" /> از میان مقالات: November 2009 Archives

« October 2009 | Main | December 2009 »

November 30, 2009

ضايعه و غم از دست دادن پدرعزيز ومبارز کارگری را به محمود صالحی ونجیبه صالحی،خانواده و دوستان وی تسليت گفته

ضايعه و غم از دست دادن پدرعزيز ومبارز کارگری را  به محمود صالحی ونجيبه صالحی  ،خانواده و دوستان وی تسليت گفته و خودرا در غم آنها عميقا سهيم می دانم!

پرسش های هميشگی و تکراری من و ما اين  است  که  چگونه  پدران و مادران، زندانيان  سياسی از عربده  جويی های ماموران امنيتی و شکنجه گران ارتجاع حاکم ،نه  تنها نهراسيدند،  بلکه با تلاش های شبانه روزی پدران ومادران زندانيان سياسی بود که مستقيم و يا غير مستقيم ،با رژيم جمهوری اسلامی  درگير مبارزه درخارج از زندان ها بودند والبته  بيشمار پدران ومادران ،خود هم شخصاً طعم تلخ زندان را تجربه کردند!

آن عزيزان  رنج های  بيشماری از قبيل طرد واخراج از محل کار وبه خطر افتادن امنيت جانی ومالی ومورد تهديد قرارگرفتن توسط اوباشان محلات ومساجد ،دادستانی وقوه قضاييه وارگان های سرکوب قرارگرفته وقراردارند و  برای فرزندان زندانيان  سياسی شان زحمات بسياری  به دوش کشيده ومتحمل می شوند!

مادران دراين راه، برگزيده -  پر وپيچ وخطرفرزندانشان، بی تاب  شدند وپدران اشک درسکوت وخلوت ريختند و بادستگيری های مداوم فرزندانشان، درجلوی زندانها برای جستجوی خبری ازفرزندانشان  ويا ملاقاتی ،ازاين زندان به آن زندان وازاين شهر به آن شهربخاطر فرزندان دلير وآگاهشان که ريشه های تاريخ سرخ سرزمينی بنام ايران است،دربه در شدند!

 وآنان همچون، جستجوگری مهربان و پيگير-  فرزند زندانی را،ياری کرده وياری ميکنند و با زندانی سياسی همراه وپيوسته  شده ومی شوند والبته خود پدران ومادران هم مورد تهاجم وضرب وجرح وحشيانه قرارمی گرفتند ومی گيرند ! همانطور که ما شاهد هستيم با کمال تاسف وتالم ،بسياری ازدوری فرزند زندانی وغم  ازدست دادن فرزندان اعداميشان يکی پس ازديگری به خاک سپرده می شوند!

من از همين جا بعنوان يک زندانی سياسی دهه ۶۰ ويکی از همکاران گفتگوهای زندان  با تمامی دردهای آنان همدردی وبه مبارزات خانواده های زندانيان سياسی درود می فرستم وهمچنين ياد پدر عزيزومبارز فعال کارگری محمد صالحی را گرامی می دارم!

با هزاران بار گراميداشت  آن عزيزان ،آنان درشرايطی با ما وداع می کنند که رژيم جمهوری اسلامی حتی از برگزاری مراسم خاکسپاری وهمراهی مردم کوچه و خيابان درهراس ووحشت است !

اما– ما – که، حقيقت را برچوبه های دار ديده ايم ،گراميداشت ها را  با توان وبا سکوت نکردن ،برگزارخواهيم کردو با سانسور وسيع و بی رحمانه رسانه های حاکم مقابله خواهيم کرد... مارنج ها و سرافرازيها ،مبارزات وناملايمات، زندان و زندانی سياسی و خانواده های آنان را به  فراموشی نخواهيم  سپرد و با مادران  و پدران دلجويی ،همدردی وهمراهی خواهيم کرد. ما  قاتلين  وآدم کشان ۳ دهه کشتار-  مادران، پدران  و فرزندانشان  که در زندانهاو بيرون از زندان به  دست جمهوری اسلامی کشته  شدند، افشا ومقابله خواهيم کرد !

 وما  همواره  تاريخ مبارزات  مادران  و پدران را در جلوی زندان هاو جنگل پرستاره  فرزندان دليرشان را جاری وهميشگی بياد خواهيم داشت.ابن حافظه  تاريخی و فراموش نکردن وظيفه تک تک کوشنده گان راه آزادی است !

به ياد آنان  که  تاريخی سرخ و جنگلی پرستاره را به جا گذاشتند  وبه  ياد پدران ومادران زندانيان سياسی ازجمله پدر،کارگر مبارز  محمد صالحی ،يادشان گرامی باد 

با احترام وتسليتی دوباره به محمود صالحی ونجيبه صالحی ازفعالين ارزشمند جنبش کارگری

 با احترام مينا زرين

Zan30128@hotmail.com
 

انتخابات در حکومتهای اقتدارگرا؛ نه امکان و نه هدف در نقد همگرايی چپ وطنی با ليبراليسم جهانی (۲)

در انتخابات اخير رياست جمهوری ايران گروهی از چپهای وطنی (اعم از شناسنامه دار و خلق الساعه) تصميم گرفتند مردم را به شرکت در انتخابات فرا بخوانند. منطق «احمدی نژاد نبايد بيايد» و مطالبه ی «هر کسی به جز احمدی نژاد رئيس جمهور شود» اين افراد و گروه ها در اين زمينه کاملا با منطق و مطالبه ی ليبرالهای وطنی يکی شده و هرچه که به زمان برگزاری انتخابات رياست جمهوری نزديکتر می شديم شناسايی مواضع چپها و راستهای مدافع شرکت در انتخابات از يکديگر سخت تر می شد.

تلخی هيچ واقعيتی نمی تواند خدشه ای بر واقعيت بودن آن وارد کند. واقعيت، واقعيت است چه برای ما خوش آيند باشد چه نباشد. در زمان انتخابات سوسياليستها با يک واقعيت روبه رو شدند که البته خوشايند نبود اما به هر حال واقعيت بود. عده ای از چپها تصميم گرفته بودند کاملا  مستقل از سوسياليزم _ و  وابسته به ليبراليسم _ به «زيست سياسی – اجتماعی» خود ادامه دهند. اين افراد و گروه ها (چپهای مدافع پروسه انتخابات) هر يک در تاييد موضع خود دلايلی جداگانه ای مطرح می کردند (يا حداقل دلايل يکسانشان را با کلمات متفاوتی بيان می کردند). خوشبختانه اين صداقت در بخشی از اين نيروها وجود داشت که دلايل خود را به صورت علنی منتشر کنند. دلايلی که با وجود بيان متفاوت از يک منطق واحد پيروی می کردند و بيان متفاوت اين منطق واحد بيشتر در به اصطلاح کم و زياد بودن پياز داغِ  اين منطق (يا به عبارت بهتر بی منطقی) واحد ريشه داشت.

آنچه به در پائين تر خواهد آمد نقدی به جمع بندی نظرات آن دسته از چپهايی است که با تاکتيتک « انتخابات؛ امکان، نه هدف» وارد بازی دو سر باخت انتخابات در يک نظام اقتدارگرا شدند. اينجا لازم می دانم نکته ی مهمی را بيان کنم. کسانی که در جريان انتخابات موضع رسمی (از طريق بيانيه ها، نشريات، مصاحبه ها، سايتها، وبلاگ ها و ...) اتخاذ کردند در مرحله ای از بلوغ  سياسی رسيده قرار داشتند که خود را در معرض نقد ديگران قرار دهند. اين دسته از چپها اگر چه در شناخت و تصميم گيری دچار اشتباه شدند اما بی هيچ ترديد از بيماری نوعِ «مغايرت حرف و عمل» مبرا هستند. من خود شاهد آن بودم که در ايران بعضی از چپها (که متاسفانه تعدادشان چندان اندک هم نبود) در زمان انتخابات حرف و عملشان نه تنها به هم شباهتی نداشت که عملا متضاد با يکديگر بود. کسانی که در کارنوالهای خيابانی قبل از انتخابات به جای بيان خواستهای مترقی و  همچنين خواستهای مربوط به طبقه پائين جامعه، پرچم سبز در دست می گرفتند و  شعار «يک يا حسين تا مير حسين» سر می دادند اما در نوشته ها و گفتار خود در فضای اينترنت حرفهای ديگری می زدند و ادعاهای ديگری می کردند،کسانی که از مواضع تندتر کروبی در مقابل محافظه کاری موسوی دفاع می کردند اما به نخست وزير محبوب امام رای دادند، کسانی که موضع تحريم انتخابات را در پيش گرفته بودند اما به دليل آنکه خود نمی دانستند که چه می گويند و چه می خواهند بی ريشه گيشان  با موج نرمی بر همه آشکار شد و نمونه های ديگر اينچنينی در جريان انتخابات اخير به خوبی نشان داد که «مشکل» بعضی از چپهای ايران «ناآگاهی» نيست اينان به «بيمار» های حاد ديگری مبتلا هستند. خوشبختانه آن افراد و گروه هايی که با اعلام رسمی نظراتشان امکان نقد خود را فراهم کردند با اين بيماری بيگانه اند.

***

به زعم چپهای حامی پروسه انتخابات دلايلی مثل «نبودن پتانسيل انقلابی در ميان کنشگران اجتماعی حاضر»، «نبودِ حداقل آزاديهای مدنی در عرصه عمومی جامعه» و ... باعث شده بود «هيچ پتانسيل قابل اتکايی» در افق سياسی آنان ديده نشود بنابراين «تا اطلاع ثانوی» انديشه های سوسياليستی را کنار گذاشته و با پذيرش «ساختارهای موجود»  چنين تحليل کنند که «حداقل» تفاوت موجود ميان نامزدها و گروههای حاضر در عرصه انتخابات در شرايط حاضر، خود «حداکثر» ی تلقی می شود که قادر خواهد بود دستاوردهای «بزرگی» را برای «جنبش اجتماعی و دموکراتيک مردمی» فراهم آورد .

همه ی چپهای شرکت کننده در انتخابات ادعا می کردند اين آنها هستند که « در ميان مردم و در پيوند با واقعيت مشخص اجتماعی مردم» هستند و کسانی که معتقد به شرکت در انتخابات نبودند را افراد و گروه هايی «جدای از مردم و اجتماع» می دانستند. ضمنا معتقدين به شرکت در انتخابات ادعا می کردند هر نوع موضعی بر مبنای عدم شرکت در انتخابات نتيجه ای جز « انزوا» و «انفعال» سياسی در بر نداشته و هيچ اميد ديگری برای همه (چپ و راست) به جز «تلاش برای مستعد سازی عناصری از درون ساختار جمهوری اسلامی برای افزايش تضاد ساختاری» باقی نمانده است از اين رو «بی ترديد» از ميان کسانی که صلاحيتشان توسط حکومت جمهوری اسلامی ايران تاييد شده بود «بايد» يکی را بر ديگری ترجيح می دادند.ئدر نهايت هم مسئله ی انتخاب بين موسوی و کروبی پيش آمد که بايد به نوعی حل می شد. از آنجايی که اصل نيت شرکت در انتخابات و پيشبرد «دموکراسی» و رسيدن به «آزادی» بود که اهميت داشت تا بتوان «مطالبات را کم هزينه تر پی گرفت» اين کار سخت و دشواری نبود اما مسئله ای کوچک موضوع انتخاب از بين انتخاب شدگان حکومت را کمی پيچيده کرده بود.

موسوی نخست وزير محبوب خمينی در دهه ی شصت بود که هدفش را «بازگشت به عصر طلايی امام خمينی»  اعلام کرده بود و نقصی در «ساختارهای جمهوری اسلامی» نمی ديد و از مردم می خواست که برای «حفظ پايه های نظام» يک «يا حسين» بگويند و رايشان را در صندوق بريزند که در پناه نظارت بسيجيانی که قرار بود مثل «ناموس» خود از «صندوقهای رای» حفظ و حراست کنند «احمدی نژاد نيايد» و خطراتی مثل فروپاشی و حمله خارجی و ... از ميان برود.

کروبی حرفهای متفاوتی نسبت به موسوی می زد. او يکبار صابون «انتخابات عادلانه» به تنش ماليده شده بود برای همين از فرصت کوتاه خود در تلويزيون جمهوری اسلامی برای مطرح کردن مسائلی استفاده کرد که گوش مردم عادت به شنيدن آن از راديو و تلويزيون انحصاری حکومت را نداشت و تعجب آنها را بر انگيخته بود. مطرح شدن حقوق اقليتهای قومی ، حمايت از دانشجويان محروم از تحصيل و حمله به «خرافه گرايی دولتی» و موارد اين چنينی به قول خود شرکت کنندگان در انتخابات، دودلی بين انتخاب «کسی که بيشتر رای دارد» و «کسی که لياقت رای را دارد» را افزايش داد.

قسمتی از چپهايی که در انتخابات شرکت کردند نمی توانستند علنا بگويند که چون «رای موسوی بيشتر است پس ما هم به او رای می دهيم» بنابراين بايد دليلی مطرح می شد که ارجح دانستن موسوی به کروبی توجيه شود. آنانی که صداقت بيشتری داشتند اعتراف کردند که دقيقا به اين دليل که «احتمال رای آوردن موسوی بيشتر از کروبی است» به موسوی رای می دهند و کسانی که می خواستند نظرات و منافع شخصی خود را از موضع سوسياليزم و به خرج پرولتاريا بسط دهند و تامين کنند مجبور شدند جملاتی را به هم ببافند که نه دهم آن زائد و مابقی آن اگر مزخرف نبود بی معنا بود. عده ای گفتند با برنامه های انتخاباتی موسوی احيای توليد ملی ، رشد صنعتی و بهبود شرايط اقتصادی در عين استقلال بيشتر  امکان پذير است، عده ای گفتند جامعه ی ايران يک جامعه ی مذهبی است و موسوی شخص مناسبی برای بسيج مردم در مقابل حکومت است، عده ای گفتند موسوی از کروبی بهتر است چرا که اجتماعی از قائلين به راست کيش ترين سياست های سرمايه داری در اردوگاه  مهدی کروبی حضور دارند، عده ای از اين چپها مسئوليت دهه ی شصت را به کلی از دوش موسوی برداشته و نخست وزير محبوب امام را مبرا از مسائل آن دهه دانستند،عده ای گفتند موسوی عوض شده است و اين موسوی موسوی دهه شصت نيست،عده ای ديگر اعلام کردند موسوی منافع طبقه ی کارگر را بيشتر از کروبی تامين می کند، عده ای گفتند کروبی ليبرال است و موسوی چپ است و البته ترهات و لاطائلات از اين دست در زمان انتخابات بی پايان بود.

اشتباه ويرانگر ديگری که از طرف چپهای شرکت کننده در انتخابات بارها و بارها تکرار شد پناه بردن به همان سنت شيعی رايج در ايران بود که در فرهنگ چپ ايرانی رسوب کرده است. درک نکردن اينکه نظريات مارکس، انگلس و لنين شريعت جامدی نيست که مدعی باشد نسخه های پيشاپيش آماده ای برای همه ی اتفاقات، پديده ها و مسائل آيند را در کيسه دارد. فراموشی اين نکته که  مارکسيسم يک علم است _ نه يک شريعت که به حديث و روايت نياز داشته باشد. تکرار طوطی وار بريده ای از ترکيبات کلامی و جملاتی گزينش شده از کتابها و جزوات کمونيستی، بدون اشاره به شرايط زمانی و مکانی و بستری که اين ترکيبات و جملات بيان شده اند.

در هر بحث و جدل و بزنگاهی، افراد و گروه هايی از چپ در پشت نامهايی چون مارکس، انگلس و لنين سنگر می گيرند و کلمات و جملاتی از سخنان يا نوشته های آنها را در حمايت از موضع خود می برند و به گفته  يا نوشته ی خود می چسبانند بی آنکه قادر باشند بين اين نقل قولهای گزينشی و بريده شده و سخنان خودشان ارتباط معنايی برقرار کنند.

فرد يا گروهی برای تاييد علاقه ی خود به شرکت در انتخابات از قول مارکس مطرح می کند که : «حربه ما ، همانا آزاديهای سياسی، حق برخورداری از اجتماعات و اتحاديه ها و آزادی مطبوعات است ؛ آيا هنگامی که می خواهند اين حربه را از ما بگيرند، ما می توانيم دست روی دست بگذاريم و از سياست دست بکشيم ؟ می گويند هر فعاليت سياسی ما همسنگِ به رسميت شناختن نظام موجود است، اما هنگامی که اين نظام، حربه مبارزه عليه خود را در دست ما می گذارد بهره گيری از اين حربه ، به معنی پذيرفتن اين نظام نيست » اما نمی داند يا بهتر است نشان ندهد که می داند که مارکس جای ديگری می گويد:«در انتخابات "ستمديدگان فرصت می يابند که گروهی از ستمگران بر خود، را برای چند سال برگزينند."». کسی که اين نقل قول چند خطی را از لنين کپی می کند که : «بزرگترين و شايد تنها خطر برای يک انقلابی پافشاری در انقلابی گری و در نظر نگرفتن محدوديتها وشرايطی است که درآن چه روش های انقلابی مناسب اند وکارايی موفقيت آميز دارند . انقلابيون وقتی واژه «انقلاب» را در گيومه می گذاردن و انقلاب را به چيزی مقدس شبيه می سازند، تفکر و توانايی واکنش خود را از دست می دهند وبه همين دليل با سر به زمين می خورند. بايد خونسردانه و بی تعصب سنجيد ومعلوم کرد درچه لحظه وشرايطی، ودرچه حوزه ای بايد انقلابی عمل کرد، ودرچه لحظه وشرايطی، وچه حوزه ای بايد تبديل به يک رفرميست شد . انقلاب عظيم جهانی است که با پيروزی خود تمامی مسائل را در هر شرايط و هر وضعی ازراه انقلابی حل می کند ،اگر آنها اينطور عمل کنند ، نابودی آنها حتمی است»، نمی تواند اين عبارت تک خطی او را هم در نوشته خود  کپی کند که : «انگلس حق انتخابات همگانی را با نهايت صراحت آلت سيادت بورژوازی می نامد.» يا اينکه: «مارکسيسم علنی ثابت کرده است که انعکاس مارکسيسم در ادبيات بورژوايی است» و «کسانی که بخواهند نسخه ای از خود اختراع کنند که تضمين دهد در سياست پرولتاريا هيچگونه دشواری پيش نيايد بايد صاف و ساده او را شارلاتان ناميد».  همچنانکه آن افراد و گروهايی که اعتراضات بعد از انتخابات رياست جمهوری را «انقلاب اجتماعی»، «انقلاب مردمی» و ... ناميدند روی اين جملات مارکس را با خاک می پوشاندند که: « سنت همه ی نسل های مردگان همچون کابوسی بر مغز زندگان سنگينی ميکند و درست هنگامی که به نظر ميرسد اين زندگان در حال به پا داشتن انقلابی در خودشان و چيزهای اطرافشان هستند، و دست به کار آفرينش چيزی سراپا تازه اند، درست در همين دوره های بحران انقلابی، ناگهان مشتاقانه ارواح گذشتگان را به ياری ميطلبند و از آنها نام و شعارهای نبرد و رسومشان را به عاريه ميگيرند تا اين صحنه ی نوين تاريخ جهان را با همين لباس مبدل کهنسالی و با اين زبان عاريه ای نمايش دهند  

بسياری از چپهای وطنی هنوز نياموخته اند که مسئوليت منطقی جملاتی که از ديگران نقل می شود  و مسئوليت ارتباط معنايی کلام ديگران در کلام خود به عهده ی هيچ کس به جز خود آنان نيست. کسی که معنای عبارت ديگری را می فهمد و از آن عبارت به عنوان مصالح برای ساختن  بنای منطقی گفتار خود استفاده می کند اگر ساختمانی که ساخته است چيزی برای عرضه کردن نداشته باشد مجبور است به تکه ای فولاد مستحکم يا قطعه سنگ گران قيمتی که به بنای کاهگلی خود وصله کرده است فخر فروشی کند.

کسی که می آيد و يکی از جملات يکی از کتابهای مارکس را که در جواب فرد ديگری نوشته شده يا راجع به موضوعی خاصی است که در آن زمان اتفاق افتاده است بالای نوشته ی خود با حروف درشت کپی می کند و به پشتوانه ی آن ادعا می کند که بايد در انتخابات شرکت کرد يا نکرد، ميان موسوی و کروبی بايد به اين يا آن رای داد، الله اکبر گفتن سر پشت بامها مهمتر است يا تلاش برای تلاش برای توقف حکم زندان فعالان کارگری که روانه زندان هستند و ... بايد بداند آن جملات بی آنکه در يک ساختار معنايی واحد قرار بگيرند، اثری بر منطق حاکم بر آن گفتار يا نوشتاری که سعی در کسب اعتبار و ارزش از طريق به  ميان کشيدن پای اسمها را دارد، نمی گذارد.  اين موضوح شامل حال عبارات اساسی که مربوط به يک شرايط زمانی و مکانی خاص نيست هم صادق است چرا که يک قسمت گزينش شده از يک ساختار به هم پيوسته دارای جايگاهی در برآيند معنايی و منطقی آن ساختار يکپارچه است که شايد به تنهايی حامل آن معنا و منطق کلی نباشد.

اگر آموختن کمونيسم فقط منحصر بود به فرا گرفتن آن چه در کتابها و رساله های کمونيستی بيان شده است، آن وقت ما به راحتی آب خوردن می توانيستيم به جای زحمات شديد( که البته در مواقعی بسيار زمانبر و پر خطر است) برای به دست آوردن سوسياليستها، تعداد بيشماری ملا نقطی ها و لافزنان کمونيست به دست آوريم. اين هميشه آفتی در بين جنبشهای چپ ايران بوده است  زيرا اين افراد پس از آموختن و از بر کردن کلمات و سطرهای کتابها و رسالات کمونيستی، نمی توانند همه ی اين معلومات را با هم پيوند دهند و با ذهنی که به صورت يک انباریِ پر شده از جملات از بر کرده که هيچگونه پيوستگی منطقی و علمی با يکديگر ندارند هرگز قادر نيستند آن طور عمل نمايند که واقعا کمونيسم خواستار آن است.

در اينجا سخن بر سر خرده اختلافی که بين چپها وجود دارد نيست. بلکه بر سر وجود جريان سوسياليستی است. حقيقت اين است که در عصر هولناک امپرياليسم (که واقعا موجود و در اوج قدرت تاريخی خود قرار دارد)، ورود از عرصه ی کلام به عرصه ی عمل برای ايجاد يک جامعه ی فرا سرمايه داری کار آسانی نيست. عده ی افرادی که می توانند از عرصه تئوری به عرصه ی عمل پای بگذارند بسيار کم است ولی تمام آينده ی سوسياليزم فقط بسته به وجود آنهاست. فقط آنها هستند که فاسد کننده ی توده ها نبوده بلکه رهبران واقعی مبارزه ی پرولتاريا در راه پايان دادن به بهره کشی انسان از انسان هستند.

شکی نيست که سوسياليستها موظفند هوشيارانه مراقب وضع واقعی آگاهی و آمادگی تمام طبقه (نه اينکه تنها پيشاهنگ آن) و تمام توده ها ی زحمتکش (نه اينکه تنها افراد پيشرو آن) باشند اما وظيفه ی سوسياليستها  اين نيست که خود را تا سطح قشرهای عقب مانده ی طبقه تنزل دهند. در اين امر ترديد نيست که سوسياليستها بايد خرافات بورژا _ دموکراتيک و پارلمانتاريستی خورده بورژوازی و بورژوازی را از افکار تک تک اعضای پرولتاريا پاک کنند.

وقتی بخواهند اپورتونيسم را به جای مارکسيسم جا بزنند بهترين راه برای فريب توده ها اين است که التقاط گری به عنوان ديالکتيک وانمود شود زيرا بدين طريق رضايت خاطر کاذبی فراهم می شود و گويی همه اطراف و جوانب پروسه، همه ی تاثيرات متضاد و ... لحاظ گرديده و حال آنکه اين شيوه هيچ گونه نظريه انقلابی و جامعی برای پروسه ی تکامل اجتماعی به دست نمی دهد.

اين انتخابات گذشت اما به کوتاهی چشم برهم زدنی زمان خيمه شب بازی ديگری می رسد و باز صندوقهای رای همچون تابوتهای آگاهی بر سر دستها بلند می شود. انتخابات اخير ايران يکی از حادترين حالتهايی بود که می توانست در اين زمينه به وجود آيد. سوسياليستهای ايران نبايد بگذارند چنين تجربه ای بی آنکه دقيقا بررسی شود به فراموشی سپره شود. اينک گرچه قيل و قال ميدان سياست ايران خوابيده است و حکومت و سبزها مشترکا در اين  ميدان مراسم نماز جمعه، ۱۳ آبان، ۱۶ آذر، ۲۲ بهمن و ... را برگزار می کنند اما اين بدان معنا نيست که اين ميدان نبايد يا نمی تواند دست کس ديگری باشد. من فکر می کنم بين پرولتاريا و روزی که مردم تصميم بگيرند به جای انتخاب تکراری بين افراد، دست به يک انتخاب نهايی بين انديشه ها بزنند اينقدر کمديها و تراژدی های انتخاباتی وجود دارد که لازم باشد سوسياليستها با به چالش کشيدن نظر و عملِ افراد و گروه ها پيرامون مساله انتخابات فضا را برای خروج از موضع «واکنش» سياسی - اجتماعی صرف به «کنش» سياسی - اجتماعی خود آماده کنند.

هر سوالی می تواند سوال بهتری را به دنبال خود به وجود آورد و هر جواب دقيقی که به يک سوال داده می شود می تواند به وجود آوردنده يک سوال دقيقتر باشد. فکر می کنم سوسياليستها بايد بتوانند به هر نحو ممکن چپهای وطنی را در موضع پاسخگويی سوالاتی مانند آنچه که در ادامه خواهد آمد قرار دهند. بعضی از اين سوالات مختص چپهايی است که در شرکت  در انتخاباتها ا ترويج می کنند و بعضی ديگر شامل حال مخالفان پروسه انتخابات هم می شود. بی شک جواب آنها به سوالات ما پسشهای ديگری را  از طرف ما به دنبال خواهد داشت و همچنين سوالات ما از آنها پرسشهای آنها از ما را را به همراه خواهد داشت. اين يک روند مثبت و حرکتی روبه جلو است که به نظر من بايد از آن استقبال شود.

***

سوالات ما از شما:

۱: ويژگی توده ها عبارت است از ناآگاهی و زودباوری بنابراين آيا تبليغ سوسياليزم برای مقابله با خرده بورژوازی  و بورژوازی در حقيقت عملی ترين کار انقلاب نيست؟

۲: بين بورژوازی و پرولتاريا، خرده بورژوازی قرار دارد. خرده بورژوازی به طور ناگريز و به حکم موقعيت اقتصادی و طبقاتی خود بين بورژوازی و پرولتاريا در نوسان است. قبل از انتخابات رياست جمهوری و در حال حاضر «خورده بورژوازی» ايران به کدام قطب نزديک تر است و در جهت منافع کدام يک از اين دو قطب عمل می کند؟

۳: بعضی افراد و گروه های چپ مخاطب دعوت به انتخابات از سوی خودشان را مشخص نکردند و بعض ديگر مخاطبانشان را در حالت کلی «مردم» ناميدند.

دليل واقعی روشن نشدن ماهيت مخاطبان از سوی بعضی از افراد و گروه های چپ شرکت کننده در انتخابات چيست؟ 

به طور واضح و دقيق منظور از «مردم» به عنوان مخاطب بعضی ديگر از افراد و گروه های چپ شرکت کننده در انتخابات چه کسانی است؟ آيا منظور از مردم خورده بورژوازی ايران نيست؟

کداميک از افراد و گروه های چپ داخل و خارج ايران خود را در اين جايگاه می پندارد (از نظر امکانات) که توانايی مخاطب قرار دادن «مردم» را داشته باشد؟

۴: آيا آن دسته از چپهايی که در انتخابات شرکت کردند و ادعا کردند برنامه چپهايی که در انتخابات شرکت نکردند «همه يا هيچ» است خودشان با منطق «فقط احمدی نژاد نيايد هر کس ديگری که خواست بيايد » وارد بازی «همه يا هيچ» ی نشدند که دقيقا «همه» و «هيچ»ش بر يکديگر انطباق کامل داشت؟

۵: کسانی که شرکت در انتخابات را «تلاش برای مستعد سازی عناصری از درون ساختار برای افزايش تضاد ساختاری» معرفی کردند آيا نديدند که اتفاقا بعضی تضادها در اثر راه ندادن همان عناصر به داخل ساختار خصوصی حکومت به وجود آمد؟

۶: چرا هيچ يک  از کسانی که قبل از انتخابات دستشان در نوشتن بيانيه و مقاله روان شده بود و در مدح انتخابات و موسوی و بعضا کروبی با «مردم» صحبت می کردند! بعد از انتخابات نطقشان کور شد و  به اين سوال که حوادث بعد از انتخابات با يک طرح و برنامه به وجود آمد يا کاملا تصادفی بود جواب ندادند؟

۷: چپهای حامی موسوی چرا هيچ وقت از تفاوت «جمهوری اسلامی نه يک کلمه کمتر و نه يک کلمه بيشتر» موسوی و «جمهوری اسلامی نه يک کلمه کمتر و نه يک کلمه بيشتر» احمدی نژاد چيزی برای «مردم» نگفتند؟

۸: چرا افراد و گروه های چپ حامی موسوی منطقی برای اين ادعای خود که «اقتصاد کوپنی موسوی تامين کننده ی منافع طبقه کارگر است» ارائه نکردند و نمی کنند؟

آن دسته از کسانی که ادعا کردند موسوی «چپ» است و اقتصاد او يک «اقتصاد سوسياليستی» چه دلايلی برای اثبات ادعايشان دارند و  آيا حاضر به مناظره پيرامون اين موضع حاصل از «ناآگاهی محض» خود هستند؟

۹: چپهای ايران دقيقا از چه زمانی تصميم گرفته اند مجددا قدم به همان راه «چپ اردوگاهی» به تاريخ پيوسته بگذارند و از «سرمايه داری دولتی» دفاع کنند ؟

۱۰: چه کسی توانسته است با ابطال کليه انديشه های سوسياليستی « تقويت دولت» را وارد علمی کند که يکی از وظايف اصليش «درهم کوبيدن دولت _ به عنوان بزرگترين ثمره سيادت سياسی سرمايه داری _» است؟

۱۱: چپهايی که در انتخابات شرکت کردند بايد اين سوال را جواب می دادند (و بايد جواب دهند) که اصلا سيستم اقتصادی حاکم بر ايران را سرمايه داری می دانند يا نه؟

۱۲: چپهايی که در انتخابات شرکت کردند بايد توضيح دهند چرا معتقدند ساختار سياسی ايران را مستقل از ساختار اقتصادی می دادند ؟ همچنين بايد توضيح دهند در چه زمانی اين پيروزی بزرگ در عرصه دموکراتيک نصيب مردم ايران شده است؟ اصلا اين حرکت دموکراتيک منجر به خودمختاری عرصه سياسی از چنگ اندازی عرصه ی اقتصادی در چه تاريخی شروع شده است و در چه تاريخی به نتيجه رسيده است؟ (توجه داشته باشيد چپهايی که در انتخابات شرکت کردند خودشان دست به ارائه دلايل اقتصادی در توجيه شرکت در انتخابات و  حمايت از موسوی زدند)

۱۳: طبق چه منطق و چه فرآيندی ماهيت سرمايه داری ايران در حالتی که رئيس دولت ايران محمود است با سرمايه دولتی ايران در حالتی که رئيس دولت ايران مير حسين است تفاوت می کند؟ 

 ۱۴: اصولا تفاوتهای ريشه ای بورژوازی نظامی _ امنيتی سپاه با بورژوازی توسط سپاه کنار زده شده در چيست؟

۱۵: آيا آمدن يا رفتن اين يا آن مهره ی سياسی می تواند تاثيری بر «منافع پرولتاريا» بگذارد؟

۱۶: آنچه در فرآيند انتخابات( و اعتراضات پس از آن ) و حمايت چپهايی که به جنبش سبز (= جنبش طبقه متوسط شهری) نصيب پرولتاريا شد چه بود؟

 گره خوردن خورده بورژوازی و بورژوازی به يکديگر؟ 

سوار شدن ليبراليسم جهانی بر گرده ی طبقه ی متوسط شهری ايران؟

به حاشيه رانده شدن مطالبات اقتصادی؟

رواج گفتمان ليبرالی در جامعه؟

ميدان دادن بيشتر به بختک VOA و طنازان VOA در تاثير گزاری سياسی روی اقشار نا اگاه جامعه؟

له شدن سوسياليستها و مبارزان طبقه ی کارگر توسط حکومت در حياط خلوتی به اسم «حوادث اخير»؟ 

 ۱۷: پرولتاريا بايد از اوضاع خارق العاده استفاده کند و حوادث پس از انتخابات برای پرولتاريای ايران اينچنين وضعيتی بود. دستها و قلمی که قبل از انتخابات به اسم پرولتاريا هرز شده بود و در حمايت از انتخابات و موسوی می نوشت چرا بعد از انتخابات برای پرولتاريا چيزی ننوشت و ترجيح داد برای ادامه ی زندگی انگلی خود ميزبانش را پرولتاريا به خورده بورژوازی تغيير دهد؟

۱۸: بسيارانی که  به بهانه  نبود پتانسيل انقلابی در ميان کنشگران اجتماعی به ارتش ليبرالها پيوستند می توانند لطف کنند و توضيح دهند چرا يا بايد شرايط انقلاب حاکم باشد يا بايد کلا در جريانات ليبرالی حل شوند؟ اجبار اتخاد اين برنامه صفر و يک در چيست؟ چرا از نظر آنان بين يک انقلاب و دنباله روی از ليبراليسم چيزی وجود ندارد؟!؟

۱۹: آنانی که معتقدند «امکان است و نه يک هدف» در پاسخ به سوال چيستی و چرايی اين «امکان»ی که با شرکت در انتخابات به دست می آيد آنرا فراهم آمدن بستری لازم برای طرح آزادانه و کم هزينه تر مطالبات اجتماعی- اقتصادی تلقی می کنند يه اين فکر کرده اند که در سوی ديگر اين نوع طرز فکر (يعنی اين امکان) حاکميتی قرار گرفته است که «تقليل سطح کنش سياسی – اجتماعی نيروهای راديکال در حد اعمالی که "هزينه ی کمی داشته باشد" يا "بدون هزينه" باشد برايش يک هدف است »

۲۰: اگر با شرکت در انتخابات پرولتاريا می توانست چيزی را تغيير دهد، شرکت در انتخابات برای پرولتاريا غير قانونی و جرم اعلام نمی شد؟

سروش سميعی: مسائلی ساده در باب شوراهای صنفی

  طبق يک تعريف پذيرفته شده، شورای صنفی دانشجويی به مثابه يک تشکل دانشجويی بايستی متشکل از نمايندگان دانشجويان و متکی به حمايت آنان در جهت پيگيری مطالبات صنفی دانشجويان اعم از وضعيت خوابگاه‌ها، وضعيت غذا، مشکلات آموزشی و… فعاليت نمايد.
اما در تعريف فوق نکات بسياری مجهول باقی مانده است تا جايی که اساسنامه موجود نيز در حد بيان کلياتی که همچنان بر سر ميزان کارايی و صحت آنان شک و ترديدهای فراوانی وجود دارد، متوقف مانده است و شورای صنفی دانشجويان را اين گونه تعريف می‌نمايد که: «به منظور تقويت حضور دانشجويان در امر مشارکت، تصميم‌سازی، برنامه‌ريزی و همکاری در امر نظارت بر نحوه اجرای قوانين صنفی و رفاهی دانشجويی، شورای صنفی دانشجويان با حمايت دانشگاه‌ها و مراکز آموزش عالی کشور و براساس مفاد آيين‌نامه تشکيل می‌گردد». در ادامه نيز مشخص می‌شود که شوراهای صنفی تنها نقش مشورتی- نظارتی داشته، مشروعيت خود را به صورت غيرمستقيم از دانشگاه‌ها و رياست دانشگاه‌ها می‌گيرند، فعاليت‌های آنان نبايستی نافی قوانين موسسات آموزش عالی باشد و…
اما چگونگی فعاليت و ميزان کارايی شوراهای صنفی در چند ساله اخير به خوبی نشان داده است که نه تنها تعريف مشخص و پذيرفته شده کارايی از فعاليت‌ها و چگونگی فعاليت‌های اين گونه شوراها وجود ندارد بلکه با سبک و سياق فعلی عملا بود و نبود اين شوراها تفاوتی به حال دانشجويان نمی‌نمايد. نگاهی گذرا به چگونگی تشکيل و فعاليت يک‌ساله اين گونه شوراها در هر دانشکده و دانشگاهی از بدو انتخابات تا پايان دوره يک‌ساله آنان به خوبی بسياری از عوامل را نشان می‌دهد. اگر هر يک از ما نگاهی گذرا به اين فرآيند بياندازيم بر ضرورت تغييراتی اساسی در نگرش و فعاليت‌های شوراهای صنفی پی خواهيم برد. از وجه کميک انتخابات که با اصرار کانديداها و روابط صرفا دوستانه و… شکل می‌گيرد که بگذريم، در طول دوره فعاليت شوراهای صنفی نيز چندان شاهد فعاليت کارايی نيستيم.
درست از همين زاويه ما می‌کوشيم تا ضمن بازتعريف چرايی نياز و لزوم وجود اين گونه شوراها، به سهم خويش چشم‌اندازهای جديدی را برای پيشرفت عملکرد شوراهای صنفی و مثمر ثمر بودن آنان طرح و ارائه نماييم.
اما پيش از هر چيز بايستی به چرايی و دلايل الزام وجود اين گونه شوراها اشاره نماييم.
 
موج‌های بی‌پايان احضار دانشجويان به کميته پيگيری وزارت اطلاعات، دستگيری آنان، ستاره‌دار شدن دانشجويان، ممنوع‌الورود شدن آنان به دانشگاه، احکام رنگارنگ تعليق، تعزير و… در کنار وضعيت نابسامان خوابگاه‌ها که با هر واقعه‌ای از جمله وقايع اخير تشديد نيز می‌گردد، وضعيت نامعلوم و گاها نامطلوب آموزشی در بسياری از دانشگاه‌ها، مسئله علوم انسانی، همه و همه در کنار انبوه مشکلاتی که هر يک از ما می‌توانيم نمونه‌های بسياری از آنان را برشماريم و همچنين تجربه گران و البته گزاف ۵ ماهه اخير به صورت عينی و بی‌نياز به هر تئوری‌ای نشان می‌دهد که ضرورت وجود نهادی برای پيگيری خواست‌ها، انتظارات و مسائل صنفی (که گاها و به خصوص در جوامعی همچون جامعه ما پيوندی تنگاتنگ با مسائل سياسی می‌يابد و ما در اين مورد در ادامه بيشتر بحث خواهيم کرد) دانشجويان نه تنها در تمام دوره‌ها وجود داشته است بلکه اينک پر رنگ‌تر از هر زمان ديگری خود را نشان می‌دهد.
نمونه چنين تشکل‌ها، انجمن‌ها و شوراهايی نه تنها در تاريخ ساير جنبش‌های اجتماعی (از جمله جنبش طبقه کارگر) وجود دارد بلکه امروزه در بسياری از کشورها موضوع تشکل‌های صنفی، سنديکاهای دانشجويی و… موضوعی حل شده و کاملا پذيرفته شده است و برخی از اين سنديکاها ابزاری بسيار قدرتمند برای پيگيری مطالبات دانشجويی هستند.
اما متاسفانه در کشور ما در اين زمينه نيز مانند بسياری از زمينه‌های ديگر کاستی‌های فراوانی وجود دارد تا جايی که می‌توانيم مدعی شويم که عملا چنين تشکل و شورايی هنوز در دانشگاه‌های ما به رسميت شناخته نشده و مجراهای فعاليت خود را باز نيافته است.
 
اما همان گونه که نمونه‌های جهانی و موفق اين گونه تشکل‌های صنفی نشان می‌دهد، مسائل حاد و مهمی را بايستی مد نظر قرار داد که امکان پيشروی، موفقيت و اقبال عمومی اين گونه تشکل‌های صنفی را فراهم آورده است.
الف) در اکثر موارد اين گونه سنديکاها، تشکل‌ها و شوراهای صنفی دانشجويی تنها هنگامی موفق بوده‌اند که توانسته‌اند استقلال نسبتا کاملی از دستگاه‌های حکومتی، نهاد دانشگاه و مسئولين آن داشته باشند.
متاسفانه تنها نمونه چنين تشکلی در دانشگاه‌های ما، شورای صنفی دانشجويان است که همان گونه که اشاره شد با مدل‌های مختلف به دانشگاه و رياست آن وابسته شده و مجبور به پذيرش مجموعه‌ای از قوانين و دستورالعمل‌ها گشته است. از سوی ديگر اين تشکل استقلال مالی نداشته و همواره برای هر يک از فعاليت‌های خويش نيازمند مجوزهای مختلف از سوی دانشگاه است و بديهی است که در چنين وضعيتی که حتی کوچکترين فعاليت‌های شورای صنفی با تصميم مسئولان پيوند خورده است، نمی‌توان و نبايستی انتظار چندان خاصی از اين گونه شوراها داشت چرا که در بسياری از موارد برای پيشبرد خواسته‌های دانشجويان نياز است تا شورای صنفی به عنوان نماينده دانشجويان با جديت در برابر مسئولان امر ايستادگی نمايد و تا پايان پيگير خواسته‌های دانشجويان باشد اما هنگامی که عنان شوراهای صنفی عملا در دست مسئولان دانشگاه است، امکان چنين ايستادگی و پيگيری‌ای وجود نخواهد داشت.
ب) نمونه‌های موفق و کارای شوراها و تشکل‌های دانشجويی، تقريبا بدون استثنا يا از همان ابتدا با اقبال عمومی دانشجويان روبرو بوده‌اند يا با گذر زمان توانسته‌اند چنين اقبالی را به دست آورند. به هر روی اين گونه تشکل‌ها تنها هنگامی موفق نام گرفته‌اند که بدنه دانشجويی نه تنها ضرورت وجودی آن‌ها را درک کرده است بلکه به صورت بسيار جدی، پيگيرانه و موثر در سرنوشت اين تشکل‌ها دخالت داشته است.
ج) هر يک از نمونه‌های موفق ساز و کارهای خاصی را برای ارتباط موثر و پيوسته با بدنه دانشجويی اتخاذ کرده است تا جايی که برخی از آنان دارای ساز و کارهای بسيار پيچيده و منظمی گشته‌اند. در چنين چارچوبی گزارش، بازخورد و ارتباط دو طرفه ميان نمايندگان و بدنه دانشجويی به عنوان يکی از الزامات مورد شناسايی قرار گرفته و به يکی از اصول تخطی ناپذير اين گونه تشکل‌ها بدل شده است.
باز هم متاسفانه چنين روندی به تبع شرايط کلی جامعه ما در شوراهای صنفی موجود ابدا معنايی ندارد. ما نمايندگانی را برای شوراهای صنفی انتخاب می‌کنيم و از آن پس ديگر خود را کنار می‌کشيم، اساسا مسئله‌ای به عنوان گزارش فعاليت‌ها و ارائه بيلان عملکرد در قالب شوراهای موجود، وجود ندارد. مجموعه‌ای از علل که در حوصله اين بحث نيست، ارتباط تنگاتنگ بدنه دانشجويی با نمايندگانش را قطع کرده و هيچ بازخوردی از فعاليت‌های شورای صنفی وجود نداشته و به محک بدنه دانشجويان گذارده نمی‌شود.
د) اصول دموکراتيک و فرآيند آزاد برقرای ارتباط در اين گونه شوراها، تشکل‌ها و سنديکاهای موفق به عنوان يکی از اصول بنيادين مورد شناسايی قرار گرفته است و با جديت تعقيب می‌شود. اين در حالی است که در تمام تشکل‌های موجود دانشجويی ايران، ما شاهد انواع و اقسام زدو بندها، باندبازی‌ها، دخالت مسئولين و… بوده‌ايم و البته اين امر در يک سطح پايه‌ای‌تر خود مدلول عدم توجه جدی بدنه دانشجويی به اين گونه تشکل‌ها است.
 
اگر چه ذکر نمونه‌های موفق اين گونه تشکل‌ها می‌تواند بسياری از کاستی‌های موجود را آشکار نمايد و سايه روشنی باشد برای پيشبرد و ايجاد چنين تشکل‌هايی اما نياز است تا در يک سطح پايه‌ای‌تر و به صورت دقيق‌تر به موضوعات مختلف مطرح پرداخت.
 
۱- يکی از پايه‌ای‌ترين شروط موفقيت هر تشکل صنفی‌ای نياز به استقلال آن از دستگاه‌ها و نهادهای مسئول می‌باشد. همان گونه که مثلا در بحث تشکل‌های مستقل کارگری برای سال‌های طولانی، بحث استقلال اين تشکل‌ها از دولت يا احزاب مطرح بوده است، در مورد تشکل صنفی دانشجويی نيز می‌توان الگوی فوق را به کار بست.
در وهله اول، تشکل‌های صنفی بايستی مستقل از دانشگاه باشند، بدين معنی که دانشگاه و مسئولين آن نبايستی هيچ‌گونه دخالتی در چگونگی تشکيل، تعيين سياست‌ها، ساختار و به رسميت‌شناسی شوراهای صنفی دانشجويی داشته باشند. دانشگاه نبايد حد و مرزها و قوانين خود را به اين گونه شوراها و تشکل‌ها تحميل نمايد و اين تنها دانشجويان هستند که می‌توانند حد و مرزهای خاص خويش را برای فعاليت‌های شوراهای صنفی خود قائل شوند.
البته بايستی توجه داشت که اگر فی‌الحال چنين تشکل، شورا يا سنديکايی با مشخصات فوق‌الذکر وجود ندارد، اين امر ابدا به اين معنی نيست که امکان فعاليت در شوراهای صنفی موجود منتفی است. بلکه بايستی توجه داشت که خواست استقلال شورای صنفی چرا و چگونه در دستور کار قرار گرفته است. به عنوان مثال ممکن است بتوان با دوره‌ای از فعاليت مستمر و پيگيرانه، تغييرات مد نظر دانشجويان را در اساسنامه، ساختار و عملکرد شوراهای صنفی و پديد آورد و آن را به دانشگاه نيز تحميل نمود. بدون شک تنها هنگامی فعاليت در چارچوب‌های موجود منتفی خواهد شد و ايجاد يک تشکل صنفی جديد در دستور کار قرار خواهد گرفت که هر گونه امکان اصلاح و تغييری در ساختارها و الگوهای رفتاری اين شوراهای موجود از ديد خارج شده باشد.
در وهله دوم، بحث رايج دخالت يا عدم دخالت شوراهای صنفی دانشجويی در مسائل سياسی به وجود می‌آيد. در اين مورد با توجه به شرايط خاص ايران مسئله اندکی خاص‌تر می‌شود. در جامعه‌ای که هر گونه خواست صنفی‌ای به دليل ساخت بسته و استبدادی آن می‌تواند بلادرنگ به يک خواست سياسی تبديل گردد، در اين مورد ظرافت‌های خاصی را بايد مد نظر قرار داد. به عنوان مثال هنگامی که خواست رسيدگی به وضعيت خوابگاه‌ها و امنيت دانشجويان در اين خوابگاه‌ها به عنوان يک خواست صرفا صنفی طرح می‌شود ما بی‌درنگ با مسئله حمله نيروهای پليس و لباس شخصی به خوابگاه و مسئوليت سرکوب دانشجويان روبرو خواهيم شد که مشخصا خواستی است سياسی. در چنين وضعيتی شايد طرح سوال دخالت يا عدم دخالت شوراهای صنفی دانشجويی در سياست اندکی بلاموضوع به نظر برسد اما بايستی توجه داشت که موضوع سياسی شدن تشکل‌های صنفی به خودی خود ايرادی ندارد بلکه نبايستی به صورت از پيش تعيين شده و چيده شده‏ای در خدمت منافع يک جناح يا جريان خاص قرار گيرند و همواره بايستی اصل اعمال اراده مستقيم دانشجويان را مد نظر داشته باشند.
 
۲- دومين موضوع با اهميت در اين راستا توجه به اصل شورايی بودن تشکل‌ها و شوراهای صنفی دانشجويی است. يکی از عمده‌ترين مشکلات موجود که عملا به بی‌فايدگی و لوث‌شدگی شوراهای صنفی موجود منتج شده است، در اين امر اساسی نهفته است که همواره تلاش شده تا تشکل صنفی دانشجويی از مفهوم شورايی خويش تهی گردد. بدين معنی که برخی طرز تفکرها و انديشه‌های سياسی- اجتماعی به تبع عملکرد رايج و هميشگی خويش همواره کوشيده‌اند مانعی باشند بر راديکاليزاسيون و عمومی شدن خواست‌های دانشجويی. اين جريانات همواره کوشيده‌اند تا با همان سياست معروف چانه‌زنی، برخی موانع را از پيش پای خود بردارند اما همواره يک سوال باقی مانده است که اگر مثلا خواست ما اصلاح وضعيت سالن‌های غذاخوری دانشگاه باشد و دانشگاه نيز با اين امر مخالفت ورزود، آن گاه چه اتفاقی خواهد افتاد!؟ آيا موضوع در همان جا خاتمه خواهد يافت و يا ما راهکارهای ديگری را برای پيگيری خواسته‌های خويش در برابر داريم!؟ در وضعيت فعلی بايستی گفت که تقريبا در همه موارد با مخالفت مسئولين، موضوع خاتمه‌يافته تلقی خواهد شد چرا که نه تنها تشکل صنفی موجود از ارتباط با بدنه دانشجويی محروم شده است بلکه اساسا مفهوم شورا نيز از آن گرفته شده است.
شورای صنفی دانشجويی، مجمعی است متعلق به تمام دانشجويان يک دانشگاه که تنها با دخالت موثر و پيگيرانه تک‌تک دانشجويان ساخته خواهد شد و به پيش خواهد رفت. يک شورای صنفی تنها هنگامی موفق خواهد بود که بتواند اراده کليت دانشجويان را منعکس و جاری سازد. چنين ساز و کاری بدون دخالت موثر و ارتباط گسترده نمايندگان و بدنه و کسب تکليف نمايندگان از بدنه دانشجويی در جلسات سراسری و عمومی به دست نخواهد آمد. ما بايستی بتوانيم اين تفکر را در قالب شوراهای صنفی جا بياندازيم که نه تنها در دوره‌های مختلف گزارش و بيلان کاری خطاب به عموم دانشجويان منتشر گردد بلکه تک‌تک دانشجويان بتوانند نظرات و خواسته‌های خود را در جلساتی سراسری و همگانی منعکس نمايند و نمايندگان نيز موظف گردند که منعکس‌کننده اراده اکثريت دانشجويان باشند.
 
وضعيت تاکنونی شوراهای صنفی بيش از هر چيز نشان‌دهنده ناموفقيت تز چانه‌زنی و نياز تغيير رويکرد اين شوراها به سوی بدنه دانشجويان و دخالت‌دهی عمومی دانشجويان در تصميم‌سازی‌ها و پيگيری خواست‌های دانشجويان می‌باشد.
http://parsehmag.blogfa.com/ 

November 29, 2009

محمد صالحی پدر محمود صالحی عزيز درگذشت، يادش گرامی باد!

بعد از چندين روزبستری بودن در بيمارستان، بلاخره امروز به خانه برگشتم. به محض رسيدن به خانه خبر درگذشت مامه حمه را که از صميم قلب دوستش داشتم دريافت کردم! قبل از هر چيز درگذشت اين پدر فدا کار را به نجيبه صالح زاده، به دخترانش، به محمود و عبدالله صالحی ونوه هايش سامرند و سيامند تسليت می گويم و خود را شريک غمهايشان ميدانم!

خبر وداع ايشان با زندگی باعث شد به شدت متاسف و اندوهگين شوم.از دست دادن مامه حمه باعث شد غم تمام وجودم را فرا گيرد.غم واندوهم تنها بخاطر درگذشت پدر محمود صالحی رفيق و دوست ديرنه ام نيست. به اين خاطر نيست که يک انسان بعد از حدود هشتاد سال عمر زندگی را وداع گفته است. زيرا همه بايد روزی بميرند و اين سرنوشت تمام انسانهای است که در اين کره خاکی زندگی ميکنند.شاید در فردای نه چندان دور ما هم یکی از کسانی باشیم که با زندگی وداع خواهیم کرد.اندوه و تاسفم به اين خاطر است که انسانی درگذشته است که در تمام عمرش روی خوش شادی را به چشم نديده است! اندوهم بخاطر اينست که نظام سرمايه تمام عمر ايشان را از رفاه، اسايش و برخورداری از يک زندگی عادی محروم کرده بود.تاسفم به اين خاطر است که در تمام دورانی که قادر به انجام کار بود، با وجود اعتراض به اين نظام پوسيده سرمايه کار کرد و استثمار شد. تاسفم به اين خاطر است که  حد اقل بيست سال از اواخر عمرش را که می بايست در کمال آرامش و بدون دغدغه زندگی را سپری کند در نگرانی بسر برد! نگرانی که ناشی از وضعيت و آينده فرزندش محمود صالحی بود. فرزندی که تا حال نزديک به هفت سال از عمرش را بخاطر دفاع از حقوق خود و ديگر کارگران پشت ميله های زندان گذرانده است. در اين هفت سال آب خوش از گلوی مامه حمه پاين نرفت.زمانی که محمود در شکنجه گاه های اداره اطلاعات بود مامه حمه نگران بود که دارند محمود را شکنجه ميکنند. زمانی که به دادگاه منتقلش می کردند نگران بود که برای محمود حکم سنگين صادر خواهند کرد! زمانی که محمود آزاد بود نگران بود که بار ديگر دستگيرش خواهند کرد. تازه بعد از اينها نگران بود و ترس داشت که بلاخره روزی محمود را ترور و يا اعدام خواهند کرد.

به ياد دارم، بعد از اينکه سال ۷۹محمود صالحی را از زندان سقز به زندان سنندج منتقل کردند، چند روزی از وضعيتش اطلاعی دقيقی نداشتيم. شب به خانه محمود رفتم تا به آنها اطلاع دهم که فردا به ملاقاتش خواهيم رفت. به خاطر دارم مامه حمه به شدت مريض و نگران وضعيت محمود بود. او ترس داشت که بار ديگر موفق به ديدارش فرزندش نشود.ميگفت فکر نکنم بهت اجازه ملاقات بدهند چون فاميليتان يکی نيست، ولی با اين وجود اميدوار بود بتوانم خبری برا يش بياورم. در جوابش گفتم که در سنندج يک دوست زندانی دارم که امکاناتی دارد، هم مقداری و سائل برايش می برم وهم تلاش ميکنم خبر دقيق محمود را از او بگيرم و برايت بياورم. فردايش به ملاقات محمود صالحی در سنندج رفتيم هر چند اجازه ملاقات به ما داده نشد. اما خبر دقيق از وضعيت ايشان و ديگر مسائل درون زندان را از کسی به نام "سرور" که حالا در لندن زندگی ميکند را دريافت کرديم. همان شب خبر های دريافتی را به مامه حمه دادم و اين امر بسيار خوشحالش کرد. خبر سلامتی محمود در بازگشت سلامتی  مامه حمه بيش از حد اثر گذار بود. شب بعد عين خبرهايی را که به او گفته بودم بصورت دقيقتر از راديو پخش شد. فردای همان شبی که مامه حمه طبق معمول به راديو گوش داد بود، با وجود انکار من،اصرار داشت که اقرار کنم خبرها را من برای راديوها می فرستم. اخرش گفت من مدتها است ميدانم ارسال اين خبرها کار شما است ولی به کسی نگفته ام و نخواهم گفت. او ميگفت نه تنها از اين مسئله نارحت نيستم بلکه خوشحال نيز هستم. بايد کارگران و مردم  دنيا بدانند که جمهوری نا اسلامی چگونه با کارگران و مردم بر خورد ميکند. او می پرسيد اخر پسرمن چه گناهی مرتکب شده است؟ که اين گونه بايد مورد غذب آنها قرار گيرد.

ايشان به جای اينکه مانند بعضی از پدران ترس از سرنوشت فرزند وادار به سکوت و مصلحت انديشی اش کند چند بار، با يکی از اعضای فاميلش و يکی دو نفر که به کمپين برای آ زادی محمود اعتقادی نداشتند درگير و از کمپین برای ازادی محمود دفاع کرده بود.

مامه حمه انسانی بود شجاع و رک گو، هر جا می رفت بحث محمود و کارگران خباز را مطرح و برای ديگران بازگو می کرد. از عواقب کارش واهمه نداشت. تبليغ می کرد و از کارگران و خواسته هایشان دفاع می کرد. البته چون سنی ازش گذشته بود حرفهايش بيشتر مورد توجه قرار می گرفت.مامه حمه احساس ميکرد با اينکه پير شده است باز هم بايد کاری به نفع کارگران انجام دهد. ایشان تمام کارگران خباز را و کسانی را که از کارگران بخصوص کارگران خباز حمايت می کردند دوست داشت.

مامه حمه با داشتن فرزندی چون محمود قادر بود مشکلاتش را مطرح کند ولی افسوس هزاران و شايد دها هزار پدر و مادر ديگر زندگی را وداع گفتند بدون اينکه بتوانند مشکلات، درد و رنجهايشان را به گوش مردم برسانند.

ياد محمد صالحی و تمام پدران و مادرانی که فرزندانشان بدست جمهوری اسلامی زندانی شدند، اعدام شدند، در گورهای دسته جمعی زنده بگور و يا بخاطر عدم امکان ارتباط با جهان متمدن نتوانستند صدای اعتراضشان را به گوش جهانيان برسانند. گرامی باد!

محمد محمدی

هفتم آذر ماه ۸۸

mohammadi1917@gmail.com

در آستانه كنگره هفتم و شعار آزادی برابری حكومت انسانی. نامه دوم

توضيح٬ در پايان نامه خطاب به رفيق اصغر كريمي نوشته ام٬ «این یادداشت را شخصی و در پاسخ به نکاتی نوشته ام که روی ملاحظات من نوشته بودی. و خواهشا اگر يادداشت خودت را براي رفقاي دفتر سياسي فرستاده ايد٬ اين يادادشت را نيز بفرستيد». برداشت من از نامه رفيق اصغر كريمي اين بود كه نامه خطاب به من است و براي دفتر سياسي هم فرستاده شده. امروز در سايت روزنه نامه رفيق اصغر كريمي را ديدم٬ از آنجا كه من با در يافت اين نامه جوابي نوشته ام٬ براي قرار گرفتن خوانندگان اين مباحث لازم ميدانم من هم اين جواب را علني منتشر كنم. نسان نودينيان

رفيق عزيز! اصغر كريمي٬ نكاتي در جواب به نامه ات را مينويسم٬ در كنگره با توجه به وقت كم بحث حضوري احتمالا دست ندهد. اين نكات يادآوري مباحث مهم و سرنوشت ساز حزب كمونيست كارگري است. و بيشتر به اين نيت هم ميفرستم كه بتواند٬ از يك جانبه نگري مواضع اخير بكاهد.  من كماكان به سرنوشت حزب كمونيست كارگري حساس هستم٬ عليرغم ارزيابي و نقدهايم٬ فكر ميكنم بايد كاري كرد و تلاشي بخرج داد كه از صدمه و لطمات سياسي از اين حزب جلوگيري كرد. هر ميزان دوري و نزديكي(عضو يا عضو نبودن) ٬ نميتواند از بيان٬ احساسات مسئولانه ام به سر نوشت اين حزب را كمرنگ و مخفي٬ كند. فضايي ايجاد كنيد كه كمونستهاي كارگري كه در قبل سرنوشت و مقدرات اين حزب احساس مسئوليت ميكنند٬ دخالت كنند. وجود اين فضا به نفع حزب است.

نوشته ای:

" سالها قبل از آن شعار جمهوری سوسیالیستی هم به پیشنهاد حمید تقوائی به شعارهای قبلی حزب اضافه شده بود. حکومت کارگری مان تضعیف شد؟"
 اگر تقابلها و حساسیتهای منصور حکمت نبود، آره، به شهادت تاریخ!

" در صورتی که در تشکیلات این برداشت رفت که گویا "سوسیالیسم" این شعار است که داریم به عنوان یک چیز نو میگوئیم. و من همان موقع دلواپسی ام را به حمید و به اصغر گفتم. برای اینکه حمید در بحث تلفنی به من گفت که در درون تشکیلات گفته اند با آمدن این بحث "فهمیدیم که انحراف ما کجاست"، "اشتباه بلشویکها را تشخیص دادیم" و غیره. و من گفتم که اتفاقا بلشویکها با شعار سوسیالیسم آمدند قدرت را گرفتند. چه چیزی را ما "فهمیدیم"؟ به نظر من مطالب بهمن و بخشی از مطلب خود حمید در شرایطی که حزب میرود سراغ سوسیالیسم و سراغ مردم، میروند سراغ بحثهای رزمندگان که دوسال دیگر از آن بیرون نمی آئیم. این دارد در جهت عکس شعاری که داده میشود ما را سوق میدهد. این شیوه بحث ما را دارد می برد توی لاک بحثهای تئوریک که: "آیا اصلا ما سوسیالیستی بوده ایم یا نه؟"  اینکه آکسیونیستیم و سوسیالیسم را همیشه کنکرت دیده ایم یا کشکی و عمومی؟ ویا ما همیشه سوسیالیسم را عام میدیدیم! من فکر نمیکنم هیچوقت ما سوسیالیسم را عام میدیدیم. اتفاقا اتهامی که به ما میزنند این است که یک مشت سوسیالیست "کله خر" اند که تا به قدرت میرسند میخواهند سوسیالیسم را پیاده کنند. این را یدی خسرشاهی میگوید و هر گروه دیگری به ما میگویند داریم "ذهنی گرائی" میکنیم. میگویند این کمونیسم به این سرعت قابل پیاده شدن نیست. به نظر من اشکال   نحوه ای که این بحث مطرح شد این بود که روی سوسیالیسم یک علامت سوال گذاشت، روی سوسیالیسم تاکنونی حزب علامت سوال گذاشت."( از متن پیاده شده مباحث منصور حکمت در پلنوم نهم حککا)

اصغر جان! بحث بر سر "کلمه" جمهوری سوسیالیستی و خوبی و یا بدی آن برای حزب نبود، اصل مساله این بود که به گفته منصور حکمت در همان پلنوم:

" فکر کردم آخرین جمع بندی خودم را در یک چند دقیقه ای بگویم. وقتی من نوشته رفیق حمید را خواندم و همه رفقا گفتند همگی خوشحال شدند، اما من که همانوقت نوشته رفیق حمید را خواندم بشدت ناراحت شدم. خیلی هم ناراحت شدم، بخاطر اینکه قبلا تلفنی نیت اش را به من گفته بود، خیلی خوشحال شدم، فکر کردم رفیق حمید دارد میگوید که حزب وارد فازی میشود که برای قدرت گیری در ایران قد علم کند و این با گفتن یک حرف مشخص راجع به قدرت سیاسی ممکن است. حکومت کارگری که برنامه عمل جنبش ماست، اما حزبی که میخواهد قدرت را بگیرد بگوید ما میخواهیم بیائیم جمهوری سوسیالبستی را تشکیل بدهیم. من گفتم این ایده خیلی خوبی است. اوضاع ایران دارد باز میشود و این خیلی خوب است. اما نوشته حمید که آمد، بحث را برد روی شرایط ذهنی و عینی و انقلابیگری طبقات دیگر. این متدولوژی ای بود که من بیست سال پیش پشت سر گذاشته بودم و اصلا راجع به این مقولات اینطوری فکر نمیکردم. بیست سال است که لااقل اینطوری فکر نمیکنم که گویا باید نشان داد انقلاب  شدنی است تا انقلاب را بخواهم."

اصغر عزیز!
تمام بحث من و نقد من از شعار "انقلاب انسانی، حکومت انسانی" این است که این شعار با خود تبیینی را از مباحث کمونیسم کارگری آورده است و می آورد که نه اکنون در انتهای سال ۲۰۰۹ بلکه در مقطع سال ۵۷ از جانب چپ خلقی طرح شدند. به شهادت بحثهای منصور حکمت، پشت شعار جمهوری سوسیالیستی یک تعرض سیاسی چپ رزمندگانی و پیکاری به ارکانهای کمونیسم کارگری خوابیده بود و منصور حکمت وقتی با طرح آن احساس"راحتی" کرد که آن تعرض سیاسی پس زده شده بود و دوباره "توی خمیر دندان" فروبرده شد. من در پشت شعار جمهوری انسانی، نمودهای یک تعرض سیاسی، فکری، به بنیانهای کمونیسم کارگری میبینم. این فقط اضافه کردن یک شعار به شعارهای موجود حزب نیست. این ساده کرده مساله است. به نظر من، پشت شعار حکومت انسانی، پس دادن یک بدهکاری "کمونیستهای خشونت طلب" و "استالیینی" به تعرضات جنگ سردی خوابیده است. و تمام مساله من و نگرانی من این بود و هست که بدون اینکه این بار هم "خمیر دندان را توی تیوب" خود بکنیم، نگذاریم و اجازه ندهیم که این تعرض جنگ سردی به کمونیسم در کنار و همراه با شعار حکومت کارگری و جمهوری سوسیالیستی، پشت تریبون حزبی که مدعی نام کمونیسم کارگری است، بیاید سنگر بگیرد. بنابراین ساده کردن مساله که "خوب چه اشکالی دارد شعاری به شعارهای موجود حزب اضافه شود؟" آگاهانه یا غیر آگاهانه، خنثی ماندن در برابر یک تعرض گرایش جنگ سردی علیه کمونیسم و قرار دادن تریبون حزب کمونیست کارگری و تاسف بار  از آن، عالیترین ارگان آن یعنی کنگره، در اختیار این هجوم سیاسی و ایدئولوژیک است. به همین دلیل است که هنوز هم اصرار دارم که این شعار از دستور کار کنگره خارج شود و تا یک تعرض متقابل از جانب مدافعان کمونیسم به مباحث پشت آن انجام نشود، از تبدیل شدن آن به مصوبه حزبی جلوگیری شود. تکرار میکنم این شعار، شعار "جدید" و "دیگری" در کنار و موازی و هم سنگ شعارهای پایه ای کمونیسم کارگری نیست. سوال کرده ای که آیا حزب را تقویت میکند؟ به تعبیر تو آری، اما به باور من، جنبش کمونیسم کارگری را قطعا تضعیف میکند. نوشته ام "به حزب لطمات جدي ميزند". توصیه میکنم مباحث منصور حکمت و نگرانیهای جدی او را در پلنوم نهم حزب کمونیست کارگری وقت، در برابر تعرضی سیاسی و ایدئولوژیک که پشت شعار جمهوری سوسیالیستی لانه کرده بود را، بویژه حال که تصمیم برای ارائه یک قطعنامه در باره شعار حکومت انسانی به کنگره هفتم در میان است، مرور کنید و در اختیار اعضا و کادرهای خود قرار بدهید. بگذار اعضا و کادرهای جدید حزب، با پیشینه مباحث داغ و سرنوشت ساز منصور حکمت و حساسیتهای مسئولانه او قرار بگیرند.

اصغر عزیز!
ممنون از لطفت در حق من و اینکه گفته ای جای من در حزب کمونیست کارگری است. اما حداقل خود شما بدانید که من هم مثل منصور حکمت با طرح شعار جمهوری انسانی و بویژه نفوذ "مباحث"  و تعرضی که پشت آن و علیه مبانی کمونیسم کارگری لانه کرده است در بافت و نسوج حزب موجود کمونیست کارگری ایران، "احساس راحتی" نمیکنم. شما احتمالا در جريان نيستيد٬ با شروع تظاهرات ها در داخل و خارج از كشور رفقاي ما در كلن بجاي شعارهاي تا كنوني حزب٬ آزادي برابري و زنده باد سوسياليسم٬ و ..... ده ها پرچم با شعار "آزادي براي ايران" را به دست مردم ميدادند. چند بار با رفقا مينا احدي و علي محسني صحبت كردم٬ خواهش كردم سمينار بگذاريد٬ مباحث سياسي و روش برخورد كمونيسم كارگري را توضيح دهيد٬ نگذاريد با هر حركتي موج راست رفقاي ما را ببرد.
ضمن تشکر مجدد از محبت و حسن نظر شما، نمیتوانم نسبت به لاقیدی،  توسط بخشی از رهبری حزب کمونیست کارگری به بنیانهای کمونیسم کارگری بی تفاوت بمانم.

اصغر گرامی! این یادداشت را شخصی و در پاسخ به نکاتی نوشته ام که روی ملاحظات من نوشته بودی. و خواهشا اگر يادداشت خوت را براي رفقاي دفتر سياسي فرستاده ايد٬ اين يادادشت را نيز بفرستيد. با آرزوی سلامت شما و ديدارت در كنگره
نسان ۲۹نوامبر ۲۰۰۹(كلن ـ آلمان)

نسان نودینیان عزیز

الان نامه سرگشاده ات به دفتر سیاسی حزب را خواندم و متاسف شدم. متاسف نه به دلیل اختلاف نظر بر سر شعار حکومت انسانی بلکه بدلیل تحریف چندین فاکت مهم، که نامه را از یک رابطه صمیمانه، علیرغم تلاشی که کرده ای، خارج میکند.

نوشته ای: (بتدریج شاهد یك لوگو و شعار «آزادی٬ برابری حكومت انسانی» در کنار و سپس به عنوان بدیل و آلترناتیو حکومت کارگری و جمهوری سوسیالیستی بودیم) و بعد اضافه کرده ای قرار است شعار پایه ای كمونیسم كارگری یعنی آزادی برابری حكومت كارگری تا سوسیالیستی در بایگانی قرار گیرد. نسان عزیز میتوانی بگوئی کی گفته است که قرار است شعار حکومت انسانی جای شعارهای دیگر را بگیرد و آنها به بایگانی سپرده شوند؟ اینرا همانها که به قول تو بشدت آلوده و ناسالم "افشاگری" میکنند و بر کوس رسوائی به جای نقدهای صمیمانه میکوبند و تو نخواسته ای اسم ببری یعنی بی پرنسیپ ترین محفل سیاسی ... گفته و نوشته اند و معمولا تجربه نشان داده است که اینها که به جای نقد مواضع یک جریان دیگر، اول تحریف میکنند و فاکت درست میکنند و بعد آنرا نقد میکنند علتش این است که حرفی برای گفتن و چیزی برای نقد کردن ندارند.

نسان عزیز، یکبار چند هفته قبل در یک اطلاعیه کمیته خارج شعار آزادی برابری حکومت انسانی در کنار جمهوری سوسیالیستی نوشته شد اما بعد از اطلاعیه کمیته خارج صد اطلاعیه دیگر هم صادر شد و چندین شماره نشریه دیگر هم منتشر شد، کجا شعاری جای حکومت کارگری و جمهوری سوسیالیستی را گرفته است؟ همان موقع هم به رفقایمان در تشکیلات خارج انتقاد شد که کارشان درست نبوده و هروقت شعار حکومت انسانی تصویب شد و به همان صورتی که تصویب شد در نشریات و یا اطلاعیه ها درج میشود.

جمله ای از کاظم نیکخواه آوده ای که "شعار حکومت انسانی بعد از كنگره حزب، به احتمال زیاد رسما به یكی از شعارهای محوری حزب ما تبدیل خواهد شد" اما خودت نتیجه گرفته ای که کاظم گفته است که بخواهید نخواهید این شعار رسمی حزب میشود! نباید روز روشن به یک نقل قول خیلی روشن وفادار بود؟ بقول خودت کاظم نیکخواه گفته است به احتمال زیاد. احتمال زیاد در همه زبانهای دنیا یعنی ممکن است رای نیاورد. ولی با توجه به ارزیابی که از حزب دارد پیشبینی میکند که این شعار رای میاورد. عبارت "به احتمال زیاد" یعنی باید به رای گذاشته شود و رای های ١٩٠ نفر شمرده شود. نظرات موافق و مخالف شنیده شود، اصلاحات احتمالی به بحث و رای گیری گذاشته شود. غیر از این است؟ اما نکته مهمتر اینکه چه کسی گفته است و کجا شنیده ای، کدام مراجع و ارگان حزبی گفته است که قرار است حکومت انسانی جایگزین چیزی شود؟ آیا این از نوع همان افشاگری ها نمیشود؟

نسان عزیز بحث به سادگی این است که شعار حکومت انسانی را در کنار و همراه شعارهای تاکنونی حزب طرح و تبلیغ کنیم. از شروع طرح این بحث هم به همین شکل و فقط به همین شکل در حزب طرح شده است. یعنی یک شعار به شعارهای تاکنونی حزب اضافه کنیم. از چندین هفته قبل هم در جلسات کادرها و همینطور اعضا، یعنی خیلی فراتر از نمایندگان کنگره، به بحث و اظهار نظر گذاشته شده و نمایندگان و کادرها و اعضای حزب در جریان قرار گرفته اند و از این قرار مطلع شده اند و کتبا قرار پیشنهادی در اختیار نمایندگان قرار گرفته است تا در فضائی سالم و اصولی پیش رود. در کنگره حزب هم که فکر میکنم تنها حزب سیاسی هستیم که کنگره هایمان را علنی برگزار میکنیم و از اینترنت هم همه مباحث را مستقیما پخش میکنیم که هم اعضا و کادرهائی که امکان شرکت ندارند و هم همه عالم و آدم شفاف و روشن ببینند چگونه یک قرار به بحث گذاشته میشود، حولش رای گیری میشود و طبق سنت ما به مخالف هم وقت بیشتری داده میشود که حرفش را بزند. آیا حزبی شبیه به حزب ما سراغ داری که اینقدر شفاف و روشن، سیاسی و باز و علنی، انسانی، با رعایت حقوق و احترام همه و با روش هائی قابل دفاع مباحث درونی خود را به پیش ببرد؟ لطفا اگر سراغ داری به من هم نشان بده. آنوقت تو و رفیقمان عبداله شریفی از کجا دور زدن نمایندگان را و کلمه خزنده را نتیجه گرفته اند؟ این چه خزنده ای است که اینطور علنی همه درموردش صحبت میکنند؟ میتوانی توضیح بدهی؟

رفیق عبداله شریفی هم نوشته است که کنگره حتی سیر فرمال شنیدن نظرات احتمالی و یا قطعنامه و بیانیه های آلترناتیو و رای گیری بر سر تغییر یک شعار پایه ای کمونیسم کارگری را طی نخواهد کرد! البته آزادی بیان را برای همین گذاشته اند و هر کس حتی اگر چیزی را تحریف میکند باید حق داشته باشد بگوید و بنویسد، اما نمیخواهید نوشته تان لااقل دو روز قابل دوام باشد؟ یک نفر فاکتهای درست را با اتکا بر نشریات و اطلاعیه ها و مصوبات و تبلیغات روزمرده حزب به شما یادآوری میکند و آنوقت ٧٠ درصد بحث تان خودبخود زائد و غیر واقعی میشود و کنار میرود.

میماند که اصلا آیا شعار حکومت انسانی خوب است به سایر شعارهای تاکنونی حزب اضافه شود یا نه؟ اجازه بده در این مورد بحث مفصل تر از همان مجاری نشریات و سایتها یعنی علنی پیش برده شود اینها ظرف های مناسب تری است. اما اینجا مایلم به یادت بیاورم که شش سال قبل در جریان هیجده تیر، من در سمینار کادرهای حزب در لندن پیشنهاد کردم که شعار آزادی برابری و مرگ بر جمهوری اسلامی را به عنوان شعارهای هیجده تیر ٨٢ مطرح کنیم و در دو شماره نشریه انترناسیونال هم مفصل درموردش نوشتم. پیشبینی ام این بود که تظاهرات های هیجده تیر توده ای خواهد بود و این دو شعار (و نه شعار حکومت کارگری و جمهوری سوسیالیستی) به ما امکان میدهد که کل فضای این تظاهرات ها را تحت تاثیر قرار دهیم و رادیکال کنیم و دو خردادیها را و ملی اسلامی های رنگارنگ را منزوی کنیم. فکر میکنم در سمینار بودی. اینکار را هم در خیلی از کشورها کردیم و یک پیشروی مهمی را به نفع جنبش آزادیخواهانه و سرنگونی طلبانه در مقابل ملی اسلامی ها و ناسیونالیسم پروغرب ثبت کردیم. ضرر کردیم؟ همان زمان هم چندنفر از کادرهای آن موقع حزب که لزومی به اسم بردن نیست با آن مخالفت کردند، گفتند حکومت کارگری را از ته شعار آزادی برابری حکومت کارگری برداشته اید! که سعی کردیم قانعشان کنیم و ظاهرا کوتاه آمدند. اینرا در یکی از سمینارهای شبانه قبل از انشعاب سال ٢٠٠٤ مفصل پروسه اش را توضیح دادم. فکر میکنم یادت هست. این یک شعار جدید بود که بنا به مقتضای اوضاع سیاسی به شعارهایمان اضافه شد. ضرر کردیم یا پیشروی کردیم؟ آیا حکومت کارگری مان با این شعار کمرنگ شد؟ آیا اگر کمونیسم ما هم مثل فرقه های مذهبی بود این سی سال تا این حد جلو میرفتیم و امروز کمونیسم کارگری تااین حد خوشنام و معتبر میشد؟ یا اینکه این دریچه ای شد که خیلی ها توجهشان به کل اهداف و شعارهای حزب هم جلب شود. سالها قبل از آن شعار جمهوری سوسیالیستی هم به پیشنهاد حمید تقوائی به شعارهای قبلی حزب اضافه شده بود. حکومت کارگری مان تضعیف شد؟ الان هم میخواهیم کاری کنیم که همه بگویند کمونیست ها میخواهند حکومت انسانی بیاورند. میخواهند درمقابل قومپرستان و اسلامی ها حکومتی انسانی بپا کنند. و اینرا محمل نفوذ هرچه بیشتر جمهوری سوسیالیستی و حکومت کارگری خواهیم کرد. همانطور که شعار آزادی برابری محمل پیشروی ما و شناساندن بیشتر شعارهای جمهوری سوسیالیستی و حکومت کارگری حزب شد.

تو یکی از بینندگان کانال جدید بودی. در طول چندین هفته از اواخر ماه جون یعنی حدود چهارماه قبل، قبل از اینکه کانال جدید را ببندند، حتما عبارت "انقلاب انسانی برای حکومتی انسانی" را که هرروز بر صفحه تلویزیون خیلی درشت ظاهر میشد و مجری برنامه بر اساس آن بحث میکرد و برنامه را به پیش میبرد دیده ای. و همه دوستان و مخالفان هم دیدند و حتی یک نفر چیزی علیه آن نگفت و ننوشت. "اعضای محفل افشاگر" هم دیدند و حتی علیه لباس! و کراوات! مجریان کانال جدید افشاگری کردند و درفشانی کردند. کادرها و اعضای حزب هم دیدند و به وجد آمدند. مردمی که جانشان از یک حکومت کثیف مذهبی به لبشان رسیده و حکومت سرکوبگر و ساواک شاهنشاهی را هم دیده بودند احساس امید و شعف کردند که بالاخره یک حزبی هست که میخواهد انسان را محور قرار دهد و حکومتی انسانی غیرمذهبی و غیر قومی در این مملکت سر کا ر بیاورد، آمدند و با شور و حرارت از ما دفاع کردند. حکومت انسانی محملی شد که عده بیشتری با کمونیسم ما، با کل اهداف آزادیخواهانه ما، با جمهوری سوسیالیستی و حکومت کارگری ما آشنا شوند. و آنوقت متاسفانه رفقای کمونیستی مثل تو هم پیدا میشوند که از سر دلسوزی اما با اتکا به دروغ هائی که آدمهای بی پرنسیپی علیه ما سر هم بندی  کرده اند، بگویند که این خلاف سنت کمونیسم کارگری و مبانی عقیدتی آن است. نگرانی مخالفین حزب را میفهمم اما از نگرانی کمونیست هائی مثل تو سر در نمی آورم.

نسان عزیز، اجازه بده در آخر نکته مهمی را هم اضافه کنم. میتوان درمورد این شعار سالها حرف زد و بحث کرد. اما جای امثال تو در حزب کمونیست کارگری است. اگر قصد کار بزرگی داری، اگر قصد تقویت یک آلترناتیو انسانی و کمونیستی را داری جایت در این حزب است. سر این شعار میتوان سالها بحث کرد، میتوان اختلاف نظر داشت. ولی ما مصممیم، و عجله داریم، که این حزب را هرچه بیشتر تقویت کنیم و بزنیم قدرت سیاسی را بگیریم و هفتاد میلیون انسان را از منجلابی که به آنها تحمیل کرده اند نجات دهیم. حضور کادرهای شریفی مثل تو در صفوف این حزب به ما امکان میدهد که سریعتر حرکت کنیم.

به امید دیدار در کنگره هفتم حزب.

رویت را میبوسم
اصغر کریمی
٢٧ نوامبر ٢٠٠٩


نامه ای سرگشاده به دفتر سیاسی حزب كمونیست كارگری ایران!
در آستانه كنگره هفتم  و شعار آزادی برابری حكومت انسانی.

رفقا!
با این نامه سرگشاده، میخواهم و قصدم  این است كه در درجه اول طیف قابل ملاحظه ای از رفقایی را كه دورانهای نسبتا طولانی در یك سنگر در دفاع از سوسیالیسم و كمونیسم كارگری قرار داشتیم را در ظرفیتی نزدیكتر و دوستانه مورد خطاب قرار دهم. و به این امید كه بتوانم در آستانه كنگره هفتم حزب كمونیست كارگری سهمی در جلوگیری از آنچه كه به نظر من به حزب شما به لحاظ سیاسی لطمه جدی میزند٬ ادا كنم. امیدوارم این تلاش برای جلوگیری از نتایج مخرب سیاستهایی كه امروز در حزب كمونیست كارگری جاری است، با حسن نیت روبرو شود.

امروز متاسفانه در فضای بشدت آلوده و ناسالم "افشاگری" و کوبیدن بر کوس رسوائی به جای نقدهای صمیمانه، و سیاسی و مسئولانه روبرو هستیم. مواضع و سیاستهای بخشی که تحت پوشش عوامفریبانه "حکمتیست"، در لجن مال کردن سنتهای کمونیسم کارگری، دیگر خبره و کارشناس شده است، معرف خاص و عام است. حساب این جریان از نظر من خارج از سایر نقدهایی است كه مشخصا رفقایی مثل ایرج فرزاد و عبدالله شریفی در دو سه روز گذشته از شعار «آزادی٬ برابری حكومت انسانی» دارند.

با حفظ و قبول نقدهای این رفقا٬ توجه شما را به نكات زیر جلب میكنم.
 
با تحولات خیره كننده روزها و ماههای اخیر جامعه ایران و تحرک امید بخش جامعه در رویاروئی با رژیم اسلامی، حزب كمونیست كارگری بی تفاوت ظاهر نشد. همین موضع عینی، مستقل از هر انتقادی که من با ارزیابی حککا از اوضاع داشته و دارم، در چند ماه گذشته پایه اصلی نزدیكتر و فعالتر کردن رابطه من با فعالین و كادرهای حزب كمونیست كارگری بوده است و در مواردی که فرصت کرده ام، در آكسیونهای حزب شما شركت كرده ام.

با توجه به همه جوانب این توضیحات٬ اینروزها، متاسفانه، شاهد سمت و جهتگیریهایی هستم كه فكر میكنم با مبانی فكری و سیاسی كمونیسم كارگری و سنتهای شناخته شده جنبش و تحزب آن فاصله بسیار دارد. ما بتدریج شاهد یك لوگو و شعار «آزادی٬ برابری حكومت انسانی» در کنار و سپس به عنوان بدیل و آلترناتیو حکومت کارگری و جمهوری سوسیالیستی بودیم. به مرور حزب شعار «آزادی٬ برابری حكومت انسانی» را در سرلوح فعالیت تبلیعی و لوگوی نشریات خود كرد  و بطور خزنده، بدون اطلاع و دخالت جامعه و بخشهای پیشرو آن، بجای شعار «آزادی٬ برابری حكومت كارگری و یا جمهوری سوسیالیستی قرار گرفت و در مطالب و  نشریات بعنوان الگویی از حزب و قدرت سیاسی معرفی میشود.  من در اینجا  دلائل و توضیحات مندرج در مطالب رفقا ایرج فرزاد و عبداله شریفی را تكرار نمیكنم.

با نوشته كاظم نیکخواه متوجه شدم كه سرسختی توام با پرخاشگری عجیبی علیه "منتقدین" این شعار، که به نظرم پر از ابهام و رمز و تعبیر و تفسیر و ناقض مصوبات کار شده و تدقیق شده سنت کمونیسم کارگری است، در دفاع از این شعار وجود دارد. اما٬ رفقا! سنت كمونیسم كارگری و بنا به تجربه مشترك ما خلاف این روشهای ناپسندی است كه كاظم نیكخواه با شروع مطلبش اعلام كرده و بشكل قطعی اعلام شده كه این شعار بعد از كنگره ۷ ٬ شعار حزب است. و به این معنی كه حساب شعار پایه ای كمونیسم كارگری «آزادی برابری حكومت كارگری تا سوسیالیستی» در بایگانی قرار میگیرد.
 
روش و شیوه كاظم نیکخواه در دفاع از شعاری كه با مبانی كمونیسم كارگری مغایرت دارد٬ ارعاب و شانتاژ و فضا سازی است. به این جملات از آخرین نوشته او دقت کنید: "بگذارید همینجا برای راحتی خیال دوستانی كه به ما لطف كرده اند و این روزها صف كشیده اند تا به دلیل به كار بردن شعار حكومت انسانی چیزی علیه ما بگویند، این را اطلاع دهم كه این شعار بعد از كنگره حزب، به احتمال زیاد رسما به یكی از شعارهای محوری حزب ما تبدیل خواهد شد. میتوانند به آن مشغول شوند. بگویند، ببافند و سرگرم باشند! ما با شعف وارد این جدال میشویم". كدام حزب سیاسی را شما میتوانید پیدا كنید٬ با تركیب ۱۹۰ نماینده از تشكیلاتهای محلی و سراسری و با تركیب ۱۹۰ رای و نظر٬ قبل از كنگره اش اعلام كند كه بخواهید نخواهید این شعار به یكی از شعارهای محوری حزب ما تبدیل میشود. خوب سوال این است اگر به این شكل عمل میكنید٬ پس جایگاه كنگره و شركت ۱۹۰ رای و نظر در یك كنگره علنی كجاست؟ این روش و رفتاری كه كاظم نیکخواه بكار گرفته است، بیگانه با آن تاریخ معرفه ای است که از کمونیسم کارگری و اصول و پرنسیپهای سازمانی اش ثبت شده است.
 
در خاتمه٬ لطفا به نقدهای صمیمانه تاكنونی توجه كنید. این شعار را از دستور خارج كنید و و آنرا عجولانه و سراسیمه به مصوبه یک کنگره حزبی تبدیل نکنید. فرصت بدهید تا همه مدافعین کمونیسم کارگری بر سر مساله ای و شعاری که به اعتقاد من با بنیانهای کمونیسم کارگری مغایرت دارد، بحث کنند، بنویسند، سمینار بگذارند، جدل کنند و نظرات و ملاحظات و انتقاداتشان را در فضای آرام تر و سیاسی تری طرح کنند.
با احترام
نسان نودینیان

حلیمه قاسمی وحامد کریمی:محمود صالحی عزیز، در گذشت پدر گرامیتان را تسلیت می گویم!

 محمود صالحی عزيز، در گذشت پدر گراميتان را تسليت می گوييم!


 محمود عزيز، با کمال تاسف با خبر شديم که ديروز پدر گراميتان محمد صالحی با زندگی وداع کرده است. خبر درگذشتش موجب تاثر و تاسف عميق ما رفقايت شد. ما از صميم قلب در گذشت ايشان را به شما، عبدالله، نجيبه و ديگر اعضای خانواده تسليت می گوييم! در اين لحظات دشوار ما را در کنار خود احساس و در غم از دست دادنش شريک بدانيد! برای همه ی شما عزيزان آرزوی تندرستی ، صبر و طول عمر را داريم.


حليمه قاسمی وحامد کريمی
 

November 28, 2009

احسان صفار: حذف يارانه‌ها؛ برابری اجتماعی يا خانه‌خرابی عمومی

اخيرا هر وقت که تلويزيون را روشن می‌کنيم، می‌توانيم از يکی از شبکه‌های چندگانه آن شاهد ميزگرد، سخنرانی يا گفتگويی حول محور طرح به اصطلاح "هدفمند کردن يارانه‌ها" باشيم. اخيرا نيز که ياد گرفته‌اند، ميکروفونی در دست می‌گيرند و به سطح شهر می‌آيند و در مورد مسئله، به اصطلاح نظرخواهی می‌کنند.
اين طرح که نهايتا پس از کشمکشی ميان مجلس و دولت، به نفع دولت به تصويب رسيد، به بيان بسياری از کارشناسان و بر خلاف تبليغات جاری به عنوان يکی از طرح‌های خانمان‌سوز، تشديد کننده فقر و فلاکت و… مورد ارزيابی قرار می‌گيرد. فارغ از نوع نگاه هر يک از اين کارشناسان و دغدغه‌های آنان، بايستی نگاهی موشکافانه به طرحی داشته باشيم که بدون شک و به اذعان مخالف و موافق، بسياری از معيارهای زندگی اقتصادی- سياسی اجتماع را دگرگون خواهد نمود.
طرح هدفمند کردن يارانه‌ها يا به اصطلاح صحيح‌تر "حذف يارانه‌ها" که نهايتا در تاريخ يکشنبه ۱۷ آبان ماه ۱۳۸۸ مطابق خواست دولت و با جرح و تعديلات مختصری به تصويب رسيد، در حقيقت صورت تغييريافته طرحی است که در ابعاد جهانی و به دستور صندوق بين‌المللی پول و بانک جهانی در کشورهای مختلف به اجرا درآمده است و در ايران نيز از دور دوم رياست جمهوری "هاشمی رفسنجانی" کليد خورده است و هر چند به دلايل مختلف که در حوصله بحث حاضر نيست، معوق مانده بود، همواره بحث آن وجود داشته و به عنوان چشم‌اندازی رويايی برای هر يک از دولت‌های ايران تلقی شده است. در اين ارتباط همان طور که "مصطفی پورمحمدی" در تاريخ ۲۲ آبان ماه در تلويزيون و در لابلای صحبت‌های خويش اشاره می‌کند، طرح حاضر از دوران هاشمی به صورت کمابيش جدی در دستور کار نظام قرار داشته است.
هر چند دولت "محمود احمدی‌نژاد" نهايتا طرح را به تصويب مجلس رسانيد و طبق برنامه‌ريزی‌های انجام شده مقرر شده است تا طرح در طول ۵ سال به صورت کامل اجرايی شود اما به هيچ روی نبايستی نقش و تلاش‌های دولت‌های "خاتمی" و "رفسنجانی" را در اين مورد کمرنگ نمود.
طرح حاضر فارغ از تغييرات کج و معوج و حيرت‌انگيز دولت دهم در راستای سياست‌های کلان خويش، در حقيقت طرحی است مورد وثوق تمام سران نظام و بخش‌های مختلف بورژوازی ايرانی. اگر در برهه فعلی حتی کارشناسان و نظريه‌پردازان ريز و درشت بورژوازی با اين طرح مخالفت می‌ورزند را نه در نفس طرح بلکه بايستی در دلايل ديگری جستجو کرد که در ادامه و بدون هيچ ترديدی گريبان بورژوازی را نيز خواهد گرفت. دلايل مخالفت آنان نه در اصل موضوع که در شيوه اجرايی شدن آن توسط دولت اليگارشی است.
 
