" /> از میان مقالات: April 2009 Archives

« March 2009 | Main | May 2009 »

April 30, 2009

قطعنامه کميته برگزار کننده اول ماه مه ۲۰۰۹ سنندج

                  

اول ماه مه روز همبستگی بين المللی طبقه کارگر و روز جوش و خروش کارگران در سراسرجهان برای خلاصی از مشقات نظام سرمايه داری و برپايی دنيايی عاری از ستم و استثمار است . 
امسال ما کارگران مراسم اول ماه می را در شرايطی برگزار می کنيم که نظام سرمايه داری در گرداب يک بحران عظيم اقتصادی فرورفته و درصدد نجات خويش با تحميل فشار مضاعف به طبقه کارگرمی باشد.
بحران موجود و عجز دولتهای در مهار آن و عزم شان در سرريزکردن اين بار بر دوش کارگران جهان گنديدگی اين نظام را بيش از هر زمان ديگری به نمايش گذاشته و ضرورت برپايی دنيايی فارغ از مناسبات ضدانسانی نظام سرمايه داری را به مثابه يگانه راه خلاصی بشريت از مصائب موجود در برابر کارگران و بشريت متمدن قرار دارد.
اين بحران و تبعات ويرانگر ان بر زندگی و معيشت کارگران در سراسرجهان تا آنجا که به ايران مربوط ميشود و بر خلاف تبليغاتی که کارفرمايان و قلم به دستان سرمايه برای تحميق کارگران مشغول آنند هنوز سايه شوم خود را بر زندگی و معيشت روزمره ی کارگران در ايران نگسترانيده است و ازنظرما تمامی مصائب و مشقاتی که امروزه ما کارگران با آنها دست به گريبانيم چيزی بجز حاصل سيطره ی اقتصادی – اجتماعی و عملکرد سرمايه داری حاکم بر ايران نيست.
دستمزدهای زير خط فقر، اخراج گسترده کارگران ، عدم پرداخت به موقع دستمزد ميليونها کارگر، تحميل قرادادهای موقت و سفيد امضاء بر کارگران، بازداشت و زندانی کردن آنها تا سرکوب اعتراضات کارگری و زدن شلاق بر گرده کارگران و رايج کردن فرم قراردادهای برده وار جديد ، مصائب و بی حقوقی هايی نيستند که با وقوع بحران در اقتصاد جهانی وارد ايران شده باشند اين وضعيت سالهاست که ادامه دارد و هرساله برعمق و دامنه ی آن افزوده شده است. بطوريکه در شرايط حاضرو با گسترش و تحميل بی سابقه فقر و فلاکت بر کارگران و تشديد سرکوب تشکلهای کارگری موجود و به بندکشيدن روزافزون فعالين اين تشکلها ، ديگرنمی توان به هيچ روزنه اميدی در چهارچوب وضعيت موجود جهت بيرون رفتن ازاين زندگی جهنمی دل بست.
اما ما کارگران در مقابل اين وضعيت بغايت ضدانسانی و گسترش عمق و دامنه ی آن سکوت نخواهيم کرد و اجازه نخواهيم داد بيش از اين حق حيات و هستی ، ما را به تباهی بکشانند. ما توليد کنندگان اصلی ثروت و نعمت در جامعه هستيمو حق مسلم خود می دانيم تا با بالاترين استانداردهای حيات بشر امروز در آسايش و رفاه زندگی کنيم.
داشتن يک زندگی شاد و مرفه حق مسلم ماست و ما برای تحقق آن تمامی موانع پيش روی خود را با برپايی تشکلهای مستقل از دولت و کارفرما و با اتکا به قدرت همبستگی مان از سر راه خويش بر خواهيم داشت.
در اين راستا ما امروز اول ماه می سال ۲۰۰۹يکپارچه و متحد، مطالبات زير را به عنوان حداقل خواستهای خود فرياد می زنيم و خواهان تحقق فوری اين مطالبات هستيم:
۱. اول ماه مه بايد تعطيل رسمی اعلام گردد و در تقويم رسمی کشور گنجانده شود و هر گونه ممنوعيت و محدوديت برگزاری مراسم اين روز ملغی بايد گردد.
۲. ما حداقل دستمزد تصويب شده از سوی شورای عالی کار را تحميل مرگ تدريجی بر ميليونها خانواده کارگری ميدانيم و مصرانه خواهان افزايش فوری حداقل دستمزدها بر اساس اعلام نظر خود کارگران از طريق نمايندگان واقعی کارگران هستيم .
۳. قرارداهای موقت کاروملزم کردن کارگران برای استفاده ازفرم قراردادهای جديد،تحميل بردگی مدرن بر کارگران است ما مصرانه خواهان بر چيده شدن قراردادهای موقت و فرم جديد وزارت کار برای استخدام کارگران و دراولويت قرار گرفتن امنيت شغلی در انعقاد قراردادهای کار هستيم.
۴. اخراج سازی کارگران بايد متوقف گردد و تمامی کسانی که از کارخود اخراج شده يا به سن اشتغال رسيده اند بايد تا زمان اشتغال بکار از بيمه بيکاری معادل حداقل دستمزدها برخودار شوند.
۵. دستمزدهای معوقه کارگران بايد فورا پرداخت و عدم پرداخت به موقع آن بايستی به مثابه يک جرم قابل تعقيب قضائی تلقی گردد و خسارت ناشی از آن به کارگران پرداخت شود.
۶. آزادی بيان ، ايجادتشکلهای مستقل کارگری ، اعتصاب، اعتراض و تجمع حق مسلم ماست و اين خواستها بايد بدون قيد و شرط به عنوان حقوق خدشه ناپذير اجتماعی کارگران به رسميت شناخته شوند.
۷. ما خواهان برخورداری تمامی بازنشستگان از يک زندگی مرفه و بدون دغدغه اقتصادی هستيم و هرگونه تبعيض در پرداخت مستمری بازنشستگان را قويا محکوم می کنيم.
۸. منصور اسانلو، ابراهيم مددی، برهان سعيدی، سلام قادری، غالب حسينی، عبدالله خانی و همه کسانی که در اعتراض به نابرابريهای اجتماعی در زندان به سر می برند بايد فورا و بدون قيد و شرط آزاد شوند و تمامی احکام صادره بر عليه کارگران و فعالان ساير جنبشهای اجتماعی بايد ملغی گردد
۹. ما ضمن اعلام حمايت قاطعانه ازمطالبات معلمان و سايراقشار زحمتکش جامعه ، خود را متحد آنها دانسته و خواهان تحقق فوری مطالبات آنان و آزادی تمامی معلماندربند هستيم.
۱۰. ما خانه ی کارگر را به عنوان نماينده ی کارگران به رسميت نشناخته و حضورآنان در مجامع بين المللی را محکوم می کنيم و خواهان برچيده شدن فوری قانون سه  جانبه گرائی هستيم .
۱۱. ما بدينوسيله پشتيبانی خود را ازتمامی جنبشهای آزاديخواه و برابری طلب همچون جنبش دانشجويی و جنبش زنان و پرستاران اعلام می داريم و دستگيری ، محا کمه و به زندان افکندن فعالان اين جنبشها را قويا محکوم می کنيم.
۱۲. سيستم سرمايه داری عامل کار کودکان است و تمامی کودکان بايد جدای ازموقعيت اقتصادی و اجتماعی والدين، نوع حساسيت و وابستگيهای ملی و نژادی ومذهبی از امکانات آموزشی – رفاهی و بهداشتی يکسانی برخوردار شوند.
۱۳. دستفروشی پديده و معضل نظام سرمايه داری است . هرگونه تعرض و دست اندازی به دستفروشان را محکوم می کنيم و خواهان ايجاد شغل و تامين زندگی و کرامت انسانی آنان هستيم.
۱۴. کليه قوانين تبعيض آميزبايد درتمامی عرصه های زندگی اجتماعی برچيده شود و برابری حقوق زنان و مردان درتمامی شئونات زندگی اجتماعی و اقتصادی بايد بی قيد وشرط به رسميت شناخته شود و در شرايط کنونی به کار خانگی دستمزد تعلق گيرد.
۱۵. ما بخشی از طبقه کارگر جهان هستيم ، اخراج و تحميل بی حقوقی مضاعف بر کارگران مهاجر افغانی و ساير مليتها را به هر بهانه ای محکوم می کنيم.
۱۶. هر گونه جنگ افروزی ، لشکرکشی و تجاوز نظامی به کشور ما توسط دولتهای سرمايه داری را محکوم می کنيم.
۱۷. ما ضمن قدردانی ازحمايتهای بين المللی از مبارزات کارگران در ايران و حمايت قاطعانه از اعتراضات و خواستهای کارگران در سراسر جهان، خود را متحد آنان  می دانيم و بيش از هر زمان ديگری بر همبستگی بين المللی طبقه کارگر برای رهايی از مشقات نظام سرمايه داری تاکيد ميکنيم.

                                        زنده باد اول ماه مه
                            زنده باد همبستگی بين المللی طبقه کارگر
                                       کميته برگزار کننده مراسم اول ماه مه ۲۰۰۹ سنندج

 

کوتاه، به صالح سرداری

1. برای من قابل انتظار بود که نوشته "بازخوانی ۱۳ آذر" اين عکس العمل متين و بانزاکت و خالی از "کينه و بغض" را در دواير شما بوجود آورد. و شما که خود لابد در جريان تمام شيرين کاريهائی هستيد که رهبری حزب شما و "کميته داخل" در اين ماجرا از خود بيادگار گذاشت، نمی بايست چنين ظاهر ميشديد.

 مسئوليت درز کردن نامه داخلی برهان ديوارگر در وبلاگ وزارت اطلاعات هم بر عهده ماست؟ انسان، مگر مثل زاهدان خانه زاد بارگاههای مذهبی و سکتهای شبه مذهبی، نميتواند هميشه با ريا و شخصيت دوگانه زندگی کند. وقتی شما ارزيابی من را از ۱۳ آذر سال ۸۶ با گزارشات رهبری حزبتان و عملکرد رهبری و کميته داخل در اين رابطه مقايسه ميکنيد، بايد نسبت به تشخيص يکی از "رفتگان دو سال قبل" ، قدری تعمق ميکرديد. همان چيزی را بگوئيد که در ارزيابی خود شما و آنجا که حضور در جمع مجبور به خودسانسوريتان نميکند، با خود ميگوئيد. به احساس واقعی تان در رابطه با رفتار غير مسئولانه رهبری ات نسبت به حرکت ۱۳ آذر، داب و افراد آن وفادار بمانيد. خو گرفتن به زندگی در ريا، و شيزوفرنی سياسی، جالب نيست. در متن زندگی، حتی مذهبی ترين و عابدترين آدمها، بارها و بارها احکام و مشيت الهی را نقض ميکنند. چه جای اينکه ناسلامتی شما خودتان را چپ، مدرن و تحصيلکرده و ساکن اروپا ميدانيد.
۲. وقتی از "خدا حافظ رفيق" نقل قول می آوريد يکی دو نکته را فراموش نکنيد: عضويت در حزب کمونيست کارگری دوران منصور حکمت، مبارزه با پرچم يک دنيای بهتر، و پيوسته نگاه داشتن خط سياسی و مبانی تئوريک و فکری کمونيسم کارگری، از افتخارات زندگی من است. فکر ميکنم يک دليل اصلی برای اينکه شخص من و مخالفين سياسی"رفتگان دو سال قبل" اين اندازه مورد محبت رهبری حزب شما، بويژه طی همين "دوسال قبل" بوده ايم، اين است که نپذيرفتيم که از اين مبانی سياسی و فکری و آرمانی و کمونيستی مان به نفع "سياست آوردن"های اين سه چهار ساله رهبری حزب شما دست بکشيم. شما از اينکه من از سياست دمدمی مزاجی رهبری حزب شما کنار کشيده ام، عليه من حتی به عنوان شخص کينه و بغض توليد و بازتوليد ميکنيد. و ديگر اينکه يادتان باشد که اين کورش مدرسی و بالاترين مقام رسمی و دبير کميته مرکزی شما بود که نه "نظر شخصی"، که در يک سمينار حزبی رسما به گردن کسانی که "از منظر اژدها" و "خداحافظ رفيق" برايشان نوشته شد، مدال افتخار آويزان کرد و لوح تقدير اهدا کرد. مگر نديديد که او خود را موظف ديد که قبل از شروع بحث، پشيمان نامه خود را از آن نوشته ها رسمی و مستند کند و علنا به ثبت برساند؟ وارونگی و دوگانگی شخصيتی شما را من کاری نميتوانم بکنم. اين متاسفانه عارضه همه کسانی است که از يک جريان زنده و پويای سياسی و اجتماعی، به يک سکت و فرقه غير اجتماعی درخود و برای خود تبديل ميشوند. فقط بايد بحال آدمهائی با اين روحيه "قاطع" متاسف بود.


۳. باز از منصور حکمت نقل قول آورده ايد که اعضا حزب حق دارند نه تنها نظر شخصی، که به اسم خود اطلاعيه بدهند و حزب حق سانسور آن را ندارد. اما تصور نميکنم سطح سواد و درک شما اينقدر نازل باشد که تفاوت بين نظر سياسی و قضاوت سياسی و اتهام "پروکاتور پليس" را تشخيص ندهيد. من در برابر موعظه "دبير اجرائی" محترم حزب شما نوشتم که بی جهت طفلک فواد عبداللهی را قربانی نکنيد. اين اتهام ضد انسانی، موضع رسمی ارگانها و نهادها و مقامهای حزب شما بود.  

۴. جرات کنيد تغذيه از منبع تز و رسالات شکست طلبان دوخردادی را به نام خودتان ادامه بدهيد. بی جهت منصور حکمت را بلاگردان سياست آوردنهای رهبری خود نکنيد. اين ناسالم است.

و بالاخره، در اين دنيای انفجار علم و تکنيک و فن، آدم اگر اراده کند و تصميم بگيرد، ميتواند بی اطلاعی، و دلائل "معرفتی" عدم تشخيص اتفاقات  و نارسائی شناخت رويدادها را چاره کند، در کتابخانه محله خود عضو شود، طرز رفتار مدنی با مخالف سياسی خود را بياموزد و  نادانسته های خود را تکميل کند. اما مشکل زندگی با "خودفريبی" و کنار آمدن با دو شخصيتی قابل علاج نيست. اسمش روی خودش است. 

برايتان در اين دنيای رمانتيک "بی کينه و بغض" آرزوی صبر جميل دارم. 

۲۹ آوريل ۲۰۰۹

بازهم موضوع عوض شد! در جواب به فراخوان صالح سرداری!

بازهم موضوع عوض شد. ما می گوییم  اتهام پراکنی  موقوف، آنها از این  اخلاق خود دست برنمی دارند. دوباره  به تصویر سازی از ما دست می زنند. فرضا آنچه شما از ما تصویر می کنید درست باشد، ولی این ذره ای از اسکاندالی که اتهام پراکنی به احزاب و تشکلهای دانشجویی و شخصیتهای محبوب و کمونیست است٬ کم نمی کند.

 شما در شكاف بن بست سياسي كه قرار گرفته ايد٬ كاري و چاره اي جز اين نداريد كه خطاب به كادر و اعضايتان توصيه هايتان را براي گوش ندادن به نقدهاي ما اعلام کنید. رفو و تعمير نظرات "شخصي" و روایتی كه از گنجينه "رسمی" و "درافزودهاي" رهبريتان هر روزه رنگ و جلای تازه ای بخود میگیرد، شما را به اين روز كشانده است. نقل قول آوردن از منصور حكمت به قد و قواره تان نمی خورد.  لطفا٬ افتضاحات سياسي و توهين و بد دهني و اتهام زني هايتان را در برابر جامعه و خوانندگان اين سايت ها را جواب دهيد. زحمت بكشيد و از منظر اژدها و خدا حافظ رفيق را براي پيشكسوتان آن كمپيني پست كنيد كه شما به تزهاي «نئو تودي ايستي» آنان  ملحق شده ايد. طرف ۱۰ سال است که ماست "پایان جنبش سرنگونی" را کیسه کرده است، رهبری شما تازه دارد گرد وخاکهای این تزهای دو خردادی را میتکاند و به مردم میگوید: "به خانه ها تان بروید، جنبش سرنگونی تمام شد". اگر هم  قرار است سرمایه گزاریتان را درشرکت سهامی "سیاست آوردنهای" امثال آذرین مقدم به رخ مردم بکشید، آیا انصافا مناسب تر نیست که برچسپ مناسب تری را در این بازار مکاره به کالایتان الصاق کنید؟ چرا اصرار دارید که تصویر "حکمتیسم" و منصور حکمت را در مهاجرت سیاسی به منزلگاه دوخردادیها با خود همراه کنید؟ راه  سیاسی دیگری برای بیان تفاوتهایتان با مبانی کمونیسم کارگری جز این روش ناسالم  نمیشناسید؟  

ادعا كرده ايد كه ما در "سايتهای اینترنتی" ابراز وجود كرده ايم و شما شب و روز و حتی اوقات "در خلوت"تان را صرف مبارزه با جمهوری اسلامی میکنید. لحن عامه پسند و روحیه ای اساطیری است، اما یادتان باشد که این رهبری حزب شما است که پرچمدار متعارف شدن اوضاع و کور شدن افق مردم در مبارزه برای بزیر کشیدن جمهوری اسلامی است. منصفانه تر است که با روحیه "حق بجانبی" این چهار پنج ساله اخیر، به  بی ثمر بودن مبارزه برای سرنگونی و "شکست" هر تلاش در برابر "سیر متعارف شدن" رژیم اسلامی ادامه بدهید. نگران "روحیه" ما نباشید اگر در حال و هوای "شخم خوردن زمین سیاسی" جامعه ایران، با این افق و روحیه یاس فلسفی و شکست طلبی سیاسی، با شما همراه نشده ایم.

توصیه مشفقانه من به شما این است که از حال و هوای تسلیم به روحيات ضد انتقادي و انقلاب ایدئولوژیک و اجرای رسم و رسوم بیعت با نوسانات سیاسی هر روزه رهبری تان خود را خلاص کنید. به دور و بر خودتان نگاهي بكنيد. تقاضاي شخصي ام اين است٬ برويد و بار ديگر «مش قاسم» و «دنده خلاص» و قرارهاي تقبيح قبل از پلنوم٬ و قطعنامه دفتر سياسي و برچسپ های "رسمی" و "مصوب" پروكاتور خواندن هر كس که بشما نقد دارد را بخوانيد. هر چند ميدانم٬ اسكاندالهاي اتهام پراكني و بد دهني و بي احترامي به فعالين كمونيست٬ و اپوزيسيون با روحيات ضد انتقادي شما هم خوانی ندارد. جار و جنجال و هیاهو را خاتمه بدهید. یک بار دیگر تاکید میکنیم که: اهانت و هتک حرمت مخالف سیاسی و آلوده کردن فضای سیاسی  اپوزیسیون رژیم اسلامی موقوف!

بهتر بود که به جای توصیه به فواد عبداللهی که مراقب باشد تا "پایش نلغزد"، در جلسات رسمی حزبتان در برابر مصوب شدن سیاست بددهنی و بی حرمتی به مردم و اتهام به هر مخالف سیاسی و از جمله به رفقای تا دیروزتان، دستکم رای ممتنع میدادید. این برای حفظ سلامت سیاسی شما  مفید تر بود. حال که چنین نکرده اید، به نسخه دفاع "متهورانه" از حق اظهار نظر فردی اعضا و کادرهایتان  روی نیاورید. همه میدانند میخواهید عکس مدرک و موضع رسمی تان را روتوش کنید. این ژشت، زیادی ناشیانه است.

برايتان آرزوي سلامت دارم. نسان نودينيان ۲۹ آپريل ۲۰۰۹

 

 

 

April 29, 2009

درخواست برای پيگرد 'شيخ شکنجه‌گر' در امارات

سازمان ديدبان حقوق بشر در نامه ای به حاکم امارات عربی متحده از او خواسته تا در باره شکنجه يک تاجر 'افغان' توسط يک عضو خاندان سلطنتی اقدام فوری به عمل آورد.

سفارت افغانستان در ابوظبی اين مساله را که فرد شکنجه شده تبعه اين کشور بوده رد کرده اما ديدبان حقوق بشر در گزارش خود گفته است که اين فرد اهل افغانستان است.

شکنجه اين تاجر افغان در سايت های اينترنتی منتشر شده و اين فرد در جريان اين شکنجه که چهل و پنج دقيقه طول کشيده توسط شيخ عيسی بن زائد آل نهيان مورد آزار و اذيت قرار گرفته است. اين عضو خاندان سلطنتی، اين تاجر را به کلاهبرداری متهم کرده بود.

يک فرد با لباس پليس نيز در اين آزار و اذيت ها به ياری شيخ آمده بود.

در ويدئوی منتشر شده نشان داده می شود که تاجر افغان شلاق زده شده و با چوبی که روی آن ميخی قرار دارد، مورد ضرب و شتم قرار می گيرد و روی زخم ها نمک پاشيده می شود و در نهايت اين شيخ با خودروی خود، از روی بدن اين تاجر رد می شود.

مقام های امارات در مورد حضور پليس در اين حادثه گفته اند تحقيقات نشان می دهد که در اين حادثه هيچ قانونی {از سوی پليس} نقض نشده است. اين مقام ها می گويند شيخ آل نهيان و تاجر افغان، اين مساله را ميان خود حل و فصل کرده اند. ديدبان حقوق بشر اين توضيح دولت امارات را ناکافی دانسته و خواهان پيگرد شيخ عيسی و افرادی است که در اين شکنجه دست داشتند.

ويدئويی که در سايت های اينترنتی و برخی از شبکه های خبری منتشر شد توسط يکی از نزديکان سابق اين شيخ به خارج از کشور منتقل شد. اين فيلم در شبکه ای بی سی آمريکا به نمايش در آمده و در سايت يوتيوب نيز موجود است.

ديدبان حقوق بشر می گويد مشارکت پليس در شکنجه به معنای همدستی و مشارکت حکومت در اين قضيه است.

 فیلمی از مجاهدات های ولیعهد امارات عربی متحده حضرت عيسی بن زائد آل نهيان در راه پیش برد اهداف اسلام ناب محمدی کلیک کنید

رکورد واردات در تاريخ تجارت ايران

زينت ميرهاشمی
 
اول ارديبهشت ۱۳۸۸
جمهوری اسلامی در سال اخير بيشترين واردات کالا به ايران طی سالهای گذشته را به خود اختصاص داد است. خدمتگزاران سينه چاک نئوليبراليسم، قبل از عضويت در سازمان تجارت جهانی، خوش خدمتی خود را به نمايش گذاشته اند.
بسياری از واحدهای توليدی در اثر تفاوت هزينه توليد در داخل و قيمت کالای وارداتی، از گردونه توليد خارج شده اند. دستاورد اين سياستها، گسترش بيکاری، رانده شدن تعداد بيشتری از مزدبگيران به زير خط فقر و پيامدهای ناهنجار آن بر وضعيت معاشی و اجتماعی است.
واردات شکر که در دست مافيای وابسته به حکومتی است، در سالهای اخير ضربه فراوانی به محصولات داخلی چغندر در ايران زده است. عليرضا اشرف رئيس سنديکای کارخانه های قند و شکر در گفتگويی با روزنامه سرمايه ۲۵ فروردين، گفت:«سال گذشته ۷ کارخانه از ۳۲ کارخانه چغندر قند کشور از مدار خار ج شده و به نظر می رسد امسال بر تعداد کارخانه های تعطيل شده افزوده شود.»
دولت در برابر اعتراضهای کارگران کارخانه های توليدی شکر و قند، بر روی واردات شکر، تعرفه گذاشت. اما اين تعرفه در مقابل سودهای کلانی که مافيای واردات شکر به جيب می زند ناچيز است و لذا باز هم بهای شکرهای وارداتی در بازار کمتر از بهای  قند و شکر توليد شده در داخل است.
بهای شکر داخلی در سال ۸۷،  ۷۸۳ دلار برای يک تن بوده است در حالی که شکر وارداتی در بازار در همين سال به قيمت ۴۰۳ دلار رسيده است.
بهمن دانايی در اين رابطه می گويد:«اين مقدار افزايش تعرفه درد اين صنعت را دوا نکرده و تنها حدود ۴۰ تا ۵۰ تومان در قيمت شکر وارداتی اثر می گذارد که بسيار ناچيز و غير موثر است»(ايسنا ۲۹ فروردين ۸۸)
بر اساس آمارهای منتشر شده در روزنامه سرمايه ۲۵ فروردين، «واردات شکر در سال ۱۳۸۶، به رقم يک ميليون و ۱۷۰ هزار تن رسيده بود. اين رقم در سال ۱۳۸۵ به ۲ ميليون و ۴۸۱ هزار تن بود.»
با مقايسه آماری واردات و توليدات داخلی شکر در سالهای متفاوت، توليد داخلی شکر از يک ميليون و ۷۰۰ هزار تن در سال گذشته، پيش بينی می شود که در سال جاری به ۵۰۰ هزار تن برسد.
دبير انجمن صنفی کارخانه های قند و شکر ايران در رابطه با کاهش توليد داخلی چغندر می گويد:«امسال طبق برنامه پيش بينی شده بايد توليد قند و شکر داخلی به حدود يک ميليون و ۸۰۰ هزار تن رسيده و در توليد اين محصول خودکفا می شديم. اما با وضعيت فعلی در سال جاری بيش از ۵۰۰ هزار تن شکر توليد نخواهد شد»(ايسنا ۲۹ فروردين ۸۸)
همچنين بر اساس داده های آماری «توليد شکر در کشور بيش از ۵۰ درصد نسبت به سال ۱۳۸۶ کاهش پيدا کرده است.»(ايسنا ۲۸ فروردين ۱۳۸۸)
عليرضا اشرف رئيس سنديکای کارخانجات قند و شکر گفت:«امسال کارخانجات برای استحصال يک ميليون تن چغندر با کشاورزان قرارداد بسته اند در حالی که ظرفيت استحصال ۷ ميليون تن محصول را دارند.»
بر اساس گزارش گمرک ايران که روز يکشنبه ۲۳ فروردين ۱۳۸۸ در رسانه های دولتی منتشر شد، «ميزان واردات در سال ۸۷ حدود ۵/۲ برابر صادرات بوده است.» بر اساس همين گزارش «در سال ۱۳۸۷ مجموعا ۴۴ ميليون تن کالا به ارزش نزديک به ۵۶ ميليارد دلار وارد ايران شده است. اين ميزان به لحاظ وزن ۵۰ درصد و از نظر ارزش ۳۰ درصد بيشتر از سال قبل از آن بوده و رکودی در تاريخ تجارت کشور بوده است.»
در ماه گذشته مساله واردات گندم توسط دولت در رسانه های حکومتی منتشر شد. حجم بالای واردات گندم تعجب خيليها را بر انگيخت. به ويژه اين که کارگزاران رژيم در سالهای قبل از خودکفايی اين محصول دم زده بودند.
در رسانه های حکومتی نوشته شده بود که:«ايران تبديل به بزرگترين وارد کننده گندم در جهان شده است.» بر اساس گزارش منتشر شده در اين مورد واردات  گندم ايران ۵/۶ درصد کل تجارت گندم جهان است.
در ماه گذشته، اعضای سنديکای کارخانه های چای شمال ايران به طور دستجمعی استعفا داده اند. سميعی رئيس هیأت مديره اين سنديکا اعلام کرد که:«ادامه فعاليت اعضای سنديکای کارخانه های چای شمال با اين روند غير ممکن است.» توليد چای هم در رديف توليداتی است که در اثر واردات بی رويه ضربه زيادی خورده طوری که فقط ۲۰ درصد چای توليد شده در داخل به فروش رفته است.
يکی از اثرات مخرب اين افزايش واردات، گسترش بيکاری کارگران و مزدبگيران است. آمار واقعی بيکاری از جمله پديده ای است که ارائه آن بين پايوران رژيم اختلاف انداخته است. بنا به همين دليل آمار واقعی بيش از امارهايی هست که از طرف نهادهای رژيم ارائه می شود.
يکی از محلس نشينان از اردبيل، ميزان بيکاری در اردبيل را بيش از ۵۰ هزار نفر اعلام کرد و گفت اگر بيکاران فصلی را نيز به اين تعداد بيافزاييم به «عدد نااميد کننده ای می رسيم که بهتر است اعلام نشود.»
يک پزشک متخصص اعلام کرد که در ده سال اخير رشد قد در ايران متوقف شده است. اين پزشک متخصص  يکی از علتهای اصلی متوقف شدن قد در ايران را بدی تغذيه نام برد. (خبرگزاری دولتی مهر ۱۸ فروردين ۱۳۸۸)
دکتر ايرج حيدری اين موضوع را يک «بحران جديد و پنهان» در کشور دانست. وی در مورد ميزان پايين مصرف پروتئين حيوانی گفت: «کشورهای در حال توسعه با متوسط مصرف ۲۱ گرم  در روز نسبت به متوسط مصرف جهانی با ۲۹ گرم در روز و کشورهای توسعه يافته با ۵۷ گرم در روز از مصرف پايين تری برخوردار هستند. در کشورهای منطقه نيز قزاقستان با مصرف روزانه ۴۳ گرم در روز در صدر جدول و پاکستان و ايران با ۲۲ گرم در روز در قعر جدول قرار دارند.»
در ماه گذشته فشار و سرکوب بر روی فعالان کارگری و اعضای سنديکاهای کارگری افزايش پيدا کرده است. تعددی از کارگران در بيدادگاههای رژيم به حبس محکوم شده اند.
روز سه شنبه ۲۵ فروردين، بيدادگاه دزفول برای  ۵ تن از فعالان اعتصابهای کارگری شرکت نيشکر هفت تپه حکم حبس صادر کرد. طی اين حکم، جليل احمدی، فريدون نيکوفر، علی نجاتی، قربان عليپور و محمد حيدری مهر به يک سال حبس محکوم شدند. علی نجاتی رئيس هيات مديره سنديکای شرکت نيشکر هفت تپه پس از ۴۰ روز حبس، با تعليق شدن مدت محکوميتش از زندان آزاد شد.
دستگيری و زندانی کردن فعالان کارگری در شرکت نيشکر هفت تپه، محکوميت نهادهای مدافع حقوق بشر و نيز نهادهای کارگری در سطح جهان را در پی داشت. کنفدراسيون بين المللی اتحاديه های کارگری، فدراسيون بين المللی کارگران صنايع غذايی و خدمات، سازمان عفو بين الملل، سنديکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه، اتحاديه آزاد کارگران ايران و کانون مدافعان حقوق کارگر و طيف گسترده ای از فعالان کارگری خواستار آزادی فوری کارگران زندانی به شمول رئيس هيات مديره اين سنديکا شده بودند.
بر طبق حکم اين بيدادگاه اين فعالان کارگری به مدت ۳ سال از فعاليتهای صنفی کارگری محروم شده اند.
با تبريک به فعالان جنبش کارگری برای آزادی آقای علی نجاتی، برای آزادی کارگران زندانی و تمامی زندانيان سياسی تلاش می کنيم. حکم بيدادگاههای جمهوری اسلامی در مورد محکوميت به حبس فعالان کارگری نيشکر هفت تپه محکوم است. 
در رويدادی ديگر روز يکشنبه ۲۳ فروردين کارگران نساجی پرديس سنندج هنگامی که قصد ورود به جايگاه توليد اين کارخانه داشتند با ماموران نيروی سرکوبی و کارفرمای کارخانه  مواجه شدند. بر اساس خبرهای منتشر شده در اين مورد، در اين درگيری ۴ تن از کارگران توسط نيروهای انتظامی دستگير می شوند.
کارگران کارخانه پرديس سنندج در سال گذشته برای دريافت حقوقهای عقب افتاده شان چندين بار دست به حرکتهای اعتراضی زده اند. اين کارخانه مانند بسياری از واحدهای توليدی نساجی به دليل بحران و رکود در خطر  تعطيلی است. تعطيلی اين کارخانه سبب اخراج کارگران با سابقه اين واحد توليدی می شود.
در روز ۲۵ فروردين هنگام سخنرانی ميرحسين موسوی در اهواز، کارگران لوله سازی اهواز در اعتراض به وضعيت خود شعار می دادند:«منادی عدالت خجالت خجالت، کارگر بيدار است از استثمار بيزار است.» همچنين کارگران زير حضور گسترده نيروهای امنيتی شعار می دادند: «عدالت کارگری حق مسلم ماست و ما عدالت می خواهيم. ان دست که نان می دزد، نمی تواند آزادی ببخشد.»
در ماه گذشته متاسفانه يکی از رانندگان شرکت واحد در وسط اتوبوس دست به خودکشی زد. بر اساس خبرهای منتشر شده و نوع خودکشی اين راننده، فقر و مشکلات ناشی از آن علت اصلی اين خودکشی بوده است. عامل اصلی اين خودکشيها سياستهای غير عادلانه و ظالمانه حکومت به عنوان کارفرمای بزرگ است. فقدان اين راننده را خانواده وی و نيز رانندگان شرکت واحد و فعالان کارگری تسليت می گويم.
با تاسف بسيار روز يکشنبه ۳۰ فروردين در اثر انفجار گاز متان در معدن «باب نيزو» در شمال استان کرمان، ۱۲ تن از کارگران سرگرم کار در اين معدن و يکی از مهندسان آن کشته شدند. به گزارش راديو فرانسه به نقل از ايلنا اين معدن  از سالها قبل به علت داشتن بيش از حد گاز متان تعطيل بوده است ولی يک شرکت خصوصی به نام «دلتا» به کارفرمايی شخصی بنام مهندس زينعلی، قرارداری منعقد کرده و شروع به کار کرده است. در سال ۱۳۸۲ نيز تعداد ۹ تن از کارگران اين معدن که برای شرکت دلتا کار می کردند، در اثر انفجار گاز متان کشته شدند و در جريان رسيدگی به پروندۀ قتل اين عده، مهندس زارع، رئيس معدن به علت عدم پرداخت بيمۀ کشته شدگان بازداشت شده بود که نهايتاً ديروز آزاد می شود. مهندس زارع، از کشته شدگان حادثۀ امروز است. وی در جريان کمک رسانی به کارگران دچار گازگرفتگی شده و بر اثر خفگی درگذشته است.
 
Zinat_mirhashemi@yahoo.fr
 

April 28, 2009

مبارزان کمونيست: آيا تحميل اين عقبگرد به فضای سياسی و جنبش کمونيستی امکان دارد؟

بهنگام انتشار فراخوان ۲۹ ژانويه ۲۰۰۹ دفترسياسی حزب حکمتيست و متهم کردن کومه له به فعاليت پليسی، نوشته ای در مورد اين فراخوان و اتهام پراکنی های بدون مرز اين حزب به مخالفين سياسی اش تهيه کرديم. از پخش اين نوشته با اين تصور اشتباه که وارد شدن به چنين بحثی امکان دارد عليرغم نيت ما خود موضوع را بزرگتر کند، ضربه وارده به وجه اجتماعی چپ و کمونيسم را بيشتر بنمايد، صرفه نظر کرديم. در همين رابطه مطلب فوريه ۲۰۰۹ يدی کريمی را بنام "... سنت و فرهنگ ضد کمونيستی را طرد کنيم" کافی دانستيم. اما نوشته اخير فواد عبداللهی عضو مرکزيت اين حزب و" پرووکاتورپليس" خواندن ايرج فرزاد بخاطر نظر سياسی اش، مهم تر از اين ارتقای اتهام زنی عليه مخالفين سياسی به سطح سياست رسمی اين حزب، پروژه بی آبرو کردن سازمانهای سياسی، افراد، حتی تشکلهای مختلف توده ای که نظرش منطبق با نظر اين حزب نيست، نشان داد که خطر ناشی از اين روش به اندازه کافی بزرگ و جدی است. اسکاندالی که اين حزب بوجود آورده است تاوانش را کمونيستها و جنبش کمونيستی خواهد پرداخت و بايد بی ربطی چنين روشی را با کمونيسم و عدالت خواهی و انصاف و مدرنيسم نشان داد. رهبری اين حزب با استفاده نا موجه از رويدادهای دانشجوئی تا چندی پيش، و اکنون با "تغيير شيفت" به جنبش کارگری از اين پس، گامی بلند در اين راه بر داشته و خود را پرچمدار اين روش کرد و با فراخوان "تيزبينانه" دفتر سياسی ميداندار شد و گوی سبقت را از دست همه حريفان خود ربود.

"فراخوان دفتر سياسی حزب حکمتيست به صفوف کومه له." بر مبنای تز مشترک،"نئوتوده ايسم" بهمن شفيق- کورش مدرسی، درست تر است بگوئيم با پيوستن اين حزب به تئوريهای بهمن شفيق، کومه له را متهم به لو دادن فعالين کارگری کرده است. استناد اين فراخوان متکی به ارائه هيچگونه سند و مدرکی نيست. در آن بطور سربسته به اطلاعيه های اتحاديه آزاد کارگران و سنديکای شرکت واحد در اين رابط اشاره دارد تا بخواننده القاء کند نوشته اشان به اينها متکی است در حاليکه هيچکدام از اين تشکلهای کارگری نگفته اند کومه له و يا گروه اتحاد سوسياليستی کارگری کار پليسی کرده اند و يا فعالين کارگری را لو داده اند. اين ادعا ی رهبری اين حزب است و چسپاندنش به تشکلهای کارگری بی اساس و کذب محض است. در گيرو دار ماجرای دانشجويان و "سوليداريتی سنتر" بجز حزب حکمتيست، و بدنبال آن جريان ايرج آذرين و رضا مقدم که سرقت اطلاعات کامپيوتری خود توسط وزارت اطلاعات رژيم را به جريانات اپوزيسيون ربط دادند، کسی سازمان و فرد ديگری را متهم به کار پليسی نکرده است. اگر کسی و يا سازمانی و يا اتحاديه و سنديکای کارگری و يا تشکل دانشجوئی و غيره اينکار را کرد موظف است سند و مدرک ارائه دهد. اتحاديه آزاد کارگران و سنديکای شرکت واحد در مورد حمله دولت جمهوری اسلامی به کارگران به بهانه نفوذ آمريکا در سوليداريتی سنتر هشدار داده اند و حککح از آن  چيز ديگری برای شروع فعاليت کارگری خود و پس زدن نظرات سياسی مخالفين اش ساخته است.

اين موضوع را از زبان اين حزب در دو سطح، يکی روبه جامعه و بيرون از اين حزب و ديگری در رابطه با تحولاتی که اين حزب از سر گذرانده است بطور خيلی خلاصه دنبال ميکنيم. در رابطه با کومه له در فراخوان دفتر سياسی آن نوشته اند:
"حمايت کومه له از اقدامات پليسی جريان آذرين- مقدم عليه دانشجويان در سال گذشته و اخيرا اقدام مستقيم آن در کار پليسی عليه فعالين کارگری در ايران و ارائه نقشه معرفی آنها ...."
در قسمت ديگری از اين فراخوان آمده است:
"تحت تاثير اين سياست اتخاذ شده توسط تعدادی از کادرها و رهبری کومه له، امروز در کردستان تعدادی آدم شريف به فساد سياسی و کار پليسی عليه فعالين کارگری کشيده شده اند. در خارج کشور با گذاشتن عنوان کارگر روی کميته های مامور فساد سياسی آنرا به لجن کشيده اند. در اردوگاه تان در زرگويز نئوتوده ايسم را اشاعه و گسترش ميدهند. برای بار اول در تاريخ سياسی کومه له، اعتبار اين جريان را پشت يک پروژه پليسی برده و اسم آنرا هم به لجن کشيده اند. اين سلسله فعاليت ها از اقدامات نقشه مند، سازمان يافته و با برنامه در کومه له است." خط تاکيدها از ما است.

اين نوشته افترا آميز و غير مسئولانه دفتر سياسی بعنوان سند فراموش نشده ای در تاريخ اين حزب،  بعنوان نمونه متکامل و بر جسته ای از تعرض چپ غير کمونيستی با بهره گرفتن از سنت با سابقه اتهام زنی و پرونده سازی برای مخالفين سياسی، باقی خواهد ماند. دشمنان مردم و جريانات بورژوائی و ضد کمونيست از آن برای کوبيدن کمونيستها و چپ فاکت خواهند آورد. اتهامات به کومه له در اين فراخوان به وفور هست و همين چند جمله به اندازه کافی صريح و گويا است و احتياجی به تفسير و توضيح ندارد.

در برخورد به حرکت دانشجويان اين حزب خود را قيم و وکيل تسخيری بنويس دانشجو جا زد و آنرا بعنوان حريم ويژه خود بحساب آورد. ورود بدان بحثها تنها از موضع قيم خود گمارده مجاز بود و در غير اينصورت با انگ و اتهام زنی جواب ميگرفتی. آخرين نمونه آن مورد ايرج فرزاد است و زشت ترين آن برخورد به تشکل دانشجويان چپ و سوسياليست که نظرشان با داب يکی نيست در نشريه شماره ۱۸ اکتبر اين حزب ميباشد و در آن نوشته اند:
 
"از همان روزهای آغازين دستگيری رهبران دانشجويی شاهد ظهور انواع و اقسام سايتها و وبلاگهای ظاهرا" دانشجويی بنامهای داب تهران و دانشجويان سوسياليست و ... بوديم. در تازه ترين اقدام جبهه اطلاعات- آذرين و پس از اعلام کناره گيری يکی از فعالين دانشجويی از تشکل دانشجويان    آزاديخواه و برابری طلب وبلاگی بنام آزادی برابری- بخش منشعب از دانشجويان آزاديخواه و برابری طلب- خط بازسازی با تکرار همان اتهامات وزارت اطلاعات و تربيون مارکسيسم آذرين تلاش مجددی را در جهت ضربه زدن به جنبش آزاديخواهانه و برابری طلبانه دانشجويی آغاز کرده است..."
خط تاکيد ها از ما است. اين فاکت هم احتياجی به توضيح ندارد و خواننده می تواند خود قضاوت کند.

 در ادامه به برخورد اين حزب به گروه ايرج آذرين و رضا مقدم ميرسيم. افتضاحی که اين گروه در "وبلاگ تريبون مارکسيسم" در برخورد به تظاهرات ۱۳ آذر دانشجويان بوجود آورد، فرصتی به اين حزب داد تا اين حزب و بهمن شفيق، اين گروه را "نئوتوده ايسم" و طرفدار رژيم بنامند. پس زدن چنين افتضاحی با اتهام سنگين طرفداری از رژيم به آنها افترای ناروا و نا متعادلی است. اگر اين حزب بدنبال اقدام غير مسئولانه اين گروه آنها را طرفدار رژيم معرفی ميکند، انتظار هست با همين معيار برخورد به آنها، به خود برخورد کند و به قضاوت بنشيند. اما بر عکس، برخورد مشابه خود به دانشجويان را مباح ميداند و سابقه ديگری از آن برای خود ميتراشند. برای مستدل کردن اين موضوع و مقايسه از نزديک مواضع حزب حکمتيست و ايرج آذرين اول فاکتی از "وبلاگ تريبون مارکسيسم" و بعد از نوشته کورش مدرسی بنام "۱۶ آذر: مشاهدات تازه، درسهای نه چندان تازه و ..." مياوريم. در در اين وبلاگ نوشتند که:

"ضربه ی اخير به مناسبت تظاهرات ۱۳ آذر آغاز شد، اما عقب نشينی ای که پيامد اين ضربه در جنبش دانشجويی بود بيشتر محصول آنچه است که در زندان و در بازجويی ها در مورد فعاليت برخی از رهبران "چپ راديکال" و "دانشجويان آزادی خواه و برابری طلب" تهران در رابطه با حزب حکمتيست فاش شد"از مطلب (وضعيت فعلی و گام های ضروری، نکاتی در مورد جنبش دانشجويی و چپ).  در جای ديگری از اين مطلب آمده است: " دخالت و ماجرا جويی حزب سياسی نظامی حکمتيست ها در اين جنبش دانشجويی و .."
 اين برخورد به دانشجويان و بحث رابطه حزبی آنها با بهانه سياست و پراتيک بد حزب حکمتيست و اختلاف نظر با آن قابل توجيه نيست. شيوه زشتی است بايد محکوم شود. اما مسئله اين است که با اندک تفاوتی کورش مدرسی در نوشته راجع به ۱۶ آذر، عين اين تصوير و محتوا را از رابطه حزب خود و حرکت دانشجويان بدست داده است و کسی او و حزبش را به اين خاطر "نئوتوده ايسم" و به طرفداری از رژيم و کار پليسی متهم نکرد. توجه کنيد در نوشته "۱۶ آذر: مشاهدات تازه، درسهای نه چندان تازه و ..."، زير سر تيتری دارد با عنوان " درس: سوم: کميته های کمونيستی "  باز هم توجه اينکه، همه آگاهند که تشکيل چنين کميته هايی سياست سازماندهی اين حزب در ايران است و در بخشی از اين قسمت نوشته آمده است:

" کميته های کمونيستی هم کمونيست توليد ميکنند. هر آزاديخواهی و برابری طلبی را کمونيست و حکمتيست ميکنند، خود را باز توليد ميکنند. همانطور که مغز انسان کل بدن را به حرکت در می آورد کميته های کمونيستی شبکه اعصاب و عضلات سازمان غير حزبی را به حرکت در می آورند. سازمان غير حزبی بدون چنين شبکه ای از کميته های کمونيستی بدن بدون اسکلت و مغز است. تجربه ۱۶ آذر همين درس قديمی را تاکيد ميکند." در جای ديگری از اين مطلب آمده است:

" وجود شبکه خودآگاه و مرتبط دانشجويان آزاديخواه و برابری طلب اين امکان را فراهم کرد. "
      
 در اين نوشته و مطالب ديگری از رهبری اين حزب بارها دانشجويان در بند را بنام "رفقای ما" خطاب ميکنند و اين مطلب هم در همان دورانی که دانشجويان زير ضرب بودند و تعدادی در زندان پخش شد. در اين دو نقل قول از گروه ايرج آذرين و کورش مدرسی هر دو بر رابطه دانشجويان با حزب حکمتيست بطور صريح و بی پرده اشاره کرده اند. منتها يکی کارکرد و نقش کميته های کمونيستی اش در ميان دانشجويان را خوب و موفق ارزيابی ميکند، "تجربه ۱۶ آذر همين درس قديمی را تاکيد ميکند"، و ديگری از اين نقش ارزيابی بد و ناموفق دارد. اينجا دو نظر و دو ارزيابی سياسی در برابر هم قرار گرفته اند و درستی و نادرستی آنها مورد بحث ما نيست. تفاوتی که هست گروه آذرين و رضا مقدم مبنای تحليل خود را بر اساس ضربه به دانشجويان دستگير شده و اشاره مستقيم تری به رابط حزبی آنها قرار دادند، افتضاح شان همين جا بود، کورش مدرسی بر موفقيت آنها. اما به جای افشای روش اين گروه، هشدار بدانها، مسئولانه و منصفانه برخورد کردن و نقد سياسی، سرا زير کردن اتهام کارپليسی و طرفدار رژيم شدن بی مسئوليتی و انتقام جويی است.

نکته مهم اين است که بدنبال رويدادهای دانشجويی آذر ماه ۱۳۸۶، ظرفيت اتهام پراکنی حزب حکمتيست از درون آن به سطح فضای سياسی جنبش چپ بيرون جهيده است. اين سنت در روز روشن دارد باج خواهی ميکند و هر کسی خلافش کلمه ای بگويد متهم به کار پليسی ميشود و انگی را برای بی حرمت کردنش به هوا پرتاب ميکنند. هيچگونه ترس و ملاحظه کاری و کوتاهی در اين رابطه جائز نيست. انگار برای اينها علی السويه است که در اين جار و جنجال داب حرفی نزده است، از "سخنگوی رسمی" اش خبری بر جای نمانده است و کنار کشيدن کسانی که دستی در کار داشتند در سکوت برگزار شده است. در هر حال در متن اين سکوت خود داب، انگار کار بالا کشيدن يک حرکت راحت تر شده است! اما عليرغم اين مصادره کردنها، و وارونه نشان دادنها ناشی از اين تصرف عدوانی بايد در مقابل روشی که اين حزب برای به جلو کشيدن خود برداشته است بطور قاطع و بی گذشت ايستاد. از اصول، از فضای باز سياسی، از حرمت انسانها دفاع کرد. دستاوردهای کمونيسم منصور حکمت در اين زمينه را حفظ نمود و مانع تحميل عقب گرد به فضای سياسی و جنبش کمونيستی شد. عملکرد چند ساله اين حزب، چهره معقولی از ديگر احزاب و جرياناتی که قبلا پيشتاز اين روشها بودند بدست داده است.
تقلای بيرونی اين حزب خاصيت درونی برای رهبری آن دارد. فراخوان دفتر سياسی آن نشانه تسليم کامل و اطاعت اين ارگان از اين روشها است. سکوت تعدادی از کادرها در اين زمينه نشانه شک و ترديد در پيوستن به اين روش و يا محافظه کاری و رعايت عرق سازمانی در جدل با آن است. طبيعی است که خط و سنت اتهام زنی حزب حکمتيست، کادرها و توجيه گران خود را در آن حزب بار بياورد، به جای معذرت خواهی از "متهمين"، يا حداقل اصلاح اين روش مضر، اتهام زنی آشکار را به نام نظر شخصی، بنام آزاد بودن ابراز نظر در آن حزب، بنام "تعدد نظر" مدال افتخار حزب شان ميکنند. طرف عضو رهبری اين حزب و دبير کميته مرکزی آن است، اتهام زده حالا ميخواهند بنام "نظر خودش"، "آزادی ابراز نظر" در آن حزب به ديگران بفروشند. اين جواز اخلاقی را چه کسی برای اين حزب صادر کرده است؟ آيا اين اشتباه سياسی است که از اين حزب سر ميزند؟ يا نتيجه شکست و به بن بست رسيدن سياست های آن است؟ ممکن است اينها تاثيرات حاشيه ای در اين مسئله داشته باشند. اما از نظر ما هيچکدام از اينها عامل سير صعودی اين سنت در اين حزب نيست. اتفاقا هر جائی اين حزب قدمی به جلو برداشته اشتهای اتهام و انگ زنی رو به بيرون و درون در آن بالا گرفته است. اين سنت جزء جدائی ناپذير و تکميل کننده جنبش ديگری، چپ غير کمونيستی و فرقه ای است که در تقابل با کمونيسم معاصر بعد از تکه و پاره شدن حزب کمونيست کارگری ايران رو آمد.
رشد اين سنت در اين حزب تاريخچه ای دارد. حالا بيائيد مقايسه کنيد، اگر با معيار صادر کردن قرارپلنوم هفت اين حزب عليه ايرج، به موارد نقص اصول حرمت انسانی و حق مدنی انسانها از طرف اين حزب برخورد شود، چه نوع قراری را بايد داد که جوابگو و درخور اعمال اين حزب باشد؟ اگر به انتشار قرار در نشريه پلنوم شماره ۳ " قرار شماره ۱۶- تقبيح روش ايرج فرزاد و عبدالله شريفی"  قبل از تصويب در ارگانهای همان حزب و به جار زدنش در ملا عام برخورد شود، چه قرار شامل اين حزب ميشود که نرمهای جوامع بورژوايی در اين رابطه را زير پا گذاشت؟ اگر به دليل انتشار نشريه پاسخ شماره ۶۷ که در آن مخالفين نظر سياسی کورش مدرسی را به دچار شدن به عارضه "روانی" متهم کردند قراری لازم  شود، چه نوعی قراری در خور حزبی است که مخالف سياسی خود را ديوانه و بيمار روانی  معرفی ميکند؟  ليدرشان در برخورد به استعفای يک خطی جمعی از کادرهای کمونيست در آن حزب انگ هايی را بطرف آنها پرتاب کرد. بعدا "مش قاسم" جلو آمد، "دنده خلاص" و "جاده لغزنده" را نوشتند تا خود را قهرمان و ديگران را وازده معرفی کنند. همين حالا درخلوت خود و در دالانهای اين حزب، کمونيستهای مخالف اين حزب را ميان کومه له و زحمتکشان و حزب دمکرات و غيره هر روزه تقسيم بندی ميکنند، به جای درک اوضاعی که پيش آمده از انها تصوير سازی ميشود که گاه گاهی سر به بيرون می زند. اين حزب دوست دارد مخالفش چپ و کمونيست نباشد و چپ باقی نماند تا خود را محق و پيروز جلوه دهد.
ما هميشه گفته ايم و اينجا تکرار ميکنيم که، شرط مبارزه سياسی با اين حزب در گروه مبارزه سياسی به آن معنای کلاسيکی که در نظر همه ما هست، نيست، بلکه در درجه اول در گرو به عقب راندن اين روشهای مخرب در آن است. 

مبارزان کمونيست
۲۷ آوريل ۲۰۰۹
 

April 27, 2009

"اسكاندال گيت" جدید حضرات، در دفاع از حرمت و حقوق انسانها!

 فواد عبداللهی از اعضای کميته مرکزی حزب حکمتيست در مطلبی با تيتر:«ما احتياجی به اعلام خرد شدن اراده هيچ احد الناسی نداريم» اتهام کثيف و ضد ارزشی را به ايرج فرزاد کمونيست مشهور و از بنيانگذاران حزب کمونيست ايران و حزب کمونيست کارگری٬ وارد کرده است. خالد حاج محمدی در نشريه رسمی اين حزب، تلاش بی ثمری کرده است تا اين افتضاح را به عنوان "سياست غير رسمی" و در مقوله "آقا ما نظر افراد خود را سانسور نميکنيم" بشيوه هميشگی اين حزب تعمير و رفو کند. و باز مثل هميشه فکر کرده اند که مردم "قرار و مصوبه" های "رسمی حزب گرانقدر که دست بر قضا با مهر و امضای  اين "مقام رسمی"، حرمت سياسی انسانها را در انظار عام "تقبيح" کردند، به اين زودی فراموش کرده اند. نه دوستان محترم! فواد عبداللهی بی تقصير است و او کاری جز اينکه بخش کوچکی از مواضع رسمی تان را طرح کند کاری نکرده است. ما چاره ای نداريم جز اينکه از روش قربانی کردن فواد عبداللهی فاصله بگيريم و بار ديگر در مقابل شيوه و روشهای "مصوب"، "رسمی" و از زبان مقامات رسمی اين حزب و مشخصا حاج محمدی و کورش مدرسی و آذر مدرسی و  ضد ارزش ها، بددهنی ها و اتهام پراکنی های رهبری اين "حزب" بايستيم٬ افکار عمومی٬ مردم آزاديخواه و اپوزيسيون مسئول و احزاب کمونيستی را  با پديده جديدی در ميان اپوزيسيون آشنا وسياستهای غير انسانی را که "رسما"  از طرف اين حزب  نمايندگی ميشوند را افشا کنيم و هشدار های مسئولانه خود را اعلام کنيم.

ديگر به تدريج برای  عموم روشن شده است که مواضع "رسمی" و مقامات رسمی و نشريات رسمی حزب خالد حاج محمدی ها اتهام زنی به کمونيستها٬ به اپوزيسيون سرنگونی طلب و فعالين سياسی همان روش را بکار ميبرد که  وبلاگ «تريبون مارکسيسم» بکار گرفته است. افکار عمومی و مردم بايد بدانند که روشهای ضد ارزش و نازل رهبری حزب "حکمتيست" ديگر حد و مرزی ندارد. و اين از ويژگيهای هر سکت حاشيه ای و فاقد تاريخ و سنت است. اين حزب بيست سال بعد از مجاهد، اينبار بشيوه نازل هر کس و منتقدی را که به "سياستهای" اين حزب نقدی دارد٬ «پروکاتور پليس» ميداند. فالانژيسم ضدانتقادی، ممکن است برای مدتی کوتاه اينها را از مخمصه نوسانات سياسی و تز و تحليلهای اينها که با تغيير جو و فضای روز "به روز" ميشوند،  خلاص کند، اما قطعا روش احيا سنتهای انقلاب ايدئولوژيک وبی  نزاکتی ناشی از "قاطعيت" در شيوه های ضدانتقادی به نام کمونيسم غيرممکن است. تلاش برای فاصله گرفتن خالد حاج محمدی، اين مقام "رسمی" از "نظرات فردی و غير رسمی" فواد عبداللهی گوشه ای از اين تناقض شکننده را به جلو صحنه رانده است.

در ظرف سه سال گذشته رهبری حزب حکمتيست روش اتهام زنی٬ بد دهنی و افترا را در مقابل منتقدين خود و رفقايی که از رهبری سابق اين حزب که صفوف حزب حکمتيست را ترک کرده اند٬ بکار برده است. ماجرای مش قاسم٬ و "دنده خلاص" (بقلم يکی ديگر از اعضای رهبری حزب٬ بهرام مدرسی٬ که در سايت شخصی اش بايگانی است)٬ و مطالب پاسخ ۶۷ ٬ «که هر مخالف سياسی و هر منتقد سياستهای کورش مدرسی، را به دچار شدن به عارضه "روانی"  متهم کرده و آنان را  تا مرز "ديوانگی" کشاند بخشی از "تاريخچه" اين جريان است. قرار تقبيح در مورد ايرج فرزاد و عبدالله شريفی٬ و اينکه بقلم يکی از اعضای رهبری اين حزب آذر مدرسی اپوزيسيون مخالف جمهوری اسلامی و مشخصا کومه له به «شاخه اطلاعات» جمهوری اسلامی وصل شدند٬ و اينکه حرمت انسانی ده ها نفر که به هر درجه درست و نادرست در مقابل سياستهای اين حزب نقد داشته زير پا گذاشته شده٬ برای خواننده٬ مصاحبه خالد حاج محمدی روشن شده باشد که ادعای تفاوت و دوگانگی بين سياست رسمی و غير رسمی يک ژست نمايشی و تلاشی ناموفق برای عبور از تازه ترين افتضاح سياسی اينهاست.  و عجيب است که اينها رويشان شده است که پس از اين همه شيرين کاری و افتضاح پشت افتضاح، "دريغ از يک جو شعور" را به رخ مخالفين خود بکشند. کسی که توجيهات نازل خالد حاج محمدی را ميخواند بايد به اينها بگويد: واقعا که "دريغ از يک جو شعور"!

"بايد قاطعانه و به دور از هر گونه حسابگری، عليه اين موج که به نام کمونيسم، و بدتر از آن به نام منصور حکمت و "حکمتيسم"، روايتها و سنتهای انقلاب ايدئولوژيکی و فالانژيسم ضدانتقادی را احيا کرده است، ايستاد و سد محکم و غير قابل عبوری بنا کرد. سابقه و پيشينه دلخوريها و حتی اختلافات سياسی هر چه بوده است، و مدال و برچسپ حقانيتها و عدم حقانيتها در مباحث چند سال اخير به گردن و سينه هر کس آويزان و زده شود، در برابر اين شارلاتانيسم و هوچيگری که به نام چپ و کمونيسم براه انداخته شده است، بايد ايستاد. اين را جامعه از ما ميخواهد، طبقه کارگر و جنبش انقلاب سوسياليستی از ما ميخواهد و وفاداری به آرمانهای والا و انسانی کمونيسم به ما ديکته ميکند". 

نسان نودينيان آپريل ۲۰۰۹

April 26, 2009

بخاطر سپرده شد!

ایرج فرزاد

خالد حاج محمدی در رابطه با نوشته فواد عبداللی علیه من، به عنوان "مقام رسمی" و حزبی و در نشریه "رسمی" خود، روایتی بدست داده است که در نوع خود بی نظیر است. این "حزب" دارد در عوض کردن صورت مساله آخرین مراحل تبحر و تخصص را طی میکند. کل ماجرا، فاکتهای مورد دعوا و مسائل مورد مناقشه در این روایت حاج محمدی عوضی است. نوشته اند:

" هر کس بخواهد نظر رسمی حزب ما را در مورد هر موضوع و مساله ای بداند، به بیانیه ها، اطلاعیه ها و مواضع رسمی این حزب از زبان مقامات رسمی آن نگاه خواهد کرد." و مگر طفلک فواد عبداللهی "پرووکاتور پلیس" را از خودش و به عنوان نظر فردی اش در آورده بود؟! او برعکس همان "اظهار نظر فردی" اش را از "اطلاعیه رسمی" حزب گرامی که نه تنها علیه من، بلکه علیه کومه له و همه یاران تا دیروزی و هر منتقد درونی و بیرونی هم بود" copy" و "paste " کرده بود . بیخودی فواد عبداللهی را به عنوان عضو "خودسر" قربانی نکنید. لابد میدانید که روش دور زدن افتضاحات سیاسی از سوی مقامات "رسمی" و  فدا کردن عناصر بی پشت و پناه در "اسکاندال گیت" ها، سنت چه طبقه و کدامین "سیاستمداران" است؟

و بعد: موضوع اصلا این نبود که گویا حزب اتحاد، "چشم امید به پیوستن چند نفری بسته اند که زمانی در صف ما بوده اند".  فقط میخواهم یاد آوری کنم که دستکم  من از میان آن چند نفر، مدتهاست نه تنها آن دوره با شما بودنم، بلکه کل دوران تدارک "جنگ قدرت" برای تکه پاره کردن حزب کمونیست کارگری برای این چنین سیاست آوردنها و تزهای افسانه ای را از لیست "افتخارات" زندگیم حذف کرده ام. و اتفاقا تمرکز شما بر لیچارگوئیهایتان علیه حزب اتحاد به این دلیل است که رفقای این حزب، بر این دوران بیادماندنی تعمق کرده اند و فرهنگ و ادبیات آن دوران را به شما و بانیان آن واگذار کرده اند.  مشکل شما حتی نگرانی از این بابت و تجاهل نسبت به این مساله نیست. معضل شما این است که نتوانستید سنت بددهنی را تحت نام کمونیسم کارگری و منصور حکمت در میان اپوزیسیون چپ مرسوم کنید. این رفتار شیرین بخاطر سپرده شد و  پروژکتورها بر سیاستها و "فرهنگ" و "نزاکت سیاسی" حزب شما متمرکز شد و عکس های آن در ملا عام و در صف اپوزیسیون جمهوری اسلامی به گردنتان آویزان شد. اطلاعیه "انصراف" سیاوش دانشور از شرکت در سمینار "مسائل کارگری" که حزب شما فراخوانده بود و اطلاعیه محمود قزوینی و حامد خاکی:"اتهام پلیسی به احزاب و اپوزیسیون موقوف"، دیگر برگشتن شما و تکیه زدن بر صندلی "مدافعان طبقه کارگر" را پس از این نمایش فرهنگ و ادبیات ضدانسانی با دشواری روبرو ساخت. با عوض کردن کل صورت مساله و قربانی کردن کسی که میخواهید موضع رسمی منتشر شده در ارگان رسمی و از جانب مقامات رسمی تان را به عنوان "نظر فردی" و خودسری "غیر رسمی" او  ماست مالی کنید، از مخمصه نجات نخواهید یافت. بازتاب بی ربطی شما به کمونیسم کارگری و پرنسیپها و موازین و مبانی آن، دیگر دارد شما را از کوره بدر میکند.

همین موضع رسمی، نتیجه طبیعی و جرئی  از "سیاست آوردن"هائی است که حزب شما بر شالوده آنها بنا شده است. عضو بی پارتی تان را قربانی نکنید،  و ژست نچسپ "ما نظر فردی اعضا خود را سانسور نمیکنیم" نگیرید. آقای حاج محمدی! همه میدانند  که شخص شما و دیگر نورچشمی های دیگر در دوائر "رهبری" بسا بیشتر و دریده تر و بدون سانسور در مراجع و ارگانهای رسمی، بسیار بدتر این اینها را گفتید و نوشتید.

بی رگ و ریشه ای و چرخاندن هر روزه سیاستها حول چرخشها و تذبذب و تردیدها و نوسانات سیاسی رهبری حزبتان و عدم پایبندی به پرنسیپهای رفتار با مخالفین سیاسی درونی و بیرونی، پایدار نخواهد ماند. این ناپایداری در سیاست و آماتوریسم در ناسیاسی گری، و فروش آن به نام کمونیسم و منصور حکمت ناپایدارتر و نشدنی است. مشکل مهمتر این است که بی ربطی شما به کمونیسم از دایره دوره و "تاریخ" شیرین جنگ درونی رد شده است. این تمایز و تفاوتهای خود با اصول کمونیسم کارگری در مقیاس اجتماعی را نمیتوانید با میخ کردن مخالفین خود و از جمله رفقای حزب اتحاد و من و کانون دفاع از کمونیسم و مبارزان کمونیست، به این دوره طلائی پنهان کنید. من و بسیاری از همان چند نفری که "زمانی در صف شما بودند"، از این دوران عبور کرده ایم.

راستی وقتی یک سیاست سرراست، شفاف و  صمیمانه و صادقانه، وبال گردنتان شده است، و تزهای شبه قلسفی این چهار پنج سال اخیر روی دستتان مانده است، نمیتوانید به شیوه دیگری مشکلات خود را حل کنید؟ بهتر نیست با خودتان صادق باشید و برای پوشاندن تردید و تزلزلهای هر روزه سیاسی و درز گرفتن سوتی دادنهای سیاسی تان و پر کردن شکافهای درونی تان، به مردم و به مخالفین سیاسی تان توهین و بی حرمتی نکنید؟ شما و رهبری تان راه دیگری جز قربانی کردن اعضا و کادرهای باقی مانده در اسکاندالهایش بلد نیستید؟ تظاهر به انسجام "رهبری" و تجاهل در برابر انزوای اجتماعی خود در صف چپ و کمونیسم، تا کی قابل دوام است؟

۲۶ آوریل ۲۰۰۹

http://www.iraj-farzad.com/

النور مارکس: سخنرانی پيرامون روز مه

هايد پارک، ۴ می ۱۸۹۰

النور مارکس

برگردان: فريدون ناظری

ما به اينجا نيامده‌ايم تا کار احزاب سياسی  را انجام دهيم، بلکه آمده‌ايم تا از امر کارگر، به شيوه‌ی خودش دفاع کنيم و خواهان تحقق حقوقش گرديم. من زمانی را بياد ميآورم که به همين هايد پارک آمديم و خواهان تصويب لايحه‌ی ۸ ساعت کار شديم. در آن زمان ما چند ده نفر بوديم. آن تعداد به صدها و بعدا به هزارها رسيد. امروز به اين تظاهرات با شکوه و جمعيتمان نگاه کنيد که پارک را پر کرده‌ است. ما رخ به رخ تظاهرات ديگری می ايستيم، اما من خوشحالم که ميبينم توده‌های عظيمی از مردم در طرف ما هستند. آن کسانی از ما، که با همه‌ی نگرانيهای ناشی از اعتصاب باراندازان(۱)، و بويژه اعتصاب کارگران گاز، شريک شديم و مردان، زنان و کودکانی را پيرامون خود ديديم که از اعتصاب به تنگ آمده بودند، مصمم هستيم تا هشت کار بدست آمده را به صورت قانون درآورده و تضمينش کنيم.(۲) يا ما اين کار را ميکنيم و يا (کارفرمايان) در اولين فرصت آنرا پس ميگيرند. در چنين روز با شکوهی ما ميتوانيم اين امر را به آسانی متحقق کنيم؛ اگر اين کار عملی نشود بايد تنها خود را ملامت کنيم. اين بعدازظهر در اين پارک مايکل داويت(۳) در ميان ماست که روزگاری توسط گلادستون(۴) به زندان افکنده شد. اما در حال حاضر گلادستون با مايکل ميانه‌ئی عالی دارد. به نظر شما چه چيزی باعث اين تغيير شده است؟ چرا حزب ليبرال ناگهان طرفدار دادن قدرت به ايالات شده است؟ خيلی ساده به اين دليل که ايرلنديها ۸۰ نماينده به مجلس عوام فرستادند تا از محافظه‌کاران دفاع کنند. به همين شکل ما بايد دم آن نمايندگان ليبرال و راديکالی بگيريم و بيرون بياندازيم، اگر با برنامه‌ی ما مخالفت کنند.

اين بعدازظهر من فقط به عنوان يک فعال اتحاديه صحبت نميکنم، بلکه به عنوان يک سوسياليست هم صحبت ميکنم. ما سوسياليستها بر اين باوريم که تحقق ۸ ساعت کار روزانه يک قدم اوليه و بسيار فوری است که بايد برداشته شود و هدف ما رسيدن به زمانی است که ديگر يک طبقه وجود نداشته باشد تا دو طبقه‌ی ديگر را تغذيه کند، اما  بيکاری  نه در بالای جامعه وجود خواهد داشت و نه در پائين جامعه. تحقق ۸ ساعت کار هدف نهائی ما نيست، بلکه آغاز مبارزه است. کافی نيست که ما صرفا تظاهرات راه بياندازيم برای ۸ ساعت کار روزانه. ما نبايد مثل مسيحيانی باشيم که ۶ روز مرتکب گناه ميشوند و روز هفتم به کليسا ميروند، بلکه ما بايد بطور روزانه راجع به امرمان صحبت کنيم و مردان و بويژه زنانی را که می بينيم تشويق کنيم تا به صفوف ما بپيوندند و کمکمان کنند.

بر خيزيد مثل شيران پس از خفتگی

با جمعی بسيار، شکست نايذير

رنجيرانی را که هنگام خواب بر شما افکنده‌اند به تکان آريد و

آنها را همچون شبنمی که به زمين ميريزد، بيفشانيد.

شما بسياريد، آنها اندکند.


توضيحات مترجم:

۱.    اتحاديه‌ی "انجمن عمومی کارگران و عمليات چای (خوراک)" در ۱۸۸۹ خواهان اين شد که باراندازان بطور مستمر و در يک زمان بيش از ۴ ساعت کار نکنند و حداقل مزد ۶ پنس در ساعت باشد. جواب منفی صاحبکاران سبب شد تا باراندازان اعتصاب کنند. آنها مطمئن بودند که گرسنگی باراندازان را ناچار خواهد کرد تا به سر کارهايشان برگردند.

بن تيلت Ben Tillet، رهبر اتحاديه که از فعالان جنبش سوسياليستی بود، دوستان خود و از جمله النور را تشويق کرد تا به ياری ۱۰ هزار بارانداز اعتصابی بشتابند. آنها بکمک تشکلهای خيريه و کارگری در بريتانيا و استراليا دهها هزار پوند برای باراندازان اعتصابی جمعآوری کردند. اين پشتيبانی عظيم سبب شد تا کارفرمايمان به زانو درآيند و باراندازان پس ۵ هفته اعتصاب پيروزمندانه به سرکارهای خود بازگشتند. اين مبارزه نقطه عطفی در جنبش اتحاديه‌ئی به حساب ميآيد.

منبع: Google: London Dockers’ Strike.

۲.    کارگران گاز طی اعتصاب کوتاه مدت  ۱۸۸۹ خود ۸ ساعت کار در روز را بدست آوردند. النور در هر دو اعتصاب و بويژه اعتصاب باراندازان و به پيروزی رساندن آنها نقشی کليدی داشت.

۳.    مايکل داويت (۱۹۰۶- ۱۸۴۶) يک ناسيوناليست ايرلندی اصل بود که در  ۱۴ می ۱۸۷۰ به خاطر فعاليت مبارزاتی به زندان افتاد. او از ۹ سالگی شروع به کار کرد و در سن ۱۱ سالگی يک دست خود را حين کار روی ماشينهای ريسندگی از دست داد. او تحت تاثير ارنست چارلز چونز، رهبر راديکال چارتيستها، به سياست روی آورد.

۴.    گلادستون (۱۸۹۸- ۱۸۰۹) از رهبران حزب ليبرال بود و چند دوره نخست وزيری بريتانيا را به عهده داشت.

آوريل ۲۰۰۸

وریاپشتیبان:زنده ‌بادا روز تو، تولیدگر

کلیک کنید

هیات دایر پاسخ میدهد:تومار عليه تلاش اسلاميها٬ اتهام پراکنى به فعالين اپوزيسيون

 

یک دنیای بهتر: اخیرا بمنظور مقابله با تلاش دولتهای اسلامی در سازمان ملل برای اعمال ممنوعیت و محدود کردن نقد مذهب تحت لوای "توهین به مذهب"٬ طوماری در برخی محافل در چرخش است. خطاب این طومار به نمایندگان دولتها در سازمان ملل است. درخواستش از این دولتهاست که در مقابل این لایحه که در کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل تصویب شده است٬ بایستند. حزب این طومار را امضا نکرد. دلایل هیات دایر در این زمینه کدامند؟ راه حل حزب چیست؟

علی جوادی: ما مخالف سر سخت قطعنامه پیشنهادی سازمانهای اسلامی در سازمان ملل هستیم. اما با روش سیاسی مندرج در طومار مورد نظر هم موافق نیستیم. اجازه دهید بیشتر توضیح دهم.

قطعنامه مورد نظر اقدامی آشکار در ضدیت با آزادی بیان و عقیده و بخشی از سازش "غرب" با دستگاه کٽیف اسلام و اسلام سیاسی است. حزب اتحاد کمونیسم کارگری اولین جریانی بود که در سال گذشته زمانیکه این قطعنامه فوق ارتجاعی در کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل مطرح شد در مقابل آن موضع گیری کرد و تمامی نیروهای آزادیخواه و برابری طلب و سکولار و ضد مذهب را به یک مبارزه جدی علیه این اقدام فراخواند. ما گفتیم که ما مدافع و پرچمدار آزادی بی قید و شرط بیان در جامعه هستیم. نقد مذهب یکی از ارکان اولیه آزادی بیان در جامعه است. هیچ قلمرو و حوزه ای در جامعه نمیتواند خود را تحت لوای "مقدسات" ملی و مذهبی از نقد مصون بدارد. نقد مذهب، کاریکاتور کردن مذهب، "توهین" نیست. عین آزادی بیان است. برعکس نفس وجود مذهب در قرن بیست و یکم، شرم آور وعین توهین به علم و آگاهی و شعور انسان است. ما اعلام کردیم که از نقطه نظر ما ما مذهب، هر نوع مذهبی، یک جریان فکری و اجتماعی فی نفسه تبعیض آمیز، خرافی و مغایر با آزادی و شکوفایی و خلاقیت انسان است. مذهب، حتی بعنوان امر خصوصی افراد، سد راه رهایی و شکوفایی و اعتلای انسان است. علاوه بر این دستگاه مذهب یک سازمان عظیم جنایی، بخشی از شبکه آدمکشی، قتل و شکنجه و انسان ستیزی است. مذهب یک صنعت مافیایی کنترل نشده است. باید تحت کنترل جامعه قرار گیرد. مردم را باید از تعرض دستگاه مذهب مصون داشت. مبارزه علیه دستگاه مذهب و مبانی فکری و سیاسی آن یک رکن حیاتی مبارزه برای رهایی همه جانبه انسان از چنگال خرافات و تعصبات جاهلانه و عقب مانده است. همانگونه که جامعه بخشی از انرژی و امکانات خود را صرف مبارزه علیه بیسوادی، زن ستیزی، نژاد پرستی یا مبارزه بمنظور ریشه کن کردن انواع بیماریها و بلایای طبیعی میکند، بخشی از امکانات خود را نیز باید صرف مبارزه با دستگاه و صنعت مذهب، مذهب زدایی، کند. ما این قعطنامه شورای حقوق بشر سازمان ملل را قاطعانه محکوم کردیم و خواهان گسترده ترین مبارزه علیه اسلام، مذهب و دستگاه کٽیف مذهب شدیم. ما در عین حال تاکید کردیم که آزادی های بی قید و شرط فردی و مدنی تنها در جامعه ای میتواند متحقق شود که خود آزاد باشد. تحقق آزادیهای سیاسی همه جانبه و گسترده و بی قید و شرط امر حزب اتحاد  کمونیسم کارگری است. انقلاب کارگری با از میان بردن انقیاد طبقاتی و اقتصادی انسانها، مبشر گسترده ترین آزادیها و امکانات ابراز وجود فرد در قلمروهای مختلف زندگی است.

اما آنچه در این طومار آمده است به لحاظ روش مبارزاتی مورد تائید ما نیست. ما خواستهای خود را از دولتهای متشکل در سازمان ملل طلب نمیکنیم. تلاش میکنیم با اعمال فشار از پائین بر این دولتها و با به میدان کشیدن بشریت متمدن و آزادیخواه به مقابله با قوانین و مقررات و مجموعه فکری و سیاسی شان برخیزیم. این راه حل جنبش ماست. بعلاوه مواضع سیاسی مندرج در این طومار بیانگر توهمی عمیق به نقش دولتهای غربی در مقابله با مذهب و مذهب اسلام است. در چند دهه اخیر ما شاهد بودیم که دولتهای بورژوایی نه تنها هر گونه پرچم مقابله با مذهب و خرافه را بر زمین گذاشته اند بلکه طی پروسه ای عنصر مذهب را هر چه بیشتر در دستگاه دولتی چه در غرب و چه در سایر نقاط جهان وارد کرده اند. به آن اتکاء کرده اند و شالوده های حکومتی خود و نیروهای اردوی خود را بر آن استوار کرده اند. نگاهی به دولتهایی که در دوران اخیر با کمک دولتهای غربی شکل گرفته اند٬ دولت اسلامی در افغانستان وعراق٬ نشاندهنده نقش ارتجاعی این دولتها در همدستی  و سازماندهی با دولتها و جریانات اسلامی است. ٽالٽا در دوران پس از یازده سپتامبر ما شاهد تقابل دو اردوی ارتجاعی در سطح جهانی هستیم. یک رکن این کشمکش جدال دستگاه مذاهب رسمی جهان در این قطب بندی ارتجاعی است. این طومار در عین حال آگاهانه یا ناخودآگاه در این اردو قرار گرفته است. ما برای قطع دست مذهب٬ تمامی مذاهب٬ از زندگی مردم مبارزه میکنیم. ما در مبارزه علیه دستگاه اسلام هیچ نوع همسویی و یا سازش و تخفیفی با دستگاه "مذهب رقیب" نداریم. ما کمونیستیم. مذهب زدایی یک پروژه حزبی ماست. طومار مورد نظر بیان تلاش گرایش راست جامعه و اردوی رقیب در مقابله با اسلام است. ما نیرویی در مقابل هر دو اردوگاه هستیم.

راه حل ما تشدید مبارزه علیه مذهب و افشای بند و بست دول غربی با دستگاه مذهب و سرنگونی رژیم اسلامی است. یک گام مهم در این مبارزه ترسیم چهارچوب سیاسی مبارزه ای است که باید به پیش برده شود.

یک دنیای بهتر: اخیرا مطلبی از یکی از اعضای کمیته مرکزی حزب حکمتیست٬ فواد عبداللهی٬ در برخورد به ارزیابی ایرج فرزاد در زمینه عملکرد دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب در ١٣ آذر نوشته شده است که در آن پا را از هر محدوده سیاسی خارج گذاشته و اتهام کٽیف "پرووکاتور پلیسی" را به طرف ایشان پرتاب کرده است. به چند مساله باید اشاره کرد: آیا کسی در این حزب نیست که جلوی چنین برخوردهایی را بگیرد؟ آیا این روش مورد تایید رهبری و عناصر کلیدی این حزب است؟ آیا رهبری این حزب این قدر تنزل کرده است که هیچگونه حرمت انسانی برای منتقد سیاسی خود قائل نیست؟ آیا این روشی است که باید از این حزب انتظار داشت؟ این رفتارها چگونه تمدن و انسانیت و انصاف کمونیسم کارگری را زیر پا میگذارند؟ آیا این روشها اتفاقا به اقدامات بعضا شبه پلیسی جریان راست آذرین – مقدم کمک نمیکنند؟ ریشه این برخوردها چیست؟ تشابه این برخوردها با اتهامات مشابه ای که از جانب رهبری حزب کمونیست کارگری کدام است؟ چگونه باید در مقابل زیر پا گذاشتن این نرمها و استانداردهای مبارزه متمدن سیاسی ایستاد؟

سیاوش دانشور: اين سياستها نشان مزمن شدن تمايلات فرقه اى و سکتاريستى و رسيدن به بيمارى سياسى عدم تشخيص و بى تناسبى است. اين نه "نقد سياسى" است و نه جدل سياسى. يک بى حرمتى آشکار و ترور شخصيت عريان است. "حزب حکمتيست" و هر کس ديگرى ميتواند مخالف ارزيابى ايرج فرزاد باشد. ميتواند آن را راست و غير واقعى و نادرست و غيره بنامد و مستدل پاسخش را بدهد. اما وقتى بجاى استدلال و بحث اتهام ميزنند٬ قبل از اينکه چيزى راجع به گوينده و حزبش بگويد٬ منعکس کننده بن بست بى سياستى و حرف نداشتن و ضد انتقادى شدن و مجاز دانستن هر روش مهوعى براى دفاع از منافع فرقه اى است. ايرج فرزاد کمونيستى قديمى و سرشناس است که تمام عمر مفيدش را وقف مبارزه کمونيستى کرده است. اطلاق "پرووکاتور پليس" به چنين کسى اعلام آمادگى اين حزب براى مقابله با هر کسى چه در درون و چه در بيرون است که روزى بگويد بالاى چشم سياستهاى آنها ابرو است. اين روش منسوخ به سيستم ارعاب و به سکوت کشاندن متکى است و سکوت در مقابل آن تنها کمک به آن است.

متاسفانه اين اولين بار نيست که ما شاهد اين روشهاى غير سياسى هستيم. اعضاى رهبرى حزب ما٬ کومله و ديگران قبلتر اتهامات مشابهى را از اين حزب دريافت کردند. چند روز بعد از انتشار اين يادداشت نازل کسى از کادرها و رهبرى اين حزب واکنشى نشان داد. ظاهرا سکوت علامت رضاست! من با شناختى فردى و از نزديک که با بيشتر کادرهاى اين حزب دارم٬ هنوز ترديد دارم که افرادى چنين سياستهائى را تائيد کنند و يا حاضر باشند در رسانه اى و يا يک جلسه رسمى اعلام کنند که بله از نظر ما ايرج فرزاد "پرووکاتور پليس" است. همينها حاضر نيستند به کومله در يک مجلس سياسى علنى بگويند که "شاخه وزارت اطلاعات" است. اما اگر سکوت ميکنند دو دليل دارد؛ يا اين حزب تعادلش را از دست داده و تفاوت نقد و منتقد و اختلاف نظر را با ترور شخصيت و فضا را مسموم کردن نميبينند٬ و يا درک ميکنند و منافع محدود باعث ميشود که آگاهانه هر پرنسيپ و اصول سياسى و ديوارى که اپوزيسيون را از جمهورى اسلامى جدا ميکند ويران کند.

اين سياستها اما از پيش مهر شکست را بر پيشانى خود دارند. اين سياستها بارها امتحان شدند و بارها شکست خوردند و تنها نتيجه اش منزوى شدن بيشتر اين حزب است. اين سيرى است که تمام فرقه هاى سياسى و جريانات غير اجتماعى بنا به ماهيت اهداف شان در رفتار سياسى و تشکيلاتى بروز داده اند و همه شان شکست خورده اند. نه مجاهد٬ نه "حزب کمونيست کارگرى" امروز و نه "حزب حکمتيست" و نه هيچ جريان مهجور سنتى چپ و راست که اين روشها را آزمودند به جائى نرسيدند. اين رفتارها ربطى به کمونيسم کارگرى ندارد و تماما ضد آنست. اساس و نقطه شروع کمونيسم کارگرى منصف بودن٬ حقيقت جو بودن٬ انتقادى و انسانگرا بودن٬ و دفاع از حرمت فرد است. کمونيسم کارگرى بعنوان جريانى انقلابى و کمونيست و سرنگونى طلب به مصونيت فضاى سياسى اپوزيسيون پايبند است و براى جا انداختن و تثبيت چهارچوبهاى سياسى متمدنانه تر و آزادانديشانه تر تلاش ميکند. روشهاى جريانات فرقه اى تماما در مقابل اين مشخصات جنبش کمونيسم کارگرى است و به ايجاد فضاى ناامن سياسى در اپوزيسيون و باب شدن ترور شخصيت کمک ميکند. امرى که بهره اش را همواره جمهورى اسلامى برده است. 

وقتى نرمها ميريزد و هر روشى مجاز شمرده ميشود٬ ما شاهد شاهکارهائى هستيم که در ايندوره از جمله "حزب حکمتيست" و محفل آذرين- مقدم و قوم پرستان توليد کردند. يکى مرز جانى و قربانى و اپوزيسيون را بهم ميريزد و درست در لحظه اى که رژيم يورش آورده و ميزند و ميکوبد٬ اپورتونيستى در باد شايعات و اطلاعات ثابت نشده و مشتى ادعا لم ميزند و ميخواهد پوزه مخالف سياسى اش را بزمين بزند و دکان خودش را رونق دهد. يکى در تقابل طرف را مامور و متحد شاخه اطلاعات رژيم ميکند و بر همين اساس هر کسى چيزى مخالف بگويد را به "پرووکاتور پليس" مفتخر ميکند. دادگاه و دادستان و قاضى و هيئت منصفه يکى است و آن منافع فرقه است. هنوز ميتوان فهميد در متن يک بحث مسائل نسنجيده اى طرح شوند و بى تناسبى سياسى خودنمائى کند. اما اگر قرار است هر کسى با هر سياست راستى فورى عنوان "شاخه اطلاعات" و "پرووکاتور پليس" را دريافت کند٬ ديگر با پديده جديدى مواجه هستيم که هر روز ممکن است يکى را در ميدان شهر دراز کند و مدالى به دوشش آويزان کند. اين سياست مبتنى بر نفى هر روابط انسانى٬ تاريخ مبارزاتى مشترک٬ رفاقت٬ مسئوليت سياسى و بديهى ترين روابط عادى انسانى است. اين روش تنها تصويرى عميقا فرقه اى و فالانژ از بکار برندگانش ميدهد. هيچ احترامى را از جانب کسى برنمى انگيزد. اين روشها بيانگر ناتوانى در تلاش براى پيروزى در يک بحث با قدرت استدلال سياسى است. متاسفانه تعدادى "راديکاليسم" را با درجه بالاى بى حرمتى و بد دهنى و اتهام زنى عوضى گرفتند. سياستى که حرمت انسانى را لگد مال ميکند٬ نقطه مقابل هر نوع راديکاليسم است که اساسا رجوع به انسان و حق و حرمت اوست.

جنبش کمونيستى طبقه کارگر و جريانات مختلف در اپوزيسيون نيازمند وجود يک فضاى سياسى سالم و صريح هستند. در محيطى که مسموم است سياست و تئورى برد زيادى ندارد. تفاوتها و تمايزها و مسائل اساسى قربانى ميشوند و ارتجاع و عقب ماندگى و لمپنيسم ميداندار خواهند شد. بايد تلاش کرد اين روشها را اجتماعا منزوى کرد. نقد مجازترين و بديهى ترين ابزار در مبارزه سياسى است. هيچ "تقدسى" را در قلمرو نقد و جدل سياسى نبايد پذيرفت. به هيچ "تابو" ئى نبايد ميدان داد. در عين حال نقد نظرات سياسى با حمله به تماميت فرد و بى حرمتى شخصى و اتهام زنى٬ به لطف مبارزات سوسياليستى و پيشرو ديگر حتى در چهارچوب فرهنگ منحط بورژوائى يکى تلقى نميشود. على القاعده انتظار از جريانات و جنبشهاى پيشرو اينست که از مرزهاى موجود فراتر بروند و براى تبديل کردن چهارچوبهائى غنى تر و مبتنى بر گسترش رعايت حقوق افراد و حرمت آنها تلاش کنند. اما اين نوع کارها فورى با منافع غير اجتماعى و فرقه اى عده اى تصادم ميکنند. تضاد منافع يک محور ثابت سياست است. بسيارى در چنين شرايطى کارى براى کردن و حرفى براى زدن و توانى براى راه رفتن ندارند. لذا بهم ميريزند تا در فضاى اغتشاش اصل بقا را تضمين کنند.

حزب اتحاد کمونيسم کارگرى براى مصون بودن فضاى سياسى اپوزيسيون رژيم اسلامى تلاش ميکند. ما تامين اين امر و پايبند بودن کليه نيروهاى اپوزيسيون به آنرا حياتى ميدانيم. بويژه جنبش سوسياليستى طبقه کارگر از اين سياستهاى فرقه اى بيشترين لطمات را ميخورد. اختلافات سياسى و اهداف متمايز طبقاتى در صحنه جامعه و در قلمرو مبارزه سياسى جاى روشن خود را دارند. نقد عميق آرا و افکار و سياستها هميشه يک گوشه جدال وسيع تر طبقاتى بودند. از نظر ما هر شايعه اى از جانب رژيم اسلامى فاقد اعتبار است. هر ادعائى در مورد فعالين اپوزيسيون مادام که معتبر بودن آن در پروسه روشن و قابل قبولى بثبوت نرسيده است فاقد اعتبار است. هر نوع حمله شخصى و ترور شخصيت و رايج کردن سنتهاى فرقه اى زير پوشش "جدل سياسى" محکوم است و بايد قاطعانه ماهيت و اهداف نازل آنرا افشا کرد. ما اين سياستها را محکوم ميکنيم و براى به شکست کشاندن آنها تلاش ميکنيم. ما در عين حال اثباتا سنت اجتماعى کمونيستى طبقه کارگر که مبتنى بر آزادى و برابرى و اعاده حرمت انسانى است را تقويت ميکنيم. *

پيام تسليت به مناسبت درگذشت کارگر آگاه و انقلابی امين شکردوخت

با نهايت تاسف با خبر شدم که رفيق امين شکردوخت روز پنجشنبه ۳ ارديبهشت بر اثر سکته مغری در بيمارستان شهر سنندج جان سپرده است . امين اهل روستای آويهنگ و ساکن شهر سنندج بود . امين کارگری آگاه و انقلابی و هوادار دلسوز کومه له و حزب کمونيست ايران بود که تا آخرين لحظات زندگيش به آرمان رهائی زحمتکشان و حزبشان وفادرا ماند . من به اين مناسبت از صميم قلب در گذشت امين عزيز را به خانواده و تمام دوستان و بستگان  ايشان تسليت ميگويم و خود را در اين شرايط سخت در کنار آنها ميدانم .

ستار فتحی (آويهنگ)

۵ارديبهشت۱۳۸۸

April 25, 2009

نگاهی گذار به تاريخچه ی اول ،مبارزات کارگری در جهان و ايران و راه برون رفت از وضعيت موجود

اگر بخواهيم در مورد تاريخچه ی اول ماه مه به صورت گذار صحبت کنيم ،بايد به مبارزات کارگری در دهه ۸۰ ميلادی يعنی سالهای۸۰ تا ۸۶ در آمريکا بر گرديم . در آن دوران يعنی در ابتدای دهه ی ۸۰ در شيکاگو مرکز مبارزات کارگری ،فدراسيونی به نام اتحاديه اصناف کارگری شکل می دهند که رهبری اين فدراسيون بر عهده ی فعالين چپ و سوسيالسيت بود. اين فدراسيون در کنگره ايی که در سال ها ی ابتدايی دهه ی ۸۰ برگزار می کنند ،خواهان کاهش ساعات کار تا حد ۸ ساعت کار می شوند و همچنين برای افزايش دستمزد خود تلاش می نمايند. تا قبل از اين دوره تلاش برای کاهش ساعات کار همراه با افزايش دستمزد  تا اين حد، در کنگره فدراسيون بی نظير بود .
اين فدراسيون تصميم گرفته بود که از همان سال های ابتدايی دهه ی ۸۰ خودرا برای يک مبارزه ی سراسری و يک تظاهرات وسيع خيابانی آماده نمايد، اين اعتصاب بزرگ کارگری بلاخره در اول ماه مه در سال ۱۸۸۶ در شيکاگو شکل ميگيرد و گستردگی اعتصاب تا حدی است که ساير ايالت های آمريکا در بر ميگيرد. طرح خواسته ها و مطالباتی که بالاتر و به آن اشاره شد می توانست به عنوان جرقه ايی برای اين اعتصاب باشد. بايد اشاره کنم که تاريخ اعتصاب از پيش توسط فعالين سوسياليست جنبش کارگری امريکا تعيين شده و روز اول ماه مه را از قبل به عنوان روز اعتصاب انتخاب کرده بودند.
گفتنی است در اين تظاهرات خيابانی صدها هزار نفر شرکت نمودند و اين روز به عنوان نقطه عطفی در مبارزات کارگری امريکا و جهان تبديل شد،  از انروز تاکنون روز اول ماه مه به عنوان روز همبستگی طبقه کارگر در سراسر دنيا شناخته شده است.
در آن دوره تلاش های زيادی توسط سرمايه دران و صاحبان کارخانه ها در آمريکا برای تغيير نام، اين  روز جهانی کارگر به روز همبستگی بين کارگران  وسرمايه د اران صورت گرفت ،اما سرمايه داران  با مخالفت ها ی شديد از سوی کارگران به رهبری فعالين چپ و سوسياليست روبه رو شدند .سرمايه دارانی که خواهان جايگزينی آشتی طبقاتی به جای ستيز طبقاتی بودند و در پی آن بودند که تضاد بين کار و سرمايه را باهمبستگی طبقاتی دو طبقه ذاتا متخاصم، جايگزين کرده،  در تلاش بودند تا از مخالفت های کارگران با نظام ضد انسانی و استثمارگر سرمايه داری جلوگيری به عمل آورند ،اما کارگران مسرانه در جواب بورژوازی گفتند که تضاد بين کار و سرمايه آشتی پذير نيست و به آنان گوشزد می کردند که تحت هيچ شرايطی از موضع خود عقب نمی نشيند. امروزه ديگر اول ماه مه صرفا  روز تجلی خاطر از کارگران جانباخته  شيکاگو که در تظاهرات اول ماه مه ۱۸۸۶ نيست، بلکه اين روز، روز اعتراض تمام کارگران جهان به نظام نابرابر سرمايه داری و روزی برای طرح مطالبات طبقه ی کارگر، به عنوان محرک اصلی جامعه به سوی سوسياليسم می باشد. در اين روز در اقصی نقاط مختلف جهان کارگران با شعارها ی مختلف به خيابان آمده و ضمن قدردانی ازياد و خاطره  ی  رفقای چپ و سوسياليست و جان باخته در اول ماه مه ۸۶ آمريکا، مطالبات خود را اعلام نموده و خواهان رسيدن و خواسته های خود می شوند .
مبارزات کارگران در سراسر دنيا فراز و نشيب های زيادی را پشت سر گذاشته است و تا به امروز در هيچ جای دنيا به جز تجربه موفقيت آميز کمون پاريس و انقلاب اکتبر به رهبری لنين طبقه ی کارگر زمينه ی دست يابی به قدرت سياسی را پيدا نکرده است. انقلاب اکتبر و قدرت گيری طبقه ی کارگر در شوروی خوشبينی زيادی در ميان طبقه ی کارگر جهان نسبت به اين پيروزی بزرگ پرولتاريا که  يکی بزرگترين تحول تاريخ بشری است و بزرگترين پيروزی  برای  طبقه ی کارگر در تاريخ  سرمايه داری بود . اما با شکست شوروری در نتيجه ايزوله شدن آن و عدم پيروزی انقلابات کارگری در اروپای غربی (به خصوص انقلاب ۱۹۱۹ آلمان ) و همچنين بعدها نيز با غالب شدن اشرافيت کارگری در غرب و به دنبال آن به قدرت رسيدن دولت های رفاه (اگر چه در نتيجه ی مبارزات کارگری  و بحران نظام های ليبرالی وتحميلی بود) طبقه ی کارگر در اروپا از انقلابيگری رويگردان شده با غالب شدن گرايشات راست و رفرميستی بر جنبش کارگری و احزاب چپ در اروپا و آمريکای، برای سال های طولانی کشورهای اروپايی از يک انقلاب عظيم کارگری به دور ماندند و زمينه ی  اين انقلابات تا حدودی در آنجا از بين رفت. در مورد وضعيت طبقه ی کارگر در جهان سوم وضع به شکل ديگری بود، در برخی از کشورهای جهان سوم همچون چين و کوبا و... قدرت گيری طبقه ی خرده بورژوا همچون دهقانان و خرده بورژوازی را تحت عنوان انقلاب کارگری و سوسياليسم به خورد طبقه کارگر داده شد و رهبران اين انقلابات با تجديد نظر در مارکسيم و کمونيسم به تعبير لنينيستی آن  علی رغم داعيه مارکسيست-لنينيست بودن سالها توانستند طبقه ی کارگر را  در کشور خود و ساير کشورها به به متد غير مارکسيستی خود متوهم نمايند. در شرايطی که دراين کشورها طبقه ی کارگر هنوز نيروی متشکلی نبود و توانايی انقلاب کارگری را نداشت و بيشتر مردم  اين کشورها را خرده بورژوازی و دهقانان (روستاييان ) تشکيل می دادند ،بنابراين آنان نيروی انقلابی را نه طبقه ی کارگر بلکه خرده بورژوا زی قرار داده بود و از اين انقلابات تحت عنوان انقلاب کارگری نام برده می شد .
اگر بخواهيم در مورد وضعيت ايران و طبقه ی کارگر در اين کشور بپردازيم بايد به دوره ی شکل گيری سرمايه داری در ايران يعنی از انقلاب مشروطيت تاکنون توجه نماييم .
با انقلاب مشروطيت بسياری از نمادها ی فرهنگی ،اجتماعی و اقتصادی نظام سرمايه داری وارد ايران شد.اين انقلاب نقش عظيمی در حرکت ايران به سوی سرمايه داری داشت و بعدها نيز با سر کار آمدن رضا خان و تلاشهای وی برای گسترش شالوده ی اقتصادی نظام سرمايه داری همچون گسترش صنعت و راه آهن و... بوديم، همچنين در دوره ی بعد از او با قدرت گيری جبهه ی ملی به رهبری مصدق و ملی شدن صنعت نفت و همچنين اصلاحات اراضی (انقلاب سفيد )۱۳۴۱ توسط محمد رضا شاه نيز ما شاهد گسترش بيش از پيش سرمايه داری در ايران هستيم. در کنار گسترش سرمايه داری در ايران رشد کمی و کيفی طبقه کارگر و گسترش مبارزه ی طبقاتی در هر کدام از اين دوره ها مشهود است. در جريان اين اصلاحات روستاهای زيادی درايران خالی از سکنه شده و مردم اين روستاها به عنوان نيروی کار ارزان  وارد شهرها شدند. اين اصلاحات توانسته بود نيروی کار را در بيشتر مناطق ايران آزاد کرده ،بساط نظام ارباب رعيتی برپيچد  ،تنها در مناطق دور افتاده و حاشيه ايی ايران اصلاحات ارضی نتوانست همچون ساير مناطق مرکزی ايران بساط فئوداليسم را برچيد،  اما با انقلاب ۵۷ اين بساط نظام ارباب رعيتی در بيشتر مناطق ايران به جز از قسمت هايی از کردستان که هنوز تا حدود ی نظام ارباب رعيتی پا بر جامانده بود، برچيده شد. بعدها در اين مناطق نيز کومله که در جريان انقلاب ۵۷ علنی شده وبه يک سازمان وسيع توده ای تبديل شد ريشه ی فئوداليسم در کردستان همچون ساير مناطق ايران توسط کومله خشکانده شد. انقلاب ۵۷ کمک شايانی به گسترش مناسبات سرمايه داری بيش از هر زمانی کرده است.
اگر بخواهيم نگاهی اجمالی به مراسم اول ماه مه در ايران در دوره ی بعد از انقلاب ۵۷ داشته باشيم خواهيم ديد که تلاش های فراوانی برای برگذاری باشکوه اين روز در ايران توسط کارگران و زحمتکشان در دوره های مختلف صورت گرفته است .با انقلاب ۵۷ و قدرت گيری يک ضد انقلاب مرتجع و بی سواد زير سايه ی دولت های امپرياليستی و با پشتيبانی و دخالت آنها وعليرغم سر کار آمدن حزب مرتجع جمهوری اسلامی ،به دليل آنکه انقلاب ،انقلابی توده ايی بود وکارگران نقش انکار ناپذيری در شکل گيری انقلاب ۵۷ داشتند، تا چند سال بعد ازانقلاب ما شاهد برگزاری وسيع اول ماه مه ها در تهران و شهرستانها هستيم. برای نمونه در سال ۵۸ ما شاهد برگزاری با شکوه اول ماه مه در تهران و شهرستان ها و همچنين گسترش وسيع احزاب چپ در اين دوره و رشد بی رويه ی کمونيسم در ايران هستيم.
رژيم تا زمانی که کنترل کاملی بر اوضاع نداشت و موقعيتش به طور کامل تثبيت نشده بود ناچار بود اوضاع انقلابی ايران را تحمل کند، با احزاب در کردستان همچون کومله و حزب دمکرات سر ميز مذاکره بنشيند و حداقلی از آزادی بيان و عقيده را چه در نظر و چه در عمل برای مردم ايران به رسميت بشناسد. تا دوره ی انقلاب فرهنگی و تعطيل شدن دانشگاه ها و در واقع چپ زدايی از دانشگاه ها ،مبارزات کارگری به قوت خود باقی است ،به دنبال آن نيز در سال های  ۶۰ ،۶۱، ۶۲ ،۶۳  مردم بی توجه به آنچه رژيم چه می خواهد ،در تلاش برای برگزاری اول ماه مه بر می آيند و با پخش شيرينی و برگزاری مراسم در داخل و خارج شهر تهران از اين روز قدردانی می کنند و از رژيم می خواهند که اين روز را به عنوان روز تعطيلی رسمی شناخته و در تقويم رژيم ثبت شود ،بالاخره رژيم در سال ۶۴ ناچار می شود روز اول ماه مه را به عنوان روز تعطيلی اعلام نمايد .در سال ۶۵ رژيم سياست نظامی کردن محلی کار را در پی می گيرد و خواهان شرکت مردم در مراسم رسمی اول ماه مه  دولتی می باشد .
همچنين بعدها نيز رژيم تلاش های زيادی برای کنترل جنبش کارگری از طريق خانه ی کارگر و...  می نمايد ،اما کارگران انقلابی بی توجه به خواست رژيم همواره مراسم های قانونی رژيم را تحريم نموده و از شرکت در آن خودداری می نمايند ،برای نمونه بر گزاری دولتی اول ماه مه ۶۷ در تهران عليرغم تبليغات وسيعی که  از طرف رژيم  صور ت گرفته بود و مردم را به شرکت در مراسم دعوت کرده وحتی کسانی را که در مراسم شرکت نميکردند تهديد کرده بودند در آن مراسم با سخنرانی خامنه ای آغاز شد که سکوها ی خالی از جمعيت نشان داد مردم انقلابی ايران از رژيم اسلامی متنفرند .
 بعد از سرکوب های وحشيانه ی رژيم و کشتار زندانيان سياسی در سال ۶۷  و رکود جنبش کارگری در ايران در نتيجه ی سرکوب استبداد مذهبی و ديکتاتوری رژيم سرمايه داری جمهوری اسلامی برگزاری اول ماه مه نيز در بيشتر مناطق ايران دچار اخلال شده و رکود مبارزات کارگری باعث شده بود که اگر  مراسمی در اين روز برگزار شود به صورت مخفيانه و يا درقالب پخش شيرينی،  پيک نيک و غيره باشد بعد از کمونيست کشانی که  رژيم در سال ۶۷ به راه انداخت ،جنبش چپ در سطح سراسری دچار افولی گسترده شد و اعتراضات کارگری نيز همچنين به شدت کاهش يافته بود همانطور که بالاتر به ان اشاره شد، رژيم سياست سرکوب را از اوايل تثبيت خود يعنی از ابتدای دهه ی۶۰، ابتدا تحت عنوان غيره قانونی شدن احزاب و فعاليت سياسی ، بعدها  کشتار ۳۰ خرداد ۶۰و همچنين با متحکم تر شدن پايه های قدرت خود حتی جرياناتی همچون توده و اکثريت که ازمجيز گويان رژيم اسلامی بودند در سال ۶۲ ممنوع الفعاليت می کند .
در تمام اين دوران جنبش کارگری با پيشروی رژيم و با گسترش سرکوب ها روز به روز بيشتر عقب رانده  و بيشتر دچار افول می شود. تعرضات پی در پی رژيم به جان فعالين کارگری چپ و کمونيست و کشتارهای دسته جمعی از يک طرف از طرف ديگر جنگ ايران و عراق مرد م انقلابی ايران را ناچار به قبول وضع موجود در آن دوره کرده بود .در تمام اين دوران تنها در کردستان ما شاهد برگزاری با شکوه اول ماه مه ها و مبارزات کارگری هستيم ، فضای کردستان به دليل نفوذ احزاب  به خصوص کومله به عنوان يک جريان چپ و کمونيست متفاوت از سراسر ايران بود ،در اوج سرکوب ها ی رژيم و بعد از کشتار دسته جمعی زندانيان سياسی سال ۶۷ ما شاهد برگزاری با شکوه اول ماه مه در سنندج در سال ۶۸،  با شعارها ی آزادی خواهانه و برابری طلبانه و سخنرانی جمال چراغ ويسی هستيم. دراين جريان جمال چراغ ويسی سخنران وقت دستگير شد و به اعدام محکوم می شود .کردستان ايران همانطور که بالاتر به آن اشاره شد به دليل پايگاه احزاب به خصوص جريانات چپ همچون کومله و حزب کمونيست ايران زمينه ی مبارزات توده ايی کارگری را در تمام دوره ها داشته است و تا کنون نيز اين پتانسيل را حفظ کرده است .
از سال ۶۸ به اين طرف مبارزات کارگری در ايران و کردستان نيز دچار افول شده و پراکنده می شود ،بالاخره برگزاری اول ماه مه ۸۳ در سقز اين افول و اين فضای را شکست و بار ديگر مبارزات کارگری و برگزاری اول ماه مه به سنتی در جنبش کارگری ايران تبديل شد .
به دنبال برگزاری اول ماه مه سقز ،در ديگر شهرهای کردستان مبارزات کارگری رشد و نمو پيدا می کند و به د يگر شهرهای کردستان سرايت پيدا می کند .
در اين دوره شکست اصلاحات (پروژه دوم خرداد ) باعث شد که توهمات که نسبت به آن شکل گرفته بود تا حدودی از بين برود و زمينه ی سر بر آوردن دوباره ی چپ در ايران گردد .
شکل گيری جنبش چپ دانشجوی و  جنبش کارگری همراه با  تشکيل کميته ها و محافل مارکسيستی در ايران از يک طرف يک عقب نشينی بی سابقه به رژيم و از طرف ديگر افق روشنی بودکه فعالين خود آنرا پيش روی جامعه خود قرار داده بودند. برگزاری جلسات کميته ی هماهنگی ،اول ماه مه در تهران و اعتراضات کاگری نشان داد که توازن قوای دهه های گذشته بر هم ريخته و رژيم توانايی سرکوبگری خود همچون سال های قبل را از دست داده است ،اما از سرگيری سرکوب ها توسط رژيم جمهوری اسلامی و دستگيری و زندان و شکنجه ی فعالين چپ (فعالين کارگری و دانشجويی و زنان )نشان داد که رژيم جمهوری اسلامی هنوز ماهيت کثيف و و ارتجاعی خود را حفظ کرده است و هنوز پتانسيل سرکوب رادار می باشد ،عليرغم اينکه رژيم عقب نشينی های زيادی کرده است .
از سال ۸۳ تاکنون ،رژيم دهها و صدها فعال چپ و سوسياليست را دستگير کرده و به زندان شلاق ،شکنجه و...محکوم کرده است .از محمود صالحی گرفته تا منصوراسانلو ،سوسن رازانی و شيوا خير آبادی و جديدا نيز سلام قادری و خالد اسدی و به  دنبال آن دستگيری دسته جمعی بيش از ۸۰ نفر ا زفعالين کارگری در شهر سنندج همه ی اين  موارد نشان می دهد که رژيم اسلامی به شدت از گسترش مبارزات کارگری و رشد اين مبارزات به شدت می هراسد .
عليرغم اين که در چند سال اخير مبارزات کارگری گسترش پيدا کرده است و ما شاهد دهها و  صدها اعتصاب کارگری در نقاط مختلف ايران و همچنين شاهد شکل گيری سنديکاهای مختلف کارگری همچون   سنديکای نيشکر هفت تپه و ... بوده ايم، اما هنوز مبارزات کارگری نتوانسته است شکل متشکل و سراسری را بخود بگيرد و هنوز به  صورت پراکنده می باشد  .
 اما راه برون رفت از وضعيت موجود چيست ؟
برای برون رفت از وضعيت فعلی بايد طبقه ی کارگر با مسلح شدن به آگاهی طبقاتی و فشرده کردن صف مبارزاتی خود وايجاد تشکل و اتحاد در پی سرنگونی نهايی نظام بهره کش سرمايه داری باشند. ودر درون اين اتحاد طبقاتی و سراسری مطالبات راديکال و انقلابی خود را در اولويت مبارزات خود قرار داده و با  وارد ميدان شدن در جدالی طبقاتی با بورژوازی و دولت حامی آن پيروزی نهايی را برای همگان به ارمغان آورد.  طبقه کارگر بايستی مبارزات کارگری  خود را  از وضعيت فعلی يعنی  پراکندگی خود فراتر رود. طبقه ی کارگر ايران در اين شرايط بايد به يک همبستگی سراسری بين تمام اتحاديه ها و اصناف درسراسر ايران دست بزند  و با يک نقد راديکال  به رفرميسم و گرايشات آن  تلاش نمايد تا مطالبات راديکال و سوسياليستی را به صدر مطالبات برده و با پيوند وسيع و گسترده بيش از پيش فعالين کارگری در سراسر ايران به اهداف انسانی خود، همانا استقرار نظامی انسانی نائل ايد. برای دستيابی به چنين مطالباتی بايد کارگر شرکت نفت کارگر شرکت نيشکر هفت تپه را متحد طبقاتی خود بداند و صرفا به دفاع از کارگر هم صنف خود و .. قانع نباشد .در اين راستا فعالين چپ و سوسياليست نيز با آگاهگری هر چه بيشتر سعی نمايند ، مبارزات کارگران در نقاط مختلف ايران را به هم پيوند زده و آن را هدايت نمايند و مطالبات سياسی را جايگزين مطالبات صنفی نمايند .آنچه در اين جا مهم و الزامی می باشد ،درک درست و تحليل به جا از شرايط مبارزاتی و تحليل مشخص از شرايط مشخص می باشد .
فعالين چپ و کمونيست بايد يا تلفيق کار علنی و کار مخفی و همچنين با شناخت دقيقا از موقعيت رژيم و شرايط سرکوب ،پيشروی و عقب نشينی نمايند و مطالبات خود را با توجه به شرايط مختلف طرح مطالبه کنند .در نهايت می خواهم بگويم که با پيشروی مبارزات طبقه ی کارگر مطالبات صنفی جای خود را به مطالبات سياسی داده و مبارزه برا ی افزايش دستمزد و کاهش ساعت کار جای خود را به مبارزه برای تصرف قدرت سياسی توسط طبقه  ی کارگر و رودرويی با رژيم اسلامی سرمايه خواهد داد .کارگران در نهايت راهی ندارند جز اين که به دور حزب پيشتاز طبقه ی کارگر ايران (حزب خودی متشکل شوند و برای تصرف قدرت سياسی و شيوه ايی قهر آميز و انقلابی گام بردارند .
زنده باد آزادی برابری حکومت کارگری .
به حزب کمونيست ايران بپيونديد
حسن معارفی پور ارديبهشت ۸۸

دو مقاله از:رایا دونایفسکایا، مترجم ع-آلما ویراستار ناصربرین- مهتاب رهاوی

1_تناقض عمیق انقلاب ایران 1979

2-مارکسیم وحزب

April 24, 2009

حامد خاکی و محمود قزوينى:اتهام پلیسی به افراد و احزاب اپوزیسیون موقوف!

