به سايت کارگران ايران خوش آمديد
 
  از میان مقالات: محمد آسنگران:پيشروی انقلاب، بالندگی چپ و افول اصلاح طلبان حکومتی

محمد آسنگران:پيشروی انقلاب، بالندگی چپ و افول اصلاح طلبان حکومتی

 انترناسيونال ٣٣٦
محمد آسنگران
پيشروی انقلاب، بالندگی چپ و افول اصلاح طلبان حکومتی

روند رو به پيش مبارزات مردم در ايران و خارج کشور عليه جمهوری اسلامی در چند ماه اخير بويژه از مقطع ۱۳ آبان و ۱۶ آذر تا ۶ دی و بالاخره ۲۲ بهمن يک واقعيت انکار ناپذير را جلو جامعه قرار داد. اين واقعيت را در يک سطح کلی و عمومی ميتوان چنين بيان کرد: شکست سياستهای رژيم، سير رو به افول اصلاح طلبان حکومتی و بالندگی چپ و راديکاليسم در جامعه. اين تصوير روز به روز عيان تر ميشود و ادامه اين روند نتايجی را ببار خواهد آورد که تعادل قوا و موقعيت جريانات سياسی دخيل در ايران شباهتی به شرايط کنونی نخواهد داشت. پارامترهای روند تحولات سياسی تا کنون بالندگی چپ و افول جنبش اسلام سياسی را نمايان کرده است. با توجه به ادامه اعتراضات توده ای در ايران و فاکتور اوضاع بين المللی، شرايط به ضرر جمهوری اسلامی تغيير کرده است. يک نتيجه پايه ای که از اين تحولات حاصل ميشود، آغاز افول اسلام سياسی است.

در نتيجه اين تحولات ادامه و تعميق انقلاب و سرنگونی جمهوری اسلامی يک امر قطعی است. اما همزمان با سير افول اسلام سياسی، افول جنبش ملی مذهبی و اصلاح طلبان حکومتی هم رقم ميخورد. زيرا مردمی که عليه سر مار جنبش اسلام سياسی در تهران به ميدان آمده باشند و بتوانند آنرا به عقب برانند و در نهايت شکست بدهند، نميتوانند به جناحی از همين اسلاميها دخيل ببندند. اين طبيعی ترين نتيجه ای است که ميتوان از روند اوضاع سياسی ايران گرفت.

برخلاف تصور خام و محدودنگرانه بعضی از جريانات سياسی از همان ابتدا هم روشن بود که اصلاح طلبان حکومتی نميتوانند بر جنبش اعتراضی مردم سيطره داشته باشند. زيرا مردمی که در خيابان قدرت خود را لمس ميکنند و همبستگی و نتايج مبارزات خود عليه حاکميتی قهار را ميبينند، خيلی سريع از محدوديتهای اوليه که خاصيت هر جنبش اعتراضی در کشورهای استبدادی است رد ميشوند. اينرا ما هشت ماه پيش بارها تاکيد کرديم. اما کسانی که فکر ميکردند ما دچار شيفتگی شده ايم اکنون بايد تصورات خود را بررسی و حلاجی کنند.  

کسانی که در اپوزيسيون و بويژه در ميان جرياناتی که خود را چپ مينامند، اين مکانيسمهای تغيير و تحولات جنبشهای اجتماعی را نديدند و درک نکردند، اکنون بايد لنگ لنگان خود را اصلاح کنند. چنين جرياناتی از نقش يک نيروی پيشرو و روشن بين که چند قدم آتی را ميتواند ببيند و قطب نمای خود و جنبشش را به آن سمت تنظيم کند به جرياناتی دنباله رو و اساسا نظاره گر و مفسر اوضاع تنزل کردند. اينها از يک طرف تصورات ذهنی خود را به جای واقعيت جنبش کارگری فرض ميکنند. و از طرف ديگر همانند فرقه های مذهبی بدون تحليل و بدون در نظر گرفتن نقش اراده نيروی انقلابی و کمونيست، فقط به انتظار "مهدی موعود" ساخته و پرداخته ذهنی خود ميمانند. بعدا به اين موضوع يعنی نقش و جايگاه طبقه کارگر ميپردازم.