الف) هدفمند کردن يارانه‌ها
طرح هدفمند کردن يارانه‌ها اساسا در دور دوم رياست جمهوری هاشمی و در هنگامی که دولت قصد داشت برای فرار از نتايج دهشتناک جنگ و کاهش قيمت نفت، دست به استقراض از بانک جهانی و گشودن درهای اقتصاد ايران به سوی بازار آزاد بزند، به عنوان يکی از دستورات صندوق بين‌المللی پول در راستای متعارف‌سازی ساخت اقتصادی و کاهش نقش دولت در اقتصاد، مطرح گرديد و در برخی جنبه‌ها نيز اجرايی شد. درست از همين منظر است که دکتر "فريبرز رئيس دانا" اشاره می‌کند که: «جريانی که الان اين سياست‌ها را اجرا می‌کند، فرزند بلافصل سياست‌های تعديل اقتصادی دوره هاشمی رفسنجانی و خاتمی است».
"يارانه" اساسا به مقدار پولی اطلاق می‌شود که دولت به عنوان مابه‌التفاوت قيمت اصلی (تمام شده) کالاهای مختلف و قيمت عرضه اين کالاها می‌پردازد. اين يارانه‌ها که در موارد مختلف از جمله انرژی، گندم و… همواره پرداخت می‌شده است، عامل نوعی دخالت‌گری دولت در تعيين قيمت‌ها و به صورت کلی در ساز و کار بازار آزاد تلقی شده است و حذف چنين يارانه‌هايی در راستای تزهای اقتصادی امثال "ميلتون فريدمن" و نهاد صندوق بين‌المللی پول که در بسياری از کشورها همچون شيلی اجرايی شده است، مورد ارزيابی قرار می‌گيرد و از همين منظر به عنوان يکی از آمال و آرزوهای بورژوازی شناسايی می‌شود.
بر اساس اين طرح يارانه‌های کالاهای اساسی از جمله بنزين، گازوئيل، گاز، برق، آب و… حذف می‌شود و ما مجبوريم اين کالاها را به قيمت واقعی بازارهای جهانی خريداری نماييم (مثال بارز اين امر را همه ما در حذف يارانه آرد گندم و افزايش ناگهانی و سرسام‌آور قيمت نان شاهد بوده‌ايم).
توجيح اساسی چنين طرحی نيز در اين بحث نهفته است که اولا، واقعی شدن قيمت‌ها توجيه‌کننده سرمايه‌گذاری می‌باشد و ثانيا با گشودن درهای بازار داخلی به سوی سرمايه‌های خارجی، هماهنگی‌ای ميان سيستم بازار داخلی و بازار جهانی ايجاد خواهد شد. اما اثرات واقعی و عينی چنين طرحی (يعنی حذف يارانه‌ها) در چيست!؟
 
۱) بر اساس طرح مذکور دولت مکلف شده است تا در پنج سال آينده قيمت حامل‌های انرژی را به قيمت اصلی بازارهای جهانی برساند. بديهی است در چنين حالتی آزادسازی و واقعی‌سازی قيمت‌ها در وهله اول به افزايش ناگهانی قيمت نفت، بنزين و ساير مشتقات نفتی خواهد انجاميد و در وهله دوم با توجه به وابستگی شديد اقتصاد داخلی و صنايع مختلف آن به نفت و فراورده‌های نفتی، شاهد افزايش قيمت ناگهانی قيمت تمامی کالاها از نان گرفته تا صنايع اساسی‌ای همچون صنعت خودرو حواهيم بود.
در شرايط فعلی اقتصادی کشور بدون شک چنين افزايشی منجر به تشديد بحران اقتصادی خواهد شد. چنين افزايش قيمتی به خصوص در حامل‌های انرژی بيش از هر بخش و طبقه‌ای فشار مضاعفی را بر دوش طبقات فرودست و طبقه متوسط برقرار خواهد کرد.
در چنين وضعيتی حتی با وجود اينکه سرمايه‌داران از چنين افزايش ناگهانی قيمتی ضرر و زيان کمتری خواهند ديد (چرا که افزايش هزينه‌ها را با افزايش قيمت محصول نهايی خويش جبران خواهند نمود)، باز هم بخش بزرگی از آنان در پروسه رقابت به خصوص با اليگارشی سپاه به مرز ورشکستگی خواهند رسيد.
بار چنين فشاری بی‌ترديد بسيار کمرشکن خواهد بود و افزايش تورم بدون شک کمر طبقه کارگر و بخش اعظمی از طبقه متوسط را خواهد شکست و باعث خانه‌خرابی عظيمی خواهد گرديد. اين فشار از آنجا که بخشی از طبقه متوسط را لاجرم به سوی طبقات فرودست سوق خواهد داد، بار سنگينی مضاعفی را بر دوش اين طبقات خواهد گذارد. اين فشار تورمی تا حدی خواهد بود که حتی "احمد توکلی" طی نامه‌ای خواستار تعويق يک‌ساله در اجرای برنامه و تمهيد اقدامات اساسی برای مبارزه با تورم ۶۰درصدی شده است.
 
۲) افزايش قيمت حامل‌های انرژی همان طور که گفته شد به صورت مستقيم بر عرصه توليد و به خصوص توليد صنعتی اثرگذار خواهد بود. از آنجا که حجم قابل ملاحظه‌ای از اتلاف انرژی نيز در صنعت عقب‌مانده ايران وجود دارد، اين افزايش قيمت فشار مضاعفی بر توليدکننده خواهد آورد.
افزايش قيمت انرژی به صورت بلاواسطه بر قيمت محصول نهايی تاثير گذارده و موجب افزايش آن می‌گردد. فارغ از آنکه بسياری از سرمايه‌داران کوچک اساسا قادر به تامين منابع مالی مورد نياز چنين افزايش قيمتی نخواهند بود و از همان ابتدا از صحنه رقابت حذف می‌گردند، آن بخشی از سرمايه‌داران نيز که بتوانند از پس چنين هزينه اوليه سرسام‌آوری برآيند، با عواقب ثانوی‌ای دست به گريبان خواهند بود.
افزايش قيمت محصول نهايی که قرار است جبران‌کننده هزينه اوليه باشد با توجه به کاهش قدرت خريد عموم توده‌ها باعث کاهش تقاضا خواهد شد و اين کاهش تقاضا نيز به خصوص در مورد کالاهای غيرضروری (همچون لوازم آرايشی) و کالاهای سرمايه‌ای (همچون صنعت خودرو) منجر به عدم جبران سرمايه‌گذاری اوليه، کاهش سرمايه‌گذاری، تعطيلی کارخانجات و نهايتا ورشکستگی بسياری از توليدکنندگان خواهد شد.
همچنين بايستی توجه داشت که اين ورشکستگی، تعطيلی و… به صورت بی‌واسطه‌ای بر ميزان بيکاری تاثيرگذارده و اين بيکاری بار ديگر باعث کاهش قدرت خريد و تشديد تمام مراحل فوق می‌گردد.
 
ب) طرح هدفمند کردن يارانه‌ها در دولت محمود احمدی‌نژاد
پيش از آنکه به چرايی تصويب و اجرايی شدن طرح بپردازيم، لازم است تا تغييراتی را که موجب اعتراض پنهان و ملاحظه‌کارانه کارشناسان بورژوازی شده است، مورد اشاره قرار دهيم.
 
۱) به موجب طرح فعلی مقرر شده است که دولت از محل درآمدهای ناشی از حذف يارانه‌ها، صندوقی ايجاد نمايد که نحوه هزينه کرد و نظارت آن کاملا در اختيار وی بوده و از حيطه اختيارات مجلس خارج است.
 
۲) همچنين مقرر شده است که دولت مجاز باشد تا آن گونه که خود می‌خواهد درصدی از درآمدهای اين صندوق را به دهک‌های پايين اجتماعی اختصاص دهد.
فارغ از سابقه دولت محمود احمدی‌نژاد در چنين پرداخت‌هايی و فارغ از ميزان صحت و سقم اين پرداخت‌ها و همچنين بدبينی واقعی طبقات زحمتکش به اين گونه وعده و وعيدها، اعلام شده است که قرار است به صورت ماهانه ۵۰هزار تومان در اختيار دهک‌های پايينی قرار گيرد. همچنين فارغ از نفس عمل که حق توده‌ها را به صورت اعانه‌های تبليغاتی به آنان می‌بخشند، "محمد کاظم دلخوش"، نماينده مجلس، در گفتگو با فارس اساسا موضوع را غلط دانسته و اعلام کرده است: «ميزان يارانه‌های نقدی بين ۱۰هزار تا ۲۰هزار ميليارد تومان در ماه تعريف شده است. اگر ۲۰هزار ميليارد تومان تثبيت شود، ماهانه حدود ۲۰ تا ۲۴هزار تومان به هر فرد تعلق می‌گيرد». با چنين فرضی بديهی است که مثلا کارگری که در ماه ۲۳۰هزار تومان حقوق می‌گيرد در بهترين حالت درآمدی حدود ۲۵۴هزار تومان خواهد داشت. در حالی که حذف يارانه‌ها با تورمی که ايجاد خواهد کرد، خط فقر را از ۷۸۰هزار تومان فعلی به بيش از ۱ميليون تومان خواهد رساند. جالب است که قرار است با ۲۴هزار تومان در برابر هزينه حدود ۲۲۰هزار تومان شاد و سرحال و سپاسگذار از خدمت‌رسانی دولت خدمت‌رسان باشيم!!
اين دو عامل در کنار نامناسب تشخيص دادن زمان اجرايی کردن طرح حذف يارانه‌ها به عنوان عوامل اصلی اعتراض کارشناسان به طرح مذکور ارزيابی می‌شود اما در حقيقت در پس ماجرا دلايل عمده ديگری نهفته است.
اما در بررسی چرايی اجرايی شدن اين طرح در مقطع فعلی بايستی به مجموعه‌ای از دلايل توجه داشت که عبارتند از:
 
۱) کاهش ۵۴درصدی درآمد نفتی دولت اليگارشی: بر اساس پيش‌بينی‌های بانک جهانی، درآمد نفتی ايران از ۱۰۳.۲ميليارد دلار در سال ۲۰۰۸ به ۴۷ميليارد دلار در سال ۲۰۰۹ کاهش خواهد يافت.
اليگارشی مالی درصدد است تا با اجرايی کردن اين طرح در سال اول بخشی از کاهش درآمدهای نفتی را از طريق حذف يارانه‌هايی همچون بنزين جبران نمايد.
 
۲) کاهش درآمدهای غيرنفتی: طبق آمار رسمی سازمان گمرک در نيمه اول سال جاری نسبت به مدت مشابه سال قبل شاهد ۱۵.۱۵درصد کاهش در درآمدهای غيرنفتی بوده‌ايم که اين ميزان برابر است با ۴.۱۱ميليارد دلار کاهش درآمد ناشی از سياست‌های گذشته. در اين مورد نيز دولت اليگارشی می‌کوشد کاهش درآمدهای خود را از طريق حذف يارانه‌ها و از جيب ملت جبران نمايد.
 
۳) خصوصی‌سازی‌ها يا به عبارت صحيح‌تر خودی‌سازی‌های اين چند سال اخير موجب گرديده است تا حجم عظيمی از دارايی‌ها و سرمايه‌ها در صنايع نفت و گاز، مخابرات و… در اختيار اليگارشی قرار گيرد. اين امر رفته رفته قدرت اقتصادی اليگارشی را در کنار قدرت سياسی- نظامی آنان تثبيت خواهد نمود.
حذف يارانه‌ها در حقيقت ادامه پروسه از پيش تعيين‌شده‌ای است که سهم اصلی آن به اليگارشی و سرمايه‌داری بزرگ رانتی تعلق خواهد گرفت و فشار آن بر دوش طبقات فرودست اجتماعی بيش از گذشته سنگينی خواهد کرد اما قدرت نظامی- سياسی اينان اينک می‌تواند بيش از هر زمان ديگری به عنوان تضمين‌کننده پيشروی طرح‌هايشان تلقی گردد.
 
ج) آنچه بر سرمان خواهد آمد
در سايت "تابناک" وابسته به "محسن رضايی" آمده است: «برای اين که مردم ايران بتوانند با حذف يارانه‌ها زندگی کنند، لازمه آن افزايش ۵۰۰ تا ۱۰۰۰درصدی حقوق کارمندان و کارگران است».
همچنين "حسن روحانی"، رئيس مرکز مطالعات شورای تشخيص مصلحت نظام در سخنرانی‌ای اعلام کرده است که: «بر اساس گزارش‌های بانک مرکزی، شاخص ضريب جينی که بيانگر وضعيت عدالت اجتماعی است، نسبت به سال ۱۳۸۳ افزايش يافته است و اين نشان می‌دهد که فاصله طبقاتی به رغم شعارها افزايش يافته است». وی همچنين با استناد به همين آمار اشاره می‌کند که نرخ تورم در حال حاضر ۲۵.۹ درصد است و اگر آمار دستکاری نشود و به مدل قبل از سال ۸۴ محاسبه گردد، به مراتب بيش از اين خواهد بود.
در چنين شرايطی است که طرح حذف يارانه‌ها به تصويب رسيده است و انتظار می‌رود با اجرايی شدن اين طرح نه تنها فاصله طبقاتی بيش از گذشته افزايش يابد بلکه تورم از ۲۶درصد فعلی به ۶۰درصد و خط فقر از ۷۸۰هزار تومان به بيش از يک‌ميليون تومان افزايش يابد. همچنين انتظار می‌رود با ورشکستگی و تعطيلی بسياری از کارخانجات توليدی، نرخ بيکاری با سرعت سرسام‌آوری رشد يابد که اين امر نيز بدون ترديد در تشديد افت شاخص‌های زندگی و سطح معيشتی طبقه کارگر و متوسط تاثير خواهد گذارد.
بدون شک در آينده با موجی از گرسنگی مفرط، فقر گسترش‌يابنده، عدم دسترسی به منابع ضروری زندگی، فلاکت اقتصادی و… روبرو خواهيم شد. چنين وضعيتی بدون هيچ شبهه‌ای بيش از هر چيز به خانه‌خرابی و حتی مرگ و مير ميليون‌ها انسان از طبقات فرودست خواهد انجاميد.
ادامه روند فعلی با اجرايی شدن طرح حذف يارانه‌ها (که از هم‌اکنون با افزايش قيمت برق، نان و… آغاز شده است) به صورت چند باره تشديد خواهد شد و در آينده همان گونه که بسياری از کارشناسان و مجلسيان انتظار دارند به هرج و مرج، ناآرامی و اعتراض‌های گسترش‌يابنده اجتماعی خواهيم رسيد.
حضور ميليونی انسان‌های دست از جان شسته که ادامه روند فوق‌الذکر با مرگ برای آنان تفاوتی ندارد، بدون هيچ شک و شبهه‌ای موجب افزايش نارضايتی و فراروی آن از وضعيت فعلی خواهد شد. در چنين وضعيتی نقش نيروهای سرکوبگر بيش از گذشته بارز خواهد شد. اتکای اليگارشی فعلی برای پيشبرد طرح حذف يارانه‌ها به نيروهای سرکوب تنها اتکای آنان در برابر وضعيت آتی خواهد بود. تمام تلاش‌های مجلس (همچون ۵ساله کردن زمان اجرايی شدن طرح که طبق نظر دولت بايستی تا ۳ سال اجرايی می‌گشت) و کارشناسان رنگارنگ در تعويق چنين شرايطی و آمادگی نيروهای سرکوب برای مقابله با چنين آشوب‌ها و اعتراضات اجتماعی است.
بی‌شک در آينده وقايع مهم و اثرگذاری انتظار ما را می‌کشد و بی‌ترديد اجرايی شدن طرح حذف يارانه‌ها چهره و اوضاع و احوال جاری را به کلی دگرگون خواهد کرد. با تمام اين احوال در يک امر نبايستی ترديد کرد که حذف يارانه‌ها به منزله خانه‌خرابی عمومی قشرهای پايينی و متوسط اجتماعی است . اکثريت عظيمی از جامعه بايستی با مرگ هر روزه دست و پنجه نرم نمايند.
برای جلوگيری از چنين شرايطی تنها يک راه در پيش است و آن هم حرکت آگاهانه و حساب‌شده توده‌ها در برابر اين خانه‌خرابی عظيم و اين سايه شوم مرگ می‌باشد. 
 
http://parsehmag.blogfa.com/ 

جنبش کارگری با تهديد و ارعاب از ادامه ی مبارزه باز نخواهد ماند:بيانيه تعدادی از گروه های مستقل جنبش کارگری ايران

بيانيه تعدادی از گروه های مستقل جنبش کارگری ايران

کارگران و مردم آزاديخواه و مبارز !

حق ِ گراميداشت اول ماه مه ، روز جهانی کارگر و برگزاری مراسم در اين روز تاريخی و بين المللی کارگران ، امروزه يکی از پايه ای ترين و ابتدائی ترين حقوق به رسميت شناخته شدۀ اين طبقه ، در اکثريت قريب به اتفاق کشور های جهان می باشد .

کارگران در يک چنين روزی ، در اقصی نقاط جهان و در مناطق مختلف عالم ، به دور هم جمع می شوند تا ضمن تأکيد بر حقوق انسانی و طبقاتی خويش و پافشاری بر خواست ها و مطالبات اقتصادی و سياسی خود ، متحد و يک پارچه  پيگير  آن خواست ها و مطالبات شده ، به دست آوردن و استيفای آن را وجهه همت خود قرار دهند .

کارگران به مثابه يک طبقه ، طی بيش از يک قرن مبارزه و تلاش و جانفشانی های بسيار ، برخی از اين خواست ها و مطالبات ، از جمله حق بزرگداشت روز جهانی کارگر و برگزاری مراسم در اين روز را به سرمايه داری جهانی و حکومت های ضد کارگری آن ها تحميل نموده و اين حق را با اتکا به اتحاد و مبارزه ی مستمر و پيگير خود به دست آورده است .

بر اين اساس ، تعدادی از کارگران و فعالين کارگری ايران نيز ، به موجب فراخوانی که از جانب برخی از تشکل ها و فعالين جنبش مستقل کارگری ، داده شده بود  در  اول ماه مه ــ ۱۱ ارديبهشت ــ سال جاری ( سال ۸۸ ) در بعضی از شهر ها و مناطق ايران از جمله در سنندج و در تهران و درپارک لاله ، جمع شدند تا مراسم اين روز را با طرح خواست ها و مطالبات اقتصادی و سياسی کارگران و تأکيد بر پيگيری آن ها برگزار کنند ، که در همان آغاز کار با يورش وحشيانه و ضد کارگری عوامل سرمايه مواجه شده و از ادامه کار باز ماندند .

گماشتگان سرمايه تعدادی از کارگران و فعالين کارگری را مورد ضرب و جرح قرار دادند و حدود ۱۵۰ نفر از آنان را بازداشت و بيش از دو ماه ، بدون رعايت حقوق اوليه و انسانی آنان در زندان نگاه داشتند که آخرين آن ها مهدی فرهی شانديز است که با گذشت بيش از ۶ ماه  همچنان در زندان اوين ،  به اصطلاح بازداشت موقت بوده و در          بلا تکليفی بسر می برد . در همان روز بيش از ۱۵ کارگر عضو تعاونی کارگران فلز کار مکانيک در محل جلسه ی خود دستگير و روانه ی زندان شدند و انان نيز اکنون احضار به دادگاه ميشوند.

صاحبان و حاميان سرمايه در ايران ، هنوز نپذيرفته اند که اول ماه مه ، روز جهانی کارگر و روز اتحاد طبقاتی اين طبقه است که کارگران می توانند با گرد هم آيی در اين روز ، آن را گرامی بدارند و ضمن تأکيد بر خواست ها و مطالبات مورد نظر و طبقاتی خود   بر استيفای حقوق حقه و انسانی خويش  پای فشارند . کارگران بايد با تلاش و مبارزه خود ، از جمله اين حق مسلم را نيز به عوامل و صاحبان سرمايه تحميل کنند .

طرفه اينکه کارگران و فعالين کارگری دستگير شده در اول ماه مه پس از دو ماه بازداشت و تحمل انواع بی حقوقی و فشار ، بار ديگر از جانب حاميان و عوامل سرمايه احضار و برای بازجويی و محاکمه به محاکم قضائی فرا خوانده می شوند .گويی که چيزی هم به عوامل سرمايه و سرمايه داران بدهکار شده اند ؟

سئوال اساسی در اينجا اين است که آيا شرکت در مراسم روز جهانی کارگر و برگزاری مراسم گرامی داشت اين روز ــ که از جانب بسياری از حکومت ها پذيرفته شده و همه ساله در بسياری از کشور ها و مناطق جهان برگزار می شود ــ جرم بوده و مستوجب مجازات و تحميل انواع بی حقوقی و فشار است ؟ آيا طرح خواست ها و مطالبات اقتصادی و سياسی کارگران ، که در قطعنامۀ اول ماه مه امسال ( سال ۸۸ ) بر روی آن ها تأکيد شده است مثل برخور داری از حق اعتصاب و ايجاد تشکل های توده ای و مستقل کارگران،افزايش دستمزد ها متناسب با حداقل های يک زندگ انسانی ، برخورداری از مزايای تأمين اجتماعی و انواع بيمه های همگانی ،پرداخت فوری حقوق های معوقه کارگران، برابری کامل ميان مردان و زنان در همۀ شئون اجتماعی ، از جمله کار و توليد ، برخورداری از حقوق و آزادی های سياسی و دموکراتيک مانند آزادی انديشه و بيان ، آزادی طبع و نشر ، آزادی اجتماعات و راهپيمائی و تظاهرات ، آزادی زندانيان سياسی ، به ويژه کاگران زندانی ، دفاع از حقوق مهاجران و بسياری ديگر جرم بوده و امنيت اجتماعی را برهم می زند ؟ آيا طرح چنين خواست ها و مطالباتی جزء مصاديق نشر اکاذيب و برهم زنندۀ امنيت ملی است ؟ به راستی طرح چنين خواست ها و مطالباتی امنيت کدام طبقه را به خطر می اندازد و چه کسانی از آن متضرر می شوند ؟ اين حقوق و خواست ها  اقدام عليه امنيت و آسايش چه طبقه ای است ؟

صاحبان و حاميان سرمايه بدانند تا آنجا که به ما کارگران برمی گردد ، طرح چنين خواست ها و مطالباتی نه تنها جرم نبوده بلکه در رديف پايه ای ترين و ابتدايی ترين حقوق کارگران و مزد بگيرانی است که توسط عوامل سرمايه همه روزه و به دفعات مورد تعرض قرار می گيرد و هر بار بيش تر و شديد تر از پيش تضييع         می شود . کارگران تنها در مقابل ظلم و بی عدالتی مفرط سرمايه داران و حاميان شان از حقوق خويش دفاع می کنند و به طرح خواست ها و مطالبات خويش و مبارزه برای به کرسی نشاندن ان ها همت می گمارند .

باور اکيد و قاطع ما اين است که مجرمان واقعی آن هايی هستند که با استثمار کارگران و تصاحب دسترنج ميليونها کارگر و زحمت کش آن ها را به معنای واقعی از هستی ساقط ميکنند ؛ با انواع ترفند ها ، از جمله به بهانۀ خصوصی سازی کارخانه ها و مؤسسات دولتی را به ثمن بخس در اختيار می گيرند و با چوب حراج به اموال عمومی ، سرمايه های اجتماعی و منافع عموم مردم را به خطر می اندازند .

آری از نظر ما کارگران ، مجرمان واقعی و مروجان تشويش اذهان عمومی و برهم زنندگان امنيت جامعه آن هايی هستند که با حذف يارانه های کالا های اساسی مثل نان و آب و برق و تلفن و سوخت و تحميل فشار مضاعف به مردم کارگر و مزد بگير ، در واقع اين طبقه را بيش از پيش به بی حقوقی کامل و فقر مطلق و افلاس می کشانند و بالکل از هستی ساقط می کنند . نه کارگران و فعالينی همچون منصور اسانلو و ابراهيم مددی و علی نجاتی و فريدون نيکو فرد و جليل احمدی و قربان علی پور و محمدحيدری مهر و محمد اشرفی و بسياری ديگر که به دلايل واهی  تشويش اذهان عمومی و اقدام عليه امنيت ملی !!!! و خزعبلاتی از اين نوع و در واقع  به خاطر دفاع از حقوق کارگران و پيگيری مطالبات اقتصادی و سياسی اين طبقه از جمله ايجاد تشکل های مستقل کارگری ،شرکت در مراسم روز جهانی کارگر و اعتراض به بی حقوقی کارگران و مردم به جان آمده به زندان  می افتند و مجبور می شوند که مدت ها از وقت و زندگی خود را در زندان های متعدد سرمايه ، تحت انواع فشار ها و تضييقات سپری کنند . آری اين کارگران به اين خاطر در زندان بسر می برند که از حقوق انسانی و طبقاتی خويش دفاع می کنند و سود جويی و استثمار بی حد و حصر کارگران ، از جانب سرمايه داران را به چالش می کشند .

ما ضمن درخواست آزادی فوری و بدون قيد و شرط همه ی زندانيان سياسی ، به ويژه کارگران زندانی و توقف کامل تهديد و ارعاب کارگران و فعالين اين طبقه و احضارهای مکرر و پی در پی آنان ، يک بار ديگر بر مطالبات قطعنامه ی اول ماه مه سال ۸۸  ، پافشاری نموده و ضمن دعوت از همه ی کارگران برای ايجاد تشکل های مستقل و توده ای کارگری به عنوان اساسی ترين راه دستيابی به مطالبات بر حق و طبقاتی خويش از همه ی کارگران  و انسان های آزادی خواه و عدالت طلب جامعه تقاضا داريم که به هر شکل ممکن ، صدای اعتراض خود را نسبت به اعمال شيوه های ضد کارگری و ضد انسانی صاحبان سرمايه بلند نموده و در دفاع از حقوق کارگران و پيگيری حقوق و مطالبات اين طبقه از جمله اعتراض به احضار های مکرر کارگران و  آزادی زندانيان سياسی ، از هيچ کوششی دريغ نورزند .

 اتحاد ،تشکل ،‌آگاهی و مبارزه رمز پيروزی ماست

 کميته هماهنگی برای کمک به ايجاد تشکل های مستقل کارگری

کميته پيگيری ايجاد تشکل های آزاد کارگران

هيات بازگشايی سنديکای کارگران نقاش و تزئينات ساختمان

جمعی از فعالين کارگری

کارگران فلزکار مکانیک

از وبلاگ کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکلهای کارگری دیدن کنید

به استقبال ۱۶ آذر سرخ و سراسرى برويم

به استقبال ۱۶ آذر سرخ و سراسرى برويم

November 27, 2009

اخلاق از منظر مارکسيسم-لنينيسم (کمونيزم علمی)

 
اخلاق اين مقوله ی پيچيده و بحث برانگيز يکی از مقولاتی که از گذشته ی طولانی مورد توجه اديان،مذاهب و مکاتب بشری بوده است. از دين مسيحيت گرفته تا اسلام،از کاتوليک و پروتستان گرفته تا مذهب تسنن و تشيع و از مکتب کانت گرفته تا وبر، از فلسفه علم پوزيستويسم گرفته تا اگز يستانسياليسم،پست مدرنسيم و ساير مکاتب فلسفی هر کدام به نوعی واز زاويه ای به بررسی اين مقوله پرداخته اند و می پردازند. نقد و بررسی تمام اين ديدگاه ها و مکاتب در زمينه ی اخلاق از حوصله ی بحث خارج است،اينجا تنها به طور خلاصه به بررسی مسائل مهم مربوط به اين ديدگاه ها و ايدئولوژی ها دراين زمينه می پردازم. مذاهب به طور عام همواره اخلاقيات طبقه ی مسلط و در قدرت را ترويج نموده و انسانها را به تسليم طلبی و قبول وضع موجود در هر عصر و دوره ای و تبليغ اخلاقات رياکارانه و مبتذلی که در خدمت طبقات مسلط بوده وهست، پرداخته و ميپردازند. اخلاق دينی بازتاب سلطه ی مناسبات مبتنی بر مالکيت خصوصی و اشکال گوناگون آن(برده داری،فئوداليزم و سرمايه داری) است. اين اخلاق بر اساس ناتوانی و حقارت انسان بنا نهاده شده است و انسان را به قناعت،حقارت و عدم تلاش برای تغيير وضع موجود در هر دوره ايی فرا می خوانند.
دو مورد تمام مکاتب فکری بشری که به بررسی اخلاق پرداخته اند، بايد بگويم که از دو منظر و رويکرد خارج نيست. رويکرد مکاتب ايده آليستی که خود اين رويکرد زير مجموعه های زياد ديگری را دارا می باشد و رويکردی ماترياليستی و مارکسيستی نسبت به اخلاق:
در زمينه ی رويکرد اول، فلسفه ی کانت در ميان ديگر مکاتب بشری و فلسفه ی ايده آليستی که به بررسی اخلاق پرداخته اند  غالب تر و برجسته تر می باشد. بايد بگويم که اين فلسفه عقل را مبنای اخلاق قرار می دهد و به آزادی اراده ايی که آزادی اراده ی ديگران را زير پا نگذارد، معتقد است. نئوکانتی های ماترياليست به مطلق کردن جنبه های واقعاً موجود، اخلاق می پردازد. ماکس وبر نظريه پرداز وجامعه شناس مشهور در کتاب اخلاق پروستتانی و روحيه ی سرمايه داری، اخلاقيات پروتستا نيست ها و مکتب پروتستان را دليل اصلی سر بر آوردن  نظام سرمايه داری ميداند و به شيوه ايی ايده آليستی و رو بنايی عروج سرمايه داری را ترسيم ميکند.
 پست مدرنيسم اراده ی آزاد و اختيار را بدون توجه به ضرورت های علمی و تاريخی و اجتماعی مبنای اخلاق قرار ميدهد. پست مدرنيسم نيز به عنوان يکی ديگر از مکاتب فکری بشری که اخلاقيات منحط و در واقع بی اخلاقی را مبنای عمل اخلاقی خود قرار ميدهد و شی وارگی انسان، بی آلترناتيوی،نيهليسم اخلاقی و شالوده شکنی را مبنای عمل خود  می داند. اين مکتب فکری مبنای اخلاق را لذت های زودگذر غريزی  قرار داده و بر آنارشی فکری، سياسی و جنسی تأکيد دارد. تجربه گرايان نيز اخلاق را ناشی از روحيه ميدانند.
آنچه اينجا مورد نظر نگارنده است،‌بررسی اخلاقيات از زمينه ی هيچکدام از مکاتب فوق نيست، بلکه بررسی علم اخلاق از ديدگاه مارکسيسم- لنينيسم به مثابه ی کمونيزم علمی می باشد.
بررسی اخلاق از اين زاويه در حقيقت و برخلاف ساير مکاتب ايده آليستی و مذاهب، بررسی اخلاق نه به عنوان يک مقوله صرفاً ذهنی و روانی، بکله به عنوان يک مقو له ی علمی و اجتماعی که در جامعه و در ارتباط با اجتماع  و پراتيک انسانی معنا مفهموم پيدا ميکند، می باشد. 
 در جوامع امروزی و در کل دوران طبقاتی بودن جوامع هنگامی که از اخلاق بحث ميشود مفاهيمی چون خير و شر، زشتی و زيبايی، عدالت وتقوی وغيره به ذهن انسان می آيد و می امد. نهادی که به بررسی اين مفاهيم  می پردازد،اخلاق نام دارد. اما بررسی ما حتی از اين زاويه هم نيست کمونيسم علمی خوبی و بدی، زشتی و زيبايی را معيار ارزيابی خود قرار نمی دهد، بلکه اين نوع نگرش در زمينه ی علم اخلاق بر اساس منافع طبقاتی و ميزان مترقی يا ارتجاعی بودن هر عمل ارزيابی اخلاقی  خود را از اعمال روزمره انسان ها ارائه می دهد.از نظر کمونيسم ای بر نظام اخلاقی هر دوره بازتاب اجتماعی واقتصادی(شرايط واقعی زندگی مردم)در آن دوره است، اخلاق نيز همچون سايرمقولات روبنايی،به طور مستقيم از زير بنای اقتصادی تاثير پذيرفته و جدا از مسائل اجتماعی، سياسی و فرهنگی هر عصر و دوره نبوده و نيست.
اخلاق از نظر کمونيسم طبقاتی بوده و منافع اقتصادی و اجتماعی يک طبقه خاص را نشان ميدهد. لنين در اين زمينه مينويسد. "مادام که افراد فرا نگيرند که پشت هر يک از جملات، اظهارات و وعده وعيدهای اخلاقی، دينی، سياسی و اجتماعی منافع طبقات مختلف را جستجو کنند، در سياست همواره قربانی سفيهانه ی فريب و خود فريبی بوده و خواهند بود"
(. و.ا. لنين مجموعه آثار درباره مارکس و مارکسيسم. )
بنابراين بايد بگويم که اخلاق نمی تواند از مناسبات اجتماعی و طبقاتی عصر خود جدا باشد. و همواره موضع گيريهای اخلاقی توسط هر فرد يا گروه اجتماعی منافع طبقاتی،آن طبقه،فرد و گروه را نشان می دهد. اخلاق کمونيستی از نظر لنين تابع مبارزه ی طبقاتی پرولتارياست و بيانگر اصلی ترين آرمان و انسانی است. لنين می نويسد: بين سرکوبگران ليبرال از يک سو و( پفيوزهای ليبرال و دمکرات) که خود را ما فوق هر گونه حزبيت ومروج ديدگاهی انسانی تصور می کنند،از يک طرف ارتباطی جدی و نوعی تقسيم کار وجود دارد.در همين رابطه هم انگلس می نويسد"يک اخلاق واقعا انسانی که ورای تضادهای طبقاتی و بازمانده ی آن تضادها قرار داشته باشد، قطعاً در آن مرحله اجتماعی مسير است که نه تنها تضادهای طبقاتی محوگشته،‌بلکه اين تضادها در زندگی عادی نيز فراموش شده باشد". بسياری از فيلسوفان ايده آليست ميکوشيد اخلاق طبقاتی را در تقابل با اخلاق انسانی نشان دهند، اما اخلاق انسانی و همه گير تنها در جامعه ايی امکان پذير است که اثری از طبقات اجتماعی و نابرابری های بين افراد نباشد و آن جامعه ی بی طبقه است.بنابراين تصور اخلاقی انسانی و همه گير تنها در چنين جامعه ای عاقلانه  به نظر ميرسد.
از نقطه نظر کمونيسم (مارکسيسم- لنينيسم)،‌اخلاق جدا از ضرورت ها نبوده و نيست. اخلاق همانطور که اشاره شده، انعکاسی واقعی از تمايل عينی اجتماعی درجامعه ميباشد،‌بنابراين ويژگی های آزادی اراده بايد چيزی مزخرف باشد که فقط ياوه گو يان بورژوازی به کار می برند.
انتقاد به ماترياليسم از زاويه ی اينکه،‌انسان در سرشت خود تمايل به خير و عدالت دارد و جهت گيری های او تنها محرک فعاليت اوست از مشخصه ی فلسفه ی بورژوايی است.
( اخلاق و انسان از ديدگاه لنين: الگانا تانونا کروتوا، ترجمه پرويز شهرياری).
 ماترياليسم تاريخی به وحدت عامل عينی وذهنی معتقد بوده و همواره عامل عينی را بر ذهنی مقدم می داند،بنابراين بر خلاف نظريات فلاسفه ی ايده آليست اخلاق تنها نمی تواند محصول ذهن انسان باشد،بلکه همانطور که اشاره شد منشاء گرفته از شرايط عينی و اجتماعی است. آزادی اراده منکر مبارزه و کشمکش  طبقاتی است، آزادی از نظر مارکسيسم به معنای واقعی کلمه يعنی دريافتن ضرورت است. آزادی اراده چيزی نيست غير از قدرت تصميم گيری بر اساس آگاهی از موضوع، بنابراين آزادی در تسلط برخورد وطبيعت خارجی است. تسلطی که مبتنی بر شناخت الزامات طبيعت است و بدين ترتيب محصول تکامل تاريخی است.( آنتی دورينگ ۱۲۳.۱۲۴ انگلس)
 فردريک انگلس می نويسد که ضرورت تحقق اخلاق کمونيستی و اخلاق طبقه ی کارگر به عنوان پيشروترين اخلاقيات تنها زمانی ممکن خواهد بود که طبقه ی کارگر به عنوان پيگرترين طبقه اجتماع منافعش را با منافع اکثريت جامعه تطبيق ميدهد و منافع فعلی حال و آينده ی اکثريت مردم جامعه را با پراتيک خود تحميل نمايد.
آزادی و ضرورت به طورجدايی ناپذير به هم وابسته اند. همان طور که اشاره کردم آزادی عبارت است از دريافتن ضرورت و تسلط طبيعت خارجی بر مبنای شناخت ضرورت های طبيعی، بدين ترتيب آزادی محصول تکامل تاريخی است نه ذهنيت پوچ انسانها. آزادی انسان در گرو کنترل هستی اجتماعی نيروهای توليدی ومناسبات اجتماعی شان است.
از نظر مارکسيسم آزادی مستقل از شرايط اجتماعی و ضرورت های تاريخی و نيازهای تکامل اجتماعی يک آزادی آنارشيستی و وبورژوائی است. ( علم اخلاق از ديدگاه مارکسيسم لنينسم .آ.ششکين)
بنابراين بايد بگويم برخلاف ياوه گوييهای فلاسفه ی بورژوازی در مورد آزادی اراده ی مطلق و اختيار، تبليغ منفافع فردی به جای منافع طبقاتی و جمعی، اخلاق کمونيستی و آزادی از نظر کمونيسم بر اساس ضرورت قرار داشته و منافع طبقه ی کارگر (طبقه ايی که منافعش رامنافع اکثريت جامعه بسته است ومنافع فعلی و آينده ی جامعه را دنبال ميکند، گره خورده است) بايد اشاره کنم ضرورت و ناگزيری نظام کمونيستی با اخلاق و موازين اخلاقی قابل اثبات نيست، درست به همين خاطر است که لنين ميگويد، در مارکسيسم يک ذره اخلاق وجود ندارد.
صحبت کردن از اخلاق يکسان درجامعه ی طبقاتی با منافع متفاوت به نظر چيز مزخرف و پوچی می آيد.
اخلاقی که به وسيله آن بتوان وحدت اخلاقی محکم  و نه موهومی را بنا نهاد، اخلاق طبقه ی کارگر، يعنی طبقه ای که نيروی محرک اصلی و پيشاهنگ تکامل جامعه به شمار ميرود و اين همان اخلاق کمونيستی است. (اخلاق و انسان از ديدگاه لنين،الگانا تانونا کروتوا)
زمانی که ارزيابی از اخلاق براساس منافع طبقاتی گوناگون داده ميشود، صحبت کردن از اخلاق يکسان و خصايص يکسان تنها درخدمت بورژوازی بوده و از نظر من ابلهانه به نظر ميرسد. با تحول جامعه ی موجود از طريق انقلاب سوسياليستی و نابودی مناسبات اقتصادی و اجتماعی طبقاتی و به دنبال آن انقلاب فرهنگی، محو طبقات و از بين رفتن کامل نابرابری های اجتماعی در پراتيک و تحقق کمونيزم، اخلاق کمونيستی به صورت يک اصل عينی اجتماعی تحقق ميابد و اخلاق انسانی و يکسان  تنها و تنها در آن شرايط مفهوم ميابد.
در زمينه ی بر کناری اخلاق و نابودی آن در مرحله ی کمونيزم نظرياتی وجود دارد که بوگدانف، بوخارين، يره اوبراژنسکی سردمدار اين نوع ديدگاه هستند. آنها معتقدند که در شرايط کمونيزم نيازی به اخلاق برای توجيه يا دفاع از منافع طبقه ای خاص نيست.
جامه ی عمل پوشاندن به واقعيت قبل از تحقق آن کج فهمی است. شيوه لنينی مبارزه، مسائل سياسی را با رويکرد اخلاقی ارزيابی نمی کند. اگر سعی نمايم اخلاقيات کمونيستی را در جامعه ی طبقاتی موجود تحقق بخشم  دچار کج فهمی شده ايم، زيرا اخلاق همان طور که گفته شد متاثر از شرايط اجتماعی، اقتصادی، سياسی و فرهنگی جامعه است و نمی تواند از زير تاثير آن مناسبات خارج شود. تنها کسانی که به شيوه ی انقلابی عليه اخلاقيات طبقاتی و رايج در جامعه به مبارزه بر می خيزند و سعی در مقابله با  نظم موجود،با کل مناسبات توليدی،اقتصادی،اجتماعی، اخلاقی و غيره را دارند، ميتوانند برای پياده کردن کمونيزم و تحقق آن تلاش نمايند و مدعی و مبلغ اخلاق کمونيستی باشند. در شرايط کمونيزم ديگر زنان مجبور نخواهند بود برای آنکه نشان دهند با مردان برابرند،خود را به شکل مردان در بياورند و رفتار و مناسبات مردانه داشته باشند،مردانی هم که رفتار زنانه را دارند در اين جامعه تحقير نخواهند شد.
 مارکسيسم ايده آل اخلاقی خود را که معيار ارزيابی اعمال آدمی است از قوانين تحول اجتماعی استتاج ميکند. اين قوانين مانند قوانين اجتماعی عينی اند و نيازی به قضاوت اخلاقی ندارند. اخلاق اگر بخواهد عملی باشد، بايد به قوانين اجتماعی اتکا کند.( اخلاق از ديدگاه مارکسيسم-لنينيسم، آ- شتکين)
در مورد ارزيابی اخلاقی بايد گفت که مارکسيسم نميتواند تحولات سياسی و اجتماعی را صرفاً با ارزيابی اخلاقی بررسی کند، اين  شيوه و عمل ربطی به مارکسيسم ندارد و در بين جريانات خرده بورژوا و اپورتونيست چون نارودنيک ها در روسيه و انواع ديگر جريانات از اين قبيل رايج بوده  و هست.
ارزيابی اخلاقی در جامعه ی فعلی هم اگر قرار است صورت بگيرد، بايد ارزيابی عينی و کنکرت و مطابق وضعيت اجتماعی و اقتصادی مشخص باشد، همانطور که انگلس اشاره ميکند مناسبات بين خواهر و برادر و سکس دختر و پدر و خواهر و برادر و پسر و مادر در گذشته های دور و پيش از طبقاتی شدن جامعه امری عادی و اخلاقی محسوب ميشد،امروز اخلاقی به نظر نمی رسد. ارزيابی از اين مقوله و مقولاتی از اين قبيل  با معيارهای اخلاقی جوامع امروزی  نه تنها کج فهمی بلکه ابلهانه هم می باشد. ارزيابی اخلاق کمونيستی به خاطر تطابق آن با هدف مبارزه و تطابق زمانی و مکانی(يعنی ارزيابی مشخص از شرايط مشخص) است.
درباره عشق آزاد
عشق آزاد از سری مفاهيمی است که به طور جدايی ناپذيری به بحث اخلاقيات کمونيستی گره خورده است، نميتوان از اخلاق کمونيستی صحبت کرد و بحث عشق آزاد را مطرح نکرد.
اين مفهوم از زوايای مختلف بررسی شده است و موجب کج فهمی يا مقابله ی انواع نيروهای موسوم به چپ و کمونيست شده است، بايد بگويم که در بين برخی از جريانات چپ،چه در گذشته و چه در حال برخورد نادرستی به اين مفهوم شده است و حساسيت های بی موردی نسبت به اين مفهوم و در بين اين جريانات به وجود آورده است،تا حدی که بحث و گفتگو در اين زمينه تابو شکنی محسوب می شود.
بررسی مارکسيست- لنينيستی اين مفهوم فارغ از هر گونه موضع گيری اخلاق گرايانه ريا کارانه و ارتجاعی يا بورژوائی و خرده بورژوايی است. اين بررسی نه از زاويه ی اخلاق گرايانه ی چپ پوپوليست و نه از موضع خرده بورژوائی ديگر جريانات اپورتونيست که نام مارکسيسم را برخود يدک می کشند،بلکه از زاويه ی لنينيسم می باشد. در اين مطلب هر چند کوتاه  سعی خواهم نمود، خطوط استراتژيک کمونيستی را در اين زمينه برای خوانندگان عزيز اين مقاله روشن نمايم.
کلمه عشق آزاد زمانی که توسط اينس آرماند در ۱۹۱۵ در مقاله ای به کار رفت، لنين درنامه ای که به او مينويسد اشاره ميکند: خواست پرولتاريايی عشق آزاد، رهايی از قاضی، عرف، سنت و خانواده است. لنين نوشت: اگر منظور از "عشق آزاد" آزادی از چند محاسبات مادی، آزادی از قيد تعصبات دينی و آزادی ازمعانعت والدين و ... باشد، کاربرد اين اصطلاح در مقاله اش موردی ندارد، اما اگر منظور از آن آزادی در زنای آزاد، بی بندوباری جنسی و .... باشد، در اين صورت يک خواست بورژوايی است. لنين می نويسد: مطلب بر سر آن چيزی نيست که شما به طور ذهنی ميخواهد بفهميد، مطلب بر سر منطق عينی روابط طبقاتی در کار عشق و علاقه است.
بنا براين مفهوم عشق آزاد از موضع کمونيستی آن اگر به معنای پرولتری آن به کار رود و تقابل عشقی در شرايط کاملاً آزاد، به دور از محاسبات مادی و تنها بر اساس تقابل عشقی دو طرف (دو انسان) صورت گيرد، کاملاً قابل قبول و به کار بردن آن نه تنها ايرادی ندارد، بلکه لازم است. کمونيست ها روابط عشقی و جنسی را بر اساس اصول انسانی که بدور از هرگونه تابو درخرافه پرستی، سنت های عقب مانده و خانوادگی ميخواهند( آنچه که درجامعه ی طبقاتی) وجود ندارد.
در جوامع طبقاتی تقابل عشقی و رابطه ی جنسی بين افراد نه براساس عشق واقعی دو طرف بلکه بر اساس منافع مادی و اقتصادی صورت ميگيرد و غالب ازدواج هايی که در اين جوامع صورت ميگرد، مصلحتی است. فردريک انگلس در منشاء خانواده در زمينه ی ازدواج هايی که تحت عنوان سعادت خانوادگی و مصلحت صورت ميگرد مينويسد که اين نوع ازدواج ها ناهنجارترين نوع فحشاء، گاهی از طرف جانبين و معمولاً بيشتر ازجانب زن صورت ميگيرد.
او هم چنين اشاره ميکند که تنها مقاومت زن در اين معامله با يک فاحشه معمولی اين است که او مانند يک مزدور قطعه کار تن خود را به اجاره نميدهد، بلکه يک بار برای هميشه به يک نفر  می فروشد. عشق جنسی (يا عشق آزاد)،‌تنها در ميان پرولتاريا ميتواند يک قاعده و استثنا باشد، چه به صورت رسمی تقديس شده باشد يا نشده باشد. بنابراين مواضع کمونيستی نسبت به عشق نه به رسميت اجتماعی ازدواج دو طرف، بلکه بر علاقه ی متقابل دو انسان بنا نهاده شده است. کسانی که عليرغم رسميت يافتن رابطه ی آنها با همسرانشان هيچ علاقه ی واقعی و عشقی به آنان نداشته و زير نام ارجيفی مانند تعهد اخلاقی، خزعيلاتی از اين قبيل و شرايط سخت طلاق ناچار به تحمل اين وضعيت هستند، ناچار هر روزه مجبور به تن فروشی و تجاوز از سوی همسرانشان هستند و اين وضعيت را متحمل ميشوند. از نقطه نظر کمونيزم عشق جنسی عليرغم اينکه انحصاری ويکتا همسرانه است، اما جايگزينی عشق سابق، با عشق پرشور جديد جدايی را برای دو طرف و همگان امری عادی جلوگره کند، اگر چه در جامعه بورژوايی چنين نيست.
اخلاقيات رياکارانه ای بورژوايی و طبقاتی در واقع آنچه را برای زن بزرگترين جنايت محسوب ميکند و شديدترين عواقب قانونی را دارا می باشد، برای مرد امری افتخار آميز محسوب ميکند، يا حداقل لکه ی ننگ اخلاقی است  که مرد با لذت بر خود ميپذيرد. نقل به مضمون آنتی از منشاء خانواده)
لنين در بحث با زنکين می گويد،‌فساد، تباهی و کثافت ازدواج بورژوايی و فسخ  دشوار آن آزادی  را برای مرد و بردگی را برای زن و دروغ گويی نفرت انگيز درباره اخلاقيات و رابطه ی جنسی درون بهترين افراد را سرشار از تنفر می کند.( کلارا زتکين، خاطره های از لنين)
 هم چنين لنين مينويسد بايد با ازدواجهای کثيف و در حال هوای بازاری، روشنفکری و روستايی مقابله کرد و اين مقابله به معنی قبول ازدواجهای رسمی و پرولتاريايی همراه با عشق و دوستی است.(
همانجا)
از نظر نگادارنده ازدواج های که به دور از منافع مادی و اقتصادی و اخلاقيات رياکارانه وعشق دروغين باشد و رابطه ايی که در آن دو طرف به جز به خاطر عشق متقابل حاضر به تسليم کردن تن خود در مقابل هم نباشند، تنها در شرايط کمونيزم موضوعيت پيدا ميکند و در جامعه ای فعلی اينه نوع ازدواج ها به صورت بسيار کم در ميان پرولتاريا مشهوده است.
با توجه به آنچه در بالا به آن اشاره شد، مفهوم عشق آزاد اگر به معنای پرولتری و کمونيستی آن به کار برده شود، نه تنها نامطلوب نبوده بلکه مورد قبول تمام کمونيستها (مارکسيست- لنينستها) خواهد بود و نبايد به خاطر جريحه دار شدن يا غيرتی شدن احساسات کهنه و اخلاقيات اپورتونيستها و پوپوليست هايی که نام مارکسيسم را برخود ميکشند، از روشنگری در اين زمينه و ساير زمينه ها خودداری نمود، اما اگر از اين مفهوم به شيوه ايی اپورتونيستی بهره برداری شود و لذت های جنسی لحظه ی معيار آن باشد،بايد سعی نماييم با روشنگری بيشتر به تفاوت های بين خواست پرولتاريای عشق آزاد و خواست بورژوايی آن به علاقمندان به مارکسيسم و طبقه ی کارگر کمک نماييم.
حسن معارفی پور 
 

نامه ای سرگشاده به دفتر سیاسی حزب كمونیست كارگری ایران!

در آستانه كنگره هفتم  و شعار آزادی برابری حكومت انسانی.

رفقا!

با این نامه سرگشاده، میخواهم و قصدم  این است كه در درجه اول طیف قابل ملاحظه ای از رفقایی را كه دورانهای نسبتا طولانی در یك سنگر در دفاع از سوسیالیسم و كمونیسم كارگری قرار داشتیم را در ظرفیتی نزدیكتر و دوستانه مورد خطاب قرار دهم. و به این امید كه بتوانم در آستانه كنگره هفتم حزب كمونیست كارگری سهمی در جلوگیری از آنچه كه به نظر من به حزب شما به لحاظ سیاسی لطمه جدی میزند٬ ادا كنم. امیدوارم این تلاش برای جلوگیری از نتایج مخرب سیاستهایی كه امروز در حزب كمونیست كارگری جاری است، با حسن نیت روبرو شود.

امروز متاسفانه در فضای بشدت آلوده و ناسالم "افشاگری" و کوبیدن بر کوس رسوائی به جای نقدهای صمیمانه، و سیاسی و مسئولانه روبرو هستیم. مواضع و سیاستهای بخشی که تحت پوشش عوامفریبانه "حکمتیست"، در لجن مال کردن سنتهای کمونیسم کارگری، دیگر خبره و کارشناس شده است، معرف خاص و عام است. حساب این جریان از نظر من خارج از سایر نقدهایی است كه مشخصا رفقایی مثل ایرج فرزاد و عبدالله شریفی در دو سه روز گذشته از شعار «آزادی٬ برابری حكومت انسانی» دارند.

با حفظ و قبول نقدهای این رفقا٬ توجه شما را به نكات زیر جلب میكنم.

با تحولات خیره كننده روزها و ماههای اخیر جامعه ایران و تحرک امید بخش جامعه در رویاروئی با رژیم اسلامی، حزب كمونیست كارگری بی تفاوت ظاهر نشد. همین موضع عینی، مستقل از هر انتقادی که من با ارزیابی حککا از اوضاع داشته و دارم، در چند ماه گذشته پایه اصلی نزدیكتر و فعالتر کردن رابطه من با فعالین و كادرهای حزب كمونیست كارگری بوده است و در مواردی که فرصت کرده ام، در آكسیونهای حزب شما شركت كرده ام.

با توجه به همه جوانب این توضیحات٬ اینروزها، متاسفانه، شاهد سمت و جهتگیریهایی هستم كه فكر میكنم با مبانی فكری و سیاسی كمونیسم كارگری و سنتهای شناخته شده جنبش و تحزب آن فاصله بسیار دارد. ما بتدریج شاهد یك لوگو و شعار «آزادی٬ برابری حكومت انسانی» در کنار و سپس به عنوان بدیل و آلترناتیو حکومت کارگری و جمهوری سوسیالیستی بودیم. به مرور حزب شعار «آزادی٬ برابری حكومت انسانی» را در سرلوح فعالیت تبلیعی و لوگوی نشریات خود كرد  و بطور خزنده، بدون اطلاع و دخالت جامعه و بخشهای پیشرو آن، بجای شعار «آزادی٬ برابری حكومت كارگری و یا جمهوری سوسیالیستی قرار گرفت و در مطالب و  نشریات بعنوان الگویی از حزب و قدرت سیاسی معرفی میشود.  من در اینجا  دلائل و توضیحات مندرج در مطالب رفقا ایرج فرزاد و عبداله شریفی را تكرار نمیكنم.

با نوشته كاظم نیکخواه متوجه شدم كه سرسختی توام با پرخاشگری عجیبی علیه "منتقدین" این شعار، که به نظرم پر از ابهام و رمز و تعبیر و تفسیر و ناقض مصوبات کار شده و تدقیق شده سنت کمونیسم کارگری است، در دفاع از این شعار وجود دارد. اما٬ رفقا! سنت كمونیسم كارگری و بنا به تجربه مشترك ما خلاف این روشهای ناپسندی است كه كاظم نیكخواه با شروع مطلبش اعلام كرده و بشكل قطعی اعلام شده كه این شعار بعد از كنگره ۷ ٬ شعار حزب است. و به این معنی كه حساب شعار پایه ای كمونیسم كارگری «آزادی برابری حكومت كارگری تا سوسیالیستی» در بایگانی قرار میگیرد.

روش و شیوه كاظم نیکخواه در دفاع از شعاری كه با مبانی كمونیسم كارگری مغایرت دارد٬ ارعاب و شانتاژ و فضا سازی است. به این جملات از آخرین نوشته او دقت کنید: "بگذارید همینجا برای راحتی خیال دوستانی كه به ما لطف كرده اند و این روزها صف كشیده اند تا به دلیل به كار بردن شعار حكومت انسانی چیزی علیه ما بگویند، این را اطلاع دهم كه این شعار بعد از كنگره حزب، به احتمال زیاد رسما به یكی از شعارهای محوری حزب ما تبدیل خواهد شد. میتوانند به آن مشغول شوند. بگویند، ببافند و سرگرم باشند! ما با شعف وارد این جدال میشویم". كدام حزب سیاسی را شما میتوانید پیدا كنید٬ با تركیب ۱۹۰ نماینده از تشكیلاتهای محلی و سراسری و با تركیب ۱۹۰ رای و نظر٬ قبل از كنگره اش اعلام كند كه بخواهید نخواهید این شعار به یكی از شعارهای محوری حزب ما تبدیل میشود. خوب سوال این است اگر به این شكل عمل میكنید٬ پس جایگاه كنگره و شركت ۱۹۰ رای و نظر در یك كنگره علنی كجاست؟ این روش و رفتاری كه كاظم نیکخواه بكار گرفته است، بیگانه با آن تاریخ معرفه ای است که از کمونیسم کارگری و اصول و پرنسیپهای سازمانی اش ثبت شده است.

در خاتمه٬ لطفا به نقدهای صمیمانه تاكنونی توجه كنید. این شعار را از دستور خارج كنید و و آنرا عجولانه و سراسیمه به مصوبه یک کنگره حزبی تبدیل نکنید. فرصت بدهید تا همه مدافعین کمونیسم کارگری بر سر مساله ای و شعاری که به اعتقاد من با بنیانهای کمونیسم کارگری مغایرت دارد، بحث کنند، بنویسند، سمینار بگذارند، جدل کنند و نظرات و ملاحظات و انتقاداتشان را در فضای آرام تر و سیاسی تری طرح کنند.

با احترام

نسان نودینیان

 

هدفمندکردن يارانه ها، تعرض به زندگی و معيشت کارگران و مزدبگيران است.

 هدفمندکردن يارانه ها، تعرض به زندگی و معيشت کارگران و مزدبگيران است.
اول آذر ۱۳۸۸
زينت ميرهاشمی
 
شعار مرگ بر چين که در رستاخيز مردمی ماههای اخير در برابر شعارهای حکومتی طنين انداز شد، بازتاب تنفر در حوزه سياست و افتصاد و از مناسبات نابرابر با چين است. چين برای حفظ منافع اقتصادی اش در ايران، تبديل به يکی از حاميان رژيم در سطح بين المللی شده است. در بخش اقتصاد، از نظر مردم، يکی از علتهای تعطيلی و رکود واحدهای توليدی، ورود بی رويه کالاهای چينی به بازار ايران و منافعی که رژيم ايران از اين نوع روابط تجاری دارد است. بازارهای ايران با انباشت کالاهای بنجل چينی، سوگواری مرگ توليد داخلی را به نمايش می گذارد.
همه سياستهای ارائه شده از طرف رژيم بنا به ساختار انگلی اقتصادی، سبب بهبود در فراسوی يک توسعه نشده و تنها در خدمت فربه شدن بخش واردات زير کنترل هزار دستان مافيای حکومتی و رانت خواران است.
بيکاری از اولين نتايج تعطيلی و يا رکود واحدهای توليدی است. يکی از شعارهای فريبکارانه احمدی نژاد در دوره اول دولتش، پايين آوردن نرخ بيکاری و رساندن آن به يک رقمی بود. بر اساس همه گفته ها در چارچوب تضادهای درونی رژيم و نيز آمارهای ارائه شده، نرخ بيکاری سير صعودی داشته است. تعدادی از کارشناسان ميزان صعود نرخ بيکاری را به عنوان يک خطر جدی اعلام کرده اند. آمار واقعی از ميزان نرخ بيکاری داده نمی شود و پايوران رژيم بر سر ارائه ميزان بيکاری به توافقی دست نيافته اند. وزير تعاون در گفتگويی تعداد بيکاران را ۴ ميليون تن اعلام کرد. خبرگزاری ايلنا بر اساس اين گفتگو و نسبت اين تعداد به جمعيت فعال در جامعه، ميزان بيکاری را تقريبی ۱۸ درصد نتيجه گرفت. بر اساس خبر روز ۲۳ دی ۱۳۷۸پايگاه اينترنتی آفتاب «در پرسشنامه های مرکز آمار به شخصی شاغل گفته می شود که در ۷ روز تنها ۲ ساعت کار کرده باشد!»
بخشی از فساد مالی در ميان سياستمداران و کارگزاران دولتی، کنش مستقيم  برای افزايش واردات است.
بر اساس آمار وزارت امور اقتصادی و دارايی رژيم، حجم واردات در شش ماه نحست سال جاری دو برابر نرخ صادرات بوده است.  اين آمار می گويد ميزان واردات ايران حدود ۲۳ ميليارد دلار و صادرات غير نفتی معادل ۶۶۹ ميليون دلار بوده است.
سازمان شفافيت بين المللی، نهادی بين المللی است که کشورها را بر اساس فسادشان در ارگانهای دولتی رتبه بندی می کند. اين سازمان در گزارش سالانه خود، ايران را در ميان ۱۸۰ کشور جهان، در رده ی ۱۶۸ قرار داد. دويچه وله مواردی که با توجه به آن فساد دولتی سنجيده می شود را؛«اختلاس، رشوه گيری، خريد و فروش پستهای دولتی، رشوه پذيری دستگاه قضايی، فساد مالی در ميان سياستمداران و مقامهای دولتی، عدم مقابله با ناکارايی در پيکار عليه مواد مخدر و غيره» اعلام کرد.
 
تصويب لايحه هدفمند کردن يارانه ها
کليات ۱۴ ماده ای لايحه هدفمند کردن يارانه ها در روز يکشنبه ۱۹ مهر در مجلس ارتجاع به تصويب رسيد. در جزئيات و چگونگی اجرای اين طرح اختلافهايی بين مجلس و دولت احمدی نژاد وجود دارد. احمدی نژاد در رفت و آمدهای سرزده اش به يهارستان و موضع گيريهای بعد از آن نشان داد که برای مجلس نشينان پشيزی ارزش قائل نيست و هرم قدرت را نه آنها، که نظاميان می گردانند. احمدی نژاد اين طرح را «مهمترين لايحه اقتصادی ۳۰ و ای بسا ۵۰ سال اخير» در ايران دانسته است. پايه اصلی اين سياست بر اساس پيشنهاد بانک جهانی است.
تضادهای حکومتی برای بخور بخور منابع ملی، آنقدر آشکار شده که حتا نقد لايحه فوق در دايره خوديها هم نوعی فتنه به حساب می آيد. آيت الله جنتی دبير شورای نگهبان، در نماز آدينه ۲۳ آبان، مخالفان اين طرح را فتنه گر خوانده  و به مجازات تهديدشان کرد. وی گفت:«در زمينه طرح هدفمند کردن يارانه ها حرکتهای شيطنت آميز سياسی می شود، زيرا عده ای آن را نمی خواهند و لذا بايد با فتنه گريها برخورد شود.»
يکی از آثار مستقيم اجرای هدفمند کردن يارانه ها افزايش فساد دولتی است. فسادی که در گزارش سازمان شفافيت بين المللی اشاره به آن شد.
يکی ديگر از اختلافهای مجلس و دولت احمدی نژاد بر سر سرنوشت منابع به دست آمده از حذف يارانه های مستقيم است. در ماده ۹ اين لايحه، «صندوقی پيشنهاد شده، که منابع حاصل از اجرای لايحه هدفمند و عوائد حاصل از اصلاح قيمتها به آن واريز شود.» (رسالت ۱۸ آبان ۸۸)
موضوع بهره برداری از حذف يارانه ها در حالی مورد مشاجره است که کارشناسان حکومتی، ميزان آن در سال اول را معادل ۲۰ هزار ميليارد تومان و در سالهای بعد بيشتر می دانند. احمدی نژاد می خواهد که مجلس نحوه هزينه کردن اين ميزان درآمد را تعين نکند و بنابرين اين منبع درآمد در ستون درآمد های بودجه مازاد نشود. نتيجه پيشبرد اين طرح و فشار احمدی نژاد به مجلس و تهديدهای او جهت تضويب آن، تمرکز هر چه بيشتر قدرت در دست دولت پاسداران است.
انبار لويی در سرمقاله روزنامه حکومتی رسالت به تاريخ ۱۸ آبان ۸۸ در رابطه با اطلاعيه دفتر احمدی نژاد در رابطه با بازکردن چنين صندوقی می نويسد:«توجيه ايجاد يک خزانه جديد در کنار خزانه داری کل کشور، به غير ممکن بودن پيوند لايحه هدفمند کردن يارانه ها، با بودجه سنواتی» است که اين امر «تاويل و توجيهی قانونمند نيست...»
وی اعتراف می کند که «چنين رويکردی» در هيچ کشور جهان يافت نمی شود و در ادامه می نويسد:«گردش مالی ۲۰ هزار ميليارد تومان در سال اول اجرای لايحه خارج از بودجه کل کشور و خارج از خزانه داری کل که فقط ۲۰ درصد منابع حاصل از اصلاح قيمتهای حاملهای انرژی است و در سال دوم به ۴۰ درصد و در سال سوم و چهارم و نهايتا پنجم به حداقل ۱۰۰ هزار ميليارد تومان خواهد رسيد به مثابه تعبيه دو بودجه، دو خزانه داری کل در سامانه ماليه عمومی کشور محسوب می شود.»
روزنامه حکومتی حيات نو در تاريخ ۱۸ آبان نوشت:«احمدی نژاد سه شنبه گذشته با حضور سرزده در مجلس، نمايندگان را تهديد کرد که اگر اختيارات مطلق در مورد ماده ۱۳ لايحه هدفمندی يارانه ها جهت تشکيل صندوق هدفمند سازی يارانه ها به وی داده نشود، کل لايحه را پس خواهد گرفت.» نگارنده مطلب حيات نو، نتيجه می گيرد که «گويی تهديد احمدی نژاد کارساز شده و اختيارات صد در صدی مورد نظر وی تامين شده است.»
با توجه به نقش سپاه پاسداران در اقتصاد و وجود اقتصاد شبه دولتی، نقش رانت خواران و کابينه نظامی امنيتی احمدی نژاد، فرآيند طرح هدفمند کردن يارانه ها فربه کردن سپاه و دست اندازی مستقيم آن بر سودی که از حذف يارانه ها به دست می آيد، است.
 
افزايش سريع قيمتها، افزايش نقدينگی، تعطيلی واحدهای توليدی به دليل عدم رقابت با قيمتهای کالاهای وارداتی، افزايش واردات، رشد بيکاری و ناامنی شغلی از آثار زيانبار هدفمند کردن يارانه هاست که همزمان به توزيع يارانه در ميان وابستگان حکومتی و گسترش فساد و رشوه خواری هر چه بيتشر منجر می شود. افزايش نابرابری و فقيرتر شدن کارگران و مزدبگيران و عدم افزايش حداقل حقوق از ديگر عوارض چنين طرحی خواهد بود.  
بر اساس اين طرح عده ای مستمری بگير دولت خواهند شد. اين که چه ميزان و به چه کسانی يارانه داده شود، با توجه به ساختار فاسد قدرت در ايران، حتا مستمری بگيران می توانند در لباس آقازاده و خويشاوندان سر برآورند. در مقابل اين طرح، حقوق پايه کارگران و مزدبگيران که به ميزان اندکی همه ساله،  افزايش می يافت، انجام نخواهد شد. هادی قوامی عضو هيات رئيسه کميسيون برنامه و بودجه مجلس در گفتگويی با ايرنا ۲۶ مهر می گويد:«در صورتی که مجلس جلوی افزايش حقوق و دستمزدها را نگيرد، با اجرای لايحه هدفمند کردن يارانه ها، با تشديد تورم روبرو خواهيم بود.» اين طرح قبل از اجرا با چالشی جدی روبروست. از طرفی تورم افزايش خواهد يافت و از طرف ديگری حقوق کارگران و مزدبگيران افزايش نخواهد يافت. سياست يارانه ها در جمهوری اسلامی، سياسيت گداپروری و فريبکارانه است. اين سياست بر ضد پرداخت دستمزد عادلانه و  واقعی کارگران و مزدبگيران است. افزايش دستمزد با توجه به ميزان تورم حق طبيعی کارگران است.
 
 
برخی از مهمترين حرکتهای اعتراضی کارگران و مزدبگيران در مهر  و آبان ۱۳۸۸
 
سرکوب، آزار، پرونده سازی، دستگيری، شکنجه و محاکمه فعالان کارگری در ايران را به شدت محکوم می کنيم.
 
*کارگران شرکت خودروسازی زاگرس بروجرد در اعتراض به عدم پرداخت حقوقشان درماههای خردا د و تير و همچنين عيدی امسال مجددا روز شنبه ۴ مهر برای سومين روز تجمع کردند. به گزارش قدرت سبز(در فيس بوک) تجمع کنندگان بازگشت به محل کار خود را منوط به پرداخت کامل حقوق ومزايای خودشان اعلام کرده اند.
مشگلات اين شرکت و مساله دستمزد کارگران آن مدتهاست که به چالشی بين کارگران و مديريت شرکت تبديل شده است. روزنامه سرمايه در شماره روز شنبه ۲۲ فروردين امسال می نويسد:«شرکت زاگرس خودرو يکی از بخش های خصوصی خودروسازی است که هم اکنون با مشکلات بسيار زيادی دست و پنجه نرم می کند؛ از جمله اينکه با کاهش توليد قابل توجهی سال گذشته را به پايان رساند. اين شرکت در حالی هنوز در خصوص پروتون ويرا تعهد دارد که نتوانسته به تمامی تعهدات خود عمل کند؛ ضمن اينکه در حالی که قرار بود نيمه دوم سال گذشته پروتونGEN-۲ در اين شرکت به مونتاژ برسد، ولی اين شرکت نتوانست موفق به انجام اين کار شود و از قرار معلوم بدنه های CKD اين خودرو هنوز وارد نشده است.»
 
*کارگران شاغل در کارخانه پارچه بافی کرپ ناز در اعتراض به عدم پرداخت ۴ ماه حقوق معوقه خود دست از کار کشيدند.
به گزارش روز چهارشنبه ۸ مهر اتحاديه آزاد کارگران ايران، در طی روزهای اعتصاب از طرف فرمانداری هرسين و اداره کار اين شهرستان و نيز از طرف استانداری نمايندگانی جهت بررسی وضعيت به کارخانه رفته اند و در پايان کارگران از بيم اخراج به بهانه ورشکستگی کارخانه و با قبول دريافت حقوق يک ماه خود در دو نوبت، بر سر کارهای خود بازگشتند.
اين کارخانه وابسته به بانک ملت و زير نظر وزارت صنايع و معادن می باشد و کارگرانش در سه شيفت مشغول کار می باشند.
 
*به دنبال پرداخت نشدن ۴ ماه مطالبات کارگران پارچه بافی کرپ‌ناز، کارگران اين کارخانه به نشانه اعتراض دست از کار کشيدند.
به گزارش روز جمعه ۱۰ مهر ايلنا، اين حرکت اعتراضی پس از گذشت چند روز با مداخله فرمانداری و اداره کار هرسين مبنی بر پرداخت بخشی از مطالبات معوقه کارگران پايان يافت.
کارخانه کرپ ناز که زير نظر بانک ملی اداره می‌شود و ۲۵۰ کارگر در آن مشغول کار هستند. کارگران در ازای انجام کار در سه شيفت کاری ماهانه مبلغ ۲۷۵ هزار تومان دريافت می‌کنند.
 
*روز شنبه ۱۱ مهر صدها تن از کارگران کارخانه کشت و صنعت هفت تپه دست به اعتصاب زدند.
به گزارش واحد کارگری مجموعه فعالان حقوق بشر در ايران، کارگران معترض که خواستار پرداخت شدن حقوق معوقه دو ماهه خود و منظم شدن دستمزد دريافتی بودند با تجمع در مقابل درب دفتر مديرت اين شرکت توليدی خواستار پاسخ گويی مديران کارخانه شدند.
لازم به ذکر است در سال جاری اين دومين بار است که کارگران اين کارخانه دست به اعتصاب می زنند
 
*کارگران شرکت واگن پارس اراک در اعتراض به تاخير در دريافت حقوق خود روز چهارشنبه ۱۵ مهر در مقابل اين شرکت تجمع اعتراضی کردند.
به گزارش ايلنا نزديک به ۲ ماه است که هيچ يک از کارگران و مديران واگن پارس حقوقی دريافت نکرده اند و اين درحالی است که سال گذشته نيز اين روند ادامه داشت.
شرکت واگن پارس اراک يکی از بزرگترين واحدهای توليد ادوات ريلی است و در آن ۱۷۰۰ کارگر مشغول کار هستند.اين شرکت به محض واگذاری به بخش خصوصی دچار بحرانهای شديد مالی شده است.
به گزارش روز ۱۶ مهر سايت نوروز کارگران واگن پارس اراک در اعتراض به عدم پرداخت حقوق و سنوات معوقه و به دنبال نهمين تجمع در طول سال جاری دست به اعتصاب غذا زدند.
کارگران اين شرکت در حرکت قبلی خود جاده ورودی به اراک را مسدود کرده بودند.
 
*کارگران شهرداری بوشهر که در غالب گروه پاکبان در اين نهاد مشغول به کار هستند روز سه شنبه ۲۱ مهر به دليل عدم پرداخت ۳ ماه حقوق از کار دست کشيدند. به گزارش قدرت سبز(در فيس بوک) اين کارگران از سه ماه گذشته تاکنون نه تنها موفق به دريافت حقوق و مزايای خود نشدند بلکه اکثر اين کارگران به دليل نبود امنيت شغلی و شرايط سخت اقتصادی و ترس از اخراج شدن نتوانسته اند صدای خود را به جايی برسانند.
 
*کارگران لوله سازی خوزستان در اهواز روز شنبه و يکشنبه ۲۵ و ۲۶ مهر در مقابل استانداری و دفتر مديرعامل اين شرکت تجمع کرده‌اند.
به گزارش ايلنا کارخانه لوله‌سازی اهواز در سالهای اخير در پی خصوصی‌ ‌سازی و تغيير متعدد مديران عامل در حالی در پرداخت مطالبات کارگران خود دچار بحران است که هنوز فعاليت توليدی خود راحفظ کرده‌ است.
در ادامه اين حرکت اعتراضی روز  سه سنبه ۲۸ مهر کارگران اين کارخانه در يکی از ميدانهای شهر اهواز تجمع اعتراضی برپا کردند.
به گزارش هرانا به نقل از واحد کارگری مجموعه فعالان حقوق بشر در ايران، تجمع کارگران مورد استقبال شهروندان نيز قرار گرفت و در حمايت از آنان شعارهايی عليه مسئولان دولتی سر داده شد. در اين تظاهرات مردم همراه با کارگران شعار می دادند، «زندگی در ايران حق مسلم ماست»، «دولت کودتا استعفا استعفا».
حرکت اعتراضی کارگران کارخانه‌ی لوله چدنی اهواز  طی روزهای بعد نيز ادامه يافت.
به گزارش واحد کارگری مجموعه فعالان حقوق بشر در ايران، اعتراض کارگران کارخانه لوله چدنی اهواز، روز شنبه ۲ آبان، در خيابانهای نادری ، طالقانی و سی متری اين شهر با راهپيمايی و سر دادن شعارهايی همچان ادامه داشت.
روز يکشنبه ۳ آبان کارگران در چهار راه نادری، خيابانهای ۳۰ متری و طالقانی تجمع خود را ساعت ۹ صبح آغاز کردند.
لازم به ذکر است اين واحد توليدی ۳۰۰ کارگر رسمی و ۴۰۰ کارگر پيمانی دارد که بيش از ۱۰ ماه حقوق دريافت نکرده اند.
روز دوشنبه ۴ آبان حرکت اعتراضی کارگران لوله سازی اهواز وارد هفتمين روز خود شد. در اين روز کارگران با حمايت مردم در مقابل استانداری شهر اهواز دست به تجمع زدند.
 
*کارگران سد ماملو در نزديکی منطقه ی نظامی پارچين از صبح روز دوشنبه ۲۹ مهر در اعتراض به عدم پرداخت حقوق و مطالبات معوقه شان دست به اعتصاب زدند.
به گزارش سايت سلام دموکرات در حدود ۵۰۰ کارگر شاغل در کارگاه اين سد که در محدوده ی منطقه ی نظامی پارچين قرار دارد حدود ۵ ماه حقوق و متالبات خود را دريافت نکرده اند در نتيجه در اعتراض به اين مساله دست به اعتصاب زدند.
 
*به گزارش خبرگزاری هرانا صبح روز شنبه ۲ آبان کارگران چينی البرز در اعتراض به خلف وعده کارفرما و پرداخت نشدن ۴ ماه مطالبات معوقه خود برای ساعتی جاده اصلی شهر صنعتی البرز را مسدود کردند.
 
*کارگران خبازيهای سنندج صبح روز دوشنبه ۴ آبان در اعتراض به ميزان دستمزد و حقوق ماهيانه و بی توجهی مسئولان استان به وضعيت معيشتی خود به مدت چهار ساعت دست به اعتصاب زدند...
به گزارش خبرگزاری هرانا قرار است در صورت ادامه اين بی توجهی خبازيهای سنندج به طور کامل اعتصاب کرده و از پخت و عرضه نان خودداری کنن.
 
*روز دوشنبه ۴ آبان جمعی از کارکنان قسمت توزيع و پخش شرکت ارم‌نوش در اعتراض به آنچه روزمزد شدن کارکنان دانسته‌اند در محوطه وزارت کار در تهران تجمع کردند. به يکی از تجمع‌کنندگان به گزارشگر ايسنا می‌گويد:«پس از چند سال کارگران اين شرکت را به صورت روزمزد درآورده‌اند به گونه‌ای که با ۱۳ ساعت کار در حالت ايده‌آل حداکثر برای يک روز کاری ۱۷ هزار تومان پرداخت می‌شود؛ در واقع حقوق ثابت حذف شده و فقط پورسانت را در نظر گرفته‌اند.»
 
*کارگران شرکت کارخانجات مخابراتی راه دور شيراز صبح روز دوشنبه ۴ آبان در اعتراض به نحوه خصوصی سازی صنايع خواستار مطالبات صنفی خود شدند و با تجمع در مقابل استانداری فارس اعتراض کردند.
به گزارش سايت جرس اين کارگران که از نحوه خصوصی سازی شرکت خود ناراضی بودند شعار می دادند «بخش خصوصی شديم بيکار و بی پول شديم»، «زندگی و معيشت حق مسلم ماست».
 
*به گزارش روز پنجشنبه ۷ ابان سايت پيام بيش از ۲۰۰ تن از کارگران شرکت گوشت «زياران» در اعتراض به عدم پرداخت دستمزدهای معوقه خود راهپيمايی اعتراضی برگزار نموده و با تجمع در مقابل فرمانداری قزوين خواستار پرداخت ۶ ماه دستمزد معوقه خود توسط کارفرما شدند.
 
*به دنبال صدور حکم اخراج کارگران پرريس در تاريخ ۲۷ مهرماه توسط کارفرما و شکايت آنان به اداره کار سنندج روز پنجشنبه ۷ آبان کارگران پرريس تجمع اعتراضی برپا کردند.
به گزارش سايت پيام در پی تجمع کارگران پرريس در مقابل استانداری کردستان ماموران لباس شخصی و انتظامی بلافاصله به نحو چشمگيری در مقابل استانداری حضور پيدا کردند اما کارگران با تاکيد بر خواستهای خود با معاون امنيتی استانداری کردستان ديدار کرده و بر رسيدگی فوری به خواستهايشان تاکيد کردند.
 
*کارگران شرکت بخش نظافت و فضای سبز شهر حاجی آباد هرمزگان در اعتراض به از دست دادن شغل خود روز يکشنبه ۱۰ آبان مقابل شهرداری و فرمانداری اين شهر تجمع کردند.
به گزارش ايرنا، کارگران شهرداری حاجی آباد در اين تجمع اظهار داشتند که از ابتدای آبان ماه به دليل اتمام قرارداد شرکت ياد شده با شهرداری کار خود را از دست داده اند.
حاجی آباد با جمعيتی حدود ۹۰هزار نفر در فاصله ۱۶۵کيلومتری شمال بندرعباس قرار گرفته است.
 
*کارگران شرکت آلومينيوم اراک روز دوشنبه ۱۱ آبان در اعتراض به عدم پرداخت برخی مزايای خود در حقوق پرداختی شهريور اعتصاب کردند.
به گزارش سايت اراک تايمز کارگران ايرالکو با تجمع در قسمت بارگيری شرکت و توقف فرآيند بارگيری محصولات ايرالکو خواستار پرداخت مزايای خود از جمله پاداش افزايش توليد به ميزان ۲۵۰ هزار تومان برای هر کارگر شدند.
اين دومين تجمع کارگری در اين شرکت طی چند ماه گذشته بوده است.
 
*کارگران کارخانه کنف‌کار رشت روز شنبه ۱۶ آبان با تجمع در مقابل استانداری گيلان خواستار دريافت حقوق پنج ساله خود شدند.
به گزارش خبرگزاری فارس از رشت، کارگران حاضر در اين تجمع از مسئولان استانداری می‌خواستند تا کارخانه کنف‌کار را بازگشايی کرده و به مشکلات فراوان اقتصادی و خانوادگی دهها کارگر بلا تکليف پايان دهند.
 
*کارگران کارخانه صنايع مخابراتی راه دور ايران در شيراز روز شنبه ۱۶ آبان در اعتراض به عدم پرداخت ۸ ماه مطالبات معوق خود و نيز توقف فعاليت کارخانه برای چندمين مرتبه در محل کارخانه تجمع کردند.
به گزارش ايلنا چندی پيش هياتی از اعضای کميسيون اجتماعی مجلس دربازديد از اين کارخانه به کارگران وعده پيگيری و رسيدگی داده بودند.
 
*کارگران شرکت سبلان پارچه اردبيل به خاطر عدم دريافت حقوق و مزايا ، چندين بار در هفته های گذشته در مقابل سازمان صنايع و استانداری ارديبل دست به تجمع زدند.
به گزارش روز پنجشنبه ۱۶ آبان سايت صدای کاوه ها  در اين شرکت حدود ۲۵۰ نفر مشغول به کاربوده که از اين تعداد ، ۱۵۰ نفر در خط توليد کارخانه مشغول به کار می باشند که به مدت ۷ ماه است حقوق و مزايای خود را دريافت نکرده اند
 
*جمعی از رانندگان سازمان اتوبوسرانی زنجان در اعتراض به حکم تعديل نيروی خود در اين سازمان و عدم پاسخگويی مسئولان مربوطه به خواسته‌های آنان تحصن کردند.
به گزارش روز ۱۸ ابان ايسنا رانندگان سازمان اتوبوسرانی زنجان در اعتراض به صدور حکم تعديل خود و واگذاری خطوط اتوبوسرانی به بخش خصوصی بدون توجه به حقوق رانندگان، با تحصن در يکی از کوچه‌های منتهی به محل ساختمان استانداری خواستار رسيدگی هر چه سريعتر به اين موضوع توسط مسئولان شدند.
 
*بيش ازهزار تن از کارگران نی برسياه شرکت نيشکرهفت تپه روز دوشنبه ۱۸ آبان دست ازکارکشيدند. به گزارش سايت ۷تپه کارگران به حرکت اعتراضی خود در روز سه شنبه ۱۹ آبان ادامه دادند. خواسته اين کارگران دريافت پاداش ساليانه بهره برداری می باشد. سرانجام روز پنجشنبه ۲۱ آبان درپی موافقت مديريت شرکت نيشکرهفت تپه باپرداخت مطالبات آنها، اعتصاب کارگران نی برپايان يافت.
نی برها ازشهرها و استان مجاور(لرستان) به صورت فصلی درشرکت نيشکرهفت تپه مشغول بکارند.
 
*بيش از ۱۰۰ تن از کارگران شرکت صنايع اراک در اعترا ض به عدم پرداخت حقوق و معوقات خود روز دوشنبه ۱۸ آبان در مقابل استانداری و سپس در حياط استانداری مرکزی تجمع کردند.
به گزارش آژانس ايران خبر در اين تجمع ۳۰ نفر از زنان کارگران نيز شرکت داشتند. آنها شعار می دادند:«دروغ می گيد دروغ می گيد». به دنبال اين اقدام، نيروهای ضد شورش مستقر در استانداری به آنها هجوم برده و ۴ نفر از زنان را مورد ضرب و شتم قرار دادند.
 
*روز  سه شنبه ۱۹ آبانماه ۸۸ حدود چهار صد و پنجاه نفر کارگر طرح توسعه پالايشگاه قديم بندر عباس به طور يکپارچه در اعتراض به عدم پرداخت دستمزدهای خود دست به اعتصاب زدند.
بنا بر گزارش اتحاديه آزاد کارگران ايران اين کارگران در استخدام شرکت ئی سی سی پيمانکار طرح توسعه پالايشگاه قديم بندر عباس هستند و از شهريور ماه تاکنون دستمزدی دريافت نکرده اند. به دنبال اين اعتصاب که سومين اعتصاب آنان در طی سه ماه گذشته است دو نفر از مسئولان شرکت ئی سی سی ساعت ۴ بعد از ظهر در محل رستوران شرکت که کارگران در آنجا تجمع کرده بودند حاضر شدند و با اظهار اين که کارفرمای اصلی (پالايشگاه بندر عباس) پول شرکت را پرداخت نکرده است به کارگران اعلام کردند طی پنج روز آينده تمام دستمزدهای معوقه آنان را تسويه خواهند کرد.
 
*روز پنجشنبه ۲۱ آبان کارگران فصلی بخش قند کارخانه قند شيروان مقابل اداره کار و امور اجتماعی اين شهرستان تجمع  کردند.
به گزارش خبرگزاری فارس کارگران خواستار احقاق حقوق قانونی خويش و ادامه فعاليت در کارخانه قند اين شهرستان شدند.
 
*روز يکشنبه ۲۴ آبان کارگران رفتگر شهرداری خرمشهر بار ديگر اعتصاب کردند
به گزارش سايت جرس رفتگران شهرداری خرمشهر علت اعتصاب را عدم دريافت حقوق خود اعلام کردند.
 
*روز يکشنبه ۲۴ آبان برای چندمين بار کارگران شرکت کنف‌کار رشت مقابل استانداری گيلان به دليل عدم دريافت پنج سال حقوق تجمع کردند.
به گزارش خبرگزاری فارس شرکت کنف‌کار دو سال گذشته توسط عليرضا جزايری اهل اهواز خريداری شد و مدت شش ماه اين کارخانه را بازگشايی کرد و از کارگران کار کشيد اما حتی يک ريال هم به آنها حقوق پرداخت نکرد.
 
*کارگران کارخانه چينی حميد قم بار ديگر برای دستيابی به مطالبات خود در جلوی درب استانداری قم دست به تجمع اعتراض آميز زدند.
به گزارش روز دوشنبه ۲۵ آبان خبرگزاری فارس تعدادی از کارگران زن و مرد کارخانه چينی حميد بعضا با خانواده‌های خود با تجمع در خيابان ۴۵ متری رضوی (خيابان روبه‌روی استانداری قم) و بند آوردن خيابان ترافيک سنگينی را ايجاد کردند.
 
*کارگران و رانندگان شرکت جهاد نصر تحت پوشش پروژه مسکن مهر سنندج که ۲۵۰ نفر می باشند، از روز چهارشنبه ۲۰ آبان دست به اعتصاب زدند.
به گزارش خبرگزاری هرانا کارفرمايان در روزهای قبل در پی تهديد کارگران برای اعتصاب در جمع کارگران حاضر شده و تعهد دادند که مطالبات آنان پرداخت خواهد شد. اما چون کار فرما به وعده خود عمل نکرده بود، کارگران از ساعت ۷ تا ۱۰ صبح دست به اعتصاب زدند.
 
*روز شنبه ۲۳ آبان کارگران کارخانه آلومينوم سازی اراک در اعتراض به پرداخت نشدن حقوق عقب افتاده و ندادن افزايش توليد که باعث قطع اضافه کاری کارگران می شود، تجمع اعتراضی برگزار کردند.
به گزارش آژانس ايران خبر کارگران خشمگين در اين حرکت اعتراضی، تابلوی بسيج کارخانه را پايين کشيدند.
 
اطلاعيه سنديکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه
روز جهارشنبه ۲۹ مهر سنديکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه با انتشار اطلاعيه ای احکام صادره برای فعالان سنديکای کارگران نيشکر هفت تپه را محکوم کرد و خواستار آزادی همه فعالان کارگری در بند شد.در اين اطلاعيه که در سايت سنديکای کارگران شرکت واحد منتشر شده آمده است:«در راستای اعتراضات کارگران نيشکر هفت تپه در سال ۱٣٨۶ که به دليل عدم پرداخت حقوق و رسيدن به پايه ای ترين حقوق صنفی کارگران (ايجاد تشکل مستقل) انجام شد، تعدادی از کارگران دستگير شدند که بعد از بازجويی های مکرر با قرار وثيقه، تا روز دادگاه از زندان آزاد شدند. دادگاه در مرحله اول رسيدگی کارگران را به يکسال حبس که شش ماه آن را به حالت تعليق در می آورد محکوم کرد و در زمان معين برای اعلام اعتراض، کارگران با اميد به رسيدگی عادلانه در دادگاه تجديدنظر شکايت کردند اما متاسفانه دادگاه تجديد نظر عينا" حکم صادره توسط دادگاه بدوی را تاييد کرد.»
در پايان اطلاعيه اعلام شده که:«سنديکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه برای آزادی و حق خواهی اين نمايندگان کارگری از هيچ کوششی دريغ نمی کند.
سنديکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه ضمن محکوم کردن احکام صادره برای فعالين سنديکای کارگران نيشکر هفت تپه، خواستار آزادی همه فعالين کارگری از جمله ابراهيم مددی و منصور اسالو، فرزاد کمانگر، مهدی فراحی شانديز و لغو احضارهای فعالين کارگری دستگير شده در روز جهانی کارگر می باشد.»
 
