یکی از نقطه عطفهای تاریخ حیات کومه له، کنگره دوم، کنگره سوم و تصمیم لایه کادری و رهبری این تشکیلات برای پیوستن به پروژه حزب کمونیست ایران است. این روزها، به دلیل تغییر سیاست از جانب برخی از "بنیانگذاران" اسبق کومه له، و بویژه به دلیل تلاش های سازمانیافته ای که در تبری از کمونیسم و برای ناسیونالیزه کردن تاریخ کومه له در جریان است، خیلی راحت شاهد صدور احکامی هستیم که گویا در یک چشم بندی سیاسی، "یک گروه روشنفکری بی نفوذ"( اتحاد مبارزان کمونیست)، کومه له را از "بستر اجتماعی" خود و ریشه ای که در "جنبش ملی کرد" داشت، جدا کرده و چشم بسته به طرف ایجاد حزب کمونیست ایران کشاندند که به تعبیر حضرات "دگراندیش" و دگردیس یافته بطور واقعی موجودیت عینی ای نداشت و آنچه که حزب کمونیست ایران نام گرفت، در واقع همان کومه له بود که "صدافسوس"! کاش چنین کلاهی سر کومه له نمیرفت!
در اینجا من سعی میکنم برخی فاکتها را که توسط یکی از کادرهائی که شناخته شده و معروف است، شخصیتی بشدت اجتماعی و محبوب مردم بوده است، و بخشهائی از متن پیاده شده سخنان او را در کنگره دوم کومه له، در این بخش از زندگی نامه سیاسی ام، منتشر کنم. این رفیق عزیز جان باخته، ایوب نبوی است. یک نکته را هم لازم میدانم یادآوری کنم. دوست قدیمی ام، ساعد وطندوست، این روزها به این کنگره و مباحث آن اشاره کرده است و از جمله گفته است که گویا او و من و سعید یزدیان، نمایندگان دیدگاه موسوم به "دیدگاه یک" بوده ایم که با تحلیل نیمه فئودال نیمه مستعمره جامعه ایران موافق بوده ایم که در نتیجه آن تحلیل بوده است که کومه له تا آن مقطع به مبارزه دهقانان برای حل مساله ارضی و از جمله آن، تشکیل اتحادیه دهقانان روی آورد. موضعی که به تعبیر ساعد وطندوست، پایه توده ای شدن و قرار گرفتن کومه له در کنار توده های مردم زحمتکش بود. ایشان در نتیجه گیری خود گفته اند: "اما ما سه نفر، زورمان نرسید" و در نتیجه خط "روشنفکری" از کنگره دوم بر کومه له حاکم شد. بعلاوه هم ایشان و هم بقیه راویان تاریخ ناسیونالیستی کومه له، در دست نشان کردن یک "انحراف" دیگر کومه له اتفاق نظر دارند: "کومه له از سازمانی که قدرت خود را از مبارزه ملت کرد و مبارزه دهقانان و زحمتکشان کردستان بر علیه فئودالها و نیمه فئودالها گرفته بود، از بستر واقعی اش جدا و منحرف شد". از این نظر علاوه بر بخشهائی از سخنان ایوب نبوی، که بسیار کنکرت و با مثالهای مشخص اثبات میکند، این ارزیابی بی پایه است، تکه هائی از سخنان خود من و سعید یزدیان را نیز در اینجا پیاده و بازنویسی میکنم. در همان حال ذهن خواننده فکور را به دنباله روی کومه له قبل از کنگره دوم از ناسیونالیسم کرد و "فقدان مطلق" راه حل برای معضل و مساله ملی کرد نیز، باز هم به اتکاء اسناد و مدارک و گفته ها و سخنان و اسناد موجود متوجه میکنم. فقط این نکته را هم خاطر نشان کنم، که در طول مباحث کنگره دوم، اتفاقا تنها کسی که مطلقا حتی یک نوبت هم در باره آنچه که اکنون میگوید، اعتقاداتش و نظراتش بوده است، کلامی نمیگوید، ساعد وطندوست است. من از نظر شخصی چه آنوقت و چه بعدها با ساعد وطندوست، رابطه بسیار صمیمانه ای داشتم و هر دو علاقه ویژه ای به فواد داشتیم. این نکته را به این خاطر لازم دیدم بگویم که هیچکس تصور نکند که من گویا بخاطر اختلاف شخصی به این مقطع اشاره میکنم. واقعیت این است که سیاست و نظر و موضع سیاسی مرز روابط و مناسبات شخصی را پشت سر میگذارد.
