به سايت کارگران ايران خوش آمديد
 
  تبلیغات: هژمونی راست و وضعيت چپ در جهان ،ايران وكردستان گفتگو با امير حسن پور دانشيار دانشگاه تورنتو كانادا

هژمونی راست و وضعيت چپ در جهان ،ايران وكردستان گفتگو با امير حسن پور دانشيار دانشگاه تورنتو كانادا

سایت کارگران ایران، یک توضیح کوتاه

درج این مصاحبه به معنای تایید افکارقرون وسطائی وارتجاعی امیر حسن پور نیست!

امیر حسن پور همانی است که قبلا بوده و حالا هم هست. بیش از این انتظار داشتن از این شخص کارافرادی است که در واقع خود چیزی برای گفتن ندارند! کاراحزابی است که برای حضور یکی دو نفر بیشتر در مراسمشان در برابر، افرادی چون امیر حسن پور، دوم خردادیهای شکست خورده و افراد مجهول الهویه سر تعظیم فرود می آورند.

0000000000000

کیهان ولدبیگی

 توضیح : اين مصاحبه براي چاپ در نشريه دانشجويي "هه­ژان" صورت گرفته كه به علت لغو انتشار نشريه در سال 86، اكنون بر روي سايت گذاشته میشود و حق پخش آن تنها با نامبردن از سایت کنونی مشروع میباشد"

مقدمه: دکتر امير حسن پور متولد 1943 در شهر مهاباد است.وي مقطع دبيرستان را در دبيرستان دارالفون تهران به پايان رساند و در سال 1961 تحصيلات در رشته ي اقتصاد دانشگاه تهران را آغاز مي کند.در 1968 به تحصيل در مقطع کارشناسي ارشد زبان شناسي در دانشگاه تهران مي پردازد.وي در حالي که به مدت يکسال در دانشگاه تهران تدريس نموده بود به دانشگاه ايلي نويز جهت مطالعه ي دکتراي ارتباطات گام گذاشت.دکتر حسن پور در آنجا  به مطالعه در باره ي زبان شناسي اجتماعي و تاريخ معاصر خاورميانه نيز مبادرت نمود.

امير حسن پور اکنون دانشيار دپارتمان تمدن هاي خاور نزديک و ميانه در دانشگاه تورنتو کاناداست.علايق وي حول موضوعاتي چون ارتباطات بين الملل ،سياست هاي رسانه ها ، تئوريهاي ارتباطات ،فرهنگ و سياست خاورميانه و کردستان دور مي زند .وي همچنين به تدريس ناسيوناليسم ،حقوق اقليت ها ،رسانه ها و جنبش هاي اجتماعي خاورميانه در دانشگاه تورنتو مشغول است.دکتر حسن پور نويسنده ي کتاب "ناسيوناليسم و زبان در کردستان 1985-1918" نيز مي باشد.  

     کیهان ولدبیگی :چپ در چند دهه ي اخير وضعيتي بحراني داشته است.اين وضعيت تنها مختص به غرب نيست ودركشور هاي در حال توسعه نيز به وضوح اين وضعيت ديده مي شود.در اروپا و امريكا تفكر و عمل نئوليبرالي به كلي چپ را به حاشيه رانده و جهان سوم نيزجولانگاه بنيادگرايي ديني،پوپوليسم، نژاپرستي وتعصبات قومي وديني شده است.با توجه به اين شرايط، به طور کلي وضعيت کنوني نيروهاي چپ در جهان تحت هژموني نئوليبراليسم را چگونه تحليل مي نماييد؟

امير حسن پور:«نيروهاي چپ» طيف بسيار وسعيي از مخالفين وضع موجود را تشكيل مي‏دهند ـ از دمكراتهاي انقلابي گرفته تا آنارشيستها و سوسياليستها و كمونيستها. اين نيروها در 15 فوريه 2003 بزرگترين حركت اعتراضي تاريخ را عليه تجاوز آمريكا به عراق سارمان دادند و ميليونها تفر در اين مبارزه شركت كردند. اين نيروها، همه جا يا در رهبري مبارزات گوناگون قرار دارند يا نيروي فعال آن هستند- از مبارزه با جهاني شدن سرمايه گرفته تا مبارزات دهقانان و برده‏ها در هند و مبارزه زنان عليه خشونت نظام مرد سالاري. اما براي پاسخ دادن به اين سوال فقط به وضعيت بخشي از اين نيروها، يعني جنبش كمونيستي، توجه مي‏كنم.

