" /> از میان مقالات: February 2010 Archives

« January 2010 | Main

February 09, 2010

پروانه قاسمی:قتل گاهی به بزرگی ایران

قتل گاهی به بزرگی ایران

دستگیری، شکنجه، اعدام

مبارزه و مقاومتِ

مردان و زنان غیور

آنانی که به پای چوبه های دار رفتند

یا تیرباران گشتند

آنانی که در زندانها

سلامتی خود را از دست دادند

از چه بگویم؟

انسانهایی که هرگز انسانیتی ندیدند

آنانی که کودکی، نوجوانی و جوانی

خود را در زندانها گذراندند

غنچه هایی که نشکفته

به دار آویخته شدند

آنانی که قتل عام شدند و می شوند

از چه بگویم؟

از چشمان گریان مادران

از شکم گرسنه کودکان

باز از زندان، شکنجه واعدام جوانان

...

وای بر من

از چه چیز باید چشم بپوشم؟

چرا ببخشم و فراموش کنم؟

تا دوباره و هزار باره

جنایات خود را تکرار کنند؟ 

...

نه! نه! دیگر از تکرار تکرارها به تنگ آمده ام

شنیدن ضجه مادران

 دیدن کودکان در انتظارِ

پدران و مادران در بند

چهره خون آلود عاشقی بر خاک

عاشقان در بند جلادان

پر پر شدن عشق در دست دژخیمان

نه! نه! بر همه شان

نه! بر سیاهی شان نه بر سبزی شان

نه! بر قاتلان نه برمزدوران

...

آری! بر مقاومت، بر ایستاده گی

آری! بر مبارزه برای آزادی

آزادی عاشقان در بند

آزادی کودکان فردا

لبخند مادران در رنج

پروانه قاسمی 2010-02-09

Ghassemi2@yahoo.ca

زنگ ها برای چه کسی به صدا در می آيد؟


در آستانه ی ۳۱مين سالگرد انقلاب توده ايی سال ۵۷ ايران هستيم. ۳۱ سال پيش در اين چنين روزهايی جامعه ی ايران اوضاع پر تاب و تابی را پشت سر می نهاد. در ميان آلترناتيوهای سياسی موجود در آن مقطع برای رسيدن به حاکميت جناح _اسلام سياسی با پشتيبانی غرب و رسانه های غربی، گوی سبقت را از بقيه ربود و سوار بر موج حرکتی شد که اکثريت آن را توده های پايينی جامعه همچون کارگران و زحمتکشان شهری تشکيل می داد. اسلام سياسی در آن مقطع در نتيجه ی ضعيف عمل کردن آلترناتيو چپ و کمونيستی و عدم درک روشن کمونيست های آن مقطع از سوسياليزم ، تحولات جامعه و ديدگاه ماورا طبقاتی آنها باعث شد که نتوانند به صورت يک آلترناتيو جدی، پر نفوذ و در حقيقت آلترناتيويی برای به دست گرفتن قدرت سياسی ظاهر شوند. با توجه و بنا برحقايقی که بر همگان روشن است و حتی ليبرال ها و راست ها بر آن صحه می گذارند، رژيم سلطنتی ساقط نمی شد اگر کارگران به عنوان نيروی حياتی انقلاب، وارد صحنه ی مبارزه نمی شدند و شيرازه ی حيات رژيم شاهنشاهی را با اعتصابات توده ايی خود در شرکت نفت و ذوب آهن و ... از هم نمی پاشيد.
جامعه ی ايران در شرايط کنونی و پس از گذشت چند ماه از اعتراضات توده ايی مردم به کل ماهيت جمهوری اسلامی، در يک بحران سياسی شديد همچنين با روند رو به راديکاليزه بودن اعتراضات در آستانه ی ۲۲ بهمن، همگان را به فکر فرو برده وجامعه را در انتظار تغييراتی جدی قرار داده است، تحولاتی که می تواند شباهت زيادی به تحولات آن روزها در ۳۱ سال پيش دراين مقطع داشته باشد.
کدام آلترناتيو؟
جواب به اين سوال در يک چنين شرايطی شايد برای ما کار زياد آسانی نباشد. اينکه در شرايط کنونی و پس از گذشت چند ماه از اعتراضات توده ايی مردم، اعتراضات به شدت در روزهای قدس،۱۳ آبان، ۱۶ آذر، و روز عاشورا قطبی شده است و شعارها روز به روز راديکالتر شده است، تحولات چند ماه اخير  نشان می دهد که جامعه ی ايران در انتظار تحولات عظيمی است.تحولاتی که  می تواند رژيم جمهوری اسلامی را به زباله دان تاريخ بسپارد.تحولاتی که امروز هر ناظر سياسی می تواند ان را کم و بيش تشخيص دهد.
تحولاتی که می تواند همگان را در سراسر دنيا متوجه ی خود کند. تحولاتی از جنس تحولات ۳۱ سال پيش در همين روزها، اما اين بار و در اين شرايط کدام نيروی سياسی و کدام جريان می تواند از کش و قوس های پيش رو سربلند بيرون آيد و بتواند قدرت سياسی را در ايران بدست گيرد.
درشرايط امروز ايران و با توجه به واقعيت عينی اجتماعی ايران، نيروهای حاضر در صحنه ی سياسی ايران که  بتوانند تاثيراتی بر آينده ی سياسی ايران داشته باشد به شرح زير است: ۱_ ليبراليزم با تمام احزاب، دم و دستگاه وسيستم فکری آن ۲_ نيروهای چپ و کمونيست ۳_اسلام سياسی با تمام دار و دسته اصلاح طلبان حکومتی و ...
۱_ ليبراليزم:  در مورد ليبراليزم با توجه به وضعيتی که نيروهای ليبرال در دوره ی بی رياست جمهوری آقای خاتمی پيدا کردند و توانستند به کمک اصلاح طلبان حکومتی و در فضای آن مقطع تشکيلات وسيعی در سراسر ايران درست کنند و هژمونی خود را تا حدود زيادی به جامعه تحميل نمايند و اين نيروها از آن مقطع تا کنون برای رسيدن به قدرت دست بالا را داشته اند. اما آنچه حقيقی است اين است که ليبراليزم ايرانی ليبراليزمی التقاطی است و علاوه بر آن ماهيت حقيقی ليبراليزم تقابل با هرنوع تغيير ريشه ايی اجتماعی، مقابله با انقلابيگری، زيرنام مبارزه با خشونت، تاکيد بر حرکات نرم و تغيير از بالا وغيره بنابراين در شرايطی که اعتراضات مردمی به شدت "ساختار شکن" ، انقلابی و راديکال شده است ليبراليزم ايرانی با تمام جناح هايش از مذهبی وسکولارش گرفته تا چپ و راست آن، سعی در کنترل اين اعتراضات و جلوگيری از رشد بی رويه ی راديکاليزم آن را دارد در نتيجه افق مبارزاتی اين جريانات که مماشات جويی، سازش و در بهترين حالت براندازی نرم است. نمی تواند با افق و دورنمای مبارزات جنبش توده ايی اخير  در يک راستا قرار بگيرد.
۲_اسلام سياسی
واقعيت اين است و با توجه به آنکه اسلام پس از ۳۱ سال از حاکميت سياسی خود در ايران جز فقر و محروميت،تنگدستی و بی خانمانی، سرکوب، کشتار مخالفين و دگر انديشان، زندان، شکنجه، غيره و غيره را به دنبال نداشته است. پس بنابراين اسلام سياسی از هر نوع آن که باشد نرم يا خشک، اصلاح طلب يا اصولگرای آن نمی تواند به عنوان يک آلترناتيو جدی در صحنه ی سياسی ايران حاضر شود، زيرا اسلام سياسی امتحان خود را پس داده است. کسانی که امروز فيگور اصلاح طلب بودن را به خود گرفته اند، همانهايی هستند که در سرکوب های مخالفين ۳۰ خرداد ۶۰ انقلاب فرهنگی، حمله به کردستان ، اعدام های گسترده دهه ی ۶۰ و سال ۶۷ و غيره نقش داشته اند. همانهايی اند که دستشان به خون جوانان، به خون کمونيست ها و مخالفين جمهوری اسلامی آلوده است. پس اسلام سياسی از هر نوع آن که باشد با روکش سبز يا سياه برای توده ی مردم فرقی ندارد و نخواهد داشت.
۳_و اما چپ ها و کمونيست ها.
در شرايطی که چپ و کمونيست ايران در نتيجه ی پيش از ۳۰ سال حاکميت سياه ارتجاع وسرکوب اختناق اسلام سياسی در سخت ترين شرايط به حيات خود ادامه داده است و از عدم سازماندهی، پراکندگی، تفاوت در نگرش و غيره رنج می برد.  بنابراين تاکنون نتوانسته است همچون ديگر گرايش ها بر تشکل يابی، بسيج توده ايی و درست کردن سازمان ها تشکلات مطلوب خوددست بزند.
اين اساسی ترين ضعف چپ ايران است. اما با توجه به تحولات سريعی که ما در اين چند ماه پشت سر گذاشته ايم و روند رو به راديکاليزه شدن جنبش توده ای اخير و ديگر جنبش های اجتماعی نشان می دهد که تاثيرات جامعه بر احزاب به شيوه ی ديالکتيکی می تواند نقش زيادی در راديکاليزه شدن احزاب چپ پراکنده ی فعلی ايران در اپوزيسيون داشته باشد و باعث دقيق تر شدن نظرات آنان در برخورد به جنبش توده ايی اخير و تحولات آتی ايران شود. همچنين در چنين شرايطی بيش از هر زمانی لازم است که فعالين چپ و کمونيست داخل کشور حول محورهای پايه ايی و استراتژيک سوسياليستی متحد شود تا بتواند در اينده ی سياسی ايران به عنوان يک آلترناتيو جدی ظاهر گردد.
بنابر اين اگر چپ راديکال ايران بتواند خود را باز تعريف کند  خود را در قالب يک تشکيلات وسيع و سراسری متشکل کند و با يک متد مارکسيستی به جنبش اخير برخورد کند، بيشترين شانس به دست گرفتن سکان حرکت اخير را داشته باشد و در هدايت مبارزات مردم ايران بيشترين نقش را ايفا کند.
حسن معارفی پور
بهمن ۸۸

بهروز شادیمقدم :سياست ِبه نرخ ِروز ِ اََقای عبدالله مهتدی رهبرحزب کومه له کردستان ايران

 
ناسيوناليسم کرد واحزابش(۲)

درکنارحزب دمکرات کردستان ايران به مثابه شناخته شده ترين حزب ناسيوناليستی کردستان ايران،گرايش ناسيوناليستی درون کومه له نيزسالها قبل در قامت"سازمان زحمتکشان کردستان"ابراز وجود کرد که خود اين جريان هم بعداز ناکامی هايی چند در براَورده نشدن مقاصد و اهدافشان دچار اختلاف نظرهايی در زمينۀ تشکيلات شدند و عاقبت دو بخش گرديدند.بانام های"سازمان زحمتکشان کردستان و حزب کومه له کردستان ايران".

دو جريان مشابه و هم جهت ،هردو ناسيوناليستی -
سازمان زحمتکشان کردستان و حزب کومه له کردستان ايران

گرايش ناسيوناليستی درون کومه له که در روند مبارزات سالهای بعد از تشکيل حزب کمونيست ايران خود را به مرور زمان نشان ميداد،درسالهای بعد و همزمان با تغير و تحولات سياسی در کردستان عراق چهرۀ اَشکارتری به خود گرفت و در بدنه و مرکزيت  کومه له نمايندگان اين تفکر شناخته شده بودند.

سازمان زحمتکشان کردستان و حزب کومه له کردستان ايران هر دو درواقع ازنظر ديدگاه های سياسی يکی بوده وهستند،اختلاف نظرهای تشکيلاتی وشخصی اَنها را از هم جدا کرد.ناسيوناليسم راهنمای عمل هر دوی اَنهاست .در نتيجه نقد وبررسی يکی به معنای نقد وبررسی اَن ديگری هم است.به اضافۀ اينکه اين نوشته با کاراکتر سياسی عبدالله مهتدی کار دارد.

سياست های اتخاذ شده ازطرف عبدالله مهتدی بعد ازتشکيل حزب کمونيست ايران را بايد سياست ِبه نرخ روز ناميد.در زير موارد اَنرا خواهم اَورد:
 
درجريان اختلافات درون حزب کمونيست ايران،عبدالله مهتدی جانب جريان چپ درمقابل راست(گرايش ناسيوناليستی درون حزب)راگرفت.همزمان با اَن مسائل مبارزاتی کردستان عراق دربرابر رژيم صدام شدت گرفت و بدليل دست بالا بودن احزاب عشيرتی وناسيوناليستی ونفوذ سنت های اَن در ميان مردم اَن ديار،ناسيوناليسم در نزد طرفدارانش ارج وقربتی بيشتری گرفت وگرايش ناسيوناليستی درون حزب کمونيست ايران را هم که تا زمان ساکت بود،به جنب وجوش انداخت و قوت قلبی برای اين گرايش شد که سالها وتحت تاثيرکمونيسم و مبارزات کمونيستی قرارداشت،اين لایۀ اضافی رااز خود زدود واَن روز ها روز موعدش شد و پرچمش رايافت. عبدالله مهتدی هم در اين رويداد کمونيسم وچپ بودنش رابيشترفراموش کرد و گرايشش به راستش شدت گرفت .قطعنامه ای"به نرخ روز"درارتباط بااتحاديه ميهنی کردستان عراق وطرح دوستی و روابط نزديک تر بااَنهابه دفتر سياسی حزب داد وبا نقد منصورحکمت و رای نياوردن قطعنامه اش درحزب مواجه گشت.منصورحکمت درهمين دوره در موردش نوشت:

"عبدالله مهتدی کمونيستی است که آرزوی ايفای نقشی تاريخی در حيات ملت کرد را در سر دارد.کداميک از اين دو، "مبارز کمونيست" يا "رهبر ملی کرد"،کارآکتر سياسی واقعی اورا ميسازد؟واقعيت اينست که خود او هنوز انتخابش را نکرده است. اين تناقضی است که با خود حمل ميکند.شايددر کمونيسم سنتی بلوک‌ها اين تناقض چندان برجسته نباشد. استالين، مائو، خوجه، حبش، جلال طالبانی در دوره‌ای، و يا حتی سيهانوک نمونه‌هايی از کسانی هستند که خود را سوسياليست ناميده‌اند و در عمل به رهبران جنبشهای ملی و ملت ساز تبديل شده‌اند. اما هر مطالعه دقيق‌تر اين موارد نشان ميدهد که عنصر سوسياليستی در اين شخصيت‌ها تزئينی و عنصر ملی واقعی و مادی بوده است.

اما حتی همين درجه از همزيستی اين دو افق عملی در دوران ما، که جنبش کارگری خود را بيش از پيش در مقابل ملی‌گرايی مييابد، و همينطور در حزب کمونيست ايران بدنبال بحث کمونيسم کارگری، بينهايت دشوار شده است. در طول اين سالها رفيق مهتدی از حل اين تناقض ناتوان مانده است.خود را کمونيست و مدافع کمونيسم کارگری ناميده اما محتاطانه از هر اظهار نظر و ابراز وجود سياسی در درون حزب و بيرون آن که مايه دل کندن و قطع اميد نيروها و شخصيتهای ملی کرد از او باشد اجتناب کرده است. تعقيب دو آينده سياسی متناقض بدون آنکه لااقل يکی تابع ديگری شود غير ممکن است. رفيق مهتدی نيز برای دوره‌ای چند ساله اصل را بر کمونيسم خود قرار ميدهد و دنبال کردن افق رهبری ملی را به وقت آزاد خود و مناسبات غير رسمی خود با محافل کرد حواله ميکند.

 اما اين رويای فرعی بهرحال مهر خود را با التقاطی کردن و نيمبند کردن هويت کمونيستی به زندگی و کار سياسی او ميزند. قلم رفيق مهتدی،تاآنجا که چرخيده است،زياد ازموضوع کردستان فراتر نرفته است.يک کلمه راجع به مارکسيسم، کمونيسم، شورا، سنديکا، شوروی، رويزيونيسم،انترناسيوناليسم، دستمزد، روزکار، اعتصاب، قانون کار و نظير اينها در نوشته‌های رفيق پيدا نميکنيم. رفيق مهتدی اگر کمونيست است و اگر به مثابه کمونيست ظاهر ميشود صرفا يک کمونيست مدعی رهبری ملی در کردستان است. در هيچ مقطعی آب پاکی بر دست ناسيوناليسم کرد در درون و بيرون حزب کمونيست نميريزد و حتی تصوير خود را بعنوان ناجی روز آخر اين گرايش و کسی که بالاخره روزی در برابر خط منصورحکمت خواهد ايستاد در حزب و بيرون حزب محفوظ نگاه ميدارد. "
                           منصورحکمت ازمطلب: فقط دو گام به پس درباره رويدادهای کردستان عراق و نظرات رفيق مهتدی(۱)

باجدايی منصورحکمت وگرايش چپ ازحزب کمونيست ايران عبدالله مهتدی درکنار مخالفين ديروزش(ازجمله ناسيوناليستها) قرارگرفت واز موضع و کردۀ خود (بودن با گرايش چپ وحتما" ضديت باناسيوناليسم) درپيشگاه ناسيوناليسم اظهار پشيمانی کرد.درعين حال قول داد که راه حزب کمونيست ايران را تا به اَخر طی کند. و رفتگان از حزب را رفيقان نيمه راه ،فراری ومرتد خواند.درضمن اين رفت وبرگشت عبدالله مهتدی برای ناسيوناليست های حزب جالب نبود.سياست اين دوره اش،يکی به نعل ويکی به ميخ شبيه بود.وعدۀ ادامۀ سياست های کمونيستی درحزب کمونيست ، درست است در مقابل جداشدگان از حزب و درنزد افکار عمومی طرفدار کمونيسم پزی بود وسياستی بود به نرخ روز،اماسياست اتخاذ شدۀ درستی برای قوم پرستان و روز نبود وناسيوناليست ها راخوش نمياَمد.به همين خاطر ناسيوناليسم وسياست روز،سياست روشن تری از او ميطلبيد.اين جا بود که کارآکتر سياسی واقعی عبدالله مهتدی ساخته ترشد.

ازتشکيل حزب کمونيست ايران و اتحاد با اتحاد مبارزان کمونيست وبعد از اَن،و هر چه را که خود او نيز در اَن نقش داشت و هرسياست و قراری که بدان رأی داده بود، همه را نفی کرد وغلط خواند و تا اَن جا پيش رفت که در نقل رويداد ها و وقايع به دروغ هم متوسل شد و کار را به اَنجا رساند که بگويد درموارد فوق فريب خورده واشتباه کرده است. نمونۀ يکی از برخوردهايش را مياورم:

چگونگی جنگ تحميلی حزب دمکرات به کومه له را همه ميدانند.حزب ارتجاعی دمکرات بنا به ماهيت طبقاتی و ضدکمونييستی اش وبعد ازحمله های مکرربه احزاب چپ وفشار ودستگيری  کمونيست های فعال درکردستان از همان بعد ازقيام وچندين بار به اسارات  گرفتن  وتيراندازی به افراد کومه له و حملۀ فاشيست  ماَبانه اش به مقر سازمان پيکار وقتل عام اعضای اَن و تار ومار وسايل اَن سازمان ودستگيری اعضای ديگر اَن،ازهمان زمان طرح نابودی کومه له را هم در برنامۀ خود داشت وغير رسمی اين را اعلام  کرده بود،تا درسال۶۴به واحدی ازکومه له حمله کرد وبا اين اقدام ضدانقلابی و جنايت کارانه طرح خود را شروع وجنگ را به کومه له تحميل کرد.

مرکزيت حزب کمونيست ايران(ازجمله عبدالله مهتدی)با توجه به شناختی که از اين حزب و اهداف و سياستش داشتند،به درست ضربه متقابل رابه دشمن  دردستور کار گذاشتند.درجريان جنگ ودر سخنرانی که عبدالله مهتدی در اردوگاه مالومه برای جمع کثيری از اعضای حزب داشت،اعلام کرد که اگر تمام مردم کردستان مخالف  تقابل کومه له باحزب باشند،او به تنهايی موافق است.درادامۀ جنگ منصور حکمت قطعنامۀ "صلح يک طرفه"(چون حزب دمکرات حاضر به صلح کردن نبود)که سياست رسمی حزب هم شد رانوشت  و در رای گيری اَن عبدالله مهتدی مخالف قطعنامۀ فوق و طرفدار ادامۀ جنگ بوده  است .درسالهای دوستی وهمکاريش با حزب دمکرات اَن مواضع و نظرات رابه يک باره  به سياست معکوس تبديل کرد.   

اَن پافشاری و سماجت در موضع جنگ و ادامۀ اَن واَن نزديکی سالهای بعد باحزب دمکرات و فراموش کردن همه چيز و به دروغ متوسل شدن که مقصر ومسبب جنگ کومه له با حزب دمکرات را منصور حکمت معرفی کرد.يک چيز رانشان داد که  سياست  جنگی ايشان درمقابل  حزب نه براساس  تبيين طبقاتی ازنيرو ها(کومه له وحزب دمکرات)وديدن تقابل وکشاکش نيروهای سياسی در عرصۀ مبارزۀ طبقاتی،نه براساس عملکرد ها و جواب به شارلاتان بازی های حزب ونه جواب به تعرضات اَن حزب ،که اگر جواب نميگرفت دريده تر ميشد،بلکه فقط از زاويه رقابت طايفه ای وايلی و نشان دادن قابليت خود درمقابل ديگری بوده است.يعنی سياست را وسيلۀ افکارخود قرار دادن و ازحزب وسيلۀ براَورد اميال شخصی ساختن وبعد فرصت طلبانه و کودکانه از زير موضع اتخاذ شده ،شانه خالی کردن.يعنی به نرخ روز سياسی بودن و سياست کردن.يعنی اپورتونيست بودن .

درادامۀ سياست های قوم پرستانه اش رو به جامعه و در ارتباط وسيع باناسيوناليسم کرد،بسيار تلاش کرد که حزب کمونيست ايران را باخود همفکر و هم خط کند و نام "کمونيسم "را هم از حزب بردارد.اماعدم موفقيتش در اين امر باعث شد که دست  همراهان خودش را بگيرد و به شکلی توطئه گرانه از حزب جدا شود.

تلاش عبدالله مهتدی در سالهای اخير برای گسترش وتقويت ناسيوناليسم درعمل وشرکتش درکنفرانس امريکا وتبليغش برای اشغال ايران از طرف امريکا،وخود وجريانش را کانديدای استقبال ازارتش امريکا درمنطقۀ کردستان ايران کردن وسياست به نرخ روزش در اَن ايام و در اَرزوی جلال طالبانی ديگر شدن وبه ديپلماسی های روز رو اَوردن واکنون با سبز ها(۲)هم اَوازی کردن،همه برای رسيدن به قدرت و براَوردشدن رويای هميشگی رهبر ملت کرد بودنش است.  