البته در اين ميان جريانات حاشيه ای تر ونظاره گر اوضاع که خود را مبصر فرض کرده اند و به اميد اين نشسته اند که مردم شکست بخورند و آنها جشن پيروزی تئوريهايشان را بگيرند سند مرگ سياسی  خود را امضا کرده اند. ما را به اينها کاری نيست.

روند اوضاع سياسی در ايران برخلاف لاف و گزافهای جمهوری اسلامی و ياس و سرخوردگيهای اصلاح طلبان حکومتی، تا کنون به ضرر هر دو جناح رژيم پيش رفته است. هر دو جناح رژيم اسلامی دچار سردرگمی عميقی شده اند که راه برون رفتی از آن ندارند.

با نگاهی به آغاز جنبش انقلابی و توده ای مردم ايران از خرداد ماه تا کنون هر ناظر منصفی متوجه اين واقعيت ميشود که از يک طرف مردم با اعتماد به نفس بيشتر و با شعارهای راديکالتر دستاوردهای با ارزشی را کسب کرده اند و از طرف ديگر حاکمان جمهوری اسلامی و اصلاح طلبان حکومتی هر دو، روز به روز ضعيف تر و بی آينده تر و متشتت تر شده اند. بنابراين روندهای جنگ مردم با رژيم را ميتوان اين چنين تبيين کرد: جناح حاکم جمهوری اسلامی تکليفش روشن است، تا روز پايان عمر خود بايد با مردم بجنگد تا در حاکميت بماند. تمام جنايتهايی که در چند ماه گذشته انجام داده است تنها گوشه کوچکی از کارنامه سی و يکساله اين حکومت است. اما اصلاح طلبان از قدرت رانده شده امثال موسوی- کروبی- خاتمی و... همان راه دوم خرداد را در ابعاد و شرايط ديگری خواستند پی بگيرند که نظامشان را "اصلاح" کنند و به اين ترتيب آنرا از تعرض مردم مصون بدارند. روند اوضاع نشان ميدهد که اينها از شکست قبلی خود درس نگرفته و ناچارا راهی به جز تکرار تجربه شکست ندارند.

اما تفاوت اين بار با دوران جنبش دوم خرداد اين است که ابتکار عمل به دست مردم افتاده است. مردم در ابعاد ميليونی به خيابان آمده اند و قدرت خود را لمس کرده اند و امکان ادامه اين جنبش را با قدرت خود تضمين کرده اند. در دوران جنبش دوم خرداد جنبش سرنگونی در سال ۷۸ پا به ميدان گذاشت اما قلب تپنده آن دانشگاه بود که با همکاری هر دو جناح رژيم اين جنبش ضربه خورد و نتوانست در ابعاد توده ای ادامه پيدا کند. با اين حال جنبش سرنگونی در ابعاد ديگری به حرکت خود ادامه داد و فشار اين جنبش جناحهای حکومتی را به جان هم انداخت. در نتيجه آنها برای حفظ نظامشان وارد جدالی جديتر از قبل با هم شده اند.

جناح حاکم جمهوری اسلامی به خيال اينکه ميتواند همان تجربه گذشته را با کنار زدن اصلاح طلبان تکرار کند همزمان دو تاکتيک را پی گرفت. ادامه سياست سرکوب به خشن ترين شکل آن عليه مردم معترض و تلاش برای وادار کردن جناح رقيب به سکوت. که تا کنون و بعد از ۸ ماه نتيجه ای نداده است. اينبار فشار خرد کننده جنبش انقلابی مردم کل نظام اسلامی را زير ضرب گرفته است و سر درگمی هر دو جناح رژيم هم از اينجا ناشی ميشود.

بنابر اين با توجه به نقشی که جريانات سياسی و جنبشهای اجتماعی پايدار در سياست ايران بازی ميکنند اين روند با تعميق و گستردگی بيشتری پيش ميرود. نه تنها به اين خاطر که جريانات چپ و حزب ما مايل به ادامه اين است. بلکه به اين دليل پايه ای که جامعه به ادامه اين روند احتياج دارد. به اين دليل که لزوم تغيير و گذر از يک موقعيت استبدادی و وجود فقر و نا برابری و بيکاری و تحقير زن و ...  که بخش جدايی ناپذير ادامه حاکميت جمهوری اسلامی است امروز برای مردم غير قابل تحمل شده است. مردم تصميم گرفته اند که اين اوضاع را تغيير بدهند. راه خروج از اين برزخ تاريخی که جامعه ايران در آن گير کرده است را ميدانند. مردم به اين نتيجه رسيده اند که راه خروج جامعه از اين موقعيت به چالش طلبيدن قدرت سياسی و کنار زدن جمهوری اسلامی است.

