
Bamdadpress@ownit.nu
اخيرا مطلبی تحت عنوان «درگيری لفطی اردوغان و پرس با چه هدف و انگيزه ای» نوشته و آن را چنين جمع بندی کرده بودم:
«حکومت سرکوبگر و نژادپرست اسراييل که بيش تر نظاميان و نژادپرستان در راس آن قرار دارند و هم چنين نيروهای ارتجاعی مذهبی هم چون حماس و جهاد اسلامی و حزب الله، مانع بزرگی بر سر راه صلح بين مردم فلسطين و اسراييل هستند. زمانی مردم آزادی خواه و سکولار و چپ فلسطين می توانند از شر اين گروه های ارتجاعی اسلامی و دخالت های حکومت اسلامی ايران و غيره نجات پيدا کنند که ارتش اسراييل، از کليه سرزمين های فلسطينی خارج شود و مردم فلسطين را در تعيين سرنوشت خويش آزاد بگذارد.
چرا که در زير غرش توپ و تانک و هواپيما و هليکوپترهای جنگی اسراييلی در فلسطين، نه صلحی برقرار می شود و نه مرتجعين و تروريست های حماس و غيره از تب و تاب می افتند. بنابراين، اولين راه برقراری صلح واقعی در اين منطقه، خروج بی قيد و شرط کليه نيروهای اشغالگر اسراييلی از سرزمين های فلسطينی است که مردم فلسطين در آرامش خاطر بتوانند حکومت دل خواه خود را به وجود بياورند تا مردم اسراييل و فلسطين در کنار همديگر در صلح و آرامش زندگی کنند.»
اين مطلب از جمله در سايت اينترنتی «فرهنگ توسعه» درج شده بود که دست اندرکاران اين سايت با برجسته کردن اين پاراگراف از مطلب من «زمانی مردم آزادی خواه و سکولار و چپ فلسطين می توانند از شر اين گروه های ارتجاعی اسلامی و دخالت های حکومت اسلامی ايران و غيره نجات پيدا کنند که ارتش اسراييل، از کليه سرزمين های فلسطينی خارج شود و مردم فلسطين را در تعيين سرنوشت خويش آزاد بگذارد.*» علامت ستاره در مقابل ان گذاشته در زير مطلب ياد شده سئوالات زير را مطرح کرده بودند.
* [فرهنگ توسعه: چند خطی برجسته شده تا چند سوال مطرح شود: ارتش اسرائيل چگونه از کليه سرزمينهای فلسطينی خارج خواهد شد؟ آيا شرايط آشفتهی موجود، واکنش طبيعی در برابر رژيم نژادپرست وابسته و عامل امپرياليسم نيست؟ آيا میتوان از آن رژيم فاشيستی «درخواست» نمود تا مردم آزادیخواه و سکولار و چپ فلسطين را از شرّ اين گروهها نجات دهد؟ آيا همهی اين گروهها را بايد سياه و يا سفيد ديد؟ آيا اين حرکت به جوش آمدهی ملل منطقه را که ناشی از مجموعهی ترفندها و فشارهای امپرياليسم آمريکا و عامل او، اسرائيل و ديگر عواملش بهوجود آمده، بايد همه و همه را با يک معيار سنجيد؟ آيا نبايد فرق ايدهآل، واقعيت و حقيقت را متوجه شد؟
قطعا شما نه، اما آنان که برای امپرياليسم تعريفی تازه ارايه میدهند و برايش وجه لطيف نيز قايل هستند، پاسخ روشنی برای آشفتگی افسار گسيختهی اين جهان پر از نفرت و جنگ و فقر و گرسنه دارند؟ آنان جای علت و معلول را عوض نکردهاند و برای پديدهای به نام تروريسم، يک هويت انتزاعی و مستقل نمیسازند؟ آيا هيچ چيز در حال دگرگونی و جابجايی نيست؟]
قبل از هر چيز از طرح اين سئوالات از سوی دست اندرکاران سايت «فرهنگ توسعه» استقبال و تشکر می کنم. چرا که با طرح سئوال و جواب و نقدهای صمميانه در فضايی سالم و سياسی است که مباحث همديگر را بارور می کنيم و اگر هم اشکال و ابهامی وجود دارد برطرف کرده و در صورت اختلاف نظر، آن را شفاف تر و روشن تر نماييم.
و اما جواب به سئوالات فرهنگ توسعه:
- ارتش اسراييل چگونه از کليه سرزمينهای فلسطينی خارج خواهد شد؟
دولت اسراييل، قبل از هر مساله ای مجبور است سرزمين های فلسطينی را ترک کند و به مرزهای قبل از اشغال آن کشور برگردد. شهرک هايی که دولت اسراييل در سرزمين های فلسطينی به زور ساخته است می توانند زير نظر مثلا سازمان ملل قرار گيرند و در يک زمان بندی ساکنان آن ها به جای ديگری در اسراييل انتقال داده شوند و يا اين که اگر فلسطينيان بپذيرند در اين شهرک ها زندگی کنند. اگر هم مساله خفظ امنيت ساکنان شهرک های اسراييلی در ميان باشد باز هم سازمان ملل می تواند نيرويی را به عنوان تامين امنيت آن ها در اين شهرک ها مستقر کند. اساسا بدون خروج نيروهای اشغالگر اسراييلی از سرزمين های فلسطينی ها، هرگونه بحثی درباره صلح بی نتيجه خواهد بود.
برای مثال، براساس طرح صلحی که در بيروت توسط عربستان سعودی در سال ۱۳۸۱ پيشنهاد شد، چنانچه اسراييل تا مرزهای اشغالی سال ۱۳۴۶ عقب نشينی نمايد آن گاه کشورهای عربی برای عادی سازی روابط با اسراييل آمادگی خواهند داشت. هم چنين براساس اين طرح موضوع بازگشت آوارگان فلسطينی نيز بايد براساس قطعنامه ۱۹۴ سازمان ملل حل و فصل شود. اما حکومت اسراييل، بلافاصله اين طرح را رد کرد و تجاوز گسترده ای را در کرانه باختری و نوار غزه و هم چنين محاصره مقر ياسر عرفات، رييس متوفی تشکيلات خودگردان فلسطين انجام داد تا از اين طريق مخالفت هم جانبه خود را با طرح دولت های عرب اعلام نمايد. بعلاوه اسراييل، خود را برای مرحله بعدی حملات خود آماده کرد و به دنبال فرصت مناسب ماند. حمله به لبنان و سپس به عزه طرح های بعدی دولت اسراييل بود.
- يا شرايط آشفته موجود، واکنش طبيعی در برابر رژيم نژادپرست وابسته و عامل امپرياليسم نيست؟
قطعا جنگ و خشونت، جنگ و خشونت را توليد می کند. اما هر جنگی نياز به پيش زمينه هايی دارد. پيش زمينه های جنگ همه جانبه حکومت اسراييل عليه مردم فلسطين به بيش از نيم قرن می رسد. اما در اين ميان جرياناتی هم چون حماس و غيره جاده صاف کن و توجيه گر حملات وحشيانه هوايی و زمينی ارتش اسراييل هستند. موشک هايی که حماس به سوی اسراييل پرتاب می کند ضربه چندانی به اسراييل نمی زند و چهار شهروند بی گناه اسراييلی هم در اثر اين موشک پرانی ها جان خود را از دست بدهد هيچ تاثيری در جنايايت دولت اشغالگر اسراييل ندارد. در همين جنگ اخير حکومت اسراييل عليه مردم غزه، ارتش اسراييل در مقابل کشته شدن ۱۳ اسراييلی، بيش از ۱۳۰۰ شهروند فلسطينی را قتل عام کرد. در واقع اين موشک پرانی های حماس، زمينه را برای حملات همه جانبه ارتش اسراييل فراهم می سازد. از سوی ديگر، جنگ غير از کشتار و ضايعات انسانی و تخريب اماکن عمومی و شاهرگ های اقتصادی نتيجه ديگری ندارد. بر اين اساس، بايد بر عليه جنگ بود و خواهان پايان دادن به آن شد؛ نه اين که طرف يکی از اين جنگ طلبان را گرفت.
- آيا میتوان از آن رژيم فاشيستی «درخواست» نمود تا مردم آزادیخواه و سکولار و چپ فلسطين را از شرّ اين گروهها نجات دهد؟
قطعا نه! تنها با مبارزه مشترک کارگران و مردم آزادی خواه و ضدجنگ و ضداشغال اسراييلی و فلسطينی با پشتيبانی حاميان جهانی شان است که می توانند خواست بر حق و عادلانه مردم رنج ديده فلسطين را به دولت اسراييل تحميل کنند.
- آيا همه اين گروهها را بايد سياه و يا سفيد ديد؟
سياه و سفيد کردن اصولی نيست بايد به موقعيت طبقاتی و اهداف و افق و چشم انداز مبارزه آن ها توجه کرد.
