به سايت کارگران ايران خوش آمديد
 
  از میان مقالات: جنبش مردم برای سرنگونی جمهوری اسلامی، چپ جدال بر سر استراتژی مشترک،استراتژی و آلترناتيو کمونيستی کدام است؟

جنبش مردم برای سرنگونی جمهوری اسلامی، چپ جدال بر سر استراتژی مشترک،استراتژی و آلترناتيو کمونيستی کدام است؟

 جنبش مردم برای سرنگونی جمهوری اسلامی، چپ جدال بر سر استراتژی مشترک،
استراتژی و آلترناتيو کمونيستی کدام است؟
بخش آخر!

توضيح: در بخش اول اين نوشته همراه با توضيحاتی در مورد چگونگی جنبش مردم برای سرنگونی جمهوری اسلامی، بررسی مختصری از مواضع حزب کمونيست کارگری ايران- حکمتيست در رابطه با اين جنبش و اعتراضات اخير آمده بود. اين بخش به بررسی مواضع حزب کمونيست کارگری ايران و آلترناتيوکمونيستی در جواب به اوضاع  سياسی ايران اختصاص دارد.

اعتراضات خرداد ۱۳۸۸ و حزب کمونيست کارگری ايران!

حککا رويدادهای اخير را انقلاب و يا انقلاب جاری ميداند و برای  بسر انجام رساندن اين "انقلاب" تمام نيرو و امکاناتش را بکار انداخته و با وجود اينکه در اين دوره بيشتر از بقيه احزاب چپ توجه ها را بخود جلب نمود نتوانسته خط کمونيستی و حتی چپ را در عرصه اجتماعی نمايندگی کند. در مصاحبه حميد تقوائی با کانال جديد در نشريه انترناسيونال ۳۰۲ تحت عنوان"انقلاب جاری و نيروهای در گير با آن" نکات درستی در رابطه با استفاده مردم از پديده موسوی و کروبی برای پيش بردن اعتراضات خود، نوع رابطه مردم با آنها و حاشيه ای شدن سريع سبزها و تفاوت شعارهای اوليه هر تحرک توده ای و قالب بيان خواستها در ابتدای آن با مراحل متکامل تراش آمده است. اين نکات در آن مصاحبه در تقابل با موضع راست حککح که کل حرکت مردم را به پای دو جناح سياه و سبز نوشت آمده و منعکس کننده سياست اصلی اين حزب در قبال تحولات اخير نيست. نکته مهم اين است که سرانجام اين تحرکات توده ای، رفتن اش بزير عبای سبز و سياه، به خون کشيدن آن، چپ تر شدن آن و يا رو آمدن شکل ديگری از نيروهای ملی و مذهبی هيچکدامش محتوم نيست و سرنوشت اين اعتراضات بستگی به نوع دخالت و نقش نيروهای سياسی در آن دارد. نه تز "انقلاب جاری" و نه تز "ترادژی" توهم اين جنبه ساده و اساسی و نقش پراتيک کمونيستی را مورد نظر ندارند و هر يک بنوعی شيپور ختم سناريو را زده اند. 

سياست های حککا و تاکتيک هايش از استراتژی "انقلاب" مورد نظرش مايه گرفته و اين استراتژی قطب نمای حرکت آن است. اگر ديناميسم ناظر و تعريف شده بر اعتراضات توده ای همانگونه باشد که در اين مصاحبه آمده است، ميبايست اين حزب بيشتر از بقيه جريانات متوجه اهميت جايگاه حزب و رابطه آن با اعتراضات اخير شده باشد. اما در عمل اينطور نيست، جاذبه استراتژی "انقلاب" عملا دامنه مانور و عمل اين حزب را محدود کرد و حزب را دنباله رو فضای عمومی در ايران و بعضی از جريانات راست در کشورهای اروپائی کرد و دنباله روی بخاطر "انقلاب" موجه شد. حزبی که تحولات اخير را مساوی با "انقلاب" بحساب آورد طبيعی است که برای تحقق آن "انقلاب" با همه نيروهای شرکت کننده در اين اعتراضات همراه گردد. در اين مصاحبه رويدادهای اخير را "انقلاب جاری" ميداند که گويا در ادامه خود روز بروز گسترش می يابد و راديکالتر ميشود و در نهايت حکومت را فلج ميکند و به "انقلاب" منتهی ميگردد. تز راديکالتر شدن خود بخودی مبارزات توده ای و در ادامه آن سرنگون شدن جمهوری اسلامی با انقلاب ، تزی بشدت نادرست و ساده انگارانه است و در بطن خود نفی حزب و نقش آگاهانه آن و پراتيک کمونيستی را دارد. اين تز حزب را به سيال بودن در فضای عمومی و بازی در لابلای رويدادها ميکشاند و روندهای پايه ای و تعيين کننده را ناديده ميگيرد. امکان اينکه تحرکات توده ای فعلی در ادامه به آلترناتيو راستی تن دهد و يا راديکالتر شود هست و در هر صورت نقش احزاب کمونيست و چپ محور است. حزب جدی و سياسی نمی تواند امر خود را به امان خدا رها کند و بر شانه توده ها لم دهد. اضافه بر اين، اين تز در مقابل گرايشات ديگر ارتجاعی و بورژوائی حساسيتی از خود نشان نمی دهد و وظيفه ای برای خود در نظر نمی گيرد. اينجا منظورم صرفا بالا بردن حجم شعارها و خواستهای راديکال و بالا بردن ميزان افشاگری از جريانات بورژوائی و عقب مانده نيست. شايد اين کار لازم باشد و فکر نمی کنم اين حزب و هر جريان ديگر مدعی چپ در اين زمينه ها کم بياورند و مسئله اصلی عدم برنامه و نقشه هدفمند برای تقويت جنبش کمونيستی و قوی تر شدن حزب از نظر اجتماعی در دل اين رويدادها است. تقابل با جريانات بورژوائی اساسا به اين معنی مورد نظر است و معيار پيشروی آن قوی بيرون آمدن حزب در دل هر شرايط و تحولی در جامعه است. تماس تلفنی بينندگان تلويزيون به کانال جديد رهبران اين حزب را راضی ميکند، به سر شوق ميآورد، اما نداشتن نقشه و استراتژی و تعيين نکردن گامهای عملی برای رسيدن بدان آنها را به فکر وا نمی دارد. بسنده کردن به حرف راديکال زدن، شعار راديکال دادن، تکرار اصول بدونه اينکه متوجه باشند امروز قدم را کجا می گذارند و فردا کجا، چپ نمائی و دفاع ايدئولوژيک هست و با فعاليت کمونيستی فاصله زيادی دارد. متاسفانه پراتيک ايندوره تمام احزاب چپ در اين محدوده دور ميزد.