 مشكل اصلي اين جنبش، هژموني جريان نئوليبرالي نيست، گرچه واضح است  كه اين هژموني مسائل خاصي را مطرح كرده است كه بايد به آنها پاسخ داد. ما در آستانه نودمين سالگرد انقلاب اكتبر هستيم، انقلابي كه با پيروزي خود افق و مرحله نويني، در تاريخ جهان ترسيم كرد و با شكست خود، پيچيدگي، دشواري و ضرورت مبارزة آگاهانه با نظام پوسيده طبقاتي را عريان كرد. مسئله اصلي اينست كه تضادهاي نظام چهاني سرمايه همچنان حادتر مي‏شوند- تضاد بين امپرياليسم و خلق هاي ستمديده، تضاد بين طبقة كارگر و طبقة سرمايه‏دار، تضاد ميان قدرتهاي  امپرياليستي و ساير تضادهائي كه زائيده اين نظام هستند، از جمله خشونت پاترياركي عليه زنان، نابودي روز افزون محيط زيست، باز توليد روابط فئودالي و سربرآوردن برده‏داري، نابودي دهات و رشد كلان شهرها، توليد دهها ميليون كودك خياباني، ترافيك ميليونها زن، بي‏خانه و بي‏مسكن شدن بيش از يك ميليون شهروند در كشورهاي امپرياليستي، جنگ افروزي، تعرض به آزاديهاي مدني در كشورهاي سرمايه‏داري، توسل آمريكا به آدم ربائي، شكنجه، ترور و زندان مخفي، رشد روزافزون نژادپرستي، ناسيوناليسم، فاشيسم، ميليتاريسم و تعصبات قومي و ديني … خلاصه كنم، بعد از 11 سپتامبر، بخشي از رهبران و ايدئولوژيستهاي دنياي سرمايه‏داري ( هم جريان نئوليبرال بوش و هم جناح «كارگري» توني بلير در انگلستان و متفقين آنها در ساير كشورها) به اين نتيجه رسيده‏اند كه نظامشان در خطر است و قدم به قدم به سوي اعمال قدرت از طريق قهر مي‏روند. آنها به صراحت مي گويند تروريسم خطر اصلي است و براي مقابله با آن بايد دمكراسي را متوقف كرد حتي اگر لازم باشد براي مدت 25 سال.

   واضح است که حادشدن اين تضادها، همه­جا موج مقاومت را برانگيحته است- هر جا ستم هست مقاومت هم هست. اما هر مقاومتي، چه پراکنده چه متشکل، نمي­تواند روند اين وقايع را متوقف بکند يا برگرداند. در شرايط امروز مشکل اصلي، کمبود مبارزه نيست بلکه ضعف رهبري است. در اينجا مسئله چپ و جايگاهش در وضع کنوني دنيا روشن مي­شود: آنچه لازم است رهبري است؛ رهبري نه براي اصلاح وضع موجود، که اصلاح پذير نيست، بلکه براي تحول انقلابي مجموعه شرايط مادي و فرهنگي و ايدئولوژيکي که اين اوضاع را توليد و باز توليد   مي کند- نظام کهنسال طبقاتي.

  هر نيرويي خواهان برافکندن نظام پوسيده طبقاتي و فورماسيون جديد­تر آن- سرمايه­داري- نيست. جنبش کمونيستي که نقش تاريخي خود را زيرورو کردن اين نظام و ساختن دنيايي نوين مي­داند،امروز در عرصه تئوري و ايدئولوژي با مشکلات جدي روبرو است.

  جنبش کمونيستي در قرن بيستم تجربه بسيار غني انقلاب و کسب قدرت سياسي و سپس ساختن جامعه­ي سوسياليستي  را بدست آورد. اما همه اين تجربه­ها، از جمله دو تجربه بسيار مهم شوروي و چين، به شکست انجاميدند. البته شکست اين انقلابات شگفت­آور نيست. اقتصاد سوسياليستي، برخلاف سرمايه­داري که بطور خودبخودي و در طولاني مدت از بطن جامعه فئودالي سربر­آورد، بايد آگاهانه، يعني درک درست، برنامه صحيح و سازماندهي درست، بناگذاشته شود. اين پروسه پرپيچ­ و خم نه تنها با اشتباه، بلکه با مقاومت اقشار مياني و نيز با خصومت در سطح بين­المللي مواجه مي شود. آگاهانه بودن ساختمان سوسياليسم به اين معني است که در پروسه انقلاب فرهنگي پرولتاريائي در چين تاکيد شد، حزب و دولت هر دو پديده­هاي جامعه طبقاتي هستند. کمونيستها مجبورند با اين ابزار دنياي کهن، دنياي نويني بسازند. اين يکي از تضادهاي بسيار پيچيده و جدي است که تنها مائوئيستها در تئوري و عمل به آن توجه کرده­اند.

   رجعت سرمايه­داري در شوروي که با کودتاي خرشچف در 1956 به سياست علني حزب و دولت تبديل شد، جنبش کمونيستي دنيا را تکان داد. حزب کونيست چين، به رهبري مائو، نقش اصبي را در درک مسئله رجعت و مقاومت در مقابل آن بازي کرد. مخالفت با اين رجعت چند سال بعد به انشعاب در جنبش بين­المللي منجر شد و مائو در سال 1966 براي جلوگيري از رجعت سرمايه­داري، انقلاب  فرهنگي پرولتاريائي را راه انداخت. تئوري مارکسيستي در پروسه اين مبارزات به سطح عاليتري ارتقاء پيدا کرد.

