواهد شد." (منصور حکمت، پرسش شماره ۳)

این تز پایه ای کمونیسم کارگری منصور حکمت در قبال معضل خاورمیانه است. در این چهارچوب "حل مساله فلسطین مهم ترین رکن مقابله با اسلام سیاسی و تروریسم اسلامی است". در این زمینه باید اضافه کرد که موقعیت حماس و جریانات اسلامی در فلسطین و لبنان به درجه زیادی تابعی از ستمگری و تجاوز و حمله نظامی دولت اسرائیل به مردم فلسطین است. این جریانات از زخم دیرینه بر پیکر مردم فلسطین و مردم عرب زبان سوء استفاده میکنند. درجه نفوذ حماس در فلسطین اساسا نه ناشی از مطلوبیت این جریانات پوچ و تو خالی و اسلامیست بلکه ناشی از ستمگری و سرکوبگری دولت اسرائیل و نبودن آلترناتیو رادیکال و آزادیخواه و سوسیالیست در این جوامع است. هر زمان که اسرائیل به سرکوب و جنایت علیه مردم فلسطین گسترش بیشتری داده است، این جریانات هم وزن بیشتری در میان مردم پیدا کرده اند. نفوذ این جریانات در میان مردم در درجه اول نه ناشی از مطلوبیتشان در میان مردم بلکه ناشی از دشمنی و بیزاری مردم از سرکوبگری دولت اسرائیل و بی حقوقی و ستم روزمره شان است. حتی رسانه های دست راستی غرب نیز به این واقعیت معترفند. نتیجتا از این زاویه هم، بمنظور خنٽی کردن و حاشیه ای کردن جریانات اسلامی همانطور که منصور حکمت تاکید میکند باید از حل مساله فلسطین شروع کرد. حل مساله فلسطین ریشه این جریانات را خشک میکند. به ستم روزمره دولت اسرائیل به مردم فلسطین پایان میدهد. و یک شرط پایه ای زوال و نابودی اسلام سیاسی را فراهم میکند.

مساله فلسطین، جایگاه تقابل دو قطب تروریستی

اما در عین حال باید به مساله پایه ای دیگری اشاره کرد. مساله فلسطین در عین حال یک معضل تاریخی است. ریشه تاریخی خود را دارد. راه حل خود را نیز دارد. تشکیل کشور مستقل فلسطین راه حل پایه ای این معضل تاریخی است. این مساله تاریخی در دورانهای متفاوت، در دوران جنگ سرد، در دوران جنگ اعراب و اسرائیل، در دوران کشمکش دو قطب تروریسم دولتی و اسلامی، تحت تاثیر این صفبندیها قرار گرفته است. در دوران حاضر جنگ دو قطب تروریستی به مساله فلسطین ابعاد پیچیده تر و مرگبارتری بخشیده است. همانطور که کشمکش دو بلوک شرق و غرب در دوران جنگ سرد به این مساله ابعاد جهانی و ویژه تری بخشیده بود و حل آن را پیچده تر کرده  بود. به این اعتبار تقلیل مساله فلسطین به مساله جدال دو قطب تروریستی ندیدن ریشه های تاریخی این جدال و ناگزیر به نوعی تخفیف جنایت تاریخی دولت اسرائیل به مردم ستمدیده فلسطین است. از طرف دیگر ندیدن کشمکش دو قطب تروریستی جهان معاصر و تاثیر آن بر مساله فلسطین به معنای ندیدن کشمکشهای جاری در منطقه و جهان و منجمد شدن در گذشته است.

واقعیت این است که جنگ سرد به پایان رسید اما مساله فلسطین حل نشد. تخاصم ناسیونالیسم عرب و اسرائیل تخفیف پیدا کرد اما مساله فلسطین کماکان حل نشد. نتیجتا میتوان استنتاج کرد که کشمکش دو قطب تروریستی هم میتواند در شرایطی به پایان برسد بدون اینکه مساله فلسطین الزاما حل شده باشد. تردیدی نیست که از میان رفتن کشمکش دو قطب ترویستی جهان معاصر ابعاد این کشمکش را تقلیل خواهد داد و نتیجتا حل آن را ساده تر خواهد کرد. اما الزاما به معنای حل این مساله تاریخی نیست. اگر جدال دو قطب تروریستی نه با پيروزى يکى بلکه با پيروزى جریانات آزادیخواه و برابری طلب و کمونیست کارگری فرجام يابد، مسلما مساله فلسطین هم متعاقبا حل خواهد شد. این راه حل ماست. اما اگر کشمکش دو قطب تروریستی مانند جنگ سرد به نفع یک سوی این تخاصم حل شود، کشمکش و تخاصم در منطقه کماکان ادامه خواهد یافت.

از طرف دیگر، اسلام و اسلام سیاسی یک غده سرطانی است. اسلام سیاسی حل مساله صلح و مساله فلسطین را مشکل تر و پیچیده تر کرده است. عروج اسلام سیاسی به معضلات این مردم افزوده است. وجود این جریانات به جریانات دست راستی در اسرائیل برای ادامه اشغال و سرکوبگری مردم فلسطین "بهانه" و حتی "مشروعیت" میدهد. به این جریانات اجازه میدهد تا مردم فلسطین را حامی اسلامیستها و سرکوب آنها را "مشروع" جلوه دهد. اسلامیستها سیما و مشروعیت خواستهای بر حق مردم فلسطین را مخدوش و تیره و تار میکنند. لذا برای تامین صلح، برای حل مسائل متعدد مردم فلسطین، برای خلاصی این مردم، و برای سکولاریسم در فلسطین باید با اسلامیستها مقابله کرد. بعلاوه نباید اجازه داد تا جریانات دست راستی در اسرائیل و غرب اعمال تروریستی و ضد انسانی اسلامیستها را به حساب خواست بر حق و عادلانه مردم فلسطین بگذارند. جدا کردن حساب اسلامیستها از حساب مردم و مبارزه با اسلامیستها یک وظیفه تعطیل ناپذیر کمونیسم کارگری است.

اسلامیستها را باید از صحنه سیاست فلسطین کنار کرد. اما منزوى کردن و تضعیف اسلامیستها در عین حال به حل مساله فلسطین گره خورده است. تا زمانیکه دولت اسرائیل تن به خواست دیرینه و تاریخی مردم فلسطین نداده است، مساله فلسطین حل نشده است. کلید حل این مساله اعمال فشار بر دولت اسرائیل و آمریکا و متحدین این قطب ارتجاعی است. کلید مساله در کنار زدن جریانات ارتجاعی نژاد پرست و مذهبی و راست در اسرائیل است. چپ در دو سوی این معادله باید به جلوی صحنه بیاید. اما میتوان تصور کرد که در صورت به چپ چرخیدن جامعه اسرائیل و حاکم شدن یک جریان صلح دوست و سوسیالیست در اسرائیل مساله فلسطین در عرض چند روز حل شود. لنین مساله فنلاند را با یک حکم دولتی حل کرد. یک جریان چپ و کمونیست کارگری در اسرائیل میتواند مساله فلسطین را با یک حکم دولتی بسرعت حل کند.

کدام مطالبات، کدام شعارها

علیرضا گلزاری ادامه میدهد. به مساله شعارها  سیاست در قبال مساله میپردازد. میگوید: "شعار فقط صلح و محکوم کردن اسرائیل آب به آسیاب حماس و جمهوری اسلامی ریختن چیز دیگری نیست." این موضع دولت اسرائیل و آمریکا است. در این زمینه باید به چند مساله اشاره کرد. قابل فهم است که خارج کردن حماس از معادلات کنونی تخفیفی غیر مجاز به این جریان ارتجاعی است. اما صلح چرا؟ صلح در خاورمیانه یک رکن هر سیاست انسانی است. امری ضروری و غیر قابل اجتناب است. مساله فسلطین راه حل نظامی ندارد. از این رو باید پرسید چرا شعار "صلح" آب به آسیاب حماس و جمهوری اسلامی ریختن است؟ اگر جنگ دو طرف دارد. صلح هم حتما دو طرف دارد! و هر دو طرف را ملزم به رعایت قوانینی و مقرراتی میکند؟ آیا مخالفت با "صلح" ناشی از این سیاست نیست که دولت اسرائیل باید "کار را تمام کند"؟ آیا این سیاست آمریکا و کاندولیزا رایس و جورج بوش و دولت دست راستی اسرائیل نیست؟ منطق چنین سیاست ارتجاعی ای روشن است. اگر حل این "معادله" مستلزم نابودی حماس و اسلام سیاسی است، نتیجتا باید اجازه داد که این پروسه به هر بهایی به فرجام منطقی و ضد انسانی خود برسد! از این رو باید نگاهها و چشمها را بر کشتار مردم غزه بست و به "نتیجه" فکر کرد! سیاستی واقعا ضد انسانی و ماکیاولیستی است.

اما یک سیاست اصولی به این مساله چگونه نگاه میکند؟ کدام مطالبات فوری و پایه ای را مطرح میکند؟ در شرایط حاضر بنظر من ما باید خواهان قطع فوری و بدون قید و شرط حملات اسرائیل به غزه شویم. ما خواهان لغو فوری محاصره اقتصادی غزه هستیم. هیچ و قید و شرط و پیش شرطی در تحقق این خواستها قابل پذیرش نیست. مردمی در حال نابودی و از میان رفتن و قتل عام اند. از طرف دیگر کوچکترین تخفیفی به حماس نباید داد. راکت پراکنی حماس و کشتن مردم بیگناه اسرائیلی هم باید بیدرنگ متوقف شود. یک موضع اصولی و انسانی در قبال این فاجعه انسانی به ازاء هر بار محکوم کردن حماس و عملیات موشک پرانی اش  باید صد بار بیشتر اسرائیل و متحدینش را محکوم کند. ندیدن جایگاه و وزن هر کدام از این نیروها در کشتار و نابودی مردم یک سیاست ضد انسانی است.

ما در عین حال تاکید میکنیم که حل معضلات خاورمیانه مستلزم تشکیل کشور مستقل فلسطینی از یک طرف و از طرف دیگر مستلزم یک تحول آزادیخواهانه و سوسیالیستی در این منطقه و در دو سوی کشمش است. صلح پایدار مستلزم حاشیه ای کردن جریانات قومپرست و ناسیونالیست و اسلامی و مذهبی در هر دو سوی این تخاصم است.

مساله فلسطین : کدام عواطف  

در ادامه این مباحث اساسی به نتیجه و جمع بندی میرسیم. جایی که احساس و عواطف به میان می آید. جایی که سیاست با احساس بیان میشود. احساس درونی معمولا جوهر سیاست را بهتر عیان میکند. در اینجا نویسنده تلاش میکند احساس خود را از زبان مردم عادی و قربانیان سی سال جنایت حکومت اسلامی در ایران بیان کند. شاید هنوز ذره ای از وجودش نمیتواند چنین نتیجه گیری را حتی بخودش بقبولاند. میگوید: "هر رهگذری در ایران خواهد گفت حقشان است بگذار اسرائیل تا میتواند بکشد". باور نکردنی است. تکان دهنده است. برای لحظه ای نباید تصور کرد که این احساس پدران و مادرانی است که فرزندانشان قربانی جنایت سی ساله جمهوری اسلامی بوده اند اما خود اکنون خواهان چنین سیاست جنایتکارانه ای هستند. نباید برای لحظه ای پذیرفت که "رهگذران" در ایران این چنین از انسانیت تهی شده باشند. نه! انسانیت هنوز این چنین کور و ضد انسانی نشده است. این تببین یک نیروی پرو غربی و پرو اسرائیلی است که بیشرمانه تلاش میکند تصویر و احساس ضد انسانی خودش را به روحیات مردم تسری دهد. این بیان زبونانه سیاستی ارتجاعی است که میکوشد مردم را زبان خود قرار دهد. به همان اندازه سیاست حماس که مردم را سپر دفاعی خود میکند، ارتجاعی و ضد انسانی است این سیاست که میکوشد مردم را نماینده این ارتجاع و جنایت و کشتار جلوه دهد، نیز ضد انسانی است.

"بگذار اسرائیل تا میتواند بکشد." واقعا کثیف و ضد انسانی است. این منطق ضد انسانی ادامه همان سیاستی است که مردم در ایران را مستوجب همان مجازاتی میداند که برای سران رژیم در ذهن دارد. منطقی که سیاست تحریم اقتصادی و تجاری مردم را توجیه میکند و آن را گامی در جهت "رادیکالیزه شدن" و "جاری شدن" اعتراضات مردم میداند. این سیاستی است که بمباران مردم عراق را بخاطر وجود صدام جنایتکار توجیه میکرد. در بحبوبه این جنایت "شوک و بهت" خواهان تکرار آن در ایران بود. این سیاستی است که حتی ژنرالهای دست به ماشه و ژورنالیستهای مزدور نیز نمیتوانند به سادگی و بدون لکنت زبان چنین وقاحتی را بیان کنند.

تزهای حمید تقوایی و حل مساله فلسطین

نقد این تزها یک جدال نظری دیگری را در ذهن من تداعی و برجسته کرد. کسانی که تاریخ کشمکشهای درونی حزب کمونیست کارگری را دنبال کرده باشند میدانند که جدالی که در درون حزب کمونیست کارگری بر سر تزهای حمید تقوایی در مورد حل مساله فلسطین در آستانه جنگ اسرائیل و حزب الله در لبنان در گرفت. تزهای حمید تقوایی شباهت عجیبی به تزهای پایه ای علیرضا گلزاری دارند. این تزها برای اولین بار در نشریه انترناسیونال به چاپ رسیدند. و در همان زمان مورد نقد همه جانبه ما قرار گرفتند. این تزها یکی از پایه های چرخش رهبری کنونی حزب کمونیست کارگری به سوی سیاستهای دست راستی بودند. حزب اکس مسلم کنونی نتیجه و محصول این چرخشهای سیاسی است. 

تزهای حمید تقوایی از این قرار است: "امروز نميتوان بدون کوتاه کردن دست اسلام سياسی از سر مردم فلسطين و خاورميانه مساله فلسطين را به نفع مردم حل کرد .... امروز بطور مشخص راه حل مساله فلسطين از تعيين تکليف با اسلام سياسی در خود فلسطين ميگذرد. .... تا زمانيکه نيروهائی مثل حزب الله و حماس از هژمونی در جنبش فلسطين برخوردارند هدف تشکيل جامعه و دولت متساوى الحقوق در فلسطين تامين نخواهد شد."

نیازی به توضیح بیشتر نیست. این تزها دارای فلسفه مشترک و جوهر یکسانی با تزهای علیرضا گلزاری دارند. استنتاجاتی که علیرضا گلزاری ارائه میدهد، تماما بر مبنای این تزها قابل تببین و بیان است. این تزها مجموعه ای برای حل وارونه مساله فلسطین است. یک نتیجه روشن عبور از سیاست و کمونیسم منصور حکمت است. یکی از نقاط افتخار حزب اتحاد کمونیسم کارگری این است که در مقابل این چرخش به راست رهبری حمید تقوایی در ح ک ک قاطعانه ایستاد. خط و سیاست کمونیستی منصور حکمت را نمایندگی کرد. اسناد این جدال نظری موجودند. مبارزه ما در عین حال این خط را از موضع غیر کمونیستی خود عقب زد. مواضع کنونی ح ک ک در قبال جنگ حاضر، در عین ناقص و نارسا بودن آن، در عین حال از تزهای اولیه حمید تقوایی و قطعنامه ای که این تزهای ارتجاعی و دست راستی را فورموله کرد، تفاوت دارد. کمتر دست راستی اند! جای خوشوقتی است. همین درجه عقب نشینی عملی از این تزهای راست، که مواضع قطعنامه ای این حزب است، حاصل نقد و تلاش ما و سایر کمونیستهای پرچمدار خط منصور حکمت است.

در خاتمه

انتخاب زیر تیتر این مطلب، "نقد تزهای پرو اسرائیلی در پوشش چپ" برایم دشوار بود. به سئوالاتی در این رابطه باید پاسخ داد. آیا این انتخاب به چپ ضربه نمیزند؟ آیا مبارزه با جریان ناسیونالیسم پروغربی و دست راستی را حاشیه ای نمیکند؟ و تمرکز انرژی و نقد را از این جریانات کمرنگ نمیکند. پاسخ منفی است. گرایش راست پروغربی یک گرایش پرو اسرائیلی است. این جریانات متحدین طبیعی بوش و شارون و اولمرت و بلر هستند. ما به ازاء ایرانی این جریانات اند. یک رکن فعالیت کمونیستی ما حاشیه ای کردن و نقد همه جانبه این جریانات است. این جریانات معمولا در چنین شرایطی دچار خفقان سیاسی میشوند. کمتر می نویسند تا کمتر افشاء و ایزوله شوند.(۱) گرایشی که در اینجا مورد نقد قرار گرفته است بازتاب نفوذ سیاست جریانات راست و پرو غربی در جریاناتی است که با چپ و سوسیالیسم بیان شده است. این "چپ" از جنس جنبش ما نیست. همانطور که "چپ" توده ای و اکثریتی از جنس ما نیست. این "چپ" جنبش ناسیونالیسم پرو غربی است. دارای جوهری ارتجاعی است. بعلاوه اهمیت نقد این مطلب علیرضا گلزاری بسیاری از استدلالات و منطق تزهای حمید تقوایی را در خود مستتر دارد. نتیجتا برای ما که پرچمدار کمونیسم منصور حکمت هستیم مقابله با این گرایشات راست در پوشش "چپ" دو برابر ضروری است. یک رکن پیشروی کمونیسم کارگری است.

دوست دارم مطلب را با این جملات به پایان ببرم. "حل مساله فلسطين مهم ترين رکن مقابله با اسلام سياسى و تروريسم اسلامى است. ... . بايد اسرائيل را وادار کنند صلح و استقلال فلسطين را بپذيرد." به درد و رنج این مردم باید خاتمه داد. این وظیفه بشریت متمدن و کمونیسم کارگری است. اما حل اصولى و قطعى رهائى مردم فلسطين و خلاصى از ستم و تحقير و بيحقوقى، در گرو تحقق آزادى و برابرى و رفاه و استقرار سوسياليسم است.

(۱)البته مقالات اخیر آقای نوید اخگر یک استثناء بر این قاعده است. مقالات اخیر ایشان بیانگر یک نمونه مشمئز کننده چنین سیاست دست راستی و پرو اسرائیلی است.

January 07, 2009

زندانی کردن فعالین کارگری،مبارزات جنبش کارگری ایران را مرعوب نخواهد کرد !

سیروان پرتونوری

امسال برای کارگران بیش از هر سال دیگری سال تشدید فقر و فلاکت و سال اعتراضات بی وقفه بود ،در وضع موجود با وجود تورم و گرانی بی سابقه، سقوط شتابان قیمت نفت و تعمیق بحران اقتصادی و سیاسی ناشی از آن، در شرایط محاصره اقتصادی زندگی کارگران بیش از سالهای گذشته در معرض شدیدترین فشارهای اقتصادی قرار گرفته است،چنین وضعیتی در همین اواخر سال بر زندگی مشقت بار کارگران سایه انداخته است که عدم پرداخت بموقع و افزایش دستمزد کارگران در ماههای اخیر، بیش از هر زمان دیگری به موضوع اعتراضات کارگری تبدیل شده است .

تحمیل وضعیت به غایت ضد انسانی فوق به کارگران و دفاع عریان تر پاسداران دولتی سرمایه از کارفرمایان و صاحبان کار، از طریق گسیل نیروهای سرکوب به تجمعات کارگری و زندانی کردن فعالین این  جنبش که از تلاش و نقش محسوس این فعالین کارگری در سازماندهی این مبارزات بخوبی آگاه هستند چنان دست صاحبان سرمایه را در تعرض به کارگران باز کرده که برخی از آنان پایه ی تحمیل شرایط به غایت برده واری را برای استخدام کارگران پی ریزی کرده اند .

اما از سوی دیگر کل واقعیت زندگی کارگران در شرایط موجود در تحمیل شرایط برده وار فوق بر آنان خلاصه نمیشود چرا که کارگران ایران امسال علیرغم تلاش زبونانه صاحبان سرمایه و رژیم اسلامی برای محدود کردن دامنه اعتراضات کارگری ،با جسارت بیشتری به مصاف وضعیتی رفته اند که بیش از سه دهه است که از سوی رژیم ضد کارگری اسلامی بر آنان تحمیل شده است .

گواه واقعیت برای این ادعا ها اعتصابات پی در پی کارگران کشت و صنعت نیشکر هفت تپه،لاستیک البرز،نساجی کردستان ،نازنخ و فرنخ قزوین و ایجاد کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های مستقل کارگری و دیگر تشکل ها ی کارگری و برگزاری مراسم های مستقل اول ماه مه در سطح سراسری و تجمعات بی وقفه و مصممانه آنها برای رسیدن به خواست و مطالباتشان تنها نمونه هایی بارزی از تعمیق و گسترش کم سابقه اعتراضات کارگری در سال 87 بوده که از این ببعد هیچ نیرویی را یارای سرکوب و توقف آن نخواهد بود .

