منتخبی از سرودها و ترانه های پیشرو: جمعی از فعالین کارگری
![]()
کلیک کنید: منتخبی از سرودها و ترانه های پیشرو: جمعی از فعالین کارگری
" />
« September 2009 | Main | November 2009 »
![]()
کلیک کنید: منتخبی از سرودها و ترانه های پیشرو: جمعی از فعالین کارگری
علی جوادی
مدتی است که شعار "حکومت کارگری" و همچنين شعار "جمهوری سوسياليستی" به همراه "انقلاب کارگری" از تبليغات و نه الزاما از اسناد و قطعنامه های حزب کمونيست کارگری٬ حذف شده است. "حکومت کارگری" جای خود را به "حکومت انسانی"٬ "جمهوری سوسياليستی" جای خود را به "جمهوری انسانی" و "انقلاب کارگری" جای خود را به "انقلاب" و گاهی هم به "انقلاب انسانی" داده است. اخيرا نيز اطلاعيه کميته خارج کشور اين حزب در رابطه با ١۳ آبان شعار استراتژيک و سند هويتی تاريخ اين حزب يعنی "آزادی٬ برابری٬ حکومت کارگری" را به شعار "آزادی٬ برابری٬ جمهوری انسانی" تغيير داده است. گويا "حکومت کارگری"٬ "انقلاب کارگری" "جمهوری سوسياليستی" به ادبيات و مضامين ممنوعه در اين حزب تبديل شده است.
معنای اين تغيير و تحولات چيست؟ چرا اين حزب خصلت کارگری انقلاب و حکومت ادعا شده در برنامه اين حزب را قلم گرفته است؟ چرا خصلت و جوهر سوسياليستی سيستم اقتصادی مورد نظر برنامه اين حزب از دستورشان خارج شده است؟
در پاسخ بايد ابتدائا اين نکته را روشن کرد که اين تغيير و تحولات در تبليغات سياسی "حزب کمونيست کارگری" ناشی از سهل انگاری و يا سهو قلم در تبليغات و سياست نيست. محصول يک تلاش آگاهانه و در چهارچوب خط سياسی و پوپوليستی حاکم بر اين جريان است. دارند پوست می اندازند. دارند با گذشته خود تعيين تکليف ميکنند. و کليد اين چرخش در کنار گذاشتن شعارها و اهداف استراتژيک و طبقاتی اعلام شده در برنامه اين حزب است. ماجرا از اين قرار است که اين حزب در دور اخير اعتراضات سرنگونی طلبانه توده های مردم با شعارها و سياستهای جديدی ظاهر شد. يک وجه اين تحولات سياسی تغيير شعارهای استراتژيک اين حزب به شعارهای گنگ٬ مبهم و تفسير بردار پوپوليستی است. کانال تلويزيونی اين جريان که مهمترين ارگان تبليغاتی اين حزب است به يکباره به جای شعار "انقلاب کارگری" و "حکومت کارگری" با شعار و لوگوی "انقلاب انسانی" و "حکومت انسانی" ظاهر شد. همانطور که همه مسئولين اين حزب با پوشش و يونيفورم جديد٬ "کت و شلوار"٬ در مقابل دور بين ظاهر شدند٬ وجه اصلی تبليغات اين حزب هم رنگ و بوی ديگری به خود گرفت.
شعارهای تاکتيکی٬ شعارهای استراتژيک
شايد در پاسخ بگويند که اين شعارها ترجمه و بازنويسی تاکتيکی شعارهای استراتژيک اين حزب هستند. همان معنا و همان اهداف را در شرايط جديد اعتراضی دنبال ميکنند. در پاسخ بايد به چند نکته اشاره کرد:
١- شعارهای تاکتيکی هيچگاه نميتوانند جايگزين شعارهای استراتژيک يک حزب سياسی شوند. احزاب سياسی مجاز و مختارند تا ترجمه تاکتيکی و روز شعارها و مطالبات خود را بيان کنند٬ اما تببين تاکتيکی شعارهای حزبی نميتواند موجبی برای حذف شعارهای استراتژيک حزبی باشند. حزبی که در تلاش برای حذف و تغيير شعارهای استراتژيک خود نباشد٬ همواره شعارهای تاکتيکی خود را به همراه و به موازات شعارهای استراتژيک خود مطرح و تبليغ ميکند. "کوتاهی" و يا "قصور" در اين چهارچوب تنها نشان تغيير و اهميت ارزش و جايگاه اين شعارها و مطالبات در سياست و خط مشی حاکم بر حزب است.
۲- شعارها و مطالبات استراتژيک نشاندهنده هويت٬ جوهر خط مشی و فشرده اهداف سياسی يک حزب سياسی هستند. تنها تبليغ مستمر و دائمی اين اهداف و مطالبات استراتژيک است که ميتواند جايگاه واقعی شعارها و مطالبات سياستی و تاکتيکی روز را روشن و بيان کند. در غير اين صورت تصوير و سيمای سياسی هر حزبی با شعارهای تاکتيکی و مطالبات روز خود بيان ميشود. مضرات و لطمات چنين اغماضهايی بيشمارند.
۳- شعار "انقلاب انسانی" جايگزين و ترجمه تاکتيکی شعار "انقلاب کارگری" نيست. "حکومت انسانی" بيان ديگر "حکومت کارگری" نيست. "جمهوری انسانی" به روز شده شعار "جمهوری سوسياليستی" نيست. هيچ کمونيست کارگری و هيچ فعال راديکال – سوسياليستی چنين توجيهات سخيفی را نمی پذيرد. اگر حتی چنين هدفی مد نظر باشد٬ يک حزب کمونيستی کارگری که از کمونيسم و گذشته خود شرم ندارد٬ قصد تغيير اهداف و زير خاک کردن تاريخ خود را ندارد٬ ميتواند با تصويب قطعنامه ها و اسناد حزبی اين نيت و قصد خود را رسميت بخشد. بعلاوه صفت انسانی نميتواند جايگزين خصلت طبقاتی و الگوی اقتصادی مورد نظر در شعارهای مطرح شده باشند. "انسانی" بيان ديگر "کارگری" نيست. جمهوری انسانی بيان ديگر "جمهوری سوسياليستی" نيست. ويژگی تمام اين شعارهای استراتژيک در روشن بودن خصلت طبقاتی و الگوی اقتصادی مورد نظر است. کارگر و سوسياليسم در اينجا نقش و جايگاه کليدی و تعيين کننده ای دارند. تفسير بردار نيستند. مبهم نيستند. بر عکس روشن و متعين اند. اگر جريانی قصد بيان روشن و تاکتيکی دادن به شعارها و مطالبات خود داشته باشد٬ بايد به همان شعارها بيان روشن دهد و نه اينکه اين شعارها را مبهم و قابل تفسير و پوپوليستی کند.
۴- برخلاف ادعاهای کاذب برخی از رهبران اين حزب٬ شعار "جمهوری انسانی" بيان روشن و امروزی شعار استراتژيک "حکومت کارگری" نيست. بر عکس در حزب کمونيست کارگری در زمان منصور حکمت اين شعار "حکومت کارگری" بود که بمنظور روشن شدن شکل مشخص آلترناتيو حکومتی حزب کمونيست کارگری به شعار "جمهوری سوسياليستی" ترجمه شد. در آنزمان در پلنوم حزب قراری بدين مضمون تصويب شد که شعار "جمهوری سوسياليستی" که شکل حکومتی و محتوای اقتصادی الگوی مورد نظر حزب را بيان ميکند در کنار و همراه شعار "آزادی٬ برابری٬ حکومت کارگری" از اين پس مطرح خواهد شد. حزب در آن زمان اکيدا تاکيد داشت که اين دو شعار در کنار هم بايد بيان شوند تا کوچکترين شبهه ای در اهداف و جوهر مطالبات استراتژيک و همچنين بيان مشخص آن در تبليغات حزب ايجاد نشود.
۵- صفت "انسانی" در اين تبليغات نه تنها بيان جوهر و محتوای تحول مورد نظر از جانب اين حزب نيست٬ بلکه مانند صفت "خلقی" در تبليغات پوپوليستها نقش عموم خلقی و از ميان برداشتن تاکيد از روی خصلت و ويژگی طبقاتی اين اهداف استراتژيک است. (رجوع کنيد به مقاله آذر ماجدی در اين زمينه). در دوران انقلاب ۵۷ شعار "جمهوری خلقی" آلترناتيو حکومتی اکثر جريانات پوپوليست بود. "انسانی" در اين تحولات همان نقش "خلقی" را سيستم فکری پوپوليسم چپ ايران ايفا ميکند. اين جريان هم امروز و با ورود جامعه به يک دوره از تحولات انقلابی چرخشی به سمت همان مواضع کرده است. تغيير و تحولات شعارهای استراتژيک گذشته اين حزب در اين راستا معنا ميدهد.
۶- شعار "آزادی٬ برابری٬ حکومت کارگری" يک شعار هويتی جنبش کمونيسم کارگری است. تغيير و تقليل اين شعار به شعار "آزادی٬ برابری" و يا شعار "آزادی٬ برابری٬ جمهوری انسانی" يک تلاش راست و پوپوليستی است. در هر دو حالت "حکومت کارگری" که مهمترين بخش تمايز اين شعار است٬ حذف شده است. حذف "حکومت کارگری" تصادفی نيست. محصول يک و نتيجه يک سياست پوپوليستی و راست است.
اساس سوسياليسم انسان است و ...
بعضا برای توجيه اين راست روی به جوهر و خصلت تلاشهای انسانی کمونيسم کارگری و ما متوسل ميشوند. ميگويند: مگر "اساس سوسياليسم انسان" نيست؟ و از قرار پاسخ مثبت به اين سئوال بايد در را برای حذف "حکومت کارگری"٬ "جمهوری سوسياليستی" و "انقلاب کارگری" باز کند؟ در پاسخ بايد گفت:
اساس سوسياليسم ما انسان است. اساس و فلسفه وجودی ما ايجاد جامعه ای آزاد٬ برابر٬ مرفه و انسانی٬ يک جامعه آزاد کمونيستی است. اما معلوم نيست چرا چنين مساله ای اکنون بايد مبنايی برای راست روی و حذف خصلت سوسياليستی الگوی اقتصادی مورد نظر و يا خصلت طبقاتی انقلاب و حکومت مورد نظر ما قرار بگيرد. مگر ما اخيرا اين تبيين خود را از سوسياليسم مطرح کرده ايم؟ مگر همان زمان که منصور حکمت اين تبيين خود را از سوسياليسم بيان ميکرد در همان زمان هم بر شعار "آزادی٬ برابری٬ حکومت کارگری" و نه چيزی کمتر و يا بيشتر تاکيد نميکرد؟ مگر آن زمان که قطعنامه "جمهوری سوسياليستی در پلنوم حزب کمونيست کارگری تصويب شد٬ مقرر نشد که حتی اين شعار در همه جا به همراه شعار "آزادی٬ برابری٬ حکومت کارگری" تبليغ و ترويج شود؟
اتفاقا اگر کسی واقعا به دنبال ايجاد يک جامعه انسانی بری از استثمار و نابرابری و شکاف طبقاتی و کار مزدی باشد بايد با تاکيد بر خصلت کارگری انقلاب و حکومت مورد نظر کمونيسم کارگری نشان دهد٬ اثبات کند که دستيابی به چنين جامعه ای تنها در پس تحولی ممکن است که هدفش ايجاد يک حکومت کارگری و استقرار يک جمهوری سوسياليستی متضمن آزادی و برابری و رفاه همگان است. اما اقدام و تلاش خط پوپوليستی حاکم بر "حزب کمونيست کارگری" در نقطه مقابل اين تلاش قرار دارد.
بحث سلبی – اثباتی و ...
بهانه و توجيه ديگر در دفاع از اين چرخش به راست با استناد به بحث "سلبی – اثباتی" منصور حکمت صورت ميگيرد. بعضا فعالين اين پوپوليسم جديد مدعی ميشوند که با اتکاء به اين مبحث عميق و راهگشای منصور حکمت به اين نتيجه رسيده اند که شعارهای "حکومت کارگری"٬ "انقلاب کارگری" و يا "جمهوری سوسياليستی" را به شعارهای جديد تغيير دهند! معلوم نيست که چرا خود منصور حکمت چنين استنتاجی از اين متد برخورد خود در قبال چگونگی کسب رهبری و هژمونی کارگر و کمونيسم بر جنبش سرنگونی طلبانه توده های مردم نکرد؟ بعلاوه اينجا يک خلط مبحث کودکانه برای توجيه اين اقدام صورت ميگيرد. واقعيت اين است که هم شعارهای ارائه شده کنونی و هم شعارهای استراتژيک کمونيسم کارگری هر دو شعارهای اثباتی هستند. بحث اصولا در حوزه شعارهای استراتژيک يک جريان است. اين جريان پوپوليستی نميتواند راست روی خود را در پرده اين مبحث بپوشاند.
اسناد رسمی٬ تبليغات روزمره
شايد در پاسخ گفته شود که ما تغييری در قطعنامه ها و اسناد رسمی حزب ايجاد نکرده ايم. هنوز شعارهای "آزادی٬ برابری٬ حکومت کارگری" و يا "جمهوری سوسياليستی" در برخی از نشريات ما و يا اطلاعيه های ما درج ميشود. واقعيتی است اما برای پی بردن به حقيقت سياسی بايد واقعيت عملکرد و پراتيک پوپوليستی در نزد اين جريان اشاره کرد. واقعيت اين است که تعيين و تکليف خط پوپوليستی حاکم بر اين جريان با گذشته و اهداف کمونيستی آن نميتواند به سادگی به تغيير و تبديل در قطعنامه ها و يا اسناد رسمی اين حزب منجر شود. متاسفانه و يا خوشبختانه کمونيسم کارگری سرمايه عظيمی است که بسادگی نميتوان با آن وداع کرد و يا از خير آن گذشت. تاريخ و دست آوردهای حزب کمونيست کارگری دوران منصور حکمت سرمايه سياسی غير قابل انکاری است که اين جريان برای توجيه خود به آن نيازمند است. رهبری اين حزب در عين حال اينکه در ظاهر به سياستها و قطعنامه های پيشين اين حزب اعلام وفاداری اما در پراتيک روزمره سياسی کمتر تعلق و وابستگی ای به اين سياستها و مصوبات دارد. مصوبات نقش دکور و تزيين "کمونيستی کارگری" برای اين جريان دارند. مبنای پراتيک شان نيستند. مبنای تبليغات و راهنمای عمل سياسی شان نيستند. فاصله حرف و عمل بيان کاملی برای نشان دادن ويژگی پراتيک پوپوليستی اين جريان نيست.
نمونه ها در اين زمينه متعددند. بطور مثال موضع حزب کمونيست کارگری دوران منصور حکمت در قبال جنگ جناحهای رژيم اسلامی و جايگاه هر کدام روشن و صريح و غير قابل تفسير است. اما موضع خط رهبری جديد اين حزب در قبال جريان اصلاح طلبان حکومتی موضعی "مشروط" و "دوگانه" است. اگر بر عليه خامنه ای و احمدی نژاد مقابله کنند٬ آنها را در "کنار مردم" و "همراه مردم" قرار ميدهند. و يا اينکه موضع حزب کمونيست کارگری منصور حکمت در قبال تحريم اقتصادی و جنگ دو قطب تروريستی روشن است٬ اما به يکباره ما شاهد "کشف" برکات جنگ و تحريم اقتصادی در مقابله با رژيم اسلامی در نزد اين جريان ميشويم. موضع حزب کمونيست کارگری دوران منصور حکمت در قبال مساله فلسطين و نقش و جايگاه تاريخی تجاوز و سرکوبگری دولت اسرائيل و هم چنين جنگ دو قطب تروريستی در منطقه روشن است٬ اما ما در زمان جنگ در منطقه شاهد اين بوديم که اين حزب به يک طرف معادله خم شد. به اعضا خودش ميتازد که "اومانيسم شان" بيگدار گل نکند. مثالها متعدند. واقعيت اين است که اين مجموعه اسناد نه تنها راهنمای عمل سياسی و تبليغات اين حزب نيستند بلکه اين حزب در روندی قرار دارد که خشت از روی خشت تلاشهای کمونيستی آن دوران بر ميدارد.
در خاتمه
هيچکدام از بهانه های ارائه شده نميتواند توجيه گر اين راست روی و حذف سياستهای استراتژيک حزب از تبليغات روزمره و عمومی اين حزب باشد. واقعيت ساده ای بيانگر چنين چرخشی است. "حزب کمونيست کارگری" در حال تغيير و تحول است. رهبری جديد حکک اين حزب را در مسيری قرار داده است که انتهای آن قطع تمام بندها و پيوندهای اين جريان با سنت و جريان کمونيسم کارگری است. اگر "انقلاب کارگری" جايی در ادبيات و تبليغات آنها پيدا نميکند٬ تصادفی نيست. اگر "حکومت کارگری" از تبليغات اين جريان حذف ميشود٬ اتفاقی نيست. اگر "جمهوری سوسياليستی" به يکباره جايش را به "جمهوری انسانی" ميدهد٬ نشان دهنده يک چرخش بنيادی در اين حزب است. اين حزب به راست چرخيده است. به برخوردشان به جريان اصلاح طلب سبز حکومتی نگاه کنيد. به رفتار سياسی شان در قبال جريان ناسيوناليسم پرو غرب نگاه کنيد. آيا تصادفی است که به اين جريانات نزديک شده اند٬ خواهان اتحاد "چپ چپ تا راست راست" هستند؟ اين جريان اگر در همين مسير گام نهند بالاخره ناچار به تعيين تکليف نهايی با کمونيسم کارگری خواهد شد. *
![]()
نگذاریم جنایت تاریخی کشتار زندانیان سیاسی در ایران وسیله ای برای سوء استفاده فرصت طلبان و سوداگران شود!
در مورد "کمیته برگزارکننده یادمان کشتار زندانیان سیاسی دهه 60 در مونترال - کانادا" وبرخورد به"قطعنامه پایانی" آن
چندی است که سالگرد نسل کشی زندانیان سیاسی دهه ی 60، به جای اینکه اهرمی برای مبارزه علیه عامل این جنایت، یعنی جمهوری اسلامی باشد، مبدل به سمینارها و بحث های تکراری، سخنرانان حرفه ای و بررسی های روان پزشکی شده و باین ترتیب از اهمیت سیاسی و مضمون مبارزاتی آن به شدت کاسته اند(1). ما به هیچ وجه مخالف تحقیق و بررسی این فاجعه تاریخی نیستیم و تا زمانی که رژیم اسلامی در حاکمیت است، باید از طریق سمینارها و تحلیل های متدیک در همه زمینه ها باین رخداد تاریخی که در واقع پاشنه آشیل همه جناح های جمهوری اسلامی است، پرداخت. اما، سالگرد کشتار زندانیان سیاسی، به عنوان یک واقعه سیاسی- اجتماعی در واقع و همواره زمینه یک عمل سیاسی علیه رژیم است. فرصت های زیادی طی سال برای تحقیق و بررسی این جنایت و بطور کلی 30 تاریخ خون بار جمهوری اسلامی در ایران و جهان وجود دارد و بطور مستمر می توان از این فرصت ها برای تحقیق و بررسی در این زمینه استفاده نمود. اما، در روز سالگرد این فاجعه باید همه نیرو و توان صرف آکسیونها و مبارزه عملی علیه رژیم اسلامی گردد و باین ترتیب افکار عمومی مترقی و انقلابی جهان در حمایت از مبارزات توده های مردم در جهت سرنگونی رژیم اسلامی بسیج شود.
شیوه ای که در سال گذشته(2008) آگاهانه و برنامه ریزی شده توسط جریانات پیرو اصلاح طلبان دولتی و به کمک برخی عناصر دیگر، در مونترال کانادا درپیش گرفته شد - که در همان زمان توسط "اتحاد سوسیالیستی ایرانیان- مونترال" افشاء شد- دقیقاً کوششی بود آگاهانه و برنامه ریزی شده برای بی رنگ کردن مضمون سیاسی و تنزل اهمیت تاریخی این جنایت نظام جمهوری اسلامی بود. در این جا لازم است یادآوری کنیم که اغلب جریانات و افرادی که سال گذشته کمیته "سمینار سه روزه در مونترال" را تشکیل داده بودند، ماهیت سیاسی واقعی خود را آشکار کرده و بطور علنی پشت سر موسوی، کروبی، خاتمی و ...، یعنی جناح های جمهوری اسلامی قرار گرفتند و برنامه ریز بردن افراد به سفارت ایران در اتاوا، برای رای دادن، و سازماندهی "جنبش" ارتجاعی سبزگردیده اند. ما این گرایش را در سال گذشته به درستی افشاء کرده بودیم(2). امسال نیز بقایای همان کمیته، باضافه تعدادی تازه پیوستگان و افرادی که سال گذشته خود از مخالفان آن بودند و اینک جزء فعالان کمیته شده اند، همان برنامه را باجرا گذاشتند و نتیجه آن یک قطعنامه دو پهلو، متضاد و التقاطی است که بیشتر انشاء نویسی است تا یک سند سیاسی روشن! در زیر کوشش می کنیم به آن بپردازیم. پیش از آن اما، لازم است در مورد شیوه کار و نوع سازماندهی سمینار اشاره ای کنیم.
سمیناری که تحت عنوان "یادمان کشتار زندانیان سیاسی" در تبلیغات برای دو روز اعلام شده بود، در واقع اما یک شب و یک روز بیشتر نبود و شب اول، برنامه تماماً به شعر خوانی و موزیک اختصاص داشت. این شیوه که درسال گذشته نیز بکار رفته بود، بروشنی جدا کردن بخش "هنری" از بخش "سیاسی" است. در حالی که معمولاً هنرمندانی که در این گونه جلسات شرکت می کنند، افراد متعهدی هستند که بنا بر تعریف نباید هنر خود را جدا از مسایل سیاسیِ مطرح شده در سمینار بدانند! به این اضافه کنیم که بهای ورود در شب اول 30 دلار(احتمالاً موزیک خریدار بیشتری از سیاست دارد؟!) و روز دوم که در واقع بحث های سیاسی در آن انجام گرفت، 15 دلاربود؟! برگزار کنندگان سمینار ظاهراً تابع قانون بازار، یعنی "عرضه و تقاضا" هستند و یادمان کشتار زندانیان سیاسی را با تجارت یکی گرفته اند!
اما در مورد محتوای "قطعنامه پایانی ..."؛ این قطعنامه که ظاهراً مورد تایید "شرکت کنندگان و برگزار کنندگان گردهمایی ..."، یعنی هم کسانی که در این سمینار به عنوان سخنران، شاعر و ...، شرکت کردند و هم برگزارکنندگان آن نیز می باشد و یک "سند سیاسی" نیز به آن اضافه شده است (گویی خود قطعنامه غیر سیاسی است!؟)، در کلیت و اجزاء خود تفاوت چندانی با اعلامیه ها و بیانیه هایی که گروه های مرتبط با جناحهای ناراضی جمهوری اسلامی صادر می کنند، ندارد. مضمون و محتوای سیاسی آن دقیقاً فاصله گرفتن از موضعگیری ها و فعالیت هایی است که به همین منظور توسط نیروها و جریانات چپ رادیکال و کمونیست اعلام می شود و انجام می گیرد. این کوشش البته تازه نیست و همواره توسط کسانی اعمال شده است که هدف آنها نه بزرگداشت تلاشگران سیاسی جان سپرده در این دهه از حیات جمهوری اسلامی است بلکه سایه افکندن بر نظرات و اهدافی است که این رزمندگان برای تحقق آن ها جان بر کف وارد مبارزه ای انقلابی با رژیم ضد انقلابی جمهوری اسلامی شده اند. در قطعنامه مورد بحث و نیز در "سند سیاسی" و شعارهای زیر آن، حتا یک کلمه و یا یک اشاره به رزمندگان کمونیست، سوسیالیست و مجاهدی که جان خود را در راه آرمانهای خویش گذاشتند، وجود ندارد. چگونه ممکن است مدعی "بزرگداشت" مبارزانی شد که در جهت تحقق اهداف، برنامه ها و ایده های سیاسی مشخص مبارزه کردند و بدست دژخیمان رژیم جمهوری اسلامی به قتل رسیدند، ولی هیچ سخن و اشاره ای به آنها و اهداف سیاسی که دنبال کرده اند، نکرد؟
نویسندگان قطعنامه "هدف از برگزاری یادمان کشتار زندانیان سیاسی دهه 60 در ایران" را "ادای احترام ... به تمامی ستایشگران زندگی که از برای آن به خون تپیدند" اعلام می کنند."ستایش گران" کدام زندگی؟ اصولاً هر فرد و هر طبقه اجتماعی بنا بر موقعیت اقتصادی و سیاسی خویش، خواستار نوعی زندگی است که در آن بتواند منافع فردی و طبقاتی خود را متحقق سازد. از این رو، بر خلاف ادعای نویسندگان "قطعنامه"، رزمندگانی که توسط رژیم اسلامی قتل عام شده اند "ستایش گر" زندگی بطور عام نبودند، اگر غیر از این بود، هیچگاه برای درهم پیچیدن نظام سرمایه داری حاکم، که یک نوع زندگی را به مردم تحمیل کرده است، بپا نمی خاستند. (ما پیشاپیش از خوانندگان پوزش می طلبیم که ناگزیریم بحث در مورد مطالب قطعنامه را در این سطح نازل و ابتدایی دنبال کنیم. این نویسندگان قطعنامه هستند که کوشیده اند تا اهداف سیاسی و نظرات واقعی خود راپشت چنین مطالب سطحی و نازلی پنهان کنند). می بینیم که صادر کنندگان قطعنامه با گفتن سخنان عام و بی آزار، چگونه راه را برای نفی ماهیت سیاسی و اهداف کسانی که برای زندگی و دنیای دیگری به مبارزه علیه رژیم اسلامی بپا خاستند، هموار می کنند. این کوشش برگزار کنندگان "یادمان..." در شرایطی است که افراد معینی از "اصلاح طلبان" دولتی از قبیل گنجی، سازگارا و ...، برای ماست مالی کردن نقش خود در جنایت های رژیم اسلامی، اشاره ای گذرا و عام به کشتار مخالفان در جمهوری اسلامی می کنند. از این رو، در چنین اوضاعی وظیفه عناصر چپ و انقلابی دقیقاً مبارزه با سانسور اندیشه های انقلابی است، تا توده های مردم بدانند که قتل عام شدگان دهه 60 چه کسانی بودند و چگونه در راه منافع کارگران و زحمت کشان به رژیم ضد مردمی جمهوری اسلامی نه! گفتند. تاکید بر اندیشه های و اهداف انقلابی قتل عام شدگان دهه 60، بویژه در دورانی که جناح های معینی از رژیم همه کوشش خود را در منحرف ساختن افکار عمومی در زمینه کشتار زندانیان سیاسی در این سال ها متمرکز ساخته اند، اهمیت اساسی دارد.
قطعنامه در مورد جنبش اخیر، که برای اعتراض به تقلب در انتخابات ریاست حمهوری، توسط بخشی از رژیم سازماندهی شده است، می گوید :"جنبش اعتراضی اخیر که در آن حضور زنان و جوانان ویژگی خاصی دارد. جنبشی که می رود تا که پایه های های ستم را برچیند."!؟ نام بردن از جنبش بطور عام و بدون مرزبندی با سازماندهندگان آن، برهم زدن مرز انقلاب با ضد انقلاب است. آیا نویسندگان قطعنامه نمی دانند که رهبری این جنبش به دست کسانی است که خود از عوامل رژیم اسلامی و ابزار "ستم" بر زحمت کشان و عوامل سرکوب جنبش های اجتماعی طی 30 سال حیات جمهوری اسلامی بوده اند؟ البته از کسانی که همسو با "جنبش سبز" در مونترال، در کنار برگزار کنندگان تظاهرات معروف شرکت کردند، بیش از این توقع نمی رود که این چنین به توهم در مورد جنبشی که در چارچوب رقابت های گروهی توسط بخشی از حاکمیت براه افتاده است، دامن زنند. شرکت آنها در کمیته هایی که توسط اصلاح طلبان، توده ای ها، سلطنت طلبان در شهر مونترال تشکیل گردید خود گویای گرایش سیاسی آنهاست. "کمیته دفاع از مبارزات مردم ایران" که بنا به گزارش نشریه "هفته، شماره 57" : "بخش های چپ و راست، سوسیالست و مشروطه خواه و سلطنت طلب جامعه ایرانی مونترال را دربر می گیرد"، تنها یکی از زمینه های همسویی آنها با جریانات اصلاح طلب، توده ای، سلطنت طلب و ...، است. به هیچ وجه تصادفی نیست که "سوسیالیست" های مونترالی، کتابخانه نیما را که مواضع آن در اساسنامه علیه "نظامهای توتالیتر" روشن است و زمانی به عنوان "چپ" معروف بود، در اختیار داریوش همایون، قائم مقام دبير کل حزب رستاخيز و وزیر اطلاعات رژیم پهلوی بود، قرار دادند(3). در شهر مونترال، روند گسست از چپ و گردش به راست در میان جریاناتی که زمانی مدعی "چپ" بودند و خود را در بلوک ها و اتحادهای سوسیالیستی و کمونیستی جا زده بودند، بویژه پس از به راه افتادن "جنبش سبز" موسوی و خاتمی، آشکارتر شده است.
نویسندگان "قطعنامه..." از یک سو، در شعار مدعی اند :"نمی بخشیم وفراموش نمی کنیم" ولی بلافاصله می گویند : "... تلاش های افشاگرانه افرادی چون موسوی، کروبی، گنجی و ... که مستقیم و غیر مستقیم در آن کشتارها دست داشته اند، هنگامی شجاعانه خوانده خواهد شد که با صداقت و قبول مسئولیت در قبال آن جنایت تاریخی همراه گردد." نویسندگان "قطعنامه..." می کوشند یک مساله سیاسی و طبقاتی را تبدیل به یک موضوع اخلاقی از قبیل "شجاعت" و "صداقت" کنند تا در پناه آن نتیجه مطلوب خود را بگیرند. بسیارخوب، اگراین افراد و نیز همه جنایتکاران جمهوری اسلامی، بقول شما، "شجاعانه" از خود انتقاد کنند و باین ترتیب"صداقت" خود را نشان دهند، آیا بازهم آنها را نخواهید بخشید؟ اگر چنین است دیگر انتظار"صداقت" و "شجاعت" از آنها را برای چه می خواهید؟ بازی با کلمات و اهداف خود را در پشت واژه های بی معنی پنهان کردن وجه مشخصه نویسندگان "قطعنامه" است. اما اگر نویسندگان "قطعنامه" در منطق خود "صداقت" داشته باشند باید جمله خود را اصلاح کنند و با "شجاعت" بگویند"فراموش نمی کنیم ولی می بخشیم"! شعاری که امثال گنجی و ...، می خواهند دستان خون آلود خود را با آن بشویند!
چشمک زدن نویسندگان قطعنامه به اصلاح طلبان حکومتی تنها به این گفته ها محدود نمی شود. آنها به عنوان نتیجه گیری می نویسند : "...اعتقاد داریم که پایه های جامعه مدنی قانونمند فردا از امروز ریخته می شود. به جز این جامعه مدنی و قانونمندی که این افراد وعده می دهند جهنمی بیش نخواهد شد". یعنی "صداقت" و "شجاعت" موسوی، کروبی و گنجی "پایه های جامعه مدنی قانونمند فردا" می باشد!؟ بدین سان، برگزارکنندگان "یادمان..." می خواهند با امثال موسوی، کروبی و گنجی همین"امروز"،"جامعه مدنی قانون مند"؟! "فردا" را بریزند، البته به شرطی که آن ها "صداقت"داشته و "قبول مسئولیت" نمایند؟!
استفاده از واژه هایی چون "جامعه مدنی" نشان می دهد که تا چه حد نویسندگان "قطعنامه ..."، حتا در بیان و طرح مطالب خود از اصلاح طلبان دولتی تاثیر پذیرفته اند. "جامعه مدنی" یا به زبان آلمانی :
buergerlische Gesellschaft ، انگلیسی : civil society و فرانسه : société civile، در واقع چیزی جز جامعه بورژوایی نیست که در قرن های 16 و 17 در مقابل نظام فئودالی حاکم بر اروپا مطرح شده و دموکراسی هایی بورژوایی در اروپا و امریکا محصول آن هستند. اما پس از ورود طبقه کارگر و آغاز انقلاب های کارگری نظریه مبتنی بر جامعه مدنی نیز به تاریخ پیوست. از آن پس سوسیالیسم و جامعه سوسیالیستی، آلترناتیو رهایی از ستم و استثمار سرمایه داری گردید. همه می دانند که "جامعه مدنی" مدت ها پیش، به عنوان اهرمی برای تحمیق مردم مورد استفاده دوم خردادی ها قرار گرفته و خاتمی از طرح آن برای لوث کردن واقعیت های جامعه و جلوگیری ازرشد رادیکال جنبش، سود برده بود. اینهمه به نعل و به میخ زدن نویسندگان قطعنامه برای این است که ماهیت واقعی واهداف سیاسی خود را پشت جملات بی سر و ته، کلمات دوپهلو و نتیج گیری های متضاد پنهان کنند. درعینحال نویسندگان قطعنامه با روشن کردن جامعه ایده آل خود در "فردا"، یعنی "جامعه مدنی"، مرزبندی خود را با جریان چپ و کمونیستی کشیده اند. این مرزبندی بار دیگر بیگانگی آن ها را با اهداف رزمندگان کمونیستی و سوسیالیستی که در دهه 60 توسط رژیم اسلامی قتل عام شدند، نمایان می سازد. بنا براین تعجب نکنیم چنانچه نویسندگان قطعنامه بخواهند با امثال کروبی، موسوی، گنجی و ...، جامعه ایده آل خود را بنا نهند که چیزی جز جامعه سرمایه داری، احتمالاً بدون احمدی نژاد و خامنه ای، نیست! چنین گسستی از اصول و موازین چپ و کمونیست در دوران کنونی البته ویژه نویسندگان این قطعنامه نیست، پیش از آنان، همه جریانات و افراد سرخورده، توده ای، اکثریتی و ...، چنین روندی را طی کرده اند.
در پایان قطعنامه، شعارهای بی پشتوانه ای چون"تشکیل گروه دائمی یادمان کشتار زندانیان سیاسی دهه 60 در مونترال" و "در اولین گام تهیه و نصب مجسمه مقاومت در ایران" داده شده که تغییری در سیاست و ماهیت سازشکارانه نویسندگان قطع نامه نمی دهد.
"سند سیاسی" که در زیر این قطعنامه آورده اند نیز از شیوه التقاطی، دوپهلو و ناروشن برگزار کنندگان "یادمان کشتار زندانیان سیاسی دهه 60" مستثنا نمی باشد. روی سخن آنها به توده های زحمت کش و نیروهای مترقی در کشورهای امپریالیستی نیست بلکه از"سازمان ها و مراجع بین المللی"، یعنی سازمان سازمان ملل، حقوق بشر و ...، می خواهند تا خواسته های آن ها را تحقق بخشند. گویی این جریانات امپریالیستی از آنچه در ایران رخ داده و رخ می دهد بی اطلاع هستند و تاکنون کسی چنین درخواستی از آن ها نه کرده است؟ در این توهم پراکنی هاست که می توان بیشتر و بهتر به نظرات سیاسی و تکیه گاه طبقاتی برگزارکنندگان "یادمان ..." پی برد. همین نکته و نکات بسیاری از این قبیل است که تفاوت ماهوی و ناهم خوانی فکری برگزار کنندگان "یادمان ..." را با زندانیان سیاسی دهه 60 بیان می کند. مبارزان دهه 60 اگر باین تصور بودند که "با فشار بر سازمان ها و مجامع بین المللی" میتوان خواسته های مردمی را در رژیم مستبد جمهوری اسلامی تحقق بخشید، دیگر نیازی به اینهمه از خود گذشتگی، تحمل شکنجه و رفتن به میدان اعدام نبود. نویسندگان "قطعنامه" و مبتکران "سند سیاسی" از حامیان امپریالیست رژیم جمهوری اسلامی می خواهند تا سران رژیمی را که خود بر سرکار آورده اند و با انواع کمک های سیاسی، اقتصادی، نظامی و ..." به جان توده های مردم انداخته اند و آن را تاکنون حفظ کرده اند، به محاکمه بکشند!؟ چنین تصوری از رژیم اسلامی و مجامع بین المللی تنها یک تصوری ساده لوحانه و غیر منطقی نیست بلکه دقیقاً در همان چارچوب و سمت و سویی است که امروز اصلاح طلبان دولتی و جنبش ارتجاعی سبز حدود و ثغور آن را تعیین کرده اند. بنا بر این چنانچه یکی از خواست های سند سیاسی مورد بحث : "آزادی فوری و بی قید و شرط تمامی زندانیان سیاسی جنبش اعتراضی اخیر" است(تکیه از ماست)، نباید تعجب نمود. از برگزار کنندگان "یادمان کشتار زندانیان سیاسی" در مونترال با ید پرسید پس تکلیف بقیه زندانیان سیاسی چه می شود؟ این بند از"سند سیاسی" آنقدر باورنکردنی و عجیب است که نمی تواند چکیده ی مغز یک انسان سیاسی چپ باشد. ظاهراً در فکر و ذکر برگزارکنندگان "یادمان..." چیزی فراتر از جنیش اصلاح طلبان وجود ندارد؟
اگر می گوییم نویسندگان "قطعنامه" و "سند سیاسی" آشکارا دنباله رو و تحت تاثیراصلاح طلبان دولتی هستند، سخنی به گذاف نگفته ایم. به یکی از تقاضاهای آن ها از مجامع بین المللی نگاه کنید و آن را با خواست های جنبش سبز موسوی و کروبی مقایسه نمایید : "به رسمیت نشناختن دولت احمدی نژاد از طرف جامعه بین المللی ..."
این درست همان شعاری است که موسوی و اصلاح طلبان دولتی، پس از انتخابات اخیر ریاست جمهوری- گرچه با زبان دیگری- مطرح کرده اند. زیرا به باور آنها این موسوی است که رأی آورده و بنا بر این، اوست که باید "دولت" تشکیل دهد. روشن است که تقلیل جمهوری اسلامی به "دولت" احمدی نژاد و تنها آنرا به رسمیت نشناختن، معنایی جز همصدا شدن با موسوی، خاتمی و ...، برای نجات جمهوری اسلامی از بحران کنونی، ندارد.
خواهند گفت که ما در جاهایی علیه رژیم جمهوری اسلامی موضع گرفته ایم! اغتشاش فکری و تناقض گویی برگزارکنندگان یادمان درست در همین است که کوشیده اند با تضعیف نظرات و شعارهای چپ، پلی میان آن ها با اصلاح طلبان بزنند. شاید این تراوش ترکیب"کمیته یادمان ..." است که ملقمه ای از مدعیان چپ و نمایندگان طیف راست(اصلاح طلبان، توده ای ها و برخی عناصری که زمانی در بلوک ها و اتحادهای سوسیالیستی و کمونیستی جا خوش کرده بودند) می باشد. یکی از مهم ترین علت هایی که موجب رشد و گسترش جریانات راست، اصلاح طلبان دولتی، توده ای ها و ...، در شهر مونترال شده است، دقیقاً همراهی و همسویی برخی افراد که زمانی مدعی چپ بودند و اینک بطور هیستریک علیه چپ موضع گرفته اند، با این جریانات است. هر دوی آن ها بر سر یک مساله هم پیمان هستند و آن مبارزه علیه اندیشه های رادیکال و انقلابی است. به دلیل نفوذی که جریانات راست و اصلاح طلب در شهر مونترال دارند، طبعاً ابتکار عمل به دست آن هاست و از بقیه به عنوان ابزاری در مبارزه علیه نیروهای رادیکالِ چپ استفاده می کنند. هر نهاد چپی که تاکنون در این شهر ابراز وجود نموده است، بلافاصله مورد یورش قبیله های حاکم بر شهر قرار گرفته و آن ها با امکانات و وسایلی که طی سالیان دراز در اختیار گرفته اند و البته با کمک های "ارزنده" افراد سرخورده ای که زمانی مدعی چپ بودند، کوشیده اند تا نگذارند یک جریان سیاسی رادیکال چپ در شهر مونترال پا بگیرد. تشکیل "کمیته یادمان کشتار زندانیان سیاسی" در مونترال در سال گذشته، که به ابتکار جریانات اصلاح طلب انجام گرفت، دقیقاً تاکتیکی برای مقابله با جریانات چپ بود. در اینجا برای کسانی که با مسایل شهر مونترال در سال های پیش آشنا نیستند، به رخدادهای سیاسی این شهر در دوران های گذشته و چگونگی تسلط جریانات راست و اصلاح طلب بر جو سیاسی این شهر، اشاره ای گذارا خواهیم کرد. همه می دانند که اغلب نهادهای دموکراتیک در مونترال با شرکت فعال افراد و جریانات چپ ایجاد شده و طی سال ها تاثیر رادیکالی بر جو شهر گذاشته اند. جریانات و افراد اصلاح طلب اما از اشتباهات و ضعف جریانات چپ استفاده کردند و با بسیج نیرو، از طریق تاکتیک های غیر اصولی این نهادها را اشغال و عملاً افراد چپ را از آن ها بیرون راندند. با این همه برخی از همین رانده شدگان، امروز از متحدان اصلاح طلبان شده اند. شرایط نابسامان کنونی در شهر مونترال در واقع نتیجه چنین روندهایی است.
اما در مورد دو حزب کانادایی که باین"یادمان..." دعوت شده اند و سخنرانان ایرانی آن باید گفت که آنها نیز به دقت در چارچوب سیاست عمومی برگزارکنندگان "یادمان..." انتخاب شده اند. حزب بلوک کبکوا که یک حزب ناسیونالیست بورژوایی است و نیازی به تعریف ندارد. اما حزب کبک سولیدر(حزب همبستگی کبک) که آقای امیر خدیر نماینده آنست و به عنوان نمایند یکی از محلات شهر مونترال در پارلمان محلی امسال انتخاب شده است، ملقمه ای از جریانات وافراد رفرمیست، حزب کمونیست کانادا(هم سنخ حزب توده)، افراد گسسته از چپ، بخشی از جریان ترتسکیستی و ...، می باشد. این حزب بیشتر سیاست حزب توده درمورد جمهوری اسلامی را دنبال می کند و آقای امیر خدیر از طرفداران جدی اصلاح طلبان و فعال"جنبش سبز" در مونترال است. ایشان، بلافاصله پس از موسوی که قبل از اعلام رسمی نتیجه انتخابات ریاست جمهوری در ایران، پیروزی خود را اعلام کرده بود، طی یک مصاحبه رادیویی این پیروزی را به عنوان "ورود ایران به دوران جدید" اعلام نمود و مردم را برای جشن و پایکوبی به جشنی که فردای آن روزدر یکی از پارک های معروف شهر مونترال برگزار شد، دعوت نمود. او و خانم فرانسواز داوید که سخنگویان حزب کبک سولیدر هستند، بارها از آزادی حجاب اسلامی در مدارس و ادارات دولتی حمایت کرده اند. آقای امیر خدیر از فعالان "کمیته یادمان" است که : "در جلب حمایت شخصیت های سیاسی و حقوقی به کمیته یادمان کمک کرده اند"( گزارش کمیته یادمان از سمینار دو روزه در مونترال، نشریه پیوند، 15 اکتبر)
دعوت از این دو حزب، تمایل و نزدیکی برگزارکنندگان یادمان را به جریانات رفرمیست و احزاب بورژوایی می رساند. از جریانات چپ و رادیکال کانادایی، جریانات ضد امپریالیستی، ضد سرمایه داری، ضد جنگ، مدافع حقوق مهاجران، زنان و ...، که در مونترال فعال هستند و معمولاً در چنین مراسمی شرکت می کنند، حتا یک فرد و یک سازمان نسبت به این "یادمان" ابراز همبستگی نکرده است. دعوت از احزاب بورژوایی از یک سو و فاصله گرفتن جریانات چپ و رادیکال کانادایی از "کمیته یادمان"، از دیگر سو، به خوبی وضعیت سیاسی برگزارکنندگان "یادمان ..." را در میان نیروهای چپ مونترال نشان می دهد. جریانات چپ و رادیکال کانادایی به خوبی به ماهیت سیاسی برگزارکنندگان یادمان پی برده اند.
سخن کوتاه، تسلط افراد و جریانات اصلاح طلب و رفرمیست بر فعالیت هایی که به منظور برگزاری "یادمان کشتار زندانیان سیاسی" انجام می شود، با توجه به نمونه هایی که در این نوشته از مونترال آورده ایم وچه بسا موارد دیگر در سایر کشورها، ماهیت سیاسی و خصلت مبارزاتی این رخداد تاریخی را تضعیف کرده آن را تبدیل به سوژه بحث های محفلی نموده است. در پرتو چنین بحث های بی حاصلی، زمینه برای جا انداختن نظرات رفرمیستی و حتا توجیه کسانی که در این قتل عام ها سهم عمده ای داشتند، فراهم می شود. روی سخن ما در این نوشته با جریانات و افرادی است که خود را چپ و کمونیست می دانند و علیرغم آگاهی به ماهیت این جریانات، به عنوان سخنگو، هنر مند و مبلغ، به تحقق این برنامه ها یاری رسانده اند! امید ما این است که چنین تجربیاتی بتوانند به درایت سیاسی و طبقاتی در جنبش کمونیستی ایران کمک کند و هشیاری و حساسیت در مقابل نفوذ عناصر و جریانات سازش کار و اصلاح طلب در جنبش را بیشتر کند.
مونترال اکتبر 2009
-------------------------------
1- یاد آوری این نکته اهمیت دارد که چنین کوشش هایی تنها در شهر مونترال انجام نمی گیرد - گرچه در این شهر به دلیل نفوذ توده ای ها و اصلاح طلبان حکومتی آشکارتر و منسجم تر از جاهای دیگر است- بلکه در مقیاس جهانی، هر جا که برای جریانات راست و اصلاح طلب ، بویژه توده ای ها و اکثریتی ها که ید طولایی در مخدوش کردن اصول و پرنسیپ های سیاسی و خدمت به ارتجاع حاکم دارند، امکانی وجود داشته است(سال های گذشته در برلین، استکهلم، آمستردام و ...، این جریانات کوشیدند در مقابل نیروهای چپ و رادیکال ابتکار عمل را در سازماندهی یادمان کشتار زندانیان سیاسی بدست گیرند)، برای بی محتوا کردن یادمان از هیچ اقدامی خودداری نکرده اند. البته این کوشش ها تنها به مساله کشتار زندانیان سیاسی دهه 60 محدود نمی شود بلکه همه حوزه های هنر، فرهنگ، ادبیات و سینما را نیز در بر می گیرد. برای اطلاعات بیشتر به مقاله مستند و افشاگرانه باربد طاهری:"دست درازی به سینمای زیر زمینی ممنوع!" در http://www.andishhee.com/10/49.htm
، لیلا قبادی : "چند پرده از یک نمایش" و مقاله های بصیر نصیبی، همه در : http://www.cinemaye-azad.com ، مراجعه شود.
2- رجوع شود به اطلاعیه اتحاد سوسیالستی ایرانیان- مونترال مورخ 27 اوت 2008، تحت عنوان "چرا در مونترال 2 یادمان کشتار زندانیان سیاسی برگزار می شود". در این اطلاعیه از جمله آمده است : "از همه بدتر و سنگین تر این است که کمیته ای که قرار است علیه جمهوری اسلامی در زمینه یکی از حساس ترین و در واقع پاشنه آشیل رژیم به افشاگری بپردازد، نه تنها افرادش به ایران رفت وآمد دارند بلکه خود کمیته نیز از این مساله به دفاع بر می خیزد. به این جملات از پاسخ "کمیته ..." به پرسش های یکی از خوانندگان پیوند در مورد رفت و آمد افراد کمیته به ایران توجه کنید تا عمق سیاست آن ها را دریابید : "موضوع رفتن دوستانی از این کمیته به ایران در کار کمیته اخلال ایجاد نکرده و ما آن ها را انسان های واقعی و پرکار و با وجدان اجتماعی و حساس به فاجعه دیده ایم. ما در جایگاه تعیین تکلیف برای رفتن یا نرفتن افراد نیستیم ولی به یک مساله واقف هستیم که تردد ایرانیان بسیار بیشتر از قبل است و این دسته با توجه به حضور وسیع نسل جوان که در ایران پرورش یافته نگاه و توجه خاصی را می طلبد. ما باید آغوشمان را گشوده واین عده کثیر را در فعالیت هایمان شرکت دهیم، مشارکت این جوانان در فعالیت های سیاسی و اجتماعی بسیار مهم و حیاتی است و در این بین ما فکر می کنیم هرگونه تقسیم بندی افراد که آیا به ایران رفت و آمد دارند را به وجدان اجتماعی آنان واگذار می کنیم و مشتاقان فعالیت را یار و همراه باشیم، تجربه ما بسیار مثبت بوده و از کارکرد دوستانمان در کمیته راضی هستیم.(نشریه پیوند 15 اوت 2008)"
همانطور که می بینیم "کمیته یادمان ..." رفت و آمد اعضای خود به ایران را "بسیار مثبت" ارزیابی کرده "و از کارکرد دوستان" شان در کمیته "راضی" بودند! امروز اما معلوم شده که افرادی که بایران رفت و آمد دارند و در فعالیت های علنی نیز شرکت می کنند، به این سادگی که "کمیته یادمان ..." آن را توجیه می کند نیست. طبق اسنادی که اخیراً منتشر شده، نشان می دهند که اغلب این افراد توسط نیروهای امنیتی سازماندهی شده و با برنامه وارد فعالیت های سیاسی در خارج از کشور می شوند. سند زیر گویاتر از آن آنست که نیاز به تفسیر داشته باشد. این سند دقیقاً نظرات "کمیته یادمان..." را به چالش می کشد و تاییدیست بر حساسیت ما نسبت به اعضای کمیته که به ایران رفت و آمد می کنند. به گزارش زیر توجه کنید :
"يك مقام وزارت اطلاعات حكومت اسلامى كه اخيراً به اروپا پناهنده شده است در يك افشاگرى بى سابقه اعلام كرد كه در معاونت هاى ده گانه وزارت اطلاعات واحدهايى وجود دارد كه مأموريتشان ايجاد هسته هاى تحت كنترل در درون اپوزيسيون خارج ازكشور است. به گفته اين مأمور كه خواست ناشناس بماند، وزارت اطلاعات مطالبى راكه براى ايجاد توازن ميان جناحهاى نظام لازم دارد به له يا عليه يكى از شخصيتهاى بلندپايه نظام، يا جناحهاى آن، از طريق اين هسته ها در خارج از كشور مطرح مى نمايد"
"او هم چنين مى گويد: از دانشجويان بورسيه حداكثر استفاده مى شود، آنها در هر سفر به ايران جلسات ويژه دارند و تخليه اطلاعاتى شده و توجيه مى شوند. علاوه بر اين، گزارش ماهيانه بايد بدهند و يا گزارش ويژه اگر لازم باشد. از همسران دانشجويان بورسيه براى نفوذ به خانواده هاى ايرانيان مقيم هر كشور استفاده مى شود. مأموريت هايى مانند تلفن زدن به رسانه ها نيز با آنهاست. بعضى حتى دوره آموزشى قبل از اعزام طى كرده اند. در زمان حضور در هر كشور نيز گزارش هاى ويژه داراى ارزش حتى پاداش دريافت مى كنند. هر چند زوج دانشجوى بورسيه تحت نظر يك مسئول اداره مى شود كه معمولاً با سفارت و يا مستقيم با تهران در ارتباط است"( فرزاد جاسمی : افشاى شيوه هاى كار شبكه خارج كشورى وزارت اطلاعات)
http://www.roshangari.net/as/sitedata/20090928201917/20090928201917.html
همانطور که در پیش اشاره کردیم اغلب این "مشتاقان فعالیت" امروز آشکارا به طرفداری از جناح های رژیم می پردازند و از سازماندهندگان جنبش ارتجاعی سبز شده اند. باقی مانده های آنها که امسال نیز در"کمیته یادمان کشتار زندانیان سیاسی دهه 60 مونترال" فعال هستند بدون این که به روی خود بیاورند، همان سیاست را این بار با عده دیگری دنبال می کنند. آیا نباید از این افراد خواست تا نقش خود را در کمیته سال گذشته به عنوان توجیه کنندگان رفت و آمد به ایران روشن سازند؟ تا آن زمان ما حق و وظیفه داریم نسبت به سلامت سیاسی آنها شک و تردید داشته باشیم.
3- داریوش همایون و رضا پهلوی نیز به خیل سبز پوشان پیوستند و در زیر علم موسوی، خاتمی و ...، در جهت حفظ رژیم اسلامی می کوشند!
![]()
شعر" زایرصالح کارگرکارخانه لوله سازی اهواز" نه فقط بیان واقعۀ سرکوب روز گذشته کارگران "لوله سازی اهواز"است، که یاد وارۀ سرکوب آمال ها وآرزوهای به خون خفتۀ تمامی کارگران "ذوب وفولاد" خوزستان می باشد. این شعر بیش از هر چیز، تقدیمی است به دو جانباخته مبارزات کارگری "صنایع فولاد اهواز" خیرالله حسنوندعضوسازمان اقلیت و محمد عصاره دزفولی عضوسازمان رزمندگان درراه آزادی طبقه کارگر. خیرالله حسنوند درزیر شکنجه های طا قت فرسا ی سرمایه جان باخت ومحمد عصاره دزفولی را پس از شکنجه های طولانی پیکرش را ازپا تا سر به گلوله بستند. یادشان گرامی باد!
مجید ارژنگ - آبان ١٣٨٨
زایرصالح کارگرکارخانه لوله سازی اهواز
زایر صالح عرب است،
کارگرکارخانۀ "لوله سازی اهواز"
شهرتش:
دِنبوس
محل دستگیریش:
خیابان" نادری"اهواز
محل نگهداریش:
"مِلایک"شان داند
جرمش:
اعتراض به عدم دریافت10تا 13 ماه دستمزد معوقه
ومابقی داستان را "خدا"ی شان داند
زایر صالح عرب است،
کارگرکارخانه "لوله سازی اهواز"
قسمت "ذوب فلز"
اهل خرمشهر
ساکن رفیش آبادِ اهواز
نه مالی دارد
نه منالی
پنج فرزند دارد
وسی وچهارسال ازعمرش درمی گذرد
برگونه هایش دواستخوان رویده
وبرپیشانیش چندین وچندچروک
حاصل فقر!
بارخساری سوختۀ آفتاب
وقامتی ساختۀ رنج وکین
حاصل کار!
زایر صالح "عرب" است،
کارگر "کارخانه لوله سازی اهواز"
باچفیه ای برنگ خون
وکوله باری انباشتۀ ،
جوروستم
درآن هنگام که "فیدوس"رنج
درهر سپیده دمِ صبح
می نوازد آوای استثماررا
درکنار"کورۀ ذوب"،
دستانش بر آهن گداخته می نشیند
تالقمه نانی از آن برکند
برای پنج فرزند درانتظار
گذران زندگیش نه "کار"
که "اعتراض" است
درزیرباران باتون وگلولهِ ویرانگرمرگ
زایر صالح "عرب" است،
کارگرکارخانه "لوله سازی اهواز"
نه حقی دارد، نه حقوقی
نه حالی دارد، نه آینده ای
لیک؛
قلبی دارد
مالا مال از امید
وخشمیِ فروخفته
چونان آتشفشان
مجید ارژنگ - آبان ١٣٨٨
![]()
بر وطن ما چه رفته است و جايگاه مبارزات شما در کجاست؟
احمد نوين
سعيد امامی که کليدی ترين فرد عامل " قتل های زنجيره ای" بود، در آخرين روزهای بهار ۱۳۷۸ در زندان خودکشی شد. گفتند که " واجبی " خورده و مرده است. او مديرکل وزير اطلاعات رژيم بود.
بر بستر افشاء جناياتی که به قتل های زنجيره ای مشهور شد، در ابتدا اين جنايات وحشتناک، ماجراجوئی برخی از عناصر خودسر وزارت اطلاعات ناميده شد. اما، افکار عمومی با توجه به اسناد و مدارک متعدد دريافت که " حاج سعيد" در راًس باندی ازعاملان قتل های زنجيره ای بوده است که محمد مختاری، پوينده، پروانه اسکندری، فروهر، پيروز دوانی، مجيد شريف و ... را در پائيز ۱۳۷۷ بقتل رسانده بودند و فزون بر آن در سال های قبل از ۱۳۷۸ نيز در جنايات بسيار ديگری دست داشته اند. آشکار شد که آمران اين قتل ها از پشتيبانی مقامات عالی رتبه نظام تا بالاترين رده ها برخوردار بوده اند.
افکار عمومی ميخواست که نه تنها از اسرار همۀ ماجراهای خونين توطئه هائی که در طول سال ها، جان فعالين و مخالفين ضد رژيم را گرفته بود آگاه شود ، بلکه فزون بر آن اصرار داشت که بداند آمران اين قتل ها چه کسانی بودند. مردم خواهان محاکمه آمران و عاملان آن جنايات فجيع بودند.
امروزه يکی از آمران جنايات مخفی در ايران، که به حکم او چندين هزار زندانی سياسی ايران به قتل رسيدند را، همه ميشناسند. او روح الله خمينی رهبر سابق جمهوری اسلامی است. حکم نابودی زندانيان سياسی در سال ۱۳۶۷ که توسط خمينی صادر شده بود، علنی شده است. ايت الله حسينعلی منتظری همان زمان به اين جنايات اعتراض نموده بود. عناصر و نيروهای مبارز اپوزيسيون جمهوری اسلامی نيز در همان زمان و بطور علنی بر عليه آن جنايات اعتراض و افشاگری کردند.
رهبران و صاحب منصبان جمهوری اسلامی ايران، از همان ابتدا با دوز و کلک با مردم برخورد کرده اند و اکنون نيز ادامه ميدهند. خمينی يکی از ماهرترين کارگردانان اين نظام جهل و جنايت بود. او در عين حال که از رئوفت اسلامی صحبت ميکرد، حکم قتل عام زندانيان سياسی را صادر ميکرد.
خمينی در نوفل لوشاتو ( فرانسه ۲۰ مهرماه ۱۳۵۷ در دوران ستم شاهی) در مصاحبه مطبوعاتی ميگفت " دانشگاه که مرکز علم و سازنده آينده ملت است، تعطيل است. نميگذارند کارش را بکند. ميريزند توی آن زن و مردش را ميزنند. زخمی ميکنند و يا ميگيرند و ميبرند در حبس ها. دانشجو را کتک ميزنند و ميکشند."
اما همان زمان نيز به وضوح ميدانست که در حکومت اسلامی اش (که خطوط آنرا در رساله اش ترسيم نموده بود) پاسخ مردم آزادی خواه و برابری طلب را با ضرب و شتم، زندان، شکنجه و اعدام خواهد داد. امری که هم در زمان حيات خودش و هم اکنون در نظام مورد علاقه اش، روتين کار دستگاه حکومت بوده و است.
به هر رو ،بر بستر افشاء عملکرد های سعيد امامی " حاج سعيد" و در رابطه با طرح سرکوبگرانه او در مورد قانون مطبوعات بود، که روزنامه " سلام " در بعدازظهر ۱۷ تيرماه ۱۳۷۸توقيف شد. در بامداد روز ۱۸ تير مزدوران رژيم با حمله به کوی دانشگاه در امير آباد، تلاش کردند که با دست زدن به اعمال جنايتکارانه، دانشجويان را که به تعطيلی روزنامه سلام معترض بودند، خاموش و سرکوب نمايند.
اين دانشجويان شجاع و مبارز بودند که پس از حمله به کوی دانشگاه، با مقاومت و مبارزه شان، کوس رسوئی رژيم را در سراسر ايران به صدا در آوردند و با ۶ روزی مبارزه و مقاومت، ايران را لرزاندند. ۶ روزی که لرزه مرگ را به ستون فقرات رژيم انتقال داد. با يادآوری اين واقعه تاريخی بجاست که در رابطه با مبارزات وجايگاه دانشگاه، دانش اندوختگان و دانشجويان، به گذشته تاريخی اين مبارزات بمثابه " گذشته چراغی فرا راه آينده"، نظری بيافکنيم.
واقعيت اينست که از زمان تاًسيس دانشگاه در ايران (۱۳۱۳ ) در فقدان احزاب واقعی و متکی بر مردم مبارز و ترقی خواه، دانشجويان همانند قلب تپنده جامعه در رابطه با تحولات کشور، عکس العمل نشان ميداده و ميدهند.
با لو رفتن گروه ۵۳ نفر و در راًس آنها تقی ارانی، در زمان حکومت خود کامه پهلوی اول ( رضا شاه )، حکومت متوجه شد که دانشگاه تنها کادرهای متخصص در رشته های مختلف علمی به جامعه تحويل نميدهد. بلکه دانشجويان و دانش آموختگان در گسستن از سنتهای ارتجاعی و روی آوری به تجدد و ترقی خواهی، ميتوانند پيام آوران آزادی و برابری برای جامعه شان نيز باشند.
زندان و شکنجه گروه ۵۳ نفر و قتل تقی ارانی در زندان، نتوانست جلوی پيشروی تجدد و ترقيخواهی را سد کند. دانش آموختگان و دانشجويان ايران پس از فرار رضا خان از کشور و سقوط حکومتش، به مبارزاتشان ادامه دادند. دانشگاه همانند قلب پر احساس جامعه، در ميدان مبارزه می تپيد و در سال های حکومت دولت ضد استعماری محمد مصدق و مبارزات ملی کردن نفت، دانشجويان مبارز و مترقی با تمام قوا در اين مبارزات شرکت نمودند.
پس از کودتای ننگين ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و سقوط دولت مصدق، اين دانشگاه تهران و دانشجويان مبارز آن بودند که در حالی که "احزاب" و رهبران خود گمارده منفعل بودند ،جان بر کف در مقابل دولت کودتا، دربار محمد رضا شاه و امپرياليسم امريکا ( که شاه فراری را به کشور بازگردانده و بر تخت سلطنت نشانده بود)، قد علم کردند و در اعتراض به دربار پهلوی و سفر معاون وقت رياست جمهوری امريکا ( ريچارد نيکسون ) به تهران، در ۱۶ آذر ۱۳۳۲ دست به تظاهرات زدند.
در حمله نيروهای مسلح رژيم به دانشجويان در ۱۶ آذر۱۳۳۲، شريعت رضوی، قندچی و بزرگ نيا، سه دانشجوی مبارز و آزاديخواه بدست ماموران سرکوبگر رژيم شاه، به قتل رسيدند و نامشان ثبت در تاريخ آزادی خواهی شد. همچنان که ۱۶ آذر شد.
دانشجو غالباً کمال گراست و روی به آينده دارد. جوان است و از سازندگان آينده. دانشجويان دانشگاه در ۱۶ آذر ۱۳۳۲، در زمانی که رژيم موفق شده بود که احزاب غير دولتی را درهم شکند، به نمايندگی از جامعه داغ ننگی را بر پيشانی رژيم کودتا کوبيدند که تا سرنگونی رژيم شاه ( و حتی تا امروز ) باعث سرافکندگی آن رژيم بوده و هست.
پس از ۱۶ آذر ،۱۳۳۲ رکن ۲ ارتش همچنان مسئوليت استمرار سرکوب و خفقان را بعهده داشت. از سال ۱۳۳۷ با تاًسيس سازمان جهنمی ساواک ( سازمان اطلاعات و امنيت کشور) تداوم خفقان، سرکوب، زندان، شکنجه و اعدام و قتل دهها هزار مبارز ضد رژيم عمدتا با سازماندهی ساواک شاه ، به پيش برده ميشد.
با وجود ورود و استقرار گارد نظامی در دانشگاه ،اما، دانشگاهيان و دانشجويان با افت و خيز پرچم مبارزه آزاديخواهی و برابری طلبی را همچنان بر افراشته نگاه ميداشتند. خاطره جانفشانی ها و سازماندهی هزاران دانشجوی مبارز در آن سالهای سياه و تا پايان کار رژيم ستم شاهی، همانند ستاره های درخشانی بر فراز جامعه ما همچنان ميدرخشد و گرما و اميد تداوم مبارزه را در جان و تن دانشجويان و مردم مبارز کشورمان زنده نگه ميدارد.
در سال های ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ بر بستر اوجگيری مبارزاتی که منجر به فرار محمد رضا شاه از ايران و سرنگونی رژيم پهلوی گرديد، دانشجويان و دانش آموزان ايران نيز نقش های ارزنده ای در کنار مبارزات کارگران و ديگر زحمتکشان کشورمان را ايفا نمودند. دانش آموزان و نوجوانان کشور با استفاده بهينه از روز ۱۳ آبان ۱۳۵۷ ، در سراسر کشور بر عليه رژيم خود کامه خاندان پهلوی و در راًس آنها شخص محمدرضا پهلوی، به ميادين و خيابانهای شهرها آمدند و با تاًثير گذاری بر روحيه عمومی ضد رژيمی در کشور، به قدرت تهاجم جنبش آزاديخواهانه مردم بر عليه رژيم سابق افزودند. تظاهرات ۱۳ آبان ۱۳۵۷ دانش آموزان و نوجوانان کشور، درتوان بخشيدن به مبارزات جنبش پُر خروش ضد سلطنتی و عقب نشينی حکومت و اعوان و انصارش، نقش بسزائی داشت. در سال ۱۳۵۷ ، جمعيت جوان کشور حدود نيمی از جمعيت کشور را تشکيل ميدادند.
جوان دانشجو علاوه بر کمال گرائی، غالباً آرمان گرا نيز هست. لذا، به دليل جوانی و آرمان گرائی بخش قابل ملاحظه ای از جمعيت کشور در آن دوران، با توجه به شکست برنامه های نامتعادل و متکی بر ماليخوليای خود بزرگ بينی مفرط شاه، که آينده ناروشن و نااميد کننده ای را در مقابل نسل جوان قرار ميداد، لذا طبيعی بود که دانشجويان مترقی کشور که برَی از محافظه کاری و مرتبط به حوزه های معرفتی بودند، در نبود احزاب طبقاتی واقعی با حيطۀ عمل سراسری، بسرعت به مثابه نبض سياسی جامعه، درگير تحولات سياسی – اجتماعی کشور گردند.
در آن روزهای بحرانی، در بستر تنش های اجتماعی، دانشجويان مبارز، دانشگاههای کشور را به سنگر دفاع از انقلاب مردم برای دست يابی به آزادی، تبديل نمودند. جوش خوردن جنبش دانشجوئی در آن زمان با ديگر جنبش های ضد سلطنتی، از غلظت نخبه گرائی های پيشين آن کاست و با گامهای استوار، راديکال و در کنار و درخدمت مبارزات مردم قرار گرفت.
اما، همين خصلت ها و پيوندها، پس از سقوط نظام سلطنتی ( بتدريج که قدرت روحانيون و متحدان آنها، ميرفت که پايش را در رابطه با اداره جامعه محکم تر نمايد ) برای صاحبان جديد قدرت وحشت زا بود.
کاست حکومتی نيامده بود که جامعه را بسوی ترقی و تجدد خواهیِ واقعی، آزادی خواهی و حاکميت مردم بر سرنوشتشان، رهنمود دهد. برای آنان مردم وسيله بودند که با توسل به آنها روحانيت بر مسند قدرت تکيه زد. حتی بخش غير روحانی شريک در قدرت دولتی، در گله گذاری از روحيه انقلابی توده حق طلب های آنان ميگفت که ما باران خواستيم، اما سيل آمد.
مدتی پس از ارائه اينگونه اظهارات " داهيانه " رئيس دولت موقت، با سازماندهی مخفيانه تعدادی از دانشجويان و جوانان حزب اللهی، سفارت امريکا در تهران تسخير شد و اين عمل نامنطبق بر عرف ديپلماسی، گذشته از آنکه خسارات جبران ناپذيری به اقتصاد کشور وارد آورد و با دادن دستاويز به قدرت های غربی ،باعت تشديد انزوای بيش از پيش ايران شد، به روح الله خمينی و ديگر محافل قدرت در ايران امکان داد تا با توسل به آن، هم دولت موقت را بزير بکشند و سلطه حزب الله را بيش از گذشته بر محيط های آموزش عالی و جامعه، مسلط گرداند.
از اقدامات سرکوبگرانه نظام اسلامی که اداره کشور را در دست گرفته بود، تلاش برای تسلط انحصاری بر دانشگاههای کشور، بويژه دانشگاه تهران بود. عاقبت نيز بايورش به دانشگاهها و سرکوب دانشجويان مترقی و مبارز تلاش نمودند که سلطه انحصاری ارتجاع حاکم را بر دانشگاهها و مدارس عالی برقرار نمايند.
مقاومت دانشجويان، اساتيد ومديران آزاديخواه در مقابل تهاجم رژيم آنچنان قاطع بود که عاقبت بدستور مسئولان امور با دميدن در شيپور مبارزه با تهاجم فرهنگی و بنام " انقلاب فرهنگی " در ارديبهشت ۱۳۵۹ جامعه با انسداد سياسی روبرو گرديد و دانشگاهها بسته شدند. مزدوران رژيم با سه سال سرکوب بی وقفه دانشجويان و اساتيد آزادی خواه تحت لوای "انقلاب فرهنگی"، عملاً نسل قديم دانشجويان را از دانشگاهها و مراکز آموزش عالی بيرون رادند و با جايگزين نمودن دانشجويان بسيجی که عمدتاً با استفاده از سهميه های تحميلی به دانشگاهها راه يافتند، مانع از انتقال تجربه "نسل" قبلی دانشجو به نسل جديد شدند.
با گذشت سه سال ،پس از بازگشائی دانشگاهها در سال های ۱۳۶۱ - ۶۲، با توجه به عللی که به اختصار در سطوح فوق بدان ها اشاره رفت، تا پايان جنگ ارتجاعی ايران و عراق، جنبش دانشجوئی ايران، عليرغم تلاش ها و جانفشانيهای بسيار مبارزان و دانشجويان مترقی، وارد مرحله ای شد که بی شباهت به دوران فترت نبود.
پس از پايان جنگ هشت ساله نيز، با صدور فرمان کشتار زندانيان سياسی توسط روح الله خمينی و تشديد سرکوب در جامعه، داس مرگ و خفقان رژيم چندين هزار نفر از مقاوم ترين مبارزان کشور را بقتل رسانيد. در اين کشتارها و سرکوبها، جنبش دانشجوئی نيز بی نصيب نماند.
پس از بازگشائی مجدد دانشگاهها همچنان هيج تشکل مستقل دانشجوئی اجازه فعاليت در دانشگاهها را نداشت. تنها دانشجويان خط امام تحت پوشش انجمنهای اسلامی ميتوانستند با برخورداری از همه امکانات، به فعاليت بپردازند. در اين دوره – شامل دوران جنگ و پس از آن تا سال ۱۳۷۶ - هيج تشکل دانشجوئی بغير از نيروهای وابسته به دفتر تحکيم وحدت ( که در سال۱۳۵۸ در رقابت با تحرکات ترقيخواهانه دانشجويان بوجود آمده بود ) و امثالهم، در محل های آموزش عالی اجازه فعاليت علنی نداشتند. تازه همين تشکل ها هم نه بعنوان بلندگوی اعتراضات دانشجوئی، بلکه، بمثابه نيروی کمکی به ارگان های خفقان و مبلغ رژيم فعاليت ميکردند. اما، با تمام خفقان ها و با داغ و درفش های رژيم، هر کجا که دانشجويان معترض فرصت می يافتند، رِژيم و عوامل آنرا به چالش می طلبيدند.
در سال ۱۳۶۷ که اميدهای ناروشنی به ايجاد تغييراتی درنظام در ذهنيت بخشی از جامعه با توهم درهم آميخت، اثرات انکار ناپذير آن بر روی دانشجويان نيز محسوس شد. به واقع تحرکات بيرون از دانشگاه ،گرمای مبارزاتی ملموسی را بداخل دانشگاه منتقل کرد.
بيم و اميد نسبت به امکان تغييرات جدی در جمهوری اسلامی آنچنان توهم زا شد که همانند تب، بخش قابل توجهی از جامعه را ملتهب کرده بود. بر اين بستر، تودههای آزاديخواه، اصلاح طلبان رژيم و در راس آنها محمدخاتمی را سپر کردند تا به ميدان بيايند و خواهان برقراری آزادی درکشور شوند. دانشجويان و ديگر جوانان در راًس حرکت خود جوش مردمی، با تمام قوا به ميدان مبارزه با خودکامگی های ولی فقيه شتافتند.
اکنون که اميد به شکستن انسداد سياسی در جامعه، به قلب و شعور جوانان و دانشجويان نور اميد می تاباند، جنبش دانشجوئی ترقی خواه ، بمثابه بازتاب موقعيت نيروهای اجتماعی رشد يابنده در جامعه، از صحنه دانشگاه خارج شد و به درون جامعه، در کوچه ها، خيابان ها و ميادين شهرها رخنه کرد و تلاش نمود که شور تحول خواهی، آزاديخواهی و برابری طلبی را در روح و جان ديگر شهروندان آزاديخواه، بدمد. در واقع در اين دوره ، جنبش دانشجوئی مترقی در راًس پيکان مبارزات توده های حق طلب به پيش ميتاخت.
اميد غير واقعی به اصلاح طلبان دولتی که با سر دواندن جنبش مردم در پائين و لاس زدن با حاکميت در بالا، در صدد تحکيم يايه ها قدرتش بود، در سرخوردگی و نا اميدی بسياری از مردم مبارز و حق طلب، نقشی انکار ناپذير داشت. بازتاب اين وضعيت در جنبش دانشجوئی نيز با شقه شدن اين جنبش و به انفعال کشيدن جنبش رزمنده دانشجوئی (که با همدستی و تاًثيرات مخرب دفتر وحدت همراه بود) خود را به معرض نمايش گذاشت.
همانگونه که در ابتدای مقاله مورد اشاره قرار گرفت، جنبش دانشجوئی بمثابه قلب تپنده جنبش آزاديخواهانه مردم ايران، پس از حمله فاشيستی مزدوران رژيم در شامگاه ۱۸ تير به خوابگاه دانشجويان در اميرآباد تهران و قيام دانشجويان مبارز، پس از چندين روز مقاومت و مبارزه پس از آنکه تشکيلات تحکيم وحدت ، پشت جنبش دانشجوئی را خالی کرد، در ۲۳ تيرماه ۱۳۷۸ با هجوم وحشيانه ماموران مسلح رژيم درهم شکسته شد.
همين مصاف کوتاه و پُر غرور دانشجويان مبارز با رژيم جهل و جنايت، آنگاه که رژيم محاسبه ميکرد که مردم تهران از جمله کارگر و زحمتکشان نيز احتمال دارد دست در دست دانشجويان به ميدان آيند، رژيم را در ابتدا وادار به عقب نشينی کرد. علی خامنه ای رهبر رژيم با حالی نزار خطاب به " امت هميشه در صحنه گفت: "اگر عکس های مرا هم پاره کردند، مداخله نکنيد.".
اما بمجرد آرايش جديد قوا، در ۲۳ تيرماه نشان داد که "عطوفت اسلامی " او چيزی جز چنگ و دندان نشان دادن به مردم و درنده خوئی، معنای ديگری ندارد. " جنبش "اصلاح طلبی" پس از سرکوب جنبش دانشجوئی ۲۳ تيرماه ، عملاً و رسما مُرد. اما اصلاح طلبان دولتی نمُردند و پس از تحمل شکست های متعدد در ستيزه جوئی با حاکميت، پذيرفتند که در حاکميت ولی فقيه، حتی مقام رياست جمهوری در اين نظام نيز سمتی هم طراز آپاراتچی است. اين بواقع مرثيه ای "اصلاح طلبانه" بر مزار اصلاحات در نظام واقعاً موجود اسلامی ايران بود.
پس از عبور از سنگلاخ " اصلاح طلبی"، جنبش دانشجوئی که در دوره اول رياست جمهوری محمد خاتمی، ضربات جانکاهی دريافت نموده بود، باز انديشی در مورد يافتن راه خروج از بن بست " اصلاح طلبانه" در دستور کارش قرار گرفت. جنبش دانشجوئی به واقع از ابتدای پيدايش، با سه گرايش درون خود روبرو بود ؛ انديشه مارکسيستی، ناسيوناليستی و مذهبی.
پس از شکست تفکرات اصلاح طلبانه در ذهنيت آرمانگرايانه و تکامل گرايانه بخش قابل توجهی از دانشجويان مترقی، از آنجا که اين قشر جستجو گر و غالباً چشم به آينده دارد، لذا، گرايشات چپ و عمدتاً متمايل به مارکسيسم در ميان اين دانشجويان، پايگاهی گسترده تر پيدا کرد.
رژيم که با تعطيلی دانشگاه و ديگر مراکز آموزش عالی و تسويه های بی شمار در بين دانشجويان و اساتيد و گسيل تعداد قابل ملاحظه ای دانشجوی بسيجی و طرفدار رژيم تصور ميکرد که تا ساليان سال، محيط های آموزش عالی را از ترقی خواهی و نفوذ افکار پويا ، "حفاظت" نموده است، در کمال ناباوری با نسل جديدی از دانشجويان روبرو شد که تصور ميکرد با تحميل سرکوب و خفقان به دانشگاهها، از "شر" شان راحت شده است.
تمامی آرزوهای ارتجاعی رژيم، که تصور ميکرد با بگير و ببندها، از نفوذ افکار مترقی بدانشگاهها جلوگيری خواهد کرد، باطل از کار در آمد.
بازتوليد رفتار و مناسبات اجتماعی دانشجويان، متناسب با جامعه بود. جامعه با پشت سر گذاشتن تجربه هشت سال رياست جمهوری اصلاح طلبان و فزون بر آن تسلط آنها بر مجلس ، به هيچ دستاورد ملموسی در تحکيم پايه های دمکراسی از جمله آزادی تشکيل احزاب و تشکل های مستقل مردمی ، مطبوعات آزاد، و نهادينه شدن حق شهروندی دست نيافته بود. از طرف ديگر عقب نشينی های مفتضحانه اصلاح طلبان دولتی در مجلس اسلامی ( که اکثريت کرسی های آن را تصاحب نموده بودند) از جمله در رابطه با قانون مطبوعات نيم بند، که تنها با صدور حکم حکومتی ولی فقيه بدون مقاومت جا زده بودند، مردم را نسبت بهاصلاح طلبان نا اميد نموده بود.
لذا اکثر مردم در انتخابات ۱۳۸۴ از شرکت کانديداهای اصلاح طلبان دولتی استقبال نکردند و لذا دست جناح محافظه کار رژيم برای تقلبات گسترده باز تر شد و کانديد مورد نظر ولی فقيه ( محمود احمدی نژاد ) سر از صندوق انتخابات رياست جمهوری بيرون آورد.
در دوران چهار ساله اول رياست جمهوری احمدی نژاد بنظر ميرسد که جنبش دانشجوئی متناسب با آموزش های بدست آورده در چند دهه حاکميت جمهوری اسلامی ايران، سرخورده از اصلاح طلبان دولتی و متنفر از ولی فقيه و اعوان و انصارش ، متمايل به نگرش به افق های ديگری گرديد. در اين مسير دانشجويان متمايل به چپ و سوسياليسم توانستند توجه بسياری از دانشجويان مبارز و ضد رژيم را بخود جلب نمايند.
جلب توجه دانشجويان به افکار چپ مترقی و سوسياليستی در دوران اول رياست جمهوری احمدی نژاد، آنچنان آشکار شد که برخی از سخنگويان و قلمزنان اصلاح طلب دولتی در صدد بر آمدند که برای رفع "خطر"، توجه محافظه کاران و عمله و اکره آنها را به ضرورت سرکوب اين دانشجويان آزادی خواه و برابری طلب جلب نمايند.
متاًسفانه چپ روی و جدا کردن صفوف برخی از دانشجويان آزادی خواه و برابری طلب از توده دانشجوئی، به پائين آمدن توان مقابله با سرکوب های شديد اين دانشجويان منتهی شد. تجربه نشان داده است که دانشجويان جپ و مترقی، همانند ماهی در دريای مبارزات توده های دانشجويان معترض به رژيم، از حفاظ امنيتی بهتری برخوردارند. در مقابله موًثر تر با سرکوب و خفقان رژيم، عدد بزرگ، تاًثيرات انکار ناپذيری دارد.
تسليم نشدن ،مقاومت، مبارزه و تداوم ايستادگی جنبش دانشجوئی در سطوح گسترده و مواردی کشوری در مقابل سرکوب های دولت احمدی نژاد و ولی فقيه در چهار سال گذشته نيز ، برگ های پُر افتخار ديگری بر دفتر مبارزات ترقيخواهانه جنبش دانشجوئی، افزوده است.
دانشجويان مبارز و مترقی ايران دراين دوران، با وجود انواع و اقسام روش ها و اَعمالِ خفقان زای رژيم از قبيل اخراج، بازداشت، ضرب و شتم ، زندان، شکنجه و ... سر تسليم فرود نياوردند و با تمام لطماتی که بر وجودشان وارد ميآمد، از دانشگاهها و مراکز آموزش عالی و حقوق خودشان و مردمشان، سرافراز دفاع نمودند.
با برگزاری انتخابات اخير رياست جمهوری در ايران و افشاء تقلبات گسترده و کودتای انتخاباتی، دانشجويان که در دوران تعطيلی بسر ميبردند، همراه و همدوش جوانان، زنان، کارگران در ابتدا در صفوف تظاهرات ميليونی شرکت کردند.
بسياری از دانشجويان که بهمراه ديگر مردم مبارز و آزاديخواه که با سپر کردن برخی از رهبران اصلاح طلب دولتی نظير ميرحسين موسوی و مهدی کروبی ، بر عليه رژيم و تقلبات و کودتای انتخاباتی، برعليه محمود احمدی نژاد ، علی خامنه ای و سياست ها و عملکردهای فاشيستی آنها در تظاهرات ها شرکت نموده بودند، در يورش گله های مزدوران رژيم به صفوف تظاهر کنندگان، مورد ضرب و شتم قرار گرفتند، دستگير و روانه بازداشت گاههای مخوف رژيم شدند. آمران و عاملان سرکوب از هيچ جنايتی فرو گذار ننمودند. زندان شکنجه و در مواردی تجاوز جنسی به جوانان دستگير شده، روتين کار مزدوران رژيم بود. بطور مثال اعمال روش های بشدت غير انسانی در زندان کهريزک آنچنان موًثر و گسترده افشاء شد که نام زندان کهريزک ، نام زندان ابوغريب و شکنجه های امريکائيان به زندانيان عراقی را در ذهن تداعی مينمود.
شدت سر کوب و کشتار جوانان حق طلب و آزاديخواه در تظاهرات آنچنان بود که برای جلوگيری از پرداخت هزينه های سنگين تر، تاکتيک تظاهرات ميليونی تغيير کرد.
بقصد پراکندن نيروهای سرکوبگر رژيم و تداوم جنبش اعتراضی ، تظاهرات ها در نقاط مختلف تهران و ديگر شهرها ، سازمان دهی شد. بمرور مابين زمان برگزاری تظاهرات ها، برحسب موقعيت، فاصله ايجاد شد. اما، تحرکات مردم از نفس نيافتاد.
هر چند که جنبش اعتراضی برای احتراز از پرداخت هزينه های سنگين، از نشان دادن قدرت اش در فواصل زمانی کوتاه خوداری کرد، اما، از هر فرصت و از هر وسيله ممکن و روش قابل اجرا، برای رساندن صدا و خواست اش در رابطه با نابودی نظام جهل و جنايت حاکم بر کشور ما، استفاده بهينه کرده و ميکند.
ولی فقيه، دولت کودتای انتخاباتی و همه ابزار سرکوب آنها با نزديک شدن زمان بازگشائی دانشگاهها به مناسبت آغاز سال تحصيلی جديد، دچار لرزه مرگ شدند. تهديد به سرکوب های شديدتر کردند. الدرم بلدرم نمودند. تهديد به تعطيلی دانشگاهها نمودند. در تهران و شهرستان ها صدها دانشجو را احضار و مورد تهديد قرار دارند. در برخی نقاط برای پدر و مادر دانشجويان خط و نشان کشيدند. در مواردی دانشجويان را دستگير و روانه زندان ها کردند . احمقانه شان تصور کردند که زهر چشم های کاری از دانشجويان گرفته اند. بخيال خودشان، دانشجويان آزاديخواه را در جايشان ميخکوب نمودند.