١٨ اوریل ٢٠٠٩

مدتی است که یک روش بسیارمنسوخ، دوباره دارد در میان برخی از افراد و احزاب و سازمانهای سیاسی چپ مخالف  رژیم  باب میشود. افراد و احزاب بی پروا و بدون هیچ گونه مسئولیتی احزاب و افراد دیگری را متهم به همکاری با وزارت اطلاعات و پلیس جمهوری اسلامی میکنند. اگر این شیوه ادامه پیدا کند سنگ روی سنگ نمیماند و معلوم نیست این وضعیت به کجا ختم شود. شکی نیست که احزاب سیاسی مخالف جمهوری اسلامی و فعالین داخل کشورباید در مقابله با پلیس جمهوری اسلامی هوشیار باشند و فعالیتها و ترفندهای آن را خنتی کنند. اما اگر این امر حیاتی، به مستمسكى براى پرتاب اتهامات بى پايه و اساس به طرف منتقدين تبديل شود و به این منجر شود که هر جریان و فردی با دستاویز قرار دادن این و یا آن مسئله از طرف فلان و یا بهمان جریان مخالف جمهوری اسلامی که عملش از نظر طرف مقابل  آب به اسیاب وزرات اطلاعات میریزد، شروع به بزرگنمائی کردن مسئله و استفاده از آن برای کوبیدن مارک همکاری پلیسی و امنیتی به طرف مقابل شود دیگر هیچ جایی برای تعادل، حقیقت جوئی و اصل حقوق انسانی و مدنی نمیماند. مبارزه بر علیه رژیم نیز دشوارتر میشود و افراد و بخصوص نسل جوان به مبارزه سیاسی بی اعتماد میگردند. این یکی از اهداف رژیم و وزارت اطلاعات آن نیز میباشد.
در تازه ترین نمونه  فواد عبدالهی یکی از اعضای کمیته مرکزی حزب حکمتیست در نوشته ای ایرج فرزاد  از زندانیان سیاسی در رژیم سلطنتی، از پایه گذاران و رهبران کومه له و حزب کمونیست ایران، از رهبران حزب کمونیست کارگری ایران و سپس حزب حکمتیست و از رهبران و چهره های شناخته شده جریان کمونیسم کارگری را پروکاتور پلیس خوانده است.
و نشریه اکتبر شماره ١٨، نشریه کمیته کردستان حزب حکمتیست، زیر نام دفاع از دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب، دانشجویان چپ و سوسیالیست غیر دابی منتقد داب را وزارت اطلاعاتی و جریانات یاری دهنده به وزارت اطلاعات خوانده است. نویسنده و مسئولین این نشریه با کنار هم قرار دادن دانشجویان سوسیالیست و دیگر دانشجویان چپ و سوسیالیست در کنار وزرات اطلاعات و وبلاگش، یعنی وبلاگ " داب تهران" ابتدايى ترين حقوق انسان مدنی را در مبارزه سیاسی زیر پا گذاشته و با این عمل به ضرر فضای باز و آزاد سیاسی که جنبش کمونیستی و کارگری بیش از همه بدان نیاز دارد، عمل کرده اند.
به بخشی از مطلب نشریه اکتبرتوجه کنید:
"ازهمان روزهاي آغازين دستگيري رهبران دانشجويي شاهد ظهورانواع واقسام سايتها ووبلاگهاي ظاهرا" دانشجويي بنامهاي داب تهران ودانشجويان سوسياليست و... بوديم. درتازه ترين اقدام جبهه اطلاعات – آذرين وپس ازاعلام كناره گيري يكي ازفعالين دانشجويي ازتشكل دانشجويان آزاديخواه وبرابري طلب وبلاگي بنام آزادي  برابري – بخش منشعب از دانشجويان آزاديخواه وبرايري طلب - خط بازسازي با تكرارهمان اتهامات وزارت اطلاعات وتريبون ماركسيسم آذرين تلاش مجددي را درجهت ضربه زدن به جنبش آزاديخواهانه وبرابري طلبانه دانشجويي آغاز كرده است. ...." از نشریه اکتبر شماره ١٨

وبلاگ " داب تهران" و یک وبلاگ جدیدا تاسیس شده دیگر به طور روشنی وبلاگ وزارت اطلاعات است. فقط وزارت اطلاعات آنها را اعلام  علنی نکرده است. تمام شعبده بازی آن عیان است. منعکس کننده اطلاعات اطاق بازجوئی و شکنجه دانشجویان و اطلاعات به سرقت رفته از کامپیوترهای افراد و احزاب اپوزیسیون است. بقیه ادا و اطوار آن را هم هر کسی که ذره ای با سیاست سر و کار داشته باشد متوجه میشود. اما قرار دادن دیگر دانشجویان چپ منتقد داب، به این بهانه که داب مورد حمله رژیم و وزرات اطلاعات آن است عملی ضداخلاقی و ضد حداقل نرمهای انسانی و سیاسی است . این عمل به وزارت اطلاعات کمک میکند تا بهتر به فعالیت خود بر علیه همه دانشجویان و بخصوص دابی ها و بقیه اپوزیسیون خارج کشور ادامه دهد. با چنین عملی مرز رژیم و مخالف رژیم به هم میرزد.  وصل کردن دانشجویان سوسیالیست و چپ  و دانشجویان جدا شده منتقد از داب به وزرات اطلاعات ناخواسته مستقیما در خدمت وزارت اطلاعات است.
ما همینجا از همه فعالین دانشجویان ازادیخواه و برابری طلب میخواهیم که اختلافاتشان را در فضایی دوستانه و رفیقانه و با هدف حفظ اتحاد و یکپارچگی داب انجام دهند تا ضمن عبور دادن یک جریان مهم چپ در جامعه در این برهه، اهداف وزارت اطلاعات و رژیم را در ضربه زدن به داب نیز خنثی کنند. هرگونه بی توجهی به این مسئله تیر زدن به پای خود و جریان سوسیالیستی در دانشگاه است.
ما اطلاعیه دانشجویان دابی منتقد حرکت داب را برای مطالعه خوانندگان در زیر میاوریم. هر کسی با مطالعه آن متوجه میشود که ربط دادن این اطلاعیه به وزارت اطلاعات چقدر بی پایه است. یک چیز روشن است و اینکه دانشجویان سوسیالیست و دانشجویان دابی خط بازسازی  طور دیگری فکر میکنند، فکر میکنند داب باید طور دیگری عمل کند. همین! نشریه اکتبر به جای نقد حرکت منتقدین جدا شده از داب، آنها را همسو با وزارت اطلاعات و تکرار کننده حرفهای وزارت اطلاعات  و عمل آنها را کمک به پلیس جمهوری اسلامی معرفی میکند.
 
این کار نقض ابتدائی ترین حقوق انسانی و همچنین نقض ابتدائی ترین پرنسیب در مبارزه سیاسی است.
 
در تاریخ سیاسی ایران و جهان بارها اتفاق افتاده است که اتحادیه ها و تشکل های کارگری و غیر کارگری به درست و یا نادرست از طریق فعالینشان به انشعاب کشیده شدند. فقط در کشور عراق که امکان آزادی سیاسی بیشتری وجود دارد تاکنون دو بار دو اتحادیه کارگری پر قدرت تحت نفوذ جریان ما، جریان کمونیسم کارگری توسط  بخشی از فعالین کمونیست آن به انشعاب کشیده شدند و هر دو بار هم ضربات سختی به تشکل کارگران وارد شد. در سراسر جهان این مسئله هر روز تکرار میشود و کمتر مواقعی این چنین حقوق و حرمت افراد و فعالین و احزاب شکسته میشود و زیر سوال میرود.
گردانندگان نشریه اکتبر و حزب حکمتیست میتوانند مانند ما عمل خط بازسازی داب را اشتباه آمیز و ضربه زننده به داب بدانند، اما وصل کردن هر منتقد داب به وزارت اطلاعات و رژیم، شیوه شناخته شده مجاهد و دسته های غیر سیاسی است که به جاى بحث و پلميك سياسى هر منتقد خود را به رژیم و وزارت اطلاعات آن وصل میکنند. در این مورد مشخص باید خط دانشجویان خواهان بازسازی داب مورد نقد دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب دیگر قرار گیرد. یک حزب مسئول ضمن دخالت در این مبحث ، بادقت و بطور مشخص دخالت وزارت اطلاعات و وبلاگهای آن را به نفع این و یا آن طرف افشاء میکند  و افراد را به هشیاری در مقابل وزارت اطلاعات و خنتی کردن فعالیتهای سرکوبگرانه و جاسوسی و تفرقه افکنانه اش فرا میخواند. نه اینکه خود به عملی دست زند که به هدف وزارت اطلاعات یعنی پلیسی کردن فضای سیاسی و شکست حرمت و حیثیت افراد و سازمانها یاری رساند.

قبلا هم حزب حکمتیست با توسل به بحثی در باره سولیداریتى سنتر به همین شیوه متوسل شد. حزب حکمتیست  زیر عنوان بحث در باره سولیداریتت سنتر، کومه له را متهم به فعالیت پلیسی و ایرج آذرین و رضا مقدم را به عنوان جریان "نئوتوده ایستی" طرفدار رژیم و پلیسی که معلوم نیست به چه جهت و بدنبال چه منافعی دنبال فعالین کارگری از رفرمیست تا کمونیست میگردند تا به وزارت اطلاعات  معرفیشان کنند، متهم کرده است. این متدهاى منسوخ با حداقل احساس مسئوليت سياسى يك جريان جدى منافات دارد• حزب حکمتیست یک اسکاندال ایرج آذرین و رضا مقدم در مورد داب  را بهانه ای  قرار داد تا این عمل زشت خود را مباح بداند. کمپین حزب حکمتیست جهت رژیمی و پلیسی خواندن رضا مقدم و ایرج آذرین زیر عنوان " نئوتوده ای شدن آنها" و اتهام به کومه له مبنی بر اینکه با نقشه و برنامه بدنبال لو دادن فعالین کارگریند، بی پایه ترین و زشت ترین عمل ممکنی است که میتوان از یک جریان سیاسی سر بزند. در آن جریان اطلاعیه کومه له مبنی بر افشای سولیداریتى سنتر مستقل از به جا و یا نابجا بودن آن به معنای ترغیب کار پلیسی در ایران تعبیر شد!!  
همچنین گروه اتحاد سوسیالیستی کارگری، جریان متعلق به ایرج آذرین و رضا مقدم در اطلاعیه ای سرقت اطلاعاتی رژیم از کامپیوترهایشان را به گروهی در اپوزیسیون مننتسب کردند. آنها به جای اینکه انگشت اتهام را به سوی رزیم بگیرند، آن را به سوی اپوزیسیون چرخاندند.
باید به این وضعیت پایان داد. باید در مبارزه با پلیس و وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی با دقت مواظب حرمت و حیتیت و حقوق مدنی و انسانی افراد و احزاب در اپوزیسیون بود. پرتاب اتهام پلیسی و اطلاعاتی از طریق نشریات علنی به افراد و احزاب ناقض حقوق مدنی و انسانی است.

ای میل حامد خاکی: khaki.h@gmail.com
ای میل محمود قزوینی: ghazvini.m@gmail.com

///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
از همه میخواهیم بخوانند و قضاوت کنند که کجای این اطلاعیه حرفهای وزارت اطلاعات است.

بیانیه ی دانشجویان ازادی خواه و برابری طلب - خط بازسازی

جامعه طبقاتی تصویری آشناست. هر پنجره اتاقکی استیجاری گشوده می شود به صداها و تصاویر بریده بریده و رنگ پریده ی سرکوب، نابرابری، و زنجیرهای مرئی و نامرئی بر جسم ها، جنبش ها و جامعه. جمهوری اسلامی حلقه ی اخیری است از سلسله ی طولانی حاکمیت مرگ و وحشت بر این سرزمین. آمیزه ی جهنمی مذهب و سرمایه داری، جامعه را به یک اردوگاه مرگ پهناور مبدل ساخته است. اقلیتی تبهکار فرمان می رانند و به واسطه رژیم سیاسی، اقتصادی و فرهنگی موجود تولید اجتماعی جامعه را مصادره کرده و برج های سروری خود را فربه تر و مستحکم تر می کنند. سازش اجتماعی و تعاون اسلامی دروغی است که غارت و قتل عام اجتماعی جاری را بزک می کند. تاریخ تمام جوامع کنونی اما، تاریخ ستیز طبقاتی است. رهایی جز با دگرگونی تام ساختارهای سلطه امکان پذیر نیست.

برآمد مجدد حرکت و مبارزه ی کمونیستی و سوسیالیستی در ایران امروز، جستجوی دوباره ای برای بازسازی ستیز جمعی طبقاتی و کوشش مجددی در شناخت و دگرگونی جامعه در کلیت متکثر اما به هم مرتبط و اشتراکی آن است. پس آیند کشتارهای خونین دهه شصت در ایران و حذف سازمانی، فکری و فیزیکی چپ دگرگون خواه از جامعه، عرصه برای تاخت و تاز بلوکی تاریخی متشکل از جناح های بورژوازی مهیا شد. رشته های پیوند ترور دولتی، مصیبت فرهنگی و دغلکاری سیاسی با بهره کشی اقتصادی مستحکم تر شد و مقاومت های سازمان نایافته و پراکنده مردمی سرکوب شد. جامعه از دیدگاه حاکمان دوباره تعریف شده بود: انبانی از منافع فردی خصوصی رقیب که حاملین انسان ‏وار خود را به همدستی بیشتر در این نظام طاعونی تطمیع می کرد. کمونیسم و سوسیالیسم به عنوان مفاهیمی منسوخ تعریف می شد که وظیفه ی نقادی شبه علمی آن را خودفروختگان دانشگاهی و وظیفه ی نقادی پلیسی آن را مأموران امنیتی بر عهده گرفتند. ماشین تبلیغات بورژوازی وظیفه ی تحریف و تخریب تاریخ حماسی و پر افتخار چپ در ایران را به برکت فضای یأس و تسلیم ملی و جهانی تشدید ساخت. روزنامه های دولتی و بورژوایی به عرصه ی رقابت کاسه لیسانی بدل شده بود که برای اثبات خوش خدمتی به اربابان طبقاتی خود، منافع مردم را به بهایی ناچیز می فروختند. اما دینامیسم جامعه بار دیگر بذرهای ستیز طبقاتی را رویاند. چپ در درون دانشگاه ها و حول محافل و حلقه های مطالعاتی و دانشجویی سامان یافت و پا به عرصه نبرد نظری و سیاسی گذارد. با انتشار نشریات متعدد دانشجویی همچون خاک، طلوع، پیشاهنگ، به پیش، آرمان نو، و بسیاری دیگر از ابتکارات دانشجویی به طرح و گسترش نقد ریشه ای مناسبات و روندهای نابرابر و سرکوبگر در دانشگاه ها کمک کرد. با برگزاری مراسم های اول ماه مه و هشت مارس، بازو به بازوی جنبش های آنسوی نرده های بلند دانشگاه ایستاد و آنچنان در رادیکالیزه کردن فضای دانشگاه تأثیر گذارد که همه نیروهای کهن جامعه برای مقابله با آن متحد شدند. ژورنالیسم قوچانی در شهروند امروز سرکوب کمونیست ها را همچون مسیری برای تقرب مجدد میان جناح های حکومتی تجویز کرد، علوی تبار و سروش از لزوم یورش های نظری به مارکسیسم سخن گفتند، و خاتمی و خامنه ای به تهدید از عاقبت نسل جوان پیشین چپ در دهه ۶۰ سخن راندند. ۱٣ آذر ٨۶ و تلاش جمعی دانشجویان چپ برای رویارویی با سلطه نقطه عطفی در فرآیند تکوین مجدد چپ بود.

خط مشی جدید حاکمیت برای سرکوب کلیه فضاهای اجتماعی و سیاسی، و گذار بی دردسر به جامعه سرمایه داری نابی که هیچ منع و حفاظی در برابر خواست و تمایل سرمایه وجود نداشته باشد، با مقاومت دانشجویان چپ رو به رو شد. در حالی که اصلاح طلبان از سیاست زدایی از دانشگاه سخن می گفتند و اولویت مبارزه صنفی در جنبش دانشجویی را تئوریزه می کردند، و انجمن های اسلامی و دفتر تحکیم وحدت از پس تئوری های پاسداران سابق و نظریه پردازان امروز دوان بودند و ناگهان اهمیت «دیده بانی جامعه مدنی» را دریافته بودند، دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب، مجموعه ای از دانشجویان کمونیست و چپ که حول فعالیت های متعدد دانشجویی و سیاسی سازمان یافته بودند، با فراخوانی مستقل برای یادمان روز دانشجو، ضرورت سیاسی کردن دانشگاه و جامعه را دریافتند و پس از نزدیک به سه دهه، نخستین مقاومت جمعی سرخ را در برابر حاکمیت سازمان دادند. اما یورش وسیع امنیتی به دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب و فشار همه جانبه و شدید بر آنان، در کوتاه مدت به پراکندگی و گسست در پیوستگی حرکت دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب منجر شد. جنبش از خرد جمعی فعالان آن برای مدت زمانی محروم شد و جمع بندی از تجربه ی سپری شده به تعویق افتاد. علنی بودن کامل، دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب را در معرض تعقیب و دستگیری ناکهانی قرار داد و از بین رفتن انسجام و همفکری نظری و عملی را تشدید ساخت. دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب که پیش از وقایع مرتبط با ۱٣ آذر مجموعه ای از فعالان دانشجویی مارکسیست بود که به ویژه حول نشریات و فعالیت های دانشجویی سازمان یافته بودند، با توقیف نشریات و گسترش خفقان در فضای دانشگاه بخش مهمی از بستر فعالیت های خود را از دست داده و به دلیل تعقیب و گریزهای پلیسی و یا حبس در سلول های انفرادی، قادر نشدند در زمان مناسب به سیر سریع رویدادها پاسخی مناسب و برآمده از بحث و جدل درون گروهی دهند. آنچه حیرت آور بود، در فاصله کوتاهی پس از ۱٣ آذر و در فقدان تبادل نظر در میان مجموعه دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب، از خارج از متن مبارزه تزهایی ارائه شد مبنی بر اینکه ۱-دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب یک سازمان علنی توده ای دانشجویی است، ۲- دستگیری ها و روند عینی تغییر فضا در دانشگاه ها هیچ تغییری در معادلات حاکم بر حرکت نداشته است، ٣- فعالیت دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب به عنوان یک سازمان علنی دانشجویی در سراسر کشور بایست گسترش یابد. همچنین و از طرف دیگر ائتلاف شومی میان تمام نیروهای رفرمیست و فرصت طلب شکل گرفت که دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب را به بهانه های متفاوت اما در اصل به دلیل کنشگری رادیکال و غیر مصالحه جویانه مورد حمله قرار داد.

اما توضیحاتی چند ضروری است. دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب هیچ زمان پیش از ۱٣ آذر یک سازمان نبوده است. اگر چه پیشرفت مرحله مبارزاتی شکل نوینی از سازماندهی را در دستور کار گذاشته بود، اما به دلیل وقوف کامل بیشتر این دانشجویان به عدم امکان تشکیل یک سازمان علنی مارکسیستی در دانشگاه ها، سازماندهی خود را به اشکال موجود و ممکن فضای آن روز دانشگاه ها ادامه می داد و خود را به عنوان یک دیدگاه متمایز در دانشگاه صورت بندی کرده بود و نه یک سازمان. تأکید بر نقد مارکسیستی جامعه و مسائل اجتماعی و اهمیت مبارزه ی نظری با نئولیبرالیسم و اصلاح طلبی بورژوایی، رسالتی نبود که آن را در هیاهوی توده ای شدن وانهاد. با پلیسی شدن تام دانشگاه که روند آن پیش از ۱٣ آذر شروع شده بود بخش مهمی از فضاهایی که تا آن زمان حوزه فعالیت دانشجویان مارکسیست را تشکیل می داد در حال از بین رفتن بود و پس از دستگیری ها نیز ادامه عمل به شیوه پیشین نیاز به بازنگری جدی و ابتکارات و آفرینشگری های نوین داشت. بازداشت ها و اعمال فشار شدید نیروهای امنیتی بر بسیاری از عملکردها تأثیر داشت. برخی از دانشجویان منفعل شده، برخی به دلیل وثیقه های سنگین و دادگاه های مفتوح، قابلیت تحرک و کنشگری کمتری پیدا کردند و انتشار نشریات دانشجویی به شیوه ی گذشته (یعنی در چهارچوب مجوزهای دانشگاهی) و برگزاری جلسات سخنرانی و مطالعاتی در دانشگاه امکان پذیر نبود. در نتیجه امکان گسترش فعالیت به شیوه ی کنونی صرفا در حد تخیل پردازی باقی می ماند. مگر اینکه تصوری تلویزیونی از فعالیت های دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب داشته باشیم که صرفا آن را در تجمعات اعتراضی خلاصه می داند.

در فضای هیاهوی جریانات به ظاهر چپگرایی که رادیکالیسم دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب را مسبب سرکوب پلیسی می دانستند و به جای حمایت از رشد سوسیالیسم دگرگون خواه، کمر به تضعیف آن بر بستند، و نیز فشار شدید امنیتی جمهوری اسلامی بر چپ رادیکال دانشگاه، امکان بحث و نقد جمعی از میان رفته بود و این فضا به جریانی معین مجال داد تا سعی در قالب دهی و تراش جنبش دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب کند. پوشاندن قالب یک سازمان علنی دانشجویی از طریق سایت رسمی و سخنگوی رسمی و در پیش گرفتن شکلی از فعالیت که مطابق با واقعیت سیاسی دوره ی پر تحول نیست باعث شد تا فشار بر دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب افزوده شود، دانشجویانی که نه توده های دانشجویی، بلکه لایه ی پیشگامی از دانشجویان مارکسیست بودند. از طرف دیگر عدم توجه به مسأله سازماندهی، حرکت دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب را در برابر سازماندهی های فرقه ای که مسأله ی سیاست جامعه را ورای دخالت کنشگرانه دانشجویان مارکسیست تلقی می کنند و آنان را به پیروی از نظریات خود فرا می خوانند تضعیف کرده بود. این گرایش خاص توانست در کوتاه مدت از عدم انسجام دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب بهره برده و نظریات غیر مارکسیستی و سبک کار نادرست و نامنطبق بر شرایط پیچیده داخل ایران را تبلیغ و ترویج کند. برخلاف سالهای گذشته که دانشجویان مارکسیست در فضای واقعی درون دانشگاه ها به شدت موثر بودند اما در عرصه رسانه ها تصویر نمی شدند، این خط مشی نادرست عرصه فعالیت ها را از فضای واقعی به فضای رسانه ای منتقل کرد. چرخش به راست و اخذ روش های بورژوایی مبارزه سیاسی کار را به جایی رسانده است که اکنون جمع آوری امضا و نامه نگاری های سرگشاده که سنت مشترک نیروهای غیرکمونیست بوده است به اصلی ترین فعالیت برخی رفقای سابق تبدیل شده است.

در نتیجه در پاسخ به مسائل و ضرورت های جدید حرکت چپ در دانشگاه ما به این نتیجه جمعی رسیده ایم که به کوششی آگاهانه و سازمان یافته در جهت بازسازی حرکت چپ رادیکال در دانشگاه های ایران و جمع بندی و تدوین راهبرد نوینی منطبق با واقعیات اجتماعی و درس آموزی از مبارزات پیشین نیاز است. ما بر این باوریم که سبک کار پیشین در شرایط کنونی دستاوردی برای جنبش کمونیستی ایران نداشته و بالعکس سرزنده ترین و بالنده ترین محافل و حلقه های ستیز طبقاتی امروز را در اختیار دشمن طبقاتی می گذارد. از طرفی با مبارزه علیه انحلال طلبی و انفعال مبارزاتی، امر سازماندهی پیشگام دانشجویی را مهم ترین وظیفه دوره کنونی می دانیم. راهبرد خود سازمان یابی همواره از راهبردهای دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب بوده است. درنتیجه هیچ فردی که عضویت در سازمان های سیاسی موجود را داراست در سازمان یابی نوین ما راهی نخواهد داشت . ما سایت آزادی برابری  را نه سایت رسمی دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب، بلکه سایت برخی از رفقا می دانیم که سیاستی مغایر با این جمع اختیار کرده اند و به زودی انتشار ارگان سیاسی-تحلیلی خط خود را آغاز می کنیم. در مبارزات جاری دانشگاه ضمن تأکید بر خط سیاسی خود، برای تشکیل جبهه ای متحد از دانشجویان سوسیالیست، کمونیست و چپ تلاش می کنیم. ما خود را در پیوند با تاریخ مبارزه جهانی کمونیستی و نیز تاریخ مبارزاتی چپ در ایران تعریف می کنیم و معتقدیم که تکامل اشکال سازمانی مبارزه طبقاتی جز از درون مبارزه طبقاتی و از درون جامعه امکان پذیر نیست.

با ایمان به پیروزی پیکارمان
دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب – خط بازسازی
پنجم فروردین ۱٣٨٨

مطلب از نشریه اکتبر، نشریه کردستان حزب حکمتیست

تلاش سازمان يافته بر علیه داب همچنان ادامه دارد

جمهوري اسلامي در سي سال گذشته با استفاده ازروشهاي گوناگون نظيرشلاق وزندان وشكنجه واعدام از يك سو وازسوي ديگربا نفوذ دربين بخشي ازنيروهاي بظاهر اپوزيسيون خود سعي كرده است هرگونه صداي آزاديخواهي وبراي طلبي را درجامعه خفه كند.
بدنبال حماسه پرشكوه روزدانشجو در13 آذر 86 وبرافراشته شدن پرچم آزادي وبرابري دردانشگاههاي ايران بيش از70 تن ازرهبران وفعالين دانشجويان آزاديخواه وبرابري طلب دستگيروروانه شكنجه گاههاي رژيم شدند.درطي دوران بازداشت اين افراد، وزارت اطلاعات وبازجويان جنايتكاراين نهاد سعي كردند ازطريق ارعاب وشكنجه دانشجويان را واداربه پذيرش وابستگي تشكيلاتي به حزب سياسي – نظامي حكمتيست كنند.همزمان با اين تلاش مذبوحانه وجبونانه وزرات اطلاعات،جريان منحط آذرين – مقدم با همراهي وساپورت بخشي ازرهبري كومه له ازطريق نوشتن مقالات،تحليل وجمعبندي حركت 13 آذروريختن اشك تمساح براي جنبش دانشجويي سعي كردند اتهامات انتسابي ازسوي نهادهاي امنيتي رژيم را درقالب اپوزيسيون جمهوري اسلامي ودرنقش دايه مهربانترازمادراثبات كنند. هدف نابودي تشكل دانشجويان آزاديخواه وبرابري طلب يا حداقل انشعاب و تكه پاره كردن داب وبي خاصيت كردن آن بود.
ازهمان روزهاي آغازين دستگيري رهبران دانشجويي شاهد ظهورانواع واقسام سايتها ووبلاگهاي ظاهرا" دانشجويي بنامهاي داب تهران ودانشجويان سوسياليست و... بوديم. درتازه ترين اقدام جبهه اطلاعات – آذرين وپس ازاعلام كناره گيري يكي ازفعالين دانشجويي ازتشكل دانشجويان آزاديخواه وبرابري طلب وبلاگي بنام آزادي  برابري – بخش منشعب از دانشجويان آزاديخواه وبرايري طلب - خط بازسازي با تكرارهمان اتهامات وزارت اطلاعات وتريبون ماركسيسم آذرين تلاش مجددي را درجهت ضربه زدن به جنبش آزاديخواهانه وبرابري طلبانه دانشجويي آغاز كرده است.
اطلاعات ونيروهاي امنيتي رژيم،جريان نئوتوده ايستي آذرين – مقدم وتمامي دشمنان آزادي وبرابري و کسانی که ناآگاهانه به این دام افتاده اند دراتحاد ناميمون وارتجاعي خود وبا استفاده ازتمامي امكانات ميخواهند داب را نابود كنند.اما دانشجويان بيش ازهرزماني به اين صدايشان نيازدارند،چرا كه آزادي وبرابري عميق ترازهميشه نيازواقعي دانشجويان وكل جامعه است. اگر آزادیخواهی وبرابری طلبی نیاز طبقه ما و همه ستمدیدگان است، فرزندان و دانشجویانش نیز نمیتوانند ساکت باشند و این جنبش ریشه دار تر از اینهاست منتها با همه توان و وجود باید آنرا منسجم و حفظ کرد و تلاش خستگی ناپذیر رهروانش را باید ستود که ریشه در اجتماعات چند هزار نفره در دانشگاه های ایران دارد و باید بیش از بیش مستحکمتر شود.

 زنده باد آزادیخواهی و برابری طلبی و مبارزه متشکل و انقلابی دانشجویان بر علیه سرمایه داری و رژیم جمهوری اسلامی
زنده باد دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب

 

رهبران كارگري و تداوم مطالبات اول ماه مه!

رفقاي كارگر! درودهاي من را بمناسبت فرا رسيدن اول ماه مه٬ روز جهاني كارگر بپذيريد.

هر سال ما در اقصي نقاط دنيا شاهد برگزاري روز كارگر هستيم. بيش از يك و نيم قرن است طبقه كارگر مبارزه  خونين و قهرمانانه كارگران شيكاگو٬ مبارزه اي كه زمينه ساز و الهام بخش اعلام روز جهاني كارگر بود را برگزار ميكند. هر سال در روز كارگر چرخهاي توليد سرمايه داري در سراسر جهان از حركت باز مي ايستد٬ بردگان مزدي سرمايه از توليد دست ميكشند تا پرچم همبستگي و اتحاد براي رهائي از ستم و استثمار را در دستان پر قدرت خود باهتزاز در آورند. اول مه روز مارش جهاني طبقه كارگر٬ طبقه اي كه زير و رو كردن دنياي فقر و بندگي سرمايه است. روز يادآوري "كارگران جهان متحد شويد" است. براي ما در ايران تحت حاكميت نظام جمهوري اسلامي٬ روز ياد آوري آن صدها و هزاران اعتراض و مبارزه اي است كه هم طبقه اي هاي ما در طول سال گذشته پرچم مبارزه كارگر عليه سرمايه و دولت و نظام حاكم  در جامعه را با استحكام و قدرتمندي تمام به قدرتمند بودن طبقه كارگر٬ بر افراشته است. سال گذشته براي جنبش كارگري سال مبارزه٬ اعتصاب روزهاي خونين وسخت كشمكش با دولت و سرمايه داران و صاحبان صنايع بود. بحق بايد گفت سال ۱۳۸۷ سال كارگران و سال پرچم اعتراض كارگري در جامعه ايران بود. سال الهام بخش افق و دورنماي طبقه اي كه اعلام كرده صاحب جامعه است. طبقه كارگري كه پرچم اعتراض و راديكاليسم طبقاتي را به افق جامعه تبديل كرده است. سال ۱۳۸۷ سال اعتصاب٬ مارشهاي خياباني٬ اعتراض و مبارزه كارگران و مزدبگيران جامعه در ايران است. 

اما٬ در آستانه اول ماه مه امسال٬ طبقه كارگر جهاني شاهد حمله گسترده و درندانه بورژوازي به معيشت و زندگي اش است. در يكسال گذشته با عروج بي سابقه ترين بحران مالي٬ بورژواها با سكانداري دولت و سران حاكم آنها٬ بيكاري ميليوني و كم سابقه اي را در سطح جهاني به طبقه كارگر تحميل كرده و ميليونها نفر از از مزدبگيران جامعه را روانه منازل و خيابانها كرده اند. حمله سرمايه داران و دولتهاي حامي آنها در يكسال گذشته بي سابقه ترين حملات سياه به طبقه كارگر است.  به اين اعتبار سال ۱۳۸۸ براي كارگران و رهبران عملي سال سخت و پر از تلاطم طبقاتي و سال اعلام كيفر خواست طبقه كارگر و يافتن راه هاي چاره و طرح مطالبات اقتصادي و سازمان دادن تعرض همه جانبه سياسي  و برون رفت از اين همه فقر و فلات و بيكاري ميليوني است. در دو قطب طبقاتي جامعه٬ صف بندي طبقات حاكم فشرده تر از گذشته شده است. ما شاهد تلاشهاي جهاني بورژوازي براي نجات بورژواها از بحران مالي كنوني هستيم. هم طبقه ايهاي سرمايه داران و دولتهاي حاكم با پمپاژ كردن بيلياردها دلار و يورو و ارقام نجومي بي سابقه از  ثروت اجتماعي جامعه به كمك بانكها در تلاشند٬ هم طبقه اي هاي خود را نجات! دهند. و شرايطي را كه از چند دهه گذشته براي طبقه كارگر و مزدبگيران جامعه تدارك ديده بودند٬ با تحميل بردگي بيشتر٬ بيكارسازي و فقر و فلاكت پردامنه تر بر آنها را هموار و عادي كنند! در دل وضعيت پيچيده كنوني طبقه كارگر و رهبران عملي باري سنگين از سازماندهي اعتراض اجتماعي طبقه كارگر را بر دوش دارند. اما٬ نقطه قدرت طبقه كارگر همچنان بر اعتراض روزانه او٬ به خلاف جريان بودنش و به افق اجتماعي اش سوسياليسم و جامعه اي آزاد و برابر استوار است. در دل جهان بلبشو و شرايط سياه كنوني٬ در دل غول ميديا و رسانه هاي نوكر كه اهداف و كاري بجز در خدمت طبقه سرمايه دار و بورژواها و دولتهايشان ندارند٬ افق سوسياليسم و جامعه آزاد و برابر كاري دشوار و سخت است. با اين وجود هم طبقه اي هاي ما٬ هر روز در اعتراض روزانه و مداومشان اين افق انساني را در جامعه بعنوان صاحبان اصلي اش به نمايش گذاشته اند. اعتراض كارگران فرانسه و يونان در صدر درخششهاي طبقه كارگر در سال گذشته ثبت شده است. اگر در صف بورژواها اتحاد! براي حمله به معيشت كارگر در اهداف اول و نامقدس آنها وجود دارد٬ اما٬ در مقابل صف بورژواها٬ طبقه كارگر در شكل سراسري شاهد تحركات بين المللي و اعتراض به سرمايه است. صفوف طبقه كارگر در دو سوي كشمكش طبقاتي كنوني نياز مبرم و حياتي به اتحاد و همبستگي و ابراز وجود طبقاتي دارد٬ رهبران عملي جنبش كارگري در پيشاپيش اين صف قرار دارند.

در ايران٬ امسال ما در شرايطي به استقبال روز كارگر ميرويم كه جنبش طبقاتي كارگران در ابعاد وسيع و گسترده به ميزان سالهاي قبل وسيعتر و تعرضي تر بميدان آمده است. طبقه كارگر از خودآگاهي بسيار مناسب و مساعدتري به نسبت سالهاي قبل برخوردار است٬ صدها تجربه از اعتراض طبقاتي در شكل اعتصاب٬ تحصن و تظاهرات را در مقابل دولت و نظام حاكم٬ در مقابل سرمايه داران و كارفرماها انجام داده و  از منظر جامعه و بورژوازي طبقه اي قدرتمند و صاحب حرف و نيرويي معترض و خلاف جريان نام گرفته است. نقطه قدرت ما در اعتراض و حق طلبي طبقاتي جنبش كارگري در چند سال گذشته متبلور شده است. در دل اعتراض كارگري جنبش كارگري اكنون به يمن خودآگاهي طبقاتي اش٬ صف نيرومند و با درايت سياسي و طبقاتي را پرورش داده. كم نيستند آن رهبران كارگري كه در سخت ترين شرايط اعتراض هزاران نفري از مراكز صنعتي و توليدي و محيط هاي كار را سازماندهي كرده و اعتراض كارگران را با درايت بالا و خود آگاهي طبقاتي٬ پيش برده و مايه اتحاد طبقاتي و همبستگي كارگران شده اند.  كم نبودند٬ آن صدها رهبر كارگران كه با تحميل زندان٬ شلاق خوردن در مقابل هجوم بورژواها و نظام حاكم ايستادند٬ و به مطالبات كارگران و حق تشكل و اعتصاب پايفشردند. و پيروزي اعتصابات كارگران را هموار كردند. نكته اساسي در تداوم فضاي اعتراضي اول مه در سال جاري٬ تحكيم و امكان پيشرويهاي بيشتر جنبش كارگري در سطح جامعه و بشكل سراسري است. جمعبندي و تجارب اعتراضات كارگري در سال گذشته٬(بسهم خود در روزهاي آتي كتابي كه حجم آن به صدها صفحه ميرسد٬ و جمعبندي اعتراضات كارگري در سال ۱۳۸۷ را منتشر ميكنم٬ با ديدن اين هزاران اعتراض و اعتصاب به روشني جلوه هاي اعتراض و ابراز وجود كارگران در جامعه ديده ميشود) به ما و جامعه اين واقعيت انكار ناپذير را گواهي داده٬ در هر مقطعي جنبش كارگري و اعتراضات كارگران فضاي سياسي جامعه را به خود مشغول كرده افق رهائي از دست سرمايه و حاكمان آن٬ جمهوري اسلامي٬ برجسته شده است. با درك اين شرايط٬ به ميزان موقعيتي كه جنبش كارگري در آن قرار گرفته٬ جايگاه و وظايف رهبران كارگري به مراتب بيشتر و پيچيده تر شده است. در آستانه اول مه اين رهبران كارگري هستند كه بر وجود ابزارهايي كه موجبات اتحاد و همبستگي طبقه كارگر را فراهم ميكند٬ پايفشاري ميكنند.  

كارگران مبارز! رهبران عملي جنبش كارگري! تحكيم وضعيت كنوني٬ فراهم كردن شرايط مادي و عملي در تدارك اول مه امسال در گرو نكات زير است:

۱. تعطيل٬ و تحريم مراسم دولتي٬ تعطيل كردن روز كارگر٬ يك مضمون اصلي جدال و كشمكش كارگران با بورژوازي و دولت او بوده است. در اين كشمكش عقب نشينهاي مهمي تاكنون به دولت تحميل شده است. در سه دهه گذشته كارگران پيروزي هاي موفق و قابل اتكايي را كسب كرده اند. و عملا روز كارگر را تعطيل اعلام كرده اند. براي قطعيت دادن به اين پيروزيها٬ امسال كارگران بايد متكي بر عمل و نيروي خود اين جدال چندين ساله را تا آخر پيش ببرند. در روز كارگر٬ كارگران به اتكا به كار آگاهگرانه و تدارك ديده شده كار را در همه جا تعطيل اعلام بكنند. تعطيلي قطعي و بسرانجام رساندن نرفتن به سر كار قدم اول در تدارك اول ماه مه است. جامعه ايران با توجه به تجارب گرانبهاي تاكنوني طبقه كارگر از اين خواست ابتدايي طبقه كارگر با آغوش باز استقبال ميكند! اگر اين پيروزي در معناي كلاسيك خود٬ به تعطيل كشاندن مراكز توليدي منجر شود٬ مراسمهاي دولتي و مراسم خانه كارگر٬ شوراهاي اسلامي و نهادهايي از اين قبيل عملا با شكست مواجه شده و طبقه كارگر پوزه اين خادمان بورژوازي و دولت حاكم را بخاك حقارت مزدوري سرمايه كشانده است.

۲. برپائي مجمع عمومي كارخانه و محل كار در گراميداشت اول مه٬ سنتا در اول مه هر سال٬ در كارخانه و مراكز توليدي و محلهاي كار در جاهايي كه تناسب قوا وجود داشته كارگران قبل از اول مه٬ مجمع عمومي خود را تشكيل داده اند. برپايي مجمع عمومي در گراميداشت اول مه امسال اهميت ويژه اي به نسبت سالهاي قبل دارد. مجمع عمومي ابزار ابراز وجود كارگر و سلاح قدرت او در مقابل دولت و كارفرما است. كارخانه و مراكز صنعتي٬ محل تجمع كارگران و مراكز قدرت اجتماعي كل طبقه كارگر هستند و برپائي مجمع عمومي كارخانه در گراميداشت اول مه٬ نقش بسيار مهمي در تدارك مارش و مراسمهاي روز اول مه خواهد داشت. بعلاوه٬ مجمع عمومي كارگران٬ جاي ابراز همبستگي جهاني٬ سخنرانيها و صدور قطعنامه ها براي اعلام توقعات اجتماعي و سياسي و خواستهاي كارگري است.   

۳. جشن در محلات كارگري٬ روز اول مه روز تعطيل كارگر است. روزي است كه كارگران كار را تعطيل ميكنند و در محلات جمع ميشوند. تدارك جشن و سرور در محلات كارگري مراسمهاي اول مه را با شكوه ميكند. جشن در محلات كارگري٬ جاي مهمي در خودنمائي اجتماعي و سياسي كارگران در روز كارگر دارد.

برپايي گسترده و وسيع روز كارگر٬ صدور قطعنامه و كيفرخواست كارگران در شكل مطالبات اقتصادي و سياسي٬ مارشهاي خياباني و مراسمهاي وسيع توده اي٬ و در يك كلام ابراز وجود طبقاتي در اول مه آن شرايطي هستند كه موقعيت مناسب و قابل اتكائي را براي رهبران كارگري و سخنگويان آنها فراهم ميكند. در اول مه امسال٬ جنبش كارگري در ايران توان و قدرت اين را دارد كه اعلام كند٬ ابراز وجود طبقاتي٬ و بر افراشتن پرچم و افق زير و رو كردن جامعه سرمايه داري كنوني٬ با سرنگوني رژيم جمهوري اسلامي٬ با اعتصابات سراسري و اعتراض وسيع توده اي٬ امكان پذير است.  كارگران و رهبران عملي در صف مقدم اين تحول اجتماعي قرار دارند. 

نسان نودينيان   ارديبهشت ۱۳۸۸(آپريل ۲۰۰۹)

 

شورای سردبیری میلیتانت:پیش به سوی تدارک اول ماه مه

با فرا رسیدن اول ماه مه (11 اردیبهشت 1388)،  ما به مثابه فعالان جنبش کارگری باید چشم انداز فعالیت در درون جنبش کارگری را ترسیم کرده و خود و طبقه کارگر را برای دوره آتی فعالیت های ضد سرمایه داری آماده کنیم. اما پیش از آن باید موقعیت کنونی خود و دشمن طبقاتی خود را ارزیابی کنیم. به سخن دیگر باید دید در سال پیش تناسب بیشتر به نفع چه طبقه ای در جامعه سوق یافته است. طبقه کارگر یا طبقه سرمایه دار؟

روشن است که دولت سرمایه داری در سال پیش مصمم بوده است که بیشترین ضربه را بر پیکر طبقه کارگر وارد سازد. دستگیری فعالان شناخته شده کارگری مانند منصور اسالو (از میان صدها نفر از کارگران، معلمان، زنان و دانشجویان شریف جامعه)؛ شلاق زدن کارگران و غیره؛ نمایانگر این روش ارعاب آمیز بوده است.  دولت سرمایه داری به شکل حساب شده قصد داشته که فعالان پیشروی کارگری و دانشجویی و زنان را مرعوب کند. تا آنها دست از فعالیت برداشته و مطیع دولت سرمایه داری گردند. بدین وسیله استثمار کارگران آسان تر عملی گشته و جیب سرمایه داران نوپا بیشتر پر گردد.

 آیا دولت سرمایه داری در این امر توفیق حاصل کرده است؟ آیا توانسته که تناسب قوا به ضرر طبقه کارگر سوق دهد؟ آیا دولت سرمایه داری قوی تر و طبقه کارگر ضعیف تر سال پیش گشته است؟

 پاسخ به این سؤالات هم آری است و هم نه! آری به این مفهوم که با وجود کارزارهای بین الملل و ملی، هنوز بخشی از فعالان کارگری و دانشجویی و زنان در بند باقی مانده اند. آری به این مفهوم که در میان فعالان پیشرو جو ترس و وحشت از دستگیرهای فراتر وجود دارد. آری به این مفهوم که برخی موقتاً دلسرد گشته  و توان استمرار مبارزات را از دست داده اند.  آری به این مفهوم که بختک شبکه پلیسی و وزارت اطلاعات بر فعالان کارگری احساس می شود. از این لحاظ دولت سرمایه داری امتیازاتی به دست آورده است.

 پاسخ نه است! به این مفهوم که در سطح توده های وسیع کارگری شکست اعمال نشده است. طبقه کارگر نه تنها توسط دولت سرمایه داری شکست نخورده که در مبارزات و اعتصابات سال پیش توفیق نسبی هم به چنگ آورده است (اعتصاب کارگران نیشکر هفت تپه و لوله سازی اهواز و مبارزات و مقاومت کارگران سنندج). زیرا توده کارگر در وضعیت وخیم اقتصادی؛ فرصتی برای پذیرش شکست در مقابل نظام سرمایه داری را ندارند! آنها یا باید پیروز شوند و یا خود و خانوده خود را به عرصه نابودی بکشانند. در واقع مبارزات کارگران تداوم داشته است. بنابراین می توان  اذعان داشت که در مجموع تناسب قوای طبقاتی به نفع کارگران و به ضرر دولت سرمایه داری  است.

 اگر این استدلال صحیح باشد، باید دید ریشه کُند شدن و یا عدم تمایل کارگران پیشرو به تداوم مبارزه در چیست؟ ریشه آن مطمئناً در تقویت دولت نیست. انشقاق و افتراق در درون دولت افزایش یافته است. انتخابات ریاست جمهوری این بحران سیاسی را به نمایش گذاشته است. بحران اقتصادی نسبت به سال پیش عمیق تر گشته است. تحریم های اقتصادی محدود بین المللی، تاثیرات گذاشته و دولت را وادار به سازش با امپریالیزم آمریکا کرده است. دولت کارآیی خود در چرخاندن اقتصاد جامعه از دست داده است. گرانی بی داد می کند و نرخ تورم افزایش یافته است.

 فشارها، ارعاب ها و دستگیرهای  دولت ضعیف و بحران زده سرمایه داری، تنها زمانی می تواند کارآیی داشته باشد که جنبش کارگری فاقد سازماندهی باشد. بدیهی است که سازماندهی توده ای کارگری در وضعیت اختناق دشوار است. توده های کارگری تنها در وضعیتی که صبرشان سر آمده باشد وارد درگیری با دولت سرمایه داری می شوند. اما مهمتر از آن، مسئله بر سر عدم آمادگی پیشروی کارگری برای مقابله با وضعیت کنونی است. پیشروی کارگری در ایران هزینه های زیادی پرداخت کرده است. مبارزات سه دهه فعالان کارگری قابل تقدیر است. اما پیشروی کارگری به علت فقدان هماهنگی، نداشتن سازماندهی متحد و عدم رعایت دمکراسی درونی و عدم حضور و دخالتگری مستمر در میان توده های کارگری، دچار بحران گشته است. بدیهی است که بحران رهبران عملی کارگری خواه نا خواه، به سرکشی و برخورد ارعاب آمیز دولت سرمایه داری (که خود دچار بحران عمیق است) منجر می گردد. این اشکال اساسی را باید متحدا در سال آتی جبران کرد!

دولت سرمایه داری در حال مذاکره و چانه زنی به دول سرمایه داری غربی است. این چانه زنی ها به زودی به اتمام رسیده و معامله ای از بالا و توسط سازمان بین المللی کار صورت می پذیرد. سفرهای نمایندگان آی ال او به ایران و برنامه ریزی برای ایجاد اتحادیه های کارگری در ایران؛ عمدتاً با هدف تحت کنترل قرار دادن جنبش کارگری برای دوره آتی طراحی گشته است. چنانچه از هم اکنون کارگران پیشرو و رهبران عملی طبقه کارگر آمادگی مقابله و دخالت در این روند را نداشته باشند؛ برای دوره نا معلومی ارعاب طبقه کارگر با اشکال نوین همراه با همکاری آی ال او ادامه خواهد یافت.

 اول ماه مه امسال می تواند نقطه عطفی در سازماندهی نوین جنبش کارگری باشد. کارگران پیشرو وظیفه دارند که به طور مستمر در کنار کارگران قرار گرفته و در هر  نهادی که کارگران در آن حضور دارند؛ شرکت فعال داشته باشند. مشی ایجاد تشکل مستقل کارگری بر محور یک برنامه اقدام کارگری باید وسیعاً تبلیغ گردد. دمکراسی درونی کارگری باید رعایت گردد. حذف گرایی و باندبازی و زدو بندها و کاسبکاری سیاسی باید طرد گردد. کارگران جوان باید در محور فعالیت های ادغام گردند. اتحاد عمل های کمیته های موجود می توان در این اول ماه مه شکل گیرد و فرقه گرایان و مخالفان اتحاد کارگری افشا و طرد گردند.

 چشم انداز جنبش کارگری برای سال آتی مبارزه واحد برای ایجاد تشکل مستقل کارگری در مقابل دسیسه های دولت سرمایه داری و آی ال او باید باشد. شرکت مشروط در هر نهادی که توسط آل ای او ایجاد می گردد از ضروریات دخالتگری در دوره آتی است. این دخالت ها تنها با همراه متحدان بین المللی جنبش کارگری عملی. در سال پیش «شبکه همبستگی کارگری» کوشش کرده که زمینه را برای ایجاد یک کارزار بین المللی برای حمایت از تمامی کارگران ایران (صرفنظر از عقاید و برنامه شان) فراهم آورد.

 زنده باد اول ما مه!

پیش به سوی سازماندهی متحد!

پیش به سوی تقویت شبکه همبستگی کارگری!

زنده باد همبستگی بین المللی کارگری!

 شورای سردبیری میلیتانت

 29 فروردین  1388

هیات دائر دفتر سیاسی پاسخ ميدهد؛:کارگران کمونيست و اول ماه مه

یک دنیای بهتر: اول ماه مه فرصتی است برای پرداختن به مسائل اساسی جنبش آنتی کاپیتالیستی طبقه کارگر. از مسائل پایه ایی باید شروع کرد. چرا اول ماه چنین جایگاهی در مرکز کشمکش های جامعه ایفا میکند؟ قدرت پیام جنبش آنتی کاپیتالیستی اول ماه مه در چیست؟ تاکیدات این جنبش در اول ماه مه چیست؟

علی جوادی: اول ماه مه یک روز تاریخی است. سمبل آینده نگری و امید بشریت کارکن برای یک دنیای بهتر و انسانی است. تاریخه اش به اعتراض کارگران شیکاگو برای هشت ساعت کار برمیگردد. اما امروز پیامی بسیار فراتر از مطالبات اولیه خود برای تٽبیت هشت ساعت کار در روز دارد. پیامش فریاد کارگر برای رهایی و خلاصی از انقیاد طبقاتی است. پیامی برای آزادی انسان از قید و بند نظام استٽمارگرانه سرمایه داری و ایجاد جامعه نوین. جامعه ای که تنها میتواند یک جامعه آزاد کمونیستی باشد. بنظر من اهمیت اول ماه مه اساسا در طرح مطالبات عدیده کارگری نیست. جنبش ما به کررات مطالبات خود را در اعتراضاتش٬ در تجمعاتش٬ و در اعتصاباتش مطرح کرده و میکند. اگر اول ماه مه جایگاهی دارد پیام عمومی و طبقاتی و جهانی آن است. روزی که طبقه کارگر بیش از هر چیز به ریشه مسائلی که شکل دهنده وضعیت استٽمارگرانه امروز است٬ میپردازد. اول ماه مه یک انتقاد اجتماعی بنیادی و زیر و رو کنده به نظام موجود٬ یعنی سرمایه داری٬ است. انتقاد طبقه ای است که هیچگونه منفعتی در حفظ مناسبات و شرایط داده شده ندارد. اول ماه مه پرچم اعتراض به کلیت نظام اقتصادی و اجتماعی موجود است. اول ماه مه انتقاد به نظامی است که بدون به اسارت گرفتن و استٽمار بشریت کارکن نمیتواند یک روز به بقای خود ادامه دهد. اول ماه مه تاکیدی است که حتی عمیق ترین و ریشه ای ترین اصلاحات اقتصادی و سیاسی در نظام کنونی٬ بنیادهای ضد انسانی و اسارت آور نظام کنونی را دست نخورده باقی میگذارد. به این اعتبار اول ماه جایگاه ویژه ای در مرکز کشمکش های جامعه ایفا میکند. قدرت پیام جنبش آنتی کاپیتالیستی طبقه کارگر در اول ماه در این مجموعه است. اول ماه تاکیدی بر این واقعیت است که رهایی انسان به رهایی کارگر گره خورده است. کارگر برای آزادی خود ناچار به نابودی و فنای طبقات متخاصم در جامعه است و بر خلاف تمام کشمکشهای تاکنونی طبقاتی ماحصل این مبارزه پیروزی یک طبقه و اعلام برتری طبقه کارگر نیست. بلکه پایان دادن به کل این کشمکش٬ هدف غایی اش است. بشریت باید بتواند خود را از این دوران جهالت و بربریت نجات دهد. و این در گرو انقلابات کارگری است.

تاکیدات ما در اول ماه مه اساسا بر این افق آینده ساز و رهایبخش استوار است. ما در اول ماه مه ما بر همبستگی جهانی طبقه کارگر تاکید میکنیم. تاکید میکنیم که طبقه کارگر طبقه ای جهانی است. طبقه ای است که آینده بشریت به تلاش و تکاپوی آن وابسته است. طبقه ای که هر ذره آزادی و انسانیت در جامعه به دامنه قدرت کارگر و تشکلاتش گره خورده است. قرن حاضر قرن جهانی شدن و اٽبات این عظیم ترین حقیقت تاریخی است.

یک دنیای بهتر: "کارگران میهن ندارند" یک شعار پایه ای کمونیسم است. اشاره بر ویژگی انترناسیونالیستی جنبش آنتی کاپیتالیستی طبقه کارگر دارد. در عین حال یک رکن تلاشهای ضد انسانی ناسیونالیسم بر تقابل با همین خصوصیت متمرکز شده است. تقسیم طبقه کارگر به کارگر ایرانی٬ هندی٬ انگلیسی٬ آمریکایی و ...؟ چگونه باید با تعلق و تقسیم بندیهای ناسیونالیستی مقابله کرد؟ تاٽیرات مخرب ناسیونالیسم در مبارزه و زندگی طبقه کارگر چیست؟ چگونه ناسیونالیسم با خصلت مشترک انسانی در تناقض قرار میگیرد؟ چرا و چگونه انترناسیونالیسم بیان خصلت انسانی بشریت است؟

آذر ماجدی: یکی از مهمترین موانع ذهنی- ایدئولوژيک پیشروی مبارزه طبقاتی طبقه کارگر مقوله ناسیونالیسم است. بورژوازی تاریخا با توسل به این سلاح موفق شده است مبارزه طبقه کارگر را عقیم کند و کارگران را پشت خود به صف کند. این مساله بویژه در شرایط خطیر و بحرانی بخوبی قابل رویت است. در شرایط بحرانی سیاسی - اقتصادی ناسیونالیسم یک سلاح موثر در دست بورژوازی است. ناسیونالیسم یک بخش مهم و جدایی ناپذیر ایدئولوژی حاکم است. در لحظات تعیین کننده در طول تاریخ، در مقاطع تاریخ سازی که طبقه کارگر از نظر عینی امکان به زیر کشیدن سرمایه داری و استقرار حکومت خود را داشته است، زیر حاکمیت خرافه ناسیونالیستی از دست زدن به این نبرد نهایی باز مانده است. نمونه جنگ جهانی اول و دوم در اروپا از نمونه های برجسته این واقعیت است. بویژه جنگ جهانی اول مقایسه حرکت طبقه کارگر روسیه که به رهبری حزب بلشویک برای دوره ای بر خرافات ناسیونالیستی فائق آمد و یک انقلاب کارگری را سازمان داد، با طبقه کارگر در سایر کشورهای اروپایی نقش مخرب و تعیین کننده ناسیونالیسم را برملا میکند.

مرزهای ملی، مرزهایی مصنوعی و بورژوایی اند. تقسیم انسان ها بر مبنای رنگ، نژاد، محل تولد یا محل تولد اجداد تلاشی برای رو در رو قرار دادن انسان ها است. این تلاش با یک هدف معین انجام میگیرد. منافع مادی مهمی پشت این تلاش برای تقسیم انسان به ملت های مختلف خوابیده است. کمی تعمق در ماهیت جامعه طبقاتی این واقعیت را آشکار میسازد. این تصور که طبقه کارگر آمریکا باید نزدیکی و هم سرنوشتی بیشتری با بورژوازی آمریکا احساس کند تا با فرضا طبقه کارگر آرژانتین، کوبا یا عراق، واقعا دردناک است. و باید گفت که متاسفانه این واقعیت جامعه معاصر است. بورژوازی با صرف هزینه های هنگفت این ایدئولوژی وارونه و سرمایه دارانه را هر روزه از نو بازتولید میکند. ایجاد یک هم سرنوشتی دروغین میان بورژوازی و طبقه کارگر در چهارچوب مرزهای معین و در کنار آن ایجاد یک رقابت و بعضا خصومت میان طبقات کارگر که در قالب های کشوری تقسیم و تعریف شده اند، یکی از خصوصیات شرم آور جامعه سرمایه داری است.

ناسیونالیسم مانند یک اپیدمی خطرناک تمام دنیا را آلوده کرده است. باید گفت که جریانات چپ غیر کارگری نیز از این اپیدمی درامان نمانده اند. ناسیونالیسم طی تاریخ افت و خیزهای بسیاری داشته است. در دهه های اخیر، پس از سقوط شوروی، ناسیونالیسم بشکلی عنان گسیخته و با شدت قابل توجهی رشد و گسترش یافت. اما جنایات بسیاری که توسط ناسیونالیسم در تمام دنیا و بویژه در قلب اروپا انجام گرفت شرایط را برای دریدن پرده های ابهام و دورغ  از ناسیونالیسم فراهم ساخته است. مساله اینجاست که باید توجه داشت، در چنین شرایطی همواره یک گرایش معتدل تر و با چهره انسانی تر پیدا میشود تا توجه ها را از ریشه مساله دور کند و صرفا متوجه "زیاده روی ها" سازد. بطور نمونه جریانات مذهبی میکوشند که جنایات جنبش ها و دولت های مذهبی را به گردن افراطی گری یا باصطلاح فاندامنتالیسم بگذارند و مذهب را از زیر حمله نجات دهند. در مورد ناسیونالیسم نیز دقیقا چنین است. گرایشات ناسیونالیست میکوشند نقد ما از ارتجاع، عقب ماندگی و ظرفیت های ضد انسانی و وحشیانه ناسیونالیسم را به ناسیونالیسم افراطی حواله دهند. ما باید نشان دهیم که چگونه ناسیونالیسم در هر شکل آن ضد انسانی است. و ضمنا باید بخاطر داشت که ناسیونالیسم رام و معتدل نیز عموما در شرایط بحرانی به کمپ ناسیونالیسم افراطی یا فاشیسم می گرود.

راه مقابله با ناسیونالیسم پیگیری و گسترش یک مبارزه کمونیستی کارگری علیه آنست. راه دیگری وجود ندارد. این رسالت و وظیفه بدوش کمونیسم کارگری است. باید اذعان کنم که این مبارزه ساده ای نیست. یک مبارزه پیچیده و در عرصه های مختلف باید علیه ناسیونالیسم سازمان یابد. در شرایط بحران سرمایه داری کنونی شرایط برای تهاجم به ناسیونالیسم و تاکید بر هم سرنوشتی طبقه کارگر در سراسر جهان مهیا تر است. باید از این شرایط به بهترین شکل استفاده کرد. نقد کمونیسم کارگری، نقد مارکس و منصور حکمت را باید وسیعا گسترش دهیم. باید بکوشیم تمام پرده های ابهام و دروغی که بر ناسیونالیسم کشیده شده است، بدریم.

یک دنیای بهتر: یک مساله حیاتی جنبش کمونیسم کارگری تاکید بر خصلت رهایبخش و آزادیخواه انقلاب کارگری است. ماحصل نهایی این مبارزه نابودی طبقات متخاصم و ایجاد جامعه ای آزاد و کمونیستی است. جامعه ای که هر کس به اعتبار انسان بودن به یکسان از کلیه مواهب زندگی و محصولات تلاش جمعی برخوردار میشود. چرا و چگونه این جدال اهدافی فرای آزادی خود طبقه کارگر دارد؟ چرا آزادی و رهایی کارگر یعنی آزادی و رهایی جامعه؟ چرا جامعه برای رهایی خود باید به این مبارزه بپیوندند؟

سیاوش دانشور: تفاوت اساسى جنبش کمونيسم کارگرى با ديگر جنبشهاى تاريخ جوامع طبقاتى اينست که بر نقد ارکان اساسى مدرن ترين و آخرين نظام طبقاتى موجود متکى است. اين بنيادى ترين اصل و دکترين کمونيسم کارگرى و مارکسى است که طبقه کارگر براى آزادى خود بايد کل جامعه را آزاد کند. برده و رعيت ميتوانند با برده نبودن و مالکيت داشتن آزاد شوند بدون اينکه جامعه طبقاتى لغو شود٬ اما پرولتاريا نميتواند آزاد شود بى آنکه جامعه بطور کلى از مالکيت خصوصى بر وسائل توليد و تقسيم طبقاتى رها شود. براى کمونيسم کارگرى برابرى امرى نه صرفا حقوقى، بلکه همچنين و در اساس اقتصادى - اجتماعى است.

بورژوازى با هر رنگ پرچمى بر تداوم مناسبات سرمايه دارى و اصل مالکيت خصوصى بر ابزار توليد و بردگى مزدى طبقه کارگر تاکيد دارد. کمونيسم در پى حکومت "نژاد برتر" کارگر و تداوم نظام آپارتايد طبقاتى نيست٬ بلکه براى الغاى جامعه طبقاتى و بنيادهاى آن تلاش ميکند. سوال قديمى کمونيسم همان سوال قديمى جوامع طبقاتى و جنگ برسر مالکيت است. مالکيتى که در ادورا تاريخ به طبقات دارا تعلق داشته و اکثريتى بعناوين و اشکال مختلف به بردگى کشيده شدند. بردگى امرى تاريخى است و سرمايه دارى تنها شکل آن را تغيير داده است. برخلاف طبقات ديگر در طول تاريخ٬ کارگران نميخواهند مالکيت طبقه خودشان را تثبيت کنند بلکه ميخواهند مالکيت را به همه برگردانند. برخلاف بورژوازى که حق و آزادى را با مکان فرد در مالکيت و توليد تبئين ميکند٬ کمونيسم ميخواهد جامعه و فرد را از اسارت سياسى و اقتصادى رها کند. برخلاف بورژوازى که سياست را به امرى حرفه اى و اليتيستى تبديل ميکند و توده مردم را به سياست بى تفاوت ميکند٬ کمونيسم با اصل دخالت فرد و جامعه در سرنوشت خويش سياست را به امر واقعى يعنى اداره زندگى و جامعه انسانهاى آزادى که بلافصل در توليد اجتماعى و سياست دخالت دارند تبديل ميکند. ريشه هر تبعيض و جهالتى در دنياى امروز هر جا که باشد٬ جديد باشد يا قديم٬ امروز نفس وجودش در جامعه به منافعى خدمت ميکند. زن ستيزى و نژاد پرستى و خود محورى و جهالت مذهبى اگر هستند و قوى هم هستند٬ دليلش نياز سرمايه دارى بر ارکان تبعيض است. اين نظام بر پايه نابرابرى بنيادى و خشن ترين تبعيض يعنى بردگى مزدى بنا شده است. چنين نظامى محتاج انواع ستم و سرکوب و تئورى توجيه ستم براى سرپا ماندن است.

جنبش کمونيسم کارگرى نه فقط منفعتى در حفظ و تداوم اين ستمها ندارد٬ بلکه تنها جنبشى است که ميتواند با انقلاب عليه نظام و مناسبات استثمارگر و تبعيض گر طبقاتى ريشه همه اين ستمها را بزند. کمونيسم کارگرى در عين حال جنبشى در صف اول عليه هر تبعيضى است و براى بهبود و تغيير روزمره در زندگى انسانها تلاش ميکند. سياست جنبش کمونيسم کارگرى نه تنها هر جنبش ضد تبعيضى را قدرتمند ميکند بلکه افق آزادى و رهائى را بعنوان انسان در چشم انداز قرار ميدهد. جدال برسر افق آزادى در هر مبارزه براى نفى تبعيض اساسى است. کمونيسم جنبشى سياسى است که برسر هويت و حق و آزادى انسان با سرمايه و نظام امروز در جنگ است. سرنگونى سرمايه دارى و ايجاد جامعه اى آزاد و کمونيستى نهايتا هدفش قرار دادن انسان در محور جامعه و مناسبات اقتصادى و اجتماعى و نظام سياسى و حقوقى است. "اساس سوسياليسم انسان است. چه در ظرفيت جمعى و چه فردى. سوسياليسم جنبش بازگرداندن اختيار به انسان است".

یک دنیای بهتر: اول ماه مه امسال در شرایط ویژه جهانی برگزار میشود. سرمایه داری در بحران عمیق و همه جانبه ای گرفتار شده است. نه تنها الگوی سرمایه داری رقابتی و آزاد بلکه کل سرمایه داری بی اعتبار شده است. تاٽیرات این رویدادها در اعتراض طبقه کارگر در سطح جهان چیست؟ چه ویژگی هایی به مبارزه آنتی کاپیتالیستی در سطح جهان می بخشد؟ در ایران چطور؟ مبارزه جهانی کار و سرمایه چه ویژگی هایی به مبارزه مشخص کار و سرمایه در جوامع مختلف می بخشد؟

علی جوادی: ما در دوران تحولات عظیم بسر میبریم. سرمایه داری مدعی پیروزی ابدی در جهان در مقابل چشمان ما فلج شده است. علیرغم تمام امکانات و توانائیها در هر گوشه ای از جهان با بحرانی خرد کننده مواجهه شده است. ادعا میکردند پیروز شده اند. در سرازیری تاریخ قرار دارند و فقط لازم است بتازند. فریاد میزدند که سرمایه در تقابل با کارگر و کمونیسم پیروز شده است. اما اکنون از هر گوشه جهان صدای اعتراض و صدای ترک های این نظام به گوش میرسد. نگران آینده اند. "خطر" سوسیالیسم بالای سرشان قرار داده شده است. درست میگوئید نه تنها الگوی سرمایه داری آزاد و رقابتی شکست خورده است بلکه کل سرمایه داری بی آبرو شده است. کارگران در اصلی ترین جوامع اروپا پا به میدان گذاشته اند. فرانسه حرکتش را آغاز کرده است. یونان تکانهای شدیدی خورده است. آلمان در راه است. سئوال اصلی این است که آلترناتیو چیست؟ و اگر موضوع مورد کشمکش نظام اقتصادی حاکم بر جوامع بشری است٬ پاسخ دیگر برده داری نیست٬ فئودالیسم نیست. پاسخ فقط میتواند سوسیالیسم باشد. و خودشان هم این را میدانند. از این رو هر روز ابعاد "خطر" را به یکدیگر گوشزد میکنند. بر ضرورت اتحاد و همبستگی طبقاتیشان تاکید میکنند. و مساله اینجاست که نیرویی که درمیدان اصلی مبارزه قرار دارد٬ جنبش آنتی کاپیتالیستی طبقه کارگر است. جدال اصلی جامعه جدال این دو طبقه اصلی جوامع کنونی است. طبقه کارگر و سرمایه دار. مسائل فرعی به کناری زده شده اند. جامعه بر سر مساله اصلی خود متمرکز شده است. سرمایه داری یا سوسیالیسم؟ این سئوالی است که بیش از هر زمان در چند دهه حاضر در بالای سر جامعه به پرواز در آمده است. کدامیک؟ پاسخ و کارنامه سرمایه روشن است. هزاران هزاران تن هر روز بیکار میشوند. هزاران هزار تن هر روز به صف گرسنگان می پیوندند. عملکرد نظام سرمایه داری در مقابل چشمانمان قرار دارد. هیچ امیدی برای بهبود و آینده ای متفاوت نمیتوانند در مقابل جامعه بشری قرار دهند. تمامی الگوهای این نظام را امتحان کرده اند. سرمایه داری دولتی٬ مدل دولت رفاه٬ سرمایه داری رقابتی٬ ٽمره کارشان را همگان می بینند. عملکرد سرمایه در قویترین حلقه آن یعنی آمریکا بیان عمق بحران و دامنه آن است. بحرانشان همه جانبه و عمیق است. اقتصادی و سیاسی و ایدئولوژیک است. الگویی برای آینده ندارند. شرایط بیش از هر زمان برای انجام تحولاتی عظیم به نفع طبقه کارگر و انسانیت مهیا است .

می پرسید تاٽیر این شرایط بر مبارزه و اعتراض طبقه کارگر چیست؟ بنظرم خصلت جهانی و مشترک طبقه کارگر بیش از گذشته برجسته و آشکار شده است. مبارزه مستقیم علیه سرمایه داری خصلت نمای مبارزه عمومی کارگر در گوشه و کنار جهان است. پرچم سوسیالیستی در این اعتراضات برافراشته است. در برخی اعتراضات بطور سمبلیکی تابوت نظام سرمایه داری را حمل میکنند. و مساله این است که اعتراض آنتی کاپیتالیستی طبقه کارگر بیش از هر زمان در چند دهه اخیر جنبه انترناسیونالیستی و سوسیالیستی آشکار بخود گرفته است. هیچ تک سرمایه دار و یا هیچ سرمایه داری کشوری مدعی راه حل خاصی نیست. در این سوی کشمکش هم ماتریال لازم در حال شکل گیری است. اعتراضات گسترده تر میشود. عمومی و سراسری میشود. ناسیونالیسم نتوانسته است سم کارسازی در این اعتراضات باشد. روحیه اشتراک منفعت و موقعیت و سرنوشت طبقاتی مشترک بر روحیه سرنوشت ملی و کشوری غالب است. این شرایط ویژه ای است که زمینه ساز اعتراض کنونی کارگر است. اما مساله این است که در بسیاری از این جوامع هنوز مساله تصرف قدرت سیاسی مساله ای باز و مفتوح نیست. اگر چه بخشهایی از کارگر و توده های مردم زحمتکش خواهان خلاصی از این وضعیت هستند٬ اما مساله تغییر قدرت سیاسی و جایگزینی آن با آلترناتیو کارگری کماکان مساله ای متعلق به آینده و محصول تغییر شرایط سیاسی است. آینده ای که میتواند بسیار نزدیک باشد.

شرایط در ایران نیز کم و بیش یکسان است. اعتراض کارگری یک رکن اساسی و شاید باید گفت محور اعتراضات در جامعه است. علیرغم سرکوب و فلاکت گسترده نتوانسته اند مانع تحرک جدی طبقه کارگر شوند. گرایش سوسیالیستی در این اعتراضات نقش برجسته و تعیین کننده دارد. کمونیسم جنبشی خوشنام و قدرتمند است. اما در ایران یک جنبش قوی برای سرنگوی رژیم حاکم موجود است. و کمونیسم یک نیروی جدی برای تصرف قدرت سیاسی و مدعی رهبری این جنبش است. این واقعیت به نقش و تحرک طبقه کارگر حساسیت جدی ای می بخشد. طبقه کارگر در ایران میتواند آینده ساز باشد٬ میتواند پرچمدار و سازنده اولین حکومت کارگری در قرن بیست و یکم باشد.

یک دنیای بهتر:  یک مساله حیاتی٬ علیرغم تحلیل ها٬ علیرغم ارزیابی ها٬ اما هنوز طبقه کارگر به قدرت عظیم و نقش تاریخساز و تکان دهنده خود تماما واقف نیست. و وقوف به این مساله مسلما امری معرفتی نیست. قدرت یک واقعیت مادی است. چه اهرمها٬ چه تجربیات٬ چه تحولاتی شرط تغییر این واقعیت هستند؟

 آذر ماجدی: موقعیت طبقه کارگر در کشورهای مختلف متفاوت است. درجه سازمانیابی و آگاهی طبقاتی طبقه کارگر در کشورهای مختلف متفاوت است. این یک واقعیت تاسف آور است که چند قرن پس از استقرار سرمایه داری و با وجود تجربیات درخشانی از پیشروی مبارزه طبقاتی طبقه کارگر، این طبقه هنوز این چنین فاقد سازمانیابی طبقاتی و آگاهی طبقاتی است. باید اذعان کرد که بورژوازی در مبارزه طبقاتی تاکنون پیروز شده است و از امکانات مادی و ایدئولوژیک بسیاری برخوردار است. 

مبارزه ما کمونیست ها یک مبارزه ساده و  یک خطی نیست. یک مبارزه پیچیده و همه جانبه در مقابل ما قرار دارد. در هر کشوری موانع متفاوتی موجود است. در ایران اختناق و سرکوب خشن دولت بورژوایی مانع اصلی است. در کشورهای تحت دموکراسی که سرکوب دولت بورژوایی پوشیده تر است، مبارزه کمونیستی با موانع سیاسی و ایدئولوژیک جدی مواجه است. درست است که قدرت یک واقعیت مادی است که پیش از هر چیز در سازمانیابی طبقه کارگر خودنمایی میکند. اما برای دستیابی به این سازمانیابی و وقوف به هویت طبقاتی، یک مبارزه جدی و همه جانبه برای زدودن موانع ایدئولوژیک و ذهنی و همچنین برای ایجاد ابزار سازماندهی ضروری است. طبقه کارگر برای درک قدرت عظیم و نقش تاریخساز خود باید پیش از هر چیز بر موانع ذهنی و ایدئولوژیکی که هم سرنوشتی آن را بعنوان یک طبقه محو و غبار آلود میکند، فائق آید.

موانع مهم ایدئولوژیک و سیاسی در این روند، دموکراسی، ناسیونالیسم و رفرمیسم است. در شرایط کنونی توهمات بسیاری نسبت به این مقولات در میان طبقه کارگر موجود است. این توهمات و ابهامات باید زدوده شود. درک منافع مشترک طبقاتی و شکل گیری یک هویت طبقاتی و آگاهانه مستلزم یک مبارزه پیگیر و هم جانبه است. یک مانع دیگر در بخش وسیعی از دنیا تریدیونیونیسم است. تریدیونیونیسم آلترناتیو سازماندهی رفرمیسم بورژوایی درون طبقه کارگر است. مبارزه با این ترند و تلاش برای جایگزینی آن با جنبش شورایی و مجامع عمومی یکی از مسائل مهم پیشاروی ماست. تشکیل احزاب کمونیستی کارگری یک حکم اصلی پیشروی مبارزه طبقاتی، سازمانیابی طبقاتی – سیاسی طبقه کارگر و مادیت دادن به قدرت بالقوه این طبقه است. بدون احزاب کمونیستی کارگری، مبارزه طبقه کارگر در تحلیل نهایی به مبارزه ای برای ایجاد برخی اصلاحات محدود میماند.

 لذا باید گفت که یک مبارزه همه جانبه سیاسی، ایدئولوژیک و سازمانی برای دستیابی به این شرایط لازم است. البته در شرایط بحرانی مانند شرایط حاضر، پیشبرد چنین مبارزه ای بسیار ساده تر و سریع تر انجام پذیر است. اکنون شرایط عینی و ذهنی برای تثبیت بسیاری از حقایق طبقاتی که در شرایطی دیگر در پرده ای از اوهام و ابهام پیچیده میشود، بسیار مهیا تر است. این بحران عظیم سرمایه داری بسیاری از حقایق جامعه سرمایه داری و طبقاتی را عریان در مقابل جامعه قرار داده است. به این معنا مبارزه ما ساده تر شده است. اما شتاب شرایط بسیار است. ما کمونیست ها نیز باید با شتاب بیشتر عمل کنیم.

یک دنیای بهتر: به تقابل کار و سرمایه در ایران بپردازیم. هدف اعلام شده حزب اتحاد کمونیسم کارگری سازماندهی انقلاب کارگری و برپایی جامعه ای آزاد و کمونیستی است. گرهی ترین مسائل در پیشبرد امر انقلاب کارگری در شرایط کنونی کدام است؟ راه پیشروی را چگونه باید هموار کرد؟

سیاوش دانشور: مسائل گرهى همواره دو دسته اند: دسته اول خصوصيات پايه اى و اجتماعى جنبش ما و اشکال سازمانيابى و شعارها و تاکتيک ها و غيره را شامل ميشود و دسته دوم شرايطها و فرصتهاى ويژه اى است که جنبش کمونيسم کارگرى ميتواند در آن قرار بگيرد و به سمت قدرت رود. آمادگى سياسى و فکرى و سازمانى در هر دو مورد حياتى اند. انقلاب کارگرى امرى آگاهانه و سازمانيافته است٬ رعد و برق در آسمان بى ابر نيست٬ محصول هيجانات پوپوليستى و برخورد شهابى به زمين نيست٬ افقى زنده ميان طبقه کارگر است که بايد به جنبشى سياسى و وسيع تبديل شود و بتواند در جائى که ميتواند قدرت را از چنگ بورژوازى دربياورد و برنامه اش را اجرا کند.

حزب انقلاب کارگرى نيز بايد حزبى معطوف به اين اهداف انقلابى و آگاهانه جنبش کمونيستى طبقه کارگر باشد. حزب انقلاب کارگرى حزب انقلاب عليه کالپيتاليسم با پرچم مارکسيسم است و بايد بتواند در قلمرو سياست سراسرى به انتخابى در جامعه تبديل شود. بايد آلترناتيو معتبر طبقه کارگر براى آزادى جامعه باشد. جنگ برسر اين افق در خود جنبش کارگرى و به اين اعتبار در کل جامعه٬ تحکيم و گسترش حزب اين افق در متن اعتراضات کارگرى و جدال عليه سرمايه در جبهه هاى متعدد مبارزه طبقاتى٬ ايجاد سازمانهاى توده اى کارگران و بالا بردن مجموعه توان کمونيستى طبقه کارگر٬ و تبديل افق آزادى خواهى کارگرى به افق هر جنبشى که تغييرى را مطالبه ميکند٬ اينها خطوط کلى کار هستند.

همينطور دنياى امروز دنياى بشدت متحولى است. مسائل جهانى اند و جبهه ها کشورى. هر تغيير و پيشروى طبقه کارگر تاثيرات بلافصلش را در سير مبارزه طبقاتى در ديگر کشورها بجاى خواهد گذاشت. تغييرات سياسى ميتواند محصول تلاش تدريجى و روتين احزاب سياسى و جنبشهاى اجتماعى نباشد. هميشه امکاناتى بوجود مى آيند که جنبشهاى معينى را جلو مى اندازند و يا فرصتهائى را براى پيشروى فراهم ميکنند. بايد به مبارزه طبقاتى زنده برخورد کرد و قطبنماى نهائى را فراموش نکرد. هنوز کسى اعلام نکرده است که سرمايه دارى از بحران اخير نجات يافته است و طبقه کارگر بايد دنبال کار و زندگيش برود و هنوز کسى دلگرمى خاصى به وعده هاى بورژواها ندارد. مبارزه کارگرى عليه سرمايه دارى و گسترش آن ميتواند افق انقلاب کارگرى و راه حل کمونيستى را مجددا در ميان صدها ميليون کارگر و مردم فقر زده طرح کند. ايران جدا از "دهکده جهانى" نيست و سياست و جدال طبقاتى در ايران نيز همينطور.

همه اينها٬ يعنى امکانات و شرايط مساعدى که براى پيشروى کمونيسم کارگرى فراهم شدند٬ به ما ميگويد بايد در سطوح مختلف آماده باشيم. بايد حزب را بعنوان مهمترين ابزار مبارزه کمونيستى در هر کارخانه و محله کارگران و مردم محروم تقويت کنيم. بايد سياستهاى جنبش عمل مستقيم کارگرى را بعنوان سنت اعتراض راديکال کارگرى تقويت کنيم. بايد به جنبش شورائى کارگرى و مجمع عمومى و اعمال اراده جمعى کارگران و سياست کنترل کارگرى دامن بزنيم. بايد عليه اهداف ضد کارگرى قاطعانه بايستيم و صفوف کارگران را از سم ناسيوناليسم و توهم به سياستهاى دست راستى مصون کنيم. بايد استقلال طبقاتى جنبش مان را تقويت کنيم و سياستهاى مستقل کارگرى و کمونيستى را در هر قلمرو جدال سياسى طرح کنيم. بايد براى عروج و تبديل شدن به يک جنبش وسيع در متن امکانات و شرايط مساعد دنياى امروز تلاش کنيم.

کمونيسم برسر مبارزه اقتصادى تا رهائى اقتصادى است. جنبش ما هر روز بر سر معيشت و حق و رفاه و تشکل و آزادى بيان و ابراز وجود ميجنگد و براى نفى ريشه تمام اين مصائب تلاش ميکند. از حضور گسترده و آگاهانه و نقشه مند در مبارزات اقتصادى کارگرى تا تقويت و متشکل کردن گرايش سوسياليستى و کمونيستى طبقه کارگر٬ از مبارزه عليه فقر فلاکت و دفاع از کار و امنيت شغلى تا اعمال سياست کنترل کارگرى٬ از ايستگاههاى سياسى که ميتوان امکان سازماندهى و بروز اراده و ابتکارات انقلابى طبقه را به واقعيت تبديل کرد تا خلع يد سياسى و اقتصادى از بورژوازى٬ در يک تصوير کلى سياست کمونيسم کارگرى است. مسئله اساسى اينست که جامعيت افق کمونيستى کارگرى بر هر لحظه مبارزه ما حاضر باشد. اين راه پيشروى است.     

آذر ماجدی: سازماندهی یک انقلاب کارگری بغیر از شرایط اجتماعی – سیاسی ای که یک انقلاب بر متن آن امکان شکل گیری دارد، نیاز به یک حزب کمونیستی کارگری دارد که قادر است بخش قابل ملاحظه ای از طبقه کارگر را سازمان دهد. حزبی که میتواند بخش قابل ملاحظه ای از جامعه را به امر رهبری خود متقاعد و متمایل کند. این یک استراتژی عمومی برای سازماندهی یک انقلاب کارگری و پیروزی مبارزه طبقاتی علیه بورژوازی است. در ایران در شرایط حاضر چنین حزبی وجود دارد، اما ضرباتی که جنبش کمونیسم کارگری طی چند سال اخیر متحمل شده است، فعالیت ما را بسیار مشکل ساخته است. در جهت اتخاذ این استراتژی معضلات و کمبودهای مهمی در مقابل فعالیت ما بعنوان یک حزب سیاسی کمونیستی وجود دارد. تلاش برای تقویت و رشد حزب یکی از مسائل اساسی پیشاروی ما است. گسترش نفوذ حزب در میان طبقه کارگر و جامعه علی العموم یک هدف اصلی ما را تشکیل میدهد.

مشکلات متعددی در عرصه اجتماعی در مقابل فعالیت ما موجود است. اما باید گفت که مهمترین معضلات را در وهله اول  باید در غیبت سازمانیابی درون طبقه کارگر جستجو کرد. امر سازمانیابی طبقه کارگر مهمترین مساله پیشاروی ما است. سازمانیابی توده ای و حزبی طبقه یک معضل اصلی و کلیدی است. طبقه کارگر در ایران با تهاجم خشن و وحشیانه بورژوازی مواجه است. فقر و گرسنگی جامعه را به زانو درآورده است. شرایط کار طبقه کارگر بی شباهت به شرایط برده داری نیست. مبارزه تحت چنین شرایطی بسیار سخت و پیچیده است. بویژه آنکه طبقه کارگر از تشکلات خود محروم است. ایجاد تشکلات توده ای طبقه کارگر و سازماندهی کارگران در این تشکلات مهمترین عرصه مبارزاتی طبقه کارگر است. لذا مبارزه برای گسترش مجامع عمومی و ایجاد شوراهای کارگری یکی از وظائف مهم پیشاروی ما است. در عین حال تلاش برای جلب و جذب رهبران عملی و کارگران رادیکال سوسیالیست به حزب نیز از اهمیتی بسیاری برخوردار است.

علی جوادی: بنظرم به سه مساله حیاتی در تحولات حاضر ایران باید اشاره کرد که میتوانند نقشی تعیین کننده در پیشبرد امر انقلاب کارگری داشته باشند. ١- تشکل حزبی طبقه کارگر٬ ٢- تشکل های توده ای طبقه کارگر و بالاخره ٣- نقش و جایگاه طبقه کارگر در جنبش توده های مردم برای سرنگونی. در این جا به اشاره ای مختصر پیرامون هر کدام میتوان بسنده کرد. توضیح همه جانبه تر را باید به زمان دیگری موکول کرد.

١- بنظر من هم طبقه کارگر بدون تشکل حزبی اش نمیتواند برای تصرف قدرت سیاسی خیز بردارد. یکی از در افزوده های کمونیسم منصور حکمت تاکید و روشن کردن این ویژگی تلاش طبقه کارگر بود. تزهای حزب و قدرت سیاسی بیانگر این مساله محوری در تلاش طبقه کارگر برای رهایی است. در حال حاضر مساله ما ساختن تحزب داخل کشوری کمونیسم کارگری است. حاکم شدن جریانات راست و پوپولیست بر بخشهایی از حزب یکپارچه کمونیسم کارگری مساله تحزب کمونیسم کارگری را بار دیگر به مساله اساسی و محوری کمونیسم و طبقه کارگر برای ما تبدیل کرده است. از این رو ساختن تحزب کمونیسم کارگری٬ ایجاد حزب سیاسی کارگران٬ در داخل کشور یک مساله محوری حزب ماست. اما ساختن و شکل دادن به حزب سیاسی کارگران مستلزم تحزب بخشیدن به گرایش رادیکال - سوسیالیستی طبقه کارگر است. حزب اتحاد کمونیسم کارگری زمانی میتواند بخشهای پر سر و صدا و تعیین کننده طبقه کارگر را برای نبرد نهایی به میدان بکشاند که توانسته باشد به حزب بخش قابل توجهی از فعالین رادیکال سوسیالیست طبقه کارگر تبدیل شده باشد. بدون تامین این شرط طبقه کارگر و حزبش قادر به ایفای نقش تاریخی خود در بزیر کشیدن سرمایه و نظام اسلامی حاکم نخواهند شد.

٢- مساله دیگر درجه تشکل یابی و اتحاد عمومی طبقه کارگر و به عبارت دیگر قدرت عمل و دامنه عملکرد تشکل های توده ای طبقه کارگر است. تشکل توده ای طبقه کارگر در کنار تشکل حزبی طبقه کارگر یک ابزار مهم و تعیین کننده در جهت دادن و به میدان کشاندن و اعمال قدرت طبقه کارگر است. تاکید زیادی لازم نیست. هر درجه پیشروی طبقه کارگر٬ هر درجه گسترش عمل طبقه کارگر٬ شرایط پیشروی عمومی و نهایی طبقه کارگر را فراهم میکند. پیشروی ما درعین حال به درجات زیادی محصول قدرتمند شدن صفوف عمومی طبقه مان در جامعه است. یک ضعف تاریخی طبقه ما ضعف تشکلات توده ای طبقه مان است. یک سیاست همیشگی طبقه حاکمه سرکوب مستمر و دائم طبقه کارگر است. خصلت سرکوبگری وحشیانه طبقه حاکم عامل اصلی چنین موقعیتی است. بر این معضل باید فائق آمد. راه اندازی مجامع عمومی کارگری٬ روتین کردن این مجامع عمومی٬ مرتبط کردن آنها با هم٬ ایجاد شوراهای کارگری٬ گامهای تعیین کننده ای در این راستا است.

٣- و بالاخره باید به مساله چگونگی تصرف قدرت سیاسی در جامعه اشاره کرد. جامعه ایران دستخوش تحولات عمیق و همه جانبه ای است. رژیم اسلامی در بن بستی لاعلاج قرار دارد. مساله قدرت سیاسی در جامعه باز است. یک وجه اساسی اعتراضات جامعه بر سر بود و نبود رژیم اسلامی است. رژیم اسلامی در مقابل کارگر و مردمی قرار دارد که حکم به سرنگونی اش داده اند. این مساله ویژگی های خاصی به تصرف قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر می بخشد. طبقه کارگر برای خیز برداشتن به قدرت باید در راس این اعتراض اجتماعی توده های مردم سرنگونی طلب قرار گیرد. "نه" کارگر کمونیست به وضعیت موجود باید به "نه" جامعه تبدیل شود. قرار گرفتن کارگر در راس اعتراضات سرنگونه طلبانه جامعه یک شرط اساسی پیروزی جامعه در بزیر کشیدن نظام اسلامی و درهم کوبیدن بنیادهای اقتصادی سرمایه داری است. تامین این شرایط وظیفه حیاتی حزب اتحاد کمونیسم کارگری است. *

April 23, 2009

سرمایه داری، سوسیالیسم ومساله انگیزه برای فعالیت های تولیدی

بحران های اقتصادی نظام سرمایه داری اگر چه وضعیت معاش و زندگی کارگران را تا مرزهای غیر قابل باور مشقت و فلاکت سوق می دهند و حتی جامعه انسانی را گاها به گرداب جنگ های خانمان برانداز بین گروهبندی های رقیب و بلوکهای متخاصم سرمایه داران فرو می برند، اما در همان حال دو امکان بزرگ برای نفی و برچیدن این نظام را در مقابل طبقه کارگر می گشایند. یکی امکانی عملی است که در زندگی واقعی و مبارزه روزمره، کارکردهای مخرب نظام سرمایه داری برملا شده و در مقابل دید همگان قرار می گیرند. طبقه کارگر در صورت آمادگی سیاسی و تشکیلاتی لازم می تواند از این خود افشاگری وسیع سرمایه داری در بحرانها برای ایجاد آگاهی و اتحاد گسترده و سازمان دادن مبارزه افق دار طبقاتی بهره برده و وارد مصاف نهایی برای برچیدن این نظام و بنای نظام مطلوب خود شود. دومی امکانی نظری است که بواسطه آن می توان ادعاهای ایدئولوژیک مدافعان سرمایه داری پیرامون اهمیت و مطلوبیت آن برای جامع بشری و اینکه خوشبختی و سعادت انسان در گرو حفظ و تحکیم و رونق آنست را محک زد و پوکی این ادعاها را بار دیگر نشان داد. در اینجا به یکی از این موارد، یعنی مساله انگیزه برای فعالیت های تولیدی، اشاره شده و تلاش می شود نشان دهیم که چرا خوشبختی و سعادت انسان در گرو نقد و کنار گذاشتن ادعای سرمایه داران در این زمینه است.  

یک سوال همیشگی در جوامع طبقاتی و نیز در جامعه سرمایه داری اینست که مستقل از نیازهای عام انسانی به عنوان ضرورتهای فعالیت تولیدی، آن انگیزه و محرک اساسی که انسانها را به کار و تلاش تولیدی و خلاقیت و نوآوری در این زمینه تشویق نموده و به آن سوق می دهد چیست؟ برای توضیح و تبیین این مساله افکار و اندیشه ها به دو دسته تقسیم شدند. در یکطرف مدافعان نظام طبقاتی و جامعه سرمایه داری قرار دارند که انسان را اساسا خود پرست و فردگرا و پول پرست و قدرت طلب و دنبال منفعت شخصی تبیین می کنند. در این نگاه به انسان، منفعت طلبی شخصی آن انگیزه و محرک و کشش تعیین کننده است که انسان را به کار و تلاش بی وقفه و خلاق و پویا در فعالیت های تولیدی ترغیب می کند. در طرف دیگر مخالفین نظام طبقاتی و جامعه سرمایه داری یعنی سوسیالیست ها و کمونیست ها قرار دارند. اینها در مقابل معتقدند از آنجا که انسان موجودی اجتماعی است و بدون همزیستی با همنوع و کمک و اتکا متقابل به یکدیگر قادر به ادامه حیات نیست، و نیز از آنجا که کل ثروت موجود محصول نیروی کار اجتماعی و تلاش جمعی اکثریت عظیم جامعه به نام طبقه کارگر است، لذا تمایل عمومی انسانها، علی رغم همه فشارهای سنگینی که جامعه طبقاتی بر آن اعمال می کند، بسمت نوعدوستی و تعاون و همیاری و همکاری و گذشت  و فداکاری برای همنوع است. 

انسان مطلوب مدافعان نظام طبقاتی و جامعه سرمایه داری آئینه تمام نمای اعضای طبقات دارا و استثمار گرا و سرمایه دار می باشد. این انسان پولدار و ثروتمند و استثمارگر و سرمایه دار است که خود پرست و فرد گرا و پول دوست و رقابت طلب و صرفا در جستجوی منافع شخصی خویش است. این طبقات با استفاده از سلطه اقتصادی و سیاسی شان قادر شده اند که سلطه ایدئولوژیک هم داشته و چتر ارزش های خود را بر جامعه بشری گسترده و آنرا به عنوان ارزش های ذاتی انسان قلمداد نمایند. بدنبال این سلطه و هژمونی، همه انسانها به درجات متفاوت به خود پرستی و فردگرایی و منفعت طلبی شخصی آغشته شدند. این مساله از یکسو امکان خودنمایی پیروزمندانه طبقات استثمارگر برای تفوق ارزش های مطلوبشان را فراهم نمود، و از سوی دیگر نوعدوستی و تعاون و همیاری انسانی را کم رنگ کرد و در پرده ابهام قرار داد. اما علی رغم همه اینها، نفس خصلت اجتماعی تولید و زندگی، و هر اعتصاب و اعتراض جمعی کارگری، و هر مبارزه همبسته اجتماعی علیه اشکال مختلف ستم، و کمک و امداد بی دریغ انسانها به یکدیگر به هنگام حوادث طبیعی، و نیز عشق و محبت و دوستی و به داد هم رسیدن های موجود در روابط انسانها با یکدیگر، همه نشان از ارزشمندی و برتری  نوعدوستی و همیاری و همکاری و گذشت و فداکاری برای همنوع در نزد انسان دارند.

هیچیک از جوامع طبقاتی قبل مانند جامعه سرمایه داری قادر به پردازش انسان ضروری برای تولید و باز تولید نظام اجتماعی خود نبودند. از این نظر هم جامعه بورژوایی در مقایسه با جوامع قبل انقلابی عظیم بر پا کرد. همه دستاوردهای علمی و اقتصادی و سیاسی و هنری و فرهنگی در خدمت تولید انسان مطلوب جامعه سرمایه داری قرار گرفت و این تولید خود به عرصه ای پرسود برای سرمایه گذاری های کلان تبدیل شد.  اما این بخشی از تصویر نزدیک به دو قرن تاریخ سرمایه داری است. بخش دیگر آن مربوط به وجود قدرتمند جنبش های برابری طلب و سوسیالیستی در همین دوران است که با اتکا به مبارزات و انقلابات کارگری و وجود احزاب سوسیالیستی و کمونیستی پرنفوذ و پراعتبار و اندیشمندان بزرگ مارکسیستی توانستند تا حضور پر صلابت و حتی در دروه هایی هژمونی ارزش های والای انسانی از قبیل نوعدوستی و همیاری و گذشت و فداکاری برای همنوع را حفظ و تحکیم و تقویت نمایند.

از این نظر و در ادامه این تاریخ، آنگاه سال نود قرن بیستم، سال چرخش بزرگ در تاریخ سرمایه داری بود. با فروپاشی دیوار برلین، زلزله ای ایدئولوژیک رخ داد که نه تنها پایان سوسیالیسم و کمونیسم که پایان ارزش های  مورد دفاع این جنبش ها نیز اعلام شد. گفته شد اکنون بر همگان ثابت گشت که نوعدوستی و همیاری و تعاون و گذشت و فداکاری مفید نبوده و به درد رشد و پیشرفت تولید واقتصاد و سیاست و اجتماع نمی خورد. در مقابل، خود پرستی و پول پرستی و فردگرایی و رقابت طلبی و منفعت طلبی شخصی به عنوان کارسازترین انگیزه های انسانی برای پیشرفت های فوق تقدیس شد. نزدیک به دو دهه گذشته، دوران بمباران بی وقفه و مرعوب کننده این ارزش ها به جامعه بشری بود. اجماع فریبکارانه و خود فریبانه این بود که با دروی جستن از آن ارزش های والای انسانی، و با درونی نمودن این ارزش های مطلوب سرمایه داری، همگان بسمت سعادت و خوشبختی فزاینده و ابدی پیش می روند. اما سپتامبر دو هزار و هشت آب سردی بود بر این خوش خیالی ساده لوحانه.

بحران جاری اقتصاد جهان سرمایه داری از آغاز تاکنون بطور فزاینده گسترده و عمیق تر شده است. این بحران که هیچ پیش بینی قابل اتکایی از تخفیف و پایان آن موجود نیست، چرخه تولید را در بسیاری از رشته ها مختل و یا متوقف نموده و با بیکارسازیهای شتابان، صدها میلیون خانواده کارگری را در معرض فقر و فلاکت قرار داده است. اما مگر این همان نظامی نیست که وعده داد با اتکا به ارزش های مطلوبش، سعادت و خوشبختی را به ارمغان می آورد؟ پس چرا شاهد ورشکستگی آن هستیم؟ ابزار و وسایل کار و زمین و ساختمان و تکنولوژی و مواد خام و منابع طبیعی و نیروی آفریننده کار کارگر موجود است و آماده کار، اما همه بسمت رکود و توقف و بیکاری پیش می روند. تا آنجا که به مساله انگیزه برای فعالیت تولیدی و خصایل موثر و کارساز انسان در این رابطه مربوط می شود، بحران حاضر و رکود و توقف پدیدار شونده آن، نشانگر ورشکستگی کامل ارزش های مطلوب سرمایه داری و افشاگر جوهر ضد انسانی آنهاست. اکنون یک بار دیگر در تاریخ جامعه سرمایه داری آشکار می شود که خود پرستی و پول پرستی و فرد گرایی و رقابت طلبی و منفعت طلبی شخصی نه تنها ارزش های مثبت و سازنده به حال انسان و جامعه بشری نیستند بلکه بویژه به عنوان انگیزه ها و محرک هایی برای فعالیت تولیدی تماما مخرب و ویرانگرند. این تخریب و ویرانگری را می توان از دو جنبه در بحران حاضر دید.

اول اینکه اگر چه بحران اقتصاد سرمایه داری اساسا نتیجه تناقضات بنیادی این شیوه تولیدی است، و بروز کنکرت آن در هر دوره نتیجه شرایط و عوامل و تناقضات خاصی است که ضروریست برای تبیین بحران موجود آنها را باز شناخت، اما بحران همچنین نتیجه اجتناب ناپذیر و ماحصل ناگزیر همان ارزش هایی است که نظام سرمایه داری دایما می کوشد تا انسان مطلوب اش حامل آنها باشد. خود پرستی و پول پرستی و فردگرایی و رقابت طلبی و منفعت طلبی شخصی به عنوان انگیزه ها و محرک های فرد برای فعالیت های تولیدی و اقتصادی هیچگونه منظور و مقصود و هدفی دیگری  به غیر از تامین منافع شخصی از طریق کسب سود فزاینده و بی پایان در بر ندارند. فرد سرمایه دار بواسطه همین خصایل ویژه اش از جامعه و مردم و دردها و شادیها و مخاطرات و نیازها و آرزوهای آنان جدا  و با آنها بیگانه است. دنیای درونی وی منحصر است به ساختن پول و کسب پول و پرستش پول. نفوذ و سلطه و اقتدار پول بر فکر و روان و حیات و ممات وی هزاران بار پر قدرت تر از نفوذ و سلطه خدا بر دینداران است. بورژوازی که خود با بزیر کشیدن خدای دینداران پا به میدان گذاشت، پرستش پول و تبدیل آن به خدای بلامنازع  زمین را مستقر کرد و در برابر بت اعظم خود برای ابد به خاک افتاد.

به این ترتیب افراد  سرمایه دار برای رسیدن به مقصود خود وارد رقابتی دایمی و همه جانبه و بی رحمانه با یکدیگر می شوند. انگلس رقابت را «جنگ همه با همه» نامید. جنگی که همه طرفین متخاصم آن تنها برای  پیروزی شخصی  و کسب منافع خود می جنگند. برای آنان هر وسیله ای که منافع شان را تامین کند مجاز و مشروع است. اما این حرص و آز و طمع و منفعت طلبی شخصی و قدرت طلبی و «جنگ همه با همه» سرمایه داران عواقب سهمگین و ویرانگری برای جامعه بشری به همراه دارد.  استثمار و بهره کشی بی امان از طبقه کارگر، و تحمیل فقر و فلاکت و ناامنی به میلیارها انسان تحت ستم سرمایه، و تخریب نیروها و امکانات و منابع تولیدی بشر، و نابودی محیط زیست، و نیز ایجاد جنگ هایی که کل هستی انسان را به نیستی می کشانند، از جمله آشکارترین عواقبی هستند که مطلقا جایی در اندیشه و روان سرمایه داران و نگاه آنان به انسان و زندگی ندارند. رقابت بین سرمایه داران، اگر چه در دوره های رونق به افزایش ثروتهای افسانه ای بخش هایی از آنها و انباشت گسترده سرمایه اجتماعی و اقتدار طبقاتی آنان می انجامد، اما نهایتا فرجام خود را در کاهش و رکود و توقف تولید و بحرانهای اقتصادی باز می یابد. پس ارزش های  مطلوب سرمایه داران برای انسان به عنوان انگیزه ها و محرک هایی مثبت و کارساز برای فعالیت های تولیدی، کاملا برعکس عواملی مخرب و ویرانگرند که خود نیز موجب بحرانهای اقتصادی هستند.

