
در انتخابات اخير رياست جمهوری ايران گروهی از چپهای وطنی (اعم از شناسنامه دار و خلق الساعه) تصميم گرفتند مردم را به شرکت در انتخابات فرا بخوانند. منطق «احمدی نژاد نبايد بيايد» و مطالبه ی «هر کسی به جز احمدی نژاد رئيس جمهور شود» اين افراد و گروه ها در اين زمينه کاملا با منطق و مطالبه ی ليبرالهای وطنی يکی شده و هرچه که به زمان برگزاری انتخابات رياست جمهوری نزديکتر می شديم شناسايی مواضع چپها و راستهای مدافع شرکت در انتخابات از يکديگر سخت تر می شد.
تلخی هيچ واقعيتی نمی تواند خدشه ای بر واقعيت بودن آن وارد کند. واقعيت، واقعيت است چه برای ما خوش آيند باشد چه نباشد. در زمان انتخابات سوسياليستها با يک واقعيت روبه رو شدند که البته خوشايند نبود اما به هر حال واقعيت بود. عده ای از چپها تصميم گرفته بودند کاملا مستقل از سوسياليزم _ و وابسته به ليبراليسم _ به «زيست سياسی – اجتماعی» خود ادامه دهند. اين افراد و گروه ها (چپهای مدافع پروسه انتخابات) هر يک در تاييد موضع خود دلايلی جداگانه ای مطرح می کردند (يا حداقل دلايل يکسانشان را با کلمات متفاوتی بيان می کردند). خوشبختانه اين صداقت در بخشی از اين نيروها وجود داشت که دلايل خود را به صورت علنی منتشر کنند. دلايلی که با وجود بيان متفاوت از يک منطق واحد پيروی می کردند و بيان متفاوت اين منطق واحد بيشتر در به اصطلاح کم و زياد بودن پياز داغِ اين منطق (يا به عبارت بهتر بی منطقی) واحد ريشه داشت.
آنچه به در پائين تر خواهد آمد نقدی به جمع بندی نظرات آن دسته از چپهايی است که با تاکتيتک « انتخابات؛ امکان، نه هدف» وارد بازی دو سر باخت انتخابات در يک نظام اقتدارگرا شدند. اينجا لازم می دانم نکته ی مهمی را بيان کنم. کسانی که در جريان انتخابات موضع رسمی (از طريق بيانيه ها، نشريات، مصاحبه ها، سايتها، وبلاگ ها و ...) اتخاذ کردند در مرحله ای از بلوغ سياسی رسيده قرار داشتند که خود را در معرض نقد ديگران قرار دهند. اين دسته از چپها اگر چه در شناخت و تصميم گيری دچار اشتباه شدند اما بی هيچ ترديد از بيماری نوعِ «مغايرت حرف و عمل» مبرا هستند. من خود شاهد آن بودم که در ايران بعضی از چپها (که متاسفانه تعدادشان چندان اندک هم نبود) در زمان انتخابات حرف و عملشان نه تنها به هم شباهتی نداشت که عملا متضاد با يکديگر بود. کسانی که در کارنوالهای خيابانی قبل از انتخابات به جای بيان خواستهای مترقی و همچنين خواستهای مربوط به طبقه پائين جامعه، پرچم سبز در دست می گرفتند و شعار «يک يا حسين تا مير حسين» سر می دادند اما در نوشته ها و گفتار خود در فضای اينترنت حرفهای ديگری می زدند و ادعاهای ديگری می کردند،کسانی که از مواضع تندتر کروبی در مقابل محافظه کاری موسوی دفاع می کردند اما به نخست وزير محبوب امام رای دادند، کسانی که موضع تحريم انتخابات را در پيش گرفته بودند اما به دليل آنکه خود نمی دانستند که چه می گويند و چه می خواهند بی ريشه گيشان با موج نرمی بر همه آشکار شد و نمونه های ديگر اينچنينی در جريان انتخابات اخير به خوبی نشان داد که «مشکل» بعضی از چپهای ايران «ناآگاهی» نيست اينان به «بيمار» های حاد ديگری مبتلا هستند. خوشبختانه آن افراد و گروه هايی که با اعلام رسمی نظراتشان امکان نقد خود را فراهم کردند با اين بيماری بيگانه اند.