در طول چند سال اخیر اگر چه در اثر رشد و مبارزات و اعتصابات کارگری و پا به میدان گذاشتن دیگر جنبش های اجتماعی از جمله جنبش چپ دانشجویی و زنان دیوار اختناق و سرکوب رژیم اسلامی ترک خورده ،با این همه وجود سرکوب و خفقان سیاسی و تعقیب و بازداشت و زندانی کردن فعالین کارگری و دیگرجنبش های اجتماعی کماکان یکی از ارکان حاکمیت رژیم اسلامی برای مقابله با این مبارزات در طول ماههای اخیر بوده است که نمونه بارز این مقابله روز شنبه 7 دی ماه، "ابراهیم مددی"، نایب رئیس سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه را هنگام مراجعه به اداره کار منطقه شمال تهران، بازداشت و بعد از چند روز به زندان اوین انتقال داده اند از سوی دیگر  روز چهارشنبه 4 دی ماه ماموران امنیتی و لباس شخصی‌ها به منزل "پدرام نصرالهی" فعال کارگری و عضو کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل‌های کارگری و نیز عضو شورای زنان، یورش برده و وی را دستگیر و بازداشت کردند و  روز دوشنبه 2 دی ماه نیز، دو تن از فعالان کارگری، "بیژن امیری" و "محسن حکیمی" عضو کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل های کارگری،  توسط نیروهای امنیتی دستگیر شده و هم اکنون در زندان اوین بسر می برند. در  روزهای اخیر نیز 5 تن از فعالین سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه به دادگاه احضار شدند، اخیراً نیز نیروهای سرکوبگر رژیم اسلامی در تلاشی دیگر از این دست، فردی به نام محمد رحیم پور را اجیر کرده تا شکایتی را بر علیه محمود صالحی از رهبران عملی جنبش کارگری ایران و کردستان  تنظیم کند. متأسفانه در پی شکایت فرد مذکور این بار شعبه ی 102 دادگاه جزائی سقز به ریاست قاضی پور آقا بالا محمود صالحی را به پرداخت جزای نقدی مجموعاً به 410000 تومان محکوم نماید که مبلغ فوق توسط محمود پرداخت شده است،از آن جا که ایشان  هنگام آزادی، سه سال تعلیقی زندان را دارد، لذا در صورت تداوم چنین پرونده سازی هایی در نهایت ممکن است این فعال کارگری  نیز راهی زندان شود. اینها همه در شرایطی است که منصور اسانلو و افشین شمس از چهره های شناخته شده جنبش کارگری ایران نیز هنوز در زندان بسر می برند.

دستگاه سرکوبگر اسلامی و جنایتکاران اطلاعات و سپاه پاسداران این رژیم که در طول حاکمیت سیاه و ننگین خود از برخورد و مبارزات توده های مردم  هراسان و خشمگین بوده اند و از کینه ای که از فعالین کارگری و فعالین چپ و سوسیالیست در هراس بوده اند میخواهند با اتخاذ چنین تاکتیک کهنه ای که در طول سابقه حاکمیت این رژیم هار و درنده چیز تازه ای نبوده و نیست استفاده کنند تا بلکه بتوانند از این طریق جلوی اعتراضات رادیکال و کارگری این فعالین را بگیرند، پاسداران رژیم اسلامی با چنین کارهایی و صدور حکم های این چنینی میخواهند ضعف و ناتوانی خود را در برابر شور و شوق مبارزاتی کارگران  و اتحاد و همبستگی طبقاتی شان جبران کنند ،آنها میخواهند با صدور حکم زندان برای این فعالین، کارگران سوسیالیست کارخانه های ایران  و فعالین چپ و سوسیالیست را از مبارزات رادیکال و بر حق خود دور نگه داشته و آنها را با همچنین حکم هایی ترسانده و زهره چشم از آنها بگیرند که شاید اهرمی باشد برای عقب نگه داشتن مبارزات کارگران ایران  و تصور می کنند با همچنین تاکتیک هایی قادر به تغيير فضای موجود به نفع خود و حاکم کردن فضای ترس و وحشت در سطح جنبش های اجتماعی خواهند بود، اما علیرغم میل آنها نه زندان نه شلاق و نه اعدام و نه هیچ دستگاه و ماشین سرکوبی دیگر نمیتواند کارگران آگاه  را از مبارزه برای برقراری جامعه ای آزاد و برابر دور نگه دارد طبقه کارگر ایران  از آن چیزی که رژیم فکر میکند آگاه تر و رادیکال تر است که با چنین حکم هایی از مبارزه بر حق خود عقب بکشند و دست از مبارزات کارگری خود بر علیه نظم سرمایه بر دارند.

از سوی دیگر در مقابل این تاکتیک ضد انسانی رژیم تودهای مردم و فعالین آزادی خواه و برابری طلب که برای یک دنیای آزاد و برابر به دور از هر گونه زندان و تهدیدی  مبارزه میکنند نبايد اجازه بدهند که جنایتکاران رژیم اسلامی در روز روشن با کمال پررویی و حقارت در مقابل شما این انسانهای شریف و آزادی خواه را که برای حق و حقوق انسانی خود مبارزه میکنند را  دستگیر و روانه سیاه چالهای مخوف خود کند.

این جانیان ضد انسانی همان جنایتکارانی هستند که دهها و صد ها انسان کمونیست و شرافتمند را در زندانهای سیاه و مخوف خود مورد سخترین شکنجه و اذیت و آزار و در نهایت اعدام میکردند همان جانیانی هستند که قصد ترور مجید حمیدی را داشتند همان جلادانی هستند که رهبر مبارز کارگری محمود صالحی را زیر سخترین شکنجه و آزار قرار دادند همان هایی هستند که منصور اسانلو و افشین شمس و دهها فعال کارگری، دانشجويی، زنان و مخالفين سياسی را در سياهچالهای خود نگاه داشته و احکام شلاق، زندان و اعدام برای آنها صادر کرده اند.

در چنین شرایطی برای مقابله با سیاست های  ضد کارگری رژیم اسلامی باید همه تشکل ها و نهادهای موجود کارگری در ایران، فعالین و پیشروان بخشهای مختلف جنبش کارگری علیرغم هر اختلاف نظرها و ایدئولوژی هایی که با همدیگر دارند مبارزه متحدانه ای را برای آزادی بدون قید و شرط فعالین کارگری  آغاز کنند. اختلافات موجود در میان تشکل ها و نهادهای کارگری نباید هیچ خللی در صف طبقاتی مبارزات کارگران ایجاد کند.ما همگی انسانهای مبارز دوش به دوش دیگر هم طبقه ای های خود که برای پایان دادن به تمامی ظلم و نابرابری های نظم سرمایه و برای از بین بردن این رژیم هار و درنده داریم مبارزه میکنیم باید پیگیرانه و متحدانه همگام با مردم ایران بر علیه حکم زندان و شلاق و لغو آن باید متحدانه در سطح جهانی اعتراض کرده و تمامی سازمانهای انسان دوست و کارگری که منافعی جدا از منافع طبقه کارگر ندارند باید از این حرکت پشتیبانی کرده و صدای این فعالین کارگری در سراسر ایران را به گوش تمامی نهاد های انسان دوست در سطح بین المللی برسانیم و باید برای لغو این احکام از هر حرکت و اعتراضی دریغ نکنیم رمز پیروزی ما کمونیستها اتحاد و همبستگی طبقاتی مان است .

January 06, 2009

جابجایی پرخاشگری در میدان سیاست"در جواب محمد فتاحی"

 حسن معارفی پور

در علم روان شناسی می خوانیم که یکی از اشکال پرخاشگری که شخص روان پریش برای دفاع از خود به آن دست می زند، در تقابل با موجود خطرناک این است که فرد پرخاشگرکه یارای مقاومت در برابر آن را نداشته و در مقابل آن تسلیم شده است، پرخاشگری خود را متوجه ی پدیده ای دیگر می کند. برای نمونه کودکی که توانایی مقابله با پدر خود ،هنگامی که از جانب پدرش مورد ضرب و شتم قرار می گیرد را ندارد به دوچرخه ی خود لگد می زند یا برادر یا خواهر کوچکتر خود را مورد هجوم قرار می دهد و یا دیوار را خط خطی می کند .

سیاستی که امروز حزب حکمتیست نسبت به کومه له و حزب کمونیست ایران در پیش گرفته است دقیقا همان چیزی است که در اصطلاح روان شناسی به آن جابجایی پرخاشگری می گویند .

شکست جریان موسوم به حکمتیست درمیدان بازی سیاسی، زانو زدن در مقابل پلیس و شکست در مقابل رژیم جمهوری اسلامی باعث شد که این جریان به جای مبارزه و تبلیغات علیه جمهوری اسلامی، پرخاشگری و تبلیغات خود را علیه  کومه له و حزب کمونیست ایران شروع کند .

حزب حکمتیست که تمام موجودیت سیاسی خود در جامعه ی ایران را مدیون یک گروه 3 الی 4 نفره از فعالین جنبش دانشجویی و در بین دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب (داب) می دانست و برای سرنگونی رژیم! استراتژی خود را بر این تعداد سوار نموده بود، با اتخاذ سیاست های نادرست در قبال این جنبش و تبلیغات بیش از حد آنان و مانورهایشان برروی داب، ضمن وادار کردن این چند نفر به اعمال ضد جنبشی که ربطی به داب و مبارزه ی علنی و دانشجویی نداشت و تنها در پی منافع فرقه ایی یک جریان خاص (حزب حکمتیست) صورت می پذیرفت، باعث شد که این جنبش تا حد فروپاشی تضعیف شود و بعد از دستگیری های وسیع دانشجویان چپ، داب  از لحاظ عملی توانایی خود را برای اظهار وجود دوباره و ظاهر شدن در میدان عمل همچون گذشته از دست  بدهد و باز سازی آن به کار فوق العاده مشکل یا غیر ممکن تبدیل گردد.

تلاش های زیادی از جانب حزب حکمتیست برای نسبت دادن دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب به مثابه یک جریان چپ عملگرای دانشجویی  به خود انجام گرفت، اما هرگز در این راه موفق نشد .

آنان به حدی در مانور بر روی داب افراط کردند که سایر احزاب و سازمان ها و افراد نیز تا حدی باور کرده بودند که داب  متعلق به حکمتیست ها می باشد و مواضع نادرستی که از سوی اتحاد سوسیالیستی اتخاذ شد، در نتیجه ی تبلیغات کاذب حکمتیست ها برروی داب بود. حکمتیست ها در مورد داب به حدی متوهم شده بودند که تصور می کردند که هرکس در داب فعالیت کرده باید حکمتیست ها را از لحاظ فکری و سیاسی قبول داشته باشد به همین دلیل است که آقای محمد فتاحی هنگامی که یکی از فعالین داب را در تلویزیون کومه له مشاهده می کند که موضعی متفاوت با موضع آنها دارد، متحیر شده و تصور می کند که وادار به این کار شده است!!!

من قبلا موضع خود را در مقا له ایی تحت عنوان «علیه اپورتونیسم و سکتاریسم حزب حکمتیست » اعلام کرده بودم و غیر مارکسیستی بودن مواضع و نظریات آنان را هم در مورد داب و هم مورد سوسیالیسم و غیره اعلام کرده ام، محمد فتاحی می تواند آن را در آرشیو مقالات در سایت حزب کمونیست ایران مطالعه کند .

فرقه ی متوهم حکمتیست به حدی  سکت و تنگ نظر است که هرکس و هر جریانی که به آنها نقد داشته باشد را تحت عناوین مختلف "راست و پاسیفست، همکار اطلاعات، وابسته به جریان نئوتوده ایی های آذرین ـ مقدم و ملی اسلامی" و عناوینی از این قبیل نام گذاری می کند.برهمین سیاق هرکس در مقابل اقدامات پلیسی آنها علیه داب سکوت کند از جنس آنان و هرکس نقد داشته باشد همکار پلیس و اطلاعات می باشد.

باید اشاره کنم که فعالیت های پلیسی زیادی توسط این حزب علیه داب صورت گرفت اما همواره خود را بی تقصیر جلوه می داد و مسئولیت آنها را به گردن سایر احزاب می انداخت. علی رغم تمام اتفاقاتی ناگواری که در درون جنبش دانشجویی روی داد و مسئولیت مستقیم بخشی از آنها بر عهده دخالت های غیر مسئولانه این حزب حکمتیست است، اما باید اشاره کنم که داب هرگز ربطی به این جریان نداشته و آنان با مانورهای خود بر روی داب  تنها در راستای تضعیف و ضربه پذیری آن گام برداشتند و نه تقویت جنبش. این حزب غیرمسئول بارها و بارها در پی منتسب کردن داب به خود، تلاش نمود و اصلا برایش مهم نبود که این عمل ممکن است چه پیامدهای ناگوار امنیتی برای داب به همراه داشته باشد .

بر همه روشن است که جنبش دانشجویی (داب )یک جنبش چپ بود که فعالین چپ با تفکرات مختلف از چپ نو گرفته تا چپ سنتی و از هواداران مکتب فرانکفورت تا کسانی که از لحاظ فکری به احزاب اپوزیسیون همچون کومه له تعلق خاطر داشتند یا فعالین دیگری که تحت تاثیر حکمتیست و خط فکری حکمت بودند را در بر می گرفت. البته لازم به ذکر است که اکثریت فعالین داب را کسانی تشکیل می دادند که هیچ وابستگی حزبی نداشته و این جمع یا تحت تاثیر خانواده هایشان و یا خود با مطالعه ی آثار مارکسیستی با مارکسیسم آشنا شده بودند.

کومه له سازمان کردستان حزب کمونیست ایران نیز فعالین خود را در این جنبش داشته است اما تفاوت کومه له با حکمتیست ها در این است که کومه له مسئولانه در قبال فعالین خود برخورد و آنان را تحویل پلیس نداد و سعی کرد حتی الامکان ارتباط تشکیلاتی بین حزب و فعالین علنی وجود نداشته باشد و تنها به ارتباط معنوی می پرداخت،اما حکمتیست ها تا جایی که خود من خبر دارم با هر فعال علنی که به او دسترسی داشتند از هر طریق ارتباط برقرار کرده و پیشنهاد عضویت در حزب را به او می دادند، این عمل کاملا غیر مسئولانه ی و به دور از پرنسیپ های سیاست انقلابی تنها باعث ضربه پذیر شدن فعالین داب و محافظه کاری آنان گردید.

حزب حکمتیست در بسیاری از موارد با شکست مواجه شده است، مورد دیگری که حکمتیست ها در آن هم به بن بست رسیده اند مربوط به پروژه ی«گارد آزادی » به عنوان بازوی مسلح یک تشکیلات به اصطلاح کمونیستی ــ در شرایط بحرانی و جنگی جامعه ی ایران و در هنگام حمله ی خارجی آمریکا ــ خواهد توانست در آینده ی سیاسی ایران از طریق آن در جا به جایی قدرت و تغییر آن به نفع حزب حکمتیست نقش ایفا کند.

تشکیل  این گارد همان طور که در سخنان محمود قزوینی از کادرهای حزب حکمتیست آشکار است، در پی تبلیغ در مناطق غربی که مردم آن از لحاظ پیش زمینه  ذهنی آمادگی مبارزه ی مسلحانه و فعالیت های سیاسی توسط پیشمرگان و بازوی مسلح را دار می باشند، نبوده است ، بلکه تشکیل آن به خاطر مسلح کردن مردم در شهرها و روستاهای کردستان و حتی سراسر ایران همچون تهران و بوشهر و شیراز و اصفهان و شمال بوده است.

و به همین خاطر بود که این حزب تلاش کرد گارد آزادی را از طریق چند تن از فعالین دانشجویی وابسته به خود در داب، به تهران منتقل سازد.(احمقانه ترین کاری که ممکن است صورت پذیرد.)

فارغ از تمام مواردی که به آن اشاره شد، با توجه به اینکه حکمتیست خود را به عنوان یک حزب سیاسی کمونیستی که مدعی به دست گرفتن قدرت سیاسی در ایران است معرفی می کند لیکن در مورد حزب بودن و سیاسی بودن و کمونیست بودن آن باید گفت هر انسان سیاسی که بتواند سره را از ناسره تشخیص دهد می داند که تمام ادعاهای آنان کاذب است .

بر اساس تعریف مارکسیستی، حزب کمونیستی، به مجموعه ایی از انسان ها که آگاه ترین و روشنفکرترین عناصر طبقه ی کارگر هستند اطلاق می گردد که با متشکل شدن در یک تشکیلات منسجم در پی یک هدف مشخص که همانا انقلاب پرولتری و به قدرت رسیدن توده های کارگران و زحمتکشان و تعیین سر نوشتشان به دست خود است می باشند .

اما حزب حکمتیست نه تنها در پی انقلاب پرولتری نبوده و نیست و از تشکیلات منسجم نیز بی بهره است، بلکه تمام توان خود را در پی به قدرت رساندن عده ایی از افراد شبه روشنفکر و صوفی مسلک متوهم به نظریات شبه فلسفی و تراوشات ذهنی رهبر فوت شده ی  خود صرف کرده است.

انقلاب کمونیستی بدون تشکیلات منسجم و مسلح و آگاه که قدرت سازمان دهی داشته باشد تقریباً غیر ممکن است، انقلاب کمونیستی انقلابی اجتماعی از پایین است که تمام ساختارها ی جامعه را زیر و رو می کند. جالب این جاست که حکمتیست ها تعبیرهای وارونه از مارکسیسم و نظریات شبه فلسفی و غیره خود را تحت عنوان "در افزوده به مارکسیسم" جا می زنند.

تفاسیر وارونه این جریان از کمونیسم و شکست پی در پی پروژه های غیر مارکسیستی و ذهنگرایانه آن باعث گردیده که این حزب هر روز بیش از پیش کوچکتر و در فضای سیاسی منزوی تر گردد .

اگر تا دیروز اعضای حزبی خود را با وعده و وعیدهای دروغین و ابلهانه در مورد انقلاب، سر پا نگاه می داشتند، اگر خود را در فضای سیاسی ایران به عنوان قدرت برتر جا می زدند و اگر تمام دلخوشی آنان به 3 الی 4 فعال دانشجویی بود که در داخل فعالیت می کردند، اما امروز که با شکست کامل در فضای سیاسی ایران و خروج آن دانشجویان به برکت پول های دریافتی از آمریکا و غیره روبه رو شده اند، غیره منتظره نیست که به کومه له و حزب کمونیست ایران حمله کنند و آن را آماج فحاشی های پیاپی خود با ادبیات خیابانی و لمپنی قرار دهند .

حزب حکمتیست زمانی که از حزب کمونیسم کارگری انشعاب کرد ما در شیوه ی برخورد  فعالین آن می دیدیم که به نوعی خواهان نزدیکی به کومه له و پیوستن به کومه له بودند ،اما با توجه به این که کومه له نسبت به غیر مارکسیستی بودن تئوری عوض کردن این جریان متوهم نشد و به آن روی خوش نشان نداد، آنها نیز موضع خود در قبال کومه له را خصمانه کردند.

تا آنجا که به کومه له و حزب کمونیست ایران بر می گردد من خود را موظف به پاسخگویی به فحاشی های بی اساس آنها می دانم .

درگیری حزب حکمتیست با اتحاد سوسیالیستی به دلیل کینه دیرینه آنها از یکدیگر است و ربطی به حزب کمونیست ایران و کومه له ندارد، جدایی اتحاد سوسیالیستی از حزب کمونیست کارگری و نقدهای ایرج آذرین و شرکایش علیه حکمتیستها و حکمت باعث نفرت حکمتیستها از آنان شده است.

اما در مورد حزب کمونیست ایران و کومه له، سر آغاز فحاشی های آنان به شکلی هیستریک، به حوادث بعد از 13 آذر 86 و در پی درج مطالب نوشته شده در تریبون مارکسیسم بر میگردد.

اتهامات پی در پی کورش مدرسی لیدر این حزب در ابتدا و به دنبال آن، نوشته ها و اقدامات مختلف اعضای این جریان علیه کومه له و حزب کمونیست، برای ضربه زدن به حزب کمونیست ایران از راههای نامشروع(فرستادن عوامل نفوذی وابسته به خود و … )، نشست با مخالفین حزب کمونیست ایران (اپوزیسیون طرفدار فعالیت به نام کومه له ) به صورت مخفی، و مواردی از این قبیل میباشد.

رهبری حزب حکمتیست ادعا دارد که حزب کمونیست ایران و کومه له از لحاظ فکری از جریان اتحاد سوسیالیستی خط گرفته و خط فکری رفیق صلاح مازوجی برگرفته از خطی است که ایرج آذرین هدایت می کند. علیرغم نقدهایی که من به عنوان یک عضو تشکیلات کومه له و حزب کمونیست ایران به جریان اتحاد سوسیالیستی دارم اما باید اشاره کنم که رهبری کومه له و حزب کمونیست نه تنها از آنان خط فکری نمی گیرد و خود را از آنان جدا دانسته، بلکه این اتحاد سوسیالیستی است که خود را به کومه له و حزب کمونیست آویزان کرده، بلکه در آینده سیاسی ایران نقشی ایفا کند و سهمی داشته باشد و اگر قرار است این جریان به حزب کمونیست ایران بپیوند بایستی خط فکری غالب بر حزب کمونیست ایران را بپذیرد و در عمل از آن پیروی کند. ( این سیاست نه تنها در مورد اتحاد سوسیالیستی بلکه در مورد هر جریان و فرد دیگری نیز صادق خواهد بود).

تمام مطالب و مقالاتی که اعضای حزب حکمتیست و کادرهای آن علیه حزب کمونیست ایران و کومه له نوشته اند تکرار اراجیف کورش مدرسی درسخنرانی "کومه له از توهم تا واقعیت" و سخنرانی بعدی او درهمین اواخر است.

آخرین مطالبی که از آنان خوانده ام دو مطلب از محمد فتاحی و حسین مرادبیگی است که کل ان مطالب کپی سخنان کورش مدرسی است.

در مطلبی که محمد فتاحی نوشته، ادعا می کند که گویا کومه له من را وادار کرده که از تلویزیون کومه له علیه " دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب " سخن بگویم و به نقد آن بپردازم. در این مورد نیازی به توضیح نیست می توانید مصاحبه من بر روی سایت تلویزیون کومه له را مشاهده کنید تا دروغ بودن ادعای محمد فتاحی برای شما روشن شود. در مورد این که گفته است که گویا من را وادار کرده اند تا با تلویزیون کومه له مصاحبه کنم کذب محض است ، خود من داوطلبانه از همان ابتدای پیوستنم به تشکیلات کومه له در خواست مصاحبه کرده بودم و هیج اجبار یا تحریکی در کار نبوده است، لازم به ذکر است من چه الان و چه زمانی که در جنبش دانشجویی فعالیت می کردم از لحاظ فکری خود رامتعلق به کومه له و حزب کمونیست ایران میدانستم و الان نیز در کمال افتخار پیشمرگ کومه له میباشم و از آن سنت دفاع میکنم، در ضمن عضو داب نیز بوده ام .

