سخنرانی برهان عظيمی در جمع فوروم کتابخانه انقلاب در نيويورک

وقتش رسيده بود که مردم ايران لگدی نثار دهان کثيف اين رژيم ارتجاعی تاريک انديش بيرحم کنند. واقعا جشن گرفتنی است!
دعوای درونی جناح های جمهوری اسلامی که چند سال بود در حال حدت گرفتن بود، پس از کودتای انتخاباتی يکی عليه ديگری يکباره به نقطه جوش رسيد. اين واقعه دريچه ای را بروی خيزش مردم عليه رژيم باز کرد. در سی سال گذشته مردم ايران به طرق مختلف عليه اين رژيم جنگيده اند. زنان، کارگران، دانشجويان، حاشيه نشينان، مردم کردستان و غيره. اما اکثريت مردم کنار کشيده گرايش به همراهی با آن داشتند. در واقع در ۲۸ سال گذشته چنين تلاطم و اين مقياس از مقاومت و مبارزه عليه رژيم سابقه نداشته است. در عرض چندروز افسانه شکست ناپذيری و اقتدار رژيم بخار شد و مشروعيت آن بطور غير قابل ترميم فروپاشيد.
احتمالا همه شما تصاوير سی ان ان و ديگر تی وی ها که مرتبا شعارهای «رای من کو؟» را نشان می دادند ديده ايد. اما اين کل تصوير نبود. البته فکر اينکه تغيير از درون صندوق های رای بيرون خواهد آمد، «انقلاب ديگری نمی خواهيم» و «راه گاندی را بايد» بی وقفه، توسط رسانه ها و سخنگويان جناح اصلاح طلب و متحدين آن ها در ميان روشنفکران و روشنفکران ارتجاعی (از آن تيپ ها که تظاهرات ۲۵ سپتامبر را فراخوان داده اند) به درون توده ها پمپاژ می شد. و اين حقيقت دارد که مردم در ابتدای اعتراضات نسبت به تقلب انتخاباتی بسيار عصبانی بودند. اما خيلی زود «رای من کو» جايش را به «رايم را پس بده» و: مرگ بر رهبر و احمدی نژاد و بالاخره: مرگ بر جمهوری اسلامی داد. جوانان شعار می دادند: بجنگ تا بجنگيم! ما زن و مرد جنگيم!
بسيار کسانی که رای داده بودند افسوس خوردند که چرا يکبار ديگر منگ شده و به صندوق های رای کشيده شدند.
اينکه اين جمعيت خيلی زود خواست های سرنگونی اين رژيم را به طرق مختلف طرح کرد دليل دارد: اکثر مردمی که در خيابانند تضادهای عميق خصمانه با جمهوری اسلامی دارند. البته مردم هنوز توهمات و ديدگاه های غير واقعی زيادی دارند اما نه آن حد که سی.ان.ان. آرزو دارد! پس بی خيال رپرتاژ های سی.ان.ان. بيائيد به تصوير کامل تر از مبارزات مردم و احساس ها و افکار آن ها نگاهی بيندازيم.
يک نسل نوين، با سر به شورش برداشتن، در گرماگرم نبردهای خيابانی با دشمن، پس از گريستن بر رفيق به خاک افتاده ای، بسرعت بزرگ شد و سرسخت شد.
قبل از اين طغيان به نظر می رسيد که رژيم در دفن جنايات سی ساله اش عليه انقلابيون موفق شده است. اما در چند ماه گذشته جوانان انبوه نوشته ها و حرف های بيدارکننده را می بلعيدند – از طريق اينترنت اما همچنين از طريق يکجا گردآمدن و حرف زدن های هزاران نفر در مقابل زندان ها، در قبرستان ها، و در محافل و گردهمائی ميان کسانی که در گرماگرم مبارزه آشنا شده و بهم اعتماد و علاقه پيدا کرده بودند. مردم دارند گذشته ای را که اين رژيم را به قدرت رساند زير و رو می کنند. جوانانی که در نتيجه تجارب خودشان از اين رژيم متنفر شده اند فکر می کنند اين رژيم در سال ۱۹۷۹ در نتيجهء يک «انقلاب» به قدرت رسيد. قبلا اثبات اينکه اين رژيم در نتيجهء درهم شکستن يک انقلاب به قدرت رسيد، و يک قدرت «انقلابی» نيست بلکه يک رژيم ضد انقلابی است، سخت بود. اما اکنون گوئی نسل جوان سی سال به عقب پرتاب شده و در حال از نظر گذراندن آن از منظر انقلابيون يک نسل پيش است. برای مثال ويدئوی سخنان فرزند يک رفيق که همراه با ۲۱ تن از رفقای ديگر در ۵ بهمن ۶۱ در آمل تيرباران شدند، خيلی ها را دگرگون کرده است به طوريکه دوستان دبيرستانی اش او را جسته و از آن جزئيات اين حکايت را جويا می شوند. آن ها وقتی ۱۲ سالشان بود نمی توانستند بگويند بر پدرشان چه گذشته است و توسط مقامات مدرسه زير ذره بين بودند و تحت فشار قرار می گرفتند که چرا در نمازها حاضر نمی شوند.