- آيا اين حرکت به جوش آمده ملل منطقه را که ناشی از مجموعه ترفندها و فشارهای امپرياليسم آمريکا و عامل او، اسرائيل و ديگر عواملش به وجود آمده، بايد همه و همه را با يک معيار سنجيد؟
بايد حساب مردم حق طلب را از دولت های مرتجع جدا کرد. دولت هايی منطقه چه ان هايی که ظاهرا مخالف امپرياليسم آمريکا و حکومت اسراييل هستند و چه آن هايی که طرفدارش، هر دو در کشورهای خود، به سرکوب های وحشيانه شهروندان دست می زنند. از سوی ديگر، با وجود درآمدهای کلان به ويژه کشورهای عضو اوپک نفتی، شديدا کارگران را استثمار و فقر و فلاکت فزاينده ای را بر اکثريت مردم اين منطقه تحميل می کنند. هر حرکت به جوش آمده ملل منطقه نيز، حرکتی برای آزادی، برابری، صلح و انسان دوستی نيست و بخشا ارتجاعی هم هست. از اين رو، نبايد مرعوب دولت ها و جرياناتی شد که عليه آمريکا و اسراييل شعار می دهند اما با تمام قدرت و با اتکا به نيروهای سرکوبگر کارگران،زنان،دانشجويان، روشنفکران و مردم محروم را سرکوب و استثمار می کنند.
- آيا نبايد فرق ايدهآل، واقعيت و حقيقت را متوجه شد؟
قطعا شما نه، اما آنان که برای امپرياليسم تعريفی تازه ارايه میدهند و برايش وجه لطيف نيز قايل هستند، پاسخ روشنی برای آشفتگی افسار گسيختهی اين جهان پر از نفرت و جنگ و فقر و گرسنه دارند؟
شکی نيست که هر انسان آگاه و مبارز بين ايده آل ها و واقعيت های موجود فرق می گذارد. اما اقدامات تاکتکيکی هر جريانی نمی تواند مغاير با اهداف استراتژيک آن باشد. يعنی نمی توان نان به نرخ روز خورد و به سياست بازی پرداخت. امروز بنا به مصلحت با گرايشات بورژوايی هم گام شد و فکر کرد فردا می توان از منافع کارگر دفاع کرد. يا نمی توان امروز به مبارزه کارگران برای اضافه دست مزد بی توجه بود و فردا مدعی لغو کار مزدی شد. بايد در مبارزه روزمره و کوتاه مدت دخالت پيگير داشت تا زيربنای مبارزه درازمدت را پی ريزی کرد.
در مورد تعريف جديد از امپرياليسم، اگر اين تعريف جديد با در نظر گرفتن معيارهای امروزی سرمايه داری و انحصارات و شرکت های چند مليتی امپرياليسم از موضع مارکسی مورد نقد قرار گيرد گامی به پيش است. اما اگر تعريف جديد از امپرياليسم، در مورد علمکردها و سياست های امپرياليستی توهم آفرين باشد در راستای منافع سرمايه داری است که بايد آن را عميقا مورد نقد قرار گيرد. در پايين بيش تر به اين مساله برمی گرديم.
- آنان جای علت و معلول را عوض نکردهاند و برای پديدهای به نام تروريسم، يک هويت انتزاعی و مستقل نمیسازند؟ آيا هيچ چيز در حال دگرگونی و جابجايی نيست؟
پديده تروريسم، يک پديده قديمی و محدود به برخی گروه ها و سازمان های اپوزيسيون هم نمی باشد. اگر تروريسم برخی از اين سازمان ها جان تعداد معدودی از افراد را می گيرد اما تروريسم دولتی دسته دسته مردم را قتل عام می کند. مثلا در واقعه عزه، اگر تروريسم حماس منجر به کشته شدن ۱۳ نفر شد اما تروريسم دولتی اسراييل نه تنها بيش از ۱۳۰۰ نفر را به قتل رساند، بلکه با بمباران های هوايی، زمينی و دريايی نيز منابع طبيعی و منازل مردم و حتا مدارس و بيمارستان ها و مراکز توليدی را ويران کرد. البته تروريسمی که در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ در آمريکا عروج کرد در تاريخ بی سابقه بود. اما به نظر من، تروريسم در هر سطحی غيرانسانی است و بايد آن را محکوم کرد. قطعا شرايط در حال تغيير و دگرگونی است. در پايين مجددا به اين مساله برمی گرديم.
***
امپرياليسم قبل از آمريکا، کشورهايی هم چون امپراتوری عثمانی، آلمان، انگلستان، اسپانيا، پرتقال، فرانسه، روسيه و بلژيک و ... تلاش کرده اند سلطه و جنگ های خود را با توجه به توان و ظرفيت های اقتصادی و نظامی به کشورهای ديگر جهان تحميل کنند اما، در اثر مبارزات اجتماعی مردم محروم و آزادی خواه و رقابت با همديگر، فروپاشيده و از صحنه خارج شده اند؛ و به درون مرزهای خود برگشته اند.
هنگامی که بحث از امپرياليسم به ميان می آيد برخی چنين تصور می کنند که امپرياليسم در آمريکا و در چند کشور بزرگ سرمايه داری غرب خلاصه می شود. آن هم مثلا اگر سفارت آمريکا را تعطيل کنيم؛ يا با اين کشور رابطه نداشته باشيم و همواره مشت های خود را به سوی آمريکا گره کنيم و مرگ بر آمريکا و اسراييل بگوييم راديکال و چپ هستيم؛ نه تنها يک خطای بزرگ سياسی، بلکه امر طبقات داراست و ربطی به موضع کمونيسم و طبقه کارگر ندارد. امپرياليسم، عالی ترين شکل سرمايه داری است. از اين رو، کسانی که امپرياليسم را در ضدآمريکايی خلاصه می کنند و کاری به سوخت و ساز و عملکردهای سرمايه داری جهانی و استثمار آن ندارند طيف های مختلفی از برخی گرايشات چپ تا راست را شامل می شود. امروز جريانات مرتجع اسلامی و برخی از جريانات به اصطلاح چپ ضدآمريکايی هستند نه ضدسرمايه داری. بنابراين، در مبارزه طبقه کارگر برای رهايی از کار مزدی و برقراری مالکيت خصوصی بايد اين دو جنبه از مبارزه طبقاتی را از همديگر تفکيک کرد. اساسا به منظور پی بردن به چشم انداز کمونيسم در قرن بيست و يکم، ضرورت دارد با مبارزه طبقه کارگر بر عليه همه اشکال سرمايه داری تاکيد گردد. اساسا مذهب و ناسيوناليسم گرايشات عقب مانده بورژوازی هستند. کمونيسم علم رهايی هيچ طبقه ای غير از طبقه کارگر نيست. امروز بسياری از سازمان و احزاب ايرانی و غيرايرانی فقط اسم کارگر و کمونيسم را با خود يدک می کشند اما مشغله روزمره شان چيز ديگری غير از مشغله طبقه کارگر است. اگر اين تفاوت های اساسی در مبارزه طبقاتی عليه سرمايه داری در نظر گرفته نشود، به مخدوش کردن مرزهای طبقاتی منجر می گردد.
بايد تاکيد کنيم استراتژی کمونيستی، برای رسيدن به زندگی مادی بهتر و انسانی با استانداردهای بالاتر زندگی، تامين آزادی های فردی، اجتماعی، آزادی انديشه و فعاليت سياسی، اجتماعی و فرهنگی و فراتر از همه لغو مالکيت خصوصی و کار مزدی و برقراری يک جامعه اشتراکی کمونيستی است. در اين راستا عزت، منزلت و همبستگی طبقاتی و انسانی را می توان با اين اهداف بنيادين مادی ملزم دانست. از اين جهت، عزت و منزلت انسانی را نمی توان با جنگ، سرکوب، شکنجه و اعدام، رياضت کشی مردم، مذهب، ناسيوناليسم و... پيگيری کرد. حکومت هايی که تحت لوای سوسياليسم چه در شوروی سابق و چه در برخی از کشورهای آمريکايی لاتين بر سر قدرت هستند آزادی، برابری، عدالت و رفاه عمومی طبقه کارگر و مردم محروم را قربانی «مبارزه» با «امپرياليسم» کرده اند که ربطی به سوسياليسم پويای طبقه کارگر ندارد.
سرمايه داری، نابرابری اجتماعی را در همه عرصه های اقتصادی، سياسی، اجتماعی،فرهنگی و جنسيتی مدنظر دارد، در حالی که برعکس کمونيسم از طريق برابری در همه اين عرصه ها مبارزه خود را در جهت لغو کار مزدی و مالکيت خصوصی دنبال می کند. از اين رو، هم سرمايه داری و هم کمونيسم پايگاه اصلی شان طبقه کارگر است اولی برای استثمار شديد و کسب سود بيش تر، و دومی برای باز کردن زنجيرهای اسارت از دست و پای کارگران و کل جامعه.
چنين نظريه ای نه امپرياليسم را از زير ضرب درآوردن، بلکه دقيقا دست بردن به عمق روابط و مناسبات سرمايه داری و مبارزه برای سرنگونی آن و برپايی يک جامعه آزاد، برابر و انسانی و مرفه است.
