به سايت کارگران ايران خوش آمديد
 
  مطالب متفاوت: در نفی اصول سازی از محدوديت های تاریخی

در نفی اصول سازی از محدوديت های تاریخی

سیر عروج و افول انقلاب اکتبر، و مرور درسهای آن، لزوم ارزیابی و جمع بندی چندین باره این تاریخ و بیرون کشیدن درسهای تاریخی و تئوریک آن را  باز هم ضروری میکند. این تجربه و این مهمترین تحول تکان دهنده اوائل قرن گذشته، کنجکاوی و کندو کاو در باره  سیر تحول مبارزه طبقاتی و در عین حال وسواس و کنجکاوی و تعمق در مورد مهمترین گرهگاههای سیاسی و تئوریک مارکسیسم و کمونیسم را برانگیخته است و سوالاتی را در مورد مفاهیم مارکسیسم و تئوری های آن در باره دولت و سوسیالیسم و كمونيسم دخالتگر ایجاد کرده است. مكاتب شناخته شده منتقد انقلاب اكتبر از ترتسکی و سوئيزى گرفته تا بتلهايم و مجموعه ارزیابیها و بازبینیهای دوائر "مارکسیست" به دو دسته اصلی تقسیم میشوند. یا ارزیابیها و جمع بندیها از زاویه نقد "دمکراتیک" است به این معنی که ساختار قدرت پس از انقلاب اکتبر، "حزبی" و بوروکراتیک و بدور از دخیل کردن طبقه بوده است و یا اینکه در جامعه روسیه ای که از نظر درجه رشد نیروهای مولده در سطح پائینی بوده است، قدرت گیری حزب کمونیستی و علی العموم "سوسیالیسم در یک کشور" به نتیجه دیگری جز همان سرنوشت نمی رسید. در اين ميان کمونیسم معاصر گرچه در رابطه با این نوع سوالات، به نظر من، اساسا پاسخهای دقیق و درستی داده است، اما لازم است وجوهی از مسائل و سوالات و پرسشهای طرح شده  و همچنین پاسخها و تحلیلهای موجود از زوایای دیگری مورد ارزیابی قرار گیرند و بر جوانبی از تیز بینی های تئوریک و مواضع تحلیلی مارکسیستی و کمونیسم پراتیک تاکید شود.

من در این نوشته سعی میکنم با اتکا به سطح فعلی پیشرویهای کمونیسم انقلابی و تحلیل مارکسیستی علل شکست انقلاب اکتبر، دو موضوع را در این رابطه مورد بررسی قرار بدهم و به سهم خود نشان بدهم که چرا محدودیتهای تاریخی انقلاب اکتبر نتوانست به طرح و اجرای عملی دو محور پایه ای انقلاب کمونیستی یعنی:

۱. تلاش و تدارک زمینه های نفی کارکرد قانون ارزش و تولید ارزش اضافه و تولید کالائی و سود،

۲. و تعیین تکلیف  و طرح و تدوین مساله زوال دولت به عنوان چشم انداز پیروزی انقلاب سوسیالیستی؛

عملا وارد شود.

به روی هر دو این مسائل، حداقل در بستر تاریخ تکامل و سیر پیشروی کمونیسم و مارکسیسم،  دریچه و شیوه تحلیل و نقد بسیار راهگشائی بازشده است. این مساله که محدودیتهای انقلاب اکتبر، و شرایط نسبتا دشوار حفظ حکومت کارگری و حکومت بلشویکها، موجب گردیدند که به اقتصاد و حرکت انتقادی سوسیالیسم بر مبانی سرمایه داری، به عنوان "تاکتیک" برخورد شود و هر اقدام و سیاست اقتصادی، بر متن اجبارات شرایط دورانهای انقلابی اتخاذ شود و از چنین جهتگیریهائی که در حقیقت، ماهیتا سیاسی بودند، و گاه برنامه های معین یک کابینه کمونیستی، اصول و مبانی عام و جهانشمول اقتصاد سوسیالیستی و مدل سوسیالیستی و راه ساختمان سوسیالیسم استنتاج شوند، گرهگاه مهمی است. در نتیجه از تمامی آن اقداماتی که در دوره لنین چه در شکل "کمونیسم جنگی" و "شنبه های کمونیستی" و "نپ"، همگی روشهای معینی برای تقابل با فلاکت، دفع خطرات سقوط حکومت کارگری و در یک کلام برای تحکیم قدرت کارگری بدست آمده و ماهيتا معطوف به اقتصاد و سازماندهى اقتصاد بصورت متعارف نيست بلكه در قلمرو سياست است از بطن انقلاب اکتبر در پیش گرفته شدند، اصول عام تاکتیکی و استراتژیکی برای انقلاب سوسیالیستی در آمدند و خیزش و تحرک جنبش سوسیالیستی در نتیجه توسط گرایشات بورژوائی و ناسیونالیستی عملا مصادره شدند. روشهای معینی که بطور ویژه ای در برابر کمونیسم در روسیه قرار گرفته شدند، به عنوان مبانی عام سوسیالیسم و گاه به عنوان مسائل "دوران گذار" به صورت پیش فرضها و مبانی جهانشمول جنبش کمونیستی در هر کشور و در هر شرایطی، تا سطح اصول و مبانی سوسیالیسم ارتقا یافتند. واضح بود که لنین با حرکت از تزهای فوئر باخ، از نظر سیاسی یکی از نمایندگان شاخص و برجسته کمونیسم پراتیک بود. و باز هم روشن بود که تمامی اقدامات و سیاستهای اقتصادی و مسائل مربوط به دیپلوماسی و سازش و صلح، از جمله صلح برست لیتوفسک، حرکات بسیار تیزبینانه یک سیاستمدار کمونیست بود که حزب بلشویک را تحت اتوریته و نفوذ معنوی و سیاسی خود در آورده بود.