اکنون ميليون ها نفر چيزهائی را می بينند که قبلا عدهء کمی می ديدند و به خاطر آن زير فشارهای سخت بودند.
در اين مبارزات مردم به طرق گوناگون عوض شده اند. برای اولين بار به شکل ديگری به يکديگر نگاه می کنند. حيرت انگيزتر از همه اينست که نگاه مردان نسبت به زنان دگرگون شده است. در گرماگرم مبارزات خيابانی وقتی مردی به زنی که نمی شناسد لبخند می زد واضح بود که لبخند احترام است. مردان در انبوه جمعيت زنان را آزار نمی دادند، به آن ها بی احترامی نمی کردند، به نداها و رهنمودهای آن ها با ميل گوش می دادند. زن و مرد بازو به بازو حرکت می کردند بدون آنکه احساس کنند يک غريبه در کنار من است. مردم ديگر از هم نمی ترسيدند. در خانه هايشان را باز می گذاشتند تا جوانان خسته از جنگ خيابانی دمی بياسايند و آبی به سر و صورت بزنند يا هنگامی که نيروهای انتظامی و بسيجی صحنه را قرق می کردند به جوانان پناه می دادند و چرتکه نمی انداختند که ممکنست به خاطر همين کار خانه شان نشانه شده و بعدا به خاک سياه بنشينند. انگار يکباره حرص و آز از ميان مردم رخت بربسته است. چطور چنين چيزی در کشوری که سرمايه داری سر تا پايش را فراگرفته، ممکنست؟ مردم از هم مواظبت می کردند. برای نجات هم خطر می کردند. همراه با هم احساس می کردند قدرت بهم زدن زمين و زمان را دارند. يک شعار هميشه شنيده می شد: نترسيد ما همه با هم هستيم!
حرف مارکس چقدر عميق به نظر می رسد که: انقلاب جشن توده هاست!
اين به معنای آن نيست که انقلاب رنج و نابودی همراه ندارد. معلوم است که دارد. در چند ماه گذشته خون در خيابان های تهران و شکنجه گاه های جمهوری اسلامی روان بود. اما مردم احساس رهائی و سربلندی و توانمندی می کنند. هر چند نگران راه پيشروی و آينده اند اما احساس می کنند در مقابل ملاها و غير ملاهای کثيف جمهوری اسلامی قدرتمند شده اند.
بله! در آن لحظات مردم يک رشته روابط اجتماعی کيفيتا" متفاوت را تجربه کردند. و تازه اين هنوز انقلاب نبود. فقط تصورش را بکنيد که يک انقلاب واقعی با مردم و جامعه چه می تواند بکند.
يک چيز عالی ديگر اين است که فرهنگ مسموم «انتظار رستگاری» را کشيدن که اين رژيم سی سال به مغز مردم تزريق کرده است، ضربات خوبی دريافت کرد.