با اين وجود آن "انقلابی" که قرار است حزب را به پايش قربانی کرد و بخاطرش دل خيلی از نيروهای ارتجاعی را از خود نرنجاند چه نوع انقلابی است؟ آيا سرنگونی جمهوری اسلامی انقلاب مورد نظر است يا انقلاب سوسياليستی؟ انقلاب را علی العموم تقديس کردن و بعنوان هدف حزب تعريف کردن سر از دريائی از تعاريف راست و چپ از انقلاب در ميآورد که سر راست ترين آنها الگوی بر گرفته ای از انقلاب ۵۷ است. اين الگو و آن تجربه و تکرارش جواب امروز کارگر آگاه و احزاب چپ و کمونيست به وضع موجود ايران نيست. در انقلاب ۵۷ مردم رژيم شاه را سرنگون کردند چرا مشتی آخوند و آدمکش سر از حکومت در آوردند و انقلاب را به خون کشيدند؟ چگونه ميشود جلو تکرار دو باره چنين داستانی را گرفت؟ کمونيست ها بايد انتهای آن انقلاب را نقط شروع امروز برای وارد شدن به تحولات اخير در نظر بگيرند. حککا فکر ميکند علت شکست انقلاب ۵۷ نبودن حزب کمونيستی بود، در ادامه آن مدعی است که حککا آن کمبود را پر کرده و در نتيجه سرانجام اعتراضات توده ای و بقول آنها "انقلاب جاری" منجر به انقلاب به رهبری اين حزب خواهد شد. اگر جمهوری اسلامی سرنگون شود يا از هم فروپاشد روشن نمی کند منظور از "انقلاب" چه نوع انقلابی است؟ فرمول "انقلاب جاری"، از تجربيات جنبش کمونيستی در انقلاب پنجاه و هفت و از دستاوردهای نظری و سياسی سه دهه اخير آن عقب تر است. نه جامعه امروز ايران و نه نظام اسلامی حاکم بر آن شبيه دوره انقلاب ۵۷ است و نه نيروهای چپ و راست در آن. جريانات پرو غرب و بخشی از جريانات ملی اسلامی حکومت اسلامی را نمی خواهند، سرنگونی طلب اند، اما از قدرت گيری مردم و احزاب چپ و کمونيست وحشت دارند و بر هم زدن سيستم و پايه های جامعه بورژوازی از جمله ارتش و زندان و غيره را خشونت و تجاوز به مقدسات ملی ميدانند. آنها هم اين تجربه را از انقلاب ۵۷ گرفته اند. حساسيت امروز بورژوازی  و روشنفکران آن به کلمه انقلاب، به کمونيستها، به جريانات چپ و خشونت خواندن انقلاب و حتی نصايح آنها رو به مبارزات مردم و توده های به تنگ آمده تحت عنوان پرهيز از "خشونت" در روزهای متلاطم سياسی از اين تجربيات مايه گرفته است. بايد محتوای سياسی و طبقاتی انقلاب، استراتژی حزب برای تحقق آن برای کارگران و توده های مردم روشن باشد. در جهان امروز بسياری از جابجائی دولت ها و رويدادهای ارتجاعی را بنام انقلاب نام ميبرند. بورژوازی و دولتهای شان کودتا و انقلاب سرکوب شده را انقلاب ميخوانند. بايد روشن کرد انقلاب مورد نظر کمونيستها کدام است؟ چه نوع انقلابی را در نظر داريم؟ اگر انقلاب سوسياليستی است، بدنبال سرنگونی جمهوری اسلامی مبارزه طبقاتی جنبشهای مختلف اجتماعی و نيروهای سياسی و از جمله کمونيستها برای کسب قدرت و تعيين نظام آتی حادتر ميشود. از همين امروز بايد دائما توقع توده ها را بالا برد تا به کم راضی نشوند و بدنبال سرنگونی جمهوری اسلامی بشود بطرف اين انقلاب گام برداشت. شرط ايفای نقش موثر در راه انقلاب سوسياليستی شرکت فعالانه در عرصه های مختلف مبارزاتی و ايفای نقش کارا و واقعی در پروسه سقوط رژيم است. شکی نيست که اين رژيم ماندنی نيست و بهر شکلی سقوط کند، مبارزه همگانی مردم مرکب از جنبشهای اجتماعی و نيروهای ضد حکومتی در آن دخيل اند. همگامی و همکاری نسبی امروز جريانات جای خود را به اشکال مختلفی از تقابل خصمانه ای که اکنون گاه گاهی مشاهده ميشود خواهد داد. "انقلاب جاری" اين دوره مهم و اساسی را خط ميزند، اين استراتژی چيزی راجع به اين دوره و مراحل مختلف آن و نوع سرنگونی نمی گويد و سرمست انقلاب همگانی و زود فرجام است. اکنون در اين دوره و بويژه در دوره بعد از سرنگونی جمهوری اسلامی خلاء حزبی سياسی و کمونيستی در جامعه ايران بشدت احساس ميشود. جامعه نياز به حزبی دارد که طبق برنامه خود، با نقشه مستقل خود، از طريق دخالت فعال و نقشه مند خود بتواند اعتماد بخش قابل توجهی از کارگران و مردم را جلب بنمايد. افق "انقلاب جاری"، و افق کسب قدرت توسط حزب، دو سياست و دو استراتژی و دو مسير جداگانه و نوع متفاوتی از پراتيک را جلو روی حزب قرار ميدهند. بحث بر سر انقلاب همگانی و انقلاب پرولتری و سوسياليستی سابقه طولانی در جنبش کمونيسم کارگری دارد و شروع آن بر ميگردد به سال ۱۳۶۱ در کنگره اول اتحاد مبارزان کمونيست و در مقاطعی چون کنگره دوم حزب کمونيست کارگری ايران دوره منصور حکمت و در پلنومهای نهم و چهاردهم و در جريان بحث حول شعار جمهوری سوسياليستی ادامه پيدا کرد.