برگردم به اصل مساله:
کنگره دوم کومه له، در خلاء تشکیل و برگزار نشد. بطور واقعی تشکیلات کومه له در آن مقطع با یک بحران جدی سیاسی، روبرو بود. من قبلا به انتشار نامه های داخلی که در مورد سیاست پیشنهادی کومه له در برخورد به جنگ ایران و عراق، که در مقطع تشکیل کنگره دوم، آغاز شده بود، اشاره کرده ام. نوشتم که نسخه ای از دو نامه داخلی به من که مسئول تشکیلات شهرهای کومه له بودم، در سنندج رسید. نامه ای به امضای امین( شعیب زکریائی) و نامه دیگری به امضای آزاد( عبداله مهتدی) که برخی نوشته های دیگرش را با نام "شیرکو" امضا میکرد. بروشنی دو خط متفاوت، در این نامه ها قابل مشاهده بود. عبداله مهتدی، اگر از مشغله ها و ابهامات درونی اش در آن مقطع بگذرم، به نظرم سیاست اصولی تری را پیشنهاد کرده بود. او با استناد به روش لنین در برخورد به جنگ امپریالیستی نتیجه گرفته بود که سیاست "پرولتری" برای کومه له این است که در جریان جنگ ایران و عراق، "علیه دولت و بورژوازی خودی" موضع بگیرد. شعیب زکریائی( امین) برعکس موضعی کاملا مشابه با موضع رزمندگان، و "دفاع از میهن" در مقابل"دولت متجاوز" را نمایندگی میکرد. فقط تنها این مساله کافی است تا متوجه بشویم داستانسرائی از آن موضع اساطیری کومه له تا چه اندازه غیر واقعی است. بطور واقعی کومه له در آن مقطع از حیات خود، تشکیلاتی بود که از نظر مواضع سیاسی بسیار بیشتر شبیه به پیکار و رزمندگان بود و حقیقت مساله این است اگر آن سازمانها در جریان تعرض رژیم اسلامی در سی خرداد ۶۰ متلاشی و دچار بحران نمیشدند، کومه له، در بهترین حالت به یکی از سازمانهای "خط ۳" تبدیل میشد و بخش کوچکی ضمیمه جریانات ناسیونالیست کرد، یا در کردستان ایران و یا کردستان عراق می شدند. اتفاقی که اکنون برای گرایش دوم که پس از "سقوط" بلوک سرمایه داری دولتی موسوم به کمونیسم، ناسیونالیسم را ظرف تلاش برای رسیدن به "عدالت اجتماعی" میدانند، افتاده است. اینجاست که آن "گروه روشنفکری" واقعا درست در یک تند پیچ تاریخی و در مقطع قرار گرفتن رهبری کومه له در منگنه بحران هویتی، به داد کومه له رسیدند. کومه له در همین کنگره دوم، قطعنامه ای که از طرف شعیب زکریائی و عبداله مهتدی و فکر کنم ابراهیم علیزاده تهیه شده بود، ارائه دادند و به تصویب رسید که طبق آن "مساله ملی، مساله بورژوازی است" که پرولتاریا نباید برای آن انرژی بگذارد. و این اتحاد مبارزان کمونیست و شخص منصور حکمت است که این موضع غیردخالتگرانه، "روشنفکرانه"، پاسیفیستی و غیر اجتماعی را با دیدن قطعنامه مذکور، نقد میکند. کاری که تاثیر آن در کنفرانس ششم کومه له به تدوین و نوشتن مقاله "کومه له و مساله ملی" از جانب عبداله مهتدی انجامید. تا اینجای مساله، به اتکاء اسناد و مباحثات، مشخص است که کومه له برخلاف ادعاهای کنونی، حتی برخلاف نظرات فعلی کسانی که در آن مقطع خود بخشا در تهیه آن قطعنامه دست داشته اند، راه حلی برای مساله کرد نه تنها نداشته است بلکه اصلا آن را به خود نیز مربوط نمیداند!
اما بگذارید در ادامه ابتدا به بخشی از سخنان ایوب نبوی در کنگره دوم توجه کنیم:
ایوب در رابطه با مساله ارضی و نقش و جایگاه "جنبش دهقانان و زحمتکشان روستا" این ارزیابی عینی، واقعی و به نظرم عمیق و صمیمانه را ارائه داد:
" من به این خاطر قبل از بقیه رفقا حرف میزنم، که با توجه به نظراتی که خود من داشته ام و در اکثر رفقا هم دیده ام، دوست داشتم که حرف بزنم. یعنی اینکه بعضی رفقا یا رویشان نمیشود و یا بخاطر اینکه ممکن است حرفهایشان پخته نباشد. نمی آیند حرف بزنند، من داوطلب شدم که این سد را بشکنم. نشستن و مستمع پاسیف بودن را جالب نمیدانم. بعضی از رفقا به من میگفتند تو برو حرفهایت را بزن، به نظر میرسد که با من همنظر است اما خودش نمیخواهد شخصا حرف بزند. به عقیده من این روش درستی نیست. من این را برای آن رفقای جوان که به کنگره و کنفرانس های ما میآیند میگویم که جرات پیدا کنند، حرف مستقل خودشان را بزنند. من نمیخواهم فقط مستمع حرفهای عبداله و سهراب( سعید یزدیان) باشم و بگویم آنها حرف من را هم زدند. بهرحال میخواهم این ترس و محافظه کاری را بشکنم تا بقیه رفقا هم به حرف بیایند.
نظراتی که من دارم این نیست که بگویم من در نتیجه مطالعات سیستماتیک به آنها رسیده ام، نتیجه و جمع بندی واقعیتهائی است که سالهای سال با آنها زندگی کرده ایم. این استنتاجات متاسفانه در نتیجه مطالعات مارکسیستی بدست نیامده اند، بلکه نتیجه این است که در عمل و طی تجربه سالها، و البته با مشقت و درد و رنج، برخی تئوریها به نتایج پوچی رسیده است. در این رابطه است که واقعا باید بگویم انحرافات فکری زیادی براستی تارو پود ما را تنیده است. من که خود را مارکسیست نامیده ام اما براستی نه آثاری مارکسیستی خوانده ام، و نه در فعالیتهای عملی ام مرز طبقاتی روشنی داشته ام. سالهای سال در میان دهقانان کار کرده ام و نتوانستم به این سوال جواب بدهم که آیا دهقان "طبقه واحد"ی است؟ کدام قشر آن انقلابی و کدام قشر دیگر غیر انقلابی است؟ به نظر من افتخاری برای هیچکدام از این رفقا که اینجا نشسته اند نیست که حتی آن رفقائی که عضو رهبری تشکیلات بوده اند، نتوانسته اند در این رابطه کمکی بکنند. یعنی این "رهبران" هم مثل ما دنباله رو اتفاقات و حوادث بوده اند. همه ما به این ترتیب در سطح واحدی قرار داشتیم. ما همه، دنباله رو مسائل و جریانات خودبخودی بوده ایم.