بگذاريد نامهء دوستی را در مورد صحنه ای از نبردهای خيابانی را برايتان بخوانم:
«يک گروه از جوانان و بسيجی ها داشتند جنگ و گريز می کردند. ناگهان لباس شخصی ها بيرون پريدند و يکی از جوانان را گرفتند. يک زن ميانسال شروع کرد به فرياد و جمع کردن جوانان که وی را نجات دهند. اما زمانی که بالاخره پسر جوان را به درون ون راندند، آهی از نهاد کشيد و به آسمان نگاه کرد و گفت: خدايا خودت رحم کن! به او گفتم: خدائی نيست! خودمان هستيم! با حيرت برگشت و مرا نگاه کرد و هيچ نگفت. اين گذشت و در گرما گرم جنگ و گريزها دوباره کنار هم قرار گرفتيم. برگشت به من نگاه کرد و پرسيد: مطمئنی؟ گفتم: مطمئنم! باز اين گذشته و در نتيجه حملات وارد کوچه ای شديم. عده ای زن از هر سنی نشسته بودند و استراحت می کردند و سيگار می کشيدند. ديدم همان زن دارد به ديگران می گويد: خدائی نيست. هر چه هست خودمانيم!»
آری! مردم می خواهند تغيير کنند.
مبارزه چيزهای ديگر را نيز آموخت. وقتی بسيجی ها و لباس شخصی ها به شکل هماهنگ حمله می کردند و مردم بطور پراکنده و از هم گسيخته جوابشان را می دادند بسياری از مردم احساس می کردند چقدر نياز به رهبری، به مرکز فرماندهی، به نقشه ريزی دارند. با همين احساس وقتی يک جوان شجاع، صادق و با استعداد فرمان می داد کسی نمی گفت: فکر کردی کی هستی که دستور می دی؟ و باز هم می کنند: ما رهبر لازم داريم!
در گرماگرم نبرد مردم می گفتند: مگر می شود فقط با سنگ جنگيد. ما اسلحه لازم داريم. و انقلابيون مسن تر حاضر جواب می گفتند: بله و ارتش خودمان را! اکنون خيلی ها اين حقيقت را می بينند.
مردم خيلی چيزها را آموختند و خيلی خصوصيات بد را بيرون ريختند. بسياری فهميدند که داشتن يک زندگی معنا دار يعنی داشتن يک زندگی مبارزه جويانه و شورشگرانه عليه هر آن چه که ارتجاعی و ستم گرانه است.
با اين وصف مردم هنوز چيزهای بسيار ديگری را بايد بياموزند تا بتوانند يک انقلاب واقعی کنند. ميليون ها نفر به موسوی رای دادند: به کسی که به نوبه خود يک جنايت کار است. در زمان قتل عام هزاران زندانی سياسی در سال ۱۳۶۷ او نخست وزير بود. در زمان جنگ هشت سالهء ايران و عراق او نخست وزير بود. فکر می کنيد برای اينکه جوانان را به کشتن و کشته شدن در اين جنگ ارتجاعی وادار کنند مغزشان را با چه کثافاتی پر می کردند؟ با تاريک انديشی مذهبی ترس از خدا و استقبال از مرگ در راه خدا! با شوونيسم شيعه که نابود کنيد اين سنی ها را که حسين ما را کشتند! و مزخرفات شوونيسم ايرانی که اين ملت چه ملت عظيمی است!
می بينيد که اين جمهوری اسلامی مانند يک آشپز خوب از هر نوع ايدئولوژی ارتجاعی دم حداکثر استفاده را می کند.
اما چرا اصلا مردم در ابتدای امر به او اميد بستند؟ اين مسئلهء پيچيده ايست اما جواب کوتاه اين است که توده ها تعليم می يابند که به مسائل از دريچه افکار مسلط در جامعه بنگرند. افکار مسلط هم افکار طبقات حاکمه است. آن ها با خودروئی حرکت می کنند. عوامل گوناگونی اين خودروئی را شکل می دهند. مثلا اينکه تاريخ پديده ها را نمی دانند يا قادر نيستند از سطح مسائل به عمق آن ها نفوذ کرده و جوهر مسائل را ببينند.