در مطلب دیگری که به قلم فتاحی نوشته شده است ، گفته است که کومه له در قبال حزب دمکرات کردستان و تشکیل اتحادیه روحانیون اسلامی سکوت کرده است. برای اثبات کذب بودن این ادعا نیز باید اشاره کنم که مطلبی به زبان کردی در نشریه پیشرو ارگان مرکزی کومه له تحت عنوان "کلاه باد برده" در نقد سیاست حزب دمکرات نوشته شده است. ترجمه فارسی این مطلب نیز در شماره 218 "جهان امروز" نشریه سیاسی حزب کمونیست ایران نیز به چاپ رسیده است.

در پایان میخواهم این را بگویم که تمام آنچه را که فرقه صوفی مسلک و بی پایگاه حزب حکمیست علیه حزب کمونیست و کومه له می نویسد به دور از اخلاقیات سیاسی، ادبیات کمونیستی و پر از اتهامات ناروا و فحاشی و لجن پراکنی بوده و تنها برای باز تعریف خود در فضای سیاسی و معادلات سیاسی در جامعه ایران پس از شکستهای پی در پی اش از لحاظ استراتژیکی و تاکتیکی می باشد.

در افتادن با کومه له و فحاشی به جریانی با 4 دهه سابقه مبارزه صادقانه و کمونیستی در فضای سیاسی ایران راه به جایی نمی برد. با این اعمال تنها بی پایگاهی و بی افقی سیاسی خود را ثابت خواهید کرد. برای باز تعریف خود به جای فحاشی و اتهامات ناروا به نقد از سیاستهای سکتاریستی خود و بازبینی در تئوریهای غیر مارکسیستی خود بپردازید، شاید بدین گونه نقطه امیدی برای جذب نیرو داشته باشید.

دیماه  1387

 

 

 

سرگردانی ناسیونالیزم کرد و بی افقی سیاسی احزاب آن

 حسن معارفی پور

نگاهی به وضعیت حزب دمکرات کردستان ایران

چندی پیش حزب دمکرات کردستان ایران (شاخه مصطفی هجری) در یک حرکت غیر منتظره تشکیل شاخه اتحادیه روحانیون اسلامی کردستان را اعلام نمود. حزب دمکرات با این حرکت، بی افقی سیاسی و ماهیت ارتجاعی خود را بیش از هر زمان دیگری به اثبات رساند.

لازم به ذکر است که سرگردانی و بی افقی تنها مختص به این جریان نیست و بیشتر جریانات ناسیونالیستی منطقه ازآن رنج می برند. چنین تصمیم گیری هایی از جانب حزبی با سابقه ای شصت ساله، پیش از هر چیز ناشی از ناکامی های پی در پی آن و احزابی از این قبیل در اتخاذ مواضع صحیح در دوره های مختلف در گذشته و شکست سیاستهای آمریکا در منطقه در شرایط فعلی است.

زمانی این جریان در دوره بعد از انقلاب 57 به سازشکاری و مماشات با رژیم هار و مرتجع جمهوری اسلامی پرداخت و تمام تلاش خود را وقف به قدرت رساندن بورژوازی عقب مانده کرد در منطقه ای از ایران نمود و در آن ناکام ماند و به دنبال آن و به دلیل مواضع قوم پرستانه و شووینیستی، علیرغم رفتن به شورای ملی مقاومت مجاهدین، همچنین نتوانست در سطح سراسری در ایران نقش ایفا کند.

حزب دمکرات کردستان ایران در هر شرایطی و هر زمانی خود را برای مذاکره و امتیاز گرفتن از رژیم (هرچند امتیاز ممکن بود بسیار محدود باشد) آماده نشان داده است. به طوریکه هر وقت که فرصتی پیش آمده به دور از چشم مردم و در خفا به مذاکره با رژیم پرداخته و در نتیجه همین مذاکرات پنهانی، چند نفر از سران اصلی خود را از دست داده است. علیرغم تمام این موارد بازهم به رژیم درنده و مرتجع جمهوری اسلامی متوهم بوده که گویا دیکتاتوری مذهبی و رژیم جهل و سرمایه قابل اصلاح می باشد.

این جریان در دوره اصلاحات حکومتی موسوم به دوم خرداد، برای بار دیگر با سرمایه گذاری بر روی فراکسیون کردهای مجلس اسلامی رژیم، مدت زیادی به اصلاحات دوم خردادی ها متوهم شد و به دفاع از آن پرداخت. به دنبال حمله آمریکا به عراق و به قدرت رسیدن احزاب ناسیونالیست کرد در کردستان عراق رسماً آمریکایی شد و به دفاع از سیاستهای امپریالیستی نئوکان های آمریکایی برخواست. بارها و بارها در نوشته های رهبران این جریان در نشریه "کردستان" و در اظهارات شان در تلویزیون "تیشک" به اشکال مختلف دفاع از حمله خارجی به عنوان راه رهایی مردم ایران از زیر حاکمیت رژیم جمهوری اسلامی و گسترش آزادی و دمکراسی به چشم می خورد.

تبلیغات وسیعی که این جریان در دفاع از حمله خارجی راه انداخته بود، ماهیت ضد بشری سیاستهایی را که این جریان در پیش گرفته بود بر مردم ایران بویژه کردستان روشن ساخت، این تبلیغات در ابتدای حمله آمریکا به عراق در حدی وسیع بود که جمعی از مردم در نواحی شمال کردستان ایران، تحت تاثیر آن قرار گرفتند و منتظر حمله خارجی آمریکا به ایران بودند و خود این جریان برای حمله خارجی لحظه شماری می کرد. گویا راه رهایی مردم از زیر حاکمیت جمهوری اسلامی تانکهای آمریکایی بود و دمکراسی از لوله تفنگ سربازان آمریکایی بیرون می آمد.

به دنبال رسوایی سیاستهای آمریکا در منطقه  و شکست مفتضحانه نئوکان های آمریکایی و سیاستهایشان در منطقه خاورمیانه و گیر افتادن آمریکا در باتلاق عراق و همچنین دگردیسی درسیاستهای امپریالیسم از حمله خارجی به اصلاح رژِیم جمهوری اسلامی، تغییر موضع احزاب طرفدار آمریکا همچون حزب دمکرات کردستان ایران عادی به نظر می رسید، اما آنچه غیر منتظره بود این است که حزبی که سالها مدعی سکولاریسم بوده با یک تغییر موضع تا این حد ارتجاعی توجه همگان را از راست و چپ به خود جلب کرده است، این جریان همان طور که در بالا اشاره کردیم بارها و  بارها تغییر جهت داده اما هیچگاه تا این حد چرخش سیاسی نداشته است. لازم به ذکراست که رهبر این جریان در توجیه اقدام خود اعلام کرده که اسلام مورد نظر آنها متفاوت با اسلام موجود و تنها محدود به ارتباط معنوی بین انسان و خدا است‍!

علیرغم این اظهارات سادلوحانه در توجیه این سیاست ارتجاعی و عقب گرد این حزب، ماهیت اسلام بر هر کسی معلوم است و پیشرفته ترین شکل آن در سیستم حکومتی جمهوری اسلامی و ارتجاعی ترین شکل آن در بنیاد گرایی اسلامی همچون القاعده، طالبان و مکتب قرآن و سلفی ها در کردستان ایران قابل مشاهده است.

در دوره هایی که این حزب خود را یک حزب سکولار به جامعه معرفی می نمود و هنوز شاخه اسلامی درست نکرده بود برنامه های رادیویی خود را با آیات قرآن شروع و تبلیغات وسیعی را علیه کومه له (سازمان کردستان حزب کمونیست ایران) در کردستان راه انداخته بود. زیرا کومه له مترقی ترین جریان در کردستان ایران بود و پایگاه توده ای در کردستان داشت. در همان دوره یعنی دوره سکولار بودنش نیز ماهیتی کاملا ارتجاعی داشت و علیرغم اینکه خود را مدافع دمکراسی می دانست پایه ای ترین حقوق دمکراتیک را برای دیگران به رسمیت نمی شناخت و همواره به طرق مختلف خواهان حذف کومه له به عنوان یک جریان سیاسی انقلابی از جامعه کردستان بود. عدم به رسمیت شناختن حقوق دمکراتیک چون آزادی بیان و عقیده و همچنین درخواست از کومه له برای به رسمیت شناختن حزب دمکرات به عنوان یک جریان انقلابی! و تلاش برای توقف تبلیغات علیه خود، موضع گیری ارتجاعی و سازشکارانه اش در قبال رژیم جهل و جنایت جمهوری اسلامی و جنگ با کومه له در نتیجه عدم تحمل کومه له به عنوان جریان رهبری کننده جنبش انقلابی کردستان و حمله به پیشمرگان کومه له و پیشروان کمونیست جامعه کردستان نشان از ماهیت ضد دمکراتیک آن جریان بود.

لازم به ذکر است که این جریان در کردستان به دلیل تحریک احساسات مردم و تفرقه افکنی بین قومیت های ایران به دلیل آنکه ستم ملی در جامعه کردستان وجود داشت و خود همین ستم ملی باعث می شد با تعبیرات ضد انسانی از ستم ملی ملت فرادست بر ملت فرو دست و غیره زمینه رشد ناسیونالیزم فراهم شود، بیشتر کسانی که به طرفداری از این جریان برخاسته بودند یا کسانی که صفوف آنها را برای کار و فعالیت برگزیده بودند غالبا به دلیل عدم درک صحیح از سیاست های رژیم و ستم ملی و بیشتر از روی احساسات به این جریان جذب شده بودند. زیرا این جریان با برجسته کردن قومیت و قوم پرستی و تبلیغ علیه فارس زبانها، گویا این فارس ها هستند که عامل بدبختی قوم کرد در کردستان هستند و نادیده گرفتن سیاست های حکومت و جا به جایی عوامل اصلی (به جای حکومت قوم را قرار دادن) و جایگزینی آن با یک عامل دیگر چون قوم فارس و تبلیغات شوینیستی وسیعی که راه انداخته بود در همه اشکال در ادبیات طرفداران این جریان در مناطق تحت نفوذش به وفور دیده می شود، از جمله  به کار بردن واژه عجم برای غیرکردها و این استدلال توهین آمیز که فارس از کلمه پارس به معنی پارس کردن سگ آمده است، ماهیت قوم پرستانه و ضد انسانی ناسیونالیزم کرد و سردمداران آن را نشان می دهد.

اتخاذ مواضع متناقض، حتی نفس ناسیونالیزمی که این حزب دمکرات از آن طرفداری می کند را به کلی زیر سوال می برد، برای نمونه این جریان از گذشته تاکنون بارها و بارها مواضع متناقض گرفته که ماهیت ناسیونالیزم کردی مورد دفاعش را خدشه دار نموده است.

دفاع از کردستان یکپارچه و ترسیم نقشه برای آن و درست کردن پرچم کردستان و بالا بردن آن در اردوگاهش، دفاع از فدرالیسم قومی مردم کرد در چهار چوب ایرانی دمکراتیک دفاع می کند، سخنان مصطفی هجری رهبر این جریان مبنی بر این که کردستان قسمتی از ایران بوده که در جنگ چالدران در سال 1514 از ایران جدا شده است، دفاع از اصلاح رژیم جمهوری اسلامی و دوم خردادی ها، دفاع از حمله خارجی، عضویت در انترناسیونال سوسیالیست چهارم (بین الملل) و موارد زیاد دیگری که هر کدام از آنها در تناقض با دیگری است و ماهیت تناقض گویی ها و بی افقی های ناسیونالیسم پوسیده که از لحاظ اجتماعی خاستگاه خود را سالیان درازی است از دست داده است و از لحاظ اقتصادی نیز در عصر جهانی شدن سرمایه، حکومت ملی و سرمایه داری ملی و ناسیونالیزم معنی و  مفهوم خود را از دست داده و از لحاظ عملی محکوم به پیروی از سیاستهای سرمایه داری جهانی و اقتصاد نئولیبرالیستی می باشد و از ناسیونالیزم جز یک نام چیزی باقی نمانده است و در دنیای سیاست حرفی برای گفتن ندارد.

احزاب ناسیونالیست کرد در تمام مناطق کردستان دچار توهم، بی افقی، سرگردانی، تناقض بسیار جدی در موضع گیری خود در گذشته و حال شده اند. در اینجا به مواردی از این تناقضات فکری و عملی احزاب ناسیونالیست کرد در مناطق مختلف کردستان اشاره می کنیم.

سازمان زحمتکشان با جریانات منشعب از آن نیز دچار تناقض و سرگردانیهای زیادی شده است. تبدیل شدن این جریانات به جریانات چکمه لیس امپریالیسم و آلت دست احزاب قومپرست کردستان عراق همچون پارتی (عشیره بارزانی) و اتحادیه میهنی و پژاک نشانه هایی از این تناقضات عملی و فکری است که با آن روبرو هستند.

 سازمان زحمتکشان شاخه مهتدی که رسماً جریانی آمریکایی است و به دفاع از سیاستهای آمریکا در منطقه می پردازد و با علیرضا نوری زاده پادوی صدای آمریکا و سرویس های جاسوسی در یک جبهه قرار می گیرد و قسمتی از برنامه ی تلوزیونی خود را در اختیار او قرار داده است، با اطلاعات ایران بر سر به قدرت رسیدن در منطقه هرچند محدودی از کردستان پای میز مذاکره می رود، پرچم کردستان را بر فرار اردوگاه خود برافراشته است.

جریان دیگر موسوم به کومه له رفرم منشعب از سازمان زحمتکشان به رهبری عمر ایلخانی زاده عملاً مبلغ سیاستهای عشیره ای بارزانی یعنی همان کسانی که در دوره قیاده موقت به دفاع از فئودالهای مرتجع محلی کردستان ایران در تقابل با اتحادیه دهقانان که توسط کومه له برای مقابله با فئودالها سازمان داده شده بود می پرداخت.

تغییر ریل سیاسی و رنگ عوض کردن جریانات قوم پرستی همچون زحمتکشان، به دلیل پول گرفتن از آمریکا و احزاب قومپرست کرد در کردستان عراق و ... می باشد. زیرا همان کسانی که امروزه عکس های رهبران پارتی و عشیره بارزانی را از تلوزیون خود (aso sat) پخش می کنند همان هایی بودند که در دوره ی قیاده موقت با عشیره بارزانی و نیروهای مزدور شاه ایران در کردستان (مریوان و ...) مبارزه می کردند (به نظر می رسد آقای ایلخانی زاده این وقایع را بهتر از هر کسی به یاد داشته باشد).

جریان دیگری که آن هم خود را تحت عنوان کومه له با پسوندهای فراوان معرفی می نماید جریانی است به رهبری عبه دلیر از فرماندهان سابق نظامی کومه له در منطقه مریوان است، این جریان به دلیل عدم توانایی مالی، با پژاک ادغام شده و نیروهای خود را به قندیل فرستاده است. پژاک خود جریانی است که در نتیجه سیاست آمریکا در منطقه به عنوان یک گروه فشار علیه رژیم جمهوری اسلامی به کار گرفته شد تا از نفوذ ایران بر جریانات شیعه عراق چون سپاه مهدی کاسته شود.

با توجه به آنچه در بالا به آن پرداختیم، می بینیم که جریانات و احزاب ناسیونالیست کرد روز به روز پایگاه اجتماعی شان بیشتر تضعیف می شود و تجربه تشکیل حکومت حریم (حکومت محلی) در کردستان عراق و در نتیجه تشکیل این حکومت، مردم کردستان عراق جز فقر و بدبختی، تورم و گرانی چیزی نصیبشان نشده است. مردم پیش زمینه های ذهنی مناسب بنابر تجربه کردستان عراق و دلخوش زیادی از ناسیونالیزم کرد نداشته و در نتیجه درکردستان ایران نیز پایه های احزاب ناسیونالیستی تضعیف می شود، بنابراین تغییر جهت از ناسیونالیزم کرد به طرف اسلام سیاسی در نتیجه تضعیف ناسیونالیزم کرد می باشد. حزب دمکرات با توجه به اینکه امروز ناسیونالیست کرد تضعیف شده است برای کسب هژمونی به اسلام و ارتجاع مذهبی و قشر عقب مانده آخوندهای سنی مذهب و متعصب کردستان پناه می برد. با مطالعه تاریخ جوامع خواهیم دید که در ضعف ناسیونالیزم، اسلام سیاسی بروز پیدا می کند، نمونه آن فتح و حماس هستند.

با توجه به توضیحات فوق درشرایط فعلی و در ضعف و عقب نشینی احزاب ناسیونالیست کرد در کردستان امروزه نیاز به تبلیغات وسیع توده ای توسط کمونیستها و فعالین چپ و رادیکال در جامعه کردستان بیش از هر زمانی احساس می شود. جامعه کردستان ایران با توجه به نفوذ جریانات چپ و در رأس آن کومه له آمادگی مقابله با جریانات ناسیونالیست و قومپرست و ارتجاعی را دارا بوده و با توجه به روند رو به رشد چپ و رادیکالیزه تر شدن این جامعه در نتیجه موضع گیریهای رادیکالتر کومه له در قبال ناسیونالیسم درون تشکیلاتی و برون تشکیلاتی و مبارزات فعالین چپ و کمونیست جامعه کردستان در گذشته و حال و تبلیغات وسیع علیه ناسیونالیسم و ارتجاع مذهبی و دفاع از سوسیالیسم و کمونیسم، جامعه کردستان آمادگی مبارزه ای دیگر علیه ناسیونالیسم را دارد.

درچنین شرایطی فعالین چپ و سوسیالیست باید با تبلیغات وسیع خود و آگاهگری شان در زمینه های مختلف و تبلیغ برنامه های کومه له و حزب کمونیست ایران و افشای ماهیت ناسیونالیسم، جامعه کردستان را از زیر نفوذ جریانات ناسیونالیست و ارتجاعی بیش از پیش بیرون کشیده و سوسیالیسم را به عنوان تنها آلترناتیو آینده کردستان و ایران معرفی نمایند. در همین راستا لازم است که فعالین چپ و کمونیست  در کردستان به اتحاد بین طبقه کارگر ایران و کردستان و کارگر کرد و غیر کرد بیش از هر زمان و دوره ای تاکید کنند تا عوامل و موانع سر راه این اتحاد طبقاتی برداشته شود.

 زنده باد سوسیالیزم

زنده باد اتحاد طبقاتی طبقه کارگر

دی ماه 1387

 

 

 

ادامۀ تعرضات رژیم به فعالین جنبش کارگری

فرشید شکری

 سی سال است رژیم قرون وسطایی و انسان ستیز ایران توسط قوۀ قهریه و ماشین عریض و طویل سرکوب خود به مقابله با جنبش های کارگری، زنان، دانشجویان و ملل تحت ستم برخاسته است. طی این سه دهه، رهبران جمهوری اسلامی در نهایت قساوت و ددمنشی توانسته اند بر جامعه حکمرانی کنند. اگر چه اعمال و کرده های وحشیانۀ آنان برهمگان آشکار است و بواقع لزومی به گفتن آنچه تا به حال انجام داده اند و یا در آینده خواهند داد نیست ؛ با همۀ این حرفها تداوم هجوم های برنامه ریزی شدۀ رژیم به رهبران و فعالین کارگری بهانه ای شد تا بار دیگر به تدقیق رویدادها و مسائل جاری مبادرت کنیم.  

بازداشت محسن حکیمی در روز سوم دی ماه در منزل یکی از کارگران شرکت پارس خودرو و انتقال ایشان به بند 209 زندان اوین، یورش مأموران امنیتی شهر سنندج به منزل پدارم نصرالهی در روز چهارم دی ماه و بازداشت وی، و سپس دستگیری بیژن امیری در روز پنجم دی ماه که با واکنش سریع و بموقع کمیتۀ هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری- منطقۀ غرب، سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوس رانی تهران و حومه، و جمعی از کارگران ایران خودرو در محکومیت بازداشت های پیاپی این تلاشگران کارگری همراه گشت؛ مؤید تصمیم دستگاه حکومتی در گسترده تر کردن تعدی و یورش به پیشروان طبقۀ کارگر، مرعوب ساختن چالشگران داخل و بدینسان مختنق تر کردن فضای کشور است.

دستگیری محسن حکیمی، پدرام نصرالهی، بیژن امیری و بعد از آنان ابراهیم مددی نائب رییس سندیکای شرکت واحد در روز هفتم دی ماه، درست هنگامی صورت گرفت که در هفته های اخیر کمپین ها و تجمعات اعتراضی وسیعی از طرف نیروهای چپ و رادیکال علیه اقدامات سرکوبگرانۀ جمهوری اسلامی در قبال مبارزین کارگری در سطح جهان برگزار گردید. جامعه در حالی شاهد موج تازۀ این تعرضات است که در هفته های گذشته تقلاهای مجدانه ای در درون و بیرون از ایران جهت آزادی افشین شمس، منصور اسانلو و چندین تن از فعالان جنبش های اجتماعی- اعتراضی کشور در جریان بود.

تهاجم دوبارۀ رژیم در حالیست که به انضمام مطرح شدن خواست " متحدانۀ " افزایش دستمزدها به همت تعدادی از تشکل های کارگری، همچنین پیکارهای کارگری در شهرها و واحدهای تولیدی مختلف از ماهها قبل بدین سو افزایش داشته است. در طول ماه نوامبر و دسامبر 2008 ، نظاره گر دهها خیزش کارگری بودیم. اعتصاب و اعتراض در شرکت کشت و صنعت مهاباد، شرکت تیپک مهاباد، کارخانۀ اشکان در قزوین، کارخانۀ سیمان آبیک در قزوین، کارخانۀ کشت و صنعت خمینی در شوشتر، صنایع فلزی تهران، ذوب آهن اصفهان، تجمع کارگران بیکار شدۀ سازمایه در پاکدشت، کارخانۀ مکان ساز اصفهان، نساجی کرپ ناز، کارخانۀ ایران پوپلین رشت، سد استراتوس در نزدیکی سقز، کارخانۀ لاستیک سازی آرتاویل تایر اردبیل، پرریس سنندج و غیره تنها گوشه هایی از بلند شدن فریاد حق طلبی کارگران در این مدت بوده است. 