بهروز شاديمقدم  ۲۰۱۰ . ۲ . ۳
http://shadochdt.wordpress.com
shadi_behr@yahoo.de

(۱)- فقط دو گام به پس –از:منصورحکمت - درباره رويدادهای کردستان عراق و نظرات رفيق مهتدی
      
فقط دو گام به پس (متن کامل) کليک کنيد html

(۲) نامه سرگشاده عبدالله مهتدی / کُردها و جنبش سبز

بخشی از مطلب فقط دو گام به پس از:منصورحکمت- درباره رويدادهای کردستان عراق و نظرات رفيق مهتدی


"چرخش رفيق مهتدی بسوی ناسيوناليسم کرد دلايل کاملا متفاوتی دارد. رفيق مهتدی در شرايط "متعارف"، يعنی اگر موضوع مهمی مطرح نباشد، به تئوری، به تاريخ و به روندهای اجتماعی بی اعتنا نيست. عبدالله مهتدی کمونيست است، اما اين آن کمونيسم سنتی و بقول خودش "کلاسيکی" است که تماما بر آموزشهای دست دوم تجربه‌های چين و شوروی بنا شده است. کمونيسمی که به ايدئولوژی و چهارچوب سياسی مبارزه برای طيفی از اهداف غير کارگری و غير سوسياليستی، از دموکراسی بورژوايی تا تعيين حق سرنوشت، تبديل شده و موضوع مستقيم انتقادی بوده است که ما تحت عنوان کمونيسم کارگری مطرح کرده‌ايم. در اين کمونيسم مارکسيسم يک زبان عاريه است. مقولات مارکسيستی سمبلهايی برای سخن گفتن از منافع و اهداف زمينی‌تر غيرکارگری هستند. کارگر و سوسياليسم مقولاتی تجريدی‌اند، اما ملت، پارلمان، سازمان، حکومت، نيرو، اسلحه، ديپلوماسی و نظير اينها خشتهايی واقعی‌اند که عالم سياست را ميسازند.
بعلاوه، خود امر ملی کرد در ذهن رفيق مهتدی يک مساله زنده است که بايد پاسخ بگيرد. منظور من مساله ملتها بطور کلی نيست. مساله ملی فلسطين، تاميل، باسک و يا ملتهای بالتيک اين جايگاه را در ذهن رفيق مهتدی ندارد و او آماده است تا درباره اين مسائل مانند يک ناظر ابژکتيو سخن بگويد. اما مساله کرد مساله خود اوست و در اين زمينه او خود بعنوان يکی از آحاد يک ملت تحت ستم ظاهر ميشود. به اين اعتبار ناسيوناليسم کرد بر نگرش رفيق مهتدی نفوذ بيشتری در مقايسه با رفيق عليزاده دارد. کمونيسم رفيق مهتدی عميقا به ناسيوناليسم آغشته است.
 
دراين ترديد ندارم که برخلاف ابراهيم عليزاده، عبدالله مهتدی به محتوای بحث کمونيسم کارگری توجه کرده و در دوره‌ای، با هر درکی، به آن متمايل شده است. اين نيز قابل مشاهده بوده است که در طول يک دوره چند ساله پس از تشکيل حزب، تحت تاثير عوامل مختلف، کمونيسم عبدالله مهتدی به درجه‌ای تعميق شده و به يک تبيين مارکسيستی‌تر نزديک شده بود. اما بحران خليج و تحولات کردستان متاسفانه به يک چرخش سياسی و احتمالا فکری اساسی برای او منجر شده است. علت اين مساله را بايد موقعيت متناقض فکری رفيق مهتدی و تناقض درونی کارآکتر سياسی‌ای که از خود در ذهن خويش دارد جستجو کرد.

عبدالله مهتدی کمونيستی است که آرزوی ايفای نقشی تاريخی در حيات ملت کرد را در سر دارد. کداميک از اين دو، "مبارز کمونيست" يا "رهبر ملی کرد"، کارآکتر سياسی واقعی او را ميسازد؟ واقعيت اينست که خود او هنوز انتخابش را نکرده است. اين تناقضی است که با خود حمل ميکند. شايد در کمونيسم سنتی بلوک‌ها اين تناقض چندان برجسته نباشد. استالين، مائو، خوجه، حبش، جلال طالبانی در دوره‌ای، و يا حتی سيهانوک نمونه‌هايی از کسانی هستند که خود را سوسياليست ناميده‌اند و در عمل به رهبران جنبشهای ملی و ملت ساز تبديل شده‌اند. اما هر مطالعه دقيق‌تر اين موارد نشان ميدهد که عنصر سوسياليستی در اين شخصيت‌ها تزئينی و عنصر ملی واقعی و مادی بوده است.

اما حتی همين درجه از همزيستی اين دو افق عملی در دوران ما، که جنبش کارگری خود را بيش از پيش در مقابل ملی‌گرايی مييابد، و همينطور در حزب کمونيست ايران بدنبال بحث کمونيسم کارگری، بينهايت دشوار شده است. در طول اين سالها رفيق مهتدی از حل اين تناقض ناتوان مانده است. خود را کمونيست و مدافع کمونيسم کارگری ناميده اما محتاطانه از هر اظهار نظر و ابراز وجود سياسی در درون حزب و بيرون آن که مايه دل کندن و قطع اميد نيروها و شخصيتهای ملی کرد از او باشد اجتناب کرده است. تعقيب دو آينده سياسی متناقض بدون آنکه لااقل يکی تابع ديگری شود غير ممکن است. رفيق مهتدی نيز برای دوره‌ای چند ساله اصل را بر کمونيسم خود قرار ميدهد و دنبال کردن افق رهبری ملی را به وقت آزاد خود و مناسبات غير رسمی خود با محافل کرد حواله ميکند.

 اما اين رويای فرعی بهرحال مهر خود را با التقاطی کردن و نيمبند کردن هويت کمونيستی به زندگی و کار سياسی او ميزند. قلم رفيق مهتدی، تا آنجا که چرخيده است، زياد از موضوع کردستان فراتر نرفته است. يک کلمه راجع به مارکسيسم، کمونيسم، شورا، سنديکا، شوروی، رويزيونيسم، انترناسيوناليسم، دستمزد، روزکار، اعتصاب، قانون کار و نظير اينها در نوشته‌های رفيق پيدا نميکنيم. رفيق مهتدی اگر کمونيست است و اگر به مثابه کمونيست ظاهر ميشود صرفا يک کمونيست مدعی رهبری ملی در کردستان است. در هيچ مقطعی آب پاکی بر دست ناسيوناليسم کرد در درون و بيرون حزب کمونيست نميريزد و حتی تصوير خود را بعنوان ناجی روز آخر اين گرايش و کسی که بالاخره روزی در برابر خط منصور حکمت خواهد ايستاد در حزب و بيرون حزب محفوظ نگاه ميدارد.

برخلاف ابراهيم عليزاده، برای عبدالله مهتدی عدم توافق با "ارزيابی از کومه‌له" دليل کافی برای چرخش سياسی و مقابل قرار گرفتن با مباحثاتی که از لحاظ نظری به انطباق آنها با مارکسيسم واقف است نيست. اتفاقی عظيم‌تر بايد رخ دهد و منافعی وسيعتر بايد مطرح شود تا عبدالله مهتدی "رهبر ملی" بتواند عبدالله مهتدی "مبارز کمونيست" را کنار بزند و ميداندار بشود. اين اتفاق عظيم‌تر در بحران خليج و با رويدادهای کردستان عراق رخ ميدهد.

شروع بحران خليج اين وجه کارآکتر سياسی رفيق مهتدی را بيدار ميکند. برخلاف تصويری که در نوشته آخرش بعنوان يک پوپوليست بد و احساساتی از خود ميدهد، او آدمی با محاسبه‌گری سياسی است. از ابتدا مساله بحران خليج را بعنوان مقدمه‌ای بر تحولات سياسی در کردستان درک ميکند. لحظه موعود برای ايفای نقشی که سالها انتظارش را کشيده است دارد فرا ميرسد. فرصت را نبايد از دست داد. ناگهان بياد مولفه‌هايی ميافتد که حزب بايد "برای آنها در آينده جا باز کند" و به صرافت "دخالت فعال" درمساله کردستان می افتد. هرکس دو نوشته رفيق مهتدی در کارگر امروز را بخواند متوجه يک عدم توازن اساسی در شيوه برخورد به مساله عرب و مساله کرد ميشود. مقاله اول، "پيامدهای منطقه‌ای جنگ در خاورميانه" که در اوج کشتارهای موتلفين در عراق نوشته شده مطلقا در مورد مصائب مردم عرب ساکت است. يک کلمه در محکوم کردن اين کشتار، در تصوير کردن ابعاد آن و يا حتی در مقابله با تبليغات غرب در مورد جنگ در اين نوشته وجود ندارد.

مقاله دوم، برعکس، ميکوشد تصوير هرچه زنده‌تری از مشقات مردم کردستان و فاجعه آوارگی کرد ترسيم کند. اما از اين مهم‌تر اينست که در همان مقاله اول رفيق مهتدی يک مشغله مهم خودش را به نمايش ميگذارد. در بند آخر اين نوشته، رفيق مهتدی در يک پاراگراف پر پيچ و تاب خواننده را متوجه نقشی ميکند که آمريکا ميتواند در حل مساله کرد، و بويژه طرح آن در کنفرانس خاورميانه، ايفا کند. از همان مقاله کاملا مشهود است رفيق مهتدی رهبر ملی در شروع بحران خليج سکان را فيالحال بدست گرفته و هويت کمونيستی، درد کمونيستی، متد تحليل کمونيستی و فراخوان کمونيستی را فيالحال بايگانی کرده و در مورد کردستان عينا با مقولات ديگر رهبران ملی کرد سخن ميگويد و مشغله ها و توهمات و توقعات همانها را به نمايش ميگذارد.

رويای قديمی تبديل شدن به رهبر ملی، در يک تلاقی سياسی و اجتماعی مهم عبدالله مهتدی را عملا در صف ملی‌گرايی کرد قرار ميدهد. بنظر من رفيق مهتدی هنوز به زعم خود در چهارچوب کمونيسم قرار داشته است. اما اشکال کار روايت رفيق مهتدی از کمونيسم است. اين روايت را در اين نوشته اخير ديديم. کمونيسمی که برای تبديل شدن به رهبر توده‌ها به رنگ آنها در ميايد، برای رهبری ملت ملی‌گرا ميشود، برای حفظ خود سازش طبقاتی را تبليغ ميکند، قدرت آتش احزاب و نه نيروی طبقات را نيروی محرکه در صحنه سياسی ميداند، برای قدرت از بالا تلاش ميکند، در ازاء "دوستی" و "جواز فعاليت"، نيروی کارگر را بعنوان "بخش راديکال" به جنبش ملی تقديم ميکند و کارگر را به سازش با بورژوازی خودی فرا ميخواند.اين کمونيسم به اندازه کل تجربه رويزيونيسم "کلاسيک" است. رفيق مهتدی با گامی که در صحنه سياسی به عقب برميدارد ناگزير است در عرصه نظری نيز به همين کمونيسم "کلاسيک" و تبيينهای مرده و ورشکسته آن عقب بنشيند. دفاعيه رفيق مهتدی از جهت‌گيری سياسی‌اش بناگزير نه به مارکسيسم وکمونيسم کارگری، بلکه به پيش پا افتاده‌ترين و مردودترين روايت‌های پوپوليستی متوسل ميشود.

بنظر من رفيق مهتدی انتظار برخورد انتقادی شديد ما را به اين چرخش سياسی خود نداشت، چرا که مباحثات ما در مورد کمونيسم کارگری را حتی از نظر خود ما جدی فرض نميکرد. برای او اينها سخنان زيبای مارکسيستی برای روزهای صلح‌آميز و تزئين ظاهر عقيدتی حزب بوده‌اند و تصور ميکرده است که برای ما هم چنين است. اما اگر کسی فقط خط رسمی اين حزب را دنبال کرده باشد بايد انتظار داشته باشد که موضع رنجبرانی درقبال جنبش مردم کردستان عراق برای اين حزب قابل هضم نباشد و بالاخره کسی چيزی در انتقاد بگويد. در غياب عکس العمل دفتر سياسی، رفيق مهتدی ميتوانست روزهای انقلاب عراق را در همبستگی با اپوزيسيون ملی سپری کند و سپس به موقع، پس از عادی شدن اوضاع، به صندلی کمونيستی خود در حزب و فراکسيون کمونيسم کارگری رجعت کند.

جزوه انتقادی من به قطعنامه‌های رفيق مهتدی، نورافکن را روی ايشان انداخت و امکان اين رفت و برگشت بی سر صدا و مقطعی را از ايشان گرفت. رهبر ملی فرصت بازگشت به گوشه فرعی خود را پيدا نکرد و از همان ميان راه ناگزير به پاسخگويی شد. اذعان ميکنم که در مقايسه با آنچه در اين دوره و زمانه رهبران ملی دارند راجع به مارکسيستها ميگويند، نوشته رفيق مهتدی در پاسخ من با همه عقب ماندگی و تحريکات غيرسياسی اش هنوز بايد متين و موقر تلقی بشود.

مشکل اينجاست که رفيق مهتدی از جمله با همين برخورد نشان داد که تحقق رويای ايفای نقش بعنوان يک رهبر با نفوذ ملی در توان او نيست. اولين شرط قرار گرفتن در راس جنبش توده‌ای بيان صريح منافع طبقاتی و تداعی شدن با نقد اجتماعی طبقه خاصی است. اگر کسی ميخواست چپ بماند و در جنبش اين دوره کردستان عراق رهبر شود اتفاقا ميبايست اختلافات خود را با رهبری سنتی جنبش ملی برجسته کند. بايد در برابر سنت ملی‌گرايی نمايندگی انتقاد کارگری و افق مستقل طبقه کارگر رو به عروج کردستان را برعهده ميگرفت. بايد در جدال با توهمات و خوشباوريهای ملی پا به ميدان ميگذاشت. بايد طاقت ميداشت چند ماهی خلاف جريان بنظر برسد. بايد با رهبری سنتی و راه حل‌های از بالا تداعی نميشد و سر مردم را به کنفرانس خاورميانه گرم نميکرد.

بايداعلام ميکرد که رهبری سنتی و بند و بستهای از بالای آنها را قبول ندارد. بايد توده مردم و در درجه اول کارگران را از خوشباوری به مواعيد آمريکا و احزاب ملی برحذر ميکرد. بايد شهامت ميداشت با هژمونی افق ملی، با شکل مبارزه پيشمرگانه و تاکتيک تصرف مناطق نفت‌خيز، مقابله کند. بايد در مورد قيام برای استقرارحکومت جبهه به مردم هشدار ميداد. بايد طرح منطقه امن را افشاء ميکرد و خودآگاهی طبقاتی و انترناسيوناليستی کارگر کرد را تقويت ميکرد.

با پيام همبستگی به رهبران موجود و توضيح مواضع خود به آنها، با شريک شدن در توهمات و ذوق زدگی‌هايشان و با رفتن به استقبال حکومت آنها کسی رهبر آلترناتيو مردم نميشود. مارکسيسم و همه اصول آن درست مال همين روزهاست و متاسفانه درست در همين روزها، روزهای تعيين تکليف طبقات، است که کمونيسم نوع "کلاسيک" رفيق مهتدی دست از اين اصول ميکشد. همين اپورتونيسم، انزوای عملی اين نوع کمونيسم و بيکلاه ماندن سر آن در تقريبا تمام تلاقی های مهم سياسی را توضيح ميدهد.

خلاصه کلام،چرخش عبدالله مهتدی به سمت ناسيوناليسم کرد ناشی از نگرش غير مارکسيستی و کم عمق او به کمونيسم از يک سو و تناقضات شخصی او در انتخاب کارآکتر سياسی خويش از سوی ديگر است. اما او با اين چرخش تنها به يکی از نمايندگان سياسی و سخنگويان گرايشی تبديل شد که، مستقل از او و انتخابهای فکری و سياسی او، در حزب و از آن مهمتر در صحنه اجتماعی وجود دارد و با جديت و بلاغت بيشتری نمايندگی ميشود.امروز بنظر ميرسد که جلب اين پايگاه به حمايت از خود ديگر هدف آگاهانه رفيق مهتدی است                                                                                 
                                                             فقط دو گام به پس - منصور حکمت درباره رويدادهای کردستان عراق و نظرات رفيق مهتدی ١٩٩١

February 08, 2010

موسی فرهمند:نقد سوسیال- لیبرالیسم مرتضی محیط (بخش اول)

التقاطی گری با رگه های کمرنگ از مارکسيسم و تمايل آشکار به گرايش ليبراليسم بورژوايی در انديشه دکتر مرتضی محيط، در شرايط امروز نمی تواند ضربه ای مهلک به جنبش اعتراضی توده ای و کارگری وارد سازد. ضربه ای مهلک از اينرو که ايشان با داشتن يک تريبون تبليغی – ترويجی    ( تلوزيون پيام افغان) و البته مخاطبان زياد که طی ساليان دراز گذشته با ماسک مارکسيسم و چپ بر چهره ، برای خود دست و پا کرده است.
البته جای خوشوقتی است که ايشان را ( فعلا) با جنبش کارگری سروکاری نيست، گرچه گاهی آنها را با لحن تحقير آميز "طبق طبق شدن" - که البته منظورش متشکل شدن آنها است- مورد نوازش!؟ قرار می دهد، - سخن پراکنی روز ۵ ديماه ۸۸ – اجالتا تسويه حساب با آنها را به دليل طوفان اعتراضی جنبش توده ای مردم، که البته خود مرکب از توده های کارگر ، دانشجو( که اکثريت آنها فرزندان کارگران و زحمتکشان هستند) معلمان، پرستاران ( که ايضا اينان نيز خود مزد بگير و فروشندگان نيروی کارند) و ديگر اقشار تهی دست جامعه اند ، حسابرسی از آنها را به بعد موکول کرده است. که صد البته از اين بابت بايد به خدا، همان خدايی که او در پايان سخنرانی ها خود ما را به آن می سپارد پناه برد. ؟!
دکتر محيط در اين شش ماه گذشته پس از انتخابات غرق در اوهام ليبرالی خود به آنچنان موضع ضد انقلابی و بعضا ارتجاعی افتاده است که هر انسان منصف و انديشمندی را به شک می اندازد که اين آدم شارح و "مفسر" مارکس چرا در اردوی ليبرال های بورژوا خيمه زده است؟ آقای دکتر در يکی از فرازهای سخنرانی خود در تقابل با شعار پايانی بيانيه مانيفست که مارکس مِی گويد: "کارگران جهان متحد شويد" آشکارا آنرا توهم دانسته و با استناد به اينکه در جريان جنگ ويتنام اتحاديه های کارگری آمريکا در پشتيبانی از سياستمداران و نظاميان آمريکا و کمک به آنها ، آنها را تشويق می کردند که شکم کارگران و اعضای جنبش آزاديبخش ويتنام را پاره پاره کنند، و از اين قضيه نتيجه می گرفتند که اتحاد کارگران جهان اوهام و غير واقعی است. اينکه چگونه يک استنتاج ماترياليسم تاريخی و رسالت تاريخی جهانی طبقه کارگربه يک موضعگيری اتحاديه ای در يک مقطع تاريخی ( تازه آنهم از سوی رهبران راست و يا اتحاديه های زرد آمريکا) به توهم تقليل می يابد، و هم البته با آناتومی مارکس از روابط توليدی سرمايه داری و مناسبات اجتماعی نشأت يافته از آن که طبقه کارگر را با رقابت و تمهيدات ديگر اتميزه می کند و از هم منفرد می نمايد و الزاما و جبرا طبقه کارگر آن جامعه ( در وهله اول) به علت موقعيت اجتماعی و طبقاتی خود و منافع مشترک به سوی اتحاد و همگرايی می برد و اين در روند مبارزه طبقاتی امری اجتناب ناپذير است، نفی اين اتحاد وهن نظريه مارکس و انگلس نيست؟

آقای دکتر اکثر اوقات که سخنرانی خود را آنجا ها که گريز به مارکس و انگلس می زند، آن بخش هايی که آنها به ماترياليسم تاريخی و رويش کمونيسم که نقد راديکال و ريشه ای و انقلابی جامعه را استنتاج می کنند، سکوت می کند، يا سرسری از آن رد می شود. چرا، چون در تحليل ماترياليسم تاريخی به کمونيسم، آن جنبش واقعا موجود که خواهان تغيير انقلابی و راديکال جامعه است و نيروی محرکه آنرا طبقه کارگر و مبارزه طبقاتی می داند می رسد ، و صد البته که دکتر ليبرال رفرميست ما نه انقلاب را قبول دارد و نه طبقه کارگر را برای انقلاب کردن. طبقه کارگر بايد به شيوه آنارکوسنديکاليست ها بصورت فردی يا "طبق طبق" (به تعبيری ديگر) در جنبش حضور يابند و با رهبری مير حسين موسوی و حجت اسلام کروبی و سيد محمد خاتمی با بيانيه مطالبه محور آقای سحابی و کمپين يک ميليون امضا در دست به عنوان منشور مطالبات پايه ای ، در جنبش سبز شرکت کنند. حضور کارگران به صورت متشکل دانشجويان و زنان و معلمان بصورت تشکل های مستقل يعنی کشک . و مطالبات کارگران و دانشجويان و زنان و ديگر اقشار زحمتکش جامعه در اول ماه مه ۱۳۸۸ که در بيانيه آنها به مناسبت اين روز صادر شد يعنی پشم؟! ( راستی مگر چنين بيانيه ای با هزينه ۱۵۰ نفر دستگيری در پارک لاله در روز اول ماه مه صادر وعملياتی شد؟) نه! اين در قاموس پزشک ما جايی ندارد ، اما بيانيه "مطالبه محور" سحابی ليبرال ( که اصلا در جنبش اعتراضی مردم ديده نشده)، چراغ راهنمای آقای دکتر ماست و بسيارو به ندرت ديده شده که دکتر عزيز ما از کتاب های سه گانه مارکس که به تريلوژی شناخت موقعيت طبقات و مبارزه طبقاتی ، ماهيت طبقاتی دولت ، و پذيرش نقش هژمونی طبقه کارگر در انقلاب اختصاص دارد و سه گانه مارکس برای مبارزه طبقاتی و نقش طبقات در انقلاب معروف است بپردازد و يا نقل قول بياورد . اين سه کتاب، مبارزه طبقاتی در فرانسه، هجدهم برومرو جنگ داخلی در فرانسه ، ، که به مبارزه طبقاتی در فرانسه که از سال ۱۸۳۰تا ۱۸۷۱ کمون پاريس می انجامد. در اين سه اثر سترگ مارکس به نقش دو طبقه اصلی جامعه سرمايه داری، يعنی طبقه کارگر و بورژوازی در انقلاب پرداخته . جايگاه و مواضع و نقش آنها را در انقلاب بورژوايی اين دوره کالبد شکافی می کند. اين انقلابات که بين طيف های مختلف بورژوازی فرانسه صورت می گرفت و بورژوازی رهبری آنرا به عهده داشت ، طبقه کارگر نقش ارتش توده ای بورژوازی و پشتيبان آنرا بعهده داشت ، نه انقلابات اجتماعی که ساختارهای اقتصادی- اجتماعی جامعه را هدف داشته باشد بلکه انقلابات سياسی بود که دولت از دست يک طيف بورژوا به دست ديگری افتاد. طبقه کارگر به علت نقش برجسته ای در اين انقلابات بازی می کرد هم خواهان مطالبات سياسی و هم خواسته های اقتصادی اجتماعی داشت. در واقع پرهيبی از مطالبات اقتصادی- اجتماعی و سياسی در مخيله و تصورات خود داشت و انتظاراين را داشت که در هر پيروزی اين خواسته های آن توسط دولت مستقر تحقق يابد. بعد از پيروزی حزب نظم معروف به پرچم سه رنگی ها – شبيه پرچم امروز فرانسه – و بورژوا ليبرال ها. کارگران با پرچم آنروز در يکی از ميدان ها ی پاريس تجمعی اعتراض آميز برگزار کردند و خواستار مطالبات خود بودند، و چون هنوز درک روشنی از تصورات و ذهنيات خود نداشتند، با وجود اين تصميم گرفتند تا از دولت بخواهند تا تغييراتی در جهت رفاه و آسايش فراهم کنند و قرار شد که خواسته های خود را با کمک های مالی که برای امورات دولت جمع آوری کرده اند به دولت تقديم نمايند. آن زمان محل استقرار اعضای دولت شهرداری پاريس بود. کارگران بطور جمعی بسوی شهرداری برای تقديم کمک مالی و مطالبات خود حرکت کردند. در بين راه با تحرک دولت و اعلام اينکه کارگران برای تصرف شهرداری و ساقط کردن دولت انقلابی در راهند، نيروهای انتظامی و گارد ملی که يک شبه ارتش و از خود کارگران و زحمتکشان توسط دولت تسکيل شده بود،به روی کارگران آتش گشودند و عده زيادی از آنها را کشته يا زخمی کردند. مارکس می نويسد خون کارگران با پرچم هايی که در دستشان بود آغشته شد و به رنگ قرمز در آمد. از آن پس پرچم سرخ نماد پرچم مبارزاتی کارگران گرديد و همچنين کارگران با ديدن اجساد هم طبقه ای هايشان که با گلوله های بورژوازی که بجای تحقق خواسته های آنها در خون غلتيده اند فرياد بر آوردند " انقلاب مرد زنده باد انقلاب". آيا اين شعار که بر گرفته از "شاه مرد زنده باد پادشاه" که اشاره به مرگ يک شاه در انگلستان که در سالهای دور رخ داده بود ، دارای قرابت همزمانی اند يا اينکه نه؟

اين شعارها نه همزمانی که در زمانی اند؟ يعنی اينکه شعار "انقلاب مرد زنده باد انقلاب"با وجود اينکه بر گرفته از شعار قبل از خود است اما در يک زمان ديگر به مناسبتی ديگر و تحت شرايط معين ديگر و در رابطه با تحقق خواسته ها ی طبقاتی يک طبقه معين و با تغيير دادن يک پرچم به رنگ خون حاملين آن داده شد.