   اما سرمايه­داري، عليرغم دست­آوردهاي بسيار مهم اتقلاب فرهنگي، در چين هم رجعت کرد (کودتاي "رهروان سرمايه­داري" در1976). اين شکست باعث از هم­گسيختگي و آشوب فکري و خطي بيشتر شد. بسياري از هواداران طبقه کارگر و انقلاب سوسياليستي در سراسر دنيا دچار ياس و بدبيني شدند. رهبران سرمايه­داري در حزب از رجعت سرمايه­داري تحت رهبري کودتاچيان اظهار شعف کرند و هنگاميکه سيزده سال بعد نظام سرمايه­داري دولتي شوروي و اروپاي شرقي سقوط کرد، با شعف بيشتر موج تبليغات عليه کمونيسم را به راه انداختند. آنها سرمايه­داري دولتي را کمونيسم مي­نامند و برتري بر سرمايه راري خصوصي را بر سرمايه­داري دولتي به عنوان برتري سرمايه­داري بر سوسياليسم جا مي­زنند و ادعا مي­کنند که سرمايه­داري "پايان تاريخ" است:   سرمايه داري سرنوشت مقدر و محتوم بشريت است! بشريت نمي­تواند از سرمايه فراتر برود!

   امروزه بورژوازي با نهايت خشونت ديکتاتوري خود را بر سراسر دنيا اعمال مي­کند و همه بشريت را با مخالفت با قهر خود کشيده است. اما بعضي از جريانات چپ هنوز بر سر درک مسائل کليدي از قبيل رابطه ديکتاتوري و دمکراسي و به ويژه ديکتاتوري پرولتاريا دچار سردرگمي شده­اند. مانند تئوريسين­هاي بورژوازي ديکتاتوري را از دمکراسي جدا مي­کنند و معتقدند که ديکتاتوري، ديکتاتوري است و دمکراسي، دمکراسي است و نمي­بينند که دمکراسي فرمي از اعمال ديکتاتوري بشمار مي­رود. در حاليکه تغييرات چشمگيري در نظام اقتصادي دنيا صورت گرفته است، درک بسياري از جريانات چپ از تحولات سرمايه­داري به سطح تحليل لنين از امپرياليسم نمي­رسد. اگر مثال ديگري بزنيم، درک احزاب کمونيست از جنبش زنان هنوز بسيار سطحي  اکونوميستي است. ستم را با استثمار اشتباه مي­کنند و ستم بر زنان را تنها يک پديده اقتصادي و طبقاتي به حساب مي­آورند. بسياري از احزاب به دور جديد يورش تئوريک و سياسي و ايدئولوژيک بورژوازي، يعني پست مدرنيسم، نه تنها پاسخ نگفته­اند بلکه بي­اعتنا   بوده اند.

   بعد از سقوط بلوک شوروي، احزابي که هوادار اين بلوک بودند يا از هم پاشيدند يا با تغيير نام و برنامه به عنوان بخشي از تشکلات بورژائي يا کارگري هر کشور به فعاليت خود ادامه دادند. بخشي از مخالفين اين بلوک، ترتسكيستها همچنان حضور دارند و بدون تغيير و تحولي در خط و برنامه به فعاليت خود- بيشتر در کشورهاي غرب- ادامه مي­دهند. اگر انترناسيونال سوم در سال 1941 به فعاليت خود خاتمه داد، گروههاي تروتسکيست هنوز انترناسيونالهاي چهارم خود را حفظ کرده­اند، اگر چه چالشي براي دنياي سرمايه­داري بشمار نمي­روند. احزاب مائوئيستي، با توجه به هشدارهايي که مائو در مورد رجعت سرمايه­داري مي داد و به دليل درک تئوريک از ماهيت طبقاتي جامعه سوسياليستي ، به مقابله با برگشت سرمايه­داري در چين پرداختند و سعي کردند درک تئوريک خود را ارتقاء بدهند. آنها براي بازسازي جنبش کمونيستي، در سال 1985 "جنبش انقلابي انترناسيوناليستي" متشکل از احزاب مائويستي را تاسيس کرند. در عين حال احزاب مائوئيست در پرو و نپال انقلاب را رهبري کرده­اند، اگر چه انقلاب در پرو با مشکلات خطي و عملي فراوان مواجه شده است. " جنبش انقلابي انترناسيوناليستي" تنها جريان کمونيستي است که نوسازي جنبش کمونيستي را در برنامه خود قرار داده است. اين نوسازي همه­ي  جوانب سياست و ايدئولوژي و حتي اپيستمولوژي را در  برمي گيرد. به عقيده­ي اين جنبش بدون جهش عظيم به پيش، جنبش کمونيستي    نمي­تواند دنياي کهن را فرو بريزد.

  به اين ترتيب، در حاليکه در دو سه دهه­ي اخير تسليم­طلبي و کرنش به دنياي کهن تئوريزه شده، بويژه در قالب پست مدرنيسم و سياست هويت، گرايش به مقاومت به تدريج رشد مي­کند. خشونت سرمايه­داري، که با ارتجاعي­ترين نيروهاي دنيا متحد و همصدا مي­شود، راهي جز مقاومت در پيش آزاديخواهان دنيا باز   نمي­گذارد. سکوت، عقب­نشيني، تسليم­طلبي وسازش روند اصلي اوضاع جهاني نيست. ما در عصر مقاومت و دوران انقلابات، بسر مي­بريم. متاسفانه عنصر ذهني و آگاهي از عنصر عيني و شرايط مادي عقب مانده است. هم در عرصه­ي عمل و هم در عرصه­ي فکري نياز به جسارت فراوان داريم.