 
بيانيه سنديکای کارگران کشت و صنعت نيشکر هفت تپه
يکمين سال تاسيس سنديکای کارگری شرکت کشت و صنعت هفت تپه را در حالی جشن می گيريم که چندی پيش از سوی دادگاه تجديد نظر اهواز پنج تن از اعضای هيات مديره اين سنديکا،  اقايان فريدون نيکوفر ، جليل احمدی ، علی نجاتی و رمضان عليپور به مدت شش ماه  حبس تعليقی و شش ماه حبس تعزيری و آقای  محمد حيدری مهر نيز با چهار ماه حبس تعزيری و هشت ماه حبس تعليق روبرو شده و تمامی نام برده شدگان به مدت پنج سال از هر گونه فعاليت صنفی محروم شدند.
از اين رو  هيات مديره سنديکای کارگران کشت و صنعت نيشکر هفت تپه  بر خود لازم دانسته تا با انتشار بيانيه ای ضمن حمايت از نام بردگان و محکوم کردن احکام صادره در خصوص اين فعالين کارگری اعلام دارد سنديکای کارگری شرکت کشت و صنعت نيشکر هفت تپه يک تشکل کاملا صنفی بوده و بدور از هر گونه فعاليت و جهت گيری سياسی و در چهارچوب قانون، صرفا به دنبال احقاق حقوق کارگران رنج کشديه اين شرکت توليدی فعاليت دارد .
کارگران اين شرکت يک صدا اعلام می دارند ما فرزندان ايران برانيم تا چرخهای اقتصادی  اين خاک پر گهر را همه با ياری هم  بچرخانيم .
هيات مديره سنديکای کشت و صنعت نيشکر هفت تپه
اول آبان ۱۳۸۸
 
نامه علی نجاتی رئيس هيات مديره ی سنديکای کارگران نيشکر هفت تپه به کارگران 
کارگران
تا به امروز چهار نفر از اعضای هيات مديره ی سنديکای کارگران نيشکر هفت تپه به نامهای فريدون نيکوفرد، جليل احمدی، قربان عليپور و محمد حيدری مهر روانه ی زندان شده اند و هم اکنون در زندان دزفول محبوس می باشند.
دستگاه قضايی  در چند روز آينده، دوره ی حبس مرا نيز به من تحميل خواهد کرد.
ما برای به دست آوردن حقوق خود و دفاع از مطالبات بر حق کارگران هفت تپه و به دست آوردن کمترين امکانات معيشت و حقوق انسانی تلاش کرده ايم. اما ما محکوم و زندانی می شويم.
ما در چند روز پيش نيز نامه ای سرگشاده به سازمان جهانی کار نوشتيم و رونوشت آن را به تمام نهاد های کارگری و حقوق بشری و رسانه ها، ارسال کرديم.
ما می دانيم که آنها از بی حقوقی که بر کارگران ايران تحميل می شود با خبر هستتند. می دانيم که قرار نيست کسی جز خود کارگران به داد ِ خودشان برسد.اما ما اتمام حجت کرديم و از آنان پرسيديم که آيا بيخبريد؟ آيا اقدامی خواهيد کرد؟
می دانيم که نتيجه، اقدام موثری از سوی انان نخواهد بود.
ما می دانيم که ايجاد تشکلهای مستقل کارگری حق مسلم کارگران است .
در حالی که کارفرماها آزادانه تشکل دارند، کارگرانی که تشکلهای مستقل کارگری خود را بنا می کنند محکوم و زندانی می شوند.
ما اعتقاد داريم به جز تلاشهای خود کارگران و اتحاد و همبستگی ميان آنان، ما کارگران موفق نخواهيم شد به خواسته ها و مطالبات خود دست يابيم.
من و ديگر همکارانم در سنديکای کارگران نيشکر هفت تپه، برای مدت شش ماه در زندان محبوس خواهيم بود.
در مدت هشت ماه ای که من را از کار اخراج کرده بودند کم نبودند کارگرانی که علاوه بر حمايتهای روحی خود، در حد توانشان کمکهای مادی کردند.اين کمکها اگر چه بسيار کمتر از حقوق دريافتی سابق من بود اما برای من از هزاران هزار کمک ديگر با ارزش تر بود زيرا نشان از آن داشت که کارگران به درستی می دانند که من و ديگر همکارانشان برای دفاع از حقوق آنان تلاش می کرده ايم. به همين خاطر من بنا بر اعتقادم تنها کمکی که دريافت کردم کمک از کارگران بود.مبلغ ان اگرچه کمتر از حدی بود که حتی سطح زندگی سابق مرا حفظ کند اما ،بسيار با ارزش بود.
اين کمکها به جای هر نهاد و مکان و کسان ديگری مرا مديون به همکاران کارگر من می کرد. اميدواريم که اين امر به شکل يک سنت کارگری در ميان ديگر کارگران رواج پيدا کند.
تا روزی که فقط من اخراج شده بودم، به همان کمکهای دوستان  کارگر آشنا با خود بسنده کردم. ما امروز علاوه بر من چهار کارگر ديگر نيز از دريافت حقوق خود محروم می شوند.
دوستان زيادی پرسيده اند که کارگرانی که امکان تماس چهره به چهره با خانواده های اين پنج کارگر زندانی را ندارند چگونه می توانند برای همبستگی کارگری، کمکهای مالی خود را برای رساندن به خانواده هايشان به آنان برسانند.
در ساعت ۱۱:۴۵ امروز پيش از آن که دو نفر ديگر از دوستانم به دادگاه و زندان فرستاده شوند، با آخرين تماس و توافقی که با آنان و ديگر همکارانم انجام شد، قرار بر اين شد که شماره حسابی به نام اينجانب اعلام شود تا کمکهای مالی ارسالی از سوی کارگران به آن واريز شود و از آن طريق، مبالغِ  کمک شده به خانواده های اين پنج کارگر پرداخت شود. (که اين شماره حساب متعاقبا اعلام می شود)
ما می خواهيم به جای هر کمک مالی از هر طريق، فقط و فقط از حمايتهای کارگری برخوردار شويم.
کارگران !
امروز، روز حمايت از کارگرانی است که در هفت تپه برای احقاق مطالبات کارگری، تلاش کردند و از سوی کارگران هفت تپه به نمايندگی در يک تشکل مستقل انتخاب شدند و امروز تنها به خاطر دفاع از حقوق کارگری خود به زندان محکوم شده اند.
بدون شک، فردا و فرداهای بعد که ما در زندان نباشيم، ما نيز در انجام اين وظيفه ی کارگری سهيم خواهيم بود.
پيشاپيش از حمايتها و تلاشهای کارگران هفت تپه و ديگر کارگران تشکر می کنم و اميدوارم با اتحاد و همبستگی هر چه بيشتر در راه ايجاد تشکلهای مستقل کارگری خود تلاش کنيم تا بتوانيم به حقوق و خواسته های برحق خود دست پيدا کنيم.
به اميد اتحاد روزافزون کارگران
علی نجاتی
رئيس هيات مديره ی سنديکای کارگران نيشکر هفت تپه
شنبه ۱۶ ابان ماه ۸۸
 
علی نجاتی برای گذارندن دوران محکوميت، بازداشت و به زندان دزفول منتقل شد 
روز يکشنبه ۲۴ ابان علی نجاتی رئيس هيات مديره‌ی سنديکای کارگران نيشکر هفت تپه که به شش ماه حبس تعزيری و شش ماه حبس تعليقی محکوم شده بود، پس از حضور در شعبه‌ی اجرای احکام دادگاه شوش بازداشت و برای گذراندن دوران محکوميت خود به زندان فجر دزفول منتقل شد.
به گزارش مجموعه فعالان حقوق‌بشر در ايران، مهرماه سال جاری شعبه اول دادگاه انقلاب دزفول فعالان کارگری شرکت هفت تپه را به دليل فعاليتهای صنفی خود محکوم کرد، در اين احکام علی‌ نجاتی، فريدون‌ نيکوفر، قربان علی‌پور و جليل ‌احمدی به تحمل ۶ ماه حبس تعزيری و ۶ ماه حبس تعليقی و محمد حيدری‌پور به تحمل چهار ماه حبس تعزيری و هشت ماه حبس تعليقی محکوم شدند.
پيش‌تر  و در ۱۴ آبان ماه فريدون نيکوفر و جليلی احمدی جهت گذراندن دوران محکوميت خود به زندان منتقل شده بودند و هم‌اکنون در زندان دزفول هستند.
 
منصور اسانلو را به جای مداوا با ضرب و شتم به زندان رجائی شهر باز گرداندند
طبق اخبار رسيده به سنديکای کارگران شرکت واحد قرار بود روز يکشنبه ١٢ آبان ١٣٨٧ آقای منصور اسانلو  رئيس هيئت مديره سنديکای شرکت واحد را جهت معاينات چشم و قلب به بيمارستان لبافی نژاد منتقل کنند، اما مامورين به جای انتقال منصور اسانلو به بيمارستان لبافی نژاد، تلاش کردند او را به بيمارستان فارابی منتقل کنند که با مقاومت منصور اسانلو مواجه شدند.
منصور اسانلو در برابر اين عمل ماموران اظهار داشته که پرونده من و پزشکانی که زير نظر آنها مداوا می شوم در بيمارستان لبافی نژاد هستند و حاضر نشد به بيمارستان فارابی منتقل شود که با ضرب شتم از سوی ماموران مواجه شد و بدون معاينه ای مجددا به زندان رجايی شهر منتقل گرديد. اين در حالی بود که کادر پزشکی بيمارستان منتظر وی بودند.
آقای منصوراسانلو در زندان رجايی شهر در شرايط بسيار سختی بسر می برد. ايشان ازناحيه چشم، قلب و کمر رنج می برد که متاسفانه مسئولين با ايشان طبق قوانين بين الملی که بيمار زندانی را بايد مداوا  کرد عمل نمی کنند .
سنديکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه ضرب و شتم آقای منصور اسانلو رئيس هيئت مديره سنديکای کارگران شرکت واحد را محکوم ميکند و خواهان آزادی بی قيد و شرط ايشان می باشد.
سنديکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه
سه شنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۸

سرمقاله :پرسه شمار۱ - نشريه دانشجويی دانشگاه تهران

 پرسه شمار۱ - نشريه دانشجويی دانشگاه تهران
شورای سردبيری
سرمقاله
بيش از ۵ ماه از وقوع اعتراضات مردم عليه وضعيت موجود می‏گذرد و دوره جديدی از تعرض به جنبش‏های کارگری، دانشجويی و… از سوی حاکميت آغاز گشته است. موج‌ عظيم اعدام، بازداشت و زندانی کردن فعالين کارگری و دانشجويی، سرکوب رسانه‌ها، ممنوع‌التحصيل کردن و معلق ساختن دانشجويان و… همه و همه نشان از به کارگيری ابزار سرکوب به صورت تمام و کمال دارد و اخيرا نيز دولت به تعرضات خود با تصويب طرح حذف يارانه‌ها، شکل و بعد جديدی بخشيده‌ است که طبقه کارگر و زحمتکش جامعه را مستقيما زير فشارهای طاقت‏فرسای معيشتی قرار می‏دهد؛ اما عليرغم تمام شرايط فوق‏الذکر ديکتاتوری نتوانسته است بر جنبش توده‌ای فائق آيد.
هر چه از انتخابات خرداد ۸۸ دورتر گشتيم، از حجم اعتراضات عظيم خيابانی مردم کاسته شد و بنا بر تقويم و مناسبت‏های رسمی چون روز قدس يا ۱۳ آبان ادامه پيدا نمود که هر يک فصل جديدی از مبارزات مردم بودند.  
اما بازگشايی دانشگاه‌ها، همراه با پر کردن خلا تظاهرات‏ها و اعتراضات خيابانی مردم در دانشگاه‏ها توسط دانشجويان بود.
همان گونه که پيش‏بينی می‏شد با گشوده شدن دانشگاه‏ها در آغاز سال تخصيلی جديد، موجی از اعتراضات دانشجويی آغاز گرديد که طی ۳۰سال گذشته بی‏سابقه بود. جنبش عظيم توده‌ای اين بار بر خلاف گذشته در پيشاپيش جنبش دانشجويی به حرکت درآمد و پس از سپری کردن ۳ ماه پر تنش که با تجربيات گرانبهايی توامان بود، چشم اميد خود را به دانشگاه، اين سنگر آزادی دوخت.
توده‌ مردم انتظار داشتند (و ما معتقديم هنوز هم دارند) که دانشگاه پرچم مبارزه را در دست گيرد و چشم‌انداز نوينی به ادامه مبارزه با سرکوب، ديکتاتوری، فقر، گرسنگی، تبعيض، تحقير و… بگشايد و تا به صحنه آمدن جنبش طبقه کارگر که پيکارگر اصلی اين عرصه است، برای اين جنبش اعتراضی زمان بخرد.
دانشگاه نيز اين بار از زير بار مسئوليتی که جنبش عظيم و ميليونی مردم بر عهده‏شان نهاده بودند سربلند بيرون آمدند و ما هر روزه شاهد اعتراضات گسترده و پيوسته‏ای در دانشگاه‏های مختلف کشور بوديم و به ويژه، حضور پر رنگ دانشگاه‏های آزاد در زنجيره اعتراضات بسيار حائز اهميت و گامی به پيش برای جنبش دانشجويی در همراهی با جنبش توده‏ای عليه ديکتاتوری بود.
همچنين اين بار شايد برای نخستين بار پس از سی سال، ما شاهد آن بوديم که شعارهای دانشجويان، از خيابان‏ها و از ميان جنبش مردم به داخل دانشگاه‏ها راه يافته بود، اين بار ديگر دانشگاه‌ها پيرو مردم و جنبش عظيم آنان بودند و نه بالعکس، و دانشجويان، که پيش از شروع سال تحصيلی جديد جزئی از جنبش عمومی مردم عليه ديکتاتوری بودند، حال بر مبنای نقش و موقعيت دانشجو بودن خود، اين اعتراضات را در دل دانشگاه‏ها نيز پيگيری کردند.
 دانشگاه‏ها اکنون در اوج التهاب و فشار از سوی دولت به سر می‏برند، اکنون عده کثيری از دانشجويان در بازداشت به سر می‏برند و نيز عده‏ای در زندان‏ها هستند و برخی به نقاط نامعلومی منتقل شده‏اند که اخبار دقيقی از آنان نيست و اين روند رو به افزايش ادامه دارد؛ اما دانشجويان دست‏بردار ادامه اعتراضات و مبارزات خود در ظرف دانشگاه‌ها نيستند و فصل جديدی از مبارزات دانشجويان گشوده شده است.
 
ماهيت جنبش توده‌ای جاری
حتی اگر عده‌ای خوش خيال در ابتدا باور داشتند که مردمی که پس از اعلام نتايج به خيابان‌ها ريخته‌اند، دوستدار "مير حسين"، نماد سبز وی و اصلاح‌طلبان سياسی هستند، اينک ديگر با اعترافات امثال "عليرضا بهشتی" يا "صادق زيبا کلام" و نيز بيانيه‏های زنجيره‏ای و  تاسف‏بار خود مهندس موسوی بايستی هر گونه توهمی را در اين رابطه به کنار نهاده باشند.
واقعيت اين است که اگر حتی هنوز عده‌ای مذبوحانه می‌کوشند تا برای جنبش توده‌ای جاری ظرف و قيد خاصی بتراشند، ديگر نه از سر برداشت‌های غلط تئوريک و سياسی‌شان بلکه از سر حب و بغض‌هايی است که آنان را به جريانات گوناگون متصل کرده است.
کسانی که برايشان توده‌ها و سياست توده‌ها تنها در آستانه انتخابات مطرح می‌گرديد و تنها سهم توده‌ها برای ايشان از کل دارايی و امکانات اين سرزمين، حق شرکت در انتخابات و رای دادن بود، ديگر جز مضحکه کردن خويش با لاطائلات‌شان چيزی عايدشان نخواهد شد. برای اينان اينک تنها راه برون رفت از منگنه‌ای که در آن قرار گرفته‌اند و تنها راه نجات‌شان از غرق‌شدن هميشگی توسل به توده‌ها و تلاش در جهت دادن و کاناليزه کردن اعتراضات توده‌ای جاری است.
صرف اينکه توده‌ها شعار تجديد انتخابات سر می‌دهند يا نام موسوی را فرياد می‌کنند (هر چند رفته رفته از اين هم عبور کرده‌اند و اينک دست به ريشه‌های عميق‌تری برده‌اند) را تنها ساده‌لوحان و کسانی که هيچ برداشتی از سير تحول تاريخ و جنبش‌های اجتماعی ندارند، می‌توانند حمل بر تعلق جنبش حاضر به خود کنند. اين گونه شعارها برای توده‌ها تنها اهرم فشاری است برای پيشبرد مبارزات در توازن قوا.
اين روشن است که موسوی و اصلاح طلبان ممکن است در مسير چالش خود با دولت مستقر با اليگارشی آشتی و سازش نمايند و تا اين زمان، به جنبش ضد ديکتاتوری مردم نيازمند هستند و انتقادی از خطوط راديکال در اين جنبش نمی‏کنند و صرفا سعی می‏کنند پايبندی خود را به آرمان‏ها و اصول اوليه انقلاب اسلامی بارها و بارها تکرار و تاکيد نمايند، اما بديهی است که اينان تا چه حد تلاششان بر اين است که به وفاقی در چارچوب منافع رژيم اسلامی دست يابند و در اولين لحظه‏ای که به اين وفاق نائل بيايند، به جنبش ضد ديکتاتوری، خواست‏ها و مطالبات مردم پشت می‏کنند و زمينه سرخوردگی شديد بخش‏هايی از مردم حاضر در جنبش ضد ديکتاتوری که بدان‏ها اميد بسته بوده‏اند را فراهم می‏آورند.
اما خواست‏ها و مطالبات اين جنبش اعتراضی از نام و شعارهای آن پيدا است، عمق و دامنه آن بر همه روشن است و بديهی است که موسوی و اصلاح طلبان به محض آنکه در اين مسير لحظه‏ای برای ادامه حرکت درنگ نمايند، اين جنبش از روی آنان عبور خواهد کرد و رهبران واقعی خود را از دل جنبش‏های اجتماعی جاری و از بين رهبران عملی آنها، برخواهد کشيد.
 
وظايف چپ دانشجويی در شرايط جديد
يکی از مهم‏ترين وظايف چپ در جنبش دانشجويی، اکنون بيان دلايل ناتوانی موسوی و اصلاح طلبان و ناپيگير بودن آنان در مبارزه عليه ديکتاتوری، تناقضات نظری و فرصت‏طلبی‏های عملی خط ليبرالی سازشکاری به طور مستند است. اکنون يکی از اصلی‏ترين فعاليت‏های بخش چپ جنبش دانشجويی بايد معطوف به توضيح برنامه‏های سياسی و طبقاتی هر يک از جريانات سياسی ديگر که در درون جنبش دانشجويی نيز حضور دارند، باشد.
همچنين، جنبش دانشجويی اگر بخواهد در مسير اعتراضات جاری مردم عليه ديکتاتوری به طور جدی فعال و تاثير گذار باشد، چاره‏ای جز متشکل شدن ندارد. روشن است که تشکل‏يابی در امر مبارزه تا چه حد اهميت دارد، مبارزات در مسير پيشروی خود به نقطه‏ای می‏رسد که ديگر نمی توان بدون سازمان و تشکل به پيش رفت و اگر تشکل‏های مستقل و توده‏ای وجود نداشته باشند، عملا هرگونه کنشی در جا زدن خواهد بود و گاهی حتی مبارزات را به عقب می‏برد.
فاکتور تشکل‏يابی، بين تمام جنبش‏ها، اعم از کارگری، زنان، معلمان و دانشجويی مشترک است. و با توجه به شرايط جديد چنين به نظر می‏رسد که حقيقتا بدون تشکل‏های مستقل امکان پيمودن ادامه مسير مبارزه ضعيف است. بحث تشکل‏های مستقل دانشجويی چندين سال است که توسط چپ دانشجويی طرح شده است، در اين زمينه فعاليت‏های عملی نيز صورت گرفته است. مساله اين است که تشکل‏های مستقل و توده‏ای چيزی بيش از حاصل جمع تعداد نفرات اعضا آن تشکل هستند. سازمان با کاناليزه کردن، وحدت بخشيدن و هدفمند ساختن مبارزات، با فراهم آوردن امکان رايزنی در سطحی عمومی‏تر، مبارزه عمومی را جهت می‏دهد، تحرکات منفرد و پراکنده را يک جا جمع می‏کند، به اخذ تاکتيک‏های صحيح و منطبق‏تر با شرايط و استراتژی کلی منجر می‏شود و قدرت مداخله‏گری در جنبش را افزايش داده  و همچنين استمرار مبارزات را تضمين می‏کند.
 اين درست آن چيزی است که اصلاح‏طلبان از آن می‏ترسند. آنها بدون شک ترجيح می‏دهند که در مسير سازشکاری احتمالی، با توده غير متشکلی مواجه باشند که توانايی دخالتگری يا مطالبه خواست‏های خود و استنطاق اصلاح‏طلبان را نداشته باشد و نتواند در مقابل اين سازش درون حکومتی مقاومتی را سامان دهد و جنبش ضد ديکتاتوری را ادامه دهد.
بدين ترتيب چپ دانشجويی بايد پيگير ايجاد تشکل‏های مستقل و توده‏ای داشنجويان که به طور واقعی بر مبنای خواست‏های عمومی دانشجويان و در پيوند با جنبش ضد ديکتاتوری اخير ايجاد شده‏اند، باشد. چنين تشکل‏هايی نقش بسيار کليدی در هدايت نيروها و جلوگيری از سرخوردگی عمومی ايفا می‏کنند و با سازمان دادن مبارزه جنبش را از رهبران خودخوانده و پوشالين بی‏نياز می‏کنند. دانشجويان چپ بايد بکوشند که نه تنها پيشگام در ايجاد چنين تشکل‏هايی باشند، بلکه بايد با انسجام نظری و سازمان‏دهی خود، موقعيت خود در درون اين تشکل‏های مستقل را ارتقا ببخشند.
تشکل‏های توده‏ای و مستقل دانشجويی، اکنون که سيلاب دستگيری‏های دانشجويان در آستانه ۱۶ آذر به راه افتاده است و مبارزات پراکنده و متعددی در دانشگاه‏های کشور به وقوع می‏پيوندد، اکنون که بسياری از دانشجويان ممنوع‏التحصيل، ستاره‏دار و ممنوع‏الورود به دانشگاه‏ها گشته‏اند، و فضای امنيتی شديدی بر دانشگاه‏ها حاکم گشته است، يک ضرورت انکارناپذير است که بتواند خواسته‏های دانشجويان را پيگيری و محقق نمايد و ضريب مقاومت دانشجويان را افزايش دهد.
بنابراين تشکل توده‏ای و مستقل دانشجويان درست مثل چنين تشکل‏هايی در جنبش‏های اجتماعی ديگر چون جنبش کارگری، زنان، معلمان و… در شرايط کنونی هم استراتژی و هم تاکتيک است، بايد بتوان پتانسيل اعتراضی دانشجويان را از به هرز رفتن نجات داد و زنجيره اعتراضات را تداوم بخشيد و در مقابل سرکوب‏های شديد از سوی دولت، مقاومتی را سامان داد، تمام اين اهداف جز در پرتو جنين تشکل‏هايی غير قابل تحقق است.
http://parsehmag.blogfa.com/
http://www.socialist-students.com/ 

 

November 25, 2009

فرایندها و ابزار سرمایه داری جهانی بخش سوم (سازمان تجارت جهانی)

 از اين پس سلسله مقالاتی را تحت عنوان "فرايندها و ابزار سرمايه داری جهانی" منتشر می کنيم. اين مقالات شامل بررسی تجارت آزاد، صندوق بين المللی پول و بانک جهانی، سازمان تجارت جهانی، بازار سهام يا بورس، و پديده «جهانی سازی» خواهد بود. هدف از اين کار، کمک به تعميق درک مخاطبان وبلاگ از کارکرد نظام جهانی امپرياليستی و نقش نهادها و ابزاری است که در فرايند سازماندهی استثمار و غارت بين المللی به کار می گيرد. به ويژه امروز که رژيم جمهوری اسلامی آخرين گام ها را برای حذف يارانه ها به سرعت بر می دارد و دورنمای  تيره و تار فقر و فلاکت بيسابقه در افق زندگی کارگران و توده های ستمديده را به روشنی قابل مشاهده است، چنين مقالاتی کمک می کند که ارتباط تنگاتنگ اين تدبير جنايتکارانه رژيم را با دستورها و برنامه ريزی های کلان نظام سرمايه داری جهانی و نهادهايش ببينيم. حذف يا به اصطلاح هدفمند کردن يارانه ها در ايران، نه ابتکار امثال احمدی نژاد و تيم مفتخوران اقتصادی ـ امنيتی اش است و نه دار و دسته اصلاح طلبان دوم خردادی که قبلا سکان هدايت کشور را به دست داشتند و حالا هم با وقاحت می خواهند سند طرح حذف يارانه ها به شيوه "مناسب" (در واقع به خاک سياه نشاندن کارگران و زحمتکشان به شيوه مناسب) را به نام خود بزنند. واقعيت اينست که اين تدبير اقتصادی، يکی از شروط اساسی سهم دادن بيشتر به رژيم اسلامی در بازار و مبادله جهانی است که سال هاست از سوی امپرياليست ها و نهادهايی مانند بانک جهانی و صندوق بين المللی پول و سازمان تجارت جهانی به هيئت حاکمه مفلوک و البته وقيح ايران ديکته می شود.

اگر چه وقوع بحران فراگير مالی ـ ساختاری سرمايه داری که در سال ۲۰۰۹ به اوج خود رسيده، ضربه ای جدی به باورها و تعصبات جانبدارانه از سلامت و پايداری نظام جهانی وارد آورده است اما ميان نتيجه گيری های تجربی و احساسی از وقايع غير قابل انکار با درک و دانش عميق ماترياليستی و ديالکتيکی از وضع موجود، فاصله ای عميق و جدی وجود دارد. کم نيستند کسانی که با مشاهده بحران، مرگ ناگزير و اتوماتيک و نزديک نظام سرمايه داری جهانی را نتيجه می گيرند. حال آنکه اين مهم در گرو سازماندهی نبرد آگاهانه و علمی طبقه کارگر جهانی تحت هدايت نگرش و سياست و برنامه ای کمونيستی است. کم نخواهند بود کسانی که با مشاهده خروج موقت نظام جهانی سرمايه داری از گرداب بحران کنونی به قيمت فقر و فلاکت و بيکاری ميليون ها نفر در سراسر دنيا، و اتلاف و نابودی منابع و نيروهای مولده بسيار، دوباره از آن سوی بام پايين بيفتند و جاودانگی سرمايه داری را نتيجه بگيرند. توجه به وضعيت حاضر و گرايش ها و نظرگاه های موجود در جنبش چپ، مسلما در تصميم ما به انتشار اين مقالات که عمدتا با استفاده از آثار ريموند لوتا، يکی از انقلابيون صاحب نظر در زمينه اقتصاد سياسی امپرياليسم و سوسياليسم تهيه شده، تاثير داشته است..

 مقاله زير که با همين هدف در مجموعه حاضر عرضه می شود، مربوط به "سازمان تجارت جهانی" است. همانطور که می دانيم جمهوری اسلامی سال هاست که برای عضويت در اين نهاد بين المللی تلاش می کند. تاکنون آمريکا و متحدان نزديکش برای امتياز  بيشتر گرفتن از بورژواهای اسلامی حاکم  بر ايران و استفاده از موقعيت برتر خود در سازمان تجارت جهانی به مثابه يک حربه سياسی، از عضويت ايران جلوگيری کرده اند. مقاله مورد بحث به روشنی نشان می دهد که در چارچوب تعهدات بی چون و چرايی که اين نهاد به اعضای ضعيف خود تحميل می کند، چه بلايی بر سر زندگی توده های تحتانی و به طور کلی بر اقتصاد بحرانی و معوج اين کشورها می آيد. توجه به اين مساله برای افشای سياست ها و پيشنهادهای اقتصادی جناح های مختلف بورژوازی در ايران (اعم از حاکم و محکوم، اصولگرا و اصلاح طلب، مذهبی يا سکولار)، و نشان دادن هم جهت بودن پايه ای آن ها در خدمت به استثمار سرمايه داری، ضروری است.

 سازمان تجارت جهانی

"سازمان تجارت جهانی" همراه با "صندوق بين المللی پول" و "بانک جهانی" سازمان های اقتصادی بين المللی کشورهای امپرياليستی هستند. اين سازمان ها، سلطه کشورهای سرمايه داری امپرياليستی(مانند آمريکا، آلمان، فرانسه و غيره) را بر اقتصاد جهان تامين ميکنند و همچنين هر زمان بر سر غارت جهان دعوائی ميان آن ها ميشود، ميانجيگری ميکنند. اين سازمان ها به نيابت از جانب سرمايه داری جهانی قوانينی را وضع می کنند که همه کشورهای تحت سلطه بايد به آنها گردن بگذارند. مجريان آنها در کشورهای تحت سلطه (مانند ايران، ترکيه، هند، غيره) دولت های ارتجاعی اين کشورها هستند. اين سازمان ها به دولت های مزبور برنامه می دهند که چگونه استثمار و غارت کارگران، دهقانان و منابع طبيعی کشورشان را سازمان دهند.

   اهداف سازمان تجارت جهانی

   سازمان تجارت جهانی، به نيابت از سوی کشورهای امپرياليستی در پی تسهيل تجارت آزاد و بسط بازار آزاد جهانی است. امپرياليست ها ادعا ميکنند "تجارت آزاد" به نفع همه آحاد بشر است، در حاليکه تنها به نفع خودشان و سرمايه داران و ملاکين بزرگ کشورهای مختلف است. در آن هيچگونه "آزادی" برای اکثريت مردم جهان موجود نيست. مهار اين "تجارت جهانی" و "بازار آزاد جهانی" مطلقا در دست سرمايه داری امپرياليستی و دولتهای امپرياليستی است. واژه هائی مانند "گلوباليزاسيون" و "ليبراليزاسيون اقتصادی"، "بازار آزاد جهانی" به سياستهای اقتصادی معينی اشاره دارند. اين سياست ها در ۳۰ سال گذشته برای اداره اقتصاد جهان پيش برده شده اند. هدف از اين سياست ها به حداکثر رساندن سود سرمايه جهانی  و به حداکثر رساندن نفوذ سرمايه امپرياليستی در اقتصاد کشورهای جهان سوم است. اين سياست ها نمايانگر آغاز دور جديدی از حرص و آز افسارگسيخته سرمايه جهانی است. نتايج هولناک آن برای اکثريت مردم جهان هم اکنون پيش چشمان ماست. در جلسات سالانه سازمان تجارت جهانی معمولا بر اين نکته تاکيد می گذارند که بايد هر گونه مانع در مقابل حرکت آزادانه سرمايه در جهان را از ميان برداشته شود. در راستای اين سياست ها، سازمان تجارت جهانی چند هدف را دنبال می کند:

به حداکثر رساندن آزادی عمل سرمايه های امپرياليستی در همه کشورهای جهان. اين آزادی عمل به معنای آن است که هر زمان بخواهند بتوانند به سرعت سرمايه گذاری ها را از يک نقطه جهان به نقطه ای ديگر که سودآوری سرمايه بيشتر است منتقل کنند. برای اينکه سرمايه جهانی از حداکثر آزادی عمل برخوردار شود بايد کليه کشورها قوانين و آئين نامه های کار، تعرفه های گمرکی، قوانين مربوط به ورود و خروج سرمايه را عوض کنند. به يک کلام، هر مانعی را از مقابل حرکت آزادانه سرمايه بردارند. به همين منظور سازمانهای جهانی سياست "ليبراليزاسيون" يا "آزادسازی" اقتصادی را به کشورهای تحت سلطه ديکته کرده اند. 

 به حداکثر رساندن آزادی سرمايه های امپرياليستی در نفوذ به اقتصادهای کشورهای جهان سوم و کنترل هر چه بيشتر آن ها. به اين منظور کليه کشورها بايد قوانين خود را در زمينه سرمايه گذاری خارجی عوض کنند و حق مالکيت و کنترل بانکها، چاه های نفت و معادن، منابع آبی، جنگلها، درياها و بنادر، و غيره را به سرمايه گذاران خارجی بدهند.

يکی ديگر از وظايف سازمان تجارت جهانی آن است که ميان کشورهای امپرياليستی که بر سر خوان يغمای جهان نشسته اند، توافق و تفاهم بر سر تقسيم غنائم برقرار کند و به اندازه قدرت هر يک، آن ها را از سهم غارت دسترنج مردم جهان بهره مند کند. 

برای اينکه معنای عملی "بحداکثر رساندن آزادی عمل سرمايه" روشن شود، چند مثال می زنيم:

 شرکت آمريکائی توليد وسايل ورزشی به نام "نايکی"، در تايلند برای توليد کفش های ورزشی سرمايه گذاری می کند. دولت تايلند برای جلب "نايکی" و ساير سرمايه گذاران خارجی دستمزد کارگران را پائين می آورد. طبق قانون کارگران هيچگونه حق بيمه بيماری و بيکاری و بازنشستگی ندارند و "نايکی" (و سرمايه گذاران خارجی و داخلی ديگر) هر زمان بخواهند می توانند سرمايه و سود خود را به دلار کنند و از تايلند بيرون بکشند. يکسال بعد، چين شرايط بهتری را به "نايکی" ارائه ميدهد. مثلا نيروی کار ارزانتر و همچنين تخصيص بخش بزرگی از بودجه دولت به سرمايه گذاری در شبکه ارتباطات و راهها و هر زيرسازی ديگر که برای تحرک سرمايه ها مهم است. بنابراين نايکی بساطش را از تايلند جمع کرده و در چين پهن ميکند. ده ها هزار کارگری که از روستاهای تايلند کنده شده و برای کار به کارخانه "نايکی" آمده بودند، بيکار ميشوند، و تمام تسهيلات زيربنائی که برای جلب نايکی به سرمايه گذاری فراهم شده بود تقريبا بيحاصل و بی مصرف بر جای می ماند. 

   عين همين اتفاق در مورد محصولات کشاورزی و کارهای دستی صادراتی کشورهای تحت سلطه می افتد. مثلا سيب و فرش صادراتی يکسال بازار جهانی دارد، اما سال ديگر ندارد. زيرا، دولت يک کشور ديگر حاضر شده پوست کارگران و دهقانان و کارکنان خود را دو بار بکند و همان کالاها يا خدمات را ارزانتر به بازار جهانی ارائه کند. امروزه آن سرمايه های خارجی که به قصد سرمايه گذاری مستقيم در توليد وارد کشورهای تحت سلطه می شوند، بطور موقت موجب رونق يک بخش اقتصادی می شوند و بطور موقت مقداری اشتغال ايجاد می کنند. بر سر اين نوع سرمايه گذاری رقابت هولناکی ميان کشورهای تحت سلطه در ارائه نيروی کار هر چه ارزانتر و خدمات و تسهيلات هر چه بيشتر برای سرمايه خارجی در جريان است. اما حتی با وجود ارائه نيروی کار ارزان و شرايط بهره کشی قرون وسطائی، اکثر سرمايه های خارجی برای توليد وارد کشورهای تحت سلطه نمی شوند. بلکه به شکل سرمايه های بورس باز می آيند. مسئله به اينجا ختم نميشود. سرمايه های بزرگ داخلی نيز از همين الگو پيروی می کنند. يعنی عمدتاً وارد توليد و ايجاد اشتغال نمی شوند و اگر هم بخواهند وارد اين عرصه فعاليت بشوند، خواهان برخورداری از همان تسهيلات هستند. يعنی خواهان ارزانتر شدن نيروی کار کارگر و امکان خارج کردن سرمايه و سود خود به کشورهای ديگرند که امکان سودآوری بيشتری را به آنها ارائه می دهد. بدين ترتيب، در ابتدای تونل سياست "ليبراليزاسيون"، رونق اقتصادی موقت در يک رشته و ايجاد برخی مشاغل برای بخشی از مردم است. و در انتهای تونل تشديد استثمار و فقر، بيکاری افسارگسيخته، نابودی توليدات داخلی، و دفن شدن مهارتهای کاری موجود.

   يکی از طرح های سازمان تجارت جهانی باز کردن هر چه بيشتر بازارهای کشورهای جهان بروی توليدات کشاورزی کشورهای امپرياليستی است. برای اين منظور، سازمان تجارت جهانی کشورهای تحت سلطه را موظف ميکند که از محصولات کشاورزی مورد مصرف مردم سوبسيد زدائی کند و بودجه های دولتی برای بخش کشاورزی را کاهش دهند. و اين در حاليست که کشاورزان در کشورهای امپرياليستی از حمايتهای دولتی گوناگون برخورداند. اين سياست، موجب نابودی وسيع بخش کشاورزی اين کشورها خواهد شد، که عليرغم رکود و عقب ماندگی هنوز بخش بزرگ مواد غذائی مردم را تامين کرده و بزرگترين منبع ايجاد شغل هستند. خواهد شد. روند فقر در اين بخش از جهان تشديد خواهد شد. ميليون ها دهقان مهاجر ديگر به حاشيه شهرهای باد کرده سرازير خواهند شد.

 نقش دولت ها

   در تحقق آزادی عمل سرمايه، دولت های کشورهای تحت سلطه نقش کليدی بازی ميکنند.زندگی اقتصادی اين دولت ها وابسته به تزريق سرمايه از خارج است. بنابراين برای جلب سرمايه خارجی حاضرند عليه کارگران و دهقانان و توليد کنندگان مستقل کشور خود دست به هر جنايتی بزنند. برای همين، آن ها با استفاده از سياست هائی مانند بی ارزش کردن پول داخلی، هزينه نيروی کار و هزينه خريد کليه ثروتهای کشور را برای سرمايه های خارجی بشدت پائين می آورند. آن ها با تصويب قوانينی دست سرمايه داران را در استخدام و اخراج دلبخواه کارگران، در بيرون کشيدن سود و سرمايه باز می گذارند. دولت های امپرياليستی و سازمان های اقتصادی جهانی از اين دولت ها انتظار دارند که برای سرمايه “محيط امن” درست کنند و برای اينکار اگر لازم است کارگران اعتصابی را به گلوله ببندند. راه انداختن ترفندهای سياسی توسط دولت ها بخشی از سياست سرکوب مبارزات کارگران و زحمتکشان است. 

   يکی از بحث های رايج که نظريه پردازان حکومتی در کشورهای تحت سلطه براه انداخته اند آن است که آيا "توسعه سياسی" و "توسعه اقتصادی" را بايد همزمان پيش ببرند يا اينکه "توسعه اقتصادی" را بدون "توسعه سياسی" می توان به پيش برد. نظر طرفداران "توسعه سياسی" اين است که بايد به قشرهای روشنفکر و ميانی جامعه امتيازات ظاهری در برخی عرصه ها بدهند تا اينان با حرکات مبارزاتی کارگران و زحمتکشانی که در زير فشار "توسعه اقتصادی" خرد ميشوند همراه و هم صدا نشوند. آنان معتقدند که از طريق ترفندهای سياسی ميتوان ميان مردم تفرقه انداخت و طرحهای "توسعه اقتصادی" را پيش برد. آن هائی که طرفدار پيشبرد طرحهای "توسعه اقتصادی" بدون "توسعه سياسی" هستند، طرق ديگری را برای تفرقه انداختن بين مردم مناسب تشخيص ميدهند. آنان می گويند، با دادن امتيازات اقتصادی می توان روشنفکران و قشرهای ميانی را خاموش کرد و مانع از همبستگی آنان با اقشار کارگری و زحمتکشان شد. در پس پرده اين گفتگوها و استفاده از واژه های ظاهرالصلاح نظير “توسعه سياسی يا اقتصادی”، طرح های تبهکارانه عليه مردم نهفته است.

جهان دو قطبی تر می شود

   "بازار آزاد جهانی"، "تجارت آزاد جهانی" و "آزاد سازی اقتصادی"، زندگی فلاکت بار اکثريت مردم جهان را بيش از پيش غير قابل تحمل کرده است. شکاف طبقاتی، شکاف ميان دارا و ندار در سطح هر کشور و در بين کشورهای مختلف جهان روزبروز فزونی يافته و بيشتر هم خواهد شد.

   در سطح جهان فقط شکاف ميان دو قطب امپرياليستی و تحت سلطه عريض نشده، بلکه در هر کشور نيز شکاف ميان فقير و غنی تشديد يافته است. در اغلب کشورهای جهان شکاف ميان اهالی دچار سوء تغذيه و قشر پرخور هر چه بيشتر ميشود.

   در کشورهای تحت سلطه از يکطرف هم زاغه ها گسترش می يابند و از طرف ديگر کاخ های افسانه ای در مناطق ثروتمند نشين شهرها ساخته ميشوند. در حاليکه اکثريت مردم با روزی يک دلار يا دو دلار زندگی ميکنند، سطح زندگی قشر کوچکی از سرمايه داران، ملاکان، سران دولت و کارگزاران حکومتی و ارتشی اين کشورها با ثروتمندان اروپائی برابری می کند. 

   اما دو قطبی شدن تنها محدود به کشورهای تحت سلطه نيست. در برخی کشورهای امپرياليستی غرب، سطح بيکاری در دهسال گذشته متجاوز از ۱۰ درصد بوده است. دولت های اروپای غربی سياست های معروف به "دولت رفاه" که اشتغال را تضمين می کرد، کنار گذارده اند زيرا اين سياست ها ديگر با سودآوری سرمايه سازگاری ندارد و امروز با افزايش رقابت جوئی و کارآمد کردن سرمايه های اروپائی در تضادند. عکس العمل های طغيانی ناشی از اين شکاف طبقاتی و محروميت تشديد يافته قشرهای تحتانی را دولت های بورژوايی از طريق گسترش سرکوب و قهر، و فريبکاری سياسی و ايدئولوژيک و مذهب و خرافه مهار می کنند.

پديده گسترش و تعميق فقر 

   امروز هيچکس نمی تواند اين واقعيت را انکار کند که فقر و گرسنگی موجود در جهان ساخته دست بشر است. امروز فقر مسئله ای مربوط به قدرت سياسی و سلطه بر ابزار توليد و منابع طبيعی است و نه بعلت اينکه بشر نتوانسته به اندازه کافی طبيعت را مهار کند. مربوط به آن است که اقليتی اين قدرت سياسی و سلطه اقتصادی را دارند و اکثريتی ندارند. اينهمه فقر و همزمان اينهمه ثروت مادی توليد شده توسط بشر، در تاريخ بيسابقه است. امروز ثروتهای مادی توليد شده در جهان، چندين برابر نيازهای غذائی، مسکن، بهداشت، تحصيل و سفر هر تک نفر از اهالی جهان است. با اين وصف همين امروز در جهان روزانه ۲۰ ميليون کودک عقب مانده بدنيا می آيند چون به اندازه کافی نمک يد دار به مادرشان نرسيده است. امروز اکثريت مرگ و مير مردم جهان نه از بلايای طبيعی بلکه از بلايای انسانی است. حتی در ميان بلايای انسانی اين جنگها نيستند که بيشترين کشته و معلول را بر جای می گذارند، بلکه جنگ اقتصادی نظام سرمايه داری عليه مردم جهان بيشترين قربانيان را از مردم می گيرد. امروزه بسياری از بيماران که قابل درمان هستند، می ميرند زيرا به ساده ترين داروها دسترسی ندارند. بخش بزرگی از ابتلای مردم به بيماری ومرگ و مير به دليل عدم دسترسی آنان به خدمات زيست محيطی لازم مانند آب آشاميدنی و فاضلاب است. امروز، اغلب کودکان جهان که به مدرسه نميروند، بدليل فقر ترک تحصيل کرده اند و بدليل فقر مدارس روستائی و معلمان روستائی عاطل و باطل مانده اند. بنابراين خيلی روشن است که فقر و گرسنگی مربوط به آن است که ثروتهای مادی توليد شده در هر کشور، و در کل جهان، توسط اقليتی صاحب قدرت در جهان و هر کشور تصاحب می شود. و اين اقليت برای حفظ اين موقعيت با اسلحه از قدرت خود دفاع می کند. بخش عظيمی از بودجه های "توسعه" دولتهای کشورهای تحت سلطه صرف اهداف نظامی، امنيتی و سياسی می شود. اکثر "کمکهای" اعطائی از سوی امپرياليست ها به اين کشورها نيز برای امور نظامی، سياسی و حفظ منافع اقتصادی مشخص هزينه می شود و نه برای از بين بردن گرسنگی و بيسوادی.

   امپرياليستها و مشاطه گران آنها در کشورهای تحت سلطه می گويند، هر کشوری خود را به ماشين "بازار آزاد جهانی" امپرياليست ها نبندد، در فقر و عقب ماندگی غوطه خواهد خورد. اما واقعيت آنست که در دنيای امروز دليل عمده فقر و گرسنگی و شرايط زيست تکان دهنده بخش بزرگی از مردم دنيا و عقب ماندگی بخش اعظم دنيا،  به دليل سلطه سرمايه داری امپرياليستی بر جهان است. کارکرد نظام سرمايه داری امپرياليستی است که دنيا را به اقليتی چاق و چله و اکثريت چند ميلياردی گرسنه، تقسيم ميکند. کارکرد اين نظام است که هشتاد درصد منابع جهان را به چند کشور که تنها ۱۵ درصد از مردم جهان را در بر ميگيرد، منتقل ميکند. در همين اقتصاد جهانی است که چند رئيس بانک و مدير که در پايتختهای آمريکا، فرانسه، ژاپن، آلمان و غيره نشسته اند با فشار دادن يک دگمه کامپيوتر، با جابجا کردن سرمايه از رشته ای به رشته ای ديگر، يا از نقطه ای از جهان به نقطه ای ديگر، ده ها هزار کارگر را از کار بيکار ميکنند يا ميليون ها دهقان را ورشکسته می کنند. 

   در قرن بيست و يکم، آيا اين جهان به صاحبان واقعی اش تعلق خواهد يافت؟ يا اينکه باز هم اقليتی بر اقتصاد و سياست جهانی حکومت کرده و اکثريت مردم جهان را مانند حيوان بارکش به خدمت خواهد گرفت. آنها تا کی بر اريکه قدرت سوار خواهند بود که به کارگران بگويند: تو تنها تا زمانی ميتوانی زنده بمانی که کار کنی، و تنها تا زمانی که کار کردنت برای سرمايه سودآور باشد ميتوانی کار کنی. طبقه کارگر و توده های ستمديده سراسر جهان بايد جواب اينان و طرحهای اقتصادی شومشان را با انقلاب بدهند و خواهند داد؛ انقلابی که اقتصاد و سياست استثمارگرانه حاکم بر جهان را سرنگون کند. به يک کلام نظام سرمايه داری جهانی با عملکرد خويش هر روز و هر لحظه به دنيا گوشزد می کند که سودمندی خود را از دست داده است؛ و نظامی کهنه و وحشی و منسوخ است که ديگر نيازی به بقای آن نيست. اين در حالی است که توليد ابعادی بيسابقه و عظيم يافته و عدم کفايت توليد که زمانی توجيه تاريخی تقسيمات و تمايزات طبقاتی بود، رخت بر بسته است. کار متعادل و استفاده متعادل از نعم مادی و رشد خلاقيتهای ذهنی بشر، کاملا امکان پذير است. مدتهاست که شرايط گذر به يک نظام متفاوت که اصل کمونيستی "به هر کس به اندازه نيازش، و از هر کس به اندازه توانش" در آن قابل تحقق باشد، بوجود آمده است.

 جمعی از فعالين کارگری (jafk)  

kargaranfa@gmail.com

jafk.blogfa.com

آذر ماه ۸۸
 

برای دومين بار طی يک هفته سياستهای ضد کارگری رژيم جمهوری اسلامیدر سوئد محکوم و آزادی کارگران زندانی خواسته شد.

 
برای دومين بار طی يک هفته سياستهای ضد کارگری رژيم جمهوری اسلامیدر سوئد محکوم و آزادی کارگران زندانی خواسته شد.
فرهاد شعبانی
کنفرانس دبيران اتحاديه های کارگری و کارمندی کنسرن سکان ( از بزرگترين شرکتهای توليد فرآورده های گوشتی در اسکانديناوی ) سياستهای ضد کارگری رژيم جمهوری اسلامی را محکوم و خواهان آزادی بی قيد و شرط فعالين جنبش کارگری  ايران از زندان شد.
کنفرانس دبيران اتحاديه های نامبرده در روزهای سه شنبه و چهارشنبه ۲۴ و ۲۵ ماه نوامبر در دفتر مرکزی سکان در منطقه ليندهاگن-  استکهلم برگزار شد. در آغاز اين کنفرانس که با حضور دبيران اتحاديه های کارگری و کارمندی واحدهای اين کنسرن از شهرهای "استکهلم"، "سکارا"، "هالمستاد"، "لين شوپينگ"، "ويسبی"، "اوربرو"، "کريستيان ستاد" و "اپسالا"  برگزار شد، دبير اتحاديه کارگران موادغذائی واحد اپسالا خواهان در دستور قرار گرفتن حمايت از اعضای هئيت مديره سنديکای مستقل کارگران شرکت نيشکر هفت تپه و ديگر فعالين کارگری دستگير شده در ايران شد.
 دبير اتحاديه کنسرن سکان "بوريس بلومدال" با اين پيشنهاد موافقت  کرد و  با رای حاضرين به دستور جلسه تبديل شد.
در دومين دستور جلسه  روز اول کنفرانس ، دبير اتحاديه کارگران ( واحد اپسالا ) گزارشی از موقعيت کنونی جنبش کارگری ايران، سياستهای ضد کارگری رژيم و تشديد فشار بر کارگران و فعالين جنبش کارگری و دستگيريهای اخير را به سمع حاضرين رساند، و از کنفرانس درخواست کرد که طی نامه ائی خطاب به سفير جمهوری اسلامی در سوئد، ضمن محکوم کردن سياستهای ضد کارگری اين رژيم، خواهان آزادی اعضای هئيت مديره سنديکای مستقل کارگران نيشکر هفت تپه، از جمله علی نجاتی و ديگر فعالين کارگری دستگير شده در ديگر نقاط ايران و کردستان شود.
اين درخواست به اتفاق آراء به تصويب رسيد و کنفرانس در پايان دومين روز کار خود طی نامه ائی خطاب به سفير جمهوری اسلامی در سوئد که متن سوئدی و فارسی آن ضميمه اين گزارش است، سياستهای ضد کارگری جمهوری اسلامی را محکوم و خواهان آزادی فعالين کارگری دستگير شده، گرديد.
اين دومين محکوميت سياستهای ضد کارگری رژيم حاکم بر ايران طی يک هفته در محافل و مجامع کارگری سوئد است. هفته گذشته ۸۴ تن از نمايندگان اتحاديه های کارگری و نويسندگان ادبيات کارگری علاوه بر محکوميت دستگيری فعالين جنبش کارگری ايران، خواهان آزادی آنها شده بودند. بدون ترديد با هر تلاش و اقدام فعالين مدافع جنبش کارگری در خارج از کشور خواست آزادی کارگران زندانی به جنبشی توده ائی و فشار موثری بر سران جمهوری اسلامی تبديل خواهد شد. فعالين جنبش کارگری در خارج از کشور بايد متعهد شوند پا به هر محفل و تجمع کارگری بگذارند، سند محکوميت جمهوری اسلامی و خواست آزادی کارگران را به تصويب برسانند.

Islamiska republiken Iran ambassad
Elfviksvägen ۷۶
۱۸۱ ۹۰ Lidingö
Box ۶۰۳۱
۱۸۱ ۰۶ Lidingö

Till den iranska ambassadören i Sverige – Rasoul Islami
De senaste veckornas nyhetsrapporteringar från Iran tyder på att er regering har som resultat av sin arbetar- och fackligtfientliga politik dömt styrelse medlemmarna i den oberoende fackföreningen för sockerbruket i Khozestan och dess ordförande Ali Nejati till fängelse.  Dessutom har polisen i ditt land arresterat arbetaraktivister i andra delar av landet, däribland i Kurdistan, och satt de i fängelse.  I och med detta har din regering valt en repressiv och förtryckande politik i syfte att förhindra bildande av oberoende arbetarorganisationer i Iran.
 Dessa återgärder är arbetar- och fackligtfientliga och strider mot internationella konventioner och är således oacceptabla. 
Vi, fackliga ordförande inom koncernen Scan i Sverige, fördömer er regerings arbetarfientliga politik och kräver upphävande av de utfärdade straffen mot medlemmarna i styrelsen för sockerbruk fackföreningen i Khozestan och kräver deras ovillkorliga frigivning.
Konferensen för fackliga Ordförande inom Scan – Sverige
Bosse Blomdal
Den ۲۵ november ۲۰۰۹

Islamiska republiken Iran ambassad
Elfviksvägen ۷۶
۱۸۱ ۹۰ Lidingö
Box ۶۰۳۱
۱۸۱ ۰۶ Lidingö

به سفير جمهوری اسلامی ايران در سوئد – رسول اسلامی
اخبار و اطلاعات منتشر شده هفته های اخير حاکی از آن است که دولت مطبوع شما در پی سياست ضد کارگری و ضد اتحاديه اش، اعضای هئيت مديره سنديکای مستقل کارگران نيشکر هفت تپه در خوزستان و سخنگوی آنها علی نجاتی را به زندان محکوم کرده است. افزون براين پليس کشور شما شمار ديگری از فعالين کارگری را در مناطق ديگر از جمله در کردستان دستگير و روانه زندان کرده است. دولت شما با اتخاذ اين سياستها در پی سرکوب فعاليتهای کارگران برای ايجاد تشکل های مستقل کارگری است.
اين اقدامات، سياستهائی آشکارا ضد کارگری و با کنوانسيونهای بين المللی مغاير و غير قابل قبول است. ما دبيران اتحاديه های کارگری و کارمندی کنسرن سکان در سوئد سياستهای ضد کارگری دولت شما را محکوم می کنيم، و خواهان لغو بی قيد و شرط احکام صادر عليه اعضای هئيت مديره سنديکای کارگران نيشکر هفت تپه،  آزادی آنها و ديگر فعالين کارگری زندانی هستيم.
کنفرانس دبيران اتحاديه های کارگری و کارمندی کنسرن سکان
بوريس بلومدال
۲۵ نوامبر ۲۰۰۹ ميلادی 

November 24, 2009

یادتوباردگرپروازیست براوج سرود

 برای پرومته(۱) های عاشق که اسيردست عقابان جگرخوارگرديده اند،اماسرتسليم فرودنميآورند.تقديم به فرزادکمانگر،علی نجاتی ويارانش کارگران آگاه ومبارز،شيرکوه وده هاانسان آزاديخواه که درسياه چالهای رژيم جمهوری اسلامی برای دفاع ازعشق وآزادی به پاخاسته اند


يادتوباردگرپروازيست براوج سرود


کاش رفتن وبازنياَمدنت خوابی ياکه خيالی ميبود


تاکه من زآن خواب وخيال ،آرام برميخاستم


ديده  برگرمِ نگاهت ميد وختم تا عمق


دستان آبی ام ،يخ زده از باد ِ زمستانیِ  سرد


باآفتابِ نگاهت گرم ميشد ،گرم 


 زندگی باردگرجاری ميگشت،


دردرون  دستهای آبی  يخ زده ام ،کاش.


ديرزمانی است  که دستانم خورشيد را باز ميجويد ،باز


نوری ،گرمائی نگرفته بخود دستهايم   


دست من، خورشيد را گم کرده


آسمان دورترودورترزمن ميگردد


بايدم دست به خورشيد کِشم بار دگر ،


تا که اين سامت وساکت را،


درخروشی نو ، ديرپا به حياتی ديگر وادارکنم.


کاش رفتنت ،خوابی ياکه رويائی زودگذر ميتوانست باشد


کاش ميله ها ، دِ رسنگی و سترگ،فاصله ها


آفتابِ وجودت رابدينگونه بيرحمانه ،درحصارتنگِ ويرانگرخود


چون ، پرومته در زنجير نميکرد اسير 


وترا ،زهمراهی ،همرزمی، ياری با چنين بيرحمی نمی کرد جدا


هرچندکه کنون نام تو ،


فرزادها،نجاتی ها،فريدون ها،جليل ها،احسان ها،آرش هاشده است


باشوری ،غروری  تازه درميان خلاء حاکم بر خاسته از بيرحمی، زندان و شکنجه، اعدام


 ياد تو بار دگر پروازيست براوج سرود ،در عمق درون ،با دلی اميد وار

 


مينشينم به  انتظارسرکشيدنهای آفتاب،


 که دوباره دير يا زود باز خواهد گشت


دير يا زود باز ميگردد او


 


آبی يخزدۀ دستهايم، باز ،رنگی ز حيات خواهد يافت


آنگاه که پرومته ها ،فرزاد و فرزادها ، شيرکوه ،نجاتی ها،فريدون ها


بگسلندزنجيراسارت هارا


بازآتش به زمين برگردد


يخ را ،جای  ماندن نيست دگر


مادوباره آتشِ بازيافته را


مهربانانه ،بارقص ،شادی و شعف


درميان خود مان بيدريغ وعاشقانه  ميپذيرم


با ز


بنفشه کمالی   ۲۰۰۹ . ۲۳.۱۱


http://shadochdt.wordpress.com


 banafshekamali@gmail.com

(۱)پرومته يکی ازخدايان اسطوره‌ای يونان باستان است که تحمل رنج وسختی انسان رانداشت.او به انسان عشق ميورزيد ونميتوانست ناراحتی هاورنج آنهارابرای رهاندن انسان ازسختی‌ها.آتش راازآسمان ربودوبه انسانهاهديه داد.زئوس ازاينکاراوبه خشم آمد.وی رابه بندکشيدودرقلعه‌ای درکوه قفقاز زندانی کرد..هرروزعقابی ميآمدوجگراوميخوردوشب جگراوازنوميروئيد.امااوازکاری که کرده بود پشيمان نگشت وازدرگاه زئوس تقاضای بخشش وپشيمانی از کاری که انجام داده بودنکردواميدوروحیۀ قوی خودراازدست ندادتاکه هرکول روزی ازاَن ديارگذشت وپرومته رانجات داد.
 

November 22, 2009

چپ دانشجويی؛ گفتگوی اشتراک با حسن معارفی پور

با توجه به اينکه به ۱۶ آذر امسال نزديک می شويم و بنا به شرايط کنونی جامعه و اعتراضاتی که به شکلی سراسری جامعه را درنورديده است لازم ديديم تا با فعالين چپ که در چند سال گذشته تجارب مهمی را از سر گذرانده اند گفتگويی داشته باشيم .
هدف از اين گفتگو شناخت دقيق تر از اين جنبش بواسطه ی فعالينی از آن است که تاکنون فرصت ارائه نظراتشان را در رابطه با نوع نگاهشان نسبت به گذشته و همچنين آينده اين جنبش پيدا نکرده اند .
پيش از اين ما با تنی چند از فعالين اين جنبش گفتگويی داشتيم و نظراتشان را هر چند مختصر در اين رابطه بيان کردند ، اما در ادامه خواستيم تا علاوه بر اينکه حيطه ی بحث را منحصرا از روی دانشجويان بر ميداريم ، بتوانيم بيشتر به آينده و اينکه چه می توان و بايد کرد بپردازيم و البته باز هم از کسانی که پيش از اين در اين گفتگو ها شرکت کرده اند ، دعوت خواهيم کرد.
 براين اساس خواهشمندم در ابتدا چگونگی شکل گيری و رشد جنبش چپ و زمينه های تقويت آن را در دانشگاه، از نظر خودتان توضيح دهيد .
 -قبل از هر چيز از شما تشکر می کنم که اين مصاحبه را ترتيب داديد و به من اجازه داديد تا نظراتم را برای خوانندگان سايت شما مطرح نمايم.
در مورد شکل گيری جنبش چپ دانشجويی در ايران بايد بگويم و با توجه به آنکه شما در يکی دو ماه اخير مصاحبه های زيادی را با فعالين سرشناس اين جنبش ترتيب داديد و هر کدام از موضع خود به بررسی اين پروسه يعنی پروسه ی شکل گيری اين جنبش پرداخته اند،اما از نظر من بسياری از اين رفقای عزيز که شما با آنها مصاحبه کرديد به اين پروسه تک بعدی نگاه کرده و شکل گيری اين جنبش را به شکست اصلاحات جمهوری اسلامی يا رشد مبارزات طبقاتی در ايران و غيره ربط داده اند.
از نظر من هر کدام از اين دلايل و دلايل ديگری از اين قبيل اگر چه درست يا حاوی بخش زيادی از واقعيت باشد اما کل واقعيت را بيان نمی کند.ما نمی توانيم به شيوه ای تک بعدی و يک جانبه به اين پروسه نگاه کنيم و تنها يک يا چند مولفه را در شکل گيری چپ دانشجويی دخيل بدانيم.شکل گيری اين جنبش در شرايطی بود که مجموعه ای از عوامل و موئلفه ها دست به دست هم داده و ضرورت به ميدان آمدن يک جريان راديکال و دخالتگر که بتواند مطالبات واقعی مردم و طبقه ی کارگر در جامعه را بازتاب دهد و نماينده ی مطالبات توده ی کارگر و زحمتکش جامعه در دانشگاه باشد. از نظر من اساسی ترين عامل در شکل گيری چپ دانشجويی رشد مطالبات راديکال کارگری در جامعه بود که در شعارهای دانشجويان بازتاب می يافت. در شرايطی اين جنبش آغاز به فعاليت کرد که اکثريت مردم جامعه ی ايران از اصلاح پذير بودن رژيم ناکام شده بودند و بعد از شکست مفتضحانه ی اصلاح طلبان دنبال آلترناتيو راديکالتری می گشتند.
در اين شرايط و بر اين بستر و در نتيجه ی  تنفر مردم از رژيم و اصلاح طلبان و روند رو به رشد مبارزات راديکال اجتماعی نوعی چپ دخالتگر اعلام موجوديت نمود که خود را در تقابل با ديدگاه های رايج در چپ سنتی ايران و همچنين در تقابل با گرايشات رفرميستی و انتقادی در ايران می دانست.چپ راديکال فعاليت خود را اگر چه از دانشگاه شروع نمود اما افق و مطالبات خود را در جامعه و در کشمکش های واقعی درون جامعه طلب می نمود.در همين راستا و به دنبال رشد گرايش چپ در دانشگاه ها و روند روبه رشد مبارزات کارگری،زنان و ديگر مبارزات راديکال اجتماعی بود که عده ای از کهنه کارهای دفتر تحکيمی که از اصلاحات سرخورده شده بودند به پروسه ی شکل گيری دانشجويان آزادی خواه و برابری طلب در سال ۱۳۸۵ پيوستند.
در اين شرايط که مبارزات کارگری در جامعه بيش از هر زمانی رشد و نمو پيدا می کرد گرايش چپ در دانشگاه نيز بيش از پيش راديکالتر و توده ای تر می شد و دفتر تحکيم و تشکل های وابسته به حاکميت روز به روز تضعيف می شد و جای خود را به تشکل های مستقل و راديکالتری همچون دانشجويان آزادی خواه و برابری طلب می داد.
با توجه به اينکه محيط دانشگاه نسبت به ساير محيط های کارگری ،زنان و اجتماعی بستری مناسبتر برای فعاليت بود مطالبات دانشجويی در اين دوره راديکالترين مطالباتی بود که جامعه ی ايران در طول حيات رژيم جمهوری اسلامی به خود ديده بود.همچنين برقراری ارتباط بين فعالين دانشجويی با فعالين  راديکال ديگر عرصه ها باعث تاثير پذيری و تاثير گذاری اين جنبش ها بر همديگر و بالا رفتن انسجام چپ در ايران می شد آنچه رژيم جمهوری اسلامی از آن در هراس بود.
به عللی که از نظر شما موجب سرکوب ۱۳ آذر ۸۶ شد ، بپردازيد. شما به عنوان يک ناظر يا درگير در اين اتفاقات نگاه تان نسبت به آن چيست؟
  -در مورد ضربه ای که به جنبش چپ دانشجويی وارد شد، بايد بگويم عليرغم بحث ها و جار و جنجالی که چه در بين احزاب بی تاثير اپوزيسون و چه در ميان برخی از رفقا در گرفت و هر کدام از زاويه ی منافع حزبی فردی خود به اين ضربه برخورد کردند، بايد بگويم که اين ضربه بزرگ را نمی توان به دخالت اين يا ان حزب يا فرقه ی سياسی و يا ماجراجويی اين يا آن فعال تقليل داد. تقليل دادن اين ضربه به اين موارد جزيی از نظر من کج فهمی و عدم درک از شرايط واقعی جامعه است.
در مورد ماجراجويی،دخالت بی مورد احزاب و جريانات  بی تاثير اپوزيسون و غيره بايد بگويم که دخالت اين جريانات تنها در  تشديد ضربه و کمک بييشتر به پليس در دستگيری و شناسايی فعالين (چه به صورت عامدانه و از روی منافع سازمانی و چه به صورت ابلهانه و از روی عدم درک از شرايط واقعی اجتماع و عدم تجربه در برخورد به پليس يا هر دليل ديگری از اين قبيل) کمک کرد ،اما آنچه از نظر من در اينجا دليل اصلی ضربه بود از ديد بسياری از اين احزاب و در گفته های آنان غائب بوده و هست،اين است که رژيم سرمايه داری جمهوری اسلامی نمی توانست بيش از آن (منظور رشد بی رويه ی چپ است)آن هم با اين ميزان از علنيت و با اين مطالبات ساختار شکنانه، طبقاتی و جدی تحمل اين جريان و جرياناتی از اين قبيل را داشته باشد،به همين دليل از اوايل سرکار آمدن رئيس جمهور اصولگرا رژيم سرکوب نيروی چپ و کمونيست را در اولويت کار خود قرار داد، سرکوب داب و جنبش چپ دانشجويی در اولويت کار ر‍‍ژيم قرار گرفت.بر خلاف  ادعای کسانی که برخی به شيوه ی سازشکارانه و پاسيفيستی اعلام می کنند که برگزاری مراسم ۱۳ آذر ۱۳۸۶ عامل اصلی سرکوب بود و برگزاری اين مراسم را ماجراجويی قلمداد می کنند،از نظر من برگزاری اين مراسم نه تنها حياتی و ضروری بود و سرکوب و ضربه ی ۱۳ آذر ربطی به برگزاری اين مراسم نداشت و حتی در صورت عدم برگزاری مراسم سرکوب به احتمال زياد بيشتر می شد يا حداقل صورت می گرفت،بايد بايد بگويم که سرنوشت چپ دانشجويی در ايران به اين روز گره خورده بود.در صورت عدم برگزاری مراسم چپ دچار يک عقب نشينی غير قابل انتظار می شد.خود من از زمره ی کسانی بودم که قبل از اين مراسم در زندان رژيم بودم و نه تنها من بلکه مجموعه ی وسيعی از فعالين سرشناس اين جنبش قبل از روز ۱۳ آذر دستگير و بازداشت شده بودند،پس برگزاری مراسم بايد نقش زيادی در عقب نشينی رژيم داشته باشد.
شما چه برآيندی برای ادامه ی کاری جنبش های اجتماعی در ايران داريد؟ به صورت دقيق تر اينکه تصور می کنيد جنبش های اجتماعی در ايران به کدام سمت در حرکت هستند و در اوضاع کنونی که جنبش سبز در جامعه وجود دارد آيا می توان حرکت يا بروز شکل های ديگری از اين حرکت ها و اعتراضات مردمی را فراتر از سبز ها در جامعه انتظار داشت و يا آنها حد نهايی انتظارات را برآورده خواهند کرد؟
  -به نظر من جنبش های اجتماعی در ايران در اين مقطع از فعاليت خود دچار نوعی سردرگمی شده اند،اما اين سر در گمی نمی تواند زياد دوام داشته باشد.با توجه به اعتراضات توده ايی مردم در اعتراض به نتيجه ی انتخابات و درواقع در نتيجه انزجار و نفرت از جمهوری اسلامی به دليل ضعف چپ و عدم ناتوانی در رهبری اين اعتراضات توده ای اعتراضات در ابتدا توسط اصلاح طلبان هدايت می شد،اما با راديکاليزه شدن تقريبی اعتراضات و راديکالتر شدن شعار ها اصلاح طلبان (موسوی و کروبی و ...)وفاداری خود را به نظام اسلامی و اصول اوليه ی انقلاب اسلامی اعلام نموده و يک جنبش عظيم توده ای در اين مقطع به  دليل ضعف رهبری و نبود يک حزب کمونيست راديکال که بتواند از دل جامعه و نه در فضای مجازی اعتراضات را رهبری کند جنبش دچار نوعی بی اميدی و سرگردانی شد و عليرغم اينکه در بسياری از موارد شعارها در تقابل با کل ماهيت جمهوری اسلامی و دم و دستگاه حاکميت اسلام سياسی بود،اما نمی توانست باعث براندازی رژيم جمهوری اسلامی شود.در اين شرايط که جنبش چپ دانشجويی در حالت رکود بعد از سرکوب ۱۳ آذر ۸۶ به سر می برد و هنوز نتوانسته بود از زير اين سرکوب ها قامت راست کند،نمی توانست نقش زيادی در هدايت اين جنبش توده ای داشته باشد،اما کپی برداری معترضان از شعارهای دانشجويی همچون مرگ بر ديکتاتور غير قابل انکار است.
بايد بگويم که از نظر من اعتراضات به همين شکل سرگردان باقی نخواهد ماند  زيرا فضای سياسی جامعه ی ايران تحولات جدی را می طلبد،اعتراضات اگر بتواند از کانال مبارزه ی طبقاتی و تقابل کار مزدی و سرمايه صورت بگيرد و در ان منافع طبقاتی تفکيک شود و از حالت خود به خودی خارج شود طولی نخواهد کشيد که باعث سرنگونی رژيم خواهد شد اما همانطور که گفتم تاکنون اعتراضات عليرغم اينکه در روز قدس و ۱۳ آبان تا حدود زيادی راديکاليزه شده بود اما به دليل ضعف رهبری و در نتيجه ی ضعف چپ راديکال توانايی سرنگونی رژيم را ندارد.
با توجه به تجربياتی که دانشجويان چپ و عموم فعالين اين جنبش در سالهای گذشته پشت سر گذاشته اند ، از نظر شما چه بايد کرد تا بتوان بر شرايط کنونی تاثير گذار بود؟
  -برای غالب شدن بر وضع موجود از نظر من افشاگری بی امان از کل رژيم جمهوری اسلامی همراه با دم و دستگاه آن و اراذل و اوباش موسوم به اصلاح طلب و هچنين روشنگری و آژيتاسيون و فعاليت عملی،تلاش برای پيوند جنبش های راديکال اجتماعی و بالا رفتن مطالبات مردمی و جايگزينی اعتراضات توده ای با اعتراضات طبقاتی آن هم در نتيجه ی فعاليت شبانه روزی و مداوم نيروهای راديکال و کمونيست در عرصه های کارگری و ديگر عرصه های راديکال اجتماعی الزامی است. چپ دانشجويی (داب)زمانی که تصميم به فعاليت گرفت اگر فضای مجازی را به عنوان عرصه ی فعاليت خود انتخاب می کرد قطعا نمی توانست تاثيرات لازم را در راديکاليزه کردن فضای دانشگاه و جامعه داشته باشد ،اما فعاليت عملی و پيوند تنگاتنگ اين جريان با فعالين ديگر عرصه های اجتماعی و نقش ماترياليزم پراتيک که اين نوع چپ به ان معتقد بود باعث شد که طولی نکشد که اين جريان به يک جريان تاثيرگذار و يک تشکل مستقل دانشجويی که بيشتر دانشگاه های ايران را در بر گرفته بود تبديل شود و تاثيرات زيادی در راديکاليزه شده فضای دانشگاه و جامعه،تبليغ مارکسيسم به مثابه ی علم رهايی طبقه ی کارگر و بالا رفتن مطالبات مردمی و کارگری باشد. بنابراين برای تاثير گذاشتن بر وضعيت موجود و روند خود به خودی مبارزات دخالتگری از نزديک و نه دوری و جاروجنجال بی مورد و کناره گيری از اين جنبش يا تبليغات کاذب و انقلاب ناميدن اين جنبش،بلکه تلاش و فعاليت از نزديک و تنگاتنگ برای سازمان دهی مردم معترض و اعتراضات در کانال مبارزه ی طبقاتی و کار مزدی و سرمايه می باشد.نمی توان به شيوه ايی توده ايستی اعلام نمود که اين جبش ما نيست و اينگونه بی خاصيتی و بی تاثير خود را توجيه نمود و انتظار سرنگونی و انقلاب سوسياليستی را داشته باشيم،نمی توان زير نام انقلاب خواندن اين جنبش پشت اصلاح طلبان قرار گرفت،نقد خود را از اصلا طلبان در اين مقطع کنار گذاشت و آن موقع منتظر يک انقلاب توده ای بدون رهبری مشخص را داشت و دوباره شدن انقلاب ۱۳۵۷ را مشاهده نمود.چپ راديکال ايران در اين عرصه بايد با بازبينی در سياست های خود چه در داخل و چه در خارج و اپوزيسيون با همگرايی بيشتر حول مطالبات سوسياليستی و نه دمکراتيک به سوی سرنگونی جمهوری اسلامی و استقرار سوسياليزم قدم بردارد،برای اين کار همانطور که گفته شد نه تبليغات و جارو جنجال در فضای مجازی بلکه فعاليت کمونيستی در دل جامعه و از نزديک با جا جنبش های اجتماعی ضروری است.
www.eshterak.net

گفتگوی اشتراک با ديگر فعالين چپ دانشجويی را در لينک زير مشاهده کنيد
http://www.eshterak.net/search/label/%DA%۸۶%D۹%BE%۲۰%D۸%AF%D۸%A۷%D۹%۸۶%D۸%B۴%D۸%AC%D۹%۸۸%DB%۸C%DB%۸C

 

یونان: شکست تاریخی حزب بورژوازی - حرکت توده‌ای به چپ!

یونان: شکست تاریخی حزب بورژوازی - حرکت توده‌ای به چپ!

نوشته: هیئت تحریریۀ نشریۀ "مارکسیستیکی فونی"

ترجمه: بابک کسرایی

نتایج انتخابات نشانی از شکست تاریحی حزب دموکراسی نو (ان.دی)، حزب اصلی بورژوازی یونان، است و خبر از چرخش به چپ در جامعۀ یونان می‌دهد.

"دموکراسی نو" تنها موفق به کسب 33.48 درصد و 2 میلیون و 300 هزار رأی و 91 کرسی در مجلس شد. این بدترین نتیجۀ تاریخ این حزب است. ان.دی نسبت به انتخابات گذشته در سال 2007 نزدیک به 700 هزار و 8.36 درصد آرا را از دست داد و از روز اوّلی که این حزب به قدرت رسید تا به امروز، یک میلیون و 11.9 درصد آرا را از دست داده است. این شکست حتی بدتر از شکست سال 1981 است (در آن سال نیز شاهد فروپاشی عظیم آرای این حزب بودیم).

نارضایتی عمومی مردم به علت حملات تهاجمی دولت علیه طبقۀ کارگر و البته افتضاحات رسواکننده‌ای که در دورۀ اخیر بر ملا شد، باعث این شکست عظیم بودند. استعفای کارامانلیس از رهبری حزب نشان می‌دهد که دموکراسی نو وارد بحرانی طولانی و جدّی می‌شود. در حال حاضر می‌ بینیم که بورژوازی چه طور سعی می‌کند تصویر حزبش را با انتخاب رهبری جدید اصلاح کند تا بتواند وحدت و نفس موجودیّت حزبش را حفظ کند. امّا این شکست به قدری عمیق و عظیم است که بعید به نظر می‌رسد این حزب به هیچ یک از این اهداف برسد!

درصد آرای پاسوک، 43.94 درصد، نشانی از خشم طبقۀ کارگر از دولت ان.دی و خواست آن‌ها برای ساقط شدن فوری این حزب از قدرت است. پاسوک اکنون 160 کرسی در مجلس و 3030000 رأی دارد که چهارمین درصد بزرگش در تاریخ است. پاسوک 300 هزار رأی بیش‌تر از سال 2007 کسب کرد و درصدش از کلّ آرا را 5.84 درصد بهبود بخشید.

گرچه آرای پاسوک خیلی بالا است، امّا طبقۀ کارگر و جوانان این پیروزی را با شور و شوق واقعی چندانی جشن نگرفتند و این نشان می‌دهد طبقۀ کارگر اعتمادی به برنامه و رهبریِ پاسوک ندارد. منطقی است که با فقدان هرگونه راه‌ حلّ واقعی برای مشکلات واقعی کارگران از سوی چپِ سنتی، اکثریّت طبقۀ کارگر از رأی به پاسوک به عنوان پیغام روشن اعتراض به سرمایه‌داران استفاده کنند.

نتایج احزاب "چپ سنتی" (در یونان از این واژه برای اشاره به احزابی استفاده می‌شود که ریشه در سنت کمونیستی دارند، هم چون حزب کمونیست یونان و سیناسپیسموس[1]) نشان از حمایت سیاسی پیگیر از سوی بخش‌های مهمّی از طبقۀ کارگر و جوانان می‌دهد. گرچه این احزاب توان پاسخ به نیازهای طبقۀ کارگر- آن هم در دورۀ بحران عمیقی که طبقۀ کارگر مملو از شک به نظامی است که در آن زندگی می‌کنیم- ندارند.

حزب کمونیست یونان 7.54 درصد آرا و نزدیک به 520 هزار رأی و 21 کرسی در مجلس به دست آورد. تفاوت نسبت به انتخابات قبلی چندان نبود: حدود 65 هزار رأی کمتر و کاهش 0.61 درصد آرا. متأسّفانه رهبری حزب کمونیست تقصیر نفوذ کم و پیگیری را که در جنبش دارد، گردن کلّ طبقۀ کارگر می‌اندازد و این گونه سیاست استالینیستی حزب را بیش از پیش مستحکم می‌کند. مهم نیست رهبری چه بهانه‌ای داشته باشد. این ریزش کوچک درصد آرای حزب کمونیست به علت تشدید تاکتیک‌های منزوی‌کننده‌ای است که رهبری حزب درون جنبش کارگری یونان اتخاذ کرده است.

از طرف دیگر سیریزا (ائتلاف انتخاباتی حول سیناسپیسموس) 4.6 درصد آرا و حدود 320 هزار رأی و 13 کرسی در مجلس به دست آورد. این علی رغم این واقعیّت است که همین چند هفته پیش از انتخابات، تصویر این حزب به دست دعواهای علنی درون رهبری تخریب می‌شد و این دعواها هیچ پایۀ سیاسی جدّی نداشتند. حزب درصد آرا را حفظ کرد و تنها با کاهش جزئی 0.44 درصد و حدود 40 هزار رأی رو به رو شد. هزاران عضو و کادر قاطعانه جنگیده‌اند تا تصویر حزب را عوض کنند و بالأخره موفق شدند فضای شکست ‌طلبی که رهبری به همراه فقدان پیشنهادها و راه‌ حل‌های روشن سیاسی آماده کرده بود، تغییر دهند.

لاووس (حزب راست‌ افراطی) 5.63 درصد آرا و 390 هزار رأی کسب کرد. این به نسبت پایین است، به خصوص با توجّه به فروپاشی رأی ان.دی، حمایت بخش کوچکی از سرمایه‌داران از لاووس و حضور عظیم حزب در رسانه‌ها پیش از انتخابات. افزایش جزئی آرای حزب کاراتزافری (لاووس) نشان از افزایش نومیدی‌ها از طرف خرده بورژوازی به علت کاهش استانداردهای زندگی می‌دهد و در ضمن نشانۀ ناتوانی حزب از ایفای نقش جدّی برای طبقۀ حاکم بدون حزبِ دموکراسی نو است. از طرف دیگر نکتۀ بسیار شاخص، پیروزی چشمگیر احزاب طبقۀ کارگر در محلات کارگری در مقابل احزاب طبقۀ حاکم است. در منطقۀ دوّم آتن، احزاب طبقۀ کارگر 58.45 درصد آرا را به دست آوردند و احزاب بورژوایی تنها 33.9 درصد را. در منطقۀ دوّم پیرائوس، احزاب طبقۀ کارگر 62.9 درصد را بردند و احزاب بورژوایی حدود 30.66 درصد را، یعنی 7 درصد کمتر از انتخابات 2008.

این توازن قوای جدید به نفع طبقۀ کارگر است و به کارگران و جوانان قدرت و اعتماد به نفس می‌دهد. این اوّلین پیروزی عظیم پس از سال‌ها دولت حزب دموکراسی نو است و آن هم پس از سال‌ها شکست.

متأسّفانه رهبری پاسوک ثابت کرده است که نمی‌خواهد وارد تخاصم با طبقۀ حاکم شود. برعکس از همین حالا به طبقۀ حاکم بر سر مسائل عمده وعده داده است، از جمله خصوصی‌سازی امنیّت اجتماعی و غیره. طبقۀ حاکم و اتحادیۀ اروپا رهبری پاسوک را زیر فشار می‌برند و این رهبری با بهانۀ بدهی و  کسری بودجه برنامۀ ریاضت‌ را تحمیل می‌کند. این البته بالأخره باعث واکنش شدید از طبقۀ کارگری می‌شود که به پاسوک رأی داده است. آن‌ها وارد مبارزه برای بهبود شرایط زندگی‌شان می‌شوند و علیه هرگونه تلاش برای ادامۀ همان برنامه‌ی ریاضت‌ و تحمّل مشقّتِ "دموکراسی نو" به میدان می‌آیند.

رأی طبقۀ کارگر برای پاسوک، رأیی انتقادی است. رأی به پاسوک بخشی از مبارزۀ عمومی آن‌ها علیه دستمزدهای پایین و شرایط بد زندگی بود. این راه دیگری از مبارزه برای زندگی بهتر بود، امّا اشتباه است که فکر کنیم پاسوک به خاطر درصد بالایش در این انتخابات شاهد دورۀ طولانی صلح طبقاتی خواهد بود. ما شاهد جنبش عظیم طبقۀ کارگر خواهیم بود، چرا که آن‌ها باید از منافعشان علیه این دولت دفاع کنند و چیز مهمّی که باید بفهمیم این است که طبقۀ کارگر پس از این انتخابات احساس شکست و ضعف نمی‌کند و آمادۀ جنگیدن است.

تحت این شرایط، جبهۀ متحدِ چپ علیه حملۀ سرمایه ‌داران مسأله ‌ای حیاتی است. کارگران و جوانان به "سیریزا"یی متحد، قوی و رزمنده نیاز دارند که هدفش همکاری با حزب کمونیست یونان و بخش چپِ پاسوک باشد که این آخری در دورۀ پیشِ ‌رو بدون شک خودش را از برنامۀ رهبری پاسوک متمایز می‌سازد. این جبهه باید به سمت الغای قوانین ارتجاعی و به سمت بلوک کارگری رزمنده علیه حملات طبقۀ حاکم و به سمت اجرای برنامۀ سوسیالیستی پیش رود. تنها برنامۀ سوسیالیستی با برنامه‌ریزی تولید و ملی‌سازی تولید می‌تواند یونان را از این بحران اقتصادی عمیق خارج کند. تنها این راه‌حل می‌تواند طبقۀ کارگر را قدرت ببخشد.

[1] سیناسپیسموس (ائتلاف چپِ جنبش‌ها و اکولوژی) حزب چپ نوی رادیکال است که در کنار گروه‌های مختلف کمونیست دیگر بخشی از سیریزا (ائتلاف چپ رادیکال) را تشکیل می‌ دهد.