***
به زعم چپهای حامی پروسه انتخابات دلايلی مثل «نبودن پتانسيل انقلابی در ميان کنشگران اجتماعی حاضر»، «نبودِ حداقل آزاديهای مدنی در عرصه عمومی جامعه» و ... باعث شده بود «هيچ پتانسيل قابل اتکايی» در افق سياسی آنان ديده نشود بنابراين «تا اطلاع ثانوی» انديشه های سوسياليستی را کنار گذاشته و با پذيرش «ساختارهای موجود» چنين تحليل کنند که «حداقل» تفاوت موجود ميان نامزدها و گروههای حاضر در عرصه انتخابات در شرايط حاضر، خود «حداکثر» ی تلقی می شود که قادر خواهد بود دستاوردهای «بزرگی» را برای «جنبش اجتماعی و دموکراتيک مردمی» فراهم آورد .
همه ی چپهای شرکت کننده در انتخابات ادعا می کردند اين آنها هستند که « در ميان مردم و در پيوند با واقعيت مشخص اجتماعی مردم» هستند و کسانی که معتقد به شرکت در انتخابات نبودند را افراد و گروه هايی «جدای از مردم و اجتماع» می دانستند. ضمنا معتقدين به شرکت در انتخابات ادعا می کردند هر نوع موضعی بر مبنای عدم شرکت در انتخابات نتيجه ای جز « انزوا» و «انفعال» سياسی در بر نداشته و هيچ اميد ديگری برای همه (چپ و راست) به جز «تلاش برای مستعد سازی عناصری از درون ساختار جمهوری اسلامی برای افزايش تضاد ساختاری» باقی نمانده است از اين رو «بی ترديد» از ميان کسانی که صلاحيتشان توسط حکومت جمهوری اسلامی ايران تاييد شده بود «بايد» يکی را بر ديگری ترجيح می دادند.ئدر نهايت هم مسئله ی انتخاب بين موسوی و کروبی پيش آمد که بايد به نوعی حل می شد. از آنجايی که اصل نيت شرکت در انتخابات و پيشبرد «دموکراسی» و رسيدن به «آزادی» بود که اهميت داشت تا بتوان «مطالبات را کم هزينه تر پی گرفت» اين کار سخت و دشواری نبود اما مسئله ای کوچک موضوع انتخاب از بين انتخاب شدگان حکومت را کمی پيچيده کرده بود.
موسوی نخست وزير محبوب خمينی در دهه ی شصت بود که هدفش را «بازگشت به عصر طلايی امام خمينی» اعلام کرده بود و نقصی در «ساختارهای جمهوری اسلامی» نمی ديد و از مردم می خواست که برای «حفظ پايه های نظام» يک «يا حسين» بگويند و رايشان را در صندوق بريزند که در پناه نظارت بسيجيانی که قرار بود مثل «ناموس» خود از «صندوقهای رای» حفظ و حراست کنند «احمدی نژاد نيايد» و خطراتی مثل فروپاشی و حمله خارجی و ... از ميان برود.
کروبی حرفهای متفاوتی نسبت به موسوی می زد. او يکبار صابون «انتخابات عادلانه» به تنش ماليده شده بود برای همين از فرصت کوتاه خود در تلويزيون جمهوری اسلامی برای مطرح کردن مسائلی استفاده کرد که گوش مردم عادت به شنيدن آن از راديو و تلويزيون انحصاری حکومت را نداشت و تعجب آنها را بر انگيخته بود. مطرح شدن حقوق اقليتهای قومی ، حمايت از دانشجويان محروم از تحصيل و حمله به «خرافه گرايی دولتی» و موارد اين چنينی به قول خود شرکت کنندگان در انتخابات، دودلی بين انتخاب «کسی که بيشتر رای دارد» و «کسی که لياقت رای را دارد» را افزايش داد.