آيا اين شعار مبين دوران ديگری از انقلابات نه با رهبری بورژوازی بل با رهبری طبقه کارگر نيست؟آيا اين شعار به نوع ديگری از انقلابات آتی با محتوای تغييرات اجتماعی و آنهم با رهبری طبقه کارگر در جوامعی که نظام توليدی مستقر در آن سرمايه داری است، تعين نمی بخشد؟ آيا در اين روز(۱۸۴۸)ايمان کارگران نسبت به تعلق خاطر به بورژوازی و چشم داشت از آن برای تحقق خواست های اقتصادی- اجتماعی خود تير باران نشد؟ آيا اين روز و اين شعار تضاد طبقاتی آشتی ناپذير بين دو طبقه اصلی جامعه بورژوايی را آشکار نکرد؟ و ده ها سوال ديگر.

اگر اين است پس چه اصراری است که رواق نشين عصر فئوداليسم و منبر گردان اشرافيت مالی ما را از خواب اصحاب کهف بيرون نياورده و همچنان در بوق رهبری بورژوا ليبرال بر انقلاب برای تحقق "استقلال آزادی عدالت اجتماعی"می دمد و طعنه آميز بر چپول با دو انگشت اشاره به صورت شاخ   (ادائی که دکتر ما بهنگام نام بردن از چپ ها به بالای سر می برد) همچون "شيران علم" می تازد که چرا بورژوازی عزيز را از رهبری و صدور جنبش های اجتماعی در جامعه ی کاملا شبيه سال ۱۸۴۸ آلمان و نه فرانسه و انگليس آن زمان ، به زير می کشد. دکتر ما فاصله يک قرن و نيم بين ايران امروز و آلمان آنروز را نمی بيند و همچنان می انگارد و تحليل! می کند که شما چپول های امروز همچون سوسياليست ها حقيقی آلمان ۱۸۴۸ بايد نوک تيز حمله تان را متوجه اشرافيت فئودال و زميندار حاکميت بگذاريد و با رهبری و همراه با بورژوازی عليه استبداد فئودالی و سلطنت مطلقه آلمان مبارزه کنيد تا "عدالت اجتماعی" به دست آيد. البته به دکتر ما حرجی نيست ، چون نقل است که اصحاب کهف قرن ها در خواب بودند ، دکتر ما اما اگر ده سال اول دوران کودکی و نوجوانی او را به حساب نياوريم فقط شش دهه و اندی در خواب بوده است و امروز غران و نفير کشان بر "چپول" نادان و شاخ دار می تازد.

ماهمه شيريم، شيران علم     حمله مان از باد باشد، دم به دم   - مولوی

بگذار خاطره ای برايتان تعريف کنم.

در يکی از تعطيلات عيد با دو اتوبوس قريب به صد نفر برای گردش با خانواده ها و دوستان به شيراز رفته بوديم. يک روز برای ديدن تخت جمشيد و پاسارگاد بود. من و محمد حسين نويسنده کتاب "يک قرن مبارزه طبقاتی در ايران"در جلو اتوبوس در کنار هم نشسته بوديم و يکی از دوستان که سخت طرفدار انديشه ها و نظرات دکتر بود کنار ما در صندلی مجاور. او جامعه ايران و شيوه توليد حاکم بر آن فئودالی و مرحله ی انقلاب را بورژوا- دمکراتيک می دانست. وقتی که کلی از جاده را پشت سر گذاشته بوديم، وارد يک جاده فرعی شديم که حدود پانزده زن و مرد و بچه روستايی سوار بر الاغ با بارو بنه از عرض جاده می گذشتند و اتوبوس برای لحظه ای توقف کرد. در آن موقع آن دوست با اشاره به آن روستاييان يا شايد افراد يک عشيره، رو کرد به محمد حسين و گفت با اين جماعت می خواهيد انقلاب سوسياليستی کنيد؟ محمد حسين  گفت:آقا چطور شما همين چند لحظه پيش که از کنار پالايشگاه و پتروشيمی و کارخانه آزمايش سازنده لوازم خانگی می گذشتيم ،آنها را نديديد ، اما اين چند نفر روستايی و عشاير را ديديد؟

حجت اين دوست برای تحليل ساختار اقتصادی اجتماعی جامعه ايران و مرحله انقلاب آن بود و البته شهر شوشتر سال ۵۷ که دکتر محيط از زندان آزاد شده و به آنجا رفته بود. دليل بر عدم استقرار شيوه توليد سرمايه داری و شيوه مسلط بر جامعه بود. اين شيوه نگرش و استدلال مصداق همان ضرب المثل" درخت را ديدن و جنگل را نديدن" است. تحليل ساختار اقتصادی اجتماعی يک جامعه و مناسبات توليدی حاکم بر آن احتياج به تحقيق و کنکاش فراوان آمار ، پژوهش، ترکيب جمعيتی شهر نشين، توليدات کالايی بازار و ده ها فاکتور ديگر دارد که مطمئنم آقای دکتر اينها را خيلی بهتر از من می داند. از يک گشت و گذار ساده و يا زندگی کردن در يک شهر با مناسبات سنتی و تحقيقات ميدانی بدست نمی آيد. بحث در اين مورد بماند برای بعد.
چرا آقای دکتر از بحث در مورد طبقه کارگر طفره می رود و بسيار کم و در جايی با تحقير و طعنه"طبق طبق" از آن ياد می کند. دکتر تا کنون از نقاط ضعف ها و نقاط قوت، نه از موقعيت اجتماعی نه از خواسته ها و مطالبات آنها ، نه از تشکيلات آنها ، نه از نيازها ، مبارزات دست آوردها شکست ها ناکامی ها ، تعويق دستمزدهای آنها

(به مدت طولانی)، نه از فقرو رنج و مصائب آنها، نه از اندوه ها ، افسردگی ،      حوادث ناشی از کار ، کمی دستمزد بخور و نمير آنها،نه آسيب های اجتماعی آنها ، نه از کودکان کار و خيابان ، نه از زنان تن فروش خيابانی ، نه از کارتن خواب ها، نه از خط فقر نه از خودکشی بواسطه فقر و نه از دختران فراری ، نه از مصائب زنان و نه از بی حقوقی آنها ، نه از قتل های ناموسی نه از ختنه دختران و ... و ده ها اندوه و مصائب ديگر اقشار تهيدست جامعه و حاشيه نشينان ، کارگران کوره پز خانه و ... بطور حتی مختصر صحبت نکرده و هر از گاهی تنها نامی به تناسب بحث از آنها برده است.چرا؟

به راستی آيا آقای دکتر درد و رنج واقعی کارگران کشت و صنعت نيشکر هفت تپه وقتی فرياد بر ميدارند " کارگر هفت تپه ايم گرسنه ايم گرسنه ايم" مفهوم گرسنه ايم را می داند. آيا صدای اندوه و درد و رنج و اعتراض به وضعيت زندگی و معيشت صدها هزار کارگر گرسنه و شرافتمند را که به خاطر کمی دستمزد و نپرداختن ماه ها همين دستمزد ناچيز، فرياد اعتراض بر آورده اند را می شنود؟ اين مثنوی هفتاد من است. اجازه دهيد پاره ای از علل را جويا شويم.

تبيين بحران ساختاری نظام سرمايه داری
بررسی وجود و چگونگی بحران ساختار نظام سرمايه داری ، امری مربوط به دواير دانشگاهی نيست. گرچه اين روزها پژوهش پيرامون آن عمدتا توسط افرادی انجام می شود که در دانشگاه ها مشغولند، مسئله اما به شرايط عينی نظام سرمايه داری و عرصه مبارزه طبقاتی بر می گردد. اتخاذ استراتژی و تاکتيک انقلابی توسط جنبش کارگری و سوسياليستی، نيازمند ارزيابی واقع بينانه ای از اين شرايط عينی است.

لازم به توضيح نيست که درک چگونگی بحران ساختاری در کشورهای صنعتی سرمايه داری – بويژه ايالات متحده- پيش شرطی برای ارزيابی از شرايط و امکانات مبارزه پرولتری در جوامع پيرامونی در اقتصاد جهانی نيز هست. بورژوازی نه به لحاظ علمی مسلح به نظريه ای کار آمد در مورد درک ديناميسم توسعه سرمايه داری و در نتيجه، بحران ساختاری آن است.و نه از نظر ايدئولوژيک چيزی جز سردر گمی در مورد مسير حرکت جامعه در اختيار کارگران و زحمتکشان می گذارد. اين مسئله ايضا در مورد رفرميست ها و انديشمندان ليبرال با مشاطه گری چهره بورژوازی و جابجايی علل بحران ساختاری با ترفند توسل به مارکس ، صدق می کند. اما تجربه عينی هر کارگر صنعتی به او می آموزد که سود آوری سرمايه  انگيزه اصلی توليد در نظام سرمايه داری است.طبعا انکار و يا تحريف همين واقعيت تجربی ساده است که نظريه پردازان بورژوازی را از دسترسی به يک نظريه صحيح باز می دارد. نه با حذف سود آوری به عنوان انگيزه اساسی توليد سرمايه داری بلکه انتقال آن به حوزه دوران( گردش) و مبادله در بازار ، سود آوری در حوزه توليد که عرصه مبارزه طبقاتی و رويارويی دو طبقه اصلی جامعه – پرولتاريا وبورژوازی- است را به حاشيه رانده " و برنامه ريزی و سازماندهی صحيح" با حفظ مناسبات توليدی سرمايه داری را جايگزين مبارزه ضد سرمايه داری طبقه کارگر می کنند. تشابه اين نظريه ها با نظريه نئو کلاسيک ( اقتصاد خرد) که با سود همگونه بر خورد می کنند که در جوامع ما قبل سرمايه داری برخورد می شد ( مثلا سود بعنوان "بهره") و يا آنرا ناشی از "سهم سرمايه" در توليد می دانستند. قدری پوشيده است ولی در کنه خود اين نظريات استثمار نيروی کار در روند توليد را نفی می کند. ( گرايشات سوسيال دمکراتيک و رفرميستی)

"در تقابل با اين مکاتب بورژوايی اقتصاد، مجموعه نظری مارکس قرار دارد که از جايگاه اجتماعی طبقه با کاربرد شيوه تاريخی ( ماترياليسم تاريخی) و تحليلی ( ديالکتيک) به نقد انديشه ای جامعه سرمايه داری می پردازی که امری حول نقد اقتصاد سياسی سازمان يافته است. مارکس توضيح داد که يک طبقه اجتماعی تنها زمانی استنتاجاتی را خواهد پذيرفت، که وجودش را بعنوان يک طبقه تهديد نکند. در نتيجه مارکس معتقد بود که تنها پرولتاريا است که می تواند – و برای رهايی خويش بايد – به نقد انديشه ای اقتصاد سياسی و جامعه سرمايه داری دست يازد"نشريه نگاه فرد موزلی( کانون پژوهشی نگاه)
اما درک و نقد ريشه ای از جامعه سرمايه داری از جانب پرولتاريا تنها در فرايند مبارزه طبقاتی و از طريق کسب دانش می تواند انجام پذيرد. امروز گرايشات رفرميست و سوسيال دمکرات به نظرياتی برای توضيح بحران و دفاع از نظريه " نوسازی روابط اجتماعی" از طريق اصلاحات و توسل و دست يافتن به کمک از قدرت دولتی، تا اين اقتصاد- که توسط سرمايه داران سازمان داده و هدايت می شود- را به اقتصادی که توسط دولت هدايت می گردد تبديل کنند و "دولت دمکراتيک" را برای تحول سرمايه داری در جهتی که به نفع کارگران باشد عمل کند و "عدالت اجتماعی" و "دمکراسی"را برقرار نمايد پيشنهاد می کنند و خاک به چشم کارگران بپاشند. اينان امروزه نظرياتی برای توضيح بحران ساختاری چون "کمبود مصرف" بحران عدم تعادل در دو بخش اقتصاد (بخش توليد کالاهای سرمايه ای- ابزار توليد يا توليد وسائل توليد- و بخش توليد کالا برای مصرف) يا"عدم تناسب عرضه و تقاضا" ( نظريه آقای پل سويزی و دکتر محيط) و ... که خارج از عرصه توليد،ارائه می شود، جنبش کارگری و سوسياليستی را به بيراهه بکشانند.

مارکس در جلد دوم کتاب "سرمايه" تمام اين نظريات را بررسی می کند و بعنوان عاملين رکود احتمالی اقتصاد می پذيرد. اما تفاوت اساسی بين اين نظريات و نظريه" گرايش نزولی نرخ سود" در اين است که آن نظريات صرفا امکان بحران را مطرح می کنند در حالی که نظريه" نزول نرخ سود" الزام آنرا.آنها بحران مربوط به حوزه بازار را مطرح می کنند ، در حالی که گرايش نزولی نرخ سود ، بحران مربوط به حوزه توليد را.آن نظريات، توجه به مسائلی دارند که سرمايه مالی تجارعمده فروش، واسطه گرهای بازاری. و نظريه " نزول نرخ سود" متوجه روابط کارگر و سرمايه دار در فرايند توليد صنعتی است. (فرد موزلی نشريه نگاه کانون پژوهشی نگاه)

بعنوان علل بحران در بين جريانات "سوسياليستی"رايج و غالب بود، اما از سالهای دهه ۱۹۷۰ به بعد حرکت مستمری در جهت احيا نقد اقتصاد سياسی مارکس،نظريه ارزش کار و گرايش نزولی نرخ سود که از سوی تجديد نظر طلبان بين الملل دوم همچون ردولف هيلفردينگ، کائوتسکی اتوبائر روبرو شده، بعنوان بخش وسيعی از جنبش بازگشت به مارکس در جريان بوده است. رکود جهانی در سال های ۷۵- ۱۹۷۳ علاقه وسيعی را به نظريات بحران سرمايه داری – بويژه گرايش نزولی نرخ سود" به وجود آورد.

نظريه گرايش "نزولی نرخ سود"مارکس به بحران ساختاری در نظام توليد سرمايه داری به آن بخش از شيوه توليد سرمايه داری- که رابطه انسانها با يکديگر- (روابط اجتماعی توليد) را مد نظر دارد و نشان می دهد که چگونه منطق انباشت سرمايه به شرايطی می انجامد، که برای خروج از آن بايد روابط اجتماعی توليد را اساسا دگرگون کرد.

در اينجا قصد ورود به تبيين بحران ساختاری سرمايه داری، علل آن و تاثيربر شرايط اقتصادی، اجتماعی، سياسی و فرهنگی جامعه را ندارم. تنها يک موضوع خاص را از اين اشاره مختصر به بحران ساختاری و تاويل و تبيين آن از سوی پاره ای از نخبگان و اصحاب آکادميک با توجه به جايگاه طبقاتی آنها دارم. آقای محيط با توجه به ديدگاه ليبرالی خود، با استفاده از نظريات پل سوئيزی در مورد بحران ساختاری آن را بر خلاف نظر مارکس که بحران ساختاری جامعه سرمايه داری را"گرايش نزولی نرخ سود" می داند و آنرا در جلد ۳ کاپيتال به وضوح و روشنی و با روش ديالکتيک و علمی تبيين نموده، "مصرف مکفی"ميداند،علتيکه درحوزه ی بازار يا دوران بوده و نه الزام و ضرورت آن را.( برای اطلاعات دقيقتر قضيه نگاه کنيد به کاپيتال جلد ۳ بخش۳ نظريه علمی بحران ساختاری سرمايه داری ديويد يافی و تبيين بحران سرمايه داری بازنگری سرمايه داری بازنگری مارکسيستی نظريه بحران" نوشته کرين هارمن ترجمه جمشيد احمدپور نشر نيکا)

اما چرا آقای محيط نظريه "مصرف نامکفی" ی پل سوييزی و پل باران را قبول دارد و نه نظريه "گرايش افولی نرخ سود" را؟ اين بر می گردد به جايگاه طبقاتی و بنيادهای نظری او. چرا که:

اولا او يک ليبرال و سوسيال رفرميست است و ديناميسم جامعه را از نه مبارزه طبقاتی بلکه رفرم و تکامل تدريجی( اولوسيونيسم) ميداند، همان نظريات تجديد نظرطلبان بين الملل دوم چون هيلفردينگ، کائوتسکی و اتوبائر.

تاکيد بر مصرف نا مکفی بمثابه عامل بحران همواره بين اقتصاددانان مارکسيست شرق و غرب دارای هواداران پروپاقرص بوده است. در شوروی وارگا ،  در غرب در سال های اخير

پل باران و پل سوئيزی از جمله هواداران مشهور اين نظريه " مصرف نامکفی" بوده اند آنها در سرمايه انحصاری ماهيت پويايی سرمايه داری را مورد ترديد قرار می دهند و آنرا ناشی از نامکفی بودن مصرف در اين نظام اجتماعی می دانند. آنها استدلال می کنند:

"گرچه نتيجه گيری های مارکس در باره سرمايه داری پويا و شکوفايی رقابتی که در زمان مارکس حاکم بود، صحيح است، اما با سلطه سرمايه داری که نظامی ايستا و متمايل به رکود است، می بايست نظريه ای تازه ای تدوين شود، کاری که آنها در "سرمايه انحصاری" معتقد به انجام آن می باشند."- همان منبع قبلی -  يافی –
در حالی که از نظر مارکس در تحليل بحران ، بالا رفتن ترکيب ارگانيک سرمايه و کاهش نرخ سود، که موجب وقفه در انباشت سرمايه می گردد، دارای اهميت بنيادی است. ( جلد ۳ سرمايه)

"عدم تناسب عرضه و تقاضا" ، "عدم تناسب درتوليد وتوليد وسائل توليدکالا ها و وسائل مصرف" ،"مصرف نامکفی" و ... ، وجه اشتراک همه مفهوم های فوق " قانون های عام حرکت سرمايه داری" است که مارکس در "سرمايه"  در مورد سرمايه داری پيشرفته، نشان داده است. اين نظريه پردازان ، تضادهای توليد سرمايه داری ، نه در خود فرايند توليد  ،"بلکه در قلمرو ايدئولوژيک سياسی و فن شناسی" قرار دارند. به نظر من آنچه طرفداری آقای محيط  را از نظريه "مصرف نامکفی" پل سوئيزی و پل باران می کشاند جنبه ايدئولوژيک سياسی دارد. چرا که تمسک آقای محيط به نظريات مارکس در سخنرانی ها و تحليل های او بيشتر آن جنبه هايی را در آثار مارکس می آويزد که غايب موقعيت طبقه کارگر و مبارزه طبقاتی ، هژمونی طبقه کارگر در انقلاب و کسب قدرت سياسی ( اگر اصلا کسب قدرت سياسی را قبول داشته باشد) بوسيله انقلاب (اگر اين را هم قبول داشته باشد) و خلاصه آنچه مربوط به تضاد پرولتاريا و بورژوازی است ، در آن کاملا مشهود است، از يکسو و از سوی ديگربيشتر آن جنبه هايی بطور انتزاعی بی ارتباط به ماهيت و جنبه واقعی و عينی برجسته می شوند که مثلا مارکس اشتباه کرده ، ( البته بی ذکر علت های "واقعی" يا "غير واقعی" آنها) . به آنها خواهيم پرداخت.
در مورد بحران به اين علت " مصرف نامکفی" يا "عدم تناسب عرضه و تقاضا" مورد تاييد قرار می گيرد که به "حوزه بازار" می پردازد و نزول نرخ سود به حوزه توليد و روابط توليد و روابط توليدی که در آن به مبارزه صريح و آشکار نيروهای مولده و مناسبات توليدی ، کارو سرمايه، کارگر و سرمايه دار، می پردازد و آقای دکتر آنرا خوش ندارد، چرا که دکتر به تضاد خلق و امپرياليسم ، خلق و استبداد آخوندی فئوداليته، خلق و حکومت فئودال و حکومت پيشا سرمايه داری و بر قراری عدالت اجتماعی !؟ دل خوش دارد و با تسبيح چينی به ذکر آن می پردازد. موضوع را روشنتر کنيم.

در عرصه توليد آنگاه که نرخ سود به شدت به سوی افول می رود و جامعه دچار بحران می شود طبقه سرمايه داربرای جبران افول نرخ سود، به مهمتريم مولفه های اين بحران که نقش تعيين کننده دارد حمله ور می شود، اين عامل تعيين کننده کارگران و مزد بگيران است.

-استراتژی برخورد موسسات سرمايه داری با معضل نزول نرخ سود

موسسات سرمايه داری در برخورد با معضل افول نرخ سود ، علاوه بر افزايش سريع تر قيمت کالا ها شان دست بکار استفاده از استراتژی های ديگر نيز می شوند.

۱ – مهمترين اينها ، تلاش در تقليل دستمزد کارگران با کاهش مستقيم دستمزد ها و با انتقال فعاليت هايشان به مناطقی از جهان است ، که دستمزدها قليل هستند و تلاش برای افزايش نرخ سود از اين طريق ، محرک فرايند" جهانی سازی" بوده است. کاهش دستمزدها نيز البته به افول سطح زندگی می انجامد.


۲ – يک استراتژی ديگر، وادار کردن کارگران به سختتر و تند تر کار کردن است. تشديد کار. تشديد کار، ارزش توليد شده توسط کارگران را بدون افزودن بر دستمزد آنان ، افزايش می دهد و به اين ترتيب نرخ سود را بالا می برد. شواهد فراوانی در مورد تشديد بارز کار در بسياری از موسسات سرمايه داری در سالهای اخير موجود است. افزايش نرخ بيکاری در سال های اخير ، بخودی خود به تشديد بيشتر کار کمک کرده است، چرا که کارگران مجبور به رقابت با يکديگر می شوند، تا در شرايط کمبود کار بيکار نگردند( تازه اگر کاری داشته باشند) .