فرايندها و ابزار سرمايه داری جهانی بخش سوم (سازمان تجارت جهانی)

 فرايندها و ابزار سرمايه داری جهانی بخش سوم (سازمان تجارت جهانی)
 
 از اين پس سلسله مقالاتی را تحت عنوان "فرايندها و ابزار سرمايه داری جهانی" منتشر می کنيم. اين مقالات شامل بررسی تجارت آزاد، صندوق بين المللی پول و بانک جهانی، سازمان تجارت جهانی، بازار سهام يا بورس، و پديده «جهانی سازی» خواهد بود. هدف از اين کار، کمک به تعميق درک مخاطبان وبلاگ از کارکرد نظام جهانی امپرياليستی و نقش نهادها و ابزاری است که در فرايند سازماندهی استثمار و غارت بين المللی به کار می گيرد. به ويژه امروز که رژيم جمهوری اسلامی آخرين گام ها را برای حذف يارانه ها به سرعت بر می دارد و دورنمای  تيره و تار فقر و فلاکت بيسابقه در افق زندگی کارگران و توده های ستمديده را به روشنی قابل مشاهده است، چنين مقالاتی کمک می کند که ارتباط تنگاتنگ اين تدبير جنايتکارانه رژيم را با دستورها و برنامه ريزی های کلان نظام سرمايه داری جهانی و نهادهايش ببينيم. حذف يا به اصطلاح هدفمند کردن يارانه ها در ايران، نه ابتکار امثال احمدی نژاد و تيم مفتخوران اقتصادی ـ امنيتی اش است و نه دار و دسته اصلاح طلبان دوم خردادی که قبلا سکان هدايت کشور را به دست داشتند و حالا هم با وقاحت می خواهند سند طرح حذف يارانه ها به شيوه "مناسب" (در واقع به خاک سياه نشاندن کارگران و زحمتکشان به شيوه مناسب) را به نام خود بزنند. واقعيت اينست که اين تدبير اقتصادی، يکی از شروط اساسی سهم دادن بيشتر به رژيم اسلامی در بازار و مبادله جهانی است که سال هاست از سوی امپرياليست ها و نهادهايی مانند بانک جهانی و صندوق بين المللی پول و سازمان تجارت جهانی به هيئت حاکمه مفلوک و البته وقيح ايران ديکته می شود.
اگر چه وقوع بحران فراگير مالی ـ ساختاری سرمايه داری که در سال ۲۰۰۹ به اوج خود رسيده، ضربه ای جدی به باورها و تعصبات جانبدارانه از سلامت و پايداری نظام جهانی وارد آورده است اما ميان نتيجه گيری های تجربی و احساسی از وقايع غير قابل انکار با درک و دانش عميق ماترياليستی و ديالکتيکی از وضع موجود، فاصله ای عميق و جدی وجود دارد. کم نيستند کسانی که با مشاهده بحران، مرگ ناگزير و اتوماتيک و نزديک نظام سرمايه داری جهانی را نتيجه می گيرند. حال آنکه اين مهم در گرو سازماندهی نبرد آگاهانه و علمی طبقه کارگر جهانی تحت هدايت نگرش و سياست و برنامه ای کمونيستی است. کم نخواهند بود کسانی که با مشاهده خروج موقت نظام جهانی سرمايه داری از گرداب بحران کنونی به قيمت فقر و فلاکت و بيکاری ميليون ها نفر در سراسر دنيا، و اتلاف و نابودی منابع و نيروهای مولده بسيار، دوباره از آن سوی بام پايين بيفتند و جاودانگی سرمايه داری را نتيجه بگيرند. توجه به وضعيت حاضر و گرايش ها و نظرگاه های موجود در جنبش چپ، مسلما در تصميم ما به انتشار اين مقالات که عمدتا با استفاده از آثار ريموند لوتا، يکی از انقلابيون صاحب نظر در زمينه اقتصاد سياسی امپرياليسم و سوسياليسم تهيه شده، تاثير داشته است..
 مقاله زير که با همين هدف در مجموعه حاضر عرضه می شود، مربوط به "سازمان تجارت جهانی" است. همانطور که می دانيم جمهوری اسلامی سال هاست که برای عضويت در اين نهاد بين المللی تلاش می کند. تاکنون آمريکا و متحدان نزديکش برای امتياز  بيشتر گرفتن از بورژواهای اسلامی حاکم  بر ايران و استفاده از موقعيت برتر خود در سازمان تجارت جهانی به مثابه يک حربه سياسی، از عضويت ايران جلوگيری کرده اند. مقاله مورد بحث به روشنی نشان می دهد که در چارچوب تعهدات بی چون و چرايی که اين نهاد به اعضای ضعيف خود تحميل می کند، چه بلايی بر سر زندگی توده های تحتانی و به طور کلی بر اقتصاد بحرانی و معوج اين کشورها می آيد. توجه به اين مساله برای افشای سياست ها و پيشنهادهای اقتصادی جناح های مختلف بورژوازی در ايران (اعم از حاکم و محکوم، اصولگرا و اصلاح طلب، مذهبی يا سکولار)، و نشان دادن هم جهت بودن پايه ای آن ها در خدمت به استثمار سرمايه داری، ضروری است.
 سازمان تجارت جهانی
"سازمان تجارت جهانی" همراه با "صندوق بين المللی پول" و "بانک جهانی" سازمان های اقتصادی بين المللی کشورهای امپرياليستی هستند. اين سازمان ها، سلطه کشورهای سرمايه داری امپرياليستی(مانند آمريکا، آلمان، فرانسه و غيره) را بر اقتصاد جهان تامين ميکنند و همچنين هر زمان بر سر غارت جهان دعوائی ميان آن ها ميشود، ميانجيگری ميکنند. اين سازمان ها به نيابت از جانب سرمايه داری جهانی قوانينی را وضع می کنند که همه کشورهای تحت سلطه بايد به آنها گردن بگذارند. مجريان آنها در کشورهای تحت سلطه (مانند ايران، ترکيه، هند، غيره) دولت های ارتجاعی اين کشورها هستند. اين سازمان ها به دولت های مزبور برنامه می دهند که چگونه استثمار و غارت کارگران، دهقانان و منابع طبيعی کشورشان را سازمان دهند.
   اهداف سازمان تجارت جهانی
   سازمان تجارت جهانی، به نيابت از سوی کشورهای امپرياليستی در پی تسهيل تجارت آزاد و بسط بازار آزاد جهانی است. امپرياليست ها ادعا ميکنند "تجارت آزاد" به نفع همه آحاد بشر است، در حاليکه تنها به نفع خودشان و سرمايه داران و ملاکين بزرگ کشورهای مختلف است. در آن هيچگونه "آزادی" برای اکثريت مردم جهان موجود نيست. مهار اين "تجارت جهانی" و "بازار آزاد جهانی" مطلقا در دست سرمايه داری امپرياليستی و دولتهای امپرياليستی است. واژه هائی مانند "گلوباليزاسيون" و "ليبراليزاسيون اقتصادی"، "بازار آزاد جهانی" به سياستهای اقتصادی معينی اشاره دارند. اين سياست ها در ۳۰ سال گذشته برای اداره اقتصاد جهان پيش برده شده اند. هدف از اين سياست ها به حداکثر رساندن سود سرمايه جهانی  و به حداکثر رساندن نفوذ سرمايه امپرياليستی در اقتصاد کشورهای جهان سوم است. اين سياست ها نمايانگر آغاز دور جديدی از حرص و آز افسارگسيخته سرمايه جهانی است. نتايج هولناک آن برای اکثريت مردم جهان هم اکنون پيش چشمان ماست. در جلسات سالانه سازمان تجارت جهانی معمولا بر اين نکته تاکيد می گذارند که بايد هر گونه مانع در مقابل حرکت آزادانه سرمايه در جهان را از ميان برداشته شود. در راستای اين سياست ها، سازمان تجارت جهانی چند هدف را دنبال می کند:
به حداکثر رساندن آزادی عمل سرمايه های امپرياليستی در همه کشورهای جهان. اين آزادی عمل به معنای آن است که هر زمان بخواهند بتوانند به سرعت سرمايه گذاری ها را از يک نقطه جهان به نقطه ای ديگر که سودآوری سرمايه بيشتر است منتقل کنند. برای اينکه سرمايه جهانی از حداکثر آزادی عمل برخوردار شود بايد کليه کشورها قوانين و آئين نامه های کار، تعرفه های گمرکی، قوانين مربوط به ورود و خروج سرمايه را عوض کنند. به يک کلام، هر مانعی را از مقابل حرکت آزادانه سرمايه بردارند. به همين منظور سازمانهای جهانی سياست "ليبراليزاسيون" يا "آزادسازی" اقتصادی را به کشورهای تحت سلطه ديکته کرده اند. 
 به حداکثر رساندن آزادی سرمايه های امپرياليستی در نفوذ به اقتصادهای کشورهای جهان سوم و کنترل هر چه بيشتر آن ها. به اين منظور کليه کشورها بايد قوانين خود را در زمينه سرمايه گذاری خارجی عوض کنند و حق مالکيت و کنترل بانکها، چاه های نفت و معادن، منابع آبی، جنگلها، درياها و بنادر، و غيره را به سرمايه گذاران خارجی بدهند.
يکی ديگر از وظايف سازمان تجارت جهانی آن است که ميان کشورهای امپرياليستی که بر سر خوان يغمای جهان نشسته اند، توافق و تفاهم بر سر تقسيم غنائم برقرار کند و به اندازه قدرت هر يک، آن ها را از سهم غارت دسترنج مردم جهان بهره مند کند. 
برای اينکه معنای عملی "بحداکثر رساندن آزادی عمل سرمايه" روشن شود، چند مثال می زنيم:
 شرکت آمريکائی توليد وسايل ورزشی به نام "نايکی"، در تايلند برای توليد کفش های ورزشی سرمايه گذاری می کند. دولت تايلند برای جلب "نايکی" و ساير سرمايه گذاران خارجی دستمزد کارگران را پائين می آورد. طبق قانون کارگران هيچگونه حق بيمه بيماری و بيکاری و بازنشستگی ندارند و "نايکی" (و سرمايه گذاران خارجی و داخلی ديگر) هر زمان بخواهند می توانند سرمايه و سود خود را به دلار کنند و از تايلند بيرون بکشند. يکسال بعد، چين شرايط بهتری را به "نايکی" ارائه ميدهد. مثلا نيروی کار ارزانتر و همچنين تخصيص بخش بزرگی از بودجه دولت به سرمايه گذاری در شبکه ارتباطات و راهها و هر زيرسازی ديگر که برای تحرک سرمايه ها مهم است. بنابراين نايکی بساطش را از تايلند جمع کرده و در چين پهن ميکند. ده ها هزار کارگری که از روستاهای تايلند کنده شده و برای کار به کارخانه "نايکی" آمده بودند، بيکار ميشوند، و تمام تسهيلات زيربنائی که برای جلب نايکی به سرمايه گذاری فراهم شده بود تقريبا بيحاصل و بی مصرف بر جای می ماند. 
   عين همين اتفاق در مورد محصولات کشاورزی و کارهای دستی صادراتی کشورهای تحت سلطه می افتد. مثلا سيب و فرش صادراتی يکسال بازار جهانی دارد، اما سال ديگر ندارد. زيرا، دولت يک کشور ديگر حاضر شده پوست کارگران و دهقانان و کارکنان خود را دو بار بکند و همان کالاها يا خدمات را ارزانتر به بازار جهانی ارائه کند. امروزه آن سرمايه های خارجی که به قصد سرمايه گذاری مستقيم در توليد وارد کشورهای تحت سلطه می شوند، بطور موقت موجب رونق يک بخش اقتصادی می شوند و بطور موقت مقداری اشتغال ايجاد می کنند. بر سر اين نوع سرمايه گذاری رقابت هولناکی ميان کشورهای تحت سلطه در ارائه نيروی کار هر چه ارزانتر و خدمات و تسهيلات هر چه بيشتر برای سرمايه خارجی در جريان است. اما حتی با وجود ارائه نيروی کار ارزان و شرايط بهره کشی قرون وسطائی، اکثر سرمايه های خارجی برای توليد وارد کشورهای تحت سلطه نمی شوند. بلکه به شکل سرمايه های بورس باز می آيند. مسئله به اينجا ختم نميشود. سرمايه های بزرگ داخلی نيز از همين الگو پيروی می کنند. يعنی عمدتاً وارد توليد و ايجاد اشتغال نمی شوند و اگر هم بخواهند وارد اين عرصه فعاليت بشوند، خواهان برخورداری از همان تسهيلات هستند. يعنی خواهان ارزانتر شدن نيروی کار کارگر و امکان خارج کردن سرمايه و سود خود به کشورهای ديگرند که امکان سودآوری بيشتری را به آنها ارائه می دهد. بدين ترتيب، در ابتدای تونل سياست "ليبراليزاسيون"، رونق اقتصادی موقت در يک رشته و ايجاد برخی مشاغل برای بخشی از مردم است. و در انتهای تونل تشديد استثمار و فقر، بيکاری افسارگسيخته، نابودی توليدات داخلی، و دفن شدن مهارتهای کاری موجود.
   يکی از طرح های سازمان تجارت جهانی باز کردن هر چه بيشتر بازارهای کشورهای جهان بروی توليدات کشاورزی کشورهای امپرياليستی است. برای اين منظور، سازمان تجارت جهانی کشورهای تحت سلطه را موظف ميکند که از محصولات کشاورزی مورد مصرف مردم سوبسيد زدائی کند و بودجه های دولتی برای بخش کشاورزی را کاهش دهند. و اين در حاليست که کشاورزان در کشورهای امپرياليستی از حمايتهای دولتی گوناگون برخورداند. اين سياست، موجب نابودی وسيع بخش کشاورزی اين کشورها خواهد شد، که عليرغم رکود و عقب ماندگی هنوز بخش بزرگ مواد غذائی مردم را تامين کرده و بزرگترين منبع ايجاد شغل هستند. خواهد شد. روند فقر در اين بخش از جهان تشديد خواهد شد. ميليون ها دهقان مهاجر ديگر به حاشيه شهرهای باد کرده سرازير خواهند شد.
 نقش دولت ها
   در تحقق آزادی عمل سرمايه، دولت های کشورهای تحت سلطه نقش کليدی بازی ميکنند.زندگی اقتصادی اين دولت ها وابسته به تزريق سرمايه از خارج است. بنابراين برای جلب سرمايه خارجی حاضرند عليه کارگران و دهقانان و توليد کنندگان مستقل کشور خود دست به هر جنايتی بزنند. برای همين، آن ها با استفاده از سياست هائی مانند بی ارزش کردن پول داخلی، هزينه نيروی کار و هزينه خريد کليه ثروتهای کشور را برای سرمايه های خارجی بشدت پائين می آورند. آن ها با تصويب قوانينی دست سرمايه داران را در استخدام و اخراج دلبخواه کارگران، در بيرون کشيدن سود و سرمايه باز می گذارند. دولت های امپرياليستی و سازمان های اقتصادی جهانی از اين دولت ها انتظار دارند که برای سرمايه “محيط امن” درست کنند و برای اينکار اگر لازم است کارگران اعتصابی را به گلوله ببندند. راه انداختن ترفندهای سياسی توسط دولت ها بخشی از سياست سرکوب مبارزات کارگران و زحمتکشان است. 
   يکی از بحث های رايج که نظريه پردازان حکومتی در کشورهای تحت سلطه براه انداخته اند آن است که آيا "توسعه سياسی" و "توسعه اقتصادی" را بايد همزمان پيش ببرند يا اينکه "توسعه اقتصادی" را بدون "توسعه سياسی" می توان به پيش برد. نظر طرفداران "توسعه سياسی" اين است که بايد به قشرهای روشنفکر و ميانی جامعه امتيازات ظاهری در برخی عرصه ها بدهند تا اينان با حرکات مبارزاتی کارگران و زحمتکشانی که در زير فشار "توسعه اقتصادی" خرد ميشوند همراه و هم صدا نشوند. آنان معتقدند که از طريق ترفندهای سياسی ميتوان ميان مردم تفرقه انداخت و طرحهای "توسعه اقتصادی" را پيش برد. آن هائی که طرفدار پيشبرد طرحهای "توسعه اقتصادی" بدون "توسعه سياسی" هستند، طرق ديگری را برای تفرقه انداختن بين مردم مناسب تشخيص ميدهند. آنان می گويند، با دادن امتيازات اقتصادی می توان روشنفکران و قشرهای ميانی را خاموش کرد و مانع از همبستگی آنان با اقشار کارگری و زحمتکشان شد. در پس پرده اين گفتگوها و استفاده از واژه های ظاهرالصلاح نظير “توسعه سياسی يا اقتصادی”، طرح های تبهکارانه عليه مردم نهفته است.
جهان دو قطبی تر می شود
   "بازار آزاد جهانی"، "تجارت آزاد جهانی" و "آزاد سازی اقتصادی"، زندگی فلاکت بار اکثريت مردم جهان را بيش از پيش غير قابل تحمل کرده است. شکاف طبقاتی، شکاف ميان دارا و ندار در سطح هر کشور و در بين کشورهای مختلف جهان روزبروز فزونی يافته و بيشتر هم خواهد شد.
   در سطح جهان فقط شکاف ميان دو قطب امپرياليستی و تحت سلطه عريض نشده، بلکه در هر کشور نيز شکاف ميان فقير و غنی تشديد يافته است. در اغلب کشورهای جهان شکاف ميان اهالی دچار سوء تغذيه و قشر پرخور هر چه بيشتر ميشود.
   در کشورهای تحت سلطه از يکطرف هم زاغه ها گسترش می يابند و از طرف ديگر کاخ های افسانه ای در مناطق ثروتمند نشين شهرها ساخته ميشوند. در حاليکه اکثريت مردم با روزی يک دلار يا دو دلار زندگی ميکنند، سطح زندگی قشر کوچکی از سرمايه داران، ملاکان، سران دولت و کارگزاران حکومتی و ارتشی اين کشورها با ثروتمندان اروپائی برابری می کند. 
   اما دو قطبی شدن تنها محدود به کشورهای تحت سلطه نيست. در برخی کشورهای امپرياليستی غرب، سطح بيکاری در دهسال گذشته متجاوز از ۱۰ درصد بوده است. دولت های اروپای غربی سياست های معروف به "دولت رفاه" که اشتغال را تضمين می کرد، کنار گذارده اند زيرا اين سياست ها ديگر با سودآوری سرمايه سازگاری ندارد و امروز با افزايش رقابت جوئی و کارآمد کردن سرمايه های اروپائی در تضادند. عکس العمل های طغيانی ناشی از اين شکاف طبقاتی و محروميت تشديد يافته قشرهای تحتانی را دولت های بورژوايی از طريق گسترش سرکوب و قهر، و فريبکاری سياسی و ايدئولوژيک و مذهب و خرافه مهار می کنند.
پديده گسترش و تعميق فقر 
   امروز هيچکس نمی تواند اين واقعيت را انکار کند که فقر و گرسنگی موجود در جهان ساخته دست بشر است. امروز فقر مسئله ای مربوط به قدرت سياسی و سلطه بر ابزار توليد و منابع طبيعی است و نه بعلت اينکه بشر نتوانسته به اندازه کافی طبيعت را مهار کند. مربوط به آن است که اقليتی اين قدرت سياسی و سلطه اقتصادی را دارند و اکثريتی ندارند. اينهمه فقر و همزمان اينهمه ثروت مادی توليد شده توسط بشر، در تاريخ بيسابقه است. امروز ثروتهای مادی توليد شده در جهان، چندين برابر نيازهای غذائی، مسکن، بهداشت، تحصيل و سفر هر تک نفر از اهالی جهان است. با اين وصف همين امروز در جهان روزانه ۲۰ ميليون کودک عقب مانده بدنيا می آيند چون به اندازه کافی نمک يد دار به مادرشان نرسيده است. امروز اکثريت مرگ و مير مردم جهان نه از بلايای طبيعی بلکه از بلايای انسانی است. حتی در ميان بلايای انسانی اين جنگها نيستند که بيشترين کشته و معلول را بر جای می گذارند، بلکه جنگ اقتصادی نظام سرمايه داری عليه مردم جهان بيشترين قربانيان را از مردم می گيرد. امروزه بسياری از بيماران که قابل درمان هستند، می ميرند زيرا به ساده ترين داروها دسترسی ندارند. بخش بزرگی از ابتلای مردم به بيماری ومرگ و مير به دليل عدم دسترسی آنان به خدمات زيست محيطی لازم مانند آب آشاميدنی و فاضلاب است. امروز، اغلب کودکان جهان که به مدرسه نميروند، بدليل فقر ترک تحصيل کرده اند و بدليل فقر مدارس روستائی و معلمان روستائی عاطل و باطل مانده اند. بنابراين خيلی روشن است که فقر و گرسنگی مربوط به آن است که ثروتهای مادی توليد شده در هر کشور، و در کل جهان، توسط اقليتی صاحب قدرت در جهان و هر کشور تصاحب می شود. و اين اقليت برای حفظ اين موقعيت با اسلحه از قدرت خود دفاع می کند. بخش عظيمی از بودجه های "توسعه" دولتهای کشورهای تحت سلطه صرف اهداف نظامی، امنيتی و سياسی می شود. اکثر "کمکهای" اعطائی از سوی امپرياليست ها به اين کشورها نيز برای امور نظامی، سياسی و حفظ منافع اقتصادی مشخص هزينه می شود و نه برای از بين بردن گرسنگی و بيسوادی.
   امپرياليستها و مشاطه گران آنها در کشورهای تحت سلطه می گويند، هر کشوری خود را به ماشين "بازار آزاد جهانی" امپرياليست ها نبندد، در فقر و عقب ماندگی غوطه خواهد خورد. اما واقعيت آنست که در دنيای امروز دليل عمده فقر و گرسنگی و شرايط زيست تکان دهنده بخش بزرگی از مردم دنيا و عقب ماندگی بخش اعظم دنيا،  به دليل سلطه سرمايه داری امپرياليستی بر جهان است. کارکرد نظام سرمايه داری امپرياليستی است که دنيا را به اقليتی چاق و چله و اکثريت چند ميلياردی گرسنه، تقسيم ميکند. کارکرد اين نظام است که هشتاد درصد منابع جهان را به چند کشور که تنها ۱۵ درصد از مردم جهان را در بر ميگيرد، منتقل ميکند. در همين اقتصاد جهانی است که چند رئيس بانک و مدير که در پايتختهای آمريکا، فرانسه، ژاپن، آلمان و غيره نشسته اند با فشار دادن يک دگمه کامپيوتر، با جابجا کردن سرمايه از رشته ای به رشته ای ديگر، يا از نقطه ای از جهان به نقطه ای ديگر، ده ها هزار کارگر را از کار بيکار ميکنند يا ميليون ها دهقان را ورشکسته می کنند. 
   در قرن بيست و يکم، آيا اين جهان به صاحبان واقعی اش تعلق خواهد يافت؟ يا اينکه باز هم اقليتی بر اقتصاد و سياست جهانی حکومت کرده و اکثريت مردم جهان را مانند حيوان بارکش به خدمت خواهد گرفت. آنها تا کی بر اريکه قدرت سوار خواهند بود که به کارگران بگويند: تو تنها تا زمانی ميتوانی زنده بمانی که کار کنی، و تنها تا زمانی که کار کردنت برای سرمايه سودآور باشد ميتوانی کار کنی. طبقه کارگر و توده های ستمديده سراسر جهان بايد جواب اينان و طرحهای اقتصادی شومشان را با انقلاب بدهند و خواهند داد؛ انقلابی که اقتصاد و سياست استثمارگرانه حاکم بر جهان را سرنگون کند. به يک کلام نظام سرمايه داری جهانی با عملکرد خويش هر روز و هر لحظه به دنيا گوشزد می کند که سودمندی خود را از دست داده است؛ و نظامی کهنه و وحشی و منسوخ است که ديگر نيازی به بقای آن نيست. اين در حالی است که توليد ابعادی بيسابقه و عظيم يافته و عدم کفايت توليد که زمانی توجيه تاريخی تقسيمات و تمايزات طبقاتی بود، رخت بر بسته است. کار متعادل و استفاده متعادل از نعم مادی و رشد خلاقيتهای ذهنی بشر، کاملا امکان پذير است. مدتهاست که شرايط گذر به يک نظام متفاوت که اصل کمونيستی "به هر کس به اندازه نيازش، و از هر کس به اندازه توانش" در آن قابل تحقق باشد، بوجود آمده است.
 جمعی از فعالين کارگری (jafk)  
kargaranfa@gmail.com
jafk.blogfa.com
آذر ماه ۸۸

November 21, 2009

زندان يک ميدان ديگر مبارزه

بالاخره علی نجاتی، رئيس هيئت مديره‌ی سنديکای کارگران نيشکر هفت تپه، و دوست و مدافع حقوق همه‌ ما کارگران و تمام انسانهائی که از حاصل دسترنج خود زندگی ميکنند، زندانی شد. خدمتگزاران سرمايه‌ او را به جرم هدايت کارگران مجتمع صنعتی نيشکر هفت تپه در ايجاد تشکل خود ساخته  و تحصيل حقوق بر حقشان به زندان انداختند. خدمتگزاران سرمايه‌ او را به زندان انداختند تا کارگران به ميدان آمده و فعالين کارگری در سراسر ايران را از پيگيری حقوق خود و همطبقه‌ئی هايشان بازدارند. آری علی در زندان به چهار دوست و همکارش، فريدون نيکوفرد، قربان عليپور ، جليل احمدی و محمد حيدری مهر پيوست تا بلکه سرمايه‌داران با درد سر کمتری به بيرون کشيدن شيره جان کارگران ادامه دهند. اما زهی خيال باطل. ما شک ندارم که علی و همکارانش در زندان نيز همچون بيرون به مبارزه عليه ستم سرمايه‌داران و افشای نقش خدمتگزاران آنها ادامه خوهند داد. آنها در زندان نيز که مملو از قربانيان نظام سرمايه‌داری است ، به مبارزه خود ادامه خواهند داد و با تجارب ارزنده‌تری دوباره در بيرون به صفوف ما خواهند پيوست و با هم به کشمکش خود عليه ستمگران ادامه خواهيم داد. ما کارگران به همراه فرزندان و همسرانمان در کنار همسر و فرزندان علی و ۴ همکار در بندش هستيم. ما ضمن محکوم کردن اين عمل ضد کارگری و غير انسانی  خواهان آزادی بی قيد و شرط آنان و بازگشت همه‌ آن عزيزان به سر کارهایشان هستيم.

علی و چهار همرزمش از تبار پرولتاريای صنعتی و از خطه‌ی مبارز خيز و صنعتی خوزستان هستند. آنها هم جنس کارگران قهرمان صنعت نفت، اين نيروی اصلی سقوط حکومت پهلوی و رهروان کسانی هستند که دهها ميليون نفر در دوره‌ انقلاب به نفعشان شعار ميدادند: "کارگر نفت ما + رهبر سرسخت ما". علی و همکارانش از روزی که تشکل خود ساخته  خود را تشکيل داده اند ، تا همين امروز زير بارانی از توطئه و فشار کارفرما و نيروهای اطلاعاتی و قضائی بوده ا ند ، تا به طبقه کارگر ايران اعتماد به نفس نبخشند و از حقوق پايمال شده کارگران هفت تپه دفاع نکنند. اما اين توطئه‌ها سر برافراشته‌شان را خم نکرد که هيچ ،  بلکه مصممتر از قبل به دفاع از حقوق روای همطبقه‌هايشان ادامه دادند. علی تا آخرين لحظه‌ حضورش در بيرون با قلم و قدم عليه سرمايه‌داران و به نفع کارگران تلاش کرد.

در دل کشمکشی که در جامعه موجود است سرمايه ‌داران برای ما کارگران و خانواده‌هايمان در حال پختن آش شوری هستند. آنها تا هم اکنون شير را از ميليونها نوباوه، قلم و کاغذ را از ميليونها کودک ، خدمات بهداشتی و درمانی را از صدها هزار مريض ما دريغ کرده‌اند. آنها حتی دستمزدهای بخور و نمير ما را نميدهند. اکنون آنها ميخواهند با حذف يارانه‌ها و جلوگيری از اضافه‌ کردن دستمزدها و عدم کار آفرينی بر محروميت ما بيافزايند. آنها ميدانند که ما پيگيرانه تلاش خواهيم کرد تا اين آش را به حلق خودشان بريزيم. آنها علی و عليها را از ما ميگيرند تا در اين مبارزه‌ پيش رو ضعيفمان کنند. اما تا عليها در داخل زندان مشغول مبارزه‌اند، ما در خارج برای پر کردن جايشان تلاشمان را بيشتر خواهيم کرد. زندانی کردن نمايندگان کارگران نيشکرهفت تپه نه اينکه نمی تواند کارگران نيشکر هفت تپه را مرعوب کنند ، بلکه کارگران نيشکر هفت تپه به پاس خدمات اين عزيزان در مدت کمی که در خدمت آنان بودند از هر نظر از آنان حمايت می کنند .

وظيفه ما کارگران حمايت از خانواده اين عزيزان است و از هر طريقی که برايمان ممکن است بايد از هر نظر آنان را ياری دهيم .

ما معتقد هستيم که کارگران در هر نقطه از جهان ، تشکل های کارگری و انسان‌های آزاديخواه، خانواده اين کارگران زندانی را تنها نخواهند گذاشت و از لحاظ مادی و معنوی آنان را مورد حمايت  های کارگری قرار خواهند داد .

(( براساس نظر خود اين عزيزان که از کارگران خواستند تا آنان را کمک کنند. ))

نجيبه صالحزاده و محمود صالحی

تاريخ ۲۶/۸/۸۸

www.komitteyehamahangi.com

November 20, 2009

به مادران

شايدبتوانندهمۀ گلهارانابودکنند.اما،
هرگزنميتوانندبهارراازفرارسيدن بازدارند.
      پابلونرودا

برای مادران دليرو مقاوم و اندوهگين کردستانِ هميشه انقلابی که در سوگ از دست دادن  فرزندان  مبارز و ازاديخواه خويش با قلبی گلگون و اندوهگين به مقاومت خويش ادامه ميدهند.
با درودهای بيکران به مادرعزيز و گرامی احسان فتا حيان که اکنون برای از دست دادن فرزند مبارز،آزاديخواه  ومصمم خويش با دردی عظيم واز دست دادنی بيکران و غير قابل جبران روبرو گرديده است.

با درود به همۀ مادران فداکار و رنج کشيده و نازنينی که اکنون فرزندان مبارز، اگاه و با ارادۀ انقلابی و مصمم آنان در چنگال رژيم ضد بشری سرمايه داری-اسلامی در زندانهای(سياه چالها) شهر سنندج،سقز ،بانه،کامياران،کرمانشاه وديگرشهرهای  کردستانِ هميشه مقاوم و مبارز در زير شکنجه ها و فشارهای طاقت فرسای جلادان ، باز جويان ، حاکمان شرع و قا ضيان حافظ و حامی ارتجاع اسلامی و سر مايه قرار دارند.

بابهترين احترامهاوستايشهادربرابر مادرانی که درکردستان اين سنگرهميشه  پايدار انقلابيون کمونيست، ازاديخواهان و خلقهای مبارز تحت سخت ترين و دشوارترين شرايطِ اشغال نظامی و سر کوب و دستگيری و اعدام، فرزندانی را با اينچنين وجدان و روحيه انقلابی و ازاديخواهانه  وبا  اين درجه از اگاهی بالا  پرورش داده اند که نسل جديد نيز به مبارزه با رژيم بر بريت و سر کوب جمهوری اسلامی به پاخاسته است.

درود به مادران اگاه و شجاع کردستان که در اين ۳۰ سالۀ عمر ننگين جمهوری اسلا می هميشه مورد فشار و سر کوب، چه به خاطر  فعا ليتهای انقلابی خودو همسرانشان ، برادرا نشان و اکنون نيز به خاطر فرزندان انقلابی و مبارز خويش از طرف رژيم ضد بشری تحت بد ترين فشارهای احساسی، عاطفی،سياسی و اجتماعی هستند. ولی با وجود رعب و وحشتی که رژيم سر کوبگر جمهوری اسلامی در اين دوران طولانی بوجود اورده و خواسته که مانع اين مبارزات شود موفق نشده است  که از مبارزات انقلابی و ازاديخواهان و دموکراتيک کارگران و زحمتکشان کردستان جلو گيری به عمل آورد.

اين مادران مبارز با و جود تمام اين فشارها  ،دستگيريها ،اعدامها و سر کوب ممتد، هرگز مانع فعاليتهای ازاديخواهانۀ فرزندان خويش( عليرغم تما م خطرات شرکت در مبارزه) نگرديده اند. بدون وجود مادرانی اينگونه ازاديخواه و اگاه فرزندانی بدينگونه مسئول و مبارز نمی توانسته است  پرورش يابد.مادران ۳۰ سال پيش در کردستان انقلابی با جلادی مثل خلخالی ،نمايندۀ خمينی در کردستان روبرو بودند،خلخالی خونخوار که از کشتن انقلابيون و کمونيستها و خلق به پا خاستۀ کُرد سيراب نمی گرديد وبه عنوان  يکی از جنايتکاران حرفه ای در تاريخ لقب گرفته است.اکنون مادران شحاع کردستان با جنايتکار ديگری به نام حجت الاسلام حسن بابائی قاضی شرع شعبۀ دادگاه سنندج روبرو ميباشند که هما نند برادر مسلمان جنا يتکار خويش خلخالی با دادن احکام اعدام فوری  برای اين فرزندان راستين کارگران و زحمتکشان به جنايتهای خلخا لی در اين برهۀ زمانی ادامه ميدهد.بدون شک اين جانيان در اينده ای نزديک با شورش و بر پا خاستن کارگران و زحمتکشان در کردستان و ساير نقاط ايران پاسخ مناسب در قبال اعمال ارتجاعی و سر کوبگرايانۀ  خود را خواهند گرفت و در ان روز است که مادران کمونيستها ، انقلابيون و آزاديخواهان و  جانباختگان راه آزادی  به شادی و سرور خواهند نشست.

در زير با اجازۀ رفيق ملکه مصطفی سلطانی خواهر گرامی رفقا ی کمونيست و پيشمرگان مقاوم و جانباختۀ کومه له خانوادۀ   مصطفی سلطانی ،قطعه ای از وصيت نامۀ رفيق ماجد مصطفی سلطانی را برای مادر نازنين احسان فتا حيان و مادران مبارزين و انقلابيون جان باخته و زندانی می آورم تا تسلی برای قلبهای گلگون و داغدار آنان باشد.وصيت نامۀ رفيق ماجد سلطانی سند وزين و گرانقدری از اعتقاد و اراده و اگاهی بالای رفيق کمونيست و بی نظيری است که به نظر من جا دارد که به عنوان يک سند کم نظير کمونيستی ارزيابی شود. با درودهای بی پايان به پدر و مادر و خانوادۀ مبارزرفقا مصطفی سلطانی(متن کامل اين نوشته در سايت آزادی بيان موجود است)

قطعه ای ازوصيت نامۀ رفيق ماجدمصطفی سلطانی

"امامادرم فرزندتو نيستم ،حاشا کنمت مادر،اگرازمردن من زاربزنی وبراعدام من چون مردن ياد کنی،فرزندتونيستم اگرديدی تن آغشته به خونم راغم به دل راه دهی،وبرکاردشمن زار بزنی،حاشا کنمت مادراگر رفقای رهم برتن تو رخت عزاببينند.مادرتيرباران درراه طبقۀ کارگر عروسی من است،پيراهن آغشته به خون من چلچراغ حجلۀ من است.
اگر مادری و مادر من به پاخيز! جامۀ سرخ به تن کن ،گل سرخ بياذين بر سينۀ خواهرم ،تفنگ و فشنگدانم را بر دوش خواهر بگذار که سالهاست آيين مرا با خود دارد. "

ياد همۀ جانباختگان کمونيسم ومبارزان آزادی گرامی باد.
به همبستگی با مادران و خانواده های مبارزان کمونيست، انقلابی و ازاديخواهان بر خيزيم.
بنفشه کمالی ۲۰۰۹ .۲۰.۱۱
http://shadochdt.wordpress.com
 banafshekamali@gmail.com

November 19, 2009

سازماندهی صندوق تعاون کارگری در مراکز کاری

 يداله خسروشاهی
سازماندهی صندوق تعاون کارگری در مراکز کاری

رژيم جمهوری اسلامی جهت جلوگيری از سازمانيابی کارگران در مراکز کاری فشار مضاعفی را بر فعالين جلو صحنه کارگری وارد می کند.هدف رژيم از اين فشارها در مضيقه مالی قرار دادن اين فعالين و دور کردن آنها از توده کارگران است.
واقعيت اين است که با توجه به تورم موجود، دستمزد شاغلين کارگری کفاف مخارج زندگی آنها را نمی دهد. حال اگر کارگری بهر دليل اخراج و يا روانه زندان شود خانواده او در مضيقه مالی شديدی قرار خواهد گرفت. چرا که برخلاف کارگران کشورهای پيشرفته صنعتی که کارگران با مبارزه خود توانسته اند در صورت بيکاری از حداقل حقوق بيکاری بهره مند شوند، در ايران کارگری که بيکار می شود بدون هيچ پشتوانه مالی در جامعه رها شده و فشار مالی شديدی بر او و خانواده اش وارد خواهد شد. ما همواره اخبار خودکشی کارگرانی که پس از بيکاری و اخراج بر اثر فشار مالی خود را از اين جهنمی که برايشان ساخته اند رها کرده اند را می شنويم و يا  فروش کليه و جُرم خری نيز بخاطر فقر مالی در بين خانواده ها ی کارگری رواج پيدا کرده است.
طی چند سال اخير رژيم با توجه به رقايت شديد در بازار کار و خيل ميليونی کارگران بيکار، با اخراج و زندانی کردن فعالين کارگری در صدد برآمده که با ايجاد رعب و وحشتِ بيکاری در ميان کارگران آنها را از هرگونه اقدام جهت سازمانيابی خود برحذر دارد و در ايجاد وحدت و يکپارچگی کارگران موانعی را ايجاد کند. نمونه بارز آن سرکوب شديد کارگران سنديکای واحد و بيکار کردن بيش از سی نفر از فعالين اين سنديکا و زندانی کردن اسالو و مددی از مسئولين سنديکا، سرکوب و دستگيری فعالين کارگری در کردستان،فشار غير انسانی و طاقت فرسا بر محمود صالحی در زندان با توجه به مريضی شديد ايشان و همچنين دستگيری تعداد زيادی از فعالين کارگری در اول ماه مه در پارک لاله و پرونده سازی برای آنها می باشد. که اين وحشت و حساسيت بسيار رژيم در مورد وحدت کارگران را به نمايش می گذارد.همه اين توحشات و سرکوب ها بدين خاطر است  که مسئولين رژيم با توجه به تجربيات سال پنجاه و هفت بخوبی می دانند که در صورت متحد شدن کارگران هيچ نيرويی قادر به جلوگيری از اقدامات آنان نخواهد بود. لذا در موقعيت فعلی که اکثر مراکز کاری و اقتصادی کشور به سپاه پاسداران سپرده شده، رژيم بحساب خود در نظر دارد علاج واقعه را قبل از وقوع به پيش برد و حاکميت پادگانی را بر جامعه کارگری مستولی نمايد.
از اين روست که اخيرآ اين موضوع گريبانگير فعالين کارگری سنديکای نيشکر هفت تپه نيز شده است. طی مبارزه چند ساله، کارگران هفت تپه علی رغم فشارها و سرکوب های رژيم توانستند تشکل خود را سازمان دهند. اما با توجه به تجربه سنديکای واحد، رژيم همان ابزار زندان و بيکاری را در مورد فعالين کارگری هفت تپه نيز در پيش گرفت و اخيرآ چهار نفر از فعالين کارگری اين سنديکا را روانه زندان کرد. اين در موقعيتی است که حکم شش ماه زندان تعزيری و شش ماه زندان تعليقی علی نجاتی مورد تائيد قرار گرفته و پرونده ديگر اين فعال کارگری و رضا رخشان در يکی ديگر از دادگاه ها جهت پيگيری قضايی مفتوح است و امکان به زندان رفتن اين دو فعال کارگری و منتخب کارگران نيز بسيار زياد می باشد.
اين درست است که زندان فشار زيادی بر فعالين کارگری وارد می کند. بخصوص فشارهايی که اين فعالين در مدت زندان متحمل می شوند غير قابل انکار است. نمونه آن فشار مضائف بر اسالو است که به زندان کرج منتقل شده و در آنجا با توصيه مسئولين زندان هر روز مورد تهاجم قرار می گيرد و حتا از معالجه او جلوگيری بعمل می آيد. اما در همين موقعيت فشار مالی که بر خانواده اين فعالين کارگری وارد می شود تاثير بسيار بدی بر روحيه فعالين کارگری زندانی وارد می کند که حتا با فشار زندان قابل مقايسه نيست.
از طرفی با توجه به برخورد سرکوبگرانه رژيم،  کسی که در زمينه مسائل کارگری در حال فعاليت است گرچه آگاهانه امکان دستگيری و به زندان رفتن خود را پيش بينی می کند، اما لازم است حد اقل  از نظر تآمين مسئله مالی خانواده فکرش آسوده باشد و تمامی فکر و ذهنش در زندان متوجه اين موضوع نباشد که در نبود او چه فلاکتی از نظر مالی بر خانواده اش مستولی خواهد شد.
لذا لازم است کارگران در مورد رفع اين نقيصه و هيولای گرسنگی چاره ای بيانديشند و با راه کارهايی اين ترفند رژيم را خنثی کنند. يکی از راه های اصلی و اساسی که وجود دارد در وحله اول حمايت مالی کارگران هر مرکز کاری از نمايندگان و فعالين کارگری محل کار خود می باشد و در مرحله بعدی کمک مالی ساير کارگران به خانواده دستگير شدگان و اخراجی ها است.
بر مبنای اساسنامه هر سنديکا کارگران لازم است که پس از عضو شدن حق عضويت ماهانه خود را به سنديکا بپردازند. که در صورت عملی شدن اين موضوع هيات مديره و صندوق دار سنديکا قادرند بخشی از اين حق عضويت ها را با پذيرش ساير کارگران در اختيار خانواده کارگران زندانی و اخراج شده قرار دهند. در صورتی که در اساسنامه سنديکا صحبتی از پرداخت کمک مالی به فعالين کارگری برده نشده، فعالين سنديکا می توانند طی طوماری که به امضاء کارگران رسيده اين نقيصه را برطرف نمايند.
فعالين هر مرکز کاری قادرند با پذيرش کارگران اقدام به ايجاد صندوق تعاون کارگری کنند و ضمن واريز کردن حق عضويت ها و کمک های مالی ساير کارگران، مخارج خانواده فعالين کارگری زندانی را تآمين نمايند. در همين راستا نيز ساير فعالين کارگری می توانند با ايجاد صندوق همياری به خانواده کارگران زندانی کمک های مالی را جمع آوری و با در اختيار قرار دادن اين کمک ها به خانواده دستگير شدگان از فشار رژيم بر فعالين کارگری و خانواده آنها بکاهند.
واقعيت اين است که همانطور که آقای نجاتی طی دو نامه اخير خود تأکيد کرده اند که "من روی حمايت مادی- معنوی توسط کارگران و نه جاهای ديگر تاکيد می کنم."، من نيز معتقدم که تنها نيرويی که قادر است اين ترفند رژيم را خنثی کند و فعالين کارگری را از وحشت گرسنگی خانواده برهاند، خود کارگران هستند و نه هيچ نيروی ديگر خارج از محدوده کارگری.
برای درک بهتر موضوع من به چند تجربه شخصی خود اشاره می کنم، در سال هزار و سيصد و پنجاه و سه پس از يک اعتصاب موفق جهت گرفتن بخشی از خواسته های آنی کارگران در پالايشگاه تهران، من که دبير سنديکای کارگران اين پالايشگاه بودم بعنوان تحريک کننده و اغتشاشگر در صنايع نفت توسط ساواک دستگير و به کميته مشترک برده شدم. پس از يکماه شکنجه مرا با پاهای خونی به سالن اجتماعات پالايشگاه آوردند تا متنی را که ساواک نوشته بود در مقابل کارگران بخوانم. در آن متن من می گفتم که با داشتن ديپلم از کارمند شدن امتناع ورزيدم، چرا که هدفم ايجاد اغتشاش در نفت و ضربه زدن به اقتصاد کشور بود. پس از آنکه اين متن را خواندم بخاطر ضعف مفرط در حضور صدها کارگر که به من گوش می دادند از هوش رفتم و وقتی بهوش آمدم در بيمارستان شهربانی بودم.
پس ازاين نمايش، کارگران تصميم گرفتند که تا آزاد شدن من دست به اعتصاب بزنند. بعد از چند روز اعتصاب، مسئولين شرکت نفت پذيرفتند تا زمانی که من در زندان هستم دستمزد مرا به خانواده ام پرداخت کنند و دکتر اقبال اين نامه را امضاء کرد و پس از آنکه نامه به کارگران نشان داده شد آنها با اين ترفند به اعتصاب خود پايان دادند.
يکی ديگر از مشکلات ما در آنمقطع تنبيه انظباتی کارگران بود. بعضی از کارمندان به بهانه های مختلف کارگران فعال را برای چند روز از کار معلق می کردند. که اين تعليق در پرونده آنان ثبت می شد و درموقع افزايش مزد به اين کارگران چيزی تعلق نمی گرفت ضمن اينکه در مدت تعليق نيز دستمزدی به آنها پرداخت نمی شد.
مسئولين سنديکا تصميم گرفتند که در صورت تعليق بی مورد کارگران، دوبرابر دستمزد روزهای تعليق را از صندوق سنديکا به کارگر بپردازند. با اجرائ اين برنامه و پس از مدتی ما ديگر شاهد تعليق بی مورد کارگران نبوديم و با اين تصميم قادر شديم مقابل اين ترفند کارفرما بايستيم و عمل او را خنثی کنيم.
تجربه ديگر که من طی سه سال در متن آن قرار داشتم مربوط به کارگران بندر ليورپول انگليس و کارگران بيمارستان "هليندگدون" لندن است.  پانصد نفر از کارگران رسمی بندر ليورپول بخاطر اخراج چند کارگر قراردادی دست به اعتصاب زده و خواهان بازگشت آنان به کار شدند. در همين زمان تعداد شصت نفر از کارگران زن هندی تبار بيمارستان هليندگدون که  تا بيست و نه سال سابقه کار داشتند بخاطر تغيير پيمانکار بيمارستان و تاکيد اين پيمانکار بر تحميل و تجديد قرار داد کاری نامناسب جديد دست به يک اعتصاب زدند. ما همراه با تعدادی از فعالين کارگری انگليس و فعالين کارگری کشور ترکيه  که مقيم انگليس هستند کميته ای در حمايت از اعتصاب اين کارگران را سازمان داديم. هر ماه حدود يکصد نفر با ساز و دهل به شهر ليورپول می رفتيم و در راهپمايی کارگران اين بندر شرکت می کرديم و طی دو سال چندين راه پيمايی  در شهر لندن در حمايت از اين کارگران را به پيش برديم.
کارفرمای بندر ليورپول طی نامه ای تمامی کارگران اين بندر را اخراج کرد. در مقطع شروع اعتصاب دولت در دست حزب محافظه کار انگليس بود. در ابتدا دبير کل اتحاديه آقای "بيل موريس"، از اعتصاب کارگران حمايت کرد. کارگران طی دوسال مبارزه توانستند حمايت تمامی اتحاديه های بنادر جهانی را بدست آورند. از استراليا تا کانادا، از ژاپن و فيليپين و اندونزی و تمامی اتحاديه های کارگران بنادر و کشتيرانی کشورهای اروپايی و ترکيه و ... به حمايت از اين اعتصاب روی آوردند و کمک های مالی بسياری به کارگران اعتصابی کردند. با توجه به نزديک بودن انتخابات در انگلستان و احتمال روی کار آمدن حزب کارگر و با توجه به اينکه چهل در صد از سهام اين بندر در اختيار دولت بود کارگران بندر ليورپول به اميد بازگشت به کار توسط حزب کارگر و حمايت اين حزب از آنها، اعتصاب را بمدت دوسال ادامه دادند. با روی کار آمدن حزب کارگر مسئولين اتحاديه بندر ضمن جلسات متوالی با نمايندگان مجلس و حزب کارگر دريافتند که اين حزب نيز همانند حزب محافظه کار از آنها حمايت نمی کند و به آنها پشنهاد بازخريد سنوات خدمت را می دهد. مسئولين اتحاديه کارگران بندر ليورپول شکايت خود را به کنفدراسيون کارگران حمل و نقل جهانی ارائه دادند. طی نشستی با دبير کل اين کنفدراسيون و دبير کل اتحاديه کارگران حمل و نقل انگليس و نماينده دولت، هر سه اين نمايندگان رآی به بازخريد کارگران دادند و آنها را از کار برکنار کردند.
 در ابتدای شروع اين اعتصاب  من طی مطلبی که در نشريه کارگران بندر ليورپول نيز به چاپ رسيد به آنها يادآور شدم که دلخوش کردن به نمايندگان مجلس آينده و حزب کارگر هيچ گرهی از کار شما را باز نخواهد کرد. در آن نامه قيد کردم که گرچه حمايت های جهانی ساير کارگران مفيد است اما حمايت کارگران انگليس از اين اعتصاب از درجه اهميت بيشتری برخوردار است و بايستی نيروی خود را صرف گرفتن حمايت از کارگران انگليس کرد. اما در تمامی مدت اين دو سال تاکيد بر گرفتن حمايت های بين المللی و توهم به نمايندگان مجلس و حزب کارگر باعث غفلت نمايندگان بندر در جهت کسب حمايت از ساير کارگران کشور خود شد. و همانطور که يادآور شدم در جلسه نهايی، دبير کل کنفدراسيون کارگران حمل و نقل جهانی و دبير کل کارگران حمل و نقل انگليس همراه با نماينده دولت حکم اخراج تمامی اين پانصد نفر کارگر را صادر کردند. لازم است يادآور شوم که طبق قوانين انگليس اگر اعتصاب کارگران در چارچوب قوانين اتحاديه به پيش رود و اتحاديه از اعتصاب حمايت کند، دستمزد زمان اعتصاب بر عهده اتحاديه است. اما چنانچه کارگران خارج از اتحاديه دست به اعتصاب بزنند و اعتصاب مورد موافقت اتحاديه قرار نگيرد، دولت موظف است به خانواده کارگر اعتصابی دستمزد بيکاری پرداخت کند ولی دستمزد خود کارگر در زمان اعتصاب قطع می شود.
از طرف ديگر زنان اعتصابی بيمارستان هليندگدون لندن در ابتدا به اتحاديه خدمات "يونيسون" روی آوردند. اتحاديه از اعتصاب آنها حمايت کرد. اما با توجه به طولانی شدن زمان اعتصاب مسئولين اتحاديه خدمات پيشنهاد بازخريد شدن کارگران را به آنها دادند. نماينده اين شصت زن نظافتچی اين پيشنهاد را رد کرد. در نتيجه پس از حدود يکسال و نيم اتحاديه خدمات آنها را از اتحاديه اخراج کرد. زنان اعتصابی و بخصوص نماينده آنان در اين مدت با مراجعه به مسئولين حزب کارگر و نمايندگان مجلس به نتيجه مورد دلخواه خود که بازگشت بکار طبق قرار داد سابق بود نرسيدند. زنان اعتصابی در عمل دريافتند که از اين امام زاده ها معجزه ای نمی توان انتظار داشت. آنها طی يک جلسه جمعی تصميم گرفتند که به کارگران و نيروهای مترقی انگليس روی آورند و حمايت از اقدام خود را از آنها بخواهند. طی يکسال و نيم بعد اين زنان اعتصابی ضمن شرکت در تمامی تظاهرات با سخنرانی و بازگويی مشکلات خود و همچنين  تماس با کارگران انگليسی و احزاب و شخصيت های مترقی قادر شدند حمايت وسيعی از خود را بدست آورند. و در نهايت پس از سه سال مقاومت و برگزاری پيکت اعتراضی هر روزه در جلو بيمارستان موفق شدند بر مبنای قرارداد کار سابق بکار بازگردند.
در جشن بازگشت به کار که در يک سالن برگزار کردند، نماينده اين شصت زن مبارز طی سخنانی ابراز داشت: در ابتدای اعتصاب ما اميدمان به اتحاديه خدمات، حزب کارگر، نمايندگان مجلس و حتا مسئولين کليسا بود. طی يکسال و نيم بارها به آنها مراجعه کرديم که در نهايت هيچ نتيجه ای از اين جماعت عايد ما نشد. او اظهار داشت من که يک فرد مذهبی بودم در عمل دريافتم که دست همه اين ها برای بی حقوق کردن ما در دست يکديگر است. لذا به کارگران و مردم روی آورديم و در نهايت با اهرم و پشتيبانی آنها به نتيجه رسيديم و در انتها با شعار "زنده باد سوسياليسم" سخن خود را به پايان رساند.   
لذا  با توجه با تجربيات خود(۱)، باز هم من  تأکيد بجای آقای نجاتی را مد نظر قرار می دهم و همچون ايشان می گويم که "کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من". تکيه بر کارگران و ايجاد وحدت و يگانگی و احساس مسئوليت در آنها نسبت به منتخبين خود چاره برون رفت از اين جوهيولای گرسنگی است که از طرف رژيم ايجاد شده است.
چاره کارگران وحدت و تشکيلات است
يداله خسروشاهی
بيست و دوم آبان ماه هزار و سيصد وهشتاد و هشت
 (۱) من عمداً برای جلوگيری از طولانی شدن مطلب به تجربه کارگران شرکت نفت  در مورد گرفتن کمک مالی در مقطع اعتصابات سال پنجاه و هفت اشاره ای نميکنم. کسانی که مايل باشند ميتوانند به نوشته من تحت نام " تجربه نفتگران در انقلاب پنجاه و هفت  " در سايت های فارسی زبان رجوع نمايند. 

آيا اسرائيل با استقرار دمکراسی در ايران مشکلی دارد؟

 

کورش عرفانی                                                                      korosherfani@yahoo.com

جنبش کنونی مردم ايران می رود تا در نهايت راه خود، رژيم جمهوری اسلامی را تعيين تکليف کند و کشور را در مسير تغييراتی مهم قرار دهد. تغييراتی که مثبت بوده و می تواند در نهايت کشور را به سوی استقرار يک مردمسالاری متعارف پيش ببرد. در حالی که در داخل و خارج فعالان جنبش به پيش بردن آن و يافتن راه های تداوم بخشيدن حرکت و در نهايت کسب پيروزی مشغول هستند، توجهات نبايد از برخی خطرهای مهمی که در انتظار آينده ی کشورمان است کنار رود.
يکی از اين خطرات هجوم نظامی اسرائيل با همدستی آمريکا به ايران است. اين خطر چقدر واقعی است و تا چه حد جای نگرانی دارد؟ نوشتار کنونی به اين موضوع می پردازد.

نقش ايران در خروج اسرائيل از بحران
نخستين نکته ای که بايد متذکر شد وضعيت بحرانی جامعه ی اسرائيل است. فراموش نکنيم که رژيم صهيونيستی اسرائيل مدل يهودی دولت فاقد مشروعيت احمدی نژاد می باشد. يعنی مشتی نظامی – سپاه پاسداران اسرائيلی – که قدرت سياسی را در دست دارند. خوب می دانيم که هرجا نظاميان – با يونيفورم يا با لباس شخصی – کارها را بر عهده داشته باشند به دليل ناتوانی های مديريتی خود از يک سو و به دليل برخی باورهای ايدئولوژيک که ترکشان نمی کند هميشه آن کشور را به سمت بحران می برند و در نهايت برای فرار از بحران های داخلی يک جنگ خارجی به راه می اندازند. نگاه کنيم به نمونه ترکيه قبل و بعد از حکومت نظامی.
باند صهيونيستی نتانياهو و دزدانی که قدرت را در تل آويو در دست دارند در حال حاضر اين کشور را به بن بستی کشانده اند که دو راه را برای آنها می گذارد: يا قبول شکست و سپردن قدرت به دست نيروهای مترقی و صلح طلب يهودی-مسلمان-مسيحی و يا آغاز يک جنگ برای ترساندن مردم اسرائيل و بر سر قدرت ماندن. بن بستی که از آن صحبت می کنيم همه جانبه است. نابرابری اجتماعی و اقتصادی در اين کشور بيداد می کند. اقتصاد اسرائيل درموقعيت وخيمی است. رشد اقتصادی اسرائيل که در پنج سال گذشته بين ۴ تا ۵ درصد بود به ۱.۳ درصد سقوط کرد.  توليد ناخالص داخلی اين کشور در سه ماهه ی اول امسال ۳.۶ درصد کاهش يافت. صادرات اين کشور روبه کاهش گذاشته است ( ۶.۴ درصد از ژانويه ۲۰۰۸ تا ۲۰۰۹). ورود توريست ها در ابتدای سال   ۲۰۰۹ به ميزان ۳۰ درصد کاهش يافته است. ميزان بيکاری به مرز ۱۰ درصد رسيده است. ۲.۱ ميليون اسرائيلی طبق استانداردهای اين کشور زير خط فقر زندگی می کنند. ۷۵ درصد از خانواده های فقير فاقد بيمه و وابسته به کوپن های غذای مجانی هستند.    برخی مهاجران سالمند روسی و اروپای شرقی و اتيوپيايی در ميان زباله ها در جستجوی غذا هستند. منبع اصلی درآمد اين کشور از تسليحات است. تسليحات نيز برای فروش نياز به جنگ دارد. کمک های بلاعوض آمريکا که تا به حال به صورت غيرمشروط به اين دولت داده می شد امروز که مذاکرات صلح در بن بست است و آمريکا نيز برای تغيير تصوير خويش و بيرون کشيدن خود از باتلاق عراق نياز به صلحی حتی ظاهری هم شده دارد، ديگر نمی تواند با دست و دل بازی سابق ادامه پيدا کند. از آن سوی به دليل بحران جهانی اقتصاد و افشاء شدن دزدی های ميلياردی، جريانی که پول را از شبکه های مالی سرمايه داری به صورت قانونی و غيرقانونی به سوی اسرائيل پمپ می کرد دچار اشکال شده است. شبکه های پولشويی صهيونيسم افشاء شده  و حتی بانک های سوئيس که پناهگاه مالی دزدی های اين شبکه بود زير سوال رفته است.
از آن سوی، رويای صهيونيست ها برای ساختن اسرائيل بزرگ تحقق نيافته است. شکست نظامی اسرائيل درنبردهای اخير خود در لبنان و نوار غزه به آنها فهماند که با زور نمی توانند اسرائيل بين فرات و نيل را بسازند. حالا اين پروژه روی دستشان مانده است. ميليون ها يهودی را در سرزمينی جمع کرده اند که نه توسط نيمی از دنيا به رسميت شناخته می شود، نه آينده ی اقتصادی دارد، نه امنيت و نه چشم انداز آرمانی. اقتصادش که نيم قرن به طور عمده با تکيه بر پول های غير توليدی زيسته بود با مشکل روبروست. در صحنه ی بين المللی نيز گزارش سازمان ملل اين رژيم را به ارتکاب جنايت جنگی متهم ساخته و به اين ترتيب حاصل دهها سال تلاش تبليغاتی برای ارائه ی چهره ای صلح طلب از رژيم صهيونيستی نقش برآب شده است. از آن سوی فلسطينی ها بعد از شصت سال قتل عام و آزار و غارت هم چنان سرپا هستند و حق خود را می طلبند. تهديد فلسطينيان به اعلام يک کشور مستقل، دولت صهيونيستی را به وحشت انداخته است. در چنين شرايطی که بن بست دولت نتانياهو سراسری و عميق جلوه می کند می توان انتظار داشت که خروج از آن را مثل هميشه و مثل هر نظام ضد دمکراتيک ديگر تنها با جنگ جستجو کنند. روزنامه هاآرتس می نويسد: «نتانياهو انگيزه‌های زيادی برای حل اختلافات و حل ‌و فصل بحران با فلسطينيان دارد، زيرا وی از نظر استراتژيک در در حال برنامه‌ريزی برای جنگ با ايران و حزب‌الله است و افزايش بودجه‌ی امنيتی اسرائيل نشان دهنده‌ی اين مطلب است و تهيه و تدارک جبهه‌ی داخلی اسرائيل برای رويارويی نظامی نيز بر اين مهم اشاره دارد».

موقعيت آمريکا در ايران سناريو
البته اسرائيل تلاش خواهد کرد که اين کار را به تنهايی انجام ندهد و با خود، آمريکای در گل مانده را نيز وارد جنگ کند. حريف مناسب در اين ميان ايران است. رژيم جمهوی اسلامی که خود از حيث ماهيت صهيونيستی است و متشکل از افرادی است يهودی الاصل –احمدی نژاد، مشايی...-  که بالاترين مراتب قدرت را در کشور به دست دارند، بهترين هدفی است که برای چنين منظوری می توان مورد استفاده قرار داد. سپاه پاسداران که نتوانست با يک ميليون نيرو از پس ارتش ۲۰۰ هزار نفری عراق برآيد و در طول هشت سال يک ميليون کشته و مجروح و هزارميليارد دلار خسارت به جای گذاشت، اينک می خواهد بمب اتمی هم درست کند.  اين کار به مثابه ورود فيل به يک بلورفروشی می باشد. متخصصان و مسولان اتمی اش سر از اسرائيل در می آورند  و کامپيوترهای دستی حاوی مهم ترين نقشه های فعاليت اتمی سپاه ناگهان گم می شود.  کدام جمعيت بی لياقت و بی کفايتی بهتر از اين می توانست وجود داشته باشد تا بهانه ای به دست دشمنان ايران و ايرانی دهد که خاک ما را مورد بی سابقه ترين بمباران های تاريخ بشريت قرار داده و برای هزاران سال محيط زيست ايران را برای گياه و جانور و انسان غير قابل زيست کنند؟

نعمت های جنگ برای اسرائيل و آمريکا
برای اسرائيل اين به تمامی منفعت است. نخست اين که به طور موقت خود را از بحران داخلی رها می کند. دوم اينکه  به عنوان ابر قدرت منطقه جا می افتد و سوم اين که بزرگترين خطر برای خود، يعنی  ايران را، نابود می کند. دقت داشته باشيم اين ايران تحت جمهوری اسلامی نيست که برای اسرائيل خطر دارد، سی سال مماشات با رژيم نشان داد که اين دو فقط جنگ زرگری با هم دارند. مگر می شود دو رژيمی که هردو جنايتکار، ظالم و غارتگر و ضد بشر هستند با هم مشکلی عمده و آشتی ناپذير داشته باشند؟ حتی اگر هردو تا دندان به بمب اتمی مجهز باشند؟ مشکل اسرائيل با يک ايران عقب مانده تحت سيطره ی مثلث آخوند-بازار-پاسدار نيست، اين برعکس ايده آل صهيونيسم و سرمايه داری است. مشکل اما با يک ايران رها از استبداد، دمکراتيک و روبه پيشرفت است. زيرا چنين ايرانی سرنوشت تمام ملت های خاورميانه را تغيير خواهد داد. استقرار مردمسالاری در ايران تمامی رژيم های استبدادی نوکر صهيونيسم و سرمايه داری را در اردن و سوريه و عربستان و مصر و نيز اقمار غير مستقيم سرمايه داری روسی در آسيای مرکزی را به خطر خواهد انداخت و به اين ترتيب بساط اسرائيل و آمريکا و روسيه و اتحاديه اروپا در نفت خيز ترين منطقه ی جهان زير سوال خواهد رفت. پس لازم است به هر قيمت شده از شکل گيری اين سناريو جلوگيری کرد: اوباما برای خامنه ای نامه می نويسد تا راه نجات نظام جمهوری اسلامی را به او متذکر شود، روسيه قول وتو به آن می دهد و نتانياهو آمريکا را دعوت به تهاجمی می کند که به طور زيربنايی شانس شکل گيری قدرتی به اسم ايران آينده را برای هميشه از ميان برد.
در اين ميان ايالات متحده از انعطاف لازم برای رفتن به هر مسيری که منافعش را تامين کند دارا می باشد. فراموش نکنيم که درحال حاضر دولت آمريکا نظم اجتماعی شکننده ی حاکم بر اين کشور را به زور ميلياردها دلار کمک های دولتی به شهروندان بيکار و شرکت های ورشکسته حفظ کرده است، آن هم با استفاده از دلارهای بی پشتوانه. به همين دليل است که صهيونيسم می تواند از نفوذ سياسی و اقتصادی خود برای بالا بردن اين خطر در آمريکا بهره ببرد و دولت اين کشور را به اين باورنزديک سازد که يک جنگ جديد برای فعال ساختن اقتصاد آمريکا ضروری است.   به نظر می رسد که در يک تحليل نهايی و با توجه به قدرت لابی صهيونيست در اسرائيل و نيز نفع استراتژيک يک جنگ کوتاه مدت، اما پربار برای منافع استراتژيک آمريکا، زمينه برای توافق دو طرف آماده شده است. مذاکرات اخير و بی سابقه ی غيرعلنی نتانياهو با اوباما، ياری رسانی آمريکا به استقرار قويترين سيستم ضد موشکی موجود در مرزهای اسرائيل، انجام مانوورهای مشترک نظامی ميان آمريکا و اسرائيل، برقراری جلسات مشترک سازمان های امنيتی منطقه با حضور آمريکا و اسرائيل، بازگذاشتن دست موساد برای استقرار مراکز قوی شنود و جاسوسی در کردستان عراق و نيز سرمايه گذاری و شتاب دادن به برنامه ی توليد بمب های سنگر کوب توسط دولت ايالات متحده نمونه هايی از اقداماتی است که خبر از کسب آمادگی همکاری تل آويو و واشنگتن برای انجام اين ماموريت ضد ايرانی دارد، هرچند در داخل آمريکا صداهای مخالفی در اين باره بلند باشد.
نبايد از ياد بريم که نه سرمايه داری و نه صهيونيسم نظام هايی مبتنی بر خرد انسانی و يا ارزش های اخلاقی نيستند. درست عکس اين هستند. حرف اول و آخر را برای آنها تامين منافع يک اقليت در راس اين نظام سراسر ضد انسانی، ضد اخلاقی و ضد عقلايی می زند. اين جان و زندگی توده های مردم است که برايشان ارزشی ندارد.

جان کلام
نگارنده از طريق اين نوشتار کوتاه و بدون وارد شدن به جزييات می خواست توجهات را به روی اين نکته جلب کند که دشمن دمکراسی در ايران فقط احمدی نژاد و خامنه ای و عسگراولادی تازه مسلمان نيستند، اوباما، گوردن براون و نتانياهو نيز چنين آرزويی را برای کشور ما ندارند. شعارهايی مانند نه غزه، نه لبنان، جان فدايم ايران، درورای افشای چهره ی عوام فريبانه و جيغ های بنفش و توخالی ضد صهيونيستی رژيم سراسر فاسد و آدمکش جمهوری اسلامی، بيانگر واقعيت ريشه داری نيست. واقعيت اين است که ميليون ها انسان هم درغزه و هم در لبنان و هم در ايران قربانی رژيم های جنايت پيشه و غارتگر و ضد انسان هستند. ميان نتانياهو و احمدی نژاد فرقی نيست زيرا يکی مردم را در تهران و کهريزک می کشد و ديگری در نوار غزه و زندان های مخوف ارتش اسرائيل. آن چه بايد ما به عنوان انسان ايرانی از آن دفاع کنيم انسانيت است، در هرکجا و با هر مليتی. هم مردم فلسطين مظلومند و هم مردم ايران. نه نجات فلسطينی ها از طريق حکومت های جنايتکاری مانند جمهوری اسلامی ميسر است و نه ياری مردم ايران از طريق دولت های بدخواهی مثل رژيم صهيونيستی اسرائيل. وظيفه ی ماست که با تمام قدرت و شهامت در جنبش کنونی فعال باشيم تا با رها ساختن خويش از دست رژيم صهيونيست صفت جمهوری اسلامی، ايرانمان را نجات داده و تبديل به ايرانی کنيم، آزاد و آباد، تا الگويی باشد برای همه کشورها و ملت های منطقه. ملت ايران در سايه ی دمکراسی قادر است ملت اسرائيل را نيز از سلطه ی نظاميانی که شصت سال است دهها ميليون يهودی و مسلمان و مسيحی را در اين منطقه در دشمنی و جنگ و نفرت به گروگان گرفته اند نجات دهد.
بدون درافتادن در احساسات افراطی ملی گرايانه و با نگاهی به يک واقعيت کلان تاريخی می توان گفت که از هزاران سال پيش ساميان يک ديگر را می کشتند، به اسارت می بردند و با هم می جنگيدند، بعدها برخی از ساميان يهودی شدند و بعضی ديگر مسلمان. اما همچنان، بر اساس همان سنت تاريخی بدوی يکديگر را کشتند و همچنان می کشند و با هم جنگيدند و هنوز هم می جنگند. و باز هزاران سال پيش، فرهنگ ايرانی برای نخستين بار مفهوم «نوعدوستی» و «بشردوستی» را در تاريخ بشر آفريد و رواج داد. اين مفهوم با سنت تخريب گر ساميان اسلام آورده، يعنی اعراب مسلمان، آن چنان در تضاد بود که به کشور ما تاختند و آن را تسخير کردند. اينک نيز که بعد از ۱۴۰۰ سال مردم ايران می خواهند يک بار ديگر با پرداخت بهايی سنگين آن فرهنگ انساندوست و نوعدوست را دراين گوشه جهان مورد باززايش قرار دهند، اين بار ساميان يهودی در اسرائيل در تضاد با آن می خواهند به ما بتازند و با بمباران اتمی، همان ويرانی را با کشور ما تحميل کنند که تازيان با اسلام خود کردند. هشيار باشيم.
وظيفه ی ما در اين ميان تقويت آگاهی و دانش نزد مردم است تا بتوانند با درک و شجاعت سرنوشت تاريخی خود و ميهن شان را به دست گيرند و آينده منطقه و جهان را به سوی صلح، پيشرفت و دوستی دگرگونه کنند.
* *
www.korosherfani.com
۱۹ November ۲۰۰۹
 

وحشت حاميان سر مايه و عاجل ترين وظائف کارگری !

   

بعد از ظهر روز شنبه ۲۳ آبان ماه، علی نجاتی رئيس هيئت مديره سنديکای نيشکر هفت تپه، دستگير و روانه زندان شد. قبل از او ۴ نفر ديگر از اعضای هئيت مديره اين سنديکا  توسط نيروهای امنيتی زندانی شده‌ بودند. من به عنوان يک کارگر، هم صدا با ديگر کارگران و فعالان کارگری، احکام صادره‌ عليه اين فعالين کارگری و زندانی کردن آنان را توهين به کرامت و حرمت اين دوستان و طبقه کارگر دانسته، و قويآ باز داشت‌ها را محکوم و خواستار آزادی فوری آنان هستم.

بی شک هر انسان آگاه و هر دلسوز طبقه کارگر، اين دست درازی حاميان سرمايه به آزادی و حقوق اجتماعی فعالان کارگری را محکوم کرده و خواستار آزادی آنان و ديگر کارگران دربند خواهد شد. اين کاری است که در يک مقياس معين انجام گرفته و لازم است هر چه گسترده‌تر شود. تشکل کارگری  کارگران نيشکر هفت تپه، طی تلاش و مبارزه خود کارگران آن شرکت و در راستای دست يابی به مطالبات کارگری، با جديت و در شرايط بسيار سخت و امنيتی و از طريق انتخاباتی کاملا آزاد انجام گرفت. نمايندگان نيز، که هم اکنون ۵ نفرشان به ناحق در زندانند، با رای آزادنه خود کارگران انتخاب شدند. آنچه که شايسته توجه است اين نکته ميباشد که کارگران  نيشکر هفت تپه به نيروی خود و مستقل از کار فرما و دولت نسبت به ايجاد اين تشکل اقدام کرده و اين گامی مهم در تحولات جنبش کارگری ايران بود.

يکی از ملزومات تعميق مبارزه‌ طبقاتی و اعتلای جنبش کارگری، ميزان آگاهی و باور کارگران به نيروی طبقاتی خويش، تشکل يابی و تشکل پذيری آنهاست. آن تشکل‌های کارگری که در شرايط کنونی، بر اساس سطح مطالبات و با توجه به توازون قوای طبقاتی در مبارزات جاری ايجاد می شود بايد توسط ديگر تشکل های کارگری و حاميان حقوق کارگر مورد حمايت‌های مادی و معنوی قرار بگيرد. سنديکای کارگران هفت تپه، به عنوان يک تشکل مستقل که به نيروی خود کارگران ايجاد گرديده، يکی از اين تشکلهاست و لازم است مورد پشتيبانی وسيع قرار گيرد. در يک سطح عمومی ميتوان پشتيبانيها را به طرزی نقادانه بررسی کرد و آنرا با بحث بر سر نقاط ضعف و قوت تشکلهای کمک کننده همراه نمود. کلا نقادی پيش برنده بايد کار روتين و هميشگی باشد.

فعالين کارگری در سالهای اخير بر اين مهم پای فشردند که کارگران بتوانند با توجه به توازون قوا در راستای تشکلات کارگری  گام بر دارند و شعار " ايجاد تشکل های کارگری به نيروی خود" را به يک شعار سراسری تبديل و امروزه برای تحقق آن همچنان پيگيرانه تلاش می کنند.

علی نجاتی قبل از دستگيری فرصت يافت تا نظرات خود پيرامون مسايل مهمی را بيان نمايد. او، بعنوان يکی از چهر های شناخته شده جنبش کارگری ايران، با توجه به شناختی که در کوران مبارزه کارگری و درگير شدن در يک پروسه  عملی کسب کرده اين حقيقت انکار ناپذيررا مورد تاکيد قرار داد که تنها بايد به نيروی مادی و معنوی کارگران باور داشت. او در نوشته خود به درستی تمام  بيان ميکند که نهاد هائی مانندILO و ديگر سازمانهای مدعی، منافعی جدا از منافع طبقه کارگر را دنبال می کنند و کارگران در ايران  تنها بنا بر يک ارتباط خبری با اينگونه نهادها در تماس بوده اند و نه بيشتر. خانه کارگر ايران در چنين محافلی خود را به نام نماينده طبقه کارگر معرفی می نمايد و کارگران و فعالين کارگری تنها برای افشای ماهيت اين تشکلات کارفرمائی ناچار به ارسال مطالبی در زمانهای خاص می شوند.

علی نجاتی اين باور موجود در جنبش کارگری را با صدای  رسا مورد تاکيد دوباره قرار ميدهد که کارگران نبايد از هر کسی و هر جائی  خواستار کمک مالی شوند. چرا که وی و ديگر کارگران و پيشروان نيک ميدانند که مراکزی  چون سوليداريتی  سنتر (مرکز همبستگی آمريکائی) نه تنها مدافع حقوق کارگران نيستند، بلکه نهادی مرتجع و ضد کارگری می باشد. آنها ميدانند که تمامی اعوان و انصار ی که دريافت کمک های مالی را از هر جائی، با فتوای پر رنگ و لعاب حلال می گردانند ربطی به مبارزات کارگری ندارند. امروز شاهد آنيم که چشم انداز نوينی در جنبش کارگری پرتو افشانی ميکند.

چشم اندازی طبقاتی ، که درنوشته ی کوتاه علی نجاتی گنجانده شده اين را می طلبد که سنگ بنای زيرين اين مبارزه را پی افکند.

اعتلای آگاهی و شناخت پيشروان کارگری نمودهای خود را به اين طريق عيان  می سازد. لازم است کميته ها و تشکلات کارگری و ديگر فعالين واقعی جنبش کارگری بر گفته های نجاتی مکث کرده و با وسواس  و با حوصله کارگری به موشکافی واقعی آن بپردازند.

چشم انداز طبقاتی هميشه از يک بحث نظری که با شناخت همه جانبانه ای مطرح می شود در يک مبارزه عملی عينيت مييابد و امروز اين نکته غير قابل انکار را فعالين و پيشروانی که باور به نيروی طبقه کارگر در مبارزات طبقاتی دارند، بايد به پيش ببرند.

به باور من آنچه علی نجاتی بيان نموده است داد خواست طبقاتی کارگران بر عليه تمامی نهادها و سازمان های ضد کارگری و تمامی محافل فرقه گرا است.

در کوران مبارزه طبقاتی کارگران و پيشروان و فعالان طبقه کارگر ضمن مطالعات لازم با آزمون و خطا و استفاده از تجارب و در گير شدن با واقعيات مبارزه آبديده می شوند و آنگاه  با ديدی جنبشی به منافع طبقه کارگر آشنا و گام های مبارزاتی آشتی ناپذير خود را بر عليه تمامی مناسبات استثمار گرايانه سرمايه داری بر ميدارند. دفاع از معيشت  توام با رفاه کارگران ، دفاع از تشکلات طبقاتی، باور به يک مبارزه دائمی برای بدست آوردن نيازهای آنی و تلاش برای تحقق اهداف آتی، کارگران را در مبارزه روزانه خود و در چشم انداز طبقاتی به اين واقعيت رهنمون خواهد کرد که عاليترين شکل تشکل را،  تشکل های شورائی بدانند.

کارگران و پيشروان اين طبقه با توجه به رشد و اعتلای اين جنبش تشکل های مبارزاتی خود را در هر شرايطی بر اساس حضور کمی و کيفی کارگران انتخاب خواهند کرد. چرا که مبارزه طبقاتی بی حضور طبقه کارگر "آش شله قلم کار" سر آشپزی خواهد بود که می خواهد تابلوی سر مغازه خود را به نام کارگر مزين نمايد.

هر چه مبارزه بين کار و سرمايه عميق و عميق تر شود جنبش راديکالتر و بستر تشکل پذيری  و صف بندی،  ضمن مبارزه با تمامی ديدگاه های رفرميستی و سنديکاليستی، نمود واقعی به خود خواهد گرفت. پس بايد اين چشم انداز طبقاتی را از زير لايه دود اندود ، بيرون کشيد و با کار روشنگرانه با  حضور نيروی طبقه کارگر به پيش برد.

طبقه کارگر امروز پيش از هر زمان ديگری نيازمند همکاری و اتحاد و همبستگی طبقاتی است.

امروز فعالين عملی جنبش کارگری برای کمک همه جانبه، به کارگران مبارز و نيز کارگران زندانی فراخوان ميدهند. اما اين کمک بايد چنان باشد که در روند خود ، ‏‎‎‏ٌ رشد مبارزه را تضمين کند. به اين دليل است که فعالينی که، همنظر نظرات علی نجاتی هستند، با تيز بينی به تمام کسانی که تا ديروز با انواع افتراء و توهم پراکنی به دفاع مستقيم و غير مستقيم از سوليداريتی سنتر  پرداخته اند‏، امروز تلاشهای علی نجاتی ، جواب سريع و قاطع  در رسوا کردن  کسانی است که ميخواستند "سوليداريتی سنتر" را به عنوان   يک  نهاد مدافع کارگری جا بزنند وتلاش ميکردند که در بين کارگران ، برای اين نهاد ضد کارگری با عوامل نفوذ ،برای به بيراه کشاندن جنبش کارگری ‏‏‏‏، سمپاتی ايجاد کنند.

بايد پيشروان و فعالين  کارگری،  با چشم انداز طبقاتی ، باور به نيروی طبقه کارگر را  در جنبش کارگری ايران ، بيشتر از هر زمان ديگری نهادينه نمايند.

زنده باد اتحاد و همبستگی طبقاتی کارگران.

بهزاد سهرابی ، عضو و سخنگوی "کميته هماهنگی برای کمک به ايجاد تشکل های کارگری"                       آبانماه ۱۳۸۸
 

November 18, 2009

در دفاع از رويکرد لنينی و در نقد "چرا منشور مطالبات پايه ای طبقۀ کارگر؟" نوشتۀ آقای محسن حکيمی

 مقدمه

من در مقاله ای قبلی در ژانویۀ ۲۰۰۸ ، با تيتر »در دفاع از درک لنينی و نقدی بر "سوسياليسم بورژوايی و ..." نوشتۀ آقای پايدار«، ضمن نقد آن مقاله و اثبات بيهودگی و بی پايگی مستدلات اين جريان فکری در حملاتشان به درک لنينی گفتم : "در مورد مقالۀ آقای حکيمی » بازخوانی به رويکرد لنينی...« بايد منتظر اتمام آن شد، اما از زمينه چينی آن پيداست که آنهم ره به همين وادی دارد." حالا اين انتظار بسر رسيده است. آقای حکيمی با انتشار اين مقالۀ جديد که گويا در ادامۀ آن اولی است (البته با سر تيتری ديگر) کمک شايانی به اثبات پيش بينی من کردند. من در اينجا تلاش ميکنم به خواننده نشان دهم، همانطور که حدس زده بودم، اين يکی هم در مقابل درک لنينی، نقد باارزشی برای ارائه دادن ندارد و مانند قبلی در سطح تحريف، جعليات ودر بهترين حالت بدفهمی باقی ميماند.ادامه مطلب
 

November 16, 2009

کمیته ی دفاع از کارگران هفت تپه:علی نجاتی دستگير و روانه ی زندان دزفول شد

 امروز و در ظهر ِ ۲۳ ابان ۸۸ علی نجاتی در دادگاه شوش دستگير و روانه ی زندان دزفول شد تا در کنار ديگر ياران خود دوره ی حبس شش ماهه ی خود را اغاز نمايد.

کميته ی دفاع از کارگران هفت تپه ، بنا بر دليل ايجاد ِ خود هم اکنون که پنج تن از اعضای هيات مديره ی سنديکای کارگران نيشکر هفت تپه آقايان فريدون نيکوفرد ، علی نجاتی ، جليل احمدی ، قربان عليپور و محمد حيدری مهر ،در زندان به سر ميبرند بر خود وظيفه ميداند که از اين پس با پشتوانه ی افراد و تشکل های حامی و عضو خود با تمام امکانات برای دفاع از اين کارگران زندانی و مطالبات کارگران هفت تپه تلاش نمايد.

ما ضمن محکوم کردن اين اقدام دولت ايران خواستار ازادی بی قيد و شرط و فوری اين کارگران و ديگر کارگران دربند هستيم و از تمامی کارگران و تشکل های کارگری در ايران و سراسر جهان ميخواهيم از هر اقدام ممکن برای محکوم کردن اين اقدام ضد کارگری دولت ايران و برای حمايت از اين کارگران و خانواده هايشان دريغ نکنند.

همچنين کارگرانی که مايل به حمايت مالی از خانواده های اين ۵ کارگر زندانی هستند – مطابق اعلام علی نجاتی که با توافق ديگر همکاران ايشان انجام گرفته – ميتوانند کمک های مالی خود را به حساب بانکی ، به شماره ۰۳۰۲۸۹۵۱۸۰۰۰۸سيبا- بانک ملی ايران شعبه هفت تپه کد۶۵۷۹ به نام علی نجاتی ، واريز نمايند.
 

کميته دفاع از کارگران هفت تپه ، به هر گونه اقدام لازم برای حمايت از اين کارگران زندانی دست خواهد زد و در اين راه از همه ی کارگران و تشکل های کارگری  ،دعوت به پشتيبانی و اتحاد مينمايد.
 

زنده باد اتحاد طبقاتی کارگران

۲۳ آبانماه ۱۳۸۸

کميته ی دفاع از کارگران هفت تپه
 

وبلاک کمیته دفاع از کارگران هفت تپه

November 14, 2009

در اهميت انقلاب کارگری اکتبر برای جنبش ما

ماه اکتبر سال ۱۹۱۷ در روسيه و آن «ده روزی که دنيا را بلرزه درآورد» نظام هزاران ساله طبقاتی را وارد دورانی بکلی متفاوت نمود. دورانی که در آن فرودستان به عنوان مدعيان قدرت ظهور نمودند. برای اولين بار ستمکشان و توليد کننده گان مستقيم همه ثروت موجود، اين بردگان مزدی  نظام طبقاتی مدرن به مقدس ترين مقدسات جامعه بورژوايی يعنی قدرت سياسی و مالکيت خصوصی آن فاتحانه يورش بردند و با کسب قدرت سياسی، مالکيت خصوصی سرمايه داران بر ابزار و وسايل توليد جامعه را ملغی نمودند.

به اين ترتيب آن عنصر و عامل و نيرويی که توسط تئوری مارکس به مثابه تنها نيروی قادر و مايل به نفی نظام طبقاتی و رهايی انسان در جامعه مدرن، يعنی طبقه نوين پرولتاريا، کشف شده بود اکنون بطور مادی و عملی در کار تغيير جهان بود. طبقه کارگر در روسيه با انقلاب خود در اکتبر ۱۹۱۷، تفسير جهان را  به مرحله تاريخی-جهانی تغيير آن رساند. شکوه کار آنان در اين بود که نه تنها تئوری مارکس را به عمل کشاندند و صحت آنرا در بوته نبرد طبقاتی ثابت نمودند، بلکه همچنين در حقيقت دو انقلاب را درجا و همزمان به سرانجام رساندند. يعنی هم بقايای نظام فئودالی و سرواژ و کل روبنای سياسی آنرا برچيدند، و هم بورژوازی را که بدنبال تکوين دولت مدرن اش بود تا در همزيستی با ارتجاع شکست خورده، سلطه سرمايه دارن و استثمار کارگران را ابدی نمايد مرخص نمودند.

با انقلاب اکتبر، طبقه کارگر قادر شد تا با خنثی نمودن همه ترفند های احزاب و نيروهای طبقات دارا، پيروزمندانه قدرت سياسی را کسب نموده وبه طبقه حاکم بدل شود و برای  اولين بار  به معنای دقيق کلمه حکمرانی خود را بر بخشی از دنيای تحت سيطره سرمايه داری اعمال نمايد. آنان قادر شدند با شکست دادن مقاومت خونبار همه نيروهای متحد ارتجاع داخلی و دولت های سرمايه داری جهان  در جنگ داخلی دو ساله، قدرت سياسی خود را تثبيت  کرده و مهر ظفر نمون آنرا بر دنيای معاصر بکوبند. سپس طبقه کارگر روسيه  دوران ساختن بنيانهای سياسی و اقتصادی نظام سوسياليستی را آغاز نمود. دورانی که کارگران روسيه بدون هيچگونه تجربه و دستاورد قبلی و به اجبار با دست خالی وارد آن شدند و می بايست همه چيز را از صفر و برای اولين بار آغاز  نموده  و تجربه می کردند. در برابر اين امر بزرگ و مسير نو و  ناآشنا  بود که طبقه کارگر با مشکلات و موانع زيادی مواجه گشت که به تدريج  توان پيشروی را از او  باز ستاندند. اينرا برخی ها شکست انقلاب اکتبر ناميدند و برخی هم کلا خود انقلاب را از اساس تخطئه کردند. بورژوازی جهان هم آنرا به دست مايه ای بزرگ برای حملات تبليغی و ايدئولوژيک عليه آرمانهای سوسياليسم و کمونيسم و تلاش های رهايی بخش کارگران بسوی اين آرمانها بدل نمود.

در برخورد به انقلاب اکتبر، هر کارگر سوسياليست و آگاه به منافع طبقاتی اش می بايد دو مساله را کاملا از هم تفکيک نمايد که يکی ناکامی در ساختن سوسياليسم است و ديگری کسب و تثبيت پيروزمندانه قدرت سياسی می باشد. اولی، يعنی ناکامی در ساختن سوسياليسم، حوزه گسترده کار فکری و تحقيقی دقيق و درس آموزی از اشتباهات و خطاهای انقلاب اکتبر و ديگر تلاش های جنبش های کارگری جهان در اين عرصه است. اما مساله دومی يعنی کسب و تثبيت پيروزمندانه قدرت سياسی توسط طبقه کارگر ديگر دستاوردی غير قابل انکار و «فتح شده و ثبت شده» است. اگر بی توجهی به ناکامی های تاکنونی کارگران در ساختن سوسياليسم و تبديل ننمودن درس های آنها به چراغ راهنمای تلاش های آينده برای اين امر عظيم نادرست و مخرب است، به همان ترتيب نيز بها ندادن به دستاورد بزرگ انقلاب اکتبر يعنی کسب و تثبيت پيروزمندانه قدرت سياسی توسط کارگران خطايی مهلک است. دستاورد انقلاب اکتبر را می بايد به هدفی بلاواسطه برای نبرد امروز بدل نمود و از ناکامی آن برای آينده درس آموخت.

يک استنتاج نادرست از ناکامی طبقه کارگر روسيه در ساختن سوسياليسم، اين تاکيد است که از هم اکنون و پيش از اقدام به کسب قدرت سياسی، و حتی پيش از انديشه اقدام به آن، می بايد نقشه کاملا روشنی از نظام سوسياليستی و چگونگی ساختن آن در دست داشت وتنها پس از آن می توان به مساله کسب قدرت سياسی پرداخت. در اين تاکيد اقدام به کسب قدرت سياسی بدون وجود  چنين نقشه حاضر و آماده ای آب در هاون کوبيدن  و حرکت بسوی ناکجا آباد قلمداد می شود. اشتباه چنين استنتاجاتی اين است که نظام سوسياليستی را به طرح و نقشه و برنامه تقليل می دهند. در حاليکه نظام سوسياليستی اساسا موضوع و نتيجه پراتيک انسانهای رها شده از قيودات سياسی و اقتصادی و فرهنگی و ايدئولوژيکی جامعه طبقاتی و نظام سرمايه داری است که آن انسان رها شده ممکن است طرح و برنامه های امروز ما را  درست نداند و با آنها موافق نباشد. بنابراين پيش از هر چيز، اين امر رهايی از قيودات نظام طبقاتی و اسارت جامعه سرمايه داری است که بايد حاصل شود. انسان رها شده از اين قيودات با کمی تاخير و تفاوت و تنوع راه خود را به جلو می گشايد و نقشه راهش را می يابد.

بديهی است که از اکنون می بايد از رئوس سياسی و اقتصادی و فرهنگی نظام سوسياليستی که قرار است بر پايه الغای مالکيت بورژوايی بر ابزار و وسايل توليد، با مشارکت آزاد و برابر همگانی، و در پرتو فرهنگ همياری و همکاری و تعاون و نوعدوستی، جامعه ای فارق از استثمار انسان از انسان و هر شکل ديگر از ستم کشی انسان را سازمان دهد، درک بسيار روشنی داشت و آنرا با اتکا به تجربيات تاکنونی طبقه کارگر جهانی تدقيق نمود. اما نبايد فراموش کرد که تکوين نظری ما در باره سوسياليسم، و کاربرد عملی ادراکات امروزمان از آن و ساختن عملی نظام  سوسياليستی در بستر پراتيک تاريخی انسان رها شده از نظام طبقاتی و سرمايه داری انجام می گيرند که خود آن انسان نيازمند امکان آزمون و خطاست. همه اينها نيز تنها پس از نفی نظام سرمايه داری و رهايی طبقه کارگر از قيودات آن و کسب قدرت سياسی توسط کارگران، ممکن و مقدور می شوند و مجالی برای اظهار عملی و پرورش و تدقيق و تکامل خود می يابند. پس بزير کشيدن سلطه سياسی سرمايه داران و نفی اقتدار طبقاتی آنان و الغای مالکيت خصوصی شان بر ابزار وسايل توليد جامعه و بالاخره کسب قدرت سياسی توسط طبقه کارگر، اولين، اساسی ترين، حياتی ترين، تعيين کننده ترين و دوران ساز ترين اقدام طبقه کارگر است که هم اورا از نظام طبقاتی و سرمايه داری رها می سازد، و هم  در آن موقعيتی قرار می دهد که بتواند و قادر شود و به معنايی مجاز شود تا بسمت ساختن نظام سوسياليستی گام بردارد. در نظام سرمايه داری کسب قدرت سياسی توسط طبقه کارگر کليد رهايی بشريت از کل مصائب و ستم های موجود است. کسب قدرت سياسی دروازه ورود طبقه کارگر به ساختن سوسياليسم است.

به همراه اين جنبه های مهم و اساسی و پيام طبقاتی- تاريخی انقلاب اکتبر برای طبقه کارگر، امسال نود و دومين سالگرد اين رويداد بزرگ مصادف است با دو تحول مهم در سطح بين المللی و در ايران که توجه به انقلاب اکتبر را از منظر اين دو تحول نيز ضروری می سازد.

انقلاب اکتبر و بحران سرمايه داری

در سطح بين المللی، نظام سرمايه داری با يکی از بزرگترين و عميق ترين و بی سابقه ترين (حداقل از بحران دهه سی قرن گذشته تاکنون) بحرانهای اقتصادی خود مواجه شد که بنا به اعتراف برخی اقتصادانان سرمايه داری خطر فروپاشی نظام اقتصادی را از درون بهمراه دارد. بحرانی که تنها با بيکار سازيهای گسترده و تعرض به همين سطح زندگی پايين طبقه کارگر، و ارائه چندين تريليون دلار از مالياتهای دريافتی از کارگران به سرمايه داران برای تقويت انگيزه انجام معامله و سرمايه گذاری و ريسک پذيری آنان، قرار است رفع شود که هنوز هيچ نشان جدی از فروکش واقعی آن موجود نيست. 

اين همان نظامی بود که با فروپاشی بلوک شرق سابق، از سال ۱۹۹۰ تاکنون خود را قهرمان بی همتا و هميشه پيروز و رهبر و سرور جهان بشری می ناميد. با استفاده از موقعيت برتری يکجانبه که نظام سرمايه داری موقتا به آن دست يافت، کارگزاران آن با بکارگيری بالاترين دستاوردهای تکنولوژيک، يکی از عظيم ترين حملات تبليغاتی و تعرضات ايدئولوژيکی را عليه انديشه ها و آرمانهای سوسياليسم و کمونيسم و انقلاب کارگری و حکومت کارگری سازمان دادند. زير پوشش حملات منظم اين ارتش تبليغاتی و ايدئولوژيکی، و فارق از نگرانی بابت دشمنی بالفعل يا بالقوه، تعرضی بی وقفه را به سطح معاش و زندگی چند ميليارد کارگر در سراسر جهان سازمان دادند. تعرضی که طبقه کارگر را در همه جا به ورطه فقر و فلاکت تباه کننده ای سوق داد، اما از سوی ديگر اقليت کوچکی را به ثروتهای افسانه ای رساند.

همه آن رونق اقتصادی و برتری نظام سياسی و حقانيت ايدئولوژيک ادعايی سرمايه داری و نيز مرعوب نمودن کارگران نسبت به آرزو و آرمان تغيير وضع موجود، تنها کمتر از دو دهه فرصت خود نمايی يافتند. در بحران جاری نه تنها حباب اقتصادی سرمايه داری که همچنين حباب سياسی و حباب ايدئولوؤيک و حباب اخلاقی آن نيز ترکيدند. بار ديگر، و اينبار وسيع تر و عميق تر از هميشه آشکار شد که در اين نظام، اقتصاد يعنی استثمار نيروی کار کارگران و استخراج ارزش اضافه و سود از آنان و افزودن بر ثروت سرمايه داران؛ و سياست يعنی اتخاذ تمهيدات لازم برای ميسر نمودن و تضمين جريان همين استثمار و بهره کشی از کارگران. معلوم شد که ايدئولوژی شان، همان تقديس فردگرايی و رقابت و پول پرستی و دمکراسی و بازار وخود پرستی، چيزی غير از تلاش هايی برای حقانيت بخشيدن به استثمار و بهرکشی انسان از انسان و طبيعی نمودن ستمگری و توحش نسبت به انسان  نيست. و بالاخره اخلاقيلات شان هم رياکاری مرسوم را کنار گذاشت و در قامت واقعی اش بعنوان حامل همه خصائل منفی و غير انسانی و ضد انسانی به نمايش درآمد. 

اين ورشکستگی همه جانبه، برخلاف آنچه بعضا ادعا می شود، به شکل نئوليبراليستی سرمايه داری  حدود نبوده و ورشکستگی همه اساس و بنيادهای آنست. جامعه بشری در مدت نيم قرن پس از جنگ جهانی دوم سه مدل اقتصادی سرمايه داری يعنی: دخالت حداکثری دولت دراقتصاد يا کينزيسم، دخالتگری حداقلی دولت در اقتصاد يا نئوليبراليسم، و ترکيبی از اين دو يا اقتصاد مختلط را تجربه نمود و به بن بست رسيد. اکنون همه کشورهای سرمايه داری و کمابيش برخوردار از اين مدلهای مختلف با بحران اقتصادی درگيرند.

در سرمايه داری هر بحران هشداری است به طبقه کارگر برای رهايی از اين نظام بحران زا و ويرانگر. اگر راه حل سرمايه داران برای خروج از بحرانی که خود باعث آنند تعرضی تباه کننده  به زندگی کارگران است تا با ريختن هزينه  بحران بر دوش آنان امکان سود آوری را برای خود احيا نمايند، پاسخ کارگران تنها می تواند پاسخ طبقه کارگر روسيه در انقلاب کارگری اکتبر ۱۹۱۷ باشد. اگر پاسخ سرمايه داری به بحران خود ساخته اش تحکيم و تعميق و تداوم بربريت موجود است، پاسخ طبقه کارگر نيز برچيدن اين بربريت و بنا کردن  سوسياليسم است.

امروز اهميت ويژه رجوع جنبش های کارگری در همه کشورها ی دنيا به راه انقلاب اکتبر و کسب قدرت سياسی و  در اختيار گرفتن سازماندهی انسانی توليد و معاش جامعه توسط طبقه کارگر در اينست که نظام سرمايه داری يکبار ديگر ماهيت ضد انسانی و ويرانگر خود را بر ملا نمود. همه مکاتب اقتصادی آن از کينزيسم و دولت رفاه تا مانيتوريسم و نئوليبراليسم، بهمراه همه اشکال سياسی اش از ديکتاتوری ها و حکومت های نظامی و توتاليتاريستی تا دمکراسی ليبرال و سلطنت مشروطه و جمهوری پارلمانی و سوسيال دمکراسی و پلوراليسم، يکی پس از ديگری به عمل در آمدند و امتحان پس دادند و نادرستی و ناکارايی و تخريب و انحطاط شان آشکار گشت وشکست خوردند. اينکه بحران گسترده و عميق کنونی دقيقا در اوج ادعای پيروزی ابدی نظام سرمايه داری رخ داد بخوبی بيانگر انحطاط  آنست و نشان می دهد که برای رهايی از مصائب موجود راهی غير از راه انقلاب اکبتر در برابر کارگران جهان موجود نيست.

انقلاب اکتبر و بحران جاری در ايران

در ايران نيز اهميت رجوع به انقلاب اکتبر برای طبقه کارگر صد چندان است. ضرورت اين ارجاع بويژه در بحران سياسی بی سابقه ای که هم اکنون جاريست  بيش از پيش برجسته می شود. بحران حکومتی  و خيزش جنبش آزاديخواهانه مردم برای بزير کشيدن آن و نيز تحرک وسيع نيروهای ارتجاعی کهن و معاصر برای کنترل و مهار و به انحراف کشاندن اين جنبش و حفظ و نجات حکومت طبقه شان از گزند تعرضات آن، جنبه های مهم اين بحرانند. اما آنچه از نقطه نظر منافع حال و آينده طبقه کارگر و نيز سرنوشت سوسياليسم و جنبش آزاديخواهی در ايران حياتی است کمبود رهبری طبقه کارگر بر اين جنبش و در مبارزه عليه جمهوری اسلامی است. نکاتی که در زير می آيد نشان می دهند که جنبش کارگری ايران بويژه در شرايط پر تحول و پر شتاب و دوران ساز کنونی نياز دارد تا در پرتو تجربه کارگران روسيه در اوايل قرن گذشته راه انقلاب کارگری اکتبر را برگزيند.   

ابتدا به اقتصاد توجه کنيم که تجربه سرمايه داری ايران از آغاز تا کنون نشان می دهد اقتصاد آن در هر وضعی که باشد، به رونق يا به رکود و يا در بحران، درآمد نفتی اش هر قدر باشد و صادرات پسته و فرش را رونق دهد يا اورانيوم  توليد کند، توليد داخلی را به فرش قرمزی برای واردات ارزان بدل نمايد يا صنعت «مستقل و ملی» را شکوفا سازد و توسعه اقتصادی بياورد، هيچ فرقی به حال و روز کارگران ندارد. در اين نظام، وضع معاش و سطح زندگی طبقه کارگر، کاملا مستقل از وضعيت عمومی اقتصادی، در روندی ثابت و بی وقفه و روبه پايين حرکت می کند. از اينرو باور به امکان بهبود وضع اقتصادی کارگران در سرمايه داری ايران، توهمی خطرناک است. نقش طبقه کارگر در اين اقتصاد صرفا تامين کننده نيروی کار ارزان و مجانی است و سرکوب وحشيانه جنبش کارگری نيز برای حفظ و تحکيم و ابقاع همين نقش است. اين خصلت عمومی سرمايه داری ايران در دوران جمهوری اسلامی ابعاد گسترده تری بخود گرفت و در دوره احمدی نژاد شدت و عمق يافت. تغيير اين وضع و نفی چنين نقشی طبعا در گرو مبارزه مستقيم و توده ای کارگران است. اما به دليل ماهيت استبدادی حکومت سرمايه داران در ايران چه در نظام سلطنتی و چه در نظام اسلامی، مبارزه کارگری حتی برای مطالبات اقتصادی مرسوم و عملی در دمکراسی های ليبرال بورژوايی، چاره ای ندارد که جهت گيری انقلابی بيابد و با تعرض به حاکميت سرمايه دارن، کسب قدرت سياسی را هدف خود قرار دهد.

سپس جنبش آزاديخواهانه مردم تحت ستم است که در ابعادی ميليونی و با رزمندگی کم نظيری برای هميشه صحنه سياست را در ايران دگرگون نمود. بر خلاف کسانی که می کوشند تا جنبش آزاديخواهانه مردم را سبز کنند و به کيسه آقايان موسوی و کروبی بريزند و برايش شناسنامه طبقه متوسطی و صادره از حوزه تجريش فراهم نمايند، اين جنبش چيزی جز انفجار عظيم همه تناقضات اقتصادی و سياسی و ايدئولوژيک و فرهنگی و اخلاقی سرمايه داری ايران و حاکميت طبقاتی آن نيست. جنبشی که با هر ابهامی در بيان اهداف خود در اساس و ماهيت اش خواستار دست يابی به يک زندگی آزاد و کم مشقت و محترم برای همگان است که نوک تيز حمله اش عليه استبداد حاکم قرار دارد. اگر آن ابعاد ميليونی و رزمندگی خيزش مردم خصلت جنبشی آنرا نشان می دهد و خبر از ريشه درای و هدفمندی و تداوم آن دارد، اين خواست برحق برای يک زندگی انسانی نيز ماهيت آزاديخواهانه آنرا رقم می زند. حضور و جوشش و غليان اين جنبش به امکانی گسترده و زيرو رو کننده برای مبارز عليه استبداد و برای کسب آزاديهای سياسی و مهمتر از همه به متحدی برای طبقه کارگر عليه جمهوری اسلامی بدل شده است. اگر در روسيه آندوره دهقانان و ديگر زحمتکشان شهری متحد طبقه کارگر عليه استبداد تزاری بودند، در ايران امروز نيز جنبش آزاديخواهانه مردم طبيعی ترين متحد طبقه کارگر در مبارزه عيله استبداد جمهوری اسلامی اند. از اينرو تامين رهبری طبقه کارگر برای اين جنبش از وظايف مهم جنبش کارگری است. 