اساسا در مبارزه طبقاتی بايد مستقيما به خود مارکس رجوع کرد و نه اين که به دنبال کشف مارکس های تخيلی زمان گشت. تاريخ مبارزه طبقاتی و انقلابات جهانی، حقانيت نظريات مارکس را نشان داده است. همين نظريه نشان داد که سوسياليسم کشورهايی هم چون شوروی، سوسياليسم طبقه کارگر نبوده است. حزبی که حاکميت خويش را به نام حاکميت طبقه کارگر به جامعه غالب کرده بود. حاکميتی که نسل هايی از طبقه کارگر را در رقابت با «امپرياليسم آمريکا» نابود کرد و سر آخر نيز در اين رقابت شکست خورد. پيروزی انقلاب ۱۹۱۷ روسيه، در حالی که شور و شوق و اميد بزرگی را نه تنها در طبقه کارگر روسيه، بلکه در جهان به وجود آورده بود. اما اين اميد، به دلايل خيلی زياد داخلی، منطقه ای، بين المللی و به ويژه در اثر عملکردهای حزب کمونيست شوروی، دوام چندانی نياورد و به ياس تبديل شد. بنابراين، حکومت شوروی، نه تنها ربطی به کمونيسم نداشت، بلکه در سطح نظری و عملی نيز لطمات زيادی به کمونيسم مارکس زد و عملا سرمايه داری دولتی را احيا کرد. اين واقعيتی است که بايد همواره توسط کمونيست ها نقد شود تا بار ديگر، مبارزه طبقاتی از مسير اصلی خود منحرف نشود و طبقه کارگر پيروز، مستقيما حکومت خودش را تشکيل دهد و به هيچ حزبی اجازه ندهد به نام وی بر جامعه حاکم شود.
کارل مارکس، تحولات اروپا و دنيای جديد را بر خلاف نظريات اقتصادی ريکاردو و آدام اسميت، از زاويه ديگری مورد تحليل قرار می داد. مارکس، سيستم اقتصادی جديد و در حال گسترش سرمايه داری را شکل جديدی از استثمار طبقاتی مورد بررسی و تاکيد قرار می داد که به رغم پيشرفته تر بودن آن، نسبت به سيستم اقتصادی، سياسی و اجتماعی پيشين، يعنی فئوداليسم و برده برداری، به دليل تضادهای درونی خود و به فلاکت کشاندن اکثريت عظيم مزدبگير و محروم، محکوم به فنا است. مارکس، بر اين عقيده بود که با رشد و گسترش روابط و مناسبات سرمايه داری، اکثريت توليدکنندگان کوچک و متوسط در جريان رقابت ورشکست شده و به نيروی عظيم توده های فاقد ابزار توليد خواهند پيوست و اقليت سرمايه داران استثمارگر با تمرکز هر چه بيش تر سرمايه در دستان خود، رفته رفته به انحصارگران قدرتمند تبديل خواهند شد. براساس نظر مارکس، شدت گرفتن اسثتمار و فقر توده های محروم و گسترش شکاف طبقاتی سرانجام به انقلاب و سرنگونی سيستم سرمايه داری منجر خواهد شد.
سال های پايانی قرن نوزدهم و آغاز قرن بيستم، جامعه جهانی شاهد اوج گيری بی سابقه سرمايه داری جهانی و در عين حال گسترش وسيع مراکز صنعتی پيشرفته و ادغام کارتل ها و بنگاه های بزرگ بود. در همين دوره هاست که برخی از مارکسيست ها شکل گيری سرمايه داری جهانی يا امپرياليسم را مورد بحث و بررسی قرار می دهند. هابسون، در کتاب «امپرياليسم» (۱۹۰۲) نوشت که سرمايه داری رقابتی و ملی جای خود را به سرمايه داری انحصاری در سطح جهانی داده است. هيلفردنيگ، در کتاب «سرمايه مالی» (۱۹۱۰)، امپرياليسم ها را به عنوان مرحله نهايی سرمايه داری مطرح می کند و می گويد با در هم آميختن سرمايه صنعتی و بانکی، بنگاه های بزرگ بين المللی به صورت انحصارات عظيم مالی شکل می گيرند. او تاکيد می کند که در دوران امپرياليسم، صدور سرمايه برای استثمار توده های مستعمرات، صدور کالاها را تحت الشعاع قرار می دهد.
اساسا کل گرايش کمونيستی و حتا بخش هايی از گرايشات مرکز و راست در بين الملل دوم، بحث هايی در ريشه يابی اقتصادی امپرياليسم داشتند بنابراين، اين مساله تنها به لنين محدود نمی شود. هيلفردنيگ، تلاش کرد در اين مورد ائوری اقتصادی جديدی ارائه دهد و رزالوکزامبورگ، ای اين هم فراتر رفت «تئوری فروپاشی سرمايه داری» را فرموله کرد. به هيمن دليل در اگوست ۱۹۱۴ و مدت ها پس از آن، لنين در نقد و نگرش به جنگ جهانی، پيشگام انترناسيونال دوم بود. اما نظريه امپرياليسم لنين، گسترده تر و عميق تر از نظريه های هيلفردنيگ و رزا و به ويژه بست تئوری بازتوليد سرمايه داری مارکس نبود.
لنين، در سال ۱۹۱۶، براساس مطالعات هابسون، هيلفردنيگ، رزالوکزامبورگ و بوخارين، کتاب «امپرياليسم، واپسين مرحله سرمايه داری» را می نويسد و در آن خاطرنشان می شود که امپرياليسم مرحله توسعه يافته تر و نهايی سرمايه داری است که به صورت سلطه انحصارها و سرمايه مالی ظهور می کند. جوهر امپرياليسم از ديدگاه لنين، تقسيم ملت ها به ملل ستم گر و ملل ستم ديده است. از نظر لنين، بخشی از طبقه کارگر در کشورهای پيشرفته با مشارکت در استثمار توده های ملل تحت استعمار به «اشرافيت کارگری» تبديل شده و ماهيت انقلابی خود را از دست داده است، بنابراين، پيروزی سوسياليسم در آينده اساسا از طريق انقلاب های ضدامپرياليستی در کشورهای تحت ستم و مستعمره تحقق خواهد يافت. در اين چارچوب فکری، راه رهايی و توسعه کشورهای توسعه نيافته در مبارزه با امپرياليسم و بيرون آمدن از سلطه روابط سرمايه داری جهانی است. به بيان ديگر، توسعه اقتصادی راهی جز مبارزه سياسی و انقلابی برای رسيدن به استقلال و سوسياليسم ندارد.
بدين گونه، کتاب «امپرياليسم» لنين، تداوم نقد مارکس در کاپيتال و ادامه توضيح جايگاه واقعی کارگر و نيروی کار در پروسه توليد، نيست. بحث لنين، در مورد تضادهای سرمايه داری در «عصر امپرياليسم»، تمرکز توليد و نقش سرمايه مالی و سفته بازی و بازار بورس و نيز بحث رشد ناموزون و مرحله گنديدگی و آخرين مرحله توليد سرمايه داری، و «سرمايه داری در حال احتضار» به اعتبار خود و به ويژه از نظر سياسی و متدهای حزب کمونيست شوروی را نمايندگی می کنند. به ويژه پس از مرگ لنين، گرايشات اپورتونيستی و تجدنظر کنندگان از آن به عنوان مخدوش کردن مرزهای طبقاتی سوء استفاده کردند و لطمات زيادی به مبارزه طبقه کارگر در سطح جهانی وارد نمودند.
جامعه سرمايه داری جامعه توليد کالايی و برپايه کار مزدی بنا شده است. مارکس روشن ساخته است که مناسبات توليد سرمايه داری، مبتنی بر کار مزدی، مرزهای تاريخی بازار سرمايه داری را تعيين می کند. مارکس، توسعه دايمی بازار را امری اجتناب ناپذير و شرط اصلی انباشت سرمايه می بيند: «بنابرين بازار بايد پيوسته گسترش يابد به طوری که مناسبات بازار و شرايط تنظيم کننده آن بيش تر شکل يک قاتون طبيعی را به خود می گيرد که مستقل از توليدکنندگان بوده و پيوسته بيش تر غيرقابل کنترل می گردد. تضاد درونی در تلاش است که به وسيله گسترش ميدان خارجی توليد به راه حلی دست يابد. ولی هرچه نيروی بارآوری پيشرفته تر باشد با شالوده تنگش که مناسبات مصرف برآن قرار دارد به تعارض می افتد. بنابراين ضد و نقيض نيست که بر اين شالوده پراز تضاد، مازاد سرمايه با مازاد رو به رشد جمعييت همراه باشد زيرا درست است که اگر اين دو را با يکديگر ادغام کنيم حجم اضافه ارزش توليد شده افزايش می يابد ولی بدين ترتيب تضاد بين شرايطی که اين اضافه ارزش را توليد می کند و شرايطی که آن را متحقق می سازد افزايش می يابد.» (مارکس، کاپيتال جلد ۳ ص ۳۵۳)
«بدين سبب شيوه توليد سرمايه داری در عين اين که وسيله ايست تاريخی برای تکامل نيروهای مولده و ايجاد بازار جهانی متناسب با آن، در همان حال تضاد پيوسته ای بين وظيفه تاريخی اش و مناسبات توليدی اجتماعی متناسب با آن بر قرار است.» (مارکس، کاپيتال جلد ۳ ص ۳۵۹)
او، تشکيل بازار جهانی را وظيفه اساسی تاريخی بورژوازی می ديد: «نياز به يک بازار دائم التوسعه برای فروش کالا های خود، بورژوازی را به سراسر گيتی می راند. بورژوازی ناچار است همه جا رخنه کند، همه جا مستقر شود و با همه جا رابطه برقرار کند.» (مانيفست کمونيست)
برداشت گرايشات غيرکارگری از امپرياليسم و سرمايه داری، اساس به سرمايه داری نفع می رساند و به ضرر طبقه کارگر است و نتيجه به اين می رسد که در رقابت های بورژوازی «آمريکا شيطان بزرگ» لقب می گيرد؟!