۳ – تقليل نيروی کار

يکی ديگر از استراتژی های معمول سرمايه داری " تقليل نيروی کار" است. يعنی بيکار کردن ۱۰ تا ۲۰ تا ۴۰ درصد و گاهی بيشتر کارگران يک کارخانه و موسسه و مجبور کردن سايرين به انجام همان ميزان سابق کار. اين شيوه ، بطور کل منجر به سخت تر کار کردن ، حتی پيش از اينکه کارگری بيکار شود ، می گردد، چرا که هر کارگری با سختتر کار کردن سعی خواهد کرد جزء آن عده ای که بيکار می شوند ، نباشد، البته که اين مسئله به رقابت بين کارگران دامن می زند و به وحدت و يکپارچگی آنها لطمه وارد می کند و به مانعی مهم در امر تشکل يابی آنها منجر می گردد.  

ارتش ذخيره بيکاران ، به واسطه تقليل نيروی کار، انبوه تر از پيش می شود و موجب رواج و تحکيم قرار دادهای موقت ، سفيد امضاء و قرار دادهای جديد "روزانه کار" و نهايتا بردگی مطلق کارگران و مزدبگيران می شود.

۴ – باز کردن بازارهای جديد در کشور های پيرامونی و به کار گرفتن نيروی کار ارزانتر اين کشور ها.

۵ – پايين آوردن ظرفيت توليد کارخانه و اخراج کارکنان

به اين ترتيب می بينيم که کوشش موسسات سرمايه  داری برای افزايش نرخ سودشان ، عموما با درد و رنج کارگران عجين بوده بيکاری و تورم را دامن زده ، سطح زندگی را کاهش داده ، و فشارهای عصبی و روانی وخستگی مفرط ناشی از اشتغال و تشديد کار افزايش طول روزانه کار دو شيفته کردن ، چند شغله بودن، و ... زيادتر کرده است. ده ها مصائب روحی ، روانی، افسردگی بی افقی و نوميدی از آينده را به کارگران و مزد بگيران و اقشار تهيدست جامعه آوار کرده است.

" قانون عمومی انباشت سرمايه" که مارکس آن را فرمول بندی کرده است، می گويد که انباشت سرمايه و ثروت توسط سرمايه داران ، همراه با انباشت درد و رنج برای کارگران است. اين قانون، حقيقت خود را به وضوح در جامعه مبتنی بر توليد سرمايه داری – بويژه در سال های اخير- نشان داده است.

تاکيد مارکس بر نرخ سود به عنوان يک متغيير اساسی در فهم اقتصاد سرمايه داری کاملا منطقی است و اين در نظريات اقتصاد دانان بورژوا و بورژوا – ليبرال امروز غايب است، زيرا با منافع طبقاتی آنها نمی خواند. علت اساسی بحران کنونی ناشی ازنزول نرخ سود است. ناديده گرفتن نرخ سود ،که در حوزه توليد و به مبارزه نيروهای مولده با روابط توليد سرمايه داری- تضاد کار و سرمايه- می پردازد. تحليل های غالب اقتصاد دانان بورژوا اين علت اساسی را ناديده می گيرند و در حد تاثيرات سطحی باقی می مانند.

نکته اصلی در نظريه "سود" مارکس اين است که سود سرمايه داران را کارگران توليد می کنند، چرا که ارزش افزوده که ناشی از کار کارگران است، از دستمزدی که به آن پرداخت می کند، بيشتر است. اين نتيجه گيری از نظريه ارزش کار سرچشمه می گيرد و نظريه ارزش کار اصولا يک نظريه سود است.

لازم به ذکر است که کاهش دستمزدها قطعا يکی از طرق مهم افزايش سود است، اما طبق نظر مارکس کاهش دستمزدها به حوزه خود الزاما به افزايش نرخ سود نخواهد انجاميد، چرا که افول نرخ سود صرفا نتيجه افزايش دستمزدها نيست. طبق اين نظريه آنچه به نزول نرخ سود می انجامد، ميزان سرمايه گذاری در ماشين آلات و ابزار توليد و در ازای هر کارگر است.       (انقلاب تکنولوژيک و بالارفتن ترکيب ارگانيک سرمايه در عرصه رقابت برای انباشت عمومی هر چه بيشتر سرمايه است) . برای اطلاع بيشتر رجوع کنيد به کتاب : تبيين بحران سرمايه داری ، بازنگری مارکسيستی به نظريه بحران ...و نشريه نگاه فرد موزلی)

در اينجا مسئله تبيين بحران ساختاری سرمايه داری نيست بلکه بر سر تجديد نظريه مارکس و فاصله گيری از تبعات  زيان بار مستقيم بحران ساختاری بر طبقه کارگر و مزد بگيران جامعه است. چرا که شرايط عينی منبعث از آن ، تضاد کار و سرمايه ، مبارزه طبقه کارگر و بورژوازی و راه حل راديکال و انقلابی آن را در دستور کار می گذارد نه مشاطه گری چهره بورژوازی و رفرم در ساختار حکومت مستقر را . تضاد شيوه توليد سرمايه داری – نيروهای مولده و روابط توليد- را ، نه حل تضاد خلق و امپرياليسم. بد نيست در اينجا اشاره ای هم داشته باشيم به شيوه توليد و افتراق آن با درک آقای دکتر.

مارکس شيوه توليد را ساختار اقتصاد- اجتماعی جامعه و از دو بخش نيرو های مولده و روابط توليدی می داند. او می گويد در يک شيوه توليد تا زمانی که روابط توليدی مانعی بر سر راه نيروهای مولده و تکامل آنها در کل ايجاد نکند، در اين شيوه توليد نيروهای مولده و روابط توليدی به صورت وحدت ضدين در کنار هم و با مسالمت به پيش می روند. در کتاب مبارزه طبقاتی در فرانسه او می گويد:"در زمانی که روابط توليدی به نحو وافری نيروهای مولده را رشد می دهد نمی توان صحبت از انقلاب اجتماعی کرد". ( نقل به مضمون) "اما در يک مقطع تاريخی به مانعی جدی در راه رشد نيروهای مولده تبديل می شوند، در اين حالت به حکم ماترياليسم تاريخی تضاد بين نيروهای مولده و روابط توليد به مرحله آنتاگونيستی(آشتی ناپذير) رسيده و بايد اين مرحله بوسيله انقلاب و دگرگونی ريشه ای مناسبات توليدی ( در بيان حقوقی آن ، مالکيت خصوصی بر ابزار توليد) حل شود"( نقل به مضمون)
مارکس در بين دو مولفه شيوه توليد و – نيروهای مولده و روابط توليد- روابط توليدی را مهمتر می داند و می گويد اين جزء شيوه توليد است که بر ساختار اقتصادی و اجتماعی جامعه سايه می اندازد و بايد از ميان بر داشته شود تا شيوه توليد تغيير اساسی کند. از منظر دکتر اما نيروهای مولده مهمتر است و می گويد برای رشد ساختار اقتصادی جامعه و شيوه توليد آن در شرايط کنونی بايد نيروهای مولده رشد داده شود. شرايط کنونی هم شيوه مستقر و مسلط در جامعه نيمه فئودال و پيشا سرمايه داری است و امپرياليسم هم - البته نوع آمريکاييش- که کماکان بر جامعه حاکم است، پس تضاد عمده جامعه می شود خلق و امپرياليسم و تضاد اصلی آن خلق و استبداد فئودالی. همان نظريه کهنه و نخ نما شده جامعه نيمه مستعمره – نيمه فئودال .

بحث بر سر تضاد عمده و تضاد اصلی نيست. در اينجا بحث بر سر آن است که آقای دکتر بر خلاف مارکس ، رشد نيروهای مولده را تعيين کننده می داند اما مارکس روابط توليدی را. بدين ترتيب او هميشه بر روی طبل رشد نيروهای مولده می کوبد. او در يکی از سخنرانی های خود در تابستان ۱۳۸۸ در تبيين نظرات خود در مورد رشد نيروهای مولده صريحا به استقرار سرمايه داری در ايران ابراز علاقه کرد و وجود سرمايه داری را غنيمت شمرد. و تا آنجا پيش رفت که بجای نعمت سرمايه دار از کلمه وقيح "کار آفرين" ( لفظ حکومتيان جنايتکار) بجای سرمايه دار استفاده کرد و گفت: "بله جامعه ما به کار آفرين برای رشد نيروهای مولده احتياج دارد. برای رشد صنعت و تکنولوژی به کار آفرين احتياج دارد. آنها بايد بيايند و ... " ( نقل به مضمون)

اين همزمان بود با روزه سياسی آقای گنجی در مقابل سازمان ملل. و آقای دکتر هم ضمن پشتيبانی از اين عمل ، ايرانيان ساکن آمريکا را به شرکت در اين "روزه سياسی" - بالفظ روزه سياسی اکبر گنجی -  دعوت نموديد. همين آقای گنجی وقتی در ايران بود و بعد که به آمريکا آمد ، آقای دکتر به شدت از او پشتيبانب نمود و بعد ها که اقای گنجی با شورای روابط خارجی تماس گرفت سرسری به آن اشاره داشت. آقای محيط گفت "نه! گنجی آدم درستی نيست و نبايد از او پشتيبانی کرد ، من به او خوش بين بودم!" و حالا می گويد او شخص قابل اعتمادی نيست و نبايد از او پشتيبانی کنيم. آقای محيط در تمام مدت رياست جمهوری خاتمی به شدت و با حرارت تمام از او حمايت و پشتيبانی نمود.  ولی بعدها گفت آقای خاتمی آدم درستی نيست و من به او "خوش بين" بودم که از او حمايت می کردم.  آقای دکتر وقتی که خيانت های خاتمی رو می شود ، با گفتن يک جمله من به او "خوشبين" بودم ولی حالا نيستم خود را از حمايت از خيانت های خاتمی مبرا می کند. و فقط می گويد: خوش بين بودم. تاييد يک دوره طولانی خيانت های آقايان خاتمی و گنجی از سوی يک روشنفکر با يک واژه ساده "خوش بينی" مرتفع نمی شود.يک نقد بيرحمانه می طلبد تا ديگر به خيانت به مردم روشنفکر و آزاديخواه متهم نشود.
با عذر خوشبين بودن گناه شريک جرم و جنايت بودن را توجيه نمی کند. بايد در برابر مردمی که به آنها خيانت شده و آمال و آرزوشان و اعتقادشان به آزادی ، دمکراسی و حقوق انسانی شان آسيب ديده بايد پاسخگو باشيد. شما گفتيد که من در ۲۵ سال گذشته رای نداده ام، اما حالا به آقای موسوی رای دادم. شک دارم با آن حمايت بی بديل که از خاتمی کرديد و بر آن پای فشرديد و مردم را به حمايت از او در انتخابات و دولت او کرديد ، به او رای نداده باشيد و ديروز می گفت: آقای گنجی آدم خوبی نيست و من به او خوش بين بوده ام، امروز می گويد در روزه سياسی او شرکت و از اين کار او پشتيبانی کنيد . چقدر آدم بايد مذبذب باشد که فقط در عرض سه ماه از اينرو به آنرو شود. چقدر آدم بايد بی پرنسيب باشد که خود را "چپ" بنامد و از واژه های راست برای بيان نظرات خود استفاده کند. بجای سرمايه دار، کار افرين بجای اعتصاب روزه سياسی . آيا "کار آفرين" مترادف واژه "سرمايه دار" است؟ تحريف مزورانه واژه "سرمايه دار" به "کار آفرين" مبين چه مقاصدی است؟ همراهی و هم نوايی با سرمايه داران و ديگر هيچ.

دکتر می خواهد که "کار آفرينان" بر سر کار بيايند تا نيروهای مولده را رشد دهند، صنعت و تکنولوژی را رشد دهند، کار اوری کار را - برای استثمار بيشتر- رشد دهند و ... و مارکس می گويد که اين روابط توليدی است که مانع رشد نيرو های مولده می شود پس برای رشد نيروهای مولده مناسبات توليدی بايد از ميان برداشته شود، بايد مالکيت خصوصی بر ابزار توليد از ميان برود، تا نيرو های مولده رشد يابد، تا انقياد سرمايه بر کار از ميان برود، تا کار مزدی لغو شود، تا سوسياليسم بر قرار گردد.

اما دکتر ما استمرار و تشديد بربريت را برای رشد نيروهای مولده!؟ بيشتر می پسندد. تا در يک آينده دور و با بزک کردن چهره بورژوازی و قانونمند کردن اعمال و روابط آن و با رفرم در ساختار های آن ، و تکامل تدريجی آن، آرام آرام نهادهای سوسياليسم در آن مستقر شود و در يک صبح روشن و رويايی سوسياليسم در آن برويد و ما به مردم بگوييم " بفرماييد اين هم سوسياليسم ورود شما را خوش آمد می گوييم".

اصلا نبايد توده ی ستمديده مردم و طبقه کارگر در فرايند تاريخ مداخله کنند و به آن شتاب بخشند، اينکار آوانتوريسم ( ماجراجويی) است، بگذارند تاريخ حرکت خودش را بکند. "جبر تاريخ" آنرا به سر منزل مقصود ( سوسياليسم) می رساند. فقط سعی کنيم مناسبات سرمايه داری را قانونمند کنيم. نظريات ناب تجديد نظر طلبان بين الملل دوم ، در ابتدای قرن گذشته. حال اين نظريات رفرميستی و رويزيونيستی بوسيله دکتر ما نبش قبر می شود تا به زندگان امروز حقنه گردد. بقول مارکس به نقل مضمون از عيسی مسيح "مردگان را بگذار تا مردگان بردارند" 

-   سو استفاده از مانيفست کمونيست

همانگونه که قبلا روشن نمودم دکتر از انديشه های مارکس ، انگلس و لنين از آن قسمت هايی استفاده می جويد که بتواند به نفع نظرات ليبرالی خود بهره جويد. لازم به ذکر است که اين بهره جويی به اين شکل صورت می گيرد که يک بخش از نظريات آنان را از بقيه قسمت ها که به حکم آنها مربوط است منتزع می کند و با قطع ارتباط پيوستگی آنها با هم ، نتيجه دلخواه خود را می گيرد. در مورد احکام مارکس، انگلس و لنين به شيوه منطق قياسی ، يک حکم را بدون استدلالاتی که حکم از آنها استنتاج( روش استقرايی) می شود، می گيرد و بعنوان پشتوانه اثباتی نظر خود جا می زند. او با استفاده از يک بخش از نظرات رزالوکزامبورگ در جزوه "انقلاب يا اصلاح" می گويد که رزا نوشته است: "دمکراسی برای سوسياليسم و طبقه کارگر مسئله حياتی است" ( نقل به مضمون) و بعد از مارکس نقل می آورد که :آزادی سياسی برای طبقه کارگر مانند اکسيژن است" ( نقل به مضمون) و اين نقل قول ها را به اين مسئله ربط می دهد که آنهايی که در انتخابات رياست جمهوری ۲۲ خرداد شرکت نکردند و يا آنرا تحريم کردند ، ضد دمکراسی هستند و جلوی جنبش دمکراسی خواهی ايستاده و در کنار احمدی نژاد قرار دارند. از اين نتيجه گيری ساديستی و هيستريک اين مسئله به ذهن متبادر می شود که:

اولا عدم شرکت يا تحريم يک انتخابات ضد دمکراتيک چه ارتباطی با ضديت با دمکراسی و آزادی خواهی دارد؟ آيا مارکس و رزالوکزامبورگ گفته اند اگر کسی در انتخابات ضد مردمی و ضد دمکراتيک شرکت نکنند ، ضد دمکراسی خواهی است؟ مثلا لنين در دومای اول ( دومای پوليگين ۱۹۰۵) را تحريم کرد و همانطور دومای دوم استولوپين را هم تحريم نمود، ضد دمکراسی خواهی و ضد انقلاب بود؟
دوما چه ارتباطی بين رای دادن به آقايان موسوی و کروبی با دمکراسی و آزاديخواهی وجود دارد؟ آيا آقايان کروبی يا موسوی آدم های دمکرات و آزاديخواه هستند؟ آيا ربط است بين شرکت در يک انتخابات، حتی اگر آزاد هم باشد، با دمکراسی؟ مثلا مردمی که در انتخابات فرانسه يا کماکان آمريکا يا نروژ،سوئد و ... شرکت نکردند ضد آزاديخواهی بودند؟ يا سرراست تر "هر کس که در انتخابات رياست جمهوری يا پارلمانی شرکت نکرد ، ضد آزاديخواهی است" ( استنتاج از حرف دکتر محيط) آيا آقايان موسوی و کروبی پلاتفرم يا برنامه ای آزاديخواهانه و دمکراتيک در موقع کانديداتوری خود داشتند؟ آيا آنها برای تاييد صلاحيت خود التزام عملی به اسلام ، نظام جمهوری اسلامی ، اعتقاد به ولايت فقيه و قانون اساسی را بعنوان "تقيه" به شورای نگهبان اعلام نمودند؟ يا اعتقاد قلبی و واقعی و ايمانی آنان به موارد فوق است، که جملگی ضد مردمی و ضد دمکراتيک است. و ذره ای از حقوق مدنی مردم در آنها کورسو نمی زند؟ چه می شد که اين آقايان تقيه ای هم در مقابل مردم آزاديخواه می کردند و چند مسئله ای هم در باره دمکراسی و آزادی های سياسی ارائه می کردند و لااقل ما را به سراب می فريفتند!

اجازه دهيد فقط دو مورد از صدها مورد از آزاديخواهی اين آقايان را شرح دهم.

آقای موسوی در سفری انتخاباتی که به شمال داشت، در يکی از دانشگاه های شمال ، يکی از دانشجويان از او سئوال کرد: آقای موسوی نقش شما بعنوان نخست وزير و رئيس شورای عالی انقلاب در سال ۱۳۶۰ و "انقلاب فرهنگی" و بستن دانشگاه ها و برخورد با دفاتر گروه های سياسی چه بود؟ آقای موسوی گفت که من دخالتی نداشتم. آقای دکتر عبدلکريم سروش که آن موقع عضو شورای انقلاب فرهنگی بود، در جوابيه ای در روزنامه اعتماد ملی نوشت: آقای موسوی چرا حقيقت را نمی گويی. در سال ۶۰ شما رئيس شورای انقلاب فرهنگی بوديد. در جلسه ای که با حضور شما بر گزار گرديد دو نظر برای برخورد و بيرون راندن دانشجويان هوادار گروه های سياسی از دانشگاه ها و بستن ، يکی استفاده از نيروهای انتظامی و بسيج بود و ديگری استفاده از "نيروهای مردمی"   

( يعنی همين نيروهای لباس شخصی و چماقداران) که شما نظرتان اين دومی بود، و مردان شما برای بستن دفاتر و بيرون راندن گروه ها از دانشگاه ها آقايان ، ثمره هاشمی، محمود احمدی نژاد، شکوری راد، شمقدری و ... بودند. ( دکتر سروش ، نقل از روزنامه اعتماد ملی پيش از انتخابات – مضمون بيانيه-) می دانيم آقای سروش از هواخواهان کروبی بود.

در سال ۶۷ که قتل عام زندانيان سياسی صورت گرفت، آقای موسوی بعنوان يکی از سران سه قوه پای فتوای اقای خمينی را در دستور به قتل عام زندانيان سياسی را امضا کرد، که در فاصله يک ماه ، در خاطرات اقای منتظری، خدود ۳۴۰۰ نفر از پاکترين و شريفترين و آزاديخواه ترين افراد اين جامعه به دار اويخته شدند . من خود در اين دقايق و لحظات هولناک و اندوهبار زيسته ام. در روز ۶ شهريور ۱۳۶۷ ، هنگامی که در راهرو تاريک بند گوهر دشت با چشمان بسته و رو به ديوار نشسته و منتظر برده شدن به دادگاه تفتيش عقايد بوديم، يکی از پاسداران به همکاران خود که جلو دادگاه ايستاده بودند گفت: " حاج آقا اينها که جلو در هستند داخل نفرست حاج آقا لشکری( داوود لشکری معاون وقت زندان گوهر دشت)  رفته ملاط بياره" منظورش از ملاط آن انسان های شريفی بود که قبلا سر موضوعی- مثلا هواخوری، غذا، روزنامه، ورزش جمعی و ... با داوود لشکری برخورد داشته اند ، و او می خواست قبل از اينکه زندانيان متوجه قضايا شده و در دادگاه تاکتيکی برخورد نمايند، آنها را به دادگاه آورده تا به جوخه اعدام سپرده شوند. و ما در حالی که در راهرو نشسته بوديم، گذشتن يارانمان را ، که از پشت سرما مظلومانه به طرف قتل گاه " حسينه انتهای بندها" برده می شدند، می شنيديم. و من امروز نه واژه ای در اختيار دارم و نه توانايی اينکه آن لحظات دردناک و اندوهبار را توصيف کنم. و باور ندارم که بتواند اين دقايق را حس کنيد. و اين يکی اعمال اقای موسوی که مستقيما در آن دست داشته و گزارش انرا می خوانده و می شنيده. آقای دکتر خودت که در زندان شاه بوده ای، با هم بوده ايم، در سال ۵۳ در زندان شهربانی اهواز در بند ۳ – نمی دانم يادت می آيد سروان کوهستانی وقتی که به مدت چند ساعت محمد چوپان زاده و حسن نصر الهی را با دستبند به درخت اويزان کرده بود، که خون از نوک انگشتان آنها بيرون زده بود ، پس از اينکه آنها را پايين کشيدند و روی زمين خواباندند ، سروان کوهساری توی صورت آنها ادرار کرده بود، محمد چوپان زاده به زندانيان گفت: " بچه ها هيچوقت سروان کوهساری را فراموش نکنيد او بايد سزای اين عمل خود را که در مورد بقيه زندانيان سياسی هم انجام داده ببيند".  او يکی از مهره های ناچيز و بی مقدار رژيم شاه بود و اين( موسوی) يکی از سران برجسته اين نظام و امرو عامل جنايت هايی است که در طول ۸ سال نخست وزيری او خونين ترين و جنايت بار ترين سال های عمر اين نظام بوده است. فرق بزرگی است بين سروان کوهساری و موسوی. کوهساری با آن جنايت کوچک بايد مجازات شود ( از قوا چوپان زاده – عضو گروه بيژن جزنی که در سال ۵۴ ترورشد-) آقای موسوی به تاکيد شما بعنوان رهبر جنبش ازاديخواهی مردم بر کشيده و به مردم به زور حقنه شود. شما يکی از آمران و عاملان قتل عام چند هزار نفراز شريفترين و نجيب ترين انسان های اين جامعه را، رهبر انقلاب دمکراتيک جا می زنيد. مگر آقای موسوی يک ماشين پيکان را به تقلب به مردم فروخته و يا مثلا اسکناس جعل کرده است. نه آقای دکتر اينجا پای يک قتل عام چند هزار نفری در سال ۶۷ در مدت يک ماه و قتل عام های سال های ۶۰ تا ۶۷ و تا به امروز در ميان است و مزدور کثيفی که در آنها دست داشته. اصرار شما در اين مورد که می گوييد "خوب خيلی از افراد بالای نظام ممکن است به صف مردم بپيوندند، و در صف مردم آزاديخواه قرار بگيرند ، مثلا آقايان موسوی ،کروبی، و حتی رفسنجانی امروز عوض شده اند و به صف مردم و حتی رهبری جنبش اعتراضی مردم پيوسته اند، چيست؟ اين موضع ارتجاعی و ضد مردمی نشانه چيست؟ اين وقاحت برای چيست؟ شما معتقديد که مردم قاتلان بهترين و پاکترين فرزندانشان را ببخشند. فراموش کنند؟ برايشان دسته گل بفرستند؟ که حتی جسد آنها را هم تحويل ندادند و در گوشه ای بی نام و نشان و دسته جمعی دفن کردند و تا به امروز هم اجازه سوگواری در آنجا را نداده و شرکت در مراسم جمعه اول هر شهريور ماه در خاوران را ضرب شتم در زندان و حتی اعدام را در پی دارد. نه آقای دکتر اين رهبران و تغيير موضع اين قماش را "ما نه می بخشيم و نه فراموش می کنيم". نه امران و نه عاملان جنايت کار را و نه آب توبه و تطهير ريزان بر سر آنها را. اين "طويله اوژياس" پيش کش شما باد!