اين تصوير در ذهن اکثريت جامعه به يک امر بديهی تبديل شده است. همين موضوع در عين حال مکانيسمهای تغيير جامعه را در جنبشهای اجتماعی ايجاد و گسترش ميدهد. جريانات سياسی جدی و بويژه جنبش سوسياليستی در ايران برای اينکه بتوانند نقش بازی کنند ناچارند اين مکانيسمها را بشناسند و در جهت اهداف خود به آن سمت و سو بدهند. در متن چنين اوضاعی جنبشهای اجتماعی و نمايندگان سياسی آنها و احزاب منبعث از آنها وارد جدال بر سر قدرت سياسی ميشوند. سمت و سوی اين جدال تا همين حالا به نفع راديکاليسم  و بالندگی چپ شيب برداشته است.

با توجه به تجربه ۳۱ سال حکومت مذهبی در ايران و عمق تنفر مردم از آن امکان اينکه بعد از جمهوری اسلامی يک حکومت مذهبی "خوش خيم" از جنس جنبش اسلامی به قدرت برسد در حد صفر است. حتی اگر در جريان دست به دست شدن قدرت بخشی از اصلاح طلبان حکومتی بتوانند در قدرت قرار بگيرند، فقط يک امر موقتی و از نوع دولتهای مستعجل است. مردم به سرعت آنها را کنار خواهند زد و جامعه وارد دوران جدال جديتر جنبش سوسياليستی و ناسيوناليستی ميشود. جنبش سوسياليستی با پرچم رهايی انسان از همه قيد وبندهای جامعه سرمايه داری و جنبش ناسيوناليستی با پرچم ناسيوناليسم و ملی گرايی در زير پوشش حقوق بشر و منافع ملی و غيره که تلاش ميکنند يک سرمايه داری "مدرن" را در حاکميت شکل بدهند وارد جدال نهايی خواهند شد.

برخلاف جدال مردم با جمهوری اسلامی که نتيجه آنرا ميتوان شکست اسلام سياسی بطور قطعی اعلام کرد، در جدال ناسيوناليسم و سوسياليسم پيش بينی برد و باخت ساده نيست. اينجا است که نقش حزب سياسی کمونيستی و در ميدان بودن جنبش کارگری تعيين کننده تر از نقشی است که برای سرنگونی جمهوری اسلامی ايفا ميکنند. اما در اين جدال هم زمين به نفع راديکاليسم و چپ شيب برداشته است. زيرا هنگاميکه مردم در ابعاد توده ای به خيابان می آيند و انقلاب عليه قدرت سياسی حاکم قد علم ميکند، هيچکس نميتواند جلو رشد راديکاليسم و تعميق مبارزات مردم را بگيرد. با توجه به موارد فوق شانس و امکان قدرت گيری کمونيستها و جنبش کارگری بيشتر از پيش به ايفای نقش حزب کمونيستی گره ميخورد. 

اينجا است که به اين موضوع گرهی ميرسيم که نقش جنبش کارگری به عنوان يک طبقه، برای پيروزی جنبش کمونيسم کارگری عليه جمهوری اسلامی و ديگر آلترناتيوهای بورژوايی تعيين کننده است. اما سوال اين است چه وقتی جنبش کارگری به عنوان طبقه به ميدان می آيد؟ و يا دقيقترچرا جنبش کارگری به عنوان يک طبقه و نه آحاد هنوز به ميدان نيامده است؟ آيا فعالين و رهبران کارگری متوجه اين امر مهم نيستند؟ آيا احزاب سياسی وظيفه شان اين است که مرتب تکرار کنند طبقه کارگر بايد به ميدان بيايد؟ و يا بايد موانع اين مسير را شناخت و بر طرف کرد؟

اين روزها در دل تب و تاب جنبش انقلابی مردم، اين جمله را مثل اوراد مذهبی بارها از جريانات چپ شنيده و ميشنويم که: فقط طبقه کارگر ميتواند سير تحولات را قطعی کند و بايد منتظر اين اتفاق بود. اما مشکل جرياناتی که خود را چپ و کمونيست مينامند تکرار اين تز نيست بلکه مشکل آنها اين است که موانع مقابل اين حرکت را نميشناسند.

