به سايت کارگران ايران خوش آمديد
 
  تبلیغات: سنديکای شرکت واحد. رفرميسم و انقلاب سوسياليستی .

سنديکای شرکت واحد. رفرميسم و انقلاب سوسياليستی .

تقديم به‌سنديکای شرکت واحد، منصور اسانلو و يدالله خسروشاهی
عباس فرد ـ ۳۰ ژانويه ۲۰۰۷ ـ لاهه
گاه تأسف تا عمق جان و روح آدمی نفوذ می‌کند و به‌اندوهی سنگين و جانکاه ره می‌سِپُرَد. گرچه جامعه‌ی طبقاتی از اساسْ نابه‌جا، خودبيگانه‌ساز و واژگونه است؛ اما طنين اين خودبيگانگی و واژگونگی در «شعورِ» اشخاصی‌که خودرا «فعالِ سوسياليستِ جنبشِ کارگری» می‌دانند ـ تأسف‌بار، اندوه‌برانگيز و جانکاه است.
گرچه ضرب‌آهنگ انديشه و انديشيدن، «رنجِ» ناشی از واقعيتِ «امکان»ی است‌که «شدن» را برمی‌تابد و اراده‌ی آدمی را به‌گام‌های معينی جهت می‌دهد؛ اما اندوه برخاسته از «تأسف»، زايندگی ندارد و شخص را حرمان‌زده و خيره به‌درون خويش می‌راند تا او را بفرسايد و احتمالاً به‌عصيان بکشاند. گرچه عصيان گامی است‌که احتمال رهايی را پيش می‌نهد؛ اما آن‌چه به‌نقيض خويش استحاله می‌يابد، نيرويی است‌که در عصيان به‌هرز می‌رود و نهايتاً عاصی را ـ‌خسته و حرمان‌زده‌ـ باز به‌خويشتنِ خويش می‌راند تا شايد ديگربار به‌عصيان برخيزد و در اين چرخه‌ی سترونْ سراشيبِ نابودی را ـ‌دردناک‌ـ به‌خاموشی بگرايد.
پس، چاره‌ای جز فرارفت از اين چرخه‌ی سترون و بازگشت به‌رنج برخاسته از فاصله‌ی بين «امکان» و «آروز» نيست‌که مستلزم «شدن»، ادراک، انديشه‌ی انتقادی و عملِ آگاهانه است. اما در گذرِ از «چرخه‌ی سترونِ تأسف» به‌«رنجِ آفريننده‌ی انديشه» قطعاً بايد اذعان کنيم که «در آغاز کلمه‌» نبوده و ماديتِ زندگی و حرکتْ به‌وجودِ پيش‌بودیِ کلمات مشروط نيست. بنابراين، به‌جای بررسیِ کله‌پایِ جهانْ می‌بايست به‌خودِ واقعيت مراجعه کنيم و «امکانات» و تب‌وتاب نهفته‌‌اش را بسنجيم و درجستجوی آن  «امکان»ی باشيم که تاب دگرگونی را دارد و در ترکيب، زايشِ نوينی را نويد می‌دهد.
‌هم‌اکنون‌، در جامعه‌ی سرمايه‌داری ايران، آن «امکان»ی که در ترکيبِ خردمندانه، زاينده‌ی زايش‌ها (يعنی زايشِ جنبش کارگری) را نويد می‌دهد، بررسی و آموزش از دست‌آوردهای سنديکای شرکت واحد است. اين عرصه‌ی مبارزاتی‌ْ حاویِ همه‌ی جوشش‌ها، چالش‌ها، کنش‌ها و برهم‌کنش‌هايی است‌ که از زندگی و مبارزه در جامعه‌ی ايران (با تاريخی ويژه، مناسبات توليدی معين، و ‌تحت حاکميت جمهوری اسلامی) نشأت گرفته است. به‌عبارتی می‌توان گفت که شيوه‌ی «تبادل»، نحوه‌ی «بيان» و جوهره‌ی باورهای متبلور در مناسبات سنديکای شرکت واحد، خصلت‌نمای «سازمان‌يابیِ مستقل کارگری» در ايران است‌، که برای اولين‌بار قدم به‌عرصه‌ی هستی گذاشته است.
اما اين شبکه‌ی مبارزاتی و انسانی، به‌واسطه‌ی باور به‌وجود پيش‌بودیِ «کلمه» و تقدسِ آن توسط آقای محمد شمس، در مقايسه‌ای عاميانه و اسکولاستيک، «رفرميست» ورچسب می‌خورد تا شايد وی با يافتنِ واژه‌ی «ضدِ خويش»، خويشتن را به‌لحاظ واژگی معنا بخشيده، راديکال تصوير کند، و در رواج فرقه‌گرايی و فرقه‌ها (که به‌هرحال از اصحاب کلام محسوب می‌شوند) بی‌فرقه نماند و نيازی به‌پراتيک مبارزاتی ـ‌نيز‌ـ نداشته باشد!!
***
به‌باور من هدف نهايی و نتيجه‌ی غيرمستقيم و عملیِِ گفت‌وگویِ آقای محمد شمس با نشريه نگاه (شماره‌های ۱۷ و ۱۸)، انحلال سنديکای شرکت واحد است. درحقيقت، اين گفت‌وگو به‌گونه‌ای برنامه‌ريزی و طراحی شده‌‌که چهره‌ای «سازش‌کار» از سنديکای شرکت واحد تصوير کند، کارگران را برعليه تشکل خويش برانگيزاند و زمينه‌ی انحلال آن‌ را فراهم بياورد. اين‌که انگيزه‌ی آقای محمد شمس ويا نشريه نگاه چيست ويا چه نفعی از انحلال سنديکای واحد می‌برند، به‌لحاظ عملی فاقد هرگونه اهميت است. ازاين‌رو، در اين نوشته می‌کوشم بدون بررسیِ جامع‌الاطرافِ ‌انگيزه‌های آقای شمس (و بدون توجه به‌‌سود و زيان نشريه نگاه)، يک دفاع نظری از سنديکای شرکت واحد و جوهره‌ی مبارزاتی آن ارائه کنم تا زمينه‌ی گسترش تبادلِ دست‌آوردهای اين تشکل نوپایِ کارگری فراهم‌‌تر شود و قطره‌ای بر جويبارِ سنديکای واحد (در راستای دريای تشکلِ طبقاتی کارگران) افزوده گردد.

۱)
آقای شمس در سراسر هردو گفت‌و‌گو کلمه‌ی «سازش‌کار» را به‌دنبال کلمه‌ی «رفرميست» می‌آورد تا چنين القا کند که رفرميست‌ها ـ‌همگی‌ـ سازش‌کارند؛ و اساساً معنای رفرميسم همان سازش‌کاری است. درصورتی‌که واقعيت زندگی نشان می‌دهد که نه تنها پاره‌ای از رفرميست‌ها، بلکه ـ‌حتی‌ـ بعضی از مرتجعين دوآتشه ‌نيز نسبت به‌خواست‌های خود «سازش» نمی‌کنند و در دستگاه اخلاقیِ مربوط به‌خويش سازش‌کار محسوب نمی‌شوند. به‌هرروی، رفرميسم بيان‌گرِ يک گرايش طبقاتی است که با مفهومِ اخلاقیِ «سازش‌کاری» متجانس و هم‌ارز نيست و نبايد اين دو واژه را هم‌سان توصيف و تبيين نمود. اگر يکی از دلايل رفرميست بودن سنديکای شرکت واحد اين است‌که «دست به‌ريشه نمی‌برد؛ در مورد اساس ستم و استثمار کارگران آگاه‌گری نمی‌کند؛ توهم زيان‌ياری نسبت به‌دولت سرمايه‌‌داری و سران آن دربين کارگران به‌وجود می‌آورد»؛ يکی از مشکلات راديکاليزمِ کاذبِ آقای شمس نيز در اين است‌که مفاهيمِ ترمينولوژيک و طبقاتی را با توصيفات اخلاقی (که عمدتاً فراطبقاتی هستند) درهم می‌آميزد تا به‌جای رشد عقلانی، کارگران را به‌لحاظ عاطفی برعليه سنديکای واحد برانگيزاند. بدين‌ترتيب، آقای شمس نه تنها «آگاه‌گری» نکرده و «دست به‌ريشه» نمی‌برد، بلکه با جابه‌جايی «تعقل» و «عاطفه» تصويری عاميانه از «دانش مبارزه طبقاتی» می‌دهد که خطرناک‌ترين شکل توهم‌پراکنی است.
به‌هرصورت، اگر قرار باشد که حقيقتاً دست به‌ريشه ببريم؛ ريشه را نوع انسان بدانيم؛ و انسانِ گرفتار در جامعه‌ی طبقاتی را در «امکانِ» درکِ طبقاتی و تاريخی‌اش تعريف کنيم؛ می‌بايست به‌جای تصويرپردازی و تبليغ عليه سنديکای شرکت واحد، آگاه‌گری و آموزشِ عملی‌ـ‌نظریِ دانش مبارزه طبقاتی را تا آن‌جا در ميان کارگران بگسترانيم و تعمق بخشيم که گروه‌های مختلف کارگری ديگر نيازی به‌توصيفات و تصويرپردازی‌های خارج از شبکه‌ی روابط و عمل خود نداشته باشند؛ و به‌چنان توان و ادراکی دست يابند که خود بتوانند چگونگیِ تشکل‌يابیِ خويشن را ارزيابی کرده و درصورت لزوم در راستای تجديد سازمان آن بکوشند.
۲)
در گفت‌وگوی آقای شمس با نشريه نگاه ادعا می‌شود که سنديکای شرکت واحد ـ‌علی‌رغم رزمندگی و صداقت و شجاعتِ عناصر تشکيل دهنده‌اش‌ـ رفرميست و سازش‌کار است. آقای شمس می‌گويد: «اگر به‌کشمکش سنديکای شرکت واحد با ارگان‌های دولتی و تلاش‌های بخش قابل توجهی از فعالين آن جهت تحقق برخی از مطالبات صرفاً رفاهی کارگران اين شرکت نگاهی بياندازيم، متوجه خواهيم شد که افق و چشم‌انداز ناظر بر تلاش‌های آنان در چهارچوب سرمايه‌داری محدود بوده است. البته، و بدون هيچ ترديدی، فکر می‌کنم که بايد از مبارزه‌ی کارگران شرکت واحد و مطالبات برحق آنان دفاع کرد. شجاعت و صميميت کارگران اين شرکت و همسران و فرزندان آنان در مبارزه برای تحقق مطالبات خود، آن هم در شرايط خفقان و سرکوب جمهوری اسلامی، واقعا قابل ستايش است. اما متاسفانه اين مبارزه‌ی ستايش برانگيز تحت افق و چشم‌انداز رفرميستی صورت می‌گيرد و به‌اساس موجوديت سرمايه‌داری و ستم و استثمار کارگر در اين نظام اعتراضی ندارد. به‌قول معروف، دست به‌ريشه نمی‌برد؛ در مورد اساس ستم و استثمار کارگران آگاه‌گری نمی‌کند؛ توهم زيان‌باری نسبت به‌دولت سرمايه‌‌داری و سران آن دربين کارگران به‌وجود می‌آورد؛ و در نتيجه، در حالتی غير از خفقان و سرکوب هم نمی‌تواند به‌دستاوردهای تعيين‌کننده و غيرقابل بازگشت در زمينه‌ی بهبود شرايط کار و تامين يک زندگی انسانی و شايسته برای آنان برسد»[تأکيدها از من است].
بنابراين، آقای شمس ضمن اين‌که مرگ و انحلال سنديکای شرکت واحد را از پيش می‌بيند (ويا در واقع اين پيش‌بينی را آرزو می‌کند) ضمناً بدين باور است‌که بايد حساب کارگران شرکت واحد را از حساب سنديکايی که آن‌ها ساخته‌اند، جدا کرد! بدين‌ترتيب، از يک طرف صحبت از «کشمکش سنديکای شرکت واحد با ارگان‌های دولتی» در ميان است که صرفاً جنبه‌ی شخصی و حقوقی دارد؛ و از طرف ديگر، گفتگو به«مبارزه‌ی کارگران شرکت واحد و مطالبات برحق آنان» کشيده می‌شود که بار طبقاتی دارد و بايد مورد حمايت نيز قرار بگيرند. حقيقت اين است‌که آقای شمس بدين باور است‌که کارگران شرکت واحد که درگيرِ «مبارزه»‌ای برحق هستند، با حضور و فعاليت و عضويتِ خويش در سنديکا که تنها درگيرِ يک «کشمکش» ساده‌ی شخصی و حقوقی است، فروکاهشی عمل کرده‌اند؛ و اگر خودرا از قيد سنديکا برهانند، گام مثبتی به‌جلو برداشته‌اند. پس، سنديکای شرکت واحد نه تنها بايد منحل شود، بلکه بايد از اذهان نيز زدوده گردد.
گرچه «خانه‌کارگر» و «شوراهای اسلامیِ‌کار» هم در پی انحلال سنديکای واحد هستند، اما نبايد خواسته‌ی آقای محمد شمس را با خواسته‌ی «خانه‌کارگر» و ديگران يک‌سان و هم‌ارز دانست؛ چراکه «انگيزه» هريک از آن‌ها از اين انحلال متفاوت است! دراين‌جا با اين سؤال فوق‌العاده مهم مواجه می‌شويم که در امر مبارزه‌ی طبقاتی می‌بايست اساسِ بررسی را برعملِ معين گذاشت يا صرفاً به‌کندوکاوِ «انگيزه‌ها» پرداخت؟!