تغيير موضع به يک نقد بی رحمانه از خود نياز دارد و نه تقيه. تقيه يک خدعه بی شرمانه برای فريب توده های ستمديده مردم و خاک پاشيدن به چشم آنها ست و نقد کالبد شکافی يک خطا و اشتباه - و صد البته نه جنايت و قتل و آدم کشی عامدانه- است. و شما عامدانه از قاتلان و جنايت کاران ، حتی بدون "تقيه" هم پشتيبانی می کنيد. معنای اين کار چيست؟ همراه شدن با جنايت کاران. اتهام سنگينی است، چه می شود کرد ، الترناتيو ساختن از جنايت کاران ، چه قضاوت ديگری را به ذهن متبادر می کند؟ اميدوارم چنين نباشد!

آقای دکتر ، شما از بيانيه ها و سخنرانی های آقايان موسوی ، کروبی و خاتمی می خوانيد، اما آن بخش هايی را که ماهيت اين جنايت کاران و دشمنان مردم را نشان می دهد، عامدانه لاپوشانی می کنيد. بنا به تنز برشت در افشا ماهيت دغلکاران پراگماتست:"حقيقت آن است که به نفع شخص باشد" اين جانيان مدعی قدرت و رياست جمهوری از صافی انجمن مرتجع جنايتکاران شورای نگهبان با اعتقاد قلبی به اصل ولايت فقيه ، نظام جمهوری اسلامی. قانون اساسی جمهوری اسلامی ، و التزلم عملی به جمهوری اسلامی ، و التزام عملی به اسلام، و بعنوان سوگلی های نظام برای رياست جمهوری گذشته اند. اينانی که در واقع بايد آنها را با مجموعه بالای نظام در انجمن"اخوان دزدان" ( مارکس) برای کسب سهميه بيشتر از چپاول و غارت مردم قرار داد، ارزيابی کرد. شما يکی از اين آقايان را بعنوان رهبر بلاترديد جنبش انقلابی همين مردم دزد زده بالا می کشيد و آنها را به آشويتس و کوره های آدم سوزی آنها گسيل می داريد و آنگاه خود را منتسب به مارکس می دانيد؟!

آقای دکتر لنين گفته برای پشتيبانی و ائتلاف با يک گروه سياسی – اجتماعی بايد ديد ، برنامه آنها چيست و آنها در قالب پلاتفرم و برنامه شان چه اهدافی را دنبال می کنند. به طريق اولی ، آيا شما برنامه آقای موسوی که

۱-علاوه بر چهار اصل بالابرای کانديداتوری ، در بيانيه بعدی به صراحت گفته است"جمهوری اسلامی نه يک کلمه کم نه يک کلمه زياد" را قبول داريد؟

۲- اعلام داشته است که می خواهم برای پيشبرد جنبش سبزاز ظرفيت های جمهوری اسلامی استفاده کنم را می پذيرد؟ شما قانون اساسی جمهوری اسلامی را قبول داريد؟

شما اين قسمت ها را که به ماهيت اين آقايان ارتباط مستقيم دارد و خودشان را ملتزم به آن می دانند ، نمی خوانيد و آن قسمت هايی که به نفعتان است، "پراهميت"و"مهم" (البته برای خودتان) به مردم حقنه می کنيد . پس گويا "حقيقت ان است که به نفع شخص باشد"!؟

آقای موسوی برنامه اش بازگشت به دوران خمينی است. ( خودش بارها اين را گفته است) آيا شما اين را تاييد می کنيد؟ من که بعيد می دانم؟ چون شما نه تنها به اين مورد بلکه به موارد بالا اشاره ای هم نداشته ،بلکه کاملا سکوت کرده ايد ، چرا؟ چون هر چه باشد به فاصله يک قرن و نيمتاريخی(آلمان ۱۸۴۲) ، از موضع شما تعجب اينجا است که چرا شما "ماهيت" را وامی گذاريد و "عِرَض" و "تظاهر" می پردازيد ، و البته بازهم نه بطور کامل . منطق "قياسی" آنهم قياس مع الفارق را برای اثبات فرضيه هايتان بکار بريد، نه منطق اسقرايی را . چرا چون هر حکمی در منطق استقرايی برای اثبات خود احتياج به استدلال دارد و منطق قياسی نه.

موسوی ، کروبی، خاتمی و رفسنجانی "بد" بودند، ضد مردم بودند، جامعه ستيز بودند و ... حالا که در انتخابات حقشان خورده شده "خوب" شده اند. مردم دوست شده اند. مردم دوست شده اند ، آزاديخواه شده اند ، دمکرات شده اند. مردم دوست شده اند ، آزاديخواه شده اند ، دمکرات شده اند. مردم دوست شده اند، آزاديخواه شده اند ، اصلا مردمی و رهبر شده اند، اين رابارها خودشان گفته اند، همين ! و حالا شما مردی که به آنها رای نداديد و در انتخابات ضد دمکراتيک و تبليغاتی شرکت نکرديد، ضد دمکراسی هستيد. مگر مارکس و رزالوکزامبورگ نگفتند که دمکراسی برای طبقه کارگر حياتی و مانند اکسيژن است؛ پس شما که در انتخابات شرکت نکرديد"ضد دمکراسی" هستيد و طرفدار احمدی نژاد.(قياس مع الفارق). حالا چه ارتباطی است بين رای ندادن به موسوی و کروبی ، و يک انتخابات کاملا ضد دمکراتيک که حتی آقای خامنه ای هم مردم را به شرکت در آن تکليف می کرد؛ و دمکراسی چيست؟ من که نمی دانم. همين جا لازم است يادآور شوم اين برای جوانان و مردمی که ماهيت اقايان موسوی و کروبی را نمی شناختند و در دوران آنها نوجوانانی  ۱۰ – ۱۲ ساله بودند هم چنين برای توده های مردمی که به واسطه نفرت از رژيم جمهوری اسلامی که نماد آنرا خامنه ای و احمدی نژاد می دانستند و برای حذف آنان و از جنبه سلبی ( مخالفت با سران رژيم کنونی) در انتخابات شرکت کردند و به موسوی و يا کروبی رای دادند ، حرجی ( گناهی) نيست. اما برای روشنفکران مدعی و نظريه پردازان ! خيانتی نابخشودنی است. لا پوشانی ماهيت جنايتکاران و خيانت پيشگان تاييد اعمال آنها است و لا غير. آقای دکتر آنهايی را که در انتخابات شرکت نکردند، ضد دمکراسی و در کنار احمدی نژاد ارزيابی کردند، بی آنکه حتی يک مورد دلايلی برای اين امر ذکر کنند. او بی رحمانه و غير منصفانه ادعا می کند که چپها ( يا به قول آقای دکتر"چپول" ها) و آنهايی که رای ندادند، در اعتراضات خيابانی و ديگر اعتراضات به رژيم شرکت نمی کنند، دخالتگری نمی کنند، ضد جنبش هستند، و برای به قدرت رسيدن خود تلاش می کنند، جنبش آزادی خواهی مردم را برای به قدرت رسيدن خود می خواهند، از آن استفاده ابزاری می کنند و دهها اتهام ديگر.

اولا آقای دکتر از دور دست بر آتش دارند و نا صحيح تهمت و افترا می زنند، در برج عاج نيويورک نشسته اند و بی دليل به آنهايی که در انتخابات شرکت نکرده و آنرا تحريم کرده اند افترا می بندند.

دوم اينکه خود من و کليه دوستانی که می شناسم و انتخابات را تحريم کرده اند در تمام تظاهرات و جنبش های اعتراضی مردم به فراخور مقدورات خود شرکت فعال داشته و دارند.

سوم اينکه خود من در اکثر تظاهرات و همراه و دوشادوش مردم و در کنار مردم آزاديخواه و برابری طلب شرکت داشته ام و همراه آنها فرياد زده ام، گريسته ام، خنديده ام، گاز اشک آور و باطوم خورده ام از ترس ماموران و لباس شخصی ها و نيروهای انتظامی که بی رحمانه و بی شرمانه مردم را ميزده اند ، گريخته ام و ... و عينا همانند مردم و در دريای خروشان آنها ، در زلالی احساسات پاک و بی شائبه آنها غوطه خورده ام، لذت برده ام ، احساس شادی و نشاط و جوانی کرده ام. در بهشت زهرا و در روز چهلم ندا آقا سلطان از صميم قلب فرياد برداشته ام"ندای ما نمرده ، اين دولت است که مرده" ، ندای ما ندا بود بلند ترين صدا بود"،مرگ بر ديکتاتور، و،زندانی سياسی ازاد بايد گردد، و ... سر داده ام . ( مثل ساير مردم) ، اما هيچ گاه "الله اکبر" يا  " يا حسين مير حسين" سرندادم( مثل همه ان دوستانی که انتخابات را تحريم کرده بودند) و می دانم اکثريت هواداران جريانات چپی که شما دشمنانه در باره آنها می گوييد که در مبارزات مردم شرکت نمی کنند، طبق اطلاعيه ها و بيانيه ها و تحليل ها و فراخوان های خود آنها را به شرکت فعال در مبارزات و جنبش اعتراضی مردم تشويق و تشجيع نموده و در آن شرکت نموده و می کنند.آقای دکتر با افترا و تهمت و سکوت پراگماتيک در باره جريانات چپ و سوسياليست ها و آزاديخواه نمی توان در نيويورک امن نشست و حضور فعال و پرشور و مخاطره آميز آنان را مذبوهانه نفی کرد. و حتی بالاتر از آن به آنها توهين کرد. برای اين عارضه پارانويای خود نسبت به جنبش چپ، سوسياليست ، حد اقل کمی انصاف به خود دهيد و چند نوشته ای از آنها را در برنامه تان بخوانيد و نقد کنيد. وقتی شما با پرحوصلگی پراگماتيک بيانيه های آقای موسوی و بيانيه "مطالبه محور" ليبرال ها را سرلوحه راهبردی جامعه به سوی استقلال ، آزادی و عدالت اجتماعی به جامعه و به زور حقنه می کنيد، انتظار آن است که لااقل به اندازه جويی هم انصاف به خرج دهيد و برای اين "اقليت" تحريم کننده انتخابات و شرکت کننده فعال در جنبش اعتراضی مردم، حق و حقوق قائل شويد و نظرات آنها را هم در جعبه جادويتان نقد کنيد. مگر شما به دمکراسی معتقد نيستيد؟ پس خواهشمند است حقی هم برای ما "اقليت" که نه موسوی چی هستيم و نه احمدی نژاد در " دمکراسی پهناورتان" در نظر بگيريد. حلقه ی "غير خودی" هايتان را هم ببينيد بالاخره آيا ما هم کمی حق به اندازه نوشين احمدی خراسانی ، زهره طهماسبی ، جلوه جواهری و ... رهبران ليبرال کمپين يک ميليون امضا داريم يا نداريم؟ از شما تقاضا دارم برای شناخت طيف های مختلف موجود در کمپين يک ميليون امضا نگاهی به جزوه "کمپين يک ميليون امضا روايتی ديگر" نوشته سودابه مهاجر نشريه بارو ۲۴ بيندازيد و آنرا نقد بفرماييد!آقای دکتر! از پناگاه امن نيويورک نسخه موسوی، کروبی، خاتمی و رفسنجانی را برای راهبرد جامعه و برون رفت از بحران برای ما کپی نکنيد! خيابان و عرصه جامعه - نه سکوی خطابه و آکادميک – الگويی برای داستان حال و آينده است؛ جايی که خشم، مبارزه و شادی را تمام و کمال بروز می دهد.
                                   ( ادامه دارد)


                                      موسی فرهمند


                                 ۱۱- بهمن-۸۸

بياد يدالله خسرو شاهي!

پنچشنبه ٤فوريه ٢٠١٠ يدالله خسرو شاهي يكي از رهبران سرشناس جنبش كارگري ايران در اثر يك عارضه مغزي در يكي از بيمارستانهاي لندن جان خود را از دست داد. من يدالله خسرو شاهي را اواخر دهه ٩٠ در يك اجلاس كه بمناسبت مسائل كارگري در شهر آخن آلمان برگزار شده بود، ملاقات كردم. در اين جلسه كه جمعي از فعالين كارگري بويژه از صنايع چاپ و نفت در آن شركت داشتند در مورد مسائل كارگري در ايران و بين المللي سخنراني و گتفارهاي با ارزشي مطرح شد. يدالله يكي از سخنرانان در اين جلسه بود. همچنين در سال ١٣٨٧روزشمار مسائل كارگري در ايران را بطور روتين منتشر ميكردم، در تهيه اين روزشمار بارها به مطالب و سخنرانيهاي يدالله خسرو شاهي مراجعه و يكي از منابع من در اين عرصه بود. در آن سالها كميته هاي همبستگي كارگري در اروپا، كانادا و امريكا نقش و دور بسيار مهمي در انعكاس رويدادهاي كارگري، و جلب حمايت بين المللي از جنبش كارگري در ايران داشت. يدالله خسرو شاهي يكي از مشوقين و فعال جدي سياسي در عرصه مسائل كارگري و سياسي در خارج از كشور بود. او از هر فرصتي براي بيان نظراتش استفاده ميكرد. بارها در ميتينگ و تظاهراتهاي مختلف در انگلستان شركت ميكرد. و حامي مهمي براي جلب حمايت از جنبش كارگري در ايران، بود. در گذشت يدالله خسرو شاهي را به خانواده و وابسگانش تسليت ميگويم. يادش گرامي باد.

نسان نودينيان

فوريه ٢٠١٠(بهمن ١٣٨٨)

February 07, 2010

مازيار رازی:نقش شوراهای کارگری در انقلاب آتی و ضرورت تشکيل مجلس مؤسّسان نکاتی دربارۀ مرحلۀ انقلاب - بخش سوّم

 

مازيار رازی

در وضعیّت کنونی که در جامعۀ ايران، مسألۀ بديل حکومتی از سوی بخشی از بورژوازی (اطلاح طلبان) طرح گشته و مورد حمايت برخی از نيروهای اپوزيسيون نيز قرار گرفته است، بحث پيرامون آلترناتيو حکومتی در ميان اپوزيسيون چپ گرا از اهمیّت بسياری برخوردار گشته است.

در آستانۀ انقلاب ايران، نيروهای چپ در تعيين ماهیّت طبقاتی دولت بورژوايی دچار لغزش شدند. رهبری نيروهای چپ عموماً بر اين نظريه متکی بودند که گويا انقلاب در «دو مرحله» صورت خواهد پذيرفت: مرحلۀ نخست فاز «دموکراتيک» است که کارگران و زحمتکشان در اتحاد با بخش «مترقی» بورژوازی (بورژوازی ملی و ضدّ امپرياليستی) و لايه هايی از خرده بورژازی، به مبارزه عليه امپرياليزم و بورژوازی وابسته به آن (کُمپرادر)، برخاسته و به دفع امپرياليزم می پردازند. سپس در فاز دوّم، پرولتاريا همراه با زحمتکشان فقير، بورژوازی را سرنگون خواهد کرد.

نتيجۀ اين تز انحرافی اين بود که بخشی از نيروهای «چپ» در ابتدا نسبت به رژيم خمينی توهّم پيدا کردند و نتيجتاً به دفاع از «روحانیّت مبارز» عليه امپرياليزم پرداختند. سپس بخشی نسبت به حکومت بازرگان توهّم يافتند و عدّه ای نيز با بنی صدر همکاری کردند. تنها زمانی که رژيم حملات گستردۀ خود را عليه نيروهای چپ سازمان داد، «چپ» به خود آمد و به ماهیّت واقعی رژيم پی برد! امّا آن زمان بسياردير شده بود! زيرا که ضدّ انقلاب به علت ندانم کاری و سياست های اشتباه آنان، خود را با سرعت مستقر کرده بود. نتيجۀ تأسّف بارتر اين سياست ها، اين بود که به تدريج پيشرُوی کارگری اعتماد خود را از طيف «چپ»، به طور کلی از دست داد. کسانی که در دو دهۀ پيش در صف مقدّم جبهۀ ضدّ سرمايه داری قرار گرفته بودند، امروز هيچ اعتمادی به گرايشات چپ گرا ندارند و از هيچ جريانی حمايت نمی کنند.

قشر پيشرُوی کارگری متأسّفانه به علت اشتباهات نيروهای چپ، کلّ دستاوردهای انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسيه را مردود اعلام کرده و به گرايش های آنارشيستی و آنارکوسنديکاليست هُل داده شده اند. بديهی است که انقلاب آتی ايران بدون کارگران پيشرو، غير عملی است. نيروهای انقلابی تا اعتماد اين قشر را به خود جلب و همراه با آن ها به تشکيل حزب کارگری مبادرت نکنند، انقلاب کارگری ای در کار نخواهد بود. زيرا که انقلاب، کار کارگران و زحمتکشان است و نه نيروهای «چپ». بدون اين پيوند، گرايشات مارکسيستی نقش تعيين کننده ای در انقلاب آتی ايفا نخواهند کرد. گسست از اشتباهات نظری و تشکيلاتی گذشته، نخستين گام در راه همسويی با کارگران پيشرو است.

امّا، متأسّفانه پس از سپری شدن بيش از  دو دهه، برخی از نيروها و افرادی که خود را «مارکسيست» هم می دانند، هنوز درس های ضروری را کسب نکرده اند. برخی به محض مشاهدۀ اختلاف های درونی رژيم، صفحات نشريات خود را به مقالات و داستان هايی پيرامون «مترقی بودن» نيروهای اصلاح طلب مزیّن کردند. همان نيروها که در پيش به محض شنيدن ندای «جامعۀ مدنی» از سوی محمّد خاتمی و امروز «جنبش سبز» از سوی مير حسين موسوی و کروبی، در جستجوی يافتن وجه اشتراک بين عقايد «کارل مارکس» و اين اصلاح طلبان بورژوا بودند و هستند![۱]

عدّه ای ديگر به محض مشاهدۀ جنگ داخلی در افغانستان، رواندا و يوگسلاوی سابق، اين وقايع را به ايران تعميم دادند؛ «شيرازۀ جامعۀ مدنی» را در خطر ديدند و «اتحاد» با سلطنت طلبان و خائنين به جنبش کارگری را زير لوای نجات مدنیّت توجيه کردند.[۲] برخی نيز با وجود نقد به مواضع پيشين خود هنوز مواضع صريحی اتخاذ نکرده اند.[۳]

به سخن ديگر طيف «چپ» متکی بر نظریۀ «انقلاب دو مرحله ای»، همواره  در ميان بورژوازی به دنبال متحدان خود می گردد و به نقش محوری طبقۀ کارگر کم توجّهی داشته است. گراشات چپ هنوز فاقد يک استراتژی صحيح انقلابی هستند.

برای ارزيابی ماهیّت انقلاب آتی (و صف بندی طبقاتی)، نخست بايد استراتژی انقلاب (خصلت انقلاب) تعيين گردد.

استراتژی انقلاب: جمهوری شورائی

جهت ارزيابی استراتژی (و تاکتيک) انقلاب می بايست به سه مسألۀ مشخّص و به هم پيوسته توجّه شود:

اوّل، تکاليف انقلاب. نقش محوری هر انقلابی، پاسخگويی به مسايل جامعه است. انقلاب برای انجام صرفاً «انقلاب» کردن صورت نمی پذيرد. انقلاب برای انجام يک سلسله تکاليف اجتماعی صورت می گيرد. به قول مارکس انقلاب های اجتماعی زمانی فرا می رسند که نيروهای مولده (عمدتاً نيروی کار و ابزار توليدی) در تضاد با مناسبات توليدی (شکل مالکیّت بر ابزار توليد) قرار می گيرند. چنان چه زمانی مناسبات توليدی تسهيلاتی برای رشد نيروهای مولده ايجاد می کرد، در دورۀ ديگری همان مناسبات، در مقابل رشد آن قرار می گيرد.

بنابراين برای رشد نيروهای مولده يک سلسله موانع بايد از پيش روی آن برداشته شود. به سخن ديگر بايد تکاليف انقلابی برای رشد نيروهای مولده انجام گيرند، وگرنه جامعه در تضادّ دائمی به سر خواهد برد. زيرا که مناسبات توليدی نقش بازدارندۀ نيروهای مولده را ايفا می کنند.

دوّم، ماهیّت طبقاتی قدرت دولتی. بايد روشن شود که چه طبقه ای حافظ مناسبات کهن و بازدارنده در جامعه است. به سخن ديگر ماهیّت دولتی که سدّ راه رشد مناسبات توليدی شده است و بايد سرنگون شود چيست؟

سوّم، دولت آتی. بايد روشن شود که طبقه و دولتی که قرار است نيروهای مولده را رشد و تکاليف انقلاب را انجام دهد، کدام است؟

با استفاده از اين سه نکتۀ عمده اکنون می توان به ارزيابی اوضاع ايران، برای تعيين استراتژی انقلاب پرداخت.

اوّل، آن چه در ايران به وضوح نمايان هست، اينست که تکاليف دمکراتيک انقلاب انجام نپذيرفته است. برای نمونه «مسألۀ ارضی»، هم در زمان رژيم شاه  و هم رژيم کنونی، لاينحل باقی مانده است. اقداماتی نظير «اصلاحات ارضی» دورۀ شاه و يا «اصلاحات» دورۀ اخير به هيچ وجه به حلّ ريشه ای مسألۀ ارضی نپرداخته است. مسألۀ ارضی نه تنها حل نگشته، که تشديد نيز شده است. هم چنين «مسألۀ ملی» در ايران لاينحل باقی مانده است. تنها پاسخ رژيم های شاه و خمينی به مسألۀ ملی سرکوب و کشتار مليت های تحت ستم بوده است. اضافه بر اين ها، مسأله حقوق زن در ايران هنوز بيش از پيش وجود دارد و به وسيلۀ رژيم ارتجاعی و عقب ماندۀ کنونی، باز توليد نيز می گردد. مسألۀ دمکراسی نيز اين چنين است. هنوز در ايران ما به يک «جمهوری» به شکل بورژوايی آن هم دست نيافته ايم. آن چه وجود داشته و دارد، يک دولت استبدادی نظامی و سرکوبگر است. رژيم کنونی حتی موافقان نظام خود را نمی تواند تحمّل کند، چه رسد به استقرار يک نظام بورژوا-دموکراتيک. بنابراين هيچ يک از تکاليف دمکراتيک در ايران حل نگشته است. اين تکاليف سنتاً در اروپا در قرن های ۱۷ و ۱۸ به وسيلۀ بورژوازی (انقلاب های بورژوا دمکراتيک) به درجات مختلف حل گشتند. امّا در ايران بورژوازی موجود، قادر به حلّ تکاليف دمکراتيک نيز نيست. زيرا که اين بورژوازی به وسيلۀ امپرياليزم و از بالا بر جامعه تحميل گشته است. اين بورژوازی محصول انقلاب های «بورژوا دمکراتيک» و از پائين نبوده است. در نتيجه بورژوازی ايران يک طبقۀ «ناقص الخلقه» است. ظاهر آن «بورژوايی» است، امّا در باطن يک طبقۀ تصنعی و بدون سنت و ضدّ انقلابی است (با هر لباسی که ظاهر گردد).

لاينحل بودن تکاليف دمکراتيک، به مفهوم بقايای مناسبات کهن در جامعه است. از يک سو، حلّ تکاليف دمکراتيک برای اين منظور صورت می پذيرد که مناسبات کهن از ميان رفته و مناسبات توليدی سرمايه داری به سهولت رشد نمايد. از سوی ديگر وجود موانع بر سر راه توسعۀ سرمايه داری به مفهوم بقايای مناسبات ما قبل از سرمايه دار است.