بنظرم رجعت به مارکس، حائز اهميت است. زيرا تزهای لنين، در مورد مبارزه عليه امپرياليسم و به ويژه کمينترن، در مقايسه با نگرش مارکس، لغزش های جدی دارد که در جنبش کارگری کمونيستی جهانی نفوذ کرده است.
بدين ترتيب، امپرياليسم، يک پديده اقتصادی و سياسی است و با حمايت های سياسی و نظامی، توافقنامه های تجاری و سرمايه گذاری در شرکت های چندمليتی، نفوذ در حکومت های خارجی در راستای پذيرش پايگاه های نظامی و يا تسليم شدن به حوزه نفوذ آن استفاده می کند. از اين رو، امپرياليسم عبارت است از توسعه طلبی قهری و خارجی هم زمان دولت. امروز رسانه های عمومی و فرهنگ، مهم ترين سلاح امپرياليسم محسوب می شوند. بنابراين، نمی توان امپرياليسم را به تقليل گرايی ساده اقتصادی کاهش داد و بررسی کرد. اين مساله به آموزش و پرورش، تفريح و سرگرمی، ادبيات و هنر به عنوان چارچوب روابط و منازعه طبقاتی مرتبط با امپراتوری توجه دارد.
کشورهای امپرياليستی رقيب، سازمان های بين المللی پيچيده ای را به وجود آورده است که با يکديگر منازعه، رقابت و تبانی می کنند. اين سازمان ها در تمامی سطوح از جهانی گرفته تا شهرها و روستاهای جهان تحت سازمان های کمک رسانی، اکتشاف و علمی و خيريه و... فعاليت می کنند. قدرت های امپرياليستی از طريق زنجيره ای از سيستم سرمايه داری وارد شده و به استثمار طبقه کارگر و چپاول اموال عمومی جوامع مختلف و غيره می پردازند.
دولت های امپراليستی در طول تاريخ، لطمات بزرگی به جوامع بشری چه از نظر انسانی و چه از نظر اقتصادی و محيط زيستی وارد کرده اند. در ايالات متحده آمريکا، قتل عام و نسل کشی سرخ پوستان آمريکايی که در اواسط قرن هيجدهم و اوايل قرن نوزدهم به اوج خود رسيد. در جنگ جهانی دوم حدود دو ميليون تن بمب بر روی کره زمين ريخته شد. در جنگ جنوب شرقی آسيا بر عليه ويتنام، کامبوج و لائوس بيش از سيصد برابر و در جنگ عراق حتا از بمب های ده تنی که قدرت تخريبی يک بمب اتمی را دارد نيز به کار گرفته شد. در عراق مقدار استفاده شده از سلاح های مختلف و هزينه جنگ قابل مقايسه با جنگ جنوب شرقی آسيا نيست و يا در بمباران يوگسلاوی توسط جنگنده های آمريکا، ميلياردها دلار خسارت به اين کوشر وارد شد. اين تخريبات نشان می دهد که قدرت های امپرياليستی، بزرگ ترين خطر برای بشريت و جوامع امروزی است. اين نيروها، به تخريب زير بنای اقتصادی کشورها دست می زنند و مخرب ترين سلاح های خود را به آزمايش می گذارند و مردمان اين کشورها را به خاک سياه می نشانند. هر چقدر شدت وحش گری و تخريبات سيستم امپرياليستی بيش تر می شود به همان نسبت نيز تروريسم دولتی و غيردولتی فعال تر می گردد. سرنخ همه گروه های تروريستی به سازمان های مخفی به ويژه سازمان سيا، حتا برای يک دوره معين هم شده، می رسد. ترورسيم دولتی، از سال ۱۹۴۸، يعنی از بدو پيدايش حکومت اسراييل تا به امروز ماهيت غيرانسانی خود را نشان داده است.
آخرهای عمر امپراتوری عثمانی، سال های ١٨٩٦ـ ١٨٩٤ و در دوران حکومت سلطان عبدالحميد دوم عثمانی که در آن بيش از ٢٥٠٠٠٠ از ارامنه معروف به «کشتار حميدی يا حميديه» قتل عام شدند و در سال های ١٩١٥ تا ١٩٢٥ کنند. در جنگ بين عثمانی و روسيه تزاری و شرکت در نخستين جنگ جهانی، ميليون ها ارامنه کشتار و آواره شدند. چند سال پيش در رواندا نزديک به يک ميليون انسان قتل عام شدند.
هر روز در گوشه و کنار اين دنيا صدها و بلکه هزاران نفر در اثر جنگ کشته می شوند. در چند سال گذشته، ۲۰۰۰۰۰ هزار نفر در دارفور کشته شده اند. ۵/۲ ميليون نفر از خانه هايشان رانده شده اند.
بنا بر آمار تهيه شده از جنگ جهانی دوم، اين واقعه از نظر مصرف و از بين بردن منابع انسانی و مادی، بزرگ ترين جنگ تاريخ شناخته می شود. بررسی ها نشان می دهد در کل ۶۱ کشور با مجموع ۷/۱ ميليارد نفر - معادل سه چهارم جمعيت جهان - در اين جنگ شرکت داشتند. مجموع ۱۱۰ ميليون نفر برای خدمت وظيفه بسيج شدند که بيش از نيمی از اين عده از سه کشور اتحاد جماهير شوروی (۲۲ تا ۳۰ ميليون)، آلمان (۱۷ ميليون) و ايالات متحده آمريکا (۱۶ ميليون) بودند.
در زمينه هزينه مالی، رقمی بالای يک تريليون برآورد شده و مشخص شد که اين جنگ را از مجموع کل جنگ های ديگر، پر هزينه تر بوده است. تلفات انسانی اين جنگ نيز - بدون شمارش واقعه هولوکاست ! - در حدود ۵۵ ميليون کشته که ۲۵ ميليون نفر آن ها نظامی و ۳۰ ميليون تن غير نظامی بودند، برآورد شده است.
طی جنگ جهانی دوم ايالات متحده با۳۴۱ ميليارد دلار هزينه برآورد شده به علاوه ۵۰ ميليارد دلار وام و اجاره تسليحاتی بيش ترين مخارج را متحمل شد. از ۵۰ ميليارد مذکور، ۳۱ ميليارد به بريتانيا، ۱۱ ميليارد به اتحاد شوروی، ۵ ميليارد به چين و ۳ ميليارد به ۳۵ کشور ديگر رفت.
کشورهای بعدی به ترتيب شامل آلمان با ۲۷۲ ميليارد، اتحاد شوروی با ۱۹۲ ميليارد، بريتانيا با ۱۲۰ ميليارد، ايتاليا با ۹۴ ميليارد و ژاپن با ۵۶ ميليارد دلار متحمل هزينه شدند. بااين وجود، به غير از آمريکا و آن عده از کشورهايی که از لحاظ نظامی کم تر فعال بودند، پولی که توسط کشورهای ديگر خرج شد به رقم واقعی هزينه جنگ حتی نزديک هم نيست.
بنابر محاسبات دولت شوروی، اتحاد جماهير شوروی ۳۰ درصد از ثروت ملی خود را از دست داد و از طرفی تاراج و اخاذی آلمانی ها در کشورهای اشغال شده نيز به مبالغ بی حد و حسابی بالغ می شود. هزينه کامل خسارت ژاپن ۵۶۲ ميليارد دلار برآورد شده و در آلمان، بمباران و سلاح های مخرب ۴ ميليارد متر مکعب ويرانه برجا گذاشتند.
اتحاد شوروی، بيش ترين هزينه انسانی اين جنگ را پرداخت کرد. مقامات رسمی تعداد کل کشته شدگان نظامی و غيرنظامی را بيش از ۲۰ ميليون تن ذکر کردند. ارتش و غير نظاميان متحدين ۴۴ ميليون تن و کشورهای قوای محوری (آلمان، ژاپن و ايتاليا) ۱۱ ميليون کشته دادند.
تلفات نظامی در هر دو سمت اروپا ۱۹ ميليون و در جنگ بر عليه ژاپن به ۶ ميليون رسيد. در ايالات متحده آمريکا که تلفات غيرنظامی عمده ای نداشت، ۲۹۲,۱۳۱ را در ميدان جنگ و ۱۱۵,۱۸۷ مورد مرگ به دلايل ديگر به ثبت رسيده است.
جنگ ايران و عراق که از شهريور ۱۳۵۹ تا مرداد ۱۳۶۷ بين نيروهای مسلح دو کشور ايران و عراق جريان داشت، طولاترين جنگ عصر حاضر بود که هشت ساله ادامه داشت. جنگی که پس از جنگ ويتنام، طولانی ترين جنگ تاريخِ جهان قرن بيستم بودهاست. ميليون نفر در اين جنگ جان خود را از دست دادند و يا برای هميشه معلول گرديدند. خسارات اتقصاد هنگفتی بر دو کشور وارد شد.