رئيس دانشگاه صنعتی اصفهان به بيش از ۵۰ خانواده دانشجويان که فرزندان مبارز آنان در جنبش اعتراضی اخير شرکت داشتند، اخطار داد. تنها در دانشگاه صنعتی اصفهان نيست که سرکوب دانشجويان، در دستور کار قرار گرفت، در حال حاضر تعداد زيادی از دانشجويان در سراسر کشور "بجرم" فعاليت و يا گرايش سياسی از تحصيل محروم شده اند. بنابر گزارش سايت خبری ادوار نيوز " تعدادی از دانشجويان امسال نيز همانند سال قبل در کنکور کارشناسی ارشد ستاره دار و محروم از تحصيل شده اند.".
بعلت "شرکت در تجمعات مسالمت آميز صنفی و فعاليت های دانشجويی" ۲۰ نفر از دانشجويان دانشگاه هنر به کميته انضباطی احضار و يک نفر ديگر به دادگاه انقلاب احضار شده اند.
بنابر گزارش خبرنامه اميرکبير " طی اقدامی ناگهانی سه ساختمان کوی دانشگاه بالاجبار تخليه شد. ساختمان های ۲۰ و ۲۱ که دانشجويان کارشناسی در آن ساکن بودند و همچنين ساختمان ۲۳ که متعلق به دانشجويان کارشناسی ارشد می باشد و در ضلع جنوبی کوی دانشگاه تهران واقع شده اند و همچنين مشرف به خيابان های امير اباد شمالی می باشند، از جمله ساختمان هائی است که ساکنين آن تخليه شده اند." .
فرماندۀ سپاه پاسداران که در گردهم آئی مسئولان بسيج دانشجوئی دانشگاه های ايران سخن می گفت، نا آرامی های پس از انتخابات رياست جمهوری در ايران را "بزرگترين خطر برای محتوای نظام و انقلاب اسلامی طی سی سال گذشته و حتی خطرناک تر از جنگ هشت ساله ايران و عراق" توصيف کرده
بنابر گزارشات خبرگزاری هرانا دهها دانشجو به حبس های کوتا، ميان مدت و بلند مدت محکوم شدند. از جمله : رهاد حاج ميرزايی، فعال حقوق کودک به ۱۰ سال و ۴ ماه حبس تعزيری \ مهدی گرايلو، فارغ التحصيل فيزيک دانشگاه صنعتی شريف و دانشجوی کارشناسی ارشد ژئوفيزيک دانشگاه تهران به ۵ سال حبس تعزيری \ کيوان اميری الياسی، به ۵ سال حبس تعزيری \ علی کانطوری، به ۳۲ ماه حبس تعزيری \ مهدی بخارايی، به ۳۲ ماه حبس تعزيری \ مهدی الله ياری، به ۲ سال حبس تعزيری محکوم شده اند.بسياری از دانشجويان مبارز در ماه های گذشته به حبس تعليقی ( قرار گرفتن در زير شمشی "داموکلس " رژيم) حکوم شده اند. مجيد اشرف نژاد به ۳ سال حبس تعزيری به مدت ۵ سال تعليق ، صدرا پير حياتی، ساناز الله ياری، امير حسين محمدی و ... و نيز بسياری از دانشجويان اين طيف دانشجويی در انتظار دريافت حکم يا تشکيل دادگاه می باشند.
اين همه بمثابه " مشت نمونه خروار" است. اگر قرار ميبود که ليست سرکوب دانشجويان در سه ماهۀ اخير در اين مقاله بطور کامل منتشر شود، آنگاه تنها اين ليست، بقدر يک کتاب بر صفحات اين نوشته می افزود، لذا به همين مختصر يادآوری بسنده ميشود.
با همه اين سرکوب ها ،اما، در اولين روز بازگشائی دانشگاهها و ديگر مراکز آموزش عالی، مقامات رژيم که برای ايراد نطق های افتتاحيه به دانشکده ها مراجعه نموده بودند، توسط صفوف بهم فشرده دانشجويان هو و افشاء شدند. دانشجويان در شرايط گستردگی تور اختناق و خطر پرداخت هزينه های بسيار سنگين، با شعار های " مرگ بر ديکتاتور، چه رهبر ، چه دکتر" نفرت و انزجارشان از رژيم ولايت فقيه ( جمهوری اسلامی ايران ) را مجدداً به اطلاع افکار عمومی رساندند.
اين بار نيز پاسخ رژيم اعزام مزدوران سرکوبگر بود. اما، اين يورش های نيز با مقاومت دانشجويان روبرو شد. بنظر ميرسد که ولی فقيه و دولت پادگانی احمدی نژاد در صورت ضرورت از پادگانی کردن دانشگاهها نيز ابائی ندارند.
باتوجه به شرايط متحول جامعه و بويژه پس آن همه کشتار و جنايات که توسط مزدوران رژيم قبل از روز قدس انجام شد و شرکت گسترده تودهای معترض در صفوف بهم فشرده و در تهران و بسياری از شهرهای ديگر ايران در روز قدس، واضح است که مردم از روحيه مبارزاتی بالائی برخوردارند و مايل نيستند که دست از خواستهای آزاديخواهانه و برابری طلبانه شان و مقابله با رژيم بردارند. ديگر قدر قدرتی رژيم در ذهنيت مردم درهم شکسته شده است. همين مردم از شکافهای ايجاد شده در بالای رژيم استفاده بهينه ميکنند و رهبران اصلاح طلب دولتی را که به آنها پناهنده شده اند، بدنبال خود روان نموده اند. مهدی کروبی در آخرين گفتارش پس از آنکه در نمايشگاه مطبوعات مورد حمله گله های وحشی حزب الله مدافع ولی فقيه و احمدی نژاد قرار گرفت در گفتاری در "يو توب" چنين اظهار نظر کرد : " در چنين شرايطی ما در هر صحنه ای حاضر ميشويم..... قبلاً داعی داشتيم که بدوستانمان نگوئيم که کجا ميرويم، اما حالا ميگوئيم کجا خواهيم رفت. ... هيچگاه از ميدان بدر نخواهيم رفت. محکم و قرص ايستاده ايم و از هيچ چيزی هم باک نداريم.".
در چنين هنگامه ای، تلاش رژيم در پادگانی کردن دانشگاهها و مقاومت و مبارزه دانشجويان مبارز و آزاديخواه برای برچيدن بساط گله های سرکوبگر رژيم و در تداوم قيامهای خيابانی مردم، ميتواند صحنه دانشگاهها را به روياروئی عظيم دانشجويان و مزدوران رژيم تبديل کند.
اگر در اين روياروئی، اساتيد مترقی دانشگاهها، معلمان ، دانش آموزان، زنان، کارگران در همراهی با دانشجويان و بطور کلی در تداوم جنبش اعتراضی اخير و در دفاع از آزادی و برابری به ايفای سهم و هماهنگی ادامه دهند ( وجنبش دانشجوئی نيز در همراهی و هماهنگی با ديگر اعتراضات مردمی )، آنچنان دندانهای خونريز رژيم در دهان دريده اش درهم کوبيده خواهد شد که بيهودگی، ناکارائی و شکست استفاده از اهرم سرکوب رژيم در بخاموشی کشاندن مقاومت و مبارزه مردم، در مقابل ديدگان افکار عمومی در ايران و همچنان در معرض ديد افکار عمومی جهان نيز قرار خواهد گرفت.
دانشجويان مترقی و مبارز علاوه بر مبارزه مداوم با عوامل سرکوب رژيم، بايد با تمام قوا عليه افکار ارتجاعی بنيادگرايان اسلامی و هر تفکر غير علمی و ارتجاعی ديگر، قد علم کنند. رهبر نظام که با علوم انسانی مخالفت ميکند در سالروز"حضرت معصومه"، ادعا کرده است که اساسی ترين کار يک جامعه " شکل گيری نظام مبتنی بر دستورات قرآن و اسلام " است و "پايه و اساس علوم انسانی را بايد در قرآن جستجو کرد.". اين ياوه ها ميتواند با پژوهش های علمی دانشجويان مترقی و از جانب دانشجويان پاسخی شايسته دريافت نمايد.
دغلکاری علی خامنه ای زمانی ملموس تر ميشود که به تلاش های مزورانه صاحب منصبان رژيم اش توجه شود که سعی ميکنند که حتی با توسل به سرقت علمی، در محافل علمی، خود را پزوهشگر علمی - در مواردی که پايه و اساس آن در قران جستجو نميشود- معرفی نمايند.
البته در تمام طول حيات جمهوری اسلامی، از صدر تا ذيل اين رژيم همواره " نان به نرخ روز " خورده اند. خبرنامه اينترنتی نيچر نيوز Naturenews وابسته به نشريه علمی معتبر نيچر Nature در گزارشی به بررسی جنجال ناشی از اتهام کپی برداری از مقالات علمی عليه کامران دانشجو، وزير علوم، و حميد بهبهانی، وزير راه و ترابری در کابينه محمود احمدی نژاد، رئيس جمهوری ايران، پرداخته است.
اين گزارش با عنوان "وزيران ايرانی در جنجال سرقت علمی" چاپ شده و در آن آمده است که براساس تحقيقات نشريه نيچر، دو تن از وزيران دولت ايران در نوشتن و چاپ مقالاتی همکاری داشته اند که بخش عمده ای از آنها از نوشته های ديگران کپی شده است.
دانشجويان در مقابله با سرکوب ها،تهديد ها و کاهبرداری ها و زورگوئی های رژيم حق دارند هشدار دهند که اگر کسانی دانشگاهها را با انقلابی فرهنگی تهديد کنند، دانشجوها نيز ناگزير آنان را به انقلابی ديگر تهديد خواهند کرد. البته دانشجويان مبارز بارها شعار داده اند : دانشجو ميميرد، ذلت نمی پذيرد.
هم اکنون با وجود گستردگی ترور و ارعاب دولتی، با وجود براه افتادن موج اعدامها در سراسر ايران، با وجود اذيت و آزار، ضرب و شتم و دستگيری ها و محکوميتهای روزمره دانشجويان، زنان، کارگران، روزنامه نويسان، خبرنگاران، مبارزين مليت های ساکن ايران و تشديد فشار بر برخی از رهبران اصلاح طلب دولتی، در هيچ کجا نشانی از عقب نشينی و يا توقف جنبش اعتراضی اخير نمی بينيم. امروز مقاومت و مبارزه نه تنها در تهران بلکه در بسياری از شهرهای ديگر ايران نيز ادامه دارد.
اين اتفاق؛ يک پيروزی برای جنبش دانشجوئی و همه جنبش های آزاديخواهانه و برابری طلبانه در ايران نيز هست. اتفاقی که؛ اميد به تغيير واقعی، گسترده و منعطف به عمق را در ذهنيت توده های مردم لگدمال شده کشورمان بيش از پيش تقويت خواهد کرد.
در بسياری از انقلابات يکی دو قرن اخير، شرکت جنبش ترقيخواهانه دانشجويان در تسريع چرخ انقلاب، اثرات رشد يابنده و مثبتی داشته است. شرکت دانشجويان مترقی و همياری جنبش ترقيخواهانه دانشجوئی با مبارزات بخش های ديگر جامعه از ضروريات مبارزات کنونی مردم ايران است.
در مورد اهميت جنبش اعتراضی اخير و فدرت بالقوه آن توجه به برخی از اظهار نظرهای صاحب منصبان رژيم، عبرت انگيز است. رئيس دفتر خامنه ای گفت: "اگر تدبير هوشمندانه مقام معظم رهبری در اين برهه نبود، از اسلام غير از نام اسلام چيزی باقی نمیماند." \ به گزارش ايسنا آخوند محمدی گلپايگانی صبح روز دوشنبه در نهمين همايش سراسری روحانيون ارتش تصريح کرد: "در مسايل اخير بحث بر سر اينکه اين رييسجمهور شود يا آن مطرح نبود بلکه اساس نظام را هدف گرفته بودند."
بی جا نيست که در اينجا "تدبير هوشمندانه مقام معظم رهبری" علی خامنه ای مورد اشاره قرار بگيرد. تدابير ولی فقيه ( علی خامنه ای) چه بوده است.؟ سرکوب، سرکوب و باز هم سرکوب. بازداشت بيش از۵۰۰۰ نفر از شهروندان ايران بعلت اعتراضات مسالمت آميز. برخوردهای فيزيکی ، تحقير و زندان. شکنجه های وحشتناک و در مواردی تجاوزات جنسی به جوانان بازداشت شده و اجبار به افرادی که در زير بازجوئی ها، بيخوابی ها، توهين و تحقيرها و بعضاً شکنجه ها شکستند وحاضر شدند که بنا بر خواست بازجويان در زندان ها، در مقابل دوربين تلويزيون ظاهر شوند و آنچه بازجويان به آنان ديکته کرده بودند ، بخود و ديگران نسبت دهند.
واقعاً اين تدابير علی خامنه ای را ميبايست در کنار تدابير ديگران نظير؛ خمينی، مصباح يزدی، محمود احمدی نژاد... در موزۀ ارتکاب جنايات ِ افرادی نظير هيتلر و پولپوت به ثبت رساند تا " رکورد " رهبران و کارگزاران رژيم جمهوری اسلامی ايران، در جنايت بر عليه بشريت، بنام جانيان و پريشان روانان ديگری، به ثبت نرسد.!
در مقابل تداوم حکومت ترور و وحشت ولايت فقيه ، اما، پيوند جنبش دانشجوئی با ديگر مبارزات، جنبش عمومی ضد استبدادی و ترقيخواهانه مردم را تقويت ميکند و اميد به ايجاد تغييرات ترقی خواهانه را بيش از پيش در ذهنيت توده های مردم تقويت خواهد کرد. اين آگاهی ذهنی و خوشبينی عمومی به امکان تغييرات جدی، که بتواند منافع اکثريت عظيم، به همت اکثريت عظيم را در آينده تحقق بخشد، هر گاه با سازماندهی سراسری اين اکثريت عظيم گره بخورد ، آينده روشنی را برای مردمان تحت ستم کشورمان، نويد خواهد داد.
بزودی ۱۳ آبان دانش آموزی در ايران فراخواهد رسيد. اين امر که در اين روز احتمال دارد دانش آموزان و مخالفان رژيم، مراسم حکومتی را به ۱۳ آبان مردمی و بر ضد رژيم تبديل نمايند، ( امری که در مراسم " روز قدس" انجام شد) لرزه های مرگ بر وجود رهبر و صاحب منصبان رژيم مستولی نموده است. عکس العمل های وحشت رژيم را در صدور احکام وحشيانه متعدد بر عليه دستگير شدگان جنبش اخير اعتراضی مردم و تشديد اعدامها ميتوان مشاهد کرد.
در صورت صف آرائی دانش آموزان و معلمان کشور در ۱۳ آبان در مقابل رژيم جمهوری اسلامی و دفاع از آزادی و برابری و حمايت همه جانبه دانشجويان ترقيخواه از اين مبارزات، اين صفوف متحد و مبارز نه تنها در ايجاد هماهنگی بخش های مبارزاتی مردمی موثر خواهند بود و ضربه کاری ديگری بر رژيم وارد خواهد نمود، بلکه در جلب دانش آموزان و معلمان در دفاع از ۱۶ آذر دانشجوئی در خدمت دفاع از آزادی و برابری و تقويت روحيه همبستگی انسانی در جامعه و حمايت از مبارزات زنان، کارگران و.. و برای برقراری ارتباط های زنجيره ای همه جنبش های مردمی در ايران نظير جنبش کارگری، زنان، مليت های تحت ستم در ايران، نقش مثبتی در راه رهائی از زنجيرهای نظام اسلامی حاکم بر کشورمان بازی خواهد کرد. به اميد آن روز! ۲۸ اکتبر ۲۰۰۹
با تشکر از اینکه این مصاحبه را پذیرفتید
با توجه به بازگشایی دانشگاهها و بنا به شرایط کنونی جامعه و اعتراضاتی که به شکلی سراسری جامعه را درنوردیده است لازم دیدیم تا با فعالین چپ دانشجویی که در چند سال گذشته تجارب مهمی را از سر گذرانده اند گفتگویی داشته باشیم .
هدف از این گفتگو شناخت دقیق تر از این جنبش بواسطه ی فعالینی از آن است که تاکنون فرصت ارائه نظراتشان را در رابطه با نوع نگاهشان نسبت به گذشته و همچنین اینده این جنبش پیدا نکرده اند .
- براین اساس از شما میخواهیم در ابتدا چگونگی شکل گیری و رشد جنبش چپ در دانشگاه را توضیح دهید . زمینه های شکل گیری و تقویت این جنبش را در چه میدانید .
در ارتباط با زمینه ی شکل گیری جنبش چپ در دانشگاه ها یک نگاه و نظر که بسیار شنیده شده است وجود دارد و آن اینکه شرایط سیاسی آن دوران (سال 80 و 81 ) و بسته به آن ، شرایط اجتماعی ، اوضاع را به صورتی رقم زد تا دلسردی حاصل از شکست پروژه ی دوم خرداد موجب عروج چپ در دانشگاه و میدان یافتن فعالیت های رادیکال شود. اینکه اصلاحات محبوبیت اش روز به روز کاهش می یافت کاملا صحیح است ، اما به نظر من حضور افراد مارکسیست و کمونیست در دانشگاه و در جامعه علت موثرتری بود . نسل جدیدی که با گسست از شیوه های چپ سنتی و روش های روتین گذشته ، کار را آغاز کرده بودند و مجهز به دانش این کار بودند.
شکست اصلاحات توانست موجبات گرایش بیشتر افراد علاقمند به ایجاد تغییر در جامعه و خصوصا دانشجویان را به چپ فراهم سازد که در واقع سبب آن شد که ما تا سال 86 بیش از اندازه رشد به لحاظ کمیتی داشته باشیم.
اما در واقع شرایط مربوط به دوران سال 80 تا 84 بود که ما را به سمت فعالیت علنی در دانشگاه و جامعه کشاند و موجب گرایش بعضی از ما به احزابی بود که شاید تا آن زمان جوابگوی ما در عرصه هایی بودند.
این مدت ، زمانی بود که شرایط اجتماعی اجازه ی این کار را به ما میداد تا یکدیگر را پیدا کنیم و کارهای مشترک را در جامعه به پیش ببریم .
از نظر من مبنای آشنایی ما با مارکسیسم و فعالیت های ما در قالب فعالین مارکسیست تا سال 84 ، صرفا دانشگاه نبوده است. ما در جامعه یکدیگر را پیدا کردیم ، کانون تاسیس کردیم ، جلسات برگزار کردیم و به هر شکل و نحوی افراد مختلف را از درون جامعه در خودمان جای دادیم و این روند نتوانست ادامه پیدا کند به این دلیل که ازسال 84 به بعد امکانات ما برای ادامه کار آرام آرام سلب شد و در عین حال فشارهای امنیتی افزایش یافت .
از اینجا به بعد ما آرام آرام به ناچار تنها دانشگاه را بستر مناسب این کار یافتیم و فعالیت هایمان در جامعه نتوانست توفیقی داشته باشد .اگر چه که همچنان بر آن پای می فشردیم ، چه در محیط های کارگری و چه در فعالیت های دیگری مانند حقوق زنان .
تثبیت نفوذ ما در دانشگاه موجب آن شد تا به ظرف بزرگتر یعنی جامعه نیز بنگریم ، خصوصا در زمانی که شرایط اجتماعی هر روز بدتر می شد و احمدی نژاد چهره ی سیاسی و اقتصادی خود را کاملا به جامعه نشان داده بود.
شاید روشن بود که دیگر فضایی برای فعالیت اجتماعی در جامعه وجود ندارد و تنها می شد فعالیت اجتماعی را در یک محفل خلاصه کرد. بنابراین همانطور که شاهدش بودیم و پس از زندان ها نیز روشن شد ، برخی از رفقا دست به ماموریت های عجیبی نیز زدند .
با این وصف فضای سیاسی و اجتماعی اواخر دوران خاتمی ، شکست دولت او و پروژه ی اصلاحات و حضور انسانهای مارکسیست و تشخیص اجتماعی و سیاسی درستی که برای آغاز این کار داشتند ، شاید جز مهمترین عواملی باشد که بتوان همچنان از آن به عنوان عوامل موثر اجتماعی یاد کرد . اما قطعا تمام این شرایط ، بدون تمامی حواشی فعالیت های چپ رادیکال و همچنین افراد خستگی ناپذیراش جوابگو نمی بود.
- نظراتتان را در مورد اتفاقات 16 آذر 86 برایمان بازگو کنید. اگر چه تقریبا مدت زمان بسیاری از آن حادثه گذشته است ، اما بنا به اینکه در آن دوران و پس از آن حوادث ، که منجر به دستگیری تعداد بسیاری از دانشجویان شد ، تنها شاهد اظهار نظر از سوی شخصیت ها ، احزاب و سازمانها بودیم ،شما به عنوان یکی از فعالین این جنبش این اتفاقات را چگونه بازگو میکنید .چه عواملی باعث به وقوع پیوستن سرکوب 16 آذر 86 شد.
حملات بسیاری به شیوه ی عملکرد دانشجویان در دوران دستگیری ها و پس از آن شد که برخی از این انتقادات آرام آرام جنبه های فرعی دیگری پیدا کرد. اگر بخواهم مشخصا در ارتباط با سرکوب 16 آذر 86 صحبت کنم ، از نظر من این اتفاق اجتناب ناپذیر شده بود و برخی از رفقا حتی پیش از این که کسی دستگیر شود این امکان را گذاشته بودند که پس از برگزاری این مراسم احتمالا تبعاتی در انتظارشان خواهد بود. در واقع از این نظر همه چیز غافلگیر کننده بود که دو روز پیش از مراسم اقدام به ربودن برخی در خیابان و حمله به خانه ی یکی دیگر کردند .
واضح بود که نیروهای اطلاعاتی و امنیتی جمهوری اسلامی فعالیتهای ما را زیر نظر داشتند و در عین حال ما هم در دستور فعالیتهای مربوط به محیط دانشگاه و جامعه کمتر از روش های زیرزمینی استفاده می کردیم . ما روش کارمان تابعی از شرایط بود ، فرضا در دوره ای که کم کم چپ رادیکال در دانشگاه نفوذ بیشتری پیدا میکرد ، برخی افراد از جمله خودم به دلیل اینکه گفته می شد در مرکز اتهامات در رابطه با ارتباط با احزاب خارجی هستیم ، خودمان را از برخی کارها کنار کشیدیم تا به نوعی مانعی برای فعالیت ظاهرا سالم دیگران نشویم . اما از 85 به بعد واضح بود که حتی همانهایی که تصور میکردند هیچ فعالیت سیاسی خارج از دانشگاه شان زیر ذره بین نیست اشتباه میکردند و این صرفا یک اشتباه نبود . این حالت ، قرارگرفتن هر یک از رفقا در موقعیتی بود که به نوعی به این دلیل که پیشبرد هر یک از امور به حضور فعال شان بستگی داشت ، ناچار بودند تا از دستاورد ها حفاظت کنند و برای پیشبرد اهداف بجنگند و نتیجتا نمی توانستند به هیچ نحوی پا عقب بکشند و در واقع امکان عقب نشینی و یا فکر کردن به آن با توجه به موقعیتی که در آن قرار داشتیم ، شاید ممکن نبود .
تمامی انتقادات و حمایت هایی که در این دوران دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب شنیدند ، همه براساس منافع احزاب بیان میشد ، اما این بدان معنا نیست که همه یک سر بی اعتبار است . بسیاری از انتقادات به شیوه ی عملکرد داب(دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب) می تواند به جا و درست باشد.
سرکوب 13 آذر 86 مطمئنا عواملی دارد که به 1 ماه قبل یا 1 سال قبل مربوط نیست و می بایست بر روی شیوه ی عملکردمان و رابطه مان با احزاب اپوزیسیون دست بگذاریم. هیچ یک از احزاب هیچ شناخت دقیقی از موقعیت افراد در جامعه و وضعیت خود جامعه ندارند و تنها یک تحلیل کلی از وضعیت ارائه می دهند که چندان کارآمد نیست.
برخی از ما همانطور که در بالا اشاره کرده ام با احزابی در اپوزیسیون ارتباطات تنگاتنگی داشته ایم که این مسئله همچنان در طول مدت فعالیت مان نه تنها مخفی نماند بلکه بواسطه ی خروجی های مختلف ما از جمله مقالات و نظرات و تحلیل ها بر صحت شک و شبه های بوجود آمده مهر تایید زد. حتی مخالفین سیاسی راست ما در دانشگاه از ابراز این موضوع و نشان دادن وابستگی ما هیچ ترسی نداشتند و همینطور هیچ اخلاقی.
به هر حال مسئله اینجاست که ما سوخته محسوب می شدیم و دیر یا زود می بایست انتظار این سرکوب را می داشتیم و از اینجاست که می گویم اجتناب ناپذیر بود و برای بسیاری از ما فقط مسئله ی زمان مطرح بود.
البته که این سرکوب دلایل بسیار دیگری نیز می تواند داشته باشد ، اما واضح ترین آن این است که حتی اگر خواسته ایم تا با یک حزب سیاسی ارتباط داشته باشیم ، نخواسته ایم تا آنرا بپوشانیم و هیچ وقت تلاشی هم در این راستا نکردیم و واضح و روشن است که جمهوری اسلامی حمله خواهد کرد.
- پس از سرکوب 16 اذر بسیاری بر این عقیده بودند که این جنبش دیگر توان متشکل کردن دانشجویان را در سطح دانشگاه نخواهد داشت . یا به شکل دیگر از سوی برخی اعلام شد که این جنبش با شکست مواجه شده است . شما در این مورد چه فکر میکنید.
در این شکی نیست که ضربه ی 86 بسیاری از فعالین این جنبش را زمین گیر کرد و به واقع مهلک بود.
از نظر من هیچ تشکل یا جنبشی نمی تواند ادعا کند که پس از زندانی شدن فعالین اش و شکنجه و در نهایت دادگاهی شدنشان همچنان همانند گذشته قدرتمند است. دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب نیز از این امر مستثنی نیستند ، اما معتقدم گسست ما زمانی نهایی شد که پس از زندان ، بسیاری از اتفاقات آشکار شد و همین موضوعات بصورت دامنه دار تا امروز ادامه یافت.
قطعا فعالیت در قالب دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب امروز شکست خورده است و اگر کسی نخواهد این موضوع را به زبان بیاورد از سر ترس از انکار خودش است. اما این شکست تنها به این معنا است که دیگر ما نمی توانیم با آن نام و با همان ترکیب در دانشگاه ها فعالیت کنیم ، ولی همچنان دانشجویان چپ در دانشگاه ها حضور دارند و به هر شیوه ی ممکن دیگری امر مبارزه ی خود را به پیش می برند.
چپ رادیکال توانست اقدامات بزرگی را در سطح جامعه ایران به انجام برساند . اولین 1 می ها پس از نزدیک به 20 سال همه با همکاری مستقیم یا غیر مستقیم این گروه در سطح شهر تهران اتفاق افتاد و بسیاری دیگر از اینچنین مراسم هایی که شاید تا مدت ها دیگر نشانی از آن را نبینیم.
اما مسئله اینجاست که این فعالیت ها تاثیر خود را گذاشته است و این تاثیرات به همراه تجربه ی اتفاقات دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب می تواند برای دانشجویان جدید راهگشا باشد.
- تشکلهای دانشجویی دیگری با دیدگاه چپ در دانشگاه فعالیت میکردند و با آنکه به علنیت "چپ رادیکال" نبودند اما فعالیت کم و بیش را پیش می برند. نظر شما در مورد فعالیت های این گروهها چیست ؟ اگر نقد یا نقاط مثبتی در فعالیت این گروهها می بینید بیان کنید ؟
گروه های دیگری که بودند تقریبا از سال 85 به بعد نمود یافتند. آنها در حال تقویت خود در دانشگاه بودند و من از اهداف شان آگاهی ندارم و میبایست خودشان در این مورد نظر دهند. فعالیت های آنها بنا به نوع نگاهشان نسبت به مبانی مارکسیسم اشکال دیگری می یافت و همچنین بنا به ظرف فعالیتشان. فرضا دانشجویان سوسیالیست پلی تکنیک بنا به فضای سیاسی موجود در این دانشگاه برنامه هایشان را پیش می بردند و با مبانی تئوریک ما در برخی موارد سازگاری نداشت. برای ما در آن دوره مخالفت مستقیم با احمدی نژاد معنای سیاسی مستقیمی نداشت که از آن مخالفت با دولت را استخراج کنیم ، اما آنها تاکید بر این مخالفت را مهم و موثر میدانستند.
مورد دیگر، چپ کارگری بود که از همان سال 85 به بعد آرام آرام شکل می گرفت. این گروه هم از نتایج مستقیم فعالیت چپ رادیکال بود که افرادی از درون ما بنا به دلایل تئوریک و دلایل دیگر، خودشان را از کنار ما بیرون کشیدند و چنین گروهی را شکل دادند.
تمامی این گروه ها ظاهرا به یک نوع و شیوه فعالیت می کردند و این همان روشی بود که ما نیز داشتیم . بنابراین براساس پراتیک جنبشی نمی توانم به نقطه ی خاصی یا خصوصیت خاصی در آنها اشاره کنم.
اما به جز این گروه ها که قابل مشاهده بودند ، هستند افرادی که از همان ابتدا با یک دسته فعالیت های مخفیانه کار خود را آغاز کردند و همچنان نیز به این شیوه ی مبارزه ادامه می دهند. کار مخفی ضعف های خاص خودش را دارد و جوابگوی دانشگاه و جامعه در آن دوران نمی توانست باشد اما شاید حسن اش این باشد که از سرکوب در امان است.
- به فعالیت علنی و مخفی اشاره کردید . بسیاری گفته اند که بهتر بود تا فعالیت این گروه بصورت مخفی می بود و یا گفته اند که در ترکیب این دو اشتباهاتی بوده که موجب لو رفتن مسائل و نهایتا سرکوب شده است ، چرا فعالیت علنی را انتخاب کرده اید و آیا اگر جز این میکردید سرکوب حداقل مشکل تر نمی شد؟
بحث ، تلفیق کار مخفی و علنی است . به نظر من این کار کمتر نتیجه داده و همیشه باید یکی را فدای دیگری کنیم . انتخاب یکی از این دو و یا تلفیق شان بسته است به سطح مبارزه و شرایط امنیتی ای که در جامعه حکم فرماست .
فعالیت سیاسی و اجتماعی در ایران غالبا بنا به اوضاع سیاسی و اجتماعی که تا امروز حکمفرما بوده بصورت جنبشی و در واقع علنی بوده است. در ایران جنبش های اجتماعی بسیار فعالند که همه از همین شیوه استفاده میکنند. اما جنبشی بودن آنها لزوما بدین معنا نیست که حتما همه چیز روشن است و هیچ قسمتی در پشت پرده وجود ندارد. من شخصا تصور نمی کنم که هیچ یک از جنبش های اجتماعی بار معنایی فراتر از خودشان و جنبش شان نداشته باشند . یعنی اگر فرضا جنبش زنان در ایران به اشکال مختلفی که هر گروهی انجام می دهد در حال فعالیت هستند ، بدین معنا نیست که آنها عده ای افراد فعال این بخش هستند که صرفا به خواست زنان توجه دارند بلکه در درون آنها یک گروه مفاهیم معنایی ، تئوریک و به تبع آن رفتار های مشخص سیاسی ، اجتماعی وجود دارد که این موجب بروز یک جنبش به شیوه های مبارزاتی و اجتماعی خاص می شود. در همین رابطه اگر حتی هیچگونه ارتباط پشت پرده ای با گرایشات مختلف در خارج از ایران نداشته باشند اما خواست هایشان با یکی از احزاب یا دسته های اپوزیسیون همخوانی پیدا خواهد کرد. این به این دلیل است که هر دسته از خواست های مدنی جامعه ایران نمایندگان صوری و یا غیر صوری در اپوزیسیون جمهوری اسلامی در خارج از کشور پیدا کرده اند و این تداخل اتفاق می افتد. از اینجاست که اطلاعات جمهوری اسلامی حداقل در حد حرف می تواند به تمامی فعالین داخل کشور انگ های اینچنینی بزند که با این گروه و آن گروه همکاری داشته و یا از فلان منبع تغذیه شده اند.
پس فعالیت جنبشی در ایران یا همان فعالیت علنی اگر حتی در مستقل ترین حالت اش هم باشد ، باز هم می تواند درگیر این دست از مسائل با سیستم امنیتی و قضایی جمهوری اسلامی شود. در اینجا اگر انگ های سیاسی و ارتباطات با خارج از کشور به مرحله ای رسیده باشد که برای آن مدارک قابل قبولی در دسترس باشد ، همان بلایی که بر سر ما آمد بر سر هر کس یا گروه دیگری هم می آید. اما در غیر اینصورت شاید کمتر در معرض آسیب های اینچنینی قرارگیرد.
نکته ای که اینجا اهمیت دارد این است که برای یک فعال اجتماعی که بصورت علنی فعالیت دارد ، یک مرز برای ورود به حیطه ی فعالیت مخفی وجود دارد. یک ارتباط ساده ما بین فرد و یک سازمان و یا گرایش یک فرد به یک سازمان را می توان حداقل با رعایت نکات امنیتی مربوط بدان که وجود دارد برای مدتها بدون دسترس نگاه داشت و در امان بود ، اما فراتر از این یعنی شرکت در ماموریت هایی که واضح و روشن می تواند کل دستاوردهای جنبش و فعالیت علنی اش را مورد هجوم قرار دهد چیزی نیست که بتوان آن را با چند تئوری تلفیق کار مخفی و علنی پوشاند .
به هر حال ما با یک دستگاه اطلاعاتی و امنیتی طرف هستیم که به نظرم چیزی کمتر از دستگاه های مشابه اش در کشورهای دیگر ندارد و در منطقه جز قدرتمندترین آنهاست. رعایت این نکته جز حداقل انتظارات بوده . ضمنا توجه داشته باشید که برخی از ما حتی در رعایت موارد مربوط به ارتباطات ساده با احزاب هم موفق نبودیم .
اینکه چرا این گروه دانشجویی به این سبک کار روی آورد ، برمیگردد به شرایط امنیتی- سیاسی جامعه ، خفقان و انتظارات ما از مبارزه ای که آغاز کردیم. من در بالا هم اشاره کردم که از سال 80 تا 84 یعنی زمانی که دور دوم ریاست جمهوری خاتمی را می گذراندیم امکان فعالیت های اجتماعی و شانس موفقیت در آنها بالا بود . زمانی که چنین امکانی وجود دارد هیچ کس نیازی به اینکه بخواهد خودش را درگیر فعالیت های مخفی کند احساس نمی کند. اساسا عقب می ماندیم اگر وارد چنین فازی از فعالیت می شدیم ، زیرا دیگر جنبش های اجتماعی از همین شرایط استفاده می کردند و حرکت میکردند وما همچنان با شب نامه و شعارنویسی و غیره هیچ شانسی برای رسیدن به آنها نداشتیم . این نتیجه ای بود که حداقل من و چند نفر از دوستانم عملا به آن رسیده بودیم .
به نظر من فعالیت های زیرزمینی مختص شرایطی هستند که دیگر هیچ راهکار جنبشی وجود نداشته باشد و امکان فعالیت های اجتماعی سلب شده باشد و مربوط به دوره هایی است که شرایط به شدت پلیسی شده است .
براین اساس انتخاب شیوه ی فعالیت ما اشکالی نداشته و اشکالی که گریبان گیرمان شد بی توجهی نسبت به همین موضوع در درجه ی اول بود که نمی بایست ما آن بخشی از کارمان را که مخفی بوده به جنبش انتقال می دادیم و در درجه ی دوم اشتباهات شخصی افرادی که پا را فراتر گذاشتند و رسما پروژه هایی را تقبل کردند که خطرات امنیتی مستقیمی داشت .
- با توجه به این که حوادث در ایران با سرعت به پیش میرود ، آیا در حال حاضر شما به نقش چپ در جامعه می توانید امید ببندید و آیا برای پیشبرد این تفکر در این اوضاع تلاش می کنید؟ آیا دانشجویان چپ دانشگاه می توانند باز هم در این تحولات نقش بازی کنند؟
با توجه به شرایط حال حاضر در ایران ، می توان به روی کار آمدن هر الگویی از جمله الگوی سیاسی ، اقتصادی کمونیستی امید داشت ، اما تصور من بیشتر بر این مبناست که بازشدن فضای سیاسی و اجتماعی در ایران بتواند زمینه ای را فراهم کند تا چپ بتواند بیش از پیش رشد کند و در آینده نقش موثر تری را ایفا کند و به نظر نمی رسد که بتواند در امروز ایران تاثیری آنی داشته باشد ، زیرا چنین امکاناتی را در حال حاضر نیروهای چپ درون جامعه ندارند. می بایست امید داشت و برای آن تلاش کرد ، اما نباید واقعیات را از نظر دور کرد.
دانشجویان چپ ، اگر منظور دانشجویان سابق است که آنها بدلیل عواقب باقی مانده از ضربه 86 همچنان مجبورند با احتیاط عمل کنند. اما دانشجویان و جوانانی که چنین اندیشه ای را در خودشان پرورانده اند قطعا میبایست برای این تحولات نقشه عملی داشته باشند تا بتوانند تاثیر گذار باشند و این بسته به اینکه تا چه حد این نقشه درست باشد می تواند تاثیرش را نشان دهد ، در غیر اینصورت نمی توان به چیزی در این رابطه امید بست.
![]()
به قول شاملو روزگار غريبی است نازنين،دهانت را می بويند،مبادا که گفته باشی دوستت دارم.
انقلابيون کمونيستی که به جرم دوست داشتن کارگران ،ازادی خواهی واقعی ،فعاليت برای رفع استثمار جهت تحقق جامعه ای انسانی،به جرم عشق به زندگی بشريتِ سر کوب شده،دها نشان بوئيده می شد و ميشود،حتی در خارج از ايران نيز از گزند حملات ارتجاع و ارتجاعيون در امان نيستند،هنوز دهان و دلشان از طرف ارتجاع بو ئيده ميشودکه مبادا گفته باشند دوستت ميدارم.
اکنون بعد از گذشت ۳۰ سال سرکوب مدام ازطرف رژيم جمهوری اسلامی بر عليه کارگران ، زنان دانشجويان وخلقهای تحت ستم.بار ديگرمرتجعين به دفاع ازا صلاح طلبان،همکاران سابق رژيم ،تطهيروتا ئيد کنندگان کنونی بخشی ازرژيم (اصلاح طلبان) بر خاسته اند وبا گستاخی و بيشرمی خاص خود که مشخصۀ اينگونه عناصرارتجاعی ميباشدونشان دهندۀ بقايای فر هنگ منحط اينان از دوران سر کوب سالهای سياه دهۀ ۶۰ بوده و هست،به ياوه بافی و دروغ گوئی برعليه انقلابيون و کمونيستها مشغول ميباشند.
اينان(سران و طرفداران اصلاح طلبان ،نبوی و امثا ل او) نه تنها از عملکرد،همکاری و نقش موثر خود درو اصلاح طلبان کنونيدر سرکوب ،زندانی کردن و اعدام دانشجويان، کارگران وکمونيستها دران سالها ی سياه و بعد از ان اظهار پشيمانی و افشاگری در رابطه با ان سرکوبها نکرده است. به زعم او(نبوی و همفکران او) اين انقلابيون هستند که الان در صندلی محکومين بايد قرارداده شوند،به جرم کمونست بودن محاکمه شوند و به امثال او پاسخ گو باشند،نه بر عکس،الان سر کوبگران طلبکار شده اند و دوباره در مسند قاضی ها و حاکم شرع های قديمی نشسته اند ومثل سالهای دهۀ ۶۰به کمونستها و انقلابيون حمله ور ميشوند،وتلاش ميکنند که جو فشار را درمحيط خارج از کشور برای کمونيستهايعنی مخا لفين راستين وواقعی رژيم جمهوری اسلامی (و نه اصلاح طلبان حکومتی و طرفداران ارتجاع سبز) بوجود اورند.
واقعا به قول شاملو: روز گار غريبی است ،اما اينان غافل از اين هستند که ديگر سلاح زنگ خوردۀايشان، يعنی دروغ و اتهام و تحميق توده ها کارائی خود را از دست داده است. غافل از اينکه عليرغم هرسر کوب و کشتاری که در مورد انقلابيون و کمونيستها و کارگران در گذشته و حال اعمال کرده اند و بخواهند اعمال کنند، هميشه نسلی جديد از مبارزان دوباره به پا بر ميخيزند،درمقابل و برعليه ارتجاع به جستجوی حقيقت ميپردازند و پرده از چهرۀ سر کوبگران بر ميگيرنداين اصل مسلم و تغير ناپذير مبارزۀ طبقاتی است وگريز از ان برای هيچ نيروی ارتجاعی ممکن نيست. بکرات ثابت شده که هرگز هيچ کشتار و سر کوبی نتوانسته است برای هميشه جلوی اعتراض، قيام ودر نهايت انقلاب توده های به پا خاسته را سد کند.
رفقای مبارزکميتۀ دانشجوئی بلژيک با نوشتۀ خود پاسخی دقيق همه جانبه،محکم ومستدل و افشاگرانه به ادعاهای واهی و دروغ ابراهيم نبوی داده اند.و با مدارک کافی عملکرد ارتجاعی و نقش ايشان را در سر کوب انقلابيون در دهۀ۶۰در مقابل افکار عمومی مردم ايران و جهان بر ملاء کرده اند. کار اين رفقا،قابل تحسين ميباشدو جای هيچ شبهه و ترديدی در مورد سابقه همدستی نبوی با ارتجاع و شر کت در سر کوب کمونيستهاو انقلابيون به جای نمی گذارد و پوچی ادعاهای کنونی ابراهيم نبوی را ثابت ميکند.
رژيم جمهوری اسلامی و همکاران سابق ان(اصلاح طلبان) ،فکر کرده و می کنند که نسل انقلابيون و کمونيستها را تماما سر کوب و نا بود کرده اند و با از بين بردن بخشی از مبارزان در سالهای سياه دهۀ ۶۰ به خيا ل خودشان ديگر نيروی مبارزی برای نبرد با ارتجاع باقی نمانده است که به افشای جنايات انان بپردازند.غافل از اينکه دانۀ پاشيده شده در زمين تشنۀ انقلاب ،به جوانه و درختی قوی و پر طراوت تبديل شده است و نسل جديدی ازکارگران، و مبارزين به همراهی و در کنارانقلابيون قديمی که ازهو لوکاست اسلامی دهه ۶۰،جان سالم بدر برده، در مقابل ارتجاع به پای خاسته وتصميم به افشای چهرۀ ماسک زدۀ انان (اصلاح طلبان و رژيم در کليت ان) در هر شکلی که باشند گرفته اند. نمونۀ ان رفقای مبارز و مسئول کميتۀ دانشجوئی بلژيک(دانشجويان اگاه و سو سياليست) و هزاران مبارز جوان ديگر ميباشند.
اين خودنيز گواه اين اصل مسلم ميباشد که سر کوب هيچگاه نتوانسته برای هميشه کار ساز باشد ارتجاع می تواند مبارزين را به صورت فيزيکی برای مدتی از بين ببرد ولی نه برای هميشه،شرايط و زمينه هائی که انقلاب در ان شکل ميگيردو رشد مينمايد و ايدۀ انقلاب تا زمانيکه ارتجاع باقی است،وجود دارد و از بين نخواهد رفت.
بار ديگر از افشاگری های با ارزش و مستند و محکم رفقای کميتۀ دانشجوئی قدر دانی بايد کرد.کاری انقلابی و مسئولانه وبر عليه منافع نيروهای ارتجاعی.به استقبال اينگونه نوشته های با ارزش بشتابيم. سر کوبگران را در هر لباسی بايد افشاء کنيم.
بنفشه کمالی ۲۷ اکتبر ۲۰۰۹
آيا شما هم مانند "حکمتيستها" و يا "حزب کمونيست کارگری"...؟
ستون آخر
به دنبال پاسخ سئوالش بود. از قرار تحولات و شرايط جديد امکان دسترسی با آرامش خاطر به اينترنت را از او سلب کرده بود. بنظر نتوانسته بود نشريات و ادبيات حزب ما را در اين مدت دنبال کند. در يادداشت کوتاهی پرسيده بود: "آيا شما هم مانند حکمتيستها سياست خانه نشين کردن مردم را دنبال ميکنيد و يا مانند حزب کمونيست کارگری از سبزها حمايت ميکنيد؟" جوهر سياست راست و پوپوليستی اين دو حزب را بيان کرده بود. خواهان توضيح بيشتر از جانب ما بود. پاسخ اش را گرفته بود. صريح و روشن...
حزب اتحاد کمونيسم کارگری در عين حمايت از مبارزات سرنگونی طلبانه توده های مردم آزاديخواه و برابری طلب در عين حال منتقد جدی جريانات اصلاح طلب حکومتی و جريان سبز حکومتی است. ما از مبارزات مردم دنباله روی نميکنيم. تلاش ميکنيم اين مبارزات را رهبری و سازماندهی کنيم. جوانب ارتجاعی و عقب مانده موجود در آن٬ نفوذ گرايشات راست پرو غربی و ملی – اسلامی در اين اعتراضات را عميقا نقد ميکنيم. ما سياست "همه با هم" نداريم. ما سياست اتحاد گرايشات راست و چپ نداريم. ما برای تامين هژمونی کمونيستی و کارگری بر اين جنبش تلاش ميکنيم. ما مردم را به اردوی آزاديخواهی و برابری طلبی و سوسياليسم٬ به اردوی کمونيسم کارگری٬ فرا ميخوانيم. جنبش سبز مانند جنبش دوم خرداد يک جنبش و حرکت ارتجاعی است. هدفش کنترل و مهار اعتراضات سرنگونی طلبانه توده های مردم و قرار دادن اين اعتراضات در چهارچوب جدال جناحهای حکومتی و بمنظور تحکيم موقعيت يک جناح در قبال جناح ديگر رژيم اسلامی است. به دنبال مردم روانند تا آنها را به عقب بکشند و در نيمه راه متوقفشان کنند. ارزش مصرف مبارزات مردم برای اين جريان٬ تحکيم موقعيت جناحی شان است.
اين اعتراضات ميتواند به سرنگونی انقلابی رژيم اسلامی منجر شود. اين جوهر تلاش ماست. سازمان دادن انقلاب کارگری اساس تلاش ما در شرايط کنونی است.
ما بر خلاف حزب "حکمتيست" عقل و هوشمان را از دست نداده ايم. صاعقه زده نشده ايم. بر خلاف آنها جامعه را صحنه جدال دو جناح ارتجاعی رژيم اسلامی نميدانيم. ما سالهاست که اعلام کرده ايم جدالهای جامعه ايران سه جناح دارد. مردم جناح ديگر اين کشمکش ها هستند. کشمکشهای جناحهای حاکم خود واکنشی به اعتراضات مردم و تلاشی برای مقابله آن است. ما حساب مردم را از حساب جناح اصلاح طلب حکومتی جدا ميدانيم. ما بر خلاف "حکمتيستها" اين مردم را کت بسته تحويل جناح سبز و سياه جمهوری اسلامی نداده ايم. ما برای پيروزی مبارزات مردم و نه اعلام شکست آن تلاش ميکنيم. اين مردم حکم به سرنگونی رژيم اسلامی داده اند. مساله بر سر تامين شرايط و ملزومات پيروزی اين مبارزات از نقطه نظر ماست.
از طرف ديگر ما بر خلاف سياست رهبری کنونی "حزب کمونيست کارگری" سياست ارتجاعی برخورد دوگانه به جناح اصلاح طلب حکومتی را در دستور خود قرار نداده ايم. از نقطه نظر ما تقسيم رژيم اسلامی به جناحهای مترقی و ارتجاعی٬ جناحهايی که قابليت قرار گرفتن در "کنار ما مردم" و "همراه ما مردم" را دارند٬ يک سياست توده ايستی است. هر دو جناح رژيم در تاريخ و کارنامه خونين رژيم اسلامی شريکند. جريان موسوی را با ده من سيرش هم نميتوان در "کنار ما مردم" و "همراه ما مردم" کرد. هيچ ميزان از تقابل جريان موسوی٬ خاتمی و کروبی با دولت احمدی نژاد و خامنه ای اين جريانات را در کنار مردم آزاديخواه و برابری طلب قرار نميدهد. اينها جرياناتی هستند که قتل عامهای سال شصت و سال شصت و هفت را سازمان دادند. دهها هزار نفر را برای حفظ حکومتشان اعدام کردند. جريان موسوی – خاتمی - کروبی تغييری نکرده است. هدفشان حفظ نظام آدمکاشان رژيم اسلامی است. خواهان بازگشت به شرايط "طلايی" خمينی و دوران حاکميت خط امامشان هستند. آنها تغيير نکرده اند٬ "همراه" و در "کنار مردم" نشده اند. آن جريان پوپوليست اکنون به سرانجام مفتضحانه برخی از سياستهای راست خود رسيده است. ما جناح سبز انقلابی نداريم. ما تجديد نظری در سياستمان در قبال جناحهای رژيم اسلامی نکرده ايم. برخلاف رهبری "حزب کمونيست کارگری" برخی از سران رژيم اسلامی را از فهرست جنايتکاران حکومتی خارج نکرده ايم. ما برخلاف اين جريان به دنبال "وحدت" جريانات چپ چپ و راست راست نيستيم. گسترش اين تزها تنها دست جريانات راست و ارتجاعی را برای به مسلخ بردن اعتراضات مردم و تبديل اين اعتراضات به سکويی برای پرش جريانات راست و ناسيوناليسم پرو غربی هموار ميکند. ما اجازه نميدهيم سياست "همه با هم" را به جامعه بقبولانند. نتيجه اين سياستهای پوپوليستی از پيش روشن است. ما بر خلاف آنها با جريانات راست و سبز "هم خون" نيستيم. "يک حرف را" نميزنيم. اختلافمان "دو سليقه بيانی" نيست. از نظر ما نميتوان ميان نيرويی که برای سوسياليسم و لغو کار مزدی و نابودی استثمار مبارزه ميکند و جريانی که به زعم خودش برای "سلطنت مشروطه" و در شرايط فعلی در چهارچوب رژيم اسلامی مبارزه ميکند٬ وحدت و اتحاد عملی ايجاد کرد.
ما همواره تاکيد کرده ايم که کمونيسم کارگری برای پيشروی بايد به حزب و نيروی سازمانده و رهبر تبديل شود. بايد به ظرف در برگيرنده رهبران عملی و کارگری و رهبران اعتراض زنان و جوانان تبديل شود. تحولات معاصر گوشه ای از اين تزهای پايه ای ما را اثبات کرد. نشان داده شد که چنانچه در زمين و جامعه ريشه نداشته باشيد٬ زمين خواهيد خورد. همانطور که "حزب حکمتيست" زمين خورد. همانطور که نازايی سياستهای پوپوليستی "حزب کمونيست کارگری" نشان داده شد. ما بر خلاف اين جريانات پرچم انقلاب کارگری را در اين تحولات به اهتزاز در آورديم.
اگر بحواهيم با متدی کمونيستی و از موضع مارکس،انگلس و لنين به مسئله ی امپرياليزم نکاه کنيم بايد به زوايای گوناکون آن نگاه کنيم و امپرياليزم را به مثابه ی مرحله از سرمايه داری مورد بررسی قرار دهيم.
جهان گشايی و توسعه طلبی های کشور ها، محدود به عصر سرمايه داری نيست و در گذشته هم نمونه های فراوانی از اين نوع توسعه طلبی ها به گونه های متفاوت موجود بوده است.با مرور تاريخ و آثار تاريخی به توسعه طلبی ها و جنگ هايی که بر سر منافع کشور ها صورت گرفته می رسيم.از دوران باستان تاکنون کشورها همواره سعی کرده اند منافع خود را حفظ نموده و حتی برای گسترش منافعشان به ديگر کشورها حمله کنند ،منافع آنان را زير پا گذاشته و فدای منافع خودشان کنند. اما امپرياليزم به مثابه مرحله ی جديدی از عصر سرمايه داری با توسعه طلبی پادشاهان گذشته متفاوت و در اين مرحله از عمر نظام سرمايه داری که مرحله ی پايانی آن است نظام سعی می نمايد با تاکتيک ها ی مختلف و اشکال گوناگون از فروپاشی اين نظام جلوگيری کنند.
از دوره ی آغازين نظام سرمايه داری تاکنون اين نظام مراحل مختلفی را پشت سر گذاشته است.
مرحله ی اول با تصرف سرزمينهای ديگر وغارت مستعمرات شروع شد . اين مرحله از پايان قرن شانزدهم تا اواخر قرن نوزدهم به درازا کشيد.
مرحله ی دوم .از پايان قرن نوزدهم شروع می شود و تا سال ۱۹۵۰ ادامه می يابد،اين مرحله که مرحله ی امپرياليستی ناميده می شود،سرمايه ی انحصاری حاکم بر اقتصاد غرب می شود.اين مرحله مرحله ی تقسيم جهان بين قدرت های امپرياليستی است.دو جنگ بزرگ جهانی در اين مرحله صورت گرفته اند.
مرحله ی سوم . مرحله ی برتری و سلطه ی سرمايه ی انحصاری دولتی است.از ۱۹۵۰ شروع شد،تحت تاثير تجربه ی بازار جهانی سرمايه و جنبش های ملی در مستعمرات،نظام مستعمراتی از هم پاشيده و استعمار سرزمين های عقب مانده در حال رشد با صدور کالا و سرمايه از طريق مکانيزم بازار جهانی صورت می گيرد.تشکيل شرکت های بزرگ چند مليتی و وجود سرمايه ی انحصاری دولتی در کنار انواع انحصارها رشد مناسبات سرمايه داری در کشورهای عقب مانده از ويژگی های اين دوره اند.
ديدگاه مارکس در مورد سرمايه داری و مرحله ی بالايی سرمايه داری
مارکس سرمايه داری را نه به مثابه جمع و ترکيب ساده سرمايه خصوصی بلکه به منزله بازتاب کل سرمايه اجتماعی در نظر می گيرد. مارکس در کاپيتال جلد سوم فصل ۲۳: می نويسد "در نتيجه تکامل نهايی توليد سرمايه داری يک مرحله انتقالی لازم به سوی بازتوليد سرمايه اموال توليد کنندگان است، اما نه به مثابه اموال خصوصی توليد کنندگان منفرد، بلکه به مثابه اموال توليد کنندگان مشترک". (برگرفته از کتاب بررسی بخشی از نظريات در مورد امپرياليسم، محمد سوداگر)
مارکس به خوبی نظام سرمايه داری را شناخته و در کاپيتال اين نظام را مورد بررسی قرار می دهد. او در کاپيتال به ترکيب ارگانيک سرمايه،گرايش مداوم سرمايه به سوی کسب سود بيشتر اشاره می کند و صدور سرمايه از کشوری به کشور ديگر را در همين راستا می بيند، اما او با اشاره به اينکه با بالا رفتن ترکيب ارگانيک سرمايه نرخ سود مداوم روبه کاهش دارد به بحرانهای ادواری و ساختاری نظام سرمايه داری که در نتيجه کاهش نرخ سود به وجود می آيند نيز اشاره می کند. صدور سرمايه از کشوری به کشور ديگر گرچه ممکن است در کوتاه مدت به عنوان يک آلترناتيو برای نجات سرمايه داری از بحرانهای ادواری و ساختاری کارساز باشد اما با جهانی شدن سرمايه و اشباع بازار بين المللی اين آلترناتيو کارآمدی خود را از دست می دهد. مارکس و انگلس استعمارگری را مرحله ضروری از تاريخ می دانند و عليرغم محکوم کردن استعمار آن را ضرورتی گريزناپذير برای عبور دادن جوامع از مراحل پيشاسرمايه داری می دانستند. در روزنامه نيويورک ديلی تريبون مارکس می نويسد من با نظر کسانی که به عصر طلايی هندوستان معتقد بودند سهيم نيستم اما نمی توان شک کرد که صدماتی را که انگليسيها به هندوستان وارد کردند بی نهايت از آنچه تاکنون هندوستان متحمل شده متفاوت است. در اينجا تجاوزکاران انگليسی بودند که دوکهای دستی و چرخهای ريسندگی هندی را ويران کردند و ماشين آلات پيشرفته را جايگزين آن کردند (برگرفته از همان کتاب).
اين حقيقت دارد که محرک انگلستان در ايجاد انقلاب اجتماعی در هند شوم ترين منافع را تشکيل می داده است و در نحوه اجرای آن صفيهانه عمر کرده است، اما مسئله اين نيست، مسئله اين است که آيا بشريت می تواند سرنوشت خود را بدون انقلاب بنيادی در وضع اجتماعی آسيا به سرانجام برساند؟ اگرنه جنايت انگلستان هرچه که باشد آن کشور به مسابه وسيله ناآگاه تاريخ انقلاب را در هند به جلو برده است، همان جا.(نيويورک ديلی تريبون)
مارکس و انگلس از زمره اولين کسانی بودند که در زمينه امپرياليسم سخن گفتند و نظريات دقيقی را در اين زمينه مطرح نمودند که پايه ی نظريات لنين و ديگر مارکسيستهای ارتدوکس شد.
برخی از نظريات در مورد امپرياليسم
جان هابسون امپرياليسم را محصول مصرف نامکفی می داند. بسياری از مارکسيستها و اقتصاد دانان همچون رزا لوکزامبورگ، هيلفريدينگ و سوئيزی علت بحران را در مکانيزم بازار و جذب ارزش توليد و ضعف خريد و عدم تقاضای موثر می دانند. همه اين نظريات به نوعی در راستای نظريات هابسون می باشد عليرغم اختلافاتی که ممکن است داشته باشند. هابسون معتقد بود که عامل عمده پيدايش امپرياليزم و ضرورت صدور سرمايه تمرکز صنايع می باشد. او امپرياليزم را نمودی ارتجاعی می دانست و معتقد بود امپرياليزم بازگشت به دوره قبل از مرحله سرمايه داری شدن جامعه است.
رودولف هيلفريدينگ
نويسنده کتاب مشهور سرمايه مالی و از رهبران حزب سوسيال دمکرات آلمان و انترناسيونال دوم، نخستين مارکسيستی که درباره رشد انحصارات و امپرياليزم در کتاب نامبرده سخن می گويد، اوست. او بحران را زائيده عدم تناسب بين رشته های مختلف توليد می دانست و معتقد بود سرمايه مالی آخرين مرحله سرمايه داری است. هيلفريدينگ برخلاف هابسون به انگيزه های سياسی به مسابه نيروی محرک استعمارگری و توسعه طلبی تاکيد داشت. بوخارين نيز همچون هيلفردينگ معتقد بود که امپرياليزم عبارت است از سياست سرمايه مالی و اضافه می کند ادامه چنين روشی مستلزم توسل جستن به روشهای قهر آميز و همچنين گسترش جنگ است. بوخارين درباره بحران در رابطه با توليد افراطی عمومی چهار نظريه را ذکر می کند:
۱_ نظريه طرفداران هماهنگی مانند سه که معتقد بودند، توليد افراطی عمومی مطلقا وجود ندارد. ۲_ نظريه سيسموندی، ناردنيکها در روسيه و روزا لوکزامبورگ که معتقد بودند همواره توليد افراطی وجود دارد. ۳_ نظريه مارکسيستهای رسمی که از اجتناب ناپذيری گاه و بيگاه بحرانهای ادواری صحبت می کنند. اين گروه خود دو دسته اند الف: ارتدکسهايی مانند هيلفريدينگ و توگان بارانوسکی که بحران را زائيده بی تناسبی بين شاخه های فردی توليد دانسته و استدلال می کنند که عامل مصرف در ايجاد بحران نقشی ندارد. ب: ارتدکسهايی مانند مارکس و لنين که استدلال می کنند بحران اقتصادی زائيده بی تناسبی در توليد اجتماعی است که عامل مصرف را جزئی از آن می دانند. هيلفريدينگ سرمايه مالی را آخرين مهره تکامل سرمايه داری می داند.(نقل به مضمون از همانجا،کتاب بررسی برخی نظريات در مورد امپرياليزم)
رزا لوکزامبورگ
رزا لوکزامبورگ امپرياليزم را بيان سياسی انباشت سرمايه در مبارزه رقابت آميز برای بدست آوردن آن چه هنوز از مناطق غير سرمايه داری باقی مانده است. او امپرياليزم را يک مرحله تاريخی از سرمايه داری و پايان آن می دانست همچنين معتقد بود امپرياليسم فرايند به محور تمدن کشاندن مناطق عقب مانده جهان است. می گفت سرمايه داری با تتوليد افراطی کالاهای مصرفی که در بازار سرمايه داری جذب نمی شوند خشونت جنگ و انقلاب در نتيجه حرکت سرمايه داری در ديگر کشورها سبب می شوند. طبق الگوی او مسئله عمده توليد سرمايه داری مسئله بازار است و انگيزه هر سرمايه داری در سرمايه گذاری کسب سود بيشتر است. درک او از بازار فروش به شدت اشتباه بود چون فکر اين را نکرده بود که با اشتباع شدن بازار و جهانی شدنش به بن بست رسيده يا دچار بحران می شود.
کارل کائوتسکی
کائوتسکی در مورد امپرياليزم به نوع جديدی از امپرياليزم تحت عنوان اولترا امپرياليزم اشاره می کند که اين شکل از سياست امپرياليستی در دهه ۱۹۸۰ فصل تازه مستعمراتی است که پديدار می شود.کائوتسکی معتقد است که اين سياست گرچه به ظاهر موجب آبادانی کشور های مستعمره می شود اما،آنچه در اين کشورها "مستعمره" توليد می شود توسط مليتاريزم بلعيده می شود. او در مورد امپرياليزم خلاف ديدگاه مارکس سخن می گويد، امپرياليزم را ارتجاعی ارزيابی می کند و آن را ضرورت گريزناپذير جامعه سرمايه داری نمی داند. در سالهای جنگ جهانی اول نظريات کائوتسکی دچار تغيرات بنيادی شد و نظر او در مورد امپرياليزم تغير پيدا کرد در اين دوره نظرات او از امپرياليزم جنگ طلب و تجاوزگر به امپرياليزم صلح جو و هماهنگ تکامل پيدا کرد. در مقاله اش تحت عنوان اولترا امپرياليزم که بالاتر هم به آن اشاره شد،مواضع تازه و ارتجاعی ايی در پيش گرفت که با مواضعش قبل از جنگ متفاوت بود. او در اين نوشته با امپرياليزم هماهنگ شد و به دفاع از آن برخواست. همچنين برهم خوردن تعادل هماهنگی و تناسب رشته های توليدی را عامل بحرانهای دوره ای قلمداد می کرد او معتقد است که امپرياليزم با صنعتی کردن مناطق کشاورزی گور خود را می کند. از استثمار مشترک جهان توسط يک ابرامپرياليزم نام می برد و در آخر طرفدار امپرياليزم صلح طلب و مسالمت جو می گردد که به قول او دارای تضاد کمتری است.
بوخارين در زمينه کائوتسکی می نويسد که او معتقد است که گرايش به خشونت بورژوازی را می توان با گرايش به مسالمت آميزی پرولتاريا و بدين طريق به تبليغ انديشه های رفرميستی و صلح طلبانه تحت عنوان مارکسيزم می پردازد.
همانطور که در اينجا به بررسی برخی از نظريات در مورد امپرياليزم پرداختيم و نظريات متعدد ديگری نيز از سوی اقتصاد دانان ليبرال يا سوسياليست مطرح شده است که به ظاهر ممکن است برخی از اين نظريات درست باشد يا حاوی بخشی از واقعيات در مورد امپرياليزم و سرمايه داری باشند،اما واقعيت اين است که بسياری از اين نظريات به شيوه ای سطحی به بررسی امپرياليزم پرداخته و تنها بخش کوچکی از واقعيت را بيان کرده اند. بررسی دقيق و علمی امپرياليزم نه از موضع ليبراليزم و اقتصاد بورژوايی بلکه بايد از موضع طبقه کارگر و کمونيزم صورت پذيرد. راديکالترين ديدگاه دراين زمينه ديدگاه رفيق لنين در کتاب امپرياليزم به مثابه بالاترين مرحله سرمايه داری که در زير به بررسی اين اثر بزرگ می پردازيم. قبل از آن لازم می دانم برخی ديگر از نظريات در مورد امپرياليزم بپردازم. کينز از اقتصاد دانان مشهور توسعه طلبی امپرياليزم را نتيجه کمبود تقاضا معرفی می کند و بحران را زائيده پايين بودن تقاضای کل سرمايه داری و مصرف نامکفی می داند. شومپيتر امپرياليزم را ميراث عناصر ماقبل سرمايه داری می داند و از امپرياليزم مردم، امپرياليزم خوب و بد نام می برد. شومپيتر به عنوان دشمن مارکسيزم و مدافع سرمايه داری خالص معتقد است که ويژگی سرمايه داری رقابت آزاد است که با امپرياليزم که ويژگی اصلی آن انحصار است متفاوت است. او امپرياليزم را گرايش بی هدف دولتی به سوی گسترش اجباری نامحدود می داند و سرمايه داری را نظام عقلايی و دمکراتيک فردگرا می خواند. پارکر مون و لانگه نيز با شومپيتر در مورد امپرياليزم هم نظر هستند. معيار اين صاحب نظران برای شناخت امپرياليزم سياسی است نه اقتصادی. خلاصه از پل سوئيزی و باران گرفته تا مارکسيستهای آمريکايی و تروتسکيستها هرکدام به شکلی و از زاويه ای در مورد امپرياليزم صحبت کردند.
در مورد امپرياليزم همانطور که گفته شد ديدگاههای زيادی مطرح شده است اما تمام ديدگاهها از نظر من از دو ديدگاه کلی تر خارج نيست. در اينجا به بررسی آن می پردازيم۱_ ديدگاه اول آن است که امپرياليزم را مرحله ضروری و اجتناب ناپذير نظام سرمايه داری می نامد و آن را نسبت به سرمايه داری مترقی تر می داند. اين ديدگاه ديدگاه مارکس انگلس و لنين و ساير مارکسيستهای ارتدوکس می باشد. ديدگاه دوم امپرياليزم را بازگشت به دوران ماقبل سرمايه داری و رايج نمودن اصول اقتصادی و سياسی پيشاسرمايه داری می داند. اين ديدگاه امپرياليزم را ارتجاعی می داند و آن را نه به مثابه مرحله ای از سرمايه داری بلکه به مثابه نظامی کاملا متفاوت با سرمايه داری در نظر می گيرد. هرچند اين دو ديدگاه همانطور که گفته شد زير مجموعه ديگری را دارا می باشند اما از نظر نگارنده ديدگاهی که ريشه ای ترين مباحث را در زمينه امپرياليزم مطرح کرد ديدگاه لنين است. لنين امپرياليزم را مرحله نهايی انحصاری و انتقالی نظام سرمايه داری می نامد که در آن انحصار جای رقابت آزاد را می گيرد و سرمايه مالی جای سرمايه صنعتی را می نشيند. لنين به تمرکز توليد در دست عده ای معدود و پيدايش انحصارها اشاره می کند و معتقد است که اين تمرکز ثروت موجب پيدايش اقليت انگل و مفت خور خواهد شد که از طريق سود خود زندگی می گذرانند کسانی مانند سفته بازان صاحبان املاک و غيره. او می گويد از ترکيب سرمايه صنعتی و مالی اليگارشی مالی شکل می گيرد. لنين به صدور سرمايه متمايز از صدور کالا اشاره دارد که در مرحله امپرياليزم رايج است. او می نويسد يکی از کيفيتهای اصلی امپرياليزم آن است که تکامل سرمايه داری را در عقب افتاده ترين کشورها تسريع کرده و در نتيجه مبارزه عليه ستم ملی را گسترش می دهد (برنامه جنگی انقلاب پرولتاريايی).
لنين به تقسيم جهان بين انحصارهای سرمايه داری بين المللی اشاره دارد و ويژگی های مشخصی را برای امپرياليزم برمی شمارد. ۱_ سرمايه داری انحصاری ۲_ سرمايه داری انگلی و رو به انحطاط و ۳_ سرمايه داری در حال مرگ. او روبنای سياسی امپرياليزم را روبنای ارتجاع سياسی دمکراسی منطبق با رقابت آزاد و ارتجاع سياسی مطابق با انحصار قلمداد می کند که در آن سرمايه مالی برای سلطه می کوشد نه آزادی. همچنين می نويسد امپرياليزم به طور کلی يعنی نفی دمکراسی و نه تنها يکی از انواع دمکراسی بلکه هرنوع از دمکراسی يعنی خودمختاری ملی و غيره. (لنين کريکاتوری از مارکسيزم و اکونوميزم امپرياليستی) بنا بر اين با توجه به بررسی هايی که انجام شد درستترين ديدگاه و دقيقترين مباحث در اين زمينه (امپرياليزم) ديدگاهيست که مارکس انگلس و لنين به شيوه بنيادين به بررسی امپرياليزم به مثابه يک مرحله از نظام سرمايه داری نه نظام متفاوت با آن اشاره دارد.
حسن معارفی پور
![]()
وقتش رسيده بود که مردم ايران لگدی نثار دهان کثيف اين رژيم ارتجاعی تاريک انديش بيرحم کنند. واقعا جشن گرفتنی است!
دعوای درونی جناح های جمهوری اسلامی که چند سال بود در حال حدت گرفتن بود، پس از کودتای انتخاباتی يکی عليه ديگری يکباره به نقطه جوش رسيد. اين واقعه دريچه ای را بروی خيزش مردم عليه رژيم باز کرد. در سی سال گذشته مردم ايران به طرق مختلف عليه اين رژيم جنگيده اند. زنان، کارگران، دانشجويان، حاشيه نشينان، مردم کردستان و غيره. اما اکثريت مردم کنار کشيده گرايش به همراهی با آن داشتند. در واقع در ۲۸ سال گذشته چنين تلاطم و اين مقياس از مقاومت و مبارزه عليه رژيم سابقه نداشته است. در عرض چندروز افسانه شکست ناپذيری و اقتدار رژيم بخار شد و مشروعيت آن بطور غير قابل ترميم فروپاشيد.
احتمالا همه شما تصاوير سی ان ان و ديگر تی وی ها که مرتبا شعارهای «رای من کو؟» را نشان می دادند ديده ايد. اما اين کل تصوير نبود. البته فکر اينکه تغيير از درون صندوق های رای بيرون خواهد آمد، «انقلاب ديگری نمی خواهيم» و «راه گاندی را بايد» بی وقفه، توسط رسانه ها و سخنگويان جناح اصلاح طلب و متحدين آن ها در ميان روشنفکران و روشنفکران ارتجاعی (از آن تيپ ها که تظاهرات ۲۵ سپتامبر را فراخوان داده اند) به درون توده ها پمپاژ می شد. و اين حقيقت دارد که مردم در ابتدای اعتراضات نسبت به تقلب انتخاباتی بسيار عصبانی بودند. اما خيلی زود «رای من کو» جايش را به «رايم را پس بده» و: مرگ بر رهبر و احمدی نژاد و بالاخره: مرگ بر جمهوری اسلامی داد. جوانان شعار می دادند: بجنگ تا بجنگيم! ما زن و مرد جنگيم!
بسيار کسانی که رای داده بودند افسوس خوردند که چرا يکبار ديگر منگ شده و به صندوق های رای کشيده شدند.
اينکه اين جمعيت خيلی زود خواست های سرنگونی اين رژيم را به طرق مختلف طرح کرد دليل دارد: اکثر مردمی که در خيابانند تضادهای عميق خصمانه با جمهوری اسلامی دارند. البته مردم هنوز توهمات و ديدگاه های غير واقعی زيادی دارند اما نه آن حد که سی.ان.ان. آرزو دارد! پس بی خيال رپرتاژ های سی.ان.ان. بيائيد به تصوير کامل تر از مبارزات مردم و احساس ها و افکار آن ها نگاهی بيندازيم.
يک نسل نوين، با سر به شورش برداشتن، در گرماگرم نبردهای خيابانی با دشمن، پس از گريستن بر رفيق به خاک افتاده ای، بسرعت بزرگ شد و سرسخت شد.
قبل از اين طغيان به نظر می رسيد که رژيم در دفن جنايات سی ساله اش عليه انقلابيون موفق شده است. اما در چند ماه گذشته جوانان انبوه نوشته ها و حرف های بيدارکننده را می بلعيدند – از طريق اينترنت اما همچنين از طريق يکجا گردآمدن و حرف زدن های هزاران نفر در مقابل زندان ها، در قبرستان ها، و در محافل و گردهمائی ميان کسانی که در گرماگرم مبارزه آشنا شده و بهم اعتماد و علاقه پيدا کرده بودند. مردم دارند گذشته ای را که اين رژيم را به قدرت رساند زير و رو می کنند. جوانانی که در نتيجه تجارب خودشان از اين رژيم متنفر شده اند فکر می کنند اين رژيم در سال ۱۹۷۹ در نتيجهء يک «انقلاب» به قدرت رسيد. قبلا اثبات اينکه اين رژيم در نتيجهء درهم شکستن يک انقلاب به قدرت رسيد، و يک قدرت «انقلابی» نيست بلکه يک رژيم ضد انقلابی است، سخت بود. اما اکنون گوئی نسل جوان سی سال به عقب پرتاب شده و در حال از نظر گذراندن آن از منظر انقلابيون يک نسل پيش است. برای مثال ويدئوی سخنان فرزند يک رفيق که همراه با ۲۱ تن از رفقای ديگر در ۵ بهمن ۶۱ در آمل تيرباران شدند، خيلی ها را دگرگون کرده است به طوريکه دوستان دبيرستانی اش او را جسته و از آن جزئيات اين حکايت را جويا می شوند. آن ها وقتی ۱۲ سالشان بود نمی توانستند بگويند بر پدرشان چه گذشته است و توسط مقامات مدرسه زير ذره بين بودند و تحت فشار قرار می گرفتند که چرا در نمازها حاضر نمی شوند.
اکنون ميليون ها نفر چيزهائی را می بينند که قبلا عدهء کمی می ديدند و به خاطر آن زير فشارهای سخت بودند.
در اين مبارزات مردم به طرق گوناگون عوض شده اند. برای اولين بار به شکل ديگری به يکديگر نگاه می کنند. حيرت انگيزتر از همه اينست که نگاه مردان نسبت به زنان دگرگون شده است. در گرماگرم مبارزات خيابانی وقتی مردی به زنی که نمی شناسد لبخند می زد واضح بود که لبخند احترام است. مردان در انبوه جمعيت زنان را آزار نمی دادند، به آن ها بی احترامی نمی کردند، به نداها و رهنمودهای آن ها با ميل گوش می دادند. زن و مرد بازو به بازو حرکت می کردند بدون آنکه احساس کنند يک غريبه در کنار من است. مردم ديگر از هم نمی ترسيدند. در خانه هايشان را باز می گذاشتند تا جوانان خسته از جنگ خيابانی دمی بياسايند و آبی به سر و صورت بزنند يا هنگامی که نيروهای انتظامی و بسيجی صحنه را قرق می کردند به جوانان پناه می دادند و چرتکه نمی انداختند که ممکنست به خاطر همين کار خانه شان نشانه شده و بعدا به خاک سياه بنشينند. انگار يکباره حرص و آز از ميان مردم رخت بربسته است. چطور چنين چيزی در کشوری که سرمايه داری سر تا پايش را فراگرفته، ممکنست؟ مردم از هم مواظبت می کردند. برای نجات هم خطر می کردند. همراه با هم احساس می کردند قدرت بهم زدن زمين و زمان را دارند. يک شعار هميشه شنيده می شد: نترسيد ما همه با هم هستيم!
حرف مارکس چقدر عميق به نظر می رسد که: انقلاب جشن توده هاست!
اين به معنای آن نيست که انقلاب رنج و نابودی همراه ندارد. معلوم است که دارد. در چند ماه گذشته خون در خيابان های تهران و شکنجه گاه های جمهوری اسلامی روان بود. اما مردم احساس رهائی و سربلندی و توانمندی می کنند. هر چند نگران راه پيشروی و آينده اند اما احساس می کنند در مقابل ملاها و غير ملاهای کثيف جمهوری اسلامی قدرتمند شده اند.
بله! در آن لحظات مردم يک رشته روابط اجتماعی کيفيتا" متفاوت را تجربه کردند. و تازه اين هنوز انقلاب نبود. فقط تصورش را بکنيد که يک انقلاب واقعی با مردم و جامعه چه می تواند بکند.
يک چيز عالی ديگر اين است که فرهنگ مسموم «انتظار رستگاری» را کشيدن که اين رژيم سی سال به مغز مردم تزريق کرده است، ضربات خوبی دريافت کرد.
بگذاريد نامهء دوستی را در مورد صحنه ای از نبردهای خيابانی را برايتان بخوانم:
«يک گروه از جوانان و بسيجی ها داشتند جنگ و گريز می کردند. ناگهان لباس شخصی ها بيرون پريدند و يکی از جوانان را گرفتند. يک زن ميانسال شروع کرد به فرياد و جمع کردن جوانان که وی را نجات دهند. اما زمانی که بالاخره پسر جوان را به درون ون راندند، آهی از نهاد کشيد و به آسمان نگاه کرد و گفت: خدايا خودت رحم کن! به او گفتم: خدائی نيست! خودمان هستيم! با حيرت برگشت و مرا نگاه کرد و هيچ نگفت. اين گذشت و در گرما گرم جنگ و گريزها دوباره کنار هم قرار گرفتيم. برگشت به من نگاه کرد و پرسيد: مطمئنی؟ گفتم: مطمئنم! باز اين گذشته و در نتيجه حملات وارد کوچه ای شديم. عده ای زن از هر سنی نشسته بودند و استراحت می کردند و سيگار می کشيدند. ديدم همان زن دارد به ديگران می گويد: خدائی نيست. هر چه هست خودمانيم!»
آری! مردم می خواهند تغيير کنند.
مبارزه چيزهای ديگر را نيز آموخت. وقتی بسيجی ها و لباس شخصی ها به شکل هماهنگ حمله می کردند و مردم بطور پراکنده و از هم گسيخته جوابشان را می دادند بسياری از مردم احساس می کردند چقدر نياز به رهبری، به مرکز فرماندهی، به نقشه ريزی دارند. با همين احساس وقتی يک جوان شجاع، صادق و با استعداد فرمان می داد کسی نمی گفت: فکر کردی کی هستی که دستور می دی؟ و باز هم می کنند: ما رهبر لازم داريم!
در گرماگرم نبرد مردم می گفتند: مگر می شود فقط با سنگ جنگيد. ما اسلحه لازم داريم. و انقلابيون مسن تر حاضر جواب می گفتند: بله و ارتش خودمان را! اکنون خيلی ها اين حقيقت را می بينند.
مردم خيلی چيزها را آموختند و خيلی خصوصيات بد را بيرون ريختند. بسياری فهميدند که داشتن يک زندگی معنا دار يعنی داشتن يک زندگی مبارزه جويانه و شورشگرانه عليه هر آن چه که ارتجاعی و ستم گرانه است.
با اين وصف مردم هنوز چيزهای بسيار ديگری را بايد بياموزند تا بتوانند يک انقلاب واقعی کنند. ميليون ها نفر به موسوی رای دادند: به کسی که به نوبه خود يک جنايت کار است. در زمان قتل عام هزاران زندانی سياسی در سال ۱۳۶۷ او نخست وزير بود. در زمان جنگ هشت سالهء ايران و عراق او نخست وزير بود. فکر می کنيد برای اينکه جوانان را به کشتن و کشته شدن در اين جنگ ارتجاعی وادار کنند مغزشان را با چه کثافاتی پر می کردند؟ با تاريک انديشی مذهبی ترس از خدا و استقبال از مرگ در راه خدا! با شوونيسم شيعه که نابود کنيد اين سنی ها را که حسين ما را کشتند! و مزخرفات شوونيسم ايرانی که اين ملت چه ملت عظيمی است!
می بينيد که اين جمهوری اسلامی مانند يک آشپز خوب از هر نوع ايدئولوژی ارتجاعی دم حداکثر استفاده را می کند.
اما چرا اصلا مردم در ابتدای امر به او اميد بستند؟ اين مسئلهء پيچيده ايست اما جواب کوتاه اين است که توده ها تعليم می يابند که به مسائل از دريچه افکار مسلط در جامعه بنگرند. افکار مسلط هم افکار طبقات حاکمه است. آن ها با خودروئی حرکت می کنند. عوامل گوناگونی اين خودروئی را شکل می دهند. مثلا اينکه تاريخ پديده ها را نمی دانند يا قادر نيستند از سطح مسائل به عمق آن ها نفوذ کرده و جوهر مسائل را ببينند.
شکست انقلاب قبل و ديگر انقلابات در جهان انتظارات مردم را بطور کلی در همه جهان پائين آورده است. اين به معنای آن است که امکان غلبه کردن بر قوای هيولائی دولت و امکان ساختن جامعه ای ديگر که آزاد از همهء اين کثافات حاکم بر اطرافمان باشد را نمی بينند. بعد می افتند به هالوسيناسيون در مورد اينکه شايد يکی از درون نظام بهتر از ما که در خارج آن هستيم، بتواند اين نظام را از درون بترکاند. اما چنين چيزی مانند آب در هاون کوبيدن و ماست به دريا زدن است. زمانی که در يکی از تظاهرات ها مردم شعار «استقلال آزادی جمهوری ايرانی» را دادند موسوی جواب داد: «من جمهوری اسلامی می خواهم نه يک کلام بيش و نه يک کلام کم». روشن باشد که نمی گويم شعار «جمهوری ايرانی» خوبست اما باعث شد که موسوی برنامه خود را با روشنی به مردم اعلام کرده و بر آن تاکيد بگذارد. نشريه دانشجوئی کمونيستی به نام بذر از اين مسئله استفاده کرده و در مقاله ای تحت عنوان «مسئله اين فرد و آن فرد نيست. مسئله يک نظام است» و ادامه داد:
«ستم گری های جمهوری اسلامی کارکرد طبيعی آن است و وابسته به اينکه کدام جناح مهار حکومت را در دست می گيرد نيست. اين نظام بر يک سلسله مراتب طبقاتی استوار است. کسانی که حکومت می کنند اين شخص و آن شخص نيستند. آن ها اقليتی هستند که صاحبان و گردانندگان بلوک های مالی عظيم، بانک هکا، کارخانه ها، املاک و معادن،... هستند. اين نظام بر يک رشته روابط بهره کشی اقتصادی استوار است. اقليتی هستند که اکثريت مردم را استثمار می کنند. اين نظام دارای يک منظومه اخلاقی، نظام ارزشی و پندارهاست که روابط طبقاتی و اجتماعی استثمارگرانه و ستمگرانه را در انظار عامه خوب و طبيعی و خدادادی جلوه می دهد. اين منظومه پندارها، اخلاق و ارزش ها در ايدئولوژی اسلامی جمع شده است. اين ها واقعياتی استکه موجود است و ما بايد به آن ها فکر کنيم و آلترناتيو خود را انتخاب کنيم. خود را در دايره اين فرد و آن فرد سرگردان کردن (موسوی يا احمدی نژآد) فايده ندارد. ما بايد بدانيم برای چه مبارزه می کنيم و چه چيزی را می خواهيم بدست آوريم. بدون اين آگاهی جنگ های خيابانی ما عليه ديکتاتور به حساب طبقاتی واريز خواهد شد که همين نظام طبقاتی و ارزشی را با کمی تعديل (و شايد شديدتر) برقرار خواهند کرد.»
پس يک کار که کمونيست ها در حال انجام آن هستند خلاف جريان اين خودروئی حرکت کردن است. اهميت حياتی کوبيدن پرچم سرخ در مقابل پرچم سبز در همين است. منظور خلاف جريان حرکت کردن به حول نمادها نيست (که در جای خود مهم است). بلکه بيشتر از اين است و مسئلهء محتوا و مضمون است.
سرمقالهء حقيقت ۴۶ تحت عنوان «اوضاع خوب است! اوضاع خطرناک است!» می نويسد: اوضاع خوب است زيرا صدها هزار نفر بيدار شده و بی تابند که اين رژيم را سرنگون کنند. اوضاع خطرناک است زيرا باند حاکم پروژه سرکوب خونين را دنبال می کند و باند بيرون رانده شده از قدرت، پروژه ی ترميم جمهوری اسلامی را. به هيچ يک از اين احتمالات نبايد کم بها داد.