همچنين جمهوری اسلامی يعنی حکومت سرمايه داران در ايران در بحرانی لاينحل غوطه ور شده که از نمونه های بسيار بارز «بالايی ها نمی توانند به شيوه سابق حکومت کنند» است. اين بحران بر خلاف تبيين های بورژوايی نه ناشی از تناقضات «اسلاميت و جمهوريت» يا «نظام و دولت» يا «سنت و مدرنيته» و يا «تکوين دولت مدرن»، که تماما ريشه در جايی ديگر و در تقابل گسترده و عميق اکثريت قاطع جامعه ايران عيله حکومتی استبدادی و فعال مايشا دارد که سی سال بی وقفه فقر و فلاکت و بی حقوقی و بی حرمتی و ناامنی و بی آيندگی را به طبقه کارگر و زنان و جوانان و دانشجويان و نويسندگان و هنرمندان و هر انسان حق طلب و آزاديخواهی تحميل نموده است. اگر چه اين بحران خودبخود به معنای پايان حکومت نيست چرا که وقوع چنين امری در گرو تامين رهبری طبقه کارگر بر جنبش توده ای جاری است، اينجا اما مساله اساسی و شايان توجه برای فعالين کارگری نفس وجود اين واقعه است که حکومت طبقه حاکم در بحرانی لاينحل فرو رفته است.  اين وضعيت، حکومت را بر خلاف اعتماد بنفس ظاهری اش در ضعيف ترين و متزلزل ترين و شکننده ترين موقعيت قرارداده و دقيقا در چنين مقاطعی است که برای کارگران ممکن می شود تا در صورت آمادگی بتواند ضرباتی کارساز و خرد کننده بر قدرت سياسی حاکم وارد سازند. از اين نظر جمهوری اسلامی برای سرنگون شدن توسط يک جنبش توده ای به رهبری طبقه کارگر رسيده و پخته و آماده است. مشکل در نقطه مقابل و در عدم آمادگی طبقه کارگر برای  رهبری جنبش است.
اما رفع اين ضعف و کسب اين آمادگی حياتی برای طبقه کارگر، بر خلاف توهمات منشويکی از مسير رشد خطی توانايی های طبقه کارگر در مبارزه اقتصادی تا حد معينی، و يا آماده سازی آنان از طريق رشد آگاهی طبقاتی بشيوه اسکولاستيکی و پس از قبولی در اين «رشد تا حد معينی» جواز ورود به مبارزه سياسی را دريافت نمودن حاصل نمی شود. کاملا برعکس، کسب آمادگی برای رهبری جنبش توده ای با پذيرش اين نقش و اتخاذ اين جهت گيری توسط طبقه کارگر و گام گذاشتن در چنين مسيری است که بتدريج حاصل می شود. بايد به جاده ای که به کسب رهبری جنبش توده ای منتهی می شود وارد شد تا بتوان به رهبری رسيد. اما چنين آغازی پيش از هر چيز مستلزم  تشخيص اهميت و حساسيت و مبرميت شرايط کنونی توسط فعالين کارگری، و نيز درک ضرورت دخالتگری سياسی و کلان طبقه کارگر از سوی آنان در امروز و در اين مقطع و در همين بحران جاری و بر سر کليدی ترين مساله مبارزه طبقاتی يعنی مساله قدرت سياسی است. بايد از اين تشخيص برخوردار شد، اين ضرورت را درک کرد، نقش رهبری را پذيرفت و در مسير آن قدم گذاشت تا بتوان رهبری جنبش آزاديخواهانه مردم عليه استبداد را عملا کسب نمود. به نظر من شکل بروز اين دخالتگری کلان سياسی، يعنی اينکه از طريق برپايی جنبش شورايی بايد جلو رفت يا از طريق ايجاد کنفدراسيون سراسری کارگران ايران تلاش کرد و يا با ايجاد حزب طبقاتی کارگران اقدام نمود، حداقل اکنون کاملا ثانوی است. آنچه که امروز طبقه کارگر ايران بيش از هرچيز ديگر به آن احتياج دارد و برای حال و آينده اش حياتی و تعيين کننده و غير قابل اهمال است نفس تشخيص حساسيت و مبرميت شرايط کنونی و  درک ضرورت دخالت گری کلان و عاجل در بحران سياسی حی و حاضر است. مهمترين نکته ای که می بايد از طبقه کارگر روسيه در مقطع انقلاب اکتبر آموخت همين قدرت تشخيص بزنگاه سياسی و درک ضرورت دخالت کلان و فوری در بحران سياسی جاری بود.       

همينطور بايد موقعيت طيف رنگارنگ نيروهای سياسی طبقات سرمايه دار و غير کارگر مورد توجه قرار گيرد که فاقد ماهيت آزاديخواهانه و کلا ارتجاعی اند. از مير حسين موسوی و کروبی و خاتمی و کل جناح «اصلاح طلب» ارتجاع حاکم و «روشنفکران» دينی و طرفدارنشان در قالب به اصطلاح فعالان مدنی و ملی مذهبی ها و توده ای ها و اکثريتی ها، تا جمهوری خواهان ملی و سکولار و مشروطه خواهان و سلطنت طلبان و مجاهدين، همه و همه برای مهار و کنترل و انحراف جنبش آزاديخواهانه مردم و تبديل نمودن آن به اهرم فشاری برای سهم خواهی از قدرت سياسی حاکم تلاش می کنند. نه تنها سابقه اينها از هر گونه آزاديخواهی تهی است و در عوض از اقدام مستقيم در سرکوبهای سياسی و يا شراکت و همدستی در سرکوبها مملو است، بلکه تشبثات امروزی شان به آزادی و دمکراسی و حتی همان حقوق بشر نيز دروغين و رياکارانه و برای پنهان نمودن اهداف واقعی شان می باشد. «آزاديخواهی» اين طيف رنگارنگ در تحبيب و کنار آمدن و هم نشينی و زد وبند با همين ارتجاع حاکم تامين می شود که کسب هر ذره از آزاديهای مورد نياز مردم در گرو سرنگونی آنست. همين واقعيت سترگ مبارزه طبقاتی در ايران که نيروهای سياسی طبقات غير کارگر فاقد آزاديخواهی اند نشان می دهد که تنها رهبری طبقه کارگر بر جنبش آزاديخواهانه مردم است که در صورت موفقيت می تواند دستيابی به آزاديهای سياسی را تضمين نمايد. طبقه کارگر با تامين چنين رهبری ای نه تنها جنبش آزاديخواهی را به اهداف اش نايل می سازد، بلکه به اينترتيب با کمک گرفتن از نيروی اين جنبش برای سرنگونی استبداد و کسب قدرت سياسی، جنبش آزاديخواهانه را از خطر مهلک کنترل و انحراف توسط نيروهای ارتجاعی محفوظ داشته و از طريق پيوند زدن اين جنبش با جنبش کارگری و سوسياليستی، يکی را در تقويت ديگری و نهايتا در تقويت امر بقدرت رسيدن طبقه کارگر و آرمان سوسياليسم قرار می دهد.
  
نگاهی به يک سياست منشويکی

بالاخره نمی توان از اهميت و دستاوردها و درسهای انقلاب اکتبر ياد کرد و در اين باره سکوت نمود که اينهمه خود نتيجه تاريخی و محصول طبقاتی يک سنت سياسی معين در جنبش کارگری روسيه يعنی سنت بلشويسم بود. سنتی که بطرز درخشانی قادر شد طبقه کارگر را از درون تند پيچ ها و فراز و فرود های سخت و پر شتاب مبارزه طبقاتی در روسيه گام به گام بسمت  کسب قدرت سياسی و اقتدار طبقاتی کارگران و استقرار اولين حکومت کارگری در جهان هدايت نمايد. در باره اهميت و جايگاه تاريخی و طبقاتی اين سنت سياسی مطالب عميق و آموزنده زيادی به رشته تحرير در آمده است. اما برای شناخت بلشويسم همچنين لازم است تا سنت متضاد و نافی آن يعنی منشويسم را که بطور موازی در همه آن دوران در جنبش کارگری روسيه جريان داشت باز شناخت. بطور خلاصه اگر بلشويسم سنت بقدرت رساندن طبقه کارگر و کسب قدرت سياسی توسط آنست، منشويسم دقيقا سنت برحذر داشتن و دور نمودن کارگران از مساله قدرت و دولت و منع کسب قدرت سياسی توسط آنان است. برای حرکت طبقه کارگر بسمت قدرت سياسی لازم است که بروزات سنت منشويکی را شناخت و آنها را نقد و رد نمود.

به عنوان مثال در بحران سياسی جاری در ايران  شاهد بروز اين سنت  در پوششی «سرخ» و مدعی ايجاد «بلوک سرخ طبقاتی» بوديم. محتوی راست اين خط ابتدا در اين است که جنبش آزاديخواهانه و حق طلبانه مردم را ارتجاعی ناميد و آنرا يکسره به حساب سبز آقايان موسوی و کروبی واريز نمود. سپس کل چپ راديکال و انقلابی ايران و نيز همه تشکل های کارگری موجود را،  به جرم  حمايت از مبارزات آزاديخواهانه مردم،  به چيز هايی نظير «چپ سبز» و «چپ پنجاه و هفت سبزی» و «با سر به درون موج سبز شيرجه رفتند» تبديل نمود و با قرار دادن آنها در «جنبش ارتجاعی سبز» آقايان موسوی و کروبی به ايشان پيشکش کرد. هيچگاه نمی شد با چنين جامعيتی جنبش های آزاديخواهانه و چپ و کارگری و سوسياليستی يک جامعه، يعنی کل ستون وقطب ترقی خواهی و آزاديخواهی و برابری طلبی آنرا در پای دو جناح ارتجاع که فی الحال ميدان دار سياست اند اينگونه منحل نمود. فقط معلوم نيست که آن «بلوک سرخ طبقاتی» با چه نيرويی قرار بود ساخته شود!؟ همچنين آسمون و ريسمون های زيادی برای مخالفت با ايده اعتصاب عمومی کارگری در حمايت از جنبش آزاديخواهانه  و حق طلبانه مردم به هم بافته شد. اعتصابی که اگر جنبش کارگری بتواند و برايش مقدور باشد آنرا سازمان دهد بهترين و موثرترين و کارسازترين ابزار و اهرم و امکان ايجاد هژمونی طبقه کارگر بر جنبش توده ای و بدست گرفتن رهبری آن و به انزوا کشاندن نيروهای ارتجاعی و خنثی نمودن ترفند های آنان است. اما مهمتر از همه اينکه چنين اعتصابی حکومت استبدادی را در چنان بن بست مرگ آوری قرار می دهد که خود طبقه کارگرسالهاست بطور جدی به آن نيازمند است.

همه اينها اما آن هزينه سنگينی بود که با خيال آسوده و گشاده دستی پرداخت شد تا در برابر احتمال دخالت سياسی و کلان طبقه کارگر در بحران جاری و  تلاش آن برای تغيير روند های سياسی به نفع خود سد و مانع ايجاد شود. ماهيت منشويکی اين سياست هم دقيقا در هيمن تلاش پيگير برای منع طبقه کارگر از اين دخالت گری ضروری و تحميل انفعال و بی تفاوتی به آن بود. به زعم اين سياست منشويکی بحران سياسی جاری جدالی  بين جناحهای مختلف بورژوازی برای «تکوين دولت مدرن سرمايه داری» است. اگر از محتوی راست و بورژوايی اين حکم  فعلا بگذريم و فرض کنيم که چنين است، آنوقت سوال اساسی اينست که چرا طبقه کارگر بايد تماشاچی  «تکوين دولت مدرن سرمايه داری» باشد؟ کارگران چه منفعتی در سرانجام اين «تکوين» دارد که بايد  اجازه دهند تا پوست بيندازد؟ مگر «دولت مدرن» چه تاج گلی به سر طبقه کارگر زده و خواهد زد که کارگران بايد خاموش و منفعلانه تولد آنرا ممکن سازند؟ گفته می شود چون همه جناحهای بورژوازی ايران ارتجاعی اند  لذا بايد «بر خصلت ارتجاعی اين تحولات» تاکيد نمود و هشدار داد که اين جنگ ما نيست و نبايد در آن شرکت کرد. بسيار خوب، می توان بابت کشف تکراری ارتجاعی بودن بورژوازی ايران و برای درک هرچند نابهنگام عدم شرکت در جنگ های ارتجاعی تبريک گفت، اما سوال همچنان در جای خود باقيست که چرا طبقه کارگر بايد اجازه دهد تا اين تحول يعنی «تکوين دولت مدرن سرمايه داری» آنطور که بورژوازی می خواهد انجام شود و «دولت مدرن» اش تکوين يابد؟ چرا طبقه کارگر بايد با سکوت و انفعال و بی تفاوتی خود به انجام اين امر بورژوازی ياری رساند؟ تاکيد «بر خصلت ارتجاعی اين تحولات» اتفاقا خود دليل قاطع و مستحکمی  است برای اينکه بساط  اين «تکوين دولت مدرن» را، که مطلقا چيزی جز تثبيت و ثبات بلند مدت نظام سرمايه داری ايران و تداوم  استبداد همزاد آن و تعميق استثمار وحشيانه و بردگی مطلق طبقه کارگر نيست، برچيد و «تکوين» آنرا محال نمود.  اما در اين سياست  منشويکی برعکس ، تاکيد «بر خصلت ارتجاعی اين تحولات» آشکارا از يکسو فرمان ايست در برابر دخالت کارگران در بحران جاری و اخلال آنان در پروسه «تکوين دولت مدرن»است، و همزمان و از سوی ديگر صدور جواز «تکوين دولت مدرن سرمايه داری» برای  سرمايه داران است. از کارگران خواسته می شود کنار بروند، ساکت بنشينند، دخالت نکنند، کاری بکار اين بحران نداشته باشند، و اجازه دهند که بورژوازی تا مغز استخوان ارتجاعی و ضد کارگری ايران «دولت مدرن»اش را تکوين نمايد. البته اگر کارگران حوصله کنند و «با خويشتنداری ناشی از هشياری در قبال تحولات» صبر کنند نوبت آنان برای دخالت در سياست فرا خواهد رسيد چرا که: اکنون «آنها (جناحهای بورژوازی) مشغول جنگ های نهايی بايکديگرند» بنابراين اجازه دهيم که اين جنگ به نتيجه منطقی اش يعنی «تکوين دولت مدرن سرمايه داری» برسد. در اين فاصله طبقه کارگر می تواند خود را برای «جدالهای سرنوشت ساز طبقاتی آتی» آماده سازد. اشکال کوچک اين وعده اما اينست که جانشين جدالهای سرنوشت ساز طبقاتی آنی شده است و برای جدالهای طبقاتی آدرس غلط می دهد. جدالی واقعی و سرنوشت ساز در مورد کليدی ترين مساله مبارزه طبقاتی يعنی مساله قدرت سياسی که بطرز خيره کننده ای همين الان  در برابر چشمانمان جريان دارد کاملا به اختيار بورژوازی واگذار شده تا با دست باز و آنطور که می خواهد و منافع اش حکم می کند آنرا به نتيجه برساند و «دولت مدرن» اش را متولد کند و برای نيم قرن ديگر بر طبقه کارگر مسلط نمايد.  آنوقت در مقابل اين چک سفيد به بورژوازی، کارگران بدنبال نخود سياه «جدالهای آتی» فرستاده می شوند تا  اين بورژوازی يکپارچه ارتجاع بتواند «تکوين دولت مدرن سرمايه داری» را به سرانجام رساند.

سياست منشويکی فوق اگر چه طبيعتا با اقبال هيچ بخشی از جنبش چپ و تشکلات کارگری مواجه نشد، اما عواقب مضر ومخرب آن تاکيدی بر صحت و درستی کاربرد سنت بلشويکی در بحران جاری می باشند. به عنوان خاتمه لازم است مجددا تاکيد نمود که در صورت تشخيص حساسيت و مبرميت شرايط کنونی و درک ضرورت دخالت سياسی و کلان طبقه کارگر در بحران حاضر، آنگاه طبقه کارگر می تواند با آماده سازی خود برای رهبری جنبش آزاديخواهانه مردم عليه استبداد و قدرت سياسی حاکم يعنی عليه حکومت سرمايه داران ايران، نقشه های جناحهای مختلف بورژوازی را برهم زده  و صحنه سياسی را به نفع خود تغيير دهد. برای اين جهتگيری بايد آماده شد. انقلاب کارگری اکتبر راهنمای اين مسير و سرشار از درس های آموختنی برای آنست.


امير پيام
۱۳ آبان ۱۳۳۸
۴ نوامبر ۲۰۰۹

November 13, 2009

علی نجاتی:حمايت از کارگران زندانی حمايت از همه ی کارگران است!

 

کارگران !

 همه می دانند که کارگران هفت تپه در چند سال اخير برای به دست آوردن مطالبات خود بارها دست به اعتراض و اعتصاب زده اند.از جمله ی اين خواسته ها ،دريافت حقوق معوقه  و پرداخت  به اندازه ی اضافه کاری و حق ايجاد تشکل مستقل کارگری بوده است.

ما ميدانيم برای به دست آوردن مطالبات  و خواسته های خود چاره ای جز اتحاد و دست يابی به تشکل مستقل از کارفرما و دولت نداشته و نداريم.

ما بنا به تجربه ی کسب شده توسط خودمان  و تجربيات ِ هم طبقه ای هايمان در ايران و ديگر نقاط دنيا دريافتيم که چنانچه امکانی برای دفاع از حقوق کارگران باشد بايد از آن تا جايی که به ضد خودش تبديل نشود استفاده کرد اما  بسياری از نهادها و سازمان های جهانی که به نام کارگران و در ظاهر برای دفاع از حقوق ما بنا شده اند بيشتر به سرابی شبيه هستند که کارگران را دلخوش کنند و به زبان ساده تر کارگران را گول بزنند تا به جای تکيه به  نيروی خودشان و هم طبقه ای هايشان اميدهای  بيهوده  وتوهم به آنان داشته باشند.

ازطرفی در داخل کشور سال هاست که کارگران مجبور شده اند تا فقط و فقط  تشکلی به نام شورای اسلامی کارداشته باشند.

وقتی نمايندگان کارگران ، اساسنامه و عملکرد اين تشکل بايد مورد تاييد دولت و حتا کارفرما باشد ديگر چگونه ميتوان اميد داشت که اين تشکل از حقوق کارگران دفاع کند ؟ زيرا کارفرما ها و سيستم  ِ پشتيبان آنها ، نميخواهند که حق و حقوق کارگران به آنان برسد .
کارگران هيچ چاره ای ندارند جز اينکه به نيروی خود و ديگر کارگران تکيه کنند و تشکل های مستقل کارگری خود را بنا کنند.

هر وقت کارگر يا کارگرانی در هر کجا دچار مشکل ميشوند به جز کمک گرفتن از حمايت و نيروی کارگری نميتوان مشکلات را برطرف کرد.

در نامه ی پيش گفته بودم که اکنون  نمايندگان کارگران هفت تپه ، فقط و فقط به خاطر ايجاد تشکل مستقل کارگری و دفاع از مطالبات بر حق کارگران هفت تپه ،زندانی هستند و طبيعتا خانواده های  آنان در اين مدت شش ماهه نياز به حمايت از طرف کارگران ديگر دارند.

من روی حمايت مادی- معنوی توسط کارگران و نه جاهای ديگر تاکيد ميکنم.زيرا اعتقاد دارم اين کارگران هستند که بايد به داد ِ هم طبقه ای هايشان برسند. به قول معروف اين شتری است که در خانه ی همه ی ما ميخوابد. و ما کارگران به جز يکديگر کسی را نداريم.

کارگرانی که خواهان ِ حمايت از  اين پنج نفر و خانواده هايشان هستند ميتوانند به هر اندازه که  درتوانشان است ، از طريق شماره حساب بانکی اينجانب ( به شماره ۰۳۰۲۸۹۵۱۸۰۰۰۸سيبا- بانک ملی ايران شعبه هفت تپه کد۶۵۷۹ به نام علی نجاتی ) ،  کمک های مادی خود را واريز کنند.

به نظر من ،بعد از سال ها اکنون تجربيات کارگری به آن اندازه ای هست که بتوان به عنوان يک سنت کارگری اين موضوع را جا انداخت که هر گاه کارگرانی در جايی به مشکل برميخورند اين کارگران هستند که لازم است از يکديگر حمايت کنند.

ما در هفت تپه ، بنا به مسوليتی که کارگران در انتخابات و مجمع عمومی در آبانماه ۸۷ بر دوشمان گذاشتند به عنوان نمايندگان انان تلاش کرديم که از حقوق و مطالبات آنان دفاع کنيم.

ما متهم به تبليغ عليه نظام و اقدام عليه امنيت ملی شديم.همه ميدانند که ما به جز خواسته های کارگری ،مطالبات ديگری نداشته ايم.ما را به زندان محکوم کردند.هم اکنون چهار نفر ازاعضای هيات مديره سنديکای کارگران نيشکر هفت تپه در زندان دزفول محبوس هستند و من که نفر پنجم باشم از روزهای آينده در جمع ِ انان خواهم بود و ايام حبس من اغاز خواهد شد.

من ميدانم که ما در طول اين مدت فعاليت در کارمان نقاط قوت و ضعف ِ بسيار داشته ايم.من شخصا هميشه از دريافت  ِ تجربيات کارگری ديگر و نيز انتقادات سازنده ،استقبال کرده ام.هنوز هم اميد دارم که کارگران دلسوز با نظرات خود کمکی برای تقويت فعاليت های کارگری ما باشند.البته بسياری اوقات هم به جای نقد ، يعنی بررسی نقاط قوت و نقاط ضعف و از همه مهم تر پيشنهاد راه های عملی و شدنی برای پيشبرد مبارزاتمان ،نظراتی شنيده ايم که آنچنان در فضای غير واقعی و بهتر بگويم تخيلی طرح شده اند که هيچ گونه امکان پياده کردن اين نظرات در دنيای واقعی و به دست کارگران وجود نداشته است.اگرچه از طرفی نظرات و تجربيات دوستان ِ  بسياری برای ما بسيار سازنده بوده است.

اميدوارم در اين مدت شش ماهه ،علاوه بر کمک های مادی ، و از آن مهم تر برای حمايت های  معنوی از نمايندگان کارگران هفت تپه،  تمام کارگران و فعالان دلسوز با دوری کردن از هرگونه مباحث حاشيه ای ،با اتحاد هر چه بيشتربا تمام نيروی خود برای دفاع از حقوق کارگران هفت تپه و نمايندگان محبوس آنان تلاش کنند.نبايد گذاشت که اين دوره ی حبس ، بدون ِ اعتراضات ِ کارگران در هر کجا به زندانی شدن اين چند نفر و ديگر کارگران زندانی از جمله اقايان اصانلو و مددی از اعضای سنديکای کارگران شرکت واحد ، بگذرد.ما در زندان ، اخبار ِ  اقدامات شما را خواهيم شنيد و از آن دلگرمی خواهيم گرفت.

با تلاش برای ِ  اتحاد ِ هرچه بيشتر کارگران

علی نجاتی

رئيس هيات مديره سنديکای کارگران نيشکر هفت تپه

۲۱ آبانماه ۱۳۸۸

شوش – خوزستان - ايران
 

November 11, 2009

فرياد(برای احسان که به خاطر عقايد انسانی خود به دست جانيان رژيم جمهوری اسلامی ددمنشانه اعدام شد)


اه چگونه بازگو کنم اين درد عميق را
فريادی از درون اعصار و قرون بر ميکشم
تمامی دردهای عظيم بشر سرکوب شده را فريادميکنم
حس عميقِ ويران گر نفرت از شمايان، جلادان
جلادان حامی سرمايه ودين،قاتلان بهترين فرزندان کار
باز افرينان ويرانگری و مرگ
باز دوباره جلادان و مرگ افرينان –
جان عزيزی را،انسانی شريف و ازاده را
با سبعيت کور و حيوانی خود به انتها رساندند
دردی عظيم و بی انتها و بيکران در ذهن و روان خويش،
از نابودی تو انسان ازاده و بزرگ و خوب،
بدست جلادان اسلام و سر مايه احساس ميکنم
دردی عميق و غير قابل تسکين
ناباوری عظيم از اعدامت،ناباوری و باز هم ناباوری
بنفشه کمالی ۱۱-۱۱-۲۰۰۹
  

جنبش مردم برای سرنگونی جمهوری اسلامی، چپ جدال بر سر استراتژی مشترک،استراتژی و آلترناتيو کمونيستی کدام است؟

 جنبش مردم برای سرنگونی جمهوری اسلامی، چپ جدال بر سر استراتژی مشترک،
استراتژی و آلترناتيو کمونيستی کدام است؟
بخش آخر!

توضيح: در بخش اول اين نوشته همراه با توضيحاتی در مورد چگونگی جنبش مردم برای سرنگونی جمهوری اسلامی، بررسی مختصری از مواضع حزب کمونيست کارگری ايران- حکمتيست در رابطه با اين جنبش و اعتراضات اخير آمده بود. اين بخش به بررسی مواضع حزب کمونيست کارگری ايران و آلترناتيوکمونيستی در جواب به اوضاع  سياسی ايران اختصاص دارد.

اعتراضات خرداد ۱۳۸۸ و حزب کمونيست کارگری ايران!

حککا رويدادهای اخير را انقلاب و يا انقلاب جاری ميداند و برای  بسر انجام رساندن اين "انقلاب" تمام نيرو و امکاناتش را بکار انداخته و با وجود اينکه در اين دوره بيشتر از بقيه احزاب چپ توجه ها را بخود جلب نمود نتوانسته خط کمونيستی و حتی چپ را در عرصه اجتماعی نمايندگی کند. در مصاحبه حميد تقوائی با کانال جديد در نشريه انترناسيونال ۳۰۲ تحت عنوان"انقلاب جاری و نيروهای در گير با آن" نکات درستی در رابطه با استفاده مردم از پديده موسوی و کروبی برای پيش بردن اعتراضات خود، نوع رابطه مردم با آنها و حاشيه ای شدن سريع سبزها و تفاوت شعارهای اوليه هر تحرک توده ای و قالب بيان خواستها در ابتدای آن با مراحل متکامل تراش آمده است. اين نکات در آن مصاحبه در تقابل با موضع راست حککح که کل حرکت مردم را به پای دو جناح سياه و سبز نوشت آمده و منعکس کننده سياست اصلی اين حزب در قبال تحولات اخير نيست. نکته مهم اين است که سرانجام اين تحرکات توده ای، رفتن اش بزير عبای سبز و سياه، به خون کشيدن آن، چپ تر شدن آن و يا رو آمدن شکل ديگری از نيروهای ملی و مذهبی هيچکدامش محتوم نيست و سرنوشت اين اعتراضات بستگی به نوع دخالت و نقش نيروهای سياسی در آن دارد. نه تز "انقلاب جاری" و نه تز "ترادژی" توهم اين جنبه ساده و اساسی و نقش پراتيک کمونيستی را مورد نظر ندارند و هر يک بنوعی شيپور ختم سناريو را زده اند. 

سياست های حککا و تاکتيک هايش از استراتژی "انقلاب" مورد نظرش مايه گرفته و اين استراتژی قطب نمای حرکت آن است. اگر ديناميسم ناظر و تعريف شده بر اعتراضات توده ای همانگونه باشد که در اين مصاحبه آمده است، ميبايست اين حزب بيشتر از بقيه جريانات متوجه اهميت جايگاه حزب و رابطه آن با اعتراضات اخير شده باشد. اما در عمل اينطور نيست، جاذبه استراتژی "انقلاب" عملا دامنه مانور و عمل اين حزب را محدود کرد و حزب را دنباله رو فضای عمومی در ايران و بعضی از جريانات راست در کشورهای اروپائی کرد و دنباله روی بخاطر "انقلاب" موجه شد. حزبی که تحولات اخير را مساوی با "انقلاب" بحساب آورد طبيعی است که برای تحقق آن "انقلاب" با همه نيروهای شرکت کننده در اين اعتراضات همراه گردد. در اين مصاحبه رويدادهای اخير را "انقلاب جاری" ميداند که گويا در ادامه خود روز بروز گسترش می يابد و راديکالتر ميشود و در نهايت حکومت را فلج ميکند و به "انقلاب" منتهی ميگردد. تز راديکالتر شدن خود بخودی مبارزات توده ای و در ادامه آن سرنگون شدن جمهوری اسلامی با انقلاب ، تزی بشدت نادرست و ساده انگارانه است و در بطن خود نفی حزب و نقش آگاهانه آن و پراتيک کمونيستی را دارد. اين تز حزب را به سيال بودن در فضای عمومی و بازی در لابلای رويدادها ميکشاند و روندهای پايه ای و تعيين کننده را ناديده ميگيرد. امکان اينکه تحرکات توده ای فعلی در ادامه به آلترناتيو راستی تن دهد و يا راديکالتر شود هست و در هر صورت نقش احزاب کمونيست و چپ محور است. حزب جدی و سياسی نمی تواند امر خود را به امان خدا رها کند و بر شانه توده ها لم دهد. اضافه بر اين، اين تز در مقابل گرايشات ديگر ارتجاعی و بورژوائی حساسيتی از خود نشان نمی دهد و وظيفه ای برای خود در نظر نمی گيرد. اينجا منظورم صرفا بالا بردن حجم شعارها و خواستهای راديکال و بالا بردن ميزان افشاگری از جريانات بورژوائی و عقب مانده نيست. شايد اين کار لازم باشد و فکر نمی کنم اين حزب و هر جريان ديگر مدعی چپ در اين زمينه ها کم بياورند و مسئله اصلی عدم برنامه و نقشه هدفمند برای تقويت جنبش کمونيستی و قوی تر شدن حزب از نظر اجتماعی در دل اين رويدادها است. تقابل با جريانات بورژوائی اساسا به اين معنی مورد نظر است و معيار پيشروی آن قوی بيرون آمدن حزب در دل هر شرايط و تحولی در جامعه است. تماس تلفنی بينندگان تلويزيون به کانال جديد رهبران اين حزب را راضی ميکند، به سر شوق ميآورد، اما نداشتن نقشه و استراتژی و تعيين نکردن گامهای عملی برای رسيدن بدان آنها را به فکر وا نمی دارد. بسنده کردن به حرف راديکال زدن، شعار راديکال دادن، تکرار اصول بدونه اينکه متوجه باشند امروز قدم را کجا می گذارند و فردا کجا، چپ نمائی و دفاع ايدئولوژيک هست و با فعاليت کمونيستی فاصله زيادی دارد. متاسفانه پراتيک ايندوره تمام احزاب چپ در اين محدوده دور ميزد.

با اين وجود آن "انقلابی" که قرار است حزب را به پايش قربانی کرد و بخاطرش دل خيلی از نيروهای ارتجاعی را از خود نرنجاند چه نوع انقلابی است؟ آيا سرنگونی جمهوری اسلامی انقلاب مورد نظر است يا انقلاب سوسياليستی؟ انقلاب را علی العموم تقديس کردن و بعنوان هدف حزب تعريف کردن سر از دريائی از تعاريف راست و چپ از انقلاب در ميآورد که سر راست ترين آنها الگوی بر گرفته ای از انقلاب ۵۷ است. اين الگو و آن تجربه و تکرارش جواب امروز کارگر آگاه و احزاب چپ و کمونيست به وضع موجود ايران نيست. در انقلاب ۵۷ مردم رژيم شاه را سرنگون کردند چرا مشتی آخوند و آدمکش سر از حکومت در آوردند و انقلاب را به خون کشيدند؟ چگونه ميشود جلو تکرار دو باره چنين داستانی را گرفت؟ کمونيست ها بايد انتهای آن انقلاب را نقط شروع امروز برای وارد شدن به تحولات اخير در نظر بگيرند. حککا فکر ميکند علت شکست انقلاب ۵۷ نبودن حزب کمونيستی بود، در ادامه آن مدعی است که حککا آن کمبود را پر کرده و در نتيجه سرانجام اعتراضات توده ای و بقول آنها "انقلاب جاری" منجر به انقلاب به رهبری اين حزب خواهد شد. اگر جمهوری اسلامی سرنگون شود يا از هم فروپاشد روشن نمی کند منظور از "انقلاب" چه نوع انقلابی است؟ فرمول "انقلاب جاری"، از تجربيات جنبش کمونيستی در انقلاب پنجاه و هفت و از دستاوردهای نظری و سياسی سه دهه اخير آن عقب تر است. نه جامعه امروز ايران و نه نظام اسلامی حاکم بر آن شبيه دوره انقلاب ۵۷ است و نه نيروهای چپ و راست در آن. جريانات پرو غرب و بخشی از جريانات ملی اسلامی حکومت اسلامی را نمی خواهند، سرنگونی طلب اند، اما از قدرت گيری مردم و احزاب چپ و کمونيست وحشت دارند و بر هم زدن سيستم و پايه های جامعه بورژوازی از جمله ارتش و زندان و غيره را خشونت و تجاوز به مقدسات ملی ميدانند. آنها هم اين تجربه را از انقلاب ۵۷ گرفته اند. حساسيت امروز بورژوازی  و روشنفکران آن به کلمه انقلاب، به کمونيستها، به جريانات چپ و خشونت خواندن انقلاب و حتی نصايح آنها رو به مبارزات مردم و توده های به تنگ آمده تحت عنوان پرهيز از "خشونت" در روزهای متلاطم سياسی از اين تجربيات مايه گرفته است. بايد محتوای سياسی و طبقاتی انقلاب، استراتژی حزب برای تحقق آن برای کارگران و توده های مردم روشن باشد. در جهان امروز بسياری از جابجائی دولت ها و رويدادهای ارتجاعی را بنام انقلاب نام ميبرند. بورژوازی و دولتهای شان کودتا و انقلاب سرکوب شده را انقلاب ميخوانند. بايد روشن کرد انقلاب مورد نظر کمونيستها کدام است؟ چه نوع انقلابی را در نظر داريم؟ اگر انقلاب سوسياليستی است، بدنبال سرنگونی جمهوری اسلامی مبارزه طبقاتی جنبشهای مختلف اجتماعی و نيروهای سياسی و از جمله کمونيستها برای کسب قدرت و تعيين نظام آتی حادتر ميشود. از همين امروز بايد دائما توقع توده ها را بالا برد تا به کم راضی نشوند و بدنبال سرنگونی جمهوری اسلامی بشود بطرف اين انقلاب گام برداشت. شرط ايفای نقش موثر در راه انقلاب سوسياليستی شرکت فعالانه در عرصه های مختلف مبارزاتی و ايفای نقش کارا و واقعی در پروسه سقوط رژيم است. شکی نيست که اين رژيم ماندنی نيست و بهر شکلی سقوط کند، مبارزه همگانی مردم مرکب از جنبشهای اجتماعی و نيروهای ضد حکومتی در آن دخيل اند. همگامی و همکاری نسبی امروز جريانات جای خود را به اشکال مختلفی از تقابل خصمانه ای که اکنون گاه گاهی مشاهده ميشود خواهد داد. "انقلاب جاری" اين دوره مهم و اساسی را خط ميزند، اين استراتژی چيزی راجع به اين دوره و مراحل مختلف آن و نوع سرنگونی نمی گويد و سرمست انقلاب همگانی و زود فرجام است. اکنون در اين دوره و بويژه در دوره بعد از سرنگونی جمهوری اسلامی خلاء حزبی سياسی و کمونيستی در جامعه ايران بشدت احساس ميشود. جامعه نياز به حزبی دارد که طبق برنامه خود، با نقشه مستقل خود، از طريق دخالت فعال و نقشه مند خود بتواند اعتماد بخش قابل توجهی از کارگران و مردم را جلب بنمايد. افق "انقلاب جاری"، و افق کسب قدرت توسط حزب، دو سياست و دو استراتژی و دو مسير جداگانه و نوع متفاوتی از پراتيک را جلو روی حزب قرار ميدهند. بحث بر سر انقلاب همگانی و انقلاب پرولتری و سوسياليستی سابقه طولانی در جنبش کمونيسم کارگری دارد و شروع آن بر ميگردد به سال ۱۳۶۱ در کنگره اول اتحاد مبارزان کمونيست و در مقاطعی چون کنگره دوم حزب کمونيست کارگری ايران دوره منصور حکمت و در پلنومهای نهم و چهاردهم و در جريان بحث حول شعار جمهوری سوسياليستی ادامه پيدا کرد.

منظور اين حزب از "انقلاب جاری" تحولات مشخص اخير است. در نوشته های متعدد رهبران اين حزب و در مصاحبه ويژه حميد تقوائی با کانال جديد بنام "در باره استراتژی انقلاب جاری" دو شنبه ۱۵ تير ماه ۱۳۸۸ سرنگونی جمهوری اسلامی را بعنوان استراتژی آن حزب مورد تائيد قرار داده است و تمام بحث ايشان در همين رابطه دور ميزند. تحقق اين استراتژی مشخص، نيروهای فعاله آن ترکيب متنوعی از جنبشها و نيروهای سياسی را در بر ميگيرد که کمونيستها يکی از آنند. اگر حککا سرنگونی رژيم را مرحله ای از انقلاب مورد نظرش ميداند، اگر اين انقلاب مطابق تصور او بسر انجام نرسيد، انقلاب زود فرجام به سبک ۵۷ پيش نيامد، يا جمهوری اسلامی باقی ماند، يا اينکه نيروی مدعی ديگری به کمک کشورهايی منطقه و يا دول غربی پر و بال گرفت در اين صورت برنامه و استراتژی آن چيست؟ با توجه به سابقه مباحثات در حزب قبلی فکر نميکنم مرحله بندی انقلاب سوسياليستی مورد نظر اين حزب باشد. اگر حککا سرنگونی جمهوری اسلامی را مساوی با شروع انقلاب سوسياليستی ميداند چرا همين را نمی گويد؟ "انقلاب" يعنی چه؟ اگر سرنگونی رژيم را حلقه ای در رسيدن به سوسياليسم می داند اين را بگويد. تز موهوم "انقلاب جاری" راست روی در سطح تبليغی و سياسی و پراتيکی با خود ميآورد و معلوم نيست چرا از ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ به بعد تا گذشت يکماه و نيم از اعتراضات اخير اسمی از سوسياليسم و افق انقلاب کارگری در نوشته های رسمی و سخنرانی و مصاحبه های رهبران آن حزب برده نشد؟ چرا بهر درجه ای اعتراضات توده ای و خيابانی در شهرهای ايران گسترش ميابد و راديکالتر ميشود غلظت راديکاليسم و آرمانخواهی اين حزب در سطح تبليغی و پراتيکی رقيق تر ميشود؟ خوب کار نکردن اين حزب در عرصه سياست و عمل با آوانس دادن به ديگر نيروها و تهيج خود جبران نميشود. اگر نهايت استراتژی حککا سرنگونی جمهوری اسلامی است که در مصاحبه ۱۵ تير حميد تقوايی آمده، اين "استراتژی" آنها را به جريان خدمات دهنده به جريانات ديگر و دنباله روی از وقايع جاری ميکشاند. آيا اين حزب متوجه نيست که از هم اکنون در دل اين تحولات آلترناتيوهای مختلف برای تعيين سرنوشت جامعه خود را منسجم می کنند و ميکوشند ديگران را از ميدان بدر کنند؟ امروز کار ميخواهد تا فردا جا نمانيد. جواب به معضل تعيين دولت و کسب قدرت با ريز کردن ليستی از کارها و انتشار"ده فرمان" برای بعد از سرنگونی رژيم جواب نمی دهد و کافی نيست. بايد پراتيک و سياست امروز اين حزب اين جواب را عملا و اجتماعا و بطور واقعی در خود داشته باشد و مردم آن را ببينند تا متوجه ده فرمان و يا چند بند از آن گردند. البته درستی و تطابق "ده خواست" با برنامه اين حزب يک چيز است و قطبی شدن جامعه حول مطالبات معينی چيز ديگر است و امکان دارد اين دو بر هم منطبق باشند يا نباشد، اينجا از بحث اين مسئله ميگذريم. تمرکز اين حزب بر روی يک شکل، در عين حال مناسب ترين راه برای پيروزی يعنی"انقلاب" و ساقط کردن رژيم از طريق انقلاب شناخته شده ترين مسير در ميان چپ سنتی است.

 سرمايه گذاری و شرط بندی بر روی يک شکل پيروزی در جهان امروز، در جامعه ايران که بفاصله کمی از هم دو انقلاب ديگر را بخود ديده اشتباه است و نمی تواند توجه اجتماعی مردم را جلب کند. حزب حکمتيست ضعف اين حزب در اين زمينه را دستمايه تحکيم راست روی رهبری خود و پشت کردن به مبارزات مردم در اين دوره کرده است. از اين مسئله  نهايت استفاده را برای بسر انجام رساندن انقلاب ايدئولوژيک درونی و انسجام صفوف اش کرده است. در مقايسه با سياست اين سه حزب موسوم به کمونيسم کارگری، سياست های حککا و حزب اتحاد کمونيسم کارگری جوابگو نيستند، اما سياست های حککح مضر است.

 نيروهای بورژوائی بدون حزب می توانند بقدرت برسند، سنت دارند، تجربه اش را دارند، پشتيبانی سياسی و مالی و تبليغی بورژوازی بين المللی را دارند و در غياب حزب سياسی و کمونيستی می توانند انقلاب را بعقب برانند و دستاوردهايش را پس بگيرند. تجربه انقلاب ۵۷ و بسياری از انقلابات و رويدادهای ديگر دنيا اين را ميگويد و ثابت کرده است. همين تجربه ميگويد کارگران و مردم بدون حزب سياسی و کمونيستی و روشن بين نمی توانند بقدرت برسند و نمی توانند دولت را بدست گيرند. در ذهن اين حزب، بحث حزب سياسی بحثی است نا لازم، چون آنها هستند اين بحث لازم نيست و با اين ذهنيت راه پيشروی "انقلاب" و چگونگی بسرانجام رساندن "انقلاب جاری" را در مصاحبه حميد تقوائی با کانال جديد بنام "انقلاب جاری و نيروهای در گير با آن" چاپ شده در نشريه انترناسيونال شماره ۳۰۲ چنين خلاصه کرده اند:

"کاملا روشن است من سعی کردم مکانيسم اش را توضيح بدهم. مسئله اين است که مردم بايد متشکل شوند، خواسته ها شفاف و روشنی را روی ميز بگذارند و اشکال مختلف مبارزه را پيدا کنند که وقتی حضور خيابانی را سخت و محدود کردند  در جای ديگری ادامه پيدا کند. به کارخانه ها کشيده شود، به ادارات کشيده شود، به تاکتيک فلج کردن حکومت کشيده شود. مردم بايد منتظر باشند، برای اين دوره ها خودشان را آماده کنند و از پيش بدانند که اين حرکت چطور ميتواند ادامه پيدا کند."


اميد وارم مبارزات مردم به اينگونه که در نقل قول آمده است به پيش برود. فکر نمی کنم کسی با انجام تظاهرات خيابانی و اعتصابات کارگری و ادارات و مدارس و بازاريان و اشکال ديگراعتراضی در جهت سرنگونی اين رژيم مشکلی داشته باشد. اگر طبق اين سناريو رژيم سرنگون بشود جريانات چپ و کمونيست نفوذ و اعتبارشان در جامعه بيشتر بالا ميرود. تحرک يکماهه اخير تغييراتی در اين جهت بوجود آورده است. اما کمونيستها و نيروهای چپ مدت زمان محدودی برای استفاده بجا و درست از نفوذ خود و موقعيت بدست آمده در هر دوره ای دارند و دشمنان مردم و کارگران و زنان و جوانان بيکار نه نشسته اند. مشکل چپ ضعف آن در جامعه نيست، ضعف اش در نوع رهبری سياسی و اجتماعی و حزب جايگاه آن در مبارزه طبقاتی است. اگر جمهوری اسلامی بطريق مورد نظر اين حزب سرنگون نشد اين حزب چه برنامه ای برای رهائی جامعه از دست اين نظام دارد؟ آيا به انتظار "انقلاب" بعدی می نشيند؟ يا اينکه با فعاليت خود راه مبارزه و افق رهائی از دست نظام اسلامی و هر نظام ديگر سرمايه داری را جلو کارگران و توده های مردم قرار ميدهد؟ استراتژی "انقلاب جاری" برای کودتا جواب ندارد، اگر رژيم مضمحل شد و فرو پاشيد جواب ندارد، تنها بر سرنگونی از راه "انقلاب" سرمايه گذاشته است. اگر دعوای درونی جناحهای رژيم سناريوی سياه و جنگ داخلی را به جامعه تحميل کرد باز هم بی جواب می ماند. در صورتيکه شواهد سياسی نشان ميدهد که سرنگونی اين رژيم پروسه ای را که از هم اکنون آغاز گشته است طی ميکند و کشمکش اصلی بر سر انقلاب به بعد از سرنگونی رژيم موکول خواهد شد. استراتژی درست کدام است؟ فقط آن حزبی که افق کسب قدرت سياسی استراتژی اش باشد و سنت سياسی خوانا با اين افق را نمايندگی کند می تواند نقشه کسب قدرت را در تحت هر شرايط انقلابی و غير انقلابی بريزد و در جدال بر سر اداره جامعه وارد گردد. چنين حزبی افق خود را به افق نيروها و جنبشهای ديگر گره نمی زند، خود نقشه دارد و بر مبنای داده های جامعه و امکانات مادی آن برای پيش برد کسب قدرت نقشه ميريزد و نيرو جمع ميکند.


استراتژی و آلترناتيو کمونيستی کدام است!
 
بدنبال فروکش کردن اعتراضات خيابانی مجموعه زيادی از نيروهای چپ و راست به بازبينی از آن رويدادها و ارزيابی از نقش خود و ديگر نيروهای اپوزيسيون پرداختند. دامنه محدود عمل و تاثير گذاری نيروهای سياسی در آن رويدادها، همه را متوجه خلاء جدی در ميدان سياست ايران نمود و رفع آن همه را به خود مشغول کرده است. از آنجائيکه کشمکش بين مردم و رژيم اسلامی فيصله نيافته است، انواع راه حل ها برای برون رفت از اين وضعيت و ارزيابی از آنچه گذشت ارائه ميشود.

 بحث ما در اينجا متوجه احزاب و سازمانهائی است که خود را چپ و کمونيست ميدانند که بعد از اين وقايع برای برون رفت از اين وضعيت بيانيه و پلاتفرم دادند. چهار چوب ارزيابی تمام جريانات سياسی چپ و گروه و محافل و شاخه های گوناگون آن بر دو محور اساسی دور ميزند. يکم، موضع متفاوت و جداگانه حزب کمونيست کارگری ايران با بقيه است. اين حزب رويدادهای اخير را بنام "انقلاب" و يا "انقلاب جاری" نام ميبرد و اين سياست آنها را به سمت دخالتگری در رويدادها برای بسرانجام رساندن "انقلاب جاری" سوق داد و اين نکته مثبتی در سياست آنها بود. دفترسياسی اين حزب در ۲۱ سپتامبر ۲۰۰۹ مصوبه ای بنام " قطعنامه در باره انقلاب جاری در ايران" تصويب کرد. اين سند بر سياستهای قبلی اين حزب تاکيد دارد و تنها تفاوتی که در آن به چشم ميخورد اضافه شدن اصطلاح "جنبش انقلابی" برای تعريف اعتراضات مردم در پناه "انقلاب جاری" است و سياست آنها همان است که قبلا بود. دوم، موضع تقريبا مشابه طيف وسيعی از احزاب و  نيروهای ديگر از جمله حزب کمونيست ايران و سازمان کردستان اين حزب(کومه له)، حزب کمونيست کارگری ايران-"حکمتيست"، اتحاد سوسياليستی کارگری و سازمان و گروه و محافل متعددی که خود را کمونيست و سوسياليست و مدافع کارگر ميدانند ميباشد. عليرغم وجود تفاوتهائی در مواضع آنها، اين گروه مجموعا به ميدان آمدن طبقه کارگر را راه گشای حل مشکل تعريف کرده اند. علت به سرانجام نرسيدن اين اعتراضات و حاشيه ای بودن جريانات چپ را در وارد "نشدن" طبقه کاگر به رويدادهای اخير و بی ربطی نيروهای سياسی به طبقه کارگر ميدانند. چکيده بيان اين خط توسط حزب "حکمتيست" بنام تدارک "انقلاب خودمان"، يا "انقلاب سوسياليستی" در تقابل با "انقلاب جاری" حزب رقيب که تئوری آن اساسا توسط بهمن شفيق و کورش مدرسی فرموله ميشود، طرح گشته است. حککح در بيانيه پلنوم ۱۵ کميته مرکزی شهريور ۱۳۸۸ ، سياست قبلی خود را بطور فشرده ای آورده است. اگر از تناقضات و نقدهای جدی به اين بيانيه بگذريم، عمده تزهای اين بيانيه از نظر اصولی درست اند، اما از نظر سياسی در رابطه با دادن جواب به اوضاع مشخص امروز و تحولات در ايران ترکيبی است از تکرار بديهيات و کلی گوئی صرف و فاقد هر گونه ارزش سياسی ميباشد. اين بيانيه فاکت برجسته ای از روش "اثباتی" فعاليت اين حزب در شرايط پر تحول جامعه و پخش "سم" ناشی از اين روش سنتی فعاليت در جامعه که در بحث "سلبی و اثباتی" منصور حکمت به تفصيل آمده است. اين حزب در اين دوره  پر تحول جامعه وقتيکه خواست پز کارگری و طبقاتی را به خود بگيرد، پرچمدار توضيح "اثباتی" مواضع شد و گوی سبقت در اين زمينه را از دست حککا ربود. جملات زير از منصور حکمت در نوشته "حزب و جامعه: از گروه فشار تا حزب سياسی" جواب رسا و با ارفاق ديگری به اين بيانيه و بطور کلی اينگونه روش فعاليت کهنه چپ و رايج کردن مجدد آن است.

" انزوای سازمانهای کمونيستی از جدال قدرت در جامعه اکنون ديگر يک فرض عمومی است. تا جائی که اگر جز اين باشد مايه تعجب ناظران ميشود. برای بسياری، بويژه و قبل از همه برای خود رهبران و فعالين اين سازمانها، کمونيسم نه يک جريان مدعی قدرت، بلکه فرقه کاهنای است که آتش آتشکده حقايق طبقاتی و آرمانهای انسانی را برای آيندگان بر افروخته نگاه ميدارند."
 
حزب اتحاد کمونيسم کارگری نسبت بهر دو دسته بالا نقد داشت و عليرغم تلاشهای مثبت اش تا کنون نتوانسته خط سياسی متفاوتی را نشان دهد. اين حزب همراه با حککا رگه هائی التقاطی از کمونيسم کارگری را با خود دارند. ولی حزب "حکمتيست" خارج از طيف موسوم به کمونيسم کارگری سير ميکند، افق مشخصی ندارد، مجبور است در هر رويدادی از نو سر تا پای خود را باز تعريف کند و فعلا بصورت جريان چپ سنتی سر گردان و گاها کليشه بردار از انقلاب اکتبر خود را نشان ميدهد.

 در هر حال استراتژی اين دو دسته "انقلاب" است، با اين تفاوت که يکی "انقلاب جاری" و دسته ای "انقلاب سوسياليستی" را استراتژی خود تعريف کرده اند. عليرغم وجود تفاوت در بيان استراتژی ها، همه آنها بر بستر مشترک افق انقلاب چرخ ميزنند. همين بستر مشترک عاملی شد در بر جسته کردن حزب کمونيست کارگری ايران در اين دوره در مقايسه با بقيه احزاب. مشکل اساسی استراتژی "انقلاب" از هر نوع آن، تبديل انقلاب، حتی اگر انقلاب سوسياليستی مورد نظر باشد، بعنوان هدف، به استراتژی حزب است. آرمان کمونيستی حزب و آلترناتيو آن برای جامعه را بايد بطور مرتب تبليغ کرد و مطلوبيت اش را توضيح داد، اما برای دستيابی به اين آرمان استراترژی لازم دارد و يکی گرفتن هدف و استراتژی و يا جابجائی آنها در بينش احزاب چپ مشکل عمومی چپ در دنيا است. اگر ميشد از سر توضيح انقلاب سوسياليستی و فوائد آن جامعه را به انقلاب کشيد اين راه آسان و سر راست و مستقيمی بود برای رهائی از دست مصائب جامعه سرمايه داری. احزاب کمونيستی نمی توانند از بالا سر جامعه و بدونه توجه به تحولات سياسی زنده و روندهای جاری در آن کارگران و ديگر اقشار مردم را برای رهائی و ايجاد جامعه سوسياليستی بسيج کنند. بورژوازی هم امکانات سرکوب و فريب و انواع شگرد ها و تجربه را برای تقابل با کمونيستها دارد. جامعه را حول شعارها و خواستهای سياسی ميشود بسيج کرد که ممکن است هيچ ربطی به سوسياليسم نداشته باشند. امکان اينکه در دورانی که کمونيستها قدرت را بدست گرفته باشند و يا اينکه بعنوان حزبی قدرتمند و اجتماعی در کشمکش بر سر اداره مملکت نقش جدی ايفا کنند، شعار سوسياليسم و جامعه سوسياليستی بتواند اين نقش را در تحولات درون جامعه بدست آورد. فعلا خواست سرنگونی حکومت اسلامی، خلاصی مردم از دست قوانين مذهبی، برابری کامل زن و مرد و آزادی زندانيان سياسی از جمله خواستهای اجتماعی و بسيج کننده اند که صف مردم را از اپوزسيون خودی رژيم جدا ميکند. ممکن است در پروسه جلو رفتن تحولات بعضی از اين شعارها حاشيه ای شوند و شعارهای ديگری جامعه را قطبی کند. تناقضات پايه ای اين رژيم و نياز اجتماعی به تغيير و بيزاری مردم از حکومت مذهبی اين رويدادها را خلق کرده و مطالباتی را برجسته يا حاشيه ای ميکند و نيروهای سياسی را در تقابل تنگا تنگ با هم قرار ميدهد. فاصله بين اعتراضات جاری و اوضاع سياسی کنونی، با اهدافی که حزب کمونيستی در برنامه دارد، بوسيله شعارها و خواستها و تاکتيک ها پر می گردد. آن احزابی که افق انقلاب، "انقلاب جاری" و يا براه انداختن "انقلاب خودمان" استراتژی آنها است، برای وارد شدن به عرصه سياست از يک متد و روش پيروی ميکنند و هر دوی آنها انقلاب، يعنی داده اجتماعی خارج از اراده آنها را، افق خود تعريف ميکنند. يکی با شروع "انقلاب" افق ميگيرند، با افول "انقلاب" افقش تاريک ميگردد و تا شروع "انقلاب" بعدی به انتظار می نشيند، ديگری خط بطلانی بر جامعه و مکانيسم و سوخت و ساز آن ميکشد، از دخالت در تحولات جامعه و انقلاب بخاطر حفظ "اصول" و "کمونيسم" اش طفره ميرود. تز "انقلاب" خودمان بشدت مبهم است و هر کسی می تواند از آن تعريفی بدست دهد، کسی نمی داند زمان شروع اش کی است و چه وقتی اين تز جواز دخالت اين حزب در رويدادهای سياسی را صادر ميکند؟ حزبی که بدنبال "انقلاب" خودش است، نقطه شروع اش خودش است، نمی تواند شيوه های تغير جامعه را که جامعه جلو آن ميگذارد بفهمد و از هر حرکت اعتراضی و پراتيک انقلابی که با معيارهای فرقه اش جور در نيايد دوری ميکند و عملا راه تاثير گذاری نيروهای راست بر جامعه را هموار ميسازد و به سرويس دهنده ناخواسته آنها بدل خواهد شد. انقلاب سوساليستی از جمله اهداف حزب کمونيستی است، کسب قدرت سياسی استراتژی آن است. حزبی که به کسب قدرت سياسی فکر نکند خودش را فريب می دهد و مردم اميدی به آن ندارند.  کمونيست ها اگر از تجربيات  تاريخ خود در اين رابطه نمی آموزند از تجربه بورژوازی استفاده کنند. کدام حزب و جريان بورژوازيی جدی در دنيا هست که بگويد من قدرت را نمی خواهم و برای کسب قدرت و اداره جامعه برنامه ريزی نمی کنم؟ جنبش کمونيستی و طبقه کارگر بدون حزب مدعی کسب قدرت نمی توانند به جامعه آزاد و مرفه برسند و انقلاب اجتماعی بدون حزب کمونيست ممکن نيست. 
 
 روشن استکه تمام جريانات چپ انقلاب اجتماعی و سوسياليسم را بعنوان فلسفه وجودی خود تعريف ميکنند. اما حرف زدن از انقلاب، سوسياليسم، کارگر، لغو کار مزدی و کليه آن ترمولوژی مشترکی که چپ با آن تداعی ميگردد نه هم نظری و نه تفاوت بين اين جريانات را نشان ميدهد و نه کمونيستی بودن آنها را. نيت مثبت و آرمان خواهی کادر و اعضا اين جريانات هم تعيين کننده نيستتند، سياست رهبری و روش مسلط بر آن تعيين کننده اند و در سايه اين گفتار و ادعاهای ظاهرا يکسان انواع رگه های چپ و گرايشات غير کمونيستی و بورژوا رفرميستی لانه کرده است. کمونيسم رگه متفاوتی در ميان رگه های مختلف چپ ايران است. آرمانخواهی آن راديکالترين است، از سر سياست و تغير سياست در جامعه و جابجائی نيرو در هر رويدادی دخالت ميکند و بسياری از مقدسات سنتی چپ و کمونيسم کتابی چپ ايران برايش ارزشی ندارد. از نظر کمونيستها، حزب، استراتژی حزب، قوی تر شدن حزب، در دل هر تحولی معيار است و اين معيار در نزد چپ سنتی کفر است و آنرا در تقابل با طبقه کارگر و سازمانيابی آن می داند. اين چپ متوجه نيست که حاصل شدن اين معيار و قدرت گيری حزب کمونيستی مساوی است با جلب اعتماد بخشی از کارگران آگاه به حزب و توجه جامعه به قابليت های آن ميباشد.
 
نقطه حرکت احزاب و سازمانهای فعلی در برخورد به سياست و بطور مشخص به وقايع اخير ايران، وارونه و سر و ته است. آنها به جای اينکه اول رويدادهای واقعی جامعه را ببينند و جامعه را مبنا و نقطه حرکت فعاليت خود در نظر گيرند، نخست گز و قيچی ايدئولوژيک و معيارهای "جنبشی" و اصول کتابی خود را جلو چشم ميگيرند و رويدادهای سياسی را با آن سبک و سنگين ميکنند و بعد تصميم به انجام کاری ميگرند. چنين احزابی، ميتوانند احزابی "اصولگرا" صادق و پاسدار"تئوری" و "ايدئولوژيک" و "مارکس" باشند، اما حزب سياسی بمعنای کمونيستی آن نيستند و شبيه فرقه های مذهبی از سر احکام به جامعه بر ميگردند و "آتش آتشکده حقايق طبقاتی" را "برای آيندگان بر افروخته نگاه ميدارند". نقط حرکت اينگونه احزاب ذهنيات خود و مشغوليات گروه خود است نه واقعيات مادی درون جامعه. نمونه جديد ايدئولوژيک و مورد جنبشی آن خزيدن حزب "حکمتيست" پشت "انقلاب خودمان" و طبقه کارگر و مارکس و لنين و منصور حکمت در وقايع سياسی اخير بود. اين حزب درست در وسط دعوای کارگرو زن و دانشجو و جوانان و ديگر اقشار با نظام اسلامی به مردم پشت کردند، ميدان جنگ سياسی را بجا گذاشت و به سنگر "اصوليگری" و طبقه "کارگر" خزيد و به همه بد و بيراه گفت. جامعه ايران دارد يکی از دوران حساس و تحولات مهم ۳۰ سال اخير خود را طی ميکند، اين حزب تازه بعد از اين همه ادعا در وسط اين کشمکش بزرگ اجتماعی به ياد کارگر و جنبش های اجتماعی افتاده است. اين جهت "کارگری" جعل است و اين تعلق "جنبشی" اهرم هل دادن سنت چپ راديکال به جلو است. همه اين بحثها در وقت خودش در حزب قبل از جدائيها انجام گرفت برای اينکه در هم چون روزهائی با آن کاری انجام گيرد و نه اينکه به فرمول نکردنها و استتار حزب بدل شوند. اين احزاب معنی نظری و پراتيکی امروزی مارکسيسم در رابطه با جامعه و رويدادهای زنده جاری  را درک نمی کنند، به "اصول" پناه می برند، در حاليکه سياست کمونيستی و پراتيک کردن آن اصول را ما بايد هر چند وقت يکبار و احتمالا به هنگام بروز حوداث سريع اجتماعی روزانه تعريف نمود. بيماری سياست گريزی در چپ ايران پديده ای محلی نيست، تعيين سياست و تاکتيک از سر "اصول" و "ايدئولوژی" و سپردن ميدان اصلی کشمکش گرايشات به نيروهای راست و بورژوائی مشکل جهانی است. بورژوازی در جا انداختن اين متد فعاليت در ميان نيروهای چپ با استفاده از سرکوب و فريب و ايدئولوگهايش در مقياس سياسی و فرهنگی و هنری کار کرده است. اگر در همين دوره حزب سياسی چابکی با چند صد کادر در شهرهای ايران وجود ميداشت، اعتراضات دو ميليونی و چند صد هزارنفری تهران برای ساقط کردن چند بار رژيم و يا اينکه تحميل تناسب قوای جديدی به آن کافی بود. اعتراضات روز قدس و ۱۳ آبان ۱۳۸۸ هم از آن جمله بودند. فرصت ها دارد پيش ميآيد و از دست ميروند و احزاب چپ سرگرم ذهنيت خود و جواب به ابهامات خود و تهيج خود و انقلاب در درون خود اند. وارد نشدن به صحنه سياست و فرار به پشت "اصول" و ذوق زدگی و سطحی نگری در قالب "انقلاب جاری" برای فعالين کمونيستی که تسليم فضا و ذهنيات چپ فعلی نشده اند مورد قبول نيست. بقول منصور حکمت طرف مايل نيست شنا کند و به قسمت گود استخر سياست در ايران برود بهانه می آورد، ميگويد سرما خوردم، مايو نياوردم و آب اش سرد است و غيره. کارگر و روستا به احمدی نژاد متوهم اند، شهرها به سبزها، شعار مذهبی دادند، اعتراض به تقلب بود، بهانه و فرمول سپردن ميدان نبرد به ديگر نيروها و به قهقرا رفتن حککح در مهم ترين رويدادهای سه دهه اخير است.

در ايران همه گونه احزاب چپ، مبلغ سوسياليسم و کمونيسم، مدافع کارگر و افشاگر رژيم و نظام سرمايه داری يافت ميشود، اما طبقه کارگر و کمونيسم در عرصه سياست حزب ندارد. جامعه ايران فاقد حزب کمونيستی است که در جدال بر سر کسب قدرت شرکت کند از هر فرصتی برای جابجائی نيرو به نفع مردم و ايجاد تغيير در آن استفاده بنمايد. احزاب موسوم به کمونيسم کارگری تا آنجائيکه به تئوری و ايدئولوژی و برنامه و دفاع از مارکس و منصور حکمت بر ميگردد، از همديگر سبقت می گيرند و کمونيسم آنها هر اشکالی در اين زمينه ها داشته باشد قابل گذشت است، کمونيسم اين جريانات در برخورد به سياست می لنگد و مشکل اصلی همين جا است. دوری از سياست و حرکت از سر "اصول" و "ايدئولوژی" و "تئوری" آنها را در حاشيه ای جامعه قرار ميدهد. شرط کمونيست بودن هر جريانی دخالت در سياست، تغير سياست در عرصه اجتماعی و جابجائی نيرو به نفع طبقه کارگر و مردم و طرف حساب بودن در هر رويداد و کشمکش اجتماعی و يا حداقل حرکت بر روی اين ريل ميباشد.
 
چپ راديکال  کارگر را از شرکت در سياست برحذر ميدارد و در تصوير آن فعاليت در ميان کارگران با فعاليت کمونيستی يکی گرفته ميشود. چپ غير کارگری فکر ميکند کارگر نمی داند اتحاد خوب است، نمی داند تشکل لازم دارد، نمی داند سوسياليسم چيست، نمی داند سرمايه داری بد است، فقر بد است، چند شيفته کار کردن بد است و در نتيجه کار دائمی آن افشاگری از ماهيت جامعه سرمايه داری و دولت و اشاعه نصايح بزرگوارانه رو به کارگران و تشويق مدام آنها به اعتراض است. در اين تصور طبقه کارگر بعنوان يک طبقه اجتماعی در نظر گرفته نمی شود، طبقه کارگر را جنگاوران پيروز هر نبرد طبقاتی و يا کارگر منفرد عاری از تشکل و سنت های مختلف سياسی ميدانند و ميخواهند برنامه خود را در ميان آنها پياده کنند. جای اينگونه اشاعه افکار نامتناسب با وضعيت واقعی اجتماعی و مبارزه طبقاتی را بايد پراتيک و کار واقعی بگيرد. طبقه کارگر به حزبی که در سطح جامعه نقش بازی کند و يکی از طرفهای مدعی قدرت باشد توجه دارد و چنين فعاليتی، اگر هم در ظاهر موضوعات آن خالص کارگری هم نباشد، موئثرترين فعاليت وسيع اجتماعی کارگری است. شکی در اين نيست که هر جريان کمونيستی بايد بطور روزمره و مشخص در ميان کارگران در محيط های کار و زندگی آنها مستقيما فعاليت کند و از هيچ شکل و امکانی برای جلب کارگران کمونيست به خود و متشکل کردن آنها کوتاهی نکند. نکته اين است که درک از چگونگی فعاليت کارگری، اشکال آن، شيوه های اجتماعی آن، شيوه های سريع آن با تکيه بر مکانيسم و داده های اجتماعی قلمروهای بعضا ناشناخته ای برای چپ است که بايد مورد بحث قرار گيرند. چپ فکر ميکند اينها را از بر است در حقيقت اينطور نيست. سوسياليسم و کمونيسم در نزد اين چپ ايده است، اعتقاد است، نه يک جنبش سياسی اجتماعی عظيم که در مبارزات حق طلبانه کارگران و زنان و جوانان و دانشجويان و کودکان و غيره ميشود آن را ديد. اين سنت سياسی قدرت طبقه کارگر و اعتراض کارگری را فقط به کارخانه ها و محل کار محدود ميکند، فعاليت کارگری را تنها در اين شکل و در اين محدوده می فهمد و در صورتيکه قدرت و جايگاه اجتماعی و واقعی طبقه کارگر وقتی متحقق ميشود و جامه عمل به خود ميگيرد که اين طبقه بعنوان رهبر جامعه خارج از محدوده کارخانه و محل کارش بلحاظ سياسی قدم بيرون گذارد و در مقام پرچمدار و مدافع خواستهای اصلی جامعه ظاهر شود. بطور مثال اگر طبقه کارگر در ايران با دو يا چند خواستی چون برابری کامل زن و مرد و لغو آپارتايد جنسی، جدائی مذهب از دولت و لغو کليه قوانين مذهبی، لغو مجازات اعدام و يا آزادی زندانيان سياسی کار را تعطيل کند، چنان تحولی را در جامعه بوجود خواهد آورد که همراه با آن زندگی و قدرت اجتماعی خودش هم دچار تغييرات جدی ميشود. چنين تحولی با خواستهای صنفی و سنديکاليستی و بنا به تعريف چپ "خالص" کارگری تحقق پيدا نميکند. مثال انقلاب اکتبر روسيه بسيار آموزنده است. طبقه کارگر مهم ترين انقلاب خود را تحت رهبری حزب بلشويک با شعار و خواستهای کارگری و سوساليستی بسر انجام نرساند، بلکه حول مطالباتی بورژوائی چون زمين برای دهقانان و خواست غير کارگری مانند صلح و نان که جامعه را قطبی کرده بود انقلاب کرد. مبنا برای دخالت کارگر کمونيست و حزب او جامعه و واقعيات مادی جامعه و نيازهای آن است، نيازهائی که جامعه حول آنها قطبی شده باشد.
     
حزبی که برنامه "يک دنيای بهتر" برنامه اش باشد و استراتژی کسب قدرت سياسی استراتژی آن، کار و فعاليت در راستای اين استراتژی متد ديگر و متفاوتی از فعاليت سياسی و دخالتگری در اتفاقات درون جامعه را جلو روی آن قرار می دهد. جواب دادن به نيازهای جامعه، به عبارت ديگر فعاليت کمونيستی در شرايط امروز و در هر دوره مشخصی از طرف کمونيست های آن دوره و حزب تعريف خواهد شد. اتخاذ استراتژی کسب قدرت سياسی توسط حزب در همان قدم اول فاصله ای بين جريان کمونيستی با چپ راديکال و کمونيسم کتابی در سطح نظری و پراتيکی ايجاد ميکند. در نتجيه  ضرورت بحث سبک کار کمونيستی و طرد چپ نمائی غير اجتماعی از جمله آن مباحثی خواهد بود  که همراه با استراتژی کسب قدرت بدستور می آيد. استراتژی کسب قدرت سياسی توسط حزب بعنوان آخرين پيشروی و دستاوردهای کمونيسم منصور حکمت تنها افقی است که در پرتو آن می توان علت سرگردانی چپ در جريانات اخير و راه برون رفت از آن را نشان داد. از زاويه کارگر "پناهی" به اين افق و استراتژی از جانب نيروهای چپ حمله ميشود بدونه اينکه روشن کنند آلترناتيوی آنها چيست. آن نيروهای سياسی که وظيفه کسب قدرت توسط حزب را با بهانه های "کارگری" و هر توجيه تئوريکی از دستور خارج ميکنند، عملا طبقه کارگر را از حزب و ابزار دخالت در تعيين سرنوشت جامعه محروم کرده و تصوير مخدوش و سنتی از رابطه حزب و طبقه ارائه ميدهند. ضعف در استراتژی ضعف در سياست، ضعف در حزب سازی و اداره آن را بدنبال خود می آورد و در ادامه حزب را به حزبی چپ نما و يا دمکراتيک و بازار پسند تبديل خواهد کرد. طبقه کارگر و توده های مردم به حزبی که به خود اعتماد ندارد و در بزنگاهای مهم سياسی وظيفه خود را به طبقه کارگر و توده های مردم حواله ميدهد، اعتماد نمی کنند و رو نمی آورند. تز حزب و قدرت سياسی و حزب جامعه، چپ ايران را بر سر دوراهی نظری و پراتيکی قرار داده است. بی تفاوتی به اين بحث نشانه هژمونی سنتهای چپ جديد بر فضای سياسی و عقب گردی است که بدنبال جدائيهای متعدد در حزب کمونيست کارگری قديم در ميان چپ موسوم به کمونيسم کارگری خود را نشان ميدهد.

با وجود تفاوت در شرايط اجتماعی و وجود تغييراتی در ميان نيروهای چپ، اکنون اوضاعی شبيه بدوران بعد از انقلاب ۵۷ و دوران بحثهای مارکسيسم انقلابی دوباره در سطح جنبش کمونيستی و چپ پيش آمده است. شرط بيرون آمدن چپ از اين تکرار گوئی بی حاصل و نجات از حاشيه نشينی و قرار گرفتن در بطن جدال سياسی بر سر تعيين سرنوشت جامعه در گرو اتخاذ عملی و نظری استراتژی کسب قدرت و روشن کردن جوانب مختلف آن است. اما توجه به اين بحث در شرايط فعلی بدون نيرو و جمع کردن نيرو برای پيگيری آن بسختی انجام ميگرد. جلب توجه فعالين و جمعها و محافل کمونيست در ايران و ديگر کشورها برای ساختن حزب، سازمان و گروه و محافل کمونيستی بر مبنای نياز جامعه و طبقه کارگر برای انقلاب اجتماعی بر پايه آخرين دستاوردهای کمونيسم معاصر حياتی است. اوضاع فعلی ايران مجددا مسئله تعيين سرنوشت جامعه را بطور عاجلی بدستور نيروهای سياسی آورده و جای حزب طبقه کارگر برای شرکت موثر در اين جدال اجتماعی بر روی نقشه سياسی ايران خالی است. به سهم خودم در اين راه خواهم کوشيد و از هر گونه بحث و مبارزه سياسی و پراتيک دخالت گرانه در مبارزات مردم  و گام های عملی در اين مسير استقبال خواهم کرد.

مجيدحسينی
۱۰ نوامبر ۲۰۰۹
majid.hosaini@gmail.com
k.mobarez@yahoo.se 

November 10, 2009

دنيا ۲۰ سال پس از فروپاشی ديوار برلين

فرهاد شعبانی
روز دوشنبه نهم نوامبر، مصادف بود با بيستمين سالگرد فروريختن ديوار برلين. بيست سال پيش در چنين روزی در ميان هلهله و غوغای سرمايه داری جهانی و کف زدن مشتی خود باختهِ فرصت طلب، ديوار برلين بعنوان سمبل قدرت بلوک شرق ترک برداشت و فرويخت.
به دنبال اين واقعه بقايای رژيمهای از درون بحران زده استالينستی بلوک شرق که سالها پيش از اين رويداد زمينه های عينی ( اقتصادی – اجتماعی ) فروپاشی شان پديدار شده بود، يکی پس از ديگری فروپاشيدند.
سپس، احزاب پرو روس ( احزاب برادر) در مسابقه ائی چندش آور يک شبه نام و مضمون برنامه های حزبيشان را با سرعتی سرسام آور مطابق شرايط روز تغيير دادند و ايرانيهای آنها با تغيير کعبه "چه پرو غربيهای" ارتدکسی از آب در آمدند.
با فروپاشی ديوار برلين ايدئولوگهای سرمايه داری شيپور پايان تاريخ را به صدا در آوردند. سياستمداران کوته بين بورژوا و بنام "کمونيستهای سابق" نيز در يک سمفونی گوش خراش استالينيسم و جنايتهای استالين را که بسياری از کمونيستهای واقعی دنيا و شوروی از اولين قربانيان آن بودند را دستاويز قرار داده، اصالت کمونيسم و مارکسيسم را زير حملات شرم آور تبليغاتی قرار دادند؛ و خود عوامفريبانه دنيائی عاری از نابرابری و برقراری عدالت اجتماعی در نظم نوين بعداز فروپاشی ديوار برلين را وعده دادند.
۲۰ سال از آن غوغاسالاری ميديای غربی و همراهی فرصت طلبانی که عزرائيل نرسيده قبض روح شده بودند، می گذرد. تسليم سرمايه داری دولتی به اقتصاد بازار آزاد را به کمک شگردهای تبليغاتی ميديای سرمايه داری بعنوان شکست کمونيسم به اذهان توده های مردم تزريق کردند، و  با انجام يک سری انقلابات مخملی هدايت شده و براه انداختن جنگ ويرانگر بالکان؛ ضمن درهم شکستن وحدت مردم يوگسلاوی؛ به کمک عناصر دست پرورده در مکاتب نئوليبراليسم غربی؛ رژيمهای دست نشانده جديدی بر کشورهای اروپای شرقی حاکم کردند.
در يک کلمه اساسنامه جديدی برای اداره و سازماندهی جهانِ بعداز سقوط بلوک سرمايه داری شرق نوشتند و کلمه گلوباليزاسيون ( جهانی شدن ) را با راه انداختن جنگ های جديد و ايجاد ديوارهای جديد که پيامدهای آن ريخته شدن خون صدها هزار انسان، بی خانمانی ميليونهای ديگر و در بدری  جمعيت نامعلومی از بشريت است، را بر صفحه اول آن حک کردند.
در اين نظم نوين ابتداء بشريت را در يک برده داری مدرن مجددا سازماندهی کردند و همانطوريکه که گفته شد بر ويرانه های ديوار برلين ديوارهای جديدی ساختند. ديوار بلندی بدور کل اروپا کشيدند و تمام مرزهای آبی، زمينی و هوائی اش را بروی قربانيان بی پناه کشورهای ديکتاتور زده مورد حمايتشان، بستند. در فلسطين با ايجاد ديواری بزرگ دوکشور در يک سرزمين ايجاد کردند، که بر يکی فقر و سيه روزی بيشتر و ضجه مادران سينه چاک سايه افکند و ديگری سرشار از ثروت و قدرت است. با رژيمهای مستبد چانه زدند و ساختند و حقوق بشر و کنوانسيونهای مصوب خودشان را به هيچ گرفتند. ثروت و سامان دنيا را بسته به نقش و ميزان قدرت دولتها يکبار ديگر مابين خود تقسيم کردند. آنچه که در اين ميان نصيب مردم کارگر و زحمتکش شد، مصيبت و رنجهای دردناک اين دنياست.
در ادامه اين روند، دولتهای سرمايه داری غربی که چهره واقعی خود را سالهای سال پشت پرده وجود و کشمکش با بلوک سرمايه داری دولتی شرق پنهان کرده بودند، به شهروندان خود نيز نشان دادند. ماسکها برداشته شد و تعرض وحشيانه به دستاوردهای مردم کارگر و زحمتکش را بدون ترس از انقلابات اجتماعی و به خيال واهی خود - برطرف شدن خطر کمونيسم- آغاز کردند. سطح استاندارد زندگی کارگران در اروپای غربی هم مرز با بلوک شرق را بشکل حيرت آوری پائين آوردند، بطوريکه بيکاری، فقر، بی خانمانی و نياز شمار زيادی از شهروندان به مصرف غذا و سرپناه نهادهای خيريه  برای دولتهای سرمايه داری غربی نه تنها شرم آور نيست بلکه بعنوان واقعيتی از جهان امروز به مردم قبولانده شده است. بار بحرانهای طولانی مدت  سرمايه داری که با فاصله زمانی کوتاهتر از گذشته سر بر می آورد، بر دوش مردم کارگر و زحمتکش قرار می دهند و تاوان بحرانهای آنها را نيز کارگران پس می دهند.
  امروز در قلب اروپای صنعتی و ثروتمند ( در کشورهائی چون انگلستان، دانمارک و اخيرا سوئد)  نهادهای خيريه بانکی به نام "بانک غذا" تاسيس کرده اند و ميليونها تُن مواد غذائی قابل مصرف را که بنگاههای توليد مواد غذائی  و فروشگاههای زنجيره ائی دور می ريزند را جمع آوری و به مصرف بی سرپناهان  و صدها هزار مردم گرسنه و قربانی اين نظام  می رسانند. 
در مقابل تحميل اين شرايط سياه و رنج آوری که سرمايه داری به بشريت تحميل شده کرده است، در کشور کوچکی مثل سوئد با  ۹ ميليون جمعيت ساليانه ۱۰۰ هزار تن مواد غذائی توسط توليد کنندگان و فروشندگان مواد غذائی  دور ريخته می شود تا از کاهش قيمت آن در بازار جلوگيری شود. در همين کشور طی ۱۰ سال گذشته شمار ميليادرها دوبرابر افزايش داشته و از ۵۰ نفر در سال ۱۹۹۹ ميلادی به ۱۰۶ نفر در حاضر حال رسيده است؛ آنهم در کشوری که ماليات بر درآمد تصاعدی است و قوانين محدود کننده مالياتی برای جلوگيری از عميق تر شدن شکاف فقر و ثروت هنوز اعتبار دارد. جالب اينجاست که اعتراضات مردمی عليه سرمايه داری و دولتهايشان در دمکراسی های غربی  با خشن ترين عکس العمل پليس و نيروهای مسلح اين کشورها روبرو می شود.
۲۰ سال بعداز فروپاشی ديوار برلين و در حاليکه دستگاههای تبليغاتی قدرت مند عوامفريبی غربی برگزاری جشنهای فروپاشی را به نمايش می گذارند، يک سوم جمعيت دنيا گرسنه و بيش از هر زمان ديگری با خود و بار آوری کارش بيگانه است. بيکاری، فقر، تن فروشی برای تامين نان، کودکان خيابانی و کار، اعتياد و بيماريهای ريشه کن شده جهان مالاريا، وبا و سل و .... بيش از هر زمان ديگری رايج است.
در چنين شرايطی و در حاليکه مطابق نتايج نظر سنجی موسسه تبليغاتی بزرگی چون بی بی سی که در ۲۷ کشور دنيا و در آستانه بيستمين سالگرد فروپاشی ديوار برلين صورت گرفته است، دو سوم پرسش شوندگان به کارآئی نظام سرمايه داری بی اعتمادند.  اين چند پرسش را بايد در مقابل خود و ديگران قرار داد و در جستجوی پاسخ آن بود.
ايدئولوگهای سرمايه داری و فرصت طلبان نان به نرخ روز خور چه پاسخی برای سرنوشت شوم بشريت ساکن اين کره خاکی دارند، در حاليکه با فروپاشی ديوار برلين جهانی عاری از ستم و نابرابری را وعده می دادند؟
و در مقابل طبقه کارگر و کمونيستها بايد اين سئوال را قرار داد. در شرايطی که سرمايه داری مبتنی بر اقتصاد بازار آزاد  و ائدئولوژی آن ( نئوليبراليسم ) دچار بحران و بن بست است چه بايد کرد و چه راه حلی را بايد پيش پای بشريت قرار داد؟
 يقينا" آنچه که شکست خورد و فروپاشيد کمونيسم نبود. اين واقعيت برای ما و دشمنان طبقاتی مان اظهر المنشمس است. آنچه که تسليم شد و شکست خورد يکی از سيستمهای سرمايه داری بود که بر ويرانه های شکست انقلاب اکتبر ساخته شد. برماست که با تکيه بر اصالت مارکسيسم و تجارب ارزشمند کموناردهای پاريس و بلشويکها برای برپائی انقلابی ديگر که ستمکشان جهان را از اين زندگی مصيب بارنجات و رها سازد، از هيچ تلاشی فروگذار نباشيم.