امپراطوری انگليس، در قرن نوزدهم، تنها امپراطوری در جهان بود که در آن زمان، در تمام جهان حضور داشت. امپراطوری بريتانيا، در دوران اوج خود حدود يک چهارم سطح جهان را در کنترل و اداره خود داشت.
آمريکا برخلاف بريتانيا، تنها در قرن بيستم بود که سياست مداخله نظامی در کشورهای ديگر را در پيش می گيرد. پس از پايان جنگ جهانی دوم، آمريکا به اوج شکوفائی اقتصادی و سياسی خود رسيد. بخش اعظم سياست های امپرياليستی را جنگ افروزی، تجاوز، غارت ثروت های جوامع ضعيف و استثمار نيروی کار هرچه ارزان تر، تشکيل می دهد.
امروز آمريکا، در سايه تغيير شرايط جهان، کنترل مستقيم و غيرمستقيم بسياری از پايگاه ها در سطح جهانی را در اختيار دارد. اسراييل، يکی از اين پايگاه های مهم برای آمريکاست.
آمريکا خصوصا از جنگ دوم جهانی به بعد، به درجه ای که در تاريخ بی سابقه بوده برای مسلح ساختن خود کوشيده است و همين امر به بالا آمدن جناحی در هيات حاکمه آمريکا منجر شده است که آيزنهاور آن را «مجتمع صنايع نظامی» می ناميد. در طول چهل سال جنگ سرد، آمريکا طوری تبليغ و وانمود می کرد که انگار در آستانه جنگ است و يا به زودی جنگ آغاز می شود. اين چنين تبليغاتی به مجتمع صنايع نظامی امکان می داد که با افزايش توليدات خود، موقعيت اين جناح را هر چه بيش تر تثبيت کند.
جنگ سرد و تبليغات آن و بسياری از عوامل ديگر سبب شد که آمريکا به موقعيت رهبری جهان غرب ارتقا پيدا کرد. در آن دوره، منطق «آمريکا به عنوان يک امپراطوری جهانی» تا حدودی قابل درک بود. اما امروز اتحاديه اروپا به عنوان رقيب آمريکا، ظاهر شده است و اين منطق در اروپا در حال رنگ باختن است. بعلاوه ژاپن و چين نيز در اين رقابت، به ويژه نقش اقتصادی قدرتمندی دارند و روسيه نيز در حال جمع و جور کردن خود است. بنابراين، امپرياليسم آمريکا ديگر به شيوه سابق نمی تواند بر جهان «آقايی» کند، اجبارا بايد تغيير استراتژی دهد.
نخبگان سياسی که دولت امپرياليست آمريکا را رهبری می کنند خطوط اصلی تاکتيک ها و استراتژی ای که در ايجاد امپراتوری جهانی دنبال می شود را تعيين می کنند. نخبگان از طريق سازمان های اقتصادی، سياسی و اجتماعی قدرتمندی نمايندگان کميته های کنگره و حضور قوی در ادارات ارشد اجرايی(پنتاگون، وزارت خارجه، شورای امنيت ملی، وزارت امنيت داخله، وزارت دادگستری و خزانه داری) خط مشی جهانی و غيره ايالات متحده را تعيين می کنند.
اما در شرايط کنونی سرمايه داری و نيروهای رقيب آمريکا، و فراتر از همه بحران ساختاری سرمايه داری که سال گذشته نخست در آمريکا تشديد شد و سپس تمام جهان سرمايه داری را فراگرفت از جمله هيات حاکمه آمريکا را مجبور کرده است تا به بازبينی سياست های گذشته خود بپردازد. از اين رو، تغييرات جديد در سياست های آمريکا اجتناب ناپذير است و مجری آن نيز فعلا به عهده باراک اوباما، رييس جمهور جديد اين کشور است.
يازده سپتامبر ۲۰۰۱ برج های تجارت جهانی در شهر نيويورک با برخورد هواپيمايی ربوده شده، فرو ريخت و مردم آمريکا و جهان را دچار شوک کرد. هيات حاکمه آمريکا به رياست جمهوری جرج بوش، از اين وضعيت برای لشکرکشی به افغانستان و سپس عراق، نهايت بهره را برد. او با گرو گرفتن احساسات مردم و با تبليغات گسترده جهانی عليه «تروريسم»، سلطه گری گسترده ای را در حاورميانه آغاز کرد که پايه های آن را بوشِ پدر در سال ١٩٩١، پس از جنگ اول خليج فارس به دنبال فروپاشی شوروی، تحت عنوان «نظم نوين جهانی» پی ريزی کرده بود.
در پی واقعه ۱۱ سپتامبر، کنگره آمريکا يک بودجه ۴۰ ميليارد دلاری در اختيار دولت بوش قرار داد که از اين مبلغ به گزارش مطبوعات آمريکا، حدود ۱۵ ميليارد دلار مستقيما و فورا در اختيار پنتاگون قرار گرفت.
بن لادن، رهبر القاعده به عنوان طراح اين ترور پيچيده که تا آن تاريخ در جهان بی سابقه بود، معرفی شد. فرزند يکی از ثروتمندان عربستان سعودی بود که روابط بسيار نزديکی با خاندان سلطنتی عربستان داشت و به همين اعتبار به يک سری قراردادهای بزرگ ساختمانی دست يافت (از جمله بازسازی خانه کعبه). خود بن لادن، مهندس ساختمان از دانشگاه جده و يکی از نزديکان شاهزاده فيصل ترکی است، فردی که از سال ۱۹۷۷ تا اگوست ۲۰۰۱، رييس سازمان امنيت عربستان بود. بنابراين، روابط بين بن لادن و خانواده وی با سازمان امنيت عربستان، پاکستان و سازمان سيا - CIA و با خانواده بوش و مناسبات اقتصادی آن ها قابل پرده پوشی نبود و در مطبوعات غرب نيز طرح شده اند. برای مثال، بوش رييس جمهوری سابق آمريکا با برادر بن لادن، مشترکا صاحب يک شرکت نفتی به نام «اربوستواويل» بودند.
در سال هايی که دولت آمريکا، مجاهدين افغان را عليه شوروی تجهيز و سازماندهی می کرد؛ بن لادن، در تمامی اين سال ها به عنوان يکی از نزديکان رييس سازمان امنيت عربستان و سازمان سياCIA در جهت پيش برد سياست های آمريکا در منطقه، القاعده را سازمان داد و در کنار مجاهدين افغان وارد «جنگ جهادی» با نيروهای چپ افغانستان و هم چنين نيروی های شوروی مستقر در اين کشور شد.
بن لادن، در حالی که به شدت بيمار بود در مدت ۴ الی ۱۴ جولای ۲۰۰۱ برای معالجه به بيمارستان آمريکا- دبی (امارات متحده عربی) مراجعه کرد. در طول اقامتش در بيمارستان چندين عضو خانواده اش و افراد سرشناس ديگری از عربستان سعودی و امارات به ديدار او رفتند. در همان روز نماينده محلی سيا در دبی که فردی سرشناس است ديده شد که از آسانسور اصلی اتاق بن لادن استفاده کرده است. روزنامه فرانسوی فيگارو گزارش داد. يک خبرنگار سی بی اس (SBS) گزارش داد که «شب قبل از حملات تروريستی ۱۱ سپتامبر»، اسامه بن لادن در پاکستان بود. بن لادن تحت معالجه ارتشی بود که روزهای بعد قول داد که از جنگ ايالات متحده بر عليه ترور در افغانستان حمايت نمايد...
بن لادن در يک بيمارستان نظامی در راولپندی مورد معالجه دياليز کليه قرار گرفت. به قول يکی از نوسندگان، چگونه مردی که بر عليه آمريکا و اسراييل، جنگ جهادی به راه انداخت، مردی که اف.بی.آی برای سرش ۵ ميليون دلار جايزه گذاشت، مردی که اردوگاه های آموزشی اش در افغانستان مورد حمله موشکهای کروز واقع شدند، در بيمارستان امريکايی - دبی مورد معالجه واقع شد، با رييس دفتر محلی سيا گپ زد و سپس تحت حمايت ارتش پاکستان در راولپندی تحت معالجه واقع شد؛ چگونه پيچيده ترين و دقيق ترين و تکان دهنده ترين تاريخ ترور را در خاک آمريکا و در حساس ترين بخش آن يعنی در فرودگاه ها و با ربودن هواپيماها فرماندهی کرد؟!
آنچه که نشريه فيگارو نقل کرده مربوط به دوره ای است که دولت آمريکا و پليس بين المللی در تعقيب بن لادن بودند و شورای امنيت سازمان ملل نيز قطعنامه ای درباره دستگيری وی صادر کرده بود و دولت امريکا به همين دليل پايگاه او در افغانستان را موشک باران کرده بود.