در ظاهر چنين به‌نظر می‌رسد که آقای شمس مبارزه‌ی کارگران (و نه سنديکا) را ارزشمند برآورد می‌کند و برای آن‌ها احترامی به‌جا و مناسب قايل است. اما حقيقت عکسِ اين است. کارگرانی را درنظر بگيريم که از يک طرف به‌مبارزه‌ای برحق و قابل دفاع اقدام می‌کنند؛ و از طرف ديگر عضويتِ تشکلی را می‌پذيرند که نهايتاً در محدوده‌ی کشمکش‌های شخصی و حقوقی متوقف می‌ماند، دست به‌ريشه نمی‌برد، و رفرميست است. آيا اين کارگران فريب خورده و آلت دست نيستند؟ آيا کارگرانی‌که مبارزه‌ی آن‌ها با عبارت «ستايش برانگيز» قابل توصيف است، می‌توانند فريب خورده و آلت دست نيز باشند و نهايتاً رفرميستی عمل کنند؟ شايد به‌همه‌ی اين پرسش‌ها بتوان جواب مثبت يا منفی داد؛ اما آن‌چه‌که مضمون نهفته‌ی گفت‌وگوی آقای شمس می‌باشد، اين است‌که کارگران شرکت واحد با کله‌‌ای ديگر (به‌جز کله‌ی خودشان) درگيرِ مبارزه‌ای ستايش برانگيز شده‌اند!! در غير اينصورت نام تشکل خودرا «سنديکا» نمی‌گذاشتند و از امثال آقای شمس ويا دوستان داخلی او سؤال می‌کردند که منهای شعارهای کلی و توخالی، درحال حاضر ـ‌واقعاً‌ـ چه بايد بکنند و خودرا چه بنامند. به‌عبارت ديگر، مسئله‌ی اساسیِ نقدِ آقای شمس نه شکل ويا درون‌مايه‌ی حرکتِ کارگران شرکت واحد، که عمدتاً نام تشکل ويا «افق و چشم‌انداز» آن‌هاست. بنابراين، اگر چنين نتيجه بگيريم که در پاره‌ای اوقات می‌بايست جای عبارات و کلمات را با پراتيکِ مشخصِ اجتماعی عوض کرد و به‌جای بررسیِ ديالکتيکی‌ـ‌ماترياليستیِ رويدادها و وقايعِ طبقاتیْ به‌اسکولاستيسيمِ مبتنی برکلام و «اسم» پناه بُرد، پُر بی‌راه نرفته‌ايم!؟

۳)
سراسرِ گفت‌وگویِ آقای شمس با نشريه نگاه مملو و مشحون از ساده‌انگاری و پارادوکسی است ‌که به‌گونه‌های مختلف خود می‌نماياند. ازيک طرف چنين القا می‌شود که کارگران، به‌صرفِ فروش نيروی‌کار و مبارزه‌ی الزامی‌شان با کارفرما ـ‌به‌طور بی‌واسطه و خودبه‌خود‌ـ با طبقه‌ی سرمايه‌دار نيز مبارزه می‌کنند، دست به‌ريشه‌های جامعه‌ی سرمايه‌داری می‌برند، و در جهت لغو کارِ مزدی حرکت می‌کنند؛ و از طرف ديگر، با حذفِ شعورِ مبارزاتیِ کارگران شرکت واحد (به‌مثابه‌ی نمونه و مشتی از خروار)، حضورِ متشکل‌شان در سنديکا مورد لعن و نفرين قرار می‌گيرد و به‌آن‌ها هشدار داده می‌شود که متشکل شدن در سنديکا يک خطای طبقاتی است!
به‌گفته‌های آقای شمس مراجعه کنيم تا در اين زمينه با نظرات وی بيشتر آشنا شويم: «ازآنجا که مطالبات کارگری در مقابل کارفرما و سرمايه‌دار مطرح می‌شود، پس مبارزات مطالباتی‌ـ‌طبقاتی کارگران به‌معنای در افتادن با طبقه سرمايه‌دار می‌باشد». اين حکم ساده‌انگاریِ محض است؛ چراکه طبقه‌ی سرمايه‌دار را جمعِ عددیِ صاحبان سرمايه می‌پندارد و مناسبات و نهادهايی را نمی‌بيند که ـ‌در شبکه‌ای پيچيده و درهم‌تنيده‌ـ از کارفرماهای منفرد يک طبقه‌ی اجتماعیِ مسلط برجامعه‌ی سرمايه‌داری می‌سازند. تا آن‌جاکه اين حکمِ ساده‌انگارانه در محدوده‌ی طبقه‌ی سرمايه‌دار باقی می‌ماند، معضلِ عاجلی در امر مبارزه‌‌ی طبقاتی به‌وجود نمی‌آورد؛ اما از آن‌جاکه آقای شمس همين ساده‌انگاری را در يک قياس عاميانه‌ و صراحتاً  به‌بيان درنيامده به‌سازوکارهای مبارزاتیِ طبقه‌ی کارگر نيز می‌گستراند، تبعاً به‌اين نتيجه نيز می‌رسد که کارگران می‌بايست به‌مثابه‌ی افرادِ بی‌تمايز و ويژگی (يعنی: به‌منزله‌ی «کميت»‌های محض) در نهادِ تعريف نشده‌ای به‌نام «تشکل مبارزاتی‌ـ‌طبقاتیِ فراگير» ويا مشابه آن گردِ هم بيايند و با تکيه بر «کيفيتِ» نشأت گرفته از روزنامه‌نگاران، معلمين، مترجمين و نويسندگانی‌که به‌نظر وی نيروی‌کار خودرا می‌فروشند[!] (يعنی: تحت سرپرستیِ اين عالی‌جنايان که به‌طور مبهم به‌طبقه‌کارگر مونتاژ شده‌اند)، مسئله‌ی کارِ دستمزدی را يکسره حل کنند! بنابراين، در امر مبارزه‌ جهت کسب مطالبات کارگری و هم‌چنين مبارزه در راستای لغوِ حقيقیِ کارِ مزدی هرگونه تشکلِ واسط، ميانجی و رابط ـ‌در اساس‌ـ بيهوده و رفرميستی است! گرچه ظاهرِ عاميانه‌ی اين حکم و نتيجه‌گيریِ ضمنی آن راديکال می‌نمايد، اما به‌عمقِ عملیِ آن که نگاه کنيم، بيان‌گرِ چيزی جز پاسيفيزم و سازش طبقاتی نيست. چراکه سنگ بزرگی را به‌نشانه‌‌ای دورتر از امکاناتِ طبقاتیِ ممکن پرتاب می‌کند تا اساساً به‌هدف نخورد و راه به‌جايی نَبَرد!
در پاسخ به‌آقای شمس بايد گفت که نه دوست عزيز! گرچه بنا به‌يک قانونمندیِ عام (يعنی: تضاد کار و سرمايه) مبارزه‌ کارگران شرکت واحد زمينه‌ و درون‌مايه طبقاتی دارد و سازمان‌دهندگان سنديکای واحد نيز در آموزش‌های سنديکايیِ خويش به‌صراحت اعلام کرده‌اند که هر«سنديکای کارگری يک سازمان طبقاتی کارگران است»؛ اما مبارزه‌ی سنديکای واحد و کارگران اين شرکت، مبارزه‌ی کليتِ طبقه‌ی کارگر نيست که با کليتِ طبقه‌ی سرمايه‌دار (با همه‌ی امکاناتِ پليسی‌ـ‌نظامی و ذات سرکوب‌گرانه‌اش) دربيفتد. چراکه ترجمان حقيقتاً راديکال و ريشه‌ای درافتانِ کارگران با سلطه‌ی طبقه‌ی سرمايه‌دار معنايی جز تشکلِ همه‌جانبه‌ی کارگران (به‌مثابه‌ی يک طبقه‌ی برخود)، سرنگونیِ بورژوازی، درهم شکستن ماشين دولتی آن، انحلالِ قدرت اجتماعیِ سرمايه و «تشکلِ کارگران به‌مثابه‌ی طبقه‌ی متشکل در دولت» ندارد؛ و اين مشروط به‌شکل‌گيری و ارتباط متقابلِ صدها تشکلی است که می‌بايست در محيطِ فروش نيروی‌کار سازمان بيابند و همانند سنديکای شرکت واحد ـ‌گامی فراتر از امکانات موجود‌ـ به‌مبارزه برخيزند. بنابرابن، در شرايطِ معينِ کنونیْ يکی از ابعاد راديکاليزم حقيقی را اين‌چنين می‌توان تصوير کرد: دفاع همه‌جانبه (يعنی: داخلی‌ـ‌بين‌المللی، نظری‌ـ‌خبری و  مالی‌ـ‌حيثيتی‌) از سنديکای شرکت واحد؛ تدوين، تبادل و آموزشِ همه‌جانبه‌ و گسترده‌ی روش‌ها و دست‌آوردهای منتج از مبارزه‌ی کارگران متشکل در سنديکا در ميان همه‌ی اشخاص ويا گروه‌هايی ‌که نيروی‌کارشان را در ايران می‌فروشند؛ تلاش در راستای شکل‌گيریِ نمونه‌های مضمونیِ سنديکای واحد در ديگر واحدهای توليدی و خدماتی، بدون توجه به‌اين‌که چنين تشکل‌هايی چگونه نام‌گذاری می‌شوند؛ و سرانجام، ايجاد رابطه‌ی متقابل بين انواع تشکل‌هايی که در محيط‌های فروش نيروی‌کار شکل می‌گيرند.

به‌هرروی، می‌بايست از آقای شمس سؤال کرد که اگر کارگران به‌طور خودانگيخته و فله‌ای (يعنی: بدون ميانحیِ انواعِ تشکل‌های توده‌ای در محيطِ فروش نيروی‌کار، و هم‌چنين حزب کارگران سوسياليست) می‌توانند در راستای لغو کارِ مزدی حرکت ‌کنند و به‌‌طورکلی بدون سلسله‌مراتبِ سرپرستان و فرماندهان دارای اين خردمندی هستند که کم و کيف دست بردن به‌ريشه‌ها را تعيين کنند، پس چرا تشکلِ آن‌ها به‌رسميت شناخته نمی‌شود و از سنديکا (که پايه‌ای‌ترين، ساده‌ترين، تاريخی‌ترين، عمومی‌ترين و ممکن‌ترين تشکلِ کارگری در محيط فروش نيروی‌کار است) برحذر داشته می‌شوند؟ منهای بررسیِ انگيزه‌های طبقاتی يا شخصی، ريشه‌ی اين پارادوکس، ‌از نقطه نظرِ معرفت‌شناسی و دانش مبارزه طبقاتی‌، در اين است‌که تصويرِ آقای شمس از کارگر و فروشنده‌ی نيروی‌کار بيش از حد پُست مدرنيستی و به‌اصطلاح نوين است. به‌بيان ساده آقای شمس به‌جای بررسیِ روابط و مناسبات توليد، در يک پشتک‌وارویِ پديدارشناسانه و حقوقی، «کارِ دستمزدی» و «خدمات حقوق‌بگيرانه» را باهم می‌آميزد و تفاوت کارگران را با ديگر گروه‌ها و اقشاری که در ازای خدمات خويش «حقوق» دريافت می‌کنند، محذوف می‌دارد. به‌عبارت روشن‌تر، آقای شمس با ابداعِ تئوريک خويش، جانشين‌گرايیِ ناشی از اضطرارهایِ عملیِ بلشويک‌های قبل از ۱۹۲۰ را با بورکراتيزمِ احزاب و گروه‌های کمونيستِ «موجود» به‌هم می‌آميزد و به‌طور ذهنی به‌درون طبقه‌کارگر می‌کشاند تا با در دست داشتن «چراغ»، گزيده‌تر بَرَد کالا که در اين‌جا همان بازویِ صرفاً اجرايی کارگران در امر «تحولات سياسی و اجتماعی» است!؟
آقای شمس در اين زمينه می‌نويسد: «معلم، پرستار، تکنيسين، روزنامه‌نگار و... بخش غيرقابل تفکيکی از طبقه‌کارگر هستند، که از طريق فروش نيروی‌کارشان زندگی می‌کنند و کارشان مورد نياز سرمايه و پروسه‌ی توليد ارزش اضافی است». در اين‌که پرستار و تکنيسينْ کارگرِ متخصص محسوب می‌شوند، بحثی نيست؛ اما، منهای ملعمين علوم و فنون که در امرِ توليد نقش خدماتی‌ـ‌آموزشی‌ دارند، معلمی را درنظر بگيريم که در مدارس ايران معارف اسلامی تدريس می‌کند. آيا اين معلم هم نيروی‌کارش را می‌فروشد يا تنها خدماتی به‌سرمايه عرضه می‌کند که کاربُردش سرکوب اجتماعی و ايجاد خرافات در بين کارگران و مولدين است؟ اگر معلمِ معارف اسلامی کارگر محسوب می‌شود، پس آخوندی‌که در ازایِ روضه‌خوانی پول می‌گيرد و جوانان را هيجان‌آلوده به‌جبهه‌های جنگ می‌فرستد ـ‌نيز‌ـ می‌بايست کارگر به‌حساب بيايد!؟
  امروزه روز بيش از ۹۰% روزنامه‌نگاران در خدمت دستگاه‌های «مهندسیِ افکارِ عمومی» قرار دارند که مهم‌ترين وظيفه‌شان لاپوشانیِ سياه‌کاری‌ها و جنايات بورژوازی است. آيا اين موجودات خودفروخته و عاملِ سرکوبِ اجتماعیِ سرمايه ‌ـ‌نيز‌ـ کارگر محسوب می‌شوند؟
از همه‌ی اين‌ها مهم‌تر، جاسازیِ عبارتِ نامعلوم «و ...» است‌که در گفتار مکتوب آقای شمس وجود دارد. اين مشاغلی‌که آقای شمس از آن‌ها نام نمی‌برد، به‌کدام گروه‌ها و اقشار تعلق دارد که جايگاه طبقاتی‌شان در درون طبقه‌کارگر است؟ آيا پاسبان و پاسدار و ديگر کارگزارانِ جزءِ سرمايه که ماهيانه حقوق می‌گيرند، بخشی از طبقه‌کارگر محسوب می‌شوند؛ و درصورت پذيرش منشورِ ارگانِ مورد نظر آقای شمس، می‌توانند در آن حضور داشته باشند و درصورت ابراز ابتکار در رهبریِ آن نيز شرکت کنند؟