شکست انقلاب قبل و ديگر انقلابات در جهان انتظارات مردم را بطور کلی در همه جهان پائين آورده است. اين به معنای آن است که امکان غلبه کردن بر قوای هيولائی دولت و امکان ساختن جامعه ای ديگر که آزاد از همهء اين کثافات حاکم بر اطرافمان باشد را نمی بينند. بعد می افتند به هالوسيناسيون در مورد اينکه شايد يکی از درون نظام بهتر از ما که در خارج آن هستيم، بتواند اين نظام را از درون بترکاند. اما چنين چيزی مانند آب در هاون کوبيدن و ماست به دريا زدن است. زمانی که در يکی از تظاهرات ها مردم شعار «استقلال آزادی جمهوری ايرانی» را دادند موسوی جواب داد: «من جمهوری اسلامی می خواهم نه يک کلام بيش و نه يک کلام کم». روشن باشد که نمی گويم شعار «جمهوری ايرانی» خوبست اما باعث شد که موسوی برنامه خود را با روشنی به مردم اعلام کرده و بر آن تاکيد بگذارد. نشريه دانشجوئی کمونيستی به نام بذر از اين مسئله استفاده کرده و در مقاله ای تحت عنوان «مسئله اين فرد و آن فرد نيست. مسئله يک نظام است» و ادامه داد:
«ستم گری های جمهوری اسلامی کارکرد طبيعی آن است و وابسته به اينکه کدام جناح مهار حکومت را در دست می گيرد نيست. اين نظام بر يک سلسله مراتب طبقاتی استوار است. کسانی که حکومت می کنند اين شخص و آن شخص نيستند. آن ها اقليتی هستند که صاحبان و گردانندگان بلوک های مالی عظيم، بانک هکا، کارخانه ها، املاک و معادن،... هستند. اين نظام بر يک رشته روابط بهره کشی اقتصادی استوار است. اقليتی هستند که اکثريت مردم را استثمار می کنند. اين نظام دارای يک منظومه اخلاقی، نظام ارزشی و پندارهاست که روابط طبقاتی و اجتماعی استثمارگرانه و ستمگرانه را در انظار عامه خوب و طبيعی و خدادادی جلوه می دهد. اين منظومه پندارها، اخلاق و ارزش ها در ايدئولوژی اسلامی جمع شده است. اين ها واقعياتی استکه موجود است و ما بايد به آن ها فکر کنيم و آلترناتيو خود را انتخاب کنيم. خود را در دايره اين فرد و آن فرد سرگردان کردن (موسوی يا احمدی نژآد) فايده ندارد. ما بايد بدانيم برای چه مبارزه می کنيم و چه چيزی را می خواهيم بدست آوريم. بدون اين آگاهی جنگ های خيابانی ما عليه ديکتاتور به حساب طبقاتی واريز خواهد شد که همين نظام طبقاتی و ارزشی را با کمی تعديل (و شايد شديدتر) برقرار خواهند کرد.»
پس يک کار که کمونيست ها در حال انجام آن هستند خلاف جريان اين خودروئی حرکت کردن است. اهميت حياتی کوبيدن پرچم سرخ در مقابل پرچم سبز در همين است. منظور خلاف جريان حرکت کردن به حول نمادها نيست (که در جای خود مهم است). بلکه بيشتر از اين است و مسئلهء محتوا و مضمون است.
سرمقالهء حقيقت ۴۶ تحت عنوان «اوضاع خوب است! اوضاع خطرناک است!» می نويسد: اوضاع خوب است زيرا صدها هزار نفر بيدار شده و بی تابند که اين رژيم را سرنگون کنند. اوضاع خطرناک است زيرا باند حاکم پروژه سرکوب خونين را دنبال می کند و باند بيرون رانده شده از قدرت، پروژه ی ترميم جمهوری اسلامی را. به هيچ يک از اين احتمالات نبايد کم بها داد.
بايد عليه آگاهی خودبخودی توده ها حرکت کرد و آگاهی همه جانبه علمی در مورد تاريخ اين نظام، تاريخ باندهای مختلف آن، کارکرد داخلی و بين المللی اين نظام دولتی و لزوم سرنگونی آن و ضرورت برقراری دولت دموکراتيک نوين را به آنان نشان داد. در خيابان بودن کافی نيست. راه انداختن ستادهای دفاع از مبارزات مردم کافی نيست. اين ها بستری برای کار اصلی هستند. کار اصلی برای فردا نيست. از ديروز بايد آغاز می شد. مبارزه با نمادهای دشمنی که می خواهد رهبری توده ها را در دست گيرد کافی نيست. بايد آگاهی خودبخودی را با ترويج گسترده آگاهی کمونيستی به مصاف گرفت و مسيل حرکت اين سيل را عوض کرد.