منظور اين حزب از "انقلاب جاری" تحولات مشخص اخير است. در نوشته های متعدد رهبران اين حزب و در مصاحبه ويژه حميد تقوائی با کانال جديد بنام "در باره استراتژی انقلاب جاری" دو شنبه ۱۵ تير ماه ۱۳۸۸ سرنگونی جمهوری اسلامی را بعنوان استراتژی آن حزب مورد تائيد قرار داده است و تمام بحث ايشان در همين رابطه دور ميزند. تحقق اين استراتژی مشخص، نيروهای فعاله آن ترکيب متنوعی از جنبشها و نيروهای سياسی را در بر ميگيرد که کمونيستها يکی از آنند. اگر حککا سرنگونی رژيم را مرحله ای از انقلاب مورد نظرش ميداند، اگر اين انقلاب مطابق تصور او بسر انجام نرسيد، انقلاب زود فرجام به سبک ۵۷ پيش نيامد، يا جمهوری اسلامی باقی ماند، يا اينکه نيروی مدعی ديگری به کمک کشورهايی منطقه و يا دول غربی پر و بال گرفت در اين صورت برنامه و استراتژی آن چيست؟ با توجه به سابقه مباحثات در حزب قبلی فکر نميکنم مرحله بندی انقلاب سوسياليستی مورد نظر اين حزب باشد. اگر حککا سرنگونی جمهوری اسلامی را مساوی با شروع انقلاب سوسياليستی ميداند چرا همين را نمی گويد؟ "انقلاب" يعنی چه؟ اگر سرنگونی رژيم را حلقه ای در رسيدن به سوسياليسم می داند اين را بگويد. تز موهوم "انقلاب جاری" راست روی در سطح تبليغی و سياسی و پراتيکی با خود ميآورد و معلوم نيست چرا از ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ به بعد تا گذشت يکماه و نيم از اعتراضات اخير اسمی از سوسياليسم و افق انقلاب کارگری در نوشته های رسمی و سخنرانی و مصاحبه های رهبران آن حزب برده نشد؟ چرا بهر درجه ای اعتراضات توده ای و خيابانی در شهرهای ايران گسترش ميابد و راديکالتر ميشود غلظت راديکاليسم و آرمانخواهی اين حزب در سطح تبليغی و پراتيکی رقيق تر ميشود؟ خوب کار نکردن اين حزب در عرصه سياست و عمل با آوانس دادن به ديگر نيروها و تهيج خود جبران نميشود. اگر نهايت استراتژی حککا سرنگونی جمهوری اسلامی است که در مصاحبه ۱۵ تير حميد تقوايی آمده، اين "استراتژی" آنها را به جريان خدمات دهنده به جريانات ديگر و دنباله روی از وقايع جاری ميکشاند. آيا اين حزب متوجه نيست که از هم اکنون در دل اين تحولات آلترناتيوهای مختلف برای تعيين سرنوشت جامعه خود را منسجم می کنند و ميکوشند ديگران را از ميدان بدر کنند؟ امروز کار ميخواهد تا فردا جا نمانيد. جواب به معضل تعيين دولت و کسب قدرت با ريز کردن ليستی از کارها و انتشار"ده فرمان" برای بعد از سرنگونی رژيم جواب نمی دهد و کافی نيست. بايد پراتيک و سياست امروز اين حزب اين جواب را عملا و اجتماعا و بطور واقعی در خود داشته باشد و مردم آن را ببينند تا متوجه ده فرمان و يا چند بند از آن گردند. البته درستی و تطابق "ده خواست" با برنامه اين حزب يک چيز است و قطبی شدن جامعه حول مطالبات معينی چيز ديگر است و امکان دارد اين دو بر هم منطبق باشند يا نباشد، اينجا از بحث اين مسئله ميگذريم. تمرکز اين حزب بر روی يک شکل، در عين حال مناسب ترين راه برای پيروزی يعنی"انقلاب" و ساقط کردن رژيم از طريق انقلاب شناخته شده ترين مسير در ميان چپ سنتی است.

 سرمايه گذاری و شرط بندی بر روی يک شکل پيروزی در جهان امروز، در جامعه ايران که بفاصله کمی از هم دو انقلاب ديگر را بخود ديده اشتباه است و نمی تواند توجه اجتماعی مردم را جلب کند. حزب حکمتيست ضعف اين حزب در اين زمينه را دستمايه تحکيم راست روی رهبری خود و پشت کردن به مبارزات مردم در اين دوره کرده است. از اين مسئله  نهايت استفاده را برای بسر انجام رساندن انقلاب ايدئولوژيک درونی و انسجام صفوف اش کرده است. در مقايسه با سياست اين سه حزب موسوم به کمونيسم کارگری، سياست های حککا و حزب اتحاد کمونيسم کارگری جوابگو نيستند، اما سياست های حککح مضر است.

 نيروهای بورژوائی بدون حزب می توانند بقدرت برسند، سنت دارند، تجربه اش را دارند، پشتيبانی سياسی و مالی و تبليغی بورژوازی بين المللی را دارند و در غياب حزب سياسی و کمونيستی می توانند انقلاب را بعقب برانند و دستاوردهايش را پس بگيرند. تجربه انقلاب ۵۷ و بسياری از انقلابات و رويدادهای ديگر دنيا اين را ميگويد و ثابت کرده است. همين تجربه ميگويد کارگران و مردم بدون حزب سياسی و کمونيستی و روشن بين نمی توانند بقدرت برسند و نمی توانند دولت را بدست گيرند. در ذهن اين حزب، بحث حزب سياسی بحثی است نا لازم، چون آنها هستند اين بحث لازم نيست و با اين ذهنيت راه پيشروی "انقلاب" و چگونگی بسرانجام رساندن "انقلاب جاری" را در مصاحبه حميد تقوائی با کانال جديد بنام "انقلاب جاری و نيروهای در گير با آن" چاپ شده در نشريه انترناسيونال شماره ۳۰۲ چنين خلاصه کرده اند:

"کاملا روشن است من سعی کردم مکانيسم اش را توضيح بدهم. مسئله اين است که مردم بايد متشکل شوند، خواسته ها شفاف و روشنی را روی ميز بگذارند و اشکال مختلف مبارزه را پيدا کنند که وقتی حضور خيابانی را سخت و محدود کردند  در جای ديگری ادامه پيدا کند. به کارخانه ها کشيده شود، به ادارات کشيده شود، به تاکتيک فلج کردن حکومت کشيده شود. مردم بايد منتظر باشند، برای اين دوره ها خودشان را آماده کنند و از پيش بدانند که اين حرکت چطور ميتواند ادامه پيدا کند."