رخدادهای بوقع پیوسته در روزهای سپری شده بر این واقعیت تأکید دارند که نظام اسلامی- سرمایه داری ایران به قصد تحمیل عقب نشینی به جنبش های اعتراضی و در پیشاپیش آنها جنبش کارگری بیش از دوره های گذشته تدارک دیده است. سرمایه داران و دولت آنها عزمشان را جزم کرده اند تا با استمرار دادن به تاکتیک دستگیری فعالین کارگری یک دورۀ دیگر جنبش طبقۀ کارگر را با رکود مواجه سازند چرا که اعتراضات هر روزۀ کارگران و نیز تحرکات فعالین کارگری در تبعید همراه با احزاب کمونیست خارج کشور در حمایت از جدال های کارگری داخل، جمهوری اسلامی و کارفرمایان را تماماً به وحشت انداخته است.

از طرف دیگر حاکمین بخوبی دریافته اند که اولاً بدلیل افقی ( انهدام نظام سرمایه داری و سیستم کارمزدی) که فعالین چپ جنبش کارگری در برابر خود ترسیم کرده اند. ثانیاً بعلت فعالیت های خستگی ناپذیری که این مبارزین به هدف آگاهگری، سازماندهی اعتراضات و دستیابی کارگران به تشکل های توده ای و طبقاتی انجام می دهند. ثالثاً به خاطر رشد نسبی جدال های کارگری آنهم علیرغم وجود برخی از موانع ذهنی و عینی، و رابعاً به سبب رادیکالتر شدن مطالبات آنان در قیاس با تاریخ صد سالۀ جنبش که حاکی از پر بنیه گشتن گرایش سوسیالیستی یا پیشی گرفتن آن از رفرمیسم و سندیکالیسم ، و نشانۀ امید به بیرون آمدن تدریجی مبارزات کارگری از قوارۀ تدافعی به قالب تهاجمی است؛ از این پس توانایی آنرا نخواهند داشت تا کمافی السابق بوسیلۀ خانه کارگری ها، شوراهای بی اعتبار اسلامی کار و ... به اشکال تطوری گرایش ضد سرمایه داری جنبش را ایزوله کنند، ستیز طبقاتی را به سازش بکشانند و از سرعت حرکت روبه پیش مبارزات کارگری بکاهند.

برای بورژوازی و رژیم ایشان این وضعیت دیگر قابل تحمل نیست زیرا وقوف دارند ادامۀ چنین روندی دیر یا زود به تغییر آن توازون قوای طبقاتی ای منجر میگردد که دقیقاً به منزلۀ پرت شدن از قدرت سیاسی، و خاتمۀ استیلای آنان بر وسائل تولید و توزیع است. بنابر این بسادگی می شود استنتاج کرد که فقط  یک راه برای سرمایه داران و رژیم آنها باقی می ماند؛ و آن بهره بردن از تاکتیک همیشگی سرکوب و دستگیری پیشروان و رهبران عملی یا فکری طبقۀ کارگر ایران میباشد.  

اینک، در شرایطی که فعالین کارگری یکی پس از دیگری دستگیر و روانۀ زندانها می شوند، وقتی این انسانهای شریف و حق طلب که خالصانه هست و نیست خود را مصروف رهایی کارگران از ستم و استثمار کرده اند، شدیداً تحت شکنجه روحی و جسمی قرار دارند، و خلاصه هنگامی که می بینیم تهاجمات رژیم سرمایه داری حاضر به جبهۀ کار و زحمت اینچنین فزونی یافته است تا بهر شکل ممکن ضمن حفظ بقای خود دستاوردهای ( تأسیس انواع کمیته های متشکل از فعالین کارگری در سراسر کشور برای کمک به ایجاد تشکل های توده ای کارگران، سندیکای شرکت واحد، سندیکای کارگران شرکت نیشکر هفت تپه و موارد دیگر) سه دهه از مبارزات جسورانه، پر هزینه و خونین کارگران را از ایشان بازستاند، آن وظیفۀ مهمی که در مقابل همگان چه فعالین رادیکال کارگری در دو سوی مرزها که در کمیته ها، کانونها و نهادهای کارگری کار می کنند و چه پیکارگران مستقل یا متشکل در احزاب مارکسیستی خودنمایی می کند پرهیز از سکتاریسم و دامن زدن به اختلافات بینشی و نظری، و امتناع ورزیدن از پیدایش بیش از پیش انشقاق یا جدایی است.

با رعایت این اصل اساسی همانا حفظ همبستگی در صفوف طبقاتی خود و سازمان دادن پیکارها و کمپین های متحدانه و پر تعداد، نه تنها قادر خواهیم شد حکومتگران را وادار به آزادی دستگیر شدگان کنیم ( اینرا در سالهای نه چندان دور تجربه کرده ایم )، نه تنها سیاست بگیر و به بند رژیم ضد کارگری ایران را از کار می اندازیم، بلکه در سایۀ اتحاد و همدلی (بدون نیاز به نگرانی از بابت مخدوش شدن خط و مرزهای فکری) کوشندگان بخش های مختلف جنبش کارگری و جریانات چپ و کمونیستی است که به اهداف مبارزاتی مان نائل می گردیم. مصالح و منافع عالیۀ طبقاتی، جنبش کارگری و انقلاب آتی ایران بکارگیری و پراتیک کردن این مهم را از فرداً فرد ما  طلب می کند.     

در مسیر گذشتن موفقیت آمیز ما از تند پیچ های مبارزۀ طبقاتی، برای یاری رساندن به امر ایجاد تشکل های توده ای و طبقاتی کارگران، جهت تقویت جنبش های رادیکال زنان، دانشجویان و جنبش سراسری، و سرانجام برای تحقق استراتژی انقلاب کارگری و استقرار جامعۀ سوسیالیستی، ناگزیر از همدلی، با هم بودن و کوشش متحدانه در راستای غلبه بر ضعف ها و تثبیت نقاط قوت پیکارهایمان هستیم.

  27 دسامبر 2008

 

 

برگرفته از جهان امروز 218

   

 

اعتراض اتحادیه کارگران به مدیریت کنسرن.

اعتراض اتحادیه کارگران به مدیریت کنسرن.

بدنبال اعتراضات پی در پی اتحادیه کارگران مواد غذائی در یکی از واحدهای شرکت فراوردهای گوشتی"کنسرن سکان"در کشور سوئد، ماهنامه فدراسیون کارگران مواد غذائی " هدف و وسیله " در گفتگوئی جداگانه با فرهاد شعبانی دبیر این کلوب کارگری و مدیر عامل این کنسرن آقای " ماگنوس لاگرگرین" این اعتراض و پاسخ لاگرگرین را منعکس کرده است.

   ترجمه چکیده این گفتگو ی جداگانه را در زیر مشاهد ه می کنید.

اخطار سریع در باره بیکارسازیهای جدید

اتحادیه مدیریت بخاطر تاخیر در اطلاع رسانی مورد اعتراض قرار داد.

طی  یک پروسه 3 ساله  نزدیک به 200  فرصت شغلی در سکان – اپسالا از بین رفت. علاوه براین، اخیرا"  58 نفر دیگر بیکار شده اند. در آستانه تمام تعطیلی های محیط کار اتحادیه با همان مشکل تصیم گیری سریع و تاخیر در اطلاع رسانی در رابطه با  بیکارسازیها روبرو بوده است.

آخرین بیکارسازیها  50 کارگر را در برگرفت  که  طی  مذاکراتی دشوار مابین اتحادیه و کارفرما در ماه دسامبر بیکار شدند و 8 نفر دیگر نیز با بستن  قراردادی پیش از موعد بازنشسته خواهند شد.

علت بیکارسازیهای این دوره از دست دادن یکی از مشتریان بزرگ سکان ( عمده فروشی آکسفورد ) بود که  قرارداد خرید گوشت بسته بندی شده برای مصرف کنندگان با "سکان"  را فسخ کرد.

"فرهاد شعبانی"  دبیر کلوب کارگری اتحادیه کارگران مواد غذائی  در سکان می گوید : " باوجود اینکه "اکسفورد"  از یکسال پیش اعلام کرده بود که  قرارداد خود با سکان را فسخ  خواهد کرد اما تا قبل از پائیز به ما در باره تعدیل نیرو  و بیکار سازی کارگران در شرکت اطلاعاتی داده نشد"

 مدیریت با نظر او موافق است.

تاخیر در اطلاع رسانی موضوعی است که اتحادیه مدیریت را بخاطر آن قبلا نیز  مورد اعتراض قرار داده بود. مدیریت کنسرن این اعتراض اتحادیه را پذیرفته  و" ماگنوس لاگرگرین"  مدیرعامل  سکان در این رابطه می گوید :

ما می پذیریم که قبلا و در برخی موارد شاید موظف بودیم با کارگران در باره رویدادهای پیش رو اطلاع رسانی بموقع می کردیم.

هدف و سیله : شما رویه مشخصی دارید که چه مدت قبل از تعطیلی و  اخطار به  بیکار سازی با کارگران به گفتگو  بپردازید ؟

ماگنوس لاگرگرین : بلی ما رویه مشخصی برای اینکار داریم داریم و اتحادیه کنسرن با طرحهای ما آشناست. اما آنها نیز نمی توانند قبل از تصمیم گیری قطعی به اعضای خود اطلاع رسانی کنند.

هدف و وسیله : بسیاری از کارگران با آماده شدن ترمینال انتقال و توزیع کالا در شهر" لین شوپینگ"  نگران تعطیلی کامل واحد سکان در شهر اپسالا هستند. آیا شما این واحد را بطور کامل تعطیل می کنید؟

ماگنوس لاگرگرین : هیچ بحثی در باره تعطیلی واحد سکان در شهر اپسالا در حال حاضر در جریان نیست. برعکس جدیدا" در این واحد سرمایه گذاری کرده ایم.

گروهی علیه شایعات

لاگرگرین به تشکیل یک گروه مرجع اتحادیه ائی که به ابتکار کارفرما تشکیل شده اشاره می کند که قرار است علیه دامن زدن به شایعات در این واحد مقابله کند. در این گروه کارفرما و اتحادیه در سطح محلی همدیگر را ملاقات می کنند و در باره تغییرات آینده به مذاکره و گفتگو می پردازند.

فرهاد شعبانی در باره گروه مرجع اتحادیه ائی می گوید : "اینکه ما طی سال جاری به موقع در جریان طرحهای مدیریت قرار می گیریم، بهر حال ابتکار خوبی است"          یانا آریس 

خارج از متن مصاحبه :  لارم به تاکید است این گروه که اتحادیه و مدیریت مشترکا در آن با برگزاری جلساتی مشترک در باره طرحها و تغییرات آینده به گفتگو می پردازند، نه ابتکار مدیریت بلکه در نتیجه اعتراضات اتحادیه تشکیل شد.  تاکید از فرهاد شعبانی است.

 

January 04, 2009

بحران سرمایه داری و مارکسیسم

 ف. فرخی
 
مقدمه:

در ماههای گذشته شاهد قلم زنی های  متنوع ای در مورد بحران جاریِ سرمايه داری و توجيهات علل اين بحران و بحرانهای سرمايه داری بطور کلی بوده ايم. البته اين نتنها موجب تعجب نيست، بلکه در واقع بجز اين هم نميتوان انتظار داشت. چراکه بحرانها، بسته به شدت وخامت و  وسعتشان کمتر يا بيشتر، شيرازۀ شيوۀ توليد سرمايه داری را و قاعدتأ با آن کل جامعه را بلرزه مياندازند، و از اين طريق همۀ طبقات اجتماعی را در آن درگير ميکند. هر بار که بحرانی تازه بروز ميکند(يا صحيحتر است که گفته شود هر گاه اين بيماریِ مزمن سرمايه داری حاد ميگردد) اين توجيهات و تفسيرها از نو سر برميآوردند، اما نکتۀ قابل توجه اين است که اينها را علارغم ظاهر رنگارنگشان ميتوان و بايد به دو دستۀ اصلی تقسيم کرد و اين تقسيمی است که بيش از يک قرن قدمت و اعتبار دارد. يا اين قلم زنی ها در جهت منافع تاريخی ــ طبقاتیِ پرولتارياست واز اين جهت منطبق با مارکسيسم و سوسياليسم علمی است. يعنی اينکه فريب ظواهر قضايا را نميخورد، دست به ريشه ميبرد و در هر لحظه و هر کلام مترصد آشکار کردن تضادهای طبقاتی در پس پديده هاست. و يا اينکه، خواسته يا ناخواسته، آگاهانه و يا از روی ناآگاهی، توجيح گر سرمايه است. خلط مطلب ميکند، معلولها را بجای علل مينشاند، قادر نيست به عمق مسئله برود و هدف و سرانجامش از زير تيغ بيرون کشيدنِ شالودۀ نظام سرمايه داريست.

در مورد اول شکی نيست که آموزش آموزگاران مارکسيسم بحد کافی روشن است و آنها با اين قضيه بنوبۀ خود تسويه حساب کرده و به روشنی توضيحش داده اند. شرح اين مهم موضوع بحث اين مقاله است. برای مارکسيسم بعنوان بيان تئوريک جنبش پرولتری در هر مورد موضوع بر سر نشان دادن تناقضات ذاتی و اساسیِ و ناگزيریِ درگذشتن از اوضاع متناقض اجتماعی حاکم و اثبات فناپذيریِ آنها ميباشد. اين اساسی ترين وجه مشخصۀ اين تبين از تباينات تئوريک جنبشهای ديگر طبقات اجتماعی که سعی در حفظ اين نظام متناقض دارند ميباشد.
مورد دوم اما تنوع بسيار دارد. هر کدام به تناسب جايگاهش در صف سرمايه و نظام کارمزدی، تفسير خاص خود را دارد. اما همه در يک چيز با هم مشترکند و آن اينکه منشأ موضوع بايد در خفا بماند تا بهر طريق که شده کليت نظام حاکميت سرمايه محفوظ بماند. لذا گاهأ يهودیِ رباه خوار، گاه بورس باز وال ستريت، زمانی تاجر و دلال بی مبالا و کارخانه دار طماع و . . . مسبب معرفی ميشوند. در بهترين حالت دليل بحران به گرايش نزولی نرخ سود، يا سرريز بازار و غيره رجوع داده ميشود که چه آگاهانه باشد، همانند دستگاه عريض و طويل چپ سرمايه که برای مسموم کردن مارکسيسم و کاهش حدت تضاد طبقاتی طراحی شده اند، و چه از روی ناآگاهی و غالبأ با نسخه برداریِ کور از آن قبلی صورت گيرد، در هر صورت آب به يک آسياب ميريزد. صرفنظر از جيره خواران مستقيم سرمايه(ايدئولوگهايش، دولتهايش و غيره) که در واقع بحران را ناشی از خود اين شيوۀ توليد نميدانند و مغرضانه آنرا مخفی ميکنند، تفسيرهای نامبردۀ ديگر نيز با عمده کردن يک جنبه از پروسۀ توليد سرمايه داری، مثلأ گرايش نزولیِ نرخ سود، مانند هر برداشت يکطرفۀ ديگر به دگم گرايی کشيده شده و بجای ريشه يابی مسئله متوسل به عواملی(کم و بيش مهم) هر چند دخيل درپديده اما فرعی ميشوند و از اين طريق مرکز توجه را از تناقضات ذاتی و ريشه ای سرمايه داری منحرف کرده و به معلولهای اين تناقضات ميکشانند.

و اما خود موضوع:
همانطور که اشاره شد، شيوۀ توليد سرمايه داری و اشکال حرکت آن، بنحوی علمی و در جزئيات توسط مارکس و انگلس تحليل شده است. آنچه در اينجا ميآيد اهم و مفاد اين بررسيهاست. آموزش آنها در مورد اين بحث برخاسته از درک مادیِ تاريخ آنها ميباشد، همانگونه که اين درک در واقع هسته و پایۀ اصلی تبين مارکسيستی را بطور اعم تشکيل ميدهد. بر مبنای اين درک، شالودۀ همۀ نظامهای اجتماعی توليد است و در دنبالۀ آن مبادلۀ محصولات توليدی. نوع توزيع اين محصولات و لذا سازمان طبقات اجتماعی نيز بر اساس شيوۀ توليد و نحوۀ مبادلۀ محصولات آن ميباشد. در نتيجه از منظر مارکسيسم علل پايه ای تمام تغييرات اجتماعی و دگرگونيهای سياسی همه در تغييرات شيوۀ توليد و مبادله است.

دراينجا لازم است که پروسۀ توليد اجتماعی بشکل کلی بررسی شود چون موضوع بر سر ريشه يابی پديده ايست که ذاتیِ سرمايه داری است. توليد کالا، يعنی توليد بمنظور مبادله، عمر بسيار طولانی ای دارد، اما فقط در دورۀ حاکميت سرمايه است که شکل مسلط ويا در واقع بتدريج تنها شکلِ شيوۀ توليد ميگردد. اين را ميتوان همچنين بمثابۀ چيرگیِ روزافزون ارزش مبادله به موازات تکامل شيوۀ توليد سرمايه داری ديد.

در قرون وسطی توليد مبتنی بر ارزش مصرف بود، يعنی اينکه انگيزۀ اساسی توليد رفع نيازهای شخصی بود. دهقان و خانواده اش صاحب ابزار کار خود بودند و تصاحب محصولات نيز جنبۀ فردی داشت و بر اساس کار شخصی بود. در نتيجه يا مبادله ای صورت نميگرفت و يا اگر هم ميگرفت جنبۀ استثناء داشت. تازه از زمانيکه دهقانان و پيشه وران به توليدی بيشتر از حوائج خود دست يافتند، کالا و مبادله معنی پيدا کرد. مبادلۀ محصولاتی که اضافه بر نيازهای آنها بود به آن محصولات ماهيت کالايی داد و بتدريج باعث پيدايش بازار شد. اما اين اضافه توليد و مبادلۀ منتجه از آن و آن بازار بوجود آمده، بسيار محدود بودند.

با توسعه و تکامل نيروهای مولده، توليد کالايی وزنۀ هر چه سنگين تری در جامعه ميشد. همراه با اين مبادلات رشد کرده و بازارها گسترش می يافت. اين تحولات نطفه بندی سرمايه داری در دل نظام فئودالی بود. شيوۀ مبادلۀ فئودالی ديگر نميتوانست جوابگوی اين تکاملات ابزار توليد و گسترش مبادلات و بازار باشد. اين شيوۀ توليدی جديد با عاملش، بورژوازی، نظام فئودالی را داغان کرد و بر ويرانه های آن بنای سرمايه داری را نهاد. او با تجمع کارگران در زير يک سقف برای توليد يک کالای واحد، اولين نوع گسترش دامنۀ پروسۀ توليد را آغاز کرد. بتدريج شکل توليد کالايی دست بالا گرفت و با تقسيم کار و مانوفاکتورها توليد مادی رشد روزافزون نمود. مبادلات بشکل محلی ديگر جوابگوی ميزان توليد نبودند و با اکتشافات جغرافيايی و مستعمرات بازارها ملی شد و بازار جهانی متولد شد. از اين ببعد تأثيرات دوگانه شدند. رشد مداوم نيروهای مولده، بازار و مبادله را، و اين دو نيروهای توليدی را تکامل و گسترش دادند. شيوۀ توليد کالايی شکل حاکم و ايجاد ارزش مبادله ای اصلی ترين انگيزۀ توليد مادی شده بود. با پيشرفتهای علمی و استفاده از آنها در توليد، صنعت بزرگ پا به صحنه گذاشت و نيروهای مولده آنچنان رشد و نموی کردند که در تمام طول تاريخ انسانی سابقه نداشت. ايجاد ارزش مبادله به تنها انگيزۀ توليد مادی مبدل شد. بازار جهانی گسترش عظيمی يافت و شيوۀ توليد سرمايه داری خود را به اقصا نقاط جهان تحميل کرد و جهان را يکپارچه در شبکۀ تار عنکبوتیِ خود فرو برد و تمام ملل را بهمديگر وابسته کرد.

همۀ اين رشد بيسابقه و تکامل گستردۀ نيروهای مولده توسط بورژوازی نميتوانست بدون تبديل وسايل توليد منفرد به وسايل توليد اجتماعی انجام گيرد. در کنار توليد منفرد قرون وسطايی بتدريج توليد اجتماعی پا به عرصۀ وجود گذاشت. وسايل توليد ديگر نميتوانستند همگی توسط يک نفر بحرکت در آيند بلکه ميبايست توسط اجتماعی از کارگران بکار گرفته ميشدند. خود پروسۀ توليد نيز از يکسری اعمال انفرادی به سلسله ای از حرکات اجتماعیِ متصل و وابسته بهم مبدل گرديد. بنابراين محصولات ديگر نتيجۀ کار شخصی منفرد نبودند بلکه در هر مورد محصولی بغايت اجتماعی شده بودند و هيچ کس ديگر نميتوانست ادعا کند که او محصول را ساخته است.
اين ابزار کار اجتماعی شده، محصول اجتماعی شده و پروسۀ توليد اجتماعی شده، در تمام  شيوۀ قديمیِ توليد انقلاب کرد، اما خصلت انقلابی اش برسميت شناخته نشد. و اين در واقع در شيوۀ توليد سرمايه داری ابزاری گرديد برای توسعه و تکامل توليد کالايی. شکل تصاحب محصولات کمافی سابق تصاحب مبتنی بر توليد کالايی ماند. اين بدين معنی است که علارغم اجتماعی شدن بينهايت توليد در نظام سرمايه داری وسايل توليد و محصولات تابع شکلی از تصاحب اند که پيش شرط آن توليد خصوصی است و در واقع اين خود بورژوازی بود که پيش شرطهای اين شکل از تصاحب را از بين برد.