امّا، بقايای مناسبات کهن به اين مفهوم نيست که در ايران وجه توليدی غير سرمايه داری وجود دارد.  در ايران تنها يک وجه توليد وجود دارد و آن هم وجه توليد سرمايه داری است. [۴] تضاد اساسی در جامعه بين «کار» و «سرمايه» است. امّا در عين حال در درون اين واحد مناسبات مختلف، پيچيده و بهم پيوسته ای وجود دارد: مناسبات سرمايه داری، شبه سرمايه داری و ما قبل سرمايه داری. وجود اين مناسبات «کهن» و «نوين» به اين مفهوم است که برای نمونه، در بازار، در کنار کامپيوترهای «پنتيوم» (پيشرفته ترين کامپيوترها)، شاهد وجود «چرتکه»، و در کنار کارخانه های پيشرفتۀ نساجی،  شاهد وجود دوزندگی و قالی بافی دستی؛ و در مزارع، در کنار تراکتورهای جديد، شاهد وجود گاوآهن بوده ايم- يعنی وجود محسوس مناسبات کهن در کنار مناسبات سرمايه داری پيشرفته. اين تضادّی است که جامعه با آن رو به رو است. و تا حلّ نهايی و ريشه ای تکاليف اجتماعی، اين تضاد در جامعه ادامه خواهد داشت.

دوّم، اقتصاد ايران در بازار جهانی سرمايه داری ادغام شده است. فراشد اين ادغام، عوارض متعدّدی به بار آورده است:

۱- اقتصاد ايران به علت تقسيم کار بين المللی که از سوی نظام انحصاری تحميل گشته، عقب افتاده نگهداشته شده است.

۲- انحصارات بين المللی بر اقتصاد ايران مسلط گشته و مناسبات سرمايه داری را تحميل کرده است. البته با وجود مناسبات سرمايه داری، بخش عمدۀ نيروهای مولده ( مانند نيروی کار) عقب افتاده نگهداشته شده اند.

۳- مداخلات انحصارات بين المللی (امپرياليزم)، ماهیّت طبقاتی دولت ايران را به تدريج تغيير داده است. دولت ما قبل سرمايه داری ايران، از دورۀ انقلاب مشروطیّت (و به ويژه انقلاب سفيد شاه)، از بالا، به يک دولت بورژوايی مبدّل گشته است. اين تغيير ماهیّت قدرت دولتی به اين مفهوم است که دوران «انقلاب دمکراتيک» در ايران سپری شده است. زيرا که چنان چه ماهیّت طبقاتی دولت بورژوايی باشد، «اتحاد» با بورژوازی يا لايه هايی از بورژوازی يا خرده بورژوازی برای سرنگونی دولت بورژوا، ميسر نيست[۵]. طبعاً لايه های بورژوازی برای سرنگونی دولت «خود» بسيج نخواهند شد. در دوران انقلاب های بورژوا دمکراتيک، بورژوازی در مقابل دولت های ماقبل سرمايه داری، جامعه را بسيج می کرد. حتی با وجود دولت های ماقبل سرمايه داری در عصر امپرياليزم شايد بتوان با بخشی از بورژوازی و لايه هايی از خرده بورژوازی عليه دولت های مستبد اتحاد کرد.

امّا، به محض وجود دولت های سرمايه داری در قدرت، پرولتاريا تنها با اتکا به متحدانی نظير دهقانان فقير و بخش هايی از مليت های تحت ستم و زنان و جوانان قادر به سرنگونی رژيم خواهد شد. در حرکت های اعتراضی چند ماه گذشته، نقش بورژوازی در اپوزيسيون و خرده بورژوازی تجربه شد[۶]. اين قشرها چه در دورۀ رژيم شاه و چه رژيم کنونی، در صف ضدّ انقلاب قرار گرفته اند.

بنابراين دوران انقلاب دمکراتيک در ايران از لحاظ انتقال قدرت دولتی نقداً به پايان رسيده است. بورژوازی سال هاست که در قدرت قرار گرفته است. انقلاب آتی، امّا تکاليف لاينحل دمکراتيک (مسألۀ ارضی، مسألۀ ملی، زنان و دمکراسی) را بدون سهيم بودن بورژوازی در انقلاب بايد به فرجام رساند. در واقع بورژوازی در مقابل انقلاب، قد علم خواهد کرد.

سوّم، سرمايه داری ايران به علت ادغام در بازار جهانی سرمايه داری و شکل خاص رشد سرمايه داری، قادر به پيشبرد نيروهای مولده نيست (حتی چنان چه مسايل ديگر را دارا نبود). در ايران توليد وسايل توليدی امکان پذير نيست. در بهترين حالت توليد وسايل مصرفی (کارخانه های کفش سازی ، لولۀ آهن، سيمان و غيره) امکان رشد می يابند. در نتيجه، رشد نيروهای مولده در ايران (و ساير کشورهای عقب افتاده) در چارچوب مناسبات سرمايه داری همواره با بحران ساختاری مواجه است. بر خلاف سرمايه داری غرب که سيکل های متناوب اقتصادی (شکوفايی، افت، رکود و غيره) مشاهده می شود، در کشورهايی نظير ايران همواره، پس از رشد محدود، «رکود» اقتصادی به وقوع می پيوندد. رکود، يکی از وجوه مشخصۀ  سرمايه داری در ايران است.

بنابراين، تکاليف ضدّ سرمايه داری نيز در دستور روز قرار می گيرند (کنترل کارگری بر توليد و توزيع، اقتصاد با برنامه، تدارک مديریّت کارگری و غيره). بديهی است که بدون سرنگونی سرمايه داری و لغو مالکیّت خصوصی بر وسايل عمدۀ توليدی، زمينۀ لازم برای جهش تکنولوژيک، به وجود نخواهد آمد. بدون چنين جهشی، ايران هرگز صنعتی نخواهد شد[۷]. به سخن ديگر، بدون الغای مالکیّت خصوصی و بدون اقتصاد «با برنامه» صنعتی شدن جامعۀ عقب افتاده ای نظير ايران غير قابل تحقق است. تنها با برداشتن جهش تکنولوژيک ايران قادر خواهد بود که سهمی از بازار جهانی را به خود اختصاص دهد[۸]. بدون چنين سهمی استفاده از تکنولوژی پيشرفته، کارايی ندارد. اقتصاد ايران برای پيشرفت تکنولوژيک بايد ابتدا خود را از چنگال بازار تحميلی از سوی سرمايه داری جهانی رها سازد.

در نتيجه، برای رها سازی اقتصادی، بايد تکاليف مرکبی انجام پذيرد: تکاليف لاينحل دمکراتيک (مسألۀ ارضی، ملی و دمکراسی و غيره) و هم زمان با آن (بنا بر وضعیّت مشخص) حلّ تکليف ضدّ سرمايه داری (اقتصاد با برنامه، کنترل کارگری بر توليد و مديریّت کارگری و غيره). بنابراين مجموعۀ اين تکاليف بايد انجام پذيرند. بدون رفع کلیۀ اين تضادها، هيچ يک از تضادها حل نمی گردند.

بديهی است که بورژوازی ايران در هر شکل و بافتی، قادر به انجام چنين اقدامی نيست. چنان چه بورژوازی ايران طی بيش از نيم قرن پيش قادر به حلّ تکاليف نشده باشد، طبعاً قادر به حلّ مجموعۀ اين تکاليف نخواهد شد.

پس واضح است که انقلاب ايران، يک انقلاب کارگری است. تنها طبقۀ کارگر قابلیّت حلّ مجموعۀ تکاليف اجتماعی را دارد. تنها طبقۀ کارگر قادر است که دولت بورژوايی را سرنگون و دولت نوينی جايگزين آن کند. در نتيجه، فقط طبقۀ کارگر پتانسيل انقلابی[۹] و راديکاليزم انقلابی ضروری را برای انجام چنين تکاليفی دارد. طبقۀ کارگر نه تنها رهبری انقلاب آتی را سازمان می دهد که در دولت آتی نيز نقش تعيين کننده دارد[۱۰]. به سخن ديگر دولت آتی يک دولت پرولتری است.

بدين علت انقلاب آتی ايران يک انقلاب سوسياليستی است. زيرا که انقلاب کارگری آغاز انقلاب سوسياليستی است. البته دولت کارگری بايد متکی بر يک نظام شورايی باشد.

حزب طبقۀ کارگر، هرگز جايگزين شوراها نخواهد شد. از اين رو، جمهوری آتی، «جمهوری شورائی» نام دارد.

متحدان طبقۀ کارگر نيز برای سرنگونی رژيم بورژوايی و تأسيس حکومت شورايی همانا دهقانان فقير و نيمه پرولتارها و بخش های از ستمديدگان جامعه هستند. هيچ يک از لايه های ديگر اجتماعی از متحدان پرولتاريا نيستند. امّا، پرولتاريا و حزب پرولتری، در صورت لزوم و با حفظ اصول و استقلال خود، می تواند با ساير قشرهای جامعه بر سر مسائل خاص وارد «اتحاد عمل» گردد. اين قبيل اتحادها که جنبۀ مبارزاتی سياسی عليه ساير اقشار غير پرولتری در خود دارد، اصول پرولتاريا را زير پا نمی گذارد. اتحاد در عمل مشخص، با «ائتلاف» برنامه ای، با يکديگر تفاوت کيفی دارند.

امّا، به منظور جلب دهقانان فقير به انقلاب، يکی از تاکتيک های اساسی پرولتاريا مبارزۀ قاطع و پيگير عليه بورژوازی و خنثی سازی لايه های فوقانی خرده بورژوازی است[۱۱].

تاکتيک تأسيس مجلس مؤسّسان

بديهی است که استراتژی اساسی کمونيست ها تأسيس مجلس مؤسّسان نمی تواند باشد[۱۲]. استراتژی سوسياليست های انقلابی، تشکيل حکومت کارگری است. شعار حکومتی کمونيست ها نيز تنها «حکومت شورايی» است. آيا اين موضع به اين مفهوم است که در صورت نبود امکان برقراری «حکومت شورايی»، پس از سرنگونی رژيم سرمايه داری، بايد «فرقه گرايانه» چشم های خود را بر هر بديلی بست[۱۳]. مسلماً پاسخ منفی است. در صورت عدم توفيق تشکيل «حکومت شورايی» و تحميل يک حکومت «موقت» غير کارگری به وسيلۀ ساير قشرهای جامعه، مبارزه برای تشکيل «مجلس مؤسّسان دمکراتيک و انقلابی» در دستور کار قرار می گيرد.

تجربۀ تاريخی در انقلاب روسيه نشان داد که، لنين و بلشويک ها زمانی تشکيل مجلس مؤسّسان را طرح کردند که حکومت ماقبل سرمايه داری (تزار) بر مصدر قدرت قرار داشت، و تشکيل مجلس مؤسّسان به وسيلۀ حکومت موقت، می توانست پس از سرنگونی تزار، راه را برای تشکيل دولت کارگری آتی هموار کند. و از آن جايی که تشکيل مجلس مؤسّسان در برنامۀ بلشويک ها آمده بود، آن ها به تشکيل آن مبادرت کردند. امّا، در عمل اين مجلس در مقابل شوراها قرار گرفت و منحل اعلام شد[۱۴].

در ايران نيز از آن جايی که بايستی حکومت شورايی تشکيل گردد، طرح چنين شعارهايی (مانند تشکيل مجلس مؤسّسان و حکومت موقت انقلابی و غيره) به مثابۀ يک استراتژی کارايی خود را از دست می دهند.

امّا اگر کارگران و دهقانان فقير قادر به تشکيل حکومت شورايی نشدند چه؟ در آن زمان، آيا طرح شعار تأسيس مجلس مؤسّسانِ دمکراتيک و انقلابی اصولی است؟

پس از سرنگونی رژيم، چنان چه حکومت شورايی (کارگران و دهقانان فقير) به علت عدم آمادگی شوراهای کارگری و يا عدم وجود يک حزب پيشتاز انقلابی سراسری به مثابۀ سازماندۀ جنبش کارگری، شکل نگيرد، کمونيست ها در هيچ حکومتی ديگری (که محققاً بورژوايی خواهد بود- حتی دمکراتيک ترين آن) نبايد شرکت کنند. امّا، در عين حال در اين مقطع (و تنها در اين مقطع که حکومت شورايی توفيق حاصل نکرده است)، کمونيست ها بايد خواهان تشکيل «مجلس مؤسّسان دمکراتيک و انقلابی» ( نه مجلس مؤسّسان به مفهوم پارلمان عادّی بورژوايی) شوند.

مجلس مؤسّسانی که هيچ ارگان و سازمان و فردی را بالای سر خود نمی پذيرد، از سوی نيروهای مسلح توده ای نظارت می شود و به وسيلۀ نمايندگان واقعی مردم با رأی مستقيم، همگانی، مخفی و آزاد تشکيل می گردد، تأسيس گردد. اين مجلس کار خود را در راستای تدارک تشکيل يک حکومت انقلابی (کارگری و دهقانی) آغاز می کند. تا تشکيل حکومت کارگری، نمايندگان کارگران و دهقانان فقير و حزب های وابسته به آن ها به طور مستقل در اين مجلس شرکت خواهند کرد.

چنين مجلسی البته يک «حکومت» نيست، بلکه تنها تجمّع يا نهادی است برای تدوين «قانون اساسی» و تشکيل حکومت کارگری آتی. شرکت در چنين مجلسی با شرکت در حکومت بورژوايی متفاوت است. نمايندگان طبقۀ کارگر، شوراهای کارگری، دهقانی، زنان، مليت های تحت ستم و هم چنين ساير قشرهای غير پرولتری و متحدان طبقۀ کارگر برای متقاعد کردن کلّ جامعه به برنامۀ انقلابی خود، به زمان تنفس نياز دارند. تشکيل مجلس مؤسّسان انقلابی و دمکراتيک اين زمان تنفس را ايجاد می کند که قشرهای تحت ستم جامعه و ضرورت تشکيل يک حکومت کارگری متکی بر جمهوری شورايی پی ببرند. از اين رو کمونيست ها خواهان تشکيل مجلس مؤسّسان می گردند[۱۵].

امّا، چرا بورژوازی به چنين مجلسی تن می دهد؟ علت آن ساده است. بورژوازی چنان چه توان و قدرت تغيير شکل حکومت را داشته باشد، مسلماً با استفاده از نيرويش (و همکاری غرب) چنين می کند[۱۶]. امّا، در وضعیّتی که در جامعه نيروی دوگانه وجود داشته باشد و هيچ يک از طبقات، آرای اکثریّت مردم را به خود جلب نکرده باشد، يک خلأ سياسی رخ خواهد داد که بورژوازی برای حفظ موقعیّت خود به دمکراتيک ترين شکل از مجلس بورژوايی تن می دهد. اين طبقه نيز برای استحکام خود نياز به زمان تنفس دارد. تفرقه و انشقاق در بورژوازی نيز وجود دارد.

بنابراين مبارزه برای تشکيل مجلس مؤسّسان انقلابی و دمکراتيک در دستور کار کمونيست ها قرار می گيرد. چنان چه مجلس مؤسّسانی غير دمکراتيک و تحميلی شکل گيرد، واضح است که کمونيست ها و نمايندگان کارگران نبايد در آن شرکت کنند. نمايندگان قشرهای تحت ستم جامعه که مدافع عقايد انقلابی اند هيچ گاه  و در هيچ موقعیّتی خود را اسير دست بورژوازی و خرده بورژوازی، نمی کنند.

امّا، چنان چه مجلس مؤسّسانی تحت کنترل و نظارت توده های مسلح شکل گرفت، کمونيست ها نيز در اين مجلس دمکراتيک شرکت می کنند. شرکت کمونيست ها در اين مجلس برای ارائۀ برنامۀ انقلابی است. آن ها در اين مجلس خواهان اشتراکی شدن زمين ها، کنترل کارگری بر توليد و توزيع و حقّ تعيين سرنوشت برای مليت های تحت ستم تا سر حدّ جدايی، آزادی زنان و آزادی بيان، اجتماع و مطبوعات و لغو مالکیّت خصوصی خواهند بود. آن ها خواهان تشکيل جمهوری شورايی و حکومت کارگری خواهند بود.

کارگران و زحمتکشان ايران (و جهان) نتيجۀ بحث های مجلس مؤسّسان را به صورت آزادانه از طريق رسانه های جمعی خواهند ديد و خود قضاوت خواهند کرد که نمايندگان واقعی آن ها چه نيروهايی هستند. در اين مجلس، کمونيست ها  قانون اساسی را برای تشکيل حکومت کارگری تدوين خواهند نمود.

اکثریّت کارگران و زحمتکشان يا به ضرورت تشکيل حکومت کارگری پی می برند و متقاعد می شوند، که در آن صورت حکومت کارگری را متکی بر آراء اکثریّت جامعه تشکيل می دهند و نمايندگان شوراهای کارگری و زحمتکشان، امور سياسی و اقتصادی را بر عهده می گيرند و انقلاب را به پيش خواهند برد. حکومت کارگری نوين متکی بر دمکراسی کارگری آغاز به انجام تکاليف اجتماعی (دمکراتيک و ضدّ سرمايه داری) خواهد کرد.

امّا، چنان چه بورژوازی پيروز گردد و «نوع» ديگری از حکومت بورژوايی يا حکومت «ائتلافی» را تشکيل دهد، مسير انقلاب به شکل ديگری پيش خواهد رفت. واضح است که در آن صورت کمونيست ها در آن حکومت بورژوايی شرکت نمی کنند و مبارزه عليه حکومت بورژوايی را در اپوزيسيون سازمان خواهند داد.                   

 آذر ۱۳۸۸
 

February 05, 2010

جایگاه مفهوم دولت در ادبیات مارکسیستی

حسن معارفی پور

هنگامی که کمونيست ها از مفهوم دولت صحبت می کنند از ان به عنوان يک ابزار در خدمت منافع طبقه ی حاکم و برای تثبيت يا حفظ قدرت ان طبقه ( منظور طبقه ی مسلط است )، يا از آن به عنوان يک قدرت همگانی جدا از توده ی مردم ياد می کنند. نزد مارکس، انگلس و لنين اين مفهوم يکی از مفاهيم پايه ای است و در آثار خود بارها و بارها به درازا  از ان صحبت کرده رفيق لنين بارها در جلسات و نشست ها در اين زمينه سخن رانده اند. در آثاری همچون مانيفست کمونيست مارکس و انگلس،منشاء خانواده ، مالکييت خصوصی و دولت اثر انگلس و اثر جاودانه ی لنين دولت وانقلاب و هچنيين در ديگر آثار مارکس،انگلس و لنين به طور گذار در اين زمينه صحبت شده است.دولت از نقطه نظر مارکسيسم شامل يک سيستم حکمرانی است که از طريق اعمال قهر قدرت طبقه ی حاکم را حفظ می نمايد و اين قدرت را از گزند حوادث حفظ می کند. دولت به  قول انگلس به هيچ روی نه قدرتی است که از بيرون جامعه تحميل شده باشد، و نه« واقعيت ايده ی اخلاقی »،«تصوير و واقعيت عقل» چنان که هگل می گويد،بلکه دولت يک محصول جامعه در مرحله ی معينی از تکامل است؛پذيرش اين است که جامعه در تضاد حل ناشدنی با خود درگير شده است و از اين رو به ستيز های آشتی ناپذيری که توان از ميان بردن انها را ندارد، تقسيم گشته است. ولی برای اين که اين ستيزها،طبقات با منافع اقتصادی در تضاد، خود و جامعه را در يک مبارزه ی ناسودمند ناتوان نسازد،می بايست قدرتی پيدا آيد که در ظاهر بر سر جامعه بايستد،تا برخوردها را کاهش دهد و آن را در محدوده ی نظم نگه دارد؛و اين قدرت از جامعه بر می خيزد، ولی خود را بر سر آن می گذارد، و خود را بيش از پيش از آن بيگانه می کند، دولت است. برخلاف پرت و پلا گويی های ليبرال ها و کل جريانات راست، دولت يک سيستم ماوراء طبقاتی نيست که اداره ی جامعه رابدون توجه به منافع ظبقات بر عهده داشته و کاری به منافع طبقات اجتماعی نداشته يا نقش ميانجيگری را داشته باشد،بلکه در واقع دولت ها در تمام مقاطع تاريخی حافظين منافع طبقات حاکم و حافظين وضع موجود به نفع ظبقات مسلط در جامعه بود ه اند،فارغ از تمام د تفاوت های دولت های مختلف در مقاطع مختلف زمانی و تاريخی و ضعف ها ،اشکالات و نقاط قوت ان يک وظيفه ی اساسی را بر عهده دارد و ان مصادره ی اموال جامعه به نام جامعه و به نفع طبقات مسلط و حاکم همراه حفظ قدرت آنان است. شکل گيری دولت ها در آغاز برخلاف ساخت تيره ای ازطريق تقسيم سرزمينی اتباع در مملکت های مختلف بود.از نطر انگلس سازماندهی بر پايه ی محل و منطقه يک ويژگی مشترک همه ی دولت هاست. از ويژگی های ديگر دولت از نظر انگلس می توان به يک قدرت همگانی که ديگر آشکارا خود را به عنوان نيرويی که به صورت يک نيروی نظامی سازمان می دهد و دارای قوه ی قهريه، زندان و غيره است که در ساخت تيره ای و قبيله ايی از اين چيزها خبری نبود. انگلس در  منشاء خانواده اشاره می کند که"دولت از نياز به زير فرمان داشتن ستيزهای طبقاتی برخاست" در نتيجه دولت تبديل شد به ابزار سياسی برای سرکوب طبقات تحت ستم در دست طبقه ی قوی تر برای حفظ سيطره ی اقتصادی ای که در نتيجه ی تقسيم کار اجتماعی و پيشرفت جوامع به وجود آمده بود. بنا به گفته ی انگلس" دولت رشته ی پيوند جامعه با تمدن است که در همه ی دوران ها نمونه ی دولت طبقه ی فرمان رواست وبه درستی در همه ی موارد ماشينی برای سرکوب طبقه ی تحت ستم است" (منشاء خانواده)

  بايد اشاره کنم که دولت ها از ازل وجود نداشته بلکه همانطور که اشاره شد در يک مقطع مشخص تاريخی در نتيجه ی پيشرفت جوامع به صورت ضرورت گريز ناپذير به وجود امدند ،در يک مقطع تاريخی نيز بر اساس يک ضرورت تاريخی دولت زايد گرديده و بی ربطی خود را به جامعه و منافع مردم نشان می دهد .در ان شرايط است که جامعه توليد را بر پايه ی همکاری آزاد وبرابر توليد کنندگان سازمان دهی می کند و تقسيم کار فعلی که بر اساس منافع طبقه ی مسلط است جای خود را به همکاری همگانی به نفع جامعه می دهد.

دولت ها در تمام مقاطع نه تنها دولت باستانی و فئودالی ،بلکه دولت انتخابی معاصر هم آلتی برای استثمار کار فردی و سرمايه است.انگلس در نامه اش به ببل می نويسد که دولت چيزی نيست جز ماشين سرکوب يک طبقه توسط طبقه ی ديگر ،در جمهوری دمکراتيک نيز دولت همين نقش را ايفا می کند و نقش دولت کمتر از سلطنت مطلقه نيست.(پيشگفتار انگلس بر جنگ داخل در فرانسه )

لنين در دولت و انقلاب نظرات اپورتونيست ها يی چون کائوتسکی و آنارشيست ها در زمينه ی دولت را آماج حملات شديد خود قرار می دهد و نقطه نظر مارکسيستی را در زمينه ی دولت بيان می کند.کائوتسکی با مرتد شدنش و نظرات راست و اپورتونيستی اش با يدک کشيدن سوسياليسم بر روی نظرات خود و با موضع گيری ارتجاعيش در قبال جنگ در زمينه ی دولت نيز نظريات راست و اپورتونيستی ايی را مطرح نمود.از آنجا که از نقطه نظر مارکسيستی دولت موسسه ايی گذرنده است گه در جريان مبارزه و انقلاب از آن بهره می گيرند تا دشمنان طبقه ی کارگر را با آن قهرا سرکوب کنند،لذا گفته های کائوتسکی در مورد" دولت آزاد خلقی" چرندياتی بيش نبود که در خدمت گرايش بورژوا_ناسيوناليستيش قرار داشت. تا زمانی که پرولتاريا به دولت نياز دارد آن را صرفا برای سرکوب دشمنان خود به کار می گيرد و نياز به دولت به قول لنين از لحاظ مصالح آزادی نبوده و نيست.