اميد وارم مبارزات مردم به اينگونه که در نقل قول آمده است به پيش برود. فکر نمی کنم کسی با انجام تظاهرات خيابانی و اعتصابات کارگری و ادارات و مدارس و بازاريان و اشکال ديگراعتراضی در جهت سرنگونی اين رژيم مشکلی داشته باشد. اگر طبق اين سناريو رژيم سرنگون بشود جريانات چپ و کمونيست نفوذ و اعتبارشان در جامعه بيشتر بالا ميرود. تحرک يکماهه اخير تغييراتی در اين جهت بوجود آورده است. اما کمونيستها و نيروهای چپ مدت زمان محدودی برای استفاده بجا و درست از نفوذ خود و موقعيت بدست آمده در هر دوره ای دارند و دشمنان مردم و کارگران و زنان و جوانان بيکار نه نشسته اند. مشکل چپ ضعف آن در جامعه نيست، ضعف اش در نوع رهبری سياسی و اجتماعی و حزب جايگاه آن در مبارزه طبقاتی است. اگر جمهوری اسلامی بطريق مورد نظر اين حزب سرنگون نشد اين حزب چه برنامه ای برای رهائی جامعه از دست اين نظام دارد؟ آيا به انتظار "انقلاب" بعدی می نشيند؟ يا اينکه با فعاليت خود راه مبارزه و افق رهائی از دست نظام اسلامی و هر نظام ديگر سرمايه داری را جلو کارگران و توده های مردم قرار ميدهد؟ استراتژی "انقلاب جاری" برای کودتا جواب ندارد، اگر رژيم مضمحل شد و فرو پاشيد جواب ندارد، تنها بر سرنگونی از راه "انقلاب" سرمايه گذاشته است. اگر دعوای درونی جناحهای رژيم سناريوی سياه و جنگ داخلی را به جامعه تحميل کرد باز هم بی جواب می ماند. در صورتيکه شواهد سياسی نشان ميدهد که سرنگونی اين رژيم پروسه ای را که از هم اکنون آغاز گشته است طی ميکند و کشمکش اصلی بر سر انقلاب به بعد از سرنگونی رژيم موکول خواهد شد. استراتژی درست کدام است؟ فقط آن حزبی که افق کسب قدرت سياسی استراتژی اش باشد و سنت سياسی خوانا با اين افق را نمايندگی کند می تواند نقشه کسب قدرت را در تحت هر شرايط انقلابی و غير انقلابی بريزد و در جدال بر سر اداره جامعه وارد گردد. چنين حزبی افق خود را به افق نيروها و جنبشهای ديگر گره نمی زند، خود نقشه دارد و بر مبنای داده های جامعه و امکانات مادی آن برای پيش برد کسب قدرت نقشه ميريزد و نيرو جمع ميکند.


استراتژی و آلترناتيو کمونيستی کدام است!
 
بدنبال فروکش کردن اعتراضات خيابانی مجموعه زيادی از نيروهای چپ و راست به بازبينی از آن رويدادها و ارزيابی از نقش خود و ديگر نيروهای اپوزيسيون پرداختند. دامنه محدود عمل و تاثير گذاری نيروهای سياسی در آن رويدادها، همه را متوجه خلاء جدی در ميدان سياست ايران نمود و رفع آن همه را به خود مشغول کرده است. از آنجائيکه کشمکش بين مردم و رژيم اسلامی فيصله نيافته است، انواع راه حل ها برای برون رفت از اين وضعيت و ارزيابی از آنچه گذشت ارائه ميشود.

 بحث ما در اينجا متوجه احزاب و سازمانهائی است که خود را چپ و کمونيست ميدانند که بعد از اين وقايع برای برون رفت از اين وضعيت بيانيه و پلاتفرم دادند. چهار چوب ارزيابی تمام جريانات سياسی چپ و گروه و محافل و شاخه های گوناگون آن بر دو محور اساسی دور ميزند. يکم، موضع متفاوت و جداگانه حزب کمونيست کارگری ايران با بقيه است. اين حزب رويدادهای اخير را بنام "انقلاب" و يا "انقلاب جاری" نام ميبرد و اين سياست آنها را به سمت دخالتگری در رويدادها برای بسرانجام رساندن "انقلاب جاری" سوق داد و اين نکته مثبتی در سياست آنها بود. دفترسياسی اين حزب در ۲۱ سپتامبر ۲۰۰۹ مصوبه ای بنام " قطعنامه در باره انقلاب جاری در ايران" تصويب کرد. اين سند بر سياستهای قبلی اين حزب تاکيد دارد و تنها تفاوتی که در آن به چشم ميخورد اضافه شدن اصطلاح "جنبش انقلابی" برای تعريف اعتراضات مردم در پناه "انقلاب جاری" است و سياست آنها همان است که قبلا بود. دوم، موضع تقريبا مشابه طيف وسيعی از احزاب و  نيروهای ديگر از جمله حزب کمونيست ايران و سازمان کردستان اين حزب(کومه له)، حزب کمونيست کارگری ايران-"حکمتيست"، اتحاد سوسياليستی کارگری و سازمان و گروه و محافل متعددی که خود را کمونيست و سوسياليست و مدافع کارگر ميدانند ميباشد. عليرغم وجود تفاوتهائی در مواضع آنها، اين گروه مجموعا به ميدان آمدن طبقه کارگر را راه گشای حل مشکل تعريف کرده اند. علت به سرانجام نرسيدن اين اعتراضات و حاشيه ای بودن جريانات چپ را در وارد "نشدن" طبقه کاگر به رويدادهای اخير و بی ربطی نيروهای سياسی به طبقه کارگر ميدانند. چکيده بيان اين خط توسط حزب "حکمتيست" بنام تدارک "انقلاب خودمان"، يا "انقلاب سوسياليستی" در تقابل با "انقلاب جاری" حزب رقيب که تئوری آن اساسا توسط بهمن شفيق و کورش مدرسی فرموله ميشود، طرح گشته است. حککح در بيانيه پلنوم ۱۵ کميته مرکزی شهريور ۱۳۸۸ ، سياست قبلی خود را بطور فشرده ای آورده است. اگر از تناقضات و نقدهای جدی به اين بيانيه بگذريم، عمده تزهای اين بيانيه از نظر اصولی درست اند، اما از نظر سياسی در رابطه با دادن جواب به اوضاع مشخص امروز و تحولات در ايران ترکيبی است از تکرار بديهيات و کلی گوئی صرف و فاقد هر گونه ارزش سياسی ميباشد. اين بيانيه فاکت برجسته ای از روش "اثباتی" فعاليت اين حزب در شرايط پر تحول جامعه و پخش "سم" ناشی از اين روش سنتی فعاليت در جامعه که در بحث "سلبی و اثباتی" منصور حکمت به تفصيل آمده است. اين حزب در اين دوره  پر تحول جامعه وقتيکه خواست پز کارگری و طبقاتی را به خود بگيرد، پرچمدار توضيح "اثباتی" مواضع شد و گوی سبقت در اين زمينه را از دست حککا ربود. جملات زير از منصور حکمت در نوشته "حزب و جامعه: از گروه فشار تا حزب سياسی" جواب رسا و با ارفاق ديگری به اين بيانيه و بطور کلی اينگونه روش فعاليت کهنه چپ و رايج کردن مجدد آن است.