نه می توان در مقابل جريان سبز اهمال کرد و ساده لوحی به خرج داد و رفتار متعارف ليبرالی اتخاذ کرد. و نه می توان به اين قانع شد که بله ما دنبال موج سبز نيفتاده ايم. ... به عنوان کمونيست هائی که وجدان آگاه و هسته پويا و پيشرو جامعه هستند بايد بدانيم هر کاری کمتر از تلاش منظم و نقشه مند و شبانه روزی برای عوض کردن مسيل سيل غيرقابل قبول است. برای اين کار خط مشی انقلابی کمونيستی و تقويت تشکيلات کمونيستی لازم است. اين تشکيلات کمونيستی بايد نيروهای بزرگتر از خودش را در جامعه به حرکت درآورد تا مسير جديدی را حدادی کنند.
ما بايد بدانيم که هنوز دير نشده است. رسيدن به اين هدف، موج وار پيش خواهد رفت. با پيشبرد هر موج صحنه تغيير می يابد و ما مسير را روشن تر ترسيم خواهيم کرد. اما معنايش اين نيست که صبر کنيم تا اوضاع بيشتر به نفع ما بشود. خير! اوضاع را بايد مساعد کرد وگرنه هر روز که امور به طور خودبخودی پيش می رود خطرناک تر می شود.»
يکی از مشکلاتی که در مقابل ماست آن است که متاسفانه بسياری از نيروهای سياسی مترقی به راحتی زير پرچم سبز يعنی زير رهبری کسانی که حکومت جمهوری اسلامی را با خون کارگران و دهقانان و روشنفکران انقلابی ما آبياری کردند قرار گرفته اند. بايد با اين گرايش مقابله کرد و آنان را فراخواند که از تقويت کنندگان صف دشمن تبديل به تقويت کنندگان صف انقلاب شوند.
ما بايد با توهمات توده ها هم مقابله کنيم و از اين نهراسيم که اين کار ممکنست در صفوف مبارزاتی توده ها انشقاق بوجود آورد. چنين انشقاقی موجب شفاف شدن منافع مردم و قدرتمند شدن جنبش ضد رژيمی می شود. ما نبايد بگذاريم که مقر فرماندهی سبز ميان اقشار راديکال زنان و جوانان و کارگران با اقشار بورژوا وجه اشتراک و «اتحاد» بوجود آورد. سياست آن ها اين است که با استفاده از امکانات و پشتوانه های خود در دولت و در سطح بين المللی قطب جاذبه ای بسازند که اقشار راديکال جامعه بالاجبار زير نفوذ آن قرار گرفته و با آن همراهی کنند. اين قطب جاذبه را بايد شکست. برای اين کار بايد دارای خط مشی سياسی صحيح بود و بر اقشار تحت ستم و استثمار جامعه، بر زنان و کارگران و جوانان و روشنفکران انقلابی تکيه کرد. اما همچنين نياز هست (بيش از هر زمان ديگری اين نياز هست) که کسانی را که واقعا خواهان تغيير هستند با افکار کمونيستی و بنرامه يک انقلاب واقعی در ايران تحت رهبری پرولتاريا و پيشاهنگ کمونيست آن الهام بخشيم.
نشريه حقيقت ۴۶ در مقالهء ديگری تحت عنوان موانع و مشکلات: روش ها و راه حل ها می نويسد:
«در اينجا لازم است به جنبه ديگری از موانع اشاره کنيم . موانعی که در درون نيروهای انقلابی و کمونيست موجود است. بخش مهمی از نيروهايی که خود را کمونيست می دانند آغشته به تفکرات بورژوا دموکراتيک هستند. کمونيست ها اغلب اوقات کمونيست نيستند. آنان اغلب به عنوان مبارزين دموکرات در مقابل توده ها ظاهر می شوند و نه کمونيست هائی که در حال ساختن يک جنبش سياسی کمونيستی رهائی بخش هستند. ...بسياری از افراد چپ هدف خود را ضديت با کودتا و تقلب انتخاباتی قرار داده اند و بعنوان مدافعين جمهوری بورژوائی به فعاليت می پردازند.»