قسمتی از چپهايی که در انتخابات شرکت کردند نمی توانستند علنا بگويند که چون «رای موسوی بيشتر است پس ما هم به او رای می دهيم» بنابراين بايد دليلی مطرح می شد که ارجح دانستن موسوی به کروبی توجيه شود. آنانی که صداقت بيشتری داشتند اعتراف کردند که دقيقا به اين دليل که «احتمال رای آوردن موسوی بيشتر از کروبی است» به موسوی رای می دهند و کسانی که می خواستند نظرات و منافع شخصی خود را از موضع سوسياليزم و به خرج پرولتاريا بسط دهند و تامين کنند مجبور شدند جملاتی را به هم ببافند که نه دهم آن زائد و مابقی آن اگر مزخرف نبود بی معنا بود. عده ای گفتند با برنامه های انتخاباتی موسوی احيای توليد ملی ، رشد صنعتی و بهبود شرايط اقتصادی در عين استقلال بيشتر امکان پذير است، عده ای گفتند جامعه ی ايران يک جامعه ی مذهبی است و موسوی شخص مناسبی برای بسيج مردم در مقابل حکومت است، عده ای گفتند موسوی از کروبی بهتر است چرا که اجتماعی از قائلين به راست کيش ترين سياست های سرمايه داری در اردوگاه مهدی کروبی حضور دارند، عده ای از اين چپها مسئوليت دهه ی شصت را به کلی از دوش موسوی برداشته و نخست وزير محبوب امام را مبرا از مسائل آن دهه دانستند،عده ای گفتند موسوی عوض شده است و اين موسوی موسوی دهه شصت نيست،عده ای ديگر اعلام کردند موسوی منافع طبقه ی کارگر را بيشتر از کروبی تامين می کند، عده ای گفتند کروبی ليبرال است و موسوی چپ است و البته ترهات و لاطائلات از اين دست در زمان انتخابات بی پايان بود.
اشتباه ويرانگر ديگری که از طرف چپهای شرکت کننده در انتخابات بارها و بارها تکرار شد پناه بردن به همان سنت شيعی رايج در ايران بود که در فرهنگ چپ ايرانی رسوب کرده است. درک نکردن اينکه نظريات مارکس، انگلس و لنين شريعت جامدی نيست که مدعی باشد نسخه های پيشاپيش آماده ای برای همه ی اتفاقات، پديده ها و مسائل آيند را در کيسه دارد. فراموشی اين نکته که مارکسيسم يک علم است _ نه يک شريعت که به حديث و روايت نياز داشته باشد. تکرار طوطی وار بريده ای از ترکيبات کلامی و جملاتی گزينش شده از کتابها و جزوات کمونيستی، بدون اشاره به شرايط زمانی و مکانی و بستری که اين ترکيبات و جملات بيان شده اند.
در هر بحث و جدل و بزنگاهی، افراد و گروه هايی از چپ در پشت نامهايی چون مارکس، انگلس و لنين سنگر می گيرند و کلمات و جملاتی از سخنان يا نوشته های آنها را در حمايت از موضع خود می برند و به گفته يا نوشته ی خود می چسبانند بی آنکه قادر باشند بين اين نقل قولهای گزينشی و بريده شده و سخنان خودشان ارتباط معنايی برقرار کنند.