  جنبش کمونيستي فراز و نشيبهاي فراوان داشته است و خواهد داشت. در سالهاي بعد از جنگ جهاني دوم، جنبش کمونيستي بخاطر نقش تعين کننده­اش در شکست فاشيسم، مورد احترام مردم جهان بود، بطوريکه گرايش به کمونيسم در اروپا، بويژه در بين روشنفکران  به حدي بود، که امپرياليسم آمريکا را بشدت نگران کرده بود و سازمان سيا پروژه مقابله با اين گرايش را اجرا کرد ( از طريق تاسيس « کميته­ي آزادي و فرهنگي»). بدنبال رجعت سرمايه­داري در شوروي ( 1956) و چين ( 1976) و در طول سقوط بلوک شرق، جرياني بر خلاف گرايش سالهاي بعد از جنگ جهاني دوم شروع شد_ بي­اعتباري به کمونيسم و روي­گرداندن از آن. اما در سالهاي اخير اين روند به شکل چشمگيري در حال تغيير است. حتي کساني چون چاوز در ونزئولا خود را سوسياليست به حساب مي­آورند.روشنفکران در غرب ميراث انقلابي مارکس و لنيني و مائو را، با ديد مثبت، ارزيابي مي­کنند. براي مثال سلاوي ژيژک به ضرورت ادامه­ي راه لنيني و مائو تاکيد کرده است.

 

کیهان ولدبیگی : اين وضعيت چه بازتابي در مواضع و آرايش نيروهاي چپ ايراني داشته است و اين نيروها علاوه بر اين شرايط جهاني از چه ضعف هايي كه بر خواسته از شرايط خاص ايران است،رنج مي برند ؟

حسن پور: چپ درهر کشوري ويژگيهاي خود را دارد اما روند عام اين جنبش را مي­توان در ويژگيهاي ايران مشاهده کرد. شکست­هاي پي­درپي  در سطح بين­المللي و در سطح کشور، و نيز سرکوبي بي­وقفه باعث اغتشاش فکري و تشکيلاتي شده است. در اين شرايط بعضي افراد و جريانات به حاشيه رفته­اند، انحطاط طلب شده­اند، به مبارزات اقتصادي روي آوردند و اميد به سوسياليسم را از دست داده­اند و براي رسيدن به دمکراسي بورژوائي تلاش مي­کنند. هيچيک از اينها تعجب آور نيست.

 مبارزه براي آزادي، برابري و عدالت و بويژه براي ايجاد جامعه­اي بدون استثمار و ستم هميشه بصورت زيگزاک، با افت و خيز، پيشرفت ،پس رفت و شکست و پيروزي جلو رفته است. هر جا ستم هست، مبارزه هم هست- اين يک روند تاريخ جامعه طبقاتي است. عده­اي هرگز و در هيچ شرايطي تسليم بدبختي و اسارت نمي­شوند. عده­اي مانند، اوژن پوتيه سراينده سرود انترناسيونال (متن شعر)، حتي در بدترين شرايط، يعني سرکوب و حشيانه كموناردها در 1871، نه تنها اميد به آينده را از دست نمي­دهند و به گذشته مبارزاتي پشت نمي­کنند، بلکه خطوط نبرد آينده را ترسيم مي­کنند.

  امروزه روند انحلال طلبي، بدبيني و شکست­خوردگي ضعيف شده است و همه جا تلاش براي تولدي دوباره را مي­توان مشاهده کرد. به نظر من در ايران نيز، چالش در عرصه فکري و خطي است- يعني سياست و ايدئولوژي، "ايدئولوژي" امروز در فرهنگ سياسي ايران به يک واژه منفي با مفهوم و معناي بد و زشت تبديل شده است. اما ايدئولوژي، عليرغم پيدا شدن مفاهيمي چون «گفتمان»، هنوز اصطلاح مهمي در درک جامعه بشري است- هم جامعه معاصر و هم گذشته. ايدئولوژي، دستگاه فکري يک طبقه است و همه طبقات ايدئولوژي خود را دارند؛ ايدئولوژيها يا حاکمند يا عليه نظام حاکم، يا انقلابي­اند يا ارتجاعي. کسي بدون ايدئولوژي نيست؛ با وجود اين، ايدئولوژيها کاملاً از هم جدا نيستند  و در همديگر تاثير مي­گذارند.

تبديل طبقه کارگر به طبقه­اي که براي مدتي به قدرت رسد، بدون تدوين و فورموله کردن ايدئولوژيش ميسر نمي­شد و از دست دادن قدرت اين طبقه هم بيشتر از هر چيز بخاطر نفوذ تئوري بورژوازي در درون حزب بود.

