امير پيام:کمدی رقص مردگان و تراژدی شوق زندگان
جنبش آزاديخواهانه مردم ستمديده که با شدت و قدرتی بيسابقه نظام حاکم را به لبه پرتگاه سقوط سوق داد در ايستگاه ۲۲ بهمن آنگونه که می توانست ابراز وجود نکرد. بخشی از اين نقصان البته ناشی از ايجاد انتظارات غير واقعی از توان کنونی جنبش برای ابراز وجود در ۲۲ بهمن و تصوير آن به روز مصاف نهايی آزاديخواهی با استبداد و جنبش با رژيم بود. اما اين عدم توفيق مردم معترض برای حضور وسيع تر و اعتراض بيشتر در اين روز به شادمانی و شور و شعف زيادی در بين دو دسته متخاصم در سياست ايران منجر شد. يکی در بين ارتجاع حاکم و خامنه ای ها و احمدی نژادها، و ديگری متاسفانه در بين معدودی از چپ های انقلابی و ضد همين رژيم. اگر چه اين شادمانی از دو مبنا و انگيزه سياسی متضاد برمی خيزد اما همسانی آن در بروز احساسی واحد می بايد برای چپ هشدار دهنده باشد. پايين تر به تراژدی شوق اين انقلابيون و نيز به ناموجهی بروز چنين احساسی از طرف آنان اشاره می کنيم، اما ابتدا نگاهی به کمدی رقص مردگان حاکم بيندازيم.
آيا جمهوری اسلامی دليلی برای خوشحالی و به وجد آمدن دارد؟ آيا جنبش آزاديخواهانه مردم شکست خورد؟ و آيا ارتجاع حاکم پيروز شد؟ برای پاسخ منفی به اين سوالات هيچ نيازی به هوش و ذکاوت زياد و تحليل و تئوری پردازی آنچنانی نيست؟ ارتجاع خود را پيروز می نامد و مردم را شکست خورده چون ادامه حيات اش به چنين تصوير سازيهايی گره خورده است. رژيم نياز دارد به خود و نيروهايش روحيه دهد که سرنگون نمی شود، نياز دارد باور کند که ماندنی است. تخريب اعتماد بنفس ارتجاع اولين سنگر مهم و تعيين کننده ای بود که جنبش آزاديخواهانه مردم فتح نمود. فتحی که آشکارا پيش درآمد پيروزيهای بسيار بزرگتری است. هيچ درجه از تفوق نيروی نظامی و برتری سرکوبگرانه و رژه اوباش نمی تواند جايگزين شکست روانی شود که به رژيم وارد شد. مبارزه سهمگين و جسورانه و از جان گذشته و شرافتمندانه مردم در مدتی بسيار کوتاه آنچنان پوشالی بودن رژيم و قدر قدرتی آنرا که برای سه دهه خون ريخت تا حکومت کند را برملا نمود که رژيم با مشاهد درماندگی و زبونی اش در مقابل اين قدرت عظيم مردم به پا خواسته در وحشتی خرد کننده فرو رفت و اکنون نيز سرگرم تراپی خويش است. از اينرو شادی آن چيزی جز همان رقص مردگان نيست که بر خلاف دهه های گذشته ديگر نه تنها رعب و وحشت نمی آفريند بلکه اين حنای بی رنگ موضوع طنز و تمسخر مردم شده است. حقايق سياسی جاری نيز اينرا ثابت می کند.