فرد يا گروهی برای تاييد علاقه ی خود به شرکت در انتخابات از قول مارکس مطرح می کند که : «حربه ما ، همانا آزاديهای سياسی، حق برخورداری از اجتماعات و اتحاديه ها و آزادی مطبوعات است ؛ آيا هنگامی که می خواهند اين حربه را از ما بگيرند، ما می توانيم دست روی دست بگذاريم و از سياست دست بکشيم ؟ می گويند هر فعاليت سياسی ما همسنگِ به رسميت شناختن نظام موجود است، اما هنگامی که اين نظام، حربه مبارزه عليه خود را در دست ما می گذارد بهره گيری از اين حربه ، به معنی پذيرفتن اين نظام نيست » اما نمی داند يا بهتر است نشان ندهد که می داند که مارکس جای ديگری می گويد:«در انتخابات "ستمديدگان فرصت می يابند که گروهی از ستمگران بر خود، را برای چند سال برگزينند."». کسی که اين نقل قول چند خطی را از لنين کپی می کند که : «بزرگترين و شايد تنها خطر برای يک انقلابی پافشاری در انقلابی گری و در نظر نگرفتن محدوديتها وشرايطی است که درآن چه روش های انقلابی مناسب اند وکارايی موفقيت آميز دارند . انقلابيون وقتی واژه «انقلاب» را در گيومه می گذاردن و انقلاب را به چيزی مقدس شبيه می سازند، تفکر و توانايی واکنش خود را از دست می دهند وبه همين دليل با سر به زمين می خورند. بايد خونسردانه و بی تعصب سنجيد ومعلوم کرد درچه لحظه وشرايطی، ودرچه حوزه ای بايد انقلابی عمل کرد، ودرچه لحظه وشرايطی، وچه حوزه ای بايد تبديل به يک رفرميست شد . انقلاب عظيم جهانی است که با پيروزی خود تمامی مسائل را در هر شرايط و هر وضعی ازراه انقلابی حل می کند ،اگر آنها اينطور عمل کنند ، نابودی آنها حتمی است»، نمی تواند اين عبارت تک خطی او را هم در نوشته خود کپی کند که : «انگلس حق انتخابات همگانی را با نهايت صراحت آلت سيادت بورژوازی می نامد.» يا اينکه: «مارکسيسم علنی ثابت کرده است که انعکاس مارکسيسم در ادبيات بورژوايی است» و «کسانی که بخواهند نسخه ای از خود اختراع کنند که تضمين دهد در سياست پرولتاريا هيچگونه دشواری پيش نيايد بايد صاف و ساده او را شارلاتان ناميد». همچنانکه آن افراد و گروهايی که اعتراضات بعد از انتخابات رياست جمهوری را «انقلاب اجتماعی»، «انقلاب مردمی» و ... ناميدند روی اين جملات مارکس را با خاک می پوشاندند که: « سنت همه ی نسل های مردگان همچون کابوسی بر مغز زندگان سنگينی ميکند و درست هنگامی که به نظر ميرسد اين زندگان در حال به پا داشتن انقلابی در خودشان و چيزهای اطرافشان هستند، و دست به کار آفرينش چيزی سراپا تازه اند، درست در همين دوره های بحران انقلابی، ناگهان مشتاقانه ارواح گذشتگان را به ياری ميطلبند و از آنها نام و شعارهای نبرد و رسومشان را به عاريه ميگيرند تا اين صحنه ی نوين تاريخ جهان را با همين لباس مبدل کهنسالی و با اين زبان عاريه ای نمايش دهند.»
بسياری از چپهای وطنی هنوز نياموخته اند که مسئوليت منطقی جملاتی که از ديگران نقل می شود و مسئوليت ارتباط معنايی کلام ديگران در کلام خود به عهده ی هيچ کس به جز خود آنان نيست. کسی که معنای عبارت ديگری را می فهمد و از آن عبارت به عنوان مصالح برای ساختن بنای منطقی گفتار خود استفاده می کند اگر ساختمانی که ساخته است چيزی برای عرضه کردن نداشته باشد مجبور است به تکه ای فولاد مستحکم يا قطعه سنگ گران قيمتی که به بنای کاهگلی خود وصله کرده است فخر فروشی کند.