 اگر چه کمتر چپي است که نداند "بدون تئوري انقلابي، انقلابي وجود نخواهد داشت" هنوز درک درستي از اهميت اين حقيقت رايج نيست. امروز فقر تئوريک بيداد مي­کند. بسياري از مواضع بورژازي در درون جنبش کمونيستي، که از قديم­الايام با آنها مبارزه شده است، همچنان پا برجا هستند. براي مثال اکونوميسم در بيشتر سازمانها خط اصلي است. جنبش کمونيستي را با جنبش کارگري اشتباه مي­کنند و اين دو را يکي به حساب مي­آورند و تفاوت اساسي ميان مبارزه سياسي و اقتصادي را درک نمي­کنند. تشکلات کمونيستي به دنباله رو مبارزات اقتصادي کارگران تبديل شده­اند و متوجه نيستند  که مبارزه براي بهبود شرايط کار (از قبيل افزايش دستمزد، بيمه بيکاري و غيره) و يا خواست تاسيس اتحاديه کارگري و سنديکا- اينها همه مبارزاتي است در چارچوب مناسبات سرمايه­داري و ربطي به سوسياليسم ندارند. جرياناتي چون "حزب کمونيست کارگري" از درک اين آموزه تئوريک غافلند که کارگر ذاتاً کمونيست يا سوسياليست نيست و اصولاً هيچ انساني "ذاتاً" هيچ  مسلکي ندارد. سوسياليست يا کمونيست يا آزاديخواه بودن اکتسابي است نه فطري و غريزي و ذاتي. کارگر اگر آگاهي سوسياليستي نداشته باشد از نظر فکري و سياسي يک فرد بورژوا بيشتر نيست. آگاهي سوسياليستي هم از درون مبارزات روزمره کارگران عليه سرمايه­داران بر نمي­خيزد. جنبش خودبخودي کارگران، جنبش مطالبات اقتصادي، يک داد و ستد بورژوائي است براي اينکه نيروي کار را به نرخ بهتري به سرمايه­دار بفروشد. مقام تاريخي طبقه کارگر، بعنون طبقه­اي که بشريت را آزاد مي­کند، در اين نيست که در کارخانه­ها جان مي­کند و استثمار مي­شود و اصولاً کارخانه، برخلاف تصور اکونوميستها، جاي مقدسي نيست. هدف جنبش کمونيستي اين است که اين مناسبات و اين مکان استثمار را از ميان بردارد.

اکونوميسم تنها يکي از خطوطي است که جنبش­ کمونيستي را به يک جريان اصلاح طلب بورژوائي تبديل مي­کند. اين خط در همه زمينه­ها، جنبش­هاي گوناگون را به زائده مبارزه اقتصادي کارگران تبديل مي­کند. براي مثال، اکونوميستها تفاوتي بين استثمار و ستم (ستم بر زنان يا ستم ملي و غيره) قائل نيستند و فکر مي­کنند که ستم مرد سالارانه فقط باعث مي­شود که دستمزد زن کارگر از دستمزد مرد کارگر کمتر بشود. اين نوع تعليل دادن ستم به استثمار چيزي جز کرنش کردن به نظام کهنسال مرد سالاري نيست و در عين حال درک بسيار ساده انگارانه از روابط توليدي و استثمار و فرماسيون اقتصادي- اجتماعي است. بيشتر سازمانهاي چپ ايراني سوسياليسم را با کارگر و کارگر بودن مترادف مي­دانند و خيال مي­کنند اگر کلمه کارگر را به جنبش کمونيستي يا جنبش دانشجوئي يا جنبش زنان بچسبانند، يا اگر کارگران دراين جنبشها حضور داشته باشند، يا اگر اين جنبشها به دنبال مبارزات اقتصادي کارگران راه بيفتد بطور اتوماتيک خصلت سوسياليستي يا کمونيستي پيدا مي­کنند.

جنبش چپ با اين جهانبيني هرگز به آستانه انقلاب سوسياليستي نزديک نخواهد شد، بلكه در منبر بورژازي سجده خواهد کرد. راه حل اين عقب گردها هم مبارزه تئوريک، سياسي و ايدئولوژيک است. آنهم به اين صورت که جرات گسست از ايده­هاي کهن را داشته باشد و بخصوص از دو انقلاب بزرگ اکتبر 1917 و 1949 و بويژه انقلاب فرهنگي چين بياموزد و با ناسيوناليسم و اکونوميسم و مردسالاري و ديگر سياست­ها و ايدئولوژيهاي طبقات استثمارگر خط کشي بکند.

کیهان ولدبیگی : چپ در کردستان همواره هزموني راست را به چالش کشيده و در تحولات  کردستان نقش به سزايي داشته است. با توجه به اين وضعيت انديشه وجريانات چپ کردستان ايران را در حال حاضر چگونه است؟

 

حسن پور: چپ در کردستان ايران، بصورت يک سازمان، با پيدايش کومه­له وارد عرصه سياست شد. البته در دوران انقلاب، عده قابل توجهي از فعالين سياسي به ساير سازمانهاي چپ سراسري پيوسستند و بايد سايرسازمانهاي چپ را بخشي از اين تاريخ بحساب آورد. کومه­له چهره سياسي کردستان را بعد از سه دهه حضور انحصاري حزب دمکرات کردستان به شيوه­اي چشمگير تغيير داد. حزب دمکرات که به نظر من هيچگاه در قطب چپ قرار نداشت، با پيداش کومه­له و قطبي شدن سياسي کردستان، بدون تظاهر و پرده پوشي در قطب راست قرار گرفت. راست بودن حزب دمکرات و چپ بودن کومه­له در همه عرصه­ها بويژه در برخوردشان به انقلاب، جنبش دهقاني، کارگري، زنان، مسئله ملي، بلوک شوروي و رويزيونيسم خروشچفي، ائتلافهايشان و مواضع و فعاليتهاي  روزانه­شان نهادينه شد. در رابطه با جنبش ملي کردستان، مي­توان ظهور کومه­له را يک تحول کيفي به حساب آورد به اين معني که براي اولين بار سازماني پا به عرصه مبارزه گذاشت، که مسئله ملي را از ديد زحمتکشان کردستان مطرح کرد و با عشيره­گري و فئوداليسم به مقابله برخاست و حتي در سطح محدودي، به بيداري سياسي زنان توجه داشت.