وقتی به تاریخ ایران نگاه میکنیم، میبینیم که حزب توده دچار خیانت و پاسیفیسم میشود و در مقابل آن جریان چریکی و ماجراجوئی بلند میشود. در تقابل با این مشی "جدا از توده" فدائی است که رفقای قدیمی کومه له، به فکری که "سازمان انقلابی حزب توده" در ایران می آورد، ملحق میشود. این بود که هرچند ما مرزبندیهائی در برابر افکار چریکی داشتیم، ولی واقعیت این است که ما از آن طرف افتادیم. و وقتی به کار توده ای روی آوردیم، حقیقتا آگاهی بر آن فعالیتها حاکم نبود و خیلی هم به کار توده ای مان افتخار میکردیم. به خود غره بودیم که بله چریکها از توده ها جدا هستند اما خود ما درک درستی از مسائل نداشتیم. من یادم هست که از سالهای ۵۱ و ۵۲ ما هیچوقت در مورد مناسبات سرمایه داری بحث نکردیم، و همانطور که اسماعیل( ایرج) گفت که ما طبقه کارگر را انکار میکردیم، من میگویم ما سرمایه داری را نفی و انکار میکردیم، به این خاطر بود که وزن و جایگاه پرولتاریا را درک نمیکردیم. در واقع اعتقادی به پرولتاریا نداشتیم. چون ما کلیشه وار آثار مائو و انقلاب چین را الگو قرار داده بودیم، بیشتر مطالعاتی هم اگر داشتیم در مورد کشورهائی مثل چین و ویتنام و ظفار و فلسطین و از این قبیل بود. من یادم هست که در جمع های مطالعاتی ما، آثار لنین و مارکس جایگاه چندانی نداشتند. شاید رفقائی که مدتهاست با کومه له کار میکنند، آثار مائو را فراوان و بارها خوانده باشند. ولی از آثار مارکس و انگلس و لنین خبر چندانی نبوده است. کلا نمیخواهم نفی کنم اما مطالعه چنان آثاری خیلی محدود بوده است. این بود که فعالیتمان شده بود که به میان "خلق" برویم، و خلق هم براستی برای ما دهقانان بودند. به این خاطر از هر تخصص و قابلیت علمی و تکنیکی خود را کنار میکشیدیم. رانندگی یاد نگیرم نکند بگویند دارد از خلق جدا میشود و میخواهد ماشین بخرد! لباس خوب و مناسب نپوشیم و از این قبیل. آن درویش مسلکی بیشتر در میان دهقانان یافت میشد. در حالی که کارگران لباس زیبا میپوشیدند، آرایش مویشان مرتب و مدرن بود. براستی هم که ما در میان دهقانان آرامش داشتیم و دلمان بی دغدغه بود! و چون در میان دهقانان مسائل بغرنج مطرح نبود، نیازی به فکر کردن زیادی نبود! این برای ما به عنوان روشنفکران خرده بورژوا راحت هم بود. به دهات هم که میرفتیم همان موقعیت را حفظ کرده بودیم، آدمی بودیم که از "بالا" آمده بودیم و احترام مردم را جلب میکردیم. به این معنی حتی رابطه ما با مردم انقلابی هم نبود. آن روابط عادی و دوستانه و عاطفی بود و هیچوقت تا سطح روابط سیاسی و تشکیلاتی ارتقا پیدا نمیکرد. این واقعیت را هم تاکید کنم که به نظر من درست کردن تشکیلات در میان دهقانان معنی ندارد. چرا که دهقان با آفتاب و روز و هوا و کشت زمین زندگی میکند. حتی یک نظم بورژوائی در میان دهقانان مطرح نیست. براستی برای گرفتن یک جلسه با دهقان جانمان به لب میرسید! اینقدر بهانه می آورد، که خاله ام آمده، نوبت آب دارم، یا مهمان برام میاد و غیره، بهرحال از زیر مساله در میرفتند. مساله مهم این بود که اولا ما از نظر تئوریک قضیه را متوجه نشده بودیم و ثانیا مناسبات حاکم بر روستا را تشخیص نمیدادیم. آیا واقعا فلان دهقان مرفه که ما عمری با او کار میکردیم، اصلا میخواهد مبارزه کند؟
من مدتی را در کرمان کار میکردم، عده ای از آنها کارگران مهاجری بودند که از منطقه "ژاورود" و "بیساران"( کردستان) آمده بودند، چون مساله زمین برایشان واقعا مطرح نبود، من به جای بحث در مورد استثمار و کارخانه، بیشتر در باره فئودالیسم و مالکیت فئودالی و "ظلم" در دهات برای آنها حرف میزدم. این بود که از حرفهایم و از تبلیغاتم استقبال نمیکردند. این بود که بجای اینکه با طبقه ای کار کنیم که به حکم موقعیت اش در تولید تا آخر انقلابی است، بخاطر اینکه "آبجو" میخورد، خود را کنار میکشیدیم. من واقعا حتی تا یکسال قبل نمیدانستم که از چه چیز دهقان باید پشتیبانی کرد؟ الان میدانم که ما نمیتوانیم از هر خواسته دهقان حمایت کنیم. آیا در هر موردی که دهقان برای دفاع از زمین خود جنگ و دعوا میکند ما باید دفاع کنیم؟ به نظر من این غلط بود و ما به چنان کارهائی مشغول بودیم. کار ما هم که در دهات متمرکز شده بود، دقیقا دفاع از دهقانان مرفه بود. یادم هست وقتی در دهات زمین را بین دهقانان فقیر تقسیم میکردیم، رفیق دهقان مرفه خود ما مخالف بود. بطور واقعی هم دهقان فقیر خواهان گرفتن زمین نبود. ما اصرار میکردیم که نه! باید زمین را بخواهی! استدلال زحمتکش دهات خیلی منطقی بود. میرفت کارخانه روزی هفتاد تومان درآمد داشت. گندم را تغاری صدتومان میخرید. خوب طرف با چه منطقی حاضر میشد برود زمین را تصرف کند و روی آن کار کند با چنین درآمد کمی؟ براستی همانطور که ایرج هم گفت ما "نارودنیک" بودیم، بی تعارف! من مقاله ای از لنین خواندم که مینویسد نارودنیکها چون هفتاد درصد جمعیت در دهات بودند روی آنها کار میکردند، در حالی که سوسیال دمکراتهای روس در همان سالها عمده انرژی شان را روی طبقه ای میگذارند که هر چند در "اقلیت" بود، اما نیروی آینده جامعه بود. ما هم مثل نارودنیکها بخاطر زیاد بودن جمعیت دهقان در کردستان به آن اهمیت میدادیم. من یادم نمی آید که در جلساتمان در باره "طبقات" حرف زده باشیم. ما به کلیشه دهقان چین چسپیده بودیم و توجه نداشتیم که دهقانان در دهات نیز، تجزیه شده بودند و طبقه واحدی نبودند. دهقان مرفه، میانه حال و دهقانی که کارگر شده بود و دیگر ربطی به روستا نداشت. در میان دهقانان هم به آنهائی که "عاقل" بودند روی می آوردیم و اینها را فقط در میان دهقانان مرفه میشد پیدا کرد. واقعیت هم این بود که خانه آنها جالبتر و راحت تر هم بود و به حرف ما بیشتر گوش میدادند تا دهقان فقیری که از خستگی و کار طاقت فرسا نای حرف زدن نداشت! من وقتی به اسم "سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان" برمیخورم، کلمه "زحمتکش" آن یک طیف وسیع و ناپایدار و همیشه در حال تجزیه و مفهومی گنگ از "خلق" به ذهنم میرسد. دهقان مرفه هم "زحمت" میکشد، کارگر هم "زحمت" میکشد، آیا ما واقعا سازمان انقلابی تمام این "زحمتکشان" هستیم؟ اگر مارکسیست هستیم ما باید سازمان طبقه کارگر باشیم نه زحمتکشانی که دهقان مرفه و میانه حال و فقیر را با هم زیر یک چتر میگیرد.