کسی که می آيد و يکی از جملات يکی از کتابهای مارکس را که در جواب فرد ديگری نوشته شده يا راجع به موضوعی خاصی است که در آن زمان اتفاق افتاده است بالای نوشته ی خود با حروف درشت کپی می کند و به پشتوانه ی آن ادعا می کند که بايد در انتخابات شرکت کرد يا نکرد، ميان موسوی و کروبی بايد به اين يا آن رای داد، الله اکبر گفتن سر پشت بامها مهمتر است يا تلاش برای تلاش برای توقف حکم زندان فعالان کارگری که روانه زندان هستند و ... بايد بداند آن جملات بی آنکه در يک ساختار معنايی واحد قرار بگيرند، اثری بر منطق حاکم بر آن گفتار يا نوشتاری که سعی در کسب اعتبار و ارزش از طريق به ميان کشيدن پای اسمها را دارد، نمی گذارد. اين موضوح شامل حال عبارات اساسی که مربوط به يک شرايط زمانی و مکانی خاص نيست هم صادق است چرا که يک قسمت گزينش شده از يک ساختار به هم پيوسته دارای جايگاهی در برآيند معنايی و منطقی آن ساختار يکپارچه است که شايد به تنهايی حامل آن معنا و منطق کلی نباشد.
اگر آموختن کمونيسم فقط منحصر بود به فرا گرفتن آن چه در کتابها و رساله های کمونيستی بيان شده است، آن وقت ما به راحتی آب خوردن می توانيستيم به جای زحمات شديد( که البته در مواقعی بسيار زمانبر و پر خطر است) برای به دست آوردن سوسياليستها، تعداد بيشماری ملا نقطی ها و لافزنان کمونيست به دست آوريم. اين هميشه آفتی در بين جنبشهای چپ ايران بوده است زيرا اين افراد پس از آموختن و از بر کردن کلمات و سطرهای کتابها و رسالات کمونيستی، نمی توانند همه ی اين معلومات را با هم پيوند دهند و با ذهنی که به صورت يک انباریِ پر شده از جملات از بر کرده که هيچگونه پيوستگی منطقی و علمی با يکديگر ندارند هرگز قادر نيستند آن طور عمل نمايند که واقعا کمونيسم خواستار آن است.
در اينجا سخن بر سر خرده اختلافی که بين چپها وجود دارد نيست. بلکه بر سر وجود جريان سوسياليستی است. حقيقت اين است که در عصر هولناک امپرياليسم (که واقعا موجود و در اوج قدرت تاريخی خود قرار دارد)، ورود از عرصه ی کلام به عرصه ی عمل برای ايجاد يک جامعه ی فرا سرمايه داری کار آسانی نيست. عده ی افرادی که می توانند از عرصه تئوری به عرصه ی عمل پای بگذارند بسيار کم است ولی تمام آينده ی سوسياليزم فقط بسته به وجود آنهاست. فقط آنها هستند که فاسد کننده ی توده ها نبوده بلکه رهبران واقعی مبارزه ی پرولتاريا در راه پايان دادن به بهره کشی انسان از انسان هستند.
شکی نيست که سوسياليستها موظفند هوشيارانه مراقب وضع واقعی آگاهی و آمادگی تمام طبقه (نه اينکه تنها پيشاهنگ آن) و تمام توده ها ی زحمتکش (نه اينکه تنها افراد پيشرو آن) باشند اما وظيفه ی سوسياليستها اين نيست که خود را تا سطح قشرهای عقب مانده ی طبقه تنزل دهند. در اين امر ترديد نيست که سوسياليستها بايد خرافات بورژا _ دموکراتيک و پارلمانتاريستی خورده بورژوازی و بورژوازی را از افکار تک تک اعضای پرولتاريا پاک کنند.