آنچه پراتيک راديکال کومه­له را محدود مي­کرد و مي­توانست اين تشکيلات را، در شرايط معيني، به جناح راست جنبش ملي بکشاند، محدوديت­هاي نظري و ايدئولوژيک بود. چنين دگرگوني در کردستان عراق صورت گرفت. کومه­له مارکسيستي- لنينيستي  که بعد از 1975 نقش عمده را در راه انداختن مبارزه عيله رژيم صدام بازي کرد، به جاي ترسيم مسيري به کلي متفاوت از گذشته،  يعني خط مشي پرولتاريا و زير پرچم ناسيوناليسم در "اتحاديه ميهن کردستان" رفت و سپس قدم به قدم درعرصه نظري عقب نشيني كرد،به ”كومله رنجدران“ تبديل شد و سپس در درون اتحاديه ميهني تحليل رفت. اما کومله­ ايران راه ديگري را در پيش گرفت.

بهتر است ابتدا تاميد بکنم که کومه­له در مدت کوتاهي، در شرايط مساعدي که انقلاب فراهم کرده بود، به شيوه چشمگيري شکوفا شد، در بين توده­هاي زحمتکش و روشنفکران پايه گرفت و مورد احترام انقلابيون کمونيست و غير کمونيست در سراسر ايران بود. اين شکوفائي، تبديل گروه کوچک به تشکيلات و جنبشي بزرگ، بدون ترديد ناشي از راديکاليسم رهبران و بنيانگذاران آن در عرصه عمل و عرصه مبارزات روزمره بود. اما عمل از نظر جدا نيست. در عرصه نظري هم کومه­له با خط حزب توده، رويزيونيسم خرشچفي و ناسيوناليسم سنتي و عشيره‏اي كرد مخالف بود و در عين حال تحت تاثير مائوئيسم بود و به جرياناتي كه خط مشي چريكي داشتند انتقاد داشت. به اين ترتيب تعجب آور نيست كه كومه‏له در مدت كوتاه بين پائيز 1357 و 1359 به آلترنايتوي در مقابل حزب دمكرات كردستان تبديل شد، حزبي كه بيشتر از سه دهه سابقه فعاليت داشت و «يگانه بودن» و حقانيت خود را به اعتبار نقشي كه در تأسيس جمهوري كردستان ايفا كرد، توجيه مي‏كرد.

اگر با ديدي ديالكتيكي اين تحولات را بررسي بكنيم، مي‏بينيم كه تضاد بين نظر و عمل، پراتيك و تئوري، آگاهي و ماده، و ذهن و عين از همان آغاز سرنوشت كومه‏له را رقم ميزد. شور انقلابي در اوج خود بود، اما آگاهي كومه‏له، خط‏ سياسي و ايدئولوژيكش، از آن عقب مي‏ماند. تحولات سياسي در سطح كشور و منطقه، بودن وقفه و با سرعتي كم سابقه، در جريان بود. اگر كومه‏له خط سياسي و ايدئولوژيك درستي داشت، مي‏توانست مسير تاريخ منطقه را تغيير بدهد. كومه‏له عراق هم، اگر چه در شرايط متفاوتي قرار داشت، اين فرصت تاريخي را داشت كه كردستان عراق را به پايگاه انقلاب در منطقه تبديل كند و حاكميت پرولتاريا را برقرار بكند، اما امروز كردستان عراق و سراسر كشور به پايگاه امپرياليسم آمريكا، اسرائيل و جريانات ارتجاعي محلي و منطقه‏اي تبديل شده است. در هر حال، در كومه‏لة ايران، عقب ماندن ذهن از عين و تئوري از پراتيك پتانسيل تاريخي اين جريان را محدود مي‏كرد. مي‏توان گفت غناي پراتيك با فقر نظري، به شيوة وحدت و مبارزة اضداد، و جود كومه‏له را شكل مي‏داد.

يكي از موانع نظري كومه‏له، در آغاز فعاليتش، مخفي‏گري افراطي بود. آنهم در شرايطي (پائيز 1357) كه رژيم شاه و ساواك در سراشيب سقوط بودند و، بدتر از آن، بعد از سقوط اين رژيم تا آخر مرداد 1358. اين مخفي‏گري عواقب بسيار منفي بدنبال داشت. از جمله بدون رهبري گذاشتن مقاومت مردم، مردمي كه بدنبال رهبري بودند و كومه‏له خود را از آنان مخفي مي‏كرد و به اين ترتيب، در شمال كردستان، عرصه را براي حزب دمكرات خالي گذاشت.