" انزوای سازمانهای کمونيستی از جدال قدرت در جامعه اکنون ديگر يک فرض عمومی است. تا جائی که اگر جز اين باشد مايه تعجب ناظران ميشود. برای بسياری، بويژه و قبل از همه برای خود رهبران و فعالين اين سازمانها، کمونيسم نه يک جريان مدعی قدرت، بلکه فرقه کاهنای است که آتش آتشکده حقايق طبقاتی و آرمانهای انسانی را برای آيندگان بر افروخته نگاه ميدارند."
 
حزب اتحاد کمونيسم کارگری نسبت بهر دو دسته بالا نقد داشت و عليرغم تلاشهای مثبت اش تا کنون نتوانسته خط سياسی متفاوتی را نشان دهد. اين حزب همراه با حککا رگه هائی التقاطی از کمونيسم کارگری را با خود دارند. ولی حزب "حکمتيست" خارج از طيف موسوم به کمونيسم کارگری سير ميکند، افق مشخصی ندارد، مجبور است در هر رويدادی از نو سر تا پای خود را باز تعريف کند و فعلا بصورت جريان چپ سنتی سر گردان و گاها کليشه بردار از انقلاب اکتبر خود را نشان ميدهد.

 در هر حال استراتژی اين دو دسته "انقلاب" است، با اين تفاوت که يکی "انقلاب جاری" و دسته ای "انقلاب سوسياليستی" را استراتژی خود تعريف کرده اند. عليرغم وجود تفاوت در بيان استراتژی ها، همه آنها بر بستر مشترک افق انقلاب چرخ ميزنند. همين بستر مشترک عاملی شد در بر جسته کردن حزب کمونيست کارگری ايران در اين دوره در مقايسه با بقيه احزاب. مشکل اساسی استراتژی "انقلاب" از هر نوع آن، تبديل انقلاب، حتی اگر انقلاب سوسياليستی مورد نظر باشد، بعنوان هدف، به استراتژی حزب است. آرمان کمونيستی حزب و آلترناتيو آن برای جامعه را بايد بطور مرتب تبليغ کرد و مطلوبيت اش را توضيح داد، اما برای دستيابی به اين آرمان استراترژی لازم دارد و يکی گرفتن هدف و استراتژی و يا جابجائی آنها در بينش احزاب چپ مشکل عمومی چپ در دنيا است. اگر ميشد از سر توضيح انقلاب سوسياليستی و فوائد آن جامعه را به انقلاب کشيد اين راه آسان و سر راست و مستقيمی بود برای رهائی از دست مصائب جامعه سرمايه داری. احزاب کمونيستی نمی توانند از بالا سر جامعه و بدونه توجه به تحولات سياسی زنده و روندهای جاری در آن کارگران و ديگر اقشار مردم را برای رهائی و ايجاد جامعه سوسياليستی بسيج کنند. بورژوازی هم امکانات سرکوب و فريب و انواع شگرد ها و تجربه را برای تقابل با کمونيستها دارد. جامعه را حول شعارها و خواستهای سياسی ميشود بسيج کرد که ممکن است هيچ ربطی به سوسياليسم نداشته باشند. امکان اينکه در دورانی که کمونيستها قدرت را بدست گرفته باشند و يا اينکه بعنوان حزبی قدرتمند و اجتماعی در کشمکش بر سر اداره مملکت نقش جدی ايفا کنند، شعار سوسياليسم و جامعه سوسياليستی بتواند اين نقش را در تحولات درون جامعه بدست آورد. فعلا خواست سرنگونی حکومت اسلامی، خلاصی مردم از دست قوانين مذهبی، برابری کامل زن و مرد و آزادی زندانيان سياسی از جمله خواستهای اجتماعی و بسيج کننده اند که صف مردم را از اپوزسيون خودی رژيم جدا ميکند. ممکن است در پروسه جلو رفتن تحولات بعضی از اين شعارها حاشيه ای شوند و شعارهای ديگری جامعه را قطبی کند. تناقضات پايه ای اين رژيم و نياز اجتماعی به تغيير و بيزاری مردم از حکومت مذهبی اين رويدادها را خلق کرده و مطالباتی را برجسته يا حاشيه ای ميکند و نيروهای سياسی را در تقابل تنگا تنگ با هم قرار ميدهد. فاصله بين اعتراضات جاری و اوضاع سياسی کنونی، با اهدافی که حزب کمونيستی در برنامه دارد، بوسيله شعارها و خواستها و تاکتيک ها پر می گردد. آن احزابی که افق انقلاب، "انقلاب جاری" و يا براه انداختن "انقلاب خودمان" استراتژی آنها است، برای وارد شدن به عرصه سياست از يک متد و روش پيروی ميکنند و هر دوی آنها انقلاب، يعنی داده اجتماعی خارج از اراده آنها را، افق خود تعريف ميکنند. يکی با شروع "انقلاب" افق ميگيرند، با افول "انقلاب" افقش تاريک ميگردد و تا شروع "انقلاب" بعدی به انتظار می نشيند، ديگری خط بطلانی بر جامعه و مکانيسم و سوخت و ساز آن ميکشد، از دخالت در تحولات جامعه و انقلاب بخاطر حفظ "اصول" و "کمونيسم" اش طفره ميرود. تز "انقلاب" خودمان بشدت مبهم است و هر کسی می تواند از آن تعريفی بدست دهد، کسی نمی داند زمان شروع اش کی است و چه وقتی اين تز جواز دخالت اين حزب در رويدادهای سياسی را صادر ميکند؟ حزبی که بدنبال "انقلاب" خودش است، نقطه شروع اش خودش است، نمی تواند شيوه های تغير جامعه را که جامعه جلو آن ميگذارد بفهمد و از هر حرکت اعتراضی و پراتيک انقلابی که با معيارهای فرقه اش جور در نيايد دوری ميکند و عملا راه تاثير گذاری نيروهای راست بر جامعه را هموار ميسازد و به سرويس دهنده ناخواسته آنها بدل خواهد شد. انقلاب سوساليستی از جمله اهداف حزب کمونيستی است، کسب قدرت سياسی استراتژی آن است. حزبی که به کسب قدرت سياسی فکر نکند خودش را فريب می دهد و مردم اميدی به آن ندارند.  کمونيست ها اگر از تجربيات  تاريخ خود در اين رابطه نمی آموزند از تجربه بورژوازی استفاده کنند. کدام حزب و جريان بورژوازيی جدی در دنيا هست که بگويد من قدرت را نمی خواهم و برای کسب قدرت و اداره جامعه برنامه ريزی نمی کنم؟ جنبش کمونيستی و طبقه کارگر بدون حزب مدعی کسب قدرت نمی توانند به جامعه آزاد و مرفه برسند و انقلاب اجتماعی بدون حزب کمونيست ممکن نيست. 
 