وقتی بخواهند اپورتونيسم را به جای مارکسيسم جا بزنند بهترين راه برای فريب توده ها اين است که التقاط گری به عنوان ديالکتيک وانمود شود زيرا بدين طريق رضايت خاطر کاذبی فراهم می شود و گويی همه اطراف و جوانب پروسه، همه ی تاثيرات متضاد و ... لحاظ گرديده و حال آنکه اين شيوه هيچ گونه نظريه انقلابی و جامعی برای پروسه ی تکامل اجتماعی به دست نمی دهد.
اين انتخابات گذشت اما به کوتاهی چشم برهم زدنی زمان خيمه شب بازی ديگری می رسد و باز صندوقهای رای همچون تابوتهای آگاهی بر سر دستها بلند می شود. انتخابات اخير ايران يکی از حادترين حالتهايی بود که می توانست در اين زمينه به وجود آيد. سوسياليستهای ايران نبايد بگذارند چنين تجربه ای بی آنکه دقيقا بررسی شود به فراموشی سپره شود. اينک گرچه قيل و قال ميدان سياست ايران خوابيده است و حکومت و سبزها مشترکا در اين ميدان مراسم نماز جمعه، ۱۳ آبان، ۱۶ آذر، ۲۲ بهمن و ... را برگزار می کنند اما اين بدان معنا نيست که اين ميدان نبايد يا نمی تواند دست کس ديگری باشد. من فکر می کنم بين پرولتاريا و روزی که مردم تصميم بگيرند به جای انتخاب تکراری بين افراد، دست به يک انتخاب نهايی بين انديشه ها بزنند اينقدر کمديها و تراژدی های انتخاباتی وجود دارد که لازم باشد سوسياليستها با به چالش کشيدن نظر و عملِ افراد و گروه ها پيرامون مساله انتخابات فضا را برای خروج از موضع «واکنش» سياسی - اجتماعی صرف به «کنش» سياسی - اجتماعی خود آماده کنند.
هر سوالی می تواند سوال بهتری را به دنبال خود به وجود آورد و هر جواب دقيقی که به يک سوال داده می شود می تواند به وجود آوردنده يک سوال دقيقتر باشد. فکر می کنم سوسياليستها بايد بتوانند به هر نحو ممکن چپهای وطنی را در موضع پاسخگويی سوالاتی مانند آنچه که در ادامه خواهد آمد قرار دهند. بعضی از اين سوالات مختص چپهايی است که در شرکت در انتخاباتها ا ترويج می کنند و بعضی ديگر شامل حال مخالفان پروسه انتخابات هم می شود. بی شک جواب آنها به سوالات ما پسشهای ديگری را از طرف ما به دنبال خواهد داشت و همچنين سوالات ما از آنها پرسشهای آنها از ما را را به همراه خواهد داشت. اين يک روند مثبت و حرکتی روبه جلو است که به نظر من بايد از آن استقبال شود.
***
سوالات ما از شما:
۱: ويژگی توده ها عبارت است از ناآگاهی و زودباوری بنابراين آيا تبليغ سوسياليزم برای مقابله با خرده بورژوازی و بورژوازی در حقيقت عملی ترين کار انقلاب نيست؟
۲: بين بورژوازی و پرولتاريا، خرده بورژوازی قرار دارد. خرده بورژوازی به طور ناگريز و به حکم موقعيت اقتصادی و طبقاتی خود بين بورژوازی و پرولتاريا در نوسان است. قبل از انتخابات رياست جمهوری و در حال حاضر «خورده بورژوازی» ايران به کدام قطب نزديک تر است و در جهت منافع کدام يک از اين دو قطب عمل می کند؟
۳: بعضی افراد و گروه های چپ مخاطب دعوت به انتخابات از سوی خودشان را مشخص نکردند و بعض ديگر مخاطبانشان را در حالت کلی «مردم» ناميدند.