چهار ماه قبل از انقلاب بهمن ۵۷ برای ما مساله محاصره شهرها از طریق روستاها مطرح میشود. در حالی که تحرک در شهر بود و روستا ساکت و صامت بود! ما در واقع سرمایه داری را به عنوان یک "مصیبت" برای جامعه میدانستیم که فرهنگ مصرف آن، جامعه را فاسد میکند. یادم هست وقتی پادگان داشت خلع سلاح میشد ما و سه نفر دیگر از رفقا با یک نفر از "وحدت انقلابی" رفته بودیم دهات که زن یک دهقان را که قهر کرده بود راضی کنیم برگردد پیش شوهرش! اکثر رفقای ما در سنندج در دهات بودند و در آن روزهای شلوغی شهرها کسی حاضر نبود دهات را ول کند و بیاید در مبارزات شهرها شرکت کند. جنبه دیگر انحراف ما نفی و تحقیر "روشنفکر" بود. هر کس از مسائل تئوریک حرف میزد میگفتیم برو بابا کار "عملی" بکن! میگفتیم یارو دارد حرف "قلمبه و سلنبه" میزند. درست است که برخی از روشنفکران عافیت طلب بودند و مبارز نبودند، اما این موارد برای ما دلیلی شده بود برای نفی و تحقیر مسائل فکری و تئوریک. حتی در جریان تحصن استانداری که محافلی جمع میشدند و بحث میکردند ما اهمیتی نمیدادیم و گاه برخی از رفقا هم که اکنون از مسئولین کومه له اند، را تحویل نمیگرفتیم و به نوعی آنان را تحقیر میکردیم. بعدا از ما گله میکردند که راستی چرا ما را بی محل میکردید؟ این تحقیر البته در واقع، تحقیر فکر تازه و مسائل فکری و تئوریک بودند. یا در "جمعیت"ها که کانونی برای بحث بود، ما دخالت زیادی نداشتیم، در حالی که جمعیت را ظاهرا ما تشکیل داده بودیم. میگفتیم شما "حرف" بزنید، ما برای کار عملی میرویم به دهات! یا وقتی مساله مخفی و حرفه ای شدن مطرح شد، این جنبه که تعدادی آماده شدند، مثبت بود، اما اینکه هیچکس برای کار در شهرها و کارخانه ها آماده نشد و به آن فکر نکرده بود، خیلی خیلی منفی بود. چریکها در شهرها مخفی میشدند و ما در کوره دهات. نمونه محمد حسین کریمی را همه میدانید. اتحادیه دهقانان به چه نتیجه ای رسید، جز دفاع کامل از دهقان مرفه؟ چه کمیتی از دهقانان فقیر جذب اتحادیه دهقانان شد و چه نفعی برای زحمتکشان داشت؟ نمونه ای منفی را باز هم بگویم، رفیقی از کامیاران آمده بود شهر کارگری کند، پول جمع کردیم که او را به دهات پس بفرستیم! براستی ما که داشتیم اتحادیه دهقانان را در دیواندره هم تشکیل بدهیم، میبینیم که در این جنبش موجود دهقانان شرکت نمیکنند. کمک نمیکنند. اگر ماشین مان را هم به زمین شان ببریم دادشان بلند میشود، وقتی مساله زمین خودشان مطرح باشد، لاف دوستی میزنند، اما نه خود به صفوف پیشمرگها میپیوندند و نه اگر فرزندانشان بخواهند موافق اند؛ و مانع میشوند. تعداد معدودی دهقان که در جنبش اول شرکت کردند، اکثرا اسلحه ها رازمین گذاشته اند و دیگر خیال ندارند با ما بمانند. به نظر من انحراف ما همان بینش خلقی و نداشتن مرز طبقاتی است. ما تازه یواش یواش داریم نظر مثبتی به مارکسیسم و تئوری نشان میدهیم. نظریه نیمه فئودال نیمه مستعمره را کلیشه ای و غلط میدانم که از چین و آثار مائو گرفته شده اند. بی تعارف بگویم همه رفقائی که اینجا نشسته اند تا یکسال قبل نمیدانستند که سرمایه داری با تمام وجود در جامعه نفوذ کرده است. واقعا جمع کردن و متحد کردن مردم دهات حول مساله زمین ممکن نیست. فعلا حرف دیگری ندارم." ( پیاده شده توسط من از روی نوارهای مباحثات کنگره دوم کومه له)
بخشهائی از سخنان سعید یزدیان در کنگره دوم کومه له:
