اين مقاله ده سال پيش نوشته شده،وحيرانم که هنوزهم به روزاست
مينا اسدی
زهر طرف که شود کشته، سود اينان است
اين يک نمايش تکراری است: بازگشت قهرمانان... استقبال ما از آنان با اشک و گل و لبخند.
قهرمانان می گويند: بفرماييد... ما می گوييم: خواهش می کنم شما بفرماييد.... قهرمانان می گويند: شما مردميد اول شما... ما می گوييم: شما رهبريد اول شما...
قهرمانان نمی خواهند رهبر باشند... به قصد رهبری نيامده اند اما نمی توانند دل نازک تر از گل مردمان عاشق را بشکنند.
به شوق می آيند... اشک در ديده و بغض در گلو... فروتنان و مهربانان را بوسه باران می کنند... ما راه می دهيم... آنان می گذرند... اول آهسته قدم برمی دارند... به دقت، به اطراف خيره می شوند... شک می کنند... دو گام به جلو و يک گام به عقب... به پشت سرشان نگاه می کنند... ما دست می زنيم.... هورا می کشيم... گل می ريزيم... و آنها را به جلو می رانيم.... می ايستيم تا آنها بروند... بروند به قله ی افتخار و پيروزی... و آنها می دوند تا برسند قبل از آنکه ما پشيمان شويم... دوستشان داريم، دوستان ما هستند... عهد کرده اند... پيمان بسته اند.
وقتی شوق و شور فرو می نشيند و منطق جای احساسات را می گيرد تازه به خود می آييم... ای دل غافل... نکند آنها که خودمان با سلام و صلوات بالانشين شان کرده ايم اول از همه خود ما را به خاک بنشانند...
دچار ترديد که می شويم کمی ديرست... آنها بر اريکه ی قدرت تکيه زده اند و شمرهم جلودارشان نيست... نمی خواهيم باور کنيم... می گوييم: از خودمانند.... مبارزه کرده اند... اهل بخيه بوده اند... لابد حکمتی در کارست.
زمين زير پايشان که سفت شد، برايمان شاخ و شانه می کشند... تهديد می کنند... سر و دست می شکنند و به خانه ها شبيخون می زنند.... دهان که به اعتراض می گشاييم به تير غيب گرفتار می شويم... صداهايمان را خفه می کنند... دست مان به دامن کبريايشان نمی رسد. با تعريف و تعارف، همه ی کليدها را به آنان سپرده ايم؛ اما آنها بدون هيچ تعارفی صدای جوانان، زنان و مردان را در سينه خفه می کنند... حتا نزديکان و ياران خودشان را به بند می کشند. ساکت هم که باشی آنها فرياد می زنند و نفس کش می طلبند.
بالای قله بودن خيلی کيف دارد... آن بالا بودن و مردم را سياهی لشکر ديدن... ريز ديدن... کوچک ديدن ... حتا از مورچه هم کوچکتر ديدن ... خيلی کيف دارد که يک آدم به شکل و شمايل همه ی آدمهای ديگر باشد، از آنها چيز بيشتری هم بلد نباشد و يکباره دری به تخته بخورد و بشود محبوب توده های ميليونی... و بعد آنقدر بالا برود که به ماه برسد... توی ماه برود و از آن جا به آدمهای ساده دل احساساتی پوزخند بزند... خيلی کيف دارد که آدم به اين بگويد بمان... و به آن بگويد بمير...
با اينهمه ما مردم نه بقول شاعر آن دل عبرت بين هستيم که از ديده، عِبَر کنيم و نه ايوان مدائن را آئينه ی عبرت می بينيم.
اشتباه روی اشتباه... تکرار اشتباه... در يک دايره ی مدار بسته، دور باطل می زنيم... افسوس می خوريم و عبرت نمی گيريم...
همه ی ما اين نمايشنامه ی تلخ را از بر می دانيم اما پای عمل عبرت و تجربه که می شود چشم و گوش بسته، دوباره به صحنه می پريم و همان نقش ها را به عهده می گيريم و از اجرای دوباره ی آن دچار شور و شعف می شويم.