دليل واقعی روشن نشدن ماهيت مخاطبان از سوی بعضی از افراد و گروه های چپ شرکت کننده در انتخابات چيست؟
به طور واضح و دقيق منظور از «مردم» به عنوان مخاطب بعضی ديگر از افراد و گروه های چپ شرکت کننده در انتخابات چه کسانی است؟ آيا منظور از مردم خورده بورژوازی ايران نيست؟
کداميک از افراد و گروه های چپ داخل و خارج ايران خود را در اين جايگاه می پندارد (از نظر امکانات) که توانايی مخاطب قرار دادن «مردم» را داشته باشد؟
۴: آيا آن دسته از چپهايی که در انتخابات شرکت کردند و ادعا کردند برنامه چپهايی که در انتخابات شرکت نکردند «همه يا هيچ» است خودشان با منطق «فقط احمدی نژاد نيايد هر کس ديگری که خواست بيايد » وارد بازی «همه يا هيچ» ی نشدند که دقيقا «همه» و «هيچ»ش بر يکديگر انطباق کامل داشت؟
۵: کسانی که شرکت در انتخابات را «تلاش برای مستعد سازی عناصری از درون ساختار برای افزايش تضاد ساختاری» معرفی کردند آيا نديدند که اتفاقا بعضی تضادها در اثر راه ندادن همان عناصر به داخل ساختار خصوصی حکومت به وجود آمد؟
۶: چرا هيچ يک از کسانی که قبل از انتخابات دستشان در نوشتن بيانيه و مقاله روان شده بود و در مدح انتخابات و موسوی و بعضا کروبی با «مردم» صحبت می کردند! بعد از انتخابات نطقشان کور شد و به اين سوال که حوادث بعد از انتخابات با يک طرح و برنامه به وجود آمد يا کاملا تصادفی بود جواب ندادند؟
۷: چپهای حامی موسوی چرا هيچ وقت از تفاوت «جمهوری اسلامی نه يک کلمه کمتر و نه يک کلمه بيشتر» موسوی و «جمهوری اسلامی نه يک کلمه کمتر و نه يک کلمه بيشتر» احمدی نژاد چيزی برای «مردم» نگفتند؟
۸: چرا افراد و گروه های چپ حامی موسوی منطقی برای اين ادعای خود که «اقتصاد کوپنی موسوی تامين کننده ی منافع طبقه کارگر است» ارائه نکردند و نمی کنند؟
آن دسته از کسانی که ادعا کردند موسوی «چپ» است و اقتصاد او يک «اقتصاد سوسياليستی» چه دلايلی برای اثبات ادعايشان دارند و آيا حاضر به مناظره پيرامون اين موضع حاصل از «ناآگاهی محض» خود هستند؟
۹: چپهای ايران دقيقا از چه زمانی تصميم گرفته اند مجددا قدم به همان راه «چپ اردوگاهی» به تاريخ پيوسته بگذارند و از «سرمايه داری دولتی» دفاع کنند ؟
۱۰: چه کسی توانسته است با ابطال کليه انديشه های سوسياليستی « تقويت دولت» را وارد علمی کند که يکی از وظايف اصليش «درهم کوبيدن دولت _ به عنوان بزرگترين ثمره سيادت سياسی سرمايه داری _» است؟
۱۱: چپهايی که در انتخابات شرکت کردند بايد اين سوال را جواب می دادند (و بايد جواب دهند) که اصلا سيستم اقتصادی حاکم بر ايران را سرمايه داری می دانند يا نه؟