" میخواهم در باره قطعنامه ای که در باره انحرافات ایدئولوژیک گذشته قرار است تهیه و تصویب شود، چند کلمه ای صحبت کنم. در تحلیل برخی از رفقا من فکر میکنم پایه های اجتماعی و مادی آن( انحرافات) حذف شده است، یعنی اینکه گویا خود ما نیز بخشی از یک پروسه اجتماعی نیستیم. به عقیده من این نادرست است. گویا هر کس میتواند مارکسیسم را بخواند و آنرا یاد بگیرد. و رفیقی این را چنین فرموله کرد که اگر ما برنامه را تدوین نکنیم، بدون آن نمیتوان وارد جنبش شد، و یا اگر هم وارد جنبش بشویم، منحرف میشویم. این را بطور کلی رد نمیکنم. معلوم است اگر بدون برنامه باشیم ممکن است دچار اکونومیسم هم بشویم. ولی در پروسه واقعی مبارزه که ما میتوانیم این تفکیک را بوجود بیاوریم، در نظر این رفیق نیست. بحث اینکه مارکسیسم را فقط کسی بخواند با تکیه بر کتابها، نکته ای که جواد مشکی بر آن تاکید داشت، گویا مارکسیست میشود، و بعد آن فراگیری اش را به برنامه تبدیل کند، به نظر من اساسا غلط است. در دانشگاه کلاسهای تدریس مارکسیسم هست، یک بورژوا هم میتواند به این ترتیب مارکسیسم را بخواند. در دانشگاههای آمریکا ما با پدیده "دانشجویان مارکسیست" برمیخوریم که معمولا اکثرا به مشاوران بورژوازی تبدیل میشوند. مثالی هم که زده شد، ترجمه و خواندن کاپیتال توسط ایرج اسکندری و یا احسان طبری است. اما وقتی همین ها آن برداشتشان را به برنامه تبدیل میکنند، یک برنامه رفرمیستی و بورژوائی از آن در می آوردند. این همان سوسیالیسم خلقی است. اگر با خواندن و تبدیل آن به برنامه کار درست شود، چرا آقای ایرج اسکندری نتواند؟ برنامه را باید بر شرایط اجتماعی و طبقاتی جامعه تطبیق داد. خطوط عمومی را از کتاب میتوان در آورد، اما در رابطه با جنبش در هر کشور معین است که باید برنامه آن جنبش را تدوین کرد. باید وضعیت طبقه کارگر، اوضاع اجتماعی و مبارزه طبقاتی را شناخت تا بتوان برنامه تدوین کرد.
در مورد زمینه مادی، من دیروز به کردستان و شرایط آن، و وجود ستم ملی و تاثیر آن بر رفقای ما اشاره کردم. این تاثیر حتی بر رفقای ما از دوران بچگی بوده است، با آن بار آمده اند. همین رفقا به دانشگاه رفته اند و در بزرگترین دانشگاه ایران هم درس خوانده اند. اما کجا ما با آن صنعت بزرگ که در آنجا( شهرهای بزرگ ایران) وجود داشته است، تماس داشته ایم؟ کجا ما با آن پرولتاریای صنعتی ارتباط داشته ایم؟ ما با پرولتاریای صنعتی اصلا آشنائی نداشته ایم. حتی اگر خودمان کار کارگری کرده ایم، در شرکتهای ساختمانی و کوره پزخانه ها بوده است. هیچگاه ما طبقه کارگر صنعتی را نمیشناختیم. به نظر من در دانشگاه بودن به معنی در ارتباط بودن با صنعت بزرگ و با پرولتاریا آشنا بودن نیست. اگر اینطور باشد، آدمی را در یک اطاق در نیویورک که صنعتت بزرگ هم دارد بگذار، و کتاب بخواند حتما با صنعت بزرگ بار میاد. اینطور نیست. به نظرم بحث رفیق در این مورد مکانیکی است، دیالکتیکی نیست. وقتی از صنعت حرف میزنیم، تاثیر خود صنعت نیست، بلکه پرولتاریای صنعتی و مباره آن است که تاثیر میگذارد. این جدا کردن مارکسیسم و برنامه از پراتیک به نظر من موجب میشود که ما تفاوت مارکسیسم و رویزیونیسم را نتوانیم ببینیم. این ستم ملی را که من از آن صحبت کردم، بر خرده بورژوازی تاثیر میگذارد و ایده بوجود می آورد. مطالعه مارکسیسم بر زمینه آن روابط عقب مانده ای که در کردستان وجود داشت، دید محدود ما را از مارکسیسم برطرف نکرد. تاثیر مساله ملی بر خرده بورژوازی، موجب میشود که مارکسیسم را چون سوسیالیسم خلقی بفهمد.