پيشروی جنبش آزاديخواهانه
مستقل از آرزوی کسانی که برای خاموشی جنبش آزاديخواهانه بی تابی می کنند و بر سر آن شرط می بندند، مردم شکست نخورده اند به اين دليل ساده که در مسيرحرکت پيشرونده جنبش آنان اتفاق خاصی رخ نداده که بتوان به اين نتيجه رسيد. حرکت هيچ جنبش توده ای و معترضی يک خط مستقيم و بدونه فراز و فرود نيست. به همان ترتيبی که هر فراز جنبش به معنای پيروزی نهايی آن نيست، هر فرود آن نيز نشانه شکست نمی باشد. اين مساله برای جنبش های توده ای درگير با رژيم های استبدادی که فاقد رهبری چپگرا هستند و توسط طبقه کارگر مستقل و متشکل هدايت نمی شوند بيش از همه صادق است. حضور زير ظرفيتی جنبش مردم در ۲۲ بهمن را می توان حداکثر يک از فرودهای جنبش بحساب آورد. نظير همان افتی که بدنبال فجايع کهريزک و اعتراف گيری های تلويزيونی رخ داد و همانموقع نيز رژيم و برخی در اپوزيسيون پايان جنبش آزاديخواهانه را اعلام داشتند. اما ديری نپاييد که ديديم از روز قدس جنبش بار ديگر در ابعادی عظيم و اينبار با راديکاليسمی فزاينده سر بلند کرد.
شکست جنبش را نه در نوسانات حرکت آن که بايد اساسا در رابطه اش با اهداف و مطالبات آن ارزيابی نمود. بايد ديد که آيا جنبش از مطالبات آزاديخواهانه و برابری طلبانه و بويژه از خواست سرنگونی جمهوری اسلامی دست کشيده است يا نه؟ آيا مردم به ادامه زندگی سياسی به شيوه سابق تن داده اند؟ آيا اجازه داده اند که رژيم به شيوه سابق حکومت کند؟ آيا مردم با ياس و نااميدی از وقوع تغيير به پذيرش نظم موجود تن داده اند؟ و آيا به نيروی شان بی اعتماد شده و روحيه خود را باخته اند؟ اعتراضات گسترده در چهارشنبه سوری ۸۸ در اغلب شهرهای ايران که حتی شهری مثل بروجرد برای اولين بار به آن پيوست و شعار مرگ بر خامنه ای و مرگ بر جمهوری اسلامی در خيابان تختی طنين افکن شد، به اين سوالات پاسخ منفی داد. اما حتی اگر اعتراضات چهارشنبه سوری هم رخ نمی داد، مساله اينست که جنبش آزاديخواهانه مردم اکنون در همه تار و پود جامعه هفتاد ميليونی رسوخ کرده و جاگير شده است. جنبه عملی و علنی اين جنبش نه صرفا در اعتراضات بزرگ خيابانی و در تهران، که همچنين در جمع های کوچکتر اعتراضی در مراکز و محلات اغلب شهرها بروز می يابد. اعتراضاتی که بهمراه اشکالی نظير شعار نويسی برديوارهای شهر و روی پول های جاری و پخش شبنامه در منازل و توليد و توزيع هزاران سی دی مبارزات خيابانی در شهرستانها و سخنرانی های کوتاه و سريع و شعار دادنهای گروهی در اتوبوس و مترو و غيره در جريان است. جنبشی که با توليد انزجار و نفرتی گسترده و بی پايان از رژيم استبدادی آنرا به انزوای بی سابقه ای کشانده و راههای خروج از اين انزوا را بر آن بسته است، نه رو به عقب که جنبشی استوار و در حال پيشروی می باشد. کنترل گسترده وسايل ارتباطی فردی و جمعی و جلوگيری وسيع از اطلاع رسانی مستقل و توده ای را به حساب فقدان اعتراضات و خاموشی جنبش گذاشتن نشانه بلاهت سياسی است. جنبش آزاديخواهانه در زير اين حصار زخيم ممانعت و کنترل و انکار راه خود را بی وفقه به جلو می گشايد.
