"رهبران و تودهها"

بحث درباره رابطه توده کارگران با رهبران* و فعالين کارگری، امروزه بحث داغ و زندهای در جنبش کارگری ايران است. مطلب پيش رو قصد دارد نکاتی را درباره اين رابطه مطرح کند. آنچه که برای من بعنوان يک سوسياليست مهم است و تا کنون برای پيشبرد مبارزات کارگری هم مؤثر بوده، رابطهای است که نسبتا به تفصيل به آن خواهم پرداخت. منتها برای روشن شدن مسئله ناچارا نقبی نيز به دو گرايش ديگر خواهم زد. ما در همين نشريه "کارگر کمونيست" قبلا بطور مفصل در باره اين موضوع بحث کردهايم. شايد هم چنين به نظر برسد که ما نقش مخرب گرايشات غيرسوسياليستی را خوب نشان و توضيح دادهايم، اما در باره نقش خودمان کمتر حرف زدهايم. بهر حال به نظر من جای بيشتری دارد که نقش خود و گرايشمان را بيشتر باز کنيم. بحث حاضر شايد بيشتر يک تأکيد و يک يادآوری چند باره باشد.
راستش محرک اين نوشته مرور مطلبی در باره اعتراضات کارگری در سال ١٩١٩ در آمريکا و کانادا بود. چندی پيش مطلبی را درباره اين اعتراضات مرور میکردم که قسمتی از اين مطلب به بحث اعتصاب عمومی ١٩١٩ سياتل اختصاص داده شده بود. در پائين سعی خواهم کرد نقل قول نسبتا بلندی از اين مطلب بياورم. نويسنده آن مطلب به بحثی اشاره میکند که به بحث داغ درون جنبش کارگری امروز ايران در همين رابطه، مربوط است. بحث رابطه رهبران (فعالين کارگری) و تودهها (توده کارگران) در جنبش کارگری. بحث "رهبران و تودهها" در جنبش کارگری بحث تازهای نيست. برای ما به عنوان فعالين کمونيست جنبش کارگری، بحث "رهبران و تودهها" يک دوقطبی نيست. منتها اين دوقطبی در جنبش کارگری بر ذهن خيلیها سنگينی میکند و وجود دارد؛ چرا که گرايش کمونيستی تنها گرايشی نيست که در جنبش کارگری نفوذ دارد. اتفاقا گرايشات ديگری چون آنارکوسنديکاليسم و سنديکاليسم (اتحاديهگرائی) وجود دارند که از لحاظ تاريخی بر جنبش کارگری حتی سيطره طولانی مدتی را هم داشتهاند؛ که اتفاقا پرداختن به بحث "رهبران و تودهها"، جوابی است به اين گرايشات که امروز مانعی بر سر راه پيشروی جنبش کارگری شدهاند.
جايگاه رهبران کارگری در گرايشهای مختلف
١- آنارکوسنديکاليسم
جريان کمتر شناخته شده شلم شوربائیای که امروز توانسته تعدادی از فعالين چپ، با پيشينه سازمانی چپ، که از فعاليت سازمانی سرخورده شدهاند را فريب داده و به دنبال خود، با بحثهای پر طمطراق "مبارزه ضد سرمايهداری" و "عليه کارمزدی" و غيره بکشد، در واقع همان بحث کهنه آنارکوسنديکاليستی است که با يکی دو سده ديرکرد به لطف خفقان جمهوری اسلامی، طرفدارانی پيدا کرده است. میگويم بحث کمتر شناخته شده چرا که با داشتن پيشينه بسيار قديمی در سطح جهان، بخصوص در آمريکا و اروپا، در جنبش کارگری ايران تجربه نشده و هيچوقت طرفداران جدی نداشته است. سردمداران اين طيف که به بحث حزب طبقه کارگر حساسيت دارند، بحث ضديت خود با حزبيت طبقه کارگر را تحت عنوان "توده کارگران به رهبر احتياجی ندارند و خود وجود کارگر و کار مزدی، يعنی سوسياليسم و ضديت با کار مزدی" و غيره را به پيش میبرند. خصلت بسيار بارز اين گرايش تقديس و تبليغ مبارزات خودبخودی کارگران است. اين گرايش امروز در ايران که بيشتر با محسن حکيمی تداعی میشود، حتی در ميان طرفداران اوليه او در "کميته هماهنگی" به شدت زمينگير شده و در مخمصه قرار گرفته است.