همين ناسازگاری توليد اجتماعی با تصاحب سرمايه دارای نطفۀ تمام تعارضات و ناهنجاريهای اين نظام را در بر دارد و همين تضاد و ناسازگاری است که به اين شيوه خصلت سرمايه دارانه ميدهد.

تنها شکل باقيماندۀ پيوند اجتماعی در نظامات پيشرفتۀ سرمايه داری مبادله است. شکل غالب رابطه در اين نظام رابطۀ خريد و فروش نيروی کار يا رابطۀ کارمزديست. اين رابطه که در دوران فئوداليسم استثنايی بود با فروپاشیِ آن نظام رفته رقته به شکل غالب نظام سرمايه داری بدل ميشود. جدايی توليدکنندگان از وسايل توليد و تمرکز آنها در دست سرمايه داران، پراکنده شدن خدمۀ فئودالها، بيرون رانده شدن دهقانان از زمينهايشان، تحليل رفتن کار دستی همه از جمله عواملی بودند که باعث رشد روزافزون جمعيتی شدند که حالا ديگر بجز نيروی کار خويش همه چيز را از دست داده بود، يعنی به تسلط رابطۀ کارمزدی در سرمايه داری انجاميدند.

از همين جاست که تضاد بين توليد اجتماعی و تصاحب سرمايه دارانه خود را بصورت تضاد آشتی ناپذير بين پرولتاريا و بورژوازی مينماياند.

در محيطهای کار سازماندهی کار بشکل اجتماعی و تقسيم کار با برنامه، که از همان دوران مانوفاکتورها مرسوم شده بود، انجام ميگرفت و با تکامل سرمايه داری هر چه بيشتر بارز و مشخص ميشود، چيزيکه در تضاد با نوع تقسيم کار طبيعیِ فئودالی بود و دست آخر نيز آنرا از صحنه بيرون کرد و خود انقلابی در شيوۀ توليد بود. اما علارغم اين با برنامگی درون کارخانه ای، در مجموع جامعه هرج و مرج حکمفرماست. هر کس با وسايل توليد تصادفأ در اختيارش و برای نياز مبادله ای شخصیِ خود توليد ميکند. هيچکس نميداند چه مقدار بايد توليد کند و چه ميزانی از اين توليد قادر است که به بازار راه يابد و چقدر از آن مورد نياز و قابل فروش است.

در اينجا تضاد بين توليد اجتماعی و تصاحب سرمايه دارانه خود را بصورت تضاد سازمان توليد بابرنامه در هر محل کار با هرج و مرج توليد در مجموع اجتماع بروز ميدهد.

اين دو شکل تظاهر تضاد (منشأ گرفته از اولين تضاد اساسیِ يادشده بالا) اشکالی هستند که شيوۀ توليد سرمايه داری در آنها حرکت ميکند و منشأئأ ذاتی سرمايه داريند و اين نظام را گريزی از آنها نيست و با حرکتی حلزونی و با حلقه های هر چه تنگتر شونده، سرمايه داری را به زمان مرگش نزديکتر ميکنند. اين سير حرکتی از يک دورۀ با رشد ميانگين آغاز ميشود، به مرحله ای با رشد عظيم و شتابان ميرسد، سپس بحران سر ميرسد و در تعاقب آن يک دوران رکود ميآيد. در ادامه به يک ميانگين جديد و رشدی بازهم بالاتر و سپس بحرانی سهمگين تر و الاآخر. همين تضادهای ذاتی سرمايه علت پايه ای تمام نابسامانی های جامعۀ تحت سلطۀ سرمايه، از جمله بحرانها، ميباشند. و چنانچه ديده ميشود بحرانها نيز بمثابۀ مرحله ای از روند عادی شيوۀ توليد سرمايه داری در ساختار و در ذات آن خانه دارند و از آن جدايی ناپذيرند.

سرعت تکامل و گسترش صنعت از سرعت توسعۀ بازارها، که حالا ديگر شامل دورافتاده ترين نقاط دنيا هم ميشوند، پيشی ميگيرد و تصادم اين دو اجتناب ناپذير ميگردد. يا سرمايه داری داغان ميشود و يا اين تصادمات موسمی ميگردند. و در هر دوره ای به يک بحران ختم ميگردد. بحران اصولأ به مرحله ای اطلاق ميشود که در آن شيرازۀ شيوۀ توليد سرمايه داری از هم ميگسلد، بازارها اشباع ميشوند، کالاها تل انبار شده و غيرقابل فروش ميگردند، مبادلات متوقف ميشوند، پول نقد ناياب و اعتبارات بی اعتبار ميشوند و از بين ميروند. کارخانه ها از کار ميافتند، قدرت خريد توده ها کاهش مييابد. حراجهای اجباری، ورشکستگيهای پياپی و انهدام نيروهای توليدی فراوان نتيجۀ اين پديده اند. بنابراين ديده ميشود که در اين بحرانها ما در واقع با طغيان شيوۀ توليد عليه شيوۀ مبادله و طغيان نيروهای مولده عليه شيوۀ توليد روبرو هستيم.

نيروی محرکۀ هرج و مرج يادشده در توليد اجتماعی قابليت تکامل نامتناهی وسايل توليدی و ماشين آلات را توسط رقابت به قانون اجباری برای هر تک سرمايه دار تبديل ميکند که يا متناسب با آنها توليد خود را متکامل ميکند و يا به ورشکستگی کشانده ميشود. اما همين تکامل از طرف ديگر به منزلۀ زائد سازی هر چه بيشتر کار انسانی و کنار زدن هر چه بيشتر کارگران در شيوۀ توليد سرمايه داری ميباشد. تعداد کارگران آماده به کار از ميزان متوسط مورد نياز سرمايه فراتر ميرود و نتيجتأ لشگر ذخيرۀ پرولتری ايجاد ميشود که در دوران رشد سرمايه بکار گمارده ميشوند و در دورههای رکود و بحران به خيابان ريخته ميشوند.

در نظامهای مبتنی بر توليد کالايی توليدکنندگان تسلط شان را بر روابط اجتماعيشان از دست ميدهند. محصولات بر توليدکنندگان تسلط مييابند. و هر چند هرج و مرج حاکم است، معذالک اين شيوۀ توليد نيز قوانين خاص و ذاتی خويش را دارد. قوانينی که برای خود توليدکنندگان بيگانه اند و بيرون از ارادۀ آنها و بر عليه شان بمثابۀ قوانين کورِ طبيعی اين شکل مشخص توليد قد علم ميکنند. يعنی اينکه علل پايه ای در سطوح عيان جامعه خود را به صورت قوانين جبری سرمايه داری مينمايانند. همانطور که مثلأ سود که در سطح جامعه عيان است، فقط شکل مسخ شده ای از اضافه ارزش است، شکلی که در آن منشأ اضافه ارزش پوشيده شده و محو ميگردد و فقط از طريق يک بررسی علمی راز آن برملا ميگردد.

گرايش نزولی نرخ سود نيز يکی از اين قانونمنديهای شيوۀ توليد سرمايه داری است. با توسعه و تکامل سرمايه داری، با فرض ثابت بودن درجۀ استثمار کار، ديده ميشود که رشد نسبی سرمایۀ ثابت با شتاب بيشتری نسبت به سرمایۀ متغير انجام ميگيرد، يعنی اينکه همان ميزان نيروی کار همواره حجم فزاينده ای از سرمایۀ ثابت رابحرکت در ميآورد. به بيانی ديگر در هر مقدار معين سرمایۀ اجتماعی، پيوسته بخش بزرگتری از آن به وسايل کار و بخش کوچکتری از آن به کار زنده اختصاص داده ميشود و اين سرمایۀ اجتماعی نسبت به بزرگی حجم خود پيوسته کار اضافۀ کمتر و کمتری را جذب ميکند. اين منتج به گرايش نرخ سود عمومی به کاهش ميشود. البته اولأ اين بهيچوجه نافی نمو حجم مطلق کار اضافی مورد تصاحب کل سرمایۀ اجتماعیِ فعال نميباشد، يعنی اينکه علارغم اين قانونمندی شيوۀ توليد سرمايه داری( که برای اولين بار توسط مارکس کشف شد) که نرخ سود گرايش به نزول دارد با اين حال نسبت کار پرداخت نشده به کار پرداخت شده همزمان ميتواند رشد کند. در ثانی اين قانون تنها بيان ديگريست برای تکامل بالندۀ بارآوری اجتماعی کار. خلاصۀ کلام اينکه اين قانون برانگيزنده و مشوق بحرانهاست و نه علت آنها. به همين منوال است در مورد سرريز کالا در بازار که خود معلولی است از هرج و مرج در توليد اجتماعی و عاملی و بازيگری است در پروسۀ بحران و نه علت آن. علت پايه ای بحرانها را فقط ميتوان در تضادهای نامبردۀ بالا جستجو کرد و فقط با انگشت گذاشتن روی آنهاست که ميتوان پايان اجتناب ناپدير عمر اين شيوۀ توليد را که خود به بزرگترين مانع بر سر راه رشد نيروهای مولده تبديل شده است اعلام کرد.    

ف. فرخی

۴ ژانویۀ ۲۰۰۹

شراراه نوری: چرا نباید به مطالب مهرنوش موسوی پاسخ داد؟

 

کمتر کسی سیاستها و مطالب خانم مهرنوش موسوی را جدی میگیرد. اما باید قبول کرد که ایشان دست به قلمی خوبی دارد. مهم نیست

که چی مینویسد. تند و طولانی و داستانی و آتشین مینویسد. سطحی و کم عمق. پر حرارت و طلبکارانه. پر از توهین و اتهام. تحلیل هایشان بیشتر شبیه داستهای پلیسی است. همیشه در صدد کشف توطئه ای هستند. نقشی شبیبه کارگاه کلمبو. تواناست. میتواند هر مساله را به هر مساله ای دیگر متصل کند. مهم نیست که واقعیت و یا حقیقت چیست. قدرت داستانسرایی بسیار بالایی دارد.

زمانی که در حزب حکمتیست بود به هیچ بنی بشری رحم نمیکرد. اکنون که در حزب کمونیست کارگری است از هیچ لطفی در حق ما در حزب اتحاد کمونیسم کارگری دریغ نمیکند. اخیرا مطالب زیادی در نقد حزب اتحاد کمونیسم کارگری نوشته است. شاهکار جدید ایشان نوشته اخیرشان در نقد مطلب سیاوش دانشور است. دیدنی است. ادعا کرده است که "سیاست کنترل کارگری"، سیاستی برای کنترل و مهار اعتراضات کارگران است. بیچاره لنین و کارگران کمونیست روسیه که پرچمدار این سیاست کمونیستی بودند. واقعا استخوانهایشان در گور از دست سیاستهای خانم مهرنوش موسوی به لرزه افتاده است و پاسخی به "انتقادات کوبنده" ایشان ندارند.

ما قصد پاسخ دادن به این نوشته ها را نداریم. برای درک بیشتر نقش مخرب ایشان من مجددا به چند تا از مقالاتش را که در آرشیو داشتم، نگاهی انداختم. از شباهت و یکنواختی نوشته ها و تحلیل ها و اتهامات واقعا تعجب کردم. بد ندیدم برای خواننده ای که حوصله اتلاف وقت با نوشته های ایشان را ندارد و سیاست برایش تفنن نیست بلکه تغییر جامعه و پیروزی طبقه کارگر است، خلاصه و دسته بندی کنم. این خلاصه شده ها در زیر آمده است.

 

حزب کمونیست کارگری در دفاع از ارتجاع

"برای حزب کمونيست کارگری اما، دفاع آشکار از اين ارتجاع، حتی تحت پوشش "اعتراض توده ها" هم، راحت نيست. بدون از سر گذراندن يک بحران سياسی و پشتک و وارو زدن در جلو چشم خود همين توده ها بويژه در رهبری اين حزب ميسر نيست. ... مصطفی صابر که سازمان جوانانش قبل از همه با آغوش باز به استقبال " ياشاسين آذربايجان" به بهانه بستن "نطفه های انقلاب" رفته است، يکراست بحث درون رهبری حزبش را بر سر اصل مطلب ميبرد. صابر ميداند که هر گونه سئوالی و ابهامی روی اين يا آن جنبه از اين جنبش، حزبش را هم با سئوالات پايه ايی تری مواجه ميکند، يا سناريوی سياه يا انقلاب کارگری سئوالی است که نه از بيرون، بلکه از درون رهبری اين جريان روی قول و قرارهای حميد تقوايی برای " اجتناب ناپذير" بودن گزينه انقلاب گذاشته شده است. "

سیاست حزب کمونیست کارگری در قبال وقایع آذربایجان

"فرار از واقعيت، عدم تحليل درست آن، آلترناتيو قرار دادن و ارجح قرار دادن مصالح "تشکيلاتی" با حقايق مبارزه مردم در جامعه  که خود ملزومات پيشبرد يک سياست به غايت ضد مارکسيستی است. سياستی که امروز ديگر سرش به سنگ خورده است. حميد تقوايی و حزبش بايد به خودشان در باره تحرک ارتجاعی تبريز يک توضيحی بدهند. اين ديگر ماجرای دعوت مردم به راه پيمايی پشت سر هخا نيست که بشود با قول "انقلاب" و شعارهای "هواداران" در آن تظاهرات، ماست مال کرد. مخمصه سياسی را اين بار پان ترکيستها برای اين حزب درست کرده و روی ميز رهبری آن گذاشته اند. آش شورتر از اينهاست که بشود با "گزارشگران جوانان" و با سوک سوک کردن سوسياليستی "اعتراض" را به چپ چرخاند!! اين بار نه فقط اعتراض سر راست فاشيستی است، بلکه "گزارشگر کمونيست" را هم با خودش برده است. حميد تقوايی و مصطفی صابر ابايی ندارند، گزينه ايی به جز دفاع ندارند، خيال خود را راحت کرده ميدانند که برگشتی نيست، تئوری و فرمول و همه چيز را به خدمت ميگيرند تا ثابت کنند که اين اعتراض مردم بود، حقانيت داشت و بايد از آن دفاع کرد. در حالی که مردم بهانه اند، مشکل اصلی تاکتيک دفاعی اينها، خودشان و سياستهايی است که يک وزش سياسی ديگر در جامعه، آنها را به همراه مدافعينش به قعر ارتجاع قومی خواهد برد!"

"چرخش جامعه به چپ"، "حتما انقلاب خواهد شد"، و نقش "کانال جدید"

"اگر واقعيت را به رسميت بشناسند، اولين سئوال صفوفشان اين خواهد بود که پس تئوری " جامعه به چپ چرخيده"، " حتما انقلاب خواهد شد" " حتما حزب حميد تقوايی رهبر انقلاب خواهد شد" " کانال جديد، ابزار و ستاد رهبری انقلاب است" و ..... چه شد؟ کو؟  چرا پس راست ارتجاعی و قوم پرست در يک اعتراض چند صد هزار نفری عروج کرده است؟ چرا اين حزب دارد به جای "رهبری" جايی، عقبه ناسيوناليسم قوم پرست ميشود؟ چرا از هخا تا شوروی و گوناز قادرند، مبنای عروج جنبششان شوند، در حالی که کانال جديد نه فقط قادر نبوده اجتماعا تغييری به نفع موازنه سياسی کمونيستها ايجاد کند، بلکه در رديف رسانه های چاخان و غير جدی، به ايميج کمونيستها لطمات جبران ناپذيری وارد کرده است. "

حزب کمونیست کارگری، بلاهت سیاسی، مرگ منصور حکمت

" کسی که نميپذيرد جنبش کمونيسم کارگری به دليل فقدان منصور حکمت از يکسو و لذا حمله ايی که چپ سنتی به آن کرد از سوی ديگر در يک موقعيت اجتماعی و سياسی ديگری قرار گرفت، تا جايی که حتی باعث تغيير موقعيت مبارزه مردم بعد از مرگ حکمت شد، يک ابله سياسی است. ابلهی  که چون خودش شريک جرم است به خودش دروغ ميگويد. اما کسی که ميداند بلاهت ديگر جواب نمی دهد، واقعيت را می داند، ميفهمد که اوضاع دارد به کجا ميرود، ولی دارد فقط به گردن " نيروهای امپرياليستی" می اندازد تا از مسئوليت فاجعه ايی که باعث تحميل يک عقب گرد سياسی به جنبش کمونيسم کارگری و مردم شده است فرار کند. سرنوشتی که در بپا شدنش اينها نقش داشتند. اين آدم ديگر يک بزه کار سياسی است. روی سرنوشتی که به جنبش تحميل کرده است دارد فرصت سياسی جديد ميسازد. ما جلو هر دو اين جريانات می ايستيم. رهبری اين حزب هم مسئول استيصال امروز اين جريان و هم مسئول تحميل اين وضعيت به کل جنبش کمونيسم کارگری است. اگر جلو اين جريان نايستيم، اگر پرچمی نداشته باشيم، هيچگاه مردم ايران نخواهند فهميد  که از دست رفتن فرصتهايی که منصور حکمت ساخته بود را به پای خود وی ننويسند. کاری که بورژوازی با لنين کرد!  "

حزب کمونیست کارگری و سیاست ماجراجویانه و مخاطره آمیز تبدیل سناریوی سیاه به انقلاب!

"سياست "تبديل سناريوى سياه و حمله آمريکا به انقلاب" همان سياست قديمى مائويستى جرياناتى نظير سازمان پيکار در سال ٥٨ را با شعار "تبديل جنگ به جنگ داخلى" تداعى ميکند. اين سياست به خيابان آوردن نيروى سازمانى در بدترين و خطرناکترين اوضاع جنگى به اسم "انقلاب" است. اين "انقلاب سازمانى" تحميل يک ضرر ديگر و خسارت انسانى غير قابل جبرانتر، به صفوف جنبش کمونيسم کارگرى است. ... فى الواقع قطعنامه جديد حزب کمونيست کارگرى در باره تهديد نظامى آمريکا نيز ادامه سياست "به خيابان کشيدن مردم به هر قيمت" حتى پشت سر هخا، در شرايط بسيار مخاطره آميز احتمالى در ايران است. اما اين بار صحبت بر سر يک تظاهرات يک روزه خيابانى پشت سر هخا در شرايط غير جنگى نيست، صحبت بر سر يک موضع گيرى کاملا ماجراجويانه، بازى کردن با سرنوشت سياسى خود اين جريان و جامعه در جريان بمباران کردن خانه هاى مردم، برگزارى تظاهرات خيابانى و برپايى قيام در يک شرايط سرکوب جنگى، تقابل نيروهاى سياه و ميليتاريستى اسلامى در خيابانهاى تهران و نقاط ديگر جهان، حکومت نظامى و ... است. ... هيچ عقل سليمى نيست که شرايط سناريوى سياه را ببيند، مخاطراتى را که بدنبال حمله نظامى آمريکا به ايران و تقابل اتمى و تروريستى رژيم اسلامى دچار زندگى مردم ميشود ببيند، حتى خودش هم به آن اذعان کند، و از اين نتيجه بگيرد که بايد در آن شرايط انقلاب کرد و فراخوان قيام بدهد!!"

حزب کمونیست کارگری و تاکتیک

"اصلا چرا اين حزب به "تاکتيک" محتاج است. حال که تاکتيک اين حزب، چه "آلترناتيو راست عروج کند" چه "چپ"، چه اوضاع جنگى باشد، چه غير ميليتاريستى باشد، چه چپ رهبرى داشته باشد، چه نداشته باشد، چه سناريو سفيد محتمل باشد چه سناريوى سياه، در هر حال يکى است. اصلا اين حزب چه نيازى به جامعه و فعل و انفعالاتش دارد؟ چه نيازى به تعريف رابطه خود با مردم بر اساس شرايط مشخص جامعه دارد؟ معلوم نيست چرا پس اين انقلاب را مردم در شرايط غير جنگى انجام ندادند و گذاشتند حزب کمونيست کارگرى وسط سناريوى چرنوبيل آنها را به خيابان بکشاند؟"

سیاست تشکیلات داری رهبری حزب کمونیست کارگری

"مشکل اين است که حزب کمونيست کارگرى طى ٢ ساله اخير به صفوف خودش "پشت پيچ بعدى" قول انقلاب داده است. رهبرى فعلى حزب کمونيست کارگرى، چپ سنتى را با تحمل خسارت سياسى بسيار عظيمى به اين بهانه و با آويزان شدن به همين تاکتيک در پس يک انقلاب ايدئولوژيک عروج داده به سرنوشت اين حزب تحميل کرده است. قطعنامه اخير، يکى از عکسهايى است که بدنبال ماجراى هخا از اشتياق اين جريان به "شلوغ بازى" بايد گرفت. اين حزب نه براى برپايى انقلاب و تحقق سناريوى سفيد برنامه و نقشه ايى دارد، انقلاب در نزد اين جريان ماجراجويى است و نه براى خنثى کردن و ايستادن در مقابل سناريوى سياه قادر است حرکتى بکند. در عوض بيشترين ضربه را به تصوير يک انقلاب کارگرى سازمانيافته، خود همين جريان با چنين ماجراجويى هايى به جنبش در جامعه ايران زده است."

حزب کمونیست کارگری و ماجراجویی به نام انقلاب

"مردم از سوسياليسم و کمونيسم منطقى و همه جانبه نگر و مسئول در مقابل وضعيت جامعه منصور حکمت نميترسند، مردم از اين نوع تصوير ماجراجويى به نام انقلاب و سوسياليسم است که ميترسند و نگران ميشوند."