شكل ديگر كومه‏له تجربه‏گرائي افراطي بود و فكر مي‏كرد كه توده خلق و زحمتكشان فقط از طريق تجربه خودشان مي‏توانند، آگاهي بدست بياورند و سازمان سياسي و رهبري، نبايد از سطح آگاهي و توقعات و مطالبات توده مردم فراتر برود. مانع ديگر، اكونوميسم افراطي بود; يعني خطي كه طبقه كارگر را، بجاي مبارزه براي كسب قدرت سياسي، به مبارزه براي مطالبات اقتصادي تشويق مي‏كند و نقش سازمان كمونيستي را به سازماندهي اقتصادي محدود مي‏كند. اكونوميسم، درك نكردن اينست كه سرمايه‏داري از طريق سلطه سياسي  اعمال حاكميت مي‏كند و نديدن اين كه پرولتاريا بايد ابتدا قدرت سياسي را بدست بگيرد تا بتواند در عرصه اقتصاد بر سرمايه‏داري غلبه بكند و بعد از كسب قدرت سياسي نيز بدون مداخلة آگاهانه- از طريق روبنا- و بدون اعمال ديكتاتوري طبقه خود نمي‏تواند، زير بناي اقتصادي را تغيير بدهد و جامعه و اقتصاد سوسياليستي را بنا بكند. به اين ترتيب خط اكونوميستي تمام عناصر رفرميسم  را  در بر مي‏گيرد. در كومه‏له، رفرميسم، در عرصه نظر و ذهن، با راديكاليسم در عرصه عمل و عين، در همزيستي و تضاد بسر مي‏بردند. از ديگر مشخصه‏هاي دنياي ذهني كومه‏له خصومت با تئوري بود. كومه‏له تئوري را از پراتيك جدا مي‏كرد و آنها را به شيوه‏اي دواليستي در دو قطب جدا از هم، اما در مقابل هم، قرار مي‏داد. معتقد بود كه عزم انقلابي و «صداقت انقلابي» تنها راهنماي عمل مي‏شود و كار روشنفكران بي‏عملي است.

   با وجود اين و بخاطر حدت تضاد بين نظر و عمل و تئوري و پراتيك، كومه‏له ايران برخلاف كومه‏له عراق قدمي به جلو برداشت و سعي كرد كه به يك سازمان كمونيستي سراسري تبديل بشود. اين پروسه را با وحدت با گروهي بنام «اتحاد مبارزان كمونيست» شروع كرد، وحدتي كه بيشتر تشكيلاتي بود تا خطي و تا حدي پاسخ فوري بود به نياز كومه‏له به سراسري شدن و پرداختن به مسائل تئوري.

 اگر اكونوميسم و تجربه‏گرائي و پراگماتيسم مشخصه‏هاي از خط كومه‏له بود، «اتحاد مبارزان كمونيست» اين خط را فورموله كرد و عنوان «ماركسيسم انقلابي» را بر آن نهاد، خطي كه نه ماركسيستي بود و نه مي توانست انقلابي باشد. «اتحاد مبارزان» به كومه‏له پيوست، اسمش را از دست داد و اسم «حزب كمونيست ايران » را براي تشكيلات جديد انتخاب كرد. اما رابطه قدرت نابرابر بود؛ كومه‏له اسم و استقلال تشكيلاتي خود را حفظ كرد. اما اگر وحدت، يك وحدت تشكيلاتي بود، زمينه و زير بنايش را، هم خطي دو جريان رقم مي زد. قبل از وحدت و پيش از هر تماسي، هر دو سازمان بر سر جدائي تئوري و عمل هم نظر بودند. اگر «اتحاد مبارزان» به مبارزات عملي كاري نداشت و كارش تنها جزوه‏نويسي بود، كومه‏له به تئوري كاري نداشت و غرق در مبارزات عملي بود. بعد از وحدت هم اين تقسيم كار ادامه داشت: كار تئوري بر عهده «اتحاد مبارزان» بود و مسئوليت كومه‏له در ميدان عمل بود. اما آنچه اين جدائي را به وحدت عمل و نظر تبديل كرد، اكونيسم هر دو جريان بود كه در نتيجة سازش برسر عمده‏ترين مسائل نظري به خط جديدي تبديل شد- خط جديدي كه نظرات ضد ماركسيستي حكمت با مواضع ماركسيستي، لنيستي، و مائوئيستي بسيار ناپختة كومه‏له جوش داد. كومه‏له اگر توانست استقلال سازماني خود را حفظ بكند (در واقع حزب بيشتر كومه‏له بود تا كومه‏له حزب)، در عرصه خط سياسي و ايدئولوژيك تسليم حكمتيسم شد. از مسئله دهقاني و مسئله ملي گرفته تا درك از سرمايه‏داري و امپرياليسم و سوسياليسم و كمونيسم، كومه‏له دعاوي ضد ماركسيستي حكمت را پذيرفت- بدون هيچ بحث و جدل، بدون مبارزه تئوريك و ايدئولوژيك و بدون مقاومت. از جمله مشخصات اين خط انكار رشد و تكامل ماركسيسم (بعد از ماركس)، انكار وجود جنبش كمونيستي جهاني، غير ماركسيستي دانستن دو جهش بزرگ ماركسيسم- لنبيسم  و مائوئيسم- و اشتباه گرفتن ماركسيسم با حكمتيسم و ماركسي كه دمكرات انقلابي  بود و هنوز به ديكتاتوري پرولتاريا نرسيده بود. لنين نيز در حد يك فعال سياسي كه انقلاب سياسي را رهبري كرد، ولي نتوانست آنرا  به پيروزي برساند مورد قبول است. از ديد اينان لنين هيچ خدمتي به تئوري ماركسيستي نكرد، نه در فلسفه نه در اقتصاد و تنها در عرصه سياست صاحب نظر بود. در مورد جهش دوم در تئوري ماركسيتي، حكمت، مانند روزنامه‏نگاران بورژواي غرب، با ديد اروپا مداري و ناسيوناليسم نژاد پرستانه ايراني، جنبش كمونيستي چيني را يك جنبش ناسيوناليستي و رهبر آن، مائو را، يك «دهقان»   به حساب مي‏آورد.