آقای شمس در مورد «روشنفکران»، «کارگران» و «ماهيت سياسی و طبقاتی» حزب توده چنين می‌گويد: «برای دقيق شدن در نقش و تأثير "حزب توده" در طبقه‌کارگر، فکر می‌کنم بايد از ماهيت سياسی و طبقاتی اين حزب شروع کرد. همان‌طورکه قبلاً اشاره کردم، "حزب توده" از همان ابتدای موجوديت خود يک حزب رفرميست و سازش‌کار بود. بنيان‌گذاران اصلی آن عمدتاً از روشن‌‌فکران تحصيل کرده‌ی اروپای غربی بودند، که تحت تأثير جنبش‌های چپ کشورهای اروپايی به‌کمونيسم تمايل يافته بودند و شوروی، قبله‌ی عالم‌شان بود. آن‌ها در آغاز هيچ آشنايی و ارتباط نزديکی با کارگران نداشتند...»[تأکيدها از من است]. بنابراين، آقای شمس در اين‌ نقل قول بدين باور است‌که:
اولاً‌ـ در جامعه‌[ی سرمايه‌‌داری] گروه‌هايی وجود دارند که ماهيت طبقاتی‌شان با عبارت «روشن‌‌فکران تحصيل کرده‌» مشخص می‌شود.
دوماً‌ـ اين «روشن‌‌فکران تحصيل کرده‌» نه تنها کارگر نيستند و نيروی‌کارشان را نمی‌فروشند، بلکه حداقل در گذشته ـ‌حتی‌ـ با کارگران «آشنايی و ارتباط نزديکی» هم نداشتند.
سوماً‌ـ اين «روشن‌‌فکران تحصيل کرده‌»، سرمايه‌دار هم نيستند؛ چراکه دراينصورت (يعنی: سرمايه‌دار بودن آن‌ها) آقای شمس جهت معلوم شدن ماهيت طبقاتی حزب توده ـ‌حتماً‌ـ به‌آن اشاره می‌کرد.
چهارماً‌ـ اين «روشن‌‌فکران تحصيل کرده‌» حزبی را تشکيل می‌دهند که «از همان ابتدای موجوديت خود يک حزب رفرميست و سازش‌کار بود»ه است.
پنجماً‌ـ رفرميست و سازش‌کار بودن حزب توده ـ‌به‌لحاظ طبقاتی‌ـ به«روشن‌‌فکران تحصيل کرده‌»ای برمی‌گردد که ـ‌به‌لحاظ باورمندی‌ـ « شوروی، قبله‌ی عالم‌شان» می‌باشد.
اگر آقای شمس با نکات بالا (که از گفتارِ مکتوب خودش بيرون کشيده شده است) مخالفت نکند، می‌بايست از وی پرسيد که چرا «روشن‌‌فکران تحصيل کرده‌» (که به‌باور خودِ او پايه‌های طبقاتیِ رفرميزم در حزب توده بوده‌اند) را با کارگران متخصص می‌آميزد تا به‌وسيله‌ی آن به‌ستيزِ سوسياليست‌هايی برود؛ که می‌گويند فروش نيروی‌کار خودبيگانه‌ساز است و يکی از چهره‌های بارزِ اين خودبيگانگیْ انشقاق و دوپارگی بين انديشه و عمل ويا کارِ يدی و کار ذهنی است؟ آيا به‌راستی گسترش مدرسه و دانشگاه (که درجامعه‌ی ‌سرمايه‌داری از ارگان‌های قدرت اجتماعی سرمايه می‌باشند) می‌توانند بدون انقلاب سوسياليستی به‌دوپارگی و خودبيگانگیِ انسان گرفتار در نظام سرمايه‌داری پايان بدهند؟ آيا «مناسبات اجتماعی اشياء» و «مناسبات شيئیِ اشخاص» به‌واسطه‌ی «درهم‌آميختگی بيش‌تر علم و صنعت» برطرف می‌گردد و به‌«يگانگی کار يدی و فکری»[يعنی: آزادیِ کار، يگانگیِ مولد و توليد، و هم‌راستايی کار و مالکيت] می‌انجامد؟ آيا باور به‌اين حقيقت که آغاز پروسه‌ی «يگانگی کار يدی و فکری» مشروط به‌سازمان‌يابیِ همه‌جانبه و متنوع‌الوقوعِ کارگران و ‌‌انقلاب سوسياليستی است، گرايشِ «عقب مانده‌ی درون جنبش کارگری» است؟ آيا «درهم‌آميختگی بيش‌تر علم و صنعت» يکی از خاصه‌های نظام سرمايه‌داری نيست؟
 به«روشن‌‌فکران تحصيل کرده‌» که به‌باور آقای شمس پايه طبقاتیِ رفرميزم در حزب توده بودند، بازگرديم.
آيا طی اين ۶۵ سال (که از تأسيس حزب توده می‌گذرد) «روشن‌‌فکران تحصيل کرده‌» به‌لحاظ ماهيت طبقاتی تغيير کرده‌اند؟ سؤل ديگر اين‌که : آيا ـ‌به‌راستی‌ـ «تحصيل‌کردگی» به‌معنای «روشنفکری» است؛ و «روشن‌‌فکران تحصيل کرده‌» می‌توانند بيان‌گر ماهيت طبقاتیِ يک تشکل رفرميستی باشند؟ از همه‌ی اين‌ها مهم‌تر: مگر نه اين‌که «روشن‌‌فکران تحصيل کرده‌» عبارتند از پزشک و استاد دانشگاه و «روزنامه‌نگار و تاريخ‌دان و مترجم و داستان‌نويس و فيلم‌ساز و نقاش و موسيقی‌دان» و مانند آن؛ اگر جز اين نيست، پس چرا آن‌ها را به‌درون جنبش کارگری دعوت می‌کنيد و لقب شواليه فروشنده‌ی نيروی کار نيز برسينه‌شان نصب می‌‌نماييد؟ مگر نه اين‌که خودِ آقای شمس بدين باور است‌که همين «روشن‌‌فکران تحصيل کرده‌» از بيرون جنبش کارگری را به‌رفرميزم کشاندند، اگر حقيقتاً چنين است، پس چرا آن‌ها را به‌درون دعوت می‌کنيد؟

گرچه بررسیِ مسئله‌ی فروش ‌نيروی‌کار، اشکال مختلفِ «خدمات» و هم‌چنين تحليلِ اقشارِ درونیِ طبقه‌ی کارگر ‌به‌نوشته‌ای مُفَصّل، پيچيده و جداگانه نياز دارد (که ‌بعداً به‌آن می‌پردازم)؛ اما دريک دسته‌بندیِ کلی، اشاره‌وار می‌توان گفت‌که «خدماتْ» به‌سه شکل و درون‌مايه‌ی متفاوت، مغاير، متنافر و حتی متناقض واقع می‌شوند. اين سه شکل و درون‌مايه عبارتند از: «خدمات توليد» که به‌لحاظ شکلْ غيرمستقيم، اما به‌لحاظ درون‌مايه به‌طور مستقيم و بی‌کم‌وکاست به‌امر توليد اجتماعی و انباشت سرمايه برمی‌گردد؛ «خدمات اجتماعی» که رابطه‌اش با توليد اجتماعی و انباشت سرمايه به‌لحاظ شکل و درون‌مايه ـ‌هردو‌ـ غيرمستقيم است و تنها بخش‌هايی از آن به‌توليد و انباشت باز می‌گردد؛ و «خدمات سرمايه» که منهای شکلِ پوشيده و متنوع‌‌اش، به‌لحاظ درون‌مايه به‌يکی از اشکالِ سه‌گانه سرکوب (يعنی: سرکوب سياسی، اقتصادی و اجتماعی) برمی‌گردد و هيچ‌گونه ربطی (جز سرکوب فروشندگان نيروی‌کار و ديگر نيروهای تحت ستم سرمايه) با توليد و انباشت سرمايه ندارد.

به‌سنديکای شرکت واحد بازگرديم.
فرض کنيم که کارگران شرکت واحد نامِ تشکل خودرا به‌جای «سنديکا»، گردانِ «لغو کارِ مزدی»، بخشی از «تشکل مطالباتی‌ـ‌طبقاتی فراگير» ويا چيزی شبيه اين می‌گذاشتند، دراينصورت ـ‌آيا‌ـ به‌شکلِ ديگری مبارزه می‌کردند و دست‌آورد ديگری جز اين‌که تا به‌حال داشته‌اند، می‌داشتند؟
فرض کنيم که کارگران شرکت واحد به‌جای آموزشِ حقوقی و حقيقی، گسترش مناسبات رفيقانه و طرح خواست‌های خود درمقابل ‌کارفرما و ارگان‌های رنگارنگ جمهوری اسلامی (که در واقع اعتصاب آن‌ها را زمينه‌سازی کرد)، به‌طور مشخص برعليه نظام جمهوری اسلامی که يکی از چهره‌های بارز استثمار نيروی‌کار است، شعارِ لغو کارِ مزدی می‌دادند و خواهان سرنگونی آن می‌شدند؛ دراينصورت ـ‌آيا‌ـ پاسخی جز خمپاره و تانک و اعدام دريافت می‌کردند؟
فرض کنيم که کارگران شرکت واحد بدون اشاره به‌کليت ‌نظام سرمايه‌داریِ حاکم برايران، خواهان لغو کار مزدی در شرکت واحد ويا سراسر جامعه می‌شدند؛ دراينصورت ـ‌آيا‌ـ دست به‌عملی احمقانه‌، فريبنده‌ و رذيلانه‌ نزده بودند و تصويری کاريکاتوريک از مطالبه‌ی برحقِ لغو کارِ مزدی نپرداخته بودند؟
فرض کنيم که کارگران شرکت واحد با مضمونی از کلی‌گويی‌های ضدسرمايه‌دارانه (همانند نمونه‌های داخلِ کشوریِ آن)، در مقابل سياست‌های سرمايه‌دارانه‌ی جمهوری اسلامی سکوت و مماشات پيشه می‌کردند و روز اعتصاب کارگری جيم می‌شدند و به‌کوه می‌رفتند؛ دراينصورت ـ‌آيا‌ـ به‌پاسيفيزم نمی‌چرخيدند و همه‌ی فعاليت‌شان محدود به‌صدور چند اطلاعيه و اعلاميه نمی‌شد؛ و به‌جای يک تشکل واقعی و اثرگذار به‌تشکلی عمدتاً کاغذی دست نمی‌يافتند؟

به‌هرروی، حقيقت اين است‌که مطالبات ويا حتی افق و چشم‌اندازهايی که به‌طور نسبی مابه‌ازایِ ساختاری‌ـ‌تشکيلاتیِ مناسب نداشته باشند، به‌تبادلِ طبقاتی و عملی نروند، و صرفاً به‌عنوان «افق» و «چشم‌انداز» مطرح شوند؛ نه تنها تسريع‌کننده‌ی مبارزات کارگری نيستند و رايکاليزمِ کارگری‌ـ‌سوسياليستی را به‌تبادل در نمی‌آورند، بلکه در بسياری از مواقع ـ‌حتی‌ـ مانعِ سازمان‌يابیِ طبقاتیِ کارگران نيز می‌باشند و خواسته يا ناخواسته آب به‌آسياب بورژوازی می‌ريزند[۱].

۴)
به‌طورکلی، شايسته‌ی فعالين سوسياليستِ جنبش کارگری نيست‌که اصلِ ديالکتيکیِ «ويژگی» را که حاکی از تب‌وتاب و هم‌چنين تبادل درونی‌ـ‌بيرونیِ خاصِ يک نسبت است، ناديده بگيرند؛ امکانِ تغيير و حرکت نسبت‌هایِ هستیِ بی‌کرانه را که در انشقاق درونی و غيريت بيرونی ماديت دارند، زير سلطه‌ی سکونِ برخاسته از مطلقيت کلام بکشانند؛ و «حقيقتِ» عملیِ کارگران متشکل در سنديکای شرکت واحد را در پسِ پرده‌ی کلمه‌ی «سنديکا» (که آقای شمس تصويری يهودايی از آن ارائه می‌کند و معادل رفرميزم جا می‌زند) پنهان کنند؛ و سرانجام حکم انحلال و مرگ سنديکای کارگران شرکت واحد را صادر نمايند. شايد پاره‌ای از فعالين سنديکای شرکت واحد خودرا سنديکاليست بنامند، اما می‌بايست به‌ياد داشته باشيم که در گذر از مطلقيت و سکون کلام، اين فرزندان راستين طبقه‌ی کارگر ايران ـ‌عملاً‌ـ نه تنها «سنديکاليست»[به‌معنای سياسی آن] نيستند، بلکه  از راديکاليزم ويژه‌ای نيز برخوردارند که خصلت‌نمای مبارزات کارگری در ايران است. به‌هرصورت ميان «ماه» من تا ماه گردون، تفاوت از «زمين» تا آسمان است.
ازآن‌جا که هزينه‌ی توليدِ طبقاتی‌ـ‌اجتماعیِ يک «فعال جنبش کارگری» را توده‌های کارگر نيز می‌پردازند؛ بنابراين به‌لحاظ ارزش‌آفرينی‌های انسانی‌ـ‌طبقاتی نبايد به‌چشم‌های همين تاوان‌پردازان گُمنام خاک پاشيد. البته هيچ‌کس ـ‌واقعاً‌ـ مشتی خاک را به‌چشمان هيچ‌کسِ ديگری نپاشيده است؛ اما از نقطه نظرِ حقيقتِ مبارزه‌ی طبقاتی (يعنی رايکاليزمی‌که به‌ريشه‌ها دست می‌برد)، تلاش‌های آرمان‌گرايانه‌ و خِرَدمندانه‌ی کارگران و سنديکای شرکت واحد را رفرميستی ناميدنْ صدها برابر سخيف‌تر از خاک پاشيدن به‌چشمانی است‌که جهان را می‌کاوند تا از لابلای خار و خاشاک جامعه‌ی طبقاتیْ حرمت انسانیِ خويش را بيابند و به‌تبادلی رفيقانه  ببرند.
جدا کردن کارگران از تشکلی که با تاوان و درايت و آرمان‌گرايیِ خويش ساخته‌اند، چه معنايی جز حکم به‌انحلالِ توانايی آن‌ها و تحقيرِ ثمره‌ی کارشان دارد؟ آيا اين چيزی جز خاک پاشيدن به‌چشم همين کارگران است؟ ناديده گرفتن جنبه‌ی آرمان‌گرايانه و ميليتانتِ سنديکای شرکت واحد و رفرميست ناميدن آن با کدام‌يک از معيارهای شناخته شده و نسبتاً معتبرِ مبارزه‌ی طبقاتی و کارگری هم‌خوانی‌ دارد؟
حقيقت اين است‌که شکل‌گيری و مبارزات سنديکای شرکت واحد (حداقل تا همين لحظه‌ی کنونی) از يک‌سو اميدِ فرارفتْ از وضعيت موجود را در دل و جانِ بخشِ گسترده‌ای از فعالين جنبش کارگری به‌‌تبادلی نوين درآورده؛ و از ديگرسو، آرمان‌گرايیِ انسانی را از پسِ پرده‌ی تُرهات پوزيتويستی‌ـ‌‌پُست‌مدرنيستی (که چيزی جز تبيين فيلسوف‌مآبانه‌ی گندابِ منفعتِ خصوصی و نئوليبراليسم نيست) بيرون آورده عملاً جانِ تازه‌ای بخشيده است. سنديکای شرکت واحد (که جدا کردنِ آن از فعالين و اعضاء و هواداران‌اش فقط جنبه‌ی زشتِ بازی با کلمات را می‌نماياند) تشکل و نهادی آرمانی ـ‌نيز‌ـ می‌باشد ‌که اکثرِ قريب به‌اتفاقِ همه‌ی هم‌بستگان‌‌ و وابستگان‌ِ خويش را به‌شوری در آستانه‌ی ‌شعورِ طبقاتی‌ـ‌انسانی کشانده است.