بايد عليه آگاهی خودبخودی توده ها حرکت کرد و آگاهی همه جانبه علمی در مورد تاريخ اين نظام، تاريخ باندهای مختلف آن، کارکرد داخلی و بين المللی اين نظام دولتی و لزوم سرنگونی آن و ضرورت برقراری دولت دموکراتيک نوين را به آنان نشان داد. در خيابان بودن کافی نيست. راه انداختن ستادهای دفاع از مبارزات مردم کافی نيست. اين ها بستری برای کار اصلی هستند. کار اصلی برای فردا نيست. از ديروز بايد آغاز می شد. مبارزه با نمادهای دشمنی که می خواهد رهبری توده ها را در دست گيرد کافی نيست. بايد آگاهی خودبخودی را با ترويج گسترده آگاهی کمونيستی به مصاف گرفت و مسيل حرکت اين سيل را عوض کرد.
نه می توان در مقابل جريان سبز اهمال کرد و ساده لوحی به خرج داد و رفتار متعارف ليبرالی اتخاذ کرد. و نه می توان به اين قانع شد که بله ما دنبال موج سبز نيفتاده ايم. ... به عنوان کمونيست هائی که وجدان آگاه و هسته پويا و پيشرو جامعه هستند بايد بدانيم هر کاری کمتر از تلاش منظم و نقشه مند و شبانه روزی برای عوض کردن مسيل سيل غيرقابل قبول است. برای اين کار خط مشی انقلابی کمونيستی و تقويت تشکيلات کمونيستی لازم است. اين تشکيلات کمونيستی بايد نيروهای بزرگتر از خودش را در جامعه به حرکت درآورد تا مسير جديدی را حدادی کنند.
ما بايد بدانيم که هنوز دير نشده است. رسيدن به اين هدف، موج وار پيش خواهد رفت. با پيشبرد هر موج صحنه تغيير می يابد و ما مسير را روشن تر ترسيم خواهيم کرد. اما معنايش اين نيست که صبر کنيم تا اوضاع بيشتر به نفع ما بشود. خير! اوضاع را بايد مساعد کرد وگرنه هر روز که امور به طور خودبخودی پيش می رود خطرناک تر می شود.»
يکی از مشکلاتی که در مقابل ماست آن است که متاسفانه بسياری از نيروهای سياسی مترقی به راحتی زير پرچم سبز يعنی زير رهبری کسانی که حکومت جمهوری اسلامی را با خون کارگران و دهقانان و روشنفکران انقلابی ما آبياری کردند قرار گرفته اند. بايد با اين گرايش مقابله کرد و آنان را فراخواند که از تقويت کنندگان صف دشمن تبديل به تقويت کنندگان صف انقلاب شوند.
ما بايد با توهمات توده ها هم مقابله کنيم و از اين نهراسيم که اين کار ممکنست در صفوف مبارزاتی توده ها انشقاق بوجود آورد. چنين انشقاقی موجب شفاف شدن منافع مردم و قدرتمند شدن جنبش ضد رژيمی می شود. ما نبايد بگذاريم که مقر فرماندهی سبز ميان اقشار راديکال زنان و جوانان و کارگران با اقشار بورژوا وجه اشتراک و «اتحاد» بوجود آورد. سياست آن ها اين است که با استفاده از امکانات و پشتوانه های خود در دولت و در سطح بين المللی قطب جاذبه ای بسازند که اقشار راديکال جامعه بالاجبار زير نفوذ آن قرار گرفته و با آن همراهی کنند. اين قطب جاذبه را بايد شکست. برای اين کار بايد دارای خط مشی سياسی صحيح بود و بر اقشار تحت ستم و استثمار جامعه، بر زنان و کارگران و جوانان و روشنفکران انقلابی تکيه کرد. اما همچنين نياز هست (بيش از هر زمان ديگری اين نياز هست) که کسانی را که واقعا خواهان تغيير هستند با افکار کمونيستی و بنرامه يک انقلاب واقعی در ايران تحت رهبری پرولتاريا و پيشاهنگ کمونيست آن الهام بخشيم.
نشريه حقيقت ۴۶ در مقالهء ديگری تحت عنوان موانع و مشکلات: روش ها و راه حل ها می نويسد:
«در اينجا لازم است به جنبه ديگری از موانع اشاره کنيم . موانعی که در درون نيروهای انقلابی و کمونيست موجود است. بخش مهمی از نيروهايی که خود را کمونيست می دانند آغشته به تفکرات بورژوا دموکراتيک هستند. کمونيست ها اغلب اوقات کمونيست نيستند. آنان اغلب به عنوان مبارزين دموکرات در مقابل توده ها ظاهر می شوند و نه کمونيست هائی که در حال ساختن يک جنبش سياسی کمونيستی رهائی بخش هستند. ...بسياری از افراد چپ هدف خود را ضديت با کودتا و تقلب انتخاباتی قرار داده اند و بعنوان مدافعين جمهوری بورژوائی به فعاليت می پردازند.»
مقاله به مشکلات و موانع ديگری نيز اشاره کرده و بر روی يک نکته مهم انگشت می گذارد:
«اوضاع هم زمان دارای عوامل مساعد و نامساعد است. آينده را در دل همين اوضاع می توان و بايد ساخت. به نقش تعيين کننده عامل ذهنی (حزب، تئوری های کمونيستی و ترويج آن) در چنين شرايطی نبايد کم بها داد. به تجارب تاريخی نگاه کنيم. در همه سطوح، چه در سطح مبارزات علمی و هنری و چه در سطح مبارزه طبقاتی نقش آگاهانه افراد تاثير تعيين کننده ای بر روند تکامل تاريخی داشت. به نقش لنين در انقلاب اکتبر نگاه کنيم. لنين در فاصله ميان انقلاب فوريه تا اکتبر با تدوين خط درست و پيگيری نفس گير در پياده کردن آن خط (و فقط آن خط) انقلاب را از لبه پرتگاه نجات داد و به پيروزی رساند. بدون خط لنين و حرکت او پيروزی انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ ممکن نبود. امروزه هم اگر کمونيست ها به خود چنين نگاه کنند قادر به ايفای نقش موثر خواهند شد.»
در اينجا می خواهم با نقل يک بخش ديگر از سرمقاله «اوضاع خوب است! اوضاع خطرناک است!» سخنم را به پايان برسانم:
« يک بار ديگر پس از سی سال توفانی بر فراز آسمان ايران در حال گرد آمدن است. سوال گزنده روز در اذهان زنان و مردان مبارز و عده زيادی از مردم آن است که آيا اين توفان نيرو و شدت کافی گرد خواهد آورد و به دقت ستون های ديکتاتوری دينی طبقات استثمارگر حاکم در ايران را هدف قرار خواهد داد؟ جنبش مردم به کدام سو خواهد رفت و آينده آن چه خواهد بود؟ آيا قدرت دولتی در دست مرتجعين باقی خواهد ماند يا توده های مردم به قدرتی نوين که برخاسته از اراده ی خودشان است دست خواهند يافت؟ آيا در مقابل دولت طبقاتی استثمارگر جمهوری اسلامی می توان دولت طبقات تحت ستم و استثمار را بنا کرد؟ قدرت نوين مردمی چيست، چرا نوين است و چگونه می توان به آن دست يافت؟
نيروهای سياسی گوناگون به رقابت برخاسته اند تا اين توفان را به اين يا آن سو بکشند. کليه ی طبقات و نيروهای سياسی اعم از مرتجع و غير مرتجع که بطور جدی دغدغه کسب قدرت سياسی و تعيين دورنمائی ديگر برای جامعه را در سر دارند، چه در سطح ملی و چه بين المللی، تلاش می کنند تا در رابطه با اين خيزش دست به عمل بزنند، در آن دخالت کرده و به آن جهت دهند. طبقات حاکم در ايران و قدرت های بزرگ جهان به حداکثر تلاش می کنند تا تکاملات آتی اين خيزش به منافع کلی آنان ضربه نزند. در اين ميان، چه کسانی متعهد خواهند شد که به روشنی، جسارت و با صدای بلند منافع اساسی مردم را بيان کرده و پيگيرانه برای اين منافع و عميقترين آرزوها و روياهای مردم بجنگند؟ نماينده ی ستمديده گانی که در اين جامعه هيچ به حساب می آيند اما با کار خود و بر پشت خود جامعه را حمل می کنند کيانند؟ مبارزينی که رويای دنيای عادلانه را در سر می پرورانند و برای تحقق آن رودرروی دولت جمهوری اسلامی ايستاده اند، زير کدام پرچم طبقاتی و سياسی گرد خواهند آمد؟ آيا اجازه می دهيم که جناح های مختلف طبقه حاکمه در جنگ ودعوای ميان خود و يا در چانه زنی هايشان با قدرتهای امپرياليستی از ما بعنوان مهره های شطرنج استفاده کنند و سپس قدرت خود را به قيمت لگدمال کردن آمال و آرزوهای ما تحکيم کنند؟»
اين ها مهمترين سوالات برای انقلاب ايران هستند که اين بار نبايد بگذاريم از مردم ايران و مردم جهان ربوده شود. اين بار ايران بايد تبديل به سکوی پرشی برای مردم خاورميانه و انقلاب جهانی شود و نه سکوی پرشی برای يک ايدئولوژی ارتجاعی و الگوی يک جامعه خفقان آور و استثمارگر.
۲۳ سپتامبر ۲۰۰۹
![]()
با توجه به بازگشايی دانشگاهها و بنا به شرايط کنونی جامعه و اعتراضاتی که به شکلی سراسری جامعه را درنورديده است لازم ديديم تا با فعالين چپ دانشجويی که در چند سال گذشته تجارب مهمی را از سر گذرانده اند گفتگويی داشته باشيم .
هدف از اين گفتگو شناخت دقيق تر از اين جنبش بواسطه ی فعالينی از آن است که تاکنون فرصت ارائه نظراتشان را در رابطه با نوع نگاهشان نسبت به گذشته و همچنين اينده اين جنبش پيدا نکرده اند .
- براين اساس از شما ميخواهيم در ابتدا چگونگی شکل گيری و رشد جنبش چپ در دانشگاه را توضيح دهيد . زمينه های شکل گيری و تقويت اين جنبش را در چه ميدانيد .
فعاليت دوباره ی چپ در دانشگاه بعد از پاکسازی دانشگاه با عنوان انقلاب فرهنگی و نيز بعد از کشتار سياسی دهه ی ۶۰ مسئله ی ساده ای نبود و بعد از آن فرار اجباری بازماندگان برای چند سال باعث غيبت چپ از عرصه ی دانشگاه شد. شما و هر کس ديگری می داند ريشه يابی و شکافتن پديده ای که عميقا با دو مساله ی «انقلاب فرهنگی» و «کشتارهای دهه ی شصت» ارتباط دارد کار آسانی نيست و در فرصت کوتاه شما نمی توان حق مطلب را ادا کرد. به هر حال من سعی می کنم در چند جمله شمای کلی آنچه را که اتفاق افتاد بيان کنم و خودم پيشاپيش افراد ديگر اعلام می کنم اين جملات همه ی آنچه که اتفاق افتاد نيست.
بعد از زندانها، شکنجه ها، تيرباران ها، طنابهای دار، تيرهای خلاص، خاوران ها، سالهای سياه دهه ی شصت و کشتارها ، جان به در بردن ها، پناهندگی ها و در يک کلام مرگ مبارزان و فرار بازماندگان حتی برای خوش بين ترين افراد ديگر کوچکترين احتمالی برای بازگشت دوباره ی چپ به عرصه ی جامعه و دانشگاه باقی نمی گذاشت.
اما چپ در سال ۷۹ به طور « علنی » در فاز فرهنگی و اجتماعی مجددا وارد فضای دانشگاه شد و شروع به انتشار نشرياتی در همين زمينه کرد. در سال ۸۱ نسل ديگری از فعالان چپ شروع به فعاليت علنی کردند که معتقد به موضعگيری سياسی در راستای ايدئولوژی فکری خود بودند. نسل اول با دلايل گوناگونی که بيشتر رنگ و بوی ملاحظات امنيتی داشت با حرکت جدی سياسی چپ دانشجوئی مخالفت می کردند. متاسفانه دعواهای شخصی و مشکلات فردی هم اضافه شد و اين اختلاف طبيعی و ساده را بسيار پيچيده کرد که من تمايلی به ورود به اين بحث ندارم.
کم کم چپها در همه ی دانشگاه های تهران و چند دانشگاه شهرستان به انواع و اقسام روشها از انتشار بيانيه و نشريه گرفته تا برگذاری جلسات سخنرانی و نمايشگاه کتب چپ و ... اعلام حضور کردند. دانشگاه تهران، پلی تکنينک، سهند، رجايی، شريف، بابلسر، مشهد، اصفهان، کردستان، کرمانشاه و ... همه شاهد فعاليت چپها بودند.
گرچه عده ای از فعالان جديد چپ دانشجويی از خانوده هايی بودند که با درجات کم و زياد نقشی در فعاليت گذشته ی چپ داشتند اما بيشتر اعضای چپی که دوباره در دانشگاه جوانه زده بود کسانی بودند که با مطالعات شخصی خود و بدون تاثير خانوده و يا گذشتگان گرايشات مارکسيستی پيدا کرده بودند.
کم کم تعدادی از فعالان چپ برای استفاده از امکانات تنها تشکل رسمی دانشگاه وارد شورای مرکزی انجمنها و تحکيم شدند که اين اختلافات جديدی را بين نيروهايی که تنها معتقد به کار فرهنگی بودند و نيروهايی که معتقد به کار توامان سياسی و فرهنگی بودند ايجاد کرد.
به هر حال چپ جديد دانشگاه بايد اين اعتماد به نفس را پيدا می کرد که وارد فضای مبارزه ی سياسی شود و خوب پيش بينی اينکه به زودی حتی چپهايی که معتقد به کار فرهنگی صرف بودند به فعاليت سياسی خواهند پرداخت برای کسانی که در متن ماجرا بودند کار سختی نبود. به نظر من «بيانيه هسته ای شش تن از فعالان چپ دانشگاه» در زمانی که به دستور دادستان تهران هرگونه موضع گيری در رابطه با پرونده ی هسته ای در روزنامه ها و توسط گروه های سياسی ممنوع اعلام شده بود نقطه ی عطف ورود چپ جديد دانشگاه به عرصه ی مبارزه ی سياسی بود. اين بيانيه مفصل مرزبندی کاملا برجسته و صريحی با نيروهای راست دانشگاه داشت و مدتها در صفحه ی اول رسانه ها خودنمايی می کرد.
بعد از آن به مرور در دانشگاه های بسياری ما شاهد راه اندازی سايتها و وبلاگهای شخصی و گروهی مارکسيستها و انتشار مجلات و سخنرانيها و مراسم پرشمار ديگر چپها بوديم. همه فعاليت خوبی می کردند. ارتباط بين نيروهای چپ در دانشگاه هر روز بيشتر ميشد. تا کار به جايی کشيد که سال ۸۵ سال قدرتنمايی چپها در دانشگاه بود.
به نظر من دوره ی دوم رياست جمهوری خاتمی نقش اساسی را در ظهور نيروهای چپ در جامعه و دانشگاه بازی کرد. شکست سياستها و تفکرات اصلاح طلبانه، زمزمه های عبور از خاتمی ، جبهه گيری دانشگاه و گروه های دوم خردادی روبه روی هم، حمله ی بيرحمانه اصلاح طلبان (در سخنرانيها و روزنامه ها و تلويزيون و ...) به جنبش دانشجويی دانشگاه بعد از آنکه فعالان دانشجويی از سمت «رای جمع کن»های اصلاح طلبان خسته شدند و استعفا دادند و از همه مهمتر بی توجهی اصلاح طلبان در عرصه قدرت به معيشت طبقه پائين جامعه و روشن شدن اين موضوع برای مردم که روی کار آمدن محافظه کاران و اصلاح طلبان تفاوتی در وضعيت اقتصادی آنان ايجاد نمی کند بستر مناسبی برای چپ در جامعه و دانشگاه ايجاد کرد. درجا زدن اصلاح طلبان و ناتوانی آنها از ايجاد هر نوع تغييری در ساختارهای سياسی و اجتماعی ايران زمين بازی را به سمت چپها شيب دار کرد و آرام و آرام دانشجويان به سمت ما تمايل پيدا کردند.
- نظراتتان را در مورد اتفاقات ۱۶ آذر ۸۶ برايمان بازگو کنيد. اگر چه تقريبا مدت زمان بسياری از آن حادثه گذشته است ، اما بنا به اينکه در آن دوران و پس از آن حوادث ، که منجر به دستگيری تعداد بسياری از دانشجويان شد ، تنها شاهد اظهار نظر از سوی شخصيت ها ، احزاب و سازمانها بوديم ،شما به عنوان يکی از فعالين اين جنبش اين اتفاقات را چگونه بازگو ميکنيد .چه عواملی باعث به وقوع پيوستن سرکوب ۱۶ آذر ۸۶ شد.؟
۱۳ آذر بود و نه ۱۶ آذر. چپ در دانشگاه مثل قطار سريع السير جلو می رفت اما متاسفانه عده ای از روی منافع گروهی ای که کاملا با منافع جنبش چپ در تضاد قرار داشت نابخردانه خط را عوض کردند و سبب شدند در نهايت امر در ۱۳ آذر ۱۳۸۶ اين قطار از ريل خارج شود. با هزينه های سنگين تر و با تلاشهايی کمر شکن تر اين قطار دوباره روی ريل خودش قرار خواهد گرفت و همه چيز دوباره در جای مناسب خود خواهد بود اما ما زمان را از دست داديم. فرصتهای طلائی ای مثل انتخابات رياست جمهوری و اعتراضات مردمی پس از انتخابات را از دست داديم. اين قطار اگر از مسير خود خارج نمی شد با سرعتی که داشت اکنون فرسنگها جلوتر از جايی بود که اکنون هستيم.
اشتباهات فاحش و کودکانه ی عده ای سبب شد بهانه و فرصت طلايی لازم برای سرکوب چپ در دانشگاه به دست حکومت بيافتد. حرکات غير عقلانی عده ای از نيروهای چپ به پای همه نوشته شد و اطلاعات با کمترين هزينه به سرکوب چپ در دانشگاه پرداخت. تعداد زيادی از فعالان دانشجويی چپ دستگير شدند و ميلياردها تومان وثيقه و پرونده های باز فعالان تاثير گذار چپ دانشجويی که قسمت مهمی از جبهه مبارزه علنی جنبش چپ به حساب می آمدند در دانشگاه وارد فضای انفعال و سرخوردگی شود که متاسفانه تا امروز نيز ادامه دارد.
آنچه که ما در ۱۳ آذر ۱۳۸۶ شاهد آن بوديم سر باز کردن دملی چرکين بود که طی زمانی عفونت زيادی در آن جمع شده بود. غلبه منافع گروهی به آرمانها و منافع کلی جنبش چپ، رفتارهای عشيره وار محافلی کوچک در خارج ايران که به اسم حزب انجام می شد،هل دادن فعالان تازه وارد و بی تجربه به ماجرايی که اصلا آمادگی لازم برای آن را نداشتند، گافهای بزرگ امنيتی و شخصيتی، انجام فعاليتهای بی ارزش و غير ضروری و ده ها اشتباه مهلک و مضحک ديگر.
من به عنوان يک مارکسيست _ لنينيست از حزب و حزبيت دفاع می کنم اما تاکيد می کنم ما اکنون چه در خارج ايران و چه در داخل ايران فاقد حتی يک حزب( به معنی و مفهوم لنينی ) هستيم. از نظر من لنينيست حزب با يک محفل، با يک محفل خانوادگی، با يک انجمن تبعيديان، با يک گروه کوچک قومی و با خيلی چيرهای ديگر تفاوت دارد. خيلی ها اسم خودشان و روابط فاميلی بين خودشان را گذاشته اند حزب اما مگر اسمها تعيين کننده ی ماهيت ها هستند؟ فرض کنيد تخم و ترکه ی شاه مخلوع ايران بيايند و يگ گروه سياسی راه بياندازند و اسمش را بگذارند «حزب سوسياليستهای ايران» يا «حزب کمونيست ايران» يا «کمونيستهای دو آتشه ی ايران» يا هر اسم و صفت پر زرق و برق و دهان پر کن ديگری. آيا به صرف اين اسامی که بر روی خودشان گذاشته اند جزئی از نيروهای چپ ارزيابی می شوند؟ فرض کنيد چند خانواده از يک اقليت قومی در خارج ايران دور هم جمع شوند و به بزرگ فاميلشان بگويند دبير کل و اسم جمع خودشان را بگذارند حزب اين دليل نمی شود که کسی بپذيرد اينها واقعا «حزب» هستند و به صرف ادعای خودشان «کمونيست» هستند. کم نديديم گروه های که ادعای چپ بودن داشتند ولی عاقبت يا زير پرچم اصلاح طلبان درون حکومتی ايران سينه زدند و يا زير پرچم آمريکا. کم نديديم کسانی که ادعای چپ بودن داشتند اما به جای توجه به طبقه ی پرولتاريا و مردم و تغييراتی از پائين و از داخل جامعه به تغييراتی از خارج و از بالای جامعه دل خوش کردند و آنرا تبليغ کردند.
قصد ندارم وارد اين بحث شوم که اين خود بحث مفصل و جدی ای است اما هدف اين بود که روشن کنم چرا ادعا می کنم که جنبش چپ دانشجويی بايد مستقل می ماند. جنبش چپ دانشجويی که حزب نبود. فعالان چپ دانشجويی از يک طبقه ی خاص نبودند و حتی از طبقاتی نزديک به هم نيز نبودند. آنچه که چپهای دانشگاه را به هم گره می زد انديشه بود و نه پايگاه طبقاتی. چپ دانشگاه بايد نقش ضد ساختاری و فعاليت عليه وضعيت موجود را پی می گرفت. ترويج علنی کمونيسم و ساپورت فعالان کارگری در مسائل خبری، تبليغاتی، حقوقی و ... و ايجاد بستری جهت همگرايی نيروهای چپ و گام نهادن آنها در مسير ايجاد يک حزب لنينيست وظيفه ی مشخص چپ دانشجويی بود نه ديوار نويسی و انجام حرکات ماجراجويانه و راه اندازی دسته کشی و ايجاد شکاف بين نيروهای چپ در جامعه و دانشگاه.
عده ای از دانشجويان به جای انديشيدن و تحليل شرايط حال و آينده به صرف اعتماد به دوستی ها و روابط شخصی و عاطفی اختيار خود را به کسانی ديگری سپردند و به عضويت يکی از گروهای خارج کشور در آمدند. آن گروه هم نه تنها به امنيت اين دانشجويان توجهی نکرد که برای مقاصد و منافع خود امنيت اين دانشجويان را عمدا و آگاهانه قربانی خود کردند.
نيروهای امنيتی با جمع کردن گافهای بزرگی که يکی پس از ديگری توسط دانشجويان غير مستقل داده می شد توانستند مقامات قضايی و تصميم گيرندگان را به خوبی قانع کنند تا يک دستگيری وسيع و همه جانبه در سراسر ايران از نيروهای چپ دانشگاه صورت بگيرد. بعد از بازداشتها هم گروهی که بعضی از دانشجويان عضو آن بودند وقتی ديد اين مهره ها سوخته اند تصميم گرفت از مرده ای که روی دستش مانده بود هم منفعت اندوزی کند و در حالی که دانشجويان در زندان بودند آنها علنا عضويت اين دانشجويان را در رسانه های خود تاييد می کردند تا به تبليغ خود بپردازند. آنها به نفع حکومت و وزارت اطلاعات حرکت می کردند و گروهای راست دانشگاه و بيرون دانشگاه که از اوج گيری چپ در دانشگاه به ستوه آمده بودند و کاری از دستشان برای مقابله با چپها بر نمی آمد مشتاقانه و با حرص و ولع سرکوب چپ دانشگاه را نگاه می کردند.
دانشجويان غير مستقل تازه در زندان فهميده بودند که دست به چه کاری زده اند. تازه در زندان يادشان افتاد که فکر کنند. تازه در زندان يادشان افتاد سبک و سنگين کنند و ببينند کارشان درست بوده و ارزشش را داشته و يا نه. نتيجه اين شد که از ترس ۱۵ سال زندان برای هيچ و پوچ حرف زدند و همه چيز را گفتند و حتی برای نجات خود مستقلها ها را هم لو دادند و برای فرار از اتهام «عضويت در گروهکها» امنيت بقيه دانشجويان زندانی را نيز معامله کردند تا خود را نجات دهند.
دانشجويان زندانی بعد از ماه ها آزاد شدند و کسی که سر دسته ی دانشجويان وابسته بود و در زندان همه چيز و همه کس را لو داده بود از ايران خارج و پناهنده شد. بعضی از دانشجويان غير مستقل برای نجات دادن خود در بيرون زندان هم به همکاری با وزارت اطلاعات ادامه دادند و بعضی ديگر فعاليت را کنار گذاشتند. اين وسط همه ی مشکلات گريبان دانشجويان چپ مستقل را گرفت. نيروهای امنيتی اهرم لازم برای کنترل دانشجويان وابسته را داشتند و به اصطلاح آنها در مشتشان بودند اما در کنار وثيقه های سنگين و پرونده های باز فشارها بر دانشجويان مستقل برای شکستن و از ميدان به در کردن آنها ادامه پيدا کرد و اين سبب انفعال بسياری از نيروهای چپ دانشگاه شد.
- شما به اشتباهات فاحش و حرکات نابخردانه اشاره کرديد که از سوی برخی سر زد ، آيا بر فرض با پاک کردن اين فاکتورها و تصور اينکه اساسا چنين اتفاقاتی نمی افتاد می توانستيم به ادامه ی راه اين جنبش اميدی داشته باشيم ؟ در واقع سوال اينجاست که گذشته از اشتباهات فردی آيا عواملی مربوط به سبک کار و يا موضوعاتی از اين دست که عموما به اين دانشجويان و نحوه فعاليت شان مرتبط باشد را می توان به عنوان اشتباه برشمرد؟
اشتباهات تلفيقی از اشتباهات تاکتيکی و اشتباهات فردی بود. منظور من از برشمردن اشتباهات فردی دقيقا به اين دليل بود که وقتی يک نفر در جايگاه تصميم گيری برای ديگران بر می پايد يا مجموعه ای به او اعتماد می کنند تمام اشتباهات فردی و مشکلات شخصيتی او تبديل به مشکلات تاکتيکی مجموعه می شود.
جدای از اين مساله موضوعات کلی ديگری نيز وجود داشت. بايد جمع های دانشجويی چپ می نشستند، مطالعه می کردند، بحث می کردند و در پايان به يک جمعبندی می رسيدند که «وظيفه ی يک گروه چپ دانشجويی در شرايط زمانی و مکانی حاضر چه چيزی است؟» پاسخ صحيح به اين سوال می توانست جلوی بسياری از اشتباهات و انحرافات را بگيرد.
وقتی يک گروه دانشجويی تصميم می گيرد در نقش يک حزب سياسی ظاهر شود، وقتی يک گروه دانشجويی در شناخت کميت و کيفيت يک گروه سياسی خارج از دانشگاه ناتوان است، وقتی يک گروه دانشجويی بيش از نيمی از توان و انرژی خود را صرف خط کشی و مرزبندی با ساير نيروهای چپ در دانشگاه و جامعه می کند، وقتی يک گروه دانشجويی تبديل به يک باشگاه سياسی بسته می شود و بعد از مدتی عضو گيری آن کاهش يافته و سپس قطع می شود، وقتی ... اينها همه نشان می دهد که يک گروه چپ دانشجويی نسبت به شناخت خودش به عنوان يک گروه دانشجويی و يک گروه کمونيستی دچار مشکل است. هنگامی که فرد يا گروهی نتوانند جايگاه خود را درک کنند مسلما نمی توانند وظايف خود را نيز بشناسند و به آن عمل کنند.
نبود هرگونه طرح و برنامه ی ميان مدت و بلند مدت در گروه های چپ دانشجويی به خوبی ديده می شد. اجرای مرزبندی های سياسی بر پايه مشکلات شخصی علنا ديده می شد. پرداختن به اعمال ماجراجويانه در خارج از دانشگاه در حالی صدها کار انجام نشده در دانشگاه روی زمين مانده بود. پناه بردن به دست نوشته ها و مقالات و سخنرانی های ليدرهای گروه های سياسی چپ خارج از ايران و کپی برداری کودکانه از آنها که هم به راحتی گرای امنيتی به حکومت می داد و هم سياليت فکر و انديشيدن را در بين فعالان چپ دانشجويی کمرنگ کرده بود.
اعمال يک سانتراليسم دگم و تبديل سازوکار حاکم بر يک گروه دانشجويی به يک سازوکار نظامی و روابط از بالا به پائين، پاسخگو نبودن بالادستيها به پائين دستيها، خارج شدن مرکز تصميم گيری از اعضا به شورای مرکزی و از شورای مرکزی به خارج از محيط دانشگاه و ده ها مشکل ريز و درشت ديگر که همگی ناشی از وابستگی يک گروه دانشجويی به محفلی داشت که با شرايط روز ايران از وضعيت جامعه گرفته تا شرايط امنيتی و ... بيگانه بودند و نسخه هايی می پيچيدند که در هيچ عطاری ای پيدا نمی شد.
من بارها در بحثهای دانشجويی پس از بازداشتهای آذر ۸۶ گفتم و دليلی آوردم که _ حتی با تمام کارهايی که عده ای به آن دست زده بودند _ اگر پای وابستگی بعضی از دانشجويان به محافل خارج ايران وسط نبود حکومت نمی توانست چنين برخوردی با چپ در دانشگاه انجام دهد و دانشجويان زندانی به مراتب با خطر زندان کوتاه مدت تری روبه رو بودند. دادن هزينه ی زياد برای عملی که می توانست با هزينه ی کمتری انجام شود. دادن هزينه های زياد برای اعمالی که اصلا توجيه منطقی و ضرورتی برای انجام آن وجود نداشت.
به نظر من اگر پای وابستگی به خارج ايران وسط نبود و گروه های دانشجويی ميتوانستند خودشان فکر کنند و تصميم بگيرند به مرور زمان با تغيير شرايط ، با انجام آزمون و خطا، با ورود اعضای جديد و طرح مسايل جديد و در حين انجام حرکات دانشجويی هماهنگ و ... بسياری از مشکلات تاکتيکی و حتی مشکلات فردی کم کم از ميان می رفتند. گروه ها و فعالان چپ دانشجويی مجبور به همگرايی بودند و حتی می توانستند فعالان چپ جامعه را هم به هم نزديک تر کنند. فرآيند زندان و بازداشت و پرونده ها و حکمها روال عادی خودش را طی می کرد و به ناگاه دانشگاه با غيبت بسياری از فعالان چپ دانشجويی مواجه نمی شد.
روندی که حاکم بود حتی بدون در نظر گرفتن مشکلات گروهی و فردی هم روند مثبتی نبود اما روندی بود پويا و هر لحظه در معرض تغيير که عاقبت راه خودش را پيدا می کرد. بايد تجربه ها مجموعه ها و آدمها را صيقل می زدند تا تمام قطعات با يکديگر جفت شوند و چپ دانشجويی پايه محکمی در دانشگاه پيدا می کرد. متاسفانه با بروز مشکلاتی که در بالا بيان کردم زمان از چپ دانشجويی گرفته شد و فرصت تغييرات کمی و کيفی از چپ دانشگاه گرفته شد.
- پس از سرکوب ۱۶ آذر بسياری بر اين عقيده بودند که اين جنبش ديگر توان متشکل کردن دانشجويان را در سطح دانشگاه نخواهد داشت . يا به شکل ديگر از سوی برخی اعلام شد که اين جنبش با شکست مواجه شده است . شما در اين مورد چه فکر ميکنيد.
يکی دانستن جنبش چپ دانشجويی با آن تعداد از دانشجويانی که تصميم گرفتند با بعضی محافل سياسی خارج ايران همکاری کنند به نظر من اگر فرصت طلبانه نباشد احمقانه است. اولا همه ی نيروهای چپ دانشجويی آنهايی نبودند که بازداشت شدند و چپ در دانشگاه به بازداشت شدگان محدود نمی شد. دوم اينکه بسياری از فعالان دانشجويی چپ بازداشت شده مستقل هستند و با روشن شدن وضعيت پرونده هايشان مجددا برای فعاليت خود برنامه ريزی خواهند کرد.
چپ در دانشگاه با شکست مواجه نشده است. چطور ميشود وقتی چپ در جامعه با شرايط مساعد برای اوج گيری روبه رو شده است در دانشگاه با شکست روبه رو شود. ما اکنون در ايران با يک شرايط پليسی روبه رو هستيم. کدام يک از گروه ها و ساختارها و روابط قبلی در دانشگاه سر جای قبلی خودش است که چپ در دانشگاه بخواهد سر جای قبلی خود باشد. در فضای پليسی جديد خبری از نشريات و تشکلها و ... نيست. همه ی نشريات دانشجويی را توقيف کرده اند و همه ی فعالان دانشجويی را به دانشگاه ممنوع الورود کرده و برای يک تا ۳ ترم از تحصيل محروم کرده اند. پرونده ها را به جريان انداخته اند و شروع به صدور حکم زندان برای فعالان دانشجويی کرده اند. حتی درب انجمنهای اسلامی را که تنها تشکل دارای مجوز قانونی در دانشگاه بودند را تخته کرده اند. وقتی از پشت بام ساختمان بسيج به مردم شليک می کنند و کهريزکها را به راه می اندازند چه کسی توقع دارد همه چيز سر جای قبلی خود باشد؟
کسانی که فکر می کنند بعد از ۱۳ آذر ۱۳۸۶ چپ در دانشگاه با شکست روبه رو شد بدانند که ۱۳ آذر ۱۳۸۶ و بازداشتهای بعد از ان تنها يک درس بزرگ برای چپ در دانشگاه بود. درس بزرگی که جلوی تکرار يک انحراف بزرگ و مهلک را در آينده ی چپ دانشگاه خواهد گرفت. خوشبختانه با روشن شدن وضعيت پرونده ها و خارج شدن وضعيت آزاد شدگان از وضعيت «انتظار» ما به زودی شاهد يک شوک جدی به جنبش چپ در دانشگاه خواهيم بود. نيروهای امنيتی يکبار دستشان را دراز کردند و يقه ی چپ را در دانشگاه گرفتند اما مسلما با درس بزرگی با بازداشتهای آذر ۸۶ به چپ دانشجويی داده شد دفعه ی بعد هرکس که برای گرفتن يقه ی چپ در دانشگاه دستش را دراز کند در قلمرو در دسترس خود جز شعله های آتشی که دستهايش را می سوزاند دستاورد ديگر نخواهد داشت.
- تشکلهايی دانشجويی ديگری با ديدگاه چپ در دانشگاه فعاليت ميکردند و با آنکه به علنيت "چپ راديکال" نبودند اما فعاليت کم و بيش را پيش می برند. نظر شما در مورد فعاليت های اين گروهها چيست ؟ اگر نقد يا نقاط مثبتی در فعاليت اين گروهها می بينيد بيان کنيد ؟
بحث بر سر علنيت بيشتر و کمتر نبود. حضور چپ راديکال از مجموعه های ديگر پررنگ تر بود دقيقا به دليل اينکه ارتباطش با دانشجويان مستقل چپ قوی تر از ساير گروه ها بود. چند ماه قبل از بازداشتهای آذر ۸۶ من گفتگويی داشتم با آقای سعيد حبيبی که روی سايت دانش سرخ منتشر شد. من همان وقت گفتم که گروه های موجود چپ در دانشگاه به دليل مشکلاتی که دارند توانايی به دست گيری رهبری چپ در دانشگاه را ندارند و دير يا زود شکسته شده و گروه يا گروه های ديگری که جای آنها را خواهند گرفت. خوب بازداشتها و حوادث بعد از آن اوضاع را تغيير داد. همه ی آن گروه ها از هم پاشيده شده اند اما هنوز گروه جديدی به وجود نيامده است اما من مطمئن هستم ظرف ۲ سال آينده گروههای جديدی از دانشجويان چپ در دانشگاه شکل خواهد گرفت.
اصطلاحا می گويند حرف زدن پشت سر مرده درست نيست. چپ راديکال و چپ کارگری کم و بيش دچار يک سری مشکلات مشابه بودند و هر دو هم اکنون منحل شده اند.
گروه های ديگر مثل اين دو گروه مدام مشغول خط کشی و مرز بندی نبودند و نيروهای چپ را به خودی و غير خودی تقسيم نمی کردند. گروه های ديگر مستقل بودند و محافل کوچک خارج ايران با نام پر زرق و برق «حزب» نتوانستند آنها را مشغول به خود کنند اما مشکلاتی هم داشتند و دارند که به دلايلی مايل به بازگو کردن آنها نيستم چون اينها موضوعاتی داخلی هستند که من حضورا به خود آنها گفته ام و جای مطرح کردن آن در رسانه نيست.
- با توجه به اين که حوادث در ايران با سرعت به پيش ميرود ، آيا در حال حاضر شما به نقش چپ در جامعه می توانيد اميد ببنديد و آيا برای پيشبرد اين تفکر در اين اوضاع تلاش می کنيد؟ آيا دانشجويان چپ دانشگاه می توانند باز هم در اين تحولات نقش بازی کنند؟
به قول قديمی ها بعد از کلی توی صف ماندن تازه رسيده ايم پای تنور! چپ را نمی توانيد از سوراخ تنگ سوزن دانشگاه نگاه کنيد. اکنون اصلاح طلبان درون حکومتی تنها بازندگان يک قمار تمام مخملی هستند و بخواهند يا نخواهند در قضاوت مردم و قضاوت حکومت مردود شده اند. به جز معدودی که من اسمشان را گذاشته ام «سنگ پاهای طبقه ی متوسط» و همچنان خودشان را در فضای مجازی سر کار گذاشته اند و دلشان را به دستکاری فتوشاپی تاريخ و اضافه کردن مچبند و دستبند سبز به عکسهای امير کبير، باقر خان، ستار خان، قمرالملوک وزيری و ... خوش کرده اند مابقی کسانی که در سستی و ضعف اصلاح طلبان را در آزمون زندان و مقاومت ديدند و سردی آب يخ «جمهوری اسلامی نه يک کلمه کمتر و نه يک کلمه بيشتر» را بر تن «مرگ بر ديکتاتور» حس کردند نمی توانند بار ديگر به فرصت طلبان فرصت دوباره ای بدهند. مردمی که چکمه ها، گاز اشگ آور، گلوله و ... نتوانست مانع عبورشان از خطوط ممنوعه شود چرا بايد به درخواست کسانی که به آنها خيانت کرده اند بازگردند به ساختارهايی که «غير قابل انعطاف» بودنشان را به عينه ديده اند؟
تصويب طرح هدفمند کردن يارانه ها (حذف سوبسيدها) اعلام رسمی فرا رسيدن آن فرصتی بود که ما در انتظارش بوديم. حکومت چاره ای جز پناه بردن به اقتصاد آزاد ندارد و می خواهد يکبار و برای هميشه کاری که عاقبت مجبور به انجام آن است را انجام دهد. حکومت مجبور است يارانه ها را حذف کند. سود آور ترين بخش صنايع به سپاه پاسداران تحويل داده خواهد شد و صنايع کم بازده و زيانده دولتی به بخش خصوصی واگذار خواهد شد. قدرت سياسی يک دست و از صافی گذشته و بورژوازی نظامی – امنيتی جديد پنجه هايش را در جسد بورژوازی سنتی فرو خواهد کرد. بورژوازی سنتی ايران هيچ شانسی برای مقاومت ندارد و بايد شکست و تقليل جايگاه خود را بپذيرد. بر خلاف اعتراضات مردمی در قالب تضاد حکومت کننده – حکومت شونده، کل بلوای سياسی پس از انتخابات برای اصلاح طلبان آخرين تير در ترکش برای بقای سياسی – اقتصادی بود.
حکومت و اصلاح طلبان ۸ سال سعی کردند که به مردم تلقين کنند که تضاد اصلی جامعه ی آنها آزادی با ديکتاتوری، دموکراسی با اقتدار گرايی و ... است اما انتخابات اخير و کشيده شدن تيغ اقتصاد ليبرالی توسط احمدی نژاد عليه مردم و طبقه پائين تمام اين توهمات را يکجا از سر مردم و فعالان سياسی پراند.
حالا بگذار صدای آمريکا و بی بی سی و تلويزيون های لس آنجلسی و باقيمانده ی مشارکت و راستهای ايران از جنبش سبز و دموکراسی و پرهيز از خشونت و موسوی و ... بگويند. بحران معيشت در ايران آغاز شده است و از اين به بعد نه از موسوی و جمهوری اسلامی نه يک کلمه کمتر و نه يک کلمه بيشترش چيزی باقی نخواهد ماند و نه از هاشمی رفسنجانی در نقش ليدر اپوزيسيون جديد ايران و نه از اصلاح طلبانی که در انتخابات و ماجراهای پس از انتخابات محک خوردند و داشته هاشان برای مردم رو شد.
با اجرای اين سياست پنج ساله در سال اول بيست درصد به قيمت حاملهای انرژی و طبيعتا ده ها درصد به قيمت کالاهای اساسی افزوده خواهد شد. تورم خارج از کنترل به شکل سرسام آوری بالا خواهد رفت. کسی که بدنبال رای خود به خيابان آمده شايد با شليک هوايی از گشتن به دنبال رای خود منصرف شود اما کسی که برای نان خود به خيابان آمده با شليک گلوله تنها جری تر می شود. دور دور ماست. به زودی اعتراضات و اعتصابات کارگری وسيعی در نقاط مختلف ايران شکل خواهد گرفت و مردمی که ديگر قادر به تامين معاش خود نيستند به خيابانها خواهند ريخت. اين نيروی مادی عظيم نيروی سياسی خودش را هم ميسازد و شکل می دهد. اميد و آرزو ها را بريزيد توی سطل آشغال توی خيابانها شيپور يک جنگ طبقاتی تمام عيار را می دمند.
فرشید شکری
استثمار و بی حقوقی، گرسنگی، فقر و نداری، خفت و بردگی وغیره – بدرجات کم و زیاد – مصائب و دردهای مشترک کارگران جهان با کارگران ایران هستند و آنچنان تمایزات ماهوی و خاصی دربین نیست. معذلک آنچه بر طبقۀ کارگر ایران می گذرد بسی وخیم تر و تألم بارتر است.
قبل از ادامۀ بحث ذکر این نکته ضروریست که عقیده فوق مبین تفکیک و جداسازی سرمایه داری ممالک پیشرفته با سرمایه داری کشورهای در حال توسعه مثل ایران در میزان حمله به جبهۀ کار و زحمت یا دسته بندی بورژواها به لحاظ "اخلاقی" نمی باشد و بزعم نگارنده اساساً نه چندان تفاوتی وجود دارد، و نه بورژوای "خوب و بد" هم داریم. پس ساده انگاریست چنانچه کسی اینچنین فرقی قائل گردد چراکه دشمن درپی رسیدن به منافع خود [از هر راهی] بوده و هست، و صرفاً به بقاء سیستم، تثبت هژمونی اش، و پیروزی در نبرد و کشمکش طبقاتی می اندیشد.
اگر در غرب کارگران اندک حقوقی دارند یا تا اندازه ای از ابزارها و مکانیسم هایی جهت پاسداری از حیات و زندگیشان برخوردارند، این موقعیت نسبتاً بهتر پیش از هرچیز ثمرۀ جدال های پرهزینۀ کارگران آن ممالک بوده، و نه ناشی از ارادۀ سرمایه داران در دادن حقی به کارگران، یا شفقت و وجدان داری این زالوهای خونخوار. « باید خاطر نشان کرد از اواخر دهۀ هفتاد میلادی بدین سو طبقات حاکم در غرب به اغلب دستاوردهای مبارزاتی کارگران هجوم برده اند و از هنگام پدید آمدن بحران اقتصادی اخیر نیز بیکارسازیهای وسیعی در برخی از صنایع و مراکز خدماتی اروپا و ایالات متحده روی داده است ».
و اینک خود بحث؛ بی گمان صحبت برسر بی حقوقی کارگران ایران و وضعیت نامناسب این طبقه از جوانب مختلف در این مختصر غیرممکن است، با این حال نویسنده می کوشد تا از میان موارد بیشمار نقض حقوق کارگران ایران توسط نظام سرمایه داری حاکم به دو مورد اشاره کند که البته در گذر از این سه دهه بارها و بکرات به قلم کشیده شده اند.
· رواج قراردادهای موقت:
علی التحقیق و بنا به شواهد عینی، سرمایه داری ایران تولید ارزش اضافی و رشد و بارآوری خود را شدیداً در استخدام کارگران ارزان با قراردادهای موقت میبیند. امروزه بهمین دلیل کارفرمایان رشته های تولیدی ای که دارای ماهیت فعالیت دائمی اند بجای استخدام متقاضیان کار با قراردادهای دائم و بطور رسمی، آنها را بصورت موقت بکار می گیرند. این در حالیست که برپایۀ "قانون کار" رژیم فرد متقاضی کار میباید هنگامی بشکل موقت به استخدام درآید و نیروی کارش به خدمت گرفته شود که آن کار مثل پروژه های ساختمان سازی، در یک مدت زمان معین به اتمام برسد.
در این شیوۀ معمول شده کارفرماها بی هیچ مشکل و مانع قانونی ای کارگران غیررسمی را پس از پایان موعد قرارداد از کار بیکار خواهند کرد و متأسفانه اعتراض و شکایت کارگران هم ابداً پذیرفته نخواهد شد، چون پای قراردادها را امضاء کرده اند. همچنین اگر کارگری [دراثنای کار تا خاتمۀ قراردادش] با استناد به قانون کار خواستار استخدام رسمی شود، درخواستش از سوی کارفرما یا مراجع و نهادهای حکومت بی پاسخ می ماند.
خاصیت قراردادهای موقت یا قراردادی بودن کارگران مخصوصاً در کشورهایی که نیروی کار ارزان دارند در اینست که صاحبان صنایع کوچک و بزرگ در ازای پرداخت کمترین هزینه ها نهایت بهره را از نیروی کار می برند. از طرف دیگر این روش (استخدام کارگران بطور موقت) خود راهکاری بهدف جلوگیری کردن از سقوط و نزول نرخ سود، یا بعبارت دقیق تر نجات این مناسبات تولیدی از ریزش، و تضمین بقای آن است. کارگران نیز ناچارند به این بی عدالتی تن بدهند و تنها مایملک و دارایی خویش یعنی نیروی کارشان را برای تأمین مایحتاج روزانه، و نیازمندی های زندگی خود به بهای ناچیزی بفروشند.
واقعاً آیا می توان این جبر را به آزادی انسانها و مخیر بودنشان در درون نظام غارتگر سرمایه داری تفسیر کرد وقتی کارگران شاغل رسمی و قراردادی – به سبب محتاج بودن به نان شب و سوای این بواسطۀ قوانین تدوین شده علیه ایشان – عملاً بردۀ سرمایه داران و دولت آنها می شوند؟ پاسخ منفی است، زیرا در پشت این معاملۀ بظاهر داوطلبانه و آزاد (خرید و فروش نیروی کار) کارگران حق اختیار ندارند و در اصل این کارفرماها هستند که با داشتن ابزار تولید و توان اقتصادی، قدرت سیاسی و قوای قهریه به میل خود می برند و می دوزند، پیش پای کارگران شرط و شروط می گذارند، میزان پرداختی ها را تعیین می کنند و هرآنچه بخواهند و اراده کنند آنرا انجام می دهند.
· تعیین میزان دستمزدها بدون دخالت کارگران:
در اسفند ماه هر سال "شورای عالی کار" با ترکیبی از نمایندۀ کارفرمایان، دولت و باصطلاح نمایندۀ کارگران ( کارگران ایران نه آن فرد را می شناسند و نه انتخابش کرده اند ) گرد هم می آیند و با توجه به منافع صاحبان سرمایه و صنایع کشور سطح دستمزدهای کارگران را برای یکسال خورشیدی مشخص می سازند. از زمان روی کار آمدن جمهوری اسلامی تا به این تاریخ، نه فقط دستمزدها بدون اظهار نظر کارگران تعیین شده اند بلکه هیچگاه سطح آن منطبق و در موازات با نرخ تورم نبوده است.
این جمع گمارده شده در نهاد مذکور، تنها مأموریت دارند تا طوری میزان دستمزدهای کارگران را معین کنند (پائین تر از خط فقر) که دربردارندۀ بالاترین نرخ سود برای کارفرماها باشد؛ نتیجتاً سهم طبقۀ کارگر از حجم ثروت تولید شده در ظرف یکسال تقریباً هیچ است. تازه همین دستمزدهای زیر خط فقر و ناخوانا با نرخ تورم در اکثر واحدهای صنعتی و خدماتی واگذار شده به بخش خصوصی ماهها پرداخت نمی شوند. « در رابطه با عدم پرداخت بموق دستمزدها باید عنوان کرد، کارفرماهای بعضی از مراکز دائمی کار و تولید، درخواست کنندگان کار را بشرطی به استخدام درمی آورند که با دریافت دستمزدها بصورت هرچند ماه یکبار موافقت داشته باشند. در اغلب پروژه های مدت دار نیز، مزد 2 ماه کارگر تا پایان کار ضبط می شود ».
در اثر این سیاست و سایر جهت گیریهای ضد کارگری رژیم بورژوا- اسلامی در این سی سال، قسمت و عایدی طبقۀ کارگر و توده های ستمکش جامعه معادل با فقر و گرسنگی و مواجهۀ مداوم با معضلات لاینحل اجتماعی بوده است. این روابط ناعادلانۀ تولیدی وضعیتی فراهم کرده تا علی العموم زنان و مردان کارگر ایران همچون هم طبقه ای های خود در سراسر جهان، برغم جان کندن های زیاد و زحمات شبانه روزی [بجز کسب قوت لایموتی] قادر نگردند زندگی ای متناسب با استانداردهای امروزی بسازند.
وانگهی چه پرشمارند کارگرانی که توانایی بدست آوردن همین مقدار ناچیز را ندارند و ناگزیر از امرار معاش و زنده ماندن خود و خانواده هایشان دست بسوی این و آن دراز می کنند. چه پر تعدادند کارگرانی که نا امید از مساعدت دیگران حتی "خویشان و نزدیکان" کلیه هایشان را می فروشند تا شاید گرهی از مشکلات خود و جگر گوشه هایشان بگشایند. چه بسیارند فرزندان کارگرانی که در سنین کودکی و نوجوانی – برای تهیۀ لقمه نانی – راهی بازار کار شده، و بجای تحصیل و شادی و تفریح، طعم تلخ زورگویی های عده ای مفتخور را می چشند یا در گوشه و کنار شهرهای بزرگ طعمۀ سوداگران مرگ و باندهای بزهکار می شوند. و کم نیستند کارگرانی که بدلیل فشارهای روحی ناشی از کفاف نکردن دستمزدها، بتعویق افتادن آنها و مشکل بیکاری، بلاجبار دست به کارهای بد فرجام می زنند، و یا خودکشی می کنند. این تصویر واقعی و ابژکتیو از حیات اکثریت کارگران ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی است. آیا احدی به خود جرأت می دهد یکچنین جهنمی را انکار کند؟
تشکل و تداوم مبارزه در مقابله با وضعیت حاضر
همانگونه رفت، قوام و ماندگاری سرمایه داری به تولید ارزش اضافی از طریق استخدام نیروی کار ارزان بشکل قراردادی، پائین نگه داشتن و معلق ساختن پرداختی ها و دهها سیاست تعرضی گره خورده است. از اینروی کارگران ایران (رسمی و غیررسمی) برای تحقق خواست بالا بردن سطح دستمزدها و تأمین امنیت شغلی، سلاحی غیر از تداوم اعتراض، اعتصاب و بقیۀ اشکال رادیکال مبارزه بدون چشم یاری داشتن از دوائر کار، شوراهای حل اختلاف و... ندارند. ضمناً بدون متشکل شدن در نهادهای طبقاتی و توده ای و ضد سرمایه داری هم تصور تحمیل خواسته هایشان به طبقۀ حاکم خیلی سخت و دشوار می نماید.
تنها هنگامی جدال ها و پیکارهای جاری بمنظور افزایش دستمزدها، لغو و متوقف کردن قراردادهای موقت – بمثابه دوخواست اقتصادی با اهمیت در جنبش کارگری – و دستیابی به کلیۀ حقوق و مطالبات مطرح به ثمر میرسند که کارگران در مقام تولید کنندگان کل ثروت اجتماعی، سازندگان تمامی وسائل معیشتی و رفاهی بشریت، و پدید آورندگان همۀ نعمات زمین، ولی محروم از یک زندگی درخور شأن و منزلت انسان – در صفوف میلیونی، سازمانیافته و متحدانه وارد میدان شوند و گلوی سرمایه داران و دولتشان را بفشارند.
تنها با ظهور تعداد هرچه بیشتری از تشکل های مستقل کارگری (سندیکای شرکت واحد، نیشکر هفت تپه و کمیته های فی الحال موجود) و علاوه بر این متشکل شدن کارگران قراردادی و بیکار با کارگران رسمی در نهادهای فراکارخانه ای و سراسری، اولین قدم ها بسوی عقب راندن و درهم شکستن تعرضات دشمن و حملات قوای قهریه اش، پیشروی های بعدی جنبش سوسیالیستی کارگران، انقلاب کارگری، محو اینهمه نکبت و بی عدالتی و تبعیض، و در یک کلام بنیاد نهادن زندگانی ای که شایستۀ انسان باشد، برداشته می شوند.
15/10/2009

با تشکر از اينکه اين مصاحبه را پذيرفتيد
با توجه به بازگشايی دانشگاهها و بنا به شرايط کنونی جامعه و اعتراضاتی که به شکلی سراسری جامعه را درنورديده است لازم ديديم تا با فعالين چپ دانشجويی که در چند سال گذشته تجارب مهمی را از سر گذرانده اند گفتگويی داشته باشيم .
هدف از اين گفتگو شناخت دقيق تر از اين جنبش بواسطه ی فعالينی از آن است که تاکنون فرصت ارائه نظراتشان را در رابطه با نوع نگاهشان نسبت به گذشته و همچنين اينده اين جنبش پيدا نکرده اند .
- براين اساس از شما ميخواهيم در ابتدا چگونگی شکل گيری و رشد جنبش چپ در دانشگاه را توضيح دهيد . زمينه های شکل گيری و تقويت اين جنبش را در چه ميدانيد .
به اعتقاد من ظهور و بروز چپ دانشجويی در دانشگاه های کشور در اوايل دهه هشتاد محصول يک ضرورت تاريخی بود. اين ضرورت از يک طرف به آشکار شدن بن بست اصلاح طلبی و شکست سياسی _اجتماعی رفرميست ها بر می گردد که به ويژه سرخوردگی از راه حل های سازش طلبانه در ميان جوانان و جنبش دانشجويی را به همراه داشت و از سوی ديگر، بايد زمينه های ابژکتيو باز توليد ايده های چپ در جنبش دانشجويی را نيز در نظر گرفت. چپ دانشجويی دقيقا در برهه ای از تاريخ سرمايه داری اسلامی زاده شد که اين نظام می کوشيد که در قامت يک سيستم سرمايه داری متعارف با سرمايه داری جهانی وارد تعامل بشود و خود را جا بيندازد. طبيعتا مقتضی چنين تحولی در بطن نظام سرمايه داری اسلامی، رشد خصوصی سازی، بالا رفتن نرخ استثمار، افزايش بيکاری، غير انسانی تر شدن شرايط کار و تبعيض های گسترده و هم زمان سرکوب آزادی های دموکراتيک اجتماعی و به ويژه سرکوب مبارزات کارگران برای ايجاد تشکل های مستقل و طبقاتی شان بود که همه و همه، به ويژه درک اين نکته که رفرميسم قادر به احقاق حقوق و آزادی های دموکراتيک برای اکثريت عظيم جامعه و به ويژه طبقات محروم و تحت ستم نيست، بخشی از دانشجويان را به سمت انديشه ها و پراتيک راديکال و نگرش طبقاتی به مسائل سياسی و اجتماعی سوق داد. بنابراين بنای چپ دانشجويی بر خرابه های اصلاح طلبی ساخته شد، اما چيزی که بيش از همه موجب تقويت اين بخش از جنبش دانشجويی گرديد، هم زمانی و مقارنت رشد و اعتلای چپ در دانشگاه، با تلاش های فعالين جنبش طبقه کارگر برای ايجاد تشکل های توده ای و طبقاتی کارگران بود که از همان زمان، پيوند ميان چپ دانشجويی و جنبش کارگری برقرار گرديد و به استراتژی چپ دانشجويی از آن زمان به بعد بدل گرديد. در واقع شايد بتوان آغاز دهه هشتاد را دوران پر رونق تمام جبش های اجتماعی اعم از کارگری، دانشجويی ، زنان و جنبش حقوق کودک دانست.
نکته ديگری هم که موجب شکل گيری جريانی چپ و سوسياليست به اين شکل علنی و اتخاذ سبک کار جنبشی از سوی آن گرديد، اين بود که اکثر کسانی که به نوعی خود در ايجاد اين بخش چپ در جنبش دانشجويی مشارکت داشتند، دوران نوجوانی خود را در متن يک جنبش سياسی گذرانده بودند، و سبک کار جنبشی، از ابتدا، بخشی از ماهيت چپ دانشجويی گرديد که هم زمان استفاده از کوچکترين روزنه های موجود، تحميل خود به سيستم و رسميت بخشيدن به خود در فضای علنی به عنوان بخشی فعال از جنبش را پيش فرض قرار می داد. بدين ترتيب بعد از يک دهه انقطاع، نسل جديدی از چپ، با تئوری ها و پراتيکی متفاوت از چپ گذشته سر برآورد که چندان حامل آن سنت و تجربيات نسل ماقبل خود نبود که البته من اين را نقطه کوری برای چپ جديد می بينم که تکرار برخی تجربيات عملا به وی تحميل شد و درس های بسياری که بايد می آموخت، تا از راه رسيدن يک ضربه سخت به تعويق افتاد و شايد تنها مزيتی که برای نسل جديد چپ در دانشگاه ها داشت، اتخاذ سبک کار جنبشی به عنوان يگانه راه فعاليتی که به طور اجتماعی و طبيعی می دانست در شرايط موجود بود. اما با تمام بالا و پايين ها در يک فرايند آزمون و خطا چپ دانشجويی رشد کرد و به عنوان يک نيروی جدی در بين نيروهای سياسی موجود در جنبش دانشجويی موقعيت خود را تثبيت نمود که اين محصول تلاش بسياری از رفقا بود که با نشريات، کانون ها، آکسيون ها و فعاليت های مستمر و اراده ای که برای پيش بردن سوسياليسم در متن جنبش دانشجويی داشتند اين کار را انجام دادند.
- نظراتتان را در مورد اتفاقات ۱۶ آذر ۸۶ برايمان بازگو کنيد. اگر چه تقريبا مدت زمان بسياری از آن حادثه گذشته است ، اما بنا به اينکه در آن دوران و پس از آن حوادث ، که منجر به دستگيری تعداد بسياری از دانشجويان شد ، تنها شاهد اظهار نظر از سوی شخصيت ها ، احزاب و سازمانها بوديم ،شما به عنوان يکی از فعالين اين جنبش اين اتفاقات را چگونه بازگو ميکنيد .چه عواملی باعث به وقوع پيوستن سرکوب ۱۶ آذر ۸۶ شد.؟
ضربه آذر ۸۶ در شرايطی فرا رسيد که جبهه چپ راديکال، به عنوان ظرف بزرگی که در برگيرنده گرايشات مختلف راديکال چپ در دانشگاه ها بود، به چند پاره تقسيم گشته بود و دانشجويان آزادی خواه و برابری طلب از يک سو، چپ کارگری که در آستانه ۱۶ آذر منحل اعلام گرديد از سوی ديگر و فعالين منفرد چپ دانشجويی هم چنين، فعاليت های مستقلی را از هم سامان می دادند.
درست است که فعاليت علنی با عنوان چپ و سوسياليست در دل نظام سرمايه داری اسلامی نهايتا هزينه ای را در بر می داشت و برخورد جمهوری اسلامی با چپ چه در دانشگاه ها و چه بيرون از آن ناگزير به نظر می رسيد، اما نمی توان نقش عواملی را که به مثابه کاتاليزوری (تسريع کننده) برای اين سرکوب عمل نمود را ناديده گرفت.
اين که نفس برگزاری برنامه مستقل به مناسبت روز دانشجو توسط نيروهای چپ عامل يگانه سرکوب بوده نمی تواند همه واقعيت را در بر بگيرد. همان طور که در پاسخ به سوال قبلی گفتم، سبک کار چپ دانشجويی مبتنی بر علنيتی بود که عملا با عملکرد برخی چهره های شاخص و علنی چپ دانشجويی در تقابل قرار گرفت، روشن است که رهبران، سازمان دهندگان، چهره ها و و فعالين برجسته جنبش دانشجويی، نمی توانند و اساسا نبايد وظايف کادرهای حرفه ای و مخفی احزاب چپ را بر عهده بگيرند، چه برسد به آنکه دست به قمارهايی بزنند که صراحتا نام آن آوانتوريسم است و هرچه غير از اين يا تعارف است يا پرده پوشی که در هر دو حالت از صداقت کمونيستی به دور است.
واضح است که بخش رهبری و تصميم گيرنده دانشجويان آزادی خواه و برابری طلب به واسطه روابط ارگانيکی که با حزب مربوطه داشتند و بروز رفتارهای غير متعارفی که از سوی برخی چهره های شاخص آنان بروز نمود، در واقع وظيفه چهره های چپ جنبش دانشجويی را با کادر های مخفی و نظامی يک حزب دارای شاخه نظامی آميختند و اين امر نهايتا فرصت و بهانه لازم را به دست رژيم سرکوبگر اسلامی داد. چرا که اگر چنين گزک های نابی موجود نبود، شايد اگر نگوييم ضربه به ناگاه فرود نمی آمد، اما دست کم با چنين شدت و گستره ای نازل نمی شد. حقيقتا نا روشن بودن مساله تفکيک وظايف کادر های مخفی و علنی_جنبشی بروز چنين ضربه سهمگينی را ممکن تر و عملی تر نمود و بدنه دانشجويان آزادی خواه و برابری طلب را که وابستگی حزبی نداشتند در کمال بی مسئوليتی و بی پرنسيپی به مسلخ کشاند.
- در رابطه با عدم تفکيک فعاليت مخفی و علنی که شما در بالا به آن به عنوان يکی از علل تقويت کننده ضربه اشاره کرديد ، می خواهيم بدانيم که از نظر شما کداميک از اين دو می بايست در دستور کار فعالين داخل ايران قرار بگيرند؟ آيا تلفيق اين دو ممکن است؟
فعالين جنبش سوسياليستی ممکن است صرفا به مثابه فعالين علنی يا کادرهای مخفی به فعاليت بپردازند، و ممکن است که با تلفيق کار علنی ومخفی وظايف خود را انجام دهند، اين کاملا بستگی به شرايط ، عرصه ها و سطوح مبارزه دارد. در اين که تلفيق کار علنی و مخفی ممکن و برای برخی کاملا نيز ضرورت دارد بحثی نيست. مساله اساسی که من سعی کردم آن را روشن نمايم اين است که چپ دانشجويی بعد از کشتار دهه ۶۰ و به ويژه ۶۷ و به تبعيد رفتن بسياری از فعالين کمونيست، از دل يک خلا بيرون آمد و ناگزير گرديد و در واقع به او تحميل شد که بار سنگين و متنوعی از فعاليت های مختلف را به دوش بگيرد. اما مساله اين است که به هر حال چپ در جنبش دانشجويی تا جايی پيش رفت که به تدريج می بايست بر اساس نظرگاه صحيح و اتخاذ استراتژی و تاکتيک های منطبق با شرايط و سبک کار متناسب در دانشگاه، فعاليت هايش را با موقعيت عينی اش منطبق نمايد. اماچنين نشد و همان طور که گفتم، برخی چهره ها و فعالين شناخته شده آن که درگير فعاليت علنی در دانشگاه بودند، بدون خارج شدن از ظرف فعاليت علنی، دست به اقدامات غريبی زدند که تنها بر عهده کادر های مخفی يک حزب سياسی است. اما ابدا نبايد اين فاحش را تنها به تاکتيک های غلط يا سبک کار نادرست تقليل داد. مساله بر سر نظرگاه منحطی است که چنين سبک کار يا تاکتيک هايی را مجاز می نمايد و بعد از وقوع خطا نيز سعی در توجيه اشتباهات، پرده پوشی و تئوريزه کردن غلط های خود دارد! و در مقابلِ ضرورت بازنگری عملکرد و بازخوانی تجربه چپ در دانشگاه طی سال های گذشته با لا قيدی، بی مسئوليتی و فرصت طلبی به بهانه های واهی مقاومت ميکند و سنت انتقاد از خود را که سنتی ديرينه در چپ در همه جای جهان است، به کل انکار کرده و ناديده می گيرد و ضد اخلاقيات کمونيستی را تجويز و تجليل می کند.
- پس از سرکوب ۱۶ اذر بسياری بر اين عقيده بودند که اين جنبش ديگر توان متشکل کردن دانشجويان را در سطح دانشگاه نخواهد داشت . يا به شکل ديگر از سوی برخی اعلام شد که اين جنبش با شکست مواجه شده است . شما در اين مورد چه فکر ميکنيد.
چپ دانشجويی مترادف با دانشجويان آزادی خواه و برابری طلب نبود و لذا ضربه کاری که بر اين تشکل وارد آمد نيز اگرچه همه بخش های چپ دانشجويی را تحت الشعاع قرار داد و موجب گرديد که دستاوردهای عمومی چپ در دانشگاه ها از دست برود و عموم فعالين چپ زير ضرب و ذره بين قرار بگيرند، اما تنها به دوره کوتاهی از رخوت منجر گرديد که با تحرکاتی که از سوی نيروهای مختلف چپ از دانشگاه های به ويژه شهرستان صورت گرفت فضای ارعاب درهم شکسته شد. اعلام موجوديت دانشجويان سوسياليست در دانشگاه های مختلف، دانشجويان چپ انقلابی، آنارکو کومونيست، مارکسيست و... همگی در مقطع ضربه نقطه اميدی برای مجموعه فعالين چپ دانشجويی فراهم آورد.
بنابراين شايد بهتر است بگوييم که تشکل دانشجويان آزادی خواه و برابری طلب بعد از ضربه عملا از موضوعيت خارج گرديد و ديگر هم نتوانست مثل سابق به فعاليت خود در دانشگاه های کشور ادامه دهد، چپ کارگری هم که منحل گرديده بود و عملا برخی از فعالين آن بعد از ضربه نيز اصراری بر فعاليت نداشتند.
بنابراين تشکل ها و سبک جديدی از کار نياز بود که هم با شرايط جديد پس از ضربه مطابقت داشته باشد و هم دوباره نيروهای پراکنده چپ را دور هم جمع کند. گرچه بخش عظيمی از نيروهای چپ دانشجويی به ويژه از ميان دانشجويان آزادی خواه و برابری طلب از کشور خارج شده بودند، يا در داخل منفعل گشته بودند، و تنها فعاليت شان در قالب سايت رسمی ايشان بود، اما از اقبال چپ در دانشگاه کم نگرديد، مجددا نيروهای جديدی به چپ روی آورده و خواستار فعاليت در ظرف چپ دانشجويی بودند. گرچه امکانات اين بار مانند گذشته نبود و تعداد محدودی نشريات و کانون برای ما باقی مانده بود اما خوشبختانه ريشه چپ در دانشگاه بيش از آن بود که با اين ضربه همه چيز از دست رفته باشد. چپ دوباره به دانشگاه ها بازگشت. اين بار با تجربياتی که سابقا نداشت، و با عزم جدی به بازخوانی گذشته اش در سال های اخير، درک اشتباهات و خطاهايش در تحليل، و نيز سبک کار ناکارآمد سابقش، که از يک بدنه توده ای محرومش نموده بود. بنا براين از اين مقطع به بعد لزوم گام های عملی برداشتن به سوی تشکل مستقل و توده ای دانشجويان در دستور کار دانشجويان چپ و سوسياليست قرار گرفت.
- تشکلهايی دانشجويی ديگری با ديدگاه چپ در دانشگاه فعاليت ميکردند و با آنکه به علنيت "چپ راديکال" نبودند اما فعاليت کم و بيش را پيش می برند. نظر شما در مورد فعاليت های اين گروهها چيست ؟ اگر نقد يا نقاط مثبتی در فعاليت اين گروهها می بينيد بيان کنيد ؟
فکر می کنم بعد از ضربه آذر ۸۶، گروه های چپی که به وجود آمدند، به دليل اين که هنوز سناريوی سرکوب را تمام شده نمی ديدند، کمی در بازنمايی فعاليت هايشان در دانشگاه ها به شکلی که مثلا دانشجويان آزادی خواه و برابری طلب رويه شان بود، متفاوت عمل کردند. به اين معنا که کمتر از آن چه که عملا در جريان بود را به نمايش می گذاشتند تا مصونيت امنيتی بيشتری داشته باشند. از سوی ديگر سعی کرده بودند که از آن علنيت افراطی هم تا حدی فاصله بگيرند و کمتر فعاليت های عينی و عملی شان را در معرض ديد اينترنتی مخاطبين قرار دهند و در فضای مجازی به سبک ساير جريانات سياسی چپ عمل کنند.
البته متاسفانه افول اخلاقيات و پرنسيپ های کمونيستی در بين برخی فعالين چپ دانشجويی که در پرتو تئوری های منحط و سبک کار فرصت طلبانه برخی احزاب شبه چپ اپوزسيون تجويز می گشت موجب گرديد که به هر جريانی که با نقد به دانشجويان آزادی خواه و برابری طلب فعاليت خود را آغاز می کند يا بحث نقد درونی چپ و بازخوانی تجربيات گذشته را طرح می کند، اتهام های زشتی چون پروژه وزارت اطلاعات بودن يا موازی کاری های به نفع رژيم بدهند! که البته اين مغالطات و هوچی گری ها نهايتا بی نتيجه ماند و همه چيز در مقابل ديدگان همه نيروهای چپ قرار گرفت. اما به هر حال اگر شما اکنون با وجود فشارهای امنيتی شديد، با وجود دشواری های کار در شرايط جديد و کمبود امکانات چپ دانشجويی را زنده و دارای تحليل و موضع و با برنامه های عملی در داخل جنبش دانشجويی می بينيد، محصول کار همين بخش های چپ دانشجويی است که توانستند چپ را دوباره در دانشگاه ها سر پا و سر خط نمايند تا سد استواری در مقابل رفرميسم و ليبراليسم و مبارزه عليه ديکتاتوری در شرايط نوين باشند.
- با توجه به اين که حوادث در ايران با سرعت به پيش ميرود ، آيا در حال حاضر شما به نقش چپ در جامعه می توانيد اميد ببنديد و آيا برای پيشبرد اين تفکر در اين اوضاع تلاش می کنيد؟ آيا دانشجويان چپ دانشگاه می توانند باز هم در اين تحولات نقش بازی کنند؟
بدون شک. من هم به آينده اين جنبش اميدوارم و هم به آينده نقش چپ و هژمونی طبقه کارگر در آن و کمونيست بودنمان ما را برای اين خوش بينی مجاز می کند! چون در غير اين صورت بايد به هزار و يک دليل از جنس دلايل احزاب اخته شبه چپ اپوزسيون، بگوييم اين جنبش سبز است و چه است و چه است و برويم در خانه بنشينيم و خوشحال باشيم که خيلی هم راديکال و طبق معمول متفاوت هستيم! چون تا ۱ سال پيش که انقلاب بيخ گوشمان بود و اگر ۲_۳هزار نفر داشتيم انقلاب می کرديم اما حالا که توده ميليونی به خيابان آمده به ما ربطی پيدا نمی کند!
روشن است که اين جنبش سبز به معنايی که اصلاح طلبان می گويند نيست، و رهبران اين جنبش نيز موسوی و کروبی نيستند. اين جنبش رو به آينده دارد و ظرفيت های مبارزاتی برجسته ای دارد و تا کنون نيز به خوبی پيش رفته است و بدون شک از روی اصلاح طلبان و چهره های آنان عبور خواهد کرد.
چپ دانشجويی هم اگرچه نه با تشکل و سازمان هايش، بلکه به صورت منفرد از پيش از انتخابات در فضای پيشا انتخاباتی دخالت می کرد و بعد از کودتای انتخاباتی نيز در جنبش توده ای ضد ديکتاتوری فعالانه مشارکت داشته است و اکنون نيز که راديکاليزه کردن فضا بر عهده دانشجويان در دانشگاه است، فعالانه حضور خواهد داشت و در تمام تحرکات دخالت موثر داشته و خواهد داشت. چپ در دانشگاه ريشه دارد و به لحاظ سياسی و اجتماعی نيز آن چنان حاوی موضوعيت است که تمام عناصر راست و رفرميست را به وحشت انداخته؛ بايد عميقا اميدوار و هم زمان هشيار باشيم تا بتوانيم در اين بزنگاه تاريخی نقش درخور و شايسته ای ايفا کيم.

با تشکر از اينکه اين مصاحبه را پذيرفتيد
با توجه به بازگشايی دانشگاهها و بنا به شرايط کنونی جامعه و اعتراضاتی که به شکلی سراسری جامعه را درنورديده است لازم ديديم تا با فعالين چپ دانشجويی که در چند سال گذشته تجارب مهمی را از سر گذرانده اند گفتگويی داشته باشيم .
هدف از اين گفتگو شناخت دقيق تر از اين جنبش بواسطه ی فعالينی از آن است که تاکنون فرصت ارائه نظراتشان را در رابطه با نوع نگاهشان نسبت به گذشته و همچنين اينده اين جنبش پيدا نکرده اند .
براين اساس از شما ميخواهيم در ابتدا چگونگی شکل گيری و رشد جنبش چپ در دانشگاه را توضيح دهيد . زمينه های شکل گيری و تقويت اين جنبش را در چه ميدانيد .
برای جواب دادن به اين سوال بايد دقت کرد که هميشه تفکر چپ به عنوان انديشه ای آزاديخواهانه در دانشگاه حضور داشته است. اين خصوصيت هم مخصوص ايران نيست و با نگاهی به تشکل ها و جمعيت های مختلف در دانشگاههای اروپا، آمريکا و ژاپن و ... نيز ما را به اين نتيجه می رساند که مارکسيسم در قرن گذشته و حاضر همواره حضور داشته باشد. اما در ايران چند مولفه است که حضور و نمود چپ را در دانشگاه را خاص می کند که لزوما به خود دانشگاه نيز مربوط نيست و اتفاقات اجتماعی و سياسی است که تاريخ ايران آنرا از سر گذرانده است. يکی نقش گروهها و احزاب چپ در انقلاب ۵۷ و پاکسازی های جمهوری اسلامی بعد از به شکست کشاندن اين انقلاب است. در راس آنها اعدام های فله ای دهه شصت، خاوران ها و گورهای دسته جمعی و زندان های طولانی مدت از فعالين چپ است که تاثير مستقيم در اثرگذاری گفتمان چپ در اجتماع و به تبع آن در دانشگاه است.
مولفه بعدی که آن هم به اوضاع سياسی دهه شصت برميگردد واقعه ای به اصطلاح "انقلاب فرهنگی" است که اسم رمز پاکسازی دانشگاه از دانشجويان و اساتيد آزاديخواه و چپ و دگرانديش می باشد که نتيجه تاريخی – سياسی آن ترورهای دگرانديشانی چون پوينده و مختاری توسط وزارت اطلاعات می باشد.
در همچين فضای سياسی هيچ بحثی از چپ و تفکر مارکسيستی در دانشگاه مطرح نبوده و اگر هم بوده افراد اتميزه و جداجدايی بودند که محدود به کتاب خواندن بودند. اما در همين فضا هم تضادهای اجتماعی و اقتصادی حضور داشته و پايه شکل گيری و رشد دوباره چپ در دانشگاه و اجتماع هستند. در واقع اين گونه نيست که عده ای با هم فکر کنند که کاپيتال مارکس را بخوانند و تشکل چپ تشکيل دهند، در واقع عده ای تضادهای اقتصادی کاپيتاليسم و سرمايه داری ناقص ايران را می بينند و آلترناتيو رهايی از بند جمهوری اسلامی در مرحله اول و سرمايه داری را در مرحله بعد مارکسيسم می بينند.
البته پراتيک يک عده آدم مشخص در فضای زمانی و مکانی دانشگاههای ايران را نيز نبايد از ياد برد و همين پراتيک نيز به رشد و صيقل خوردن نوع کار نيز منجر می شود.
اشاره کرديد به اينکه تفکر چپ به عنوان انديشه ای آزاديخواهانه هميشه در دانشگاه حضور داشته اما مولفه هايی که از آن به عنوان عوامل رشد و شکل گيری چپ در دانشگاهها نام برديد بيشتر مربوط به دهه ۶۰ است در حالی که ما در اوائل دهه ۸۰ با شکل گيری جريانات چپ بخصوص جريان چپ راديکال به صورت علنی در دانشگاه مواجه هستيم . چرا شکل گيری اين جنبش در اوئل دهه هشتاد اتفاق افتاد ؟
توضيح دادم که تا اواخر دهه شصت سرکوب ها و اعدام ها و زندان به قوت خود باقی بود. با سر کار آمدن دولت رفسنجانی، جمهوری اسلامی تصميم بر اين داشت که چهره ای ملايم تر و با تکيه بر شکل بندی زيرساخت های اقتصادی بتواند جمهوری اسلامی پس از جنگ را به نظامی متعارف تبديل کند. در اين سالها جنبش دانشجويی در راه ساخت خود و متشکل شدن گام برداشت. چپ در دهه هفتاد هم در دانشگاه حضور داشت که متاسفانه در انتخابات دو خرداد پشت سر اصلاحات صف بندی کرد. البته اين چپ همواره اين خصوصيت را دارد و اينقدر کوتاه بين و تو سری خور است که در انتخابات ۸۸ هم باز اشتباه تاريخی خود را تکرار کرد و پشت موسوی و کروبی و ... که خود آنها دستهايشان به خون هزاران کمونيست و آزاديخواه ايران آلوده است، قايم شد. اين چپ به همراه شخصيت های کتاب خوان خود در دانشگاه حضور داشتند.
اما اين چپی که من از آن سخن می گويم و خود را با آن تداعی می کنم جريانی بود که در سالهای آينده با نام "چپ راديکال" شناخته می شد. اين چپ به چيزی جز انقلاب سوسياليستی و ديکتاتوری پرولتاريا قناعت نمی کرد. جريانی از افراد به واقع کمونيست، تيزبين و شرافتمند در ابتدا تشکيل شد. چون من نيز از ابتدای شکل گيری اين جريان با آن بودم می توانم به طور قطع به شما بگويم که اين جريان يکی از موثرترين جريانات تاريخ چپ ايران می توان قلمداد کرد.
بهر حال برای ساخت و شکل گيری يک قطب در دانشگاه زمان لازم است. آن اتفاقات دهه شصت را کنار فروپاشی شوروی و منزوی شدن کمونيست های اردوگاهی بگذاريد، می بينيد که اين زمان لازم است تا بتوان جبهه ای عليه استبداد و سرمايه تشکيل داد.
نظراتتان را در مورد اتفاقات ۱۶ آذر ۸۶ برايمان بازگو کنيد. اگر چه تقريبا مدت زمان بسياری از آن حادثه گذشته است ، اما بنا به اينکه در آن دوران و پس از آن حوادث ، که منجر به دستگيری تعداد بسياری از دانشجويان شد ، تنها شاهد اظهار نظر از سوی شخصيت ها ، احزاب و سازمانها بوديم ،شما به عنوان يکی از فعالين اين جنبش اين اتفاقات را چگونه بازگو ميکنيد .چه عواملی باعث به وقوع پيوستن سرکوب ۱۶ آذر ۸۶ شد؟
من در جواب دادن به اين سوال نمی خواهم اين واقعه را بازگو کنم، ميخواهم از نظر خودم توضيح بدهم که چرا اين واقعه به وقوع پيوست. در واقع تشکل غير اعلام شده و پراتيک بدون تشکل رسمی که از سال ۸۱ کم و بيش در دانشگاه حضور داشت، بدون هيچ پشتوانه فکری و تجربی از گذشته خود عمل می کرد. اين شايد يک ضعف باشد. بايد هر عملی را تجربه می کرديم و نتايج خوب و بد آنرا می سنجيديم.
مولفه ديگر در دستگيری ها ماجراجويی ها و کارهای بدون فکر عده ای در اين بين بود که شايد نبود تشکيلات از پايين به بالا باعث می شد که يک جمع برای عملکرد يک فرد ضربه بخورند. جمهوری اسلامی يک نظام سر تا پا توحش و زندان و شکنجه است، اين توحش فقط شامل حال چپ ها يا راست ها هم نمی شود. از هر سمتی که احساس خطر کند با تمام قوا به کوبيدن آن می پردازد.
موضوع بعدی که از نظر من مخرب ترين آن بود تعلق حزبی چند تن از فعالين دانشجويی به احزابی بود که کمترين توانايی در اداره کردن خود نيز ندارند. حزب و کار حزبی هميشه در تاريخ چپ دنيا موضوع بحث بوده و هست. من منتقد کار حزبی به طور عام نيستم و خودم را لنينيست می دانم اما بحث اينجاست که بايد فعالين چپ با يک حزب چپ و حزب طبقه کارگر در ارتباط باشد نه يک حزبی که تنها و تنها پروپاگانداست. حزب طبقه کارگر فقط به حرف نيست و اين طور نمی شود که من به تشکيلات خانوادگی و جمع دوستان خودم بگويم حزب طبقه کارگر و از فردای آن روز اين ترم به پيشانی جمع دوستانم بخورد. البته هر کسی آزاد است که با هر حزبی که می خواهد در ارتباط باشد و خود را با آن تداعی کند و ضمنا در يک منطقه خاص مثل دانشگاه يا محل کارش کار سياسی يا صنفی خود را ادامه دهد اما باز به دليل نبودن يک تشکيلات قوی دانشجويی اين تحزب اگر بشود نامش را تحزب گذاشت، چپ را در دانشگاه و در مقابل توحش حاکميت ضربه خور کرده بود.
نکته بعدی جنگ روانی وزارت اطلاعات از همين داستان برای ضربه زدن به کل جريان چپ راديکال بود. نقش مخرب اين احزاب پفکی اينجاست که خودنمايی می کند. يکی حنجره اش را پاره می کرد که دانشجويان داب متعلق به ما هستند، آن يکی هم سينه چاک می کرد که دانشجويان داب اعضای فلان حزب هستند و بگيريد و ببنديدشان. متاسفانه اين جنگ روانی و اطلاعاتی خيلی بيشتر در سرکوب موثر بود که بتوان تصور کرد.
پس از سرکوب ۱۶ اذر بسياری بر اين عقيده بودند که اين جنبش ديگر توان متشکل کردن دانشجويان را در سطح دانشگاه نخواهد داشت . يا به شکل ديگر از سوی برخی اعلام شد که اين جنبش با شکست مواجه شده است . شما در اين مورد چه فکر ميکنيد.
من پيشگو نيستم که بگويم يا تشکل چپ ديگری بعد از ما در دانشگاه شکل می گيرد يا نه، اما نبايد اين نکته را از ياد برد که اين دستگيری ها و بعد از آن دادگاهها ضربه بزرگی به دانشگاه و چپ دانشجويی بود اما تجاربی هم برای فعالين داشت که در مراحل بعدی مبارزه مطمئنا موثر خواهد بود. با توجه به اوضاع پرتلاطم سياسی ايران احتمال قدرت گيری چپ ها کم نيست و با دست در دست گذاشتن فعالين دانشجويی و کارگری و زنان مطمئنا می توان جبهه ای مترقی بر عليه حاکميت موجود شکل داد.