حمید تقوایی و سیاستهای نخ نما و غوغاسالاری

"حمید تقوایى دست بردار نیست. ... گذشت دوره ایى که ما تور مى انداختیم زیرشان که با دیدن "کوکا کولا" روی زمین، با سر از ارتفاع شیرجه نروند. با نقد جلو غوغاسالاریشان مى ایستادیم. این بار دیگر تور حفاظ نبود. افتادند و بدجوری صدای افتادنشان را مردم شنیدند. و حال به جای فهم اشتباه عظیمى که کردند، با فحاشى و لمپنیسم سیاسى در برخورد به ما، مشغول لاپوشانى سیاستهای خودشان هستند. مخاطب صحبتهای اخیر حمید تقوایى ما نیستیم. آن عده ایى از رفقای خود این حزب هستند که با هوچیگری نتوانستند تحمیق و قانعشان کنند. تفاوت میان موضعگیری رادیکال، سیاسى و ملهم از شناخت و رابطه ما با جامعه و مردم ایران در رابطه با مضحکه هخا با هوچیگری و بى افق سیاسى این جریان یکى از این تندپیچهایى است که باعث شد خیلیها برگردند و حقیقت را باز بشناسند. واقعیت این است که حزب کمونیست کارگری در رابطه با جریان هخا کار و سیاست همیشگى خودش را دنبال کرد. چیز جدیدی نبود. همان سیاست و سنتى که چندین سال است مشغول آن است. همان سیاستى که حکمت در پلنوم ١٤ کمیته مرکزی حزب و در بستر بیماری شدیدا آن را نقد کرد. همان سیاستى که حکمت به آن آکسیونیسم و هیجانزدگى چپ حاشیه ایى میگفت. ... درست زمانى که حزب حمید تقوایى با پای برهنه وسط پریده و مردم را دعوت میکرد در تظاهرات هخا شرکت کنند، ما مشغول افشای سیاست هخا و این شخص و رهنمود دادن به مردم برای هشیاریشان بودیم. ... فرقى برایش نمیکند این شلوغى چیست، رهبرش کیست؟ شعارش چیست و.... برای همین هم از ساختن حزب، از تحکیم رابطه با مردم، از تربیت رهبر کمونیست، کادر، از طرح سیاست صحیح، از تحزب و .. طفره میرود. شلوغى نه حزب میخواهد، نه رهبر سیاسى، نه سیاست و نقشه و تاکتیک و نه اطلاع از جامعه! فقط یک دوز بالای هیجانزدگى با آلیاژی از عقب ماندگى روستایى اقشار میانى و فقر فرهنگى و فقر تئوریک مارکسیستى لازم دارد. ما یکى از مولفه های جدایى خود را از جریان چپ حاشیه ایى و آکسیونیست همین قلمداد کردیم که این جریان پشیزی ارزش برای جایگاه و مکان حزب و تحزب سیاسى، نقش کلیدی رهبری و رابطه سیاسى و منسجم این رهبری با مردم در تحولات سیاسى قائل نیست."

حزب کمونیست کارگری کدام ا قشار اجتماعی را نمایندگی میکند؟

"بیچاره حزبى که سیاست و عطش عقب مانده ترین لایه های جامعه را نمایندگى کرد. حسابى خراب کرد."

به جای هخا "حمید تقوایی با هواپیما میرفت ایران!"

"اگر آنقدر قدرت دارید که تظاهرات را "چپ" کنید، چرا پس منتظر هخا شدید؟ حمید تقوایى با هواپیما میرفت ایران! اگر ندارید، پس چرا مردم را به فراخوان یک ابله راست به خیابان میکشانید؟ ... این جریان پرت است. سیاست پیشکشش. حتى منطق ساده را نمى فهمد. " 

*نقل قولها از نوشته های مهرنوش موسوی تحت عنوان : "حزب کمونيست کارگری بر سر دو راهی!"، " حزب کمونيست کارگرى ايران و سياست ماجراجويانه و مخاطره آميز تبديل سناريوى سياه به انقلاب!" و " پاسخ به دفاع حمید تقوایى از یک موضع نخ نما!" است.  

~
 

شاید برخی در پاسخ بگویند که بسیار خوب حتما نظرات ایشان تغییر کرده است. استدلال موجهی است. تغییر یک واقعیت زندگی سیاسی است. اما نمیتوان هم صد و هشتاد درجه هر دو سه سال تغییر سیاست داد و هم در پس هر چرخشی کاملا طلبکار از آب درآمد. چنین فردی را کسی جدی نمیگیرد. یک واقعیت روشن است. سیاستهای ایشان مانند یک ساعت خراب و از کار افتاده است. همیشه غلط است.

زنده باد حزب اتحاد کمونیسم کارگری

 

January 03, 2009

نامه‌ای به‌ کاک حسين مرادبيگی(حه‌مه‌ سوور) و رفقايش

 

  نامه‌ای به‌ کاک حسین مرادبیگی(حه‌مه‌ سوور) و رفقایش

 متن اصلاح شده

 

 همه‌ میدانند که‌ تشکیلات و سازمان مارکسیستی در دوره‌ء حاکمیت دیکتاروری وحشیانه‌ء پادشاهی در ایران، با همت و تلاشهای صمیمانه‌ و بی دریغ‌ جمعی از انسانهای چپ و سوسیالیست، در اواخر دهه‌ء چهل خورشیدی در مراکز دانشگاهی و محیطهای کاری این فعالین، پا به‌ عرصه‌ء مبارزه‌ء سیاسی و سازمانی گذاشت. این سازمان مارکسیست و شورشگر بعدها کومه‌له‌ نام گرفت. کومه‌له‌ در جریان انقلاب توده‌های مردم ایران کار و فعالیت سازمانی خود را علنی کرد. این سازمان چپ و شورشگر با توجه‌ به‌ جهت‎گیریهای کمونیستی‎اش، سریع توده‌ای و اجتماعی شد و به‌ یک قطب رادیکال در برابر کل ارتجاع و بورژوازی در سراسر ایران و به‌ ویژه‌ کردستان تبدیل گردید. من در این مکتوب که‌ رو به‌ جمعی از فعالین و کادرهای قدیمی کومه‌له‌ و حزب کمونیست ایران است، نمی خواهم به‌ تاریخ و نقش و جایگاه طبقاتی و مبارزاتی کومه‌له برای آنها‌ بپردازم. چون اهداف و پراتیک کمونیستی کومه‌له‌، اکنون برای همه‌ در پرتو تاریخ  این دوره‌ به‌ قدر کافی واضع و شناخته شده‌ است.

  کاک حسین مرادبیگی،که‌ به"‌ حه‌مه‌ سور" معروف شده‌. از کادرهای فعال و سخت کوش کومه‌له‌ بوده‌ که‌ هم اسم و هم آوازه‌اش را از کومه‌له‌ گرفته‌ و تا همین امروز هم نسل من(نسل 57) کا حمه‌ سور و بیشتر همحزبی هایش را از راه‌ کومه‌له‌ و کومه‌له‌ایها شناخته. من و نسل جدید‌  برای تلاشها و فداکاریهای صمیمانه‌ء آن دوره‌ حسین مرادبیگی در راه سوسیالیسم، نهایت قدردانی و احترام قائل هستیم. قطعا اگر فداکاریها و از خود گذشته‌گیهای بسیار صمیمانه‌ و انقلابی همه‌ء رفقا و عزیزان کمونیست و انقلابی درون کومه‌له‌ و حزب کمونیست نبود، آسان نبود که‌ کومه‌له‌ بتواند از چند محفل روشنفکری به‌ یک تشکیلات و سازمان نیرومند سوسیالیست و در نهایت به چنین‌ جنبش عظیمی که‌ امروزه‌ شاهدش هستیم منتهی گردد. این را هم اضافه‌ کنم که‌ من احترامی که‌ برای شما دارم، هیچ به‌ خاطر " حمه‌ سور" بودنت یا کارهای امروزتان نیست، چون نه‌ شما  و نه‌ حزب مطبوعتان را مارکسیست میدانم و نه‌ مدافع مردم کارگر و زحمتکش. احترام من به‌ خاطر تلاش شما در گذشته‌ دو دهه‌ پیش‎تان است.

 

اما برگردم به‌ اصل موضوع و هدفم از این نامه‌

کا حسین عزیز! چند روز پیش مطلبی را از شما زیر نام " 16 آذر، عملکرد نئوتوده‌ایها و کومه‌له‌ امروزی" را مطالعه‌ کردم.  با تمام احتراماتم به‌ گذشتهء‌ کومه‌له‌ بودن و کمونیستی بودنتان و زحماتی که‌ در طول این چند دهه‌ همراه همه‌ء مبارزین سوسیالیست در جهت خدمت به‌ مارکسیسم(البته‌ با کمال تائسف بعد از خروج از حزب کمونیست ایران و کومه‌له‌ این جهت گیری خیلی کم دیده‌ می شود) انجام داده‌اید، بحثتان در این مطلب و همچنین در بسیاری دیگر از متون نوشته‌ شده توسط شما و همراهانت در حزبتان،‌ در مورد و بهتر است بگویم علیه‌ کومه‌له‌ و حزب کمونیست ایران، به‌ شدت غیره‌ دیالکتیکی، فاقد فاکت و سند معتبر و همچنین از یک بررسی و برخورد سیاسی و تاریخی  و کمونیستی بشدت رنج میبرند، و بسی هم مغرضانه‌ و ناصمیمی هستند. معتوای نوشتهایتان، به‌ ویژه‌ آن دسته‌ که‌ علیه‌ ما انتشار" علنی" مییابند از سنت و ادبیات مارکسیستی و نقادانه‌ عصر موجود رنج میبرند.

 کا حسین، شماها همه‌ چیز یا لااقل بیشتر مقولات و پدیده‌ها را دلبخواهی و بدون هیچ استدلال و توجه‌ به‌ اصل و پایه‌های علمی موضوع مورد بحث، وارونه‌ و خلط میکنید.

من از شما می پرسم: پایه‌ی علمی و پدیده‌ شناسانه‌ی " کومه‌له‌ جدید یا امروزی" از کجا گرفته‌ شده‌؟  آیا می شود و اصلا درست است که‌ "حسین مرادبیگی" را هم به‌ خاطر زیگزاکها و دگردیسیهای فکری و سازمانیش، از " حمه سور" بودن محروم کرد و اسم دلبخواهی برایش انتخاب  کرد؟ کومه‌له‌ هیچگاه‌ و در هیچ مقطعی از تاریخ خود این زیکزاکهای که‌ شما و جریان شما بر سر گذرانده‌ را به‌ خود ندیده‌ و کماکان یک جریان کمونیست و اجتماعی مانده‌. کومه‌له‌ و حزب کمونیست ایران در این دو دهه‌ء اخیر زیر سخت ترین و گسترده‌ ترین تهدیدها و فشار و حمله‌ جریانهای ارتجاعی و کوته‌ فکر، از راست و چپ بوده‌. جریان شما جزء مخرب ترینشان بوده‌.

 

 یکی کومه‌له‌ را " بازسازی" میکند و دیگری "  و یکی میخواهد کردستانیش بکند و دیگری به‌" مکاتب و رژیمهای پلیسی و دیکتاتوری" سلطنتی منتسبش میکند و خیلی نام و اسم قبیع دیگه‌ از این دست!؟ دشمنان طبقه‌ء کارگر و جریانات بورژوا ناسینالیست از رادیکال بودنمان و کمونیست بودنمان وحشت دارند، اما شما و حزب "حکمتیست" چی و کجای قضیه‌ قرار داردید؟ آیا بر این همفکری و همسویتان با جریانهای بورژوا ناسیونالیست و کمونسیم ستیز واقفید؟! می فرماید که‌ ما را نقد می کنیدو با سیاست و استراتژی ما مخالف هستین؟ چرا بیش از این خودتان و کمونیسم را ضربه‌ پذیر و بدنام میکنید آخر؟!

 

 آیا شما از سنت و مقولهای "نقد، منطق، اختلاف، دشمنی، فعالیت و مبارزه‌ سیاسی و غیره"‌، چه‌ درکی دارید واقعا؟ میدانید و متوجه‌ هستید که‌ تمام این عبارات و اسامی را دلبخواهی و کاملا فاقد از یک درک و فهم علمی و سیاسی بکار میبرید؟! این چه‌ روزی است که‌ شما درش گرفتار شدید؟ آیا شما فکر میکنید، "نصیحت" کردن و پرخاشگری و تهمت و افتراه زدن و به‌ این و آن حمله‌ کردن با ادبیاتی این چنین خصمانه‌ و بورژوا سفتانه‌ نقد است؟! به‌ هر کس که‌ از" خودتان" نبود و به‌ حزب شما" نپیوست"، باید با  به‌ کار گرفتن رکیک ترین جملات و عبارات به‌ طرفش حمله‌ور شد و اسم آنرا " منطق" انتقاد و افشاء گری گذاشت؟! دوست عزیز شما جای مخالف و دشمن را عوضی گرفتید. یا اصلا شاید فکر میکنید که‌ " هر کی با شما نیست" دشمن است. شما‌ هر کس که‌ با شما همفکر نباشد، اصلا برایتان فرق نمیکند که‌ در جبهه‌ء چپ باشد یا راست، باادبیات و روش و منش مختص به‌ خودتان به‌ طرفش نشانه‌ گیری میکنید، بدون در نظر گرفتن عواقب کار. کاک" حمه‌ سور"، خوا‌شمندم که‌ هر وقت وسوسه‌ی نویشتن به‌ شما دست داد، زحمت بکشید یک کم به‌ ادبیات و مقولاتی که‌ بکار میبرید دقت بیشتر بکنید و سعی بکنید فرقی بین " مخالف" سیاسی و فکری و مشی  و همچنین " دشمن" ،که‌ این دو کاملا با هم متفاوتن، قایل شوید. و همچنین در مورد مقولهای، فعالیت و مبارزه‌ و کار سازمانی و سیاسی وغیره‌، هم دست از خود خواهی و " ما گفتیمها" بردارید و یک ذره‌ واقع بین باشید.

شما میدانید بار و مسئولیت بیشترین ضربات و لطمات وارده‌ به‌ کومه‌له‌ و حزب کمونیست ایران را بر گردن دارید و نسل من، حمه‌ سور را به‌ خاطر اینکه‌ گویا" اختلاف سیاسی" داشته‌، و به‌ یک باره‌ بدون به‌ عهده‌ گرفتن کوچکترین مسئولیتی و درک و بررسی عواقب کارش،(که‌ مهلک ترین ضربه‌ به‌ کل چنبش کمونیستی و کارگری ایران و خاورمیانه‌ بود از طرف شما و " قلمهایتان") بار و بنه‌اش را بسته‌ و تشکیلات حزب کمونیست ایران را در شرایطی بسیار حساس و سرنوشت ساز رها کرده‌ و بعدا با " تئوریها و اسم و لقبهای" موزیانه‌ و غیره سیاسی، به‌ جای توضیح و پاسخ گوی و بر عهده‌ گرفتن سهم خود از این خسارات سنگین که‌ به‌ این تشکیلات وارد آورده‌ شده‌، سنگر میگیرد و هر چه‌ از شان یک آدم سیاسی و چپ به‌دور است نثار حزب کموینست و کومه‌له‌ میکند،  قابل بخشش نیست به‌ این ساده‌گیها. حالا بجای جبران این خطاها و خسارات، باز هم در همون میدان داری دور میزنی که‌ دو دهه‌ پیش حفراش را کنده بودی که‌ چی بشی؟.  می توانی توضیح بدهید منظورتان از " کومه‌له‌ قدیم، جدید، امروزی" و امثالهم چیست؟!  آقای مردابیگی، این همه‌ نفرت و کینه‌ علیه‌ یک جریان مارکسیستی و خوش نام چرا آخر؟ هیچ میدانی نسلی که‌ دارد شما را بازنشست و به‌ ارشیو میفرستد، سکان رهبری و پیشروی جنبش کومه‌له‌ را به‌ دست گرفته‌ و شما هم با این حرفها و نفرت پراکنی علیه‌ این جنبش، بیش از پیش نزد این نسل حنای رادیکالیزمت رنگ میبازد و محبوبیتتان به‌ خاطر گذشته‌ای که‌ داشتی سیر نزولی رو به‌ صفر را طی میکن؟.  من نمی فهمم واقعن منظور شما از چسپاند این پسوند و پیشوند و بکار گیری ادبیات رکیک و غیره‌ صمیمی علیه‌ کومه‌له‌ چیست؟ میخواهی کماکان سر این سفره‌ خوان میل کنید و ادعا بکنید که‌ ما کومله‌ هستیم  و این سازمان و جنبش توده‌ای کومه‌له‌ نیست؟! چه‌ خیال خامی. باید این را خوب بدانید که‌ کومه‌له‌ سر جای خود قرار دارد و با ادمه‌ی همان راه و مش مارکسیستی خود، در میدان مبارزه‌ طبقاتی حضور فعال و گسترده‌ و قابل لمسی را دارد. ما نسل دهه‌ء 60 این پرچم  کمونیستی و رهایبخش را دوشادوش رفقای" قدیمی" شما و "امروزی" خود، برافراشته‌  و بدون هیچ لغزش و آشفته‌ فکری به‌ سوی سوسیالیسم گام برمیداریم. و این را هم بدانید که‌ نه‌ به‌ شما و نه‌ به‌ جنس‌ "حاجی احمدیها" اجازه‌ خواهیم داد که‌ به‌ " همکار و دست پروده‌ء رژیمی اسلامی و رژیمی سلطنتی و طالبانی" و امثالهم منتسبمان بکنید. آقای مردابیگی، سعی کن دست از به‌ کار گیری این روش و اخلاق کومه‌له‌ ستیزی و دست از این نام های مرض گونه‌ و دشمن کارانه‌ بردارید.

 ادبیات و رویکرد شما در حزب "حکمتیست" علیه‌ ما از ادبیات و فرهنگ جریانات ارتجاعی و بوارژوا ناسیونالیست هم نازلتر و مغرضانه‌تر است. کا حسین، آدمی که‌ خودش را نگارنده‌ء " تاریخ" بداند، باید مستند و دیالکتیکی بحث و مناقشه‌ را پیش ببرد، نه‌ با ردیف کردن یک مشت اتهام و افتراء طرف مقابل خود را مورد هتاکی و سخیفانه‌ترین ادبیات و فرهنگ بورژوای قرار بدهد. سندی که‌ نشان میدهد که‌ ما با جمهوری اسلامی و یا جریان اتحاد سوسیالیستها در جریان سرکوب دانشجویان در 16 آذر سال گذشته‌، همکاری داشتیم یا داریم کجا قایمش کردید و چرا اراءش نمیدهید و  یک مشت حرف و اتهام مفت را از جوهر بیچاره‌ء قلمتان استخراج میکنید و به‌ طرف ما پرتش میکنید؟ هیچ میدانید که‌ بار این اتهامات بسیار سنگین است باید شماوحزبت برای جامعه‌ توضیح بدهید؟

 آیا همکاری و تعرفات و آکسیون گذاشتن شما با فرقه‌های شاهنشاهی و پانایرانیست  و کمونیست ستیز و به‌ شدت ارتجاعی و پرو آمریکایی، در جهت حمایت از مبارزات کارگری و سوسیالیستی است؟ آیا پرونده‌ جریان  آقایان،" ایرج آذرین و رضا مقدم" که‌ تا دیروز نور چشمی شما بودند و خود را هم مدافع سوسیالیسم میدانند و هیچ همسوی و همکاری هم با این جریاناتی که‌ شما باهاشان " جنبش سرنگونی طلبی" سازمان میدهید، انجام نداده‌اند‌ و هیچ وقت به‌ خود اجازه‌ نداده‌اند که‌ از ادبیات و سنت شماها علیه‌ ما استفاده‌ بکنند، از پرونده‌ شما  علیه‌ جنبش و ما" سیاه‌"تر و سنگینتر است و کفر است اگر همکاری و روابط هم بین ما و آنها( که‌ اصلا وجود ندارد) وجود داشته‌ باشد؟!  کا حمه‌ سور، در طول نزدیک به‌ یک د‌هه‌ فعالیت من در تشکیلات حزب کمونیست ایران کمتر از دو بار تشکیلات ما با جریان اتحاد سوسیالیستها نشست داشته‌ و این عمل هم قاعدتا باید برای شما هم یک کار کاملن عادی و روتین یک حزب تلقی شود و باور نمیکنم در این نشستها هم "علیه‌ شماها" توته‌ای یا نقشه‌ء نابود کردن  حزب متبوعتان در کار بوده‌ باشد. مظافا اینکه‌ بیش از 3 سال هم می شود که‌ حزب کمونیست ایران و کومه‌له‌ هیچ  نشستی با این جریان نداشته‌ و در طول این مدت هیچ نوع فعالیت و کار مشترکی بین ما  و این جریان انجام نگرفته و هیچ گونه‌ روابط مستقیم و غیره‌ مستیقیمی را با آنها نداریم. اگر شما هم سندی در اختیار دارید در مورد این " عمل کفر آمیز" ما زحمت اراء دادنش را بکشید. این توضیحات را برای رد ادعای شما و همفکران شما لازم دیدم، ویلا اگر همکاری و دوستی با آنها یا هر جریان دیگری هم داشته‌ باشیم، از کسی ترس نداریم و لزومی هم به‌ توضیح برای کسی نمی بینم، جز طبقه‌ و جنبش کارگری. و این روابطها و همکاریها هم بر اساس اولویتها و در راستای منافع جنبش کمونیستی و طبقه‌ کارگر و جنبش انقلابی کردستان انجام خواهد گرفت، نه‌ زیر "فشار و نصیحتهای" شماها.