 روشن استکه تمام جريانات چپ انقلاب اجتماعی و سوسياليسم را بعنوان فلسفه وجودی خود تعريف ميکنند. اما حرف زدن از انقلاب، سوسياليسم، کارگر، لغو کار مزدی و کليه آن ترمولوژی مشترکی که چپ با آن تداعی ميگردد نه هم نظری و نه تفاوت بين اين جريانات را نشان ميدهد و نه کمونيستی بودن آنها را. نيت مثبت و آرمان خواهی کادر و اعضا اين جريانات هم تعيين کننده نيستتند، سياست رهبری و روش مسلط بر آن تعيين کننده اند و در سايه اين گفتار و ادعاهای ظاهرا يکسان انواع رگه های چپ و گرايشات غير کمونيستی و بورژوا رفرميستی لانه کرده است. کمونيسم رگه متفاوتی در ميان رگه های مختلف چپ ايران است. آرمانخواهی آن راديکالترين است، از سر سياست و تغير سياست در جامعه و جابجائی نيرو در هر رويدادی دخالت ميکند و بسياری از مقدسات سنتی چپ و کمونيسم کتابی چپ ايران برايش ارزشی ندارد. از نظر کمونيستها، حزب، استراتژی حزب، قوی تر شدن حزب، در دل هر تحولی معيار است و اين معيار در نزد چپ سنتی کفر است و آنرا در تقابل با طبقه کارگر و سازمانيابی آن می داند. اين چپ متوجه نيست که حاصل شدن اين معيار و قدرت گيری حزب کمونيستی مساوی است با جلب اعتماد بخشی از کارگران آگاه به حزب و توجه جامعه به قابليت های آن ميباشد.
 
نقطه حرکت احزاب و سازمانهای فعلی در برخورد به سياست و بطور مشخص به وقايع اخير ايران، وارونه و سر و ته است. آنها به جای اينکه اول رويدادهای واقعی جامعه را ببينند و جامعه را مبنا و نقطه حرکت فعاليت خود در نظر گيرند، نخست گز و قيچی ايدئولوژيک و معيارهای "جنبشی" و اصول کتابی خود را جلو چشم ميگيرند و رويدادهای سياسی را با آن سبک و سنگين ميکنند و بعد تصميم به انجام کاری ميگرند. چنين احزابی، ميتوانند احزابی "اصولگرا" صادق و پاسدار"تئوری" و "ايدئولوژيک" و "مارکس" باشند، اما حزب سياسی بمعنای کمونيستی آن نيستند و شبيه فرقه های مذهبی از سر احکام به جامعه بر ميگردند و "آتش آتشکده حقايق طبقاتی" را "برای آيندگان بر افروخته نگاه ميدارند". نقط حرکت اينگونه احزاب ذهنيات خود و مشغوليات گروه خود است نه واقعيات مادی درون جامعه. نمونه جديد ايدئولوژيک و مورد جنبشی آن خزيدن حزب "حکمتيست" پشت "انقلاب خودمان" و طبقه کارگر و مارکس و لنين و منصور حکمت در وقايع سياسی اخير بود. اين حزب درست در وسط دعوای کارگرو زن و دانشجو و جوانان و ديگر اقشار با نظام اسلامی به مردم پشت کردند، ميدان جنگ سياسی را بجا گذاشت و به سنگر "اصوليگری" و طبقه "کارگر" خزيد و به همه بد و بيراه گفت. جامعه ايران دارد يکی از دوران حساس و تحولات مهم ۳۰ سال اخير خود را طی ميکند، اين حزب تازه بعد از اين همه ادعا در وسط اين کشمکش بزرگ اجتماعی به ياد کارگر و جنبش های اجتماعی افتاده است. اين جهت "کارگری" جعل است و اين تعلق "جنبشی" اهرم هل دادن سنت چپ راديکال به جلو است. همه اين بحثها در وقت خودش در حزب قبل از جدائيها انجام گرفت برای اينکه در هم چون روزهائی با آن کاری انجام گيرد و نه اينکه به فرمول نکردنها و استتار حزب بدل شوند. اين احزاب معنی نظری و پراتيکی امروزی مارکسيسم در رابطه با جامعه و رويدادهای زنده جاری  را درک نمی کنند، به "اصول" پناه می برند، در حاليکه سياست کمونيستی و پراتيک کردن آن اصول را ما بايد هر چند وقت يکبار و احتمالا به هنگام بروز حوداث سريع اجتماعی روزانه تعريف نمود. بيماری سياست گريزی در چپ ايران پديده ای محلی نيست، تعيين سياست و تاکتيک از سر "اصول" و "ايدئولوژی" و سپردن ميدان اصلی کشمکش گرايشات به نيروهای راست و بورژوائی مشکل جهانی است. بورژوازی در جا انداختن اين متد فعاليت در ميان نيروهای چپ با استفاده از سرکوب و فريب و ايدئولوگهايش در مقياس سياسی و فرهنگی و هنری کار کرده است. اگر در همين دوره حزب سياسی چابکی با چند صد کادر در شهرهای ايران وجود ميداشت، اعتراضات دو ميليونی و چند صد هزارنفری تهران برای ساقط کردن چند بار رژيم و يا اينکه تحميل تناسب قوای جديدی به آن کافی بود. اعتراضات روز قدس و ۱۳ آبان ۱۳۸۸ هم از آن جمله بودند. فرصت ها دارد پيش ميآيد و از دست ميروند و احزاب چپ سرگرم ذهنيت خود و جواب به ابهامات خود و تهيج خود و انقلاب در درون خود اند. وارد نشدن به صحنه سياست و فرار به پشت "اصول" و ذوق زدگی و سطحی نگری در قالب "انقلاب جاری" برای فعالين کمونيستی که تسليم فضا و ذهنيات چپ فعلی نشده اند مورد قبول نيست. بقول منصور حکمت طرف مايل نيست شنا کند و به قسمت گود استخر سياست در ايران برود بهانه می آورد، ميگويد سرما خوردم، مايو نياوردم و آب اش سرد است و غيره. کارگر و روستا به احمدی نژاد متوهم اند، شهرها به سبزها، شعار مذهبی دادند، اعتراض به تقلب بود، بهانه و فرمول سپردن ميدان نبرد به ديگر نيروها و به قهقرا رفتن حککح در مهم ترين رويدادهای سه دهه اخير است.