۱۲: چپهايی که در انتخابات شرکت کردند بايد توضيح دهند چرا معتقدند ساختار سياسی ايران را مستقل از ساختار اقتصادی می دادند ؟ همچنين بايد توضيح دهند در چه زمانی اين پيروزی بزرگ در عرصه دموکراتيک نصيب مردم ايران شده است؟ اصلا اين حرکت دموکراتيک منجر به خودمختاری عرصه سياسی از چنگ اندازی عرصه ی اقتصادی در چه تاريخی شروع شده است و در چه تاريخی به نتيجه رسيده است؟ (توجه داشته باشيد چپهايی که در انتخابات شرکت کردند خودشان دست به ارائه دلايل اقتصادی در توجيه شرکت در انتخابات و حمايت از موسوی زدند)
۱۳: طبق چه منطق و چه فرآيندی ماهيت سرمايه داری ايران در حالتی که رئيس دولت ايران محمود است با سرمايه دولتی ايران در حالتی که رئيس دولت ايران مير حسين است تفاوت می کند؟
۱۴: اصولا تفاوتهای ريشه ای بورژوازی نظامی _ امنيتی سپاه با بورژوازی توسط سپاه کنار زده شده در چيست؟
۱۵: آيا آمدن يا رفتن اين يا آن مهره ی سياسی می تواند تاثيری بر «منافع پرولتاريا» بگذارد؟
۱۶: آنچه در فرآيند انتخابات( و اعتراضات پس از آن ) و حمايت چپهايی که به جنبش سبز (= جنبش طبقه متوسط شهری) نصيب پرولتاريا شد چه بود؟
گره خوردن خورده بورژوازی و بورژوازی به يکديگر؟
سوار شدن ليبراليسم جهانی بر گرده ی طبقه ی متوسط شهری ايران؟
به حاشيه رانده شدن مطالبات اقتصادی؟
رواج گفتمان ليبرالی در جامعه؟
ميدان دادن بيشتر به بختک VOA و طنازان VOA در تاثير گزاری سياسی روی اقشار نا اگاه جامعه؟
له شدن سوسياليستها و مبارزان طبقه ی کارگر توسط حکومت در حياط خلوتی به اسم «حوادث اخير»؟
۱۷: پرولتاريا بايد از اوضاع خارق العاده استفاده کند و حوادث پس از انتخابات برای پرولتاريای ايران اينچنين وضعيتی بود. دستها و قلمی که قبل از انتخابات به اسم پرولتاريا هرز شده بود و در حمايت از انتخابات و موسوی می نوشت چرا بعد از انتخابات برای پرولتاريا چيزی ننوشت و ترجيح داد برای ادامه ی زندگی انگلی خود ميزبانش را پرولتاريا به خورده بورژوازی تغيير دهد؟
۱۸: بسيارانی که به بهانه نبود پتانسيل انقلابی در ميان کنشگران اجتماعی به ارتش ليبرالها پيوستند می توانند لطف کنند و توضيح دهند چرا يا بايد شرايط انقلاب حاکم باشد يا بايد کلا در جريانات ليبرالی حل شوند؟ اجبار اتخاد اين برنامه صفر و يک در چيست؟ چرا از نظر آنان بين يک انقلاب و دنباله روی از ليبراليسم چيزی وجود ندارد؟!؟
۱۹: آنانی که معتقدند «امکان است و نه يک هدف» در پاسخ به سوال چيستی و چرايی اين «امکان»ی که با شرکت در انتخابات به دست می آيد آنرا فراهم آمدن بستری لازم برای طرح آزادانه و کم هزينه تر مطالبات اجتماعی- اقتصادی تلقی می کنند يه اين فکر کرده اند که در سوی ديگر اين نوع طرز فکر (يعنی اين امکان) حاکميتی قرار گرفته است که «تقليل سطح کنش سياسی – اجتماعی نيروهای راديکال در حد اعمالی که "هزينه ی کمی داشته باشد" يا "بدون هزينه" باشد برايش يک هدف است »
۲۰: اگر با شرکت در انتخابات پرولتاريا می توانست چيزی را تغيير دهد، شرکت در انتخابات برای پرولتاريا غير قانونی و جرم اعلام نمی شد؟