از سوی ديگر، طالبان نيز در جهت سياست دولت آمريکا و منافع برخی شرکت های نفتی آمريکايی هم چون «يونيکال» ((UNICAL، به دخالت مستقيم پليس مخفی و ارتش پاکستان پا گرفت، به طوری که خانم «بی نظير بوتو» که زمان سازمان دهی طالبان، نخست وزير پاکستان بود، چنين اعتراف می کند: «فکر روی کار آوردن طالبان از انگليسی ها بود، مديريت آن را آمريکايی ها کردند. خرج آن را سعودی ها پرداختند و من اسباب اجرای آن را فراهم آوردم و طرح را اجرا کردم.» (نشريه لوموند ۳۰ سپتامبر ۲۰۰۱)
در مدت ۱۰ سال، سيا ۲ ميليارد دلار برای کنترل روس ها در افغانستان سرمايه گذاری کرد که پرهزينه ترين عمليات در تاريخ اين سازمان (سيا) است. اما بعد از شکست اتحاد شوروی در افغانستان، توجه ايالات متحده امريکا به افغانستان نيز کم تر شد و آن کشور را به دست جنگجويان و مجاهدين که از سراسر جهان اسلام برای جنگ با ارتش شوروی استخدام کرده بودند، .اگذار کرد. سپس اسامه بن لادن، همکاری خود با سيا را قطع کرد، در حالی که اين جنگجويان اسلامی را حفظ کرد.
جنگ آمريکا و متحدانش در افغانستان، و روی کار آوردن حامد کرزای در اين کشور، نه تنها وضع مردم بهتر نشده و جنگ هم پايان نيافته است، بلکه بدتر هم شده است. دولت کرزای، فقط در کابل و برخی شهرهای ديگر در سطح محدودی حاکميت دارد و بخش اعظم کشور هنوز هم تحت کنترل نيروهای طالبان است. افغانستان در مسير عبور چندين دالان لوله های نفت و گاز، در پروژه «لوله های گازی» از ترکمنستان کشيده شده است، برای آمريکا و پاکستان يک موقعيت استراتژيک دارد و نقش پل ارتباطی را ايفا می کند. همين لوله های گاز در دوران حاکميت طالبان، موضوع مورد بحث حکومت طالبان با شرکت يونوکال بود. اين لوله ها، پس از طی افغانستان به دريای عمان و سواحل پاکستان می رسند. به دليل اين که جمهوری های سابق شوروی دارای ذخاير عظيم نفت و گاز هستند اين منطقه برای آمريکا بسيار حائز اهميت است. علاوه بر شرکت های نفتی آمريکايی که برخی از سران حکومت آمريکا، از جمله خانواده بوش، در راس اين شرکت ها قرار دارند در اين جمهوری ها فعالند. هم چنين شرکت يونوکال به يک توافق هشت ميليارد دلاری با ترکمنستان برای صدور گاز طبيعی دست يافته که گاز ترکمنستان را از طريق افغانستان به پاکستان از طريق لوله های گازی که سه ميليارد دلار هزينه تاسيس آن است رسانده شود. بنابراين، دولت آمريکا و متحدانش نه برای مبارزه با تروريسم، بلکه به دنبال همين منافع استراتژيکی اقتصادی، سياسی و نظامی خودشان افغانستان را به اشغال نظامی خود درآورده اند.
پس از افغانستان نيز نوبت اشغال نظامی عراق رسيد. علوه بر نقش استراتژيک عراق در تحولات منطقه به ويژه کشورهای عربی، دخاير عظيم نفتی عراق نيز مدنظر هيات حاکمه و شرکت های آمريکايی بود.
هيات حاکمه آمريکا، تحت عنوان «مبارزه با تروريسم» که در واقع اسم رمز تروريسم دولتی آمريکا در خاورميانه بوده و به اشغال نظامی کشورهای اقغانستان و عراق انجاميد تجاوزگری سرمايه داری پيشرفته غرب و در راس همه آمريکا و متحدانش را به نمايش گذاشته است. اشغال افغانستان و عراق، نه تنها برای اين کشورها دمکراسی و آرامش و امنيت و رفاه به ارمغان نياورد، بلکه بر عکس، برای مردم اين کشورها فلاکت اقتصادی و ناامنی جانی به بار آورده است. در اين جنگ ها، برخی از کشورهای منطقه با آمريکا همراه بودند مانند عربستان و مصر و پاکستان و ...، برخی هم چون ايران و سوريه و... مخالف بودند. اما اگر عمکردهای داخلی و خارجی همه دولت های منطقه خاورميانه را در نظر بگيريم آن ها، در سرکوب شهروندان خويش و تشديد جنگ و ناامنی و تحميل بی حقوقی به کارگران و مردم محروم اين منطقه سهيم بودند و کارنامه سياهی دارند. بنابراين، هر مخالفتی با آمريکا، ربطی به منافع مردم نداشته و در چارچوب رقابت های بورژوازی صورت می گيرد.
تصاويری که رسانه ها، تحليلگران و ناظران بی طرف از عراق در پايان ششمين سال اشغال نظامی (۱۹ مارس ۲۰۰۹)، منتشر کردند، هم چنان تکان دهنده است. گوشه هايی از اين تصاوير عبارتند از: ترورهای گروه ملی و مذهبی و نيروهای آمريکايی و دولت عراق، هم چنان ادامه دارد و هيچ شهروند عراقی احساس امنيت نمی کند. فساد اداری بی داد می کند. يک سازمان جهانی ناظر (واچ داگ)، عراق را از لحاظ وجود فساد در ادارات و مقامات، در ميان کشورهای جهان در رديف بسيار بالا قرار داده است حال آن که پيش از تعرض نظامی ۲۰ مارس ۲۰۰۳ در رديف بسيار پايينی قرار داشت. به رفاه مردم توجهی نمی شود. برای نمونه، آب آشاميدنی سالم برای مردم بغداد و شهرهای ديگر که در اثر بمباران های هوايی تخريب و آلوده شده اند، هنوز تامين نشده است. مساله صدها هزار آواره از خانه، محله، شهر و کشور به علت تفاوت نژاد، مذهب و ...، به يک معضل بزرگی تبديل شده است. عراق در اين مدت، به جولانگاه تروريستی و آدم کشی قبيله ها و گروه های مختلف مذهبی و ملی تبديل شده است که روزانه قربانی می گيرند و...
وزارتخانه های دفاع، کشور و بهداشت عراق، روز چهارشنبه ۱۲ فروردين ۱۳۸۸، با انتشار گزارشی اعلام کردند: ۲۹۷ نفر در جريان خشونت های ماه مارس ۲۰۰۹ در اين کشور کشته شده اند. گزارش منتشره حاکی ست که ۱۸۵ غير نظامی، ۵۳ نيروی پليس و ۱۴ نيروی نظامی خارجی در خشونت های ماه گذشته در عراق کشته شده اند.
در ادامه اين گزارش آمده است که ۴۵ نفر از افراد مسلح در درگيری ميان نيروهای پليس عراق و ارتش آمريکا، در ماه گذشته ميلادی کشته شدند و ۶۵۰ نفر نيز بازداشت شده اند.
جورج بوش، رييس جمهوری وقت آمريکا، اصلی ترين دلايل برای توجيه لشکرکشی به عراق را رابطه صدام حسين، رييس جمهوری وقت عراق با تشکيلات القاعده و نيز سلاح ها کشتار جمعی اتمی عراق عنوان کرده بود که تاکنون هيچ کدام از اين دو موضع روشن نشده است.
گاردين، در يکی از شماره های اخير خود در رابطه با افغانستان، نوشت: پس از دو دهه از پايان مداخله نظامی شوروی سابق در افغانستان، اکنون ناتو در مقايسه با شوروی، در باتلاقی به مراتب عميق تر در اين کشور گرفتار آمده و نه راه پس دارد نه راه پيش. روزنامه گاردين، در تفسيری از اوضاع جنگ افغانستان و مقايسه آن با اشغال نظامی اين کشور توسط شوروی سابق افزود: دو دهه بعد از عقب نشينی ارتش شوروی از افغانستان، اينک با وجودی که همه منابع در جنگ اين کشور ويران شده، اما کم ترين بختی برای موفقيت غرب در اين جنگ قابل پيش بينی نيست .
گاردين، در ادامه تفسير خود، نوشت: ۲۰ سال از خروج آخرين سربازان ارتش روسيه از خاک افغانستان می گذرد، جنگی که جان ۱۵ هزار سرباز روس را گرفت. حال دو دهه بعد از گذشت آن واقعه، همان اشارات و کنايه ها از جنگی که آمريکا در افغانستان به راه انداخته سر زبان هاست .
اوباما، طرح اعزام ۳۰ هزار نيروی تازه نفس به افغانستان را مطرح کرده ضمن آن که شمار بيش تری از اين نيروها را از ناتو خواسته است .
نيروهای ائتلاف هم تقريبا ۱۱۵ هزار نيرو در افغانستان خواهند داشت که معادل مجموع نيروهايی است که شوروی در افغانستان پياده کرده بود. اين بار تنها تفاوت در اين است که در زمان تهاجم نظامی شوروی، غرب و پاکستان مجاهدين را حمايت مالی و تسليحاتی می کردند.
براساس گزارش ها، مردم افغانستان در وضعيتی فلاکت باری به سر می برند و با مشکلات عديده ای روبرو هستند که گرسنگی، فقر، بيماری و ناامنی از جمله آن هاست.