دوست عزيز، آقای محمد شمس! اگر چنين تب‌و‌تاب و تبادلیْ رفرميسم نام دارد، لطفاً نام مرا در بالای ليستِ رفرميست‌ها بنويسيد تا تاوان اين آرمان‌گرايی را در محدوده‌ی «رايکاليسمِ» کاذبی‌که اين فرزندان راستين طبقه‌ی کارگر ايران را رفرميست می‌نامد، بپردازم. به‌جز تصويرهايی‌که از «سازمان چريک‌های فدايی خلق ايران» در سال‌های ۵۴ تا ۵۶ پرداخته می‌شود، کدام تشکل و نهادی (در عرصه‌ی مبارزه‌ی طبقاتی و يا در پهنه‌ی ضداستبداگرايیِ فراطبقاتی)  کودکان ۱۴ ساله و زنان خانه‌دار را اين‌چنين به‌بيانِ آرمانی‌ـ‌طبقاتی راهبر بوده است؟
‌حرف‌های حسن زادحسين (فرزند ۱۴ ساله‌ی يکی از فعالين سنديکای شرکت واحد) را بشنويم تا شايد رگه‌ی باور به‌توانايی‌های کارگران در انديشه‌گری، آرمان‌گرايی و سازمان‌دهی را در خويشتنِ رنگ باخته‌ی خويش جان بخشيم: «درسته‌که سنم کم است ولی بد و خوب را تشخيص می‌دهم، سنديکا از قديم بوده، در خارج هم هست و همه از آن حمايت می‌کنند. اين کار درست است. اين يک حق خواهی است. و اين راه ادامه دارد. اگر چه حراست شرکت واحد آن را قبول نکند. سنديکا خيلی چيزها به‌من ياد داد و من می‌خواهم بروم دنبالش. درسته نمی‌توانم کاری انجام دهم، ولی پيگير قضايا می‌شوم. خيلی کارها می‌شود انجام داد. وقتی معلم من فهميد پدرم کيست؟ به‌من تبريک گفت. توی مدرسه هم، همه به‌من احترام می‌گذارند. کارگر شرکت واحد حقشو خواسته، حقی که در سال‌های اخير ازش گرفته شده بود. يک راننده‌ی شرکت واحد بايد کمک راننده داشته باشد، شيفت کاری بايد هفت ساعت باشد. راننده‌ها را تحت فشار گذاشتند تا دوازده ساعت کار کند، که غيرقانونی است، بايد پيگيری شود که چرا؟ بارها نامه داديم. برای اين کشور تأسف می‌خورم. اين کشور از نظر فقر از افريقا نيز وضعش خراب‌تر است. به‌جای اين‌که به‌کشور خودمون رسيدگی کنند به‌جاهای ديگر رسيدگی می‌کنند، آن‌قدر مردم را تحت فشار هستند که حد ندارد. دهن همه را بسته‌اند. چه اشکال دارد با مردم بهتر باشند!!!!؟ به‌پدرم گفته‌اند تعهد بدهد. آدم راهی را که می‌ره بايد تا آخرش بره. من هميشه در جلسات سنديکا بودم. پدرم خيلی خوبه ولی حالا داره اعصابش خراب ميشه ولی جلوی ما بروز نمی‌ده، می‌دانم که توی دلش می‌ريزه، راه پدرم درست است و منهم باهاش هستم»[۲].
لازم به‌توضيح است‌که در اين نقل قول طولانی، همه‌ی تأکيدها از من است؛ و بدين باورم که در هريک از اين عبارت‌های مؤکد (از طرف من) کيفرخواستی برعليه نظام جمهوری اسلامی، در بسترِ وجودی و سرمايه‌دارانه‌اش نهفته است، ‌که از درون و در پايه درحال شعله کشيدن است. به‌راستی چه رفرميسمِ زيبا و انقلابی‌ای کارگران و سنديکای شرکت واحد خلق کرده‌اند که در عمل و نظرِ عملی ـ‌حتی‌ـ از مارکسِ جوانْ پيش‌تر می‌تازد و رابطه‌ی بين نسل‌ها را در بيانِ حقيقتِ مبارزه و تاريخ به‌هم می‌پيونداند. به‌راستی، اگر مجله‌ی «راه آينده» کارگزار ارگان‌های اطلاعاتیِ جمهوری اسلامی نباشد[!] ويا حسن زادحسين در ازایِ دريافت مبلغ معينی پولْ جملات فوق را حفظ نکرده باشد که در برابر يکی از ارگان‌هایِ اطلاعاتیِ جمهوری اسلامی بلبل‌زبانی کند[!!]؛ آيا مارکس، در عرصه‌ای نوين و تبعاً متکامل‌تر و توده‌ای‌ـ‌طبقاتی‌تر، در حالِ زايشِ دوباره‌ای نيست؟
دوست عزيز، آقای محمد شمس، هم‌پاره‌ی صنفی و طبقاتی‌ام! به‌خود و مناسبات‌مان، گذشته و آينده‌مان، فرزندان و همسران‌مان، محلِ سکونت و محله‌مان، امکانات رفاهی و حساب‌ِ بانکی‌مان، اموال منقول و غيرمنقول‌مان، ميزان مصرف و ارزشِ کارمان، پاگون‌ها و سردوشی‌های شانه‌های خميده‌مان، عرصه‌ی انديشه و عمل‌مان و هزار چيز ديگرمان نگاهی بيفکنيم تا دريابيم که در تبادلات اجتماعی‌ـ‌تاريخی «رفرميسم» از هوا نمی‌آيد و در هوا نيز جاری نيست!؟
به‌راستی چرا عباس فرد و آقای محمد شمس (در اروپایِ به‌لحاظ رفاه، غيرقابل مقايسه با ايران) در مقابلِ کارگرانی‌که در ايران متشکل ‌شده و از طريق نامه‌پراکنی و مراجعه به‌دستگاه‌های سرمايه‌داریِ اسلامی، اين ارگان‌ها را به‌لحاظ حقوقی دُور ‌زده‌ و ماهيت‌شان را در گستره‌ی قابل توجهی افشا کرده‌‌اند، دعوایِ چگونگی و ميزانِ راديکاليزم داريم؛ اما آن‌هايی‌که در کوره‌ی آدم‌سوزیِ جمهوری اسلامیْ مبارزه می‌کنند و پس‌از نامه‌پراکنی‌های‌شان، دست به‌اعتصاب می‌زنند‌ و با تفنگ و پليس ضدشورش سرکوب می‌شوند و از  گاردِ قداره‌بندان لباس شخصی کتک می‌خورند و سرانجام بيکار شده و گرسنه می‌مانند، در چنبره‌ی دُوری از آتشِ معرکه، زير فشار نظری و الاکولنگِ «رفرميسم» يا «راديکاليزم» ارزش‌يابی می‌شوند؟ آيا اين مباحثات، گفت‌و‌گوها و «انتقاد»‌ها ـ‌همگی‌ـ نشانی از باژگونگی و نابه‌جايیِ روابط و مناسبات موجود برپيشانی ندارد؟ آيا ‌ـما‌ـ به‌مثابه‌ی ژنرال‌های بدون لشگر و سرباز، درمورد سنديکای شرکت واحد کاری جز تدارک و کمک و هم‌ياری می‌توانيم داشته باشيم؟ اگر همه‌ی اين حرف‌ها ناشی از گيج‌سریِ ناشی از شيفتگیِ کارگری نباشد، آيا نبايد به‌خود نهيب بزنيم که هی[!]: اندکی انديشه و آموزش و باور!؟
به‌هرروی، دنيایِ واقعی و درحالِ «شدن» و هم‌چنين انسان‌هايی‌که اين «وقوع» و «شدن» را درمی‌يابند و به‌موضوعِ  ‌اراده‌ها‌ی خويش تبديل‌اش می‌کنند، در ميانجی‌گریِ اذهانِ منگِ ما به«سکون» نخواهند رسيد؛ از اين‌رو، اگر خودْ به‌خويشتن نهيب نزنيم که اندکی انديشه و آموزش و باور، گذرِ زمانه با سيلیِ سيلِ توده‌های متشکل و آگاه (که سنديکای شرکت واحد يکی از جلوه‌های آن است) چنين خواهد کرد!؟