فعالين کارگری و بحران انقلابی

                    

لنا – آبان ۸۸

بحران انقلابی برآمد نموده در جامعه با تمام ويژگی هايش – توهم به بورژوازی اصلاح طلب وفقدان يک آلترناتيوانقلابی – طبقه کارگر را در موقعيت به مراتب بهتری نسبت به قبل قرار داده است. طبيعی است که در يک شرايط اعتلا و به ميدان امدن توده ها طبقه کارگر هر چند که از آمادگی لازم برای رهبری نمودن اين جنبش برخوردار نباشد، اما می تواند بر بستر اين شرايط موقعيت خود را تغيير دهد و امکانات بيشتری برای متشکل شدن فراهم نمايد.
در گيرو دار بحران سياسی و اجتماعی موجود که توده های وسيع مردم به ميدان آمدند، طيف های مختلف در اين رابطه بر حسب موقعيت خود درگير ماجرا شدند تا ازهر فرصتی استفاده نمايند. پس از تظاهرات های ميليونی ، به دليل عدم توانايی اصلاح طلبان در رهبری پيگير، جنبش با افت مواجه شد. اما توده ها از هر فرصتی استفاده نمودند تا بحران انقلابی را زنده نگهدارند. تداوم بحران هر چند که ممکن است با مدارج کمتری نسبت به آغاز آن ادامه داشته باشد ، اما به هر حال باعث می گردد تا موقعيت به دست آمده همچنان حفظ گردد. بنا بر اين هر ابتکار و راه حلی برای تداوم مبارزات ارزش و اهميت بسزايی دارد و نبايد از آنها غافل شويم.
جنبش کارگری هر چند که قبل از بحران و در جريان آن نيز يک پايه اصلی مبارزات بوده و هست، اما بخوبی ميدانيم که برای به سرانجام رساندن بحران به شکل انقلابی ضروری است طبقه کارگر به شکل مستقل با تشکلهای خود و در مقياس گسترده ای  به ميدان بيايد و رهبری را بدست بگيرد. طبيعتا اين اصل مسلم برای ما به راحتی حاصل نخواهد شد و حتی از يک کانال مستقيم و فرموله شده نيز پيروی نمی نمايد. يعنی واضح است که ما همواره در راستای ايجاد تشکل های کارگری بايد فعاليت نماييم و از موقعيت فعلی نيز در اين رابطه سود ببريم، اما آيا بر بستر شرايط موجود و با توجه به مجموعه ويژگی ها و عدم توانايی به ميدان آمدن طبقه کارگر بطور مستقل بايد همچون گذشته صرفا در راستای کمک به ايجاد تشکل های کارگری گام برداريم؟ يعنی فعالين کارگری بر بستر شرايط موجود وظيفه ديگری ندارند؟ و يا اساسا استراتژی ما بايد تغيير نمايد؟
طی چند سال گذشته – بطور مشخص از سال هشتاد تا کنون – فعالين راديکال جنبش کارگری با ابتکارات و فعاليت خود بخشی از مبارزه جنبش کارگری را پيش بردند و از حصار ايجاد شده توسط استبداد عبور نمودند. هر چند اين مسئله محدود و موردی بود و بارها با سرکوب و عکس العمل سيستم سرکوب مواجه شد اما به هر شکل، با وجود تمامی افت و خيز ها جنبش کارگری در راستای اين سياست پيشروی نمود. بطور مشخص از سال ۸۱ که محمود صالحی به همراه عده ای ديگر از کارگران بدون مجوز روز کارگر را در سقز به خيابان کشاندند، اين ماجرا شروع شد و پس از آن بر گزاری ديگر مراسم های روز کارگر برجسته ترين نوع اين مبارزه بود. آخرين بار روز کارگر ۸۸ بود که با وجود فضای شديد امنيتی، صد ها کارگر در پارک لاله مراسم برگزار کردند که هر چند با تهاجم وحشيانه مواجه شدند اما يک گام موفق ديگر در راستای پيشروی و کارگر محوری مبارزات بود. بخوبی می دانيم که به ميدان آمدن حتی بخش کوچکی از کارگران و فعالين کارگری حتی در روز کارگر با چه موانع بزرگی در ايران مواجه است. اما به هر شکل از هر فرصتی با توجه به توازن قوا و شرايط موجود استفاده شد تا مراسم روز کارگر برگزار گردد.
ابتکار عمل تبديل مراسم دولتی خانه کارگر به تظاهرات ضد سرمايه داری کارگران از جمله موثرترين ابتکارات فعالين کارگری بود. و اوج اين ابتکار در تظاهرات بزرگ امجديه تا هفت تير بود که چند هزار کارگر در آن شرکت داشتند.
اما همانطور که می دانيم همه فعاليت های تبليغی و حتی برگزاری مراسم های روز کارگر، استراتژی عملی فعالين جنبش کارگری – کمک به ايجاد تشکل – را نه تنها تحت الشعاع قرار نداد بلکه در مجموع در راستای آن قرار داشت . به هر درجه و ميزانی که جنبش کارگری پيشروی می کرد زمينه برای ايجاد تشکل کارگری و مطرح نمودن اين مطالبه بيشتر می گرديد.
اما بسيار ساده انگارانه خواهد بود که تصور نماييم فقط تعدادی از فعالين جنبش کارگری از مقطعی – سال ۸۰ – به بعد تصميم گرفتند در راستای کمک به ايجاد تشکل کارگری فعاليت نمايند و در اين مسير به موفقيت هايی دست يافتند. واقعيت اين است که دهها سال است که ايجاد تشکل کارگری مطالبه کارگران بوده و در هر فرصتی تلاش نموده اند تا در اين رابطه اقدام نمايند. بنابر اين آنچه که طی چند سال اخير باعث گرديده فعالين کارگری بتوانند به ايجاد تشکل های کارگری کمک کنند نه صرفا اراده آنها بلکه شرايط پديد آمده در اين دوران بوده که اين امکان را بطور نسبی فراهم نموده است. و البته بخوبی می دانيم که اين موقعيت تا چه حد محدود و همراه با استبداد است. اما به هر شکل واقعيت موجود اين است که گام های قابل توجهی در اين رابطه  برداشته شد. آنچه زمينه عينی حرکت در اين راستا بوده، اعتصابات و اعتراضات کارگری بود که در چند سال اخير افزايش يافت و ضرورت ايجاد تشکل کارگری را برجسته نمود. دهها اعتصاب ، راه بندان، تجمع و ... تحرک عينی بودند که زمينه ساز ايجاد تشکل های کارگری شدند. بحران عظيم اقتصادی و ورشکسته شدن تعداد قابل توجهی از کارخانه ها بخش هايی از طبقه کارگر را به تحرک واداشت و ضرورت اتحاد و همبستگی و متشکل شدن در بين کارگران برجسته گرديد.  
با بر آمد بحران عظيم سياسی و به ميدان آمدن ميليون ها نفر از مردم شرايط جديدی پديد آمد، که ضروری است به بررسی آن بپردازيم. در واقع جنبش کارگری و فعالينش در موقعيت جديدی قرار گرفتند. بحران عظيم سياسی موجود ، در واقع مطالبات مشترک زيادی با مطالبات کارگران دارد. آنچه که توده ها را به خيابان کشاند مطالبات وسيع اقتصادی و آزاديخواهانه ايست که منافع طبقه کارگر نيز در آن مستتر است. فشار اقتصادی و مضاعف طی چند دهه اخير و استبداد و سرکوب گسترده ، جان توده ها را به لب رسانده و آنها را به خيابان کشاند. پرولتاريا در اين ميان نه تنها منافع مشترکی دارد بلکه پيگيرترين نيروی اجتماعی در به سر انجام رساندن اين مطالبات است. بنا بر اين ما فعالين کارگری نه تنها در مبارزات گسترده مردم بايد فعالانه شرکت نماييم بلکه ضروری است نقش دخالتگر و تاثير گذار داشته باشيم. اما صرفا شرکت ما در مبارزات مردم نمی تواند راه گشای منافع طبقاتی ما باشد و آنچه که در جريان بحران موجود می تواند و بايد هر چه بيشتر برجسته شود ، سياست کارگر محوری است.
اما اينکه چگونه ممکن است اين مهم تحقق يابد موضوع اصلی بحث ما است. برای دخالتگری ضروری است گرايش کارگری آلترناتيو خود را طرح نمايد. آلترناتيو کارگری جدای از احزاب و گروه های سياسی خاص نيازمند جريان داخلی است که بتواند خود را مطرح نمايد و در هر مقطع اعلام موضع نموده و موضع خود را مشخص نمايد. موضع فعالين کارگری در جريان بحران موجود  از کانال خاص خود که طبيعتا مخفی خواهد بود بايد بيان گردد و مورد قضاوت قرار گيرد. در جريان هر تظاهرات و يا حرکت اجتماعی بايد روشن باشد که ما چرا و چگونه و با چه شعار هايی شرکت خواهيم کرد. در چه مواردی به ميدان می آييم وچگونه از منافع خود دفاع می کنيم. بدين شکل ما نه تنها به سياهی لشکر تبديل نخواهيم شد بلکه پرچم خود را  بر می افرازيم و صف مستقل کارگری را در بحران موجود نمايندگی خواهيم کرد. فعالين کارگری می توانند با اطلاعيه مستقل با شعارهای مستقل و جمع مستقل خود در بحران موجود دخالتگری نمايند و حتی اگر بالفعل نقش کم رنگی داشته باشند بالقوه نقش پررنگ تری خواهند يافت. تجربه سال ۵۷ ثابت نمود که صرفا شرکت در مبارزات خودبخودی که همراه با توهم به بخشی از بورژوازی است کافی نيست. ما بايد ضمن شرکت در اين مبارزات صف مستقلی را ايجاد نماييم که منافع ما را در دل اين جنبش نماينگی نمايد . تنها بدين شکل و به مرور توده ها بين سرخ و سبز تمايزاتی قائل خواهند شد و  هر دو را در جريان عمل خواهند سنجيد. گرايش کارگری با داشتن آلترناتيومستقلی که بتواند رهنمود های مشخصی را در مبارزات جاری طرح نمايد به مرور جای پای خود را محکم خواهد کرد. نقش گرايش کارگری در بحران موجود می تواند به مراتب از نقش بسياری از احزاب و گروه های سياسی فراتر رود و حضور عملی خود را در مبارزات اجتماعی و سياسی جامعه تحقق بخشد.
گرايش کارگری دخالتگر نمی تواند از ظرف های موجود در اين رابطه بهره ببرد به اين دليل که هر يک از آنها جايگاه خاصی دارند که هم نياز به حفظ آنها است و هم تا حدودی نيمه علنی هستند. شرح وظائف آنها اين اجازه را نمی دهد تا بتوانيم در ارتباط با بحران موجود آزادانه فعاليت نماييم. هر چند که تشکل های کارگری و فعالين کارگری در شرايط جديد می توانند در همان راستای اهداف خود، فعالتر و قوی تر حرکت نمايند ، که البته در جای خود بسيار با اهميت و با ارزش است و بايد به آن بهای لازم را داد. اما موضوع بر سر اين نکته است که منافع کارگران ايجاب می نمايد تا ظرف ديگری و آلترناتيو ديگری نيز وجود داشته باشد که مخفيانه اقدام نموده و نقش سياسی مشخصی بازی نمايد. اگر گرايش کارگری قادر نباشد در اين گيرودار موقعيت خود را در مقابل ديگر گرايشات سياسی جامعه مطرح نمايد ، شديدا آسيب خواهد ديد و ميدان را به رهبران ناخلف واگذار خواهد کرد. بيش از سه ماه از بر امد مبارزات وسيع مردم می گذرد و در اين مدت گرايشات خود را با شرايط جديد و در راستای منافع خود سازمان داده اند. درطيف گرايش انقلابی دانشجويان با وجود فشارهای شديد پليسی سال تحصيلی را با مرگ بر ديکتاتور و تظاهرات آغاز کردند و به نوبه خود در تداوم مبارزات نقش ايفا نمودند. گرايش سوسياليستی و ديگر راديکال ها در جنبش دانشجويی وزنه ای قوی هستند و می توانند ضمن فعاليت در راستای تداوم  مبارزات، کفه ترازو را به سمت گرايش سوسياليستی پايين آورند، اما در جريان مبارزات توده ای اخير فعالين کارگری تا حدودی بی برنامه بودند و هنوز نيز واکنش مناسبی بروز نداده اند. واضح است که موانع زيادی در اين رابطه وجود دارد ولی بيش از موانع بی برنامگی و عدم وجود سازماندهی مناسب باعث برخورد انفعالی گرايش کارگری شده است. در واقع با گذشت بيش از سه ماه هيچ عکس العمل مستقلی از جانب گرايشات کارگری بروز نيافته و بسياری در انتظار به ميدان آمدن آلترناتيو کارگری بوده و هستند. سياست کارگر محوری در مبارزات توده ای زمانی زمينه تحقق می يابد که آلترناتيو فعالين کارگری به ميدان آمده باشد تا بتوان انتظار داشت گرايشات دانشجويی ، فعالين جنبش زنان و ... با آن متحد شوند. بر اساس سياست کارگر محور در جريان مبارزات اخير مثلا گرايشات انقلابی جنبش دانشجويی و زنان با چه گرايش کارگری می توانند متحد شوند؟ چه آلترناتيو کارگری در مقابل آنها قرار دارد تا بطور عملی بتوانند با آن همکاری نمايند؟
گرايش کارگری در جريان بحران اخير ابتکار عمل به خرج نداد و خود را  سازماندهی نکرد. بحران موجود و شرايط تغيير يافته سازماندهی و برنامه جديدی را نيز طلب می نمايد. بدون آن طبيعتا از جنبش موجود عقب خواهيم ماند و نقش دخالتگری برجسته ای نخواهيم داشت. ما در جريان مبارزات و مطالبات اقتصادی کارگری فعاليت در راستای سازماندهی لازم را داشته و داريم ما کمک می کنيم تا کارگران تشکل های خود را در اين رابطه ايجاد نمايند، و در اين رابطه خود را نيز سازمان داديم. حال با بروز بحران وسيع سياسی ضروری است سازماندهی خاص خود را در اين رابطه نيز داشته باشيم و به راديکال شدن جنبش توده ای و کارگری کمک نماييم. اين نقش را نمی توان صرفا به احزاب سياسی واگذار نمود، ما همواره در جريان مبارزه سعی بر آن داشته و داريم که جنبشی عمل نماييم و بخوبی می دانيم که نقش احزاب و گروه های سياسی در بحران موجود کمرنگ است و هر يک نيز بنا به منافع و موقعيت خود عمل می کنند. البته واضح است که بخشی از آنها نيز می توانند در راستای منافع کارگران حرکت کنند، اما آيا اين مسئله بار مسئوليت ما را کاهش می دهد و يا ممکن است بگوييم نقش دخالتگری کارگری در بحران اخيرو سياست کارگر محوری به ما مربوط نمی باشد و صرفا اين موضوع را بايد به احزاب سياسی واگذار کرد؟ در نتيجه اين سياست ما يا گرفتار انحراف اکونوميستی و يا دچار انفعال هستيم.
يا تصور می نماييم که جنبش موجود را با مطالبات ما کاری نيست، و در نتيجه فقط بدنبال مطالبات اقتصادی هستيم، ويا امکان دخالتگری را با توجه به توانايمان ممکن نمی دانيم. اما نه ممکن است مطالبات اقتصادی را از مطالبات سياسی جدا نمود و نه ممکن است، دخالتگری را امری مطلق بدانيم. مبارزه برای مطالبات بروز کارگری هميشه در جريان بوده و منافع ما ايجاب می نمايد اين مبارزه را در چارچوب نظام سرمايه داری انجام دهيم . در اين مسير نيز دست آوردها و تجربيات زيادی بدست آورديم، اما در موقعيتی که جنبش بر آمد می نمايد و اين امکان بيش از قبل ايجاد می شود که ما منافع همه جانبه و ضد سرمايه داری خود را پيش ببريم، غافل شدن از آن می تواند حتی ما را به مرز رفرميسم برساند. در شرايطی که جنبش توده ای منافع وسيعی را در ارتباط با قدرت سياسی  طرح می کند، ما کارگران بايد حد اکثر استفاده از موقعيت را در راستای منافع طبقاتيمان انجام دهيم. واقعيت اين است که جنبش عظيم ضد دولتی شکل گرفته و اگر ما می خواهيم اين جنبش را به جنبشی ضد سرمايه داری تبديل نماييم ضروری است کاملا نقشه مند و با برنامه و سازماندهی مشخصی در آن دخالتگری نماييم. هر چقدر هم که ما در مقايسه با اين جنبش گسترده کوچک و حاشيه ای باشيم، اما دليل بر آن نخواهد شد که اهميت موضوع دخالتگری نقشه مند را ناديده بگيريم. و کاملا بل عکس در جريان مبارزات توده ای اخير بسيار با اهميت است که ما نيز به سهم خود پرچم گرايش کارگری را بر افرازيم و هر چند بالفعل نقش ما کمرنگ باشد اما با ايجاد آلترناتيو کارگری ممکن خواهد شد تا بالقوه نيروهای زيادی به جبهه ضد سرمايه داری بپيوندند. مبارزه طبقاتی در هر دوره به شکل و سطح متفاوتی بروز می نمايد که ما بايد متناسب با آن خود را برای تاثير گذاری در جهت منافع کارگری سازمان دهيم

به مناسبت روز جهانی خشونت عليه زنان

 به مناسبت روز جهانی خشونت عليه زنان
خشونت عليه زنان، مذهب و مردسالاری
مرجان افتخاری
نوامبر ۲۰۰۹
اگر چه فعالين جنبش زنان در مورد خشونت عليه زنان بارها مطالبی نوشته اند و علل آنرا مورد بررسی قرار داده اند ولی با اين وجود به علت گستردگی اين موضوع در سطح جهانی بخصوص در کشورهای خاورميانه ای، آسيائی و آفريقائی که مذهب ، سنت ها و فرهنگ عقب مانده همچنان  بار سنگينی در جامعه و زندگی زنان دارند هيچ چيزی مانع آن نميشود که ما فعالين جنبش زنان به اين موضوع مهم و غير انسانی که سلامت جسمی، روحی و روانی ميليونها زن را در سراسر جهان مورد تهيديد قرار ميدهد نپردازيم. بخصوص که در بعضی از کشورها مثل ايران، افغانستان، عربستان سعودی، ترکيه، نيجريه، سودان، مصر و بسياری ديگر قدرت سياسی عامل اصلی خشونت بر زنان و گسترش آن در سطح جامعه است.
بدون ترديد ريشه تاريخی و اصلی خشونت عليه زنان بدون در نظر گرفتن نقش مسلط مرد در توليد اجتماعی و امور اقتصادی و کنار گذاشتن زن از اين حوزه قابل بررسی نيست. دقيقا از همين زاويه و به همين دليل است که مرد بعنوان "نان آور" و سپس سرپرست و مسئول خانواده نفوذ، تسلط و اراده فردی خود را در چارچوب خانواده و سپس در سطحی وسيعتر، جامعه و قدرت سياسی اعمال ميکند. و باز در همين رابطه است که زن سهم برابر در تصميم گيرها و مسئوليتها را از دست ميدهد و بعنوان "جنس دوم" و فرو دست جايگاه سياسی، اجتماعی و حقوقی او تعين و تعريف ميشود. به اين شکل زن موقعيت خود را در سازمان اجتماعی جامعه از دست ميدهد تا آنجا که حتی نيروی کار او در خانه بعنوان باز توليد نيروی کار هيچ ارزش اقتصادی و اجتماعی ندارد. حتی فراتر از اين، جايگاه "جنس دوم" و "فرودستی" او در تمام روابط و مناسبات توليدی و اجتماعی بخشی از هويت انسانی خود يعنی "آزادی" را از دست ميدهد و از اين پس او ديگر" انسانی ازاد" نيست.
در اين ميان، مذهب بعنوان ابزار ايدئولوژيکی و به کمک زمينه های فرهنگی و سنتی توانست تبعيض ها و نا برابری های جنسيتی به ويژه فرهنگ مردسالارانه و خشونت بر زنان را تئوريزه و قانون مند کند. تنيدگی قوانين، مقررات، رسم و رسوم مذهبی و فرهنگ و روابط مردسالارانه تا آنجائی است که تفکيک و تشخيص اين دو بخصوص در رابطه با مسائل زنان بسيار مشکل و گاها غير قابل تميز است، بطوريکه يکی ريشه در ديگری دارد. بخصوص در مناطقی که از رشد اقتصادی، امکانات و در نتيجه فرهنگ مدرن محروم هستند روابط و فرهنگ طايفه ای، قبيله ای و مذهب سايه پر رنگ و نکبتبار خود را بر زندگی زنان بيشتر نشان ميدهد. سنگسار "دعا" در کردستان عراق، ختنه دختران خرد سال در عراق، ايران، کشورهای آفريقائی، ايزولاسيون زنان بيوه در هندوستان، ازدواج های اجباری در سنين پائين دختران در افغانستان، ايران، پاکستان و بطور کلی منطقه خاورميانه و اعمال هزاران فشار، محدوديت و محروميت ديگر همه نمونه هائی هستند از تنيدگی رسم و رسوم عقب مانده، طايفه ای- قبيله ای مردسالار و مذهب که خطر جدی برای زندگی زنان بوجود آورده اند. آمار خود سوزی زنان در مناطق محروم ايران و افغانستان و افزايش تعداد قتلهای ناموسی همه در همين راستا هستند. از هيمن زاويه است که خشونت عليه زنان را بعنوان يک پديده و فرايند جامعه مردسالار با مجموعه اقتصادی، سياسی، اجتماعی و فرهنگی آن بايد مورد مطالعه قرار داد.
در کشورهای پيشرفته سرمايه داری بعلت شرکت زنان در مناسبات توليد اجتماعی کنار گذاشتن دستگاه عريض و طويل کليسا از دولت و جدائی حوزه های حقوقی و قانونی اين دو از يکديگر، تثبيت لائيسيته و همچنين "بيانيه جهانی حقوق بشر" که پس از جنگ جهانی دوم در اثر مبارزات روشنفکران، کمونيستها، مدافعين برابری حقوق انسانها و حقوق زنان به دولتهای بورژازی تحميل شد باعث تغيرات حقوقی و اجتماعی شد که تا حدود زيادی از حقوق زنان دفاع و آنان را مورد حمايت قرار داد. از سوی ديگر تغير و تحولات فرهنگی بخصوص پس از مه سال ۱۹۶۸ همه دلائلی شدند که وضعيت زنان در کشورهای اروپائی تغير کند. و طبيعتا خشونت عليه زنان هم تا حدودی کاهش يابد. البته بيش از انکه دولتهای اروپائی چنين ابتکاری را داشته باشند تغيراتی که در وضعيت زنان در اروپا بوجود آمد نتيجه مبارزات زنان، فعالين حقوق زنان و جنبشهای گوناگونی بود که در طی ۲۰۰ سال اخير تمام اروپا و آمريکا را در نورديد. با وجود پيشرفت هائی که در زمينه حقوق زنان در اين کشورها شده است که قابل مقايسه با ساير نقاط جهان نيست.ولی هنوز راه درازی تا زدودن فرهنگ کهنه و مردسالار در اين کشورها وجود دارد.
اما در کشورهای سرمايه داری عقب مانده يا جهان سوم بخصوص کشورهای خاورميانه ای که مذهب اسلام نقش اساسی و پايه ای در دولت و قوانين قضائی و بطور کلی در تمام زوايای زندگی اجتماعی مردم دارد و ما با "اسلام سياسی" مواجه هستيم خشونت عليه زنان از دو زاويه قابل ارزيابی است. ۱- خشونت دولتی که مبتنی بر قوانين و چارچوب های حقوقی مذهبی است که نه تنها زنان را مورد حمايت و دفاع قرار نميدهد بلکه بر عکس مذهب خود بعنوان يک ابزار سرکوب دولتی به محروميتها، محدوديتها، بی حقوقی، نا برابری ها، تبعيض ها و همچنين به خشونت بعدی قانونی و رسمی ميدهد. بطور نمونه تمکين زنان از همسران بعنوان سرپرست و مسئول خانواده بطور پايه ای و اساسی اصل "انسان آزاد" و حقوق بشر را نقض ميکند. و يا ماده ۶۳۰ قانون مجازات اسلامی در ايران اين اختيار را به مرد ميدهد که همسر خطاکار خود را به قتل برساند بی آنکه مورد تعقيب قانونی قرار گيرد. قانونی که آدم کشی، بربريت، خشونت بر زنان و مردسالاری را در جامعه قانونی و نهادينه ميکند. و يا سنگسار زنان و مردان بخاطر روابط آزادی در ايران و گردن زدن در عربستان سعودی چيزی جز وحشی گری رژيم های اسلامی، مذهب اسلام و قوانين شرعی آن نيست.
۲- چارچوبهای اجتماعی، فرهنگی و سنتی که ريشه های عميق و قديمی در جامعه دارند. جامعه ای که ديدگاه اوليه و کلی آن نسبت به زن بر اساس " مالکيت خصوصی" استوار است. و زن هميشه متعلق به مردی است که مالک و سرپرست او است (پدر، برادر و همسر) از هيمن زاويه است که باکره بودن زن در هنگام ازدواج مهم جلوه ميکند و يا اصلاحات فرهنگی که در جامعه مطرح هستند ريشه های مادی و ارزشی پيدا ميکنند مانند : متانت ، حيا، آبرو، عفت و يا غيرت و مردانگی.
فرهنگ و روابط اجتماعی عقب مانده ای که در طول سی سال استقرار جمهوری اسلامی بطور وسيعی در سطح جامعه به علت تبليغات همه جانبه مذهبی و سياستهای اتخاذ شده از طرف رژيم اسلامی بطور گسترده ای نهادينه شده اند. بطوريکه حتی در بين روشنفکران مثلا دانشجويان اين فرهنگ تا حدودی ديده ميشود. حتی در مبارزات اخير عليه رژيم اسلامی، فرهنگ مذهبی و مردسالارانه بخوبی خود را نشان ميدهد. شعار " دانشجوی با غيرت حمايت، حمايت" يا " دولت به اين بی غيرتی هرگز نديده ملتی" همه تاکيدی است بر وجود يک قالب فرهنگی، مذهبی و مردانه در جامعه. فرهنگی که به دليل " ناموس" "غيرت" يا "بی غيرتی" باعث فاجعه های خانوادگی و اجتماعی شده است.
غير از خشونت های جسمی، ضرب و شتم، خشونت های روحی و روانی ناشی از ترس، تهديد، رفتار آمرانه و تحکم آميز، دشنام، بی احترامی و فحاشی که متاسفانه در بين خانواده ها، در جامعه و بطور کلی در فرهنگ ما بسيار رواج دارد هم يکی از روش های خشونت آميزی است که زنان ايران با آن روبرو هستند. بطوريکه به علت خشونت های جسمی و روحی روانی تعداد خود سوزی زنان بخصوص در مناطق محروم در طول اين سی سال بعلت غير قابل تحمل بودن زندگی افزايش يافته است. اين موضوع زنگ خطری است برای فعالين جنبش زنان، فعالين حقوق بشر و همه کسانی که در زمينه های اجتماعی فعاليت دارند.
موضوع ديگری که در زمينه خشونت عليه زنان معمولا نسبت به آن بی توجهی ميشود و يا بهای لازم به آن داده نميشود وضعت روحی و روانی کودکان است. در درجه اول کودکانی که شاهد نزاع و درگيری های فيزيکی در خانواده هستند از نظر روانی با افسردگی، روان پريشی، ترس و هراس دائمی و عدم احساس امنيت و آرامش روبرو هستند. در درجه دوم از آنجائی که هيچ فضای آموزشی در رابطه با خشونتهای خانوادگی وجود ندارد اين کودکان خواهی و نخواهی همين روش را در آينده و در روابط آتی خود ادامه ميدهند. يعنی در اجتماع ما با يک چرخه و مدار بسته و دائمی خشونت و باز توليد آن روبرو هستيم. تحقيقات و آمار نشان ميدهد که پسرانی که در شرايط خشونت بار خانوادگی بزرگ ميشوند ۷۰ در صد بيشتر از بقيه ظرفيت و گرايش کتک زدن همسران خود را دارند.
در واقع زنان ايران هم از نظر قانونی و هم به لحاظ فرهنگ و روابط مسلط مردسالارانه در جامعه مورد سرکوب و خشونت قرار دارند. از هيمن زاويه است که مبارزه سازمانيافته و پيگير تمام فعالين جنبش زنان، فعالين حقوق بشر و فعالين سياسی ضرورتی است اجتناب ناپذير. بدون هيچ ترديدی اولين و مهمترين گام برای رهائی زنان از قيد تمام خشونتهای مذهبی، قوانين ارتجاعی سرکوبگر و تبعيض آميز آن سرنگونی رژيم جمهوری اسلامی و جدائی کامل دستگاه مذهب از دستگاه دولت و تثبيت اصل لائيسيته که دستاورد مبارزات بشريت در يک قرن و نيم اخير است ميباشد.
ولی متاسفانه پس از جريان انتخابات در ۲۲ خرداد گذشه هنوز در صدی از مردم که شامل همه اقشار اجتماعی دانشجويان، معلمان، کارگران و زنان ميشوند تجربه سی ساله حکومت اسلامی را ناديده ميگيرند و بدنبال جريانات "سبز" بخصوص "سبز ملی" مير حسين موسوی هستند. جنبش سبزی که مير حسين موسوی، سازگاران، گنجی و ديگر نظريه پردازان آن تمام نيرو و تلاش خود را برای جلوگيری از راديکاليزه شدن مبارزات مردمی و حفظ نظام جمهوری اسلامی بکار گرفته اند. سئوالی که ميتوان از طرفداران سبز موسوی کرد اينجا است که کسانی که طی سالهای طولانی مسئوليت های مهمی در جمهوری اسلامی داشته اند و در بسياری از سرکوبها و جنايات دخالت داشته اند امروز چه تعريفی از "آزادی" که به فرياد عمومی مردم تبديل شده است دارند؟  آيا جنبش سيز ملی عکس بر گردان جمهوری اسلامی نيست؟
متاسفانه در خلاء وجود نيروهای انقلابی، برنامه انقلابی و حرب انقلابی طبقه کارگر در صحنه مبارزه، فضای سياسی برای نيروهای ضد انقلابی- ارتجاعی از هر طيفی باز است حتی جنايتکاران با سابقه.
سخنی با فعالين جنبش کارگری
آنچه که پس از سی سال حيرت آور و تعجب آميز است نظرات و درک بعضی از فعالين جنبش کارگری نسبت به موضوع مهم زنان شرايط و وضعيت آنها است. درکی که در بطن خود نه تنها فرهنگ مردسالارانه را به راحتی نشان ميدهد بلکه با ديدی سطحی به مشکلات زنان ميپردازد. اخيرا اطلاعيه ای تحت عنوان " سيزده آبان را به روز اتحاد و مبارزه برای سرنگونی حکومت اسلامی سراسر دزدی، اعتياد و فحشا تبديل کنيم" با امضاء کميته همبستگی برای ايجاد اتحاديه های کارگران ساختمانی بدستم رسيد. در اين بيانيه دو صفحه ای تنها و تنها به موضوع تن فروشی زنان اشاره شده است. " رسيدن سن فاحشگی به ۱۱ سال و صدور دختران و زنان به بازارهای دبی، کراچی يا فجيره.ووو توسط باندهای حکومتی". در اين بيانيه به هيچيک از مشکلات و معضلات هزار گانه ای که زنان با آن روبرو هستند اشاره نميشود به جز تن فروشی زنان. در ادامه هيمن درک و ديدگاه ساده انگارانه وقتی به انتهای اطلاعيه و طرح شعارهائی برای روز ۱۳ آبان ميرسيم ديدگاه مردانه نويسندگان بيش تر مشخص ميشود. " شعار برابری، برادری حکومت کارگری. و سپس " رهبر به اين بی غيرتی هرگز نديده ملتی"
پس از سی سال مبارزه سخت ميليونها زن، سهم زنان در حکومت کارگری اينده اين رفقا " برادری" است. بطور قطع "برابری" آورده شده در اين شعار هم به معنی برابری جنسيتی نيست، بدون شک برابری بين برادران مورد نظر نويسندگان اين اطلاعيه است. چرا که طرح برابری حقوق زنان و مردان کار پيچيده و مشکلی نيست. مشکل در درک و تفکر مردانه "برادری" است که در بين بعضی از فعالين جنبش کارگری وجود دارد.
Eftekhari_marjan@yahoo.com

اکبر تک دهقان: صد سال شرايط قومی- بورژوايی قدرت سياسی در ايران!

 
اکبر تک دهقان
۱۵ آبان ۱۳۸۸- ۶ نوامبر۲۰۰۹
 
فرهنگ سياسی ملی حاکم بر جامعه ايران، از سوی نيروهای ارتجاعی وابسته به دوره های سپری شده شکل گرفته، نه عقلانی و انسانی، و نه جديد و شهروندی، بلکه دارای ماهيت و ساخت و بافت قومی- بورژوايی است؛ در رأس حاملان و مبلغان اين فرهنگ سياسی بدوی، رژيم پهلوی، بخش اعظم نيروهای به اصطلاح ملی، و دستگاه مذهب شيعه قرار داشته اند.
 
فرهنگ سياسی حکومت پهلوی- که اپوزيسيون ملی- ارتجاعی آن را هم – بجز دايره کوچکی در گذشته- در بر ميگيرد( جبهه ملی)، نه انعکاس سياسی- فرهنگی و حقوقی پيدايش ملت ايران در مقطع شکل گيری جامعه بورژوايی در قرن نوزدهم، بلکه بر تقديس و رجوع به فرهنگ سلطه گری قوم پارس( نژاد آريا؟!)، نظامات برده داری دوران باستان، و ادغام آن در ارتجاع سياسی بورژوازی عصر امپرياليسم متکی بود. نيروهايی که قادر به کنده شدن از دوران باستان نگشته، و در کورش و داريوش بعنوان الگوهای سياسی درجا زده بودند، در خود-آگاهی و شيوه موجوديت سياسی کنونی خود هم، قادر به گذار به دوران کشور- ملت نشده، همچنان وابسته به ساختارهای فکری و سياسی قوم فروپاشيده پارس باقی ماندند- حتی زمانی که به نيابت از سوی امپرياليسم، بر مناسبات قدرت در ايران چنگ انداختند. اين همچنين دليلی است بر اينکه، چرا اينهمه نقاط تماس و همکاری ميان اين نيروها، برعليه پيشروان جامعه جديد، يعنی نيروی چپ و روشنگران مستقل و آزاده، وجود داشته است- طوری که اکثريت قريب به اتفاق قوم پرستان پارسی، با وجود تحصيل و ۳۰ سال سکونت در غرب، عليرغم کشف " نوانديشی دينی" و" اصلاح طلب" شدن، هنوز از جنايات رژيم اسلامی عليه کمونيستها و مبارزين، حمايت ميکنند. نگاهی به ادبيات ضدکمونيستی عناصر افراطی ليبرال در داخل*۱ و خارج- آنجايی که ضمن فحاشيهای ضدکمونيستی، کف بر دهان آورده، بند پاره ميکنند- نشان ميدهد، ارتجاع قومی سلطنت طلب و نوع ليبرال و يا اسلامی نزديک به آن، تا چه ميزان به فرهنگ هزاره های گذشته و نه به جامعه "کشور- ملت"، مربوط هستند.
 
خصلت قومی شرايط قدرت بورژوايی حاکم- که لايه های فوقانی طبقه متوسط در هر ۳ رژيم ديکتاتوری، آن را نظير"موهبتی الهی" در هوا قاپيدند- شاهدی است بر اينکه، چرا طبقات حاکمه، در سرکوبگری عليه توده مردم و نيروهای مبارز، اينهمه با بيرحمی و درنده خويی عمل کرده، تصوری از حقوق انسان، بجز " حقوق" برده گان دوران هخامنشيان و صحرانشينان دوران محمدتاجر نداشته اند. آيا متن قرآن اين " مانيفست وحشت"*۲، " احاديث" ثبت و روايت شده، قانون اساسی کنونی سلطه گران، قانون خانواده و قانون قصاص در قرن بيست و يکم، بيان و بازتاب همان نظامات بربرمنشانه عليه برده گان هزاران سال قبل تاريخ خاورميانه نيست؟ آيا اساساً انسان موضوع بحث در اين اسناد و قوانين، انسان شهروند است؟ و در عهد بربريت، ميتوانست انسان شهروند وجود داشته باشد؟ 
 
نگاهی به وضعيت ايران در مقايسه با کشورهای ديگر، از جمله افغانستان، عراق، پاکستان و همه کشورهای آفريقا و آمريکای لاتين و آسيا، سطح عقب مانده گی فرهنگی شرم آور اين جامعه و قبل از همه " نخبگان " الدنگ آن، و فرهنگ سياسی ضدبشری ولايت فقيه و امام زمان آن، نشان ميدهد، که در نظام قدرت کشور- ملت ايران، عنصر قومی و باستانی نقش اصلی را داشته، شيوه زندگی، عادات، تصورات و سلطه گری بدويت قومی، بر ملت و عنصر ملی- که پديده ای جديد است- مسلط است. از اين زاويه - و تنها از اين زاويه- برچيدن رژيم قاجار در سال ۱۳۰۴- نه فقط بلکه در عين حال- بمثابه غلبه کيفيت فرهنگی- سياسی شرايط قدرت قوم مضمحل شده اما منتخب امپرياليسم، قوم پارس، بر قدرت رو به زوال قوم غالب در سده های اخير خاورميانه يعنی قوم ترک را هم، بازتاب ميداد. اگر قدرت گيری نقش امپرياليسم آلمان و بوِيژه آلمان نازی در سياست داخلی ايران در دوره رضاخان را به بحث بالا اضافه کنيم، در اينصورت، به جابجايی قدرت به نفع يک قوم" آريايی"، در جهانی که امپرياليسم " سفيد" با توسل به عامل نژاد به تجديد تقسيم جهان مشغول بود، بهتر پی ميبريم. جايگزينی رژيم پهلوی با رژيم اسلامی نيز غلبه کيفيت حقوقی- سياسی مناسبات قدرت قوم عرب صحرانشين دورانهای گذشته را، بر نظامات سياسی- فرهنگی درهم تنيده با قوم پارس دورانهای گذشته را منعکس ساخت.
 
نگاهی به ادبيات سياسی روزمره عناصر رژيم اسلامی، سلطنت طلبان، ليبرالها و ملی گرايان مرتجع، در داخل و خارج، در نوشته ها و سخنرانيها، و در انبوه سايتها و بحثها و وبلاگها، بروشنی ماهيت قومی- بورژوايی منازعات قدرت ميان آنها را به نمايش ميگذارد. آنها هيچ يک، از موضع شهروند و عنصر سياسی يا فرهنگی يک جامعه کشور- ملت امروزی برخورد نکرده، بلکه با تکيه بر افتخارات پوچ و نداشته قومی، با تکيه زدن بر اين يا آن ستون ريخته کاخ پادشاه و مسجد شيادان سمبل اهداف سياسی امروز خود، و حسرت خوردن و گريه و زاری برای گرد و غبار بر جای مانده از استخوانهای سلطه گران عصر برده داری، با آويزان شدن به کورش و داريوش و محمد و علی و اخيراً بابک خرمدين، به هزينه کشور، به هزينه تباهی زندگی چندين نسل از مردم، به جنگ يکديگر ميروند. آنها حتی در مقايسه با بورژوازی " ملی" در ترکيه،  پاکستان، افغانستان و کشورهای عربی هم، بمراتب بدبخت تر، احمق تر، بی ريشه تر و هيچ و پوچ تر هستند؛ عليرغم مالکيت بر انبوهی از مدارک آکادميک، مدارج استادی و پيشکسوتی، چاپلوسی و دلالی، که مدام با تکرار عنوان " دکتر" و " مهندس"، در زير هر تکه کاغذ سفيدی هم، گوش فلک را از شدت بدويت خود کر ميکنند.*۳
 
در جامعه ايران پس از شکست انقلاب مشروطيت و از سال ۱۲۹۳ شمسی تا سال ۱۳۵۷، آنجا که قدرتهای حاکم، ناسيوناليست و باستان پرست معرفی شده اند، جز مريدان قوم فروپاشيده پارس نبوده، به اين اعتبار، بهيچوجه جزئی از کاراکتر سياسی ملت ايران- که نبايد و نميتواند مبانی قومی داشته باشد- محسوب نميشوند. فرهنگ و مناسبات سياسی ملی در اين کشور، هنوز قادر نشده است، بمثابه يک نيروی مستقل از اقوام فروپاشيده دورانهای قديم، پای به عرصه قدرت بگذارد؛ شکست همه جنبشهای انقلابی- دموکراتيک از دوران مشروطيت تاکنون، شاهدی بر تسلط قدرت مخرب نيروهای ضد ملی، يعنی قومی، بر طبقات پيشرو جديد، و سطح مداوماً در حال تنزل خود-آگاهی ملی- دموکراتيک در جامعه ايران است.
 
اگر از کشور ايران بمثابه يک پيکره سياسی، اقتصادی، فرهنگی در جهان امروز نام ببريم، دراين صورت فقط طبقه کارگر و زحمتکشان روستايی، کمونيستها، و جناح چپ طبقه متوسط شهری، نيروهای ملی بمعنای علمی و زمينی آن محسوب شده، همه احزاب و جريانات فکری ديگر، در جايگاه جريانات ارتجاعی- قومی قرار ميگيرند؛ نظير سلطنت طلبان بمثابه وابسته گان به قوم پارس و ستايش کننده گان شيوه سلطه گری آن، مجاهدين و نيروهای اسلامی حاکم( عليرغم تفاوت سياسی جدی) به قوم عرب عربستان عهد بدويت، جريانات متعدد منتسب به آذربايجان، کردستان، بلوچستان و خوزستان، که جديداً شکل گرفته اند هم، نيروهايی قومی، آنچنان که خود به آن اذعان دارند، به حساب آمده، به دوران جامعه شهروندی تعلق ندارند. فرهنگ سياسی ملی ايرانی- آنچه که از قرن پانزدهم، در فرهنگ جوامع در حال رشد بورژوايی اروپا، ادغام گرديده، حيات مستقل آن در عملکرد طبقات محافظه کار ايران خاتمه يافت- تنها در مبارزات توده های مردم و نيروهای انقلابی، بازتاب و زمينه ظهور و گسترش داشته، و همواره هم در نقطه مقابل سلطنت، ملی گرايی قومی و دستگاه مذهب، قرار گرفته است. *۴
 
چپ انقلابی ايران- از سنت سازمان فدايی در دوران انقلاب بهمن- همواره سلطنت و مذهب، همچنين گروههای قومی جديد در اين کشور را، پديده های ماقبل سرمايه داری تلقی کرده، که در شرايط ظهور امپرياليسم و سلطه ناقلان اين فرهنگ سياسی در ايران، به روبنای سياسی-حقوقی سرمايه داری ارتجاعی ايران راه يافته، و يا نظير رژيم اسلامی، حتی کاملاً  در آن ادغام شده اند.
 
ممکن است برخی به اين موضوع اشاره کنند، که اگر راز صد سال ترور و ديکتاتوری در ايران، از اين زاويه همچنين و با دقت علمی، قابل توضيح است، پس چرا تاکنون هيچ بحثی، حداقل اشاره وار هم پيرامون آن صورت نگرفته، بلکه هرکس موضوع را از زاويه خاصی مطرح کرده است؟ پاسخ اينجاست که شناخت ماهيت و شيوه کارکرد قومی شرايط قدرت در اين کشور طی ۱۰۰ سال، تنها زمانی عملی بود، که قوم گرايی و تلاش برای تجديد سازمان قومی جامعه بورژوايی، به يک پديده همگانی تبديل ميگشت؛ يعنی هم آنچه هم اينک از سوی دهها جريان در داخل و خارج با شدت و حدت به جريان افتاده است؛ طوری که جناحهای درونی رژيم هم، برای کسب پشتيبانی بمنظور دستيابی به اهداف اسلامی خود، به موضوع " اقوام " متوسل شده اند. فراموش نکنيم، محافل خارج از کشوری، که تحت پوشش " حق ملل در تعيين سرنوشت خويش، تا مرز جدايی و تشکيل کشور مستقل"، جدايی استانهای کشور را بمثابه يک " حق" برای دسته جات باندسياهی قوم پرست به رسميت ميشناسند، و حتی خواهان انجام رفراندوم در اين استانها هستند نيز، در اين رابطه حداقل، به طيف نيروهای مدافع شرايط قومی قدرت سياسی تعلق دارند.
 
خواننده اين متن، اگر با دقت بحث بالا را دنبال نمايد، خواهد ديد، که چنين نگاهی به کيفيت قدرت سياسی در ايران، بهيچوجه نافی دانش بطور کلی و دانش و پراتيک مارکسيسم- لنينيسم بطور خاص نيست، که شناخت جامعه و تاريخ را از نقطه عزيمت مبارزه طبقاتی آغاز ميکند. بلکه برعکس، نگرش بالا، از موضع پيدايش فرماسيون اقتصادی- اجتماعی سرمايه داری آغاز کرده، به سوال چرايی اينهمه جنايت و آدمکشی، از سوی قدرتهای حاکم عليه شهروندان ميپردازد؛ اينکه شرايط قدرت سياسی در ايران، بخشی از ساختار قدرت امپرياليسم در جهان است، بهيچوجه توضيح نميدهد، چرا جان انسان در ايران قرن بيست و يکم، با شتر و گوسفند سنجيده شده، مردم را در خيابان شلاق زده، و انسانی را ۳ بار بر بالای دار کشيده، در آخرين لحظه به پايين آورده، و برای بار آخر او را دار ميزنند. نياز امپرياليسم به نفت ايران توضيح نميدهد، که چرا يک نسل کامل از مردم اين کشور، بدليل مخالفت با " ولی فقيه"، " محارب با خدا" و " مفسدفی الارض" تشخيص داده شده، به جوخه اعدام سپرده شدند؟ در حاليکه در هيچيک از کشورهای تحت سلطه امپرياليسم و يا مستعمره کامل، در بدترين وضعيت هم، چنين احکامی و چنين جهنمی حاکم نشده است.
 
موضوع فقط بر سر قدرت بورژوازی و سلطه طبقه سرمايه دار بر شئونات کشور نيست؛ موضوع بر سر ويژه گيهای شرايط قدرت در ايران است، که حقوقی در سطح حقوق قبايل آمازون هم، برای مردم ايران برسميت نميشناسد. شهروند کشور ترکيه، پديده ای ضدبشری، بربرمنشانه و غيرقابل تصور انسان، يعنی سنگسار انسان را نميشناسد؛ در حاليکه طبقات صاحب ثروت و رفاه و خيل نماينده گان ملی، ملی- اسلامی، حتی نماينده گان فرهنگی و هنری غيرمذهبی آنها، ۳۰ سال با اين بدويت ساختند و چيزی- حداقل چيز محسوسی- عليه آن نگفتند. شرايط قدرت فقط در حوزه دولت و دربار باقی نمانده، بلکه خود، عامل بازتوليد همه عناصر و شرايط قدرت در حوزه های زندگی فردی و اجتماعی، خانواده، دوستيهای شخصی، محيط کار و کوچه و خيابان، مناسبات صنفی، حتی مناسبات درونی و بيرونی احزاب سياسی چپ اوپوزيسيون هم هست.
 
برای طبقه کارگر و کمونيستها، که بحکم شرايط تاريخی ظهور آنها، بايد در يک کشور- ملت پيشرو و بمثابه شهروندان آزاد قرن بيست و يکم زندگی کنند، راهی بجز مبارزه انقلابی و آشتی ناپذير، با همه نيروهای ارتجاع عصر کهن، شاه و شيخ و خان- امروزه در هيئت ليبرال دموکرات، اصلاح طلب، جمهوريخواه، فدراليست و جدايی طلب- وجود ندارد. همه جريانات سياسی متعلق به " تمدن باشکوه" پارسی، ترکی و عربی، و همه وابستگان به دوره های سلطه گری اقوام عصر بربريت، قبل از هر چيز، در ضديت با کمونيسم، کارگران، زنان و جوانان، آنهم نوع افراطی و فاشيستی آن، به يک شيوه عمل ميکنند. برای ايجاد يک شرايط قدرت دموکراتيک و مبتنی بر تجارب و انديشه های دوران جديد، راهی جز به گورسپردن هر سطحی از امتياز طلبی قومی قديم و جديد- که همه ساختارهای سياسی، فرهنگی و اقتصادی کشور را در خود بلعيده اند- وجود ندارد. جامعه بايد از تأثيرات سياسی- فرهنگی کثافات هزاران ساله " تمدنهای باشکوه" نحس پاک شود، تا شهروند ايرانی، از حقوق يک انسان آزاد در اين جهان، برخوردار شود. 
----------------------------------------------------- 
توضيحات
 
*۱- محفل شبه روشنفکری ضدکمونيست از نوع اسلامی- سلطنتی، تحت عنوان " دانشجويان و دانش آموختگان ليبرال دانشگاههای ايران"، يکی از جريانات تازه به دوران رسيده ليبراليسم ارتجاعی ايرانی است؛ که به شيوه افراطی تلاش ميکند، کم کاری(!؟) رژيمهای پهلوی و اسلامی اشان عليه کمونيستها را جبران کند! اين گروه تصور ميکند، اگر قادر شود در دروغگويی و تحريف عليه کمونيستها، هر چه بهتر و بيشتر به آموزش گوبلز عمل کرده، از رژيمهای سلطنتی و اسلامی در اين زمينه سبقت بگيرند، و مهملات خود را در سايتهای رسوا و بی ارزش اکثريتی های جنايتکار و سلطنت طلبان جنايتکار تر منتشر سازند، به اين طريق، قادر به توقف رشد کمونيستها، از زير خاکستر قتل عامهای دهه ۶۰ خواهند شد! اينکه رژيمهای سلطنتی و اسلامی آنها، طی ۱۰۰ سال، همه توان سرکوب جهنمی خود را عليه کمونيستها بکار گرفته، خود اما در نهايت مفتضح و له شده، راه سقوط پيمودند، هنوز به عقل اين مديران خيالی کارخانجات ورشکسته بورژوازی نکبت ايران نرسيده است؛ کارخانجاتی که تنها و تنها از طريق سياست اعدامهای دسته جمعی، بچنگ آورده، و حفظ کرده اند.
 
*۲- روشنگران بورژوازی اروپا در قرن ۱۹، با کنايه به " مانيفست کمونيست"، از قرآن، بعنوان " مانيفست وحشت " نام ميبردند. اين مانيفست وحشت اما، از سوی احزاب مثلاً بورژوازی ملی ايران،  يعنی جبهه ملی، نهضت آزادی، اصلاح طلبان کنونی، حزب توده، چندين جريان کوچک ملی- اسلامی ديگر، و سازمان اکثريت، بمثابه مانيفست يک جامعه سرمايه داری و در اشتياق آزادی و عدالت، در سال ۱۳۵۷ به مردم حقنه، و با درنده خويی غيرقابل تصوری هم، به مناسبات سياسی، فرهنگی و اقتصادی روز مبدل گشت. جريانات نامبرده، هنوز هم از خمينی، اين بنيانگذار کوره آدم سوزی اسلامی، بعنوان " امام"، " امام خمينی"، " آيت الله " و " مرحوم امام" نام ميبرند و شرم نميکنند و شرم نميکنند، و شرم نميکنند.
 
۳- امروزه بخشی از مردم، چه بسا در بسياری از کشورهای غرب حتی اکثريت مردم، از اين موضوع مطلع هستند که ايرانيان در خارج، از دو گروه تشکيل شده اند:
 
گروه اول- کسانی هستند که خود را نه ايرانی، بلکه پرزر/ پرزرين ( به آلمانی: Perser, Perserin ) ، پارسی ( مرد/زن)، معرفی ميکنند. از اين رو، بعضی از مردم آلمان، در برخورد با يک ايرانی، بايد اندکی فکر کنند: از او چگونه سوال کنيم، که دلخور نشود! آيا او يک ايرانی معمولی است و يا يک پرزر؟ يعنی يک ايرانی غيرمعمولی!!
 
اينکه فردی خود را پرزر معرفی ميکند، البته با برخی محاسبات سياسی، هر چند بسيار مسخره و مضحک، توام است. او از اينکه يک پرزر خوانده شود، کيف ميکند، خيلی ساده! فکر ميکند که عنوان او يک عنوان اروپايی است! و گويا به يک " تمدن " بزرگ و باشکوه مربوط است! و اين احساس کودکانه به او لذت ميبخشد؛ از اين طريق او مثلاً  از ايران آخوندی فاصله ميگيرد! البته به بهای سقوط به بدويتی در ۲۵۰۰ سال قبل!  چه کنيم، دنيای اين بورژوازی بدبخت و تکيده و پهلوی آخوندی، و خرده بورژوازی ضميمه آن، همين قدر است. او در خانه و کشور خود و تا فرودگاه مهرآباد، ايرانی است. بعد از حدود ۴ ساعت در فرودگاه فرانکفورت آلمان، خود را، نه ايرانی، بلکه با يک عقبگرد جهشی به ۲۵۰۰ سال قبل، يک پرزرPerser  ميشود! بتصور او جامعه و تمدن ۲۵۰۰ سال قبل بهتر از امروز بود! چگونه چنين چيزی ميتواند درست باشد؟ در کجای اين تصورات بدوی، ذره ای حقيقت علمی نهفته است. خود او، ديگران را امل و دهاتی و قديمی معرفی کرده، هزار چيز به آنها ميبندد، اما تبديل شدن به عضوی از قوم بدوی پارس ۲۵۰۰ سال قبل را، يک ارزش و افتخار تلقی ميکند. اين فرهنگ سياسی عقب مانده و عميقاً ارتجاعی، در ميان ايرانيان خارج، فرهنگ مسلط است، و اينکه تا چه حد ضد ملی است، نياز زيادی به اثبات ندارد.
 
آن گروه از ايرانيان مقيم آلمان، که با تحقير ديگران و بی اعتنايی به ساير ايرانيان،  خود را Perser معرفی ميکنند، دست به چاپلوسی عليه ايرانيان در نزد آلمانيهای محافظه کار زده، عمدتاً به عناصر و جريانات نژادپرست نزديک ميشوند. ايرانيانی که از چنين تجربه ای در زندگی روزمره مطلع هستند، کم نيستند. اين عناصر راست افراطی و ضد ملی، نقش مهمی در ايجاد صفبنديهای قومی در خارج از کشور بازی کرده، ايرانيان غيرفارس زبان را مرتباً به درون خود کشانده، و تصورات قومی از خود و ايران در خارج از کشور را به يک پديده همگانی تبديل ساختند.
 
کسی که خود را به قوم سپری شده پارس متعلق ميداند، تصوری از ملت و حقوق ملت ندارد.  او از " ايران" و نه  ملت و شهروند صحبت ميکند. ايران او، مرغزار و چراگاه و چمنزار و قلمرو يک پادشاه و اسبهای او است، و مردم آن هم، برده و نيمه برده و رعيت محسوب ميشوند.
 
کسی که يک پرزر Perser  است، با صدای بلند اعلام کرده، که او جزء ملت ايران نيست. برای اينکه، ملت نميتواند قومی باشد؛ حال نوع پارسی يا نوع ترکی و يا عربی! ملت يک ساختار سياسی و جديد است، و هيچ ربطی به اقوام و زبانها و تاريخ ندارد. ملت موضوع توسعه اقتصادی- اجتماعی جامعه، تکامل جامعه از فئوداليسم به سرمايه داری است و قوميت و نژاد و زبان، در هيچ حوزه ای به عناصر مشخصه ملت مربوط نيست. زبان يک قرارداد است. ميتوان آن را بر اساس يک قانون تغيير داد.
 
*۴- همه اشکال قومی- سياسی جديد در ايران، جزئی از همان ساختارهای سياسی – فرهنگی ای هستند، که سلطنت و اسلام هم، نماينده گان قومی گونه های قديمی تر آن هستند. موضوع بحث در پاراگراف مربوط به اين توضيح، بويژه نتيجه گيری سياسی از آن را،  در رابطه با نيروهای واقعی کشور- ملت دوران بورژوازی، تشکيل ميدهد: در ايران، تنها طبقه کارگر و توليد کننده گان روستايی، کمونيستها و طيفی از عناصر و جريانات نزديک، نيروهای واقعی دوران کشور- ملت محسوب شده، نيروهای ديگر، در صف نيروهای ارتجاعی- قومی قديمی و يا جديد قرار ميگيرند. استخراج اين حقيقت از تاريخ سلطه گری دهه های اخير، و در رفتارها و موضع گيريهای سياسی هر روزه اين جريانات، بهيچوجه مشکل نيست؛ اما درک آن، و تأمل در استناجات سياسی ناشی از آن، برای جنبش کارگری ايران دارای اهميت است.
 

فمينيسم،سنگرگريز

 

قبل ازپرداختن به بحث فمينيسم ميخواهم درموردبحث قبلی واشاره به نظررفيق پارسانيک- جوتوضيح کوتاهی بدهم.اگرچه نوشتم اين بحث ازنظرمن تمام است،امااين اشارۀ ايشان که برخوردمن باعث سوءتعبيرورنجشش شده است رابايدقدری توضيح دهم.رفيق پارسادراَخرين نوشته اش بنام:"خودشکن،آينه شکستن خطاست،پاسخی به نقدرفيق بهروزشاديمقدم"اَورده است:"رفيق بهروزشاديمقدم که خودازخواننده گان مقاله اش خواسته بودتابه نقدوبررسی مقاله ی ايشان بپردازند،اکنون ازنقدنوشته ی خودبرافروخته شده وبه جای تن سپردن به نتايج مکالمه و تصحيح گفته های خويش،ميکوشدباتهمت وافترا،منتقدراازکرده ی خويش پشيمان کند.ايشان در مقاله ای باعنوان«مارکسيسم يک کليت است»که دروبلاگ اکتبرمنتشر کرده است،مدعی شده است که من به جای فاکت آوردن ازنوشته ی ايشان،باتفسيروتعبيرخودساخته،به نقدعبارت ايشان پرداخته ام.به بيان ديگرايشان مدعی شده اند،آن چه من گفته ام ربطی به گفته ی وی ندارد.رفيق بهروزدرمقاله ی«مارکسيسم يک کليت است»برای اثبات مدعای خودبه سه نمونه ازگفته ی خودو نقدمن استناد کرده است.من درادامه بی پايه بودن ادعای ايشان رااثبات خواهم کرد.اماشايسته تر آن بودکه رفيق بهروزصادقانه وشجاعانه مسئوليت گفته های خودراميپذيرفت،وبارفع خطاهای خود،برثمربخش بودن گفت- و-گوی بين ماتاکيدميکرد.امامتاسفانه ايشان ترجيح داده است پرونده ی جدلی راکه ميتوانست نمونه ای ازگفت-وگويی روشنگر باشد،باافتراوتهمت به پايان برساند. بگذريم."

رفيق پارسادرجريان اين بحث چندجاازگفته های من فراتررفته ونظرات ومواضعی رابه من نسبت داده است.اشاره من به اين مواردبود.اَن مواردرامياورم:

- «من نميدانم رفيق بهروزچگونه توانسته است اين همه تناقض وآشفتگی رادريک بندبه رشتۀتحريردرآورد.ازاين بابت بايدبه وی تبريک گفت.وی از يک سوميگويدمخالف اعدام اسيران ودستگيرشده گان وتسليم شده گان است،ازسوی ديگرميگويدنبايدبگذاريم مخالفت باحکم اعدام،دست وپای مارادراعدام کردن اسيران ودستگيرشده گان وتسليم شده گان ببندد.البته ايشان چارۀرفع اين تناقض را هم يافته است،ميگويدکمونيست هانبايددرسياست رسمی وعلنی شان حکم اعدام رادردستورکارشان بگذارند،به عبارت ديگربه زعم ايشان ميتوان به طوررسمی وعلنی مخالف حکم اعدام بود،امابه طورغيررسمی وپنهانی به اعدام دستگيرشده گان واسيران پرداخت.آيااين چيزی جزماکياوليسم سياسی است"

- "تحليل وی ازوضعيت موجودنيزبسيارقابل توجه است،ايشان براين باوراندکه درشرايط کنونی،وضعيت برای پراتيک نظرات مارکسيست هاچندان مساعدنيست.ايشان البته توضيح نداده اندکه وضعيت برای پراتيک کدام نظرات مارکسيست هامساعدنيست.آيامنظوروی اين است که دروضعيت کنونی،شرايط برای پراتيکی کردن ايدۀ تيرباران واعدام مساعد نيست؟اگرمنظوروی اشاره به اين امراست،حق با ايشان است."

- "ايشان توضيح نداده اندکه مابه رغم مخالفت جدی بااعدام ودرحالی که درسياست رسمی وعلنی نيزاعدام کردن رادردستورقرارنداده ايم،چگونه ميتوانيم خودراازاعدام کردن محروم نکنيم."آيادرچنين شرايطی جزبه طورغيررسمی وغيرعلنی اعدام کردن،راهی پيش روی ماوجوددارد؟"

دراين سه پاراگراف بخش هايی راکه برجسته کرده ام،مواردی است که به بحث من ونظرمن ربطی ندارد.اگرنوشته ام که درسياست رسمی وعلنی مان بايدبيايدکه مخالف اعدام هستيم،درکنارش هم اَمده که ممکن است وشايددرشرايطی به اين ابزار(اعدام)متوسل شويم.ديگراضافه کردن جملاتی که بوی ِروش وسياست غيراصولی وِتوطئه گرانه ميدهد،مثل:"امابه طورغيررسمی وپنهانی به اعدام دستگيرشده گان واسيران پرداخت."و"آيادرچنين شرايطی جزبه طورغيررسمی وغيرعلنی اعدام کردن،راهی پيش روی ماوجوددارد؟"حرف ونظرمن نيست.يادرجای ديگرومجزاازبحث اعدام نوشته ام:"دروضعيت کنونی،شرايط برای پراتيک کردن سياست هايمان مساعدنيست."اينجاهم بااَوردن اضافاتی ازطرف رفيق پارساروش اوراغيرسياسی برخوردکردن وطنعه زنی ميدانم که نوشته:"آيامنظوروی اين است که دروضعيت کنونی،شرايط برای پراتيکی کردن ايدۀ تيرباران واعدام مساعدنيست؟اگرمنظوروی اشاره به اين امراست،حق با ايشان است."

من به مواردفوق دراين بحث اشاره کرده ام واَنراروشی نابجاکه به سطح بحث لطمه خواهدزد،دانستم وبه هيچ وجه قصدتوهين وافترانداشته ام.

بااين حال استقبال رفيق پارساازبحث سياسی،استقلال فکريش،روشنگری،مرزبندی های درستش باچپ موجود،طرفدارمبارزۀ نظری بودنش،ازبرخوردهای چپ دوربودنش ونحوۀ بحث ايشان درمچموع نشان دادکه ازاستثنأرفقای جدی وصاحب نظراست.من نه تنهاقصدهيچگونه تهمت وافترايی به ايشان نداشته ام،بلکه برايش احترام قائلم.

      ++++

فمينيسم،سنگرگريز

درضمن بحث قبلی،بحث فمينيسم نيزپيش اَمد،دراين جاابتدابرای روشن شدن،متن حرف های رفيق پارساوخودم راخواهم اَورد:

رفيق پارسانيک جو:"برای مثال پيش ازآن که افق وموضع فمينيستی شکل بگيرد،زن ستيزی جاری درادبيات فارسی امری پنهان وپذيرفته شده بود،درواقع آشکار شدن زن ستيزی جاری درادبيات فارسی ونقدآن،حاصل بازخوانی ادبيات فارسی بارويکردی فمينيستی است."

بهروز:"اينجابه فمينيسم وجايگاه ووزن اَن اهميت خاصی داده ای.فمينيسم همچون عکس العمل واقعی ودرست ِزن وستم وارده براوکه ستمگرش رامردميشناسدوتلاشش اين است به هم سطح بودن بامرددرجامعه برسد،قابل درک است وبايدازاين جريان وخواسته وشعارهای درستش دفاع کرد.امافمينيسم نه ضدسرمايه ونه ضداين نظام است ونه برابری طلب،همچون مارکسيست هاوتمام تلاش وحرفش اينست که زن رادرهرنظامی تامرحله وجايگاه مردان بکشاندوضدمردبودنش درنزدافکارعمومی بيشترازهمه چيزش است.حالاچگونه تنهااين جريان توانسته"نقادادبيات ِزن ستيزفارسی"بوده باشدوتفکر"بازخوانی ادبيات فارسی"وضديت باضدزن بودن درادبيات  نتيجۀ"رويکردی فمينيستی"است،نظرنادرست رفيق پارسااست.قطعا"فمينيسم هم براين ادبيات نقدداشته وتلاش کرده است،اماهمۀنگرش نقادانه رادراين موردبه پای اَنهانوشتن کمی زيادی سخاوتمندانه است وکم التفاتی صاحب اين نظررابه تاثيرات مارکسيسم برادبيات مردسالارانه ازجمله درادبيات فارسی ميرساند.ورفيق پارساقبول داردکه تنهانگرش درست،اصولی،برابری طلبانه وضدزن ستيزی فقط مربوط به افکارمارکسيستی است."

رفيق پارسانيک جو:"اماآن چه ازاين نيزچشم گيرتراست،آگاهی اندک ايشان ازجنبش ونظريه های فمينيستی وجسارت فوق العادۀوی درمعرفی ونقدفمينيسم است.نزدايشان فمينيسم نه جنبش ونظريه،بل عکس العمل است.جای بسی تاسف است که يک مارکسيست باادبياتی شبيه ادبيات روزنامۀکيهان اين چنين به معرفی فمينيسم ميپردازد.ايشان اگربافمينيست های سوسياليست ياکمونيست آشنابود،دست کم يادآورميشدکه بورژوا-فمينيست هاياليبرال– فمينيست هاچنين ميپندارند،نه آن که اين گونه غير مسولانه اين تصورات خام رابه تمامی فمينيست هانسبت دهد."

ردوبدل نظرات من ورفيق پارسادراين موردسبب شدتانظرم دربارۀ فمينيسم بنويسم.بااين توضيح که هدف اصلی اين نوشته نقدوبررسی فمينيسم نيست،بلکه نقدنگرش وموضع چپ به اين پديده است.درنوشتۀ کوتاه بالانخواستم فمينيسم راتوضيح داده باشم.بلکه چهارچوبۀ کلی نگرش ووضعيت اين جريان رادروضعيت حاضربيان کردم.

درضمن لازم است گفته شودکه طرف اين بحث ومخاطبش،اََن بخش اززنان چپ ومبارزی است که درروندمبارزه ودرتنگناهای اَن ازکمونيسم روی برگردانده،گريزی زده وسنگرامن وراحت تری رابرگزيده اند.همچنين طيفی ازچپ که ازفمينيسم پديده ای مثبت ساخته ومدافع وپشتيبانش شده است.

فمينيسم جريانی سابقه دارباافت وخيزهايش،جنشی براَمده ازسالهای محروميت وبی حقوقی زنان،تلاشی برای کسب حقوق پايمال شدۀ نصفی ازانسانها،درجوامعی که ازحقوق زنان دراَن خبری نبوده ونيست،هست.امااکنون اين جريان تنهاشامل مواردفوق نيست،بلکه پديده ای التقاتی،باناروشنی ها،توهم اَفرينی هاوانحرافات ديگرراهم شامل ميشود.

به نظام اجتماعی وبنيادهای پايه ای جامعه بی توجه بودن،طبقات جامعه رانديدن،اصل رابرمبارزۀ طبقاتی وتغيرنظام(سرمايه داری)نگذاشتن(کليت فمينيسم)،بنيادوبرپايی نظامی برابررادراهداف خودقرارندادن(کليت فمينيسم)،درعوض برسرخواسته ها،مطالبات ونياززنان رفتن وازبورژوازی واقمارش اين مواردراطلب کردن،مشکل رافقط درموقعيت نابرابرزن بامردديدن،تلاش اصلی وسعی فراوان نمودن که زن به موقعيت مرد(مردبه مثابه محصول جامعۀ سرمايه داری)رساندن واصل مبارزۀ خودرابراَن گذاشتن وبه ضدمردتبديل شدن هم،کلا"تصويری است از کليت فمينيسم درشرايط ووضعيت کنونی.

فمينيسم نه مسئلۀ ماونه راه حل است،پديده ای  است که ادعای جنبشی وراه حل بودن داردودرميدان عمل خود،مشکل زاوتوهم اَفرين شده است.درپائين مطلبی ازيک سايت که به طورمختصرفمينيسم رامعرفی کرده،مياورم.(۱)

فمينيسم هرچه هست ونيست،بايدبه مثابه جريان،گرايش وتفکراَنرادربطن هرجامعه ای که موردارزيابی است،شناخت وموردنقدوبررسی قرارداد.فمينيسم هامختلف اند.(۲)بااين احوال بحث من اينجادرموردفمينيسم به صورت مشخص ومجردنيست،بلکه درموردچپ"فمينيسم شده" يا"فمينيسم زده"است.

تسلط گرايشات غيرکارگری وغيرمارکسيستی برچپ ايران،شکست چپ درمقابل جمهوری اسلامی دردهۀ۶۰،ناکامی دراَرمان های براَوردنشده ونديده اش،قدبرافراشتن واقعيت های خشن وواقعی زندگی وفرهنگ غالب ومسلط جامعه،منجمله درروابط ومناسبات اجتماعی بين زن ومردونگرش حاکم براين روابط درمقابل مبارزين،درخودداشتن ِپيش زمينۀ فرهنگی وفرهنگ موجوددرجامعه درموردنگرش زن به مردوبلعکس وطغيان درمقابل مردسالاری،مايوس ازکمونيسم ودورديدن وشايدغيرممکن دانستن اَن(ازنظربرخی)،اينهاطيفی اززنان متعلق به عرصۀ مبارزۀ سياسی واحزاب وسازمان های چپ رابه دامن  فمينيسم کشانده است.اين طيف هنوزخودراکمونيست دانسته وازفمينيسم وفمينيسم بودن خودنيزدفاع ميکندواين تفکردرتفکرشان،اَنهايی که خودراکمونيست ميدانندوهم فمينيسم،جای سئوال وبحث است.

اين نوع نگرش وازدوديدگاه به مسائل نگريستن تنهادرصورتی ممکن است که باتوجه به فاصلۀ نگرشی دوراين دوجريان(کمونيسم وفمينيسم)،ازشدت يکی به نفع ديگری کاست وازايده هاوسياست های سوسياليستی،به نفع فمينيسم کم وکوتاه اَمد.کمونيستی که به فمينيسم تکيه ميدهدوخودرافمينيسم هم ميداند!ياکمونيسم رانشناخته وياباکمونيسم وکمونيست بودنش مشکل داردوياميخواهدگام به گام ازموضع قبليش عقب نشينی کندودرسنگرگريزبماند.

شايدگفته شودکه جريانات وگرايش های فمينيستی مختلف،باهم فرق دارندوفمينيسم واقعی چيزديگری است.قطعا"فلان جريان فمينيستی بامثلا"«فمينيسم ِاسلامی»درسالهای اخيردرايران،که تجسم جريانی توسری خورده(ازجمهوری اسلامی)،ليبرال واسلام زده است،فرق داردومابايدبين اَنهااين تفکيک راقائل شويم.امابحث برسروضعيت عمومی ِکليت فمينيسم،باتوجه به ديدگاه ونگرششان به جامعه،پروسۀ تغيروتحولات اَنها،سمت گيريها،تاثيراتی که تابه حال ازخودبرجايی گذاشته وجايگاه سياسيشان است.

زمانيکه جريانی،تفکری،جنبشی دريک جامعه همۀ هم وغمش اين باشدکه موقعيت زن ولابدشخصيت زن رابه موقعيتی ِمشابه موقعيت مرددرهمان جامعه برساند،چيززيادی درنظرنداردواين خواسته اش جالب هم نميتواندباشد.چون اين معياروايده ال،همانندوهمطرازمردبودن وشدن(مرد،جايگاه وموقعيتش به مثابه محصولی ازجامعه سرمايه داری)خودپديده جالبی نيست.

ازطرف ديگرمگرغيرازاين است که فمينيست ها"مفهوم خواهری جهانی"هم درنظردارندوخانه وخانوادۀ زن ميخواهندوغيرجنس خودرابه حريمشان راه نميدهند.شايدگفته شود:من يامای فمينيست اينطورنيستيم.درجواب بايدگفت که اگرشماهم اينطورباشيد،ديگرکاملا"فمينيستی ونميتوانی ادعاکنی کمونيست هم هستی.درهرحال فمينيست هايافمينيست هايی"اينطوری"هم هستند.

کمونيستی که به حقانيت مارکسيسم باوردارد،مارکسيستی که اهداف وخواسته هايش روشن است ودربرنامه وسياست هايش حقوق همۀ اقشاروطبقات وازجمله زنان تحت ستم جامعه رامدنظردارد،لزومی نميبيندونداردباهرجريانی(باحداقل وحداکثرخواسته هايش)دست درگردن شود.مگراينکه کمبودی درمارکسيسم وياکمونيست بودن خودمشاهده کند.

موضع ماميتوانددرمقابل جريانات صرفا"فمينيستی ومدافع حقوق زنان درجامعه که نه ادعای سوسياليست وکمونيست بودن دارندوبه مثابه يک جنبش ويک تفکردرجامعه،روشن باشد،که روشن است.درمقابل سياست هاوتفکرشان ودرمقابل خواسته هاومطالباتشان،موضع ماپشتيبانی ودفاع ازخواسته های برحقشان خواهدبود.مثل هرحرکت وخواست برحق ديگری.

اگربرای زن تحت ستم درجامعه،فمينيسم يک ضرورت وجوابی به مشکلات زندگی وفکری اوست،برای يک روشنفکروکمونيست(زن يامرد)،فمينيسم غيرازضرورت ِدفاع ازخواسته ومطالباتشان درپشتيبانی اززنان وانحرافات فکری ونگرشی اَن،چه مزيتی دارندکه مارکسيسم ندارد؟

درعصرکنونی ودردروره ای که کمونيسم تازه اززيرضرب خارج شده ودرغايب حضورمارکسيسم واقعی دراکثرنقاط دنيا،طبيعی است که يک راه برای برون رفت ازمشکلات وطرح خواسته هاومطالبات زنان،بخصوص درکشورهايی که کمونيسم ممنوع است،فمينيسم وروی اَوری به اَن ازطرف زنان جامعه ميباشد.اين راه جواب هايی ميگيردولی دراساس راه حل قطعی نيست واگربه ظاهرراهی باشد،امادرواقع بيراهه است.

اگربرای زنان جامعه عقب افتاده فمينيسم يک نقطۀ اميدوکانال مبارزاتيست،امادرجوامع ديگرچون کشورهای اروپايی وبرای قشرروشنفکروچپی که بامسائل اَشناست،قضيه فرق ميکند.برای اين طيف زنان روشنفکرومدعی حقوق زن،برافراشتن پرچم فمينيستی يک ژست سياسی هم هست.بااين اوصاف وباوجودکمونيسم ودفاع سرسختانه اش ازحقوق زنان،روی اَوری به هرجريان ديگری ازجمله فمينيسم باتوجه به شناختی که ازدنياوزندگی ومبارزه داريم،برای اَن کس که روزی،روزگاری کمونيست بودوياهنوزخودراکمونيست ميداند،اَن جريان ودراين جافمينيسم فقط يک"سنگرگريز"است.

بهروزشاديمقدم  ۲۰۰۹ .۱۱. ۱۰
http://shadochdt.wordpress.com
shadi_behr@yahoo.de

(۱)جنبش فمينيسم ازابتدای پيدايش سعی داشت زنان رابه يک اردوگاه واحدايدئولوژيکی برساند. فمينيسم هاقصدداشتندمفهوم خواهری جهانی راجامه عمل بپوشانند،امادرطول تاريخ به جای تکامل گرفتار تشتت وتفرقه فکری شدند.به طورکلی ميتوان نقطة شروع فمينيسم رااواخرقرن هجدهم به ويژه پس ازانقلاب کبيرفرانسه ذکر کرد،امادرتقسيمات قراردادی ترتاريخ فمينيسم رادر۳موج تقسيم بندی ميکنند.

موج اول:درسال۱۸۳۰شروع شد.مری وليتون کرافت بانوشتن کتاب«حقانيت حقوق زن»(۱۷۹۲)تأثير اصلی رابراين موج گذاشت.پس ازوی جان استوارت ميل باهمکاری همسراولش هری تيلورکتاب«انقياد زنان» (۱۸۶۹)رانوشت که تأثيرمهم بعدی رابراين موج گذاشت.نگارش اين کتاب درحالی صورت گرفت که زنان دردوره ويکتوريا،دراوج سرکوب به سرميبردند.ميتوان گفت اساساًٌانديشه حقوق ليبرال کلاسيک،زمينه اصلی بروزاين موج به شمارميرود،ديدگاهی که برخاسته ازانديشه جان لاک بود.گسترش حقوق مدنی وسياسی به ويژه اعطای حق رأی به زنان،خواسته وهدف اصلی اين موج بود.البته درکناراين موارداهداف ديگری نيزدنبال ميشدکه ازجمله آن هاميتوان به دستيابی زنان به کارآموزشی،آموزش وکار،بهبودموقعيت زنان متأهل درقوانين،حق برابربامردان برای طلاق ومتارکه قانونی ومسائل پيرامون ويژگی های جنسی اشاره کرد.

موج دوم:فمينيسم ازدهه ۱۹۶۰آغازشد.موج اول تاحدی توانست وضعيت زنان رادر رابطه بابرخی از مسائل بهبودبخشد.گسترش آموزش وپرورش،ورودزنان به مشاغل متعدد،قانونی شدن سقط
جنين،پرداخت دسمتزدبرابربه زنان،برخورداری ازحقوق مدنی برابرو گسترش امکانات کنترل مواليه ازجمله نتايج مهم تلاش هادرموج اول بود.همين مسائل باعث شد که برخی ازفمينيست هابه دنبال قدم برداشتن درگام های بعدی باشند.»
هدف اصلی ومهم فمينيست هادرموج دوم«نجات زن»بودفمينيست های موج دوم،معتقد بودندرهايی زنان ازنابرابری هاکافی نبوده وبايدزنان راازدست مردان نجات داد.نقدساختارهای ايدئولوژيک ريشه دارمانند«مردسالاری»و قرارداداجتماعی»،درکليت ازدواج،تأکيدبرتبحروحرفه اقتصادی ازجمله ويژگی های مهم فمينيست های موج دوم به شمارميرود.اين افرادمعتقدبودندبرای رهايی ونجات زن،بايدروحيات زنانه راازبين بردوآن قدربه سمت افراط رفتند که برظاهری مردانه درپوشش،موهای کوتاه،کفش بدون پاشنه،کت وشلوارزمخت وچهره بدون آرايش و... تأکيد داشتند.

موج سوم:فمينيست هاازاوايل دهه ۱۹۹۰شروع وبه دليل آثارمخرب افراط فمينيست های موج دوم، دراين دوره سعی شدتاحدودی ديدگاه های فمينيستی تعديل شود.تحت همين شرايط بودکه دولت های تاچروريگان ضمن مبارزه باديدگاه های تندروهاخواستاراعاده ازدست رفتة«ارزش های خانوادگی»شدندودرمجموع فمينيسم دراوايل دهه ۱۹۹۰يک فرآينداعتدال راتجربه کرد.
برخلاف موج دوم،فمينيست هادراين موج برظاهرزنانه ورفتارظريف تأکيدميورزند.آنان معتقدبه احيای
نقش مادری بوده وازخانواده فرزندمحوروهمچنين زندگی خصوصی دفاع ميکنند.

گرايش پست مدرن:اين گرايش نيز بر «حذف مرد سالاری» تأکيد دارد با اين تفاوت که آنها معتقدند برای احقاق حقوق زنان و حذف مردسالاری بايد ساختار شکنی کرد. به اعتقاد اين گروه کليه برخوردهايی که بين پسر و دختر تفاوت ايجاد می کند ناشی از ساخت هايی اجتماعی هستند که موجب بردگی زن در طول تاريخ شده و بايد ساخت شکنی شود. تحت تأثير همين نگرش ها، در دهة ۱۹۹۰ علاقه فکری فمينيست ها از موضوعات سياسی و اقتصادی به سمت موضوعات فرهنگی،
روان شناختی و زبان شناختی سوق پيدا کرده است.باتوجه به مطالب بالا می توان مکاتب
فمينيستی را به صورت زير تقسيم بندی کرد:

«فمينيسم ليبرال،فمينيسم راديکال،فمينيسم پست مدرن،فمينيسم سياه پوستان،فمينيسم آنارشيم،مکتب اکوفمينيسم،همچنين فمينيسم مدرن نيزازديگرشاخه های فمينيسم است که در
قرن بيستم بوجودآمده است.»

جمعبندی:
موج اول:قرن۱۷و۱۸فمينيست های اثبات گراکه تلاش ميکردندوجودزن رابه عنوان يک موجود
مستقل معرفی کنند،بايدبه عنوان يک انسان به آن نگاه شود مثل يک مرد.

موج دوم:تلاش ميکردندهرگونه تفاوت وتضادناشی ازجنسيت راازبين برندوزنان نيزمثل مردان از حقوق برابربرخوردارباشندودرفعاليت های اجتماعی مشارکت کنند.

 موج سوم:(مدرن)(قدرت طلب):معتقدندنه تنهازن فرودست نيست بلکه فرادست نيزهم است- حتی ادعاميشودزنان ميتوانندوحق دارندقدرت زنانه راجايگزين آن چيزی نمايندکه
تاکنون مردانه بوده است.(درمقابل ديدگاه مردسالاری)
پست مدرن ها(ديدگاه جديد): معتقدبه نوعی تعادل،حفظ نظام خانواده- همراه باتعادل
درمشارکت بيرون خانه ميشوند.

نتيجه گيری:جنبش فمينيسم ازابتدای پيدايش سعی داشت زنان رابه يک اردوگاه واحدايدئولوژيکی برساند. فمينيسم هاقصدداشتندمفهوم خواهری جهانی راجامه عمل بپوشانند،امادرطول تاريخ به جای تکامل گرفتارتشتت وتفرقه فکری شدند.اگرچه دستيابی به حق رأی،نقطة عطفی درتکامل آرای فمينيستی وکسب يک حق سياسی اساسی ازسوی زنان بوده است،مع الوصف ازدهه ۱۹۲۰ برخوردهای متفاوتی به وجودآمد،به طوری که فمنيسم تبديل به تفکری فاقدوحدت نظرومملو ازآرای ضدونقيض شدوبسياری ازصاحبنظران تنوع درفمينيسم رانشانه ضعف وعدم بلوغ اينايدئولوژی ميدانندوآن رامکتبی پوياامادرگيربامبارزه ميشناسند.
منبع:پژوهشگ:سيدعبدالمجيدزواری
انديشکده روابط بين الملل
www.irtt.ir

(۲)فمينيسم سوسياليستی/فمينيسم ليبرال/فمينيسم مارکسيستی/فمينيسم آنارشيستی/فمينيسم راديکال/فمينيسم مدرن/فمينيسم اسلامی/فمينيسم آفريقائی/فمينيسم آمازونی/فمينيسم ضد نژاد پرستانه/فمينيسم سياه پوستان/فمينيسم مغلطه‌ای /فمينيسم فرهنگی/فمينيسم متضاد/فمينيسم اقتصادی/فمينيسم هستی گرايی/فمينيسم ژاپنی/فمينيسم فرانسوی/فمينيسم فردگرايی(همچنين به عنوان فمينيسم طرفدارآزادی نيزشناخته ميشود)/فمينيسم همجنس باز(زن)/فمينيسم مذکر يا فمينيست موافق مردان/فمينيسم مادی/فمينيسم جديد/فمينيسم پاپ/فمينيسم بعداز-مستعمرات/فمينيسم پست مدرنی که شامل نظريه فراهنجار می‌باشد./فمينيسم طرفدار جنس(همچنين به عنوان فمينيسم آزادی جنسی نيز شناخته می‌شود، فمينيسم جنس مطلق و فمينيسم خود خواه)/فمينيسم روانکاوانه/فمينيسم طرفدار اصلاحات سياسی/فمينيسم جداگرايی/فمينيسم معنوی/فمينيسم ديدگاه/فمينيسم جهان سوم/فمينيسم تغيير مليت/فمينيسم تغيير(جابجائی)

November 08, 2009

علی نجاتی:اطلاعيه در مورد مطلب مندرج در وبلاگ سنديکای کارگران هفت تپه

 
در روز ۱۱ آبانماه ۸۸ مطلبی با عنوان "  دست از سر ما برداريد " به قلم آقای رضا رخشان در وبلاگ سنديکای کارگران نيشکر هفت تپه درج شد که مطالبی عليه تعدادی از فعالين کارگری نوشته شده بود و همچنين مطالب ديگری درباره ی موضوعات ديگری ، عنوان شده بود.
اکنون که اين خطوط را مينويسم در ساعت ۲:۳۰ عصر پنجشنبه ۱۴ آبان ۸۸ ، خبر دستگيری چند تن از اعضای سنديکا را به من داده اند و با توجه به اينکه دستگيری من نيز اتفاق خواهد افتاد ،نميدانم چه اندازه زمان خواهم داشت که سر فرصت به مطلب درج شده يا مطالب ديگر بپردازم اما لازم ديدم برای کارگران هفت تپه و ديگر کارگران و فعالان کارگری روشن کنم که مطالب عنوان شده از طرف آقای رضا رخشان در مطلب "دست از سر ما برداريد" ،صرفا نظريات شخصی ايشان بوده و به هيچ وجه بازگو کننده ی نظريات اعضای هيات مديره و سنديکای کارگران نيشکر هفت تپه نميباشد. همچنين نظريات ايشان نميتواند به عنوان بخش روابط عميمی سنديکا نيز تلقی شود زيرا در اين صورت هم نياز به بحث و تصويب درهيات مديره را دارد.
 
به هر حال، موارد ذکر شده توسط ايشان صرفا نظريات شخصی ايشان است و به هيچ وجه نظر سنديکا ی کارگران نيشکر هفت تپه نميباشد.
لازم به ذکر است که در ايام حبس ، اينجانب از طريق تماس تلفنی با همسرم و ديگر دوستان در جريان ايميل ها و مطالب ارسالی به سنديکا قرار خواهم گرفت و در صورت لزوم اعلام موضع يا پاسخ به موارد و مطالب لازم را خواهم داد.
لذا ، با تماس با ايميل اينجانب امکان تماس با بنده و پاسخگويی من برقرار خواهد بود.
اميدوارم که کارگران هفت تپه و ديگر کارگران با حمايت از نمايندگان خود و ساير کارگران ايران با سعی در اتحاد بيشتر و پرهيز از هرگونه تفرقه، برای دفاع از کارگران زندانی قدم های استواری در راه تلاش برای ايجاد تشکل های مستقل خود بردارند.
 
به اميد همبستگی هر چه بيشتر کارگران
علی نجاتی
رئيس هيات مديره سنديکای کارگران نيشکر هفت تپه
ساعت ۲:۳۰ ظهر - ۱۴ آبانماه ۸۸

واهمۀ حاکميت، اپوزيسيون بورژوايی و امپرياليست ها از اعتلای مبارزات کارگری

      

                                                                                                                    فرشيد شکری
 اعتراضات بدون وقفۀ کارگران و تهيدستان ايران بر ضد شرايط فلاکت باری که نظام اقتصادی- سياسی حاکم ببار آورده، و مقابلۀ توأمان صاحبان سرمايه و رژيم آنها با اين مبارزات از مشخصه های بارز و عينی اوضاع سياسی جامعه است. اين برآمدهای کارگری که از دوران پهلوی ها بدين سو وجود داشته و تاريخ پر افت و خيزی را پشت سر دارد، در طی اين سی سال ضد انقلاب اسلامی را هر بار به ترفندی و محک زدن نقشه ای واداشته تا شايد بتواند از فشار مبارزات صنفی و سياسی طبقۀ کارگر و توده های زحمتکش بکاهد. 
همگان به خاطر دارند بعد از اينکه انحلال شوراهای کارگری و قتل عام کمونيست ها و رهبران کارگری، و سپس تداوم تعرض به حقوق کارگران و زير ضرب گرفتن اعتراضاتشان قريب دو دهه نتوانست جنبش کارگری را منهدم سازد يا سدی در مقابل ارادۀ کارگران در دستيابی به حقوق شان تعبيه کند، آنگاه آمدند و دست به دامان رفرم و اصلاحات سياسی شدند که از طرف بخشی از حاکميت در برابر موج اعتراضات درون جامعه از جمله برآمدهای کارگری علم شد. با اين تفاصيل حربه های اين جناحی که اساساً بهدف رها ساختن رژيم از بحران های داخلی و خارجی سربرآورده بود کارساز نشد و عکس آن خيالات واهی، سال به سال دامنۀ مبارزات کارگری وسيعتر گشت و نهايتاً کشتی اين جناح برای مهار جدال های کارگری و مخالفت های مردم ستمکش ايران، به يمن حضور برجستۀ گرايش سوسياليستی در درون جنبش کارگری و ساير جنبش های اجتماعی به گل نشست.
بدنبال ناکام ماندن برنامه عمل های اصلاح طلبان حکومتی در سطح جامعه، شکست تحرکات خانۀ کارگر و شوراهای اسلامی کار، و به حاشيه رفتن نظرات و راهکارهای رفرميست ها و سوسيال دموکراتهای جنبش کارگری، مجدداً سياست سرکوب شديدتر تحرکات کارگری، و برقراری فضای رعب و وحشت در سراسر کشور در دستور دولت سپاه پاسداران و محافظه کاران قرار گرفت که همتايان اصلاح طلب خود را نه فقط به دليل عدم اطمينان به سياست های راهبرديشان بلکه جهت يکدست ساختن حاکميت و قبضۀ کامل قدرت سياسی از مناصب مهم حکومتی پائين کشيده اند. اما بازهم برغم سرکوب های وحشيانه، بازداشت ها و حبس فعالين جنبش، پيکارهای کارگری روزبروز گسترش يافتند و در چهار، پنج سال اخير شاهد عميقتر شدن و شفاف تر شدن مطالبات کارگری بوده ايم.
خواست تغيير قانون کار، ايجاد تشکل های مستقل طبقاتی، بالا بردن سطح دستمزدها  و لغو قراردادهای موقت همپای اعتراضات پی در پی بر سر پرداخت حقوق معوقه، توقف اخراج و بيکارسازی، استيفاء بيمۀ بيکاری، حوادث محل کار، از کار افتادگی و... بر اين عقيده گواهی می دهند. مضاف بر اين موارد برگزاری مراسم های غير دولتی اول ماه مه بدون ترس از دستگيری، شکنجه و زندان، و صدور قطعنامه ای ۱۵ ماده ای توسط ده نهاد کارگری و اجتماعی در سال جاری که در بردارندۀ مطالبات سياسی و اقتصادی با اهميتی است، باز بر اين واقعيت تأکيد دارد. اين وضعيت همانا فرايند اوجگيری و راديکالتر شدن مبارزات کارگری در اين سه دهه سوای رهبران رژيم اسلامی- سرمايه داری حاکم، اپوزيسيون بورژوايی و قدرت های امپرياليستی را نيز سخت مشوش و مکدر ساخته است. به همين دليل هر يک از اينان هم تا کنون برآن بوده اند، و هنوز برآنند تا به هر نحو ممکن مانع از پيشروی قدم های بعدی راديکاليسم جنبش کارگری شوند.   
تا جائيکه به اپوزيسيون بورژوا- ليبرال مربوط می شود اينان در مقاطع گوناگون تا اينک، از هراس توان و ظرفيت مبارزات کارگری در تعيين تکليف نهايی با مناسبات و شيوۀ توليدی حاضر، و نمودار شدن نشانه های دگرگونی از پائين، مدام با توهم پراکنی و خاک پاشيدن به چشم کارگران و توده های ستمکش خواسته اند تا بجای حاصل شدن تغييرات بنيادين صرفاً امر متعارف کردن رژيم سرمايه داری را با اصلاح و بازسازی هايی در ساختارهای روبنايی کشور متحقق سازند و بدين نحو شرايط سوار شدنشان بر مرکب قدرت نيز فراهم گردد.
يقيناً اين جريانات برغم اختلافاتشان با هم طبقه ای های مرتجع خود حول ادارۀ اقتصادی- سياسی کشور يا به آب و آتش زدنشان برای بيرون کشيدن قدرت از دست اين حاکمين فعلی، هيچگاه از تضعيف، تخطئه و نابود کردن جنبش کارگری و کمونيستی، ممانعت از وقوع انقلاب اجتماعی و جلوگيری از تکامل پروسۀ انهدام سيستم توليدی مسلط بر ايران غافل نمی مانند. عملکردهای اپوزيسيون بورژوايی در دوره های پيش و درس های گرفته شده از آن نوع رفتارها – که به ماهيت طبقاتی اشان برمی گردد – نشانگر آنست که هرگاه لازم ديدند عليه طبقۀ کارگر و زحمتکش وارد وحدت عمل های اعلام نشده با رژيم خواهند شد. 
بروشنی معلوم است قدرت های امپرياليستی هم وارد آمدن کوچکترين لطمه ای را به منافع بلند مدت شان برنمی تابند. آنها بخوبی می دانند چنانچه روند اعتلای مبارزات کارگری و تعميق افکار ضد سرمايه داری در جنبش کارگری ايران استمرار يابد، دير يا زود نظاره گر تحولات انقلابی در اين ملک خواهند بود. چنين رخدادی از نظر دول مذکور مفهومی غير از اتمام سلطۀ آنان بر اين کشور و از کف دادن منابع غنی آن ندارد؛ در نتيجه حساسيت امپرياليست ها روی اين مسئله بيش از درگيری ها و سوء تفاهماتشان بر سر موضوعاتی مثل مسئلۀ هسته ای و... با حاکميت است چرا که کارت های زيادی جهت تحت فشار گذاشتن رهبران جمهوری اسلامی در اختيار دارند و از طرف ديگر نيازهای متقابل طرفين هميشه راه رسيدن به توافقات ديپلماتيک – خواه علنی باشد و خواه پشت پرده –  را برايشان باز گذاشته است.
ازاينروی سالهاست ممالک امپرياليستی خواهان آن بوده اند تا نظام بورژوا- اسلامی توأم با تأمين نيازمنديهای بورژوازی جهانی از مجرای بکارگيری سياست های اقتصادی نئوليبرالی و در نظر گرفتن مصالح استراتژيک غرب بويژه ايالات متحده در منطقه، در مسير کنترل و درهم شکستن جنبش کارگری و کمونيستی ايران گام بردارد و با جديت وظايفش را پيگيری کند. همانطور ديده ايم اين رژيم در طول عمر ننگين خود کوتاهی ای در اين رابطه بخرج نداده و همگام با راه اندازی بگير و ببند، شکنجه، اعدام و اعمال وحشيانۀ ديگر، همچنين به توصيه های نهادهای مالی بورژوازی بين المللی عمل کرده است. تا جايی هم جمهوری اسلامی اين نمايندۀ سرمايه و سرمايه داری برايش مقدور بوده به رشد جريانات واپسگرا و بنيادگرا در فلسطين، لبنان، افغانستان و عراق به منظور در افتادن با جنبش های مترقی و آزاديخواه اين سرزمين ها که خوشايند طبع امپرياليست ها نيستند، پرداخته است. آيا کسی فعاليت های سردمداران ايران در وادار کردن جريانات تحت الحمایۀ خود به تمکين و تبعيت از کاخ سفيد و کمک اين جيره خواران به طراحان "خاورميانۀ بزرگ" در هنگام تجاوز نظامی به افغانستان و آنگاه عراق را از ياد برده است؟ 
تعاملات و برخوردهای گاهاً تند دول امپرياليستی غرب و در رأس آنها ايالات متحده با جمهوری اسلامی که در دنيای سياست برای رد و بدل کردن امتياز و بده و بستان امری عادی است، نبايد هيچ شبه ای ايجاد سازد و اين تصور را در ذهن ايجاد کند که امپرياليستها نسبت به مسائل و مشکلات جمهوری اسلامی در داخل بی تفاوتند و نگران پديد آمدن آلترناتيوی انقلابی در مقابل نظام حاضر نيستند. بی ترديد اگر آنان با سد عظيم گرايش چپ و سوسياليستی اين جامعه روبرو نمی شدند علاوه بر سپردن وظيفۀ سرکوب به اين رژيم ضد بشری، خودشان رأساً دست بکار نفوذ و رخنه در جنبش کارگری ايران – مانند لهستان و نمونه های تاريخی ديگر در قرن بيستم – می شدند.    

همانگونه بطور مختصر گفته شد رژيم، اپوزيسيون بورژوايی و امپرياليست ها به اقسام شيوه ها در صدد محدود ساختن و تنگ تر کردن ميدان پيشروی جنبش کارگری و کمونيستی بوده اند و برخلاف تخاصمات و درگيرهای درونی اشان دوباره از کوچکترين فرصت و اقدام هماهنگی هم در اين زمينه صرفنظر نمی کنند. خنثی کردن حملات و عقيم گذاشتن طرح های هر يک از اينان کماکان بستگی به درجۀ هوشياری ما کارگران و کمونيست ها دارد.
کار روشنگرانه و کوشش بيشتر برای تعميق آگاهی طبقاتی و درک ضرورت متشکل شدن در حزب سياسی ای که رهبری مبارزات سياسی و ايدئولوژيک کارگران را برای بقدرت رسيدن طبقۀ کارگر بر عهده می گيرد درکنار تلاش برای دستيابی به تشکل های مستقل طبقاتی و اعلام پشتيبانی از اعتصابات و خواسته های هم طبقه ای هايمان در ديگر مراکز کار و زحمت به هدف متحد کردن و ثمر دهی مبارزات روزانه، همچنان پلان های جديدتر حاکميت، تمامی طيف های اپوزيسيون بورژوا- ليبرال و ناسيوناليست، و امپرياليست ها را به شکست می کشانند.      
و نکتۀ آخر اينکه در همۀ اين سالها به موازات مطرح گرديدن مطالبات راديکال طبقۀ کارگر، جنبش های اجتماعی ای همچون جنبش زنان، دانشجويان و جنبش انقلابی کردستان با اعتراضات و مبارزات پيوستۀ خود در برابر يورش های نظام منفور بورژوا- اسلامی به پايداری و مقاومت پرداخته اند. به صحنه آمدن کارگران در دفاع از حقوق و مطالبات دموکراتيک و انسانی اقشار فرودست اين کشور، ضمن تأمين رهبری طبقۀ کارگر بر پيکارهای کنونی عليه ستم و خفقان حاکم و بدين ترتيب تقويت جنبش کارگری در راستای برهم زدن نقشه های شوم تمامی دشمنان طبقاتی ما، به امر سرنگونی رژيم استبدادی- سرمايه داری حاکم سرعت می بخشد.   
             ۱۱/۰۴/۲۰۰۹   

November 06, 2009

به مناسبت انقلاب اکتبر

         
djaber_ka@yahoo.ca

به مناسبت انقلاب اکتبر

انقلاب اکتبر آغازگردوران جديدی در تاريخ بشريت است. از آن پس هيچ رخداد مهم سياسی، اقتصادی و اجتماعی نيست که به نحوی متاثر از اين رخداد تاريخی نباشد. اين انقلاب در واقع دومين فاز انقلاب روس عليه نظام تزاری پس از انقلاب فوريه است. انقلاب در ۷ نوامبر سال ۱۹۱۷، تقويم قديم(گرگورين) و مطابق با ۲۵ اکتبر همان سال به تقويم جديد(ژولين) پيروز شد و با سرنگون ساختن حکومت بورژوايی کرنسکی، قدرت سياسی به دست حزب کمونيست روسيه (بلشويک) و متحدانش افتاد. در گذار انقلاب از مرحله بورژوايی به مرحله سوسياليستی، لنين نقش اساسی داشت، زيرا بسياری از بلشويک ها هنوز در فکر تشکيل "دولت موقت انقلابی" با دولت بورژوايی کرنسکی بودند. در ميان رهبران بلشويک اين لنين بود که در مقاله معروف خود تحت عنوان "تزهای آوريل"، با تحليل ديالکتيکی از روند انقلاب، به درستی شرايط سياسی را برای ادامه انقلاب به سوی سوسياليسم فراهم ديده بود. البته تاريخ نويسان بورژوا و عناصر ضد کمونيست، در همان ابتدا کوشيدند کسب قدرت سياسی توسط بلشويک ها را "کودتا"ی لنين و بلشويک ها اعلام کنند. در حالی که انقلاب سوسياليستی توسط توده های کارگر، دهقان و سربازان انجام گرفت. دولت کرنسکی نه تنها از حل معضلات اقتصادی و اجتماعی، بويژه پايان دادن به جنگ، ناتوان بود بلکه با حفظ نظام سرمايه داری در واقع نظام کهنه را ادامه می داد. 
شايد خالی از فايده نه باشد چنانچه در اين جا به قيام مردم ايران عليه نظام شاهی در سال ۱۹۷۹ و مقايسه آن با چگونگی تکامل انقلاب در روسيه بپردازيم. البته تفاوت های عظيمی از نظر سياسی و سازماندهی ميان انقلاب ۱۹۱۷ روسيه با قيام زحمت کشان ايران در سال ۱۹۷۹ وجود دارد که چنين مقايسه ای را مشکل می سازد. با اين همه مراد نويسنده از اين مقايسه صرفاً تاکيد برهشياری و کوشش های لنين برای سپری کردن مرحله بورژوايی انقلاب و سازماندهی گذار به مرحله سوسياليستی است که ما اين هشياری و درايت را در مدعيان کمونيسم در جنبش ۱۹۷۹ نمی بينيم. نه تنها اين بلکه همانطور که می دانيم اغلب اين جريانات به دنبال جمهوری اسلامی خمينی افتادند، در حالی که شرايط مادی و سياسی برای ادامه انقلاب فراهم بود.     
نتيجه انقلاب اکتبر برقراری حکومت شورايی متشکل از شوراهای سربازان، کارگران و دهقانان بود. همه تصميم های سياسی، اقتصادی و نظامی از طريق اين شوراها انجام می گرفت. در همان ابتدا، علاوه بر تغييرات اساسی در ساختارهای اقتصادی و اجتماعی بسود کارگران، دهقانان و زحمت کشان، حکم اعدام نيز ملغی گرديد(هرچند برای مدتی و اين نشان می دهد که بلشويک ها و بطور کلی کمونيست ها مخالف اعدام بودند)، موقعيت اجتماعی و حقوقی زنان بطور راديکال تغيير يافت(بلشويک¬ها بلافاصله پس از کسب قدرت سياسی حتا از آن¬چه رفرم¬خواهان ليبرال ممکن بود تصور کنند، فراتر رفتند). در دسامبر ۱۹۱۷، دو حکم مختصر کليسا را از هرگونه دخالت در امور خانواده ممنوع کرد و ازدواج مدنی را جانشين ازدواح شرعی نمود و طلاق را به خواست هرکدام از طرفين ممکن ساخت. در سال ۱۹۱۸، قوانين مشخص و کاملی در مورد خانواده باجرا درآمد و در سال ۱۹۲۷، قوانين بازهم راديکال¬تری جای آن¬ها را گرفت. اين قوانين در زمان خود، پيشرفته¬ترين و مدرن¬ترين قوانين در جهان بودند. در اغلب کشورهای اروپا و ايالات متحده تازه در سال  ۱۹۷۰، قوانينی شبيه آن¬چه در مورد طلاق، در شوروی بود، به تصويب رسيد ولی تا  امروز هيچ کشور سرمايه¬داری هنوز قوانينی مثلاً در مورد فرزندان "نا مشروع"، مانند آن¬چه در شوروی بود که برای آن¬ها حقوق کامل را پيش بينی می¬کرد، وضع نکرده است. اين قوانين زند گی مشترک دو فرد بدون اين¬که باهم ازدواج کرده باشند را برسميت می¬شناخت، زنان را در امور اقتصادی خود مستقل و صاحب اختيار کامل می¬دانست. زن يا مرد کافی بود به اداره ثبت احوال مراجعه کند تا مساله طلاق حل شود. در سال ۱۹۲۰، اتحاد شوروی اولين کشور در جهان بود که سقط جنين را قانونی کرد و بيمارستان¬ها و پزشکان می¬توانستند به تقاضای ساده افراد، بطور مجانی و در شرايط مطمئنی از نظر سلامتی آن را انجام دهند.
 