در رابطه با اینکه گفته شد که ما در اثر مطالعه به نتایج فعلی رسیده ایم، چند نکته را بگویم. میدانم که تعدادی از رفقا از تابستان گذشته یک سری مطالعات را کرده اند، اما من حتی یک نفر را نمیشناسم که "کاپیتال" را خوانده باشد. میدانم که مطالعه هم بی تاثیر نبوده و خود من خیلی علاقمندم، اما یک فاکتور و واقعیت دیگر این بود که سوسیالیسم خلقی ما به بن بست و شکست رسیده بود. به نظرم این بن بست و عقیم بودن سوسیالیسم خلقی عامل مهمتری در تعمق ما نسبت به انحرافات سیاسی و خط مشی ما است." ( پیاده شدهاز روی نوار توسط من)
بخشهائی از سخنان من در کنگره دوم کومه له:
" در مورد مبانی اقتصادی رویزیونیسم، نه مدارک آنرا دارم و نه زیاد بر آن جنبه متمرکز شده ام. اما در مورد رویزیونیسم، تا آنجائی که من فهمیده ام، انحراف از یک اصل مارکسیستی است که آنهم انترناسیونالیسم پرولتری است. مانیفست حزب کمونیست با شعار پرولتاریای سراسر جهان متحد شوید، آغاز شده است. انحراف از این اصل در شوروی دقیقا از کجا شروع شد را نمیدانم، اما با برداشت من از این محورها شروع شده است: وقتی که خطر جنگ دوم جهانی مطرح میشود و آلمان نازی در تدارک شروع این جنگ است، استالین متوجه این روند شده است. جنگ که سال ۱۹۳۹ شروع شد، اما استالین از سال ۱۹۳۵ - ۱۹۳۴ متوجه مساله میشود. و از همینجا پشت کردن به آن اصل انترناسیونالیستی شروع میشود. با وجودی که استالین میداند که جنگ خواهد شد و آغاز آن در اروپا خواهد بود، و حتی پیش بینی میکند که جنگ احتمالا با حمله به بلژیک شروع میشود، و بعد به فرانسه میرسد، اما در آن مورد سکوت میکند. همانطور که که میدانیم قتل عام جنگ ابتدا و قبل از شوروی در اروپا انجام شد. یعنی پرولتاریای اروپای غربی قبل از پرولتاریای خود شوروی قتل عام شد. در حالی که استالین در این مورد بی تفاوت است و تقریبا در مورد آن سکوت میکند. و در مقابل سرنوشت پرولتاریای اروپا بی تفاوت میماند اما برای پرولتاریای کشور خودش، برخی از صنایع را تبدیل میکند به صنایع نظامی. این اولین قدم آشکار این پشت کردن به اصل انترناسیونالیسم پرولتری و عدول از آن است. دومین قدم این است که استالین به جای اینکه به پرولتاریای اروپا متوسل شود و از آنها بخواهد که در مقابل فاشیستها بایستند، به دولتهای اروپائی روی می آورد. و با دولتهای فرانسه و انگلیس شروع به مذاکره میکند. پس از مدتی که استالین متوجه میشود که آن دولتهای اروپائی مساله را جدی نمیگیرند، بطور جداگانه در سال ۱۹۳۹ قرارداد جداگانه ای با آلمان نازی میبندد. یعنی باز هم متوسل به بورژوازی میشود و پرولتاریا حذف است. حتی برخی قرارداهای اقتصادی را هم امضا میکنند. تا اینجا ظاهر قضیه این است که همه این روشها برای دفاع از منافع پرولتاریای شوروی است. منتهی، پس از آن آشکارا در قدم سوم، پشت کردن به انترناسیونالیسم انجام میشود. در سال ۱۹۴۲ استالین رسما انترناسیونال سوم را منحل میکند و از انحلال آن به نفع بورژوازی دفاع میکند. و از آن فراتر این موضع را به خط مشی احزاب کمونیست آن زمان تبدیل میکند. از حزب کمونیست فرانسه میخواهد که بر علیه "دوگل" اقدام و حرکتی نکنند و برعکس با حکومت دوگل "جبهه واحد" تشکیل بدهند. من فکر میکنم این با دفاع از میهن کائوتسکی در انترناسیونال دوم، هیچ فرقی ندارد. کائوتسکی هم از پرولتاریا میخواهد که از بورژوازی خودی و از میهن دفاع کنند، استالین هم با انحلال انترناسیونال سوم به نفع بورژوازی حتی از کائوتسکی هم فراتر میرود. فکر میکنم وجه مشترک تئوریک رویزیونیسم و تئوری "سه جهان" اینجا است. این واگذاشتن پرولتاریا به بورژوازی در اروپا بر پرولتاریای خود شوروی هم تاثیر منفی میگذارد، به این ترتیب که وقتی در مقابل آلمان نازی پرولتاریا را قربانی میکند، معلوم است که به مراتب در برابر خرده بورژوازی شوروی نیز همین امتیاز را از پرولتاریای شوروی میگیرد. و به این ترتیب این عناصر در حزب کمونیست رسوخ میکنند و مناصب بالائی را کسب میکنند. برای مثال، خروشچف، کمیسر عالی نظامی در جنگ دوم جهانی است. به این ترتیب زمینه برای اینکه دیکتاتوری پرولتاریا عملا نفی شود فراهم میشود و تئوری آنهم تدوین میشود. که دولت شوروی "تمام خلقی" است و حزب هم تمام خلقی است." ( پیاده شده از روی نوار)
واقعیت این است که رهبری کومه له، از جمله برخی از کسانی که اکنون دم گرفته اند و از جمله مثلا در سمیناری که در "آسوسات" برگزار کرده اند همه در ابتدای سخنانشان یک "اعوذ باله من الکمونیسم" میگویند. تا مدتها پس از کنگره دوم، تا تشکیل حزب کمونیست ایران و تا مقطع جنگ خلیج در سال ۹۱، همواره از نفوذ گرایش ناسیونالیسم کرد در تشکیلات کومه له مینالیدند. فقط به چند فاکت در این باره اشاره میکنم. حقیقت مساله این بود، که بحث "حقوق ویژه کومه له"، از جانب رفقای اتحاد مبارزان و توسط شخص منصور حکمت به میان آمد. و این پیشنهاد در کنگره موسس حزب کمونیست ایران تصویب شد. جالب این است که بیشترین مخالفتها با این پیشنهاد از جانب کادرهای بالای کومه له مطرح شد. من در اینجا خواننده را به بخشهائی از سخنان شعیب زکریائی در کنگره موسس که دادن این حق ویژه به کومه له را "امتیاز دادن به ناسیونالیسم و عقب ماندگی فکری درون کومه له" نامیده است و کلا حتی حاضر نیست با "اصلاحات" پیشنهادی نمایندگان این کنگره از موضع مخالفت دست بردارد، مراجعه میدهم. بخش عمده مباحث کنگره موسس در سایت ها قابل دسترس اند. قبل از کنگره موسس، و در تدارک تشکیل حزب کمونیست ایران، سمیناری موسوم به "سمینار شمال" در روستای "آجی کند" برگزار شد که مباحث این سمینار هم در نوع خود جالب است. از جمله این مباحث یکی بحث در باره همین پیشنهاد رفقای اتحاد مبارزان کمونیست در مورد حق ویژه کومه له در حزبی بود که در حال شکل گیری بود. عبداله مهتدی سخنرانی پرحرارتی خطاب به "رفقای کومه له" ایراد کرد. این جمله او هیچوقت یادم نمیرود: "رفقای کومه له، این حق ویژه از عقب ماندگی ما درآمده است، آنرا به عنوان تاج افتخار بر سرتان نگذارید!". بنابراین واقعیت برخلاف کسانی که سعی دارند مواضع دیروز خود را از خاطره ها پاک کنند، عکس ادعاهای کنونی شان را ثابت میکند. این همان "گروه روشنفکری بی نفوذ" بودند که مدام بر تقویت کومه له در مقابل ناسیونالیسم کرد پافشاری میکردند و برعکس کادرهای رهبری وقت کومه له که مدام خود را دست کم میگرفتند و موقعیت سیاسی ای را که به آن پرتاب شده بودند درک نمیکردند، سعی میکردند که کومه له را به یک سازمان سیاسی کمونیستی با نفوذ و مدعی قدرت سیاسی، در حد سنیورهای عالم سیاست ارتقا بدهند و به آن در این راه یاری برسانند..