 سخن گفتن در مورد آزادی زمانی ممکن است که دولت به معنای اخص کلمه موجوديت خود را از دست دهد.(لنين انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد)

کمونيست ها برخلاف آنارشيست ها که از همان ابتدا با شعار مبارزه عليه هرگونه دولتی مبارزه می کنند و بی دولتی را در هر شرايط زمانی تبليغ می کنند، به وجود دولت انقلابی يعنی ديکتاتوری پرولتاريا، يعنی ديکتاتوری طبقه ايی که طی قرون متمادی تحت ستم بوده معتقدند و عليرغم اينکه کمونيست ها به زوال دولت معتقدند اما اين زوال تنها در شرايطی ممکن است که نابرابری های اجتماعی به طور کل از بين رفته و آزادی به معنای حقيقی و عينی خود، برای طبقه ی کارگر و کل اجتماع تحقق پذيرفته باشد و ان شرايط کمونيسم است. در جامعه ی کمونيستی به قول انگلس دولت منحل نمی شود بلکه به صورت تدريجی زوال می يابد. بعد از کمون پاريس کمونيست ها و طبقه ی کارگر فرانسه به دليل آنکه از يک دولت قهری و قدرتمند بی بهره بود نتوانستد قدرت طبقه ی کارگر را بيش از چند ماه بيشتر حفظ کند و به دليل آنکه بورژوازی از دولت و قدرت قهری بيشتری برخوردار بود توانست باعث از هم پاشيده شدن انقلاب شود و قدرت را دوباره به کمک متحدين خود باز ستاند. مارکس ضمن بررسی و دفاع همه جانبه از قدرت طبقه ی کارگر در فرانسه در مقطع کمون پاريس در کتاب" جنگ داخلی در فرانسه" اشکالات کمون که مهمترين آن عدم داشتن يک دولت قهری پرولتری يعنی" ديکتاتوری پرولتاريا" بود را بر می شمارد.اين اثر برجسته مارکس راهنمای کمونيست هايی شد که بعدها در روسيه به قدرت رسيدند.

انقلاب پرولتری نمی تواند بدون انهدام ماشين دولتی بورژوازی و جايگزينی آن با ماشين جديدی که بقول انگلس به معنای اخص کلمه دولت نيست محال است.(لنين،همانجا)

دولت از نظر کمونيست ها که در مرحله ی انتقالی جامعه ی کمونيستی يا فاز پايينی جامعه ی کمونيستی( که بعدها در کمونيسم روسی به سوسياليسم مشهور شد) لازم بوده و متانسب با اين مرحله انتقالی يک دوران انتقالی سياسی هم وجود دارد که دولت آن ديکتاتوری پرولتارياست. برای تاکيد در مورد اهميت بحث در باره ی اين مفهوم برخلاف بسياری از کمونيست های امروزی که سعی دارند به نوعی از به کار بردن مفهوم ديکتاتوری پرولتاريا دوری کنند،بايد بگويم که، ديکتاتوری پرولتاريا، ديکتاتوری فرد نيست؛ بلکه ديکتاتوری طبقه ای است که منافع واقعی اکثريت مردم جامعه يعنی کارگران و زحمتکشان را نمايندگی می کند.اين ديکتاتوری حتی در دوران انقلابی برخلاف دمکراسی بورژوايی که در واقع ديکتاتوری اقليت بر اکثريت است،دمکراسی را برای اکثريت مردم در جامعه يعنی فروشندگان نيروی کار نويد می دهد و به قول مارکس در کاپيتال از خلع يد کنندگان خلع يد می کند.

بنابراين از نظر من کاربرد اين مفهوم نه تنها نبايد باعث کج فهمی شود و نمی شود،بلکه عدم روشنگری در اين زمينه خود يکی از دلايل کج فهمی در زمينه ی مفاهيم بنيادين مارکسيستی همچون اين مفهوم مهم (ديکتاتوری پرولتاريا) است.

فريدريش انگلس در اثر برجسته ی خود آنتی دورينگ اشاره می کند که با دگرگونی در شيوه ی توليد سرمايه داری پرولتاريا در ابتدا ناچار است که"برای تبديل هرچه بيشتر وسايل توليد بزرگ و اجتماعی شده را به مالکيت دولتی روی می آورد، خود طريقه ی اجرايی اين دگرگونی نشان می دهد که پرولتاريا خود قدرت دولتی را در دست می گيرد و وسايل توليد را ابتدا به مالکيت دولتی تبديل می کند. اما به اين وسيله پرولتاريا خود به عنوان پرولتاريا از ميان بر می دارد و از اين طريق کليه تفاوت ها و تناقضات طبقاتی و سرانجام دولت به مثابه ی دولت را از ميان می برد."(آنتی دورينگ ،انگلس، فصل سوم، سوسياليسم). او در ادامه اشاره می کند که جامعه ايی که تا به حال در تعارضات طبقاتی سير می کرد،به وجود دولت احتياج داشت،يعنی به وجود تشکيلات طبقه ی استثمار کننده برای حفظ شرايط خارجی توليد و مشخصا برای نگه داشتن استثمار شونده در شرايط ستم مطابق با شيوه ی توليد موجود(بهره برداری،سرواژ،يا فرمانبرداری و کار مزدوری )

دولت نماينده ی رسمی کل جامعه و تجمع آن در يک هيات قابل روئيت بود، اما و فقط تا وقتی چنين بود که دولت آن طبقه ای بود در زمان خود نمايندگی کل جامعه را بر عهده داشت.در دوران باستان،دولت اتباع برده دار،در قرون وسطی دولت اشراف فئودالی و در زمان ما دولت بورژوايی، ولی سرانجام زمانی که دولت نماينده ی کل جامعه می گردد وجود خود راسا زايد می گردد.(همانجا)

با از بين رفتن تصادمات و تناقضات طبقاتی و تنازع بقای فردی در جامعه وجود دولت به مثابه ی يک سيستيم برای تعدی به حقوق ديگران يا داور امور يا نماينده ی کل جامعه زايد گرديده و ديگر لازم نيست که سيستمی برای تصاحب وسايل توليد به نام جامعه و بر فراز سر جامعه وجود داشته باشد. در چنين شرايطی است که به قول انگلس اراده ی اشياء و هدايت پروسه ی توليد جايگزين حکومت بر انسان می گردد، در اين شرايط دولت برچيده نمی شود اما همانطور که اشاره شد را زوال را در پيش می گيرد.
 

تاريخ کمون پاريس.

 .
نسان نودينيان
تاريخ کمون پاريس، نوشته ليساگاره«١٩٠١ـ ١٨٣٨) را اولين بار چند ماه قبل در "فيس" بوک صفحه سياوش مدرسی ديدم. اين کتاب يکی از با ارزشترين های ادبيات کمون پاريس است. اين کتاب به توصيه مارکس توسط النور مارکس(دختر کارل مارکس) از متن فرانسه به انگليسی ترجمه شده است. «نقش خود ليساگاره در کمون متواضعانه بود. او جريان کمون را در مقام روزنامه نگار و رزمنده ی سنگرهای خيابانی، دنبال کرده است و همانطور که خودش برای مان نقل ميکند عضو، افسر يا کارمند آن نبوده است». (يادداشت ناشر ترجمه انگليس ـ انتشارات نيوپارک). «تاريخ کمون ليساگاره تنها تاريخ اصيل و قابل اعتمادی است که تاکنون در باره ی اين به ياد ماندنی ترين جنبش عصر جديد نوشته شده است. درست است که ليساگاره سرباز کمون بوده، ولی اين شجاعت و صداقت را داشته است که حقيقت را به زبان بياورد. او سعی نکرده اشتباهات حزب خود را پنهان کند يا ضعف های مهلک انقلاب را زير لعابی براق بپوشاند. و اگر اشتباهی کرده باشد از لحاظ احتياط کاری و اين نگرانی اوست که مبادا مطلبی را عنوان کند که با دلائل قاطع قابل اثبات نباشد. اظهارات و رسائی ها در تحقيقات پارلمانيط مطبوعات و کتاب های آن ـ حتی الامکان ـ بر اظهارات دوستان و هواداران ترجيح داده شده است. هر جا شواهد کموناردها مطرح شده، همواره با دقتی وسواس آميز مورد موشکافی قرار گرفته است. به خاطر همين بی طرفی و احتراز از طرح نکات ترديد آميز است که بايد مطالعه ی اين کتاب را به خوانندگان انگليسی توصيه کرد». «... اکنون هنگام آن است که آن ها معنای واقعی اين انقلاب را دريابند؛ انقلابی که می توان در چند کلام خلاصه اش کرد: کمون به معنای حکومت مردم توسط مردم و اولين تلاش پرولتاريا برای حکومت بر خودش بود. کارگران پاريس وقتی در اولين بيانيه خود اعلام کردند که «می دانند وظيفه ی مبرم و حق مسلم آن هاست که از طريق تسخير قدرت حکومتی زمام سرنوشت خود را در دست بگيرند» اين معنی را بيان می کردند. (مقدمه النور مارکس).
بيژن هيرمن پور کتاب کمون پاريس ليساگاره را ترجمه کرده. و ويرايش توسط عباس فرد انجام شده است. «با ترجمه اين کتاب، بيژن هيرمن پور خلائی نه چندان کوچک در ادبيات کارگری ايران را پر کرده است. هر آنچه تا به امروز در جنبش کارگری ايران درباره کمون پاريس گفته شده است، به نقل از آن رهبران جنبش کمونيستی بوده است که عليرغم بينش و درايتشان، هيچکدام خود از نزديک شاهد کمون نبوده اند و همه آنها روايت خو را بر روايتهائی از قبيل روايت ليساگاره متکی کرده اند. اين را تروتسکی در مقدمه کتاب خود نيز تاکيد کرده است. اما جنبش کمونيستی ايران که با عينک سوسياليسم پروروسی به جنش کارگری جهانی نگاه می کرد، کمون پاريس "رايا دونايفسکايا" را می شناخت، بدون آنکه کمون پاريس ليساگاره را بشناسد. اکنون و با کار سنگين و ارزشمند مترجم، اين خلا برطرف ميشود». (توضيحات ويراستار فارسی عباس فرد)
ما خواندن اين کتاب را به همه علاقمندان به ادبيات کارگری و کمون پاريس توصيه ميکنيم. در حاليکه سير رويدادهای داخلی ايران، صف آرايی نيروهای طبقاتی و سياسی هر روز به نحو برجسته ای شفاف ميشود. خواندن اين کتاب برای ما و کسانی  که در گودی استخر اين اتفاقات قرار گرفته و ميخواهند بطور موثری کاری انجام دهند، نيز لازم و ضروری است. به همين دليل متن اصلی و اوژيينال "پ.د.اف" شده را در سايت ميگذاريم. و در نشريه "مبارزان کمونيست" و "سايت مبارزان کمونيست" بخشهايی از روزشمار را منتشر ميکنيم.
روز شمار مختصر تحولات سياسی فرانسه، از فتح باستيل در ١٤ ژوئيه ١٨٧٩ تا شکست کمون در ١٨٧١.
ـ «جمهوری اول: ١٨٠٤ـ ١٧٩٢» ـ «کنوانسيون: ١٧٩٥ـ١٧٩٢» ـ« ديرکتوار: ١٧٩٩ـ ١٧٩٥» ـ «حکومت کنوسول ها: ١٨٠٤ـ ١٧٩٩» ـ «امپراتوری: ١٨١٥ـ ١٨٠٤» ـ «ناپلئون اول: ١٨١٤ـ ١٨٠٤» ـ «لوئی هيجدهم(اعاده سلطنت، بار اول)١٨١٥ـ ١٨١٤» ـ «ناپلئون اول، (حکومت صد روزه): ١٨١٥» ـ «اعاده ی سلطنت: ١٨٣٠ـ ١٨١٥» ـ «لوئی هيجدهم: ١٨٢٤ـ ١٨١٥» ـ «شارل دهم: ١٨٣٠ـ ١٨١٤» ـ «سلطنت ژوئيه: ١٨٤٨ـ ١٨٣٠» ـ «لوئی فيليپ اول: ١٨٤٨ـ ١٨٣٠» ـ «جمهوری دوم: ١٨٥٢ـ ١٨٤٨» ـ «لوئی ناپلئون بناپارت: ١٨٥٢ـ ١٨٤٨» ـ «امپراتوری دوم: ١٨٧٠ـ ١٨٥٢» ـ« ناپلئون سوم: ١٨٧٠ـ ١٨٥٢» ـ «جمهوری سوم: ١٨٧١ـ ١٨٤٨» ـ «آدلف تی ير: ١٨٧٣ـ ١٨٧١»
روزشمار کمون: «سال ١٨٧٠» ١٠ژانويه: تظاهرات صد هزار نفری عليه ناپلئون سوم به مناسبت قتل ويکتور نوار(روزنامه نگار) به دست پی ير بناپارت(پسر عموی امپراتور). ٨مه: در يک رفراندوم ملی، امپراتوری با ٨٤درصد آرا مثبت، رای اعتماد کسب ميکند. در آستانه ی رفراندوم، اعضای فدراسيون پاريس به اتهام توطئه عليه ناپلئون سوم دستگير می شوند. اين بهانه بعدا برای دستگيری کليه ی اعضای انترناسيونال در سراسر فراسنه مورد استفاده قرار گرفت. ١٩ژوئيه: درگيری ديپلماتيک بخاطر نيات پروس در مورد تاج و تخت اسپانيا. لوئی بناپارت به پروس اعلان جنگ ميکند. ٢٣ژوئيه: مارکس آن چه تا که بعدا «اولين پيام انترناسيونال» ناميده شد، تمام می کند. ٢٦ژوئيه: «اولين پيام» به تصويب ميرسد و توسط شورای  عمومی «انجمن کارگران» در سطح بين المللی منتشر ميشود. ٤تا٦ اوت: شاهزاده فردريک، فرمانده يکی از سه ارتش پروس که به فرانسه حمله کرده اند، مارشال فرانسه(ماکماهون) را در ورت و وايسنبرگ شکست می دهد؛ او را از آلزاس(شمال شرقی فرانسه) بيرون می کند؛ استراسبورگ را به محاصره در می آورد؛ و به طرف نانسی حرکت می کند. دو ارتش ديگر نيز نيروهای مارشال بازن را در مدس منزوی می کنند. ١٦تا ١٨ اوت: تلاش بازن برای بيرون بردن سربازان خود از ميان خطوط پروس که با کشته های بسيار در مارلاتور و لراولوتت خنثی ميشود. پروسی ها تا شالون پيش ميروند. ١سپتامبر: نبرد سدان. ناپلئون که همراه ماکماهون در مدس به نجات بازن شتافته بود با راه بندان پروسی ها روبرو ميشود، وارد نبرد ميگردد، و در سدان شکست ميخورد. ٢سپتامبر: ناپلئون و ماکماهون با بيش از ٨٣٠٠٠سرباز در مدس تسليم ميشوند. ٤سپتامبر: با رسيدن خبر تسليم در سدان، کارگران پاريس به پاله بوبورن حمله ميکنند و مجلس قانونگزاری را وادار به اعلام سقوط امپراتوری می کنند. عصر همان روز در تالار شهرداری مرکزی پاريس جمهوری اعلام ميشود. «حکومت موقت دفاع ملی» برای ادامه و اخراج پروسی ها از فرانسه، مستقر می شود. ٥سپتامبر: در لندن و پاره ای شهرهای بزرگ تظاهراتی بر پا گرديد که تظاهر کنندگان خواستار شناسائی جمهوری فرانسه از طرف انگلستان بودند. شورای عمومی انترناسيونال اول در سازماندهی اين تظاهرات فعالانه شرکت داشت. ٦سپتامبر: «حکومت دفاع ملی» طی بيانيه ای تقصير جنگ را به گردن رژيم امپراتوری می اندازد و اعلام می کند که خواهان صلح است؛ اما «مادام که پروس آلزاس ـ لورن را در اشغال دارد، يک وجب از خاک و يک سنگ از استحکامات نظامی خود را واگذار نمی کند و جنگ متوقف نخواهد شد». ١٩سپتامبر: دو ارتش پروس محاصره طولانی پاريس را آغاز ميکنند. بيسمارک تصور می کند که کارگران «ملايم و منحط» پاريس فورا تسليم خواهند شد. حکومت موقت هيئت نمايندگی ای به تور می فرستد که گامبتا با فرار از پاريس با بالون خيلی زود به آن می پيوندد تا مقاومت را در شهرستانها سازماندهی کند. ٢٧ اکتبر: ارتش فرانسه به سرکردگی بازن(با ارتشی بين ١٤٠٠٠تا ١٨٠٠٠٠سرباز)در مدس تسليم می شود. ٣٠ اکتبر: گارد ملی فرانسه در ل بورژه شکست ميخورد. ٣١ اکتبر: با دريافت اين خبر که «حکومتدفاع ملی» تصميم به آغاز مذاکره با پروس گرفته است، کارگران پاريس و بخش های انقلابی گارد ملی تحت رهبری بلانکی شورش می کنند، تالار شهرداری مرکزی را اشغال کرده و در آنجا حکومت انقلابی «کميته امنيت عمومی» را برپا ميدارند. اين کميته در ٣١ اکتبر مانع از اعدام اعضای حکومت موقت می شود که پاره از شورشيان خواهان آن بودند. ١نوامبر: تحت فشار کارگران حکومت ملی قول استعفا و برنامه ريزی انتخابات کمون را می دهد ـ قول هائی که تصميم به عملی کردن آن ها را نداشت. پس از آن که کارگران با اين کلک «قانونی» آرام ميشوند، حکومت با خشونت شهرداری مرکزی را می گيرد و دوباره سلطه اش را بر شهر تحت محاصره برقرار می کند. بلانکی به اتهام خيانت بازداشت می شود.
سال ١٨٧١
ادامه دارد.  
 
 
 

جای یدالله، فولاد آبدیده سرزمین داغ خوزستان خالی است

جای یدالله، فولاد آبدیده سرزمین داغ خوزستان خالی است
فرهاد شعبانی
بمحض شنیدن خبر سکته مغزی اش، دلم بشدت شور زد. گرچه قلبی سرشار از عشق به آرزوها و اراده ائی پولادین داشت. اما سالهای سال رنج و آزار، جسم و جانش را ضعیف کرده نگرانی از بابت سلامتی اش بی اساس نبود. دلهره سراپایم را گرفت. فورا پیامی تنطیم کردم و برای رفقای اتحاد بین المللی فرستادم و جویای حالش شدم. اما تا رسیدن پاسخ رفیق فرید پرتوی، تاب نیاوردم و پیامی برای رفیق وریا ناظری فرستادم و از طریق او جویای حالش شدم. او نیز خبر چندانی نداشت.
 برای دریافت خبر بهبود حالش لحظه شماری می کردم تا اینکه آنچه را که نمی بایست می شنیدم را در کمال ناباوری شنیدم. یدالله خسروشاهی از میان ما رفت. او دردم دمای سحر و لحظاتی که میلیونها کارگر برای فروش نیروی بازتولیده شده خود به سرمایه در صفوف طولانی راهی کارگاهها می شدند، پیکر رنج دیده اش  را به سینه خاک سپرد.
تردیدی نداشتم که طولی نخواهد کشید که موافق و منتقدانش دست به قلم خواهند برد و صفات خوب و انسانی و کارنامه سالها مبارزه پر افتخارش را به تصویر خواهند کشید. همینطور هم شد. در این لحظاتی که خاطراتش را مرور می کنم، اطلاعیه و بیانیه های فراوانی را در مقابلم دارم که همه از یدالله می گویند.
منهم یدالله را دوست داشتم و فصلهائی از زندگی و مبارزه اش برایم الگو بود. برای من یدالله فولاد آبدیده سرزمین داغ خوزستان بود. او کارگر پخته وآزموده درون لوله های خرطومی پالایشگاههای نفت آبادان و تهران بود. از نگاه من او از تبار و نسل مابعد کارگران مبارزی چون یوسف افتخاری، علی امید، رحیم همداد و .... بود. کارگرانی که همانند خود او بر روی شنهای داغ خوزستان آبدیده شدند. کارگرانی که با گذشت صد سال از عمر جنبش کارگری ایران نام و نشانشان همچنان زنده است. کارگرانی که ادبیات کارگری ایران و جنوب با نام و فعالیت آنها رشد و نمو کرد. کارگرانی که نویسندگانی چون احمد محمود و دهها نویسنده دیگر قلمشان مدیون آنهاست. بدون تردید، یدالله هم به این تاریخ خواهد پیوست.   
در این فرصت کوتاه بعداز فوتش تمام خاطرات دیدارها، مکالمات و گفتگوهائی که در این سالهای آخر از او داشتم به یکباره در مقابل چشمانم رژه رفتند. اما مانده ام از کجا و کدامینش برای شما بگویم.
یدالله را برای ضبط خاطراتش در برنامه افق جنبش کارگری به سوئد دعوت کردم. با متانت پذیرفت و در فاصله ضبط خاطراتش چند شبی را مهمانمان بود. از گذشته هایش برایم تعریف کرد. از آن لحظه ائی که ساواک برای شکستن اعتصاب کارگران پالایشگاه نفت او را به جمع اعتصابیون می برد و در لحظه ائی که پشت تریبون می رود خون از پایاهای بشدت شکنجه شده اش بر کف سالن جاری می شود. از آرزوهای مشترکمان و راههای رسیدن به آن صحبت کردیم. از موانع و تلاشهائی سازمانیافته ائی که برای به انحراف کشاندن جنبش اصیل کارگران ایران در جریان بود گفتیم.
  در یکی از این شبها خواست که به دیدار رفیق ناصر پایدار برویم. به دیدارش رفیتم. گرچه اختلاف نظرها قابل مشاهده بودند، اما دیدار با او در محیطی بسیار احترام آمیز و بدون اغراق صمیمانه برگزار شد. هر دوی آنها فرزند آن سرزمینی اند که کانون رشد و توسعه جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر ایران است. هر دو، دهه ها از عمر مفید و با ارزش خود را با هر درکی که از سوسیالیسم و کمونیسم داشته و دارند، خالصانه در این رهگذر در طبق اخلاص گذاشته اند، طبیعی است که همدیگر را می فهمیدند. دیداری به یاد ماندنی است.
در آن چند روز، کم سن و سال ترین عضو خانواده ما به یدالله عادت کرده بود و از او دور نمی شد. با رفتنش برای ساعاتی در گوشه ائی از او می گفت و یدالله هم در تمام تماسهای تلفنی اش حالش را می پرسید.
بعداز آخرین مصاحبه ام با او در باره اوضاع سیاسی ایران بعداز کودتای انتخاباتی 22 خرداد سوای فرستادن اطلاعیه ها و مقالاتی که می نوشت و برای منهم می فرستاد، کارت تبریکی که برای رفیق ایرج فرزاد و دیگران هم فرستاده بود. برای منهم فرستاده بود و سال نو میلادی را تبریک گفته بود.
خبر مرگ یدالله در حالیکه امیدهایمان بر اینست که شاهد سرنگونی جمهوری اسلامی باشیم و یدالله بارها این را نه به من، بلکه به دیگران هم گفته بود که باید اینبار از تجربه 57 بیاموزیم، جای تاثر عمیق است و من بعنوان یکی از دوستان سالهای آخر عمرش، از مرگ یدالله خسروشاهی این سنگر شکن نسلی از کارگران ایران عمیقا متاسفم. یدالله همانند بسیاری از مبارزین چپ و کمونیست آرزوهائی داشت که آن را با خود به خاک برد، اما یدالله که به انتقال تجربه نسلی از کارگران به نسل دیگر اعتقاد داشت، با او پیمان می بندیم که آنچه را از او به یادگار داریم را به نسل جدید کارگران و فعالین جنبش کارگری منتقل کنیم.
یادش گرامی باد.