ارتجاع در بن بست
چيزی پوچ تر از اين تصور معجزه گونه پيروزی رژيم اسلامی قابل تصور نيست. ارتجاعی که نتيجه سی سال اقتدار مخوف و خونبارش در عرض فقط چند ماه دود شد و به هوا رفت و همه چيزش از ايدئولوژی و دين و شعائر و قانون و رهبری و اعتبار ساختگی و مشروعيت جعلی و ابهت سرکوبگرانه اش همه و همه بر باد رفت و برهنه و تنها در محاصره ميليونها توده ستمديده و به پاخاسته قرارگرفت چرا بايد يکمرتبه پيروز از آب در بيايد؟ رژيمی که اهانت به رهبرش چنان خط قرمزی بود که عبور از آن به دريافت حکم محاربه می انجاميد و اکنون ناچار است بر سر خود بکوبد و با اين بسازد که « مرگ بر خامنه ای » نقل و نبات گفتگو های توده های مردم باشد چرا بايد برنده فرض شود؟ پوچی و ابتذال اين «پيروزی» آنقدر آشکار است که خودشان ناچارند بدنبال هر رجز خوانی صدها بار بابت به خيابان ريختن قافلگير کننده مردم به يک ديگر هشدار دهند و برای مقابله با خطر بی پايان « انقلاب نرم » و «سرنگونی نرم » تئوری و نقشه و بودجه و آموزش و نيرو و تکنولوژی اختصاص دهند. اين سرنوشت محتوم جمهوری اسلامی است که هر روز را در آماده باش کامل برای مقابله با يورش مردم آزاديخواه به شب برساند و شب را با کابوس دايمی سرنگونی به صبح.
شانزده آذر چرخش اوضاع بسمت چپ و ورود به موقعيت انقلابی را آغاز نمود. ششم دی ناقوس مرگ رژيم را بصدا درآورد و آغاز انقلابی بزرگ را بشارت داد. رژيم وحشت زده از مبارزات مردم حقيقتا می پنداشت که ممکن است ۲۲ بهمن به از دست دادن آخرين بندهای کنترل اوضاع و آغاز روند سرنگونی اش بيانجامد. رژيم در روند پر شتاب راديکاليزاسيون جنبش شمارش معکوس سقوط خود را ديد. اين وحشت آنقدر عميق و وسيع و مهلک و آشکار بود که نه فقط جناح مسلط رژيم که همينطور جناح سبز آن از موسوی و کروبی و خاتمی در داخل، تا گنجی و سازگارا و ابراهيم نبوی و مخملباف و مهاجرانی و سروش و کديور در خارج، ونيز همه فعالان و سران دست راستی به اصطلاح اپوزيسيون رژيم از داريوش همايون ها و خانباباتهرانی ها و فرخ نگهدار ها را به کام خود فرو برد. در واقع کل طبقه سرمايه دار ايران و دولت و دستجات اپوزيسيونی و سياستمدارنش در اتحاد طبقاتی يکدست و منسجمی گرد آمدند تا اساس قدرت و نظام طبقاتی شان را از پيچ تند و مرگبار ۲۲ بهمن عبور دهند.
به اينترتيب ارتجاع حاکم تنها قادر شد تا سرنگونی قريب الوقوعی را که می پنداشت اندکی به تاخير اندازد و وقت تنفس کوتاهی را بدست آورد. اما همين فرصت کوتاه نيز با صرف هزينه ای سنگين حاصل شد. رژيم برای عبور از ۲۲ بهمن همه امکانات مادی و معنوی و سياسی خود را بسيج نمود وبا همه قوا و حداکثر توان به ميدان آمد و به اينترتيب توان و نيروی نازلش را در مصاف با آن شرايطی که توده های ميليونی در سراسر ايران به پا خيزند را آشکار نمود. اگر رژيم برای جلوگيری از وقوع انقلاب در تهران ناچار است با همه نيرو ظاهر می شود آنگاه ترديدی نيست که پيروزی انقلابی که همزمان در چند شهر بزرگ رخ دهد از پيش تضمين است. رژيم با ارائه اين امکان برآورد واقعی از قدرت اش به جنبش آزاديخواهانه مسير سرنگونی خود را بيش از پيش تسهيل نمود و بن بست خود را محکم تر ساخت.