در اینجا لازم میدانم به سیاستهائی که منصور حکمت در رابطه با جنگ با حزب دمکرات، آتش بس یک جانبه در این رابطه و مواضع مماشات با جریانات ناسیونالیست کردستان عراق با نقل و انتشار مجدد اسناد و نامه هائی که در این رابطه وجود دارد، اشاره بکنم. این را لازم میدانم تا برای هر انسان که اندکی انصاف دارد و به وجدان علمی و حقیقت احترام میگذارد، معلوم شود که آنچه که مدتها قبل از جدائی کمونیسم کارگری، قدرت و نفوذ اجتماعی کومه له را نشانه گرفته بود، اتفاقا سیاستهائی بودند که اکثرا از سوی مدعیان کنونی "بازسازی" کومه له، اتخاذ شده بودند.
یکی از این اسناد مهم "ملاحظاتى بر سند جمعبندى از بحث ارزيابى ٥ ماه جنگ ما و حزب دمکرات" است که متن آنرا اینجا میبینید. اما قبل از اینکه خود این سند را بخوانید، به متن پیاده شده بخشی از سخنان منصور حکمت در پلتاک که به همین موضوع و تصویر پردازیهای دروغین از کمونیسم کارگری در دوره حیات او و جایگاه و وزن منصور حکمت در تشکیلات کو مه له مربوط است توجه کنید.
جنگ حزب دمکرات با کومهله و اعلام آتش بس يکجانبه
بخشى از جلسه ٢٦ دسامبر ٢٠٠١ پالتاک در اتاق "با منصور حکمت"
خالد على پناه:
من يک سوال دارم. در شهر ما، يوتبورى، يک دفعه عبدلله مهتدى آمده بود و من شخصا ازش سؤال کردم. گفتم، نظرتان در رابطه با جنگ کومهله و حزب دمکرات چه بود؟ گفت: اين جنگ را منصور حکمت به ما تحميل کرد. اگر در اين مورد من اطلاع دارم، بالاخره در جلسات کميته مرکزى بودى. ميخواهم بدانم که اين چقدر واقعيت داره و آيا نظر شما در آن موقع در رابطه با جنگ کومهله و حزب دمکرات چه بود؟ و موضع عبدالله مهتدى چه بود؟
خيلى ممنون.
منصور حکمت:
جنگ را حزب دمکرات شروع کرد، در اورامان رفقاى ما را کشتند. عزيزترين کسان ما را که صورتشان از جلوى چشمان ما کنار نميرود. آن موقع من در کردستان بودم. در مقر کومهله، با رهبرى کومهله نشستيم و درباره چه بايد کرد صحبت کرديم. بحث اين بود که حزب دمکرات يک ضربهاى زده است، اگر ما اين حرکت را نديده بگيريم، اگر اين حرکت نظامى حزب دمکرات پاسخ نظامى از ما نگيره، حزب دمکرات حاکميتش را در مناطق آزاد کردستان، تثبيت ميکند، به اين معنى که آدم اجازه نخواهد داشت تبليغات کمونيستى کند. و اين چيزى بود که کومهله به آن گردن نميگذاشت. در نتيجه سياست بر اين شد که حزب دموکرات بايد جواب نظامى بگيره. اين تا اينجا.
در رابطه با موضع عبدالله مهتدى، من فکر نميکنم کسى بوده باشد در آن کوه و تپه که مخالف اين بوده باشد که حزب دمکرات بايد جواب نظامى بگيرد. منتهى اينکه چه جوابى بگيرد بعدها موجب بحثهاى وسيعترى شد. اتفاقا من نويسنده و پيشنهاد دهنده آتش بس يکجانبه بودم. بحث در مورد اين که اين جنگ کجا ميخواهد برود، موضوع بحثهاى بعدى شد. من يک نوشتهاى دارم در مورد ماهيت جنگ که بعدا به سياست رسمى تبديل شد در مقابل سياست "جنگ جنگ تا پيروزى" که عملا بطور ناخودآگاه بر اين دوستان و کميته مرکزى کومهله حاکم بود، اين سياست بر اين مبتنى بود که جنگ بايد به شکست نيروهاى نظامى حزب دموکرات منجر بشود. من در آن نوشته گفتم چنين چيزى غير ممکن است. گفتم که جنگ بايد به فرعى شدن تقابل نظامى ما منجر بشود، بطورى که بتوانيم کارمان را بکنيم. من طرفدار فرعى کردن جنگ وقتى که پيروزى کافى را به دست آورديم، بودم. بحث جنگ جنگ تا پيروزى را نقد کردم. چپروى نظامى را نقد کردم. اين سندش هست که به نظرم بايد همين روزها چاپش بکنيم (ميگذارمش در سايت روزنه ببينيد). بعدا رفيق ابراهيم عليزاده اين سياست را بعنوان سياست کومهله اعلام کرد. قطعنامههاى کومهله و بحثهايشان در جلسهاى که داشتند (و من بعدا شنيدم) کاملا خط نظامىگرايانه و چپروانه و تا نفر آخر بايد جنگ کرد، داشت. در صورتى که بحث من اين بود که اصلا اين کار را نبايد کرد. بحث من اين بود که وقتى اين تناسب قوا تضمين شد که حزب دمکرات نميتواند جلوى فعاليت ما را بگيرد، ما بايد جنگ را فرعى تلقى کنيم، يک نيروى معينى به آن اختصاص بدهيم که حزب دمکرات را کنترل کند و ما کارمان را پيش ببريم. اين را پيروزى دوفاکتو تعريف کرديم. مقالهاش هست. همه قبول کردند، همه «به به» گفتند و به خط رسمى تبديل شد. اگر عبدالله مهتدى گفته باشد جنگ کومهله و دمکرات را منصور حکمت به ما تحميل کرد، به نظر من بايد در خيلى چيزهاش شک کرد. من هنوز سختمه باور کنم اين آدم بتواند، کسى بتواند چنين چيزى بگويد. کميته مرکزى کومهله در اين مورد تصميم گرفت. اين جنگى بود که کومهله در آن سربلند بود.