تشکلهايی دانشجويی ديگری با ديدگاه چپ در دانشگاه فعاليت ميکردند و با آنکه به علنيت "چپ راديکال" نبودند اما فعاليت کم و بيش را پيش می برند. نظر شما در مورد فعاليت های اين گروهها چيست ؟ اگر نقد يا نقاط مثبتی در فعاليت اين گروهها می بينيد بيان کنيد ؟
به نظر من در يک چهارچوب مشخص که ما در آن فعاليت می کرديم جايی برای فعاليت مخفی وجود نداشت، و بايد با تعين چپ و با علنيت به جنگ حاکميت وحشی از يک سو و ديگر تفکرات راست می رفتيم. نمی شود پشت ديوار قايم شد و مشت را به صورت حريف زد. مطمئن باشيد در آن گروهها هم نقاط ضعف و قوتی وجود دارد که نميشود از آنها چشم پوشی کرد و نمی توان فقط با اين حرف که آنها علنی کار نمی کنند بگوييم که انها هيچ کاری انجام نمی دهند. اما در حال حاضر نمی توان به يک روزنامه اينترنتی يا يک شب نامه بسنده کرد و يک شبکه با چهره های علنی نياز است که بتواند منسجم مبارزه را برنامه ريزی کند و آنرا به پيش ببرد. البته اين نکته هم قابل ذکر است که من به شخصه تصوير درستی از اين رفقا و سبک کارشان ندارم و نمی دانم که وجه مشخصه آنها دقيقا با چپ راديکال چيست، شايد يک حس رقابت بچه گانه باشه و شايد هم حرفی برای گفتن داشته باشند. من قضاوت خاص و دقيقی نمی توانم داشته باشم.
با توجه به اين که حوادث در ايران با سرعت به پيش ميرود ، آيا در حال حاضر شما به نقش چپ در جامعه می توانيد اميد ببنديد و آيا برای پيشبرد اين تفکر در اين اوضاع تلاش می کنيد؟ آيا دانشجويان چپ دانشگاه می توانند باز هم در اين تحولات نقش بازی کنند؟
جواب من به اين سوال قطعا مثبت است. توضيح دادم که گفتمان چپ همواره در اجتماع حضور دارد، چون اين کشور مراکز توليدی و کارگر و سرمايه دار و کارفرما دارد. در اين تظاهرات و تجمعات اعتصاب پزشکان و پرستاران و کارگران يکی از بزرگترين بيمارستان يکی از وقايع بزرگ بود. می توان در مراکز کارگری تجمعاتی برای استيناف حقوق صنفی و سياسی را تشکيل داد، مسلما تنها اوضاع سياسی پرتلاطم هم نيست که اين وسط نقش بازی می کند. از اين به بعد اوضاع اقتصادی ايران شاهد رکود شديد و تورم بی سابقه در قيمت ها شاهد هستيم. و اين يعنی فشار بر گرده طبقه کارگر. جمهوری اسلامی نشان داده است که هر چه کمر را بيشتر خم کنی بهتر سواری می گيرد و کارگران ايران نبايد در مقابل اين فشار ساکت بمانند. و دانشگاه و دانشجويان نيز در دفع کردن اين فشار می توانند موثر باشند، شعار اتحاد کارگران و دانشجويان يکی از کليدی ترين شعارهايی بود که چپ در چند سال گذشته به دانشگاه آورد و آنرا به سطح جامعه پرتاب کرد که نتيجه طبقاتی مهمی را در بر دارد. من خوشبين هستم که چپ اجتماع نيز بتواند در اين اوضاع نقش مهمی را در پيشبرد خواست طبقاتی خود داشته باشد.
http://www.eshterak.net/

رفيق پارسانيکجونوشته ای بنام"آياطرح ايدۀتيرباران واعدام متعلق به مارکسيسم است؟نقدی بررفيق شاديمقدم"درج کرده،که لازم است جهت روشنگری نکاتی راتوضيح دهم.
من دراين بحث سئوالی روشن وبی شبهه مطرح کردم که نظرمخالفين اعدام درموردپراتيک لنين که به ابزارتهديدواعدام متوسل شده،چيست واگراين موضع رانميپسندند،بديلشان برای اَن مقطع چه ميتواندباشد؟رفيق پارسادرجواب مينويسد:"پيش ازارائۀپاسخ مشخص وصريح به شبه پرسش های ايشان،مايلم ابتدابه اين موضوع بپردازم که چرامن ازپاسخ دادن به اين شبه پرسش ها درنقدخودپرهيزکردم.دريک کلام من اين شبه پرسش هارابه هيچ وجه پرسش هايی جدی تلقی نميکنم،زيرابه باورمن پرسش جدی،پرسشی است که بااشاره به امرناگفته وناديده ای، گفته هاوديده هاراروشن ترکند.به اين اعتبارشبه پرسش های ايشان،به دليل آن که نميتواننداين نقش وکارکردراداشته باشند،پرسش های جدی نيستند."
پرسش روشن مرارفيق پارسا"شبه پرسش"ميداندوبرای"پرسش جدی"معياری گنگ وپيچيده ذکرکرده است(من بعدازچندبارخواندن هنوزدقيقا"متوجه منظورش نشدم.)
ايشان مينويسند:-"امابااعدام اسيران همان گروه مخالف هستم،زيراناگزيرنيستيم که آنهارااعدام کنيم...."
-"اما با اعدام افراد ضدانقلابی که پس از انقلاب توسط حکومت کارگری بازداشت و دستگيرمی شوند،مخالفم.
-"اماازاعدام وتيرباران اسيران وجاسوسانی که دستگير شده اندو ياآنانی که ازميدان جنگ فرارميکنندبه هيچ وجه دفاع نخواهم کرد."
مواردی که رفيق اَورده وبااَن مخالف است،جزءاصول وطبعا"منهم بااَن موافقم.امارفيق پارساازبحث من استنباط درستی نکرده است.من درمقابل مخالفين اعدام نگفته ام طرفداراعدام کردنم وبايدکمونيست هادرسياست رسمی وعلنی شان اعدام کردن رادردستورکارشان بگذارند.اين نظروموضع بيش ازحدضدانسانی وبامارکسيسم هم خوانی ندارد.نوشته ام مامخالفين جدی وواقعی اعدام کردن هستيم،همچنان که مخالف ديکتاتوری وجنگ ميباشيم.امابرای پيشبردسياست واهدافمان مجبوريم وبه ماتحميل شده است ازابزارجنگ وسرکوب استفاده کنيم،درشرايطی مشابه شرايط بلشويکهاوشايدشرايط های حادديگری،نبايدبادگم هاوروش ونگرش های دست وپاگيرازتوسل به ابزاری هماننداعدام وتهديدبه اَن خودرا محروم کنيم.همچنان که لنين وبلشويکهااين کاررانکردند.
امادرمقابل سئوالی که طرح شده هنوزرفيق پارسابدون ارائه هيچ راه حل وبديلی دراَن شرايط درمقابل بلشويکهاقرارگرفته وفقط ميگويد:"بنابراين من باموضع وافق فکرکنونی حتااگردرشرايطی چون بلشويک هاقراربگيرم هرگزبه حکم اعدام وتيرباران دشمنان طبقۀکارگرآری نخواهم گفت."و"بديهی است پاسخ آن که مخالف بی قيدوشرط اعدام است،اين خواهدبودکه فرقی نميکندچه کسی به فرمان چه کسی درچه شرايطی اعدام شده است،من مخالف بی قيدوشرط اعدام هستم."
قبول بايدکرداين موضع وبديل نميشودوهمچين موضع ناروشن وبدون راه حلی ارائه دادن دراَن روزهاودراَينده هم بااجازۀ رفيق پارسادربهترين حالت يک شعارسياسی بی موردخواهدبود.به همين دليل وقتی ايشان مينويسد:"رفيق شاديمقدم به دليل آن که من چون ايشان«طرح ايدۀتيرباران واعدام رامتعلق به عرصۀفعاليت ومبارزۀمارکسيسم»نميپندارم،مرابه منزه طلبی متهم ميکند."راست ميگويدوبايداضافه کرداگراين منزه طلبی نيست،پس چيست؟
وقتی رفيق پارسامينويسد:"به باورمن ميتوان وبايدبراساس موضع وافق فکرکنونی به داوری دربارۀگذشته پرداخت،امابرای فهم رخ دادگذشته بايدآن رادرزمينه وافق وموضع گذشته قرارداد؛مهم ترآن که نميتوان انتظارداشت که گذشته گان براساس موضع وافق فکرکنونی مافکرو عمل ميکردند.برای مثال پيش ازآن که افق وموضع فمينيستی شکل بگيرد،زن ستيزی جاری درادبيات فارسی امری پنهان وپذيرفته شده بود،درواقع آشکار شدن زن ستيزی جاری درادبيات فارسی ونقدآن،حاصل بازخوانی ادبيات فارسی بارويکردی فمينيستی است.اماهيچ يک ازمنتقدان نميگويند،سعدی ميبايدستايش گربرابری زن ومردميبود.بر همين اساس ميتوان گفت عمل وفرمان لنين درافق وموضع مسلط آن زمان قابل درک است."
اينجاداوری ايشان دربارۀبلشويکهاوتصميمشان براساس:"نميتوان انتظارداشت که گذشته گان براساس موضع وافق فکرکنونی مافکروعمل ميکردند"و"وبايدبراساس موضع وافق فکرکنونی به داوری دربارۀگذشته پرداخت."به اين نتيجه مرسدکه اَنها(بلشويکها)اشتباه کرده اند،چون دردوران عقب افتاده ای(به نسبت دوران ما)بودند،همچنان که منتقدان نميتوانندبگويند:"سعدی ميبايدستايش گربرابری زن ومردميبود." چون سعدی هم دردوران عقب افتاده ای ميزيست.
حالاسئوال اين است"براساس موضع وافق فکرکنونی ما"(کدام موضع وافق فکری؟که پيشرفته تراز موضع وافق فکری بلشويکهاست.مابرعکس وبدليل وضعيتی که بعدازمرگ لنين برکمونيسم رفته است بايدتلاش کنيم که احياگربلشويسم باشيم.تازه اگربتوانيم.واين خودرابرترازاَنهاديدن ادعای کمی نيست.)چه نقداثباتی اولا"به موضع بلشويکهادراَن دوران وارداست؟واگرشما(براساس موضع وافق فکرکنونی)به جای اَنهادراَن شرايط قرارميگرفتيدچه راه حل ديگری به جای راه حل اَنهاداشتيد؟قبول ميکنيدکه فقط بامخالف بودن کارپيش نميرودوبايدراه حل ديگری ارائه داد.بانپسنديدن وصرفا"موافق نبودن نميشودايده وپراتيکی راازقلم انداخت وبه دلخواه اَنراازعرصۀ نظری وعملی خارج کرد.دراينصورت موضع لنين به مثابه راه حل قطعی ودرست برای اَن شرايط خاص هنوزبی بديل خواهدبود.موضع وپراتيک مذبوربرخلاف تصورشماچون ازطرف يکی ازرهبران مارکسيسم اتخاذشده،به عرصه ونظرمارکسيسم مربوط است وبرعکس نظرشمابدون نقداثباتی،هرتئوری وپراتيک مارکسيسم درخورحفظ وانتقال است.
واينکه نوشته ايد:"برای مثال پيش ازآن که افق وموضع فمينيستی شکل بگيرد،زن ستيزی جاری درادبيات فارسی امری پنهان وپذيرفته شده بود،درواقع آشکار شدن زن ستيزی جاری درادبيات فارسی ونقدآن،حاصل بازخوانی ادبيات فارسی بارويکردی فمينيستی است."
اينجابه فمينيسم وجايگاه ووزن اَن اهميت خاصی داده ای.فمينيسم همچون عکس العمل واقعی ودرست ِزن وستم وارده براوکه ستمگرش رامردميشناسدوتلاشش اين است به هم سطح بودن بامرددرجامعه برسد،قابل درک است وبايدازاين جريان وخواسته وشعارهای درستش دفاع کرد.امافمينيسم نه ضدسرمايه ونه ضداين نظام است ونه برابری طلب،همچون مارکسيست هاوتمام تلاش وحرفش اينست که زن رادرهرنظامی تامرحله وجايگاه مردان بکشاندوضدمردبودنش درنزدافکارعمومی بيشترازهمه چيزش است.حالاچگونه تنهااين جريان توانسته"نقادادبيات ِزن ستيزفارسی"بوده باشدوتفکر"بازخوانی ادبيات فارسی"وضديت باضدزن بودن درادبيات نتيجۀ"رويکردی فمينيستی"است،نظرنادرست رفيق پارسااست.قطعا"فمينيسم هم براين ادبيات نقدداشته وتلاش کرده است،اماهمۀنگرش نقادانه رادراين موردبه پای اَنهانوشتن کمی زيادی سخاوتمندانه است وکم التفاتی صاحب اين نظررابه تاثيرات مارکسيسم برادبيات مردسالارانه ازجمله درادبيات فارسی ميرساند.ورفيق پارساقبول داردکه تنهانگرش درست،اصولی،برابری طلبانه وضدزن ستيزی فقط مربوط به افکارمارکسيستی است.
رفيق پارسامينويسد:"درست است که مارکسيست هادرعمل ازاين شيوه هااستفاده کرده اند،اماآياميتوان بااستنادبه استفادۀعملی مارکسيست هاازاين شيوه هابه اين نتيجه رسيدکه طرح ايدۀتيرباران واعدام متعلق به مارکسيسم است."
بايدگفت بعدازمرگ لنين جريان وياجريانات مارکسيستی واقعی همانندبلشويم ِدوران لنين وجودنداشته ولااقل من جريان مارکسيستی سراغ ندارم وطبعا"استفادۀ جريانات مدعی مارکسيسم ازابزاراعدام موردنظروتايئدمانيست.من موضع بلشويکهارافقط مدنظرداشته ام.
ايشان مينويسند:"به باور من رازاهميت اين شبه پرسش هادراعتبارنام لنين وبی اعتباری اعدام شده گان نزدچپ نهفته است."
واضح است که پرسش فوق به اعتبارنام لنين(به مثابه رهبروپراتيسين مارکسيسم)وبلشويکهاصورت گرفته وسئوال من ازچپ مخالف اعدام معنايش اين نيست که باچپ طرفداراعدام(ضمن اينکه نميدانم اَيادرميان احزاب وسازمان های چپ ايرانی جريانی وجودداردکه اين موضع راداشته باشد؟)بايدهمسووهم نظربود،من که اين همسويی راندارم واين برداشت درستی نيست وموضع گرفته شده درمطالبم اين رانشان نميدهد.
رفيق پارسامينويسد:"تحليل وی ازوضعيت موجودنيزبسيارقابل توجه است،ايشان براين باوراندکه درشرايط کنونی،وضعيت برای پراتيک نظرات مارکسيست هاچندان مساعدنيست.ايشان البته توضيح نداده اندکه وضعيت برای پراتيک کدام نظرات مارکسيست هامساعدنيست.آيامنظوروی اين است که دروضعيت کنونی،شرايط برای پراتيکی کردن ايدۀ تيرباران واعدام مساعد نيست؟اگرمنظوروی اشاره به اين امراست،حق با ايشان است.امامن برخلاف ايشان براين باورم که درتاريخ ايران هيچ گاه مارکسيست ها،چون امروزفرصت مساعدی برای تحقق ايده های کمونيستی دراختيارنداشته اند.درحقيقت هم اکنون جنبش سوسياليستی درايران بايک فرصت وآزمونِ بزرگ تاريخی روبرو است."
کاری به طعنه غيرسياسی واين اشارۀ بی جای ايشان که نوشته:"ايشان البته توضيح نداده اندکه وضعيت برای پراتيک کدام نظرات مارکسيست هامساعد نيست.آيامنظوروی اين است که دروضعيت کنونی،شرايط برای پراتيکی کردن ايدۀ تيرباران واعدام مساعد نيست؟اگرمنظوروی اشاره به اين امراست،حق با ايشان است."ندارم،امااينکه نوشته اند:"امامن برخلاف ايشان براين باورم که درتاريخ ايران هيچ گاه مارکسيست ها،چون امروزفرصت مساعدی برای تحقق ايده های کمونيستی دراختيارنداشته اند."باهم اختلاف نظرداريم.چون شکست چپ دردهۀ۶۰وعوارض اَن،تلاشی،پراکندگی وگسست جريانات چپ،تسلط سنت ها،انحرافات فکری وبينشی براين چپ،بريدگی وعدم ارتباط ارگانيک باجنبش هاومبارزۀ طبقاتی درجامعۀ ايران،درحاشيه قرارگرفتن وبی تاثيربودن اَنها،محدودبودن فعاليتش به ارتباط های ضعيف وپراکنده باداخل کشوروبخش کردن خبرات ايران،اَکتيودرحدفعاليت اينترنتی ومواردی اَکسيون،مراحل ابتدايی شناخت ونزديکی گرايشات کمونيستی واقعی وکارگری،اين است وضعيت عمومی جريان چپ وگرايش های مارکسيستی وبااين اوصاف نامساعدطبعا"اين چپ بيشترفرصت هاراازدست خواهدداد.
رفيق پارسانوشته است که:"کمونيسم آيين وکيش نيست،بنابراين نميتوان چون مومنان ومتعصبان کيش هاوآيين ها،کسانی راکه ازکمونيسم روی برميگردانندمرتدناميدودرصورت امکان ونيازآن هارامحاکمه و اعدام کردکمونيسم جنبش ضدسرمايه داری طبقۀ کارگراست،"
باتائيدحرف رفيق درتاکيدبرکمونيسم واقعی وبدورازهرآيين وکيشی،امااگرکمونيستی ازايده اش برگشت ودرلباس مارکسيسم بخواهدمنافع سرمايه راپيش برد،مرتداست وغيرمرتدچه چيزديگری ميتواندباشد،ولی کسی نگفته ونبايدگفته شودکه مرتدرابايدمحاکمه واعدام کرد.
بهروز شاديمقدم ۲۰۰۹. ۱۰. ۲۶
http://shadochdt.wordpress.com
shadi_behr@yahoo.de
![]()
با تشکر از اینکه این مصاحبه را پذیرفتید
برای اینکه یک جنبش چپ در دانشگاه و به طوری کلی در جامعه ، شکل می گرفت لازم بود که دو گسست صورت بگیرد. از یک طرف ، گسست از چپی که یاس و تجربه ی شکست سالهای اوایل انقلاب را با خود یدک می کشید و از طرف دیگر فراروی از چپ به عنوان یک گفتمان و مطالعه ی آکادمیکی صرف. این حرف بدان معنا نیست که چپ رادیکالی که در سالهای اوایل دهه ی 80 تنها توسط چند دانشجو،که من هم جزو آنها بودم، بنیان نهاده شد ، از تجربه ی نسل گذشته ی مبارزین چپ و یا از دانش تئوریک هیچ بهره ای نبرده بودند. برعکس چپ رادیکال از تئوریک ترین و باهوش ترین دانشجویان از اقصی نقاط ایران تشکیل شده بود. چپ سنتی پذیرفته بود که بورژوازی اصلاح طلب رهبری و ابتکار عمل را در دست دارد که هنوز هم اینطور فکر می کنند. که البته تصور آنها یک پایه ی واقعی دارد و هنوز می بینیم که این مشروعیت در نزد توده ها از بین نرفته است. اما چپ سنتی سوای تحلیل های غلط و بعضا خائنانه ی خود ، هویت ، امید ، حقانیت و افق نظری خود را از دست داده بود، باید از کالبد تشکیلاتی مرده و روح شکست طلبی آن گسست می کردیم. پس در مرحله ی اول این دو گسست لازم بود. همچنین از منظر شرایط عینی ، ما از محیط یاس و ناامیدی دانشجویان نسبت به اصلاح طلبان و دلسردی آنان از مصالحه جویی های رهبران دانشجویی ، رشد کردیم . بنابراین من از فلسفه ی وجودی ( البته نه از تمامی اقدامات یا سبک کار ) چپ رادیکال و آنچه بعدا دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب نامیده شد ، دفاع می کنم. ما در آن موقع تصور درستی از جایگاه خودمان داشتیم و انچه که الان می گویم در آن موقع هم همین تحلیل را داشتیم. اگر دانشگاه را به عنوان ظرف فعالیت خود انتخاب کردیم ، به این دلیل نبود که پای ما از جامعه بریده بود یا نسبت به دامنه ی رشد جنبش دانشجویی توهمی داشتیم. دانشگاه ، در ان موقع تنها محل زایش یک چپ پراتیکی جدید بود. وقتی قرار است جنبش مستقل طبقه ی کارگر از صفر آغاز کند ، مطمئنا باید آگاه ترین بخش های آن یعنی دانشجویان چپ و فعالین کارگری آگاه پیشقراول آن باشند. همانطور که مارکس در زمان خود این امید را به کارگران متخصص و اتحادیه های انگلیسی داشت. در نهایت ما در سال 1386 دچار یکی از شدیدترین سرکوب های جنبش دانشجویی شدیم. اگرچه نمی توان ضعف تاکتیک های تشکیلاتی خود را منکر باشیم ، اما هر تشکیلاتی تا یک جایی ما را جلو می برد. نباید متوقع بود که شما با یک گروه و یک دسته بتوانید تا خود مقصد یعنی انقلاب سوسیالیستی پیش بروید. زمانی که دیگر فعالین دانشجویی دچار سردرگمی بودند و تنها تز مبهم خروج از حاکمیت را مطرح می کردند ، ما درست به قلب بدنه ی دانشجویی نفوذ کرده بودیم و شعار تشکل مستقل دانشجویی را می دادیم. اکنون هم چپ در دانشگاه یک گفتمان مطرح است ، جوانان چپ در دانشگاه فعال و پویا هستند و چپ رادیکال توانست مطالبات دانشجویان را تغییر دهد.
نظراتتان را در مورد اتفاقات 16 آذر 86 برایمان بازگو کنید. اگر چه تقریبا مدت زمان بسیاری از آن حادثه گذشته است ، اما بنا به اینکه در آن دوران و پس از آن حوادث ، که منجر به دستگیری تعداد بسیاری از دانشجویان شد ، تنها شاهد اظهار نظر از سوی شخصیت ها ، احزاب و سازمانها بودیم ،شما به عنوان یکی از فعالین این جنبش این اتفاقات را چگونه بازگو میکنید .چه عواملی باعث به وقوع پیوستن سرکوب 16 آذر 86 شد.؟
چیزی که مایه ی تاسف است تحلیل های بچه گانه ای است که از احزاب و سازمان های چپ در مورد دلایل سرکوب می شنویم. شما بگویید در این چهار سال کدام یک از جنبش های سیاسی و اجتماعی در ایران است که سرکوب نشده باشند؟ برخی از سر نادانی می گویند که تاکتیک های اشتباه مانند برگزاری مراسم مستقل ، یا ماجراجویی کسانی که در راس این گروه قرار داشتند باعث سرکوب شد. هر کسی که با روش کار اطلاعات جمهوری اسلامی و هر سازمان اطلاعاتی اندکی آشنایی داشته باشد می داند که آنها سالها فعالین را زیر نظر می گیرند و سپس در مرحله ای که اطلاعات آنها تکمیل می شود، به یکباره مبارزین را از ریز و درشت به طور وحشیانه ای بازداشت می کنند. قرار نیست مبارزه در دل ِ یکی از وحشی ترین نظام های دیکتاتوری طوری پیش برود که جاخالی بدهد و با سرکوب مواجه نشود. مهم این است که با دگردیسی ، تغییر تاکتیک و سبک کار ، استمرار مبارزین و حمایت معنوی دیگران، بتوان مبارزه را ادامه داد. همانطور که مارکس نیز بین الملل اول را به نفع تشکیل احزاب سیاسی و مبارزه ی سیاسی در کشورها رها کرد، هر مجموعه و تشکیلاتی تا حدی جنبش را به پیش می برد. معمولا در این موارد که سرکوب گسترده است ، نیروهای چپ باید وارد اتحاد عمل شوند و با تبلیغات و ایجاد سمپاتی در توده ی مردم ، روح مبارزه را با تزریق از فعالین معدود به کل توده ها حفظ کنند. امری که به خاطر کوته نظری و رقابت های بین حزبی ، فقط در لحظه ی سرکوب رخ داد و بعد از آن احزاب تنها نقش تخریبی ایفا کردند. طنز قضیه اینجاست که اگر نیروهای راست دستگیر شوند تقصیر جمهوری اسلامی است و اگر نیروهای چپ دستگیر شوند تقصیر خودشان است.
پس از سرکوب 16 اذر بسیاری بر این عقیده بودند که این جنبش دیگر توان متشکل کردن دانشجویان را در سطح دانشگاه نخواهد داشت . یا به شکل دیگر از سوی برخی اعلام شد که این جنبش با شکست مواجه شده است . شما در این مورد چه فکر میکنید.
دانشجویانی که موسس این طیف موسوم به دانشجویان آزادی خواه وبرابری طلب بودند اکنون دیگر فعالیتی در این زمینه نمی کنند و خود من هم ، فعالیت در این قالب را موثر نمی بینم. اما این به معنای نابودی چیزی نیست بلکه به معنای تغییر ریل است. متاسفانه از اوایل سال 1385 ما تا حدی دچار رشد بادکنکی شدیم و عناصری با عقاید راست گرا ، بی بهره از تئوری و با اخلاقیات فرصت طلبانه و فاسد به ما نفوذ کردند که در نهایت ضربات سختی به ما زدند و فعالیت در قالب این مجموعه را ناممکن ساخته است. این افراد تصور می کردند که می توانند با دزدیدن نام یک جریان و هوچی گری فعالیت ما را به جای ما ادامه دهند، اما آنها هیچ درکی از مارکسیسم سازمانده ندارند و مضمحل شدند.پس اگر بحث بر سر یک نام باشد ، مطمئنا دیگر چیزی به نام دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب وجود ندارد و فعالیت با این نام با شکست مواجه شده است. اما این به معنای شکست مبارزین چپ و کوتاه شدن دست دانشجویان چپ از دانشگاه نیست. مطمئن باشید که مبارزه ادامه دارد و آنچه تغییر کرده است سبک کار و شکل صوری مبارزه است.
براساس آنچیزی که در بالا گفته اید معتقدید که یکی از عوامل شکست این جنبش حداقل با این نام ، رشد بادکنکی و نفوذ عناصر راست گرا بوده است . با توجه به این گفته آیا نمی توان گفت که پس اشتباهاتی در شیوه عملکرد این جریان دانشجویی وجود داشته است و در نتیجه بسیاری از انتقادات تاکنونی بی مورد نبوده است؟
همانطور که گفتم من از فلسفه ي وجودي شکل گیري چپ راديکال در دانشگاه دفاع کردم . ما براساس عقاید درست و با استراتژی یعنی ايجاد هژمونی براي گفتمان چپ پراتيکی عمل کردیم. مطمئنا بحث من اين نیست که عملکرد ما طی اين چند سال قابل نقد نبوده يا خالی از اشتباه نیست. ولي نقدهايي که من تاکنون شنيدم به هدف نزده اند.آنها بيشتر در گير رقابت های بین احزاب هستند و وقتی وزارت اطلاعات رسما اعلام می کرد که ما به یک جریان خاص وابسته هستيم ،برخي از انها بلافاصله از این گفته ی اطلاعات استقبال کردند و عملا به تيم پلیس سياسی جمهوري اسلامي پیوستند.
اين واقعیت تلخي است. همچنين در نظر داشته باشيم که اغلب این نقدها متوجه دلايل سرکوب است اما همانطور که گفتم دلیل سرکوب اشتباهات ما نبود.
اینطور نيست که ما اگر فلان وبهمان کار را می کرديم با سرکوب مواجه نمی شدیم .مسلما جمهوري اسلامي اجازه تشکل چپ دانشجويي با اين درجه از قدرت عمل را نمی دهد کسانی که در اين نقطه از زمان ايستاده اند نتایج ابلهانه می گیرند مثلا اينکه چرا مخفيانه فعاليت نکردید و يا سبک کار شما تند روي بود اينها کوچکترین درکي از فعالیت در محیط دانشگاه ندارند و متوجه نمي شوند مهمتر از بقاي يک جریان زنده کردن گفتمان ايدئولوژي بود که در آنزمان تنها در خاطرات چپ های بازنشسته می توانستيم ردی از آنرا بیابيم.
تشکلهایی دانشجویی دیگری با دیدگاه چپ در دانشگاه فعالیت میکردند و با آنکه به علنیت "چپ رادیکال" نبودند اما فعالیت کم و بیش را پیش می برند. نظر شما در مورد فعالیت های این گروهها چیست ؟ اگر نقد یا نقاط مثبتی در فعالیت این گروهها می بینید بیان کنید ؟
اینکه عده ای دانشجو با نام چپ رادیکال فعالیت می کردند ، عده ای دیگر با نام چپ کارگری یا دموکرات و غیره ، تقسیم بندی های کودکانه ی مشتی دانشجو است. اگر مسئله بر سر تعداد و نفوذ واقعی این جریان ها باشد ، هیچکدام شانسی ندارند. انگیزه ی اصلی موسسین چپ رادیکال از فعالیت، ایجاد دار و دسته در دانشگاه نبود تا مثلا خودی نشان دهند. عده ای از فعالین به اصطلاح چپ فقط بلد هستند که پس از هر کاری با مطبوعات مصاحبه کنند تا در بین جامعه ی کوچک اطرافیان و یا حزب مطبوع خود ، به چهره ای تبدیل شوند. استراتژی ما در وهله ی اول ، ایجاد هژمونی برای گفتمان چپ در دانشگاه بود تا بتوانیم در نشریات و آکسیون ها ، طبقه ی کارگر را به زنده شدن چپ در دانشگاه متقاعد کنیم و نگاه آنها را به خود جلب کنیم. برخی با بلاهت تمام و بعضا با فحاشی و تحقیر تصور می کردند که صراحت ما در تبیین اصول مارکسیسم لنینیستی چپ روی کودکی و اولترالفتی و نشانه ی عدم درک شرایط عینی است. هدف بعدی ما عینی تر بود یعنی ایجاد تشکل مستقل چپ دانشجویی که در همین مرحله بود که دچار سرکوب شدیم.
با توجه به این که حوادث در ایران با سرعت به پیش میرود ، آیا در حال حاضر شما به نقش چپ در جامعه می توانید امید ببندید و آیا برای پیشبرد این تفکر در این اوضاع تلاش می کنید؟ آیا دانشجویان چپ دانشگاه می توانند باز هم در این تحولات نقش بازی کنند؟
چپ همین اکنون در تحولات نقش ایفا می کند اما مخفی تر و اصولی تر. اگر نگاه شما به فعالین دانشجویی باشد که فقط بلد هستند جارو جنجال راه بیاندازند و بویی از الفبای مارکسیسم نبرده اند ، مطمئنا هیچ امیدی به آنها نیست. اما بسیاری از جوانان گفتمان چپی را که ما در دانشگاه بیان کردیم، پذیرفته اند و مبنای عمل کار خود قرار داده اند. اکنون اگر کسی از سوسیالیسم سخن بگوید یا در نشریه دانشجویی مقاله ای بنویسد کسی تعجب نمی کند. اگر یک فعال چپ دانشجویی را در دانشگاه تصور کنید ، او برخلاف ما، در شش سال قبل ، با امید به موفقیت بیشتری به تبلیغ چپ در دانشگاه خواهد پرداخت.
با توجه به بازگشایی دانشگاهها و بنا به شرایط کنونی جامعه و اعتراضاتی که به شکلی سراسری جامعه را درنوردیده است لازم دیدیم تا با فعالین چپ دانشجویی که در چند سال گذشته تجارب مهمی را از سر گذرانده اند گفتگویی داشته باشیم .
هدف از این گفتگو شناخت دقیق تر از این جنبش بواسطه ی فعالینی از آن است که تاکنون فرصت ارائه نظراتشان را در رابطه با نوع نگاهشان نسبت به گذشته و همچنین اینده این جنبش پیدا نکرده اند .
براین اساس از شما میخواهیم در ابتدا چگونگی شکل گیری و رشد جنبش چپ در دانشگاه را توضیح دهید . زمینه های شکل گیری و تقویت این جنبش را در چه میدانید .
![]()
رفيق سربلند در مقاله ای با عنوان« سرگردان ميان تئوری و واقعيت» - می توانيد متن کامل آن را در سايت من و پالتاک http://www.mano-paltalk.net/ بخوانيد- پس از گذشت هفت سال از نخستين مقاله ای که درباره ی مجازات اعدام نوشته بود، بار ديگر به بحث درباره ی مجازات اعدام پرداخته است. وی هر چند چون هفت سال پيش هنوز بر اين باور است که اعدام جانيان سياسی، يک اصل مارکسيست- لنينيستی است؛ اما به صراحت اعلام می کند: « من در آستانه تجديد نظرم و در حال فکر کردن به اين هستم که " لغو حکم اعدام می تواند جلوی فجايع غير قابل پيش بينی را بگيرد". هنوز رويش پخته نيستم چون می دانم اين نظر با هيچ يک از مبانی مارکسيست لينينسيت جور در نمی آيد.» من ضمن به فال نيک گرفتن اين ترديد در باور پيشين، می کوشم نشان دهم که لغو حکم اعدام با هيچ يک از مبانی مارکسيستی مورد استناد ايشان در تضاد نيست. بنابر اين پيش از هر سخنی بايد ديد، وی لغو حکم اعدام را با کدام مبانی مارکسيستی در تضاد می بيند. به باور وی، لغو مجازات اعدام، در تضاد با اصل خُرد کردن ماشين دولتی است. چرا که وی می پندارد : « مارکس بحث " خُرد کردن ماشين دولت" را بميان می کشد. ماشينی که بدون ترديد منظورش اتومومبيل نبود! بلکه يکسری آدم مثل خودمان با دو پا و دو دست هستند که حافظ و توليد کنندگان نظام های منحط سرمايه داری می باشند.» من نمی دانم رفيق سربلند بر چه اساسی به اين نتيجه رسيده است که منظور مارکس از ماشين دولتی، يک سری آدم دو پا است، و معنای خُرد کردن نيز، چيزی جز اعدام يک سری سرمايه دار نيست. اما اين را می دانم که تأويل ايشان از آموزه ی مارکس، يکی از مصاديق بارز تأويل تجاوزی و تجاوز به متن است. منظور مارکس از ماشين دولتی، همان گونه که انگلس می گويد، عبارت است از دستگاه های اداری و نظامی و ايده ئولوژيک حاکميت بورژوازی. مارکس پس از تجربه ی کمون، قاطع تر از پيش به اين نتيجه رسيد که طبقه ی کارگر نمی تواند با تصرف ماشين دولتی حاضر و آما ده ی بورژوازی، آن رادر جهت منافع خودش بکار اندازد، بل بايد اين ماشين حاضر و آماده را در هم شکند و خُرد کند و دستگاه های متناسب با سرشت قدرت خود را ايجاد کند. لنين نيز در اين باره در دولت و انقلاب می گويد: « عبارت درهم شکستن ماشين بوروکراتيک و نظامی دولتی ، بيان خلاصه ای از درس عمده ی مارکسيسم در مورد وظايف پرولتاريا در انقلاب، نسبت به دولت است.» بنابر اين برخلاف برداشت رفيق سربلند، منظور مارکس از ماشين دولتی به هيچ وجه، آدم دوپا نبوده است، بل منظور وی دستگاه های اداری، نظامی و ايده ئولوژيک طبقه ی حاکم بوده است. حال بهتر است ببينيم منظور مارکس از درهم شکستن و خُرد کردن ماشين دولتی چه بوده است. مارکس در اين باره در کتاب جنگ داخلی در فرانسه به صراحت و روشنی معنای مورد نظر خود را اين گونه شرح می دهد: « نخستين فرمان کمون، در مورد الغا ارتش دائمی و جانشين کردن آن با مردم مسلح بود... نيروی انتظامی ، به جای آن که هم چنان ابزار حکومت مرکزی باشد، بی درنگ از عناوين سياسی اش محروم گرديد، و تبديل به ابزاری در دست کمون شد، ابزاری پاسخ گو که هر لحظه می توانست مقام اش را از دست بدهد. در مورد تمامی کارکنان همه ی ديگر شاخه های خدمات اداری نيز به همين سان عمل شد... به محض برانداختن ارتش دائمی و نيروی انتظامی، اين دو ابزار مادی اعمال قدرت در حکومت سابق، کمون همت بر آن گماشت که ابزار معنوی سرکوب، يعنی قدرت کشيشان، را براندازد؛ فرمانی در جهت جدايی کليسا و دولت، و خلع مالکيت از همه ی کليسا ها، البته در حدی که آن ها به هیأت های مالک و زمين دار تبديل شده بودند، صادر گرديد. کشيش ها را به آرامش بازنشسته شدن و پرداختن به زنده گی خصوصی برگرداندند، تا، همانند پيشينيان خود، يعنی حواريان، با اتکا به صدقات و نذورات مومنان معاش خود را بگذرانند... عناوين هيات دادرسان و قضات نيز، مانند ديگر همکاران خود در دستگاه اداری عمومی، به عناوين و مقامات انتخابی، پاسخ گو و پس گرفتنی تبديل شدند. » بنابر اين نزد مارکس، خُرد کردن و درهم شکستن ماشين دولتی، به معنای انحلال دستگاه ها و مناسبات اداری، نظامی و ايده ئو لوژيک قدرت بورژوايی، و استقرار نهادهای شورايی و مناسبات شورايی است. حال شما خود منصفانه درک عميق مارکس از اين تجربه و ايده ی تاريخی و انقلابی را مقايسه کنيد با برداشت سطحی رفيق سربلند، که می پندارد در هم شکستن ماشين دولتی به معنای اعدام بورژواهای حافظ نظم سرمايه داری است. در نتيجه، به باور من تنها در صورتی می توان مجازات اعدام را از ايده ی خُرد کردن ماشين دولتی استنتاج کرد، که ابتدا معنای اين مفهوم را از مضمون انقلابی و تاريخی آن تهی کرد. يعنی همان کاری که رفيق سربلند به آن مبادرت کرده است. نکته ی ديگر آن که ايشان می پندارد، با اعدام و نابودی سرمايه داران، به مثابه حافظان نظام سرمايه داری، می توان بر نظم سرمايه غلبه کرد. در حالی که تجارب تاکنونی به خوبی نشان داده است که نظم سرمايه حتا در غياب سرمايه داران نيز می تواند به حيات خود ادامه دهد. در نتيجه تنها با نفی سرمايه به مثابه رابطه ای تاريخی- اجتماعی، می توان بر سرمايه داری غلبه کرد، نه با اعدام سرمايه داران.
دومين اصل مارکسيستی که به زعم رفيق سربلند، با لغو حکم اعدام در تناقض است، ديکتاتوری پرولتاريا ست. وی در مقاله ای که درباره ی ديکتاتوری پرولتاريا نوشته است، بدرستی می گويد، ديکتاتوری پرولتاريا عبارت است از حاکميت طبقه ی کارگر به مثابه يک طبقه. به باور من پذيرش اين درک از ديکتاتوری پرولتاريا، مستلزم نفی دو روايت مسلط از اين ايده است. اول، نفی روايتی که در خوش بينانه ترين حالت، ديکتاتوری پرولتاريا را به معنای حاکميت دولت – حزب پرولتری معرفی می کند. آنان که اين گونه می انديشند در حقيقت، الگوی اِعمال حاکميت طبقه ی کارگر را، از الگوی اِعمال حاکميت بورژوازی استنتاج می کنند. به همين دليل به باور من، اين درک در ميدان عمل و نظر، نافی ايده ی خود حکومتی و حاکميت طبقه ی کارگر به مثابه يک طبقه است. زيرا هيچ حزبی نمی تواند، طبقه ی کارگر را به مثابه يک طبقه در حزب خود متشکل کند. در نتيجه دولت – حزب ها هرچند هم پرولتری باشند، نمی توانند تجسم نهادهای خود حکومتی طبقه ی کارگر باشند. طبقه ی کارگر اگر بخواهد به مثابه يک طبقه، نا دولت خود را بنا نهد، بايد به نهاد ها و ارگان هايی که وی را به مثابه يک طبقه متشکل می کنند، بيانديشد؛ يعنی شوراها و مناسبات شورايی. روايت مسلط ديگری که نافی مضمون انقلابی ديکتاتوری پرولتاريا ست، روايتی است که از يک سو می پندارد، ديکتاتوری، مفهومی است ناظر بر فرم و شکل حکومت کارگری، و از سوی ديگر ديکتاتوری را نيز به منزله ی نفی آزادی های بی قيد و شرط سياسی حکومت شونده گان می فهمد. بديهی است که با چنين تصوری از ديکتاتوری پرولتاريا نمی توان خواهان لغو حکم اعدام شد. در حالی که نزد مارکس، از يک سو ديکتاتوری مفهومی است ناظر بر مضمون طبقاتی حکومت، و از سوی ديگر ديکتاتوری پرولتاريا به معنای دمکراتيزاسيون کل حيات اجتماعی است. رفيق سربلند در هيچ کجای نوشته ی خود نگفته است که ديکتاتوری پرولتاريا را به معنای نفی آزادی های بی قيد و شرط سياسی می پندارد، وی حتا با اعدام سياسی مخالفان عقيدتی – سياسی نيز مخالف است. بنابر اين چرا وی هم چنان بر اين باور است که لغو حکم اعدام به معنای نفی ديکتاتوری پرولتاريا ست؟ ايشان درباره ی ادعا خود مبنی بر تناقض لغو حکم اعدام و ديکتاتوری پرولتاريا هيچ توضيح و استدلالی ارائه نداده است. من گمان می کنم استدلال ايشان بر ضرورت درهم شکنی مقاومت بورژوازی استوار باشد. بديهی است که با استقرار ديکتاتوری پرولتاريا، پيکار طبقاتی به هزار شکل ادامه خواهد يافت. بورژوازی با تمام توان و وسايل خود می کوشد حاکميت طبقه ی کارگر را سرنگون کند. بی شک در چنين شرايطی نمی توان انتظار داشت که طبقه ی کارگر از همه ی توان خود برای درهم شکنی مقاومت بورژوازی استفاده نکند. بنابر اين من نيز شکی ندارم که هر گونه مقاومت و ستيزه جويی قهر آميز بورژوازی را طبقه ی کارگر بايد با قهر انقلابی پاسخ گويد. اما حتا در چنين شرايطی، اعدام اسيران و تسليم شده گان اردوی بورژوازی را مجاز نمی پندارم. زيرا کسانی که اسير و تسليم می شوند، فاقد هرگونه توان مقاومت قهرآميز هستند. در نتيجه حتا به استناد ضرورت در هم شکنی مقاومت قهر آميز بورژوازی نيز نمی توان ضرورت حکم اعدام اسيران و تسليم شده گان را توجيه کرد.
آخرين شبه استدلال رفيق سربلند برای اثبات تناقض لغو اعدام با مبانی مارکسيسم- لنينيسم، اين است که ايشان می گويد: « نمی توان گفت من لنينيسم اما لنين نبايد خانواده تزار را می کشت و اعدام پايه های ارتجاع اشتباه بود. اينها با هم جور در نمی آيد.» نخستين اشتباه رفيق سربلند اين است که می پندارد، خانواده ی تزار، پايه های ارتجاع بودند. در حالی که در روسيه ی آن زمان، آن چه پايه ی ارتجاع محسوب می شد، شرايط بهره کشی فئودالی – بورژوايی بود، نه خانواده ی تزار. دومين اشتباه ايشان اين است که می پندارد، تمامی ايده ها و کرد و کار لنين، هر چند خود لنين همواره بر تحليل مشخص از شرايط مشخص تاکيد می کرد، قابل تعميم به همه ی شرايط است. سومين خطای ايشان اين است که می پندارد، لنينيسم ساخته و پرداخته ی استالين، تجسم لنين و ايده های درخشان لنين است. در حالی که لنينيسم ساخته و پرداخته ی استالين، ايده ئولوژی بورژوايی دولت – حزب حاکم بود. چهارمين اشتباه ايشان آن است که می پندارد پای بندی به حکم اعدام، معيار وفاداری به دست آورد ها و درافزوده های لنين است. به عبارت ديگر نام لنين برای ايشان تداعی گر اعدام و تيرباران است. در حالی که نام لنين به عنوان معمار سياست مستقل پرولتاريا در نبرد با بورژوازی، همواره نزد کمونيست های انقلابی جاودان خواهد بود.
http://agahbash.blogfa.com/
انقلاب اکتبر،مواضع کمونيستی در قبال آن و موضع سوسياليزم بورژوايی
به مناسبت سالگرد انقلاب اکتبر
انقلاب اکتبر به حق بزرگترين انقلاب کارگری دنيا و يکی از رويدادهای عظيم در تاريخ جامعه ی بشری و از بزرگترين دستاورد ها برای طبقه ی کارگر و کل کمونيسم جهانی است.اين انقلاب به رهبری حزب بلشويک و لنين به مثابه ی راهنما،رهبر و آژيتاتور آگاه اين حزب و طبقه ی کارگر روسيه به پيروزی رسيد.فارغ از تمام نقدهايی که ممکن است از زوايای مختلف به اين انقلاب وارد باشد دستاورد های اين انقلاب برای بشريت و طبقه ی کارگر در تمام زمينه ها انکار ناپذير است.هيچ کس نمی تواند آزادی هايی که اين تحول عظيم برای طبقه ی کارگر و کل زحمتکشان روسيه به دست آورد را انکار کند.
در زمينه ی انقلاب اکتبر، قدرت گيری پرولتاريا،لنين و لنينيسم نظريات مختلفی مطرح شده است که من در اين مطلب هر چند به صورت خلاصه اما از ديدگاه مارکسيسم(کمونيسم علمی) به بررسی آن می پردازم.شکست اين انقلاب و قدرت گيری سرمايه داری دولتی به رهبری استالين و ديگر تحولاتی که با شکست انقلاب جامعه ی شوروی به آن دچار شد مورد بحث اين نوشته نيست، در اينجا فقط به ارزيابی از انقلاب و نظريات لنين در برخی از آثارش در قبال اپورتونيست ها و سوسياليزم بورژوايی اشاره می کنم.اميد است در نوشته های بعدی در بتوانم در اين زمينه بيشتر صحبت کنم.
بسياری از مخالفان لنينيسم( به مثابه ی ادامه ی کمونيسم علمی مارکس ) معتقدند که انقلاب اکتبر انقلابی غير کارگری و غير سوسياليستی بوده است و حتی برخی از صاحبنطران مارکسيست يا بهتره بگويم موسوم به مارکسيست اين انقلاب کبير پرولتری را تا حد کودتا نزول می دهند. (مثلا کورنيليوس کاستوريادس)،در دوره ی لنين و انقلاب اکتبر کم نبودند اپورتونيست هايی که زير نام مارکسيسم به بزرگترين دستاورد های کمونيستی حمله می بردند و مواضع پاسيفيستی خود را در قبال اين انقلاب و ديدگاه های لنين اعلام می نمودند. بر همه روشن است که انقلاب اکتبر عليرغم هر نقدی که به آن وارد باشد،به رهبری طبقه ی کارگر و حزب پيشتاز آن طبقه يعنی حزب بلشويک صورت گرفت.
برای سالهای طولانی لنين ممعتقد بود که جامعه ی روسيه برای رسيدن به سوسياليزم بايد يک انقلاب بورژوا_دموکراتيک را از سر بگذراند،برای همين لنين در اثر معروفش" دو تاکتيک سوسيال دمکراسی در انقلاب بورژوا _ دمکراتيک" به ضرورت دخالت طبقه ی کارگر در اين انقلاب به همراه متحدينش يعنی دهقانان و ساير اقشار فرودست جامعه اشاره می کند و موضع پاسيفيستی منشويک ها را که می گفتند چون انقلاب ۱۹۰۵ بورژوايی است،بنابراين بايد رهبری آن هم در دست بورژوازی باشد را به شدت افشا می کرد و شعار ديکتاتوری انقلابی دمکراتيک دهقانان و پرولتاريا را در آن مقطع برگزيد.لنين معتقد بود که در شرايط تاريخی پرولتاريا مطالبات مختلفی دارد.برای نمونه(مطالبات حداقل و مطالبات حداکثر)،به همين خاطر است که در آن مقطع اين مطالبات به مطالبات کمونيست ها تبديل شده بود و بعد ها هم به موضع بسياری از کمونيست های معتقد به راه لنين تبديل شد.
در تمام آثار لنين که در دوره های مختلف تاريخی نوشته شده اند ما شاهد بررسی مسائل مختلف از ديدگاه کمونيسم علمی مارکس هستيم.تاثيرات لنين بر کمونيسم و تکامل نظريات مارکس و انگلس در آثار و نوشته های لنين باعث شد که در بسياری موارد مارکسيسم _ لنينسم به جای کمونيسم به کار برده شود.تا قبل از دوره ی لنين مارکسيسم را معادل کمونيسم می شناختند،اما تاثيرات گرانبهای لنين بر علم مارکسيسم باعش شد که لنينسم به مارکسيسم افزوده شود و مارکسيسم _لنينيسم به معادل کمونيسم تبديل شود.
لنين با تحليل مشخص از اوضاع مشخص و تطبيق نظريات انقلابی مارکس با جوامع مختلف و عملی نمودن انقلاب سوسياليستی که از جانب بورژوازی تحت عنوان اتوپيا و غيره نام نهاده می شد،مشت بزرگی را بر دهان تمام اپورتونيست ها و مخالفين کمونيسم علمی که لباس کمونيسم را به تن کرده بودند کوبيد و عملی و علمی بودن نظريات سوسياليسم را با انقلاب اکتبر و قدرت گيری پرولتاريا اثبات نمود.
همان طور که اشاره شد تا قبل از ۱۹۱۷ و آوريل اين سال لنين در موردقدرت گيری پرولتاريا و انقلاب کارگری در روسيه با بسياری ديگر از مارکسيست ها هم عقيده بود،اما او در تزهای مشهور خود معروف به تزهای آوريل نظراتش را در اين زمينه تغيير داد و اين تزها نقشه ی داهيانه ی حزب بلشويک در راه انتقال از انقلاب بورژوا _ دمکراتيک به انقلاب سوسياليستی گرديد.در شرايطی که انقلاب فوريه ناکام مانده و حزب بلشويک زمينه ی رسيدن به قدرت سياسی را داشت،تاخير و تعلل در گام برداشتن به سوی قدرت سياسی و ميدان خالی کردن برای بورژوازی موضعی نبود که لنين برگزيد،بلکه تلاش های پيگيرانه و دخالتگری و گام برداشتن به سوی قدرت سياسی را به جای پاسيفيسم و کناره گيری از رهبری انقلاب برگزيدند.
لنين با اين تزها برنامه ی آتی برای کشور شوراها را ارائه داد. تب و تاب انقلابی در اروپا به خصوص در آلمان لنين را خوشبين کرده بود که اين انقلاب می تواند جرقه ای باشد که انبار باروت بورژوازی را منفجر می کند و اين انقلاب به بيش قراول انقلاب های سوسياليستی در دنيا تبديل خواهد شد،اما متاسفانه انقلاب سوسياليستی به دلايل مختلف در اروپا پيروز نشد و يکی از دلايل شکست انقلاب اکتبر ايزوله شدن انقلاب در کشوری بود که منابع توليد در آن جامعه پاسخگوی نيازهای کل مردم نبود.برنامه ريزی برای اقتصادی کردن روسيه توسط استالين در دهه ی ۳۰ برای جواب به کمبود منابع توليد و اداره ی جامعه بود که به سرمايه داری دولتی تبديل شد.(اين بحث را در نوشته های بعدی باز خواهم کرد).
شعار های استراتژيک لنين در اين انقلاب نان،صلح و آزادی بودند.لنين در شرايطی اين شعار ها را برگزيد که موقعيت روسيه بيش از هر زمانی اين شعارها و مطالبات را می طلبيد.در شرايطی که مردم روسيه از تبعات ناشی از جنگ و قحطی در گرسنگی به سر می بردند مطالبه ی نان به مطالبه ی جمع کثيری از طبقات پايين جامعه تبديل شده بود.در شرايطی که جنگ جهانی اول سالهای پايانی خود را سپری می کرد و مردم از هر لحاظ از جنگ و خونريزی به ستوه آمده صلح می خواستند و در شرايطی که سيستم حکومتی سرکوبگر و ديکتاتور روسيه(تزاری) بر سر کار بود و پايين ترين آزادی ها را از مردم سلب می کرد مردم شوروی بيش از هر زمانی به آزادی نياز داشتند و مطالبه ی آزادی به يکی از مطالبات اصلی جمع کثيری از مردم به خصوص کارگران و اقشار فرودست جامعه تبديل شده بود.به همين دليل طرح به موقع اين شعار ها از جانب لنين و حزب بلشويک موجب شد که اين حزب به يک جريان توده ايی در جامعه ی رسيه تبديل شود که مطالبات واقعی مردم را نمايندگی می کرد.
با بررسی آثار لنين در دوره های مختلف به عمق راديکال بودن و انقلابی بودنشان پی خواهيم برد و رد پای نظريات کمونيستی مارکس و پايبندی او به اين نظريات را، برخلاف داعيه ی بسياری از مخالفان کمونيسم که تلاش دارند بين نظريات مارکس و لنين گسست ايجاد کنند ،می رسيم.
در اينجا به بررسی مختصر برخی از آثار رفيق اوليانف می پردازيم هر چند بررسی تک تک آثارش از حوصله ی اين مطلب کوتاه خارج است.
لنين در کتاب يک گام به پيش دو گام به پس مواضع کمونيستی خود را در مقابل سازمان شکنی منشويک ها اعلام می کند و از حزب در مقابل سازمان شکنی دفاع می کند و بالاخره توانست حزب تراز نوين پرولتاريا يعنی حزب بلشويک را بنيان نهد، اگر چه در ابتدای امر لنين و همفکرانش در حزب سوسيال دمکرات روسيه اقليت کمی بودند اما به دليل ديدگاه های انقلابيشان توانستند در نهايت حزب بلشويک را بنيان نهند.در اين اثر لنين به محفل بازی به شديد ترين شيوه حمله می کند و مخالفين درون حزبی را بی امانانه به چالش می کشد.کتاب چه بايد کرد؟هم به ضرورت حزب کمونيستی و پرولتری اشاره دارد.
در کتاب امپرياليزم به مثابه ی بالاترين مرحله ی سرمايه داری راديکالترين و علمی ترين نظريات کمونيستی در مورد امپرياليزم و سرمايه داری انحصاری را مطرح نموده و آلترناتيو راديکال را در قبال شرايطی که سرمايه داری انحصاری است و در گنديدگی به سر می برد را معرفی نموده و امکان پيروزی سوسياليسم و انقلاب سوسياليستی در يک کشور خاص را اشاره می نمايد.لنين در اين اثر اشاره می نمايد که انقلاب سوسياليستی نمی تواند به صورت همزمان در تمام کشورهای دنيا صورت گيرد بلکه او معتقد است که انقلاب ابتدا در يک يا چند کشور ممکن است صورت پذيرد و بعد از آن به ديگر کشورها سرايت کند.
کتاب دولت و انقلاب شامل عميق ترين و دقيق ترين نظريات در زمنيه ی دولت از نقطه نظر علم مارکسيسم است.لنين در اين اثر دولت را ابزار دست طبقات حاکم برای حفظ نظم موجود در هر عصری می نامد و ماهيت بورژوايی نظريات اپورتونيست هايی همچون کائوتسکی، آنارشيست ها و ... در زمينه ی دولت را افشا می کند و آموزش مارکسيسم در زمينه ی دولت،ديکتاتوری پرولتايا،انقلاب،سوسياليزم و کمونيزم را مطرح می نمايد.
لنين در اين اثر در زمينه ی الغای دولت می نويسد که "از هر ۱۰۰۰۰ نفری که در باره ی زوال دولت چيز هايی شنيده و يا خوانده اند ،۹۹۹۰ نفر آنان اصلا نمی دانند و يا به ياد ندارند که ،که استنتاجات از اين حکم را انگلس تنها متوجه آنارشيست ها نکرده است،از ۱۰نفر باقی هم به احتمال قوی ۹ نفر نمی دانند که دولت آزاد خلقی يعنی چه و چرا حمله به اين شعار حمله به اپورتونيست هاست.
کسانی که به غير سوسياليستی بودن انقلاب اکتبر معتقدند و بارها تلاش نمودند که اين انقلاب صورت نگيرد يا کسانی که بعدها موضع پاسيفيستی و بورژوايی خود را در مقابل اين انقلاب اعلام نمودند، از نظر من کسانی که به غير کارگری بودن اين انقلاب معتقدند در جبهه ی بورژوازی قرار دارند و درکی از کمونيزم مارکس و انگلس ندارند.بررسی تمام نظريات لنين به همراه آثارش نمی تواند در اين نوشته ی کوتاه صورت گيرد.در اينجا به بررسی برخی از مهمترين آثار لنيين پرداختم در آينده سعی خواهم نمود هر کدام از آثار لنين را بنا يه ضرورت صورت جداگانه بررسی نمايم.
حسن معارفی پور
اکتبر ۲۰۰۹
برگرفته از جهان امروز شماره ۲۳۶
![]()
جعفر رسا .... واقعيت اين است که خود قدمت زمان، آن چه رخ داده است را غير امروزی و امری مربوط به گذشته میکند. موافق و مخالف ممکن است درباره علل و اهميت چنين رخدادی مجادله کنند، ولی رجوع آنها هميشه با قيد گذشته است. برای بسياری انقلاب اکتبر چنين شده است. شخصيتهای آن، موميايی، قديس و يا نفرين شده هستند. درباره رويدادهای انقلاب اکتبر، رمان و فيلم ساختهاند. دقايق آن مورد موشکافی تاريخ نويسان و محققين قرار گرفته است. نه فقط مخالفين هميشگی اين انقلاب، بلکه حتا موافقينی که تا همين دو دهه قبل برای اين انقلاب سينه چاک میدادند، امروزه ديگر میگويند: هر چه بود، اين انقلابی مربوط به گذشته است. نه فقط سرخی پرچم انقلاب، بلکه خود امر انقلاب به عنوان وسيلهای برای تحول جامعه، مربوط به دوران سپری شده تاريخ است. اين جا چيزی بيشتر از تحريف تاريخ و توهين به شخصيتهای اتقلاب اکتبر مورد توجه است. بورژوازی از همان روز اول وقوع انقلاب اکتبر درباره آن دروغ گفته است. برای نامشروع جلوه دادن اين انقلاب، تحولی که به همت ميليونها کارگر و زحمت کش روس و غير روس رخ داد _ همان توده عظيمی که حزب بلشويک را به جلو پرتاب کرد و لزوم انقلاب را بر بسياری از رهبران مذبذب آن تحميل نمود _ را به يک کودتا تقليل دادند. بورژوازی غرب که ديوار برلين را دال بر وجود استبداد و اختناق در شرق و ترس رژيمهای آن از نفوذ فرهنگ غرب تبليغ میکرد، فراموش میکند بگويد که برای سالها بعد از انقلاب اکتبر اين خود آن بود که مسافرت از غرب به روسيه را ممنوع يا بشدت محدود کرده بود. بورژوازی غرب که وجود تعدد احزاب در غرب را برتری نظام سياسی خود بر شرق معرفی میکرد، نمیخواهد بياد آورد که پس از انقلاب اکتبر است که حق رای همگانی را برای همه شهروندان خود، منجمله زنان، معمول کرده است. نه فقط اين، بلکه از کاهش ساعات کار روزانه به هشت ساعت گرفته، تا تعطيلات آخر هفته، تا آموزش و پرورش رايگان برای همه کودکان، تا بيمه بازنشستگی برای همه سالمندان، و بخش زيادی از اصلاحات ديگر رفاهی که در زندگی مردم در غرب رخ داده، همگی شروعشان مديون اقداماتی است که دولتهای سرمايه داری در غرب برای حفظ حاکميت خود و از ترس تکرار الگوی روسيه و قدرت انقلابی کارگران در کشورشان، مجبور به قبول آنها شدند. قطعا تاريخ اين قرن بشر، بدون اين انقلاب، متفاوت و طبعا انباشته تر از تحقير و ستم بر انسان میشد. در اين باره بسيار نوشته و گفتهاند، ولی يادآوری همين چند نکته فوق در اين نوشته کوتاه برای آنان که به فراموشی تاريخی مبتلا شدهاند، ضروری است. آن چه البته بيش از تحريف تاريخ انقلاب اکتبر رخ داده، نفی لزوم انقلاب به عنوان وسيلهای برای تحول تاريخ واقعی جامعه بشری است. اين وضعيت بيش از آن که بيان گر تحولاتی اساسی در جهان معاصر به نفع تکامل بشر باشد، نشان گر سيادت بلامنازع ايدئولوژيک بورژوازی در اين جهان است. حتی هارترين مدافعان نظم موجود هم نمیگويند که جهان معاصر، جهان مطلوبی است و جايی برای اصلاح و بهبود ندارد. ولی بسياری هستند که میگويند هر چند تغيير لازم است، ولی چرا انقلاب! مگر نمیبينيد که انقلاب با خود هرج و مرج و بی ثباتی میآورد؛ با خود خون ريختن به همراه دارد؛ بيايد و راه سومی را انتخاب کنيم! همه بايد کوتاه بيايند، هر کس بايد چيزی را فدا کند، تا تغيير بدون انقلاب ممکن شود! آنها فراموش میکنند که اين نظام سرمايه داری است که عامل خون ريختن روزانه جامعه بشری است. نه فقط وجود جنگهای بیانتهای اين قرن که اساسا همه محصول رقابت سرمايه داران بر سر يک قطعه خاک يا اين يا آن تکه ثروت طبيعی بوده است، بلکه تلف شدن انسانهايی که در سکوت میميرند يا معذباند نيز گواه اين واقعيت است: چهل ميليون کودکی را میگويم که از فرط گرسنگی هر سال میميرنند؛ صد ميليون کودک کارگر ديگری را میگويم که دوران طفوليتشان قربانی استثمار سرمايه داران است؛ قريب به ده ميليونی را میگويم که هر سال دست به خودکشی میزنند، تا از فکر به نااميدی در زندگیشان خلاص شوند؛ ميليونهايی را میگويم که هنوز به علت بيماریهای قابل پيش گيری تلف میشوند؛ ميليونها کودک خيابانی را میگويم که _ آن جا که مانند آمريکای لاتين، جوخه های مرگ سرمايه داران برای نظافت خيابانها آنها را مانند سگان ولگرد نمیکشند _ قربانی فحشاء و اعتياد میشوند؛ ميليونها زنی را میگويم که اميد به برخوردار بودن از يک زندگی و رفتار انسانی در اين جامعه وحشی از آنها سلب شده است؛ ميلياردها انسانی را میگويم که آرزوی خوردن يک ليوان آب تصفيه شده بر دلشان مانده است؛ ميلياردها انسانی را میگويم که روزانه حرمت انسانی خود و ديگران را برای مذهب، ناسيوناليسم و خرافات ديگر ساخته اين قرن لگدمال میکنند؛ ميلياردها برده مزدی اين نظام را میگويم که تمام خلاقيت کاريشان را، تمام آن چه آنها را به عنوان انسان از حيوان متمايز میکند، در اين نظام هر روز کشته میشود؛ ميليونها انسانی را میگويم که حتی در پيشرفته ترين کشورهای سرمايه داری هر روز با اين فکر به خواب میروند که چگونه فردا را بسر آورند و در صورت بيکار شدن و از دست دادن منبع معاش چگونه شکم کودکان خود را پر کنند و جواب چشمهای پر از توقع و پر از انتظار آنها را بدهند؛ ميليونها انسانی را میگويم که بی پناه و آواره شب را بسر میکنند، آن هم نه در بيابانهای بيافرا در آفريقا، بلکه در قلب ثروت مندترين کشورهای دنيا، در پاريس، در لندن و در نيويورک؛ و بنظر نمیرسد که در اين سير قهقهرايی جامعه سرمايه داری به طرف ارتجاع و توحش مطلق، مکثی وجود داشته باشد. و اينها همه در جهانی رخ میدهد که هر روزه در آن پيشرفتهای علمی و تکنيکی اعجاب آميزی رخ میدهد. در جهانی که میتواند بيش از دو برابر جمعيت کنونیاش را سير نگه دارد، ميلياردها انسان گرسنه میخوابند؛ در جهانی که اسرار اتم را کشف کردهاند، داشتن يک جای خواب راحت، يک وعده غذای کافی و يک ليوان آب آشاميدنی برای ميلياردها نفر دست نيافتنی است؛ در جهانی که هر روز هزاران ميليارد دلار سرمايه جابجا میشود، مبارزه برای چند دلار بيشتر در ماه برای ميليونها نفر برده مزدی اين نظام يک مبارزه بی انتها است؛ در جهانی که صحبت از معمول شدن روباتها و اتوماتيزاسيون است، هنوز چهل ساعت کار هفتگی در پيشرفته ترين جوامع سرمايه داری يک آرزوی متحقق نشده است. ممکن است کسی مارکس را نخوانده باشد، ولی همين واقعيات نشان میدهند که چگونه رشد نيروی مولد جامعه و مناسبات اجتماعی حاکم در جامعه با هم در تناقضاند. قرار بود پيشرفت بيشتر علم و دانش، مدرنيسم، شروع رهايی بشر از محدوديتهای طبيعت و جامعه شود؛ اما عکس آن رخ داده است. تا به آن حد که اکنون يک مکتب قوی فکری، خود مدرنيسم و عقلانيت علمی را عامل فنايی جامعه بشری میداند. نظام سرمايه داری بيش از سيصد سال امکان داشت، تا نشان دهد رشد تدريجی جوامع سرمايه داری امکان رهايی بشر را فراهم خواهد کرد. هر چه میگذرد اما، انقياد و بی اختياری بشر تحکيم میشود. بوروکراسی عظيم دستگاه دولتی بورژوازی، ميليونها نفر نظامی مسلح آماده کشتن انسانهای بی دفاع؛ شبکه عظيم استراق سمع، تجسس و جاسوسی که هر مکاتبه الکترونيکی، مکالمه تلفنی و هر صفحه و سند رد و بدل شده را ثبت میکند؛ ميلياردها قطعه اطلاعات که دولتهای بورژوايی درباره خصوصيات فردی و شخصی افراد بدون اطلاع آنها ثبت کردهاند؛ و البته در کنار همه اينها، شبکه های غيررسمی شکنجه و قتل مخالفين اين نظام، چشم انداز رهايی بشر به ابتکار خود نظام سرمايه داری را کاملا ناممکن کردهاند. اگر چيزی صحت داشته باشد، اين است که با پيشرفت تکنيک اين وضعيت از اين هم بيشتر تحکيم خواهد شد. در شروع قرن بيستم، آن چه جورج اورول در کتاب »۱۹۸۴« خود پيش گويی کرده بود، بيشتر به واقعيت تا تخيل شباهت دارد. در يک قطب ميلياردها توده مزدبگير و يا بيکاری وجود دارد که هر روز بيشتر از گذشته احساس میکند که بی هويت تر، بی قدرت تر و مغلوب تر هستند؛ در قطب ديگر اقليت قدرت مندی است که هر روز بر تمرکز قدرت، ثروت و اختيار آنها افزوده میشود. جهان قرن بيست و يکم بيش از آن که امتداد قرن گذشته باشد، رجعت به دوران رم باستان را يادآور است. اقليت برده داری که همه چيز برده های خود را تعيين میکنند و بر هر جنبه زندگی آنها حکم میرانند. اين برای بشريت عقب گردی جدی است؛ اين برای تاريخ نشان گر اين است که عصر بربريت نه با تمدن، بلکه با توحش بيشتر جايگزين شده است. توحشی که آشکارا يا در نهان، عامل مرگ، فقر، فلاکت، فنا و نيستی ميلياردها آحاد اين جهان است. کسی که میگويد بايد واقع بين بود، تجربه انقلاب روسيه را ديد، پيشرفت غرب را بايد اذعان کرد، و همه اينها را به حساب اقتصاد بازار و دمکراسی پارلمانی گذاشت، بدوا بايد يک نکته مهم را متوجه باشد. بخش عمده محروميت و فلاکت و ناامنی بشر امروز محصول تجربه همين سرمايه داری غرب است؛ محصول همين اقتصاد بازار و دمکراسی پارلمانی آن است. تجربه انقلاب روسيه هر چه باشد، نافی عمل کرد اقتصاد سرمايه داری غرب نيست. اگر کسی انقلاب را در آرشيو تاريخ بگذارد و در کرام الگوی سرمايه داری غرب دم بدهد، بايد کارنامه سيصد ساله همين سرمايه داری را به عنوان نتيجه آن يادآور شود. انقلابات متعدد و هم چنين فجايع تکان دهنده در جای جای اين جهان رخ دادند، به خاطر آن که نظام سرمايه داری انسانهای جان به لب رسيده را به چنين حرکتهايی واداشته است. میپرسند اما کدام انقلاب؟ نظام سرمايهداری هر عيبی که داشته باشد، پا خورده است، جامعه را پيش برده است. فراخوان شما به انقلاب، فراخواندن مردم به يک آتيه نامعلوم است! راستی چرا به جای رقابت سرمايه داری، نظامی را خواستن که متکی بر تعاون و مشارکت همگانی است، و در آن رشد آزادانه هر فرد شرط رشد همگان است، فراخواندن مردم به يک آتيه نامعلوم است. میگويند غيرممکن است. بسيار خوب، اگر رقابت سرمايه داران عامل پيشرفت تاکنونی جامعه بشری بوده، پس تعاون بين کارگران بايد صدبار بهتر اين کار را بکند. اگر جنگ بين ملــل و ويرانی، منبع پيشرفت تاکنونی ما است، صلــح بين آنان صد بار بيشتر بايد اين کار را انجام دهد. اگر با تحقير، سرکوب، بی حقوقی، تبعيض، محروميت، فقر، اعتياد، تن فروشی، ظلــم و ستم، سرمايه داران توانستهاند پيشرفت جامعه مدرن را ممکن سازند، بدون اين مضار پيشرفت اين جامعه به نفع همه آحاد آن بايد هزار برابر بيشتر ممکن شود. میگويند با کدام نيرو؟ مگر قشون بورژوازی را نمیبينيد! مگر وسايل ارتباط جمعی عظيم آنها را نمیبينيد! به قدرت وصف ناپذير دستگاه مذهبی و تبليغاتی آنها نگاه کنيد! به لشکر بی انتهای مواجب بگيران و متخصصين آنها نگاه کنيد! ببينيد آنها از طريق ماهوارهايشان هر چه را زير کنترل دارند. حتی اگر دست زدن به انقلاب کمونيستی امری عقلانی باشد، در اين شرايط غيرممکن است! آنها اما فراموش میکنند که توازن قوا هميشه به نفع بورژواها بوده است. بورژوازی طبقهای است که ثروت اين جامعه را کنترل میکنند، طبقهای است که به اعتبار اين ثروث قدرت سياسی را قبضه کرده، ژنرالها را میسازد و متخصصين را تربيت میکند. همه تاريخ انقلابات کارگری چيزی نيست، مگر تلاش مداوم برای برهم زدن اين توازن قوای نابرابر. کارگران برای تغيير اين توازن قوا چيزی به جز قدرت تشکل و نفرات خود ندارند. همانها که وجود اين نظام را هر روز و به قيمت تبانی جان و روان خود میسازند، همانهايی هستند که میتوانند اين نظام را متوقف کنند. کارگران از قشون ميليونی و سلاح های بسيار مجهز برخوردار نيستند، ولی با اين وجود بزرگ ترين قدرت واقعی روی اين کره هستند. تمام اهميت انقلاب اکتبر در اين است که اتفاقا ممکن بودن انقلاب کارگران بر عليه نظام سرمايه داری را نشان داد. و نه فقط اين، بلکه در عين حال نشان داد که انقلاب کارگران تنها به شرط وحدت اراده آنها حول خواستها و باورهای سوسياليستی، تنها به اعتبار قوت جنبش ضدسرمايه داری آنها، جنبش کمونيستی، و به اعتبار موجوديت حزب چنين جنبشی، ممکن است. قريب(نود سال) بعد از اولين انقلاب کارگران، دنيای معاصر يک بار ديگر در بحران و بی افقی غوطه ور است. ميلياردها انسان در ناامنی، ترس، فلاکت و سردرگمی روزمره بسر میبرند. بخش اعظم ساکنين اين جهان آن گاه که از فقر و فلاکت نمیميرند، قربانی استثمار کشنده و طاقت فرسای سرمايه داری، جنگهای بی انتها، ملی گرايی و نژادپرستی افسار گريخته، تجاهل مذهبی و سلطه قرون وسطايی آخوند و کشيش و تبليغات مسخ کننده و ارتجاعی ژورناليسم چاکر منش سرمايه داری هستند. اگر که قرار است برای بشريت آيندهای وجود داشته باشد، اگر که قرار است که برای فرزندان و نوه های ما آتيهای عاری از دغدغه ها، خشونت، کثافات و ارتجاع جهان سرمايه داری جود داشته باشد، اين نظام را بايد واژگون کرد. نسلهای بعد از ما از اين دوره از تاريخ بشر به عنوان تاريخ توحش نام خواهند برد. آنها از بشريت معاصر به عنوان کسانی نام خواهند برد که در اين دنيای غنی و پر از ثروت، هم نوعان خود را به ضرب گرسنگی، جنگ، تعصبات و خرافات مذهبی و ناسيوناليستی و يا شدت کار و استثمار روزانه تلف میکردند. آنها خواهند گفت که بشريت معاصر کسانی بودند که ميلياردها هم نوع خود را از برخوردار بودن از کوچک ترين امکانات لازم برای رشد خلاقيت و ابتکار عمل خود محروم میکردند. نسلهای بعد در عين حال اين را هم خواهند گفت که بودند کسانی که در اين جهان خشن و در مقابل تمام ظلمات و نااميدی بشر معاصر خود، خوش بينی به يک زندگی بهتر و افق يک دنيای بهتر، يک دنيای در خور انسان را زنده نگه میداشتند. انقلاب اکتبر را، مانند انقلابات کارگری پيش از آن، بورژوازی مدتهاست شکست داده است. هزاران انقلابی و فعال آن را کشتند و يا آواره و زندانی کردند. سرمايه داری روسيه را بعد از آن بر شانه های شکسته شده کارگر روس ساختند. اما آرمانهای اين انقلاب را نتوانستند و نمیتوانند از بين ببرند. زيرا روح اين انقلاب در هر انسان دردمند زنده است و در هر فغانی که او سر میدهد، عروج میکند. صف انقلاب اکتبر، صف قهرمانان و رهبران نيست. صف مخيرين و مصلحين اجتماعی نيست. صف نابغان و خردمندان بشر نيست. صف ميلياردها کارگر و مردم دردمند و محروم اين جهان است. اين است که خاطره انقلاب اکتبر، هم چون پديدهای فرای ادوار، مرزها و مليتها، زنده است. خاطره انقلاب اکتبر، اميد زنده نگه داشته شده بشريت، اميد امثال من و شما، برای خلاصی از اين توحش و بربريت سرمايه داری است.

فرهاد شعبانی
بنا به خبری که توسط کميته هماهنگی برای کمک به ايجاد تشکل های کارگری انتشار يافته، کارگران خباز شهر سنندج تهديد نمودنده اند؛ اگر فرمانداری و ديگر نهادهای رژيم در استان کردستان به خواست آنان در خصوص افزايش دستمزدها رسيدگی نکنند؛ آنان اعتصاب خواهند نمود.
کارگران به دنبال برگزاری چند جلسه با فرماندار و استاندار کردستان در سنندج، در توضيح تهديد خود گفته اند، چنانچه تا روز يکشنبه ۳ آبان ماه به درخواست آنان رسيدگی نشود و دستمزدها افزايش نيابد تمامی آنان متشکل در ۴۵۰ واحد نانوايی در سطح شهر سنندج دست به اعتصاب خواهند زد.
به زبانی ساده بايد گفت، دريافتی را که کارگران از کارفرمايان و دولت در ايران بعنوان دستمزد دريافت می کنند، تامين کننده انرژی بازتوليد نيرو برای بازگشت به کار در فردای روز نيست، و خود کارگران در تعيين ميزان آن مطلقا هيچ نقشی ندارند.
اگر تامين يک زندگی انسانی مستلزم بهره مند بودن از امکانات اوليه زندگی است؛ کارگران ايران از اين حق بطور مطلق محرومند و به اين اعتبار؛ از طرفی سرمايه داری ايران نيروی کارگران را در اوج قساوت و بيرحمی و حرص و آز وصف ناپذيری استثمار می کند و از طرفی ديگر مبارزه طبقه کارگر برای افزايش دستمزدها مطابق ميزان تورم و استاندارد يک زندگی انسانی از عادلانه ترين مبارزات کارگران است و بايد بدون ترديد مورد پشتيبانی قرار گيرد.
بنابراين مبارزات کارگران خباز شهر سنندج که شکل اعتصاب را برای آن در نظر گرفته اند نه تنها ضروری بلکه برای بقاء و بهره مند بودن از يک زندگی انسانی حياتی است. از اينرو ما همه فعالين و مدافعان جنبش کارگری بايد و بدون هيچ ترديدی از اين مبارزه پشتيبانی کرده و نه تنها اين بلکه بايد بکوشيم برای تقويت و دستيابی به اهدافش حمايت اتحاديه های کارگری، سازمانها و احزاب چپ و سوسياليست را جلب کنيم و اين مبارزه را در صورت آغاز به مسئله رسانه های جمعی داخلی و خارجی تبديل کنيم.
در اين ميان بايد مواظب تفرقه افکنيهای سرمايه داران و رژيم اسلامی حاکم بر ايران نيز باشيم. نبايد اجازه بدهيم اعتصاب کارگران خباز و کمبود نان در روزهای اعتصاب را به دستاويزی برای حمله به آنها و قرار دادن مردم (با توجه به اهميت و نقش نان بر سر سفره مردم) در مقابل آنها و فشار بر اعتصاب تبديل کند. مسئوليت عواقب و پيامدهای اين اعتصاب در زمينه کمبود نان و عدم توليد آن در روزهای اعتصاب به عهده دولت و کارفرمايان است.
خانواده کارگران خباز حق دارند همانند همه انسانهای ديگر از يک زندگی شايسته انسان برخوردار باشند و اين ممکن نيست مگر با داشتن حقوق و مزايای کافی متناسب با سطح تورم و ديگر هزينه های زندگی.
فراموش نشود هرگونه پيشروی و پيروزی کارگران خباز شهر سنندج در صورت دست زدن به اعتصاب، پيروزی و پيشروی همه مردم کارگر و زحمتکش در ايران و فراوانی بر سر سفره های همه ما خواهد بود. تحمل کمبود نان در روزهای اعتصاب ارزش رنگين شدن سفره همه زحمتکشان را دارد و لذا اين اعتصاب بايد توسط کارگران رشته های ديگر توليد مواد غذائی، صنايع، خدمات و عامه مردم مورد حمايت و پشتيبانی قرار بگيرد.
ما فعالين جنبش کارگری نيز وظيفه داريم با آغاز اعتصاب اخبار آن را در سطح وسيعی پخش و حمايتهای لازم از آن را جلب کنيم. دست زدن به چنين جنبشی ظرفی برای اتحاد خود فعالين جنبش کارگری سوای مرزهای حزبی مان خواهد بود و اين البته که آموزنده خواهد بود. با ارزش ترين تجارب نيروهای مدافع جنبش کارگری متعلق به چنين مقاطعی است.
![]()
دس_ رفيق پريسا با توجه به شرايط جديد سياسی ايران بدون شک جنبش دانشجويی نيز در مقطعی حساس از تاريخ مبارزات خود به سر می برد، نظر شما درباره اين شرايط جديد چيست؟
پريسانصرآبادی: اين کاملا درست است که جنبش دانشجويی در مقطع حساسی به سر می برد در واقع می توان چنين گفت که جنبش دانشجويی طی سی سال گذشته و بعد از انقلاب ۵۷ چنين شرايطی را تجربه نکرده است.
اکنون تمام مبارزات طی سه دهه اخير وارد فاز جديدی شده اند و مبارزه عليه ديکتاتوری اسلامی در آگاهانه ترين و گسترده ترين شکل آن در جريان است. می توان هدف کلی مبارزه در مقطع فعلی را که به صورت خودبه خودی توسط اقشار و گروه های مختلف مردم پيگری می شود را جدال با ديکتاتوری حاکم دانست که در عريان ترين شکل خودش پس از يک کودتای انتخاباتی به قدرت رسيده . بنابراين، خواست آزادی ، عمومی ترين خواست و مطالبه ای هست که همه اقشار و طبقات و گروه های مختلف حاضر در اين جنبش فراگير حول آن گرد آمده اند و نيروهای خود را بر مبنای اين خواست سازمان می دهند و تاکتيک هايی هم که اتخاذ می کنند همگی بر مبنای اين استراتژی عمومی است.
جنبش دانشجويی هم امروز تفاوت مهمی را در شرايط مبارزاتی حس می کند. اگر تا پيش از کودتای انتخاباتی اين جنبش دانشجويی بود که به صورت پراکنده و در برهه های مختلف و بدون جهت گيری واحد عليه نظام اعتراضاتی را سازمان می داد و در واقع سعی می کرد با طرح يک سری شعارها و پوشش دادن خواست های سياسی، اجتماعی و اقتصادی اکثريت خاموش مردم را فعال کند، و توجه شان را به مبارزه و اعتراض عليه ديکتاتوری مستقر جلب نمايد، اکنون همه چيز کاملا بر عکس شده است. در واقع تا پيش از اعتراضات اخير مردم اين دانشگاه ها بودند که تک صدای اعتراض عليه ديکتاتوری بودند. دانشگاه به بهانه هايی صنفی يا سياسی شلوغ می شدند. دانشجويان اعتصاب و اعتراض می کردند و گاهی معدودی از مردم به حمايت از آنها تحرکات محدود و مقطعی نشان می دادند و دوباره همه چيز به روال عادی خود بر می گشت. اوج اين شکل از اعتراضات دانشجويی را در ۱۸تير سال ۷۸ ، خرداد ۸۲ و نيز خرداد ۸۵ شاهد بوديم. يعنی اعتراضات دانشجويان در فضای خاموشی فضای عمومی جامعه تک صدايی با پژواکی محدود بود. دانشجويان اعتراض می کردند اما اکثريت مردم از اين اعتراضات مطلع نمی شدند. در واقع مبارزه دانشجويان پشت نرده های سبز و گسسته از بدنه اجتماع و دور از مبارزات جنبش های اجتماعی ديگر نظير جنبش کارگران، زنان معلمان صورت می گرفت و هيچ ارتباط ارگانيک و پيوسته ای ميان اين مبارزات وجود نداشت. البته نه اينکه هيچ ارتباطی ميان جنبش ها نبود، نه! به ويژه چپ دانشحويی همواره اين استراتژی پيوستگی با جنبش های اجتماعی ديگر را داشت اما به دليل اينکه اين جنبش ها يا تشکلی نداشتند يا به قدر کفايت توده ای نشده بودند روابط آنها خيلی پراکنده موردی و مقطعی بود.
اما وقتی الان می گوييم که شرايط جديدی ايحاد شده است و مقطع بی نظيری در تاريخ مبارزات جنبش دانشجويی پس از انقلاب ۵۷ است منظورمان اين است که اين ارتباط معکوس شده است. اکنون يک جنبش عمومی و فراگير عليه ديکتاتوری حاکم و برای خواست آزادی و برابری به وجود آمده ، جنبش دانشجويی ديگر نه يک تک جزيره در دل مبارزات ناپيوسته و جدای از هم جنبش ها و گروه های مختلف بلکه بخشی مهم از مجموعه ای در حال جدال است.
اکنون به جای اين که دانشجوبان به سوی مردم و جنبش های اجتماعی ديگر بروند و از پشت نرده های سبز فرياد بکشند «ای مردم با غيرت حمايت حمايت» يا «ايران شده فلسطين مردم چرا نشستين» و تقاضای حمايت و هم بستگی کنند، اين جنبش عظيم مردم است که به سراغ دانشحويان آمده و از آنان می خواهد که مشعل مبارزات مردم را در دانشگاه ها روشن نگه دارند تا جنبش طبقاتی کارگران فاز بعدی مبارزه را آغار نمايند.
عالی ترين نمونه ای که در سال های اخير به ياد می آوريم اعتراضات دانشجويی در تير ۷۸بود که به واسطه دلال صفتی اصلاح طلبان و عقبه جنبشی و مردمی نداشتن به سرعت رو به افول نمود و نتوانست فضای عمومی اجتماع را راديکاليزه نمايد و جنبش های ديگر را نيز به تحرک وا دارد که با پيوستن به جنبش دانشجويی اعتراضات را تداوم ببخشند. بنابراين اعتراضات کنونی دانشجويان در شرايط جديد از اهميت خاصی برخوردار است. اکنون پای مبارزات دانشجويان بر زمين سفتی است که پشتوانه اش توده های ميليونی مردم است. مردم واقعی که به خيابان ها آمده اند. مردمی که از پيش از آغاز سال تحصيلی جديد به درستی دريافتند که اکنون نوبت دانشجويان است که مبارزه در دل دانشگاه ها را زنده نگه دارند و جای خالی مبارزات خيابانی مردم را تا فرا رسيدن فاز بعدی مبارزه پر نمايند؛ که خوشبختانه تمام اين انتظارات و پيش بينی ها محقق شد و از اولين روزهای شروع سال تحصيلی ما با زنجيره آکسيون ها، تظاهرات ها و اعتراضات دانشجويی در مراکز آموزشی و دانشگاه های مختلف مواجه شديم که هنوز نيز ادامه دارد و به ويژه حضور فعال دانشجويان دانشگاه های آزاد بسيار درخشان بود و ديديم که هم پای دانشگاه هاييکه سنت مبارزاتی قوی دارند چگونه پيش آمدند و به صف اعتراضات پيوستند.