افغانستان تحت کنترل نيروهای ناتو به پرچمداری آمريکا، بيش از ۲۰ ميليون افغانی با فقر و گرسنگی دست و پنجه نرم می کنند. جنگ و گرسنگی مردم را فرسوده کرده است. فقر عمومی به حدی است که کمک های ناچيز نهادهای بين المللی و دولت دردی از آن درمان نمی کند. بودجه های ميليونی دولت آمريکا به نام افغانستان، عموما در پايگاه های نظامی ده ها هزار نظامی آمريکايی هزينه می شود و يا توسط دولت کرزای بر باد می رود. با گذشت هشت سال از ماجرای مبارزه دولت آمريکا با «تروريسم» در اين کشور، هنوز هم تداوم جنگ، ناامنی و حملات تروريستی مشکل اساسی مردم افغانستان است. به گفته يک گروه معتبر بين المللی به نام «گروه امداد سازمان ملل»، سال ۲۰۰۸ ميلادی پرتلفات ترين سال از زمان يورش نظامی آمريکا و متحدانش به افغانستان بوده است. به گفته همين سازمان، در ۱۷ ولايت از ۳۴ ولايت ديگر نيز نيروهای طالبان و القاعده درگير نبرد با نيروهای ائتلاف بين المللی و دولت افغانستان هستند.
جنگ ها در تاريخ، علاوه بر تحميل لطمات انسانی به جوامع، همواره مانع بزرگی بر سر راه رشد و توسعه بشريت بوده اند. بر اين اساس جنگی که دولت اسرائيل با حمايت دولت های غرب و در راس همه امپرياليسم آمريکا به مردم فلسطين تحميل کرده اند مانع بزرگی بر سر راه رشد و پيشرفت مردم فلسطين و حتا تا حدودی مردم اسراييل به وجود آورده اند. مسلما اگر بخشی از اين پول های کلانی که تاکنون صرف ميليتاريسم و جنگ ها شده است به رفاه و آسايش مردم محروم اختصاص داده می شد هيچ شهروند جهانی گرسنه و بی خانمان نمی ماند!
بدين ترتيب، لشکرکشی آمريکا به خاورميانه و اشغال افغانستان و عراق، موضع حکومت سرکوبگر و نژادپرست اسراييل را بيش از پيش تقويت کرد و به اين حکومت جانی نه تنها امکان داد از توافقات دهه ها قبل زير نظر سازمان ملل دست بکشد، بلکه به اشغال و جنگ خود عليه مردم فلسطين ادامه دهد. صعف دولت های منطقه و بی تفاوتی دولت های غرب و حمايت های بی چون و چرای آمريکا، همگی سبب شده است که حکومت اسراييل، همواره متجاوز و جنگ طلب باشد. البته ناگفته نماند که هيات حاکمه آمريکا، دلش برای مردم اسراييل نمی سوزد، بلکه از اين کشور، به عنوان پايگاهی برای کنترل و فشار به کليه کشورهای منطقه بهره می جويد. بنابراين، حکومت اسراييل، برای ادامه سلطه خود در منطقه، به حمايت و پشتيبانی مالی و نظامی و ديپلماتيک آمريکا نياز دارد. بر اين اساس، بدون تغيير سياست های آمريکا و به طور کلی سياست های سرمايه داری جهانی، نبايد به تغييرات اساسی در روابط اسراييل و فلسطين خوش بين بود. هر چند که زود است اما نشانه هايی در سياست آمريکا با تغيير رياست جمهوری در اين کشور، به چشم می خورد. يعنی به احتمال قوی ما در دور آتی با سياست های جديدی از سرمايه داری جهانی روبر خواهيم بود. اين سياست ها ناشی از بحرانی است که دامن سرمايه داری جهانی را گرفته است. دولت های سرمايه داری و در راس همه دولت آمريکا مجبور هستند برای جواب گويی به نيازهای اين دوره سرمايه داری، تغييراتی در سياست های جهانی خود بدهد. از جمله اين احتمال وجود دارد که گشايشی در مداکرات اسراييل و فلسطين زير نظر سازمان ملل به وجود آيد.
مسلم است که تغييرات اقتصادی، سياسی و نظامی امپرياليستی، نه به نفع مردم محروم و کارگران، بلکه برعکس صرفا برای جواب گويی به نيازهای سرمايه داری و بحران هايش صورت می گيرد. اما در اين تغييرات فضايی به وجود می آيد که طبقه کارگر نيز می تواند از آن، به نفع خود بهره برداری کند. در اين ميان، کارگران اسراييل و فلسطين و مردم آزادی خواه اين منطقه می توانند در همبستگی با همديگر صلح پايداری به حکومت اسراييل تحميل کنند و جلو ماجراجويی های جريانات ارتجاعی مذهبی هم چون حماس و جهاد اسلامی و حزب الله را نيز بگيرند. از جمله اولين اقدام در اين مورد می تواند خروج نيروهای اسراييلی از کليه سرزمين هايی فلسطينی باشد. اين اقدام فضايی را به وجود می آورد که مردم فلسطين نه در زير سرنيزه و جنگ نيروهای اسراييلی، بلکه در فضايی غيرجنگی دولت دلخواه خودشان را انتخاب کنند. حال در اين فضا کارگران فلسطينی تا چه اندازه توان طبقاتی خواهند داشت تا آلترناتيو طبقاتی خود را در مقابل جريانات ارتجاعی مذهبی و ناسيوياليستی قرار دهند مساله ديگری است و امر مستقيم کارگران اين کشور است.
اساسا حکومت اسراييل، در معادلات اقتصادی، سياسی، نظامی امپرياليسم آمريکا، مهم ترين پايگاه محسوب می شود. به همين دليل دولت آمريکا، همواره به لحاط اقتصادی، سياسی، نظامی و ديپلماتيک اصلی ترين حامی حکومت اسراييل در تاريخ اين دولت بوده است. اين حمايت های همه جانبه و دايمی و بی دريغ دولت آمريکا، قدرت فوق العاده ای به سران حکومت سرکوبگر و نژداپرست اسراييل داده است که به جنگ و اشغال خود در فلسطين ادامه دهد و حتا لبنان را نيز هر از چند گاهی مرود تهاجم قرار دهد و به کشتار بی گناه و تخريب منابع اين کشور دست بزند.
آخرين جنگ وحشيانه و تمام عيار حکومت اسراييل بر عليه مردم غزه، روزهای اخر سال گذشته ميلادی آغاز شد. ظهر شنبه ۲۷ دسامبر ۲۰۰۸، ارتش اسراييل، حملات زمينی و هوايی و دريايی خود را به غزه آغاز کرد، در ۱۶ ژانويه ۲۰۰۹، پس از مذاکراتی ميان مقامات دولتی آمريکا و اسراييل و بر اساس توافقاتی ميان اين دو دولت، قرارداد آتش بس موقت يک جانبه ای در غزه توسط حکومت اسراييل اعلام شد. اعلام اين به اصطلاح آتش بس از سوی حکومت اسراييل پس از حملات وسيع ارتش اسراييل به غزه و قتل عام بی رحمانه مردم بی دفاع فلسطينی و ويرانی خانه و کاشانه هزاران فلسطينی و بيمارستان ها و مدارس و مراکز توليدی صورت گرفت. در شرايطی که در طول اين جنگ نابرابر و خانمانسوز حکومت اسراييل عليه مردم عزه، افکار عمومی جهان اين جنگ را محکوم می کردند، در حالی که هيات حاکمه آمريکا، در مقابل اين جنايات حکومت اسراييل مهر سکوت به لب زده بود. هم چنين دولت اسراييل به خواست افکار عمومی جهانی، سازمان ملل و ديگر نهادهای بين المللی که خواهان قطع جنگ بودند شانه بالا می انداخت، هنگامی اقدام به آتش بس کرد که تقريبا نيروهای نظامی اسراييل به اهداف خود در اين جنگ دست يافته بودند. براساس گزارش وزارت بهداشت غزه، بيش از ۱۳۰۰ نفر (از جمله ۴۱۰ کودک و ۱۰۴ زن و ۴ خبرنگار) در اثر حملات ارتش اسراييل، به قتل رسيدند و حدود ۵۳۰۰ نفر (۱۸۵۵ کودک و ۷۹۵ زن) زخمی شدند. هرچند که پيش از حملات اخير نيز مردم غزه تحت محاصره نيروهای قرار داشتند. پس از پايان جنگ، بيش از ۴۰۰ هزار خانواده بدون آب آشاميدنی و برق بودند؛ بيش از ۱۰۰ هزار نفر خانه هايشان را از دست داده و در شهر خود آواره شدند؛ سيستم فاضلاب شهری نابود شده بود. طبق هشدار سازمان بهداشت جهانی، جاری شدن فاضلاب در خيابان ها و ماندن اجساد در زير آوار منجر به افزايش خطر گسترش بيماری های مسری شده است. در حالی که امکانات بهداشتی و پزشکی مورد نياز برای مقابله با اين گونه بيماری ها نيز (به علت بمباران و ويران شدن بيمارستان ها توسط ارتش اسراييل و يا به علت محاصره نوار غزه) در اختيار ساکنين اين منطقه قرار ندارد. به عنوان مثال، ۳۴ مرکز بهداشت از جمله ۸ بيمارستان، توسط ارتش اسراييل بمباران شده و ۱۶ نفر دکتر و پرستار و کارکنان بيمارستان کشته و ۲۲ نفر زخمی شدند. «بن کيمون»، رييس سازمان ملل، پس از بازرسی شخصی از غزه اعلام کرد که تنها برای رفع نيازهای ابتدايی مردم غزه هم چون آب آشاميدنی و برق و قابل زيست کردن خانه های ويران شده، به بيش از ۳۳۰ ميليون دلار کمک مالی نياز هست. او گفت که بازسازی ۵۰۰۰ ساختمانی که کاملا نابود شده اند و تعمير ۲۰ هزار ساختمانی که صدمه ديده اند، بيش از ۲ ميليارد دلار هزينه در بر خواهد داشت.