دوم اینکه نقش مخرب این ارزش ها را می توان در خود بحران هم مشاهده نمود. یکی از اولین و فوری ترین اقدامات دولت های سرمایه داری جهان برای جلوگیری از تعمیق بحران جاری ارایه «بسته های حمایتی» به بازارهای مالی و بنگاههای سرمایه گذاری و صنایع بحران زده است.  تاکنون بسیاری از کشورهای بزرگ سرمایه داری بشکل جداگانه و بصورت جمعی گروه بیست، نزدیک به پنج تریلیون یا پنج هزار میلیارد دلار به این «بسته های حمایتی» اختصاص داده اند. پولی که تماما از مالیاتهای پرداخت شده توسط طبقه کارگر تامین می شود. این بسته ها همانطور که از نامشان یعنی (Economic Stimulus Packages)  پیداست، بمنظور ایجاد انگیزه ومحرک برای فعالیت های اقتصادی ارایه شده اند. یعنی اینکه با وقوع بحران، انگیزها و محرک ها برای فعالیت اقتصادی تضعیف شده و زایل می شوند. اما مگر گفته نشده بود که آن ارزش های مطلوب سرمایه داران تنها انگیزه ها و محرک های موثر و کارساز برای فعالیت تولیدی هستند؟ آیا در دو دهه گذشته، سلطه آنها بر اندیشه و روان و اخلاقیات مردم  و بر فرهنگ و هنر و کل حیات اجتماعی اعمال نشد؟ پس چرا فعالیت های اقتصادی با فقدان «انگیزه و محرک» مواجه شده اند؟

درپاسخ به این سوالات گفته میشود که نظام اقتصادی به بحران اعتماد (Confidence Crisis)  مبتلا شده است. اما آنها معنی واقعی این بحران اعتماد و فروپاشی انگیزه و محرک برای فعالیت اقتصادی را توضیح نمی دهند. حقیقت اینست که در بحران اقتصادی، غیر از طبقه کارگر که همچنان آماده فروش نیروی کارش است و حتی برای آن مبارزه می کند، اما سرمایه داران خریدار نیروی کار نیستند چون به سود آوری آن اعتماد ندارند. اکثرا به سرمایه گذاری رغبت نشان نمی دهند زیرا به سود آوری آن و مصونیت از خطر ورشکستگی اعتماد ندارند. بانک ها به یکدیگر، و به سرمایه گذاران وشرکت های تجاری و صنایع و غیره یا  وام و اعتبار نمی دهند و یا شرایط آنرا سخت می کنند چرا  که به برگشت اصل و بهره آن اعتماد ندارند. بی اعتمادی به امکان کسب سود و پول ساختن به همه بخش های بزرگ و کوچک اقتصاد تسری یافته و همچون یک اپیدمی کل فعالیت های اقتصادی را مختل نموده و از حرکت باز می دارد.

بنابراین، ارزش های مطلوب سرمایه داری برا ی ایجاد انگیزه و محرک در انسان بمنظور شرکت در فعالیت های تولیدی، اکنون در بحران هم به مانعی اساسی برای تولید جامعه و رفع نیازمندیهای انسانها تبدیل شده اند. سرمایه داران ریز و رشت به سرمایه گذاری و فعالیت اقتصادی رغبت نشان نمی دهند چون امکان سودآوری ها کلان و کسب پول فزایند  و ثروت اندوزی به شیوه سابق موجود نیست. چرا که امکان انباشت سرمایه و تامین منافع سیراب نشدنی شخصی شان کم رنگ و تیره و کند و بسته شده است. اما از آنجا که آنها در عین حال صاحبان و مالکان کل امکانات تولیدی جامعه هستند، تولید جامعه را که شرط ادامه زندگی میلیاردها انسان است به رکود و تعطیلی می کشند و اساس حیات اجتماعی را با تهدید فروپاشی مواجه می کنند.  سرمایه دارن  با تصاحب و در اختیار گرفتن کل امکانات تولیدی، آنها را هنگامی بحرکت در می آورند که سودآوری شان تضمین باشد. از آنجا که در بحران چنین تضمینی موجود نیست آنها مانع حرکت چرخ تولید جامعه می شوند. به این ترتیب ارزش های مطلوب آنان یعنی خودپرستی و پول پرستی و فرد گرایی و رقابت طلبی و منفعت طلبی شخصی که ادعا شده بود کارساز ترین  و موثر ترین انگیزه ها و محرک ها برای فعالیت تولیدی اند، خود به مانعی جدی و ویرانگر در برابر تولید اجتماعی تبدیل می شوند. 

دیدیم که چه در دوره های رونق اقتصاد سرمایه داری و چه در دوره های بحرانی آن، ارزش های مطلوب سرمایه داران ایجاد کننده آنچنان انگیزه ها و محرک هایی هستند که تولید اجتماعی را یکسره با مصائب و مخاطرات سهمگین مواجه می کنند. این ارزش ها نه تنها به عنوان مانعی در برابر رشد و شکوفایی تولید برای تامین زندگی انسانها و رفاه و آسایش آنان قرار می گیرند، بلکه با تبدیل شدن به نیروهایی ویرانگر کل حیات اجتماعی را مورد تهدید قرار می دهند. این ارزش ها صرفا برای حفظ و تحکیم موقعیت برتر و ستمگر و سلطه جوی اقلیت کوچکی از جمعیت یعنی سرمایه داران بکار می آیند. «بسته های حمایتی» از طرف دولت ها که خود دولت سرمایه دارانند، تلاشی است تا از جیب کارگران امکان سودآوری سرمایه داران تامین شده و با جلب اعتماد شان به سودآوری، از انگیزه و محرک برای سرمایه گذاری و فعالیت اقتصادی برخوردار شوند.

اگر تجربه دو دهه اخیر و بحرانهای پی در پی اقتصادی در این دوره و عمیق ترین آنها در شرایط کنونی نشانگر ورشکستگی و بی اعتباری نظام اقتصادی و سیاسی سرمایه داری معاصر است، در همان حال این تجربه مببین کارکرد مخرب همان ارزش هایی است که تلاش شد تا هویت بخش انسانها باشند. از این تجربه و از این خود افشاگری نظام سرمایه داری باید که بیشترین بهره را برد. ضمن افشای ماهیت متناقض و ضد انسانی اقتصاد و سیاست سرمایه داری، می باید نشان داد که خود پرستی و پول پرستی و قدرت طلبی و فردگرایی و منفعت طلبی شخصی، انگیزه ها و محرک هایی منفی و مخرب برای تولید و حیات اجتماعی اند. باید با صدای بلند گفت که خوشبختی و سعادت بشر و ایجاد انگیزه ها و محرک های سازنده و مفید برای فعالیت تولیدی در گرو ارزش های والای نوعدوستی و همیاری و تعاون و همکاری و گذشت و فداکاری برای همنوع است. ارزش هایی که هدف شان، نه بهره کشی و سود بردن از انسان، که خوشبختی و سعادت آن است و دقیقا از اینرو سازنده جوهر انسانی نظام سوسیالیستی طبقه کارگرمی باشند.

اگر چه طبقه کارگر با کسب قدرت سیاسی و لغو مالکیت بورژوایی  بر ابزار و وسایل تولید والغای کارمزدی، مساعد ترین زمینه مادی را برای رشد وشکوفایی ارزش های انسانی فراهم می کند؛ اما از هم اکنون نیز ضروری است که برای تقویت و ایجاد هژمونی ارزش های سوسیالیستی نوعدوستی و همیاری و همکاری و تعاون و گذشت و فداکاری برای همنوع تلاش نمود. تلاشی که خود بخشی مهم و ضروری از مبارزه طبقاتی کارگران است.  

امیر پیام

23 آوریل 2009 

3 اردیبهشت 1388   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زنده باد اول ماه مه ( در آستانۀ فرا رسیدن روز جهانی کارگر)

« پرولتاریا مراحل گوناگون رشد و تکامل را می پیماید. مبارزه اش بر ضد بورژوازی موازی با زندگیش آغاز می گردد ». مانیفست حزب کمونیست

فرشید شکری اول ماه مه، روز جهانی کارگر در راه است. هر ساله، در این روز خجسته پرولتاریای همۀ کشورها دست در دست همدیگر قدرت طبقاتی اشان را به نمایش می گذارند. رژه ای عظیمی که گوشه ای از اتحاد طبقاتی و انترناسیونالیسم پرولتری را نمایان می سازد. این همایش بزرگ نه فقط جشن و سروریست برای تولید کنندگان ثروت و نعمات این دنیا، بلکه اعلان صف آرائی و باهم بودن آنان علیه قدرتمندان و زورگویان، در این کشمکش طبقاتی است.

روز کارگر، روز صدور کیفرخواست انسانیت و مدنیت علیه بربریت و چپاولگری نظام سرمایه داری، و بشارت دهندۀ تعیین تکلیف اساسی استثمار شوندگان با استثمارکنندگان و نمایندگان سیاسی آنها در فردای نه چندان دوریست. این جشن طبقاتی  مفهومی غیر از ابراز نفرت کارگران و ستمکشان نسبت به نظم وارونۀ کنونی، مناسبات ظالمانۀ این عصر و بردگی مزدی نمی تواند داشته باشد.

بلند شدن آن صدائی که در روز جهانی کارگر می کوشد تا مرز خود را با رفرمیسم و سندیکالیسم در درون جنبش های کارگری روشن کند، یا شعارها و مطالبات رادیکالی که برخلاف اعمال کنترل زیاد تا اندازه ای به گوش می رسند، بواقع اخطاری است به طبقۀ بورژوازی که ای بیدادگران، عاقبت شماها در این جنگ سرنوشت ساز بازنده خواهید بود؛ چون ما با پشت بستن به نیروی طبقاتی امان، و با استمرار بخشیدن به پیکارهایمان حکم تاریخ را به جلو می کشیم.

شرکت وسیع زنان و مردان کارگر، فعالین کارگری، جریانات کمونیست و چالشگران چپ جنبش های اجتماعی ( زنان، دانشجوئی و...) در تظاهرات های روز جهانی کارگر در ممالک مختلف ، حاوی پیغام دیگری نیز هست. این مناظر مهیج و این فریادهای پرطنین خطاب به چپ نماهای خرده بورژوا و بورژوا می گویند: هرچه سعی کنید قادر نمی گردید با نگارش هجونامه هایتان مبارزۀ طبقاتی پرولتاریا را از جوهر انقلابی اش تهی کنید. مبارزۀ " طبقاتی غیر انقلابی" ای که با استراتژی درهم شکستن جبهۀ بورژوازی، نابودی کاپیتالیسم، از بین بردن سیستم کارمزدی و محو طبقات بیگانه است، در میان ما جائی و خریداری ندارد.

ای آنانکه به جامۀ مدافعین طبقۀ کارگر درآمده اید لیکن مبارزات انقلابی کارگران و زحمتکشان علیه کارفرماها و دولت هایشان را تاب نمی آورید، و با ردیف کردن تزهائی و آوردن استدلالات بی اساسی به رد امکان نابودی استیلای سرمایه داری در یک نقطۀ جغرافیائی یا در سراسر جهان مشغولید. شماهایی که با سعی خود برای پاک کردن روح انقلابی مارکسیسم و احالۀ انقلاب کارگری و ایجاد سوسیالیسم به زمانی نامعلوم، همه اش برآنید تا طبقۀ کارگر را از پیکار قهرآمیز با استثمارگران برحذر دارید؛ آگاه باشید، دگرگونی بنیادی بشرط توسل به عمل و پراتیک انقلابی زمان و مکان نمی شناسد. مغلطه و تفسیرهای گمراه کنندۀ شما از وضعیت حاکم بر گیتی، و تئوری ها و رهنمودهایتان بهدف به سازش کشانیدن جدال های طبقاتی محکوم به شکست است، زیرا کارگران پیشرو و کمونیست، و مارکسیست ها در افشای نظرات رفرمیستی و ضد انقلابی اتان دمی شما را آسوده نخواهند گذاشت.

با اکتفای به همین مختصر درباب پیام نهفته در مراسم های روز جهانی کارگر، در این بخش قدری روی ویژگی اول مه 2009 مکث خواهیم کرد. کارگران جهان در شرایطی خود را برای استقبال از این روز آماده می کنند که بحران سرمایه داری ( بن بست اقتصادی، شکست ایدئولوژی این مناسبات تولیدی و در رأس آن نئولیبرالیسم ) زندگی دهها و صدها میلیون از ایشان را به شدت تهدید می کند.

پیامدهای این بحران همانا بیکارسازیهای هر روزه، پائین رفتن میزان دستمزدها و اضافه شدن ساعات کار تا هم اینک و در همین سطح، سبب بروز معضلات و ناهنجاریهای اجتماعی پر شماری در جوامع سرمایه داری پیشرفته و درحال توسعه شده است. درعین حال بحران جاری و سرشکن و متوجه کردن عوارض آن بر دوش کارگران و مزدبگیران، به برآیندهای اعتراضی در جای جای زمین دامن زده است.

این تظاهرات های کارگری همپای متجلی نمودن دیگربار پتانسیل بی همتا و ظرفیت بالقوۀ طبقۀ کارگر، مبین آغاز دور جدیدی از جدال های کارگری می باشند. مصاف کارگران فرانسه، بریتانیا و یونان علیه هجوم بورژوازی و خدم و حشم این طبقه گوشه ای از این کارزار شعف آفرین را به تصویر درآوردند و پیش بینی می شود، پیوستگی چنین آشفتگی ای به تعدد و کثرت مبارزات کارگری و به میدان آمدن جنبش های اجتماعی در ایندوره میافزاید. از اینروی باید گفت، هرچند بحران اقتصاد سرمایه داری مشکلات عدیده ای برای طبقۀ کارگر بدنبال آورده و خواهد آورد؛ معهذا برآمدها و واکنش های خشم آلود کارگران در پهنۀ گیتی در مقابل نقشۀ انتقال زیانهای این درهم ریختگی به جبهۀ کار و زحمت بوسیلۀ سرمایه داران و هیئت های حاکمه [به منظور آزاد نمودن گریبان خود از تأثیرات بحران]، مجال و بستر بسیار مساعدی برای تمامی بخش های جنبش کمونیستی در جهان فراهم کرده تا با کار آگاه گرانه، و هدایت آن اعتراضات به کانال صحیح مبارزاتی، چشم انداز و بدیل خود را در میان توده های میلیونی کارگران گسترش دهند.  

با اتمام این بحث کوتاه، نوبت آن است تا چند سطری را به وضع طبقۀ کارگر ایران در آستانۀ برگزاری جشن اول ماه مه اختصاص دهیم. طبقۀ کارگر این ملک نیز با طلوع خورشید اول مه، و با نگاه به افق رهائی خود به پیشواز این روز فرخنده می شتابد. منتهی کارگران ایران در حالی اول مه را جشن می گیرند که در سی سال گذشته از وضعیت مادی تألم بارتری در مقایسه با هم زنجیرهای خود برخوردار بوده اند، و بی شک بحران سرمایه داری کنونی موقعیت مادی نامطلوب تری را به آنان تحمیل می کند. کارگران این کشور در طول این سالها سوای تحمل فقر، گرسنگی، بی حقوقی، تجربۀ شرایط برده وار کار، سرکوب و کشتار هیچگاه روی رفاه و آسایش را بخود ندیده اند و در این سه دهه مخصوصاً در بیست سال اخیر روزی نبوده تا به بهانه های مختلف مانند خصوصی سازی، کسادی بازار و فروش نرفتن محصولات، کمبود مواد اولیه و... بیکار، اخراج و روانۀ خانه هایشان نشوند.

با این احوال و در بطن این شرایط دهشتناک، همگان ناظر اعتصابات کارگری در مراکز بزرگ و کوچک تولیدی، راه بندان ها و تجمعات متعدد در برابر وزارتخانه ها و سازمان های رژیم جهل و سرمایه بوده اند. اگرچه همچنان طبقۀ کارگر ایران از نبود تشکل های طبقاتی و سراسری رنج می برد با این همه در چهار، پنج سال اخیر شاهد بودیم که چندین کمیته مرکب از فعالین و پیشروان کارگری در داخل شکل گرفت، سندیکای شرکت واحد بازگشائی شد و بتازگی هم سندیکای شرکت نیشکرهفت تپه تأسیس گردید. این حماسه آفرینی ها، این تلاش ها و این جدال های پرشور و بدون درنگ برغم وجود خفقان حاکم، مرارت ها، سختی ها و موانع فراوان، دال بر ارادۀ خلل ناپذیر توده های کارگر جامعه در راستای متشکل شدن و خلاصی یافتن از استثمار طبقاتی است.

بیائید تا در اول مه امسال ضمن برگزاری هرچه با شکوهتر این روز، رساتر از پیش بر خواست ایجاد تشکل های مستقل و طبقاتی، و افزایش دستمزدهایمان تأکید کنیم. بیائید تا همزمان با بیان حمایت از مبارزات زنان و دانشجویان علیه رژیم، یک بار دیگر پیمان همبستگی خود را با پرولتاریای جهان [تحت این موقعیت ویژه] تجدید نمائیم.

بیائید تا در این روز به بورژوازی همۀ کشورها در هر لباسی ( لیبرال، محافظه کار و ...) بفهمانیم که ما کمونیست ها و فعالین چپ و رادیکال جنبش های زنان و دانشجوئی در ایران، به مصاف های خود به رهبری طبقۀ کارگر تا تحقق انقلاب کارگری در این سرزمین ادامه می دهیم و در امر پرتوان کردن جنبش کارگری و کمونیستی جهان برای انهدام همیشگی نظام طبقاتی لحظه ای نیز تعلل نخواهیم کرد.

                             زنده باد آزادی، برابری، حکومت کارگری

                                              14 آوریل 2009

به مناسبت اول ماه مه: پاسخ به بحران اقتصادی جهان و حکومت های سرمایه داری

به مناسبت اول ماه مه: پاسخ به بحران اقتصادی جهان و حکومت های سرمایه داری ریشه کن کردن نظام سرمایه داری است!  ادامه مطلب

April 22, 2009

روز شمار تاريخ ويژه اعتراضات و مسائل كارگري در سال ۱۳۸۸

نسان  نودينيان

www.mobarez-k.com

شماره ۴  ويژه«اعتراضات ومسائل كارگري۱۳۸۸»

«فروردين ماه» شماره «۴»

کشته شدن هجده نفر در انفجار معدن زغال سنگ: در اثر انفجار گاز متان در معدن "باب  نیزو" در شمال استان کرمان، عده ای از کارگران سرگرم کار در این معدن و یکی از مهندسان آن کشته شدند. خبرگزاری آفتاب شمار کشته ها را هجده نفر و معاون شرکت معادن ذغال سنگ کرمان، شمار آنان را بیش از دوازده نفر ذکر کرده است. خبرگزاری کار ایران، ایلنا، نیز خبر مربوط به این انفجار را مخابره کرده و توضیح می دهد که معدن "باب نیزو"، از سال ها قبل به علت داشتن بیش از حد گاز متان تعطیل بوده است ولی یک شرکت خصوصی به نام "دلتا" به کارفرمایی شخصی بنام مهندس زینعلی، قرارداری منعقد کرده و شروع بکار کرده است.  در سال هشتاد و دو نیز، تعداد نُه تن از کارگران این معدن که برای شرکت دلتا کار می کردند، در اثر انفجار گاز متان کشته شدند و در جریان رسیدگی به پروندۀ قتل این عده، مهندس زارع، رئیس معدن بعلت عدم پرداخت بیمۀ کشته شدگان بازداشت شده بود که نهایتاً دیروز آزاد می شود. مهندس زارع، از کشته شدگان حادثۀ امروز است. وی در جریان کمک رسانی به کارگران دچار گازگرفتگی شده و بر اثر خفگی درگذشته است. دادستان شهرستان زرند، فرماندار زرند، مدیران و مسئولین معدن در محل حادثه حاضر شدند و بررسی ماجرا بوسیلۀ کارشناسان سازمان کار استان کرمان در دست بررسی است. انفجار امروز در معدن "باب نیزو" موجب اعلام آماده باش بیمارستانهای شهر زرند و بروز تأسف و اندوهی عمیق در میان مردم شده است.

كشته شدن حداقل ۱۲ كارگر معدن زغال‌ سنگ باب‌ نيزو زرند: ایلنا: در اثر انفجار گاز متان در معدن باب نيزو زرند كه مقارن ساعت ۱۲ ظهر امروز رخ داد، بیش از ۱۲ نفر از كارگران معدن شركت خصوصي دلتا ۱۰۰۰ كشته شدند.  پوراحمد، معاون شركت معادن ذعال‌سنگ كرمان در گفت‌وگو با خبرنگار ايلنا گفت: تعداد كشته شدگان بالاي ۱۲ نفر است كه در بين اين كشته‌شدگان يكي از مسوولان معدن به نام مهندس زارع نیز حضور داشت. وي افزود: حادثه توسط بازرسان و كارشناسان سازمان كار استان كرمان در دست بررسي است. گفتني است معدن باب نيزو سال‌ها قبل به علت داشتن بيش از حد گاز متان تعطيل بود. در سال ۸۲ نیز تعداد ۹ نفر از كارگران معدن باب نيزو در اثر گاز متان كشته شدند.

كارگران در معدن سرمایه جان باختند : اعلامیه ی جمعی از کارگران ایران خودرو: دوستان و همکاران گرامی با کمال تاسف در اثر انفجار گاز متان در معدن ذغال سنگ ((باب نیزو)) زرند در شمال استان کرمان که مقارن ساعت ۱۲ ظهر امروز رخ داد،به علت عدم رعایت مسایا ایمنی از سوی صاحبان شکت دلتا ۱۰۰۰ بیش از ۱۲ نفر از کارگران معدن شرکت خصوصی دلتا ۱۰۰۰ کشته شدند. معدن باب نیزو در منطقه کرمان منفجرشدو ده ها کارگر این معدن در اثر انفجار وگاز گرفتگی جان باختند    ۱۲ نفر آنان در همان دقایق نخست جان خود را از دست دادند. و از سرنوشت دیگر کارگران خبری در دست نیست . حال مجروحان سخت وخیم و جان عده ای از آنان درمعرض مرگ حتمی است. معدن منفجر شده معدن باب نیزو نام دارد و توسط شرکت خصوصی دلتا ۱۰۰۰ بهره برداری می شود.علت حادثه انفجار گاز متان وگاز گرفتگی اعلام شده است ، از نظر کارگران علت حوادثی از این دست روشن است و نیاز چندانی به توضیح ندارد. سرمایه داران و دولت آن ها برای حفاظت از کارگاه ها و حراست از سودآوری سرمایه هایشان نه فقط زمین و زمان را کنترل می کنند و همه عیب و ایرادها را رفع می نمایند بلکه سایه کمرنگ هر خطر احتمالی از هر ناحیه ای را هم با سرعت تمام به رگبار می بندند.دهها کارگررا فقط به جرم دیدار از یک زندانی دستگیر و روانه زندان می کنند و دهها دانشجورا به جرم اعتراض به سیاستهای ضد انسانی سرمایه بازداشت می کنند ولی آنوقت در مقابل این گونه حوادث پشت قدرت نیروی انتظامی قایم می شوند و وقتی نوبت به ایمنی محیط کار و حفاظت از جان کارگران می رسد هیچ خبری از این حفاظت و حراست و کنترل نیست .هنوز داغ غم کارگران کشته شده ایرانخودرو وغم آتش گرفتن دهها کارگر شرکت کیمیا گستران شازند اراک و مرگ دهها کارگر در ساختمان سعادت آباد از دلمان نرفته خبر مرگ دهها نفر از کارگران معدن باب نیزو همان معدنی که چهار کارگر آن توسط نیروهای انتظامی فقط به جرم خواستن حق کار کشتند و نه تنها از محاکمه عاملان آن حادثه و نه از محاکمه حوادث دیگر خبری نشد.ولی محاکمه دهها کارگر و دانشجو و هزاران زندانی سیاسی در پشت درهای بسته انجام و حکم شلاق زدن زنان کارگر به جرم شرکت در مراسم روز کارگر صادر و اجرا گردید. در سال گذشته نیز در همین معدن انفجاری روی داد وعده ای کارگر کشته شدند  نگاه کنید به اخبار آنروز

کرمان نیوز:پنجشنبه ۲ آبان ماه سال ۱٣٨۷  معدن "بابنیزو" از لحاظ امنیت محیط کار پرمخاطره است  رئیس سازمان کار و امور اجتماعی استان کرمان گفت: معدن" بابنیزو" در استان کرمان به دلیل قرار گرفتن در عمق زیاد و نبود دستگاه های هشدار دهنده گاز یکی از پرمخاطره ترین معادن کشور محسوب می شود. به گزارش کرمان نیوز جواد منصوری در گفتگو با مهر اظهار داشت: معدن زغال سنگ بابنیزو در شهرستان زرند به دلیل قرار گرفتن در اعماق زمین مشکلات فراوانی را برای معدنچیان از لحاظ امنیتی و سلامت محیط کار فراهم کرده است.  وی عنوان کرد: مسئولان این معدن باید با اهمیت دادن بیشتر به مباحث ایمنی در اسرع وقت در جهت رفع نواقص در این معدن اقدام کنند و اگر توان مالی برای پیشگیری از بروز مشکلات امنیتی و بهداشتی را ندارند بهتر است به سفارش بازرسان اداره کار عمل کنند.  منصوری با تاکید بر لزوم بالا بردن سطح ایمنی در این معدن اضافه کرد: در حال حاضر ۵۰۰ کارگر در این معدن مشغول به کار هستند و از این طرق امرار معاش می کنند. وی افزود: دلیل وقوع حادثه برای دو نفر از کاگران این معدن تجمع گاز "اتان" و نبود دستگاه هشداردهنده گاز بوده است که همین مساله باعث فوت آنها در ماه های گذشته شده است. این مسئول با اشاره به وجود گاز در لایه های معادن زغال سنگ اضافه کرد: مسئولان این معدن به دلیل بالا بودن قیمت دستگاه های هشدار دهنده توانایی خرید این دستگاه ها را ندارند که به نظر می رسد شرکت زغال سنگ باید در این زمینه با مدیران معدن بابنیزو زرند همکاری کنند.  اما کدام کارگر آگاهی است که نداند این کارگران در حین استثمار شدن توسط سرمایه و در لحظاتی که با تحمل هولناک ترین شرایط کاری و نازل ترین بهای فروش نیروی کار برای سرمایه داران ارزش اضافی تولید می کرده اند، منفجر شده اند و در واقع در میان شعله های آتش سرمایه پرپر شده اند؟ قاتل مستقیم این کارگران و قاتل مستقیم تمام کارگرانی که به این صورت جان خود را از دست می دهند، نظام انسان سوز سرمایه داری است.  با توجه به هشدار که قبلا داده شده بود و همه مسولان آنرا می دانستند و مهدن طبق اخبار خبرگزاریها چند ماه تعطیل بوده است چرا بدون تامین امنین جان کارگران دوباره بازگشایی می شود .آیا غیر از این است که صاحبان این معدن برای سود آوری بیشتر دست به این کار زدند
چرا مسولان وزارت کار و بازرسان که می دانستند این معدن محیط نا امن است اجازه کار در آن معدن را صادر کردند.برای همین باید همه عاملان این حوادث باید به زیر محاکمه کشیده شوند. همه کارگران باید به این عمل ضد بشری که یک کشتار عمد در حق کارگران بیگناه انجام گرفته است.اعتراض کنند.  کارگران ایران خودرو ضمن همدردی وتسلیت به تمام خانواده های داغدار این عزیزان.وکارگران معدن باب نیزو خواهان محاکمه عاملان این جنایت می باشند و از همه کارگران می خواهند در مقابل این جنایت هولناک سکوت نکنند و با اعتراض خود اجازه ندهند که جنایت دیگری در جای دیگر روی بدهد. جمعی از کارگران ایران خودرو  ۳۱ فروردین
۱۳۸۸

حقوق کارگران را پرداخت نمی کنند: روزنامه جمهوری اسلامی: حدود يكصد نفر از كارگران شركت پارچه بافي سبلان پارچه اردبيل به عدم دريافت حقوق اعتراض كردند. در شركت سبلان پارچه حدود دو هزار نفر مشغول كار هستند . كارگران معترض مي گويند بيش از يكسال است فقط مبلغ كمي كمتر از حقوق 2 ماه دريافت كرده اند. اعتراض كنندگان مي گويند تاكنون به اكثر مسئولين ذيربط مراجعه كرده و خواستار رسيدگي به اين مشكل شده اند ولي عليرغم قول مساعد هنوز هيچگونه نتيجه اي حاصل نشده است .

تجمع اعتراضی کارگران کشت و صنعت شمال: كارگران كارخانه "كشت و صنعت شمال" در اعتراض به تصمیم کارفرما جهت اخراج تعدادی از آنان، تجمع اعتراضی برگزار كردند.  اين تجمع اعتراضی پس از آن صورت گرفت كه کارفرمابا صدرو اطلاعیه ای ازاخراج 200  تن از کارگران خبر داد. پس از برگزاری این تجمع نیروهای انتظامی در کارخانه حاضر شده و کارگران معترض را متفرق کردند. سال گذشته 40 كارگر ديگر اين كارخانه به بهانه پایان یافتن قرار دادهایشان  توسط کارفرمای کشت و صنعت شمال اخراج شدند.

انتقال برهان سعیدی به دادگاه سنندج: امروز یکشنبه مورخه 30 فروردین 88  ساعت ده و پانزده دقیقه صبح برهان سعیدی فعال کارگری و عضو شورای زنان که در تاریخ 25 دیماه 87 دستگیر شده بود طبق قرار قبلی از زندان سنندج به دادگاه منتقل گردید ولی قاضی از محاکمه وی خودداری نمود و جلسه دادگاه را به وقت دیگری موکول کرد.  لازم به ذکر است که در تاریخ 27 بهمن 87 برای نامبرده قرار وثیقه پنج میلیون تومانی صادر گردیده بود، اما تا به حال قاضی از پذیرفتن وثیقه خودداری نموده است.

عدم پرداخت دستمزد کارگران کارخانه "جهان رو": بعد از 5 سال بلاتکلیفی، کارگران کارخانه "جهان رو" 13 ماه است که دستمزدهای معوقه خود را دریافت نکرده اند. کارفرمای کارخانه "جهان رو" 5 سال قبل این کارخانه را به کارفرمای کارخانه "تاپکو" فروخته و از آن زمان تاکنون کارگران این کارخانه در بلاتکلیفی به سر می برند. با گذشت این مدت تنها 60 تن از کارگران این کارخانه باقی مانده، که کارفرما از پرداخت حقوق 13 ماه آنان خودداری می نماید.

عدم پرداخت دستمزد کارگران کارخانه "رامان"  بنا به خبر رسیده از شهر کامیاران، کارفرمایان کارخانه لوله سازی بتونی این شهر از پرداخت دستمزد معوقه کارگران خودداری می نمایند.۲۵ کارگر این کارخانه که در روستای الک از توابع کامیاران واقع شده به مدت 4 ماه است که دستمزدهای معوقه خود را دریافت نکرده اند. کارگران کارخانه "رامان" چندین بار جهت دریافت مطالبات خود به کارفرمای مراجعه و هر بار کارفرما از پرداخت دستمزدهای معوقه آنان خودداری کرده است. کارگران اعلام کرده اند در صورت عدم پرداخت مطالباتشان، اعتصاب خواهند کرد.

آزادی فعالین کارگری دستگیر شده در سنندج : بنا به خبر رسیده از شهر سنندج، کلیه 84 فعال کارگری دستگیر شده در صبح روز جمعه 28 فروردین، ساعت پنج و نیم بعد از ظهر همان روز از زندان آزاد شدند. این فعالین که به منظور ملاقات با خانواده کارگر زندانی "غالب حسینی" که به اتهام شرکت در مراسم اول ماه مه سال 87 دستگیر و زندانی شد، به منزل وی مراجعه کرده بودند، توسط نیروهای امینتی دستگیر و به کلانتری 12 واقع در خیابان کشاورز این شهر منتقل شدند. مسئولین رژیم قصد داشتند ضمن فیلمبرداری و با اخذ ضمانت و انگشت نگاری و ایجاد فضای وحشت در میان فعالین کارگری از جمله اعلام قانونی نبودن کمیته هماهنگی، بازداشت شدگان را ناچار به انصراف از عضویت در این نهاد کارگری نمایند. اما دستگیرشدگان دستجمعی از امضا و سپردن ضمانت خودداری کردند. همزمان با دستگیری فعالین کارگری جمعیت زیادی از اعضای خانواده ها و دوستان آنای در مقابل کلانتری 12 شهر سنندج تجمع کرده و خواهان آزادی فوری دستگیر شدگان شدند. مسئولین نیروی انتظامی سنندج با نگرانی از گسترش اعتراضات و با ضبط کارت شناسایی کلیه بازداشت شدگان و گرفتن اثر انگشت از آنان، همه بازداشت شدگان را آزاد و  اعلام کردند که هر کس برای دریافت کارت شناسایی خود، شخصا به نیروی امنیتی شهر و محل سکونت خود مراجعه نماید.

احضار یک فعال کارگری به اداره امنیت تهران: ماموران اداره امنیت تهران روز چهارشنبه 26 فروردین "پروین محمدی" کارگر کارخانه صنایع فلزی را به این اداره احضار کردند. دو نفر از مامورین پایگاه پنجم پلیس امنیت تهران با حضور در کارخانه صنایع فلزی شماره دو،  "پروین محمدی" یکی از کارگران این کارخانه را به دایره اطلاعات و  اخبار کلانتری 153 شهرک ولی عصر احضار کردند. بر اساس این احضاریه پروین محمدی حداکثر تا  48 ساعت آینده باید خود را به این کلانتری معرفی کند.

 تعطيلی 400 بنگاه توليدی و بيكاری 200 هزار كارگر: ايلنا: دبيركل خانه كارگر با پيش‌بيني وضعيت اقتصادي در سال 88 اظهار داشت: آنطور كه ارزيابي مي‌شود، در سال 88 مرگ بر ولادت در عرصه اقتصاد پيشی خواهد گرفت.  علیرضا محجوب از تعطيلي 400 بنگاه توليدي و بيكاري 200 هزار كارگر به عنوان شاهد مدعاي خود ياد كرد و گفت: البته تا خرداد ماه آمار دقيقي منتشر خواهد شد. وی همچنین با اشاره به حادثه معدن باب‌نيزو كه روز گذشته رخ داد، تصريح كرد در حالي كه روز گذشته آمار كارگران كشته شده در اين حادثه 12 نفر اعلام شده بود امروز آمار 14 نفری اعلام شده است. بي‌شك به دليل عدم وجود تجهيزات ايمني در معادن چنين حادثه‌هاي ناگواري رخ می‌دهد. مسئولان هیچگاه به فکر کارگران نيستند: بهروز کارونیتوسط :با ادامه اعتراض تشکل‌های کارگری به حداقل دستمزد تعيين شده برای کارگران، محمد جهرمی، وزير کار و امور اجتماعی، گفت: کارگران و کارفرمايان می‌توانند خواستار تجديد نظر در اين موضوع شوند.شورای عالی کار در روزهای پايانی اسفند سال گذشته، حداقل دستمزد کارگران حدود ۲۶۴ هزار تومان در ماه تعيين کرد. تجديد نظر شورای عالی کار در تعيين حداقل دستمزد کارگران و کاهش آن از ۲۷۵ هزار تومان به ۲۶۴ هزار تومان در ماه در اسفند سال گذشته، اعتراضاتی را از سوی برخی از تشکل‌های کارگری، مانند اتحاديه آزاد کارگران ايران، خانه کارگر و سنديکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه به دنبال داشته است. اعتراضات اين تشکل‌ها و انعکاس آنها در برخی از رسانه‌ها در روزهای اخير، به شکلی بوده است که حتی اخبار انتخابات رياست جمهوری در پيش رو در ايران، نتوانست پرونده حداقل دستمزد کارگران را تحت‌الشعاع قرار دهد. اين اعتراض‌ها موجب شد که محمد جهرمی، وزير کار و امور اجتماعی، بگويد: «تاکنون چيزی ابلاغ نشده است و حتی اگر دستمزد جديد از طريق دبيرخانه شورای عالی کار نيز ابلاغ شود، باز جای اعتراض و تجديد نظر، از نظر قانونی، دارد تصميم شورای عالی کار در کاهش سطح حداقل دستمزد کارگران پس از آن اتخاذ شد که بانک مرکزی جمهوری اسلامی ايران اعلام کرد که نرخ تورم در اسفند ماه ۱۳۸۷، ۲۰ درصد بوده است. ولی‌الله صالحی که در رسانه‌های ايران از او به عنوان يکی از نماينگان کارگران در شورای عالی کار نام برده می‌شود، در گفت‌وگو با «راديو فردا» اقدام بانک مرکزی را مورد پرسش قرار داد. وی گفت:« الآن اين ابهام و سؤال برای ما هست که چگونه ظرف مدت بسيار کوتاهی، نرخ تورم پنج درصد کاهش يافته است آقای صالحی با اشاره به اينکه نرخ تورم می‌تواند در مدت نسبتاً کوتاهی افزايش بيابد، افزود: «اما کاهش نرخ تورم بسيار سخت است و ممکن نيست که يک مرتبه پنج درصد کاهش يابد.

مسئولان قادر نيستند اقتصاد اين جامعه را اداره کنند» محمود بهمنی، رئيس کل بانک مرکزی، پس از اعتراض به نرخ تورم ۲۰ درصدی اعلام شده گفت:«اگر دستمزد کارگران بر اساس نرخ تورم حدود ۲۶ درصد تعيين می‌شد، بسياری از کارگران از کارخانه‌ها اخراج می‌شدند اين استدلال مورد قبول جعفر عظيم‌زاده، رئيس هيئت مديره اتحاديه آزاد کارگران ايران، قرار ندارد.اين فعال کارگری به «راديو فردا» گفت: «دولت در مقابل ملت و از جمله، کارگران، مسئول است و بايد امکانات برخورداری از يک زندگی شرافتمند را برای آنان فراهم کند. اما اين بحث آقای بهمنی نشان می‌دهد که آنها قادر نيستند اقتصاد اين جامعه را اداره کنند وی خواستار آن شد که مسئولان در صورت ناتوانی برای اداره اقتصاد ايران، همانند مسئولان ناتوان در کشورهای غربی، از سمت خود کناره‌گيری کنند و اضافه کرد:« کسانی بايد سرکار بيايند که بتوانند اقتصاد را اداره کنند و دستمزد کارگران را به گونه‌ای تأمين کنند که آنان بتوانند زندگی انسانی‌ای داشته باشند در اين حال، بسياری از اقتصاددانان می‌گويند: «وجود دستمزدی مناسب برای زندگی، موضوعی است که مورد تأکيد سازمان‌های بين‌المللی، همچون سازمان بين‌المللی کار، آی ال او، قرار دارد احمد علوی، اقتصاددان و استاد دانشگاه در استکهلم سوئد، در اين زمينه به «راديو فردا» گفت: «طبق ماده ۲۳ اعلاميه جهانی حقوق بشر، کارگران بايد شرايطی داشته باشند و دستمزدی را دريافت کنند که متناسب با حيثيت و کرامت انسانی باشد و زندگی را برای آنان به گونه‌ای فراهم کند که آنان بتوانند زيست سالمی داشته باشند

اعلام حداقل دستمزد کارگران برای سال جاری پس از اعلام خط جديد فقر در ايران صورت گرفت.: خبرگزاری فارس روز ۲۰ اسفند سال گذشته از قول حسن راغفر، تدوينگر نقشه جغرافيايی خط فقر در کشور، نوشت: «با احتساب تورم ۳۵ درصدی و افزايش قيمت‌ها در سال ۸۸، خط فقر مطلق برای يک خانواده پنج نفره در تهران، رقمی بالاتر از ۸۵۰ هزار تومان پيش‌بينی می‌‌شود اين در شرايطی است که وزارت رفاه به عنوان مسئول اعلام خط فقر در ايران، از سال ۸۴ تاکنون، از اعلام خط فقر خودداری کرده است. جعفر عظيم زاده با اشاره به فاصله بزرگ ميان خط فقر و حداقل دستمزد تعيين شده برای کارگران، عملکرد مسئولان جمهوری اسلامی ايران را که به گفته او، در ۳۰ سال گذشته يکسان بوده است، ضد کارگری ارزيابی کرد. او گفت:« در حال حاضر، خط فقر در تهران ۸۵۰ هزار تومان است. اما آنها دستمزد ۲۶۴ هزار تومانی را برای کارگران تعيين می کنند آقای عظيم زاده اضافه کرد:« چيزی که مشخص است، اينکه آنها هيچگاه به فکر کارگران نبوده اند ولی الله صالحی در همين ارتباط به بروز برخی مشکلات برای کارگری که دستمزد متناسب با کار خود را دريافت نکند، اشاره کرد و گفت:« اگر ما کارگر فقيری داشته باشيم، کيفيت و بهره وری کار پايين خواهد آمد. يعنی کارکی که دچار سوء تغذيه و دچار نگرانی های معيشتی خانوادگی اش می شود، کارگر بهره ور خوبی نخواهد بود در همين حال، به گفته برخی از فعالان کارگری، در صورت اجرای مصوبه شورای عالی کار در پرداخت دستمزد ۲۶۴ هزار تومان در ماه، آنان به ديوان عالی کار شکايت خواهند کرد و خواستار تجديد نظر در اين مصوبه خواهند شد. با اين همه، جعفر عظيم‌زاده گفت: «اين تلاش چاره‌ساز نيست» و افزود:« اساسا بحث و مشکل ما، ۱۰ درصد اضفه دستمزد نبود که بخواهيم موضوع را به ديوان عدالت اداری بکشانيم
در همين ارتباط، بر اساس گزارش‌ها، اتحاديه آزاد کارگران ايران، سنديکای کارگران شرکت واحد اتوبوس رانی تهران و حومه و انجمن صنفی کارگران برق و فلزکار کرمانشاه که در سال گذشته طوماری با امضای ۱۵ هزار کارگر تهيه کرده و خواستار افزايش حداقل دستمزد کارگران به يک ميليون تومان شده بودند، درصدد هستند که در روز جهانی کارگر، اول ماه مه، مجدداً خواستار بهبود وضعيت کارگران شوند.

شرکت "اویک" که عملیات اجرایی ساخت پالایشگاه گاز در فازهای ۹ و ۱۰ میدان پارس جنوبی را بر عهده دارد، ۳۰۰ کارگر فنی و قراردادی خود را اخراج کرده است. این در حالی است که هنوز یک سال به اتمام پروژه باقی است. نام کامل این شرکت نیمه دولتی "کنسرسیوم گروه مهندسی و ساختمان صنایع نفت" (OIEC) است. به کارگران معترض گفته شده که دستور اخراج از تهران رسیده و قرار است باقی عملیات، با نیروی کارگران روزمزد انجام شود.جعفر عظیم‌زاده، سخنگوی اتحادیه کارگران ایران در گفتگو با دویچه‌وله، از چند و چون این اخراج و بی‌پناهی کارگران گفت.  دویچه وله: جزییات اخراج ۳۰۰ کارگر عسلویه  به چه ترتیب است؟   جعفر عظیم‌زاده: روز ۲۴ اسفند ماه بود که آقای احمدی‌نژاد از فازهای ۹ و ۱۰ عسلویه بازدید داشت و دقیقا فردای بازدید ایشان، شرکت "اویک" به ۳۰۰ کارگری که از ۴ تا ۶ سال سابقه کار داشته‌اند و از اول پروژه‌ در آن کار ‌کرده‌‌اند، اعلام می‌کند که بیایید تسویه حساب کنید.  توجه کنید که شب عید بوده و بسیاری از این کارگران دستمزد معوقه هم داشته‌اند.  این‌ها  با هزار مصیبت و بدون پول، به شهرهای خودشان  رفته‌اند.  بعد از تعطیلات که برگشته‌اند، اینها را حتی داخل محوطه راه نداده‌اند.  در این گیرو دار، ده دوازده  کارگر توانسته‌اند وارد محوطه شده و با مدیریت صحبت کنند. مدیریت هم گفته که ما تا یکسال دیگر برای شما کار داریم اما از تهران به ما دستور رسیده که بیرون‌تان کنیم.  اصرار کارگران برای ادامه کار منجر به این شده که گفته‌اند، می‌توانید به جای کار قراردادی، روزمزدی کار کنید.  ارتباط این اخراج با رفتن احمدی‌نژاد در چیست؟ اگر قبل از رفتن احمدی‌نژاد به این‌ها می‌گفتند که بروید،  ممکن بود هنگام حضور او سرو صدا شود و از نظر تبلیغاتی به ضررشان باشد. در ضمن من فکر می‌کنم کارگران با سابقه را اخراج کرده‌اند  تا فردا خواهان کار جدی‌تر در پروژه نباشند.  شرکت "اویک" کارش چیست، تخصص کارگران اخراجی چه بوده؟ این شرکت، کارفرمای اصلی فازهای ۹ و ۱۰ عسلویه است و اغلب این کارگران، کارگر فنی هستند. قراردادهای آنها هم موقت بوده و اجحاف دیگر این است که همیشه قرارداد با آنها را اردیبهشت ماه بسته‌اند و این باعث می‌شود که آنها به جای یک سال کامل، ده ماه قرارداد داشته باشند. نتیجه‌ی این روش این است که سنوات به آنها تعلق نمی‌گیرد. می‌دانید که اداره کار بر اساس سنوات به کارگر، حقوق بیکاری می‌دهد. این نوع قرارداد موجب می‌شود که شما فاقد سنوات نزد اداره کار باشید. حوزه‌های کار کارگران اخراجی دقیقا چه بوده؟ اغلب کارگران جوشکار و قسمت‌های ابزار بوده‌اند. واکنش خودشان چه بوده، آیا تشکلی دارند برای اعتراض یا پراکنده شده‌اند؟ نه متاسفانه هیچ تشکلی ندارند. می‌دانید که همیشه گفته‌اند، عسلویه اردوگاه بردگی کارگر ایرانی است.  کارگران از استان‌های خراسان و کردستان و بلوچستان می‌آیند و حتی قادر به شکایت نیستند. همین الان به ما گفته‌اند چند ماه حقوق معوقه دارند و نمی‌دانند به که رجوع کنند. به اداره کار هم که بروند، دست‌کم رسیدگی به شکایت‌شان یک ماه طول می‌کشد ولی این‌ها جایی ندارند که شب را صبح کنند و مسافرخانه‌ها گران هستند. در نتیجه اکثرشان برگشته‌اند به شهرهای خودشان و کاری از دست‌شان بر نمی‌آید. چرا این قدر دیر خبر درز کرده؟ به ما دیر خبر دادند. مدتی طول کشیده تا کارگران بدانند، می‌توانند به اتحادیه خبر بدهند. اتحادیه چه می‌تواند بکند؟ ما در سایت اتحادیه خبر را پوشش داده‌ایم و با رسانه‌ها مصاحبه خواهیم کرد. این کارگران قادر به ماندن و اقامت در عسلویه نیستند.  ممکن است چند نفرشان به تهران بیایند بروند جلوی  دفتر ریاست جمهوری و مسائل را عنوان کنند.  امکان دارد ما از خبرنگاران دعوت کنیم که بیایند خبر را پیگیری کنند. تلاش ما این است که صدای این کارگران به مقامات و مردم برسد. مصاحبه‌گر: مهیندخت مصباح

اخراج 230 کارگر کارخانه وزنه: کارفرمای کارخانه وزنه به بهانه انتقال کارخانه، اقدام به اخراج 230 کارگر نموده است. کارفرمای کارخانه ماموت حدود 2 سال قبل بطور پنهانی و بدون اطلاع کارگران این محل را خریداری نمود و به بهانه مشکلات محیط زیست اقدام به انتقال کارگران این کارخانه به کارخانه ماموت نموده است. آنان با استفاده از این بهانه اقدام به اخراج 230 کارگران این کارخانه نموده اند.

تجمع کارمندان اخراجی اداره کل آموزش فنی و حرفه‌ای استان تهران:  جمعی از کارمندان اداره کل آموزش فنی و حرفه‌ای استان تهران در اعتراض به اخراج خود در مقابل سازمان مرکزی آموزش فنی و حرفه‌ای ایران دست به تجمع زدند. بنا به گفته شرکت کنندگان در این تجمع تاکنون 230 تن از کارمندان اداره  فنی و حرفه‌ای استان تهران اخراج و بیش از 3 هزار تن از کارمندان این نهاد در سراسر ایران نیز بیکار خواهند شد. کارمندان اداره کل آموزش فنی و حرفه‌ای استان تهران در جریان تجمع خود خواستار پاسخگویی مسئولین این نهاد و بازگشت به کار خود شدند و اعلام کردند در صورت بی توجهی به خواستهایشان در مقابل وزارت کار و امور اجتماعی و مجلس دست به تجمع خواهند زد.

تجمع کارکنان اخراجی با در دست داشتن آب و نان خشک: تجمع کارکنان اخراجی سازمان فنی و حرفه‌ای با در دست داشتن آب و نان خشك٬ ایلنا: حدود ۲۰ نفر از کارکنان اداره کل آموزش فنی و حرفه‌ای استان تهران در اعتراض به اخراج خود در مقابل سازمان مرکزی آموزش فنی و حرفه‌ای کشور دست به تجمع زدند.این افراد با بیان اینکه حدود ۲۳۰ نفر از کارکنان فنی و حرفه‌ای استان تهران اخراج شده‌اند، مي‌گويند: این رقم در سراسر کشور به بیش از سه هزار نفر می‌رسد. چهارشنبه هفته گذشته هم این افراد باتجمع در مقابل سازمان فنی و حرفه‌ای کشور خواستار پاسخگویی رئیس این سازمان شدند. آنان با بیان اینکه نامه‌ای را در روز چهارشنبه هفته گذشته نگاشته و خواستار پاسخگویی رئیس سازمان فنی و حرفه‌ای کشور شده‌اند، تصریح کردند: بیشتر کارکنان اخراجی افرادی هستند که طی دولت نهم در سازمان فنی و حرفه‌ای شاغل شده‌اند. بنا بر این گزارش، در این تجمع که نان خشک و آب در دستان کارکنان فنی و حرفه‌ای ديده مي‌شد، این افراد عنوان کردند: منظورمان از این حرکت این است که یک ماه دیگر تکلیف و سرنوشت ما آب و نان خشک خواهد شد. یکی از تجمع‌کنندگان تصریح کرد: اگر رئیس سازمان فنی و حرفه‌ای جواب ما را ندهد، در مقابل وزارت کار و امور اجتماعی و مجلس تجمع خواهیم کرد. گفته مي‌شود كه هم اكنون گروهي از اين كاركنان در مقابل نهاد رياست جمهوري تجمع كرده‌اند. خودروسازان جهان رغبتی به همكاری با قطعه سازان ايرانی ندارند 

آفتاب یزد: به دليل بروز بحران جهاني، خودروسازان بزرگ رغبت چنداني به گسترش همكاري‌هاي خود با قطعه‌سازان ‌ايراني ندارند و اين همكاري كمرنگ‌تر شده است. ‌وضعيت نـقــديـنـگــي واحـدهـاي قــطــعــــه‌ســـاز هـنـــوز بـــه سطح مطلوبي نرسيده اســـت. ‌دبــيـــر انــجـمــن قطعه‌سازان در گفتگو با ايلنا ضمن بيان اين مطلب اظهار ‌داشت: ســال گـذشـتـه بـه‌رغـم تمام مشكلات موجود، توليد خودرو در كشور 13 درصد رشد داشت و پيش‌بيني ‌مي‌شود امسال نيز شاهد رشد 15 درصدي توليد خودرو در كشور باشيم و اين در حالي است كه هنوز ‌بزرگترين مشكل قطعه‌سازان، كمبود نقدينگي است. ‌وي افزود: با توجه به قول مساعد بانك مركزي و بانك‌هاي عامل، اميدواريم امسال مشكل كمبود نقدينگي ‌نداشته باشيم و قطعه‌سازان بتوانند از تمام توان فني خود براي توليد استفاده كنند. ‌نجفي‌منش درباره ميزان بدهي خودروسازان به واحدهاي قطعه‌سازي گفت: آمار جديدي از ميزان بدهي‌ها ‌نداريم.وي افزود: در مورد تندر 90 نيز به دليل كاهش نقدينگي رنوپارس، توليد قطعات اين محصول با كاهش مواجه ‌شده است. ‌در همين حال يك عضو هيئت مديره انجمن قطعه‌سازان گفت: در حالي كه نرخ سود 12 درصدي به بانك‌ها ابلاغ شده است، اما بانك‌ها براي پرداخت تسهيلات عقود مشاركتي يك ساله، نرخ سود 19 درصدي را در نظر گرفته‌اند. فرهاد به‌نيا در گفتگو با ايسنا، با اشاره به اين مطلب خاطرنشان كرد: در حالي كه قرار پرداخت تسهيلات با نرخ سود بانكي 12 درصد بود، بانك‌ها براي عقود مشاركتي شش ماهه، 17 درصد و براي عقود يك ساله، 19 درصد به ما پيشنهاد كرده‌اند كه اين مسئله برخلاف سياست‌هاي دولت است. وي تصريح كرد: از حدود 5 سال پيش با بانك‌ها قرارداد داريم و حال كه براي تمديد دوره اعتبار خود مراجعه كرده‌ايم، بانك‌ها با آن موافقت‌ نكرده‌اند. اين در حالي است كه ما امسال منتظر شرايط بهتري بوديم و اگر قرار باشد اين روند ادامه يابد، مسلما كار به تعطيلي كارخانه‌ها و صنايع خواهد انجاميد. به‌نيا درباره ميزان تسهيلاتي كه سالانه يك قطعه‌ساز به طور متوسط نياز دارد گفت: 40 درصد از مجموع سرمايه ثابت و در گردش يك قطعه‌ساز از طريق منابع بانكي بايد تامين شود. وي در پاسخ به اينكه <در صورت عدم تامين اين تسهيلات چه اتفاقي خواهد افتاد؟> افزود: منبع تامين اعتبار ما سيستم بانكي است كه اگر تامين آن با چالش مواجه شود، با افزايش قيمت قطعات روبه‌رو خواهيم بودو با توجه به اين‌كه قرار است امسال قيمت خودرو تــثــبــيـــت شــود، كــار بــه تـعـطـيـلــي كــارخــانــه‌هــاخواهد انجاميد.

افزايش نرخ بیکاری در ایران: بررسی روند تغییرات نرخ بيكاري حاکی از آن است که این شاخص نسبت به زمستان 1386، 6/0 درصد و نسبت به پاییز 1387، 0/3 درصد افزایش یافته است.  ايلنا: بررسی نرخ بیکاری افراد 10 ساله و بیشتر نشان می‌دهد که در زمستان گذشته 5/12 درصد از جمعیت فعال (شاغل و بیکار)، بیکار بوده‌اند.
به گزارش ايلنا، مركز آمار ايران اعلام كرد بررسی روند تغییرات این نرخ حاکی از آن است که این شاخص نسبت به زمستان 1386، 6/0 درصد و نسبت به پاییز 1387، 0/3 درصد افزایش یافته است.  بر این اساس، نرخ بیکاری افراد 10 ساله و بیشتر نشان می‌دهد در سال 1387، 4/10 درصد از جمعیت فعال بیکار بوده‌اند که در مقایسه با سال 1386، 1/0 درصد کاهش یافته است.  در زمستان 1387، 2/37 درصد جمعیت در سن کار ( 10 ساله و بیشتر ) از نظر اقتصادی فعال بوده‌اند؛ یعنی در گروه شاغلان یا پاییز 1387، 3/0 درصد افزایش یافته است. همچنین نرخ سالانه مشارکت اقتصادی نشان می‌دهد 0/38 درصد افراد 10 ساله و بیشتر در سال 1387 از نظر اقتصادی فعال بوده‌اند.
بررسی تغییرات سالانه نرخ مشارکت اقتصادی حاکی از آن است که این نرخ نسبت به سال 1386، 8/1 درصد کاهش یافته است.  بررسی نرخ بیکاری جوانان 15 تا 24 ساله حاکی از آن است که در زمستان 1387، 4/27 درصد از جمعیت فعال این گروه سنی بیکار بوده‌اند.  بررسی تغییرات فصلی نرخ بیکاری جوانان 15 تا 24 ساله نشان می‌دهد این نرخ نسبت به زمستان 1386، 8/1 درصد و نسبت به پاییز 1387، 9/5 درصد افزایش داشته است.
بررسی سهم شاغلین 15 ساله و بیشتر با ساعات کار معمول بیش از 49 ساعت نشان می‌دهد 2/38 درصد شاغلین به طور معمول بیش از 49 ساعت در هفته کار می‌کنند. این شاخص که یکی از نماگرهای کار شایسته است، نشان می‌دهد در کشور سهم زیادی از شاغلین بیشتر از استاندارد کار می‌کنند. بررسی اشتغال در بخش‌های عمده اقتصادی نشان می‌دهد که در زمستان 1387 بخش خدمات با 2/48 درصد بیشترین سهم اشتغال را به خود اختصاص داده است. همچنین سهم بخش صنعت 2/34 درصدو بخش کشاورزی 5/18 درصد بوده است.

نرخ بيکاری در ايران واقعا چقدر است؟: دنيای اقتصاد: دكتر فرخ قبادی  از اواسط سال گذشته‌، هنگامی که دولت مژده تک رقمی شدن نرخ بيکاری را به مردم داد‌، بحث و جدلی آغاز شد که هنوز هم پايان نگرفته است. نکته مشترک در اغلب واکنش‌ها به انتشار اين آمار‌، صاف و ساده‌، ناباوری و انکار آن بود.  بعضی از نويسندگان‌، تک رقمی شدن نرخ بيکاری را ناشی از ,دست کاری آماری, دانستند و برخی ديگر مدعی شدند که تحليل گران دولتي‌، با شاغل دانستن زنان خانه دار و دانشجويان‌، رقم شاغلين را افزايش و نرخ بيکاری را کاهش داده‌اند. تصريح و تاکيد چند باره مديران ,مرکز آمار ايران,‌، بر اينكه کسی در آمارها دستی نبرده است و زنان خانه دار و دانشجويان نيز شاغل به حساب نيامده اند و حتی اين که ,برای مرکز آمار ايران هيچ ضرر و منفعتی وجود ندارد که نرخ بيکاری را زياد يا کم ارائه کند، زيرا که نه تشويق مي‌شود نه تنبيه, نيز ظاهرا معترضين را قانع نکرد. در شرايطی که فرياد توليدکنندگان از رقابت کالاهای ارزان خارجی و کسادی بازارهايشان به آسمان بلند است و کارخانه‌ها و شرکت‌های کوچک و بزرگ يک به يک ,تعديل نيرو, مي‌کنند (سوای آنها که يکسره کارشان را تعطيل کرده‌اند)‌، آن هم در کشوری با جمعيت جوان‌، که سالانه در حدود 700‌هزار نفر به خيل جويندگان کار افزوده مي‌شود‌، به راستی چگونه ممکن است که نرخ بيکاری تنزل يافته باشد؟ واقعيت اين است که مردم‌، به ويژه آن‌هايی که خود يا يکی از بستگان نزديک شان در اين روزها به دنبال يافتن شغلی بوده‌اند و هرجا که رفته‌اند با خيل متقاضيان ديگر کار، به درد دل نشسته‌اند‌، وجود بيکاری گسترده را ,احساس مي‌کنند, و هرگز نخواهند پذيرفت که بيکاری کاهش يافته باشد. سخنان هفته گذشته نماينده ورامين در مجلس شورای اسلامي، نمودی از همين ,احساس عمومی, است‌: ,هنگامی که مراجعه کنندگان به دفتر نمايندگان مجلس‌، از بيکاری فرزندانشان مي‌گويند و در هر خانواده‌ای يک بيکار وجود دارد‌، چگونه آقايان ادعای کاهش بيکاری را دارند؟,. (1)
احساس عمومی مردم در باره ,دست کاری, شدن و غير واقعی بودن آماری که نشان دهنده کاهش ,نرخ بيکاری, در اوضاع و احوال کنونی اقتصاد ما است‌، گرچه با توجه به دشواری يافتن شغل مناسب و بيکاری مشهود، به ويژه در ميان جوانان، قابل درک است‌، اما به احتمال قريب به يقين‌، مبتنی بر واقعيت‌ها نيست. آمارگيری و محاسبات مربوط به ,نرخ بيکاری, در کشور ما‌، کم و بيش بر مبنای روش‌ها و تعاريف اعلام شده از طرف ,سازمان بين‌المللی کار (
ILO), صورت مي‌گيرد و ,دست کاری, آمارها هم بعيد به نظر مي‌رسد. هرگاه بدانيم که در اغلب کشورهای ديگر‌، با اقتصادهای پيشرفته‌تر و آمارهای فراگيرتر و کم اشتباه‌تر‌ نيز، شهروندان عادی ,احساس, مشابه در مورد آمارهای مربوط به نرخ بيکاری و اشتغال دارند، آن گاه به جای مقصر دانستن آمارگيران و تحليل‌گران دولتي‌، به ريشه يابی مساله و يافتن دلايل اين تناقض غير قابل انکار روی خواهيم آورد. اين همان کاری است که در کشورهای پيشرفته انجام داده اند و با روشن ساختن زمينه‌های بروز اين شک و ترديدها‌، که در تعريف و شيوه محاسبه ,نرخ بيکاری, نهفته است‌، به چاره جويي‌های اساسی اقدام کرده‌اند.  چنان که گفته شد‌، محاسبه نرخ بيکاری در کشور ما‌، همچون کشورهای ديگر‌، بر مبنای تعاريف و دستورالعمل‌های ,سازمان جهانی کار, انجام مي‌گيرد. با يک سلسله پرسش‌ها (40 سوال) از خانوارهايی که به عنوان ,نمونه آماری, انتخاب شده‌اند‌، آمار‌گيران به اطلاعات و ارقامی دست مي‌يابند که مبنای محاسبات تحليل‌گران مرکز آمار ايران را تشکيل مي‌دهند. بر اساس تعاريف توافق شده در سازمان بين‌المللی کار‌، هر کس که در طول هفته قبل از مصاحبه‌، مشغول کار تمام وقت بوده‌، يا در اين همين مدت حداقل يک ساعت در ازای دريافت مزد‌، کار کرده است، شاغل به حساب مي‌آيد و هرکس که در طول آن هفته‌، حتی يک ساعت هم کار نکرده و در عين حال فعالانه در جست و جوی کار بوده است‌، بيکار محسوب مي‌شود. با تقسيم کردن تعداد اين ,بيکاران, بر تعداد ,جمعيت فعال, (و البته ضرب کردن آن در 100)، نرخ بيکاری محاسبه مي‌گردد. (با توجه به بحث و جدلی که چند ماه پيش بر سر اين مساله در رسانه‌ها به راه افتاد‌، شايد تاکيد بر اين نکته بی فايده نباشد که خانم‌های خانه دار و دانشجويان‌، جزو ,جمعيت فعال, به حساب نمی آيند و شاغل يا بيکار هم محسوب نمی گردند. از سوی ديگر‌، در محاسبات مرکز آمار ايران، سربازان وظيفه جزو شاغلين به حساب مي‌آيند‌، در حالی که در اغلب کشورها - حتی در امريکا که خدمت اجباری وجود ندارد و سربازان حقوق بگير هستند - اين گروه جزو شاغلين محسوب نمي‌شوند و در حقيقت نرخ اشتغال و بيکاری برای ,جمعيت غير نظامی, محاسبه مي‌شود). اين که چرا ,سازمان جهانی کار,‌، مشاغل پاره وقت‌ و حتی يک ساعت کار در هفته را‌ ,اشتغال, به حساب مي‌آورد‌، نياز به توضيحات مفصلی دارد که در فرصت اين مقاله نيست‌، اما به هرحال اين ,قراردادی, است که در همه کشورها در محاسبه نرخ بيکاری رعايت مي‌شود.  با نگاهی اجمالی به تعاريف ,قراردادی, و شيوه محاسبه نرخ بيکاری در کشور ما و کشورهای ديگر‌، روشن مي‌گردد که چرا نرخ‌های بيکاری اعلام شده توسط دولت‌ها‌، مي‌تواند با ,احساس عمومی, مردم با اوضاع و احوال بازار کار‌، به نحو چشم‌گيری متفاوت باشد‌، بي‌آنکه لزوما تقلب و تخلفی صورت گرفته باشد. از ديدگاه عامه مردم‌، هرکس که مي‌خواهد کار کند اما شغلی ندارد‌، بيکار به حساب مي‌آيد‌، در حالی که در محاسبه نرخ بيکاری بر مبنای تعاريف سازمان بين‌المللی کار‌، نه تمام بيکاران‌، که فقط بخشی از افراد بدون شغل‌، بيکار به حساب مي‌آيند. اين دوگانگی مفاهيم‌، نه تنها عامه مردم را نسبت به آمار رسمی بيکاری بد گمان کرده است‌، بلکه تحليل گران و سياست‌گذاران اقتصادی را نيز ناگزير ساخته که برای دست يابی به اطلاعات و آمار دقيق‌تر و معنی دار تر‌، معيارهای ديگری برای ارزيابی شرايط واقعی بازار کار‌، طراحی و محاسبه کنند. در بسياری از کشورهای پيشرفته هم اکنون حد اقل دو معيار برای نشان دادن ,نرخ بيکاری, مورد استفاده قرار مي‌گيرد. برای مثال در ايالات متحده همه ساله و همه ماهه) شش ,نرخ بيکاری, متفاوت محاسبه و منتشر مي‌شود که دو قلم از آنها رواج و مقبوليت گسترده‌ای دارند. آشنايی با ماهيت و نحوه محاسبه اين دو مفهوم‌، و شناخت اشتراکات و تفاوت‌هايشان‌، روشنگر مساله مورد بحث ما خواهد بود.  الف نرخ بيکاری متعارف‌، که بر اساس تعاريف و دستور العمل‌های سازمان بين‌المللی کار محاسبه مي‌شود (کم و بيش به همان شيوه‌ای که در کشور ما محاسبه مي‌شود و در بالا تشريح شد). اين نرخ بيکاری که (U-3) ناميده مي‌شود‌، همان نرخی است که معمولا در رسانه‌ها انعکاس مي‌يابد و در همه کشورها محاسبه مي‌شود و معمولا هم يگانه نرخ بيکاری است که مورد استناد و اشاره دولتمردان قرار مي‌گيرد (و همان ,نرخی, است که گفته مي‌شود در کشور ما تک رقمی شده است). اين مفهوم از نرخ بيکاري‌، بخش قابل توجهی از افراد واقعا بيکار را‌ به دلايل مختلف، بيکار به حساب نمی آورد و به همين دليل بيکاری را از آن چه که مردم ,احساس مي‌کنند, کمتر نشان مي‌دهد. با اين همه‌، اين معيار، به‌رغم کاستي‌هايی که دارد‌، برای برخی مقاصد‌، به ويژه تحليل‌های مقايسه‌ای در دو يا چند دوره زماني‌، سودمند است و از آن جا که در همه کشورها کم و بيش به يک روش محاسبه مي‌گردد و محاسبه آن نيز قدمتی طولانی دارد و آمارهای گذشته آن در دسترس است، استفاده از آن رواج کامل دارد.  ب نرخ بيکاری فراگير تر‌، که (U-6) ناميده مي‌شود و برای تحليل گران اقتصادی و سياست‌گذاران‌، سودمندتر از نرخ متعارف بيکاری است. اين معيار همچنين تصوير روشن تری از شرايط بازار کار به دست مي‌دهد و در مقايسه با ,نرخ بيکاری متعارف,، بسيار نزديک‌تر به ,احساس عمومی, جامعه از وضعيت اشتغال و بيکاری است. شيوه محاسبه نرخ بيکاری فراگيرتر (U-6)‌، تفاوت‌های آن را با ,نرخ متعارف, و نيز مزيت‌های آن را روشن مي‌سازد.  با چشم پوشی از پاره‌ای جزييات، مي‌توان گفت که نرخ بيکاری فراگيرتر (U-6) همان ,نرخ بيکاری متعارف,، يعنی (U-3)‌، است که دو گروه از بيکاران‌، که به دليل محدوديت تعاريف ,سازمان بين‌المللی کار, از شمول در نرخ بيکاری خارج مي‌مانند‌، به آن افزوده شده است. به اختصار اين دو گروه و دلايل شمول آنها را در محاسبه نرخ بيکاری بر مي‌شماريم. ۱ -همان طور که گفته شد‌، در محاسبه نرخ بيکاری متعارف(U-3)، از ميان کسانی که شغلی ندارند‌، فقط آن دسته بيکار محسوب مي‌شوند که فعالانه به دنبال کار بوده و شغلی نيافته‌اند. بدين ترتيب ,کارگران مايوس (Discouraged Workers), يعنی کسانی که برای مثال‌، چندين ماه به دنبال کار دويده و شغلی پيدا نکرده‌اند و به همين دليل سرخورده و مستاصل شده و جست‌وجو برای کار را موقتا متوقف ساخته‌اند‌، بيکار به حساب نمي‌آيند (و در حقيقت از شمول ,جمعيت فعال, خارج مي‌شوند). تعداد اين گروه از بيکاران‌، به ويژه در شرايط رکود اقتصادی که يافتن کار دشوارتر مي‌شود‌، افزايش چشم‌گيری مي‌يابد. برخی از بيکاران نيز به دلايل ديگر فعالانه در جست‌و‌جوی کار نبوده‌اند و آنها نيز از شمول جمعيت فعال (و بيکاران) حذف مي‌شوند. در محاسبه نرخ بيکاری فراگيرتر (U-6)‌، اين گروه‌ها در زمره بيکاران به حساب مي‌آيند. ۲ - در محاسبه نرخ بيکاری متعارف‌، شاغلين پاره وقت و حتی کسانی که در طول هفته يک ساعت کار کرده‌اند‌، شاغل به حساب مي‌آيند. اين کار‌، در مواردی که انتخاب شغل پاره وقت‌ بر اساس تمايل و محذوريت‌های خود اين افراد صورت گرفته باشد‌، البته توجيه پذير است (مثلا خانمی که مي‌بايست از فرزندان خود نگهداری کند و فقط مي‌تواند دو يا سه ساعت عصر را‌ که همسرش در خانه است‌، به فروشندگی در يک فروشگاه مشغول شود‌، مي‌بايست شاغل محسوب شود، زيرا خود او مايل به کار بيشتر نيست). اما افرادی که به دنبال کار تمام وقت بوده (و هستند) و فقط به دليل ناکامی در يافتن چنين مشاغلي‌، به چند ساعت کار در هفته تن داده‌اند‌، به لحاظ منطقی نمی بايست ,شاغل, به حساب آورده شوند. عدم توفيق آنها در يافتن کار تمام وقت‌، نشانه شرايط نا مساعد بازار کار است و هدف از محاسبه نرخ بيکاری نيزشناخت واقعيت‌های مربوط به همين بازار است. شمول اين گروه در ميان بيکاران‌ که در محاسبه (U-6
) تحقق مي‌يابد‌، منطقی تر از شاغل دانستن آنها و ناديده گرفتن محدوديت‌های بازار کار مي‌باشد. تعداد افراد اين گروه نيز در شرايط رکود اقتصادی و کسادی بازارها افزايش مي‌يابد.
براساس آخرين آمار منتشر شده توسط وزارت کار ايالات متحده‌ مربوط به ماه گذشته ميلادی(مارس 2009)‌، نرخ بيکاری متعارف (
U-3) معادل 5/8‌ درصد و نرخ بيکاری فراگير (U-6) برابر با 6/15‌درصد بوده است. به بيان ديگر‌، نرخ بيکاری فراگيرتر (و واقع گرايانه‌تر)‌، 83/1 برابر نرخ بيکاری بر مبنای محاسبات متعارف بوده است. هرگاه فرض کنيم که نرخ بيکاری فراگيرتر در کشور ما نيز تفاوت مشابه را با نرخ بيکاری متعارف نشان مي‌دهد (که فرضی غير منطقی نيست)‌، نرخ بيکاری در کشور ما به حدود 18‌درصد بالغ مي‌گردد که قرابت بيشتری با ,احساس عمومی, مردم کشور ما در مورد نرخ بيکاری کنونی دارد. مطالعاتی که در کشور ما انجام شده‌، مويد آن است که محاسبه و انتشار معياری مشابه (U-6) برای اقتصاد ايران، به ويژه در شرايط کنوني‌، بسيار روشنگر خواهد بود. اين مطالعات نشان مي‌دهند که يکی از دلايل اصلی کاهش اخير ,نرخ بيکاری, در اقتصاد ما، خارج ماندن بخش قابل توجهی از بيکاران‌، از شمول ,جمعيت فعال, و در نتيجه از شمول بيکاران بوده است.(2)  واقعيت اين است که با توجه به ويژگی ترکيب جمعيتی کشور ما‌، و نيز با توجه به اين که ,جمعيت فعال, کشور در سال‌های 1375 تا 1385 به طور متوسط به ميزان 4‌درصد در سال افزايش يافته است‌ و بالاخره با در نظر گرفتن برآوردهای برنامه چهارم توسعه اقتصادی کشور‌، مي‌بايست در چند سال گذشته سالانه 700‌هزار نفر به ,جمعيت فعال, در کشور ما اضافه شود. اما بر اساس آمار مرکز آمار ايران‌، طی سال‌های 1384 تا 1386 سالانه فقط 140‌هزار نفر به ,جمعيت فعال, و بازار کار اضافه شده‌اند (نسبت جمعيت فعال در اين سه سال از 41 درصد در سال 84‌، به 8/39‌درصد در سال 86 کاهش يافته است). تفاوت بين 700‌هزار نفر و 140‌هزار نفر (يعنی 560‌هزار نفر)، نشان دهنده تعداد افرادی است که اکثر آنها در واقع بيکار هستند، اما به دلايل مختلف (عمدتا مايوس شدن از يافتن کار يا عدم اطلاع از مراکزی که بايد برای کاريابی به آنها رجوع کنند) از شمول ,جمعيت فعال, و نيز ,بيکاران, خارج شده‌اند. البته در اين سال‌ها بخشی از اين افراد نيز به ادامه تحصيل در دانشگاه‌ها (به ويژه پيام نور) پرداخته‌اند که به گفته صاحب نظران‌، آن هم با دشواری پيدا کردن کار برای فارغ‌التحصيلان دبيرستانی بی ارتباط نيست. اين استنتاج با ملاحظات نظری نيز همخوانی دارد. به طور کلی هنگامی که نرخ بيکاری بالا است و به ويژه هنگامی که رکود و کسادی بازارها شدت مي‌گيرد‌، ,نرخ فعاليت, کاهش مي‌يابد زيرا عده زيادتری از يافتن کار مايوس مي‌شوند و فعالانه به دنبال کار نمي‌روند و در نتيجه از شمول ,جمعيت فعال, خارج مي‌شوند. يکی از محققين بر اساس اين واقعيت‌ها نتيجه مي‌گيرد که‌: ,روند رشد جمعيت فعال طی سال‌های 84 تا 86 خود به خوبی توضيح مي‌دهد که چرا نرخ بيکاری از حدود 12‌درصد در سال 84 به 5/10‌درصد در سال 86 و کمتر از 10‌درصد در بهار 1387 رسيده است. در واقع نرخ بيکاری از 12‌درصد در سال 84 به کمتر از 10‌درصد در بهار 87 کاهش يافته است‌، نه به دليل اين که اقتصاد در طی اين سال‌ها از اشتغالزايى بالايى برخوردار بوده است‌، بلکه به اين علت که جمعيت فعال با کم شماری قابل توجهی روبه‌رو شده است,.(3)  نکته ديگری که بايد مورد توجه قرار گيرد‌، مربوط به افرادی است که به طور پاره وقت به کار اشتغال دارند‌، اما شاغل به شمار مي‌آيند. تا سال 1383‌، در محاسبات مرکز آمار ايران‌، افرادی که در ,هفته مرجع, (همان هفته قبل از آمار گيری) حداقل 2 روز يا 16 ساعت به کار مشغول بودند‌، در زمره شاغلين به شمار مي‌آمدند و کسانی که کمتر از 2 روز در آن هفته کار کرده بودند، بيکار شمرده مي‌شدند. از سال 1384 مرکز آمار ايران محاسبات خود را بر اساس تعاريف سازمان بين‌المللی کار (ILO) منطبق کرد و افرادی را که در ,هفته مرجع, حداقل يك ساعت کار کرده بودند، جزو شاغلين به شمار آورد. البته به گفته رييس مرکز آمار ايران‌، اين تغيير محاسبه‌، تاثير چندانی بر نرخ بيکاری نداشته و فقط در سال 84 در حدود نيم‌درصد از نرخ بيکاری کاسته است.(4) با اين همه‌، آمار‌های اين مرکز نشان مي‌دهند که ,سهم اشتغال ناقص, (يعنی نسبت افرادی که در هفته مرجع‌، به‌رغم آنکه ,خواهان و آماده برای انجام کار بيشتر بوده‌اند,‌، اما به دلايل اقتصادی به طور
پاره وقت
از يک ساعت تا کمتر از 44 ساعت مشغول به کار بوده‌اند‌ و در نتيجه شاغل به حساب آمده‌اند)‌، از کل ,جمعيت شاغل,، 4/6‌درصد بوده است‌ که در حدود 4/1‌ميليون نفر را شامل مي‌شود. که البته رقم قابل توجهی است.(5)
به دلايل آشکار، دولتمردان آمريکايی (و قاعدتا دولتمردان در همه کشورها) تمايل بيشتری به استفاده از نرخ متعارف بيکاری در سخنراني‌ها و فعاليت‌های تبليغاتی خود دارند. با اين همه‌، تحليل گران فعال در حوزه علوم اجتماعی و بهويژه کارشناسان اقتصادي‌، استفاده از نرخ بيکاری فراگيرتر را منطقی تر دانسته و به  گونه ای روزافزون در تحليل‌های خود از اين معيار استفاده مي‌کنند. اين در حالی است که سري‌های زمانی مربوط به اين شاخص از سال 1994 فراتر نمی رود و به همين دليل استفاده از نرخ بيکاری فراگيرتر برای برخی مقاصد مقدور نيست. در هر حال اغلب صاحب نظران بر آنند که با گذشت زمان‌ و فراهم آمدن آمار طولانی تر‌، استفاده از اين معيارگسترش خواهد يافت. آقای پال کروگمن‌، اقتصاددان آمريکايی و برنده جايزه نوبل اين رشته در سال 2008‌، در اين رابطه مي‌نويسد‌: ,من بارها به اين نکته اشاره کرده‌ام که نرخ بيکاری متعارف‌، معيار مناسبی برای نشان دادن واقعيت‌های بازار کار در سال‌های اخير نبوده است. يک گزينه بهتر همان (
U-6) است. اين نرخ نشان دهنده همان چيزی است که اغلب مردم (در مورد شرايط بازار کار) احساس مي‌کنند,.(6) بي‌ترديد محاسبه و انتشار آماری مشابه  (U-6) برای کشور ما از طرف مرکز آمار ايران‌، نه تنها مورد استقبال و استفاده محققين مستقل قرار خواهد گرفت‌، بلکه هم برای کارشناسان و تحليل‌گران دولتی و هم برای سياست‌گذاران اقتصادی بسيار سودمند خواهد افتاد. شايد حتی اين کار موجب گردد که شهروندان عادی نيز که آمارهای رسمی را با واقعيت‌های ملموس زندگی خود نزديک‌تر مي‌بينند‌، با خوش‌بينی بيشتری به اطلاعات و آمارهای دولتی بنگرند. . ۱- روزنامه ابرار. 20 فروردين 1388 ٬۲ - ,چگونه نرخ بيکاری يک رقمی شد,. دکتر غلامعلی فرجادی. سايت رستاک. 8 آبان 1387 ۳. -همان جا ۴. -روزنامه ايران. 9 بهمن 1387 ۵. -مرکز آمار ايران. ,شاخص‌ها و نماگرهای نيروی کار در جمعيت 10 ساله و بيشتر,. ۶ - ,Labor Market Deterioration. Paul Krugman. N.Y. Times Blog. April 5, 2008

شرایط بد اقتصادی تعداد کودکان خیابانی را افزايش داده: ایلنا: رئیس شبکه حمايت از کودکان کار ایران گفت: دشوارتر شدن شرایط اقتصادی در کشور که بر اکثر طبقات مردم تاثیر گذاشته بر میزان کودکان کار وخیابانی افزوده است. فاطمه قاسم زاده افزایش تعداد کودکان کار و خیابانی را واقعيتی تلخ دانست و افزود: در میان دلایلی همچون عوامل فرهنگی و خانوادگی، شرایط اقتصادی و مالی عاملی مهم برای گرایش کودکان به کار است. وی ادامه داد: افزايش مراجعه کودکان کار و خیابان به مراکز حمایت از آنان دلیلی بر افزایش تعداد آنان محسوب می‌شود.

کودکان خيابانی مورد تجاوز جنسی قرار می ‌‏گيرند: محمد مهدي را خيلي‌‏ها مي شناسند. در خيابان انقلاب مي‌‏تواني او را پشت بساطش ببيني که در حال نوشتن مشق‌‏ است. او بدون پدر است و با مادرش در مولوي زندگي مي‌‏کند. "محمد مهدي" در عين حال پسر خوانده "سمانه - ر" محسوب مي شود. مهندس کامپوتر يکي از شرکت‌‏هاي نرم افزاري که هر روز بعد از ساعت کاري به ديدن "محمدمهدي" مي آيد برايش اسباب بازي و لوازم التحرير مي خرد وحال مادر مريض اش را مي پرسد. بجز مادر و محمد مهدي هيچکس از رابطه سمانه و او خبر ندارد و به گفته مادر محمد مهدي "تنها حمايتها و اصرار خانم مهندس باعث شده که او به مدرسه برود هر چند با اين وجود خيلي هم نمي تواند به درسهايش برسد." حالا ماموران شهرداري هم او را مي شناسند. بيش از از دو سال است اينجا بساط مي کند و به درسش هم مي رسد و با هر نمره خوبي از مادرخوانده اش هديه اي مي گيرد. مادرخوانده اي که شايد حقوق اش کفاف زندگي خودش را ندهد اما مقيد به حمايت از محمد مهدي است. کودکان خياباني نظير محمد مهدي تنها يک استثنا هستند. بر اساس آمارها بيشتر کودکان خياباني نه از آموزش خوبي بهره برده‌‏اند و نه در امنيت مطلوبي هستند. آنها مورد تجاوز قرار مي‌‏گيرند. در معرض آسيب‌‏هاي اجتماعي هستند و بسياري از آنها به دام فروشندگان مواد مخدر و سواستفاده کنندگان مي افتند و اين در مورد دختران بيشتر به چشم مي آيد. کودکان خياباني به انسان‌‏هاي کمتر از 18 سالي اطلاق مي‌‏شود که به علت کار و يا نبود خانه و کاشانه در خيابان به سر مي برند. اين تعريف حتي کودکاني را که داراي خانواده هستند اما به علت مشکلات خانوادگي ترجيخ مي دهند بيشتر زمان خود را در پارک‌‏ها و خيابانها بگذرانند نيز شامل مي شود. بر اساس آمارهاي غير رسمي اکنون بيش از يک ميليون کودک خياباني در کشور وجود دارد که روزهاي خود را در معرض آسيب‌‏هاي اجتماعي بسيار مي‌‏گذرانند و اين زنگ خطر بزرگي است که به اعتقاد "مهديه احمدي" از کارشناسان امور اجتماعي دير يا زود مي‌‏تواند به بحران منجر شود. به گفته او بررسي‌‏ها نشان داده کودکان خياباني به علت شرايط ويژه خود در معرض تجاوز، قتل، تن فروشي، اعتياد و ايدز قرار دارند و هر يک مي‌‏توانند در عين پاکي کودکانه شان بمبي متحرک در جامعه باشند.

رشد سالانه دو درصدی جمعيت زيرخط فقر در ايران : سرمايه: تدوينگر نقشه فقر کشور در مورد روش محاسبه خط فقر خاطرنشان کرد: ,در نظر گرفتن خط فقر بر مبنای درآمد يک دلار در روز مبنای علمی ندارد به همين دليل وزارت رفاه نبايد براساس اين مبلغ خط فقر را تعيين کند و ما در محاسبات خود خط فقر را دو دلار در نظر گرفته ايم.,براساس اعلام سازمان های بين المللی چنانچه مبنای محاسبه خط فقر درآمد يک دلار در روز برای هر خانواده باشد بيش از يک ميليارد و 200 ميليون نفر از مردم جهان درآمدی کمتر از اين مبلغ دارند و همچنين بر اساس دو دلار نزديک به دو ميليارد و 200 ميليون نفر از مردم جهان درآمدی کمتر از دو دلار دارند., راغفر در گفت وگو با ,مهر, با تشريح جزئيات محاسباتی مربوط به تعيين خط فقر گفت: ,در سال های اخير جمعيت زيرخط فقر کشور سالانه دو درصد رشد داشته است.,وی گفت: ,خط فقر در ايران بايد براساس درآمد روزانه دو دلار در نظر گرفته شود و برای استان تهران خط فقر به مراتب بيشتر از درآمد ماهانه 850 هزار تومان است., تدوينگر نقشه فقر افزود: ,منظور از
خط فقر مطلق عدم تامين حداقل نيازهای تغذيه اي، بهداشتي، آموزشي، مسکن و حمل و نقل يک خانواده است که حداقل غذای مورد نياز يک خانوار ايرانی دو هزار کالری در روز است و اين رقم مبنای محاسبه خط فقر در نظر گرفته شده است.,  راغفر تاکيد کرد: ,نمی توان بر اساس درآمد يک دلار در روز خط فقر ايران را تعيين کرد چرا که اندازه گيری خط فقر در دنيا بر اساس ميزان مصرف کالری است که اين موضوع نيز در کشورها با توجه به شرايط آنها متفاوت است. مثلاً در برخی از ايالات هند خط فقر سه دلار در روز است و اين در حالی است که استاندارد زندگی در هند خيلی پايين تر از ايران است.,  به گفته برخی از کارشناسان در نظر گرفتن درآمد يک دلار در روز مختص کشورهای بسيار فقير و محروم مانند کشورهايی است که در صحرای آفريقا زندگی می کنند و چون ايران جزء کشورهای محروم محسوب نمی شود بنابراين بايد محاسبه خط فقر درآمد روزانه حداقل دو دلار را در نظر گرفت.
عضو هيات علمی دانشگاه الزهرا با انتقاد از وضعيت فعلی اقتصادی کشور گفت: ,ما طی سال های اخير بالاترين درآمد نفت را در طول تاريخ ايران داشته ايم اما نتوانستيم با اين درآمدها اقدام اساسی برای کاهش فقر انجام دهيم.,
نمی توان براساس درآمد يک دلار در روز خط فقر ايران را تعيين کرد زيرا اندازه گيری خط فقر در دنيا براساس ميزان مصرف کالری است که اين موضوع نيز در کشورها متفاوت است.تدوينگر نقشه فقر کشور با اشاره به برخی اظهارات غيرکارشناسی که توسط مسوولان عنوان می شود، گفت: ,آمار غلط خط فقر و صحبتی که برخی مسوولان در خصوص افراد فقير می کنند اهانت به شعور مردم ايران و خلاف قانون اساسی است.,  سال گذشته نيز حسين راغفر تدوينگر نقشه فقر کشور خط فقر مطلق تهران در سال 88 را درآمد 850 هزار تومان در ماه پيش بينی کرد و گفت: ,سال 86 همين زمان برای سال 87، رقم 780 هزار تومان را خط فقر مطلق برای يک خانواده 5 نفره در تهران پيش بينی کرديم که امسال همين رقم توسط بانک مرکزی برای شهرهای بزرگ کشور اعلام شد.,
اما مسوولان وزارت رفاه اين رقم را نپذيرفتند و چندی پيش نيز مديرکل دفتر مطالعات اجتماعی و فقرزدايی وزارت رفاه گفت: ,خط فقر 850 هزار تومانی را برای تهرانی ها تاييد نمی کنيم., او با تاکيد بر اينکه محاسبات خط فقر نيازمند دقت بسيار است، افزود: ,هر يک از کسانی که خط فقر را محاسبه می کنند، از يک روش علمی بهره می گيرند که روش های علمی آن نيز متفاوت است. بر اساس روشی که ما انجام داده ايم، خط فقر خيلی پايين تر از اين رقم به دست آمده است.

نفس تولید به شماره افتاده است: روزنامه سرمایه: «تولید به ذات الریه گرفتار شده و نفس آن به شماره افتاده است به طوری که در شرایط ناهنجاری قرار دارد که باید از حاشیه به متن آورده شود.»رئیس اتاق ایران در بیست و چهارمین نشست نمایندگان اتاق تهران ادامه داد: «چنانچه تولید از حاشیه به متن آورده نشود قطعاً گرفتار هزینه های سنگینی خواهیم شد و باید سربسته بگویم که تنها رویکرد ویژه اولویت اول است که تولید را نجات می دهد.»
یحیی آل اسحاق در سخنان خود از برخی سیاست های اقتصادی انتقاد کرد. به گفته او بسته سیاستی بانک مرکزی حمایت از تولید را نشان نداده است: «با وجود اینکه بخش خصوصی امیدوار بود سازوکار عقلانی در تعیین نرخ سود بانکی اتخاذ شده و براساس تورم تعیین شود اما در عمل این گونه نبود لذا نه بخش خصوصی راضی است و نه به نفع اقتصاد و بخش تولید است.» آل اسحاق تصریح کرد: «بخش خصوصی به دنبال ایجاد رابطه منطقی بین نرخ سود و نرخ تورم بوده اما واقعیت این است که در تعیین شاخص ها و تخصیص منابع به ویژه به بخش تولید آنگونه که باید توجه نشده است.» رئیس اتاق تهران همچنین خواستار هدایت نقدینگی به سمت تولید و نیز بازنگری در نرخ ارز شد و گفت: «کشورمان در شرایط فعلی که دچار کسری تراز تجاری است چاره ای جز اینکه سیاست های ارزی را به جراحی بسپارد پیش رو ندارد لذا قطعاً باید براساس شرایط اقتصادی در نرخ ارز بازنگری کنیم.»
آل اسحاق همچنین از اصلاح الگوی مصرف سخن گفت البته بیشتر در مورد اصلاح آن در بخش دولتی. او گفت: «در زمانی که در وزارت بودم عمر مفید وزارتخانه را دو هفته در یک سال محاسبه کردیم که بسیار نگران کننده بود و باید این ضایعات و فرصت سوزی ها از بین برود.» وی با اشاره به اینکه «قیمت تمام شده در ایران 1/5 برابر جهان است»، گفت: «ما موافق هدفمندکردن یارانه ها هستیم ولی جهت گیری مناسبی در این خصوص نداریم.» سال 88 سال امید یا ناامیدی اعضای هیات نمایندگان اتاق بازرگانی تهران در نخستین نشست خود در سال جدید درباره اصلاح الگوی مصرف، وضعیت صادرات، مسائل مالی بین اتاق ایران و تهران، وضعیت واردات و نیز بحران جهانی و پیشنهادات بسته حمایتی به بحث و گفت وگو پرداختند. هرچند بسیاری از اهالی بخش خصوصی نسبت به آینده بخش تولید و تجارت در سال 88 چندان خوشبین نیستند. سیدحمید حسینی عضو هیات نمایندگان اتاق تهران نظر دیگری دارد. او معتقد است که تحولاتی مانند رهنمود های مقام رهبری در مشهد مبنی بر برگزاری انتخابات رقابتی، پیام نوروزی همراه با اعلام احترام رئیس جمهور جدید آمریکا به ملت و رهبران ایران و آمادگی 1+6 برای مذاکره با ایران، گذار کشور از شرایط خشکسالی، افزایش قیمت نفت به 50 دلار و علائم کاهش رکود اقتصادی در دنیا پس از اجلاس موفق
جی 20 و اعلام رقم یکصد میلیارد دلاری ذخایر ارزی بانک مرکزی را نشانه هایی از دلایل امیدواری به سال 88 است. به گفته حسینی اگر مسوولان در ابلاغ و اجرای بسته حمایتی کشور تعجیل کنند و از طرف دیگر برای جلوگیری از ورود بی رویه کالا ضمن افزایش تعرفه ها قیمت ارز با یک شیب ملایم اجازه افزایش یابد و همزمان دولت حمایت لازم را از تولید مسکن به عمل آورد می توان منتظر جهش اقتصادی کشور بود.راهکارهای بخش خصوصی برای کاهش آثار بحران مالی اما احمد دوست حسینی رئیس مرکز هم اندیشی برای توسعه بخش خصوصی و مشاور رئیس اتاق تهران هم در بیست و چهارمین نشست نمایندگان بخش خصوصی گفت: «عمده ترین محورهای بسته های سیاستی کشورهای مختلف را می توان در اعطای وام دولتی به بانک ها و موسسات مالی، کاهش نرخ بهره مبنا توسط دولت، خرید بخشی از سهام بانک های مهم، تضمین بدهی های خارجی بانک ها، تضمین سپرده های بانکی تاسقف معین، خرید دین و اوراق مشارکت رهنی بانک ها و کاهش نرخ ذخیره قانونی بانک های تجاری خلاصه کرد.»
به گفته وی پرهیز جدی از کاهش اعتبارات عمرانی در اصلاحیه های بودجه سالانه و صرف اعتبارات عمرانی منحصراً در زیرساخت های توسعه ای چون تامین انرژی، آب، ترابری و ارتباطات همچنین منع واگذاری اجرای پروژه های عمرانی از طریق ترک تشریفات مناقصه که بیشتر منجر به واگذاری اجرای طرح های عمرانی به سازمان ها، شرکت ها و موسسات دولتی، شبه دولتی و نظامی می شود، می تواند در کاهش تاثیرگذاری بحران بر اقتصاد ایران موثر باشد. وی افزود: «کاهش هزینه های جاری دولت از طریق کوچک سازی واقعی آن باید در دستور کار قرار گیرد و در عین حال دولت باید تصمیم بگیرد که از حساب ذخیره ارزی برای هزینه های جاری استفاده نکند.»
به گفته دوست حسینی پرهیز دولت از تعیین دستوری نرخ سود تسهیلات بانکی و اتخاذ رویکردی که منجر به تجهیز منابع بیشتر برای ارائه تسهیلات به بخش غیردولتی شود همچنین افزایش میزان تسهیلات از حساب ذخیره ارزی و افزایش دوره باز پرداخت آن به منظور تامین سرمایه در گردش واحدهای تولیدی می تواند در کاهش اثرگذاری بحران نقش آفرین باشد. وی افزود: «در اقتصاد مهم این است که فعالان از سیاستگذاری دولت آگاهی کامل داشته باشند بنابراین پیشنهاد می شود اجرای قانون مالیات برارزش افزوده برای تمام سطوح فعالیت های اقتصادی مشمول تا سطح خرده فروشی یا توقف یابد یا کامل اجرا شود.» رئیس مرکز هم اندیشی ادامه داد: «برای توسعه بخش خصوصی همچنین امهال و تقسیط بدهی مالیاتی و بیمه واحدهای تولیدی و بخشودگی جرائم مالیاتی و بیمه به خصوص جرائم مربوط به تجمیع عوارض در صورت پرداخت یا تقسیط بدهی را به عنوان راهکارهای مدنظر بخش خصوصی برای کاهش آثار بحران مالی جهان مطرح کرد.» وی افزود: «در این جهت نیاز داریم که نرخ ارز را در جهت توسعه صادرات، حفظ رقابت تولید داخلی و بهبود تراز تجاری افزایش دهیم.»وی همچنین بازنگری و متوازن سازی حقوق ورودی کالاها و افزایش مشوق های صادراتی را به عنوان راهکارهای بخش بازرگانی مطرح کرد.» دوست حسینی گفت: «پرداخت سریع بدهی شرکت های دولتی به بخش خصوصی و جبران خسارات ناشی از تاخیر در پرداخت ها نیز مدنظر بخش خصوصی است.» به گفته وی «پرهیز مسوولان از اظهارنظرهایی که محیط کسب و کار را نامناسب تر و دامنه رکود را گسترده تر می سازد و رونق بخشیدن به بخش ساختمان و مسکن باید در دستور کار قرار گیرد.»
بازنگری قانون هیات حمایت از صنایع دارای مشکل در این نشست علامیر محمدصادقی نایب رئیس اتاق تهران و عضو هیات حمایت گزارشی از روند فعالیت این هیات ارائه کرد. وی با بیان اینکه «هیات حمایت در تلاش است تا با تکیه بر قانون سال 45 صنایعی که دچار مشکلات مالی شده اند را مورد حمایت قرار دهد»، گفت: «قانون حمایت از صنایع با شرایط امروز تطابق نداشته است لذا اخیراً قانونی تنظیم و به هیات دولت ارائه شده تا براساس آن بتوان از متقاضیان صنعتی بیشتری حمایت کرد.» در ادامه نیز اسدالله عسگراولادی دیگر عضو هیات نمایندگان اتاق تهران وضعیت صادرات کشور را مطلوب ارزیابی کرد و گفت: «در سال گذشته بدون میعانات گازی بیش از 32 میلیون تن کالا از کشور صادر شده که ارزش آن بیش از 18 میلیارد و 146 میلیون دلار بوده که بین هشت تا 9 درصد رشد داشته و بهتر از سال قبل بوده است و چنانچه هفت میلیارد دلار صادرات پتروشیمی را از صادرات کالا و خدمات جدا کنیم. آمارها حاکی از آن است که 10 میلیارد دلار کالای سنتی و صنعتی صادر شده است.» مسعود دانشمند عضو هیات رئیسه اتاق ایران نیز درباره وضعیت صادرات و واردات اظهارنظر کرد. وی گفت: «با توجه به اینکه قیمت کالاهای صادراتی در سال 87 افزایش داشته است نمی توان گفت صادرات رشد داشته چرا که قیمت صادرات در سال گذشته حدود 20 تا 25 درصد رشد دارد اما تناژ رشد خاصی نشان نمی دهد البته این امر درباره واردات هم مطرح است لذا استفاده از واژه واردات بی رویه بی معناست.»در ادامه نشست فرهاد فزونی عضو هیات نمایندگان اتاق تهران از برخی مسائل مطرح شده بین اتاق تهران و اتاق ایران انتقاد کرد. علاوه بر فزونی چند نفر از نمایندگان بخش خصوصی از مصوبه اخیر اتاق ایران مبنی بر صدور کارت بازرگانی بر مبنای مکان شرکت انتقاد کردند. تایید و اجرای این مصوبه درآمد اتاق تهران را کاهش زیادی خواهد داد اما اتاق های شهرستان ها از اجرای آن حمایت می کنند. 

منابع.   کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری٬ روشنگري٬ ايلنا٬ اتحاديه آزاد كارگران ايران٬ كميته هماهنگي براي ايجاد تشكلهاي كارگري٬ پرس نيوز

 

 

زندگی اوژن پوتیه

زندگی اوژن پوتیه

عکس برگرفته از «اینترنت»

اوژن پوتیه شاعری انقلابی بود كه شعر انترناسیونال را در فردای شكست كمون پاریس بسال 1871 سرود. كمون پاریس نخستین تلاش طبقه كارگر برای كسب قدرت بحساب میآمد. حال این شعر به سرود كارگران آگاه در تمامی كشورها بدل گشته است. 25 سال بعد از مرگ پوتیه، لنین مطلب ذیل را در مورد این شعر و سراینده اش نگاشت:

«نوامبر سال گذشته ـ 1912 ـ مصادف بود با بیست و پنجمین سال درگذشت كارگر و شاعر انقلابی فرانسوی، اوژن پوتیه. او سراینده شهر مشهور پرولتری، "انترناسیونال"، است: "برخیز! ای داغ لعنت خورده...." 

این شعر به تمامی زبانها ـ اعم از اروپائی و غیراروپائی ـ ترجمه شده است. وقتی دست سرنوشت، یك كارگر آگاه را به نقطه ای از جهان پرتاب میكند كه او خود را در آنجا بیگانه، ناآشنا به زبان، بدون دوست، دور از كشور خود می یابد، او میتواند با ترنم آشنای "انترناسیونال" رفقا و دوستانش را پیدا كند. 

كارگران همه كشورها، اثر رزمنده پیگیر و شاعر پرولتر را بتصویب رسانده و آنرا به شعر جهانی پرولتاریا بدل ساختند.

به همین ترتیب كارگران همه كشورها اینك بر خاطره اوژن پوتیه ارج مینهند. همسر و دختر وی هنوز در قید حیاتند و با تنگدستی روزگار میگذرانند. سراینده انترناسیونال نیز همه عمر را به مسكنت گذراند. او بتاریخ 4 اكتبر 1816 در پاریس متولد شد. 14 ساله بود كه نخستین ترانه اش را سرود و بر آن عنوان "زنده باد آزادی!" نهاد. بسال 1848 او بمثابه یك جنگجو در سنگر نبرد عظیم كارگران علیه بورژوازی قرار داشت."

پوتیه در خانواده ای فقیر تولد یافت و تمام عمر را در فقر گذراند. او نخست بعنوان كارگر بسته بند و سپس قالب ریز كارگاه، قوت لایموتش را تامین میكرد.

از سال 1840 به بعد، او به تمامی وقایع بزرگ در حیات فرانسه با شعر پاسخ گفت، آگاهی را در میان عقب ماندگان برانگیخت، كارگران را به اتحاد فراخواند و بورژوازی و حكومت بورژوائی فرانسه را بزیر شلاق كشاند.

در روزهای كمون كبیر پاریس (1871)، پوتیه به عضویت كمون انتخاب شد. از 3600 رای، 3352 رای نصیب وی گشت. او در فعالیتهای نخستین حكومت پرولتری یعنی كمون شركت جست.

سقوط كمون، پوتیه را مجبور كرد به انگلستان بگریزد و سپس به آمریكا برود. او شعر مشهور انترناسیونال را در ژوئن 1871، فردای شكست خونین ماه مه، سروده است.

كمون درهم شكسته شد اما انترناسیونال پوتیه، ایده های كمون را در سراسر جهان اشاعه داد و این این ایده ها زنده تر از هر زمان دیگر گشته است.

بسال 1876، پوتیه در تبعید شعر "از كارگران آمریكا به كارگران فرانسه" را سرود. پوتیه در این شعر زندگی كارگران را زیر یوغ امپریالیسم، فقر، كار كمرشكن، استثمار و اعتماد استوار آنان به پیروزی فردا را تصویر كرده است.

فقط 9 سال از كمون میگذشت كه پوتیه به فرانسه بازگشت و به "حزب كارگران" پیوست. نخستین جلد دیوان وی بسال 1884 منتشر شد. جلد دوم تحت عنوان "ترانه های انقلابی" در سال 1887 بچاپ رسید.

شماری از ترانه های دیگر این كارگر شاعر بعد از مرگ وی منتشر گردید.

8 نوامبر 1887، كارگران پاریس جسد اوژن پوتیه را به گورستان "پر لاشز"، محل دفن كمونارهای اعدامی، حمل كردند. پلیس با سبعیت به جمعیت حمله برد تا پرچم سرخ را بزور از دستشان خارج سازد. جمعیتی گسترده در مراسم تشییع جنازه شركت جسته بود. از هر طرف فریاد "زنده باد پوتیه!" بگوش میرسید.

پوتیه در فقر مرد. اما از خود یادگاری بجای نهاد كه ماندگارتر از هر اثر آفریده دست بشر است. پوتیه یكی از بزرگترین مروجین ترانه ساز بود. وقتیكه او نخستین ترانه اش را سرود، شمار كارگران سوسیالیست حداكثر چند ده نفر میشد. اینك دهها میلیون پرولتر با شعر تاریخی اوژن پوتیه آشنایند.»

مقاله زیر كه به ترسیم زمینه تاریخی ظهور سرود انترناسیونال میپردازد، از هفته نامه "خبرنامه پكن" بسال 1972 استخراج شده است:

18 مارس 1871، پرولتاریا و مردم پاریس قیام مسلح جسورانه ای را برپا داشتند و كمون پاریس را پایه گذاری نمودند. این نخستین رژیم پرولتری در تاریخ بشر، نخستین تلاش عظیم پرولتاریا جهت سرنگونی بورژوازی و استقرار دیكتاتوری پرولتاریا بود. كمون پاریس بواسطه تهاجم سخت و سركوب خونین "تی یر" جلاد و همكاری بیسمارك شكست خورد. اما همانگونه كه ماركس خاطر نشان ساخت: جنبش افتخار آفرین 18 مارس "طلوع انقلاب عظیم اجتماعی بود كه بشر را برای همیشه از رژیم طبقاتی رها میسازد.

"اعضای كمون پاریس مقاومت شدیداً قهرمانه ای در مقابل دشمنان طبقاتی داخلی و خارجی از خود نشان دادند. در آن هفته خونریزی، خیابانها از جسد پوشیده بود و لخته های خون در هر كجای پاریس موج میزد. پیگرد و كشتار تا اوائل ژوئن ادامه داشت. یك روزنامه ورسائی بتاریخ 30 مه اعلام كرد كه اوژن پوتیه دستگیر شده و بقتل رسیده است. اما در واقع، شاعر در اختفا بسر میبرد. در میانه غرش گلوله و آتش، زیر بار تهدید مرگ، زمانیكه پشت پنجره گاریهای حامل اجساد قربانیان عبور میكرد، شاعر پرولتر بزرگ ما در روزهای نخستین ژوئن در حومه پاریس بسر میبرد. و بی آنكه تزلزل یا روحیه باختگی در او راه یابد، تجربه شكست را جمعبندی میكرد و احساسات جوشانش را به كلمه تبدیل مینمود تا شعری فوق العاده و الهامبخش بسراید: "انترناسیونال". شعر از اراده استوار بردگانی كه تاریخ را آفریدند و ایمان به پیروزی حتمی امر كمونیسم آكنده شد. "انترناسیونال" پیش بینی میكرد كه: "بگذار هر چیز مكان خود را بیابد، انترناسیونال میباید نژاد بشر گردد." پوتیه با سرودن شعر خود، بنای یادبود فناناپذیری را برای اعضای كمون پاریس برپا داشت، و در عین حال "انترناسیونال"، فراخوان قهرمانان كمون به آیندگان بود كه انقلاب را تا به آخر به پیش برند.

در ماه ژوئن 1888، شش ماه بعد از مرگ پوتیه، "پی یر دوژیته" برای نخستین بار شعر انترناسیونال را خواند. این كارگر و آهنگساز فرانسوی از روح انترناسیونال بشوق آمد. بازبینی تجربه تاریخی جنبش كارگری، او را بفكر خیلی چیزها انداخت ـ وفاداری پوتیه و توده ها به ماركسیسم و خواستشان به كمونیسم، زندگی پوتیه، صحنه های نبرد كمون پاریس... گوئی بسال كبیر 1871 بازگشته است. پس شب هنگام، كار آهنگ گذاشتن بروی انترناسیونال را با ارگ ساده اش شروع نمود. دوژیته تمام شب را كار كرد و وقتی وظیفه اش به انجام رسید كه خورشید از شرق طلوع كرده بود.

در ژوئیه 1888، آهنگساز در یك گردهمآئی از سوی روزنامه فروشان شهر لیل،نخستین اجرای كر انترناسیونال را رهبری نمود. از آن پس، انترناسیونال در تمام فرانسه و جهان اشاعه یافته و به صلای نبرد پرولتاریا و كارگران همه كشورها بدل گشته است.