در مقطع کنگره ششم من براى کنگره به آنجا رفته بودم. ولى قبل از کنگره بخاطر بمباران اردوگاه باعث شد که ما متفرق بشويم و نتوانيم کنگره را در آن مقطع در اردوگاه بگيريم. در جلسات کميته مرکزى کومهله در آنجا بود که من بخاطر اينکه انشعابى در حزب دمکرات صورت گرفته بود، پيشنهاد آتشبس يکجانبه به حزب دمکرات را مطرح کردم. عبدالله مهتدى، جواد مشکى و صلاح مازوجى به پيشنهاد آتشبس يکجانبه راى ممتنع دادند. ابراهيم عليزاده خوشبختانه استقبال کرد و من اين نوشته را نوشتم. سند اعلام آتشبس يکجانبه به حزب دمکرات و ايده آتشبس يکجانبه مال من است. و اين آتشبس را اعلام کرديم. در صورتى که سياست دوستان ديگر و سياست عبدالله مهتدى اين بود که اين آتشبس زودرس است، و ما بايد حزب دمکرات را به يک توافق استراتژيکتر و به يک همزيستى استراتژيکتر با خودمان بکشانيم. در نظر آنها اين آتشبس دادن يک امتياز ساده بود. من گفتم اين توهّم است. اين توهّمى بود که عبدالله مهتدى هميشه داشت: تقسيم استراتژيک کردستان بين دو حزب جنبش که الان هم رفته دنبال آن.
بحث آتشبس يکجانبه بحث من بود، بحث فرعى کردن جنگ بحث من بود. تحريک عليه آدمى که مال کردستان نيست الان ديگر حرفه اينهاست. اينها ميخواستند به بخش انشعابى حزب دمکرات آتشبس بدهند. بحث من اين بود که چه فرقى ميکند؟ چرا به بخش انشعابيش آتشبس ميدهيد و به جناح قاسملو آتشبس نميدهيد؟ بجاى اينکه با باصطلاح رهبرى انقلابى دوستى بکنيم و با جناح قاسملو جنگ، اين آتشبس را بايد به همه داد. من گفتم که الان موقعيتى است که ميتوانيم انشعابشان را، تفرقهشان را شاهدى بر ضعفشان بگيريم. اعلام کنيم پيروز شديم و جنگ را فرعى اعلام کنيم و جنگ را تمام شده اعلام کنيم و فقط بگوييم از خودمان دفاع ميکنيم. اسناد اين هست، خوشبختانه شخصيتهاى آن دوره همه زندهاند، اکثرشان، فکر ميکنم همهشان. آن جلسات که در زير زمينى در سليمانيه گرفته شد شهود زيادى داشت، اين شهود بعضىهايشان ممکن است در اين اطاق باشند. اين مسائل را بايد بگوييم. حقايق تاريخ کردستان صحه ميگذارد به اعتبار و حقانيت ما. اين را همهشان ميدانند. براى همين است که وقتى ميگوييم سند چاپ ميکنيم، ميروند به معلم چغلى ميکنند که آقا آقا اينها دارند سند چاپ ميکنند. ما سند چاپ ميکنيم چون اين اسناد حقانيت ما را نشان ميدهد.
و اکنون سند به "ملاحظاتى بر سند "جمعبندى از بحث ارزيابى ٥ ماه جنگ ما و حزب دمکرات" توجه کنید تا بروشنی متوجه شوید که چگونه منصور حکمت از تکرار سناریو جنگ احزاب ناسیونایست کرد "بر سر هژمونی در جنبش کردستان" جلوگیری کرد و در برابر ندای "جنگ، جنگ تاپیروزی" قاطعانه ایستاد و قطعنامه آتش بس یکجانبه با حزب دمکرات را علیرغم رای مخالف و ممتنع امثال عبداله مهتدی از تصویب مرکزیت کومه له گذراند:
رفقا!
من در اينجا خودم را با دو سند معين طرف حساب کردهام و بعنوان منتقد در نقد اين اسناد نکاتى را مطرح کردهام. بديهى است که در نقد مىبايست نکات نادرست را در نتيجه منطقى آنها نقد کنم، اعم از اينکه عملا چنين نتايج عملى يا سياسى و نظامىاى از اين اسناد گرفته شده باشند يا خير. بعلاوه ميدانم که پلنوم قطعنامه علنىاى نيز منتشر کرده است که کاملا (يا تقريبا کاملا) از انحرافاتى که در اين اسناد هست بدور است. بنابراين هنگامى که از "پوپوليسم"، نظامىگرى، "راست روى"، "چپ روى" و غيره در اين اسناد سخن ميگويم منظور من نقد خود اسناد و نه رفقاى ک.م.ک و نظرات و عملکرد آنهااست. بحث را شايد بتوان اينگونه طرح کرد که (بنظر من) اين اسناد بيانگر رگههاى نادرستى در ماست که مدام با نظرات اصولىتر ما مخلوط مىشود و شفافيت سياستها و تاکتيکهاى ما را کم ميکند. ايراد من هم اين است که چرا ک.م.ک که در قطعنامه علنى خود و در بخش اعظم پراتيک خود بر مبناى ادراکات اصولى حرکت ميکند در عين حال متوجه نادرستى برخى احکام مندرج در اين اسناد نيست (با فرض اينکه بتوانم نادرستى اين اسناد را نشان دهم البته).