تراژدی يک شوق
گفتيم که برخی هم در چپ انقلابی و ضد رژيمی بابت « شکست » جنبش آزاديخواهانه مردم شاد شدند و با شور و شوق غريبی از برای « درست » از آب درآمدن تحليل شان پايکوبی کردند. اينجا به حاملين اين احساس و دلايل و انگيزه های بروز آن کاری نداريم. چرا که وقوع و وجود نفس اين احساس است که زيانبار است و برای همه چپ هم زيانبار است و لذا بايد به همين پرداخت. احساس شادی از شکست يک جنبش آزاديخواهانه که مطلقا موضوعی شادی آفرين نيست بيانگر تراژدی آن سياستی است که با فراغ بال به نام کمونيسم به مبارزه ستمکشان پشت می کند، نيازها و مطالبات آنان را تخطئه می کند، به چشم مردم حاضر در سنگرهای خونين خاک می پاشد، چشم خود را بر عاملين سرکوب مردم می بندد، و به اينترتيب مرز بين ستمکش و ستمگر، مرز بين آزاديخواهی و ارتجاع، و مرز بين انقلاب و ضد انقلاب را درهم می ريزد و مخدوش می سازد.
گفته می شود فرق و تمايزی بين جنبش آزاديخواهانه مردم و مبارزات حق طلبانه آنان با جريان ارتجاعی سبز موسوی و کروبی موجود نيست و به همين اعتبار جنبش اعتراضی مردم هم يک جنبش ارتجاعی است. برای لحظه ای چشم خود را بر واقعيت ببنديم و فرض کنيم که چنين است. اما چرا شکست حتی يک جنبش ارتجاعی هم به خودی خود مايه خوشحاليست؟ مگر اين جنبش توسط يک جنبش مترقی و آزاديخواهانه و يا توسط جنبش سوسياليستی کارگران شکست خورده است که جشن پيروزی برپا می کنيم؟ شکست دروغين و ادعايی اگر ذره ای از حقيقت برخوردار باشد آنگاه فقط توسط يک حکومت ارتجاعی و آدمکش حاصل شده است. آيا کمونيست ها از شکست يک طرف در جنگی ارتجاعی بين دو نيروی ارتجاعی خوشحال می شوند؟ آيا خوشحالی برای شکست يکطرف در جنگی ارتجاعی به معنای خوشحالی برای طرف پيروز همان جنگ نيست؟ چنين جنگ هايی اگر برای کمونيست ها از اين نظر که انسانهايی در اين ميان نابود می شوند مايه اندوه نباشد، قطعا شکست يا پيروزی هر طرف آن مايه خوشحالی نيست. اما جدا از اين جنبه انسانی، شادمانی برای چنين شکست هايی در عين حال به معنای اعتبار بخشيدن به طرف پيروز نيز هست.
جنبش حاضر حتی با روايت غلط و غيرانسانی ارتجاعی خواندنش و نيز با ادعای کذب و غير واقعی « شکست» اش، اما از روز هم روشن تر است که به لحاظ معنوی و سياسی شکست نخورده بلکه در پی سرکوبی خونين حرکت آن کند شده است. کسی که ذوق زده پس از ۲۲ بهمن « پايان » جنبش آزاديخواهانه را مژده می دهد اينرا هم بايد بگويد که اين « پايان » بدنبال دهها تجاوز و صدها اعتراف و توبه و بيش از سيصد کشته و چهار هزار اسير و هزاران مجروع و فراری و پناهنده حاصل شد. شکست يک مخالف حتی ارتجاعی توسط نيرويی ارتجاعی و قهار را پيروزی خود ناميدن و آنرا با شور و شوق جار زدن ربطی به فرهنگ و منش کمونيسم مارکس و کارگر آگاه ندارد. اين از خصوصيات طبقات داراست که پيروزی به هر قيمتی نياز حياتی و معنی زندگی شان است. در اين ميان اما آنچه رخ داد پنهان کردن نقش ضد انسانی نيرويی هار و سرکوبگر و بی رنگ نمودن ستم وارده به انسانهای تجاوز شده و کشته شده و اسير شده است.