سير تکامل حوادث در شوروی و جهان و در پيش گرفتن سياست های نادرست توسط حزب کمونيست شوروی، در سال های پس از پيروزی، تکامل انقلاب را با مشکلات داخلی و خارجی مهمی روبرو کرد که نتيجه آن انحراف از اهداف اساسی انقلاب بود.
مقاله زير مانند مقاله "مسائل و تجربيات دوران گذار، منباب نمونه:  شوروی و چين" ، بخشی از کتاب "تحولات دوران ما، مبارزه طبقاتی و چشم انداز سوسياليستی" می باشد که در سال ۲۰۰۳ انتشار يافته است. نويسنده در اين مقاله کوشيده با تحليل مسايل انقلاب اکتبر، سير تکامل و تحول انقلاب و علل شکست بعدی آن را توضيح دهد. انتشار مجدد آن در نود و دومين سالگرد انقلاب اکتبر می تواند زمينه ی بحث در مورد دست آوردهای انقلاب اکتبر و ناکامی ساختمان سوسياليسم در شوروی را  فراهم کند. مطالعه تجربيات انقلاب روسيه و چين برای هر مبارز کمونيست و انقلابی ضرورتی اجتناب ناپذير در مبارزه طبقاتی است. بدون نتيجه گيری از اين تجربيات نمی توان به کمونيسم دوران دست يافت. 


شوروی در روند گذار از سرمايه داری دولتی به سرمايه داری خصوصی
(بحثی پيرامون آن چه در شوروی گذشت)

  در اين بخش مطالب زير مورد بحث و بررسی قرار می گيرند :

- چرا مطالعه تاريخ شوروی، چين و کشورهای نظير برای کمونيست ها حائز اهميتی اساسی است؟
- متدولوزی طرح مساله ی احياء سرمايه داری خصوصی در شوروی سابق
- مناسبات توليد، خصلت فردی نيروهای مولد و چگونگی رشد آن ها
- رابطه اضافه توليد مطلق سرمايه با ضرورت تبديل سرمايه داری دولتی به سرمايه داری خصوصی در شوروی سابق
- روند احياء سرمايه داری خصوصی در شوروی سابق
- تجربيات دوران گذار
- سقوط نظام حاکم بر شوروی و چين و ادامه تزهای انحرافی
  بدون ترديد مطالعه انتقادی تاريخ مبارزه طبقاتی در شوروی و چين و فهم علل و انگيزه های تحولات ضد انقلابی در اين کشورها برای پوينده گان راه کمونيسم از اهميتی اساسی برخوردار است. تدوين يک برنامه انقلابی و تبيين مسير سوسياليسم ناگزير از ميان تحليل و ارزيابی شکست جنبش کمونيستی و کارگری و ارائه ترازنامه انقلاب در کشورهای شوروی و چين، به عنوان اصلی ترين و مشخص ترين پديده های مبارزه طبقاتی در قرن حاضر می گذرد.
  تحليل و ارزيابی ترازنامه انقلاب در کشورهای نام برده اما، بايد در چارچوب متدولوژی تحليل شيوه توليد سرمايه داری توسط مارکس انجام گيرد و در اين روند، درک حرکت اقتصادی(نيروهای مولد، روابط توليد، تقسيم جامعه به طبقات)، مناسبات طبقاتی، روابط نيروهای سياسی و حرکت فرهنگی در مقياس جهانی، پيش شرط اصلی آنند. علاوه بر اين ها يافتن عناصر معقول و واقعی جهت خنثا کردن سموم فکری ضد کمونيستی که حتا بخش های معينی از جنبش انقلابی را نيز تحت تاثير خود قرار داده است تنها از طريق مطالعه علل و زمينه های رشد و تکامل ضد انقلاب در شوروی و ...، امکان پذير است. بورژوازی در تبليغات ضد کمونيستی خود وسيعاً از عناصر واقعی يا پديدهايی که از ميان تاريخ و شرايط حاکم بر اين کشورها دست چين شده اند، استفاده می کند. او در عين حال در تبليغات و مبارزه ايدئولوژيک و سياسی خود عليه کمونيسم مزورانه اين واقعيت را کتمان می کند که از سال های ۳۰ باين سو، تا فروپاشی شوروی، نه سوسياليسم و ديکتاتوری پرولتاريا بل که رويزيونيسم، بوروکراتيسم، سرمايه داری دولتی و در يک کلام ضد انقلاب- که از خصوصيات ويژه نظام سرمايه داری است- حاکم بود و در اين دوران طولانی، در پرتو ضد انقلاب حاکم به تدريج روابط و نهادهای اقتصادی، فرهنگی و سياسی بورژوايی رشد و گسترش يافتن اند. به هر رو، بورژوازی از تجربه های منفی و ناکامی جنبش کمونيستی طی قرن گذشته سود می جويد تا به توده های زحمت کش چنين حقنه کند که سوسياليسم "ناممکن" و کمونيسم "تخيلی بيش نيست!"
  اين تبليغات زهرآگين اما، زمانی کارا هستند و تاثير گسترده دارند که مدعيان کمونيسم، از يک طرف تصور روشن و دقيقی از دلايل واقعی انحرافات و ناکامی ها نداشته باشند و از طرف ديگر کماکان بر آن سياست ها و برنامه ها که در مبارزه طبقاتی نادرستی و نارسايی آن ها به اثبات رسيده است، تاکيد ورزند.
  بباور نويسنده، کمونيست ها در مقابل موج زهرآگين تنبليغات ضد کمونيستی بايد بر دو اصل تاکيد ورزند، از يک سو با شهامت و روشنی اشتباهات و انحرافات سياسی، برنامه ای، سازمانی و ايدئولوژيک در جنبش کمونيستی را افشاء نموده، تفاوت آن ها را با مارکسيسم  توضيح دهند و از ديگر سو، نقش تعيين کننده ی کمونيست ها را در تحولات و دگرگونی های مهم قرن گذشته، بويژه برای ايجاد شرايط انسانی در جوامع بشری، در مبارزه آن ها عليه استثمار، جنگ های امپرياليستی و فداکاری در جهت کسب حقوق اجتماعی، سياسی و انسانی مردم که بطور مستمر از جانب بورژوازی و دولت های آن نقض می شود، برجسته سازند. چه کسی جز مزدوران بورژوازی می تواند تاثير انقلابی مارکسيسم بر هر پديده و تفکر مترقی و انسانی قرن ما را انکار کند و خط بطلان بر نفوذ مستقيم و غير مستقيم انديشه، متدولوژی و بينش علمی مارکس و انگلس در عالی ترين و انسانی ترين دست آوردهای بشريت در دوران کنونی يکشد؟
  در مقابل اما، بورژوازی علارغم رشد و تکامل غول آسای توليد، تکنيک و فراوانی ثروت و امکانات عظيم مادی جامعه ی "مدرن" بورژوايی- که محصول کار و کوشش فکری و فيزيکی کارگران و کارکنان است- چه چيزی جز فاشيسم، ديکتاتوری لجام گسيخته، تبعيض نژادی، جنگ های خانمان سوز و لگدمال کردن ابتدايی ترين حقوق انسانی، برای بشريت به ارمغان آورده است؟
  و سرانجام مطالعه نقادانه تاريخ مبارزه طبقاتی در چين و شوروی به ما نشان خواهد داد که در اين ميان چه چيزی شکست خورده است، کمونيسم يا زوايد و حشايای جامعه کهنه سنتی که در هيبت "سوسياليسم دولتی"، "سرمايه داری دولتی" و ديکتاتوری احزاب و اقشار فاسد و روشن فکران تکنوکرات و برورکرات که سلطه خود را بنام پرولتاريا ولی در واقع عليه پرولتاريا و نيروهای انقلابی گسترانده بودند؟
  با اين مقدمه که در واقع بيان گر اهداف نويسنده از تدوين اين نوشته است وارد بحث اصلی می شويم.
 
متدولوژی طرح مساله احيای سرمايه خصوصی در شوروی سابق

  مساله احياء سرمايه داری در شوروی مساله ای فراتر از يک نام گذاری ساده و اطلاق عنوان مناسب به نظام اقتصادی و اجتماعی است که بر اين کشور حاکم بود و ما اينک شاهد تکامل طبيعی آن در روسيه و جمهوری های سابق شوروی هستيم.
  چگونگی احياء سرمايه داری خصوصی در شوروی، کشوری که در آن اولين انقلاب سوسياليستی تحقق يافت، برای کمونيست ها گنجينه ای از تجربيات مثبت و منفی است که بدون ارزيابی و تحليل دقيق اين روندها و اتخاذ درس های لازم از آن ها، سخن از برناممه و مشی کمونيستی امری بی هوده خواهد بود.
  اهميت مساله دراين است که دريابيم تضادهايی که در سال های ۳۰ (۱۹۳۰ – ۱۹۲۰) حرکت جامعه شوروی  را تعيين کرده اند، کدامند و نقش آن ها در هدايت اين جامعه بسوی سرمايه داری خصوصی تا چه حد بوده است و بالاخره تعيين عناصر اصلی سياسی و ايدئولوژيک اين حرکت!(۱)
  برای فهم چگونگی روندهای طی شده درشوروی سابق، علاوه بر تحليل سياست ها و برنامه های اقتصادی و اجتماعی اجرا شده در اين کشور در سال های ۳۰، بايد از ماهيت ساختار اقتصادی سرمايه داری در مرحله امپرياليسم نيز حرکت کرد.
  کوشش بورژوازی شوروی برای انتقال اين جامعه از سرمايه داری دولتی به سرمايه داری خصوصی، هر چند که از سال های پيش و در زمينه های داخلی و بين المللی آغاز شده بود ولی تحقق قطعی آن هم زمان است با تقلاهای مأيوسانه کشورهای امپرياليستی غرب جهت خروج از اضافه توليد سرمايه،  بحرانی که دنيای امپرياليستی، بويژه کشورهای پيرامونی را بر لب پرتگاه سقوط کشانده است. در اين زمان، کار گزاران سياست و اقتصاد امپرياليستی برای مقابله با بحران، علاوه بر بکار گرفتن همه امکانات مالی، تکنيکی و سياسی دنيای سرمايه داری، به تغييرات مهمی در توليد، تکنيک توليد، روند کار و روند توليد دست زدند.
  از آن جا که شوروی و بقيه کشورهای ًکومه کونً چند دهه بود که جذب بازار جهانی امپرياليستی شده بودند، هم راه با بسياری کشورهای پيرامونی، ناگزير به اتخاذ تدابير و تغييرات ساختاری و سياسی به منظور تسهيل کوشش های گروه های امپرياليستی غرب در فايق آمدن بر عواقب مخرب بحران اضافه توليد سرمايه، شدند.
  بنا بر اين تغييرات و دگرگونی های رخ داده در سال های ۸۵ و ۹۰ در شوروی را بايد مرحله جديدی از تکامل سرمايه داری و نه آغاز آن در اين کشور تلقی کرد، زيرا – همانطور که خواهيم ديد – روند احيای سرمايه داری در شوروی از سال های پيش آغاز شده بود(۲).
  از اين رو تکوين، رشد و حدت يافتن تضادها و بحران ها در شوروی و بقيه کشورهای ًکومه کونً در ارتباطی ماهوی و تنگاتنگ با اوضاع عمومی دنيای سرمايه داری است و لاجرم می بايست در همين رابطه مورد تحليل و ارزيابی قرار گيرد. در واقع آن چه در سال های ۸۰ و ۹۰ در شوروی گذشت ريشه ها و دلايل خود را در بحران عمومی سرمايه داری کحه در سال های ۷۰ قرن گذشته حدت و شدت بی سابقه ای يافت، دارد. بحران اقتصادی و مالی کشورهای امپرياليستی غرب ناگزير برای اقتصاد دولتی شوروی نيز محدوديت ها و تنگناهای معينی فرا راه ادامه حيات آن در چارچوب مالکيت دولتی بر وسايل توليد فراهم نمود و بدين سان گذار از مالکيت دولتی به مالکيت خصوصی را اجتناب ناپذير ساخت.
  البته اين تنها شوروی نبود که تحت تاثير مستقيم بحران اقتصادی و مالی کشورهای امپرياليستی به چنين سرنوشتی دچار گرديد. بحران شيوه توليد سرمايه داری  مجموعه نظام جهانی امپرياليستی را در خود فرو برد و در اين ميان، بويژه کشورهای پيرامونی به فقر و فلاکت کشانده شدند.
  از طرف ديگر اوضاع اقتصادی و مالی کشورهای متروپل امپرياليستی در اين سال ها دست کمی از اوضاع نابسامان شوروی و اقمار آن نداشت و علی رغم انتقال بار عمده بحران به اين کشورها و تشديد استثمار نيروی کار و منابع ثروت آن ها، تورم، رکود و در نتيجه بی کاری و فقر مليون ها کار گر در کشورهای متروپل امپرياليستی تبديل به وقايع عادی و روزانه شد. بنا بر اين به هيچ وجه تصادفی نيست که درست در چنين شرايطی است که ناگهان نظام حاکم بر شوروی و اروپای شرقی فرو می ريزد.
  ترفند امپرياليست ها در اين گيرودار اين بود که با تبليغات گوش خراش کوشيدند اين وقايع را از بحران اقتصادی  و مالی غرب جدا ساخته و آن را ًشکست کمونيسمً و پايان آن قلم داد نمايند و باين ترتيب افکار عمومی اين کشورها را از واقيعت موجود در دنيای امپرياليسنی غرب، يعنی بحران، فقر و بی کاری فزاينده منحرف سازند.
 با اين همه امپرياليست ها از تبليغات سرسام آور خود طرفی نبستند و چندی نگذشت که درهم پاشی نظام حاکم بر کشورهای ًکومه کونً نه تنها تخفيفی در عوارض بحران نداد بل که به نوبه خود موجب اختلال در نظام اقتصادی و مالی امپرياليستی گرديد و باين ترتيب بحران های اجتماعی کشورهای متروپل امپرياليستی را تشديد نمود. اگر اندکی دقيق تر به بحران سرمايه داری و تاثير آن بر تحولات سياسی و اقتصادی شوروی و کشورهای نظير بنگريم خواهيم ديد که بحرانی که هم اکنون سرتاتپای دنيای امپرياليستی را فرا گرفته و ما هر روز شاهد عوارض اقتصادی، سياسی و اجتماعی آن می باشيم، بحران اضافه توليد مطلق سرمايه است که از سال های ۷۰ قرن گذشته باين طرف شدت يافت.
  اضافه توليد مطلق سرمايه وجه مشخصه ی  دورانی از تکامل سرمايه داری است که ديگر تضادهای اقتصادی از طريق اقدامات معمول در چارچوب امکانات شيوه توليد سرمايه داری تخفيف نمی يابند بل که اقدامات سياسی و تغييرات ساختاری در نظام توليد سرمايه داری را الزام آور می کنند. به عبارت ديگر ترتيب و ساختار سياسی جهان می بايستی به نحوی تغير بيابد که موجب فراهم کردن زمينه و امکانات جديد برای انباشت مجدد سرمايه(پول- کالا برای توليد- کار- کالا- پول در حجم بيشتر) گردد. تغييراتی که در شوروی و کشورهای نظير طی چند سال اخير انجام گرفت در همين راستا بود. با اين همه تا زمانی که بحران راه حل عمومی و جهانی نيابد، تغييرات در اين يا آن کشور نه تنها چاره ساز نيست که حتا می تواند به اختلال هرچه بيشتر در نظام اقتصادی و سياسی امپرياليسم بيانجامد.
  از جانب ديگر تغييرات مورد بحث در شوروی به معنای فتح بازارهای جديد برای کالاهای انبارشده  امپرياليست ها- آن طور که برخی ساده انيشان می پندارند نيست، زيرا شوروی و کشورهای «کومه کون» ساليان درازی  بازارفروش کالاهای کشورهای سرمايه داری غرب بوده و اگر تا چندی پيش مبادلات تجاری غرب با اين کشورها از اهميت ويژه ای برخودار نبوده دليل آن را بايد پيش از هرچيز در حجم و قدرت مالی ضعيف شوروی و کشورهای نظير برای خريد کالا جستجو کرد. بايد در نظر داشت که صادرات اين کشورها به غرب بسيار ناچيز و به بهای نازل صورت می گرفت، زيرا کشورهای امپرياليستی غرب خود با اضافه توليد کالا دست به گريبان بودند و هنوز هم هستند. از اين رو بازار کشورهای اروپای شرقی، چين و شوروی هم واره بازاری محدود بوده و باين ترتيب نمی توانست گرهی از مشکلات بحران اضافه توليد سرمايه که با رکود و تورم نيز هم راه است، بگشايد. در اين ميان سرمايه گذاری ها و نفوذ اقتصادی و مالی امپرياليست های غرب در کشورهای کومه کون از اهميت بيشتری برخوردار بود و هم راه با مبادلات تجاری نابرابر عامل تعيين کننده ای در تسريع روند سقوط رژيم حاکم بر اين کشورها گرديد(۳). ياد آوری اين نکته ضروری است که بحران اضافه توليد سرمايه با بحران اضافه توليد کالا کاملاً متفاوت است و راه تخفيف آن فتح بازارهای جديد کالا نيست بل که بطور عمده ايجاد زمينه برای سرمايه گذاری و انباشت مجدد سرمايه است. هنگامی که سرمايه بکار افتد، بازانباشت سرمايه خود بازارهای مناسبی جهت فروش کالاهای توليد شده فراهم می سازد.
  باين ترتيب بورژوازی يا از طريق ايجاد تغيرات عميق در نظام سياسی و توليدی جامعه، محيطی جديد برای دوران نوين انباشت سرمای را تدارک خواهد ديد(۴) و يا بحران با حدت و شدت فزاينده و عواقب ناهنجار در جامعه- تا زمانی که شرايط لازم جهت دگرگون ساختن بنيادی نظام سرمايه داری توسط پرولتاريا فراهم گشته و اين طبقه با برقراری نظام سوسياليستنی، جامعه را از بحران ها و بن بست های شيوه توليد سرمايه داری رها سازد- ادامه خواهد يافت. راه ديگری که دارای حقانيت تاريخی و اجتماعی باشد وجود ندارد.
  در حقيقت، در جامعه سرمايه داری تنها دو طبقه وجود دارند که موقعيت اجتماعی آن ها امکان می دهد تا فعاليت های اصلی اقتصاد جامعه را هدايت کنند : پرولتاريا و بورژوازی! تنها اين دو طبقه هستند که دارای امکانات مادی برای اداره روند توليد شرايط مادی زنده گی می باشند. راه حلی که بورژوازی برای خروج از بحران می تواند ارائه دهد، راه حلی در چارچوب نظام سرمايه داری، با حفظ مالکيت خصوصی بر وسايل توليد است. يعنی درست در چارچوب آن چيزی که خود آفريننده بحران، فقر و مذلت است و تنها از طريق جنگ و تخريب بخش اعظم توليد، نيروی کار و سايل توليد و انهدام دست آوردهای علمی و فرهنگی بشريت، قادر است زمينه انباشت مجدد سرمايه را فراهم نمايد.
  در مقابل اما، پرولتاريا که خود متشکل از خصلت اجتماعی توليد است، تنها راه رهايی آن از يوغ استثمار، فقر و بی کاری، آزاد ساختن جامعه و اجتماعی کردن وسايل توليد می باشد. راه حلی که عرضه می کند برخلاف بورژوازی ، مالکيت اجتماعی بر وسايل توليد است. جز اين دو راه حل، راه ديگری برای خروج از بحران اضافه توليد متصور نيست. تا زمانی که تغييرات سياسی، يعنی جنگ و دگرگونی نظام سياسی توسط بورژوازی و يا انقلاب سوسياليستی تحقق نپذيرد، بحران ها و نابسامانی های سياسی و اجتماعی ناشی از آن نه تنها ادامه خواهند يافت بل که بر شدت و حدت تناقضات شيوه توليد سرمايه داری نيز افزوده خواهد شد.
  در همين جا اشاره کنيم که بحران اضافه توليد مطلق سرمايه موجب رشد شرايط انقلابی در چارچوب آن چه لنين در "سقوط انترناسيونال دوم" و "چپ روی ..." مطرح کرده است، می گردد و فاصله " بالايی ها" با "پايينی ها"، بورژوازی با پرولتاريا و ساير اقشار جامعه را بيشتر و عميق تر می سازد. تکان ها، اعتصابات و مبارزات وسيع کارگری در اغلب کشورهای اروپا، بويژه جنبش پردامنه و بی سابقه ی کارگران و کارکنان بخش اعظم مؤسسات مختلف راه آهن، برق، گاز، بيمارستان ها، معلمان، دانش گاه ها و ... در فرانسه که اقتصاد و توليد کشور را فلج کرده بود، بايد نقطه آغازين در زمينه فوق دانست. برای اولين بار پرولتاريای فرانسه بطور عينی در مقابل عواقب "نظم نوين" امپرياليستی بپا می خيزد و (هرچند هنوز تحت عنوان مسايل مطالباتی) به تعرض می پردازد. پرولتاريای فرانسه آگاهانه و غريزی، آغازگر دوران نوين مبارزه طبقاتی در سرتاسر اروپا است، دورانی که- علی رغم فراهم بودن شرايط مادی- متاسفانه هنوز عنصر سياسی خود را نيافته است.
  با اين تحليل ها می خواهيم بگوييم که تغييرات انجام شده در کشورهای کومه کون، ادغام کامل اين کشورها در نظام سرمايه داری غرب بود و استفاده از امکانات جديد برای بازانباشت سرمايه و کسب منابع استثمارکه شامل چند صد ميليون کارگر و زحمت کش اين مناطق می باشد.
  با اين همه، روند ادغام کشورهای مذکور در نظام سرمايه داری غرب به دليل عقب مانده گی تکنولوژيک و سطح نازل توليد، بويژه عدم قابليت ساختارهای اقتصادی و مالی سرمايه داری دولتی حاکم بر اين کشورها، با آهنگی که مورد نياز بورژوازی امپرياليستی غرب است تحقق نمی پذيرد. اين دگرگونی ها ناگزير بايد روند تبديل سرمايه داری دولتی به سرمايه داری خصوصی را طی کند که خود روندی بغرنج و مملو از تصادمات شديد سياسی و اجتماعی است(۵).
  مالکيت دولتی بر وسايل توليد که ديگر پاسخ گوی نيازهای دوران بحران نبود می بايستی جای خود را به ساختارهای خصوصی در توليد بدهد. درحقيقت بار ديگر "شکل" حقوقی مالکيت تغيير يافته است. بر قراری مالکيت خصوصی بر وسايل توليد در کشورهای "کومه کون" که با کمک و ابتکار سرمايه گذاری های امپريالييستی تحقق پذيرفت، اين کشورها را بطور ارگانيک در نظام امپرياليستی غرب ادغام کرد.
  سرانجام سقوط نظام سرمايه داری دولتی در کشورهای "کومه کون" و تاثير اجتماعی و سياسی آن تنها به کشورهای مذکور محدود نمی شود بل که احزاب وابسته به شوروی و چين نيز از اين تغييرات بی نصيب نماندند و سقوط "اردوگاه سوسياليستی" تجزيه و تلاشی اين جريانات را نيز به پايان رساند و آن ها را در نظام سياسی امپرياليسم غرب منحل کرد. راه ديگری هم برای اين جريانات انگل که بيش از نيم قرن جنبش کارگری از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب را از درون به فساد کشاندند، باقی نمانده بود. نقش ضد انقلابی اين جريانات تنها به جنبش کارگری و کمونيستی مربوط نمی شد، آن ها هم چنين مبارزات ضد فاشيستی و ضد امپرياليستی را نيز به کج راه برده و اين مبارزات را بسود بورژوازی،  به شکست کشاندند. حزب توده و ساير جريانات رفرميست وابسته به شوروی، تجسم کامل انحطاط سياسی و ايدئولوژيک اين جريانات در ايران بود. اين "احزاب" تا زمانی قادر به ادامه حيات بودند که بعنوان عامل سياست خارجی شوروی و ريزه خوار بورژوازی، امکان عملی کردن سياست ها و برنامه های رفرميستی و ضد انقلابی خود را در خدمت حفظ نظام سرمايه داری دارا بودند. اما هنگامی که در اثر بحران سراسری سرمايه داری زمينه مادی رفرم تنگ تر و تنگ تر گرديد، بی کاری، تورم، گرانی و فقر به توده ههای کارگر و زحمت کش تحميل شد و "اردوگاه سوسياليستی" آنها در اين ميان در تناقضات خويش مدفون گرديد، تغديه رفرميسم نيز به انتها رسيد و بدين سان احزاب وابسته به شوروی  و چين يکی پس از ديگری حتا عنوان بی مثمای خود را نيز تغيير دادند.
  آری! دوران تکامل آرام و نيمه آرام تضادهای اجتماعی در جوامع سرمايه داری سپری شده و زمان درگيری های عريان و شديد طبقاتی و تلاطمات اجتماعی آغاز شده است، دورانی که سيمای کنونی جهان را دگرگون خواهد ساخت. در واقع پايان حيات جريانات مذکور نتيجه طبيعی پايان دوران سرمايه داری با چهره "انسانی" است، دورانی که ساليان دراز توسط روشن فکران بورژوا، بويژه سوسيال دموکرات ها تبليغ می شد. روند سرمايه داری دولتی در شوروی و اقمار آن با شدت گرفتن بحران اقتصادی و مالی در سال های ۷۰ قرن گذشته به پايان رسيد.
  در بالا سعی کرديم طی بحثی عمومی و کلی در زمينه بحران کنونی امپرياليسم روشن سازيم که تحولات انجام شده در شوروی و کشورهای اروپای شرقی در رابطه ارگانيک با بحران کنونی سرمايه داری، بويژه اضافه توليد مطلق سرمايه قرار داشتته و از جمله تدبيرهايی که برای تخفيف بحران ضرور افتاد تغيير ساختار سياسی و اقتصادی کشورهای "کومه کون" جهت تسريع روند گذار از سرمايه داری دولتی به سرمايه داری خصوصی بود.
  اين تحولات اما، ناگهانی و بدون ارتباط با مسايل دور و نزديک شوروی نبود، مسايلی که اولين کشور سوسياليستی جهان را مستعد بازگشت به ناکجا آباد سرمايه داری نمود. از اين رو، پيش از هرچيز بايد روندهای طی شده در شوروی علل و انگيزه های داخلی و خارجی آن را به بحث بگذاريم و به به تشريح مسايل دوران گذار از سرمايه داری به کمونيسم بپردازيم.
  واقعيت اين است که سياست ها و عواملی که موجب شکست انقلاب و احيای سرمايه داری در شوروی شدند، در عين حال نقش عمده ای در منحرف کردن مبارزات انقلابی کارگران و خفه ساختن نهادهای انقلابی در سراسر جهان ايفا کردند. از اين رو نادرست است چنان چه اثرات و نتتايج ضد انقلابی سياست ها و برنامه های حزب و دولت شوروی را تنها در محدوده اين کشور و اقمار آن خلاصه نمود و از کنار امکانات نامحدود دولت شوروی در قبضه کردن سرنوشت احزاب و جنبش های انقلابی ديگر کشورها بسادگی بگذريم. پيروزی ضد انقلاب در شوروی حادثه ای با ابعاد جهانی بود و باعث رشد گرايشات بورژوايی در جنبش کمونيستی و کارگری جهان گرديد.
  رهبران انقلاب اکتبر هرگز اين تصور را به خود راه نمی دادند که انقلاب روسيه بدون رشد و تداوم انقلاب در ساير کشورها، بويژه در آلمان، انگلستان و فرانسه قادر خواهد بود وظايف خود را در روند گذار به کمونيسم پيروزمندانه به انجام رساند؛ زيرا از نقطه نظر مارکسيستی انقلاب سوسياليستی و گذار به کمونيسم تنها در بعدی جهانی امکان پذير است. انقلاب سوسياليستی می تواند در اين يا آن کشور آغاز گردد و به کسب قدرت سياسی نيز نايل شود ولی بدون تکامل و رشد انقلاب، حداقل در بخش مهمی از دنيای سرمايه داری، خصوصاً در کشورهای پيش رفته صنعتی، هر گز نمی تواند پيروز گزدد و جامعه سوسياليستی را مستقر سازد. اين يک اصل خدشه ناپذير و جهان شمول مارکسيستی است> درست در همين راستا بود که رهبران انقلاب روسيه، بويژه لنين بلافاصله پس از کسب قدرت سياسی و حتا قبل از تحکيم آن و علارغم همه مشکلات و ناهنجاری های ناشی از جنگ جهانی اول و جنگ های داخلی و درهم پاشی اقتصاد و نيز توطئه های آشکار و پنهان امپرياليست ها علی جمهوری جوان شوروی، کوشش نمودند تا به انقلاب در ساير کشورها ياری رسانند. لنين به همين منظور، در ۱۹۱۸، اندکی پس از انقلاب اکتتبر طرح يک ارتش ۳ ميليونی پرولتری را برای کمک به انقلاب جهانی پيشنهاد کرد و چندی بعد تشکيل کمينترن، به عنوان حزب جهانی پرولتاريا، از همين ايده نشأت کرفته بود. در سال ۱۹۲۱، در کنگره دوم کمينترن نماينده گان ۶۷ سازمان از ۳۷ کشور جهان حضور داشتند؛ آن ها پيام اکتبر را بعدی جهانی دادند.
  پس از انقلاب اکتبرسازمان های انقلاب و کمونيستی در اقصا نقاط جهان، از افريقا گرفته تا ژاپن و از آرژانتين تا اسکانديناوی پديدار گشتند که اعضای آن خها نقش بسيار مهمی در جنبش های سياسی و اجتماعی کشورهای خود بازی کردند. در غرب اروپا، بين الملل کمونيسم اکثريت عظيم پيشروان پرولتاريا را به کمونيسم جلب نمود، انسان هايی که آگاهانه و صادقانه نيروی خود را وقف رهايی طبقه خويش کردند.
  سازمان ها و احزاب کمونيسست در اروپا نقش مهمی در حوادث دورانی که با جنگ دوم جهانی پايان پذيرفت، ايفا کردند. در اين برهه از زمان، برخلاف سال های پس از جنگ، در بخش عظيمی از اروپا تلاطمات شديد طبقاتی و جنبش های وسيع توده ای و نيز جنگ های داخلی، رژيم های سياسی بورژوايی را عميقاً متزلزل ساخته بود. در مقاطعی از اين دوران، توده ها با شجاعت و انرژی بی- سابقه ای به دژهای سلطه بورژوازی يورش بردند و کمونيست های بين الملل که در پيشاپيش اين جنبش ها قرار داشتند، بهای سنگين و خونينی پرداختند. در آلمان و اطريش نازيسم و فاشيسم تنها با گذشتن از روی جسد کونيست ها توانست سلطه سياه خود را بگستراند.
  با اين همه جنبش کمونيستی و کارگری نتوانست به اهداف خود دست يابد و سرانجام انی بورژوازی بود که از مهلکه موقتاً جان سالم بدر برد و در فرصتی معين قلع و قمع کمونيست ها را آغاز کرد. در اين جا اين سوال مطرح است که دلايل ناکامی انقلاب را بايد در کدام زمينه جستجو نمود؟ آيا می توان شکست جنبش کمونيستی در اين سال ها را بگردن نپخته گی شرايط عينی و ذهنی انقلاب، عدم آمادگی پرولتاريا،  "آونتوريسم" رهبران و يا استحکام و حقانيت تاريخی نظام سرمايه داری انداخت؟ بدون ترديد خير! همه شواهد و قراين درست عکس اين را می گويند :  جنبش کارگری در اين سال ها در اوج خود قرار دارد، نيرو و توان و سازمان دهی آن محکم و هنوز متاثر از پيروزی انقلاب اکتبر است. پرولتاريا و سازمان های کمونيستی، همان طور که در بالا به چند نمونه از آن اشاره کرديم، آماده هرگونه فداکاری بودند و در راه کسب قدرت سياسی و درهم کوبيدن نظام استثمارگر بورژوايی از هيچ کوششی دريغ نداشتند. بنا بر اين علل اساسی شکست پرولتاريا را نه در موقعيت "نامناسب" جنبش کارگری بل که در سياست ها و برنامه های حزب کمونيست شوروی و رهبری کمينترن در سال های ۳۰ جستجو کرد. در اين زمينه شايد بتوان از چند نمونه زير حديث مفصل خواند :
- دراسپانيا محافظه کاری و سياست های سازشکارانه کمينترن زمينه را برای سرکوب جنبش انقلابی (سال های ۳۵ تا ۳۹) که مظهر تابناک همبستگی کارگران و آزادی خواهان جهان بود و گام های آخر را برای برچيدن نظام سرمايه داری فاشيستی برمی داشت، توسط نيروهای آلمان هيتلری، فاشيست های ايتاليايی و اسپانيايی فراهم ساخت.
- در انگلستان، فرانسه، ايتاليا و اغلب کشورهای اروپايی سال های ۲۰، ۳۰ و ۴۰ سال های بسيج و مبارززه وسيع توده ای است. اين مبارزات ولی در نتيجه سياست و مشی انحرافی کمينترن به کج راه رفته و بشکست کشانده شد.
  سياست و برنامه های کمينترن در اين سال های حساس و آبستن حوادث انقلابی، رفرميستی و متکی بر سازش طبقاتی با بورژوازی بود و طبعاً قابليت آن را نداشت تا مبارزات توده های کارگر را به گونه ای سازماندهی کند که از نظر شکل و محتوا قادر به کسب قدرت سياسی باشد. سياست هايی از قبيل تشکيل"جبهه خلق"، "جبهه ضد فاشيستی" و بطور کلی هم کاری ها و وحدت هايی که بر تضاد طبقاتی ميان بورژوازی و پرولتاريا سايه افکنده، کارگران و نيروهای کمونيسست را وادار به سازش با بورژوازی می نمايد و سرانجام عامل تحکيم قدرت بورژوازی گردد، چيزی جز انحراف غميق از مشی انقلابی و عدول از اصل ادامه انقلاب در کشورهايی که در آن ها شرايط انقلابی جهت کسب قدرت سياسی توسط پرولتاريا آماده بود، نيست.
  زيان های سنگينی که سياست ها و برنامه های کمينترن و حزب کمونيست شوروی در سال های ۳۰ قرن گذشته به جنبش کارگری وارد کردند تنها به همان دوران محدود نمی شود، اثرات مخرب مشی سياسی که در اين سال ها به جنبش کمونيستی تحميل شد موجب تضعيف و سرانجام شکست جنبش کارگری در مقياس جهانی گرديد و هم اکنون ما شاهد عواقب شوم آن هستيم.
  هنگامی که فرصت ها و شرايط مناسب تاريخی به سود انقلاب سوسياليستی، بين سال های ۱۹۱۴ و ۱۹۴۵، سال هايی که آبستن حوادث و دگرگونی های بنيادين سياسی و اجتماعی بودند، بدون پيروزی پرولتاريا در کشورهای پيش رفته امپرياليستی سپری شدند، نه تنها انقلاب اکتبر منزوی شد و امکان کسب قدرت سياسی توسط پرولتاريا برای يک دوران کامل از ميان رفت بل که هم چنين راه رشد و سلطه رفرميسم و بوروکراتيسم در احزاب کمونيست نيز هم وار گرديد.
  اين روند قهقرايی اما چگونه آغاز گرديد و تکامل يافت؟ اشاره گذرا به آن چه در شوروی پس از انقلاب اکتبر گذشت به حل اين معما کمک خواهد کرد. ابتدا ببينيم از نظر لنين روند انقلاب و ساختمان سوسياليسم چگونه است و ترکيب دولت پرولتاريا از چه بافتی تشکيل می گردد.
  لنين جامعه پس از انقلاب را "سرمايه داری دولتی تحت رهبری پرولتاريا" ناميده است. اين باين معناست که بخشی از اقتصاد، دولتی و بخش ديگر تحت کنترل دولت قرار دارد، دولتی که قدرت آن در دست آوانگارد پرولتارياست. در اين ميان ارگان های دولتی عبارتند از شوراهای انتخابی کارگران، سربازان و دهقانان که در کنگره "پان روسی" شوروی متمرکز بودند و به نوبه خود يک يا چند ارگان مرکزی اجرايی را تشکيل می دادند. حزب که عنوان می شد متشکل از "آوانگارد" پرولتارياست، رهبری اين ارگان ها را به عهده داشت. باين ترتيب، اقدامات اقتصادی، چه دولتی و چه خصوصی، از بالا و توسط يک مکانيزم مرکزی (شورای اقتصاد) و از پايين توسط کميته های کارگران و کارمندان کارگاه ها (ارگان هايی که در مجموع "کنترل" کارگری را اعمال می کردند)، کنترل می شد. در اين ارگان ها نيز رهبری با حزب بود. بنا بر اين، می توان به راحتی ديد که شمای قدرت هم در زمينه سياسی و هم در صحنه اقتصادی از يک رابطه ديالکتيکی ميان يک قطب مرکزی و يک تقسيم حاشيه- ای از قطب های پايه ای تشکيل شده که در آن کارگرانی که خود مستقيماً در توليد شرکت دارند، سهيم اند. حزب که در برگيرنده آوانگارد کمونيستی است، تکامل اين رابطه ديالکتيکی را در زمينه سياسی رهبری می کند و کوشش می نمايد توسعه رشد يابنده ی ارگان های پايه ای و جنبی را تضمين کند. اين ها بطور کلی شرايطی بود که بلافاصله پس از کسب قدرت سياسی توسط حزب بلشويک روسيه يا بهتر بگوييم مناسباتی بود که طی نبرد توده های کارگر و زحمت کش در جريان انقلاب اکتبر، تکوين يافت و جانشين سلطه تزار و دولت بورژوايی کرنسکی گرديد.
  اما، آيا چنين روندی در همه زمينه های اقتصادی، سياسی و اجتماعی شوروی ادامه يافت؟ در پرتو تکامل بعدی مسايل در اين کشور، پاسخ تنها می تواند منفی باشد! در حقيقت آن چه که در همان سال های اول پس از انقلاب متحقق شد درست در جهت مخالف يود و به تدريج موجب لغو اکثر دست آوردهای سياسی و اجتماعی انقلاب گرديد : ارگان های مرکزی و دولتی قدرت مند تر شدند ولی در عوض نهادهای پايه ای و توده ای، يا قدرت خود را کاملاً از دست دادند و مبدل به وسيله ای بوروکراتيک در دست رهبران حزب شدند و يا بکلی ناپديد گشتند(ارگان های کنترل کارگری حتا در دوران لنين از ميان رفتند!!). گرچه لنين اندکی پيش از مرگ زود رس خود تلاش نمود تا به نحوی دوباره کنترل پايه ای را احياء کند و در اين زمينه نيز موفق شد وزارت خانه ويژه ای ايجاد کند(کميسر کارگری-دهقانی، که بعدها با کميسيون کنترل مرکزی درهم ادغام شد)، ولی اين کوشش لنين که در واقع ايجاد ساختاری از "بالا" است، از همان ابتدا محکوم به شکست بود.
  بدين سان، همه قدرت به بهانه های مختلف و در اغلب موارد ظاهراً منطقی، در دست رهبران و اعضای حزب متمرکز شد و به تدريج روند معکوسی جای رشد و تکامل سوسياليستی تقسيم کار و هدايت پروسه های سياسی و اقتصادی را گرفت. در چنين شرايط تنها وسيله ای که برای اعمال قدرت کارگری باقی ماند، ارگان رهبری حزب بود ولی چنين روندی بدون ترديد تاثير مخرب و نابود کننده برحزب گذاشت و آن را به تدريج از توده های کارگر و زحمت کش جدا کرد.
  حزب، از يک طرف به اين گرايش کشيده شد که خود را آوانگارد همه بخش های پرولتاريا بداند(امری که موجب سقوط کيفيت سياسی آن گرديد!) و از طرف ديگر خود را ارگان مرکزی دولت، به طرز حيرت آوری بسط و توسعه داد. چنين روندی ظاهراً اين امتياز را داشت که از بازگشت سرمايه داری در اثر توسعه و نهادی شدن برنامه "نپ" جلوگيری می کرد و باين ترتيب می توانست امکان کلکتيويزه کردن را تا بآخر فراهم نمايد. واقعيت ولی غير از اين است. چنين اقداماتی روند گذار از سرمايه داری به کمونيسم را دچار وقفه ساخت و شرايط را برای نفوذ بورژوازی آماده کرد. در نتيجه، حزب نتوانست توده های کارگر را- در شرايطی که تعين کننده بود- عليه بورژوازی قديم و جديد بسيج کند و آگاهی طبقاتی کارگران را رشد دهد تا باين ترتيب زمينه را برای ايفای نقش رهبری کننده آن ها در جامعه تدارک ببيند. در يک کلام، حزب نتوانست مبارزه طبقاتی در دوران گذار را به درستی رهبری کند و به جای آن اشغال ارگان های مهم قدرت سياسی و اقتصادی و تکيه بر تکنيک های اداری را هدف اصلی خود قرار داد. حزب به همان مرضی دچار شد که خود عليه آن مبارزه می- کرد!
۱. زمينه های عينی چنين وضعيتی را بايد در عقب مانده گی های نيروهای مولد که از رژيم تزاری به ارث رسيده بود، خرابی ها و ضايعات جنگ، محاصره بين المللی شوروی توسط امپرياليست ها، تداوم روابط توليدی برمبنای مالکيت خُرد و مهم تر از همه در عدم رشد و پيروزی انقلاب در ساير کشورها، بويژه کشورهای رشد يافته صنعتی جستجو کرد.
  اصلی ترين عامل ذهنی ناشی از شرايط فوق، عقب مانده گی پرولتاريا و دهقانان ميانه حال و در نتيجه ضعف حزب بلشويک در خارج از شهرهای بزرگ بود. اين ها همه، پيش از هرچيز در جريان ۱۰ سال اول پس از انقلاب، بسيج طبقاتی توده های وسيع پرولتری و اقشار فقير خورده بورژوازی روستا را شديداً با اشکال روبرو ساخت و در مقياس وسيعی حتا مانع از آن گرديد. اين شرايط اما، شرايطی بود که به عنوان مانعی جدی فرا راه تکامل انقلاب قرار داشت و وظيفه حزب و جنبش کارگری در اين دوران غلبه تدريجی بر آن هاست. حزب اما، به دليل اشتباهات سنگين و انحرافات تئوريک، سياسی و برنامه ای، مانع از آن شد تا انقلاب بتواند شرايط نامساعد و مشکلات بالا را از ميان بردارد و نه تنها اين بل که سرانجام خود به تکامل و تثبيت آن ها نيز بپردازد. تزهايی از قبيل "انباشت اوليه سوسياليستی"، "تطابق خودبخود مناسبات توليد با رشد نيروهای مولد" و بطور کلی درک اکونوميستی از مسايل دوران گذار که موجب کم بها دادن به رشد آگاهی و نقش سياسی و طبقاتی توده های کارگر شد، زمينه ساز انحراف انقلاب از اهداف واقعی آن گرديد. اين سياست های نادرست حتا زمانی که شرايط عينی، يعنی يک پارچگی، رشد و تعميم پرولتاريا به حد بلوغ رسيده بود (سال های ۳۰)، هم چنان ادامه يافت.

مناسبات توليد، خصلت فردی نيروهای مولد و چگونگی رشد آن ها

مساله چگونگی رشد نيروهای مولد و تکامل اقتصادی و اجتماعی جامعه در دورآن ديکتاتوری پرولتاريا، بدون شک يکی از مسايل اساسی دوران گذار و و تعيين کننده ی سرنوشت انقلاب سوسياليستی است. تجربه ناکام شوروی در اين زمينه به روشنی نشان داد که امکان تجديد توليد و رشد روابط سرمايه داری در کشورهايی که پرولتاريا قدرت سياسی را به دست می گيرد، هم واره وجود دارد. همان طور که در بالا اجمالاً اشاره رفت، اين به اين دليل است که پس از انقلاب، در صحنه ی توليد هنوز اقدامات فردی اجتناب ناپذير است و خصلت فردی مولد، بويژه در اقتصاد روستايی (۶) به باز توليد روابط بورژوايی پروبال می دهد. در يک کلام، روابط اجتماعی در توليد (که پرولتاريا تازه پس از کسب قدرت سياسی کوشش می کند آن را به تدريج جانشين روابط بورژوايی حاکم بر توليد بکند)، حقوق و قدرت اخذ شده توسط پرولتاريا، رهبری جمعی فعاليت های توليدی و کليه اقداماتی که در صحنه ی فرهنگی و سياسی به منظور تربيت "انسان های نوين" ضروری اند، در هر گام و هر لحظه با خصلت فردی نيروهای مولد در تناقض قرار می گيرند.
  در اين شکی نيست که وجه مشخصه روسيه تزاری عقب مانده گی اقتصاد و سطح نازل نيروهای مولد بود. از اين رو چگونگی رشد اقتصاد و تکامل نيروهای مولد و رابطه ی ديالکتيکی آن با مناسبات توليد برای بازار، موضوع محوری بحث در حزب کمونيست شوروی، بلافاصله پس از پيروزی  در جنگ داخلی گرديد. لنين و اغلب بلشويک ها بر اين باور بودند که می توان از طريق اتحاد با دهقانان فقير در چارچوب "انقلاب مداوم"، به تدريج موانع و عقب مانده گی های موجود بر سر راه رشد نيروهای مولد را از ميان برداشت و بدين سان شرايط را برای تبديل آن ها به نيروی مولد اجتماعی فراهم ساخت.
  با اين همه، سياست ها و برنامه ها، بويژه در اواخر سال های ۲۰ در مسير ديگری جريان يافتند. تز رشد نيروهای مولد مبتنی بر تغيير روابط توليد و روبنای سياسی و هم زمان دگرگون کردن تقسيم کار اجتماعی، که در واقع پيش شرط تغيير موقعيت اجتماعی نيروی اصلی توليد يعنی پرولتاريا و ايجاد شرايط ضروری برای محو طبقات اجتماعی است، جای خود را به تزها و برنامه های اکونوميستی که صرفاً رشد کمی و تکنيکی توليد و نيروهای آن متمرکز گرديد و اين همه، بدون توجه به تغييراتی که می بايست در طرح ها و برنامه های اقتصادی در مراحل مختلف تکامل نيروهای مولد داده شود از يک سو و از ديگر سو، عدم کوشش در دگرگون ساختن روابط اجتماعی و تقسيم کار مبتنی بر دورنمای رهايی نيروی کار از مناسبات و ارزش های سلطه گرانه و بورژوايی جريان يافت. ماحصل چنين روندی رشد و تثبيت بوروکراتيسم در شوروی بود و بتدريج دست آوردهای سياسی، اقتصادی و اجتماعی انقلاب را نابود ساخت و ماهيت پرولتری دولت شوروی را تغيير داد.
  بوروکراسی شوروی، بويژه از سال های ۳۰ باين طرف، دست آوردهای سياسی و اجتماعی توده های کارگر و زحمت کش طی انقلاب و سال های معدود پس از آن را مسخ کرد، جامعه را به فساد کشاند، نهادهای سوسياليستی را متلاشی ساخت، قدرت سياسی را از مضمون انقلابی پرولتری تهی نمود و جنبش و بسيج توده ای انقلابی را بی رحمانه قلع و قمع کرد.
  به جرات می توان گفت که زمينه اساسی و فکر هدايت کننده ی اغلب انحرافات در چگونگی ادامه انقلاب و ساختمان سوسياليسم، ديدگاه اکونوميستی مبنی بر تقدم "رشد نيروهای مولد" بر مبارزه طبقاتی و کوشش در تغيير روابط اجتماعی و مناسبات حاکم بر توليد است. در اين جا ما با مسخ و وارونه کردن ماترياليسم تاريخی روبرو می شويم، زيرا از نقطه نظر مارکسيستی نيروهای مولد زمانی شرايط و امکان رشد می يابند که روابط توليد و مناسبات اجتماعی بصورت مانعی در برابر چنين رشدی قرار نگيرند و آن را سد نه نمايند. به عبارت ديگر، رشد نيروهای مولد منوط است به چگونگی روابط توليد و مناسبات اجتماعی و نه بالعکس! درست به همين دليل است که اصولاً انقلاب اجتماعی ضرورت می يابد.
  تز راهنمای سياست های اقتصادی، چه در دوران "کمونيسم جنگی" و چه پس از آن، متکی بر رشد صنايع و اقتصاد بهر قيمت، حتا با بکار بردن شيوه ها و اقدامات سرکوب گرانه عليه کارگران بود. اين تزها صرفاً مربوط به استالين و اطرافيان او نيست بل که شامل اکثريت قريب باتفاق رهبران حزب و اپوزيسيون های مختلف نيز می گردد. در جای خود نشان خواهيم داد که از نظر مضمون و متدهای بکار گرفته شده در اداره اقتصاد و بطور کلی مسايل جامعه، تفاوت ماهوی ميان "تز"های استالين و نظرات "اپوزيسيون چپ" و ...، وجود ندارد. ايده آل همه اين بود که کشوری پيش رفته در زمينه اقتصادی و نظامی ساخته شود، امری که در حقيقت در سال های ۳۰، در شوروی تحقق پذيرفت. گ. ولازُف می نويسد : "راهی که شوروی طی سال های ۱۹۳۰ پيمود، از ميان مباحثه ای ظريف و حاد در حزب انتخاب شد، مباحثه ای که در سال ۱۹۲۳ آغاز و در سال های ۳۰-۱۹۲۸، يعنی زمانی که طرح اشتراکی کردن توسط استالين تکميل شده و تمام مهره های برجسته ای که در طول حيات لنين حزب را رهبری کردهد بودند نيز کنار گذاشته شده يودند، به پايان رسيد. اين مباحثه که بصورت مجادله ای نظری با تروتسکيسم(۷)- که نخستين کوشش در شوروی جهت معرفی نظام فرمان روايانه بود- در گرفت." اين که چرا در آن زمان اين نظريه شکست خورد و سپس-هرچند در شکلی متفاوت- مجدداً مطرح شد و در اوايل دهه ۳۰ پيروزمندانه از ميدان بيرون آمد، مساله ايست که نيازمند يک بررسی جدی است.
  "نظريه مديريت فرمان روايانه و جابرانه که با وضوح خاصی توسط ترتسکی در گزارش او به کنگره نهم حزب در سال ۱۹۲۰ تشريح شده بود، بعدها در مقالاتش طی سال های ۲۴-۱۹۲۳ تحت عناوين " عصر جديد" و " درس های انقلاب اکتبر" و هم چنين در آثار نزديک ترين هم کارش يعنی پروبراژنسکی، بخصوص در مقاله ی "اصل انباشت سوسياليستی" در سال ۱۹۲۴ بطور روشن تر و کامل تری  توضيح داده شد، ايجاد يک سيستم کار اجباری و سازمان اجتماعی "سربازخانه ای"، منظور اصلی و چکيده ی نظريه بود. کارگران می بايستی همانند سربازان به کارخانه ای که از سوی ارگان های دولتی تعيين می شد، می رفتند و در صورت لزوم نيز به محل ديگری نقل مکان می کردند. اين "توده های کارگر" می بايستی از طريق تهديد به مجازات سخت به سهميه توليدی که از بالا توسط برنامه های الزامی و قانونی تعيين می شد، دست می يافتند. در روستاها نيز وضع به همين منوال بود. کار اجباری می بايستی سراسری می شد. (...) اگر کسی کار در کارخانه ای را که برای او تعيين شده بود رها کرده و محل سکونتش را تغيير می داد، اين عمل او "فرار از جبهه" تلقی می شد. تروتسکی همچنين يک سيستم مجازات ابداع کرده بود که به موجب آن فراريان می بايستی به گروه های کار تأديبی و يا حتا به اردوگاه کار اجباری فرستاده می شدند.
"تروسکی باين بحث می پردازد که آيا اين سيستم از نظر اقتصادی کارايی خواهد داشت؟ او می گفت اين که گفته می شود کار اجباری بارآور نيست، جز چيزی سطحی، قديمی و بورژوامابانه نيست. کار اجباری "سوسياليستی" ما با آور و سودمد خواهد بود، چرا که ما می توانيم وبايد اطمينان حاصل کنيم که کارگران آن را يک کار آزادانه و داوطلبانه تلقی کنند. (...)
"در دوازدهمين کنگره حزب در سال ۱۹۲۳، تروتسکيست ها "انباشت اوليه سوسياليستی" را به جای نپ پيشنهاد کردند که عصاره آن سمت گيری درجهت صنعتی کردن کشور بر پايه استثمار اقشار غير پرولتر- بطور عمده دهقانان- بود. (گ. ولازُف : گزينش تاريخ و تاريخ گزينش ها، مندرج در "طرح نو" شماره ۱ بهار ۱۳۶۹).
  هر چند که در حزب بلشويک عليه اين نظرات، که در حقيقت در ايجاد ديکتاتوری و سرکوب لجام گسيخته در نتيجه برقراری نظام بوروکراتيک ضد کارگران و زحمت کشان، آن هم توسط حکومتی که داعيه دفاع از منافع آن ها را دارد، نقش مهمی ايفا کردند، مبارزه ای جدی  افشا کننده ی اساس اين تفکر استبدادی اين تزها جريان يافت و لنين و بوخارين در اين زمينه توانستند بحث های دقيقی عرضه کنند، با اين همه اين نظرات تنها به تروتسکيست ها محدود نمی شد و همان طور که بعدها مشاهده گرديد، در سال های ۳۰ دوباره و اين بار توسط استالين و تئوريسين های اطراف او، بر شوروی مسلط شدند. 
  استبداد بوروکراتيک حاکم بر شوروی که طبعاً پايه های محکم و تنومندی درعقب مانده گی های اقتصادی و اجتماعی داشت و عاملی مطلقاً ضد انقلابی و ضد سوسياليستی بود را همين نظرات و شيوه ها پروبال دادند و آن را بر جامعه ی تازه رها يافته از استبداد تزاری، تحميل کردند. تاثير اين تزها بر حزب و جامعه اين بود که از نظر کمی به گسترش نيروهای سياسی وابسته به بورژوازی کمک نمود و سرانجام شرايط را برلای قلع و قمع فيزيکی مخالفان از جمله خود تروتسکی و تروتسکيست ها فراهم ساخت.
  استدلال برخی برای توجيه سياست ها و تدبيرهای استبدادی اتخاذ شده در دوران جنگ داخلی (کمونيسم جنگی)، استدلالی بدون هيچ پايه منطقی و عميقاً ضد سوسياليستی است. در واقع درست بر عکس، در دوران های بحرانی و جنگ بهترين وسيله برای تضمين ديکتاتوری پرولتاريا، تکيه بر نيرو و امکانات توده های وسيع کارگر و زحمت کش و نيروهای مردمی و انقلابی و توسعه دموکراسی سوسياليستی است، امری که می تواند بسيج توده های ميليونی را برای مقابل با توطئه ها و حملات ضد انقلاب تامين کند. واقعيت اين است که استبداد "سوسياليستی" پيش از هرچيز عليه کارگران و زحمت کشان، رهبران حزب و فعالان کمونيست به کار رفته است. بدين سان، ماهيت "ديکتاتوری پرولتاريا" در عمل مسخ گرديد و دولت کارگری تبديل به ديکتاتوری حزب و رهبرآن بر طبقه کارگر و جامعه گرديد. در بالا اشاره کرديم که هم سانی تزهای گروه حاکم با نظرات اپوزيسيون نه تصادفی است و نه صرفاً به شيوه های اداره جامعه محدود می گردد بل که مضمون تزهای اقتصادی آن ها  نيز هم گون است و اهداف مشترکی را دنبال می کند. دقيق تر بگوييم، درک استالين به عنوان نماينده نظريه حاکم و تروتسکی، به مثابه مخالف، از ماترياليسم تاريخی و بطور کلی برنامه های سياسی و اقتصادی دوران گذار، صرف نظر از برخی تفاوت های صوری، در اصل و اساس خود اکونوميستی و دارای خيزگاه واحدی است.
  از جانب ديگر، اپوزيسيون های مختلف "چپ" در سال های ۲۰ که بر اصول "خودگردانی"، "کئوپراتيو" و ...، پافشاری می کردند نيز به اهميت مسايل سياسی و تغييرات اجتماعی بی توجه ماندند و در ميان دفاع سنديکايی از منافع کارگران و اصول خودگردانی در واحدهای اقتصادی، در نوسان بودند. آن ها برای به دست گرفتن و هدايت کليه بخش های توليد و امور سياسی توسط پرولتاريا و از اين طريق ارتقاء اين طبقه به رهبر واقعی جامعه ی در حال گذار، اهميتی قايل نشدند.
  نتيجه اجتناب ناپذير سياست ها و برنامه های نادرست در شوروی تثبيت يک قشر بورژوايی جديد در درون حزب(و در مقياس وسيع تر در ارگان های دولتی) بود که بعدها توانست به صورت "بورژوازی دولتی" قدرت سياسی را به خود اختصاص دهد.
  اين تجربيات تا آن جا که مربوط به نقش و وظايف حزب در دوران گذار می شود، بيان گر اين واقعيت اند که حزب نمی تواند و نبايد خود را به جای طبقه کارگر و جنبش کارگری بنشاند و وظيفه آن کماکان هدايت جنبش توده ای پرولتری در صحنه نبرد طبقاتی و دفاع از مبارزات پرولتاريا عليه گرايشات، برنامه و اقدامات بورژوامآبانه و بوروکراتيک در دوران ديکتاتوری پرولتاريا است. حزب، به مثابه نماينده طبقه کارگر، بويژه در دوران گذار از سرمايه داری به کمونيسم، بايد از منافع تاريخی پرولتاريا دفاع کند و به جای قبضه کردن قدرت سياسی در دولت، کوشش نمايد تا شوراهای کارگری و دهقانی را به عنوان ستون اصلی ديکتاتوری پرولتاريا، تقويت نمايد. زيرا به دست گرفتن قدرت سياسی و قبضه کردن ارگان های دولتی توسط حزب، آن را از توده های کاگر و زحمت کش جدا ساخته و تبديل به ارگانی بوروکراتيک می کند.
  در عين حال، آزادی و دموکراسی در حزب، آموزش سياسی و رشد آگاهی طبقاتی اعضای آن، از شرايط تعيين کننده برای دگرگون ساختن مناسبات توليد است، مناسباتی که بدوون تکامل همه جانبه ی استعدادهای سياسی و تکنيکی پرولتاريا، امکان دگرگون شدن ندارند.
  و بالاخره، شکست ساختمان سوسياليسم در شوروی و عواقب آن برای جنبش کارگری و کمونيستی جهان، همچنين تأييد اين واقعيت است که ذهنی گرايی و اکونوميسم صرفاً يک اشتباه تئوريک و سياسی نيست بل که در نهايت بيان گر منافع طبقاتی بورژوايی است که در دوران ديکتاتوری پرولتاريا، در همه زمينه های حيات مادی و معنوی تجديد توليد می شود و خود را به ويژه در جبهه ضد کارگری و ضد انقلابی متحد می سازد.
****

توضيحات
۱) سازمان¬ها و افراد در فعاليت¬های سياسی خويش کوشش می¬کنند جامعه را به سمت هدف¬های معينی هدايت کنند. اين روند، طبعاً با محاسبه دقيق ترکيب مادی و تضادهايی که در بطن جامعه قرار دارند و رابطه آن را با خارج برقرار می¬سازند، انجام می¬گيرد.
۲) در اين¬جا مراد ما بيشتر دورانی است که طی آن ديکتاتوری پرولتاريا جای خود را به ديکتاتوری بوروکرات¬های حزب داد. جامعه شوروی، که با انقلاب اکتبر دوران گذار از سرمايه¬داری به کمونيسم را آغاز کرد به دلايلی که موضوع اين مقاله است، هيچ¬گاه نتوانست اين گذار را به سرانجام برساند و در همان مرحله اوليه گذار، يعنی تبديل مالکيت خصوصی بر وسايل توليد به مالکيت دولتی باقی ماند.
۳) کشورهای کومه کون Comecon "شورای کمک¬های متقابل اقتصادی" متشکل از شوروی، اروپای شرقی و ...، بطور مشخص از سال¬های ۶۰ قرن گذشته مرزهای خود را به روی صادرات کشورهای غربی گشودند و هم¬زمان کوشش برای ورود به بازار جهانی و طبعاً شرکت در تقسيم کار بين¬المللی سرمايه¬داری را آغاز کردند. از آن زمان به بعد بسياری انحصارات امپرياليستی، ترانس-ناسيونال¬ها و بانک¬های غرب بخش¬هايی از تأسيسات توليدی، تجاری و مالی خود را به شوروی و کشورهای اروپای شرقی منتقل کردند. اين کشورها، پيش از درهم¬پاشی نظام حاکم، ساليان درازی می¬گذشت که به بانک جهانی و صندوق بين¬المللی پول و به¬طور کلی به نظام اعتباری غرب مقروض بودند. اقتصاد شوروی و کشورهای "اردوگاه" از طريق اعتبار، ارز، تکنولوژی و بازار به کشورهای غرب وابسته بودند. کانال اعتباری در عين حال شامل سرمايه¬های سهامی نيز می¬شد که عموماً در شکل سرمايه¬گذاری سهامی خارجی در مؤسسات با سرمايه¬های مختلط بود. بنا به اضهارات مسئولان اقتصادی شوروی، در اين کشور از مدل چينی نيز استفاده می¬شد. در چين سيستم ويژه¬ای تحت عنوان "منطقه اقتصادی برای سرمايه گذاری¬های خارجی و سرمايه¬گذاری در مؤسسات مختلط" وجود دارد. در چين اين مؤسسات بالغ بر چند هزار می¬شوند و مديريت آن¬ها برای مدت ۱۰ سال در دست خارجی¬ها خواهد بود. بندر "ناخودکا"، در شرق شوروی در اين زمره بود. در اين مناطق سرمايه¬گذاران خارجی و مؤسسات مختلط برای مدت سه سال از پرداخت ماليات معاف بودند.
۴) درست در همين زمينه و ضرورت¬های ناشی از آن بود که بورژوازی توانست به برکت جنگ دوم جهانی، ضايعات و خرابی¬های ناشی از آن، امکان انباشت مجدد سرمايه در ابعاد وسيع¬تری را فراهم سازد و مدت بيست و پنج سال، تکنيک و بازار را توسعه دهد. برای اطلاعات بيشتر در اين زمينه به مقاله "درباره بحران امپرياليسم" در همين کتاب مراجعه کنيد.
۵) اکسل لب هان Axel Lebhan که در بانک مرکزی آلمان متخصص مسائل اقتصادی شوروی و "هم¬کاری¬های اقتصادی غرب با شرق" است، در مصاحبه با مجله آلمانی "اشپيگل" اعتراف می¬کند که "می¬بايستی با هوشياری کامل بپذيريم که شوروی برای ساليان دراز منطقه¬ای بحرانی خواهد ماند ... ترميم اقتصاد ...، اين کار نياز به يک پروسه گذار هدايت شده دارد که در اين راستا دولت و اقتصاد خصوصی در جمهوری¬ها و کشورهای غربی مشترکاً بايد اقدام نماييد. Der Spiegel :  ۳۰ Septembre ۱۹۹۱ 
۶) نيروهای مولد هنگامی دارای خصلت فردی¬اند که کار يک فرد در رابطه با طبيعت بوده، توسط يک فرد به¬تنهايی به¬کار گرفته شوند. اما، نيروهای مولد هنگامی دارای خصلت اجتماعی¬اند که در شکل هم¬کاری هم¬آهنگ چندين فرد با وظايف معيين، تظاهر يابند.
۷) توضيح اين نکته ضروريست که نقد نظرات ترتسکی به معنای نفی شرکت و نقش فعال او در جنبش کارگری و کمونيستی روسيه و به ثمر رساندن انقلاب اکتبر، نيست. او به درستی و علی¬رغم انتقادات جدی که به نظرات تئوريک، برنامه و به¬ويژه به مواضع¬اش نسبت به نظام بوروکراتيک و ضد¬کارگری حاکم بر شوروی وارد است، ترتسکی يکی از رهبران اصلی انقلاب اکتبر باقی می-ماند. شايد به¬دليل همين موقعيت و مقام ترتسکی است که مسئوليت او و نيز برخورد به نظراتش اهميتی خاص می¬يابد.
منابع

Marx Engels : Ausgewaehlte Werke Bd ۱,۲ Verlag marxistishe Blaeter Gmbh ۱۹۷۰
Marx : Critique du programme de Gotha,
Nicolas boukharine : Economique de la Periode de la transition, Etudes et Documentation Internationales Paris ۱۹۷۶
Charles Bettelheim : Les luttes de classes en URSS
C.Bettelheim /Dobb/Huberman/Mandel/Sweezy u.a  zur Kritik der Sowjetoekonomie (Markt, Profit und Rentabilitaet), Wagenbach
C.Bettelheim/J.Chariere : La constuction du Socialisme en Chine, Collection Maspero Paris ۱۹۷۷
C.Bettelheim/Meszaros/Rossanda u.a Zurueckforderung der Zukunft, Edition Surkampf
Harry Magdof : Monthly Review (deutsche Ausgabe) No.۴, ۱۹۷۵
Collectivo comunisti prigioneri «Wotta Sitta » in « Dokumentationen zur Zeitgeschichte No. ۳, ۱۹۹۰
ترتسکی: "انقلابی که به آن خيانت شد"
ترتسکی: "ماهيت طبقاتی دولت شوروی - دولت کارگری و مساله ترميدور و بناپارتيزم" انتشارات طليعه   

November 05, 2009

بياد كمونيست جنبش كمونيستي٬ جعفر شفيعي!

برگي از تاريخ: نسان نودينيان

بياد كمونيست جنبش كمونيستي٬ جعفر شفيعي!

اولين بار رفيق جعفر شفيعي را در بوكان در گرماگرم و التهابات خيزش توده اي در سال ۱۳۵۷ چند روز قبل از قيام بهمن٬ ملاقات كردم. همراه رفيق فاتح شيخ براي اطلاع از تجارب آنروزهاي خيزش هاي توده اي به بوكان سفر كرديم. در مسجد بوكان توده وسيعي از جوانان و مبارزين شهر تجمع كرده بودند و در مورد حاكميت توده اي و اداره شهر و پاكسازي شهر از نيروهاي امنيتي و نظامي صحبت ميشد. رفيق جعفر شفيعي را در آنجا با همان احساسات گرم٬ صميمانه و خاكي كه سالها بعد در صفوف كومه له بوديم و شاهدش بودم ديدم. قبل از قيام در مورد رفيق جعفر شفيعي از طريق رفيق عبدالله كهنه پوشي(عبه شيخ عزيز) نحوه زندگي و كار در ميان كارگران و تلاش براي ايجاد هسته هايي از كارگران و سازماندادن روشنفكران مطالب زيادي شنيده بودم. ميدانستم رفيق عبدالله كهنه پوشي در تبريز همراه رفيق جعفر شفيعي و جمعي از كمونيستها در محافل و محل كار و زندگي كارگران كار و زندگي ميكند. ارتباط ما تا ديدن مجدد او در اردوگاه كومه له قطع شد. متاسفانه حادثه ناگوار و سنگين از دست دادنش مجال نداد كه كمونيسم در ايران از توانائيهاي خستگي ناپذير و پر قدرت رفيق جعفر شفيعي بهره بيشتري ببرد. در سال ۱۹۹۹ كتاب  «جنبش اول ماه مه در كردستان» را جمع آوري و نوشتم. يك فصل از كتاب به انعكاس سياسي جنبش اول ماه مه پرداخته است٬ در اين فصل نوشته اي از رفيق جعفر شفيعي را آورده ام. سال هاي ۱۳۶۴تا ۱۳۶۷ با مراسمهاي توده اي و علني اول ماه مه ها در سنندج٬ در تاريخ جنبش كارگري ايران و كمونيسم ثبت شده است. در اين سالها جنبش كارگري در شرايطي كه خفقان سياسي و سركوب جمهوري اسلامي در ابعاد وسيع و سراسري وجود داشت٬ جنبش كارگري در سنندج تحت هژموني و اتوريته كومه له و حزب كمونيست ايران مبتكر برپايي مراسمهاي علني و پرقدرت روز جهاني كارگر بود. كارگران در تجمعات خود كيفر خواست سياسي و طبقاتي خود را به بورژوازي و دولت حاكم اعلام ميكردند٬ و با اين تحركات اميد و آرمانهاي سوسياليستي و دنيايي فارغ از ستم و بي عدالتي اجتماعي را نويد ميداند٬ و عملا در شكستن فضاي سركوب و خفقان آن روزها موثر بودند. در اين برگ از تاريخ و با اين مقدمه بخشهايي از سخنراني رفيق جعفر شفيعي را در ارتباط با اول ماه مه سال ۱۳۶۶ را ميخوانيد! متن كامل اين نوشته در كتاب «جنبش اول ماه مه در كردستان» در سايت مبارزان كمونيست و كارگران قابل دسترس٬ است.

بخشهايي از نوشته رفيق جعفر شفيعي:

((اول ماه مه سنندج٬ مهمترين درسها و نتايج: آن حركت اميد بخش جنبش كارگري ايران كه در مه ۶۶ در شهر سنندج درخشيد٬ بويژه از اين نظر ارزشمند و غرور آفرين است كه مهر سياستها٬ شعارها و روش هاي مبارزاتي كمونيستي را بر پيشاني خود داشت. پرچم مطالباتي كه توسط كارگران سنندج در اول مه برافراشته شد٬ نه فقط به كارگران كردستان بلكه به همه كارگران ايران تعلق دارد. در اين روز كارگران سنندج عملا به سخنگوي اعلام نشده ميليونها خانواده كارگري ايران تبديل شدند كه اختناق طاقت فرساي جمهوري اسلامي مجالي براي سربلند كردن آنها نداده است. بعلاوه حركت كارگران سنندج در اول مه نشان داد كه جنبش كارگري كردستان عليرغم جوان بودن٬ از موقعيت٬ شرايط و امكانات مناسبي براي نيرومند شدن برخوردار است كه لازمه اش بكارگيري واقعي و جدي همه امكانات فوق است. اين حركت٬ حركتي تصادفي و اتفاقي و يا حركتي مبني بر انقلابيگري آني اين يا آن كارگر در ساعات روز اول مه نبود٬ حركت مملو از رزمندگي كارگران سنندج ـ كه جمهوري اسلامي را در نگراني عميق تر فروبرد و نا باوران را به تعمق واداشت ـ و محل تلاقي روندهايي است كه از سالها پيش در كردستان عمل ميكرده اند.  شناخت اين روندها بدون شك به پيشبرد جنبش كارگري در كردستان كمك خواهند كرد.

از پراكندگي بسوي همبستگي و سازمانيافتگي: حكمت اول مه سنندج٬ ادامه منطقي مبارزاتي است كه كارگر در كردستان٬ تاكنون بر سر مطالبات چون دستمزد٬ شرايط بهتر كار٬ بيمه بيكاري و تامين معيشت٬ و.... و بالاخره عليه سياستهاي جمهوري اسلامي٬ عليرغم هر نوع ضعف و پراكندگي پيش برده اند. كوره پزخانه ها٬ سدها٬ كارخانه ها و كارگاهها٬ موسسات دولتي٬ شركتهاي ساختماني و راه٬ قاليبافي هاو..... همگي شاهد اعتراضات٬ نارضايتي ها و مبارزات كارگران عليه شرايط كار و اختناق حاكم بوده اند. اين مبارزات عمدتا پراكنده بوده اند٬ پراكندگي يكي از خصوصيات اين مبارزات بوده است. اما در دو سال اخير٬ شاهد نمونه هاي زنده  و چشمگيري از تقويت عنصر سازمانيافتگي و اتحاد در مبارزات كارگران هستيم كه نشان ميدهند جنبش كارگري در كردستان در سرآغاز جريان غلبه بر پراكندگي و از هم گسيختگي خود قرار گرفته است. نقطه برجسته اين تلاش حياتي در ماههاي قبل از مه٬ اعتصاب پيروزمند و متحدانه و هم زمان ۵۰كور آجر پزي در اطراف شهر بوكان  كه نه فقط در سطح كردستان بلكه در سطح ايران نيز خود حركتي كم نظير در شرايط كنوني و نقطه قوتي براي جنبش كارگري ايران بود. جنبش مه سنندج نمونه برجسته تري از اين حركت بود٬ برگزاري علني و متهورانه مراسم اول مه توسط هزاران تن از كارگران زن و مرد در اين شهر ـ كه كاملا طبق برنامه قبلي صورت گرفته بود  و از مدتها قبل تدارك سياسي و عملي آن داده شده بود ـ بدون درجه معيني از سازمانيافتگي و اتحاد در بين نه فقط توده هاي كارگر بلكه بدوا در ميان رهبران آنها اصلا مقدور نبود. .....................................مطالباتي كه در متن يك قطعنامه ۱۸ماده اي جمع وسيع كارگران بتصويب رسيد٬ مطالباتي هستند كه از سالها پيش توسط كمونيستها و كارگران كمونيست در كردستان مطرح و تبليغ شده اند. "آزادي بي قيد و شرط براي تشكلهاي كارگري"٬ "تدوين قانون كار مترقي با مشاركت كارگران"٬ "برابري حقوق زنان با مردان"٬ "لغو قانون ضد كارگري اخراج"٬ "تامين بيمه بيكاري"٬ "ممنوعيت كار براي كودكان زير ۱۸سال"٬ "۴۰ساعت كار در هفته و دو روز تعطيلي در هفته با پرداخت حقوق"٬ "بالا رفتن دستمزد و قرار دادن امكانات رفاهي در اختيار كارگران"٬ "لغو قطعه كاري" و....اين مطالبات فوري طبقه كارگر است كه اگر تا ديروز در برنامه ها و نشريات كمونيسم انقلابي و از راديوهاي حزب كمونيست ايران ذكر٬ تبليغ و ترويج ميشدند٬ در اول ماه مه از زبان خود كارگران و بانگ رسا در ميادين شهر سنندج اعلام گشتند. ..................................))

جنبش مردم برای سرنگونی جمهوری اسلامی، چپ جدال بر سر استراتژی مشترک،استراتژی و آلترناتيو کمونيستی کدام است؟

 
جنبش مردم برای سرنگونی جمهوری اسلامی، چپ جدال بر سر استراتژی مشترک،استراتژی و آلترناتيو کمونيستی کدام است؟

 توضيح کوتاه راجع به انتشار اين مطلب!
اين مطلب را مدتها پيش بعنوان آخرين بخش نوشته مفصل "ارزيابی از انشعابات و مصاف های کمونيسم کارگری در ايران" تهيه کرده ام. در نظر داشتم همراه با ديگر بخش هايش بصورت کتاب جداگانه ای يکجا منتشرکنم، اما چون اکنون بحث حول اين مسائل در ميان جريانات موسوم به کمونيسم کارگری بالا گرفته و موضوع نوشته به اوضاع سياسی کنونی و اين مباحث ربط دارد تصميم به انتشار آن در دو قسمت جداگانه گرفتم.

 به جای مقدمه بر اين بحث ابتدا به نکاتی خيلی کلی و کوتاه در رابطه با اوضاع جاری در ايران اشاره ميکنم. بدنبال آن وارد بحث مشخص احزاب و نيروهای سياسی چپ ايران و در ادامه به استراتژی يا آلترناتيو کمونيستی در جواب اوضاع فعلی و جهتی که جريانات کمونيستی بايد بگيرند خواهم پرداخت.
 
تحرک توده ای که از ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ در تهران و ديگر شهرهای ايران شروع گرديد و در روز ۲۷ شهريور ۱۳۸۸ (روز قدس) بار ديگر قدرت و تدام خود را بنمايش در آورد، بزرگترين و مهم ترين حرکات اعتراضی تا کنونی مردم برای بزير کشيدن جمهوری اسلامی و خلاصی از شر حکومت مذهبی در ايران است. اين اعتراضات جامعه را تکان داد، همبستگی اجتماعی و مبارزاتی مردم را بالا برد و پرچم اميد به رهائی از دست رژيم اسلامی و جناحهای آنرا بر فراز جامعه کوبيد. از اين به بعد فاکتور مردم و اعتراضات آنها، چاره جوئی برای نجات نظام در تعييين سياست داخلی از طرف دولت احمدی نژاد و در عرصه بين المللی توسط آمريکا و کشورهای اروپائی در برخورد به جمهوری اسلامی از جمله مهم ترين عوامل تعيين کننده اند. عزم غير قابل برگشت مردم برای سرنگونی رژيم اسلامی مسئله اتمی ايران و حتی کانون بحران در خاورميانه، فلسطين را در سايه خود گرفته است. مبارزات مردم در خيابانهای تهران و شيراز و اصفهان و مشهد و تبريز و..... سر نوشت و آينده حزب الله در لبنان و حماس در فلسطين و طالبان و بطور کلی جنبش اسلام سياسی در خاورميانه و کشورهای آفريقائی را تيره و تار کرده است. مردم ميخواهند کار اين رژيم را تمام کنند و سدی بر تکرار سناريوهای شبيه عراق ببندند و از اين طريق چهره سياسی دنيا و مخصوصا خاورميانه را به نفع بشريت تغير دهند. به همين دليل اين مبارزات افق نجات جامعه جهانی از دست اين حکومت اسلامی و بختک اسلام سياسی را روشنائی بخشيد و موج وسيعی از حمايت و سمپاتی بين اللملی را بخود جلب نمود. در وصف اين مبارزات شاعران شعر سرودند، خوانندگان بين المللی ترانه خواندند و افکار عمومی جهانی بر ايران متمرکز گشته و اين دستاورد به قيمت جان و از خود گذشتگی مردم بدست آمده است. مردم جمهوری اسلامی را نمی خواهند و حمايت بين المللی انسانهای شريف و آزاده را پشت سر دارند و اگر اين رژيم تا کنوان بر سر کار مانده و ماشين سرکوب و کشتار آن هنوز کار ميکند دليلش فقدان آلترتاتيو معتبر و مورد قبول جامعه در ميان نيروهای اپوزيسيون رژيم است. نه نيروهای چپ و نه راست اپوزيسيون تا کنون نتوانسته اند توجه آنچنانی را به خود جلب بنمايند و در رويدادهای اخير نقش جدی و قابل توجهی ايفا کنند. اگر اين ضعف نبود تظاهراتهای دو ميليونی و چند صد هزار نفری اوليه و يا حرکت اعتراضی روز قدس برای بزير کشيدن جمهوری اسلامی و حداقل تحميل توازن قوای ديگری بر آن کافی بود. اين نيرو باقی است و در کمين است و هنوز تکليف جمهوری اسلامی را روشن نکرده و باز هم پا به جلو خواهد گذاشت. اين وضع را دوست و دشمن درک کرده اند و منشاء تحرک و صف بنديها در ميان نيروهای اپوزيسيون و ارائه ارزيابيهای مختلف از اين وقايع و اوضاع آتی ايران گشته است.

بدنبال"انتخابات" و رئيس جمهور کردن احمدی نژاد، جناح اصولگرايان و دارودسته های اوباش خامنه ای در محدوده ارگانهای بالای دولتی منسجم تر شدند، اما تنها ماندند و پرو و بالشان ريخت و در مقابل مردم ضعيف تر از آب در آمدند. اولويت اين دولت، بنوع ديگری "سبزها"، جبران ناتوانی دوره چهار ساله گذشته همين رئيس جمهور در به عقب راندن جنبشهای اجتماعی و اعتراضی و اعاده "نظم" بر جامعه است. دستاوردهای مردم در اعتراضات ۲۲ خرداد به اين طرف به مشکلات گذشته اين دولت اضافه شده و تا اين لحظه از باز پس گرفتن آن ناتوان بوده و دولت گامی به عقب رفته است. زندان، شکنجه و تجاوز به زندانيان، سرکوب و ترور و سر به نيست کردن فعالين اعتراضات عمومی و ديگر عرصه های اجتماعی جواب اين دولت به وضع موجود است. از نظر جناح در قدرت، حفظ نظام اسلامی، رئيس جمهور ديکتاتور را طلب ميکند و جناح سبز اين را کار ساز نمی داند و آنرا خطری برای موجوديت نظام اسلامی بحساب می آورد. اختلاف و مرافعه دو جناح سبز و سياه بر سر چگونگی بقاء نظام و راه بيرون راندن مردم از ميدان مبارزه عليه کليت رژيم اسلامی است. رئيس جمهور کردن احمدی نژاد و جست و خيز جناح موسوم به سبز بمعنی بالا گرفتن بحران در دولت، شدت گرفتن بی ثباتی سياسی دولت، عدم بهبود وضعيت اقتصادی مردم، غير ممکن بودن خلاصی مردم از فرهنگ اسلامی و زندان و کشتار در چهار چوب دولت اسلامی و دو جناح آن است. "انتخاب" احمدی نژاد جواب يک جناح به بحران سياسی کنونی است که سالهای سال است هر دو جناح نظام اين جواب را مشترکا داده اند و به بن بست رسيده اند. خاتمی قول "اصلاحات" داد ولی جوابش سرکوب و اعدام و زندان بود. موسوی و مهدی کروبی از جمله ادامه دهندگان و پايه گذاران و سردمداران همين جوابند و تکرار تجربه خاتمی و مشابه آن توسط آنها غير ممکن است. نه مردم اين را قبول دارند و نه جناح خامنه ای آنرا تحمل خواهد کرد. اين جواب را تا کنون کارگران، زنان، جوانان، دانشجويان نپذيرفته اند و مرم اين رژيم جنايتکار را در هيچ بسته بندی نمی خواهند. مردم با چند سال صرف وقت و تحمل هزينه گزافی از خاتمی و دوخردايها عبور کردند و در بعد اجتماعی و ميليونی از آن ماجرا درس آموختند و تجربه گرفتند. اين تجربه و آموزش اجتماعی دود نشده و به هوا نرفته و در جريان اعتراضاتی که از ۲۲ خرداد امسال شروع شد و در روز قدس دوباره خود را نشان داد و در همان بعد ميليونی و اجتماعی بکار گرفته شد. از دوره ظهور دوخرداد تا کنون جامعه ايران و جنبش مردم برای سرنگونی جمهوری اسلامی روند رو به رشدی را طی کرده و گسترده تر و خود آگاه تر شده و فشرده آن در اعتراضات اخير به نمايش در آمد. کسی اين روند ادامه دار و اين تغييرات مهم اجتماعی در سياست و در جامعه ايران را نبيند نمی تواند امروز را بفهمد و سياست درستی بگيرد. در همان ساعت و روزهای اوليه شروع اعتراضات اخير يک دهم ، دو باره تاکيد ميکنم يک دهم، توهمی که به خاتمی بود نسبت به ميرحسين موسوی و مهدی کروبی در ميان جامعه و مردمی که به خيابان آمده بودند وجود نداشت و ندارد. جنبش اعتراضی مردم در دوره خاتمی به اين درجه از رشد نرسيده بود و موقعيت فعلی را نداشت. توهم به سبزها را بايد دائما زد و کوبيد، منتها بايد به اندازه وزن و جايگاهی که دارد برای آن حساب باز کرد. سبزها حاشيه اند و خيز مردم برای رهائی از شر حکومت اسلامی روند اصلی و پيشبرنده اين حرکات است. شکی نيست که در رويدادهای اخير و تا هم اکنون سبزها در مرکز توجه رسانه های غربی و بخشی از اپوزيسيون ملی اسلامی ايران قرار دارند، اما مردم و خواست های آنها در حاشيه اند. اين وارونگی در تعريف حقايق اجتماعی، اين مهندسی افکار را خيلی ها از جمله حزب "حکمتيست" پذيرفتند و تئوريزه کردند. بايد بطور قاطع و روشن عليه اين روند ايستاد. اگر سبزها  دستشان به جائی برسد، اگر جناح خامنه ای بتواند از اين تلاطم خود را نجات دهد و عقبگردی را به جنبش اعتراضی مردم تحميل کند مردم از سر بی آلترناتيوئی و ناچاری و استيصال به آن تن خواهند داد و هيچگونه ربطی به "توهم"  کارگر و جامعه به جناحهای سبز و سياه ندارد.

مهره هائی چون موسوی و مهدی کروبی نمی توانند به جائی برسند، نه آنها اصلاح طلب اند و نه اين رژيم قابل اصلاح است. باز سازی ارتجاع توسط احمدی نژاد و خامنه ای هم ممکن نيست، لازمه آن دادن آزاديهای سياسی به مردم، براه انداختن اقتصاد، يا کودتا و کشتار خونين و کنار آمدن آمريکا و کشورهای اروپائی با جمهوری اسلامی است. اين ملزومات برای اين رژيم قابل تحقق نيست. ظهور قدرتمند جبهه سوم، يعنی مردم، فرجه کودتا را از آنها گرفته و اين کار در توان دولت احمدی نژاد نيست. اگر کودتای سياسی اصولگرايان در مقابل جناح ديگری از خودشان در جريان "انتخابات" مردم را بدخالت ميليونی در سياست ايران و اعتراض خيابانی کشاند و پايه های اين حکومت را بلرزه در آورد، هر گونه کودتای نظامی می تواند از طرف مردم به شکست و سرنگونی و يا فروپاشی اين رژيم منجر گردد. در چنين صورتی در غياب اپوزسيون قوی و يا آلترناتيو برای اداراه جامعه شروع جنگ داخلی از طرف دستجات و باندهای مختلف حکومتی يکی از احتمالات است. در هر صورت، کودتا مرگ سريع رژيم را با خود دارد و سبزها نمی توانند کاری بکنند، نه مردم را دارند و نه دوستان سابق خود در دولت را. بهر درجه ای دولت احمدی نژاد در جهت پاک کردن سبزها به جلو رود، زمان تحرک مجدد و رو در روئی مستقيم تر مردم را با خود به جلو انداخته است. مسئله اين استکه اصولگرايان مجبورند اين راه را بروند، اپوزيسيون درونی حکومتی با هر نامی و در هر شکلی يکی از ارکان پايدار نظام است، ايجاد نقطه تعادل بين سبز و سياه و اپوزسيون خودی ممکن نيست و امکان ظهور مهره های ملی مذهبی بازار پسند با چهره های مردم دار و خارج رژيمی تر در مراحل بعدی هست و بايد برای پس زدنش آماده شد. خامنه ای در سخنان روز دوشنبه ۲۹ تير بدرستی اوضاع را ترسيم کرد و گفت:

 "نخبگان مراقب باشيد، زيرا در امتحان عظيمی قرار گرفته دارند و موفق نشدن در اين امتحان تنها مردود شدن نيست بلکه موجب سقوط آنها خواهد شد."

 او درست ميگويد و مردود شدن در اين تحولات معنی ندارد و اصل موضوع سرنگونی حکومت اسلامی است و مردم همين را ميخواهند و برای همين به ميدان آمده اند. در هر حال ضعف ايندوره از مبارزات مردم توهم به سبزها نبود، عدم حزب کمونيستی و تشتت و سردرگمی در چپ و لت پار کردن حزب منصور حکمت بود که در چنين روزهائی می توانست نقش سرنوشت ساز ايفا بنمايد. اين ضعف بحث نمی شود تا ضعف احزاب موجود پرده پوشی گردد و تلاش برای رفع اين کمبود نا لازم به نظر آيد. رسانه های بورژوائی، تلويزيونها، راديو فردا، بی بی سی، راديو فرانسه و آلمان و غيره سبزها را رهبر مردم ميکنند تا ضمن فشار بر دولت احمدی نژاد جنبش توده ای مردم را مهار کنند و يا اينکه به زير پرچم سبز کاناليزه کنند و جلو رشد چپ و کمونيسم را بگيرند. حزب حکمتيست(حککح) با تبليغات اين رسانه ها همسو شد و با جا زدن شال سبز سيدی بعنوان رهبر اعتراضات مردم عملا در حاشيه اين کمپين تبليغاتی قرار گرفت. حزب کمونيست کارگری ايران (حککا) اين رويدادها را "انقلاب" و "انقلاب جاری" ميخواند. هر دو حزب، بويژه حزب حککح، بر اساس نقدهايی که به سياست همديگر دارند تصورات سياسی تشکيلات خود و بخشی از چپ را شکل ميدهند. مبنای قضاوت و نقطه حرکت فعالين اين احزاب نقد طرف مقابل و رقابت با حزب رقيب است. در حاليکه بستر هر دو و استراتژی آنها و بسياری ديگر از جريانات موسوم به چپ يکی است و جای جواب کمونيستی به اين اوضاع هم چنان خالی است.

با وجود تشتت و پراکندگی در ميان چپ جامعه، در جنبش کمونيستی، در ميان احزاب و نيروهای سياسی چپ، هنوز آن احزاب و گروه و محافلی که به کمونيسم کارگری موسومند منسجم ترين و پر "خطر" ترين نيروی چپ ايران برای  جريانات راست بحساب می آيند. به همين دليل در نقد اين جريانات بعنوان چپ ترين نيروهای موجود می توان توجه فعالين کمونيست را به ضرورت تلاش برای تشکيل حزب کمونيستی و چاره سر کردن اين اوضاع جلب کرد.
 

اعتراضات خرداد ۱۳۸۸ و حزب کمونيست کارگری ايران- "حکمتيست"!
 
حککح اين رويدادها را ناشی از جنگ جناحی و اشتباه مردم می داند که در اعتراض به تقلب در "انتخابات" بدنبال "سبزها" براه افتاده اند. اين سياست در بهترين حالت و ارفاق به اين حزب آنها را به موضع عدم دخالت گری، مبلغ خانه نشينی در اين دوره، فراخوان به مردم که شعار سرنگونی ندهند، خيابانها را خلوت کنند و با رژيم در نيفتند انداخته و اينها را با صراحت بيان کرده اند. سياست اين حزب، ظاهرا در تقابل با سبزها است، اما در اصل و ندانسته هم جهت با موسوی و در چهار چوب تلاش او و ديگر جريانات برای مهار حرکت مردم قرار ميگيرد. در جمله اول اطلاعيه ۲۵ تير اين حزب (۱۷ ژوئيه)۲۰۰۹  در رابط با آمدن رفسنجانی به نماز جمعه بنام : "به سينه جمهوری اسلامی، طرفداران رفسنجانی، دست رد بزنيد" چنين نوشته اند:

 "در ادامه جنبش اسلامی و درون رژيمی اعتراض به "تقلب" در انتخابات رئيس جمهور دهم، دعوای جناحهای رژيم به مرحله جديدی رسيده است."