جنبش کارگری به عنوان يک طبقه بايد به ميدان بيايد
در پس بيان اين مهم درکهای متفاوتی وجود دارد که بايد به آنها پرداخت. اين درک که گويا کارگران و فعالين و رهبران کارگری به عنوان يک طبقه به اين دليل به ميدان نيامده اند که متوجه حساسيت اوضاع نيستند. اين يک درک سطحی و خرده بورژوايی از جنبش کارگری و محافل و شبکه های درونی اين طبقه است. گويا توده ای از کارگران بی شکل و بی رهبر و بدون درک  و بدون تحليل از اوضاع سياسی منتظر دستوری از مرکزی خارج از خود است. گويا احزاب سياسی و يا گروههايی که خود را مدافع کارگران ميدانند بايد مرتب تکرار کنند و فراخوان بدهند و امر و نهی کنند و به کارگران بگويند که به ميدان بيايند و يا چه وقتی به ميدان بيايند و ...

اولين مولفه ای که باعث ميشود چنين درک سطحی ای شکل بگيرد اين است که کارگران و رهبران کارگری را دست کم ميگيرند و به وجود يک گرايش قوی سوسياليستی و خود آگاه در درون جنبش کارگری قايل نيستند. کسانی حتی پا را از اين فراتر نهاده و ميگويند که اين تحولات جاری در ايران به کارگر مربوط نيست و يا مطالبات کارگران مطرح نشده است و.... و گويا به اين دليل هنوز طبقه کارگر وارد ميدان نشده است! و اينرا ناشی از درک درست کارگران ميدانند! استدلالهای از اين نوع را ميتوان وراجيهای خورده بورژوايی ناميد که ميخواهد بی نقشی و محدودنگری و حاشيه ای بودن خود را توجيه کند.

چپ سنتی و غير کارگری يک دوره ای کارگر برايش در خلق ادغام شده بود و موجوديت طبقاتی و جايگاه مستقل اين طبقه را به رسميت نميشناخت. اکنون که کلمه خلق و ملت و ميهن از زبانش افتاده است به عنوان پرچم راديکاليسم خود مرتب اين اوراد را تکرار ميکند که "کارگران به ميدان بياييد" "تا طبقه کارگر به ميدان نيايد اتفاق مهمی نمی افتد" و يا بايد منتظر بود که کارگران بيايند و کل اين اوضاع را متحول کند و ...! در بيان اين گفته ها هم يک واقعيت نهفته است و هم يک محدودنگری و برخورد غير طبقاتی به جامعه و طبقه. اين گرايشات در عين حال که به نقش تعيين کننده جنبش کارگری اشاره ميکنند، سياست و تبيين شان از اين نقش، دوری آنها وعدم شناخت از مکانيسمهای به ميدان آمدن جنبش کارگری را نشان ميدهند.

اين يک امر بديهی و در عين حال پايه ای است که نقش جنبش کارگری در تحولات سياسی تعيين کننده است. بدون اينکه طبقه کارگر به عنوان يک طبقه به ميدان بيايد بر پايی حکومت سوسياليستی و استقرار سوسياليسم غير ممکن است. اما از اين امر مهم و بديهی نميتوان نتايجی از نوع چپ سنتی که بالاتر به آنها اشاره شد را اتخاذ کرد. کسی که تصور ميکند در اين مقطع تاريخی با تبليغ و ترويج بايد فعالين کمونيست و رهبران کارگری را متوجه حساسيت اوضاع کرد چيزی از سياست نفهميده است. اين درکی است که فقط بی ربطی خود را به دنيای واقعی و تحولات سياسی جامعه تاکيد ميکند. کسانی که با اين درک وارد بحث جنبش کارگری شده اند به اين نتيجه رسيده اند که گويا اين يا آن حزب سياسی و يا حتی رهبر کارگری بايد فراخوانهای بيشتری به کارگران بدهد که به ميدان بيايند. در حاليکه يک وظيفه اساسی احزاب سياسی و فعالين جنبش کمونيسم کارگری تبيين افق پيروزی و تعميق و راديکال کردن همين مبارزات جاری است. با قطبی کردن افقها و منافع طبقاتی طبقات اصلی جامعه ميتوان جنبش انقلابی جاری را به سمت پيروزی هدايت کرد. بنابر اين در قدم اول بايد همين مبارزات را برسميت شناخت و جايگاه و اهميت پيشروی و پيروزی آنرا در استراتژی کسب قدرت سياسی نشان داد. جريانی که وارد اين جدال نميشود و جنبشها و احزاب و جريانات غير انقلابی و ضد انقلابی را مورد نقد قرار نميدهد و به انتظار يک مهدی موعود نجات دهنده مينشيند، نميتواند اعتماد کسی را جلب کند.  