اگر تا ديروز شعارهای دانشجويان و خواست هايی که در اعتراضات شان محوريت داشت مطالبات بالقوه و به زبان نيامده اکثريت خاموش مردم بود، اکنون حنبش دانشجويی يکی از چندين حنجره جنبش فراگير مردم برای فرياد کشيدن خواست آزادی و برابری است. اگر تا ديروز جنبش دانشجويی به واسطه راديکاليسم اش پيشتاز و پر جرات بود، اکنون در عرض و به موازات جنبش جاری مردم حرکت می کند، شعارهايش همان شعارهايی است که در خيابان ها داده می شود همان هايی است که مردم از آن سخن می گويند و ديگر حتی شکل مبارزه اش چيزی فراتر از مبارزات عمومی مردم نيست، راديکال تر نيست، مردم جلوی گلوله ايستاده اند، جنبش دانشجويی هم در خوابگاه ها و در دانشگاه جان باخته و هزينه می دهد.
بنابراين اکنون اين جنبش دانشجويی است که بايد بجنبد و مراقب باشد که از جنبش توده ای مردم عقب نماند و بايد بتواند شعار های جاری مبارزات را پوشش داده و بدنه دانشجويی را به سود جنبش عمومی بسيج و تجهيز نمايد. اين آن شرايطی است که برای جنبش دانشجويی فوق العاده حساس و استثنايی است ولی علی رغم نوين بودن شرايط بايد از تجربياتی که طی سال ها مبارزه به دست آورده و از سنتی که طی بيش از ۵دهه انباشته است برای تحليل شرايط، اخذ تاکتيک ها و نشان دادن عکس العمل های مقتضی و به موقع استفاده نمايد. جنبش دانشجويی نبايد در اين بزنگاه تاريخی از جنبش مردم جا بماند.
دس_ به نظر شما مهم ترين خواست های صنف دانشجو کدام است؟ اين خواست ها را از چه کسانی يا ارگان هايی بايد خواست؟ آيا اين خواست ها شدنی اند؟
پريسانصرآبادی: دانشجويان به دليل وضعيت عينی شان يعنی در دانشگاه بودن، طبيعتا يک سری خواست صنفی دارند و به د ليل ماهيت جنبش شان سنتا يک سری خواست سياسی.
اما تاريخا به هيچ وجه نمی توان ديواری بين اين خواست ها کشيد، لا اقل در کشوری مثل ايران که ديکتاتوری به خصوصی ترين و شخصی ترين منافذ زندگی افراد رسوخ کرده است، صنفی ترين خواسته ها بلافاصله به يک بحران سياسی در دانشگاه بدل می شوند و ديکتاتوری حاکم دستگاه سرکوب خود را چه از داخل دانشگاه و چه از خارج به سرعت برای خاموش کردن آن بسيج می کند. در شرايط فعلی اين پيوستگی خواست های سياسی و صنفی اهميت ويژه پيدا می کند به اين معنی که دانشجويان حتی با تمرکز بر صنفی ترين خواست هايشان جنبش عمومی مردم را يک قدم به جلو می برند . وقتی ديکتاتوری چکمه هايش را بر گلوی همه می فشارد، بدون شک در برابر کوچکترين تغيير يا بهبودی مقاومت می کند و لذا وقتی دانشجويان برای سلف سرويس، وضعيت نابه سامان خوابگاه ها، امکانات اموزشی و فرهنگی، آزادی نشريات و تشکل های دانشجويی، عليه کميته های انضباطی ستاره دار کردن دانشجويان و... که همگی خواسته هايی به روشنی صنفی اند مبارزه کنند، چون عليه ديکتاتوری مبارزه می کنند، و چون ديکتاتوری بلافاصله تسليم نمی شود و سرکوب را سازمان می دهد اين خواسته های صنفی ولو جزئی ترين آنها به سرعت سياسی می شود و شعبه دانشجويی جنبش فراگير مردم در دانشگاه ها را تقويت می کند.
خواست های دموکراتيک و سياسی دانشجويان، نيز که کاملا با خواست های جنبش توده ای مردم مطابقت دارد در واقع بی نظير بودن اين مقطع را خاطر نشان می کند . شعارهای دانشجويان هم پای شعار های مردم به خيابان آمده طرح و به پيش برده می شود.
اين که خواست ها را بايد از چه کسانی يا ارگان هايی خواست به نظرم پاسخ روشنی دارد که دانشجويان نيز به تجربه آن را دريافته اند. واضح است که هيچ تغيير و احقاق خواستی در پرتو نظامات ديکتاتوری محقق نمی شود مگر اين که شرايط به نوعی فراهم شود که به سيستم تحميل شود. هر آن چه که دانشجويان طی سال های اخير به دست آورده اند و هر پيش روی که داشتند محصول مبارزه پيگير آنها و نهايتا تحميل آن به نظام بوده است، در اين زمينه چپ دانشجويی سهم عظيمی در محقق شدن اين دستاوردها داشته است.
وارد کردن گفتمان نفی و انتقادی راديکال ، نقد ريشه ای سرمايه داری به ويژه ورژن اسلامی آن، نقد ليبراليسم و رفرميسم ، کسب آزادی های دموکراتيک نظير کانون و نشريات دانشجويی، باز شدن فضای اجتماعی دانشگاه ها، آزادی هايی در زمينه پوشش و روابط اجتماعی دانشجويان، طرح شعارهای راديکال جنبش های اجتماعی و به ويژه جنبش کارگری و نهايتا سخن گفتن از تشکل های مستقل دانشجويان همه و همه از دستاوردهای مبارزات دانشجويان چپ بوده است که کسی نمی تواند آنها را انکار نمايد.
بنابراين هيچ شخص يا ارگان رسمی در دانشگاه ها وجود ندارد که شما خيلی دموکراتيک لايحه تقديمشان کنيد و پس از طی شدن روند اداری و تصميم گيری جواب خود را از آن دريافت کنيد.
به خوبی می دانيم که همواره بايد يک قدم به جلو برويم تا حريف يک پا پس بکشد. همواره اين طور بوده و در شرايط فعلی نيز بايد با عزم و اراده جدی تری قدم به جلو برداريم. ديکتاتوری نه تنها چيزی به ما نمی دهد بلکه هر آنچه داريم را باز می ستاند. لذا جنبش دانشجويی بايد در فکر تحميل خود و خواسته های راديکال خود به سيستم باشد و لحظه ای نبايد در اين جدال غفلت کند چرا که ديکتاتوری به ويژه در شرايط ضعف به شدت بيشتری تعرض می کند و تنها با سازمان است که می توان عليه آن ايستاد.
هم چنين در پاسخ به سوالتان که آيا اين خواست ها شدنی است يا نه بايد بگويم که اکنون همه چيز در گرو جنبش عمومی جاری است. با پيش روی اين جنبش طبقه کارگر و همه اقشار و گروه هايی که خواست های خود را در امتداد آن طرح کرده يا می کنند به پيش می روند و به خواست های خود نزديک می شوند.
پيروزی و احقاق همه خواست ها اکنون در گرو يک پيروزی عمومی تر است ديکتاتوری را بايد هم زمان در همه عرصه ها به استيصال کشاند و روشن است که ديکتاتوری در شرايط فعلی تنها سرکوب می کند. اما سرکوب هم بی نهايت نيست. بدون شک تمام کسانی که به جنبش جاری اميدوارند اين خواست ها را شدنی می دانند. در دانشگاه ها نيز به نظر می رسد که تنها راه تحميل خواسته ها به سيستم مبارزه سازمان يافته از طريق تشکل های مستقل دانشجويی است.
دس_ دانشجويان سوسياليست نيز از ابتدای اعلام موجوديت خود اعلام کرده اند که برای تشکل مستقل و توده ای دانشجويان مبارزه می کنند، به نظر شما فايده تشکل توده ای برای دانشجويان چيست؟
پريسانصرآبادی: روشن است که تشکل يابی در امر مبارزه تا چه حد اهميت دارد، مبارزات در مسير پيش روی خود به نقطه ای می رسد که ديگر نمی توان بدون سازمان و تشکل به پيش رفت و اگر تشکل های مستقل و توده ای وجود نداشته باشند عملا هرگونه کنشی در جا زدن خواهد بود و گاهی حتی مبارزات را به عقب می برد.
فاکتور تشکل يابی، بين تمام جنبش ها، اعم از کارگری، زنان، معلمان و دانشجويی مشترک است. و با توجه به شرايط جديد چنين به نظر می رسد که حقيقتا بدون تشکل های مستقل امکان پيمودن ادامه مسير مبارزه ضعيف است. بحث تشکل های مستقل دانشجويی چندين سال است که توسط چپ دانشجويی طرح شده است، در اين زمينه فعاليت های عملی نيز صورت گرفته است. مساله اين است که تشکل های مستقل و توده ای چيزی بيش از حاصل جمع تعداد نفرات اعضا آن تشکل هستند، سازمان با کاناليزه کردن، وحدت بخشيدن و هدفمند ساختن مبارزات، با فراهم آوردن امکان رايزنی در سطحی عمومی تر مبارزه عمومی را جهت می دهد، تحرکات منفرد و پراکنده را يک جا جمع می کند به اخذ تاکتيک های صحيح و منطبق تر با شرايط و استراتژی کلی منجر می شود و قدرت مداخله گری در جنبش را افزايش داده و هم چنين استمرار مبارزات را تضمين می کند. چپ دانشجويی در مسير تشکل يابی تا کنون تجربياتی داشته که به نظر می رسد هيچ کدام از آنها عملا نتوانسته فاکتور مستقل يا تود ه ای بودن را به طور هم زمان برآورده سازند. وقتی صحبت از استقلال تشکل دانشجويی می شود، اين استقلال هم از حاکميت است که تمام تشکل های اسلامی و دفتر تحکيم وحدت را به چالش می گيرد که هيچ گاه نتوانسته اند حياتی مستقل از بخش هايی از حاکميت را برای خود تعريف نمايند، هم استقلال از احزاب اپوزسيون را در بر می گيرد، به اين معنا که تشکل توده ای و مستقل دانشجويان نبايد به مثابه زائده و ارگان دانشجويی هيچ حزب سياسی در بيايد. البته اين به معنی اين نيست که اعضا تشکل ها حق ندارند گرايش خاص خود را داشته باشند و حتی در شرايط ايده ال می توان تصور فراکسيون های مختلف در اين تشکل ها را نمود و اين را در تشکل های توده ای و مستقل دانشجويی پيش بينی کرد؛ اما واقع بينانه اگر بخواهيم به شرايط سياسی ايران نگاه کنيم و در مورد مساله استقلال از احزاب قضاوت کنيم، فورا متوجه می شويم که احزاب عملا ضربه پذيری تشکل های مستقل را بالا می برند و هيچ نفع و نقش سازنده ديگری ندارند که تجربه تلخ دانشجويان آزادی خواه و برابری طلب خود پشتوانه محکمی بر اين ادعاست.
ِالِمان بعدی مساله توده ای بودن است که بسيار اهميت دارد و اساسا می توان آن را يک اصل بنيادی برای تشکل های مورد نظرمان دانست. يکی از اساسی ترين ايرادهايی که بر تشکل های دانشجويی به ويژه چپ مربوط می شود، مساله منحصر بودن آن به اليت و بخش محدودی از دانشجويان است که عملا برای عموم دانشجويان دور ا ز دسترس بوده است و به سبب سازو کار های درونی اش همواره گويی نوعی استغنا از بدنه دانشجويی داشته است، يعنی توده دانشجويانی که نمی خواسته اند الزاما به واسطه فعاليت های دانشجويی در ظرف ايدئولوژيک خاصی قرار بگيرند را از دست داده است. تشکل توده ای به معنای دقيق آن بايد ظرفی برای مشارکت عموم دانشجويان به واسطه دانشجو بودن آنان باشد و بتواند خواست ها و مطالبات عموم دانشجويان چه صنفی و چه سياسی را پوشش دهد.
دس_ آيا تشکل توده ای مورد نظر شما بايد سوسياليست باشد؟
پريسانصرآبادی: دقيقا خير! چون اگر چنين امکانی ميسر بود، تشکل های چپ دانشجويی که تا کنون متولد شده اند می توانستند به معنای دقيق کلمه توده ای شوند اما نتوانستند. به ويژه در شرايط فعلی که حساسيت ويژه برای فعاليت منسجم، سازمان يافته و واحد دانشجويان در سنگر دانشگاه ها عليه ديکتاتوری وجود دارد، نمی توان يک تشکل سوسياليست با خلوص ايدئولوژيک بالا را ظرف وحدت مورد نياز دانست. همان طور که پيش تر هم عرض کردم، اين جنبش عمومی که در جامعه در جريان است، خواسته های متنوعی را از آزادی، حقوق مدنی و سياسی، و خواسته های اقتصادی را شامل می شود اما هنوز خصلت برجسته آن ضد ديکتاتوری است. درست است که ما به عنوان فعالين سوسياليست جنبش های اجتماعی در انتظار به سر می بريم که طبقه کارگر در اين جنبش با تشکل هايش حضور يابد و هژمونی را در اين جنبش به دست آورد، اما هنوز اين جنبش تا بدان حد به پيش نرفته و روشن است که مسيری را بايد تا آن نقطه بپيمايد. طبيعی است که نيروهای آزادی خواه و دموکراتی وجود دارند که در اين مسير بايد همراهی آنان را لحاظ کرد و از آن جايی که بر طبق انتظار چهره ها يا به قولی رهبران جنبش سبزتنها تا حد معينی می توانند پيش بيايند و روشن است که قطعا طريق منحرف ساختن جنبش يا سازشکاری را در پيش خواهند گرفت، و زمينه سرخوردگی را برای بخشی از اعضا اين جنبش عمومی به بار می آورند، بديهی است که نقش چنين تشکلی تا چه حد حياتی است. برای نيروهای سوسياليست روشن است که دموکرات های پيگير در مسير پيش روی جنبش نمی توانند بخشی از جنبش برای سوسياليسم نباشند و چنين تشکل هايی نقش بسيار کليدی در هدايت نيروها و جلوگيری از سرخوردگی عمومی ايفا می کنند و با سازمان دادن مبارزه جنبش را از چنين رهبران خودخوانده و پوشالينی بی نياز می کنند. بنابراين تشکل توده ای و مستقل دانشجويان درست مثل چنين تشکل هايی در جنبش های اجتماعی ديگر چون جنبش کارگری، زنان، معلمان و...در شرايط کنونی هم استراتژی و هم تاکتيک است، بايد بتوان پتانسيل اعتراضی دانشجويان را از به هرز رفتن نجات داد و زنجيره اعتراضات را تداوم بخشيد، تمام اين اهداف جز در پرتو جنين تشکل هايی غير قابل تحقق است. دانشجويان سوسياليست هم بايد بکوشند که نه تنها پيشگام در ايجاد چنين تشکل هايی باشند، بلکه بايد با انسجام نظری و سازمان دهی خود، موقعيت خود در درون اين تشکل های مستقل را ارتقا ببخشند.
دس_ چگونه می توان اين تشکل را ايجاد کرد؟
پريسانصرآبادی: به نظر می رسد که اين دقيقا به ابتکار عمل دانشجويان چپ و سوسياليست بستگی دارد که چگونه برای چنين تشکل هايی فراخوان بدهند، آيا بايد جمعی از فعالين دانشجويی در اين اقدام پيش قدم بشوند؟ آيا بايد ابتدا يک پروژه عمومی برای حساس سازی ذهن دانشجويان نسبت به عمل متحد ايجاد کرد؟ آيا بايد يک سری توليدات نظری در باره لزوم ايجاد چنين تشکل هايی از طريق نشريات دانشجويی وارد بدنه دانشجويان کرد؟ يا ترکيبی از اين موارد؟ فکر می کنم اين تا حد زيادی در هر مرکز آموزشی و دانشگاهی بستگی به شرايط عمومی، سنت مبارزات سياسی و صنفی و آمادگی عموم دانشجويان دارد.
اما چيزی که قطعی به نظر می رسد، لزوم ايجاد چنين تشکل هاييست که ظرف اتحاد عمل و حرکت منسجم دانشجويان می گردد تا مبارزات ضد ديکتاتوری خود را در دانشگاه ها به ثمر برسانند، شايد بهترين برهه برای ايجاد چنين تشکل هايی در بطن مبارزات مردم پس از انتخابات بود که طبيعتا به دليل تعطيلی دانشگاه ها ميسر نبود، اما اکنون دقيقا زمان آن است که اگر اين اقدام به موقع انجام نگيرد ممکن است زمان مناسب آن بگذرد. بنابراين نبايد وقت را در اين شرايط که روند تحولات شتاب گرفته است از دست داد.
دس_ دربارۀ سازمان های ديگر دانشجويی چه نظری داريد؟ آيا می توان با آنها برای ايجاد يک اتحاديه يا تشکل دانشجويی واحد همکاری نمود؟
پريسانصرآبادی: مهم ترين تشکل های دانشجويی بالفعل طی اين سال ها انجمن های اسلامی و دفتر تحکيم وحدت بوده اند که هيچ يک از آنها نيز نه مستقل بوده اند و نه توده ای، و از قضای روزگار در برهه های مختلف نيز نقش مهمی در مهار کردن راديکاليسم جنبش دانشجويی داشته اند و با سبک کار مبتنی بر لابی گری شان، لطمات زيادی بر پيکره جنبش دانشجويی وارد آورده اند و دست در دست ديکتاتوری حاکم، نقش مهمی در به انفعال کشيدن توده دانشجويان داشته اند. اين خصلت رفرميسم در جنبش دانشجويی طی سال های اخير بوده است که گرچه چپ دانشجويی در تقابل با ايشان عمل نموده است اما مشاهده تاثيرات آنها بر جنبش غير قابل انکار است.
در شرايط فعلی انجمن های اسلامی و به ويژه فراکسيون های مدرن و دموکراسی خواهشان که کاملا ليبرال هستند و نيز دفتر تحکيم وحدت، با توجه به اين که از حاميان سفت و سخت دو کانديدای اصلاح طلب بوده اند و در جريان دستگيری های پس از انتخابات نيز هزينه هايی متحمل شده اند،عمدتا به شدت از عرصه عمومی دانشگاه ها عقب نشسته اند و نقشی در اعتراضات اخير دانشگاه ها نداشته اند. البته از آغاز سال تحصيلی همواره سعی کرده اند با توليد ادبيات و طی بيانيه های محدودی بر سبز بودن جنبش اعتراضی مردم و نيز رهبری بی قيد و شرط موسوی يا کروبی تاکيد کنند که اين مساله کاملا با واقعيت آنچه در دانشگاه ها به وقوع پيوسته ناسازگار بوده است. بدنه دانشجويی هيچ گونه خوش بينی نسبت به اين رهبران يا سردمداری اصلاح طلبان برای جلو بردن اين جنبش ندارند و اعتمادی به اين تشکل ها وجود ندارد، ضمن اين که انفعال اين تشکل ها خود تکميل کننده بی اعتمادی عمومی نسبت به مواضع سازشکارانه ايشان است.
بنابراين جای يک تشکل مستقل و توده ای که ظرف فراگير مبارزات دانشجويان باشد در شرايط فعلی عميقا خالی است، و بايد هرچه سريع تر اقدامات و گام های عملی به سمت ايجاد چنين تشکل هايی برداشت.
همان طور که در بخش قبلی صحبتم عرض کردم، چنين تشکل هايی به روی تمام دانشجويان با توجه موقعيت دانشجو بودنشان باز است و بديهی است که اکنون مبارزات عمومی چنان فراگير شده که اين تشکل ها می تواند بخش عظيمی از لايه های دانشجويان را در خود جای داده و نيازشان را به مبارزه سازمان يافته و متحد عليه ديکتاتوری تامين نمايد.
به نظر می رسد که اين تشکل های توده ای ورای تشکل های تاکنون موجود چپ يا راست در دل جنبش دانشجويی است، بنابراين اعضا اين تشکل های سابقا موجود می توانند در اين تشکل ها عضو و فعال باشند، مساله بر سر پلاتفرم و خطوط قرمزی است که برای اين تشکل ها تعريف می شود تا به انحرافات تشکل های سابقا موجود دچار نشود و چنان چه مورد قبول افرادی از تشکل های فوق الذکر باشد، می توانند عضو آن شده و زير چتر آن فعاليت نمايند. همين مساله، لزوم به دست گيری ابتکار عمل برای ايجاد و فراخوان تشکل های مستقل و توده ای دانشجويان توسط فعالين چپ و سوسياليست دانشجويی را پر رنگ تر می کند.
دس_ آيا دانشجويان چپ و سوسياليست می توانند با ساير گروه های دانشجويی بر سر فعاليت های عمومی ديگری در دانشگاه همکاری کنند؟
پريسا نصرآبادی: چرا که نه؟ وقتی جنبش عمومی مردم برای خواست آزادی و برابری اين قدر فراگير است و طبقات، اقشار و گروه های مختلف را در بر می گيرد، چرا در دانشگاه های چنين فعاليت های متحدی ميسر نباشد؟
به ويژه در شرايطی که سرکوب عمومی، همه را به تيغ خود می نوازد، اين مساله ضرورت هم پيدا می کند.
وقتی فعالين گرايشات مختلف فکری در گستره وسيع دستگير می شوند و يا مدت های مديدی در زندان به سر می برند و شکنجه می شوند و يا زير شکنجه جان می سپارند، در شرايط اعدام های گسترده، به ويژه خطر جاری و روزمره اعدام ها، به ويژه اعدام فعالين سياسی و کودکان، در شرايطی که احکام سنگين حبس های طويل المدت فعالين جنبش های اجتماعی مختلف به ويژه جنبش دانشجويی را تهديد می کند، وقتی دستاوردهای دموکراتيک وعمومی دانشجويان را از آنان به وحشيانه ترين شکل باز پس می گيرند، و اختناق عمومی را در دانشگاه ها حاکم می کنند، آيا عموم دانشجويان نمی توانند بر سر يک مساله واحد با يکديگر اتحاد عمل داشته باشند؟ در غير اين صورت تمام نيروهای سياسی تنها و بی اتکا می مانند و قدرت ديکتاتوری دوچندان می شود و جنبش دانشجويی ضربه پذير تر می گردد. برای مثال اکنون که احکام سنگين زندان های طويل المدت به فعالين چپ دانشجويی داده اند که عموما ۲-۵ سال بيان شده، در شرايطی که هنوز رفقايی چون محمد پورعبدالله در زندان و بلاتکليفی به سر می برد، وقتی رفقای ما ستاره دار می شوند يا از دانشگاه ها اخراج می شوند، بايد تنها به نيروی خود در دانشگاه ها بسنده کنيم؟ اين موارد محدود به يک گرايش فکری يا سياسی خاص نيست و مبتلا به تمام جريانات اپوزسيون در دانشگاه است و بنابراين آيا نبايد يک حمايت عمومی از سوی عموم دانشجويان وجود داشته باشد که بتوان با قدرت بيشتری عليه اين تعرضات مقاومت نمود و مبارزه پيش رونده ای را تدارک ديد؟
اما اين مساله ابدا به اين معنا نيست که نيروهای چپ و سوسياليست بايد نسبت به رفرميسم، تناقضات ليبراليسم و يا خط سازشکاری در جنبش عمومی مردم يا در جنبش دانشجويی سکوت کنند. دقيقا بر عکس. اکنون شرايطی است که بايد خيلی هشيارانه نسبت به اين انحرافات و مخاطرات رفتار نمود و بايد افشاگرانه تناقضات نظری و فرصت طلبی های عملی آنان را رو به جنبش خاطر نشان نمود. اما اين مساله را نيز نبايد فراموش کرد که اکنون توده به ميدان آمده چه در خيابان ها و چه در دانشگاه ها، فراتر از جريانات سياسی تا کنون موجود اند، و در بدترين حالت، نگاهشان به سبز بودن جنبش جاری، کاملا پراگماتيک است و سويه ايدئولوژيک مشخصی ندارد و دقيقا وظيفه نيروهای چپ و سوسياليست نيز همين است که در راستای روشن کردن مواضع منحرف کننده جنبش آزادی خواهانه مردم قدم بردارند و از درون اين جنبش دخالتگری نموده و نقش موثر خود را در جهت دادن به اين مبارزات ايفا نمايند.
من شخصا نسبت به اين مساله و آينده اين جنبش خوشبين هستم و اميدوارم که نيروهای سوسياليست و چپ در جنبش دانشجويی، با درک دقيق از شرايط جديد، فعالانه در اين جنبش به ويژه در دانشگاه ها شرکت نمايند، خواسته ها و مطالبات آزادی خواهانه، دموکراتيک و نيز خواست های اقتصادی- سياسی طبقه کارگر و زحمتکش را در درون اين جنبش طرح و با جديت پيگيری نمايند، و برای ارتقا سطح اين جنبش به سمت يک جنبش سوسياليستی نيرومند با هژمونی طبقه کارگر بکوشند. از شما نيز برای اين مصاحبه تشکر می کنم و اميدورام که توانسته باشم پاسخ کوی سوالاتتان باشم. پيروز باشيد.
از این پس سلسله مقالاتی را تحت عنوان “فرایندها و ابزار سرمایه داری جهانی“ منتشر می كنیم. این مقالات شامل بررسی تجارت آزاد، صندوق بین المللی پول و بانک جهانی، سازمان تجارت جهانی، بازار سهام یا بورس, و پدیده «جهانی سازی» خواهد بود. هدف از این كار، كمك به تعمیق درك مخاطبان وبلاگ از كاركرد نظام جهانی امپریالیستی و نقش نهادها و ابزاری است كه در فرایند سازماندهی استثمار و غارت بین المللی به كار می گیرد. به ویژه امروز كه رژیم جمهوری اسلامی آخرین گام ها را برای حذف یارانه ها به سرعت بر می دارد و دورنمای تیره و تار فقر و فلاكت بیسابقه در افق زندگی كارگران و توده های ستمدیده را به روشنی قابل مشاهده است, چنین مقالاتی كمك می كند كه ارتباط تنگاتنگ این تدبیر جنایتكارانه رژیم را با دستورها و برنامه ریزی های كلان نظام سرمایه داری جهانی و نهادهایش ببینیم. حذف یا به اصطلاح هدفمند كردن یارانه ها در ایران, نه ابتكار امثال احمدی نژاد و تیم مفتخوران اقتصادی ـ امنیتی اش است و نه دار و دسته اصلاح طلبان دوم خردادی كه قبلا سكان هدایت كشور را به دست داشتند و حالا هم با وقاحت می خواهند سند طرح حذف یارانه ها به شیوه ”مناسب“ (در واقع به خاك سیاه نشاندن كارگران و زحمتكشان به شیوه مناسب) را به نام خود بزنند. واقعیت اینست كه این تدبیر اقتصادی, یكی از شروط اساسی سهم دادن بیشتر به رژیم اسلامی در بازار و مبادله جهانی است كه سال هاست از سوی امپریالیست ها و نهادهایی مانند بانك جهانی و صندوق بین المللی پول و سازمان تجارت جهانی به هیئت حاكمه مفلوك و البته وقیح ایران دیكته می شود.
اگر چه وقوع بحران فراگیر مالی ـ ساختاری سرمایه داری كه در سال 2009 به اوج خود رسیده، ضربه ای جدی به باورها و تعصبات جانبدارانه از سلامت و پایداری نظام جهانی وارد آورده است اما میان نتیجه گیری های تجربی و احساسی از وقایع غیر قابل انكار با درك و دانش عمیق ماتریالیستی و دیالكتیكی از وضع موجود، فاصله ای عمیق و جدی وجود دارد. كم نیستند كسانی كه با مشاهده بحران، مرگ ناگزیر و اتوماتیك و نزدیك نظام سرمایه داری جهانی را نتیجه می گیرند. حال آنكه این مهم در گرو سازماندهی نبرد آگاهانه و علمی طبقه كارگر جهانی تحت هدایت نگرش و سیاست و برنامه ای كمونیستی است. كم نخواهند بود كسانی كه با مشاهده خروج موقت نظام جهانی سرمایه داری از گرداب بحران كنونی به قیمت فقر و فلاكت و بیكاری میلیون ها نفر در سراسر دنیا، و اتلاف و نابودی منابع و نیروهای مولده بسیار، دوباره از آن سوی بام پایین بیفتند و جاودانگی سرمایه داری را نتیجه بگیرند. توجه به وضعیت حاضر و گرایش ها و نظرگاه های موجود در جنبش چپ، مسلما در تصمیم ما به انتشار این مقالات كه عمدتا با استفاده از آثار ریموند لوتا، یكی از انقلابیون صاحب نظر در زمینه اقتصاد سیاسی امپریالیسم و سوسیالیسم تهیه شده، تاثیر داشته است.
بیش از 60 سال، چهره بنگاه های چند جانبه ای كه بر عملكرد اقتصاد بین المللی سرمایه داری در دوره بعد از جنگ جهانی دوم نظارت داشته آن را تنظیم می كردند، پوشیده بود. نشست های صندوق بین المللی پول (آی ام اف) و بانك جهانی و سپس سازمان تجارت جهانی، آرام و بی سر و صدا برگزار می شد؛ هر چند كه تصمیمات این نشست ها مرتبا امواج تكان دهنده ای را به گوشه و كنار دنیا می فرستاد. حتی یك بالا و پایین شدن جزئی نرخ بهره یا نرخ مبادله ارزها می توانست نیروهای غول آسائی را به حركت در آورد كه كل اقتصادها را به هم بریزد و میلیون ها نفر را به خاك سیاه بنشاند. لیكن همه این تصمیمات دور از چشم مردمی گرفته می شد كه زندگی شان به شدت تحت تاثیر این وقایع بود.
مقاله حاضر به بررسی این بحث خواهد پرداخت كه آیا تقویت "تجارت آزاد" به رشد و سعادت می انجامد؟ به ویژه این ایده را محك خواهد زد كه آیا تنها راه رشد كشورهای تحت سلطه، چسبیدن به "لوكوموتیو" اقتصادهای امپریالیستی است؟ این مقاله، نقش سازمان تجارت جهانی در این پروسه را نیز بررسی خواهد كرد.
"هر كس باید كاری را انجام دهد كه بهتر بلد است"
این بحث رایج است كه لیبرالیزه كردن تجارت، برای كشورهای تحت سلطه سود فراوانی بار می آورد و رشد اقتصادی آنها را تشدید می كند. نكته مركزی بحث، این است كه هر كشور باید به تخصصی كردن اقتصادی دست بزند. یعنی بیشتر به فعالیتی بپردازد كه بهتر بلد است. اسم این را در تئوری اقتصاد بورژوائی، "مزیت نسبی" گذاشته اند. بر این مبنا، كشورهای مختلف كالاهائی كه با صرفه تر تولید كرده اند را فارغ از محدودیتهای ناشی از تعرفه گذاری "ناعادلانه" و سایر اقدامات حمایتی با یكدیگر مبادله می كنند، و بدین ترتیب همگی سود می برند. كارآمد ترین بخش اقتصاد هر كشور نیز به رشد سایر بخشها شتاب می بخشد.
آن واقعیت جهانی كه در پشت این جملات برابری طلبانه پنهان شده اینست كه مشتی شركت بزرگ چندملیتی در كشورهای امپریالیستی، مالكیت و كنترل اكثریت عظیم نیروهای مولده و تجارت جهانی را در دست دارند. این در حالی است كه مردم كشورهای تحت سلطه اساسا به مثابه منبع كار ارزان و مواد خام ارزان خدمت می كنند. تحت این اوضاع، معنی اینكه "هر كس باید كاری را انجام دهد كه بهتر بلد است" اینست كه كشورهای تحت سلطه باید نقش درجه دوم خویش در تقسیم كار جهانی امپریالیسم را بیش از پیش تثبیت كنند.
بگذارید به تاثیر سیاستهای لیبرالیزه كردن تجارت بر كشاورزی كشورهای تحت سلطه بپردازیم كه از سوی سازمان تجارت جهانی تحمیل شده است. هدف از این سیاستها، ادغام بیشتر اقتصادها در بازار جهانی، كاهش تعرفه بر محصولات كشاورزی، تشویق تخصصی كردن و تولید به قصد صادرات، و كاهش محدودیت های است كه بر سر راه سرمایه گذاری های گسترده وجود دارد. نتیجه این سیاستها، نفوذ فزاینده شركتهای كشاورزی تجاری غرب در بازارهای جهانی، افزایش تجارت محصولات غذائی، و به ویژه خانه خرابی واحدهای تولیدی به اصطلاح غیر كارآمد است. این واحدها اساسا مربوط به كشاورزان كوچك و متوسطی است كه برای بازارهای محلی محصولات غذائی تولید می كنند. برخی كشاورزان كشت خود را عوض كرده، به كشاورزی صادراتی رو آورده اند. سایر آنان، مزارع را به حال خود رها كرده اند. هر هفته حدود یك میلیون نفر در سراسر جهان به شهرها مهاجرت می كنند. برای مثال، برداشتن موانع تجاری از سر راه ورود حجم عظیم گندم آمریكا، تاثیر مخرب خاصی بر كشورهای تحت سلطه می گذارد. چرا كه در این كشورها، درصد بزرگتری از نیروی كار به كشاورزی وابسته است. (میزان بودجه اختصاص یافته به مواد غذائی در آمریكا فقط %5 درصد تولید ناخالص ملی این كشور است. حال آنكه این رقم در مورد تانزانیا به 18 درصد بالغ می شود. این نوع مقایسه ها می تواند تاثیر تغییرات سریع در بازار محصولات غذائی را روشن تر بنمایش گذارد.)
كشور ساحل عاج را در نظر بگیرید كه مدتها به عنوان مدل توسعه برای آفریقا تبلیغ می شد. كشاورزی آن كشور بر مبنای منطق كشاورزی تجاری، از تولید محصولات غذائی محلی دست كشید و به تولید صادراتی كاكائو رو آورد. و در این مسیر آنقدر جلو رفت كه تقریبا نیمی از تولید جهانی كاكائو را به خود اختصاص داد. زمانی كه حكومت در چارچوب پروسه جهانی كاهش موانع تجاری، برنامه تثبیت قیمت ها را كنار گذاشت، و این اقدام با گرایش عمومی كاهش قیمت مواد خام به هم آمیخت، از درآمد كشاورزان خرد ساحل عاج یكباره 40 درصد كاسته شد. بسیاری ورشكست شدند. اما این اوضاع برای شركتهای بزرگ چندملیتی فرصت خوبی محسوب می شد. این شركتها، كه شركت آمریكائی "كارگیل" در راسشان قرار داشت، موجی از ادغام و تصاحب مزارع را به راه انداختند. وقتی كه گرد و خاك فرو نشست، تعداد شركتهای بزرگ كاكائو از 50 به 10 كاهش یافته بود. اینك جای برنامه حكومت برای تثبیت قیمتها را اراده شركتها در تعیین قیمت ها گرفته است.
این یك مدل نمونه وار از توسعه اقتصادی با جهت گیری تجاری است. اولا، رفع موانع تجارت و تشویق تخصصی كردن اقتصاد، بیرحمانه به تمركز تولید در واحدهای بزرگتر در سطح داخلی و بین المللی می انجامد. به عبارت دیگر، تجارت، سوخت لازم را برای رشد شركتهای انحصاری بزرگ جهانی فراهم می كند. جریان پر شتاب تجارت جهانی با موج بیسابقه ادغام و تصاحب شركتها از عرصه ای به عرصه دیگر همراه بوده است.
بدون شك، امروز "تجارت آزاد"، یك عبارت توخالی بیش نیست. ما در عصر امپریالیسم بسر می بریم كه انحصارات بزرگ، جهان را در چنگال خود دارند و بر تمامی عرصه های اصلی حیات اقتصادی حكم می رانند. چند صد شركت معظم چندملیتی كه اكثرا در آمریكا ریشه دارند، بیش از نیمی از كل تجارت خارجی را كنترل می كنند. 60 درصد تجارت محصولات كشاورزی نیز تحت كنترل بنگاه های كشاورزی تجاری آمریكا قرار دارد. گسترش تجارت، عملا به تقویت كسانی می انجامد كه قادرند از شبكه های تولید و بازاریابی جهانی برای مختل كردن مكانیسم هائی كه كشورهای مختلف برای حمایت از صنایع كوچك و كشاورزی بومی بر پا داشته اند، بهره جویند. كشاندن واحدهای كوچك به ویژه در كشورهای تحت سلطه, به رقابت مستقیم و لجام گسیخته با غول های غربی، روند بلعیدن كوچكترها توسط بزرگترها و گسترش نفوذ و سلطه غرب در كشورهای تحت سلطه را تضمین می كند.
ثانیا، قوای محركه توسعه حول تجارت به گونه ای است كه عموما به تشدید وابستگی كشورهای تحت سلطه به بازار جهانی و كشورهای امپریالیستی و شركتهای بزرگ چندملیتی می انجامد. (خواه كشوری نظیر ساحل عاج عمدتا تولید كننده مواد خام باشد، خواه نظیر بخشهائی از شرق آسیا معدودی تولید صنعتی جزیره وار با جهت گیری صادراتی را دارا باشد) رشد چندملیتی ها و تعمیق وابستگی كشورهای تحت سلطه پا به پای هم پیش می روند. این كشورها در برابر تغییر ناگهانی در قیمت این یا آن محصول، یا حتی در برابر باج گیری های حساب شده امپریالیستها، بیش از پیش آسیب پذیر می شوند.
این اوضاع، به ویژه زنگ خطر را برای امنیت تغذیه به صدا در آورده است. همانطور كه در مورد شماری از كشورهای آفریقایی می بینیم، شمار قابل توجهی از كشاورزان ورشكست شده یا به تولید محصولات كشاورزی صادراتی سوق یافته اند. بدین ترتیب، این كشورها بیش از پیش به واردات مواد غذائی وابسته شده اند. برخلاف كشورهای امپریالیستی كه به علت خصلت متكامل تر و متعادل تر اقتصادهای خود، راحت تر می توانند تلاطمات بازار جهانی را هضم كنند، در كشورهای تحت سلطه تغییرات بازار جهانی می تواند بدبختی ببار آورد و باز پرداخت صورت حساب محصولات غذائی وارداتی را اگر نگوئیم ناممكن، لااقل دشوار كند. نتیجه چنین روندی، افزایش قرض و فقر، و شبح سرگردان قحطی است.
بخش های جزیره وار مدرن: حلقه های زنجیر وابستگی
مدافعان تجارت آزاد چنین استدلال می كنند كه این نوع توسعه هرچند ممكنست آسیبهائی در بر داشته باشد، لیكن كشور را به راه مدرنیزاسیون می اندازد و این جزیره های مدرن، سایر بخشهای اقتصاد را به دنبال خود به جلو می كشند. اما تاثیر این نوع توسعه بر كشورهای تحت سلطه، نسبت به آنچه در كشورهای امپریالیستی صورت گرفته، به لحاظ كیفی متفاوت است. در شرایط عقب مانده ای كه خصوصیت عمومی كشورهای تحت سلطه است، توسعه مزارع وسیعتر و مدرنتر، ربطی به توسعه یك اقتصاد منسجم ملی ندارد. تولید كشاورزی در بخش های بزرگ و مدرن جزیره وار، تقریبا به صادرات منحصر است و در خدمت بازارهای خارجی و بطور عمده امپریالیستی قرار دارد. مضافا این بخشهای مدرن در مناطقی بر پا شده كه بطور گسترده تحت تولید كشاورزی عقب مانده قرار. جذابیت نهادهای ارزان، منجمله كار ارزان، در كشورهای تحت سلطه وابسته به وجود همین شرایط عقب مانده است. برای مثال، كارگران مزارع كشت موز در آمریكای مركزی، بخشا به این علت مزد ناچیزی می گیرند كه اكثر هزینه های زندگی و بازتولید نسل های آتی آنان از طریق كشاورزی معیشتی تامین می شود.
توسعه تولید كالائی در این بخشهای "مدرن" تحت الحمایه امپریالیسم، اقتصاد كشورهای تحت سلطه را به مسیر توسعه نسبتا منسجم و متعادلی كه در كشورهای سرمایه داری شاهدش هستیم، نمی اندازد. برعكس، از آنجا كه این بخشهای مدرن به مثابه بخش لاینفك و تابع بازار جهانی امپریالیستی عمل می كنند، كشور با بندهای محكم تری به امپریالیسم وابسته می شود.
قوای محركه اساسی رشد در سایر بخشهای اقتصاد كه جهت گیری تجاری دارند نیز جز این نیست. نمونه اش را در بخش تكنولوژی پیشرفته "بنگالور" هند می بینیم. مدافعان گلوبالیزاسیون مایلند "بنگالور" را گواه "موفقیت" الگوی جهت گیری تجاری معرفی كنند. می گویند "بنگالور" همان نقش منطقه صنعتی "سیلیكون ولی" آمریكا را بازی می كند. آیا می توان "بنگالور" را طلایه دار مدرنیزه شدن هند دانست؟ به هیچوجه. ده ها هزار مهندس نرم افزار كه در "بنگالور" كار می كنند، تماما وابسته و خدمتگذار شركتهای غول آسای غربیند و كارش ربطی به توسعه همه جانبه اقتصاد هند ندارد. بعلاوه، كار اینان به میزان زیادی وابسته به وجود نوعی شرایط فقیرانه عقب مانده است كه پایه های توسعه بخش مدرن كشاورزی بر آن استوار شده است.
برای فهم اینكه با چه وضعی روبرو هستیم، به ادعای یكی از مدیران صنعت كامپیوتر در سوئیس توجه كنید كه می گوید هزینه استخدام 3 برنامه ریز هندی معادل یك برنامه ریز سوئیسی است. این مدیر سوئیسی كه به مسائل از زاویه جهانی می اندیشد، البته آدم خوشبختی است. به ویژه وقتی كه بدانید آن برنامه ریز هندی نیازهایش را در چارچوب میانگین دستمزدها در هند تامین می كند. میانگین دستمزد در هند، یك سوم غرب نبوده بلكه یك سیزدهم است. (تولید ناخالص ملی سرانه در ایالت كارناتاكا كه شهر بنگالور در آنجا واقع است، یك دلار آمریكائی در روز است). توان كاری برنامه ریز كامپیوتر، نهایتا وابسته به توانائی خانواده اش در استخدام كار فوق ارزان است. از این طریق است كه برنامه ریز هندی می تواند "آزادی" تحصیل و سپس كار كردن پیدا كند. هر برنامه ریز كامپیوتر در هند، چند خدمتكار خانگی دارد كه پختن و نظافت و خرید و نگهداری از بچه ها را انجام می دهند. به عبارت دیگر، عملكرد بخش تكنولوژی پیشرفته نیز همانند بخش كشاورزی نه فقط در خدمت امپریالیسم است، بلكه شرایط فوق استثماری و اسارت بار كهنه در كل اقتصاد هند را بكار می گیرد و تقویت می كند.
منتقدان لیبرال گلوبالیزاسیون غالبا از این گله می كنند كه چرا مناطق فقیرتر دنیا از پروسه گلوبالیزاسیون كنار گذاشته شده اند.
این واقعیتی است كه برخی نقاط، نظیر بخش مركزی آفریقا، به طور كلی از طرح سرمایه گذاریهای امپریالیستی كنار گذاشته شده اند، اما این علت عمده فقرزدگی كشورهای تحت سلطه نیست. علت اساسی، نحوه ادغام این كشورها در اقتصاد جهانی امپریالیسم است. گسترش تجارت این قوه محركه را تغییر نمی دهد بلكه خصلت از شكل افتاده، ناموزون و وابسته اقتصاد این كشورها را تشدید می كند. هدف شركتهای غربی نظیر "كامپك" و "مایكروسافت" از فعالیت در نقاطی مانند بنگالور، كسب سود است، نه توسعه اقتصاد این كشورها. و این جای هیچ تعجبی ندارد.
حق امتیاز كشف آتش از آن كیست؟
لیبرالیزاسیون تجاری كه توسط "سازمان تجارت جهانی" حمایت می شود، سیستم كالائی را در سراسر جهان تقویت می كند و دامنه نفوذش را به حیطه های جدیدی از حیات انسانها گسترش می دهد. هر چیز، قیمتی دارد. اینك هر چیز برای فروش به بازار جهانی عرضه می شود. آخرین صحنه این روند زشت، اعمال فزاینده "حق مایملك فكری" است. مثلا:
یك شركت آمریكا تلاش كرده جواز انحصاری استفاده از "د. ن. ا." یك زن گواتمالائی را كه به نظر می آید از بیماری سرطان مصون است، به خود اختصاص دهد تا در بازار دارو از آن بهره جوید.
یك شركت چندملیتی كه مركزش آمریكاست و "و. ر. گری س" نام دارد، جواز انحصاری استفاده از بخش اصلی درخت "نیم" (ازادیریاكتین) را گرفته است. این در حالی است كه كشاورزان و پزشكان هندی، قرنها از این درخت برای درمان استفاده كرده اند. معنای شوم صدور جواز انحصاری اینست كه از این به بعد، آنان باید برای ادامه درمان به شیوه دیرینه ای كه از اسلافشان به ارث برده اند، به شركت آمریكائی پول بدهند!
در سال های اخیر ، میلیون ها خرده كشاورز و دهقان هندی علیه خطری مشابه تظاهرات كرده اند. زیرا شركتهای بزرگ كشاورزی تجاری می خواهند جواز انحصاری بذرهای محلی كشورهای جهان سوم را از آن خود سازند. با این كار زارعان مجبور می شوند برای استفاده از بذری كه طی قرون در كشورهایشان كشت شده و تكامل یافته، به این شركتها پول بپردازند. علت دیگر تظاهرات كشاورزان و دهقانان، اعتراض به "تكنولوژی نابود كننده" است. منظور نوعی تكنیك مهندسی ژنتیك است كه برای بوجود آوردن گیاهان عقیم از بذرهای نابارور استفاده می كند. بنابراین كشاورزان مجبورند در هر فصل كشت، بذر جدید بخرند. و دیگر نمی توانند از روش دیرینه كنار گذاشتن بذر از برداشت امسال برای كشت سال بعد استفاده كنند.
اشاعه حق مایملك فكری تحت نظارت "سازمان تجارت جهانی" كه معنائی جز مشروعیت بخشیدن به تصاحب خصوصی كار و شناخت جمعی توده ها ندارد را به درستی "دزدی حق استفاده" نامیده اند. در واقع، مقوله حق مایملك فكری نشانه بارزی از كاركرد تضاد بنیادین سرمایه داری، بین مالكیت خصوصی و تولید اجتماعی است: تحت سرمایه داری، تقسیم كار پیچیده ای شكل گرفته كه كار عظیم انسانی را در یك پروسه عمیقا اجتماعی شده تولیدی با سیستم ماشینی در هم می آمیزد. لیكن ثمرات این پروسه، به مالكیت خصوصی یك طبقه قلیل العده صاحب سرمایه، یعنی بورژوازی، در می آید.
تا آنجا كه به ایده ها مربوط می شود، از كشف آتش تا به امروز، هیچ شناختی را نمی توان یك محصول اساسا فردی به حساب آورد. هرگز چنین نبوده است. همواره شناخت، نتیجه ارتباط پیچیده ای از تلاش فردی، فهم جمعی و عمل متقابل اجتماعی بوده است. با توسعه سرمایه داری، پروسه تولید كه شامل تولید شناخت نیز هست، از نظر كیفی به یك عمل بیش از پیش اجتماعی تبدیل شد. و این حكم، در دنیای امروز بیش از پیش صادق است. برای مثال، تولید یك برنامه نرم افزار كامپیوتری جدید نظیر سیستم عملیاتی ویندوز مایكروسافت، حاصل تلاش مشترك هزاران مهندس نرم افزار است. این سیستم قطعا نتیجه "نبوغ" یكی دو نفر مانند "بیل گیتز" نیست. بعلاوه، "سیستم ارتباط و پیام رسانی تصویری" كه ویندوز بر پایه آن درست شد، ابتكار مایكروسافت نبود. بلكه حاصل كار تعداد بیشماری از متخصصان نرم افزار بود كه مستقیما به تجربه شمار گسترده تری از كسانی كه از كامپیوتر استفاده می كنند متكی بودند. همانطور كه لنین در رساله "امپریالیسم، بالاترین مرحله سرمایه داری"، به هنگام صحبت از تمركز عظیم ترقیات و ابداعات فنی از سوی "تراست"های غول آسای چندملیتی جمعبندی كرد: "... تكامل سرمایه داری به مرحله ای رسیده كه تولید كالائی كماكان "حكم می راند" و همچنان پایه و اساس حیات اقتصادی محسوب می شود، (اما) در واقع تضعیف شده، بخش بزرگ سودها به جیب "نوابغ" تقلبات مالی سرازیر می شود. این تقلبات و گوش بری ها بر اساس تولید اجتماعی شده انجام می گیرد، لیكن ترقیات عظیم نوع بشر كه حاصل این اجتماعی شدن است، به سود... بورس بازان تمام می شود."
حفاظت از حقوق مالكیت فكری، بازتاب و تقویت كننده تقسیمات پایه ای اجتماعی است كه جهان را رقم می زند. این تقسیم به قول لنین شامل تقسیم اجتماعی میان طبقه دارا و طبقه كاركن، و نیز میان امپریالیسم و كشورهای تحت سلطه می شود. تا آنجا كه به رابطه امپریالیسم و این كشورها مربوط می شود، "حقوق مالكیت فكری" تدبیری است برای حفاظت از انحصار كشورهای امپریالیستی بر علم و تكنولوژی، با هدف تقویت جایگاه آنها به مثابه "مغزهای" سیستم اقتصاد جهانی. از این طریق، شركتهای چندملیتی تضمین می كنند كه انتقال پروسه های تولید به كشورهای تحت سلطه، كنترل آنها بر دانش و تكنیك تولید را به خطر نیندازد؛ در عین حال كه از دستمزدهای ناچیز و هزینه های نازل تولیدی در كشورهای تحت سلطه بهره مند می شوند. از مجموع میلیون ها جواز استفاده انحصاری كه در دنیا وجود دارد، فقط چند درصدش متعلق به كشورهای جهان سوم است. این در حالی است كه شركتهای چند ملیتی مستقیما صاحب بالای 70 درصد كل جوازها هستند. سیاستهای "سازمان تجارت جهانی" تنها كاری كه می كند تقویت این تقسیم كار ناموزون و ستمگرانه است. تحت چنین تقسیم كاری، كشورهای امپریالیستی در پی تمركز بیشتر كنترل خویش بر مراكز عصبی فعالیتهای اقتصادی جهانند.
عرصه هائی كه از سوی "سازمان تجارت جهانی"، هدف برنامه لیبرالیزه كردن تجاری است، لیست بلند بالائی دارد. بخش خدمات، برای مثال خدمات درمانی در راس این لیست قرار دارد: یكی از "اهداف مورد مذاكره" توسط دولت آمریكا در نشست سیاتل، "تشویق خصوصی كردن عرصه های بیشتر" و "مجاز شمردن فعالیت موسسات خارجی در حیطه خدمات درمانی" بود. مسئولیت وضعیت جنایتكارانه حاكم بر جهان سوم و مشخصا آنچه به قربانیان "ایدز" در جنوب آفریقا مربوط می شود، بخشا بر دوش سیاست حفاظت از جواز انحصاری است كه شكلی از اجرای حقوق مالكیت فكری به شمار می آید: شركتهای چندملیتی داروسازی، برای داروهای پیشگیری از بیماری "ایدز" كه انحصارش را صاحبند، قیمت های سرسام آوری تعیین كرده اند و با این كار، راه معالجه این بیماری را بسته اند. در نتیجه این سیاست، میلیونها آفریقائی مرده اند و همچنان می میرند. هزاران مادر مبتلا به ویروس ایدز، آن را به نوزادان خود منتقل می كنند. حال آنكه در اغلب موارد با داروهای مناسب می توان از انتقال ویروس به نوزاد جلوگیری كرد.
یك حاصل دیگر مقررات "سازمان تجارت جهانی" كه در بسیاری كشورها به اجراء گذاشته شده، تخریب هر چه بیشتر محیط زیست است. در برخورد به مخاطراتی كه سلامتی مردم را تهدید می كند، "اصل احتیاط و هشدار" را كنار گذاشته شده است. یعنی اگر قبلا شركتهای چندملیتی موظف بودند بر مبنای این اصل، بی ضرر بودن تولیداتشان را اثبات كنند، حالا این مصرف كنندگان هستند كه باید دلیلی بر زیان بار بودن این یا آن محصول ارائه دهند. با همین منطق بود كه "اتحادیه اروپا" اخیرا تصمیم گرفت واردات گوشت گوساله آمریكا كه برای پرورش آن از هورمون استفاده می شود را قبول كند. هر چند كه بر مبنای تحقیق یكی از كمیسیون های "اتحادیه اروپا"، برخی هرمونها احتمالا باعث بیماری سرطان می شوند. بعلاوه، "سازمان تجارت جهانی" سیاست كنونی در برخورد به معضلاتی نظیر سلامتی مردم را تقویت خواهد كرد. چنین معضلاتی از نظر این سازمان، "امر خارجی" محسوب می شود. یعنی از آنجا كه مستقیما ربطی به پروسه تولید كالائی كه تحت مالكیت و كنترل شركتهاست ندارد، امری "خارجی" است و جزء ملاحظات "تجارت آزاد" نیست. پروسه پر هرج و مرج گلوبالیزاسیون كه تجارت، قوه محركه آنست به پیدایش كلان شهرهای باد كرده و گسترده در جهان سوم (نظیر مكزیكو سیتی و دهلی نو) دامن زده است. چنین برآورد شده كه در این دو شهر، یك سوم كودكان از برونشیت ناشی از حساسیت رنج می برند. مسلم است كه بر مبنای قوانین سیستم "تجارت آزاد"، هیچ یك از سرمایه داران در قبال این امر "خارجی"، مسئولیت ندارد.
تجارت جهانی: پولدارها، پولدارتر شوند
واقعا چه كسی از تجارت گسترده سود می برد؟ ارزیابی كامل این موضوع از حوصله مقاله حاضر خارج است. پس در اینجا فقط به چند مثال گویا اشاره می كنیم:
از زمان ظهور سرمایه داری تا به امروز، همگام با خیز عمومی تجارت، نابرابری در سطح جهان عمیقتر شده است: در سال 1800، سطح متوسط معیشت در ثروتمندترین كشورها فقط 3 برابر فقیرترین كشورها بود. در سال 1900، این نسبت به 6 برابر رسید. و در سال 2000، حدودا به 20 برابر ارتقاء یافت.
57 درصد اهالی دنیا، فقط 6 درصد از درآمد جهان را به خود اختصاص می دهند و با كمتر از 2 دلار در روز زندگی می كند.
قطب بندی درون كشورهای امپریالیستی نیز در حال تشدید است. در مقیاس جهانی، دستمزدها كه جزئی از ثروتهای ملی به حساب می آید، سقوط كرده است. در مقابل، رقم بهره و سودهای شركتها افزایش یافته است.
ارتباط متقابل گسترش تجارت و تشدید قطبی بندی در سطح جهانی و درون هر كشور، اتفاقی نیست. بیش از 150 سال پیش، ماركس خاطر نشان كرد كه عملكرد سرمایه، گرایش به انباشت فقر و فلاكت در یك قطب و ثروتهای عظیم در قطب دیگر دارد. حتی متخصصان تجارت بورژوائی نیز چنین روندی را مشاهده كردند. "سازمان همكاری و توسعه اقتصادی" برآورد كرد كه اروپا، آمریكا و ژاپن، "برندگان بزرگ" نظام نوین تجاری خواهند بود و دو سوم منافع را به خود اختصاص خواهند داد. در همان حال، "واحد اطلاعات اقتصادی" اذعان كرد كه وضع كشورهای مركز و جنوب آفریقا "وخیم تر خواهد شد.
سازمان تجارت جهانی: "عیب هایش را رفع كنید، وگرنه تعطیلش كنید"
تفكری كه پشت شعار رایج "عیب هایش را رفع كنید، وگرنه تعطیلش كنید" قرار دارد این است كه سازمان تجارت جهانی را باید اصلاح كرد. در غیر این صورت باید درش را تخته كرد. بسیاری از منتقدان سازمان تجارت جهانی معتقدند كه به هر حال، تجارت گسترش خواهد یافت و تنها راه حل واقعی اینست كه در جریان تجارت، حتی الامكان شرایط "عادلانه" ای به نفع كشورهای فقیر ایجاد كنیم. خیلی از بحثهای اینان بر شیوه سازمان یابی "سازمان تجارت جهانی" متمركز شده است. اینان می گویند: سازمان مذكور با "كلك زدن" به كشورهای فقیر، كشورهای ثروتمندتر را قادر می سازد كه بی سادگی و با قلدری كشورهای فقیر را به تسلیم وادارند. می پرسند: چرا هیئت نمایندگی تجاری آمریكا در نشست سیاتل می تواند متشكل از صدها متخصص در امور شركتها و مسائل حقوقی باشد، اما بسیاری از كشورهای فقیر نتوانند هیئت نمایندگی خود را به این نشست بفرستند و چرا 30 كشور، حتی در مقر اصلی "سازمان تجارت جهانی" در ژنو، هیچ نماینده ای ندارند؟.
جای شك نیست كه علیرغم حرفهای "سازمان تجارت جهانی" درباره "وجود فرصتهای برابر برای همگان"، كشورهای امپریالیستی از سلطه خویش برای حفظ معیارهای نابرابر استفاده می كنند. آنها خود را رزمنده راه تجارت آزاد علیه سیاستهای حمایت گرایانه دولتی معرفی می كنند، لیكن در مورد رشته های حیاتی اقتصاد، خودشان مجری اصلی این سیاستهایند. هركس نگاهی جدی به ساختار تشكیلاتی "سازمان تجارت جهانی" بیندازد به سلطه آشكار كشورهای امپریالیستی پی می برد. خیلی ها می گویند: "قویترها در این بازی، كلك می زنند.“
بسیار خوب. ولی سئوال اینجاست كه اگر ساختار و سیاستهای "سازمان تجارت جهانی" از "كلك زدن" مبرا بود، اگر امپریالیستها كنترل اعمال نمی كردند و مقررات تجاری برابر وجود داشت، آیا تجارت عادلانه تر می شد؟
درك این نكته، بسیار مهم است كه حتی برابری طلبانه ترین قوانین تجاری در نظام امپریالیستی، به ناگزیر و دست آخر، به سود كشورهای امپریالیستی و شركتهای انحصاری غول آسا عمل می كند. برابری تحت قوانین بورژوائی، معنائی جز برخورد برابر به دو وجه نابرابر ندارد. همانگونه كه "آناتول فرانس"، شخصیت رادیكال فرانسوی، حدود 100 سال پیش به كنایه گفت: قانون، در چارچوب برابری شكوهمند خود، خوابیدن كنار خیابان را بطور همسان برای فقیر و غنی ممنوع اعلام كرده است.
برای مثال، برابری طلبانه ترین سیاست لیبرالیزاسیون را در حیطه سرمایه گذاری در نظر بگیرید. معنایش فقط می تواند این باشد كه شركتهای آمریكائی و شركتهای بنگلادشی، اكوادوری، الجزایری و سایر كشورهای تحت سلطه، همگی از حق خرید و فروش زمین، بانك، بیمارستان و امثالهم در كشورهای یكدیگر و استثمار در این عرصه ها برخوردارند. پیشاپیش روشن است كه كدامیك بر سفره غنائم دیگری خواهد نشست.
برخورد برابر در دنیائی كه از بیش از 100 سال پیش به دو قطب آشكار كشورهای امپریالیستی و كشورهای تحت سلطه امپریالیسم تقسیم شده است، چه معنائی دارد؟ هسته مركزی عملكرد "سازمان تجارت جهانی" را این اصل مشترك هر جامعه سرمایه داری تشكیل می دهد كه تمامی كالاها بر مبنای "ارزش مبادله" خود، خرید و فروش می شوند. (برای مثال، اینك بیش از پیش شاهد تجارت گندم بر مبنای یك "قیمت جهانی" هستیم). این اصل مشترك، جایگاه اساسا نابرابر تولید كنندگان را پنهان می كند. (توان تولیدی یك كشاورز كه در آمریكا گندم می كارد، 1000 برابر یك زارع جهان سومی است). این وضعیت، بی برو و برگرد به سرمایه بزرگتر و قویتر كه سرمایه امپریالیستی است امكان می دهد سرمایه های كوچكتر را ببلعد و حیطه عملكرد خود را گسترش دهد.
یك نمونه از نحوه اجرای این اصل از جانب "سازمان تجارت جهانی" را می توان در سیستم حل منازعات دید كه ابزار اساسی اعمال سیاستهای این سازمان است. بر مبنای قوانین "سازمان تجارت جهانی"، اگر كشوری با عملكرد تجاری ناعادلانه از سوی یك كشور دیگر مواجه شد، مجاز است از طریق تعیین تعرفه ها، مقابله به مثل كند. بنابراین كشورهای بزرگ امپریالیستی نظیر آمریكا و رژیمهای كوچك نومستعمراتی نظیر پرو یا سری لانكا، به یكسان حق دارند برای مجازات عملكرد ناعادلانه تجاری، تعرفه های ویژه ای برای تولیدات طرف مقابل تعیین كنند! یك كشور تحت سلطه مشكل بتواند كوچكترین تاثیری بر صادرات آمریكا بگذارد.
این كل سیستم است كه باید "درش را تخته كرد"
كشورها و طبقات حاكمه امپریالیستی، طی چندین دهه سلطه جهانی، بخش بزرگی از نیروهای مولده را در سرزمین های خود انباشت كرده اند. آنها سرنخ امور مالی جهان را در دست دارند و بالاخره اینكه، نیروهای برتر نظامی را تحت كنترل دارند تا هر آنچه حاكمیتشان را به خطر بیندازد، در هم شكنند. تحت چنین شرایطی، لیبرالیزه كردن بیشتر تجارت زیر چماق "سازمان تجارت جهانی" به حادتر شدن رقابت جهانی، رشد شركتهای چندملیتی و تشدید وابستگی ملل تحت ستم خواهد انجامید. انحصارات جهانی در كشورهای مختلف، با تشدید استثمار به هدف پایین راندن سطح دستمزدها در یك عرصه، و بدتر كردن شرایط كار در عرصه های دیگر، پرولترها را در بنگاه های خود به رقابت وامی دارند. همه این كارها از عطش پایان ناپذیر آنها به كسب سود سرچشمه می گیرد.
در چنین شرایطی، به این یا آن تغییر در "سازمان تجارت جهانی" جهت برقراری "تجارت عادلانه"، هیچ توهمی نباید داشت. باید از سطح فشار گذاشتن بر "سازمان تجارت جهانی" و سایر نهادهای چند جانبه فراتر رفت و اینها را به مثابه نماینده نظام جهانی امپریالیستی هدف قرار داد ــ نظامی كه باید علیه اش جنگید و بر آن غلبه كرد. تجارت سرمایه داری، همانقدر ابدی است كه خود نظام سرمایه داری. روزگار این نظام نیز مانند تمامی امپراتوری ها سپری خواهد شد و به تاریخ خواهد پیوست. این بحث كه تنها تلاش "واقع بینانه"، اصلاح نهادهای امپریالیستی از قماش "سازمان تجارت جهانی" است، همانقدر "واقع بینانه" است كه بگوئیم در امپراتوری رم، بردگان می بایست برای اصلاح قوانین برده داری مبارزه می كردند. رم برده دار سرنگون شد، و نظام بردگی مزدی در دنیای امروز نیز سرنگون خواهد شد. ما به فراخوان اصلاح این نهادهای اصلاح ناپذیر احتیاجی نداریم. به فراخوان همراهی با شورشهای بردگان مدرن نیاز است. باید نقطه پایانی بر سیستم بردگی مزدی گذاشت.
این دورنمای انقلابی، خیلی واقعی تر از تصور خوش قلب شدن ناگهانی كشورها و شركتهای چندملیتی امپریالیستی و كارگزاران و حاكمان بورژوا و مرتجع در كشورهای تحت سلطه, است. ما با كسانی روبروئیم كه بیش از یك قرن است كارگران و زحمتكشان سراسر دنیا را استثمار كرده اند. علت فقر اكثریت مردم دنیا این نیست كه اقتصاد كشورهای تحت سلطه به حد كافی به "موتور رشد" امپریالیستی وابسته نیست. علت فقر آنها، وابستگی تمام و كمال آنها به موتور غارت امپریالیستی است. برای رها شدن از شبكه وابستگی و ستم، باید از دست امپریالیسم و آغوش بازار جهانی خلاص شد. طریق انجام این مهم، مدتهاست كه ترسیم شده است. این كار از طریق انقلاب و قطع شریان های اقتصادی سلطه امپریالیستها و سرنگون كردن حاكمان مرتجع میسر است.
جمعی از فعالین كارگری (jafk)
jafk.blogfa.com
![]()
مروری بر مجموعه چهار جلدی کتاب: نه زيستن نه مرگ
خاطرات زندان ايرج مصداقی، انتشارات آلفابت ماکزيما، سوئد، ۲۰۰۴.
جلد اول: غروب سپيده، جلد دوم: اندوه قوقنوس ها، جلد سوم: تمشک های ناآرام. جلد چهارم: تا طلوع انگور.
بهروز جليليان
مجموعه چهار جلدی کتاب " نه زيستن نه مرگ"، اثر متفاوتی در فرهنگ و ادبيات زندان و مقاومت سياسی در دوران معاصر است. البته اين متفاوت بودن به معنی حتما خوب بودن آن نيست، اگر چه ارزش های قابل اشاره ای دارد که در پی می آيد. می توان گفت که زندانيان سياسی مجاهد در جمهوری اسلامی در سال های ۱۳۶۰، بيشترين از کل زندانيان بوده اند، اما تعداد کتاب های خاطرات زندان از ساير زندانيان سياسی غير مجاهد بسيار بيشتر بوده است. در اين ميان اين کتاب با حجمی بالا و تقريبا پرداختن به اغلب موضوعات زندان نقش قابل توجهی دارد. خاطرات از اين گونه که کندوکاوی به گذشته سياسی از دورانی پرتلاطم از تاريخچه مبارزاتی مردم ما را نيز شامل می شود همواره واکنش های متفاوتی به تعداد انديشه های سياسی همان جامعه در بر دارد. گاه اين بازتاب های فکری منتشر می شود و گاه در پس پشت افکار مه آلود بوجودآورندگانش باقی می ماند. آقای ايرج مصداقی، نويسنده اين کتاب، با توجه به اين مهم و پس از گذشت سال ها از آزاديش و زندگی در خارج از کشور، متاسفانه نتوانسته گردوغبار يکسونگری و گاه جانبداری های بشدت افراطی از سازمان محبوبش را از خود بزدايد و چنين اثر پر زحمتی را، پر بارتر به مقصد برساند.
پس از پايان مطالعه کتاب، مدت ها در باره آن فکر می کردم، که دچار شتابزدگی در قضاوت نشوم. مهمترين نکاتی که در اين کتاب يافتم که در پايين توضيح بيشتری می دهم، بدين قرار است که، علاوه بر دشمن اصلی که رژيم جمهوری اسلامی و زندانبانان آن است، همواره دو گروه خودی و غير خودی، مجاهد و غير مجاهد که به نادرست، به نام " مارکسيست ها" خوانده شده اند، وجود دارد؛ همواره اين مجاهدين هستند که بهترين، مبارزترين، با اصالت ترين، پيگير، تشکيلاتی، منظم، مهربان، دلسوز و بسياری صفات ديگر را دارا می باشند و ديگران در رده های بسيار پايين تری قرار دارند. نويسنده با اعتماد به نفس فوق العاده، خود را در جايگاه بهترين قاضی و تحليل گر و منتقد سياسی و ادبی نسبت به اطرافيان خود دانسته است؛ آقای مصداقی با پرداختن به تقريبا همه مسائل زندان سعی در ناخنک زدن به همه چيز در اين مورد داشته، که در واقع بينانه ترين حالت مجبور به سطحی نگری و توضيحات مغالطه آميز شده است که گاه در يک فصل به نقض خود می رسد. در بهترين حالت، وی می بايستی صرفا به يادآوری خاطرات خود می پرداخت و موضوعات ديگر را در فرصتی بيشتر و مطالعاتی دقيقتر موکول می کرد.
نويسنده اين کتاب، آن گونه که از متن بر می آيد از فعالين تشکيلاتی سازمان مجاهدين خلق ايران در تهران بوده است. وی پيش از قيام بهمن ۱۳۵۷، برای ادامه تحصيل دانشگاهی به آمريکا رفته و با شروع انقلاب مردم به کشور بازگشته و پس از قيام به همراهی و همکاری فعالانه با سازمان مجاهدين خلق پرداخته که در دی ماه سال ۱۳۶۰ دستگير و به اتهام فعاليت در اين سازمان توسط جمهوری اسلامی ايران به ده سال حبس محکوم می گردد و در خرداد ۱۳۷۰، از زندان آزاد می شود. نويسنده در مقدمه اين کتاب در جلد اول، يادآوری می کند که صرفا به بازگويی خاطرات دوران زندان خود در اين مجموعه پرداخته است. اين مجموعه چهار جلدی که روی هم در حدود هزار و ششصد صفحه را در بر می گيرد، بر خلاف عنوان روی جلدهايش تنها خاطرات زندان نويسنده نيست. اگر چه بيشتر حجم کتاب را به خاطرات اختصاص داده است. نويسنده علاوه بر خاطراتی که خود مستقيما در آن حضور داشته به نقل رويدادهايی که افراد ديگر برای وی گفته اند، نقد و بررسی کتاب ها و مقالات درباره زندان های جمهوری اسلامی، نظرها و گزارش هايی ازپيامدها و موضوعات زندان، از قبيل، شکنجه، تجاوز به زنان، برنامه های آموزشی زندان، مصاحبه های تلويزيونی و يا در حضور جمع زندانيان، مديريت زندان، و بسياری مسائل ديگر نيز می پردازد که متاسفانه به علت تعدد بسيار اين موضوعات و عدم تعمق و بررسی تخصصی از آنها، ناقص و ناکافی به نظر می رسد.
آقای مصداقی در جلد اول ۲۴۴، جلد دوم ۲۸۰، جلد سوم ۲۵۶ و سرانجام در جلد چهارم ۱۹۲ صفحه از کتاب را به خاطرات مستقيم خود از رويدادهای زندان، که در مجموع ۹۲۷ صفحه ، و به مسائل ديگر ۵۶۴ صفحه را اختصاص داده اند. همانطور که ملاحظه می شود بيش از يک سوم حجم کتاب ها به موضوعاتی است که مستقيما به خاطرات آقای مصداقی مربوط نمی شود. به اعتقاد نگارنده ايشان می بايستی نظرات و مسائلی را که مايل به ابراز آنها بوده اند در کتاب هايی جداگانه منتشر می کردند و يا اين که برای حفظ ظاهر، عنوان خاطرات زندان را از روی جلد کتابشان بر می داشتند. البته بسيار گويی و پرداختن به اغلب مسائل زندان سياسی علاوه بر افزودن بر حجم کتاب، موجب پراکنده گويی، غلو کردن و شاخه به شاخه پريدن های نويسنده شده است. اين مهم اساسا باعث از دست رفتن بسياری از نکات مهمی است که نويسنده برای اولين بار به آنها اشاره می کند. آقای مصداقی در مقدمه جلد اول در صفحه دوم، به اين " تلفيقی ... از گزارش و خاطره نويسی" اشاره دارد، دلايلی نيز ارائه داده، اما به اعتقاد نگارنده اين دلايل نه تنها قانع کننده نيست که اساسا نادرست است.
اگر چه در لابلای بازگويی يادهای آقای مصداقی، ايشان باز هم به توضيح مسائل و ابراز نظراتشان در مورد همان رويدادها می پردازد که اغلب درست و کافی هستند، بايستی توجه داشته باشيم که اين کتاب، شرح مقطعی از تاريخ سياسی کشورمان است و بدون ابراز نظر نويسنده و طرفداری سياسی وی امکان پذير نيست. آقای مصداقی در متن، طرف سياسی اش را به صراحت و صداقت بيان می کند.
همانطور که در بالا گفته شد، کتاب از دو بخش خاطرات و نظرات نويسنده پيرامون مسائل زندان در جمهوری اسلامی ايران، تشکيل شده و به همين دليل نيز نگارنده سعی دارد مروری بر اين دو بخش داشته باشد. آقای مصداقی که بنا بر اعتقادات سياسی و ايدئولوژيکش، فردی مسلمان و هوادار سازمان مجاهدين خلق بوده است، در تمامی کتاب تلاش در موجه جلوه دادن زندانيان مجاهد و تحقير و کمتر موجه دانستن زندانيان غير مجاهد دارد. نويسنده همواره زندانيان را به مجاهد و غير مجاهد و در واقع خودی و غير خودی تقسيم می کند. در اين ميان به زندانيان غير مجاهد با اصطلاح بی مورد و غريب «مارکسيست ها»!! اشاره ميکند. آيا کسی در ايران، سازمان و يا گروهی با نام "مارکسيست ها"، می شناسد که آقای مصداقی از آنها در زندان ياد می کند؟ به نظر نگارنده يکی از دلايلی که نويسنده از اين اصطلاحات برای زندانيان سياسی استفاده می کند، ايجاد شباهتی با زندان سياسی دوران پيش از انقلاب است، که البته نه اين زندانيان از آن گونه مجاهدان بوده اند و نه اين همه گوناگونی و گستردگی جريان های کمونيستی در آن دوران وجود داشته است، اساسا مقايسه اين دو دوره زندان سياسی از پايه و اساس غلط و شبهه برانگيز است.
کمی جلوتر در متن کتاب متوجه می شويم که منظور نويسنده از عنوان جعلی " مارکسيست ها" خطاب به تمامی زندانيانی است که با تعلق سياسی و سازمانی بسيار متفاوت در اين عنوان از نظر ايدئولوژيک می گنجند. از حزب توده و سازمان فداييان اکثريت گرفته تا سازمان پيکار و اتحاد مبارزان کمونيست. آيا مثلا نويسنده ديگری می تواند به زندانيان مجاهد، عنوان زندانيان مسلمان خطاب کند و يا در همين کتاب آقای مصداقی تمام عناوين مجاهد و مجاهدين را به مسلمان و مسلمين تغيير دهيم و سپس متوجه شويم که منظور نظر نويسنده چيست. و يا بهتر بود به زندانيان عناوين، بی خدايان و خداباوران می داديم که بيش از پيش متوجه تفاوت های سياسی اين افراد شويم! زندانيانی که آقای مصداقی از آنها با نام "مارکسيست ها" نام برده، حداقل با اتهامات سياسی و تعلقات سازمانی خود در رژيم جمهوری اسلامی محکوم شده و گاه جان در اين راه گذاشته اند، که نويسنده حتی از رژيم جمهوری اسلامی نيز عقب مانده تر به آنان اشاره می کند. به اعتقاد نگارنده اين مهم صرفا به دگم سازمانی و کمبود دانسته های سياسی ايشان بر می گردد، وگرنه چگونه می توان مثلا سازمان های رزمندگان و پيکار را به همراه حزب توده و فداييان اکثريت در يک کيسه کرد و نامشان را "مارکسيست ها" گذاشت. آيا ايشان هيچگاه در زندان متوجه تفاوت آنها با هم نشده بودند؟
همانطور که گفته شد اين دگماتيسم سازمانی آقای مصداقی متاسفانه باعث نابينايی ايشان از بسياری وقايع گشته و همواره در بسياری از مسائل صنفی زندان به انتقاد از غير مجاهدها در عدم همراهی و همکاری با ايشان و دوستان مجاهدشان می پردازد. نويسنده نمی تواند و نمی خواهد اين مهم را دريابد که اساسا جنبش کمونيستی در ايران پس از قيام بهمن ۱۳۵۷، در توافق و همراهی با "سازمان مجاهدين خلق ايران" نبوده است. نمونه پيش چشم ما بعد از متجاوز از ربع قرن از قيام بهمن، اين سازمان است که بيش از پيش جدا افتاده و کمتر همراهی با آن در ميان کمونيست ها می يابيد. به اعتقاد نگارنده کمونيست ها هيچ گاه به سازمان مجاهدين خلق ايران در اين دوره اعتمادی نداشته اند. سازمان مجاهدين به رفراندم جمهوری اسلامی در سال ۱۳۵۸ رای داد. در حمله رژيم به کردستان و ترکمن صحرا با رژيم به مماشات پرداخت و به سازمان و گروه های کمونيستی که افشاگر رژيم بودند، تاخت. از واقعه اشغال سفارت آمريکا، استقبال کرد و به تحسين خمينی در اين مورد پرداخت. تشکيل بسيج به دستور خمينی را تاييد کرد و خمينی را برای اين اقدام ستود.۱ در جريان جنگ ايران و عراق، دوشادوش نيروهای رژيم جنگيدند و بطور غير مستقيم دست نيروهای رژيم را برای سرکوب انقلابيون در ساير نقاط همچون کردستان، آزاد کرد. حتی تا کمی قبل از ۳۰ خراد ۱۳۶۰ به چاپلوسی و تملق خمينی و رژيم جمهوری اسلامی می پرداخت و سرانجام بدون هيچگونه هماهنگی با ساير انقلابيون و گروه های سياسی، حوادث ۳۰ خرداد و ترورهای پس از آن را به راه انداخت که در يورش زودرس رژيم به تمام گروه ها و سازمان های سياسی و کشتار عام انقلابيون بهانه ی بيشتری داد. اين البته از ماهيت پليد و ضد مردمی جمهوری اسلامی کم نمی کند و به هيچ وجه قصد شستن دستان رژيم از خون دلاوران سياسی نيست. اما اگر به اعلاميه های آن دوران و حتی نوشته های مجاهدين در باره ۳۰ خرداد نگاه کنيد، متوجه می شويد که آنها تنها خود را محور مبارزه با رژيم می دانستند و ديگران را هيچ می شمردند. سازمان سياسی که تا به دين حد فرصت طلب و ماکياوليست باشد، چگونه می تواند در قلب و مغز زندانيان گروه ها و سازمان های مارکسيستی در رژيم جمهوری اسلامی، اعتمادی به خود جلب کند، تا با زندانيان وابسته به آن همکاری حتی صنفی، داشته باشند. در واقع همان مقدار همياری نيز که در کتاب از آن نام برده شده، به اعتقاد نگارنده که خود چند سالی در سال های ۱۳۶۰ زندانی بوده ام، صرفا بخاطر تعلقات فردی و شخصی بود و نه گروهی و سازمانی. جالب اين جاست که در چند موردی از جمله در صفحه ۲۵۳ جلد دوم هم که نويسنده از همکاری مارکسيست ها!! ياد می کند، آنها از وابستگان حزب توده و سازمان فداييان اکثريت هستند.
آقای مصداقی همچنان و پس از سال ها آزادی از زندان رژيم جمهوری اسلامی و زندگی در اروپا، همچنان با همان دگم سازمانی، کينه های سازمان مجاهدين را از اعضای مارکسيست اين سازمان که در سال ۱۳۵۴، اعلام تغيير مواضع کردند و چند سال بعد بيشتر آنها در "سازمان پيکار در راه آزادی طبقه کارگر" به فعاليت پرداختند بازگويی می کند. در اين ميان در فصلی که به مصاحبه حسين روحانی و ساير اعضا و مسئولين اين سازمان اختصاص داده، خود را بخوبی نشان می دهد. با توجه به اين که بسياری از اطلاعاتی که آقای مصداقی در اين کتاب ارائه می دهد در کمتر کتابی راجع به خاطرات زندان بازگو شده، همچنان دارای نادرستی های بسياری است که در پی می آيد.
در مقدمه ای برای اين فصل، ايشان از احمد رضا کريمی با عنوان زندانی دو نظام ياد می کند، که می دانيم در هر دو رژيم به خيانت و همکاری با عوامل آنها پرداخته بود. آقای مصداقی با مخدوش کردن واقعيت در صفحه ۹۷ می نويسد که "او در زمان شاه تلاش می کرد با نفوذ در جريان های سياسی و بويژه مجاهدين به شناسايی و دستگيری آنان مبادرت کند". وانمود می شود که احمد رضا کريمی از ابتدا و اساسا دست پروده ساواک بوده است که البته اين چنين نيست. وی از اعضای سازمان مجاهدين خلق و در اوايل سال ۱۳۵۰ و توسط همشهريش، شهيد محمد حسن ابراری به عضويت اين سازمان در آمد و در ۳۱ فروردين ۱۳۵۲، به اتفاق فاضل البصام مصلحتی که وی نيز از اعضای سازمان و توسط شهيد محمد مفيدی عضو گيری شده بود، دستگير شد. اين دو در اواخر تيرماه ۱۳۵۲ در يک مصاحبه تلويزيونی و مطبوعاتی به انتقاد از سازمان مجاهدين و در مدح رژيم شاهنشاهی پرداختند. فاضل مصلحتی در زندان مجددا جذب اعضای مسلمان سازمان مجاهدين شد و پس از قيام ۱۳۵۷ در اين سازمان فعاليت می کرد که در ارديبهشت سال ۱۳۶۱، در يورش رژيم جمهوری اسلامی به خانه های تيمی مجاهدين به شهادت رسيد. احمد رضا کريمی به همکاری گسترده با ساواک پرداخت و حتی در شناسايی و شکنجه زندانيانی از جمله بهمن روحی آهنگران از فداييان دست داشت. پس از قيام مجددا توسط دادگاه انقلاب در نهم تيرماه ۱۳۵۸ دستگير و در مرداد ماه سال بعد بخاطر همکاری با ساواک به حبس ابد محکوم می گردد.۲ در زندان جمهوری اسلامی نيز به جاسوسی عليه زندانيان مقاوم و از جمله تقی شهرام می پردازد که مختصری از آن در کتاب آقای مصداقی آمده است. وی بعدها آزاد شد و در روزنامه های طرفدار اصلاحات همچون " کلک " مقاله می نوشت.
بی اهميت جلوه دادن افراد مسئول سازمان مجاهدين که در اسارت رژيم به سازش و توبه از گناهانشان می افتند، تنها به کريمی خلاصه نمی شود. که چند مورد ديگر را در پی می آورم. در جلد سوم و در صفحات ۵-۲۴۴، نويسنده تا آنجا که ممکن می داند به تقليل مقام و رتبه سعيد شاهسوندی می پردازد تا بگونه ای شکستن وی در اسارت را توجيه کند. در حقيقت آقای مصداقی در اين کتاب همواره سعی در ستايش بی حد و مرز از مجاهد و مجاهدين به هر قيمتی دارد و گاه گاه به خرده انتقادی هم دست می زند که آش را بيش از پيش شور نکند.
در صفحه ۱۰۰، آقای مصداقی عنوان می کند که " در اواخر اسفند ماه ۶۰ بود" که زندانيان را برای مصاحبه حسين روحانی به حسينه زندان اوين می برند. اين اطلاعات کاملا اشتباه است و خود باعث گمراهی می شود. حسين احمدی روحانی، عليرضا سپاسی آشتيانی و مسعود جيگاره ای از مرکزيت سازمان پيکار به همراه عده ديگری از مسئولين اين سازمان را در چند روز پيش از ۲۲ بهمن سال ۱۳۶۰ و در پی يورش رژيم به خانه های تيمی دستگير می کنند تا به بهانه سالگرد قيام بهمن، به تبليغات پيروزمندانه ای در اين مورد بپردازند. خبر دستگيری آنها در ۲۲ بهمن در راديو و تلويزيون و در ۲۴ بهمن ماه در مطبوعات منتشر شد. حسين روحانی نه در اواخر اسفند ماه که در اواخر فروردين ماه، اولين بار در حسينه اوين و سپس در ۱۴ ارديبهشت ۱۳۶۱ و به مناسبت نزديکی به سالگرد شهادت مجيد شريف واقفی در يک مصاحبه راديو و تلويزيونی به انتقاد از سازمان های مجاهدين و پيکار و ستايش از رژيم پرداخت۳ . در اينجا بايد خاطر نشان کرد که حسين روحانی با وجود حضورش در تلويزيون در انتقاد از مواضع گذشته اش و ستايش رژيم، ضربه بسيار هولناکی به جنبش زد، اما بلافاصله تسليم رژيم نشد و پس از شکنجه تن به اين ذلت داد. وی در روزهای اول پس از دستگيری می توانست باعث دستگيری عده بسياری از مسئولين ديگر گردد، که چنين نکرد و با مقاومت کوتاه مدتش، باعث گريز آنها از چنگ رژيم شد.