سرود انترناسیونال 

اوژن پوتیه

برخیز ای داغ لعنت خورده               دنیای فقر و بندگی

جوشیده خاطر ما را برده                 به جنگ مرگ و زندگی

باید از ریشه براندازیم                    كهنه جهان جور و بند

و آنگه نوین جهانی سازیم               هیچ بودگان هرچیز گردند

روز قطعی جدال است                     آخرین رزم ما

انترناسیونال است                          نژاد انسانها (2)

برما نبخشند فتح و شادی                 خدا، نه شه نه قهرمان

با دست خود گیریم آزادی                 در پیكارهای بی امان

تا ظلم از عالم بروبیم                      نعمت خود آریم به كف

دمیم آتش را و بكوبیم                     تا وقتیكه آهن گرم است

روز قطعی جدال است                     آخرین رزم ما

انترناسیونال است                          نژاد انسانها (2)

تنها ما توده جهانیم                         اردوی بیشمار كار

داریم حقوق جهانبانی                      نه كه خونخواران غدار

غرد وقتی رعد مرگ آور                 بر رهزنان و دژخیمان

در این عالم بر ما سراسر                تابد خورشید نور افشان

روز قطعی جدال است                     آخرین رزم ما

انترناسیونال است                          نژاد انسانها (2)

اردیبهشت ماه 88

جمعی از فعالین کارگری (jafk)

kargaranfa@gmail.com

jafk.blogfa.com

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کارگران هیچ نفعی در نمایش «انتخابات» حکومت جهل و جنایت ندارند؟!

  بهرام رحمانی

bamdadpress@ownit.nu 

سالی که نکوست از بهارش پیدا است. بهار امسال جامعه ایران، هم زمان با تبلیغات بی جان و مسخره ریاست جمهوری، با حمله به وبلاگ نویس ها، روزنامه نگاران، دستگیری فعالین جنبش کارگری، تعطیلی کارخانه ها و بی کارسازی های گسترده، تهدید و زندانی کردن فعالین جنبش زنان، سرکوب دانشجویان، ضرب و شتم خانواده های زندانیان سیاسی و هم چنین با طرح های وحشیانه و غیرانسانی «مبارزه با بدحجابی»، در خیابان ها به زنان و جوانان به شکل بسیار زننده و غیرانسانی حمله می کنند، در جریان است.

 

اکثریت جامعه ایران، با پوست و گوشت خود تجربه کرده اند که در این سی سال حاکمیت جمهوری اسلامی، نتایج مضحکه هر نمایش انتخاباتی، اگر برای سران و جناح های حکومتی تقسیم مجدد قدرت و چپاول منابع کشور است بر عکس، هیچ نفعی برای اکثریت مردم ایران به ویژه نیروی کار در پی نداشته است. همه دولت ها و ریاست جمهوری های تاکنونی از هر جناحی بر سر کار آمده اند تمام تلاش شان در راستای تثبیت حکومت اسلامی و تضمین بقای حاکمیت بوده است نه تامین نیازهای مردم و برقراری امنیت اقتصادی، اجتماعی، شغلی و جانی شهروندان. تنها کاندیداهای «مرد» جناح های حکومت اسلامی با گذشتن از فیلترهای امنیتی رنگارنگ در لیست باقی می مانند و هیچ سازمان و حزب و فرد مستقل از حکومت، حتا جرات کاندید شدن و نام نویسی برای انتخابات را ندارد. هیچ رسانه آزادی در این کشور وجود ندارد. شهروندان حق آزادانه کاندید شدن و به کاندیدای مورد نظر خود رای دادن ندارند. تا روزی که احزاب، سارمان ها، نهادهای دمکراتیک مردمی، رسانه های مستقل در ایران از آزادی فعالیت برخوردار نباشند، هرگونه انتخاباتی در این کشور پوچ و بی معنی است. این حقیقتی ست که در مقابل همه قرار دارد و با هیچ توجیه و بهانه ای تمی توان این نمایش و ادای انتخاباتی که حکومت اسلامی می آورد نام حتا نیم بند انتخابات به آن نهاد. بنابراین، هر کسی و هر جریانی از چنین انتخاباتی دفاع کند یا ساده لوح است و یا منافعی در آن دارد؟! بنابراین، به دلیل این که سران و جناح های حکومت اسلامی و طرفداران آن ها از درون حکومت تا اپوزیسون راست آن در داخل و خارج کشور، در سرکوب و استثمار شدید نیروی کار منافع مشترک طبقاتی دارند؛ شرکت کارگران و مردم محروم در چنین انتخاباتی به ضررشان است. در شرایطی که حتا دست مزد ناچیز کارگران را پرداخت نمی کنند و اعتراض بر حق شان را وحشیانه سرکوب می کنند و فعالین و رهبران شان را تهدید و زندانی می کنند و هرگونه فعالیت در راستای تشکل مستقل کارگری به عنوان به «خطر انداختن امنیت کشور» قلمداد شده و شکنجه و زندان به دنبال دارد. پس چرا باید به دشمنان قسم خورده طبقه کارگر و دشمنان آزادی های فردی و جمعی و آزادی بیان و اندیشه و تشکل رای داد؟ مگر در این سی سال، رای کارگران و مردم آزادی خواه به بهبود زندگی و اشتغال و آزادی شان منجر شده است؟!

اساسا تاکنون همه سران و چهره های سرشناس حکومت اسلامی و همه جناح هایشان در سرکوب آزادی های مردم، گسترش فقر اقتصادی و فرهنگی، سرکوب سیستماتیک زنان، سازمان دهی سانسور و اختناق، ترور، زندان، شکنجه، اعدام، قصاص، سنگسار و تبلیغ خرافات اسلامی سهیم بوده اند.

نمایش انتخابات دهم رياست جمهوری در ايران، قرار است روز ٢٢ خرداد ماه سال جاری برگزار شود. اما جناح معروف به «اصولگرا» تاکنون نامزد يا نامزدهای مورد نظر خود را برای اين نمایش انتخاباتی شان معرفی نکرده است. اما روشن است که نامزد اصلی این جناح، خود احمدی ‌نژاد است. وی مدت هاست که با تقسیم پول و پخش یک نمونه سیب زمینی مجانی در سفرهای استانی اش و هم چنین اعطای عیدی ویژه به برخی مدیران، به برخی از نمانیدگان رسانه ها و گروه های طرفدار خود، تبلیغات انتخاباتی خود را آغاز کرده است اما هنوز رسما کاندیداتوری خود را اعلام نکرده است. روشن است که سیاست های ورشکسته و جانیانه چهار سال گذشته دولت احمدی نژاد، اصولگرایان را دچار تشدد و به طور کلی برخی از طرفداران وی را نیز زمین گیر کرده است. گروه هایی از این جناح حتا تمایل به سوی موسوی پیدا کرده اند. مهم تر از همه، دست اندرکاران این جناح به خوبی آگاهند که موقعیت احمدی نژاد و هر کاندید دیگری که معرفی کنند در مقابل موسوی، بسیار ضعیف و شکننده است. چرا که موسوی هم حمایت جناح موسوم به «دوم خردادی» و یا «اصلاح طلبان حکومتی» را به دنبال دارد و هم با رهبری به توافق رسیده است و هم حمایت بسیاری از گروه های محافظه کار را دارد. و مهم تر از همه شرایط داخلی و بین المللی که حکومت اسلامی در آن قرار گرفته است به یک سوپاپ اطمینان دیگری نیازی دارد که موسوی انتخاب اصلح در این شرایط است. همان انتخاباتی که در دوره خاتمی به وقوع پیوست و وی هشت سال بقای حکومت اسلامی را به خوبی تصمین کرد. این بار خاتمی به عنوان «قهرمان» جناح «اصلاح طلبان»، ظاهرا به نفع موسوی کنار رفت. اما دلیل اصلی این است که خاتمی مهره سوخته ای برای حکومت اسلامی به شمار می آید. به قول دانشجویان معترض دانشگاه شیراز «دیگر کسی منتظر خاتمی نیست»!

البته کارشناسان و تئوریسن های حکومت اسلامی، از قبل این فکر را کرده اند که به احتمال قوی نمایش انتخاباتی در پیش، با بی تفاوتی مردم روبرو خواهد شد از این رو، داستان یک دولت «وحدت ملی» و یا «دولت ائتلافی» را پیش کشیده اند. برای اولین بار در فرهنگ سیاسی حکومت اسلامی ایران از این نوع دولت ها نام برده می شود. 

علی ‌اکبر ناطق نوری، سال گذشته بحث تشکیل یک دولت وحدت ملی را به میان کشید که با استقبال زیادی روبرو نشد. سپس محسن رضایی، دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام، چیزی شبیه به طرح ناطق نوری را مطرح کرد. این پیشنهادات با عکس العملل شدید طرفداران احمدی نژاد روبرو شد. زیرا آن ها این بحث ها را برای عبور از احمدی نژاد قلمداد کردند. سرانجام رضایی، در نامه سرگشاده‌ ای که آذر ماه ۸۷ منتشر شد تاکید کرد منظور او ائتلاف در میان اصولگرایان است. در حالی که در طرح وحدت ملی قرار بود هر دو جناح اصلی میدان سیاست حکومت اسلامی با یکدیگر همکاری کنند. رضایی، پیشنهاد می ‌کند چند نفر از نامزدان بالقوه ریاست جمهوری از میان اصولگرایان گرد هم آیند، بر سر یک نفر توافق کنند و دیگران در کابینه او سهم داشته باشند. چندی پیش نیز لاریجانی، رییس مجلس این مساله را پیش کشید. در هر صورت این پیش بینی تئوریسین های حکومت اسلامی، ناشی از تردیدها و نگرانی هایشان است که در مورد انتخابات 22 خرداد دارند. یعنی اگر نمایش انتخاباتی شان هم چنان با بی تفاوتی مردم روبرو شود به عنوان یک آلترناتیو «محکمه پسند» در بارگاه بورژوازی مدنظر داشته باشند؟

رییس جمهوری آینده حکومت اسلامی، با توجه به وضعیت اقتصادی، سیاسی و اجتماعی داخل کشور و موقعیت حکومت اسلامی در تحولات منطقه و گفتگوهایش با آمریکا، انتصاب می گردد و بی شک احمدی نژاد، این دوره شخص مناسبی برای پیش برد این تحولات نمی باشد. چرا که وی هم در سطح داخل کشور، به گسترش گرانی و تورم بی تفاوت بوده و سرکوب های شدید را به جامعه اعمال کرده است و هم در سطح بین المللی تشنج آفرین بوده است مهره مناسبی هم اگر بود فقط برای چهار سال گذشته بود اما برای چهار سال آینده سیاست های وی مشکل ساز برای کل حاکمیت است. بنابراین، با در نظر گرفتن موقعیت داخل کشور و هم چنین روابط و مناسبات بین المللی حکومت اسلامی، انتخاب اصلح حکومت و ارگان ها و جناح هایش میرحسین موسوی است. اگر اتفاق غیرقابل پیش بینی و ناگهانی در این یک ماه و نیم به انتخابات مانده روی ندهد، موسوی رییس جمهوری اسلامی برای 4 سال آتی است. طیف های مختلف راست بیرون حکومت در داخل کشور تا اپوزیسیون راست خارج کشور، در تلاشند چهره معتدلی از موسوی نشان دهند. از این نظر، ضروری است که کارنامه موسوی هر چه بیش تر بازتر شود تا اجازه داده نشود اپورتونیست ها و گرایشات راست از فراموشی حافظه تاریخی مردم به نفع موسوی، سوء استفاده کنند. از سویی به ویژه نیروی جوان شاید ایشان را خوب نشناسند و در نفرت از احمدی نژاد، توهم تبلیغات طرفداران وی را بخورند.

موسوی، قبل از انقلاب 57 مردم ایران، بساز و بفروش در کارهای ساختمانی بود. وی، بعد از انقلاب از بنیان گذاران حزب جمهوری اسلامی و سردبیر روزنامه جمهوری اسلامی بود. موسوی، در روزنامه جمهوری اسلامی، همان سیاستی را به عهده داشت که امرور شریعتمداری در روزنامه کیهان به عهده دارد؛ یعنی روزنامه جمهوری اسلامی، در سال های اوایل انقلاب مبلغ و مروج جهل و جنایت، چماقداری، سانسور، ترور و شکنجه و اعدام بود. در آن دوران، همه عناصر چماقدار، حزب الهی، فالانژ و آدم کش که به تجمعات احزاب و سازمان های چپ، تجمعات زنان، به رسانه ها، دفاتر سازمان ها و احزاب، تشکل های کارگری و دیگر تشکل های دمکراتیک و...، حمله می کردند توسط حزب جمهوری اسلامی هدایت و رهبری می شدند. در آن دوران، حزب جمهوری اسلامی و ارگان سیاسی آن، یعنی روزنامه جمهوری اسلامی، نقش عمده سرکوب مخالفین حکومت را به عهده داشتند. این روزنامه، بعدها به نزدیک ترین ارگان تبلیغی سیاست های خامنه ای، رهبر حکومت اسلامی تبدیل شد. موسوی، به دلیل سرکوب دستاوردهای انقلاب و انقلابیون و سازمان دهی گروه های سرکوب، انصار حزب الله و غیره همواره مورد حمایت خمینی بود. در واقع یک تیم آذری زبان متشکل از خامنه ای، خلخالی، موسوی، موسوی اردبیلی، موسوی تبریزی، آقازاده، ده نمکی، و... از جمله چهره های مخوف و جانی سال های اوایل انقلاب و سال های تثبیت حکومت اسلامی در طول جنگ هشت ساله بودند که برخی از آن ها در سال های اخیر، در جناح به اصطلاح «اصلاح طلب» جا خوش کرده اند.

هم اکنون هواداران موسوی، با ریاکاری زیادی حتا ناسیونالیسم ترکی «آذری-اسلامی» را در شهرهای آذربایجان باد می زنند تا با تحریک احساسات ناسیونالیستی، مردم این منطقه و هم چنین چند میلیون آذری ساکن تهران را با ریاکاری به پای صندوق های رای بکشانند.

مبلغان و طرفداران ميرحسين موسوی، او را  «نخست وزير دوران دفاع مقدس» معرفی می کنند تا بر سرکوب های شدید و ترور و اعدام ده های هزار نفری مخالفین، افزايش تورم، کسر بودجة هنگفت، افزايش بی کاری، فقيرتر شدن اقشار محروم، نابودی منابع پایه ای کشور در اثر پافشاری بر ادامه جنگ ایران و عراق با شعار «جنگ جنگ تا پیروزی»، «راه قدس از کربلا می گذرد» و... سرپوش بگذارند. ايشان تاکيد کرده اند که: «بايد توجه کنيم که توضيحات حضرت امام درباره اصطلاح اسلام ناب مربوط به دوسال آخر عمر مبارک ايشان است، طرح مکرر ويژگی های اسلام ناب در اين دوران به گونه ای است که گويی ايشان زمينه خطر و انحرافی جدی در نوع فهم از اسلام را بسيار جدی می ‌ديدند... من با اين تلقی مفهوم «اسلام ناب محمدی» را مطرح کردم و معتقدم هنوز زمينه های اين نوع نگاه چه در سياست داخلی و چه در سياست خارجی و هم چنين سياست های اقتصادی و فرهنگی باقی ست؛ در ميان مردم و مسئولان چنين نگاهی ريشه دار است و چنين نيست که اين نگاه به اسلام به کلی از ميان رفته باشد...« موسوی درباره نگاه فرهنگی اش نيز می گويد روش مورد نظر او، با «نگاه آيت الله خامنه ای به مسائل فرهنگی» تعارض ندارد، و می توان با به کارگيری آن «ارزش های انقلابی و فرهنگی» را حفظ کرد...» 

تاکید کنونی موسوی در بازگشت «به فضای انقلاب» و «اسلام ناب محمدی»، یادآور حمله به راه پیمایی ها و تجمعات در خیابان ها، حمله به کردستان و ترکمن صحرا، دانشگاه ها، کارگران، زنان، روشنفکران و آزادی بیان و اندیشه، اعدام های هولناک توسط آیت الله خلخالی، ترور مخالفین، زندان و شکنجه، قصاص و سنگسار و... در سال های اوایل انقلاب بهمن 57 است. اما وی به خوبی آگاه است که جامعه و زمان را نمی توان به عقب برگرداند و به آن سال ها برد؛ به حصوص اکنون باز هم جامعه ایران، با فعالیت های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جنبش های اجتماعی پیگیر و مداوم و جسورانه مستقل از دولت، نسبت به دیگر کشورهای منطقه فعال تر، سیاسی تر و معترض تر و متحول تر است. چرا که حکومت اسلامی پس از سی سال حاکمیت، هنوز نتوانسته است به یک حکومت با ثبات تبدیل شود. هر چند که این حکومت موفق شده است با سرکوب های خونین و برقراری اختناق شدید، احزاب و سازمان های سیاسی مخالف خود را به فعالیت زیرزمینی وادار نماید، اما جنبش های اجتماعی مقدم بر احزاب و سازمان های سیاسی هستند و شاید با سرکوب بتوان برای یک دوره جلو پیشروی این جنبش ها را گرفت اما با سرکوب نمی توان آن ها را برای همیشه وادار به سکوت کرد. هم چنان که جنبش کارگری، جنبش زنان و جنبش دانشجویی به ویژه در چند سال اخیر فعال تر شده اند و تهدید و دستگیری رهبران و فعالین آن ها نیز تاثیر چندانی در مبارزه پیگیر و بر حق آن ها در راه مبارزه برای آزادی، برابری، رفاه و انسانیت ندارد.

آيت ‌‏الله خامنه ‌‏ای، در مرحله اول ریاست جمهوری خود، علی اکبر ولايتی را به عنوان نخست وزير معرفی کرد که مجلس نپذيرفت و در پيشنهاد بعدی میرحسین موسوی را معرفی کرد که توسط مجلس پذيرفته شد. اما آيت ‌‏الله خامنه ‌‏ای، در مرحله دوم ریاست جمهوری اش، در نظر داشت که فرد ديگری را به عنوان نخست وزیر به مجلس معرفی کند که با مخالفت خمینی روبرو شد. خمینی، بر ضرورت حضور موسوی تاکید کرد و موسوی مجددا نخست وزیر شد. اما با وجود تاکید خمینی به ادامه نخست وزیری موسوی، 99 نفر از نمایندگان مجلس به وی رای ندادند. خمینی، شدیدا به منتقدین موسوی حمله می کرد و می گفت: «شما که عرضه اداره یک نانوایی را ندارید، چرا این قدر به دولت خدمتگزار مهندس موسوی اعتراض می کنید...»

تشکیل ارگان مخوف ترین «وزرات اطلاعات» به مدیریت سعید حجاریان و از همان آغاز کارش به ریاست محمد ری شهری، علاوه بر سرکوب، دستگیری و اعدام دسته جمعی مخالفین حکومت، هم چنین ترور مخالفین در داخل و خارج کشور را نیز سازمان دهی می کرد، علاوه بر وزارت اطلاعات، اطلاعات ارتش و سپاه، نخست وزیری نیز رسما ارگان اطلاعاتی خود را داشت که مستقیما زیر نظر نخست وزیر، به فعالیت های تروریستی مشغول بود. در برخی از مواقع بین این ارگان های ترور، برای کشتن مخالفین رقابت شدیدی در می گرفت. دولت موسوی، در اجرای احکام و فتواهای وحشیانه خمینی، لحظه ای تامل نمی کرد و کل قدرت حاکمیت را به کار می گرفت.

آیت الله خمینی، به کسانی که نسبت به فتواها و سیاست های وی و حکومت انتقاد می کردند ذره ای رحم نمی کرد. برای نمونه، آیت الله منتظری، نایب امام هنگامی که به زیاده روی های حکومت در سرکوب و کشتار انتقاد کرد برای همیشه از بارگاه رانده شد. خمینی، در یک سخنرانی خود، در حضور نمايندگان دور اول مجلس شورای اسلامی ایراد کرد با انتقاد از کم بودن کشتارها و آزاد گذاشتن بعضی از مخالفين اين روايت از صدر اسلام را مطرح کرد که رسول خدا در يک روز 700 نفر را گردن زد. ما نيز بايد اين گونه عمل بکنيم! پيش من می آيند و گريه می کنند که ما را دارند می کشند. در حالی که نمی دانند اسلام در حالی که دين رحمت است، اگر کسی هدايت نشد او را می کشد. اگر همه مخالفين را می کشتيم الان وضع ما اين نبود. يک عده ای آمدند و هی به من گفتند که سازمانی ها و آن هايی که دست شان به خون آلوده نيست را نکشيم و عفو کنیم و آزاد کنيم. و ما اشتباه کرديم و گوش داديم و عده ای که در دست ما بودند را رها کردیم  و حال وضع ما اين شد. باید همه این گروه ها را خفه کنیم و با شدت عمل کنیم باهاشون تا گرفتاری نداشته باشیم.

وی در قسمت دیگری از سخنرانی خود می گوید که ما در انتخاب دولت موقت اشتباه کردیم و حال باید برای جبران یک دولت صددرصد اسلامی بر سر کار بیاید.

در واقع دولت مهندس موسوی، دولتی صدردرصد اسلامی، با تایید صددرصد خمینی برای کشتن مخالفین و منتقدین به صحنه آمد. و واقعا دولت هشت ساله مهندس موسوی، با حمایت و پشتیبانی هم جانبه خمینی، و خامنه ای، رییس جمهوری وقت این خواست و آرزوی خمینی را تا آن جا که قدرت داشت با کشتار و سرکوب و اعدام و رعب و وحشت و ترور در داخل و خارج کشور و تحمیل فقر و فلاکت فزاینده بر مردم، برآورده کرد.

بدین گونه، آیت­ الله خمینی، بنیان­ گذار حکومت اسلامی ایران، تنها رهبری در جهان بود که تروریسم دولتی را رسما و علنا پیشه کرد. خمینی، در تاریخ ۲۵ بهمن ۱۳۶۷، فتوایی مبنی بر ترور سلمان رشدی به دلیل «ارتداد» و نوشتن کتاب «آیات شیطانی» صادر کرد، و جایزه ‌ای سه میلیون دلاری برای کسی که فتوا را اجرا کند تعیین شد.  

سران سرشناس حکومتی از جمله خامنه ­ای، گلپايگانی، فاضل لنكرانی، موسوی اردبيلی، يوسف صانعی، جوادی آملی، سيدمحمدحسين فضل­الله، هاشمی رفسنجانی، جنتی، يزدی، حسن صانعی، سيدمحمد خاتمی و مهندس ميرحسين موسوی­ (نخست وزير وقت)، رسما و علنا از حکم ترور خمینی دفاع کردند و بر قتل سلمان رشدی تاکید نمودند.

هنوز هم سردمداران حکومت اسلامی، نه تنها حکم خمینی بر علیه سلمان رشدی را لغو نکرده­ اند؛ بلکه هر سال نیز در سالگرد این حکم مرگ، بر آن تاکید می ­کنند و بنیاد 15 خرداد و سپاه پاسداران نیز جایزه ترور سلمان رشدی را بالا می­برند. 

در سال ۱۹۹۱ مترجم آیات شیطانی به ژاپنی، هیتوشی ایگاریشی در توکیو با ضربات چاقو به قتل رسید، و به مترجم ایتالیایی کتاب هم در میلان حمله شد. در سال ۱۹۹۳ ناشر نروژی کتاب مورد حمله مسلحانه قرار گرفت.

در واقع موسوی، در همه ارگان های مهم تصمیم گیری های سیاست های کلان حکومت اسلامی، در این سی سال گذشته حضور فعال داشته است. به طور خلاصه موسوی، نخست وزیر حکومت اسلامی ایران، پس از مهدی بازرگان، محمدعلی رجایی، محمدجواد باهنر و محمدرضا مهدوی کنی بود. موسوی در زمان ریاست جمهوری خامنه‌ ای، به نخست وزیری رسید. مسئولیت ‌های اجرایی وی عبارت بودند از: عضو شورای انقلاب اسلامی 1359-1358؛ عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی 1361-1357؛ رییس دفتر سیاسی حزب جمهوری اسلامی 1360-1358؛ قائم مقام دبیرکل حزب جمهوری اسلامی 1360-1358؛ سردبیر روزنامه جمهوری اسلامی 1360-1358؛ وزیر امور خارجه 1361-1360؛ نخست وزیر 1368-1360؛ رییس ستاد انقلاب فرهنگی 1360؛ رییس شورای اقتصاد 1368-1360؛ رییس بنیاد مستضعفان 1368-1360؛ رییس ستاد فرماندهی کل نیروهای مسلح؛ عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام از سال 1368(هنوز هم هست)؛ عضو شورایعالی انقلاب فرهنگی از سال 1375 (هنوز هم هست)؛ مشاور سیاسی رییس جمهور 1376-1368؛ مشاور عالی رییس جمهور 1384-1376؛ رییس شورای هنر از سال 1378(هنوز هم هست)؛ رییس فرهنگستان هنر از سال 1378 (هنوز هم هست) و... بنابراین، موسوی، علاوه بر پست هشت ساله نخست وزیری، به عنوان مشاور سیاسی دو دوره ریاست جمهوری رفسنجانی و هم چنین دو دوره ریاست جمهوری محمد خاتمی و هم چنین در مجمع تشخیص مصلحت نظام و شورایعالی انقلاب فرهنگی و...، در سیاست گذاری های کلان کشور نقش مهمی ایفا کرده است و بر این اساس، کسانی که وی را 20 سال به دور از سیاست معرفی می کنند هدف شان این است که وی در این 20 سال در جنایات حکومت اسلامی نقشی نداشته است.

با پايان یافتن جنگ هشت ساله ايران و عراق، این احتمال می رفت که کارگران و مردم محروم دست به اعتراض بزنند. چون در طول هشت سال جنگ همه مطالبات و خواست های اقتصادی و اجتماعی آن ها، بی رحمانه سرکوب شده بود. در این دوره به بهانه جنگ، هر گونه مخالفت با حکومت خطر اعدام در برداشت. از این رو، حکومت برای پيش ‌گيری از اعتصاب و اعتراض و مقاومت اجتماعی، قتل عام زندانیان سیاسی را در دستور كار حکومت و سران آن قرار داد. سران حکومت اسلامی، هزاران زندانی سياسی را طی مدت كوتاهی اعدام و در گورهای دسته جمعی دفن كردند تا از این طریق هم جلو اعتراضات احتمالی مردمی را بگیرند و هم به مخالفان نشان دهند كه اعتراض و مخالفت چه عاقبتی در پی دارد. همه سران و جناح های حکومت اسلامی، در این جنایت تاریخی شرکت داشتند. اما اگر در این جا فقط دوره جنگ را در نظر بگیریم؛ در این دوره، خمینی، جنایت کار درجه یک و خامنه ای به عنوان رییس جمهور و میرحسین موسوی به عنوان نخست وزیر، جنایت کاران درجه دوم و سوم همه جنایات سال های 60 تا 68 بودند. بنابراین، هم اکنون خامنه ای و موسوی، بهتر از هر کس دیگری می دانند که چه کسانی در گورستان خاوران و یا دیگر گورهای دسته جمعی ناشناخته دفن شده اند.

شکی نیست که چنین حکومتی، سعید سلطانپور، شاعر انقلابی و چپ را اعدام کند؛ مختاری، پوینده و... را ترور نماید و حتا به نویسندگان یک مملکت 75 میلیونی در سی سال حاکمیت خود، یک بار هم اجازه ندهد تشکل خود را به وجود آورند و جای ثابتی برای رفت و آمد خود و برگزاری جلسات شان داشته باشند. در این سال ها، هر گاه هیات دبیران کانون نویسندگان و یا جمع مشورتی کانون در خانه ای هم جمع شدند بلافاصله با یورش مامورین وزارت اطلاعات و سربازان گمنام امام زمان روبرو شدند و مورد تهدید و بازحویی و پرونده سازی قرار گرفتند. حکومتی که روزنامه نگار را اعدام و یا وبلاگ نویس را در زندان به طرز مشکوکی به قتل می رساند با بازی های شبه انتخاباتی اصلاح شدنی و تغییرپذیر نیست، بلکه باید آن را به عنوان یک آبسه چرکین و مسری با عمل جراحی از وجود جامعه بیرون کشید و دور انداخت.

بدین ترتیب، بنیان گذاران و سران حکومت اسلامی، نسلی جانی و تروریست و آدم کش را پرورش داده اند که ماهیت انسانی و انسان دوستی را از دست داده و به درندگانی تبدیل شده اند که برای حفظ منافع حاکمیت و بقای آن حاضرند باز هم خون انسان های بی شماری را بریزند. موسوی نیز در ردیف همین درندگان قرار دارد و کارنامه وی هم چون خامنه ای، احمدی نژاد، رفسنجانی و...، سیاه و سیاه و مملو از جهالت، جنایت، کشتار، اعدام و ترور است.

موسوی، قبل از اعلام کاندیداتوری خود، برای روزنامه ای به نام «كلمه سبز»، با صاحب امتيازی خود از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مجوز انتشار گرفت. خبرگزاری فارس که تنها خبرگزاری است که به اخبار معاونت مطبوعاتی ارشاد دسترسی دارد، خبر داد هيات نظارت بر مطبوعات با انتشار روزنامه كلمه سبز به صاحب امتيازی ميرحسين موسوی موافقت كرده است. هیات نظارت بر مطبوعات، طبق آئین نامه داخلی خود موظف است، درخواست چهره‌ های سرشناس و مطرح حکومت را برای صدور مجوز و انتشار روزنامه، بدون نوبت در اولین جلسه خود بررسی کند.

محمد خاتمی، در تاریخ ۲۶ اسفند ۱۳۸۷ با انتشار بیانیه ‌ای به طور رسمی از نامزدی در انتخابات ریاست جمهوری خرداد هشتاد و هشت انصراف داد و عرصه را به میرحسین موسوی سپرد. جمعیت توحید و تعاون که اعضای آن از نزدیکان موسوی و خاتمی هستند در آستانه انتخابات ششمین مجمع خود را برگزار کردند. سایت کلمه نیز توسط این جمعیت راه اندازی شده که وبسایت رسمی موسوی شناخته می شود. 

میرحسن خود می گوید: «برای كشور احساس خطر می كنم.»؟! شعار میرحسین همان بازگشت به اسلام ناب و حمایت از  مستضعفان است. اما وی توضیح نداده است که این احساس خطر وی، متوجه مسایل داخلی کشور است و یا مربوط به مسایل خارجی است. اما آنچه که مانند روز روشن است وی نیز همانند خاتمی به میدان آمده است تا در بهترین حالت در چارچوب قانون اساسی حکومت اسلامی، بقای حکومت را تضمین نماید. قانون اساسی که به قانون جنگل شباهت دارد و از جمله با اتکاء به آن صاحبان قدرت، ضعفا را لت و پار می کنند.

از سوی دیگر، ميرحسين موسوی، عصر روز دوشنبه 17 فروردین 1388، با  آيت‌ الله خامنه ‌ای، رهبر حکومت اسلامی ديدار و در مورد مسایل مهم داخلی و خارجی و انتخابات رياست جمهوری با ايشان گفتگو كرد. ملاقات میرحسین موسوی با خامنه ای، تلاشی در جهت هم نظری آن ها برای بقای حکومت اسلامی در چهار سال آینده است و ربطی به بهبود وضعیت اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ایران و آزادی های فردی و جمعی شهروندان ندارد. وی، پس از دیدار با خامنه ای، اعلام کرد که تلاش خواهد کرد سیاست های خود را با سیاست های رهبر هماهنگ و نزدیک کند. ابطحی که خود از حامیان سرسخت حضور خاتمی در انتخابات بود، بر ضرورت رایزنی هر نامزد انتخاباتی با خامنه ‌ای تاکید کرده و گفته است: «رییس جمهوری که رهبری با وی «مخالف» رسمی باشد، حتما در هیچ یک از شعارهای داخلی و خارجی ‌اش موفقیت چندانی به دست نخواهد آورد و در آن صورت هر کس که باشد به خاطر منافع مردم هم که شده نباید کاندیدا شود.» بنابراین، رییس جمهوری موظف است به ویژه سیاست های «رهبر» را که براساس قانون اساسی حکومت اسلامی، حرف اول و آخر را می زند را در جامعه اجرایی کند. رهبری که در سرکوب و کشتار و به ویژه در دشمنی و خصومت با آزادی بیان و قلم و اندیشه، شهرت جهانی دارد. ناگفته نماند که موسوی، در هشت سال ریاست حمهوری خامنه ای، نخست وزیر منتخب وی بود طبیعی ست که در سیاست های کلان کشور با همدیگر توافق و هم نظری زیادی داشته باشند.

روزنامه جمهوری اسلامی، نوشته است: مهندس ميرحسين موسوی در ديدار با 200 نفر از استادان فرهنگيان دانشجويان و اقشار مختلف خوزستان در تهران، به ارتباط خود با رهبر معظم انقلاب اشاره كرد و گفت: ما در كشور خود يك قانون اساسی داريم كه در آن جايگاه نهادهای مختلف به دقت مشخص شده است و ما هم بايد از همين جا شروع كنيم. اين جا بحث از سليقه اينجانب و ديگری بيهوده است و اگر كسی به قانون اساسي اعتقاد نداشته باشد و نامزد شود با مردم خدعه كرده است. بنده هم به ولايت فقيه معتقدم و اگر انتخاب شوم حتما ارتباطی قوی با رهبر معظم انقلاب ايجاد خواهم كرد.

هم چنان که در چهار سال گذشته احمدی نژاد تلاش کرده است سیاست های دولت خود را با سیاست های رهبری حکومت هم جهت کند از هم اکنون موسوی نیز اعلام کرده است که همان سیاست را ادامه خواهد داد.

عموما سران و عوامل حکومت اسلامی، بنیادها، نهادها و ارگان های رنگارنگی هم چون بنیاد مستضعفان، آستان قدس رضوی، بنیاد شهید، سازمان تبلیغات اسلامی، بنیاد امام و...، به وجود آورده اند که بخشی از درآمد نفت و تجارت و غیره را به حساب آن ها واریز می کنند تا به راحتی برداشت نمایند. این بنیادها، سرمایه گذاری های کلانی در عرصه تجارت داخلی و خارجی، صنایع کشور و هم چنین قاچاق اجناس و اسلحه و مواد مخدر و غیره کرده اند و از این طریق صاحب سرمایه های افسانه ای شده اند. نسل جدیدی از سرمایه داران در ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی سر برآورده اند که بخش زیادی از آن ها نزدیکان سران حکومت در جامعه به نام «آقازاده» ها معروفند.

فقط دولت احمدی نژاد نیست که درآمدهای کشور را بر باد داده و مردم را به خاک سیاه نشانده و حتا حاضر نیست به مجلس هم جواب دهد که میلیاردها دلار از درآمدهای نقت را کجاها هزینه کرده است؛ دولت های قبلی نیز همین سیاست را داشتند.


عزت الله سحابی، در ماهنامه خود «ایران فردا»، نوشته بود که ظرف دوران موسوی، 100 میلیارد دلار گم شده است. این رقم در مجلس شورای اسلامی، 105 میلیارد دلار اعلام گردیده است.

دولت نهم، یعنی دولت احمدی نژاد، درآمد ارزی حاصل از فروش نفت و مشتقات نفتی طی نزدیک به چهار سال گذشته، رقمی در حدود 270 تا 300 میلیارد دلار داشته، در حالی که براساس آمار حدود 20 میلیون نفر از مردم ایران در فقر غرق شده اند. گرانی و تورم کمرشکن شده است.

بنا به گزارش خبرنگار شهاب ‌نیوز، در همین رابطه، یکی از روزنامه‌ ها گزارش مفصلی را تحت عنوان «270 میلیارد دلار پول نفت کجا هزینه شد؟» منتشر کرده است. در بخشی از این گزارش مفصل اظهارنظری تکان ‌دهنده وجود دارد که خواننده را به تامل وا می ‌دارد. آن ‌جا که یک نماینده مجلس از تهیه گزارشی توسط رییس کمیسیون اقتصادی مجلس خبر می ‌دهد که به ادعای او اثبات کرده است دولت نهم طی سه سال گذشته حدود 124 میلیارد دلار از پول نفت را بدون ضابطه و مجوز خرج کرده است! 124 میلیارد دلار یعنی 124 هزار میلیارد تومان یا 124,000,000,000,000 تومان. یعنی 2,750,000 تومان به ازای هر نفر از واجدین شرایط رای در کشور یا تقریبا 1,650,000 تومان به ازای هر نفر از مردم ایران.

علیرضا محجوب، نماینده مجلس شورای اسلامی، در پاسخ به پرسش روزنامه اعتماد گفته است: «آقای مصباحی مقدم رییس کمیسیون اقتصادی اخیرا گزارشی به نمایندگان داده ‌اند که مشخص کرده 124 میلیارد دلار از پول نفت بدون ضابطه خرج شده است یعنی دولت این میزان پول را بدون مجوز خرج کرده است. پیشنهاد می کنم این گزارش را از ایشان بگیرید. سئوال شما را پاسخ خواهد داد.»

یکی از نتایج چپاول اموال عمومی مردم و عدم توجه به زندگی شهروندان توسط حکومت، گسترش فقر و فلاکت اقتصادی و بحران های اجتماعی است. برای مثال، مدیر کل فرهنگی- تربیتی سازمان زندان ‌ها چنین اقرار کرده است: «5 تا 7 درصد ورودی زندان ها را زنان و دختران و بقیه را مردان تشکیل می دهند که میانگین سن آن ها 27 تا 29 سال است و مواد مخدر از مهم ‌ترین عوامل وقوع جرم. نزدیک به 162 هزار نفر به دلیل ارتکاب جرایم مختلف در زندان های کشور به سر می‌برند. 22 درصد جمعیت ورودی زندان های کشور جوان اند و سالانه 27 تا 33 هزار جوان در گروه سنی 19 تا 25 سال زندانی می شوند.

نزاع‌ های دسته جمعی، فرار از خانه، اعتیاد، خودکشی، خانه ‌های فساد و فحشا و پدیده مردان خیابانی، از جمله جرائم آن هاست. بیش از 15 درصد زندانیان سواد خواندن و نوشتن ندارند. 35 درصد نیز فقط تا مقطع ابتدایی تحصیل کرده ‌اند. 30 درصد زندانی‌ ها شغل آزاد، 18 درصد کارگر ساده، 7 درصد بی کار، 7 درصد کشاورز و 8 درصد راننده اند. بیش از 60 هزار زندانی ایران زن هستند.»

براساس اظهارات هاشم قاسمی، مديرعامل انجمن خيريه حمايت از بيماران کليوی ايران، بيش ترين اهداکنندگان کليه در کشور را افراد 25 تا 26 ساله تشکیل می دهند كه در قبال دريافت پول، اقدام به فروش عضو خود به بيماران نيازمند می كنند.

قاسمی، در گفتگو با خبرگزاری حکومتی مهر، گفته است: نتايج بررسی ها نشان می دهد 70 درصد مشکلات مربوط به بيماری های کليوی در کشور در سنين 20 تا 44 ساله رخ می دهد اما بيش از 50 درصد اهداء كنندگان كليه در رده سنی 25 تا 26 سال قرار دارند. ايران، با 25 هزار پيوند در اهدای کليه از پيوند زنده در «جايگاه برتر جهانی» ايستاده است؟!

بيماران نيازمند کليه معمولا بين يک تا چهار ماه در انتظار هديه دهنده هستند و اين در حالی است که بيش از 95 درصد کليه های اهدايی به صورت فروش کليه انجام می شود.

مديرعامل انجمن حمايت از بيماران کليوی ايران، توضيح داد: آنچه در حال حاضر به اهداکننده کليه آن هم برای هزينه های بستری و مراقبت های بعد از عمل پرداخت می شود حداکثر 5 ميليون تومان است که يک ميليون آن را دولت و 4 ميليون مابقی را دريافت کننده کليه پرداخت می کند.

در حال حاضر انجمن خيريه حمايت از بيماران کليوی ايران، دارای 137 شعبه و دفتر در سراسر کشور است که بيماران دياليزی نيازمند پيوند می توانند با مراجعه به اين مراکز نسبت به پيگيری امور مربوط به درمان خود اقدام کنند.

قاسمی، در این اظهارات خود به دلایل این که چرا جوانان کلیه های خود را می فروشند هیچ اشاره نکرده است. از این رو، باید اضافه کرد که عامل اصلی فروش کلیه، پدیده خانمانسوزی به نام «فقر» است. عامل اصلی فقر در جامعه نیز حکومت اسلامی است. جوانان از سر ناچاری کلیه های خود را می فروشند تا بلکه برای مدتی زندگی خود را تامین کنند. عاقبت این جوانانی که ارگان های بدن خود را می فروشند بسیار دردناک است. در خبرها آمده است که برخی از آن ها در زیر تیغ جراحی جان می سپارند و یا عوارض بعدی آن ها را برای همیشه خانه نشین می کند. ایران تنها کشوری در جهان است که فروش کلیه در آن به لحاظ قانونی نه تنها آزاد است، بلکه حکومت نیز به کسانی که کلیه خود را «اهدا» می کنند جایزه نیز می دهد. فروش کلیه در ایران آن قدر عمومیت دارد که حتا برخی از اروپائیان برای پیوند کلیه به ایران سفر می کنند و این کار را به آسانی و با مبلغ کمی انجام می دهند که در کشور خودشان برای انجام آن، شاید سال ها منتظر بمانند.

در عرصه سرکوب آزادی بیان و اندیشه نیز سران حکومت اسلامی، در جهان معروفند. حکومت اسلامی ایران، در صدر کشورهای سرکوبگر  آزادی بیان بر روی اینترنت در خاورمیانه است. مشاور دادستان کل کشور اعلام کرده است که در ایران، پنج میلیون سایت برای «تهاجم به اخلاق و هويت دينی» مسدود شده ‌اند. با این حال، ایران دارای فعال ‌ترین وبلاگ‌ نویسان در منطقه است. هم‌ اکنون چهار وبلاگ نگار در ایران، زندانی هستند. اخیرا نیز یک وبلاگ نگار زندانی به طرز مشکوکی در زندان به قتل رسیده است.

در عرصه اینترنت ایران دارای رشدی بالاتر از سطح متوسط در منطقه است. به نظر می رسد که با نزدیک شدن انتخابات ریاست جمهوری در خرداد ماه سال جاری  مقامات مسئول بر شدت کنترل شبکه اینترنت افزوده‌ اند. اصلی ‌ترین شرکت‌ های خدمات دهنده اینترنت وابسته به شرکت مخابرات ایران هستند. با وجود حضور شرکت های خصوصی، دولت نقش اصلی را در این بخش بر عهده دارد و توصیه های وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی محمد صفار هرندی برای سانسور به سرعت اجرا می شوند. اخیرا سپاه پاسداران، دولت و مجلس شورای اسلامی، تحرک تازه ای را برای مسدود کردن سایت ها و وبلاگ ها آغاز کرده اند.

عليرضا زاهديان، معاون مرکز آمار ايران، روز دوم آذر 1387، از افزايش شديد تقاضا برای کار در ايران خبر داده و گفته است: «نرخ بی کاری در سال‌ های آينده افزايش می ‌يابد.» اين سخنان پس از آن انتشار يافت که وزير کار و امور اجتماعی اعلام کرد که حدود ۲۵۳ هزار کارگر در شش ماه نخست سال ۱۳۸۷ بی کار شده ‌اند. يکی از دلايل افزايش بی کاری کارگران، تعطيلی واحدهای توليدی يا کاهش شيفت کاری آن ها است. برای نمونه، کارخانه لوله ‌سازی اهواز، يکی از اين واحدهای توليدی است که در سال ۱۳۴۳ خورشيدی تاسيس شد و در حال حاضر، چهار شيفت کاری آن به يک شيفت کاهش يافته است. بر اساس گزارش ‌ها، تاکنون دو هزار نفر از سه هزار کارگر کارخانه لوله سازی اهواز، که نيازهای وزارت نفت را تامين می ‌کند، اخراج شده‌ اند.

در ایران ساليانه، به طور متوسط، يک و نيم ميليون نفر وارد بازار کار می شوند. طبق آمار ۲۰ سال گذشته، از ۱۳۶۵ تا ۱۳۸۵، تعداد فرصت ‌های شغلی ايجاد شده، تنها 5/9 میلیون شغل بوده است؛ يعنی سالانه در حدود ۴۷۴ هزار فرصت شغلی ايجاد شده است. اين آمار را با يک ميليون و ۲۰۰ هزار جويای کار مقايسه کنيد که هر سال وارد بازار کار می شوند؛ در نتيجه، نرخ بی کاری در ايران، بر خلاف آمار دولتی 13-12 درصد، بيش از اين ها و در حدود ۲۵ تا ۳۰ درصد است. رقم بی کاری در بین جوانان و تحصیل کرده ها نیز بسیار بالاست.

حدود ۶۵ تا ۷۰ درصد کارگرانی که اکنون در کارخانه ها کار می کنند، قراردادی هستند. اين قراردادها يک، دو و يا سه ماهه است و بعد از اين که دوره قرارداد تمام می شود، بعضی از اين قراردادها تمدید می شوند و بعضی هم تمديد نمی شوند.

ايلنا، دوشنبه 21 فرودین 88، نوشت: دبيركل خانه كارگر با پيش ‌بينی وضعيت اقتصادی در سال 88 اظهار داشت: آن طور كه ارزيابی می ‌شود، در سال 88 مرگ بر ولادت در عرصه اقتصاد پيشی خواهد گرفت.

علیرضا محجوب، دبیرکل خانه کارگر حکومت و نماینده مجلس شورای اسلامی، از تعطيلی 400 بنگاه توليدی و بی كاری 200 هزار كارگر به عنوان شاهد مدعای خود ياد كرد و گفت: البته تا خرداد ماه آمار دقيقی منتشر خواهد شد. وی، هم چنین با اشاره به حادثه معدن باب ‌نيزو كه روز گذشته رخ داد، تصريح كرد در حالی كه روز گذشته آمار كارگران كشته شده در اين حادثه 12 نفر اعلام شده بود امروز آمار 14 نفری اعلام شده است. بی‌ شك به دليل عدم وجود تجهيزات ايمنی در معادن چنين حادثه ‌های ناگواری رخ می ‌دهد.

سرمایه داران و حکومت اسلامی، علاوه بر سرکوب کارگران، تعطیلی کارخانه ها و اخراج دسته جمعی کارگران آن ها، حتا به مسایل ایمنی کارگران در محل کار نیز اهمیتی نمی دهند هر سال هزاران کارگر جان خود را از دست می دهند. نمونه آخری انفجار مهیبی در معدنی در زرند کرمان است. ساعت 10 و سی دقیقه صبح یک شنبه، 31 فروردین 88، در حوالی منطقه افق 2 معدن زرند انفجار مهیبی رخ داد. در هنگام انفجار تعداد زیادی کارگر مشغول کار بودند و طبق آمار دولتی که معمولا کم تر از آمار واقعی است ١٤ نفر از کارگران جان خود را از دست داده و تعداد نامعلومی زخمی شدند. در این معدن در شش سال گدشته، ٤ انفجار روی داده و هر بار تعدادی از کارگران کشته شده اند. شش سال قبل این معدن به علت وجود در صد بسیار بالای گاز متان تعطیل شد، اما صاحب معدن که یکی از افراد بسیار با نفوذ کرمان است توسط ارتباطاتش در حکومت، معدن را دوباره به راه انداخت. حادثه دلخراش اخیر، به دلیل عدم توجه مسئولین این معدن به مسایل ایمنی، گزارش شده است. در خصوص علت حادثه گفته شده است که «انفجار حفره گاز داخل معدن باعث بروز حادثه گرديد و اين در حالی است که سيستم تهويه در حال کار بوده است.»

بنا به گفته یکی از مسئولین امنیتی این منطقه در زمينه نظارت و واگذاری معادن به شرکت ‌های خصوصی، «با توجه به اين که قبلا دو مورد حادثه برای معدن اتفاق افتاده است، نظارت عامه بر معادن در بخش ‌های دولتی و هم چنين خصوصی به عهده شرکت ذغال سنگ کرمان مجموعا وزارت صنايع معادن می باشد...»

عدم توجه مسئولین این معدن به مسایل ایمنی کارگران، به حدی آشکار بود که مقامات قضایی برای خاموش کردن اعتراض کارگران و خانواده های کارگران جان باخته، بلافاصله اعلام کردند که با حکم دادستان شهرستان زرند، کارفرمای شرکت معدنی دلتا هزار بازداشت شد. دادستان شهرستان زرند، گفته است: «‌اتهامات کارفرمای شرکت معدنی دلتا هزار، عدم نظارت فنی است که در اين مورد پرونده ‌ای تشکيل و در حال رسيدگی است.» هم چنین تعطیلی این معدن نیز توسط دادستانی صادر شده است. در انفجار قبلی این معدن، یکی از وزرای احمدی نژاد، بی شرمانه کارگران را مقصر این حادثه دانسته بود.

بحران اقتصادی، تورم و گرانی فزاینده، بی کاری وسیع، فقر و هم چنین سرکوب های حکومتی عوامل اصلی آسیب های اجتماعی و روانی در جامعه ایران است. مردمی که روزانه با مشکلات بسیاری برای گذران زندگی درگیرند، تعادل روحی و روانی برخی اسنان ها به هم می ریزد.

داور شیخاوندی، جامعه شناس و استاد دانشگاه در تهران، در گفتگو. با یکی از رسانه ها، مشکل بی کاری و تبعات شهرنشینی را عامل ایجاد انواع افسردگی ها به خصوص در بین جوانان و زنان می داند. او می افزاید، برخی آمار نشان می دهد که روزانه بین 90 تا 100 نفر در تهران اقدام به خودکشی می کنند. این رقم کسانی را در بر می گیرد که تنها به بیمارستان لقمان الدوله مراجعه می کنند. از بقیه، آمار درستی در دست نیست و خوشبختانه تعداد زیادی از آنان از مرگ نجات پیدا می کنند.

به نظر این جامعه شناس، درآمد کم و کار زیاد، خستگی انسان ها و بحران هویت همراه با مشکلات فرهنگی، مردم تحت فشار را به جان هم می اندازد. در بیان این امر وی به افزایش 10 تا 15 درصدی جرایم اشاره می کند. و در نهایت، ناکامی ها و فشارها سبب سرخوردگی امیال و افسردگی شده، تفاهم را درحوزه مدنی، چه در خانواده و چه در جامعه کم می کند و خشونت به بار می آورد.

بدین ترتیب، حکومت اسلامی، پس از سی سال حاکمیت، به لحاط اقتصادی اکثریت مردم ایران را به خاک سیاه نشانده و فقر به عنوان عامل اصلی آسیب ها و بحران های اجتماعی زندگی بسیاری از مردم ایران به ویژه جوانان را تهدید می کند. به لحاظ سیاسی، سرکوب های عریان حکومت اسلامی با تشدید سانسور و اختناق، تهدید و ترور، شکنجه و اعدام، قصاص و سنگسار و... به غیرانسانی ترین شکلی در جریان است. در چنین موقعیتی، برای جامعه ایران فرقی ندارد که رییس جمهور آینده ایران، موسوی باشد یا احمدی نژاد و یا یکی دیگر از جنس این ها به ریاست جمهوری برسد. اصولا آنچه که اکنون برای جامعه ما، به عنوان مهم ترین مساله اهمیت دارد این است که جنبش های اجتماعی و فعالین آن ها چکار باید بکنند تا از یک سو، گام به گام خواست های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی خود را به حاکمیت تحمیل کنند و از سوی دیگر، استراتژی برکناری کل حکومت اسلامی را دنبال نمایند؟ اولین گام در این راستا، یاری رساندن به خودسازمان یابی این جنبش ها و همکاری آن ها با همدیگر و هم چنین تقویت جنبش کارگری، جنبش زنان، جنبش دانشجویی و هم چنین فعالیت های نویسندگان، روزنامه نگاران و هنرمندان پیشرو و کمونیست است. در این دوره، یک امر مهم و حیاتی آوردن طرح ها و ایده های عملی و زمینی در جهت خودسازمان یابی جنبش های اجتماعی است. باید توازن فوای موجود را به نفع کارگران و مردم محروم و تحت ستم تغییر داد.

اکنون که اول ماه مه، روز جهانی کارگر را در پیش داریم و ارگان های سرکوب حکومت اسلامی نیز به حال آماده باش درآمده اند تا مانع برگزاری روز جهانی کارگر در ایران شوند؛ برای مثال حدود 90 نفر از فعالین جنبش کارگری و اعضای کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری را در تاریخ 28 فروردین 88، فقط در شهر سنندج دستگیر و پس از پرونده سازی آن ها را آزاد می کنند. قبل از این نیز بر اساس حکم صادره از سوی دادگاه انقلاب دزفول، نجاتی، احمدی، علیپور، نیکوفر و حیدری‌ مهر، اعضای هیات مدیره‌ سندیکای کارگران هفت ‌تپه به سه سال محرومیت از عضویت در سندیکا و نیز حبس تعلیقی محکوم کرده‌ اند. علی نجاتی، در ۱۸ اسفند ماه ۸۷، ۳۷ روز بازداشت بود که ۳۴ روز از این بازداشت را در سلول انفرادی بازداشتگاه امنیتی اهواز با بازجویی‌ های ۸ـ ۷ ساعته با چشم ‌بند گذراند و در تاریخ ۲۵ فروردین ۸۸ آزاد شد؛ روز دوشنبه ۳۱ فروردین 88 نیز ۴ عضو سابق سندیکای اتوبوسرانی به نام های عبدالله الف، روزبه شمس، دانیال محمدنیا و سروش کاهنی در مقابل منازل شان دستگیر شدند. این فعالین کارگری، به دلیل دعوت از اقشار جامعه برای شرکت در روز جهانی کارگر در پارک لاله توسط نیروهای اطلاعات دستگیر شدند و تشویش اذهان عمومی به آن ها تفهیم اتهام شد و...، هدف همگی این اقدامات سرکوبگرانه ارگان های حکومتی، آفریدن رعب و وخشت و زهر چشم گرفتن از جنبش کارگری است. اقداماتی که در عزم و اراده کارگران برای برگزاری هر چه با شکوه تر روز جهانی شان و مبارزه پیگیرشان بر علیه سرمایه داران و حکومت اسلامی حامی سرمایه، کم ترین تاثیری ندارد.

در چنین موقعیتی طبیعی است که طبقه کارگر ایران نیز خود را به عنوان یک طبقه آگاه متحد و متشکل کند و اساسی ترین مطالبات و خواست های خود را مطرح نماید و یکی از شعارهای سراسری اش نیز در اول ماه مه امسال، عدم نرفتن به پای صندوق های رای حکومت اسلامی باشد.

دوم اردیبهشت 1388 - بیست و دوم آپریل 2009

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

April 21, 2009

غالب حسینی:درود بی پايان برای شما، اعضای کميته هماهنگی برای کمک به ايجاد تشکل های کارگری

مطلع شدم که شما عزيزان در آستانه اول ماه مه روز جهانی کارگر در مورخه ۲۸/۱/۸۸ به ديدار خانوده من رفته‌ايد که متاسفانه توسط مامورين امنيتی به بهانه واهی همگی شما دستگير و بازداشت موقت شديد.

 نشست و ديدار شما عزيزان با خانواده ی من به خاطر ابراز همدردی و پشتيبانی و حمايت شما از من و ديگر کارگران دربند، يک اقدام انسانی و طبقاتی است. من به نوبه خود ضمن تشکر و قدردانی از شما عزيزان، برخورد ناروای حاميان سرمايه و دستگيری شما را قويا محکوم می کنم.

 هم زنجيران؛

من همچنين مطلع شدم که تمامی دستگير شدگان از حقانيت خود و هم طبقه‌ای‌ها‌يمان و همچنين از عضويت خود در کميته هماهنگی برا ی کمک به ايجاد تشکل‌های کارگری با تمام توان دفاع کرده‌اند. اين خبر، باعث شادی و خرسندی من شد و روحيه من و ديگر دوستان را در سپری کردن دوران باقی مانده زندان، تقويت کرد. استقامت شما ستودنی بوده و هست چرا که شما از حقانيت طبقه کارگر و از حق ايجاد تشکل‌های مستقل کارگری با نيروی خود کارگران دفاع کرده‌ايد. من اين پيروزی را به شما، به خودم و به طبقه کارگر ايران تبريک می‌گويم.

دستتان شما را به گرمی ميفشارم.

بند ۲ زندان مرکزی سنندج -۲۰ آوريل ۲۰۰۹- ۳۱/۱/۸۸

غالب حسينی

April 19, 2009

اول ماه مه و معضل اساسى طبقه كارگر!

عبدالله شريفى

روز جهانى کارگر نزديک است. ما در آستانه روز همبستگى جهانى طبقه کارگر هستيم. روزى که ساليان است طبقه کارگر جهان، عليه نظام سرمايه دارى خيابانها را تحت سيطره خود در مياورد.

در اين روز موج انسانى در ابعاد جهانى براه مي افتد تا  آرزوهاى انسانى بشريت معاصر را براى لحظاتى نمايندگى كند۔ قاعدتا در اين روز، عليرغم هويت تراشى هاى قلابى، عليرغم رقابت و کينه و نفرت درست کردن، در وراى معمارى افکار روزانه دستگاه سازمانيافته سرمايه دارى، گوشه اى از اتحاد و همبستگى شورانگيز به نمايش در ميايد. در اين روز، مرزها و هويتهاى جعلى ملى و مذهبى و جنسى و هر گونه خرافه را در فضاى انسانى همبستگى، براى ساعاتى ذوب ميکنيم. به آنچه که قرار است ما را از طريق قانون و شرع و ارتش و سازمان عظيم افکار سازى تعريف کنند، وقعى نمى نهيم و چهره انسان نوعدوست، رفاه طلب و آزاديخواه را به نمايش ميگذاريم.

 در اين روز  در كنار هم و دست در دست هم عليه نظام بردگى مزدى، عليه استثمار و جنگ و ترور، عليه کشتار و شکنجه، عليه فقر و بيکارى، عليه تبعيض و ستم براى يک لحظه سيماى انسانى جامعه را تجربه ميکنيم. در اين روز حداقل براى چند ساعاتى در سايه قدرت متحد خود از تصوير از خود بيگانه شده انسان، فاصله ميگيريم.

اما در دنياى واقعى امروزى در دنياى فقر و بحران و جنگ و ويرانى در دنياى مسخ انسانيت نظام سرمايه، نميتوان تنها به شورانگيز بودن همبستگى اين لحظات خيال خود را آسوده كرد۔ پيام اين روز در غبار و تيره گى جهالت و خرافات گرفته نشده است. ريشه هايش در اسطوره و افسانه نيست. زنده است. امروزى است. مادى است  و قطعا ريشه درمسائل  ضرورى  امروز دارد۔

 اين روز ميگويد کار مزدى نباشد، ميگويد استثمار ممنوع است، ميگويد دولت و سرکوب گرى نباشد، ميگويد خرافه مذهب و جهالت  و نفرت و تفرقه هاىملي موقوف، ميگويد ستمکشى جنسى ممنوع، ميگويد ما همه از کودک و جوان و پير، از زن و مرد يکسان هسيتم و۔۔۔۔

اين نه گفتن ها را بايد در قالب اتحادى پايدار و تشكل و افق طبقاتى ماديت پيدا كند۔

امروز بحران اقتصادى جهانى نظام سرمايه دارى بار سنگين خود را بر دوش طبقه كارگر انداخته است۔ طبقه كارگر و ميلياردها انسان محروم جامعه بشريت در نا امن ترين شرايط قرار داده است۔ سير بيكارى و ابعاد فقر با شتابى غير قابل تصور بر جهان گسترده شده است۔ تعرض به معيشت كاركنان جامعه و سر كيسه كردن دسترنج طبقه كارگر ، عقب راندن بيشتر سياسى و اقتصادى امرى است كه نظام بورژوازى بدنبال آن است۔

ادعاهاى موجود دول قدرتمند در مورد اين بحران سرا پا دروغ و غير واقعى است۔ بشريت تا كنون به اين اندازه توان توليدى و قدرت خلاقيت نداشته است، هم اكنون نعمات مادى توليد شده دست بشر  قادر است كه كل اين كره خاكى را به بهشت مبدل كند ۔ اما ولع و حرص استثمار بيشتر و بيشتر، آز و طمع سود آورى روز افزون، از يكسو و مبارزه براى بقا و تلاش براى حداقل معيشت از سوى ديگر تناقضى ذاتى اين نظام است۔

مهم ترين معضل امروز كه در واقع بزرگترين ضعف طبقاتى طبقه كارگر است، مساله فقدان ابزار اتحاد و مبارزه و دنبال نكردن افق طبقاتى است۔ اين مصاف اساسى پيشاروى با اين بحران جارى ضرورى تر شده است۔ بعيد نيست امسال اول مه با تحرك رياكارانه و هدفمند جناح چپ بورژوازى در جهت اشاعه فضاى تسكين دهنده به مارش هاى اول مه مواجه شود۔ افزايش جمعيت و مارش هاى قدرتمند در سطح جهان ممكن است اما در غياب افق طبقاتى و حزب كارگرى مسير آن را قطعا جريانات و زوائد "فعال" شده دوران بحران در بستر غير كارگرى تعيين خواهند كرد۔

در اين روز طبقه کارگر عليه نظام مزدى، عليه استثمار و عليه نظام نابرابر سرمايه دارى اعتراض ميکند. جناحهاى متفاوت بورژوايى نيز بيكار نخواهند نشست، قصد دارند حرکت اين روز را بى ضرر و جشن براى آرزوهاى دست نيافتنى تبديل کنند. اردوى خود را سازمان ميدهند تا خصلت آنرا از محتوى تهى کنند. اگر دستشان برسد، بر اين مارش انسانى خون مى پاشند و اگر توازن اجازه نداد خود را طرفدار کارگر و جامعه جا ميزنند. کسانى که در روزهاى که جبهه مردم دست بالا دارد دم از کارگر ميزنند در دوران اختناق و سرکوب در دوره عقب نشينى جبهه آزاديخواهى شمشير از رو ميبندند و حتى مخالفان خانوادگى جبهه خود را به اتهام هوادارى طبقه کارگر سرکوب ميکنند. نمونه هاى تاريخى در جهت صحت اين ادعا فراوان است، براى نمونه به يك تجربه معاصر اکتفا ميکنم . همه کسانى که سن و سالشان قد ميدهد و به ياد دارند که در روز اول مه ١٣٥٨ خمينى سر دسته قداره بندان لمپن اسلامى گفت "... لاکن در اين روز خدا هم کارگر است ..." و مدتى بعد در جريان قتلهاى جمعى و سرکوبها، همين جنايتكار بود که در مقابل خواست کارگران و مردم گفت "... اقتصاد زيربناى خر است ...".

جهان هيچگاه به اندازه امروز نياز به رها شدن نداشته است، در صورت عدم توفيق به اين معضل اساسى  دور نماى گسترش فقر و فلاكت و تعرضات پى در پى و عقب راندن بيشتر طبقه كارگر و جامعه بشرى مخاطرات جدى زندگى اكثريت مردم خواهد بود۔

اين مساله در ايران تحت حاكميت رژيم اسلامى و در شرايط تحركات پراكنده مبارزاتى طبقه كارگر و تحميل شدن فقر و مصائب غيرقابل وصف به مراتب ضرورى تر است۔ روز جهانى کارگر در ايران تقابل جبهه آزاديخواهى و رهايى ازشر مذهب و مصائب با نظام جنايتکار اسلامى است. اين روز ميتواند مردم متحد را قدمها به اميال انسانى خود نزديک کند، بگذاريد مارش اول مه در تاريخ سازندگان آينده برابر و مرفه نقش خود را حک کند.

abe_sharifi@yahoo.com

١٨ آپريل ٢٠٠٩

 

اول ماه مه: جشن کارگری یا نماد نبرد طبقاتی ـ جهانی؟

pdf کلیک کنید

نادرساده :اول ماه مه، دولت و سندیکاها در ترکیه

اول ماه مه در حالی فرا می رسد که اوج گیری بحران سرمایه داری در جهان، ترکیه را نیز متاثر ساخته وبا بسته شدن کارخانه ها به شمار بیکاران افزوده گردیده است.

 

طبق برآورد های مرکز آمار ترکیه درمقایسه با سال گذشته  تولید صنعتی این کشور 23درصد و تولید ماشین خودرو 59 درصد کاهش داشته است.(*1) با این وجود  دولت محافظه کار – اسلامی تیب رجب اردغان بکلی منکر تاثیر پذیری ترکیه از بحران اقتصادی در جهان و منکر بیکاری رو به تزاید دراین کشور است. جنبش کارگری ترکیه اما بر بستر بحران اقتصادی موجود ناچاراست خواست بیکاران و شاغلینی که سطح دستمزد آنان پایین قراردارد را مورد توجه ویژه قراردهد و خواستهای واقعی کارگران را دراول ماه مه نیز مطرح نماید.

 

 بر بستر همین زمینه عینی نیز هست که برخی  سندیکاها تلاش می کنند برای بسیج عمومی از اول ماه مه فرصتی برای بیان مطالبات کارگری فراهم نمایند. مطالباتی واقعی که بنابر ماهیت و جهت گیری سندیکاهای کارگری ترکیه احتمالا ازفرمول واحدی برخوردار نیست و

روشن است برخی دیگر از اتحادیه ها که نزدیک به احزاب حاکم هستند اصولا قادر به بیان مشکلات واقعی کارگران نیستند و نمی خواهند که نماینده ی اعتراض کارگران باشند.

 

بهر حال امسال برگزاری مراسم اول ماه مه در ترکیه بیش از سالهای گذشته اهمیت یافته است. از یکطرف نارضایتی کارگری رو به گسترش است و  از طرف دیگر دولت ترکیه نیز در حال بررسی لایحه ایست برای برسمیت شناسی اول ماه مه بعنوان یک روز تعطیل(*2). همین دو عامل تحرکات جدید سندیکایی در ترکیه را افزایش داده است .

 

طبیعی ایست در شرایط پیش آمده که دولت ترکیه مشغول بررسی مسئله رسمی شدن اول ماه مه بعنوان یک روز تعطیل گردیده و رسما نیز خبر آن انعکاس یافته است بین   سندیکاهای کارگری ترکیه نیز برسر این خواست مشخص "اول ماه مه بعنوان یک روز تعطیل رسمی" اتفاق نظر جدی پدید آید.

 

 اما این اتفاق نظر الزاما بیان درک و مفهوم یکسان از اول ماه مه نیست. بمعنای دفاع یکسان ازسنت انقلابی اول ماه مه و تبدیل اول ماه مه بعنوان روز گسترش مبارزه و همبستگی و انترناسیونالیسم کارگری از سوی کلیه سندیکاهها وفعالین کارگری  نیز نیست. بلکه بیش از هر چیز اتفاق نظر بر سررفع موانع قانونی و تعطیلی رسمی روزکارگر است.

 

بدنه ی چپ کارگری در سندیکاها البته که آماج تبدیل اول ماه مه به روز مبارزاتی و طرح خواستهای واقعی کارگران را همواره دنبال کرده و امسال نیز خواهند کرد اما ما می دانیم سندیکاهای محافظه کاری نیز در ترکیه وجود دارند که بشدت قانونی و تابع خط ومشی سیاسی احزاب و بویژه احزاب حاکم  هستند. این درست است که اینها سازمانهای کارگری هستند و بخشهایی از طبقه کارگر را متشکل کرده اند اما ماهیتا در خدمت سیاست دولتی بوده و از محدودیت ذاتی برخوردارند و در مواردی نیز بارها گرایش ضد چپ و مخالفت شان با "حق تشکل یابی مستقل کارگران" را نشان داده اند وبهمین دلیل این اتفاق نظر پیش آمده تنها یک روی سکه است و روی دیگر آن اختلافات و تفاوت ها بین سازمانهای کارگری است که در شرایط حاد مبارزه ی طبقاتی می تواند به  شکاف های عمیق تر مابین آنان  بر سر مسائل اساسی تر منجر گردد ونه الزاما به اتحاد و ائتلاف بیشتر.

 

صد البته باید از تعطیل رسمی اول ماه مه و امکان برپایی جشن کارگری دفاع کرد و حتی برسر این خواست اساسی به ائتلاف وسیع گرایشات درون جنبش سندیکایی خوش آمد گفت اما نه تفاوت مابین سندیکاهها با تحقق این خواست از بین می رود و نه پذیرش این خواست از سوی دولت و مجلس ترکیه نشان از یک عقب نشینی جدی دولت  در مقابل جنبش کارگری دارد. روشن است دولت اسلامگرا ی ترکیه هدف اش از تصویب این قانون و در این شرایط تشدید و اعمال کنترل نرم بر پتانسیل جنبش کارگری و تطهیر چهره خود در افکار عمومی بین المللی است . نباید فراموش کنیم که در تمامی سالهای گذشته خشونت دولتی بر علیه اول ماه مه در حالی انجام شده است  که ترکیه امضاء پای قراردادهای بین المللی سازمان جهانی کار نیزگذاشته بوده است .

 

 در ترکیه بنابر تاریخ این کشور حتی محل برگزاری جشن اول ماه مه که همانا "میدان تقسیم" شهر استانبول است یکی از فاکتور های است که می توان میزان حمایت و پیگیری هر سندیکا در طرح  خواست تعطیل رسمی را با آن به سنجش گرفت. علاوه براین می توان با فاکتور دفاع از "حق تشکل مستقل" و همچنین دفاع از "خواست  آزادی تجمع"، میزان پیگیری و نوع گرایش سندیکاههای ترکیه را نیز محک زد. چرا که تجمع در میدان تقسیم ترکیه نزدیک به سه دهه برای کارگرانی که خواسته اند در روز اول ماه گردهم آیند، سرود انترناسیونال بخوانند و به سیاست های ضد کارگری دولت اعتراض کنند ممنوع بوده است. این میدان سنبل و یادآور کارگران جانباخته ایست که در اول ماه مه 1977 مورد هجوم مسلحانه شبه نظامیان دست پرورده ی سازمان سیاه قرارگرفتند و بیش از 30 نفر از کارگران در جریان این حمله جان خودشان را ازدست داده ، صدها نفر زخمی و 453 نفر نیزبازداشت شده بودند(*3). در آنروز 500 هزار کارگر در میدان تقسیم تجمع کرده بودند و با شلیک مهاجمان جمعیت وحشت زده و در حال پراکنده شدن مجددا هدف تیراندازی گرم مهاجمان و حتی پلیس قرار گرفتند و در حالیکه پشت این واقعه ماموران سیاه صحنه گردان اصلی بودند روزنامه های رسمی "چپ های افراطی " را مسئول این جنایت معرفی نمودند و طولی نکشید که فرماندهان ارتش نیز در سپتامبر 1980 دست به کودتای نظامی زدند و دیکتاتوری نظامی برقرارگردید و اول ماه مه بعنوان روز تعطیل رسمی مردود و تجمع کارگری در میدان تقسیم ممنوع گردید و 28 سال بعداز کودتا همچنان  ممنوع باقی مانده است. همگان تجربه ی آخرین درگیری و تهاجم پلیس به کارگران را درتظاهرات سال گذشته بیاد داریم که پلیس با همه ی امکانات خود منجمله تانک و گازاشک آور وباتوم به جنگ تظاهر کنندگان رفت و خیابانهای استانبول به صحنه ی مقاومت کارگران دربرابر خشونت سازمانیافته ی دولتی تبدیل شد.

 

بنابراین در حالی که سندیکاهای متمایل به چپ نه تنها خواهان رسمی شدن اول ماه مه بعنوان روز تعطیل رسمی هستند بلکه تاکید دارند که مراسم در میدان تقسیم برگزار شود اما  بر عکس، سندیکاهای نزدیک به دولت معتقدند محل برگزاری مراسم رانباید پیش شرط برگزاری جشن اول ماه مه قرارداد و یا با بهانه ی اینکه اگر مراسم در میدان تقسیم برگزار شود گروههای چپ و غیر قانونی وارد این مراسم می شوند تلاش می کنند کارگران را از برگزاری مراسم در میدان تقسیم منصرف کنند.

 

در مورد حق تشکل یابی مستقل و حق آزادانه ی تجمع نیز فی الواقع اکثر سندیکاها ی ترکیه تا کنون دفاعی نکرده و نخواهند کرد در حالیکه از هر دو این خواست فعالین کارگری چپ ترکیه دفاع کرده و همچنان نیز دفاع می کنند و همین ها بیان  تفاوت های جدی درون جنبش سندیکایی ترکیه نیز هست. با همه ملاحظات فوق در آستانه برگزاری جشن اول ماه مه2009  در ترکیه  ما شاهد سه اتفاق قابل توجه هستیم  که مجدد مورد تاکید قرار می گیرد.

 

- یکم اینکه، همانطور که یادآوری شد امسال دولت حاکم بر ترکیه، قصد دارد اول ماه مه را بعنوان روز تعطیل رسمی اعلام نماید و از هم اکنون بررسی لایحه ی قانونی  آنرا در دستور قرار داده است.

 

 - دوم اینکه امسال سندیکا های اروپا در ائتلافی گسترده و با یک کمپین بین المللی  قصد دارند برروند برپایی جشن اول ماه درترکیه  نظارت  نمایند.*4

 

 و سوم اینکه امسال  این حرکت همبسته ی بین المللی بنام یک کارگر زندانی "منصور اسانلو " نام گذاری شده است.

با مرور این سه مورد در اینجا نیز توضیحاتی ضروری است .

در این حرکت و انتخاب منصور اسانلو آنچه لحاظ شده است اینکه منصوراسانلو شناخته شده ترین چهره یک فعال کارگری و کارگر زندانی ایران در سطح بین المللی و بویژه درسطح سندیکاهای ترکیه می باشد. سندیکاههای اروپایی منصور اسانلو را بعنوان نماد تشکل های کارگری ایران که تحت سرکوب و پیگردند انتخاب وعکس و نام آنرا بر بالای فراخوان کمپین همبستگی با کارگران ترکیه نشان کرده اند و در اول ماه مه  منصور اسانلو و با نام او کارگران تحت سرکوب ایران  را در اول ماه مه به میدان تقسیم می برند و خواست آزادی او را در میان کارگران ترکیه و درسطح افکار عمومی مطرح می کنند. ما می دانیم که پشت سر منصوراسانلو سندیکای کارگران شرکت اتوبوس رانی تهران وحومه با همه ی توش و توانش و عموم فعالین سندیکایی قراردارند و علاوه بر منصور اسانلو تعدادی دیگر از فعالین کارگری ایران منجمله ابراهیم مددی در زندان محبوس هستند و شایسته بود  خواست آزادی بدون قید و شرط کلیه کارگران زندانی بعنوان یک خواست مشروع جنبش کارگری در این کمپین  بین المللی نیز مطرح شود که نشده است و این مورد مستقیما به دست اندرکاران کمپین نیز تذکر داده شده است. اما این یادآوری بیش از ذکر انتقاد به این کمپین بین المللی متوجه فعالین کارگری ایران در داخل و خارج از کشور است. چرا که به نظر نگارنده شایسته تر بود که فعالین کارگری ایران در داخل وخارج از کشور این کمپین همبستگی با کارگران ترکیه و پیوند آنرا در این شرایط با مسائل جنبش کارگری ایران جدی گرفته و با شرکت خود به هر نحو ممکن و به ابتکار خود معرف مطالبات و خواستهای کارگران ایران باشند. تجربه ی سال گذشته و شرکت مستقیم فعالین کارگری  از ایران در دادگاه محاکمه فعالین سندیکایی ترکیه یک نمونه ی درخشان بود که تاثیرات مثبت امتداد آن در بین فعالین کارگری ترکیه همچنان پایدار است . در حقیقت هیچگاه برای شروع همبستگی دیر نیست و می توان و باید صدای همبستگی کارگران ایران را در اول ماه مه به گوش کارگران ترکیه و جهان رسانید که امید چنین باد. طبیعتا خطاب این یادآوری آندسته هستند که همبستگی طبقاتی برایشان دو سویه و متقابل و طبقاتی است، از جنبش کارگری در دیگر کشورها طلبکارنیستند و درعمل خود نیز همبستگی بین المللی متقابل  را قادر به سازماندهی هستند.

 

در مورد دوم نیز که خواست برسمیت شناخته شدن اول ماه مه بعنوان تعطیل رسمی است می دانیم  سالهاست که از سوی سندیکاهای کارگری ترکیه پیگیری می شود. امسال نیز سندیکاها همچنان بر خواست برپایی آزادانه ی جشن اول ماه مه تاکید داشتند که این خواست آنان با یک کمپین بین المللی مورد حمایت قرار گرفت. در واقع این دولت ترکیه ناقض حقوق کار بوده است و تصمیم جدید دولت و گردن گذاشتن آن به یک لایحه ی قانونی را نباید هدیه به کارگران ترکیه تلقی نمود.

 

ابتکار این کمپین بین المللی از سوی سندیکای مواد خوراکی، رستورانها ومیهمان خانه ی آلمان در شهر دورتموند مطرح و بلافاصله مورد حمایت سندیکاها وفعالین کارگری ترکیه نیزقرارگرفت. منجمله دبیرکل سندیکاهای ترکیه نظیر " تُرکیس" و " دیسک " از این ابتکار نظیرسندیکاهایی از اسپانیا و ایتالیا، آمریکا وکانادا و آلمان حمایت نمودند. هدف کمپین جمع آوری 10000 نامه و امضای اعتراضی به نخست وزیرترکیه و استانداراستانبول می باشد تا برپایی آزادانه ی جشن اول ماه مه در میدان تقسیم را برسمیت شناسند وقرار است از روز 30 آوریل تا 2 ماه مه 2009  هیاتی مرکب از  30- 35 نفر از فعالین کارگری اروپا به استانبول سفرکنند و بر روند برپایی جشن اول ماه نظارت داشته باشند.

 

جالب اینکه سفراین هیات نه تنها مورد حمایت سندیکاها در ترکیه قرارگرفته است بلکه انگیزه ی نظارت آنان منشاء یک رایزنی وسیع بین سندیکاهای کارگری در ترکیه حول بر پایی مراسم اول ماه مه در ترکیه نیز شده است و از سوی دیگر نیز  در این حرکت بزرگترین سندیکا ی ترکیه نظیر سندیکای خدمات عمومی که سندیکایی چپ گرا محسوب می گردد و سندیکای "ترکیس" که سندیکایی "کمالیست"  می باشد و سندیکای " دیسک " که گرایش به سوسیال دمکراسی دارد با سندیکای های بین المللی نظیر "آی ، تی ، اف"  و " آی تی یو سی" در هماهنگی  قرار گرفته اند. همین حساسیت سندیکاها نشان از اهمیت مسئله ی اول ماه مه در ترکیه دارد.

 

این رایزنی بخودی خود مطرح نیست بلکه آنچه مهم است بازتاب آن در سطح جامعه، روشن شدن جهت گیریها و دامن زدن به بحث ها حول سیاست های درون جنبش کارگری دریکی از مهمترین روزها در تاریخ جنبش کارگری بین المللی است .

 

روزی که بر اثر برآیند نیروها و برملا شدن تضادها  رقم می خورد و می تواند از تمایل عمومی این سندیکاها از" روز کار و تعطیل رسمی دولتی " عبور کند، سد ها را بشکند و نیروی اعتراض کارگری را بمیدان  آورد و به سنت انقلابی اول ماه مه باز گردد و شعاع آن جنبش کارگری منطقه و جهان را گامی به پیش برد.

 

و بالاخره اینکه  طی یکی دو ماه قبل با توجه به تبلیغات و مباحث مربوط به  انتخابات منطقه و محلی در ترکیه مسئله برپایی جشن اول ماه مه ابتدا در حاشیه و بعد نیز  به مجلس ترکیه کشیده شد و نماینده ای از "حزب خلق"  که حزب جمهوریخواهان ناسیونالیست محسوب می گردد خواستار تصویب قانون جدیدی برای اعلام اول ماه مه بعنوان یک روز تعطیل رسمی شد. عجیب اینکه این همان حزبی است که در جریان کودتای نظامی  1980آتش بیار معرکه بود  و هنوز حمایت های پنهان و آشکارش از کودتاچیان دراذهان باقی است و حال که در موضع اپوزیسیون قرارگرفته است "مدافع" اول ماه مه شده است.  جنبش کارگری باید چنین تضادی در بالایی ها را با فشار از پایین دامن زند.

 

اینکه استفاده ی تبلیغاتی از اول ماه مه برای جلب آراء در انتخابات محلی یا تضادهای درونی رژیم ترکیه و مخالفت ناسیونالیست ها با دولت اسلامی حاکم منشاء این موضع گیری ها بوده است  از اهمیت این موضوع نمی کاهد که خواست برپایی آزادانه ی  جشن اول ماه مه بعنوان یک مسئله ی جدی  در سطح جامعه ترکیه مطرح شده و باید بازهم بیشتر مطرح شود.

 

چنین است که اواخر ماه مارس وزیر کار ترکیه نیز اعلام کرد بررسی مسئله ی روز اول ماه مه بعنوان روز تعطیل رسمی در ترکیه دستور کار دولت قرارمی گیرد تا لایحه قانونی آن بررسی شود.نتایج قطعی هنوز اعلام نشده است اما همه شواهد دال بر این است که با این روند دولت کنونی حاکم بر ترکیه ناچار خواهد شد  سرانجام مقررات دیکتاتوری نظامی را بعد از 28 سال کنار گذارد ویا اینکه بار دیگر در انظار جهانیان بر ماهیت سرکوبگرانه وضد کارگریش صحه گذارد و به جنگ خیابانی با کارگران رود.

 

ما می دانیم در ترکیه سندیکاها ی  کارگری ترکیه متاثر از گرایشات متفاوتی هستند، اعم از ناسیونالیست ها تا اسلامی ها و سوسیال دمکراتها تا چپها و سوسیالیست ها و رادیکالها در سطوح مختلف درون سندیکاهها نفوذ دارند. مسئله ی اصلی اما این است که اولا سنت انقلابی اول ماه مه در سطح جهان و همچنین ترکیه بیش از همه به چپ ها وسوسیالیست ها تعلق دارد وباید آنرا سازمان داد وگرنه خودبخود حادث نمی شود  و دوما امروز در شرایطی که بحران سرمایه داری در ابعاد بین المللی روبه رشد گذاشته است و خواه ناخواه دفاع از محل کار وسطح دستمزد ها را به یک مسئله ی اساسی مبدل کرده است باید که چپ ها و سوسبالیست ها ابتکار عمل را بدست گرفته تا دراول ماه مه امسال بهمراه مطالباتی نظیر "حق تشکل مستقل کارگری"  و "حق آزادانه ی تجمع"  نیز بازتاب گسترده یابد. بعبارتی دیگر مطالبه "نان و کار" ملموس ترین مطالبه ی کارگری در ابعاد توده ای ایست و نباید از سوی  چپ ها وسوسیالیست ها در مبارزه بر سر آن غفلت شود. چه گرایشات چپ و سوسیالیست تنها در حین اینکه برای دامنه ی نفوذ خود از راه شرکت مستقیم در مبارزات روزمره  در بین کارگران میکوشند قادرند با گرایشات دیگر نیز که در لوای سازمانهای کارگری اما درواقع در خدمت سیاست های طبقه حاکم قراردارند مقابله کنند وابتکار عمل را خود بدست گیرند.

بی تردید فعالین کارگری که در جنبش کارگری ترکیه برای بسیج و سازماندهی اعتراض  طبقه کارگر از پایین، برای تجدید سازماندهی پایه های فعالیت کارگری و مبارزات دفاعی و طبقاتی مبارزه می کنند امسال نیز با پرچم خود به میدان خواهند آمد واز سنت انقلابی اول ماه مه دفاع خواهندکرد ! برای همبستگی بین کارگران ایران و ترکیه بکوشیم .

 

منابع:

*1- آرشیو روزنامه ی  یونگه ولت

*2- http://www.worldbulletin.net/news_detail.php?id=39802

*3- http://www.wsws.org/de/2003/mai2003/trk-m01.shtml

*4-http://www.ofros.com/etelayee/afish_hbosalo.pdf

عکس : قتل عام کارگران ترکیه در اول ماه مه 1977 میدان تقسیم استانبول

 

April 18, 2009

بياد اين عزيزان!

با ديدن خبر فوت  خالخاص خانم بسهم خود تصميم گرفتم٬ يادي از مادراني بكنم كه زندگي شان را در راه آرمانهاي انساني٬ و به عنوان قهرمانان واقعی رویاروئی با دورانهای سخت ادامه دادند. عزیزانی كه سمبل واقعی "نه" به ارتجاع درست در شدیدترین دوران بگیر و به بندها بودند. و شخصیتهای بزرگی که "سرخی"  تاريخ پر از مبارزه مردم سنندج و حرمت و عظمت سوسیالیسم و آرمانهای برابری طلبانه و انقلابی در کردستان،  بخشي از داستان واقعی زندگی٬ آنهاست.

همينجا به خانواده محترم  لطف الله نژاديان و رفيق ماشاالله و ساير وابستگان اين مادر انقلابي٬ مرگ خالخاص خانم را تسليت ميگويم.

كوكب محبي(دايه كالي) مادر من و  رفقاي جانباخته(عبدالله نودینیان٬ در سن ۲۳سالگي در ارتفاعات مشرف به پادگان مريوان در روزهاي مقاومت مردم در ۱۸ ارديبهشت ۱۳۵۹جانباخت) و نعمت نودينيان( در سن ۱۸سالگي بدست جنايتكاران جمهوري اسلامي در ۲۴ خرداد ۱۳۶۴ اعدام شد)٬ و خواهرم عزيزه نودينيان از زمره زنان انقلابي بودند كه زندگيشان مشابهت بسيار نزديكي با خالخاص خانم داشت. خارج از روابط خانوادگي و نزديك٬ انگار سرنوشت يك نسل از مادران انقلابي در رقم زدن پرچم انقلابي مردم سنندج٬ سرنوشت اين سه مادر و هزاران مادر انقلابي و عزيز ديگر را با هم يكي كرده بود. انگار انقلاب ۵۷ و حماسه مقاومتهاي انقلابي مردم در مقابل رژيم جنايتكار اسلامي٬ رمز مقاومت٬ حماسه از خود گذشتگي و قرار دادن زندگي خود و خانواده اين انسانها را به هم شبيه و يكي كرده بود. خالخاص  خانم و دايه كالي و عزيزه از زمره آن مادران انقلابي بودند كه اين مشابهت تاريخي و درد و رنج سالهاي سخت٬ تلخ و شيرين را شريك كرده بودند. یاد چهره های گرانقدر دیگری را در اذهان زنده میکنند. زلفا خانم فرخ مرادی  مادر گرامی عزیزان جان باخته: عبدالله و حبیب الله مسعودی فقط یکی دیگر از صدها عزیزانی است که به صف سازندگان واقعی تاریخ آزادیخواهی تعلق دارند.

اين سه مادر  سالها به ملاقات زندانيان سياسي ميرفتند. با لحظات شكنجه عزیزان خود، شکنجه میشدند و دلهره و کابوس لحظه اعدام و ماندن  پشت درهاي زندان جانيان اسلامي   به جزء جدائی ناپذیری از زندگي اين عزيزان  تیدیل شده بود. هنگام ملاقات مادر و خواهرم با ما٬ از خاطرات يا بهتر است بگويم از زخمهايي كه بر قلب  مهربان  آنها در مقابل شكنجه گران وارد شده بود٬ از صحبتهاي بي پايان آنها بود٬ كه دركش براي ما فقط ميتوانست با ابراز عميق عاطفی و حس احترام به عظمت این روحیه  ممکن شود. و عجیب این بود که آنها که خود دقایق زجر و شکنجه و آخرین لحظات زندگی عزیزان جان باخته را با خود حمل میکردند، سنگر و لنگر روحيه بخشیدن به ما بودند.از این طریق  جايگاه والا و حرمت انساني و انقلابي جان باختگان ما٬ به ما نشان داده می شد و غمها و بار سنگین فقدانها رخت بر می بست و جبران  ميشد. سالهاي طولاني مهمان پيشمرگان كومه له بودند. صدها بار راه هاي سخت و صعب العبور را٬ با شكستن اختناق سياسي٬ كمين هاي نظامي٬ كنترلهاي واحدهای ویژه گروههای ضربت و  گشت  اطلاعات و پاسداران شكستند. به اختناق بي اعتنا بودند. یا به عبارت بهتر کارشناسان تحقیر اختناق و شرايط سخت و سياه بودند. واقعا هم برایم بسیار آموزنده بود که حفظ این روحیه غرور و سربلندی در شرایطی که دو پسر خود و دو برادر من را از دست داده بودند با  پس زدن فضای اختناق و گذر از عبورگاههای ترسناک و خطر همیشگی دستگیری و مجازات٬ پیوستگی اش را تا آخرین لحظات زندگی ادامه داند. هنگام ورودشان به اردوگاههاي كومه له٬ احساسات و علايق انساني٬  استقبال صميمانه خستگي تحمل راه هاي سخت و پر از خطر را از خود دور ميكردند و حامي صدها پيام انقلابي و رزمنده از كساني كه در زندان و شهرها دست اندركار مبارزه عليه جمهوري اسلامي بودند. اين مادران و صدها مادر انقلابي در اينروزهاي سخت پيام آور شادي و بشارت و مقاومت بودند.  اين مادران انقلابي٬ از نسل آن دسته از انسانهايي بودند كه سنندج را سنندج سرخ كردند. همیشه هم گفته اند دوستان دوران سختی عزیزترین یاران اند. و این بزرگان، از کسانی اند که راهی پر از پرتگاه و سنگلاخ را برای ما و آیندگان هموار کرده اند. سنگینی خبر مرگ چنین انسانهائی از همینجاست.

ياد و خاطره عزيز٬ خالخاص خانم٬ دايه كالي و عزيزه نودينيان و تمامی انسانهای بزرگی که نامشان در لیست لشکر رزمندگان واقعی مبارزه برای آزادی و سوسیالیسم است، نزد ما هميشه زنده و عزيز است.  

نسان نودینیان

فروردین 1388

 

 

 

 

بنفشه:به مناسبت اول ماه مه روز همبستگی جهانی کارگران

این شعررابه کارگرِان مبارزصنعت نفت ودیگرکارگرانی که درپلایشگاه هاوکارخانجات گرم وسوزان جنوب باچهره های سوخته ازاَفتاب داغ وبی امان وسوزندۀ جنوب،بادستهایی همیشه َاغشته به سیاهی نفت،روغن،قیرو خسته ازکارسخت ومداوم درگرمای طاقت فرسایی به کاری طاقت فرساترمشغول بودندوعلیرغم تحت استثماروفشارکارفرما،روساونمایندگان دولت سرمایه داری،قهرمانانه به مبارزه ومقاومت درمقابل حاکمیت سرمایه وکارگزاران اَن بااعتصابات خود به مبارزه برخاستند ودرادوارمختلف زندگی خویش بااتحادوهمراهی باهم طبقه ای های خویش وبااعتصاب عظیم وباشکوه خودباعث بسته شدن رگ تنفسی رژیم سرمایه داری ودیکتاتوری پهلوی شده وضربۀ نهایی رابه اَن رژیم ضدکارگری واردنمودند،تقدیم میکنم.

بادرودگرم به دلاوران نفت وتمامی کارگرانی که روزانه درجدال ومبارزه باکارفرماودولت سرمایه داری اسلامی در ایران وبورژوازی درنده واستثمارگردرسایرنقاط جهانندوروزانه درحال مبارزه برای گرفتن حق و حقوق خودوحاکم شدن برسرنوشت خویش میباشند.

به امیدهمبستگی جهانی کارگران برعلیه سرمایه داران وپیروزی نهایی کاربرسرمایه درتمامی پهنۀ گستردۀ جهان وبا اَرزوی عملی شدن این شعاراساسی وپایه ای مانیفست کمونیست" کارگران حهان متحد شوید"

به امیدروزتاریخی دیکتاتوری پرولتاریاوبرقراری کمونیسم درسراسرجهان.

 

یادهای فراموش نشدنی

شعری از:بنفشه

 

هرروز3 بار

هربارممتد

باسوتی دلخراش

خیل عظیم کاررا

دردرون ُوِرکشاپ(1)

بی امان

فرومیبلعید.

دردرون حفرۀ سوزان

میبلعیدنیروی کاررا-

ماشین سرکوب سرمایه

یادها،یادگارها

درذهن کودکیم

دربلوغ زودرس ِ

فرزند کار

فرزندان کار.

سوخته چهره ات ازکار

دراوج گرما

تصویر همیشگیت

به یادگارمانده ات.

با بیلرسوت(2)

بوی نفت وکار ِکارخانه

سروده های جانِ سوختۀ

توویارانت را

زمزمه میکند-

درذهن کودکی ام

باتوهرصبح

ظهر

وغروب ِ

سوت های بلندکار

لحظه به لحظه

به تجربه نشستم.

اَنگاه که دستان مهربانت

غرق سیاهیِ

دودونفت وروغن

سِِپرتاس را(3)

پدرانه،مهربانانه

ازدستان بی تاب

و کودکانه ام

بازپس میگرفت

ودرخشش چشمانت .

بعدازسوت کار

بارفیقانت به گاه نهار

شوق تقسیم،اشتراک

شورِ بخشش ِ

اندک دارایی ات

باصدایی مشتاق

نرم وآرام  گفتنت:

رفقا

غذای امروزبامن.

ومن-

وماکودکان نسل کار

 کودک ِ رشدیافته

دردامن کار

کودکانه

خیره درچهرۀ سوخته ات

به دستانۀ اغشته به نفتت

درستایش تو

درصف کار

بانفی این نظام

رویشی ناگزیررااَغازمیکردیم و

تاریخ،اجتناب ناپذیری خویش را

دربراَمدی دوباره باخروش کار

برعلیه سرمایه

درمن

درشمافرزندان کار

به اثبات میرساند.

 

بنفشه

اول ماه مه 2009

 

 (1)ورک شاپ درمناطق جنوبی (خوزستان) به کارخانه اطلاق میشدواززبان انگلیسی اقتباس شده بودودربین کارگران وخانواده های اَنان اینگونه کلمات که ریشل انگلیسی داشته متداول بود.

(2)بیلرسوت لباس فرم بخشی ازکارگران شرکت نفت بود که به رنگ اَبی تیره و کارگران بایداین لباس فرم رادر موقع کاربه تن میکردند.

(3) سِپرتاس ظرفی معمولا فلزی که از 3 قطعه (طبقه) تشکیل شده بود.این 3 قطعه به وسیلۀ یک دسته به هم وصل بودند.کارگران صنعت نفت وپالایشگاه معمولا"غذایشان رادراین ظرف باخودبه سرکار میبردندویا اینکه در موقع خوردن نهارخانواده هایشان غذای اَنهارادراین ظرف برای آَنا ن به کارخانه میبردند.

April 16, 2009

جمعی از فعالین کارگری:سندیکای کارگران پروزه ای و فصلی آبادان وحومه مجموعه تاریخ جنبش کارگری(1)

جمعی از فعالین کارگری:سندیکای کارگران پروزه ای و فصلی آبادان وحومه مجموعه تاریخ جنبش کارگری(1)

April 15, 2009

آزادی پايدار علی نجاتی و همه فعالين جنبش کارگری را بايد تضمين کرد

فرهاد شعبانی

روز سه شنبه ۲۵ فروردين علی نجاتی از فعالين سرشناس جنبش کارگری ايران و دبير هئيت مديره سنديکای کارگران نيشکر هفت تپه با قيد زمانت از زندان آزاد شد.

دستگيری و زندانی کردن علی نجاتی موجبات نگرانی و دلواپسی همه ما فعالين و مدافعان جنبش کارگری ايران در ۴۰ روز گذشته را فراهم آورد. زندانی کردن علی نجاتی و همه فعالين جنبش کارگری در ايران طی اين چهل روز را هم مورد اعتراض قرار داديم و در محافل کارگری چهره ضد کارگری جمهوری اسلامی را بيشتر از ديروز و کمتر از فردا افشاء کرديم، و تا روزی که علی و همه فعالين جنبش کارگری نتوانند با خيال راحت و بدور از واهمه دستگيری و زندانی شدن به فعاليت در دفاع از هم طبقه هايمان در سنگرهای گوناگون مبارزه ضد سرمايه داری ادامه دهند، ما نيز بدون وقفه به اين مبارزه و افشاگری ادامه خواهيم داد.

اما نبايد فراموش کنيم که علی با قيد زمانت آزاد شده است. نبايد فراموش کنيم که همين ديروز و همزمان با آزادی علی نجاتی دستگاه قضائی رژيم حکم زندان ۵ نفر از اعضای هئيت مديره سنديکای نيشکر هفت تپه از جمله علی نجاتی صادر کرد،  و نبايد فراموش کنيم که ما درگير مبارزه با رژيمی هستيم که ضد کارگری بودنش اظهرالمن شمس و تحميل هرگونه عقب نشينی به او در گروه همبستگی و مبارزه ائی يکپارچه در همه سنگرهای مبارزه ضد سرمايه داريست.

اما دوستان !

آزادی علی هنوز تضمين شده نيست، همانطوريکه آزادی و امنيت هيچکدام از فعالين جنبش کارگری تضمين شده نيست. آزادی پايدار آنها در گرو ايجاد تشکلهای مستقل کارگری و وحدت طبقه کارگر در بعدی سراسريست. آزادی کامل آنها در گرو تبديل شدن محافل و احاد پراکنده کارگران  به طبقه ائی متحد و متشکل در سازمانهای کارگريست. تا زمانيکه طبقه کارگر نتواند با يک سوت و در کوتاهترين زمان ممکن در مقابل تعرضات سرمايه داری و مدافعينش قدرت خود را به نمايش بگذارد نه تنها علی بلکه هيچ فعال ديگر جنبش کارگری از آزادی و امنيت کامل برخوردار نخواهد شد. آزادی و امنيت فعالين جنبش کارگری حق مسلم آنهاست؛ اما تضمين اين حق در گرو ايجاد تشکلهای مستقل و مبارز کارگری است. بکوشيم با متحد شدنمان در راستای ايجاد تشکلهای مستقل کارگری گام برداريم. اول ماه فرصت مناسبی برای نمايش اتحاد و طرح چنين شعارها و مطالباتی است. 

بی طرفی سنديکاها

و.ا.لنين

در شمارۀ قبلیِ «پرولتاری» ما قطعنامۀ کميتۀ مرکزی حزبمان را در مورد سنديکاها چاپ کرديم.(۲) «ناخ وک»*(۳) در گزارش اين قطعنامه برای خوانندگانش اضافه می کند که علت تصويب آن به اتفاق آراء در کميته مرکزی از آن جهت بوده که منشويکها، بخاطر امتيازاتی که در مقايسه با طرح بلشويکها در اين قطعنامه وجود داشته، به آن رأی موافق داده اند. اگر اين گزارش صحيح باشد (روزنامۀ فقيد، «ناخ وک» هميشه در هر موردی که به منشويسم مربوط می شد، اطلاعات کاملی داشت)، تنها کاری که برای ما باقی می ماند اين است که از صميم قلب، گام بزرگی را که در جهت فعاليت متحد سوسيال دموکراتيک در خصوص مسئله مهمی چون سنديکاها برداشته شده، تبريک بگوئيم. امتيازاتی که «ناخ وک» از آنها صحبت می کند کاملأ بی اهميت بوده و به هيچ وجه به اصول اساسی طرح بلشويکی لطمه نمی زند (ضمناً اين طرح همزمان در شماره ۱۷ «پرولتاری» مورخ ۲۰ اکتبر ۱۹۰۷، در کنار مقاله طولانی در حمايت از آن، با عنوان «سنديکاها و حزب سوسيال دموکرات» درج شده است).

بنابراين در حال حاضر حزب ما در مجموع خود، قبول کرده است که کار در سنديکاها می بايست نه با روح بی طرفی، بلکه در جهت ايجاد پيوندهای هر چه محکم تر بين سنديکاها و حزب سوسيال دموکرات، انجام گيرد. حزب همچنين پذيرفته است که پيوند سنديکاها [با حزب] می بايد منحصراً به وسيله کار سوسيال دموکراتيک در داخل سنديکاها صورت پذيرد، سوسيال دموکراتها بايد هسته های مستحکم حزبی در سنديکاها ايجاد کنند، و در شرايطی که سنديکاهای قانونی نمی توانند وجود داشته باشند، سنديکاهای غيرقانونی بايد تشکيل شوند.

بدون شک [کنگرۀ] اشتوتگارت در نزديک کردن دو جناح حزب ما در مورد مسئله خصلت کار در سنديکاها، بسيار مؤثر بوده است. قطعنامه کنگره اشتوتگارت، همانگونه که کائوتسکی در گزارشش به کارگران لايپزيک ذکر کرده است، به شناسائی اصل بی طرفی پايان می دهد. درجۀ بالايی که تضادهای طبقاتی تا آن تکامل يافته اند و تشديد آنها در تمام کشورها در دورۀ اخير، تجربۀ طولانی آلمان (جائيکه سياست بی طرفی، اپورتونيسم را در سنديکاها تقويت نمود، بدون اينکه در برابر پيدايش سنديکاهای خاص مسيحی و ليبرال مانعی به وجود آورد)، و گسترش آن زمينۀ خاص مبارزۀ پرولتری که عمل هم آهنگ سنديکاها و حزب سياسی را ايجاب می کند (اعتصاب توده ای و شورش مسلحانه در انقلاب روسيه به منزله الگويی برای اشکال احتمالی انقلاب پرولتری در غرب) - همه و همه پايه و اساس تئوری بی طرفی را درهم ريخت.

در درون احزاب پرولتری، هم اکنون بعيد است که مسئله بی طرفی ديگر موضوع مباحثه و مجادله جدی باشد. ولی در درون احزاب غير پرولتری شبه سوسياليست از قبيل سوسياليستهای انقلابی ما که در حقيقت جناح چپ افراطی حزب انقلابی بورژوايی روشنفکران و دهقانان پيشرو را تشکيل می دهد، وضع به شکل ديگری است. اين بسيار نهادين است که در کشور ما بعد از اشتوتگارت، تنها «اس ارها» و پلخانف بودند که از ايده بی طرفی پشتيبانی کردند و آن هم بطور بسيار ناموفق.

در آخرين شماره «زناميا ترودا» (شماره ۸، دسامبر ۱۹۰۷)، ارگان حزب اس ارها، دو مقاله را می يابيم که به جنبش سنديکائی اختصاص داده شده است. اس ارها در اين مقالات، عمدتأ سعی می کنند که اظهار روزنامه سوسيال دموکرات «وپريود»(۴) را که بر طبق آن قطعنامه اشتوتگارت، مسئله موضع حزب در قبال سنديکاها را در جهت قطعنامه لندن، يعنی با روحيه بلشويکی حل کرده است، به مسخره بگيرند. ما در پاسخ خواهيم گفت که اس ارها خود در همين شماره «زناميا ترودا» مدارکی را عرضه کرده اند که يقيناً صحت اين ارزيابی [وپريود] را ثابت می کند. زناميا ترودا ضمن اشاره به پائيز ۱۹۰۵ چنين می نويسد: «و اين يک واقعيت مشخص است که اولين رويارويی ۳ فراکسيون سوسياليستهای روس: سوسيال دموکراتهای منشويک، سوسيال دموکراتهای بلشويک و سوسياليستهای انقلابی، که در مورد ديدگاهشان نسبت به جنبش سنديکائی به تبادل نظر پرداختند، همچنين به آن زمان برمی گردد. دفتر مسکو که عهده دار انتخاب دفتر مرکزی ای از درون خود، جهت تشکيل يک کنگره (از سنديکاها) گرديده بود، ميتينگ بزرگی از کارگران عضو سنديکاها را در تئاتر «المپيا» برپا کرد*. منشويکها يک مرزبندی کلاسيک مارکسيستی اکيداً ارتدکس را بين هدف حزب و هدف سنديکاها برجسته نمودند :«وظيفه حزب سوسيال دموکرات استقرار سيستم سوسياليستی و نابودی مناسبات سرمايه داری است؛ وظيفه سنديکاها بهبود شرايط کار در چارچوب رژيم سرمايه داری است تا از اين طريق بتوانند شرايط بهتری برای فروش نيروی کار به نفع کار کسب کنند» نتيجتۀ گرفته شده اين بود که سنديکاها وابسته نيستند و همه کارگران يک حرفه معين را در بر ميگيرند.** در مقابل، بلشويکها اينچنين بحث ميکردند که در شرايط حاضر نمی تواند تفکيک قاطعی ميان سياست و حرفه وجود داشته باشد، و اينگونه نتيجه گيری ميکردند که «بايد پيوند عميقی ميان حزب سوسيال دموکرات و سنديکاها ايجاد گردد، که در آن حزب می بايست سنديکاها را رهبری کند.» و بالاخره اس ارها اکيداً خواستار عدم وابستگی سنديکاها به منظور اجتناب از شکاف در صفوف پرولتاريا بودند، ولی آنها هر گونه محدوديت وظايف و فعاليتهای سنديکاها را به قلمرويی محدود رد کرده، اين وظايف را به عنوان مبارزه‌ای همه جانبه عليه سرمايه، مبارزه‌ای در عين حال سياسی و اقتصادی فرموله کردند.»

بدين ترتيب است که خود روزنامه زناميا ترودا، واقعيتها را توضيح می دهد! و فقط يک آدم کور و يا يک فرد کاملا ناتوان از تفکر می تواند اين را نفی کند که از اين سه نقطه نظر ارائه شده، آن نظری که از نزديکی حزب سوسيال دموکرات و سنديکاها سخن می گويد، توسط «قطعنامه اشتوتگارت که برقراری پيوندهای فشرده بين حزب و سنديکاها را توصيه می کند، به تصويب رسيده است».***

اس ارها، به منظور مغشوش کردن اين موضوع بسيار واضح، بطور کاملا مضحکی استقلال سنديکاها در مبارزه اقتصادی را با خصيصۀ غير حزبی بودن آنها، مخلوط کرده‌اند. آنان می نويسند:«کنگره اشتوتگارت به روشنی استقلال (عدم وابستگی) سنديکاها را تأييد نموده است، يعنی اينکه هم نقطه نظر بلشويکها و هم منشويکها را رد کرده است.» اين نتيجه از اين عبارات از قطعنامه اشتوتگارت گرفته شده است:«هر يک از دو سازمان [حزب و سنديکا] ميدان عمل متناسب با ماهيت خود را دارد؛ ميدان عملی که بايد بطور کاملا مستقل در آن فعاليت کند. ولی به موازات آن، زمينه دائماً در حال گسترش ديگری نيز وجود دارد»، و غيره ... همانگونه که در بالا ذکر شد. بنابراين بذله گويانی پيدا می شوند که اين لزوم «استقلال» سنديکاها در «محدوده متناسب با ماهيتشان» را با مسئله وابستگی يا نزديکيشان به حزب در زمينه سياسی و وظايف انقلاب سوسياليستی مخلوط می کنند!

بدين طريق، اس ارهای ما مسئله اساسی اصل مربوط به ارزيابی از تئوری «بی طرفی» را با تردستی می پوشانند، تئوری ای که در خدمت تقويت نفوذ بورژوازی بر پرولتاريا عمل می کند. آنان بجای اين مسئله اصولی، ترجيح داده‌اند فقط از وضعيت بخصوص روسيه که در آن احزاب متعدد سوسياليست وجود دارد صحبت کنند و اين کار را چنان انجام دهند که آنچه را که در اشتوتگارت گذشته است با جلوه‌ای دروغين عرضه کنند. زناميا ترودا چنين می نويسد:«هيچ جای ابهامی در قطعنامه اشتوتگارت وجود ندارد، زيرا آقای پلخانف در طی سخنرانی که به عنوان نماينده رسمی حزب در کنگره بين المللی ايراد کرد، هر نوع ترديد يا ابهامی را برطرف نمود و تاکنون ما هيچ اعلام موضعی از طرف کميته مرکزی حزب سوسيال دموکرات مبنی بر اينکه "اين نطق رفيق پلخانف صفوف يک حزب متحد را از هم می پاشد" در دست نداريم ...».