* * *
حکايت آقای خاتمی، همان حکايت آقای رفسنجانی است. حکايت آقای رفسنجانی، همان حکايت آقای خامنه ای است. حکايت آقای خامنه ای، همان حکايت آقای خمينی است. و حکايت آقای خمينی، همان حکايت پيشينيان تاريخ است. همه به يک شکل عمل می کنند و ما مردم نيز به همان شکلی عمل می کنيم که نياکانمان کردند... تاريخ خوانده و تاريخ نخوانده... چراغدار و بی چراغ... سر و صدا که بلند می شود، ديده ها و خوانده هايمان را از ياد می بريم... دوباره همان: شما بفرماييد... نه خير شما بزرگتريد شما اول بفرماييد... و ميز را تقديم از راه رسيده ی ديگری می کنيم... شعار می دهيم... وحدت می کنيم... هشدار دهندگان و نقد کنندگان را پس می زنيم... عجله داريم... می خواهيم برسيم... هر چه زودتر و سريعتر... و می رسيم... البته نه به آزادی ... بل به چاهی ديگر ... به شبی ديگر... به بن بستی ديگر... ديوار سنگی که سرمان را شکست نا اميد و زخمی به کنجی می نشينيم با عينکی سياه و خشم به يکديگر ... و نفرت از يکديگر... و آنان می تازند... می برند.... غارت می کنند... به بند می کشند... از دار و منار و جرثقيل آويزانمان می کنند... می کشند و تکه تکه می کنند و ما به نظاره ی سياهکاری ها می نشينيم و از بيم جان سکوت می کنيم... تا آغاز اعتراضی ديگر... تا شروع قيامی ديگر... و دوباره با همه ی توش و توانمان به ميدان می آييم... با جانمان به ميدان می آييم با اين قصد و اراده که ديگر فريب نخوريم... ديگر باور نکنيم ودل نبنديم... اما در نيمه های راه دوباره احساساتی می شويم... عاشق می شويم... عاشق "تازه واردی" که از رنگها و گلها سخن می گويد و چه بسا که در دستانش خنجری پنهان است ... و می رويم با تصاويری از آشنای تازه که گرم و شيرين حرف می زند... می رويم به دنبال حرفها... قولها.... وعده ها و تصاوير... کشته می دهيم... راه باز می کنيم و تصاوير جان می گيرند... قدر می بينند و بر صدر می نشينند... و پس از اطمينان از محکم بودن جايشان، به ما چنگ و دندان نشان می دهند...
"- پس از عبور از دروازه های شهر چه کنيم؟
- قبل از همه آن زنانی را تيرباران کنيد که بيرون دروازه، راه ما را گلباران کردند!"
* * *
و اما حکايت اين مراد تازه نيز تماشايی و شنيدنی ست.
"خاتمی" يا مراد تازه، به مريدانش پشت می کند... اخم می کند... پشت چشم نازک می کند... می توپد... به نصيحت و وصيت و التماس و درخواست آنان اعتنايی ندارد... منتخب دوستان است و به کام دشمن... با قاتلان مريدانش حکم می زند و اطلاعيه ی مشترک می نويسد... ديگر به عاشقانش نيازی ندارد و نمی خواهد معشوق آنان باشد. به هزار زبان می گويد که ولش کنند، اما عاشقان و مشتاقان و اميدواران بر سرزنان و ترانه خوان سر در قفايش نهاده اند که:
"تو کمان کشيده و در کمين
که زنی به تيرم و من غمين
همه ی غمم بود از همين
که خدا نکرده؛ خطا کنی"!
* * *
متاسفانه بخش وسيعی از روشنفکران، با تمام تجربه هايشان باز هم به کسانی اميد بسته اند که دارند با هزار حيله، اين رژيم آدمخوار را از زير ضرب مردم بيرون می برند.
رزيم اسلامی يک جناح و دو جناح و صد جناح هم که باشد حاصلضرب، يکی است: حفظ نظام اسلامی. اصلاح طلبی دينی جان آنها را نجات خواهد داد و عمر حکومتشان را درازتر خواهد کرد. تجربه ی بيست سال سختی، بدبختی، سياهروزی، دربدری، خانه بدوشی، فقر، ويرانی، کشتار و سنگسار عزيزانمان به ما می گويد که جای ما در کنار هيچکدام از اينها نيست، ما رو در روی کسانی قرار داريم که درختان جوان ما را سر بريدند و بهترين و عاشق ترين جوانان ميهن را به خاک و خون کشيدند.
آن انقلاب ناتمام را با نيروی عظيم خود به انجام برسانيم.
دوشنبه بيست وششم ماه جولای سال نود و نه، استکهلم
از کتاب "درنگی نه که درندگان در راهند"
مجموعه ی نوشته های پراکنده
مينا اسدی