پس از آتش بس، روزنامه نگاران، و سازمان های بين المللی مانند سازمان ملل، سازمان بهداشت جهانی، سازمان عفو بين الملل و هم چنين سازمان های غيردولتی مدافع مردم فلسطين که برای بازرسی به منطقه رفتند، مدارک و شواهد متعددی در اثبات جنايات ضدانسانی حکومت اسراييل جمع آوری و منتشر کردند. براساس اين گزارشات رسمی، ارتش اسراييل، حتا پس از اعلام آتش بس نيز به بمباران های پراکنده در محلات مختلف غزه ادامه می دهد. به عنوان مثال، در ۱۶ ژانويه ۲۰۰۹، خانه يکی از پزشکان بيمارستان غزه که گزارشاتی را در رابطه با تعداد قربانيان بمباران به خبرگزاری های بين المللی داده بود، بمباران کردند و ۳ دختر او کشته شدند. کانال های تلويزيونی گزارشی از اين دکتر در حال تلاش برای نجات جان دخترهايش منتشر کردند که بسيار دردناک و تکان دهنده بود.
سازمان عفو بين الملل، پس از بازرسی از غزه، دولت اسرائيل را به دليل استفاده از سلاح شيميايی از جمله فسفر سفيد، متهم به ارتکاب جنايات جنگی کرد. فسفر سفيد مانند بمب ناپالم عمل کرده و در تماس با پوست بدن، به تدريج پوست و گوشت و استخوان را سوزانده و به مرگ زجرآور و يا نقص عضو فرد منجر می شود.
حکومت اسراييل، نه تنها نزديک ترين متحد غيرعضو ناتو آمريکا در خاورميانه است، بلکه خاک اسراييل به عنوان پايگاهی مهم و استراتژيک در اختيار هيات حاکمه امريکا قرار دارد. از اين رو، براساس گزارشات منتشر شده حکومت اسراييل، از پايان جنگ جهانی دوم، بيش ترين کمک را از آمريکا گرفته است. از ۱۹۴۹ تا ۲۰۰۶، آمريکا بيش از ۱۵۶ ميليارد دلار کمک مستقيم به حکومت اسراييل داده است.
تا سال ۲۰۰۳، اسراييل نزديک به يک سوم بودجه کمک خارجی سالانه آمريکا را دريافت می کرد. در سال ۲۰۰۵، آمريکا بيش از ۶/۲ ميليارد دلار به اسراييل داد.
آمريکا، وام هايی نيز به اسراييل می دهد که تقريبا همه آن ها پيش از شروع بازپرداخت بخشيده می شوند. در «گزارش واشنگتن درباره امور خاورميانه»، برآورد شده است که اسراييل از ۱۹۷۴ تا ۲۰۰۳، بيش از ۴۵ ميليارد دلار از اين گونه «وام های» آمريکا برخوردار شده است.
هيات حاکمه آمريکا، همواره به طور مستقيم از حکومت اسراييل حمايت سياسی می کند. برای مثال، دولت آمريکا در ۱۹۷۲، مانع از تصويب قطعنامه در شورای امنيت سازمان ملل شد که حملات اسراييل به جنوب لبنان و سوريه را محکوم کرده بود.
آمريکا، از سال ۱۹۷۲، از قدرت وتوی خود برای جلوگيری از تصويب ۴۲ قطعنامه سازمان ملل که اقدامات اسراييل را محکوم يا از آن ها به شدت انتقاد کرده بودند، استفاده کرده است. برای مثال، آمريکا در سال ۲۰۰۶، مانع از تصويب قطعنامه ۸۷۸ شورای امنيت سازمان ملل شد که خواستار آتش بس دوجانبه در نوار غزه شده بود.
متخصصين و کارشناسان صنايع نظامی آمريکا، به اشکال گوناگون، از جمله در ساخت و توليد سلاح های نظامی پيشرفته و در زمينه های فناوری توليد صنايع نظامی، به اسراييل ياری می رسانند. فقط بين سال های ۱۹۹۶ و ۲۰۰۶، اسرائيل ۲۴ ميليارد دلار کمک مالی نظامی از آمريکا دريافت کرده است. حدود نيمی از بودجه کنونی «تامين مالی نظامی خارجی» به اسراييل اختصاص داده شده است که حق دارد ۳/۲۶ درصد کمک سالانه دريافت خود را که درصد بسيار بالايی است، صرف خريد سلاح های ساخته شده از توليدکنندگان تسليحاتی داخل اسراييل کند.
در ماه اوت ۲۰۰۷، يادداشت تفاهم تازه ای درباره کمک نظامی بين اسراييل و آمريکا به امضاء رسيد که تضمين می کند آمريکا طی دهه بعد، از طريق «تامين مالی نظامی خارجی» ۳۰ ميليارد دلار کمک نظامی در اختيار اسراييل قرار دهد.
علاوه بر اين ها، دولت اسراييل، به عنوان نزديک ترين متحد دولت آمريکا در خاورميانه، دسترسی ويژه به فناوری نظامی آمريکا دارد به طوری که بودجه مربوط به پژوهش و توسعه بسياری از سيستم های نظامی اسراييل را آمريکا تامين می کند. هر دو طرف، طرح های نظامی مشترکی را به اجرا درآورده اند که از جمله می توان به ايجاد سيستم موشکی پيکان اشاره کرد که از سال ۲۰۰۰ فعال بوده است.
حکومت اسراييل، تاکنون پيمان عدم تکثير سلاح های هسته ای را که در سال ۱۹۶۸ منعقد شده امضاء نکرده است. آمريکا و اسراييل در اين مورد همکاری نزديکی دارند. ايهود اولمرت، نخست وزير وقت اسرائيل، روز ۱۲ دسامبر ۲۰۰۶، در مصاحبه با شبکه تلويزيونی ماهواره ای آلمان، رسما تاييد کرد که اسراييل دارای سلاح های هسته ای است.
از زمان موجوديت اسراييل در سال ۱۹۴۸، جهان تاکنون شاهد قتل عام مردم بی دفاع فلسطين و اشغال سرزمين آن ها توسط حکومت اسراييل، با حمايت آشکار قدرت های امپرياليستی و در راس همه دولت آمريکا بوده است.
بی جهت نيست که رونالد ريگان، رييس جمهور وقت آمريکا، از اسراييل به عنوان «ناو هواپيما بر آمريکا در منطقه» نام برد و جرج بوش، رييس جمهور قبلی آمريکا نيز در جريان حمله اسراييل به لبنان در سال ۲۰۰۶، گفت: «آنچه در حال حاضر در لبنان و فلسطين می گذرد، يک عمليات اسراييلی مورد حمايت آمريکا نيست؛ بلکه يک عمليات آمريکايی ست که به وسيله اسراييل انجام می پذيرد.»(تيری ميسان، روزنامه نگار فرانسوی)
تجربه تاريخ مبارزات و مقاومت مردم رنج ديده فلسطين در مقابل تهاجمات دولت اسراييل، در شصت سال اخير و هم چنين تجربه مبارزات در جهان، نشان داده است که تحقق خواست های تاکتيکی و استراتژيکی انسانی، تنها با رهبری طبقه کارگر آگاه و متحد و متشکل امکان پذير است. مبارزه پيگير و دايمی که سلط سرمايه داری و سلطه امپرياليسم را در هم بشکند و آلترناتيو طبقاتی خود را در مقابل جوامع بشری قرار دهد. به همين دليل، هر کس و جريانی که خواهان تحقق رهايی مردم فلسطين و حق تعيين سرنوشت اين مردم ستم ديده است، بايد موضع محکمی عليه دولت اشغالگر و نژادپرست اسراييل و همه قدرت های امپرياليستی و در راس آن ها دولت آمريکا از موضع طبقه کارگر باشد.
اکنون حدود صد سال از يکه تازی دولت آمريکا، شصت سال از موجوديت دولت اسراييل و سرکوب و کشتار مردم فلسطين و ادامه اشغال سرزمين های آن ها، حدود هشت سال از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ و متعاقب آن بيش از هفت سال از اشغال نظامی افغانستان و شش سال از اشغال نظامی عراق می گذرد و اکنون در مرکز نيويورک، محل برج های دو قلو به پارک تبديل شده است. اما، ويرانه هايی که هيات حاکمه آمريکا و متحدانش در ويتنام، آمريکای لاتين و به ويژه شيلی، آفريقای سياه، افغانستان، عراق، لبنان، فلسطين و...، به بار آورده اند هنوز هم برای ساکنانش ناامن است و تغييرات در اين کشورها، به نفع کارگران و مردم محروم، به کندی پيش می رود. سئوال اساسی اين است که در تحولات آتی جهانی، طبقه کارگر با استراتژی کمونيستی خود، در مقابل اين بحران فزاينده سرمايه داری و جنگ و ستم و استثمار آن چگونه ظاهر خواهد شد؟
پانزدهم فروردين ۱۳۸۸ - چهارم آوريل ۲۰۰۹