آقايان اس ارها! شما طبيعتاً حق داريد که راجع به دادن اخطار از کميته مرکزی ما به پلخانف با طعنه سخن بگوييد. شما کاملا حق داريد که فکر کنيد می توان مثلا به حزبی که رسماً اعلام سلوک کادت مآبانه آقای گرچونی را محکوم نمی کند، احترام گذاشت. ولی چرا بايد يک دروغ آشکار گفت؟ پلخانف نماينده حزب سوسيال دموکرات در کنگره اشتوتگارت نبود، او تنها يکی از سی و سه نماينده آن بود. علاوه بر اين، او نقطه نظرات حزب سوسيال دموکرات را نمايندگی نمی کرد، بلکه بيان کننده نقطه نظرات اپوزيسيون فعلی منشويکی آن بود که در مقابل حزب سوسيال دموکرات و تصميمات لندن آن قرار گرفته است. اس ارها نمی توانند از اين امر بی اطلاع باشند، که به اين معنی است که عمداً دروغ می گويند.

... « در کميته ای که مسئله روابط ميان سنديکاها و حزب سياسی را بررسی می کرد، او [پلخانف] دقيقاً چنين اظهار داشت:"در روسيه يازده سازمان انقلابی وجود دارد؛ سنديکاها بايد به کداميک از آنها بپيوندند؟ ... وارد کردن اختلافات سياسی در سنديکاها، در روسيه مضر خواهد بود.". در مقابل اين حرف، اعضاء کميته همه متفقاً اعلام نمودند که نبايد چنين تفسيری از قطعنامه کنگره کرد، و اينکه آنها "به هيچ وجه سنديکاها و اعضاء آنها را وادار به پيوستن به حزب سوسيال دموکرات نخواهند کرد"، اينکه آنها همانطور که در قطعنامه گفته شده، خواستار "استقلال کامل آنها" خواهند بود.»(تأکيدها از زناميا ترودا می باشد)

شما داريد مسائل را با هم مخلوط می کنيد، آقايان زناميا ترودا! در کميته، اين يک رفيق بلژيکی بود که سؤال کرد آيا می توان اعضاء سنديکا را وادار به عضويت در حزب سوسيال دموکرات نمود و همه به او پاسخ دادند که صحبتی از اين مسئله نمی تواند در ميان باشد. ولی از طرف ديگر پلخانف يک بند اصلاحی به قطعنامه را پيشنهاد کرد که می گفت:«نبايد وحدت سازمان سنديکائی را از نظر دور داشت». اين بند اصلاحی پذيرفته شد، ولی نه به اتفاق آراء، (رفيق وئينف*، سخنگوی نظرات حزب کارگری سوسيال دموکرات روسيه به نفع اين بند اصلاحی رأی داد، کاری که به عقيده ما صحيح بود). قضايا بدين قرار بود.

سوسيال دموکراتها هيچگاه نبايد وحدت سازمان سنديکائی را از نظر دور بدارند. اين کاملا صحيح است. اما اين برای اس ارها نيز معتبر است و ما از آنان دعوت می کنيم که درباره اين «وحدت سازمان سنديکائی» تعمق کنند، آن هم در زمانی که سازمان سنديکائی استقرار پيوندهای فشرده با سوسيال دموکراسی را می طلبد! به ذهن هيچ کس خطور نکرده بود که اعضاء سنديکا را به پيوستن به حزب سوسيال دموکرات «وادار نمايد»؛ اين ترس اس ارها بود که چنين توهمی را برايشان ايجاد نموده بود. و اين مطلب که کنگره اشتوتگارت اعلان نزديک شدن به حزب سوسيال دموکرات يا برقراری چنين پيوندهايی را عملا، يعنی در زندگی واقعی، برای سنديکاها را ممنوع کرده باشد، يک داستان جعلی است.

زناميا ترودا می نويسد:«سوسيال دموکراتهای روسيه کارزار قاطع و بی امانی را برای تسخير سنديکاها و قرار دادن آنها تحت رهبری حزب خود آغاز کرده‌اند. بلشويکها بدون اينکه نظر خود را پنهان کنند اين کار را انجام می دهند ... و منشويکها راه پوشيده تری را انتخاب کرده‌اند ...». درست است آقايان اس ار! بنام اتوريته انترناسيونال کارگری، شما حق داريد از ما بخواهيد که اين مبارزه را با ظرافت و با حسابگری به پيش ببريم، «بدون اينکه وحدت سازمان سنديکائی را از نظر دور بداريم». ما با کمال ميل اين را می پذيريم و از شما نيز می خواهيم که آنرا قبول کنيد، ولی ما از کارزار خود دست برنخواهيم داشت!

ولی پلخانف گفته است که وارد کردن اختلافات سياسی در سنديکاها مضر است ... آری، پلخانف واقعاً اين سخن ابلهانه را اظهار داشته و آقايان اس ار هم طبيعتاً لازم بود که به آن می چسبيدند، به همان ترتيب که همواره به چيزهائی که کمترين ارزش پيروی را دارند، می چسبند. به هر حال ما نبايد از سخنان پلخانف الهام بگيريم، بلکه بايد قطعنامه را در مد نظر قرار داد که اجرای آن بدون «وارد کردن اختلافات سياسی» ممکن نيست. مثال کوچکی بزنيم. قطعنامه کنگره می گويد که سنديکاها نبايد تابع «تئوری هماهنگی ميان منافع کار و سرمايه باشند». ما سوسيال دموکراتها می گوئيم، برنامه ارضی ای که در جامعه بورژوايی خواستار تقسيم مجدد اراضی بطور برابر باشد، بر پايه تئوری هماهنگی ميان منافع کار و سرمايه بنا گرديده است.** ما همواره با اين چنين اختلافاتی (و حتی اختلافاتی با کارگران سلطنت طلب) که به وحدت در جريان اعتصابات و غيره ... لطمه وارد می آورد، مخالفت خواهيم کرد، ولی هيچگاه از «وارد کردن اين اختلافات» در صفوف کارگران بطور اعم و در تمام سنديکاهای کارگری بطور اخص، سر باز نخواهيم زد.

اشاره پلخانف به يازده حزب هم از اين عاقلانه تر نيست. اولا احزاب متعدد سوسياليست فقط در روسيه وجود ندارد. ثانياً در روسيه فقط دو حزب رقيبِ سوسياليستِ با اهميت وجود دارد، سوسيال دموکراتها و اس ارها، زيرا کاملا احمقانه است که همۀ احزاب ملی را هم در همين کيسه بريزيم. ثالثاً مسئله متحد ساختن احزاب واقعاً سوسياليست، مسئله کاملا بخصوصی است؛ با به ميان کشيدن اين، پلخانف موضوع را مخدوش می کند. ما همواره و در همه جا بايد در جهت نزديک کردن سنديکاها به حزب سوسياليست طبقه کارگر کوشش کنيم؛ حال اين امر که کدام حزب، در اين يا آن کشور و با هر مليت مفروضی، حزب سوسياليست واقعی و حزب واقعی طبقه کارگر است، مسئله ويژه‌ای است و اين قطعنامه‌های کنگره‌های بين المللی نيستند که دربارۀ آن تصميم می گيرند بلکه نتيجه مبارزۀ بين احزاب هر کشور است.

نمونه بارزی از نقطه نظرات به غايت نادرست رفيق پلخانف دربارۀ اين موضوع در مقاله وی در شماره ۱۲ (۱۹۰۷) نشريه سورمنی مير*(۶) عرضه شده است. در صفحه ۵۵، پلخانف به لوناچارسکی رجوع می دهد که می گفت رويزيونيست های آلمانی بی طرفی سنديکاها را موعظه می کردند. پلخانف به لوناچارسکی پاسخ می دهد:«رويزيونيست ها می گويند سنديکاها بايد بی طرف باشند، ولی منظورشان از اين حرف اينست که بايد از سنديکاها جهت مبارزه برعليه مارکسيسم ارتدکس استفاده کرد.» و پلخانف چنين نتيجه می گيرد:«پايان بخشيدن به بی طرفی سنديکاها فايده ای ندارد. اگر ما سنديکاها را بطور تنگاتنگ و اکيداً به حزب وابسته گردانيم، و اگر "ايدئولوژی" رويزيونيستی در حزب پيروز شود، حذف بی طرفی سنديکاها تنها پيروزی جديدی خواهد بود برای "انتقادات به مارکس"».

اين نوع استدلال، نمونۀ يک روش بسيار متداول نزد پلخانف می باشد، روشی مبتنی بر گريز زدن از مسئله و پرده پوشی بر روی جوهر اساسی بحث. اگر در حزبی ايدئولوژی رويزيونيستی واقعاً پيروز شود، پس آن حزب ديگر، حزب سوسياليست طبقۀ کارگر نيست. مسئله به هيچ وجه بر سر نحوه شکل گيری حزب و مبارزات و انشعاباتی که در جريان آن به وقوع می پيوندند نيست. مسئله بر سر اينست که در هر کشور سرمايه داری يک حزب سوسياليست و سنديکاها وجود دارند، و وظيفه ما تعريف روابط اساسی بين آنها می باشد. منافع طبقاتی بورژوازی بطور غيرقابل اجتناب به کوشش برای اين می انجامد که فعاليت سنديکاها را به اقداماتی محدود و محقر در چارچوب نظم اجتماعی موجود تنزل داده، از ايجاد هر رابطه ای ميان آنان و سوسياليسم جلوگيری به عمل آورد؛ و تئوری بی طرفی سنديکاها پوشش ايدئولوژيکِ اين کوشش‌های بورژوازی است. رويزيونيست های درون حزب سوسيال دموکرات به هر ترتيب که شده هميشه راهی برای خود در جامعه سرمايه داری خواهند يافت.

مسلماً، هنگام تولد جنبش سياسی و سنديکايی کارگران در اروپا، حمايت از بی طرفی سنديکاها به عنوان وسيله ای برای گسترش پايه اوليه مبارزات پرولتری در زمانيکه اين مبارزات نسبتاً تکامل چندانی نيافته بود و بورژوازی هم نفوذ همه جانبه ای بر روی سنديکاها نداشت، امکان پذير بود. ولی در حال حاضر از نقطه نظر سوسيال دموکراسی بين المللی، دفاع از چنين موضعی کاملا نادرست است. وقتی که آدم اين تضمين دهی پلخانف را ميخواند که می گويد:«مارکس امروز هم طرفدار بی طرفی سنديکاها در آلمان می بود»، تنها می تواند لبخند بزند؛ بخصوص هنگامی که چنين عقيده ای به اتکاء استنباط يکجانبه ای از يک «نقل قول» از مارکس بيان می شود و مجموع و ماهيت بيانات مارکس و روح اين آموزش ناديده گرفته ميشود.

پلخانف می نويسد:«من طرفدار بی طرفی، آنگونه که ببل آن را درک می کند هستم، و نه به مفهوم رويزيونيستی آن». چنين بيانی معادل قسم خوردن به ببل و کماکان در گل و لای فرو رفتن است. لازم به گفتن نيست که ببل در جنبش بين المللی کارگری از آنچنان اقتداری برخوردار است و به عنوان يک رهبر آنچنان تجربه ای در عمل کسب کرده است، و بالاخره به عنوان يک سوسياليست آنچنان در فکر منافع مبارزات انقلابی است، که هر بار برايش پيش آمده که گامی به خطا بردارد، در ۹۹% موارد شخصاً خودش را از مرداب بيرون کشيده و ديگران که خواسته اند به دنبال او بروند را نيز از آن نجات داده است. ببل هنگامی که در دفاع از برنامه ارضی رويزيونيست ها در برسلو* (در ۱۸۹۵) به ولمار پيوست، هنگامی که بر روی ضرورت تفکيک اصولی ميان جنگهای تهاجمی و تدافعی اصرار ورزيد (در اِسن)، و همچنين هنگامی که اعلام نمود که حاضر است «بی طرفی» سنديکاها را به عنوان يک قائده عَلم کند، اشتباه کرد. ما بر اين باور هستيم که اگر پلخانف فقط همراه ببل در باطلاق گرفتار آيد، اين برای او نه به دفعات متعدد و نه در زمانهای طولانی رخ نخواهد داد. معذلک ما هنوز معتقديم که از ببل، هنگامی که مرتکب اشتباه می شود، نبايد تقليد کرد.

گفته می شود که اگر بخواهيم تمامی کارگرانی را که به لزوم بهبود وضع ماديشان پی برده‌اند، متحد سازيم، بی طرفی ضروری است، و اين نکته ای است که پلخانف بطور خاص بر آن تأکيد دارد. اما کسانی که چنين استدلال می کنند، فراموش می نمايند که مرحلۀ کنونی تکامل تضادهای طبقاتی لزوماً، حتی در مسئله چگونگی به دست آوردن اين بهبودی در محدوده جامعه معاصر، «اختلافات سياسی» را به همراه دارد. برخلاف تئوری ای که معتقد به ضرورت ايجاد پيوندهای نزديک بين سنديکاها و سوسيال دموکراسی انقلابی می باشد، تئوری بی طرفی بطور اجتناب ناپذير به انتخاب آنچنان ابزاری جهت کسب اين بهبودی خواهد رسيد که تضعيف مبارزه طبقاتی پرولتاريا را به دنبال خواهد داشت. يک مثال برجسته (که اتفاقاً مربوط به ارزيابی يکی از جالبترين حوادث جنبش کارگری مدرن است) به وسيله همين شماره «سورمنی مير» ارائه شده که در آن پلخانف از بی طرفی دفاع می کند. در کنار پلخانف آقای E.P. را مشاهده می کنيم که مشغول مداحی ريچارد بل، رهبر شناخته شده کارکنان راه آهن انگليس، می باشد که با يک توافقنامه به جدال ميان کارگران و رؤسای کمپانی های راه آهن خاتمه داد. بل در اين نشريه به مقام «روح تمامی جنبش کارگری راه آهن» مفتخر شده است. آقای E.P. می نويسد:«کوچکترين ترديدی نيست که به برکت تاکتيک آرام، سنجيده و متعادل، بل توانسته است اعتماد مطلق انجمن آميختۀ خدمۀ راه آهن را که اعضايش حاضرند بدون ترديد رهبری او را بپذيرند به دست آورده است.»(«سورمنی مير» شماره ۱۲ صفحه ۷۵). چنين استنباطی اتفاقی نبوده و در اساس با تئوریِ بی طرفی – که هدف از اتحاد کارگران را نه مبارزه به منظور پيشبرد جنبش رهايی پرولتاريا بلکه بمنظور بهبود وضعيتشان می بيند – بی ارتباط نمی باشد.

اما اين نقطه نظر به هيچ وجه با نقطه نظرات سوسياليستهای انگليسی مطابقت ندارد و آنان احتمالا بسيار متعجب می شدند اگر مطلع می گرديدند که مداحان بل، بدون اينکه با اعتراضی مواجه شوند، در همان نشريه ای مقاله می نويسند که منشويکهای شناخته شده ای از قبيل پلخانف، يوردانسکی و شرکاء.

روزنامه سوسيال دموکرات انگليسی بنام عدالت(۷) در سرمقالۀ ۱۶ نوامبر خود دربارۀ توافقنامه بين بل و کمپانی های راه آهن چنين می نويسد:«ما، همصدا با تقريباً همۀ اعضاء سنديکاها، اين به اصطلاح قرارداد صلح را اکيداً محکوم می کنيم ... اين قرارداد تمام دلايل وجودی اتحاديه را از بين می برد ... اين قرارداد مضحک ... نمی تواند برای کارگران الزام آور باشد و خوب است که کارگران آنرا بلافاصله ملغی اعلام کنند.» و «بورنت» در شماره بعدی به تاريخ ۲۳ نوامبر در مقاله ای تحت عنوان:«باز هم فروخته شديم!» در مورد همين قرارداد چنين نوشت:«سه هفته پيش شرکت متحد کارکنان راه آهن [A.S.R.S.] يکی از قوی ترين سنديکاهای کشور به شمار می رفت؛ اما امروز به يک انجمن امداد تبديل شده است ... و همه اين تغييرات بخاطر آن نبود که کارکنان راه آهن در يک مبارزه شکست خورده‌اند، بلکه بدين علت بود که رهبرانشان با سازش نقشه مند و يا از روی حماقت آنان را قبل از آغاز مبارزه، به کارفرمايان راه آهن فروختند». و سردبيری روزنامه اضافه می کند که نامه‌ای با همين مضمون را از طرف «يک بردۀ مزدی کمپانی راه آهن ميدلند» دريافت کرده است.

اما شايد اينها نشانه های «تب و تاب» عده‌ای سوسيال دموکرات «زياده از حد انقلابی» باشد؟ خير چنين نيست. [نشريه] ليبر ليدر*(۸)، ارگان حزب ميانه رو مستقل کارگری (I.L.P.) که حتی نمی خواهد خود را سوسياليست بنامد، در شمارۀ ۱۵ نوامبر خود نامه‌ای از يکی از کارگران سنديکايی راه آهن چاپ نمود که در پاسخ به مداحی های وافر تمام مطبوعات سرمايه داری نسبت به بل (از روزنامه راديکال اخبار رينولدز گرفته تا روزنامه محافظه کار تايمز) اعلام نموده که قرارداد بسته شده از جانب بل «رذيلانه ترين قراردادی بود که تا به امروز در تاريخ سنديکاليسم ديده شده است». و به ريچارد بل «مارشال بازن** جنبش سنديکايی» لقب داده است.

در همين شماره، يکی ديگر از کارگران راه آهن خواستار «احضار بل برای پاسخگويی» به خاطر اين توافق زيان آوری است که «کارگران راه آهن . . . را به هفت سال زندان با اعمال شاقه محکوم می سازد». و سردبير اين روزنامه ميانه رو در سرمقالۀ همين شمارۀ خود اين قرارداد را «سدان*** جنبش سنديکايی انگليس» می نامد. «هيچگاه فرصتی چنين مناسب پيش نيامده بود تا نيروی کار متشکل، در سطح ملی به نمايش گذاشته شود»، در ميان کارگران «اشتياقی بی نظير» همراه با ميل به مبارزه مستولی شده بود. مقاله با مقايسه‌ای دردآور بين فقر مهلک کارگران با پيروزی «آقای لويد جرج [وزير کابينه‌ای که نقش نوکری سرمايه داران را به عهده دارد] و آقای بل که برای تدارک ضيافتها می شتابد» خاتمه می يابد.

تنها اپورتونيستهای افراطی – فابينها – اعضای يک سازمان مطلقاً روشنفکری، بودند که اين قرارداد را تأييد نمودند و حتی مجله The New Age – که هوادار فابينها هستند – از خجالت صورتش سرخ بود و اين نشريه از روی ناچاری اقرار کرد که گرچه روزنامۀ بورژوا محافظه کار تايمز بيانيه کميته اجرائی جامعه فابينها را به صورت کامل درج کرده بود، اما در عوض به غير از اين آقايان، «هيچ سازمان سوسياليستی، هيچ اتحاديه‌ای و هيچ رهبر کارگری شناخته شده‌ای» (شماره ۷ دسامبر صفحه ۱۰۱)، به نفع موافقتنامه موضع گيری نکرده بود. اينست نمونه‌ای از بکار بستن تئوری بی طرفی به وسيله يک همکار آقای پلخانف، آقای E.P.. مسئله ديگر بر سر «اختلافات سياسی» نبود، بلکه بر سر بهبود شرايط کارگران در جامعۀ موجود بود. همه بورژوازی انگلستان، فابينها و آقای E.P. با چنين «بهبودی» به قيمت سر باز زدن از مبارزه و به اختيار سرمايه درآمدن، موافقت کردند؛ همه سوسياليستها، همه کارگران سنديکاها، طرفدار مبارزۀ مشترک کارگران بودند. آيا اکنون پلخانف ميخواهد به طرفداری از «بی طرفی» بجای پيوند نزديک سنديکاها و حزب سوسياليست ادامه بدهد؟

مطابق با متن روزنامه «پرولتاری» شماره ۲۲ (سوم مارس) ۱۹ فوريه ۱۹۰۸

[ترجمه شده از جلد ۱۳ مجموعه آثار لنين صفحۀ ۴۶۰-۴۶۹ – متن انگليسی]

توضيحات

۱- مقاله لنين با نام «بی طرفی سنديکاها» با کمی تلخيص در مجموعۀ «O Veianiakh Vremeni» (به معنی: «روح زمان»، سن پترزبورگ، ۱۹۰۸، انتشارات Tvortchestvo به معنی: «ايجاد») درج گرديد. در اين مجموعۀ مقاله چنين امضاء شده بود: و. ايلين.

۲- قطعنامۀ کميتۀ مرکزی حزب کارگری سوسيال دموکرات روسيه دربارۀ سنديکاها در شمارۀ ۲۱ «پرولتاری» مورخ ۱۳ (۲۶) فوريه ۱۹۰۸ به چاپ رسيد.

اين قطعنامه به اعضای حزب رهنمود ميداد که در درون سازمانهای سنديکايی، گروههای حزبی را سازماندهی کرده و در اين گروهها تحت رهبری مراکز محلی حزب کار کنند. در مواردی که تضييقات پليس امکان تشکيل سنديکاها يا بازسازی سازمانهای سنديکايی از هم پاشيده را ندهد، کميته مرکزی پيشنهاد می کرد که هسته های سنديکايی و سنديکاها به صورت مخفيانه سازماندهی شوند. در مورد سازمانهای قانونی از قبيل تعاونی های امداد، جمعيت مبارزه با مشروبات الکلی و غيره ... قطعنامه کميته مرکزی به سازمانهای محلی حزب رهنمود ميداد که درون آنها «گروههای مستحکم سوسيال دموکرات را برای پيش برد فعاليت حزب در بين توده های هر چه وسيع تری از پرولتاريا» ايجاد کنند. برای خنثی کردن هر گونه اقدام منشويکها مبنی بر تعبير اين بخش از قطعنامه در يک جهت اپورتونيستی، قطعنامه تأکيد می کرد که بايد لزوماً توضيح داد که «فعاليت سازمانيافتۀ پرولتاريا نمی تواند در چارچوب اين انجمن ها محدود گردد» و وجود قانونی سنديکاها «نبايد وظايف مبارزاتی سازماندهی پرولتاريا در سنديکاها را کم ارزش نمايد».(«پرولتاری» شماره ۲۱، مورخ ۱۳ (۲۶) فوريه ۱۹۰۸، صفحه ۴).

۳- «ناخ وک» (قرن ما) روزنامه‌ای بود که به عنوان تعبير عاميانه ارگان کادتهای چپ «تاواريش» در بين سالهای ۱۹۰۵ تا ۱۹۰۸ در پترزبورگ منتشر می گرديد.

۴- «وپريود» (به پيش)، روزنامۀ بلشويکی کارگری بود که به وسيلۀ لنين رهبری می شد و بطور غيرقانونی توسط هيئت سردبيری «پرولتاری» بين ۱۰ (۲۳) سپتامبر ۱۹۰۶ تا ۱۹ ژانويه (اول فوريه) ۱۹۰۸ در ويبورگ چاپ می شد و ۲۰ شمارۀ آن منتشر گرديد. «وپريود» برنامه حزب کارگری سوسيال دموکرات روسيه را به زبانی ساده و قابل درک برای جمع وسيعی از خوانندگان کارگر و دهقان تبليغ می کرد و ضمن توضيح تاکتيک سوسيال دموکراتهای انقلابی، يعنی بلشويکها، در عين حال تمام ضرباتی را که تاکتيک اپورتونيستی منشويکها و اس ارها می توانست موجب گردد، بيان می کرد. اين روزنامه جای مهمی را به مسائل کارگری (اعتصابات، مبارزه عليه بستن کارخانه ها (Lock Out)*، فعاليت سنديکايی)، به مبارزات دهقانان برای زمين و به جنبشهای درون ارتش، اختصاص می داد؛ بزرگترين وقايع جنبش کارگری بين المللی در آن بطور وسيعی تفسير می شد.

ستونهای بسيار زيادی به زندگی حزب اختصاص يافته بود: تفسيرهايی درباره تصميمات پنجمين کنگره حزب کارگری سوسيال دموکرات روسيه (کنگره لندن)، درباره تصميمات کنفرانسهای کشوری، شهری و منطقه ای؛ «وپريود» پيوندهای فشرده ای با خوانندگان کارگر خود برقرار کرده بود.

اين روزنامه مقالات بسياری را به قلم لنين چاپ نمود.

۵- کتاب D. Firsov (D. Rosenblum) & M. Jacoby (M. Hendelman) تحت عنوان: «بازبينی برنامه ارضی و اثبات آن» در سال ۱۹۰۸ در مسکو توسط انتشارات «ERA» منتشر شد، اما توقيف گرديد و نقدی که لنين می خواست در روزنامه «پرولتری» درباره اين کتاب بنويسد هيچگاه نوشته نشد.

۶- « Sovremenny Mir » (دنيای معاصر) مجله ماهانه ادبی، علمی و سياسی؛ از اکتبر ۱۹۰۶ تا اکتبر ۱۹۱۸ در پترزبورگ منتشر شد. منشويکها، از جمله پلخانف فعالانه در نگارش آن شرکت کردند. در دوران اتحاد با پلخانفيستها و در اوائل ۱۹۱۴ بلشويکها نيز با اين نشريه همکاری کردند.

در مارس ۱۹۱۴، اين نشريه مقاله لنين بنام « باز هم يک نابودی سوسياليسم » را چاپ کرد (رجوع شود به کليات آثار، پاريس – مسکو، جلد ۲۰، صفحات ۱۹۳ تا ۲۱۶). در جريان جنگ اول جهانی اين نشريه به ارگان سوسيال شووينيستها تبديل شد.

۷- عدالت « Justice » مجلۀ هفتگی بود که بين ژانويه ۱۸۸۴ و اوائل ۱۹۲۵ در لندن منتشر می شد. ابتدا ارگان فدراسيون سوسيال دموکرات بود و سپس از ۱۹۱۴ به بعد به ارگان حزب سوسياليست بريتانيا بدل گرديد.

۸- « Labour Leader » (رهبر کارگری) مجله هفتگی حزب مستقل کارگری بود و از ۱۸۹۱ منتشر می شد. از سال ۱۹۴۵، Socialist Leader ناميده شد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

April 14, 2009

دانشجويان آزاديخواه و برابری طلب هنوز وجود دارند

نوشته اخير نويد مينايی دررابطه با جنبش دانشجويی تحت عنوان( اعتراضات دانشجويی در سالی که گذشت)  نمونه تيپيک برخورد حزب کمونيست کارگری ايران(حککا) به جنبشهای اجتماعی، مبارزات توده ای و واقعيتهای جامعه است•
بدون شک اين اولين بار نيست که حککا و رهبری آن راجع به جنبش دانشجويی ابراز نظر می کنند و به آن می پردازند• حداقل در دو سال گذشته به کرات به اين جنبش و رويدادهای آن پرداخته اند از نوشته ها و مطالب تحليلی گرفته تا اطلاعيه رسمی و پوشش خبری دادن به رويدادهای درون جنبش دانشجويی• اما جالب و قابل تامل است که اين حزب تلاش بسيار دارد که اسمی از دانشجويان آزاديخواه و برابری طلب (داب) به ميان نياورد و در واقع می خواهد با دور زدن اين جريان به نوعی به تضعيفش بپردازد•

داب جريان ناشناخته و گمنامی نيست، بلکه برعکس جريان شناخته شده و بزرگی است که اتفاقا همه جا هم به عنوان يک جريان مارکسيست شناخته می شود• داب بعد از شکست دوم خرداد و به عنوان جناح مارکسيست جنبش دانشجويی به سرعت رشد کرد و در واقع فی الحال مارکسيست و سوسياليست و راديکاليسم  در دانشگاه با داب تداعی می شود• داب با اينکه به دلايل قابل فهم و منطقی خود را سازمان يا تشکيلات معرفی نکرده است، اما واقعيت اين است که در همان قالب تاکنونی خود توانسته صفی از مارکسيستهای روشن بين را درون دانشگاه شکل بدهد و خوشبختانه اين پديده محبوب به يکی دو جا هم محدود نمی شود بلکه تقريبا ريشه در همه دانشگاهها دوانده است و عليرغم اينکه متحمل ضربات سنگينی از جانب رژيم و دم و دستگاه سرکوبش شد اما همچنان موجوديت فعال دارد• اينها حقايقی هستند که دوست و دشمن می داند و  اگر دنيا هنوز از قاعده و منطق خود پيروی کند و هنوز دوست و دشمن در دنيای واقعی برای انسانها و احزاب معنی داشته باشند، تمام آنهايی که خود را سوسياليست و کمونيست و مارکسيست می دانند بايد کمر همت به تقويت اين جريان ببندند و دشمنان مارکسيستها هم طبعا به دشمنيش برميخيزند• دراين ميان برخوردهای امثال اين دوست تحليلگر حککا را نمی دانم چه بايد ناميد• 

ايشان در به اصطلاح بررسی جنبش دانشجويی به راديکاليزه شدن و توده ای شدن اين جنبش، به سرکوب دانشجويان، زندانی کردنشان، فشارهای براين جنبش، سهيم شدن دانشگاههای کوچک و بزرگ در اين مبارزه، تحکيم وحدت و انجمنهای اسلامی دانشگاه  و غيره و غيره به همه چيز اشاره می کند جز به جناح راديکال و مارکسيست اين جنبش يعنی دانشجويان آزاديخواه و برابری طلب و اين ابدا نمی تواند اتفاقی باشد  بلکه دقيقا تمام تئوری بافيها و اساسا اقدام به نوشتن اين نوع مطالب از طرف ايشان و هم حزبيهايش به همين منظور است• تمام کنه مطلب ايشان و هدف نوشته شان پاراگراف آخر آن است که در آن با آرامش کامل وجدان از نبود تشکل راديکال حرف می زنند•
 
نمی تواند اتفاقی و بدون حب و بغض باشد که به مهمترين پديده اين جنبش هيچ اشاره ای نمی شود، اين سياست آگاهانه و هدفمند حزب کمونيست کارگری برای مقابله با دانشجويان آزاديخواه و برابريطلب است• مدتهاست که در تمام ادبيات حزب کمونيست کارگری بسيار آگاهانه هيچ اسمی از داب يافت نمی شود•
و اين درست مثل آن است که کسی به نگارش تاريخ حزب کمونيست ايران و حزب کمونيست کارگری بپردازد و از کانون کمونيسم کارگری هيچ اسمی به ميان نياورد• همانقدر که عجيب و سفيهانه است که کسی تاريخ مبارزه با آپارتايد نژادی در آفريقا را بنويسد و از کنگره ملی آفريقا اسمی نياورد، همانقدر هم عجيب است که فی الحال به جنبش دانشجويی درايران پرداخت و از دانشجويان آزاديخواه و برابری طلب اسمی نبرد.

اين البته متاسفانه به يک ضرورت برای حککا تبديل شده است، اين در واقع يک نوع سهم خواهی خجولانه است ازاين جنبش، تئوری و فراخوان به ايجاد يک تشکل سراسری دانشجويی!! اعلام خجولانه دشمنی با دانشجويان آزاديخواه و برابری طلب است. فراخوان و رهنمود ايشان در آخر نوشته شان  برای هيچ آدم سياسی جدی نمی تواند هيچ درجه ای ازارزش را داشته باشد• ايشان در ژست يک تحليلگر بعد از مقدار زيادی کلی گويی  دست آخر مانند کبکی که سر دربرف کرده مينويسد:" تشکلی که مطالبات دانشجويان را در همه عرصه ها بتواند نمايندگی کند و راديکال و تيز بين باشد و همگام با اعتراضات جاری در جامعه و دوش به دوش آنان مطالبات دانشجويان را نمايندگی و رهبری کند در حال حاظر در دانشگاه های ايران موجود نيست."  بايد پرسيد که شما داريد آرزو می کنيد يا واقعا مشاهداتان را می گوييد؟ واقعا داب وجود ندارد؟ واقعا شما مساله تان ايجاد و تقويت يک تشکل راديکال است؟!! اين که از مدتها قبل وجود دارد چرا به جای تقويتش تلاش داريد به مردم بقبولانيد که وجود خارجی ندارد؟
اما اين نوع فراخوانها درواقع به زبان آدميزاد فراخواندن دانشجويان به فاصله گرفتن از دانشجويان آزاديخواه و برابری طلب است، منع دانشجويان از پيوستن به يک جريان روشن بين مارکسيستی درون دانشگاه است و گرنه، اگر مساله شما متشکل شدن دانشجويان وبرپايی يک جريان راديکال و مارکسيست درون دانشگاه است که فيالحال اين جريان وجود دارد، راديکال و مارکسيست هم هست، شناخته شده است، مورد اعتبار و اعتماد دانشجويان است و در حال فعاليت است چرا به تقويت آن نمی پردازيد؟! مشکلتان با داب چيست؟! چرا فراخوان نمی دهيد به دانشجويان که هرچه بيشتر به داب بپيوندند؟!

اين البته خصلتی شناخته شده است که به آن سکتاريسم اطلاق می شود و متاسفانه در حککا به حد اعلا رسيده است• تا آنجا که سعی در تضعيف و شکستن تمام جريانات ومحافل و اشخاصی دارند که خود را مارکسيست و کمونيست می نامند و با حککا نيستند، مشکل اين دوستان اين است که عليرغم اينکه اکس مسلم شده اند هنوز خود را صاحب سرقفلی کمونيست و مارکسيست می دانند يا شايد من اشتباه می کنم اين هم از ضروريات اکس مسلم بودن است• 

البته نه تنها داب است که مورد لطف و مرحمت حککا قرار گرفته باشد و نه مشکل حککا تنها سکتاريست است يکی ديگر از خصائل بسيار بارز اين جريان پوپوليسم شديد آن است• به هر گوشه سياستها و پراتيک اخير اين جريان نگاه کنيد کلی از اين نمونه ها هست• يا به شدت سکتاريست يا به شدت پوپوليسم• 

مبارزات اخير کارگران برای افزايش دستمزد و مباحث حول و حوش آن يکی از اين مواردی است که حککا از فرط پوپوليسمش به سياستهای سنديکاليستی روی آورد، آشکارا به مقابله با گرايش راديکال درون جنبش کارگری پرداختند•  ضمن فحاشی و بدوبيراه گفتن  به فعالينی چون محمود صالحی کلی سفسطه  کردند که جنبش کارگری مجاز نيست از نق زدن آن ورتر برود•

متاسفانه اين هم از سر اشتباه نيست، بلکه دقيقا از پوپوليسم و دنباله رويشان است•( اميدوارم فرصتی پيش بيايد و بتوانم در نوشته جداگانه ای به اين مورد ديگر مفصلا بپردازم)  
 
حامدخاکی ۲۰۰۹-۰۴-۱۲
 

April 12, 2009

ما همه خواستار افزايش دستمزد هستيم.

کارگران ، مزدبگيران :

سال‌هاست که اعتراض به افزايش دستمزد در کشور ما، به يک امر طبيعی تبديل شده است. اما هيچ وقت به خواست ما اعتراض کنندگان، در شورای عالی کار توجه نشده و هر دستمزدی که خود شورای عالی کار تعيين کرده، وزارت کارهم آن را جهت اجرا به ادارات کار ابلاغ کرد است. اعتراض ما هم بی نتيجه مانده، يعنی به دنبال تصويب دستمزد از طرف شورای عالی کار هيچ اعتراضی از طرف ما مزدبگيران به وقوع نپيوسته است، می دانيد چرا ؟ چون ما کارگران تا به امروز تنها به نوشتن نامه و طومار اکتفا کرديم. نوشتن نامه و طومار در کشوری که حتی روزجهانی کارگر جرم است و کارگران را به جرم شرکت در اول ماه مه زندانی و يا شلاق می زنند، چه معنای دارد؟! بعد از تصويب حداقل دستمزد از طرف  شورای عالی کار،  آيا ما کارگران توانسته‌ايم اين مصوبه را برای يک بار هم که شده لغو کنيم. من مطئن هستم جواب ما کارگران به اين پرسش منفی است. چرا؟ چون اگر اعتراض کنيم بلافاصله نيروهای محافظ کارفرما، ما را به عنوان اغتشاش‌گر و مخل نظم امنيت ملی دستگير و روانه زندان می کنند. اما اگر کارفرمايان اعتراض کنند، بلافاصله قوانين به نفع آنان تغيير می کند و کسی هم دستگير نمی شود . ( نمونه لغو مصوبه شورای عالی کار درسال ۱۳۸۵)

کارگران؛ ما قبل از هر چيز بايد شورای عالی کار و افردای که در آن شورا حضور دارند را بشناسيم.              

شورای عالی کار مرکب است از:

الف – وزير کار و امور اجتماعی، که رياست شورا را به عهده دارد.

ب – دو نفر از افراد بصيره و مطلع در مسائل اجتماعی و اقتصادی به پيشنهاد وزير کار و تصويب هیأت وزيران.

ج – سه نفر از نمايندگان کارفرمايان.

د – سه نفر از نمايندگان کارگران به انتخاب کانون عالی شوراهای اسلامی کار.

حال با اين توضيح می خواهم به ماهيت اين شورا و افرادی که در آن مرکز کارفرمايی مستقر هستند يک بررسی کوتا داشته باشيم.

۱- وزارت کار برای ما کارگران شناخته شده است، اگر کسی تنها يک ذره توهم دارد، به کارگری که از طرف کارفرما اخراج شده و جهت مطالبه حقوق‌های معوقه خود به وزارت کار مراجعه می کند و برای احقاق حق اقدام به طرح دعوی می نمايد، مراجعه کنيد تا از زبان آن کارگر اخراجی بشنويد که وزارت کار چيست، در حقيقت کار وزارت کار، جز دفاع از کارفرما چيز ديگری نمی باشد. از زبان آن کارگر بشنويد که می گويد: " حتی وزارت کار به قانون کار هم توجه نمی کند، اين در حالی است که قانون کار مصوب خود  دولت و مسئولان مملکتی است." از زبان آن کارگر اخراجی بشنويد که چطور بعد از چند سال سرگردانی در راهروهای ادارات کار، عاقبت مسئولان ادارات کار دلشان به رحم می آيد و برای کارگر اخراجی يک رای صادر می کنند. از زبان آن کارگر اخراجی بشنويد که بعد از صدور رای از طرف هيئت های مستقر در وزارت کار، آن وقت مشکلات کارگر اخراجی شروع می گردد. از زبان آن کارگر بشنويد که چطور هر روز بعد از اينکه تا وقت اداری در راهروهای دادگاه و اداره کار سرگردان است و بعد از تعطيلی اين ادارات با نا اميدی پيش خانواده‌اش و بچه‌هايش بر می گردد.

پس نتيجه می گيرم که وزارت کار و اداراتی که به شکلی با اين وزارت ارتباط دارند، از ما نيستند.

۲- کارفرما هم کسی است که شبانه روز شيره جان ما کارگران را می مکد تا سرمايه برای خود و افراد تحت تکفلش را افزايش دهد. کارفرما آنقدر دستمزد به ما کارگران پرداخت می کند تا از گرسنگی نميريم  و بتوانم برای روزهای بعد سرمايه برای آنان توليد کنيم. هر زمان ما کارگران برای يک بار هم درخواست کنيم ، که  آقای کارفرما به فکر ما هم باشيد،  بلافاصله ما را از زمين و هوا مورد حمله قرار می دهند و ما را قتل عام      می کنند.  ( کارگران خاتون آباد کرمان و ده ها موارد ديگر ...)

۳- کانون عالی شوراهای اسلامی کار هم مشخص نيست که درکدام مجمع عمومی کارگری انتخاب شدند تا به عنوان نماينده ما کارگران در شورای عالی کار حضور داشته باشند و به نمايندگی از طرف ما اقدام به تعيين دستمزد کند؟! تا جايی که من اطلاع دارم، قانون شوراهای اسلامی با قانون کار هماهنگی ندارد. حتی در قانون کار هم، شورا به عنوان يک تشکل کارگری ديده شده است. اين در حالی است که در قانون شوراها از آن به عنوان يک تشکل مشترک ياد شده است. با اين توضيح نتيجه می گيرم که نقش شوراهای اسلامی نظارتی است، نه نماينده منتخب ما کارگران.

از طرف ديگر هم اگرفرض کنيم، که اين شورا از طرف ما هم تعيين شده باشند آيا می توانند نقشی در تعيين دستمزد داشته باشند؟ من با يقين می گويم نه، به اين خاطر که سه نفر نماينده دولت و سه نفر نماينده کارفرما در شورا عالی کار حضور دارند که اکثريت شورا را تشکيل می دهند و نماينده کارگر نمی تواند نقشی داشته باشد. برای اينکه اگر هم سه نفر نماينده کارگر از طرف مجمع عمومی سراسری کارگران انتخاب هم شوند و بهترين افراد راديکال هم باشند نمی توانند در اين شورا سرنوشت ساز باشند. چون سه نفر در مقابل شش نفراست و در اين شورا مصوبه ها با نصف به علاوه يک به تصويب می رسد.

کارگران، مزدبگيران:

اگر امروزيک عده می خواهند با نوشتن نامه و طومار کارگران را چشم انتظار نگه دارند، به نظر من  جز توهم چيز ديگری نيست. اعتراض به افزايش دستمزد هر سال از طرف خانه کار هم سر داده می شود و روزنامه کار و کارگر هر روز چند مطلب در مورد افزايش دستمزد را به چاپ می رساند، آيا اين اعتراض تا به امروز توانسته وارد يک فاز عملی شود و کارگران را برای يک اعتصاب سراسری آماده کند؟ مسلما نه.

شايد امروز کسانی تازه از راه رسيده، کارگران را برای افزايش دستمزد به نوشتن نامه و طومار راهنمايی کنند. اما اين افراد هر چند هم که نيت خير داشته باشند که من يقين دارم که دارند . نمی توانند راه به جای ببرند. من به عنوان يک هم طبقه از اين دوستان سوال می کنم: آيا با نوشتن نامه و طومار می توان به افزايش دستمزد رسيد؟ جواب منفی است. چرا چون ما کارگران هيچ نماينده ای درشورا عالی کار نداريم تا از مطالبات ما کارگران دفاع کنند. 

کارگران ، مزدبگيران :

تا زمانيکه قانون نابرابر سه جانبه گرايی حاکم باشد، نمی توانيم حتی برای يک بار هم که شده  به خواست و مطالبات خود که همان افزايش دستمزد است، برسيم. پس قبل از اينکه ما از دولت محافظ کارفرما و خود کارفرما، درخواست افزايش دستمزد کنيم، بيايد همه باهم شعار لغو سه جانبه گرايی را سر دهيم  و اين شعار را در تمام عرصه‌های مبارزه طبقاتی برجسته و کارگران را به دور از هرگونه تعصب سکتاريستی راهنمايی و با قوانين حاکم آشنا کنيم.

نيروی ما می تواند جهانی را از فقر و جنگ نجات دهد.

به نيروی خود اتکا کنيم.

محمود صالحی ۱۲/۱۲/۸۷

April 11, 2009

ستون آخر: این سند اذعان به شکست سرمایه داری است!

على جوادى

کمتر اینگونه هراسان، مضطرب و بی افق دیده بودمشان. سخنگویان و متفکرین و نمایندگان طبقه حاکمه را میگویم. نگرانند. روزگارشان سیاه شده است. از آینده هولناکی که نظامشان در مقابل بشریت قرار داده است به وحشت افتاده اند. هراسشان اما از آینده ای است که طبقه ما و کمونیسم کارگری میتواند در مقابل جامعه بشری قرار دهد. به خود نهیب میزنند که "خطر" جدی است. دست کم نگیرید. با هم همکاری کنید. راهی پیدا کنید. کدهایشان روشن است: "بحران تمام عیار سیاسی"، "شورش های رو به افزایش اجتماعی"، "جمعیت های خشمگینی که دیگر به رهبران خود و آینده خود امید و اعتقادی ندارند"، "چاشنی انفجاری بمبی خطرناک"، منظورشان آینده شان است. منظورشان عدم اعتماد به "رهبران" طبقه سرمایه داری حاکمه است. به دست و پا افتاده اند. اشاره ام به مقاله بان گی مون دبیر کل سازمان در گاردین است. این مطلب را دقیق بخوانید.

 

شرم آور است. در ابتدای قرن بیست و یکم، در اوج جهانی شدن سرمایه و سرمایه داری، مساله بقاء فیزیکی صدها میلیون انسان به مساله ای عظیم تبدیل شده است. فقر و گرسنگی از سر و کول این نظام بالا میرود. سهم اکثریت عظیمی فقط محرومیت است. وعده ای در کار نیست. امیدهایشان تماما به یاس تبدیل شده است. زنگهای خطر به صدا در آمده است. خطری که میتواند "خطر" سوسیالیسم باشد. و این اذعان به شکست سرمایه داری و چشم اندازی که این نظام ضد انسانی در مقابل جامعه بشری قرار داده است.

 

این وضعیت را با فریادهای گوش خراش و نعره های جنگی شان در پایان جنگ سرد و سقوط بلوک شرق مقایسه کنید. زمانیکه فریاد میزدند: "کمونیسم مرد"، "تاریخ به پایان رسید"، "مبارزه طبقاتی تمام شد". تلاش میکردند شکست سوسیالیسم بورژوایی شوروی را شکست سوسیالیسم و پایان کمونیسم قلمداد کنند. ضرب المثل عامیانه ای میگوید: "بگذار ببینیم خنده آخر از آن کیست"! باید بگویم که ما ماندیم. کمونیسم زنده است. طبقه کارگر در عظیم ترین کشورهای سرمایه داری به آلترناتیو مارکس خیره شده است. جهان در جستجوی راه حلی دیگر برای آینده بشری است. ماتریال زیادی برای پیشروی موجود است. مارکس، تجربیات انقلاب کارگری، و بالاخره کمونیسم منصور حکمت.

 

آینده را از پیش رقم نزده اند. پیروزی سوسیالیسم و شکل دادن به جامعه آزاد کمونیستی از پیش محتوم نیست. محصول کار و تلاش ما در پس انقلابات عظیم کارگری است. اما تمام زیبایی و عظمت مساله اینجاست که  میتوان پیروز شد. خوشبینی به آینده بشر بیش از هر زمان در فضا موج میزند.*

 

 ضميمه؛

 

هشدار بان گی‌مون درباره سقوط اقتصاد جهانی*

 

بان گی‌مون، دبير کل سازمان ملل متحد، در مقاله‌ای در روزنامه گاردين تصويری هول‌انگيز از بحران اقتصاد جهانی می‌دهد و می‌گويد در اجلاس کشورهای عضو گروه ۲۰ در لندن تلاش خواهد کرد تا کشورها را به يک همکاری جمعی ترغيب کند.

 

دبيرکل سازمان ملل در مقاله خود می‌نويسد: جلسه امروز کشورهای عضو گروه ۲۰ می‌تواند بر اميدواری يا یأس انسان‌ها، بر بهبودی وضعيت اقتصادی يا فرو رفتن بيشتر اقتصاد جهانی در رکود مؤثر واقع شود. همه ما شاهد شتاب وحشت‌انگيز تغييرات بوده‌ايم. آنچه که در ابتدا تنها يک بحران مالی می‌نمود به يک بحران اقتصادی جهانی تبديل شده است.

 

من نگران آن هستم که شرايطی بدتر از اين هم پيش‌روی ما باشد: يعنی يک بحران تمام عيار سياسی که با شورش‌های رو به افزايش اجتماعی، ضعيف شدن دولت‌ها و برافروخته شدن جمعيت‌های خشمگينی که ديگر به رهبران خود و آينده خود اميد و اعتقادی ندارند، تعريف می‌شود.

 

بان گی‌مون اضافه‌ می‌کند: بايد اين روند را متوقف کنيم. اين رکود همه را به عذاب خواهد انداخت، اما آنهايی که بيشتر صدمه خواهند ديد، فقرا خواهند بود ـ مردمانی که خانه و پس‌اندازی ندارند که از دست بدهند، کسانی که در برخی از کشورها هشتاد درصد درآمد خود را خرج خورد و خوراک می‌کنند، و در بيشتر مواقع از امکانات اوليه بهداشت و سلامت، آب و فاضلاب برخوردار نيستند. اين دسته از افراد اکثريت مردمان جهان را تشکيل می‌دهند و از هيچ چتر حمايتی برخوردار نيستند.

 

در دوران‌های رونق، رشد و توسعه اقتصادی و اجتماعی به آرامی حاصل می شود. در دوران رکود همه چيز با سرعت وحشتناکی از هم فرو می‌پاشد. از گرسنگی تا قحطی، از بيماری تا مرگ، از ثبات و امنيت تا نزاع و جنگ که از مرزها عبور کرده و همه ما را تحت تأثير قرار می‌دهد، تنها گامی کوچک فاصله است. در صورت آنکه نتوانيم يک بهبودی اقتصادی در سرتاسر جهان به وجود آوريم شاهد يک فاجعه در توسعه انسانی خواهيم بود.

 

دبيرکل سازمان ملل که خود در اجلاس لندن حضور دارد می‌گويد: اين آن چيزی است که من به رهبران جهان در لندن خواهم گفت. از اين رو من بر يک حرکت جمعی فوری برای تقويت توسعه اقتصادی در سطح جهان تأکيد خواهم کرد تا انسان‌ها همچنان بر آينده خود اميدوار باقی بمانند.

 

وی اضافه می‌کند که ما بايد اتکا و وابستگی‌مان به يکديگر را به رسميت بشناسيم. هيچ ملتی به تنهايی نمی‌تواند بدون در نظر گرفتن رفاه ديگران اميدوار باشد که به امنيت اقتصادی دست بيابد. از اين رو در سطح جهان به يک محرک واقعی اقتصادی نياز داريم. از حالا تا پايان سال آينده ميلادی، دست‌کم يک تريليون دلار برای تأمين نقدينگی و منابع دراز مدت برای سرمايه‌گذاری مولد و به وجود آوردن چتر حمايتی برای افراد فقير و آسيب‌پذير مورد احتياج ما خواهد بود.

 

دبير کل سازمان ملل بر اين نکته تأکيد می‌کند که کشورهای فقير هيچ نقشی در به‌وجود آوردن اين بحران نداشته‌اند، با اين همه در معرض خطری قرار دارند که بيشترين صدمه را از اين بحران ببينند.

 

اجلاس لندن فرصتی برای کشورهای قدرتمند جهان است تا همبستگی خود را به کشورهای همسايه کمترـ‌ برخوردار، در جهان کوچکی که هر روز آسيب‌پذيرتر می‌شود، نشان دهند و با آنان همکاری کنند.

 

بان گی‌مون با اشاره به مشکل مبتلا به بسياری از کشورها ادامه می‌دهد: در سرتاسر جهان با بيکاری زيادی روبرو هستيم. بسياری از آنها که کار خود را از دست داده‌اند جوان و عصبانی هستند. بسياری در کشورهای خارجی زندگی می‌کنند و برای تأمين خوراک، دارو و شهريه مدرسه پول به کشور خود می‌فرستند. اين پول‌های ارسالی گاهی درصد بالايی از توليد ناخالص داخلی برخی کشورها را تشکيل می‌دهد. بيکاری و شکست اين افراد به معنای روشن شدن چاشنی انفجاری بمبی خطرناک است.

 

کلام آخر بان گی‌مون در مقاله روز پنجشنبه روزنامه گاردين اين است: با توجه به پيامدهای مثبتی که تزريق يک تريليون دلار به اقتصاد جهانی خواهد داشت، اين مقدار، پول زيادی به نظر نمی‌رسد. برخی شايد اين پول را يک ضرورت اخلاقی بنامند، اما اگر هدف ما معکوس کردن روند يک رکود جهانی است، اين کار را می‌توان يک اقدام اقتصادی عاقلانه خواند.

 

*برگرفته شده از سایت "رادیو فردا"

April 10, 2009

هیئت تحریریه ی علیه ناسیونالیسم:نگاهی گذار به پروسه ی شکل گیری ناسیونالیسم کرد

دلایل و زمینه های سر براوردن ناسیونالیسم کرد در کردستان و تبعات و اثرات مخرب ان وبر جنبش مردم کرد در این منطقه

ناسیونالیسم به عنوان یک ایدئولوژی سیاسی و یک نگرش فکری،که سر براوردن ان به عنوان یکی از.

زیرشاخه های  لیبرالیسم کلاسیک،خواستگاه اجتماعی واقتصادی  معینی دارد و به لحاظ تاریخی تیز این ایدئولوژی بورژوایی  به انقلاب کبیر فرانسه در سال 1879 برمیگردد. اگر بخواهیم جنبش ناسیونالیستی در کردستان را بررسی کنیم باید به زمینه های تاریخی،اجتماعی،فرهنگی و زمینه های سیاسی سربراوردن این جنبش بپردازیم.

کردستان به طورعام و کردستان عراق به طور خاص به دلیل انکه از گذشته دور زیر سایه انواع مختلف حکومتهای سرکوبگربوده همواره زمینه گرایش به این ایدئولوژی سیاسی در این منطقه وجود داشته است. تبعیض نژادی و قومی این حکومتها علیه مردم کردستان در دوره های مختلف در هر دوره و زمان زمینه را برای طغیان مردم  در این مناطق و شورشهای  توده ای  علیه سیاستهای حکومتهای غیر دمکراتیک در قدرت در کلی ترین سطح از دلایل سربراوردن ناسیونالیسم کرد میباشد.  

ناسیونالیسم کرد به عنوان یک گرایش سیاسی قدمتی به اندازه قدمت ستم بر مردم کردستان را دارامیباشد. در دوره های گذشته یعنی در قرنهای 16 و 17 میلادی کسانی وجود داشته اند که شعار تشکیل یک حکومت مستقل در کردستان ویا خود مختاری این منطقه جغرافیایی را سرداده اند. در قرن 16 میلادی در کردستان میرنشینها حکومت میکردند، میرنشینهای مختلفی مانند بابان، اردلان، سوران، بوتان و غیره در قسمتهای مختلف کردستان حکومت محلی را در دست داشته و در منطقه نفوذ خود فرمانروایی میکرده اند. میرنشینان در گسترش ناسیونالیسم کرد نقش زیادی ایفا کرده اند. ناسیوانالیسمی که میرنشینان و شیوخ مختلف کردستان از ان دفاع میکرده اند اغشته با مذهب و سنتهای عقب مانده به خصوص مذهب تسنن بود. انچه اینجا مد نظر است این نوع ناسیونالیسم منسوخ نبوده، بلکه ناسیونالیسمی است که بعدها با تشکیل احزاب خود در کردستان خواهان دفاع از مردم این منطقه و استقلال ان بود. کردستان که در طی چند قرن از حیات خود به عنوان جامعه ای زیر دست سایر کشورها بود و در قرنهای 16 تا 20 زیر سیطره امپراطوریهای منطقه بود و در این چند قرن از یک نیمچه خود مختاری برخورداربود،در نتیجه تقسیم کردستان قبل از جنگ جهانی اول بین امپراطوریهای عثمانی و ایران و همچنین با شکست امپراطور عثمانی،جامعه بین الملل طی قرارداد "سور" در سال 1920 حقوق مردم کرد را در تعیین سرنوشت خویش به رسمیت شناخت اما به دنبال ان قرارداد "لوزان" در مورخ 24 ژوئیه 1923 کردستان را بین دولتهایی که تازه شکل گرفته بودند همچون ترکیه و عراق،ایران وسوریه تقسیم کرد. تقسیم کردستان بین این کشورها در نتیجه قرارداد "لوزان"، طبیعی بود که  واکنش کردها را به دنبال داشته باشد،زیرا کردها در نتیجه یک قرارداد به 4 قسمت بین 4 کشور متفاوت تقسیم شده و خود این عامل دلیلی برای تقویت و تشدید ناسیوالیسم کرد شد. در تمام دورانی که کردها زیر سایه حاکمیت این دولتها بوده اند تاکنون هیچ گاه به عنوان یک قوم یا اقلیت از حقوق برابر با سایر اقوم برخوردارنبوده و همواره به دلایل مختلف تحت عنوان اینکه مذهب انان با مذهب رسمی حکومت هایدر قدرت  یکی نبوده یا دلایل بی پایه دیگری از این قبیل به عنوان شهروندان درجه دو محسوب شده اند.

از جمله دلایل دیگری که در سر براوردن جنبش ناسیوالیستی و قومی مردم کردستان نقش داشته اند میتوان شعر موسیقی کردی همچنین عدم وجود یک الترناتیو رادیکال و مترقی که بتواند از هر نوع کشمکش قومی جلوگیری به عمل اورد و خواهان به هم پیوستن اقوام مختلف در یک کشور باشد. موارد دیگری وجود داشته اند که باعث تشدید ناسیوالیسم کرد شده اند اما در اینجا لزومی نیست که بیش از این به انها بپردازیم.

کردستان عراق و جریانات مختلف برای رفع ستم ملی از مردم کردستان

قیام شیخ محمود ملک ( نمیر) در کردستان عراق علیه انگلیسها و حکومت وقت عراق در ان دوره نقش بسیار زیادی در گسترش گرایش ناسیونالیستی و تشدید این گرایش داشت و توانست منشاء اعتراضات بعدی و تشکیل احزاب ناسونالیست کرد در کردستان عراق  برای مبارزه با حکومت های مستبد در دوره های مختلف گردد. بعد از سقوط نیمچه حکومت محلی شیخ محمود تعدادی از احزاب و جریانات در تلاش برای بازسازی این به اصطلاح حکومت شکل گرفتند.در میان این جریانات احزابی وجود داشته اند که خود را با مارکسیزم - لنینیزم تداعی میکردند. حزب هیوا، ژ- ک ( حزب احیای کردستان) شورش، رزگاری و ... از جمله این احزاب بوده اند. حزب هیوا در میان تمام این جریانات به عنوان قویترین جریان نقش ایفا میکرد و بیش از همه این احزاب طرفدار داشت.

همزمان با قیام شیخ محمود ملک در کردستان عراق در کرستان ایران نیز "سمکوی شکاک" که فردی شونیست،قومپرست و خونریز بود فعالیت میکرد و این فرد جنایت کار نقش زیادی در گسترش فرهنگ شونیستی و قومپرستانه مردم کردستان ایران علیه سایر اقوام ایرانی داشت. تاثیرات این شخص همکنون نیز بر روی فرهنگ مردم منطقه فعالیتش و همچنین بر فرهنگ احزاب ناسیونالیست کردستان ایران باقی مانده است.بعدها نیز با پیدایش حکومت جمهوری مهاباد در سال 1324 شمسی توسط قاضی محمد از سران عشایر منطقه مهاباد وچند تن دیگر از سران عشایر و فئودالهای این  منطقه،تاثیرات این حکومت بر کردستان عراق  درشکل گیری احزابی  به سبک این حزب انکارناپذیر است. برای نمونه شکل گیری حزب دمکرات کردستان ایران(جمهوری مهاباد) نقش زیادی در شکل گیری حزب "پارتی" در کردستان عراق داشت به همین جهت است گفته میشود "پارتی" کپی حزب دمکرات کردستان ایران است.      

حزب "پارتی" اولین کنگره خود را در سال 1946 در شهر بغداد برگزار کرد و سران ان در انزمان تصمیم گرفتند حزب دمکرات کردستان  ایران را منحل کنند. زیرا با تشکیل "پارتی" این حزب را زائد میدانستند و تلاش میکردند که ان را در پارتی ادغام نمایند. چند سال بعد از تشکیل پارتی یعنی در تابستان 1958 یک افسر عراقی به نام عبدالکریم قاسم با چند تن از دوستان خود علیه حکومت ملک کودتا کرده و ان را برانداختند،خود را به عنوان حاکم عراق معرفی و به مردم تحمیل کرد. ملا مصطفی که قبل از این کودتا به خارج کشور گریخته بود، با کودتای عبد الکریم قاسم به عراق بازگشت و بین او و قاسم درگیری پیش امد و ملامصطفی در پی راضی شدن او برامد. 

ملا  مصطفی علیرغم اختلافاتی که با قاسم داشت اما همواره فردی چاکرمنش و حلقه به گوش بود و بارها وبارها ارادت خود را به قاسم نشان داده است، برای نمونه یک بار در شهر سلیمانیه گفته بود که من سرباز ذعیم عبد الکریم قاسم هستم، یا در مورد دیگری گفته است که بند کفشهای قاسم هستم. چاکرمنشی و حلقه به گوش ملامصطفی به طور خاص و حزب پارتی به طور عام از عبدالکریم قاسم تا حدی بود که پارتی در کنگره 5 خود در سال 1960 دو بند از بندهای اساسنامه های خود را کنار گذاشته است، این دو اصل عبارت بودند از:1بند 3 که میگوید : بهره گرفتن از  تفکر(مارکسیست – لنینیستی ) و 2بند 33 که بر اتحاد پارتی و کردهای کردستان عراق با سایر کردهای دیگر کشورها تاکید می کرد، بودند، ملامصطفی بعد از سفر به مسکو در همان سال یعنی سال 1960 بازگشت به بغداد اختلافاتش با عبدالکریم عمیقتر شده و با تاکید بر کار تروریستی میخواست عبدالکریم را وادار به سازش کند، لذا به " بارزان" برگشت و بغداد را ترک گفت تاهمچنین خود را به عشیره های بارزان تحمیل کنند.

رفورمهای عبدالکریم قاسم مطلوب سران عشایر کرد همچون ملامصطفی نبود، به همین خاطر ملامصطفی شروع به نامه فرستادن به قاسم کرد تا سیاست خود را دتغییر دهد .

درون " پارتی" از گذشته دو گرایش فکری وجود داشت: 1- گرایشی که خود را تحت نام مارکسیزم-لنینیزم و در واقع گرایشی بود که از اردوگاه شوروی و استالین پیروی میکرد که حمزه عبد الکریم ان را نمایندگی میکرد .2 – گرایشی دیگر که به شدت ناسیونالیستی بود توسط ابراهیم احمد رهبری میشد.

این دو گرایش در تمام دوره های حیات خود در پارتی همواره با هم در تضاد و تقابل بوده اند، اما تفکری که خود را تحت عنوان مارکسیزم- لنینینزم تداعی میکرد تفکری مغلوب بود و غالب بودن گرایشهای ناسیونالیستی بر این جریان سرانجام باعث به رهبری رسیدن ملامصطفی شد. ملامصطفی به دلیل گرایش شدید ناسیوانالیستی و قومپرستانه ایی که داشت ، ضدیتش را با مارکسیزم ( حتی از نوع اردوگاهی ان) نیز نشان می داد.برای نمونه در سال 1959 عده ای از نیروهای مسلح خود را به بغداد فرستاد تا مقر "پارتی" (جایی که حمزه عبد الکریم در انجا قرار داشت) را تسخیر نموده و او را کنار گذاشته و ابراهیم احمد را به جای او گذاشت. او فرهنگ عشیره ای بارزانی به طور خاص و در فرهنگ ناسیونالیسم کرد به طور عام را، رایج نمود که در هر دوره و زمانی برای حل اختلافات از اسلحه بهره بگیرند. چند سال بعد ملامصطفی همان سیاست علیه ابراهیم احمد را به کار گرفت .

باید اشاره کنم که ملامصطفی علی رغم داعیه ی مبارزه علیه استعمار انگلیس در سال 1942، همواره، به عنون ابزار دست استعمارگران و دولتهای همسایه بود و انچه را که در فرهنگ روزمره کردی تحت عنوان (جاش) رایج است، بیش از هرکس در مورد ایشان صدق میکرد، زیرا با خوش خدمتیهای خود به "دولت های  استعمار گر" و دولتهای همسایه عراق مزدوری ( جاش بودن) خود را ثابت کرده بود. ملامصطفی و حزب پارتی ( عشیره های بارزانی)  با وجود اینکه شعار دفاع از ملت کرد و...را برگزیدند اما در تمام تاریخ فعالیتشان جز خیانت پیشه کردن به مردم کردستان و مزدوری چیزدیگری برای مردم  کردستان در مناطق مختلف به بار نیاوردند.   این جریان عشیره ای حتی در تسلیم کردن کرد های سایر کشور ها به دولتهای همسایه کوتاهی نکرده است، برای نمونه سلیمان معینی از رهبران حزب دمکرات کردستان و شاخه ای انشعابی ان همراه تنی از چند از یارانش توسط پارتی دستگیر و کشته شده اند و جسد انرا تحویل رژیم شاه داده اند، تا خوش خدمتی خود را به شاه ایران ثابت کنند.

عشیره های بارزانی و حزب "پارتی" به دلیل انکه در کردستان عراق یک جنبش و حزب رادیکال و مترقی وجود نداشت توانسته بود بعد از چند سال از فعالیت خود(خیانت ) دهها و حتی سدها هزار نفر را دور خود بسیج کند، به عنوان نیروی مسلح از انان جهت رسیدن به اهداف شوم و جنایتکارانه ی خود بهره گیرد. اما با وجود اینکه این حزب  این همه نیرو را در کنار خود داشت به دلیل ماهیت خیانت کارانه ی رهبری ان و پتانسیلی که برای مزدور شدن داشت یک شبه اعلام "اش بتال- یعنی خلع سلاح عمومی" کرد.گفتنی است که حزب "پارتی" با نیرو و تسلیحاتی که در اختیار داشت میتوانست حداقل چند سال در مقابل هجوم حکومت وقت عراق مقاومت کند، اما همانطور که اشاره کردم بر طبق ماهیت رهبری ان، در نتیجه توافقی که بین کشورهای منطقه ، ایران، اردن، مصر، و الجزایر به کمک امریکا صورت گرفته بود این جریان باید نابود میشد، زیرا مصلحت امپریالیسم و حکومتهای قدرتمند منطقه حکم میکرد و وجود نیروهای مسلحی را در این مقیاس وسیع و توده ای را خطری جدی برای خود تلقی میکردند، اما انچه که باید اشاره کنم ، اساسی ترین عامل در خلع سلاح "پارتی" رهبر فاسد ، اپورتونیست، جنایتکار و حلقه به گوش ان میدانم.

"پارتی" با این عمل خود خیانت خود را بیش از هر زمانی به ملتی یا قومی که خود را طرفدار انها میدانست نشان داد. در نتیجه این عمل خائنانه صدها هزار نفر از دیار خود اواره شد و خود را به مرزهای ایران و... رسانده اسلحه های خود را تحویل ایران دادند در شهرهای ایران به عنوان پناهنده مستقر شدند و صدها نفر روانی شده و صدها نفر نیز دست به خودکشی زده اند. با " اش بتال" عمومی ( خلع سلاح) رژیم بعث نیز یک سیاست ضد انسانی و فاشیستی علیه هر نوع جنبش ازادیخوانه در کردستان در پیش گرفت و سعی داشت تمام این جنبشها را نابود کند. این جریان با "اش بتال" خلع سلاح عمومی عملا نابود شد و سر براوردن دوباره ی انان در هنگام انقلاب ایران به قدرت رسیدن ضد انقلاب خمینی در سال 57 تحت نام قیاده موقت،" ئاگره سووره" ( اتش سرخ) بود  و...، در زمانیکه این جریان (پارتی) در ایران بود مزدوری رژیم شاه را میکرد، در اواخر عمر رژیم شاه در هنگام انقلاب 57 مردم ایران شخص بارزانی (ملامصطفی) از یکی از روزنامه های پر تیراژ آن دوران ایران اعلام کرد:کار من دیگر تمام است، من کاری به سیاست ندارم.بدین صورت کناره گیری خود را از دنیای سیاست اعلام کرد اما بعد از انقلاب 57 و شورش مردم انقلابی در کردستان به رهبری کومله، مسعود بارزانی  رهبر پارتی وجانشین پدرخود را به تهران رسانده و به نظام جمهوری اسلامی اعلام ارادت کرد و گفت که برای سرکوب جنبش انقلابی در کردستان امده است رژیم جمهوری اسلامی را همکاری کند.بدین صورت برگ دیگری از جنایات و خیانتهای این حزب به مردم انقلابی کردستان افزوده شد.

    انان در خیانت به جنبش انقلابی کردستان ایران همواره از موضع ضد انقلاب وارد شده و در سرکوب اتحادیه دهقانان در شهرهای کردستان جانب فئودالهای مرتجع را گرفتند و در مناطق مرزی شروع به باجگیری از مردم کردستان ایران کردند و هزاران جنایت دیگر از این قبیل را علیه مردم کردستان در تمام نقاط ان انجام دادند، نمونه دیگر ان کشتار پیشمرگان " پ کا کا" در شهرهای محل نفوذ خود درعراق و حمله به اتحاده میهنی کردستان به کمک حکومت مرکزی عراق و ... نمونه هایی از خیانتهای این جریان عشیره ای و قومپرست میباشد. سیستم حزبی ان موروثی و عشیره ای است به همین جهت درون این حزب سیاست حذف برادرزاده ها توسط مسعود بارزانی در پیش گرفته شد.  این جریان تاکنون با همان سنتهای عشیره ای و قومی به فعالیت خود ادامه میدهد و تاکنون نیز مسعود بارزانی در راس این حزب قرار دارد.در ادامه به بحث در مورد خیانتهای این جریان و موقعیت کنونی این جریان خواهیم پرداخت.

شکل گیری اتحادیه میهنی و توده ای شدن این جریان در نتیجه چه چیزی بود؟

  زمانی که اتحادیه میهنی شکل گرفت در کردستان عراق مردم کرد ناراضی و معترض که هم از خیانتهای سران عشیره ای بارزانی و هم از سیاستهای ضد انسانی و فاشیستی رژیم بعث و به ستوه امده بودند و در پی یک رهبر برای رهبری مبارزات خود بر امده بودند،جلال طالبانی که در نتیجه اختلاف با بارزانی و پارتی از این جریان همراه تنی چند از کادرها جدا شده بود و کومله رنجدران نیز که مدتی قبل از انشعاب انان شکل گرفته بود، جلال طالبانی از انوشیروان مصطفی بهره گرفته و از طریق نفوذ  در کومله رنجدران که سازمانی چپ و مارکسیستی بود تلاش نمود تا این جریان را تضعیف نموده و جریانی پوپولیستی و بدون پلاتفرم ناسیونالسیتی را جایگزین ان نماید، به همین جهت جلال طالبانی به شیوه های اپورتونیستی مبارزه طبقاتی را مبارزه ای محدود مینگریست و با جا زدن خود به عنوان کمونیست سعی داشت یک سب جدیدی از مبارزه پوپولیستی و همه با هم را با مبارزه ای که کومله رنجدران از ان دفاع میکرد، جایگزین نماید.

چگونه جلال طالبانی دیکتاتور جای بارزانی دیکتاتور را می گیرد ؟

اگر جلال طالبانی، ملا مصطفی را فردای دیکتاتور قلمداد می کرد و آن را بهانه ی انشعاب از پارتی قرار داد .اما مد تی طول نکشید با قدرت گیریش و حضور یافتن در جایگاه رهبری اتحادیه های میهنی با همان سبک کار ملا مصطفی به کارها ادامه داد و در دیکتاتوری و خود مداری دست کمی از ملا مصطفی نداشت ،تاکنون نیز جلال طالبانی در راس این حزب قرار دارد و فردی به شدت دیکتاتور و فرصت طلب است که حاضر است نه تنها حزب بلکه تمام مردم کردستان را فدای قدرت طلبی و دیکتاتوری خویش کند .

درون اتحادیه ی  میهنی از همان سال های ابتدایی تاسیس این جریان اختلافات سیاسی وجود داشت. در نوروز سال 1979 جنبش سوسیالیستی به رهبری رسول مامندی و محمد سورانی ،بعد از مدتی (حسک)یعنی حزب سوسیال دمکرات کردستان را اعلام نمود ،این جریان علی رغم آنکه از لحاظ تئوریک به شدت ضعیف بود اما سیاستی کاملا سازش کارانه و خرده بورژوایی داشت و بیشتر اعضای آن را روستایان بی سواد تشکیل داده بود  پس بنابراین  به دلیل ضعف تئوریک به محمود عثمان از رهبران قدیمی ونمایندگان سابق پارتی در شهر بغداد پناه بردند  و اورا به عنوان رهبر خود برگزیدند .جدایی این جریان از اتحادیه ی میهنی به دو دلیل باعث جنگ بین آنان شد :1-آنچه که تحت نام اختلاف سیاسی و ایدئولوژیک نا م می بردند 2- مسئله گمرک. اتحادیه ی میهنی از ابتدای تاسیس خود تاکنون جریانات مختلف سیاسی را مورد حمله ی مسلحانه قرار داده  است: از حسک و پاسوک  گرفته تا حشع ،پدک ،کمونیسم کارگری و جریانات اسلامی و ... و احزاب مختلف ایرانی را در مقابل پول به جمهوری اسلامی فروخته است .

جنگ اتحادیه میهنی و پارتی 1994 باعث از دست رفتن و جان باختن طیف وسیعی از پیشمرگان دو طرف و مردم کرد در شهرهای حوزه ی نفوذ دو طرف شده است .مسعود بارزانی به کمک بعث طالبانی را از شهر هولیر (اربیل )و سلیمانیه بیرون راند و تحریم اقتصادی پارتی بردو شهر سلیمانیه و اربیل باعث شده بود که مردم این دو شهر در وضعیت فلاکتبار اقتصادی به اسلام پناه آورده و یا خود را تحت عنوان ترک به حکومت مرکزی معرفی نمایند تا از گرسنگی تلف نشوند .

بنا بر این هیچ کدام از  جریانات ناسیونالیست و احزاب شبه عشیره ایی و عشیره ایی در کردستان عراق مطالبات مردم کردستان را نمایندگی نکرده و همواره در تلاش برای به قدرت رساندن تعداد معدودی از سران عشایر و قبایل بوده اند و نیمچه حکومتی که تحت عنوان کردستان فدرال در این منطقه وجود  دارد در واقع حاکمیت احزاب سیاسی( پارتی و یکیتی و اتحادیه ی میهنی )است نه حکومت مردم ،به همین جهت است که معمولا از این حکومت به کنایه تحت عنوان حکومت فیفتی –فیفتی نام برده می شود ،یعنی تقسیم حاکمیت پنجاه پنجاه بین دو حزب محلی کردستان عراق پارتی و یکیتی

 قیام (یا آنچه تحت نام راپه رین نام گرفت )چه بود ؟

قیام و شورش مردم کردستان در سال 1992 بعد از بحران خلیج و حمله ی عراق به کویت و هم چنین  در نتیجه ی خشم و نفرت عمومی مردم کردستان از سیاست ها ی فاشیستی و ضد انسانی رژیم بعث همراه با قتل و کشتار دسته جمعی (انفال )، بمباران شیمیایی و تبعیضات قومی و نژادی رژیم جنایتکار بعث باعث شده بود که مردم کردستان علیه این رژیم بشورند و آنچه را که تحت عنوان راپه رین (قیام ) از آن نام می برده می شود را سازمان دهند،اما شکست این قیام علی رغم توده ایی بودنش و شرکت اکثریت مردم کردستان در آن به دلیل سیاست های ناکارامد و خائنانه ی احزاب ناسیونالیست (پارتی و یکیتی ) بوده زیرا آنان همواره از قدرت مردمی و توده ایی هراسان بوده وقدرت را به یک قدرت حزبی تبدیل کرده بودند ، این دو جریان در پی آن بودند که مردم را مطیع خود سازند. اگر چه از دوره ی قیام تاکنون کردستان عراق از یک نیمچه فدرالی و یک حکومت اسما فدرال و مستقل برخوردار است ،اما از آن دوره تاکنون مردم این منطقه جز فقر و بدبختی،آوارگی،گرانی و نبود پایین ترین امکانات زندگی چیزی نصیبشان نشده است ،در چند سال اخیر نیز با حمله ی آمریکا به عراق احزاب ناسیونالیست این منطقه به خصوص (پارتی و یکیتی )استراتژی خود را به حمله آمریکا به عراق گره زده بودند وپشت سر سیاست های ضد انسانی و توسعه طلبانه ی امپریالیزم جهانی به رهبری آمریکا قرار گرفتند .اگر چه با حمله ی آمریکا به عراق و سقوط رژیم بعث در سال 2003 تعداد ی از رهبران این احزاب (احزاب ناسیونالیست کرد )به نان و نوای رسیدند ،اما اکثریت مردم کردستان در نتیجه حمله ی آمریکا از وضعیت بسیار وخیمی رنج می بردند و سطح زندگی و رفاه آنان روز به روز کاهش یافته است ،این کاهش رفاه و پایین تر آمدن حداقل زندگی تا جایی است که مردم این مناطق بارها آرزوی بازگشت به دوره ی صدام حسین را داشته اند .

در شرایطی که احزاب مختلف در عراق و کردستان از هر لحاظ احزابی خائن و یا پاسیف و منفعت طلب بودند و نتوانسته اند و نخواستند منافع مردم را نمایندگی کنند ،احزاب چپ هم چون حزب کمونیست عراق (حزب شیوعی )نیز علی رغم قدمت طولانی این جریان اما به دلیل سیاست های به شدت سازش کارانه اش،تحت  تاثیر  اردوگاه شوروی بودن و خط گرفتن از جریانات و دولت هایی که درک درستی از اوضاع عراق نداشتند ،این حزب نیز از یک حزب با پایگاه اجتماعی وسیع و توده ایی  در سطح سراسری به یک جریان بی پایه ایی که دیگر تاثیری در سطح سراسری نداشتند و با کوچ کردن از بغداد و مناطق مرکزی عراق به سوی کردستان عملا جز یک نام چیزی از آن باقی نمانده است  واین جریان به دلیل سیاست های زیگزاگوار خود بارها با جریانات مختلف قوم پرست هم چون پارتی و ...علیه سایرین متحد شده است و همواره نیز در زمان گام برداشتن به طرف قدرت سیاسی دچار توهم شده است وسیاستی سازشکارانه در پیش گرفته است و به جای قهر انقلابی سیاست آشتی طبقاتی رادر پیش گرفته است .

بنابراین در تاریخ مبارزات ناسیونالیستی و کل مبارزات مردم عراق و کردستان،احزاب ناسیونالیست و حتی احزابی که تحت نام چپ به فعالیت می پرداختند نه تنها نماینده واقعی مردم نبودند ،بلکه سیاست خائنانه ایی نسبت به مردم عراق و کردستان در پیش گرفتند. به همین جهت نتوانستند در پیش برد اهداف و مطالبات مردم عراق و کردستان نقش داشته باشند .این جریانات در دوره های تاریخی مختلف و در دوره هایی که توازن قوا به نفع جنبش نبوده است،وارد مذاکره با حکومت های در قدرت به ویژه حکومت فاشیست بعث شده اند و به این صورت خیانت خود را نسبت به جنبش  مردم در کردستان و عراق ثابت کرده اند .

برای نمونه اگر چه20 هز ار از اعضای حزب شیوعی توسط رژیم جنایتکار بعث قتل عام شده بودند اما این حزب هیچ وقت سیاستی انقلابی و رادیکال علیه رژیم بعث در پیش نگرفته بود زیرا منافع شوروی ایجاب می کرد که حزب شیوعی در چه دوره ایی چه تکلیفی را در پیش گرفت و در چه مقطعی با بعث سازش کرد ،یا زمانی که جنبش مردم کردستان عراق در  از توازن قوای مناسب برخوردار نبود،مذاکرات جلال طالبانی با رژیم بعث عراق باعث شد که روحیه ی انقلابی گری مردم کردستان عراق علیه رژیم فاشیست بعث،کاهش یابد و سیاست مماشات طلبانه و غیره انقلابی جای سیاست های انقلابی را بگیرد .

مبارزان کمونیست:سازمان ملل متحد و طرح قطعنامه پيشنهادی در باره:

در تاريخ ۲۶ مارس ۲۰۰۹ قطعنامه ای با عنوان "مخالفت با مذهب جرم است" از طرف دولتهای مرتجع و اسلامی برای تصويب به سازمان ملل متحد ارائه شده است. اين قانون تصويب بشود يا نه، طرح آن در مجمع بين اللملی دولت های حاکم بر جهان نشانه زمينه ها و امکاناتی است که در شرايط حاضر دولت ها، جريانات عقب مانده و مذهبی بطور کلی، بويژه اسلامی، برای تعرض بر هر نوع آزاديخواهی در سطح دنيا پيدا کرده اند. هم اکنون انتقاد از مذهب و رويگردانی از مذهب اسلامی، جريان قدرتمند و اجتماعی در خاورميانه و آفريقا و ديگر کشورهای اسلام زده جهان است. با طرح و تصويب اين قانون ميخواهند جلو اين روند و بی آبرويی اسلام را بگيرند. ميخواهند برای دفاع از خرافات مذهبی در سطح بين المللی قانون بگذرانند، شک کردن به مذهب و آزاد انديشی جرم شود، سنگسار زنان، شلاق زدن، حجاب اجباری، تجاوز به دختران نه ساله بنام ازدواج، دست و پا بريدن و نقض عضو کردن انسانها و کشتار و لت پار کردن زنان بنام ناموس رسمی و قانونی بشود. اين طرح پيشنهادی نتنها مستقيما عليه مبارزات و حقوق انسانی مردمی است که در مبارزه مستقيم و دائمی با رژيم های اسلامی هستند، انتقاد به مذهب را در قلب اروپا و ديگر کشورهای غربی جرم اعلام ميکند. اين طرحی است برای تعرض "قانونی" از طرف سازمان ملل متحد به حق و حقوق جهانشمول انسان، قانونی کردن نسبيت مذهبی، فرهنگی، زبانی، جغرافيايی و غيره و در نهايت تحميل يک عقبگرد کامل به مردم دنيا است.

 

چنين قطعنامه ای را نياز جهان سرمايه داری به سود آوری بيشتر، تحميل فقر و استثمار بيسابقه بر مردم جهان برای از سر گذارندن بحران اقتصادی فعلی رو آورده است. دولتهای قلدر دنيا برای حل اين بحران و اعاده موقعيت بر تر خود در دنيا دو راه بيشتر ندارند. يا بايد جنگ جهانی را شروع کنند و با آرايش جديد و نرم های جديد سياسی و ايدئولوژيکی حاصل از آن مردم دنيا را به بند بکشند و يا اينکه مستقيما به جنگ طبقه کارگر و مردم کار کن جهان بروند و از اين راه اهداف خود را پيش ببرند. بنظر ميرسد اين دومی را به قيمت تحميل جنگ تروريستهای دولتی و غير دولتی و چند جنگ منطقه ای انتخاب کرده اند. تا چندی پيش سازمان ملل متحد حمله و قلدری آمريکا و متحدين غربيش عليه ديگر کشورها را "قانون" ميکرد، جنگ بين تروريسم دولتی(آمريکا و غرب) با تروريسم اسلامی براه می انداخت و امروز کنار آمدن و سازش با تروريسم اسلامی و حمله مستقيم به زندگی و صفره مردم جای آن را گرفته است.

 

جهان مبهم و چند قطبی فعلی برای عبور از بحران سياسی و اقتصادی به ظرفيت های فوق ارتجاعی و لومپنيسم اسلامی در بخش زيادی از دنيا عليه کمونيست ها، کارگران، زنان و برای تقابل با هر ايده مدرنی نياز دارد. کشورهای سرمايه داری می توانند با تروريسم اسلامی کنار بيايند و کنار آمده اند، اما با اعتراض سوسياليستی کارگران، با خواست اضافه دستمزد، کم کردن ساعات کار، بيمه بيکاری،  حق کودکان و سالمندان و با تشکلهای راديکال کارگری و احزاب چپ و کمونيستی سر سازش ندارند.

 

دول ارتجاعی اسلامی در طول چند سال گذشته همواره تلاش نموده اند قوانين ارتجاعی اسلامی را در سازمان ملل متحد بتصويب برسانند. درسال ۱۹۹۹ دولت پاکستان قانونی تحت عنوان "ممنوعيت بی احترامی به اسلام" را برای تصويب به سازمان ملل برد و بدنبال آن سازمان کشورهای اسلامی متشکل از ۵۷ دولت ارتجاعی قانون "عليه کفر" را برای تصويب در اين نهاد بين المللی طرح کردند و به جايی نرسيدند. امروز سازمان ملل عين همين قوانين را تحت عنوان " مخالفت با مذهب جرم است" ميپذيرد و اگر اين روند به جلو برود آن را به تصويب خواهند رساند. طرح اين قطعنامه در شرايطی بدستور آمده است که  دولت ارتجاعی و دست نشانده غرب در عراق قانون اساسی اين کشور را بر پايه قوانين اسلامی تصويب نمود و در ادامه گماردگان دست نشانده عشاير آنها در کردستان عراق قانون تعدد زوجات را تصويب نمود. دولت حامد کرزای در افغانستان بربريت و "قوانين" کانگستر های طالبان و ملاعمر را در سايه دموکراسی آمريکا و هم پيمانان آن دو باره بعنوان قانون بر اين جامعه حاکم کرده اند. اخيرا تعدد زوجات مسئله حزانه و حتی قانون ممنوعيت خروج دختران و زنان بدونه اجازه پدر و همسر در افغانستان تصويب شده است.  

 

تا کنون، اين قطعنامه از جانب تعدادی از نهادهای مدافع حقوق انسانی مورد مخالفت قرار گرفته است. اما سکوت دول غربی و رسانه های رسمی آنها در اين زمينه بر ميگردد به نحوه پيش برد ماجرا و استراتژی کنونی دول غربی و در راس آنها امريکا بر عليه مردم جهان. پيام نوروزی اوباما به سران جمهوری اسلامی برای در نظر گرفتن سهم اش در منطقه تا پيامهای دو روز قبل او در ترکيه به دول اسلامی و دعوت به بازگشت ملا عمر و طالبان از جانب حامد کرزای همگی در راستای تدارک اين شرايط جديد عمل ميکنند.

 

در ايران، طبقه کارگر، زنان، جوانان، دانشجويان و مردم مترقی از مذهب و حکومت مذهبی بيزارند. سالها است که با مقاومت و اعتراضات هر روزه خود حکم به گور سپردن جمهوری اسلامی را صادر کرده اند. علت بقای جمهوری اسلامی، در قدرت محلی و ثبات آن و يا کنار آمدن غرب با اسلام و دولتهای مذهبی و روند فعلی جهان امروز در اين رابطه نيست. راز ماندگاری دولت اسلامی در نبودن آلترناتيو چپ و کمونيستی و حزب سياسی که با پراتيک خود امکان انتخاب به مردم را بدهد، نهفته است. در صورت فائق آمدن بر اين کمبود، مردم در ايران می توانند بعنوان پرچمداران مقاومت و مبارزه با اسلام سياسی و استراتژی سياه غرب در اين رابطه نقش برجسته ای در جهان نقش ايفا نمايند.

 

مردم مبارز و آزاديخواه، احزاب و جريانات چپ و نهادی مترقی!

 

طرح اين قطعنامه نشانه شدت دادن به تعرض گسترده نظام سرمايه به آزاديهای فردی و اجتماعی و به سطح زندگی و معيشت مردم است. اين تعرض بدنبال واقعه يازده سپتامبر شروع شد و اکنون دولتهای سرمايه داری با استفاده از نهادی چون سازمان ملل متحد ميخواهند با هم کنار آيند و بطور هماهنگ و سيستمانيک با طبقه کارگر و مردم روبرو شوند. نبايد اين تعرض را بی جواب گذاشت و بايد سرمايه داران و دولتهای شان با صف متحد و بين المللی کارگران و همه انسانهای مبارز و انساندوست و جريانات مترقی روبرو شوند. نه اين قطعنامه محدود به مذهب ميشود و نه تقابل با آن. اين گوشه ای از يک جدال مترقی و مدرن و دفاع از دستاوردهای تا کنونی جامعه بشری است.

 

مبارزان کمونيست!

 

 ۹ آوريل ۲۰۰۹

 

 

Asad Nodinyan

http://www.mobarez-k.com/

nodinyan_a۵@yahoo.se

April 09, 2009

وقایع وحقایق کنفرانس برلین بعد از یک سال

وقایع وحقایق کنفرانس برلین بعد از یک سال

April 08, 2009

سخنی با فعالین کارگری در ارتباط با کمپین جمع آوری امضا برای افزایش دستمزد

نقل از برنامه حزب و فعالین تلویزیون کومه له

(فروردین 1388)

مبارزه کارگران برای افزایش دستمزدها اگر چه همواره بخشی از موجودیت طبقه کارگر بوده است اما در شرایط کنونی با توجه به اینکه در اثر  تشدید بحران اقتصادی دستمزد واقعی کارگران بشدت سقوط کرده است و هر روزه قدرت خرید کارگران پایین و پایین تر می آید، مبارزه برای افزایش دستمزدها مبرمیت بیشتری پیدا کرده است و برای همین است که اعتراض به حداقل دستمزدهای تعیین شده از جانب دولت و شورای عالی کار و تلاش برای افزایش دستمزدها ادامه دارد.

سران دولت از وحشت گسترش این اعتراضات و خشم کارگران، از موقوف الاجرا کردن ماده مربوط به افزایش حداقل دستمزدها که در همین قانون ضد کارگری فعلی وجود دارد عقب نشستند، اما حداقل دستمزد تعیین شده و اعلام آن از جانب شورای عالی کار بهیچوجه با نرخ تورم واقعی در جامعه و خط فقر اعلام شده خوانائی ندارد.

مبارزه برای افزایش حداقل دستمزد بویژه در سالهای اخیر در صفوف طبقه کارگر ابعاد گسترده تری یافته است و ما هر ساله در ایام پایانی سال شاهد تشدید جدال و کشمکش بخشهای مختلف طبقه کارگر و کارفرما و دولت برای افزایش دستمزدها بوده ایم.

نکته مهمی که در همین رابطه لازم است مورد توجه فعالین و رهبران کارگری در محل قرار گیرد این است، که رژیم و نهادهای وابسته به آن نظیر شوراهای اسلامی و خانه کارگر تلاش می کنند که مبارزه کارگران بر سر افزایش دستمزدها را به ایام پایانی هر سال محدود کنند و می خواهند با تعیین و اعلام حداقل دستمزدها در اوایل هر سال مبارزه برای افزایش دستمزدها را برای یک دوره یکساله دیگر پایان شده اعلام کنند. اما برای کارگران که کارفرما ها و صاحبان صنایع دست در دست دولت و شورای عالی کار این شرایط فلاکتبار اقتصادی را به آنها تحمیل کرده اند، در شرایطی که خط فقر اعلام شده از جانب نهادهای دولتی حدود 800 هزار تومان در ماه است و تعیین حداقل دستمزد معادل274  هزار تومان حتی ابتدایی ترین نیازهای یک خانواده کارگری را تامین نمی کند، مبارزه برای افزایش دستمزدها یک مبارزه دائمی و روزمره است و در شرایط کنونی بیش از هر زمان دیگری مبرمیت پیدا کرده است.

واقعیت این است که سقوط دستمزدهای واقعی و تعیین حداقل دستمزد معادل 274 هزار تومان زندگی میلیونها خانواده کارگری را در معرض تباهی قرار داده است. در این شرایط کارگران برای مقابله با عوارض تباهی آور ناشی از سقوط دستمزدها و جهت تجلی انسانیت خودشان راهی جز مبارزه برای افزایش دستمزدها در پیش ندارند. در شرایطی که طبقه سرمایه دار و دولت ملزومات تامین یک زندگی حداقل انسانی را چنین بیشرمانه مورد تعرض قرار داده اند، کارگران لازم است با اتحاد و همبستگی طبقاتی خود و با در پیش گرفتن راههای موثر مبارزه برای افزایش دستمزدها نشان دهند که در مقابل این اوضاع اجتماعی سر فرود نمی آورند .

*****

در ماههای اخیر همزمان با اعتراضات گسترده اما پراکنده کارگران علیه سطح نازل دستمزدها، ما شاهد شکل گیری کمپینی بمنظور جمع آوری امضا برای افزایش حداقل دستمزد بودیم که بنا به گزارشات سازماندهندگان این کمپین بیش از ده هزار امضا برای این کمپین جمع آوری شده است. بنا به گزارش مسئولین این کمپین این طومار در اواسط اسفند ماه به دفتر دبیر شورایعالی کار بمنظور پیگیری خواستهای "کمپین" تسلیم شده است و مسئولین دفتر دبیر شورای عالی کار نیز طومار امضاها را تحویل گرفته و شماره تماسی را به کارگران داده اند تا از طریق این دفتر پیگیر خواستهای خود باشند."

از آنجا که ضرورت مبارزه موثر برای افزایش دستمزدها و مباحث مربوط به کمپین جمع آوری امضا برای افزایش دستمزدها هنوز ذهن بخشی از فعالین کارگری را به خود مشغول کرده است، لازم است که توجه علاقه مندان این برنامه و فعالین گارگری را به نکاتی در این خصوص جلب نمائیم.

در این رابطه لازم است که ابتدا بر این نکته تاکید کنیم که دوستان سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه ،  اتحادیه آزاد کارگران ایران ، سندیکای کارگران کشت و صنعت نیشکر هفت تپه و  انجمن صنفی کارگران برق و فلزکار کرمانشاه که از سازماندهندگان اصلی این کمپین بوده اند در متن فراخوانی که به منظور جمع آوری امضا تهیه کرده بودند به مسائل و نکات بسیار درستی در اهمیت مبارزه برای افزایش دستمزدها اشاره کرده اند.

برای مثال در فراخوان کمپین این دوستان آمدن است:

"" واقعیت این است که دیگر با این دستمزدها و گرانی سرسام آور موجود، نه اضافه کاری و نه شغل دوم نمیتواند گرهی از فقر و تنگدستی ما باز کند. گذشته از این، آیا شایسته است ما به دلیل دستمزدهای پایین و فشار کمرشکن هزینه های زندگی مجبور شویم تن به اضافه کاریهای طاقت فرسا و شغل دوم بسپاریم و شبها جسم و روح رنجور و فرسوده خود را به منزل برسانیم و حالی و فرصتی برای استراحت و تفریح  و بودن در کنار خانواده نداشته باشیم.

دوستان و همکاران

ما تولید کنندگان اصلی تمامی ثروتها و نعمات موجود در جامعه هستیم و این حق مسلم ماست که فقط با اشتغال در ساعات رسمی کار، چنان دستمزدی دریافت کنیم که ضمن بر خورداری از رفاه و آسایش، دیگر مجبور نشویم به اضافه کاریهای طاقت فرسا و شغل دوم تن در دهیم.""

همانطور که قبلا هم گفتیم این دوستان در متن فراخوان خود بر واقعیاتی انگشت گذاشته اند که می تواند مورد توافق بخشهای مختلف جنبش کارگری ایران باشد. بنا براین در اینجا بحث بر سر مضمون فراخوان کمپین جمع آوری امضا نیست بلکه بحث بر سر جایگاه و مکانی است که این شکل از اعتراض در کل مبارزه برای افزایش دستمزدها دارد. یا دقیق تر بگوییم بحث بر سر جایگاه و مکانی است که سازماندهاندگان این کمپین برای این شکل از اعتراض در مبارزه برای افزایش دستمزدها قائل هستند.   

همینجا این را هم بگوییم  که نفس تهیه طومار و جمع آوری امضا بعنوان یک شکل محدود از اعتراض به خودی خود دارای اشکال نیست و در جای خود می تواند مفید واقع شود. برای مثال می توان از فرصت تماس و مراجعه به کارگران برای جلب رضایت و گرفتن امضای آنها، برای ارتقا آگاهی طبقاتی آنها استفاده کرد، و از اهمیت طبقاتی مبارزه برای افزایش دستمزدها برای آنان سخن گفت، حتی می توان از این فرصت استفاده کرد و به کارگران گفت که تهیه طومار و جمع آوری امضا بعنوان یک شکل محدود از مبارزه نمی تواند و قادر نیست صف متحد کارفرمایان و دولت را از تعرض به سطح معیشت کارگران به عقب نشاند و با آنها در مورد اهمیت اشکال دیگر پیشبرد مبارزه برای افزایش دستمزدها صحبت کرد. در آنصورت است که می توان از این شکل معین و محدود مبارزه برای ارتقا آگاهی کارگران و آماده کردن آنها برای در پیش گرفتن اشکال پیشرفته تر و رادیکال تری از مبارزه استفاده کرد.

بنابراین، و در این صورت نفس تهیه طومار و جمع آوری امضا به خودی خود اشکالی ندارد و نمی توان سازماندهندگان این کمپین را بخاطر نفس جمع کردن امضا به گرایش راست درون جنبش کارگری منتسب کرد.

تمام بحث بر سر این است که مبارزه برای افزایش دستمزد و تعیین حداقل دستمزد مطابق سطح تورم واقعی در جامعه را نباید محدود به جمع آوری امضا و طومار کرد، اما متاسفانه تمام تبلیغات و عملکرد سازماندهندگان کمپین جمع آوری امضا در این دوره این واقعیت را نشان می دهد که این دوستان، مبارزه برای افزایش دستمزدها را به جمع آوری امضا و تسلیم امضاها به دفتر شورای عالی کار محدود کرده اند. اینکه مبلغین این کمپین در این دوره بارها این فراخوان را تکرار می کردند که برای افزایش دستمزدها و برخورداری از یک زندگی انسانی به مبارزه برای افزایش دستمزدها یعنی به صف امضا کنندگان طومار بپیوندید بخوبی این واقعیت را نشان می دهد.

این دوستان از آنجا که تمام مبارزه برای افزایش دستمزدها را به کمپین جمع آوری امضا محدود کردند از اینرو پیشرفت در این مبارزه را در طولانی شدن طومار امضا ها می دیدند و هر چند روز یک بار خبر پیوستن شماری دیگر از کارگران و مراکز تولیدی به طومار امضاها را گزارش می دادند. این دوستان اگر چه در فراخوان اولیه خود جمع آوری امضا را بعنوان قدم اول در مبارزه برای افزایش دستمزدها تعریف کردند اما در عمل، همین کمپین جمع آوری امضا و نشستن در انتظار اقدامات دفتر شورای عالی کار را به قدم اول و آخر خود تبدیل کردند.

و در اینجا است که کم کم روشن می شود که اگر نفس جمع آوری امضا بعنوان شکل معینی از اعتراض بخودی خود ایرادی در بر ندارد، اما محدود کردن مبارزه برای افزایش دستمزد به کمپین "جمع آوری امضا" نشاندهنده افق و سیاست معینی در درون جنبش کارگری است. این گرایش راست و سندیکالیستی درون جنبش کارگری ایران است که تلاش می کند مبارزه کارگران برای افزایش دستمزدها و دیگر مطالبات آنان را در چهار چوب تنگ قوانین ضد کارگری جمهوری اسلامی محصور دارد و اشکال و شیوه هایی از اعتراض را در پیش پای کارگران قرار دهد که برای دولت و خانه کارگری ها قابل قبول باشد.

مستقل از اینکه این دوستان و سازماندهندگان کمپین جمع آوری امضا تا چه اندازه بر افق ناظر بر حرکت خود آگاه باشند، اما این گرایش راست جنبش کارگری ایران است که هر گاه میدان را برای خود خالی دید، کارگران را در انتظار اقدامات از بالا، در انتظار اقدامات نهادهایی همچون وزارت کار و یا  شورای عالی کار نگاه می دارد.

سازماندهندگان این کمپین در حالی مبارزه کارگران برای افزایش دستمزدها را به جمع آوری امضا محدود کرده اند که تمام تجارب مبارزاتی طبقه کارگر ایران، و نتیجه و سرانجام همین کمپین هم حاکی از آن است که جنبش و مبارزه برای افزایش دستمزد و مبارزه برای دیگر مطالبات کارگران بدون اتکاء به عمل مستقیم اعتراضی توده های کارگر قادر به پیشروی نیست.

خود کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه،  و  کارگران کشت و صنعت نیشکر هفت تپه در چند ساله اخیر با اتکا به نیروی توده کارگران نمونه های بسیار درخشانی از مبارزه و ردوردروئی مستقیم با مدیریت، صاحبان کار و دولت برای رسیدن به خواستهای کارگران را از خود نشان دادند. فعالین و پیشروان شرکت واحد تنها با اتکا به بسیج توده کارگران بود که توانستند سندیکای خود را احیا کنند و راه ایجاد تشکل مستقل کارگری تحت حاکمیت جمهوری اسلامی را نشان دهند. رهبران کارگری در نیشکر هفت تپه تنها با اتکا به اعتصابات پی در پی، و به خیابان کشیدن دامنه اعتراضات خود و مبارزه و رودرروئی مستقیم با مدیریت شرکت و دولت بود که توانستند به بخشی از خواستهای خود برسند و در این روند سندیکای خود را ایجاد کنند.

با توجه به این تجارب درخشان و در شرایطی که طبقه کارگر برای دریافت حقوق و مزایای معوقه خود هر روزه در مراکز کارگری متعدد دست به تجمع اعتراضی و اعتصاب میزند٬ با کارفرما و دولت درگیر میشود٬ با خانواده و هم طبقه ای های خود اعتراضش را به خیابان میکشاند٬ در چنین شرایطی تبدیل کردن کمپین جمع آوری امضا به محور مبارزه و تلاش طبقه کارگر برای افزایش حداقل دستمزد بسیار "عقب تر" از سطح عمومی اعتراض و مبارزه طبقه کارگر ایران برای خواست افزایش دستمزد و دستیابی به دیگر مطالباتش است.

دوستان و سازماندهندگان کمپین  "جمع آوری" امضا ، علیرغم طرح و تاکید  بر خواست برحق کارگران، زمانیکه جمع آوری امضا و "طومار" را به محور فعالیت و تلاشهای خود تبدیل می کنند عملا دارند شکل غیر مؤثری از مبارزه را به کارگران موعظه می کنند که برای طبقه سرمایه دار، کارفرمایان و دولت هم بی زیان و قابل قبول است.

زمانی که رشد نسبی اعتراضات کارگری در چند سال گذشته و بویژه در یکی، دو سال اخیر برای همه قابل مشاهده است، زمانی که اعتصابات کارگری علیرغم غیر قانونی بودن آن  به یک واقعیت انکار ناپذیر جنبش کارگری ایران تبدیل شده است، زمانیکه بدون استثنا هر روزه ما شاهد چندین تجمع اعتراضی کارگران در جلو مراکز دولتی برای دستیابی به مطالباتشان هستیم، در چنین شرایطی کمپین جمع آوری امضا را به محور مبارزه کارگر برای افزایش دستمزد تبدیل کردن، با سطح عمومی مبارزات کارگران خوانائی ندارد.

ما در اینجا بهیچوجه قصد نداریم فعالیت و تلاشهای سازماندهندگان کمپین جمع آوری امضا را زیر ذره بین  ایدئولوژیک قرار دهیم و کاملا به این امر واقفیم که این دوستان تحت چه شرایطی فعالیت خود را پیش می برند. به این امر واقفیم که این دوستان تحت تاثیر محدودیت ها و حاکمیت اختناق جمهوری اسلامی فعالیت علنی معینی را پیش بردند، . اما این به معنای آن نیست که مرزهای محدود کننده ای برای فعالیت در عرصه کار علنی وجود ندارد. کار علنی نبایستی از درجه آمادگی توده های کارگر برای در پیش گرفتن روشهای رادیکال در مقابل کارفرما و دولت عقب تر باشد. کار علنی نبایستی توده ها را نسبت به اقدام نهادهای دولتی و در اینجا شورای عالی کار متوهم کند، فعالیت علنی نبایستی به ایجاد تفرقه در صفوف کارگران بیانجامد، نبایستی کارگران را در انتظار اقدامات از بالا قرار دهد.

جمع آوری امضا اگر چه بعنوان جزئی از یک کمپین مبارزاتی و در جوار اشکال دیگر اعتراض و مبارزه می تواند اقدامی مثبت باشد اما خود به تنهایی  تاکتیک مؤثری در مبارزه برای افزایش دستمزد و مقابله با تعرض آشکار کارفرمایان و دولت به سطح زندگی کارگران نیست.

جمع آوری امضا بعنوان یک تاکتیک هم ،  از آنجا که نمی تواند نیروی لازم برای تحقق هدف معینی که پیش پای خود گذاشته است را به میدان آورد، تاکتیک موفقی نبوده است و شانسی برای موفقیت ندارد. کمپین جمع آوری امضا در مقام یک تاکتیک مبارزاتی هم، مستقل از عدم تحقق اهدافش در ارتقای آگاهی و تشکل یابی کارگران نیز مؤثر واقع نشده است.

با توجه به همه اینها بهتر آن بود که دوستان و سازماندهندگان کمپین جمع آوری امضا در همکاری و اتحاد عمل با دیگر تشکل ها و فعالین کارگری تلاش و فعالیت های خود را بر روی اشکال مؤثرتر و پیشرفته تری از مبارزه متمرکز می کردند. مسئولین این کمپین در گزارشات خود آورده اند که امضای ده هزار کارگر در ده ها کارخانه را جمع آوری کرده اند. آیا این امکان وجود نداشت که کارگران این دهها مرکز کارگری در یک اقدام هماهنگ و در یک روز معین برای افزایش دستمزدها تجمعات اعتراضی سازمان می دادند؟ آیا این امکان وجود نداشت که کارگران این مراکز کارگری در روز  دیگری در جلو در ب مراکز دولتی دست به تجمع اعتراضی می زدند؟ یا اعتصاب محدود و هماهنگی را سازمان می دادند؟ آیا نمی بایست تلاشها و فعالیت خود را بر سازماندهی این اشکال از اعتراض و مبارزه متمرکز می کردیم. وقتی از این اشکال مبارزه صحبت می کنیم به این دلیل است که واقعیت عینی جنبش کارگری هر روزه نمونه این اشکال از مبارزات را به ما نشان می دهد، این مبارزات اگر چه بطور پراکنده و بدون ارتباط با هم انجام می گیرند، اما مبارزه برای افزایش دستمزدها از آنجا که مسئله همه بخش های طبقه کارگر ایران است آن حلقه ای است که می تواند در یکپارچه کردن و متحد کردن این مبارزات مؤثر واقع شود. مطالبه افزایش دستمزدها با توجه به تشدید بحران اقتصادی، تورم افسار گسیخته و گرانی سرسام آور، آن مطالبه ای است که بیش از همه مطالبات دیگر کارگران از مقبولیت اجتماعی برخوردار است.

فعالین کارگری نباید بگذارند که رژیم پرونده مربوط به افزایش دستمزدها ببندد و مبارزه کارگران برای افزایش دستمزدها را تمام شده تلقی کند. مبارزه برای افزایش دستمزدها امری دائمی، هر روزه و بخشی از موجودیت طبقه کارگر است.