 میگوید که‌ گویا کومه‌له‌، دانشجویان متشکل در ظرفی به‌ نام " آزادیخواه وبرابرطلب" را به‌ "حکمتیستها" منتسب کرده و این همکاری با رژیم اسلامی محسوب میشود!! اولا، ما هیچ وقت این مدال را به‌ سینه‌ء شما نزدیم که‌ گویا این دانشجویان متشکل در این تشکل از شما و با شما و هم خط حزب شما بوده‌ و هستند. شما دارید با زور آنها را به‌ خود منتسب میکنید. این یک حقیقت فاش شده‌ای است که‌ تعداد بسیار محدودی که‌ از پنجه‌ء دست تجاوز نمیکردند و هم اکنون در خارج از ایران سکونت دارند که‌ نزدیکی با خط حزب شما داشتند، در این تشکل وجود داشتند.  در جریان سرکوب وحشیانه‌ رژیم، متائسفانه‌ ضربه‌ی بسی مهلکی هم به‌ آنها و کل جنبش دانشجوی وارد آمد. سکتاریزم بازی و آوانتوریستی بعضی از افراد و جریانهای خود پسند و مالیخولیای، که‌ حزب شما یکی از این جریان ها بود، به‌ کل جنبش وارد آمد. دوما، تشکل " دانیشجویان آزادیخواه و برابری طلب" سر جای خودش باقی است و هیچ همسوی و هم خطی با شما ندارد و اگر دوره‌ای هم چنین تصوری از جانب برخیها شده‌، کاملن اشتباه بوده‌ و امروز این واقعیت به‌ وضوع پیداست که‌ آنهای که‌ گویا "حکمتیستی" بوده‌اند هم تعداد بسیار محدودی بودند و امروز در میان فعالین و کادرهای این تشکل کمترین حضوری یا اصلا ندارند. چیزی که‌ تعجب آور هم هست این است که‌ خود شما هستید که‌ بانگ متهم کردن این دانشجویان را به‌ " حکمتیستها" سر میدهید. چرا؟ چون فرصت طلب و ماجراجویی تار و پودتان را تنیده‌ متاسفانه‌. بس کنید، با گرد و خاک برپا کردن از سر گیجی و تشتت فکری و سازمانی بیرون نخواهید آمد. هر لحظه‌ گرد و خاکها آرام بگیرند، این شماها هاستید که‌ در اثرش بدنام تر و رسوا می شوید.

 

 شما و همکار و همفکرت "اسد گلچینی" تشکل مستقل دانشجوان سوسیالسیت را به‌ همکار و نزدیک جمهوری اسلامی و کومه‌له‌ و سازمان اتحاد سوسیالیستها منتسب میکنید و در برخورد به‌ جنبش کارگری هم همین سیاست را دارید و  " کمیته‌ هماهنگی، کمیته‌ پیگیر و اتحادیه‌ آزاد کارگران ایران " را هم با همین فرمول بندیها و ادبیات مورد عنایت قرار میدهید وبانگ تفرقه‌ و الغاء این تشکلات را سر میزند، چون به‌ حزب شما "نمی پیوندند" . خوب حالا که‌ از این کارها "عصبانی" شده‌اید، چرا خودتان همان کاری را آنجام میدهید که‌ گویا دیگران آنجام داده‌اند به‌ خاطرش باید سر زنش و افشاء شوند؟ آیا دیگران مجاز هستند که‌ این فرهنگ واخلاق ضد کمونیستی شما را " همسوی و همکاری" با رژیم اسلامی سرمایه‌ قلمداد کنند؟ من این طور فکر نمیکنم، من فکر میکنم شما از فرط عقده‌ و کینه‌ای که‌ به‌ کومه‌له‌ و حزب کمونیست دارید وارید این بازی مهلک و کینه‌توزانه‌ شده‌اید. سایت و سیاست و نشریات و تشکیلات شما پر از نفرت و لجن پراکنی علیه‌ ما است. واقعا کاک حمه‌ سور، چرا؟  آیا شما و حزب شما ، در راستای سازمان دهی و کمک به‌ ایجاد تشکلهای کارگری و در راستای خدمت به‌ سازمان دهی و پایه‌ ریزی زمینه‌های یک انقلاب کارگری در ایران، به‌ اندازه‌ء نصف این فرمایشاتی که‌ علیه‌ ما سیاه کرده‌اید و به‌ رشته‌ تحریر درآورده‌اید، نوشته‌اید و عمل انجام داده‌اید؟ آیا به‌ این فکر کرده‌اید که‌ در صورت اثبات ادعاهای بی اساس شما در مورد کومه‌له‌ و حزب کمونیست ایران و همه‌ء فعالین و سازمانهای دیگر چپ و سوسیالیست، که‌ گویا این جریانها " همکار و همسو بارژیم اسلامی" هستند، یا اینکه‌ کومه‌له‌ " زیر هژمونی نئوتوده‌ایها به‌ پدیده ای مشابه "شاخه فدائیان اکثریت در کردستان،و یا مشابه "پیروان کنگره چهارم حزب دمکرات متاثر از حزب توده " سقوط خواهد کرد." چه‌ سیاه‌ روزی خواهد بود برای کل جنبش کارگری و علل خصوص برای جنبش و جبهه‌ء چپ و سوسیالیستی؟ چرا اینقد از پرونده‌ سازی و شانتاژ علیه‌ نیروهای و سوسیالیستی و به‌ ویژه‌ کومه‌له‌ و حزب کمونیست ایران مسرور هستید و واقعن چه‌ نفع و سودی عاید یک جریان چپ میشود اگر، آن جریان دیگر چپ و مدافع جنبش کارگری ضربه‌ بخورد؟  

مرادبیگی لطف کرده‌ و زنگ خطر سقوط مارا به‌ نوع بسیار گوش خراش و کلیشه‌ای به‌ همه‌ اعلام میکند و راه نجات را هم در گرو " تعین تکلیف" ما با "سیاستهای ارتجاعی" قبلی و خود و جریان "نئوتوده‌ایها" میبیند. راستی حمه‌ سور عزیز، میخواهید از ین روش و فرهنگ ناسزاگویی و ارباب منشانه‌ چه‌ نتیجه‌ گیری به‌ نفع حزب مطبوعت و به‌ ضرر مای کومه‌له‌ و حزب کمونیست استخراج بکیند؟  میخواهید روزنه‌ء دیالوگ و در ادامه‌ و نهایتش همکاری و دوستی را با کومه‌له‌ و حزب کمونیست ایران بگشاید؟ میخواهید به‌ اندازه‌ء سر سوزنی در برخورد و بررسی ما نسبت به‌ حزب مطبوعت تغیری ایجاد بکنی؟ یا میخواهید مارا " افشاء" بکنید و هر طور شده‌ اتهامات و افتراهای متعفن و بی اساستان را با یاری گیری و مسموم کردن فضای مبارزاتی و سیاسی ایران به‌ ما بچسپانید و مردم را از ما روی گردان کنید؟  جواب این سه‌ تا پرسش هرچی که‌ باشد، شما و حزب و همکارانت کاملن در اشتباه‌ هستید و همه‌ء تیرهایتان به‌ سنگ افکار و فرهنگ سکتاریستی و لیبرالیسمتان خواهد خورد و در انعکاس نهایی به‌ پیشانی خودتان اسابت خواهد کرد. کومه‌له‌ و حزب کمونیست یک جریان یا سازمان در تبعید متولد شده‌ و رویده‌ شده‌ در کویر سنتهای غیره‌ مارکسیستی و غیره‌ ماتریالیستی نیستند و ریشه‌ در عمق جامعه‌ دارند و در میان همه‌ء مبارزات جنبشهای رادیکال و برابری طلبانه‌ء ایران حضور قابل ملاحظهه‌ای‌ دارند و همین هم هست که‌ کا " حمه‌ سور" را بیش از این هم "سوور"(سرخ،قرمز) کرده‌. راه و سبکی در برخورد به‌ ما و همه‌ء مخالفین خود در پیش گرفته‌اید کاملا خلاف سنتهای کارگری و مارکسیستی بوده‌ و چوب این کردار و منش را سالها است که‌ بر پیکر نعیف خود فرود میآورید و متاسفانه جنبش سیاسی و طبقاتی  و همچنین جنبش چپ هم از نتیجه‌های مخرب و ویرانگر این سیاستها و عملکردهای شما بی نسیب نمانده‌. من به‌ عنوان نسل جدید کومه‌له‌، که‌ به‌ خاطر سابقه‌ء سوسیالیستی و فداکاریهایت  در جنبش کومه‌له‌ در کردستان و ایران کماکان احترام قایل هستم، از شما صمیمانه‌ تقاظا دارم که‌‌ وظیفه‌ء خود را به‌ عنوان یک قدیم کومه‌له‌ای و قدیم سوسیالیست در خدمت به‌ مبارزات طبقه‌ و جنبشی که‌ خود را متعلق به‌ آن میدانید انجام دهید و از این پوست و فرهنگ نازلی که‌ همه‌ خسته‌ شده‌ایم از وجودش بیرون بیاید و بار دیگر برگرد به‌ آن سنتها و روشهای کمونیستی که‌ همانا خدمت به‌ کمونیسم است. اینکه‌ شما هم با "مخالفان" و دشمنان حزب کمونیست ایران همسو بشوید و شعار "حزب کمونیست ایران تابلوی بر دیوار مقرهاش" است، تکرار و تائید کنید، تردیدی نسیت که‌ در سنگر عوضی میجنگید و پشت کردن است به‌ همه‌ء سنتها و پرنسیپهای مارکسیستی. کا حمه‌ سور، نسل جدید برای اثبات ادعاهای قبلی شما و همراهانت در جریان انشعاب از حزب کمونیست ایران و ادمه‌ء این راه و گردنه‌ گیریهایتان و اتهام زنهای های بی اساس امروزیتان را در زیر پرتو یک بررسی دیالکتکی و در زیر پروژکتور تاریخ این دوره‌ محک میزند. آن دوران به‌ سر آمد که‌ هر چه‌ که‌ در انبان داشتید برای برحق نشان دادن خودتان و سلب مسئولیت کردن خودتان از تمام خطاها و اشتباهات و ضربهای پی درپی تان علیه‌ جنبش چپ و انقلابی و به‌ ویژه‌ کومه‌له دریغ نکردید.‌  زمانی  سر رسیده‌ که دیگر با گرد و خاک برپا کردن نمی توانید حقایق را لاپوشانی کرد. لطفا اگر نمی توانید مفید واقع گردید، بیش از این تخریب و تضعیف نکنید و هر از چند گاهی با کاک شعیبها و کاک وحیدها همراه نشوید و دست از سر "مبارزه‌ء" سوسیالیستی و دلمشغولی برای کومه‌له‌ و جنبش سوسیالیستی بردارید و مشغل دکان و حزب و جبهه‌ء جدیدتان شوید.

 

نکته‌ء پایانی

شما هر چند گاهی به‌ جنگ سلیبی با نیروها و جنبشهای چپ و کارگری میروید و در این جنگ نامیمون یک کوله‌ بار از ادبیات من درآوردی و غیره‌ علمی و فاقد اساس و سنت مارکسیستی را به‌ تاقچهء‌ کلبه‌ء حزبتان می‎افزاید. واقعا این ره‌ تا به‌ کجا قرار است پیموده‌ شود؟!

 پایه‌ علمی و جامعه‌ شناسانه‌ی مقوله‌ و اسم " نئوتوده‌ای" را از کدام مکتب  یا ایدولوژی‌ سیاسی و فکری گرفته‌اید؟  مقوله‌ توده‌ و اسم حزب توده‌ دو پدیده‌ و مقوله‌ء بسیار متفاوت هستند که‌ هیچ ربطی به‌ اساس این پدیده‌ها ندارد این کشف شماها. بعد حزب توده‌ خود پیرو مکتبی و خط فکری منتخب خود بوده‌ و هم اکنون هم ادامه‌ دار است. چرا این هم وقت را صرف مراسم اسم گزاری و هتاکی به‌ این و آن میکنید، چرا وارد یک مبارزه‌ء زمینی و سوسیالیستی نمی شوید تا در عرصه‌ کار و فعالیت انقلابی و راستین گفتار و کردار همه‌ محک بخورد؟!

 آقایی هم در همین مکتب شما به‌ اسم " اسد گلچینی" بعد از یک سری تهمت زنی به‌ کومه‌له‌، همه‌ را به‌ سکتاریسم  متهم میکند و هیچ یک از تشکلهای" کمیته هماهنگی،پیگیری و..." را به‌ رسمی نمیشناسد و نظرشان این است که‌ هیچ یک از این تشکلات ربطی به‌ کارگران و تشکل کارگری ندارند، تازه‌ باید همت گذاشت منحلشان کرد. آقای گلچینی می گوید چون این تشکلات به‌ گرایشات سیاسی و مبارزاتی در صف بندیهای طبقاتی ایران سمپاتی دارند و در "محیط کار" تشکیل نشده‌اند، پس غیره‌ کارگری و در نهایت سکتاریستی هستند و باید برای اینکه‌ "کارگری و پلورالیستی و توده‌ای" بشوند، به‌ حزب " حکمتیست" بپیوندند تا آنها را در " کمیته‌های کمونیستی" سازمان و منظم" کنند؟! این بام چند هوای حزب حکمتیست همه‌ء شما را دچار " چند هوایی" و سرماخوردگی میکند دوستان.

 اولا، همه‌ء این تشکلها که‌ ذکر نامشان رفت، برای نمونه‌" کمیته‌ء هماهنگی برای کمک به‌ ایجاد تشکلهای کارگری" صدها کارگر فصلی و مشغول در کارگاهای کوچک، محیطهای کاری خدمتگذاری، کارگران خبازیها و کوره‌پزخانها و آجرپزیها را در خود جایی داده‌ و گمان نمی کنم "حکمتیستها" از این مطلع نباشند. تشکل کارگری یا هر جنبش دیگری که‌ نیاز به‌ مبارزه‌ و شورش دارد برای تحقق و تائمین مطالبات و حقوقش، هر تشکلی که‌ مستقیما از طرف این مردم و فعالان این عرصه‌ها و جنبشها تشکیل می شوند و گوشه‌ء هر چند کوچکی را هم که‌ شده‌ از اعتراضات و خواستهای آنها را انعکاس دهند و بخشی از مطالباتشان را تحقق بخشند، تشکل حقیقی و مشروع آنها محسوب می شوند. و این تشکلها  تا اندازه‌ء زیادی در این چهار چوب قرار میگیرند. آیا با این حال هم، چون " گرایش به‌ حکمتیستها " در آنها وجود ندارد باید ملغا و نامشروع اعلام شوند؟!

دوم، گویا جریانهای دیگر همه‌ سکتاریستن و کومه‌له‌ هم به‌ بعضیها فرصت و امکان میدهد که‌ در میان کارگارن و تشکلهای آنها به‌ کارهای "جاسوسی و پلیسی" دست بزنند و دست حکمتیستها را از پشت ببندن؟! واقعا نمیخواهید از این منجلاب غرق کننده‌ء ضد انسانی دست بردارید؟  آیا اینکه‌ اگر این تشکلها به‌ حزب مطبوعتان نپیوندن، نا خالص و پلیسی و سکتاریستی هستند؟! دوستان "حکمتیست"! هر آدم عاقلی پس از یک دوره‌ کار و فعالیت، حالا چه‌ سیاسی و سازمانی باشد یا کارگری و كشاورزی و بازرگانی وغیره‌ باشد، مینشیند و حساب و کتابهای را در جهت بررسی و نتیجه‌گیری کار و فعالیتش را انجام میدهد. برای نمونه‌، پدر من یک کشاورز است. هر سال در فصول مختلف سال، تحلیلها و بررسیهای خود را با توجه‌ به‌ داده‌ها و تجربیات به‌ دست امده‌ و شرایط و اوضاع فعلی اراء میدهد. بعد از این بررسیها و اندیشیدنها ، اقدامات و امکانات لازم را برای به‌ دست اوردن هر چه‌ بیشتر محصول در سال آینده‌، برای رفع نیازهای خود و دوروبر  فراهم اورده‌ و انجام میدهد. نتیجه‌ کار و کوشش خود را در فصل تابستان برداشت میکند. محصولات غلاتی و کشاورزی خود را سر خرمن بررسی و جمع بندی میکند. نقاط ضعف و قوت کارش را در همان جا مورد ارزیاب قرار میدهد و نتیجه‌ و تجربه‌ء این یک سال را به‌ همه‌ افراد دخیل در کار ابلاغ میکند و به‌ عنوان دست مایه‌ و آذمون برای دوره‌ء آینده‌ ثبت میکند. اگر در این سال که‌  میزان ریزش باران و برف کم بوده‌ باشد و تکبیر و اقدامات انجام شده‌ کافی نبوده‌ باشد.  یا محصول کاشته‌ شده‌ و رشته‌ء محصول امسال از رونق افتاده‌ باشد و یا به‌ هر دلیل نیاز به‌ آن کمتر دیده‌ شود، در سال آینده‌ این موضوع در نظر قرار گرفته‌ خواهد شد. یعنی تلاش این خواهد بود کمی و کاستیها، نیازها و زیانها و نقاط قوت و مفید و همچنین نقاط ضعیف را با دقت مطالعه‌ کنند و در پرتو این نتیجه‌گیری واقیعبینانه‌ تلاش و کوشش دوره‌ آتی را در جهت پیشروی و موفقیت بیشتر و بهتر در جهت برداشت محصول مرغوبتر و بیشتر از سر میگیرد.

  حالا‌ شما هم، اگر به‌ اندازه‌ء یک زحمتکش كشاورز که‌ در روستای (شندره، در منطقه‌ء ربط)کوچک و محرومی که‌ از خیلی از این امکانات انفورماتیک و رفاهی و مکانیکی که‌ شما در اینجا در اختیار دارید، به‌ خود زحمت بدهید و یا مانند یک بازرگان" کالایی" بعداز یک دوره‌ کار، و واقعا گرد و خاک بر پا کردن بهتر است بگویم، با خود بشینید و یک بررسی و ارزیابی از خود و گفتار و کردار حزبتان اراء بدهید تا این اندازه‌ از همه‌ چیز عقب نمانید و در دایره‌ء نوستالوژیکی و اگویستی خود بیش از این سرگردان و عصبی نشوید. سالها است این راه و می پیماید اما ، صادقان بگوید که‌ نتیجه‌اش چیزی جز ناکامی و انشقاق و سرخوردگی و به‌ هدر دادن نیرو و از هم پاشیدن پایه‌های اخلاق و سنت مارکسیستی چیزی عاید تک تک خودتان و احزاب کمونیست کارگریتان شده‌؟! پس تا بیش از این دیر نشده‌ و این مقدار نان سر سفره‌ دوران کومه‌له‌ای بودنتان هم ته‌ نکشید و از طرف نسل جدید کمونیستها و جنبش کومه‌له‌ بیش از این ترد نشده‌ و به‌ انزوا  نکشاند شده‌اید، بجنبید. اما نه‌ با روش و منش تا اکنون تان کاک "حمه‌ سور". این آب در هاوان کوبیدن است و رسوای ببار میآورد.

درود بر همه‌ء ره‌ روان کومه‌له‌ء سوسیالیست و مارکسیست

درود بر همه‌ء آنهای که‌ نهال کومه‌له‌ را تا به‌ امروز با زحمات و خون خود تنومند کرده‌ و ازش پاسداری میکنند

کومه‌له‌ و حزب کمونیست ایران سنگر و جبهه‌ء همه‌ء آنهای است که‌ علیه‌ نظم موجود هستند و برای ساختن جامعه‌ سوسیالیستی که‌ در آن انسان و حیوان و طبیعت، در کنار هم و برای همدیگر در کمال احترام به‌ حق واقعی همه‌، با معیارهای انسان متمدن مساوات طلب میجنگند، است. پس به‌ جنبش کومه‌له‌ء کمونیست ملحق شوید.

 

با سپاس

آریس زارعی

1.1.2009

يک تجربه از کنترل کارگری تحت حاکميت نظام سرمايه داری

 بحث کنترل کارگری طی روزهای اخير يکی ازبحث های مهم جنبش کارگری است ، تجربه يک کارگر از کارخانه چينی گيلان   می تواند به اين بحث از زوايای مختلف دامن زده و اين بحث را غنا ببخشد . کميته هماهنگی نيز در آينده ای نزديک نظر خود را در باره کنترل کارگری ارائه خواهد داد لذا از تشکل ها و فعالين کارگری خواهشمنديم با توجه به اين نمونه و نمونه های ديگر نظر خود را اعلام کنند.

با تشکر

کميته هماهنگی برای کمک به ايجاد تشکل های کارگری

۱۲/۱۰/۱۳۸۷
يک تجربه از کنترل کارگری تحت حاکميت نظام سرمايه داری

شرکت چينی سازی ايرپرسلان ،سهامی خاص که در کيلومتر ۷ جاده لاکان رشت قرار دارد، توسط آقای مجيد کاشانچی تأسيس شد و از نيمه دوم سال ۱۳۵۵ بهره برداری آزمايشی توليد با ظرفيت بسيار کم تا اواخر سال ۱۳۵۷ ادامه داشته است. در سال ۵۷ و همزمان با انقلاب، سهامداران اصلی ،کارخانه را رها کرده و کارخانه تا اواخر سال ۱۳۵۸ توسط هيت مديره موقت اداره شد. بدليل اينکه دارای بيش از ۲۵۰ نفر شاغل بوده و هر کدام بالغ بر ۶ ماه حقوق طلبکار بودند در نتيجه از اوايل سال ۵۹ و بعد از تاسيس سازمان صنايع ملی، اين کارخانه بدليل عدم دسترسی به سهامداران اصلی ،مشمول لايحه ۶۷۳۸ شده و تحت پوشش سازمان صنايع ملی تا سال ۱۳۷۳ با مديران دولتی اداره می شده است. که در زمان جنگ و با عدم واردات چينی از خارج، يکی از موفقترين کارخانجات کشور بوده است. از طرفی از نظر حقوقی در شهريور سال ۵۹ بخشی از سهامداران شرکت به دادگاه مراجعه و  ورشکستگی شرکت را اعلام نمودند . بدليل حفظ حقوق آنان ، دادگاه پس از چندی رای به ورشکستگی شرکت را صادر کرد. بنابراين بعد از شهريور سال ۵۹ شرکت تحت پوشش اداره ورشکستگی تهران به توليد ادامه داد. مديريت سازمان صنايع  تا تير ماه سال ۱۳۷۷ ادامه داشته و از تيرماه سال ۷۷ شرکت با ابقای مديران دولتی، مستقيماً تحت مديريت اداره تصفيه امور ورشکستگی تهران به فعاليت خود ادامه داد ولی با عدم درايت مديران شرکت از سال ۱۳۷۷ لغايت ۳۰/۱۰/۸۱ ( تاريخ انحلال و تعطيلی کارخانه ) بالغ بر پنج ميليارد تومان با احتساب حقوق معوقه کارگران برای شرکت، بدهی بالا آوردند. قرار بود شرکت به بهانه انجام عمليات تصفيه و تعيين و تکليف مالکيت از تاريخ تعيين شده ۶ ماه بطور موقت تعطيل شود که بعداً برای هميشه تعطيل گشت و بخشی از کارگران که  مشمول کارهای سخت و زيان آور بودند بازنشسته گشته   و اکثرکارگران هم  با توجه به ميزان سنوات کاريشان به بيمه بيکاری معرفی شدند.