۵)
آقای شمس در مورد بقا و تداوم تشکل‌های کارگری چنين ابراز نظر می‌کند: «سرنوشت اجتناب‌ناپذير هر تشکل کارگری‌... که با نگرش رفرميستی به‌وجود بيايد»، اين است‌که «به‌آخر خط» برسد؛ و در واقع ـ‌بنا به‌برآورد وی‌ـ چنين تشکل‌هايی (علی‌رغم چگونگی ويا شدت و ضعف سرکوب) «هرروز از روز قبل بيشتر عضو از دست می‌دهند». آقای شمس وضعيت تشکل‌های کارگری در اروپا و آمريکای شمالی را به‌منظور مقايسه با سنديکای واحد پيش می‌کشد و چنين استدلال می‌کند که «وضعيت اتحاديه‌های کارگری در کشورهای اروپايی و آمريکای شمالی در اين مورد به‌اندازه‌ی کافی گوياست». لازم به‌يادآوری است‌که منظور آقای شمس از عبارت «در اين مورد»، به‌آخر خط رسيدنِ تشکل‌هايی است‌که نگرش رفرميستی دارند؛ و چگونگی سرکوب ويا شدت و ضعف آن ـ‌نيز‌ـ تأثيری در «به‌آخر خط» رسيدن چنين تشکل‌هايی ندارد.
گذشته از اين‌که ناديده گرفتن ويژگی مبارزه‌ی طبقاتی در ايران و مقايسه‌ی تطبيقیِ آن با اروپای غربی و آمريکای شمالی روشِ نادرستی است، که تبعاً به‌نتايج نادرستی نيز می‌رسد؛ اما ‌شيوه‌ی استدلال آقای شمس ـ‌هم‌ـ بيش‌از اين‌که جستحوگرانه و تحقيقی باشد، در پیِ القاءِ نتيجه‌گيریِ خاصی به‌شنونده يا خواننده است. چراکه وی گاه از علت‌ها به‌معلول‌ها و گاه ـ‌بالعکس‌ـ از معلول‌ها به‌علت‌ها نوسان می‌‌کند تا ـ‌به‌هرصورت‌ـ سخن خودرا به‌کرسی بنشاند و شنونده را مجاب کند. بااين وجود، از گفتارهای آقای شمس ـ‌مجموعاً‌ـ می‌توان چنين برداشت کرد که به‌نظر او کاهشِ کمّیِ اعضاءِ در تشکل‌های کارگری ـ‌اساساًً‌ـ ناشی از نگرش رفرميستیِ آن‌هاست و در اين زمينه پارامترهای ديگر (مثلاً چگونگیِ سرکوب) تأثير چندانی ندارند.
گرچه حکمِ آقای شمس مبنی براين‌که : [تشکل‌ کارگری + رفرميسم = آخر خط] بيش از حد انتزاعی، کلی و ساه‌انگارانه است‌که بتوان جوانب مختلف آن را مورد بررسی و تحليل قرار داد و به‌نتايج روشنی دست يافت؛ اما در واقعيت زندگی و مبارزه اين امکان وجود دارد ‌که اعضای يک تشکل کارگری‌ـ‌رفرميستی (و هم‌چنين تشکل‌های کارگری‌ـ‌انقلابی) امروز افزايش بيابند، فردا ثابت بمانند و پس‌فردا کاهش داشته باشند. افزايش و کاهشِ اعضاءِ تشکل‌های کارگری (اعم رفرميستی و انقلابی و غيره) به‌عوامل بسياری بستگی دارد که تنها تحت عنوان «شرايطِ زمانی‌ـ‌مکانیِ مشخص» می‌توان آز آن نام برد. اين «شرايطِ زمانی‌ـ‌مکانیِ مشخص» بنابر ويژگی خويشْ تحليلِ معين و مناسبی را نيز می‌طلبد تا بدين‌ترتيب واقعيت بيرونی به‌اراده‌ی درونیِ آدمی فرابرويد؛ و او را درجهت تحققِ آرزوهای خويش (که در دگرگونیِ واقعيتِ بيرونی امکان‌پذير است) ياری‌رسان باشد.
به‌طورکلی، هستی (چه از جنبه‌ی نسبی و چه در وجه مطلق‌اش) علی‌رغم ادراکِ عقلانی‌ـ‌انتزاعی‌ از هردو جنبه‌ی آن (که گاه آدمی را به‌تصويرپردازی‌های «تک‌خطی»‌ نيز ملزم می‌سازد)، واقعيتی مرکب، متغير، پيچيده و چندبعدی است. بنابراين، فرمولِ تک‌خطیِ [تشکل‌ کارگری + رفرميسم = آخر خط] به‌لحاظ اپيستمولوژيک و هم‌چنين از نقطه‌نظرِ متدولوژيکْ تناقضی در گوناگونیِ ابعاد مختلف‌الوجوهِ هستیِ انسانی در مبارزه، آزادی و سوسياليزم است.
به‌هرروی، اگر به‌تاريخ مبارزات کارگری مراجعه کنيم، مشاهده خواهيم کرد که در پاره‌ای از مواقع توده‌ی وسيعی از کارگران ـ‌حتی‌ـ صفِ نيروی‌های حقيقتاً راديکال را ترک کرده‌ و جانبِ رفرميست‌ها را نيز گرفته‌اند. برای مثال: در سال ۲۱ـ۱۹۲۰ طبقه‌ی کارگر روسيه که به‌طور همه‌جانبه از حزب بلشويک، انقلاب اکتبر و مبارزه برعليه نيروهای ضدانقلاب حمايت کرده و تاوان آن را نيز در جنگ داخلی پرداخته بود؛ پس‌از اتمام جنگ داخلی و دفعِ خطرِ حمله‌های نظامی از خارج، به‌واسطه‌ی تخريب توليد که ناشی از جنگِ امپرياليستی، انقلاب سوسياليستی، جنگ داخلی و فشارِ بين‌المللیِ سرمايه بود، به‌مثابه‌ی يک طبقه‌ی «متشکل»، «برای خود» و «آرمان‌گرا» فروپاشيد؛ و دست از حمايت بلشويک‌ها که راديکال‌ترين نيروی زمان خويش بودند، برداشت؛ و متقابلاً جانب رفرميست‌ها (يعنی: منشويک‌ها، اس‌‌ـ‌ارهای چپ و آنارشسيت‌ها) را گرفت. ناگفته نماند که يکی از دلايل فروپاشی توليد در روسيه‌ شوروی در ‌سال ۱۹۲۱ عدم حمايت نهادهای کارگری و توده‌های کارگر در کشورهای پيشرفته‌ی سرمايه‌داری از اولين انقلاب سوسياليستی در جهان بود، که تصور می‌شد ابتدا اروپا و سپس آمريکای شمالی را در راستای انقلاب جهانی قرار خواهند داد.
به‌هرصورت، اين چرخشِ کارگری (يعنی: ترکِ مواضعِ راديکال توسط کارگرانِ خسته و فرسوده و گرسنه در سال ۱۹۲۱) بلشويزم را به‌مثابه‌ی تبلور انقلابی‌گریِ زمانه‌ی خويش به‌چنان ‌سراشيبی‌ای از سقوطِ نظری و عملی انداخت که در ادامه‌ی فاجعه‌بار خويشْ «به‌آخر خطِ» استاليننيزم، سوسياليزمِ دولتی و فروپاشیِ روسيه شوروی  رسيد.
بنابراين، فرمولِ [تشکل‌ کارگری + رفرميسم = آخر خط]، فاقدِ «جامعيت يک اصلِ مبارزاتی» و «استنتاجِ ذاتی از واقعيت» است و تنها با صفتِ کلی‌گويیِ پاسيفيستی قابل توصيف است. چراکه واقعيت زندگی و مبارزه طبقاتی نشان می‌دهد که در پاره‌ای از مواقع ـ‌حتی‌ـ عکسِ قانونمندیِ آقای شمس نيز صادق است. به‌هرصورت، اگر قرار بود که تشکل‌های کارگری‌ـ‌رفرميستی به‌طور مداوم اعضای خودرا از دست بدهند و «به‌آخر خط» برسند، حزب سوسيال دمکرات آلمان (به‌عنوان پرچم‌دار رفرميزم و تکامل تدريجی مناسبات موجود) و هم‌چنين اتحاديه‌های وابسته به‌‌آن، می‌بايست در همان آستانه‌ی جنگ جهانی اول (که از بودجه‌های جنگی به‌نفعِ بورژوازیِ «خودی» حمايت کردند) «به‌آخر خط» می‌رسيد و فرومی‌پاشيد و جای خودرا به‌نيروهای راديکال می‌داد. اما متأسفانه چنين نشد.
گرچه هنوز تحليلِ نسبتاً جامع و مانعی از علل بروز رفرميزم (يعنی: ‌گرايشِ کلی‌گرايانه به‌‌اصلاح و نفیِ تدريجیِ وضعيتِ موجود در راستای منافعِ «همه»[!؟]، يا بخش‌های خاصی از جامعه)، گونه‌گونی‌های آن و احتمالات مربوط به‌خاستگاه طبقاتی‌اش ارائه نشده و اين وظيفه‌ای است که می‌بايست بعداً به‌آن بپردازيم؛ اما لازم به‌توضيح است‌که گرايشِ به‌رفرم ـ‌حتی‌ـ در پاره‌ای از مواقعْ بسترِ انقلاب‌گرايی سوسياليستی نيز می‌باشد. به‌عنوان نمونه به‌همان مثال قبلی برگرديم: طرح «نپ» حاصلِ فرآيندهای شيميايی و بيوشيميايی در درون ويا بيرون مغز تروتسکی و لنين و ديگران نبود. مبارزه‌ی پراکنده، عصيان‌گرانه، رفرميستی و حتی سازش‌کارانه‌ی پاره‌های طبقه‌ی فروپاشيده‌ی طبفه‌ی کارگر روسيه در عمل به‌بلشويک‌ها (به‌مثابه‌ی دولت‌مدارانی که هنوز ميل و داعيه‌ی «تثبيت» نداشتند) نشان داد که می‌بايست دست از رمانتی‌سيسمِ «کمونيزم جنگی» بردارند و گام‌های آرمان‌خواهانه‌شان را روی زمينِ انسان‌هايی استوار کنند که در عسرتِ ناشی از گرسنگی و سرما و سرگردانی به‌اولين داعيه‌ها‌ی دلسوزانه ـ‌ولو کاذب‌ـ دل می‌سپارند.
با تمامِ اين احوالِ ممکن و متصور ـ‌اما‌ـ سرِ شوريده‌ی آقای شمس جهانِ مبارزات کارگری را فقط و فقط (يعی: بدون هرگونه چون و چرايی) در جنگِ «راديکاليزم» برعليه «رفرميزم» می‌بيند و اهل عقب‌نشينی و بازبينی و تبادل انديشه هم نيست؛ و هرگز  هم نمی‌پذيرد که ـ‌شايد‌ـ در پاره‌ای از مواقعْ رفرميزم (يا راديکاليزم افراطی) ـ‌حتی‌ـ ناشی از رشدِ کمی و کيفیِ گروه‌های کارگری باشد که الزاماً در تواتر و نوسانِ پروسه‌ی «آزمون و خطا»ی مبارزاتی شکل می‌گيرند و در کليتِ طبقه و تداوم پروسه‌ی ‌مبارزه به‌تعادل نيز می‌رسند. برای مثال: در بسياری از مواقعْ گروه‌هایِ سنیِ جوان‌ترِ طبقه‌ی کارگر در مقابل کارفرما و دولت شتاب‌زده‌تر هستند و تمايل به‌راديکاليزم افراطی دارند؛ درصورتی‌که مسن‌ترين گروه‌های سنیِ کارگری به‌کنش‌های کم‌تر ريسک‌آميز تمايل دارند و (در مقايسه با گروه‌های جوان‌تر) بيشتر به‌رفرميزم تمايل نشان می‌دهند. طبيعی است‌که چنين روی‌کردی عموميت ندارد و گاه ـ‌حتی‌ـ عکس آن نيز واقع می‌شود. به‌طورکلی، می‌توان چنين ابراز نظر کرد که بروز رفرميزم در درون طبقه‌کارگر به‌عواملِ گوناگون، اما قابل بررسی و پيش‌بينی‌ای برمی‌گردد که می‌بايست متناسب با احتمالِ بروز آن (در هرزمان و مکان مشخصی) تحليلِ معينی نيز داشت؛ و دست از کلی‌بافی‌های به‌اصطلاح سوپر راديکال برداشت. چراکه گاه چنين واقع می‌شود که «راديکاليست‌ها» سخيف‌ترين و خطرناک‌ترين شکلِ رفرميزم را (خواسته يا ناخواسته) يدک می‌کشند و به‌رفرميست‌های «دوآتشه» نيز تبديل می‌شوند.
به‌هرروی، بنا به‌باورهای آقای شمس بين «رفرميزم»، «راديکاليزم» و «آخر خط» هيچ‌گونه احتمال و امکان ديگری وجود ندارد و مرغْ بنا به‌ذات مرغ‌بودگی خويش تنها يک پا دارد و اگر دوپا می‌داشت، مثالِ مرغ يک پا دارد، بی‌معنی می‌شد و اين خطر به‌وجود می‌آمد که «واقعِ خارج از ذهن» از زير بار حاکميت «کلام» خلاص شود و فعالين جنبش کارگری ـ‌نيز‌ـ بياموزند که دوران احکام کلی و پاسيو به‌سر آمده است!؟ جدا از استدلالِ علمی‌ـ‌تاريخی ويا توسل به‌طنزِ گزنده‌ که شايد انديشه‌ای را از سکون درآورده و به‌تحرک عملی بکشاند؛ ازآن‌جاکه «منطق»، «روش تحقيق»، «جهان‌بينی» و «بينشِ فلسفیِ» آقای محمد شمس ماورايی است و در عمل نيز تنها به‌پاسيفيزمِ فعال تن می‌سپارد؛ ‌اساساً‌ گامی از صدور احکام کلی فراتر نمی‌گذارد تا بتوان در راستای ‌بررسی و ارزيابیِ پيش‌نهاده‌های عملیِ وی تلاش کرد و احتمالاً چيزی ياد گرفت ويا پيش‌نهاده‌هايی را به‌تبادل نظری يا عملی گذاشت.
اگر قرار است که تشکل‌های رفرميستی به‌طور روزافزونی نيرو از دست بدهند و «به‌آخر خط» برسند، اساساً اين سؤال وجود دارد که اين تشکل‌ها تحت چه شرايطِ خاصی به‌وجود می‌آيند و قانونمندیِ پيدايش آن‌ها چيست، که می‌بايست اين‌گونه پيدا و ناپيدا ‌شوند؟ آيا پيدايشِ تشکل‌های کارگریِ رفرميستْ الزامی و ناگزير است ويا نه، تنها ناشی از فريب‌خوردگی کارگران است؟
اگر پيدايش تشکل رفرميستی (حتی در بخش‌هايی از طبقه‌کارگر) الزامی و ناگزير است، پس چاره‌ای جز خونِ‌دل خوردن و تحمل نيست تا شايد همان نيرو و عامل که اين بلا را به‌سرِ طبقه‌کارگر يا بخش‌هايی از کارگران می‌آورد، خودش دلش به‌رحم بيايد و به‌رفعِ آن نيز بپردازد.
اگر شکل‌گيریِ تشکل‌های کارگریِ رفرميستی ناشی از فريب خوردگی و نادانی کارگران است؛ پس، می‌بايست به‌فکر چاره بود و ـ‌مثلاً‌ـ آموزه‌ها و راه‌کارهای معين و ممکنی را به‌تبادل گذاشت تا شايد از اين مصيبت خلاص شويم.
اگر رفرميزم در مبارزات کارگری ـ‌برفرضِ مثال‌ـ ناشی از تأثير ديگر اقشار و طبقات (مثلاً: خرده‌بورژوازی) بر طبقه‌کارگر است؛ پس، می‌بايست به‌سازمان‌يابیِ حزبی، سوسياليستی و تاريخی‌ـ‌خردمندانه‌ی کارگران نيز بينديشيم و گام‌های معين و مناسبی را ـ‌نيز‌ـ در اين زمينه برداريم تا حفاظی در مقابل انواع نفوذات کُندکننده و تخريب‌گر ديگر طبقات داشته باشيم.
اگر وجودِ رفرميزم در درون طبقه‌ی کارگر ـ‌مجموعاً‌ـ بازدارنده و تخريب‌گر نيست؛ پس، بهتر است‌که از اين مقوله بگذريم و به‌داستانِ ديگری بپردازيم.
اگر رفرميزم تنها به‌پاره‌ای از گروه‌ها ويا قشری از اقشار طبقه‌کارگر مربوط می‌شود؛ پس، بهتر است‌که به‌مناسبات شاکله‌ی آن بينديشيم تا ـ‌احتمالاً‌ـ بتوانيم مانعی در مقابلِ سرايتِ نظریِ آن به‌ديگر گروه‌ها و اقشار طبقه‌کارگر ايجاد کنيم.
اما، چنين به‌نظر می‌رسد‌که قبل از طرح و بررسیِ اين‌گونه «اگر و مگرها»یِ بعضاً لازم و ضروری، بهتر است‌که درکِ روشن و صريحی از «رفرميزم» و اشکالاتی‌که اين مسئله در امر مبارزه‌ی طبقاتی ايجاد می‌کند، داشته باشيم تا درصورت لزوم بتوانيم به‌راه و چاره‌ی مناسبی بينديشم و در راستای رفعِ اشکلات ناشی از رفرميزم گام‌های معينی را نيز برداريم. گرچه جوهره‌ی‌‌ گفت‌وگوی آقای شمس با نشريه نگاه مقوله‌ی ‌رفرميزم است؛ اما اين جوهره در دو عبارت خلاصه می‌شود: يک) رفرميزم بد است، چراکه با راديکاليزم مقابله می‌کند و دست به‌ريشه نمی‌برد؛ دو) رفرميزم لولو خورخوره‌ی سنديکاست و کارگران شرکت واحد بايد به‌انحلال آن بروند تا راديکال شوند و دست‌شان به‌ريشه برسد!؟
در مورد موضوع مورد بحث (يعنی در رابطه با پتانسيل مبارزاتیِ سنديکا و کارگران شرکت واحد)، واقعيت اين است‌که آقای شمس پاسيفيست و انحلال‌طلبِ بسيار زيرک و باهوشی است. وی با فهم اين‌که کارگران شرکت واحد تاوان سنگينی را دربرپايی سنديکا و مبارزاتِ خويش داده‌اند و بعضاً در اثر فشارهای ناشی از سرکوبِ همه‌جانبه دلسرد شده و به‌شک افتاده‌اند، چندين مقوله‌ی حساب شده را کنارِ پاره‌ای از واقعيات می‌چيند تا به‌زعم خويش قهقرایِ انحلالِ سنديکای شرکت واحد را تسريع کند. اين مقولات بدين قرار هستند:
الف) سنديکای شرکت واحد نه تنها هنوز گسترشِ طبقاتی نيافته و به‌تمامیِ خواسته‌های رفاهی خود نرسيده، بلکه بخشی از کارگران واحد تاوانِ سنگينی درمبارزات سنديکايی پرداخته و هنوز ميان هوا و زمين و گرسنگی سرگردان هستند.
ب) اميدِ به‌گسترش مبارزاتیِ سنديکای واحد که فقر و گرسنگی را به‌طور آرمان‌گرايانه قابل تحمل‌تر می‌کند، پوچ تصوير می‌گردد و چنين استدلال می‌شود که نابودیِ سنديکای واحد بنا به‌يک قانونمندیِ عام حتمی‌الوقوع و ناگزير است.
پ) حساب کارگران (که سنديکا را ساخته‌اند) از حساب رهبران (که در رابطه‌ای رفيقانه و آموزشی طراحِ احيایِ سنديکا بوده‌اند) از هم جدا می‌شود که اختلافات طبيعیِ ناشی از شکست را دامن بزند.
ت) از کنارِ تأثيرِ اجتماعی سنديکا [مثلاً: گسترش بحث‌های مربوط به‌مبارزه‌ی طبقاتی و مارکسيسم که به‌طور مستقيم از مبارزات سنديکای واحد تأثير گرفته‌اند] رد می‌شود که دست‌آوردهای سنديکای واحد را صرفاً در محدوده‌ی مطالباتِ تماماً برآورده نشده‌ی رفاهی‌ـ‌صنفی (بخوانيم رفرميستی[!؟]) برجسته‌تر کند.
ث) به‌کارگران شرکت واحد چنين القا می‌کند که آلت دست واقع شده‌اند و به‌عبث به‌‌سازمان‌يابی سنديکايی روی‌ آورده و می‌بايست به‌گونه‌ی ديگری سازمان می‌يافتند، اما منهای کلام و شعار، از بيانِ چگونگی آلترناتيو خبری نيست.
ج) ويژگی جامعه‌ی ايران و سنديکای واحد را در مقايسه‌ای تطبيقی [که اساساً يکی از روش‌های مباحثِ نظری در امر ارزش‌يابیِ نوشته‌ها و آثار تاريخی است] با سنديکا در اروپای غربی و آمريکای شمالی، به‌انحلال می‌کشاند تا کارگران شرکت واحد را متقاعد کند که کارآيی «کلام» بيش از «عملِ معينِ طبقاتی» است.
چ) مبارزات سنديکايی در اروپای غربی و آمريکای شمالی را در پسِ پرده‌ی سنديکا در منطقه‌ی اسکانديناوی (سوئد، نروژ و دانمارک) پنهان می‌کند که تصوير يهودايی از سنديکا را واقعی جلوه دهد. بنابراين، چشم‌اش را برتاريخِ مبارزات سنديکايی در فرانسه، ايتاليا و اسپانيا می‌بندد که بارها ـ‌حتی به‌طور مسلح‌ـ درگيرِ نبرد طبقاتی بوده‌اند و دست‌آوردهای ديرپايی نيز داشته‌اند.
ح) همانند رابطه‌ی کارگران شرکت واحد  با سنديکای واحد، کارگران کشورهای اروپايی و آمريکای شمالی را فريب خورده تصوير می‌کند و چنين ابراز نظر می‌کند که کارگران در اثر پی‌بردن به‌اين فريب به‌طور روزافزونی صفوف تشکل‌های سنديکايی را ترک می‌کنند؛ اما (منهای اين‌که اين حکم از جنبه‌ی آماری درست يا غلط باشد) از بيان اين‌که کارگران با ترک سنديکاهاْ چگونه خودرا سازمان می‌دهند، طفره می‌رود.
خ) ابعاد مختلف سرکوب (سياسی، اقتصادی و اجتماعی) را به‌سرکوب سياسیِ صرف تقليل می‌دهد و با کم‌رنگ و پُررنگ کردن همين بُعد از سرکوبْ چنين نتيجه‌گيری می‌کند که: «"شورای متحده‌ی مرکزی" نه تنها به‌خاطر سرکوب خشن دولت حاکم، بلکه اساساً به‌خاطر سياست‌های رفرميستی و سازش‌کارانه‌ی خود به‌پايان خطد رسيد»[تأکيد از من است]. بدين‌ترتيب، بورژوازی و طبقه‌ی حاکم حذف و رفرميزم به‌غولی غيرقابل تعريف استحاله می‌يابد تا پوششی باشد برپاسيفيزم که منهای حرف و کلام ـ‌ذاتاً‌ـ رفرميستی است.
از پازل تصوير شده در نکات فوق (بدون هرگونه‌ پيش‌داوری و احتمالِ دعوای خطی و فرقه‌ای) می‌توان چنين نتيجه گرفت که همه‌ی تلاش آقای شمس انحلال سنديکای شرکت واحد است. البته ناگفته نماند که وی يکی از فعالين با سابقه‌ی مبارزات کارگری در ايران است‌که علی‌رغم مخالفت همه‌جانبه‌اش با «خانه‌کارگر» و «شوراهای اسلامیِ‌کار»، تنها در اين مورد خاص (البته از زاويه لغو کارِ مزدی) شباهت‌هايی با آن‌ها پيدا کرده است.