جنبش کنونی اما جنبش برحق و آزاديخواهانه و برابری طلبانه و شرافتمندانه مردم در ايران است که از نخستين روز بقدرت رسيدن ارتجاع اسلامی آغاز شد و طی سی سال به اشکالی بسيار متنوع جريان داشت و در ماههای اخير به اوج رسيد. اين جنبش هيچ ربطی به جريان ارتجاعی سبز آقايان موسوی و کروبی ندارد. اما کسی که با اين تبيين مخالف است ولی حداقل برای نفس اعتراضات مردم اندکی حقانيت قايل باشد و آنرا واکنشی به حق به وضعيت ضد انسانی بداند که از سوی رژيم اسلامی به آدميزاد تحميل شده است، چگونه قادر است برای شکست اين اعتراض آنهم توسط نيروی سرکوبگر رژيمی که می شناسيم به شور و شوق درآيد؟ چرا نمی توان هم قاطعانه مخالف ارتجاع سبز موسوی و کروبی بود، هم صميمانه و پيگيرانه از مبارزات برحق مردم عليه رژيم دفاع کرد و آنرا تقويت نمود، وهم بی ابهام و مصمم برای سرنگونی ارتجاع اسلامی تلاش نمود و اين سه جنبه مبارزه را به مبارزه طبقه کارگر و تلاش برای تامين رهبری اين طبقه بر جنبش آزاديخواهانه مردم گره زد؟ آيا اين ناتوانی بهمراه آن شوق چيزی غير از تخطئه مبارزه برحق مردم و تطهير سرکوبگران آنان است؟
اعلام « پايان » جنبش آزاديخواهانه توسط اين چپ پس از ۲۲ بهمن از کجا آمد؟ منبع خبری « پايان » جنبش کجاست؟ کسی از بين مردم و جنبش آزاديخواهانه ، مبارزات خود و جنبش مربوطه اش را پايان ياقته تلقی نمی کند. مبارزه با هر افت و خيزی و با هر کم و کيفی ادامه دارد. حتی ارتجاعی ناميدن اين جنبش بر حق تغييری در حضور زنده و جاری آن نمی دهد. به ياد آوريم که خبر « پايان » را ابتدا علی خامنه ای در فردای ۲۲ بهمن اعلام کرد که هدف اش پايان بخشيدن سرکوبگرانه به جنبش آزاديخواهانه مردم بود. خامنه ای و ارتجاع حاکم جنبش زنده و رزمنده را پايان يافته اعلام می کنند تا بواسطه سرکوب آنرا پايان بدهند. در واقع اعلام « پايان » جنبش خود بخش مهمی از پروژه سرکوب آنست. در نزد اين چپ نيز شاهد امتداد همين سياست هستيم. ظاهرا چون جنبش آزاديخواهانه را ارتجاعی می خواند خود را به اتخاذ هر سياستی نسبت به آن مجاز يافته است. پايان جنبش را بشيوه ای هيستريک و پروپاگانديستی اعلام می دارد تا بسهم خود به آن پايان دهد و از اين نيز ابايی ندارد که اين « پايان » در صورت وقوع نتيجه مستقيم بخون کشيدن مردم معترض توسط ارتجاع حاکم بوده و به اين ترتيب همسو و همنوا با آن عليه جنبش آزاديخواهانه مردم می تازد.
بنابراين چپ انقلابی بايد مراقب انعکاس نظرات ارتجاع در صفوف خود باشد. بعضا همسويی و همنوايی سياست های متضاد در مبارزه سياسی ناخواسته رخ می دهند و به همين دليل می توان برای دوری جستن از آنها اميدوار بود. اما هيچ درجه ای از ارتجاعی ناميدن جنبش آزاديخواهانه مردم توجيه کننده هيچ ذره ای از همسويی و مجوزی برای همنوايی با سياست های ارتجاع حاکم نيست. همه ما به عنوان کمونيست و برای حفظ استقلال سياسی طبقه کارگر موظفيم که آگاهانه و با دقت نسبت به ممزوج شدن سياست ها متضاد و مخدوش شدن مرز بين انقلاب و ضد انقلاب هوشيار باشيم و از ممانعت کنيم.
امير پيام
۱۲ فروردين ۱۳۸۹
۱ آپريل ۲۰۱۰
amirpayam.wordpress.com