آقای مصداقی در لابلای بازگويی گفته های حسين روحانی نظرات و اطلاعاتی ارائه می دهند که نادرست است. ايشان در صفحه ۱۰۴ می نويسد: "بهمن بازرگانی که زمانی از اعضای مرکزيت مجاهدين بود و بعد از ضربه سال ۵۴ به مارکسيسم گرويده بود". بهمن بازرگانی نه تنها از مرکزيت سازمان، بلکه از اعضای اوليه و کادرهای سازمان مجاهدين بود که در سال ۱۳۵۲ و در زندان مشهد، مارکسيست می شود. آقای بهمن بازرگانی خوشبختانه هنوز در ايران زندگی می کند. سازمان مجاهدين و به تبع آن آقای مصداقی همواره از تغيير مواضع ايدئولوژيک سازمان مجاهدين در سال ۱۳۵۴ را ضربه و کودتا می نامند، انگار که اعضای مارکسيست شده اين سازمان يک شبه تغيير موضع داده اند. بايستی مجددا به آقای مصداقی و خوانندگان عزيز يادآوری کرد که پروسه مارکسيست شدن سازمان مجاهدين در درون و بيرون زندان و بصورت جداگانه از چند سال پيش از اعلام آن در مهر ماه ۱۳۵۴، آغاز گشته بود. نمونه ی شهيد باقر عباسی را که مارکسيست شده بود (و اين را با صدای بلند از پشت ميله های زندان اعلام می کرد) و همراه با شهيد محمد مفيدی در اواخر سال ۱۳۵۱ اعدام شد نبايد از ياد برد.
آقای مصداقی از ضعيف شدن تشکيلاتی سازمان پيکار می خواهد به اوج کينه سازمانی خود در اين جمله در صفحه ۱۰۵برسد که: "سازمانی که قرار بود دژ آهنين طبقه کارگر باشد، در اولين قدم به اضمحلال می گرايد". آقای مصداقی نمی گويد که در کجا، سازمان پيکار مدعی دژ آهنين طبقه کارگر بود و اساسا نمی تواند چنين ادعايی را هم اثبات کند، چرا که اين سازمان هيچگاه چنين ادعايی نداشت و اصولا و همواره حزب کمونيست و تشکيل آن را سنگر طبقه کارگر می دانست. از سوی ديگر بازی با کلمات بدون هيچ معنا و پشتوانه ای ظاهرا خوشآيند اقای مصداقی است. " در اولين قدم ..." چه معنايی می دهد، آيا پيش از آن هيچ اقدامی نشده بود؟
در صفحه ۱۰۶، آقای مصداقی در نقل قولی مستقيم از شهيد "منيژه هدايی" در انتقاد از حسين روحانی می گويد: "تو جزو فراکسيونيست ها بودی." کسانی که تحولات درونی سازمان پيکار را دنبال کرده اند می دانند که شهيد منيژهء هدايی با توجه به آگاهی که از موقعيت حسين روحانی داشته نمی توانسته وی را " فراکسيونيست" بداند. حسين روحانی در واقع مخالف فراکسيونيست ها و هرگونه جناح بندی در سازمان پيکار بود. خوشبختانه از افراد رهبری کننده در سازمان پيکار و جناحی که به "فراکسيونيست ها" معروف گشته اند هنوز زنده هستند و می توان صحت اين قضيه را پرسيد. از سوی ديگر به نظر می آيد که آقای مصداقی در اين مورد چيزی شنيده و بدين صورت آن را از زبان شهيد هدايی نقل کرده است. نويسنده پيشتر هم در يادآوری خاطرات اشتباه کرده است.
آقای مصداقی ، در همين صفحه در مورد حسين روحانی می نويسد: " ... مرد روزهای سخت نبود. " و ادامه می دهد که در اوايل سال های دهه ۱۳۵۰ بخاطر ترس جان از آمدن به ايران بنا بر درخواست رضا رضايی خودداری کرده بود. متاسفانه اين از نمودهای بد و کثيف کاری سياسی در کشورمان است که پس از اين که فرد در زير فشار و شکنجه بريد و نتوانست تحمل کند، تمام گذشته و شخصيت او را زير سوال ببريم و آن را کمال شجاعت بدانيم. ادعاهايی که آقای مصداقی در همين چند جمله کرده است به هيچ وجه ثابت شدنی نيست، نمی دانم وی بر چه اساسی به اين نادرستی ها دست زده است. حسين روحانی از اعضای قديمی سازمان مجاهدين بوده که در عمليات نجات ۶ نفر از اعضای دستگير شده سازمان مجاهدين در دبی ــ از جمله موسی خيابانی ــ و ربودن هواپيمای حامل آنها نقش اساسی داشته، موقعيتی که در صورت اشتباه موجب خطر جانی به مراتب بالاتری می شد. از سوی ديگر وی فردی شناخته شده و معروف برای ساواک و از سوی سازمان مسئول تشکيلات خارج از کشوری آن بود. بر پايه ی اطلاعاتی که فعالين سازمان در آن زمان دارند چنين امتناعی از روحانی ديده نشده، بلکه او در سال ۱۳۵۴ دوبار و در سال ۱۳۵۷ يک بار با پذيرش بالاترين خطرات برای مأموريت سازمانی به ايران رفت. برای اين مهم سازمان شهيد محمود شامخی که در اين مورد فرد مناسب و از نظر مسئوليت مرتبه کمتری داشت به ايران می فرستد. در اين مورد می توانيد به کتاب خاطرات آقای محسن نجات حسينی مراجعه کنيد.
يک خبر دروغ دو خبر است: يکی خودش، يکی تکذيبش
در صفحه ۱۰۶، آقای مصداقی به همان اتهامات و افتراهايی متوسل شود که رژيم های شاه و خمينی بارها به قصد خراب کردن مبارزان سياسی بدانها دست زده اند. آقای مصداقی در جهت خراب کردن حسين روحانی و در نتيجه سازمان پيکار به وی اتهام برقرای روابط "غير اخلاقی" در رابطه با همسرش، رفيق شهيد زهرا سليم می زند. آقای مصداقی با وقاحت بسيار می نويسد: " [ حسين روحانی] در حالی که از امکان يکی از هواداران پيکار به نام زهرا سليم جهت اسکان خود استفاده می کرد، دل در گرو او که از قضا بسيار هم زيبا بود، بسته و آن گونه که مسعود جيگاره ای و ديگر رهبران پيکار معتقد بودند روابطی "غير اخلاقی وغير تشکيلاتی" برقرار کرده بود". همچنين اينکه به عدم ازدواج شرعی بين روحانی و همسرش اشاره می کند که بيش از پيش در مورد سلامت نظری آقای مصداقی به ترديد می افتم، ايشان انتظار دارند که رهبر يک سازمان مارکسيستی به ازدواج شرعی و اسلامی تن دهند؟! واقعا اگر اين جملات در اين کتاب نوشته نشده بود، فکر می کردم که بازهم يکی ديگر از تبليغات رژيم در مورد داشتن روابط غير اخلاقی از قبيل يافتن قرص های ضد حاملگی و مجله های پورنو در خانه های تيمی است. البته به اعتقاد من تفکر مذهبی و مردسالارانه آقای مصداقی را هم که برای زنان هيچ حق و انتخابی قائل نيست را نباستی از نظر دور داشت. شهيد زهرا سليم همسر حسين روحانی و خواهرش سيما سليم همسر يکی ديگر از اعضای قديمی سازمان مجاهدين و پيکار، يعنی جليل سيد احمديان بود که هر دو بدست رژيم جمهوری اسلامی به شهادت رسيدند. حسين روحانی نيز از طريق رفيق احمديان با همسرش آشنا شده بود. از سوی ديگر فرض بر اين بگيريم زهرا سليم که بقول آقای مصداقی "از قضا (!) زيبا هم بود"، آيا هيچ گونه اراده و شخصيتی از خود نداشت که بدام هوا و هوس حسين روحانی نيفتد؟ آيا نوشتن اين ناسزاها در يک کتاب خاطرات زندان خود انحطاط و فضای مسموم برخی از محافل اپوزيسيون را نشان نمی دهد؟
در لجن مال کردن حسين روحانی، آقای مصداقی حتی از افرادی که نقشی در زندگی وی داشته اند نيز نگذشته و به افشای نام همسر سابق وی در کتابشان دست می زنند، اگر چه همين نام هم اشتباه است، اما هيچ از خطای نويسنده نمی کاهد. از آقای مصداقی می پرسم که آوردن نام ايشان چه کمکی به کتاب شما می کند، آيا از اين خانم، اجازه گرفته بوديد که نامشان را در کتاب بياوريد. همانگونه که آوردن نام همسرتان در اين کتاب بی مورد بوده است، به چه اجازه و اراده ای نام فردی را آورده ايد که پس از سال ۱۳۵۴ و تغيير ايدئولوژی حسين روحانی از وی جدا شده و به زندگی عادی و خصوصی خود در ايران پرداخته است؟
آقای مصداقی در مجموعه لجن مالی سازمان پيکار به نقل خاطراتی از مصاحبه مسعود جيگاره ای می پردازد. اگر چه وی در صفحه ۱۱۳ می نويسد که: " از محتوای مصاحبه مسعود حيگاره ای مشخص بود که برای فرار از زير بار فشار شکنجه، به يک مصاحبه تلويزيونی تن داده است." و بنابر اين چنين مصاحبه ای به هيچ وجه نمی تواند حقانيتی برای استناد داشته باشد، امااين امر وی را از نتيجه گيری دلبخواهی از صحبت های جيگاره ای راجع به وجود انحراف های اخلاقی در سازمان مجاهدين در زمان شاه، باز نمی دارد، که:
" از نظر من شنيدن موارد متعدد انحراف و سوء استفاده جنسی از سوی کسانی که دچار انحراف سياسی و اخلاقی بودند، دور از انتظار نبوده و نيست. کسانی که برای پيشبرد مقاصد خود و نيز کسب و حفظ قدرت، می توانند تا جايی پيش روند که حتا به نابودی فيزيکی رفيقان و همراهان خود، تنها به جرم اين که متفاوت از آن ها می انديشند، تن دهند، مستعد انجام هر عمل غير انسانی و غير اخلاقی ديگری نيز خواهند بود."
همانطور که ملاحظه می شود فرصت طلبی آقای مصداقی در تعميم اتفاقاتی که هنوز تحقيق درباره آنها ناتمام است و گفته های بسياری باقی مانده، صرفاً به معنی تنها به قاضی رفتن و راضی برگشتن ايشان است. جالب اينجاست که با اين نتيجه گيری، در صفحه ۱۱۶ به خلاف نوشته خود می رسد و می پرسد: " چگونه است که هم دستگاه شاه و هم دستگاه خمينی، قربانيان خود را به فساد و انحراف جنسی و اخلاقی متهم می کردند؟" وی در ادامه مصاحبه جيگاره ای اشاره به سؤالی از وی در مورد فردی به نام " جلال" می کند و از قول جيگاره ای می نويسد که "جلال" کانديدای مرکزيت بوده و شبی که خانه يکی از اعضا استراحت می کرده، قصد تعرض به همسر اين عضو داشته که با مخالفت اين خانم، سرو صدا بالا می گيرد، جلال مدتی از مرکزيت در پی انتقاد از خود بدور می ماند.
پس از خواندن اين سطور نگارنده با مسئولين باقی مانده سازمان پيکار و از جمله تراب حقشناس تماس گرفتم. ايشان بکلی چنين واقعه ای را منکر شده و اساسا از چنين امری در سازمان پيکار اظهار بی اطلاعی می کند. سازمان پيکار دارای پنج نفر در مرکزيت بوده که سه نفر از آنها به نام های؛ حسين احمدی روحانی، عليرضا سپاسی آشتيانی و مسعود جيگاره ای به چنگ رژيم افتادند و از بين رفتند. دو نفر ديگر با نام های مستعار بهرام و قادر هم اکنون در اروپا زندگی می کنند. اين سازمان همچنين دارای دو کانديد مرکزيت به نام های احمد علی روحانی با نام مستعار ناصر، که در بهمن ماه سال ۱۳۶۰ دستگير و در اواخر سال ۱۳۶۲ اعدام شد، و شهرام محمديان باجگيران با نام مستعار جواد بود که در مهرماه ۱۳۶۲ دستگير و در تيرماه ۱۳۶۴ اعدام شد. آقای مصداقی می توانند مدعی شوند که تنها بازگو کننده اين رويداد بوده اند، اما ايشان بايستی بياد داشته باشند که هيچکس ديگری هم اين ماجرا ها را باز نگفته است و ايشان اين مهم را در کتابشان ثبت کرده اند و مسئوليتش بر عهده خودشان است. واقعا چگونه است که نويسنده در يادآوری اين رويدادها، تنها مواردی را که به مسائل اخلاقی مربوط بوده، بياد داشته است؟
در جلد چهارم، صفحه ۲۴۲، نويسنده مجددا با کلمات غلو آميز و بی پايه در مورد سازمان پيکار می نويسد: " در مورد جريانی مانند پيکار که اکثر رهبران سياسی و ايدئولوژيک وتشکيلاتی آن به خدمت جمهوری اسلامی درآمده و دربازجويی شرکت داشتند ... .". نگارنده که خود از هواداران سابق سازمان پيکار بوده ام، و در باره اين سازمان و سرانجامش در حال تحقيق هستم، يادآوری می کنم تعداد افرادی که در رهبری و يا از افراد درجه اول سازمان بوده و پس از دستگيری و شکنجه های وحشتناک، ضعف نشان دادند، به تعداد انگشتان يک دست هم نمی رسد. از آقای مصداقی می پرسم که " اکثر رهبران سياسی و ايدئولوژيک و تشکيلاتی" چه صيغه ايست؟ اميدوارم نويسنده در انتشارات بعدی از اين کتاب بتوانند، چند تن از اين " اکثريت رهبری و ..." را نام ببرند.
اين کتاب حجم زيادی از مطالب درست و نادرست را در کنار هم قرار داده که بررسی و مرور همه آنها نيز حجم زيادی می طلبد. نگارنده سعی دارد که به نکات مهم و قابل توجه بپردازد. همانطور که پيشتر اشاره کردم، نويسنده همواره سعی در برتری عقيدتی و مبارزاتی زندانيان مجاهد بر غير مجاهد دارد برای اين مهم به انتقاداتی از ديگر زندانيان دست می زند که همان را نسبت بخود برنمی تابد. در جلد دوم صفحه ۲۴۶ رفتار زندانيان حزب توده ای پس از رواج اصلاحات و کمتر شدن فشارها در برگذاری روز کارگر را نوعی فرصت طلبی از سوی آنان می داند چرا که در دوران فشار حاج داوود، آنها بيشتر به رعايت شعائر مذهبی می پرداختند. به نظر نگارنده انتقاد به زندانی توده ای در استفاده از مجالی برای ابراز خودشان به هيچ وجه وارد نيست. نويسنده خود فراموش کرده که در دوران فشار در مقابل نام موسی خيابانی، " معدوم" نوشته بود و خود را " منافق" ناميده، اما حالا که فشار کمتر شده، رفتار او بگونه ای ديگر است. تنها اين احتمال است که آقای مصداقی و هواداران سازمان مجاهدين از جنس ديگری بوده اند و تفاوتی ماوراء زمينی داشته اند.
در تمام جلدها همواره از عدم همکاری مارکسيست ها!! در کارهای صنفی بند مشاهده می شود و اين تنها زندانيان مجاهد هستند که نظم و تشکيلات دارند و بار نيازهای صنفی بند را می کشند. در هر حال آقای مصداقی هيچگاه به دليل اين امر اشاره ای ندارند. به همان دليلی که پيشتر هم گفته شد، زندانيان سياسی گروه های کمونيستی، هيچ اعتماد و دلخوشی از زندانيان مجاهد نداشتند. از سوی ديگر بخاطر زياد تر بودن زندانيان مجاهد و به تبع آن زياد بودن توابان اين جريان، اغلب مسئوليت های بند ها بر عهده آنان گذاشته می شد. اين مسئولين بندها بودند که برای همه تصميم می گرفتند و هزينه می کردند، حتی اگر تعدادی هم مخالف باشند، بنابر اين همواره مخالفت ها در عدم همکاری با زندانيان مجاهد که اغلب تشخيص تواب از غير تواب آن مشکل بود، به چشم می خورد. از سوی ديگر زندانيان مجاهد با شرکت در نماز و دعای کميل و غيره چون جزئی از اعتقاداتشان بود، کمتر در رنج بودند تا زندانی با اعتقادات مارکسيستی که از اساس اين اعمال را افيونی و نکبت بار می دانستند. از مهمترين اين دوران ها، ماه رمضان بود که برای افرادی که اعتقادی به انجام آن نداشتند، مصيبت بود. علاوه بر عدم توزيع غذا برای ناهار، اجازه نداشتن برای خوردن، آشاميدن و سيگار کشيدن در بندها، در تمام مدت شب نيز صدای بلندگوها با آيات قرآن ودعا ها همراه بود که بر نفرت از مناسک مذهبی تحميلی در بين کمونيست ها می افزود. در اين ميان زندانيان مجاهد همچنان و بدون توجه به ديگران به اجرای مراسمشان می پرداختند.
پس از کلی مقدمه چينی در برتری زندانيان مجاهد بر کمونيست ها در اغلب دوران زندان، آقای مصداقی در صفحه های ۴-۲۷۳ مستقيما به مقايسه زندانيان مجاهد و کمونيست و دنيای فکری و ايدئولوژيک آنان دست می يازد. وی نتيجه می گيرد که زندانيان مجاهد، متشکل، سرزنده و شاداب تر و جمعا با روحيه بهتری نسبت مارکسيست ها!! که بی دقت، بی نظم و پراکنده کار بودند. به اعتقاد ايشان بر خلاف زندانيان کمونيست: " زندانيان مجاهد به لحاظ ايدئولوژی و سياسی انتخاب خود را کرده اند و به آن وفادار هستند و نگاهشان به دنيا و تغيير و تحولات آن تثبيت شده است." اگر هم چنين بوده باشد، اين امر نه تنها افتخاری نبوده بلکه نشانه ای از اطاعت کورکورانه از تشکيلات و عشق و شيدايی بسيار به شخصيت های مرده و زنده اين سازمان است، که نتيجه ای بيش از کيش شخصيت ببار نمی آورد. آخر چگونه مبارزانی که خود را پويا و انقلابی می دانند، "نگاهش به دنيا و تغيير و تحولات آن تثبيت می شود"، اين تثبيت جز جمود و بندگی در نهايت، چه چيزی در پی خواهد داشت؟ آقای مصداقی که پس از سال ها به نگارش نظراتش پرداخته همچنان بر آنها پای می فشارد و در پايان همين بخش باز هم در حقارت زندانيان غير مجاهد، ترجيح می دهد بر خلاف زندانيان کمونيست، "عمل گرا باشد تا تئوريک صرف".
در صفحه ۲۸۴، جلد دوم، نويسنده در پيوست هايی که به تحليل شرايط زندان پرداخته، می نويسد که: "در يک نظام ايدئولوژيک آن هم از نوع مذهبی همه امور بر پايه ايدئولوژی قرار گرفته و از پيشينه تاريخی و مذهبی بر خوردار است." اين ادعای آقای مصداقی، صرفا به بيراهه رفتن است. نمی دانم منظور ايشان از يک نظام ايدئولوژيک چيست؟ آيا اساسا در هيچ کتاب و منبع جامعه شناختی از چنين نظامی، صحبتی به ميان آمده است که مصداق سخن نويسنده در مورد رژيم جمهوری اسلامی باشد. به اعتقاد نگارنده همه حکومت ها و نظام ها بر منافع و ساختارهای اقتصادی طبقاتی استوار است. رژيم جمهوری اسلامی که مد نظر آقای مصداقی است، حکومتی سرمايه داری است که از مذهب و ايدئولوژی استفاده می کند و هر گاه منافع طبقاتی اش اقتضا کند، حتی بسياری از اصول اساسی همين ايدئولوژی را هم کنار می گذارد.
در ادامه ادعاهای آقای مصداقی در صفحه ۲۹۱ از جلد دوم می نويسد: " متاسفانه اکثريت جريان «چپ» ايران، از رژيم و جنايت آن دفاع کرده و به آن لباس عافيت می پوشانند." در زير نويس همين صفحه، در توضيح اشاره می کند: " حزب توده و سازمان فداييان (اکثريت) بخش اعظم «چپ» ايران را تشکيل می دادند." اين ادعا بقدری مغشوش و بی پايه است که اگر دو شاخ بر سر خواننده آگاه سبز نشود نشانه عاقبت بخيری است. اساسا نويسنده چه منظوری از بکار بردن "چپ" دارد، اين ها کيستند؟ معيار و مبنای چپ و راست در هر زمان و هر طيفی متفاوت و متغير بوده است. اگر مقصود آقای مصداقی نيروهای مخالف رژيم با اعتقادات مارکسيستی است، که در اين صورت بخش قابل توجهی از اين نيروها حزب توده و سازمان اکثريت را مارکسيست نمی دانسته اند، از سوی ديگر بر اساس چه معيار و آمار، نويسنده اين دو جريان را اکثريت چپ ايران می دانند و از کدام قوطی آن را بدر آورده اند. اگر چه دسته جاتی مانند رهبری حزب خائن توده و رهبری خائن تر سازمان فداييان اکثريت، همواره به مدح و ستايش جنايت های رژيم می پرداختند، اما نبايستی فراموش کنيم که تا چندی پيش از خرداد ماه ۱۳۶۰، کل رژيم و شخص خمينی همواره مورد تقدير و ستايش سازمان مجاهدين خلق ايران بوده است. واقعا اگر فرصت طلبی و عقده گشايی صرف نزد آقای مصداقی نيست، پس اين چشم پوشی از سازمان مجاهدين محبوبش در تملق و ستايش رژيم چيست؟ آيا ايشان فراموش کرده اند که سازمان مجاهدين نيز اعدام های اول انقلاب را قويا تاييد می کرد. در جريان حمله رژيم به کردستان، ترکمن صحرا و خوزستان دوشادوش رژيم به انتقاد از سازمان ها و گروه های کمونيستی می پرداخت و عملا خاک در چشم آنان، و مردم ستم ديده اين مناطق می پاشيد. شرکت در جنگ با عراق را در کنار پاسداران مگر از ياد برده ايد؟۴ . تقريبا در تمام رويدادهای پيش از خرداد ۱۳۶۰ که به رويارويی جنبش انقلابی با رژيم منجر می شد اين سازمان مجاهدين بود که بنا بر منافع سازمانيش پا پس می کشيد و زودتر از ديگران عقب می نشست. آيا در واقعه ای که بستن دانشگاه ها در ارديبهشت ۱۳۵۹ منجر شد را بياد می آوريد؟
در صفحه بعد، نويسنده در توجيه بريدن تعداد زيادی از هواداران مجاهد در بند ۲، شخصی بنام "ولی رضايی" را که مجاهد بوده و در راس تشکيلات زندان در اين بند قرار داشته، مقصر می داند. ايشان معترف است که وی را از پيش نمی شناخته، اما رضايی پيش از دستگيری از مسئولين تشکيلات مجاهدين در اصفهان بوده که قبل از دستگيری مدتی از روابط بريده و فاقد صلاحيت اداره تشکيلات بوده است، اما اين نکته را بر چه اساسی نمی گويد؟ نويسنده بلافاصله راه انتقادهای احتمالی را می بندد که چرايی و چگونگی اداره تشکيلات بند توسط ولی رضايی "... حائز اهميت نيست." واقعا چرا؟ اين که از همه چيز مهمتر است. به اعتقاد من توضيح دراين باره برخوردی ريشه ای به ديدگاه های مجاهدين نسبت به مبارزه و تشکل است. نويسنده در ادامه توجيهات خود می نويسد که پس از بريدن و تواب شدن ولی رضايی، زندانيان مجاهد در اين بند فکر کرده بودند که "خط جديدی" است، به دنبال وی تواب می شوند و اين روند موجب بريدن بخش زيادی از زندانيان مجاهد می شود. واقعا اين چگونه تشکيلات و سازمانی سياسی است، مگر درباره هيئت های سينه زنی صحبت می کنيد که همه بدنبال سردمدارانش باشند. آخر اين زندانيان مجاهدی که ايشان مدعی داشتن تشکيلات، نظم و راه روش تثبيت شده ای بودند، چگونه همه امورشان را هيئتی و دنباله روانه انجام می دادند؟
در مورد ازدواج مسعود و مريم رجوی که سازمان مجاهدين آن را " انقلاب ايدئولوژيک " می ناميده است. و به نظر من می توانست واقعه مهمی در زندگی زندانيان مجاهد باشد، آقای مصداقی صرفا به سه صفحه ۶۱-۱۵۹ از جلد دوم اختصاص داده است. وی می نويسد: " من به همراه ديگر هواداران مجاهدين، اصل را بر اعتماد مطلق قرار داده بوديم و هيچ گونه شک و ترديدی را روا نمی دانستيم و اعتقاد عميقی داشتيم که اگر موضوعی مورد پرسش و ترديد است، بايد بعد از آزادی از زندان و در شرايط ديگری به آن پرداخت. ... هواداران مجاهدين کاری به اصل موضوع و پرداختن به مسئله انقلاب ايدئولوژيک نداشتند." آقای مصداقی در پايان نظرش در باره اين ازدواج می نويسد: " موضوع را قبل از هر چيز تشکيلاتی می ديدم. ... مجاهدين در " انقلاب ايدئولوژيک" به دنبال تثبيت مقوله رهبری و " امامت" بودند و در واقع به سمت غلظت هر چه بيشتر مذهب در تارو پود سازمان حرکت می کردند." به نظر بسيار عجيب می نمايد که چنين واقعه ای در ميان زندانيان مجاهد کمتر عکس العمل و کنکاشی در بر داشته باشد. اگر چه نويسنده همچنان محافظه کارانه در اين باره مطلبی نمی نويسد.
در صفحه ۳۱ جلد سوم، نويسنده به استقبال خبر تشکيل به اصطلاح " ارتش آزاديبخش" از سوی سازمان مجاهدين در عراق!! می رود که به زعم ايشان: " خود فی نفسه موفقيت و پيشرفت برای مجاهدين و مقاومت ايران به شمار می رفت." در اينجا، آقا مصداقی وکيل و وصی مقاومت ايران هم شده است. در صفحه ۲۹۲، ايشان می نويسد، " ... فعاليت های بی سابقه ارتش آزاديبخش و سقوط شهر مرزی مهران توسط اين ارتش، ..." واقعا آقای مصداقی به اين عناوين و رويدادهای تخيلی اعتقاد دارند؟ کدام ارتش و کدام آزاديبخشی؟
در صفحه ۴۰ نويسنده اشاره دارد که : "در مورد مشخص ورزش جمعی، بسيار غير محتمل به نظر می رسيد که يک پيکاری و يا اقليتی معتقد و منضبط حاضر باشد پشت سر يک اکثريتی و يا توده ای قرار گيرد". اما چند سطر بعد می نويسد: "در جريان ورزش جمعی، زندانيان مارکسيست مشارکت چشمگير و مناسبی داشتند"، ملاحظه می شود که انبوه نويسی آقای مصداقی کار دستش داده و در يک پاراگراف دچار ناهماهنگی شده است، يا پيکاری ها و اقليتی ها جزو مارکسيست ها نيستند و يا اينکه مارکسيستها همکاری نمی کنند و هم مشارکت چشمگيری داشته اند. در همين صفحه آقای مصداقی ورزش جمعی را اصولا مسئله زندانيان مجاهد می داند، چرا که آنها بر خلاف مارکسيست ها!! وحدت تشکيلاتی و ايدئولوژيک – سياسی نسبی برخوردار بودند. ايشان ظاهرا بياد ندارد که پيشتر به اين وحدت و دنباله روی هيئتی اشاره کرده و نتيجه اش را ديده بودند.
نويسنده مجددا با واژه های عجيب و غريبی به توصيف رژيم می پردازد. در صفحه ۳۸ از " ماهيت غير کلاسيک رژيم" و در صفحه بعد از آن اشاره به " ماهيت بدوی" رژيم دارد. واقعا اين واژه ها چه معنی می دهد، ماهيت غير کلاسيک و بدوی چه صيغه ای هستند. جمهوری اسلامی رژيمی سرمايه داری است و از نظر طبقاتی دليلی ندارد که از همه ابزارهای بدوی و مدرن استفاده نکند، در هر حال استفاده از شيوه های بدوی تغييری در ماهيت و سرشت رژيم نمی دهد. آقای مصداقی در صفحه ۸۳ جلد سوم، اشاره می کند که تحليل های زندانيان مجاهد درباره تفاوت ماهيت پليسی- نظامی دو رژيم شاه و خمينی بر اين اساس بوده که " آخوند توانايی حکومت کردن ندارد"، که آن را " تحليلی ساده انگارانه از دستگاه اطلاعاتی رژيم" می داند. نويسنده اما پيشتر در صفحه ۴۲ معتقد است که رژيم جمهوری اسلامی در سرکوب مبارزان و مخالفان خود " برخلاف ديگر رژيم ها" هيچ حد و مرزی برای خود قائل نيست. آقای مصداقی که همواره مطالب ديگر منابع در مورد زندان و زندانی را غلو آميز دانسته اند، احتمالا تجربه مستقيمی از سرکوب ديگر "رژيم ها" داشته اند که جمهوری اسلامی را سرآمد آن می دانند و خود غلو نمی کنند. کجاست انسجامی که در هر استدلال منطقی بايد وجود داشته باشد؟
در تمام فصول مربوط به قتل عام دلاوران مجاهد در تابستان ۱۳۶۷ شرح ماجرا بسيار دردناک و مسئولانه نوشته شده است. اين فصول سراسر پر از تشويش و دلهره، مرگ و اعدام و حضور جلادان است که بسيار صادقانه نوشته شده است و بخوبی مشخص است که نويسنده تمام توانش را برای انتقال اين تجربه هولناک به آيندگان بکار برده است. ترديدها و دودلی های هر انسانی در دل آن دلاوران که جاودانه شدند و عزيزانی که زنده مانده اند بخوبی باز گو شده است. نظر آقای مصداقی در اين که رژيم در هر حال قصد نابودی زندانيان مقاوم را داشته درست است. در اينجا بايستی اضافه کرد، اگر بر فرض، همه زندانيان به ترفند رژيم به موقع پی می بردند و با ابراز انزجار از اتهام سازمانی و غيره بهانه ای به دست رژيم نمی دادند، احتمالا رژيم همکاری بيشتری می خواست و زندانيان را مجبور به ابراز ندامت عمومی، همکاری اطلاعاتی، شرکت مستقيم در شکنجه و اعدام ديگر زندانيان می کرد که در هر حال عده ای در هر مرحله حاضر به همکاری نمی شدند و اعدام می گشتند. حتی تصور آن دوران پر مخاطره نيز بسيار دردناک و مهيب است. يادشان گرامی باد.
متاسفانه آقای مصداقی در ستايش از مقاومت زندانيان مجاهد در برابر بازجويان دچار افراط و تفريط شده است، در صفحه ۱۷۸ می نويسد: " ناصريان را ديده بودم که سراپا خشم و در عين حال کوفته و درهم ريخته، عجز خود را در برابر مقاومت بچه ها اعلام می کرد." اما در صفحات پيشتر متذکر شده بود که پاسداران و ناصريان عمدا زندانيان مجاهد را حتی بصورت غير مستقيم تشويق به مقاومت، ابراز ديدگاه های ضد رژيمی و طرفداری از خط سازمانشان می کردند تا در دادگاه حتما حکم اعدام بگيرند. اين همه تناقض صرفا برای به آسمان بردن مقاومت زندانيان مجاهد، برای چيست؟
آقای مصداقی در اجحاف به زندانيان کمونيست حتی ازآنان که در سال ۱۳۶۷ کشته شدند، نيز نمی گذرد. در مورد اعدام زندانيان مارکسيست!! در صفحه ۲۰۰، می نويسد که: " رژيم در ابتدا قصدی مبنی بر قتل عام زندانيان مارکسيست نداشت." آيا ايشان مدرک و سندی در اين باره دارد و يا اين که از عالم غيب به ايشان اطلاعاتی می رسد؟! ايشان در تفاوت شهدای زندانی مجاهد و مارکسيست!! در همين صفحه می نويسد: " در آن دوران، آن ها [زندانيان مارکسيست!!] خطری بالفعل محاسبه نمی شدند." آيا چون رژيم زندانيان مجاهد را اعدام کرد آنها خطری بالفعل بودند؟ واقعا کسانی که اسير و زندانی هستند اساسا می توانند هيچ گونه خطر بالفعل و يا بالقوه ای به حساب آيند؟ چرا نويسنده همواره سعی در بزرگنمايی زندانيان مجاهد بر ساير زندانيان حتی در چگونگی شهادت اين دلاوران دارد، آن هم بدين گونه مسامحه گرايانه و کينه توزانه؟ به اعتقاد نگارنده، رژيم در پايان جنگ ايران و عراق و در پی حمله نظامی مجاهدين در مرداد ماه ۱۳۶۷، فرصت مغتنمی بدست آورد تا از وجود زندانيان سياسی مقاوم خلاصی يابد، مسئله ای که سال ها در صدد انجامش بود. از جمله موارد تبعيض آميز روايت آقای مصداقی اين است که ايشان در شرح کشتار غير مجاهد ها و يا مارکسيستها!! کمتر از يک صفحه و در مورد زندانيان مجاهد نزديک به صد صفحه را اختصاص داده است.
در صفحه ۲۰۴ از جلد سوم، آقای مصداقی می نويسد که زندانيان مارکسيست!! تحليل می کردند که با انجام پروسترويکا توسط گورباچف و آغاز تحولات در شوروی، موجش ايران را هم دربرگرفته و رژيم ايران هم دست به اصلاحات زده و در نتيجه موجب آزادی زندانيان سياسی می شود. واقعا تنها سياه کردن کاغذ سفيد با اين خزعبلات به عنوان واقعيت بی چون چرا، نوبر است. کدام دسته از زندانيان سياسی مارکسيست چنين تحليل احمقانه ای آن هم در زندان می کند. حداقل تعداد قابل توجه ای از زندانيان گروه ها و سازمان های مارکسيستی متعلق به خط ۳، شوروی را سوسيال امپرياليست می دانستند، چگونه آنها به اصلاحات در آن کشور در جهت آزادی خودشان از زندان در ايران دل خوش می کنند؟ يا شايد با تعقل اقای نويسنده آن افراد مارکسيست نبوده اند.
انتقاداتی که آقای مصداقی از نشريات سازمان مجاهدين خلق درباره قتل عام های زندانيان سياسی در سال ۱۳۶۷ آورده، منطقی و مستدل است اما ايشان با وجود يادآوری نوشته های غلوآميز و حتی گمراه کننده در اين نشريات، به هيچ وجه به ماهيت و سرشت اين گونه نوشته ها نمی پردازد، که چرا اين سازمان اين چنين می نويسد و در واقع برای توجيه نظريات و اهدافش حتی متوسل به دروغ و اغراق می شود. آقای مصداقی البته در صدد است که سازمان محبوبش را يک بار ديگر از اين اتهامات تبرئه کند و در صفحه ۴۱۷ می نويسد که اگر چه نويسنده کتاب "قتل عام زندانيان سياسی" از انتشارات سازمان مجاهدين در شناسنامه کتاب نيست اما وی مطمئن است که نويسنده آن را می شناسد و نام وی را ذکر می کند، سپس تمام کاسه کوزه های اين همه اغراق را بر سر وی می شکند. آقای مصداقی بهتر است برای نقد و بررسی يک کتاب مقداری در اين مورد مطالعه کند، در اين مورد بد نيست به کتاب فروشی ها و يا کتابخانه ها مراجعه کنند تا متوجه شوند که وقتی کتابی اسمی به عنوان مولف و يا نويسنده ندارد، مسئوليتش بر عهده ناشر آن است که در اينجا، سازمان مجاهدين است، که رسما نامش در شناسنامه کتاب آمده است. نويسنده همواره از انتقاد صريح، روشن و بنيادی در مورد اين افسانه پردازی ها از سوی سازمان مجاهدين می پرهيزد، اما در انتقاد به کتاب های ديگران، تا مرز رسوايی هم ابايی ندارد. اقای مصداقی با آوردن اين انتقادات سطحی از انتشارات سازمان مجاهدين در کنار انتقادات به ديگران سعی در نشان دادن نوعی توازن دارد اما هميشه کفه سازمان محبوبش سنگين تر است.
در نقدی بر کتاب "زير بوته های لاله عباسی" از خانم نسرين پرواز، نوسنده کتاب " نه زيستن نه مرگ" به قدری ذهنی و غير اصولی استدلال می کند، که بيشتر به بخارات ذهنی تب زده و بيمار می ماند، ايشان بر اساس اشاره ای که يک زندانی در زير اعدام در تابستان ۱۳۶۷، در نامه ای به خواهرش، از نرفتن به تظاهراتی به نفع رژيم دارد، بر اين اساس که تظاهرات به نفع رژيم، پس از قتل عام ها صورت گرفته، آن را ساختگی و خانم پرواز را درغگو می نامد. در هيچ کجای اين نامه اشاره ای به آن تظاهرات خاص و يا حتی شرکت توابين در تالار رودکی که آقای مصداقی خود به آن اضافه کرده نشده است. اساسا اين می تواند هر نوع راهپيمايی به نفع رژيم باشد که در هر مقطعی می توانسته صورت بگيرد. آقای مصداقی در اينجا صرفا با جعل و سياهکاری نويسنده ديگری را دروغگو خوانده است. البته اگر کمی به نحوه انتقادات آقای مصداقی به اين کتاب ها توجه کنيم متوجه انگيزه هايی غير از انتقاد سالم می شويم.
آقای مصداقی در صفحه ۳۷۰، بدرستی در انتقاد به اپوزيسيون غير مجاهدی رژيم در خارج از کشور که مبدا کشتار سال ۱۳۶۷ را شهريور ما و يا مشخص تر يعنی ۱۰ شهريور اعلام کرده اند پرداخته است. اين دورانی است که سلاخان رژيم آغاز به کشتار زندانيان غير مجاهد کردند در حالی که چند هفته پيش از آن، رژيم زندانيان دلاور مجاهد را کشتار کرده بود. اين خطای بزرگ اپوزيسيون خارج از کشور نه تنها يک اشتباه ، بلکه ناشی از ديدگاه های تنگ نظرانه آنان است. به اعتقاد نگارنده اين ديدگاه شبيه همان نظريه هايی است که در اوايل انقلاب، تنها خواهان آزادی " زندانيان سياسی انقلابی" بود و نه هر زندانی سياسی ديگری. از سوی ديگر بدون اينکه ديدگاه نادرست اپوزيسيون خارج از کشور را فراموش کنيم، توجه آقای مصداقی را به اين مهم جلب می کنم که اساسا اين ديدگاه نسبت به شهدای مجاهد متاثر از راهکارهای سازمان مجاهدين خلق است که اين شهدا به آن وابسته اند و يا اين سازمان اين گونه عنوان می کند. واقعيت اين است که همان گونه که شما به عنوان يک دلبسته اين سازمان در نشريات آن خوانده ايد، اين سازمان به هيچ وجه در سال های تبعيد حاضر به پاسخگويی به نظرات و انتقادات ديگران از خود نبوده است، اساسا نظر و ديدگاه هيچ جريانی را بر خود بر نمی تابيده و همواره خود را تافته جدا بافته ای دانسته که متاسفانه هميشه در ناکجا آباد ذهنی گردانندگانش موجود بوده است. در اين ميان کمتر سازمان و گروه کمونيستی و يا غير مجاهدی در ميان اپوزيسيون خارج از کشور می يابيد که تمايلی به اين سازمان و وابستگانش داشته باشد.
نويسنده در صفحه های ۴۰۲، از جلد سوم که از انتقادات ديگران در کتاب هايشان از مجاهدين به جوش آمده اند به اظهار نظرهای فاضلانه ای می پردازند، " همه آنهايی که با مجاهدين آشنا هستند و لااقل مجاهدين را در زمان شاه و به هنگام ضربه سال ۱۳۵۴ تجربه کرده اند، می دانند در حالی که افراد کودتاچی در سازمان مجاهدين از بکارگيری هر شيوه ای حتا کشتن افراد و لو دادن آنان به پليس، سود می جستند، بنا بر دستور تشکيلاتی اعضای وفادار به آرمان مجاهدين به هيچ وجه اجازه مقابله به مثل کردن نداشتند."
اول، اين "همه آنهايی ..." يعنی گذاردن نظر آقای مصداقی در دهان همه آنهايی که با مجاهدين آشنا هستند، نگارنده بخوبی با مجاهدين و تاريخچه آن آشناست و اصلا اين گونه که ايشان نوشته اند اعتقاد ندارد. دوم، عنوان کودتاچی، ضربه سال ۱۳۵۴، هم از آن عناوين بی پايه و اساس است. کتاب بيانيهء اعلام مواضع سازمان مجاهدين خلق ايران را روی سايت انديشه و پيکار بخوانيد و ياوه هايی را که تا کنون شما و ضد کمونيست های حاکم بر ايران تکرار کرده ايد کنار بگذاريد. اما اين مسأله امری ناشی از اطلاع داشتن يا نداشتن نيست، بلکه کودتا خواندن اين تحول دراز مدت، امری ست به نفع شما و رژيم.
و اما متهم کردن مارکسيست شده های سازمان به همکاری با ساواک اصلا نغمه ی تازه ای نيست و منشأ آن شايعات مغرضانه ای ست که باندهای ارتجاعی مذهبی که بعدها بر سر کار آمدند در خفا از آن سخن گفته اند. آنها هرگز جسارت به زبان آوردن چنين اتهامی نداشته اند. دست آخر کافی ست اضافه کنيم که مسعود رجوی به رغم «هشدار درباره ی چپروی و چپ نمايی» (مجاهد نوروز ۱۳۶۰) ناگزير بود که همچنان سازمان پيکار را يک نيروی انقلابی به شمار آورد.
در صفحه های ۱۶ و ۱۸، نويسنده بر ارزيابی شتابزده ی سازمان مجاهدين پس از عزل آيت الله منتظری و همسويی اين سازمان با رژيم در انتقاد از امير انتظام، اعتراض می کند، اما باز هم به ريشه اين ضعف ها نمی پردازد. وی همچنين بدرستی از احمد شاملو، بخاطر نسرودن اشعاری درباره مبارزان اسير در دهه ۱۳۶۰ و بويژه کشتار سال ۱۳۶۷، انتقاد می کند. نويسنده اما در صفحه ۳۱، از جلد چهارم بند را آب می دهد و می نويسد:، " همه مردم دنيا می خواستند بدانند ايران پس از مرگ خمينی چگونه خواهد بود؟ حتا خود رژيم نيز نمی دانست مسئله به چه صورت پيش خواهد رفت و هيچ نسخه ای از قبل در مورد آن نداشت." پس از گذشت اين همه سال از مرگ خمينی متاسفانه نويسنده معتقد است که رژيم هيچ برنامه ای نداشت، انگار که مرگ وی يکباره روی داده بود. اين همه عاميانه و کوته فکری درباره رژيمی که توانسته اين همه سال بسياری از بحران ها را پشت سر بگذارد خود چشم بستن بر واقعيات و کم شماری دشمن است، در واقع صرفا خود را به حماقت زدن و سر در برف کردن بيش نيست. نويسنده در اوايل همين جلد، بارها از برنامه ريزی رژيم، پيش از مرگ خمينی، عزل منتظری، پايان جنگ، اعدام زندانيان سياسی، زمينه چينی برای جانشينی خمينی و غيره گفته، اما چند صفحه بعد يادآور می شود که رژيم هيچ برنامه ای نداشت و در صفحه های ۵-۳۴، مجددا در تناقض با گفته های صفحه های قبلی می نويسد. گاه پراکنده گويی و تناقض نويسنده، خواننده را به حيرت می اندازد.
در صفحه ۶۰، نويسنده مجددا اطلاعات اشتباه ارائه می دهد، وی معتقد است که مدرسه حقانی در دهه ۱۳۵۰، به ابتکار آيت الله بهشتی، بوجود آمد، که نادرست است، اين مدرسه که نقش مهمی در پديد آوردن حکومت گران رژيم جمهوری اسلامی داشته است، در سال ۱۳۴۱ و به مديريت آيت الله قدوسی در قم و در محلی تاسيس شد که پدر يکی از اعضای قديمی مجاهدين - که وی نيز بعد ها مارکسيست شد - زين العابدين حقانی اهدا کرده بود. در ادامه همين مطلب نويسنده مدعی است که بهشتی و قدوسی با تاسيس اين مدرسه در صدد ايجاد نوعی اصلاحات در سيستم حوزه بوده اند، که به واقع چنين نيست، بلکه مؤسسين اين مدرسه در صدد تربيت منظم و تشکيلاتی کادرهايی برای جناح خود بودند که پس از انقلاب بخوبی توانستند از آنها در حکومت استفاده کنند.
در صفحه ۱۰۴ از جلد چهارم ايشان مجددا، زندانيان غير مجاهد را با عنوان مارکسيست ها! نواخته اند، که چرا در دورانی که گاليندوپل در ايران بوده، تلاشی برای تماس با وی نگرفته اند و خود در نهايت نتيجه می گيرد که اين عدم تلاش ناشی از بی عملی، ترس، بی ارادگی و غيره، بوده است. ايشان فراموش می کنند که تنها در چند صفحه پيشتر، تماس با گاليندوپل را تقريبا غير ممکن دانسته و آن را کم و بيش بی نتيجه می دانستند. نويسنده بايستی بداند که تنها ايشان اهل انديشه نيست و ديگران هم می توانند به اين نتيجه برسند و قيد تماس با گاليندوپل را بزنند. اساسا هم آقای مصداقی هيچ مدرک و دليلی بر اين که اين افراد هيچ تلاشی برای تماس با نماينده سازمان ملل در حقوق بشر نداشته اند، ندارد و يا در کتابش ارائه نمی دهد، اما آنها را چون غير مجاهد بودند، محکوم می کند.
نويسنده بالاخره در صفحه ۱۱۷، به ميان توابين می رود و با آنها زندگی می کند. ايشان خود خواسته به بند کارگاه زندان می رود که کمی پيشتر آن را مختص توابين و افراد بی انگيزه می دانسته و هر کسی را که در آنجا بوده را با حقارت خطاب می نموده است. وی اين کار را برای رسيدن به هدفش که دست يابی به مرخصی و سرانجام فرار باشد بر می گزيند، گزينشی که برای وی آنقدر دردناک است که می نويسد: " اعتراف می کنم که سخت ترين روزهای زندگی ام را در زندان سپری می کردم." به اعتقاد نگارنده، اين عمل که مصداقی دست به توجيهی برای آن زده، صرفا همان تئوری ماکياوليستی، "هدف وسيله را توجيه می کند"، است، که بارها در مورد اغلب زندانيان مجاهد به آن اشاره کرده بودم. متاسفانه اغلب اين افراد در آن سال های پر التهاب ۱۳۶۰، چنين می کردند. در آن دوران حتی تواب می شدند که معروف به تواب تاکتيکی بودند و يا ضعف و ناتوانی خود را زير اين پوشش پنهان می نمودند. آقای مصداقی از همان تربيت مجاهدی می آيد که توجيحش، مرخصی، فرار و پيوستن به مقاومت است. مقاومتی که منظورش. مجاهدين و کمپ های آن در عراق می باشد، اما از ابراز مستقيم اين پيوستن ابا دارد و همواره از کلماتی مبهم و کلی صحبت می کند.
نويسنده سپس و مرتب در حال توجيح کار خود در کارگاه زندان و دوختن لباس برای پاسداران است و اين کار خود را برای رسيدن به هدف نهاييش قابل قبول می يابد اگر چه در کشمکش با خود در صفحه ۱۱۹ می نويسد: " ... نمی توانيم خودمان را گول بزنيم، در اين رابطه بايد عميق و سخت انديشيد." از مهمترين وجوه اين کارگاه که آقای مصداقی در همين صفحات اشاره دارد، اين است که هيچ مارکسيستی! در آن نيست. " کارگاه لبريز بود از زندانيان عادی و متهمان به جاسوسی برای آمريکا و تعدادی از زندانيان مجاهد. "جالب تر اين جاست که آقای نويسنده قهرمان که پيشتر، از اين بند و افرادش بسيار بد می گفت، از "ما" و حرکت جمعی در جهت خلاف جريان حرف می زند، وی و عده ای مجاهد به ظاهر تواب، باز هم به فعاليت های جمعی دست زده و ايشان در اين بند تواب خواه مجددا ليدر می شود. ايشان بالاخره از خر شيطان پايين می آيد و متوجه دغل کاری رژيم شده و تصميم می گيرد که ديگر در آن کارگاه کار نکند. واقعا به اين همه بند بازی ايشان چه می توان گفت؟ زندانی سياسی پس از تقريبا ۱۰ سال حبس و زنده بدر آمدن از کشتار سال ۱۳۶۷، چگونه به اين سادگی فريب رژيم را می خورد و تا مرز فروپاشی و تسليم به دشمن می رود و همچنان حرف ها و کارهای خود را توجيه می کند.
در صفحه ۱۲۶ که ايشان تنها از ترور ناجوانمردانه آقای کاظم رجوی بدست تروريست های رژيم متاسف می شود و نه آن همه افراد ديگر، چرا که خودی نبوده اند. نويسنده مدعی می شود که بعدها اطلاعاتی در اين باره شنيده بوده است، اما نمی گويد از کجا و چگونه، احتمالا مجددا از عالم غيب البته، که تشابهی ميان ترور ابو جهاد، فرد شماره دو، سازمان آزاديبخش فلسطين در تونس توسط کماندوهای اسراييلی و ترور آقای کاظم رجوی وجود داشته است، چنان توجيهات و مقايسه عجب و غريبی ارائه می دهد که نگارنده را از اين همه خود فريبی نويسنده و بالا بردن آقای کاظم رجوی و اصولا هر آنچه که به سازمان مجاهدين محبوبش مربوط باشد به حيرت می اندازد. معلوم نيست که مثلا اگر آقای شاپور بختيار، سران حزب دمکرات، فريدون فرخزاد و يا غلام کشاورز از اعضای حزب کمونيست ايران که در قبرس در جلو افراد خانواده اش ترور شد، هم با مجاهدين بود ايشان ديگر چه مقايسه ای از کيسه اش بيرون می آورد.
در صفحه ۱۲۹، نويسنده با دانش نظامی بالای خود معتقد است که، شکست فاجعه بار سازمان مجاهدين در عمليات موسوم به فروغ جاويدان ناشی ازعدم همکاری نيروی هوايی عراق بوده و بدون پرده پوشی، بر اين مهم افسوس می خورد. ايشان باز هم خاستگاه ماکياوليستی خود را نشان می دهد که اين ارتش به اصطلاح آزاديبخش، قرار است به هر وسيله ای ايران را آزاد کند. اگر نيروی هوايی عراق به کمک مجاهدين می آمد و آنها می توانستند رژيم را به اين سادگی ساقط کنند، چرا همان ارتش عراق که مجهزتر و پر تعداد تر بود، نتوانست اين کار را در هشت سال انجام دهد ؟ نويسنده آنقدر در اين گزافه گويی و اوهام خود غرق شده که اساسا توان ديدن واقعيات را هم ندارند. متاسفانه آقای مصداقی با فراموش کاری بسيار، مجددا در صفحه ۱۵۹، به انتقاد از صدام حسين و دولت عراق در تجاوز به خاک ايران می پردازد، اما به هيچ وجه از همکاری سازمان محبوبش با اين رژيم صحبتی نمی کند و آنقدر کم حافظه است که بياد ندارد در چندين صفحه پيشتر خواهان همکاری نيروی هوايی اين کشور از مجاهدين در جنگ با ايران بوده است. واقعا اين همه پراکنده گويی راه به کجا می برد؟
آقای مصداقی در صفحه ۲۴۲، درباره سازمان پيکار می نويسد: " در مورد جريانی مانند پيکار که اکثر رهبران سياسی و ايدئولوژيک و تشکيلاتی آن به خدمت جمهوری اسلامی درآمده و در بازجويی ها شرکت داشتند، اگر معادله وابستگی افراد به چهره های شاخص می خواست عمل کند، به فاجعه تبديل می شد." نگارنده نمی دانم بازی با کلمات و آوردن احکامی اين چنين به دروغ چه مشکلی را از نويسنده حل می کند؟
در پايان اين مجموعه چهار جلدی، يکی از مهمترين اشتباه های آقای مصداقی مقايسه زندان سياسی در دوران پيش و پس از انقلاب است. اين دو رژيم محصول زمان خود هستند و بنا بر مناسبات طبقاتی، امکانات رسانه ها و تحولات اجتماعی و جهانی دوران خود، شيوه های برخورد با زندانيان سياسی داشته اند. اين به هيچ وجه به اين معنی نيست که دوران زندان سياسی در زمان شاه بدتر از دوران بعد از خود بوده و يا به عکس، آن گونه که آقای نويسنده بدون تجربه دوران پيش از انقلاب، زندان سياسی رژيم جمهوری اسلامی را بدتر دانسته است.
به اعتقاد نگارنده، کسب اطلاعات در رژيم جمهوری اسلامی آنقدر اهميتی نداشته، تا اين که انديشه ای ديگر را تحمل کند. برای اين رژيم خطر گروه ها و سازمان های سياسی از نظر تعداد و حجم هيچ وقت جدی و با اهميت نبوده تا اساس همين اختلاف و دگرانيشی و به همين دليل از همان روزهای اول پس از قيام بهمن ۱۳۵۷، درصدد خفه کردن هر گونه مخالفتی در نطفه بود و تا آنجا که توانست به اين مهم پرداخت. رژيم همواره می دانسته که زندانی سياسی هيچگاه و حداقل در دوران اسارتش توافقی با رژيم نخواهد داشت، به هر حال زندانی و زندانبانی وجود دارد که هميشه بين آنها فاصله است. بر اين اساس رژيم جمهوری اسلامی همواره خواهان شکستن شخصيت و اعتقاد زندانی بدون توجه به وابستگی سياسی وی بوده است، اگر چه در مقاطعی برخی گروه ها به گروه های ديگر برای آنها مهمتر بوده اند. همانطور که اشاره شد، زندان سياسی در جمهوری اسلامی محصول زمان خود است. بر اين بنياد مقايسه اين دو دوره واقعا قياسی مع الفارق و بی اساس است، زيرا رژيم شاه با چنان مقاومتی که رژيم خمينی با آن روبرو بود مواجه نبود وگرنه رژيم شاه نيز در ددمنشی هيچ دست کمی از رژيم کنونی نداشت.
کتاب آقای ايرج مصداقی، مملو از خاطرات، گزارش ها، تحليل های سياسی، نقد کتاب و اطلاعات گوناگون از زندان سياسی رژيم جمهوری اسلامی در دهه ۱۳۶۰ می باشد، که متاسفانه، پر حجم و کم محتواست و به برکه ای بسيار کم عمق می ماند. اگر چه اين همه نظر و پراکنده گويی نويسنده خود بازگو کننده بخشی پر تلاطم از دوران مبارزات سياسی عليه رژيم جمهوری اسلامی و خود پاره ای از تاريخ ماست.
مرداد ماه ۱۳۸۴
-- -- -- -- -- -- -- --
۱- نشريه فوق العاده مجاهد، شماره دوازده، ۶ اذرماه ۱۳۵۸، صفحه دوم.
۲- برای اطلاعات بيشتر می توانيد به روزنامه کيهان مورخ هفتم مرداد ۱۳۵۹ به بعد که مشروح محاکمه احمد رضا کريمی را منتشر کرد مراجعه کنيد.
۲- روزنامه اطلاعات، شماره، ۱۶۷۱۶، ۱۹ ارديبهشت ۱۳۶۱، صفحه ۷.
۴- دراين مورد می توان به بسياری از شماره های هفته نامه مجاهد اشاره کرد، از جمله مطالبی با عنوان " هشداری پيرامون چپ روی و چپ نمايی" (مصاحبه ی ۳۰ صفحه ای مسعود رجوی با نشريه ی مجاهد، نوروز ۱۳۶۰) مراجعه کنيد.
(منتشر شده در آرش ۹۴)
![]()
کورش عرفانی korosherfani@yahoo.com
در ورای مرزهايی که نيروهای تغيير طلب را در داخل و خارج از کشور از هم جدا می کند يک عنصر مشترک بايد باشد که بسياری را به هم نزديک سازد و از ما جمع های پراکنده، يک قدرت واحد بر عليه استبداد حاکم بسازد. آن عنصر مشترک چه می تواند باشد؟ برخی معتقدند که اين، پرچم شيرو خورشيد نشان ايران است، بعضی ديگر معتقدند که اين، نظام جمهوری است، گروهی بر اين باورند تاکيد بر مليت و ايرانيت مفيد است، عده ای بر اين باورند که اين عنصر می تواند «لائيسيته»- يا همان جدايی دين از حکومت - باشد،... هريک از اين عوامل بی شک می تواند بخشی از نيروهای آزاديخواه ايرانی را گردهم آورد، اما اين از آن قدرت همسويی که قرار است رژيم متشکل از مثلث روحانيت-بازار-پاسدار، يا همان مثلث جهل-فقر-ترس، را از ميهن ما براند دور است. پس به چيز ديگری نياز است.
سالهاست که عده ای در جستجوی اين حلقه ی مفقوده می باشند، جلسات علنی و غير علنی تشکيل داده اند، مشورت کرده اند، نوشته اند، مصاحبه کرده اند، سمينار و گردهم آيی ترتيب داده اند، اما هيچکدام از اينها نتوانسته است مشکل را حل کند. آيا اين بدان معنی است که هيچ عنصری نيست که بتواند ايرانيان تغييرگرا را گردهم آورد؟
نگارنده بر اين باورست که جستجوی اين پديده ی ناياب در عرصه ی سياست و تاريخ معمول به احتمال زياد ره به جايی نمی برد؛ نه برای اين که اين عرصه ها تهی از عناصر وحدت آفرين باشد، بلکه به اين دليل که آن چه ما ايرانيان برای نزديک شدن به هم نياز داريم از اموری است سخت زيربنايی، ديرين و ريشه ای. زيرا عواملی که در طول قرن ها ما را اسير استبداد ساخته اند چنان عميق و بنيانمند هستند که نمی توان برای دردی تا اين حد کهن و مستحکم، درمانی سطحی و روبنايی يافت. بسياری از ما می پنداريم که اين فقط تاريخ کهن ماست که ناديده انگاشته شده، که اين فقط فرهنگ غنی ماست که به فقر کشيده شده، يا شايد اين فقط سرزمين و ثروت های ماست که به يغما رفته است؛ همه اين ها بی شک روی داده، اما آنچه دورتر از اين موارد تلخ می رود، «انسانيت» ايرانی است که پايمال شده است.
اگر نخواهيم به عقب تر بازگرديم، بيش از ۱۴۰۰ سال است که جامعه ی ايرانی در زير سلطه ی قبيله سالاری قرار دارد، که ترکيبی است نامبارک، اما واقعی، از فرهنگی که دختران را زنده بگور می کرد، - زيرا لايق زيستن بودن را در مردانگی می ديد - ونيز فرهنگی منتج از استبداد هزاران ساله ی شرقی، که در آن، جز يکی، دگران رعيت بودند و حق و جانشان در کف اراده ی بی مرز و حد يک شاهِ ابر انسان. و ترکيب اين دوفرهنگ، اين دو ديدگاه، ايران را در قرن ها «انسان ستيزی» و «انسان کشی» فرو برد، انسان کشی به اسم جهاد، به نام فتح سرزمين کفر، به اسم بازپس گيری استقلال وطن، به نام بازسازی امپراتوری گذشته، به اسم استقرار سلطه ی يک دولت مرکزی قبيله ای بر يک سرزمين پهناور، به نام حفظ تماميت ارضی، به اسم حفظ منافع بيگانگان که نظر مثبتشان مايه ی دوام سلطنت بود، به نام دروازه های تمدن بزرگ، به اسم انقلاب اسلامی، به نام حفظ نظام اسلامی و امروز، به اسم آماده سازی کشور برای ظهور امام زمان. هر بار و هرجا بهانه ای يافت شده است تا به نام آن، «انسان ايرانی» را سلاخی، حرمتش را لگد مال و پيکرش را بر سردار کنند.
و چنين مصيبتی نه سياسی است و نه حتی به معنای متداول آن، تاريخی، که فلسفی و ديدگاهی است؛ يک فرهنگ غير عادی اما عادی شده است که نه با توافق بر سر پرچم حل می شود نه با همنظری بر سر اين يا آن شکل نظام سياسی؛ اين زخمی است فرهنگی بر چهره جامعه ی ما، دردی است عميق بر پيکر ايرانی. در گذر قرنها برای ما اين را جا انداخته اند که آنچه در ميان ميهن و مرز و نظام ارزشی ندارد، همانا جان و کرامت انسان هاست؛ که آنچه برای تغيير و جنبش و انقلاب فداکردنی است، همانا جان اين يا آن است. پس اگر درد فلسفی است، درمان نيز بايد چنين باشد، اگر مشکل در ديدگاه است، راه حل نيز بايد در تحول ديدگاهمان باشد، اگر پديده فرهنگی است پرداخت نيز بايد فرهنگی باشد، پس بايد به عادت ها، باورها، هنجارها، رفتارها و ارزش ها بازگرديم و در آن به پويش و تغيير و بازنگری و بازسازی بپردازيم.
به همين دليل، نگارنده براين باورست که آنچه برای نزديک شدن نيروهای تغيير طلب و تبديل آنها به يک جمع همسو و قدرتمند نياز است يک بازتعريف مشترک از جايگاه والای « جان و کرامت انسان» است. يک ديد مورد توافق درباره ی اين که هيچ دليل و بهانه ای نبايد سبب شود تا به سوی آن تغييری رويم که در آن، زندگی و حرمت انسان ها به شکلی، به نوعی، با عذری، به بهانه ای يا با توجيهی بتواند به حدی کم يا زياد، پايمال شود. از اين روی شايد بهتر باشد به جای رفتن به سوی شعارها يا نمادهايی که قرار است در تصور ما موجبات همدلی و همسويی را ميان جمع کثيری از ايرانيان پديد آورد، و پديد نمی آورد، به ريشه ها بازگرديم، به موضوع اصلی و بنيادينی که اگر بر سر آن توافق کنيم، درواقع در مورد ذات و محتوا توافق کرده ايم و در اين صورت، اختلاف سليقه بر سر شکل و قالب، قابل تحمل ومديريت پذير خواهد شد.
بد نيست اينک که در ايران حرکتی به پا خاسته و به واسطه ی آن، روانشناسی اجتماعی توده ها آمادگی پويايی و تحول را يافته است، هريک از ما، با قرار دادن موضوع «حفظ نهادينه ی جان و کرامت انسان» در مرکز خواست ها و مطالبات خود، کوشنده ی جنبشی شويم «انسان مدار» که برای همه ما يک نکته را تضمين می کند، و آن اين که هر تغييری که قرار باشد برايش تلاش و فداکاری کنيم بايد به گونه ای «نهادينه»، حفاظت از جان و حرمت تک تک شهروندان ايرانی را تامين و تضمين کند. و به راستی اگر براساس باور درونی شده ی ما، تغييری واقعی در اين مسير آغاز شود، آيا دليلی دارد که نگران ظواهر و شعارها و رنگ ها باشيم؟
* *
www.korosherfani.com
۱۴ October ۲۰۰۹
يادداشتهای روز "، ويژه سايت ديدگاه نوشته میشوند. در صورت تمايل به بازتکثير متن، لطفا منبع را "يادداشتهای هفته سايت ديدگاه" قيد کنيد .
ترجمهی بابک کسرايی
مقدمهی وبسايت: آلن وودز در مدرسهی جهانی گرايش مارکسيست بينالمللی که در اواخر ماه ژوئيه برگزار شد در مورد ماهيت بحران کنونی سرمايهداری سخنرانی کرد و در سخنانش به رابطهی بين چرخهی اقتصادی و مبارزهی طبقاتی پرداخت و همچنين به اين اشاره کرد که با توجه به تناقضات عظيم که درون نظام انباشته شدهاند، بايد انتظار چه نوع احيای اقتصادی را داشته باشيم.
چرخهی اقتصادی و مبارزهی طبقاتی
جهان عميقترين بحران را از دههی ۱۹۳۰ تاکنون تجربه میکند. تروتسکی میگفت يکی از دشوارترين و پيچيدهترين وظايف پيش روی تحليل مارکسيستی پاسخ به اين سوال است که "در چه دورهای هستيم؟"
چيزی به نام بحران نهايی سرمايهداری وجود ندارد. تقريبا دويست سال است که چرخهی افت و زوال ويژگی دائمی سرمايهداری بوده است. نظام سرمايهداری هميشه بالاخره از حتی عميقترين بحران اقتصادی بيرون میآيد تا وقتی که کلِ نظام به دست طبقهی کارگر سرنگون شود.
اين واضح است. اما سوال مشخص اين است: آنها چگونه و با چه قيمتی از بحران بيرون میآيند؟ و سوال دوم اين است: رابطهی بين چرخهی اقتصادی و آگاهی طبقهی کارگر چيست؟ تروتسکی بارها توضيح داد که رابطهی بين چرخهی اقتصادی و آگاهی رابطهای اتوماتيک نيست. عوامل مختلفی بر اين رابطه تاثير میگذارند و بايد اين عوامل را مشخصا تحليل کرد.
دو مقالهی عالی از تروتسکی هست که به اين مسئله میپردازد: يکی، "موج-سيل" که در کتاب "اولين پنج سالِ انترناسيونال کمونيست" است. و ديگر مقالهی بسيار مهم در سال ۱۹۳۲ نوشته شده يعنی در طول بحران عميقی که پس از سقوط سال ۱۹۲۹ در گرفت. اين مقاله "دورهی سوم خطاهای کمينترن" نام دارد (۸ ژانويهی ۱۹۳۰). جا دارد بخش بخش اين دو مقاله به دقت بررسی شوند.
از فروض اوليهی ماترياليسم ديالکتيک اين است که آگاهی انسان ذاتا محافظهکار است. بيشتر مردم تغيير را دوست ندارند. آنها در مقابل عقايد جديد مقاومت میکنند. و به اشکال و عقايد موجود جامعه میچسبند تا وقتی که موج ضربهی رويدادها وادارشان میکند دست از اين عقايد بکشند.
وضعيت کنونی سرمايهداری جهانی آدم را ياد حرف تروتسکی در سال ۱۹۳۸ میاندازد. "از نظر عينی، شرايط انقلاب سوسياليستی جهانی نه تنها رسيده و آماده که از فرط رسيدگی، گنديده است!" اوضاع، ورشکستگی خود را از ديدگاه تاريخی عيان کرده است. اين برای همه روشن است. و با اينحال تناقضی و پارادوکسی بر جای مانده است. اگر چنين است چرا نيروهای مارکسيسم همچنان اقليتی کوچک هستند؟
پاسخ اين سوال بسيار ساده است. آگاهی بسيار عقبتر از موقعيت عينی است. سازمانهای تودهای طبقهی کارگر بسيار عقبتر از اوضاع واقعیاند. و مهمتر از همه اينکه رهبری پرولتاريا عقبتر از موقعيت عينی است.
اين واقعيات از آسمان به زمين نيافتهاند بلکه در طول دههها و نسلها دورهی شکوفايی اقتصاد سرمايهداری، اشتغال کامل، بهبود نسبی استانداردهای زندگی شکل گرفتهاند. اين، بخصوص در کشورهای سرمايهداری پيشرفته، روال اوضاع بوده است. آن هم نه برای مدتی کوتاه که برای دورهای بيش از پنجاه سال. اين واقعيت به آگاهی طبقهی کارگر در بريتانيا، در فرانسه، در اسپانيا و در آمريکا شکل میدهد. البته که شرايط باصطلاح "جهان سوم" متفاوت است.
آگاهی طبقهی کارگر
حطايی بسيار جدی برای انقلابيون اين است که آنچه را ما میفهميم با شيوهی نگاه تودهها به اوضاع عوضی بگيريم. بايد بفهميم که بيشتر کارگران و تودهها آگاهی مشابه مارکسيستها را ندارند. تا جايی که به تودهها بر میگردد اولين اثر بحران عميق، زوال اقتصادی عميق (و اين بحرانی عميق است)، شوکزدگی است. کارگران ماتشان میبرد، حادثهزده میشوند و درک نمیکنند چه دارد رخ میدهد.
بيشترشان فکر میکنند بحران موقتی خواهد بود. به اين نتيجه میرسند که اگر کمربندشان را سفت کنند، فداکاری کنند، سرشان را پايين بياندازند اوضاع بالاخره بهتر میشود و به وضع قبلی بازمیگردند. از نظر بيشتر آدمهای عادی اين فرضی نسبتا منطقی است. اين بحران ظاهرا چيزی عجيب و غريب، چيزی غيرمعمول به نظر میآيد. و مردم میخواهند به "روزهای خوب گذشته" بازگردند.
"رهبران" طبقهی کارگر، رهبران اتحاديههای کارگری، رهبران سوسيال دموکرات، کمونيستهای سابق، رهبران بوليواری، همه اين تفکر را که اين بحران، موقتی است تشويق میکنند. آنها خيال میکنند با ايجاد تغييراتی در نظام موجود، بحران حل میشود. و وقتی ما صحبت از عامل ذهنی، يعنی رهبری، میکنيم بايد بدانيم که برای ما رهبری اين سازمانها عامل ذهنی نيست. بلکه بخش مهمی از عامل عينی است که تا مدتی میتواند اوضاع را عقب نگاه دارد.
روشن است که اين عقيدهی رفورميستها که تنها به کنترل و ضوابط بيشتر نياز است، و بعد میتوانيم به شرايط قبلی بازگرديم، غلط است. اين بحران، بحران معمولی نيست، موقتی هم نيست. اين بحران گسستی بنيادين در روند اوضاع است. اين به اين معنی نيست که چرخهی اقتصادی احيا نمیشود. اين احيا دير يا زود غيرقابل اجتناب است.
در حال حاضر اقتصاددانان و سياستمداران بورژوا، و، بيش از همه رفورميستها، مستاصلانه به دنبال نوعی رستاخيز هستند تا از اين بحران نجات پيدا کنند. آنها به احيای چرخهی اقتصادی به عنوان راه رهايی نگاه میکنند. مدام از "بارقههای اميد" احيا صحبت میکنند. اما تا بحال که اين "بارقههای اميد" به شدت ضعيف و تقريبا نامرئی بودهاند.
اعمالی که تمام دولتهای سرمايهداری در جهان به آن دست زدهاند از ديدگاه اقتصاديات ارتدوکسِ سرمايهداری به کلی غيرمسئولانه است. تنها توضيح اين اعمال، سراسيمگی است. طبقهی حاکم از عواقب اجتماعی و سياسیِ بحران اقتصادی هراسان است. همين است که دارند مقادير عظيم پول به اقتصاد میريزند و سطوح عظيم و بیسابقهای بدهی درست میکنند. همانطور که همه میدانند اين بدهیها را بايد دير يا زود پرداخت کرد. اين خود دست پخت بحرانی غولآسا در آينده است.
چه نوع "احيا"؟
کاملا روشن است که نوعی احيا در چرخهی اقتصادی در نهايت غير قابل اجتناب است. اما به همين اندازه روشن است که اين احيا هيچ يک از مشکلات پيش روی سرمايهداری را حل نمیکند. درست بر عکس. بحران اقتصادی جديدتر و عميقتری را آماده میکند و مهمتر از همه بحران سياسی و اجتماعی عميقی را دامن میزند. بورژوزای مستاصلانه به دنبال احيای توازن اقتصادی است که با فروپاشی يک سال تا هجده ماه گذشته از بين رفته است. مشکل اين است که تمام اقدامات آنها برای احيای توازن اقتصادی به نابودی کلی توازن اجتماعی و سياسی خواهد انجاميد.
تروتسکی مقالهی جالبی دارد که در سال ۱۹۳۲ نوشته (يعنی در پايينترين نقطهی بحران اقتصادی). اسم اين مقاله هست: "چشماندازهای صعود اقتصاد" و در آنجا او به تاثيرات بحران اقتصادی بر آگاهی تودهها صحبت میکند. او میگويد:
"نارضايتی، خواست فرار از فقر، نفرت از استثمارگران و نظامشان، تمام اين احساسات که اکنون سرکوب میشوند و با بيکاری ترسآلود و سرکوب دولت به درون رانده میشوند، با اولين نشانههای واقعی احيای صنعت با نيروی دوچندان بيرون میزنند".
مسئله، بسيار عينی است. کارگران میبينند که کارخانهها دارد تعطيل میشود، شغلهايشان در خطر است، خانوادهها در خطرند، رهبران سنديکاها آلترناتيوی ارائه نمیکنند. اين اوضاع موقتا تاثيری محدودکننده بر اعتصابات دارد. اما وقتی صعود اقتصادی کوچکی پيش بيايد و کارگران ببينند که روسا ديگر کسی را اخراج نمیکنند و دارند چند نفری هم استخدام میکنند و سفارشها دارد بالا میرود، اين اوضاع میتواند انگيزشی قوی برای مبارزهی اقتصادی باشد.
برای مثال در جهان مازاد توليد فولاد وجود دارد. "فولاد، زيادی آمده" (البته برای محدودههای نظام سرمايهداری). اين مربوط به کاهش شديد توليد ماشين است. شاهد چيزی حدود سی درصد ظرفيت مازاد در بخش اتومبيل در سطح جهان هستيم. و ظرفيت مازاد بيان ديگری از همان توليد مازاد است. کارخانههای ماشين دارند سهام اضافهشان را میفروشند، کارخانهها را میبندند و کارگران را اخراج میکنند. اما سهامها که تمام شد بهبودی هر چند اندک انجام میشود و اين کارگران ماشينسازی را برای دست به عمل زدن جسور میکند.
بگذاريد به نمونهای تاريخی نگاه کنيم. در آمريکا از سال ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۳ هيچ اعتصابی نبود. هيچ جنبشی هم نبود مگر شورش بيکاران. ولی در سالهای ۱۹۳۳ و ۱۹۳۴ که نشانههای صعود اقتصادی پيدا شد شاهد آغاز موج وسيعی از اعتصابات و اشغال کارخانهها بوديم از جمله اعتصاب مينياپوليس به رهبری تروتسکيستها.
اين تاثيری بلافصل بر سازمانهای تودهای در آمريکا داشت و به برپايی کنگرهی سازمانهای صنعتی (CIO) انجاميد که انشعابی از اتحاديههای قديمی صنفی، فدراسيون کارگران آمريکا (AFL) بود. سی.آی.او اتحاديه بسيار راديکالی بود که بخشهای سابقا سازماننيافتهی کارگران را سازمان داد. و دوباره هم شاهد همين روند خواهيم بود.
تروتسکی در همان مقاله مینويسد که انقلابی بايد صبور باشد. بیصبری مادر اپورتونيسم و همچنين ماورای چپ است. او در ضمن مینويسد که تمام اعضای حزب بايد موظف به پيوستن به اتحاديههای کارگری باشند. او بر نياز ارتباطات نزديکتر انقلابيون با سازمانهای تودهای و مهمتر از همه اتحاديهها تاکيد میکند. اين اتفاقی نيست. کارگران در ميان بحران احساس نياز به سازمانهای تودهای برای دفاع از منافع خود میکنند و اين سازمانها تحت تاثير بحران قرار میگيرند.
کوری بورژوازی
تروتسکی در برنامهی انتقالی از اين گفت که بورژوازی با چشمهای بسته به سمت فاجعه میرود. اين کلمات را میشد همين ديروز هم نوشت. بورژوازی هيچ چيز نمیفهمند؛ آنها نمیدانند چه میگذرد. وحشت فرايشان گرفته. همين است که دست به اين اقدامات غيرمسئولانه زدهاند. نشانهی استيصالشان است.
اين هم اتفاقی نيست. لنين میگويد فردی که لب دره ايستاده از خرد استفاده نمیکند و منطقی فکر نمیکند. و ابلهترين و احمقترين بخش سرمايهداران، اقتصاددانان بورژوا هستند. در بيست سال گذشته آنها پز دادند و قمپز در کردند که ديگر خبری از خيز و نشيبِ اقتصادی نيست و چرخه از بين رفته است. اين واقعيت است که در تمام دورهی گذشته، در طول دههها، اقتصاددانان بورژوا حتی يکبار شکوفايی اقتصادی يا رکود اقتصادی را پيشبينی نکردند.
بايد اضافه کنم که همين در مورد اقتصاددانان مارکسيست هم صدق میکند. در طول سالها من تئوریهای فوقالعادهی بسياری از سوی اقتصاددانان هوشمند بسيار شنيدهام که مدعیاند میتوانند چرخه را پيشبينی کنند. بگذار بهتان بگويم: آرزو میکنم حرفشان درست بود و فرمول را در خفا به من هم میگفتند. میتوانستيم کلی پول بسازيم. اما متاسفانه بايد بگويم تا جايی که من يادم میآيد حدسهای خود ما در مورد حرکات مشخص چرخهی اقتصادی در بيشتر اوغات غلط از آب درآمده است.
اين اتفاقی نيست. اقتصاد علمی دقيق نيست. هيچ وقت نبوده و هيچ وقت نخواهد بود. بيشترين کاری که میشود کرد توضيح روندهای کلی بنيادين و زدن حدسی مطلعانه در مورد زمان رويدادها است. با همه اين احوال ما حق داريم کمی به اقتصاددانان بورژوا بخنديم. آنها تئوری جديد محشری سر پا کردند که "نظريه بازار کارآمد" نام داشت. اما در واقع اين نظريه بسيار قديمی است و هيچ چيز آن جديد نيست. عملا همان ايدهی قديمی است که: "بازار را به حال خودش رها کنيد و همه چيز را حل میکند. خودش را توازن میبخشد. تا وقتی دولت دخالت نکند و اين مکانيزم زيبای بازار را به هم نزند، همه چيز، دير يا زود، روبراه میشود". جان مينارد کنز پاسخی بسيار مشهور به اين نظر داد: "دير يا زود، ما همه مرديم".
نمیتوانم جلوی خودم را بگيرم و دو نقل قول از اقتصاددانان مطرح بورژوايی نياورم که اين اعترافی بر ورشکستگی آنها است. بری آيشنگرين، تاريخدان برجستهی اقتصادی، مینويسد: "بحران، بخش اعظم آنچه را راجع به اقتصاد میپنداشتيم زير سايهی شک برده است". و اين هم پل کروگمن، که در سال ۲۰۰۸، يعنی همين پارسال، جايزهی نوبل اقتصاد را دريافت کرد: "در سی سال گذشته، نظريهی ماکروی اقتصاد در بهترين حالت به شدت بیاستفاده و در بدترين حالت، اثباتا مضر بوده است". اين هم از اين: آنها معترفند که روحشان هم از اقتصاد و اصلا از هيچ چيز ديگری خبر ندارد.
کل نظام دارد پايين میآيد. و حالا آنها میخواهند با صحبت از "بارقههای اميد" حال خودشان را خوب کنند. با اين حال به آمار که نگاه کنيد میبينيد اقتصاد آمريکا همچنان رو به انحطاط است بخصوص در بخش صنعتی. گرچه اين سقوط شيب کمتری از گذشته دارد.
بدهی
من آمار صندوق جهانی پول را اينجا جلوی رويم دارم. در سال ۲۰۱۰ پيشبينی احيای اقتصادی کردهاند. اين حدس است و احتمالا غلط از آب در میآيد اما بهرحال به محاسباتشان اشاره میکنم. اين هم چشم انداز عالی آنها برای سال آينده: ۰.۸ درصد رشد برای آمريکا؛ ۱.۷ درصد رشد برای ژاپن (که اگر چيزی راجع به تاريخ ژاپن بدانيد، خواهيد دانست که رقم بسيار ضعيفی است)؛ ۸.۵ درصد برای چين (که منابع عظيمی صرف افزايش تقاضا کرده است) و ادامهی سقوط ۰.۱ درصدی برای اتحاديهی اروپا.
پس آنچه در اينجا با آن روبرو هستيم در بهترين حالت احيای اقتصادی بسيار معتدل است که نه با بهبود استانداردهای زندگی که با حملات تند و تيز عليه استانداردهای زندگی، کاهش مخارج دولتی و افزايش ماليات بر شانهی طبقهی کارگر و طبقهی متوسط همراه خواهد بود. آيا اين سناريوی صلح اجتماعی و ثبات است؟ احيايی با اين مشخصهها طبقهی کارگر را بر میانگيزد و اين همراه با موجی از اعتصابات و اعتصابات عمومی خواهد بود. شک نکنيد.
حالا بگذاريد به مسئلهی بدهی بپردازيم. واقعيت قضيه اينجاست که بورژوازی، بخصوص در آمريکا، به قدری از تاثيرات رکود عميق ترسيده که مدام در تلاشی مستاصلانه پول و منابع وسط میريزد تا جلوی افزايش رکود را بگيرد. طبق آمار صندوق جهانی پول، بدهی عمومی ناخالص ده کشور ثروتمند دنيا تا سال ۲۰۱۰ به ۱۰۶ درصد توليد ناخالص داخلی میرسد. اين رقم در سال ۲۰۰۷، ۷۸ درصد بود. اين يعنی بدهی اضافه در طول سه سال بيش از نه تريليون دلار افزايش يافته است. اين خبر از اوضاعی خارقالعاده میدهد. چنين وضعی در تمام تاريخ سابقه ندارد. و پايدار نيز نخواهد بود.
هيتلر در دههی ۱۹۳۰ از طريق برنامهی وسيع مخارج تسليحاتی به سياستهای مشابه روی آورد. روزولت به طرحِ نو روی آورد که راستی، باعث حل بحران در آمريکا نشد. چيزی که بحران بيکاری در آمريکا را حل کرد نه طرحِ نو که جنگ جهانی دوم بود. و همين در مورد آلمان هم صدق میکند. هيتلر مجبور بود در سال ۱۹۳۸ به جنگ برود چون اگر اين کار را نکرده بود اقتصاد آلمان از هم فرو میپاشيد. اين دليل بنيادين جنگ جهانی دوم بود: ضرورت عملی سرمايهداری آلمان برای حل مشکلاتش روی دوش اروپا.
هيتلر مشکل را با اين امر سريع و ساده حل کرد: اشغال اروپا و تصرف تمام فرانسه و ساير رقبای امپرياليست. اما در حال حاضر چشمانداز جنگ در دستور نيست. اين روزها، سرمايهداران اروپا در رقابت با آمريکا هستند. چه کسی میخواهد عليه آمريکا بجنگد؟ حتی طرح اين مسئله به شوخی میماند. تحت اين شرايط نمیتوانيم شاهد جنگ جهانی باشيم. البته که هميشه جنگهای کوچک خواهيم داشت. عراق جنگ کوچکی بود. افغانستان جنگ کوچکی است. جنگ کوچکی هم در سومالی هست. اما خبری از جنگ عمده بين قدرتهای عمده نيست.
گفتم که اين ارقام بدهی بیسابقهاند اما بايد میگفتم بیسابقه در زمان صلح. جنگ مسئلهی ديگری است. پس از جنگ جهانی دوم، بدهی عمومی بريتانيا، ۲۵۰ درصد توليد ناخالص داخلی بود. و آمريکا بيش از ۱۰۰ درصد توليد ناخالص داخلی بدهی داشت. اين نتيجهی جنگ جهانی دوم بود. اما آنها اين بدهیها را با عروج عظيم اقتصادی پس از سال ۱۹۴۵ حل کردند. وارد دلايل نمیشوم چون دلايل را در اسناد قبلی مطرح کردهايم (نگاه کنيد به "آيا رکود میآيد؟" از تد گرانت).