يکی از پايه‌ای‌ترين مفاهيمی‌که به‌گفت‌وگوی آقای شمس با نشريه نگاه شکل می‌دهد، مسئله‌ی بحرانی بودن وضعيت سرمايه‌داری در شرايط کنونی است. به‌نظر وی نمودهای بحران کنونی «را می‌توان در تلاش سرمايه‌داری برای سرشکن کردن بار اين بحران بر دوش طبقه‌کارگر ديد».
گرچه بحث «بحران»، ابعاد آن و بررسیِ ويژگی‌های کنونی‌اش از حد و حدود يک مقاله درمی‌گذرد و مطالعه‌ی جامع و گسترده‌ای را می‌طلبد؛ بااين‌وجود، توصيه‌ی من به‌آقای شمس اين است‌که يک لحظه از خودش بپرسد که آيا ـ‌اساسا‌ً‌ـ نيروی ديگری هم وجود دارد که سرمايه‌داری بارِ بحران‌هایِ وجودی‌اش را بر سرِ آن نيرو سرشکن کند؟ ويا اگر نظام سرمايه‌داری بار بحران‌هايش را بردوش طبقه‌کارگر «سرشکن» نمی‌کرد، چه اتفاقی می‌افتاد؟ پاسخ صريح و روشن است: اولاً‌ـ هيچ نيروی ديگری جز طبقه‌کارگر (در عام‌ترين مفهوم آن) وجود ندارد که سرمايه‌داری بارِ بحران‌هايش را برسرِ آن سرشکن کند؛ ثانياً‌ـ اگر بار بحران‌های سرمايه‌داری برسرِ کارگران «سرشکن» نمی‌شد، سرمايه‌داری به‌مثابه يک نظام اقتصادی‌ـ‌سياسی‌ـ‌اجتماعی، بدون اين‌که تاريخاً نفی گردد و نظام متکامل‌تری جايگزين آن شود، تجزيه می‌شد و فرومی‌پاشيد. ازاين‌رو، سخنِ آقای شمس درباره‌ی «نمودهای اين بحران»[يعنی: بحران کنونی] و «سرشکن کردن بار» آن «بر دوش طبقه‌ی کارگر»، يک بديهه‌گويی است‌که مصداق آن همه‌ی بحران‌های ريز و درشتی است‌که نظام سرمايه‌داری از بدو پيدايش‌اش تاکنون پشتِ سر گذاشته است. در واقع، آقای شمس هرجاکه استدلال کم می‌آورد، واويلایِ «بحران» را سَر می‌دهد تا قالِ قضيه بدون برهان و استدلال کَنده شود.
به‌هرروی، بحران ـ‌در عام‌ترين مفهوم‌اش‌ـ شدت‌يابیِ تضادها (يا به‌عبارت آکادميک: شدت‌يابیِ تضادها در مجموعه‌های متقاطع) معنی دارد که عمده‌ترين آنْ در جامعه‌ی سرمايه‌داری ـ‌حتی عمده‌تر از رقابت مابين صاحبان سرمايه‌ـ تضاد کار و سرمايه است. بنابراين، هرگونه بحرانی (اعم از اقتصادی و اجتماعی و سياسی) عمدتاً‌ بردوش کارگران «سرشکن» می‌شود؛ مگر اين‌که طبقه‌ی‌کارگر، به‌مثابه‌ی يک طبقه‌ی متشکل و خودآگاه دارای اين توانايی باشد که بار بحران را از طريق انقلاب سوسياليستی به‌دوش طبقه‌ی سرمايه برگرداند؛ و نظام سرمايه‌داری را زير خاصه‌های ذاتی‌اش درهم بشکند و جامعه را تاريخاً يک مرحله به‌جلو بکشاند.
به‌هرحال، درباره‌ی «بحران» ـ‌مختصر و مفيد‌ـ می‌توان گفت‌که:
اولاً) ذاتیِ سرمايه است و از نظام سرمايه‌داری لاينفک می‌باشد.
دوماً) اساساً روبه‌شدت است و گاه در شکلِ رونق يا رکود ـ‌در نسبت‌ـ نوسان می‌يابد.
سوماً) اگر در گسترشِ خويشْ مفرِ بقا نيابد، در تخريبْ به‌مفرهای پيشين خود بازمی‌گردد تا حرکت و بقا داشته باشد. بنابراين، سرمايه حداقل در يکی از اشکالِ سه‌گانه‌ی «شدت استثمارِ نيروی‌کار»، «فتح حوزه‌های تازه‌ی خريد نيروی‌کار» يا «جنگ» و تخريب از شدت بحران يا نابه‌سامانی‌های خويش می‌کاهد؛ که تاوان همه‌ی آن‌ها را نهايتاً کارگران می‌پردازند.
چهارماً) مبارزه‌ی الزامیِ کارگران برعليه صاحبان سرمايه، حتی در خودانگيخته‌ترين صورت ممکن‌، مبارزه‌ی آن‌ها در مقابل اين واقعيت است‌که سرمايه نابه‌سامانی‌هایِ ناشی از شدت‌يابیِ تضادِ کار و سرمايه را ـ‌الزاماً‌ـ بردوش کارگران «سرشکن» می‌کند.

۷)
دريافت آقای شمس از مسئله، چگونگی‌ و ابعادِ سرکوب (در رابطه با جنبش کارگری) ناروشن، مبهم، و حتی ـ‌بعضاً‌ـ متناقض است. نگاه وی در مورد سرکوبِ مبارزات کارگری در حکومت شاه با برآورد او از همين مسئله در دوره‌ی حکومت اسلامی متفاوت، ناهم‌گون و متنافر است. به‌عبارت ديگر، آقای شمس جوهره‌ی وقوعِ دو واقعه‌ی هم‌سان و هم‌گون را به‌صرف اين‌که به‌لحاظِ قرارداد، در دو زمان متفاوت واقع شده‌اند، با دو معيار کاملاً متفاوت و متنافر مورد بررسی و ارزيابی قرار می‌دهد.
 آقای شمس در مورد چگونگیِ فعاليت کارگری در سال‌های پس از کودتای ۲۸ مرداد می‌نويسد: «در اين ايام ساواک چنان عرصه‌ی مبارزه و فعاليت را تنگ کرده بود که نه تنها هيچ فعاليت علنی مستقل کارگری امکان بروز نداشت، بلکه تقريباً هيچ فعاليت مخفی کارگری نيز از ديد ساواک پنهان نمی‌ماند»[تأکيد از من است]. اگر شرط برخورد علمی را رعايت کنيم و عبارتِ محتاطانه‌ و غيرقابلِ اندازه‌گيریِ «تقريباً هيچ» را ناديده بگيريم، از گفته‌های آقای شمس می‌توان چنين نتيجه گرفت که سازمان‌يابیِ کارگری در ايام پس از کودتا به‌دليلِ عرصه‌ی تنگ (يعنی: سرکوب خشن) ‌اساساً‌ غيرممکن بود. از صحت و سقم اين حکم که بگذريم، می‌بايست باز به‌گفت‌وگوی آقای شمس مراجعه کنيم تا عکس اين حکم را نيز (خصوصاً آن‌جا که به‌دوره‌ی حکومت اسلامی برمی‌گردد و پای ارزش‌گذاری از سنديکای شرکت واحد در ميان است) از وی بشنويم: «به‌نظر من، در شرايط اختناق هم نه تنها تشکيلات کارگری، بلکه تمام ديگر تشکل‌ها و نهادهای اجتماعی جدی و موثر، می‌توانند به‌وجود بيايند و به‌فعاليت‌های خود ادامه بدهند»!؟ وی همين مسئله (يعنی: امکان ايجاد تشکل کارگری در دوره‌ی اختناق) را به‌دوره‌ی قبل از حکومت محمد رضا شاه نيز می‌گستراند و می‌گويد: «می‌بينم که نخستين تشکل‌های توده‌ای کارگری در ايران به‌رغم سرکوب خشن دولت‌های حاکم به‌وجود می‌آيند. اما اگر نمی‌توانند به‌فعاليت‌های خود ادامه دهند و [يا] در طبقه‌ی کارگر نهادينه نمی‌شوند، اين امر به‌نظر من اساساً به‌دليل سياست‌های غيرطبقاتی ناظر برآن‌هاست»[تأکيدها از من است].
گرچه احکام آقای شمس درباره‌ی سرکوبِ سازمان‌يابیِ کارگری بيش از اين‌که از «دانش مبارزه طبقاتی» و جمع‌بستِ ديالکتيکی‌ـ‌ماترياليستیِ تاريخ نشأت گرفته باشد، عمدتاً اخلاقی و عاميانه و احساساتی است؛ معهذا او از اخلاق و احساسات نيز در می‌گذرد تا به‌شعبده‌بازی برسد و بروز گرايشات رفرميستی در جنبش کارگری را خطرناک‌تر از بورژوازی (که سرکوب‌ ذاتِ وجودی‌ اوست و عدمِ تداومِ نهادهای کارگری راز بقايش می‌باشد) برآورد کند!!
توجه داشته باشيم: علتِ عدمِ تدوامِ نهادهای کارگری ـ‌حداقل در ايران‌ـ نه طبقه‌ی حاکم، نه دستگاه‌های گوناگونِ متعلق به‌اين طبقه، نه نظام سرمايه‌داری، و حتی نه سرکوب‌گریِ ذاتیِ اين نظام؛ که «اساساً به‌دليل سياست‌های غيرطبقاتی ناظر بر» نهادهای کارگری بوده است!!! لازم به‌يادآوری است‌که قيدِ «اساساً» حتی از «علت‌العلل» يا «تضادِ عمده» [که برپانگهدارنده‌ی يک مجموعه‌ی دوگانه‌ی واحد ـ‌همانند مجموعه‌ی نظام سرمايه‌داری‌ـ است] فراتر می‌رود و به‌وجه غالب و مسلط و تثبيت‌گرِ مجموعه‌ی مورد نظر برمی‌گردد، که در  گفت‌وگو آقای شمس با نشريه نگاه کليت طبقه‌ی سرمايه‌دار را شامل می‌شود. بنابراين، به‌باور آقای شمس در زمينه‌ی تداوم و بقایِ جنبش کارگری، «سياست‌های غيرطبقاتی ناظر بر» نهادهای کارگری خطرناک‌تر از حاکميت بورژوازی و اِعمالِ ابعاد مختلفِ سرکوبِ در مورد اين نهادهاست!؟ درنتيجه: قبل از اين‌که به‌بورژوازی بتازيم، می‌بايست «سياست‌های غيرطبقاتی ناظر بر» نهادهای کارگری را مورد حمله قرار بدهيم و به‌طور غيرمستقيم، همانند نمونه‌ی سنديکای شرکت واحد، خواهان انحلال آن‌ها باشيم!؟
شايد آقای شمس با اين نتيجه‌گيری موافق نباشد و اصولاً به‌صراحت چنين نيز نينديشيده باشد، اما ـ‌به‌هرصورت‌ـ گفت‌و‌گوی وی با نشريه نگاه (چه آگاهانه و چه ناآگاهانه) حاکی از همين است؛ و همين باورِ ضمنی است‌که او را در برخورد با سنديکای شرکت واحد، گرچه با انگيزه‌های ديگری، در کنار «خانه‌کارگر» و «شوراهای اسلامیِ‌کار» قرار می‌دهد. به‌هرروی، چنين به‌نظر می‌رسد که آقای شمس قدرت جهت‌گيریِ خويش را از دست داده و جای شرق رابا غرب اشتباه گرفته و به‌اين نتيجه رسيده که «سنديکای شرکت واحد» همان «خانه‌کارگر» و «شورای اسلامیِ‌کار» است و بالعکس!؟ اگر چنين حدس و گمانی درست باشد، بايد از آقای شمس پرسيد: پس، اين‌همه بگير و ببند و اعتصاب و  اخراج و بازداشت‌های چندباره و گرسنگی کشيدن‌ها چه معنايی دارد؟؟ شايد هم به‌قول مش قاسم در سريال «دايی‌جان ناپلئون» همه‌ی اين‌ها کارِ انگليس‌هاست!!؟
به‌هرحال، تلاش آگاهانه يا ناآگاهانه‌ی آقای شمس در حمله به‌سنديکای شرکت واحد تا بدان حد جان و روان وی را تحت سلطه گرفته که او از يک طرف جای رفرميزم (يعنی: پديده‌ يا يکی از خاصه‌های مجموعه‌ی نظام سرمايه‌داری) را با خودِ نظام سرمايه‌داری (به‌مثابه‌ی دوگانه‌ی واحدِ خريد و فروش نيروی‌کار) عوض می‌کند؛ و از طرف ديگر، علی‌رغم اين‌که به‌باورِ وی در ايام پس از کودتا هرگونه فعاليت کارگری ـ‌حتی فعاليت مخفی‌ـ از چشم ساواک دور نمی‌ماند و درنتيحه سرکوب می‌گرديد، باز چنين می‌گويد که: «به‌نظر من، در شرايط اختناق هم نه تنها تشکيلات کارگری، بلکه تمام ديگر تشکل‌ها و نهادهای اجتماعی جدی و موثر، می‌توانند به‌وجود بيايند و به‌فعاليت‌های خود ادامه بدهند»!؟