February 01, 2010

مجيد حسينی:سالگرد انقلاب ۵۷ و کابوس جمهوری اسلامی!

رويدادهای ششم ديماه ، سالگرد انقلاب ۵۷ را به کابوس هولناکی برای جمهوری اسلامی و اپوزيسيون خودی آن تبديل کرده است. خامنه ای و احمدی نژاد همراه با سردمداران اپوزيسيون رسمی و خانوادگی رژيم، رفسنجانی و موسوی و کروبی و خاتمی از اين روز وحشت دارند و جملگی آنها در سايه سرکوب و دستگيريهای وسيع جناح حاکم، جنگ تبليغاتی گسترده ای را عليه مردم سازمان داده اند. دولت اسلامی بر روی مراسم های "عاشورا" و بهره برداری از جنبه های مذهبی آن و با استفاده از شعارهای ضد آمريکائی و اسرائيلی از موضع ارتجاع اسلامی برای مهار و سرکوب اعتراضات مردم  حساب باز کرده بود. اما اين برنامه ها نگرفت و مردم اين روز را به روز عزای رژيم تبديل کردند و با تعرض انقلابی خود به نيروهای سرکوبگر و نهادهای دولتی خواب و خيال سران ريز و درشت نظام اسلامی را بر هم زدند.

از آن روز به بعد فاز ديگری در اوضاع سياسی جامعه ايران شروع شده است. فازی که صف آرائی مردم در آن در مقابل نظام اسلامی و اپوزيسيون رسمی اش بطور فشرده تر و برجسته تر از پيش قرار گرفته است. اين صف آرائی جايگاه مهم و حساسی به ۲۲ بهمن به چگونگی رو در روئی مردم با نيروهای جمهوری اسلامی در آن داده است. جامعه و افکار عمومی جهانيان متوجه تدارک آرايش جنگی رژيم با مردم شده اند و آرامش نسبی فعلی خيابانها در ميان کاربدستان ريز و درشت نظام اسلامی و نيروهای مزدورش وحشت ايجاد کرده و علاقه مندان به تحولات سياسی ايران را بفکر واداشته است. همه به سالگرد انقلاب ۵۷ چشم دوخته اند، همه بدنبال پرسو و جو در باره اتفاقات اين روزند و  ۲۲ بهمن امسال نفس را در سينه ها حبس کرده است. همه متوجه اند رژيم چکار ميکند و دارند می بينند که اعمال ۳۰ ساله اش را ادامه ميدهد. همه می بينند که اين نظام آدمکش با اعدام، با دستگيری هزاران نفراز جوانان مبارز و انقلابی، با جنگ روانی و نسبت دادن افراد دستگير شده به عوامل خارجی، با تبليغات حول حضور نظامی آمريکا در خليج و علم کردن خطر حمله اسرائيل و غيره جنگ بقايش را با مردم پيش می برد و برای ۲۲ بهمن تدارک و آماده سازی ميکند. اما نمی توان بطور دقيقی عکس العمل مردم در اين روز و جنبش آنها برای بزير کشيدن حکومت اسلامی را پيش بينی کرد. ولی روشن است که مکانيسم آمادگی و سازماندهی تدارک توده ای با تمام قدرت کار ميکند. آماده کردن صفوف توده های مردم و ارتباطات آنها با هم و ديگر ابتکارات مبارزاتی که انجام ميدهند بستگی به اقدام فعالين و رهبران اين جنبش در محل و تناسب قوای طرفين و بسياری فاکتورهای ديگر دارد که در بخش آخر اين نوشته بدان خواهيم پرداخت. صف آرائی فشرده و سخت مردم و نظام اسلامی در برابر هم  و خطر سرنگونی نظام اسلامی ظاهرا  و موقتا جناحهای نظام اسلامی را بهم نزديک کرد، اما در اصل ميزان تشتت در ميان صفوف هر دو جناح دولتی را از يک طرف و از طرف ديگر عميق تر شدن اختلافات مابين دو جناح را به همراه آورده است. در اين دوره دو جناح نظام بهم نزديک نشده اند، بلکه ترس از تکرار رويداد ۶ ديماه، سبزها و بدرجه ای جناح حاکم را ناچار کرد بهم رو آورند و محتاج همديگر شدند و با کدهای خانوادگی با هم صحبت کنند. مصاحبه کروبی با فايننشال نمونه برجسته ای در اين رابطه است. فايننشال تايمزمی پرسد: موضع شما در مورد رهبری چيست؟ کروبی: "من ولايت فقيه را می پذيرم. جمهوری اسلامی را می پذيرم و قانون اساسی را می پذيرم. با شعارهايی که ساختار شکن هستند موافق نيستم." اين روی آوری و تمايل به سازش با جناح حاکم پايدار نخواهد بود فشار مردم می تواند با سرعت بيشتری آنها را از هم دور کند و خصمانه تر از پيش بر سر و روی هم بکوبند. جنبش اعتراضی مردم فعلا آنها را به کنج صدور بيانيه ها و آشتی طلبی کشانده و حتی کيهان شريعتمداری از آشتی طلبی صحبت کرد. همين اندازه از ابراز همدردی و  روی آوری جناحها بهم خيل سخنگويان مدافع حفظ نظام و ايدئولوگهای هوادار جنبش سبز را به جلو کشيد و با جيغ و داد حول پرهيز از "خشونت" و تاکيد بر"قانون گرائی" و "آشتی طلبی" هم آواز با جنايات رژيم ميزان حملات تبليغی خود را عليه مردم و کمونيستها بالا بردند. اين دوره ها در سير تحولات ايران موقتی است شاخص اصلی در تعريف و معرفی اوضاع ايران نيستند. سازش و کنار آمدن دوجناح حکومتی با هم ممکن نيست و خيزش مردم امکان توافق را از هر دوی آنها گرفته است. اگر جناح حاکم بتواند از پس مردم بر آيد به حساب جناح "فتنه" درون خود هم خواهد رسيد. اما بايد توجه کرد که اگر سبزها در مقابل جناح خامنه ای و احمدی نژاد زانو بزنند و سر تسليم دراز کنند احتمال کودتا و خونريزی بيشتر از طرف جناح خامنه ای بالا ميرود. ترس از مردم جناحهای حکومتی را بهم نزديک کرده و هر دو طرف برای مقابله با مردم و چپ و نيروهای سياسی سرنگونی طلب محتاج آنند. جريانات مجاز و اپوزيسيون خودی تا وقتيکه مردم در ميدان باشند می توانند جست و خيزکنند. هر دو جناح متوجه بيزاری مردم از نظام اسلامی از نوع "سبز" و "سياه" آن و قوانين مذهبی آنند، مردم دولت اسلامی تعديل يافته را در هيچ رنگی نمی خواهند.

 با وجود تمام اينها سوال اين است که احتمالات ممکن در ۲۲ بهمن چيست؟ آيا توده های مردم به خيابان خواهند آمد؟ آيا دولت اسلامی می تواند اين روز را بدونه اعتراضات توده ای و بسلامت از سر بگذراند؟ بالاخره کدام اتفاق و رويدادی در اين روز نشانه تغيير فضای سياسی ايران بنفع مردم و به ضرررژيم است؟ اولا، احتمال زيادی هست که توده های مردم سرنگونی طلب و ناراضيان از دولت در اعتراض به رژيم به خيابانها بريزند. امکان زيادی هست مردم اين روز را هم مانند روزهای ۱۳ آبان و ۱۶ آذر و روز "عاشورا" از دست رژيم در آورند و به روز اعتراض خود تبديل کنند. اگر در اين روز اعتراضاتی از جانب مردم صورت بگيرد اتفاق مهمی روی داده است، چنين اتفاقی تنها فاکتور تغيير دهنده در اوضاع سياسی است و گويای مرحله تازه ای از جنبش مردم برای سرنگونی نظام اسلامی است. به ميدان آمدن مردم در ۲۲ بهمن بمعنی تثبيت مرحله تعرض انقلابی مردم است که در ششم ديماه آغاز شد. اينجا منظور اين نيست که مردم در اين روز به نيروها و نهادهای حکومتی تعرض ميکنند و يا اگر تعرض کردند اين نتيجه را بدنبال خواهد داشت. مسئله اين است که جدال سياسی مردم با دولت بمرحله ای رسيده است که صرف حضورمردم و صف جداگانه اعتراضی و قابل روئيت آنها در سالگرد انقلاب ۵۷، بمعنای شکست رژيم و بی حاصل بودن تقلاهای يکماهه اخير سران حاکم و اپوزيسيون رسمی آن است. اگر وقوع تظاهرات و اعتراضات توده ای در ۲۲ بهمن نشانه پيشروی جنبش مردم برای سرنگونی به شکل تقابل و تعرض توده ای و در ادامه آن آغاز جنگ توده ای و خيابانی با نيروهای رژيم است، عدم روی ندان اعتراضات مردم در اين روز به هيچ وجهی نشانه عقب نشينی اين جنبش و دست بالا پيدا کردن رژيم نيست. نتايج سياسی و اجتماعی حاصل از هر کدام از اين رويداد ها يکی نيست. اگرهم در اين روز مردم دست به اعتراض نزنند و بنا به آرايش سياسی و نظامی که رژيم بخود گرفته است تناسب قوا را برای حضور خود در خيابانها مناسب ندانند، روزها و مناسبت های  زيادی از اين نوع را پيش رو دارند از جمله ۸ مارس و چهارشنبه سوری و نوروز و تمام روزهای هفته را.

همگان متوجه اند که دولت اسلامی دوره اضمحلال و فروپاشی و عقب نشينی خود را در برابر با مردم  طی ميکند و تا کنون ضربات کاری بر پيکر آن وارد آمده و بطور يقين اين نظام با اين قوار و شکل باقی نخواهد ماند. در هر صورت مردم جلو آمده اند و هم اکنون در جامعه نمای وحشت زده جمهوری اسلامی از ۲۲ بهمن و تدارک آن برای مقابله با اين روز قابل ديدن است. سران نيروهای بسيج و سپاه پاسداران بطور مرتب دور هم جمع ميشوند، مردم را تهديد ميکنند، مجلس جسله ميگيرد، قضات مزدور مجازات اعدام را بالای سر جامعه گرفته اند و انگار که دولت و نهادهای گوناگون آن تدارک جنگ با يک کشور خارجی را می بينند. اينها متوجه نيستند که جدال مردم با رژيم حاصل عبور و پشت سر گذاشتن از تمام اين موانع است. انقلاب ۵۷ استبداد شاهنشاهی را بزير کشيد و شکی نيست که خيزش اخير مردم استبداد مذهبی و خامنه ای ديکتاتور سال ۲۰۰۹  را به همان سرنوشت دچار خواهد کرد.

۳۱ ژانويه ۲۰۱۰
مجيد حسينی
majid.hosaini@gmail.com
k.mobarez@yahoo.se

نسان نودينيان :مروری کوتاه بر درس و آزمونهای قيام ٢٢ بهمن.

 
در آستانه ٢٢ بهمن هستيم. درسهای قيام ٢٢ بهمن در شرايطی که توده عظيم ميليونی مردم در خيابان هستند، بيش از هر دوره ای ضروری و شيرين است. خاطرات دوره قبل و روز ٢٢بهمن و  روزهای حاکميت مردم بر سرنوشت خود، روزهايی که هنوز دستهای سياه و جنايتکار جمهوری اسلامی بر سر جامعه حاکم نبود جذاب ترين خاطره نسل ما است. آنروزها همه چيز را قدرت و اراده مردم تعيين ميکرد. نفرت از رژيم و دم ودستگاهش با چنان صراحت و قدرتی ابراز ميشد که کار بدستان و عاليجنابان برای فرو نشاندن وحشتشان اينجا و آنجا با دليل و بی دليل عجز و لابه ميکردند که "ما کاره ای نبوديم"، "مجبور شديم"، "فريب خورده بوديم"، امروز کم نيستند افرادی از نيروهای بسيج و مسلح جمهوری اسلامی که به روزهای دوره قيام ٢٢بهمن افتاده اند، از سرنوشت سياه و همکاری با رژيم پشيمانند. دشمنان مردم عقب نشسته بودند و سراسيمه خود را در سوراخها از چشم مردم پنهان ميکردند.

احساس آزادی و رهائی را ميشد در چهره های همه مردم تماشا کرد. آنروزها در واقع روزهای جشن و خوشی و پيروزی ما مردم قيام کرده بود. در تهران و بسياری شهرهای بزرگ خانواده های فقير که شب ها را زير حصير حلبی آبادها به صبح ميرساندند با متواری شدن گزمه هائی که از مستغلات بساز و بفروش های ثروتمند و طماع محافظت ميکردند، صاحب خانه شده بودند. بخش و بلوکهايی از شهرک اکباتان که ما روزهائی از تعطيلات تابستان همراه رفقا برای کار در ميان کارگران در آنجا کار ميکرديم به تصرف خانواده های کارگر و فقير درآمده بود.

کارگران در کارخانه ها بساط زورگوئی کارفرمايان و سرپرستان را جمع کرده و برای خودشان آقائی ميکردند. امروز با وجود هزاران اعتصاب کارگری، فضای اتحاد و همبستگی طبقاتی، با وجود بيش از سه دهه بر پايی روزهای با شکوه اول ماه مه، با ايجاد اولين و ابتدائی ترين امکانات تحرک طبقاتی، کارگران به مثابه صاحبان قدرت سياسی و جامعه ميتوانند، جامعه و کل نظام سياسی آتی و قدرت سياسی را در اختيار خود بگيرند. دير نيست آنروزی که طبقه کارگر در صحنه سياست حرف اول و آخر را بزند.

در مدرسه ها ديگر از کنترل پليسی و و سانسور خبری نبود و شاگردان و معلمان از هر چيزی که ممنوع و حرام بود، از سياست و کشورداری هر چه  ميخواستند ميگفتند و مينوشتند. امروز در شرايطيکه در آستانه اعتلای جنبش مردم برای سرنگونی هستيم، در شرايطيکه جامعه در حال خفقان بود، جنبش آزاديخواهی معلمان اميدهای خفته رهايی از چنگ اين نظام را با شعار سوسياليسم بر خيز برای رفع ستم به اهتزا در آوردند. افق و آرمان اعتراض و مبارزه را در شکل وسيع و سراسری به نمايش گذاشتند. و دير نيست آنروزهايی که در مدارس حجابها پرت شوند. و فضای سکولار و مدنی  بر مدارس مجددا برقرار شود.

 در خيابانها و قهوه خانه ها همه جا بساط بحث و سياسی و نطق و خطابه و مناظره بر قرار بود. مردم تلافی يک عمر نچشيدن مزه آزادی بيان و اجتماع را بخصوص پس از چندين ماه حکومت نظامی بی رحمانه، اکنون در کوچه و خيابانها در مياوردند. پليس و امنيه جرات برچيدن اين تجمعات را که نداشت هيچ، ديگر جرات خود نشان دادن هم نميکرد. امروز خيابانها در تصرف مردم هستند. ٦دی امسال جلوه های بسيار زيبا از تصرف خيابانها و پاکسازی مزدوران جمهوری اسلامی به نمايش درآمدند. دير نيست آن روزهايی که رقص و پايکوبی و پرت کردن حجاب با جلوه های باشکوهتر آزادی بيان و تجمعات بدور از سرکوب و جنگ و گريز، خيابانها به تصرف مردم در بيايند. در ده سال گذشته از ١٨تير ١٣٧٨ ببعد اين جلوه های باشکوه اعتراض خيابانی  توسط مردم انجام گرفته. 

همه کتابهائی که سالهای سال زير سانسور بودند در آن دوره کرور کرور چاپ شدند و به بازار آمدند. امروز، اما به يمن انقلاب انفورماتيک نسل جوان ما در ايران به نسل انقلاب فيس بوک و تويتر و يوتوب نام گذاری شده. اگر آندوره برای نسل ما برای باز تکثير آثار مارکسيستی و چه بايد کرد ميبايست شبهای طولانی به بازنويسی و کپی اين آثار ميپرداختيم، اما امروز با انقلاب انفورماتيک و وبلاگ نويسی دسترسی به آثار و متون سياسی و مارکسيستی و انقلابی سهل و ساده شده است. نسل جوان ما در ايران امروز نسل انقلاب در عرصه وبلاگ نويسی و فيس بوک و تويتر و يوتوب است. دير نيست روزی که سانسور و فيلتر نظام جمهوری اسلامی برچيده شود، مردم ايران و نسل فعال سياسی اين جامعه در رديف اولين های اين انقلاب انفورماتيک در سطح جهان قرار گيرد. 

در آنرمان هيچ جای دنيا از ايران آزادتر نبود و با مردم هيچ جای دنيا همانند مردم آنروز ايران به احترام رفتار نميشد. در آنروزها ما قيامی همگانی را در صحنه سياست و اعتراض خيابانی به نمايش گذاشتيم که در نوع خود منحصر بفرد بود. قيامی مردمی با قامتی ميليونی، با صدايی رسا مرگ بر شاه. مردم دنيا و مشتاقان راه آزادی و برابری و رهائی بعد از سالهای دهه شصت و هفتاد اينبار در قامت قيام مردمی ما، بار ديگر فضای آرمانخواهی و انقلابی را تجربه کردند.

قيام مسلحانه مردم نقطه اوج اين جشن همگانی بود. مردم مسلح به تفنگ و تپانچه و کوکتل آتشزا آخرين پايگاه های مدافعان استبداد سلطنتی را به محاصره در آوردند، ارتباط آنها را با بستن جاده های اصلی  شهر قطع کردند و با حملاتی جانانه به پادگانها، مقرهای ساواک، کاخ سلطنتی، زندانها، فرودگاه ها، راديو تلويزيون، آخرين مقاومت آشکار آنها را در هم شکستند و به اين ترتيب اثبات کردند که هيچ نيرويی در برابر اراده انقلابی آنها تاب مقاومت ندارد.

اما پر شکوهترين جنبه قيام و کلا روزهای اوج انقلاب که هر بيننده ای را خيره و محسور ميکرد رابطه مردم با يکديگر بود. همبستگی و مودتی که درميان آنها موج ميزد در هيچ زمان ديگری نظير نداشت. گوئی همه برادران و خواهران تنی يکديگر شده اند. در هر خانه ای را که ميزدی بگرمی راهت ميدادند، انگار که همانجا بدنيا آمده ای به هر جمعيتی که وارد ميشدی تحويلت ميگرفتند. گوئی از قديم آشنايشان بوده ای. به حرفهايت گوش ميدادند شريک صحبت ها و نظراتت ميشدند. مسئولانه اشتباهاتت را يادآوری ميکردند، کاری که مربيان دلسوز هم بزحمت حوصله اش را دارند. در خيابانها اگر زمين ميخوری و کمک ميخواستی دهها دست بسويت دراز ميشد گوئی که کودکی تازه پا گرفته ای. اگر از درد ناله ميکردی دهها کس در آغوشت ميکشيدند انگار که صدها مادر و پدر از آنت شده است. کافی بود که کمی آب بخواهی تا چندين تنگ آب پر از يخ هديه ات کنند. انگار نه انگار که اينها همان مردمی هستند که آب زرشک تقلبی را تنها پس از گرفتن پولش بدستت ميدادند يا بخاطر تنه ای که نا غافل به تنشان زده بودی در همان خيابان فحش نثارت ميکردند و يا برای قاپيدن مزد ناقابل يک روز بيلداری و عملگی در همان ميدان يقه ات را ميگرفتند و بر زمينت ميکوفتند. آن روزها سر آمده بود، انسانهای ديگری متولد شده بودند، ديگر غريبگی معنائی نداشت. بياد مارکس ميافتادی که ميگفت در اين نظام مسخ کننده، جائی که همه چيز برای مبادله است بشر از بين ميرود و تبديل به پول ميشود، فرديت و اخلاق بشری به کالائی خريدنی تبديل ميشود، پيوند اجتماعی بين افراد به رابطه بين اشيا مبدل ميشود و بشر با ذات خودش با خودش بيگانه ميشود. با خود ميگفتی که اگر فقط ترکی کوچک و سطحی بر پوسته اين نظام جهنمی بتواند تغييراتی چنين باور نکردنی در عرض مدتی کوتاه در رفتار انسانها با همنوعانشان يعنی با خودش پديد آورد، با انهدامش به چه آرزوهائی ميشود تحقق بخشيد. در ايران امروز اما، دشواری های از خود بيگانگی و فاصله ثروتمند و طبقات دارا با طبقه کارگر و اقشار ميليونی مردم زحمتکش بمراتب سخت تر و عميق تر است. راه های سخت و دشواری در راه ايجاد همبستگی مردم با همديگر پيموده شده است. همبستگی و مودت مردم در شکل ميليونی در خيابانها به نمايش درآمده است. ششم دی ماه امسال نمونه سمنليک اين همبستگی و اتحاد اعتراضی بود. همه از نسل جوان از زن و مرد، پير وجوان قدرت اعتراض يکپارچه و تنفر عميق از نظام جمهوری اسلامی را در خيابانها به نمايش گذاشتند. آنچه ماشين سرکوب و اختناق را درهم شکست اين اتحاد اعتراضی و ميليونی بود. با وجود تمام اين درخششهای روشن، اما راه های بس دشوار و سختی هنوز بايد پيموده شوند. در جامعه ای خفقان زده، با رژيمی سرکوبگر، در جامعه ای که فقر و فلاکت بيداد ميکند، فاصله دارا و ندار با هيچ ارقام و درصدی ها قابل بيان و تعريف نيست، جنايت و کشتن و دزدی و غارت ساختار مدنی جامعه را در چنگ سرمايه داران احاطه کرده، کينه و دشمنی، خون در مقابل خون، در سايه سياه اين رژيم جانی فرهنگ بخشی از جامعه شده، زن ستيزی و سنگسار و مردسالاری در قوانين و دادگاهها قانونی است، درسهای قيام ٢٢ بهمن و رابطه مردم و همبستگی طبقاتی و سياسی و اعتراضی  بيش از هر دوره ای ضروری شده است. بگذاريد ما اين تجارب را امروز در شرايطيکه جمهوری اسلامی در سراشيب سقوط و سرنگونی قرار گرفته با در سهای قيام ٢٢ بهمن ٥٧ به درس و راه های آزمونهای بزرگتر تبديل کنيم. جامعه آرمانخواه و نسل ميليونی جوان امروز، جامعه سکولار و مردم بيدار ميروند که اين آزمونهای بزرگ را با همبستگی و اعتراض خيابانی، با قيام  توده ای به نمايش بگذارند. آينده روشن در سالگرد قيام ٢٢ بهمن و بعد از سی سال آزمونهای بزرگ انقلابی در راه است. با وجود تمام سختيها، ما در آستانه و تدارک برداشتن قدمهای بزرگ و بزرگتری تا سرنگونی رژيم اسلامی و شروع انقلاب و مبارزه سياسی و طبقاتی قرار داريم.
١٢ بهمن ١٣٨٨