به اين جمله توجه کنيد، بعد از گذشت يک ماه از تظاهرات و راهپيمائی ميليونی مردم در اکثر شهرهای بزرگ ايران، بعد از کشته شدن دهها نفر، زخمی شدن صدها نفر، زندانی کردن هزاران نفر، حاشيه ای شدن مسئله تقلب و محوری شدن "خطر" سرنگونی رژيم در اثر اين اعتراضات در همان روز اول، بعد از اعتراف سران سبز و سياه به "خطر" سرنگونی و "سقوط" رژيم، هنوز اين حزب در فاز تقلب به انتخابات با تئوريهای بی ربط خود ور ميرود. جامعه ايران دارد مهم ترين تحول ۳۰ ساله اخير خود را از سر ميگذراند، بر آشفته است، اين حزب تحرک مردم برای سرنگونی رژيم اسلامی را "ادامه جنبش اسلامی" و "اعتراض به "تقلب" ميخواند. همين نظر را مستعفيون در آوريل ۱۹۹۹ راجع به خاتمی دادند و از حزب بيرون رفتند، بدان توجه کنيد:

"تا جائی که به شرکت مردم در انتخابات و حمايت آنان از خاتمی مربوط ميشود، اين شرکت کردن بر خلاف ارزيابی سهل انگارانه حزب تنها تودهنی به رژيم اسلامی نبود. برای اولين بار بعد از هيجده سال مردم به قواعد بازی رژيم تن داده بودند."  از نوشته "يک گام به پيش، چند گام به پس! در باره برخی مسائل گرهی جنبش ما" از بهمن شفيق است و اين نوشته آن دوره تمام سياست و تئورهايی امروز حزب  کورش مدرسی را در خود دارد.

  سياست اين حزب اقتضا ميکند که شال سبز سيدی را ببيند، شعار الله و اکبر را بشنود، اما صحنه های درگيری مردم با مزدوران را نبيند و شعارهای "موسوی بهانه است نظام نشانه است"، "مرگ بر خامنه ای"، "مرگ بر ديکتاتور" و "زندانی سياسی آزاد بايد گردد" را نشنود. چرا اين حزب روند فعلا مثبت و راديکالتر شدن اعتراضات مردم را نمی بيند؟ چرا استعداد اين حزب در توضيح شعارهای راست و جايگاه آنها شامل حال شعارهای راديکال نمی شود؟ آيا با شمردن شعارهای راديکال و سبک و سنگين کردن راديکال و غير راديکال آن امکان دارد اين حزب را متوجه موقعيتی کرد که بدان دچار شده است؟ بنظرم نه، چون نه اين طريقه درستی در تشخيص جايگاه اين مبارزات است و نه اين حزب اشتباه ميکند تا بتوان آن را متوجه اشتباهاتش کرد. حزبی که چندی پيش اعلام کرد جنبش سرنگونی شکست خورده، مجبور است اعتراضات مردم عليه رژيم را به باد استهزا بگيرد تا بتواند از تئوريهايش دفاع کند. اين حزب دارد راه خود را ميرود، چپ نمائی ايندوره آن حول "اصوليگری طبقاتی و مارکسيستی"، درست تر است بگوئيم بحث "اثباتی" آن قرار است راست روی سياسی اش را توجيه و پرده پوشی کند. اين موضع سياسی تغيير شيفت اين حزب و حرکت آن از بستر احزاب موسوم به کمونيسم کارگری بطرف جريانات بنام چپ ايران را به انتها رساند. از نظر تشکيلاتی انقلاب ايدئولوژيک درونی اش را کامل نمود و نتيجه آن منسجم شدن در درون و منزوی شدن بيشتر در بيرون است. در اين نوشته قصد نقد کامل و همه جانبه مواضع اين حزب را ندارم، زيرا اعتراضات ميليونی و ادامه دار مردم در شهرهای بزرگ ايران جواب درخور به اين حزب و امثال آنها را در سطح جامعه در دانشگاها در خيابانها و محلات تهران و ديگر شهرهای بزرگ ايران داده است. اما اشاره کوتاه به نکاتی ديگر ازسياست آنها را لازم ميدانم.
 
"جنبش اسلامی و درون رژيمی اعتراض به "تقلب"، اين چند کلمه در جمله اول اطلاعيه حککح فشرده ای است از محتوا و پايه برخورد اين حزب در نوشته ها و سخنرانيهای رهبران آن به اعتراضات اخير در ايران. اين حزب هم شروع اعتراضات مردم و هم شدت گرفتن اختلافات درونی جناحهای رژيم را به "تقلب" در "انتخابات" و توهم مردم به دو جناح رژيم ربط ميدهد. خارج از درستی و نادرستی اين سياست، اين روش برخورد به تحولات اخير نمی تواند علل شرکت وسيع مردم  در اين اعتراضات و ايجاد شکاف غير قابل ترميم در هيئت حاکمه ايران را توضيح دهد. نمی شود شروع ماجرا را به انتخابات و رويدادهای دور و بر آن محدود کرد و به ميل خود سابقه مبارزات مردم، سابقه اختلافات درونی ميان سران رژيم و کل آن پروسه هائی که هر يک از اين دو در سالهای اخير طی کرده اند قيچی کرد. از هر رهگذری با مختصر آشنائی به جامعه ايران بپرسيد تصويری از سابقه و پروسه شکل گيری بروز اختلافات در هيئت حاکمه و چگونگی سير رو به رشد مبارزات مردم در مقابل کليت نظام اسلامی را برايت تعريف خواهد کرد. رويدادهای اخير حلقه ای از آن سابقه و اين پروسه اند، گذشته ای پشت سر دارند و نمی شود به ميل خود و مطابق با تئوری و ذهنيت درون تشکيلاتی تاريخ اجتماعی درست کرد و فضای ايجاد شده در درون حزب خود را به جای جامعه و تاريخ واقعی قرار داد. قبل از چند تکه شدن حزب همه ما در برخورد به اين دو روند روش ديگری داشتيم. حزب آن دوران قدم بقدم اوضاع ايران و سير رويدادها را روشن ميکرد و در ادامه آن منصور حکمت در آخرين اظهار نظرش در ژوئيه ۲۰۰۱ در انتر ناسيونال هفتگی ۶۲ تحت عنوان "هيچ بخشی از حکومت ديگر نميتواند جلو رشد اعتراضات مردم را بگيرد"  پيش بينی  "پا گرفتن نوعی مرکز جديد" يعنی امروز را در "ميان سران اصلی حکومت" کرده بود. جريانات راست و بعضی از چپ ها به خاطر آن سياست به همه ما بد و بيراه گفتند و جوابشان را داديم. تعقيب لحظه به لحظه آن رويدادها و دادن دورنما از مراحل پيش رو و همراه با آن سياست درست و مسئولانه ای که آنموقع حزب گرفت پايه های اجتماعی چپ در جامعه و صف سرنگونی طلبی را گسترده تر کرد و بسياری از مدافعان متوهم به جريان "اصلاح طلبی" را سرنگون طلب کرد. کمونيسم منصور حکمت در رسيدن جنبش سرنگونی طلبی مردم به وضعيت فعلی امروز نقش داشته است. حزبی که جلو اين تاريخ می ايستد با فعالين و مدافعين آن تاريخ روبرو است و بايد از طرف کمونيست ها جواب بگيرد. مستعفيون ۱۹۹۹ پراکنده بودند، حزب و تشکل نداشتند و بقول منصور حکمت "با "ايدئولوژی دوخرداد"ی ميخواستند "اپوزيسيون کارگری" در حزب درست کنند. حزب "حکمتيست" به اين خط پيوسته و با ايدئولوژی "سبز" اش نيروهای پراکنده ديروز آن خط را صاحب حزب کرد و تئوريهای بهمن شفيق را رو آورد و در وصف اش جنجال به پا ميکنند. خوب اين حزب محق است انتخاب کند و آن روش بر خورد به جامعه و روندهای سياسی و متد حزب منصور حکمت را کنار نهد و براه  خودش برود. اما بهيچ وجه نبايد قبول کرد که جامعه و مکانيسم های آن را با اين سادگی و در روز روشن دور بزنند و شروع تاريخ و رويدادها را به "انتخابات" و ظهور موسوی و کروبی و امثال آنها گره بزنند. در کجای دنيا بی ارزش ترين رويدادها را بدونه توجه به سابقه و زمينه های مادی و اجتماعی آن از طرف فعالين سياسی و جريانات متوسط الحال بدين گونه تحليل کرده اند تا ما سقوط سياسی اين حزب را تحليل غلط بحساب بياوريم؟ محور اصلی اعتراضات اخير در ايران بيزاری مردم از جمهوری اسلامی و نخواستن اين رژيم است، بايد اين را تقويت کرد و بيزاری بر حق مردم را ديد و بر پايه آن دخالت کرد و اجازه نداد توقع مردم را پائين بياورند و به کم راضی شوند. حزبی که به بهانه مبارزه طبقاتی و کارگری از دخالت در سياست دوری ميکند، به تحولات جامعه پشت ميکند، مردم را تنها ميگذارد و از رو در روئی با رژيم گريز ميزند کسی آنرا جدی نمی گيرد.

فشار جنبش اعتراضی مردم در بالای حکومت اختلاف و دو دستگی بزرگی بوجود آورده و حزب حکمتيست اين مسئله را معکوس می بيند و اختلاف در هيئت حاکمه را مايه تحرک مردم می داند. فراگيری و گستردگی افق خلاصی از دست رژيم اسلامی آن افق و اميدی است که بطور عام جنبش اخير مردم و جايگاه آنرا توضيح ميدهد، نه شعارهايش و حتی نه شعارهای راديکالش. تناقضات سياسی و اقتصادی و بين المللی رژيم، پايه های اين افق است. همين افق سران سبز و سياه نظام را بوحشت انداخته و قبلا دوخرداد و اکنون سبزها را از خود بيرون داده است. فرض بگيريم نظر اين حزب درست است و مردم در چهار چوب سبزها اعتراض ميکنند، در اين صورت تکليف شعارهای راديکال و مدرن و دفاع از تلاش مردم برای خلاصی از دست اين حکومت اسلامی چه ميشود؟ در چنين صورتی وظيفه حزبی که خود را کمونيست ميداند دخالت گری فعال برای ايجاد تغيير در اين حرکات مبارزاتی توده ای به نفع مردم است، نه کناره گيری. آيا اين حزب در اين حرکات توده ای رگه ای مترقی نمی بينيد که نسبت به سرنوشت آن احساس مسئوليتی بکند؟ وجود شعارهای متفاوت از جمله چپ، مذهبی، مدرن، سرنگون طلبانه، آزاديخواهانه  و ملی گرايانه در اين حرکتها نشانه شرکت عموم گرايشات و عدم هژمونی راست و چپ بر آن و تقلای جامعه برای خلاصی از دست اين رژيم است. اگر مردم به سبزها اميد بسته اند از سر دخالت در آن ميشود جامعه را متوجه خطرش کرد و بنفع کارگر و مردم در آن تغيير بوجود آورد. اصل مطلب در بطن اين جريانات تسلط افق نخواستن رژيم است و اين افق فراتر از شعار ها و "سبز" ها بر اين اعتراضات حکم ميراند. جامعه در بزرگترين اعتراض تاريخ خود به رژيم، طرفدار "سبز" نشد، دارد عليه کليت رژيم راه باز ميکند و موانع را از سر راه پاک ميکند. مگر اين حزب بر روی اين کره خاکی زندگی ميکند يا در هوا؟ کدام حرکت کارگری و توده ای در دنيا هست که چپ و راست و کمونيستها و ليبرالها و مذهبی ها و ناسيوناليست ها و غيره برای تغيير در آن به نفع خود دخالت نکنند؟ همه در اين ماجرا برای دفاع از منافع جنبش خود و منافع جريان خود دخالت کردند و حزب "حکمتيست" از آن دور گرفت و نه نمايندگی  کارگران را کرد و نه زنان و جوانان، اين حزب فقط نماينده خودش بود. نه مردم و نه کارگران و نه هيچ حزبی نمی تواند کارخانه توليد حرکات خالص سرخ و انقلاب سازی براه بيندازند و سوسياليستی اش کنند تا سران اين حزب برای ورود بدان قدم رنجه بفرمايند. تقصيرکسی نيست جامعه طبقاتی است و نيروهای سياسی مختلف در آن فعالند. افق ناظر بر اعتراضات مردم، افق خلاصی از دست اين نظام و قوانين مذهبی شاخص اصلی و معرف حرکات اخير و تعيين کننده سياست درست در قبال آن است. ميدانم اين جنبش اعتراضی با اين اهميت اش با تئوريهای حزب "حکمتيست" و تز متعارف شدن رژيم در تناقض است، جامعه را نمی توان کاری کرد و تنها راه اين است که اين حزب تئوريهای خود را دور بريزد. هيچ جريان جدی در دنيا بطور مستقيم رهنمود بی عملی به صفوف خود نمی دهد، بلکه سياست اش اين را ميگويد و از سياست اين حزب هيچ پراتيک مترقی و هيچ احساس مسئوليتی در برابر با وضعيتی که جامعه ايران بدان دچار شده است در نمی آيد. نتيجه عملی اين سياست به همين جا ختم نمی شود و در دور دستها نشسته اند و از موضع  بالا سری و اشراف منشی سياسی مردم را سرزنش و تحقير ميکنند و مدام جنبش اعتراضی مردم را "جنبش اسلامی" و طرفدار سبز ميخوانند و به آن انگ و تهمت ميزنند و البته اين استعداد و زبردستی را در برخورد بهر پديده ای از خود بروز داده اند. اين حزب شعور مردم را دست کم ميگيرد و گوئی تنها او است که موسوی را کشف کرده و مردم و جريانات ديگر از ارتجاعی بودن آن سر در نمی آورند. سرمايه گذاری اين حزب بر سر موسوی بيراهه ای است که با حاشيه ای شدن آن به پايان خود ميرسد و راه اصلی صف مردم و تلاش برای سازماندهی و هدايت مبارزات آنها است. همين الان که موسوی و دارودسته اش شکست خورده اند تيراندازهای اين حزب صيبلی ندارد و رو به هوا است. اين حزب نمی بايست سرنوشت خود و سرمايه سياسيش را به موسوی بعنوان پديده گذرا وصل ميکرد، جريانات راست برای کنترل حرکت مردم اينکار را ميکنند و کردند، چرا اين حزب عملا پرچم آنها را بالا ميبرد؟ مردم مسئله "تقلب" و ماجرای "انتخابات" را فراموش کرده اند، اعتراضات به فاز ديگری رفته، موسوی را بجا گذاشته اند و خامنه ای از "سقوط" صحبت ميکند، سبز ها در فکر اقدامات ديگری هستند که جلو اين سيل را بگيرند و با شعار "جمهوری اسلامی نه يک کلمه زياد و نه يک کلمه کم" عليه مردم صف بسته اند اما اين حزب فاز "انتخابات" را ول نمی کند و در محدوده سبزها باقی مانده است. سياست اين حزب به گونه ای است که رشد اعتراضات مردم بيشتر دچار دردسرش ميکند و جلو رفتن سبزها و "متعارف" شدن رژيم مشکلات درونی اش را کم ميکند. به همين خاطر بين تثبيت رژيم در شرايط فروکش کردن اعتراضات توده ای، و يا بر بزرگی سبز و رهبر بودنش در دوره هياهوی آنها مرتبا رفت و بر گشت دارند تا درستی تئوری هايش را اثبات کند.

باز هم فرض بگيريم مردم به جائی نرسيدند و سبزها کاره ای شدند، يا اينکه دولت احمدی نژاد توانست ارتجاع مذهبی را از اين مخمصه نجات دهد و ارتجاع را باز سازی کند، آيا اين نشانه درستی سياست ايندوره حزب "حکمتيست" است يا اينکه مردم از سر ناچاری و بی آلترناتيويی و در نتيجه ناتوانی اپوزيسيون چپ و اينگونه تئوريهای بی ربط به چنين وضعی دچار خواهند شد؟ در سال ۵۷ مردم برای سرکار آوردن حکومت اسلامی قيام نکردند، اما دولت اسلامی سرکار آمد، امروز هم مردم برای سرکار آوردن سبزها به خيابان نيامده اند، دولت اسلامی را نمی خواهند و شايد نتيجه آن مساوی با اميال و آرزوهائی نباشد که بخاطرش به خيابان آمده اند. انتظار از حزب مسئول و سياسی دخالت نمودن در جهت به پيروزی رساندن مبارزات مردم و دادن افق بدان است. کمونيستها نسبت به سرنوشت مردم متوهم به سبزها، نسبت به مردمی که به ملی گرائی آغشته اند، نسبت به آنهائی که شعارهای راديکال ميدهند، نسبت به زنانی که حجاب ها را پرت کردند، نسبت به کارگران و سرنوشت جامعه و هر اتفاقی در آن بيفتد خود را مسئول ميدانند. کنار نشستن و زدن مهر سبز بر پيشانی اين اعتراضات امر آن حزبی که ادعای کمونيستی دارد نيست و اين را بی بی سی و بقيه به نحو احسنی انجام ميدهند تا مبارزات را در همين دايره مهار کنند. اگر هم سبزها به جائی برسند اين حزب هيچگونه حقانيتی از نظر منافع عمومی جامعه و کارگر و زنان و جوانان و بقيه مردم ندارد، اما از نظر موسوی و رفسنجانی و مهدی کروبی و رسانه های غربی دارد. خير تز "متعارف" شدن رژيم  به جيب ملی اسلاميها و احمدی نژاد ميريزد. درست از آب در آمدن سياست اين حزب شبيه درست از آب در آمدن سياست حزب توده و اکثريت در سرکار آوردن رژيم اسلامی و تحکيم آن در سال ۱۳۵۸ است. اگر توده ايها حق داشته باشند بخاطر سرکار آمدن جمهوری اسلامی درستی سياست آن روز خود را به رخ ما بکشند و خود را محق جا بزنند، بهمن شفيق و کورش مدرسی و حزبش محق اند از تلاش خود در قلمداد کردن سبزها به رهبری اعتراضات مردم دفاع بنمايند و نتيجه فرضی بالا را دال بر درستی سياست خود بداند. جامعه و افکار عمومی نه آن موضع را از حزب توده قبول کردند و نه اين موضع را از حککح قبول خواهد کرد. آن موقع حزب توده به بهانه ضد امپرياليست بودن و ضد آمريکائی بودن رژيم سياست توده ايستی خود را توجيه ميکرد، امروز به بهانه دخالت سبزها در اعتراضات مردم اينکار انجام ميگيرد. چهار چوب روش و سنت سياسی يکی است و فقط شرايط سياسی و رويدادهای مختلف در آن با هم فرق دارد. قبلا در همين مطلب نزديک به يکسال پيش راجع به سياست های اين حزب و انتهای عملی تز "متعارف" شدن رژيم و تشابهات توده ايستی آن هشدار داده بودم.
 
تحليل کنونی اين حزب از جمهوری اسلامی، موضع سياسی آن در قبال جريانات اخير شهرها، قرار دادن کردستان در مقابل با بقيه ايران مجموعا يک کيس اند و ياد آور سنت توده ايستی و زمينه های آن در اين حزب است. در متن مصاحبه پياده شده کورش مدرسی بنام "تحولات سياسی کنونی و تراژدی در جريان" مصاحبه با پرتو ۲۷ ژوئيه ۲۰۰۹ آمده است.
 
"می خواهم بگويم که تراژدی از هر دو طرف دارد اتفاق می افتد، طرف توهم به احمدی نژاد و طرف ديگر آن توهم به موسوی، و بايد جلوی آن را گرفت"

اين حزب با اين صراحت و روشنی رويدادهای اخير در ايران را ناشی از توهم مردم به احمدی نژاد و توهم به موسوی ميداند و با اين صراحت مبارزات گسترده مردم را بنام دعوای درون رژيمی معرفی ميکند. از نظر اين حزب مردم شرکت کننده در اين اعتراضات و حتی در ايران، البته بجز کردستان، دو دسته اند يا طرفدار "سبز" اند و يا "سياه". با اين موضع و بهانه از سياست و دخالت در اوضاع سياسی ايران کنار کشيدند و حفظ اصالت "ايدئولوژيک" و "اصوليگری" چپ راديکال را بر پراتيک  کمونيستی و انقلابی ترجيح دادند و حول توجه به مبارزه طبقاتی به مارکس و به منصور حکمت جنجال به پا کردند، پشت طبقه کارگر و لفاظی در باره آن پنهان شدند. اين موضع می تواند تسلی خاطر روحی درونی جريانات چپ راديکال و غير کارگری را فراهم آورد، از خود راضی اشان کند بخاط اينکه از "خط" خارج نشده اند، اما ربطی به جامعه و خارج از چهارچوب اين خانواده سياسی ندارد. رهبران اين حزب بخاطر "کشف" سبز و سياه در درون تشکيلات به همديگر مدال ميدهند، در عالم اوهام خود را می فريبند و مدعی اند که تنها آنها عليه سبز بودند و بقيه جريانات سياسی و مردم به سبزها متوهم اند. شايد بشود اين گفته های غير واقعی را قاطی تحليل آنها از رويدادهای ايران کرد و بحساب تحليل غلط گذاشت و اما بعدی را نميشود کاری کرد. در ادامه اين ادعای غيره واقعی راجع به مواضع ديگر نيروها، ادعای غير واقعی بزرگ و بی سابقه ای را در ابعاد جامعه طرح کردند و مدعی اند در ۲۸ مرداد امسال بفراخوان آنها در کردستان اعتصاب عمومی شده است. مبنای اين ادعا بر اساس اطلاعيه شماره يک مورخ ۲۸ مرداد برابر با ۱۹ اوت ۲۰۰۹ کميته کردستان اين حزب طرح شده است. اگر اخبار و گزارشات آمده در اين اطلاعيه و دو اطلاعيه بعدی توسط اين کميته در رابطه با اين "اعتصاب عمومی" را مبنا بگيريم و اين گزارشات را بطور صد در صد صحيح بحساب آوريم و وارد چگونگی صحت و سقم آنها نشويم، در هيچ منطقی نمی گنجد که اعتصاب در چند خيابان شهر سنندج و "تعدادی" از مغازه های شهر مريوان و کامياران را "اعتصاب عمومی" مردم در کردستان نام نهاد. آيا در يک شهر، شهرستان، شهرک، بخش و يا روستائی در کردستان در ۲۸ مرداد امسال اعتصاب عمومی شد تا ما جنجال درونی اين حزب را اعتصاب عمومی در کردستان بناميم؟ مگر دوره دوره پارينه سنگی است که خبر آن "اعتصاب عمومی" به کس ديگری خارج از اين حزب نرسيده باشد؟ مگر علاقه مندان به تعقيب چنين مسائلی در ايران و خارج از ايران کم اند؟ مگر تلفن و راديو وبلاگ و خبرنگار و تلويزيون و انترنت در آن روزها از کار افتادند و افراد پرسش گر وعلاقه مند بی خبر ماندند يا اينکه همه عالم بجز اين حزب خبرات را عوضی دريافت کرده اند؟ راستی منشا و خاصيت خبر اين اعتصاب عمومی دروغين برای اين حزب چه بود؟ با اين روش ميخواهند "جنبش" خودشان را بوجود آورند يا اينکه از اين طريق صف خود را به خلسه می برند و منسجم ميکنند؟ اگر اين حزب واقعيات را آنطور که اتفاق افتاد بازگو ميکرد و اعلام ميکرد تلاش آنها برای اعتصاب اين اندازه جواب گرفته و حقيقت را بيان ميکردند، بسيار بهتر بود و حداقل جلو خود فريبی در درون اين حزب و افتضاح بار آورده در سطح جامعه گرفته ميشد. ولی اينگونه پخش خبر غير واقعی در روز روشن آنهم راجع به يک واقعه اجتماعی اتفاق نيفتاده به اعتبار کل چپ و وجه اجتماعی جنبش کمونيستی ضربه ميزند و عملی است فرقه ای و غير مسئولانه.

همزمان با اينها، سکوت و بی تحرکی ايندوره مردم در کردستان را نه تنها بعنوان خلاء و يا ضعفی در اعتراضات سرتاسری مردم ايران نمی دانند، آنرا ستودند و تئوريزه کردند. به بی تحرکی مردم در کردستان مدال افتخار دادند و  حول محسنات قاطی نشدن آنها با اعتراضات سراسری خارج از کردستان تبليغات براه انداختند و شادمانی کردند. پشت روی هر دو برخورد اين حزب به کردستان، يعنی جنجال حول "اعتصاب عمومی" انجام نگرفته را در پناه ستايش از بی تحرکی و سکوت مردم در اين منطقه قرار دهيد، تا عمق علايق ملی و محلی گری اين سياست ها بر ملا گردد. مطلب "کمونيسم ملی و فراخوان به اعتصاب عمومی در کردستان!" را به همين موضوع اختصاص داده ام. توجه اينکه موضع سياسی ايندوره اين حزب از ديد نيروهای ملی گرا پنهان نماند و توجه نيروهای ناسيوناليست و روشنفکران آنرا به خود جلب کرد و ضمن غرولند بخاطر پيشنه آن حزب و تداعی شدنش با چپ، با سمپاتی و تائيد عملکردهای اين دوره اش را در کردستان و در برخورد به مبارزات سراسری ايران تعقيب کردند.

دلايل دچار شدن اين حزب به اين سرنوشت تراژيک را خودشان بطور فشرده ای در بيانيه پلنوم پانزده کميته مرکزی آورده اند و در بخش آخر اين نوشته بنام " استراتژی و آلترناتيو کمونيستی کدام است" اين بيانيه و  بيانيه دفتر سياسی حککا را بطور خيلی خلاصه مورد بحث قرار داده ام.

ادامه دارد
مجيدحسينی
۳۰ نوامبر ۲۰۰۹

انقلاب کارگری اکتبر شکست خورد٬ زنده باد انقلاب کارگری!(١)

على جوادى

امروز ما یاد انقلاب اکتبر را گرامی میداریم. اما شاید بما بگویند٬ چرا این انقلاب را انتخاب کرده اید؟ چرا انقلابات "خودمان" را جشن نمی گیرید؟ چرا انقلاب مشروطه٬ جنبش ملی شدن صنعت نفت٬ و سی تیر را جشن نمی گیرید؟

 

در پاسخ باید گفت اگر به جامعه بشری نگاه کنیم٬ گروه هایی از مردم کارگر و زحمتکش را می بینیم که با انقلاب اکتبر٬ سیر وقایع٬ روندها٬ سیاست ها و شخصیت هایش بیشتر از هر واقعه تاریخی دیگری آشنایی دارند. لنین٬ تروتسکی٬ بوخارین٬ کولونتای٬ زینوویف٬ کامنف٬ و رایکوف را نه تنها بهتر از ستارخان و باقرخان و مصدق٬ بلکه بهتر از لینکلن و دوگل و ناصر می شناسند و به آنان با دیده ارج غیر قابل قیاسی نگاه می کنند. و فراتر از این اصلا این انقلاب را انقلاب خودشان می دانند. هیچ چیز این انقلاب برایشان غریبه نیست. گویی راجع به تاریخ و سرنوشت خودشان دارند حرف میزنند. هیچ مانعی جلودارشان نیست که لنین را رهبر فکری خودشان ندانند. حزب بلشویک را حزبی در جنبش خودشان ندانند. کلا شکست و پیروزی انقلاب اکتبر را تماما شکست و پیروزی خودشان میدانند. هر چند که روسی صحبت نمی کنند و در روسیه هم متولد و یا بزرگ نشده اند. در طرف مقابل هم نیروهای بورژوایی را می بینید که با همان درجه اطلاعات٬ شاهد هم بیشتر٬ تلاش میکنند که افکار عمومی را بر علیه این انقلاب بسیج کنند و از تکرار انقلابی از این نوع در گوشه ای دیگر اجتناب کنند. اما چرا؟ چرا این دفاعیات پرشور؟ چرا این مخالفت ها و کینه توزی های کور؟

 

واقعیت این است که انقلاب اکتبر یک پدیده ملی نبود. هر چند که تکلیف قدرت سیاسی و حاکمیت بورژوازی را در یک کشور به نفع کارگر یکسره کرد٬ اما ابعاد و تاثیراتش بسیار فراتر از مرزهای ملی رفت. انقلاب اکتبر تاریخ تاکنونی بشر را دو پاره کرد و فصل جدیدی را در زندگی بشری شکل داد. اکتبر یک انقلاب کارگری بود با مضون انترناسیونالیستی. این انقلابی بود که کمونیسم را به نقطه امید میلیونها کارگر در سراسر جهان تبدیل کرد. انقلابی بود که کارگر و زحمتکش در هر گوشه ای از جهان که به آزادی و رهایی اقتصادی و سیاسی اندیشیده است٬ آن را دنبال کرده و نسبت به دقایقش حساس است. این یک ویژگی و خصلت انقلابات کارگری است.

 

در طرف مقابل٬ در سنگرهای مقابل هم مساله همینطور است. هر کس و هر نیرویی که به چگونگی سرکوب و به بند کشیدن کارگر و زحمتکش فکر کرده است٬ انقلاب کارگری اکتبر برایش به همان اندازه نگران کننده و مخاطره آمیز است که انقلاب کارگری در کشور تحت حکومت خودش. در دو قطب اساسی جامعه٬ دو قطب کارگر و سرمایه٬ در دو قطبی که مبارزه و کشمکش شان جهت تحولات اجتماعی را تعیین میکند٬ توهمی نسبت به اهمیت و موقعیت انقلاب اکتبر در تاریخ اجتماعی بشر نیست. اما ظاهرا اگر توهمی هست٬ که هست٬ اگر کسانی هستند٬ که برگردان آزادی و رهایی را در افق ناسیونالیسم و افکار مصدق و امثالهم می یابند٬ که هستند٬ این دیگر انعکاس نفوذ سموم ناسیونالیسم است. بازتاب قدرت عوامفریبی ناسیونالیسم است. بهرحال این واقعیت ذره ای از اهمیت جهانی انقلاب اکتبر کم نمی کند. انقلاب اکتبر متعلق به تمام کارگران و مردم ستم دیده است. انقلاب اکتبر و نه انقلاب مشروطه و جنبش ملی شدن صنعت نفت و امثالهم٬ انقلاب ما و بخشی از تاریخ جنبش و طبقه ماست.

 

انقلاب اکتبر: کدام واقعیت؟

معمولا گفته اند سیر تحولات آتی روسیه چندان روشن نیست. باید اضافه کرد که ظاهرا تاریخ تحولات گذشته روسیه هم٬ مستقل از قضاوت هر کس نسبت به این تحولات٬ زیاد روشن و مورد توافق نیست! امروز در ابتدای قرن بیست و یکم٬ یک تصویر یکدست و همگون نسبت به ماهیت انقلاب اکتبر در اذهان جامعه وجود ندارد. این عدم همگونی ناشی از فراموشی و کم حافظگی تاریخی جامعه نیست. ناشی از این نیست که وقایع دلپذیرتری در زندگی بشر سایه بر اهمیت تاریخی این انقلاب و تاثیراتش افکنده اند. خیر! واقعیت این است که تاریخ تحولات اجتماعی در روسیه و انقلاب اکتبر را در دوره های معین بازنویسی کرده اند. و در این بازنویسی ها٬ وقایع تاریخی٬ سیر تحولات و پرسوناژهای تاریخی بر حسب ملزومات دوره بازنویسی٬ جایگاه و نقش کاملا متفاوت و بعضا متضادی یافته اند.

 

حال اگر از این دریچه به وقایع و رهبران انقلاب اکتبر بنگریم و مثلا نقش و تصویری که از لنین داده میشود را بررسی کنیم: می بینیم که در دوره ای٬ لنین رهبر حزب بلشویک است. انسان آزاده ای است. متفکر برجسته ای در مارکسیسم است. یک غول فکری در تاریخ افکار اجتماعی تاکنونی بشر است. از خود آثار گرانبهای زیادی به جای گذاشته است. یک پراتیسین واقعی کمونیسم است. کسی است که با دقت تمام٬ یک انقلاب کارگری را رهبری کرده و به پیروزی رسانده است. که انقلاب اکتبر انقلاب کارگران و فقرای جامعه بود٬ که رهبران بلشویکها٬ انسانهای برجسته دوران خود بودند. و حتی کتابهایشان به تنهایی کتابخانه ها را پر میکرد. در مجموع این تصویر کم و بیش غالب در دوران دهه اول بعد از انقلاب و قبل از جنگ سرد است. تصویری است که در خطوط عمده اش مورد توافق مخالف و موافق بعد از انقلاب اکتبر است.

 

اما تصویر امروز کاملا وارونه شده است. در این تصویر "جدید" جایگاه لنین و بلشویکها و نقش انقلاب کارگری سراپا عوض شده است. لنین یک دیکتاتور و توتالیتر است که حکومت ترور و وحشت را در گوشه ای از جهان با زور کودتا بر سر مردم سوار کرده است. جاسوس آلمانها بوده است. حکومت بلشویکها حکومت کارگری نبود. از استقبال چندانی در میان مردم زحمتکش برخوردار نبود. حکومتی بود که تمامی آزادی های سیاسی را از بین برد و از هیچ خشونتی بر علیه مخالفین اش دریغ نکرد. بلشویسم از ابتدا نطفه خفقان و سرکوب را در خود داشت. بلشویکها حمام خون بپا کردند و غیره و غیره.

 

و این اراجیف را هم آنچنان با صدای بلند تکرار میکنند که من و شما و هر انسان آزاداندیش دیگری هم پیچ رادیو و تلویزیونش را از فرط انزجار می بندد. در این تصویر: انقلاب خشونت٬ افراط٬ اسارت٬ بی حقوقی اجتماعی٬ و حکومت کارگری جملگی مترادف یکدیگرند. گویا بیان متفاوت یک واقعیت اند. در این دوره٬ حکومت و سیستم سرمایه داری دولتی دوران استالین٬ ادامه و نتیجه منطقی دولت برخاسته از انقلاب اکتبر است. نه محصول شکست این انقلاب در انجام رسالت اقتصادیش برای استقرار سوسیالیسم. این تصویر امروز٬ در دوران پس از جنگ سرد از انقلاب اکتبر است. این تصویر سی ان ان است. این تصویری است که رسانه ها به جامعه حقنه کرده اند. این تصویر محصول آغاز و پایان جنگ سرد است.

 

متفکران پست مدرنیست بورژوازی در توجیه این تصویر می گویند: در دمکراسی غربی شما میتوانید نظر خودتان را راجع به انقلاب اکتبر٬ ویژگی ها٬ وقایع و اقداماتش داشته باشید. در نقطه مقابل٬ دیگران نیز میتوانند تصویر دیگری از همین انقلاب و وقایع تاریخی اش ارائه بدهند. از قرار دمکراسی این "حق" را برای هر دو محفوظ نگهداشته است و هر دو هم محق اند. و هر دو تصویر هم میتواند درست باشد. در این چهارچوب نمیتوان از فاکت ها و واقعیات تاریخی صحبت کرد. نمیتوان روند و سیر تحولات تاریخ را بطور علمی بررسی کرد. بر طبق این سیستم فکری اصلا نمی توان از حقیقت تاریخی صحبت کرد. از قرار تاریخ هم "نسبی" است. اسم این جفنگیات را امروز گذاشته اند نسبیت تاریخی؟!

 

چرا انقلاب کارگری اکتبر؟

اما چرا بلشویکها و کارگران روسیه می بایست انقلاب می کردند؟ برای توضیح باید به عقب برگشت و شرایط اجتماعی آن دوران را مختصرا بررسی کرد. اروپا در سالهای بعد از ١۹١۴ و با شروع جنگ اول جهانی در آتش و خون بسر میبرد. احساسات کور ناسیونالیستی تمام اروپا را فرا گرفته بود. جنگ٬ کارگران و مردم را از هر طرف تحت فشار قرار داده بود و تا سال ١۹١۷ در اروپا بیش از ده میلیون قربانی و سی میلیون زخمی و معلول بجا گذاشته بود. در یک کلام٬ جنگ٬ قحطی و گرسنگی و بی حقوقی اجتماعی بیداد میکرد. در سطح سیاسی نیز اکثریت احزاب جامعه٬ اعم از لیبرال ها و سوسیال دمکراتها٬ به غیر از بلشویکها٬ در تمام کشورها تحت پرچم دفاع از میهن به دفاع از بورژوازی خودی و جنگ برخاسته بودند.

 

روسیه در اوایل ١۹١۷ در انفجار و غلیان بود. در پی این شرایط٬ حکومت تزار در ۸ مارس فرو ریخت و جای خود را به دولت موقت داد. اما دولت موقت به تعهدات خود به متفقین وفادار ماند. نتیجتا توهمات به دولت موقت بورژوایی لووف که با حمایت شوراهای پتروگراد بر سر کار آمده بود٬ رو به زوال گذاشت. سیاست کارگران در دفاع از دولت موقت مشروط بود. کارگران از دولت موقت به همان اندازه حمایت میکردند که دولت موقت از آنها و خواسته هایشان. اما دولت موقت با ابقای مجازات اعدام برای فراریان از جنگ و صدور مجدد فرمان حمله در جبهه ها در مقابل خواست های کارگران و مردم زحمتکش قرار گرفت. احزاب لیبرال٬ منشویکها و سوسیال رولوسیونرها با شرکت در دولت کرنسکی و در دفاع شان از تداوم جنگ بسرعت نفوذ و مقبولیت خود را از دست می دادند. از طرف دیگر در کنار دوما و دولت کرنسکی٬ قدرت دیگری نیز در جامعه موجود بود و آن شوراهای کارگران و سربازان و دهقانای بود که در  همه جا ایجاد شده بودند. جامعه به شدت قطبی شده و بر سر یک دو راهی قرار گرفته بود.

 

سیاست بلشویکها در این شرایط از قول لنین چنین بیان می شد: "باید توضیح داد که سرمایه با جنگ امپریالیستی ارتباط ناگسستنی دارد٬ ثابت نمود که پایان دادن به جنگ از طریق یک صلح حقیقتا دمکراتیک و غیر تحمیلی٬ بدون برانداختن سرمایه ممکن نیست. (راجع به وظایف پرولتاریا در انقلاب حاضر) و در پاسخ به این سئوال که آیا باید فورا دولت موقت را برانداخت معتقد بود که "آن را باید برانداخت... این حکومت نه میتواند صلح بدهد٬ نه نان و نه آزادی کامل... کارگران آگاه برای نیل به قدرت باید اکثریت را بسوی خود جلب نمایند. (در باره قدرت دوگانه. آوریل ١٩١٧)

 

اوضاع روز به روز در حال تغییر بود. در اوایل سپتامبر ژنرال کورنیلف با حمایت کادتها (حزب مشروطه خواهان) برای برقراری حکومت نظامی دست به تلاش ناموفقی زد. این شورش به مردم نشان داد که ژنرال های ضد انقلابی به اتفاق کادتها میکوشند تا شوراها را سرکوب کرده و رژیم سلطنت و استبداد مطلقه را از نو  برقرار سازند. آلترناتیوهای جامعه روشن بود. وضع موجود ثباتی نداشت. جامعه از خواست و تلاش بلشویکها برای تصرف قدرت و ایجاد دولت شوراها کاملا مطلع بود. دو راه در مقابل جامعه قرار گرفته بود. یا دیکتاتوری بورژوایی و یا حکومت کارگری. راه دیگری نبود.

 

تا اواخر سپتامبر دیگر چرخشی تعیین کننده در آرای جامعه به نفع بلشویکها صورت گرفته بود. شعارهای بلشویکها٬ نان٬ صلح و زمین٬ خواست فراگیر مردم شده بود. بلشویکها در شوراهای پتروگراد و مسکو اکثریت را به دست آورده بودند. تروتسکی در راس شوراهای پتروگراد قرار داشت. از این رو می بایست برای پایان دادن به جنگ و کشتار خانمانسوز٬ برای آزادیهای سیاسی و اقتصادی٬ برای دادن زمین به دهقانان٬ برای تصرف قدرت سیاسی٬ یعنی مساله اساسی هر انقلاب به نفع کارگران٬ راه دیگری وجود نداشت.

 

قیام بلشویکی

بلشویکها در شب هفت نوامبر (به تاریخ جدید)٬ همزمان با برگزاری کنگره دوم نمایندگان شوراهای کارگران و سربازان و دهقانان٬ فرمان قیام را صادر کردند. در پتروگراد بدون خونریزی و در مسکو و سایر شهرها پس از چند هفته کشمکش از دولت کرنسکی خلع ید شد. متعاقبا اکثریت قاطع کنگره شوراها نیز با حمایت خود از این اقدام بلشویکها٬ دولت شوراها و کمیساریای خلق را به رهبری لنین پایه ریزی کرد.

 

این اقدام کارگران و بلشویکها را بورژوازی ضد کمونیست امروز تحت لوای "کودتای بلشویکی" یا "قبضه شدن قدرت توسط حزب بلشویک" به خورد جامعه میدهد. اما در آن زمان هر کس میدانست که قدرت به دست بلشویکها و کارگران افتاده است. کسی شک نداشت که این قدرت کارگران٬ قدرت شوراهای کارگری و مردمی است که اختیار امور جامعه را در دست گرفته است. اصولا کسی منکر خصلت کارگری این انقلاب و نقش بلشویکها نبود. این دولتی بود که از بورژوازی خلع ید کرده بود. این دولتی بود که اعتبار نامه خود را از اکثریت شوراهای کارگران و سربازان گرفته بود. کارگران با قیام خود و کنگره شوراها با تایید قیام رای به مشروعیت این دولت داده بودند.

 

این دولت کارگری پس از تشکیل٬ مورد تهاجم نظامی و محاصره اقتصادی ١۴ کشور سرمایه داری اروپایی و آمریکایی قرار گرفت. سرمایه برای نابودی حکومت کارگری دست به یک جنگ همه جانبه بر علیه قدرت کارگران زد. به علاوه این قدرت اصلا متمرکز نبود که قبضه شود. اساسا هیچ کس نمی توانست و بلشویکها نمی خواستند که در فردای انقلاب قدرت را متمرکز کنند. قدرت چنان در سطح جامعه پخش شده بود که تا چند سال حتی استاندارد کردن قوانین و سیاستهای دولتی بسادگی مقدور نبود. البته این اتهامات را به دولتی نسبت می دهند که در فردای قیام اعلام کرده بود: "سراسر کشور می بایست توسط شبکه ای از شوراها پوشیده شود و این شوراها می بایست روابط نزدیکی با یکدیگر برقرار سازند. هرکدام از این سازمانهای (شورایی)٬ حتی کوچکترین شان٬ کاملا در مسایل محلی خودمختار است".

 

جایگاه انقلاب اکتبر

برای درک اهمیت انقلاب اکتبر کافی است برای یک لحظه تصور کنیم اگر این انقلاب صورت نمی گرفت و یا اگر شکست میخورد٬ چه اتفاقاتی ممکن بود صورت بگیرد؟ چه تعداد دیگر از مردم اروپا می بایست در جنگ کشته شوند؟ چه تعداد از کارگرانی که در انقلاب شرکت کرده بودند به پای چوبه های دار کشیده می شدند؟ چه تعداد از زنان در اسارت عقب مانده ترین رسومات و قوانین بسر می بردند؟ چه به سر رفاه و بهداشت و مسکن مردم زحمتکش در سراسر دنیا می آمد؟ چه به سر افکار و عقاید ارتجاعی در تاریخ بشر می آمد؟ و بالاخره چه بسر بشر در این قرن می آمد؟ پاسخ روشن است.

 

ادامه دارد...

 

November 04, 2009

در حاشيه مرگ تراژيک سهيلا قديری(خورشيد)

 روز چهارشنبه ۲۹ مهر زنی جوان (سهيلا قديری) توسط جلادن اسلامی به دار آويخته شد و جانش را گرفتنند. سهيلا به   جرم قتل فرزند ۵ ماه اش بدار اويخته شد. بعد از اعدام اين زن دايی او به دادگاه مراجعه و در ميان اندوه زيادی از مرگ اين زن چنين اظهار می دارد"متأسفانه زندگی خورشيد(سهيلا) حدود ۱۰ سال قبل وقتی پدرش در يک نزاع محلی کشته شد از هم پاشيد و وضعيت زندگی‌اش به هم خورد بعد هم از خانه فرار کرد. او برايم پيغام گذاشته بود دفترچه خاطراتش را بخوانم تا علت فرارش را بدانم. وقتی خورشيد از خانه فرار کرد دنبالش نرفتيم چون ما از يک قوم متعصب و از ساکنان يکی از شهرهای جنوب کشور هستيم و دختری که از خانه فرار کند ديگر ارزش و اعتباری برای خانواده ندارد" وی می افزايدکه "ارديبهشت امسال خانم مددکاری از زندان با ما تماس گرفت و گفت: خواهرزاده‌ام در زندان است و می‌خواهد با ما صحبت کند. اما با شنيدن اين جمله آنقدر عصبانی شدم که گفتم: اعدامش کنيد و نگذاريد آزاد شود.
مرد ميانسال که اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت: باور کنيد نمی‌دانم چرا اين حرف را زدم اما به خدا بلافاصله پشيمان شدم و گفتم تلفن را بدهيد با او صحبت کنم. وقتی صدايش را شنيدم دلم گرفت. از آن همه شادابی و نشاط ۱۰ سال قبل هيچ اثری در صدايش نبود. او مثل يک زن جا افتاده صحبت می‌کرد، گفت: دايی اينجا غير از خانم مددکار هيچ کس هويت واقعی مرا نمی‌داند. به همه گفته‌ام کسی را در اين دنيا ندارم اما تو می‌دانی که من چقدر فاميل دارم اما اينجا تنها و غريبم. در اين سال‌ها خيلی سختی کشيدم. اگر می‌توانی بيا و برايم کمی پول بياور.
گفتم: پول می‌خواهی چه کار؟
گفت: اينجا فقط غذا مجانی است اما دلم ميوه می‌خواهد. وقتی بقيه هم سلولی‌هايم ميوه يا شيرينی می‌خورند من هم دلم می‌خواهد. چون ۳ سال است که ميوه نخورده‌ام!
دايی سهيلا ادامه داد: خواهرزاده‌ بيچاره‌ام به من نگفت قرار است اعدامش کنند و گرنه هر کاری از دستم برمی‌آمد برايش انجام می‌دادم."
او در رابطه با گذشته زندگی سهيلا چنين گفت"متأسفانه پدرش بعد از بازنشستگی، يک دکه کوچک راه انداخت و خورشيد را در نوجوانی وادار می‌کرد سيگار بفروشد. از همان جا بود که کم‌کم مسير زندگی‌اش عوض شد. خورشيد دختر زيبايی بود اما در مسير درستی قرار نگرفت و در سن کم به خاطر مشکلات خانواده‌اش به بيراهه رفت شايد هم مردن برای او بهتر بود. چون ديگر راه برگشتی برايش وجود نداشت. حالا هم آمده‌ام تا جسدش را تحويل بگيرم و آن را به شهرمان ببرم و دفنش کنم."
 مرگ اين زن جوان و داستان زندگی او اگر منحصر بفرد و تک موردی نباشد٬ در خود کافی است که بعنوان کيفر خواست ميليونها زن بخت برگشته و رانده شده از جامعه، عليه سرمايه٬ دولت و دادگاه و احکام اسلامی اش اعلام شود. کيس زندگی سهيلا قديری از مواردی است که بايد با آن کل نظام سرمايه داری٬ بورژواهای با و بدون عمامه و کل نظام حاکم را به محاکمه کشيد. سرنوشت تراژيک سهيلا با فقر دامنگير خانواده اش٬ با مصائب اجتماعی ـ اقتصادی جامعه طبقاتی متولد شده و سپس جانش را داده است. اعتياد٬ فاحشه گری٬ دزدی و ده ها مورد از اين شکل زاده اين جامعه کثيف٬ بی رحم و طبقاتی است. اگرثروت و امکانات  مناسب داشته باشيد٬ فرزندانتان در مدارس عالی٬ آکادميهای معتبر و با زندگی مرفه و امنيت اجتماعی و اقتصادی زندگی ميکنند.اما "زندگی" سهيلا وسهيلاهای ديگر   نوع ديگری رقم ميخورد٬ او در سن جوانی قربانی ميشود٬ و بجای مدارس عالی٬ تخصص و رفاه و امنيت و دوره های آکادميک زندان و سپس  اعدام در انتظارش است. به چوخه  دار و حلق آويز نظام ارتجاعی و کثيف اسلامی سپرده ميشود. زندگی و مرگ سهيلا تراژدی زندگی ميليونها دختر و زن  جوانی است که بدلايل مختلف اجتماعی  قربانی نظامی ميگردند که جان انسان در آن ارزشی ندارد.
داستان زندگی اين زن تراژدی  است که روزانه هزاران دختر جوان در جامعه ای که هيچ حمايتی برای دفاع از کودکانی که بدلايل اجتماعی مختلف بدون سرپناهی شده ندارد در چنين مواردی که مسله فرار دختران است نظام اسلامی با فرهنگ ضد انسانی و مرد سالارانه عملا از هنگامی که اين دختران خانواده را ترک می کنند ابقا کننده فرهنگ ناموس پرستانه است. به ماجرای سهيلا نگاهی بيندازيد  در کل اين پروسه کسی نمی گويد و جايی بازتاب پيدا نمی کند که اين زن بی دفاع با توجه به شرايطی که در آن قرار داشته چرا فرزند و دلبند ۵ روزه اش را کشته است. اما فهم اين مسله در جامعه تحت حاکميت اسلامی برای ما که بيش از سی سال حاکميت اين از گوربرخاسته ها را تجربه کرده ايم ساده است . کدام انسانی حاضر است فرند و دلبندش را بکشد¬؟ خورشيد بی پنهاه معلوم نيست که در چه رابطه ای دارای فرزند شده هيچ جا از پدر اين فرزند ۵ روز خبری داده نمی شود . کل ماجرای مرگ اين مادر و فرزند را در پرده ابهام نگه داشته اند. او را محکوم به مرگ نمودند خبر آنرا برای ايجاد رعب و وحشت در جامعه پخش نمودند و هنگامی که دايی داغدارش به دادگاه مراجعه کرده و زندگی تراژديک اين زن را بازگو نمود قاتلان او اين چنين اظهار نظر می کنند.
"  قاضی جابری با شنيدن اين حرف گفت: سهيلا شب آخر وصيت کرده به هيچ عنوان جنازه‌اش را تحويل خانواده‌اش ندهيم.
وی در ادامه گفت: خواهرزاده شما از زمان دستگيری‌اش به اتهام قتل پسر ۵روزه‌اش در بهزيستی - شهريور ۸۵- خود را سهيلا معرفی کرده و تمام مراحل قانونی پرونده با اين هويت - که البته برای ما جعلی بودنش محرز بود - طی شد. اما از آنجا که می‌گوئيد مددکار زندان از هويت واقعی سهيلا مطلع بوده تلاش خواهيم کرد در صورت اثبات هويت واقعی‌اش، جسد را به خانواده‌اش تحويل دهيم."
جانيان اسلامی  با قوانين عدل الهيشان چون خفاشانی سايه بر جامعه افکنده اند اعدام و قصاص راه انها برای مقابله با مصائب احتماعی است که خود بانی ايجاد و ابقای آن هستند. اينها حفظ نظام و خکومتشان در گروه پاسداری از چنين قوانين ضد انسانی است. در آن سوی خبر نيز مااکنون با هر مورد اعدام و قصاص و سنگسار اين جانيان نفرت عميق مردم معترض به اين عمل شنيع را می شنويم . در ميان اخبار اما خبر از اطلاعيه تعدادی از  استادان دانشگاهها در محکوميت مرگ اين زن داده شده. را می شنويم بايد اين صداها را وسيعتر و هر چه توده ای تر کرد .
 
در جمهوری اسلامی قانون قصاص و فرهنگ مرد سالاری که قوانين اسلامی ابقا کننده و پشتوانه اشاعه اين فرهنگ و حمايت کننده آن هستند عامل اصلی چنين تراژديهای هستند بايد جنبش نه به اعدام ، نه به قوانين ارتجاعی ناموس پرستانه اسلامی ، و دفاع از حق هر شهروندی برای آزادی انتخاب زندگيش را به مبارزه ای اجتماعی تبديل نمود.  بايد صحنه های مرگ چنين عزيزانی با ميليونها پيام از ابراز انزجار و تنفر از قتل اين عزيزان تبديل نمود.  بايد دست خادمان خدا را از سر جامعه برای اجرای چنين جناياتی کوتاه نمود.
اعدام شنيع ترين قتل عمد است .بشريت متمدن نبايد اجرای چنين احکامی را تحمل کند.  در جامعه ای که بشريت توانسته باشد جکم اعدام را لفو کند بدرجه ای به جامعه انسانی نزديکتر شده است.
اسد نودينيان
  شنبه ۹ آبان ۱۳۸

November 03, 2009

سبز اسلامی به دست و پا افتاده است!باران ميخواستند٬ سيل آمد!

آذر ماجدی
اصلاح طلبان دولتی به دست و پا افتاده اند. فکر نميکردند اوضاع به اين شکل پيش برود. بر اين تصور بودند که به سازشی با جناح راست ميرسند و دوباره قدرت از دست داده را بدست مياورند. اما اوضاع کاملا از دستشان خارج شده است. مشکل اين جريان اينست که متوهم است. اينها هم نفرت و بيزاری مردم از رژيم اسلامی و خواست و عزم شان برای سرنگونی را دست کم گرفتند و هم ظرفيت جريان راست را در سرکوب و کشتار. حالا از اينجا مانده و از آنجا رانده شده اند.

چه گذشت؟
پيش از مضحکه انتخابات٬ ابتدا خاتمی جلو آمد٬ با اين حساب که ۴ سال احمدی نژاد مردم را چنان به مرگ گرفته است که ميليونی به تب خاتمی رضايت ميدهند.  پيش خود حساب کرده بود که مردم بر مبنای ضرب المثل "لنگه کفش کهنه در بيابان غنيمت است" در اين برهوت بی آلترناتيوی٬ برای خلاصی از ۴ سال ديگر تحمل حماقت و بلاهت جنايتکارانه محض يک تير خلاص زن٬ پای صندوق ها ميروند و او را دوباره از صندوق در مياورند؛ همان مردمی که در اواخر رياست جمهوری اش دو خرداد را دفن کردند٬ در دانشگاه به استيضاح و استهزايش گرفتند٬ بطوری که از کوره در رفت٬ تبسم را قورت داد و با فرياد دانشجويان را تهديد کرد که همان بلايی که سر سازمان "پيکار" آوردند سر آنها هم خواهند آورد. ميخواست گذشته را تکرار کند. پيش خود فکر ميکرد که يکبار به يمن "نه" به ناطق نوری رئيس جمهور شد٬ اين بار هم "نه" به احمدی نژاد او را رئيس جمهور خواهد کرد.
 
اما جناح اصلاح طلب با يک حساب دو دو تا چهار تا خنجری از پشت به خاتمی زد و موسوی را جلو انداخت. بنظر خودشان زبلی کردند و به جناح خامنه ای – احمدی نژاد رو دستی زدند. موسوی هر چه باشد در حساس ترين شرايط يار وفادار جمهوری اسلامی و غلام حلقه بگوش "امام" بوده است. در زمان قتل عام بيش از صد هزار جوان در زندان های مخوف اسلامی در دهه ۶۰ نخست وزير بود. در زمانی که پسر بچه ها را با يک کليد دو زاری "بهشت" به دور گردن٬ روی مين های جبهه جنگ با عراق ميفرستادند٬ ايشان راس دولت بود. پرونده اش "پاک پاک" است. از اين اسلامی تر و وفادارتر در خط اصلاح طلبان دولتی نميتوان يافت.

موسوی به اميد دل و چراغ خانه بی نور اصلاح طلبان دولتی بدل شد. از نظر استراتژيسين های اين جناح٬ کارنامه اش برای راست برنده بود. مشکلش مردم بود. احتياج به کمی کاريزمای مد روزی داشت تا جوانان و زنان هم به او تمايل نشان دهند. اين بود که خانم زهرا رهنورد را علم کردند. ايشان مد روز و دمدگی اسلامی  را با يک بلوز جين و يک چادر کرپ سياه با هم آميخت و برای چاشنی ملی يک روسری گلدار ترکمن هم زير چادر سياه بر سر کرد و دست در دست همسر کوشيد تصوير ميشل اوبامای اسلامی برای خود بتراشد. از قرار آقا شازده های هاشمی رفسنجانی نيز که در "بيزينس" يد طولايی دارند و آنقدر چاپيده اند که در ميان پولدار ترين های دنيا قرار گرفته اند، يک ابتکار اسلامی باب روز زدند. رنگ سبز اسلامی را به اشکال روز درون کمپين انتخاباتی بردند. ميگويند ميليون ها خرج اين پارچه های سبز کرده اند. راستش مدير کمپين انتخاباتی باراک اوباما و هيلاری کلينتون هم نميتوانستند اينقدر ابتکار بزنند. تبديل سبز کپک زده محمدی – اسلامی به يک کالای روز واقعا که جايزه نوبل لازم دارد.

اما زمانی که دو سه روز پيش از رای گيری صدها هزار نفر، بخصوص جوانان به خيابان آمدند٬ هر دو جناح شوکه شدند. لاک ناخن سبز٬ رنگ موی سبز٬ ماتيک سبز٬  و صورت های رنگ شده سبز ديگر جزء برنامه نبود. ريخت و قيافه های اين دختران جوان که رنگ سبز را مطابق مد روز استفاده کرده بودند٬ استخوان های محمد و علی و حسن و حسين و تمام خاندان امامان شيعه را در قبر به لرزه مياندازد. اين لرزه عينا٬ همچون واکنش زنجيره ای، در اندام خامنه ای٬ احمدی نژاد و سپاه پاسداران رعشه مرگ انداخت. اگر تا آن روز هم مطمئن نبودند که تقلب بکنند يا نکنند٬ يا چقدر تقلب کنند و داشتند تسبيح ميانداختند و استخاره ميکردند٬ اين تظاهرات کار را يکسره کرد. سپاه اطلاعيه داد و تهديد کرد که جلوی هر تحرک سرنگونی طلبانه خواهد ايستاد. نقشه ريختند که چنان تقلبی کنند که راه بازگشت را برای خودشان هم ببندند. پل ها را کاملا پشت سر خراب کنند. اتفاقات پس از آن هم که ديگر شهره خاص و عام است.

 اينکه نوارهای سبز به سالن های مد ايتاليا و فرانسه راه پيدا کرد٬ از تصدق سر آقای موسوی و خانم رهنورد نبود. نسل جوان مدرن آزاديخواه ايران چنان الگوهای مبتکرانه ای از اعتراض٬ سرپيچی و استقامت عرضه کرده است که تداعی شدن با آن امروز بازار هر عطاری را هم گرم ميکند. تضاد ميان عهد عتيق و مدرنيسم٬ ميان سرکوب و آزاديخواهی٬ حاکميت مذهبی و سکولاريسم٬ قيود تنگ مذهبی و خلاصی فرهنگی٬ ميان آپارتايد جنسی و حجاب اسلامی با آزاديخواهی و اعتماد به نفس زنان٬ تمام دنيا را بهت زده کرده است. تابستان داغ و پرتحول امسال تمام اين تضادها را با برجستگی ويژه ای در مقابل انظار جهانی گذاشت. تمام فريادهای دروغين و فريبکارانه ی "علمای" اصلاح طلب دولتی، دپارتمان های "اورينتال" دانشگاه های غربی و رسانه های جيره خوار بين المللی مبنی بر اينکه "جامعه ايران اسلامی است" پوچ شد و به هوا رفت.

اينجا بود که نه فقط جناح راست، بلکه اصلاح طلبان دولتی هم به هراس افتادند. اين شرايط ديگر قابل کنترل نيست. سيل خروشانی به راه افتاده است که با هيچ طرح و استراتژی ای نميشود بندش آورد. آنها باران خواسته بودند ولی سيل دريافت کردند. بايد انصاف داد٬ موقعيت شان سخت و پيچيده بود. اگر در مقابل يورش خونين و ضد بشری رژيم مقاومت نميکردند که ديگر آبرويی برايشان باقی نميماند. هر چه داشتند از دست ميدادند. برای معامله و چانه زنی با راست هم شده بايد کمی ژست مقاومت ميگرفتند. موسوی از تمام شان واقع بين تر است. وی از همان روز اول نه بر مقاومت٬ بلکه بر سازش پای فشرد. از همان روز اول هی به مردم گفت که شعار ندهيد٬ سکوت کنيد٬ "جمهوری اسلامی نه يک کلمه کمتر نه يک کلمه بيشتر" قانون اساسی جمهوری اسلامی و لاغير... حالا هم به مردم گفته است در روز ۱۳ آبان از دادن شعارهای راديکال خودداری کنند و با آنها اتمام حجت کرده است.

اين "نکنيد" ها و "نگوييد" ها به فرمانده موسوی ختم نميشود. آجودان هايش هم در داخل و خارج به راه افتاده اند تا دم مبارزه مردم را قيچی کنند. خانم اعظم طالقانی هم به حرف آمده است. به مردم تشر زده که جمهوری اسلامی تنها گزينه است و شعارهای ديگر را بايد به دور بريزند.* آقای عطاالله مهاجرانی وزير سابق فرهنگ و ارشاد هم در خارج به همين ماموريت مشغول شده است. ايشان اخيرا در يک سخنرانی در واشنگتن آب پاکی را بر روی دستان مشتاقان تغيير در ايران ريخته است. اين صحبت ها چنان آب سردی بر سر حاضرين ريخته است که تعدادی از دست به قلم های جناح اپوزيسيون پرو رژيم نيز به فغان آمده اند. ايشان صريح و روشن گفته است:

"رنگ جنبش ما به همين سبزی است که رهبران ما در داخل کشور تعيين کرده‌اند و سبزتر از اين هم نمی‌خواهيم و نبايد بشود." و اضافه می‌کند که: "رهبران اين جنبش آقايان ميرحسين موسوی، مهدی کروبی و محمد خاتمی هستند و ما به هيچ رهبر ديگری ـ چه در داخل و چه در خارج ـ نياز نداريم." و ديگر اين که "جنبش سبز ما در پی باز پس گرفتن آرای ريخته شده به صندوق‌های انتخابات اخير است و لا غير، و آن‌هايی که با اين جنبش همراه‌اند نبايد هيچ خواسته ديگری را بر اين خواست بيفزايند و بار جنبش را سنگين کنند." ولی البته: "چون مقام رهبری بعد از اعتراض‌های مردم نسبت به تقلب انتخاباتی مواضع سخت و تنبيهی گرفت و عده‌ای دستگير و زندانی و شکنجه شدند و يا مورد آزار و اذيت و تجاوز قرار گرفتند، و ايشان هم حاضر به قبول مسئوليت و پاسخگويی نيست، پس ما خواستار تقليل قدرت ايشان و يا حذف موقع و مقام ايشان هم هستيم." و "همه با هم مسير اين مبارزه صلح جويانه و مسالمت‌آميز را با پرهيز جدی از هرگونه خشونت و درگيری با دولت و عوامل آن، هر چقدر که طول بکشد، ادامه می‌دهيم تا بالاخره مظلوميت ما ثابت بشود و دولت فعلی عقب‌نشينی بکند و کنار برود و دولتی صالح و عادل بر سر کار آيد." و "تاکيد می‌کنم که ما نبايد بر اين خواسته‌ها چيز ديگری بيفزاييم و يا شعاری به‌ جز شعارهايی که توسط رهبران جنبش تعيين می‌شود بدهيم." و دست آخر اين که: "اين را هم بدانيد که ما به دنبال جدايی دين از حکومت که هيچ، به دنبال برقراری دموکراسی هم نيستيم چون دموکراسی در کشوری مثل کشور ما فعلا ـ حتی به روزگاران ـ قابل برقراری نيست." (تقی مختار٬ "مايوسم کردی خان دايی."( 

اين حرکت اصلاح طلبان دولتی قابل پيش بينی بود. آنها هميشه به صراحت اعلام کرده اند که در چهارچوب جمهوری اسلامی فعاليت ميکنند. وفاداری خود به اين رژيم را به هزار شکل نشان داده اند. تمام تلاش آنها حفظ اين نظام است. اختلاف شان با جناح راست٬ بجز دعواهای رقابتی بر سر بچاپ بچاپ٬ يک اختلاف تاکتيکی است. اينها بر اين نظر اند که سياست قشری گری جناح راست موجب سرنگونی رژيم ميشود. فکر ميکنند که اگر ذراتی از تغيير و اصلاح را در ساختار اين نظام وارد کنند٬ بهتر ميشود جمهوری اسلامی را حفظ کرد. دعوای آنها بر سر چگونگی بقای رژيم است و لاغير.

از نظر آنها دولت احمدی نژاد جمهوری اسلامی را به پای سقوط کشانده است. ميخواهند يک تصوير "آبرومند تر"٬ پرو غرب تر و کمتر قشری از اين نظام ارائه دهند. جناح ديگر اما ميداند که هر ذره ای که کوتاه بيايد عمر رژيم را کوتاه تر ميکند. ميداند که مردم بر سر موسوی يا خاتمی متوقف نميشوند٬ ميداند که سيل خروشان جنبش آزاديخواهانه مردم از روی نعش کل نظام عبور خواهد کرد. اين جوهر اختلافات دو جناح است. مساله اينجاست که هر دو جناح هم درست ميگويند و هم اشتباه. زيرا مردم در کمين رژيم نشسته اند و از هر فرصتی برای به زير کشيدن آن استفاده ميکنند. رژيم راه فرار ندارد. مردم از آن بيزارند. از اين رو است که ما جنگ اين جناح ها را در سال ۱۳۷۶ "جنگ بازنده ها" ناميديم.

اين فقط جناح خامنه ای – احمدی نژاد نيست که در صورت سرنگونی جمهوری اسلامی شکست خورده و بازنده است. جناح اصلاح طلب دولتی نيز بدون جمهوری اسلامی هيچی آينده ای ندارد. اينها تا زمانی که اين رژيم برقرار است٬ بازاری دارند. بدون اين نظام٬ آنهايی که ميخواهند اصلاحش کنند نيز رفتنی اند. وقتی رژيم اسلامی سرنگون شود، چه آنهايی که در داخل کشورند و چه آنهايی که در خارج اکنون تحت عنوان "علما" و محققين" اسلامی شغل های نان و آبدار گرفته اند، تمام بساط شان بهم ميريزد.
 
لذا اکنون که سيل خروشان جنبش سرنگونی طلب مردم و مقاومت قهرمانانه آنها در مقابل اين سرکوب خشن را می بينند، حالا که دريافته اند سلاح ارعاب کارآيی اش را از دست داده است، اکنون که رعشه در ارکان رژيم را در وجود خود احساس ميکنند، متوجه شده اند که بايد با تمام قوا به جنبش سرنگونی طلب مردم مهار بزنند. لاجرم عليرغم اينکه جناح راست به هيچ قيمت حاضر به سازش با آنها نيست٬ دوره افتاده اند و با تهديد و تشر به مردم به درگاه "رهبر" استغاثه برده اند و به اين ترتيب دارند طلب مغفرت ميکنند. غافل از اينکه اين تابستان داغ سياسی جامعه را وارد فاز نوينی کرده است. پل ها فقط ميان دو جناح خراب نشده است٬ رژيم از بازگرداندن اوضاع به پيش از انتخابات عاجز است.

اينهمه ميگيرد، شکنجه ميکند٬ تجاوز ميکند، ميزند و ميکشد، مردم خانه نشين نميشوند. هر روز خانواده های زندانی های سياسی در مقابل زندان اوين تجمع ميکنند. عليرغم اين فضای سرکوب و پليسی٬ کارگران برای دريافت حق خود در شهر دست به راهپيمايی ميزنند و مردم هم به آنها ملحق ميشوند. از روز بازگشايی دانشگاه ها يک روز در ميان شاهد تجمعات اعتراضی دانشجويی بوده ايم. برای اولين بار زندانيان درون يکی از خشن ترين زندان ها دست به شورش زده اند و حسابی خدمت پاسداران رسيده اند. حتی زمانی که رژيم تصميم ميگيرد يک زندانی باصطلاح عادی را "بجرم قتل" اعدام کند (البته اين اعدام هم با هدف نسق گرفتن از مردم انجام ميشود.) مادران داغديده و تعداد ديگری از انسان های آزاديخواه برای آزادی جوان در پای دار، شب تا صبح در مقابل زندان تجمع ميکنند. آيا اين تصاوير هيچ ربطی به يک جامعه مرعوب شده و تسليم شده دارد؟ بهيچوجه.

اين تصاوير را هر دو جناح رژيم می بينند. از آن مجرب تر هستند که معنای اين تصاوير را درک نکنند. ميدانند که روزهای زندگی شان به شمارش افتاده است. به همين خاطر است که دارند ميليون ميليون برای روز مبادا از کشور پول خارج ميکنند. اينها دارند تلاش ميکنند که بهر شکل ممکن عمرشان را طولانی تر کنند. دارند دست و پای آخر را ميزنند. يک جناح با چماق سرکوب و نشان دادن غايت شقاوت و خشونت٬ جناح ديگر با دسيسه مهار کردن جنبش سرنگونی مردم به نبرد آخرشان مشغول اند. هر دو جناح بازنده اند. هر دو جناح محکوم به شکست اند. جنبش مردم برای آزادی، برابری و رفاه متوقف نخواهد شد. مردم ميدانند که حتی برای يک ذره آزادی٬ يک چکه برابری و يک قطره رفاه بايد اين رژيم را به زير کشند و به زير خواهند کشيد.

*از مصاحبه اعظم طالقانی با ايرنا: "ما نبايد به شعارهای عده ای محدود تحت عنوان استقلال آزادی جمهوری ايرانی توجه کنيم اصل و ملاک ما خواست اکثريت است. اکثريت ملت ايران در چارچوب قانون اساسی و در راستای حفظ و پاسداری از ارزش های نظام جمهوری اسلامی گام برمی دارند. ... کسانی که چنين شعارهايی را مطرح می کنند يا ديندار نيستند ويا اعتقادی به اسلام و مبانی دينی ما ندارند.... ۹٨ درصد ملت ايران به جمهوری اسلامی رای دادند اما بايد نخبگان و کارشناسان با کنکاش و بررسی دريابند که چرا بايد همين عده خاص و اقليت چنين حرفهای نامتعارفی را بيان کنند بايد مسئولان و دانشگاهيان جدا از غلط بودن چنين شعارهايی علت را شناسايی کنند؛ در يک جامعه پويا بايد همه زوايای يک مسئله مورد بررسی قرار بگيرد." وی در خصوص حضور ۴۰ ميليون ايرانی در پای صندوق های رای گفت: "اين حضور نشان داد که ملت ايران اول به اصل نظام و جمهوری اسلامی رای دادند و بعد نسبت به تعيين سرنوشت خود و اصلاح امور پافشاری می کنند. ... اميدوارم با اتخاد خط مشی صحيح و منطقی شاهد مستولی شدن آرامش و وحدت در فضای جامعه باشيم."

در رابطه با نقد شعار "استقلال، آزادی، جمهوری ايرانی" رجوع کنيد به مقالات آذر ماجدی٬ "آزادی، استقلال، جمهوری ايران استغفرالله! سبرها هم بوی الرحمن رژيم اسلامی را شنيده اند"، برای يک دنيای بهتر ۱۱۲ و سياوش دانشور، " نه جمهوری اسلامی٬ نه جمهوری ايرانی، زنده باد جمهوری سوسياليستی" برای يک دنيای بهتر ۱۱۴ و همچنين ويدئو بلاگ علی جوادی در رابطه با مصاحبه اعظم طالقاتی تحت عوان "فغان اصلاح طلبان سبز حکومتی."
 

مارکسيسم يک کليت است.(جوابی به نوشتۀرفيق پارسانيک جو)

درجواب به نوشتۀرفيق پارسانيک جوبنام:"بازخوانی يک پاسخ(نقدی برپاسخ رفيق بهروزشادی مقدم)"مواردی راتوضيح خواهم دادواين قسمت بحث لااقل ازطرف من تمام شده است ودرمطلب ديگری به بحث"فمينيسم"خواهم پرداخت.

رفيق پارسانوشته:"مهم ترآن که وی مدعی شده بودکه اعدام شکلی ازمبارزۀسوسياليستی است."
- من نوشتم اعدام به مثابه ابزاری ميتوانددرشرايطی درمبارزۀ ماشايدبه کاراَيد.اسم گذاشتن روی اين مقولات(مانند اعدام شکلی ازمبارزۀسوسياليستی وغيره)موردمناقشه واختلاف نظرمن نميتواندباشد.چنانچه ماجنگ طبقاتی رامدنظرداريم وبه اََن معتقديم،امانميشودگفت مقولۀ"جنگ"فقط مربوط به سوسياليست هاوشکلی ازمبارزۀ سوسياليستی است.چون دشمنان سوسياليسم هم ازجنگ استفاده ميکنند.

ايشان نوشته اند:"هم چنين بااشاره به نظرمارکس نشان دادم که حکم اعدام،حتابه مثابه سياستی کيفری،هرگزموردپذيرش مارکس نبوده است،بنابراين چگونه ميتوان مدعی شدکه اعدام شکلی ازمبارزۀسوسياليستی است."

- بحث استفادۀ احتمالی ازاين ابزاربه مارکسيسم ِبعدازمارکس مربوط ميشودومارکسيسم يک کليت است.مارکس وانگلس بنيانگذارمارکسيسم ولنين ادامه دهنده ومکمل اَن بوده است.رفيق پارسابايددرنظرداشته باشدکه  ناديده گرفتن،حذف،ازکنارلنين،نظرات وپراتيکش ردشدن واوراازمارکسيسم جداکردن،تجديدطلبی وانحرافات ديگربه همراه دارد.

لنين به مثابه يکی ازاَموزگاران اصلی مارکسيسم ودرکنارمارکس وانگلس،خودبه مثابه مبشروتجسم انقلاب ِمارکسيستی،دراثبات وبه مرحلۀ عمل کشاندن انقلاب سوسياليستی نقش درجه اول راداشته است.کنارزدن،ردنظرات ِوپراتيک ِلنين به معنای ردودوری ازمارکسيسم خواهدبود.

رفيق پارسانوشته:"البته ايشان دراين مقاله مدعی شدکه طرح ايدۀاعدام وتيرباران  متعلق به مارکسيسم است.تصورمن آن است که رفيق بهروزشاديمقدم،کم تربه معنای کلماتی که درنوشتۀخودبکارميگيرد،توجه ميکند.وگرنه چگونه ممکن است ايشان،طرح ايده واجرای حکمی شرم آورراکه عمری بسی بيشترازمارکسيسم دارد،منتسب به مارکسيسم کند."

- من ننوشتم که ايدۀ ومقولۀاعدام(به طورکلی(مربوط به چه کسی هست يانيست،بلکه نوشتم که اطلاعيه وطرح مربوط به تيرباران وموضع گيری بلشويکهابه عرصۀ مبارزه وپراتيک  مارکسيسم مربوط ميشود.شرم آوربودن اَنرابايدبانقدودرارتباط باسالهای طرح اَن موضع درشوروی ولزوم وارائه بديل ديگری درقبال"مخالفان اهل مدارا"وبه جای اَن(چيزی که رفيق پارساتااين جای بحث ازاَن پرهيزکرده)نشان داد.درغيراَن صورت بااَوردن کلمۀ(شرم آوربودن) ورداَن موضع،فقط باموضع قبول نداشتن،دربهترين حالت اخلاقی برخوردکردن وجواب پراتيک مشخص راندادن است.

رفيق پارسانوشته:«من نميدانم رفيق بهروزچگونه توانسته است اين همه تناقض وآشفتگی رادريک بندبه رشتۀتحريردرآورد.ازاين بابت بايدبه وی تبريک گفت.وی از يک سوميگويدمخالف اعدام اسيران ودستگيرشده گان وتسليم شده گان است،ازسوی ديگرميگويدنبايدبگذاريم مخالفت باحکم اعدام،دست وپای مارادراعدام کردن اسيران ودستگيرشده گان وتسليم شده گان ببندد.البته ايشان چارۀرفع اين تناقض را هم يافته است،ميگويدکمونيست هانبايددرسياست رسمی وعلنی شان حکم اعدام رادردستورکارشان بگذارند،به عبارت ديگربه زعم ايشان ميتوان به طوررسمی وعلنی مخالف حکم اعدام بود،امابه طورغيررسمی وپنهانی به اعدام دستگيرشده گان واسيران پرداخت.آيااين چيزی جزماکياوليسم سياسی است"

ودرمطلب قبليش هم اَورده بودکه:"تحليل وی ازوضعيت موجودنيزبسيارقابل توجه است،ايشان براين باوراندکه درشرايط کنونی،وضعيت برای پراتيک نظرات مارکسيست هاچندان مساعدنيست.ايشان البته توضيح نداده اندکه وضعيت برای پراتيک کدام نظرات مارکسيست هامساعدنيست.آيامنظوروی اين است که دروضعيت کنونی،شرايط برای پراتيکی کردن ايدۀ تيرباران واعدام مساعد نيست؟اگرمنظوروی اشاره به اين امراست،حق با ايشان است."

- اولا"ازرفيق پارساکه اهل بحث سياسی است،توقع نداشتم به جای فاکت اَوردن ازحرفهای من، دوباره به روش غيرسياسی طعنه زنی متوسل شودوازفرط بی استدلالی هرچندکه من نوشته ام:"اعدام دستگيرشدگان واسيران"موضع من نيست،بازهم بامنطق خاص خودش نتيجه گرفته که:"به عبارت ديگربه زعم ايشان ميتوان به طوررسمی وعلنی مخالف حکم اعدام بود،امابه طورغيررسمی وپنهانی به اعدام دستگيرشده گان واسيران پرداخت.آيااين چيزی جزماکياوليسم سياسی است"

مواضع من دراين چندمطلب روشن واَشکاراست ولزومی به تعبيروتفسيراَنچنانی که رفيق کرده،ندارد.اين نحوۀ برخوردوروش،مربوط به کسی است که پای استدلالش چوبين شده ولنگ ميزندوحرف ديگری ساخته وبه مخالف بحثش منتسب ميکندتانظرش راپيش ببرد.

رفيق پارساکه مدعی است من"اين همه تناقض وآشفتگی"دارم،اماخوددرجواب اين سئوال که: آياشماکه مخالف حکم اعدام هستيد،باصدورحکم اعدام توسط لنين نيزمخالف هستيد؟جواب ميدهد:"بديهی است که من خواهم گفت بله."وازطرف ديگرمينويسد:"رفيق بهروز پرسيده بوداگردرشرايطی مشابه لنين وبلشويک هاقراربگيريدآيابازهم فرمان تيرباران واعدام صادرنخواهيدکرد؟من درپاسخ به اين پرسش نوشته ام:«من نيزبراين باورم که باهمه کس ميتوان مدارا کردجزبامخالفان اهل مدارا.به همين دليل باسرکوب هرگروهی که بخواهدباتوسل به اعمال قهرآميز،قدرت حکومت کارگری راتهديدبکند،موافق هستم،زيراازآن گريزی نيست.امابااعدام اسيران همان گروه مخالف هستم،"
 
- اينجارفيق پارسابه طورضمنی موضع لنين درقبال"مخالفان اهل مدارا"راتائيدميکندولی بازحرف از"اعدام اسيران"ميزندکه مخالف اَن است وميداندماهم مخالف اَنيم.درضمن ايشان که مينويسد:"من براستی ازموضع متناقض شمادرشگفتم."به اين قسمت ازنوشتۀخودش دقت کندتاتناقض موضعش راببيند.

لنين هم بابورژواهای روسيه"مخالفان اهل مدارا"دروضعيت خطيری که سوسياليسم درهنگام جنگ بااَن روبروبود،به ابزار ِتهديدبه تيرباران متوسل شدو"موافق"بود" باسرکوب هرگروهی که بخواهدباتوسل به اعمال قهرآميز،قدرت حکومت کارگری راتهديدبکند"و"ازآن گريزی"نداشت.

ايشان نوشته اند:"رفيق عزيزکسی که درلباس مارکسيسم بخواهدمنافع سرمايه راپيش برد،روايت اش ازمارکسيسم بورژوايی است،ميتوان سوسياليسم آن فردراسوسياليسم بورژوايی نام نهاد،ديگرچه نيازی است که ازيک واژۀآيينی ومذهبی چون مرتداستفاده کرد."

بايددرنظرگرفت که احزاب بورژوايی که داعیۀ سوسياليستی دارندباجريان وشخصی  که ازکمونيسم (يک راه)برگشت ميزندوبااتخاذراه ديگری(ضدکمونيستی)خودراهنوزکمونيست  جاميزند،يکی نيستندومقولۀ اين برگشت فقط سوسياليسم بورژوايی نميتواندباشدوبالاترازاَن است.

عنوان سوسياليسم بورژوايی به جريان وتفکری تعلق داردکه بامواضع وبرنامه وسياست هايش شناخته شده است،مرتداَن است که ازامرسوسياليسم برگشت زده ودرمقابل اَن وبه نفع دشمنان سوسياليسم شيادانه عمل ميکند.مرتدعامل وابزاربورژوازی است برعليه مارکسيسم. 

دراينجابرای ختم اين بحث بخشی ازمقالۀ لنين راکه به مقولۀ"اعدام"درارتباط با"کائوتسکی مرتد"پرداخته،مياورم:

"بعضی از«رعد آسا»ترين افتراهای اوبرعليه بلشويکهانشان خواهددادکه تاچه حداودرارتدادش از سوسياليسم وانقلاب پيش رفته است،ارتدادی که خودش راپشت نام مارکسيسم پنهان کرده است.استامپفرمينويسد:«کائوتسکی به تفصيل توضيح ميدهدکه تاچه حدبلشويکهاهميشه درپايان درمقابل اهداف قول داده شده خودشان قرارميگيرند:آنهاباحکم اعدام مخالفت ميکردند،ولی حالابه کشتارهای دسته جمعی متوسل ميشوند.

اولا،گفتن اينکه بلشويکهادرزمان انقلاب هم باحکم اعدام مخالف بودند،دروغی محض است.در دومين کنگره حزب درسال ۱۹۰۳،هنگامی که بلشويسم برای اولين بارنمودارگشت،پيشنهادشدکه الغاء حکم اعدام به عنوان يکی ازخواسته هادربرنامه حزب قرارگرفته وبعداقامه بشود،ولی خلاصه مذاکرات نشان ميدهندکه اين موضوع باعث به وجودآمدن اين مسئله طعنه آميزشدکه:«برای نيکلای دوم هم؟».حتی درسال۱۹۰۳منشويکهاهم جرئت فراخوانی برای رأی گيری درباره پيشنهادمربوط به لغو حکم اعدام برای تزاررانکردند.ودر ۱۹۱۷درزمان حکومت کرنسکی،من درپراودانوشتم که هيچ حکومت انقلابی نميتواندحکم اعدام راباطل کند؛مسئله دراينجااين است که يک حکومت خاص ازاين حکم برعليه کدام طبقه سودخواهد جست.

کائوتسکی تاکنون فراموش کرده است که درشرايط انقلاب چگونه بيانديشدوآنقدربااپورتونيسم هرزه اشباع شده که قادربه تجسم اين موضوع نيست که يک حزب انقلابی پرولتری علناًخيلی وقت پيش ازپيروزی اش،لزوم مجازات اعدام رادرخصوص ضدانقلابيون موردتأييدقرار ميدهد.کائوتسکی«صادق»،مرددرستکارويک اپورتونيست صادق،کاملابی شرمانه مطالب دروغينی رادرباره مخالفانش مينويسد.

ثانياً،هرکسی که حداقل درکی ازانقلاب داشته باشدبه اين نکته واقف خواهدگشت که در اينجامادرباره انقلاب بطورکلی بحث ومفاوضه نميکنيم،بلکه انقلابی رابررسی ميکنيم که از ميان کشتاربزرگ امپرياليستی خلقهاظهورکرده است.آياکسی ميتواندتصوريک انقلاب پرولتری رابکندکه ازدرون چنين جنگی ظهورکرده وفارغ ازتوطئه گران ضدانقلابی وحملات صدهاهزارمأموروابسته به طبقات زمينداروسرمايه دارباشد؟

آياکسی ميتواندتصوريک حزب انقلابی طبقه کارگررابکندکه برای چنين حملاتی آن هم درحين يک جنگ داخلی بی نهايت خشن،درحاليکه بورژوازی درفکرواردساختن نيروهای بيگانه برای سرنگونی حکومت کارگران ميباشد،مجازات مرگ راتعيين نکند؟هرکسی،بجزفضل فروشان بيچاره ومسخره،بايدبه اين سؤالات جواب منفی بدهد.ليکن کائوتسکی ديگرقادرنيست اين مسائل رادرجايگاه مشخص تاريخی شان به همان طريقی ببيندکه قبلاميديد."
ازمقالۀ:چگونه بورژوازی ازمرتدان استفاده ميکند.لنين

بهروزشاديمقدم  ۲۰۰۹   ۲.۱۱.
http://shadochdt.wordpress.com
shadi_behr@yahoo.de

مطالب مربوط به بحث اعدام

November 01, 2009

بيانيه دانشجويان سوسياليست دانشگاه های ايران عليه اعدام، سرکوب ها و احکام بی شرمانه عليه فعالين جنبش کارگری و دانشجويی

 
جنبش اعتراضی مردم ايران عليه ديکتاتوری و فساد سياسی- اجتماعی سرمايه داری اسلامی بی وقفه به پيش می رود و در طی اين روند اشکال و شيوه های نوينی را در هر مرحله به نمايش می گذارد و ديکتاتوری را لحظه به لحظه سردرگم تر می کند.
در زمانی که مبارزات خيابانی مردم در قالب تظاهرات هايی با فواصل طولانی تر صورت می پذيرفت، جنبش دانشجويی وارد عرصه پيکار کرديد و از آغاز سال تحصيلی جديد، هر روزه شاهد اعتراضات و مبارزات پياپی دانشجويان هستيم که دانشگاه به دانشگاه، در اعلام هم بستگی با يکديگر و هم بستگی با جنبش پيشرو و توده ای مردم صورت گرفته است.
دانشجويان به درستی دريافتند که بايد شعارهای مردم در خيابان ها را در دانشگاه ها از آن خود کنند و در پی فرياد زدن و پيگيری  خواست ها و مطالبات کارگران، زنان، معلمان، و تمام آحاد مردم برای برای آزادی و برابری باشند.
جنبش کارگری نيز در طی چند ماه اخير پس از کودتای انتخاباتی يکی از بحرانی ترين و حساس ترين مقاطع را در حيات سياسی و اجتماعی خويش از سر گذرانده است. از يک سو وضعيت معيشتی و اقتصادی کارگران آنان را به سمت اعتصابات پياپی در مراکز توليدی و صنعتی کوچک و بزرگ کشانده است و از سوی ديگر، حضور کارگران در اعتراضات اخير، اگرچه غير سازمان يافته و بدون تشکل های طبقاتی شان، آنان را به مبارزات عمومی و ضد ديکتاتوری پيوند داده است  و افق مبارزاتی جديدی را به روی آنان گشوده است. به همين جهت اعتراضات و مبارزات کارگران در دوره نوينی که در آن به سر می بريم رو به افزايش، تشکل يافتگی و نضج گرفتن است.
دولت کودتا نيز از لحظه آغاز خروش ميليونی مردم دائما تلاش نموده است که سرکوب سازمان يافته خود را برای متوقف کردن سيل خروشان مردم معترض و جنبش های اجتماعی به کار ببندد.
 اکنون که دولت کودتا در اوج سردرگمی و اغتشاش بين المللی، منطقه ای و داخلی به سر می برد، پس از آن که شماری زيادی از مردم آزادی خواه را در خيابان ها آماج گلوله های خود قرار داد، بعد از کشتار، به زندان افکندن، شکنجه و مفقود نمودن عده کثيری از زنان و مردانی که تنها آزادی خود و برابری  را طلب می کردند، اکنون نوبت به جنبش های اجتماعی و به ويژه فعالين و پيشروان جنبش کارگری و دانشجويی رسيده است که در معرض احکام سنگين و بی شرمانه زندان قرار گرفته اند.
احکام سنگين زندان، ۲-۵ سال که به ويژه برای دانشجويان چپ در يک ماه اخير صادر شده است، احکام انضباطی و محروميت از تحصيل  و سرکوب شديد، در کنار ايجاد فضای فوق امنيتی در دانشگاه ها، همگی تمهيدات دولت کودتا عليه اعتراضات پيوسته و مبارزات جاری و اخير دانشجويان در دانشگاه های سراسر کشور است که دولت کودتا را به زانو درآورده است.
هم چنين دستگيری فعالين کارگری، سرکوب اعتصابات و صدور احکام زندان بی شرمانه برای فعالين کارگری نيز در ادامه پروژه سرکوب جنبش ها توسط ديکتاتوری اسلامی هدفی جز پايان دادن به اعتراضات به حق مردم را دنبال نمی کند.مجموعه اين سرکوب ها، اعم از سرکوب های سياسی و سرکوب جنبش های اجتماعی و اقدام جهت مقابله و از ميان برداشتن نهادهای اجتماعی نظير« ان .جی. او» ها که به ويژه در عرصه حقوق کودک و مبارزه عليه استثمار و آزار بی شرمانه کودکان فعالند، با تلاش دولت کودتا برای ايجاد يک فضای ارعاب عمومی دنبال می شود که اعمال مجازات اعدام، به ويژه اعدام کودکان و نوجوانان است.
مجازات اعدام، به مثابه قتل سازمان يافته يکی از شنيع ترين ابزار هايی است که در دست حکومت های ديکتاتوری، با روندی جنون آميز به پيش می رود و فاجعه بار ترين نوع آن اعدام نوجوانان می باشد، که ايران به مدد حکومت سرکوبگر سرمايه داری اسلامی، در جهان پيشگام آن بوده و رتبه نخست را  به نسبت جمعيت دارا می باشد و شاهد آن هستيم که فشارها و توصيه های نهادهای صوری بين المللی تا چه حد در ممانعت از آن نا توان و ناکارامد است.
همه اين تلاش های مذبوحانه که از سوی دولت کودتا صورت می پذيرد نشان از گرفتار شدن دولت کودتا در يک دور باطل دارد که نه بازگشت به عقب و شرايط پيش از کودتای انتخاباتی برايش ميسر است و نه پيش روی و متوقف کردن اعتراضات مردم که به سمت هرچه متشکل تر شدن و راديکال شدن حرکت می کند.
جنبش عمومی مردم ايران عليه ديکتاتوری به پيش می رود، فضای ارعاب و سرکوب های وقيحانه سرمايه داری اسلامی، نمی تواند سدی در برابر اعتلای اين جنبش باشد، جنبش های اجتماعی به ويژه جنبش کارگری هرچه متشکل تر می شوند و مبارزات به هم پيوسته نيروهای پيشرو در جنبش ها، نيرومندی اين مبارزات را تضمين می کند. جنبش کارگری نيز سرانجام همان گونه که عموم حاضرين در جنبش توده ای از آن انتظار دارند، پيشگام اين مبارزه خواهد شد و گامی بلند به سوی افق نوين مبارزات طی سی سال گذشته خواهد برداشت.
دانشجويان سوسياليست دانشگاه های ايران، ضمن محکوم کردن سرکوب و احکام بی شرمانه عليه فعالين جنبش کارگری و جنبش دانشجويی، ضمن اعلام انزجار از اعدام های افسار گسيخته و جنون آميز دولت کودتا ،  از مبارزات ضد ديکتاتوری مردم برای خواست آزادی و برابری و حقوق دموکراتيک دفاع می کنند، با جنبش مقاومت و مبارزه عليه ديکتاتوری اعلام پيوند و هم بستگی نموده   و تمام تلاشمان را برای پيشبرد خواست های عمومی جنبش های اجتماعی و مردم آزادی خواه مبذول می نماييم و در تمام حرکت هايی که رو به اين افق دارند فعالانه شرکت خواهيم جست.

زنده باد مبارزات توده ای مردم عليه ديکتاتورِی!
زنده باد آزادی و برابری!
زنده باد سوسياليسم!
http://www.socialist-students.com/
دانشجويان سوسياليست دانشگاه های ايران
آبان ۱۳۸۸