تجربه این دوره از اعتراضات برای افزایش دستمزدها، حاد شدن مباحث درون فعالین جنبش کارگری بر سر این موضوع و کمپین جمع آوری امضا برا ی افزایش دستمزدها و سرانجامی که این کمپین پیدا کرد، بار دیگر این واقعیت را نشان می دهد که در این مقاطع از مبارزه کارگران، چنانچه فعالین سوسیالیست جنبش کارگری با بدیل و آلترناتیو روشن پا به میدان نگذارند، این گرایشات حی و حاضر دیگر در درون جنبش کارگری هستند که وارد عمل می شوند و راهکارهای خود را پیش پای کارگران می گذارند. در این مورد مشخض این مسئله مهم نیست که سازماندهندگان کمپین جمع آوری امضا تا چه اندازه به افق ناظر بر عمل خود آگاه بوده اند، اما آنچه در دنیای واقع اتفاق افتاد، محدود کردن مبارزه کارگران به امضا کردن طومار، تسلیم کردن طومار به دفتر شورای عالی، و در انتظار نشستن بود.

فعالین کارگری بخوبی می دانند که مطالبه افزایش دستمزد یک خواست حیاتی طبقه کارگر ایران در مبارزه علیه فلاکتی است که رژیم جمهوری اسلامی و طبقه سرمایه دار ایران به کارگران و مردم زحمتکش تحمیل کرده اند. تجربه کمپین جمع آوری امضا نا کارائی راه حل و آلترناتیو گرایش سندیکالیستی در پیشبرد این مبارزه را بخوبی نشان داد. محدود کردن کارگران به جمع آوری طومار مبارزه برای افزایش دستمزدها را به جائی نمی رساند. این مبارزه باید به نیروی توده کارگران در محیط کار متکی باشد. و این امر فعالین رادیکال و سوسیالیست درون جنبش کارگری است که باید این مبارزه را با نقشه و هدفمند پیش ببرند.

فعالین سوسیالیست درون جنبش کارگری باید توجه کنند که اگر محدود کردن مبارزه برای افزایش دستمزد به کمپین جمع آوری امضا تاکتیک و عملی متناظر بر افق محدود سندیکالیستی بوده و هست و در جای خود دوستانه باید مورد نقد قرار گیرد، اما این به معنای این نیست که سازماندهندگان این کمپین بطور کامل به دامان یک افق و استراتژی سندیکالیستی در غلتیده اند. از اینرو فعالین سوسیالیست که ارتباط و پیوندهای نزدیکی با سازماندهندگان این کمپین دارند و منافعی جز منافع کارگران را تعقیب نمی کنند، باید بدور از هر گونه تعصب و سکتاریسمی با رفقا و دوستان سازمانده کمپین جمع آوری امضا به بحث و دیالوگ بنشینند و زمینه های همکاری و اتحاد عمل گسترده تری برای پیشبرد یک مبارزه جدی برای افزایش دستمزدها را فراهم آورند.

نباید گذاشت که دولت و سرمایه داران پرونده جدال برای افزایش دستمزدها را بایگانی کنند. افزایش دستمزدها متناسب با نرخ تورم واقعی در جامعه لازم است در صدر خواست ها و مطالبات کارگران در مراسم و آکسیون های اول ماه مه کارگران قرار گیرد.

 

 

 

 

 

 

پيام نوروزی اوباما، لفاظی های حاکمين ايران و عکس العمل اپوزيسيون بورژوايی نسبت به احتمال بهبود روابط ميان تهران وواشنگتن

 
                                                     ( ۱ )
پيام تبريک پرزيدنت آمريکا
رييس جمهور ايالات متحده، باراک اوباما در بيستم مارس ۲۰۰۹ بر صفحۀ تلويزيون ها ظاهر شد و نوروز و فرارسيدن سال جديد خورشيدی (۱۳۸۸) را به همۀ کسانی که اين روز را در سرتا سر جهان جشن می گيرند، به آمريکائيان ايرانی تبار و به مردم ساکن در ايران شادباش گفت.
وی همانند يک فيلسوف، يک انسان اهل هنر و ادبيات و موسيقی، و يک اومانيست سخنرانی کرد و در لابه لای پيامش برای رهبران جمهوری اسلامی هم موعظه کرد! اوباما پس از تبريک سال نو فی الفور مردم و حاکميت را اينگونه مورد خطاب قرار داد: « برای مدتی نزديک به سه دهه روابط ميان دو کشور تيره و تار بوده است. ولی اين جشن، ياد آوری برای نقاط مشترک بشريت است که همه ما را به هم پيوند می دهد. از بسياری جهات شما نيز بسان ما سال نو خود را آنگونه برگزار می کنيد که ما جشن می گيريم. گردآمدن با دوستان و افراد خانواده، مبادلۀ هدايا، تعريف داستانها و نگاه به آينده با احساس تازه ای از اميدواری ».
اندوه اوباما از برهم خوردن روابط امپرياليسم آمريکا و رژيم اسلامی- سرمايه داری ايران بخش ديگری از پيام او را به خود اختصاص داد. هرچند اين ابراز تأسف چندان شگفتی آفرين نبود و در سی سال اخير مقامات طراز اول اين کشور اگر نه با چنين عبارات دوستانه ای ولی هر کدام چه تلويحاً و چه صراحتاً به قصد تحت تأثير قرار دادن افکار عمومی در ايران و ايالات متحده از بابت قطع شدن مناسبات قديم اظهار تأسف کرده اند؛ با اين حال هيچگاه آنان از پيوند انسانها بخاطر وجود نقاط مشترکشان حرفی نزده اند.
تفکر در همين جمله نشان دهندۀ تاکتيک سياسی متفاوت دولت اوباما با دولت بوش در ميدان جدال جاری با حاکمان مدعی ايران است. به بيان ساده تر نرمش در گفتار و نشان دادن خواست همزيستی مسالمت آميز به اميد نرم کردن و سربرخط نهادن زعمای جمهوری اسلامی است. اين واقعيت در خلال سخنرانی اوباما يعنی هنگامی که اظهار می کند فرايند بهم متصل شدن با تهديد به پيش نمی رود و به جای آن ما خواستار برقراری ارتباطی صادقانه و مبتنی بر احترام متقابل هستيم، بصورت برجسته تری آشکار می گردد!
وی پيامش را اينگونه ادامه داد: « من ميل دارم به روشنی با رهبران ايران سخن بگويم، ما اختلافاتی جدی داريم که با گذشت زمان بر آنها افزوده شده است. دولت من اکنون به ديپلماسی متعهد است و قصد دارد طيف کاملی از مسائلی را که پيش روی ماست مورد بررسی قرار دهد. دولت من در صدد ايجاد يک پيوند سازنده ميان ايالات متحده، ايران و جامعۀ جهانی است ».
در اينجا ملاحظه می گردد اوباما همچون رؤسای جمهور پيشين بر تعهد دولتش مبنی بر حل اختلافات از طريق ديپلماسی و گفتگو تأکيد می کند، و در کنار اعلام تدقيق مسائل گرهی فی مابين توسط کابينه اش، نويد ايجاد پيوندی سازنده را به حاکمين ايران می دهد. بوش هم اگرچه پاره ای اوقات در آغاز حرفهايش تهديد می کرد و شاخه و شانه می کشيد، وليکن او نيز حل مناقشات را به ديالوگ دنيای غرب و نهادهای بين المللی با ايران واگذار می کرد. مابقی سخنان اوباما خطاب به مردم، و حاکمين ستمکار ايران، تمجيد از فرهنگ و تمدن ايرانی همراه با اندرزهای حکيم مأبانه بود.

                                                      ( ۲ )
                                             لفاظی ليدرهای رژيم
 علی لاريجانی رييس قوۀ مقننه، دعوت های اوباما برای ترميم سی سال کدورت در مناسبات ايران و آمريکا را ناکافی دانست و افزود: « منازعات بين دو کشور يک مسئلۀ عاطفی نيست تا بتوان آنرا با ارسال تبريک حل و فصل کرد ». وزير امور خارجه، منوچهر متکی دربارۀ پيام اوباما گفت: « از اين که نوروز منشاء خدمت و اثرگذاری بوده، خوشحال هستيم و از اين که پيام نوروز، پيام همزيستی، صلح و دوستی در تمام جهان منتشر ساخته خرسنديم. چنانچه [پيام باراک اوباما] نکته ديگری دارد ما آن را در دست بررسی داريم ». علی خامنه ای هم در واکنش به پيام نوروزی رييس جمهور آمريکا اظهار کرد: « هيچ تغييری در سياست و خط مشی آمريکا نسبت به ايران مشاهده نمی کنم؛ با اين همه چنانچه اين کشور رفتار خود را تغيير دهد، ايران نيز چنين خواهد کرد ». هاشمی رفسنجانی هم در خطبه های نماز جمعه تهران بتاريخ بيست و هفتم مارس برابر با هفتم فروردين ضمن تصديق نظرات خامنه ای و نقد رفتار ايالات متحده در قبال جمهوری اسلامی عنوان داشت: « آمريکا بايد يک حسن نيتی نشان دهد؛ بالاخره آنها سال هاست که عليه ملت ايران کار کرده‌اند و لذا امروز بايد حسن نيتی نشان دهند ».
آنچه با نيک نگريستن در گفته های فوق استنتاج می گردد اين است که علی رغم انتقادات ظاهری مقامات رژيم از ايالات متحده به بهانۀ پيام نوروزی رييس جمهور اين کشور، طرز کلام و صحبت کردن آنها  حکايت از تمايل بسيار بالای جمهوری اسلامی به نزديکی و تغيير شيفت در تعاملات طرفين دارد. واضح است گرايش به عادی سازی روابط با آمريکا خواست مشترک همۀ جناح های رژيم است.
تا بحال هم (لااقل در ده، دوازده سال اخير) هر يک از بال های حاکميت با سياست ها و تاکتيک های بعضاً همگون و تا اندازه ای هم متمايز درصدد رسيدن به اين منظور بوده اند. بياد داريم، در دوره ای که اصلاح طلبان در رأس قوای مجريه و قانونگذاری جای داشتند، تلاش های وافری برای حل اختلافات رژيم با آمريکا صورت دادند و در اين راه از کلیۀ امکانات مالی و فکری خود، و ظرفيت های ايران در منطقه و جهان سود جستند. در چهار سال گذشته نيز اصولگرايان و دولت سپاه پاسداران همچنان با بهره وری از توانايی های ايران ولی به سبک و سياق مختص به خود درپی تحقق آن هدف بوده اند. خلاصه در طی اين سال ها هرکدام از جناح های درون رژيم در رقابتی تنگاتنگ باهمديگر و امتحان راهبردهای متنوع، به نحوی خواسته اند تا ابتکار عمل را در اين عرصه بدست گيرند.

                                                         ( ۳ )
                                      واکنش های اپوزيسيون بورژوايی
مقدمتاً بايد گفت، بدنبال شيوع بحران اقتصادی سرمايه داری در ماه های اخير که به بن بست و ورشکستگی ايدئولوژيک بورژوازی جهانی، ساقط گرديدن ارزش های منحط نئوليبراليسم و زير سئوال رفتن قانونمندی های بازار آزاد انجاميده؛ تمامی بخش های بورژوازی ايران ( داخل و خارج از دايرۀ قدرت) شبيه هم طبقه ای هايشان در سراسر گيتی تحت تأثير اين وضعيت بکلی دچار استيصال و درماندگی شده اند.
در اين ميان اپوزيسيون بورژا- ليبرال و ناسيوناليست بيش از حاکمين از گرفتاری لاينحل نظام اقتصادی حاکم بر گيتی در رنج و عذاب اند. بدين معنا که شکست ايدئولوژی مناسبات توليدی حاضر و بی اعتبار گرديدن نئوليبراليسم آنان را با بحران بی آلترناتيوی هم رو در رو ساخته است. اما در مقابل اين وضعيت برای گرايش ليبرالی، گفتمان سوسياليستی در جامعه گسترش چشمگيری يافته و همۀ شواهد و قرائن حکايت از آن دارد که پيش شرط های تقويت آلترناتيو حکومت کارگری برای جنبش کمونيستی ايران يکی پس از ديگری در حال فراهم آمدن هستند. با اين تفاصيل، کمابيش ما ناظر تحرکات حساب شده ای از سوی طيف های رنگارنگ اپوزيسيون بورژوايی در صحنۀ تقابلات سياسی جامعه هستيم. اين نيروها مدت ها قبل از پيام تبريک اوباما يعنی به فاصلۀ اندکی پس از پايان کار نئوکان های ايالات متحده، کاهش تهديدات کاخ سفيد، و زمزمۀ احتمال بهبود روابط ميان اين دو کشور، ناگهان مسير حرکت خود را عوض کردند و برای حصول مقاصدشان مجدداً به سياست های تجربه شده روآوردند.
فی المثل احزاب کرد ناسيوناليست مانند حزب دمکرات کردستان ايران، سازمان زحمتکشان و غيره بعد از ناکامی های پی در پی خود و مواجهه با بحران استراتژيک ( دلسرد شدن از حملۀ نظامی آمريکا و برباد رفتن آرزوهايشان ) ، اينک در خفاء سياست کنار آمدن با جمهوری اسلامی يا دست کم جناحی از آن را تعقيب می کنند؛ و جريانات بورژوا- ليبرال سراسری از ملی- مذهبی ها و نهضت آزادی گرفته تا جبهه دمکراتيک ايران، دفتر تحکيم وحدت، توده ای ـ اکثريتی ها، جمهوری خواهان لائيک و... مجدداً فعاليت هايشان را بر روی تحول از بالا يعنی از مجرای ياری رساندن به اصلاح طلبان متمرکز کرده اند. قطعاً فروکش کردن تشنجات موجود ميان دولت های آمريکا و ايران يا به عبارتی خيز برداشتن جمهوری اسلامی در سازش و ايجاد پيوند مستقيم با ايالات متحده در کنش يا رويکرد ايشان دخالت داشته است. پيش کشيدن طرح « انتخابات و گفتمان، مطالبۀ محور» از جانب ليبرال های درون مرزی و پشتيبانی همفکران خارج کشوری آنان يکچنين استنباطی را موجب گرديده است. چنانچه سمت گيری، و اين طرح آنها حول مضحکۀ انتخابات آتی، افشاء نگردند، بطور نسبی می توانند به توهماتی در جامعه دامن زنند.

                                                     ***
در بررسی علل ملايمت رهبران جديد ايالات متحده با جمهوری اسلامی و کوشش رژيم برای استفاده از موقعيت پيش آمده آنهم در حالی که هنوز طرفين بر سر مسائل مختلف با همديگر نزاع دارند، می شود تبيين های گوناگونی ارائه داد. هر کدام از اين تحليل ها به نوبۀ خود فاکتورهای متعدد اين تغيير ادبيات، کلام و تمايل دو طرف را به داشتن همکاری و تعاملات علنی، برای مستمعين توضيح می دهند.
در ميان اين عوامل، عاملی که نقش اساسی ای  در گفتار آرام مقامات آمريکا و طرح ضرورت حل و فصل اختلافات ديرينه با ايران از طريق مذاکره و گفتگوی مستقيم داشته، استراتژی جديد اوباما در برطرف سازی مشکلات گرهی کشورش در افغانستان و پاکستان است. امروزه سوای اوباما بيشتر استراتژيسين ها و کارشناسان امنيت ملی آمريکا مثل « زبيگنيو برژنسکی »  بر اين باورند که بازسازی افغانستان و برقراری امنيت و دموکراسی در آن، توقف شورشگری در پاکستان و بازگشت آرامش به اين کشور، و تأمين امکان همکاريهای منطقه‌ای و بين‌المللی برای تقويت ثبات سياسی در اين دو سرزمين تا حد زيادی به تشريک مساعی ايران بستگی دارد. کنفرانس " آينده افغانستان" در لاهه که با حضور وزرای امور خارجه آمريکا، روسيه، هلند، دبيرکل سازمان ملل و نمايندگان بيش از هفتاد کشور جهان از جمله ايران برگزار شد، به سياست پردازان کنونی ايالات متحده فرصت داد تا برای رسيدن به مقصودشان يکبار ديگر از جمهوری اسلامی استمداد بطلبند. از سويی ديگر دعوت از ايران برای شرکت در نشست مقامات بلند پایۀ هشت کشور صنعتی جهان به همراه ممالک دخيل در امنيت منطقه توسط اوباما در همين راستا ارزيابی می شود. اين عقيده بدان سبب در ميان دستگاه ديپلماسی آمريکا جا باز کرده که تهران سابقۀ کمک به پيشروی سياست های واشنگتن را با خود حمل می کند. ترغيب مجاهدين افغان به همکاری با آمريکا و متحدينش در حمله به افغانستان، همگام کردن بخشی از نيروهای جنوب عراق با يورش نظامی آمريکا به اين کشور و قبول مذاکره با فرستادگان ايالات متحده دربارۀ راههای تأمين امنيت در عراق، برای کاخ سفيد فراموش شدنی نيست. تا آنجايی که به سران جمهوری اسلامی برمی گردد آنان رفع مناقشۀ هسته ای و برداشته شدن فشار قطعنامه های تحريمی شورای امنيت، عبور از مشکلات اقتصادی، رسميت يافتن حکومتشان بعنوان قدرت برتر منطقه از جانب غرب خصوصاً آمريکا و مهم تر از اينها ماندگاری خود را در سازش و کنار آمدن با ايالات متحده می بينند. کل حاکميت چندين سال است به اين نتيجه رسيده اند که بايستی تنش ها و اختلافات ديرينه و چالش برانگيز را برطرف کرده، و رابطۀ مستقيمی با واشنگتن برقرار کنند. بواقع اين منافع استراتژيک، و نيازهای مادی و غيرقابل کتمان طبقات مسلط در ايران و آمريکا هستند که هر دو طرف را به کاستن از تشنج آفرينی و شروع فصل جديدی از مناسبات اقتصادی و سياسی ناگزير ساخته اند.
بدون هر شک و انگاره ای طبقۀ کارگر، زنان، دانشجويان و توده های ستمديده بی اعتنا به جنگ زرگری حاکمان اين دو کشور و برخوردهای گاهاً تند و گاهاً آرام آنان با يکديگر، با هشياری تمام و با مبارزات متحدانه همۀ موانع پيش رو را تا رسيدن به پيروزی درخواهند نورديد. شنيده شدن فرياد مخالفت همزمان عليه رژيم استبدادگر و سرمايه داری حاکم و امپرياليسم آمريکا در ايران آنروز را بشارت می دهد. 

                                              ۳۰ مارس ۲۰۰۹ 

April 07, 2009

اول ماه مه جای شو هخائی تلویزیونهای لوس آنجلسی نیست

محمود قزوینی

٦ آوریل ٢٠٠٩/  ١٨ فروردین ١٣٨٨

اول ماه مه جای شو هخائی تلویزیونهای لوس آنجلسی نیست

آقای شهرام همایون از کانال یک در تدارک یک شو هخائی  به مناسبت اول ماه مه است. این کانال به مناسبت اول ماه مه فراخوان داده است که مردم در روز ١٠ اردیبهشت بر علیه گرانی تظاهرات کنند و جوک ما هستیم، سرود این کانال را سر دهند. این کانال روز کارگر را روز خلیج فارس نام نهاد.

کانال یک با جوک مسخره آمیز ما هستیم هر از چند گاه فراخوان تظاهرات در شهرها را میدهد که گاها ١٠-٢٠ نفری اینجا و آنجا جمع میشوند و سرود و جوک ما هستیم را سر میدهند و برای خلیج فارس نیایش میکنند. قرار است این شو مسخره آمیز در روز ١٠ اردیبهشت نیز به مناسبت اول ماه مه هم اجرا شود.

جای شبه ای نیست که کارگران و مردم به این شوهای مسخره توجه ای نخواهند کرد. اما آنچه من را ملزم به نوشتن در این باره میکند، وارد شدن ابتذال تلویزیونهای لوس آنجلسی در محدوده اول ماه مه است. شکی نیست که تظاهرات ما هستیم در روز ١٠ اردیبهشت نزد کارگران و فعالین کارگری با مزاح بدرقه خواهد شد. اگر نمایش اول ماه مه توسط شوراهای اسلامی رژیم تحریم میشود و یا فعالین کارگری همراه با فراخوان تحریم خود، برای استفاده از فرصت به مراسمها میروند و  مانند مراسم اول ماه مه سال ٨٥ مراسم را به ضد اهداف شوراهای اسلامی و رژیم اسلامی تبدیل میکنند، تظاهرات ما هستیم در روز ١٠ اردیبهشت نه قابل تحریم است و نه قابل سوء استفاده، بلکه همانند حرکت هخا قابل مزاح و دست انداختن است.  

اول ماه مه روز همبستگی جهانی کارگران، صاحبان قدیمی در جهان و ایران دارد و جای شعبده بازی در آن نیست. روز اول ماه مه روز اعتراض جهانی کارگر به تمامی جامعه سرمایه داری است.   تاریخ آن در ایران هم با خون و زندان نوشته شده است. یک معضل حکومتهای بورژوازی در ایران چه سلطنتی و چه اسلامی مسئله برگزاری اول ماه مه بوده است. اول ماه مه روز همبستگی طبقه کارگر بر علیه کل طبقه بورژوازی، بر علیه استثمار این طبقه، بر علیه مالکیت این طبقه، بر علیه قدرت سیاسی این طبقه، بر علیه فرهنگ آن ، بر علیه مذهب و دستگاه نظامی اش، بر علیه دستگاه تبلیغی اش، بر علیه کار کودکان، بر علیه همه ستمهای جامعه سرمایه داری است. تلویزیونهای  لوس آنجلسی هم  گوشه کوچکی از این دستگاه سرمایه داران را تشکیل میدهند.

اول ماه مه تاریخی قریب به ٩٠ سال در ایران دارد. از جشن اول ماه مه در سال ١٩٢٢ تا شلاق خوردن فعالین کارگری سنندجی از جمله سوسن رازانی و شیوا خیرابادی به دلیل برگزاری اول ماه مه ، هر ساله اول ماه مه چه بصورت مخفی و یا علنی، کوچک و یا بزرگ در ایران برگزار شده است.  در اینجا طبقه کارگر با فعالین کارگری با سابقه اش حضور دارد. سوسن رازانی و شیوا خیرآبادیها، رهبران و فعالین کارگری هفت تپه و شرکت واحد،  محمود صالحی و دیگر فعالین کارگری که اول مه مه سقز را رقم زدند،، فعالین کارگری متشکل در کمیته ها و کانونهای مختلف، فعالین کارگری صدها اعتصاب کوچک و بزرگ، کمیته های همبستگی کارگری در خارج کشور و...نمیگذارند حتی یک کارگر با فراخوان هخائی  کانال یک گیج شود و با جوک سرود ما هستیم به این صف مبتذل دشمنان طبقاتی خود بپیوندد.

اگر ابتذال هخا جمع ١٠٠ نفره مبتذلی را در حاشیه جامعه جمع کرد، ابتذال کانال یک در روز ١٠ اردیبهشت قادر به جمع کردن هیچ دسته ای نیست. روز اول مه جای شعبده بازهای سبک سرانه هخا و شهرام همایون نیست.

اول ماه مه به جنگ سرسخت طبقه کارگر علیه طبقه سرمایه دار تعلق دارد که تاریخ آن با تلاش و فداکاری طبقه کارگر و

سوسیالیستها و با زندان و آتش و خون نوشته شده است.

اول ماه مه به این ابتذالها آلوده نخواهد شد.

mkazvini@hotmail.com

April 06, 2009

آیا طومار و جمع آوری امضاء تاکتیک مناسبی است ؟

فرهاد شعبانی

بعداز ماهها اطلاع رسانی، فعالیت آگاهگرانه و مبارزه خستگی ناپذیر برای افزایش دستمزد کارگران در ایران، سرانجام شورای عالی کار روز چهارشنبه 20 اسفند از بالای سرکارگران و نمایندگان واقعی آنها حداقل دستمزد را آنطوریکه پیش بینی کرده بودیم، تعیین و ابلاغ کرد.

 در پروسه مبارزه برای افزایش دستمزدها گرایشات گوناگون درون جنبش کارگری ایران دراتحادی ننوشته در مقابل سرمایه ایستادند و ظرفیت و توان خود را در توازن قوائی نابرابر به نمایش گذاشتند. 

اما باوجود وحدت عملی گرایشات مختلف بر سر خواست و مطالبه افزایش دستمزد با توجه به فاکتورهای نرخ تورم در سال آینده و نه سال سپری شده، هزینه سبد زندگی یک خانوار چهار نفری و خط فقر، تاکتیک های مبارزاتی متفاوت و بعضا متمایزی  برای تحقق این خواست عرضه شد.

در ادامه این مبارزه و با هدف وادار کردن شورای عالی کار به تغییر این تصمیم ضد کارگری شماری از تشکلهای کارگری که در ماههای گذشته تلاشهای خستگی ناپذیری برای افزایش دستمزدها انجام داده بودند، طی اطلاعیه ائی بتاریخ 25 اسفند  با عنوان "دستمزد 274500 تومانی تحمیل گرسنگی مطلق بر میلیونها خانوار کارگری است"  بر تداوم این مبارزه پای فشرده و کارگران را دعوت به حمایت از حرکت خود کرده اند.

این دوستان  که عبارتند از سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه ، اتحادیه آزاد کارگران ایران ، انجمن صنفی کارگران برق و فلزکار کرمانشاه در بیانیه خود چنین نوشته اند:

کارگران، معلمان، پرستاران و عموم زحمتکشان

باید در مقابل تحمیل دستمزدهای زیر خط فقر آستین ها را بیش از پیش بالا زد، نباید به مرگ تدریجی از گرسنگی تن سپرد، نباید اجازه داد هر طوری که صاحبان سرمایه میخواهند نیروی کار ما به حراج گذاشته شود و سهم ما  از تولید کوهی از ثروت ونعمت در جامعه فقر روز افزون باشد. برخورداری از یک زندگی انسانی حق مسلم ماست و این چیزی است که هیچ کس آنرا به میل خود به ما هدیه نخواهد کرد.

افزایش حداقل دستمزدها تنها در گرو اراده و خواست ما کارگران در صفی متحد و یکپارچه است، باید تا روز اول ماه مه با امضای طومار خواست افزایش حداقل دستمزدها ، این روز را به روز اعتراض علیه دستمزدهای زیر خط فقر تبدیل کرد.

سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه، اتحادیه آزاد کارگران ایران و انجمن صنفی کارگران برق و فلزکار کرمانشاه همدوش با کارگران امضا کننده طومار خواست افزایش حداقل دستمزدها اعلام میدارند دستمزد 274500 تومانی لگد مال کردن حرمت انسانی کارگران و محکوم کردن خانواده های آنان به مرگ تدریجی از گرسنگی است و بدینوسیله ضمن اعتراض شدید به تصویب چنین دستمزدی، اعتراض به آن و مبارزه برای تجدید نظر اساسی در میزان حداقل دستمزدها را حق مسلم کارگران میدانند و عموم کارگران، معلمان، پرستاران و سایرزحمتکشان را به امضای طومار خواست افزایش حداقل دستمزدها فرا میخوانند و از آنان میخواهند با ملحق شدن به صف مبارزه برای افزایش حداقل دستمزدها، این خواست را همدوش با کارگران امضا کننده طومار، به یک خواست اصلی و  قابل تحقق در روز اول ماه مه امسال تبدیل کنند. "خط تاکیدها از من است"

تداوم مبارزه و پافشاری بر خواست افزایش دستمزدها و لغو مصوبه شورای عالی کار از آنجائیکه  خواست کل طبقه کارگر است؛  نه تنها حرکتی وحدت طلبانه و دارای زمینه ها و عناصر بسیج توده وسیع کارگران است، بلکه باید مورد حمایت فعال همه گرایشات درون جنبش کارگری قرار گیرد و تا اینجا به آن ایرادی وارد نیست. اما پرسشی مطرح است. آیا تاکتیکی که این دوستان در پیش گرفته و میخواهند طبقه کارگر حول آن بسیج و به میدان بیاید تاکتیکی موثر و متناسب با سطح مبارزه تاکنونی کارگران و فعالین جنبش کارگری  در چند سال اخیر است؟ به باور من نه.

 اگر ماهیت رژیم و نهادهای ضد کارگریش در برخورد به جنبش کارگری ایران طی سه دهه گذشته را نادیده بگیریم و تنها به واکنش شورای عالی کار و دیگر نهادهای ضد کارگری دولتی و کارفرمائی  به طومار و امضاهای جمع آوری شده توسط این دوستان در ماههای قبل از تصمیم شورای عالی کار در اسفند سال 87 و چند سال گذشته از یک طرف؛  و مبارزه میدانی کارگران که آخرین نمونه آن مبارزات چند ماهه کارگران پرریس سنندج که  پیام قدردانی آنها را دوستان اتحادیه آزاد دریافت کرده اند از طرف دیگر؛ بسنده کنیم، متوجه خواهیم شد که تاکتیک طومار و جمع آوری امضاء فشاری نیست که با تکیه بر آن بتوان رژیم و کارفرمایان را وادار به تجدید نظر کرد. کارگران پرریس سنندج پیروزی خود را مرهون 6 ماه مبارزه پیگیر که آمیخته ائی از اشکال گوناگون مبارزه، تجمع و تظاهرات در مقابل اداره کار و استانداری ، اعتصاب و تحصن در کارخانه  و تجمع در مقابل دیوان عدالت اداری بود، هستند. همین تجربه و تجارب مشابه نشان می دهد که تجمع و اعتراض و اعتصاب تاکتیکی موثرتر است و میتواند دولت و سرمایه داران را سرعقل آورده و وادار به حرف شنوی کند.

 منافع سرمایه بر روی زمین و پاسخگوئی به قوانین الهی در آسمان دواصلی است که رژیم جمهوری اسلامی به آن سخت پایبند است و تنها یک فشار مبارزاتی موثر می تواند عدول از این اصول را به آنها تحمیل کند و تجربه نشان داد که این تاکتیک طومار و جمع آوری امضاء به تنهائی نیست؛ بخصوص در آستانه روز اول ماه مه که طبقه کارگر را می توان در ظرفیت (اگر مبالغه نکرده باشم) دهها و صدها هزار نفره با خواست و شعارهای مشترک به خیابان آورد.

به  استدلالهای فوق این نکته را اضافه می کنم که خود تشکلهای نامبرده و دیگر تشکلهای موجود کارگری در ایران محصول وجود آزادیهای دموکراتیک در جامعه نیستند، بلکه حاصل مبارزه شجاعانه، متحدانه و همبسته و پرهزینه چند سال گذشته کارگران و فعالین جنبش کارگری در ایران هستند که به رژیم تحمیل شده اند؛ و وجودشان را دوست و دشمن پیشروی جنبش کارگری ارزیابی می کند که  مبارزه طبقه کارگر را وارد فاز دیگری کرده است.

 در این صورت می توان نتیجه گرفت که با این درجه از پیشروی ، با تکیه بر این سطح از مبارزه و با توجه به تجربه عملی خود کارگران و فعالین جنبش کارگری طی سالهای گذشته در مبارزه برای حقوقهای معوقه، ایجاد تشکلهای کارگری، جلوگیری از اخراج و بیکارسازیها ، و کمپین های گسترده در دفاع از فعالین و رهبران دستگیر شده جنبش کارگری به نظر نمی رسد طومار و جمع آوری امضاء تاکتیک مناسبی باشد. هم سطح مبارزه بخشهای پیشرو جنبش کارگری  گامها جلوتر از طومار نویسی و جمع آوری امضاء است  و هم رژیم اسلامی، رژیمی  نیست که  با فراخوان به جمع آوری امضاء بتوان بر تصمیمات آن تاثیر گذاشت. از این گذشته این تاکیتک مبارزات طبقه کارگر را از میدان باز مورد توجه رسانه ائی و حمایتی به فضای بسته خواهد برد.

 جمع آوری امضاء در آستانه و استقبال از اول ماه مه و در حالیکه می توان مبارزه برای افزایش دستمزدها را تنها بعلت عمومی بودن آن به یک جنبش وسیع طبقاتی تبدیل کرد، اگر تند نرفته باشم به کجراهه بردن مبارزات کارگران در این مقطع حساس خواهد بود.

یاد آوری می کنم. من جزء آندسته از فعالین جنبش کارگری نیستم که تصورم می کنم با سر دادن شعارهای توخالی و بدون در نظر گرفتن توازن قوا و فاکتورهای عینی دیگر، از جمله سطح مبارزه طبقه کارگر و موانعی که با آن روبروست می توان دنیای مملو از ستم و نابرابری را در جهت بهبود شرایط زندگی کارگران تغییر داد. در عین حال جزء آندسته از فعالین جنبش کارگری هم نیستم که تصور کنم برای تداوم مبارزه پیشرویهای تثبیت شده را باید نادیده گرفت.

در آخرین مطلبی که در رابطه با مبارزه برای افزایش دستمزدها تحت عنوان "حداقل دستمزد کارگران تعیین، اما اعلام نشده است" ، سطور پائین را بعنوان نتیجه گیری بحث نوشتم.  با توجه به اینکه آن نتیجه گیری را منطقی و  با سطح مبارزه طبقه کارگر و شرایط امروز زندگی و مبارزه کارگران متناسب می دانم یکبار دیگر بر آن تاکید می کنم :

  "تلاش برای مجاب کردن سران رژیم جمهوری اسلامی برای برقراری یک اشل متغیر در تعیین دستمزد کارگران متناسب با تغییرات شاخص سبد و هزینه زندگی در جامعه بیهوده ترین تلاش و هدر دادن انرژی است.  این جهت را نه تئوری بلکه تجربه عملی مبارزه کارگران به اثبات رسانده است.

بنابراین راهی جزء توسل به مبارزه ائی رودرو در کارخانه و کارگاه، محل زندگی و خیابان برای تامین یک زندگی انسانی باقی نمانده است، وتنها با اعتصابات و مبارزات سراسری چنین هدفی متحقق خواهد شد. باید خواب ثبات و سودآوری بنگاهها و موسسات سرمایه داری به قیمت تحمیل یک زندگی برده وار به طبقه کارگر را از چشمان آنها ربود. بر تمام دشواریهائی که طبقه کارگر ایران با آن رویروست واقفم، اما علی رغم تمام این دشواریها که واقعا آن را درک می کنم این تنها راه است".

 این را اضافه می کنم که عدم افزایش دستمزد کارگران در سال 88، بیکارسازیهای گسترده و اخراجهای دسته جمعی و تعرض سرمایه به سطح معیشت و سفره خالی طبقه کارگر رابطه تنگاتنگی با بحران جهانی سرمایه داری دارد و سیستم سرمایه داری ایران در عصر جهانی شدن سرمایه از قواعد این بازی ضد کارگری جدا نیست. طبقه کارگر نمی تواند با امضای طومار به مقابله با تحمیل بار بحران بر دوش خود برخیزد. آنهم در شرایطی که سپاه پاسداران بزرگترین کارفرمای طبقه کارگر ایران است. در اول ماه مه امسال نه قدرت مجازی بلکه قدرت واقعی طبقه کارگر ایران را باید برای مبارزه با کلیت سرمایه به میدان آورد.

حجت برزگر:اول ماه مه 1388(2009)

pdf کلیک کنید

به‌رگری له‌ کۆمه‌ڵه‌ ، ئه‌رکێکی چینایه‌تی و به‌رگری له‌ سۆسیالیسمه

ئاریس زارعی                                        5.4.2009

ئایا هێزێکی مارکسیست که‌ به‌رنامه‌، سیاست و ستراتژی و ئه‌وله‌ویه‌ت و ئامانجه‌کانی له‌ پێناو کۆتایی هێنان به هه‌مو چه‌شنه‌‌ چه‌وسانه‌وه‌ و زوڵم و هه‌ڵاواردنێکی ئینسانه‌کانی کۆمه‌لگه‌دا بێت و باوه‌ری به‌ دێموکراسی و پلورالیزم له‌ پراکتیکدا تاقی کراوه‌ته‌وه‌، ده‌توانێت حیزبی یه‌ک ده‌نگ و یه‌ک نه‌زه‌ر بێت له‌ سه‌ر هه‌موی ئه‌م عه‌رسه‌ و مه‌یدانانه‌ی تێکۆشان و خه‌باتی سیاسی و فکری و عه‌مه‌لی وه‌ هه‌روه‌ها دانانی رێگا چاره‌ و به‌رره‌سیان و پلان بۆ دانانیان، که‌ له‌ کۆمه‌لگاکه‌دا رۆژانه‌ له‌ ئارادان؟‌

   ئایه‌ به‌ بێ هه‌بونی ئیختلافی سیاسی و فکری و سه‌لیقه‌یی له‌ سه‌ر به‌شێک یا هێندێک له‌م  مه‌سئله‌ و  ستراتژی و باوه‌رانه‌  که‌ هه‌ر یه‌که‌یان بۆ جواب دانه‌وه‌ به‌ کۆمه‌ڵێک نیاز و پرسی ئه‌و بزوتنه‌وه‌ و مه‌یدانانی خه‌بات و شورش دارێژراون، ده‌توانین بڵیێن حیزب یا ته‌شکیلاته‌که‌مان جدی و ده‌خاله‌تگه‌ر و پێشره‌وه‌؟  ئه‌ساسه‌ن ئه‌م ئیختلاف و جیاوازی بیر کردنه‌وه‌ و رێگای جیاواز و  جۆراو جۆر بۆ حه‌لی ئه‌م کێشه‌ و گرفتانه‌ چۆن و بۆ دروست ده‌بن؟

  ئایه‌ کاتێک ئالو گۆرمان له‌ باوه‌ر و رێباز و ئامرازی خه‌بات وه له‌ لێکدانه‌وه‌ی بارودۆخ و روداوه‌کانی ناو کۆمه‌ڵگادا تێدا دێته‌ پێش، ئه‌وه‌نده‌ سه‌راحه‌ت و راستگۆیی و باوه‌ر به‌ خۆییمان تێدایه‌ که‌ با ئاشکرا و بێ پێچ و په‌نا بۆ کۆمه‌لگه‌ و جه‌ماوه‌ریان باس بکه‌ین؟‌

  ئایه‌ دروست بوونی  گۆران له‌ فکر و عه‌قیده‌ و مێتودولۆژی خه‌بات و تێکۆشان، شتێکی واقعی و ئاسایه‌؟ ئه‌مه‌ و ئاوه‌ر دانه‌وه‌ به‌ چه‌ند باس و پرسی تر کاری ئه‌م نوسینه‌یه‌. 

کۆمه‌ڵه‌ هه‌ر له‌ سه‌ره‌تای هه‌ڵبه‌ستینی شانه‌ چوک و پڕ کاره‌کانیه‌وه‌ تا کاتی خۆ رێکخستن و سه‌ر و سامان دان به‌ کاری رێکخروه‌یی و سیاسی و کۆمه‌ڵایه‌تی له‌ ناو شوێنی ژیان و کار و خوێندنی جه‌ماوه‌ر له‌ ئێران و کوردستانی ئێران، که‌ زیاتر به‌ شکلی نه‌هێنی بووه‌، وه‌ک هه‌نگێکی به‌ مشور و لێزان  و کۆشا که‌ دایم بۆ هه‌ڵبستنی شانه‌ هه‌نگوینێکی هه‌رچه‌نده‌ش بچوک، ئه‌ما  پڕ و خالیس له‌ شه‌هدی خالیسی گوڵان، بێ منه‌ت له‌ شه‌کراوی حازر و بێ زه‌حمه‌ت،  ته‌قه‌لای کردوه‌، هه‌تاکو به‌ ئێستا گه‌یشتوه‌.

پوپولیسم و جه‌بهه‌ و مه‌یدانه‌کانی خه‌بات‌

 کاتێک مێژوی سه‌رده‌می پۆپۆلیست بونی کۆمه‌ڵه‌ موتاله‌عه‌ ده‌کرێت، زۆر روون و ئاشکرا ده‌بیندرێت که‌ کار کردن به‌م مێتدولوژی و سه‌بکی کاره‌ له‌ به‌ر له‌ دوی خه‌ڵک رۆیشتنی(دنباله‌روی) یا خود بۆ خه‌ڵک فریودان له‌ لایه‌ن ئه‌م رێکخراوه‌وه‌ نه‌بوه‌. به‌ڵکو ئه‌ساسه‌ن بۆ ئه‌وه‌ بووه‌ که تێکۆشه‌ران و هه‌ڵسراوانی ئه‌م رێکخراوه‌ سۆسیالیستیه‌،‌ له‌ نزیکه‌وه‌ به‌ ژیان  و گوزه‌رانی کۆمه‌ڵانی خه‌لکی به‌ش مه‌ینه‌ت و زه‌حمه‌تکێش زیاتر ئاشنا بن و به‌ کرده‌وه‌ چێژی ژیانی پڕ ره‌نج و که‌م گه‌نجیان بکه‌ن و راسته‌قینه‌تر ده‌رکی راستیه‌کانی ژیانیان بکه‌ن. ده‌نا هه‌ر ئه‌و سه‌رده‌مه‌ش سه‌ره‌رای تازه‌ کاری و که‌م ئه‌زمونی پێک هێنه‌ران و تێکۆشه‌رانی له‌م بواره‌دا ‌، سه‌ره‌رای زیندان و ئازار و گوشاری زۆری رژیمی شا بۆسه‌ریان، به‌ڵام خاوه‌ن بروا و تێروانین و سه‌بکی کار و ئایدولۆژی تا راده‌یه‌کی زۆر پێشره‌و سه‌ربه‌خۆی خۆیان بون.

 له‌ هیچ شوێنێک و له‌ هیچ سه‌رده‌مێکدا و به‌ هیچ بیانووێک نابیندرێت که‌ کۆمه‌ڵه‌، به‌ قازانجی رێکخراوه‌یی یا بۆ خۆش خزمه‌تی به‌ هێز و حکومه‌تگه‌لێک یا له‌ ژێر رکێفی  رابه‌ران و مه‌سئولینی خۆیدا، به‌رژه‌وه‌ندی بزوتنه‌وه‌ی خه‌لکی زه‌حمه‌تکێش و ئازادیخوازی ئێران و کوردستانی ژێر پێ نابێت. یا بێ حورمه‌تی به‌ ئیراده‌ و مافه‌کانیان کردبێت. کۆمه‌ڵه‌ له‌ سه‌ر پێداگری له‌ وه‌ده‌ست هێنانی مافی ژیانێکی شایسته‌ی ئینسان بۆ چین و توێژه ره‌نجده‌ر و به‌رهه‌م هێنه‌ره‌کان که‌ هه‌ژارترین لایه‌ و توێژی ئه‌م کۆمه‌ڵگا چینایه‌تیه‌ن. له‌ سه‌ر پشتیوانی و خه‌بات بۆ مافی یه‌کسانی ژنان له‌ گه‌ڵ پیاوان، له‌ پێناو خه‌بات و تێکۆشانی شێلگیرانه‌ و ئاشکرا و شه‌فاف و واقیعه‌ن کۆتایی هێنه‌ر به‌ چه‌وساندنه‌وه‌ و سته‌می میللی له‌ سه‌ر کۆمه‌ڵانی مێحنه‌ت چێشتوی کوردستان و له‌ به‌ر خاتری به‌رگری کردنی بوێرانه‌ی له‌ پاراستنی مافی ئازادی بێ مه‌رجی به‌یان، ره‌خنه‌ گرتن، رێکخراوه‌ دروست کردن و خه‌بات کردن له‌ پێناو ژیانێکی باشتردا و له‌ پێناو پاراستنی سه‌ربه‌خۆیی و  مافی ره‌وای مه‌وجودیه‌تی خۆی و جه‌ماوه‌ری کوردستاندا، هه‌ر له‌ سه‌ره‌تای تێکشکانی قیام و شۆرشی 57 ی کۆمه‌ڵانی خه‌لکی ئێراندا، له‌ لایه‌ن رژیمی ئیسلامیه‌وه‌ وه‌ک دوژمنی سه‌ره‌کی له‌م بزوتنه‌وه‌ دژی دیکتاتوریه‌دا چاوی لێکراوه‌ و به‌ ده‌یان و بگره سه‌دان تێکۆشه‌ری ئه‌م رێکخراوه‌ی به‌ کۆمه‌ڵ گوله‌ باران کراون یا له‌ مه‌یدانه‌ جۆراوجۆره‌کانی خه‌بات و تێکۆشانی پێشره‌وانه‌ی شۆرشی کۆمه‌ڵانی خه‌لکی ئێران و کوردستانی ئێران و ئێراق گیانیان به‌خت کردوه‌.

 هه‌ر له‌ پێناو  کار و خه‌بات بۆ ئه‌م ئه‌سڵ و پره‌نسیپه‌ ئینسانیانه‌، هه‌ر له‌و سه‌ره‌تایانه‌وه‌، شه‌ری ‌هه‌مه‌جۆره  له‌ چه‌ندین  لاوه‌  له‌ لایه‌ن  نه‌یارانی  ژیانێکی ئازاد و یه‌کسان و عادڵانه‌ بۆ هه‌موان ، له‌ دژی کۆمه‌ڵه‌  به‌ ئاشکرا و نه‌‌هێنی به‌ چه‌ندین شکل و له‌‌ چه‌ندین قۆناخدا ده‌ستی پێکردوه‌و تاکو ئێستاش هه‌روا به‌ر‌ده‌وامه‌. له‌ ناو خۆی کوردستان که‌وته‌ به‌ر رق و دژایه‌تی کردنی چینی چه‌وسێنه‌ر و  توێژی کۆنه‌په‌رست و بورژوازی دژه‌ ژن و دژه‌ زه‌حمه‌تکێش، که‌ به‌ داخه‌وه‌  دواتریش هه‌ر به‌م هۆیانه‌ که‌ پێیان وابو ئه‌م رێکخراو و باوه‌ره‌ بۆ پله‌ و پایه‌ی چینایه‌تی و به‌رژه‌وه‌ندی  سیاسی و ئابوریان  خه‌ته‌ر و موزیره، شه‌رێکی خوێناوی و سه‌رتاسه‌ریان به‌سه‌ردا سه‌پاند که تاکو ئێستاش برینه‌کانی له‌ په‌یکه‌ری کۆمه‌ڵگای کوردستان و بزوتنه‌وه‌ رزگاری خوازانه‌که‌‌ی هه‌روا ماون‌‌ به‌ سارێژ نه‌کراوی.‌

 

 له‌ سه‌ر ئاستی ناوچه‌که‌ش، بۆمب باران و کوشتاری هێزه‌کانی کۆمه‌ڵه‌ و حیزبی کۆمۆنیستی ئێران له‌  "دۆڵی بۆته‌ و شیمیا بارانی هاورێیانی گوردانی شوان"، له‌ لایه‌ن رژیمی به‌عسی ئێراقه‌وه‌، دو نمو‌نه‌یتری ئه‌م باجه‌ زۆر و به‌ده‌وامه‌ن که‌ کۆمه‌ڵه‌ له‌ پێناو سه‌ربه‌خۆیی خۆی، له‌ پێناو یارمه‌تی دان به‌ شۆرشی  خه‌لکی کوردستانی ئێراق و ریکخراوه‌ سیاسیه‌کانی و له‌ پێناو ئامانج و ئاواته‌ ئینسانیه‌کانی کۆمه‌ڵانی کرێکار و زه‌حمه‌تکێشی کوردستاندا داویه‌تی. 

باج و قوربانی دان له‌ پێناو حه‌ق دا

 جا هه‌ر له‌ سه‌ر ئه‌م ئه‌ساسه‌ کۆمه‌ڵه‌ تاکو ئێستا هیچ ته‌ماع وه‌به‌ر نانێ یا خود "هاوپه‌یمانیه‌تیه‌کی" ده‌ره‌کی و هیچ گوشار و  "زه‌رده‌ خه‌نه‌ی" ناوه‌کی  بۆ ساتێکیش بوبێت،‌ توشی هه‌ڵه‌ی لێکدانه‌وه‌یی و ستراتژی و شکلی موبارزاتی نه‌کردوه. ‌ هیچ جۆره‌ ته‌رفه‌ند و دانی موژده‌ی به‌ حاکم کردنێک و یا " فدارلیسم" بۆ دروست کردنێک، که‌ رۆژانه‌ رێکخراو و جه‌ره‌یانه‌ راست و بورژوا سیاسیه‌کانی ئێرانی و کوردستانی پێ له‌ سه‌ر یه‌ک ئه‌نگوست خول ده‌درێن، له‌ پاراستن و پێداگرتن له‌ سه‌ر به‌رژه‌وه‌ندی چینایه‌تی و رێبازی سوسیالیسم  لای نه‌داوه‌.

 به‌ڵام به‌ داخه‌وه‌ له‌ ژێر کاریگری ئه‌و بارودۆخه‌ نوێیه‌ی که‌  له‌ لایه‌ن وه‌ڵاتانی رۆژئاوایه‌وه‌  کراوه‌ به‌ چاره‌نوسیوی خه‌لکی ناچه‌که‌، وه‌ له‌ هه‌مانکاتدا  به‌ هۆی ئاڵوگۆره‌ فکری و چینایه‌تیه‌ کان وه‌یا به‌ هۆگه‌لیتر، به‌شێک له‌ هێز و کادره‌کانی کۆمه‌ڵه‌ و حیزبی کۆمۆنیستی ئێران، که‌ سامان و هێز و توانایه‌کی زۆری ئینسانی و فکری ئه‌م هێز و بزوتنه‌وه‌ بوون( به‌ نه‌زه‌ر من که‌م تا زۆر ئێستاش هه‌ر هه‌ن)، ریزی ئه‌م رێکخراوه‌یان  جێ هێشتوه‌و جا یا رێکخراو و زه‌رفی خۆیان بۆ بردنه‌ پێشی ئیده‌ و سیاسه‌ت و ستراتژیه‌ نوێیه‌کانیان پێک هێناوه‌، یان هه‌ر به‌ ته‌واوی له‌ کاری سیاسی یا رێکخراوه‌یی کشاونه‌ته‌وه‌ و خه‌ریکی ژیانی ئاسای خۆیانن، که‌ له‌ گه‌ڵ ئه‌وه‌دا که‌ ده‌بێت ئه‌م مافی هه‌ڵبژاردن و ئازادی بیریه‌ به‌ ره‌سمی بناسرێت، به‌ڵام زۆریش جێگای داخه‌.

 راستیه‌که‌ی ئه‌وه‌یه‌ هیچ که‌س به‌ له‌ ده‌ست دانی ئه‌م هێز و سه‌رمایه‌ی ئینسانیه‌ خۆشحاڵ نیه‌ و داخی له‌ ده‌ست دانیان گرانه‌. به‌ڵام مه‌سیر و منزلگه‌ی هه‌مو موسافیره‌کانی ناو یه‌ک قه‌تار یه‌ک شوێن نیه‌ و دره‌نگ یان زو هێندێک سوار ده‌بن و هێندێکیش داده‌به‌زن. زۆر فاکته‌ری ده‌ره‌کی و ناوه‌کی هه‌ن که‌ هۆی ئه‌م گۆرینی ریل و مه‌سیری فکری و تێکۆشانی دۆستان و هاورێیانی کۆمه‌ڵه‌ و حیزبی کۆمۆنیستی ئێران ته‌وزیح ده‌ده‌ن، که‌ له‌ ناویاندا فاکته‌ری سیاسی و چینایه‌تی و تا راده‌یه‌کیش ئینتخابی ژیانێکی ئارامتر و پریوات رۆلی ئه‌سڵی ده‌گێرن. کاری گه‌ری ئه‌م فاکته‌رانه‌ دوای بریار و رودانی ئاڵوگۆر له‌ فکری ئینسانه‌کاندا، هه‌ر زۆر زوو له‌ پراتیک و قسه‌ و ژیانی سیاسی رۆژانه‌یاندا زۆر حه‌یان ره‌نگ ده‌داته‌وه‌ و هه‌ڵبژاردن و مه‌سیری نوێی ئه‌م که‌س و جه‌ره‌یانانه‌  بۆ هه‌مو که‌س ئاشکرا ده‌بێت.

قۆناخ و بارودۆخه‌ سه‌خت و ته‌لانه‌کانی مێژوی سه‌رده‌م

کۆمه‌ڵه‌ و حیزبی کۆمۆنیستی ئێران تا گه‌یشتون به‌مرۆکه‌، به‌ که‌ناری زۆر مه‌ترسیدا گوزه‌ریان کردوه‌. به‌ سه‌دان ئینسانی شه‌ریف و یه‌کسانی خواز و کۆمۆنیستیان له‌ زیندان و به‌ره‌کانی شه‌ر له‌ گه‌ل رژیمی درنده‌ی ئیسلامی سه‌رمایه‌ و بورژوا و کۆنه‌په‌رستانی هه‌رێمی له‌ ده‌ست داوه‌.  ئه‌م هێزه‌  به‌ ناو مێژوی شه‌ری نه‌خوازرا و داسه‌پێندراوی ناوخۆییدا ره‌د بووه  و به‌‌ لێواری زۆنگاوی شه‌ری ماڵواێران که‌ری رژیمی به‌عس و رژیمی ئیسلامی له‌ ئێراندا، به‌ پاراستنی سه‌ربه‌خۆیی خۆی و  به‌ قیمه‌تی له‌ ده‌ست دانی سه‌دان مروڤی ئازادیخواز و یه‌کسانی خواز تێپه‌ر بووه‌.  باردوخی ترسناک و ره‌شه‌کوژی سه‌رده‌می  نا ئه‌منی گیانی له‌ کوردستانی ئێراقی پشت سه‌ر ناوه‌‌.  له‌ داوی ئاڵۆز و پر له‌ گرێ پوچکه‌ی پروژه‌ " گه‌وره‌و و بچوکه‌کانی" ئه‌مریکا و هاوکار و هاوپه‌یمانه‌کانی ، نه‌که‌وتوه‌. بگره‌ رێ نیشانده‌رێکی شاره‌زا و بوێر و به‌ مشور بوه‌ بۆ رزگاری  بزوتنه‌وه‌ سیاسی و کۆمه‌ڵایه‌تیه‌کان له‌م ته‌ون و داوه‌.  کۆمه‌ڵه‌ به‌  به‌ده‌سته‌وه‌ گرتنی ستراتژی سوسیالیستی، بزوتنه‌وه‌یه‌کی به‌ریینی سیاسی و کۆمه‌ڵایه‌تی له‌ ناوچه‌که‌دا له‌ فکر ئاڵۆزی و ته‌وه‌هوم و بێ ئاسۆیی هێناوه‌ته‌ ده‌ر و نه‌یهێشت ئه‌م بزوتنه‌وه‌ ره‌وا و ئازادیخوازانه‌ (چینایه‌تی و میللی و جنسی)‌ خه‌رقی  باتڵاق و" فه‌زای پانیک" کراوی لایه‌نگرانی " گه‌ماروی ئابوری هۆشمه‌ندانه‌" له‌ سه‌ر ئێران و سه‌مپاتیانی ئه‌ڵترناتیوی " باڵکان" له‌ "ئه‌فغانستان" و هی ئه‌فغانستان له‌ "ئێراق " و ئی ئێراق له‌ "ئێران" ببن.

 گوزه‌ر به‌ ناو مێژوێکی ئاوا ئالۆز و سه‌راپا شه‌راوی و پاکتاو که‌رانه‌دا، بۆ هێز و رێکخراوه‌یه‌کی سوسیالیست و مارکسیستی ئینقلابی که‌ له‌ چه‌ندین جه‌بهه‌ و لایه‌نه‌وه‌ بۆ دروست کردنی کۆمه‌لگایه‌کی ریشه‌ کێش کراو له‌ هه‌مو جۆره‌ زوڵم و چه‌وسانه‌وه‌ و هه‌ڵاواردنێک خه‌بات و تێکۆشان ده‌کات، به بێ زیان و دابڕان و پیلان و کۆسپ مه‌حاڵه و ناتوانێت ئاسایی بێت. به‌ڵام زۆر گرینگ و ئاقلانه‌یه‌ که‌ هه‌ر کات که‌سانێک له‌م حیزب و رێبازه‌ ده‌رۆنه‌ده‌ر زۆر دور نه‌که‌ونه‌وه‌ و به‌شی هاوکاری  و لانی که‌م  چاک و چۆنییه‌کی بێ رق و کینه‌ بێڵنه‌وه‌. بۆ ده‌بێت ئێمه‌ بتوانین له‌ گه‌ڵ هێز و که‌سانی زۆر له‌ خۆمان دور دۆستایه‌تی و هاری کاری و هاوخه‌باتیمان هه‌بێت به‌ڵام نه‌توانین به‌یه‌که‌وه‌ دوای جودا بونه‌وه‌که‌ له‌ سه‌ر ئه‌و شتانه‌ی خالی موشته‌ره‌ک و لێک نزیکمانن به‌یه‌که‌وه‌ و هه‌ر که‌سه‌ له‌ ته‌شکیلاتی خۆیدا خه‌بات و تێکۆشانیان بۆ بکه‌ین؟! ئه‌م رچه‌یه‌‌ ده‌بێت بشکێت.

  به‌رده‌وامی شۆرش، سیاست و ستراتژی نوێ، دابران و فکر و حیزبی" تازه‌"

   

 هێزه‌ بورژوا و راسته‌کان له‌م ناوچه‌و جوگرافیایه‌دا، که‌ کۆمه‌ڵه‌ تێیدا ئاکتیو و هێزی موبارز و پێشره‌وی سه‌ره‌کی چه‌ندین مه‌یدانی خه‌باته‌، سه‌ره‌ رای ئه‌وه‌ که‌ ته‌نها یه‌ک ئامانج و ئاواتیان هه‌یه‌ و ئه‌ویش به‌ ده‌سه‌ڵات گه‌یشتن و دروست کردنی حکومه‌تی حیزبی و گروهی و چینایه‌تی خۆیانه‌( جا ئه‌وه‌ به‌ هه‌ر جۆر و قیمه‌تێک بێت).‌  زۆربه‌ی ئه‌م هێزه‌انه‌ کۆکن له‌ سه‌ر ئه‌وه‌ که‌ " کاکه‌! با له‌ پێشدا ده‌وڵه‌تێکی کوردی ساز بکه‌ین، جا ئه‌و کات بیر له‌ کێشه‌ی هه‌ژاری و بێ کاری و بێ عه‌داله‌تی و هه‌ڵاواردنی کۆمه‌ڵایه‌تی، ئابوری و جینسی ده‌که‌ینه‌وه‌ و چاره‌یه‌کی بۆ په‌یدا ده‌که‌ین." به‌ڵام واش کێشه‌ و دابڕان و زیانه‌کانی مادی و ئنسانیان زۆر که‌متر له‌ هی کۆمه‌ڵه‌ نه‌بوه و ناش بێت‌. 

 کۆمه‌ڵه‌ هێزێکی دیار و جیدی مه‌یدانی خه‌بات بۆ روخاندن و له‌ ناو بردنی سیستم و کلتور و موناسباتی سه‌رمایه‌داریه‌ و له‌ پێناو پێک هێنانی کۆمه‌لگایه‌کی سوسیالیستیدا بۆ نه‌‌هێشتنی سته‌می چینایه‌تی و چه‌وساندنه‌وه‌ی ئینسان به‌ ده‌ستی ئینسان و دروست کراوه‌کانی ده‌ست و فکری ئینسانی ساز کراوی ئه‌م نیزامه‌، تاریخێکی نزیک به‌ چوار ده‌یه‌ی له‌ پشته‌. پروگرام و ستراتژی و رێکخراوی مارکسیستی شه‌فاف و ئاماده‌ی هه‌یه‌ بۆ ئه‌م بواره‌.

کۆمه‌ڵه‌، له‌ سه‌ره‌تای دروست بونیه‌وه‌ و به‌ تایبه‌تی دوای ئینقلابی 57 سیاست و خه‌بات و گه‌ڵاله‌ و تاکتیکی شۆرشگێرانه‌ و موناسب و عه‌مه‌لی بۆ چاره‌ سه‌ری مه‌سئله‌ی کورد و کۆتایی هێنان به‌م زوڵمه‌ی بێ ڕارای و  فرت و فێل، ده‌ست نیشان کردوه‌ و بێوچان و به‌رپرسیارانه‌ و هوشیارانه‌ خه‌باتی بۆ کردوه‌.

کۆمه‌له‌، بۆ کۆتایی هێنان به‌ زولم و هه‌ڵاواردنی سه‌ر ئنسانی ژن خه‌بات ده‌کات و پێی وایه‌ ئه‌م مه‌یدان و عه‌رسه‌یه‌ که‌متر له‌ بواره‌کانی تری خه‌بات نیه‌. فاکتێکی زۆر که‌م وێنه‌، هێنانه‌ مه‌یدانی ژنانه‌ بۆ ناو ریزی هێزی پێشمه‌رگه‌ی پیاو و چه‌کدار کردنیان له‌ ناو ریزه‌کانی کۆمه‌ڵه‌دا بۆ به‌رگری راسته‌و خۆ له‌ ماف و ئازادیه‌کانی خۆیان و تێکشکاندنی زۆر به‌ها و سونه‌تی قه‌بیع و دژی به‌شه‌ری به‌ نیسبه‌ت ژنانه‌وه‌، خاڵێکی دروشاوه‌ی ناو مێژوی خه‌باتی ئه‌م رێکخراوه‌یه‌.

 ئه‌مانه‌ و زۆر بواری تری لاوان، خوێندکاران، فکری و دیپلوماسی و دارشتنی سونه‌تی پێکه‌وه‌ ره‌بت دان و گرێدانی شێوازی کار و شۆرشی هاوخه‌باتی و هاو ستراتژی له‌ نێوان بزوتنه‌وه‌ ئازادی خواز و یه‌کسانی خوازه‌کانیی کۆمه‌ڵگا بۆ وه‌ده‌ست هێنانی ماف و خواسته‌کانیان، کار کردن بۆ دۆزینه‌وه‌ی پشتیوان و هاوپه‌یمانی واقعی و دلسۆزی سیاسی بۆ خه‌باتی ئازادیخوازانه‌ی بزوتنه‌وه‌ی شۆرشگێرانه‌ی کوردستان و زۆر کار و سونه‌ت و پره‌نسیپی ئینسانی و شۆرشگێرانه‌یتر‌ ئه‌و ئه‌نجام و مه‌یدان و شوێنانه‌ن که‌ بونه‌ته‌ شوناسنامه‌ی کۆمه‌ڵه‌. ئه‌م مێتود و شکڵه‌ له‌ خه‌بات کردنه‌ که‌ پشتی به‌ بنه‌ما فکری و سیاسیه‌کانی مارکسیسم گه‌رمه‌ و به‌ قوتپ نه‌مای خه‌باتی چینایه‌تیه‌وه‌ موجه‌هه‌ز کراوه‌ و به‌ره‌و ئاسۆی دامه‌زراندنی کۆمه‌لگایه‌کی سۆسیالیستی هه‌نگاوی به‌ هێز‌ و بڵند داوێژێت،  نه‌ ئاسانه‌ و نه‌ بێ زیانه‌. ئیمان و هیوا به‌ رزگاری و کۆتایی هێنان به‌ گشت مه‌ینه‌ت و  سته‌م و ده‌رده‌کان، پێویستی به‌ باوه‌ری ئاگاهانه‌ و زانستی به‌ سوسیالیسمی چینایه‌تی و زانستی هه‌یه‌، به‌ڵام ئه‌مه‌ش قابلی گۆران تێدا دروست بونه‌. بۆیه‌ زۆر ئاساییه‌ که‌ ئاسان نه‌تواندرێت  تا سه‌ر و هه‌مو که‌س و فکرانێک  به‌ هۆی نه‌بون یا لاواز بونی ئه‌م پره‌نسیپ و باوه‌ره،‌ له‌ ناو ریزه‌کانی هێزێکی مارکسیتی وه‌ک کۆمه‌ڵه‌دا ئیدامه‌ به‌ تێکۆشان و موبارزه‌ بدات. ره‌نگه‌ بۆ هێز و فکرێک که‌ ته‌نها یه‌ک سته‌م و کێشه‌ له‌ کۆمه‌ڵگادا ده‌بینێت ئاسان بێت بۆی بتوانێت له‌ سه‌ر ئه‌م مه‌سئله‌ و چاره‌سه‌ریه‌که‌ی  هه‌ماهه‌نگی و هاو بیر و هاو نه‌زه‌ری به‌ دانی هێندێک به‌ڵێنی و درو ته‌حویلدان به‌ کۆمه‌لگا و که‌سه‌کانی، دروست بکات. به‌ڵام بۆ هێزێکی ئاکتیو و سوسیالیست که‌ هه‌مو نه‌دامه‌تی و ره‌نج و ئازاره‌کانی کۆمه‌لگا ده‌بیةیت و پلان و رێگا چاره‌ی بۆیان هه‌یه‌ و کاریان بۆ ده‌کات کارێکی زۆر دژواره‌ که‌ تا سه‌ر یه‌ک ریزی و یه‌ک "بنی"  له‌ ناویدا به‌رده‌وام بێت تا گه‌یشتن به‌ مه‌نزڵ و ئامانج.  خه‌بات و ئیعترازه‌کانی هه‌مو ئه‌م بوار و بزوتنه‌وانه(بزوتنه‌وه‌ی ئازادی خوازانه‌ و شۆرشگێری کوردستان، بزوتنه‌وه‌ی کرێکاران، بزوتنه‌وه‌ی ژنانی یه‌کسانی و رزگاری خواز و خوێندکاران و لاوانی نوێخواز و...) ‌‌ به‌ باوه‌رو فکری مارکسیسم هه‌ڵده‌سه‌نگێندرێن و ستراتژیان بۆ دیاری ده‌کرێت و هێزیان بۆ سازمان ده‌درێت، که‌ ره‌نگه‌ ئه‌وه‌ش بۆ هه‌مو که‌س تا سه‌ر سه‌رچاوه‌ و رێبازی حه‌لی کێشاکان نه‌بێت.

بگوترێت به‌ کۆمه‌ڵانی خه‌ڵک که‌ فکر و سه‌نگه‌رتان گۆراوه‌

  باوه‌ر به‌ کۆمه‌ڵگایه‌کی عادلانه‌ و ئازاد و ئینسانی ئه‌مرۆ چۆته‌ ناو قاڵبی پراکتیزه‌ کردنێکی جه‌ماوه‌ری و گشتیه‌وه‌. خه‌باتی چینایه‌تی بۆته‌ سونه‌تێکی جێکه‌وتو له‌ ئێران و کوردستانه‌که‌شیدا. نیزامی سه‌رمایه‌داری خۆی کۆمه‌لگای به‌ره‌و ئه‌و ئاقاره‌ پاڵ ناوه‌ که‌، بۆ پێش گری له‌ فه‌وتان و قڕ بونی خۆیان له‌ ده‌ست ئه‌م چه‌رخ و نیزامه‌ خۆیان به‌ عیلمی رزگاری نیشانده‌ری ئه‌مرۆ که‌ مارکسیسمه‌ موسه‌له‌ح بکه‌ن. کێ ‌ئه‌مرۆ چینایه‌تی بونی کۆمه‌لگا نابینێت یا حاشای لێده‌کات؟  بێشک چینی زه‌حمه‌ت کێش و هه‌ژار و مارکسیسته‌کان نین له‌م لیسته‌دا، په‌س دیاره‌ موده‌عیانی ئه‌م درۆ شاخداره‌ کێن. خۆ جیاوازی و فاسیله‌ی نیوان چینه‌کان وا قوڵ و جه‌نگه‌ڵی بووه‌، خۆیان حاکمه‌کانی پێک هێنه‌ری ئه‌م فه‌تایه‌ ناچارن ئیعترافی پێبکه‌ن له‌ هه‌وڵی "که‌م" کردنه‌وه‌ی دابن.

" ئاوا بڕوات، چینی ناوه‌ند ده‌توێته‌وه‌ له‌ ناو دو چینی زاڵ و سه‌رمه‌یه‌دار وه چینی چه‌ساوه‌ و هه‌ژاری به‌رهه‌م هێنه‌ر، که‌س ماوه‌ نه‌یبێنی سامناکی و مه‌نجه‌نیقی ده‌رونی ناو ئه‌م جه‌هه‌نده‌مه‌ی ئیمپریالیسم و نئولیبرالیسم  نیڵیان داوه‌!؟ ئایه‌ له‌ خۆشترین فیلمیش ماندو نابین، ده‌ی که‌وابو تا که‌ی قه‌راره‌ ته‌ماشاچی ئه‌م وه‌زعه‌ بکه‌ین؟ ". مایکل موور*.

 کۆمه‌ڵه‌ و حیزبی کۆمۆنیستی ئێران، به‌ ئیراده‌ و مه‌سله‌حه‌تی شه‌خسی و گروهی دروست نه‌بون. پێویستی سه‌رده‌من. له‌م کۆمه‌ڵگا چینایه‌تیه‌دا ئه‌گه‌ر هه‌ر دوک ئه‌م حیزبه‌ش نه‌مێنن و خود رێبازی چینایه‌تی و مارکسیستی وه‌لا نێن، ‌هیچ که‌ چه‌ندین هێز و حیزبی تر له‌ سه‌ر ئه‌م ره‌وت و رێباز کۆمۆنیستیه‌ دروست ده‌بنه‌وه‌، بگره‌ ئه‌و هێزه‌ که‌ له‌م رێبازه‌ لایدوه‌ له‌ که‌مترین ئعتبار و نفوزی جه‌ماوه‌ری به‌هره‌مه‌ند ده‌بێت. چون نه‌ نیاز و زه‌روره‌ته‌که‌ی و نه‌ بارودۆخ و کێشه‌ کۆمه‌ڵایه‌تی و سیاسی و چینایه‌تیه‌کانی ناو ئه‌م جامعه‌یه‌ حه‌ل یا ته‌واو بون، بگره‌ زیاتر و حه‌ساستر بون.

 ئاڵو گۆر له‌ باوه‌ر و سه‌بکی خه‌بات و کاردا شتێکی غه‌ریب و نا ئاسایی نیه‌. به‌ڵام ئه‌وه‌ به‌و مانایه‌ نیه‌ که‌ هه‌ر که‌س له‌ زه‌هن و عه‌قیده‌یدا شتی تر تێدا فۆرموله‌ بوو و رێباز و رێگای گه‌یشتن به‌ ئامانجی ته‌غیردا، لای وابێت ئه‌وه‌ ده‌بێت به‌ زۆر وه‌سیله‌ و زه‌رفێک که‌ پێشتر کاری پێده‌کرد، به‌ ناو خۆیه‌وه‌ سه‌پت کات یا بڵی حوکم و لیلا ئێوه‌ش که‌ هه‌ر له‌ سه‌ر باوه‌ر و رێبازی ئه‌سڵی و پێشو ماون ده‌بێت یا له‌ گه‌ڵم بێن یا خود ماڵ و ئیمکاناته‌که‌م بۆ جێبێڵن.

 ده‌ڵێن مریشک ‌هێلکه‌ به‌ نه‌‌هێنیش بکات، دوایه‌ به‌ گاره‌ و قره‌ی ئاشکرا ده‌بێت لێی. به‌ڵام خۆ مروفی سیاسی و شۆرشگیر نابێت ئه‌م شێوه‌ کاره‌ بۆ موبارزه‌ و خۆ ناساندن بگرێته‌ به‌ر. سه‌داقه‌تی سیاسی و ئه‌خلاقی، رووک و راستگۆیی له بنیاده‌مه‌ جدیه‌کان ده‌وه‌ێت. بێ پێچ و په‌نا و شاردنه‌وه،‌ باس کردن له‌ رێباز و فکری سیاسی نوێ ده‌بێت ببێته‌ سونه‌تێکی سالم و  پره‌نسیپێکی ئاکاری سیاسی ئینسانه‌کانی کۆمه‌لگای ئێمه‌ش. به‌یانی راستیه‌کان، به‌ڵگه‌ی حاشا هه‌ڵنه‌گری سه‌داقه‌ت و باوه‌ر به‌خۆ بونه‌. ئینسانی مه‌سئول و سادق، شه‌فاف و بێ گرێ ده‌دوێت و ئه‌وی هه‌یه‌ ئه‌وه‌ ده‌ڵێت نه‌ک به‌ ده‌مامک زاهیر ببێت.

حیزبی کۆمۆنیست کێشه‌تانه‌ یان وازی وازی له‌ سه‌ری داون

 ده‌گوترا و ده‌ڵێن که‌ گۆیه‌، حیزبی کۆمۆنیستی ئێران، بۆته‌ هۆی لاواز بون و دابڕان  و زۆر شتی تری له‌م جۆره‌ له‌ ژیانی کۆمه‌ڵه‌دا. ده‌ڵێن ئه‌وانه‌ی موافقی مانه‌وه‌ی حزبی کۆمۆنیستی ئێرانن، كۆمه‌ڵه‌ نین و ئه‌و حیزبه‌ له‌ سونه‌ت و رێبازی کۆمه‌ڵه‌ لایداوه‌. ئیدعا ده‌کرێت که‌ گۆیه‌ حیزبی کۆمۆنیستی ئێران هه‌ر "تابڵۆیه‌که‌" و به‌س، که‌چی شه‌وو رۆژ زۆر ناره‌وا و ناسیاسیانه‌ له‌ دژی ده‌دوێن و ده‌ڵێن ئه‌گه‌ر حیزبی کۆمۆنیست نه‌بێت، ئه‌وه‌ کۆمه‌ڵه‌ ریزه‌کانی پرتر ده‌بو و زۆریش قه‌وی و جه‌ماوه‌ری ده‌بوین؟! خوێنه‌ر و نازر به‌ چی باوه‌ر بکات، ئه‌م تێزیان یا ئه‌و ئیدعایان؟!  ئه‌وه‌ڵه‌ن ئه‌و ته‌شکیلاته‌ی ناوی کۆمه‌ڵه‌ بووه‌ هه‌ر له‌ سه‌ره‌تاوه‌ تاکو ئێستا هه‌ر به‌رده‌وامه‌ له‌ کار و خه‌باتی سیاسی و چینایه‌تی خۆیدا و به‌ بیرو زانستی مارکسیسم وه‌فاداره‌و به‌شێکه‌ی له‌ حیزبی کۆمۆنیستی ئێران و بزوتنه‌وه‌ی سوسیالیستی جهان و ئێران. دوهه‌م، ئه‌وه‌نیه‌ هه‌ر چه‌ند جه‌ره‌یان هه‌ر یه‌که‌و به‌ به‌رنامه‌ و ئه‌هداف و مێتودی خۆی چو خۆی ناو نا " کۆمه‌له‌"ی فلانی و فیساری له‌ ده‌ره‌وه‌ی ته‌شکیلاتی کۆمه‌ڵه‌ و حیزبی کۆمۆنیستی ئێران، به‌لام زۆر زوو ئه‌سپی خه‌یالیان شه‌که‌ت ده‌بێت و بێ هێز و سه‌ر لێشواوتر له‌ جاران ده‌ست ده‌که‌نه‌وه‌ به‌ بێحورمه‌تی و پروپاگه‌نده‌ی نا واقعی و بێ ئینسافه‌نه‌ له‌ دژی حیزبی کۆمۆنیست!. باشه‌ قه‌رار نه‌بو به‌چونه‌ ده‌ر له‌م حیزبه‌ ئێوه‌ روحیه‌ و باوه‌رتان "بازسازی" بکه‌نه‌وه‌ و باڵان له‌ خۆتان نێن، ئه‌یبۆ وه‌ک ته‌یری هه‌نگواو که‌وتونه‌ ناو کوێره‌ شیوی نه‌دیو و خه‌ریکی "فه‌رهه‌نگ سازی" به‌ره‌ و ئیتحاد و یه‌ک گرتنه‌وه‌ن له‌ گه‌ل "کۆمه‌له‌"کان؟  کۆتا قسه‌ ئه‌وه‌یه‌، هه‌ر که‌س له‌ ناوه‌رۆک و باوه‌رو ئیدئلۆژیدا کۆمه‌ڵه‌ نه‌بێت، زۆر مه‌حاله‌ سه‌رکه‌وتنی چوکه‌ش بۆی.

 فه‌رهه‌نگ و سونه‌تی شۆرشگێرانه‌

 ئێمه‌ لازمه‌ سونه‌ت و فه‌رهه‌نگێکی پێشره‌وانه‌ و موته‌مه‌دنی تریش جێ بخه‌ین. ئه‌وه‌ێس ئه‌وه‌ که‌، با کۆتایی به‌ فه‌رهه‌نگی نه‌فره‌ت و دورویی و ده‌مار گرژی سیاسی بێنین. ئایه‌ پولێک ئینسان تا چه‌ند رۆژ و مانگ له‌وه‌به‌ر له‌ یه‌ک زه‌رف و ته‌شکیلات دابونو تا ئه‌م دوایانه‌ له‌ سه‌ر زۆر سیاسه‌ت و فکر و له‌ سه‌ر زۆر لایه‌نی پروگرام و ستراتژی گشتی هاو نه‌زه‌ر و هاوکار بون، ناتوانن به‌رده‌وام له‌ سه‌ر ئه‌و به‌شه‌ له‌ به‌رژه‌وه‌ندی و کار و سیاسه‌تی هاوبه‌ش و موشته‌ره‌ک که‌مو زۆر به‌یه‌کوه‌ کار بکه‌ن دوای جودایی؟ بۆ ده‌بێت هه‌ر که‌ ته‌شکیلات و زه‌رف و وه‌سیله‌ی کار و خه‌باتیان جیا کرده‌وه‌، ببن به‌ دوشمن و گشت رابوردو وه‌ ئه‌و ئه‌رزش و ده‌سکه‌وت و باوه‌ره‌ موشته‌ره‌که‌ قه‌دیمیانه‌یان که‌ به‌ ره‌نج و فیداکاری و قۆربانیدانی گشتی به‌ ده‌ست هاتون ، داری هه‌راج لێبده‌ن و هیچ سنورێکی ئه‌خلاقی سیاسی و رفاقه‌تی دێرین نه‌پارێزن؟!  ئه‌م فه‌رهه‌نگه‌ نا دروست و موزیره‌، دۆستی و سه‌میمیه‌ت و کار و رێبازی موشته‌ره‌کی پێشوش له‌ ناو کۆمه‌ڵگه‌دا بێ ئعتبار و سوک ده‌کات. چۆن ده‌کرێت باوه‌ر و موتمانه‌ به‌ که‌سانێک بکرێت که‌ نه‌ رێزی رابوردوی موشته‌ره‌کیان ده‌گرن  و نه‌ ئه‌وه‌نده‌ به‌ مه‌تانه‌ت و مه‌نتقیه‌وه‌ له‌ گه‌ل یه‌ک ده‌جوڵینه‌وه‌ که‌ گۆشه‌یه‌ک بۆ کار و خه‌باتی هاوبه‌ش له‌ داهاتودا له‌ سه‌ر ئه‌و خاڵه‌ موشته‌ره‌کانه‌ی مه‌یدانه‌ جیاوازه‌کانی تێکۆشان ناهێڵنه‌وه‌؟  وه‌رن با ئه‌و‌ ئوسولوب و سونه‌ته‌ جێبخه‌ین که‌، که‌ دوای ئه‌وه‌ی که‌ هه‌ر که‌سه‌مان‌ زه‌رف و ته‌شکیلاتی جیاوازی خۆمان هه‌ڵبژارد،شدا ، با شێوه‌ و عه‌رسه‌ی موابارزاتی موشته‌ره‌کمان به‌ هێز بکه‌ین و پارالێل له‌ سه‌ریان هاوکاری و هاوخه‌باتی بکه‌ین. ناکرێت جیاوازیه‌کان هێنده‌ زۆر بن که‌ یه‌کدا به‌ دو ببنه‌ دوشمن و دژ به‌ری یه‌کتر و هه‌رچی شتی نادروسته‌ به‌ یه‌کی بڵێن.

له‌ کۆتایی دا دو نوکته‌ی تر به‌م نوسینه‌م زیاد ده‌که‌م. یه‌ک ، داوا له‌ هاورێیانی به‌ ناو "فراکسیون" ده‌که‌م که‌ کار بۆ ئیدعا و باوه‌ر و رێبازه‌ " سوسیالیسمه‌ عیلمیه‌که‌یان" بکه‌ن و هه‌ڵ بده‌ین که‌ماکان دۆستانه‌ و رفیقانه‌ به‌یه‌که‌وه‌ هاوخه‌بات و له‌ خزمه‌ت کردن به‌ بزوتنه‌وه‌ی سوسیالیستی و کار کردن بۆ دامه‌زراندنی کۆمه‌لگایه‌ک که‌ سالها ژیان و سامانی مادی و مه‌عنه‌وی گشتیمان تێیدا فیدا و هه‌دیه‌ کراوه‌ کار بکه‌ین. کار کردن بۆ ئه‌م شتانه‌ که‌ پێتان وابو له‌ ناو کۆمه‌ڵه‌ و حیزبی کۆمۆنیست دا مه‌جال نه‌بو  وه‌ بۆ ئه‌و زه‌مینه‌ و نوکاته‌ هاوبه‌شانه‌ که‌ ئێوه‌ش پێی پایه‌به‌ند بون، هێز ده‌دات به‌ بزوتنه‌وه‌ی چه‌پ و سوسیالیستی نه‌ک، حیزب ساز کردن یا مولحه‌ق بون به‌ گروپ و سازمانهای ئاسۆ لێڵ و شکست خواردو. دوهه‌م، حه‌ز ده‌که‌م ئه‌وه‌ تائکید بکه‌موه‌ که‌ هه‌ده‌فی من له‌م نوسینه‌ دیفاعی ئیئۆلۆژیکی خه‌یاڵی و وشک نیه‌ له‌ کۆمه‌ڵه‌ و حیزبی کۆمۆنیستی ئێران، به‌ڵکو به‌یانی راستی گه‌لێکی مه‌لموس و پشتگری له‌ رێباز و وه‌سیله‌یه‌کی پێویست و حه‌یاتیه‌ بۆ ئه‌مرۆی شۆرش.

* فیلم ده‌ر هێنه‌ر و موسته‌نه‌د کاری چه‌پی وه‌ڵاته‌ یه‌کگرتوه‌کانی ئه‌مریکایه‌

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فاتح گويلیان:بيان واقعيات و آنچه را كه هستيم ، شهامت گويند !

وارد شدن در ميدان سياست و عرصه های مختلف مبارزه و خصوصا برای آنانكه در راه انقلاب قدم بر ميدارند ، قبل از اينكه بتوان در هر عرصه و  وظايفی كه شخص سياسی برای خويش تعريف نموده قدم برداشت و تاثير گذار بود ، بايد ديد كه آيا فردي كه خود را سياسيی ( فرض اين است كه انسان سياسی مسئول است ) تعريف مينمايد تحت تاثير كدام واقعيات و ضرورتهای عينی در جامعه قرار گرفته  و متعاقبا تاثيرات كار و فعاليتهای انسان سياسی كجا و چگونه منعكس ميگردد را بفهمد.

همگام با درك اين مهم ، سخنان و ابراز نظر "انسان سياسی" اگر مسولانه نباشد ، يعنی از واقعيتی عينی و مستدل سر چشمه نگرفته باشد  قبل از هر چيز تاثيری مخرب و منفی بر خود شخص و البته افراد و جريانات ذی نفع از آن بهره برداری خود را مينمايند.

كاك وريا سعيدی به قول خودشان تا قبل از ترك صفوف كومه له در جايگاه مسؤلی در تشكيلات حاضر بوده اند ( البته از كسی و خود كاك وريا نيز پوشيده نيست كه تنها دليل ابراز شده از طرف ايشان جهت ترك صفوف كومه له ، مشكلات خانوادگی بوده ) هيچ گونه انتقاد يا پيشنهادی مشخص در رابطه با شيوه برخورد تشكيلات كومه له با جمع 7 يا 8 نفر مخالفين كومه له ، نه تنها در هيچ يك از جلسات رسمی، بلكه در صحبتهای روزمره نيز نداشته اند.

 گاهی خود كاك وريا در قبال منش بلند انقلابی رفقا و متانتهای پيشمرگ كومه له و اعضا حزب كمونيست در برابر توهين و كار شكنی و زير پا گذاشتن پرنسيبها و اصول كومه له ، از جانب رفقای كاك مينه و همفكرانش ، كاك وريا ، با لحنی تند در مورد آنها صحبت مينمود كه متعاقبا از طرف رفقای مسؤل در قبال كومه له توضيحات بيشتری در ارتباط با متانت و برخورد سياسی به ايشان داده ميشد.

كاك وريا ، حداقل اين را ميداننداين گونه تبليغات غير واقعی و مسموم كه   نسبت به كومه له ابراز ميگردد، تازگي ندارد .

اما برای كاك وريا ( البته با حدقل انصاف و نظری به گذشته خويش ،) ميتواند ارزيابی عينی ، شناختی واقعی در جهت مشاهده توانايی و درك ايشان از ساده ترين واقعيتهای موجود و شناختن خويش در جهت رفع نقاط ضعفشان باشد .

پيشمرگ كومه له

فاتح گويلیان

15/1/138

                                                                        

April 04, 2009

جواب به چند سئوال «فرهنگ توسعه» در رابطه با مساله فلسطين و امپرباليسم

Bamdadpress@ownit.nu 

اخيرا مطلبی تحت عنوان «درگيری لفطی اردوغان و پرس با چه هدف و انگيزه ای» نوشته و آن را چنين جمع بندی کرده بودم:

«حکومت سرکوبگر و نژادپرست اسراييل که بيش تر نظاميان و نژادپرستان در راس آن قرار دارند و هم چنين نيروهای ارتجاعی مذهبی هم چون حماس و جهاد اسلامی و حزب الله، مانع بزرگی بر سر راه صلح بين مردم فلسطين و اسراييل هستند. زمانی مردم آزادی خواه و سکولار و چپ فلسطين می توانند از شر اين گروه های ارتجاعی اسلامی و دخالت های حکومت اسلامی ايران و غيره نجات پيدا کنند که ارتش اسراييل، از کليه سرزمين های فلسطينی خارج شود و مردم فلسطين را در تعيين سرنوشت خويش آزاد بگذارد.

چرا که در زير غرش توپ و تانک و هواپيما و هليکوپترهای جنگی اسراييلی در فلسطين، نه صلحی برقرار می شود و نه مرتجعين و تروريست های حماس و غيره از تب و تاب می افتند. بنابراين، اولين راه برقراری صلح واقعی در اين منطقه، خروج بی قيد و شرط کليه نيروهای اشغالگر اسراييلی از سرزمين های فلسطينی است که مردم فلسطين در آرامش خاطر بتوانند حکومت دل خواه خود را به وجود بياورند تا مردم اسراييل و فلسطين در کنار همديگر در صلح و آرامش زندگی کنند.»

 

اين مطلب از جمله در سايت اينترنتی «فرهنگ توسعه» درج شده بود که دست اندرکاران اين سايت با برجسته کردن اين پاراگراف از مطلب من «زمانی مردم آزادی خواه و سکولار و چپ فلسطين می توانند از شر اين گروه های ارتجاعی اسلامی و دخالت های حکومت اسلامی ايران و غيره نجات پيدا کنند که ارتش اسراييل، از کليه سرزمين های فلسطينی خارج شود و مردم فلسطين را در تعيين سرنوشت خويش آزاد بگذارد.*» علامت ستاره در مقابل ان گذاشته در زير مطلب ياد شده سئوالات زير را مطرح کرده بودند.

 

* [فرهنگ توسعه: چند خطی برجسته شده تا چند سوال مطرح شود: ارتش اسرائيل چگونه از کليه سرزمين‌های فلسطينی خارج خواهد شد؟ آيا شرايط آشفته‌ی موجود، واکنش طبيعی در برابر رژيم نژادپرست وابسته و عامل امپرياليسم نيست؟ آيا می‌توان از آن رژيم فاشيستی «درخواست» نمود تا مردم آزادی‌خواه و سکولار و چپ فلسطين را از شرّ اين گروه‌ها نجات دهد؟ آيا همه‌ی اين گروه‌ها را بايد سياه و يا سفيد ديد؟ آيا اين حرکت به جوش آمده‌ی ملل منطقه را که ناشی از مجموعه‌ی ترفندها و فشارهای امپرياليسم آمريکا و عامل او، اسرائيل و ديگر عواملش به‌وجود آمده، بايد همه و همه را با يک معيار  سنجيد؟ آيا نبايد فرق ايده‌آل، واقعيت و حقيقت را متوجه شد؟

قطعا شما نه، اما آنان که برای امپرياليسم  تعريفی تازه ارايه می‌دهند و برايش وجه لطيف نيز قايل هستند، پاسخ روشنی برای آشفتگی افسار گسيخته‌ی اين جهان پر از نفرت و جنگ و فقر و گرسنه دارند؟ آنان جای علت و معلول را عوض نکرده‌اند و برای پديده‌ای به نام تروريسم، يک هويت انتزاعی و مستقل نمی‌سازند؟ آيا هيچ چيز در حال دگرگونی و جابجايی نيست؟]

 

قبل از هر چيز از طرح اين سئوالات از سوی دست اندرکاران سايت «فرهنگ توسعه» استقبال و تشکر می کنم. چرا که با طرح سئوال و جواب و نقدهای صمميانه در فضايی سالم و سياسی است که مباحث همديگر را بارور می کنيم و اگر هم اشکال و ابهامی وجود دارد برطرف کرده و در صورت اختلاف نظر، آن را شفاف تر و روشن تر نماييم.

 

و اما جواب به سئوالات فرهنگ توسعه:

 

- ارتش اسراييل چگونه از کليه سرزمين‌های فلسطينی خارج خواهد شد؟

دولت اسراييل، قبل از هر مساله ای مجبور است سرزمين های فلسطينی را ترک کند و به مرزهای قبل از اشغال آن کشور برگردد. شهرک هايی که دولت اسراييل در سرزمين های فلسطينی به زور ساخته است می توانند زير نظر مثلا سازمان ملل قرار گيرند و در يک زمان بندی ساکنان آن ها به جای ديگری در اسراييل انتقال داده شوند و يا اين که اگر فلسطينيان بپذيرند در اين شهرک ها زندگی کنند. اگر هم مساله خفظ امنيت ساکنان شهرک های اسراييلی در ميان باشد باز هم سازمان ملل می تواند نيرويی را به عنوان تامين امنيت آن ها در اين شهرک ها مستقر کند. اساسا بدون خروج نيروهای اشغالگر اسراييلی از سرزمين های فلسطينی ها، هرگونه بحثی درباره صلح بی نتيجه خواهد بود.

برای مثال، براساس طرح صلحی که در بيروت توسط عربستان سعودی در سال ۱۳۸۱ پيشنهاد شد، چنانچه اسراييل تا مرزهای اشغالی سال ۱۳۴۶ عقب نشينی نمايد آن گاه کشورهای عربی برای عادی سازی روابط با اسراييل آمادگی خواهند داشت. هم چنين براساس اين طرح موضوع بازگشت آوارگان فلسطينی نيز بايد براساس قطعنامه ۱۹۴ سازمان ملل حل و فصل شود. اما حکومت اسراييل، بلافاصله اين طرح را رد کرد و تجاوز گسترده ای را در کرانه باختری و نوار غزه و هم چنين محاصره مقر ياسر عرفات، رييس متوفی تشکيلات خودگردان فلسطين انجام داد تا از اين طريق مخالفت هم جانبه خود را با طرح دولت های عرب اعلام نمايد. بعلاوه اسراييل، خود را برای مرحله بعدی حملات خود آماده کرد و به دنبال فرصت مناسب ماند. حمله به لبنان و سپس به عزه طرح های بعدی دولت اسراييل بود.

 

- يا شرايط آشفته‌ موجود، واکنش طبيعی در برابر رژيم نژادپرست وابسته و عامل امپرياليسم نيست؟

قطعا جنگ و خشونت، جنگ و خشونت را توليد می کند. اما هر جنگی نياز به پيش زمينه هايی دارد. پيش زمينه های جنگ همه جانبه حکومت اسراييل عليه مردم فلسطين به بيش از نيم قرن می رسد. اما در اين ميان جرياناتی هم چون حماس و غيره جاده صاف کن و توجيه گر حملات وحشيانه هوايی و زمينی ارتش اسراييل هستند. موشک هايی که حماس به سوی اسراييل پرتاب می کند ضربه چندانی به اسراييل نمی زند و چهار شهروند بی گناه اسراييلی هم در اثر اين موشک پرانی ها جان خود را از دست بدهد هيچ تاثيری در جنايايت دولت اشغالگر اسراييل ندارد. در همين جنگ اخير حکومت اسراييل عليه مردم غزه، ارتش اسراييل در مقابل کشته شدن ۱۳ اسراييلی، بيش از ۱۳۰۰ شهروند فلسطينی را قتل عام کرد. در واقع اين موشک پرانی های حماس، زمينه را برای حملات همه جانبه ارتش اسراييل فراهم می سازد. از سوی ديگر، جنگ غير از کشتار و ضايعات انسانی و تخريب اماکن عمومی و شاهرگ های اقتصادی نتيجه ديگری ندارد. بر اين اساس، بايد بر عليه جنگ بود و خواهان پايان دادن به آن شد؛ نه اين که طرف يکی از اين جنگ طلبان را گرفت.

 

- آيا می‌توان از آن رژيم فاشيستی «درخواست» نمود تا مردم آزادی‌خواه و سکولار و چپ فلسطين را از شرّ اين گروه‌ها نجات دهد؟

قطعا نه! تنها با مبارزه مشترک کارگران و مردم آزادی خواه و ضدجنگ و ضداشغال اسراييلی و فلسطينی با پشتيبانی حاميان جهانی شان است که می توانند خواست بر حق و عادلانه مردم رنج ديده فلسطين را به دولت اسراييل تحميل کنند.

 

- آيا همه‌ اين گروه‌ها را بايد سياه و يا سفيد ديد؟

سياه و سفيد کردن اصولی نيست بايد به موقعيت طبقاتی و اهداف و افق و چشم انداز مبارزه آن ها توجه کرد.

 

- آيا اين حرکت به جوش آمده‌ ملل منطقه را که ناشی از مجموعه‌ ترفندها و فشارهای امپرياليسم آمريکا و عامل او، اسرائيل و ديگر عواملش به‌ وجود آمده، بايد همه و همه را با يک معيار  سنجيد؟

بايد حساب مردم حق طلب را از دولت های مرتجع جدا کرد. دولت هايی منطقه چه ان هايی که ظاهرا مخالف امپرياليسم آمريکا و حکومت اسراييل هستند و چه آن هايی که طرفدارش، هر دو در کشورهای خود، به سرکوب های وحشيانه شهروندان دست می زنند. از سوی ديگر، با وجود درآمدهای کلان به ويژه کشورهای عضو اوپک نفتی، شديدا کارگران را استثمار و فقر و فلاکت فزاينده ای را بر اکثريت مردم اين منطقه تحميل می کنند. هر حرکت به جوش آمده ملل منطقه نيز، حرکتی برای آزادی، برابری، صلح و انسان دوستی نيست و بخشا ارتجاعی هم هست. از اين رو، نبايد مرعوب دولت ها و جرياناتی شد که عليه آمريکا و اسراييل شعار می دهند اما با تمام قدرت و با اتکا به نيروهای سرکوبگر کارگران،زنان،دانشجويان، روشنفکران و مردم محروم را سرکوب و استثمار می کنند.

 

- آيا نبايد فرق ايده‌آل، واقعيت و حقيقت را متوجه شد؟

قطعا شما نه، اما آنان که برای امپرياليسم  تعريفی تازه ارايه می‌دهند و برايش وجه لطيف نيز قايل هستند، پاسخ روشنی برای آشفتگی افسار گسيخته‌ی اين جهان پر از نفرت و جنگ و فقر و گرسنه دارند؟ 

شکی نيست که هر انسان آگاه و مبارز بين ايده آل ها و واقعيت های موجود فرق می گذارد. اما اقدامات تاکتکيکی هر جريانی نمی تواند مغاير با اهداف استراتژيک آن باشد. يعنی نمی توان نان به نرخ روز خورد و به سياست بازی پرداخت. امروز بنا به مصلحت با گرايشات بورژوايی هم گام شد و فکر کرد فردا می توان از منافع کارگر دفاع کرد. يا نمی توان امروز به مبارزه کارگران برای اضافه دست مزد بی توجه بود و فردا مدعی لغو کار مزدی شد. بايد در مبارزه روزمره و کوتاه مدت دخالت پيگير داشت تا زيربنای مبارزه درازمدت را پی ريزی کرد.

در مورد تعريف جديد از امپرياليسم، اگر اين تعريف جديد با در نظر گرفتن معيارهای امروزی سرمايه داری و انحصارات و شرکت های چند مليتی امپرياليسم از موضع مارکسی مورد نقد قرار گيرد گامی به پيش است. اما اگر تعريف جديد از امپرياليسم، در مورد علمکردها و سياست های امپرياليستی توهم آفرين باشد در راستای منافع سرمايه داری است که بايد آن را عميقا مورد نقد قرار گيرد. در پايين بيش تر به اين مساله برمی گرديم.

 

- آنان جای علت و معلول را عوض نکرده‌اند و برای پديده‌ای به نام تروريسم، يک هويت انتزاعی و مستقل نمی‌سازند؟ آيا هيچ چيز در حال دگرگونی و جابجايی نيست؟

پديده تروريسم، يک پديده قديمی و محدود به برخی گروه ها و سازمان های اپوزيسيون هم نمی باشد. اگر تروريسم برخی از اين سازمان ها جان تعداد معدودی از افراد را می گيرد اما تروريسم دولتی دسته دسته مردم را قتل عام می کند. مثلا در واقعه عزه، اگر تروريسم حماس منجر به کشته شدن ۱۳ نفر شد اما تروريسم دولتی اسراييل نه تنها بيش از ۱۳۰۰ نفر را به قتل رساند، بلکه با بمباران های هوايی، زمينی و دريايی نيز منابع طبيعی و منازل مردم و حتا مدارس و بيمارستان ها و مراکز توليدی را ويران کرد. البته تروريسمی که در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ در آمريکا عروج کرد در تاريخ بی سابقه بود. اما به نظر من، تروريسم در هر سطحی غيرانسانی است و بايد آن را محکوم کرد. قطعا شرايط در حال تغيير و دگرگونی است. در پايين مجددا به اين مساله برمی گرديم.

***

امپرياليسم قبل از آمريکا، کشورهايی هم چون امپراتوری عثمانی، آلمان، انگلستان، اسپانيا، پرتقال، فرانسه، روسيه و بلژيک و ... تلاش کرده اند سلطه و جنگ های خود را با توجه به توان و ظرفيت های اقتصادی و نظامی به کشورهای ديگر جهان تحميل کنند اما، در اثر مبارزات اجتماعی مردم محروم و آزادی خواه و رقابت با همديگر، فروپاشيده و از صحنه خارج شده اند؛ و به درون مرزهای خود برگشته اند.

هنگامی که بحث از امپرياليسم به ميان می آيد برخی چنين تصور می کنند که امپرياليسم در آمريکا و در چند کشور بزرگ سرمايه داری غرب خلاصه می شود. آن هم مثلا اگر سفارت آمريکا را تعطيل کنيم؛ يا با اين کشور رابطه نداشته باشيم و همواره مشت های خود را به سوی آمريکا گره کنيم و مرگ بر آمريکا و اسراييل بگوييم راديکال و چپ هستيم؛ نه تنها يک خطای بزرگ سياسی، بلکه امر طبقات داراست و ربطی به موضع کمونيسم و طبقه کارگر ندارد. امپرياليسم، عالی ترين شکل سرمايه داری است. از اين رو، کسانی که امپرياليسم را در ضدآمريکايی خلاصه می کنند و کاری به سوخت و ساز و عملکردهای سرمايه داری جهانی و استثمار آن ندارند طيف های مختلفی از برخی گرايشات چپ تا راست را شامل می شود. امروز جريانات مرتجع اسلامی و برخی از جريانات به اصطلاح چپ ضدآمريکايی هستند نه ضدسرمايه داری. بنابراين، در مبارزه طبقه کارگر برای رهايی از کار مزدی و برقراری مالکيت خصوصی بايد اين دو جنبه از مبارزه طبقاتی را از همديگر تفکيک کرد. اساسا به منظور پی بردن به چشم انداز کمونيسم در قرن بيست و يکم، ضرورت دارد با مبارزه طبقه کارگر بر عليه همه اشکال سرمايه داری تاکيد گردد. اساسا مذهب و ناسيوناليسم گرايشات عقب مانده بورژوازی هستند. کمونيسم علم رهايی هيچ طبقه ای غير از طبقه کارگر نيست. امروز بسياری از سازمان و احزاب ايرانی و غيرايرانی فقط اسم کارگر و کمونيسم را با خود يدک می کشند اما مشغله روزمره شان چيز ديگری غير از مشغله طبقه کارگر است. اگر اين تفاوت های اساسی در مبارزه طبقاتی عليه سرمايه داری در نظر گرفته نشود، به مخدوش کردن مرزهای طبقاتی منجر می گردد.

بايد تاکيد کنيم استراتژی کمونيستی، برای رسيدن به زندگی مادی بهتر و انسانی با استانداردهای بالاتر زندگی، تامين آزادی های فردی، اجتماعی، آزادی انديشه و فعاليت سياسی، اجتماعی و فرهنگی و فراتر از همه لغو مالکيت خصوصی و کار مزدی و برقراری يک جامعه اشتراکی کمونيستی است. در اين راستا عزت، منزلت و همبستگی طبقاتی و انسانی را می توان با اين اهداف بنيادين مادی ملزم دانست. از اين جهت، عزت و منزلت انسانی را نمی توان با جنگ، سرکوب، شکنجه و اعدام، رياضت کشی مردم، مذهب، ناسيوناليسم و... پيگيری کرد. حکومت هايی که تحت لوای سوسياليسم چه در شوروی سابق و چه در برخی از کشورهای آمريکايی لاتين بر سر قدرت هستند آزادی، برابری، عدالت و رفاه عمومی طبقه کارگر و مردم محروم را قربانی «مبارزه» با «امپرياليسم» کرده اند که ربطی به سوسياليسم پويای طبقه کارگر ندارد.

سرمايه داری، نابرابری اجتماعی را در همه عرصه های اقتصادی، سياسی، اجتماعی،فرهنگی و جنسيتی مدنظر دارد، در حالی که برعکس کمونيسم از طريق برابری در همه اين عرصه ها مبارزه خود را در جهت لغو کار مزدی و مالکيت خصوصی دنبال می کند. از اين رو، هم سرمايه داری و هم کمونيسم پايگاه اصلی شان طبقه کارگر است اولی برای استثمار شديد و کسب سود بيش تر، و دومی برای باز کردن زنجيرهای اسارت از دست و پای کارگران و کل جامعه.

چنين نظريه ای نه امپرياليسم را از زير ضرب درآوردن، بلکه دقيقا دست بردن به عمق روابط و مناسبات سرمايه داری و مبارزه برای سرنگونی آن و برپايی يک جامعه آزاد، برابر و انسانی و مرفه است.

اساسا در مبارزه طبقاتی بايد مستقيما به خود مارکس رجوع کرد و نه اين که به دنبال کشف مارکس های تخيلی زمان گشت. تاريخ مبارزه طبقاتی و انقلابات جهانی، حقانيت نظريات مارکس را نشان داده است. همين نظريه نشان داد که سوسياليسم کشورهايی هم چون شوروی، سوسياليسم طبقه کارگر نبوده است. حزبی که حاکميت خويش را به نام حاکميت طبقه کارگر به جامعه غالب کرده بود. حاکميتی که نسل هايی از طبقه کارگر را در رقابت با «امپرياليسم آمريکا» نابود کرد و سر آخر نيز در اين رقابت شکست خورد. پيروزی انقلاب ۱۹۱۷ روسيه، در حالی که شور و شوق و اميد بزرگی را نه تنها در طبقه کارگر روسيه، بلکه در جهان به وجود آورده بود. اما اين اميد، به دلايل خيلی زياد داخلی، منطقه ای، بين المللی و به ويژه در اثر عملکردهای حزب کمونيست شوروی، دوام چندانی نياورد و به ياس تبديل شد. بنابراين، حکومت شوروی، نه تنها ربطی به کمونيسم نداشت، بلکه در سطح نظری و عملی نيز لطمات زيادی به کمونيسم مارکس زد و عملا سرمايه داری دولتی را احيا کرد. اين واقعيتی است که بايد همواره توسط کمونيست ها نقد شود تا بار ديگر، مبارزه طبقاتی از مسير اصلی خود منحرف نشود و طبقه کارگر پيروز، مستقيما حکومت خودش را تشکيل دهد و به هيچ حزبی اجازه ندهد به نام وی بر جامعه حاکم شود.

کارل مارکس، تحولات اروپا و دنيای جديد را بر خلاف نظريات اقتصادی ريکاردو  و آدام اسميت، از زاويه ديگری مورد تحليل قرار می ‌داد. مارکس، سيستم اقتصادی جديد و در حال گسترش سرمايه ‌داری را شکل جديدی از استثمار طبقاتی مورد بررسی و تاکيد قرار می داد که به‌ رغم پيشرفته ‌تر بودن آن، نسبت به سيستم اقتصادی، سياسی و اجتماعی پيشين، يعنی فئوداليسم و برده ‌برداری، به دليل تضادهای درونی خود و به فلاکت کشاندن اکثريت عظيم مزدبگير و محروم، محکوم به فنا است. مارکس، بر اين عقيده بود که با رشد و گسترش روابط و مناسبات سرمايه ‌داری، اکثريت توليدکنندگان کوچک و متوسط در جريان رقابت ورشکست شده و به نيروی عظيم توده‌ ‌های فاقد ابزار توليد خواهند پيوست و اقليت سرمايه ‌داران استثمارگر با تمرکز هر چه بيش تر سرمايه در دستان خود، رفته رفته به انحصارگران قدرتمند تبديل خواهند شد. براساس نظر مارکس، شدت گرفتن اسثتمار و فقر توده‌ های محروم و گسترش شکاف طبقاتی سرانجام به انقلاب و سرنگونی سيستم سرمايه‌ داری منجر خواهد شد.

سال ‌های پايانی قرن نوزدهم و آغاز قرن بيستم، جامعه جهانی شاهد اوج گيری بی ‌سابقه سرمايه داری جهانی و در عين‌ حال گسترش وسيع مراکز صنعتی پيشرفته و ادغام کارتل ها و بنگاه ‌های بزرگ بود. در همين دوره هاست که برخی از مارکسيست ‌ها شکل‌ گيری سرمايه‌ داری جهانی يا امپرياليسم را مورد بحث و بررسی قرار می دهند. هابسون، در کتاب «امپرياليسم» (۱۹۰۲) نوشت که سرمايه ‌داری رقابتی و ملی جای خود را به سرمايه‌ داری انحصاری در سطح جهانی داده است. هيلفردنيگ، در کتاب «سرمايه مالی» (۱۹۱۰)، امپرياليسم ‌ها را به عنوان مرحله نهايی سرمايه ‌داری مطرح می کند و می ‌گويد با در هم آميختن سرمايه صنعتی و بانکی، بنگاه ‌های بزرگ بين ‌المللی به صورت انحصارات عظيم مالی شکل می ‌گيرند. او تاکيد می کند که در دوران امپرياليسم، صدور سرمايه برای استثمار توده ‌های مستعمرات، صدور کالاها را تحت‌ الشعاع قرار می دهد.