حقيقت اين است‌که وجودِ بورژوازی ـ‌برخلاف تصور آقای شمس‌ـ بدون سرکوب‌گریِ کار، نيروی‌کار، کارگر و طبقه‌کارگر (‌در سه بُعدِ لاينفکِ اقتصادی، اجتماعی و سياسی‌ که «دولت» نقطه‌ی مرکزی و قلبِ آن می‌باشد) غيرقابل تصور است. انسانی‌که نيروی‌کارش را می‌فروشد تا زنده بماند، قبل از ورود به‌اين «رابطه» امکان تحققِ تمام ابعاد انسانیِ خويش را از دست داده و در اثرِ سرکوبِ اقتصادی و اجتماعی و سياسی (توسط دولت سرمايه‌داری) از خويشتنِ انسانی خويش تهی شده است. مبارزه‌جويیِ ذاتیِ فروشندگان نيروی‌کار ـ‌نيز‌ـ عکس‌العملِ انسانی در مقابلِ همين سرکوب‌شدگی از سوی ابعاد مختلفِ سرمايه است؛ و هرگونه فرض و تصوری مبتنی برعدمِ وجودِ دولت، فرض و تصوری مطلقاً محال و ابهام‌آفرين است. بااين وجود، آقای شمس چنين می‌گويد: «يک لحظه تصور کنيد، که عامل سرکوب وجود نمی‌داشت و بعد از خود بپرسيد، که در اين حالت "شورای متحده‌ی مرکزی" رفرميست و سازش‌کار تا کجا می‌توانست از منافع طبقه‌کارگر در برابر حمله‌ی بورژوازی دفاع کند و مبارزه‌ی اين طبقه عليه ستم و استثمار سرمايه را سامان دهد و به‌پيش ببرد»؟ از دو حالت خارج نيست: يا به‌باور آقای شمس اين احتمال وجود دارد که بورژوازی بدون «عامل سرکوب» هم وجود داشته باشد؛ ويا به‌منظور متقاعد کردن کارگران شرکت واحد به‌سفسطه‌پردازی می‌گرايد تا انحلال سنديکای واحد را تسريع کند. اگر فرضِ عدمِ وجودِ «عامل سرکوب» در حاکميتِ سرمايه را درخوشبينانه‌ترين احتمال ممکن مورد بررسی قرار دهيم، می‌توان چنين ابراز نظر نمود که اشتباه آقای شمس در اين است‌که «عامل سرکوب» را صرفاً از بُعد سياسی می‌بيند، اين مسئله را نسبت به‌حاکميت سرمايه خارجی و عَرَضی می‌داند، و همين عامل عرضی و خارجی را نيز از جنبه‌ی حسی و عاطفی در نظر می‌گيرد. به‌هرروی، چنين فرضيات و تصوراتی علی‌رغم ظاهر آراسته و «راديکال» خويش ـ‌خواسته يا ناخواسته‌ـ در کُنه و عمق رفرميستی است؛ و بيان‌گر يکی از پايه‌ای‌ترين باورهای رفرميست‌های دوآتشه می‌باشد.
در پاسخ به‌آقای شمس بايد گفت‌که: اگر روابط، مناسبات و حاکميتِ «سرمايه» به‌جايی برسد که تصورِ عدم وجودِ «عامل سرکوب» صرفاً سفسطه و ابهام‌آفرينی نباشد (که هست)، آن‌گاه مسئله‌ی انقلاب سوسياليستی، درهم شکستن ماشين دولتی، ديکتاتوری پرولتاريا و لغو کارِ دستمزدی به‌يک فانتزی ماجراجويانه تقليل می‌يابد. فراموش نکنيم که جوهره‌ی نظرات کائوتسکی، برنشتاين و ديگر رفرميست‌های «نازک‌انديش» همين تصور و احتمالِ عدم وجودِ «عامل سرکوب» است؛ که به‌رنگ‌های گوناگون به‌خورد کارگران داده می‌شوند تا مبارزه‌ی وجودیِ آن‌ها را ـ‌به‌مثابه‌ی فروشندگان نيروی‌کار‌ـ در محدوده‌ی نظام سرمايه‌داری متوقف گردانند.
به‌هرروی، اگر عاملِ سرکوبْ ذاتیِ روابط و مناسبات سرمايه نبود ويا تصورِ عدم وجودِ «عامل سرکوب» در حاکميت سرمايه معنی داشت، آن‌گاه کارگران در اثر مبارزه‌ی مسالمت‌آميز دستمزدهای خودرا آنقدر بالا می‌بردند که رابطه‌ی «سود و سرمايه» ويا «کار و سرمايه» ديگر امکان بقا نداشت؛ و صاحبان سرمايه به‌کارگران پيشنهاد می‌کردند که واحدهای خدماتی و توليدی را به‌طور تعاونی اداره کنند تا شايد درآمد سرمايه‌داران با درآمد کارگران هم‌طراز شود!!! اما حقيقت جز اين است؛ و سرمايه بدون ابعاد لاينفکِ سرکوبِ اقتصادی، سياسی و اجتماعی به‌وجودی لاوجود تبديل می‌شود و تصورِ عدم وجودِ «عامل سرکوب» نيز فاقد معنی است.
چرا توده‌ی وسيعی از انسان‌ها صرفاً به‌دليل بقایِ زيستی نيروی‌کار خود (يعنی: هستیِ ذاتی و نوعیِ خويش) را می‌فروشند؛ و مثلاً‌ به‌مصادره‌ی انبارها و تصاحبِ دارايی‌های متعلق به‌صاحبان سرمايه اقدام نمی‌کنند؟ پاسخ اين سؤال ساده و روشن است:
اولاًـ برای اين‌که صاحبان سرمايه يک طبقه‌ی متشکل هستند و «دولت» و بوروکراسی‌ای را (به‌مثابه‌ی بُعدِ سياسیِ قدرتِ سرمايه) در اختيار دارند که با پيچيده‌ترين روش‌ها، پيشرفته‌ترين سلاح‌ها و صدها ارگان ريز و درشت پليسی‌ـ‌نظامی از اموال و مايملک و سرمايه‌هايشان حفاظت می‌کنند.
دوماًـ به‌اين دليل‌که «مالکيت خصوصی» امری مقدس تلقی می‌شود و صدها ارگان و نهاد با استفاده از «خدماتِ» خيلِ وسيعی از جمعيتْ [از مجامع دينی و تمامیِ وسايل ارتباط همگانی گرفته تا مدرسه و دانشگاه و غيره]، به‌اشکال گوناگون و با تئوری‌بافی‌های رنگارنگ (در قالب دين، اخلاق، «خانواده»، «هنر»، علم‌الاجتماع و مانند آن) از اين تقدس ضدانسانی (به‌مثابه‌ی بُعدِ اجتماعیِ قدرت) دفاع می‌کنند؛ و نهايتاً همگی از قِبَلِ استثمار نيروی‌کار تأمين می‌شوند.
سوماً‌ـ به‌واسطه‌ی اين‌که استثمار کار و نيروی‌کار برای صاحبان سرمايه (به‌مثابه‌ی يک طبقه‌ی متشکل در دولت) اين امکان را فراهم می‌کند که علاوه برتأمين نيازهای خيلِ وسيعی از کارگزاران خويش [از آخوند و پاسدار و ارتشی و خبرچين و مانند آن گرفته تا روزنامه‌نگار و هنرپيشه و معلم و غيره]، چرخه‌‌ی توليد را (به‌مثابه‌ی بُعدِ اقتصادیِ قدرتِ سرمايه) به‌گونه‌ای سازمان بدهند که ضمن سرکوبِ آگاهی و اراده‌ی انسانیِ کارگران و مولدين، راه برون رفت از وضعيت موجود را چنان تنگ کنند که عبور از آن غيرممکن بنمايد.

به‌هرروی، بورژوازی علاوه‌بر سلطه‌ای‌که در رابطه‌ی خريد و فروش نيروی‌کار (به‌مثابه‌ی قدرت اقتصادی) دارد و اين زنجيره‌ا‌ی فرساينده، اسارت‌آفرين، خرفت‌کننده‌ و خودبيگانه‌‌ را می‌سازد؛ و هم‌چنين گذشته از بهره‌گيری از دستگاه‌های گسترده، پُرهزينه و وحشت‌آفرينِ پليسی‌ـ‌نظامی (به‌مثابه‌ی قدرت سياسی)؛ از «خدماتِ» هزاران ارگان تبليغاتی و صدها هزار «نظريه‌پرداز» و «هنرمند» و «دين‌مدار» و «ژورناليست» و مانند آن نيز (به‌مثابه‌ی قدرت اجتماعی) استفاده می‌کند، و کله‌ی همه‌ی آدم‌ها (ازجمله فروشندگان نيروی‌کار) را با «علم» و «هنر» و «دين» و «اخلاق» و غيره می‌کوبد تا  هيچ‌کس به‌خاصه‌ی انسانی خويش و اين جهانِ باژگونه نينديشد و به‌شيوه‌ی برون‌رفت از آن نيز دست نيابد.
طبيعی است‌که هيچ‌يک از اين ابعاد (همانند ابعاد يک واقعيتِ حجمی‌ـ‌هندسی) از يکديگر جدا نيستند و بورژوازی تنها با ‌اتکا به‌يکی از آن‌ها قادر به‌بقا (يعنی سرکوبِ کارگران، زحمت‌کشان و مولدين) نيست؛ بااين وجود، لازم به‌تأکيد است‌که ضمنِ درهم‌تنيدگیِ اين ابعادِ سه‌گانه (به‌منزله‌ی ابعادِ اقتصادی و سياسی و اجتماعیِ قدرت سرمايه)، اما هريک از آن‌ها جایِ ويژه‌ی خويش را دارد و متناسب با شدت و آهنگ مبارزه‌ی طبقاتی يکی از آن‌ها می‌تواند «عمدگی» بيابد و همانند «لولا» عمل کند.
برای مثال: آرايش، شدت مبارزه‌ی طبقاتی و هم‌چنين وضعيت اقتصادی در کشورهای اروپای غربی و آمريکای شمالی [به‌واسطه‌ی بلعِ مازادی‌های طبيعی‌ـ‌اجتماعی از کشورهای عقب نگهداشته شده؛ و هم‌چنين جذبِ بخشِ گسترده‌ای از ارزش‌ِ افزوده‌ای که در کشورهای کم‌تر توسعه يافته توليد می‌شود] به‌گونه‌ای است‌که بورژوازی براساسِ اقتدارِ مطلق اقتصادی خويشْ اين امکان را دارد که در سرکوبِ مبارزه‌جويیِ ذاتیِ فروشندگان نيروی‌کار و ديگر نيروی‌های زحمت‌کش، به‌جای استفاده‌ی آشکار از قدرت سياسی، بيشتر از «قدرت اجتماعیِ» خويش بهره گيرد تا اساسِ سازمان‌يابیِ مبارزاتی را از درون تضعيف کند. به‌هرروی، تأثيرِ شگرفِ رسانه‌های همگانی بر نسلِ جوانِ اين کشورها شگفتی آفرين است؛ و پيام‌آوران «خوشبختی» در قالب موسيقی و سکس و مواد هيجان‌زاْ تداومِ خداگونگیِ سرمايه را به‌قلب و روح هرنوجوانی می‌کوبند تا باورهای انقلابی و سوسياليستی را به‌فراموشخانه‌ی کودکانی ببرند که در آفريقا و آسيا و آمريکای لاتين تنها به‌واسطه‌ی يک لقمه نان به‌مرگی فجيع محکوم شده‌اند. منهای جنبه‌ی صرفاً مصرفی‌ و رفاهی (که اين‌ها نيز روبه‌کاهش‌اند)، حقيقت اين است‌که به‌لحاظ ارزش‌آفرينیِ انسانی‌ـ‌انقلابی و ايجادِ ممانعت در تحققِ امکانات نهفته در نوعِ انسانْ سرکوب در اين کشورهای به‌اصطلاح پيشرفته ـ‌گاه‌ـ شديدتر از جوامعی همانند ايران است.