جنبش سوسیالیستی نفی کارمزدی یا "مدل" اقتصادی و مراحل تکامل نیروهای مولده؟

به نظر من روش و شیوه انقلابی لنین، و نحوه دخالتگری و حس درک زمان، زنده ترین کاربست مارکسیسم و نمونه مجسم کمونیسم پراتیک بود. اما برای ما که در موقعیت پایان یک پروسه قرار گرفته ایم، برای ما که حتی شاهد تناقضات و در نهایت فروپاشی تجربه سرمایه داری دولتی هستیم، این سوال مطرح است که چرا همان کاربست پراتیک مارکسیسم نتوانست از عرصه تاکتیک سیاسی و مبارزه هوشیارانه توام با درایت انقلابی برای حفظ حکومت کارگری، و برای کمونیستهائی که دوران انقلابی را پشت سر میگذاشتند، به مهمترین عرصه نبرد برای سوسیالیسم یعنی مبارزه برای نفی قانون ارزش در حیات اقتصادی جامعه تسری یابد؟ آیا سوسیالیسم مبارزه ای برای خارج کردن زندگی مردم از حیطه شمول قانون ارزش و تولید ارزش اضافه است، یا تلاش برای رشد و تکامل "نیروهای مولده"؟ آیا این سهو و غفلت تئوریک لنین است یا تحمیل محدودیتهای تاریخی و موجود مبارزه کمونیستها در کشور یا کشورهای معین و سوار شدن جنبش صنعتی کردن بورژوازی بر این محدودیتها؟  اگر نه چگونه است که بحث رشد نیروهای مولده؛ و نه نقد و سلب مکانیسمهای کار مزدی و نفی و سلب قوانین تولید  و مبادله کالائی و تولید ارزش و ارزش اضافه و سود و بازتولید سرمایه، و جاودانگی نقش پول، به عنوان مدل اقتصادی برای  "راه رشد" غیر سرمایه داری پس از شکست انقلاب اکتبر در فاصله سالهای ۱۹۲۰ تا ۱۹۳۰ به ست آپ "جنبش کمونیستی" موجود و تمامی کمونیسمهای ملی و مدافع رشد صنعت تبدیل میشود؟ سوال اين است كه چه عواملى، چه فاكتورهايى در اين ميان اينگونه "معجزه آسا" باعث ميشوند كه جوهر و اصول كمونيستى و آن هسته اصلى كه وقوع انقلاب اكتبر را ممكن كرد، ناديده گرفته شود در حاليكه  به موازات آن تاكتيك هاى تحميلى و اجبارى آن انقلاب به وسعت يك قرن فعالانه توليد و باز توليد شوند؟ چگونه است که بر بستر جنبش سلبی نفی کار مزدی، اصول اثباتی مراحل "اجتناب ناپذیر" سیر تاریخ از لابلای جزوه استالین "ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخی" به عنوان سند هویتی سوسیالیسم استنتاج میشود؟  اگر نمونه مشخص "پیروزی" کمونیسم در روسیه با ساختن اصول و پرنسیپ سوسیالیستی از تاکتیکهای سیاسی و سیاستهای دولت کارگری و اقدامات کابینه کمونیستی در "دوران انقلابی"، را به ما نشان میدهند، پس شکست کل تمام همان تجربه و "دکترین"های راه رشد همزاد و توام با آن چه درسهائی دارد؟ اگر گرفتار شدن کمونیستها در محدودیتهای تاریخی امر سوسیالیسم در یک کشور معین، ریل حکومت کارگری را به مسیر بازسازی سرمایه دارانه روسیه تغییر شیفت اجتماعی داده است، ما پس از گذشت نزدیک به ۹۰ سال از انقلاب اکتبر و پس از اینهمه تحولات باور نکردنی و انفجار در "نیروهای مولده"، چگونه مبانی عملی و در عین حال اصول تئوریک و متدولوژیک به پیروزی رساندن کمونیسم، یعنی جنبش سلب و نفی استثمار کار مزدی و نفی دامنه مکانیسمهای قانون تولید ارزش و ارزش اضافه و تولید کالائی را در حیات جامعه و زندگی شهروندان نگاه میکنیم؟ آیا اصولا بشر میتواند نه برای سود و مبادله ارزش و کسب ارزش اضافی، که برای رفع نیازهای خود و در یک مکانیسم مبتنی بر تعاون وارد شود؟ آیا اگر محدودیتهای اقتصادی دست بردن کمونیستها به قدرت سیاسی در کشوری کمتر صنعتی در مقایسه با اروپا، در آن شرایط میتوانست توجیهاتی برای ساختن اصول از عقب ماندگی اقتصادی بشوند، اکنون و در شرایطی که دورافتاده ترین مناطق جهان به سیطره بلامنازع سرمایه داری و تکنولوژی و شیوه های خیره کننده بارآوری کار درآمده و همه از "گلوبالیزاسیون" حرف میزنند، باز هم معضل سوسیالیسم طی کردن فاز تکامل نیروهای مولده است؟ به این سوال بسیاری از همان بازماندگان سوسیالیسم راه رشد صنعت و نیروهای مولده پاسخ مثبت داده اند و شکست انقلاب اکتبر و نقد و ارزیابی مارکسیستی تجربه سرمایه داری دولتی، برعکس پاسخ منفی و نقد سلبی خود را بطور روشن و دقیق ارائه داده است. از نظر من مبا


 
 

    » مطالب ديگرى از همين نويسنده

  

  • یک قرن به عقب
  • پس قراولان ناسيوناليسم درباری
  • در نفی اصول سازی از محدوديت های تاریخی
 

Copyright © 2005 - 2006 kargaran-iran.com