در بحث آنارکوسنديکاليستها شما کمتر به يک رهبر و فعال کارگری برخورد میکنيد! کارگران نماينده دارند. خودشان فعال کارگری و رهبر هستند! مبارزات کارگری بدون رهبری آغاز میشود، سازماندهی ندارد، مطالباتشان قبلا پا نخورده است و کارگران تودهای هرج و مرج طلب هستند که معمولا جز در چهارچوب محل کار، طرفدارانی هم ندارند. اگر در اعتراضات کسی دستگير و اعدام شود، دليلش را هم بايد در سنگپرانی و دلائل اين تيپی بجوئيم. نقش رهبر و سازمانده کارگری، ناديده گرفته میشود. اين گرايش با آراستن خود به سرخی ترمينولوژیهائی چون "توده کارگران"، "اعتصاب عمومی"، "ضدسرمايهداری" و غيره، عميقا راست است. اين گرايش مدام سنگ "توده کارگر" را به سينه ميزند اما همين توده کارگر را نه فقط در مبارزه برای دست يابی به ساختن آينده و دنيائی بهتر و درنتيجه از نزديک شدن به حزبش و ساختن هر نوع حزب ديگری برحذر میدارد، بلکه با متوسل شدن به "هيرارشی" و امثال آن آنها را از رهبران عملی خود که نقش کليدی ای در مبارزه برای رسيدن به خواستهای فوری ای مثل دستمزد و شرايط بهتر کار و امثال اينها دارند نيز محروم ميکند. هر مبارزه توده ای مستقل از اهدافش به رهبری و تقسيم کار و نوعی سلسله مراتب نياز دارد. پائينتر به نقش حياتی رهبران کارگری در مبارزات روزمره کارگران اشاره خواهم کرد. همانطور که اشاره کردم اين گرايش در جنبش کارگری ايران شناخته شده نيست. نقش آن چه را که درباره اين گرايش در سطور بالا اشاره کردم زمانی بهتر ديده و لمس میشود که تاريخچه مبارزات کارگران در کشورهای غربی و بخصوص آمريکا مورد بررسی قرار بگيرد.
٢- گرايش سنديکاليستی
در مقابل گرايش کمتر شناخته شده آنارکوسنديکاليسم، جنبش کارگری ايران با گرايش سنديکاليسم آشنايی بيشتری دارد. در يکی دو شماره گذشته اين نشريه، به جنبههای اصلی سنديکاليسم اشاره کرديم. اينجا دوباره وارد ماهيت سنديکاليسم نمیشويم. اما تا آنجا که به بحث اين مطلب مربوط میشود، سنديکاليستها در قبال مسئله رهبران کارگری و توده کارگران، يک برخورد قيم مأبانه دارند و الگوی دمکراسی پارلمانی را در اداره و زندگی تشکل و مبارزه کارگران در نظر دارند. مبارزه کارگران برايشان مبارزه انتخاباتی است. در اين گرايش، معمولا اتحاديه مسئولين خود را در کنگره و جلسات سالانه و يا اکثرا دو ساله انتخاب میکند و کار و امور رهبری تشکل را بدون حسابرسی اعضای تشکل به اين افراد واگذار میکنند. چه زد و بندهائی با کارفرما میشود، چه تصميماتی گرفته میشود و غيره را معمولا با دلائلی از قبيل اينکه در چهارچوب قانون نيست و يا نمايندگان انتخابی چنين تشخيص میدهند و غيره ماستمالی میشود. مروری بر تاريخچه مبارزات کارگران بر عليه همين "نمايندگان انتخابی"، بخصوص در جنبش کارگری آمريکا، نور بيشتری بر اين گرايش میتاباند. (حتی همين امروز هم در امريکا بعضا شاهد از بين بردن فيزيکی رقبا در انتخاباتهای سنديکاها هستيم). بهررو رابطه کارگر با رهبران در نگرش سنديکاليستی يک شکل کاريکاتوری بخود گرفته است؛ چرا که رابطه انسانها در جامعه سرمايهداری و دمکراسی سرمايهداری به صورت عيان در اين تشکلها منعکس میگردد. رهبرانی که در واقع رهبر کسی نيستند. و اين مسخ شدهترين شکل رهبری است.
با اين همه، رمانتسيسم عجين شده با مبارزات کارگران در اوان ظهور سيستم سرمايهداری در چهارچوب تشکل کارگری با نام "اتحاديه"، باضافه وضعيت غيرانسانی تحميل شده به کارگر، هنوز اتحاديه را برای کارگران زيادی جذاب میکند. و فعالين زيادی برای خارج شدن از اين مخمصه، بجای ارائه آلترناتيو سوسياليستی، بيشتر درگير اصلاح و رفرم اتحاديه خود هستند. منتها آن چه که در نظر گرفته نمیشود، اين است که خود اتحاديهها امروز جزئی از سيستم شدهاند و همين محدوديتهای قيم مأبانه در نظر گرفته نمیشود.