بنابراين جهت تأکيد بايد به‌آقای شمس يادآور شد ‌که: اولاً‌) بورژوازیِ بدون توان ويا خواستِ سرکوب ويا کم‌تر سرکوب‌گر و مهربان[!]، فقط و فقط بورژوازیِ سرنگون شده است، که اساساً با تشکل کارگران در دولت متحقق می‌شود؛ دوماً‌) شدت و چگونگیِ سرکوب را ـ‌عمدتاٌـ شدتِ مبارزه‌ی‌ طبقاتی کارگران و وضعيت اقتصادی، سياسی و اجتماعیِ يک جامعه‌ی خاص تعيين می‌کند؛ سوماً‌) شکل، شدت و شيوه‌ی سرکوب (هم‌چنان‌که در جوامع مختلفْ گوناگون است)، در يک جامعه‌ی معين هم همواره به‌يک شکل و شدت و شيوه نيست؛ و چهارماً)  نبايد به‌بی‌راهه رفت و با ناديده گرفتن چگونگیِ سرکوب، شدت آن را «در کشورهای اروپايی و آمريکای شمالی» ـ‌به‌طور انتزاعی‌ـ با شدت سرکوب در ايران مقايسه کرد؛ و با اين نتيجه‌گيری‌ِ نه چندان صريح که: سرکوب در اين کشورها شدت کمتری دارد[!؟]، به‌اين نتيجه ‌رسيد که زمانه‌ی تشکيل و حتی وجود سنديکای کارگری با هرپتانسيل مفروضی، در همه‌جا به‌پايان رسيده است.
آقای شمس درباره‌ی رابطه‌ی سرکوب و به‌پايان رسيدن تشکلِ سنديکايی کارگران چنين می‌گويد: «وضعيت اتحاديه‌های کارگری در کشورهای اروپايی و آمريکای شمالی در اين مورد به‌اندازه‌ی کافی گوياست. در اين کشورها که ديگر عامل سرکوب (نظير آن‌چه‌که در ايران شاهدش هستيم) عمل نمی‌کند. و با اين‌همه، سنديکاهای کارگری چون قدرت دفاع از منافع طبقاتی کارگران را ندارند، به‌همين دليل هرروز از روز قبل بيش‌تر عضو از دست می‌دهند و در طبقه‌کارگر بی‌اثرتر می‌شوند»[تأکيد از من است].
اگر اين ادعا که سنديکاهای کارگری «در کشورهای اروپايی و آمريکای شمالی... هرروز از روز قبل بيش‌تر عضو از دست می‌دهند»[؟؟]، درست باشد؛ بايد به‌آقای شمس يادآور شد ‌که بروزِ اين مسئله‌ معنايی جز اُفتِ مبارزاتی و پاسيفيزم ندارد. زيرا کارگرانی‌که سنديکا را رها کرده‌اند، هنوز در تشکلِ ديگری متشکل نشده‌اند؛ و در واقع دست از مبارزه‌ی متشکل برداشته‌اند. به‌بيان ديگر، اين کارگرانِ مفروض (يعنی، کارگرانی‌که عضويت خود را در سنديکاهای اروپايی و آمريکايی لغو کرده‌اند) به‌جای گسترشِ مبارزه برعليه سرمايه، زير سرکوبِ ـ‌عمدتاً‌ـ «اجتماعیِ» نظام سرمايه‌داری، گامی به‌عقب برداشته‌ و به‌انفعال چرخيده‌اند؛ درست همانطورکه سرکوبِ ـ‌عمدتاً‌ـ «سياسی» در جوامعی مانند ايران توده‌ی وسيعی از کارگران را به‌تشکل گريزی کشانده و هم‌چنان می‌کشاند.

۸)
گذشته از اين‌که کلمات نزد اشخاص، گروه‌ها و طبقات گوناگون بنا به‌موقع و موضع‌شان (يعنی: موقع و موضعِ تاريخی‌، اجتماعی، طبقاتی، سنی‌ـ‌جنسی و علمی‌ آن‌ها) بارِ مفهومیِ متفاوت و حتی متناقضی دارند؛ گسترش دانش بشری نيز در همه‌ی حوزه‌های طبيعی و اجتماعی ـ‌الزاماً‌ـ با ابداعِ واژه‌های جديد ويا بازتعريفِ کلماتِ موجود همراه بوده است. بدين‌ترتيب، کلمات کاربُردِ عمومیِ خويش را ازدست می‌دهند و در پرتوِ تعريفی که از آن‌ها ارائه می‌شود، در کنارِ ديگر واژگان تعريف شده ـ‌به‌‌‌مثابه‌ی يک دستگاه هم‌خوان‌ـ جنبه‌ی ترمينولوژيک پيدا ‌کرده و مفهومِ دقيقاً معين، خاص و تازه‌ای را منتقل می‌کنند.

 گفت‌وگویِ آقای شمس با نشريه نگاه نيز بی‌بهره از نوآوری در عرصه‌ی کلمات نيست؛ اما تفاوت نوآوریِ آقای شمس با نوآوری‌هایِ ترمينولوژيک و جاری در عرصه‌ی علوم (اعم از طبيعی يا اجتماعی) در اين است‌که وی بازتعريفِ کلماتِ موجود ويا تعريفِ واژگانِ ابداعیِ خويش را فراموش کرده و بدون تعريف نسبتاً جامع و مانع از ترم‌هايی‌که از آن‌ها استفاده می‌کند، به‌نتايجی می‌رسد‌که بيش از بيان حقايقِ مربوط به‌مبارزه‌ی طبقاتی، بيان‌گرِ نيازهایِ شخصیِ خودِ وی ويا اطرافيان اوست. برای مثال: آقای شمس گفت‌وگویِ خودرا براساس عبارتِ «مبارزات مطالباتی‌ـ‌طبقاتی» و واژه‌ی «امکان‌گرايی» پيش می‌برد و به‌نتايجی می‌رسد که گذشته از عرصه‌ی واقعیِ زندگی، در عرصه‌ی منطقِ گفت‌وگو با نشريه نگاه نيز ـ‌در اکثر موارد‌ـ بی‌ربط، بديهی ويا متناقض است. به‌هرروی، ازآن‌جاکه فرصتِ بررسیِ همه‌ی واژگان و عباراتِ ابداعیِ آقای شمس را نداريم، به‌اين دو عبارت که محوری‌ترين هستند، به‌مثابه‌ی مشتْ نمونه‌ی خروار، اکتفا می‌کنم تا ضمنِ بيان پاره‌ای از حقايقِ مبارزاتیِ کارگران در ايران، زمينه‌ی تکامل دوستی با آقای شمس را نيز فراهم‌تر کرده باشم.
آقای شمس می‌گويد: «به‌نظر من، امروزه امکان‌گرايی شکل مشخص گرايش رفرميستی است و سنديکا هم شکل سازمان‌يابی آن در طبقه‌ی کارگر می‌باشد»[تأکيد از من است]. در اين حکم کلی و عمومی با سه سؤال مربوط به‌هم مواجه می‌شويم که گفت‌وگوی آقای شمس جوابی به‌آن‌ها نمی‌دهد: يکی اين‌که «امکان‌گرايی» چگونه تعريف می‌شود و چه معنا و مفهومی دارد؛ ديگر اين‌که چرا امکان‌گرايی «شکل مشخص گرايش رفرميستی است»؛ و سرانجام اين‌که آيا برای گذر از رفرميسم حتماً بايد سنديکا را کنار گذاشت؟
در واژه‌شناسیِ عمومیِ زبان فارسی «امکان» معادل ممکن بودن؛ و «عدم امکان» به‌معنای ناممکن است. فرهنگ معين نيز «امکان» را «ميسر بودن» و هم‌چنين «احتمال» معنی می‌کند. اما فراتر از واژه‌شناسیِ عمومیِ زبان فارسی ويا مراجعه به‌لغت‌نامه‌های رسمی، اگر «امکان» و «احتمال» عيناً دارای يک معنی نباشند (که حقيقتاً هم نيستند)، معهذا به‌عنوان «مجموعه‌ی دوگانه‌ی واحد» ـ‌در واقعيتِ کثيرالوجه زندگی‌ـ متقابلاً به‌هم مشروط‌اند؛ و به‌واسطه‌ی انديشه‌ی شناساگرِ انسانی به‌يکديگر معنا می‌بخشند. از اين‌رو، گسترده‌تر از سازمان‌يابیِ مبارزات کارگری، هرگونه کنشِ هدفمند و اجتماعی، در هر زمان و مکانِ مفروضی، به‌«امکان» و «احتمالِ شدن»، ممکن به‌«عمل» است و هرخواسته‌ای بدونِ «امکان» و «احتمالِ شدن» فقط يک تخيل‌پردازیِ نهايتاً پاسيفيستی است.
گرچه بررسی ديالکتيک «امکان» و «احتمال» به‌بحثی گسترده و پيچيده نياز دارد؛ اما مختصراً می‌توان گفت‌که در جامعه‌ی سرمايه‌داری بنا به‌«دوگانه‌ی واحدِ کار و سرمايه» ـ‌عمدتاً‌ و اساساًـ دو «امکانِ محتمل‌الوقوع» وجود دارد: يکی «امکانِ عام» و افسادیْ که عبارت است از احتمالِ بقا و تثبيت نظام سرمايه‌داری، که ناشی از خريد و استثمار نيروی‌کار است؛ و ديگری «امکانِ خاص» و لازمْ که همان احتمالِ نفیِ سرمايه، استقرارِ تبادل آزاد کار و اسقرارِ ارزش‌های انسانی و سوسياليستی است. بنابراين، «امکان‌گرايی» در جامعه‌ی سرمايه‌داری جاده‌ی يک‌طرفه‌ای نيست‌که بتوان به‌آن ورچسبِ «رفرميسم» چسباند و همانند آقای شمس که می‌خواهد فراتر از امکاناتِ موجود و احتمالِ شدنی‌های ممکن حرکت کند، حرکت کرد!؟
«امکان عام» يا افسادی آن موجوديتی است‌که به‌واسطه‌ی سلطه، تثبيت‌گری و وضعيت‌ تزی‌‌اش در «مجموعه‌ی دوگانه‌ی واحد» ‌ـ‌ذاتاً‌ـ نمی‌تواند تغيير و حرکت را بپذيرد و خويشتن را نفی کند. به‌عبارت ديگر، پذيرش اجباریِ تغيير و حرکت برای «امکان عام» معنايی جز انحلال ذات و هم‌چنين ماهيت آن ندارد. درصورتی‌که «امکان خاص» يا لازم به‌واسطه‌ی موقعيت تغييرپذير و آنتی‌تزی‌اش در «مجموعه‌ی دوگانه‌ی واحد کار و سرمايه» ـ‌ذاتاً‌ـ پذيرایِ تغيير و حرکت است؛ و در پذيرش تغيير نه تنها ماهيتاً منحل نمی‌شود، بلکه در نفیِ خويش به‌گونه‌ی متکامل‌تری به‌اثبات می‌رسد. دراين‌جا اشاره‌ به‌اين نکته لازم است‌که در بحثِ امکان و احتمال از «امکان اعم» و «امکان اخص» نيز می‌توان سخن گفت، که مقدمتاً تعريف «ضرورت» و «آزادی» را می‌طلبد. به‌هرروی، گفتگو در باره‌ی «امکان اعم» و «امکان اخص» مقدمتاً مباحثی را می‌طلبد که در اين نوشته نمی‌گنجند.
در مجموعه‌ی جامعه سرمايه‌داری، طبقه‌کارگر (نه انبوه نامتشکل کارگران) «امکان خاص» است؛ و تلاش در راستای تشکل مستقل طبقاتی کارگران (يعنی مستقل از دولت، بورژوازی، پندارهای ايدئولوژيک و احزاب) نخستين گام درجهت نفیِ اين امکان و اثبات متکامل‌تر آن است. بدين‌معنی همه‌ی فعالين مبارزات کارگری و سوسياليستی نه تنها «امکان‌گرا» هستند، بلکه می‌بايست در اين زمينه (يعنی: «امکان‌گرايی») تبحر، درايت و هوشمندیِ ويژه‌ای نيز داشته باشند. بنابراين، انکار «امکان‌گرايی» ويا «امکان‌گرايی» را «شکل مشخص گرايش رفرميستی» دانستن از سوی هرشخص و نيرويی چيزی جز مبارزه‌ای ماوراءِ امکانات نيست، که عينِ انفعال و پاسيفيسم است؛ و ناگزير به‌جای انتخاب «امکان خاص» که آزادی و لغو کارِ مزدی را درپی‌دارد، «امکان عام» را انتخاب می‌کند که به‌بردگیِ شديدتر کارِ مزدی منجر می‌گردد.
ازآن‌جاکه تشکل سنديکايی (به‌عنوان يک سنت مستمر و جاافتاده‌ی کارگری) ضمن اين‌که کارگران را از پراکندگی و رقابت می‌رهاند، رأساً هم درجهت سرنگونیِ نظام سرمايه‌داری و استقرار سوسياليزم مبارزه نمی‌کند؛ ازاين‌رو، هم به‌لحاظ پتانسيل و دانشِ مبارزاتیِ توده‌ی کارگران و هم با احتساب ميزان و چگونگی سرکوبِ بورژوازیْ ممکن‌ترين شکلِ تشکيلاتی کارگران به‌حساب می‌آيد. اين واقعيتی است‌که صدها بار و در مقاطع گوناگون توسط کارگران جهان تجربه شده است. گرچه احتمال اين‌که تشکل‌های سنديکايی (به‌واسطه‌ی ساختار و هدفمندی‌شان) بتوانند ‌رهايی کار از بندِ سرمايه را به‌ارمغان بياورند، فوق‌العاده ناچيز است؛ اما انکار سنديکا (اين ممکن‌ترين و درنتيحه لازم‌ترين تشکل کارگری) نيز پَرشِ متافيزيکی به‌ماراءِ امکانات موجود و لازم است‌که در بهترين صورتِ مفروضْ نتيجه‌ی عملی‌ و عمومی‌اش پاسيفيزم است. درحقيقت چنين نگرش‌هايی که می‌خواهند در فراز امکانات موجود و «لازمْ» به‌امر مبارزه‌ی طبقاتی بپردازند، در درازمدت ‌به‌گروه‌های فرقه‌گونه‌ای تبديل می‌شوند که «آيين» ويژه‌ی خويش را می‌سازند و در قالب «نقدِ سياسی» به‌مقابله‌ی تشکل‌های طبقاتی و توده‌ای می‌روند؛ و سرانجام در سلطه‌گری و حاکميت «امکان عام» يا افسادی (يعنی: بورژوازی) منحل می‌شوند.
تشکل سنديکايی به‌اين دليل‌که در چارچوب وضعيت موجود و اساساً در زمينه‌ی ميزان دستمزدها مبارزه می‌کند و دربرگيرنده‌ی توده‌ی کارگران است، نمی‌تواند پتانسيل مبارزاتی را تا الغای نظم موجود بگستراند؛ اما ازآن‌جاکه نهاد طبقاتیِ کارگری است و طبقه‌کارگر در تشکل طبقاتی‌اش ذاتاً برعليه سرمايه به‌مبارزه برمی‌خيزد، تشکلی لازم است؛ و انکار آن ـ‌به‌هرصورت‌ـ به‌انکار مبارزه طبقاتی منجر می‌گردد. نکته‌ی بسيار با اهميتی‌که انکارکنندگان امکانات لازمِ مبارزاتی به‌آن توجه نمی‌کنند، اين است‌که سنديکاها به‌صرف يکسانی در نامِ «سنديکا» ـ‌الزاماً‌ـ در همه‌ی زمان‌ها و در همه‌ی مکان‌ها يکسان عمل نمی‌کنند و به‌لحاظ تبادلات مبارزاتی و سي