اين نگرش يک نگرش از بيرون است که بعضا از بالا و طلبکار با کارگران حرف ميزند. اما اکثر جريانات چپ  از سر کارگر پناهی به اين موضوع پرداخته اند. زيرا خود آنها معلوم نيست در کجای سياست قرار گرفته اند و معلوم نيست به عنوان يک جريان چه نقشی در تحولات سياسی ايفا ميکنند. بی نقشی و بی تاثيری خود را با کارگر پناهی ميخواهند جبران کنند. 

اما واقعيت چيست؟ چرا کارگران به عنوان طبقه هنوز نتوانسته اند به ميدان بيايند؟ واقعيت اين است که موانعی وجود دارد و بايد اين موانع را شناخت و برای برطرف کردن آن تلاش کرد. اين گره اصلی است و بايد از اينجا به سراغ راه حل مورد بحث رفت. به جای امر و نهی کردن به کارگران و يا کارگر پناهی روشنفکر مابانه بايد مکانيسمها را شناخت و مشکلات پيش رو را ديد و برای تغيير آن قدم برداشت.

اين مشکلات کدامها هستند؟
برای درک اين مشکلات اول بايد متوجه بود که کارگر دانشجو نيست. کارگر مثل خرده بورژوا نيست. کارگر حتی مثل اقشار کم در آمد مردم عادی و غير کارگر نيست. کارگر در مبارزاتش نميتواند ريسک بکند. اولين مشکل اين است که کارگران از تشکل سراسری خود محرومند. در شرايط سختی زندگی ميکنند و با سرکوب خشنی روبرو هستند. در کنار اين فشارها دستمزدها را سر موقع دريافت نميکنند. بنابر اين کارگران اگر بخواهند به عنوان يک طبقه به ميدان بيايند در قدم اول بايد در ميان کارخانه ها و مراکز مختلف کارگری يک هماهنگی ايجاد شود، که اين ميتواند نتيجه يک تشکل سراسری و يا هماهنگی چندين مرکز کارگری مهم باشد.

همگی به اين اذعان دارند که کارگران از تشکل سراسری خود محروم هستند. هماهنگی چند مرکز مهم کارگری هم با موانع امنيتی و معيشتی جدی روبرو است. زيرا امکان دستگيری و اخراج از کار و... يک معضل جدی کارگران بويژه فعالين و رهبران کارگری است. ميماند اينکه کارگران در اين يا آن کارخانه و مرکز کارگری دست بکار شوند که اين هم يک ريسک بالا دارد زيرا هم امکان سرکوب آن بيشتر است و هم امکان اخراج، بنابر اين کارگر حاضر نيست اين ريسک را بکند. زيرا همين دستمزدهای نيمه و ناتمام هم ميتواند قطع بشود و خانواده های کارگری از نان خوردن هم بيافتند. کسی که اين واقعيات را نميبيند و فکر ميکند با فراخوان و تبليغ و ترويج کار درست ميشود هيچ تصوير واقع بينانه ای از زندگی و مشکلات فعالين و رهبران و خانواده های کارگری ندارد. البته تاکيد بر اين موضع نبايد باعث ايجاد اين درک بشود که احزاب و جريانات سياسی فراخوانی ندهند و به انتظار سير خود بخودی اوضاع بنشينند. بحث اين است که بدون شناخت از مرکب بودن و چند وجهی بودن و پيچيدگی اوضاع و مکانيسمهای پيشروی جنبش کارگری نميتوان فقط فراخوان داد و يا به انتظار سير تحولات نشست. بلکه موانع پيش رو را بايد ديد و بر طرف کرد. نقش حزب کمونيستی و همه فعالين جنبش کمونيسم کارگری  برای به ميدان آمدن جنبش کارگری، و زدن ضربه نهايی در اين راستا تعريف ميشود. نه تکرار اوراد ايدئولوژيک و به انتظار ظهور "مهدی موعود" نشستن.