مقاله به مشکلات و موانع ديگری نيز اشاره کرده و بر روی يک نکته مهم انگشت می گذارد:
«اوضاع هم زمان دارای عوامل مساعد و نامساعد است. آينده را در دل همين اوضاع می توان و بايد ساخت. به نقش تعيين کننده عامل ذهنی (حزب، تئوری های کمونيستی و ترويج آن) در چنين شرايطی نبايد کم بها داد. به تجارب تاريخی نگاه کنيم. در همه سطوح، چه در سطح مبارزات علمی و هنری و چه در سطح مبارزه طبقاتی نقش آگاهانه افراد تاثير تعيين کننده ای بر روند تکامل تاريخی داشت. به نقش لنين در انقلاب اکتبر نگاه کنيم. لنين در فاصله ميان انقلاب فوريه تا اکتبر با تدوين خط درست و پيگيری نفس گير در پياده کردن آن خط (و فقط آن خط) انقلاب را از لبه پرتگاه نجات داد و به پيروزی رساند. بدون خط لنين و حرکت او پيروزی انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ ممکن نبود. امروزه هم اگر کمونيست ها به خود چنين نگاه کنند قادر به ايفای نقش موثر خواهند شد.»
در اينجا می خواهم با نقل يک بخش ديگر از سرمقاله «اوضاع خوب است! اوضاع خطرناک است!» سخنم را به پايان برسانم:
« يک بار ديگر پس از سی سال توفانی بر فراز آسمان ايران در حال گرد آمدن است. سوال گزنده روز در اذهان زنان و مردان مبارز و عده زيادی از مردم آن است که آيا اين توفان نيرو و شدت کافی گرد خواهد آورد و به دقت ستون های ديکتاتوری دينی طبقات استثمارگر حاکم در ايران را هدف قرار خواهد داد؟ جنبش مردم به کدام سو خواهد رفت و آينده آن چه خواهد بود؟ آيا قدرت دولتی در دست مرتجعين باقی خواهد ماند يا توده های مردم به قدرتی نوين که برخاسته از اراده ی خودشان است دست خواهند يافت؟ آيا در مقابل دولت طبقاتی استثمارگر جمهوری اسلامی می توان دولت طبقات تحت ستم و استثمار را بنا کرد؟ قدرت نوين مردمی چيست، چرا نوين است و چگونه می توان به آن دست يافت؟
نيروهای سياسی گوناگون به رقابت برخاسته اند تا اين توفان را به اين يا آن سو بکشند. کليه ی طبقات و نيروهای سياسی اعم از مرتجع و غير مرتجع که بطور جدی دغدغه کسب قدرت سياسی و تعيين دورنمائی ديگر برای جامعه را در سر دارند، چه در سطح ملی و چه بين المللی، تلاش می کنند تا در رابطه با اين خيزش دست به عمل بزنند، در آن دخالت کرده و به آن جهت دهند. طبقات حاکم در ايران و قدرت های بزرگ جهان به حداکثر تلاش می کنند تا تکاملات آتی اين خيزش به منافع کلی آنان ضربه نزند. در اين ميان، چه کسانی متعهد خواهند شد که به روشنی، جسارت و با صدای بلند منافع اساسی مردم را بيان کرده و پيگيرانه برای اين منافع و عميقترين آرزوها و روياهای مردم بجنگند؟ نماينده ی ستمديده گانی که در اين جامعه هيچ به حساب می آيند اما با کار خود و بر پشت خود جامعه را حمل می کنند کيانند؟ مبارزينی که رويای دنيای عادلانه را در سر می پرورانند و برای تحقق آن رودرروی دولت جمهوری اسلامی ايستاده اند، زير کدام پرچم طبقاتی و سياسی گرد خواهند آمد؟ آيا اجازه می دهيم که جناح های مختلف طبقه حاکمه در جنگ ودعوای ميان خود و يا در چانه زنی هايشان با قدرتهای امپرياليستی از ما بعنوان مهره های شطرنج استفاده کنند و سپس قدرت خود را به قيمت لگدمال کردن آمال و آرزوهای ما تحکيم کنند؟»
اين ها مهمترين سوالات برای انقلاب ايران هستند که اين بار نبايد بگذاريم از مردم ايران و مردم جهان ربوده شود. اين بار ايران بايد تبديل به سکوی پرشی برای مردم خاورميانه و انقلاب جهانی شود و نه سکوی پرشی برای يک ايدئولوژی ارتجاعی و الگوی يک جامعه خفقان آور و استثمارگر.
۲۳ سپتامبر ۲۰۰۹