فرزاد کمانگر:روژگار يکی سيره گلم
فرزاد کمانگر
دنبال من نگرد مادر
نام مرا بر زبان نياور در مقابل در اين زندان
اينجا دنبال من نگرد
ستاره افتاده بر گيس تو
آن را نکن خسته و گريان
غروب ها دلم ميگيرد. نوعی بی قراری به سراغم می آيد. نمی دانم چرا ولی سالهاست به اين دلتنگی ها عادت کردم. حالا ديگر شعر شاملو، سيگار و ليوان چای هم کام تلخم را شيرين نمی کند. فقط اين دلتنگی ها را برايم گيراتر و جذاب تر می نمايد. غروب ها با دلم خلوت ميکنم. به خودم و انسان های دور برم، به انسانهايی که نشانشان عددی شده است چند رقمی فکر ميکنم.
به ياد می آورم که من زندانی شماره ۱۳۵۴۹۰۶۴۸ هستم. اعداد نماد و رمز شده اند، ۳۵۰، ۲۰۹، ۲۴۰، ۲ الف .
روزها هم در سرزمين ما سمبل می شوند روزهايی که کم کم تعدادشان از تعداد صفحات تقويم بيشتر شده، ۳ اسفند، ۱۸ تير،۱۶ آذر، ۲۲ تير، ۲۹ اسفند، ۳۰ خرداد، ۲ بهمن و.... به ياد می آورم که آدمها در شب تار سرزمين ما خيلی زود ستاره می شوند و ما صاحب قاب عکس های شده ايم به تعداد ستاره های آسمان.
غروب ها با خودم فکر ميکنم که کلمات برايم چه معنايی پيدا کرده اند، تروريست محارب، خرابکار، آشوبگر، اغتشاشگر، امنيتی و منافق کلماتی آشنا شده اند. حاجی، کارشناس، قاضی و عدالت برايم چه معنای جداگانه ای پيدا کرده اند.
غروب ها به دلم می گويم که من يکی از ده ها زندانی سياسی اوين شده ام، يکی از هزاران از آنها که آمدند و رفتند و آنها که آمدند و نرفتند.
به خود ميگويم چه روزگار غريبی شده گاهی بايد از خبرهايی خوشحال شوم که اصلا جای خوشحالی ندارد گاهی از شنيدن خبری از سر خوشحالی می گريم و گاهی از شنيدن بعضی خبرها تلخندی ميزنم و سری تکان ميدهم و افسوس می خورم به حال لحظه ای که اشک شادی ريخته بودم، گاهی می مانم بين خنديدن و گريستن کدام يک رواست.
از شنيدن خبر شکستن حکم اعدام حامد که به ۱۰ سال تبديل شده اشک خوشحالی ميريزم ولی با به يادآوردن جسم رنجور و سن کمش به فکر فرو ميروم که يک انسان چند سال عمر ميکند که ۱۰ سال در زندان بماند و اينبار غصه، مرا می خورد.
از شنيدن خبر حبس هم سلولهايم نادر و آرش که هر کدام ۱۰ سال به زندان محکوم شده اند نفس راحتی ميکشم که خوب شد حکم اعدام هم به آنها ندادند ولی وقتی به مهدی کوچلوی نادر و مادر آرش فکر ميکنم اشک در چشمانم حلقه ميزند، باز ميمانم غصه بخورم يا خوشحال باشم.
روزگار غريبی شده از اينکه در سالگرد ابراهيم در سنندج فقط ۱۰ نفر دستگير شده اند خيالم راحت می شود که کسی کشته نشد اما از اينکه مادر ابراهيم کتاب های پسرش را جمع نکرده بغض گلويم را ميگيرد و فکر ميکنم به ۱۰ نفری که فقط يک سوال داشتند، ابراهيم چه شد ؟
چشمهايم را تند تند روی ستور روزنامه ميگردانم و از اينکه ميبينم برای مجيد توکلی کيفر خواست محارب صادر نکرده اند از خوشحالی به خودم می گويم "جانمی مجيد کاش دوباره ببينمت" و پس از اينکه به کلاس درس رها شده اش فکر ميکنم سری تکان ميدهم و ميمانم بخندم يا بگريم ؟
فکر ميکنم که چه روزگار غريبی شده " مردم نالان از فقر" ديار ما بايد " دست و پای بريده خود را" بر خان کرم سهام عدالت، با منت و شاباش هديه بگيرند که چه شده ...
با خودم فکر ميکنم چه روزگاری شده بايد حق حيات و زندگی ام لای فلان بخش نامه و عفو نامه در دادگاه ها گرد و خاک بخورد و مادرم با ترس به تلفن جواب دهد، با نگرانی تلويزيونش را روشن کند و منتظر روزی باشد که مرگ فرزندش سايه وحشتی شود بر زندگی ديگران .
غروب ها با خودم فکر ميکنم که ....
آرام به اطراف نگاه می اندازم تا مبادا کسی يا دوربينی فکرم را بخواند و ... به گوش کسی که نبايد برسد، برساند.
راستی که چه روزگار غريبی شده نازنين
فرزاد کمانگر
زندان اوين – ۲۹ ديماه ۱۳۸۸
۱- نام نامه برگردان کردی از شعر احمد شاملو است.
۲- شعر ابتدای نامه ترانه ای است از احمد کايا