در ايران همه گونه احزاب چپ، مبلغ سوسياليسم و کمونيسم، مدافع کارگر و افشاگر رژيم و نظام سرمايه داری يافت ميشود، اما طبقه کارگر و کمونيسم در عرصه سياست حزب ندارد. جامعه ايران فاقد حزب کمونيستی است که در جدال بر سر کسب قدرت شرکت کند از هر فرصتی برای جابجائی نيرو به نفع مردم و ايجاد تغيير در آن استفاده بنمايد. احزاب موسوم به کمونيسم کارگری تا آنجائيکه به تئوری و ايدئولوژی و برنامه و دفاع از مارکس و منصور حکمت بر ميگردد، از همديگر سبقت می گيرند و کمونيسم آنها هر اشکالی در اين زمينه ها داشته باشد قابل گذشت است، کمونيسم اين جريانات در برخورد به سياست می لنگد و مشکل اصلی همين جا است. دوری از سياست و حرکت از سر "اصول" و "ايدئولوژی" و "تئوری" آنها را در حاشيه ای جامعه قرار ميدهد. شرط کمونيست بودن هر جريانی دخالت در سياست، تغير سياست در عرصه اجتماعی و جابجائی نيرو به نفع طبقه کارگر و مردم و طرف حساب بودن در هر رويداد و کشمکش اجتماعی و يا حداقل حرکت بر روی اين ريل ميباشد.
 
چپ راديکال  کارگر را از شرکت در سياست برحذر ميدارد و در تصوير آن فعاليت در ميان کارگران با فعاليت کمونيستی يکی گرفته ميشود. چپ غير کارگری فکر ميکند کارگر نمی داند اتحاد خوب است، نمی داند تشکل لازم دارد، نمی داند سوسياليسم چيست، نمی داند سرمايه داری بد است، فقر بد است، چند شيفته کار کردن بد است و در نتيجه کار دائمی آن افشاگری از ماهيت جامعه سرمايه داری و دولت و اشاعه نصايح بزرگوارانه رو به کارگران و تشويق مدام آنها به اعتراض است. در اين تصور طبقه کارگر بعنوان يک طبقه اجتماعی در نظر گرفته نمی شود، طبقه کارگر را جنگاوران پيروز هر نبرد طبقاتی و يا کارگر منفرد عاری از تشکل و سنت های مختلف سياسی ميدانند و ميخواهند برنامه خود را در ميان آنها پياده کنند. جای اينگونه اشاعه افکار نامتناسب با وضعيت واقعی اجتماعی و مبارزه طبقاتی را بايد پراتيک و کار واقعی بگيرد. طبقه کارگر به حزبی که در سطح جامعه نقش بازی کند و يکی از طرفهای مدعی قدرت باشد توجه دارد و چنين فعاليتی، اگر هم در ظاهر موضوعات آن خالص کارگری هم نباشد، موئثرترين فعاليت وسيع اجتماعی کارگری است. شکی در اين نيست که هر جريان کمونيستی بايد بطور روزمره و مشخص در ميان کارگران در محيط های کار و زندگی آنها مستقيما فعاليت کند و از هيچ شکل و امکانی برای جلب کارگران کمونيست به خود و متشکل کردن آنها کوتاهی نکند. نکته اين است که درک از چگونگی فعاليت کارگری، اشکال آن، شيوه های اجتماعی آن، شيوه های سريع آن با تکيه بر مکانيسم و داده های اجتماعی قلمروهای بعضا ناشناخته ای برای چپ است که بايد مورد بحث قرار گيرند. چپ فکر ميکند اينها را از بر است در حقيقت اينطور نيست. سوسياليسم و کمونيسم در نزد اين چپ ايده است، اعتقاد است، نه يک جنبش سياسی اجتماعی عظيم که در مبارزات حق طلبانه کارگران و زنان و جوانان و دانشجويان و کودکان و غيره ميشود آن را ديد. اين سنت سياسی قدرت طبقه کارگر و اعتراض کارگری را فقط به کارخانه ها و محل کار محدود ميکند، فعاليت کارگری را تنها در اين شکل و در اين محدوده می فهمد و در صورتيکه قدرت و جايگاه اجتماعی و واقعی طبقه کارگر وقتی متحقق ميشود و جامه عمل به خود ميگيرد که اين طبقه بعنوان رهبر جامعه خارج از محدوده کارخانه و محل کارش بلحاظ سياسی قدم بيرون گذارد و در مقام پرچمدار و مدافع خواستهای اصلی جامعه ظاهر شود. بطور مثال اگر طبقه کارگر در ايران با دو يا چند خواستی چون برابری کامل زن و مرد و لغو آپارتايد جنسی، جدائی مذهب از دولت و لغو کليه قوانين مذهبی، لغو مجازات اعدام و يا آزادی زندانيان سياسی کار را تعطيل کند، چنان تحولی را در جامعه بوجود خواهد آورد که همراه با آن زندگی و قدرت اجتماعی خودش هم دچار تغييرات جدی ميشود. چنين تحولی با خواستهای صنفی و سنديکاليستی و بنا به تعريف چپ "خالص" کارگری تحقق پيدا نميکند. مثال انقلاب اکتبر روسيه بسيار آموزنده است. طبقه کارگر مهم ترين انقلاب خود را تحت رهبری حزب بلشويک با شعار و خواستهای کارگری و سوساليستی بسر انجام نرساند، بلکه حول مطالباتی بورژوائی چون زمين برای دهقانان و خواست غير کارگری مانند صلح و نان که جامعه را قطبی کرده بود انقلاب کرد. مبنا برای دخالت کارگر کمونيست و حزب او جامعه و واقعيات مادی جامعه و نيازهای آن است، نيازهائی که جامعه حول آنها قطبی شده باشد.
     