اين موضع را نمي‏توان تنها با خود بزرگ بيني شخصي حكمت يا كيش شخصيت پيروان او توضيح داد. اين برخورد به پرولتاريا، كه در قرن بيستم دو انقلاب سوسياليستي بزرگ و چندين انقلاب ديگر را رهبري كرد، برخوردي طبقاتي است و ريشه در آنتي‏كمونيسم بورژوازي غرب و ناسيونال‏شووينسم بورژوازي ايران دارد. هيچ عنصر خط حكمت تازگي ندارد و چندين دهه است در ادبيات آنتي‏كمونيستي غرب و رويزيونيستهاي خروشچفي و جريانات تروتسكيست به شيوه گوش خراش تكرار مي‏شود.

مخالفين كمونيسم، آكادميك و غير آكادميك، چندين دهه است كه براي رد كمونيسم، ماركس را معقول و فهميده اعلام مي‏كنند و لنين را نامعقول و افراطي و منحرف از ماركس رقم مي‏زنند و ادعا مي‏كنند چيزي جز يك فعال انقلابي نبود. و هنگامي كه مي‏خواهند مائوئيسم را طرد بكنند، لنيني را معقول مي‏دانند و مائو را ناسيوناليست و نادان و افراطي. درست است كه حكمت با طرد لنين و مائو و ساير رهبران و تئوريسنهاي جنبش كمونيستي خود را بجاي ماركس مي‏نشاند و پيروانش ساده انگارانه او را بزرگترين ماركسيست بعد از ماركس به حساب مي‏آورند، اما اين موضع (پشت كردن به تجربه انقلابي سوسياليستي و دست‏آوردهاي تئوريك آنها) موضعي طبقاتي است نه هذيانات يك فرد خودخواه. اين موضع بورژواي است- موضع ناسيوناليستي عليه انترناسيوناليسم پرولتري. حكمت را به جاي ماركس گذاشتن و حكمتيسم را بجاي ماركسيسم- لنينيسم- مائوئيسم گذاشتن تنها تفرعن فردي نيست، تفرعن طبقاتي است- تفرعن بورژواي.     مي توان پرسيد كه چگونه ممكن است كسي جز حكمت ماركس و ماركسيسم را درك نكرده باشد؟ اين ماركسيسم چه رازي است كه فقط حكمت مي‏تواند آن را دريابد؟

خلاصه كنم، اگر حكمتيسم در زمينه مسائل خطي، درك غير تئوريك اما راديكال كومه‏له را مغشوش كرد و ملغمه اي از اكونوميسم و تروتسكيسم و كارگريسم را به جاي آن گذاشت، در عرصه عمل هم، در طول كمتر از يك دهه كومه‏له را دچار شكست پي‏درپي كرد. و سپس با از دست دادن مناطق آزاد شده. دچار ياس و سردرگمي  شد و در نهايت عجز، عزم به انحلال  جنبش و تشكيلات را جزم كرد. بهانه تئوريك اين بود كه جاي كمونيستها در كارخانه است و نه كوهستان. اما به جاي سازماندهي راهپيمايي بزرگ از کوهستان به کارخانه هاي ايران و کردستان ،فعالانه به سازماندهي انحلال تشكيلات و پرواز به اروپا پرداخت.

امروز دو تشكيلاتي كه علناَ هوادار حكمت هستند غرق در اكونوميسم و رفرميسم و  ناسيوناليسم ايراني هستند و «حزب كمونيست ايران» (كومه‏له) هم خط حكمت (قبل از انشعاب) را ادامه مي‏دهد. عده‏اي از اعضا و رهبران حزب كمونيست ايران مي‏خواهند اين تشكيلات منحل بشود كومه‏له را احيا بكنند. از آنچه تاكنون روي داده مي توان حدس زد كه اين تضاد، مانند تضادهاي قبلي در درون تشكيلات، به شيوه‏اي تشكيلاتي و نه خطي «حل » خواهد شد و انشعاب جديد به هيچ نتيجه مثبتي نخواهد رسيد و همچنين پروسه در آينده تكرار خواهد شد. فعالين اين حزب، چه مدافعان احياي كومه‏له چه مدافعان حزب كمونيست ايران، در طول زندگي سياسي خود در مبارزات عملي جرأت و جسارت قابل تحسيني داشته‏اند. بايد ديد كه اكنون اين جرات را به خود مي‏دهند كه زنجيرهاي خطي را پاره كنند  و با ديدي باز به پرولتاريا و به وضع كنوني جهان و دورنماي آينده بنگرند؟ آيا جرأت مي‏كنند كه به جاي پشت كردن به لنينيسم و مائوئيسم، اجازه مي‏دهند كه سرنوشت اين جنبش سرنوشت كومه‏له رنجدران و پ‏ك‏ك باشد؟


 
 

    » مطالب ديگرى از همين نويسنده

  

 

Copyright © 2005 - 2006 kargaran-iran.com