درک و شناخت مکانيسمهای اجتماعی در دل تحولات سياسی جاری برای پيشروی و فايق آمدن بر اين موانع مسئله اصلی و گرهی حزب کمونيستی در جواب به اين مسئله است.

به نظر من ر. اصغر کريمی دراين زمينه جواب دقيق و راه گشايی مطرح کرده است:
"امروز فاکتور تعيين کننده در پيشروی جنبش کارگری، حضور فعال کارگران و رهبران و فعالين کارگری در انقلاب جاری است. جنبش توده ای و سرنوشت سازی در جريان است که سرنوشت همه مردم را و قبل از همه سرنوشت کارگران را رقم ميزند. امروز کليد پيشروی در جنبش کارگری قبل از هرچيز در گرو پيشروی اين جنبش است. امروز قبل از هرچيز پيشروی کارگران در عرصه سياست است که راه پيشروی در عرصه های ديگر از جمله تشکل و مبارزات روزمره عليه اجحافات و بی حقوقی های کارگران را باز ميکند. هردرجه پيشروی در اين انقلاب، هردرجه تغيير توازن قوا و عقب راندن حکومت توسط اين جنبش توده ای انقلابی، امکان پيشروی همه جانبه جنبش کارگری را هم فراهم ميکند. هرچه بيشتر جمهوری اسلامی زير ضرب جنبش سراسری و سرنگونی طلبانه مردم باشد، به همان اندازه در برابر اعتصابات و اعتراضات کارگری ناتوان تر است و جنبش کارگری امکان پيشروی بيشتری پيدا ميکند و هرچه حضور کارگران در انقلاب وسيعتر و متشکل تر باشد، هرچه کارگران و رهبران کارگری رنگ خود را بيشتر به اين جنبش توده ای بزنند، به همان اندازه جنبش کارگری يکپارچه تر و قدرتمندتر ميشود و در موقعيت بهتری برای مقابله با کارفرما و دولت قرار ميگيرد. بنابراين امروز در دل اين انقلاب است که کارگران بايد راه پيشروی خود را پيدا کنند. متشکل شدن در کارخانه و در محلات کارگری از جمله سنگرهای مهمی است که کارگران پيشرو و مبارز بايد درمقابل خود قرار دهند. پاسخ درست به مساله را بايد در اقدام کارگران لوله سازی خوزستان ديد که با استفاده از اوضاع کنونی به خيابان آمدند و مردم به آنها پيوستند و فضای شهر اهواز را تحت تاثير قرار دادند. اقداماتی شبيه به اين بايد توسط ساير مراکز کارگری دنبال شود. اين اقدامات، هم جنبش عمومی برای سرنگونی جمهوری اسلامی را گسترده تر، قوی تر و راديکال تر ميکند و هم جنبش کارگری را در موقعيت تعرضی تری قرار ميدهد. کارگران بايد با تمام قوا در اين جنبش شرکت کنند و علاوه بر مطالبات و شعارهای سراسری عليه جمهوری اسلامی، آزادی زندانيان سياسی، لغو آپارتايد جنسی، لغو مجازات اعدام و دفاع از آزاديهای سياسی و غيره، مطالبات ويژه خود مانند آزادی بی قيد و شرط اعتصاب و تشکل، افزايش دستمزد حداقل يک ميليون تومان و ساير مطالبات ويژه خود را طرح کنند. اين اقدام هم جنبش سراسری و آزاديخواهانه برای سرنگونی جمهوری اسلامی را گامها به جلو خواهد برد و هم مهر جنبش کارگری را بيش از پيش بر انقلاب خواهد کوبيد."