حزبی که برنامه "يک دنيای بهتر" برنامه اش باشد و استراتژی کسب قدرت سياسی استراتژی آن، کار و فعاليت در راستای اين استراتژی متد ديگر و متفاوتی از فعاليت سياسی و دخالتگری در اتفاقات درون جامعه را جلو روی آن قرار می دهد. جواب دادن به نيازهای جامعه، به عبارت ديگر فعاليت کمونيستی در شرايط امروز و در هر دوره مشخصی از طرف کمونيست های آن دوره و حزب تعريف خواهد شد. اتخاذ استراتژی کسب قدرت سياسی توسط حزب در همان قدم اول فاصله ای بين جريان کمونيستی با چپ راديکال و کمونيسم کتابی در سطح نظری و پراتيکی ايجاد ميکند. در نتجيه  ضرورت بحث سبک کار کمونيستی و طرد چپ نمائی غير اجتماعی از جمله آن مباحثی خواهد بود  که همراه با استراتژی کسب قدرت بدستور می آيد. استراتژی کسب قدرت سياسی توسط حزب بعنوان آخرين پيشروی و دستاوردهای کمونيسم منصور حکمت تنها افقی است که در پرتو آن می توان علت سرگردانی چپ در جريانات اخير و راه برون رفت از آن را نشان داد. از زاويه کارگر "پناهی" به اين افق و استراتژی از جانب نيروهای چپ حمله ميشود بدونه اينکه روشن کنند آلترناتيوی آنها چيست. آن نيروهای سياسی که وظيفه کسب قدرت توسط حزب را با بهانه های "کارگری" و هر توجيه تئوريکی از دستور خارج ميکنند، عملا طبقه کارگر را از حزب و ابزار دخالت در تعيين سرنوشت جامعه محروم کرده و تصوير مخدوش و سنتی از رابطه حزب و طبقه ارائه ميدهند. ضعف در استراتژی ضعف در سياست، ضعف در حزب سازی و اداره آن را بدنبال خود می آورد و در ادامه حزب را به حزبی چپ نما و يا دمکراتيک و بازار پسند تبديل خواهد کرد. طبقه کارگر و توده های مردم به حزبی که به خود اعتماد ندارد و در بزنگاهای مهم سياسی وظيفه خود را به طبقه کارگر و توده های مردم حواله ميدهد، اعتماد نمی کنند و رو نمی آورند. تز حزب و قدرت سياسی و حزب جامعه، چپ ايران را بر سر دوراهی نظری و پراتيکی قرار داده است. بی تفاوتی به اين بحث نشانه هژمونی سنتهای چپ جديد بر فضای سياسی و عقب گردی است که بدنبال جدائيهای متعدد در حزب کمونيست کارگری قديم در ميان چپ موسوم به کمونيسم کارگری خود را نشان ميدهد.

با وجود تفاوت در شرايط اجتماعی و وجود تغييراتی در ميان نيروهای چپ، اکنون اوضاعی شبيه بدوران بعد از انقلاب ۵۷ و دوران بحثهای مارکسيسم انقلابی دوباره در سطح جنبش کمونيستی و چپ پيش آمده است. شرط بيرون آمدن چپ از اين تکرار گوئی بی حاصل و نجات از حاشيه نشينی و قرار گرفتن در بطن جدال سياسی بر سر تعيين سرنوشت جامعه در گرو اتخاذ عملی و نظری استراتژی کسب قدرت و روشن کردن جوانب مختلف آن است. اما توجه به اين بحث در شرايط فعلی بدون نيرو و جمع کردن نيرو برای پيگيری آن بسختی انجام ميگرد. جلب توجه فعالين و جمعها و محافل کمونيست در ايران و ديگر کشورها برای ساختن حزب، سازمان و گروه و محافل کمونيستی بر مبنای نياز جامعه و طبقه کارگر برای انقلاب اجتماعی بر پايه آخرين دستاوردهای کمونيسم معاصر حياتی است. اوضاع فعلی ايران مجددا مسئله تعيين سرنوشت جامعه را بطور عاجلی بدستور نيروهای سياسی آورده و جای حزب طبقه کارگر برای شرکت موثر در اين جدال اجتماعی بر روی نقشه سياسی ايران خالی است. به سهم خودم در اين راه خواهم کوشيد و از هر گونه بحث و مبارزه سياسی و پراتيک دخالت گرانه در مبارزات مردم  و گام های عملی در اين مسير استقبال خواهم کرد.

مجيدحسينی
۱۰ نوامبر ۲۰۰۹
majid.hosaini@gmail.com
k.mobarez@yahoo.se 


 
 

    » مطالب ديگرى از همين نويسنده

  

  • جنبش مردم برای سرنگونی جمهوری اسلامی، چپ جدال بر سر استراتژی مشترک،استراتژی و آلترناتيو کمونيستی کدام است؟
  • جنبش مردم برای سرنگونی جمهوری اسلامی، چپ جدال بر سر استراتژی مشترک،استراتژی و آلترناتيو کمونيستی کدام است؟
  • حمله ۲۸ مرداد ۵۸، 
 نقش حزب دمکرات کردستان ايران!
  • کمونیسم ملی و فراخوان به اعتصاب عمومی مردم در کردستان!
  • ارزیابی از انشعابات و مصاف های کمونیسم کارگری در ایران:قسمت اول
  • در آستانه اول ماه ۱۳۸۷وشلاق زدن کارگران
  • پلنوم هفت و تنها قرار علنی آن
  • در باره قرارهای پیشنهادی به پلنوم هفتم!
 

Copyright © 2005 - 2006 kargaran-iran.com