 کارگران شرکت که از دهه هفتاد از ايرپرسلان به چينی گيلان تغيير نام داده بود، بابت حقوق معوقه ۸ ماهه منتهی به ۳۰/۱۰/۸۱ و حق سنوات باز خريدی بالغ بر سه ميليارد تومان ازشرکت طلبکار شدندکه مقرر شد از محل فروش کارخانه کليه مطالبات کارگران پرداخت گردد و چون در ۶ نوبت مزايده رسمی کارخانه بفروش نرفت، کارگران تصميم گرفتند در قالب تشکيل شرکت تعاونی توليدی بعنوان يک شخصيت حقوقی در آخرين مزايده حضوری، شرکت و کارخانه را به قيمت يک ميليارد و ۳۵۰ ميليون تومان خريداری نمايند و در تاريخ ۲۷/۱۲/۸۶ سند مالکيت کارخانه ۶ دانگ به تعاونی منتقل شد. کارگران شاغل از دی ماه  سال ۱۳۸۱ که بالغ بر سه ميليارد تومان از شرکت طلبکار بودند اگر در اين مزايده برای خريد کارخانه وارد نمی شدند اين کارخانه به مبلغ۱ ميليارد و۲۰۰ميليون تومان فروخته   می شدکه دراين صورت کارگران ۹۰% ازمطالبات خود را از دست می دادند در نتيجه تشکيل اين  شرکت تعاونی کارگران دستاورد های بسيار ارزنده ای برای آنها با خود به همراه داشت.

 مهم ترين دستاوردی که در بازگشايی کارخانه می شود مد نظر قرار داد، بر سه  محور خلاصه می شود:

 يک آزادسازی سند مالکيت کارخانه بوده است که ۶ دانگ آن به تعاونی ارائه شد که سهامداران آن تمامی کارگرانی هستند که در اين کارخانه شاغل بوده اند. دوم، طرح پيش از موعد بازنشستگی  بوده است. که از زمان بازگشايی از مورخه ۲/۳/۸۶

تا به امروز بيش از ۸۰ نفر بازنشسته شدند و اين مهم نيز گامی بسيار ارزشمند بوده است که جز با بازگشايی کارخانه عملی نمی شده است. سوم، از زمان بازگشايی، بيمه درمانی کارگران متحقق شد که خود بخشی از فشارهای روحی  روانی کارگران را در اين شرايط سخت تا حدودی تعديل داد. البته مشکلات عديده ای نيز بر سر راه ما قرار داشت: از جمله عدم نقدينگی، دورماندن از بازار فروش وعدم دسترسی به مواد اوليه ،ماشين آلات نسبتاً فرسوده و عدم هماهنگی بين توليد و فروش. که در نتيجه شايد بيش از يک ميليارد تومان بر ميزان بدهی کارخانه اعم از مطالبات کارگری ،مواد اوليه و ساير دواير دولتی ، همچون سازمان تأمين اجتماعی ، گاز، برق و تلفن افزوده شد.

لازم به ذکراست که امروز کارگران ،برای جبران اين بدهی ها و وصول مطالبات خود راهی جز فروش کارخانه در پيش روی خود نمی بينند.

و اما اگر سؤال شود شما از طريق کنترل کارگری آن هم در قالب شرکت تعاونی تا چقدر موفق بوديد، بايد بگويم که کنترل کارگری در يک جامعه ای که سيستم سرمايه داری بر تمامی مناسبات و شئونات آن حاکم است طبيعی است که آب در هاون کوبيدن است و نتيجه طبيعی آن،فقط چانه زدن در جهت گرفتن امتيازاتی در حداقل های تعيين شده  و آنهم صرفاً برای حفظ موجوديت و حفظ کردن حداقل هاست . البته نمی توان اين نکته را از ياد برد که کارگران با همه مشکلات توانستند به مدت ۱۸ ماه کارخانه را اداره کنند و تجربيات بسيار ارزنده ای بدست بياورند.


کارگری از چينی گيلان

۱۱ دی ۱۳۸۷

کميته ی هماهنگی برای کمک به ايجاد تشکل های کارگری

۱۰/۱۰/۱۳۸۷

www.komitteyehamahangi.com

komite.hamahangi@gmail.com
 

January 01, 2009

"کسب هژمونی در دانشکده ها" و گردش به راست دانشجویان سوسیالیست

حامد محمدی

دانشجویان سوسیالیست در 26 بهمن ماه سال 1386 رسماً در بیانیه ای در وبلاگ رسمی خود اعلام موجودیت کرد و بحث هایی تحت عنوان مجازی بودن و ... حول این جریان انجام صورت پذیرفت. مقاله ی ذیل قصد معرفی جریان دانشجویان سوسیالیست را ندارد بلکه این مقاله در پی تحلیل مارکسیستی، زمینه ها و علل شکل گیری این جریان و بررسی سبک کار آن و در نهایت نگاهی نقادانه به جریان مزبور نگاشته شده است .

جنبش چپ دانشجویی ایران پس از قلمع و قمع دهه ی پر اختناق 60 که از سوی رژیم سرکوبگر جمهوری اسلامی سرمایه بر آن تحمیل شد، در سال 82  در پاسخ به آلترناتیو اصلاحات حکومتی موسوم به جریان دوم خرداد  و بازوی دانشجویی آن یعنی دفتر تحکیم وحدت، در دانشگاه پایه ی مادی یافت (البته علل زیادی را می توان در شکل گیری این جریان دخیل دانست که به طور کلی بر آیند همه آنها ناتوانی اصلاحات بنا بر ماهیت طبقاتی و تاریخی عقب مانده خود در پاسخ گویی به معضلات و مطالبات اجتماعی و سیاسی و اقتصادی جامعه همچون کاهش فقر، کاستن از  فا صله ی طبقاتی، بهبود شرایط اقتصادی و به تبع آن نبود دموکراسی لازم در جامعه دانست )این جنبش که با نام دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب (داب) شروع به فعالیت کرد، با یک گردش به چپ بی سابقه در جنبش دانشجویی و متحد کردن این جنبش با طبقه ی کارگر و جنبش زنان، جنبش دانشجویی را از دایره مبارزات صنفی و به طور کلی تردیونیستی، به یک مبارزه ی جدی و همه جانبه ی سیاسی در سطح دانشگاه تبدیل کرد و  بنابر پتانسیل جنبشی آن، مسایل کارگری و طبقاتی را به یک ضرورت سوبژکتیو و ابژکتیو در سطح جامعه و دانشگاه تبدیل می کند و برای اولین بار در تاریخ جنبش دانشجویی موفق به برگزاری مراسم 8 مارس در سطح دانشگاه شد .

جنبش چپ دانشجویی که در برهه ی قبل از انقلاب به بستر پرورش نیروها و کادرهای احزاب و گروه های سیاسی جامعه بدل گشته بود، این بار با نقد عمیق و گسترده گرایشات متعلق به سازمان های مزبور با سبک کاری متفاوت، خود را به مثابه متحد جنبش کارگری به نمایش گذاشت. داب با ساختار هرمی شروع به  پرورش نیروهای سازمانده دانشجویی کرد و در قطب های مهم دانشگاهی ایران فعالیت های خود را بسط داد.

مسئله ی اصلی همین جاست که جلوتر به آن خواهم پرداخت. در 13 آذر سال 86 رژیم اقدام به سرکوب تمامی سازمان دهندگان سیاسی و اجتماعی این جنبش در تهران و قطب های آن در شهرستان ها پرداخت، که یکی از علل اصلی آن حرکات آوانتاریستی بخش انگشت شماری از اعضای این جنبش و دستاویز قرار گرفتن آن از سوی بخش اپورتونیست اپوزیسیون خارج از کشور بود.

معذالک مسئله و نکته اساسی و بحث برانگیز اینجاست که دانشجویان سوسیالیست در حالی که فعالیت خود را با نقد تعداد انگشت شماری از اعضای ماجراجوی داب که 3 الی 4 نفر بیشتر نیستند، به عنوان آلترناتیو عالی تر در مقابله با داب رسماً اعلام نمودند درهمان حال بحث و مفهوم مرکزی فعالیت های خود را سبک کار جنبش چپ دانشجویی قرار دادند. بدینسان مشاهده می کنیم که مشکل دانشجویان سوسیالیست نه روندهای سکتاریستی در جنبش چپ دانشجویی بلکه سبک کار رادیکال این جنبش می باشد. چنانچه در بیانیه خود به نام ( پیرامون وضعیت کنونی جنبش دانشجویی و مباحث اخیر در چپ دانشجویی ) روش سیاسی دیگری به نام "اعتصاب توده ایی در مجتمع های دانشگاهی" را معرفی می کند .

نگارنده به عنوان یکی از فعالین جنبش داب می پذیرد که ضربه آوانتاریستی ـ سکتاریستی عده ایی و ایجاد فضای غیرشورایی از مهر تا آبان 86 باعث فرود آمدن ضربه به کل بدنه گردید که طبعاٌ در فضایی شورایی و غیر محفلی این حرکات محکوم می شد. لذا این ضربه را فقط می توان در نبود فضای شورایی در طی دوره ایی مشخص، در ساختار هرمی داب تحلیل نمود و نه تعمیم آن به کل جنبش داب. (در آینده نزدیک به این بحث  طی مقاله ایی درباره رابطه ی جنبش و حزب خواهم پرداخت).

لیکن نکته اساسی قابل توجه این است که "اعتصاب توده ایی در مجتمع های دانشگاهی" که دانشجویان سوسیالیست آن را به عنوان سبک کار خود معرفی کرده اند در تقابل با رادیکالیسم داب قرار دارد.(به نظر نگارنده جریان دانشجویان سوسیالیست در نقد به عده ای معدود به وجود نیامد بلکه همه ی  این ها  سفسطه ای بیش نمی باشد برای ماهیت دادن به جریان خود ). آیا بر همگان روشن نیست که بی پرنسیبی های سیاسی و نقدهای مغرضانه از سوی برخی جریانات علی الخصوص  دانشجویان سوسیالیست نسبت به جنبش دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب باعث برچسب حزبی بر کلیت این جریان می شود، دانشجویا ن سوسیالیست برای ماهیت دادن به جریان خود اقدام به برچسب زنی حزبی به جنبشی می کنند که از هر نوع تفکر و گرایش مارکسیستی در آن فعال بوده و آیا این غیر از این است که دستاوردهای آن را مثل آب خوردن به یک حزب بی پرنسیب غیره کارگری تقدیم کنیم. به هر حال نگارنده توجه شما را به قسمتی از یک بیانیه ی دانشجویان سوسیالیست که در بالا به آن اشاره شد جلب می کنم تا روشن شود که دانشجویان سوسیالیست در نقد اشتباه به کلیت یک جنبش رادیکال دانشجویی  با سیاستی اشتباه اسیر لیبرالیسم شده اند و خود را در منجلاب سیاست های راست گرایانه غرق کرده اند:

" جنبش دانشجویی در سال جدید شاهد وقوع یک سلسله تحرکات اعتراضی و توده ای موفق بود که نقاط اوج آن با اعتراضات دانشگاهای شیراز ،سهند تبریز ،تربیت معلم تهران و مورد اخیر در دانشگاه زنجان مشخص می شود .به نظر می رسد که با وقوع این اعتراضات فراگیر جنبش دانشجویی در حال از سر گذراندن تجارب پر ارزشی است که نتیجه ی آن دستیابی به الگوی جدیدی برای فعالیت ،اعتراض و مبارزه است که سیکل بسته الگوهای ناموفق و ُناکام گذشته را می شکند و شکل جدیدی از مبارزه را پیش روی جنبش دانشجویی می گشاید که بردرکی واقعبینانه از خصایل ، توانایی ها و جایگاه جنبش دانشجویی و اوضاع جامعه متکی است و بهمین خاطر پیروزی و موفقیت را به نسبت الگوهای قبلی به درجات زیادتری قابل حصول و در دسترس می سازد ( اعتصاب توده ای در مجتمع های دانشگاهی ).

در یک سوی سیکل بسته فوق الذکر نوعی آکسیونیسم قرار دارد که در جهت رادیکالیزه نمودن تجمع در محل و کشاندن آن به بیرون از دانشگاه یا خوابگاه تلاش می نماید که در عمل حرکت را در ریلی از اعتراضات بی هدف قرار می دهد و با ناکام ماندن وسرکوب توسط دستگاههای سرکوبگر در قالب موارد به ایجاد جو یاس و دلزدگی در بدنه دانشجویی و بخش وسیعی از فعالین سیاسی  منجر می گردد .

در سمت دیگر این سیکل ، سیاست داخل شدن و ورود به نهادهای زرد و وابسته به حاکمیت نظیر انجمنهای اسلامی در جهت تسهیل تماس با بدنه دانشجوی و استفاده از ابزار و امکانات این نهادها قرار دارد که علاوه بر اینکه فعال سیاسی مستقل و غیرحکومتی را در معرض تناقضات هویتی و سیاسی و ایدئولوژیک قرار می دهد ......... خصلت برجسته این شیوه ( اعتصاب توده ای در مجتمع های دانشگاهی ) از مبارزه در آن است که تحرکات دانشجویی را از حالت الیتیستی ( نخبه گرایانه ) خود که در سالیان اخیر عملا فعالیت و مبارزه را در بین لایه نازکی از دانشجویان متشکل از دانشجویان فعال در امور سیاسی محدود ساخته است و وجه مشترک هر دو الگوی فوق الذکر است ، خارج می سازد و با جذب بدنه دانشجویی به روند مبارزات و سازمان دادن اعتراضات توده ای ، جنبش دانشجویی را بیش از پیش به هیئت یک جنبش اجتماعی واقعی در می آورد . برای تامین و تداوم چنین ویژگی ای عطف توجه به مطالبات و نهادهای صنفی به مثابه بستر و ظرف اصلی فعالیت در دوره و شرایط کنونی ضروروی است . "

اگر بخواهیم برآیند طبقاتی کلیه دانشجویان را در هر جنبش دانشجویی بدست آوریم طبیعتا به یک طبقه انقلابی نخواهیم رسید و همچنین همگان واقفند که دانشگاه بعنوان یک بستر انقلابی هیچگاه تعریف نشده و نخواهد شد اما مشکل نگارش این بیانیه که به قول خودشان سبک کاری نوین را ارائه می دهد!!! در تحلیل غلط از شرایط و نشناختن پتانسیل واقعی جنبش دانشجویی و عدم درک صحیح از حلقه ارتباط تنگاتنگ بین جنبش دانشجویی از یک سو و جنبش کارگری از سویی دیگر است. بیانیه قصد داشته است که سبک کاری نوین را ارائه دهد که خلاصه آن عبارت است از رهبری مطالبات صنفی دانشجویان از سوی نهادهای غیردولتی. اما این رفقای عزیز این نکته را نیز فراموش کرده اند که مطالبات صنفی را هرآلترناتیوی می تواند رهبری کند و حتی به دستاوردهای دلخواه کلیه دانشجویان برسد ، از یک تحکیمی گرفته تا یک لیبرال.

این دانشجویان فراموش کرده اند که هر مبارزه صنفی باید به این شکل باشد که آنرا به یک مبارزه سیاسی و در جدال سیاسی با رژیم بکشاند، اینجاست که نقطه تمایز یک جریان دانشجویی چپ و راست مشخص می شود و برای این مرز تمایز طبیعتا باید پرچم جنبش دانشجویی متحد طبقه کارگر و زنان را برافراشت. رفقای عزیز ، دانشگاه بعنوان محلی برای تقابل آلترناتیوهای سیاسی گوناگون که می تواند به بستری برای مهیاشدن افق رو به صعود جنبش کارگری و همچنین تریبون مبارزات رادیکال و مبارزات اجتماعی داخل جامعه باشد، صرفاٌ با پیگیری مطالبات صنفی نه تنها نمی تواند هیچگونه حلقه ارتباطی با جنبش کارگری ایجاد نماید، بلکه با گذر زمان و بنا بر موقعیت اگر به این شکل از مبارزه تبدیل شود باید پلاتفرم اتحاد با کارگران را پایین بکشد. ( البته این به این معنا نیست که پیگیری مطالبات صنفی برعهده جنبش چپ دانشجویی نیست بلکه به این معناست که هرمطالبه صنفی باید از فضای صنفی به یک فضای سیاسی تبدیل شود و هم به بلندگوی جنبش کارگری و جنبش زنان در اول ماه مه و هشت مارس و همچنین طرح کلیه معضلات اجتماعی ـ سیاسی در تقابل با رژیم را نیز با یک پلاتفرم سیاسی سوسیالیستی  بر فراز دانشگاه بلند نماید . این ادغامی از مبارزات آکسیونی و پیگیری مداوم مطالبات سیاسی و اقتصادی در بطن جامعه است ) .

بیانیه همچنین ادامه می دهد:

" اعتصاب توده ای شکلی از نبرد است که دو طرف بر سر مسئله معینی می جنگند . هر دو طرف نقاط قوت و ضعفی دارند و طرفی پیروز می شود که تمام قدرت خود و شرایط مساعد پیرامونی را با نقشه و برنامه و به شکلی سنجیده حول گرهگاههای مشخصی بسیج نماید و از این طریق برروی نقاط ضعف حریف چنان فشار مستمری بیاورد که او ناگزیر از سازش و تسلیم گردد . تشخیص اینکه یک اعتصاب معین در تمرکز بر روی کدام نقطه حساس حریف و تحت چه مجموعه شرایطی می تواند او را به سازش یا تسلیم بکشاند مسئله کلیدی هر اعتصاب است . "

گویا این رفقای عزیز دانشگاه را با میدان جنگ اشتباه گرفته اند، گویا یک طرف قضیه شوالیه ای سفید قرار گرفته و طرف دیگر شوالیه سیاه . اما فراموش کرده اند که پیروزی در هر اعتصاب دانشگاهی ، یک عامل تعیین کننده سومی هم دارد و آن فشار سیاسی جنبشهای رادیکال اجتماعی به هیئت حاکمه است. وگرنه بر همگان واضح است که اگر بحث توازن قوا باشد، بدون فشار جنبشهای اجتماعی، طبیعتا وزنه قدرت به سمت هیئت حاکمه و دستگاه سرکوب خواهد بود. پس دانشگاه به جای اینکه به نبردگاه شوالیه ها تبدیل شود، باید بستری برای فشار به رژیم در اتحاد با طبقه کارگر و زنان باشد .

بیانیه اعلام می کند:

" در این میان طرح مقوله تشکل  از یک سو و تبدیل دانشجویان چپ به سازمان دهندگان و رهبران اعتصابات عمومی دانشجویان می تواند به مثابه دوحلقه اتصال فعالین چپ و سوسیالیست به بدنه دانشجویی عمل کند . و از الزامات هردوی این مسیرها ، جلب اقشار گوناگون دانشجویی و ایجاد ، حفظ و تحکیم رابطه با آنان می باشد که جز از طریق طرح وسیع و مبارزه برای خواسته های بنیادین اقتصادی ، رفاهی و صنفی   میسر نیست . براین مبنا فعالین چپ و سوسیالیست همواره با به یاد داشتن خصایل، توانایی ها و جایگاه جنبش دانشجویی و توجه به روش اعتصاب توده ای برای پیشبرد مبارزه و الزامات موفقیت آن، به جنبش دانشجویی نه به مثابه یک قوه قهریه برای انقلابی نمودن اوضاع و سرنگون ساختن حکومت که به عرصه ای برای کسب هژمونی  می نگرد " .

مسئله برسر چیست ؟ بر سر کسب هژمونی. بر سر اینکه با پیگیری مطالبات صنفی دانشجویان به یک جایگاه توده ای در دانشگاه تبدیل شود و غافل از اینکه این پتانسیل را یک جریان لیبرال دانشجویی هم دارد. بیانیه با غرق کردن جنبش دانشجویی در یک منجلاب صنفی صرف و با انفصال حلقه ارتباطی با جنبش کارگری نه بعنوان یک ایده آلیست ذهنی بلکه بعنوان یک مبارزه عینی و واقعی اسیر تئوری کسب هژمونی  می شود، و این دقیقا همان حربه ای است که جریانهای راست خواهان آن هستند که جنبش چپ دانشجویی از مبارزات رادیکال و پیگیری که آن را به متحد استراتژیک کارگران تبدیل می سازد دست شسته، به حداقل ها بسنده نماید و از یک جریان سیاسی  رادیکال و پیگیر به یک جریان صنفی دانشجویی نزول کند. این دقیقا همان نقد پوپولیستی و اپورتونیستی از جنبش دانشجویی چپ و وظایف پیش روی آن می باشد که باعث گردید که دانشجویان سوسیالیست با گردش به راستی آگاهانه ، اسیر آن شوند و حال آنکه برای بدست آوردن هژمونی، این جریان در دانشگاههای ایران  خود را مجبور می کنند تا تبر به ریشه زده و در نقد و انتقادی مغرضانه از کل بدنه " جنبش داب" ، بدون پرنسیپهای سیاسی ، رادیکالیسم "جنبش داب " را به کسب هژمونی دانشجویان سوسیالیست تبدیل کند .

زنده باد مبارزات رادیکال اجتماعی

ژانویه 2009