دورهی شکوفايی اقتصادی پس از جنگ حدود سی سال طول کشيد (تا سال ۱۹۷۴). اما چنين چيزی ديگر روی ميز نيست. کسی چنين چشماندازی ارائه نداده است. اقتصاددانان بورژوازی همه موافقند که روند تقلا برای بيرون کشيدن خودشان از منجلابی که در آن گير افتادهاند طولانی و دردناک خواهد بود. و از آنجا که دو طرف نمیتوانند به جنگ بروند تمام تناقضات بايد به شکل داخلی و در مبارزه طبقاتی پرشور منعکس شوند. اين چشمانداز واقعی برای دورهی بعدی است.
انباشت اقتصادی بدهی به معنی سالها و دههها کاهشهای عميقِ خدمات و نظام رياضت دائمی است. اين را میتوانيم به عنوان نوعی معادله مطرح کنيم: طبقهی حاکمِ تمام کشورها نمیتواند امتيازاتی را که در پنجاه سال گذشته اعطا شده حفظ کند اما طبقهی کارگر هم نمیتواند کاهش بيشتر از استانداردهای زندگیاش را تحمل کند. اين احتمالا دستوری برای تخاصم طبقاتی در همهجا است. در کشورهای پيشرفتهی سرمايهداری (از جمله کشورهايی مثل سوئد، سوئيس، اتريش)، مبارزهی طبقاتی روی ميز است. اين از نظر ما بهترين چشمانداز است.
دورهی رياضت کامل
در طول دورهای پنجاه ساله، به لطف شکوفايی اقتصادی در کشورهای سرمايهداری پيشرفته (اروپا، آمريکا، ژاپن، استراليا و غيره) طبقهی کارگر و سازمانهايش موفق به فتح شرايط زندگی حداقل نيمهمتمدن شدند. آنها اين شرايط را عادی حساب میکردند چون غير از اين چيزی نمیشناختند. اما پنجاه سال گذشته به هيچ وجه عادی نبود. اين استثنايی تاريخی بود و نه وضع عادی امور تحت سرمايهداری.
مثلا به مسئلهی حقوق بازنشستگی توجه کنيد. اولين کسی که پرداخت اين حقوق را آغاز کرد، بيسمارک بود. اين بناپارتيستِ ارتجاعی با مهربانی تمام برای همه افراد بالای ۷۰ سال مقرری برقرار کرد. در آن زمان در آلمان، متوسط اميد به زندگی ۴۵ سال بود. بيسمارک واقعا آدم باهوشی بود! امروزه کارگران در بسياری از کشورها حق خود میدانند که وقتی در سن ۶۰ يا ۶۵ سالگی دست از کار میکشند حق دريافت کمی پول از دولت را داشته باشند. فکر میکنند اين عادی است و حقی خودکار است. اما عادی نيست و حقی خودکار نيست.
حالا ديگر بورژوازی علنا میگويد: ما از پس خرج اين کارها برنمیآييم. نمیتوانيم اين همه آدم پير و غيرمولد را زنده نگه داريم. مشکل اين است که مردم زيادی زندگی میکنند. بايد لطفی در حق ما بکنند و کمی زودتر بميرند! بگذاريد از سرمقالهی اکونوميست در ۲۷ ژوئن نقل قول بياورم. "چه دوست داشته باشيم چه نه داريم به جهان پيشابيسمارکی بر میگرديم. جهانی که کار در آن نقطه توقف رسمی نداشت". يعنی به بيان ديگر، کار تا سر حد مرگ.
به حقوق بازنشستگی حمله میکنند و اين حمله از آمريکا شروع میشود. رئيسجمهور اوباما نمايندهی صورتک خندان سرمايهداری است. لبخند اين مرد دائمی است و آدم را ياد تبليغات خميردندان میاندازد. اما اين صورتک عاقل و خندان و زيبا خيلی زود کنار میرود و پشت اين صورتک خندان، مردم صورت واقعی وحشی و سرکش و زشت سرمايهداری را میبينند. قضيه بر سر بلاهت يا وحشی بودن آنها نيست (گرچه وحشی هم هستند)، مسئلهی ضرورت مطلق است. از ديدگاه سرمايهداری چارهای جز اين کار ندارند.
وقتی میگويند ما از پس خرج اين اصلاحات بر نمیآييم، از ديدگاه اقتصاد بازار دارند حقيقت را میگويند: بايد خرجها را بزنند و بزنند و بزنند، حتی در دورهی شکوفايی. بريتيش ايرويز اخيرا از کارگران خواسته بود رايگان کار کنند. میگفتند: "نمیتوانيم حقوقتان را بدهيم". در ژانويه، اتحاديه تيمسترها که بخشی قدرتمند از طبقه کارگر آمريکا است با ده درصد کاهش دستمزد توافق کرد.
آدم از اين چه نتيجهای میگيرد؟ آيا بايد بگوييم سطح آگاهی پايين است و کارگران انقلابی نيستند و اينجور خزعبلات معمولی که آدم از رويزيونيستها و فرقهها میشنود؟ ما چنين نتايجی نمیگيريم. اينجور چيزها عاقبتِ غير قابل گزير مرحلهی کنونی که از آن گذر میکنيم هستند – انتقال از دورهای به دورهای ديگر، دورهای بسيار متفاوت.
تلاطم در جامعه
چيزی که شرح کرديم روند ساده يا واحدی نيست. همين الان هم اعتصابات نسبتا تند و تيزی در حال وقوع است. شاهد اشغال کارخانهها بودهايم؛ نه فقط در آمريکای لاتين که حتی در بريتانيا هم اشغال کارخانهها را ديدهايم. هفتهی گذشته در جزيرهی وايت اشغال کارخانه داشتيم. نمیدانم رفقا اصلا اسم جزيرهی وايت را شنيدهاند يا نه؟ جزيرهی کوچکی است در ساحل جنوبی انگلستان که پولدارها میروند تا با قايقهايشان بازی کنند، مردم برای تعطيلات میروند و حزب محافظهکار هم هميشه با اکثريتهای بزرگ برنده میشود. برای رفقای ونزوئلايی تا حدودی مثل جزيرهی مارگريتا است، به استثنای اينکه هميشه باران میآيد. که در غير اينصورت خيلی خوب میشد.
میگفتم، هفتهی پيش در جزيرهی وايت اشغال کارخانه داشتيم. اين واقعيت است و واقعيت چشمگيری هم هست اما بايد حواسمان را در اين مورد جمع کنيم. اگر میگفتم اين تصويری عمومی از کارگران در بريتانيا است، اشتباه میبود؛ اين، در اين مرحله، تصوير عمومی نيست. آن مرحله هم میآيد. اما هنوز نيامده. اما نمیشود خط ربطی خودکار بين اعتصابات و راديکاليزاسيون، که میتواند به طرق بسيار ابراز شود، کشيد. مارکسيستها در دل بحرانی عميق بلافاصله انتظار اعتصابات بسيار را ندارند: چنين چيزی کاملا غيرواقعی خواهد بود. در واقع در حال حاضر سطح اعتصابات خيلی پايين است: در بريتانيا، در ايتاليا، در فرانسه، در آمريکا. اما اين ختم مسئله نسيت.
تلاطم عظيمی در جامعه هست. همهجا نظام سرمايهداری بر خلاف گذشته دارد زير سوال میرود. اينجا محوطهی کار ماست؛ محوطهای که در آن عقايد ما میتوانند تاثيرات بزرگ داشته باشند. اين تغيير است و تغييری مهم است.اين وضع حتما شرايط مطلوبی برای رشد گرايش مارکسيستی فراهم میکند. گفتم که در آمريکا از سال ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۳ تقريبا هيچ اعتصابی نبود اما در همان سالها حزب کمونيست آمريکا به سرعت رشد کرد، بخصوص ميان بيکاران و سياهان.
"جهان سوم"
آنچه در مورد کشورهای سرمايهداری پيشرفته صدق میکند ده برابر بيشتر در "جهان سوم" صدق میکند. من از عبارت "جهان سوم" خوشم نمیآيد. به نظرم عبارتی غيرعلمی است اما جانشينی هم به ذهنم نمیرسد. منظور ما اينجا بخشهايی از آسيا، آمريکای لاتين، خاورميانه و آفريقا است.
مارکس میگقت انتخاب بشريت بين سوسياليسم يا بربريت است و اکنون اين به معنای کلمه اينچنين است. بخش جنوب صحرايیِ آفريقا حتی در دوران شکوفايی اقتصادی هم کابوسی تمام عيار بود: نسلکشی وحشتناک در رواندا، جنگ داخلی هولناک در کنگو که هيچ کس از آن صحبتی هم نمیکرد و در آن حداقل پنج تا شش ميليون به قتل رسيدند. حالا جنگی وحشيانه هم در سومالی پيش میرود. اخيرا يکی از استراتژيستهای آمريکا گفته است: "شما همه نگران افغانستان هستيد اما بايد بيشتر نگران پاکستان و سومالی باشيد که تحولات مشابه را از سر میگذرانند".
اما حتی در آفريقا هم کشورهايی کليدی هستند که طبقهی کارگری قدرتمند دارند: مصر، نيجريه، ... در اين کشورها تظاهراتهای بزرگ داشتهايم. اما کشور اصلی در آفريقای سياه، آفريقای جنوبی است. حزب کنگره ملی بر اساس خيانت و فروختن تمام و کمال مردم به قدرت رسيد. تودهی کارگران سياه به زحمت چيزی از معامله کسب کردند. تنها اتفاقی که افتاد اين بود که بورژوازی سياه و طبقه متوسط سياه به استثمارگران سفيدپوست پيوست و بخش بورژوايی حزب کنگره به رهبری تابو امبکی بود. امبکی استالينيست بود و سپس به بورژوايی تمام و کمال بدل شد و در نتيجه در کنگره علنا شکاف افتاد.
آفريقای جنوبی تاثيری بد از بحران اقتصادی گرفته با اينکه ۱۷ سال است آنها بحران نداشتهاند. حالا رکود عميق دارند، نرخ رسمی بيکاری ۲۳.۵ است و نرخ واقعی از اينها هم بيشتر است. زوما جای امبکی را گرفت و واضح بود که تودههای کارگر سياه فکر میکردند زوما چپ خواهد بود و قراز است از منافع آنها دفاع کند. اما هفتهی گذشته اعتصابی عظيم در آفريقای جنوبی داشتيم. از کارگران اتوبوس شروع شد اما در دوشنبه و سهشنبهی اين هفته اعتصابات بزرگ تمام شهرهای عمدهی آفريقای جنوبی را گرفت. نه فقط اتوبوسها که کلينيکها، افسران راهنمايی و رانندگی، کتابخانهها، پارکها، بخش عمومی به طور کل. اتحاديه کارگران شهرداری خواستار ۱۵ درصد افزايش دستمزد است. و به نظر میرسد به خواستهاش هم برسد. اما درگيریهای با پليس بوده، جبههها بر پا شده و پليس به کارگران، گلوله شليک میکند. حداقل ۱۲ کارگر در اين تخاصمات مجروح شدند و اين رقم در حال افزايش است. جنبش انقلابی ديگر حالا به کشور کليدی آفريقا، يعنی آفريقای جنوبی، گسترش میيابد.
خيلی از آمريکای لاتين نمیگويم چون زياد راجع به آن صحبت کرديم. اين منطقه همچنان بخشی بسيار کليدی از انقلاب جهانی است. در ونزوئلا انقلابی بيش از ده سال طول کشيده و اين اوضاعی چشمگير است. در تمام طول تاريخ موقعيتی مشابه سراغ نداريم که اين همه طول کشيده باشد. اما اينجا مشکل، رهبری است. چاوز مرد بسيار شجاع و صادقی است اما دارد با برخورد امپريستی جلو میرود و میخواهد همينطور که پيش میرود برنامهاش را هم سر هم کند. او میخواهد بين طبقهی کارگر و بورژوازی توازن برقرار کند. و اين غيرممکن است. شدنی نيست.
او تا مدت زيادی بخاطر موقعيت اقتصادی موفق به اين کار میشد. به قول لنين، سياست، اقتصاد فشرده است. قيمت بالای نفت به نجاتشان آمد. توانستند امتياز بدهند، اصلاح بدهند، ميسيون راه بياندازند و غيره اما اينها ديگر تمام شد. قيمت نفت سقوط کرده است. کمی بالا آمده اما کافی نيست. طبق بعضی ارقامی که من ديدهام، تورم حدودا ۳۰ درصد است. اين يعنی سقوط دستمزدهای واقعی. بسياری از طرحهای رفاهی دارند قطع میشوند و بيکاری رو به افزايش است.
شکی ندارم که کارگران ونزوئلا هنوز به چاوز وفادارند اما در ضمن شکی هم ندارم که بسياری از کارگران، حتی چاويستاهای دوآتشه، دارند با خودشان میگويند و فکر میکنند که اين ديگر چه نوع انقلابی است؟ اين ديگر چه نوع سوسياليسمی است؟ قرار است اين مشکلات را حل کنيم يا نه؟ و اين حتما درون حزب سوسياليست، پی.اس.ی.وی (حزب سوسياليست متحد ونزوئلا) که کنگرهاش را در پاييز برگزار میکند منعکس میشود.
جزب شديدا بوروکراتيزه شده و رهبری آن تحت سلطهی رفورميستها است اما شاهد فشار از پايين خواهيم بود. پولاريزاسيون تند و تيزی بين چپ و راست درون ونزوئلا هست و اين پولاريزاسيون بايد خود را درون جنبش بوليواری نشان دهد. و اين بايد شرايط بسيار مناسبی برای گرايش مارکسيستی باشد.
میتوانيد ببينيد وقتی ما دائما بر نقش محوری سازمانهای تودهای تاکيد میکرديم چه حرف درستی میزديم. ما گفتيم در آفريقای جنوبی جنبش از طريق کنگره ملی آفريقا و حزب کمونيست آفريقا و البته اتحاديههای کارگری متشکل در کوساتو (COSATU) پيش میرود. کمی تاخير پيش آمد و بخاطر موقعيت اقتصادی کلا در روندها تاخير افتاده. بايد صبور باشيم. در آفريقای جنوبی میبينيم که چشماندازهايمان دارند جلوی چشمانمان اتفاق میافتند.
و در ونزوئلا هم همين خواهد بود چون رفقای ما کار محشری در ونزوئلا انجام دادهاند و استحکام نظری را با انعطاف لازم تاکتيکی ترکيب کردهاند و هميشه بر نقش جنبش بوليواری و حزب سوسياليست متحد تاکيد کردهاند. به نظر من در يکی دو سال آينده بنيانهای اپوزيسيون تودهای چپ درون حزب سوسياليست متحد آماده میشود و ما هم در آن شرکت میکنيم و آنرا با عقايد مارکسيسم بارور میکنيم.
در مکزيک هم دوباره اهميت رهبری را میبينيم. در سال ۲۰۰۶ کافی بود لوپز اوبرادور انگشت کوچکش را تکان دهد تا انقلاب سوسياليستی موفق در مکزيک داشته باشيم؛ ميليونها نفر در خيابانها بودند. اما لوپز اوبرادور همانی است که هست و در نتيجه به نظر من بيشتر از جنبش میترسيد تا حتی از کالدرون و سعی کرد ترمز جنبش را بکشد. و در نتيجه منطقی است که مردم مايوس شدهاند. در انتخابات اخير، حزب انقلاب دموکراتيک (PRD) شکست خورد و حزب قديمیِ پی.آر.آی (PRI، حزب انفلابی نهادين) با حمايت بسيار مواجه شد.
آيا اين به اين معنی است که کارگران مکزيک ارتجاعی هستند يا ناگهان محافظهکار شدهآند؟ بايد روانشناسی کارگران مکزيک را درک کنيم. آنها حامی حزب انقلاب دموکراتيک بودند، حامی لوپز اوبرادور بودند اما در مکزيک شاهد بحران اقتصادی بسيار جدی هستيم. تمام مناطق مکزيک بسته به مهاجرينی است که در آمريکا کار میکنند (اين در آمريکای مرکزی حتی بيشتر صدق میکند، همانجور که در هندوراس يا ال سالوادور ديديد). وقتی اين کارگران مهاجر اخراج میشوند، نمیتوانند برای خانوادههايشان پول بفرستند. وحشتناک است. اين تلاطمات هندوراس را توضيح میدهد. همين تلاطمات را در تمام کشورهای آمريکای مرکزی شاهد خواهيم بود.
اما کارگران آدمهای خيلی عملگرايی هستند. کارگر مکزيکی به حزب انقلاب دموکراتيک و رهبرانش نگاه میکنند و میگويد: "اينها هم که الکیاند و کاری نمیکنند. من میخواهم غذا بخورم. شغل میخواهم. پی.آر.آی که در قدرت بود میدانستيم گنگسترهای فاسد هستند اما حداقل به من چيزی میدانند که بخورم، شغلی داشتم". اينگونه بود که بسياری به اين حزب رای دادند تا ببينند کاری برايشان میکند يا نه. مسلما آنها کاری نمیکنند و پی.آر.آی خيلی زود خودش را بیاعتبار میکند. پی.آر.دی (حزب انقلاب دموکراتيک) بر اساس حرکت بيشتر به سمت چپ احيا میشود.
خطر فاشيسم؟
در اين موقعيت – موقعيتی انتقالی – همه نوع تناقضات را میبينيم. نه فقط در آمريکای جنوبی که در اروپا و به طور کلی. در انتخابات اخير اروپا، سوسيال دموکراتها شکستی سنگين خوردند و در بعضی کشورها راستهای افراطی حمايتی کسب کردند. میدانيم که فرقههای ماورای چپ مشکلات روانی جدی دارند. اينها تيک عصبی دارند و هر وقت احزاب راست افراطی کمی رای اضافه میگيرند فريادشان بلند میشود که: "آی فاشيسم، فاشيسم، فاشيسم!"
اينها خزعبلات ديوانهوار است. روابط متقابل نيروهای طبقاتی تمام کشورها هرگونه امکان فاشيسم را در اين مرحله از بين برده است. پيش از جنگ در کشورهايی مثل ايتاليا و آلمان و حتی اسپانيا، طبقهی کارگر اقليت بود. حتی در آلمان جمعيت عظيم دهقانی وجود داشت که به آسانی جذب استدلالات عوامفريبانهی راست افراطی و احزاب فاشيست میشد. حتی در فرانسه هم پيش از جنگ همين وضع بود. اما اينها ديگر تمام شد و رفت. جمعيت دهقانی تقريبا در بيشتر کشورهای اروپايی ناپديد شده و طبقهی کارگر اکثريت عظيم جامعه است.
در دههی ۱۹۳۰ دانشجويان در تمام کشورها پسرهای ثروتمندان بودند (در آن زمان دخترهای بسيار کمی به دانشگاه میرفتند). بيشتر اينها محافظهکار بودند و تعداد عظيمی فاشيست و نازی بودند. در بريتانيای سال ۱۹۲۶ دانشجويان اعتصابشکن بودند. در آلمان، ايتاليا و اتريش بيشتر دانشجويان فاشيست بودند. آيا الان اينگونه است؟ يک کشور در جهان نام ببريد که دانشجويان تحت سيطرهی فاشيستها باشند. درست برعکس. تقريبا در تمام کشورها دانشجويان چپ و حتی انقلابیاند.
برای همين صحبت از فاشيستم به همان روال دههی ۱۹۳۰ مضحک است. فاشيستها هر جا هم که وجود دارند کلا سازمانهايی کوچک هستند. میتوانند خيلی وحشی و خشن باشند و تحريک کنند اما امکان قدرت گرفتن ندارند. بهرحال طبقهی حاکم فقط زمانی به ارتجاع علنی روی میآورد که طبقهی کارگر چندين شکست بسيار سنگين و پشت سر هم خورده باشند. اين در مورد آلمان صدق میکرد، در مورد ايتاليا صدق میکرد و در مورد اسپانيا هم در دورهی ۳۹-۱۹۱۹ صدق میکرد. در نتيجه مدتها پيش از اينکه مسئلهی ارتجاع طرح شود، کارگران اروپا و آمريکای لاتين بارها تلاش میکنند قدرت بگيرند. موقعيت واقعی از اين قرار است.
در بوليوی میتوان گفت جنبش فاشيستی داريم. حداقل فاشيستها در جنبش مخالفين راستگرا درگير هستند. طبقهی کارگر قهرمان بوليوی در چند سال گذشته حداقل دو بار فرصت داشت به سادگی قدرت را تصاحب کند. اگر قدرت نگرفتند اين تقصير آنها نبود بلکه نتيجهی گيجی و ناشايستگی رهبریشان بود. کارگران بوليوی دو بار شورش کردند. دو دولت را سرنگون کردند. سوال من اين است که ديگر چه میشد از کارگران بوليوی خواست؟ ديگر چه کار قرار است بکنند؟ اما آنها شکست خوردند چرا که رهبری چشمانداز فتح قدرت را نداشت.
نتيجهی کار دولت اصلاحطلب اوو مورالس بود. اين دورهی مبارزه طبقاتی تند و تيز را در بوليوی آغاز کرده است که هنوز هم تمام نشده. ساختن رهبری بسته به ظرفيت مارکسيستهای بوليوی دارد و من خيلی خرسندم که اعلام کنم گرايش مارکسيست بينالمللی به تازگی عضويت دو سازمان بسيار مهم را پذيرفته است: سازمان ما در بوليوی و سازمان ما در مراکش.
روابط جهانی
رفقا وضعيت کل جهان اکنون در آبهای پرتلاطم است. حالا آمريکايیها میخواهند از عراق بيرون بزنند. اوباما "مرد صلح" است و برای همين میخواهد از نيروهايش را از عراق بيرون بياورد و به افغانستان بفرستد. میدانيد اگر من سرباز آمريکايی در بغداد بودم فکر میکنم ترجيح میدادم همانجا بمانم! آنها نمیتوانند جنگ را در افغانستان پيروز شوند و پاکستان را هم بیثبات ساختهاند.
در کميسيون اجرايی بينالمللی راجع به هندوراس بحثی داشتيم و روشن است که طبقهی حاکم آمريکا مشتت است. روشن است که سازمان سيا و اين مافيای ارتجاعی درگير کودتا در هندوراس بودند. اما اين مناسب اوباما نبود. سياست خارجی او متفاوت است و نسبت به فرد پيشين "هوشمندانهتر" است. جورج بوش نمايندهی بسيار احمقی برای سرمايهداری آمريکا بود. فکر نمیکنيم به عمرش کتابی خوانده باشد. مگر انجيل و آن هم فکر نمیکنم از فصل اول آفرينش آنطرفتر رفته باشد. اگر میشد بغل جورج بوش بايستی و گوشش را معاينه کنی، میديدی که نور خورشيد از طرف ديگر بيرون میزند! او نمايندهی احمقترين و ارتجاعیترين بخش طبقهی حاکم آمريکا يعنی مافيای تگزاس است. و آنها هنوز هم خيلی پرنفوذند.
بوش میخواست موشکهای هستهای را در جمهوری چک و در لهستان کار بگذارد و روسها هم خيلی از اين وضع راضی نبودند. نمیدانم چه شده بود که آنها فکر میکردند جهت اين موشکها رو به خودشان است! جورج بوش گفت نه نه نه، جهت اينها عليه روسيه نيست. نگران نباشيد، عليه ايران است. فکر کنيد آدم در لهستان موشک بگذارد تا ايران را هدف بگيرد! اين حرفها احمقانه است و روسها شاکی شدند. گفتند ديگر اين حرفها را بشس کنيد. و وقتی گرجستان را اشغال کردند نکتهی خودشان را خيلی سليس بيان کردند. به آمريکايیها گفتند: "تا اينجا آمديد، ديگر بس است".
اوباما به ديدن مدودف، رئيسجمهور روسيه، رفت و لبخند خميردندانیاش را هم با خودش برد. البته در واقعيت او اصلا با مدودوف کاری نداشت و صحبتها با پوتين بود. مدودف دستنشاندهی پوتين است. او لبخندش را امتحان کرد و اثری نداشت. پوتين گفت جناب رئيسجمهور بیخيال لبخند شويد و آن موشکها را از لهستان ببريد بيرون. و آنها مجبور به اين کارند – کارشان ساخته. اين نشان از محدوديتهای قدرت امپرياليسم آمريکا میدهد.
خاورميانه نشان بلاهت سياست بوش است. تنها کاری که موفق به انجام آن شدند بیثبات کردن کل خاورميانه است. تمام رژيمهای پروغربی به تکانی بندند. عربستان صعودی به تکانی بند است. مصر به تکانی بند است. لبنان به تکانی بند است. همينطور اردن و همينطور مراکش. اين نخبگان حاکم از تظاهراتهايی که در زمان جنگ غزه صورت گرفت وحشت کردند.
در ژانويه مقالهای راجع به جنگ در غزه نوشتم. اين پيش از انتخاب اوباما بود. من در آن مقاله پيشبينی کردم که اوباما به محض انتخاب شدن برای خروج از عراق بلافاصله به دنبال رسيدن به معامله با سوريه و ايران میرود. دقيقا هم همين شد. همانطور که گفتم بخشی از علت اشغال غزه هشدار اسرائيلیها به اوباما بود که: "يادت نرود که ما اينجاييم. فکر نکن میتوانی پشت سر ما با کسی معامله کنی" چون ايران و سوريه در ازای همکاری با آمريکا چيزهايی میخواهند. "نمیتوانی بدون اجازهی ما کاری در خاورميانه بکنی". و اين واقعيت است.
اوباما دوست دارد با فلسطينیها معامله کند چون به دوستانش در خاورميانه کمک میشود و برايش خيلی مفيد میشود. اما امپرياليستهای اسرائيل منافع خود را دارند و آمادهی معامله نيستند. ناتانياهو میگويد: "باشد، معامله را قبول میکنيم" اما در عوض شرايطی مطرح میکند که فلسطينیها هيچوقت نمیتوانند قبول کنند. او میخواهند آنها عملا خلع سلاح کنند و سيطرهی اسرائيل را قبول کنند.
اين چه نوع دولتی است؟ اين چه نوع استقلالی است؟ مرا ياد آن ديالوگ معروف مارلون براندو در فيلم "پدرخوانده" میاندازد: "بهش پيشنهادی دادم که نتونه رد کنه". ايندفعه البته برعکس است. ناتانياهو میگويد: "بهشان پيشنهادی دادم که نتوانند قبول کنند". همهی اينها مافيا هستند. اما ديپلماسی بورژوايی همينطور کار میکند. و حرفی که بارها زدهام تکرار میکنم: مسئلهی فلسطين بر پايهی سرمايهداری راهحلی ندارد.
ايران
اتفاقات ايران بسياری را غافلگير کرد. ظاهرا رعد و برقی در آسمان صاف و آبی بود. اما تغييرات ناگهانی و تند و تيزِ اينچنينی هميشه در موقعيت نهفتهاند. در وقايع انترناسيونالِ ما اين رويدادها را از قبل پيشبينی کرد. آن هم نه الان که ده سال پيش در زمان اولين جنبش دانشجويان.
من در آن زمان مقالهای نوشتم به نام: "اولين جوانههای انقلاب ايران" و حالا بخش دوم را میبينيم. رفقا، عجب جنبش بینظيری! الهامبخش بود. پس از سی سال وحشیترين و خونخوارترين ديکتاتوری، رژيمی هيولايی بر پايهی ترکيب ارتجاع افراطی و فناتيسم مذهبی با استفاده از نهايت سرکوب، قتل، آدمربايی و شکنجه، شاهد ورود انفجاری تودهها به صحنهی تاريخ بوديم.
اين پاسخ نهايی به تمام بزدلها و بدبينها، کلبیمسلکها، مارکسيستهای سابق، کمونيستهای سابق و تمام سايرنی است که امکانپذيری جنبشهای انقلابی در عصر حاضر را زير سوال بردند. عليرغم اينهمه سرکوب وحشتناک، يک ميليون نفر به خيابانهای تهران آمدند. شايد هم دو ميليون. جنبش انقلابی خيرهکنندهای بود. و با اين حال هنوز هم میبينی باصطلاح چپها و باصطلاح مارکسيستهايی مثل جيمز پتراس پيدا میشوند که اشتباهی بسيار کوچک میکنند: نمیتوانند فرق بين انقلاب و ضدانقلاب را ببينند.
لنين چهار شرط انقلاب را توضيح داد. ما قبلا به آنها اشاره کرديم و دوباره هم میکنيم. شرط اول انشقاق در بالا است يعنی انشقاق در طبقهی حاکم: طبقهی حاکم ديگر نمیتواند با روشهای گذشته حکومت کند. سی سال است که مردم ايران زير حکومتی وحشيانه که در کوچکترين جزئيات زندگی مردم هم سرکوب میکند زجر کشيدهاند. آخوندها میخواهند شيوهی فکر کردن مردم، شيوهی زندگی مردم، شيوهی کارهای مردم و کارهای مردم و لباسهای مردم را کنترل کنند. ايران کشور بسيار جوانی است و کشور بسياری بزرگی است و ۷۰ درصد جمعيت آن زير سی سال هستند و آنها هيچ رژيمی جز اين نمیشناسند. و پس از سی سال، تودهها از آخوندها خسته شدهاند.
آيتالله خمينی خود را "مرد پاک" جلوه میداد که مخالف فسادهای وحشتناک شاه و دار و دستههای پروامپرياليست اوست. راستی يادمان نرود بگوييم که اين باصلاح دموکراتهای غربی عجب رياکاران متعفن و حال به هم زنی هستند. در سال ۱۹۵۳ تنها باری در تاريخ ايران بود که دولتی بورژوا دموکرات به رهبری ليبرالی به نام مصدق سر کار بود. در آن زمان اين گنگسترهای اپمرياليست می خواستند کنترل ثروت نفت کشور را به دست بگيرند. بريتانيا و آمريکا و سازمان سيا مصدق را سرنگون کردند و ديکتاتوری خونين شاه را تحميل کردند که يکی از خونينترين ديکتاتوریهای کل قرن بيستم بود.
رژيم شاه به طرز منزجرکنندهای فاسد بود. در اين کشور با نفت ثروتمندش مردم گرسنه بودند و آنوقت شاه در نمايشهای عمومی وقيحترين تجملات غرق بود. شاه دستگاه سرکوب عظيمی داشت، يکی از بزرگترين ارتشهای جهان، پليس مخفی معروف به ساواک که کنترل تمام جنبههای زندگی را داشت و آنها خيلی هم موثر بودند مثل گشتاپو. رسم و رسوم کوچک و بسيار دلپذيری داشتند مثل سرخ کردن مردم تا سر حد مرگ با آتش برقی. اين رژيمی بود که بريتانيا و آمريکا سر کار آوردند و تا آخر هم از حمايت بريتانيا و آمريکا برقرار بود.
اين اوضاع در سال ۱۹۷۹ با انقلاب تمام شد و کارگران ايران در اين انقلاب نقشی کليدی بازی کردند. آنها در خيابانها به مقابله با دستگاه سرکوب برخواستند. خود را مسلح کردند چرا که سربازان به شکل تودهای فرار کردند و سلاحهايشان را به مردم دادند. خيلیها نمیدانند که کارگران ايران شوراهای خود را برپا کنند (آلن در اينجا در واقع میگويد کارگران ايران سوويتهای خود را به نام "شوراها" به پا کردند-م). قدرت در دو قدمی طبقهی کارگر بود. متاسفانه حزب کمونيست ايران نمیخواست قدرت بگيرد (منظور آلن، حزب توده است-م). آنها به خمينیِ گنگستر کمک کردند قدرت بگيرد. و خمينی گفت: خيلی خيلی ممنون و بعد کمونيستها را ممنوع کرد و زندانیشان کرد.
مردم ايران بهای اين کار را با سی سال ديکتاتوری هيولاوار و بنيادگرا پرداختند. اما حالا ديگر کار اين رژيم تمام شده است. تنها چيزی که سرپا نگهش داشته ترس است و همانطور که میبينيد ترس هم دارد ناپديد میشدو. سياست هميشه رويی مفرح و کميک هم دارد. و اينرا در اينجا میبينيم؛ تماشای سير اوضاع مفرح است. خامنهای، رهبر معظم، اينقدر اعتماد به نفس داشت که اجازه داد کارزار انتخاباتی نسبتا آزاد باشد. اعتماد به نفسش از اينجا میآمد که میخواست در انتخابات تقلب کند. آخوندهای رده بالا تمام نامزدها را چک کردند و ۴۰۰ نامزد را حذف کردند و از آنجا که چهار نامزد باقيمانده همه مردان رژيم بودند مشکلی نبود. اما اين فقط ظاهر بود...
اما اينجا بود که اتفاقی عجيب افتاد. هگل گفته، و لنين اغلب تکرار میکرد، که ضرورت خودش را به شکل حادثه نمايان میکند. اين موسوی چهرهای اتفاقی بود؛ او بخشی از رژيم بود. در زمان جنگ با عراق نخستوزير بود. اما در تلويزيون مناظره شد و مسئلهی اقتصاد مطرح شد و اين در ايران، با سقوط قيمتهای نفت، اساس قضيه است. نارضايتیها بالا گرفت و علاقه به مناظرهها هم بالا گرفت.
راستی اينکه احمدینژاد اصلاحاتی انجام داده حقيقت دارد. او پول نفت را داشت و از پس خرج اين کارها بر میآمد. يارانه میداد، بخصوص به دهقانان فقير در روستاها و برای همين هم ميزانی از حمايت بين اين بخشها دارد. اما اين حمايت به شکل روزافزون از بين میرود. شرايط تودهها دارد بدتر میشد و شاهد موج اعتصابات در ايران بودهايم. اينگونه بود که در اين کارزار انتخاباتی اتفاقی عجيب افتاد. در گذشته مردم علاقهای به انتخابات نداشتند و بيشترشان اصلا زحمت رای دادن نمیکشيدند. اما در اين انتخابات تظاهراتهای عظيم در تهران ديديم. اين واقعيت فیالحال نشانی از تغيير روحيهی تودهها میداد.
گرچه موسوی نمايندهی هيچگونه مخالفت واقعی نبود اما تودهها او را نمايندهی مخالفت میدانستند و اينگونه اينرا فرصتی برای دادن درسی به رژيم ديدند. بيشتر ناظرين متقاعد بودند که موسوی برندهی انتخابات میشود. تعيين واقعی ارقام غيرممکن است. هرگز نخواهيم دانست. اما رژيم در اينجا اشتباهی مرتکب شد. احمدینژاد بلافاصله به تلويزيون آمد و اعلام کرد با اکثريتی عظيم برنده شده است. حتی در کشورهای سرمايهداری پيشرفته هم اعلام نتايج نهايی مدت زمانی طول میکشد. ايران کشوری بسيار بزرگ با زيرساختهای بدوی در مناطق روستايی است. آخر او چگونه توانست بلافاصله نتايج را اعلام کند؟
اگر گفته بود: "با اختلاف کم برنده شدم" شايد بعضی مردم باور میکردند. اما در عوض پيروزی خيلی بزرگی اعلام کردند و مردم باور نکردند. بلافاصله واکنش نشان داده شد. مردم به خيابان آمدند: دانشجويان (اول بيشتر دانشجويان بودند)، و در ضمن طبقهی متوسط و معلمان – کسانی که در گذشته حامی رژيم بودند. زنان نقش عظيمی بازی کردند چرا که زنان از قربانيان اصلی اين حکومت هستند.
بياييد شرايطی که لنين پيش میگذارد، چهار شرط انقلاب، را يادآوری کنيم:
رژيم مشتت است؛ بحرانی در رژيم موجود است
طبقهی متوسط بين نيروهای انقلابی و طبقه حاکم سرگردان است
طبقه کارگر آمادهی مبارزه و اعمال بزرگترين فداکاریها است
وجود حزب و رهبری انقلابی.
حکومت ايران از بالا تا پايين مشتت است. اين در تمام طول تاريخ هميشه در ابتدای هر انقلابی صورت میگيرد. در فرانسه در سال ۱۷۸۹ اتفاق افتاد و در روسيه در فوريهی ۱۹۱۷. رژيم که وارد بن بست میشود، اين بن بيست در دو جناح در بالا منعکس میشود. يک جناح میگويد بايد از بالا دست به اصلاحات بزنيم تا جلوی انقلاب از پايين را بگيريم. و جناح ديگر میگويد نه خير، اگر از بالا دست به اصلاح بزنيم، از پايين انقلاب میشود، پس بايد اوضاع را همينطور که هست حفظ کنيم. و هر دو هم درست میگويند.
در مورد نکتهی دوم بايد گفت که طبقهی متوسط سرگردان نبود و در واقع سمت انقلاب را گرفت. کارگران هم مشارکتی داشتند، مثل مورد کارگران اتوبوس تهران. حتی صحبت اعتصاب عمومی هم بود اما اين متحقق نشد. دقيقا بخاطر فقدان آخرين عامل: حزب و رهبری انقلابی.
شاهد بزرگترين جنبشهای تودهها از سال ۵۷ تاکنون بوديم. رژيم را غافلگير کردند. موسوی را غافلگير کردند. آمريکايیها را غافلگير کردند. اين ادعا که سازمان سيا مسئول اين جنبش است، شايعهای پليد است. موسوی از تمام توانش استفاده کرد تا جلوی جنبش را بگيرد. هر روز میگفت: "به خيابانها نرويد، کشته میشويد، میخواهم زندگیتان را نجات دهم". هر روز همين را میگفت و هر روز افراد بيشتری به خيابان میآمدند. نه فقط دانشجويان و افراد طبقه متوسط.
مجلهی اکونوميست مردمی را که در تظاهراتها شرکت کردند اينگونه وصف میکند: مخلوط بودند. دانشجويان، افراد طبقه متوسط، زنان، زنانِ بسيار. اما در ضمن مردم فقير از محلات فقير تهران، زنان حجاب به سر و افراد فقير، حتی آخوندها. اين جنبشی غولآسا بود. اين از آن نوع جنبشهايی است که آدم در ابتدای هر انقلاب حقيقی که جامعه را تا اعماقش تکان میدهد، انتظار دارد. مقامات دست به سرکوب زدند؛ بسيج مردم را کتک زد. کتک زدند، زندانی کردند و بعضیها را هم کشتند. اما هيچ چيز موفق به توقف جنبش نشد. جايی رسيد که حتی نشان ايجاد شکاف درون پليس ديده میشد.
اين تظاهرات فوقالعاده بودند چرا که کسی سازمانشان نداد. فکر کنم اگر تا بحال استدلالی به نفع آنارشيسم بوده باشد، بايد همين ماجراها باشد. جنبش، خودبخودی و با دهان به دهان گشتن شکل گرفت. جوانان از تلفنهای همراه و تمام ساير فنآوریهای مدرن که امروز در دسترس است استفاده کردند.
رژيم سعی کرد اينترنت را مسدود کند و ارتباطات موبايلها را مسدود کند اما جوانها راهش را پيدا کردند. چگونه میتوانی جنبشی را متوقف کرد که رهبری ندارد و کسی نيست که دستگيرش کرد؟ همين است که نتوانستند جنبش را باز دارند. آنارشيستها حتما از اين وضع خيلی خوشحالند. اما بايد به آنارشيستها بگوييم که گرچه فقدان رهبری از يک لحاظ نقطه قوت بود اما نقطه ضعف هم بود.
جنبش در نهايت موفق به کسب اهدافش نشد. بايد بپرسيم چرا. دو ضعف مرگبار در جبنش موجود بود. اولی دقيقا ضعفِ خودبخودی بودن بود. رهبری و برنامه و استراتژی در کار نبود. بدون چنين برنامهای نمیتوان تودههای مردم را در خيابان نگاه داشت. بالاخره جنبش پراکنده میشود، درست مثل بخاری که در هوا پراکنده میشود مگر اينکه در جعبه پيستونی متراکم شود.
مهمتر اينکه کارگران سازمانيافته مشارکت نداشتند. اين نقطه ضعف دوم و نقطه ضعف اصلی بود. اين باز هم محدوديتهای رهبران کارگری در ايران را نشان میدهد. در دورهی گذشته اعتصابهای زيادی ديدهايم اما در لحظهی تعيينکننده، اين رهبری کجا بود؟ متاسفانه باصطلاح، پيشتاز کارگری نتوانست از جنبش حمايت کند و از کارگران نخواست به آن بپيوندند.
به نظر من میرسد که اين باصلاح کارگران پيشتاز يا استالينيستهای سابق هستند و يا عوامل تضعيف روحيه شدهی نسل قبلی که تحت تاثير عقايد استالينيستی هستند. هرچه که هستند، عملکرد خيلی بدی داشتند. تروتسکی مقالهی بینظيری در سال ۱۹۳۰ نوشته است که ارجاع مستقيمی به اوضاع امروز ايران دارد. نام اين مقاله هست: "انقلاب اسپانيا و وظايف کمونيستها". در آن زمان تظاهراتهای بزرگ دانشجويی بود و تروتسکی اصرار می کرد که کارگران اسپانيا و کمونيستهای اسپانيا بايد از اين تظاهراتها حمايت کنند و خواستههای دموکراتيک انقلابی پيش بگذارند.
متاسفانه در ايران رهبران کارگری انتخابات را تحريم کردند و اين جنبش را تحريم کردند که عملکرد خيلی بدی است. اعتصاب عمومی تا اطلاع ثانوی میتوانست کار حکومت را تمام کند بخصوص اگر همراه با برپايی سوويتها يا به قول زبان فارسی، "شوراها" میبود. ايدهی اعتصاب عمومی مطرح بود و حتی موسوی هم ارجاع مبهمی به آن داشت. لازم بود روزی تعيين شود و همين کافی میبود. اما اين خواسته هرگز پيش کشيده نشد.
ما در مقالاتِ وبسايت به اين اشاره کرديم که نمیشود موقعيتی داشت که مدام از مردم بخواهيد به خيابان بياييد و بهشان بگوييد تظاهرات کنيد، تظاهرات کنيد، تظاهرات کنيد. آن هم بدون هيچ چشمانداز. مردم هر روز دارند به خيابان میآيند و سرشان را به باد میدهند و چشماندازی هم نيست. و در نتيجه چيزی که اتفاق افتاد غيرقابل اجتناب بود. من در مقالهی اول خودم گفتم: اگر اوضاع اينگونه ادامه پيدا کند، زوال میيابد. و همين هم شد.
در ظاهر به نظر میرسد حکومت کنترل را بازيافته است اما اينگونه نيست. هيچ چيز حل نشده و شکافهای حکومت اکنون کاملا باز شدهاند. حتی در چپ هم شکاف باز شده است (میتوان به اصلاحطلبان، چپ گفت) و در راست هم همينطور. رفتار رفسنجانی بخصوص جالب است. او يکی از گنگسترهای اصلی حکومت است – گنگستری بسيار ثروتمند و گنگستری بسيار پولدار. او حالا به سمت اپوزيسيون رفته است.
رفسنجانی حدود ده روز پيش نماز جمعه برگزار کرد، نماز جمعهای در يکی از مساجد اصلی تهران. اين چيز جديدی نيست؛ رهبران اغلب اين کار را انجام میدهند. احمدینژاد هم اخيرا همين کار را کرد. اما در تظاهراتی بزرگ (که نماز جمعه هم به نوعی همين است) حداکثر ۵۰ هزار نفر میآيند. اما اين بار چند نفر به نماز جمعه با رفسنجانی رفتند؟ يک ميليون نفر! خوب شايد هم يک ميليون نفر ناگهان به علاقه سوزانی برای دعای الله رسيدهاند. اين هم ممکن است اما من که فکر نمیکنم. اين تظاهرات سياسی تودهای بود. و همين جناب گنگستر، همين رفسنجانی، سخنرانی خيلی رزمندهای در مسجد انجام داد.
فکر نمیکنم خيلی صحبت از خدا و الله کرد. در عوض خواهان دموکراسی شد، گفت که در انتخابات تقلب شده است و گفت استفاده از خشونت عليه مردم ايران قابل قبول نيست و خواهان آزادی تمامی دستگيرشدگان شد. باورنکردنی است. و حتی جالبتر اينکه روحانيون اصلی از شهر قم، که مرکز مذهبی اصلی در ايران است، از او حمايت کردند. فکر میکنم حداقل چهار يا پنج آيتالله عظمی از رفسنجانی حمايت کردند. اين يعنی شکافی باز موجود است و به نظر میرسد اوضاع دارد از دست خامنهای خارج میشود.
خامنهای رهبر معظم است و نه فقط در مسائل مذهبی. او رهبر معظم دولت است. ارتش و قوه قضاييه را به دست دارد و حالا رفسنجانی او را علنا به چالش کشيده است. جالبتر اينکه شب پيش از نماز جمعه، در شبِ پنجشنبه ۲۴ افسر ارشد ارتش دستگير شدند. دو تا از اينها ژنرال بودند. چرا دستگيرشان کردند؟ انها با لباس فرم به نماز جمعه رفتند و اين مشخصا عملی شورشی بود.
در نتيجه تمام شرايطی که لنين برای انقلاب مطرح میکند در ايران حاضر هستند مگر يکی و دقيقتر بگوييم، يکی و نصفی چرا که پرولتاريا، باز هم به علت ناکامی رهبری، نقش اصلی را که بايد بازی کند، بازی نکرده. لنين در سال ۱۹۰۵ نوشت که در چنين موقعيتی پرولتاريا بايد خود را در صدر کشور قرار دهد. پرولتاريا و حزبش بايد برای پيشرفتهترين خواستههای دموکراتيک انقلابی بجنگند و اينها نه فقط کارگران که طبقه متوسط، دانشجويان، جوانان و زنان را جلب میکند.
اين خواستهها دموکراتيک بايد در يک شعار خلاصه شود: اعتصاب عمومی سراسری و شوراها (نويسنده باز هم از کلمهی فارسی"شورا" استفاده میکند-م). اگر اين کار شده بود، کار حکومت تمام بود. فقط به معنای اين فکر کنيد. تاثيرات انقلاب در ايران را تصور کنيد. تصور کنيد چه تاثيری بر تمام کشورهای آن منطقه خواهد داشت. حکومتهايی مثل مصر، اردن، عربستان صعودی يکی پس از ديگری سقوط میکنند. فکر میکنيد چرا امپرياليستها در مورد مسائل ايران اينقدر ساکت بودهاند؟
شايد بپرسيد دولت جديد بايد چه شکلی داشته باشد. پاسخ من اين است: اگر حزب بلشويکی(حتی حزبی با ۸۰۰۰ عضو مثل بلشويکها فوريهی ۱۹۱۷) در کار بود، الان در ايران بايد صحبت از انقلاب پرولتری کلاسيک میکرديم. اما چنين حزبی موجود نيست. در نتيجه تقريبا قطعی است که انقلاب ايران بايد از مرحلهی نوعی حکومت پارلمانی بورژوايی بگذرد، مثل اسپانيا در پيامد سال ۱۹۳۱. اما در شرايط بحران اقتصادی اين همانقدر نسخهای برای صلح و مسالمت است که در اسپانيای سال ۱۹۳۱ بود.
سرنگونی رژيم فقط تا زمان بحران بعدی به تاخير افتاده است که در شش ماه، دوازده ماه يا دو سال آينده خواهد بود. اما فرا رسيدن آن غيرقابل اجتناب است. و اين آغازگر دورهای بسيار طوفانی در ايران خواهد بود. نمیتوانيم ماهيت حکومتی را که ظهور میکند دقيق بگوييم. اما بهتان میگويم چه چيزی نخواهد بود: نمیتوانيم شاهد رژيم اسلامی بنيادگرای ديگری در ايران باشيم. نه پس از ۳۰ سال گذشته. آن دوران ديگر تمام شده. و در نتيجه انقلاب ايران برای اولين بار اين جنونِ بنيادگرايی را که در خاورميانه موجود است جارو میکند.
چشماندازها و وظايف
ما داريم وارد دورهای انقلابی میشويم که چند سالی طول میکشد و بالا و پايين دارد مثل اسپانيا از سال ۱۹۳۰ تا ۱۹۳۷ اما تحت اين شرايط تودهها خيلی سريع میآموزند. عقايد ما همين حالا بازتاب مهمی درون خود ايران دارند و در دورهی پيش رو لاجرم رشد خواهند کرد.
روشن است که دانشجويان دارند به نتايجی میرسند. آنها میتوانند محدوديتهای موسوی و اصلاحطلبان را ببينند. اين واقعيت که وبسايت ايرانیِ گرايش مارکسيست بينالمللی شاهد بازديد صدها دانشجو بوده که راجع به سوسياليسم و مارکسيسم سوال میکنند اهميت بسياری دارد. به نظرم گرايش مارکسيست بينالمللی واکنش خيلی سريعی به وقايع ايران نشان داد. میتوانم به شما گزارش دهم که مقالات ما بلافاصله و درست در همان روز به فارسی ترجمه شدند، بلافاصله در ايران توزيع شدند و بنا به گزارشهای ما، واکنشی عالی دريافت کردهاند.
رفقا، بهرحال من فقط وقت داشتم که به انفجاریترين نکتهها در سياست جهان اشاره کنم و وقت ندارم که بيشتر به اين نکات بپردازم. در پايان میخواهم بگويم که: لنين روزی مقالهای نوشت که عنوانش بود "مواد آتشزا در سياست جهانی". رفقا امروز همهجا موادآتشزا يافت میشود و شرايط انقلاب دارند آماده میشوند.
البته که نبايد اغراق کنيم: هنوز اولين روزها است. به قول تروتسکی، ما بايد صبور باشيم. اما دو موضوع در اينجا روشن است: حداقل شاهد آغاز تغيير آگاهی تودهها هستيم. ميليونها نفر با گوش باز جوری به عقايد مارکسيسم گوش میدهند که قبلا نمیدادند. من نزديک به ۵۰ سال است که عضو گرايشی هستم که تد گرانت بنيان گذاشت و قبلا جبنشهای بزرگ ديدهام. اما هرگز موقعيتی مثل اين نديدهام و موردی را به ياد نمیآورم که مشابه سير کنونی اوضاع باشد.
نکتهی دوم و نهايی نقش انترناسيونال است. نيروهای ما هنوز بسيار کوچک هستند. داريم سعی میکنيم اولين هستهی گرايش مارکسيست بينالمللی را در بسياری کشورها بسازيم اما داريم رشد میکنيم. و اکنون ديگر فقط ناظر نيستيم بلکه بخشی فعال از جنبش در بعضی از کشورهای بسيار مهم هستيم. در نتيجه میتوانيم اعتماد بسياری به آينده داشته باشيم. ما عقايد صحيح را داريم، عقايد فوقالعاده بنيادينِ مارکسيسم. تاکتيکها و روشهای درست را هم داريم و مهمتر از همه مصمم هستيم که اين عقايد را به سازمانهای تودهای طبقهی کارگر متصل کنيم.
رفقا! میتوانيم با اطمينان کامل به عقايد مارکسيسم، با اطمينان کامل به نقش انقلابی طبقهی کارگر، با اطمينان کامل به خودمان و با اطمينان کامل به پيروزی گرايش مارکسيست انقلابی به پيش برويم.
![]()
اول سراغ بهودی ها رفتند
من يهودی نبودم ،اعتراضی نکردم
از ان به بعد به سراغ لهستانی ها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم
انگاه به ليبرالها فشار اوردند
من ليبرال نبودم،اعتراض نکردم
سپس نوبت کمونيستها رسيد
من کمونيست نبودم،بنابر اين عتراضی نکردم
سر انجام به سراغ من امدند
هر چه فرياد زدم ديگر کسی نمانده بودکه اعتراضی کند
شعراعتراض نکردن:برتولت برشت
حمله نبوی به کمونيسم
ابراهيم نبوی درپاسخ به افشاگری رفقای کميتۀ دانشجوئی بلژيک واعتراض اين رفقابه اظهارات اوعليه جانباختگان وقربانيان رژيم جمهوری اسلامی دردهۀ ۶۰ و توهين به رفقای جانباختۀ کمونيست در زندانهای مخوف جمهوری اسلامی در گردهمائی بروکسل در تاريخ ۲۳ سپتامبر، عکس العملی همانطور که از اوانتظار ميرفت از خود نشان داده است.
پاسخ او به اين رفقا هر چه بيشترو بيشترماهيت ارتجاعی و ضد کمونيستی اش را برای افکار عمومی اشکار تر کرده و تفکرات بغايت کينه تو زانۀ او را نسبت به احزاب چپ، کمونيست و کمونيستهابه طرز بارزی روشن ساخته است.
قبل ازهرچيزلازم است گفته شودکه ابراهيم نبوی ازامکانات بسياروسيعی برای اشاعۀ افکار ارتجاعی و ضدکمونيستی خودوتبليغ و ترويج اين افکارو بر عکس جلوه دادن تاريخ مبارزات و سر کوب مبارزان به دست رژيم جمهوری اسلامی که خود نيز يکی از عناصر فعال اين رژيم بوده در بين ايرانيان و غير ايرانيان برخوردار است. درضمن ا زامکانات دوستان ليبرال و با نفوذ و به اصطلاح حقوق بشری اش و مديای بورژوا-امپر ياليستی به وفور استفاده ميکند.برای مثال در سايت راديو زمانه که با کمک مالی ا مپرياليستی برای حمايت و قوی کردن جناح اصلاح طلبان و فريب ايرانيان درداخل و خارج ايران به راه انداخته شده، اوجزء قلم زنان دائم و ثابت ميباشد و به شدت از اين امکان برای فريب افکار عمومی در بر حق جلوه دادن باند سر کوبگران سابقِ واز دولت رانده شده (اصلاح طلبان)مثل موسوی و کروبی استفاده ميکند.
ايشان ازطرف انجمنهای متشکل ازسلطنت طلبان وتوده ای ها وليبرال هادعوت شده وبه سخنرانی و تعريف کردن طنز وفريب افکارعمومی مشغول ميباشد.در حالی که خود را مخالف جناح حاکم نشان ميدهد اَزادانه و قانونی به ايران سفر ميکند.نبوی در حال رفت و امد به ايران است و به مبارزان-انقلابی و کمونيستهايی که ۳۰ سال به دليل اينکه تحت تعقيب و فشار جمهوری اسلامی هستندو قادر به رفتن به ايران تحت حکومت اين رژيم ارتجاعی نيستند حمله ميکند وبه انان تهمت ميزند.به دفاع و تبليغ و ترويج ارتجاع و طرفداری از جا نيان اصلاح طلب و شکنجه گران و قا تلين کمونيستها در دهۀ ۶۰ و پس از ان می پردازد. از طرف ديگربه مخا لفت و کينه ورزی با انقلابيون کمونيست با سر سختی به اشکال مختلف، با نوشتن مطلب و طنز و سخنرانی کردن مشغول ميباشد.اوعنصر بسيار فعال ووفادار و گستاخی برای دفاع از جناح اصلاح طلبان و بر پا ماندن رژيم سرمايه داری و سرکوب ميباشد.
درپاسخ به رفقای کميتۀ دانشجوی،نبوی نوشته است"شش سالی است که درفضای بيرون از ايران زندگی ميکنم و در تمام اين مدت تلاش کرده ام تا خود را الوده، بازی های کودکانۀ کسانی نکنم که زندگی سياسی و اجتماعی مردم ايران برای انان يک تفريح ساده است و جز افزودن به بار سنگينی که بر دوش ملت است کاری ندارند،به هميبن دليل همواره تلاش کرده ام که دور از هياهوی اين جماعت کار خود را بکنم وبا انان کاری نداشته باشم" واقعا اين گفته و ادعا از قلم شخصی که در تاريکترين سالهای سرکوب در خدمت دستگاه سرکوب (جمهوری اسلامی)دار ای پست و مقامهای مهمی در اين رژيم به خدمت گذاری مشغول بوده است،بسيار قابل توجه ميباشد.ايشان در سالهائی که روزانه دهها کمونيست و انقلابی و دانشجو به پای چوبه های دار و جوخه اعدام برده ميشدند يعنی در سالهای ۵۹-۶۱ عضو شورای مرکزی دانشجويان(دفتر تحکيم)بوده است(به اساسنامه و مرامنامۀ اين تشکيلات ارتجاعی دراينترنت مراجعه شود)،درسالهائی که رژيم به سر کوب دانشجويان مبارز و پيشروو بستن دانشگاها اقدام کرد. نبوی در اين نهاد ضد دانشجوئی(دفترتحکيم) و در شورای مرکزی ان عضو بود.
ازسال۶۱-۶۴مديردفترسياسی وزارت کشوربود.درسالهائی که درزندانهای مخوف اوين وقزل حصار وگوهر دشت و درسرا سر ايران رژيم به سرکوب و کشتار بيسا بقۀ انقلابيون و کمونيستها مشغول بود ،ايشان مدير دفتر سياسی وزارت خانۀ کشت و کشتار بودند و در ضمن با داشتن موقعيت شغلی مهم به صدای و سيمای سر کوب در سالهای سياه و ديکتاتوری هاردر خدمت اين ارگان تحميق و دروغ بود.به قول اقای بهروز نظری نويسندۀ مطلب"صدا و سيمای ولايت فقيه:رسانه سر کوب ملی "در اين مقاله اقای نظری نقش و عملکر صدا و سيمای جمهوری اسلامی را بخوبی تو ضيح داده اند(اين مقاله در سايت کمونيستهای انقلابی مو جود است) درزير به بخشی از مشاغل شريف نبوی اشاره ميکنم .
منظورنبوی از"بازيهای کودکانه کسانی"انسانهای مبارزوشريف وکمونيستهای انقلابی است که از دست اَزار و اذيت وتعقيب و شکنجه و اعدام رژيم سر کوبگر جمهوری اسلامی در سالهای دهه ۶۰ (سالها ئی که ايشان به اين رژيم خدمت ميکرده )به خارج از ايران و بر خلاف ميل خودشان امده اند وبه دشواری با عبور از را ههای سخت و طاقت فرسا و با از دست دادن بسياری از رفقا و عزيزان خوددر خارج از کشور زندگی و فعا ليت سياسی ميکنند.منظور ابراهيم اشاره به مبارزينی است که سالها رنج تبعيد را تحمل کرده اندو به مبارزه بر عليه رژيمی که او در خدمت ان بوده است به فعا ليت مشغول بوده و هستند،کمونيستها مثل نبوی وهم پا لکی هايش از مرزهای قانونی با اجازۀ رژيم جمهوری اسلامی و با ويزا عبور نکردند.
انسانهائی که نبوی بابيشرمی وگستاخی به انان توهين کرده وميکند،همه مبارزين واقعی ان دهۀ سياه در دوران نخست وزيری شخص محبوب نبوی يعنی،مير حسين موسوی،نخست وزير دوران قتل عام کمونيستها و ازاديخواهان، نخست وزير جنگ و ويرانی ميباشند. طبيعتامبارزان واقعی درخارج از کشور به فعا ليت خستگی نا پذير خود و افشاگری بر عليه کليت رژيم با هر رنگی که الان به خود گرفته اند(هر ۲ جناح)می پردازند. اَنها ،مثل اقای نبوی هر روز بر حسب شرايط وبه خاطر منافع فردی خود رنگ عوض نميکنند.
انچه در"پاسخ"اوبه رفقای مبارزکميتۀ دانشجوئی کاملابارزاست.دشمنی ماهوی وبنيادی نبوی باکمونيسم و کمونيستها ميبا شدکه اين خودگواه کينه توزی يک مرتجع است. اين دشمنی را به خوبی در نوشته اوميشود مشاهده کرد.برای نبوی حمله به حزب کمونيست کارگری از همين ضديتش به کمونيسم نا شی ميشود و نه چيز ديگری. کمونيستها،نيروها ی چپ انقلابی و دموکراتها ی واقعی،عليرغم هر اختلاف نظری که با حزب کمونيست کارگری دارند،در مقابل اين درندگی بورژوازی و ارتحاعيونی از قبيل نبوی نبايد سکوت کنند.ضروری و حياتی است که ما با همبستگی بيشتری بر عليه اين حملات،افتراءو لجن پراکنی در مقابل ارتجاع بر خيزيم.
رژيم جمهوری اسلامی درگذشته وحال بادرخدمت داشتن عناصری مثل نبوی به سرکوب کمونيستها و انقلابيون مبادرت ورزيده.امروز نيزکه بخشی از همين رژيم سر کوب از دايرۀ قدرت مستقيم بيرون(موسوی و شرکاء) افتاده، بخش مطرود شده سعی ميکند که به کمک طرفداران فالانژ و ۲ اتشۀ خود ،چون ابراهيم نبوی به تطهير چهره های جنا يتکار اصلاح طلبان بپردازد. مير حسين موسوی و دولت او در زمانی که او نخست وزير بود به کشتن يک نسل اقدام کردند و به تعقيب،ازار و مجبور کردن تعداد بيشماری به خروج اجباری از ايران. کمونيستهائی که برخلاف ابراهيم نبوی و شر کاءهر روز به رنگی در نيا مدند و نان به نرخ روز نخوردند.
باافشای اين عناصربايد جلوی تبليغات انان را بر عليه انقلابيون و کمونيستها گرفت ،سکوت جايزنيست به قول"برتولت برشت"هيچ اعتراضی نکردم تا سر انجام به سراغ من امدند. هر چه فرياد زدم ،ديگر کسی نمانده بود"امروز به حزب کمونيست کارگری حمله ميکنند فردا نوبت ديگری است، بايد نقاب دروغين ازاديخواهی و حقوق بشر و دموکراسی را از چهرۀ اين جانيان سابق بر داشت.چهرۀ بدون نقاب انان يعنی: دشمنی با کمونيسم،کارگران و زحمتکشان و جامعه ای به طور واقعی ازاد و انسانی ميباشد.نبوی و نبوی ها فرصت طلبانی هستند که اگر فردا جناح مورد علاقۀ انان بر اريکۀ قدرت نشيند،همان چهرۀ واقعی دهۀ ۶۰ خود را نشان خواهند داد و نقاب از چهره بر خواهند گرفت و اولين نيروها و افرادی که تحت ازار و تعقيب و زندان و شکنجه در دولت مورد علاقل ايشان قرار خواهند گرفت کمونيستها ميباشند.
در زيربخشی از پروندۀ بسيار روشن و ضد مردمی او (نبوی) اورده ميشود.
عضو شورای مرکزی سازمان دانشجويان( عضو دفتر تحکيم) دانشگاه شيراز(۱۳۵۹-۱۳۶۱(
مدير دفتر سياسی وزارت کشور(۱۳۶۱-۱۳۶۴
جانشين مديرکل اجتماعی وزارت کشور به مدت سه ماه( ۱۳۶۳(
عضو شورای طرح و برنامه شبکه اول سيما ( ۱۳۶۳-۱۳۶۶)
معاون گروه فيلم و سريال شبکه اول سيما( ۱۳۶۴-۱۳۶۵)
مدير طرح و برنامه شبکه اول سيما(۱۳۶۵- ۱۳۶۶
مشاور رئيس دانشکده صدا و سيمای جمهوری اسلامی(۱۳۶۶- ۱۳۶۷
پس از بهار و همزمان با تابستان ۵۹ و تعطيلی دانشگاهها بود که دفتر تحکيم به تثبيت پايههای خود، تصحيح و تکامل اساسنامه و تربيت نيروها و منسجم کردن تشکيلات پرداخت. از جمله برگزاری دورههای آموزشی و تحقيقاتی بود که در دورههای نسبتاً بلند مدت و با حضور افراد برجسته بر گزار شد.نقل از اسا سنامه دفتر تحکيم وحدت(منبع ويکی پدييا)
پشتيبانی از نهادهای انقلابی از طريق تامين نيرو
کارهای فکری-فرهنگی در راستای غنی سازی مبانی فکری نظام
سازماندهی دانشجويان برای حضور در جبههها
تشکيل شورای موقت برای اداره دانشگاهها و مشارکت در راه اندازی جهاد دانشگاهی
عضويت تعدادی ازاعضادرستادانقلاب فرهنگی
شغلها و مسئوليتهائی را که نبوی در تاريکترين و وحشتناکترين دوران ۳۰ساله عمر ننگين جمهوری اسلامی داشته ،خود گواه ماهيت و نقش اين فرددر دفاع وخدمت و تثبيت به اين رژيم کشتار و سر کوب رانشان ميدهد. بخشی از سابقۀ کاری ايشان مدرک گويائی در اين زمينه ميباشد.
نبوی ميتواند گفته های خود را در بروکسل بر عليه کمو نيستهای اعدامی دهۀ ۶۰ و عکس خود را در کنار لاجوردی جلاد انکار کند و به دروغ پردازی و لجن پراکنی بر عليه نيروهای کمونيست بپردازد.ولی نمی تواند با داشتن چنين پر وندۀ سياهی گذشتۀ خود و خدمت به رژيم جمهوری اسلامی را انکار وکتمان کند.ميتواند مثل يک طرفدار صادق بورژوازی به لجن پراکنی و دروغ بر عليه کمو نيستها بپردازد،ولی پروندۀ ايشان نيازی به تو ضيح ندارد ،خدمات ايشان به ارتجاع با اين سابقه درخشان روز بروز برای همه اشکار تر ميشود و ماهيت ارتجاعی اونيز.هرچه بيشتر به افشای نيروهای ارتجاع بپردازيم.
بنفشه کمالی۲۰ .۱۰. ۲۰۰۹
http://shadochdt.wordpress.com
banafshekamali@gmail.com
![]()
پارسا نيک جو
رفيق بهروز شادی مقدم در مقاله ای با عنوان« نگرشی منزه طلبانه به مارکسيسم» کوشيده است ضمن بی پاسخ گذاشتن نقد من( آيا اعدام شکلی از مبارزه ی سوسياليستی است؟) با طرح مسائلی ديگر زمينه ی بحث خود را گسترش دهد. من می کوشم ضمن تاکيد برنقد خود به ساير مسائلی که ايشان طرح کرده اند نيز به کوتاهی پاسخ دهم. اميدوارم ادامه ی اين نقد و بررسی ها بتواند زمينه ساز گفت- و گويی روشنگر شود.
ايشان در آغاز مقاله ی خود مدعی می شود که: « مطلب مارکسيسم واعدام اين سئوال را جلو تفکر مسلط بر چپ می گذارد که در شرايطی مشابه شرايط بلشويک ها که درنوشته اَورده شده، چگونه عمل خواهند کرد و نظرشان چيست واکنون نيز اين سئوال را برای ما پيش اَورده که از"مخالفين اعدام"بپرسيم اَيا سياست لنين دراَن مقطع درست بوده يا نه؟ مسئله و منظور وهدف نوشتۀ فوق فقط اين است. که متاسفانه رفيق پارسا هم از کنار اَن رد شده است.» اول آن که با استناد به متن « مارکسيسم و اعدام» به هيچ وجه نمی توان پذيرفت که منظور و هدف رفيق از آن نوشته طرح اين شبه پرسش بوده است که چپ های مخالف اعدام در شرايطی مشابه شرايط بلشويک ها، چگونه عمل خواهند کرد و نظرشان درباره ی موضع و عمل کرد بلشويک ها چيست؟ رفيق شادی مقدم در آن نوشته در دفاع از مجازات اعدام به مثابه شکلی از مبارزه ی سوسياليستی، به موضع و عمل کرد لنين در جبهه ی جنگ با آلمان ها و سرکوب شورش کرونشتات،استناد کرده بود. در نتيجه منظور و هدف نويسنده از نوشتن « مارکسيسم و اعدام» دفاع از مجازات اعدام به مثابه شکلی از مبارزه ی سوسياليستی بوده، و هدف از استناد به موضع و عمل کرد لنين برای مستدل کردن موضع خود و بی پايه نشان دادن نظر مخالفان مجازات اعدام بوده است. البته ايشان در ادامه از همين استدلال در قالب جمله ای پرسشی آن هم در درجه ی اول برای نشان دادن خنده دار بودن و جدی نبودن موضع مخالفان اعدام استفاده کرده است. به اين بخش از نوشته ی ايشان دقت کنيد: « اََيا هنگامی که دولت شوراها درگير مشکلات بزرگی بود و اين مشکلات می رفت که اَن را از پايی بيندازد... اگر اَن وقت حزبی که خود را کمونيستی می دانست و درمقابل رهنمود لنين قرارمی گرفت و شعارمی داد: ما مخالف اعدام و تيرباران هستيم، خنده دار نبود و نيست؟ و مردم اين حزب را جدی می گرفتند؟» به زعم رفيق شادی مقدم، پس از اثبات خنده دار بودن « اگر باز حزب مورد نظر بر عقيده اش پافشاری نمايد، نبايد از اَن ها سئوال کرد در اَن شرايط اگر شما بوديد چه موضع ديگری می گرفتيد که موثر واقع می شد و يا اصولی تر و صحيح تر بود؟» رفيق شادی مقدم در پاسخ خود همين استدلال را از زاويه ای ديگر اين گونه طرح کرده است: « از"مخالفين اعدام"بپرسيم اَيا سياست لنين در اَن مقطع درست بوده يا نه؟» پيش از ارائه ی پاسخ مشخص و صريح به شبه پرسش های ايشان، مايلم ابتدا به اين موضوع بپردازم که چرا من از پاسخ دادن به اين شبه پرسش ها در نقد خود پرهيز کردم. در يک کلام من اين شبه پرسش ها را به هيچ وجه پرسش هايی جدی تلقی نمی کنم، زيرا به باور من پرسش جدی، پرسشی است که با اشاره به امر ناگفته و ناديده ای، گفته ها و ديده ها را روشن تر کند. به اين اعتبار شبه پرسش های ايشان، به دليل آن که نمی توانند اين نقش و کارکرد را داشته باشند، پرسش های جدی نيستند. برای روشن تر شدن، تصور کنيد از کسی که مخالف بی قيد و شرط مجازات اعدام است، شما پی در پی با اشاره به نمونه های تاريخی اجرای حکم اعدام بپرسيد، خوب شما که مخالف حکم اعدام هستيد، درباره ی اعدام فلان شخص به فرمان فلان شخص در فلان شرايط چه نظری داريد؟ بديهی است پاسخ آن که مخالف بی قيد و شرط اعدام است، اين خواهد بود که فرقی نمی کند چه کسی به فرمان چه کسی در چه شرايطی اعدام شده است، من مخالف بی قيد و شرط اعدام هستم. همان گونه که می بينيد اين گونه شبه پرسش و پاسخ ها به هيچ وجه، امر گفته شده را روشن تر نمی کند. اگر چنين است، پس چرا رفيق شادی مقدم در بحث خود اين همه بر مهم بودن اين شبه پرسش ها تاکيد می کند. به باور من راز اهميت اين شبه پرسش ها در اعتبار نام لنين و بی اعتباری اعدام شده گان نزد چپ نهفته است. به همين دليل رفيق شادی مقدم دامنه ی پاسخ دادن به اين شبه پرسش ها را فقط به چپ های مخالف حکم اعدام محدود می کند. نکته ی ديگری که پيش از پاسخ مشخص به شبه پرسش های ايشان، ضروری است بدان اشاره کنم اين است که، رفيق شادی مقدم خواسته يا ناخواسته با معادل هم پنداشتن بحث سرکوب و جنگ و اعدام، بر ابهام بحث افزوده است. در حالی که تفکيک اين سه مقوله بسيار مهم و اساسی است.
در ادامه می کوشم ابتدا موضع خود را در برابر اين سه مقوله با صراحت بيان کنم، سپس به شبه پرسش های رفيق شادی مقدم نيز پاسخ دهم. من نيز بر اين باورم که با همه کس می توان مدارا کرد جز با مخالفان اهل مدارا. به همين دليل با سرکوب هر گروهی که بخواهد با توسل به اعمال قهرآميز، قدرت حکومت کارگری را تهديد بکند، موافق هستم، زيرا از آن گريزی نيست. اما با اعدام اسيران همان گروه مخالف هستم، زيرا ناگزير نيستيم که آن ها را اعدام کنيم، می توانيم آن ها را زندانی کنيم. هم چنين در اين نيز شکی ندارم که به رغم ميل ما پيکار طبقاتی هرگز از سويه های خشونت بار عاری نبوده و نخواهد بود، و پيروزی انقلاب کارگری بناگزير در گرو پيروزی طبقه ی کارگر در لحظه ی پيکار قهر آميز خواهد بود. به همين دليل بر ضرورت سازماندهی و پيکار نيروی قهر انقلابی در برابر نيروی قهر ارتجاعی تاکيد می کنم. اما با اعدام افراد ضد انقلابی که پس از انقلاب توسط حکومت کارگری بازداشت و دستگير می شوند، مخالفم. در ميدان جنگ نيز بديهی است که نمی توان از کشتن دشمن پرهيز کرد، اما از اعدام و تيرباران اسيران و جاسوسانی که دستگير شده اند و يا آنانی که ازميدان جنگ فرار می کنند به هيچ وجه دفاع نخواهم کرد. در نتيجه بر خلاف باور رفيق شادی مقدم می توان با اعدام مخالف بود و بر ناگزيری کشتن در ميدان جنگ و ناگزيری لحظه ی قهرآميز در پروسه ی انقلاب و سرکوب دشمنانی که به اعمال قهرآميز روی آورده اند باور داشت. مهم تر آن که اين امر به هيچ وجه آن گونه که ايشان می پندارند، به معنای تناقض در تئوری عمل نمی باشد. بنا براين من با موضع و افق فکر کنونی حتا اگر در شرايطی چون بلشويک ها قرار بگيرم هرگز به حکم اعدام و تيرباران دشمنان طبقه ی کارگر آری نخواهم گفت. بديهی است که اگر اين پرسش را بيست سال پيش در برابر من قرار می دادند پاسخ من چيزی جز دفاع از اجرای حکم اعدام نبود. به اين اعتبار می توان پرسيد، آيا ما می توانيم بر مبنای موضع و افق فکر کنونی، به نقد و داوری گذشته ای بپردازيم که موضع و افق فکری مسلط در آن، افق و موضع کنونی ما نبوده است؟ به باور من می توان و بايد بر اساس موضع و افق فکر کنونی به داوری درباره ی گذشته پرداخت، اما برای فهم رخ داد گذشته بايد آن را در زمينه و افق و موضع گذشته قرار داد؛ مهم تر آن که نمی توان انتظار داشت که گذشته گان بر اساس موضع و افق فکر کنونی ما فکر و عمل می کردند. برای مثال پيش از آن که افق و موضع فمينيستی شکل بگيرد، زن ستيزی جاری در ادبيات فارسی امری پنهان و پذيرفته شده بود، در واقع آشکار شدن زن ستيزی جاری در ادبيات فارسی و نقد آن، حاصل بازخوانی ادبيات فارسی با رويکردی فمينيستی است. اما هيچ يک از منتقدان نمی گويند، سعدی می بايد ستايش گر برابری زن و مرد می بود. بر همين اساس می توان گفت عمل و فرمان لنين در افق و موضع مسلط آن زمان قابل درک است.
رفيق شادی مقدم در بخشی ديگر از مقاله ی خود می گويد: « يکی از بيماريهای مزمن وممکن بر سر راه مارکسيست ها به خصوص در شرايطی چون اين زمان که وضعيت چندان مساعد برای پراتيک نظراتمان نيست و فرصت هست تا با تئوری هايمان ور برويم، منزه طلبی است. منزه طلبی بامارکسيسم درتضاد است.» رفيق شادی مقدم به دليل آن که من چون ايشان « طرح ايده ی تيرباران و اعدام را متعلق به عرصه ی فعاليت ومبارزه ی مارکسيسم» نمی پندارم، مرا به منزه طلبی متهم می کند. اول آن که طرح ايده ی تيرباران و اعدام، به هيچ وجه متعلق به مارکسيسم نيست. درست است که مارکسيست ها در عمل از اين شيوه ها استفاده کرده اند، اما آيا می توان با استناد به استفاده ی عملی مارکسيست ها از اين شيوه ها به اين نتيجه رسيد که طرح ايده ی تيرباران و اعدام متعلق به مارکسيسم است. نزد رفيق شادی مقدم، باور به ايده ی تير باران و اعدام چنان جايگاه رفيعی يافته است، که نقد و نفی آن را نشانه ی منزه طلبی تصور می کند. البته ايشان نقد و نفی ايده ی تيرباران و اعدام را نه حاصل بازخوانی انتقادی تئوری و پراتيک تا کنونی، بل حاصل ور رفتن با تئوری می پندارد. تحليل وی از وضعيت موجود نيز بسيار قابل توجه است، ايشان بر اين باور اند که در شرايط کنونی، وضعيت برای پراتيک نظرات مارکسيست ها چندان مساعد نيست. ايشان البته توضيح نداده اند که وضعيت برای پراتيک کدام نظرات مارکسيست ها مساعد نيست. آيا منظور وی اين است که در وضعيت کنونی، شرايط برای پراتيکی کردن ايده ی تيرباران و اعدام مساعد نيست؟ اگر منظور وی اشاره به اين امر است، حق با ايشان است. اما من بر خلاف ايشان بر اين باورم که در تاريخ ايران هيچ گاه مارکسيست ها، چون امروز فرصت مساعدی برای تحقق ايده های کمونيستی در اختيار نداشته اند. در حقيقت هم اکنون جنبش سوسياليستی در ايران با يک فرصت و آزمونِ بزرگ تاريخی روبرو است.
ايشان در فرازی ديگر از نوشته ی خود می گويد: « سکوت در مقابل نظرات ضد لنينی، رد و روش نفی گرايی و اتهام زنی به لنين، ابهام تراشی، سئوال گذاشتن و سعی در از قلم انداختن لنين و به مارکس متوسل شدن، شيوه ايست و فقط نوعی از ارتداد و سست عنصری صاحبان اَن مواضع را که خود را مارکسيسم می دانند، نشان می دهد. » من ضمن ضرورت حفظ و انتقال ميراث تئوری و پراتيک انقلابی لنين، بازخوانی انتقادی تئوری و پراتيک وی را تنها راه حفظ و ارتقا ميراث لنين می پندارم. به باور من يکی از گام های اوليه برای حفظ و ارتقا ميراث لنين، نقد چهره ی ساخته و پرداخته شده ی لنين در قالب لنينيسم استالينی يا تروتسکيستی است. بی شک از لنين بسيار می توان آموخت، اما هرگز نمی توان و نبايد وی را به پيامبری تبديل کرد که مخالفان آن را مرتد ناميد. کمونيسم آيين و کيش نيست، بنابر اين نمی توان چون مومنان و متعصبان کيش ها و آيين ها، کسانی را که از کمونيسم روی بر می گردانند مرتد ناميد و در صورت امکان و نياز آن ها را محاکمه و اعدام کرد. کمونيسم جنبش ضد سرمايه داری طبقه ی کارگر است، کسی که پشت به اين جنبش می کند، خواسته يا ناخواسته به اردوی بورژوازی می پيوندد. می دانم که رفيق شادی مقدم، مرتد ناميدن را از لنين آموخته است، اما به باور من اين رويکرد لنين در خور حفظ و انتقال نيست.
http://agahbash.blogfa.com/

اظهارات بيشرمانۀ ابراهيم نبوی اين سخنگوی ارتجاع اسلامی
ابراهيم نبوی درکنارلاجوردی دردهۀ ۶۰ درسالهای سرکوب کمونيستهادرايران
اخيرادرسايتهای مختلف مطلبی ازطرف"کميتۀ دانشجوئی"به نام"شاهديک مشاجره"درج شده است که محتويات ان بسيار قابل توجه ميباشد.اين مطلب گزارش اتفاقی راکه درتاريخ ۲۳سپتامبردر بروکسل درضمن تظاهرات اعتراضی ايرانيان روی داده است را توضيح ميدهد.
دراين روزدراعتراض به حضور و سخنرانی احمدی نژاد در نيويورک، ايرانيان بسياری در مقابل مقر سازمان ملل در امريکا و در ساير کشورها دست به اعتراض زدند.دربروکسل نيز به دعوت "کانون مدافعان حقوق بشر ايران-بلژيک"همزمان گردهمائی توسط ايرانيان به اين منظوردرمقابل ساختمانهای اتحاديه اروپا برگزارشد.يکی از سخنرانان در اين گردهمائی ابراهيم نبوی بود(گزارش دقيق اين برنامه و واقعه ای را که دراين روز اتفاق افتاد درمطلبی که توسط کميته دانشجوئی نوشته شده و در سايت کمونيستهای انقلابی و کانون انديشه قرار داده شده است)
ابراهيم نبوی در هنگام سخنرانی ،خود را نمايندۀ مردم ايران از طرفداران جنبش سبزو علاقمند به ايجاد رابطه با امريکا(برخلاف جمهوری اسلامی که به ارتباط به اين رابطه بی علاقه است )معرفی کرده و موسوی را يکی از رهبران اين جنبش در ايران .تعدادی از شرکت کنندگان که در انجا حضور داشتند وازبخشی از صحبتهای نبوی دچار تعجب و شگفتی شده بوند تصميم گرفتند که بعد از سخنرانی از ابراهيم نبوی سئوالاتی بکنند مبنی برا ينکه چرا ايشان خود را نمايندۀ مردم ايران معرفی ميکند؟وچرا راجع به سابقۀ موسوی در دهۀ ۶۰ هيچ صحبتی نکرده است؟ و اينکه موسوی نمايندۀ تمامی اين حرکت اعتراضی مردم نيست.
در جواب به اين سوا لات ابراهيم نبوی برافروخته شده و با صدای بلند و تند ميگويدکه"مردم ايرن ۹۰ % مسلمان هستندوشما ۰ % جامعۀ ايران ميباشيد". در ادامه او بيشتر و بيشتر عصبانی شده و صدای خود را بلند تر کرده و راجع به مبارزان کمونيستی که در دهۀ ۶۰ به دست اين رژيم جنايتکار سرمايه داری-اسلامی در دوران نخست وزيری شخص جانی و همپالگی و همنظر ابراهيم نبوی،يعنی مير حسين موسوی به جوخه های اعدام سپرده شدند با بيشرمی تمام اظهار نظر کرده و پاک ترين و مبارزترين فرزندان کارگران و زحمتکشان يعنی اعدام شدگان کمونيست را اينطور تو صيف می کندو بيشر مانه ميگويد که "انها در سال ۶۰يک مشت کمونيست بودند و بايد می مردند و شما هم حقتون همينه".بله اين است چهرۀ کريه و ارتجاعی و ضد کمونيستی شخص معلوم الحالی مثل نبوی. اين همفکر و همنظر لاجوردی شکنجه گر و رئيس زندان مخوف اوين و قاتل دهۀ کمونيستها و انقلابيون در دهۀ سياه ۶۰ در ايران.
نبوی شخص مرتجعی که اکنون در اروپا در کمال ازادی به تائيد اعدام و شکنجۀ کمونيستها سخنوری ميکندو از ازادی ها يی که در اروپا بخشا با مبارزۀ کارگران و نيروهای کمونيست و سو سيالسيت بدست امده برای اشاعۀ افکار ارتجاعی، ضد انسانی ، ضد زن و ضد کمونيستی خود بهره می جويد.سخنانی که حتی نيروهای فاشيستی و ديکتاتورترين احزاب جرئت ندارند که اينگونه به راحتی و عريانی بر زبان بياورند و به شکل بيشرمانه ای مثل او از کشتار جمعی زندانيان کمونيست توسط رژيم جمهوری اسلامی دفاع کنندو علنا حق به جنا يتکاران بيرحمی چون لاجوردی و سيستم سر کوب سرمايه داری جمهوری اسلامی بدهند. ماهيت و بنياد فکری او و اصلاح طلبان داخل ورانده شده از قدرت نيز بيش از اين نمی باشد و نشان ميد هد که اينان در هر حال و شرايطی که باشند چه در درون قدرت و چه خارج از ان همه اساسا ضد کارگران و زحمتکشان و ضد کمونيست بيرحمی بيش نيستند که از هيچ شکنجه و کشتاری سر باز نمی زند و به هيچ وجه از طرف هيچ نيرويی و فردی که حتی ذره ای هم داعيه دموکرات خواهی داشته باشد قابل دفاع و تائيد نيستند.نبوی با اين اظها رات چهره و ماهيت ارتجاعی و تا بيخ و بن فاسد خود و ارتحاعيونی را که به نام اصلاح طلبان فعاليت ميکنند هر چه بيشتر و بيشتر اشکارکرده و خواهد کرد.
برای اگاهی بيشترازسابقه ونظرات اين مسلمان مرتجع ضدکارگر وضدکمونيست و همدست سر کوبگران و شکنجه کنندگان مبارزين و کمونيستها به مقالاتی که در اين رابطه در اينترنت قرار داده شده ميشود مراجعه کرد. خصو صا مقالۀکاملی راجع به اين شخص مر تجع توسط اقای ايرج مصداقی نوشته شده به نام "سيد ابراهيم نبوی و پرده پوشی يک دهه جنايت"و بخشی از نظرات نبوی و اعمال او را افشاء ميسازد.