اساسا کل گرايش کمونيستی و حتا بخش هايی از گرايشات مرکز و راست در بين الملل دوم، بحث هايی در ريشه يابی اقتصادی امپرياليسم داشتند بنابراين، اين مساله تنها به لنين محدود نمی شود. هيلفردنيگ، تلاش کرد در اين مورد ائوری اقتصادی جديدی ارائه دهد و رزالوکزامبورگ، ای اين هم فراتر رفت «تئوری فروپاشی سرمايه داری» را فرموله کرد. به هيمن دليل در اگوست ۱۹۱۴ و مدت ها پس از آن، لنين در نقد و نگرش به جنگ جهانی، پيشگام انترناسيونال دوم بود. اما نظريه امپرياليسم لنين، گسترده تر و عميق تر از نظريه های هيلفردنيگ و رزا  و به ويژه بست تئوری بازتوليد سرمايه داری مارکس نبود.

لنين، در سال ۱۹۱۶، براساس مطالعات هابسون، هيلفردنيگ، رزالوکزامبورگ و بوخارين، کتاب «امپرياليسم، واپسين مرحله سرمايه ‌داری» را می ‌نويسد و در آن خاطرنشان می شود که امپرياليسم مرحله توسعه ‌يافته ‌تر و نهايی سرمايه‌ داری است که به ‌صورت سلطه انحصارها و سرمايه‌ مالی ظهور می کند. جوهر امپرياليسم از ديدگاه لنين، تقسيم ملت ‌ها به ملل ستم گر و ملل ستم‌ ديده است. از نظر لنين، بخشی از طبقه کارگر در کشورهای پيشرفته با مشارکت در استثمار توده‌ های ملل تحت استعمار به «اشرافيت کارگری» تبديل شده و ماهيت انقلابی خود را از دست داده‌ است، بنابراين، پيروزی سوسياليسم در آينده اساسا از طريق انقلاب ‌های ضدامپرياليستی در کشورهای تحت ستم و مستعمره تحقق خواهد يافت. در اين چارچوب فکری، راه رهايی و توسعه کشورهای توسعه ‌نيافته در مبارزه با امپرياليسم و بيرون آمدن از سلطه روابط سرمايه‌ داری جهانی است. به بيان ديگر، توسعه اقتصادی راهی جز مبارزه سياسی و انقلابی برای رسيدن به استقلال و سوسياليسم ندارد.

بدين گونه، کتاب «امپرياليسم» لنين، تداوم نقد مارکس در کاپيتال و ادامه  توضيح جايگاه واقعی کارگر و نيروی کار در پروسه توليد، نيست. بحث لنين، در مورد تضادهای سرمايه داری در «عصر امپرياليسم»، تمرکز توليد و نقش سرمايه مالی و سفته بازی و بازار بورس و نيز بحث رشد ناموزون و مرحله گنديدگی و آخرين مرحله توليد سرمايه داری، و «سرمايه داری در حال احتضار» به اعتبار خود و به ويژه از نظر سياسی و متدهای حزب کمونيست شوروی را نمايندگی می کنند. به ويژه پس از مرگ لنين، گرايشات اپورتونيستی و تجدنظر کنندگان از آن به عنوان مخدوش کردن مرزهای طبقاتی سوء استفاده کردند و لطمات زيادی به مبارزه طبقه کارگر در سطح جهانی وارد نمودند.

جامعه سرمايه داری جامعه توليد کالايی و برپايه کار مزدی بنا شده است. مارکس روشن ساخته است که مناسبات توليد سرمايه داری، مبتنی بر کار مزدی، مرزهای تاريخی بازار سرمايه داری را تعيين می کند. مارکس، توسعه دايمی بازار را امری اجتناب ناپذير و شرط اصلی انباشت سرمايه می بيند: «بنابرين بازار بايد پيوسته گسترش يابد به طوری که مناسبات بازار و شرايط تنظيم کننده آن بيش تر شکل يک قاتون طبيعی را به خود می گيرد که مستقل از توليدکنندگان بوده و پيوسته بيش تر غيرقابل کنترل می گردد. تضاد درونی در تلاش است که به وسيله گسترش ميدان خارجی توليد به راه حلی دست يابد. ولی هرچه نيروی بارآوری پيشرفته تر باشد با شالوده تنگش که مناسبات مصرف برآن قرار دارد به تعارض می افتد. بنابراين ضد و نقيض نيست که بر اين شالوده پراز تضاد، مازاد سرمايه با مازاد رو به رشد جمعييت همراه باشد زيرا درست است که اگر اين دو را با يکديگر ادغام کنيم حجم اضافه ارزش توليد شده افزايش می يابد ولی بدين ترتيب تضاد بين شرايطی که اين اضافه ارزش را توليد می کند و شرايطی که آن را متحقق می سازد افزايش می يابد.» (مارکس، کاپيتال جلد ۳ ص ۳۵۳)

«بدين سبب شيوه توليد سرمايه داری در عين اين که وسيله ايست تاريخی برای تکامل نيروهای مولده و ايجاد بازار جهانی متناسب با آن، در همان حال تضاد پيوسته ای بين وظيفه تاريخی اش و مناسبات توليدی اجتماعی متناسب با آن بر قرار است.» (مارکس، کاپيتال جلد ۳ ص ۳۵۹)

او، تشکيل بازار جهانی را وظيفه اساسی تاريخی بورژوازی می ديد: «نياز به يک بازار دائم التوسعه برای فروش کالا های خود، بورژوازی را به سراسر گيتی می راند. بورژوازی ناچار است همه جا رخنه کند، همه جا مستقر شود و با همه جا رابطه برقرار کند.» (مانيفست کمونيست)

برداشت گرايشات غيرکارگری از امپرياليسم و سرمايه داری، اساس به سرمايه داری نفع می رساند و به ضرر طبقه کارگر است و نتيجه به اين می رسد که در رقابت های بورژوازی «آمريکا شيطان بزرگ» لقب می گيرد؟!

بنظرم رجعت به مارکس، حائز اهميت است. زيرا تزهای لنين، در مورد مبارزه عليه امپرياليسم و به ويژه کمينترن، در مقايسه با نگرش مارکس، لغزش های جدی دارد که در جنبش کارگری کمونيستی جهانی نفوذ کرده است.

بدين ترتيب، امپرياليسم، يک پديده اقتصادی و سياسی است و با حمايت های سياسی و نظامی، توافقنامه های تجاری و سرمايه گذاری در شرکت های چندمليتی، نفوذ در حکومت های خارجی در راستای پذيرش پايگاه های نظامی و يا تسليم شدن به حوزه نفوذ آن استفاده می کند. از اين رو، امپرياليسم عبارت است از توسعه طلبی قهری و خارجی هم زمان دولت. امروز رسانه های عمومی و فرهنگ، مهم ترين سلاح امپرياليسم محسوب می شوند. بنابراين، نمی توان امپرياليسم را به تقليل گرايی ساده اقتصادی کاهش داد و بررسی کرد. اين مساله به آموزش و پرورش، تفريح و سرگرمی، ادبيات و هنر به عنوان چارچوب روابط و منازعه طبقاتی مرتبط با امپراتوری توجه دارد.

کشورهای امپرياليستی رقيب، سازمان های بين المللی پيچيده ای را به وجود آورده است که با يکديگر منازعه، رقابت و تبانی می کنند. اين سازمان ها در تمامی سطوح از جهانی گرفته تا شهرها و روستاهای جهان تحت سازمان های کمک رسانی، اکتشاف و علمی و خيريه و... فعاليت می کنند. قدرت های امپرياليستی از طريق زنجيره ای از سيستم سرمايه داری وارد شده و به استثمار طبقه کارگر و چپاول اموال عمومی جوامع مختلف و غيره می پردازند.

 

دولت های امپراليستی در طول تاريخ، لطمات بزرگی به جوامع بشری چه از نظر انسانی و چه از نظر اقتصادی و محيط زيستی وارد کرده اند. در ايالات متحده‌  آمريکا، قتل عام و نسل کشی سرخ ‌پوستان آمريکايی که در اواسط قرن هيجدهم و اوايل قرن نوزدهم به اوج خود رسيد. در جنگ جهانی دوم حدود دو ميليون تن بمب بر روی کره زمين ريخته شد. در جنگ جنوب شرقی آسيا بر عليه ويتنام، کامبوج و لائوس بيش از سيصد برابر و در جنگ عراق حتا‌ از بمب های ده تنی  که قدرت تخريبی يک بمب اتمی را دارد نيز به کار گرفته شد.  در عراق مقدار استفاده شده از سلاح های ‌مختلف و هزينه جنگ قابل مقايسه با جنگ جنوب شرقی آسيا نيست و يا در بمباران يوگسلاوی توسط جنگنده های آمريکا، ‌ميلياردها دلار خسارت به اين کوشر وارد شد. اين تخريبات نشان می دهد که قدرت های امپرياليستی، بزرگ ترين خطر برای بشريت و جوامع امروزی است. اين نيروها، به تخريب زير بنای اقتصادی کشورها دست می زنند و مخرب ترين سلاح های خود را به آزمايش می گذارند و مردمان اين کشورها را به خاک سياه می نشانند. هر چقدر شدت وحش گری و تخريبات سيستم امپرياليستی بيش تر می شود به همان نسبت نيز تروريسم دولتی و غيردولتی فعال تر می گردد. سرنخ همه گروه های تروريستی به سازمان های مخفی به ويژه سازمان سيا، حتا برای يک دوره معين هم شده، می رسد. ترورسيم دولتی، از سال ۱۹۴۸، يعنی از بدو پيدايش حکومت اسراييل تا به امروز ماهيت غيرانسانی خود را نشان داده است.

آخرهای عمر امپراتوری عثمانی، سال های ١٨٩٦ـ  ١٨٩٤ و در دوران حکومت سلطان عبدالحميد دوم عثمانی که در آن بيش از ٢٥٠٠٠٠ از ارامنه معروف به «کشتار حميدی يا حميديه»  قتل عام شدند و در سال های  ١٩١٥   تا   ١٩٢٥ کنند. در جنگ بين عثمانی  و روسيه تزاری  و شرکت در نخستين جنگ جهانی، ميليون ها ارامنه کشتار  و  آواره شدند. چند سال پيش در رواندا نزديک به يک ميليون انسان قتل عام شدند.

هر روز در گوشه و کنار اين دنيا صدها و بلکه هزاران نفر در اثر جنگ کشته می شوند. در چند سال گذشته، ۲۰۰۰۰۰ هزار نفر در دارفور کشته شده ‌اند. ۵/۲ ميليون نفر از خانه‌ هايشان رانده‌ شده ‌اند.

بنا بر آمار تهيه شده از جنگ جهانی دوم، اين واقعه از نظر مصرف و از بين بردن منابع انسانی و مادی، بزرگ ترين جنگ تاريخ شناخته می شود. بررسی ها نشان می دهد در کل ۶۱ کشور با مجموع ۷/۱  ميليارد نفر - معادل سه چهارم جمعيت جهان - در اين جنگ شرکت داشتند. مجموع ۱۱۰ ميليون نفر برای خدمت وظيفه بسيج شدند که بيش از نيمی از اين عده از سه کشور اتحاد جماهير شوروی (۲۲ تا ۳۰ ميليون)، آلمان (۱۷ ميليون) و ايالات متحده آمريکا (۱۶ ميليون) بودند.

در زمينه هزينه مالی، رقمی بالای يک تريليون برآورد شده و مشخص شد که اين جنگ را از مجموع کل جنگ های ديگر، پر هزينه تر بوده است. تلفات انسانی اين جنگ نيز - بدون شمارش واقعه هولوکاست ! - در حدود ۵۵ ميليون کشته که ۲۵ ميليون نفر آن ها نظامی و ۳۰ ميليون تن غير نظامی بودند، برآورد شده است.

طی جنگ جهانی دوم ايالات متحده با۳۴۱ ميليارد دلار هزينه برآورد شده به علاوه ۵۰ ميليارد دلار وام و اجاره تسليحاتی بيش ترين مخارج را متحمل شد. از ۵۰ ميليارد مذکور، ۳۱ ميليارد به بريتانيا، ۱۱ ميليارد به اتحاد شوروی، ۵ ميليارد به چين و ۳ ميليارد به ۳۵ کشور ديگر رفت.

کشورهای بعدی به ترتيب شامل آلمان با ۲۷۲ ميليارد، اتحاد شوروی با ۱۹۲ ميليارد، بريتانيا با ۱۲۰ ميليارد، ايتاليا با ۹۴ ميليارد و ژاپن با ۵۶ ميليارد دلار متحمل هزينه شدند. بااين وجود، به غير از آمريکا و آن عده از کشورهايی که از لحاظ نظامی کم تر فعال بودند، پولی که توسط کشورهای ديگر خرج شد به رقم واقعی هزينه جنگ حتی نزديک هم نيست.

بنابر محاسبات دولت شوروی، اتحاد جماهير شوروی ۳۰ درصد از ثروت ملی خود را از دست داد و از طرفی تاراج و اخاذی آلمانی ها در کشورهای اشغال شده نيز به مبالغ بی حد و حسابی بالغ می شود. هزينه کامل خسارت ژاپن ۵۶۲ ميليارد دلار برآورد شده و در آلمان، بمباران و سلاح های مخرب ۴ ميليارد متر مکعب ويرانه برجا گذاشتند.

اتحاد شوروی، بيش ترين هزينه انسانی اين جنگ را پرداخت کرد. مقامات رسمی تعداد کل کشته شدگان نظامی و غيرنظامی را بيش از ۲۰ ميليون تن ذکر کردند. ارتش و غير نظاميان متحدين ۴۴ ميليون تن و کشورهای قوای محوری (آلمان، ژاپن و ايتاليا) ۱۱ ميليون کشته دادند.

تلفات نظامی در هر دو سمت اروپا ۱۹ ميليون و در جنگ بر عليه ژاپن به ۶ ميليون رسيد. در ايالات متحده آمريکا که تلفات غيرنظامی عمده ای نداشت، ۲۹۲,۱۳۱ را در ميدان جنگ و ۱۱۵,۱۸۷ مورد مرگ به دلايل ديگر به ثبت رسيده است.

جنگ ايران و عراق که از شهريور ۱۳۵۹ تا مرداد ۱۳۶۷ بين نيروهای مسلح دو کشور ايران و عراق جريان داشت، طولاترين جنگ عصر حاضر بود که هشت ساله ادامه داشت. جنگی که پس از جنگ ويتنام، طولانی ‌ترين جنگ تاريخِ جهان قرن بيستم بوده‌است. ميليون نفر در اين جنگ جان خود را از دست دادند و يا برای هميشه معلول گرديدند. خسارات اتقصاد هنگفتی بر دو کشور وارد شد.

 

امپراطوری انگليس، در قرن نوزدهم، تنها امپراطوری در جهان بود که در آن زمان، در تمام جهان حضور داشت. امپراطوری بريتانيا، در دوران اوج خود حدود يک چهارم سطح جهان را در کنترل و اداره خود داشت.

آمريکا برخلاف بريتانيا، تنها در قرن بيستم بود که سياست مداخله نظامی در کشورهای ديگر را در پيش می گيرد. پس از پايان جنگ جهانی دوم، آمريکا به اوج شکوفائی اقتصادی و سياسی خود رسيد. بخش اعظم سياست های امپرياليستی را جنگ افروزی، تجاوز، غارت ثروت های جوامع ضعيف و استثمار نيروی کار هرچه ارزان ‌تر، تشکيل می دهد.

امروز آمريکا، در سايه تغيير شرايط جهان، کنترل مستقيم و غيرمستقيم بسياری از پايگاه ها در سطح جهانی را در اختيار دارد. اسراييل، يکی از اين پايگاه های مهم برای آمريکاست.

آمريکا خصوصا از جنگ دوم جهانی به بعد، به درجه ای که در تاريخ بی سابقه بوده برای مسلح ساختن خود کوشيده است و همين امر به بالا آمدن جناحی در هيات حاکمه آمريکا منجر شده است که آيزنهاور آن را «مجتمع صنايع نظامی» می ناميد. در طول چهل سال جنگ سرد، آمريکا طوری تبليغ و وانمود می کرد که انگار در آستانه جنگ است و يا به زودی جنگ آغاز می شود. اين چنين تبليغاتی به مجتمع صنايع نظامی امکان می داد که با افزايش توليدات خود، موقعيت اين جناح را هر چه بيش تر تثبيت کند.

جنگ سرد و تبليغات آن و بسياری از عوامل ديگر سبب شد که آمريکا به موقعيت رهبری جهان غرب ارتقا پيدا کرد. در آن دوره، منطق «آمريکا به عنوان يک امپراطوری جهانی» تا حدودی قابل درک بود. اما امروز اتحاديه اروپا به عنوان رقيب آمريکا، ظاهر شده است و اين منطق در اروپا در حال رنگ باختن است. بعلاوه ژاپن و چين نيز در اين رقابت، به ويژه نقش اقتصادی قدرتمندی دارند و روسيه نيز در حال جمع و جور کردن خود است. بنابراين، امپرياليسم آمريکا ديگر به شيوه سابق نمی تواند بر جهان «آقايی» کند، اجبارا بايد تغيير استراتژی دهد.

نخبگان سياسی که دولت امپرياليست آمريکا را رهبری می کنند خطوط اصلی تاکتيک ها و استراتژی ای که در ايجاد امپراتوری جهانی دنبال می شود را تعيين می کنند. نخبگان از طريق سازمان های اقتصادی، سياسی و اجتماعی قدرتمندی نمايندگان کميته های کنگره و حضور قوی در ادارات ارشد اجرايی(پنتاگون، وزارت خارجه، شورای امنيت ملی، وزارت امنيت داخله، وزارت دادگستری و خزانه داری) خط مشی جهانی و غيره ايالات متحده را تعيين می کنند.

اما در شرايط کنونی سرمايه داری و نيروهای رقيب آمريکا، و فراتر از همه بحران ساختاری سرمايه داری که سال گذشته نخست در آمريکا تشديد شد و سپس تمام جهان سرمايه داری را فراگرفت از جمله هيات حاکمه آمريکا را مجبور کرده است تا به بازبينی سياست های گذشته خود بپردازد. از اين رو، تغييرات جديد در سياست های آمريکا اجتناب ناپذير است و مجری آن نيز فعلا به عهده باراک اوباما، رييس جمهور جديد اين کشور است.

 

يازده سپتامبر ۲۰۰۱ برج های تجارت جهانی در شهر نيويورک با برخورد هواپيمايی ربوده شده، فرو ريخت و مردم آمريکا و جهان را دچار شوک کرد. هيات حاکمه آمريکا به رياست جمهوری جرج بوش، از اين وضعيت برای لشکرکشی به افغانستان و سپس عراق، نهايت بهره را برد. او با گرو گرفتن احساسات مردم و با تبليغات گسترده جهانی عليه «تروريسم»، سلطه گری گسترده ای را در حاورميانه آغاز کرد که پايه های آن را بوشِ پدر در سال ١٩٩١، پس از جنگ اول خليج فارس به دنبال فروپاشی شوروی، تحت عنوان «نظم نوين جهانی» پی ريزی کرده بود.

در پی واقعه ۱۱ سپتامبر، کنگره آمريکا يک بودجه ۴۰ ميليارد دلاری در اختيار دولت بوش قرار داد که از اين مبلغ به گزارش مطبوعات آمريکا، حدود ۱۵ ميليارد دلار مستقيما و فورا در اختيار پنتاگون قرار گرفت.

بن لادن، رهبر القاعده به عنوان طراح اين ترور پيچيده که تا آن تاريخ در جهان بی سابقه بود، معرفی شد. فرزند يکی از ثروتمندان عربستان سعودی بود که روابط بسيار نزديکی با خاندان سلطنتی عربستان داشت و به همين اعتبار به يک سری قراردادهای بزرگ ساختمانی دست يافت (از جمله بازسازی خانه کعبه). خود بن لادن، مهندس ساختمان از دانشگاه جده و يکی از نزديکان شاهزاده فيصل ترکی است، فردی که از سال ۱۹۷۷ تا اگوست ۲۰۰۱، رييس سازمان امنيت عربستان بود. بنابراين، روابط بين بن لادن و خانواده وی با سازمان امنيت عربستان، پاکستان و سازمان سيا - CIA و با خانواده بوش و مناسبات اقتصادی آن ها قابل پرده پوشی نبود و در مطبوعات غرب نيز طرح شده اند. برای مثال، بوش رييس جمهوری سابق آمريکا با برادر بن لادن، مشترکا صاحب يک شرکت نفتی به نام «اربوستواويل» بودند.

در سال هايی که دولت آمريکا، مجاهدين افغان را عليه شوروی تجهيز و سازماندهی می کرد؛ بن لادن، در تمامی اين سال ها به عنوان يکی از نزديکان رييس سازمان امنيت عربستان و سازمان سياCIA در جهت پيش برد سياست های آمريکا در منطقه، القاعده را سازمان داد و در کنار مجاهدين افغان وارد «جنگ جهادی» با نيروهای چپ افغانستان و هم چنين نيروی های شوروی مستقر در اين کشور شد.

بن لادن، در حالی که به شدت بيمار بود در مدت ۴ الی ۱۴ جولای ۲۰۰۱ برای معالجه به بيمارستان آمريکا- دبی (امارات متحده عربی) مراجعه کرد. در طول اقامتش در بيمارستان چندين عضو خانواده اش و افراد سرشناس ديگری از عربستان سعودی و امارات به ديدار او رفتند. در همان روز نماينده محلی سيا در دبی که فردی سرشناس است ديده شد که از آسانسور اصلی اتاق بن لادن استفاده کرده است. روزنامه فرانسوی فيگارو گزارش داد. يک خبرنگار سی بی اس (SBS) گزارش داد که «شب قبل از حملات تروريستی ۱۱ سپتامبر»، اسامه بن لادن در پاکستان بود. بن لادن تحت معالجه ارتشی بود که روزهای بعد قول داد که از جنگ ايالات متحده بر عليه ترور در افغانستان حمايت نمايد... 

بن لادن در يک بيمارستان نظامی در راولپندی مورد معالجه دياليز کليه قرار گرفت. به قول يکی از نوسندگان، چگونه مردی که بر عليه آمريکا و اسراييل، جنگ جهادی به راه انداخت، مردی که اف.بی.آی برای سرش ۵ ميليون دلار جايزه گذاشت، مردی که اردوگاه های آموزشی اش در افغانستان مورد حمله موشکهای کروز واقع شدند، در بيمارستان امريکايی - دبی مورد معالجه واقع شد، با رييس دفتر محلی سيا گپ زد و سپس تحت حمايت ارتش پاکستان در راولپندی تحت معالجه واقع شد؛ چگونه پيچيده ترين و دقيق ترين و تکان دهنده ترين تاريخ ترور را در خاک آمريکا و در حساس ترين بخش آن يعنی در فرودگاه ها و با ربودن هواپيماها فرماندهی کرد؟!

آنچه که نشريه فيگارو نقل کرده مربوط به دوره ای است که دولت آمريکا و پليس بين المللی در تعقيب بن لادن بودند و شورای امنيت سازمان ملل نيز قطعنامه ای درباره دستگيری وی صادر کرده بود و دولت امريکا به همين دليل پايگاه او در افغانستان را موشک باران کرده بود.

از سوی ديگر، طالبان نيز در جهت سياست دولت آمريکا و منافع برخی شرکت های نفتی آمريکايی هم چون «يونيکال» ((UNICAL، به دخالت مستقيم پليس مخفی و ارتش پاکستان پا گرفت، به طوری که خانم «بی نظير بوتو» که زمان سازمان دهی طالبان، نخست وزير پاکستان بود، چنين اعتراف می کند: «فکر روی کار آوردن طالبان از انگليسی ها بود، مديريت آن را آمريکايی ها کردند. خرج آن را سعودی ها پرداختند و من اسباب اجرای آن را فراهم آوردم و طرح را اجرا کردم.» (نشريه لوموند ۳۰ سپتامبر ۲۰۰۱)

در مدت ۱۰ سال، سيا ۲ ميليارد دلار برای کنترل روس ها در افغانستان سرمايه گذاری کرد که پرهزينه ترين عمليات در تاريخ اين سازمان (سيا) است. اما بعد از شکست اتحاد شوروی در افغانستان، توجه ايالات متحده امريکا به افغانستان نيز کم تر شد و آن کشور را به دست جنگجويان و مجاهدين که از سراسر جهان اسلام برای جنگ با ارتش شوروی استخدام کرده بودند، .اگذار کرد. سپس اسامه بن لادن، همکاری خود با سيا را قطع کرد، در حالی که اين جنگجويان اسلامی را حفظ کرد. 

 

جنگ آمريکا و متحدانش در افغانستان، و روی کار آوردن حامد کرزای در اين کشور، نه تنها وضع مردم بهتر نشده و جنگ هم پايان نيافته است، بلکه بدتر هم شده است. دولت کرزای، فقط در کابل و برخی شهرهای ديگر در سطح محدودی حاکميت دارد و بخش اعظم کشور هنوز هم تحت کنترل نيروهای طالبان است. افغانستان در مسير عبور چندين دالان لوله های نفت و گاز، در پروژه «لوله های گازی» از ترکمنستان کشيده شده است، برای آمريکا و پاکستان يک موقعيت استراتژيک دارد و نقش پل ارتباطی را ايفا می کند. همين لوله های گاز در دوران حاکميت طالبان، موضوع مورد بحث حکومت طالبان با شرکت يونوکال بود. اين لوله ها، پس از طی افغانستان به دريای عمان و سواحل پاکستان می رسند. به دليل اين که جمهوری های سابق شوروی دارای ذخاير عظيم نفت و گاز هستند اين منطقه برای آمريکا بسيار حائز اهميت است. علاوه بر شرکت های نفتی آمريکايی که برخی از سران حکومت آمريکا، از جمله خانواده بوش، در راس اين شرکت ها قرار دارند در اين جمهوری ها فعالند. هم چنين شرکت يونوکال به يک توافق هشت ميليارد دلاری با ترکمنستان برای صدور گاز طبيعی دست يافته که گاز ترکمنستان را از طريق افغانستان به پاکستان از طريق لوله های گازی که سه ميليارد دلار هزينه تاسيس آن است رسانده شود. بنابراين، دولت آمريکا و متحدانش نه برای مبارزه با تروريسم، بلکه به دنبال همين منافع استراتژيکی اقتصادی، سياسی و نظامی خودشان افغانستان را به اشغال نظامی خود درآورده اند.

پس از افغانستان نيز نوبت اشغال نظامی عراق رسيد. علوه بر نقش استراتژيک عراق در تحولات منطقه به ويژه کشورهای عربی، دخاير عظيم نفتی عراق نيز مدنظر هيات حاکمه و شرکت های آمريکايی بود.

هيات حاکمه آمريکا، تحت عنوان «مبارزه با تروريسم» که در واقع اسم رمز تروريسم دولتی آمريکا در خاورميانه بوده و به اشغال نظامی کشورهای اقغانستان و عراق انجاميد تجاوزگری سرمايه داری پيشرفته غرب و در راس همه آمريکا و متحدانش را به نمايش گذاشته است. اشغال افغانستان و عراق، نه تنها برای اين کشورها دمکراسی و آرامش و امنيت و رفاه به ارمغان نياورد، بلکه بر عکس، برای مردم اين کشورها فلاکت اقتصادی و ناامنی جانی به بار  آورده است. در اين جنگ ها، برخی از کشورهای منطقه با آمريکا همراه بودند مانند عربستان و مصر و پاکستان و ...، برخی هم چون ايران و سوريه و... مخالف بودند. اما اگر عمکردهای داخلی و خارجی همه دولت های منطقه خاورميانه را در نظر بگيريم آن ها، در سرکوب شهروندان خويش و تشديد جنگ و ناامنی و تحميل بی حقوقی به کارگران و مردم محروم اين منطقه سهيم بودند و کارنامه سياهی دارند. بنابراين، هر مخالفتی با آمريکا، ربطی به منافع مردم نداشته و در چارچوب رقابت های بورژوازی صورت می گيرد.

تصاويری که رسانه ها، تحليلگران و ناظران بی طرف از عراق در پايان ششمين سال اشغال نظامی (۱۹ مارس ۲۰۰۹)، منتشر کردند، هم چنان تکان دهنده است. گوشه هايی از اين تصاوير عبارتند از: ترورهای گروه ملی و مذهبی و نيروهای آمريکايی و دولت عراق، هم چنان ادامه دارد و هيچ شهروند عراقی احساس امنيت نمی کند. فساد اداری بی داد می کند. يک سازمان جهانی ناظر (واچ داگ)، عراق را از لحاظ وجود فساد در ادارات و مقامات، در ميان کشورهای جهان در رديف بسيار بالا قرار داده است حال آن که پيش از تعرض نظامی ۲۰ مارس ۲۰۰۳ در رديف بسيار پايينی قرار داشت. به رفاه مردم توجهی نمی شود. برای نمونه، آب آشاميدنی سالم برای مردم بغداد و شهرهای ديگر که در اثر بمباران های هوايی تخريب و آلوده شده اند، هنوز تامين نشده است. مساله صدها هزار آواره از خانه، محله، شهر و کشور به علت تفاوت نژاد، مذهب و ...، به يک معضل بزرگی تبديل شده است. عراق در اين مدت، به جولانگاه تروريستی و آدم کشی قبيله ها و گروه های مختلف مذهبی و ملی تبديل شده است که روزانه قربانی می گيرند و...

وزارتخانه های دفاع، کشور و بهداشت عراق، روز چهارشنبه ۱۲ فروردين ۱۳۸۸، با انتشار گزارشی اعلام کردند: ۲۹۷ نفر  در جريان خشونت های ماه مارس ۲۰۰۹ در اين کشور کشته شده اند. گزارش منتشره حاکی ست که ۱۸۵ غير نظامی، ۵۳ نيروی پليس و ۱۴ نيروی نظامی خارجی در خشونت های ماه گذشته در عراق کشته شده اند.

در ادامه اين گزارش آمده است که ۴۵ نفر از افراد مسلح در درگيری ميان نيروهای پليس عراق و ارتش آمريکا، در ماه گذشته ميلادی کشته شدند و  ۶۵۰ نفر نيز بازداشت شده اند.

جورج بوش، رييس جمهوری وقت آمريکا، اصلی ترين دلايل برای توجيه لشکرکشی به عراق را رابطه‌ صدام حسين، رييس جمهوری وقت عراق با تشکيلات القاعده و نيز سلاح ‌ها کشتار جمعی اتمی عراق عنوان کرده بود که تاکنون هيچ کدام از اين دو موضع روشن نشده است.

 

گاردين، در يکی از شماره های اخير خود در رابطه با افغانستان، نوشت: پس از دو دهه از پايان مداخله نظامی شوروی سابق در افغانستان، اکنون ناتو در مقايسه با شوروی، در باتلاقی به مراتب عميق تر در اين کشور گرفتار آمده و نه راه پس دارد نه راه پيش. روزنامه گاردين، در تفسيری از اوضاع جنگ افغانستان و مقايسه آن با اشغال نظامی اين کشور توسط شوروی سابق افزود: دو دهه بعد از عقب نشينی ارتش شوروی از افغانستان، اينک با وجودی که همه منابع در جنگ اين کشور ويران شده، اما کم ترين بختی برای موفقيت غرب در اين جنگ قابل پيش بينی نيست .

گاردين، در ادامه تفسير خود، نوشت: ۲۰ سال از خروج آخرين سربازان ارتش روسيه از خاک افغانستان می گذرد، جنگی که جان ۱۵ هزار سرباز روس را گرفت. حال دو دهه بعد از گذشت آن واقعه، همان اشارات و کنايه ها از جنگی که آمريکا در افغانستان به راه انداخته سر زبان هاست .

اوباما، طرح اعزام ۳۰ هزار نيروی تازه نفس به افغانستان را مطرح کرده ضمن آن که شمار بيش تری از اين نيروها را از ناتو خواسته است .

نيروهای ائتلاف هم تقريبا ۱۱۵ هزار نيرو در افغانستان خواهند داشت که معادل مجموع نيروهايی است که شوروی در افغانستان پياده کرده بود. اين بار تنها تفاوت در اين است که در زمان تهاجم نظامی شوروی، غرب و پاکستان مجاهدين را حمايت مالی و تسليحاتی می کردند.

براساس گزارش ها، مردم افغانستان در وضعيتی فلاکت باری به سر می برند و با مشکلات عديده ای روبرو هستند که گرسنگی، فقر، بيماری و ناامنی از جمله آن هاست.

افغانستان تحت کنترل نيروهای ناتو به پرچمداری آمريکا، بيش از ۲۰ ميليون افغانی با فقر و گرسنگی دست و پنجه نرم می کنند. جنگ و گرسنگی مردم را فرسوده کرده است. فقر عمومی به حدی است که کمک های ناچيز نهادهای بين المللی و دولت دردی از آن درمان نمی کند. بودجه های ميليونی دولت آمريکا به نام افغانستان، عموما در پايگاه های نظامی ده ها هزار نظامی آمريکايی هزينه می شود و يا توسط دولت کرزای بر باد می رود. با گذشت هشت سال از ماجرای مبارزه دولت آمريکا با «تروريسم» در اين کشور، هنوز هم تداوم جنگ، ناامنی و حملات تروريستی مشکل اساسی مردم افغانستان است. به گفته يک گروه معتبر بين المللی به نام «گروه امداد سازمان ملل»، سال ۲۰۰۸ ميلادی پرتلفات ­ترين سال از زمان يورش نظامی آمريکا و متحدانش به افغانستان بوده است. به گفته همين سازمان، در ۱۷ ولايت از ۳۴ ولايت ديگر نيز نيروهای طالبان و القاعده درگير نبرد با نيروهای ائتلاف بين المللی و دولت افغانستان هستند. 

 

جنگ ها در تاريخ، علاوه بر تحميل لطمات انسانی به جوامع، همواره مانع بزرگی بر سر راه رشد و توسعه بشريت بوده اند. بر اين اساس جنگی که دولت اسرائيل با حمايت دولت های غرب و در راس همه امپرياليسم آمريکا به مردم فلسطين تحميل کرده اند مانع بزرگی بر سر راه رشد و پيشرفت مردم فلسطين و حتا تا حدودی مردم اسراييل به وجود آورده اند. مسلما اگر بخشی از اين پول های کلانی که تاکنون صرف ميليتاريسم و جنگ ها شده است به رفاه و آسايش مردم محروم اختصاص داده می شد هيچ شهروند جهانی گرسنه و بی خانمان نمی ماند!

بدين ترتيب، لشکرکشی آمريکا به خاورميانه و اشغال افغانستان و عراق، موضع حکومت سرکوبگر و نژادپرست اسراييل را بيش از پيش تقويت کرد و به اين حکومت جانی نه تنها امکان داد از توافقات دهه ها قبل زير نظر سازمان ملل دست بکشد، بلکه به اشغال و جنگ خود عليه مردم فلسطين ادامه دهد. صعف دولت های منطقه و بی تفاوتی دولت های غرب و حمايت های بی چون و چرای آمريکا، همگی سبب شده است که حکومت اسراييل، همواره متجاوز و جنگ طلب باشد. البته ناگفته نماند که هيات حاکمه آمريکا، دلش برای مردم اسراييل نمی سوزد، بلکه از اين کشور، به عنوان پايگاهی برای کنترل و فشار به کليه کشورهای منطقه بهره می جويد. بنابراين، حکومت اسراييل، برای ادامه سلطه خود در منطقه، به حمايت و پشتيبانی مالی و نظامی و ديپلماتيک آمريکا نياز دارد. بر اين اساس، بدون تغيير سياست های آمريکا و به طور کلی سياست های سرمايه داری جهانی، نبايد به تغييرات اساسی در روابط اسراييل و فلسطين خوش بين بود. هر چند که زود است اما نشانه هايی در سياست آمريکا با تغيير رياست جمهوری در اين کشور، به چشم می خورد. يعنی به احتمال قوی ما در دور آتی با سياست های جديدی از سرمايه داری جهانی روبر خواهيم بود. اين سياست ها ناشی از بحرانی است که دامن سرمايه داری جهانی را گرفته است. دولت های سرمايه داری و در راس همه دولت آمريکا مجبور هستند برای جواب گويی به نيازهای اين دوره سرمايه داری، تغييراتی در سياست های جهانی خود بدهد. از جمله اين احتمال وجود دارد که گشايشی در مداکرات اسراييل و فلسطين زير نظر سازمان ملل به وجود آيد.

مسلم است که تغييرات اقتصادی، سياسی و نظامی امپرياليستی، نه به نفع مردم محروم و کارگران، بلکه برعکس صرفا برای جواب گويی به نيازهای سرمايه داری و بحران هايش صورت می گيرد. اما در اين تغييرات فضايی به وجود می آيد که طبقه کارگر نيز می تواند از آن، به نفع خود بهره برداری کند. در اين ميان، کارگران اسراييل و فلسطين و مردم آزادی خواه اين منطقه می توانند در همبستگی با همديگر صلح پايداری به حکومت اسراييل تحميل کنند و جلو ماجراجويی های جريانات ارتجاعی مذهبی هم چون حماس و جهاد اسلامی و حزب الله را نيز بگيرند. از جمله اولين اقدام در اين مورد می تواند خروج نيروهای اسراييلی از کليه سرزمين هايی فلسطينی باشد. اين اقدام فضايی را به وجود می آورد که مردم فلسطين نه در زير سرنيزه و جنگ نيروهای اسراييلی، بلکه در فضايی غيرجنگی دولت دلخواه خودشان را انتخاب کنند. حال در اين فضا کارگران فلسطينی تا چه اندازه توان طبقاتی خواهند داشت تا آلترناتيو طبقاتی خود را در مقابل جريانات ارتجاعی مذهبی و ناسيوياليستی قرار دهند مساله ديگری است و امر مستقيم کارگران اين کشور است.

اساسا حکومت اسراييل، در معادلات اقتصادی، سياسی، نظامی امپرياليسم آمريکا، مهم ترين پايگاه محسوب می شود. به همين دليل دولت آمريکا، همواره به لحاط اقتصادی، سياسی، نظامی و ديپلماتيک اصلی ترين حامی حکومت اسراييل در تاريخ اين دولت بوده است. اين حمايت های همه جانبه و دايمی و بی دريغ دولت آمريکا، قدرت فوق العاده ای به سران حکومت سرکوبگر و نژداپرست اسراييل داده است که به جنگ و اشغال خود در فلسطين ادامه دهد و حتا لبنان را نيز هر از چند گاهی مرود تهاجم قرار دهد و به کشتار بی گناه و تخريب منابع اين کشور دست بزند.

آخرين جنگ وحشيانه و تمام عيار حکومت اسراييل بر عليه مردم غزه، روزهای اخر سال گذشته ميلادی آغاز شد. ظهر شنبه ۲۷ دسامبر ۲۰۰۸، ارتش اسراييل، حملات زمينی و هوايی و دريايی خود را به غزه آغاز کرد، در ۱۶ ژانويه ۲۰۰۹، پس از مذاکراتی ميان مقامات دولتی آمريکا و اسراييل و بر اساس توافقاتی ميان اين دو دولت، قرارداد آتش بس موقت يک جانبه ای در غزه توسط حکومت اسراييل اعلام شد. اعلام اين به اصطلاح آتش بس از سوی حکومت اسراييل پس از حملات وسيع ارتش اسراييل به غزه و قتل عام بی رحمانه مردم بی دفاع فلسطينی و ويرانی خانه و کاشانه هزاران فلسطينی و بيمارستان ها و مدارس و مراکز توليدی صورت گرفت. در شرايطی که در طول اين جنگ نابرابر و خانمانسوز حکومت اسراييل عليه مردم عزه، افکار عمومی جهان اين جنگ را محکوم می کردند، در حالی که هيات حاکمه آمريکا، در مقابل اين جنايات حکومت اسراييل مهر سکوت به لب زده بود. هم چنين دولت اسراييل به خواست افکار عمومی جهانی، سازمان ملل و ديگر نهادهای بين المللی که خواهان قطع جنگ بودند شانه بالا می انداخت، هنگامی اقدام به آتش بس کرد که تقريبا نيروهای نظامی اسراييل به اهداف خود در اين جنگ دست يافته بودند. براساس گزارش وزارت بهداشت غزه، بيش از ۱۳۰۰ نفر (از جمله ۴۱۰ کودک و ۱۰۴ زن و ۴ خبرنگار) در اثر حملات ارتش اسراييل، به قتل رسيدند و حدود ۵۳۰۰ نفر (۱۸۵۵ کودک و ۷۹۵ زن) زخمی شدند. هرچند که پيش از حملات اخير نيز مردم غزه تحت محاصره نيروهای قرار داشتند. پس از پايان جنگ، بيش از ۴۰۰ هزار خانواده بدون آب آشاميدنی و برق بودند؛ بيش از ۱۰۰ هزار نفر خانه هايشان را از دست داده و در شهر خود آواره شدند؛ سيستم فاضلاب شهری نابود شده بود. طبق هشدار سازمان بهداشت جهانی، جاری شدن فاضلاب در خيابان ها و ماندن اجساد در زير آوار منجر به افزايش خطر گسترش بيماری های مسری شده است. در حالی که امکانات بهداشتی و پزشکی مورد نياز برای مقابله با اين گونه بيماری ها نيز (به علت بمباران و ويران شدن بيمارستان ها توسط ارتش اسراييل و يا به علت محاصره نوار غزه) در اختيار ساکنين اين منطقه قرار ندارد. به عنوان مثال، ۳۴ مرکز بهداشت از جمله ۸ بيمارستان، توسط ارتش اسراييل بمباران شده و ۱۶ نفر دکتر و پرستار و کارکنان بيمارستان کشته و ۲۲ نفر زخمی شدند. «بن کيمون»، رييس سازمان ملل، پس از بازرسی شخصی از غزه اعلام کرد که تنها برای رفع نيازهای ابتدايی مردم غزه هم چون آب آشاميدنی و برق و قابل زيست کردن خانه های ويران شده، به بيش از ۳۳۰ ميليون دلار کمک مالی نياز هست. او گفت که بازسازی ۵۰۰۰ ساختمانی که کاملا نابود شده اند و تعمير ۲۰ هزار ساختمانی که صدمه ديده اند، بيش از ۲ ميليارد دلار هزينه در بر خواهد داشت.

پس از آتش بس، روزنامه نگاران، و سازمان های بين المللی مانند سازمان ملل، سازمان بهداشت جهانی، سازمان عفو بين الملل و هم چنين سازمان های غيردولتی مدافع مردم فلسطين که برای بازرسی به منطقه رفتند، مدارک و شواهد متعددی در اثبات جنايات ضدانسانی حکومت اسراييل جمع آوری و منتشر کردند. براساس اين گزارشات رسمی، ارتش اسراييل، حتا پس از اعلام آتش بس نيز به بمباران های پراکنده در محلات مختلف غزه ادامه می دهد. به عنوان مثال، در ۱۶ ژانويه ۲۰۰۹، خانه يکی از پزشکان بيمارستان غزه که گزارشاتی را در رابطه با تعداد قربانيان بمباران به خبرگزاری های بين المللی داده بود، بمباران کردند و ۳ دختر او کشته شدند. کانال های تلويزيونی گزارشی از اين دکتر در حال تلاش برای نجات جان دخترهايش منتشر کردند که بسيار دردناک و تکان دهنده بود.

سازمان عفو بين الملل، پس از بازرسی از غزه، دولت اسرائيل را به دليل استفاده از سلاح شيميايی از جمله فسفر سفيد، متهم به ارتکاب جنايات جنگی کرد. فسفر سفيد مانند بمب ناپالم عمل کرده و در تماس با پوست بدن، به تدريج پوست و گوشت و استخوان را سوزانده و به مرگ زجرآور و يا نقص عضو فرد منجر می شود.

حکومت اسراييل، نه تنها نزديک ‌ترين متحد غيرعضو ناتو آمريکا در خاورميانه است، بلکه خاک اسراييل به عنوان پايگاهی مهم و استراتژيک در اختيار هيات حاکمه امريکا قرار دارد. از اين رو، براساس گزارشات منتشر شده حکومت اسراييل، از پايان جنگ جهانی دوم، بيش ترين کمک را از آمريکا گرفته است. از ۱۹۴۹ تا ۲۰۰۶، آمريکا بيش از ۱۵۶ ميليارد دلار کمک مستقيم به حکومت اسراييل داده است.

تا سال ۲۰۰۳، اسراييل نزديک به يک سوم بودجه کمک خارجی سالانه آمريکا را دريافت می ‌کرد. در سال ۲۰۰۵، آمريکا بيش از ۶/۲ ميليارد دلار به اسراييل داد.

آمريکا، وام هايی نيز به اسراييل می ‌دهد که تقريبا همه آن ها پيش از شروع بازپرداخت بخشيده می ‌شوند. در «گزارش واشنگتن درباره امور خاورميانه»، برآورد شده است که اسراييل از ۱۹۷۴ تا ۲۰۰۳، بيش از ۴۵ ميليارد دلار از اين‌ گونه «وام‌ های» آمريکا برخوردار شده است.

هيات حاکمه آمريکا، همواره به طور مستقيم از حکومت اسراييل حمايت سياسی می کند. برای مثال، دولت آمريکا در ۱۹۷۲، مانع از تصويب قطعنامه در شورای امنيت سازمان ملل شد که حملات اسراييل به جنوب لبنان و سوريه را محکوم کرده بود.

آمريکا، از سال ۱۹۷۲، از قدرت وتوی خود برای جلوگيری از تصويب ۴۲ قطعنامه سازمان ملل که اقدامات اسراييل را محکوم يا از آن ها به شدت انتقاد کرده بودند، استفاده کرده است. برای مثال، آمريکا در سال ۲۰۰۶، مانع از تصويب قطعنامه ۸۷۸ شورای امنيت سازمان ملل شد که خواستار آتش ‌بس دوجانبه در نوار غزه شده بود.

متخصصين و کارشناسان صنايع نظامی آمريکا، به اشکال گوناگون، از جمله در ساخت و توليد سلاح های نظامی پيشرفته و در زمينه ‌های فناوری توليد صنايع نظامی، به اسراييل ياری می رسانند. فقط بين سال های ۱۹۹۶ و ۲۰۰۶، اسرائيل ۲۴ ميليارد دلار کمک مالی نظامی از آمريکا دريافت کرده است. حدود نيمی از بودجه کنونی «تامين مالی نظامی خارجی» به اسراييل اختصاص داده شده است که حق دارد ۳/۲۶ درصد کمک سالانه دريافت خود را که درصد بسيار بالايی است، صرف خريد سلاح ‌های ساخته شده از توليدکنندگان تسليحاتی داخل اسراييل کند.

در ماه اوت ۲۰۰۷، يادداشت تفاهم تازه ‌ای درباره کمک نظامی بين اسراييل و آمريکا به امضاء رسيد که تضمين می کند آمريکا طی دهه بعد، از طريق «تامين مالی نظامی خارجی» ۳۰ ميليارد دلار کمک نظامی در اختيار اسراييل قرار دهد.

علاوه بر اين ها، دولت اسراييل، به عنوان نزديک ‌ترين متحد دولت آمريکا در خاورميانه، دسترسی ويژه به فناوری نظامی آمريکا دارد به طوری که بودجه مربوط به پژوهش و توسعه بسياری از سيستم ‌های نظامی اسراييل را آمريکا تامين می ‌کند.  هر دو طرف، طرح ‌های نظامی مشترکی را به اجرا درآورده ‌اند که از جمله می توان به ايجاد سيستم موشکی پيکان اشاره کرد که از سال ۲۰۰۰ فعال بوده است.

حکومت اسراييل، تاکنون پيمان عدم تکثير سلاح‌ های هسته ‌ای را که در سال ۱۹۶۸ منعقد شده امضاء نکرده است. آمريکا و اسراييل در اين مورد همکاری نزديکی دارند. ايهود اولمرت، نخست وزير وقت اسرائيل، روز ۱۲ دسامبر ۲۰۰۶، در مصاحبه با شبکه تلويزيونی ماهواره ‌ای آلمان، رسما تاييد کرد که اسراييل دارای سلاح‌ های هسته ‌ای است.

از زمان موجوديت اسراييل در سال ۱۹۴۸، جهان تاکنون شاهد قتل عام مردم بی دفاع فلسطين و اشغال سرزمين آن ها توسط حکومت اسراييل، با حمايت آشکار قدرت های امپرياليستی و در راس همه دولت آمريکا بوده است.

بی جهت نيست که رونالد ريگان، رييس جمهور وقت آمريکا، از اسراييل به عنوان «ناو هواپيما بر آمريکا در منطقه» نام برد و جرج بوش، رييس جمهور قبلی آمريکا نيز در جريان حمله اسراييل به لبنان در سال ۲۰۰۶، گفت: «آنچه در حال حاضر در لبنان و فلسطين می گذرد، يک عمليات اسراييلی مورد حمايت آمريکا نيست؛ بلکه يک عمليات آمريکايی ست که به وسيله اسراييل انجام می پذيرد.»(تيری ميسان، روزنامه نگار فرانسوی)

تجربه تاريخ مبارزات و مقاومت مردم رنج ديده فلسطين در مقابل تهاجمات دولت اسراييل، در شصت سال اخير و هم چنين تجربه مبارزات در جهان، نشان داده است که تحقق خواست های تاکتيکی و استراتژيکی انسانی، تنها با رهبری طبقه کارگر آگاه و متحد و متشکل امکان پذير است. مبارزه پيگير و دايمی که سلط سرمايه داری و سلطه امپرياليسم را در هم بشکند و آلترناتيو طبقاتی خود را در مقابل جوامع بشری قرار دهد. به همين دليل، هر کس و جريانی که خواهان تحقق رهايی مردم فلسطين و حق تعيين سرنوشت اين مردم ستم ديده است، بايد موضع محکمی عليه دولت اشغالگر و نژادپرست اسراييل و همه قدرت های امپرياليستی و در راس آن ها دولت آمريکا از موضع طبقه کارگر باشد.

 

اکنون حدود صد سال از يکه تازی دولت آمريکا، شصت سال از موجوديت دولت اسراييل و سرکوب و کشتار مردم فلسطين و ادامه اشغال سرزمين های آن ها، حدود هشت سال از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ و متعاقب آن بيش از هفت سال از اشغال نظامی افغانستان و شش سال از اشغال نظامی عراق می گذرد و اکنون در مرکز نيويورک، محل برج های دو قلو به پارک تبديل شده است. اما، ويرانه هايی که هيات حاکمه آمريکا و متحدانش در ويتنام، آمريکای لاتين و به ويژه شيلی، آفريقای سياه، افغانستان، عراق، لبنان، فلسطين و...، به بار آورده اند هنوز هم برای ساکنانش ناامن است و تغييرات در اين کشورها، به نفع کارگران و مردم محروم، به کندی پيش می رود. سئوال اساسی اين است که در تحولات آتی جهانی، طبقه کارگر با استراتژی کمونيستی خود، در مقابل اين بحران فزاينده سرمايه داری و جنگ و ستم و استثمار آن چگونه ظاهر خواهد شد؟

 