ما بايد متوجه اين واقعيت باشيم که اعتصاب و يا مبارزات سياسی کارگران در يک يا چند کارخانه که همه رهبران و دست اندرکاران و فعالين آن شناخته شده و ميتوانند بلافاصله زير ضرب قرار گيرند کار راحتی نيست. تظاهراتهای خيابانی يک خود ويژه گی درونی دارد که همه اقشار و از جمله کارگران هم ميتوانند با تقبل ريسک کمتری در آن شريک باشند. اما اعتصاب و مبارزات سياسی کارگری از چنين ويژگی ای برخوردار نيست. در عين حال رژيم حاکم هم متوجه خطر به ميدان آمدن جنبش کارگری هست. اگر کارگران بدون در نظر گرفتن اين مولفه ها دست به اعتصاب و يا اقدام سياسی خطر آفرين برای قدرت حاکمه بزنند احتمال ضربه پذيری و حتی موفقيت رژيم حاکم برای مرعوب کردن جامعه کم نيست. بنابراين جنبش کارگری و فعالين و رهبران آن علاوه بر موانع پيش رو اين واقعيت را هم ميبينند و نميخواهند مبارزات خود را با چنين ريسکی مواجه کنند.

تجربه انقلاب ۵۷ و همين انقلاب جاری هم نشان داده اند که در متن انقلاب و هنگامی جنبش کارگری به عنوان يک طبقه اجتماعی به ميدان می آيد که رشد اعتراضات و تظاهراتهای خيابانی به جايی رسيده باشد که امکان دست زدن به يک اعتصاب عمومی و اقدام سياسی جدی را فراهم کرده باشد. بنابر اين تنها هنگامی جنبش کارگری وارد اين فاز ميشود که درجه ريسک آن کمتر و موفقيت آن در ميان اقشار وسيع طبقه مسجل به نظر برسد. اين امری ارادی نيست که احزاب و يا حتی فعالين کارگری بتوانند به آن مبادرت ورزند. اما از بيان اين واقعيت نبايد اين نتيجه را گرفت که گويا کارگران منتظر خواهند بود که ديگر اقشار اجتماعی فضا را آمده کنند که آنها به ميدان بيايند. اين فقط ميتواند يک کج فهمی از بيان اين سياست باشد. زيرا کارگران هيچ وقت نميتوانند مبارزاتشان را تعطيل کنند. کارگر مدام در حال مبارزه، اعتراض و اعتصاب بوده و هست. بحث ما اينجا بر سر يک اقدام سياسی سراسری و يا اعتصاب عمومی برای مطالباتی سياسی است. اين يک فاز ديگر و بالاتر از مبارزات جاری را طلب ميکند.

علاوه برشناخت اين مکانيسم و برطرف کردن موانع برای وارد شدن به اين فاز سياسی جدی، يک مولفه مهم ديگری را هم بايد وارد محاسبه کرد. جنبش کارگری و مردم معترض فقط هنگامی وارد فاز ضربه نهايی ميشوند که آلترناتيو حکومتی و رهبر انقلاب خود را انتخاب کرده باشند. اين انتخاب و اعتماد يک روزه اتفاق نميافتد. اين يک پروسه در جريان مبارزات مردم است که احزاب سياسی با سياست و تاکتيکی که جلو روی جامعه قرار ميدهند امکان اينرا فراهم ميکنند که جامعه بتواند انتحاب خود را بکند. تا همين حالا سير روبه افول جريانات اصلاح طلب حکومتی و بالندگی چپ و راديکاليسم در جامعه امکان اينرا بيش از پيش فراهم کرده است که مردم به سياستهای کمونيستی توجه بيشتری نشان بدهند. نقش احزاب سياسی و سياست و تاکتيک مبارزاتی اين احزاب تعيين ميکند که مردم تا چه حد آنها را مورد اعتماد خود بدانند. 

تحولاتی که در همين چند ماه گذشته اتفاق افتاده است به درجات زيادی طبقه کارگر و کل جامعه را اميدوار کرده است که تعادل قوا را بيش از آنچه اتفاق افتاده است به نفع خود تغيير دهند. ادامه اعتراضات هم به شکل کنونی و هم ديگر اشکال مبارزه در جامعه خواه ناخواه امکانات بيشتری را فراهم ميکند که کارگران درعرصه سازمان يابی و وارد شدن به مرحله اعتصابات سراسری آمادگی بيشتری کسب کنند. لازم به تاکيد است که در پيش روی دراين پروسه و تعميق مبارزات و مطالبات مردم نقش حزب کمونيستی و مشخصا حزب کمونيست کارگری اساسی و تعيين کننده است. *
 


 
 

    » مطالب ديگرى از همين نويسنده

  

 

Copyright © 2005 - 2006 kargaran-iran.com