بايد سعی کرد که با نوشتن هرچه بيشتر مطالب افشاگرانه راجع به ماهيت اين فرد(ابراهيم نبوی) و شکنجه گران هم نظر او به افکار عمومی ايران و جهان در شنا ساندن اين ارتجا عيون کمک کرد.اينان در قبال اعمال ضد کمونيستی ،جنايتکارانه ، ضد انسانی و ضد کارگری خود و فريب توده های زحمتکش، به جای داشتن تريبون برای فريب بيشتر افکار عمومی و تطهير جنا يتکاران و تبليغ اراجيف و دروغ پراکنی و توهم بيشتر ايجاد کردن در مورد جناح ارتجاعی-اسلامی اصلاح طلبان(هر دو جناح در سرکوب مردم و سرمايه داری بودنشان تفا وتی با يکديگر ندارند) بايد افشاء گرديده و ماسک از چهرۀ انان بر گرفته شود.
رفقای کميته دانشجوئی با نوشتن اين مطلب ،نقاب از چهرۀ کثيف اين عنصر ارتجاع بر داشته و او را بدرستی در انظار عمومی افشاء کردند.با افشای اين عناصرارتجاعی و تطهير کنندگان، عا ملان و طراحان سر کوب رژيم سرمايه داری-اسلامی و طرفداران هر دو جناح، به اگاهی رسانی و زدودن تو همات در مورد کليت رژيم و جنا ح های ان در بين توده های کارگر و زحمتکش در ايران وافکار عمومی جهان کمک رسانيم.
بنفشه کمالی ۷ ۲۰۰۹. ۱۰ .
http://shadochdt.wordpress.com
banafshekamali@gmail.com

هلمت احمديان
مذاکرات فی مابين جمهوری اسلامی و آمريکا که بدنبال وقايع اين دوره، دچار وقفه ای شده بود، بار ديگر آغاز شده است. سخنرانی روز اول عيد اوباما و پاسخ خامنه ای که خواهان اقدامات عملی مبنی بر تغيير سياست آمريکا در ايران شد، مويد اين روند جديد است.
ملاقات "ريچارد هولبروک" نماينده ويژه اوباما در امور افغانستان و پاکستان با محمد مهدی آخوند زاده معاون وزير امور خارجه ايران ، ديدار "سعيد جليلی" دبير شورای عالی امنيت ملی رژيم اسلامی با ويليام برنز، نماينده آمريکا در مذاکرات ژنو و "خاوير سولانا" مسئول سياست خارجی اتحاديه اروپا و سفر "منوچهر متکی" وزير امورخارجه رژيم به واشتکتن و ديدار احتمالی اش با دو نماينده کنگره آمريکا و متعاقبا سخنان باراک اوباما در ارتباط با ايران نشانه های پيدای آغاز مجدد روند مذاکرات ديپلماتيک طرفين است.
فعاليت های هسته ای غيرمسالمت آميز رژيم اسلامی محور مناقشات فی مابين است و در اين راستا هر از چندگاهی فشارهايی به صورت تصويب تحريم های اقتصادی از طرف هيات حاکمه و کنگره آمريکا به تصويب می رسد، اما آنچه مشخص است اين است که آمريکا و متحدين اروپاييش کماکان مصمم هستند که با رژيمی که بويژه بعد از کوتادی انتخاباتی اخيرش بشدت به چالش گرفته شده است، به شکلی کنار بيايند. اين استراتژی اگر چه ظاهرا کنترل فعاليت هسته ای رژيم جمهوری اسلامی را نشانه دارد، اما اهداف فراتری را در بر می گيرد و بر فاکتورهای عينی ديگری متکی است. مولفاتی که استراتژی مذاکره و سازش آمريکا و اتحاديه اروپا را با جمهوری اسلامی موجب می سازد از جمله موارد زير است.
ناکارآيی اپوزيسيون بورژوايی رژيم
اگر به شکل کلاسيک روکش طيف های مختلف اپوزيسيون بورژوای رژيم در داخل و خارج کشور بيشتر با "دمکراسی خواهی" غرب و آمريکا خوانايی داشته و دارد، اما در عمل مدتهاست برای قدرت های جهانی اين جريانات در بورس نيستند. مقولاتی مانند حقوق بشر، دمکراسی و غيره، منطقا نمی توانند برای قدرت های سرمايه داری و منافعشان نان و آب شوند. آنها به ابزارهای کارا برای حفظ منافعشان در منطقه احتياج دارند. ظرفيت های سرکوبگری بيرحمانه و ضد انقلابی جرياناتی مانند هيات حاکمه رژيم اسلامی در مصاف با امواج خيرش های مردمی از طرفی و نفوذ کمابيشی که آنها بر کانون های ديگر بحران در منطقه دارند، شاخص های مهمی برای اين رويکرد آمريکا و هم پيمانان غربی اش می باشد. آنها حتی در جريان اعتراضات توده ای اين دوره نيز به خوبی اين امر را تجربه کرده اند که خواسته و مطالبات جنبش های مردمی حتی اگر در زير چتر پوشش و نشانه های سبز رنگ هم خود را نشان دهند، بسرعت از کنترل سران اين حرکت خارج گشته و مردم از آنها عبور می کنند و به اين اعتبار اين طيف، متحدان قابل اعتمادی در اوضاع و احوال کنونی ايران برای آمريکا و متحدينش نيستند.
با توجه به اين امر اگر چه رسانه ها و مديای جهان سرمايه داری "سبزها" را برجسته می کنند و آنها را مداوما پوشش خبری می دهند، اما به خوبی می دانند که سران "سبز" تنها و تنها نقشی ابزاری برای فشار به رژيم اسلامی برای کوتاه آمدن در مقابل غرب و آمريکا از طرفی و منتظر و متوهم نگه داشتن بخشی از مردم معترض از طرف ديگر را دارند. غرب و آمريکا مدتهاست اين را دريافته است که طرف معامله شان آنانی هستند که قدرت سرکوب و توحش را برای در کنترل نگه داشتن بحران های داخلی و منطقه ای را _ بزعم آنها_ بيشتر دارا هستند.
بر بستر اين نقش و موقعيت است که فشارهای گاه و بيگاه آمريکا در شکل تحريم های اقتصادی و نظامی نه تنها اين رژيم اسلامی را به عقب نشينی وا نداشته، بلکه برايش «برکتی» بوده که در پرتو آن اولا رژيم شکاف ها و بحران جدی و دوباره سر درآورده درون حاکميت را فرعی کرده است ثانيا به اين بهانه به جان مردم به ستوه آمده و معترض افتاده و کوشيده آنها را به عقب نشينی وا دارد و ثالثا قابليت سرکوبگری و توانايی کنترل بر اوضاع را به قدرت های جهانی نشان داده است و کوشيده از اين رهگذر هم يک امتياز برای "مقبوليت" خود بگيرد.
کشورهای بحران زای منطقه
تجربه عراق و بهای سنگينی که آمريکا و متحدينش در آنجا پرداخته و می پردازند، مدتهاست که اين درس را به آنها داده که بجای پافشاری روی "محور شرارت" ناميدن جمهوری اسلامی، بهتر است روی برجسته کردن جنبه های مثبتی که اين رژيم برای آنها دارد تکيه کنند، که همانا استفاده از ارتباط و نفوذ نسبی ای است که اين رژيم بر گروههای مذهبی و مرتجع منطقه دارد. حضور نمايندگان جمهوری اسلامی در مذاکرات فی مابين آمريکا با گروه های مختلف عراقی طی سال گذشته نشان دهنده اين موفقيت برای رژيم اسلامی بود.
جمهوری اسلامی از برکت نفوذ و نقش مخربی که در کانون های بحران منطقه دارد و از قبل ضعف و درماندگی آمريکا و متحدينش در عراق و افغانستان، مشتاق ادامه ديپلماسی با آمريکا برای کسب امتياز است و مدتهاست اين برگ مهم را از رقبای ليبرال درون حاکميت گرفته و خود راسا از آن بهره می برد. دلخوری و انتقاد بعضی از جريانات اپوزيسيون بورژوا ليبرال و سلطنت طلب از آمريکا هم دقيقا از اين موضع است که چرا بجای آنها برای ايفای اين نقش، آمريکا و متحدينش هنوز هم حکومتی را که با يک کودتای انتخاباتی ادامه کارش را ميسر کرده برسميت شناخته می شود و با او وارد مذاکره می شود.
آشفتگی و درماندگی اين نيروها در خوش بيانه ترين حالت می تواند نشانی از اين امر باشند که هنوز توهم آنها فرو نريخته که آمريکا و متحدانش نسخه تغيير حکومت را از طريق اشغال نظامی مطابق الگوی عراقی آن برای ايران در دستور ندارند.
جبهه سوم
اگر چه رژيم جمهوری اسلامی و آمريکا در شکل علنی و نيمه پنهان مدتها قبل از مضحکه انتخابات اخير رياست جمهوری ايران پروسه مذاکره برای سازش و بهم نزديک شدن را شروع کرده بودند و اين امر به ضرورتی عاجل برای طرفين تبديل شده بود، اما وقايع بعد از کوتادی انتخاباتی و خيرش های توده ای شکلی ويژه تری را به اين روند داده است و اين امر را به ضرورتی مبرم برای طرفين تبديل کرده است. بعد از توقفی که در دوره اخير در روند اين مذاکرات پيش آمد، طرفين اين بار هدفمندتر و آگاهانه تر شروع مذاکرات را آغاز کرده اند. آغاز دوباره مذاکرات ميان آنها اينک مهر رابطه جديد را برخود دارد و لذا نمی تواند پروسه ای آسان و شتابزده باشد.
اگر سابق بر اين تنها جمهوری اسلامی بود که مايل بود اين پروسه کند و آرام پيش رود، اکنون طرف مقابل هم به اين روند آرام و محتاط تمايل پيدا کرده است. دليل اين امر برای آنها وجود شبحی است که در ماههای اخير بصورت قدرتی واقعی و غير قابل انکار در شکل مبارزات توده ای خود را نشان داد و کابوس تغييری انقلابی را در جامعه ايران به آنها نشان داد. کابوسی که نه تنها می توانست و می تواند عمر ننگين رژيم جمهوری اسلامی را به پايان برساند، بلکه تاثير غير قابل پيش بينی در معادلات منطقه ای نير برای آمريکا و متحديتش بهمراه بياورد.
همه بر اين امر واقفند که صفوف ميليونی مردم معترض را اگر چه با پوشش سبز نشان بزرگنمايی شد، اما پژواک فريادها و خواسته های فروخفته ميليونها مردم محروم و رنجديده ای بود که سه دهه است سايه شوم جمهوری اسلامی بر زندگی و معيشت خود دارند. خيزشی که پتانسيل تبديل شدن به آتش فشانی غير قابل کنترل را برای همه آنها بهمراه خواهد داشت.
اين فاکتور جديد، جبهه جديدی را روشن تر از هميشه در مقابل رژيم اسلامی و قدرت های سرمايه داری جهان قرار داد که خطر سرنگونی رژيم اسلامی، نه مطابق الگوهايی ديکته شده از بالا، بلکه بر بستر عزم تودهای مردم در جامعه ايران وجود دارد. اين خطر و تهديد، ضرورت سازش در بالا برای پر کردن شکاف هايی که جنبش های اجتماعی در ايران می توانند از آن بهره گيرند، برای طرفين مبرم تر از هميشه کرده است. فاکتور جبهه سوم اينک يکی از مولفات مهم در چگونگی پيشرفت مذاکره و سازَش در بالا است.
نيرويی که خود را در مبارزات آزاديخواهانه و جنبش های نيرومند اجتماعی در ايران نشان می دهد و از جانب افکار عمومی بشريت مترقی در جهان نيز از آن پشتبانی می شود، سازش را هم برای جمهوری اسلامی و هم برای آمريکا و کشورهای غربی با دشواری های واقعی روبرو کرده است و روند پيشروی آن را دشوارتر می سازد.
***
در اين امر ترديدی نيست که مواردی هم چون بحران اتمی، حقوق بشر در ايران و ... همگی بسترهايی برای دوئل بين رژيم ايران و آمريکا برای امتيازگيری از همديگر و مستسمک هايی برای پيشبرد اهداف سياسی و منافع و استراتژی خاص طرفين است. در اين امر نيز ترديدی نيست که بخشی از بازار گرمی های هدفمند مديای جهان سرمايه داری حول و حوش اين مذاکرات فی مابين هيات حاکمه ايران و آمريکا، به منظور متوهم ساختن و در حاشيه نگاه داشتن مردم است.
اما برای مردم به ستوه آمده ايران، برای جنبش های کارگری، دانشجويی و جوانان، زنان و همه جنبش های دمکراتيک و آزاديخواهانه ای که برای برچيدن هر گونه تبعيض و نابرايری ملی، جنسی و مذهبی در ايران در جريان است و بارزه های درخشانی را در دوره های اخير از خود نشان داده است، تکليف پشت کردن به بازی های ديپلماتيک بين رژيم اسلامی و هيات حاکمه آمريکا و اتحاديه اروپا است.
روند اين روابط با هم کش و قوس هايش ربطی به منافع و خواست های مردم محروم و ستمديده ايران ندارد و به جز فقر و دربدری و روزگاری تيره و تارتر برای آن ها به همراه ندارد.
فرشيد شکری
نظام اسلامی سرمايه داری ايران از همان نخستين ماههای پس از قيام ۱۳۵۷ تهاجمات وحشيانه ای را به حقوق صنفی و سياسی طبقۀ کارگر تدارک داد و برای نشان دادن توانمندی هايش به سرمايه داران (صاحبان صنايع و تجار) و دول امپرياليستی غرب بعنوان يک بديل و شق قابل اطمينان، با قساوت و درندگی کم نظيری به ازبين بردن رهبران کارگری و کمونيست ها، متلاشی کردن تشکل های کارگری نوپا و سرکوب انقلاب توده های فرودست جامعه مبادرت کرد. پس از يک دهه بگير و ببند و کشتار فعالين کارگری و مبارزين چپ و راديکال يعنی در سال های پايانی دهۀ شصت، رژيم سرمايه باز هم يورش های همه جانبه ای را به سطح گذران و زندگی طبقۀ کارگر پايه ريزی کرد که متقارن با دورۀ اول رياست جمهوری هاشمی رفسنجانی بود. از ايندوره به بعد جمهوری اسلامی بهدف راه يابی به بازارهای بين المللی و عضويت در سازمان تجارت جهانی، به سياست های اقتصادی نئوليبرالی روی آورد و ماهيت و چهرۀ ضد کارگری خود را بيش از پيش عيان ساخت.
از آن تاريخ تا اينک برنامۀ خصوصی سازی ها در رأس امور حاکميت قرار گرفته و برغم سخنرانی جديد احمدی نژاد در نقد نئوليبراليسم که در در نشست چند روز پيش مجمع عمومی سازمان ملل ايراد کرد، دولت وی هم مثل دولت های هاشمی رفسنجانی و خاتمی نهايت تلاش خود را به منظور پياده سازی مو به موی اين برنامۀ اقتصادی بخرج داده، با اين تفاوت که در مدت روی کار آمدن دولت اصولگرا، سپاه پاسداران اغلب سهام صنايع کليدی را خريداری، و به تملک خود درآورده است. برطبق آخرين اخباری که توسط جرايد و ميديای رژيم انتشار يافته، مابقی سهام صنايع در حال واگذاری مانند شرکت مخابرات، شرکت نفت و ديگر صنايع مادر به سپاه پاسداران فروخته خواهند شد. بی گمان مسئلۀ ورود اين نهاد نظامی به عرصۀ اقتصاد کشور و مبدل شدن آن به يک کارتل بزرگ و بی رقيب اقتصادی، در کنار قبضۀ قدرت سياسی از اصلی ترين علل شدت گيری جنگ جناح های رژيم، جری تر شدن اصلاح طلبان و عصبانيت زيادتر بخشی از بورژوازی ايران در چهار، پنج سال اخير محسوب می گردد.
باری بهرجهت، با شروع قدم به قدم واگذاری صنايع دولتی در دهۀ دوم زمامداری حاکمين کنونی، صاحبان جديد واحدهای توليدی خصوصی شده (سرمايه داران و ارگانهای حاکميت) به انحای مختلف از پرداخت حقوق به موقع کارگران خودداری ورزيده اند و طی ايندوره با به تباهی کشاندن زندگی کارگران مايملک و سرمايه های عظيمی برای خود جمع آوری کرده اند. آنان هر بار با آوردن توجيهاتی از قبيل واردات خارج از معمول اجناس و توليدات با کيفيت تر، از دست رفتن سودآوری کارخانه، کمبود و گرانی مواد اوليه، ضعف مديريت و غيره از پرداخت دستمزد کارگران سر باز زده اند.
ناگفته پيداست تمامی اين مديران و کارفرمايان از يک طرف خواسته اند و همچنان ميخواهند تا با معلق ساختن دستمزدها بر حجم سودهای حاصل از رنج و زحمت کارگران بيفزايند و از جانب ديگر با اين عمل – که هميشه از حمايت رژيم و وزارت کار آن بهره مند بوده اند – امکان طرح مطالبات صنفی و سياسی ديگر همانا مبارزه برای ايجاد تشکل های مستقل و طبقاتی، مبارزه عليه استبداد و خفقان حاکم و... را از کارگران باز ستانند. در آن اوايل اينگونه هم شد و تير آنان به هدف خورد، زيرا کارگران صرفاً با مراجعه به نهادها و مسئولين ضد کارگری دولت، استمداد طلبيدن از نمايندگان طبقۀ حاکم در مجلس، درخواست از شوراهای اسلامی و يا طومار نويسی، برای دريافت حقوق معوقۀ خود اقدام می کردند که در اکثر موارد کوشش های آنان ثمری دربر نداشت.
اما با سپری شدن زمان، وقتی کارگران شاغل در صنايع واگذار شده کم کم متوجه شدند اين شيوه ها کارائی ندارند، آنگاه با مشورت و اخذ تصميمات جمعی به اشکال مؤثرتر مبارزه برای تحت فشار گذاشتن کارفرمايان و رژيم حامی آنان روی آوردند. اعتصابات مدت دار، خارج نمودن اعتراضات از کارگاه و کارخانه به خيابان ها، راهپيمائی، سازماندهی گردهمائی ها و تجمعات اعتراضی درمقابل ارگان های دولتی يا نهاد رياست جمهوری و مجلس، و ايجاد راهبندان در اتوبان ها آنهم بدون ترس از دخالت نيروهای مسلح سرمايه، بواقع شيوه هائی است که در سال ها، ماهها و هفته های اخير در راستای رسيدن به مطالباتشان از جمله دريافت دستمزدهای معوقه – که بعضاً به بالای يکسال می رسد – در پيش گرفته اند.
تجمعات متوالی کارگران گوشت " زياران" در اعتراض به عدم پرداخت دستمزدهايشان، تجمع اعتراضی کارگران کارخانۀ نساجی "سيمين" اصفهان بهدف دريافت دستمزدهايشان، تحصن کارگران "آی. تی. آی." در شيراز، اعتراضات پی در پی کارگران شرکت "سنگ بتون" سقز نسبت به تعويق دستمزدهايشان، تجمع شماری از کارگران کارخانۀ "پارس متال" در اعتراض به پرداخت نشدن دستمزدهايشان، تخريب سالن غذا خوری کارخانۀ "پارس واگن" توسط کارگران اين مرکز توليدی که دستمزدهايشان ماههاست به تعويق افتاده است، گردهمائی اعتراضی کارگران کارگران صنايع چوب "پائيزان" بدليل به تعويق افتادن دستمزدها، اعتراض کارگران چينی "البرز" در مقابل استانداری قزوين، تجمع اعتراضی کارگران کارخانۀ قند "کامياب" در برابر فرمانداری خمينی شهر، تجمع اعتراضی کارگران مخابرات راه دور شيراز به علت دريافت نکردن دستمزدهايشان به مدت هشت ماه، اعتراض کارگران و کارکنان اتوبوس رانی خرمشهر، اعتصاب کارگران لاستيک "البرز" که پنج ماه حقوق خود را دريافت نکرده اند، تجمع کارگران کارخانۀ تن ماهی "پگاه" ، اعتصاب کارگران کارخانۀ آلومينيوم اراک "ايرالکو" ، اعتصاب کارگران زاگروس خودروی "پروتن" واقع در بروجرد و تجمع اعتراضی کارگران "آونگان" در اراک تنها چند نمونه از اعتراضات و اعتصابات کارگری جهت دريافت دستمزدهای معوقه – که اينک به مطالبه ای محوری در ايران مبدل گشته – در ماههای مرداد، شهريور و مهر ماه سال جاری (۱۳۸۸) است.
اگرچه به عقيدۀ بسياری از صاحب نظران جنبش کارگری پيکار برسر دستمزدهای معوقه مضمون دفاعی دارد، ليکن توانسته با کشاندن بخش وسيعی از کارگران ايران و خانواده هايشان به ميدان روياروئی و جدالی بی وقفه عليه تعرضات سرمايه داری، از سوئی رژيم ضد کارگری جمهوری اسلامی را وحشت زده کند و از سوی ديگر ظرفيت های کل دستگاه حاکم را در مهار جنبش کارگری برای بورژوازی ايران زير علامت سئوال ببرد.
در خاتمه ميبايد يادآور شد، امروزه مبارزات کارگران – با اشکال راديکالتر – برای دريافت دستمزدهای معوقه و همچنين عموميت يافتن شعار بس با اهميت افزايش دستمزدها که حاکی از بروز ابعاد تازه ای از کشمکش طبقاتی در جامعه می باشد در حالی جريان دارد که تورم، رکود اقتصادی، استمرار اخراج و بيکارسازی ها، عدم پرداخت بيمه های درمانی و ساير مزايای کارگری، و همچنين بيکاری ميليونی در کشور، اکثريت قريب باتفاق کارگران و خانوارهای کارگری در سرتاسر ايران را به زير خط فقر رانده، و وضعيت مادی و معيشتی وخيمی را به آنان تحميل کرده است.
خود اين شرايط فلاکتبار پتانسيل انفجاری طبقۀ کارگر را آنچنان افزايش داده که قابل مقايسه با دهه های گذشته نيست. در همين دوره باز ما شاهد ميدان داری نسلی از پيشروان چپ و راديکال جنبش کارگری هستيم که نقش تعيين کننده ای در شناساندن و آگاهی يافتن کارگران به منافع طبقاتی اشان ايفا کرده اند. حضور ايندسته از فعالين و رهبران کارگری در صحنه سبب شکست تلاش های چماقداران خانۀ کارگر و شوراهای اسلامی کار در کنترل مبارزات حق طالبانۀ کارگران و ابطال نقشه های دوم خردادی ها و مهره هائی از جنبش رفرميسم بورژوائی در درون جنبش کارگری شده که می خواستند کارگران را به طرح ها و برنامه های خود قانع کنند. مقاومت و پايداری اين چالشگران باعث گرديده تا سياست سرکوب مبارزات کارگری برندگی و اثر خود را از کف دهد. فعاليت های شبانه روزی آنان موجب گشته تا ضرورت و نياز حياتی برپائی تشکل های طبقاتی و مستقل از دولت به ميان توده های بيشتری از کارگران ايران رفته و ملکۀ ذهن آنان شود.
بنابراين، حال که تاکتيک ها و روش های هر کدام از جناح های حاکميت در متوقف ساختن و ممانعت بعمل آوردن از رشد اعتراضات کارگران عقيم مانده، حال که تا حدود در خور تأملی عقايد و راه حل های رفرميست ها و سنديکاليست ها در درون جنبش کارگری به حاشيه رفته، و علاوه بر اين موارد حال که شرايط سياسی و اقتصادی رژيم بحرانی تر شده است، جای آن دارد تا فعالين و پيشروان چپ و راديکال کارگری، و نيروهای کمونيست به بهترين وجه ممکن از ظرفيت بالای خيزش انقلابی طبقۀ کارگر بهدف دستيابی کارگران به مطالبات روزانه و حداقل اشان، غلبه بر پراکندگی مبارزات، متشکل شدن و فشرده شدن صفوف طبقاتی اشان، به زيرکشيدن رژيم – که خواست کل اقشار و توده های ستمکش جامعه است – و بلاخره نيل به اهداف استراتژيک جنبش سوسياليستی طبقۀ کارگر، استفاده کنند.
۲۹/۰۹/۲۰۰۹
برگرفته از جهان امروز ۲۳۵

یک مشاهده، یک مشاجره!
در آکسیون 23 سپتامبر – بروکسل
«آنها در دهه 60 کمونیست بودند و باید می مردند، شما هم 5 درصد بیشترنیستید و حقتان همین است!»
ابراهیم نبوی
روز 23 سپتامبر همگام با اعتراض هزاران ایرانی در سراسر دنیا به حضور و سخنرانی احمدی نژاد در مقر سازمان ملل در نیویورک، ما هم در بروکسل در برنامه ای بهمین عنوان شرکت کردیم. این برنامه به دعوت و سازماندهی "کانون مدافعان حقوق بشر ایران – بلژیک" در میدان شومان یعنی روبروی ساختمانهای اتحادیه اروپا برگزار شد. حدود 50 نفر از ایرانیان مقیم بلژیک و ژول روبنفلد از کمیته هماهنگی سازمان های یهودی در بلژیک که از مراکز راست صهیونیستی اینجاست و یک عضو حزب سوسیالیست و یک نماینده از حزب سبزها و سید ابراهیم نبوی نیز در برنامه حاضر بودند. نخست مسئولین برنامه مخالفت خود را با سفر و سخنرانی احمدی نژاد در سازمان ملل اعلام کردند و برنامه با سخنرانی سایر مدعوین ادامه پیدا کرد.
در ادامه نبوی سخنرانی کرد، برای اولین بار بود که او را می دیدیم. پوشیده در لباسی سیاه و شال بلند سبزی بر گردن که تا زانوانش می رسید و کمابیش حال و هوای نوحه خوان های عاشورا را داشت تا طنزپرداز. او ابتدا اعلام کرد که بدلیل اینکه در صورت سخنرانی وارد طنزپردازی می شود، برای رعایت وقت تعیین شده، از روی همان متن خواهد خواند (متنی از ابراهیم نبوی که در ابتدای برنامه بوسیله برگزارکنندگان بین مردم توزیع شد). او در صحبت هایش اعلام کرد که "موسوی یکی از رهبران جنبش مردمی در ایران موسوم به جنبش سبز است و .... من تمایل فراوان به ایجاد رابطه با آمریکا دارم ولی این دولت فعلی نمی تواند اینکار را به پیش ببرد و .... من بعنوان نماینده ملت ایران اعلام می کنم که .... " و صحبتهایی از این دست.(نقل به مضمون)
در هنگام سخنرانی نبوی ما نیز به همراه تعدادی از جوانان دیگر ساکن بلژیک در جمع حاضر بودیم و پلاکاردهای خود را با نمایشگاه عکس آماده کرده بودیم و تراکت هایی را در افشای جمهوری اسلامی بین جمعیت پخش کردیم.
سخنرانی نبوی آنقدر برای ما عجیب، یک جانبه و حاوی نکات انحرافی و سؤال برانگیز بود که پس از پایان سخنرانی اش نزد وی رفتیم و محترمانه از او درمورد نکات سخنرانی اش پرسشهایی طرح کردیم.
ما پرسیدیم که چرا شما موسوی را رهبر جنبشی به این بزرگی می دانید؟ چرا خود را نماینده مردم ایران می خوانید؟ چرا چیزی از سالهای دهه 60 و نقش موسوی در آن نمی گویید؟
این بخشی از سؤالات ما بود که در دوره صدارت آقای موسوی متولد یا بزرگ شده بودیم، ما که در ایران هم به هیچ بهایی سکوت را برنتافتیم، نه در مقابل دروغ ها و لبخندهای خاتمی و نه در مقابل عوامفریبی های احمدی نژاد، حالا اینجا ایستاده بودیم تا در روز روشن و در دنیای "باصطلاح آزاد"، آقای نبوی خود را نماینده تام الاختیار مردم و موسوی اعلام کند؟! شاید اگر اوضاع اینقدر جدی نبود می شد باور کرد که اینهم بخشی از طنزپردازی های ایشان است!!! به خاطر همین پیشقدم شدیم تا سؤال کنیم. ولی آقای نبوی ابتدا گفت که شما هیچی از دهه 60 و کشتارها نمی دانید وقتی گفتیم اگر ما نمی دانیم آقای منتظری رفیق سابق شما که خوب می داند؟! کم کم برافروخته شد و هر چه سؤالات ما جدی تر می شد او هم از ماسک آقای سخنران متین و باوقار دورتر می شد.
وی که خود را نماینده مردم خوانده بود گفت که "می تونیم و واسه همینم می گیم. شما هم می تونید برید بگید." ما اینرا به حساب بداخلاقی این "طنزپرداز" مشهور گذاشتیم و دندان بر جگر گذاشتیم و از او خواستیم حداقل در مورد کشتارهای دهه 60 و نقش موسوی و دیگر اصلاح طلبان در آن کشتار هم نظرش را بگوید؟ و توضیحی به ما دهد.
در حالیکه یکی از رفقای زن با اشاره به شال سبز رنگ او گفت اینهم که نشانه اسلام ناب محمدی است که به گردن انداخته اید، او گفت: "95% جامعه ایران مسلمانند، شماها 5% جامعه ایران هستید، برید هر کار می خواهید بکنید." و چنان با تندی دست خود را بالا آورد که انگار در مسند واقعی قدرت قرار گرفته بود. تعدادی از مردم حاضر بدور ما جمع شدند و در این هنگام نبوی تندتر از قبل حرف می زد. وی به ما اشاره کرد که «شما اینجایتان کار نمی کند (با دست به سرش اشاره کرد) و شعور ندارید." و ادامه داد "آنها در سالهای 60 یه مُشت کمونیست بودن و باید می مردن و شما هم 5% هستید و حقتون همونه"!!! اینجا اوضاع تغییر کرد. نبوی واقعاً نبوی شد ... البته این وضع چندان ادامه نیافت و ما با گفتن این مسئله که اشکالی ندارد اگر جواب ما را نمی دهید ولی باید روزی جواب تاریخ را بدهید از ادامه این بحث بی نتیجه خودداری کردیم. عده ای از به اصطلاح طرفداران "اتحاد" ما را به سکوت دعوت می کردند تا "اتحاد"مان حفظ شود و عده ای ما را فرا می خواندند تا در پایان برنامه با نبوی (نماینده آقای موسوی) قرار بگذاریم و بحث کنیم. پاسخ ما هم این بود که اولاَ ما هیچ اتحادی با نبوی نداریم که به خطر بیفتد؛ دوماَ اتحاد از نوع "وحدت کلمه" خمینی برای ما معنی ندارد و 30 سال پیش نتیجه داده است و نسل ما لازم نمی داند یکبار دیگر اینرا آزمایش کند، ما باید بدانیم با چه کسی و برای چه متحد می شویم؛ سوماَ چه کسی به آقای نبوی نمایندگی داده تا از طرف ما هم به آقای موسوی (مساوی جمهوری اسلامی) تأییدیه و دست بیعت بدهد؛ چهارماَ آقای نبوی هم مثل بقیه اصلاح طلب ها در ادامه حیات و جنایات جمهوری اسلامی نقش داشته و باید در مقابل مردم توضیح بدهد که نقشش چه بوده است، ما نیازی به مذاکره با ایشان در "کافه" و "رستوران" نداریم، ایشان هم امروز رسماَ و علناَ اعلام کرده نماینده مردم و موسوی و مدافع اسلام است، نه در کافه و ... و جالب اینکه همه به جای آقای نبوی می خواستند به ما توضیح بدهند که ما درست نفهمیده ایم؟! و بالاخره ما نفهمیدیم چرا آدم زنده وکیل لازم دارد؟! نبوی که خودش آنجا بود و خلاصه، مختصر و مفید "دمکراسی" مدنظر و دیدگاهش را نسبت به مخالفین (هرچند در اقلیت) توضیح داد!!! اما همان لحظه برای ما این سؤال طرح شد که آقای نبوی واقعاَ چه جامعه ای را به ما وعده می دهد؟
قبول رفتار آقای نبوی برای ما بسیار سخت بود و نمی توانستیم حرفها و رفتار این طنزنویس مشهور را در مغزمان جا دهیم. با دوستان که به خانه برگشتیم جستجویی در سایتهای اینترنتی کردیم و به نتایجی رسیدیم که فهم برخورد ایشان و مهمتر از همه جامعه ای که ایشان وعده می دهد – جامعه ای که در آن سزای کمونیستها و دگراندیشان مرگ است - را برایمان آسان کرد. از ویکی پدیا شروع کردم با پیشینه ای روبرو شدیم که هربخشش برایمان رویدادهایی را تداعی می کردند از سالهای نه چندان دور 60. همان شب نکاتش را یادداشت کردیم. اما چند روز بعد که به سراغ ویکی پدیا رفتیم در کمال ناباوری دیدیم تمام آن پیشینه «درخشان» به زبان فارسی از صفحه ویکی پدیا پاک شده بود!!! اما چرا؟؟؟ معلوم نیست!!!
ولی حذف کنندگان اطلاعات مربوط به گذشته نبوی دست شان به سایتهای دیگر نرسید و می توان کماکان هر چند بطور پراکنده به این اطلاعات دست یافت.* مانند اینکه:
وی در سال 56 تا 59 در دانشگاه شیراز در رشته جامعه شناسی تحصیل می کرد.
طی سال 59 تا 61 او عضو شورای مرکزی سازمان دانشجویان (عضو دفتر تحکیم) دانشگاه شیراز بود. و در این زمینه با کسانی چون عطالله مهاجرانی، جمیله کدیور و مصطفی معین همکاری نزدیک داشت.
نبوی در سال 59 به مدت 8 ماه به تحصیل علوم دینی در شیراز پرداخت. (شاید قصد داشت آخوند شود ولی بعداَ منصرف شد؟!)
در همین دوره وی عضو هیأت مدیره دانشجویی کتابخانه ملاصدرا در دانشگاه شیراز بود.
تا زمان انتقال به دانشگاه تهران و گرفتن مدرک لیسانس، وی مدرس رشته های تاریخ و فلسفه و منطق به اعضای اتحادیه های اسلامی دانش آموزان در شیراز بود و در خدمت جهاد سازندگی قرار داشت.
او طی سالهای 61 تا 64 مدیر دفتر سیاسی وزارت کشور (تحت هدایت ناطق نوری) بود و به مدت سه ماه جانشین مدیر کل اجتماعی وزارت کشور بود. البته طی همین سالها به عنوان عضو شورای طرح و برنامه شبکه اول سیما، معاون گروه فیلم و سریال و دبیر طرح و برنامه شبکه اول سیما ایفای نقش کرد. او سرانجام در سال 66 – 67 به سمت مشاور رئیس دانشگاه صدای و سیمای جمهوری اسلامی به کار مشغول شد.
آقای نبوی همچون دیگر یارانش پس از آنکه از سرکوب نیروهای انقلابی و مردم فارغ شد، پس از آنکه جوانان بسیاری را شستشوی مغزی داد و آنها را به هوای رفتن به بهشت راهی جبهه ها کرد، پس از آنکه دست و قلم اش را در خون فرزندان مردم شست، تصمیم گرفت و فرصت کرد که یکسره به حرفه هنر و فرهنگ (بهتر است گفته شود تحمیق فرهنگی) بپردازد.
از آن پس وی عهده دار سردبیری (یا تحریریه) نشریات گوناگون ادبی، هنری و سینمایی شد. البته پس از ظهور دوم خرداد به جبهه اصلاح طلبان پیوست و با کمی گشت و گذار در مکه، مدینه، فرانسه و چند صباح کوتاهی در زندان بتدریج رخت اپوزیسیون بر تن کرد و امروز به شال سبز آویزان شد.
با دانستن این تاریخچه است که بهتر می توان به عمق کلمات تهدید آمیز امروزین آقای نبوی پی برد. با دانستن این تاریخچه بهتر می توان به رابطه گذشته وی با وعده های آینده اش پی برد. چه در جایگاه چماق بدست، قلم به مزد، قلم به فرمان دیروزی و نماینده امروزی سبزها در بلژیک.
... آری دیگر برای ما تعجبی نداشت که چرا آقای نبوی دوباره نبوی شده بود. شاید دوباره یاد دوران جوانی اش افتاده بود. شاید هم داشت دوباره متولد می شد. دیگر برای ما تعجبی نداشت که وی زمانی که اختلاف سنی چندانی با امروزِ ما نداشت تا مقام مدیریت دفتر سیاسی وزارت کشور و چندین پُست دولتی دیگر ارتقا یافته بود. چه جوان کارآمدی! پُستی که در آنروزها بدون همراهی و هم رأیی با جنایتکاران بزرگ به کسی داده نمی شد. شاید هم نبوی در مشاجره با ما روزها و شبهای نبرد انقلابیون واقعی با دانشجویان پیرو خط امام در دانشگاه شیراز را بیاد آورده بود. ایامی که در کسوت یکی از مجریان انقلاب فرهنگی در دانشگاه شیراز نقش سرکوبگرانه ایفا می کرد. مبارزین زیادی از آندوره زنده اند تا شهادت دهند رشادت های وردستِ وزیر سابق را و نویسنده و طنزپرداز منتقد امروز را. برای اینکه بر همگان آشکار شود که جمله ای از این گزارش برخلاف حقیقت نیست، شما را به گفته های خود جناب نبوی پیش از دوران انتخابات، در آن دوره و اکنون ارجاع می دهیم**. گفته ها و نوشته هایی که او سعی می کند در آنها اصلاح طلبان و مستقیماً نقش موسوی در جنایات دهه 60 را تبرئه و لاپوشانی کند. شاید برخورد او با ما به این خاطر بوده باشد که تلنگری به طبل پُر سروصدا و توخالی اش خورده بود.
در انتها نمی توان این سئوال را طرح نکرد که چرا به چنین آدمی (با چنین سابقه ای در سرکوب حقوق بشر) توسط کانونی که خود را مدافع حقوق بشر می نامد میدان و میکروفون داده می شود؟ کسی که هنوز بدون اشاره به گذشته تاریکش، در روز روشن و در مقابل دهها نفر صحبت از کشتن 5 درصد مخالف خود در جامعه می کند!
کمیته دانشجویی بلژیک
Emaim: committe.2007@gmail.com
*http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%86%D8%A8%D9%88%DB%8C
http://www.doomdam.com/archives/000126.php
** http://www.iran-telegraf.com/sazad/2009/06/post_382.html

هنوز بيش از چند روز از بازگشايی دانشگاه ها نمی گذرد،که ما شاهد اعتراضات گسترده در دانشگاه تهران و شيراز و ساير دانشگاه های ايران همچون دانشگاه تهران واح مرکز و حکومت نظامی در دانشگاه تهران به دنبال اين اعتراضات بوديم،اعتراضات روزهای اخير در دانشگاه تهران با هر پرچم و شعاری که باشد و رهبری اعتراضات در دست هر جريانی که باشد،اگر چه به نظر من خودجوش و اعتراض به قوانين ارتجاعی رژيم و در مورد دروس دانشگاهی در رشته ی انسانی و تجديد نظر در علوم انسانی و ديگر قوانين ارتجاعی رژيم است،اعتراض به کل سيستم حکومتی و سياست های رژيم در دانشگاه هاست.اگر تا ديروز طيف وسيعی از دانشجويان در مقابل سياست های ارتجاعی رژيم در دانشگاه ها سکوت می کردند،امروز می بينيم با طرح اين گفته های ابلهانه از جانب خامنه ايی، کل دانشجويان با گرايشات مختلف به ستوه آمده و همه به مخالفت با رژيم برخاسته اند.طرح بازبينی در علوم آکادميک در رشته های علوم انسانی شامل بازبينی در عقب مانده ترين نگرش های غربی از پوزيتويسم پوپری گرفته تا فونکسيوناليسم(کاردکرد گرايی) دورکيمی و ونگرش ساختی کارکردی اسپنسری و غيره می شود. بازبينی در دروس دانشگاهی حتی طرفداران مکتب فرانکفورت بی خاصيت تا پست مدرنيسم و ساير افکار و نگرش ها در حوزه ی رشته های علوم انسانی را در بر ميگيرد.بازبينی در رشته های علوم انسانی حتی شامل بازبينی در انديشه های جريانات اصلاح طلب حکومتی که خواهان آشتی دادن انديشه های پوسيده ی مذهبی با تفکرات غربی هستند رانيز شامل می شود،اين بازبينی ها صرفا شامل بازبينی در انديشه های کمونيستی و گرايشات چپ که در سالهای گذشته رژيم را وادار به واکنش کرده بودند نيست،بلکه همانطور که اشاره شد بازبينی در کل علوم مدرن و انديشه های نوين از انديشه های ليبرالی تا گرايشات راديکال و انقلابی است.در اين شرايط رژيم در دانشگاه تنها با کمونيست ها که در مدت چند سال فعاليت وسيع خود ،رژيم را به ستوه آورده بودند و آزادی فعاليت سياسی را به مدت چند سال تحميل کرده بودند،روبرو نيست،با اعتراضات گسترده ی گرايشات مختلف چپ و راست که بسياری از اين گرايشات تاکنون عملی از خود نشان نداده و سردمداران آن سر در لاک خود فرو برده بودند،رژيم ناچار است با کل اين گرايشات مقابله کند.اين بار با مطرح شدن اين سخنان از سوی رهبر جمهوری اسلامی از خواب زمستانی بيدار شده و وارد ميدان عملی مبارزه با رژيم می شوند.
روند رو به راديکاليزه شدن اعتراضات از هم اکنون مشهود است
در اين مورد که اين اعتراضات چه شکلی به خود خواهد گرفت بايد بگويم که طولی نمی کشد که اعتراضات از اين حالت فعلی و ملايم خود خارج شده و حالت راديکالتری به خود خواهد گرفت.همانطور که می بينيم جناح اصلاح طلب و جنبش سبز که از رسيدن به قدرت ناکام مانده و حتی در شرايطی که داشت شکل يک اپوزيسيون قانونی سوپر ارتجاعی درون دم و دستگاه حاکميت رژيم به خود می گرفت به مطالبات حداقلی مردمی که ،خود را طرفدار اين جناح از حاکميت ارتجاعی رژيم می دانسته پشت پا زد و در شرايطی که مردم در سخت ترين برهه از مبارزات خود از ضعف رهبری رنج می بردند و از روی استيصال ودر نبود يک رهبری راديکال که بتواند مطالبات واقعی آنان را نمايندگی کند به دامان اصلاح طلبان و جناح سبز خزيده و انان را به عنوان ناجی خود برگزيده بودند،در اين شرايط تواب شدن اين ابلهان مرتجع و اعلام وفاداريشان به اسلام و جمهوری اسلامی مردم را به آنان بدبين کرده و باعث توهم زدايی بيش از پيش به اصلاح طلبان شد.در اين شرايط دانشگاه به عنوان مکانی برای دفاع از آزادی و مکانی برای بازتاب مطالبات واقعی مردم وارد عرصه ی مبارزه می شود و به هر ميزان مطالبات مردم در جامعه راديکالتر شود در دانشکاه نيز اعتراضات خصلت راديکال و انقلابی به خود می گيرد.
به نظر من اين اعتراضاتی که در روز های اخير صورت گرفت تنها شروع اعتراضاتی است که می رود تا کل حاکميت رژيم اسلامی را به چالش بکشد و روز به روز راديکالتر وانقلابی تر خواهد شد.
حسن معارفی پور
۹/۷/۱۳۸۸

تظاهرات روز قدس يک نقطه عطف در مبارزات مردم عليه استبداد حاکم بود. با اينکه در طول هفته های بعد از کودتای انتخاباتی مردم صحنه های به يادماندنی از مقاومت برجای گذاشته اند که رژيم را به وحشت انداخته است، با وجود اين آشکارا معلوم است تظاهرات مردم در روز قدس رژيم را به تکان آورده است. دليل آن اين است که در اين روز مردم نشان دادند توهمی به اصلاح "نظام" ندارند و رهايی خود را در چالش با "نظام" جستجو ميکنند. در روز قدس مردم ديگر معترضين به دزدی آراء نبودند، متعرضين به وجود و دوام نظام استبداد حاکم بودند. با اينکه خامنه ای در نمازهای عيدفطر و سخنرانی در برابر خبرگان و امام جمعه هفته بعد تهران سعی کردند اين واقعيت تکان دهنده برای رژيم را به روی خود نياوردند، اما کارگزاران آنها وسيعا واکنش نشان دادند. از موتلفه و کيهانی ها تا احمد توکلی که نامه سرگشاده اش به خاتمی و موسوی بيش ازديگران بازتاب يافت و پاسخ درخور توجهی نيز از عليرضا بهشتی و بعد محمد رضا خاتمی دريافت کرد[1]. احمد توکلی که ظاهرا "منتقد دولت" هم هست در اين نامه همان کاری را کرد که معمولا "سانتر" در مواقع بحرانی به آن اقدام ميکند: پيشبرد "سياست کثيف" مرتجع ترين جناح زير پوشش منتقد بيطرف. او آشکارا به خاتمی و موسوی اخطار داد ازمردمی که در روز قدس شعارميدادند "برائت" کنيد تا "گرفتار خشم خدا نشويد". او مچ خود را در مورد انتقاداتی که امثال او از عملکرد دولت مردان نظام دارند با اين جمله بازکرد: "آن که بايد اول تصميم به بازگشت بگيرد، شماييد نه مخالفان شما."
با اينکه نگرانی اصلی رژيم رشد جنبش، عبور مردم از خط ترس، و تبديل جنبش از يک اعتراض انتخاباتی به جنبش ضد استبدادحاکم است، اما تريبون داران رژيم در حملات خود فضای زيادی را به شعار"نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ايران" اختصاص دادند، زيرا به گمان شان اين نقطه ضعفی بود که به کمک آن ميتوانند جنبش اعتراضی را به اسرائيل چسبانده و به حمايت از سرکوب حقوق ملی مردم فلسطين متهم کنند. به همين جهت مرتبا يادآوری کردند اين شعار را راديو اسرائيل و راديو فردا و کسانی مثل سازگارا و نوری زاد تبليغ ميکردند که درست هم هست و پائين تر به آن خواهم پرداخت.
به همين جهت در اين مقاله روی همين "نقطه ضعف" متمرکز ميشويم تا ببينيم زير پوست اين شعار چه ميگذرد و حتی وقتی اين شعار داده ميشود متهم اصلی کيست.
ديوار حايل بين مردم ايران و فلسطين
هم منابع رژيم و هم نيروهايی که از دولت اسرائيل حمايت ميکنند گزارش اعتراضات مردمی در روز قدس را به نحوی ارائه دادند که گوياشعار " نه غزه.." شعار محوری روز قدس بود. مثلا راديو فردا خبرداد: "صدها هزار معترض ...پس از هفتهها فرصت به خيابان آمدن پيدا کردند و با شعار "نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ايران" شعارهای حکومتی را تحتالشعاع قرار دادند".[2]
به علت سانسور رژيم و ضعف منابع مستقل، ارزيابی وزن واقعی اين شعار در روز قدس بر ما معلوم نيست. ولی همه ميدانيم اين شعار محوری همه تظاهرکنندگان نبود. بسياری از قبل نوشتند با آن موافق نيستند. درخود تظاهرات نيز عده ای شعار "هم غزه، هم لبنان.." يا "ايران شده فلسطين" يا امثال آن را سر ميدادند، برخی از رهبران اصلاح طلب هم عدم موافقت خود با آن و حتی شعارهای مقابل را مطرح کردند.
وزن شعار هرچه بود اما اين واقعيت را نبايد پرده پوشی کرد که بخشی از مردم اين شعار داده اند و از آن طرفداری ميکنند.
ترديدی نيست اين شعار اساسا متمدنانه نيست، يعنی امروز در عرف بين المللی هر موضعی که همبستگی بين ملل را نفی کند، رسما پذيرفته نيست، هرچند در عمل اين اصل زير گرفته شود و ميشود. مثلا اگر در آلمان يا انگلستان عده ای راه بيافتند و شعار بدهند "نه افغانستان نه ايران، فقط و فقط خودمان"، يا" سرکوب در ايران و گرسنگی در آفريقا به ما چه" حتما به عنوان نژادپرست به باد انتقاد گرفته ميشوند. به همين جهت وقتی بی بی سی از پخش برنامه تبليغاتی چندين موسسه خيريه انگليسی برای کمک به مردم غزه بعد از حمله ويرانگر اخير اسرائيل خودداری کرد زير چنان فشار سنگينی قرار گرفت که کارشناسان قبلی خود اين موسسه نوشتند در تاريخ بی بی سی سابقه نداشته است. البته کسی دچار اين توهم نبود که بی بی سی ممکن است موضع اصلی خود در دفاع از سياست اشغال دولت اسرائيل را رها کند، بلکه مساله اين بود که به خاطر حفظ اين موضع حق نداشت عليه تلاش برای کمک به قربانيان حملات اسرائيل و همبستگی با مردمی که ستم ديده اند اقدام کند. به عبارت ديگر در چارچوب مدنيت پذيرفته شده امروز، حتی سياست های سلطه و تبعيض را رسما اعلام نمی کنند، مگر با نيرويی روبرو باشيم مثل رژيم اسلامی که رسوم مدنيت نوين را نمی پذيرد.
از اين گذشته ملت ها بويژه ملت های پيشرفته که توانسته اند به دمکراسی سياسی دست يابند، عليرغم خودخواهی های ملي، معمولا از اينکه بتوانند به مردم کشورهای ديگر کمک کنند، احساس غرور ميکنند. کافی است نگاهی به تبليغات دولت های غربی بيندازيم. در آمريکا درست در همان زمان که بمب های چند تنی و اورانيوم غنی شده و گاز فسفر بر سر مردم عراق و افغانستان فرومی انداختند، و هنوز می اندازند، شبکه های تلويزيونی مداوما دولتمردان سابق و لاحق را نشان ميدادند، و نشان ميدهند که درچهارگوشه جهان از افغانستان گرفته تا صحاری آفريقا مشغول کمک به مردم هستند. اساسا به بسياری از مردم آمريکا باورانده اند جوانان شان برای بردن دمکراسی و پيشرفت، در سرزمين های دور به خاک می افتند. دولت های اروپايی موجی از تبليغات رسانه ای دارند که کمک های مادی و معنوی به کشورهای ديگر را بزرگنمايی ميکنند و معمولا هم به جز گروه های کوچک و بی اعتبار نژاد پرست کسی به اين برنامه ها اعتراض نميکند.
اين ها تابع يک قانونمندی است و ملت ايران را هم نميتوان مثلا به بهانه عقب ماندگی بکلی از اين قانونمندی ها بيگانه به شمار آورد. اما اينجا مشکلی هست:رژيم ايران نقض حاکميت مردم فلسطين وتجاوزات مکرر اسرائيل به خاک کشورهای همسايه را به ابزاری برای توجيه موجوديت خود و نقض حق حاکميت مردم ايران تبديل کرده است. بعلاوه با کمک به گروه های بنيادگرای موتلف، مواضع خارجی حاکميت ضدمردمی خودرا تقويت ميکند. اين واقعيات نميتواند از چشم مردم ايران پوشيده بماند و نمانده است و مردم به اشکال مختلف و گاه در قالب های کاملا معکوس و انحرافی از قبيل عرب ستيزی يا اسلام ستيزی به آن واکنش نشان ميدهند. همين امر ميتواند سکويی برای نيروهای فرصت طلب فراهم آورد که موافقت با سرکوب فلسطين را معادل دوستی با مردم ايران جلوه دهند.
به عبارت ديگر در راه همبستگی مردم ايران با نه فقط مردم فلسطين بلکه با بيشتر ملت های همسايه و ديگر ملل جهان ديوار حايلی قرار دارد که همانقدر مورد تنفر مردم ايران است که ديوار حايل اسرائيل مورد تنفر فلسطينی ها و مردم آزاديخواه جهان. در اين چارچوب رژيم اسلامی ايران بزرگ ترين عامل دامن زدن به انواع نفرت های ملي، قومی و مذهبی و در عين حال عامل اصلی تقويت موضع رژيم اسرائيل بين بخش هايی از جمعيت ايران است، همان نقشی که دولت اسرائيل در ميان مردم فلسطين و کشورهای عرب دارد.
اين از بخش "منفی" شعار مورد بحث يعنی "نه غزه، نه لبنان..".حالا به بخش اثباتی اين شعار توجه کنيم:"جانم فدای ايران".
درد اشغال
مردم ايران به طور بی سابقه ای "ميهن دوست" شده اند. اين واقعيت را نسل قبل از انقلاب ميتواند روشن تر ببيند. اين علاقه فزاينده را چطور ميتوان توضيح داد؟ درست است هرکس کشورش را دوست دارد و بويژه وقتی کشور زير فشار رژيمی ويرانگر در هم کوبيده شود و مردم اش زير شلاق استبداد قرار داشته باشند، بيشتر به فکر نجات آن می افتاد. اما فرياد ايران، ايرانی که مردم معترض از نسل های قديم و جديد به راه انداخته اند و اجداد خود را هم به کمک گرفته اند، طنين و حال ديگری دارد: درد و سوزش يک زخم هولناک را ميتوان در آن ديد، صدای طبل جنگ را ميتوان در آن شنيد.
رژيم ولايت فقيه از همان آغاز با هويت ايرانی درافتاد. با سنت های ايراني، با راه و رسم زندگی ايراني، و بويژه با همه ميراث های دمکراتيک و انقلابی و مدنی ايران: با انقلاب مشروطيت که ايران مدرن هويت خود را مديون آن است؛ با مصدق و ميراثش عليه استعمار نوين در جنبش ملی شدن نفت؛ با نوروز؛ با چهارشنبه سوري؛ با موسيقی و رقص و آواز ايراني؛ با سينما و تئاتر ايراني؛ با زندگی عرفی زن و مرد ايرانی و حقوق بديهی که برپايه آن به عنوان يک ايرانی ميتوان صبح را به شب رساند. و اين آخری از همه مهم تر و ملموس تر است. نشانه های "هويت ملی" و "ميراث ملی" فقط نوروز و شعر حافظ و سی و سه پل و قرمه سبزی نيست. اين تصور اشتباهی است که هويت ملی را فقط متشکل از چيزهايی بدانيم که يک ملت را از ملت های ديگر متمايز ميکند. حقوق مدنی که مردم ايران طی تاريخ خود بطور طبيعی يا در مبارزه مستمر با ارتجاع و استبداد به دست آورده اند و زندگی عرفی و سبک زندگی خود را بر اساس آن تنظيم ميکنند، بخشی درونی شده از "هويت ايرانی" و فرهنگ ايرانی است. دهه ها بعد از انقلاب مشروطيت ودر آستانه انقلاب ايران هم نيمکت شدن آزادنه دختر و پسر در دانشگاه و حق ديدن فيلم بهروز وثوقی و رقصيدن با ترانه های آغاسي، همانقدر بخشی از هويت و فرهنگ ايرانی شده است که بدبينی عميق به دولت استبداد يا گرايش به تئوری توطئه در مورد قدرت های خارجی.
رژيم به اين هويت تجاوز کرده است. سی سال است سبک عادی و عرفی زندگی مردم ايران زير فشار باتوم قرار است، سی سال است زن ايرانی با شکل عادی خود در يک ميدان ورزشي، روی صفحه تلويزيون، در پرده سينما، روی سن تئاتر ظاهر نشده است. سی سال است رابطه جنسيتی سالم تا همان حد که اصلاح شده بود، زير فشار ديدگاه بيمارگونه جنسی حاکم سرکوب ميشود، سی سال است که هنر، ادبيات و روابط مردم در تمام فضاها و تمام عرصه های عمومی در چنگال حکومت دچار خفقان است و به زحمت ادامه حيات خود را تامين ميکند.
و سی سال است که ايرانی ها عليه تاراج هويت و فرهنگ خودشان توسط اين رژيم فرياد ميزنند. سی سال است که هر هنرمند و شاعر و نويسنده ای ميميرد مردم انگشت نشانه را به سوی رژيم ميگيرند. درست مثل اينکه دلکش وهايده و فنی زاده و خسرو شکيبايی و اردشير محصص و شاملو و منوچهر محجوبی و حتی قمر و فروغ و عارف و عشقی را اين رژيم بطور فله ای به دار کشيده است. "ميراث های ملی" ما، مرده و زنده، مادی و معنوی مثل پيکر زنانی که روی جرثقيل کشيده شدند، جلوی چشم ما روی طناب دار اين رژيم تلوتلو ميخورند.
پاسخ رژيم به اعتراضات گسترده مردم به اين وضعيت، تهاجم و تجاوز بيشتر به هويت آنها بوده است. در چهار سال اخير، رژيم تهاجم به حقوق مدنی مردم را تحت نام اسلامی کردن تشديد کرد. در سريال های تلويزيونی زنان را در هفتاد متر پارچه می پوشانند، ملا و آخوند را به هنرپيشه اول فيلم ها تبديل کرده اند، دانشگاه را به قبرستان، ادبيات را به کتاب دعا و کلاس درس را به مسجد.
مردم ايران با چنگ و دندان جنگيده اند تا بخشی از ميراث ملی خود را ازتاراج رژيم به در برده اند. نويسندگان، هنرمندان، فرهيختگان و حتی مردم عادی برای نجات هويت شهروندی خود به همه شيوه ها متوسل شده اند نه فقط مبارزه از روبرو بلکه اغلب به همان روش روشنفکران ايرانی در دوران اشغال ايران توسط واليان کوفه و خلفای عباسي، يعنی از طريق تقيه، تن دادن به زبان و ياسای حاکمان و آری حتی پرداخت جزيه، وگرنه در اين سی سال نه از تاريخ چيزی مانده بود، نه از ادبيات و موسيقی و هنر.
تازه اينها سرکوب های مدنی است. سرکوب های اخص سياسی و سرکوب های طبقاتی که جای خود دارد. اينکه برگزاری اول ماه مه يا 8 مارس يا روز معلم در يک سرمايه داری عقب مانده استبدادی مثل ايران ممنوع است يک چيز است. اما کارگر، زن، معلم و نويسنده ايرانی اين درد را چگونه فرياد کند که تحت عنوان "مجازات" شلاق ميخورد، مثل آن زمان که هويت مردم را خان و حاکم و لات محل تعيين ميکردند. مردم با فرياد ايران، ايران از يک طرف سوگ ايرانی را سر ميدهند که ميخواهند و خود را شهروندش ميدانند، و از طرف ديگر هويت دژخيمانی را که از گورتاريخ به آنها هجوم آورده اند، بيگانه اعلام کرده و آن را به چالش ميکشند.
درست است که بنا بر قاعده در استبداد ها بين ملت و حکومت فاصله ی بعيدو تقابل ايجاد ميشود، ولی با رژيم ولايت فقيه مساله از اين فراتر می رود. نعلين به واقع به چکمه بيگانه تبديل شده است و ايرانيان به راستی خود را زير يوغ اشغال احساس ميکنند. حتی اشغالگران آمريکايی و انگليسی و روسی و اسرائيلی که حق حاکميت مردم تحت استعمار را نقض می کنند، فرهنگ مردم را به اين شيوه سرکوب نکرده اند. استبداد فراگير سياسی با اشغال فرهنگی ترکيب شده و يکی از بدترين انواع اشغال را ايجاد کرده است.
اين اشغال بين ملت ايران و فلسطين شباهت هايی را بوجود آورده که شايد در نگاه اول قابل تشخيص نباشد. حالا اکثريت عظيمی از ايرانيان نسبت به رژيم ولايت فقيه همان موضعی را دارند که ملت فلسطين نسبت به دولت اسرائيل. هردو خاک، دارايی ها، حق حاکميت و هويت ملی خود را زير چکمه دولتی کاملا بيگانه با خود می بينند. وهردو با اعلام هويت خود به دولت متجاوز اعلام جنگ ميدهند.
مقاومت در برابر اشغال در همه جا به احساسات ملی دامن ميزند. دامن گرفتن اين احساسات طبيعتا با خود برخی خصوصيات انحرافي، از قبيل خودستايي، برتر شمردن خود و تحقير ديگران، نفرت از "بيگانگان" و چيزهای مشابه را نيز به همراه می آورد. اما همه اينها در رابطه با ملتی که مظلوم واقع شده و حق تعيين سرنوشت خود را طلب ميکند، فرعی است.
سوء استفاده دو طرف دارد
کارگزاران رژيم همه معترضان ايران را متهم ميکنند که به پيروی از راديو اسرائيل شعار "نه غزه، نه لبنان.." را سر داده اند و بر سرکوب ملت فلسطين توسط دولت اسرائيل صحه گذاشته اند. اما واقعيت اين است که بهترين وسيله برای توجيه سرکوب ملت فلسطين را خود به دولت اسرائيل داده اند. رژيم اسلامی سی سال است و هرسال بيش از سال پيش از سرکوب مردم فلسطين نان ميخورد، اما برای اسرائيل هم فرصت کم نظيری ايجاد کرده تا با توسل به همان شيوه ی رژيم، بساط خود را رنگين کرده و ستم بر فلسطينی ها را توجيه کند. راديو اسرائيل، راديو فردا و ايرانيانی که خود را در خدمت سياست دولتهای متبوع اين راديو قرار داده اند، از درد مردم ايران در چنگال رژيم به همان ترتيب استفاده ميکنند که رژيم ايران از درد مردم فلسطين در چنگال دولت اسرائيل. در حقيقت رژيم ايران در اين رابطه معلم اول و سرمشق است. همانطور که احمدی نژاد در برابر سوال خبرنگار ان بی سی در مورد قتل جنايتکارانه ندا، با وقاحتی تکان دهنده عکس شربينی را بلند ميکند، دولت اسرائيل نيز از افشای جنايات رژيم مدد ميگيرد تا روی جناياتش در غزه پرده بکشد. ظالمان حتی وقتی با هم در جنگ اند، يک ديگر را تقويت ميکنند، در حوزه ايدئولوژيک هميشه، و در صحنه سياست اغلب.
کج روی های ستمديدگان هم به شبيه است
شباهت رژيم های ايران و اسرائيل بيش از آن است که در بالا به آن اشاره شد. نقض حاکميت تمام يک ملت با توسل به آيات هزاره های قبل، تقسيم شهروندان و تبعيض بين آنها براساس هويت ملی و مذهبی و برقراری سيستم آپارتايد، آزار و اذيت روزمره که گاهی حتی منطق آن معلوم نيست و لحظه به لحظه زندگی مردم را دشوار ميکند،ايجاد انواع دستجات امنيتی و شبه نظامی که بطور روزمره عليه مردم عمليات انجام ميدهند، زندان ها و شکنجه گاه های مخفی که هيچکس را به آنها دسترسی نيست، به اسارت و گروگان بردن کودک و پير و جوان، به خاک و خون کشاندن هزاران جوان که برای حق مردم خود مبارزه ميکنند، توسل به اتم و اسلحه به منظور سلطه بر منطقه .. فقط چند نمونه از اين شباهت هاست. اين سياست ها البته مقاومت مردم تحت ستم آنها را دامن ميزند اما فشارهای سنگين چنين سياست هايی برمردم، زمينه انحرافات در جنبش مقاومت را نيز فراهم می آورد. متاسفانه کجروی های ستمديدگان هم به شبيه است.
فلسطينی ها گول احمدی نژاد را ميخورند و ايرانی ها گول سازگارا يا نوری زاده را. بسياری از فلسطينی ها از واقعيات مربوط به کودتای انتخاباتی اخيرو سرکوب های وحشيانه بعد از آن بی خبرند و واقعا دروغ های احمدی نژاد در مورد "دست خارجی" در قتل ندا و انتساب اين خيزش به انقلاب مخملی را باور ميکنند. بسياری از آنها هم از واقعيت کاملا اطلاع دارند، ولی نمی خواهند به روی خود بياورند. به همين ترتيب بخشی از جوانانی که از "عموسازگارا" و امثال اوخط ميگيرند نمی دانند اينها که هستند و با کدام انگيزه های سياسی بر جنبش مردم سوار ميشوند. برخی هم به خوبی اينها را می شناسند. همکاری نزديک سازگارا با کسی مثل پاتريک کلاسون (که تجسم دشمنی با ايران به عنوان يک کشور مستقل، دموکرات و قدرتمند خاورميانه، نه فقط با رژيم اسلامی ايران است و پيگيرانه از حمله نظامی به ايران دفاع کرده است) چيزی نيست که عده زيادی از آن بی اطلاع باشند. اما درست همانطور که آن فلسطينی و لبنانی طرفدار رژيم چشمش را بر قتل ندا ها و سهراب ها می بندد، اينجا هم کسانی گوششان را می گيرند و نمی خواهند حقيقت را ببينند و بشنوند.
بايد تاکيد کرد در اين مورد ميزان توهم و بی خبری در ميان جوانان ايرانی اساسا قابل مقايسه با فلسطينی ها نيست. اما در همان حدی که هست، چرا هست؟ زيرا بين حقيقت و مردم متوهم چه در اينجا، چه در فلسطين دولت های غاصب و ستمگری ايستاده اند و چنان عرصه را بر مردم زير سلطه خود تنگ کرده اند که به هرتخته نجاتی متوسل می شوند. ترس رقت بار خامنه ای از "ناتوی فرهنگی" و معنای اين اصطلاح در فرهنگ لغات ولايت فقيه مثال گويايی است. وقتی خامنه ای فرهنگ عرفی مردم ايران را درست معادل بمب های ناتو شمرده و ازپخش آهنگ هايده و مهستی از "منابع بيگانه" بيش از بمباران ايران با سلاح هسته ای وحشت دارد، آيا جای تعجب دارد که تعدادی از جوانان کم اطلاع تر ايران ناتو ومنابع بيگانه را همانطور معنا کنند که آن مادر عراقی "دموکراسی" را به عنوان لولوی آدمکش برای فرزند بی تابش؟
به عبارت ديگر از هر زاويه به صحنه سياست ايران نگاه کنيم مجرم اصلی يکی است: رژيم جمهوری اسلامی.
روز قدس، روز حق تعيين سرنوشت
آيا همه اينها شعار"نه غزه.." را توجيه ميکند؟ نه نمی کند. نه به لحاظ اصولي، نه بنا بر ملاحظات استراتژيک و نه به خاطر مصالح تاکتيک. به لحاظ اصولي، زيرا يک نيروی دمکرات مطلقا با هيچ بهانه ای نمی تواند جنايتی به بزرگی و طول جنايت درفلسطين را را بپذيرد يا به آن بی اعتنا بماند. چنين کاری از جنس انکار هولوکاست توسط احمدی نژاد و به همان اندازه نشان دهنده فرومايگی و بی اعتنايی به حقوق انسانی است.
به لحاظ استراتژيک، زيرا نمی توان با متحدان مرتجع و تن دادن به سياست های ضد انسانی آنها به دمکراسی دست يافت. اين را در کودتای رضا شاه تجربه کرديم، در ضدانقلاب خمينی هم تجربه کرديم.ايرانی که نبايد ده بار ازيک سوراخ گزيده شود.
به لحاظ تاکتيک، زيرابايد رياکاری رژيم در استفاده ابزاری از فلسطين را به نمايش گذاشت و اين آخرين حربه را ازدستش گرفت. نه فقط برای خلع سلاح رژيم در سياست خارجی که به جای خود اهميت دارد، بلکه در سياست داخلی کشور نيز مهم است که آخرين پايه های رژيم را، که اغلب مطلعين حدود ده درصد تخمين ميزنند، تا آنجا که ممکن است فروپاشانيد. برخی از نيروهای پايه رژيم هنوز به "مبارزه ضدامپرياليستی" و "ضد صهيونيستی" رژيم توهم دارند. حتی اگراين توهم در بسيج نيروی حامی سرکوبگران نقش بزرگی نداشته باشد، "بهانه" سرکوب که هست. هم آن توهم را بايد فروريخت و هم اين بهانه را بايد گرفت. اين امر برای فلج کردن دستگاه سرکوب اهميت دارد.
بعلاوه بايد توجه داشته باشيم که يک بخش محوری از نيروی مبارزه با رژيم، يعنی مردم زحمتکش همان بخشی است که بدنه اصلی دفاع در مقابل تجاوز عراق را تشکيل داد، تجاوزی که در سراسر ايران نه فقط صدام بلکه همه نيروهای استعمارگر منطقه ازجمله اسرائيل را مسوول آن ميدانستند. اگر به آرايش جنگی مناسب و قدرتمند در برابر رژيم فکر ميکنيم، که در مصاف با رژيم تا دندان مسلحی مثل رژيم اسلامی ايران بايد اين کار را بکنيم، آنوقت بايد توجه داشته باشيم که معمولا زحمتکشان و ستمديدگان با مظلومان و ستمديدگان جهان احساس پيوند دارند نا با ستمگران. صدای کارگر سنديکای واحد در جريان سرکوب وحشيانه را از ياد نبريم که زير فشار سهمگين ستم رژيم بغض اش ترکيد و در حاليکه ميگريست گفت: " مگر اين جا فلسطين است. مگر ما حقوقی نداريم.اين ها از سربازان اسرائيلی بدتر کردند. ببخشيد سينه ام گرفته. من ناسلامتی معلول جنگی ام. شيميايی جنگی ام..."
روزقدس اين صدا نيز شنيده ميشد. و نيروهای سياسی هرچه مستقل تر دموکرات تر بودند، بيشتر به بازتاب آن تمايل نشان دادند. اين صدای حق تعيين سرنوشت مردم ايران است و همين است که رژيم را وحشت زده کرده است. آنچه احمد توکلی در نامه خود ازموسوی و خاتمی ميخواست تاکيد بردفاع از حق فلسطين نيست، برائت از فريادهای مردم عليه غصب حکومت توسط ولايت فقيه و ادعای حق حاکميت خودشان است.
اما همانطورکه رهبران اصلاح طلب هم خودشان بارها گفته اند برائت آنها از مردم مساله را حل نميکند. "مساله" ديگر "خانوادگی" حل نمی شود. رژيم ميتواند "وحدت" خود را از طريق سرکوب بخشی از رهبران اصلاح طلب و جلب توافق و يا وادار کردن تعدادی ديگر به تسليم فراهم کند. اما اين وحدت نيست، "انزوا"يی هولناک در محاصره سرنيزه های خودشان است. انزوايی که رژيم های اشغالگر معمولا در آخرين مرحله اشغال و آغاز فروپاشی کامل
شان تجربه ميکنند. 7 مهر 1388
*********************************
[1]نامه احمد توکلی به خاتمی و موسوی
http://alef.ir/1388/content/view/53832
پاسخ عليرضا بهشتی به نامه توکلی
http://parlemannews.ir/?n=3839
واکنش محمد رضا خاتمی به نامه در گفتگو با اعتماد
http://parlemannews.ir/index.aspx?n=3938
[2]
http://www.radiofarda.com/content/F7_ViewPoints_2806_Quds_day/1830385.html
[3]
http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20060129134521.html

همان طور که در مطلب قبلی اشاره کردم،در این بخش از مقاله که بخش پایانی آن است، سعی خواهم نمود موقعیت کنونی و آینده ی جنبش دانشجویی در ایران را به طور گذار اشاره کنم و چشم انداز سوسیالیستی و رادیکال آینده ی این جنبش را با ارزیابی از موقعیت کنونی آن بررسی نمایم.برای ارزیابی از موقعیت آینده ی هر جنبشی بدون ارزیابی از موقعیت گذشته و فعلی آن نمی توان به یک نتیجه ی درست رسید و تحلیل درستی ارائه داد.به همین جهت من دو فصل اول این نوشتار را به موقعیت گذشته ی این جنبش اختصاص دادم و در این فصل هم سعی خواهم نمود موقعیت آینده این جنبش را با متدی مارکسیستی و رادیکال بررسی نمایم و سعی خواهم نمود در حد توان ارزیابی دقیق و علمی ای از این جنبش داشته باشم.با این امید که توانسته باشم در تحلیل و ارزیابی از این جنبش سهمی ایفا کرده باشم و توانسته باشم اطلاعات لازم را در اختیار خوانندگان این مطلب قرار دهم.
جنبش دانشجویی در موقعیت کنونی در کدام مرحله از عمر خود به سر می برد؟
اگر بخواهیم موقعیت کنونی جنبش دانشجویی را به طور کل و جنبش چپ دانشجویی را به طور خاص بررسی کنیم باید با یک ارزیابی دقیق از وضعیت موجود و بررسی دیگر جنبش های اجتماعی در مرحله ی کنونی بپردازیم.در مطالب من بارها آمده است که دانشگاه به عنوان مکانی برای بازتاب مطالبات توده های مردم در جامعه عمل می کند و در تمام دوره های حیات جنبش دانشجویی دانشگاه چنین نقشی را بر عهده داشته است.در دوره هایی که مطالبات مردم در جامعه، مطالباتی رادیکال بوده،این شعار ها و مطالبات واقعی مردم در دانشگاه بازتاب پیدا کرده و به مطالبه ی دانشجویان و فعالین دانشجویی تبدیل شده است. در موقعیت فعلی که جامعه ی ایران دوره ی حساسی از حیات سیاسی و اجتماعی خود را پشت سر می گذارد و اعتراضات توده ایی ماه های گذشته علیرغم اینکه بخش زیادی از هژمونی این مبارزات در دست اصلاح طلبان و جنبش سبز بود،رژیم را به ستوه آورده است و باعث شد که رژیم در بسیاری از مواقع در این اعتراضات با سرکوب های بی رحمانه و ضد انسانی خود تعداد زیادی از مردم معترض را قتل عام کند،جمع کثیری را دستگیر و در بیداد گاه های فرمایشی آن را وادار به پشیمانی نماید وحتی برنامه ی اعترافات آنان را از تلویزیون خود نیز پخش کند.در موقعیت کنونی در جامعه ی ایران که اعتراضات توده ایی ماههای اخیر که بخشی از معترضین این اعتراضات را کسانی تشکیل می داد که رژیم اسلامی را با تمام جناح های رنگارنگ آن نمی خواستند،اما این بخش به دلیل ضعف و عدم توانایی در نمایندگی کردن مطالبات مردمی که تنها راه نجات مردم و برون رفت از وضعیت موجود را سرنگونی رژیم اسلامی می دانستند،نتوانستند پرچم خود را بالا ببرند و به دلیل عدم توانایی درست کردن جیهه ی مستقل با مطالبات رادیکال در و اقع آب را به جوی جنبش سبزیها و سردمداران آن ریختند.در این شرایط که جنبش سبز به نماینده ی مطالبات بخش وسیعی از مردم معترض، که تقلب آشکار در انتخابات آنان را به ستوه آورده و باعث این طغیان توده ای شد،این جریان توانست سوار بر موج اعتراضات توده ای و ظاهر شدن به عنوان آلترناتیو در وضعیتی که آلترناتیو رادیکالی وجود نداشت و اپوزیسیون خارج نشین تاثیری در معادلات سیاسی و رهبری کردن اعتراضات نداشته و علیرغم جار و جنجالی که از جانب این اپوزیسیون چپ صورت می گرفت،اما به حق کمترین تاثیری در رادیکالیزه کردن مطالبات مردم و کانالیزه کردن اعتراضات، نداشت.
در شرایطی که جنبش چپ دانشجویی دورهی رکود خود را می گذراند و سرکوب های گسترده ی ۱۳آذر ۸۶ باعث تفرق و انشقاق در صفوف این جنبش عظیم اجتماعی شده است و این جنبش هنوز نتوانسته است از زیر آن ضربه کمر راست کند و طبقه ی کارگر از ضعف تفرق و عدم سازماندهی در ایران به سر می برد،بر همه روشن است که جریانات راست از خلئی که به وجود آمده بهره برداری خواهند کرد و تلاش خواهند مطالبات خود را به مطالبات اصلی مردم تبدیل خواهند نمود و همین طور هم بود،در دانشگاه جریان راست و تشکل های وابسته به اصلاحات در ضعف نیروهای چپ دست بالا پیدا خواهند کرد و در این مقطع ما دیدیم که دفتر تحکیم وحت با شرکت در اعتراضات توده ایی نقش زیادی در پیشبرد اهداف اصلاح طلبان حکومتی داشت و توانست در اعتراضات اخیر و حتی قبل از این انتخابات تلاش های زیادی برای گسترش مطالبات جریان موسوم به اصلاح طلب بنماید و از نظر من تا حدود زیادی در رسیدن به اهداف خود موفق بوده است.
اما در این شرایط که نیروهای چپ و کمونیست در دانشگاه و حتی خارج از دانشگاه در یکی از ضعیف ترین دوران حیات خود به سر می بردند و دفتر تحکیم و دیگر تشکل های وابسته به حاکمیت از این وضعیت نهایت بهره برداری را نموده و کمک شایانی در جهت تثبیت موقعیت رژیم و تلاش برای ماندگاری این رژیم نموده و با بالا بردن پرچم سبز و اصلاح طلبان در جریان اعتراضات و پیش از آن نموده اند،همچنین در شرایطی که دفتر تحکیم وحدت و طیف اصلاح طلبان به شدت از رادیکالیزه شده اعتراضات در هراس بود در موقعی که اعتراضات تا حدودی به طرف رادیکالیزه شدن پیش می رفت و شعار ها تغییر کرده بود( کاری به مضمون ارتجاعی شعارها ندارم )،جریان اصلاح طلب با کل نیروهای خود در جنبش دانشجویی و اجتماع از رهبری این اعتراضات کناره گیری کرد و بار دیگر موسوی و کروبی و دیگر اصلاح طلبان وفاداری خود را به نظام ضد انسانی و ارتجاعی رژیم اسلامی نشان دادند و بوسه بر دست های آلوده به خون خامنه ای و چکمه های دیگر سردمداران رژیم زدند.باید اشاره کنم که تشکل های وابسته به حاکمیت در موقعیت کنونی از وضعیت بهتری نسبت به دیگر جنبش چپ دانشجویی برخوردار است،زیرا این تشکل بنا به ماهیت سازشکارانه و چکمه لیسانه اشان در مواقعی که فعالیت آنان به ضرر کل حاکمیت رژیم باشد، احساس خطر جدی بکنند، با زانو زدن در مقابل رژیم و اعلام پشیمانی، خیانت خود را به مردم حق طلب نشان خواهند داد.جنبش چپ دانشجویی همان طور که ذکر آن رفت،در این مرحله از حیات سیاسی خود، به دلیل تفرق،انشقاق و کوچ اجباری جمع کثیری از رهبران عملی و رادیکال در موقعیت نامناسبی از حیات خود به سر می برد،در جریان انتخابات، توانایی سازماندهی در دانشگاه های ایران را نداشت،نتوانست مانند سابق مطالبات رادیکال را در صدر مطالبات جنبش دانشجویی قرار دهد و جز موارد معدودی از اعتراضات نیروهای چپ و رادیکال ان هم در دانشگاه مازندران، در اعتراض به انتخابات، اصلاحات و کل جناح های رژیم،مورد دیگری را سراغ نداریم.در مورد این اعتراضات در بخش اول همین نوشتار به طورخلاصه اشاره شده است.
در شرایطی که چپ دانشجویی دوره ی رکود خود را سپری می کند و جریان راست این جنبش از ضعف جریان چپ به خود آمده و از موقعیت مناسبتری نسبت به نیروهای چپ و کمونیست برخوردار است،اما به دلیل افق رفرمیستی و مطالبات سازشکارانه اش در آینده ی نه چندان دور(همان طور که در دور اخیر اعتراضات دیدیم با ضعیف تر شدن جنبش سبز و کناره گیری موسوی و کروبی از رهیری آن) نوعی بدبینی در بین مردمی که به ابتدا جنبش سبز متوهم شده بودند شکل گرفت و در دورهای بعدی، اعتراضات تا حدود زیادی از کنترل جناح موسوم به اصلاح طلب خارج شد، توازن قوا به نفع نیروهای چپ و کمونیست در جامعه و دانشگاه تغییر خواهد کرد.جامعه ی ایران بیش از هر زمانی آبستن تغییرات زیر بنایی است،زیرا اصلاح طلبان حکومتی با دفاع از اصول اولیه ی جمهوری اسلامی و پافشاری بر دفاع از خمینی و اراذل و اوباش صدر انقلاب! اسلامی بیش از هر دوره ایی باعث توهم زدایی طیف و سیعی از توده های مردم از خودشان شده اند.در این شرایط هم که ادبیات،فرهنگ و مطالبات کمونیستی نیروهای چپ دانشجویی در نتیجه ی مبارزات سالهای اخیر هنوز در اجتماع موجود است و تاثیرات آن را هنوز بر بخش وسیعی از جنبش های اجتماعی می توان مشاهده نمود یا به قول رفیق امین قضایی” جامعه ی ایران به ویروس مارکسیسم آلوده شده است”،در این شرایط علیرغم اینکه طیف وسیعی از فعالین سابق جنبش دانشجویی عملا امکان فعالیت ندارند،اما با بذری که این فعالین در دانشگاه و جامعه پاشیده اند،زمینه های سر بر آوردن یک جریان چپ و رادیکال دانشجویی چه در قالب بازسازی این جنبش یا هر قالب دیگری آن هم در عرصه ی عمل نه صرفا در فضای مجازی ضروری و محتوم به نظر می رسد.به نظر می رسد جنبش دانشجویی در آینده ی نه چندان دور با باز سازی از داخل و خارج توسط اکتیویست های جنبش چپ دانشجویی صورت خواهد گرفت و به نظر من در شرایط کنونی باید بیشترین همکاری نیروهای چپ و سوسیالیست داخل کشور در زمینه ی پافشاری بر بازسازی این جنبش در اسرع وقت باشد و در دستور کار نیروهای چپ و کمونیست جنبش دانشجویی باشد.
در موردباز سازی داب باید گفت داب باید یک شیوه ی جدید از فعالیت را پیش روی خود قرار دهد، در دوره های گذشته ی فعالیت این جریان به دلیل بی تجربگی نیروهای اکتیو آن در عرصه ی فعالیت عملی ما بارها شاهد آزمون و خطا های از جانب فعالین داب و اشکال مختلفی از فعالیت مخفی و علنی که این جریان را ضربه پذیر می کرد بودیم،در مورد ضربه همانطور که قبلا هم اشاره کرده ام باید بگویم که برخلاف اظهارات بسیاری از جریانات و احزاب اپوزیسیون و تبلیغات برخی از جریانات اینترنتی تنها به خاطر وابستگی بخشی از داب به احزاب اپوزیسیون نبود،بلکه اساسی ترین عامل این ضربه عدم تحمل یک جریان رادیکال و کمونیست آن هم در شرایطی که فعالیت علنی می نمود برای جمهوری اسلامی بسیار مشکل و غیر قابل تحمل بود.
فعالین داب در داخل ایران باید بر این امر کاملا واقف باشند که رژیم جمهوری اسلامی بعد از اعتراضات ماه های اخیر ایران کنترل کاملی بر اوضاع ندارد و علیرغم تبلیغات وسیع از سوی رهبر جمهوری اسلامی (خامنه ای )در زمینه ی انقلاب فرهنگی دیگر،بستن دانشگاه ها و بازبینی در کتاب های درسی علوم انسانی،تاکنون رژیم موفق به اجرای هیچ کدام از طرح های خود نشده است و نخواهد شد.تنها در این دوره و در آغاز بازگشایی دانشگاهها ما شاهد احضار فعالین دانشجویی به کمیته های انضباطی،محرومیت از تحصیل و ممنوعیت ورود برخی از قبول شدگان در آزمون کارشناسی ارشد(کسانی که فعال دانشجویی بودن )هستیم.این موارد نشان می دهد که در دوره ی اخیر رژیم با زهر چشم گرفتن از فعالین دانشجویی در پی ان است که به کسانی که تازه وارد دانشگاه شده اند نشان دهد که در صورت اقدام به فعالیت های دانشجویی سرنوشت همان فعالین سابق را خواهند داشت.اما در موقعیتی که آثار و تبعات فضای سیاسی دانشگاه ها و اوضاع سیاسی ایران و تب و تاب بعد از انتخابات بر فضای جامعه و دانشگاه سنگینی می کند و ما با یک فضای دانشگاهی کاملا سیاسی روبرو هستیم و در شرایطی که رژیم چه در داخل و چه در مجامع بین المللی از دست داده است،وتوانایی بسیج نیرو را از دست داده است،در این شرایط بهترین فرصت برای بازسازی جنبشی که هنوز شبح آن بر فضای دانشگاه ایران سنگینی می کند و علیرغم اینکه در شرایط کنونی از موقعیت مناسبی به سر نمی برد،اما امکان بازسازیش با شرایطی که در ایران وجود دارد و حوادثی که صورت گرفته است بیش از هر زمانی لزوم و محتمل خواه بود.
حسن معارفی پور
مهر ماه ۱۳۸۸