پانزدهم فروردين ۱۳۸۸ - چهارم آوريل ۲۰۰۹
 

محمد رضا شالگونی:فلسطینیان امروز و یهودیان آن روز

مصیبتی که فلسطینیان امروز از سر می گذرانند ، شباهت خیره کننده ای به مصیبت یهودیان گرفتار در چنگال خونین آلمان هیتلری دارد. غزه امروز شبیه ترین جاست به گتوی ورشو در سال ١٩٤٣ . یهودیان زندانی شده در گتوی ورشو حدود ٣٨ در صد جمعیت شهر ورشو لهستان را در سال ١٩٤۰ تشکیل می دادند و در فضائی که کمتر از ٥/٤ در صد مساحت ورشو بود ، زندانی شده بودند. در نوامبر آن سال نازی ها دیواری بر دور آن برافراشتند و برای کنترل آن نگهبانان مسلح گماردند و شروع کردند به گرد آوردن یهودیان لهستان در آن مکان. در داخل گتو ، بیکاری و گرسنگی و بیماری چنان بیداد می کرد که در طی دو سال حدود یک چهارم جمعیت آن زندان بزرگ جان باختند. از اواخر سال ١٩٤٢ ارسال جمعیت گتوی ورشو به اردوگاه مرگِ تربلینکا شروع شد. یهودیان نگون بختی که تا آن موقع مصیبت تحمل ناپذیرشان را بدون مقاومتی چشم گیر تحمل کرده بودند ، با پی بردن به مقصد کاروان های مرگ ، به تدارک قیام پرداختند. از آغاز سال ١٩٤٣ جوانه های مقاومت ظاهر شد ، نازی ها برای مدتی کاروان های مرگ را متوقف کردند ، اما یهودیان که به طرح شیطانی آنها پی برده بودند ، دیگر حاضر نبودند بدون مقاومت گردن شان را به دست جلاد بسپارند. و از این جا بود که قیام پرشکوه گتوی ورشو در ١٩ آوریل ١٩٤٣ ( در شب عید فصح یهودیان ) شروع شد و جوانان یهودی شجاعانه به جنگی رویارو با نیروهای ارتش آلمان برخاستند. ارتش نازی تنها با منفجر کردن و به آتش کشیدن خانه به خانه گتوی ورشو و قتل عام ساکنان آن بود که توانست آن قیام دلاورانه را در هم بشکند.
یادآوری این شباهتِ ناگزیر میان گتوی ورشو و غزۀ امروز ، از نظر مدافعان اسرائیل و مرعوب شدگان دستگاه های تبلیغاتی عظیم آن ، نشانۀ بی چون و چرای یهود سیتزی شمرده می شود ؛ اما شباهت تاریخی میان دو قوم کشی چنان چشم گیر است که تاکنون بسیاری از انسان های آزادی خواه روی آن دست گذاشته اند و در ماه های اخیر ، صحبت در باره آن به موضوعی اجتناب ناپذیر تبدیل شده و جالب این است که اشاره به این تشابه در میان یهودیان آزادی خواه مکررتر دیده می شود. کافی است یادآوری کنم که ریچارد فالک (R.Falk) گزارشگر ویژه شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد در باره وضع فلسطینیان در سرزمین های اشغالی و یکی از برجسته ترین استادان حقوق بین الملل از دانشگاه پرینستون امریکا ( که ضمناً خودش نیز یهودی است ) وضع غزه را ، تازه مدت ها پیش از کشتارهای ٢٢ روزه اخیر ( در ژوئن ٢۰۰٧ ) ، تکرار هالوکوست نامید. و البته به خاطر این حقیقت گوئی مورد غضب دولت اسرائیل قرار گرفت و آنها ( در آوریل ٢۰۰٨ ) از دادن ویزای ورود به او برای بازدید مجدد از سرزمین های اشغالی سرباز زدند.
غزه پیش از آغاز یورش اخیر
صحبت های کلی در باره فاجعه انسانی در غزه ، ممکن است تصویری واقعی از مصیبتی که در آنجا می گذرد به دست ندهد. برای فهم ابعاد فاجعه ، قبل از هر چیز ، لااقل باید شناختی اولیه از جغرافیای غزه داشته باشیم. غزه باریکه ای از سرزمین های اشغال شده فلسطینی است در جنوب غربی اسرائیل که از شمال و شرق محصور است با اسرائیل ، از غرب با دریای مدیترانه ، و از جنوب با مصر ( شبه جزیره سینا ). طول این باریکه تقریباً ٤١ کیلومتر است ، عرض آن بین ٦ تا ١٢ کیلومتر ، و کل مساحت آن حدود ٣٦۰ کیلومتر مربع. در این فضای کوچک حدود ٥/١ میلیون نفر فلسطینی زندگی می کنند. بنابراین تراکم جمعیت در غزه یکی از بالاترین های تمام جهان است. کافی است به یاد داشته باشیم که تراکم جمعیت برای هر کیلومتر مربع در مانهاتان نیویورک ٢٥۰۰۰ نفر است و فقط در اردوگاه پناهندگان جبالیا در شمال غزه ، بیش از ٧٤۰۰۰ نفر. تپه های شن روان بخش بزرگی از منطقه غزه را غیر قابل سکونت می سازد ؛ فقط ١٣ در صد خاک غزه قابل کشت است. بیش از نیمی از جمعیت غزه در مراکز شهری زندگی می کنند که بزرگ ترین آنها شهر غزه است ، و شهرهای دیگر عبارتند از رفح ، خان یونس ، بیت لاهیا و جبالیا. نرخ رشد جمعیت در غزه بالاست ، بین ٣ تا ٥ درصد در سال و نرخ باروری برای هر زن بین ٥/٥ تا ٦ بچه. حدود ٨۰ در صد جمعیت زیر ٥۰ سال هستند و بیش از ٥۰ در صد جمعیت را کودکان زیر ١٥ سال تشکیل می دهند. بیش از ٧۰ در صد مردم این باریکه کوچک را پناهندگان تشکیل می دهند که غالباً از فرزندان فلسطینیانی هستند که از طریق پاک سازی های قومی سازمان های تروریستی اسرائیلی مانند هاگانا ، ایرگون و اشترن از ٥٣۰ شهرک و دهکده فلسطینی در سال ١٩٤٨به این منطقه رانده شدند.
در سال ٢۰۰٦ “برنامه جهانی غذا” ٤٢ در صد مردم غزه را جزو کسانی طبقه بندی کرد که از “ناامنی غذایی” رنج می برند، یعنی از دسترسی مطمئن به منابع غذایی کافی و سالم برای رشد و سلامت محروم اند. این نسبت در ٥ منطقه غزه از ٥۰ در صد فراتر می رفت. بعلاوه حدود ٣۰ در صدِ دیگر از مردم غزه را نیز زیر عنوان “آسیب پذیری غذایی” طبقه بندی کردند ، یعنی کسانی که در خطر غلتیدن به “ناامنی غذایی” و بدی تغذیه قرار دارند. هر چند در پانزده سال گذشته ( یعنی از توافق اسلو به بعد ) وضع اقتصادی مردم در تمام سرزمین های اشغالی بدتر شده ، ولی افزایش فقر در غزه شتاب بیشتری داشته است. طبق گزارش سازمان ملل ، کمتر از ٣۰ در صدِ جمعیت غزه در سال ٢۰۰۰ در فقر می زیستند ، در حالی که در آوریل ٢۰۰٦ این نسبت ، به ٧٩ در صد افزایش یافته بود. بنا به ارزیابی سارا روی (Sara Roy – یکی از کارشناسان سرشناس اقتصادِ سرزمین های اشغالی و استاد دانشگاه هاروارد) گسترش فقر در غزه در دو سال گذشته شتاب بیشتری داشته است. او ( در تحقیقی که دو سال پیش انجام داده ) می گوید هر فردی که در غزه زندگی می کند ، ٢٣ در صد بیشتر احتمال فقیرتر بودن از یک ساکن کرانه غربی را دارد. و همین طور برای این که سیستم آموزشی به سطح کرانه غربی برسد ، حداقل به ٧٥۰۰ معلم و ٤٧۰۰ کلاس بیشتر نیاز وجود دارد. و برای این که غزه بتواند در سال ٢۰١۰ دسترسی به خدمات بهداشتی را در همان سطح ٢۰۰٦ حفظ کند ، به ٤٢٥ پزشک بیشتر ، ٥٢۰ پرستار بیشتر و ٤٦٥ تخت جدید بیمارستان نیاز خواهد داشت. غزه ، مخصوصاً بعد از تخلیه شهرک های یهودی نشین در سال ٢٥۰۰ ، واقعاً به صورت یک زندان درآمد ، یک زندان روباز عظیم ، بدون امنیت غذایی که معمولاً در هر زندانی وجود دارد. غزه تنها جایی در خاورمیانه است که فقر مردم آن در سطح فقر مردم کشورهای جنوب صحرا در افریقاست. مرز غزه و اسرائیل با دو ردیف سیم خاردار و چشمک های الکترونیکی محافظت می شود. ارتش اسرائیل در مرز غزه با مصر نوار حائلی به عرض یک کیلومتر و طول ١٤ کیلومتر ایجاد کرده که ( با اسم رمزی که خودشان به آن داده بودند ) اکنون “کریدور فیلادلفی” نامیده می شود ( و فلسطینی ها آن را “گذرگاه صلاح الدین” می نامند ). این نوار مرزی ِ کاملاً نظامی ، به عنوان خط دیده بانی برای کنترل هر نوع رفت و آمد و رابطه با ساکنان شبه جزیره سینا مورد استفاده قرار می گرفت که نگهبانی از آن ، هنگام عقب نشینی از غزه در سال ٢۰۰٥ به مصر سپرده شد. و تمام سواحل غزه در دریای مدیترانه زیر کنترل کامل گشتی های ساحلی اسرائیل قرار دارد. به این ترتیب ، جمعیت غزه در داخل مرزهایی کاملاً بسته زندانی هستند و بدون اجازه اسرائیل با هیچ جا نمی توانند تماس بگیرند. آنها برای شکستن دیوارهای این زندان ، در زیر “کریدور فیلادلفی” تونل هایی زده اند که از طریق آنها بعضی از مواد حیاتی لازم برای ادامه زندگی شان را به صورت قاچاق از شبه جزیره سینای مصر وارد می کنند. و یکی از هدف های اعلام شده ارتش اسرائیل در عملیات ٢٢ روزه ، بستن همین راه ارتباط با جهان به روی زندانیان غزه بود.
حال بگذارید نگاه کوتاهی بیندازیم به اثرات محاصره اخیر در وضع زندگی مردم غزه تا ببینیم حال و روز آنها حتی پیش از شروع حمله وحشیانه ٢٢ روزه چگونه بود. دور اخیر محاصره غزه از ٥ نوامبر ٢۰۰٨ شروع شد ، یعنی از فردای روزی که اسرائیل با حمله هوایی و زمینی به غزه ، ٦ نفر از افراد حماس را به قتل رساند و توافق آتش بس شش ماهه با حماس را به طور یک جانبه شکست. از آن روز به بعد دولت اسرائیل راه ورود و خروج تمام لوازم ابتدایی زندگی را به روی مردم غزه بست ، از غذا و دارو و سوخت و قطعات لازم برای حفظ و تعمیر سیستم های آب و بهداشت گرفته تا کود ، ورقه پلاستیک ، تلفن ، کاغذ ، چسب ، کفش و حتی فنجان چای خوری. بنا به روایت آکسفام (Oxfam) در ماه نوامبر فقط به ١٣٧ کامیون مواد غذایی اجازه ورود به غزه داده شد ، یعنی به طور متوسط به ٦/٤ کامیون در روز. در حالی که یک ماه قبل از آن ، در ماه اکتبر ٢۰۰٨ ، متوسط روزانه مواد غذایی ١٢٣ کامیون بود و در دسامبر ٢۰۰٥ ، روزانه ٥٦٤ کامیون. دو سازمان عمده تهیه کننده مواد غذایی اصلی برای مردم غزه عبارتند از “آژانس سازمان ملل برای کمک رسانی و کار ” (UNRWA) و “برنامه جهانی غذا” (WFP). اولی به تنهایی تقریباً به ٧٥۰ هزار نفر از مردم غزه غذا می رساند و برای این کار به ١٥ کامیون مواد غذایی در روز نیاز دارد. در حالی که در فاصله ٥ تا ٣۰ نوامبر فقط توانست ٢٣ کامیون وارد کند ، یعنی ٦ در صد مواد غذایی مورد نیاز را. به گفته جان گینگ (John Ging) مدیر آژانس سازمان ملل در غزه ، بسیاری از آنهایی که کمک غذایی دریافت می کنند ، کاملاً به این کمک ها وابسته اند و بدون آن گرسنگی می کشند. از ١٨ دسامبر ٢۰۰٨ آژانس سازمان ملل ناگزیر شد تمام برنامه های توزیع اضطراری و عادی مواد غذایی را به خاطر محاصره به حالت تعلیق در آورد. “برنامه جهانی غذا” نیز که به بیش از ٢۰۰ هزار نفر کمک می داد ، با مشکل مشابهی روبروشد. آنها توانستند فقط ٣٥ کامیون از ١٩۰ کامیونی را که می خواستند به غزه وارد کنند و ناگزیر شدند بقیه را در خاک اسرائیل انبار کنند و به این خاطر مجبور شدند فقط در ماه دسامبر ١٥۰هزار دلار هزینه انبار به اسرائیل بپردازند.
به خاطر تمام شدن گاز ، اکثر نانوایی های ( ٣۰ واحد از ٤٧ واحد ) غزه بسته شدند و سازمان کشاورزی و غذا (FAO) اعلام کرد که کمبود گاز و غذای طیور ، جوجه کشی های تجاری را ناگزیر کرده صدها هزار جوجه را از بین ببرند و اگر این وضع ادامه پیدا کند در ماه آوریل همه جوجه کشی ها تعطیل خواهد شد. در حالی که گوشت مرغ تنها منبع پروتئین ٧۰ در صد مردم غزه است.
در نتیجه محدودیت های اعمال شده از طرف اسرائیل برای انتقال اسکناس ، حتی بانک های غزه از ٤ دسامبر به بعد تعطیل شدند. و بانک جهانی اعلام کرد که در صورت ادامه این وضع کل سیستم بانکی غزه به زودی سقوط خواهد کرد. مختل شدن سیستم بانکی ، “آژانس سازمان ملل برای کمک رسانی و کار” را ناگزیرکرد برنامه کمک های نقدی خود به اکثریت نیازمندان غزه را از ١٩ نوامبر ٢۰۰٨ به حالت تعلیق درآورد. همین سازمان هم چنین ناگزیر شد به خاطر نبود کاغذ ، مُرکب و چسب ، تولید کتاب های درسی را متوقف سازد. یعنی ٢۰۰ هزار دانش آموزی که در سال جدید به سر کلاس های شان بر گشتند ، با مشکل کتاب روبرو بودند.
روز ١٣ نوامبر به خاطر تمام شدن گازوئیل ، تنها نیروگاه غزه از کار افتاد و تعطیلی نیروگاه باعث شد که باطری های دو توربین آن خالی شوند. در نتیجه ، وقتی ده روز بعد دوباره سوخت رسید ، نتوانستند توربین ها را به کار بیندازند. این در حالی بود که حدود یک صد قطعه یدکی سفارش شده برای توربین های نیروگاه غزه هشت ماه بود که در انبار گمرکِ بندر اشدود ( در اسرائیل ) خاک می خوردند تا مقامات اسرائیلی اجازه ترخیص آنها را بدهند ، و گمرک اسرائیل آن قطعات را به بهانه این که بیش از ٤٥ روز در انبار مانده بودند ، به حراج گذاشت و در آمد ناشی از حراج آنها به حساب دولت اسرائیل واریز شد. در هفته منتهی به ٣۰ نوامبر اجازه ورود به ٣٩٤۰۰۰ لیتر گازوئیل برای نیروگاه داده شد ، یعنی ١٨ در صد حد اقل مقداری که دولت اسرائیل قانوناً ملزم است هر هفته به نیروگاه غزه بدهد ، با این مقدار گازوئیل فقط می شد یک توربین را به مدت دو روز به کار انداخت. “شرکت توزیع برق غزه” اعلام کرد که با وضع موجود بخش اعظم باریکه غزه روزانه تا ١٢ ساعت بدون برق خواهد بود. بیمارستان های غزه به گازوئیل و گازی متکی هستند که از طریق تونل های منطقه رفح ، به صورت قاچاق از مصر آورده می شود و حماس بر آنها مالیات می بندد. با وجود این ، دو بیمارستان غزه از ٢٣ نوامبر گاز لازم برای پخت و پز نداشتند.
محاصره اسرائیل حتی ادامه کار سیستم آب و فاضل آب غزه را مختل کرده است. “خدمات آب شهرداری های ساحلی” غزه برای وارد کردن کلر ناگزیر است از اسرائیل اجازه بگیرد. در اواخر ماه نوامبر ، اسرائیل در مقابل تقاضای ورود ٢۰۰ تُن کلر ، فقط با ورود ١٨ تن موافقت کرد که تنها می تواند نیاز یک هفته را تأمین کند. در نیمه ماه دسامبر در شهر غزه و شمال باریکه غزه ، مردم فقط ٦ ساعت در هر سه روز به آب دسترسی داشتند.
سازمان بهداشت جهانی (WHO) که بخش عمده نیازهای دارویی و پزشکی غزه را از طریق “وزارت بهداشت” دولت خود گردان فلسطین تأمین می کند ، از کار شکنی های این وزارت خانه شِکوه دارد. محاصره اخیر غزه ، ذخیره دارویی را تا سطح خطرناکی پائین آورده است. اما در سراسر ماه نوامبر ، وزارت بهداشت دولت خود گردان در کرانه غربی ، محموله های دارویی را به جای ارسال به غزه ، به بهانه نداشتن فضای کافی در انبار ، پس می فرستاد. در هفته منتهی به ٣۰ نوامبر تنها یک کامیون مواد دارویی از رام الله وارد غزه شد که نخستین محموله دارویی از اوائل سپتامبر به بعد بود. نمونه دیگر: هزینه سوختِ پمپ های فاضل آب غزه از طرف بانک جهانی تأمین می شود که آن را به دولت فلسطین می پردازد ، نه به حماس. اما بانک جهانی شکوه می کند که اداره مربوطه در رام الله از ماه ژوئن به بعد این بودجه را نپرداخته است.
آتش و “آتش بس” بر بالای سر غزه
بی تردید کشتار ٢٢ روزه اسرائیل در غزه ، مانند سرکوب گتوی ورشو توسط نازی ها ، نه جنگ )به معنای دقیق کلمه ) ، بلکه نمونه انکار ناپذیری از قوم کشی برنامه ریزی شده و جنایت جنگی بود. تلفات انسانی دو طرف درگیری بهترین گواه این حقیقت است: کشته های فلسطینیان در آن ٢٢ روز بیش از ١٣۰۰ نفر است که ٤١۰ نفر از آنان کودک و ١۰٤ نفر زن هستند و در مجموع ، کودکان و زنان و پیران بیش از نیمی از کشته ها را تشکیل می دهند. شمار کشته های اسرائیلی در مجموع ١٣ نفر است که ٩ تن از آنان سرباز بوده اند و بنا به گزارشی چند نفر از آنان با “آتش خودی” کشته شده اند. شمار زخمی های فلسطینی نزدیک به ٥٣٥۰ نفر است که ١٨٥٥ نفر از آنان کودک و حدود ٨۰۰ نفر زن هستند. شمار زخمی های اسرائیل بیش از ٨٤ نفر گزارش نشده است. در نتیجه بمباران های اسرائیل بیش از ١٢۰ هزار نفر خانه های شان را از دست داده اند و دست کم ٢۰ هزار ساختمان آسیب دیده و بیش از ٤۰۰۰ خانه کاملاً ویران شده است. بعضی از بیمارستان ها به کرات بمباران شدند و صدمات وارد شده بر آنها بسیار سنگین است. مثلاً بنا به گزارش سازمان جهانی بهداشت ، بسیاری از بخش های بیمارستان “القدسِ” وابسته به جامعه هلال احمر فلسطین در بمباران ١٥ ژانویه کاملاً نابود شده است. بنا به گزارش دفتر هم آهنگی کمک های بشردوستانه سازمان ملل در ١٨ ژانویه ، بیش از ٥۰ مرکز “آژانس سازمان ملل برای کمک رسانی و کار” به شدت در بمباران ها آسیب دیده است. در غزه پناهگاه و سیستم آژیر برای هشیار کردن مردم در مواقع بمباران وجود ندارد. و اکنون آژانس ناگزیر است به بیش از ٥۰ هزار نفر از بی خانمان ها پناه بدهد. بسیاری از این پناهگاه ها مدرسه هستند و تراکم جمعیت پناهنده در همه آنها تا حد غیر قابل تحملی بالاست. چندین بیمارستان ، ١٨ مدرسه ، دانشگاه ها ، ساختمان های دولتی ، مساجد ، دادگاهها ، همچنین پل ها ، جاده ها ، نیروگاه ها و تأسیسات آب و فاضل آب ، جزو هدف های بمباران بوده اند. غزۀ امروز جایی است که در آن “نه بر مرده ، بر زنده باید گریست”. کافی است بدانیم که بنا به گزارش سازمان ملل ٥۰ در صد کودکان غزه میل به زنده ماندن را از دست داده اند و این به خاطر شوک ناشی از مصیبت ها و صحنه های وحشتناکی است که از سر گذرانده اند و می گذرانند.
اسرائیل ، به کمک ماشین تبلیغاتی قدر قدرتِ خود ، می کوشد افکار عمومی جهانی را متقاعد کند که قصد آسیب زدن به غیر نظامیان را نداشته و فقط می خواسته توانایی های نظامی حماس را درهم بشکند. اما شواهد و مدارک زیاد نشان می دهند که این یک دروغ حساب شدۀ گوبلزی است. غالب تحلیل گران مستقل در رد ادعای اسرائیل روی شواهد متعددی انگشت گذاشته اند که به بعضی از آنها اشاره می کنم:
یک – رهبران اسرائیل می دانستند که حمله نظامی گسترده به منطقه ای مانند غزه ، که یکی از بالاترین نقاط تراکم جمعیت در سراسر جهان شمرده می شود ، حتی با حساب شده ترین طرح ها و پیش رفته ترین سلاح ها ، نمی تواند به کشتار وسیع غیر نظامیان نیانجامد.
دو – آنها می دانستند که همه نیروهای مسلح فلسطینی مستقر درغزه ( چه آنهایی که وابسته به حماس هستند و چه وابستگان سازمان های دیگر ) خصلت شبه نظامی دارند ، بدون سربازخانه های جدا از مناطق مسکونی و حتی مراکز تمرکز چشم گیر. مخصوصاً بازوی نظامی حماس ( یعنی تشکیلات عزالدین قسام ) که به قول مُعین ربانی ، تقریباً در تمام دو دهه گذشته از طرف اسرائیل و دولت خود گردان فلسطین زیر فشار بوده ، آرایش زیر زمینی خود را هرگز ترک نکرده و تحرک خود را تا حدود زیادی از طریق حضور استتار شده در بین مردم حفظ می کند.
سه – اگر آنها واقعاً نمی خواستند تلفات غیر نظامی بالا باشد ، دست کم می بایست از حملات غافلگیرانه به مراکز مسکونی پر جمعیت اجتناب کنند. در حالی که زمان شروع حمله را طوری انتخاب کرده بودند که در همان ساعات اولیه بیشترین ضربه را وارد کنند. نوام چامسکی با اشاره به زمان حمله می گوید: ” کمی مانده به ظهر ، هنگامی که کودکان از مدرسه برمی گشتند و خیابان های پرازدحام شهر غزه از جمعیت موج می زد ، کشتن بیش از ٢٢٥ نفر و زخمی کردن بیش از ٧۰۰ نفر فقط چند دقیقه طول کشید ؛ آغازی خوش یُمن برای سلاخی انبوه غیرنظامیانی که در قفسی کوچک به دام افتاده اند و جایی برای فرار ندارند”. روز شنبه ٢٧ دسامبر عمداً برای آغاز حمله تعیین شده بود تا غافلگیری کامل باشد. زیرا کسی فکر نمی کرد که ارتش اسرائیل روز شنبه را (یعنی روزی که یهودیان کار کردن در آن را حرام می دانند) برای آغاز حمله انتخاب کند. چامسکی یادآوری می کند که دو هفته بعد از شنبه آغاز حمله ، که بخش بزرگی از غزه به ویرانه تبدیل شده بود و شمار کشته ها به ١۰۰۰ نفر نزدیک می شد و غالب مردم غزه به خاطر نبود آذوقه از گرسنگی رنج می بردند ، آژانس سازمان ملل اعلام کرد که ارتش اسرائیل به بهانه تعطیلی مراکز کنترل گذرگاه ها در روز شنبه ، حاضر نشده به محموله های غذایی سازمان ملل اجازه عبور بدهد. و بعد می افزاید که به احترام روز مقدس باید فلسطینیان به جان آمده را از غذا و دارو محروم نمود ، در حالی که در همان روز مقدس می شود صدها نفر از آنها را با جت ها و هلی کوپترهای امریکایی سلاخی کرد.
چهار – رفتار ارتش اسرائیل در آخرین روزهای جنگ نیز مانند نخستین روز حمله ، گواه روشنی است که آنها می خواستند تمام مردم غزه را تنبیه کنند. در واقع اسرائیل در آخرین روزهای جنگ در حالی که هدف های نظامی مشخصی در پیش رو نداشت ، حملات خود را به مردم بی دفاع و حتی کودکان و زنان به شدت گسترش داد. جاناتان کوک ( روزنامه نگار مستقل انگلیسی ) به نقل از رسانه های اسرائیلی یادآوری می کند که نیروی هوایی اسرائیل در همان چند روز اول حمله ، “بانک هدف های مربوط به حماس” را تماماً کوبیده بود و هدف نظامی مشخصی نداشت ، بنابراین رهبران ارتش سعی کردند تعریف شان را از ساختمان های وابسته به حماس گسترش بدهند. او می گوید یکی از مقامات ارشد نظامی توضیح داد که ” حماس جوانب زیادی دارد و ما می کوشیم همه طیف این هدف ها را بزنیم زیرا همه به هم ارتباط دارند و همه از تروریسم علیه اسرائیل حمایت می کنند”. هنگام پیشروی زمینی ، تانک های اسرائیلی حتی از کوبیدن خانه های مردم عادی کوتاهی نکردند. گزارشات متعدد جای تردید باقی نمی گذارند که سربازان اسرائیلی در بعضی مناطق ، زنان و کودکان را به صف کرده و تک تک به قتل رسانده اند. مسؤولان آژانس سازمان ملل برای کمک رسانی و کار تأکید می کنند که ارتش اسرائیل ستادهای آژانس را کاملاً عامدانه و به کرات بمباران کرد. و مسؤولان صلیب سرخ جهانی نیز ( که معمولاً از اعلام موضع علنی اجتناب می کنند ) آشکارا اسرائیل را به ارتکاب جنایات جنگی متهم کرده اند.
پنج – استفاده گسترده ارتش اسرائیل از بمباران های هوایی و زمینی و به کارگیری بعضی سلاح ها ، آن هم در مناطق شهری با تراکم جمعیت بالا ، جای تردیدی نمی گذارد که آنها می خواستند به کشتار وسیع غیر نظامیان دست بزنند. شکی وجود ندارد که اسرائیل در بمباران مناطق پر ازدحام شهری متعدد از فسفر سفید استفاده کرده است که در برخورد با پوست بدن انسان سوختگی های شدیدی ایجاد می کند و بنابراین کاربرد آن در مناطق شهری طبق کنوانسیون های بین المللی ، جنایت جنگی محسوب می شود. بعلاوه قرائن زیادی وجود دارد که ارتش اسرائیل از بمب های جدیدی استفاده کرده است که ” دایم ” (DIME = dense inert metal explosive)نامیده می شود و ظاهراً سلاحی است که امریکایی ها به تازگی ساخته اند و هنوز در مرحله آزمایشی است و غزه را به آزمایشگاهی برای بررسی چگونگی عمل ِ آن تبدیل کرده بودند. این سلاحی است که اعضای بدن ، مخصوصاً بافت های نرم را متلاشی یا ذوب می کند و زخم ها غالباً به مرگ منتهی می شود. در این بمب ها نوعی ذرات فلزی کاملاً گرَد مانند به کار گرفته شده که در کالبد شکافی قابل رؤیت است ولی رد یابی آنها با اشعه ایکس ممکن نیست و قربانیان آن اگر از مرگ جان به در ببرند ، ممکن است گرفتار سرطان بشوند. دکتر اریک فوسه و دکتر مادس گیلبرت ( دو پزشک نروژی متخصص پزشکی اورژانس که در همان روزهای اول جنگ توانستند برای کمک به قربانیان بمباران ها از طریق مصر وارد غزه شوند ) شهادت داده اند که زخم هایی را دیده اند که با زخم های ناشی از بمباران های متعارف فرق زیادی دارند ؛ قربانیان به کسانی می مانند که روی مین رفته اند ، بی آن که در بدن شان آهن پاره ای پیدا شود. و دکتر صبحی شیخ از بخش جراحی بیمارستان شفا ( به خبرنگار روزنامه ایندپندت انگلیس ) گفته است ، بسیاری از عمل های انجام شده روی این بیماران ، با معیارهای عمل های رایج کاملاً موفقیت آمیز می نمودند ، اما با تعجب می دیدیم که بسیاری ازبیماران یک یا دو ساعت بعد از عمل می میرند. با توجه به همین تلفات زیاد در میان زخمی های جنگ غزه است که سازمان عفو بین الملل از اسرائیل خواست که مشخصات سلاح هایی را که علاوه بر فسفر سفید در غزه به کار گرفته بگوید تا پزشکان بتوانند برای این زخم های غیر قابل توضیح مداوای مناسب تری پیدا کنند. همچنین طبق بعضی گزارش ها ، در این تهاجم وحشیانه اسرائیل از مهمات دارای اورانیوم تخلیه شده نیز به طور وسیع استفاده کرده است تا جایی که عربستان سعودی از “آژانس بین المللی انرژی اتمی” تقاضا کرده که در این باره تحقیق کند. البته اسرائیل هم چنان منکر به کارگیری سلاح های غیر متعارف در غزه است. و تا چند روز پس از پایان جنگ ، حتی استفاده از فسفر سفید را انکار می کرد ، ولی حالا زیر فشار گروه های حقوق بشر ظاهراً قول داده تا در باره آن “تحقیق کند”!
شش – گزارشات مربوط به دوره تدارک اسرائیل برای حمله به غزه نشان می دهد که کشتار غیر نظامیان از سر ناگزیری نبوده ، بلکه محور اصلی استراتژی نظامی و سیاسی رهبران اسرائیل را تشکیل می داده است. جاناتان کوک ( یکی از مطلع ترین ناظران مسأله فلسطین و اسرائیل که فشرده ترین گزارش های مربوط به این مسأله را از سال ٢۰۰١ به این سو تهیه کرده است ) می گوید درست بعد از پیروزی حماس در انتخابات ژانویه ٢۰۰٦ حمله گسترده زمینی به غزه یک امر قریب الوقوع به نظر می رسید ، اما دولت اسرائیل علی رغم حمایت افکار عمومی ، از حمله مستقیم خود داری کرد ، زیرا رهبران اسرائیل غزه را به خوبی می شناختند: یک اردوگاه پناهندگی غول پیکر با کوچه های بسیار باریک که تانک های مِرکاوا نمی توانند از آنها عبور کنند و سربازان اسرائیلی ناگزیرند بیرون بیایند و در معرض تیر دشمن قرار بگیرند ؛ غزه برای اسرائیلی ها همیشه مانند دام مرگ به نظر رسیده است. بعلاوه در تدارک برای این حمله ، إهود باراک به تجربۀ انتفاضه دوم در ٢۰۰٢ و جنگ تابستان ٢۰۰٦ با حزب الله نظر داشت. در اولی ارتش اسرائیل بیشترین تلفات را هنگام اشغال اردوگاه پناهندگان جنین متحمل شد و در دومی در حمله زمینی به جنوب لبنان. درکشوری مانند اسرائیل که نیروی احتیاط نقش مهمی در جنگ ایفاء می کند ، بالا رفتن تلفات سربازان می تواند افکار عمومی را به سرعت علیه رهبران کشور بشوراند. از رهبران ارشد اسرائیل هیچ کس فکر نمی کرد که بتوان از طریق جنگ زمینی ، نفوذ حماس را درغزه ریشه کن کرد. براندازی حماس به اشغال دائمی غزه نیاز داشت ، یعنی برگشتن به دوره قبل از عقب نشینی آریل شارون از غزه در تابستان ٢۰۰٥ ، چیزی که برای اسرائیل بسیار پرخرج و پر تلفات خواهد بود. به همین دلیل ، کشتار وسیع غیرنظامیان محور طرح حمله محسوب می شد.
ایلان پاپه (Ilan Pappe) تاریخ نویس و ناراضی معروف اسرائیلی و رئیس کنونی بخش تاریخ دانشگاه إکزتِر انگلیس ، نیز در این باره می گوید ، ارتش اسرائیل در زمستان ٢۰۰٦ با صرف ٤٥ میلیون دلار در صحرای نقب ماکتِ عظیمی از غزه ساخت که به اندازه یک شهر واقعی بود. و إهود باراک یک هفته قبل از شروع حمله هوائی به غزه ، از تمرین سربازان اسرائیلی در این شهر مصنوعی بازدید کرد. پاپه یادآوری می کند که غزه از همان ژوئن ١٩٦٧ برای رهبران اسرائیل یک مسأله بوده و آنها امیدوار بودند که جمعیت آن را یا به شبه جزیره سینا بکوچانند یا به مهاجرت وادارند و با همین دید بود که بعداز توافق اوسلو ، با شروع “روند صلح” ، غزه به تدریج تبدیل شد به گتو. بنابراین در این جنگ آنها می دانستند چه می کنند.
در تمام دوره تدارک برای حمله به غزه ، “دکترین ضاحیه” خط راهنمای استراتژیست های اسرائیل بود و رهبران ارتش بارها به آن اشاره می کردند. منشاء این اصطلاح به جنگ تابستان ٢۰۰٦ لبنان برمی گردد. ضاحیه به عربی به معنای حومه است. استراتژی اسرائیل در جنگ لبنان بر این اصل بنا شده بود که با غیر قابل تحمل کردن زندگی بر شیعیان لبنان ، پایه اجتماعی حزب الله را درهم بشکنند و آن را منزوی سازند. در اجرای این خط بود که نیروی هوایی اسرائیل بخش شیعه نشین حومه بیروت را در تابستان ٢۰۰٦ عملاً با خاک یکسان کرد. در ٤ اکتبر ٢۰۰٨ روزنامه اسرائیلی هاآرتس از ژنرال گابی آیزنکوت ، فرمانده نظامی بخش شمال اسرائیل ، نقل کرد که آن چه در ٢۰۰٦ در ضاحیه بیروت اتفاق افتاد ، در هر دهکده ای که از آنجا به اسرائیل آتش گشوده شود ، اتفاق خواهد افتاد ؛ از نظر ما اینها دهکده های غیر نظامی نیستند ، پایگاه های نظامی هستند. این توصیه نیست ، طرحی است که تصویب شده است. همچنین هاآرتس از مقاله ای که گابریل سیبونی (سرهنگ احتیاط ارتش اسرائیل) برای “مؤسسه مطالعات امنیت ملی” دانشگاه تل آویو نوشته بود ، گزارش داد که با نتیجه گیری از تجربه جنگ ٢۰۰٦ لبنان ، توصیه می کرد که ارتش اسرائیل به محض شروع جنگ باید با وارد آوردن “ضربه نامتناسب به نقاط ضعف دشمن” ، “منافع اقتصادی” ، “مراکز قدرت های غیر نظامی” و “زیر ساخت های دولتی” ، ویرانی هایی به وجود بیاورد که نیازمند بازسازی های پرخرج و طولانی باشد. مشابه چنین طرحی از طرف ژنرال گیورا آیلند ، رئیس پیشین “شورای امنیت ملی” اسرائیل نیز داده شده بود که ویران سازی کامل زیر ساخت های نظامی ، حکومتی و غیرنظامی دشمن را توصیه می کرد. پیش تر از آن ، ماتان ویلنای ، معاون وزارت دفاع اسرائیل ، در ٢٩ فوریه ٢۰۰٨ مردم غزه را تهدید کرده بود که اگر راکت پراکنی ها ادامه یابد ، به “شووا” گرفتار خواهند شد. “شووا” معادل عبری “هالوکوست” است ، یعنی اصطلاحی که در اسرائیل به دلائل روشن ، هرگز سرسری به کار برده نمی شود. جاناتان کوک می گوید ، إهود باراک و ماتان ویلنای از مارس ٢۰۰٨ شروع کردند به تدوین استراتژی نظامی شان. جمع بندی های سیاسی جدیدی که در دولت روی شان توافق شد ، حاکی از این بود که کل جمعیت غزه بایستی همدست اقدامات حماس تلقی شوند و بنابراین هدف اقدام نظامی تلافی جویانه قرار بگیرند. همان طور که روزنامه “جروزالم پُست” نوشت: تصمیم گیرندگان اسرائیلی به این نظر رسیدند که “سرنگونی حماس از طرف اسرائیل بی معناست ، زیرا حماس همان جمعیت [غزه] است”. در اینجا بود که باراک و ویلنای اعلام کردند که روی راه های قانونی برای توجیه بمباران زمینی و هوایی محلات غیر نظامی غزه کار می کنند. در ضمن ، ویلنای پیشنهاد کرد که کل غزه “منطقه جنگی” اعلام شود که ارتش بتواند در آنجا با دست باز عمل کند و انتظار داشته باشد که غیر نظامیان از آنجا بگریزند.
بالاخره بعد از ٢٢ روز کشتار مردم بی دفاع غزه ، روز ١٨ ژانویه اسرائیل به طور یک جانبه اعلام آتش بس کرد. یک جانبه گرایی اسرائیل در این آتش بس همان هدفی را دنبال می کند که عقب نشینی یک جانبه تابستان ٢۰۰٥ از طرف آریل شارون. همان طور که آن عقب نشینی غزه را به زندان دربسته تری تبدیل کرد ، این آتش بس نیز قرار است بمباران فشردۀ ٢٢ روزه را به بمباران تناوبی و فرسایشی دراز مدت تری تبدیل کند. این یک جانبه گرایی ، اسرائیل را از هر نوع قید و بند و شرایط اعلام شده در یک توافق دو جانبه یا چند جانبه آزاد می سازد و آن را به مجری و داور مطلق العنان تبدیل می کند. بی اعتنایی کامل اسرائیل به قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل معنای این یک جانبه گرایی را روشن تر می سازد ، قطعنامه ای که همه خواست های اسرائیل را تأمین می کرد. چرا اسرائیل که چند روز دیگر می خواست آتش بس یک جانبه اعلام بکند ، به آن قطعنامه اعتنایی نکرد؟ آیا هنوز هدف های دست نیافته ای در پیش داشت؟ می دانیم که چنین نبود و حتی می دانیم که با پذیرش آن قطعنامه اسرائیل می توانست هم منتی بر تنظیم کنندگان آن ( از جمله امریکا ) بگذارد و هم ظاهراً نشان بدهد که به شورای امنیت و “جامعه جهانی” و افکار عمومی اکثریت مردم جهان توجه می کند. اما اسرائیل میدانست که آتش بس یک جانبه تنها راهی است که از طریق آن می تواند “ریش و قیچی را در دست خود نگهدارد”. این آتش بس همان طور در خدمت هدف های اسرائیل است که آن آتشباری ٢٢ روزه وحشتناک. نقض مکرر همین آتش بس یک جانبه از طرف خودِ اسرائیل در طول یک ماه گذشته نیز جایی برای تردید نمی گذارد که وظیفه یک جانبه گرایی در اینجا نیز مانند عقب نشینی از غزه ، تبدیل اسرائیل به تصمیم گیرنده بی چون و چرا در رابطه با سرنوشت فلسطینیان است. خیلی ها به درستی یادآوری کرده اند که آریل شارون با عقب نشینی یک جانبه از غزه می خواست وانمود کند که طرف مذاکره کننده ای در میان فلسطینیان نمی بیند. اما یک جانبه گرایی رهبران اسرائیل معنای دیگری هم دارد: آنها می خواهند نشان بدهند که اسرائیل لااقل در باره سرزمین های اشغالی به هیچ نهاد و قرار بین المللی متعهد نیست. بالاخره فراموش نباید کرد که اسرائیل تنها کشور جهان است که مرزهای رسمی اعلام شده ندارد و فعلاً هم نمی خواهد داشته باشد.
آنی ترین نتیجه آتش بس یک جانبه اسرائیل را در جریان بازسازی ویرانی های غزه خواهیم دید. پاتریک کابرن ، روزنامه نگار انگلیسی و یکی از کارشناسان مسائل خاورمیانه ، می گوید ، غزه در طول سه هفته ویران شده است ، اما بازسازی آن سال ها طول خواهد کشید و احتمالاً یکی از دشوارترین طرح های بازسازی جهان خواهد بود. مشکل فقط ابعاد وحشتناک ویرانی نیست ، بلکه قبل از همه ، طرح اسرائیل برای ادامه فرسایشی محاصره غزه است. برای این که غزه حتی به شرایط پیش از ٢٧ دسامبر ٢۰۰٨ برگردد ، شرایطی که به حد کافی فلاکت بار وتحمل ناپذیر بود ، دست کم باید محاصره اقتصادی برداشته شود. اما اسرائیل آن را یک پیروزی برای حماس می داند و با آن مخالفت می کند. امریکا و اتحادیه اورپا نیز فعلاً حاضر به مذاکره با حماس نیستند. به عبارت دیگر اسرائیل می خواهد از طریق ناممکن کردن بازسازی خرابی ها به چیزی دست یابد که از طریق بمباران های ٢٢ روزه نتوانست به دست آورد.
اسرائیل در پی چیست؟
تهاجم ٢٢ روزه اسرائیل به غزه چه هدف هایی را دنبال می کرد؟ برای پاسخ به این سؤال باید بین هدف های مستقیم اسرائیل در این عملیات مشخص و هدف نهایی آن فرق گذاشت وگرنه منطق حاکم بر استراتژی عمومی اسرائیل نامفهوم خواهد ماند.
تردیدی نباید داشت که پذیرفتن دلایل خودِ اسرائیل در توجیه این تهاجم ، جز همدستی با آن معنای دیگری ندارد. دو دلیل اعلام شده اسرائیل که مدام روی آنها پا می فشارد ، اولاً مقابله با راکت پرانی از غزه به شهرک های جنوبی اسرائیل است و ثانیاً از بین بردن راه قاچاق اسلحه از طریق تونل های منطقه رفح. دلیل اول که ماشین تبلیغاتی اسرائیل عمدتاً روی آن متمرکز است چنان بی بنیاد است که نزدیک ترین متحدان اسرائیل نیز گاهی نمی توانند از آن دفاع کنند. قبل از هر چیز باید توجه داشت که راکت های پرتاب شده فلسطینی ها از غزه عملاً نه خطری برای اسرائیل محسوب می شوند و نه حتی ارزش ایذائی در خور توجهی دارند. جیمی کارتر ، رئیس جمهور پیشین امریکا ( در مقاله ای در ٩ ژانویه ٢۰۰٩ ) یادآوری کرد که کل تلفات اسرائیلی های شهر سدروت که هدف بیشترین راکت های پرتاب شده از غزه است ، در طول هفت سال گذشته سه نفر بوده است. و خودِ وزارت خارجه اسرائیل شمار همه کسانی را که در نتیجه راکت های پرتاب شده از غزه در طول هفت سال گذشته کشته شده اند ١٧ نفر اعلام کرده است. اما صدمات وارد شده بر اسرائیل هر چه باشد ، مسأله اصلی این است که آیا نمی شود از طریق مذاکره مشکل را حل کرد؟ جواب کاملاً روشن است: راکت های فلسطینی ها عموماً در واکنش به تهاجم های خونین اسرائیل پرتاب می شوند و اگر اسرائیل لااقل از این تهاجم ها دست بردارد ، بخش اعظم راکت پرانی ها و نیز سایر اقدامات مسلحانه فلسطینی ها متوقف خواهد شد. مارک له وین (Mark Le Vine) در مقاله ای در سایت “الجزیره انگلیسی” از مطالعات مشترکِ دانشگاه تل آویو و دانشگاه اورپایی ، نقل میکند که ٧٩ در صد همه اقدامات مسلحانه میان فلسطینیان و اسرائیل از آغاز انتفاضه دوم تاکنون ، از طرف اسرائیل آغاز شده ، و فقط ٨ در صد از طرف حماس و گروههای دیگر فلسطینی. و مُعین ربانی ( در مقاله ای در سایت مجله “گزارش خاورمیانه” در ٧ ژانویه ٢۰۰٩ ) به نقل از خودِ منابع اسرائیلی ، یادآوری می کند که در طول آتش بس شش ماهه ٢۰۰٨ راکت پرانی ها از ٢٢٧٨ مورد در شش ماهه قبل از آن به ٣٢٩ مورد کاهش یافت و غالب آنها نیز بعد از شکسته شدن آتش بس از طرف اسرائیل (در ٤ نوامبر ٢۰۰٨ ) اتفاق افتاد و بقیه در ١۰ روز اول شروع آتش بس اتفاق افتاد که حماس سعی می کرد سازمان های دیگر را به رعایت آتش بس متقاعد سازد. بعلاوه برداشتن محاصره غزه یک از شرایط اصلی آتش بس شش ماهه بود که اسرائیل با عدم اجرای آن ، از همان آغاز ، شرایط آتش بس را زیر پا گذاشت. اما دلیل دوم اسرائیل بی بنیادتر از دلیل قبلی است ، زیرا اولاً سلاح هایی که از طریق تونل های رفح وارد غزه می شوند ، همه سلاح های سبک هستند و در بهترین حالت در مقابل قدرت نظامی عظیم اسرائیل حتی وسیله دفاعی هم به حساب نمی آیند. ثانیاً اگر اسرائیل محاصره غزه را بردارد و لااقل مردم این منطقه را در زندانی که برای شان درست کرده است راحت بگذارد ، گروه های فلسطینی فعال در غزه ، هر قدر هم از تسلیحات کارآمدی برخوردار باشند ، جرأت دست زدن به عملیات ایذایی علیه اسرائیل را نخواهند داشت ، زیرا اقدامات شان نه تنها مورد تأئید مردم غزه نخواهد بود ، بلکه به احتمال زیاد با مخالفت آنها روبرو خواهد شد. ثالثاً مؤثرترین راه کنترل قاچاق اسلحه فقط از طریق همکاری با دولت مصر امکان پذیر است و رهبران اسرائیل بهتر از همه می دانند که رژیم مبارک متحد قابل اتکای آنهاست و مخصوصاً در مقابله با حماس منافع ویژه ای هم دارد و بنابراین در انجام ماموریت های محول شده از هیچ خدمتی کوتاهی نمی کند. خلاصه این که دلایل اعلام شده اسرائیل بهانه هایی هستند برای توجیه جنایت های طراحی شده و پوششی برای پیشبرد هدف های واقعی آن.
بعضی ها در توضیح دلایل مشخص تهاجم ٢٢ روزه ، به منافع ائتلاف احزاب حکومتی اسرائیل در انتخابات ١۰ فوریه اشاره کرده اند. در انگیزه انتخاباتی ائتلاف کادیما و کارگر تردیدی نمی توان داشت ، اما با این فقط زمان تهاجم را می توان توضیح داد و نه طرح تهاجم را که تنظیم آن حتی قبل از توافق آتش بس ژوئن ٢۰۰٨ شروع شده بود. گیدئون لوی (Gideon Levy) ستون نویس معروف روزنامه هاآرتس ( در مصاحبه ای در Democracy Now ) یادآوری کرده است که در جنگ ٢۰۰٦ در لبنان ، اسرائیل به عملیات مشابهی دست زد ، بی آن که انتخاباتی در پیش باشد. وقتی منافع حیاتی دولت در میان باشد ، نخبگان حاکم اسرائیلی برای رسیدن به منافع انتخاباتی محدود ، به ندرت به عملیات بزرگ دست می زنند.
تحلیل گران مطلعی که سیاست های اسرائیل را با دقت بیشتری زیر نظر دارند ، در توضیح هدف های مشخص تهاجم ٢٢ روزه روی نکاتی انگشت گذاشته اند که هرکدام از آنها به جنبه هایی از ماهیت نژادپرستانه اسرائیل روشنایی می اندازند. رومن فینکلشتاین معتقد است که دو انگیزه اصلی اسرائیل در تهاجم ٢٢ روزه اولاً اعاده “ظرفیت بازدارندگی” اسرائیل بود ، ثانیاً خنثی کردن خطر “تعرض صلح” جدید فلسطینی ها. در توضیح دلیل اول ، او به نقل از منابع اسرائیلی می گوید حفظ “ظرفیت بازدارندگی” همیشه در دکترین استرتژیک اسرائیل نقش مهمی داشته است ، اما حالا رهبران اسرائیل احساس می کنند که دشمنان آن دیگر مانند سابق از آن نمی ترسند. و یادآوری می کند که اخراج نیروهای اسرائیل از جنوب لبنان در مه ٢۰۰۰ و نیز شکست اسرائیل در نابود سازی توان نظامی حزب الله در جنگ ٢۰۰٦، برای ارتش اسرائیل تحقیر کننده بود و افسانه شکست ناپذیری آن را از بین برد. آنها می خواستند با درهم شکستن زیر ساخت های اداری و مدنی غزه ، هم روحیه ارتش اسرائیل را تقویت کنند و هم ترس از قدرت نظامی اسرائیل را در دل توده های عرب تقویت کنند. ژیلبر اشکر (Gilbert Achcar) نیز با اشاره به نکته مشابهی ، یادآوری می کند که بالا رفتن محبوبیت حزب الله و حماس در میان توده های عرب ، نه تنها برای اسرائیل ، بلکه برای رژیم های عربی طرفدار امریکا ، مخصوصاً مصر ، اردن و عربستان سعودی ، مایه نگرانی است. اسرائیل با حمله به غزه می خواست پایه حمایتی حماس را درهم بشکند و روابط سیاسی منطقه را به نفع خود تغییر بدهد.
در توضیح انگیزه دوم اسرائیل در تهاجم ٢٢ روزه ، فینکلشتاین یادآوری می کند که تغییر سیاست چشم گیر حماس برای همزیستی با اسرائیل در محدوده مرزهای ١٩٦٧ و تلاش آن برای حفظ آتش بس و تمدید آن ، برای اسرائیل نگران کننده شده بود. خالدمشعل در مارس ٢۰۰٨ در مصاحبه ای اعلام کرد که فرصتی به وجود آمده که می توان بر سر یک برنامه سیاسی مبتنی بر پذیرش مرزهای ١٩٦٧ در میان فلسطینیان به همرائی ملی دست یافت. و حتی یکی از رؤسای پیشین موساد اعتراف کرده که حماس حاضر است مرزهای ١٩٦٧ را به عنوان مرزهای موقت دولت فلسطین بپذیرد. آنها می دانند که با تن دادن به این شرط ناگزیر خواهند شد قواعد بازی را تغییر بدهند و از هدف های ایدئولوژیک شان فاصله بگیرند. همچنین یوال دیسکین (Yual Diskin ، رئیس “شین بت” ، سازمان امنیت داخلی اسرائیل ) پیش از شروع حمله به کابینه اسرائیل گفته بود ، حماس تلاش کرده توافق آتش بس شش ماهه را حفظ کند و گروههای دیگر فلسطینی را نیز به رعایت آن متقاعد سازد. فینکلشتاین نتیجه می گیرد که ، تغییر مواضع حماس ، بهانه جدید رهبران اسرائیل را برای طفره رفتن از پذیرش فورمول دو دولت از دست آنها می گرفت و حمله به غزه برای متوقف کردن این تغییرات صورت گرفت. او یادآوری می کند که اسرائیل در گذشته نیز بارها این کار را انجام داده است ، مثلاً حمله ژوئن ١٩٨٢ به لبنان هنگامی صورت گرفت که سازمان آزادی بخش فلسطین برای پذیرش فورمول دو دولت خود را آماده می کرد و کابینه وقت اسرائیل برای متوقف کردن آن ، جنگ اعلام نشده ای را علیه فلسطینیان و غیر نظامیان لبنان آغاز کرد و هدف بزرگ تر حمله این بود که سازمان آزادی بخش فلسطین را به عنوان یک نیروی سیاسی توانا برای ایجاد دولت فلسطینی در کرانه غربی و غزه درهم بکوبد.
نوام چامسکی نیز مانند فینکلشتاین با اشاره به همین نکته ، یادآوری می کند که حماس چند روز قبل از پایان آتش بس شش ماهه در ١٩ دسامبر ( که از طرف اسرائیل رعایت نشده بود ) پیشنهاد کرد که آتش بس ژوئن تمدید شود. این پیشنهاد از طریق رابرت پاستور ( تاریخ نویس و یکی از مقامات پیشین امریکا در دولت کارتر) به “مقامات ارشد” وزارت دفاع اسرائیل منتقل شد ولی اسرائیلی ها جواب ندادند. او همچنین به نقل از آکیوا إلدار (Akiva Eldar) خبرنگار دیپلماتیک ارشد اسرائیلی ، تأکید می کند که چند روز پیش از شروع تهاجم اسرائیل در ٢٧ دسامبر ، خالد مشعل در وبسایت عزالدین قسام (شاخه نظامی حماس) نه تنها اعلام کرد که حاضر به قطع مخاصمه است ، بلکه پیشنهاد بازگشت به شیوه کنترل گذرگاه رفح در سال ٢٠٠٥ ، یعنی شیوه توافق شده در دوره پیش از پیروزی حماس در انتخابات ، را مطرح کرد. توافق این بود که کنترل گذرگاه رفح با مدیریت مشترک مصر ، اتحادیه اورپا ، ریاست دولت خودگردان فلسطین و حماس صورت بگیرد. او تلاش می کرد که هر طور شده گذرگاه رفح برای ورود منابعی که مردم غزه به شدت به آنها نیاز داشتند ، گشوده شود.
جاناتان کوک معتقد است که هر چند اسرائیل با راه اندازی تهاجم ٢٢ روزه ، می خواست حماس را به لحاظ سیاسی و نظامی درهم شکند ، ولی می دانست که ریشه کن کردن آن بدون اشغال مجدد غزه امکان ناپذیر است و نیز می دانست که آوردن حکومت فتح به غزه از طریق تانک های اسرائیلی ، جز بی اعتبار کردن کامل آن معنای دیگری نمی تواند داشته باشد. بنابراین براندازی کامل حکومت حماس در دستور کار مشخص عملیات ٢٢ روزه نبود. رهبران اسرائیل نمی خواستند به قیمت گسترش هرج ومرج و باز کردن پای جریان هایی مانند القاعده به غزه ، حکومت حماس را بیندازند. او می گوید ، اسرائیل چهار هدف مشخص را دنبال می کرد: هدف اول آن محکم تر کردن محاصره غزه بود. زیرا هرچند دولت مصر در فشار بر حماس اشتراک منافع انکار ناپذیری با اسرائیل دارد ، ولی به شدت زیر فشار افکار عمومی خودِ مردم مصر و کشورهای عربی است و شاید نتواند خط مورد نظر اسرائیل را همچنان پیش ببرد. و اسرائیل می خواهد با درگیر کردن کارشناسان امریکایی و اورپایی در کنترل گذرگاه رفح ، مطمئن شود که محاصره غزه با دقت بیشتری پی گیری خواهد شد. هدف دوم اسرائیل ادامه همان چیزی است که قبلاً سارا روی ، استاد دانشگاه هاروارد ، آن را “توسعه زدایی” در غزه نامیده بود. به قول روی هدف این است که غزه ای ها در دراز مدت “صرفاً به یک مسأله انسانی تبدیل شوند ، گدایانی که هیچ گونه هویت سیاسی ندارند و بنابراین نمی توانند خواست سیاسی داشته باشند”. برای پی گیری قاطع تر این هدف ، اسرائیل تلاش می کند ، طبق طرح ماتان ویلنای در سال گذشته ، ساکنان مرزهای شمالی و جنوبی غزه را به مرکز غزه براند. در اجرای همین طرح بود که نیروی هوایی اسرائیل اعلامیه هایی در این مناطق می ریخت و به مردم غزه هشدار می داد که برای در امان ماندن از بمباران های اسرائیل این مناطق را تخلیه کنند. با این کار اسرائیل می کوشد منطقه حائلی در رفح و نیز شمال غزه ایجاد کند و کنترل این دو بخش از باریکه غزه را محکم تر سازد. هدف سوم که حدود یک سال پیش از طرف باراک و ویلنای پیشنهاد شده بود ، این است که اسرائیل جز گذرگاه رفح همه راههای ارتباط با غزه را ببندد و به این ترتیب به تدریج خود را از هر نوع مسؤولیت مربوط به راههای رسیدن امکانات زندگی به مردم غزه آزاد سازد. هم اکنون نیروگاه ویژه ای در نزدیکی شبه جزیره سینا در حال ساختمان است و اسرائیل زمینه چینی می کند که مسؤولیت دادن برق به غزه را نیز به مصر واگذارد. همان طور که غسان خطیب ، تحلیل گر فلسطینی یادآوری کرده است ، آنها با این طرح می خواهند به تدریج جدایی فیزیکی و سیاسی غزه از کرانه غربی را عمیق تر سازند تا در عمل غزه به صورت استانی از مصر درآید و همه ارتباطات ساکنان آن با بقیه فلسطینیان قطع گردد و نهایتاً حتی سرکوب حماس نیز به مصر واگذار شود. با اجرای این طرح ، رژیم محمود عباس نیز منزوی تر و ضعیف تر می گردد و اسرائیل بهتر می تواند آن را به دادن امتیازات بیشتر در زمینه الحاق بیت المقدس شرقی و قطعاتی از کرانه غربی که آبادی های اسرائیلی ساخته می شوند ، وادار سازد. چهارمین هدف اسرائیل ناظر به مسائل وسیع تر منطقه ای است. مانع عمده طرح اصلی اسرائیل گسترش نفوذ منطقه ای ایران و احتمال روی آوردن آن به سلاح های هسته ای است. نگرانی رسمی اسرائیل در باره قصد حمله ایران به اسرائیل صرفاً یک بهانه جویی است. اما نگرانی واقعی اسرائیل این است که اگر ایران به یک قدرت نیرومند منطقه ای تبدیل شود ، چالشی در مقابل زورگویی های اسرائیل در خاورمیانه و نیز در واشنگتن به وجود خواهد آمد و مخصوصاً حمایت های ایران از حزب الله و حماس ، احساسات توده های عرب را علیه طرح های اسرائیل و به حمایت از حل عادلانه مسأله فلسطین دامن خواهد زد و نهایتاً زمینه الحاق کرانه غربی را دشوارتر خواهد ساخت.
سؤال مربوط به هدف های مشخص اسرائیل در تهاجم ٢٢ روزه ، خواه ناخواه سؤال دیگری را به دنبال می آورد که آیا اسرائیل توانست به هدف های مشخص موردِ نظرش دست یابد؟ إهود اولمرت در آخرین روزهای تهاجم اعلام کرد که اسرائیل به همه هدف هایش دست یافته است. و از طرف دیگر ، حماس نیز مدعی پیروزی خود و شکست اسرائیل شد. بی شک اسرائیل توانست “دکترین ضاحیه” را در غزه بسیار بی رحمانه تر از لبنان اجراء کند. اما مسلماً نتوانست حماس را درهم بشکند ، برعکس ، نیرویی که با تهاجم به غزه کاملاً درهم شکست ، حکومت تحت رهبری محمود عباس بود. وقتی باراک اوباما در اولین روز ریاست جمهوری اش به محمود عباس تلفن زد تا حمایت خود را به او اعلام کند ، رابرت فیسک ، یکی از مطلع ترین روزنامه نگاران غربی در باره خاورمیانه ، نوشت: ” شاید اوباما فکر می کند که او رهبر فلسطینیان است ، اما در دنیای عرب جز خودِ آقای عباس همه می دانند که او رهبر یک حکومت شبح گونه است ، لاشه مانندی که فقط با خون تزریقی ِ حمایت بین المللی … زنده نگه داشته می شود”. ناظران آگاه دیگر نیز نظرات مشابهی داشتند. پاتریک کابرن (Patrick Cockburn) روزنامه نگار معروف انگلیسی در گزارشی از کرانه غربی ، به نقل از یکی از مبارزان قدیمی فتح ، یادآوری کرد که همان طور که نبرد کرامه در مارس ١٩٦٨ سازمان فتح را به بانفوذترین جریان سیاسی در جنبش فلسطین تبدیل کرد ، جنگ غزه نیز آغاز دوران حماس را رقم خواهد زد. و معین ربانی ( در مصاحبه ای با الجزیره انگلیسی در ١٧ ژانویه ٢۰۰٩ ) یادآوری کرد که بعد از توقف آتش اسرائیل ، مهم ترین مسأله محمود عباس ، مبارزه برای بقای خودش خواهد بود. ارزیابی غالب تحلیل گران مستقل در باره هدف های دیگر اسرائیل نیز منفی بود. به طور خلاصه ، قوم کُشی ٢٢ روزه اسرائیل در غزه و سکوتِ تأئید آمیز دولت های غربی و وابستگان عربِ آنها ، اولاً نفوذِ جریان های اسلامی را نه تنها در میان فلسطینیان ، بلکه همچنین توده های عرب و حتی عموم مسلمانان بیش از پیش تقویت کرد ؛ ثانیاً بار دیگر خصلت نژادپرستانه دولت اسرائیل را با عریانی تمام در برابر چشمان اکثریت مردم جهان به نمایش گذاشت و بنابراین ، افکار عمومی مترقی مردم جهان و از جمله بخش بی سابقه ای از یهودیان را علیه اسرائیل بر انگیخت ؛ ثالثاً جریان های افراطی راست را در داخل خودِ اسرائیل بی مهارتر ساخت ، تاجایی که در گرماگرم همین بحران ، کمیته انتخاباتی اسرائیل با حمایت همه احزاب عمده (از جمله حزب کارگر ) با محروم کردن احزاب عرب از شرکت در انتخابات ، عملاً حدود ٥/١ میلیون عربِ داخل اسرائیل را از حق رأی محروم کرد. هرچند این تصمیم بعداً با مخالفت دادگاه عالی اسرائیل روبرو شد ، ولی فضای وحشت شدیدی علیه فلسطینیان داخل اسرائیل به وجود آورد ؛ رابعاً امکان حل مسأله فلسطین را ، لااقل در افق های مشهود کنونی از بین برد.
آیا این نتایج را باید به معنای شکست سیاسی اسرائیل در عملیات غزه دانست؟ هر چند هزینه سیاسی تهاجم ٢٢ روزه برای اسرائیل بسیار سنگین خواهد بود ، ولی اگر آن را در راستای استراتژی عمومی دولت اسرائیل و صهیونیسم نگاه کنیم ، با دورنمای دیگری روبرو خواهیم شد. استراتژی عمومی اسرائیل مقابله با شکل گیری دولت فلسطینی است و رهبران اسرائیل می دانند که این استراتژی گام به گام و با هزینه های سنگینی پیش خواهد رفت و بدون پاک سازی های قومی گسترده و خونین نخواهد توانست به هدف هایش دست یابد. کافی است به یاد بیاوریم که در گرماگرم بمباران غزه ، شیمون پرز ، رئیس جمهور اسرائیل ، با صراحت وقیحانه ای اعلام کرد که داوری افکار عمومی مردم جهان برای اسرائیل اهمیتی ندارد. آنها می خواستند هر طور شده ، شکل گیری دولت فلسطینی را برای مدت نامعلومی عقب بیندازند. و نمی شود گفت در دستیابی به هدف هایشان در این راستا شکست خوردند.
پیشروی استراتژیک اسرائیل در نابود سازی ملت فلسطین
نگاهی کوتاه به اقدامات تاکنونی اسرائیل در پاک سازی قومی و پراکنده کردن فلسطینیان ، می تواند تصور روشن تری از مراحل مختلف و چگونگی پیشروی استراتژی عمومی آن به دست بدهد. اسرائیل رسماً خود را دولت یهود می داند و از آنجا که یهودیت مذهب دعوت گر نیست و خود را فقط دین فرزندان یعقوب می داند ، خواه ناخواه ، دولت یهودِ مورد نظر اسرائیل به صورت یک دولت نژادی – مذهبی در می آید که غیر یهودیان نمی توانند در آن جذب بشوند و به صورت شهروند برابر حقوق درآیند. بعلاوه این دولت نژادی – مذهبی در سرزمینی ایجاد شده است که اکثریت بزرگ جمعیت آن را، قبل از ایجاد اسرائیل ، عرب ها تشکیل می دادند. بنابراین بیرون راندن عرب ها از سرزمین شان از همان آغاز ، یکی از لوازم حیاتی ایجاد دولت یهود تلقی می شد. در سال ١٩١٨ در سرزمین فلسطین حدود ٧۰۰۰۰۰ عرب می زیستند و ٦۰۰۰۰ یهودی ، بیست سال بعد ، جمعیت عرب حدود ١۰٧۰۰۰۰ نفر و جمعیت یهودی حدود ٤٦۰۰۰۰ نفر بود.
در سال ١٩٤٨ سازمان ملل متحد با تصویب قطعنامه ای سرزمین فلسطین را که در آن موقع تحت قیمومت امپراتوری بریتانیا قرار داشت ، بین یهودیان و فلسطینیان تقسیم کرد و ٥٦ در صد آن را به یهودیان داد که البته ( همان طور که اشاره کردم ) در اقلیت بودند و غالباً مهاجران تازه آمده. اما نیروهای مسلح یهودیان با استفاده از فرصت و با توسل به پاک سازی قومی ، بخش بزرگی از فلسطینیان را از خانه و کاشانه شان بیرون ریختند و ٧٨ در صد سرزمین فلسطین تاریخی را به تصرف خود درآوردند. ٢٢ در صدِ باقی مانده خاک فلسطین نیز در جنگ ١٩٦٧ به تصرف ارتش اسرائیل درآمد. دولت اسرائیل (طبق “قانون بازگشت” که در ژوئیه ١٩٥٠ به تصویب پارلمان رسید) اعلام کرد که اسرائیل سرزمین موعود همه یهودیان جهان است و همه آنان صرف نظر از این که در کجای جهان باشند ، به محض بازگشت به آن ، به طور اتوماتیک شهروند برابر حقوق کشور محسوب خواهند شد. از آن به بعد اسرائیل در حالی که برای جلب هرچه بیشتر مهاجران یهودی از چهار گوشه جهان تبلیغات و سازماندهی بسیار گسترده و فعالی به راه می انداخته ، با حق بازگشت آوارگان فلسطینی به طور سیستماتیک مخالفت کرده و فراتر از آن ، با إعمال فشار مداوم و فرساینده کوشیده است فلسطینیان هر چه بیشتری را از سرزمین های اشغالی بیرون براند. به قول گابریل پیتربرگ (تاریخ نویس و ناراضی اسرائیلی و استاد کنونی دانشگاه کالیفرنیا ، لوس آنجلس - UCLA) ماهیت دولت اسرائیل تاکنون بر پایه همین بازگشتِ یهودیان و عدم بازگشت فلسطینیان به فلسطین تکیه داشته است و “اگر این دینامیسم بازگشت/عدم بازگشت از بین برود ، دولت صهیونیست هویت خود را از دست خواهد داد”.
با توافق اوسلو ( در سال ١٩٩٣) برمبنای “صلح در برابر زمین” اسرائیل ظاهراً پذیرفت که در مقابل ترک مخاصمه از طرف سازمان آزادی بخش فلسطین ، دولت فلسطین را به رسمیت بشناسد و زمین های اشغال شده در جنگ ١٩٦٧ را در یک روند چند مرحله ای به فلسطینیان بازگرداند. اما درعمل معلوم شد که آنها تحت هیچ شرایطی حاضر به بازگشت به مرزهای ١٩٦٧ نیستند. آنها قبل از هر چیز ، با صراحت اعلام کردند که به هیچ وجه نمی خواهند از بیت المقدس شرقی عقب نشینی کنند ، با این برهان قاطع که “اورشلیم پایتخت ابدی و تقسیم ناپذیر اسرائیل” است! و بعد شروع کردند به شتاب دادن به گسترش شهرک های یهودی در بهترین بخش های سرزمین های اشغالی و مخصوصاً کرانه غربی. هدف گسترش شهرک های یهودی ، فقط غصب زمین های فلسطینیان نیست ، بلکه از بین بردن تداوم و ارتباط جغرافیایی سرزمینی است که ظاهراً قرار است به دولت فلسطینی بازگردانده شود. هشت سال بعد از توافق اوسلو ، ادوارد سعید که آن را تسلیم کامل عرفات در مقابل اسرائیل می نامید ( در “نیو لفت ریویو” – شماره سپتامبر/اکتبر ٢۰۰١ ) یادآوری کرد که سرزمین های اشغالی به ٦٣ بخش جدا از هم تقسیم شده اند که شبکه جاده های اختصاصی ایجاد شده میان ١٤۰ شهرک یهودی ( جاده هایی که عرب ها حق استفاده از آنها را ندارند ) ارتباط آنها را قطع می کنند و مردم این مناطق بدون گذشتن از ایستگاه های متعدد بازرسی اسرائیل و تحمل انواع توهین و تحقیر در این بازرسی ها ، نمی توانند از بخشی به بخش دیگر بروند. بنابراین او “روند صلح” اوسلو را ادامه همان اشغال در بسته بندی جدید می نامید و یادآوری می کرد که طبق این توافق قرار است فقط ١٨ درصد سرزمین های اشغالی به فلسطینیان بازگردانده شود. بنا به گزارش “بتسیلم” ( “مرکز اطلاعات اسرائیلی برای حقوق بشر در سرزمین های اشغالی” که یک سازمان غیر دولتی است که در سال ١٩٨٩ توسط عده ای از دانشگاهیان ، وکلا ، روزنامه نگاران و روشنفکران سرشناس اسرائیلی تأسیس شده است ) در طول هفت سال اول بعد از امضای توافق اوسلو ، تعداد شهرک های یهودی ایجاد شده در کرانه غربی (بدون محاسبه زمین های غصب شده در بیت المقدس شرقی) حدود صد در صد افزایش یافت. ترازنامه توافق اوسلو حتی قبل از شروع انتفاضه دوم ( در اواخر سپتامبر ٢۰۰۰ ) این بود که ارتش اسرائیل ٦۰ در صد کرانه غربی را به طور کامل ، به تنهایی کنترل می کرد و ٢٧ در صد دیگر آن را ” به طور مشترک” همراه با نیروهای دولت خودگردان ؛ شهرک های یهودی ٨۰ در صد تمام آب سرزمین های اشغالی را در انحصار خود داشتند ؛ و درآمد سرانه جمعیت فلسطینی ٢٥ در صد کاهش یافته بود.
شبکه جاده هایی که شهرک های یهودی را به هم مرتبط می کنند ، بیش از خودِ این شهرک ها ، زندگی روزمره را برای فلسطینی ها غیر قابل تحمل می سازند. در حال حاضر ( بنا به گزارش Palestine Monitor ) شهرک های یهودی فقط ٣ در صد مساحت کرانه غربی را اشغال کرده اند ، اما شبکه گسترده جاده هایی که این شهرک ها را به هم وصل می کنند ، بیش از ٤٠ در صد خاک کرانه غربی را زیر کنترل در می آورند و برای جمعیت فلسطینی غیر قابل دسترس می سازند. از این بدتر مشکل دیوار است که طول آن قرار است ٧٢٣ کیلومتر باشد ، یعنی دو برابر طول خط آتش بس ١٩٤٩ ( یا “خط سبز” ) که اسرائیل را از کرانه غربی جدا می کرد. فقط ١٤ در صد این دیوار عظیم روی “خط سبز” یا در داخل اسرائیل ساخته می شود ، در حالی که ٨٦ در صد آن در خاک کرانه غربی قرار می گیرد و کرانه غربی را به چهار منطقه بی ارتباط با هم تقسیم می کند. طرح های دولت اسرائیل ارتباط بین مناطق مختلف کرانه غربی را چنان دشوار کرده است که ( به قول پاتریک کابرن ) رفتن به جایی حتی در ٥٠ کیلومتری رام الله ، بیش از یک مسافرت هوایی از اردن به آنکارا طول می کشد. او به نقل از شهردار نابلس تعریف می کند که مردم این شهر بیش از هشت سال عملاً در شهرشان زندانی بودند و فقط ٣ در صد از آنها که اجازه عبور داشتند ، می توانستند از شهر خارج شوند. علاوه بر همه اینها ، ساکنان شهرک های یهودی غالباً با اقدامات ایذائی خود زندگی دشوار فلسطینیان دور و برشان را دشوارتر می سازند. این اقدامات در بهترین حالت غالباً با سکوت تأئید آمیز مقامات دولت اسرائیل همراه است. به گزارش “دفتر هم آهنگی امور انسان دوستانه” (OCHA) سازمان ملل ، ٨۰ تا ٩۰ در صد شکایت هایی که افراد فلسطینی علیه اقدامات ایذائی شهرک نشینان یهودی می کنند ، از طرف پلیس اسرائیل مسکوت گذاشته می شود. مثلاً در شهر الخلیل ( حبرون ) یک جمعیت یهودی ٥۰۰ نفری که بخشی از شهر را اشغال کرده ، هر از چند گاه با حمله به فلسطینیان ، یک شهر ١٣۰ هزار نفری را به هم می ریزد و وضعیتی ایجاد می کند که اکثریت مردم جرأت بیرون آمدن از خانه هایشان را پیدا نمی کنند.
حتی تسلیم کامل محمود عباس در مقابل طرح دولت بوش ، نتوانسته گسترش شهرک های یهودی را کندتر سازد. مصطفی برغوتی ( دبیر کل “ابتکار ملی فلسطین” ) یادآوری می کند که بعد از همه تبلیغات کر کننده ای که دولت بوش در برگزاری کنفرانس آناپولیس ( در نوامبر ٢٠٠٧ ) راه انداخت ، حملات اسرائیل به فلسطینیان به شدت افزایش یافته است و میزان این افزایش در کرانه غربی بیش از ٥٠ در صد بوده ، همراه با گسترش شتابان شهرک ها و ایستگاه های بازرسی.
اما آیا عقب نشینی ( تابستان ٢۰۰٥ ) از غزه نوعی عقب نشینی از استراتژی عمومی اسرائیل نبود؟ باید توجه داشت که برخورد ویژه با غزه ، همیشه یکی از الزامات استراتژی عمومی اسرائیل بوده است. معروف است که دیوید بن گوریون ( نخست وزیر بنیان گذار اسرائیل ) همیشه می گفته است که آرزو می کند غزه در آب های مدیترانه فرو برود و نابود شود. ایلان پاپه از لوی إشکول (نخست وزیر اسرائیل در جنگ ١٩٦٧) نقل می کند که هنگام بحث در باره سرنوشت سرزمین های اشغالی در کابینه اسرائیل ، در باره غزه گفته است: “غزه مسأله است. من در سال ١٩٥٦ آنجا بودم و مارهای سمی را که در خیابان ها راه می رفتند ، دیده ام. ما باید بخشی از آنها را در شبه جزیره سینا اسکان بدهیم و امیدوارم بخش دیگر هم مهاجرت بکنند”. بعد از ١٩٦٧ اسرائیل با تمام نیرو سعی کرد اقتصاد و زیر ساخت غزه را به زائده خود تبدیل کند ، و جمعیت آن را به ذخیره نیروی کار ارزان ، که برای کار به داخل اسرائیل می رفتند. این سیاست ، به مدت یک ربع قرن ، غزه را به منطقه ای محصور ، با شباهتی بسیار زیاد به بانتوستان های رژیم آپارتاید افریقای جنوبی تبدیل کرد. در انتفاضه اول ( ١٩٩٣ – ١٩٨٧ ) غزه ، به علت ویژگی های جمعیتی و جغرافیایی آن ، به داغ ترین کانون مقاومت فلسطینیان تبدیل شد. و توافق اوسلو ، در آغاز غزه را به مقر ستادهای اصلی تقریباً همه جریان های فلسظینی تبدیل کرد. اسرائیل با توجه به تجربه انتفاضه ، طرح قبلی خود را در مورد غزه تغییر داد و با استفاده از فرصت ایجاد شده از طریق توافق اوسلو ، به بهانه واگذاری امور فلسطین به دولت خودگردان فلسطینی ، از دادن اجازه کار به کارگران غزه ای خود داری کرد و به جای آنها ، به استفاده از کارگران مهاجر از آسیا و اورپای شرقی روی آورد. در نتیجه ، اقتصاد غزه که بیش از یک ربع قرن به زائده اقتصاد اسرائیل تبدیل شده بود ، با بحران بی سابقه ای روبرو گردید. اما اسرائیل به این حد از فشار قانع نبود. بنابراین شروع کرد به محدود کردن ارتباط غزه با بخش های دیگر سرزمین های اشغالی و در دوره “روند صلح” ( ٢۰۰۰ – ١٩٩٣ ) عملاً آن را به صورت یک اردوگاه تحت کنترل و کاملاً بستۀ پناهندگان درآورد. در واقع ( همان طور که سارا روی تأکید می کند ) محاصره غزه هفت سال قبل از آغاز انتفاضه دوم شروع شده بود و ربطی به عملیات انتحاری فلسطینیان نداشت. در فاصله ٢۰۰۰ تا ٢۰۰٥ هر چند ارتش اسرائیل زندگی روزمره فلسطینیان را در تمام سرزمین های اشغالی به جهنمی غیر قابل تحمل تبدیل می کرد ، فشار بر غزه آشکارا سنگین تر بود. با این همه ، در جریان سرکوب انتفاضه دوم دولت اسرائیل دریافت که سرکوب مقاومت فلسطینیان در غزه دشوارتر و کم بازده تر است. در دوره پنج ساله ای که اشاره کردم ، جمعیت شهرک های یهودی مقیم غزه کمتر از ١ در صد کل جمعیت این نوع شهرک ها در سرزمین های اشغالی بود ، در حالی که ١۰ در صد اسرائیلی های کشته شده در ارتباط با انتفاضه و بیش از ٤۰ در صد کل تلفات سربازان اسرائیلی با غزه ارتباط داشت. با توجه به این تجربه بود که عده ای از هارترین نخبگان اسرائیل به رهبری آریل شارون تصمیم گرفتند که شهرک نشینان یهودی را از غزه بیرون بکشند تا بتوانند با دست باز و بدون درگیری زمینی مستقیم در داخل غزه ، ساکنان آن را درهم بشکنند. داریل لی (Darryl Li) یکی از محققان مسائل خاورمیانه از دانشگاه هاروارد (در مقاله ای با عنوان “عقب نشینی و مرزهای صهیونیسم” ، مجله MERIP ، ١٦ فوریه ٢۰۰٨ ) تأکید می کند که با عقب نشینی تابستان ٢۰۰٥ ، اسرائیل سعی کرد غزه را به چیزی شبیه قفس حیوانات تبدیل کند. او سیاست اسرائیل در مورد غزه را به سه دوره تقسیم می کند: دوره اول (١٩٩٣ – ١٩٦٧ ) را دوره بانتوستان می نامد ، دوره ای که هدف اسرائیل بهره برداری از نیروی کار ارزان کارگران غزه بود که درست مانند بانتوستان های رژیم آپارتاید ، هر روز برای کار به اسرائیل می رفتند و درآمد حاصل از آن تکیه گاه اصلی اقتصاد غزه بود. دوره دوم (١٩٩٣ تا ٢۰۰٥ ) را دوره اردوگاه بسته (internment camp) می نامد. دوره ای که اجازه رفت و آمد به اسرائیل و کرانه غربی که قبلاً امر رایجی بود ، به ندرت داده می شود و رفت و آمدِ وسائل نقلیه عادی قطع می گردد. در نیمه دوم این دوره ، دور تا دور غزه را با سیم خاردار محصور می کنند و چند ترمینال دائمی برای کنترل عبور و مرور افراد ( فلسطینی ) و کالا می سازند. اداره امور داخل این اردوگاه تا حدود معینی با خودِ فلسطینی هاست ، ولی دولت خود گردان فلسطینی طبق توافق اوسلو ناگزیر است زیر نظارت عالیه ارتش اسرائیل کار کند. داریل لی دوره سوم ( سال ٢۰۰٥ به بعد ) را دوره “قفس حیوانات” (animal pen) می نامد ، دوره ای که اسرائیل ظاهراً رابطه اش را با غزه قطع می کند و هیچ مسؤولیتی را در قبال آن نمی پذیرد ، اما در واقع می کوشد ساکنان آن را در وضعی نگهدارد که تقلا برای زنده ماندن مشغله اصلی شان باشد. بنابراین آسمان و سواحل غزه را زیر کنترل نظامی کامل دارد ؛ سیستم مالیاتی ، پول و تجارت باریکه همچنان در دست اسرائیل است ؛ آب ، برق و زیر ساخت ارتباطات همچنان وابسته به اسرائیل است ، و حتی ثبت احوال و آمار جمعیت در دست مقامات اسرائیلی است ، اما دولت اسرائیل به عنوان قدرت اشغالگر هیچ نوع مسؤولیتی را در قبال غزه نمی پذیرد. لی می گوید ، گویاترین شاخص این وضعیت رأی دادگاه عالی اسرائیل است که می گوید “نیازهای حیاتی انسان دوستانه” ساکنان غزه باید تأمین شود. برمبنای این نظر بود که دادگاه در نوامبر ٢۰۰٧ کاهش میزان سوختی که اسرائیل باید به غزه بفروشد را تأئید کرد. او می گوید ، این وضع را دیگر نمی توان اردوگاه بسته نامید ، بلکه چنین برخوردی به آن می ماند که برای رام کردن زندانی نافرمان هر از چندگاه او را کتک بزنند یا حیوانی را با کاهش و افزایش غذا و شل و سفت کردن قلاده اش رام سازند. شاخص دیگر از نظر لی ، چگونگی ورود کالا از سه گذرگاه بین اسرائیل و غزه است. گذرگاه کارنی (Karni) که در دوره توافق اوسلو ساخته شده دارای ٣۰ خط عبور کامیون ها است که بعد از ورود به نوبت بازرسی می شدند و اجازه عبور می گرفتند که هرچند مدت ها طول می کشید و هزینه حمل و نقل را دو برابر می کرد ، ولی در هرحال می توانست روزانه به حدود ٧٥۰ کامیون بار اجازه عبور بدهد. این گذرگاه از اواخر ٢۰۰٧ عملاً بسته بوده و از آن به بعد ، اسرائیل عمدتاً از دو گذرگاه کرم شالوم (Kerem Shalom) و سوفا (Sufa) اجازه ورود کالا می دهد که مجموع ظرفیت روزانه این دو روی هم ، فقط ١۰۰ کامیون بار است. بعلاوه این گذرگاه ها ، برخلاف کارنی ، گذرگاه تجاری نیستند و در آنها امکان بازرسی محمولاتی مانند مصالح ساختمانی وسیلندرهای گاز و به طور کلی هر چیزی که “نیازمندی غیر حیاتی ” تلقی می شوند ، وجود ندارد. اداره آنها انحصاراً در دست اسرائیل است ؛ محمولات از کامیون ها پائین آورده شده و در فضای باز گذاشته می شوند تا بعد به فلسطینی ها اجازه نزدیک شدن به آنها داده شود. راجی سورانی ، حقوقدان و فعال حقوق بشر از غزه ، می گوید: “من خودم در زندان بوده ام ، حداقل در زندان مقرراتی وجود دارد. ما در قفس زندگی می کنیم و آنها غذا و دارو را به داخل قفس می اندازند”. لی یادآوری می کند که اسرائیل در مرحله کنونی سیاستِ خود اصلاً چیزی به نام اقتصاد غزه را زاید می داند و به صورت گزینشی بسیاری از روابط اقتصادی با غزه را قطع می کند. مثلاً بانک های اصلی اسرائیل روابط خود را با غزه قطع کرده اند و از پائیز ٢۰۰٧ ورود دلار امریکایی و دینار اردنی بسیار محدود شده است تا مردم غزه توان خرید اجناس وارداتی و امکان استفاده از کمک های نقدی ارسالی را نداشته باشند. مفهوم “نیازهای حیاتی انسان دوستانه” جز کاستن نیازها ، خواست ها و حقوق ٥/١ میلیون انسان به شمارش انتزاعی فاصلۀ کالری ها ، مگاوات ها و واحدهای مشابه دیگر با مرگ معنای دیگری ندارد.
این ارزیابی از سیاست سال های اخیر اسرائیل در قبال غزه منحصر به یک نفر نیست ، بسیاری از تحلیل گران مسأله فلسطین ارزیابی های مشابهی مطرح کرده اند. مثلاً سارا روی تأکید می کند که غزۀ محصور شدۀ بعد از سال ٢۰۰٥ یک زندان است و بدون برداشته شدن این مرزهای بسته دقیقاً یک زندان خواهد ماند و هرگز امکان دستیابی به یک اقتصاد قابل دوام را نخواهد داشت. مری رابینسون ، کمیسر عالی پیشین سازمان ملل برای حقوق بشر ، حتی پیش از تهاجم اخیر ، در دیدار از غزه ( در ٤ نوامبر ٢۰۰٨ ) سیاست اسرائیل در قبال غزه را “نابودی یک تمدن” نامید و تأکید کرد که “به هیچ وجه اغراق نمی کنم”. گیدئون لوی ، ستون نویس روزنامۀ هاآرتس اسرائیل می گوید ” ندای اخلاقی خویشتن داری پشت سر گذاشته شده است … و هر چیزی علیه فلسطینیان مجاز شمرده می شود”. نه وه گوردون (Neve Gordon) استاد دانشگاه بن گوریون ، می گوید ، اعمال اسرائیل در غزه به “نگهداری حیوانات در مزرعه برای کشتن آنها” شباهت دارد و این نشان دهنده عنصر اخلاقی جدیدی در جنگ است.
باید توجه داشت که هرچند فشار اسرائیل بر غزه بعد از ژوئن ٢۰۰٧ ، یعنی ضد کودتای حماس علیه فتح تشدید شد ، ولی سیاست اسرائیل برای خفه کردن غزه از همان زمان عقب نشینی از آن در اوت ٢۰۰٥ به اجراء گذاشته شده بود و ربطی به قدرت گیری حماس نداشت. هدف این سیاست قطع رابطه جغرافیایی ، سیاسی ، اقتصادی و اجتماعی میان قسمت های مختلف سرزمین های اشغالی و ناممکن کردن یا به عقب انداختن هرچه بیشتر شکل گیری دولت فلسطینی بوده است. هنری زیگمن ( در “لندن ریویو آو بوکس” ، ٢٩ ژانویه ٢٠٠٩ ) می نویسد ، دو وایس گلاس (Dov Weisglass) مشاور ارشد شارون و مذاکره کننده اصلی او با آمریکایی ها ، قبل از عقب نشینی از غزه ، در مصاحبه ای با هاآرتس ( در اوت ٢٠٠٤ ) گفته بود ، آنچه من با آمریکایی ها توافق کردم این بود که بخش اعظم شهرک های یهودی در کرانه غربی اصلاً قابل بحث نباشند. معنای توافق با امریکا منجمد کردن روند سیاسی است. و وقتی روند سیاسی را منجمد کنید ، جلوی ایجاد دولت فلسطینی را می گیرید ؛ جلوی بحث در باره پناهندگان ، مرزها و اورشلیم را می گیرید. عملاً تمام این قضیه که دولت فلسطینی نامیده می شود ، با تمام الزاماتی که به دنبال می آورد ، به طور نا محدود از دستور کار ما کنار گذاشته شده است ، و همه با اتوریته پرزیدنت بوش و اجازه و تصویب گنگره امریکا. آوی شلایم در همین رابطه یادآوری می کند که عقب نشینی از غزه پیش درآمدِ صلح و معامله با دولت خودگردان فلسطینی نبود ، بلکه پیش درآمد گسترش بیشتر طرح های صهیونیستی در کرانه غربی بود. عقب نشینی از غزه به منظور رد بنیادی هویت ملی فلسطینی صورت گرفت و بخشی از تلاش دراز مدت در جهت نفی موجودیت سیاسی مستقل مردم فلسطین در سرزمین خودشان بود. نوام چامسکی نیز از کتاب Lords of the Land ( نوشته تاریخ نویسان اسرائیلی ، Idit Zertal و Akiva Eldar ) نقل می کند که بعد از بیرون کشیدن نیروهای اسرائیل از غزه در اوت ٢۰۰٥ ، این سرزمین ویران شده “حتی برای یک روز واحد از چنگال نظامی اسرائیل یا از بهای اشغالی که ساکنان آن هر روزه می پردازند ، خلاص نشده است… اسرائیل ، زمینی سوخته ، خدماتی نابود شده ، و مردمی که حال و آینده ای ندارند را پشت سر خود رها کرده است”.
اسرائیل کل سرزمین تاریخی فلسطین را از آن ِ خود می داند و به هیچ وجه نمی خواهد از مقابله با شکل گیری دولت فلسطینی دست بردارد. إهود اولمرت ، نخست وزیر اسرائیل ، در سخن رانی خود در مقابل نشست مشترک هر دو مجلس کنگره امریکا ( در مه ٢۰۰٦ ) با صراحت اعلام کرد که:”من به حق ابدی و تاریخی مردم مان بر تمام این سرزمین اعتقاد داشته ام ، و هنوز هم اعتقاد دارم”. اما رهبران اسرائیل می دانند که إعمال بی قید وشرط این “حق ابدی و تاریخی” موانعی دارد که فقط گام به گام می تواند کنار زده شود.
بعد از توافق اوسلو اسرائیل توانسته است از طریق سیستمی از جدا سازی ها و تبعیض های درجه بندی شده ، نه تنها مبارزات فلسطینیان را سرکوب کند ، بلکه از هم آهنگی آنها برای دستیابی به حقوق مسلم و انکار ناپذیرشان جلوگیری کند. آنها توانسته اند غزه را از کرانه غربی و بیت المقدس شرقی را از بقیه مناطق کرانه غربی به طور مؤثر جدا سازند. جدا سازی بخش های مختلف کرانه غربی ( شمال از جنوب ، الخلیل از بیت لحم ، رام الله از اریحا ، طولکرم از قلقیلیه ، سَلفیت و نابلس و جنین از هم دیگر ) به طور منظم پیگیری می شود. در این سیستم ِ جدا سازی و تبعیض ، ساکنان غزه در پائین ترین رده قرار دارند و در عین حال ، سرسختانه ترین مقاومت را نشان می دهند. هدف مقدم اسرائیل قطع رابطه ساکنان غزه با فلسطینیان بخش های دیگر سرزمین های اشغالی و حتی جدا کردن سرنوشت غزه ای ها از دیگران است. اسرائیل می خواهد سرنوشت آنان را عبرتی برای دیگران سازد. با توجه به این حقیقت است که سارا روی ( در مقاله ای در ١ ژانویه ٢۰۰٩ ) یادآوری می کند که اگر غزه سقوط کند ، نوبت به کرانه غربی خواهد رسید. حقیقت این است که اگر اسرائیل بتواند زمینه شکل گیری دولت فلسطینی را از بین ببرد ، مسأله بازگشت آوارگان فلسطینی نیز خود به خود منتفی خواهد شد و حتی ممکن است فلسطینیان داخل اسرائیل نیز ، که اکنون شهروندان درجه دوم محسوب می شوند ، بسیاری از حقوق شان را از دست بدهند. فراموش نباید کرد که حمله به آنها در همین انتخابات اخیر اسرائیل یکی از داغ ترین شعارهای راست افراطی اسرائیل بود که حالا به برندگان اصلی انتخابات تبدیل شده اند. حتی تزیپی لیونی که ظاهراً شاخص ترین طرفدار ادامه مذاکرات آناپولیس محسوب می شود ، در دسامبر گذشته اعلام کرد که در صورت ایجاد دولت فلسطینی ، عرب های داخل اسرائیل باید به خاک آن دولت منتقل شوند ، سخنی که در همان موقع سرو صدای زیادی برانگیخت.
با توجه به پیشروی های تاکنونی اسرائیل در جهت از بین بردن زمینه ایجاد دولت فلسطین ، محاصره غزه که عملاً از تابستان ٢۰۰٥ آغاز شده و با شُل و سفت کردن ها و تهاجم های خونین متناوب ادامه یافته ، حلقه حساس و احتمالاً تعیین کننده ای در مجموعه استراتژیک اسرائیل محسوب می شود. همان طور که توضیح دادم ، اگر اسرائیل بتواند جدایی غزه از بقیه سرزمین های اشغالی را عمق بدهد ، خواهد توانست مقاومت فلسطینیان را به مثابه یک ملت در هم بشکند.
آیا می شود اسرائیل را متوقف کرد؟
فلسطینیان امروز علی رغم همه شباهت های شان با یهودیان گرفتار در چنگ نازی ها ، دو تفاوت بسیار مهم با آنها دارند: تفاوت اول این است که کشتار یهودیان اورپا در پشت پرده خونی که جنگ جهانی دوم در همه جا گسترده بود ، صورت گرفت ؛ ولی مصیبت فلسطینیان امروز در عصر ارتباطات جهانی و در برابر چشمان مردم سراسر جهان صورت می گیرد و افکار عمومی مردم درجهان امروز عاملی است که هیچ دولتی نمی تواند کاملاً به آن بی تفاوت بماند. با توجه به این حقیقت بود که ادوارد سعید تأکید می کرد که با وجود همه تحریفات دولت ها و رسانه های غربی ، اکثریت قاطع مردم اورپا و امریکا دیگر نمی پذیرند که اسرائیل از موقعیت اخلاقی ویژه ای برخوردار باشد و فلسطینیان را از حقوق مسلم انسانی شان محروم سازد. تفاوت دوم این است که مسأله فلسطین امروز ، مسأله ای عمیقاً بین المللی است و رهبران اسرائیل یا حتی امریکا در موقعیتی نیستند که بتوانند بی توجه به تعادل های بزرگ بین المللی ، در باره پاک سازی قومی فلسطینیان تصمیم بگیرند.
اکنون کل جمعیت فلسطینیان را که در کشورهای مختلف جهان پراکنده اند ، حدود ١۰ تا ١١ میلیون نفر تخمین می زنند که ٦ تا ٧ میلیون نفر از آنان در اسرائیل ، سرزمین های اشغال شده در جنگ ١٩٦٧ و کشورهای پیرامون ( سوریه ، اردن و لبنان ) زندگی می کنند. و کل جمعیت یهودیان جهان ٥/١٣ میلیون نفر تخمین زده می شود که ٥/٥ میلیون نفر آنان در اسرائیل زندگی می کنند. اگر اکثر یهودیان جهان از اسرائیل دفاع می کنند و اگر شبکه جهانی نیرومند گروه های فشار اسرائیل ، در ساختار های قدرتِ تقریباً همه کشورهای غربی از نفوذ بی همتائی برخوردار است ؛ فلسطین در قلب ناسیونالیسم جریحه دار شده عرب ها قرار دارد و در مقیاسی بزرگ تر، در دهه های اخیر ، شاید مهم ترین برانگیزانندۀ همبستگی مذهبی توده های وسیع مسلمانان جهان بوده است. تردیدی نیست که در این آرایش بین المللی نیرو ، حامیان اسرائیل فعلاً اربابان جهانند ، اما آنها می دانند که دامن زدن به رویارویی با عرب ها و مسلمانان به نفع شان نیست. و ترازنامه پروژه “جنگ علیه تروریسم” در هشت سال اخیر نشان داده است که برخلاف تصور نومحافظه کاران امریکا ، معلوم نیست در “جنگ تمدن ها” ( که هانتینگتون و بعضی از استراتژیست های امریکایی آن را نسخه تکمیل کنندۀ “جنگ علیه کمونیسم” می دانستند ) پیروزی از آن ِ امریکا و متحدانش باشد. تصادفی نیست که نوعی رئالیسم در میان بخش قابل توجهی از متفکران طبقه حاکم امریکا ظاهر می شود که نگرانی از نفوذ بیش از حدِ “لابی اسرائیل” یکی از مشخصات آن است. با توجه به این گرایش بود که آنتونی کوردسمن ، یکی از سرشناس ترین تحلیل گران نظامی امریکا در باره خاورمیانه و یکی از دوستان اسرائیل ، در ٩ ژانویه ٢۰۰٩ در گزارش به “مرکز مطالعات استراتژیک و بین المللی” (CSIS) استدلال کرد که دست آوردهای تاکتیکی اسرائیل در عملیات غزه در مقایسه با هزینه های استراتژیک آن چیزی به حساب نمی آید. او گفت رهبران اسرائیل خود را بی اعتبار کرده اند ، و به کشورشان و دوستان شان صدمه زده اند.
اگر شتاب گیری روند بی اعتبار شدن اسرائیل در افکار عمومی کشورهای غربی را به این تصویر اضافه کنیم ، به درک روشن تری از مسأله دست می یابیم. هر چند جانبداری دولت ها و رسانه های غربی از اسرائیل در جریان کشتارهای اخیر غزه به راستی تکان دهنده بود ، ولی واکنش افکار عمومی جهانی ، از جمله در اورپا و امریکا ، نیز بسیار امیدوار کننده بود. با توجه به این حقیقت بود که یوری آونری ( روزنامه نگار ، نویسنده و یکی از معروف ترین فعالان صلح اسرائیل ، کسی که نوام چامسکی او را “یکی از خردمندانه ترین صداها در اسرائیل” می نامد ) نوشت: چیزی که پیروزی نظامی اسرائیل “در افکار عمومی جهانی باقی خواهد گذاشت ، تصویر هیولای خون آشامی است که هر لحظه آماده ارتکاب جنایات جنگی است و حاضر نیست به هیچ قید وبند اخلاقی تن بدهد. و این برای آینده دراز مدت و جایگاه ما در جهان و شانس دست یابی مان به صلح و آرامش ، پی آمدهای ناگواری خواهد داشت. این جنگ در نهایت جنایتی علیه خودِ ما هم هست ، جنایت علیه دولت اسرائیل”. چامسکی با اشاره به این نظر آونری ، می گوید ، او حق دارد. “اسرائیل عامدانه خود را شاید به منفورترین کشور جهان تبدیل می کند و همچنین حمایت افکار عمومی مردم غرب و از جمله یهودیان جوان امریکا را از دست می دهد ، که دیگر بعید است برای مدتی طولانی جنایات مداوم و تکان دهنده آن را تحمل کنند. دهه ها پیش من نوشتم آنهایی که خود را “حامیان اسرئیل” می نامند ، در واقع حامیان تباهی اخلاقی و نابودی نهایی ِ احتمالی آن هستند. افسوس که این داوری اکنون بیش از پیش مقبول تر به نظر می رسد”.
در جریان تهاجم ٢٢ روزه اسرائیل به غزه ، انعکاس ساعت به ساعت صحنه های تکان دهنده مصیبتِ مردم غزه از کانال تلویزیونی الجزیره ، نه تنها عرب ها بلکه مردمان ١۰٥ کشور جهان را امکان داد که چهره رسوای سانسور و ریاکاری قدرت های حامی اسرائیل را به عریانی تمام مشاهده کنند. شوک ناشی از این واقعه در افکار عمومی مترقی جهان چنان عظیم بود که اسرائیل و متحدان آن ، به سادگی نخواهند توانست از پی آمدهای آن بگریزند. در این واقعه چیزی که در ضربه زدن به اعتبار اخلاقی اسرائیل نقش بسیار مهمی داشت ، اعتراضات بی سابقه بخش قابل توجهی از یهودیان غرب و نیز خودِ اسرائیل بود. برای پی بردن به شجاعت اخلاقی اینان کافی است فقط چند نمونه زیر را به خاطر بسپارید:
در ٥ ژانویه ٢۰۰٩ حدود پانصد نفر از شهروندان اسرائیلی که در میان شان عده ای از معروف ترین هنرمندان ، نویسندگان ، روشنفکران و استادان دانشگاه های اسرائیل وجود داشتند ، با امضای طوماری که به سفارت خانه های کشورهای مختلف در اسرائیل داده شد ، به حمایت از دعوت سازمان های حقوق بشر فلسطینی پیوستند و ضمن محکوم کردن قاطع جنایات اسرائیل در غزه ، خواهان برگزاری نشست فوری شورای امنیت سازمان ملل و اتخاذ تحریم ها و اقدامات مشخص علیه اسرائیل شدند و همچنین از امضاء کنندگان کنوانسیون های ژنو و نهادهای اتحادیه اورپا خواستند که طبق مفاد اعلام شده در منشورهای شان تحریم هایی را علیه اسرائیل إعمال کنند. آنها در نامه شان عمداً به نمونه تحریم موفق رژیم آپارتاید افریقای جنوبی به عنوان یک سرمشق اشاره کرده بودند.
نوام چامسکی در اشاره به استدلال کسانی که می گویند اسرائیل حق دارد در مقابل راکت های پرتاب شده از غزه از خود دفاع کند ، اعلام کرد هر چند پرتاب راکت یک عمل جنایی است ، ولی اسرائیل در مقابل آن حق دفاع از خود مسلحانه را ندارد ، همان طور که آلمان نازی در مقابل تروریسم پارتیزان ها حق نداشت به زور متوسل بشود و نمی شود “کریستال ناخت” را در مقابل کشته شدن یک مقام سفارت آلمان در پاریس توسط هرشل گرینتسپان ، توجیه کرد. همان طور که بریتانیا حق نداشت در مقابل تروریسم واقعی کولونی نشینان استقلال طلب امریکا به زور متوسل شود یا حق نداشت در مقابل تروریسم “ارتش جمهوری خواه ایرلند” ، برای کاتولیک های ایرلندی ایجاد وحشت کند. او با محکوم کردن بمباران بیمارستان های غزه و به کارگیری بمب های ویژه به عنوان جنایت جنگی ، تأکید کرد که جنایت مهم تر خودِ تهاجم است و اسرائیل حتی اگر با تیر و کمان به غزه حمله می کرد ، باز هم اقدام اش جنایتکارانه بود.
ژان موئیز برَتبرگ (Jean-Moïse Braitberg) نویسنده یهودی فرانسوی که پدر بزرگ اش در اتاق های گاز تربلینکا کشته شده و چند تن از اعضای خانواده اش در دیگر اردوگاه های مرگ آلمان نازی جان باخته اند ، در نامه ای سرگشاده ( در لوموند ، ٢٨ ژانویه ٢۰۰٩ ) از رئیس جمهور اسرائیل تقاضا کرد که او مداخله کند تا نام پدر بزرگ وی از لوحه یادبود قربانیان نازیسم در موزه یَد وشم (Yad Vashem) حذف شود. او در آن نامه تکان دهنده نوشت: “من از کودکی در میان بازماندگان اردوگاه های مرگ زیسته ام. من شماره های خال کوبی شده بر بازوان آنها را دیده ام ، داستان شکنجه ها را شنیده ام ، غم های بی علاج را دیده ام و شریک کابوس های آنان بوده ام. آنها به من آموخته اند که این جنایت ها دیگر هرگز نباید اتفاق بیفتد ، دیگر هرگز نباید انسانی به خاطر قومیت و مذهب به انسان دیگری کینه بورزد ، و ابتدائی ترین حقوق انسانی او ، از جمله حق زیستن با حرمت و امنیت … را به بازی بگیرد”.
آوی شلایم در اشاره به جنگ غزه نوشت: “در واقع این جنگِ داوود و جالوت است ، اما تصویر کتاب مقدس وارونه شده است ، در اینجا داوودِ فلسطینی کوچک و بی دفاع رو در روی جالوتِ اسرائیلی تا دندان مسلح ، بی رحم و زورگو قرار گرفته است”.
امیره هاس ، نویسنده معروف اسرائیلی ، ستون نویس روزنامه هاآرتس و دختر پدر و مادری که هر دو از بازماندگان هالوکوست بوده اند ، نوشت: “خوش به حال پدر و مادرم که زنده نیستند تا این صحنه ها را ببینند”.
سارا روی که پدر ومادرش هر دو از بازماندگان هالوکوست بوده اند ، می گوید ، من نمی فهمم چگونه بازماندگان هالوکوست می توانند به چنین جنایاتی دست بزنند.
اریک هابسباوم ، تاریخ نویس معروف مارکسیست با اشاره به جنایات اسرائیل می گوید ، به مادرم قول داده ام که هرگز از یهودی بودنم شرمنده نباشم ، اما می ترسم نتوانم به قولم وقادار بمانم.
بلندتر شدن چنین صداهای شجاعانه ای نشان می دهد که مسأله فلسطین را می توان از مدار رویارویی های بیهودۀ مذهبی و نژادی یا به اصطلاح “جنگ تمدن ها” بیرون کشید و افکار عمومی جهان و به ویژه اکثریت مردم اورپا و امریکا را در حمایت از حقوق ملت مظلوم فلسطین به صورتی مؤثر فعال کرد. اما تجدید آرایش برای دفاع از حقوق فلسطینیان در سطح بین المللی در صورتی می تواند با شتاب لازم پیش برود که خودِ فلسطینیان موتور محرک و هسته اصلی پیش برنده آن باشند. تردیدی نیست که مقاومت خستگی ناپذیر مردم فلسطین در مقابل اسرائیل تاکنون چنین بوده و بدون آن مسأله فلسطین نمی توانست به یکی از مهم ترین مسائل بین المللی دنیای امروز ما تبدیل شود. اما حقانیت و ضرورت مقاومت ، خود به خود ، درستی و کارآیی همه شیوه ها و اشکال مقاومت را تضمین نمی کند. و بسیاری از تحلیل گران مقاومت فلسطینیان ( خواه از میان خود آنان و خواه از میان دیگرانی که با همدلی به مقاومت می نگرند ) پاره ای از اشکال و شیوه های مبارزه فلسطینیان را در دفاع از حقوق شان ناکارآمد و ناساز با منافع مقاومت می دانند. در این زمینه چند مسأله زیر از اهمیت زیادی برخوردارند:
یک – رویارویی میان “فتح” و “حماس” مهم ترین مسأله ای است که اکنون جنبش مقاومت فلسطین را از درون تضعیف می کند و به اسرائیل و امریکا فرصت می دهد که کل این جنبش را زیر فشار ببرند. این رویارویی صرفاً از اختلافات ایدئولوژیک ناشی نمی شود ، بلکه بیشتر خصلت سیاسی دارد. محمود عباس و اکثریت رهبری فتح در مقابل اسرائیل سیاست سازش کارانه ای در پیش گرفته اند و عملاً با بازی های اسرائیل برای تکه پاره کردن سرزمین های اشغالی کنار می آیند. در حالی که حماس حاضر نیست بدون عقب نشینی اسرائیل ( لااقل ) از سرزمین های اشغال شده در جنگ ١٩٦٧ با آن کنار بیاید. و اسرائیل با استفاده از سیاست سازش کارانه عباس و متحدان او ، می کوشد دولت خود گردان فلسطین را به نیروی پلیس دست نشاندۀ خود در سرزمین های اشغالی تبدیل کند. نتیجه این رابطه سه جانبه به روشن ترین نحو در سال ٢۰۰٧ خود را نشان داد. بعد از درگیری هایی که در اوایل سال ٢۰۰٧ میان گروه های مسلح فتح و حماس در غزه روی داد ، رهبران این دو جریان با میانجیگری سعودی ها توافق کردند که یک حکومت وحدت ملی تشکیل بدهند. و حماس پذیرفت که در این حکومت بسیاری از پست های کلیدی کابینه را به اعضای فتح یا تکنوکرات های مستقل بسپارد و برای یک آتش بس طولانی با اسرائیل اعلام آمادگی کرد. اما انعطاف حماس بی فایده بود. زیرا دولت بوش برای درهم شکستن حکومت وحدت ملی و ضربه زدن به حماس ، محمود عباس را زیر فشار گذاشت و به اسرائیل دستور داد مقادیر زیادی سلاح های پیشرفته در اختیار گروه های مسلح فتح قرار بدهد تا آنها بتوانند حماس را قلع و قمع کنند. ولی پیش از آن که محمد دحلان (رئیس بد نام نیروهای امنیتی فتح) بتواند کودتای مورد نظر امریکایی ها را اجراء کند ، نیروهای مسلح حماس که در غزه دست بالا را داشتند ، با یک ضد کودتا در ژوئن ٢۰۰٧، نیروهای فتح را در غزه خلع سلاح و زندانی کردند. به دنبال این ماجرا محمود عباس با صدور فرمانی نیروهای مسلح حماس را منحل اعلام کرد و با فرمانی دیگر حکومت وحدت ملی را منحل ساخت و سلام فیاض را به نخست وزیری گماشت. و به این ترتیب اسرائیل توانست جدایی سیاسی غزه و کرانه غربی را به دست خودِ فلسطینیان عملی سازد. تردیدی نیست که ادامه این جدایی بزرگ ترین تهدید برای موجودیت جنبش مقاومت ملت فلسطین است و اسرائیل می کوشد با عمیق تر ساختن آن ، شکل گیری دولت فلسطینی را به رویایی دست نیافتنی تبدیل سازد.
آیا می شود به این رویارویی و جدایی ناشی از آن پایان داد؟ عده ای از تحلیل گران مترقی و همدل با جنبش فلسطین معتقدند گرفتن قدرت در غزه از طرف حماس اشتباه بود و هر چه زودتر باید به این جدایی پایان داد. مثلاً ژیلبر اشکر ( مارکسیست لبنانی – فرانسوی و یکی از تحلیل گران سرشناس مسائل خاورمیانه ) می گوید تصمیم حماس برای تصرف کامل قدرت در غزه که به جدایی سرزمین های فلسطینی انجامید ، اشتباهی جدی بود. آنها می بایست کودتای دحلان را که با پشتیبانی امریکا و اسرائیل تدارک دیده می شد ، درهم بشکنند ، اما نمی بایست به حضور فتح در تمام نهادهای حکومت خودگردان فلسطین در غزه پایان بدهند. البته پس از جنگ ٢٢ روزه ، زیر فشار افکار عمومی فلسطینیان و عرب ها ، فتح و حماس هردو ناگزیر شده اند تحت عنوان “آشتی ملی” مذاکراتی را برای تشکیل مجدد حکومت وحدت ملی در قاهره آغاز کنند و اعلام استعفای سلام فیاض از نخست وزیری ظاهراً نشان می دهد که در این مذاکرات پیشرفت هایی صورت می گیرد. اما رویارویی میان جریان های مختلف فلسطینی به طور کلی و میان فتح و حماس به طور ویژه ، زمینه هایی دارد که فقط با کنار آمدن رهبران فتح و حماس با هم دیگر از بین نخواهد رفت.
مسأله این است که “قدرت ملی فلسطین” ( PNA- که در فارسی غالباً “دولت خودگردان فلسطینی” نامیده می شود ) هنوز جایگاه سیاسی محکم و ساختار روشنی ندارد. زیرا اولاً نهادی است که زیر رابطه “سازمان آزادی بخش فلسطین” (PLO) قرار دارد ، هم از لحاظ داخلی و هم از لحاظ بین المللی. از لحاظ داخلی فقط ساکنان غزه و کرانه غربی را نمایندگی می کند و در انتخابات آن فقط اینها می توانند شرکت کنند و نه آوارگان فلسطینی بیرون از سرزمین های اشغالی که اکثریت جمعیت فلسطینی را تشکیل می دهند. و از لحاظ بین المللی نیز ( مثلاً در مجمع عمومی سازمان ملل ) نه “قدرت ملی فلسطین” بلکه “سازمان آزادی بخش فلسطین” است که نماینده ملت فلسطین تلقی می شود. ثانیاً “قدرت ملی فلسطین” نهادی است موقتی که به دنبال توافق اوسلو ، در سال ١٩٩٤ برمبنای قراردادی میان اسرائیل و سازمان آزادی بخش فلسطین ، به مدت ٥ سال ایجاد شده ، ولی به دنبال به هم خوردن “روند صلح” در عمل هم چنان به موجودیتش ادامه می دهد. ثالثاً “قدرت ملی فلسطین” از “حاکمیت سرزمینی” به معنای واقعی برخوردار نیست ، به این دلیل ساده که این سرزمین ها هم چنان تحت اشغال اسرائیل قرار دارند. طبق توافق اوسلو ، قرار بود این نهاد بر امور امنیتی و نیز مدنی فلسطینیان در نواحی شهری ( که نواحی A نامیده می شد ) کنترل داشته باشد ؛ در نواحی روستایی (نواحی B ) فقط امور مدنی را کنترل کند ؛ و در (نواحی C) شهرک های یهودی ایجاد شده در سرزمین های اشغالی ، جاده های ارتباطی میان آنها و نیز منطقه دره رودخانه اردن و بیت المقدس شرقی اصلاً حق مداخله نداشته باشد. اما “سازمان آزادی بخش فلسطین” که در سال ١٩٦٤ تأسیس شده و نماینده کل فلسطینیان محسوب می شود ، مجمع نمایندگان جریان های مختلف فلسطینی است. مجمع تصمیم گیری آن “شورای ملی فلسطین” (PNC) نامیده می شود که حالا بیش از ٧۰۰ نفر عضو دارد و هر دو سال یک بار تشکیل جلسه می دهد و کل نمایندگان کرانه غربی و غزه در آن کمتر از یک سوم مجموع نمایندگان آن را تشکیل می دهند. به عبارت دیگر ، اکثریت قاطع اعضای آن را کسانی تشکیل می دهند که نمایندگان فلسطینیان خارج از سرزمین های اشغال شده در جنگ ١٩٦٧ محسوب می شوند. این مجمع در اجلاس های خود اعضای “کمیته اجرایی” سازمان آزادی بخش فلسطین را انتخاب می کند که ١٨ نفر عضو دارد و معمولاً از میان رهبران سازمان های مختلف فلسطینی هستند. نکته مهم این است که حماس عضو سازمان آزادی بخش فلسطین نیست و بدون شرکت در آن عملاً در مقابل آن قرار می گیرد و نمی تواند در جریان تصمیم گیری های آن مستقیماً مداخله ای داشته باشد. به همین دلیل است که رهبری حماس اکنون تصمیم گرفته است به عضویت سازمان آزادی بخش فلسطین در آید ولی خواهان ایجاد تغییراتی در ساختار آن است.
با توجه به ساختار موجود سازمان آزادی بخش فلسطین و رابطه تا حدی متناقض آن با “قدرت ملی فلسطین” ، جریان های سیاسی مختلف فلسطینی می توانند از پاسخ گویی به نظرات و خواست های فلسطینیان عادی طفره بروند و هر کدام به شیوه های مختلف ، طرح ها و سیاست های خاص خودشان را پیش ببرند. فساد بی امان در سازمان فتح ، در دولت خودگردان و میان بعضی از جریان های سیاسی فلسطینی نیز تا حدود زیادی محصول همین ساختار و روابط آشفته است. رویارویی های فتح و حماس و تهاجم ٢٢ روزه اسرائیل به غزه گرچه نتایج بسیار فاجعه باری داشته ، ولی فرصت بی همتایی نیز به وجود آورده که فلسطینیان بتوانند ساختارهای نمایندگی شفاف و کارآمدی برای شکل دادن به اراده توده ای خودشان به وجود بیاورند. تلاش در این جهت در صورتی می تواند به تقویت جنبش مقاومت مردم فلسطین بیانجامد که به نیاز حیاتی این جنبش ، یعنی عمومیت دادن ، جا انداختن و تقویت دموکراسی در میان فلسطینیان پاسخ بدهد. ساختار دموکراتیک برای نمایندگی همه فلسطینیان ، ساختاری که همه آنها (صرف نظر از محل سکونت یا اعتقادات سیاسی یا مذهبی شان ) بتوانند در إعمال حق تعیین سرنوشت ملی شان مشارکت داشته باشند ، همه نهادهای دولتی و اداری شان را انتخاب کنند و بتوانند از منتخبان خود حساب پس بخواهند ، در عین حال مکانیزمی روشن و قانونی برای حل و فصل اختلافات و رویارویی های جریان های مختلف سیاسی به وجود میاورد و رقابت های معطوف به جلب حمایت رای دهندگان را به جای تسویه حساب های مسلحانه در میان آنها می نشاند.
تاکنون نیز هر جا که مجالی برای تصمیم گیری های دموکراتیک به وجود آمده ، آشکارا باعث تقویت جنبش مقاومت فلسطین بوده است. مثلاً دو انتخابات انجام شده برای انتخاب رئیس جمهور دولت خود گردان ( در ژانویه ٢۰۰٥ ) و انتخاب اعضای پارلمان دولت خودگردان (در ژانویه ٢۰۰٦) که از طرف ناظران بین المللی شرکت کننده در برگزاری آنها ، هردو “منصفانه و آزاد” توصیف شدند ، در بالا بردن اعتبار بین المللی جنبش مقاومت فلسطین نقش مهمی داشتند. بعلاوه هر دو انتخابات نشان دهنده هشیاری سیاسی ساکنان کرانه غربی و غزه بود. در انتخابات ریاست جمهوری ، علی رغم کارشکنی های بی امان اسرائیل علیه مصطفی برغوتی ( که به قول خودش در طول ٦ هفته فعالیت انتخاباتی ٨ بار توسط نیروهای اسرائیلی بازداشت و مورد ضرب و شتم شدید قرار گرفت ) و با وجود این که جریان های مختلف چپ و سکولار نتوانستند روی کاندیدای واحدی توافق کنند ، برغوتی تقریباً ٢۰ در صد کل آراء را کسب کرد و مجموع جریان های چپ و سکولار حدود ٣٤ در صد آراء را کسب کردند. با توجه به این نتایج و نظرخواهی های دیگر است که مصطفی برغوتی در ماه های اخیر بارها به مناسبت های مختلف یادآوری کرده است که محمود عباس و به طور کلی سازمان فتح در بهترین حالت از رأی فقط ٢٥ در صد جامعه فلسطینی برخوردار است ، و یک سوم از حماس حمایت می کنند و یک سوم دیگر از خط ما که هم مخالف سازشکاری و فساد فتح هستیم و هم مخالف بنیاد گرایی مذهبی حماس. و بنابراین آنهایی که اصرار دارند که فقط با محمود عباس کنار بیایند ، فراموش نکنند که فقط دارند ٢٥ در صد جامعه فلسطینی را به رسمیت می شناسند و این نمی تواند به حل مسأله فلسطین کمک بکند.
قرائن زیادی نشان میدهند که این ارزیابی برغوتی نا درست نیست. حقیقت این است که تقویت پایه حمایتی حماس در سال های اخیر را نباید به معنای روی آوردن فلسطینیان یا حتی ساکنان کرانه غربی و غزه به بنیاد گرایی مذهبی تعبیر کرد. این گرایش بیش از هر چیز معنای سیاسی دارد. در سال ١٩٩٣ حماس فقط از ١٥ در صد حمایت مردم برخوردار بود. برملا شدن ماهیت توافق اسلو و سازشکاری دولت خودگردان فلسطینی در مقابل سیاست های زورگویانه اسرائیل و فساد گسترده این دولت بود که حماس را تقویت کرد ، اولاً به خاطر ایستادگی و سازش ناپذیری اش در مقابل اسرائیل و ثانیاً به خاطر شبکه کمک رسانی های اجتماعی اش که بدون فساد و بوروکراسی دولت خودگردان ، به مردم خدمات می داد. نظر خواهی هایی که بعد از پیروزی حماس در انتخابات ژانویه ٢۰۰٦ صورت گرفت ، نشان داد که فقط ١ در صد فلسطینی ها موافق اجرای قوانین اسلامی از طرف حماس بودند و ٧٣ در صد از راه حل دو دولت برای صلح با اسرائیل حمایت می کردند. و یکی از دلایل روی گردان نشدن تاکنونی رأی دهندگان از حماس این بوده که رهبری حماس درک روشنی از جهت آراء داده شده داشته و آن را نادیده نگرفته است. باید توجه داشت که بنا به نظر خواهی “مرکز المستقبل” از ساکنان غزه در آستانه تهاجم ٢٢ روزه اسرائیل ، همچنان ٥٢ در صد آنها علی رغم مصیبت های محاصره ١٨ ماهه غزه از طرف اسرائیل ، از حماس حمایت می کردند ، در حالی که طرفداری از فتح فقط ١٣ در صد بود. و بعد از تهاجم ٢٢ روزه نیز نظر خواهی “مرکز رسانه ها و ارتباطات اورشلیم” (JMCC) در روزهای ٢٩ تا ٣١ ژانویه ٢۰۰٩ از ساکنان کرانه غربی و غزه نشان داد که حمایت از فتح و محمود عباس آشکارا پائین آمده و در همان حال طرفداری از حماس در مقایسه با آوریل ٢۰۰٨ در مجموع افزایش یافته و این افزایش در کرانه غربی بیش از غزه است. به طور کلی نظر خواهی های مختلف نشان می دهد که جامعه فلسطینی جهت گیری سیاسی بسیار سنجیده و جا افتاده ای دارد و تقویت مکانیزم های دموکراتیک تنها راهی است که می تواند بسیاری از ضعف های کنونی جنبش مقاومت را بر طرف سازد.
دو – جنبش مقاومت و مبارزه مسلحانه آیا ضرورتاً مترادف هم هستند؟ این سؤالی است که در سال های اخیر بیش از گذشته مطرح می شود و شمار کسانی که به آن پاسخ منفی می دهند ، آشکارا در حال افزایش است. حقیقت این است که جنبش مقاومت فلسطینیان در مقابل اسرائیل همیشه چنان با مبارزه مسلحانه گره خورده بوده که تصور مقاومت غیر مسلحانه برای خیلی از جریان های سیاسی فلسطینی دشوار می نماید. و این محصول شرایطی است که در شکل گیری آن آواره شدن اکثریت جمعیت فلسطینی نقش بسیار مهمی داشته است. زیرا آنها که از سرزمین های اشغالی بیرون رانده شده بودند و نمی توانستند در سرزمین خودشان با نیروی اشغال گر مقابله کنند ، غالباً با حمله مسلحانه به نقاط ضعف اسرائیل سعی می کردند این ضعف را جبران کنند ، یا از طریق رخنه به داخل سرزمین های اشغالی یا با هدف قرار دادن اسرائیلیان در مناطق مختلف جهان. اما این اقدامات همیشه باعث شده اولاً اکثریت قاطع اسرائیلیان از سیاست های خشن دولت خود حمایت کنند و دولت اسرائیل بتواند این سیاست ها را توجیه کند ؛ ثانیاً غالباً فلسطینیان ساکن سرزمین های اشغالی تاوان چنین اقداماتی را بپردازند ؛ و ثالثاً افکار عمومی کشورهایی که اقدامات مسلحانه فلسطینیان به خاک آنها کشیده می شود ، علیه آنها برانگیخته شود. انتفاضه اول ( که در سال ١٩٨٧ آغاز شد و تا ١٩٩٣ ادامه یافت ) نشان داد که اولاً مبارزه توده ای می تواند به مراتب کارآمدتر از مبارزه مسلحانه باشد و افرادعادی فلسطینی و حتی کودکان می توانند نقش مهمی در آن ایفا کنند ؛ ثانیاً ساکنان سرزمین های اشغالی می توانند مقابله کارآمدتری با نیروی اشغال گر داشته باشند ؛ ثالثاً مبارزه توده ای می تواند با امکان به وجود آوردن سازماندهی از پائین ، به کل جامعه مدنی تحرک ببخشد و پایه ای برای یک دموکراسی فعال به وجود آورد. ژیلبر اشکر به درستی می گوید ، کارآیی مبارزات فلسطینیان در سال ١٩٨٨ در “انقلاب سنگ ها” یا انتفاضه اول به اوج خود رسید ، بدون استفاده از تفنگ ، بمب انتحاری و راکت و فقط با بسیج توده ای.
اما متأسفانه تجربه انتفاضه اول به صورت یک جمع بندی اندیشیده شده ، نتوانست در استراتژی غالب جریان های سیاسی فلسطینی جذب شده و برای خود جایی باز کند. نتیجه این غفلت در انتفاضه دوم ( که از سپتامبر سال ٢۰۰۰ در واکنش به اقدام عمداً تحریک آمیز آریل شارون در بازدید از مسجد الاقصی آغاز شد ) خود را نشان داد. عملیات مسلحانۀ بسیاری از جریان های سیاسی و مخصوصاً حماس (که برخلاف دوره های گذشته ، عمدتاً در سرزمین های اشغالی صورت می گرفت) فرصت بی همتایی را که شارون در انتظارش بود ، برای اسرائیل فراهم آورد. بعلاوه همین مبارزه مسلحانه در دوره انتفاضه دوم بود که دشمنی میان فتح و حماس را تشدید کرد و زمینه شکاف فاجعه بار بعدی در جنبش مقاومت فلسطینیان را فراهم آورد. نگاهی به کارنامه انتفاضه دوم جای تردیدی باقی نمی گذارد که مبارزات مسلحانه فلسطینیان بیش از آن که به نفع فلسطینیان باشد ، مواضع اسرائیل را تقویت کرد و به آن امکان داد که خشونت های هر چه وحشیانه تری را علیه ساکنان سرزمین های اشغالی به کارگیرد. فراموش نکنیم که شاخص ترین دست آورد مبارزات مسلحانه فلسطینیان در این دوره (همان طور که مارک دو وین یادآوری می کند) دیوار جدایی است که به درستی به “دیوار آپارتاید” معروف شده است ، دیواری که به زندانی شدن ساکنان سرزمین های اشغالی رسمیت داده است.
با توجه به این حقیقت است که اکنون شمار فزاینده ای از تحلیل گران مسأله فلسطین شیوه های غیر مسلحانه مبارزه را برای جنبش مقاومت فلسطینیان کارسازتر می دانند. باید به یاد داشته باشیم که اینها کسانی نیستند که در مشروعیت و ضرورت مقاومت تردیدی داشته باشند یا از سیاست های سازشکارانه محمود عباس و پیرامونیان او طرفداری کنند ، بلکه تأکیدشان بر شیوه های غیر مسلحانه مبارزه ، محصول تحلیل آنها از تجارب تاکنونی جنبش مقاومت و شرایط مشخصی است که فلسطینیان در آن به سر می برند. در میان اینها مثلاً می توان از نورمن فینکلشتاین نام برد که همیشه از حقانیت مقاومت فلسطینیان قاطعانه دفاع کرده و در افشای سیاست های اسرائیل ، آتشبار نیرومندی از اسناد تاریخی را به میدان آورده است. در میان جریان های سیاسی فلسطینی ، در حال حاضر پی گیرترین دفاع از شیوهای غیر مسلحانه مبارزه به “ابتکار ملی فلسطین” تعلق دارد. مصطفی برغوتی ، رهبر فکری این جریان ، چندی پیش در مقاله ای ( در هفته نامه Nation امریکا ، ٧ فوریه ٢۰۰٩ ) با ستایش از استواری و پایداری به عنوان شاخص ترین عنصر هویت فلسطینی ، یادآوری کرد که “از سال های ١٩٢۰ به بعد ، مقاومت فلسطینی در اکثریت قاطع موارد غیر خشونت آمیز بوده است. شمار شهدای غیر مسلح و مسآلمت جوی ما بسیار بیشتر از آن عده از ما بوده که با دشمن با شرایط خشن خودش جنگیده ایم … ما فلسطینیان هر روزه در مبارزه غیر خشونت آمیز علیه اشغال سرزمین مان و زیر پا گذاشته شدن شرف و امنیت مان ، در گیر هستیم … ما در آرمان مان ، و در شیوه های مان استوار ایستاده ایم. سلاح ما حقیقت ، عدالت ، نشانه ها ، پرچم ها و گاهی سنگ هاست و نه چیزی بیش از آن”. برغوتی همیشه تأکید دارد که اسرائیل از پذیرفته شدن مبارزه مسالمت آمیز از طرف همه فلسطینیان وحشت دارد زیرا در آن صورت بسیاری از بهانه هایش را از دست خواهد داد. او می گوید تردیدی ندارم که شیوه های مسآلمت آمیز مبارزه در میان فلسطینیان غلبه پیدا خواهد کرد. از این طریق ما خواهیم توانست نیروی مان را برای ضربه زدن به اشغال اسرائیل ، روی نقاط ضعف آن متمرکز کنیم و با تمام توان مان بجنگیم.
سه – إعمال نفوذ دولت های دیگر در جنبش فلسطین. اشغال و آوارگی بخش اعظم جمعیت فلسطین باعث شده که دولت های دیگر به عنوان کمک به آنها در جنبش مقاومت إعمال نفوذ کنند. همین عامل اولاً در ایجاد فساد در رهبری سازمان آزادی بخش فلسطین و دولت خودگردان ، و ثانیاً در دامن زدن به تفرقه در میان جریان های سیاسی مختلف فلسطینی و محروم کردن جنبش مقاومت از یک رهبری متحد ، نقش مهمی داشته است. بی شک انبوه فلسطینیان زیر اشغال و آواره در کشورهای گوناگون به کمک های دیگران و ارتباط با دولت های مختلف نیاز دارند ، اما این ارتباطات نباید اراده مستقل مردم فلسطین در پیکار برای حق تعیین سرنوشت ملی شان را تضعیف نماید و جنبش مقاومت را به زائده دولت های دیگر تبدیل کند. اما برای مقابله با این إعمال نفوذ ها، جز ایجاد ، گسترش و نهادینه کردن ساختارهای دموکراتیک برای تصمیم گیری ها و حساب رسی های شفاف در میان خودِ فلسطینیان راه دیگری وجود ندارد.
چهار – جنبش مقاومت فلسطین و موجودیت ملت اسرائیل. همان طور که پیشتر اشاره کردم اسرائیل یک دولت نژادی – مذهبی است که ( به قول هنری زیگمن ، مدیر ملی پیشین کنگره یهودیان امریکا و یکی از تحلیل گران سرشناس مسائل خاورمیانه ) بدون پاک سازی ٧۰۰۰۰۰ فلسطینی در همان آغاز کار اصلاً نمی توانست موجودیت پیداکند. سیاست های نژادپرستانه و جنایتکارانه این دولت نسبت به فلسطینیان در شش دهه گذشته ، کینه عمیقی را نسبت به آن در میان فلسطینیان به طور ویژه و عرب ها به طور کلی به وجود آورده که یکی از نتایج آن پر رنگ شدن ناسیونالیسم مذهبی و احساسات یهود ستیزانه در میان فلسطینیان ، به ویژه در هفت – هشت سال اخیر می باشد. اما دشمنی های متقابل هر قدر هم عمیق باشد ، استراتژی سیاسی جنبش مقاومت نباید ارزیابی های خون سردانه و سنجیده از واقعیت های عینی را نادیده بگیرد و گرنه نمی تواند راه به جایی ببرد. یکی از غیر قابل انکارترین واقعیت های عینی این است که در هشتاد سال گذشته میلیون ها یهودی به اسرائیل مهاجرت کرده اند ، به زبان واحد (عبری) آموزش دیده اند ، با هم دیگر ازدواج کرده اند و در هم آمیخته اند و سرانجام ملت جدیدی به وجود آورده اند. موجودیت این ملت که باید آن را “ملت اسرائیل” بدانیم ، با موجودیت “قوم یهود” یا “پیروان یهودیت” که قرن های متمادی در مناطق مختلف جهان پراکنده بوده اند و هستند ، فرق دارد. اکثریت جمعیت کنونی این ملت جدید در همین خاک متولد شده اند. زبانی که امروزه اینها به آن حرف می زنند ، یعنی “عبری اسرائیلی” ، زبان جدیدی است که با عبری کلاسیک آشکارا فرق دارد و در پیوند با شکل گیری دولت – ملت اسرائیل شکل گرفته است. در یک کلام ، موجودیت ملت اسرائیل ، ملتی که در شش دهه گذشته شکل گرفته ، یک واقعیت عینی است. از بین بردن این ملت حتی اگر ممکن باشد ( که در افق های کنونی چنین امکانی اصلاً نمی تواند از حد تصور محض فراتر برود ) بدون یک هالوکوست دیگر غیر قابل تصور است. زیرا غالب یهودیانی که در طول شش دهه گذشته از مناطق مختلف جهان به سرزمین فلسطین آمده اند ، دیگر راه بازگشتی ندارند و انکار موجودیت ملی آنها ، جز تدارک برای خون ریزی ها و پاک سازی های قومی دیگر معنایی ندارد. تردیدی نیست که دولت – ملت اسرائیل با خون و جنایت و تبعیض نژادی و قومی کاملاً سازمان یافته ایجاد شده است ، ولی فراموش نباید کرد که غالب دولت – ملت های امروز جهان نیز از طریق سرکوب ها ، بی حقی ها و گاهی پاک سازی های قومی و مذهبی هولناک موجودیت یافته اند. بنابراین تلاش برای به عقب برگرداندن زمان غالباً حق را به حق دار برنمی گرداند ، بلکه زنجیره جنایات هولناک را طولانی تر می سازد.
اگر نادیده گرفتن واقعیتِ موجودیتِ ملت اسرائیل نادرست است ، یهود ستیزی نژادپرستی است و بنابراین جنایت است و غلتیدن به این جنایت قبل از هر چیز به حقانیت اخلاقی و انسانی جنبش مقاومت فلسطین ضربه می زند. ملتی تحت اشغال که برای حق تعیین سرنوشت و حق موجودیت خود می جنگد ، اگر با هر نوع اشغال و نژادپرستی و قوم کشی مخالفت نکند ، بنیادهای اخلاقی مقاومت خود را تضعیف کرده و به نیروی اشغال گر یاری رسانده است. تا اینجا نیز یهودستیزی قطعاً به نفع اسرائیل تمام شده است ، نه تنها صرفاً به لحاظ اخلاقی ، بلکه همچنین به لحاظ سیاسی. کافی است به یاد داشته باشیم که به دنبال شکستِ دولت های فاسد عربی از اسرائیل در جنگ های ١٩٤٩ – ١٩٤٨ ، وقتی غالب این دولت ها به تلافی آن شکست به اخراج یهودیان از کشورهای خود روی آوردند ، درست با آن اخراج های ظالمانه ، یکی از بزرگ ترین موج های مهاجرت توده ای یهودیان به اسرائیل را دامن زدند و فرصتی طلائی برای دولت اسرائیل فراهم آوردند که از یک طرف با آغوش باز به آنها پناه بدهد و در همان حال از طرف دیگر فلسطینیان بیشتری را از خانه و خاک شان بیرون بریزد. به عبارت دیگر ، یهودستیزی در عمل یهودیان بیشتری را برای تقویت اسرائیل متحد کرد ، و فلسطینیان بیشتری را به آوارگی و پراکندگی راند. همین طور دلقک بازی های احمدی نژاد در انکار هالوکوست که ظاهراً با فرصت طلبی آشکار برای جلب افکار عمومی عرب ها و مسلمانان راه اندازی شد ، بی تردید فرصت بی همتایی به دست اسرائیل داد که جنایات خود علیه ملت فلسطین و سیاست های زورگویانه اش را در منطقه توجیه کند. حقیقت این است که اسرائیل و یهودستیزان ، در برخورد به هالوکوست ، هر دو به طور ضمنی از منطق واحدی تبعیت می کنند. اسرائیل برای معافیت از هر نوع مسؤولیت اخلاقی نسبت به غیر یهودیان ، از جنایت هولناک آلمان نازی علیه یهودیان بهره برداری می کند ؛ و یهود ستیزان با انکار هالوکوست می خواهند نشان بدهند که اسرائیل دولت غاصبی است. در حالی که بود و نبودِ هالوکوست هیچ کسی و مطلقاً هیچ کسی را از مسؤولیت اخلاقی نسبت به هیچ انسانی معاف نمی سازد ؛ ولی به یادآوردن آن ، همه و مطلقاً همه ما را نسبت به مسؤولیت مان در مقابل تک تکِ انسان ها و کل بشریت هشیار می سازد. اگر از این منظر نگاه کنیم ، نه اسرائیل اشغال گر ، بلکه فلسطینیان امروز هستند که قرابت انکار ناپذیری با یهودیان دیروز اورپا دارند. نه زبان ، نه مذهب ، نه تبار مشترک ، بلکه خون های به ناحق ریخته و جان های بی گناه به خاک افتاده است که آنها را به هم و به انبوه خانواده مظلومان و لگدمال شدگان پیوند می دهد. با نگاه از این منظر بود که ادواردو گالیانو ( نویسنده و مبارز نامدار امریکای لاتین ) مقاله زیبایی را که در اعتراض به جنایات اسرائیل در غزه نوشت ، تقدیم کرد به “دوستان یهودی کشته شده ام به دست دیکتاتوری های امریکای لاتین که اسرائیل همچون مشاور شان عمل می کرد “.
لازم می دانم یک بار دیگر تأکید کنم که فلسطینیان نه از طریق کنار آمدن و سازش با قدرت اشغال گر ، بلکه با ادامه مبارزه پی گیر و خستگی ناپذیرشان علیه آن خواهند توانست به حق تعیین سرنوشت ملی خود دست یابند. پاسخ به مسائلی که در بالا به آنها اشاره کردم ، در صورتی می تواند کارساز باشد که با تأکید و تکیه بر این حقیقت باشد و نه با کم رنگ کردن و به حاشیه راندن مستقیم یا غیر مستقیم آن. فراموش نباید کرد که معضل فلسطین این نیست که فلسطینیان موجودیت ملت اسرائیل را نمی پذیرند ، بلکه این است که اسرائیل حاضر نیست موجودیت ملت فلسطین را بپذیرد. آخرین باری که اسرائیل ( همراه امریکا و چند دولت کاملاً وابسته به آن در جزایر کوچک اقیانوس آرام ) علیه حق تعیین سرنوشت ملی فلسطینیان در مقابل ١٧٣ رأی دولت های جهان ، رأی مخالف داد و در واقع حتی با پذیرش انتزاعی این حق مخالفت کرد ، در اجلاس مجمع عمومی سازمان ملل در همین دسامبر ٢۰۰٨ بود. معضل فلسطین این نیست که فلسطینیان به مبارزه مسلحانه علیه اسرائیل ادامه می دهند ، بلکه این است که اسرائیل حاضر نیست از پاک سازی قومی نقشه مند و کشتار بیرحمانه آنها دست بردارد. معضل این است که ( به قول ایلان پاپه ) در نظر اکثریت یهودیان اسرائیل ، انسان زدائی از فلسطینیان چنان ابعادی پیدا کرده است که کشتن آنها طبیعی می نماید. در بهترین حالت ، سیاست اسرائیل همان است که ژنرال موشه یعلون ( رئیس ستاد ارتش اسرائیل در سال ٢۰۰٢ ) بیان کرده است: ” فلسطینیان باید ناگزیر شوند در اعماق ذهن شان دریابند که مردمی شکست خورده اند”. فورمول معجزه آسائی برای تغییر ماهیت عمیقاً نژادپرستانه اسرائیل وجود ندارد. فلسطینیان جز مبارزه پی گیر و سرسختانه علیه این ماهیت نژاد پرستانه راه دیگری در پیش رو ندارند. و درست به همین دلیل ، آنها ناگزیرند به کارآئی اشکال ، شیوه ها و شرایط مبارزه شان به نحو بی رحمانه ای حساس باشند تا بتوانند بشریت مترقی را ( مخصوصاً در کشورهای غربی که حامیان اسرائیل هنوز بسیار نیرومندند ) در حمایت از مبارزه برحق شان متحد سازند.
٣ فروردین ١٣٨٨
http://shalgooni.wordpress.com/
http://shalgouni.blogspot.com/

April 03, 2009

گفتگوی رادیویی با صديق اسماعيلی، عضو انجمن کارگری جمال چراغ ويسی

نهادهای همبستگی با کارگران ايران هفته‌ای را در حمايت و همبستگی با جنبش کارگری ايران برگزار کردند.گفتگو با صديق اسماعيلی، عضو انجمن کارگری جمال چراغ ويسی 

April 02, 2009

آقای ناصر اصغری، چرا میخواهد از محمود صالحی شيطان بسازد ؟

آقای ناصر اصغری، چرا ميخواهد از محمود صالحی شيطان بسازد ؟

قبل از هر چيز دوست دارم اعلام کنم محمود صالحی مانند آقايان ناصر اصغری از رهبری حزب کمونيست کارگری، علی رضا محجوب و صادقی از سردمداران خانه کارگر طرفدار مبارزه مسالمت اميز با مدافعان سرمايه نيست! بلکه طرفدار مبارزه عملی و رو در روی کارگران با مدافعان سرمايه برای افزايش دستمزدها و ديگر مشکلاتی است که کارگران همين امروز با آن دست به گريبانند!

محمود فکر ميکند جمع آوری امضا به تنهائی برای وادار کردن کار فرما يان به افزايش دستمزدها کافی نيست و اين را بارها و بارها اعلام کرده است! محمود اعتقاد دارد در کشوری که بخاطر تلاش برای بر گذاری مراسم اول ماه مه(روز جهانی طبقه کارگر) کارگر را به شلاق می بندند در خواست افزايش دستمزد با جمع آوری امضا ، تومار نويسی، لابه و استغاثه کردن به درگاه شورای عالی کار، مجلس و ديگر ارگانها بی معنا و خاک پاشيدن به چشم کسانی است که ميخواهند دستمزد هايشان افزايش يابد! 

محمود مخالف جمع آوری امضا در اعتراض به نا برابريها و برای مطلع کردن مردم از خواسته های بر حق کارگران نيست! اما با مطلق کردن و تبديل آن به تنها ابزار مبارزه کارگران مخالف است! زيرا کارگران سقز سالها قبل نامه نگاری و تومار نويسی را آزمايش کرده اند و ميدانند جمع آوری امضا تاثيری چندانی در پيش برد اهداف مبارزات کارگران ايران نداشته و نخواهد داشت!

محمود صالحی، علا رغم ميل ناصر اصغری يکی از رهبران عملی جنبش کارگری ايران است که فکر می کند کارگران برای بدست آوردن حقوق ومطالبات پايمال شده شان به غير از تومار نويسی بايد راه های ديگری راهم در پيش گيرند! زيرا خوب ميداند در هيچ تاريخی سرمايه دار و مدافعان سرمايه با خواهش و تمنا به در خواسته های کارگران توجه نکرده و اقدام به پرداخت و يا افزايش دستمزد کارگران نکرده اند!

محمود صالحی که مورد غضب ناصر قرار گرفته است کارگری است که بخاطر دفاع صادقانه اش از منافع طبقاتی کارگران، بخاطر دفاع از خواسته های زنان و زحمتکشان  برای همه شناخته شده است! هيچ اتحاديه، سنديکا و تشکل کارگری در سطح ايران و جهان موجود نيست که از زندانی شدنها، شکنجه شدنها، تهديد های جمهوری اسلامی و حتی از دشمن و رزيهای طرفداران مبارزه مسالمت آميز با مدافعان سرمايه اطلاع نداشته باشد.

کارگران و مردم آزاديخواه ايران از مبارزات عملی چندين ساله محمود صالحی در دفاع از انسانيت، در دفاع متشکل کردن کارگران، در دفاع از افزايش دستمزدها، در دفاع از حقوق زنان، کودکان و در دفاع از آزادی و برابری انسانها آگاهند و اطلاع دارند که محمود در اين راه چه زجرها و مشکلاتی را به جان خريده است!

محمود با مقاومتهايش، بافداکاريهايش و با تداوم مبارزاتش جنبش اعتراضی کارگران ايران را به جهانيان شناساند و تا حالا نشان داده است که ميتواند يکی از رهبران جنبش اعتراضی کارگران نه تنها در ايران بلکه در سطح جهان باشد!

جمهوری اسلامی با تمام توان و امکاناتش نتوانست محمود را به سکوت وادار کند! تمام حاميان ريز و درشت سرمايه از به حاشيه راندن اين فعال کارگری درمانده و از اين پس هم درمانده تر و رسواتر خواهند شد! چه رسد به افرادی چون ناصر اصغری که از سر بی ربطی اش به مبارزات عملی کارگران از دور مشغول نسخه پيچی برای کارگران، تعريف و تمجيد از محفلهای است که تنها هنرشان مخالفت با محمود صالحی است و تنها مسئله ای که برايشان مهم نيست خواسته ها ومطالبات کارگری ايران است.همان افرادی که در تلاشند تا با همياری معلوم الحانی چون ناصر طرح تومار نويسی را به جای اعتصاب، اعتراض، تحصن به کارگران به جان آمده و استثمار شده قالب کنند.

جمهوری اسلامی ده سال پيش محمود صالحی را به جرم تلاش برای برگزاری مراسم اول ماه مه، تلاش برای ايجاد تشکل مستقل کارگری، دفاع از منافع طبقاتی کارگران، تلاش برای افزايش دستمزدها همراه با تعدادی ديگر از کارگران سقز دستگير و چند ماهی در سلولهای اداره اطلاعات سقز زندانی کرد. جمهوری اسلامی بخاطر لاپوشانی درماندگی و ضعف بيش از حد نظام  پوسيده اش در برابر جنبش رو به رشد طبقه کارگر کردستان و برای به عقب وا داشتن اين جنبش بعدها  محمود صالحی را به  زندان محکوم کرد! البته محمود قبل از آن هم چهار بار دستگير و تا آنموقع به مدت چهار سال بخاطر دفاع از منافع کارگران ايران زندانی شده بود. و تا امروز آن چهار سال به هفت سال افزايش يافته است!

در آن موقع به درست حزب کمونيست کارگری ايران در خارج از کشور و ما فعالان کارگری و مردم آزاديخواه در داخل کمپينی را در حمايت از آزادی محمود صالحی اعلام و پيش برديم!  به شهادت دوستان و دشمنان طبقه کارگر کمپين موفقی بود! من شخصا از عملکرد حزب کمونيست کارگری در آن موقع و خودم دفاع ميکنم! زيرا برای اولين بار باعث شديم بصورت علنی مردم را وارد ميدان  دفاع از کارگری بکنيم که تمام تلاشش اين بود که از پايمال شدن حقوق کارگران جلوگيری کند!

آن موقع به غير از جمهوری اسلامی احزاب و جريانات رنگا رنگ ناسيوناليست، مرتجعان اسلامی و طرفداران مبارزه مسالمت آميز با جمهوری اسلامی مخالف کمپين دفاع از کارگران زندانی و يا کارگران معترض به نظام بردگی بودند. در آن ايام جريانات ارتجاعی در حد توانشان تلاش می کردند در مقابل کمپين دفاع از آزادی محمود صالحی مشکل ايجاد کنند! زيرا مطرح شدن فعالان کارگری و طرح خواسته ها و مبارزاتشان در ايران و بخصوص در کردستان به نفعشان نبود. آنها تلاش داشتند مسئله ملی، دمکراسی بورژوائی و فدراليزمشان را بر جسته و به خورد مردم دهند. حتی مرکزيت احزاب ناسيوناليست ما کارگران را مورد تهديد قرار ميدادند که ماموريت داريم با برجسته کردن تعدادی کارگر نانوا(غيره صنعتی و؟؟؟؟) مسئله ملی را به حاشيه برانيم! تا جايی که يکی از اعضای سازمان زحمتکشان علنا اتهاماتی را به محمود نسبت داد که همان موقع جواب لازم را دريافت کرد!

در آن ايام، ما کارگران، ما فعالان کارگری، ما مردم آزاديخواه سقز در دفاع از آزادی محمود صالحی ضمن جمع آوری امضا در سطح شهر اعلام تظاهرات و راهپيمائی کرديم! با تهديد به تظاهرات موفق شديم فرماندار، رئيس دادگاه انقلاب، رئيس اداراه اطلاعات را وا دار کنيم ساعتها با ما نمايندگان کارگران و مردم آزاديخواه شهر که مدافعان محمود صالحی بوديم به مذاکره بنشينند! ما کارگران سقز با اعلام تصميم به اعتصاب موفق شديم نماينده، و زارت بهداشت و درمان تامين اجتماعی را برای پاسخ گوئی به مشکلات کارگران به سقز بکشانيم! ما موفق شديم خانه کارگر را رسوا کنيم و اجازه نداديم در صفوف کارگران نفوذ و يا در ميان آنها تفرقه و دو دسته گی ايجاد کند. ما موفق شديم به صورت علنی برای اولين بار مراسم اول ماه مه را در شهر برگزار کنيم خواسته ها و قطعنامه های خود را به تصويب برسانيم! کارگران سقز با مبارزات عملی خود بارها و بارها موفق شدند پوزه صاحب کاران،اداره کار، فرمانداری را به خاک بمالند و مجبور شان کنند حقوق کارگران را پرداخت کنند. فعالان کارگری سقز قبل از اين اقدامات اقدام به جمع آوری امضا در محکوميت  دستگيری محمود صالحی، در مخالفت با تصويب قوانين ضد کارگری(طرح معافيت کارگاه های دارای کمتر از ده نفر و پنچ نفر کارگر) از طرف مجلس کرده بودند! هر چند سودی چندانی به نفع کارگران نداشت!

کمپين دفاع از آزادی محمود صالحی  باعث آزادی ايشان قبل از اتمام حکمش نشد ولی باعث شد جنبش کارگری در ايران قدمهای مهمی را به جلو بردارد! حد اقل باعث شد روحيه همبستگی و مبارزاتی کارگران در سطح ايران تقويت شود. تقويت روحيه همبستگی و مبارزاتی کارگران مسئله ی مهمی است که بعضيها از سر نادانی نسبت به آن بی اهميتند.

حزب کمونيست کارگری به يمن همين کمپين در جامعه و به خصوص در کردستان شناخته شد.هنوز بعد از سالها جمهوری اسلامی از درد شکستهای که آن کمپين نصيبش کرده است مانند مار زخمی به خود می پيچد! و اين حاصل تلاش تمامی فعالانی است که برای آزادی محمود و ديگر فعالان کارگری تلاش کردند. تلاش کردند تا جمهوری اسلامی را در مجامع بين المللی حد اقل بی آبروتر از آنی کنند که بود!

در آن زمان طرفداران مبارزه مسالمت آميز با جمهوری اسلامی نه در حزب کمونيست کارگری جايگاهی داشتند، نه دارای اسم و رسمی بودند و نه جرات آفتابی شدن در انظار عموم را داشتند! آن وقتها کسی جرات نداشت مانند ناصر اصغری به جای تبليغ اعتصاب، تحصن، تظاهرات و اعتراض تومار نويسی را تبليغ و از روش کمپين يک ميليون امضای شيرين عبادی دفاع کند! هر عملی جايگاه خود را داشت و هيچ حرکتی مطلق نبود!

اما! امروز بعد از چندين سال ، آقای اصغری از مرکزيت همان حزب و البته هر چند ماه يک بار به بهانه ی بر طبل حزب حکمتيست می کوبد  و از اختراعاتشان به دفاع بر می خيزد عملا دارد  تمام آن تلاشها و آن موفقيتها را با اعمال کينه توزانه اش زير سوال می برد تا به خيال خود نشان دهد که او هم سری در ميان سرها دارد؟ وارتباطاتی؟ زهی خيال باطل! 

ناصر، ظاهرا به  نقد سياسی مطلب محمود صالحی نشسته است. آنهم نه از سر دفاع از  راه حلهای اصولی و انقلابی برای پيش برد منافع طبقه کارگر بلکه در دشمنی و ضديت کور، کورانه با محمود صالحی و کارگران هميشه مبارز متشکل در کميته هماهنگی برای کمک به ايجاد تشکل های کارگری!

حماقت سياسی ناصر به حدی گل کرده است که خطاب به محمود نوشته است(  اين يک حماقت است که جای تاسف دارد. تاسف از اينکه کسی که کلی توسط اين رژيم ضرب و شتم شده و منفعتی در پائين بودن دستمزد کارگران ندارد يک اقدام عملی کارگران را اين چنين مورد حمله قرار دهد. حماقت هم اين است که کسی بخواهد کاری برای جنبش کارگری بکند، و اين چنين با اعتبار خودش بازی کند. اگر کسی آلترناتيو بهتری در مقابل اين عمل کارگران و فعالين کارگری ندارد، بايد سکوت کند. اين شرافتمندانه ترين و محترمانه ترين موضعگيری می تواند باشد)

وای به حال افرادی چون ناصر اصغری که از سر نادانی سياسی نمی دانند که در مورد خواسته ها، تاکتيکها و شيوه مبارزات کارگران چيزی نمی دانند! وای به حال ناصر که ازسر بی عملی اش به توانائيهای خود متوهم شده و فکر ميکند مطالب و تفکراتش بنجولش حکم آثار بزرگان مارکسيسم و رهبران جنبش کارگری را پيدا کرده است. وای بحال ناصر که نميداند مبارزه شرافتمندانه يعنی چه!

وای به حال ناصر که نميداند اگر کارگری وقت داشته باشد ادبيات کارگری را بخواند می رود آثار مارکس، انگليس، لنين و ديگر رهبران جنبش چپ را ميخواند و قطعا برای ادبيات پر از کينه و نفرت او اهميتی قائل نخواهد شد. ناصر هنوز نمی داند که کارگران ايران  وقت گرانبهايشان را صرف خواندن آثار طرفداران روش و منش شيرين عبادی نخواهند کرد! ناصر نميداند علی رضا محجوب سالهای قبل برای افزايش دستمزدها تهديد به تظاهرات و تجمع در مقابل مجلس ميکرد زيرا او هم به اين نتيجه رسيده بود که جمع آوری امضا به تنهائی کار ساز نيست!

محمود علنا در اول مطلبش نوشته است(  سال‌هاست که اعتراض به افزايش دستمزد در کشور ما، به يک امر طبيعی تبديل شده است. اما هيچ وقت به خواست ما اعتراض کنندگان، در شورای عالی کار توجه نشده و هر دستمزدی که خود شورای عالی کار تعيين کرده، و زارت کارهم آن را جهت اجرا به ادارات کار ابلاغ کرد است. اعتراض ما هم بی نتيجه مانده، يعنی به دنبال تصويب دستمزد از طرف شورای عالی کار هيچ اعتراضی از طرف ما مزدبگيران به وقوع نپيوسته است، می دانيد چرا ؟ چون ما کارگران تا به امروز تنها به نوشتن نامه و طومار اکتفا کرده ا يم. نوشتن نامه و طومار در کشوری که حتی روزجهانی کارگر جرم است و کارگران را به جرم شرکت در اول ماه مه زندانی و يا شلاق می زنند، چه معنای دارد؟! )

 محمود تا جای که موقعيتش اجازه می دهد توضيح داده است که جمع آوری امضاء نمی تواند به تنهائی مفيد واقع شود. کارگران بايد به غير از جمع آوری امضا راه های ديگری را هم برای افزايش دستمزدها در پيش گيرند!

ناصر اصغری يا منظور محمود را نمی فهمد و يا از سر کينه توزی اش نمی خواهد بفهمد منظور محمود چيست! در هر دو حالت محمود بی تقصير است! گناه عدم درک منظورش به گردن کند زهنی ديگران است!

اين اولين بار نيست که ناصر اصغری از سر کينه توزی اش به اصطلاح به نقد نظريات اصولی محمود و مدافعانش می نشيند. قبلا هم در موقعيت عضو کميته مرکزی حزب کمونيست کارگری چنين دسته گلهای را به آب داده است! قبلا هم ماهيت سياسی خود را به نمايش گذاشته است!

کميته دفاع از محمود صالحی خبر کذب يکی از سايتهای سلطنت طلبان را تکذيب کرده بود و از مردم خواسته بود که برای دريافت خبر صحيح به خانواده و يا کميته دفاع از ايشان مراجعه کنند! همين درخواست اصولی کميته دفاع از محمود صالحی که همسرش هم يکی از اعضای آن بود باعث شد که آقای ناصر اصغری از سر کينه و نفرتی که از فعالان کارگری متشکل در کميته هماهنگی برای کمک به ايجاد تشکل های کارگری دارد به دفاع از سايت سلطنت طلبان (ايران پرس نيوز) همان همفکران سوليداريتی سنتر بر خيزد!

از نظر ناصر اصغری امروز محمود صالحی به طبقه کارگر دشمنی ميورزد، در برابر سازماندهی اعتراضات کارگران مشکل ايجاد ميکند، مانع مبارزات کارگران  برای افزايش دستمزدها شده است ولی خاتمی چيها و طرفداران ؟؟؟ مدافع طبقه کارگر و مدافع افزايش دستمزدها شده اند. ناصر در نفرت نامه اش نوشته است(  می خواهم حرف اخرم را همين اول بزنم. هرکس سر راه مبارزه کارگران برای افزايش دستمزدها و متشکل شدن آنها قرار بگيرد مستقل از اينکه چه هدف و نيتی داشته باشد دارد به کارگران دشمنی ميورزد. اين را به اين دليل می گويم که اين روزها بعضی ها با بهانه های ظاهرا کارگری و راديکال و در واقع پاسيفيستی و بهانه گيرانه می خواهند مبارزه کارگران را تخطئه کنند. اين تئوری بافی ها جواب درخوری از جانب فعالين کارگری دست اندر کار سازماندهی اعتراضات گرفته است) ناصر توضيح نداده است که کدام يک از فعالين کارگری دست اندر کار سازماندهی اعتراضات کارگری جواب محمود را داده است که مورد تاييد ناصر اصغری از رهبران حزب کمونيست کارگری است که اين چنين ناصر را خوشحال و سر مست از پيروزی کرده است. راه حلهای فعالان کارگری، سازماندهندگان اعتراضات کارگری مورد نظر ناصر برای افزايش دستمزدها چيست؟ که محمود به آنها مخالفت کرده است اعتصاب؟ تحصن؟ تظاهرات و يا مبارزه مسالمت آميز از نوع شيرين عبادی اش؟ کدام يک؟

من در نظر ندارم به نقد کل نفرت نامه ناصر اصغری بنشينم زيرا ايشان نه از نظر سياسی برای من اهميتی چندانی دارد و نه برای کارگران و فعالان کارگری ايران شناخته شده است تا کسی نفرت نامه اش را جدی بگيرد!

ولی برای روشن کردن اوهامش پراکنی اش لازم است از ايشان سوال شود که کدام  يک از کارگران مورد نظر شما بخاطر جمع آوری امضاء از طرف جمهوری اسلامی بازداشت شده است که نوشته ای (از آن طرف اداره اطلاعات جمهوری اسلامی هم  با دستگير کردن فعالين کارگری بخاطر سازمان دادن تشکل کارگری و سازمان دادن اعتراض کارگری، جايگاه مهم اين مبارزات و اين تلاشها را برملا کرده است) ميتوانيد؟ دو نفر را اسم ببريد؟ که بخاطر امضای تومار افزايش دست مزد ها دستگير و يا حتی احضار شده باشند؟

اگر جنبش تومار نويسی شما تا اين اندازه موثر است و جمهوری اسلامی را وادار ميکند هزاران مليارد تومان در سال به حقوق کارگران اضافه کند چرا تومار اعتراضی به دستگيری اسالو رئيس سنديکای کارگران شرکت واحد موثر واقع نشد؟ چرا تا امروز جمهوری اسلامی به افکار عمومی جهان که خواهان آزادی اسالو  هستند جواب نداده است!

جهت اطلاع، اشخاصی چون آقای اصغری که فقط هنرشان کوبيدن بر طبل ديگران است! جمهوری اسلامی از خدا ميخواهد کارگران به جای تحصن، تظاهرات،اعتصاب و اعتراضات متحدانه و دسته جمعی هر روزه مشغول تومار نويسی مورد نظر امثال او شوند! چون خوب ميداند تومار نويسی بدون، اعتصاب، تظاهرات و تحصن ضرری را متوجه حاکميت جمهوری اسلامی نخواهد کرد. همچنانکه تا حالا نکرده است و جوابی هم به اين نوع کارها نداده و نخواهد داد!

محمود با اينکه با خطر قطعی شدن حکم سه سال زندانش رو برو است به تومار نويسی که ناصر برايش تبيلغ می کند اعتقاد ندارد! ولی ناصر بدون اينکه خطری متوجه ش باشد نه تنها از آن دفاع می کند بلکه محمود را که مخالف مطلق کردن تومار نويسی است متهم به دشمن ورزی با کارگران ميکند!

لازم است آقای اصغری اطلاع داشته باشند که دل بستنشان به جمع آوری امضاء و تبليغ آن به جای اعتصاب، تحصن واعتراض علا رغم هر نيتی که داشته باشند چيزی نيست جز تلاش برای خاک پاشيدن به چشم کارگران و معترضان به نظام اسلامی و به گردش در آوردن هرچه سريعتر چرخ سرکوب و استثمار طبقه کارگر!

آقای اصغری، سردمداران اصلاحات از مبارزه مسالمت آميز با جمهوری اسلامی دست برداشته اند زيرا متوجه شده ا ند روش مناسبی  برای مبارزه با اين نظام نيست! بی جهت شما کمر به تبليغ برای آن بسته ای!

و در اخر تا جای که من اطلاع دارم محمود صالحی دارای همان مواضع واعتقاداتی است که سالها پيش به آن اعتقاد داشته است. دفاع از منافع طبقه کارگر، تلاش برای متحد کردن کارگران و ايجاد تشکل مستقل کارگری از دولت و نهادهای حکومتی بوده است! اگر آقای ناصر اصغری بتواند تغير مواضع ده سال پيش محمود صالحی را با امروز توضيح دهد کمک زيادی به جنبش طبقه کارگر ايران خواهد کرد. زيرا چه ايشان بخواهند و چه نخواهند امروز در ايران کارگران آگاه، کارگران مبارز، کارگران انقلابی، کارگران معترض به نظام بردگی، کارگرانی که از ستم و استثمار به جان آمده اند، کارگرانی که دريافت اند با مبارزه مسالمت آميز و جمع آوری امضاء به جای نخواهند رسيد و بايد در فکر راه های ديگری برای رسيدن به خواسته ومطالباتشان باشند مثل محمود صالحی فکر ميکنند!

محمد محمدی

 ۸فروردين ماه ۱۳۸۸

mohammadi1917@gmail.com

 در روزهای آينده گوشه های از مبارزات عملی کارگران سقز را به اطلاع عموم خواهيم رساند! مبارزاتی که باعث شدند به غير از تقويت اتحاد و همبستگی طبقاتی کارگران صدها ميليون تومان سود مادی برای آنها به همراه داشته باشد! شايد از اين طريق سيه روی شود هر آنکه در اوغش باشد!

 

 

 

 

April 01, 2009

شعری از:بنفشه: مهمانی باغچه ات

مهمانی باغچه ات

شعری از:بنفشه

باشوقی عظیم
باپایی بی تاب
به مهمانی باغچه ات
خواهم شتافت.

به مهمانی باغچه ات
دریک صبح گرم تابستان
باعبورازجاده های
گرم مهربانی
آنگاه که -
شکوفه های نورس بهار
دراوج رویش خویش
حرکتی دوباره را
نویددهند
به دیدارتو

دیداردوست
دردامن ِگرم باغچه ات

باهم
به شادی خواهیم نشست.
باهم

بایادیاران
درمهمانی کوچک ِباغجۀ ات
باهم دنیارا
بانگاهی تازه
ازدریچۀ
باغچه
به تماشاخواهیم نشست
باهم
اَری درباغجۀ کوچک ات.

بنفشه.اپریل 2009