٣- گرايش سوسياليستی
جرمی برشر (Jeremy Brecher) در کتاب "اعتصاب!" با استناد به نوشتههای زيادی که در سالهای ١٩١٩ و چند سال بعد از آن در باره اعتصاب عمومی ١٩١٩ در شهر سياتل نوشته شده بودند به رابطه رهبران اعتصاب با تودههای اعتصابی از زبان آنا لوئيس استرانگ (Anna Louise Strong) اين چنين اشاره میکند: "همين که کارگری را رهبر میکردند، میخواست اعتصاب را خاتمه بدهد. خودم چندين بار در آن پنج روز شاهد اين بودم. اکثريت عظيم کارگران با هيجان بیمانندی، به رهبران خود اعتماد و باور داشتند که اين اعتصاب را به پيروزی خواهند رساند. اما همين که يکی از همين کارگران را مسئول کاری میکردند، او نيز میخواست اعتصاب را تمام کند، "تا از شورش و خونريزی جلوگيری بشود." اين ديناميسم بعد از اينکه هيئت اجرائی کميته اعتصاب با رأی ١٣ به ١ به پايان اعتصاب در همان شب رأی داد، شکل دراماتيک به خود گرفت. ٣٠٠ عضو کميته اعتصاب تقريبا به اين رأی قانع شده بودند تا اينکه برای صرف شام تنفس داده شد و اين تصميم را با کارگران اعتصابی در ميان گذاشتند. هيئت اجرائی وقتی که به جلسه برگشت، با رأی بسيار بالائی رأی به ادامه اعتصاب داده شد."
گرچه برشر و استرانگ به نحو نادرستی مشاهدات خودرا تعميم ميدهند و بيش از حد نقش کارگران انتخاب شده را پائين میآورند اما تا حدودی مشاهدات اين تيپی در جريان بسياری از مبارزات کارگری بروز میکند. نقل قول بالا، جدا از اشکالی که به آن اشاره کردم، بر دو فاکتور بسيار مهم که پاشنه آشيل گرايشات غيرسوسياليستی درون جنبش کارگری هستند انگشت میگذارد. رهبران کارگری حتی راديکال و سوسياليست هم در عدم اتکا به توده کارگران، مرعوب شده و يا دست به زد و بند میتوانند بزنند. توده کارگران بدون اتکا به رهبران به راحتی مرعوب فضا خواهند شد.
اشاره کرديم که در گرايشات غير سوسياليستی يک دوقطبی بين توده کارگران و رهبران و فعالين کارگری به نمايش گذاشته میشود. همچنانکه مشاهده میشود رابطه رهبران و تودهها نه معضل مرغ و تخم مرغ است و نه يک دوقطبی. در مبارزات روزمره، کارگران بايد متکی به يک رهبری باشند که در عين حال به توده کارگران حساب پس میدهند. يک فضای اين چنينی امنيت همه را تأمين میکند. هر کارگری احساس میکند که در تصميمگيريها دخيل میباشد و هر نماينده کارگری هم احساس میکند که نماينده خواست کارگران است؛ منتها شايد از خم و چم مسائل بهتر سر در میآورد. اين رهبران فقط رهبران کارگران در دوران اعتصاب نيستند. کارگران را در قبل، بعد و در حين مبارزه و اعتصاب نمايندگی میکنند و خط میدهند.
اما به لحاظ تکنيکی در جامعه سرمايهداری مسئله رابطه فعالين کارگری با توده کارگران معمولا دچار اشکالات و موانعی میگردد. ايجاد فضای ارعاب و ناامن کردن امنيت شغلی و به گروگان گرفتن نان شب خانواده کارگران، اخراج و در ليست سياه قرار دادن فعالين کارگری، ترور و گروگانگيری و ... از موانع عمدهای بودهاند که سرمايهداران متشکل در دولت در قبال متشکل شدن کارگران و رابطه توده کارگران با فعالين و رهبران کارگری در پيش گرفتهاند. اما همين تاکتيکها و شيوه سرکوب ابزاری در دست دو گرايش عمده نامبرده در جنبش کارگری نيز هستند که با يادآوری آنها به کارگران و عمده کردن آنها در مقابل مبارزه کارگری، به فضای ارعاب و ترس در ميان کارگران دامن میزنند. منتها اين مشکلی بوده است که کارگران با کنار زدن آن توانستهاند قدم به قدم سرمايه را وادار به قبول اصلاحات کرده و مبارزه کارگر و رابطه بين کارگران را به رسميت بشناسد.
در خصوص اين بحث بيشتر می شود نوشت. اميدوارم که در فرصتهای ديگر جنبه های بيشتری از اين مسئله را بتوانيم به بحث بگذاريم.
ـــــــــــــــــ
توضيح
* توضيح کوتاهی شايد اينجا لازم باشد که در اين نوشته فعالين، نماينده و رهبران کارگری معادل هم فرض شدهاند. بر اين واقفيم که اين سه نقش میتوانند و معمولا هم فرق میکنند. فعال کارگری میتواند در يک شرايط زيرزمينی کسان ديگری را برای تأمين امنيت و پيشبرد مبارزات کارگری، نماينده بکند. میتواند کسانی باشند که خط میدهند و وضعيت را میسنجند. نماينده کارگران لزوما چنين نيستند. میتواند منتخب يک مجمع عمومی کارگری برای يک مسئله خاصی باشند. آنچه که در اين بين مهم است و بايد در نظر گرفته شود، توازن قوا در جامعه است که فعال کارگری تشخيص میدهد تا چه حد میتواند جلو صحنه باشد.
۵ آوريل ٢٠٠٧